<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?><rss version="2.0" xml:base="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/9971/all" xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/">
  <channel>
    <title>بهروز شیدا</title>
    <link>https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/9971/all</link>
    <description></description>
    <language>fa</language>
          <item>
    <title>بهروز شیدا:«سانسور بنیانِ گفتمان سکوت است»</title>
    <link>https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2013/03/12/25082</link>
    <description>&lt;div class=&quot;fb-social-like-widget&quot;&gt;&lt;fb:like  href=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2013/03/12/25082&quot; send=&quot;false&quot; layout=&quot;box_count&quot; show_faces=&quot;false&quot; width=&quot;500&quot; action=&quot;like&quot; font=&quot;arial&quot; colorscheme=&quot;light&quot;&gt;&lt;/fb:like&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-sartitr&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    گفت‌و‌گوی زهرا باقری‌شاد با بهروز شیدا، پژوهشگر ادبی درباره سکوتی که سانسور به ادبیات معاصر ایران تحمیل کرده        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-nevisandeh&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    زهرا باقری‌شاد         &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-filefield field-field-maghaleh-image&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    &lt;img  class=&quot;imagefield imagefield-field_maghaleh_image&quot; width=&quot;277&quot; height=&quot;190&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/sites/default/files/behrshzb01.jpg?1363124537&quot; /&gt;        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;p&gt;زهرا باقری&amp;zwnj;شاد &amp;ndash; شاخه&amp;zwnj;ای از ادبیات داستانی ایران که در خارج از کشور پدید می&amp;zwnj;آید، فقط در حیطه ادبیات فارسی قابل تامل نیست. نویسندگان بزرگی همچون میلان کوندرا نیز تجربه مهاجرت و نوشتن در سرزمینی دیگر را در کارنامه نویسندگی خود دارند.&lt;/p&gt;
&lt;!--break--&gt;&lt;!--break--&gt;&lt;p&gt;حتی این مسأله در ایران نیز یک پدیده تازه نیست و به مهاجرت نویسندگان ایرانی به خارج از کشور در سال&amp;zwnj;های اخیر اختصاص ندارد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بزرگ علوی، صادق چوبک،&amp;nbsp; بهمن فرسی و ابراهيم گلستان فقط&amp;nbsp; تعدادی از نویسندگان ایرانی هستند که پیش از انقلاب یا در سال&amp;zwnj;های نخست انقلاب به خارج از کشور مهاجرت کردند و فعالیت ادبی&amp;zwnj;شان را در خارج از ایران پی گرفتند. از سوی دیگر در طی چند سال گذشته نیز با شدت گرفتن سانسور در ایران عده زیادی از نویسندگان و شاعران از ایران خارج شدند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;درباره تفاوت ادبیات داستانی تولید شده در داخل و خارج از ایران تاکنون سخن&amp;zwnj;ها گفته شده. در این میان بهروز شیدا، پژوهشگر ادبی نظریه تازه&amp;zwnj;ای آورده است: او از گفتمان حاکم بر ادبیات داستانی داخل کشور با عنوان &amp;laquo;گفتمان سکوت&amp;raquo; نام می&amp;zwnj;برد و بر آن است که ادبیات داستانی خارج از کشور در چهارچوب این گفتمان به زیست خود ادامه نمی&amp;zwnj;دهد. با او درباره این موضوع گفت&amp;zwnj;و&amp;zwnj;گو کرده&amp;zwnj;ام.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;شما پیش از این هم به تفاوت ادبیات داستانی داخل کشور و خارج از کشور اشاره کرده&amp;zwnj;اید. اگر بخواهیم این دو ادبیات را از منظر گفتمان&amp;zwnj;های تولیدشده مقایسه کنیم، به نظرتان ادبیات داستانی داخل و خارج از کشور محصول یا محصور در چه گفتمان یا گفتمان&amp;zwnj;هایی&amp;zwnj;ست؟&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;table align=&quot;left&quot; border=&quot;0&quot; cellpadding=&quot;1&quot; cellspacing=&quot;1&quot; style=&quot;width: 230px;&quot;&gt;
&lt;tbody&gt;
&lt;tr&gt;
&lt;td&gt;
&lt;p&gt;&lt;img alt=&quot;&quot; src=&quot;http://www.radiozamaneh.com/sites/default/files/images/behrshzb03.jpg&quot; style=&quot;width: 230px; height: 326px;&quot; /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p class=&quot;rtecenter&quot;&gt;&lt;strong&gt;بهروز شیدا،&lt;/strong&gt; پژوهشگر ادبی:&lt;/p&gt;
&lt;p class=&quot;rtecenter&quot;&gt;گفتمان سکوت البته عبارتی&lt;/p&gt;
&lt;p class=&quot;rtecenter&quot;&gt;متناقض&amp;zwnj;نما است، اما تناقضی در آن نیست. گفتمان سکوت یعنی&lt;/p&gt;
&lt;p class=&quot;rtecenter&quot;&gt;گفتمانی که مرزهای سکوت را&lt;/p&gt;
&lt;p class=&quot;rtecenter&quot;&gt;تعیین می&amp;zwnj;کند؛ یعنی گفتمانی که&lt;/p&gt;
&lt;p class=&quot;rtecenter&quot;&gt;مرزهای مجازِ گفتمان&amp;zwnj;های دیگر را تعیین می&amp;zwnj;کند. گفتمان سکوت&lt;/p&gt;
&lt;p class=&quot;rtecenter&quot;&gt;تنها سانسور نیست؛ سانسور بنیانِ گفتمان سکوت است. سانسور یعنی حذف چیزهایی که امکانِ حضورشان در متن وجود ندارد.&lt;/p&gt;
&lt;p class=&quot;rtecenter&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p class=&quot;rtecenter&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;/td&gt;
&lt;/tr&gt;
&lt;/tbody&gt;
&lt;/table&gt;
&lt;p&gt;پیش از هر چیز به من اجازه بدهید به دو نکته اشاره کنم: نخست این&amp;zwnj;که گمان می&amp;zwnj;کنم از دوران مشروطیت تاکنون حضور پنج گفتمان را در جهانِ انسان ایرانی می&amp;zwnj;توان تشخیص داد: گفتمان اسلامی، گفتمان تجدد آمرانه، گفتمان &amp;laquo;مدرن&amp;raquo; برآمده از اندیشه&amp;zwnj;ی عصر روشنگری، گفتمان اندیشه&amp;zwnj; ایرانی&amp;zwnj; پیش از اسلام، گفتمان چپ. دوم این&amp;zwnj;که هنگامی که از گفتمان&amp;zwnj;های ادبیات داستانی سخن می&amp;zwnj;گوییم، گفتمان&amp;zwnj;هایی را در نظر داریم که به عنوان گفتمان غالب در یک متن داستانی ظاهر می&amp;zwnj;شوند. اما پاسخی به پرسش شما: گفتمان&amp;zwnj;های اصلی&amp;zwnj; ادبیات داستانی&amp;zwnj; بعد از انقلاب در داخل کشور را شاید بتوان این&amp;zwnj;گونه شماره کرد: گفتمان اسلامی، گفتمان چپ که به&amp;zwnj; صورت عمده در سال&amp;zwnj;های&amp;nbsp; ۱۳۶۰ &amp;ndash; ۱۳۵۷ به چشم می&amp;zwnj;خورد و گفتمانِ &amp;laquo;هم&amp;zwnj;قدری&amp;raquo;&amp;zwnj;ی همه&amp;zwnj; گفتمان&amp;zwnj;ها که به دو صورت تبلور پیدا می&amp;zwnj;کند: نخست به صورتِ نقد همه&amp;zwnj; گفتمان&amp;zwnj;ها؛ یعنی تأکید بر &amp;laquo;تقصیرِ&amp;raquo; هر &amp;laquo;پنج گفتمان&amp;raquo; در وضعیت کنونی؛ دوم به صورت انکارِ کلان روایت&amp;zwnj;ها.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در ادبیات داستانی&amp;zwnj; خارج از کشور نیز این گفتمان&amp;zwnj;ها به چشم می&amp;zwnj;خورند: گفتمانِ &amp;laquo;هم&amp;zwnj;قدری&amp;raquo;&amp;zwnj;ی همه&amp;zwnj; گفتمان&amp;zwnj;ها، گفتمان چپ، گفتمان اندیشه&amp;zwnj; ایرانی&amp;zwnj; پیش از اسلام.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;به یک نکته&amp;zwnj; سخت مهم اما در این&amp;zwnj;جا باید توجه کرد: همه&amp;zwnj; گفتمان&amp;zwnj;های ادبیات داستانی&amp;zwnj; در داخل کشور مجبور اند در چهارچوب گفتمان سکوت به صحنه بیایند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;از ویژگی&amp;zwnj;های گفتمان سکوت چیست؟&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;گفتمان سکوت البته عبارتی متناقض&amp;zwnj;نما است، اما تناقضی در آن نیست. گفتمان سکوت یعنی گفتمانی که مرزهای سکوت را تعیین می&amp;zwnj;کند؛ یعنی گفتمانی که مرزهای مجازِ گفتمان&amp;zwnj;های دیگر را تعیین می&amp;zwnj;کند. گفتمان سکوت تنها سانسور نیست؛ سانسور بنیانِ گفتمان سکوت است. سانسور یعنی حذف چیزهایی که امکانِ حضورشان در متن وجود ندارد. گفتمان سکوت اما یعنی این که بیان هیچ سخنی جز در چهارچوبی که گفتمان حاکم تعیین می&amp;zwnj;کند، ممکن نیست. بر مبنای گفتمان سکوت می&amp;zwnj;توان در مورد پاره&amp;zwnj;ای از چیزها هیچ چیز نگفت، اما پاره&amp;zwnj;ای از چیزها را هرگز نمی&amp;zwnj;توان گفت. به عنوان نمونه: اگر قرار باشد گفتمان اسلامی و گفتمانی غیر اسلامی در یک متن داستانی حضور داشته باشد، گفتمان سکوت اجازه نمی&amp;zwnj;دهد، آن گفتمان از گفتمان اسلامی &amp;laquo;بر&amp;zwnj;تر&amp;raquo; تصویر شود. اگر قرار باشد تاریخ ایران در دهه ۱۳۶۰ خورشیدی موضوع یک متن داستانی باشد، گفتمان سکوت اجازه نمی&amp;zwnj;دهد ردی از حقانیت گروه&amp;zwnj;های سیاسی&amp;zwnj; اپوزیسیون در آن متن پیدا یا قابل تأویل باشد. اگر قرار باشد در یک متن داستانی، تاریخ ایران در دهه ۱۳۲۰ خورشیدی تصویر شود، گفتمان سکوت اجازه نمی&amp;zwnj;دهد نقش آیت&amp;zwnj;الله کاشانی در کودتای ۲۸ مردادماهِ سال ۱۳۳۲ برجسته شود یا اندیشه&amp;zwnj; فداییان اسلام مورد پرسش قرار بگیرد. اگر قرار باشد اندیشه&amp;zwnj; بی&amp;zwnj;خدایی در یک متنِ داستانی حضور داشته باشد، گفتمان سکوت اجازه نمی&amp;zwnj;دهد شخصیت&amp;zwnj;هایی که آن اندیشه را حمل می&amp;zwnj;کنند، شادمان، نیک&amp;zwnj;بخت، &amp;laquo;آرمانی&amp;raquo; یا &amp;laquo;رستگار&amp;raquo; تصویر شوند. اگر قرار باشد در یک متن داستانی از رابطه&amp;zwnj; عاشقانه&amp;zwnj; زن و مردی سخن گفته شود، گفتمان سکوت اجازه نمی&amp;zwnj;دهد بسیاری از صحنه&amp;zwnj;ها، سخن&amp;zwnj;ها و ماجراها تصویر شوند. گفتان سکوت از جمله در مورد مفاهیمی چون تشیع، پدر، انقلاب اسلامی، جنگ ایران و عراق، مأمور امنیتی، قصاص، اروتیسم، تصویر زنان، زندانی&amp;zwnj; سیاسی، شعائر دینی &amp;laquo;حساسیت&amp;zwnj;ها&amp;raquo; دارد. بر مبنای گفتمان سکوت خیلی چیزها نباید نوشته &amp;zwnj;شوند؛ خیلی چیزها هم باید &amp;laquo;طور دیگری&amp;raquo; نوشته شوند.&lt;br /&gt;
	&amp;nbsp; البته باید توجه داشت که مرزهای گفتمان سکوت ثابت نیستند؛ که بر مبنای انواع سخن و شرایط گوناگون تغییر می&amp;zwnj;کنند. باز هم به عنوان نمونه: گفتمان سکوت در متن&amp;zwnj;های تاریخی می&amp;zwnj;تواند بخشی از حوادث را تغییر دهد یا حذف کند، در ترجمه&amp;zwnj; یک رمان می&amp;zwnj;تواند به حذف یا تغییر تکه&amp;zwnj;هایی از آن رمان منجر شود. و در ادبیات داستانی می&amp;zwnj;تواند بسیاری از &amp;laquo;عناصر داستانی&amp;raquo; را تحت تأثیر قرار دهد؛ از &amp;laquo;موضوع&amp;zwnj;ها&amp;raquo; تا &amp;laquo;درون&amp;zwnj;مایه&amp;zwnj;ها&amp;raquo;؛ از &amp;laquo;آغازها&amp;raquo; تا &amp;laquo;پایان&amp;zwnj;ها&amp;raquo;.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;این گفتمان را محصول چه شرایطی می&amp;zwnj;دانید و از کی آغاز شده است؟&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;table align=&quot;right&quot; border=&quot;0&quot; cellpadding=&quot;1&quot; cellspacing=&quot;1&quot; style=&quot;width: 230px;&quot;&gt;
&lt;tbody&gt;
&lt;tr&gt;
&lt;td&gt;
&lt;p&gt;&lt;img alt=&quot;&quot; src=&quot;http://www.radiozamaneh.com/sites/default/files/images/behshsh03.jpg&quot; style=&quot;width: 230px; height: 59px;&quot; /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class=&quot;rtecenter&quot;&gt;●گزیده&amp;zwnj;ای از مقالات&lt;/p&gt;
&lt;p class=&quot;rtecenter&quot;&gt;بهروز شیدا&lt;/p&gt;
&lt;p class=&quot;rtecenter&quot;&gt;در سایت او:&lt;br /&gt;
					&lt;a href=&quot;http://www.behroozsheyda.com/&quot;&gt;در سوگ آبی آب&amp;zwnj;ها (لینک)&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class=&quot;rtecenter&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p class=&quot;rtecenter&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;/td&gt;
&lt;/tr&gt;
&lt;/tbody&gt;
&lt;/table&gt;
&lt;p&gt;در پاسخ به چرایی&amp;zwnj; گفتمان سکوتِ جاری در ایران، شاید بتوان به دو دسته دلایل و تأثیرِ دو قلمرو اشاره کرد. دو دسته دلایل عبارت اند از دلایل درزمانی که ریشه&amp;zwnj;های گفتمان سکوت را در همه&amp;zwnj; تاریخ ایران می&amp;zwnj;&amp;zwnj;جویند، دلایل هم&amp;zwnj;زمانی که چرایی&amp;zwnj; گفتمانِ سکوت را در &amp;laquo;حالِ حاضر&amp;raquo; جست&amp;zwnj;وجو می&amp;zwnj;کنند. دو قلمرو نیز عبارت اند از قلمرو سیاسی، قلمرو فرهنگی. در قلمرو سیاسی نقش قدرت حاکم در گفتمان سکوت موضوع سنجش است؛ در قلمرو فرهنگی نقش ویژه&amp;zwnj;گی&amp;zwnj;های فرهنگی&amp;zwnj; &amp;laquo;مردمان&amp;raquo;. که البته این دو قلمرو در دادوستدی دائمی بر یک دیگر تأثیرها دارند. در این جا اما مراد ما از گفتمان سکوت، گفتمانی است که قدرت&amp;zwnj;های حاکم در یک دوران تاریخی بر همه&amp;zwnj; متن&amp;zwnj;هایی که در ایران تولید شده&amp;zwnj;اند، مسلط کرده&amp;zwnj;اند. حالا اگر تنها بر ادبیات داستانی متمرکز شویم، و آغاز ادبیات داستانی را دوران مشروطیت بدانیم، همان&amp;zwnj;گونه که در گفت&amp;zwnj;وگوهایی دیگر نیز اشاره کرده&amp;zwnj;ام از دوران مشروطیت تاکنون به جز سه دوران، گفتمان سکوت&amp;nbsp; در ایران سلطه&amp;zwnj; داشته است. و آن سه دوران عبارت اند از سال&amp;zwnj;هایی از دوران مشروطیت؛ سال&amp;zwnj;های ۱۳۳۲- ۱۳۲۰، یعنی سال&amp;zwnj;های آغاز سلطنت محمدرضا شاه پهلوی، سال&amp;zwnj;های ۱۳۶۰ - ۱۳۵۷ یعنی سال&amp;zwnj;های اولیه&amp;zwnj;ی استقرار جمهوری&amp;zwnj;ی اسلامی.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;شما بر این باور هستید که ادبیات داستانی خارج از کشور در چهارچوب گفتمان سکوت، به زیست خود ادامه نمی&amp;zwnj;دهد. چرا؟&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بله!&amp;nbsp; گمان می&amp;zwnj;کنم ادبیات&amp;nbsp; داستانی در خارج از کشور در &amp;laquo;هوای&amp;raquo; گفتمان سکوت نفس نمی&amp;zwnj;کشد. به این دلیل که در چهارچوب ممنوعیت - محدودیتی که گفتمان سکوت در داخل ایران می&amp;zwnj;پراکند، زنده&amp;zwnj;گی نمی&amp;zwnj;کند؛ به این دلیل که &amp;laquo;قوانین&amp;raquo; جمهوری&amp;zwnj; اسلامی در خارج از کشور حاکم نیست. ادبیاتِ خارج از کشور حوزه&amp;zwnj; دیگری است که صدا و سکوت&amp;zwnj;اش را باید طور دیگری شنید.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;صدا و سکوت ادبیات خارج از کشور محصول چه گفتمان و تحت تأثیر چه عواملی است؟&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در خارج از کشور رعایتِ معیارهای گفتمان سکوت شرط نشر ادبیات نیست. بنابراین سکوت مورد نظر ما تنها از &amp;laquo;نیت نویسنده&amp;raquo; سرچشمه می&amp;zwnj;گیرد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;ادبیات داستانی داخل کشور و ادبیات خارج از کشور از یکدیگر قابل تفکیک هستند یا به نوعی پیوستگی دارند؟&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;با یک&amp;zwnj;دیگر در گفت&amp;zwnj;وگو هستند؛ گاهی در تقابل؛ گاهی در تفاوت؛ گاهی در تشابه.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;بیشترین تشابه را در کدام جنبه دارند و بیشترین تقابل را در کدام جنبه، بیشترین تفاوت را در کدام جنبه؟&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;تشابه را در حضورِ گفتمان &amp;laquo;هم&amp;zwnj;قدری&amp;raquo; گفتمان&amp;zwnj;ها در هر دو ادبیات داستانی&amp;zwnj; داخل کشور و خارج از کشور می&amp;zwnj;بینیم. و اگر تقابل و تفاوت ادبیات داستانی&amp;zwnj; خارج از کشور با ادبیات داستانی&amp;zwnj; داخل کشور را درهم بیامیزیم، تا آن&amp;zwnj;جا که به موضوع سخن ما مربوط می&amp;zwnj;شود، از جمله می&amp;zwnj;توانیم چنین بگوییم: اگر ادبیات داستانی&amp;zwnj; خارج از کشور نبود، روایت دیگری از زندان&amp;zwnj;های سیاسی&amp;zwnj; جمهوری&amp;zwnj; اسلامی نوشته نشده بود، روایت گریز از ایران از &amp;laquo;مرزهای غیرقانونی&amp;raquo; نوشته نشده بود، روایت دیگری از انقلاب اسلامی نوشته نشده بود، روایت دیگری از جهان غرب نوشته نشده بود، روایت دیگری از رابطه&amp;zwnj; دوجنس نوشته نشده بود، روایت دیگری از هستی&amp;zwnj; دگرباشان جنسی نوشته نشده بود، نوعی از &amp;laquo;ادبیات داستانی&amp;zwnj; زنانه&amp;raquo; نوشته نشده بود، &amp;laquo;زبان دیگری&amp;raquo; نوشته نشده بود.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;و در همه&amp;zwnj; این موارد نمونه&amp;zwnj;ها بسیار اند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;آیا اینکه ادبیات خارج از کشور در داخل گفتمان سکوت زیست نمی&amp;zwnj;کند بر کیفیت و کمیت محتوای تولید شده تأثیری داشته است در مقایسه با ادبیات داخل کشور؟&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در حوزه&amp;zwnj; کمیت طبیعی است که ادبیات داخل کشور با ادبیات خارج از کشور قابل مقایسه نیست. ادبیات داخل کشور وسعت دیگری دارد؛ هم در میزان تولید، هم در میزان مخاطب، هم در میزان بازار، هم در میزان تریبون. در حوزه&amp;zwnj; کیفیت اما مکان تولد یک متن تعیین&amp;zwnj;کننده نیست. در خارج از کشور همان&amp;zwnj;قدر امکان تولد متن &amp;laquo;با کیفیت&amp;raquo; هست که در داخل کشور.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;شما این ادعا را چگونه می&amp;zwnj;بینید و چگونه آن را نقد می&amp;zwnj;کنید: &amp;laquo;نویسندگان ایرانی که به خارج از کشور مهاجرت کرده&amp;zwnj;اند در عرصه فعالیت ادبی به پایان رسیده&amp;zwnj;اند&amp;raquo;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در حد یک ادعا. ادعایی که البته به صورت مشخص هیچ چیز نمی&amp;zwnj;گوید؛ حکمی که چنان کلی است که خالی می&amp;zwnj;نماید. ماجرا در خارج از کشور چیز دیگری است: نویسنده&amp;zwnj;گانی متن&amp;zwnj;های &amp;laquo;قوی&amp;zwnj;تری&amp;raquo; نوشته&amp;zwnj;اند. نویسنده&amp;zwnj;گانی متن&amp;zwnj;های &amp;laquo;ضعیف&amp;zwnj;تری&amp;raquo; نوشته&amp;zwnj;اند. نویسنده&amp;zwnj;گانی نویسنده&amp;zwnj;گی آغاز کرده&amp;zwnj;اند. نویسنده&amp;zwnj;گانی نویسنده&amp;zwnj;گی ادامه داده&amp;zwnj;اند. نویسنده&amp;zwnj;گانی کم&amp;zwnj;کار شده&amp;zwnj;اند. نویسنده&amp;zwnj;گانی پُرکار شده&amp;zwnj;اند. نویسنده&amp;zwnj;گانی تغییر مسیر داده&amp;zwnj;اند. نویسنده&amp;zwnj;گانی قلم&amp;zwnj; زمین گذاشته&amp;zwnj;اند. نویسنده&amp;zwnj; ایرانی در خارج از کشور نه بی&amp;zwnj;&amp;zwnj;هویت ویران است، نه اسیرِ غرقابه، نه گیج بی&amp;zwnj;خبری، نه نادان زبان فارسی؛ که مهاجرت یا تبعید می&amp;zwnj;تواند به &amp;laquo;زیستی&amp;raquo; دیگر تبدیل شود؛ به فرصتی دیگر؛ به صدایی دیگر.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;بنابراین شما اینگونه ارزیابی نمی&amp;zwnj;کنید که ادبیات داستانی خارج از کشور، یک ادبیات ابتر است؟&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
	&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;خیر! &amp;laquo;این&amp;zwnj;گونه ارزیابی نمی&amp;zwnj;کنم.&amp;raquo; متنِ ادبیات داستانی&amp;zwnj; خارج از کشور سال&amp;zwnj;ها است که در &amp;laquo;اشکال&amp;raquo; و &amp;laquo;انواع&amp;raquo; گوناگون متولد می&amp;zwnj;شود.&lt;br /&gt;
	&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
</description>
     <comments>https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2013/03/12/25082#comments</comments>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/3794">ادبیات ایران</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/2992">ادبیات تبعید</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/3103">ادبیات مهاجرت</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/9971">بهروز شیدا</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/10509">زهرا باقری شاد</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/category/tags/%D8%B3%D8%A7%D9%86%D8%B3%D9%88%D8%B1">سانسور</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak">خاک</category>
 <pubDate>Tue, 12 Mar 2013 08:45:02 +0000</pubDate>
 <dc:creator>hosseinn</dc:creator>
 <guid isPermaLink="false">25082 at https://archive.radiozamaneh.com</guid>
  </item>
  <item>
    <title>شادی در سکوت ممکن نیست</title>
    <link>https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2013/01/22/23510</link>
    <description>&lt;div class=&quot;fb-social-like-widget&quot;&gt;&lt;fb:like  href=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2013/01/22/23510&quot; send=&quot;false&quot; layout=&quot;box_count&quot; show_faces=&quot;false&quot; width=&quot;500&quot; action=&quot;like&quot; font=&quot;arial&quot; colorscheme=&quot;light&quot;&gt;&lt;/fb:like&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-sartitr&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    گفت‌و‌گو با بهروز شیدا پیرامون شادی و ادبیات خلاق پس از انقلاب بهمن ۱۳۵۷        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-nevisandeh&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    اسماعیل جلیلوند        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-filefield field-field-maghaleh-image&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    &lt;img  class=&quot;imagefield imagefield-field_maghaleh_image&quot; width=&quot;277&quot; height=&quot;188&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/sites/default/files/behshsh01.jpg?1361820150&quot; /&gt;        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;p&gt;اسماعیل جلیلوند- - آیا نظارت سیاسی بر هنر و سانسور محتوای هنری و ادبی در جامعه&amp;zwnj;ای مانند ایران بر شادمانی یا افسردگی جامعه تأثیری داشته است؟ از انواع متون ادبی و هنری کدامیک بر شادابی روان جمعی مردم اثر بیشتری دارند؟&lt;/p&gt;
&lt;!--break--&gt;&lt;!--break--&gt;&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;متون هنری چه اثری بر سلامت روانی و پویایی جامعه می&amp;zwnj;توانند داشته باشند؟ برای یافتن پاسخ این پرسش&amp;zwnj;ها گفت&amp;zwnj;وگویی داشتیم با آقای بهروز شیدا، منتقد، نویسنده و پژوهشگر ادبی.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;●گفت&amp;zwnj;و&amp;zwnj;گو با بهروز شیدا:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;آیا برخورداری انسان از شادمانی به عنوان یک حق بشری در هنر ایران انعکاس داشته است؟&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;متن هنری البته متن حقوقی نیست که شادی، به عنوان یک حق در آن انعکاس داشته باشد. جهان هنر جهان کلمه&amp;zwnj;&amp;zwnj;ها، ریتم&amp;zwnj;ها، تصویر&amp;zwnj;ها، استعاره&amp;zwnj;ها است؛ جهان پیدا - پنهان&amp;zwnj;ها. چیز دیگری هم البته باید پرسید: شادی در کدام نوع هنری؟ آن هم در جهانی که انواع هنری جدید یکی پس از دیگری آفریده می&amp;zwnj;شوند. در اینجا شاید بد نباشد بگوییم که در پاره&amp;zwnj;ای از انواع هنری، حضور شادی ذات ماجرا است؛ از جمله در بسیاری از قصه&amp;zwnj;های کودکان، در بسیاری از انواع رقص&amp;zwnj;، در بسیاری از انواع موسیقی، در سینما و تئا&amp;zwnj;تر کمدی. در پاره&amp;zwnj;ای از انواع هنری حضور شادی ذات ماجرا نیست، یعنی شادی هم می&amp;zwnj;تواند حاضر باشد هم غایب، از جمله در شعر، ترانه و رمان. در پاره&amp;zwnj;ای از انواع هنری هم غیاب شادی ذات ماجرا است، از جمله در تراژدی.&lt;/p&gt;
&lt;table align=&quot;left&quot; border=&quot;0&quot; cellpadding=&quot;1&quot; cellspacing=&quot;1&quot; style=&quot;width: 250px;&quot;&gt;
&lt;tbody&gt;
&lt;tr&gt;
&lt;td&gt;
&lt;p&gt;&lt;img alt=&quot;&quot; src=&quot;http://www.radiozamaneh.com/sites/default/files/images/behshsh02.jpg&quot; style=&quot;width: 230px; height: 80px;&quot; /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class=&quot;rtecenter&quot;&gt;●&lt;strong&gt;بهروز شیدا،&lt;/strong&gt; پژوهشگر و منتقد ادبی، ساکن سوئد است.&lt;/p&gt;
&lt;p class=&quot;rtecenter&quot;&gt;از او تاکنون ۱۶ کتاب&lt;/p&gt;
&lt;p class=&quot;rtecenter&quot;&gt;منتشر شده است.&lt;/p&gt;
&lt;p class=&quot;rtecenter&quot;&gt;&amp;laquo;زنبور مست آن&amp;zwnj;جاست&amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;p class=&quot;rtecenter&quot;&gt;(نشر باران، ۱۳۹۱)،&lt;/p&gt;
&lt;p class=&quot;rtecenter&quot;&gt;شانزدهمین کتاب اوست.&lt;/p&gt;
&lt;p class=&quot;rtecenter&quot;&gt;بهروز شیدا به خاطر مخالفتش&lt;/p&gt;
&lt;p class=&quot;rtecenter&quot;&gt;با سانسور و ممیزی آثار ادبی در ایران تاکنون هیچیک از کتاب&amp;zwnj;هایش را در ایران منتشر نکرده است.&lt;/p&gt;
&lt;p class=&quot;rtecenter&quot;&gt;شیدا با فصل&amp;zwnj;نامه&amp;zwnj;ها و نشریاتی&lt;/p&gt;
&lt;p class=&quot;rtecenter&quot;&gt;که در خارج از ایران منتشر می&amp;zwnj;گردند، همکاری گسترده دارد.&lt;/p&gt;
&lt;p class=&quot;rtecenter&quot;&gt;او در آثارش با زبانی شاعرانه&lt;/p&gt;
&lt;p class=&quot;rtecenter&quot;&gt;اما علمی و دقیق&lt;/p&gt;
&lt;p class=&quot;rtecenter&quot;&gt;در قلمرو نقد تطبیقی و با اتکا&lt;/p&gt;
&lt;p class=&quot;rtecenter&quot;&gt;به نظریه&amp;zwnj;های ادبی&lt;/p&gt;
&lt;p class=&quot;rtecenter&quot;&gt;به بررسی ادبیات معاصر ایران از انقلاب مشروطه به این&amp;zwnj;سو می&amp;zwnj;پردازد.&lt;/p&gt;
&lt;p class=&quot;rtecenter&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p class=&quot;rtecenter&quot;&gt;●روایت رادیویی گفت&amp;zwnj;و&amp;zwnj;گوی&lt;/p&gt;
&lt;p class=&quot;rtecenter&quot;&gt;اسماعیل جلیلوند با بهروز شیدا&lt;/p&gt;
&lt;p class=&quot;rtecenter&quot;&gt;را از طریق فایل صوتی&lt;/p&gt;
&lt;p class=&quot;rtecenter&quot;&gt;زیر می&amp;zwnj;توانید بشنوید:&lt;/p&gt;
&lt;p class=&quot;rtecenter&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p class=&quot;rtecenter&quot;&gt;&lt;a href=&quot;http://www.zamahang.com/podcast/2010/20130121_Happiness_05_Literature_BehrozSheida_IsmaielJalilvand_2.mp3&quot;&gt;&lt;img alt=&quot;&quot; src=&quot;http://radiozamaneh.com/sites/default/files/musicicon_14.jpg&quot; style=&quot;width: 230px; height: 26px;&quot; /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class=&quot;rtecenter&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;/td&gt;
&lt;/tr&gt;
&lt;/tbody&gt;
&lt;/table&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;اگر بحث را محدود بگیریم به جامعه&amp;zwnj;شناسی ادبیات در دوران بعد از انقلاب و از آن میان هم ادبیات تبعید را عجالتاً در نظر نداشته باشیم، به چه تحلیلی می&amp;zwnj;رسیم؟&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اگر پرسش شما را تنها به سی&amp;zwnj;وسه چهار سال گذشته یعنی دوران جمهوری اسلامی و متن&amp;zwnj;های هنری&amp;zwnj;ای که در ایران، و نه در خارج از کشور، تولید شده&amp;zwnj;اند، محدود کنیم شاید بتوانیم بر چند نکته تأکید کنیم: بسیاری از انواع هنری که در آن&amp;zwnj;ها حضور شادی ذات ماجرا است حذف شده&amp;zwnj;اند، از جمله رقص و انواعی از موسیقی. در بسیاری از انواع هنری که در آن&amp;zwnj;ها حضور شادی ذات ماجرا است، شادی در چارچوب گفتمان حاکم محدود شده است، از جمله در سینما یا تئا&amp;zwnj;تر کمدی. در بسیاری از انواع هنری هم که حضور شادی ذات ماجرا نیست، آرزوی شادی در کسوت حادثه&amp;zwnj;ها و استعاره&amp;zwnj;ها انعکاس پیدا کرده است؛ در کسوت پیدا - پنهان&amp;zwnj;ها، از جمله در بسیاری از رمان&amp;zwnj;ها، ترانه&amp;zwnj;ها و شعر&amp;zwnj;ها.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;وجود انواع سانسور حکومتی، مذهبی و عرفی چه تأثیری بر هنر و سرکوب هنری چه تأثیری بر مساله&amp;zwnj;ی شادمانی در سطح جامعه دارد؟&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;تأثیری سخت عمیق؛ تأثیری تکان&amp;zwnj;دهنده. آزادی و شادی توأمان مادر و فرزند&amp;zwnj;اند. تولد شادی تنها بر بستر آزادی ممکن است، نه تنها به این خاطر که در جهان هنر، آزادی دامنه&amp;zwnj;ی فورم&amp;zwnj;ها، رویکرد&amp;zwnj;ها و گفتمان&amp;zwnj;ها را گسترده می&amp;zwnj;کند، نه تنها به این خاطر که آزادی مرزهای ممنوعه&amp;zwnj;ها و تابو&amp;zwnj;ها را کمرنگ می&amp;zwnj;کند، که شاید بیش از هر چیز به این خاطر که آزادی هستی هنرمند و مخاطب را از امکان آفرینش پر می&amp;zwnj;کند. امکان آفرینش خود شادی است. غیاب آزادی آدمی را تهی و خشمگین می&amp;zwnj;کند، امکان کنش را از او می&amp;zwnj;گیرد، او را در واکنش&amp;zwnj;های اجباری اسیر می&amp;zwnj;کند، دوگانگی شخصیتی می&amp;zwnj;سازد، گفتمانی می&amp;zwnj;سازد که در آن امکان آفرینشِ هنرمند و مخاطب سخت محدود می&amp;zwnj;شود. غیاب آزادی، متن هنری را از سکوت پر می&amp;zwnj;کند. و شادی در سکوت ممکن نیست.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;با توجه به آمارهای متعددی که در ماه&amp;zwnj;های اخیر از درگیری شهروندان ایران با افسردگی و بیماری&amp;zwnj;های روانی در سطوح مختلف سنی منتشر می&amp;zwnj;شود، به نظر شما تا چه میزان این افسردگی در ادبیات امروز ما نیز تولید و بازتولید شده است؟&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;table align=&quot;right&quot; border=&quot;0&quot; cellpadding=&quot;1&quot; cellspacing=&quot;1&quot; style=&quot;width: 230px;&quot;&gt;
&lt;tbody&gt;
&lt;tr&gt;
&lt;td&gt;
&lt;p&gt;&lt;img alt=&quot;&quot; src=&quot;http://www.radiozamaneh.com/sites/default/files/images/behshsh03.jpg&quot; style=&quot;width: 230px; height: 59px;&quot; /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class=&quot;rtecenter&quot;&gt;●گزیده&amp;zwnj;ای از مقالات&lt;/p&gt;
&lt;p class=&quot;rtecenter&quot;&gt;بهروز شیدا&lt;/p&gt;
&lt;p class=&quot;rtecenter&quot;&gt;در سایت او:&lt;br /&gt;
					&lt;a href=&quot;http://www.behroozsheyda.com/&quot;&gt;در سوگ آبی آب&amp;zwnj;ها (لینک)&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class=&quot;rtecenter&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p class=&quot;rtecenter&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;/td&gt;
&lt;/tr&gt;
&lt;/tbody&gt;
&lt;/table&gt;
&lt;p&gt;بی&amp;zwnj;تردید بخش بزرگی از ادبیاتی که در ایران تولید می&amp;zwnj;شود، تصویر بحران&amp;zwnj;ها، تباهی&amp;zwnj;ها و افسردگی&amp;zwnj;ها هم هست. به عنوان نمونه در این&amp;zwnj;جا می&amp;zwnj;توانیم به رمان&amp;zwnj;هایی اشاره کنیم: در &amp;laquo;عقرب روی پله&amp;zwnj;های راه&amp;zwnj;آهن اندیمشک یا از این قطار خون می&amp;zwnj;چکه قربان&amp;raquo;، نوشته&amp;zwnj;ی حسین مرتضاییان آبکنار، جنگ ایران و عراق بهانه&amp;zwnj;ی تصویر ویرانی و مرگ و افسردگی است. در &amp;laquo;میم، [خوابنامه&amp;zwnj;ی مارهای ایرانی]&amp;raquo; نوشته&amp;zwnj;ی علیمراد فدایی&amp;zwnj; نیا، در شهری گرم جز سوزش، تشنگی، نیش ماران، مرگ و سیاه&amp;zwnj;پوشی هیچ چیز نیست. در &amp;laquo;شب ممکن&amp;raquo; نوشته&amp;zwnj;ی محمدحسن شهسواری، شاهد تهرانی پر از تباهی هستیم؛ پر از چاپلوسی، تحقیر، غیاب نیکی، غیاب شادی. در &amp;laquo;نگران نباش&amp;raquo; نوشته&amp;zwnj;ی مهسا محب&amp;zwnj;علی، اعتیاد، توهم، نفرت، یأس، همه&amp;zwnj;ی صحنه را پوشانده است. در &amp;laquo;پنجاه درجه بالای صفر&amp;raquo; نوشته&amp;zwnj;ی علی چنگیزی، در خیابان&amp;zwnj;ها و بیابان&amp;zwnj;هایی داغ در نقطه&amp;zwnj;ای دور افتاده در ایران، بیرحمی غریب و یأسی تقدیری همه&amp;zwnj;ی فضا را تسخیر کرده است. در &amp;laquo;من منچستر یونایتد را دوست دارم&amp;raquo;، نوشته&amp;zwnj;ی مهدی یزدانی خرم، تصویر بی&amp;zwnj;وقفه&amp;zwnj;ی خشونت شگفت&amp;zwnj;انگیز چند دهه تاریخ ایران، یعنی فاصله&amp;zwnj;ی سال&amp;zwnj;های ۱۳۲۰ تا امروز، جز تمثیلی از یأس بی&amp;zwnj;گریزگاه یک سرزمین نیست. و این فهرست را می&amp;zwnj;توان ادامه داد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;به اعتقاد شما در جامعه&amp;zwnj;ی ایران، بخصوص در سه دهه&amp;zwnj;ی اخیر، کدام انواع هنری در شکل&amp;zwnj;دهی به جو روانی جامعه و نگرش شهروندان نسبت به زندگی اثر گذار بوده&amp;zwnj;اند؟&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پاسخ به این پرسش چندان ساده نیست، چرا که آمارهای دقیقی در این مورد در دست نداریم. تأثیر هم همیشه یک سویه ندارد. گاهی متن هنری چشم&amp;zwnj;انداز و گفتمانی را القا می&amp;zwnj;کند که در آن متن مستتر است. گاهی هم متن هنری نسبت به گفتمانی که در آن متن مستتر است، بیزاری و خشم ایجاد می&amp;zwnj;کند. این را هم باید توجه کرد که ایران، سرزمینی است ناموزون، پرتنش، با رویکردهای اجتماعی متفاوت و&amp;zwnj; گاه بسیار متناقض. چیز دیگری هم هست: آمار پایین کتابخوانی سبب شده است متن هنری کتبی سخت به حاشیه رانده شود و تأثیرش در گروه بسیار اندکی محدود. پس روشن است که انواع هنری پر مخاطب از جمله سینما، ترانه، سریال&amp;zwnj; یا نوعی از شعر اعتراضی - تهییجی که در شرایط تاریخی خاصی بر زبان&amp;zwnj;ها می&amp;zwnj;چرخد بیشترین تأثیر را در جو روانی جامعه دارند؛ این انوع هنری هستند که هم در مخالف با گفتمان حاکم، گفتمان&amp;zwnj;های گسترده می&amp;zwnj;سازند هم به ابزار تبلیغی گفتمان حاکم تبدیل می&amp;zwnj;شوند.&lt;/p&gt;
&lt;table align=&quot;left&quot; border=&quot;0&quot; cellpadding=&quot;1&quot; cellspacing=&quot;1&quot; style=&quot;width: 230px;&quot;&gt;
&lt;tbody&gt;
&lt;tr&gt;
&lt;td&gt;
&lt;p&gt;&lt;img alt=&quot;&quot; src=&quot;http://www.radiozamaneh.com/sites/default/files/images/behshsh04.jpg&quot; style=&quot;width: 230px; height: 312px;&quot; /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p class=&quot;rtecenter&quot;&gt;بهروز شیدا درباره &lt;strong&gt;شادی و ادبیات خلاق&lt;/strong&gt; می&amp;zwnj;گوید:&lt;/p&gt;
&lt;p class=&quot;rtecenter&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p class=&quot;rtecenter&quot;&gt;●آزادی هستی هنرمند&lt;/p&gt;
&lt;p class=&quot;rtecenter&quot;&gt;و مخاطب را از امکان آفرینش&lt;/p&gt;
&lt;p class=&quot;rtecenter&quot;&gt;پر می&amp;zwnj;کند.&lt;/p&gt;
&lt;p class=&quot;rtecenter&quot;&gt;امکان آفرینش خود شادی است.&lt;/p&gt;
&lt;p class=&quot;rtecenter&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p class=&quot;rtecenter&quot;&gt;●غیاب آزادی،&lt;/p&gt;
&lt;p class=&quot;rtecenter&quot;&gt;متن هنری را از سکوت پر می&amp;zwnj;کند&lt;/p&gt;
&lt;p class=&quot;rtecenter&quot;&gt;و شادی در سکوت ممکن نیست.&lt;/p&gt;
&lt;p class=&quot;rtecenter&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p class=&quot;rtecenter&quot;&gt;●بخش بزرگی از ادبیاتی&lt;/p&gt;
&lt;p class=&quot;rtecenter&quot;&gt;که در ایران تولید می&amp;zwnj;شود،&lt;/p&gt;
&lt;p class=&quot;rtecenter&quot;&gt;تصویر بحران&amp;zwnj;ها،&lt;/p&gt;
&lt;p class=&quot;rtecenter&quot;&gt;تباهی&amp;zwnj;ها و افسردگی&amp;zwnj;ها هم هست.&lt;/p&gt;
&lt;p class=&quot;rtecenter&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p class=&quot;rtecenter&quot;&gt;●همه&amp;zwnj; متن&amp;zwnj;های هنری&lt;/p&gt;
&lt;p class=&quot;rtecenter&quot;&gt;که از دوران مشروطیت تا امروز در ایران تولید شده&amp;zwnj;اند،&lt;/p&gt;
&lt;p class=&quot;rtecenter&quot;&gt;به&amp;zwnj;جز سه دوران، به&amp;zwnj;تمامی در حصار گفتمان سکوت، یعنی حصار سانسوری که انواعی از سخن را محدود یا ناممکن کرده است، اسیر بوده&amp;zwnj;اند.&lt;/p&gt;
&lt;p class=&quot;rtecenter&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p class=&quot;rtecenter&quot;&gt;●ادبیات ایران از مشروطیت&lt;/p&gt;
&lt;p class=&quot;rtecenter&quot;&gt;تا امروز آیینه&amp;zwnj; شکست&amp;zwnj;ها، حسرت&amp;zwnj;ها و آرزوهای &amp;laquo;انسان ایرانی&amp;raquo; هم هست؛ جست&amp;zwnj;وجوی راهی&lt;/p&gt;
&lt;p class=&quot;rtecenter&quot;&gt;برای صید شادی که&lt;/p&gt;
&lt;p class=&quot;rtecenter&quot;&gt;سخت به تاراج رفته است.&lt;/p&gt;
&lt;p class=&quot;rtecenter&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p class=&quot;rtecenter&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;/td&gt;
&lt;/tr&gt;
&lt;/tbody&gt;
&lt;/table&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;به نظر شما کدام نوع متن&amp;zwnj;های هنری در ایران بیشترین بازتاب&amp;zwnj;دهنده مسائل جامعه بوده است؟&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;برای پاسخ به این پرسش نخست به من اجازه بدهید به یک نکته اشاره کنم، به گمان من همه&amp;zwnj;ی متن&amp;zwnj;های هنری که از دوران مشروطیت تا امروز در ایران تولید شده&amp;zwnj;اند، بجز سه دوران، به&amp;zwnj;تمامی در حصار گفتمان سکوت، یعنی حصار سانسوری که انواعی از سخن را محدود یا ناممکن کرده است، اسیر بوده&amp;zwnj;اند. سه دورانی که در آن&amp;zwnj;ها تسلط گفتمان سکوت کمرنگ&amp;zwnj;تر بوده است، عبارت&amp;zwnj;اند از سال&amp;zwnj;هایی از دوران مشروطیت، سال&amp;zwnj;های ۱۳۳۲ - ۱۳۲۰، سال&amp;zwnj;های ۱۳۶۰ - ۱۳۵۷، یعنی دوران&amp;zwnj;هایی که نوعی هرج و مرج بر فضای سیاسی ایران حاکم بوده است. گفتمان سکوت البته در انواع هنری گوناگون تأثیرهای گوناگون داشته است، به عنوان نمونه در شعر، استعاره&amp;zwnj;های اجباری ساخته است، در رمان به محدویت زبان، طرح و توطئه و شخصیت&amp;zwnj;&amp;zwnj;پردازی منجر شده است، در جاهایی نیز به همنوایی با قدرت حاکم راه برده است. بدین ترتیب تا آنجا که به جامعه&amp;zwnj;شناسی هنری مربوط می&amp;zwnj;شود، در زمینه&amp;zwnj;ی تولید متن هنری از مشروطیت به بعد در دو حوزه قرار داریم: حوزه&amp;zwnj;ی اول حوزه&amp;zwnj;ی گفتمان سکوتی است که در انطباق با گفتمان حاکم متن هنری تولید کرده است؛ حوزه&amp;zwnj;ی دوم گفتمان سکوتی که در تخالف یا تعارض با گفتمان حاکم متن هنری تولید کرده است. در حوزه&amp;zwnj;ی اول متن&amp;zwnj;های رسمی- تبلیغی ساخته شده است؛ در حوزه&amp;zwnj;ی دوم رنج&amp;zwnj;ها، حسرت&amp;zwnj;ها و اعتراض&amp;zwnj;های &amp;laquo;انسان ایرانی&amp;raquo;، فورم هنری پیدا کرده است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;چرا متن هنری معترض در ایران به رغم انتقادی که نسبت به دیدگاه حکومت به جامعه و قدرت دارد، در بازتولید اندوه و غم با این جریان همراه بوده است؟&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اگر بر این نکته توافق کنیم که در اینجا منظور شما از هنر معترض، هنری است که مخالفت با گفتمان قدرت حاکم در آن آشکار یا قابل تأویل است، حضور اندوه، یأس، سرگردانی، رنج و درد در متن هنری معترض به هیچ عنوان، و زیر این به هیچ عنوان سه خط تأکید می&amp;zwnj;کشم، به معنای همخوانی با گفتمان حاکم نیست، که بسیاری از اوقات متن هنری&amp;zwnj;ای که در آن شادی غایب است، متنی است که در سوک غیاب شادی آفریده شده است. گفتمان حاکم منادی سکوت و خالق اندوه است. حضور محزون متن&amp;zwnj;های هنری معترض، اما نشانِ حسرت شادی است. دومی بسیاری از اوقات فاش&amp;zwnj;کننده&amp;zwnj;ی اولی است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;آیا در ادبیات معاصر ایران، شاهد شکل&amp;zwnj;گیری جریان&amp;zwnj;های خاصی که بر فضای روانی جامعه اثرگذار بوده یا از آن اثر پذیرفته باشند بوده&amp;zwnj;ایم؟&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بله، همه&amp;zwnj;ی ادبیات کیفی ایران را از منظر روان&amp;zwnj;شناسی اجتماعی هم می&amp;zwnj;توان خواند، اگر ادبیات ایران از دوران مشروطیت تا انقلاب اسلامی را به دوران مشروطیت، سال&amp;zwnj;های ۱۳۲۰ - ۱۳۰۰، سال&amp;zwnj;های ۱۳۳۲ - ۱۳۲۰، سال&amp;zwnj;های ۱۳۴۱ - ۱۳۳۲، سال&amp;zwnj;های ۱۳۵۷ - ۱۳۴۱ و دوران پس از انقلاب را هم با کمی مسامحه به سال&amp;zwnj;های ۱۳۶۰ - ۱۳۵۷، دهه&amp;zwnj;ی ۶۰، دهه&amp;zwnj;ی ۷۰ و دهه&amp;zwnj;ی ۸۰ تقسیم کنیم؛ در هر دوران فارغ از مکتب&amp;zwnj;ها و جریان&amp;zwnj;های ادبی متفاوت، جاپای روان&amp;zwnj;شناسی اجتماعی &amp;laquo;انسان ایرانی&amp;raquo; را هم می&amp;zwnj;توان دید. روان&amp;zwnj;شناسی اجتماعی &amp;laquo;انسان ایرانی&amp;raquo; در سال&amp;zwnj;های ۱۳۴۱ - ۱۳۳۲، یعنی سال&amp;zwnj;های یأس پس از کودتای ۲۸ مردادماه سال ۱۳۳۲، همانقدر در شعر &amp;laquo;زمستانِ&amp;raquo; مهدی اخوان ثالث پیداست؛ که در سال&amp;zwnj;های ۱۳۴۱ تا ۱۳۵۷، یعنی سال&amp;zwnj;های خاک تکاندن از شانه&amp;zwnj;ها، ناامیدی، حماسه&amp;zwnj;سازی، جست&amp;zwnj;وجو، گفت&amp;zwnj;وگوی گفتمان&amp;zwnj;های مختلف، در شعر احمد شاملو یا رمان&amp;zwnj;های &amp;laquo;نفرین زمینِ&amp;raquo; جلال آل&amp;zwnj;احمد &amp;laquo;همسایه&amp;zwnj;ها&amp;raquo;ی احمد محمود و &amp;laquo;شازده احتجاب&amp;raquo; هوشنگ گلشیری پیدا است؛ که در دهه&amp;zwnj;ی ۷۰ در رمان &amp;laquo;باورهای خیس یک مرده&amp;raquo;ی محمد محمدعلی پیدا است؛ که در دهه&amp;zwnj;ی ۸۰ در رمان &amp;laquo;سلام مترسکِ&amp;raquo; منیرالدین بیروتی پیدا است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ادبیات ایران از مشروطیت تا امروز آیینه&amp;zwnj;ی شکست&amp;zwnj;ها، حسرت&amp;zwnj;ها و آرزوهای &amp;laquo;انسان ایرانی&amp;raquo; هم هست؛ جست&amp;zwnj;وجوی راهی برای صید شادی که سخت به تاراج رفته است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;تصویر نخست و آخر از هنرمند الجزایری: دليلة دالياس بوزار&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&lt;strong&gt;در همین زمینه:&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&lt;em&gt;پرونده &amp;laquo;حق شادی&amp;raquo; در گروه جامعه زمانه، زیر نظر سپیده شایان و با مشارکت و همکاری اسماعیل جلیلوند (در گفت&amp;zwnj;وگو با ناصر مهاجر، حسن مکارمی، حسن یوسفی اشکوری، مژگان کاهن و بهروز شیدا)، آیدا قجر(در گفت&amp;zwnj;وگو با شاهرخ مشکین&amp;zwnj;قلم، شهلا شفیق و سعید پیوندی)، بهنام دارایی&amp;zwnj;زاده (در گفت&amp;zwnj;وگو با جلال ایجادی و مانا نیستانی)، نعیمه دوستدار (در گفت&amp;zwnj;وگو با احمد علوی)، حسین نوش&amp;zwnj;آذر (مقاله شیللر: &amp;laquo;به راه خود بروید، شادمانه، همچون یک قهرمان)، سارا روشن (در گفت&amp;zwnj;و گو با محمدرضا نیکفر) و اکبر فلاحیان (ده پرسش اساسی در مورد حقوق بشر) تهیه شده است.&lt;/em&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&lt;em&gt;گفت و گوهای حق شادی را می توانید از طریق لینک های زیر بخوانید:&lt;/em&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&lt;a href=&quot;http://radiozamaneh.com/node/22464&quot;&gt;ده پرسش اساسی در مورد حقوق بشر&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&lt;a href=&quot;http://radiozamaneh.com/node/23401&quot;&gt;حقوق بشر و افق دید ما- در گفت&amp;zwnj;وگو با محمدرضا نیکفر، نویسنده و پژوهشگر- بخش نخست&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;حق شادی- در گفت&amp;zwnj;وگوبا محمدرضا نیکفر، بخش دوم و پایانی&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&lt;a href=&quot;http://radiozamaneh.com/node/23521&quot;&gt;اندوهباری نظام آموزشی در ایران &amp;ndash; گفت&amp;zwnj;وگو با سعید پیوندی، جامعه&amp;zwnj;شناس و استاد دانشگاه&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&lt;a href=&quot;http://radiozamaneh.com/culture/khaak/2013/01/15/23554&quot;&gt;شیللر: &amp;laquo;به راه خود بروید، شادمانه، همچون یک قهرمان&amp;raquo;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&lt;a href=&quot;http://radiozamaneh.com/node/23679&quot;&gt;مرگ&amp;zwnj;پرستی حکومت ایران &amp;ndash; گفت&amp;zwnj;وگو با شهلا شفیق، جامعه&amp;zwnj;شناس، پژوهشگر و فعال حقوق زنان&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&lt;a href=&quot;http://radiozamaneh.com/society/humanrights/2013/01/19/23771&quot;&gt;پیوند شادی با محیط زیست سالم &amp;ndash; گفت&amp;zwnj;وگو با جلال ایجادی، استاد دانشگاه وکارشناس&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&lt;a href=&quot;http://radiozamaneh.com/society/humanrights/2013/01/19/23771&quot;&gt;محیط زیست&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&lt;a href=&quot;http://radiozamaneh.com/node/23510&quot;&gt;شادی در سکوت ممکن نیست- گفت&amp;zwnj;وگو با بهروز شیدا، منتقد، نویسنده و پژوهشگر ادبی&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&lt;a href=&quot;http://www.radiozamaneh.com/society/humanrights/2013/02/02/24138&quot;&gt;حق شادی و زخم&amp;zwnj;های تاریخی - در گفت&amp;zwnj;وگو با ناصر مهاجر، پژوهشگر تاریخ ایران&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&lt;a href=&quot;http://radiozamaneh.com/society/humanrights/2013/01/26/23962&quot;&gt;سکس، شادی و حقوق بشر- گفت&amp;zwnj;وگو با مژگان کاهن، روان&amp;zwnj;شناس&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&lt;a href=&quot;http://radiozamaneh.com/society/humanrights/2013/02/09/24336&quot;&gt;حق شادی، حق انتقاد - در گفت&amp;zwnj;وگو با مانا نیستانی، کاریکاتوریست ساکن فرانسه&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&lt;a href=&quot;http://radiozamaneh.com/society/humanrights/2013/02/12/24442&quot;&gt;جامعه ایران و زخم&amp;zwnj;های روحی - در گفت&amp;zwnj;وگو با حسن مکارمی، روانشناس، پژوهشگر و فعال اجتماعی&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&lt;a href=&quot;http://www.radiozamaneh.com/society/humanrights/2013/02/18/24622&quot;&gt;افسردگی، تورم و بحران اقتصادی - گفت&amp;zwnj;وگو با احمد علوی، اقتصاد&amp;zwnj;دان و پژوهشگر علوم اجتماعی&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&lt;a href=&quot;http://www.radiozamaneh.com/node/24665&quot;&gt;رقص، شادی و اعتراض- گفت&amp;zwnj;وگو با شاهرخ مشکین&amp;zwnj;قلم، رقصنده باله&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span dir=&quot;RTL&quot;&gt;&lt;a href=&quot;http://radiozamaneh.com/node/radiozamaneh.com/society/humanrights/2013/02/24/24780&quot;&gt;حق شادی، دین و دینداری- گفت&amp;zwnj;وگو با حسن یوسفی اشکوری، پژوهشگر امور دینی و فعال ملی مذهبی&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
</description>
     <comments>https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2013/01/22/23510#comments</comments>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/9971">بهروز شیدا</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/18347">حق شادی</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/1400">دفتر خاک</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak">خاک</category>
 <pubDate>Tue, 22 Jan 2013 09:06:35 +0000</pubDate>
 <dc:creator>hosseinn</dc:creator>
 <guid isPermaLink="false">23510 at https://archive.radiozamaneh.com</guid>
  </item>
  <item>
    <title>سایه‌ی سنگین نیمه‌تمامی‌های ما</title>
    <link>https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2012/10/22/20776</link>
    <description>&lt;div class=&quot;fb-social-like-widget&quot;&gt;&lt;fb:like  href=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2012/10/22/20776&quot; send=&quot;false&quot; layout=&quot;box_count&quot; show_faces=&quot;false&quot; width=&quot;500&quot; action=&quot;like&quot; font=&quot;arial&quot; colorscheme=&quot;light&quot;&gt;&lt;/fb:like&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-sartitr&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    چرخی در میانِ خط‌های رمان سانسور یک داستان عاشقانه‌ی ایرانی، نوشته‌ی شهریار مندنی‌پور        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-nevisandeh&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    بهروز شیدا        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-filefield field-field-maghaleh-image&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    &lt;img  class=&quot;imagefield imagefield-field_maghaleh_image&quot; width=&quot;277&quot; height=&quot;188&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/sites/default/files/behshshm01b.jpg?1351193619&quot; /&gt;        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;p align=&quot;right&quot;&gt;&lt;span dir=&quot;RTL&quot;&gt;بهروز شیدا - جستاری که می&amp;zwnj;خوانید خوانشی &amp;laquo;نیمه&amp;zwnj;تمام&amp;raquo; است از رمان سانسور یک داستان عاشقانه&amp;zwnj;ی ایرانی، نوشته&amp;zwnj;ی شهریار مندنی&amp;zwnj;پور. خوانشی &amp;laquo;نیمه&amp;zwnj;تمام&amp;raquo; است چرا که از میان دو &amp;laquo;داستانی&amp;raquo; که در رمان ما جریان دارند تنها &amp;laquo;یک داستان&amp;raquo; را موضوع قرار می&amp;zwnj;دهد. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;!--break--&gt;&lt;!--break--&gt;&lt;p align=&quot;right&quot;&gt;&lt;span dir=&quot;RTL&quot;&gt;در &lt;strong&gt;سانسور یک داستان عاشقانه&amp;zwnj;ی ایرانی &lt;/strong&gt;هم یک &amp;laquo;داستان عاشقانه&amp;zwnj;ی ایرانی&amp;raquo; را می&amp;zwnj;خوانیم هم &amp;laquo;داستان&amp;raquo; نوشته شدن یک &amp;laquo;داستان عاشقانه&amp;zwnj;ی ایرانی&amp;raquo; را. جستار &amp;laquo;نیمه&amp;zwnj;تمام&amp;raquo; ما گرد &amp;laquo;یک داستان عاشقانه&amp;zwnj;ی ایرانی&amp;raquo; می&amp;zwnj;چرخد. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;right&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;right&quot;&gt;&lt;span dir=&quot;RTL&quot;&gt;چیز دیگری هم هست: متنی که ما از &lt;strong&gt;سانسور یک داستان عاشقانه&amp;zwnj;ی ایرانی &lt;/strong&gt;در دست داریم، به زبان انگلیسی است. اما می&amp;zwnj;دانیم که این رمان از روی نسخه&amp;zwnj;ی فارسی، توسط سارا خلیلی، به انگلیسی ترجمه شده است. نسخه&amp;zwnj;&amp;zwnj;ی فارسی هنوز منتشر نشده است. پس نقل قول&amp;zwnj;های ما بی&amp;zwnj;تردید با نسخه&amp;zwnj;ی فارسی &lt;strong&gt;سانسور یک داستان عاشقانه&amp;zwnj;ی ایرانی &lt;/strong&gt;که روزی منتشر خواهد شد، تفاوت&amp;zwnj;ها دارد. در جستار &amp;laquo;نیمه&amp;zwnj;تمام&amp;raquo; خود انگار تکه&amp;zwnj;هایی از یک &amp;laquo;رمان فارسی&amp;raquo; را به &amp;laquo;فارسی&amp;zwnj;ی دیگری&amp;raquo; نوشته&amp;zwnj;ایم. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;right&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;&lt;span dir=&quot;RTL&quot;&gt;۱&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;right&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;right&quot;&gt;&lt;span dir=&quot;RTL&quot;&gt;یک روز بهاری است؛ مقابل درِ اصلی&amp;zwnj;ی دانشگاه تهران؛ دهه&amp;zwnj;ی &lt;/span&gt;&lt;span dir=&quot;RTL&quot;&gt;۱۳۸۰&lt;/span&gt;&lt;span dir=&quot;RTL&quot;&gt; هجری&amp;zwnj;&amp;zwnj;ی شمسی. گروهی از دانش&amp;zwnj;جویان در اعتراض به رژیم جمهوری&amp;zwnj;ی اسلامی گرد آمده&amp;zwnj;اند. حزب&amp;zwnj;الهی&amp;zwnj;ها هم هستند. با مشت&amp;zwnj;های گره&amp;zwnj;کرده علیه دانش&amp;zwnj;جویان شعار می&amp;zwnj;دهند: مرگ بر لیبرال&amp;zwnj;. پلیس هم هست. سارا در پیاده&amp;zwnj;رو ایستاده است و پلاکاردی در دست دارد که بر آن شعار عجیبی نوشته شده است: مرگ بر آزادی، مرگ بر اسارت. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;right&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;right&quot;&gt;&lt;span dir=&quot;RTL&quot;&gt;تظاهرات در اوج است که دارا سر می&amp;zwnj;رسد و سارا را به خروج از صحنه&amp;zwnj; تشویق می&amp;zwnj;کند. اندکی بعد نویسنده&amp;zwnj; تأکید می&amp;zwnj;کند آن&amp;zwnj;چه تا کنون خوانده&amp;shy;ایم آغاز یک داستان عاشقانه&amp;zwnj;ی ایرانی است. او اما باید این داستان را طوری بنویسد که در ایران قابل چاپ باشد. پس جاهایی را که ممکن است توسط وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی سانسور شود، خود خط می&amp;zwnj;زند. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;right&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p align=&quot;right&quot;&gt;&lt;img alt=&quot;&quot; src=&quot;http://www.radiozamaneh.com/sites/default/files/images/behshshm02.jpg&quot; style=&quot;width: 196px; height: 263px;&quot; /&gt;بهروز شیدا: سارا در دامادی که در شب زفاف به عروس خویش حمله کرده است، خسرو را می&amp;zwnj;یابد. انگار خسرو نماد همه&amp;zwnj;ی مردانی است که جز &amp;laquo;یورش&amp;raquo; بر زنان راه دیگری نمی&amp;zwnj;شناسند...&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p align=&quot;right&quot;&gt;&lt;span dir=&quot;RTL&quot;&gt;ماجرای عاشقانه&amp;zwnj;ی سارا و دارا در حدود یک سال پیش شروع شده است. سارا که در دانشگاه تهران ادبیات فارسی می&amp;zwnj;&amp;zwnj;خواند، برای قرض کردن رمان &lt;strong&gt;بوف کور &lt;/strong&gt;به کتاب&amp;zwnj;خانه&amp;zwnj;ی عمومی&amp;zwnj;ی تهران می&amp;zwnj;رود. کتاب&amp;zwnj;دار به او می&amp;zwnj;گوید &lt;strong&gt;بوف کور &lt;/strong&gt;در فهرست کتاب&amp;zwnj;های ممنوعه است. دارا که از دور گفت&amp;zwnj;وگوی سارا و کتاب&amp;zwnj;دار را &lt;/span&gt;&lt;span dir=&quot;RTL&quot;&gt;می&amp;zwnj;شنود،&lt;/span&gt;&lt;span dir=&quot;RTL&quot;&gt; به یک نگاه به عشق او گرفتار می&amp;zwnj;شود. آن&amp;zwnj;گاه تا باب آشنایی با&amp;nbsp; سارا را باز کند، در نزدیکی&amp;zwnj;ی خانه&amp;zwnj;ی او با کتاب&amp;zwnj;خانه&amp;zwnj;ی کوچک خود که &lt;strong&gt;بوف کور &lt;/strong&gt;هم در آن هست، بساطی علم می&amp;zwnj;کند. چند روز بعد سرانجام سارا پای بساط او می&amp;zwnj;ایستد و &lt;strong&gt;بوف کور &lt;/strong&gt;را می&amp;zwnj;خرد.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;right&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;right&quot;&gt;&lt;span dir=&quot;RTL&quot;&gt;دارا اما فقط &lt;strong&gt;بوف کور &lt;/strong&gt;را &amp;nbsp;به سارا نفروخته است، که زیر بسیاری از حروف این کتاب هم علامت گذاشته است. این حروف در کنار هم نامه&amp;zwnj;ی عاشقانه&amp;zwnj;ای را می&amp;zwnj;سازند که اولین نامه&amp;zwnj;ی عاشقانه&amp;zwnj;ی دارا برای سارا است. &lt;/span&gt;&lt;span dir=&quot;RTL&quot;&gt;دیگر نامه&amp;zwnj;های &lt;/span&gt;&lt;span dir=&quot;RTL&quot;&gt;عاشقانه&amp;zwnj;ی &lt;/span&gt;&lt;span dir=&quot;RTL&quot;&gt;دارا اما از حروف کتاب&amp;zwnj;هایی ساخته می&amp;zwnj;شود که سارا باید از &lt;/span&gt;&lt;span dir=&quot;RTL&quot;&gt;کتاب&amp;zwnj;خانه&amp;zwnj;ی &lt;/span&gt;&lt;span dir=&quot;RTL&quot;&gt;عمومی&amp;zwnj;ی تهران قرض کند. دارا در &amp;laquo;اولین نامه&amp;zwnj;اش&amp;raquo; از سارا خواسته&lt;/span&gt;&lt;span dir=&quot;RTL&quot;&gt; است دومین نامه&amp;zwnj;ی او را از حروفی که در کتاب &lt;strong&gt;شازده کوچولو&lt;/strong&gt;، نوشته&amp;zwnj;ی آنتوان دوسنت اگزوپری، علامت گذاشته است، کشف کند. در &lt;/span&gt;&lt;span dir=&quot;RTL&quot;&gt;نامه&amp;zwnj;ی&lt;/span&gt;&lt;span dir=&quot;RTL&quot;&gt; دوم منبع نامه&amp;zwnj;ی سوم معرفی می&amp;zwnj;شود: &lt;strong&gt;دراکولا&lt;/strong&gt;، نوشته&amp;zwnj;ی برام استورکر؛ در نامه&amp;zwnj;ی سوم منبع نامه&amp;zwnj;ی چهارم: &lt;strong&gt;خسرو و شیرین&lt;/strong&gt;، نوشته&amp;zwnj;ی نظامی&amp;zwnj;ی گنجوی؛ در نامه&amp;zwnj;ی چهارم منبع نامه&amp;zwnj;ی پنجم: &lt;strong&gt;سبکی&amp;zwnj;ی تحمل&amp;zwnj; ناپذیر بارهستی&lt;/strong&gt;، نوشته&amp;zwnj;ی میلان کوندرا؛ در نامه&amp;zwnj;ی پنجم منبع نامه&amp;zwnj;ی ششم: &lt;strong&gt;دشمن مردم&lt;/strong&gt;، نوشته&amp;zwnj;ی هنریک ایبسن. پس از نامه&amp;zwnj;ی ششم دارا غیب&amp;zwnj;اش می&amp;zwnj;زند تا نزدیک به یک سال بعد سارا را بار دیگر در مقابل درِ اصلی&amp;zwnj;ی دانشگاه تهران ملاقات کند.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;right&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;right&quot;&gt;&lt;span dir=&quot;RTL&quot;&gt;دارا زمانی دانش&amp;zwnj;جوی دانشکده&amp;zwnj;ی هنرهای زیبا بوده است، اما هنوز تحصیلات&amp;zwnj;اش را به پایان نرسانده است که به دلیل عضویت در یک سازمان چپ دست&amp;zwnj;گیر می&amp;zwnj;شود؛ به دو سال زندان محکوم می&amp;zwnj;شود؛ پس از پایان محکومیت از دانشکده اخراج می&amp;zwnj;&amp;zwnj;شود. آن&amp;zwnj;گاه برای امرار معاش شروع به کرایه دادن فیلم در پیاده&amp;zwnj;روها می&amp;zwnj;کند. چندی بعد به دلیل کرایه&amp;zwnj; دادن فیلم&amp;zwnj;های غیرمجاز دست&amp;zwnj;گیر می&amp;zwnj;شود؛ دوباره زندان؛ درست در همان روزهایی که نامه&amp;zwnj;های عاشقانه&amp;zwnj;اش یکی پس از دیگری به دست سارا می&amp;zwnj;رسد. در حدود یک سال بعد آزاد می&amp;zwnj;شود و سارا را در مقابل درِ اصلی&amp;zwnj;ی دانشگاه تهران باز می&amp;zwnj;یابد. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;right&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;right&quot;&gt;&lt;span dir=&quot;RTL&quot;&gt;در اوج ماجرای عاشقانه&amp;zwnj;ی سارا و دارا، سارا خواستگاری پیدا می&amp;zwnj;کند: سنباد. سنباد به هنگام پیروزی&amp;zwnj;ی انقلاب اسلامی کارمند اداره&amp;zwnj;ی ثبت احوال شیراز بوده است. پس از پیروزی&amp;zwnj;ی انقلاب اما رنگ عوض کرده است و به یکی از کارگزاران حکومت جدید تبدیل شده است؛ فهرستی از نام&amp;zwnj;های غیراسلامی تهیه کرده است؛ برای مطالعه در مورد دستاوردهای انقلابِ فرهنگی&amp;shy; در چین، به آن کشور سفر کرده است؛ انحصار واردات مداد از چین را به &amp;zwnj;دست آورده است؛ به&amp;shy; شدت ثروتمند شده است.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;right&quot;&gt;&lt;span dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;right&quot;&gt;&lt;span dir=&quot;RTL&quot;&gt;چیزی از خواستگاری&amp;zwnj;ی سنباد از سارا نگذشته است که در شبی برفی سارا از دارا می&amp;zwnj;خواهد برای اثبات عشق&amp;zwnj;اش به او خطر کند و از خانه بیرون بیاید. دارا چنین می&amp;zwnj;کند و تا خانه ی سارا می&amp;zwnj;آید. در آن جا دیوار خانه&amp;zwnj;ی سارا را نوازش می&amp;zwnj;کند؛ در آغوش می&amp;zwnj;کشد، اما ماشین گشت پلیس سر می&amp;zwnj;رسد و او را دست&amp;zwnj;گیر می&amp;zwnj;کند. سارا سخت سراسیمه می&amp;zwnj;شود، به سنباد تلفن می&amp;zwnj;کند و به او قول می&amp;zwnj;دهد اگر با استفاده از نفوذ خود دارا را آزاد کند، با او ازدواج خواهد کرد. سنباد چنین می&amp;zwnj;کند، اما چون به وسعت عشق سارا به دارا پی می&amp;zwnj;برد، سارا را برای همیشه ترک می&amp;zwnj;کند. راه وصل سارا و دارا اما هنوز هموار نیست.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;right&quot;&gt;&lt;span dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;right&quot;&gt;&lt;span dir=&quot;RTL&quot;&gt;در گوشه&amp;zwnj;ای از&lt;strong&gt; سانسور یک داستان عاشقانه&amp;zwnj;ی ایرانی &lt;/strong&gt;با دکتر فرهاد روبه&amp;zwnj;رو می&amp;zwnj;&amp;zwnj;شویم. دکتر فرهاد پزشکی فقیرنواز است. روزی جسد مردی قوزی را در درمانگاه&amp;zwnj;اش می&amp;zwnj;یابد؛ جسد را در صندوق عقب ماشین می&amp;zwnj;گذارد تا جایی از شر آن خلاص شود، اما در خیابانی پشت راه&amp;zwnj;بندان پلیس متوقف می&amp;zwnj;شود. بخت با او یار است. افسری او را می&amp;zwnj;شناسد. دکتر فرهاد جان عمه&amp;zwnj;ی افسر را در یک عمل جراحی&amp;zwnj;ی مجانی نجات داده است. افسر پلیس از افرادش می&amp;zwnj;خواهد دکتر را تا مقصدش مشایعت کنند.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;right&quot;&gt;&lt;span dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;right&quot;&gt;&lt;span dir=&quot;RTL&quot;&gt;چندی بعد سارا و دارا را در یک جشن عروسی می&amp;zwnj;بینیم؛ جشن عروسی&amp;zwnj;ی دخترعموی سارا در یک باغ بزرگ. دکتر فرهاد هم هست. سارا در کناری با دکتر فرهاد سخن می&amp;zwnj;گوید. حسادت سرتاپای دارا را تسخیر می&amp;zwnj;کند.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;right&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;right&quot;&gt;&lt;span dir=&quot;RTL&quot;&gt;صحنه&amp;zwnj;ی آخر &lt;strong&gt;سانسور یک داستان عاشقانه&amp;zwnj;ی ایرانی &lt;/strong&gt;در خانه&amp;zwnj;ی دارا برپا است. دارا سارا را به خانه&amp;zwnj; دعوت کرده است. در باغچه&amp;zwnj;ی خانه بوته یاسمینی هست. سارا احساس می&amp;zwnj;کند چشم&amp;zwnj;هایی در گل یاسمین پنهان اند که او را می&amp;zwnj;پایند. چشم&amp;zwnj;های مرد قوزی است. دارا در خانه را می&amp;zwnj;بندد.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;right&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;right&quot;&gt;&lt;span dir=&quot;RTL&quot;&gt;چرایی&amp;zwnj;ی&lt;/span&gt;&lt;span dir=&quot;RTL&quot;&gt; صحنه&amp;zwnj;ی&amp;zwnj; آخر را اول بپرسیم: مرد قوزی در بوته&amp;zwnj;ی یاسمین چه می&amp;zwnj;کند؟ در &amp;laquo;بوی گل&amp;raquo; چه می&amp;zwnj;کند؟ &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;right&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;right&quot;&gt;&amp;nbsp; &lt;strong&gt;&lt;span dir=&quot;RTL&quot;&gt;۲&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;right&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;right&quot;&gt;&lt;span dir=&quot;RTL&quot;&gt;آخرین فصل &lt;strong&gt;سانسور یک داستان عاشقانه&amp;zwnj;ی ایرانی&lt;/strong&gt; زیر عنوانِ &lt;strong&gt;سحر از&lt;/strong&gt; &lt;strong&gt;بسترم بوی گُل آید &lt;/strong&gt;روایت می&amp;zwnj;شود. پدر و مادر دارا به سفر رفته&amp;zwnj;اند. سارا به خانه&amp;zwnj;ی دارا آمده است: &amp;laquo;&lt;strong&gt;سارا به دارا می&amp;zwnj;گوید:&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;right&quot;&gt;&lt;strong&gt;&lt;span dir=&quot;RTL&quot;&gt;در آن باغچه&amp;zwnj;ی گل در حیاط شما ... آن بوته&amp;zwnj;ی یاسمین ...&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;right&quot;&gt;&lt;strong&gt;&lt;span dir=&quot;RTL&quot;&gt;بله، می&amp;zwnj;خواستم هرس&amp;zwnj;اش کنم، اما وقت نشد. نه، نکن ... خوب است گیاه را آزاد بگذاریم تا در همه جای باغ پخش شود.&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;right&quot;&gt;&lt;strong&gt;&lt;span dir=&quot;RTL&quot;&gt;[...]&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;right&quot;&gt;&lt;strong&gt;&lt;span dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp; بعد، انگار که ناگهان چیزی را به خاطر آورده باشد، چشمان&amp;zwnj;اش گشاد می&amp;zwnj;شود، خشک&amp;zwnj;اش می&amp;zwnj;زند.&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;right&quot;&gt;&lt;strong&gt;&lt;span dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp; چی شد سارا؟ چه اتفاقی افتاد؟&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;right&quot;&gt;&lt;strong&gt;&lt;span dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp; وقتی که پا به حیاط گذاشتم، اولین چیزی که دیدم بوته&amp;zwnj;ی یاسمین بود ... صادقانه بگویم، این بوته من را ترساند. انگار یک جفت چشم ترسناک داشتند از درون بوته به من نگاه می&amp;zwnj;کردند.&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;right&quot;&gt;&lt;strong&gt;&lt;span dir=&quot;RTL&quot;&gt;غیرممکن است ... به جز من و تو کسی در خانه نیست.&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;right&quot;&gt;&lt;strong&gt;&lt;span dir=&quot;RTL&quot;&gt;اما من مطمئنم. خودم دیدم. شاید وقتی تو در حیاط را باز گذاشتی، یک نفر آمده و پشت آن بوته پنهان شده است.&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;right&quot;&gt;&lt;strong&gt;&lt;span dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp; دارا در حالی که قلب&amp;zwnj;اش دارد از سینه بیرون می&amp;zwnj;زند، از گوشه&amp;zwnj;ی پرده&amp;zwnj;ی اتاق خواب&amp;zwnj;اش به بوته&amp;zwnj;ی یاسمین نگاه می&amp;zwnj;کند. چشمان&amp;zwnj;اش از ترس گشاد شده&amp;shy;اند. به نظر می&amp;zwnj;&amp;zwnj;رسد چیزی لای شاخه&amp;zwnj;ها است.&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;right&quot;&gt;&lt;strong&gt;&lt;span dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp; وحشت&amp;zwnj;زده به حیاط می&amp;shy;دود، جسد یک مرد قوزی را می&amp;shy;بیند که به در خانه خیره شده است&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;span dir=&quot;RTL&quot;&gt;.&amp;raquo;[&lt;a href=&quot;#_ftn1&quot; name=&quot;_ftnref1&quot; title=&quot;&quot;&gt;&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;[&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir=&quot;RTL&quot;&gt;&lt;a href=&quot;#_ftn1&quot; name=&quot;_ftnref1&quot; title=&quot;&quot;&gt;&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;۱&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;right&quot;&gt;&lt;span dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;right&quot;&gt;&lt;span dir=&quot;RTL&quot;&gt;این اما برای اولین بار نیست که سایه&amp;zwnj;ی مرد قوزی در &lt;strong&gt;سانسور یک داستان عاشقانه&amp;zwnj;ی ایرانی &lt;/strong&gt;حاضر می&amp;zwnj;شود. او هم از نخست سایه&amp;zwnj;ی خود را بر رمان ما گسترده است. برای نخستین بار او را در فصل اول می&amp;zwnj;بینیم که زیر عنوان &lt;strong&gt;مرگ بر دیکتاتوری، مرگ بر آزادی &lt;/strong&gt;روایت می&amp;zwnj;شود. سارا در میان تظاهرکننده&amp;zwnj;گان است. مرد قوزی ناگهان ظاهر می&amp;zwnj;شود و به او نهیب می&amp;zwnj;زند که به خانه برود؛ چرا که مرگ در انتظار او است: &amp;laquo;&lt;strong&gt;هی، رویابینِ روز، به خانه&amp;zwnj;ات برو! ... امروز مرگ به سراغ تو می&amp;zwnj;آید. به خانه برو! ... می&amp;zwnj;فهمی؟ نیم ساعتی هست که مرگ به عشق تو گرفتار شده است. دارد داس&amp;zwnj;اش را برای بدن تو تیز می&amp;zwnj;کند. تا جایی که می&amp;zwnj;توانی فرارکن ... می&amp;zwnj;شنوی ...&lt;/strong&gt;؟&amp;raquo;&lt;a href=&quot;#_ftn2&quot; name=&quot;_ftnref2&quot; title=&quot;&quot;&gt;&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;[&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir=&quot;RTL&quot;&gt;&lt;a href=&quot;#_ftn2&quot; name=&quot;_ftnref2&quot; title=&quot;&quot;&gt;&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;۲&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir=&quot;RTL&quot;&gt;&lt;a href=&quot;#_ftn2&quot; name=&quot;_ftnref2&quot; title=&quot;&quot;&gt;&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;]&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;right&quot;&gt;&lt;span dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;right&quot;&gt;&lt;span dir=&quot;RTL&quot;&gt;چنان&amp;zwnj;که خواندیم در گوشه&amp;zwnj;ای دیگر از &lt;strong&gt;سانسور یک داستان عاشقانه&amp;zwnj;ی ایرانی &lt;/strong&gt;نیز مرد قوزی حضور عریان دارد. دکتر فرهاد در یکی از خیابان&amp;zwnj;های تهران جسد مرد قوزی را در صندوق عقب ماشین خویش دارد. از نزدیک&amp;zwnj;تر ببینیم: &amp;laquo;&lt;strong&gt;در یکی از این خیابان&amp;zwnj;ها دکتر فرهاد با ماشین خود از درمانگاه مجانی&amp;zwnj;ای که در یکی از مناطق فقیرنشین شهر راه انداخته است، باز می&amp;zwnj;گردد. بر خلاف شب&amp;zwnj;های دیگر که خسته اما با حس عمیق رضایت به خانه برمی&amp;zwnj;گشت، امشب همه&amp;zwnj;ی بدن&amp;zwnj;اش از ترس منقبض است و خیس عرق. جسد مرد قوزی در صندوق عقب ماشین کهنه&amp;zwnj;ی او است. یک نفر مخفیانه جسد را در اتاق انتظار او گذاشته است و گریخته است&lt;/strong&gt;.&amp;raquo;&lt;a href=&quot;#_ftn3&quot; name=&quot;_ftnref3&quot; title=&quot;&quot;&gt;&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;[&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir=&quot;RTL&quot;&gt;&lt;a href=&quot;#_ftn3&quot; name=&quot;_ftnref3&quot; title=&quot;&quot;&gt;&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;۳&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir=&quot;RTL&quot;&gt;&lt;a href=&quot;#_ftn3&quot; name=&quot;_ftnref3&quot; title=&quot;&quot;&gt;&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;]&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;right&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;right&quot;&gt;&lt;span dir=&quot;RTL&quot;&gt;سایه&amp;zwnj;ی مرد قوزی اما در جاهای دیگر هم پنهان است؛ گسترده پنهان است. گل یاسمین و صندوق عقب ماشین دکتر فرهاد تنها مخفیگاه&amp;zwnj;های مرد قوزی نیستند.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;right&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;right&quot;&gt;&lt;strong&gt;۳&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;right&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;right&quot;&gt;&lt;span dir=&quot;RTL&quot;&gt;در فصلی از &lt;strong&gt;سانسور یک داستان عاشقانه&amp;zwnj;ی ایرانی &lt;/strong&gt;که زیر عنوان &lt;strong&gt;دوست&amp;zwnj;ات دارم، اما دیگر نمی&amp;zwnj;خواهم ببینمت&lt;/strong&gt; روایت می&amp;zwnj;شود، سارا و دارا را می&amp;zwnj;بینیم که در سالن انتظار یک بیمارستان نشسته&amp;zwnj;اند و با یک&amp;shy;دیگر سخن می&amp;zwnj;گویند. ناگهان در بیمارستان باز می&amp;zwnj;شود و یک زن و چهار مرد وارد می&amp;zwnj;شوند. زن بسیار زیبا است. چهار مرد لباس&amp;zwnj;های غریبی به تن دارند: &amp;laquo;&lt;strong&gt;اما عجیب&amp;zwnj;ترین چیز گروه تازه&amp;zwnj; از راه رسیده نه زیبایی&amp;zwnj;ی زن که لباس&amp;zwnj;های چهار مرد هم&amp;zwnj;راه او است که یادآور لباس&amp;zwnj;های فرماند&amp;zwnj;هان نظامی&amp;zwnj;ی ایران در هزار و پانصد سال پیش است. آن&amp;zwnj;ها سپرها و کلاه&amp;zwnj;خودهایی دارند که با نوارهای براق طلامانند تزئین شده است و قبضه&amp;zwnj;های شمشیرشان از جواهرات یاقوت و الماس&amp;zwnj;مانند می&amp;zwnj;درخشد&lt;/strong&gt;.&amp;raquo;&lt;a href=&quot;#_ftn4&quot; name=&quot;_ftnref4&quot; title=&quot;&quot;&gt;&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;[&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir=&quot;RTL&quot;&gt;&lt;a href=&quot;#_ftn4&quot; name=&quot;_ftnref4&quot; title=&quot;&quot;&gt;&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;۴&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir=&quot;RTL&quot;&gt;&lt;a href=&quot;#_ftn4&quot; name=&quot;_ftnref4&quot; title=&quot;&quot;&gt;&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;]&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;right&quot;&gt;&lt;span dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;right&quot;&gt;&lt;span dir=&quot;RTL&quot;&gt;زن زیبا اما عروسی است که در شب زفاف خویش &amp;nbsp;به دلیل خون&amp;zwnj;ریزی&amp;zwnj;ی شدید به بیمارستان آمده است. سارا ماجرا را برای دارا شرح می&amp;zwnj;دهد؛ با خشم و هیجان: &amp;laquo;&lt;strong&gt;شما مردها! دیدی چه ظریف بود؟ آن داماد وحشی [...]&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;right&quot;&gt;&lt;strong&gt;&lt;span dir=&quot;RTL&quot;&gt;[...]&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;right&quot;&gt;&lt;strong&gt;&lt;span dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; نمی&amp;zwnj;توانند خون&amp;zwnj;ریزی را بند بیاورند &amp;ndash; دنبال یک متخصص فرستاده&amp;zwnj;اند &amp;ndash; دکتر فرهاد&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;span dir=&quot;RTL&quot;&gt;.&amp;raquo;&lt;a href=&quot;#_ftn5&quot; name=&quot;_ftnref5&quot; title=&quot;&quot;&gt;&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;[&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir=&quot;RTL&quot;&gt;&lt;a href=&quot;#_ftn5&quot; name=&quot;_ftnref5&quot; title=&quot;&quot;&gt;&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;۵&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir=&quot;RTL&quot;&gt;&lt;a href=&quot;#_ftn5&quot; name=&quot;_ftnref5&quot; title=&quot;&quot;&gt;&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;]&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;right&quot;&gt;&lt;span dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;right&quot;&gt;&lt;span dir=&quot;RTL&quot;&gt;سارا بغض کرده است. رنج عروس را تاب نمی&amp;zwnj;آورد. هم از این رو است که خطاب به چهار مردی که عروس را هم&amp;zwnj;راهی کرده&amp;zwnj;اند، چنین می&amp;zwnj;گوید: &amp;laquo;&lt;strong&gt;شما با آن عروس هستید؟&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;right&quot;&gt;&lt;strong&gt;&lt;span dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp; [...]&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;right&quot;&gt;&lt;strong&gt;&lt;span dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp; شما فامیل عروس هستید یا داماد؟&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;right&quot;&gt;&lt;strong&gt;&lt;span dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp; [...]&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;right&quot;&gt;&lt;strong&gt;&lt;span dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp; به من نگویید که شما فقط افسران نگهبانی هستید که این&amp;zwnj;جا کشیک می&amp;zwnj;دهید.&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;right&quot;&gt;&lt;strong&gt;&lt;span dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp; [...]&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;right&quot;&gt;&lt;strong&gt;&lt;span dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp; از طرف من به خسرو بگویید که&amp;nbsp; از یک جانور هم وحشی&amp;zwnj;تر است&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;span dir=&quot;RTL&quot;&gt;.&amp;raquo;&lt;a href=&quot;#_ftn6&quot; name=&quot;_ftnref6&quot; title=&quot;&quot;&gt;&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;[&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir=&quot;RTL&quot;&gt;&lt;a href=&quot;#_ftn6&quot; name=&quot;_ftnref6&quot; title=&quot;&quot;&gt;&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;۶&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir=&quot;RTL&quot;&gt;&lt;a href=&quot;#_ftn6&quot; name=&quot;_ftnref6&quot; title=&quot;&quot;&gt;&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;]&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;right&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;right&quot;&gt;&lt;span dir=&quot;RTL&quot;&gt;می&amp;zwnj;دانیم که سارا نام &amp;laquo;داماد وحشی&amp;raquo; را نمی&amp;zwnj;داند، اما گمان می&amp;zwnj;کنیم بدانیم چرا او را خسرو می&amp;zwnj;خواند. به شب زفاف خسرو، پادشاه ساسانی &amp;nbsp;با شیرین شاه&amp;zwnj;زاده&amp;zwnj;ی ارمنی اشاره دارد؛ به منظومه&amp;zwnj;ی &lt;strong&gt;خسرو و شیرین &lt;/strong&gt;اشاره دارد.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;right&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;۴&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;right&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p align=&quot;right&quot;&gt;&lt;img alt=&quot;&quot; src=&quot;http://www.radiozamaneh.com/sites/default/files/images/behshshm03.jpg&quot; style=&quot;width: 196px; height: 315px;&quot; /&gt;بخش عمده&amp;zwnj;ای از تکه&amp;zwnj;های سانسور شده&amp;zwnj;ی &amp;laquo;یک داستان عاشقانه&amp;zwnj;ی ایرانی&amp;raquo; از زبان سه نفر به گوش می&amp;zwnj;رسد: راوی، دارا، سارا.&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p align=&quot;right&quot;&gt;&lt;span dir=&quot;RTL&quot;&gt;در میان کتاب&amp;zwnj;هایی که سارا نامه&amp;zwnj;های دارا را از میان آن&amp;zwnj;ها استخراج می&amp;zwnj;کند، منظومه&amp;zwnj;ی &lt;strong&gt;خسرو و شیرین &lt;/strong&gt;هم هست. سارا کتاب را به&amp;zwnj;تمامی خوانده است. در &lt;strong&gt;سانسور یک داستان عاشقانه&amp;zwnj;ی ایرانی &lt;/strong&gt;ما اما تنها بخش&amp;zwnj;هایی از کتاب را با او می&amp;zwnj;خوانیم؛ از آن میان ماجرای شب زفاف خسرو و شیرین را: شیرین از خسرو تقاضا می&amp;zwnj;کند که در شب زفاف&amp;zwnj;شان مِی&amp;zwnj; نخورد. خسرو اما خودداری نمی&amp;zwnj;تواند. سر از باده گرم می&amp;zwnj;کند. شیرین آزرده می&amp;zwnj;شود و مادرخوانده&amp;zwnj;ی خود را به جای خود به حجله می&amp;zwnj;فرستد. خسرو چنان مست نیست که مادرخوانده&amp;zwnj;ی شیرین را از شیرین بازنشناسد. با این همه به &amp;laquo;مادرخوانده&amp;zwnj;&amp;raquo; یورش می&amp;zwnj;برد. &lt;/span&gt;&lt;span dir=&quot;RTL&quot;&gt;شیرین به نجات مادرخوانده&amp;zwnj;ی خود به حجله می&amp;zwnj;آید. &lt;/span&gt;&lt;span dir=&quot;RTL&quot;&gt;شب زفاف آغاز می&amp;zwnj;شود: &amp;laquo;&lt;strong&gt;سرِ اول به گل چیدن درآمد / چو گل زان رخ به خندیدن درآمد/ [...] / گه از سیب و سمن بد نقل سازیش/ گهی با نار و نرگس رفت بازیش / [...] گهی باز سپید از دست شه جست / تذرو باغ را بر سینه بنشست .../ گهی از بس نشاط&amp;zwnj;انگیز پرواز / کبوتر چیره شد بر سینه&amp;zwnj;ی باز ... [...] گوزن ماده می&amp;zwnj;کوشید با شیر / برو هم شیر نر شد عاقبت چیر ... / [...] شگرفی کرد و تا خازن خبر داشت / به یاقوت از عقیق&amp;zwnj;اش مهر برداشت ... / [...] صدف بر شاخ مرجان مهد بسته / به یک&amp;zwnj;جا آب و آتش عهد بسته ... / [...] ز رنگ&amp;zwnj;آمیزی&amp;zwnj;ی آن آتش و آب / شبستان گشته پرشنگرف و سیماب..&lt;/strong&gt;.&amp;raquo;&lt;a href=&quot;#_ftn7&quot; name=&quot;_ftnref7&quot; title=&quot;&quot;&gt;&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;[&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir=&quot;RTL&quot;&gt;&lt;a href=&quot;#_ftn7&quot; name=&quot;_ftnref7&quot; title=&quot;&quot;&gt;&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;۷&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir=&quot;RTL&quot;&gt;&lt;a href=&quot;#_ftn7&quot; name=&quot;_ftnref7&quot; title=&quot;&quot;&gt;&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;]&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;right&quot;&gt;&lt;span dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;right&quot;&gt;&lt;span dir=&quot;RTL&quot;&gt;سارا در دامادی که در شب زفاف به عروس خویش حمله کرده است، خسرو را &lt;/span&gt;&lt;span dir=&quot;RTL&quot;&gt;می&amp;zwnj;یابد&lt;/span&gt;&lt;span dir=&quot;RTL&quot;&gt;. انگار خسرو نماد همه&amp;zwnj;ی مردانی است که جز &amp;laquo;یورش&amp;raquo; بر زنان راه دیگری نمی&amp;zwnj;شناسند؛ نماد دیروزی که امروز را نیز تا دم مرگ تعقیب می&amp;zwnj;کند. از همین رو است که مردانی که عروس خونین را تا بیمارستان هم&amp;zwnj;راهی می&amp;zwnj;کنند، لباس فرمانده&amp;zwnj;هان هزار و پانصد سال پیش را بر تن دارند؛ خسروهایی که در همه&amp;zwnj;ی تاریخ ایران تکرار شده&amp;zwnj;اند؛ لباس&amp;zwnj;هایی که با تن یکی شده&amp;zwnj;اند؛ تبلور دیگری از مردان قوزی&amp;zwnj;&amp;zwnj;ای که شاید در تن همه&amp;zwnj;ی قهرمانان داستان&amp;zwnj;های عاشقانه&amp;zwnj;ی ایرانی خانه کرده&amp;zwnj;&amp;shy;اند.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;right&quot;&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &lt;span dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;نکند در تن دارا هم مرد قوزی هست. &amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;right&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;right&quot;&gt;&lt;strong&gt;۵&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;right&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;right&quot;&gt;&lt;span dir=&quot;RTL&quot;&gt;در فصلی از &lt;strong&gt;سانسور یک داستان عاشقانه&amp;zwnj;ی ایرانی&lt;/strong&gt; &amp;nbsp;که زیر عنوان &lt;strong&gt;عروسی&lt;/strong&gt; روایت می&amp;zwnj;شود، مراسمِ عروسی&amp;zwnj;ی دخترعموی سارا در باغی در دامنه&amp;zwnj;ی البرز بر پا است. در باغ جویی هم هست که زنان در یک سوی آن و مردان در سوی دیگر آن نشسته&amp;zwnj;اند. در میان مهمانان هم دارا هست هم دکتر فرهاد. در لحظه&amp;zwnj;ای از جشن در گوشه&amp;zwnj;ای از باغ، سارا با دکتر فرهاد مشغول صحبت است. دارا از صحبتِ آن دو دچار حسادت می&amp;zwnj;شود؛ آن قدر که به این فکر می&amp;zwnj;افتد که سارا را ترک کند. دارا به سارا چنین می&amp;zwnj;گوید: &amp;laquo;&lt;strong&gt;حالا می&amp;zwnj;فهمم که تو را نمی&amp;zwnj;شناسم. تو سارایی نیستی که من می&amp;zwnj;شناختم. گیج شده&amp;zwnj;ام.&lt;/strong&gt;&amp;raquo;&lt;a href=&quot;#_ftn8&quot; name=&quot;_ftnref8&quot; title=&quot;&quot;&gt;&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;[&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir=&quot;RTL&quot;&gt;&lt;a href=&quot;#_ftn8&quot; name=&quot;_ftnref8&quot; title=&quot;&quot;&gt;&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;۸&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir=&quot;RTL&quot;&gt;&lt;a href=&quot;#_ftn8&quot; name=&quot;_ftnref8&quot; title=&quot;&quot;&gt;&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;]&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;right&quot;&gt;&lt;span dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;right&quot;&gt;&lt;span dir=&quot;RTL&quot;&gt;سارا چنین پاسخ می&amp;zwnj;دهد: &amp;laquo;&lt;strong&gt;به خاطر این که تو خودخواهانه، همیشه من را طوری می&amp;zwnj;خواستی که در ذهن خودت تصور می&amp;zwnj;کردی. تنها کسی که من را همان طور دید که هستم، شاعری بود که دست&amp;zwnj;فروشی می&amp;zwnj;کرد.&lt;/strong&gt;&amp;raquo;&lt;a href=&quot;#_ftn9&quot; name=&quot;_ftnref9&quot; title=&quot;&quot;&gt;&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;[&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir=&quot;RTL&quot;&gt;&lt;a href=&quot;#_ftn9&quot; name=&quot;_ftnref9&quot; title=&quot;&quot;&gt;&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;۹&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir=&quot;RTL&quot;&gt;&lt;a href=&quot;#_ftn9&quot; name=&quot;_ftnref9&quot; title=&quot;&quot;&gt;&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;]&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;right&quot;&gt;&lt;span dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;right&quot;&gt;&lt;span dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;laquo;روح&amp;raquo; مرد قوزی هنوز در دارا حضور دارد. شاید در در دکتر فرهاد مرده است. جسدش را دکتر فرهاد در صندوق عقب ماشین گذاشته است و جایی انداخته است. شاید از همین رو است که آن دو اینک در باغی که عروسی&amp;zwnj;ی دختر عموی سارا در آن بر پا است، به دو قطب متضاد تبدیل شده&amp;zwnj;اند. دارا با خسروهای تاریخ هم&amp;zwnj;سرشت شده است. دکتر فرهاد کسی است که عروس &amp;laquo;داماد وحشی&amp;raquo; را جراحی کرده است؛ شیرینِ روزگار را جراحی کرده است. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;right&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;right&quot;&gt;&lt;span dir=&quot;RTL&quot;&gt;از مراسم عروسی، رقص و جوی آب را هم دریابیم. به آن شاعری که دست&amp;zwnj;فروشی می&amp;zwnj;&amp;zwnj;کرد هم خواهیم رسید.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;right&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;۶&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;right&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;right&quot;&gt;&lt;span dir=&quot;RTL&quot;&gt;نخست تکه&amp;zwnj;ای از فصل &lt;strong&gt;عروسی&lt;/strong&gt; را بخوانیم که در آن جوی آب هم هست: &amp;laquo;&lt;strong&gt;هوا سرد نیست. مهمانان میان باغ و چادر در رفت و آمد اند. دارا گوشه&amp;zwnj;ای خلوت پیدا کرده است و تنها نشسته است. گاهی، به امید دیدن سارا، نگاه دزدانه&amp;zwnj;ای به بخشی می&amp;zwnj;اندازد که زنان در آن جمع شده&amp;zwnj;اند. سارا به او گفته است که یکی از زیباترین لباس&amp;zwnj;های زنده&amp;zwnj;گی&amp;zwnj;اش را خواهد پوشید. اما هر چه&amp;zwnj;قدر که به آن سوی جوی می&amp;zwnj;نگرد نشانی از او نمی&amp;zwnj;بیند&lt;/strong&gt;.&amp;raquo;&lt;a href=&quot;#_ftn10&quot; name=&quot;_ftnref10&quot; title=&quot;&quot;&gt;&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;[&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir=&quot;RTL&quot;&gt;&lt;a href=&quot;#_ftn10&quot; name=&quot;_ftnref10&quot; title=&quot;&quot;&gt;&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;۱۰&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir=&quot;RTL&quot;&gt;&lt;a href=&quot;#_ftn10&quot; name=&quot;_ftnref10&quot; title=&quot;&quot;&gt;&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;]&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;right&quot;&gt;&lt;span dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;right&quot;&gt;&lt;span dir=&quot;RTL&quot;&gt;حالا تکه&amp;zwnj;ای که در آن رقص هم هست: دارا در مراسم عروسی&amp;zwnj;ی دختر عموی سارا در گوشه&amp;zwnj;&amp;zwnj;ای نشسته است؛ از رفتار سارا عصبانی است. سارا با او چنین هم می&amp;zwnj;گوید: &amp;laquo;&lt;strong&gt;به مهمانی برگرد؛ می&amp;zwnj;&amp;zwnj;خواهم برای تو برقصم.&amp;raquo;&lt;/strong&gt;&lt;a href=&quot;#_ftn11&quot; name=&quot;_ftnref11&quot; title=&quot;&quot;&gt;&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;[&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir=&quot;RTL&quot;&gt;&lt;a href=&quot;#_ftn11&quot; name=&quot;_ftnref11&quot; title=&quot;&quot;&gt;&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;۱۱&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir=&quot;RTL&quot;&gt;&lt;a href=&quot;#_ftn11&quot; name=&quot;_ftnref11&quot; title=&quot;&quot;&gt;&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;]&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;/span&gt; &amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;right&quot;&gt;&lt;span dir=&quot;RTL&quot;&gt;در &lt;strong&gt;سانسور یک داستان عاشقانه&amp;zwnj;ی ایرانی &lt;/strong&gt;اما باز هم واژه&amp;zwnj;ی رقص هست.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;right&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;۷&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;right&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;right&quot;&gt;&lt;span dir=&quot;RTL&quot;&gt;در تکه&amp;zwnj;ای از &lt;strong&gt;سانسور یک داستان عاشقانه&amp;zwnj;ی ایرانی &lt;/strong&gt;پتروویچ ، مأمور سانسور وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، زیر &lt;/span&gt;&lt;span dir=&quot;RTL&quot;&gt;واژه&amp;zwnj;ها &lt;/span&gt;&lt;span dir=&quot;RTL&quot;&gt;و جمله&amp;zwnj;هایی خط می&amp;zwnj;کشد: &amp;laquo;&lt;strong&gt;قلم را روی کاغذ می&amp;zwnj;گذارد که زیر واژه&amp;zwnj;ی رقص خط بکشد، اما می&amp;zwnj;فهمد که نویسنده خودش به جای رقص از حرکات موزون استفاده کرده است&lt;/strong&gt;.&amp;raquo;&lt;a href=&quot;#_ftn12&quot; name=&quot;_ftnref12&quot; title=&quot;&quot;&gt;&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;[&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir=&quot;RTL&quot;&gt;&lt;a href=&quot;#_ftn12&quot; name=&quot;_ftnref12&quot; title=&quot;&quot;&gt;&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;۱۲&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir=&quot;RTL&quot;&gt;&lt;a href=&quot;#_ftn12&quot; name=&quot;_ftnref12&quot; title=&quot;&quot;&gt;&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;]&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;right&quot;&gt;&lt;span dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;right&quot;&gt;&lt;span dir=&quot;RTL&quot;&gt;پرسشی برای ما پیش آمده است: اگر پتروویچ زیر واژه&amp;zwnj;ی رقص را خط کشیده است، چرا سارا به دارا می&amp;zwnj;گوید می&amp;zwnj;خواهد برای او &amp;laquo;برقصد؟&amp;raquo; چرا در این&amp;shy;جا &lt;/span&gt;&lt;span dir=&quot;RTL&quot;&gt;واژه&amp;zwnj;ی &lt;/span&gt;&lt;span dir=&quot;RTL&quot;&gt;رقص ممنوع نشده است؟ پاسخ را شاید بتوانیم در &lt;strong&gt;بوف کور &lt;/strong&gt;بیابیم. در آن&amp;zwnj;جا از جوی آب هم نشانه&amp;zwnj;ها هست. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;right&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;۸&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;right&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;right&quot;&gt;&lt;span dir=&quot;RTL&quot;&gt;در&lt;strong&gt; بوف&amp;zwnj;کور &lt;/strong&gt;که سبب&amp;zwnj;&amp;zwnj;ساز ماجرای عاشقانه&amp;zwnj;ی سارا و دارا است از جوی آب و رقص نشانه&amp;zwnj;ها است.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;right&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;right&quot;&gt;&lt;span dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;نخست جوی آب: راوی&amp;zwnj;ی &lt;strong&gt;بوف کور &lt;/strong&gt;در خانه نشسته است و بر قلمدانی شب&amp;zwnj; و روز یک منظره را نقش می&amp;zwnj;&amp;shy;زند: یک درخت سرو که پیرمردی قوزی زیر آن نشسته و انگشت سبابه&amp;zwnj;ی دست چپ&amp;zwnj;اش را به حالت تعجب روی لب&amp;zwnj;اش گذاشته است. &lt;/span&gt;&lt;span dir=&quot;RTL&quot;&gt;روبه&amp;zwnj;روی&lt;/span&gt;&lt;span dir=&quot;RTL&quot;&gt; او دختری با لباس سیاه خم شده و با دست راست به او گل نیلوفر کبودی تعارف می&amp;zwnj;کند. میان آن&amp;zwnj;ها یک جوی آب فاصله است. روزی اتفاقی می&amp;zwnj;افتد که زنده&amp;zwnj;گی&amp;zwnj;ی او را دگرگون می&amp;zwnj;کند: &amp;laquo;&lt;strong&gt;سیزدۀ نوروز بود. همۀ مردم بیرون شهر هجوم آورده بودند &amp;ndash; من پنجرۀ اتاقم را بسته بودم، برای اینکه سر فارغ نقاشی بکنم، نزدیک غروب گرم نقاشی بودم یکمرتبه در باز شد و عمویم وارد شد &amp;ndash; یعنی خودش گفت که عموی من است [...] به هر حال عمویم پیرمردی بود قوز کرده [...] بمحض ورود رفت کنار اطاق چنباتمه زد - من بفکرم رسید که برای پذیرائی او چیزی تهیه بکنم [...] رفتم در پستوی تاریک اطاقم، هر گوشه را وارسی می&amp;zwnj;کردم تا شاید بتوانم چیزی باب دندان او پیدا کنم [...] ناگهان نگاهم ببالای رف افتاد - گویا بمن الهام شد، دیدم یک بغلی شراب کهنه که بمن ارث رسیده بود [...] بالای رف بود [...] برای اینکه دستم به رف برسد چهارپایه&amp;zwnj;ای را که آنجا بود زیر پایم گذاشتم ولی همینکه آمدم بغلی را بردارم ناگهان از سوراخ هواخور رف چشمم به بیرون افتاد &amp;ndash; دیدم در صحرای پشت اطاقم پیرمردی قوز کرده، زیر درخت سروی نشسته بود و یک دختر جوان، نه &amp;ndash; یک فرشتۀ آسمانی جلو او ایستاده، خم شده بود و با دست راست گل نیلوفر کبودی باو تعارف می&amp;zwnj;کرد، در حالی که پیرمرد ناخن انگشت سبابۀ دست چپش را میجوید.&amp;raquo;&lt;/strong&gt;&lt;span dir=&quot;RTL&quot;&gt;&lt;a href=&quot;#_ftn13&quot; name=&quot;_ftnref13&quot; title=&quot;&quot;&gt;&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;[۱۳]&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;right&quot;&gt;&lt;span dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;right&quot;&gt;&lt;span dir=&quot;RTL&quot;&gt;گفته&amp;zwnj;اند که جوی آب در این&amp;zwnj;جا هم نماد گذر زمان است هم نماد فاصله&amp;zwnj; است؛ فاصله&amp;zwnj;ی روح زنانه و روح مردانه؛ نماد فراقی که درمان نمی&amp;zwnj;شود.&lt;span dir=&quot;RTL&quot;&gt;&lt;a href=&quot;#_ftn14&quot; name=&quot;_ftnref14&quot; title=&quot;&quot;&gt;[۱۴]&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;right&quot;&gt;&lt;span dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;right&quot;&gt;&lt;span dir=&quot;RTL&quot;&gt;بعد رقص: راوی&amp;zwnj;ی &lt;strong&gt;بوف کور&lt;/strong&gt;، در بخش دوم با زن لکاته پیمان زناشویی بسته است: &amp;laquo;&lt;strong&gt;[...] اما از دنیای داخلی: فقط دایه&amp;zwnj;ام و یک زن لکاته برایم مانده بود. ولی ننجون دایۀ او هم هست، دایۀ هر دومان است &amp;ndash; چون نه تنها من و زنم خویش و قوم نزدیک بودیم، بلکه ننجون هردومان را با هم شیر داده بود. اصلاً مادر او مادر من هم بود - چون من اصلاً مادر و پدرم را ندیده&amp;zwnj;ام و مادر او آن زن بلند بالا که موهای خاکستری داشت مرا بزرگ کرد. مادر او بود که مثل مادرم دوستش داشتم و برای همین علاقه بود که دخترش را بزنی گرفتم.&lt;/strong&gt;&amp;raquo;&lt;span dir=&quot;RTL&quot;&gt;&lt;a href=&quot;#_ftn15&quot; name=&quot;_ftnref15&quot; title=&quot;&quot;&gt;[۱۵]&lt;/a&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt; &amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;right&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;right&quot;&gt;&lt;span dir=&quot;RTL&quot;&gt;ننجون، دایه&amp;zwnj;ی مشترک زن لکاته و راوی، اما پیش از این در معبد باکره&amp;zwnj;گان رقاصه بوده است: &amp;laquo;&lt;strong&gt;پدرم در شهر بنارس بوده و عمویم را بشهرهای دیگر هند برای کارهای تجارتی میفرستاده &amp;ndash; بعد از مدتی پدرم عاشق یک دختر باکره بوگام داسی، رقاص معبد لینگم میشود. کار این دختر رقص مذهبی جلو بت بزرگ لینگم و خدمت بتکده بوده است&lt;/strong&gt; [...]&amp;raquo;&lt;span dir=&quot;RTL&quot;&gt;&lt;a href=&quot;#_ftn16&quot; name=&quot;_ftnref16&quot; title=&quot;&quot;&gt;[۱۶]&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;right&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;right&quot;&gt;&lt;span dir=&quot;RTL&quot;&gt;در تفسیر واژه&amp;zwnj;ی رقص در این&amp;shy;جا به همین اکتفا کنیم که رقص هم نماد باکره&amp;zwnj;گی&amp;zwnj;ای است که بت بزرگ می&amp;zwnj;پسندد؛ هم می&amp;zwnj;تواند آیین کسانی باشد که چون از خدمت بت بزرگ سر باز بزنند، باید لکاته&amp;zwnj;گی پیشه کنند.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;right&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;right&quot;&gt;&lt;span dir=&quot;RTL&quot;&gt;پس رقص آن&amp;zwnj;جا که نماد باکره&amp;zwnj;گی، تقدس، پذیرش یک بت است خط نمی&amp;zwnj;خورد؛ اما آن&amp;zwnj;جا که &amp;laquo;رقصی معمولی&amp;raquo; است که دلایل و کارکردهای زمینی&amp;zwnj; دارد، واژه&amp;zwnj;ای ممنوعه است. انگار واژه&amp;zwnj;ی رقص آن&amp;zwnj;جا مجاز است که حضور سایه&amp;zwnj;ی مرد قوزی در دارا را یاد&amp;zwnj;آوری می&amp;zwnj;کند؛ سایه&amp;zwnj;ی مردی را که &amp;nbsp;زن باکره&amp;zwnj;ای را جست&amp;zwnj;وجو می&amp;zwnj;کند که برای او برقصد؛ یک اثیری &amp;ndash; لکاته&amp;zwnj;ی همیشه&amp;zwnj;گی. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;right&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;right&quot;&gt;&lt;span dir=&quot;RTL&quot;&gt;اما آن شاعر &amp;ndash; دست&amp;zwnj;فروشی که سارا را همان طور که هست شناخته است، چه کسی است؟ پرسیدن ندارد. او را می&amp;zwnj;شناسیم.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;right&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;۹&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;right&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;right&quot;&gt;&lt;span dir=&quot;RTL&quot;&gt;روزی سارا و دارا به مردی برمی خورند که در پیاده رویی بساط کتاب&amp;zwnj;فروشی علم کرده است. کتاب&amp;zwnj;هایی که می&amp;zwnj;فروشد ترکیب غریبی است: &amp;laquo;&lt;strong&gt;کتاب پلانک در مورد فیزیک کوانتوم، رباعیات خیام، خلاصه&amp;zwnj;ای از تاریخ زمانِ استفان هاوکینگ، زنبورها و رد تئوری&amp;shy;های مارکس، زنده&amp;zwnj;گی&amp;zwnj;نامه&amp;zwnj;ی صدام حسین مزدور، هزارویک شب، شعر نو فارسی، کتاب سبزِ معمر قذافی، جامعه&amp;zwnj;ی باز و دشمنان آنِ پوپر، روان&amp;zwnj;شناسی&amp;zwnj;ی عشقِ استرن برگ، آیشمن: زنده&amp;zwnj;گی و جنایات&amp;zwnj;، سه تفنگ&amp;zwnj;دار، هفت راه مؤثر ترک اعتیاد، هزارتوهای بورخس، راه&amp;zwnj;نمای اسلامی&amp;zwnj;ی روابط جنسی، ذن، جنس دومِ سیمون دوبوار، غزلیات رومی، اگزیستانسیالیزم، فلسطین، هفت روش احضار روح، صد سال تنهایی، گل&amp;zwnj;های شر بودلر..&lt;/strong&gt;.&amp;raquo;&lt;span dir=&quot;RTL&quot;&gt;&lt;a href=&quot;#_ftn17&quot; name=&quot;_ftnref17&quot; title=&quot;&quot;&gt;[۱۷]&amp;nbsp;&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;right&quot;&gt;&lt;span dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;right&quot;&gt;&lt;span dir=&quot;RTL&quot;&gt;مردی که این کتاب&amp;zwnj;ها را بساط کرده است، نصرت رحمانی است. چه&amp;zwnj;گونه او را شناختیم؟ از روی این تکه: &amp;laquo; [...] &lt;strong&gt;دارا ناگهان پیرمرد را به یاد می&amp;zwnj;آورد. شوکه شده است. انتظار نداشت شاعر بزرگ رمانتیک ایران را در این وضعیت ببیند. پیش از انقلاب در مجله&amp;zwnj;های ادبی و مجله&amp;zwnj;های زنان که حالا مخفیانه خرید و فروش می&amp;zwnj;شدند، بخش ویژه&amp;zwnj;ی شاعر و عکس او را دیده بود &amp;ndash; مردی محزون با موهای بلند ژولیده&amp;zwnj;، سیگاری بین انگشتان&amp;zwnj;اش، پیشانی&amp;zwnj;اش را به دست&amp;zwnj; تکیه داده،&amp;nbsp; به نقطه&amp;zwnj;ای دور چشم دوخته است - و کنارِ تصویر بزرگ او، شعرهای عاشقانه&amp;zwnj;اش.&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;right&quot;&gt;&lt;strong&gt;&lt;span dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp; دارا می&amp;zwnj;پرسد:&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;right&quot;&gt;&lt;strong&gt;&lt;span dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp; شما آقای ن. و. شراب نیستید؟&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;right&quot;&gt;&lt;strong&gt;&lt;span dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp; &amp;nbsp;این نام مستعار شاعر بود.&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;right&quot;&gt;&lt;strong&gt;&lt;span dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp; &amp;nbsp;[...]&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;right&quot;&gt;&lt;strong&gt;&lt;span dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp; &amp;nbsp;بودم ... حالا پشیمانم که زمانی شعر می&amp;zwnj;نوشتم&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;span dir=&quot;RTL&quot;&gt;.&amp;raquo;&lt;span dir=&quot;RTL&quot;&gt;&lt;a href=&quot;#_ftn18&quot; name=&quot;_ftnref18&quot; title=&quot;&quot;&gt;[۱۸]&amp;nbsp;&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;right&quot;&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &lt;span dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;right&quot;&gt;&lt;span dir=&quot;RTL&quot;&gt;تکه&amp;zwnj;&amp;zwnj;ای که خواندیم تصویر شاعر &amp;ndash; دست&amp;zwnj;فروش را چنین به یاد ما می&amp;zwnj;آورد: نصرت رحمانی در مجله&amp;zwnj;ی &lt;strong&gt;زن روز &lt;/strong&gt;در دهه&amp;zwnj;ی &lt;/span&gt;&lt;span dir=&quot;RTL&quot;&gt;۱۳۵۰ &lt;/span&gt;&lt;span dir=&quot;RTL&quot;&gt;شمسی؛ آشفته&amp;zwnj;مو و دود&amp;zwnj;آلود. نام&amp;zwnj;های مستعارش را هم به یاد می&amp;zwnj;آوریم: لولی، ترمه. درست است. نصرت رحمانی شاعر شعرهای رمانتیک است؛ شعرهای رمانتیک سیاه؛ شاعر عشق، تلخی، دود، تنهایی. در کنار دارا و سارا در کنار بساط او بایستیم، کتابی از او بگشاییم، تکه&amp;zwnj;ای از یکی از شعرهای او را بخوانیم؛ تکه&amp;zwnj;ای از شعر &lt;strong&gt;زمزمه&amp;zwnj;ای در محراب&lt;/strong&gt;: &amp;laquo;&lt;strong&gt;تیشه بر ریشه&amp;zwnj;ی جان دوخته&amp;zwnj;&amp;zwnj;ام / دل به هر شعله&amp;zwnj;ی غم سوخته&amp;zwnj;ام / باد آواره&amp;zwnj;ی گورستانم / بذر پاشیده به سنگستانم / برق منشور یخین رازم / پر سیمرغ غمم، بگدازم / پیش از آن لحظه که نابود شوم / شب شوم، شعله شوم، دود شوم / در غریب شب این سوخته دشت / کرکسی پر زد و نالید و گذشت&lt;/strong&gt;.&amp;raquo;&lt;span dir=&quot;RTL&quot;&gt;&lt;a href=&quot;#_ftn19&quot; name=&quot;_ftnref19&quot; title=&quot;&quot;&gt;[۱۹]&amp;nbsp;&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;right&quot;&gt;&lt;span dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;right&quot;&gt;&lt;span dir=&quot;RTL&quot;&gt;خودش است: نصرت رحمانی، سوکوار تنهایی&amp;zwnj;ها، غریبه&amp;zwnj;گی&amp;zwnj;ها، جدایی&amp;zwnj;ها، دل&amp;zwnj;تنگ عشق&amp;zwnj;ها. نصرت رحمانی به سارا پیش&amp;zwnj;نهاد یک &amp;laquo;معامله&amp;raquo; را می&amp;zwnj;دهد: دست&amp;zwnj;نوشته&amp;zwnj;&amp;zwnj;ی قدیمی&amp;zwnj;ی &lt;strong&gt;خسرو و شیرین &lt;/strong&gt;در مقابل روسری&amp;zwnj;ی سارا: &amp;laquo;&lt;strong&gt;خانم جوان زیبا، این دست&amp;zwnj;نوشته&amp;zwnj;ی منظومه&amp;zwnj;ی خسرو و شیرین، مال پانصد و سی&amp;zwnj; و هشت سال پیش است. خسرو و شیرین را می&amp;zwnj;شناسی؟&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;right&quot;&gt;&lt;strong&gt;&lt;span dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp; [...]&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;right&quot;&gt;&lt;strong&gt;&lt;span dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp; دارا با تعجب می&amp;zwnj;گوید:&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;right&quot;&gt;&lt;strong&gt;&lt;span dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp; اگر این کتاب عتیقه است، ده یا بیست میلیون تومان می&amp;zwnj;ارزد. شاید خیلی خیلی بیش&amp;zwnj;تر.&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;right&quot;&gt;&lt;strong&gt;&lt;span dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp; شاعر پیر، عصبانی از دخالت دارا، بدون این&amp;zwnj;که به او نگاه کند، زیر لب می&amp;zwnj;گوید:&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;right&quot;&gt;&lt;strong&gt;&lt;span dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp; من هرگز در زنده&amp;zwnj;گی&amp;zwnj;ام چیز جعلی نداشته&amp;zwnj;ام. اگر کسی را پیدا کنم که به&amp;zwnj;راستی این کتاب را بخواهد، آن را به مبلغ ناچیزی به او می&amp;zwnj;فروشم. این را می&amp;zwnj;خواهی دختر؟&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;right&quot;&gt;&lt;strong&gt;&lt;span dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp; [...]&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;right&quot;&gt;&lt;strong&gt;&lt;span dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp; گفتم بله. در مقابل آن چی باید بدهم؟&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;right&quot;&gt;&lt;strong&gt;&lt;span dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp; پیرمرد به حلقه&amp;zwnj;ی مویی که از روسری&amp;zwnj;ی سارا بیرون زده است می&amp;zwnj;نگرد و زمزمه می&amp;zwnj;کند:&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;right&quot;&gt;&lt;strong&gt;&lt;span dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp; روسری&amp;zwnj;ات ... همین حالا&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;span dir=&quot;RTL&quot;&gt;.&amp;raquo;&lt;span dir=&quot;RTL&quot;&gt;&lt;a href=&quot;#_ftn20&quot; name=&quot;_ftnref20&quot; title=&quot;&quot;&gt;[۲۰]&amp;nbsp;&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;right&quot;&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &lt;span dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;right&quot;&gt;&lt;span dir=&quot;RTL&quot;&gt;سارا روسری&amp;zwnj;اش را به شاعر می&amp;zwnj;دهد و کمی بعد به هم&amp;zwnj;راه دارا به سرعت از بساط کتاب&amp;zwnj;فروشی دور می&amp;zwnj;شود. چرا بساط کتاب&amp;zwnj;فروشی؟ این &amp;laquo;معامله&amp;raquo; یعنی چه؟ چرا کتاب &lt;strong&gt;خسرو و شیرین&lt;/strong&gt;؟ &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;right&quot;&gt;&lt;span dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;right&quot;&gt;&lt;span dir=&quot;RTL&quot;&gt;بساط کتاب&amp;zwnj;فروشی بساطی را به یاد می&amp;zwnj;آورد که دارا با کتاب&amp;zwnj;خانه&amp;zwnj;ی خویش در انتظار سارا برپا کرده است. این پاسخ اما پرسش&amp;zwnj;های دیگری می&amp;zwnj;سازد: آیا شاعر هم منتظر معشوقی است؟ آیا منتظر سارا است؟ نمی&amp;zwnj;دانیم. اما می&amp;zwnj;دانیم که دست&amp;zwnj;خط&amp;nbsp; منظومه&amp;zwnj;ی &lt;strong&gt;خسرو شیرین &lt;/strong&gt;تنها به شرطی به سارا بخشیده می&amp;zwnj;شود که سارا علیه نظمی شورش کند که خسروهای روزگار ساخته&amp;zwnj;اند؛ یعنی روسری از سر بردارد.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;right&quot;&gt;&lt;span dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;right&quot;&gt;&lt;span dir=&quot;RTL&quot;&gt;به کتاب&amp;zwnj;های بساط شاعر پیر هم می&amp;zwnj;توان نگاهی کرد: آمیخته&amp;zwnj;ی غریبی است؛ نشانی دیگر از یک ناموزونی&amp;zwnj;. اما مهم&amp;zwnj;ترین نکته شاید این است که در بساط او خبری از &lt;strong&gt;بوف کور &lt;/strong&gt;نیست. یعنی سایه&amp;zwnj;ی مرد قوزی در بساط او نیست؟ یعنی دوگانه&amp;zwnj;ی زن اثیری &amp;ndash; لکاته در بساط او نیست؟ یعنی در بساط او میان زن و مرد جویی نیست؟ یعنی در بساط او رقص دیگری برپا است؟ پاسخ این پرسش&amp;zwnj;ها را سارا به&amp;zwnj;تر می&amp;zwnj;داند؛ حتا اگر به ما نگوید. &amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;right&quot;&gt;&lt;span dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;right&quot;&gt;&lt;span dir=&quot;RTL&quot;&gt;سارا پاسخ پاره&amp;zwnj;ای از پرسش&amp;zwnj;ها را نمی&amp;zwnj;دهد. نویسنده&amp;zwnj;ی &amp;laquo;یک داستان عاشقانه&amp;zwnj;ی ایرانی&amp;raquo; اما می&amp;zwnj;خواهد پاسخ ما را بدهد. تکه&amp;zwnj;های سانسورشده را طوری خط زده است که ما بتوانیم زیرخط&amp;zwnj;&amp;zwnj;خورده&amp;zwnj;گی&amp;zwnj;ها را بخوانیم.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;right&quot;&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;right&quot;&gt;&lt;strong&gt;&lt;span dir=&quot;RTL&quot;&gt;۱۰&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;right&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p align=&quot;right&quot;&gt;&lt;img alt=&quot;&quot; src=&quot;http://www.radiozamaneh.com/sites/default/files/images/behshshm04.jpg&quot; style=&quot;width: 196px; height: 265px;&quot; /&gt;نصرت رحمانی به سارا پیش&amp;zwnj;نهاد یک &amp;laquo;معامله&amp;raquo; را می&amp;zwnj;دهد: دست&amp;zwnj;نوشته&amp;zwnj;ی قدیمی&amp;zwnj;ی خسرو و شیرین در مقابل روسری&amp;zwnj;ی سارا: &amp;laquo;خانم جوان زیبا، این دست&amp;zwnj;نوشتهٔ منظومهٔ خسرو و شیرین، مال ۵۳۸ پیش است. خسرو و شیرین را می&amp;zwnj;&amp;zwnj;شناسی؟&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p align=&quot;right&quot;&gt;&lt;span dir=&quot;RTL&quot;&gt;بخش عمده&amp;zwnj;ای از تکه&amp;zwnj;های سانسور شده&amp;zwnj;ی &amp;laquo;یک داستان عاشقانه&amp;zwnj;ی ایرانی&amp;raquo; از زبان سه نفر به گوش می&amp;zwnj;رسد: راوی، دارا، سارا. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;right&quot;&gt;&lt;span dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;right&quot;&gt;&lt;span dir=&quot;RTL&quot;&gt;راوی&amp;zwnj; در زیر خط&amp;zwnj;خورده&amp;zwnj;گی&amp;zwnj;ها چنین می&amp;zwnj;گوید: مطابق یک قانون نوشته نشده تدریس ادبیات معاصر در مدارس و دانشگاه&amp;zwnj;های ایران ممنوع است.&lt;span dir=&quot;RTL&quot;&gt;&lt;a href=&quot;#_ftn21&quot; name=&quot;_ftnref21&quot; title=&quot;&quot;&gt;[۲۱]&amp;nbsp;&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;right&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;right&quot;&gt;&lt;span dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;با هر قدمی که برمی&amp;zwnj;دارد نخست پیکان&amp;zwnj;های سه بُعدی&amp;zwnj;ی قاطع سینه&amp;zwnj;های خود را می&amp;zwnj;بیند، سپس بیضی&amp;zwnj;ی زیبای زانوان&amp;zwnj; و ساق پای شکیل&amp;zwnj; خود را. لذت&amp;zwnj;اش دیری نمی&amp;zwnj;پاید. سنگینی&amp;zwnj;ی نگاهی شهوانی را روی شانه&amp;zwnj;های خود احساس می&amp;zwnj;کند.&lt;span dir=&quot;RTL&quot;&gt;&lt;a href=&quot;#_ftn22&quot; name=&quot;_ftnref22&quot; title=&quot;&quot;&gt;[۲۲]&amp;nbsp;&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt; آب دریا از روی شانه&amp;zwnj;هایش، روی سینه&amp;zwnj;&amp;zwnj;های محکم&amp;zwnj;اش می&amp;zwnj;ریزد که مثل دماغه&amp;zwnj;های&amp;zwnj; دو کشتی می&amp;zwnj;خواهند راه خود را از میان دریا باز کنند. موج فروکش می&amp;zwnj;کند و آب تا زیر سینه&amp;zwnj;ی سارا پایین می&amp;zwnj;رود. زن&amp;zwnj;ها به او اشاره می&amp;zwnj;کنند و از وحشت فریاد می&amp;zwnj;کشند. سارا سینه&amp;zwnj;های شناورش را با دست&amp;zwnj; می&amp;zwnj;پوشاند. فقط کمی بعد می&amp;zwnj;فهمد که در قسمت زنانه&amp;zwnj;ی دریا است. کمی آن طرف&amp;zwnj;تر، با یک پرده&amp;zwnj;ی برزنتی&amp;zwnj;ی سبز، بخش زنان جدا می&amp;zwnj;شود. خورشید و آب شور پرده را سوزانده&amp;zwnj;اند. پرده از چند نقطه پاره شده است. امواج خروشان نقاط پاره شده را عقب و جلو می&amp;zwnj;&amp;zwnj;برند و او می&amp;zwnj;تواند هفت&amp;zwnj;صد &amp;ndash; هشت&amp;zwnj;صد متر آن طرف&amp;zwnj;تر بدن&amp;zwnj;های چاق و پشمالو را در بخش مردان ببیند.&lt;a href=&quot;#_ftn23&quot; name=&quot;_ftnref23&quot; title=&quot;&quot;&gt;[۲۳]&amp;nbsp;&lt;/a&gt; بعد از انقلاب هیچ یک از کتاب&amp;zwnj;هایش اجازه&amp;zwnj;ی چاپ یا تجدید چاپ نگرفته بودند.&lt;a href=&quot;#_ftn24&quot; name=&quot;_ftnref24&quot; title=&quot;&quot;&gt;[۲۴]&amp;nbsp;&lt;/a&gt; دارا می&amp;zwnj;بیند که دست&amp;zwnj;های نوازشگر پیرمرد برخلاف میل&amp;zwnj;اش به آرامی از دست سارا جدا می&amp;zwnj;شود.&lt;a href=&quot;#_ftn25&quot; name=&quot;_ftnref25&quot; title=&quot;&quot;&gt;[۲۵]&amp;nbsp;&lt;/a&gt; پیرمرد وانمود می&amp;zwnj;کند می&amp;zwnj;خواهد به مینیاتور نگاه کند. سرش را به آن قسمت ازگردن سارا که از زیر گره روسری&amp;zwnj;اش معلوم است، نزدیک می&amp;zwnj;کند و عمیق می&amp;zwnj;بوید. سارا صدای آن نفس طولانی را می&amp;zwnj;شنود، اما عقب نمی&amp;zwnj;کشد.&lt;a href=&quot;#_ftn26&quot; name=&quot;_ftnref26&quot; title=&quot;&quot;&gt;[۲۶]&amp;nbsp;&lt;/a&gt; مشکل این است که وقتی یک دختر و پسر جوان با یک&amp;shy;دیگر قدم می&amp;zwnj;زنند، گاهی اوقات دست آن&amp;zwnj;ها با یک&amp;shy;دیگر برخورد می&amp;zwnj;کند. برای دو باکره، این برخورد هم لذت&amp;zwnj;بخش است هم کلافه&amp;zwnj;کننده.&lt;a href=&quot;#_ftn27&quot; name=&quot;_ftnref27&quot; title=&quot;&quot;&gt;[۲۷]&amp;nbsp;&lt;/a&gt; باد در موهای بلند سارا می&amp;zwnj;وزد و پوست لخت دست&amp;zwnj;ها و پاهایش را نوازش می&amp;zwnj;کند. از طرف دیگر، از عمق گوشت جوان بدن&amp;zwnj;اش، احساس دل&amp;zwnj;پذیر و سرکوب&amp;zwnj;شده&amp;zwnj;ی آزادی و سرمستی به سوی روزن&amp;shy;ه پوست&amp;zwnj;اش جریان پیدا می&amp;zwnj;کند.&lt;a href=&quot;#_ftn28&quot; name=&quot;_ftnref28&quot; title=&quot;&quot;&gt;[۲۸]&amp;nbsp;&lt;/a&gt; در چشم یک دیگر تصویر واژه&amp;zwnj;های ممنوع را می&amp;zwnj;بینند؛ واژه&amp;zwnj;هایی چون بوسه، انار، شیر و عسل و صدف.&lt;a href=&quot;#_ftn29&quot; name=&quot;_ftnref29&quot; title=&quot;&quot;&gt;[۲۹]&amp;nbsp;&lt;/a&gt; صاحب فروشگاه دارا را برانداز می&amp;zwnj;کند. سارا نزدیک&amp;zwnj;تر می&amp;zwnj;آید و آگاه از این&amp;zwnj; که بوی آخرین عطر شانل را به سوی سوراخ&amp;zwnj;های دماغ او می&amp;zwnj;فرستد، با دکمه&amp;zwnj;&amp;zwnj;ی نقره&amp;zwnj;ای رنگ بالایی&amp;zwnj;ی مانتوی&amp;zwnj; خود بازی می&amp;zwnj;کند.&lt;a href=&quot;#_ftn30&quot; name=&quot;_ftnref30&quot; title=&quot;&quot;&gt;[۳۰]&amp;nbsp;&lt;/a&gt; سارا عشوه&amp;zwnj;گرانه کپل&amp;zwnj;اش را تکان می&amp;zwnj;دهد و از دارا می&amp;zwnj;پرسد: چه&amp;zwnj;طور است؟ این اولین بار است که دارا می&amp;zwnj;بیند سارا چیزی به جز مانتو پوشیده است. نور چراغ&amp;zwnj;های فروشگاه روی پوست جوان و درخشان سارا منعکس می&amp;zwnj;شود. دارا احساس می&amp;zwnj;کند تب دارد و عرق از ستون فقرات&amp;zwnj;اش چکه می&amp;zwnj;کند. او مرده&amp;zwnj;ی آن است که دست&amp;zwnj;اش را دراز کند و آن شانه&amp;zwnj;ها را لمس کند.&lt;a href=&quot;#_ftn31&quot; name=&quot;_ftnref31&quot; title=&quot;&quot;&gt;[۳۱]&amp;nbsp;&lt;/a&gt; فکر می&amp;zwnj;کند دارا از او می&amp;zwnj;خواهد سینه&amp;zwnj;بندش را هم در&amp;zwnj;بیاورد. دست&amp;zwnj;اش را به پشت می&amp;zwnj;برد و قلابی را باز می&amp;zwnj;کند که هیچ مردی در دنیا آن را دوست ندارد. دارا حس می&amp;zwnj;کند چشمان&amp;zwnj;اش گُر می&amp;zwnj;گیرد. دود سیاه از چشمان&amp;zwnj;اش برمی&amp;zwnj;خیزد.&lt;a href=&quot;#_ftn32&quot; name=&quot;_ftnref32&quot; title=&quot;&quot;&gt;[۳۲]&amp;nbsp;&lt;/a&gt; &amp;zwnj;یک لباس چسبان سفید پوشیده است با تارهای نقره&amp;zwnj;ای. شانه&amp;zwnj;های گرد دعوت&amp;zwnj;کننده&amp;zwnj; و بازوان کمی گوشت&amp;zwnj;آلودش بی&amp;zwnj;رحمانه می&amp;zwnj;درخشند. دامن&amp;zwnj;اش بالای زانو است و دارا میخ&amp;zwnj;کوب ساق پای سارا شده است. عضلات کشیده&amp;zwnj;ی ساق&amp;zwnj;ها آن&amp;zwnj;قدر پهن هستند که وقتی دستان یک مرد به ظرافت روی آن&amp;zwnj;ها بلغزد، بخشی از آن&amp;zwnj;ها را بپوشاند و بعد به تدریج رو به پایین، سوی بالای مچ&amp;zwnj;ها، باریک شود؛ اندازه&amp;zwnj;ی شست و انگشت میانی&amp;zwnj;ی یک مرد تا گِرد نازکای شکننده&amp;zwnj;شان بگردد. دارا یک لحظه تصور می&amp;zwnj;کند که ران&amp;zwnj;های سارا دور بدن او حلقه شده است و آن ساق&amp;zwnj;های دل&amp;zwnj;پذیر در امتداد سوزان پشت پاهایش به لطافت سُر می&amp;zwnj;خورد.&lt;a href=&quot;#_ftn33&quot; name=&quot;_ftnref33&quot; title=&quot;&quot;&gt;[۳۳]&amp;nbsp;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;right&quot;&gt;&lt;span dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;right&quot;&gt;&lt;span dir=&quot;RTL&quot;&gt;دارا از زیر خط&amp;zwnj;خورده&amp;zwnj;گی&amp;zwnj;ها چنین می&amp;zwnj;گوید: آرزو داشتم قدرت دراکولا را داشتم؛ نه از آن نوع که بتوانم شب&amp;zwnj;ها به اتاق خواب تو بیایم و خو&amp;zwnj;ن&amp;zwnj;ات را بمکم، بل&amp;zwnj;که از آن نوع&amp;nbsp; که تا آخرعمر از تو محافظت کنم؛ بی&amp;zwnj;آن&amp;zwnj;که خود بدانی.&lt;span dir=&quot;RTL&quot;&gt;&lt;a href=&quot;#_ftn34&quot; name=&quot;_ftnref34&quot; title=&quot;&quot;&gt;[۳۴]&amp;nbsp;&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt; زندان بودم. به این شرط&amp;nbsp; آزاد شدم که شهر را ترک نکنم. یک بار در هفته باید خود را نشان می&amp;zwnj;دادم و امضا می&amp;zwnj;کردم. این روزها هرچه بیش&amp;zwnj;تر قسم می&amp;zwnj;خورم که فعالیت سیاسی نمی&amp;zwnj;کنم، بیش&amp;zwnj;تر به من مشکوک می&amp;zwnj;شوند. حتا اعتراف کرده&amp;zwnj;ام که عاشق شده&amp;zwnj;ام و حالا از هر چه ایدئولوژی&amp;zwnj; است متنفرم.&lt;a href=&quot;#_ftn35&quot; name=&quot;_ftnref35&quot; title=&quot;&quot;&gt;[۳۵]&amp;nbsp;&lt;/a&gt; اگر تو در زندان به اندازه&amp;zwnj;ی من کتک خورده بودی حالا یا به&amp;zwnj;تمامی کر شده بودی یا می&amp;zwnj;توانستی حتا زمزمه&amp;zwnj;ی سوسک&amp;zwnj;ها را هم بشنوی.&lt;a href=&quot;#_ftn36&quot; name=&quot;_ftnref36&quot; title=&quot;&quot;&gt;[۳۶]&amp;nbsp;&lt;/a&gt; سال&amp;zwnj;ها مثل یک گوسفند زنده&amp;zwnj;گی کرده&amp;zwnj;ام. کارم فقط رنگ کردن خانه&amp;zwnj;ها است. هیچ فعالیت سیاسی&amp;zwnj;ا&amp;zwnj;ی ندارم. آن&amp;zwnj;ها این را خوب می&amp;zwnj;دانند، حتا اگر بخواهند از دست من خلاص شوند، می&amp;zwnj;توانند این کار را خیلی ساده&amp;zwnj;تر و ماهرانه&amp;zwnj;تر انجام دهند.&lt;a href=&quot;#_ftn37&quot; name=&quot;_ftnref37&quot; title=&quot;&quot;&gt;[۳۷]&amp;nbsp;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;right&quot;&gt;&lt;span dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;right&quot;&gt;&lt;span dir=&quot;RTL&quot;&gt;سارا از زیر خط&amp;zwnj;خورده&amp;zwnj;گی&amp;zwnj;ها چنین می&amp;zwnj;گوید: سال&amp;zwnj;ها است به همه گفته&amp;zwnj;اند ساکت باش، انتقاد نکن، اعتراض نکن؛ به همان بهانه&amp;zwnj;ی جنگ و مبارزه با امپریالیسم جهانی و ضدانقلاب.&lt;span dir=&quot;RTL&quot;&gt;&lt;a href=&quot;#_ftn38&quot; name=&quot;_ftnref38&quot; title=&quot;&quot;&gt;[۳۸]&amp;nbsp;&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt; پس چرا وقت نمی&amp;zwnj;گذاری من را ببینی؟ مطمئن نیستم که در میان دیگر قرارهایت برای دیدن من وقت داشته باشی.&lt;a href=&quot;#_ftn39&quot; name=&quot;_ftnref39&quot; title=&quot;&quot;&gt;[۳۹]&amp;nbsp;&lt;/a&gt; کجا می&amp;zwnj;توانیم برویم. می&amp;zwnj;بینم وقتی با هم هستیم، تو چه&amp;zwnj;قدر می&amp;zwnj;ترسی دست&amp;zwnj;گیر شوی. از خودم بدم می&amp;zwnj;آید که تو را در این وضعیت سخت قرار می&amp;zwnj;دهم.&lt;a href=&quot;#_ftn40&quot; name=&quot;_ftnref40&quot; title=&quot;&quot;&gt;[۴۰]&amp;nbsp;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;right&quot;&gt;&lt;span dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;zwnj;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;right&quot;&gt;&lt;span dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;laquo;گزیده&amp;zwnj;ای&amp;raquo; از تکه&amp;zwnj;های سانسورشده&amp;zwnj;ی &amp;laquo;یک داستان عاشقانه&amp;zwnj;ی ایرانی&amp;raquo; را خواندیم؛ ترکیبی تکه تکه که گاه تنها نقطه اتصال&amp;zwnj;شان خط&amp;zwnj;خورده&amp;zwnj;گی بود. خط&amp;zwnj;خورده&amp;zwnj;گی&amp;zwnj;ها خود سخن می&amp;zwnj;&amp;zwnj;گفتند. به پاره&amp;zwnj;ای از چیزهایی اشاره کنیم که در ادامه&amp;zwnj;ی این جستار&amp;laquo;نیمه&amp;zwnj;&amp;zwnj;تمام&amp;raquo; شاید در فرصتی دیگر نوشته شود. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;right&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;&lt;span dir=&quot;RTL&quot;&gt;۱۱&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;right&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;right&quot;&gt;&lt;span dir=&quot;RTL&quot;&gt;در جریان نوشته شدن &amp;laquo;یک داستان عاشقانه&amp;zwnj;ی ایرانی&amp;raquo; دو شخصیت در جدالی دائمی درگیر اند: نویسنده&amp;zwnj;ی &amp;laquo;یک داستان عاشقانه&amp;zwnj;ی ایرانی&amp;raquo; و مأمور سانسور وزارت فرهنگ و ارشاد جمهوری&amp;zwnj;ی اسلامی، پتروویچ. می&amp;zwnj;دانیم که پتروویچ در رمان &lt;strong&gt;جنایت&lt;/strong&gt; &lt;strong&gt;و مکافات &lt;/strong&gt;نام مأمور رسیده&amp;zwnj;گی به جنایت راسکولنیکوف است. نام جستاری که شاید روزی جستار نیمه&amp;zwnj;تمامی را که می&amp;zwnj;خوانید تکمیل کند، از همین جدال نویسنده و پتروویچ برمی&amp;zwnj;آید: آن &amp;laquo;جستارِ احتمالی&amp;raquo; یکی از این پنج نام را خواهد داشت: از گناه عشق کجا بگریزم؟ تا منجی&amp;zwnj;ی عشق چه&amp;zwnj;قدر مانده است؟ پس حضور عشق چه شد؟ فقر من از عشق چرا است؟ در زبان عشق حیران ام. آن جستار پنج محور خواهد داشت: رابطه&amp;zwnj;ی نویسنده&amp;zwnj; و متن &amp;laquo;یک داستان عاشقانه&amp;zwnj;ی ایرانی&amp;raquo;، رابطه&amp;zwnj;ی نویسنده و تاریخ ایران، رابطه&amp;zwnj;ی نویسنده و جهان غرب، گفت&amp;zwnj;وگوی &lt;strong&gt;سانسور یک داستان عاشقانه&amp;zwnj;ی ایرانی&lt;/strong&gt; با متن&amp;zwnj;های دیگر، تردیدهای جاری در &lt;strong&gt;سانسور یک داستان عاشقانه&amp;zwnj;ی ایرانی&lt;/strong&gt;. بیش از این از نیمه&amp;zwnj;ی دیگر جستار &amp;laquo;نیمه&amp;zwnj;&amp;zwnj;تمام&amp;raquo; خود سخن نگوییم. به جستار &amp;laquo;نیمه&amp;zwnj;تمامی&amp;raquo;&amp;zwnj;&amp;zwnj; برگردیم که پیش رو دارید؛ به پلاکاردی که سارا در جریان تظاهرات دانش&amp;zwnj;جویان در دست دارد. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;right&quot;&gt;&lt;span dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;right&quot;&gt;&lt;span dir=&quot;RTL&quot;&gt;گفتیم که بر پلاکاردی که سارا در دست دارد، چنین نوشته شده است: &lt;strong&gt;مرگ بر آزادی&lt;/strong&gt;، &lt;strong&gt;مرگ بر اسارت&lt;/strong&gt;. به نظر می&amp;zwnj;رسد این شعار &lt;/span&gt;&lt;span dir=&quot;RTL&quot;&gt;همه&amp;zwnj;ی &lt;/span&gt;&lt;span dir=&quot;RTL&quot;&gt;آن چیزی را که تا کنون در این جستار &amp;laquo;نیمه&amp;zwnj;تمام&amp;raquo; خواندید، فشرده می&amp;zwnj;کند؛ با پنج نام احتمالی&amp;zwnj;ی &amp;laquo;نیمه&amp;zwnj;ی دیگر&amp;raquo; جستار ما هم بی&amp;zwnj;ارتباط نیست.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;right&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;&lt;span dir=&quot;RTL&quot;&gt;۱۲&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;right&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;right&quot;&gt;&lt;span dir=&quot;RTL&quot;&gt;بر پلاکاردی که سارا در دست دارد آزادی شاید یعنی تنهایی؛ یعنی شیرین بدون خسرو؛ یعنی سارای بدون دارا؛ یعنی جوی جدایی؛ یعنی غیابِ عشق. اسارت یعنی رابطه&amp;zwnj;ی شیرین با مرد قوزی&amp;zwnj;ی درون خسرو؛ یعنی باز هم جوی جدایی؛ یعنی عروسی که از شب زفاف زخمی است؛ یعنی چشمی که زن را به اثیری و لکاته تقسیم کرده است؛ یعنی عشق ناکام.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;right&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;right&quot;&gt;&lt;span dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;پس منزل سوم کجا است؟ منزلی که میان &amp;laquo;آزادی&amp;raquo; و &amp;laquo;اسارت&amp;raquo; ایستاده است کجا است؟ در آن منزل شاعر پیر خانه دارد؟ دکتر فرهاد خانه دارد؟ همین&amp;zwnj;جا پرسش&amp;zwnj;های دیگری را به یاد بیاوریم: نام دکتر فرهاد چه کسی را به یاد ما می&amp;zwnj;آورد؟ چرا &amp;laquo;دکتر&amp;raquo; با نام کوچک&amp;zwnj;اش خطاب می&amp;zwnj;شود؟ این دو پرسش یک پرسش بیش نیست. پاسخ هم شاید یکی بیش نیست: فرهاد ضلع سوم مثلث عاشقانه&amp;zwnj;ی منظومه&amp;zwnj;ی &lt;strong&gt;خسرو و شیرین &lt;/strong&gt;است.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;right&quot;&gt;&lt;span dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;right&quot;&gt;&lt;span dir=&quot;RTL&quot;&gt;همان فرهاد که کوهی را به تیشه&amp;zwnj;ی عشق از سر راه برمی&amp;zwnj;دارد؛ همان فرهاد که شیرین و اسب&amp;zwnj;اش را بر گردن می&amp;zwnj;گذارد و تا قصر خسرو می&amp;zwnj;برد؛ همان فرهاد که در &amp;laquo;مناظره&amp;raquo; با خسرو چنان از عشق شیرین سخن می&amp;zwnj;گوید که خسرو از سخن باز می&amp;zwnj;ماند: &amp;laquo;&lt;/span&gt;&lt;strong&gt;&lt;span dir=&quot;RTL&quot;&gt;نخستین بار گفتش کز کجایی / بگفت: از دار ملک آشنایی / بگفت: آن&amp;zwnj;جا به صنعت در چه کو&lt;/span&gt;شند؟ / بگفت: انده خرند و جان فروشند / بگفتا: جان فروشی در ادب نیست / بگفت: از عشقبازان این عجب نیست / بگفت: از دل شدی عاشق بدین سان؟ / بگفت: از دل تو می&amp;zwnj;گویی، من از جان / بگفتا: عشق شیرین بر تو چون است؟ / بگفت: از جان شیرینم فزون است / بگفتا&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;span dir=&quot;RTL&quot;&gt;:&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;span dir=&quot;RTL&quot;&gt; هر شبش بینی چو&lt;/span&gt; مهتاب؟ / بگفت: آری، چو خواب آید، کجا خواب؟ / بگفتا: دل ز مهرش کی کنی پاک؟ / بگفت: آنگه که باشم خفته در خاک / بگفتا: گر خرامی در سرایش؟ / بگفت: اندازم این سر زیر پایش&lt;/strong&gt;&lt;span dir=&quot;RTL&quot;&gt;.&amp;raquo;&lt;span dir=&quot;RTL&quot;&gt;&lt;a href=&quot;#_ftn41&quot; name=&quot;_ftnref41&quot; title=&quot;&quot;&gt;[۴۱]&amp;nbsp;&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;right&quot;&gt;&lt;span dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp; منزل سوم منزل فرهاد است؟ منزل شاعر &amp;ndash; دست&amp;zwnj;فروش است؟ منزل این دو یکی است؟ منزل سوم منزل دیگری است؟ &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;right&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;right&quot;&gt;&lt;strong&gt;&lt;span dir=&quot;RTL&quot;&gt;۱۳&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
	&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;right&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;right&quot;&gt;&lt;span dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;laquo;یک داستان عاشقانه&amp;zwnj;ی ایرانی&amp;raquo; با &lt;strong&gt;بوف&amp;zwnj;کور&lt;/strong&gt; آغاز می&amp;zwnj;شود؛ &lt;strong&gt;خسرو وشیرین &lt;/strong&gt;را در خویش تکرار می&amp;zwnj;کند؛ سایه&amp;zwnj;ی مرد قوزی&amp;zwnj;ی &lt;strong&gt;بوف کور &lt;/strong&gt;بر آن می&amp;zwnj;افتد. در آن خسروِ &lt;strong&gt;خسرو وشیرین &lt;/strong&gt;تکرار می&amp;zwnj;شود. در آن شیرین &lt;strong&gt;خسرو و شیرین &lt;/strong&gt;شاعری پیر را در خسروی جوان می&amp;zwnj;جوید. در آن فرهاد نعش مرد قوزی بر دوش&lt;/span&gt;&lt;span dir=&quot;RTL&quot;&gt; می&amp;zwnj;برد&lt;/span&gt;&lt;span dir=&quot;RTL&quot;&gt;. هنوز نمی&amp;zwnj;دانیم در &lt;strong&gt;سانسور یک داستان عاشقانه&amp;zwnj;ی ایرانی&lt;/strong&gt; آیا دکتر فرهاد و شاعر پیر هم&amp;zwnj;&amp;zwnj;نفس اند یا نه. تنها می&amp;zwnj;دانیم که شاعر پیر نیز در شعری که از او خواندیم فرهادوار از تیشه&amp;zwnj;ای نالیده است که بر ریشه&amp;zwnj;ی جان دوخته است. تنها &lt;/span&gt;&lt;span dir=&quot;RTL&quot;&gt;می&amp;zwnj;دانیم &lt;/span&gt;&lt;span dir=&quot;RTL&quot;&gt;که دکتر فرهاد انگار تجسم همه&amp;zwnj;ی فرهادهای تاریخ ما است که همه&amp;zwnj;ی شیرین&amp;zwnj;ها را به خسروها باخته&amp;zwnj;اند تا از عشق تنها تمنا و فراق و جای پای یار نصیب برند. انگار خسروها زمین را تصرف کرده&amp;zwnj;اند تا فرهادها به خاک بیفتند و به آسمان روند. &amp;laquo;داستان عاشقانه&amp;zwnj;ی ایرانی&amp;raquo; داستان پیچیده&amp;zwnj;ای است؛ شباهت متکثر.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;right&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;right&quot;&gt;&lt;strong&gt;&lt;span dir=&quot;RTL&quot;&gt;۱۴&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;right&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;right&quot;&gt;&lt;span dir=&quot;RTL&quot;&gt;در میان متن&amp;zwnj;هایی که دارا نخستین نامه&amp;zwnj;های عاشقانه&amp;zwnj;ی خویش را از حروف آن&amp;zwnj;ها برای سارا می&amp;zwnj;نویسد سایه&amp;zwnj;ی&lt;strong&gt; بوف کور &lt;/strong&gt;و &lt;strong&gt;خسرو و شیرین &lt;/strong&gt;گسترده است. دیدیم. نامه&amp;zwnj;های عاشقانه&amp;zwnj;ی دارا اما در چهار متن دیگر هم &lt;/span&gt;&lt;span dir=&quot;RTL&quot;&gt;پراکنده&amp;zwnj; است&lt;/span&gt;&lt;span dir=&quot;RTL&quot;&gt;: آن چهار متن را شما خود خوانده&amp;zwnj;اید: &lt;strong&gt;شازده کوچولو&lt;/strong&gt;، &lt;strong&gt;دراکولا&lt;/strong&gt;، &lt;strong&gt;سنگینی&amp;zwnj;ی ت&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir=&quot;RTL&quot;&gt;&lt;strong&gt;حمل&amp;zwnj;ناپذیر &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir=&quot;RTL&quot;&gt;&lt;strong&gt;بار هستی&lt;/strong&gt;، &lt;strong&gt;دشمن مردم&lt;/strong&gt;. هر متن را در یک واژه فشرده می&amp;zwnj;کنیم. &lt;strong&gt;شازده کوچولو &lt;/strong&gt;را در عشق، &lt;strong&gt;دراکولا&lt;/strong&gt; را در تنهایی، &lt;strong&gt;سنگینی&amp;zwnj;ی&lt;/strong&gt; &lt;strong&gt;تحمل&amp;zwnj;ناپذیر بار هستی &lt;/strong&gt;را در جدایی، &lt;strong&gt;دشمن مردم &lt;/strong&gt;را در غریبه&amp;zwnj;گی.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;right&quot;&gt;&lt;span dir=&quot;RTL&quot;&gt;&lt;strong&gt;سانسور یک داستان عاشقانه&amp;zwnj;ی ایرانی &lt;/strong&gt;ظرفِ عشق، تنهایی، جدایی، غریبه&amp;zwnj;گی است.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;right&quot;&gt;&lt;span dir=&quot;RTL&quot;&gt;زیر درخت سرو همه&amp;zwnj;ی این واژه&amp;zwnj;ها جمع&amp;zwnj; &lt;/span&gt;&lt;span dir=&quot;RTL&quot;&gt;شده&amp;zwnj;اند.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;right&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;&lt;span dir=&quot;RTL&quot;&gt;۱۵&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;right&quot;&gt;&lt;span dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;right&quot;&gt;&lt;span dir=&quot;RTL&quot;&gt;به &lt;/span&gt;&lt;span dir=&quot;RTL&quot;&gt;صحنه&amp;zwnj;ی&lt;/span&gt;&lt;span dir=&quot;RTL&quot;&gt; نخستِ &lt;strong&gt;سانسور یک داستان&amp;nbsp; &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir=&quot;RTL&quot;&gt;&lt;strong&gt;عاشقانه&amp;zwnj;ی &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir=&quot;RTL&quot;&gt;&lt;strong&gt;ایرانی &lt;/strong&gt;بازگردیم؛ به &lt;/span&gt;&lt;span dir=&quot;RTL&quot;&gt;هنگامه&amp;zwnj;ای &lt;/span&gt;&lt;span dir=&quot;RTL&quot;&gt;که مقابل درِ دانشگاه تهران بر پا است. سارا از سخنان مرد قوزی خشمگین است که&amp;nbsp; کسی او را صدا می&amp;zwnj;کند: &amp;laquo;&lt;strong&gt;[...] سارا یک بار دیگر به&amp;zwnj;دقت به پشت نرده&amp;zwnj;ها می&amp;zwnj;نگرد. چیزی آن&amp;zwnj;جا نیست مگر تنه&amp;zwnj;&amp;shy;ی چنارها و سروهای کهن محوطه&amp;zwnj;ی دانشگاه ... بعد می&amp;zwnj;شنود: &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;right&quot;&gt;&lt;strong&gt;&lt;span dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp; دارا هستم ...&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;span dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;raquo;&lt;span dir=&quot;RTL&quot;&gt;&lt;a href=&quot;#_ftn42&quot; name=&quot;_ftnref42&quot; title=&quot;&quot;&gt;[۴۲]&amp;nbsp;&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;right&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;right&quot;&gt;&lt;span dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;درخت سرو این&amp;zwnj;جا چه می&amp;zwnj;کند؟ هیچ! تنها ما را به یاد درخت سرو &lt;strong&gt;بوف&amp;zwnj;&lt;/strong&gt; &lt;strong&gt;کور&lt;/strong&gt; می&amp;zwnj;اندازد؛ یاد پیرمرد قوزی، زن سیاه&amp;zwnj;پوش، نیلوفر کبود، جوی آب که زیر درخت سرو جمع اند؛ همان سایه&amp;zwnj;ای که انگار عشقی را جاودانه کرده است که جز تنهایی، جدایی، غریبه&amp;zwnj;گی ثمر ندارد.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;right&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;right&quot;&gt;&lt;strong&gt;&lt;span dir=&quot;RTL&quot;&gt;۱۶&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;&lt;span dir=&quot;RTL&quot;&gt;سانسور یک داستان عاشقانه&amp;zwnj;ی ایرانی &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;span dir=&quot;RTL&quot;&gt;را ببندیم. درخت سرو منزل آخر ما است؛ سایه&amp;zwnj;ی سنگین نیمه&amp;zwnj;تمامی&amp;zwnj;های ما است.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;--------------&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;این جستار پیش از این در جنگ زمان، شماره&amp;zwnj; ۱۱، منتشر شده است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در همین زمینه:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;● شهریار مندنی&amp;zwnj;پور در زمانه:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;http://zamaaneh.com/khaak/2010/05/post_35.html&quot;&gt;ادبیات ایران با همه&amp;zwnj;ی زخم&amp;zwnj;هایش هنوز زنده است&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;http://zamaaneh.com/khaak/2010/05/post_36.html&quot;&gt;فصلی از سانسور یک داستان عاشقانه ایرانی&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;http://radiozamaneh.com/node/16618&quot;&gt;سلطان گورستان، داستان کوتاه&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;●بهروز شیدا در زمانه:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;http://www.radiozamaneh.com/culture/khaak/2012/02/29/11453&quot;&gt;بهمنی&amp;zwnj;&amp;zwnj; رها شده است. پشت&amp;zwnj;اش ایستاده&amp;zwnj;ایم یا زیرش؟&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;http://www.radiozamaneh.com/node/18116&quot;&gt;راهی برای آمیزش &amp;laquo;اثر&amp;raquo; با &amp;laquo;متن&amp;raquo;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;http://www.radiozamaneh.com/node/11763&quot;&gt;اینترنت تار صوتی جهان است&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;●پانویس&amp;zwnj;ها:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;div&gt;
&lt;div id=&quot;ftn1&quot;&gt;
&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;#_ftnref1&quot; name=&quot;_ftn1&quot; title=&quot;&quot;&gt;[۱]&lt;/a&gt; Mandanipour, Shahriar. (2009), &lt;em&gt;Censoring An Iranian Love Story&lt;/em&gt;, Translated from the Farsi, by Sara Khalili, New York, pp. 294 - 295&lt;/p&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div id=&quot;ftn2&quot;&gt;
&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;#_ftnref2&quot; name=&quot;_ftn2&quot; title=&quot;&quot;&gt;[۲]&lt;/a&gt; Ibid., pp. 6- 7&lt;/p&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div id=&quot;ftn3&quot;&gt;
&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;#_ftnref3&quot; name=&quot;_ftn3&quot; title=&quot;&quot;&gt;[۳]&lt;/a&gt; Ibid., p. 16&lt;span dir=&quot;RTL&quot;&gt;3&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div id=&quot;ftn4&quot;&gt;
&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;#_ftnref4&quot; name=&quot;_ftn4&quot; title=&quot;&quot;&gt;[۴]&lt;/a&gt; Ibid., pp. 115 - 116&lt;/p&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div id=&quot;ftn5&quot;&gt;
&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;#_ftnref5&quot; name=&quot;_ftn5&quot; title=&quot;&quot;&gt;[۵]&lt;/a&gt; Ibid., p. 117&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div id=&quot;ftn6&quot;&gt;
&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;#_ftnref6&quot; name=&quot;_ftn6&quot; title=&quot;&quot;&gt;[۶]&lt;/a&gt; Ibid., p. 118&lt;/p&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div id=&quot;ftn7&quot;&gt;
&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;#_ftnref7&quot; name=&quot;_ftn7&quot; title=&quot;&quot;&gt;[۷]&lt;/a&gt; Ibid., pp. 27 - &lt;span dir=&quot;RTL&quot;&gt;28&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div id=&quot;ftn8&quot;&gt;
&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;#_ftnref8&quot; name=&quot;_ftn8&quot; title=&quot;&quot;&gt;[۸]&lt;/a&gt; Ibid., p. 27&lt;span dir=&quot;RTL&quot;&gt;8&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div id=&quot;ftn9&quot;&gt;
&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;#_ftnref9&quot; name=&quot;_ftn9&quot; title=&quot;&quot;&gt;[۹]&lt;/a&gt; Ibid.&lt;/p&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div id=&quot;ftn10&quot;&gt;
&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;#_ftnref10&quot; name=&quot;_ftn10&quot; title=&quot;&quot;&gt;[۱۰]&lt;/a&gt; Ibid., p. &lt;span dir=&quot;RTL&quot;&gt;270&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div id=&quot;ftn11&quot;&gt;
&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;#_ftnref11&quot; name=&quot;_ftn11&quot; title=&quot;&quot;&gt;[۱۱]&lt;/a&gt; Ibid., p. &lt;span dir=&quot;RTL&quot;&gt;27&lt;/span&gt;&lt;span dir=&quot;RTL&quot;&gt;8&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div id=&quot;ftn12&quot;&gt;
&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;#_ftnref12&quot; name=&quot;_ftn12&quot; title=&quot;&quot;&gt;[۱۲]&lt;/a&gt; Ibid., p. 10&lt;/p&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div id=&quot;ftn13&quot;&gt;
&lt;p align=&quot;right&quot;&gt;&lt;span dir=&quot;RTL&quot;&gt;[۱۳] &lt;/span&gt;&lt;span dir=&quot;RTL&quot;&gt;هدایت، صادق. (۱۳۵۱)، بوف کور، تهران، صص ۱۴ - ۱۳ &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div id=&quot;ftn14&quot;&gt;
&lt;p align=&quot;right&quot;&gt;&lt;span dir=&quot;RTL&quot;&gt;[۱۴] شمیسا، سیروس. (۱۳۷۱)، داستان یک روح: شرح و متنِ بوف کور صادق هدایت، تهران، ص ۸۷&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div id=&quot;ftn15&quot;&gt;
&lt;p align=&quot;right&quot;&gt;&lt;span dir=&quot;RTL&quot;&gt;[۱۵] هدایت (۱۳۵۱)، ص ۵۳ &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div id=&quot;ftn16&quot;&gt;
&lt;p align=&quot;right&quot;&gt;&lt;span dir=&quot;RTL&quot;&gt;[۱۶] همان&amp;shy;جا، ص ۵۴&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div id=&quot;ftn17&quot;&gt;
&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;#_ftnref17&quot; name=&quot;_ftn17&quot; title=&quot;&quot;&gt;[۱۷]&lt;/a&gt; Mandanipour (2009), pp. 103 - 104&lt;/p&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div id=&quot;ftn18&quot;&gt;
&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;#_ftnref18&quot; name=&quot;_ftn18&quot; title=&quot;&quot;&gt;[۱۸]&lt;/a&gt; Ibid., p. 104&lt;/p&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div id=&quot;ftn19&quot;&gt;
&lt;p align=&quot;right&quot;&gt;&lt;span dir=&quot;RTL&quot;&gt;[۱۹] رحمانی، نصرت. (۱۳۷۴)، آوازی در فرجام، تهران، ص ۲۹۴ &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div id=&quot;ftn20&quot;&gt;
&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;#_ftnref20&quot; name=&quot;_ftn20&quot; title=&quot;&quot;&gt;[۲۰]&amp;nbsp;&lt;/a&gt; Ibid., pp. 105 - 106&lt;/p&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div id=&quot;ftn21&quot;&gt;
&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;#_ftnref21&quot; name=&quot;_ftn21&quot; title=&quot;&quot;&gt;[۲۱]&amp;nbsp;&lt;/a&gt;&amp;nbsp; Ibid., p. 14&lt;/p&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div id=&quot;ftn22&quot;&gt;
&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;#_ftnref22&quot; name=&quot;_ftn22&quot; title=&quot;&quot;&gt;[۲۲]&amp;nbsp;&lt;/a&gt; Ibid., p. 67&lt;/p&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div id=&quot;ftn23&quot;&gt;
&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;#_ftnref23&quot; name=&quot;_ftn23&quot; title=&quot;&quot;&gt;[۲۳]&amp;nbsp;&lt;/a&gt; Ibid., p. 68&lt;/p&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div id=&quot;ftn24&quot;&gt;
&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;#_ftnref24&quot; name=&quot;_ftn24&quot; title=&quot;&quot;&gt;[۲۴]&amp;nbsp;&lt;/a&gt; Ibid., p. 104&lt;/p&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div id=&quot;ftn25&quot;&gt;
&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;#_ftnref25&quot; name=&quot;_ftn25&quot; title=&quot;&quot;&gt;[۲۵]&amp;nbsp;&lt;/a&gt; Ibid&lt;span dir=&quot;RTL&quot;&gt;.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div id=&quot;ftn26&quot;&gt;
&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;#_ftnref26&quot; name=&quot;_ftn26&quot; title=&quot;&quot;&gt;[۲۶]&amp;nbsp;&lt;/a&gt; Ibid., p. &lt;span dir=&quot;RTL&quot;&gt;105&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div id=&quot;ftn27&quot;&gt;
&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;#_ftnref27&quot; name=&quot;_ftn27&quot; title=&quot;&quot;&gt;[۲۷]&amp;nbsp;&lt;/a&gt; Ibid., p. &lt;span dir=&quot;RTL&quot;&gt;113&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div id=&quot;ftn28&quot;&gt;
&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;#_ftnref28&quot; name=&quot;_ftn28&quot; title=&quot;&quot;&gt;[۲۸]&amp;nbsp;&lt;/a&gt; Ibid., p. &lt;span dir=&quot;RTL&quot;&gt;162&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div id=&quot;ftn29&quot;&gt;
&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;#_ftnref29&quot; name=&quot;_ftn29&quot; title=&quot;&quot;&gt;[۲۹]&amp;nbsp;&lt;/a&gt; Ibid., p. &lt;span dir=&quot;RTL&quot;&gt;183&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div id=&quot;ftn30&quot;&gt;
&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;#_ftnref30&quot; name=&quot;_ftn30&quot; title=&quot;&quot;&gt;[۳۰]&amp;nbsp;&lt;/a&gt; Ibid., p. &lt;span dir=&quot;RTL&quot;&gt;187&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div id=&quot;ftn31&quot;&gt;
&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;#_ftnref31&quot; name=&quot;_ftn31&quot; title=&quot;&quot;&gt;[۳۱]&amp;nbsp;&lt;/a&gt; Ibid., p. &lt;span dir=&quot;RTL&quot;&gt;188&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div id=&quot;ftn32&quot;&gt;
&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;#_ftnref32&quot; name=&quot;_ftn32&quot; title=&quot;&quot;&gt;[۳۲]&amp;nbsp;&lt;/a&gt; Ibid., p. &lt;span dir=&quot;RTL&quot;&gt;255&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div id=&quot;ftn33&quot;&gt;
&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;#_ftnref33&quot; name=&quot;_ftn33&quot; title=&quot;&quot;&gt;[۳۳]&amp;nbsp;&lt;/a&gt; Ibid., p. &lt;span dir=&quot;RTL&quot;&gt;273&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div id=&quot;ftn34&quot;&gt;
&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;#_ftnref34&quot; name=&quot;_ftn34&quot; title=&quot;&quot;&gt;[۳۴]&amp;nbsp;&lt;/a&gt; Ibid., p. &lt;span dir=&quot;RTL&quot;&gt;21&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div id=&quot;ftn35&quot;&gt;
&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;#_ftnref35&quot; name=&quot;_ftn35&quot; title=&quot;&quot;&gt;&amp;nbsp;[۳۵]&amp;nbsp;&lt;/a&gt; Ibid., p. &lt;span dir=&quot;RTL&quot;&gt;31&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div id=&quot;ftn36&quot;&gt;
&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;#_ftnref36&quot; name=&quot;_ftn36&quot; title=&quot;&quot;&gt;[۳۶]&amp;nbsp;&lt;/a&gt; Ibid., p. &lt;span dir=&quot;RTL&quot;&gt;203&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div id=&quot;ftn37&quot;&gt;
&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;#_ftnref37&quot; name=&quot;_ftn37&quot; title=&quot;&quot;&gt;[۳۷]&amp;nbsp;&lt;/a&gt; Ibid., p. &lt;span dir=&quot;RTL&quot;&gt;228&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div id=&quot;ftn38&quot;&gt;
&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;#_ftnref38&quot; name=&quot;_ftn38&quot; title=&quot;&quot;&gt;[۳۸]&amp;nbsp;&lt;/a&gt; Ibid., p. &lt;span dir=&quot;RTL&quot;&gt;139&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div id=&quot;ftn39&quot;&gt;
&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;#_ftnref39&quot; name=&quot;_ftn39&quot; title=&quot;&quot;&gt;[۳۹]&amp;nbsp;&lt;/a&gt; Ibid., p. &lt;span dir=&quot;RTL&quot;&gt;173&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div id=&quot;ftn40&quot;&gt;
&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;#_ftnref40&quot; name=&quot;_ftn40&quot; title=&quot;&quot;&gt;[۴۰]&amp;nbsp;&lt;/a&gt; Ibid., p. &lt;span dir=&quot;RTL&quot;&gt;174&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div id=&quot;ftn41&quot;&gt;
&lt;p align=&quot;right&quot;&gt;&lt;span dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;span dir=&quot;RTL&quot;&gt;[۴۱] نظامی گنجوی، خمسه. (۱۳۸۴)، بر اساس نسخه وحید دستگردی، به کوشش سعید حمیدیان، ص ۱۹۸ &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div id=&quot;ftn42&quot;&gt;
&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;#_ftnref42&quot; name=&quot;_ftn42&quot; title=&quot;&quot;&gt;[۴۲]&lt;/a&gt; Mandanipour (2009), p. 42&lt;/p&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
</description>
     <comments>https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2012/10/22/20776#comments</comments>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/9971">بهروز شیدا</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/16334">بوف کور</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/5025">خسرو و شیرین</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/16333">سانسور یک داستان عاشقانه ایرانی</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/13453">شهریار مندنی پور</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/category/tags/%D8%B5%D8%A7%D8%AF%D9%82-%D9%87%D8%AF%D8%A7%DB%8C%D8%AA">صادق هدایت</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/16335">نظامی گنجوی</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak">خاک</category>
 <pubDate>Sun, 21 Oct 2012 23:15:12 +0000</pubDate>
 <dc:creator>hosseinn</dc:creator>
 <guid isPermaLink="false">20776 at https://archive.radiozamaneh.com</guid>
  </item>
  <item>
    <title>زنبور مست آنجا است</title>
    <link>https://archive.radiozamaneh.com/culture/book-review/2012/09/08/19354</link>
    <description>&lt;div class=&quot;fb-social-like-widget&quot;&gt;&lt;fb:like  href=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/culture/book-review/2012/09/08/19354&quot; send=&quot;false&quot; layout=&quot;box_count&quot; show_faces=&quot;false&quot; width=&quot;500&quot; action=&quot;like&quot; font=&quot;arial&quot; colorscheme=&quot;light&quot;&gt;&lt;/fb:like&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-nevisandeh&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    حسین نوش‌آذر و شهرنوش پارسی‌پور        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-filefield field-field-maghaleh-image&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    &lt;img  class=&quot;imagefield imagefield-field_maghaleh_image&quot; width=&quot;277&quot; height=&quot;182&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/sites/default/files/behsh.jpg?1347385045&quot; /&gt;        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;p&gt;حسین نوش&amp;zwnj;آذر در گفت&amp;zwnj;و&amp;zwnj;گو با شهرنوش پارسی&amp;zwnj;پور -&amp;nbsp; -تازه&amp;zwnj;ترین کتاب بهروز شیدا، مجموعه&amp;zwnj;ای است از ۱۰ جستار و ترجمه&amp;zwnj; ۱۰ شعر از شاعر لهستانی، آدام زاگايوسکی و ۱۰ تصویر که در یک پیوند درونی و بینامتنی در کنار هم آمده&amp;zwnj;اند. این کتاب یک اثر پژوهشی در زمینه نقد ادبی است.&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;!--break--&gt;&lt;!--break--&gt;&lt;p&gt;باید گفت که برای نخستين بار در ایران ترجمه ۱۰ شعر از آدام زاگايوسکی به زبان فارسی&amp;nbsp; در کتابی منتشر می&amp;zwnj;شود. بهروز شیدا با زبان زاگایوسکی و دنیای شعری او به&amp;zwnj;خوبی آشنایی دارد و ترجمه&amp;zwnj;های دقیق، روان و پاکیزه&amp;zwnj;ای از کار درآورده است. او اين اشعار را از منتخب اشعار اين شاعر لهستانی که با نام &amp;laquo;آنتن&amp;zwnj;ها در باران&amp;raquo; منتشر شده، برگزيده و هر شعر را مانند پيش&amp;zwnj;گفتاری بر جستارهای اين کتاب آورده است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بهروز شيدا می&amp;zwnj;گويد هدفش از هم&amp;zwnj;نشينی شعرهای زاگايوسکی با جستارهای &amp;laquo;زنبور مست آنجاست&amp;raquo; اين بوده که آن شعر با آن جستار در گفت&amp;zwnj;و&amp;zwnj;گو باشد و شايد آن جستار را در ابهام محض منعکس، تکميل، تأييد، مکرر يا پيچيده &amp;zwnj;کند - نوعی رابطه&amp;zwnj; بينامتنی.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;درباره این کتاب با خانم شهرنوش پارسی&amp;zwnj;پور گفت&amp;zwnj;&amp;zwnj;وگو کرده&amp;zwnj;ام.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;از خانم پارسی&amp;zwnj;پور می&amp;zwnj;پرسم:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;&amp;nbsp;شما این اثر را در بین آثار نقد ادبی چگونه ارزیابی می&amp;zwnj;کنید؟&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پيش از هر چيز بايد بگويم كه بهروز شيدا انسانى&amp;zwnj;ست كه كار خود را به&amp;zwnj;خوبى مى&amp;zwnj;شناسد.&amp;nbsp; او آنقدر كار را جدى مى گيرد كه به&amp;zwnj;راستى در انسان احساس احترام ايجاد مى&amp;zwnj;كند. در &amp;laquo;زنبور مست آن جا است&amp;raquo; نيز با يك انسان جدى رودررو هستيم كه دست به كار نقد شده است. اين&amp;zwnj;را مى&amp;zwnj;دانيم كه حديث نقد و تفسير آثار ادبى در ايران رشد چندانى نكرده است. بهروز شيدا از معدود افرادى&amp;zwnj;ست كه به اين كار مشغول&amp;zwnj;اند. او البته مقيم سوئد است، اما از&amp;nbsp; سوئد يكسره وقت خود را صرف كارش مى&amp;zwnj;كند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;&amp;laquo;زنبور مست آنجا است&amp;raquo; مجموعه&amp;zwnj;ای از چند مقاله است. نویسنده در این مقالات به چه موضوعاتی پرداخته؟&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;laquo;زنبور&amp;nbsp; مست آن جا است&amp;raquo; به صورت پراكنده به مسائل متعددى مى پردازد. &amp;laquo;پاسخ به هفت پرسش&amp;raquo; در برگيرنده تصوير روشنفكران در دوازده رمان است. همچنين در &amp;laquo;نگاهى كوتاه به پانزده ترانه&amp;nbsp; جنبش اين دوران در آينه&amp;nbsp; دو ترانه دوران مشروطيت و سه ترانه دوران انقلاب اسلامى&amp;raquo; مى&amp;zwnj;كوشد تفاوت&amp;zwnj;هاى روانى ترانه&amp;zwnj;سرايى در اين سه مقطع را مورد بررسى قرار دهد. بهروز شيدا همچنين بر كار منصور خاكسار در &amp;laquo;سحرخيزان&amp;raquo; انگشت گذاشته و حق اين شاعر خوب را ادا كرده است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&lt;img align=&quot;middle&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;http://www.radiozamaneh.com/sites/default/files/%25b%25f/userfiles/%25u/zanbsheb01.jpg&quot; style=&quot;height: 270px; width: 196px;&quot; /&gt;&amp;quot;زنبور مست آنجا است&amp;quot;، ۱۰ جستار، ۱۰ شعر از بهروز شیدا&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;این کتاب را چگونه خواندید؟&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بايد بگويم كه بهروز شیدا اندكى مشكل&amp;zwnj;نويس است، و در عين حال خواننده را از زاويه&amp;zwnj;اى وارد ميدان بحث و گفت&amp;zwnj;وگو مى&amp;zwnj;كند كه اندكى مشكل&amp;zwnj;زاست. او دغدغه&amp;zwnj;هایى ذهنى دارد كه چون به ميدان مى&amp;zwnj;آيد تا آنها را پاسخ بگويد خواننده&amp;zwnj;اش را اندكى گيج و گول مى&amp;zwnj;كند.&amp;nbsp; شايد اين به دليل نثر ويژه شيدا باشد كه چنين حالتى را به&amp;zwnj;وجود مى&amp;zwnj;آورد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;آقای شیدا اصولاً زبان شاعرانه را با زبان نقد ادبی درمی&amp;zwnj;آمیزد و این یکی از مهم&amp;zwnj;ترین ویژگی&amp;zwnj;های زبان اوست. در هر حال، یکی از جستارهای بسیار قابل تأمل در این کتاب، نخستین جستار این کتاب است که نویسنده تلاش می&amp;zwnj;کند تصویری از روشنفکران در ایران با بررسی دوازده رمان به دست دهد.&amp;nbsp;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در مورد روشنفكرى بهروز شیدا كار سترگى را به انجام مى&amp;zwnj;رساند.&amp;nbsp; او يك&amp;zwnj;بار براى هميشه مى&amp;zwnj;كوشد مسئله روشنفكر را نقد و بررسى كند. اما در جایى كه مى&amp;zwnj;كوشد نقش روشنفكر را در آثار ادبى پارسى بررسى كند، كارش گيج&amp;zwnj;كننده مى شود.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;از چه نظر؟&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;من مقاله شيدا در باب روشنفكرى را درك كردم، اما نتوانستم چهره روشنفكر را در آثار ادبى پارسى درك كنم. در اينجا شيدا تلگرافى مى&amp;zwnj;نويسد و توضيحاتش روشنگر مسئله نيست. اما حتى با وجود اين اشكال در خواندن متوجه مى&amp;zwnj;شويم كه بسيار كار كرده است.&amp;nbsp; شيدا مى&amp;zwnj;كوشد معناى روشنفكر را در اين دوازده اثر پيدا كند. هنگامى كه من اين بخش از مقالات را مى&amp;zwnj;خواندم به اين نتيجه مى&amp;zwnj;رسيدم كه چندان روشن نيست. شايد البته بيرون كشيدن تصوير روشنفكر در اين آثار كار سختى باشد، چون هيچ&amp;zwnj;يك از اين نويسندگان به طور مستقيم روشنفكرى را وارد ميدان نكرده&amp;zwnj;اند، بلكه در حاشيه حرف&amp;zwnj;هایى زده&amp;zwnj;اند كه شيدا مى&amp;zwnj;كوشد از ميانه آن&amp;zwnj;ها اين تصوير را بيرون بكشد.&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;بهروز شیدا بسیار موجز و گزیده می&amp;zwnj;نویسد. ممکن است ذهن خواننده که به بریز و بپاش&amp;zwnj;های زبانی و پرگویی عادت دارد، در ابتدا قلم او را دشوار بیابد. برگردیم به مدخل بحث: آقای شیدا در مجموع چه تصویری از روشنفکری ایران به&amp;zwnj;دست می&amp;zwnj;دهد؟&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;شيدا تصويرهاى مختلفى به&amp;zwnj;دست مى&amp;zwnj;دهد. از نظر او هر نويسنده جداگانه تصويرى به دست داده است. گزينش او نيز مؤيد همين امر است. اين نويسندگان از انواع مختلف ميدان&amp;zwnj;هاى فكرى هستند. مثلاً احمد محمود در كنار صادق هدايت. پس روشن است كه آنها تصويرهاى مختلفى از روشنفكر به دست مى&amp;zwnj;دهند.&amp;nbsp; اما همان&amp;zwnj;طور كه گفتم شيدا به صورت تلگرافى اين تصويرها را بررسى مى&amp;zwnj;كند. ضمناً كار او متوجه پس از انقلاب نيز هست و از نويسندگان جوان&amp;zwnj;تر نيز نقل معنا دارد. او همين روش تلگرافى&amp;zwnj;نويسى را در نقدهاى ديگرش به كار گرفته است. مثلاً در نقد ترانه&amp;zwnj;ها در سه مقطع زمانى؛ يا در &amp;laquo;چند پرسش در گذر از رمان &amp;laquo;داستان مادرى كه دختر پسرش شد&amp;raquo;، نوشته قلى خياط.&amp;nbsp; در خلاصه&amp;zwnj;اى كه شيدا از رمان به دست مى&amp;zwnj;دهد چيز زيادى دستگير ما نمى&amp;zwnj;شود، در نتيجه اگر خود رمان را نخوانده باشيم دركى از معناى گتفتار شيدا پيدا نخواهيم كرد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;من البته با شما هم&amp;zwnj;عقیده نیستم. اتفاقاً در همین مثالی که آوردید، نویسنده به دقت و با ایجاز خلاصه&amp;zwnj;ای از یک رمان بسیار پیچیده را عرضه می&amp;zwnj;کند. معلوم است که بارها کتاب را خوانده و عمیقاً آن را درک کرده. از دیگر جستارهای مهم این کتاب، حاشیه&amp;zwnj;ای&amp;zwnj;ست بر &amp;laquo;سحرخیزان&amp;raquo; از زنده&amp;zwnj;یاد منصور خاکسار.&amp;nbsp;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;شيدا در آغاز اين مقال مى&amp;zwnj;نويسد: &amp;laquo;اين حاشيه را به سرعت تمام بر آخرين كتاب شعر منصور خاكسار از سحرخيزان مى&amp;zwnj;نويسم؛ به حرمت ماناى شاعرى دردآشنا، آرزومند، انسان&amp;zwnj;دوست كه خود را كشت. اين سه صفت را نيز به اعتبار متن&amp;zwnj;هاى منصور خاكسار مى&amp;zwnj;نويسم؛ چه هرگز بخت ديدار او را نداشته&amp;zwnj;ام. در چشم خواننده&amp;zwnj;اى كه من باشم متن&amp;zwnj;هاى منصور خاكسار او را چنين نوشته&amp;zwnj;اند: درد آشنا، آرزومند، انسان&amp;zwnj;دوست. خوانش از سحرخيزان آيا چيزى به اين سه صفت اضافه خواهد كرد؟&amp;nbsp; گمان نمى&amp;zwnj;كنم. خودكشى او اما صفت پررنگ ديگرى به او بخشيده است: خسته.&amp;nbsp; انگار منصور خاكسار صداى آرزوهاى منصور خاكسار را نشنيده است.&amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اين مقدمه برگرفته از اين كتاب است و به خوبى حق مطلب را در مورد خاكسار ادا مى&amp;zwnj;كند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;برجسته&amp;zwnj;ترین ویژگی این کتاب چیست به نظر شما؟&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در آن نوآورى به چشم مى&amp;zwnj;خورد و روش نوينى در نقد&amp;zwnj;نويسى را عرضه مى&amp;zwnj;كند. اگر موافق باشيد يكى از اشعار آدام زاگايوفسكى را زينت&amp;zwnj;بخش پايان برنامه مى&amp;zwnj;كنيم. نام شعر: &amp;laquo;كودكى&amp;zwnj;&amp;zwnj;ای که نبود&amp;raquo;:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;روزنامه&amp;zwnj;نگار كم&amp;zwnj;حوصله سرانجام مى&amp;zwnj;پرسد&lt;br /&gt;
	كودكى شما چگونه بود؟&lt;br /&gt;
	كودكى&amp;zwnj;اى نبود&lt;br /&gt;
	تنها كلاغ&amp;zwnj;هاى سياه بودند و ريل&amp;zwnj;هاى تشنه برق&lt;br /&gt;
	لباده&amp;zwnj;هاى سنگين بر دوش كشيش&amp;zwnj;هاى فربه&lt;br /&gt;
	آموزگارانى با چهره&amp;zwnj;هاى سنگى&lt;br /&gt;
	كودكى&amp;zwnj;اى نبود&lt;br /&gt;
	تنها انتظار&lt;br /&gt;
	شب&amp;zwnj;ها برگ&amp;zwnj;هاى افرا چون فسفر مى&amp;zwnj;درخشيدند&lt;br /&gt;
	باران&amp;zwnj;هاى تاريك آوازخوانان را خيس مى&amp;zwnj;كرد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;خانم پارسی&amp;zwnj;پور از شما سپاسگزارم&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;در همین زمینه:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;http://www.radiozamaneh.com/taxonomy/term/12211&quot;&gt;مجموعه &amp;quot;با خانم نویسنده&amp;quot; در رادیو زمانه&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;http://www.radiozamaneh.com/taxonomy/term/2271&quot;&gt;برنامه&amp;zwnj;های رادیویی شهرنوش پارسی&amp;zwnj;پور در رادیو زمانه&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;
	&lt;a href=&quot;http://shahrnushparsipur.com/&quot;&gt;وب&amp;zwnj;سایت شهرنوش پارسی&amp;zwnj;پور&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
</description>
     <comments>https://archive.radiozamaneh.com/culture/book-review/2012/09/08/19354#comments</comments>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/3236">ادبیات معاصر ایران</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/12211">با خانم نویسنده</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/9971">بهروز شیدا</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/3883">حسین نوش آذر</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/11605">زنبور مست آنجا است</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/1403">شهرنوش پارسی‌پور</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/culture/book-review">کتاب زمانه</category>
 <pubDate>Sat, 08 Sep 2012 00:58:30 +0000</pubDate>
 <dc:creator>hosseinn</dc:creator>
 <guid isPermaLink="false">19354 at https://archive.radiozamaneh.com</guid>
  </item>
  <item>
    <title>راهی برای آمیزش «اثر» با «متن»</title>
    <link>https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2012/08/16/18116</link>
    <description>&lt;div class=&quot;fb-social-like-widget&quot;&gt;&lt;fb:like  href=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2012/08/16/18116&quot; send=&quot;false&quot; layout=&quot;box_count&quot; show_faces=&quot;false&quot; width=&quot;500&quot; action=&quot;like&quot; font=&quot;arial&quot; colorscheme=&quot;light&quot;&gt;&lt;/fb:like&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-sartitr&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    گفت گو با بهروز شیدا، پژوهشگر و منتقد ادبی به مناسبت انتشار اثر پژوهشی «زنبور مست آنجا است»        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-nevisandeh&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    گروه فرهنگ، رادیو زمانه        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-filefield field-field-maghaleh-image&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    &lt;img  class=&quot;imagefield imagefield-field_maghaleh_image&quot; width=&quot;277&quot; height=&quot;183&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/sites/default/files/2009_11_00_werk_04.jpg?1345566839&quot; /&gt;        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;p&gt;گروه فرهنگ -به&amp;zwnj;تازگی تازه&amp;zwnj;ترین کتاب بهروز شیدا با عنوان &amp;laquo;زنبور مست آن&amp;zwnj;جا است&amp;raquo;، مجموعه&amp;zwnj; ۱۰ جستار و ترجمه&amp;zwnj; ۱۰ شعر از شاعر لهستانی، آدام زاگایوسکی، توسط نشر باران در سوئد منتشر شده است. برای نخستین بار است که ترجمه ۱۰ شعر از آدام زاگایوسکی به زبان فارسی یک&amp;zwnj;جا در کتابی منتشر می&amp;zwnj;شود.&lt;/p&gt;
&lt;!--break--&gt;&lt;!--break--&gt;&lt;p&gt;بهروز شیدا این اشعار را از منتخب اشعار این شاعر لهستانی که با نام &amp;laquo;آنتن&amp;zwnj;ها در باران&amp;raquo; منتشر شده، برگزیده و هر شعر را مانند پیش&amp;zwnj;گفتاری بر جستارهای این کتاب آورده است. از مهم&amp;zwnj;ترین ویژگی&amp;zwnj;های آثار بهروز شیدا این است که با زبانی شاعرانه اما علمی و دقیق و با اتکاء به نظریه&amp;zwnj;های ادبی به بررسی ادبیات معاصر ایران از انقلاب مشروطه به این&amp;zwnj;سو می&amp;zwnj;پردازد. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بهروز شیدا، پژوهشگر و منتقد ادبی، ساکن سوئد است. &amp;laquo;زنبور مست آن&amp;zwnj;جا است&amp;raquo;، شانزدهمین کتاب اوست. به مناسبت انتشار این کتاب با آقای شیدا گفت&amp;zwnj;و&amp;zwnj;گو کرده&amp;zwnj;ایم. این گفت&amp;zwnj;وگو را می&amp;zwnj;خوانید:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;● &lt;strong&gt;آغاز گفت&amp;zwnj;و گو&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;اثر پژوهشی شما &amp;laquo;زنبور مست آنجا است&amp;raquo;،&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt; مانند کتاب پیشین&amp;zwnj;تان &amp;laquo;هفت دات کام&amp;raquo; ماحصل همنشینی تصویر و شعر و مقاله است. آیا به&amp;zwnj;راستی یک کتاب می&amp;zwnj;تواند &amp;laquo;چندرسانه&amp;zwnj;ای&amp;raquo; باشد؟ &lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پیش از هر چیز به من اجازه دهید، به بهانه&amp;zwnj; پرسش چند وجهی&amp;zwnj; شما تعریف&amp;zwnj;هایی کوتاه به دست دهم از سه مفهوم رسانه، ژانر، ژانر فرعی و رابطه&amp;zwnj;ی این سه با یک دیگر. و البته با تأکید بر این نکته&amp;zwnj; بدیهی که این تعریف&amp;zwnj;ها تنها یک پیش&amp;zwnj;نهاد است و هم&amp;zwnj;چون هر پیش&amp;zwnj;نهاد دیگری موضوع جدل&amp;zwnj;ها.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;رسانه ظرفی است که از موادی خاص برای بیان انواع گوناگون سخن ساخته شده است. عکس، سینما، روزنامه، تلویزیون، رسانه هستند؛ ظرف&amp;zwnj;هایی که تنها به اعتبار مواد سازنده&amp;zwnj;شان، تعریف می&amp;zwnj;شوند. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ژانر اما تنها بر مبنای مواد سازنده&amp;zwnj;اش تعریف نمی&amp;zwnj;شود، که بر مبنای فورم&amp;ndash; سخن&amp;zwnj;اش ویژه&amp;zwnj;گی می&amp;zwnj;یابد. &lt;br /&gt;
ژانر فرعی نیز بر مبنای فورم&amp;ndash; سخن خاصی تعریف می&amp;zwnj;شود که در چهارچوب ژانر اصلی جا می&amp;zwnj;گیرد. &lt;br /&gt;
برمبنای این تعریف&amp;zwnj;ها در کتابِ&lt;strong&gt; زنبور مست آن&amp;zwnj;جا است &lt;/strong&gt;ما ژانرهایی از سه رسانه&amp;zwnj; عکس، شعر، نقد ادبی را به دو قصد کنار هم چیده&amp;zwnj;ایم: نخست به این قصد که بر مبنای تداخل ژانر&amp;zwnj;ها، فورم دیگری به نمایش بگذاریم. دوم به این قصد که بر مبنای نوعی رابطه&amp;zwnj; بینامتنی پاسخ&amp;zwnj;های یک&amp;zwnj;سان ژانرهای گوناگون به پرسش&amp;zwnj;های یک&amp;zwnj;سان را به نمایش بگذاریم. &amp;laquo;مزیتی&amp;raquo; اگر در این کتاب هست شاید در همین دو نمایش است؛ نمایش هم&amp;zwnj;صدایی&amp;zwnj; ژانر&amp;zwnj;ها در فورمی که از گفت&amp;zwnj;وگوی آن&amp;zwnj; ژانر&amp;zwnj;ها فراز آمده است. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;و بعد گمان می&amp;zwnj;کنم که یک کتاب البته می&amp;zwnj;تواند چندرسانه&amp;zwnj;ای باشد؛ و میزان &amp;laquo;مزیت&amp;raquo; یا نقص هر کتاب چندرسانه&amp;zwnj;ای را نیز تنها با نگاه به خود آن کتاب می&amp;zwnj;توان سنجید؛ چه هیچ فورمی آخرِ ماجرا نیست.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;اشعار آدام زاگایوسکی با این قصد که هر شعر با جستاری که پس از آن می&amp;zwnj;آید در گفت&amp;zwnj;و گو باشد ترجمه و منتشر شده. چرا آدام زاگایوسکی و نه شاعر دیگری؟ &lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;گمان می&amp;zwnj;کنم که شعر آدام زاگایوسکی از جمله شعرهایی است که با متن&amp;zwnj;های گوناگون سخن&amp;zwnj;ها می&amp;zwnj;گوید. در شعر آدام زاگایوسکی عناصر &amp;laquo;متناقض&amp;raquo; بسیاری در هم آمیخته&amp;zwnj;اند؛ اسطوره و تاریخ؛ گذشته و اکنون؛ فرد و جمع؛ شهر و جهان؛ فلسفه و روزمره&amp;zwnj;گی؛ جنگ و صلح. گمان می&amp;zwnj;کنم شعر او برای بسیاری از متن&amp;zwnj;های ما آینه&amp;zwnj;ای &amp;laquo;نیک&amp;zwnj;پرداخته&amp;raquo; است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;در &amp;laquo;زنبور مست آنجا است&amp;raquo; هم آثاری را پیرامون یک اندیشه محوری مانند &amp;laquo;تصویر روشنفکران در دوازده رمان&amp;raquo; در کنار یکدیگر می&amp;zwnj;نهید و به بررسی آن&amp;zwnj;ها در سایه آن گفتمان محوری می&amp;zwnj;پردازید. ممکن است این آثار از نظر ادبی در یک سطح قرار نداشته باشند. معیار گزینش شما چیست؟ &lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&lt;img align=&quot;middle&quot; width=&quot;196&quot; height=&quot;270&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;http://www.radiozamaneh.com/sites/default/files/%25b%25f/userfiles/%25u/zanbsheb01.jpg&quot; /&gt;&amp;quot;زنبور مست آنجا است&amp;quot;، ۱۰ جستار، ۱۰ شعر از بهروز شیدا&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;در حوزه&amp;zwnj; نقد یا پژوهش ادبی هنگامی که یک اثر را گرد یک موضوع مشخص سازمان می&amp;zwnj;دهیم، تنها به جست&amp;zwnj;وجوی یک چیز می&amp;zwnj;رویم؛ به جست&amp;zwnj;وجوی پاسخ&amp;zwnj;های مشابه، متفاوت یا متناقضی که به موضوع مورد بحث در یک دوران تاریخی یا دوران&amp;zwnj;های گوناگون تاریخی و دریک سرزمین یا سرزمین&amp;zwnj;های گوناگون داده شده است. در اینجا کیفیت آثار معیار نیست؛ سخن آثار معیار است. متن معیار نیست؛ جهان خارج از متن معیار است؛ هُنریت معیار نیست؛ گفتمان معیار است. به عنوان نمونه در همین جستار پرسش&amp;zwnj;ها باقی است: پاسخ به هفت پرسش: تصویر &amp;laquo;روشن&amp;zwnj;فکران&amp;raquo; در دوازده رمان، در رمان&amp;zwnj;های سیاحت&amp;zwnj;نامه&amp;zwnj; ابراهیم بیک، حاجی&amp;zwnj;آقا، ملکوت، همسایه&amp;zwnj;ها، مفهوم &amp;laquo;روشن&amp;zwnj;فکر&amp;raquo; در چهار دوران تاریخی در ایران، از مشروطیت تا سقوط رژیم پهلوی جست&amp;zwnj;وجو می&amp;zwnj;شود؛ در رمان&amp;zwnj;های آینه&amp;zwnj;های دردار، کوچه&amp;zwnj; اشباح، شاه کلید، مفهوم &amp;laquo;روشن&amp;zwnj;فکر&amp;raquo; در سه رمان بعد از انقلاب در داخل کشور؛ در رمان&amp;zwnj;های در آنکارا باران می&amp;zwnj;بارد، فریدون سه پسر داشت، چاه بابل، مفهوم &amp;laquo;روشن&amp;zwnj;فکر&amp;raquo; در سه رمان بعد از انقلاب در خارج از کشور؛ در رمان بوزینه و ذات مفهوم &amp;laquo;روشن&amp;zwnj;فکر&amp;raquo; در جهان غرب در سال&amp;zwnj;های پس از جنگ جهانی&amp;zwnj; دوم؛ در رمان شهر شیشه&amp;zwnj;ای مفهوم &amp;laquo;روشن&amp;zwnj;فکر&amp;raquo; در ایالات متحده&amp;zwnj;ی آمریکا در سال&amp;zwnj;های ۱۹۸۰ میلادی. &lt;br /&gt;
معیار گزینش همه&amp;zwnj; این رمان&amp;zwnj;ها تنها حضور یا غیاب مفهوم &amp;laquo;روشن&amp;zwnj;فکر&amp;raquo; در زمان&amp;zwnj;ها و مکان&amp;zwnj;های متفاوت است.&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;از این اثر پیداست که شما افزون بر ادبیات داستانی و شعر به سینما و به ورزش نیز بسیار علاقه دارید. این جهان&amp;zwnj;های متفاوت و&amp;zwnj; گاه بسیار متناقض و دست&amp;zwnj;کم دور از هم را چه خطی به هم پیوند می&amp;zwnj;دهد؟ &lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;چیزی که بسیاری از رشته&amp;zwnj;های ورزشی، از آن میان فوتبال، را به سینما و ادبیات پیوند می&amp;zwnj;دهد شاید این است که هر سه هنر&amp;zwnj;اند. فوتبال و سینما و ادبیات مانند هر هنر دیگری در حوزه&amp;zwnj; متن ما را به سوی فهم زیبایی&amp;zwnj;ها می&amp;zwnj;کشند؛ در حوزه&amp;zwnj; خارج از متن به سوی فهم گفتمان&amp;zwnj;ها.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;این هر سه هم ما را به سوی تعریف&amp;zwnj;ها می&amp;zwnj;کشند هم تعریف&amp;zwnj;شکنی&amp;zwnj;ها؛ هم ساختار&amp;zwnj;ها هم ساختارشکنی&amp;zwnj;ها؛ هم پیش&amp;zwnj;بینی&amp;zwnj;شده&amp;zwnj;ها؛ هم غیرمنتظره&amp;zwnj;ها؛ به سوی هنر.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;جناب شیدا، عدالت به نظر شما چیست و در متن چگونه معنا پیدا می&amp;zwnj;کند؟ و آیا عدالت را می&amp;zwnj;توان با آزادی آشتی داد؟ &lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پرسش سختی است؛ بسیار سخت؛ به سختی&amp;zwnj; تاریخ انسان. عدالت ایده&amp;zwnj;ای است که انگار در &amp;laquo;ظن هر کس&amp;raquo; معنایی دارد. به عنوان نمونه: افلاطون تفاوت جایگاه انسان بر&amp;zwnj;تر و فرو&amp;zwnj;تر را نشان عدالت می&amp;zwnj;داند. در مدینه&amp;zwnj; فاضله&amp;zwnj; افلاطون برده&amp;zwnj;گان حضور دارند؛ پیشه&amp;zwnj;وران نماینده&amp;zwnj; تحتانی&amp;zwnj;ترین بخش وجود انسان، یعنی میل، هستند؛ فیلسوفان که نماینده&amp;zwnj; بالا&amp;zwnj;ترین بخش وجود انسان، یعنی عقل، هستند به کمک قوای نظامی که نماینده&amp;zwnj; اراده&amp;zwnj; وجود انسان هستند، بر جامعه حکومت می&amp;zwnj;کنند. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;توماس هابز عدالت را در وجود دولتی مقتدر جست&amp;zwnj;وجو می&amp;zwnj;کند که طبیعت ویرانگر انسان را کنترل می&amp;zwnj;کند؛ جنگ همه علیه همه را کنترل می&amp;zwnj;کند؛ یعنی فردیت را پاس می&amp;zwnj;دارد؛ مالکیت را پاس می&amp;zwnj;دارد. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;جان لاک عدالت را به معنای حرمت تمام به حق مالکیت می&amp;zwnj;داند. بالا&amp;zwnj;ترین وظیفه&amp;zwnj; دولت این است که از این حق طبیعی دفاع کند. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;کارل مارکس عدالت را نفی مالکیت بر ابزار تولید، نفی طبقات، حرکت به سوی انحلال دولت می&amp;zwnj;داند. &lt;br /&gt;
در همه&amp;zwnj; این روایت&amp;zwnj;ها اما، فارغ از انگیزه، سمت&amp;zwnj;وسو یا اعتبار روایت، عدالت شاید یعنی تعیین جایی &amp;laquo;درخور&amp;raquo; برای پدیده&amp;zwnj;ها؛ یعنی محدودیت &amp;laquo;من&amp;raquo; به بهای احقاق حقِ &amp;laquo;دیگری&amp;raquo;. آزادی اما حرکتی است در جهت گریزِ &amp;laquo;من&amp;raquo; از محدودیتی که حضورِ &amp;laquo;دیگری&amp;raquo; می&amp;zwnj;سازد؛ گریز از محدودیتِ جامعه&amp;zwnj;، فردِ دیگر، ارزش&amp;zwnj;های دیگر. &lt;br /&gt;
و عدالت در متن؟ هنر شاید تنها جایی است که در آن آزادی&amp;zwnj; و عدالت به&amp;zwnj;تمامی &amp;laquo;آشتی&amp;raquo; می&amp;zwnj;کنند. در این&amp;zwnj;جا عدالت امکان حضور همه&amp;zwnj; صداهای انسانی است تا مخاطب آن&amp;zwnj;چه را که می&amp;zwnj;خواهد بشنود. هنر به ابزارِ خیال تصویر همه&amp;zwnj; &amp;laquo;گفت&amp;zwnj;وگو&amp;raquo; را ممکن می&amp;zwnj;کند؛ تصویر ناممکن&amp;zwnj;ها را ممکن می&amp;zwnj;کند. در این&amp;zwnj;جا عدالت شاید&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان آزادی است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;شما در این کتاب یک کار تازه دیگر هم انجام می&amp;zwnj;دهید: بازخوانی نظریه&amp;zwnj;ای که سال&amp;zwnj;ها پیش آورده بودید با بازنویسی بخش&amp;zwnj;هایی از یک گفت&amp;zwnj;گو و ده جستار به قلم خودتان که پیش ازین منتشر شده بود. ضرورت بازخوانی و بازنویسی آنچه که گفته آمده بود، چیست؟ &lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بازهم به من اجازه دهید بازهم به بهانه&amp;zwnj; پرسش شما به تفاوتی که به نظر می&amp;zwnj;رسد میان بازخوانی وبازنویسی&amp;zwnj; یک متن وجود دارد به کوتاهی اشاره کنم. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بازخوانی&amp;zwnj; یک متن از منظر خواننده&amp;zwnj; آن متن صورت می&amp;zwnj;گیرد؛ در بازخوانی&amp;zwnj; یک متن، &amp;zwnj;خواننده متنی را که نویسنده&amp;zwnj;ای دیگر نوشته است به متنی دیگر تبدیل می&amp;zwnj;کند، بی&amp;zwnj;آنکه از موادی که در متن اول وجود دارد استفاده کند؛ در این&amp;zwnj;جا سازوکارِ تأویل عمل می&amp;zwnj;کند. نویسنده&amp;zwnj;ای که متن خود را بازمی&amp;zwnj;خواند، در موقعیت خواننده قرار می&amp;zwnj;گیرد؛ متن خود را تأویل می&amp;zwnj;کند، بازمی&amp;zwnj;خواند، متنی دیگر می&amp;zwnj;نویسد که به&amp;zwnj;تمامی با متن اول&amp;zwnj;اش متفاوت است. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در بازنویسی اما اتفاق دیگری رخ می&amp;zwnj;دهد. در بازنویسی، مواد متن پیش رو به شکل دیگری استفاده می&amp;zwnj;شود؛ به قصد دیگری باز نوشته می&amp;zwnj;شود. در این&amp;zwnj;جا متنِ جدید به بهانه&amp;zwnj; متن قدیم نوشته نمی&amp;zwnj;شود؛ که متن جدید از مواد متن قدیم سود می&amp;zwnj;جوید. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در جستار از اضلاع اثر تا قاره&amp;zwnj;های وجود: بازنویسی&amp;zwnj; بخش&amp;zwnj;هایی از یک گفت&amp;zwnj;وگو و ده جستار بهروز شیدا که موضوع پرسش شما است، نویسنده&amp;zwnj; از تکه&amp;zwnj;های تئوریک ده متن دیگرِ خود سود می&amp;zwnj;جوید تا متن تئوریک دیگری بنویسد؛ نوعی بازنویسی تا هم بگوید بر مبنای مواد تئوریک یک&amp;zwnj;سان می&amp;zwnj;توان جستار&amp;zwnj;ها نوشت هم نظریه&amp;zwnj;ای را که در گفت&amp;zwnj;وگویی مطرح کرده است مستند کند هم بر مبنای بازنویسی متن&amp;zwnj;هایی که خود پیش از این نوشته است، فورمی دیگر پیش&amp;zwnj;نهاد کند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;نام&amp;zwnj;هایی که برای آثارتان برمی&amp;zwnj;گزینید طنینی شاعرانه دارد. موضوعاتی که بدان می&amp;zwnj;پردازید به قلمرو نقد و پژوهش ادبی تعلق دارد. آیا به&amp;zwnj;راستی می&amp;zwnj;توان زبان نقد را که زبان عقل است، با زبان شعر که زبان حس است درآمیخت؟ فایده این آمیزش چیست؟ &lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بله! به گمان من می&amp;zwnj;توان &amp;laquo;زبان نقد&amp;raquo; را با &amp;laquo;زبان شعر&amp;raquo; درآمیخت؛ یعنی نقدی به زبان شاعرانه نوشت. به گمان من &amp;laquo;مسئله&amp;zwnj;&amp;raquo; نقد ادبی فورم هم هست. تیتر شاعرانه بخشی از فورم است؛ میل به گشایش ایجاد می&amp;zwnj;کند؛ اما خود گشوده نیست؛ فهم را به تأخیر می&amp;zwnj;اندازد؛ برای تأویل&amp;zwnj;ها امکان می&amp;zwnj;سازد. آمیختن &amp;laquo;زبان عقل&amp;raquo; با &amp;laquo;زبان حس&amp;raquo;، آمیزش زبان ارجاعی با &amp;laquo;زبان شعر&amp;raquo; شاید راهی است برای آفرینش فورمی دیگر در نقد ادبی؛ راهی برای آمیزش &amp;laquo;اثر&amp;raquo; با &amp;laquo;متن&amp;raquo;.&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
</description>
     <comments>https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2012/08/16/18116#comments</comments>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/3236">ادبیات معاصر ایران</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/9971">بهروز شیدا</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/11605">زنبور مست آنجا است</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/10510">نشر باران</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/4693">نقد ادبی</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/14421">پژوهش ادبی</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak">خاک</category>
 <pubDate>Thu, 16 Aug 2012 09:16:11 +0000</pubDate>
 <dc:creator />
 <guid isPermaLink="false">18116 at https://archive.radiozamaneh.com</guid>
  </item>
  <item>
    <title>آرش ویژه سند و اهمیت سند در تاریخ‌نویسی منتشر شد</title>
    <link>https://archive.radiozamaneh.com/news/iran/2012/07/19/17189</link>
    <description>&lt;div class=&quot;fb-social-like-widget&quot;&gt;&lt;fb:like  href=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/news/iran/2012/07/19/17189&quot; send=&quot;false&quot; layout=&quot;box_count&quot; show_faces=&quot;false&quot; width=&quot;500&quot; action=&quot;like&quot; font=&quot;arial&quot; colorscheme=&quot;light&quot;&gt;&lt;/fb:like&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class=&quot;field field-type-filefield field-field-article-image&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    &lt;img  class=&quot;imagefield imagefield-field_article_image&quot; width=&quot;250&quot; height=&quot;159&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/sites/default/files/arash.gif?1342712257&quot; /&gt;        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;p&gt;نشریه &amp;quot;آرش&amp;quot; شماره ۱۰۸ منتشر شد. این شماره آرش به &amp;quot;نقش سند در تاریخ&amp;zwnj;نویسی و تاریخ&amp;zwnj;سازی&amp;quot; اختصاص دارد.&lt;/p&gt;
&lt;!--break--&gt;&lt;!--break--&gt;&lt;p&gt;
به گزارش گروه فرهنگ رادیو زمانه شماره ۱۰۸  نشریه &amp;quot;آرش&amp;quot; با موضوع &amp;quot;نقش سند در تاریخ&amp;zwnj;نویسی و تاریخ&amp;zwnj;سازی&amp;quot; در جمهوری اسلامی انتشار یافت. &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;
آرش در پیشگفتار این دفتر موضوع بررسی&amp;zwnj;اش پیرامون تاریخ&amp;zwnj;سازی را مشخص می&amp;zwnj;کند و می&amp;zwnj;نویسد: &amp;quot;آن&amp;zwnj;چه تاکنون توسط مرکز بررسی اسناد تاریخی وزارت اطلاعات، دفتر ادبیات انقلاب اسلامی، مؤسسه اطلاعات و پژوهش&amp;zwnj;های سیاسی، سازمان اسناد ملی، مؤسسه تحقیقاتی و انتشاراتی دیدگاه، و ده&amp;zwnj;ها مرکز نشر اسلامی وابسته به وزارت اطلاعات به صورت خاطرات، اعترافات، تاریخ شفاهی یا کتبی، پژوهش سیاسی، تک&amp;zwnj;نگاری انتشار یافته موضوع بررسی ماست.&amp;quot; &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;
سپس در ادامه  هدف خود را از این مطالعه بیان می&amp;zwnj;کند و می&amp;zwnj;نویسد: &amp;quot;از رهگذر ارزیابی کتاب&amp;zwnj;ها و تصویرها، برآورد درجه دقت و درستی آن&amp;zwnj;ها، چرایی گزینش اسناد که درج شده&amp;zwnj;اند و اسنادی که حذف گشته&amp;zwnj;اند و نیز برنمودن ساز و کار پیچیده ارائه اطلاعات ناراست، ناسره و نابه&amp;zwnj;جا و درهم&amp;zwnj;آمیزی داده&amp;zwnj;های درست و نادرست، راه و روش تاریخ&amp;zwnj;سازی جمهوری اسلامی را مورد کنکاش قرار داده&amp;zwnj;ایم.&amp;quot; &lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&lt;img width=&quot;198&quot; align=&quot;middle&quot; height=&quot;96&quot; src=&quot;/sites/default/files/%25b%25f/userfiles/%25u/parviz-ghlichkhani.jpg&quot; alt=&quot;&quot; /&gt;پرویز قلیچ خانی در مقدمه&amp;zwnj;ای که بر پرونده ویژه کتاب بحث&amp;zwnj;برانگیز &amp;quot;در دامگه  حادثه&amp;quot; (گفت&amp;zwnj;و&amp;zwnj;گوی عرفان قانعی&amp;zwnj;فرد با پرویز ثابتی) نوشته، به ماجرای  تلاشش پیش از انتشار این کتاب برای مصاحبه با پرویز ثابتی اشاره می&amp;zwnj;کند&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;این شماره آرش با دفاعیات بیژن جزنی و حسن ضیا ظریفی در دادگاه نظامی و تحلیل دفاعیات آنان برای برنمایی و بازخوانی مبارزات آزادیخواهانه مردم ایران در سال&amp;zwnj;های دهه ۱۳۴۰ در سایه شکل&amp;zwnj;گیری نهضت چریکی و مشارکت گسترده جوانان روشنفکر و دانشجو در این مبارزات آغاز می&amp;zwnj;شود. سپس در ادامه همین بحث آرش در گفت&amp;zwnj;و&amp;zwnj;گو با تورج اتابکی و ناصر مهاجر به اهمیت &amp;quot;سند&amp;quot; در تاریخ&amp;zwnj;نویسی می&amp;zwnj;پردازد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;
بهروز شیدا، پژوهشگر و منتقد ادبی در جستاری با عنوان &amp;quot;تیغ تبلیغ بر کمان جعل جهان&amp;quot; از میان مجموعه&amp;zwnj;های تلویزیونی صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران، هشت سریال را برمی&amp;zwnj;گزیند و موضوع پژوهش قرار می&amp;zwnj;دهد با این قصد که تصویرهایی را که نمایانگر نگرش تاریخی از منظر جمهوری اسلامی&amp;zwnj;اند بازخوانی کند.  &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;
دکتر احمد کریمی حکاک، پژوهشگر ادبی نیز در جستاری با عنوان &amp;quot;سند و متن&amp;quot; به متن&amp;zwnj;های ادبی که سندیت تاریخی نیز دارند اشاره می&amp;zwnj;کند و می&amp;zwnj;&amp;zwnj;نویسد که سندیت و متنیت گاهی از هم جدایی&amp;zwnj;ناپذیرند و نمونه&amp;zwnj;هایی از ادب کهن ایران نیز می&amp;zwnj;آورد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;
ناصر کاخساز به سندسازی و اهداف جمهوری اسلامی از انتشار برخی کتاب&amp;zwnj;ها و هدایت اسناد تاریخی به مجرای دلخواه خود می&amp;zwnj;پردازد. سعید پیوندی کتاب&amp;zwnj;های درسی تاریخ در ایران را موضوع پژوهش قرار می&amp;zwnj;دهد، تفاوت تاریخ با اسطوره&amp;zwnj; و اسطوره&amp;zwnj;های مذهبی را نشان می&amp;zwnj;دهد و به بازخوانی تحریف&amp;zwnj;شده&amp;zwnj;های تاریخی در کتاب&amp;zwnj;های درسی می&amp;zwnj;پردازد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;
اسد سیف کتاب&amp;zwnj;های درسی از دبستان تا دانشگاه را در سایه فرهنگ ایدئولوژیک و جدال کهنه با نو، حق بر باطل و اندیشه حوزوی با اندیشه دانشگاهی نقد می&amp;zwnj;کند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;
&lt;img width=&quot;200&quot; vspace=&quot;8&quot; align=&quot;left&quot; hspace=&quot;8&quot; height=&quot;255&quot; src=&quot;/sites/default/files/%25b%25f/userfiles/%25u/arash108.jpg&quot; alt=&quot;&quot; /&gt;تراب حق&amp;zwnj;شناس در مقاله دیگری به نقد کتاب بحث&amp;zwnj;برانگیز &amp;quot;سازمان مجاهدین خلق ایران&amp;quot; نوشته حسن روحانی می&amp;zwnj;پردازد. این کتاب را انتشارات مرکز اسناد انقلاب اسلامی منتشر کرده است. شیوا فرهمند هم در ادامه همین بحث کتاب &amp;quot;حزب توده از شکل&amp;zwnj;گیری تا فروپاشی&amp;quot;، نوشته عبدالله شهبازی را به عنوان نمونه دیگری از تحریف تاریخ مورد بررسی قرار می&amp;zwnj;دهد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;
محمد امینی سپس به سویه دیگری از تحریف تاریخ در جمهوری اسلامی اشاره می&amp;zwnj;کند: زندگی&amp;zwnj;نامه نواب صفوی.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;
حیدر تبریزی در مقاله&amp;zwnj;ای دشواری&amp;zwnj;های تدوین تاریخ جنبش فدائی را بازگو می&amp;zwnj;کند و بهمن امیر حسیبی به استفاده تبلیغاتی جمهوری اسلامی از گزارش&amp;zwnj;های بازجویان ساواک در پرونده داریوش همایون اشاره می&amp;zwnj;کند. محمد امیدوار به بررسی شیوه&amp;zwnj;های تاریخ&amp;zwnj;نویسی در جمهوری اسلامی می&amp;zwnj;پردازد. محمد قراگوزلو در مقاله&amp;zwnj;ای اهمیت  گورستان خاوران به عنوان یک سند تاریخی را یادآوری می&amp;zwnj;کند. &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;
سپس پرویز قلیچ خانی در مقدمه&amp;zwnj;ای که بر پرونده ویژه کتاب بحث&amp;zwnj;برانگیز &amp;quot;در دامگه حادثه&amp;quot; (گفت&amp;zwnj;و&amp;zwnj;گوی عرفان قانعی&amp;zwnj;فرد با پرویز ثابتی) نوشته، به ماجرای تلاشش پیش از انتشار این کتاب برای مصاحبه با پرویز ثابتی اشاره می&amp;zwnj;کند. این مصاحبه هرگز انجام نشد و به جای آن کتاب &amp;quot;در دامگه حادثه&amp;quot; انتشار یافت و جلسه&amp;zwnj;ای برای نقد و بررسی آن در مرکز بررسی اسناد تاریخی وزارت اطلاعات برگزار شد. در پرونده &amp;quot;در دامگه حادثه&amp;quot; در این شماره آرش، قربانیان شکنجه در زمان شاه فرصتی پیدا می&amp;zwnj;کنند که خاطرات خود را بازگو کنند و همچنین گروهی از منتقدان از زاویه&amp;zwnj;ای متفاوت به کتاب در &amp;quot;دامگه حادثه&amp;quot; و به عرفان قانعی&amp;zwnj;فرد و پرویز ثابتی می&amp;zwnj;پردازند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;
انتشار این شماره آرش مصادف بود با هشتم مارس، روز جهانی زن. به این مناسبت مقالاتی هم درباره نهضت زنان در این شماره آرش انتشار یافته. بخش مقالات آرش به مقالاتی پیرامون تحریم&amp;zwnj;ها و بحران در ایران، چالش&amp;zwnj;های اپوزیسیون و بحران اقتصادی در ایران اختصاص دارد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;
آرش نشریه&amp;zwnj;ای است فرهنگی&amp;zwnj;، سیاسی و اجتماعی که از بهمن ماه ۱۳۶۹ (فوریه ۱۹۹۱&amp;zwnj;) به کوشش پرویز قلیج&amp;zwnj;خانی در فرانسه منتشر می&amp;zwnj;شود&amp;zwnj;.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;
نشریه آرش از&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان نخستین شماره&amp;zwnj;اش تلاش می&amp;zwnj;کند تلفیقی میان یک نشریه سیاسی و اجتماعی و یک نشریه ادبی به&amp;zwnj;وجود آورد و در همه این سال&amp;zwnj;ها به&amp;zwnj;رغم مشکلات نشر و پخش یک نشریه&amp;zwnj; فارسی&amp;zwnj;زبان بازتاب&amp;zwnj;دهنده ادبیات و هنر تبعیدی بوده است و در&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان حال مهم&amp;zwnj;ترین گفتمان&amp;zwnj;ها و بحث&amp;zwnj;های سیاسی در محافل و احزاب چپ را بازتاب داده است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;
فصل&amp;zwnj;نامه آرش به این ترتیب از نمونه&amp;zwnj;های منحصر به&amp;zwnj;فرد روزنامه&amp;zwnj;نگاری تاریخی با تأکید بر رویدادهای نهضت چپ، چه در عرصه اندیشگی و چه در قلمرو هنر و ادبیات به&amp;zwnj;شمار می&amp;zwnj;آید.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;
اشتراک شش شماره فصل&amp;zwnj;نامه آرش در اروپا&amp;zwnj; ۶۰ یورو&amp;zwnj; و در سایر نقاط جهان معادل ۹۰ دلار آمریکاست.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;
نشانی ایمیل نشریه آرش:&lt;br /&gt;
&lt;a href=&quot;mailto:arashmag@yahoo.fr&quot;&gt;arashmag@yahoo.fr&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;
تارنمای آرش:&lt;br /&gt;
&lt;a href=&quot;http://www.arashmag.com&quot; target=&quot;_blank&quot;&gt;www.arashmag.com&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
</description>
     <comments>https://archive.radiozamaneh.com/news/iran/2012/07/19/17189#comments</comments>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/1354">آرش</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/13838">احمد کریمی حکاک</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/13841">اسد سیف</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/9971">بهروز شیدا</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/13834">بیژن جزنی</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/13829">تاریخ نویسی</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/13842">تراب حق شناس</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/13836">تورج اتابکی</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/13844">حزب توده از شکل گیری تا فروپاشی</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/12396">حسن روحانی</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/13835">حسن ضیا ظریفی</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/13831">دفتر ادبیات انقلاب اسلامی</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/13833">سازمان اسناد ملی</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/2251">سازمان مجاهدین خلق</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/2262">سعید پیوندی</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/13843">شیوا فرهمند</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/1363">عبدالله شهبازی</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/12639">عرفان قانعی فرد</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/13832">مؤسسه اطلاعات و پژوهش‌های سیاسی</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/13845">محمد امینی</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/13830">مرکز بررسی اسناد تاریخی</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/13837">ناصر مهاجر</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/13839">ناصر کاخساز</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/category/tags/%D9%88%D8%B2%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%D8%A7%D8%B7%D9%84%D8%A7%D8%B9%D8%A7%D8%AA">وزارت اطلاعات</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/12638">پرویز ثابتی</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/1355">پرویز قلیچ خانی</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/13840">کتاب های درسی در ایران</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/cultural">اخبار فرهنگی هنری</category>
 <pubDate>Thu, 19 Jul 2012 15:37:38 +0000</pubDate>
 <dc:creator />
 <guid isPermaLink="false">17189 at https://archive.radiozamaneh.com</guid>
  </item>
  <item>
    <title>اینترنت، تار صوتی جهان است</title>
    <link>https://archive.radiozamaneh.com/culture/book-review/2012/03/09/11763</link>
    <description>&lt;div class=&quot;fb-social-like-widget&quot;&gt;&lt;fb:like  href=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/culture/book-review/2012/03/09/11763&quot; send=&quot;false&quot; layout=&quot;box_count&quot; show_faces=&quot;false&quot; width=&quot;500&quot; action=&quot;like&quot; font=&quot;arial&quot; colorscheme=&quot;light&quot;&gt;&lt;/fb:like&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-sartitr&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    گفت‌و‌گو سارا شاد با بهروز شیدا، پژوهشگر و منتقد ادبی درباره نشر الکترونیک        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-nevisandeh&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    سارا شاد        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-filefield field-field-maghaleh-image&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    &lt;img  class=&quot;imagefield imagefield-field_maghaleh_image&quot; width=&quot;277&quot; height=&quot;173&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/sites/default/files/sheydsa01.jpg?1331487555&quot; /&gt;        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;p&gt;سارا شاد - آخرین گفت&amp;zwnj;وگو از مجموعه گفت&amp;zwnj;وگو&amp;zwnj;ها با موضوع نشر الکترونیک را با بهروز شیدا، پژوهشگر و منتقد ادبی انجام دادم که پیشینه&amp;zwnj;اش به زمانی می&amp;zwnj;رسد که نوشتار هنوز بوی کاغذ و جوهر می&amp;zwnj;داد و از سرعت سرسام&amp;zwnj;آور دنیای مجازی و انتشار بی&amp;zwnj;وقفه مجموعه&amp;zwnj;های داستانی و شعر نشانی نبود.&lt;/p&gt;
&lt;!--break--&gt;&lt;!--break--&gt;&lt;p&gt;می&amp;zwnj;خواستم بدانم پژوهشگری مانند بهروز شیدا که سال&amp;zwnj;ها پیش فصل&amp;zwnj;نامه &amp;laquo;سنگ&amp;raquo; را منتشر می&amp;zwnj;کرد و در این سال&amp;zwnj;ها نیز با فصل&amp;zwnj;نامه&amp;zwnj;هایی مانند &amp;laquo;باران&amp;raquo; و &amp;laquo;آرش&amp;raquo; همکاری تنگاتنگ دارد، پیرامون اینترنت و نشر الکترونیک چگونه می&amp;zwnj;اندیشد. او به عنوان کسی که هرگز وبلاگ نداشته و با این&amp;zwnj;همه کتابی در قالب یک وبلاگ به نام &amp;laquo;هفت دات کام&amp;raquo; منتشر کرده، می&amp;zwnj;گوید: &amp;laquo;اینترنت گلوگاه ما است. ما اما باید تلاش کنیم تا شاید بتوانیم آسیب&amp;zwnj;های این گلوگاه را بشناسیم. باید تلاش کنیم تفاوت صداهای گوناگون این گلوگاه را بشناسیم. شاید بتوانیم بدانیم که اینترنت هم ظرف رنج&amp;zwnj;ها، گم&amp;zwnj;گشته&amp;zwnj;ها، رؤیا&amp;zwnj;ها، ناممکنی&amp;zwnj;ها، امکان&amp;zwnj;ها، جست&amp;zwnj;وجو&amp;zwnj;ها، اعتراض&amp;zwnj;های ما است هم ظرف قلب و خلع ما؛ یعنی هم راه پاسخ&amp;zwnj;های ممکن به پرسش&amp;zwnj;های همیشه&amp;zwnj; ما هم ظرف قدرتی که شباهت&amp;zwnj;های ترسناک می&amp;zwnj;سازد؛ ما را تا مرز بی&amp;zwnj;هویتی &amp;laquo;جو زده&amp;raquo; می&amp;zwnj;کند&amp;raquo;. آنچه می&amp;zwnj;خوانید گفت&amp;zwnj;وگوی من با این منتقد و پژوهشگر ادبی است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img align=&quot;bottom&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;http://www.zamaaneh.com/pictures-new/Communicate-icon.png&quot; /&gt;آقای شیدا! در گفت&amp;zwnj;وگوهایی که با نویسندگان ایران درباره نشر اینترنتی داشتم به نکته مهمی برخوردم: برخی از اشخاصی که با آن&amp;zwnj;ها گفت&amp;zwnj;و&amp;zwnj;گو کردم مطالب منتشر شده در اینترنت را متن نمی&amp;zwnj;دانند و بر این باورند که مجموعه ادبی منتشر شده در اینترنت در قیاس با با مجموعه&amp;zwnj; چاپ&amp;zwnj;شده از ارزش یکسانی برخوردار نیست. اگر ممکن است ابتدا درباره متن و ارزش ادبی یک اثر صحبت کنیم. به نظر شما چه چیزی ارزش یک اثر ادبی را تعیین می&amp;zwnj;کند و در این میان، شکل انتشار آن آیا می&amp;zwnj;تواند تأثیری بر ادبیت اثر داشته باشد؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;بهروز شیدا - &lt;/strong&gt;ارزش یک متنِ ادبی را تنها ادبیتِ آن تعیین می&amp;zwnj;کند. چاپِ کاغذی یا الکترونیکی هیچ&amp;zwnj;یک به هیچ عنوان تأثیری بر کیفیت یک متن ادبی ندارند. زیر &amp;laquo;به هیچ عنوان&amp;raquo; خط تأکید می&amp;zwnj;کشم و تکرار می&amp;zwnj;کنم ما متن را می&amp;zwnj;خوانیم نه نوع چاپ آن را.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img align=&quot;bottom&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;http://www.zamaaneh.com/pictures-new/Communicate-icon.png&quot; /&gt;پس اجازه بدهید پیش از آنکه به عمق بحث وارد شوم از شما بپرسم که نظرتان درباره انتشار آثارتان در اینترنت چیست؟ و آیا بیشتر تمایل دارید یک اثر ادبی را به صورت مکتوب بخوانید یا در فضای اینترنت؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&lt;img align=&quot;middle&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;http://www.radiozamaneh.com/sites/default/files/images/sheydsa02.jpg&quot; /&gt;بهروز شیدا: چاپ کاغذی امکان &amp;laquo;ماند&amp;zwnj;گاریِ&amp;raquo; متن را فراهم می&amp;zwnj;کند؛ چاپ الکترونیکی امکان جلوه&amp;zwnj;گری را.&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;تلاش می&amp;zwnj;کنم پاره&amp;zwnj;ای از جستار&amp;zwnj;هایم را در اینترنت چاپ یا بازچاپ کنم. فرقی ندارد که &amp;laquo;یک اثر ادبی&amp;raquo; را به &amp;laquo;صورت مکتوب&amp;raquo; بخوانم یا &amp;laquo;در فضای اینترنت&amp;raquo;. از خط&amp;zwnj;ها، تصویر&amp;zwnj;ها و صداهایی که در اینترنت هست، بهره&amp;zwnj;ها برده&amp;zwnj;ام؛ بهره&amp;zwnj;ها. و بعد: بی&amp;zwnj;اینترنت &amp;laquo;آگاهی از جهان&amp;raquo; دیگر ممکن نیست. اینترنت تار صوتی&amp;zwnj; جهان است. گلوگاه ما است. ما اما باید تلاش کنیم تا شاید بتوانیم آسیب&amp;zwnj;های این گلوگاه را بشناسیم. باید تلاش کنیم تفاوت صداهای گوناگون این گلوگاه را بشناسیم. شاید بتوانیم بدانیم که اینترنت هم ظرف رنج&amp;zwnj;ها، گم&amp;zwnj;گشته&amp;zwnj;ها، رؤیا&amp;zwnj;ها، ناممکنی&amp;zwnj;ها، امکان&amp;zwnj;ها، جست&amp;zwnj;وجو&amp;zwnj;ها، اعتراض&amp;zwnj;های ما است هم ظرف قلب و خلع ما؛ یعنی هم راه پاسخ&amp;zwnj;های ممکن به پرسش&amp;zwnj;های همیشه&amp;zwnj; ما هم ظرف قدرتی که شباهت&amp;zwnj;های ترسناک می&amp;zwnj;سازد؛ ما را تا مرز بی&amp;zwnj;هویتی &amp;laquo;جوزده&amp;raquo; &amp;laquo;می&amp;zwnj;کند؛ که شناخت&amp;raquo; راز &amp;laquo;جهان تنها راه تسلط بر جهانی است که از راه تسلط بر ما فربه می&amp;zwnj;شود؛ ما را می&amp;zwnj;کاهد؛ تهی می&amp;zwnj;کند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img align=&quot;bottom&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;http://www.zamaaneh.com/pictures-new/Communicate-icon.png&quot; /&gt;در این حرف شما یک تلخی دلنشین حس می&amp;zwnj;کنم. جهانی که از راه تسلط بر ما فربه می&amp;zwnj;شود، ما را می&amp;zwnj;کاهد و تهی می&amp;zwnj;کند. شما به قدرت این جهان خوب آگاه هستید و در عین حال از ضرورت شناخت آن حرف می&amp;zwnj;زنید. ممکن است بگویید این شناخت در عرصه ادبیات چگونه باید حاصل شود؟ آیا باید دفتر و کتاب و کاغذ و خودکار&amp;zwnj;هایمان را جمع کنیم و هرچه بیشتر برویم سراغ اینترنت؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;خیر! ما &amp;laquo;دفتر و کتاب و کاغذ و خودکار&amp;zwnj;هایمان&amp;raquo; را جمع نمی&amp;zwnj;کنیم و از هیچ کجا به هیچ کجا نمی&amp;zwnj;رویم. نسخه&amp;zwnj;ای هم ندارم.&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان را طور دیگری می&amp;zwnj;گویم: ما تنها می&amp;zwnj;توانیم تلاش کنیم کارکرد رسانه&amp;zwnj;ای به نام اینترنت را بشناسیم. تلاش &amp;zwnj;کنیم بدانیم چه می&amp;zwnj;خوانیم، چه&amp;zwnj;گونه می&amp;zwnj;خوانیم. بدانیم که بسیاری از اوقات تنها کپی می&amp;zwnj;خوانیم. بسیاری از اوقات تیترهای بزرگی می&amp;zwnj;خوانیم که در زیر آن تنها &amp;laquo;پلمیک&amp;zwnj;های کور&amp;raquo; هست؛ درست مثل نئون&amp;zwnj;هایی که بر سردر صندوق&amp;zwnj;خانه&amp;zwnj;ای تاریک نصب شده&amp;zwnj;اند. تلاش &amp;zwnj;کنیم بدانیم که بسیاری از اوقات میل به حضورِ بی&amp;zwnj;وقفه توان تولید را محدود یا ناچیز می&amp;zwnj;کند. تلاش کنیم ادبیات را بشناسیم؛ ادبیت را بشناسیم. تلاش کنیم از شبح تنها شنل را نبینیم. تلاش کنیم.&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&lt;img align=&quot;middle&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;http://www.radiozamaneh.com/sites/default/files/images/sheydsa03.jpg&quot; /&gt;بهروز شیدا: بی اینترنت &amp;quot;آگاهی از جهان&amp;quot; دیگر ممکن نیست.&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;
&lt;img align=&quot;bottom&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;http://www.zamaaneh.com/pictures-new/Communicate-icon.png&quot; /&gt;نشر اینترنتی در ایران و در زمینه آثار فارسی، از محدودیت ناشی شد. نویسندگان و شاعرانی که بر اثر محدودیت&amp;zwnj;های بسیار بر سر راه چاپ آثارشان و نیز مواجهه با سانسور و سال&amp;zwnj;ها انتظار کشیدن برای دریافت مجوز مجبور شدند به نشر اینترنتی آثارشان دست بزنند کم نیستند. در این میان برخی از آن&amp;zwnj;ها نه از طریق یک مؤسسه انتشاراتی بلکه از طریق وبلاگ یا سایت شخصی به انتشار آثارشان در اینترنت اقدام می&amp;zwnj;کنند. پس روی آوردن نویسندگان و شاعران فارسی&amp;zwnj;زبان به نشر اینترنتی در نوعی گریز ریشه دارد. حال آنکه به نظرم وضعیت درباره آثار ادبی که به زبان&amp;zwnj;های دیگر در اینترنت منتشر می&amp;zwnj;شود، متفاوت است. به نظر می&amp;zwnj;رسد نشر اینترنتی و چاپ کتاب هر دو به موازات هم درباره آثار غیر فارسی&amp;zwnj;زبان پیش می&amp;zwnj;روند، اما هنوز درباره آثار فارسی&amp;zwnj;زبان این سؤال وجود دارد که کدامیک بهتر است؟ نشر اینترنتی یا چاپ کتاب؟ آیا همین تفاوت می&amp;zwnj;تواند دلیلی باشد بر این ادعا که نشر اینترنتی آثار فارسی&amp;zwnj;زبان هنوز به صورت حرفه&amp;zwnj;ای جا نیفتاده؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;درست است. چاپ الکترونیکی&amp;zwnj; بسیاری از کتاب&amp;zwnj;های نویسند&amp;zwnj;گان ایرانی از سر ناگزیری است. اما گمان نمی&amp;zwnj;کنم از این ناگزیری بتوان تعریفی همه&amp;zwnj;شمول ساخت. چه بسیاری از نویسند&amp;zwnj;گان ایرانی ترجیح می&amp;zwnj;دهند قصه&amp;zwnj;ها، شعر&amp;zwnj;ها، جستارهای خویش را پس از چاپ در نشریه&amp;zwnj;ها و کتاب&amp;zwnj;ها در اینترنت نیز چاپ کنند و این برخاسته از سرشت این دو نوع چاپ است؛ برخاسته از دو نوع نیاز. انگار چاپ کاغذی امکان&amp;nbsp; &amp;laquo;ماند&amp;zwnj;گاریِ&amp;raquo; متن را فراهم می&amp;zwnj;کند؛ چاپ الکترونیکی امکان جلوه&amp;zwnj;گری را. &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;دلیل تولد این دریای بی&amp;zwnj;کران وبلاگ&amp;zwnj;ها و نشریه&amp;zwnj;های الکترونیکی میل به جلوه&amp;zwnj; بیشتر هم هست. چاپ کاغذی و الکترونیکی جانشین یک&amp;zwnj;دیگر نیستند. یک&amp;zwnj;دیگر را تکمیل می&amp;zwnj;کنند. به نظر نمی&amp;zwnj;رسد &amp;laquo;نویسنده&amp;zwnj; ایرانی&amp;raquo; نیز با این اصل مخالف باشد. حتا اگر برای پاره&amp;zwnj;ای از انواع چاپِ کاغذی را &amp;laquo;مناسب&amp;zwnj;تر&amp;raquo; بیابد، برای پاره&amp;zwnj;ای از انواع چاپ الکترونیکی را، برای پاره&amp;zwnj;ای از انواع هر دو را.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;img align=&quot;middle&quot; style=&quot;width: 200px; height: 159px;&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;http://www.radiozamaneh.com/sites/default/files/images/shesargif.gif&quot; /&gt;بهروز شیدا:به نظر می&amp;zwnj;&amp;zwnj;رسد اینترنت بیشتر تیترخوانی، کامنت&amp;zwnj;خواتی، سریع&amp;zwnj;خوانی، کوتاه&amp;zwnj;خوانی را گسترش داده است&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;&lt;img align=&quot;bottom&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;http://www.zamaaneh.com/pictures-new/Communicate-icon.png&quot; /&gt;با این&amp;zwnj;حال می&amp;zwnj;دانید که هنوز کسی برای نشر اینترنتی، دست&amp;zwnj;کم در قلمرو آثار فارسی&amp;zwnj;زبان یک تعریف حرفه&amp;zwnj;ای ارائه نداده است. برای مثال برخی خودشان به خودی خود آثارشان را منتشر می&amp;zwnj;کنند. برخی حتی خودشان صفحه&amp;zwnj;آرایی و طراحی روی جلد را انجام می&amp;zwnj;دهند. برخی آثارشان را روی وبلاگ یا سایت می&amp;zwnj;گذارند. بعضی از این آثار حتی ویرایش نمی&amp;zwnj;شوند. برخی دیگر از طریق مؤسسه&amp;zwnj;های انتشاراتی اقدام می&amp;zwnj;کنند. برخی رایگان و برخی دیگر شماره حسابی در دسترس مخاطب می&amp;zwnj;گذارند تا در صورت تمایل پولی به حساب آن&amp;zwnj;ها واریز کنند. این آشفتگی&amp;zwnj;ها به چه دلیل در نشر اینترتی آثار فارسی وجود دارد؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در این&amp;zwnj;جا بیش از هر چیز باید تفاوتِ دو واژه را &amp;laquo;روشن&amp;zwnj;تر&amp;raquo; کنیم؛ تفاوت آشفتگی و تنوع را. در تنوع شاید شکل&amp;zwnj;های گوناگون همه به یک&amp;zwnj;سان از قدر یا کارکرد برخوردارند. آشفتگی اما شاید حاصل آزمونی است که هنوز به تعریف، تقسیم یا ارزش&amp;zwnj;گذاری نرسیده است. در صحنه&amp;zwnj;ی &amp;laquo;نشر اینترنتی&amp;zwnj; آثار فارسی زبان&amp;raquo;، هم آشفتگی هست هم تنوع. تنوع در این&amp;zwnj;جا برخاسته از &amp;laquo;محدودیت&amp;raquo; امکاناتی است که در &amp;laquo;لحظه&amp;zwnj;ی چاپ&amp;raquo; وجود دارد؛ گاهی یک نشریه&amp;zwnj; التکرونیکی، گاهی سایتِ شخصی، گاهی و گاهی.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img align=&quot;bottom&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;http://www.zamaaneh.com/pictures-new/Communicate-icon.png&quot; /&gt;آشفتگی در نشر اینترنتی برخاسته از چیست؟ آیا این آشفتگی در شیوه چاپ آثار  فارسی&amp;zwnj;زبانان دیده نمی&amp;zwnj;شود؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;گمان می&amp;zwnj;کنم تلاش کردم پاسخ این پرسش را در پاسخ پرسش قبلی بدهم: &amp;laquo;آشفتگی شاید حاصل آزمونی است که هنوز به تعریف، تقسیم یا ارزش&amp;zwnj;گذاری نرسیده است.&amp;raquo; این یعنی این&amp;zwnj;که بسیاری از اوقات نویسنده&amp;zwnj; فارسی&amp;zwnj;زبان هنوز نمی&amp;zwnj;داند کدامین &amp;laquo;شکل&amp;raquo; چاپ اینترنتی کارکرد بیشتری خواهد داشت.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img align=&quot;bottom&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;http://www.zamaaneh.com/pictures-new/Communicate-icon.png&quot; /&gt;آنهایی که طرفدار نشر اینترنتی هستند می&amp;zwnj;گویند می&amp;zwnj;خواهند به این طریق مردم را به سمت کتابخوانی سوق بدهند. یعنی با در اختیار گذاشتن مجموعه&amp;zwnj;های ادبی به صورت رایگان این امکان را فراهم کنند که مخاطب بتواند به آثار ادبی دسترسی داشته باشد. فکر می&amp;zwnj;کنید اجرای این ایده امکان&amp;zwnj;پذیر باشد؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ممکن است. بی&amp;zwnj;تردید چاپ الکترونیکی&amp;zwnj; یک کتاب تیراژ آن کتاب را بالا می&amp;zwnj;برد. اما به نظر می&amp;zwnj;رسد کتاب&amp;zwnj;خوانی بیش از هر چیز یک فرهنگ است که گسترش آن البته راه&amp;zwnj;های دیگری هم دارد. به نظر می&amp;zwnj;&amp;zwnj;رسد اینترنت بیشتر تیترخوانی، کامنت&amp;zwnj;خواتی، سریع&amp;zwnj;خوانی، کوتاه&amp;zwnj;خوانی را گسترش داده است؛ درست مثل چرخشی میان کانال&amp;zwnj;ها تلویزیون بی&amp;zwnj;آن&amp;zwnj;که هیچ &amp;laquo;برنامه&amp;zwnj;ای&amp;raquo; را به&amp;zwnj;تمامی بنگریم. چنین خواندنی انبوه اطلاعاتی می&amp;zwnj;سازد که &amp;laquo;در سطح&amp;raquo; می&amp;zwnj;مانند؛ که توهم&amp;raquo; کمال &amp;laquo;می&amp;zwnj;سازند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img align=&quot;bottom&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;http://www.zamaaneh.com/pictures-new/Communicate-icon.png&quot; /&gt;پس تکلیف نویسنده در نشر اینترنتی چه می&amp;zwnj;شود؟ اگر یک نویسنده به صورت حرفه&amp;zwnj;ای و برای گذران زندگی&amp;zwnj;اش بخواهد بنویسد عملاً نباید وارد فضای نشر اینترنتی بشود؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;حرف زیادی نیست. نویسنده&amp;zwnj;ای که به &amp;laquo;صورت حرفه&amp;zwnj;ای&amp;raquo; می&amp;zwnj;نویسد، راهی برای دریافت &amp;laquo;حق&amp;zwnj;الزحمه&amp;zwnj;&amp;raquo; خویش خواهد یافت؛ دیر یا زود.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img align=&quot;bottom&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;http://www.zamaaneh.com/pictures-new/Communicate-icon.png&quot; /&gt;آقای شیدا! این از ویژگی&amp;zwnj;های دنیای نویسندگی در همه جای دنیاست که نویسنده بالاخره خودش راهی برای دریافت حق&amp;zwnj;الزحمه پیدا کند؟ یا اینکه این هم یکی از ویژگی&amp;zwnj;های خارق&amp;zwnj;العاده نوشتن به زبان فارسی است؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در پاسخ شما باید جمله&amp;zwnj;ای از پرسش شما را تکرار کنم: &amp;laquo;این هم یکی از ویژگی&amp;zwnj;های خارق&amp;zwnj;العاده&amp;zwnj; نوشتن به زبان فارسی است.&amp;raquo; این جمله را اما باید کمی بسط داد. در پاسخ پرسش قبلی در جمله&amp;zwnj; &amp;laquo;نویسنده&amp;zwnj;ای که به صورت حرفه&amp;zwnj;ای می&amp;zwnj;نویسد &amp;raquo;، عبارتِ &amp;laquo;به صورتِ حرفه&amp;zwnj;ای&amp;raquo; را باید در گیومه گذاشت. مگر چند نویسنده&amp;zwnj;ی فارسی&amp;zwnj;زبان از چاپ کاغذی&amp;zwnj; آثارشان امرار معاش می&amp;zwnj;کنند که حالا نگران &amp;laquo;حق&amp;zwnj;الزحمه&amp;zwnj;شان&amp;raquo; در اینترنت باشند؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;نویسنده&amp;zwnj; فارسی&amp;zwnj;زبان داخل کشور باید نگران این مسئله باشد که &amp;laquo;حق&amp;zwnj;الزحمه&amp;zwnj;اش&amp;raquo; به زحمت کفافِ &amp;laquo;شیرینی&amp;raquo; همه&amp;zwnj; دوستان را می&amp;zwnj;دهد یا نویسنده&amp;zwnj; فارسی&amp;zwnj;زبان خارج کشور که در بسیاری از موارد حتا چاپ کتاب&amp;zwnj;اش &amp;laquo;لوکس&amp;raquo; می&amp;zwnj;نماید؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در همین زمینه: &lt;br /&gt;
&lt;a href=&quot;http://radiozamaneh.com/taxonomy/term/8302&quot;&gt; :: گفت&amp;zwnj;و&amp;zwnj;گوهای سارا شاد با نویسندگان درباره نشر الکترونیک در رادیو زمانه::&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
</description>
     <comments>https://archive.radiozamaneh.com/culture/book-review/2012/03/09/11763#comments</comments>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/9971">بهروز شیدا</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/7511">سارا شاد</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/8302">نشر الکترونیک</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/culture/book-review">کتاب زمانه</category>
 <pubDate>Fri, 09 Mar 2012 08:12:52 +0000</pubDate>
 <dc:creator />
 <guid isPermaLink="false">11763 at https://archive.radiozamaneh.com</guid>
  </item>
  <item>
    <title>بهروز شیدا: بهمنی‌‌ رها شده است. پشت‌اش ایستاده‌ایم یا زیرش؟</title>
    <link>https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2012/02/29/11453</link>
    <description>&lt;div class=&quot;fb-social-like-widget&quot;&gt;&lt;fb:like  href=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2012/02/29/11453&quot; send=&quot;false&quot; layout=&quot;box_count&quot; show_faces=&quot;false&quot; width=&quot;500&quot; action=&quot;like&quot; font=&quot;arial&quot; colorscheme=&quot;light&quot;&gt;&lt;/fb:like&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-sartitr&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    گفت‌و‌گو با بهروز شیدا پیرامون بحران مرجعیت، سرکوب نهادهای مدنی، جنبش زنان و ادبیات معترض در سایه نهمین انتخابات مجلس شورای اسلامی در اسفند ماه ۱۳۹۰         &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-nevisandeh&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    دفتر خاک        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-filefield field-field-maghaleh-image&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    &lt;img  class=&quot;imagefield imagefield-field_maghaleh_image&quot; width=&quot;277&quot; height=&quot;192&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/sites/default/files/behrsheinnu04.jpg?1358782292&quot; /&gt;        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;p&gt;دفتر خاک در گفت&amp;zwnj;و&amp;zwnj;گو با بهروز شیدا به مناسبت نهمین انتخابات مجلس شورای اسلامی - بهروز شیدا، منتقد و پژوهشگر ادبی سال&amp;zwnj;هاست که در سوئد زندگی می&amp;zwnj;کند. او در این سال&amp;zwnj;ها همواره مهم&amp;zwnj;ترین جریان&amp;zwnj;های ادبی در داخل و خارج از ایران را نقد کرده است. جستارهای بهروز شیدا در نقد و پژوهش ادبی در فصل&amp;zwnj;نامه&amp;zwnj;های چاپ خارج از ایران منتشر شده است.&lt;/p&gt;
&lt;!--break--&gt;&lt;!--break--&gt;&lt;p&gt;او تاکنون نخواسته به دلیل سانسور هیچ کتابی یا حتی مقاله&amp;zwnj;ای در ایران انتشار دهد. برخی از آثار او: در سوک آبی&amp;zwnj; آب&amp;zwnj;&amp;zwnj;ها: مجموعه&amp;zwnj;ای از شانزده جستار پیرامون ادبیات ایران، از تلخی&amp;zwnj; فراق تا تقدس تکلیف: پژوهشی در جست&amp;zwnj;وجوی تأثیر گفتمان فرهنگ ایرانی بر بخشی از رمان فارسی پس از انقلاب، گم&amp;zwnj;شده در فاصله دو اندوه: مجموعه&amp;zwnj;ای از نه مقاله با نگاه به سه قصه&amp;zwnj; زندان&amp;zwnj;های رژیم جمهوری اسلامی تا نگاه به تفاوت دیوانگی در آثار شیخ فریدالدین عطار و بهرام صادقی، تراژدی&amp;zwnj;های ناتمام در قاب قدرت: مجموعه&amp;zwnj;ای از جستارهایی درباره موضوعات گوناگون؛ از نقاشی ایرانی تا قصه&amp;zwnj;های صادق چوبک. پنجره&amp;zwnj;ای به بیشه اشاره: مجموعه&amp;zwnj;ای از هشت جستار در مورد جهان ادبیات فارسی؛ از نگاه به مفهوم دیوانگی تا نگاه به حضور لات&amp;zwnj;ها. مخمل سرخ رویا: مجموعه&amp;zwnj;ای از هفت جستار در مورد پنج رمان غربی و دو رمان فارسی از منظر نظریه&amp;zwnj;پردازان گوناگون؛ می&amp;zwnj;نویسم: توقف به فرمان نشانه&amp;zwnj;ها: مجموعه&amp;zwnj;ای از ده جستار در مورد ادبیات، تئا&amp;zwnj;تر، سینما، فوتبال و مجموعه&amp;zwnj;های تلویزیونی و سرانجام هفت دات کام.&lt;br /&gt;
	&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در مجموعه&amp;zwnj;ای که در رادیو زمانه به مناسبت انتخابات مجلس شورای اسلامی در نهمین دوره آن در اسفندماه ۱۳۹۰ خورشیدی تدارک دیده&amp;zwnj;ایم، با جمعی از نویسندگان، منتقدان و هنرمندان ایرانی گفت&amp;zwnj;و&amp;zwnj;گوهایی انجام داده&amp;zwnj;ایم. توجه شما را به گفت&amp;zwnj;و گو با بهروز شیدا جلب می&amp;zwnj;کنیم. (این گفت&amp;zwnj;و&amp;zwnj;گو به شکل کتبی انجام شده است. رسم&amp;zwnj;الخط (شیوه کتابت) بهروز شیدا را تغییر نداده&amp;zwnj;ایم):&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;&amp;nbsp;آیا به نظر شما علی خامنه&amp;zwnj;ای به عنوان یک مرجع سیاسی و مذهبی هنوز مشروعیت دارد؟&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;مرجعیت علی خامنه&amp;zwnj;ای در محدوده&amp;zwnj;ی جناح&amp;zwnj;های گوناگون جمهوری&amp;zwnj;ی اسلامی مشروعیت پیدا می&amp;zwnj;کرده است؛ یعنی در محدوده&amp;zwnj;ی خودی&amp;zwnj;ها. این مرجعیت &amp;laquo;توتالیتر &amp;ndash; مقدس&amp;raquo; تنها به سه شرط ممکن است: ۱- در محدوده&amp;zwnj;ی خودی&amp;zwnj;ها جناح&amp;zwnj;های رقیبی وجود داشته باشند که داوری&amp;zwnj;ی مرجع در لحظه&amp;zwnj;ی اختلاف را ضروری کنند. ۲- همه&amp;zwnj;ی جناح&amp;zwnj;های رقیب مرجع را &amp;laquo;داوری بی&amp;zwnj;طرف&amp;raquo; بپندارند که خود &amp;laquo;وقت و بی&amp;zwnj;وقت&amp;raquo; به حذف آن&amp;zwnj;ها اقدام نخواهد کرد. ۳-همه&amp;zwnj;ی جناح-های رقیب باور داشته باشند که داوری&amp;zwnj;های مرجع باعث ریزش نیروهای خودی نخواهد شد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;این هر سه شرط اینک از میان رفته است. پس مرجعیتی که هم از نخست، هم از نخستین روز تولد جمهوری&amp;zwnj;ی اسلامی، بر مبنای حذف پرتکفیر و شکنجه و قتلِ غیرخودی&amp;zwnj;ها بنا شده است، اینک با حذف بی&amp;zwnj;مهار خودی&amp;zwnj;ها، وجود خود را منتفی می&amp;zwnj;کند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;img align=&quot;middle&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;http://radiozamaneh.com/sites/default/files/images/behsheinnu02.jpg&quot; style=&quot;height: 284px; width: 196px;&quot; /&gt;هفت دات کام، یک وبلاگ فرضی، بهروز شیدا&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;&amp;nbsp;پیش از درگذشت احمد شاملو و هوشنگ گلشیری، در شعر و در داستان&amp;zwnj;نویسی ظاهراً مرجعی برای تشخیص خوب از بد، زشت از زیبا وجود داشت. به نظر شما آیا بحران مرجعیت سیاسی در قلمرو فرهنگ هم تأثیرگذار است یا این دو، دو مقوله جداگانه&amp;zwnj;اند و گفتمان&amp;zwnj;های سیاسی از جمله گفتمان مرجعیت، بر گفتمان&amp;zwnj;های فرهنگی اثرگذار نیستند؟&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ماجرای &amp;laquo;مرجعیت&amp;raquo; احمد شاملو و هوشنگ گلشیری چیز دیگری است. در جهان هنر مرجعیت فردی منتفی است؛ نقض غرض است. چیزی را که گروهی &amp;laquo;مرجعیت&amp;raquo; این یا آن فرد می&amp;zwnj;خوانند، بیش از هرچیز باید تسلط نوعی گفتمان دانست که البته بانیان و پیروانی دارد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;laquo;مرجعیت&amp;raquo; احمد شاملو و هوشنگ گلشیری را که به&amp;zwnj;تمامی خارج از جهان ادبیات است، در جهان ادبیات تسلط گفتمان شعر شاملویی و گفتمان قصه&amp;zwnj;ی گلشیر&amp;zwnj;ی&amp;zwnj;گونه می&amp;zwnj;خوانم و گمان می&amp;zwnj;کنم این دو گفتمان بسیار پیش از مرگ جسمانی&amp;zwnj;ی بانیان خود حضور گقتمان&amp;zwnj;های رقیب را در کنار خود تجربه کرده بودند. دلایل تسلط گفتمان&amp;zwnj;های شعر شاملویی و قصه&amp;zwnj;ی گلشیری&amp;zwnj;گونه در دوران یا دوران&amp;zwnj;هایی از تاریخ ادبیات ما و نیز چرایی&amp;zwnj;ی پایان تسلط آن&amp;zwnj;ها البته بحث دیگری است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;گمان می&amp;zwnj;کنم میان زوال مرجعیت علی خامنه&amp;zwnj;ای و پایان تسلط گفتمان&amp;zwnj;های شعر شاملویی و قصه&amp;zwnj;ی گلشیری&amp;zwnj;گونه هیچ ارتباطی نیست. آغاز زوال مرجعیت علی خامنه&amp;zwnj;ای یعنی خلل در سیاست حذف مدام صدای دیگری. پایان تسلط گفتمان شعر شاملویی و قصه&amp;zwnj;ی گلشیری&amp;zwnj;گونه اما راه به آینده&amp;zwnj;ای گشوده است که در آن کثرت&amp;zwnj; صداهای دیگر، شعر شاملویی و قصه&amp;zwnj;ی گلشیری&amp;zwnj;گونه را تا تاریخ رنگین خیال انسانی بدرقه کرده است؛ تا بستر آرزوی مانده&amp;zwnj;گاری.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;&amp;nbsp;با از بین رفتن مرجعیت سیاسی، به نظر می&amp;zwnj;رسد که مرجعیت در جامعه، در معنای شاخص&amp;zwnj;هایی معتبر برای تشخیص امور از یکدیگر زیر سئوال رفته. آیا این امر از نظر فرهنگی به سود ماست یا به زیان ما؟ پیامد&amp;zwnj;هایش به گمان جناب&amp;zwnj;عالی چیست؟&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;تکرار می&amp;zwnj;کنم: گمان نمی&amp;zwnj;کنم میان تضعیف مرجعیت سیاسی و &amp;laquo;مرجعیت ادبی&amp;raquo; رابطه&amp;zwnj;ای باشد. و بازهم تکرار می&amp;zwnj;کنم در این&amp;zwnj;جا باید به جای &amp;laquo;مرجعیت ادبی&amp;raquo; از گفتمان ادبی سخن گفت. و اضافه می&amp;zwnj;کنم هنگامی که از یک گفتمانِ ادبی سخن می&amp;zwnj;گوییم، معیارهایی را در نظر داریم که ادبیت یک متن را تعیین می&amp;zwnj;کنند. پرسشی اما باقی است: رابطه&amp;zwnj;ی ادبیت یک متن و یک گفتمان ادبی چیست؟ هر متن ادبی به محضِ تولد دو چیز را در خود حمل می&amp;zwnj;کند: تفاوت و معیار. تفاوت یعنی اینکه انواع، سبک&amp;zwnj;ها، فورم&amp;zwnj;های جدید تنها به شرطی متولد می&amp;zwnj;شوند که معیارهای قدیمی را بشکنند. متن جدید اما برای این&amp;zwnj;که بتواند خود را متن ادبی بخواند نیاز دارد ادبیت خود را بر مبنای معیارهایی دیگر توجیه کند. این بازی پایان ندارد. در این بازی&amp;zwnj;ی بی&amp;zwnj;پایان هیچ &amp;laquo;زیانی&amp;raquo; نیست. ذاتِ خلق ادبی معیارشکنی است. &amp;laquo;زیان&amp;raquo; آن&amp;zwnj;جا است که متن ادبی قادر به تبیین معیار ادبیتِ خویش نباشد. به یک کلام ادبیت جوهر متغیر متن ادبی است. وهمه&amp;zwnj;ی ویژه&amp;zwnj;گی&amp;zwnj;غریب جهان ادبیات شاید در همین عبارت متناقضی باشد که می&amp;zwnj;خواهد لزوم و سیالیت ادبیت را یک&amp;zwnj;جا تعریف کند: جوهرِ متغیر.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;&amp;nbsp;در دوران دولت نهم و دولت دهم، به ویژه در قلمرو داستان&amp;zwnj;نویسی با انبوهی از کتاب&amp;zwnj;های کم&amp;zwnj;حجم مواجه&amp;zwnj;ایم و نام&amp;zwnj;هایی که چند صباحی بر سر زبان&amp;zwnj;ها می&amp;zwnj;افتند و سپس فراموش می&amp;zwnj;شوند. از سوی دیگر، دست&amp;zwnj;کم در لحظه&amp;zwnj;ای که این مصاحبه را انجام می&amp;zwnj;دهیم، از ارزش پول ملی مدام کاسته می&amp;zwnj;شود. آیا به نظر شما تورم در اقتصاد می&amp;zwnj;تواند در پیوند با تورم در عرصه&amp;zwnj;های فرهنگی باشد؟ اگر چنین است، پیامد آن در درازمدت برای ادبیات معاصر ایران چیست؟&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;الیاس کانتی در کتاب توده و قدرت چنین هم می&amp;zwnj;گوید: توده هنگامی ساخته می&amp;zwnj;شود که کمیت جای کیفیت را می&amp;zwnj;گیرد. توده در همه&amp;zwnj;ی اشکال خویش چه تماشاچی&amp;zwnj;ی مسابقه&amp;zwnj;ی فوتبال باشد چه طرف&amp;zwnj;دار یک اندیشه&amp;zwnj;ی سیاسی، پدیده&amp;zwnj;ای است که در آن فردیت جایی ندارد. بر مبنای همین فقدان فردیت است که توده می&amp;zwnj;تواند ابزار همه&amp;zwnj;ی خشونت&amp;zwnj;ها نیز باشد. آن&amp;zwnj;چه تعریف پول و توده را به هم نزدیک می&amp;zwnj;کند این است که پول نیز هنگامی پول می&amp;zwnj;شود که کمیت جای کیفیت را می&amp;zwnj;گیرد. تورم اقتصادی وضعیتی است که در آن حجم کالا نسبت به حجم پول در گردش پایین می&amp;zwnj;آید؛ یعنی ارزش پول پایین می&amp;zwnj;آید؛ یعنی معیار کمیت تغییر می&amp;zwnj;کند. تورم اقتصادی توده&amp;zwnj;ی تورمی می&amp;zwnj;سازد. توده&amp;zwnj;ی تورمی معیارهای ارزش&amp;zwnj;های فرهنگی &amp;ndash; اجتماعی را تغییر می&amp;zwnj;دهد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;img align=&quot;middle&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;http://radiozamaneh.com/sites/default/files/images/behsheinnu03.jpg&quot; style=&quot;height: 270px; width: 196px;&quot; /&gt;در سوگ آبی&amp;nbsp;آب&amp;zwnj;ها، مقالاتی در نقد ادبیات ایران، بهروز شیدا&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;بدین ترتیب به نظر نمی&amp;zwnj;رسد که افزایش تعداد یا &amp;laquo;ناماندگاری&amp;zwnj;ی&amp;raquo; رمان فارسی در سال&amp;zwnj;های اخیر را بتوان به تورم اقتصادی نسبت داد. چه بیش از هر چیز در این&amp;zwnj;جا تغییر معیارهای کمیت بر مبنای خلق فردی رخ می&amp;zwnj;دهد. یعنی انبوه کتاب حاصل جمعی نوعی کیفیت است؛ حتا اگر آن کیفیت در چشم سوم &amp;laquo;نامانده&amp;zwnj;گار&amp;raquo; بنماید. دلیل تولید انبوه &amp;laquo;ادبیات داستانی&amp;raquo; در سال&amp;zwnj;های اخیر را باید در جای دیگر جست.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;و می&amp;zwnj;ماند یک پرسش دیگر: کثرت و نامانده&amp;zwnj;گاری آثار هنری آیا هم&amp;zwnj;زاد&amp;zwnj;اند؟ گمان نمی&amp;zwnj;کنم. از میان کثرت مانده&amp;zwnj;گاری هم خواهد رویید؛ که هنر در کثرت متولد می&amp;zwnj;شود؛ در کیفیت می&amp;zwnj;ماند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;در هر دوره&amp;zwnj;ای از تاریخ آثاری در جهت سیاست&amp;zwnj;های فرهنگی مسلط پدید آمده&amp;zwnj;اند. در دهه گذشته ادبیات داستانی ما با یک سویه شهری در فضاهای آپارتمانی شکل گرفته.&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;چیزی را که شما &amp;laquo;ادبیات داستانی&amp;raquo; با یک سویه شهری در &amp;laquo;فضاهای آپارتمانی&amp;raquo; می&amp;zwnj;خوانید، تصویر زنده&amp;zwnj;گی&amp;zwnj;ی طبقه&amp;zwnj;ی متوسط مدرن است که تنها در فضاهای &amp;laquo;غیرقانونی &amp;ndash; شبه مخفی&amp;raquo; همه&amp;zwnj;ی وجود خویش را عریان می&amp;zwnj;-کند؛ یعنی جشن می&amp;zwnj;گیرد، سخن می&amp;zwnj;گوید، به صفحه&amp;zwnj;های اینترنتی سر می&amp;zwnj;زند، چت می&amp;zwnj;کند، وبلاگ می&amp;zwnj;نویسد، موسیقی گوش می&amp;zwnj;کند، لباس دل&amp;zwnj;خواه می&amp;zwnj;پوشد، کانال&amp;zwnj;های ممنوعه&amp;zwnj;ی تلویزیونی تماشا می&amp;zwnj;کند، مشروب می&amp;zwnj;-نوشد، جفت خویش را ملاقات می&amp;zwnj;کند، نوشته&amp;zwnj;های دیگران کامنت می&amp;zwnj;گذارد. فضاهای دربسته آینه&amp;zwnj;ی &amp;laquo;غربتی&amp;raquo; است که در بخش بزرگی از &amp;laquo;ادبیات داستانی&amp;zwnj;ی&amp;raquo; طبقه&amp;zwnj;ی متوسط مدرن صیقل می&amp;zwnj;خورد. عناصر عمده&amp;zwnj;ی این &amp;laquo;ادبیات داستانی&amp;raquo;، را شاید بتوان این&amp;zwnj;گونه شماره کرد: بحران دو جنس، درگیری&amp;zwnj;ی نسل&amp;zwnj;ها، خودویرانی، سرگردانی، غیاب نیکی، خسته&amp;zwnj;گی، سرکوب شده&amp;zwnj;گی توسط سیستم پدرسالار مستحیل در فورم&amp;zwnj;هایی که به صدای بلند می&amp;zwnj;خواهند بگویند هیچ صدایی بر هیچ صدایی سر نیست؛ که یک پرسش انگار در همه&amp;zwnj; جای این &amp;laquo;ادبیات داستانی&amp;raquo; می&amp;zwnj;چرخد: این همه تاریکی از کجا است؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;شاخه&amp;zwnj;ای از شعر فارسی در دوران سیادت دولت نهم و دهم به دوران پیش از مشروطیت نظر دارد و به روایتی متأثر از فرهنگ نوحه&amp;zwnj;خوانی&amp;zwnj;ست.&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;و اما در مورد &amp;laquo;شاخه&amp;zwnj;ای از شعر فارسی&amp;raquo; &amp;laquo;در دوران سیادت دولت نهم و دهم&amp;raquo;: روز تولد این شعر را باید درمیان روزهای اوج جنبشی جست&amp;zwnj;وجو کرد که پس از انتخابات دوره&amp;zwnj;ی دهم ریاست&amp;zwnj;جمهوری شعله کشید. می&amp;zwnj;دانیم که در نوحه سایه&amp;zwnj;ی دو نوع ادبی پیدا است: حماسه و مرثیه. و نیز می&amp;zwnj;دانیم که در بحبوحه&amp;zwnj;ی یک جنبش اعتراضی جهان ساده، پرامید و دوقطبی هم می&amp;zwnj;شود. در چنین جهانی ستایش مبارزان حماسه می&amp;zwnj;سازد؛ مرگِ مبارزان مرثیه.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در شعرهایی که &amp;laquo;به روایتی متأثر از فرهنگ نوحه&amp;zwnj;خوانی&amp;raquo; است البته عنصر مهم دیگری حضور دارد: این یا آن قالب شعر کلاسیک که &amp;laquo;قاعده&amp;zwnj;افزایی&amp;raquo; یعنی وزن عروضی و قافیه ویژه&amp;zwnj;گی&amp;zwnj;ی عمده&amp;zwnj;ی آن است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;آیا شما اعتقاد دارید که ادبیات داستانی و شعر می&amp;zwnj;تواند از یک سویه اعتراض برخوردار باشد؟&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;البته که می&amp;zwnj;تواند. ادبیات ظرف همه&amp;zwnj;ی سویه&amp;zwnj;های انسانی است؛ از آن میان سویه&amp;zwnj;ی اعتراض اجتماعی &amp;ndash; سیاسی.آیا عامل اعتراض اثر را شعاری و تبلیغی جلوه نمی&amp;zwnj;دهد؟ اعتراض باید چگونه باشد که اثر به قلمرو شعار نزدیک نشود؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;موضوع هیچ &amp;laquo;اثری&amp;raquo; آن را &amp;laquo;شعاری&amp;raquo; یا &amp;laquo;تبلیغی&amp;raquo; نمی&amp;zwnj;کند. فورم یک &amp;laquo;اثر&amp;raquo; است که آن را به یک متن ادبی تبدیل می&amp;zwnj;کند یا نمی&amp;zwnj;کند. هر اثر &amp;laquo;اعتراضی&amp;zwnj;ای&amp;raquo; متن ادبی نیست. متنِ ادبی اما می&amp;zwnj;تواند &amp;laquo;اثری&amp;raquo; &amp;laquo;اعتراضی&amp;raquo; باشد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;پس از کودتا &amp;laquo;اعتراض&amp;raquo; به عنوان یک مضمون در شعر نمودش چگونه بوده است؟ آیا اصلاً نمودی داشته؟&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;laquo;پس از کودتا&amp;raquo; سویه&amp;zwnj;ی اعتراض اجتماعی &amp;ndash; سیاسی بیش از هر چیز در انواعی نمود داشته است که به سرعت آفریده می&amp;zwnj;شوند؛ در شعر و ترانه. نمونه&amp;zwnj;ها بسیار&amp;zwnj;اند؛ در خارج از کشور بسیار بیشتر.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;در داستان&amp;zwnj;نویسی هم؟&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در زمینه&amp;zwnj;ی &amp;laquo;ادبیات داستانی&amp;raquo;، اما بیش از این&amp;zwnj;که شاهد حضورِ &amp;laquo;مضمون اعتراض&amp;raquo; باشیم، شاهد فضاهای تاریک هستیم. انگار ادبیات داستانی&amp;zwnj;ی این دوران پیش از آن&amp;zwnj;که فرصت کند از &amp;laquo;جنبش اعتراضی&amp;raquo; &amp;laquo;مضمون&amp;raquo; بسازد، - &amp;laquo;تباهی&amp;zwnj;ی زمانه&amp;raquo; را هم&amp;zwnj;چنان سخت&amp;zwnj;جان&amp;zwnj; یافته است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;strong&gt;به موضوع مهمی اشاره کردید: سرعت. مک&amp;zwnj;لوهان ادعا می&amp;zwnj;کند که یک سال در دوران ما، برابر است با ده سال در دوران پیشامدرن. در عمل هم می&amp;zwnj;بینیم که در بیست سال گذشته به اندازه دو قرن رویدادهای تعیین&amp;zwnj;کننده اتفاق افتاده. آیا فکر نمی&amp;zwnj;کنید، &amp;laquo;سرعت&amp;raquo; با &amp;laquo;آفرینش ادبی&amp;raquo; جور در نمی&amp;zwnj;آید؟ و آیا همین شتاب در شکل&amp;zwnj;گیری رویدادهای تاریخی باعث نمی&amp;zwnj;شود که ادبیات خلاق اصولاً برکنار بماند از رویداد اجتماعی و تاریخی؟&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بله درست است. به یک کلام باید گفت &amp;laquo;سرعت با آفرینش ادبی جور درنمی&amp;zwnj;آید.&amp;raquo; سرعت اما تنها در کار نویسنده اخلال ایجاد نمی&amp;zwnj;کند که کار مخاطب را نیز مختل می&amp;zwnj;کند. ناگفته روشن است که آفرینش ادبی دو سو دارد. در یک سو نویسنده است در سوی دیگر مخاطب. در میان این دو متن ایستاده است. مخاطب متن را ادامه می&amp;zwnj;دهد؛ گسترش می&amp;zwnj;دهد؛ بازمی&amp;zwnj;آفریند. تنها نویسنده نیست که به فرصت نیاز دارد، مخاطب نیز به فرصت نیاز دارد. محرومیت نویسنده و مخاطب از فرصت بیش از هرچیز متن ادبی را در نوعی &amp;laquo;مفیدیت&amp;raquo; یا &amp;laquo;کالاگونه&amp;zwnj;گی&amp;raquo; فرومی-کاهد که مبنای اصلی&amp;zwnj;ی آن جلوه&amp;zwnj;ی بی&amp;zwnj;وقفه است. در چنین حالتی ما به خاطرِ متنِ ادبی جلوه نمی&amp;zwnj;کنیم؛ که تنها متنی تولید می&amp;zwnj;کنیم که به کار جلوه آید. در &amp;laquo;عصر گلوبالیسم&amp;raquo; سرعت در بسیاری از اوقات تعمق را مغلوب می&amp;zwnj;کند؛ انواع ادبی انواع مبتنی بر سرعت انواع مبتنی بر &amp;laquo;تعمق&amp;raquo; را به حاشیه&amp;zwnj;های &amp;laquo;دور&amp;zwnj;تر&amp;raquo; می&amp;zwnj;رانند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;تنها راهی که در این&amp;zwnj;جا باقی است. فهم این شرایط است؛ فهم همه&amp;zwnj;ی شرایط &amp;laquo;تاریخی &amp;ndash; اجتماعی.&amp;raquo; از همین رو است که گمان می&amp;zwnj;کنم امروز پیش از هر زمان دیگری در میان دو ضلع نویسنده و مخاطب، بارِ مراقبت از &amp;laquo;تعمق&amp;raquo; بر دوش مخاطب است. چه تنها تا زمانی که می&amp;zwnj;دانیم &amp;laquo;متن&amp;zwnj;ها&amp;raquo; در جهانی نوشته می&amp;zwnj;شوند که سرعت فراموشی می&amp;zwnj;سازد، چیزی از فردیتِ ما حفظ می&amp;zwnj;شود. در غیر این صورت تنها تکه&amp;zwnj;ای از بی&amp;zwnj;&amp;zwnj;&amp;zwnj;نهایت هستیم که زیر تابلوی تفاوت سخت شبیه شده&amp;zwnj;اند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;چشم&amp;zwnj;انداز در آینده چیست به نظر شما؟&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;آینده؟ نمی&amp;zwnj;دانم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بهمنی&amp;zwnj;&amp;zwnj; رها شده است. پشت&amp;zwnj;اش ایستاده&amp;zwnj;ایم یا زیرش؟ نمی&amp;zwnj;دانم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;کانون نویسندگان ایران عملاً منحل شده. اخیراً دولت خانه سینما را هم منحل کرده است. فصل&amp;zwnj;نامه&amp;zwnj;های ادبی تأثیرگذار هم پس از در محاق افتادن نشریه کارنامه وجود ندارند. نبود نهادهای مستقل فرهنگی چه تأثیری به نظر شما در کیفیت ادبیات خلاق خواهد گذاشت؟&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;تأثیری سخت تعیین&amp;zwnj;کننده. نبود نهادهای مستقل ادبیات ایران را به سوی محدودیت، سکوت، دست&amp;zwnj;بسته&amp;zwnj;گی، انتشار پاره&amp;zwnj;ای از آثار در خارج از کشور خواهد راند و شاید گروهی از نویسنده&amp;zwnj;گان ایرانی را به سوی زبان&amp;zwnj;های دیگر.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;آقای شیدا عزیز،از شما سپاسگزاریم که به ما وقت دادید.&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
</description>
     <comments>https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2012/02/29/11453#comments</comments>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/2204">ادبیات داستانی ایران</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/9182">بحران و تحریم</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/9971">بهروز شیدا</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/5353">شعر فارسی</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak">خاک</category>
 <pubDate>Wed, 29 Feb 2012 08:17:52 +0000</pubDate>
 <dc:creator />
 <guid isPermaLink="false">11453 at https://archive.radiozamaneh.com</guid>
  </item>
  </channel>
</rss>