<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?><rss version="2.0" xml:base="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/8953/all" xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/">
  <channel>
    <title>زنان و مردان</title>
    <link>https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/8953/all</link>
    <description></description>
    <language>fa</language>
          <item>
    <title>حقوق جنسی و قدرت اجتماعی</title>
    <link>https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2012/05/18/14361</link>
    <description>&lt;div class=&quot;fb-social-like-widget&quot;&gt;&lt;fb:like  href=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2012/05/18/14361&quot; send=&quot;false&quot; layout=&quot;box_count&quot; show_faces=&quot;false&quot; width=&quot;500&quot; action=&quot;like&quot; font=&quot;arial&quot; colorscheme=&quot;light&quot;&gt;&lt;/fb:like&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-sartitr&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    موقعیت اجتماعی زنان و مسائل جنسیتی آنان در افسانه‌های کهن        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-nevisandeh&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    شکوفه تقی        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-filefield field-field-maghaleh-image&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    &lt;img  class=&quot;imagefield imagefield-field_maghaleh_image&quot; width=&quot;277&quot; height=&quot;188&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/sites/default/files/shtaghmf01.jpg?1337630927&quot; /&gt;        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;p&gt;شکوفه تقی- قصه&amp;zwnj;های مردمی یکی از منابع غنی برای شناخت وضعیت زنان و مسائل جنسیتی ایشان در گذشته، به&amp;zwnj;خصوص در جوامع سنتی است. از آنجایی که قصه&amp;zwnj;های عامیانه معمولاً ابزاری برای آموزش کودکان، یا سرگرمی بزرگسالان بوده، و در آن&amp;zwnj;ها از زبان استعاری استفاده &amp;zwnj;شده، معمولاً قصه&amp;zwnj;گو برای بیان مطالب دستش باز&amp;zwnj;تر بوده است. از این رو در مطالعه&amp;zwnj;ی نماد&amp;zwnj;ها و بن&amp;zwnj;مایه&amp;zwnj;های قصه&amp;zwnj;ها، می&amp;zwnj;توان بسیاری از حلقه&amp;zwnj;های گمشده&amp;zwnj; تاریخی و روابط اجتماعی را یافت.&lt;/p&gt;
&lt;!--break--&gt;&lt;!--break--&gt;&lt;p&gt;این مقاله سعی می&amp;zwnj;کند با استفاده از منابعی مثل سمک عیار، هزار و یک شب، قصه&amp;zwnj;های عامیانه&amp;zwnj; ملل و کتاب تورات نشان دهد بین تعریفی که از ارزش جنسی و انسانی یک جنس می&amp;zwnj;شود، و قدرت اجتماعی آن جنس، ارتباطی مستقیم وجود دارد. از این&amp;zwnj;رو وقتی زن در جامعه&amp;zwnj; سنتی فاقد قدرت اجتماعی لازم است، حقوق انسانی و جنسیش نیز به&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان میزان در چشم قوانین و عرف اجتماعی کاهش می&amp;zwnj;یابد. به&amp;zwnj;طوری&amp;zwnj; که خویشاوندان مذکر او اختیاردار حقوقش می&amp;zwnj;شوند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در کتاب سمک عیار می&amp;zwnj;بینیم مادامی که دختر در خانه&amp;zwnj; پدری به&amp;zwnj;سر می&amp;zwnj;برد پدر، سپس برادران، مالک حقوق انسانی او می&amp;zwnj;شوند. پدر می&amp;zwnj;تواند تصمیم بگیرد این حق را به خود دختر، یا مردان دیگر خانواده واگذار کند. در کتاب می&amp;zwnj;آید قزل-ملک شاهزاده&amp;zwnj; ارمنستان دختر غور کوهی را، در غیاب پدر از برادرانش خواستگاری می&amp;zwnj;کند. برادران می&amp;zwnj;گویند تا پدرشان زنده است آن&amp;zwnj;ها حقی ندارند. قزل&amp;zwnj;ملک فرستاده&amp;zwnj;ای نزد غور کوهی می&amp;zwnj;فرستد و غور می&amp;zwnj;گوید که نخست باید با دختر صحبت کند. اگر رضایت داد &amp;laquo;کنیز شاهزاده&amp;raquo; خواهد بود (سمک عیار ۲: ۱۲۰).&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&lt;img align=&quot;middle&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;http://www.radiozamaneh.com/sites/default/files/images/shokutaghmw05.jpg&quot; /&gt;دکتر  شکوفه تقی، نویسنده، شاعر و مردم&amp;zwnj;شناس&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;تعلق حقوق دختر به مردان خانواده&amp;zwnj;اش در زمان دوشیزگی چنان مسلم بوده، که اگر مردی بی&amp;zwnj;اجازه&amp;zwnj; پدر به این حق تجاوز می&amp;zwnj;کرده، بر طبق عرف جاری در جامعه با مجازاتی سنگین روبرو می&amp;zwnj;شده است. در تورات در این رابطه می&amp;zwnj;آید وقتی دینه دختر لیا، که خواهر و هووی راحیل است، به تصرف پسر رئیس شهر که به شدت دلباخته&amp;zwnj; اوست در می&amp;zwnj;آید، برادران نقشه&amp;zwnj; شومی برای مرد متجاوز و خاندانش می&amp;zwnj;کشند. در پایان نه تنها مردان آن&amp;zwnj;ها را می&amp;zwnj;کشند، که علاوه بر تصرف زنان و کودکانشان، همه&amp;zwnj; اموال آن&amp;zwnj;ها را نیز تصاحب می&amp;zwnj;کنند. (پیدایش ۳۴: ۱۱۔۱۹).&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;با استناد به عرف جامعه&amp;zwnj;&amp;zwnj; سنتی اگر دختر بی&amp;zwnj;اجازه&amp;zwnj; پدر یا مردان خانواده، مردی را برگزیند نیز شدیداً مجازات می&amp;zwnj;&amp;zwnj;شود.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در قصه&amp;zwnj; &amp;laquo;چوپان و دختر خورشید&amp;raquo; یکی از دختران خورشید در یکی از گشت&amp;zwnj;های روزانه&amp;zwnj;اش دلباخته&amp;zwnj; چوپانی می&amp;zwnj;شود که مهارت بی&amp;zwnj;حدی در نواختن نی داشته است. علاوه بر آن&amp;zwnj; چوپان لامای مقدسی بوده، که برای خورشید قربانی می&amp;zwnj;کردند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;با کمک مادر چوپان که جادوگر توانایی است و نحوه&amp;zwnj; جوشاندن و ترکیب داروهای شفابخش را می&amp;zwnj;داند، مرد جوان به صورت لحافی زیبا در می&amp;zwnj;آید و با دختر خورشید به قصر او می&amp;zwnj;رود. پس از سپری کردن مدتی در قصر خورشید، آن دو با هم می&amp;zwnj;گریزند و به ته دره&amp;zwnj;ای پناه می&amp;zwnj;برند. وقتی برای چیدن گیاهان به بالای کوه می&amp;zwnj;روند خورشید آن&amp;zwnj;ها را می&amp;zwnj;بیند و هر دو را تبدیل به سنگ می&amp;zwnj;کند. (افسانه&amp;zwnj;های سرخپوستان۲: ۱۷۹-۱۹۱).&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در قصه&amp;zwnj;ها می&amp;zwnj;توان دید نه تنها حقوق جنسیتی زن مانند سایر حقوق انسانی او از آن خویشاوند ذکور زن بوده، که هر چه دلالت بر هشیاری دختر و ابراز تمایل او به همسر داشتن می&amp;zwnj;کرده، نیز تهدیدی برای قدرت مرد، محسوب می&amp;zwnj;شده، و بیان آن نیز به مجازات دختر می&amp;zwnj;انجامیده است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در قصه&amp;zwnj; &amp;laquo;ملکه&amp;zwnj; وجیهه&amp;zwnj;آباد&amp;raquo; می&amp;zwnj;آید دختری از غارغار کلاغ تعبیری می&amp;zwnj;کند، که وقتی آن را به پدرش می&amp;zwnj;گوید، پدر حمل بر همسرخواهی دخترش می&amp;zwnj;کند. به دختر ناسزا گفته، تهدید می&amp;zwnj;کند برای زهر چشم سایر دختران، پوستش را خواهد کند. تا آن&amp;zwnj;ها باشند در برابر پدر اسم شوهر نیاورند. (افسانه&amp;zwnj;های ترکستان ١٠٩).&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;img align=&quot;middle&quot; src=&quot;http://www.radiozamaneh.com/sites/default/files/images/shtaghmf02.jpg&quot; alt=&quot;&quot; /&gt;&amp;laquo;چوپان و دختر خورشید&amp;raquo;. در قصه&amp;zwnj;ها هوش زن تهدیدی برای مرد است.&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;در قصه&amp;zwnj;های هزار و یک شب نقل می&amp;zwnj;شود حاتم از شهر شاه&amp;zwnj;آباد می&amp;zwnj;گذشته، در آنجا درختی کهنسال می&amp;zwnj;بیند که بر شاخه&amp;zwnj;هایش سر آدمیان روییده، و زیر درخت تالابی از آب و خون است. وقتی زیر درخت می&amp;zwnj;نشیند سر&amp;zwnj;ها قهقهه می&amp;zwnj;&amp;zwnj;زنند. قبل از اینکه حاتم دیوانه شود خضر به کمکش می&amp;zwnj;آید توضیح می&amp;zwnj;دهد دختر سام احمر جادوگر روزی در پیش پدر &amp;laquo;ذکر شوهر&amp;raquo; کرده&amp;zwnj;است. سام احمر از شنیدن این سخن چنان خشمگین می&amp;zwnj;شود که دخترش را در طلسم تالاب می&amp;zwnj;&amp;zwnj;اندازد (هزار و یک شب۴: ۲۷۱۴).&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در داستان سمک عیار &amp;laquo;ماهانه&amp;raquo;، دختر ارمن&amp;zwnj;شاه، که دل در گرو مهر خورشید&amp;zwnj;شاه بسته است، به او می&amp;zwnj;نویسد که همسری او را قبول کند. وقتی جاسوسان خبر را به گوش ارمن&amp;zwnj;شاه که با خورشید&amp;zwnj;شاه دشمن است، می&amp;zwnj;رسانند، قزل&amp;zwnj;ملک برادر دختر چنان خشمگین می&amp;zwnj;شود که تصمیم می&amp;zwnj;گیرد خواهرش را بکشد. دبور پهلوان او را باز می&amp;zwnj;دارد؛ نصیحت می&amp;zwnj;&amp;zwnj;کند که اگر هم می&amp;zwnj;خواهد او را بکشد باید پنهانی این&amp;zwnj;کار را انجام دهد و &amp;laquo;آوازه بیندازد&amp;raquo; که خودش مرده است (سمک عیار۲: ۱۱۰).&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در داستان &amp;laquo;حسن و خلیفه&amp;zwnj; هارون&amp;zwnj;الرشید&amp;raquo; دختری به مردی اظهار محبت می&amp;zwnj;کند. برای اینکه مجازات شرعی و اجتماعی دامن دختر و پسر را نگیرد، خلیفه وساطت می&amp;zwnj;کند و آن&amp;zwnj;ها را به عقد هم در می&amp;zwnj;آورد. این دختر به دست پدر کشته نمی&amp;zwnj;شود. اما از حقوق مالی محروم می&amp;zwnj;شود. مادر دختر وقتی بعد از مدت&amp;zwnj;ها او را ملاقات می&amp;zwnj;کند به او می&amp;zwnj;گوید: &amp;laquo;ای گیس&amp;zwnj;بریده گریه نکن؟ اگر پدر و مادر می&amp;zwnj;خواستی این گند رو بالا نمی&amp;zwnj;آوردی، که از اون موقع تا حالا پدرت نمی&amp;zwnj;تونه سر بلند کنه. دختر گفت&amp;zwnj; ای مادر باز جای شکرش باقیه که یه کسی مثل خلیفه هم شد پدر من و هم شد پدر اون، ما رو کابین کرد، مادرش گفت الاغ هم اگه پسر ببره پیش خلیفه قبول می&amp;zwnj;کنه&amp;raquo; (قصه&amp;zwnj;های مشدی گلین خانم ٢٣٩).&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در بسیاری موارد مجازات&amp;zwnj;ها به وسیله&amp;zwnj;ی خویشاوندان مؤنث دختر به اجرا در می&amp;zwnj;آمده است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در هزار و یک شب می&amp;zwnj;آید که بازرگانی مصری دختری به نام طلایه داشت که از او زیبا&amp;zwnj;تر در جهان نبود. بازرگان این دختر یگانه را بسیار دوست داشت. هر کس به خواستگاری دختر می&amp;zwnj;آمد او مخالفت می&amp;zwnj;کرد. تا اینکه پدر برای معامله&amp;zwnj;ای از شهر بیرون می&amp;zwnj;رود و وقتی پیش از ایام موعود به خانه بازمی&amp;zwnj;گردد در کنار بستر دختر غلامی کافور نام را می&amp;zwnj;بیند. در دم غلام را می&amp;zwnj;کشد. و وقتی می&amp;zwnj;خواهد دختر را هم بکشد دختر سوگند یاد می&amp;zwnj;کند که غلام در غذایش بنگ ریخته و او را بی&amp;zwnj;هوش کرده است. پدر حرف دختر را باور می&amp;zwnj;کند. اما می&amp;zwnj;&amp;zwnj;گوید برای &amp;laquo;رهایی از ننگ&amp;raquo; باید از آن شهر بروند (هزار و یک شب۳: ۲٠۵۶).&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در قصه&amp;zwnj; راپونزل به موضوعی مشابه برمی&amp;zwnj;خوریم. مادر یا نامادری که جادوگر هم هست، دختر را بالای برجی زندانی می&amp;zwnj;کند تا او را از دسترس مردان در امان نگاه دارد. دختر با آوازش مردی را به آن برج می&amp;zwnj;کشاند. معاشرت دختر با مرد سبب طرد آن دو می&amp;zwnj;شود، طوری&amp;zwnj;که ناچارند از شهر بروند. در صحرا- نمادی برای تبعید- زندگی کنند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;آنچه به نظر می&amp;zwnj;رسد این است که عرف جامعه در برابر &amp;laquo;صاحب دختر&amp;raquo; دو راه می&amp;zwnj;گذاشته است: یا با کشتن دختر از حیثیت خود دفاع کند و دوباره به جامعه برگردد، یا جلای وطن کند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&lt;img align=&quot;middle&quot; src=&quot;http://www.radiozamaneh.com/sites/default/files/images/shtaghmf03.jpg&quot; alt=&quot;&quot; /&gt; در قصه &amp;laquo;ملکه وجیهه&amp;zwnj;آباد&amp;raquo; دختری از غار غار یک کلاغ تعبیر جنسی می&amp;zwnj;کند. پدرش او را تهدید به مجازات می&amp;zwnj;کند.&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;در بسیاری موارد لازم نیست که دختر کار غیر اخلاقی کرده باشد تا پدر احساس کند شرافتش لکه&amp;zwnj;دار شده. نالایقی داماد نیز می&amp;zwnj;تواند دلیلی بر مجازات کردن عروس باشد. در قصه&amp;zwnj;های هزار و یک شب پادشاه خواستار دختری زیباروی است. پدر دختر، وزیر، می&amp;zwnj;گوید عهد کرده او را به پسر عمویش بدهد. ملک از دست او خشمگین می&amp;zwnj;شود و دستور می&amp;zwnj;دهد دختر را با خفت و خواری به عقد زشت&amp;zwnj;ترین مرد شهر که کوتوله&amp;zwnj; گوژپشتی بوده درآورند. فردای روز عروسی پدر دختر به قصد کشتن دختر می&amp;zwnj;آید تا ننگ را از خود پاک کند (هزارویک شب ١: ١۳٢).&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در تاریخ ایران باستان و مصر شواهد و مدارک فراوان وجود دارد، که پدر نه تنها می&amp;zwnj;تواند دختر را به هر کس که بخواهد بدهد، که خود نیز در صورت تمایل می&amp;zwnj;تواند در او تصاحب کند. از آن شمارند پادشاهان هخامنشی و ساسانی و فراعنه مصر. پلوتارک از وصلت اردشیر دوم با دخترش آتوسا می&amp;zwnj;گوید. در این رابطه می&amp;zwnj;آورد که اردشیر در ابتدا عشقش را پنهان می&amp;zwnj;کرد. وقتی پاریزاتیس مادر اردشیر خبردار شد، دختر را مورد محبت فراوان قرار داد. و به اردشیر که عشقش را مخفی داشته بود، چنان القاء کرد که با دخترش رسماً ازدواج کند. با استناد به پلوتارک محبت پادشاه به دخترش به آن حد بود که وقتی زن به بیماری جذام مبتلا شد، ذره&amp;zwnj;ای از محبت پادشاه به او کم نشد (حیات مردان نامی۴: ۵١٠).&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در داراب&amp;zwnj;نامه&amp;zwnj; طرطوسی که اثری داستانی است و به شیوه&amp;zwnj; تاریخی نگاشته شده است، می&amp;zwnj;آید همای، مادر داراب یا داریوش سوم، دختر اردشیر است، که فرزندش را از پدرش بار گرفته است: &amp;laquo;همای گفت پدر من بر من آسیب رسانید و مهر از من برداشت و از این سر جز یزدان کس خبر ندارد و مرا یک ماه شد که ایام معروفه&amp;zwnj; خود ندیده&amp;zwnj;ام&amp;raquo; (داراب&amp;zwnj;نامه&amp;zwnj; طرطوسی١: ١٠).&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p class=&quot;rtecenter&quot;&gt;---------------------------&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img align=&quot;middle&quot; src=&quot;http://www.radiozamaneh.com/sites/default/files/images/shtaghmf04.jpg&quot; alt=&quot;&quot; /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;em&gt;ابراهیم وقت ورود به مصر به همسرش می&amp;zwnj;گوید: &amp;laquo;اینک می&amp;zwnj;دانم که تو زن نیکومنظری هستی. همانا چون اهل مصر ترا ببینند گویند این زوجه&amp;zwnj; اوست. پس مرا بکشند و ترا زنده نگاه دارند. پس بگو خواهر من هستی تا به خاطر تو برای من &amp;laquo;خیریت&amp;raquo; شود و جانم به سبب تو زنده ماند&amp;raquo;&lt;/em&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class=&quot;rtecenter&quot;&gt;---------------------------&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در قصه&amp;zwnj;ها مردی که قصد تصرف دختر را دارد، معمولاً به عنوان ناپدری معرفی می&amp;zwnj;شود. اما شواهد و مدارک درونی قصه&amp;zwnj;ها نشان می&amp;zwnj;دهد، که این مرد در بسیاری موارد پدر دختر است که مانند ناپدری عمل می&amp;zwnj;کند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در قصه&amp;zwnj;ی &amp;laquo;دوشیزه بی&amp;zwnj;دست&amp;raquo; که تفکر مسیحی و باورهای قرون&amp;zwnj;وسطایی را به نمایش می&amp;zwnj;گذارد، دختر بعد از گریز از نزد پدر، که او را برای رفاه خود به شیطان فروخته، به صورت روح در می&amp;zwnj;آید تا اینکه پادشاهی او را می&amp;zwnj;یابد (کاربردهای افسون ۶۵٨-۶۶٣).&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در قصه&amp;zwnj;ی &amp;laquo;جامه&amp;zwnj;ای از پرهای سفید&amp;raquo; دختری که نامادری بدذاتی دارد، به مردی ترسناک، زشت و پیر به نام ریش&amp;zwnj;سیاه شوهر داده می&amp;zwnj;شود. ریش&amp;zwnj;سیاه را نامادری از &amp;laquo;روزگار قدیم&amp;raquo; می&amp;zwnj;شناخته است (نمادی برای پدر یا ناپدری.) ریش&amp;zwnj;سیاه برای وادار کردن دختر به انجام وظایف زناشویی او را در اتاقی زندانی می&amp;zwnj;کند و سخت آزار می&amp;zwnj;دهد. دختر در خواب و بیداری پرنده&amp;zwnj;ای را می&amp;zwnj;بیند که بال&amp;zwnj;هایش را می&amp;zwnj;کند، به او می&amp;zwnj;&amp;zwnj;دهد و می&amp;zwnj;گوید از آن پر&amp;zwnj;ها برای خودش لباس بدوزد. دختر به محض پوشیدن آن، پرنده&amp;zwnj;ای می&amp;zwnj;شود و از دست ریش&amp;zwnj;سیاه می&amp;zwnj;گریزد (افسانه&amp;zwnj;هایی از تبت ٢: ٣١&amp;zwnj;۴٠).&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;img align=&quot;middle&quot; src=&quot;http://www.radiozamaneh.com/sites/default/files/images/shtaghmf05.jpg&quot; alt=&quot;&quot; /&gt; در قصه&amp;zwnj;ها پدری که قصد تصرف دخترش را دارد، معمولاً به عنوان ناپدری او معرفی می&amp;zwnj;شود.&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;همان&amp;zwnj;طور که بخشی از مردم دنیا در دوره یا دورانی از تاریخ دخترانشان را قبل از ازدواج پنهان می&amp;zwnj;کردند، و در شرایطی به دست صاحب بعدی می&amp;zwnj;سپردند، که حتی آفتاب روی آنان را ندیده باشد، در قسمتی دیگر از دنیا پدر و مادر یا عرف جامعه می&amp;zwnj;توانسته به اسم &amp;laquo;فاحشگی مقدس&amp;raquo; زنان جوان را برخلاف میلشان وادار به هم&amp;zwnj;بستر شدن با مردان غریبه کند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;مارکوپولو در این رابطه می&amp;zwnj;گوید در تبت برای زن ننگ بزرگی بوده که باکره به خانه&amp;zwnj; شوهر برود. از این رو دختران را تا زمانی که باکره بودند شوهر نمی&amp;zwnj;داده&amp;zwnj;اند. با استناد به مارکوپولو ایشان باور داشتند که دختر می&amp;zwnj;بایست قبل از ازدواج با مردان دیگر هم&amp;zwnj;بستر شده باشد، تا موجب رضایت خدایان فراهم گردد. به همین دلیل به محض اینکه کاروانی به محل زندگی آن&amp;zwnj;ها می&amp;zwnj;رسیده، پدران و مادران دختران پا به بخت خود را، نزد کاروانیان برده، از آن&amp;zwnj;ها خواهش می&amp;zwnj;کردند که از دخترانشان بهره&amp;zwnj;برداری کنند. آن&amp;zwnj;گونه که مارکوپولو می&amp;zwnj;گوید اگر دختری مشتری مناسبی می&amp;zwnj;یافته سرافراز باز می&amp;zwnj;گشته است، و زر و زیوری را که دریافت کرده بوده، بر خود می&amp;zwnj;آویخته است. اما وقتی دختر ازدواج می&amp;zwnj;کرد و به مقام &amp;laquo;متعلقه&amp;raquo; می&amp;zwnj;رسید، یعنی دارای صاحب می&amp;zwnj;شد، دیگر کسی نمی&amp;zwnj;توانست به او حتی نگاهی بیندازد (سفرنامه&amp;zwnj; مارکوپولو ١٧۴).&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در همین رابطه هرودوت می&amp;zwnj;گوید که بابلی&amp;zwnj;ها عادت شرم&amp;zwnj;آوری دارند، هر زنی که در آنجا تولد یافته باشد باید یک بار در طول زندگی به معبد ونوس برود و در آنجا با یک بیگانه مقاربت کند. بسیاری از مردم ثروتمند که غیور&amp;zwnj;تر از آنند که با دیگران آشکارا آمیزش کنند، در کالسکه&amp;zwnj;های سربسته به معبد می&amp;zwnj;روند و ملازمان بسیار دنبال آن&amp;zwnj;ها حرکت می&amp;zwnj;کنند. آن&amp;zwnj;ها در آنجا محلی اختیار می&amp;zwnj;نمایند. بقیه&amp;zwnj; زن&amp;zwnj;ها در &amp;laquo;حیاط مقدس&amp;raquo; می&amp;zwnj;نشینند و دسته&amp;zwnj;گل پارچه&amp;zwnj;ای به سر می&amp;zwnj;گذارند. مردم از هر زنی که خوششان بیاید سکه&amp;zwnj;ای در دامنش می&amp;zwnj;&amp;zwnj;اندازند و او را به خارج محوطه&amp;zwnj; مقدس می&amp;zwnj;برند. این سکه به هر میزانی که باشد نباید رد شود. چون به محض اینکه به دامن زن بیفتد &amp;laquo;مقدس&amp;raquo; می&amp;zwnj;شود. هرودوت می&amp;zwnj;گوید شبیه رسم بالا در قبرس نیز دیده می&amp;zwnj;شود (کتاب ١: ١٩٩).&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;در تملک شوهر&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در جامعه&amp;zwnj;ی سنتی پس از ازدواج، شوهر مالک حقوق انسانی و جنسی زن می&amp;zwnj;شود. در این رابطه می&amp;zwnj;توان از داستان ابراهیم مثال آورد. در تورات می&amp;zwnj;آید ابراهیم وقت ورود به مصر به همسرش می&amp;zwnj;گوید: &amp;laquo;اینک می&amp;zwnj;دانم که تو زن نیکومنظری هستی. همانا چون اهل مصر ترا ببینند گویند این زوجه&amp;zwnj; اوست. پس مرا بکشند و ترا زنده نگاه دارند. پس بگو خواهر من هستی تا به خاطر تو برای من &amp;laquo;خیریت&amp;raquo; شود و جانم به سبب تو زنده ماند&amp;raquo; (پیدایش۱۲: ۱۳). زیبایی سارا باعث می&amp;zwnj;شود ابراهیم پایش به دربار باز&amp;zwnj; شود. زنش به همسری فرعون درآید و به ابراهیم مال و مکنت فراوان &amp;zwnj;رسد. او وقتی ثروتمند می&amp;zwnj;شود، خدا بر فرعون بلایی می&amp;zwnj;فرستد که به سبب آن فرعون می&amp;zwnj;فهمد زنی که به همسری خود درآورده زوجه&amp;zwnj; ابراهیم است. پس او را به شوهرش باز می&amp;zwnj;گرداند (پیدایش ۱۲: ۱۲-۲۰).&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p class=&quot;rtecenter&quot;&gt;----------------------------&lt;/p&gt;
&lt;p class=&quot;rtecenter&quot;&gt;&lt;img align=&quot;middle&quot; src=&quot;http://www.radiozamaneh.com/sites/default/files/images/shtaghmf06.jpg&quot; alt=&quot;&quot; /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class=&quot;rtecenter&quot;&gt;&lt;em&gt;هرودوت می&amp;zwnj;گوید که بابلی&amp;zwnj;ها عادت شرم&amp;zwnj;آوری دارند، هر زنی که در آنجا تولد یافته باشد باید یک بار در طول زندگی به معبد ونوس برود و در آنجا با یک بیگانه مقاربت کند.&lt;/em&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class=&quot;rtecenter&quot;&gt;----------------------------&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در قسمت دیگر داستان ابراهیم می&amp;zwnj;آید که او در آرزوی فرزند به پیش&amp;zwnj;نهاد همسرش سارا با کنیز او جفت می&amp;zwnj;شود. اما سارا که تحمل کبرفروشی کنیز خود، هاجر، را ندارد، از شوهرش می&amp;zwnj;خواهد که او و پسرش را از برابر چشمش دور کند (پیدایش ۱۶: ۱-۱۶). در قانون حمورابی بند ١۴۶ می&amp;zwnj;آید که اگر مردی زنش بچه نیاورد و او از کنیزی بچه آورد و کنیز ادعای مساوات با زن اول را بکند، مرد نمی&amp;zwnj;تواند زن را بفروشد. چون از او بچه دارد. اما می&amp;zwnj;تواند زن را در شمار سایر کنیزان نگاه دارد. در مورد ابراهیم قضیه از این فرا&amp;zwnj;تر می&amp;zwnj;رود. بلایی که در تورات بر سر هاجر می&amp;zwnj;آید از آن دست مجازات&amp;zwnj;هایی است که در قصه&amp;zwnj;ها بر زنانی اعمال می&amp;zwnj;شود که مرتکب جرم جنسی شده&amp;zwnj;اند. در تورات می&amp;zwnj;آید که ابراهیم صبح مشک آبی روی دوش زن می&amp;zwnj;گذارد و او را با بچه&amp;zwnj;اش روانه می&amp;zwnj;کند. آن&amp;zwnj;ها به بیابان بی&amp;zwnj;آب و علفی می&amp;zwnj;روند (پیدایش ٢١: ۱۴-١۶).&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;به روایت تورات وقتی آب مشک تمام می&amp;zwnj;شود هاجر اسماعیل را زیر بوته&amp;zwnj;ای می&amp;zwnj;گذارد و از او فاصله می&amp;zwnj;گیرد، تا مرگش را نبیند. خدا گریه و فغان هاجر را می&amp;zwnj;شنود و به او الهام می&amp;zwnj;کند که در نزدیکی آنجا چاهی است. زن با پسرش برای خود در آن بیابان آبادیی درست می&amp;zwnj;کند، از قبل چاه و پولی که از کاروانیان می&amp;zwnj;گیرد، روزگار می&amp;zwnj;گذراند. در این مقطع ابراهیم دوباره در زندگی آن&amp;zwnj;ها پیدا می&amp;zwnj;شود، تا مالکیت چاه را به&amp;zwnj;دست آورد. البته متن به صراحت نمی&amp;zwnj;گوید که منظور&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان چاهی است که هاجر پیدا کرده است. تنها به قرینه است که می&amp;zwnj;توان دید هر دو یکی است. زیرا در ابتدای متن قید می&amp;zwnj;شود که مادر و پسر به بیابان بی&amp;zwnj;آب و علف بئر&amp;zwnj;شبع می&amp;zwnj;&amp;zwnj;روند و در بازگشت ابراهیم نیز، به&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان چاه اشاره می&amp;zwnj;شود. می&amp;zwnj;آید نزدیکان ابی&amp;zwnj;ملک قصد تصاحب چاه را دارند و ابراهیم به ابی&amp;zwnj;ملک گاو و گوسفند می&amp;zwnj;دهد و با او عهد می&amp;zwnj;بندد: &amp;laquo;وابی&amp;zwnj;ملک به ابراهیم گفت این هفت بره ماده که جدا ساختی چیست گفت که این هفت بره&amp;zwnj; ماده را از دست من قبول فرمای تا شهادت باشد که این چاه را من حفر نمودم&amp;raquo; (پیدایش ٢١: ٢٨-٢٩).&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در تورات می&amp;zwnj;بینیم که نه تنها همه&amp;zwnj; حقوق زن به مرد او تعلق دارد، که پس از مرد به خانواده&amp;zwnj; او منتقل می&amp;zwnj;شود، ولو اینکه تنها بازمانده&amp;zwnj;ی مرد یک زن باشد. برای مثال تامار عروس یهودا پسر یعقوب است. یهودا دختر را برای پسر اولش می&amp;zwnj;گیرد. او می&amp;zwnj;میرد. پسر دوم هم می&amp;zwnj;میرد. یهودا به زن می&amp;zwnj;گوید لباس بیوگی بپوشد به خانه&amp;zwnj; پدرش برود و منتظر باشد که پسر سومش به مردی برسد. (پیدایش ٣٨: ١-٣٠).&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;از داستان روت در تورات می&amp;zwnj;توان چنین برداشت کرد که در جامعه&amp;zwnj; یهودی آن روز زن بعد از ازدواج به تملک خانواده&amp;zwnj;ی شوهر در می&amp;zwnj;آید، و زنی که به فرمان مادرشوهر پس از مرگ شوهر وفادارانه سر می&amp;zwnj;نهد، پاداش می&amp;zwnj;بیند. در قصه می&amp;zwnj;آید که مادرشوهر روت، او را برای خوشه&amp;zwnj;چینی نزد یکی از افراد خانواده&amp;zwnj;ی شوهرش که مردی دولتمند به نام بوعز بوده می&amp;zwnj;&amp;zwnj;فرستد. دختر به دلیل آنکه با مادر شوهرش خوش&amp;zwnj;رفتار بوده است، مورد تکریم مرد قرار می&amp;zwnj;گیرد. مادر شوهر وقتی می&amp;zwnj;&amp;zwnj;شنود که مرد دختر را با دستمزد خوبی برگردانده، به دختر می&amp;zwnj;گوید که برود و خودش را تقدیم مرد کند (روت ۳: ۱۔۱۸). &lt;br /&gt;
&amp;laquo;بوعز به مشایخ و تمامی قوم خود گفت شما امروز شاهد باشید که تمامی مایملک الیملک و تمامی مایملک کلیون و محلون را از دست نعومی (مادر شوهر روت) خریدم. و هم روت موآبیه زن محلون را به زنی خود خریدم.&amp;raquo; (روت ٩: ۴).&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در همین رابطه اگر زن از همسرش بگریزد هویتش را از دست می&amp;zwnj;دهد در چشم جامعه می&amp;zwnj;میرد. در دسته&amp;zwnj;ای از قصه&amp;zwnj;ها می&amp;zwnj;آید زنان به دلیل ظلم و ستمی که شوهر یا خانواده&amp;zwnj; شوهر در حق ایشان روا می&amp;zwnj;دارند از خانه&amp;zwnj; می&amp;zwnj;گریزند. این&amp;zwnj;ها اگرچه رسماً برای گذران زندگی به فاحشگی تن در نمی&amp;zwnj;دهند، اما ناچارند بی&amp;zwnj;هویت چون روحی سرگردان در حاشیه&amp;zwnj; جامعه زندگی کنند. در قصه&amp;zwnj;ی &amp;laquo;دختری روی درخت کاج&amp;raquo; دختر که از دست ستم&amp;zwnj;های مادر شوهر فرار کرده، به صورت روحی در می&amp;zwnj;آید. تنها وقتی به وضعیت عادی باز می&amp;zwnj;گردد که راهبی او را می&amp;zwnj;یابد و به خانه&amp;zwnj;ی شوهر باز می&amp;zwnj;گرداند. آن&amp;zwnj;ها از ترس اینکه مبادا دختر موجود مقدسی شده باشد و با ارواح مقدس در تماس باشد دست از آزار و اذیت او برمی&amp;zwnj;دارند. (افسانه&amp;zwnj;های چینی ١٢١-۱٢۴).&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;منابع&lt;br /&gt;
افسانه&amp;zwnj;های چینی، ترجمه مهیار و کامیار نیک&amp;zwnj;پور، تهران ۱۳۷۹. &lt;br /&gt;
افسانه&amp;zwnj;های ترکستان، گردآوری ناصر پورپیرار، برزین آذرمهر، تهران ١٣۶٠. &lt;br /&gt;
الکاتب الارجانی، فرامرزبن&amp;zwnj;خداد بن عبدالله، سمک عیار، به تصحیح خانلری، پرویز، تهران ١۳۶٢ ببعد. &lt;br /&gt;
بتل&amp;zwnj;هایم، برونو، کاربردهای افسون، ترجمه کاظم شیوارضوی، تهران سال چاپ؟ &lt;br /&gt;
پلوتارک حیات مردان نامی، ترجمه رضا مشایخی، تهران ١٣۶٩. &lt;br /&gt;
تقی، شکوفه، زن آزاری در قصه&amp;zwnj;ها و تاریخ، نشر باران، استکهلم ١٣٨٧. &lt;br /&gt;
طرطوسی، دارابنامه، تهران ۱۳۵۶. &lt;br /&gt;
سفرنامه مارکوپولو، ترجمه حبیب&amp;zwnj;الله صحیحی، تهران ١۳۵٠. &lt;br /&gt;
شتوویچکووا، دانا ومیلادا، افسانه&amp;zwnj;هایی از مردم تبت، ترجمه اردشیر نیک&amp;zwnj;پور، تهران ۱۳۷۹. &lt;br /&gt;
فوره سل&amp;zwnj;تر، هلن، افسانه&amp;zwnj;های سرخپوستان، ترجمه اردشیر نیک&amp;zwnj;پور، تهران ۱۳۷۹. مشدی&amp;zwnj;گلین&amp;zwnj;خانم، قصه&amp;zwnj;های مشدی&amp;zwnj;گلین&amp;zwnj;خانم، گردآوری ل. پ. الول ساتن، تهران ١٣٧۶. &lt;br /&gt;
هرودوت، تاریخ هرودت، ترجمه فارسی مازندرانی، تهران ١۳۶٢  &lt;br /&gt;
هزارویک شب به کوشش بهرام افراسیابی، تهران ١٣٧٨&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در همین زمینه:&lt;br /&gt;
&lt;a href=&quot;http://www.radiozamaneh.com/taxonomy/term/1398&quot;&gt; ::جستارهای دکتر شکوفه تقی در رادیو زمانه::&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
</description>
     <comments>https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2012/05/18/14361#comments</comments>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/11946">ابراهیم</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/11582">افسانه</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/11943">تورات</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/7513">حقوق جنسی</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/category/tags/%D8%AD%D9%82%D9%88%D9%82-%D8%B2%D9%86%D8%A7%D9%86">حقوق زنان</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/8953">زنان و مردان</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/11948">سارا</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/1398">شکوفه تقی</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/11945">قدرت اجتماعی</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/11944">مردمشناسی</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/11947">هاجر</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak">خاک</category>
 <pubDate>Fri, 18 May 2012 07:27:47 +0000</pubDate>
 <dc:creator />
 <guid isPermaLink="false">14361 at https://archive.radiozamaneh.com</guid>
  </item>
  <item>
    <title>یک جای کار می‌لنگید</title>
    <link>https://archive.radiozamaneh.com/society/haftkoocheh/2012/01/19/10211</link>
    <description>&lt;div class=&quot;fb-social-like-widget&quot;&gt;&lt;fb:like  href=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/society/haftkoocheh/2012/01/19/10211&quot; send=&quot;false&quot; layout=&quot;box_count&quot; show_faces=&quot;false&quot; width=&quot;500&quot; action=&quot;like&quot; font=&quot;arial&quot; colorscheme=&quot;light&quot;&gt;&lt;/fb:like&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-nevisandeh&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    سمیه تیرتاش        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-filefield field-field-maghaleh-image&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    &lt;img  class=&quot;imagefield imagefield-field_maghaleh_image&quot; width=&quot;275&quot; height=&quot;202&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/sites/default/files/iranian-party_1.jpg?1327001296&quot; /&gt;        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;p&gt;سمیه تیرتاش - آن شب همه بر و بچه&amp;zwnj;های هم&amp;zwnj;فکر و هم&amp;zwnj;دل دور هم جمع شده بودیم و با این&amp;zwnj;که شمار آقایان نسبت به شمار خانم&amp;zwnj;ها بیشتر بود، اما فضای راحت و دلپذیری بود. شام خوردیم و فیلم دیدیم و کلی حرف&amp;zwnj;های خوب زدیم تا این&amp;zwnj;که بحث مانند همیشه به حوزه تفاوت&amp;zwnj;های بین مرد و زن کشیده شد.&lt;/p&gt;
&lt;!--break--&gt;&lt;!--break--&gt;&lt;p&gt;من مثل همیشه پرچمدار حقوق زنان، شروع به سخن&amp;zwnj;سرایی کردم و از شرق و غرب عالم، دلیل آوردم که چرا و به چه علت زنان، این روزها به دنبال حق و حقوق&amp;zwnj;شان هستند. به تاریخچه زن&amp;zwnj;ستیزی و جایگاه زنان در عصر سنت اشاره کردم و این&amp;zwnj;که در گذشته&amp;zwnj;ای نه چندان دور، عنوان جنس دوم را به آنها نسبت می&amp;zwnj;دادند و هیچ جایگاه اجتماعی&amp;zwnj; در جامعه نداشتند.&lt;/p&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;خلاصه با مرور تاریخ، سخنرانی خود را به اینجا رساندم که در عصر تکنولوژی و صنعت، اکثریت زنان توانسته&amp;zwnj;اند با پذیرش مسئولیت&amp;zwnj;های مختلف در جامعه و حضور پررنگ خود در موقعیت&amp;zwnj;های اجتماعی، توانایی خودشان را ثابت کنند. بحث و جدل به اوج خودش رسیده بود و آقایان با تمام قوا از خودشان و توانایی&amp;zwnj;های ویژه و متفاوت&amp;zwnj;شان دفاع می&amp;zwnj;کردند.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;من هم که انگار توی دادگاه نشسته&amp;zwnj;ام و باید حق همه زنان عالم را زنده کنم. اصلاً کوتاه نمی&amp;zwnj;آمدم و با هیجان، بر قدرت و توانایی&amp;zwnj;های جنس خودم تاکید می&amp;zwnj;کردم و در ته دلم، از این&amp;zwnj;که طرف بحث من مردانی از قشر تحصیلکرده بودند که قاعده جدال لفظی را می&amp;zwnj;دانستند، احساس رضایت می&amp;zwnj;کردم. احساسی که نوید تبادل اندیشه و تجربیات متفاوت، در فضایی عاری از برتری جنسیتی می&amp;zwnj;داد.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;در این احساس خوب غوطه&amp;zwnj;ور بودم که دوستم صدایم زد و من مجبور شدم جمع آقایان را ترک کنم و به دنبال فرامین رفیق شفیقم بروم. موقع برگشتن، صدای یکی از آقایان که جوش آورده بود مرا پشت در اتاق میخکوب کرد: &amp;quot;این زنیکه، حتما تا حالا گیر خر افتاده. باید بیفته زیر دست گرگ تا بفهمه جر و واجر شدن یعنی چی.&amp;quot;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;نمی&amp;zwnj;توانستم این جمله را هضم کنم. این حرف از میان جمعی به گوش من می&amp;zwnj;رسید که من در میان&amp;zwnj;شان با خوش&amp;zwnj;خیالی کلی سخنرانی کرده بودم. همگی&amp;zwnj;شان مدعی بودند که آدم&amp;zwnj;هایی روشنفکر و امروزی هستند. همه آنها در شغل خود، همکاران زن هم داشتند و حرف&amp;zwnj;های امروز من اصلاً برای&amp;zwnj;شان تازگی نداشت. ادامه صحبت آقایان از این هم شوک&amp;zwnj;آور&amp;zwnj;تر بود.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;دسته&amp;zwnj;جمعی از عدم حضور ما خانم&amp;zwnj;ها استفاده کرده بودند و چنان عبارات رکیکی را به زنان همکارشان نسبت می&amp;zwnj;دادند و با چنان تحقیری از آنها یاد می کردند که انگار دشمنی دیرینه با جنس زن دارند. نکته جالب توجه این بود که برای انتقام از جنس زن، همگی با هم یک راهکار را مد نظر داشتند و آن&amp;zwnj;هم تجاوز جنسی به زنان بود تا ادب شوند و پای&amp;zwnj;شان را از گلیم&amp;zwnj;شان بیشتر دراز نکنند (صدالبته این نکات را با ادبیات خودشان به زبان می&amp;zwnj;آوردند و من در این یادداشت تلاش کرده&amp;zwnj;ام به شکلی مودبانه آن را منتقل کنم).&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;آیا درست می&amp;zwnj;شنیدم؟ آن سر تکان دادن&amp;zwnj;های نشئت گرفته از درک متقابل و پا رو پا انداختن&amp;zwnj;های اندیشمندانه و تظاهر به برابری جنسیتی و درک جایگاه زن در عصر مدرن، همه و همه فقط ادا و حرف&amp;zwnj;های کلیشه&amp;zwnj;ای پر زرق و برق بودند.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;امروز، بازهم پشت در اتاق پذیرایی ایستاده بودم و یواشکی نظاره&amp;zwnj;گر دنیای آنها بودم. مردانی که همگی مدعی حضور فعال زنان در جامعه بودند، اما از این حضور، دل خوشی نداشتند. مردانی که شاید همچون مردان روستا زن را نادیده نمی&amp;zwnj;گرفتند، اما با تمام قوا سعی در تحقیر&amp;zwnj;شان داشتند.&lt;/div&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;نمی&amp;zwnj;دانم چرا یکدفعه به یاد روستای پدرم و دوران کودکی&amp;zwnj;ام افتادم. پدرم همیشه برنامه سفر را طوری هماهنگ می&amp;zwnj;کرد که ما حدود ده صبح به آنجا می&amp;zwnj;رسیدیم؛ به روستایی به غایت سبز و زیبا در شمال ایران. اولین تصویری که به چشم ما بچه&amp;zwnj;ها می&amp;zwnj;آمد، جماعت مردانی بود که همه در تنها قهوه&amp;zwnj;خانه روستا دور هم جمع شده بودند.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;بساط قلیان و چای مردان برقرار بود و آنها انگار در رخوت ناشی از رطوبت و هوای تازه روستا فرو رفته بودند. صدای هلهله زنانی که سوار تراکتور بودند نیز به گوش می&amp;zwnj;رسید که برای خوردن غذای صبحگاهی به خانه برمی&amp;zwnj;گشتند و از همان بالای تراکتور برای ما دست تکان می&amp;zwnj;دادند. خوشامدگویی&amp;zwnj;شان همراه با غش و ریسه&amp;zwnj;های بلند بود که همیشه لبخند به لبان من می&amp;zwnj;آورد.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;می&amp;zwnj;دانستم از چهار صبح، قبل از طلوع آفتاب برای کار به سر زمین رفته&amp;zwnj;اند و الان برای کمی استراحت و خوردن مقداری غذا و بار گذاشتن ناهار به روستا بازگشته&amp;zwnj;اند. اینطور وقت&amp;zwnj;ها برای خوردن چای، ذوق&amp;zwnj;زده با آنها همراه می&amp;zwnj;شدم.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;بعد از نیم ساعت دوباره به سمت مزارع برمی&amp;zwnj;گشتند و تا ناهار خبری ازشان نبود و روستا دوباره در رخوت فرو می&amp;zwnj;رفت. وقت ناهار هیاهوی غریبی فضا را پر می&amp;zwnj;کرد. زنان از سر کار برمی&amp;zwnj;گشتند و بساط ناهار را برپا می کردند. سفره&amp;zwnj;ها در پذیرایی&amp;zwnj;ها انداخته می&amp;zwnj;شد و مردها دور آن جمع می&amp;zwnj;شدند. ما چون مهمان ویژه بودیم و عزیز کرده همه روستا، همراه با آنها غذا می&amp;zwnj;خوردیم. هرچند دل من، همیشه با آشپزخانه بود.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;آنجایی که زنان در کنار هم غذاها را می&amp;zwnj;کشیدند و وقتی خیا&amp;zwnj;ل&amp;zwnj;شان از سیر شدن مردها راحت می&amp;zwnj;شد، دست به غذا می&amp;zwnj;بردند و همانطور که بچه&amp;zwnj;ها به کول&amp;zwnj;شان بود و به کودک کنار دستی&amp;zwnj;شان غذا می&amp;zwnj;دادند، خودشان تند تند چیزی می&amp;zwnj;خوردند. بعد از جمع کردن سفره و شستن ظرف&amp;zwnj;ها، مردها برای خواب قیلوله خودشان را آماده می&amp;zwnj;کردند و زن&amp;zwnj;ها در بزرگ&amp;zwnj;ترین حیاط روستا گرد هم می&amp;zwnj;آمدند.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;حالا وقت توتون&amp;zwnj;زنی بود. به این معنا که همه برگ&amp;zwnj;های توتونی که چیده شده بود را باید به نخی کنفی می&amp;zwnj;کشیدند و در انبارهای بزرگ آویزان می&amp;zwnj;کردند تا خشک شود. من مشتاقانه به جمع&amp;zwnj;شان می&amp;zwnj;پیوستم و آنها به من سوزنی به اندازه میل بافتنی می&amp;zwnj;دادند و می&amp;zwnj;آموختند که چطور سوزن را از وسط برگ توتون رد کنم و آن را به نخ بکشم.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;بعد از نیم ساعت من فقط ده دانه برگ را نخ کرده بودم و دست&amp;zwnj;هایم پر از دانه&amp;zwnj;های سیاه شده بودند و به شدت می&amp;zwnj;سوختند. کمرم هم حسابی درد گرفته بود، اما زن&amp;zwnj;های ده، از پیر و جوان بی&amp;zwnj;خستگی با سرعت سوزن می&amp;zwnj;زنند. دست&amp;zwnj;های&amp;zwnj;شان از این کار همیشگی تغییر رنگ داده و سیاه شده بودند. کمرشان هم یا خمیده بود یا به مرور خمیده می&amp;zwnj;شد. من هم بغضی را که از سوزش وحشتناک سر انگشتانم به&amp;zwnj;وجود آمده بود، به سختی قورت می&amp;zwnj;دادم و سعی می&amp;zwnj;کردم یواش یواش کارم را انجام دهم ولی در کنارشان باشم.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;آنها با هم گپ می&amp;zwnj;زدند، نسخه&amp;zwnj;های شوهرداری و بچه&amp;zwnj;داری به هم می&amp;zwnj;دادند و رازهای&amp;zwnj;شان را در گوش همدیگر بازگو می&amp;zwnj;کردند. هر از گاهی بعد از پچپچه&amp;zwnj;ای طولانی، صدای شلیک خنده از گوشه&amp;zwnj;ای شنیده می&amp;zwnj;شد و این خنده مسری، جمع را در بر می&amp;zwnj;گرفت.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;کار تا غروب ادامه پیدا می&amp;zwnj;کرد و در پایان توتون&amp;zwnj;های نخ شده را به انبارهای مخصوص منتقل می&amp;zwnj;کردند و برای پخت و پز به سوی آشپزخانه&amp;zwnj;ها روانه می&amp;zwnj;شدند. آنوقت بود که باز نگاهم به قهوه&amp;zwnj;خانه روستا می&amp;zwnj;افتاد و جمعیت مردهایی را می&amp;zwnj;دیدم که دور هم به گپ و گفت مشغول بودند و در دود و دم قلیان و سیگار، غوطه می&amp;zwnj;خوردند تا شام حاضر شود و دوباره در پذیرایی جمع شوند و زن&amp;zwnj;ها به آشپزخانه بچپند.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;امروز، بازهم پشت در اتاق پذیرایی ایستاده بودم و یواشکی نظاره&amp;zwnj;گر دنیای آنها بودم. مردانی که همگی مدعی حضور فعال زنان در جامعه بودند، اما از این حضور، دل خوشی نداشتند. مردانی که شاید همچون مردان روستا زن را نادیده نمی&amp;zwnj;گرفتند، اما با تمام قوا سعی در تحقیر&amp;zwnj;شان داشتند. بازهم مردان آن سوی دیوار بودند و ما این سوی دیوار.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;توانایی، توانایی بود؛ چه در قالب زنی کشاورز، چه در غالب زنی تحصیلکرده؛ چه در خانه و چه در اجتماع. زنان همیشه توانمند بودند. نیازی به اثبات نبود. پس کجای کار می&amp;zwnj;لنگید؟ سر منشاء این قضاوت&amp;zwnj;ها، جدایی&amp;zwnj;ها، فاصله&amp;zwnj;ها و تفاوت&amp;zwnj;ها کجاست؟&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;دیگر رغبتی به ادامه حضور در آن میهمانی را نداشتم. بدون آن&amp;zwnj;که از جمع آقایان خداحافظی کنم، از دوستم خداحافظی کردم. به هوای تازه نیاز داشتم.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
</description>
     <comments>https://archive.radiozamaneh.com/society/haftkoocheh/2012/01/19/10211#comments</comments>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/8954">روستا‌های ایران</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/8953">زنان و مردان</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/6820">سمیه تیرتاش</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/society/haft-koocheh">هفت کوچه</category>
 <pubDate>Thu, 19 Jan 2012 18:55:44 +0000</pubDate>
 <dc:creator>behnam</dc:creator>
 <guid isPermaLink="false">10211 at https://archive.radiozamaneh.com</guid>
  </item>
  </channel>
</rss>