<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?><rss version="2.0" xml:base="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/8639/all" xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/">
  <channel>
    <title>عزیز زارعی</title>
    <link>https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/8639/all</link>
    <description></description>
    <language>fa</language>
          <item>
    <title>یادداشت کن: فتانه‌ حامله بود که اعدامش کردند</title>
    <link>https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2012/01/09/9790</link>
    <description>&lt;div class=&quot;fb-social-like-widget&quot;&gt;&lt;fb:like  href=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2012/01/09/9790&quot; send=&quot;false&quot; layout=&quot;box_count&quot; show_faces=&quot;false&quot; width=&quot;500&quot; action=&quot;like&quot; font=&quot;arial&quot; colorscheme=&quot;light&quot;&gt;&lt;/fb:like&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-sartitr&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                     &amp;quot;دفتر عزیز&amp;quot;، یادداشت‌های تکان‌دهنده و تأثیرگذار عزیز زارعی که دو دخترش را حکومت اسلامی اعدام کرد        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-nevisandeh&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    ایرج ادیب‌زاده        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-filefield field-field-maghaleh-image&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    &lt;img  class=&quot;imagefield imagefield-field_maghaleh_image&quot; width=&quot;277&quot; height=&quot;189&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/sites/default/files/adibshm01.jpg?1326304567&quot; /&gt;        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;p&gt;ایرج ادیب&amp;zwnj;زاده - &amp;quot;سواد چندانی ندارم که بتوانم تمام خاطرات و مشاهداتم در دوران شوم انقلاب را بنویسم. اما ندای درونی فریاد می&amp;zwnj;&amp;rlm;زند: یادداشت کن! فتانه&amp;rlm; مظلوم هشت&amp;rlm; ماهه حامله بود که اعدامش کردند. بنویس! فاطمه&amp;rlm; مظلوم، فاطمه&amp;rlm; زمان، پس از هفت سال و شش ماه زندان و تحمل وحشیانه&amp;rlm;&amp;zwnj;ترین شکنجه&amp;rlm;&amp;zwnj;ها، عاقبت اعدامش کردند. جسدش را هم ندادند.&amp;quot;&lt;/p&gt;
&lt;!--break--&gt;&lt;!--break--&gt;&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;http://www.zamahang.com/podcast/2010/20120106_Culturel_Daftare_Aziz.mp3&quot;&gt;&lt;img align=&quot;middle&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;http://radiozamaneh.com/sites/default/files/musicicon_14.jpg&quot; /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;آنچه خواندید، قسمتی از یادداشت&amp;zwnj;های عزیز زارعی است که در کتابی به نام &amp;quot;دفتر عزیز&amp;quot;، به زبان فرانسه، توسط انتشارات معتبر &amp;quot;گالیمار&amp;quot; منتشر شده است. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;عزیز زارعی کارمند عادی شرکت نفت است که دو دخترش فتانه و فاطمه، در روزهای انقلاب ۵۷ به میدان مبارزه روی می&amp;zwnj;&amp;rlm;آورند و با فعالیت در سازمان مجاهدین خلق، در رؤیای جامعه&amp;rlm;ای بهتر و عادلانه&amp;rlm;&amp;zwnj;تر مبارزه می&amp;zwnj;&amp;rlm;کنند. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;دو خواهر در نخستین دور انتخابات برای تدوین قانون اساسی، دوازدهم آذر ۵۸، یکی در گچساران و دیگری در شیراز، از طرف سازمان یاد&amp;rlm;شده کاندیدا می&amp;zwnj;&amp;rlm;شوند. در پی عزم حاکمیت به سرکوب مجاهدین، دو خواهر دستگیر می&amp;zwnj;&amp;rlm;شوند. فتانه&amp;rlm; زارعی، خواهر جوان&amp;rlm;&amp;zwnj;تر، در سال ۱۹۸۲ اعدام می&amp;zwnj;&amp;rlm;شود. به گفته&amp;rlm; عزیز زارعی، پدرش، او موقع اعدام هشت&amp;rlm; ماهه حامله بوده است. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&lt;img align=&quot;middle&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;http://radiozamaneh.com/sites/default/files/images/adibshm02.jpg&quot; /&gt;عزیز زارعی خاطرات تلخ و شومش را کنار قرآنی که همیشه همراه داشت نوشته است.&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;فاطمه، دبیر فیزیک دبیرستان&amp;zwnj;های شیراز، توسط یکی از شاگردانش که حزب&amp;rlm;الهی شده دستگیر می&amp;zwnj;&amp;rlm;شود و پس از تحمل هفت سال و شش ماه زندان و شکنجه، در جریان کشتار زندانیان سیاسی در تابستان ۶۷، اعدام می&amp;zwnj;&amp;rlm;شود. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;quot;دفتر عزیز&amp;quot; سند مهمی است از رویداد&amp;zwnj;ها، شکنجه&amp;rlm;&amp;zwnj;ها و اعدام&amp;rlm;&amp;zwnj;ها در یک حکومت دینی که حتی از اعدام زنان باردار نیز ابا نداشته است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;quot;دفتر عزیز&amp;quot; را شورا مکارمی، یکی از نوه&amp;zwnj;های عزیز زارعی، با ترجمه&amp;rlm; یادداشت&amp;zwnj;های پدربزرگ منتشر کرده و در سری کتاب&amp;zwnj;های &amp;quot;گواهی&amp;rlm;&amp;zwnj;ها&amp;quot; (شهادت&amp;rlm;&amp;zwnj;ها)، توسط انتشارات گالیمار منتشر شده است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;شورا مکارمی برای نخستین بار در گفت و گو با یک رسانه&amp;rlm; فارسی&amp;zwnj;زبان، از خودش، زندگی&amp;zwnj;اش، پدربزرگ و مادرش می&amp;zwnj;&amp;rlm;گوید. زمانی که او فقط هشت ماه داشته، مادر را دستگیر می&amp;zwnj;&amp;rlm;کنند:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;شورا مکارمی- &lt;/strong&gt;من اکتبر سال ۱۹۸۰، اوایل جنگ، در شیراز به&amp;rlm; دنیا آمدم. هشت ماهه بودم که مادرم دستگیر شد و پدرم شیراز را ترک کرد و به تهران رفت. چند سال مخفیانه زندگی کرد و بعد توانست ایران را ترک کند و به عنوان پناهنده&amp;rlm;&amp;rlm; سیاسی به فرانسه آمد. من با پدربزرگ و مادربزرگ مادریم بزرگ شدم و یک برادر هم دارم که سه سال از من بزرگ&amp;rlm;&amp;zwnj;تر است. او را مادر پدرم بزرگ کرده است. تا سال ۱۹۸۶ در ایران بودیم و در این سال، هر دومان همراه مادربزرگ پدری&amp;rlm;مان به فرانسه آمدیم. آمدیم که دیگر پیش پدرمان زندگی کنیم. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img align=&quot;left&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;http://www.radiozamaneh.com/sites/default/files/adibshm04.jpg&quot; /&gt;در شهرستانی به اسم &amp;quot;لیموژ&amp;quot; به مدرسه رفتیم و تا سال ۲۰۰۰ که برای تحصیل در رشته&amp;rlm; ادبیات به پاریس آمدم، در آنجا زندگی کردم. بعد از آن به تحصیل&amp;rlm; در رشته&amp;rlm; علوم سیاسی پرداختم و تحصیلم را تا مدرک دکترا در رشته&amp;rlm; مردم&amp;rlm;&amp;zwnj;شناسی، در دانشگاه مونترال ادامه دادم. محل تحصیل من برای کسب دکترای مردم&amp;rlm;شناسیم مونترال بود، ولی تحقیقاتم در فرانسه. در&amp;zwnj;&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان زمان، هنگام رفت و برگشت بین مونترال و پاریس، به فکر ترجمه&amp;rlm; خاطرات پدربزرگم برای چاپ افتادم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img align=&quot;absBottom&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;http://www.zamaaneh.com/pictures-new/Communicate-icon.png&quot; /&gt;خاطرات پدربزرگ، چگونه به دست شما رسید؟&lt;strong&gt; &lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بعد از اینکه در سال ۱۹۸۶ به فرانسه آمدم، آخرین باری که پدربزرگ&amp;rlm; را دیدم، زمانی بود که او در سال ۱۹۹۴ به دیدن&amp;rlm; ما به فرانسه آمده بود. پدربزرگم آن موقع فهمیده بود که بیماری سرطان مبتلا شده و سرطانش به حدی رسیده بود که دیگر نمی&amp;zwnj;&amp;rlm;شد کاری کرد. خواست از آخرین ماه&amp;rlm;های زندگی&amp;zwnj;اش استفاده کند، به فرانسه بیاید و نوه&amp;rlm;&amp;zwnj;هایش و خاله&amp;rlm;ام را که او هم در فرانسه زندگی&amp;rlm; می&amp;zwnj;&amp;rlm;کند ببیند. &lt;br /&gt;
آن زمان، او دیگر زیاد حرف نمی&amp;zwnj;&amp;rlm;زد، خیلی مریض بود و تقریباً تمام روز خواب بود. چند هفته&amp;rlm;ای در پاریس پیش ما و خاله&amp;rlm;ام بود. تا عید پیش ما ماند، چند روز بعد از عید اما به ایران برگشت و در هواپیمایی که او را به ایران برمی&amp;zwnj;گرداند، فوت کرد. این دفتر را هم با خودش آورده بود و پیش خاله&amp;rlm;ام گذاشته بود.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img align=&quot;absBottom&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;http://www.zamaaneh.com/pictures-new/Communicate-icon.png&quot; /&gt;چطور شد که عزیز زارعی، پدربزرگ شما، این یادداشت&amp;rlm;&amp;zwnj;ها را نوشت؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پدربزرگ من نویسنده نبود. کارهای تحقیقاتی هم نمی&amp;zwnj;کرد، کارمند شرکت نفت بود. غیر از نامه&amp;zwnj;های خانوادگی، این نوشته تنها نوشته&amp;zwnj;ای است که از او در دست داریم. او خاطراتش را در این دفتر نوشته است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;چند ماه پس از اعلام اعدام مادرم، پدربزرگم پشت قرآ&amp;zwnj;ن&amp;zwnj;اش، نامه&amp;zwnj;ای می&amp;zwnj;نویسد که غمش را به قرآن بگوید. &lt;img align=&quot;left&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;http://www.radiozamaneh.com/sites/default/files/adibshm05.jpg&quot; /&gt;تعریف می&amp;zwnj;&amp;rlm;کند که دختری داشت (خاله&amp;zwnj;ام فتانه&amp;rlm; زارعی) که وقتی حامله بود دستگیر شد و زمانی که هشت&amp;rlm;ماهه حامله بود، در سال ۱۹۸۲، اعدام شد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;دختر دومش که مادرم هست (فاطمه زارعی) سال ۱۹۸۱ دستگیر شد و بعد از هفت سال و نیم زندان و تحمل شکنجه&amp;rlm; زیاد، در سال ۱۹۸۸ در کشتارهای سال ۶۷ اعدام شد و به خانواده&amp;rlm;اش اجازه ندادند مراسمی برگزار کنند و خبر درگذشت او را اعلام کنند. بعداً معلوم شد قبری که به عنوان قبر مادرم به آن&amp;rlm;&amp;zwnj;ها نشان داده بودند، قبر قدیمی&amp;rlm;ای بود که روی آن سیمان گذاشته بودند؛ مثل قبرهای اعدامی&amp;rlm; های زیاد دیگری. پدربزرگم این ماجرا را همان&amp;rlm;طوری که بیان کردم، در این نامه نوشته بود.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img align=&quot;absBottom&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;http://www.zamaaneh.com/pictures-new/Communicate-icon.png&quot; /&gt;در واقع، پدربزرگ&amp;rlm;تان می&amp;zwnj;&amp;rlm;خواست شهادتی بنویسد برای آیندگان، برای کسانی که می&amp;zwnj;&amp;rlm;آیند، از سرگذشت دخترش.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;هرچه که بعد&amp;zwnj;ها در این دفتر نوشته، در نامه&amp;rlm;ای که به قرآن&amp;zwnj;اش می&amp;zwnj;&amp;rlm;نویسد، هست. چند ماه بعدش هم شروع کرد به نوشتن این دفتر. من چیز زیادی از اینکه چطور این دفتر را نوشته نمی&amp;zwnj;&amp;rlm;دانم. برای اینکه آن موقع به کسی خبر نداده بود و من هم دیگر در ایران نبودم. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بین سال ۱۹۸۹ و سال مرگش، یعنی کمی قبل از آن&amp;zwnj;که فوت کند دیگر نمی&amp;zwnj;&amp;rlm;توانست بنویسد. این دفتر را اما نوشته است. ما نمی&amp;zwnj;&amp;rlm;دانیم که او آیا این دفتر را یک&amp;rlm;باره نوشته، یا قبلاً آن را چندبار پاکنویس کرده است یا خیر. اصلاً نمی&amp;zwnj;&amp;rlm;دانیم چطور این دفتر را نوشته است.&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;
&lt;img align=&quot;middle&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;http://radiozamaneh.com/sites/default/files/images/adibshm03.jpg&quot; /&gt;شورا مکارمی داستان غم&amp;zwnj;انگیز مادرش را می&amp;zwnj;گوید که پس از هفت سال و نیم زندان در کشتار زندانیان سیاسی اعدام شد&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;&lt;img align=&quot;absBottom&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;http://www.zamaaneh.com/pictures-new/Communicate-icon.png&quot; /&gt;شما از ورای این یادداشت&amp;rlm;&amp;zwnj;ها بود که با سرگذشت غم&amp;rlm;انگیز مادرتان و هم&amp;rlm;چنین خاله&amp;rlm;تان آشنا شدید؟ چطور شد که تصمیم گرفتید این یادداشت&amp;rlm;&amp;zwnj;ها را به صورت کتابی منتشر کنید؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اولاً خاطرات زیادی از بچگیم در ایران دارم. از ماجراهایی که خانواده&amp;zwnj;ام تعریف می&amp;zwnj;کردند، چیزهایی می&amp;zwnj;&amp;rlm;دانستم. برای مثال می&amp;zwnj;&amp;rlm;دانستم که خاله&amp;rlm;ام اعدام شده، می&amp;zwnj;&amp;rlm;&amp;rlm;دانستم که مادرم زندان است و بعد کم&amp;rlm;کم فهمیدم که او را اعدام کرده&amp;zwnj;اند. اما از دفتر پدربزرگم نقطه&amp;rlm;های ظریف و جزئیات این ماجرا را فهمیدم. قبل از آن می&amp;zwnj;&amp;rlm;دانستم که این اتفاق&amp;rlm;&amp;zwnj;ها افتاده، ولی نمی&amp;zwnj;&amp;rlm;دانستم چطور، کی، و چه کسانی کجا بودند، خانواده&amp;rlm;ام چگونه آن را تجربه کرده و پدربزرگم چه احساس&amp;rlm;ی داشته است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img align=&quot;absBottom&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;http://www.zamaaneh.com/pictures-new/Communicate-icon.png&quot; /&gt;بخش بزرگ&amp;rlm;تری از یادداشت&amp;rlm;های عزیز زارعی، پدربزرگ&amp;rlm;تان، به فاطمه، مادر شما، اختصاص دارد. بر اساس این یادداشت&amp;rlm;&amp;zwnj;ها، می&amp;zwnj;&amp;rlm;دانیم که مادرتان در شیراز دبیر فیزیک بوده و توسط یکی از شاگردان خودش که حزب&amp;rlm;الهی بوده، شناسایی و دستگیر شده. زمانی که این یادداشت&amp;rlm;&amp;zwnj;ها را می&amp;zwnj;&amp;rlm;خواندید، از ورای آن آیا هق&amp;rlm; هق&amp;zwnj;های گریه پدربزرگ&amp;rlm;تان را احساس می&amp;zwnj;&amp;rlm;کردید؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;img align=&quot;middle&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;http://www.radiozamaneh.com/sites/default/files/adibshm06.jpg&quot; /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بله. من خیلی تحت تأثیر قرار گرفته بودم که چطور پدربزرگم که من فقط مهربانی&amp;zwnj;هایش را به یاد دارم، توانسته با دلش به این شدت حرف بزند و فریادی بزند که همه&amp;rlm;ی ما می&amp;zwnj;&amp;rlm;توانیم آن را بشنویم. چیزی که برای من در انتشار این کتاب خیلی مهم است، این است که می&amp;zwnj;&amp;rlm;دانم می&amp;zwnj;&amp;rlm;توانم این دفترچه&amp;rlm; خاطرات را به دست همه برسانم. یعنی هر کسی می&amp;zwnj;&amp;rlm;تواند این یادداشت&amp;rlm;&amp;zwnj;ها را بخواند و بفهمد. برای اینکه این وقایع را انسانی، پدری تعریف می&amp;zwnj;کند که آن&amp;zwnj;ها را تجربه کرده و حالا با زبانی ساده اما تأثیرگذار آن&amp;zwnj;ها را روایت می&amp;zwnj;کند. از این نظر، واقعاً یک نوشته&amp;rlm; خیلی خاص است. برای همین هم خواستم چاپش کنم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img align=&quot;absBottom&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;http://www.zamaaneh.com/pictures-new/Communicate-icon.png&quot; /&gt;همین یادداشت&amp;rlm;هایی را که می&amp;zwnj;&amp;rlm;گویید هرکسی می&amp;zwnj;&amp;rlm;تواند بخواند، فکر می&amp;zwnj;&amp;rlm;کنید روزی عین آن&amp;rlm;&amp;zwnj;ها را به فارسی در کتاب دیگری منتشر کنید؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بله؛ هدف من این است که این کتاب به فارسی چاپ بشود.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img align=&quot;absBottom&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;http://www.zamaaneh.com/pictures-new/Communicate-icon.png&quot; /&gt;این کتاب را انتشارات معتبر &amp;laquo;گالیمار&amp;raquo; منتشر کرده. فکر می&amp;zwnj;کند چرا گالیمار این کتاب را چاپ کرد؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img align=&quot;left&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;http://www.radiozamaneh.com/sites/default/files/adibshm07.jpg&quot; /&gt;فکر می&amp;zwnj;&amp;rlm;کنم بخشی از نشریات گالیمار مخصوص این نوع شهادت&amp;rlm;&amp;zwnj;ها است. روی تاریخ کار می&amp;zwnj;&amp;rlm;کند و اینکه چه نوع اطلاعاتی از طریق این شهادت&amp;rlm;&amp;zwnj;ها می&amp;zwnj;&amp;rlm;توانیم داشته باشیم تا بتوانیم تاریخ را بهتر بفهمیم. نوشته&amp;rlm; پدربزرگم کاملاً در چارچوب این طرح می&amp;zwnj;&amp;rlm;گنجید. ولی اگر این متن بعد ادبی خیلی قوی&amp;rlm;ای نداشت، فکر می&amp;zwnj;&amp;rlm;کنم این ناشر آن را قبول نمی&amp;zwnj;&amp;rlm;کرد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img align=&quot;absBottom&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;http://www.zamaaneh.com/pictures-new/Communicate-icon.png&quot; /&gt;شما از ورای این یادداشت&amp;rlm;&amp;zwnj;ها با کشتار و قتل&amp;rlm;عام زندانیان سیاسی که از بزرگ&amp;rlm;&amp;zwnj;ترین قتل&amp;rlm;عام&amp;rlm;های زندانیان سیاسی در دوره&amp;rlm; معاصر است، روبرو شدید. آیا با خانواده&amp;rlm;های دیگری که اعضای خانواده&amp;rlm;شان را در این قتل&amp;rlm;عام از دست داده&amp;rlm;اند، صحبت کرده&amp;rlm;اید؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;کمی صحبت کرده&amp;rlm;ام و می&amp;zwnj;&amp;rlm;خواهم این کار را بیشتر هم ادامه بدهم. برای اینکه فکر می&amp;zwnj;&amp;rlm;کنم خیلی مهم است که دور این اتفاق جمع بشویم؛ نه به عنوان یک گروه سیاسی، بلکه به عنوان فرزندان، پدران، مادران، خواهران و برادرانی که امروز هستند و حاضرند این ماجرا را دنبال کنند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img align=&quot;absBottom&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;http://www.zamaaneh.com/pictures-new/Communicate-icon.png&quot; /&gt;کتاب&amp;rlm;تان در فرانسه بازتاب خوبی داشته و از جمله مجله&amp;rlm;ی معروف &amp;laquo;اِل&amp;raquo; که ویژه&amp;rlm; زنان فرانسه است، درباره&amp;rlm; آن مطلبی نوشته است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;این مطلب مربوط به جایزه&amp;rlm;ای می&amp;zwnj;&amp;rlm;شود که یک&amp;rlm;بار در سال به یک رمان و یک کتاب مستند تعلق می&amp;zwnj;&amp;rlm;گیرد. کتاب &amp;quot;دفتر عزیز&amp;quot;، در بخش مستند شرکت می&amp;zwnj;&amp;rlm;کند. یکی از هدف&amp;rlm;های اینجایزه این است که بتواند کتاب را تشویق کند که به زبان&amp;rlm;های دیگری هم چاپ بشود.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img align=&quot;absBottom&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;http://www.zamaaneh.com/pictures-new/Communicate-icon.png&quot; /&gt;کدام قسمت از این یادداشت&amp;rlm;&amp;zwnj;ها خود شما را خیلی تحت تأثیر قرار داد، یا اشکتان را درآورد؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;خیلی خوب یادم می&amp;zwnj;&amp;rlm;آید؛ سخت&amp;rlm;&amp;zwnj;ترین موقع در مطالعه این دفترچه، موقعی است که مادرم زندان است، خاله فتانه هم در بندرعباس فراری بوده و صبح یک روز به خانه پدر و مادرش برمی&amp;rlm;گردد. زنگ می&amp;zwnj;&amp;rlm;زند، پدربزرگم، عزیز در را باز می&amp;zwnj;&amp;rlm;کند و می&amp;zwnj;&amp;rlm;گوید: &amp;quot;فتانه تویی؟! برگشتی؟&amp;quot;&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;آن روز، یک روز بعد از عید نوروز بود. ما هم در خانه بوده&amp;rlm;ایم. همه دور خاله&amp;rlm;ام جمع می&amp;zwnj;&amp;rlm;شویم و شادی می&amp;zwnj;&amp;rlm;کنیم، ولی نگرانیم که چرا برگشته است. برای اینکه خیلی خوب می&amp;zwnj;&amp;rlm;دانیم که سپاه خانه را زیر نظر دارد و پاسدار&amp;zwnj;ها خانه را محاصره کرده&amp;zwnj;اند. خاله فتانه هم می&amp;zwnj;&amp;rlm;گوید فقط آمده&amp;rlm;ام سلام بگویم و بگویم که حامله هستم و می&amp;zwnj;&amp;rlm;رود. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img align=&quot;left&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;http://www.radiozamaneh.com/sites/default/files/adibshm09.jpg&quot; /&gt;قبل از اینکه برود، پدربزرگم اصرار می&amp;zwnj;&amp;rlm;کند که &amp;laquo;حداقل بشین با ما صبحانه بخور&amp;hellip;&amp;raquo; اینجاست که می&amp;zwnj;&amp;rlm;فهمیم یک پدر جلوی فرزندش چه حسی دارد. یعنی هر چقدر او شوهر دارد، فعالیت سیاسی می&amp;zwnj;&amp;rlm;کند و آدم بالغی&amp;zwnj;ست، اما او به عنوان پدر می&amp;zwnj;&amp;rlm;خواهد که بچه&amp;rlm;اش صبحانه&amp;rlm;اش را خورده باشد. ولی من که پدربزرگم را می&amp;zwnj;&amp;rlm;شناسم، می&amp;zwnj;&amp;rlm;دانم که این مرد می&amp;zwnj;&amp;rlm;خواست پنج دقیقه بیشتر با فرزندش باشد؛ می&amp;zwnj;خواهد فرزندش را که خیلی وقت بود ندیده بود بیشتر ببیند؛ و این امر، آن هم در&amp;zwnj; آن شرایط سخ، نشان می&amp;zwnj;&amp;rlm;دهد که چقدر عشق و انسانیت در&amp;zwnj;&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان سیاهی و وحشی&amp;rlm;گری هنوز وجود داشته و مثل گلی که دارد از زیر سیمان بیرون می&amp;zwnj;&amp;rlm;آید، همان&amp;rlm;طور ادامه داشته است. ما در این محیط بزرگ شدیم، شاید به همین دلیل تا این حد به این موضوعات حساس هستیم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img align=&quot;absBottom&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;http://www.zamaaneh.com/pictures-new/Communicate-icon.png&quot; /&gt;این صحنه&amp;rlm;، آیا آخرین دیدار خاله&amp;rlm; شما با پدرش بود؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در واقع بله. چون بعد از آن از زندان بندرعباس با پدربزرگم تماس می&amp;zwnj;&amp;rlm;گیرند. آن موقع پدربزرگم می&amp;zwnj;&amp;rlm;فهمد که خاله فتانه&amp;rlm;ام وقتی به شیراز آمد که خانواده&amp;rlm;اش را ببیند، دستگیر شده بود. خاله&amp;rlm;ام و دوستش در جاده&amp;rlm; بین بندرعباس و شیراز دستگیر شده بودند. هر دو هم حامله بودند. سپاه از خاله&amp;rlm;ام خواسته بود که به خانه بیاید و خودش خبر دستگیری&amp;rlm;اش را به خانواده&amp;rlm;اش بدهد. بعد از آن، پدربزرگم دخترش را دو سه بار در زندان دید، ولی آخرین دیداری که در آزادی توانستند با هم حرف بزنند، در&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان روز بود.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img align=&quot;absBottom&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;http://www.zamaaneh.com/pictures-new/Communicate-icon.png&quot; /&gt;درباره&amp;rlm; یادداشت&amp;rlm;هایی که مربوط به مادرتان می&amp;zwnj;&amp;rlm;شود، چطور؟ در این یادداشت&amp;rlm;&amp;zwnj;ها به چه نکته&amp;rlm;های ناراحت&amp;rlm;کننده&amp;rlm;&amp;rlm; خاصی برخوردید؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;نکته&amp;rlm;های ناراحت&amp;zwnj;کننده&amp;rlm; خیلی زیادی در قصه و سرنوشت مادرم هست. یادداشت&amp;rlm;هایی که راجع به مادرم نوشته شده، نشان می&amp;zwnj;&amp;rlm;دهد که بر عکس خواهرش، خیلی طولانی در زندان ماند. هفت سال و یک بخش از عمرش در زندان گذشت. قضیه ادامه داشت و این&amp;rlm;طور نبود که دستگیر شدنش آخر کارش باشد. &lt;br /&gt;
از موقعی که مادرم در زندان بود، اتفاقات غمگین&amp;zwnj;کننده&amp;zwnj;ای افتاد که در این یادداشت&amp;rlm;&amp;zwnj;ها هست. برای اینکه پدربزرگم شکنجه&amp;rlm;های روحی و همچنین شکنجه&amp;zwnj;های جسمانی را که مادرم تجربه می&amp;zwnj;&amp;rlm;کند، در این نوشته&amp;rlm;&amp;zwnj;ها توضیح می&amp;zwnj;&amp;rlm;دهد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img align=&quot;absBottom&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;http://www.zamaaneh.com/pictures-new/Communicate-icon.png&quot; /&gt;انتظار دارید که این کتاب چه تأثیری روی خواننده&amp;rlm;های فرانسوی بگذارد؟ روی انسان&amp;rlm;های دیگر؟ و بعد روزی که این یادداشت&amp;rlm;&amp;zwnj;ها به فارسی منتشر بشود، چه تأثیری روی نسل امروز جوانان ایران بگذارد؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;برای من مهم است که خوانندگان فرانسوی بتوانند ایران را بشناسند. ایرانی که یک کاریکاتور نباشد، واقعیت ایران باشد و نمایانگر زندگی روزمره&amp;rlm; ایرانیان باشد. برای من این مهم بود که پدربزرگم آدمی بسیار دین&amp;rlm;دار و مسلمان بود و به عنوان یک مسلمان، کتابش را علیه جمهوری اسلامی می&amp;zwnj;&amp;rlm;نویسد؛ خاطرات یک مسلمان که می&amp;zwnj;&amp;rlm;گوید اسلام این نیست، کارهایی که شما انجام می&amp;zwnj;&amp;rlm;دهید، اسلام نیست و این وحشی&amp;rlm;گری&amp;rlm;&amp;zwnj;ها نه اسلامی&amp;rlm;اند و نه انسانی. برای همین، برایم مهم است که این صدا&amp;zwnj;ها شنیده شود و تصویر درست&amp;zwnj;تری از ایران به دست &amp;zwnj;&amp;rlm;دهد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بخش دوم و پایانی گفت&amp;rlm; و گو با شورا مکارمی، مترجم یادداشت&amp;rlm;های پدربزرگش، عزیز زارعی، در کتاب &amp;quot;دفتر عزیز&amp;quot; را که انتشارات گالیمار به زبان فرانسه منتشر کرده، شنبه هفته&amp;rlm; آینده از رادیو زمانه می&amp;zwnj;&amp;rlm;شنوید. &lt;br /&gt;
&lt;strong&gt;&amp;nbsp;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;عکس&amp;zwnj;ها: ایرج ادیب&amp;zwnj;زاده&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;در همین زمینه: &lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;a href=&quot;http://radiozamaneh.com/taxonomy/term/3627&quot;&gt; :: برنامه&amp;zwnj;های رادیویی ایرج ادیب&amp;zwnj;زاده در قلمرو سیاست، فرهنگ و اجتماع در رادیو زمانه::&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
</description>
     <comments>https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2012/01/09/9790#comments</comments>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/3627">ایرج ادیب زاده</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/8640">دفتر عزیز</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/8641">شورا مکارمی</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/8639">عزیز زارعی</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak">خاک</category>
 <pubDate>Mon, 09 Jan 2012 07:26:48 +0000</pubDate>
 <dc:creator />
 <guid isPermaLink="false">9790 at https://archive.radiozamaneh.com</guid>
  </item>
  </channel>
</rss>