<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?><rss version="2.0" xml:base="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/816/all" xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/">
  <channel>
    <title>مرگ دیگر کارولا</title>
    <link>https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/816/all</link>
    <description></description>
    <language>fa</language>
          <item>
    <title>وقتی قیچی ران‌ها، گرما و هوا را می‌روبد!</title>
    <link>https://archive.radiozamaneh.com/culture/book-review/2011/04/30/3637</link>
    <description>&lt;div class=&quot;fb-social-like-widget&quot;&gt;&lt;fb:like  href=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/culture/book-review/2011/04/30/3637&quot; send=&quot;false&quot; layout=&quot;box_count&quot; show_faces=&quot;false&quot; width=&quot;500&quot; action=&quot;like&quot; font=&quot;arial&quot; colorscheme=&quot;light&quot;&gt;&lt;/fb:like&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-sartitr&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    آشفتگی‌های زبانی در رمان «مرگ دیگر کارولا»، نوشته‌ی محمود فلکی        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-nevisandeh&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    ناصر غیاثی        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-filefield field-field-maghaleh-image&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    &lt;img  class=&quot;imagefield imagefield-field_maghaleh_image&quot; width=&quot;277&quot; height=&quot;177&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/sites/default/files/ghiasf01.jpg?1304694314&quot; /&gt;        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;p&gt;ناصر غیاثی - محمود فلکی، شاعر، نویسنده، منتقد مقیم آلمان که در چند دوره داور جایزه&amp;zwnj;ی بنیاد گلشیری نیز بوده، اخیراً رمانی در آلمان منتشر کرده &amp;zwnj;است با عنوان &amp;laquo;&lt;strong&gt;مرگ دیگر کارولا&lt;/strong&gt;&amp;raquo;. این رمان آن&amp;zwnj;چنان مملو از آشفتگیِ زبانی است که مجالی برای پرداختن به جنبه&amp;zwnj;های دیگر کتاب باقی نمی&amp;zwnj;گذارد. برای جلوگیری از اطاله&amp;zwnj;ی کلام ناگزیر بوده&amp;zwnj;ام تنها به نمونه&amp;zwnj;هایی اندک بسنده کنم. بدیهی است که در نقل قول&amp;zwnj;ها کلمات با&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان رسم&amp;zwnj;الخطی آورده شده که در کتاب است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;
می&amp;zwnj;توان و چه بسا باید به&amp;zwnj;عنوان نویسنده&amp;zwnj;ی آوانگارد، برای نوآوری در زبان، بخشیدن ریتم به متن، گفتن از نوعی دیگر و به هزار و یک دلیل دیگر از دستو زبان سرپیچی کرد، در دستور زبان دست برد و کلمات و ترکیب&amp;zwnj;های تازه&amp;zwnj;ای ساخت. اما شرط موفقیت چنین آوانگاردیسمی این است که نوآوری&amp;zwnj;هایش حاوی معنا یا معناهای تازه&amp;zwnj;ای باشد. حجم بزرگ اشتباهات فلکی چنین موفقیتی را از &amp;laquo;مرگ دیگر کارولا&amp;raquo; سلب کرده است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;
&lt;strong&gt;یکسانی لحن&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;
فلکی می&amp;zwnj;خواهد در &amp;laquo;&lt;strong&gt;مرگ دیگر کارولا&lt;/strong&gt;&amp;raquo; ماجرایی را از زبان دو راوی، با دو شخصیت و روحیه&amp;zwnj;ی متفاوت، روایت کند اما در نمایاندن این تفاوت از طریق تفاوت لحن، چه در توصیف&amp;zwnj;ها و چه در گفت&amp;zwnj;وگو&amp;zwnj;ها، کاملاً ناموفق است. هر دو روای با واژگان و زبان و نثری کم&amp;zwnj;وبیش یکسان به توصیفات کم و بیش یکسان امور می&amp;zwnj;نشینند. در روایت&amp;zwnj;ها و توصیف&amp;zwnj;های این&amp;zwnj;دو، آدم&amp;zwnj;ها روی صندلی یا مبل و یا حتی مخده نمی&amp;zwnj;نشینند، در آن&amp;zwnj;ها &amp;laquo;فرو می&amp;zwnj;روند&amp;raquo;، همه چیز &amp;laquo;بدوی&amp;raquo; است از حس بگیر تا لذت و شکوه، همه چیز را &amp;laquo;می&amp;zwnj;نوشند&amp;raquo; از رنگ بگیر تا زیبایی و شراب و هماهنگی. همه چیز &amp;laquo;یله&amp;raquo; است و &amp;laquo;یله&amp;raquo; می&amp;zwnj;شود از چهره بگیر تا نگاه و سر، همه چیز &amp;laquo;می&amp;zwnj;درخشد&amp;raquo; از ساق و ران یک دختر سیزده ساله بگیر تا نظم و دندان، همه &amp;laquo;چمپاتمه&amp;raquo; [چمباتمه] می&amp;zwnj;زنند، &amp;laquo;میخ [میخکوب] می&amp;zwnj;شوند&amp;raquo;، &amp;laquo;لیوان را سرمی&amp;zwnj;کشند&amp;raquo; و همه چیز با همه چیز همیشه &amp;laquo;هماهنگ&amp;raquo; است و &amp;laquo;لب&amp;zwnj;ها... تنها جای بی&amp;zwnj;پوست بدن&amp;raquo; است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;
&lt;strong&gt;توصیف&amp;zwnj;ها&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;
فلکی هر قصدی که از برگزیدن زبان شاعرانه در جای جای کتاب داشته باشد، چه ارتقاء دادنِ زبان راوی و چه شخصیت&amp;zwnj;سازی، حاصل کار یا تعدادی تصویر بسیار کلیشه&amp;zwnj;ای و کیچ است و یا لفاظی&amp;zwnj;هایی سانتی&amp;zwnj;مانتال. نمونه&amp;zwnj;های زیر دست&amp;zwnj;چینی از یک تلاش عبث&amp;zwnj;اند: &amp;laquo;استیک را با دقت می&amp;zwnj;برید و به چنگال می&amp;zwnj;زد، دهانش را با آرامش غنچه&amp;zwnj;ای که در باز شدن شتابی ندارد، آهسته می&amp;zwnj;گشود و لقمه را در انتهای دهان می&amp;zwnj;خواباند&amp;raquo;، &amp;laquo;مثلث صورتیِ لای ران&amp;zwnj;ها... مثل غنچه&amp;zwnj;ای در میان گندم&amp;zwnj;زار می&amp;zwnj;درخشید&amp;raquo;، &amp;laquo;مثل گلی که هوا را خنک می&amp;zwnj;کند&amp;raquo;، &amp;laquo;مثل شبنم بر گلی تازه شکفته&amp;raquo;، &amp;laquo;صدایی که مثل زمزمه&amp;zwnj;ی برگ&amp;zwnj;ها از نسیمی که از دریا می&amp;zwnj;وزد&amp;raquo; و &amp;laquo;صدای بوق ماشین&amp;zwnj;ها رونقی&amp;raquo; ندارد. دسته&amp;zwnj;ای دیگر از توصیف&amp;zwnj;ها، آن&amp;zwnj;طور که فلکی می&amp;zwnj;نویسد، از اساس محال&amp;zwnj;اند:&amp;laquo;زانو&amp;zwnj;هایش را بغل می&amp;zwnj;کند. چانه را بر صلیب دست&amp;zwnj;ها فرود می&amp;zwnj;آورد&amp;raquo;، &amp;laquo;پنجه&amp;zwnj;ها روی زانو صلیب می&amp;zwnj;شود&amp;raquo;، بهروز و کاملیا &amp;laquo;دور تن دیگری حلقه می&amp;zwnj;زنند&amp;raquo;، &amp;laquo;کاملیا... بازو&amp;zwnj;هایش را دور گردن بهروز حلقه می&amp;zwnj;کند، سرش را روی سینه&amp;zwnj;ی او می&amp;zwnj;گذارد&amp;raquo; و شوهر کاملیا &amp;laquo;مهندس آب و برق&amp;raquo; است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img height=&quot;356&quot; width=&quot;250&quot; align=&quot;left&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;http://www.radiozamaneh.com/sites/default/files/ghiasf02.jpg&quot; /&gt;&lt;br /&gt;
&lt;strong&gt;فراموشی نویسنده&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;
فلکی در این کتاب دچار فراموشکاری و بی&amp;zwnj;دقتی&amp;zwnj;های هولناکی می&amp;zwnj;شود. چکیده&amp;zwnj;ای از یک نمونه را می&amp;zwnj;خوانیم&amp;zwnj;: &amp;laquo;پشت در بهروز به کاملیا حمله می&amp;zwnj;کند. چنان او را در [به] خود می&amp;zwnj;فشارد... انگشت&amp;zwnj;های دست راست بهروز بر [به] یقه&amp;zwnj;ی پیراهن... کاملیا فرومی&amp;zwnj;روند... دکمه&amp;zwnj;ها به هوا پرتاب می&amp;zwnj;شوند... بهروز بند وسط سینه&amp;zwnj;بند را جر می&amp;zwnj;دهد... دنبال زیپ دامن می&amp;zwnj;گردد... زیپ را پایین می&amp;zwnj;کشد، اما دامن پایین نمی&amp;zwnj;آید. غزن مانع است. آن را با فشار انگشت از جا می&amp;zwnj;کند... با دندان شورت را پاره می&amp;zwnj;کند... وقتی فریاد&amp;zwnj;ها و نفس&amp;zwnj;های بهروز آرام می&amp;zwnj;گیرد، کاملیا او را به سویی می&amp;zwnj;غلطانند. با شتاب لباسش را می&amp;zwnj;پوشد و از در بیرون می&amp;zwnj;رود.&amp;raquo; نویسنده فراموش می&amp;zwnj;کند، وقتی بهروز با چنگ و دندان پیراهن و دامن و پستان&amp;zwnj;بند و شورت را پاره و پوره می&amp;zwnj;کند، دیگر لباسی باقی نمی&amp;zwnj;ماند تا کاملیا &amp;laquo;با شتاب&amp;raquo; آن را بپوشد. در ادامه&amp;zwnj;ی همین صحنه، فلکی می&amp;zwnj;نویسد، پس از آن &amp;laquo;کاملیا یک&amp;zwnj;راست به خانه می&amp;zwnj;رود، پسر چند ماهه&amp;zwnj;اش را از بغل شوهرش، که روی مبل نشسته و مسباقه&amp;zwnj;ی فوتبال تماشا می&amp;zwnj;کند، برمی&amp;zwnj;دارد و در تختش می&amp;zwnj;گذارد. خودش را در [به] بغل شوهرش می&amp;zwnj;اندازد. شلوار و شورت شوهرش را به&amp;zwnj;زور پایین می&amp;zwnj;کشد و در&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان حال نشسته سوار بر ران&amp;zwnj;هایش می&amp;zwnj;شود. بی&amp;zwnj;اعتناء به گریه&amp;zwnj;ی بچه همچنان خود را به بالا و پایین حرکت می&amp;zwnj;دهد. تلویزیون روشن است، ولی بدن کاملیا آن را از دید مرد پنهان کرده است. مرد صدای مفسر و تماشاچی&amp;zwnj;ها را می&amp;zwnj;شنود. گاهی از زیر بغل عرق&amp;zwnj;کرده&amp;zwnj;ی کاملیا نگاهی به تلویزیون و بچه می&amp;zwnj;اندازد و دوباره با تعجب حرکت کاملیا را می&amp;zwnj;پاید. با اوجگیری ناگهانی فریاد تماشاگران که در صدای مفسری که &amp;laquo;گل&amp;raquo; را نعره می&amp;zwnj;کشد، شیون بچه و فریاد کاملیا اوج می&amp;zwnj;گیرد. کاملیا آرام می&amp;zwnj;گیرد. بلند می&amp;zwnj;شود، به اتاق خواب می&amp;zwnj;رود، در را می&amp;zwnj;بندد. روی تخت دراز می&amp;zwnj;کشد... به خواب عمیقی فرومی&amp;zwnj;رود. از خواب که بیدار می&amp;zwnj;شود، تازه متوجه می&amp;zwnj;شود که شورتش را پیش بهروز جا گذاشته است.&amp;raquo; گذشته از اینکه در چنان فضایی که فلکی ترسیم می&amp;zwnj;کند، امکان نعوظ مرد محال به نظر می&amp;zwnj;رسد، چگونه ممکن است کاملیا پس از از سر گذراندن این همه وقایع، &amp;laquo;به خواب عمیقی فرو رود&amp;raquo; و تازه پس از بیدار شدن یادش بیاید که شورت&amp;zwnj;اش را جا گذاشته است؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;
یک نمونه&amp;zwnj;ی دیگر: بهروز در جست&amp;zwnj;وجوی کاملیا در تهران در قهوه&amp;zwnj;خانه&amp;zwnj;ای نشسته است. پدر کاملیا را حسب اتفاق می&amp;zwnj;بیند، به تعقیب او می&amp;zwnj;پردازد و آدرس خانه&amp;zwnj;ی آن&amp;zwnj;ها را یاد می&amp;zwnj;گیرد. شش روز در انتظار دیدنِ کاملیا نزدیک خانه&amp;zwnj;ی او منتظر می&amp;zwnj;ماند و سرانجام در روز هفتم موفق به دیدن او می&amp;zwnj;شود. اما فلکی یادش می&amp;zwnj;رود که بهروز هفت روز پیش در قهوه&amp;zwnj;خانه بود، پس می&amp;zwnj;نویسد: &amp;laquo;نمی&amp;zwnj;دانم چه مدت همچنان بر جدول خیابان نشسته بودم که تازه متوجه شدم کتم را در قهوه&amp;zwnj;خانه جا &amp;zwnj;گذاشته&amp;zwnj;ام. برگشتم. کت هنوز بر صندلی آویخته بود. استکان چای دست نخورده بود. اصلاً آن را ننوشیده بودم. کتم را برداشتم. یک تومان روی میز گذاشتم و از قهوه&amp;zwnj;خانه (...) بیرون رفتم.&amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;
فلکی در توصیف جزییات نیز دچار اشتباه می&amp;zwnj;شود. به مثل &amp;laquo;تا سفیدی گردنش از سیاهی بلوزش بدرخشد. بلوز یقه اسکی بی&amp;zwnj;آستینش به بدنش چسبیده بود.&amp;raquo; او دقت ندارد که یقه&amp;zwnj;ی &amp;zwnj;اسکی تمام گردن را می&amp;zwnj;پوشاند. یا در جایی دیگر یادش می&amp;zwnj;رود، فوریه وسط زمستان است و از &amp;laquo;نور بی&amp;zwnj;رمق پاییزی&amp;raquo; در این ماه می&amp;zwnj;نویسد. یا وقتی بهروز و کاملیا تصمیم می&amp;zwnj;گیرند، قاچاقی از مرز خارج بشوند، باز فلکی یادش می&amp;zwnj;رود که در این صورت دیگر نیازی به شناسنامه و گذرنامه&amp;zwnj;ی جعلی نیست. یا اسم مکانی ابتدا &amp;laquo;کافه&amp;zwnj;ی ادبیات&amp;raquo; Cafe Literatur هست چند صفحه بعد&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان مکان اسم&amp;zwnj;اش می&amp;zwnj;شود Literaturhaus . گاه می&amp;zwnj;نویسد &amp;laquo;ستاره&amp;zwnj;شناسی&amp;raquo;،&amp;zwnj;گاه &amp;laquo;اختر&amp;zwnj;شناسی&amp;raquo; و این هر دو را با طالع&amp;zwnj;بینی بروج فلکی اشتباه می&amp;zwnj;گیرد و حتا اسامی بروج فلکی را ترجمه می&amp;zwnj;کند: &amp;laquo;ستاره&amp;zwnj;ات دوقولو باشد یا ترازو، باکره باشد یا ورزا&amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img height=&quot;277&quot; width=&quot;250&quot; align=&quot;left&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;http://www.radiozamaneh.com/sites/default/files/ghiasf03.jpg&quot; /&gt;&lt;br /&gt;
&lt;strong&gt;زبان گفتار، زبان نوشتار&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;
گذشته از اینکه گفت&amp;zwnj;وگوهای کتاب&amp;zwnj;گاه به زبان نوشتار است و &amp;zwnj;گاه به زبان گفتار، گاهی نیز بخشی از یک گفت&amp;zwnj;وگو به زبان گفتار است و بخشی دیگر به زبان نوشتار: &amp;laquo;یعنی با شما، با تو می&amp;zwnj;توانم. باشه!&amp;raquo;، &amp;laquo;هیچ فکر نمی&amp;zwnj;کردم توی تیمارستان خودکشی بکنه&amp;raquo;، &amp;laquo;چه فرقی می&amp;zwnj;کنه کجا باشه؟ یا چه جوری مرده باشد؟&amp;raquo;، &amp;laquo;هم برام عزیز بود و هم مرا به یاد یک موقعیت تلخ می&amp;zwnj;انداخت&amp;raquo; و تکرار مکرر &amp;laquo;فکر کردم اینجوری بهتره.&amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;
&lt;strong&gt;غلط&amp;zwnj;های دستوری&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;
از دیگر مشکلات فلکی در این کتاب به&amp;zwnj;کار بردن نابه&amp;zwnj;جای حروف اضافه و صرف غلط فعل است: &amp;laquo;در بالش و لحاف آن&amp;zwnj;ها به جای پَر، از پول پر است&amp;raquo;، &amp;laquo;کاغذ را باز می&amp;zwnj;کند و در [به] آن خیره می&amp;zwnj;ماند&amp;raquo;، &amp;laquo;انگشت&amp;zwnj;های... بهروز بر [در] یقه&amp;zwnj;ی پیراهن... کاملیا فرومی&amp;zwnj;روند&amp;raquo;، &amp;laquo;از سخت&amp;zwnj;گیری&amp;zwnj;های... کاملیا نسبت به شهاب اعتراض می&amp;zwnj;کرد&amp;raquo;، &amp;laquo;به&amp;zwnj;جای اینکه رنگ&amp;zwnj;هایش را به من نشان بدهد، باد و بورانش را سرم می&amp;zwnj;بارد [می&amp;zwnj;باراند] &amp;raquo;، &amp;laquo;CD را به دستگاه فروبرد [داخل دستگاه گذاشت]&amp;raquo; ، &amp;laquo;عروس و داماد ایستاده بودند و [مهمان&amp;zwnj;ها] یکی یکی می&amp;zwnj;رفتند جلو و با آن&amp;zwnj;ها روبوسی می&amp;zwnj;کردند&amp;raquo;، &amp;laquo;به پلیس تلفن زدم و گفتم که مردی می&amp;zwnj;خواست [می&amp;zwnj;خواهد] به من تجاوز کند، شاید هم گفتم که می&amp;zwnj;خواست [می&amp;zwnj;خواهد] مرا بکشد&amp;raquo;، &amp;laquo;پدر کاملیا... هرچه دشنام داشت به سمت تاریکی بارید [باراند]&amp;raquo;، &amp;laquo;از کجا معلوم آنچه در زندگی روزمره می&amp;zwnj;گذرد، یک خواب بلند نباشد و آن&amp;zwnj;چه در خواب می&amp;zwnj;گذرد، زندگی واقعی نیست [نباشد]؟&amp;raquo;، &amp;laquo;بهروز می&amp;zwnj;دانست که تلخی کاملیا به رفتار او هم بستگی داشت [دارد]&amp;raquo;، &amp;laquo;با اتوبوس ۱۰۲ در Hauptbahnhof [ایستگاه اصلی راه&amp;zwnj;آهن] پیدا شد.&amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;
&lt;strong&gt;ترکیبات بی&amp;zwnj;معنی&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;
فلکی به جای کمد فلزی می&amp;zwnj;نویسد &amp;laquo;کمد فولادی&amp;raquo;، به جای آتش زدن یا روشن کردن سیگار می&amp;zwnj;نویسد: &amp;laquo;به آتش کشیدن سیگار&amp;raquo;، به جای فرستادن دود سیگار به هوا می&amp;zwnj;نویسد: &amp;laquo;فرستادن سیگار به هوا&amp;raquo;، به همین ترتیب است &amp;laquo;ترشحات خون&amp;raquo; به جای پشنگه&amp;zwnj;ی خون و &amp;laquo;قوری بست&amp;zwnj;زده&amp;raquo; به جای قوری &amp;laquo;بندزده&amp;raquo;. کتاب پر است از ترکیب&amp;zwnj;ها، صفت&amp;zwnj;ها و قیدهای بی&amp;zwnj;معنایی چون: &amp;laquo;احساس توهین&amp;zwnj;شدگی&amp;raquo;، &amp;laquo;سخاوت خیالمندانه&amp;raquo;، &amp;laquo;کسل&amp;zwnj;آور&amp;raquo;، &amp;laquo;پرسش&amp;zwnj;آمیز&amp;raquo;، &amp;laquo;شوخمندانه&amp;raquo; و &amp;laquo;نظام آیین&amp;zwnj;وار&amp;raquo;، &amp;laquo;فشارهای عصبی بالارونده&amp;raquo;، &amp;laquo;جاذبه&amp;zwnj;ی پنهان روشنفکرمابانه&amp;raquo;، &amp;laquo;بازشدن حواس&amp;raquo; و جمله&amp;zwnj;هایی از این دست: حسرتی شاداب، که تا مدتی رنگسایه&amp;zwnj;ی لحظه&amp;zwnj;های تنهایی&amp;zwnj;اش می&amp;zwnj;شد&amp;raquo;، &amp;laquo;قیچی ران&amp;zwnj;ها، گرما و هوا را می&amp;zwnj;روبد.&amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;
&lt;strong&gt;اطلاعات اضافی&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;
در طول کتاب انبوهی از اطلاعات به خواننده ارایه می&amp;zwnj;شود، بی&amp;zwnj;آن&amp;zwnj;که کمترین کارکرد داستانی داشته باشند. از آن جمله&amp;zwnj;اند، اسامی خیابان&amp;zwnj;ها، بار&amp;zwnj;ها، کافه&amp;zwnj;ها، سیگار&amp;zwnj;ها، مجلات، روزنامه&amp;zwnj;ها، نوع آبجو و تختخواب و سگِ رهگذر، شکل زیرسیگاری و به&amp;zwnj;جز در مواردی معدود رنگ و شکل لباس&amp;zwnj;ها. و سرانجام معلوم نیست، وقتی آخر کتاب یک واژه&amp;zwnj;نامه آمده، چرا معنیِ برخی دیگر در خود متن و داخل پرانتز آورده می&amp;zwnj;شود و یا معنی برخی دیگر از واژه&amp;zwnj;های آلمانی که در متن آمده&amp;zwnj;اند، در واژه&amp;zwnj;نامه&amp;zwnj;ی آخر کتاب نیستند. ضمن اینکه &amp;laquo;مجله&amp;zwnj;های بولواری&amp;raquo; ترجمه&amp;zwnj;ی کلمه به کلمه&amp;zwnj;ی واژه&amp;zwnj;ی آلمانیِ Boulevardzeitschriften و به معنی &amp;laquo;مطبوعات زرد&amp;raquo; است و &amp;laquo;blasen&amp;raquo; و &amp;laquo;فرانسوی&amp;raquo; هر دو به معنی &amp;laquo;سکس دهانی&amp;raquo;. خواندن چنین اشتباهی آن&amp;zwnj;هم از زبان یک روسپی آلمانی شگفت&amp;zwnj;آور است.&lt;/p&gt;
</description>
     <comments>https://archive.radiozamaneh.com/culture/book-review/2011/04/30/3637#comments</comments>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/category/tags/%D9%85%D8%AD%D9%85%D9%88%D8%AF-%D9%81%D9%84%DA%A9%DB%8C">محمود فلکی</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/category/tags/%D9%85%D8%B1%DA%AF-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D9%88%D9%84%D8%A7">مرگ دیگر کارولا</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/2062">ناصر غیاثی</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/culture/book-review">کتاب زمانه</category>
 <pubDate>Sat, 30 Apr 2011 08:49:31 +0000</pubDate>
 <dc:creator>Babak M</dc:creator>
 <guid isPermaLink="false">3637 at https://archive.radiozamaneh.com</guid>
  </item>
  <item>
    <title>اهمیت تجربه درونی در رمان‌نویسی</title>
    <link>https://archive.radiozamaneh.com/content/%D8%A7%D9%87%D9%85%DB%8C%D8%AA-%D8%AA%D8%AC%D8%B1%D8%A8%D9%87-%D8%AF%D8%B1%D9%88%D9%86%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86%E2%80%8C%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%DB%8C</link>
    <description>&lt;div class=&quot;fb-social-like-widget&quot;&gt;&lt;fb:like  href=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/content/%D8%A7%D9%87%D9%85%DB%8C%D8%AA-%D8%AA%D8%AC%D8%B1%D8%A8%D9%87-%D8%AF%D8%B1%D9%88%D9%86%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86%E2%80%8C%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%DB%8C&quot; send=&quot;false&quot; layout=&quot;box_count&quot; show_faces=&quot;false&quot; width=&quot;500&quot; action=&quot;like&quot; font=&quot;arial&quot; colorscheme=&quot;light&quot;&gt;&lt;/fb:like&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-sartitr&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    گفت و گو حسین نوش‌آذر با محمود فلکی پیرامون رمان «مرگ دیگر کارولا»        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-filefield field-field-maghaleh-image&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    &lt;img  class=&quot;imagefield imagefield-field_maghaleh_image&quot; width=&quot;450&quot; height=&quot;370&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/sites/default/files/mahmood_falaki-762249.jpg?1296131763&quot; /&gt;        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;p&gt;حسین نوش&amp;zwnj;آذر ـ &amp;laquo;مرگ دیگر کارولا&amp;raquo; از جمله رمان&amp;zwnj;هایی است که نخستین بار به یک زبان دیگر غیر از فارسی منتشر شده&amp;zwnj;اند: رمان&amp;zwnj;هایی مثل سانسور یک داستان عاشقانه&amp;zwnj;ی ایرانی از شهریار مندنی&amp;zwnj;پور، کلنل از محمود دولت&amp;zwnj;آبادی و تهران، خیابان انقلاب از امیر حسن چهل&amp;zwnj;تن. این رمان که علاوه بر ترجمه آلمانی، اکنون فارسی&amp;zwnj;اش هم انتشار یافته، دومین رمان فلکی است. نخستین رمان او، &amp;laquo;سایه&amp;zwnj;ها&amp;raquo; ممنوع&amp;zwnj;الانتشار شد و مجوز نگرفت. مهم&amp;zwnj;ترین تمایز این رمان با کتاب&amp;zwnj;هایی که در ایران منتشر می&amp;zwnj;شود وصف&amp;zwnj;های ساده و بی&amp;zwnj;پرده، و تن&amp;zwnj;کامی یا سکسوالیته و حضور تن در داستان است. این کتاب در واقع سه کتاب، سه داستان و سه روایت تو در توست. در هر روایت یک زن وجود دارد و رابطه&amp;zwnj;ی عاشقانه&amp;zwnj;ی روایتگر داستان با یکی از زن&amp;zwnj;ها و رابطه&amp;zwnj;ی پرتنش او با زن دیگری، در یک طرح مثلث عشقی به جنون و حتی قتل می&amp;zwnj;انجامد. تنها یک تن و فقط یک تن از عشق زمینی بهره می&amp;zwnj;برد و کامیاب از هزارتوی رابطه تن با تن بیرون می&amp;zwnj;آید. یک رمان پست مدرن، اما با درونمایه&amp;zwnj;ای اجتماعی که به پیامدهای مهاجرت در زندگی عاطفی مرد ایرانی می&amp;zwnj;پردازد. این رمان از قلمرو رمان اندیشه می&amp;zwnj;آید و پر است از رفلکسیون&amp;zwnj;های ذهنی. با مطالعه این رمان بیش از هر چیز متوجه می&amp;zwnj;شویم که رمان فارسی در خارج از ایران از این استعداد برخوردار است که رمان&amp;zwnj;نویسی ایران را در آینده تحت تأثیر قرار دهد. با محمود فلکی، نویسنده رمان &amp;laquo;مرگ دیگر کارولا&amp;raquo; به مناسبت انتشار این رمان به زبان فارسی گفت&amp;zwnj;و گویی کرده&amp;zwnj;ایم که در دو بخش منتشر می&amp;zwnj;شود. بخش نخست آن را روز گذشته منتشر کردیم، اکنون بخش دوم و پایانی این گفت و گو را می&amp;zwnj;خوانید:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;در جای&amp;zwnj;جای رمان رفلکسیون&amp;zwnj;هایی وجود دارد که از تجربه&amp;zwnj;ی زندگی برآمده و معلوم است که نویسنده زندگی کرده است. نظر شما را می&amp;zwnj;خواهم درباره&amp;zwnj;ی اهمیت تجربه&amp;zwnj;ی زندگی در رمان&amp;zwnj;نویسی بدانم.&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;گمان نمی&amp;zwnj;کنم هیچ نویسنده&amp;zwnj;ای در دنیا از تجربه&amp;zwnj;ی زندگی&amp;zwnj;اش در رمان بهره نبرد. حتی اگر نویسنده&amp;zwnj;ای رُمانی کاملاً تخیلی بنویسد که ماجرایش در کره&amp;zwnj;ی دیگری با موجودات غیر انسانی بگذرد، باز هم نویسنده بخشی از تجربه&amp;zwnj;ی زمینی&amp;zwnj;اش را به مناسبات آن موجودات تعمیم می&amp;zwnj;دهد. بهره&amp;zwnj;گیری از تجربه&amp;zwnj;ی شخصی در نزد نویسندگان مختلف متفاوت است. بعضی&amp;zwnj;ها عمدتاً با تکیه به تجربه&amp;zwnj;ی شخصی بهتر می&amp;zwnj;توانند داستان بنویسند، بعضی هم بیشتر از تخیل و کمتر از تجربه&amp;zwnj;ی شخصی استفاده می&amp;zwnj;کنند، ولی به گمانم هیچکس نباشد که از آن بتواند کاملاً صرف&amp;zwnj;نظر کند. ویلهلم دیلتی (Wilhelm Dilthey) تئوریسین آلمانی در آغاز سده&amp;zwnj;ی بیستم کتابی دارد در پیوند با تأثیر و چگونگی تجربه در آثار ادبی، که در آن، تجربه&amp;zwnj;ی زندگی چهار شاعر و نویسنده&amp;zwnj;ی آلمانی ( لسینگ، گوته، نووالیس و هلدرلین) را بررسی کرده است. در این کتاب می&amp;zwnj;توان متوجه شد که تجربه چه اهمیت تعیین&amp;zwnj;کننده&amp;zwnj;ای در آثار ادبی این نویسندگان دارد. اما او از تجربه&amp;zwnj;ی دیگری هم می&amp;zwnj;گوید که آن را &amp;laquo;تجربه&amp;zwnj;ی درونی&amp;raquo; می&amp;zwnj;نامد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;منظورش از تجربه&amp;zwnj;ی درونی استفاده از تجربه&amp;zwnj;ی پیشینیان یا دیگران به&amp;zwnj;طور کلی در هرزمینه&amp;zwnj;ای است. این نوع تجربه که بیشتر آموزشی است به گونه&amp;zwnj;ای درونی ِ نویسنده می&amp;zwnj;شود که انگار تجربه&amp;zwnj;ی خودی است. در این راستا آن&amp;zwnj;چه مهم است مُهر و اثر انگشت نویسنده  است. به&amp;zwnj;مثل شیلر، شاعر آلمانی، ایده&amp;zwnj;آلیسم ِ آزادی ِ کانت را چنان درونی خود و آثارش می&amp;zwnj;کند که از آن تنها مُهر و نشان شیلر در آثارش برجا می&amp;zwnj;ماند. متأسفانه در فارسی برای انواع تجربه&amp;zwnj;ها تنها همین یک واژه وجود دارد، در حالی که در آلمانی، همان&amp;zwnj;گونه که می&amp;zwnj;دانید، دو واژه برای این منظور کارکرد دارد. برای  آن&amp;zwnj;چه که انسان در زندگی ِ روزمره تجربه می&amp;zwnj;کند و یا بر اثر تکرار جزو وجودش می&amp;zwnj;شود، واژه&amp;zwnj;ی Erfahrung  را دارند، و برای دیدارها یا  برخوردها و حادثه&amp;zwnj;های تصادفی و یا تأثیرگذار یا شنیدن چیزی که گاهی هم مانند خاطره&amp;zwnj;ای در گوشه&amp;zwnj;ی ذهن جا خوش می&amp;zwnj;کند، واژه&amp;zwnj;&amp;zwnj;&amp;zwnj;&amp;zwnj;&amp;zwnj;&amp;zwnj;&amp;zwnj;&amp;zwnj;&amp;zwnj;&amp;zwnj;&amp;zwnj;&amp;zwnj;&amp;zwnj;&amp;zwnj;&amp;zwnj;&amp;zwnj;&amp;zwnj;&amp;zwnj;&amp;zwnj;&amp;zwnj;&amp;zwnj;&amp;zwnj;&amp;zwnj;&amp;zwnj;&amp;zwnj;&amp;zwnj;&amp;zwnj;&amp;zwnj;&amp;zwnj;&amp;zwnj;&amp;zwnj;&amp;zwnj;&amp;zwnj;&amp;zwnj;&amp;zwnj;&amp;zwnj;&amp;zwnj;&amp;zwnj;ی Erlebnis را به&amp;zwnj;کار می&amp;zwnj;برند؛ و آنچه در پیوند با دانش دیگران به&amp;zwnj;عنوان &amp;laquo;تجربه&amp;zwnj;ی درونی&amp;raquo;  مطرح است، همین شق دوم از تجربه است. بر این نوع تجربه می&amp;zwnj;توان تجربه&amp;zwnj;ی میان&amp;zwnj;متنی را هم افزود که از خوانش متون دیگر می&amp;zwnj;تواند درونی ِ نویسنده شود. اگر این نوع تجربه&amp;zwnj;ها چنان درونی ِ نویسنده شود که در تجربه&amp;zwnj;ی شخصی حل شود یا با آن چنان یگانه شود که تا حد تجربه&amp;zwnj;ی درونی فرا ببالد، دیگر عنصر تقلید را در بازتاب این&amp;zwnj;گونه تجربه&amp;zwnj;ها نمی&amp;zwnj;بینیم. تقلید در نزد کسانی خود را نشان می&amp;zwnj;دهد که تجربه و دانش دیگران تبدیل به تجربه&amp;zwnj;ی درونی نشده باشد. همه&amp;zwnj;ی این&amp;zwnj;ها را اما گفتم تا برسم به اینکه من هم در &amp;laquo;مرگ دیگر کارولا&amp;raquo; از هر دو نوع تجربه بهره برده&amp;zwnj;ام. دقیقاً نمی&amp;zwnj;دانم چند درصد از رُمان، از تجربه&amp;zwnj;ی شخصی برآمده، ولی من جزو کسانی هستم که جنبه&amp;zwnj;ی تخیلی کار بر تجربه&amp;zwnj;ی شخصی برتری دارد. به&amp;zwnj;مثل صحنه&amp;zwnj;ی فرار بهروز با کاملیا از ایران که در ترمینال تهران روی می&amp;zwnj;دهد، آنجا که به قاچاقچی ِانسان و راهنمای همراه و رفتن تا شهر خوی و ... می&amp;zwnj;پردازم، همه از تجربه&amp;zwnj;ی شخصی برمی&amp;zwnj;آید، ولی من هیچ&amp;zwnj;گاه با زنی در ترمینال قرار نگذاشتم تا با هم فرار کنیم. این بخش و اینکه کاملیا پسرش را به جای دخترش به همراه خود می&amp;zwnj;آورد و ماجراهای پیشین و بعدی ِرابطه&amp;zwnj;ی کاملیا با بهروز کاملاً تخیلی است. اما من از تجربه&amp;zwnj;ی درونی هم بهره می&amp;zwnj;برم که برمی&amp;zwnj;گردد به آموزه&amp;zwnj;های من از پیشینیان و از دیگران. و برای همین است که ذهنیت شخصیت&amp;zwnj;ها برایم اهمیت دارد. شاید به همین خاطر باشد که گاهی شخصیت&amp;zwnj;ها فلسفی می&amp;zwnj;اندیشند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;در روایت دوم بهروز پناهی برای این&amp;zwnj;که توجه کارولا را جلب کند و با او رابطه بگیرد، رمان &amp;laquo;آخرین پرواز&amp;raquo; نویسنده را به نام خودش جعل می&amp;zwnj;کند. این طرح البته طرح خوبی&amp;zwnj;ست برای در کشش و کوشش قرار دادن نویسنده با قهرمان داستانش. اما فکر نمی&amp;zwnj;کنید راه&amp;zwnj;های بهتر و ساده&amp;zwnj;تری برای جلب توجه یک زن وجود داشته باشد؟&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;احتمالاً هزار و یک راه بهتر و ساده&amp;zwnj;تر برای جلب یک زن وجود دارد. به چند دلیل آن راه&amp;zwnj;ها انتخاب نشد: ۱. اگر راه معمول و متداول و ساده&amp;zwnj;تری انتخاب می&amp;zwnj;شد، شاید داستان در این زمینه چیز تازه&amp;zwnj;ای برای ارایه نداشت؛ ۲. واقعت داستانی در پیوند با ماجرا&amp;zwnj;ها و مناسبات درونی داستان مهم&amp;zwnj;تر از راه بیرونی است؛ یعنی مهم&amp;zwnj;تر از آن&amp;zwnj;چه که ممکن است در واقعیت زندگی شاهد باشیم؛ ۳. بر پایه&amp;zwnj;ی&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان واقعیت داستانی می&amp;zwnj;بینیم که فضا برای چنین حادثه&amp;zwnj;ای آماده شده است: بهروز زمانی خود را نویسنده جا می&amp;zwnj;زند که متوجه می&amp;zwnj;شود کارولا یک مجله&amp;zwnj;ی ادبی را ورق می&amp;zwnj;زند و از رُمان خواندنش می&amp;zwnj;گوید؛ ۴. این جعل، همان&amp;zwnj;گونه که شما هم به آن اشاره کرده&amp;zwnj;اید، باعث می&amp;zwnj;شود تا خواننده با سهراب جیردشتانی و مناسباتش با بهروز پناهی آشنا شود. اگر این حادثه به این شکل روی نمی&amp;zwnj;داد، ما با روحیه&amp;zwnj;ی رندمآبانه&amp;zwnj;ی سهراب آشنا نمی&amp;zwnj;شدیم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;درک می&amp;zwnj;کنم. شما به منطق درونی اثر اشاره می&amp;zwnj;کنید و درست هم هست. اشاره من بیشتر به حضور نویسنده در متن است که در ده سال گذشته بد جوری مد شده. دوست ما، قاضی ربیحاوی، روزی نشسته بودیم دور هم، جای شما خالی، می&amp;zwnj;گفت مثل این است که هیچ حرفه جالب دیگری در زندگی وجود ندارد جز همین نویسندگی که اتفاقاً خسته&amp;zwnj;کننده&amp;zwnj;ترین حرفه&amp;zwnj;هاست. شما البته منتقد هم هستید و الان من در واقع دارم با محمود فلکی منتقد این پرسش را در میان می&amp;zwnj;گذارم. چون احساس می&amp;zwnj;کنم حضور نویسنده در داستان شاید بیشتر نشان&amp;zwnj;دهنده&amp;zwnj;ی دورافتادگی نویسنده&amp;zwnj;ها از متن جامعه&amp;zwnj;شان باشد. دو سه سال پیش از انقلاب، اقلیمی&amp;zwnj;نویسی باب شده بود. بعدش هم دیدیم که آن تحول عظیم اجتماعی اتفاق افتاد.&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;من وقتی حدود دوازده سال پیش این رُمان را می&amp;zwnj;نوشتم، گویا هنوز متداول نبود، و واقعاً هم نمی&amp;zwnj;دانم دقیقاً در کدام رُمان در این سال&amp;zwnj;ها مطرح شده است؛ در رُمانی که به&amp;zwnj;اصطلاح سرش به تنش بیارزد، نه اینکه ادای رُمان&amp;zwnj;نویسی را درآورند، که نمونه&amp;zwnj;اش فراوان &amp;zwnj;است. وقتی رُمانی را می&amp;zwnj;خوانم، برای من، نه نویسنده، بلکه نوشته مهم است. مهم این است که آیا نویسنده داستان خوبی نوشته، اینکه توانسته داستان را، هر چه هست، خوب تعریف کند یا نه! اینکه نویسنده در متن جامعه باشد یا از آن دور افتاده باشد، مسئله&amp;zwnj;ی خود همان نویسنده است و به او ربط می&amp;zwnj;یابد. من هنگام خواندن یا نقد یک داستان به این چیزها فکر نمی&amp;zwnj;کنم. و تازه باید تعریف کرد که منظور از متن جامعه چیست و اینکه کجای جامعه از نظر ما &amp;laquo;متن&amp;raquo; به&amp;zwnj;حساب می&amp;zwnj;آید. شاید آن&amp;zwnj;چه که برای یکی &amp;laquo;متن جامعه&amp;raquo; است، برای دیگری اصلاً متن نباشد و .... اینها همه بحث&amp;zwnj;های دامنه&amp;zwnj;تر و مهمی هستند که فکر می&amp;zwnj;کنم باید جداگانه به آنها پرداخت. در هر حال، می&amp;zwnj;دانید که چگونگی تعریف داستان، پایه&amp;zwnj;ی داستان&amp;zwnj;نویسی را می&amp;zwnj;سازد. بقیه&amp;zwnj;ی مسائل، پیرامون ِاین محور می&amp;zwnj;چرخند، که هر کس بسته به نیاز و سلیقه&amp;zwnj;اش با آنها زندگی می&amp;zwnj;کند یا کنار می&amp;zwnj;آید یا نمی&amp;zwnj;آید. اگر هم حضور نویسنده در متن مُد شده باشد، مشکلی نیست و نباید نگران بود. این هم مانند همه&amp;zwnj;ی انواع مُدها دوره&amp;zwnj;اش به پایان می&amp;zwnj;رسد، و از آن میان شاید یکی دو تا بمانند یا همه فراموش شوند. من نگران این چیزها و آینده نیستم. من در اکنون زندگی می&amp;zwnj;کنم و آینده را هم آیندگان تعیین می&amp;zwnj;کنند؛ چون از ما قوی&amp;zwnj;تر هستند. همان&amp;zwnj;گونه که ما اکنونیان درباره&amp;zwnj;ی گذشته&amp;zwnj;گان داوری می&amp;zwnj;کنیم و در مورد آنها تصمیم می&amp;zwnj;گیریم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;شما رمان را به&amp;zwnj;گونه&amp;zwnj;ای به پایان می&amp;zwnj;رسانید که این توهم به&amp;zwnj;وجود می&amp;zwnj;آید که نویسنده در رویارویی و رقابت با دو شخصیت اصلی داستانش قرار دارد. اگر مبنا را بر رقابت نویسنده و درگیری و کشش و کوشش او با شخصیت&amp;zwnj;ها بگذاریم، فقط اوست که در پایان به وصال کارولا می&amp;zwnj;رسد. نوعی انزال ادبی؟&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;شاید. نمی&amp;zwnj;دانم چه اصطلاحی برایش به کار ببرم. این درست است که در این رُمان رویارویی نویسنده و شخصیت داستان اهمیت می&amp;zwnj;یابد که در این راستا مسئله&amp;zwnj;ی &amp;laquo;نوشتن&amp;raquo; یا &amp;laquo;داستان نوشتن&amp;raquo; هم مطرح می&amp;zwnj;شود؛  اما از سوی دیگر، همان&amp;zwnj;گونه که در پاسخ یکی از پرسش&amp;zwnj;ها گفته&amp;zwnj;ا&amp;zwnj;م، برای من سهراب به نوعی ادامه&amp;zwnj;ی بهروز است، یا بگویم سهراب، بهروز متحول شده است در زندگی در غرب. برای همین است که در صحنه&amp;zwnj;ی عشق&amp;zwnj;بازی ِسهراب با کارولا، سهراب می&amp;zwnj;گوید: &amp;laquo;دیگر نمی&amp;zwnj;دانستم که این من بودم یا بهروز!&amp;raquo; این جمله بر پایه&amp;zwnj;ی همین اندیشه آمده است تا خواننده هم به تردید بیفتد. در واقع، همان&amp;zwnj;گونه که منتفدی آلمانی متوجه شده، در این رُمان گاهی خواننده هم جزو شخصیت داستان می&amp;zwnj;شود و در آن شرکت می&amp;zwnj;کند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;آقای فلکی، تا آنجا که من خبر دارم، رمان شما چهار پنج سال پیش نوشته شد. چرا این قدر دیر انتشار یافت؟&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در واقع نوشتن این رُمان حدود ده سال پیش به پایان رسید. یکی- دو سالی خودم آن را معطل کردم تا بیشتر رویش کار کنم. چون هنوز جاهایی مرا راضی نمی&amp;zwnj;کرد. بعد آن را برای انتشارات باران در سوئد فرستادم و آقای مافان مسؤل این انتشاراتی از انتشار آن استقبال کرد. بنابراین، قرار شد که باران منتشرش کند. وقتی یکی- دوسالی خبری از انتشارش نشد، به آقای مافان ایمیل نوشتم و جویای کار شدم. او قول داد که چند ماه دیگر (تاریخ دقیقی را داده بود) منتشر می&amp;zwnj;شود. بعد که باز هم خبری نشد دوباره قول داد که چند ماه دیگر به چاپ برسد. چند ماه شد چند سال، بعد هم با بی&amp;zwnj;اعتنایی ِغریبی حتی به ایمیل&amp;zwnj;های من پاسخ نداد. برایش نوشتم که اگر به هر دلیلی قادر به انتشارش نیست، با خبرم کند تا به ناشر دیگری مراجعه کنم، ولی باز هم پاسخی نداد و کتاب را هم&amp;zwnj;چنان سال&amp;zwnj;ها خواباند تا اینکه به تنگ آمدم و آن را به انتشارات سوژه دادم که خوشبختانه به موقع منتشرش کردند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;و به&amp;zwnj;قاعده هم منتشر شد سرانجام، همان&amp;zwnj;گونه که به&amp;zwnj;قاعده و اندیشیده هم نوشته شده است. از شما سپاسگزارم، هم به&amp;zwnj;خاطر &amp;laquo;مرگ دیگر کارولا&amp;raquo; و هم به خاطر وقتی که در اختیار بخش فرهنگی رادیو زمانه قرار دادید.&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;آقای نوش&amp;zwnj;آذر عزیز، من هم از شما سپاسگزارم که به من فرصتی داده شد تا بیشتر درباره&amp;zwnj;ی این رمان صحبت کنم.&lt;/p&gt;
</description>
     <comments>https://archive.radiozamaneh.com/content/%D8%A7%D9%87%D9%85%DB%8C%D8%AA-%D8%AA%D8%AC%D8%B1%D8%A8%D9%87-%D8%AF%D8%B1%D9%88%D9%86%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86%E2%80%8C%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%DB%8C#comments</comments>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/category/tags/%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%81%D8%A7%D8%B1%D8%B3%DB%8C">رمان فارسی</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/category/tags/%D9%85%D8%AD%D9%85%D9%88%D8%AF-%D9%81%D9%84%DA%A9%DB%8C">محمود فلکی</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/category/tags/%D9%85%D8%B1%DA%AF-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D9%88%D9%84%D8%A7">مرگ دیگر کارولا</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak">خاک</category>
 <pubDate>Thu, 27 Jan 2011 12:36:03 +0000</pubDate>
 <dc:creator>Babak M</dc:creator>
 <guid isPermaLink="false">1223 at https://archive.radiozamaneh.com</guid>
  </item>
  </channel>
</rss>