<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?><rss version="2.0" xml:base="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/794/all" xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/">
  <channel>
    <title>محمود فلکی</title>
    <link>https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/794/all</link>
    <description></description>
    <language>fa</language>
          <item>
    <title>شعر پارسی مانند نفت، بلای جان  ایران؟</title>
    <link>https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2012/11/27/21907</link>
    <description>&lt;div class=&quot;fb-social-like-widget&quot;&gt;&lt;fb:like  href=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2012/11/27/21907&quot; send=&quot;false&quot; layout=&quot;box_count&quot; show_faces=&quot;false&quot; width=&quot;500&quot; action=&quot;like&quot; font=&quot;arial&quot; colorscheme=&quot;light&quot;&gt;&lt;/fb:like&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-sartitr&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                     نقشِ عرفان در شعر و اندیشه‌ی کهن و مُدرنِ ایرانی        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-nevisandeh&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    محمود فلکی        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-filefield field-field-maghaleh-image&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    &lt;img  class=&quot;imagefield imagefield-field_maghaleh_image&quot; width=&quot;277&quot; height=&quot;188&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/sites/default/files/mfalakmys01.jpg?1354642499&quot; /&gt;        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;محمود فلکی - گفته می&amp;zwnj;شود که اگر ایران نفت نمی&amp;zwnj;داشت وضع ما بهتر می&amp;zwnj;بود، چرا که دولت&amp;zwnj;ها با فروش یا پول نفت، خود را از بسیاری از بحران&amp;zwnj;های اقتصادی، مالی یا سیاسی برای کوتاه&amp;zwnj;مدت هم که شده نجات می دهند و مردم را آرام نگه می&amp;zwnj;دارند.&lt;/p&gt;
&lt;!--break--&gt;&lt;!--break--&gt;&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;من نه اقتصاددان هستم و نه سیاستمدار که در مورد این نکته داوری دقیقی داشته باشم و درباره&amp;zwnj;ی درستی یا نادرستی آن نظر بدهم. اما در دل این سخن می&amp;zwnj;تواند واقعیت مهمی نهفته باشد، و آن اینکه کارها در نزد ما عمدتاً نه بر پایه&amp;zwnj;ی برنامه&amp;zwnj;ای پیش&amp;zwnj;بینی&amp;zwnj;شده و مشخص و مناسب با شرایط ، بلکه بر &amp;quot;حلِ&amp;quot; زودگذرِ مسائل بنا می&amp;zwnj;شود. و چون شاید از سرچشمه&amp;zwnj;ی ثروت ملی، درست و عادلانه بهره&amp;zwnj;گیری نمی&amp;zwnj;شود، کارها به سامان نمی&amp;zwnj;رسند و جامعه در بحران یا بهتر است بگوییم در رکود باقی می&amp;zwnj;ماند.&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;شاید در نگاه نخست به نظر برسد که قیاس بین نقش سرمایه&amp;zwnj;ی ملی نفت با نقش شعر در جامعه برآورد درستی نباشد، ولی اگر کمی ژرف&amp;zwnj;تر به موضوع بنگریم، شاید مشابهتی بتوان یافت:&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;این نکته به&amp;zwnj;ظاهر بر همه&amp;zwnj;گان روشن است که در ایران شعر در همه&amp;zwnj;ی پهنه&amp;zwnj;های آگاهی انسانی نقش پایه&amp;zwnj;ای داشته و به خاطر قدرت اقناعی&amp;zwnj;اش، بسیاری از اندیشمندان نگره&amp;zwnj;ها و باورهای خود را در قالب شعر بیان کرده&amp;zwnj;اند. برخی این پدیده را به عنوان توانِ فرهنگ ایرانی نیز ارزیابی می&amp;zwnj;کنند. در همین راستا اگر بخواهیم زبان پارسی را در سده&amp;zwnj;های میانی با دو زبان مهم دیگر در این سده&amp;zwnj;ها در شرق، یعنی عربی و ترکی، مقایسه کنیم، بیشتر به واقعیت این رویکرد پی می&amp;zwnj;بریم. در سده&amp;zwnj;های میانی، به&amp;zwnj;ویژه پس از برپایی امپراطوری عثمانی در سده&amp;zwnj;ی پانزدهم میلادی، سه زبان پارسی، عربی و ترکی در پهنه&amp;zwnj;ها&amp;zwnj;ی اندیشه و نوشتار در شرق اهمیتی ویژه و نقشی محوری در فرهنگ اسلامی داشتند؛ زبان&amp;zwnj;هایی که به نوعی به تعامل با یکدگر نیز رسیده بودند. زبان عربی بیشتر زبان دین و قوانین اسلامی، ترکی بیشتر زبان مسائل عملی مانند طرح مسائل نظامی و ... ، و پارسی بیشتر زبان شعر و عرفان بوده&amp;zwnj;اند. یعنی می&amp;zwnj;بینیم که ایرانی&amp;zwnj;ها حتی در قیاس با همسایه&amp;zwnj;گان خود به شعر بیشتر اهمیت می&amp;zwnj;دادند. شعر کلاسیک ما، تا آنجا که از تذکره&amp;zwnj;ها به ما رسیده است، به عبارتی هفت هزار و به عبارت دیگر دوازده هزار شاعر پرورده، اما دانشمند و فیلسوف به معنای واقعی کلمه از حد انگشتان دست تجاوز نمی&amp;zwnj;کنند. آنها هم بیشتر تئولوگ (دین&amp;zwnj;پژوه) بودند تا فیلسوف که آثارشان را عمدتاً به زبان عربی پدید آورده&amp;zwnj;اند.&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&lt;img align=&quot;middle&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;http://zamaaneh.com/pictures-new/falaki_m.jpg&quot; style=&quot;width: 196px; height: 183px;&quot; /&gt;محمود فلکی:&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;●با آغاز روشنگری کم&amp;zwnj;کم نثر رُمان جای منظومه&amp;zwnj;های داستانی و نمایشنامه&amp;zwnj;های منظوم را می&amp;zwnj;گیرد&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;●بازتاب خِرَدِ &amp;nbsp;برآمده از روشنگری در نثر راحت&amp;zwnj;تر انجام گرفت و فضای شعری پیشین در غرب، برخلاف ایران، مانع از گسترش اندیشه درپیکره&amp;zwnj;ی نثر نشد.&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;●در ایران شعر پارسی، در آغاز جنبه&amp;zwnj;ی خردگریزی نداشت&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;●از سده&amp;zwnj;ی ششم به بعد در ایران شعر از خِرد و از واقعیت گریخت و به دامن رؤیا پناه برد&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;	●رونق صوفیگری با اقبال مردم باعث شد که حکام از سخت&amp;zwnj;گیری نسبت به صوفیان دست بردارند&lt;/p&gt;&lt;/blockquote&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;اما این پرسش هم می&amp;zwnj;تواند پیش بیاید که شعر در بسیاری از کشورها در غرب، از یونان و رُم باستان گرفته تا اروپای سده&amp;zwnj;&amp;zwnj;های میانه (تا سده&amp;zwnj;ی هجدهم) نقش محوری در تبیین هستی داشته است، پس چرا آن کشورها برخلاف ما، هم از بیان شعریِ مسائل دور شدند و هم رشد دیگری در جهت مدرنیته پیش گرفتند؟ و چرا ایران با آن سابقه&amp;zwnj;ی شعری درازمدت و دراز&amp;zwnj;دامن، در پهنه&amp;zwnj;ی اندیشه&amp;zwnj;های فلسفی و رشد در مسیر زندگی مدرن راه به جایی نبرده است؟&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;با آغاز روشنگری و گسترش خِرَدگرایی در غرب کم&amp;zwnj;کم نثر، به&amp;zwnj;ویژه در قالب رُمان، جای منظومه&amp;zwnj;های داستانی و نمایشنامه&amp;zwnj;های منظوم را می&amp;zwnj;گیرد، و تنها شاخه&amp;zwnj;ای از شعر که جنبه&amp;zwnj;ی داستانی یا نمایشی ندارد، به حیاتش ادامه می&amp;zwnj;دهد؛ منتها این شعر (&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;Lyrik&lt;/span&gt;) دیگر مانند گذشته مهم&amp;zwnj;ترین رسانه&amp;zwnj;ی ادبی نبود؛ چرا که با رشد فردیت و پیچیده&amp;zwnj;ترشدن مناسبات انسانی در شرایط نوین، بیان اندیشه به قالبی از نوشتار نیاز داشت که بتواند رشد اجتماعی و روانی- اندیشگی انسان مدرن را، فراتر از محدودیت&amp;zwnj;های قالب شعر، بیان کند. افزون بر این، در منظومه&amp;zwnj;های داستانی، انسان&amp;zwnj;ها یا شخصیت&amp;zwnj;های داستانی عمدتاً رشد یا تحول ذهنی نداشتند و مانند خودِ جامعه ایستا بودند و همه چیز بیشتر بر پایه&amp;zwnj;ی تصادف یا دخالت سرنوشت و عوامل ماورای طبیعی، رقم زده می&amp;zwnj;شد. اما با پدیداری روشنگری و رشد دانش و تحول انسان به لحاظ روانی- اندیشگی، رشد و تحول شخصیت&amp;zwnj;های داستانی در پیوند با پیرامون نیز باید به نوعی بازتاب می&amp;zwnj;یافت. ارایه&amp;zwnj;ی این نوع رشد در آغاز روشنگری که به رُمانِ رشد و تحول (&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;Entwicklungsroman&lt;/span&gt;) معروف است، تنها با نثر، با توان گسترش&amp;zwnj;یابنده&amp;zwnj; و نرمش&amp;zwnj;پذیرش در پهنه&amp;zwnj;های گوناگونِ آگاهی اجتماعی امکان&amp;zwnj;پذیر بود که توانست کم&amp;zwnj;کم جایگزین بسیاری از ارزش&amp;zwnj;های شعری شود. اما باید این نکته را در نظر داشت که شعر پیش&amp;zwnj;مدرن غرب، ناگزیر خردگریز نبود، بلکه خردِ&amp;nbsp; و هستی&amp;zwnj;شناسی ویژه&amp;zwnj;ی زمان خود را بازتاب می&amp;zwnj;داد؛ و برای همین است که بازتاب خِرَدِ &amp;nbsp;برآمده از روشنگری در نثر راحت&amp;zwnj;تر انجام گرفت و فضای شعری پیشین، برخلاف ایران، مانع از گسترش اندیشه درپیکره&amp;zwnj;ی نثر نشد. افزون بر این، در این راستا البته بهره&amp;zwnj;گیری مسیحیت غرب از فلسفه&amp;zwnj;ی یونانی که در سوی کشف داده&amp;zwnj;های هستی موجود و این&amp;zwnj;جهانی حرکت می&amp;zwnj;کرد، در رشد اندیشه و دانش در سوی روشنگری و خردگرایی نقش محوری ایفا کرد.&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;در ایران نیز شعر پارسی، در آغاز جنبه&amp;zwnj;ی خردگریزی نداشت. ابزاری بود برای بیان قصه یا بازتابِ اندیشه&amp;zwnj;ای معین. شعر پارسی نوین که پس از حمله&amp;zwnj;ی اعراب و اسلامی شدن ایران، پدید می&amp;zwnj;آید، شعری که به &amp;quot;سبک خراسانی&amp;quot; معروف شده، هنوز خردگرا به معنای آن زمانیِ خود بوده. شاهنامه&amp;zwnj;ی فردوسی به عنوان برترین نمونه&amp;zwnj;ی این سبک، با وجود حضور مسلط اساطیر و افسانه&amp;zwnj;های تاریخی، در مجموع شعری خردگریز نیست.&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;البته باید در اینجا توضیح بدهم که&amp;nbsp; &amp;quot;خِرَد&amp;quot; به چه معنایی در شعر فردوسی و دیگران کارکرد داشته. واژه&amp;zwnj;ی خِرَد که از واژه&amp;zwnj;ی اوستایی &amp;quot;خِرَتو&amp;quot; برمی&amp;zwnj;آید و سپس&amp;zwnj;تر در پارسی میانه (پهلوی) در اثر معروف &amp;quot;مینوی خرد&amp;quot; بازتاب ویژه&amp;zwnj;ای می&amp;zwnj;یابد، که در واقع نوعی اندرزنامه و دستورات اخلاقی است، بیشتر به معنای درایت در رعایت اصول اخلاقی- اجتماعی است. به بیان دیگر، پاسداشتِ خِرَد در گذشته به معنای رعایت اخلاق اجتماعی و آیین دینی بوده که با همین مفهوم در شعر شاعران و اندیشمندان گذشته به شکل پند و اندرز یا شکل&amp;zwnj;های دیگر به کار برده شده که همان &amp;quot;حکمت&amp;quot; یا &amp;quot;دانایی&amp;quot; (&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;Weisheit&lt;/span&gt;) است و از آن به عنوان &amp;quot;فرزانگی&amp;quot; نیز یاد می&amp;zwnj;کنند و هیچ پیوندی با خِرَد مدرن (&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;Vernunft&lt;/span&gt;)، خِرَدِ کانتی ندارد که برآمده از اندیشه&amp;zwnj;ی روشنگری و سکولاریسم است.&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;اما در هر حال شعر خراسانی با واقعیت ملموس و مناسبات پیرامون در پیوند بوده و زندگی را در &amp;quot;بوی جوی مولیان&amp;quot; و در &amp;quot;یاد یار مهربان&amp;quot; که امری خاکی و این&amp;zwnj;جهانی بوده به شعر بیان می&amp;zwnj;کرده، که اگر همان روند ادامه می&amp;zwnj;یافت شاید اندیشه&amp;zwnj;ی ایرانی در سمت دیگری گرایش می&amp;zwnj;یافت، سمتی که با واقعیت&amp;zwnj;ها برخوردی بخردانه می&amp;zwnj;کرد؛ چرا که همه&amp;zwnj;ی اندیشه&amp;zwnj;ها عمدتاً از رهگذر شعر، به مثابه&amp;zwnj;ی مهم&amp;zwnj;ترین رسانه ارایه می&amp;zwnj;شدند.&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;با حضور مؤثر اندیشه&amp;zwnj;ی عرفانی در جامعه، به&amp;zwnj;ویژه از سده&amp;zwnj;ی ششم به بعد، و بهره&amp;zwnj;گیری عرفان از مهم&amp;zwnj;ترین رسانه&amp;zwnj;ی آن زمان یعنی شعر، شعر از همان خِرد ِ پیشین و از واقعیت گریخت و به دامن رؤیا پناه برد؛ چرا که پایه&amp;zwnj;ی عرفان را رازورزی، ابهام و توّهم می&amp;zwnj;سازد. با قیاس بین شاهنامه&amp;zwnj;ی فردوسی (سده&amp;zwnj;ی چهارم هجری) و منطق&amp;zwnj;الطیر عطار (سده&amp;zwnj;ی ششم هجری)، متوجه این نکته می&amp;zwnj;شویم که عرفان چگونه حتی در قصه&amp;zwnj;ها و افسانه&amp;zwnj;ها راه یافته و همه چیز ابزاری می&amp;zwnj;شود برای اثبات اندیشه&amp;zwnj;های عرفانی. شاهنامه به&amp;zwnj;هیچ&amp;zwnj;وجه اثری عرفانی نیست، در حالی که منظومه&amp;zwnj;های عطار همه عرفانی&amp;zwnj;اند. اما حتی در منظومه&amp;zwnj;ای مانند خسرو و شیرین از نظامی گنجوی که در آن رابطه&amp;zwnj;ی زمینیِ عاشق و معشوقی به نظم کشیده می&amp;zwnj;شود، نظامی می&amp;zwnj;کوشد در نهایت از آن نتایج عرفانی به دست دهد (فلک جز عشق محرابی ندارد). به گمانم این نوع رویکرد نسبت به عرفان و خردگریزی بنیادی آن، چنان تأثیری بر زبان و فرهنگ ایرانی و بر همه&amp;zwnj;ی اشکال آگاهی انسان ایرانی گذاشت که او را انسانی خیالاتی و گذشته&amp;zwnj;گرا و به اصطلاح امروز رمانتیک یا سانتیمانتال بار آورد. شاید برای همین است که اکثر ایرانی&amp;zwnj;ها هنوز بیشتر با رؤیاهاشان زندگی می&amp;zwnj;کنند تا با واقعیت&amp;zwnj;ها.&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;برای اینکه روشن&amp;zwnj;تر به این مسئله بپردازم، نگاهی می&amp;zwnj;اندازم به نقش عرفان در تاریخِ&amp;nbsp; ادبی- فرهنگی ایران که به گمانم در روند شکل&amp;zwnj;گیری اندیشه&amp;zwnj;ی ایرانی تعیین&amp;zwnj;کننده بوده است. این نگاه، البته تنها برآوردی است جهت طرح پایه&amp;zwnj;ای این مسئله و هنوز تا رسیدن به یک کار گسترده&amp;zwnj;ی علمی فاصله دارد.&lt;a href=&quot;#_edn1&quot; name=&quot;_ednref1&quot; title=&quot;&quot;&gt;[۱]&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;۱) از آنجا که پس از حمله&amp;zwnj;ی مغول به ایران در سده&amp;zwnj;ی هفتم هجری که جز کشته و ویرانی و فلاکت چیزی برجا نگذاشت، مردمِ بی&amp;zwnj;خانمان و مأیوس از زندگی در پی پناهگاهی بودند که با درماندگی و افسردگی آنان سازگاری داشته باشد؛ به عبارت دیگر به فضایی نیاز داشتند که در آن دست&amp;zwnj;کم به لحاظ روحی آرامشی بیایند. آنها این پناهگاه را به دو دلیل در خانقاه&amp;zwnj;ها یافتند: نخست اینکه مردم دیگر اعتمادی به پیشوایان دینی&amp;zwnj; یا خشک&amp;zwnj;اندیشان دین رسمی که همبسته&amp;zwnj;ی حاکمیت وقت بودند، نداشتند تا به آنها پناه ببرند. دیگر اینکه مردمِ درمانده و فقیرشده می&amp;zwnj;توانستند در خانقاه&amp;zwnj;ها هم چیزی برای تغذیه هم سرپناهی بیابند. آنها حتی اجازه داشتند در مراسم صوفیان نیز شرکت کنند.&lt;a href=&quot;#_edn2&quot; name=&quot;_ednref2&quot; title=&quot;&quot;&gt; [۲]&amp;nbsp;&lt;/a&gt; یعنی آنها در محیط خانقاه&amp;nbsp; یک نوع پشتگرمی و همبستگی و هویت تازه&amp;zwnj;ای در برابر فضای بحرانی و درماندگی اجتماعی می&amp;zwnj;یافتند. بدین گونه بر هواداران جنبش صوفیگری آن چنان افزوده شد که این جنبش هم&amp;zwnj;چون دینی نسبتاً مستقل به موازات دین رسمی، نهاد و آیین ویژه&amp;zwnj;ی خود را گسترش داد.&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;۲) از آنجا که در آن زمان به&amp;zwnj;جز صوفیگری یا اندیشه&amp;zwnj;ی عرفانی در کلیت آن جایگزینی (آلترناتیوی) برای سرخوردگان وجود نداشت، مردم ناچار به صوفیان می&amp;zwnj;پیوستند که در فرقه&amp;zwnj;های گوناگون در سراسر کشور فعال بودند. یعنی در واقع عرفان، که در آغاز پیدایش به خاطر نوعی خودگردانیِ دینی و گرایش در جهت خصوصی کردن دین و نزدیکی بی&amp;zwnj;واسطه به خدایش، توانشی پیشرو داشت که او را از دین رسمی متمایز می&amp;zwnj;کرد، کم&amp;zwnj;کم خود مانع از پیدایش و رشد اندیشه&amp;zwnj;های دیگر &amp;zwnj;شد؛ زیرا عرفان به عنوان نوعی اپوزیسیون، انسان&amp;zwnj;هایی را که احتمالاً در پی اندیشه&amp;zwnj; یا گشایشِ دیگری بودند به خود جذب می&amp;zwnj;کرد. اگر هم اندیشه&amp;zwnj;ی نوینی خارج از جهان اسلام مانند اندیشه&amp;zwnj;ی یونانی که جهان غرب را در سوی رشد دانش و اندیشه و روشنگری کشاند، به بحث گذاشته می&amp;zwnj;شد، نه تنها خشک&amp;zwnj;اندیشان زاهد، بلکه عارفان نیز با آن به&amp;zwnj;شدت مقابله می&amp;zwnj;کردند، یا تنها به آن بخش از فلسفه&amp;zwnj;ی یونانی مانند نگره&amp;zwnj;ی افلاتونی نظر داشتند که با ذهنیت عرفانی&amp;zwnj;شان سازگاری داشت. اما آن بخش از فلسفه را که برای کشف هستی این&amp;zwnj;جهانی می&amp;zwnj;کوشید، پس می&amp;zwnj;زدند. محمد غزالی، صوفی معروف سده&amp;zwnj;ی پنجم هجری، در رساله&amp;zwnj;ی &amp;quot; &lt;em&gt;المنقذ من&amp;zwnj;الضلال&lt;/em&gt;&amp;quot; فیلسوفان را &amp;quot;کافر&amp;quot; می&amp;zwnj;داند و نه تنها به تکفیر فیلسوفان یونانی مانند افلاتون و ارسطو می&amp;zwnj;پردازد، بلکه تکفیر اندیشمندانی مانند ابن&amp;zwnj;سینا و ابوریحان بیرونی را هم که به فلسفه&amp;zwnj;ی یونانی می&amp;zwnj;پرداختند، واجب می&amp;zwnj;شمارد.&lt;a href=&quot;#_edn3&quot; name=&quot;_ednref3&quot; title=&quot;&quot;&gt;[۳]&amp;nbsp;&lt;/a&gt; عبدالقادر جیلانی (گیلانی) شیخ معروف دستور می&amp;zwnj;داد کتاب&amp;zwnj;های فلسفی را نابود کنند؛ زیرا آنها را برای شاگردانش &amp;quot;خطرناک&amp;quot; می&amp;zwnj;دانست.&lt;a href=&quot;#_edn4&quot; name=&quot;_ednref4&quot; title=&quot;&quot;&gt;[۴]&amp;nbsp;&lt;/a&gt; مولوی در داستان &amp;quot;نالیدن ستون حنانه&amp;quot; پای کسانی را که &amp;quot;استدلال&amp;quot; می&amp;zwnj;کردند، یعنی می&amp;zwnj;کوشیدند با خرد و منطق سخن بگویند، &amp;quot;چوبین&amp;quot; می&amp;zwnj;نامد و کسانی را که با فلسفه، شک و &amp;quot;شبهه&amp;quot; برمی&amp;zwnj;انگیختند &amp;quot;شیطان دون&amp;quot; و &amp;quot;کور&amp;quot; می&amp;zwnj;خواند &amp;nbsp;و &amp;quot;سرنگونی&amp;quot; آنها را آرزو می&amp;zwnj;کرد؛ چرا که می&amp;zwnj;ترسید آنها با ایجاد شک و پرسش &amp;quot;دین حق&amp;quot; را برهم زنند:&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;شبهه انگیزد آن شیطان دون&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;درفتند این&amp;zwnj;جمله کوران سرنگون&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;پای استدلالیان چوبین بود&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;پای چوبین سخت بی&amp;zwnj;تمکین بود&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;...&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;فلسفی را زهره نی تا دم زند&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;دم زند، دین حقش برهم زند. &lt;a href=&quot;#_edn5&quot; name=&quot;_ednref5&quot; title=&quot;&quot;&gt;[۵]&amp;nbsp;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;خاقانی، شاعر و عارف، فلسفه&amp;zwnj;ی ارسطو وحتی افلاتون را قفلی می&amp;zwnj;داند بر دربِ &amp;quot;احسن&amp;zwnj;الملل&amp;quot; (کشورهای اسلامی) و دستور دفعِ آنها را می&amp;zwnj;دهد:&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;قفلِ اسطوره&amp;zwnj;ای ارسطو را&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;بر درِ احسن&amp;zwnj;الملل منهید&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;نقشِ فرسوده&amp;zwnj;ی فلاطن را&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;بر طراز بهین حلل منهید!&lt;a href=&quot;#_edn6&quot; name=&quot;_ednref6&quot; title=&quot;&quot;&gt; [۶]&amp;nbsp;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;نمونه&amp;zwnj;هایی از این دست در ادبیات ما فراوان است که برای تمرکز در بحث اصلی از بیان نمونه&amp;zwnj;های دیگر درمی&amp;zwnj;گذرم.&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;در هر حال، صوفیگری به قدری دامنه و نفوذ یافت که بسیاری به تشکیل گروه&amp;zwnj;ها و سازمان&amp;zwnj;های جدید صوفیگری اقدام کردند. تعداد فرقه&amp;zwnj;های صوفی که، بنا به گزارش هجویری، در سده&amp;zwnj;ی پنجم به دوازده می&amp;zwnj;رسید،&lt;a href=&quot;#_edn7&quot; name=&quot;_ednref7&quot; title=&quot;&quot;&gt; [۷]&amp;nbsp;&lt;/a&gt; در سده&amp;zwnj;های پسین به&amp;zwnj;قدری فرقه&amp;zwnj;سازی رونق یافت که تعداد آنها به دویست فرقه افزایش یافت.&lt;a href=&quot;#_edn8&quot; name=&quot;_ednref8&quot; title=&quot;&quot;&gt; [۸]&amp;nbsp;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;رونق صوفیگری با اقبال مردم باعث شد که حکام از سخت&amp;zwnj;گیری و آزار آغازین نسبت به صوفیان که در سده&amp;zwnj;های پیشین نمونه&amp;zwnj;هایی وجود داشت (مثل کشتن حلاج &amp;nbsp;و سهروردی و ...) دست بردارند و آنها را به سود خود و در سوی افزایش قدرت خویش به&amp;zwnj;کار گیرند و حتی برخی از حاکمان خود مدعی صوفیگری می&amp;zwnj;شدند و از شیخی پیروی می&amp;zwnj;کردند. به همین خاطر برخی ازحاکمان و امیران و وزیران به ساختن خانقاه&amp;zwnj;های جدید دست زدند؛ مانند خانقاهی که غازان خان در تبریز یا اولجایتو در سلطانیه و همدان برپا کردند. همچنین وزرای آن زمان، یعنی رشیدالدین فضل&amp;zwnj;اله و پسرش غیاث&amp;zwnj;الدین به ترتیب در سلطانیه و در سرخاب تبریز خانقاهایی ساختند.&lt;a href=&quot;#_edn9&quot; name=&quot;_ednref9&quot; title=&quot;&quot;&gt; [۹]&amp;nbsp;&lt;/a&gt;&amp;nbsp; صوفیان نه تنها از پرداخت مالیات معاف بودند، بلکه خرجی سالانه، شامل هدایا، موقوفات و عایدات فراوان به آنها تعلق می&amp;zwnj;گرفت؛ به مثل به یک شیخ خانقاه، سالانه ۱۰۶۲۰ دینار نقد، ۲۸۳۲ مَن نان و همین مقدار گوشت و صابون از موقوفات&amp;nbsp; داده می&amp;zwnj;شد. حتی مریدان شیخ در خانقاه از جیره&amp;zwnj;ی نقدی و جنسی کافی بهره می&amp;zwnj;بردند.&lt;a href=&quot;#_edn10&quot; name=&quot;_ednref10&quot; title=&quot;&quot;&gt; [۱۰]&amp;nbsp;&lt;/a&gt; این حالت به گونه&amp;zwnj;ای بود که عبید زاکانی صوفیان را &amp;quot;مفتخوار&amp;quot; می&amp;zwnj;نامید.&lt;a href=&quot;#_edn11&quot; name=&quot;_ednref11&quot; title=&quot;&quot;&gt; [۱۱]&amp;nbsp;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;عرفان با چنین موقعیت و گستره&amp;zwnj;ای در همه&amp;zwnj;ی آحاد زندگی مردم و در رسانه&amp;zwnj;های آن زمان، به&amp;zwnj;ویژه شعر، تأثیری ژرف و تعیین&amp;zwnj;کننده گذاشت. یعنی شعر عمدتاً از واقعیت و خرد گریخت و به توّهم و رؤیا پیوست و اندیشه&amp;zwnj;ی ایرانی به جای پژوهش جهان موجود و واقعی به کالبد شکافی رابط&amp;zwnj;ه&amp;zwnj;ی انسان با خدا پرداخت که در آن راستا، زندگی مادی و خاکی نفی و همه چیز در گرو پیوستن به خدا معنا یافت. البته بخشی از عارفان نظیر حافظ به پاره&amp;zwnj;ای از لذات مادی مانند شراب و عشق زمینی هم اهمیت می&amp;zwnj;دادند که در آثارشان بازتاب یافته که از زیباترین شاهکارهای ادبیات شعری پارسی هستند، اما در نزد اینان نیز، افزون بر اینکه عشقِ زمینی عمدتاً در رابطه&amp;zwnj;ای یکسویه معنا می&amp;zwnj;یافت و معادله&amp;zwnj;ی عشق از سوی شاعر- مرد تعیین می&amp;zwnj;شد، اندیشه&amp;zwnj;ی عرفانی وزنه&amp;zwnj;ی بیشتری داشت و نقش اصلی را ایفا می&amp;zwnj;کرد.&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;۳)شعر عرفانی مانع از گسترش فرم نمایش و پی&amp;zwnj;آیندِ آن، یعنی گفت&amp;zwnj;و&amp;zwnj;گو&amp;zwnj; (دیالوگ) شده است. سنت نمایش در غرب، سنتی دیرینه است. از هومر و اُوید تا شکسپیر و گوته، نمایش در قالب نظم از مهم&amp;zwnj;ترین رسانه در تبیین هستی و بیان نگره&amp;zwnj;ها از رهگذر گفت&amp;zwnj;و&amp;zwnj;گو بود. اساساً نمایش بر پایه&amp;zwnj;ی گفت&amp;zwnj;و&amp;zwnj;گو&amp;zwnj; در فرهنگ دموکراتیک نوع یونانی به عنوان عاملی در تبادل آرا شکل می&amp;zwnj;گیرد؛ سنتی که در اروپا تداوم یافت و در برخورد آرا و شکل&amp;zwnj;گیری روشنگری نقش مهمی ایفا نمود. یعنی در واقع نمایشنامه، نشانگر حضور دیالوگ در یک جامعه در هر سطحی است، چیزی که در ادبیات کهن ما در مجموع غایب است و شکل آغازین و پیش&amp;zwnj;مدرن آن (صحنه&amp;zwnj;های شبه&amp;zwnj;نمایش) که در شاهنامه رخ می&amp;zwnj;نماید، با نفوذ عرفان، همان اندک که می&amp;zwnj;توانست پایه&amp;zwnj;ای برای کارهای پسین باشد، رشدی نمی&amp;zwnj;کند. چرا؟&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;می&amp;zwnj;دانیم که جامعه&amp;zwnj;ی ما در درازنای حضور استبداد و دیکته شدن از بالا هرگز فرصت واقعی برای رسیدن به فردیتی که خود را از بندها رها سازد، نداشته است. جنبش&amp;zwnj;ها و حرکت&amp;zwnj;های اجتماعی یا انقلاب از هر نوعش، هر کدام در برهه&amp;zwnj;ای کوتاه اندکی زنگ تنفس اعلام کردند و بعد هر گونه صدای مخالف سرکوب شد. اما در این جامعه به&amp;zwnj;جز استبداد حکومتی، عرفان نیز، به گمانم، نقش مهمی در یکسویه&amp;zwnj;نگری و نرسیدن به فردیت داشته&amp;zwnj; است. عرفان در ذات خویش یکسویه&amp;zwnj;نگر و تک&amp;zwnj;صدا و مُبلغِ انفعال است. برای عرفان همه&amp;zwnj;چیز حتی عشق و لذت خاکی وسیله&amp;zwnj;ای است برای رسیدن به معبود ازلی (خدا)، و در این راستا هم فرمانبری از مراد یا شیخ هم پیروی از آیین&amp;zwnj;های دینی، بدون هیچ اما و اگر و واکنش یا پرسشی (هر چه استاد ازل گفت، بگو می&amp;zwnj;گویم)، وظیفه است. به&amp;zwnj;جز اندیشه به ذات ازلی و تلاش درونی برای رسیدن یا یگانه شدن با آن، اندیشه&amp;zwnj;ی دیگری حق اهلیت نمی&amp;zwnj;یابد یا اینکه آن اندیشه بر پایه&amp;zwnj;ی نگره&amp;zwnj;ی عرفانی سنجیده و فهمیده می&amp;zwnj;شود؛ یعنی فرد باید کور و کر تنها به پیروی از مراد، هستی&amp;zwnj;اش را هویت ببخشد و اراده&amp;zwnj;ی آزاد و تصمیم&amp;zwnj;گیری، پرسش و شک که هسته&amp;zwnj;ی آغازین برای رشد فکری است، در آن نمی&amp;zwnj;تواند راه بیابد. در یک کلام، عرفان یا شعر عرفانی راه گفت&amp;zwnj;و&amp;zwnj;گو را می&amp;zwnj;بندد و تنها &amp;nbsp;اندیشه&amp;zwnj;ای یکسو&amp;zwnj;نگر و تک&amp;zwnj;صدا در آن بازتاب می&amp;zwnj;یابد، در حالی که نمایش با حضور گفت&amp;zwnj;و&amp;zwnj;گو می&amp;zwnj;تواند چند سویه و چند صدایی باشد. بنابراین به گمانم نفوذ بیش از حد عرفان در ادب و اندیشه&amp;zwnj;ی ایرانی باعث شد که همان شبه&amp;zwnj;نمایش آغازین که در شاهنامه شاهد آنیم، تنها در منظومه&amp;zwnj;های پسین، در بهترین حالت منظومه&amp;zwnj;های نظامی که از شاهکارهای ادبیات پارسی به حساب می&amp;zwnj;آیند، از حد تکرار شبه نمایشی تجاوز نمی&amp;zwnj;کنند و نمی&amp;zwnj;توانند به سطح یک نمایشنامه&amp;zwnj;ی واقعی فراروند. گوته در &amp;quot;دیوان غربی- شرقی&amp;quot;&amp;zwnj;اش، با وجود تحسین از شعر پارسی، با درک این نکته با شگفتی و حسرت می&amp;zwnj;نویسد: &amp;quot;شگفت&amp;zwnj;آور است که ادبیات پارسی هیچ نمایشنامه&amp;zwnj;ای ندارد. اگر می&amp;zwnj;توانست یک شاعر نمایش&amp;zwnj;نامه&amp;zwnj;نویس داشته باشد، ادبیاتش چهره&amp;nbsp; و منزلت دیگری می&amp;zwnj;یافت.&amp;quot;&lt;a href=&quot;#_edn12&quot; name=&quot;_ednref12&quot; title=&quot;&quot;&gt; [۱۲]&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;در اینجا لازم می&amp;zwnj;دانم برای رفع شبه&amp;zwnj;ی احتمالی توضیح بدهم که طرح این مسئله به معنای نادیده گرفتن ارزش&amp;zwnj;های ادبی و زیبایی شناختی آثار شعری پارسی و شعر عرفانی نیست. این نوع شعر، چه غزلیات مولوی باشد چه شعر حافظ یا نظامی و عطار و ...، همه از قله&amp;zwnj;های ادبیات شعری ما هستند که ارزش &amp;zwnj;ادبی&amp;zwnj;شان و حرکت&amp;zwnj;های زیبای زبانی-ساختاری&amp;zwnj;شان بر همه&amp;zwnj;گان روشن است. من اما بحثم را در اینجا نه در پیوند با ارزش ادبی یا ساختاری- زبانی، بلکه در ارتباط با تأثیر اندیشه&amp;zwnj;ی عرفانی از رهگذر شعر بر روند تحول اجتماعی- اندیشگی در فرهنگ ایرانی- اسلامی مطرح می&amp;zwnj;کنم؛ چرا که حضور عرفان همچنان به عنوان عامل بازدارنده، خودآگاه یا ناخودآگاه، هنوز در آثار ادبی کنونی ما&amp;nbsp; و اندیشه&amp;zwnj;ی ما بازتاب می&amp;zwnj;یابد. این بازتاب از چند سو همچنان خودنمایی می&amp;zwnj;کند. اگرچه به&amp;zwnj;جز عرفان عوامل دیگری نیز در این مسیر دخیل اند، ولی تأثیر عرفان نسبت به عوامل دیگر، به دلایل گفته شده، برتری دارد:&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;۱)بسیاری از شاعران و نویسندگان یا به&amp;zwnj;طور کلی هنرمندان و روشنفکران معاصر ایرانی هنوز در برخوردشان احساس مرادی دارند و نیاز به مریدان و مقلدان فراوان. هنوز به سن چهل سالگی نرسیده احساس استادی به آنها دست می&amp;zwnj;دهد و مانند شیخی دچار خودپسندی و خودبزرگ&amp;zwnj;بینی غریبی می&amp;zwnj;شوند و مرتب تئوری و حکم صادر می&amp;zwnj;کنند. برای همین است که در ادبیات ما مانند دیگر اَشکال آگاهی اجتماعی هنوز جنبه&amp;zwnj;ی تقلیدی در آن کارکرد قوی&amp;zwnj;تری دارد.&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;۲) در این احساس مرادی به احساس پیشوایی در کشف نحله&amp;zwnj;های نوین شعری و ادبی مبتلا می&amp;zwnj;شوند. انگار شیخی روزی بیدار شود و فریاد شوقِ کشف و کرامات سر دهد، با ادعای دستیابی به سرچشمه&amp;zwnj;ی الهام، به معبود ازلی. گمان نمی&amp;zwnj;کنم هیچ جا مانند ایران هر چند سال به چند سال عده&amp;zwnj;ای خود را صاحب نحله یا جنبش شعری نوین بدانند. من که نزدیک به ۳۰ سال است که در آلمان زندگی می&amp;zwnj;کنم تا حالا ندیده&amp;zwnj;ام که در این اینجا این همه جریان&amp;zwnj;های جدید شعری یا ادبی سر بردارند، این همه ادعاهای کشفِ این یا آن نوآوری با نامگذاری&amp;zwnj;های مختلف ( شعر پرفورمانس, شعرآوا , نفس&amp;zwnj;بريدگی در شعر، &amp;nbsp;زبانيت، شعر پسامدرن، شعر گفتاری، غزل پست مدرن و مانندگان). اساساً تفاوت شکل&amp;zwnj;گیریِ یک جریان ادبی (مانند هر جریان دیگر در زمینه&amp;zwnj;های دیگر) در غرب که در روال طبیعیِ رشد و حرکت خود می&amp;zwnj;تواند به سامان برسد، به این ترتیب نیست که ابتدا بیایند برای خودشان مکتب&amp;zwnj;سازی و جریان&amp;zwnj;سازی کنند و بعد بنشینند بر پایه&amp;zwnj;ی آن عنوان&amp;zwnj;ها شعر یا داستان بنویسند. اگر جریانی واقعاً شکل بگیرد، بعدها تئوریسین&amp;zwnj;های ادبی از رهگذر آثار ارایه&amp;zwnj;شده به تحلیل آن می&amp;zwnj;پردازند و احتمالاً نامی هم بر آن جریان می&amp;zwnj;گذارند یا نمی&amp;zwnj;گذارند. ولی در جامعه&amp;zwnj;ای مثل ایران که هیچ چیز سرِ جای خودش نیست اول جریانی می&amp;zwnj;سازند و نام&amp;zwnj;گذاری می&amp;zwnj;کنند، بعد می&amp;zwnj;کوشند بر پایه&amp;zwnj;ی آن، شعر بنویسند. آیا این نشان&amp;zwnj;دهنده&amp;zwnj;ی نامتعادل و ناموزون بودن مناسبات اجتماعی نیست که ادبیات را هم دربرمی&amp;zwnj;گیرد؟ آیا نوآوری واقعی با تغییر اندیشه پیش نمی&amp;zwnj;آید که زبان ِ ویژه&amp;zwnj;ی خود را نیز به بار می&amp;zwnj;آورد؟&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;۳) اگر به شعرها و حتی بسیاری از داستان&amp;zwnj;های معاصری که به&amp;zwnj;ظاهر از سوی کسانی نوشته شده که دینی و عارف نیستند، دقت شود، می&amp;zwnj;بینیم که برخورد آنها با جهان پیرامون و حتی عشق با اغراق عرفانی همراه است. این حالت چه در شعرِ به&amp;zwnj;مثل شاملو چه در رُمان بوف کور هدایت و ... بروزی جدی دارد، حتی اگر نمایی غیرِ دینی هم داشته باشد.&lt;a href=&quot;#_edn13&quot; name=&quot;_ednref13&quot; title=&quot;&quot;&gt; [۱۳]&lt;/a&gt; در این راستا البته برخی از شاعران مانند نیما و فروغ تا حدودی استثناء هستند؛ اگرچه در شعر آنها هم گاهی آن نوع اغراق عرفانی اینجا و آنجا هنوز زندگی می&amp;zwnj;یابد؛ مانند &amp;quot;مرغ آمین&amp;quot; نیما و &amp;quot;کسی می&amp;zwnj;آید که مثل هیچکس نیست&amp;quot; از فروغ.&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;۴) بارها در بحث&amp;zwnj;ها و جدل&amp;zwnj;ها، بسیاری از شاعران که اهل تئوری شعر هم هستند عقل یا خِرَد در شعر را طرد کردند؛ انگار خرد در ذات خود مخل شعر باشد، همان&amp;zwnj;گونه که عارفان برای رسیدن به معبود ازلی عقل را مخل و مانع می&amp;zwnj;دانستند و می&amp;zwnj;دانند. این خردگریزی عرفانی همچنان هم در زبانِ تئوری شعری در ایران و هم در خود شعرها بازتابی جدی و تعیین&amp;zwnj;کننده دارد. وقتی آدم از دانش و خِرَد و اندیشه در شعر یا هنر سخن می&amp;zwnj;گوید خیلی&amp;zwnj;ها رم می&amp;zwnj;کنند و خِرَد و اندیشه را سمی برای شعر می&amp;zwnj;دانند. از بس ما را از عقل یا خرد ترسانده&amp;zwnj;اند، که بسیاری از ما جرئت نمی&amp;zwnj;کنیم از خرد در ادبیات سخن بگوییم؛ زیرا فوراً به سنت&amp;zwnj;گرایی و کهنه&amp;zwnj;گرایی متهم می&amp;zwnj;شویم. شاید این نوع عقل&amp;zwnj;گریزی باز هم برگردد به فرهگ جان&amp;zwnj;سخت عرفانی که عقل را مخلِ رسیدن به خدا- معشوق می&amp;zwnj;داند. زیرا اگر انسان با خِرَدش وارد می&amp;zwnj;شد یا بشود پرسش&amp;zwnj;ها در مورد خیلی&amp;zwnj;چیزها شروع می&amp;zwnj;شد یا می&amp;zwnj;شود؛ و پرسش، آغاز شک است و شک هم هسته&amp;zwnj;ی آغازینِ شناخت؛ و شناخت هم یعنی اسطوره&amp;zwnj;زدایی از عرفان یا دین&amp;zwnj;مداری و ... پس برای آنها بهتر این بود و هست که عقل را کنار بزنند، ولی ما در جهان مدرن بیش از هر چیز به عقل یا خرد نیازمندیم؛ زیرا به نظر می&amp;zwnj;آید که بی&amp;zwnj;خردی در جامعه به حد اشباع رسیده باشد. منظورم از خرد، نه &amp;quot;خردباوری محاسبه&amp;zwnj;گر یا خردِ ابزاری&amp;quot; یا &amp;quot;عقلِ عبوس&amp;quot; (عقلِ فاناتیک، از هر نوعش) است که با هدفِ نظارت و کنترل عمل می&amp;zwnj;کند، بلکه خردی است که رو به&amp;zwnj;سوی آزادی ، آزادی به مفهوم لبیرالیته، دارد. منظورم از &amp;quot;خرد&amp;quot; در شعر، نه شعر سیاست&amp;zwnj;زده&amp;zwnj;ی دیروز و امروز است که بیشتر در سطح رویدادها و شعارها محدود می&amp;zwnj;ماَند، که برآمده و باقی&amp;zwnj;مانده از &amp;quot;تعهد اجتماعیِ&amp;quot; چپ سنتی است، و نه شعر گلایه&amp;zwnj;های صرفاً خصوصی است، که شعر امروز از آن اشباع شده است. منظورم شعری است که به مسائل، پدیده&amp;zwnj;ها، حتی سیاست، و به &amp;quot;من&amp;quot; (درون و تن) و به رابطه&amp;zwnj;اش نسبت به پیرامون با نگاه ژرف&amp;zwnj; و ریزبینانه&amp;zwnj;ای می&amp;zwnj;نگرد، و با فراروی از کلی&amp;zwnj;گویی مرسوم، جزء را فدای کل نمی&amp;zwnj;کند.&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;۵) رازورزی، پیچیده&amp;zwnj;گویی و نقیض&amp;zwnj;گویی از خصلت&amp;zwnj;های برآمده از اندیشه&amp;zwnj;ی عرفانی است. برای اینکه &amp;quot;رقیب&amp;quot; یا &amp;quot;دیگری&amp;quot; از &amp;quot;اسرار عشق&amp;quot; آگاه نشود، نیاز به زبان رمز&amp;zwnj;آمیز و اشاره است، نه زبان شفاف و فهما. در واقع عارفان معادله&amp;zwnj;ی ساده&amp;zwnj;&amp;zwnj;ی رابطه&amp;zwnj;ی انسان با خدا را چنان با اصطلاحات عجیب و غریب و پوشیده، و با شطح و طامات و بازی&amp;zwnj;های حروفی می&amp;zwnj;پیچانند تا اندیشه&amp;zwnj;شان را چیزی فراانسانی و آسمانی جلوه دهند. این حالت رازورزی و زبان اشاره و وانمود به اندیشه&amp;zwnj;ای پیچیده و برتر در بسیاری از شعرهای معاصر ما نیز خودنمایی می&amp;zwnj;کند که به&amp;zwnj;جز تأثیر فضای برآمده از فشار اجتماعی و ترس، فکر می&amp;zwnj;کنم بیشتر برمی&amp;zwnj;گردد به پیشینه&amp;zwnj;ی تفکر عرفانی که خودآگاه یا ناخودآگاه در اندیشه&amp;zwnj;ی ایرانی می&amp;zwnj;زید.&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;حالا برمی&amp;zwnj;گردم به سخن آغازینم در مورد رابطه&amp;zwnj;ی نقش نفت و شعر: وجود منبع طبیعی مانند نفت یا هر چیز دیگر به خودی خود نمی تواند امری منفی باشد، مهم در چگونگی بهره&amp;zwnj;گیری از آن منبع است. شعر نیز مانند هر منبع یا ابزار اندیشگی کارکردی مشابه دارد؛ منتها یکی در جهان مادی کارکرد دارد و دیگری در جهان معنوی. در یک فرهنگ پیشرو، عوامل مادی و معنوی در همنوایی و در سامانه&amp;zwnj;ای نسبتن برابر و در تأثیر متقابل در حرکت اجتماعی نقش ایفا می&amp;zwnj;کنند. تنها در هموندی و حرکت همسانِ و همسازِ فرهنگ مادی و معنوی است که جامعه در سوی شکوفایی پیش می&amp;zwnj;رود. بنابراین، مسئله بر سر چگونگی بهره&amp;zwnj;گیری از این نمودهای طبیعی و دستاوردهای بشری است و اینکه در جامعه&amp;zwnj;ی ما همه&amp;zwnj;چیز در مشابهت به هم به نوعی در نابسامانی عمومی حرکت می&amp;zwnj;یابد. شعر ما تا پیش از جنبش مشروطیت هنوز در رؤیای گل و بلبلی می&amp;zwnj;زیست و با واقعیت پیرامون کمتر در پیوند بود. این خواب هزار ساله با انقلاب مشروطیت آشفته شد، بی&amp;zwnj;آنکه کاملاً به بیداری رسیده باشد. در واقع مشروطیت تلنگری بود تا شعر پارسی بار دیگر با واقعیت پیرامون آشتی کند. اما این بیداری و آشتی با واقعیت که گام مهمی بود با شکست انقلاب و استبداد رضاشاهی به پس نشست. منتها تأثیر و تبلور داده&amp;zwnj;های جنبش مشروطیت را در شعر نیما یوشیج می&amp;zwnj;توان شاهد بود که به&amp;zwnj;مثل در شعر &amp;quot;افسانه&amp;quot;، اندیشه&amp;zwnj;ی عرفانی را &amp;quot;کید و دروغ&amp;quot; می&amp;zwnj;نامد. متأسفانه شرایط استبدادی باعث شد تا شعر پارسی به فضای استعاری و سمبلیک و با چاشنی عرفانی پناه ببرد. در دهه&amp;zwnj;ی بیست خورشیدی، با آغاز جنبش نفت، شعر ما اگرچه به پیرامون و مسائل اجتماعی توجه کرد، ولی جای &amp;quot;شیخ&amp;quot; در عرفان را کیش شخصیت و قهرمان&amp;zwnj;پروری و شهیدپروری گرفت که در بنیاد با عرفان تفاوتی ندارد. در دوره&amp;zwnj;ی محمد رضا شاه نیز شعر در همان روند پیشین، منتها ترس خورده&amp;zwnj;تر ادامه می&amp;zwnj;یابد. بی&amp;zwnj;دلیل نیست که شاعری مانند سپهری پس از انقلاب ۵۷ بیش از دیگر شاعران مطرح می&amp;zwnj;شود؛ چرا که نیاز خفته به عرفانی که درونیِ انسان ایرانی شده، دوباره در شرایط دین&amp;zwnj;مداری سر برمی&amp;zwnj;دارد؛ به گونه&amp;zwnj;ای که حتی برخی از کمونیست&amp;zwnj;ها هم عارف شدند. و اصولاً در شرایط بحرانی و فشار، انسان در جست&amp;zwnj;و&amp;zwnj;جوی پناهگاهی روحانی است تا در آن به آرامش برسد؛ و در ایران، دمِ دست&amp;zwnj;ترین آرامگاه، عرفان است؛ همان&amp;zwnj;گونه که پس از حمله&amp;zwnj;ی مغول مردم به عرفان پناه بردند. این حالت در شعر اغلب شاعران مهاجر نیز که آبشخورشان شعر داخلی بود، نیز خودنمایی می&amp;zwnj;کند. عده&amp;zwnj;ای از ما، از جمله خودم، در دوره&amp;zwnj;&amp;zwnj;ی سرگشتگی تا حدودی به عرفان پناه بردیم و خودآگاه یا ناخودآگاه به زبان عرفان، شعر- ناله&amp;zwnj;های خود را سر دادیم. من خودم در آغاز مهاجرتم نزدیک به پانصد بیت مثنوی متأثر از مولوی سرودم که بخشی از آن در کتاب شعرم &amp;quot;&lt;em&gt;انسان، آرزوی برنیامده&lt;/em&gt;&amp;quot;، زیر عنوانِ &amp;quot;سماعِ آهوانه&amp;zwnj;ی عشق&amp;quot;، به چاپ رسیده است (آلمان، ۱۳۶۶). خودگاه یا ناخودآگاو باز بیهوده نیست که عده&amp;zwnj;ای در دهه&amp;zwnj;های پسین در فکر تئوریزه کردنِ خرد&amp;zwnj;گریزی در شعر شدند و زبان&amp;zwnj;آوریِ رازورانه متداول شد.&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;در پایان باید به این نکته اشاره و تأکید کنم که من در اینجا به هیچوجه با خود شعر به معنای عام آن از درمخالفت درنیامده&amp;zwnj;ام و جنبه&amp;zwnj;های احساسی و روحی در شعر و تنوع ساختاری، زبانی ، تصویری و محتوایی را هم نادیده نمی&amp;zwnj;گیرم. در این داوری شعرهای خودم را هم جدا نمی&amp;zwnj;کنم. یعنی من هم یکی از این شاعران هستم که همدوش دیگران در این گرداب غلتیده&amp;zwnj;ام. دیگر اینکه البته در هر دوره&amp;zwnj;ای شاعرانی استثنایی هم هستند که کارشان تا حدودی با دیگران متفاوت است و در این راستا شعرهای برجسته&amp;zwnj;ای هم در هر دوره&amp;zwnj;ای پدید آمده، اما اینان در یک اقلیت ناچیز می&amp;zwnj;گنجند و امر مسلط، همان است که درباره&amp;zwnj;اش در اینجا سخن گفته&amp;zwnj;ام. سه&amp;zwnj; دیگر، هر کس حق دارد به عرفان یا هر پدیده&amp;zwnj;ی دینی به عنوان امری خصوصی علاقه&amp;zwnj;مند یا باورمند باشد. اما اگر این باور بخواهد چگونگیِ هستیِ اندیشه در یک ملت را دیکته کند و نقشی بازدارنده داشته باشد، مسئله متفاوت می&amp;zwnj;شود.&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;منظور از این نوشته، یکی توجه دادن به ماهیت پدیده&amp;zwnj;ها در پیوند با رشد اندیشه در یک جامعه است و دیگر اینکه شعر ما مانند هر شکلِ دیگر از آگاهی اجتماعی (سیاست، جامعه&amp;zwnj;شناسی، فلسفه و ...) بیش از هر چیز به خِرَد و روشن&amp;zwnj;اندیشی و روشن&amp;zwnj;گویی نیاز دارد. منظورم از حضور خِرد یا اندیشه در شعر، پیش&amp;zwnj;اندیشی، اخلاق و مفهوم&amp;zwnj;گرایی یا شعارهای سیاسی- اجتماعی نیست. شاید بهتر باشد بگویم &amp;quot;اندیشه&amp;zwnj;ی شعر&amp;quot;، که شعر را از ابزار شدن فرا می&amp;zwnj;برد و فلسفه را در وجودش، ویژه&amp;zwnj;ی شعر می&amp;zwnj;کند، نه اینکه بر شعر سوار شود.&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;در این روزها گاهی انتقادهایی از شعر شاعران جوان می&amp;zwnj;شود که به سمت ساده&amp;zwnj;گویی میل کرده&amp;zwnj;اند. متأسفانه شعر این شاعران، کم به دستم رسیده و نمی&amp;zwnj;توانم درباره آنها داوری درستی داشته باشم. امیدوارم روزی با خواندن بیشتر آن شعرها بتوانم با داوری دقیق&amp;zwnj;تر به این مسئله بپردازم. اما با همین اندک، به نظرم، شاید شعر ما دارد دوباره با واقعیت آشتی می&amp;zwnj;کند. یعنی شاعر دیگر نمی&amp;zwnj;کوشد با بازی&amp;zwnj;های غلوآمیزِ زبانی و پیچیده کردن مفاهیم، شعرش را جلوه&amp;zwnj;ای ادبی در سطح بالا بدهد، بلکه سرراست و روشن و با دیدار تازه از اشیاء و پیرامون حرفش را می&amp;zwnj;زند. شاید این آغازِ یک خانه&amp;zwnj;تکانی در سوی روشن&amp;zwnj;اندیشی و&amp;nbsp; بیان شفاف باشد. چون نه تنها شعر ما &amp;nbsp;بلکه سخن و نوشته&amp;zwnj;ی معمولی بسیاری از ما در هر زمینه&amp;zwnj;ای هنوز به فضای رازورانه&amp;zwnj;ی عرفانی آلوده است و هنوز بسیاری از چیزها در هاله&amp;zwnj;ای از اشارات و ابهام و تعارف&amp;zwnj;گونه، که روی دیگر دروغ و ریاست، بیان می&amp;zwnj;شود. فرهنگ ما از رازورزی و ابهام&amp;zwnj;گویی، خرد&amp;zwnj;گریزی و بی&amp;zwnj;خردی اشباع شده است، و شعری که خود را در راستای بی&amp;zwnj;خردی و بی&amp;zwnj;معنایی هموار می&amp;zwnj;کند در همین فضای عمومی و مسلط جامعه قرار می&amp;zwnj;گیرد و نادانسته همگام با آن حرکت می&amp;zwnj;کند و نمی&amp;zwnj;تواند شعر پیشرو باشد. شعر پیشرو شعری است که جهان تازه&amp;zwnj;ای به جامعه ارایه می&amp;zwnj;دهد، نه اینکه در پریشانیِ گفتارِ عمومی سهیم شود.&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;البته طبیعی است که در این مسیر و در آغاز ساده&amp;zwnj;گویی ابتذال هم می&amp;zwnj;تواند با آن آمیخته شود، اما شاید از دلِ همین&amp;zwnj;ها، حرف&amp;zwnj;های روشن و شاعرانه&amp;zwnj;ای بربیاید که به خاطر قدرت اقناعی شعر، حتی بر دیگر اَشکال شعور اجتماعی تأثیر بگذارد و جامعه در سمت روشنی و شفاف کردن مفاهیم و رابطه&amp;zwnj;های انسانی پیش برود. شاید.&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;در همین زمینه:&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&lt;a href=&quot;http://www.radiozamaneh.com/category/tags/%D9%85%D8%AD%D9%85%D9%88%D8%AF-%D9%81%D9%84%DA%A9%DB%8C&quot;&gt;دکتر محمود فلکی در رادیو زمانه&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&lt;strong&gt;پانویس&amp;zwnj;ها:&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;div&gt;
&lt;div id=&quot;edn1&quot;&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;[۱]&amp;nbsp; به این مسئله در رساله&amp;zwnj;ی دکترایم زیر عنوان &amp;quot; &lt;em&gt;گوته و حافظ: درک و کژفهمی متقابلِ فرهنگ آلمانی و ایرانی&lt;/em&gt;&amp;quot; گسترده پرداخته&amp;zwnj;ام (به زبان آلمانی).&lt;/p&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div id=&quot;edn2&quot;&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&lt;a href=&quot;#_ednref2&quot; name=&quot;_edn2&quot; title=&quot;&quot;&gt;&amp;nbsp;[۲]&amp;nbsp;&lt;/a&gt;&amp;nbsp; ن. ک. احمد علی رجایی بخارایی: فرهنگ اشعار حافظ. تهران، 1358، ص 466&lt;/p&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div id=&quot;edn3&quot;&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&lt;a href=&quot;#_ednref3&quot; name=&quot;_edn3&quot; title=&quot;&quot;&gt;&amp;nbsp;[۳]&amp;nbsp;&lt;/a&gt;&amp;nbsp; ن. ک. قاسم غنی: بحث در آثار و افکار و احوال حافظ. جلد دوم: تاریخ تصوف در اسلام ... تهران، هرمس، 2007. ص 561&lt;/p&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div id=&quot;edn4&quot;&gt;
&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;#_ednref4&quot; name=&quot;_edn4&quot; title=&quot;&quot;&gt;[۴]&amp;nbsp;&lt;/a&gt; Vgl. Annemarie Schimmel: Mystische Dimensionen des Islam. Die Geschichte des Sufismus. Mit zahlreichen Abbildungen. Frankfurt a.M. / Leipzig 1995. S. 36.&lt;/p&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div id=&quot;edn5&quot;&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&lt;a href=&quot;#_ednref5&quot; name=&quot;_edn5&quot; title=&quot;&quot;&gt;[۵]&amp;nbsp;&lt;/a&gt;&amp;nbsp; مولوی: مثنوی معنوی. به اهتمام و تصحیح نیکلسون. چاپ نهم. تهران، امیرکبیر، 1362. ص 106- 105&lt;/p&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div id=&quot;edn6&quot;&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&lt;a href=&quot;#_ednref6&quot; name=&quot;_edn6&quot; title=&quot;&quot;&gt;&amp;nbsp;[۶]&amp;nbsp;&lt;/a&gt;&amp;nbsp; قاسم غنی؛ همان، ص 564&lt;/p&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div id=&quot;edn7&quot;&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&lt;a href=&quot;#_ednref7&quot; name=&quot;_edn7&quot; title=&quot;&quot;&gt;&amp;nbsp;[۷]&amp;nbsp;&lt;/a&gt;&amp;nbsp; ابوالحسن هجویری: کشف المحجوب. به اهتمام شکلوفسکی. 1926، ص 218&lt;/p&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div id=&quot;edn8&quot;&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&lt;a href=&quot;#_ednref8&quot; name=&quot;_edn8&quot; title=&quot;&quot;&gt;&amp;nbsp;[۸]&amp;nbsp;&lt;/a&gt;&amp;nbsp; رجایی بخارایی، همان، ص 444&lt;/p&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div id=&quot;edn9&quot;&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&lt;a href=&quot;#_ednref9&quot; name=&quot;_edn9&quot; title=&quot;&quot;&gt;&amp;nbsp;[۹]&amp;nbsp;&lt;/a&gt;&amp;nbsp; ذبیح&amp;zwnj;اله صبا: تاریخ ادبیات در ایران. جلد سوم- بخش اول. چاپ هفتم. تهران، 1369، ص 184&lt;/p&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div id=&quot;edn10&quot;&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&lt;a href=&quot;#_ednref10&quot; name=&quot;_edn10&quot; title=&quot;&quot;&gt;&amp;nbsp;[۱۰]&amp;nbsp;&lt;/a&gt;&amp;nbsp; ن.ک. پیشگفتار انجوی شیرازی در: دیوان خواجه حافظ شیرازی. تهران، 1386، ص 81&lt;/p&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div id=&quot;edn11&quot;&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&lt;a href=&quot;#_ednref11&quot; name=&quot;_edn11&quot; title=&quot;&quot;&gt;&amp;nbsp;[۱۱]&amp;nbsp;&lt;/a&gt;&amp;nbsp; عبید زاکانی: کلیات. به اهتمام پرویز اتابکی. تهران، 1343، ص 317&lt;/p&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div id=&quot;edn12&quot;&gt;
&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;#_ednref12&quot; name=&quot;_edn12&quot; title=&quot;&quot;&gt;&amp;nbsp;[۱۲]&lt;/a&gt; Goethe: West-&amp;ouml;stlicher Divan. Hrsg. und erl&amp;auml;utert von Hans-J.Weitz. 8. Auf., Frankfurt a.M. 1988, S. 192.&lt;/p&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div id=&quot;edn13&quot;&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&lt;a href=&quot;#_ednref13&quot; name=&quot;_edn13&quot; title=&quot;&quot;&gt;&amp;nbsp;[۱۳]&lt;/a&gt;&amp;nbsp; درباره&amp;zwnj;ی جنبه&amp;zwnj;های عرفانی در آثار هدایت و شاملو و...، مقاله&amp;zwnj;هایی نوشته&amp;zwnj;ام که در کتاب&amp;zwnj;هایم منتشر شده&amp;zwnj;اند. بخش&amp;zwnj;هایی از این مقاله&amp;zwnj;ها را می&amp;zwnj;توانید در سایت شخصی&amp;zwnj;ام مشاهده کنید (&lt;a href=&quot;http://www.m-falaki.com&quot;&gt;&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;www.m-falaki.com&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;).&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
</description>
     <comments>https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2012/11/27/21907#comments</comments>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/3236">ادبیات معاصر ایران</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/17313">تصوف</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/4093">شعر معاصر ایران</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/17314">صوفی گری</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/2409">عرفان</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/17312">عرفان ایرانی</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/category/tags/%D9%85%D8%AD%D9%85%D9%88%D8%AF-%D9%81%D9%84%DA%A9%DB%8C">محمود فلکی</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak">خاک</category>
 <pubDate>Tue, 27 Nov 2012 08:52:41 +0000</pubDate>
 <dc:creator>hosseinn</dc:creator>
 <guid isPermaLink="false">21907 at https://archive.radiozamaneh.com</guid>
  </item>
  <item>
    <title>کالبد شکافی ذهنیتِ استبدادی و استبدادِ ادبی</title>
    <link>https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2011/12/12/8950</link>
    <description>&lt;div class=&quot;fb-social-like-widget&quot;&gt;&lt;fb:like  href=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2011/12/12/8950&quot; send=&quot;false&quot; layout=&quot;box_count&quot; show_faces=&quot;false&quot; width=&quot;500&quot; action=&quot;like&quot; font=&quot;arial&quot; colorscheme=&quot;light&quot;&gt;&lt;/fb:like&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-sartitr&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    در پاسخ به نقدی بر برنامه &amp;quot;پرگار&amp;quot; در بی بی سی فارسی        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-nevisandeh&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    محمود فلکی        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-filefield field-field-maghaleh-image&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    &lt;img  class=&quot;imagefield imagefield-field_maghaleh_image&quot; width=&quot;250&quot; height=&quot;170&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/sites/default/files/shahmkmfp01a_0.jpg?1353509610&quot; /&gt;        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;p&gt;محمود فلکی - سال&amp;zwnj;ها بود که با خودم عهد بسته بودم که دیگر به نوشته یا گفته&amp;zwnj;ای که به توهین و دشنام وتهدید آلوده باشد، پاسخ ندهم. و واقعن در این سال&amp;zwnj;ها چنین هم عمل کرده&amp;zwnj;ام. چونکه فرهنگ دیالوگ در مناسبات متمدن مدرن (نه متمدن پیش&amp;zwnj;مدرن)، برخوردهای غیر دموکراتیک را برنمی&amp;zwnj;تابد.&lt;/p&gt;
&lt;!--break--&gt;&lt;!--break--&gt;&lt;p&gt;با کسی که با توهین و تهدید به اثبات نظرش می&amp;zwnj;پردازد، نمی&amp;zwnj;شود وارد دیالوگ شد، چون هنوز فرهنگ دیالوگ را نیاموخته است. در فرهنگ دیالوگ که مختص جوامع متمدن مدرن است، از یک&amp;zwnj;سو به جای زبان توهین و تهدید و دشنام، زبان استدلال و منطق حاکم است و از سوی دیگر دیالوگ، نه برای اثبات نظر و حذف دیگری، که برای تبادل نظر و رواداری است. هرچند به خاطر مسائل و سوء تفاهم&amp;zwnj;هایی که پدید آمده متاسفانه به وعده&amp;zwnj;ام وفا نکرده&amp;zwnj;ام؛ اما علت اصلی نگارش این مطلب، طرح دوباره&amp;zwnj;ی نکاتی در پیوند با یکی از معضلات پایه&amp;zwnj;ای جامعه و روشنفکر ایرانی است. پاسخ&amp;zwnj;گویی به ادعاهای آقای شهرجردی به عنوان نمونه&amp;zwnj;ای از این معضل در اینجا ارایه می&amp;zwnj;شود.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;آقای شهرجردی در ارتباط با گفته&amp;zwnj;های آقای منصور کوشان و من در گفت&amp;zwnj;وگوی تلویزیونی در بی&amp;zwnj;بی سی، با خشم و عصبیت در سایت &amp;laquo;زمانه&amp;raquo; می&amp;zwnj;نویسد:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;laquo;مسلمن شعر امروز آن&amp;zwnj;قدر خواننده دارد که اجازه ندهند در رسانه&amp;zwnj;ای مثل بی&amp;zwnj;بی&amp;zwnj;سی به شعورشان با چنین وقاحتی توهین شود.&amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&lt;img align=&quot;middle&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;http://zamaaneh.com/pictures-new/falaki_m.jpg&quot; style=&quot;width: 196px; height: 183px;&quot; /&gt;محمود فلکی: در هر هنری، آنچه که اهمیت دارد ارایه به&amp;zwnj;سامان آن است و هیچ و مرز و محدودیتی نمی&amp;zwnj;توان برای هنر قائل شد.&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;این جمله می&amp;zwnj;تواندجمله&amp;zwnj;ی یک دولتمرد مستبد با محتوایی سیاسی هم باشد که می&amp;zwnj;گوید:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;laquo;مسلمن ملت نجیب ما اجازه نمی&amp;zwnj;دهند در رسانه&amp;zwnj;ای مثل بی&amp;zwnj;بی سی که مزدور امپریالیسم است، به مقدساتشان با چنین وقاحتی توهین شود. توی دهنشان می&amp;zwnj;زنیم.&amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;راستی تفاوت آن جمله&amp;zwnj;ی نخست که یک &amp;laquo;شاعر&amp;raquo; آن را با خشم بیان می&amp;zwnj;کند و گفتار فرضی آن &amp;laquo;مستبد&amp;raquo; حاکم که نظیرش را هر روز می&amp;zwnj;شنویم، چه تفاوتی دارد؟ هر دو مستبدانه می&amp;zwnj;خواهند دهان دیگری را با تهدید ببندند. استبداد و تهدید دو روی سکه&amp;zwnj;ی اندیشه&amp;zwnj;ای است که هیچ ارتباطی به جهان مدرن متمدن و دمکراتیک ندارد؛ حتا اگر مرتب فریاد وامدرنا یا پسامدرنا بزنند و خود را &amp;laquo;مرکز شعر و اندیشه&amp;zwnj;ی جهان&amp;raquo; بدانند. چرا؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;نیچه بر این نظر است که آن&amp;zwnj;چه ما حقیقت می&amp;zwnj;نامیم، تنها تفسیر ما از هستی است و هر کس از زاویه دید خود هستی را تفسیر یا تعبیر می&amp;zwnj;کند. او حتا زبان را زاویه دیدی می&amp;zwnj;داند که از طریق آن، چیز&amp;zwnj;ها دریافته می&amp;zwnj;شوند. وقتی به&amp;zwnj;مثل می&amp;zwnj;گوییم &amp;laquo;خورشید غروب کرد&amp;raquo;، این تنها تفسیر ما از جهان بیرون از رهگذر زبان است و در خود طبیعت چنین واقعیتی یا حقیقتی وجود ندارد؛ زیرا خورشید هرگز غروب نمی&amp;zwnj;کند، یعنی واقعن ناپدید نمی&amp;zwnj;شود یا در جایی فرو نمی&amp;zwnj;رود. گزین&amp;zwnj;گویه&amp;zwnj;ی معروف نیچه درباره&amp;zwnj;ی &amp;laquo;اخلاق&amp;raquo; بیانگر همین نکته است:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;laquo;پدیده&amp;zwnj;ی اخلاقی وجود ندارد؛ آن&amp;zwnj;چه هست تنها تفسیر اخلاقیِ پدیده&amp;zwnj;هاست.&amp;raquo; (F. Nietzsche: Jenseits von Gut und B&amp;ouml;se. 1994, S. 84)&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;این نگره، ما را به دستاورد مهم مدرنیته، که&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان رواداری (تولِرانس) باشد، هدایت می&amp;zwnj;کند که پایه&amp;zwnj;ی نخستینِ درک از دموکراسی است. یعنی اگر من متوجه بشوم که حقیقت من چیزی است که تنها از رهگذر زاویه دید من وجود دارد، چیزی که به&amp;zwnj;واسطه&amp;zwnj;ی زبان آن را مطابق دیدگاه خود تفسیر می&amp;zwnj;کنم که اثبات درستی یا نادرستی&amp;zwnj;اش اگر ناممکن نباشد، بسیار دشوار است، آن&amp;zwnj;گاه درک تفاوت&amp;zwnj;ها که امری طبیعی و در جریان تحول اندیشگی ضروری است، می&amp;zwnj;تواند انسان را به سوی تفاهم یا درک دیگری (نه لزومن پذیرش او) سوق دهد. بدین گونه درمی&amp;zwnj;یابیم که حقیقتِ برساخته&amp;zwnj;ی ما نمی&amp;zwnj;تواند بر&amp;zwnj;ترین یا تنها حقیقت موجود بر روی زمین باشد؛ زیرا انسان&amp;zwnj;های دیگر نیز مانند من حق دارند جهان را از زاویه دید خود تفسیر کنند و حقیقت خود را بسازند. به بیان دیگر، به اندازه&amp;zwnj;ی تعداد انسان&amp;zwnj;ها در کره&amp;zwnj;ی زمین می&amp;zwnj;تواند &amp;laquo;حقیقت&amp;raquo; وجود داشته باشد. در این&amp;zwnj;جاست که مسئله&amp;zwnj;ی درک دیگری، رواداری و پذیرش دیالوگ (به جای حذف دیگری) عینیت می&amp;zwnj;یابد که هسته&amp;zwnj;ی نخستین ِ گذار به برخورد دموکراتیک در مناسبات انسانی است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;حالا ببینیم کسی که ما را &amp;laquo;عقب مانده&amp;raquo;، &amp;laquo;بیمار&amp;raquo;، &amp;laquo;کور&amp;raquo;، &amp;laquo;نفهم&amp;raquo;، &amp;laquo;دروغگو&amp;raquo; و &amp;laquo;وقیح&amp;raquo; می&amp;zwnj;داند که حتا به مرز &amp;laquo;خیانت&amp;raquo; هم کشیده شده&amp;zwnj;ایم، چگونه می&amp;zwnj;تواند در مرام و زبان خود که گویای هستی آدمی است، مدرن یا پسا مدرن و دموکرات باشد؟ چگونه می&amp;zwnj;شود که سخن یک آدم مستبد را پذیرفت که حضور دیگری را نمی&amp;zwnj;تواند تحمل کند و مستبدانه دیگری را تهدید به حذف می&amp;zwnj;کند و حقیقت برساخته&amp;zwnj;اش را حقیقت مطلق و یگانه می&amp;zwnj;داند؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&lt;img align=&quot;middle&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;http://radiozamaneh.com/sites/default/files/koumanpar04.jpg&quot; style=&quot;height: 152px; width: 196px;&quot; /&gt;محمود فلکی: تقسیم&amp;zwnj;بندی شعر یا شاعر به &amp;quot;واقعی&amp;quot; و &amp;quot;غیر واقعی&amp;quot; بی&amp;zwnj;معناست. چه کسی حق یا صلاحیت این را دارد که &amp;quot;واقعی&amp;quot;را از &amp;quot;غیر واقعی&amp;quot; تشخیص دهد؟ با چه معیارهایی می&amp;zwnj;توان شعر یا شاعر را خط&amp;zwnj;کشی کرد؟&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;الف. یکی از شیوه&amp;zwnj;های حکومت یا آدم خودکامه و مستبد، تحریف واقعیت و گفته&amp;zwnj;های دیگران است و به اصطلاح یک&amp;zwnj;طرفه به قاضی می&amp;zwnj;رود تا به زعم خود رقیب یا دشمن را به هر شکلی که شده (به شیوه&amp;zwnj;ی ماکیاولی) از میدان به&amp;zwnj;در کند. ببینیم که چگونه او به همین عمل دست زده است:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;۱. آقای شهرجردی موضوع بحث ما در بی&amp;zwnj;بی سی را تحریف کرده است. این تحریف از عنوان و عنوان فرعی&amp;zwnj;ای که برای نوشته&amp;zwnj;اش انتخاب کرده، آغاز می&amp;zwnj;شود و به تمام متن سرایت می&amp;zwnj;کند. او نوشته است: &amp;laquo;شعر را به حال خود&amp;zwnj;&amp;zwnj; رها کنید! برنامه&amp;zwnj; پرگار بی&amp;zwnj;بی&amp;zwnj;سی فارسی پیرامون شعر امروز&amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;خیر، موضوع اصلی آن برنامه، نه پیرامون شعر امروز، بلکه، همان&amp;zwnj;گونه که آقای کوشان هم اشاره کرده&amp;zwnj;اند، درباره&amp;zwnj;ی این نکته بوده که &amp;laquo;آیا در ایران رُمان جای شعر را گرفته است یا نه؟&amp;raquo; اگر موضوع اصلی فقط شعر یا شعر امروز می&amp;zwnj;بود، ضرورت بحث ایجاب می&amp;zwnj;کرد که به مسائل دیگری پرداخته شود. مسلم است که در این رابطه نکاتی را به طور فشرده در مورد شعر مطرح کرده&amp;zwnj;ام (البته آقای کوشان بیشتر از من)، بی&amp;zwnj;آنکه وقت کافی و ضرورت برای طرح گسترده&amp;zwnj;تر آن در میان باشد. او اما در تمام نوشته&amp;zwnj;اش حتا یک&amp;zwnj;بار هم به این بحث محوری اشاره نکرد، تا هر چه دلش می&amp;zwnj;خواهد بنویسد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;۲. تحریف دیگر این است که او طوری می&amp;zwnj;نویسد که انگار من و آقای کوشان هر دو کاملن نظرات یکسانی را ارایه داده&amp;zwnj;ایم. در حالی که در مواردی اختلاف نظر داشتیم، بی&amp;zwnj;آنکه بخواهیم به شیوه&amp;zwnj;ی ایشان به همدیگر توهین کنیم یا به حذف دیگری بپردازیم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;۳. حرف&amp;zwnj;های مرا به دو شکل مستقیم وغیر مستقیم تحریف کرده است. شکل مستقیم این است که حرفی را که نزده&amp;zwnj;ام به نام من ضبط کرده است. مطابق نوشته&amp;zwnj;ی او &amp;laquo;من&amp;raquo; - فلکی (یا به زبان تحقیرآمیزش &amp;laquo;آن دومی&amp;raquo; یا &amp;laquo;آن یکی&amp;raquo;) گفته&amp;zwnj;ام: &amp;laquo;این&amp;zwnj;ها پست&amp;zwnj;مدرنیسم را درک نکرده&amp;zwnj;اند. اشتباه فهمیده&amp;zwnj;اند. نمی&amp;zwnj;توانند با خواننده ارتباط برقرار کنند، چون حرف&amp;zwnj;هایشان بی&amp;zwnj;معنی&amp;zwnj;ست.&amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&lt;img align=&quot;middle&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;http://radiozamaneh.com/sites/default/files/koumanpar05.jpg&quot; style=&quot;height: 146px; width: 196px;&quot; /&gt;محمود فلکی: تفاوت یک آدم دموکراتِ مدرن و یک مستبد پیش مدرن این است که اولی می&amp;zwnj;گوید: &amp;quot;این هم نظری است برای خودش، ولی من با آن مخالفم.&amp;quot; اما آدم مستبد حکم صادر می&amp;zwnj;کند که: &amp;quot;تو نمی&amp;zwnj;فهمی و حق نداری در مورد چیزی که نمی&amp;zwnj;فهمی حرف بزنی، و فقط من می&amp;zwnj;فهمم و حق دارم درباره&amp;zwnj;ی شعر یا هر چیزی حرف بزنم. اگر باز هم زبان درآوردی، می&amp;zwnj;دهم زبانت را از حلقومت بیرون بکشند.&amp;quot;&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;من هم گفته&amp;zwnj;ام و هم نوشته&amp;zwnj;ام و در اینجا هم تکرار می&amp;zwnj;کنم که خیلی&amp;zwnj;ها در ایران پست&amp;zwnj;مدرن را درست &amp;laquo;متوجه نشده&amp;zwnj;اند&amp;raquo;، و در آن برنامه هم علت وجودی پست مدرن در غرب و هم دلایلم را که پست مدرن چرا نمی&amp;zwnj;تواند در ایران درست درک و عمل شود، گفته&amp;zwnj;ام.گواه من در درک اشتباه آمیزِ پست مدرن در ایران، یکی همین زبان و اندیشه&amp;zwnj;ی مستتر در نوشته&amp;zwnj;ی ایشان است که ارتباطی با &amp;quot;زبانیتِ&amp;quot; کثرت&amp;zwnj;خواه و دموکراتیکِ پست مدرن ندارد. پست مدرن اتفاقن بر تنوع و کثرت بیشترِ آرا و بر آزادی بیشتر فردیت (گاهی تا حد آنارشی) تأکید می&amp;zwnj;کند، نه بر استبداد رأی و همسان&amp;zwnj;خواهی. یکی از انتقادهایی که اندیشه&amp;zwnj;ی پست مدرنی دارد این است که &amp;quot;خِرَدِ ابزاری&amp;quot; و محاسبه&amp;zwnj;گر که در سوی &amp;quot;شیئی شدگی جهان زندگی&amp;quot; (به تعبیر هابر ماس) حرکت می&amp;zwnj;کند و در پی نظارت و کنترل است، مانع از رسیدن به وعده&amp;zwnj;ی روشنگری، یعنی مانع از رسیدن به فردیت کاملِ انسان و کثرت و تنوعِ بیشتر می&amp;zwnj;شود. برای همین است که &amp;quot;خردِ انتقادی&amp;quot; در غرب که رو به آزادی، دموکراسی و رشد والاترِ مدنیت دارد، پروژه&amp;zwnj;ی روشنگری را &amp;quot;پروژه&amp;zwnj;ای ناتمام&amp;quot; می&amp;zwnj;داند. در واقع، پست مدرن چیزی جدا از مدرنیته نیست، بلکه ادامه&amp;zwnj;ی آن و در جهت تکمیل اندیشه&amp;zwnj;های برآمده از مدرنیته پدید آمده که در شکل&amp;zwnj;های مختلف خود را نشان می&amp;zwnj;دهد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;افزون بر این، در آن برنامه نگفته&amp;zwnj;ام که &amp;laquo;حرف&amp;zwnj;هایشان بی&amp;zwnj;معنی&amp;zwnj;ست.&amp;raquo; این تحریف آشکار حرف من است تا باز نتیجه&amp;zwnj;گیری خودش را بکند. من عادت ندارم به شیوه&amp;zwnj;ی ایشان به دیدگاه دیگران توهین کنم. می&amp;zwnj;کوشم که به تحلیل نظریاتشان بپردازم. من در جایی گفته&amp;zwnj;ام که بعضی&amp;zwnj;ها &amp;laquo;شعر را در بی&amp;zwnj;معنایی آن شعر می&amp;zwnj;دانند.&amp;raquo; و طرح این مسئله که نگره&amp;zwnj;ی بخشی از هواداران پست مدرن است که در ایران هم تکرار شده، ربطی به این ندارد که گفته باشم &amp;laquo;حرف&amp;zwnj;هایشان بی&amp;zwnj;معنی است.&amp;raquo; و این تحریف محض است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;تحریف غیر مستقیم این است که با نادیده گرفتن نکاتی که من گفته&amp;zwnj;ام، خواسته حقانیت گفتار خود را به اثبات برساند. من در این گفت&amp;zwnj;وگو ابتدا توضیح داده&amp;zwnj;ام که چرا در غرب بتدریج رُمان جای شعر را گرفته است و حالا چرا در غرب تیراژ شعر نسبت به رمان ناچیز است و شعر کمتر خوانده می&amp;zwnj;شود. در این راستا دلایلم را هم برشمرده&amp;zwnj;ام. امیدوارم ایشان بتوانند ثابت کنند که چنین نیست و در غرب همچنان شعر بر رُمان ارجحیت دارد. در&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان راستای بحثم گفته&amp;zwnj;ام که چون در ایران تحولات اندیشگی- اجتماعی و دستاوردهای مدرنیته، از جمله روشنگری، سکولاریسم و آزادی و دموکراسی پدید نیامده و انسان ایرانی در برزخ بین سنت و مدرنیته درگیر است و هنوز فردیت برآمده از مدرنیته را تجربه نکرده، بر خلاف غرب &amp;laquo;در ایران شعر جایگاه خودش را از دست نداده، هنوز شعر گسترده&amp;zwnj;تر از رُمان انتشار می&amp;zwnj;یابد. شعر هنوز قدرت و تأثیرات ویژه&amp;zwnj;ی خودش را دارد. شعر امروز ایران نخبگان خاص خودش را پرورده و جهان ویژه&amp;zwnj;ی خود را ساخته است.&amp;raquo; (پاره&amp;zwnj;هایی از گفته&amp;zwnj;های من از&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان برنامه&amp;zwnj;ی بی&amp;zwnj;بی سی). من در این برنامه حتا از تأثیر شعر بر هنرهای دیگر مانند رُمان، سینما و موسیقی هم سخن گفته&amp;zwnj;ام.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;من اگر غیر از این می&amp;zwnj;گفتم، شعر خودم را هم نفی می&amp;zwnj;کردم. اما او باز هم به تحریف می&amp;zwnj;پردازد و وانمود می&amp;zwnj;کند که من هم از &amp;laquo;انحلال&amp;raquo; شعر امروز در ایران خبر داده&amp;zwnj;ام و اینکه گفته&amp;zwnj;ایم &amp;laquo;شعر امروز خواننده ندارد&amp;raquo; و به &amp;laquo;سرکوبِ شعر زنده و پُرنفس فارسی&amp;raquo; اقدام کرده&amp;zwnj;ایم. این&amp;zwnj;ها اگر تحریف نیستند، چه اصطلاحی باید برای آن گذاشت؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ب. شیوه&amp;zwnj;ی دیگر آدم مستبد، توهین و دشنام و صدور حکم است تا هم رقیب یا دشمن را کوچک و حقیر جلوه دهد هم به گفته&amp;zwnj;اش نوعی مشروعیت عوامانه ببخشد، و مهم&amp;zwnj;تر از همه می&amp;zwnj;خواهد حقیقت برساخته&amp;zwnj;اش را به عنوان امری مطلق، به عنوان بر&amp;zwnj;ترین و یگانه&amp;zwnj;ترین حقیقت جا بزند؛ در حالی که یکی از دستاوردهای بزرگ مدرنیته این است که حقیقتِ تغییرپذیرِ &amp;laquo;من&amp;raquo; جای حقیقت مطلق&amp;zwnj;نما را گرفته است. در اینجا چند نمونه از توهین&amp;zwnj;ها، دشنام&amp;zwnj;ها و صدور حکم از سوی ایشان را بازگو می&amp;zwnj;کنم. او نوشته است:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;۱. &amp;laquo;این برنامه... حرف تازه&amp;zwnj;ای را پیش نمی&amp;zwnj;کشد. و از همه مهم&amp;zwnj;تر، از همه فجیع&amp;zwnj;تر، حقیقتِ عینی&amp;zwnj;ی ادبیاتِ فارسی را دست&amp;zwnj;کاری می&amp;zwnj;کند و به میلیون&amp;zwnj;ها نفری که به صفحه&amp;zwnj;ی تله&amp;zwnj;وی&amp;zwnj;زیون خیره شده&amp;zwnj;اند، اطلاعات غلط می&amp;zwnj;دهد.&amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;۲. &amp;laquo;گمان می&amp;zwnj;کنم ورشکسته&amp;zwnj;گی، فقط در اقتصاد اتفاق نمی&amp;zwnj;افتد. در ادبیات هم می&amp;zwnj;شود ورشکست شد... ذهنیت&amp;zwnj;های عقب&amp;zwnj;رو و ورشکسته...&amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;۳. &amp;laquo;این برنامه، این بزم... به نمایش گذاشتن کلامی (است) که در هر گزاره واپس&amp;zwnj;گرایی&amp;zwnj; خودش را فریاد می&amp;zwnj;زند.&amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;۴. &amp;laquo;حرف&amp;zwnj;هایی که پایه و اساسش خلاف واقعیت همین حالاست.&amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;۵. شاعر واقعی را هم می&amp;zwnj;بینند، اما خود را به کوری زده&amp;zwnj;اند. &amp;laquo;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;۶. &amp;laquo;چند افسرده&amp;zwnj;ی ادبی... درباره&amp;zwnj;ی چیزی که نمی&amp;zwnj;دانند، نمی&amp;zwnj;شناسند، به منبر (می&amp;zwnj;روند). &amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;۷. &amp;laquo;چرا کسی که نمی&amp;zwnj;داند، که نمی&amp;zwnj;تواند، حرف می&amp;zwnj;زند؟ &amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;۸. &amp;laquo;تبلیغ وهن می&amp;zwnj;کنند.&amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;۹.&amp;laquo;این برنامه، این بزم، این تحریف در برابر میلیون&amp;zwnj;ها نفر دروغ می&amp;zwnj;گوید. &amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;۱۰&amp;laquo; تکرار حرف&amp;zwnj;های در عقب جا مانده را چه خوب قرائت کرد. &amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&lt;img align=&quot;middle&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;http://radiozamaneh.com/sites/default/files/imagecache/maghaleh_image/koumanpar01.jpg&quot; style=&quot;width: 196px; height: 133px;&quot; /&gt;محمود فلکی: ذهنیت استبدادی روشنفکر ایرانی در نسل&amp;zwnj;های مختلف تداوم می&amp;zwnj;یابد. تا زمانی که از این&amp;zwnj;گونه ذهنیت رهایی نیافته&amp;zwnj;ایم، رهایی در جامعه معنا و واقعیت نمی&amp;zwnj;یابد و ادبیات ما هم طبعاً جهانی نخواهد شد.&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;از جمله&amp;zwnj;های دیگر او که در آن&amp;zwnj;ها ما را &amp;laquo;بیمار&amp;raquo;، &amp;laquo;وقیح&amp;raquo; و &amp;laquo;ادبیات&amp;zwnj;چی&amp;raquo; و... می&amp;zwnj;نامد در می&amp;zwnj;گذرم. در این جمله&amp;zwnj;ها توهین، اتهام&amp;zwnj;زنی و استبدادِ رأیِ آدمی به نمایش گذاشته می&amp;zwnj;شود که خود را علامه&amp;zwnj;ی دهر و &amp;laquo;مرکز شعر جهان&amp;raquo; می&amp;zwnj;داند و به شیوه&amp;zwnj;ی مستبدین تهدید هم می&amp;zwnj;کند. یک نمونه از تهدید را در آغاز این مطلب نوشته&amp;zwnj;ام و در اینجا جمله&amp;zwnj;ی دیگری از این دست را می&amp;zwnj;آورم تا ببینید چقدر زبان&amp;zwnj;های &amp;laquo;رهبران&amp;raquo; سیاسی مستبد و ادبی مشترک است؛ منتها تفاوتش این است که رهبران سیاسی در قدرت&amp;zwnj;اند و &amp;laquo;رهبری&amp;raquo; می&amp;zwnj;کنند و این &amp;laquo;رهبران ادبی&amp;raquo; عبای رهبری را خودشان به خودشان تفویض کرده&amp;zwnj;اند. او می&amp;zwnj;نویسد:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;laquo;شعر آن&amp;zwnj;قدر خواننده دارد که اگر خواننده&amp;zwnj;های خاموش و پراکنده&amp;zwnj;اش، زبان به دست بگیرند، یک دفعه شیشه&amp;zwnj;ی هر تله&amp;zwnj;ویزیون شکاف خواهد خورد و صدایی که این همه سال به سکوت برگزار شده، سرانجام...&amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;البته او خودش جمله&amp;zwnj;اش را ادامه نمی&amp;zwnj;دهد و با نوشتن سه نقطه در پایان جمله می&amp;zwnj;خواهد &amp;laquo;سرانجام&amp;raquo; یا عاقبت کار را گوشزد کند و اینکه هنوز مجازات&amp;zwnj;های شدیدتری می&amp;zwnj;تواند در راه باشد، اگر ما بچه&amp;zwnj;های خوب و سر براهی نباشیم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;من آقای شهرجردی را (برخلاف برخی از رفقایش) همیشه به عنوان جوانی مؤدب و معقول در تصور داشتم. و برای همین، وقتی که سایت شعرش را به راه انداخت با او همکاری کردم. حالا نمی&amp;zwnj;دانم چرا شعرهای من ناگهان به زعم ایشان &amp;laquo;بنا بر ژانربندی&amp;zwnj;های معمول&amp;raquo; (!)، شعر هستند. و چرا این &amp;laquo;معمول&amp;raquo;&amp;zwnj;ها را در سایت خودشان که لابد جای شعرهایی با &amp;laquo;ژانربندی&amp;zwnj;های غیرمعمول&amp;raquo;(!) است، منتشر کردند؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;من یاد گرفته&amp;zwnj;ام که مدام داوری و اندیشه&amp;zwnj;ام را تصحیح کنم. حالا ناچارم در مورد داوری&amp;zwnj;ام نسبت به ایشان خودم را تصحیح کنم، چون بعضی&amp;zwnj;ها واقعیت وجودشان را در لحظات حساس بهتر نشان می&amp;zwnj;دهند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در پایان می&amp;zwnj;خواهم در مورد تصحیح خودم، بهتر است بگویم تصحیح داوری&amp;zwnj;ام، نکته&amp;zwnj;ای را مطرح کنم که به این بحث ارتباط می&amp;zwnj;یابد: من در گذشته فکر می&amp;zwnj;کردم هر چه که به سبک یا ساخت یا شیوه&amp;zwnj;ی قدیم&amp;zwnj;تر نوشته شود، حتمن واپس&amp;zwnj;مانده و کاری ضعیف است. سال&amp;zwnj;ها پیش یک روز، وقتی خبرنگار یک نشریه&amp;zwnj;ی آلمانی با من مصاحبه می&amp;zwnj;کرد، در مورد یکی دو نویسنده&amp;zwnj;ی معروف ایران از من پرسید. من سعی کردم کار یکی از آن&amp;zwnj;ها را ضعیف و واپس&amp;zwnj;&amp;zwnj;مانده قلمداد کنم، چون به زعم من ساختاری کهنه داشت. آن خبرنگار آلمانی درس بزرگی به من داد و گفت: &amp;laquo;اگر در&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان ساختار کلاسیک خوب بنویسد، چه اشکالی دارد؟&amp;raquo; آری در هنر، هر هنری (چه نوشتاری، چه تجسمی و...) مهم ارایه&amp;zwnj;ی بسامان آن است یا به چگونگی پرداختِ آن به هر شکل و ساختاری بستگی می&amp;zwnj;یابد و هیچ مرز و محدودیتی نمی&amp;zwnj;توان برای آن قایل شد (چه کلاسیک، چه مدرن، چه پسامدرن و...). در جاهایی هم نوشته&amp;zwnj;ام که من با هیچ نوع شعر یا هنر در هر شکلی مشکلی ندارم و مرزناپذیری در ذات هنر است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&lt;img align=&quot;middle&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;http://radiozamaneh.com/sites/default/files/koumanpar04.jpg&quot; style=&quot;width: 196px; height: 152px;&quot; /&gt;محمود فلکی: زبان رهبران سیاسی مستبد و ادبی مشترک است؛ منتها تفاوتش این است که رهبران سیاسی در قدرت&amp;zwnj;اند و &amp;quot;رهبری&amp;quot; می&amp;zwnj;کنند و این &amp;quot;رهبران ادبی&amp;quot; عبای رهبری را خودشان به خودشان تفویض کرده&amp;zwnj;اند.&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;حتا براین باورم که تولید شکل&amp;zwnj;های مختلف ادبی یا هنری (در اینجا شعر) با هر نیت و نیازی در جریان تحول ادبی- هنری امری طبیعی است. زیرا مانند همه&amp;zwnj;ی دوره&amp;zwnj;ها سرانجام از دل این تولید انبوه، هنر راهش را به شکلی می&amp;zwnj;یابد. اما انسان&amp;zwnj;ها حق دارند مطابق دانش و بینش یا سلیقه&amp;zwnj;ی خود این یا آن اثر را بپذیرند یا نپذیرند. پذیرش یا عدم پذیرش یک اثر هنری یا متن ادبی لزومن به معنای واپس&amp;zwnj;ماندگی یا بد بودن آن نیست. آنگاه تقسیم&amp;zwnj;بندی شعر یا &amp;laquo;شاعر&amp;raquo; به &amp;laquo;واقعی&amp;raquo; و &amp;laquo;غیر واقعی&amp;raquo; چه معنایی دارد؟ چه کسی حق یا صلاحیت این را دارد که &amp;laquo;واقعی&amp;raquo; را از &amp;laquo;غیر واقعی&amp;raquo; تشخیص دهد؟ با چه معیارهایی می&amp;zwnj;توان شعر یا شاعر را خط&amp;zwnj;کشی کرد؟ این حالت در مورد نظریات تئوریک هم صادق است. هیچکس هنوز حرف آخر را نزده، چون هنوز جهان به پایان نرسیده است. من با وجود اختلاف نظری که ممکن است با ایشان داشته باشم، هرگز به خودم این اجازه را نمی&amp;zwnj;دهم بگویم (آنگونه که او گفت) &amp;laquo;شما نمی&amp;zwnj;فهمید.&amp;raquo; یا دستور بدهم که &amp;laquo;حرف زدن ممنوع!&amp;raquo; این نوع برخورد در یک بحث تئوریک جایگاهی ندارد. چون هر کس با زبان خود به تفسیر چیزی می&amp;zwnj;پردازد که فکر می&amp;zwnj;کند درست&amp;zwnj;تر است. ولی تفاوت یک آدم دموکراتِ مدرن و یک مستبد پیش مدرن این است که اولی می&amp;zwnj;گوید: &amp;laquo;این هم نظری است برای خودش، ولی من با آن مخالفم.&amp;raquo; و بعد هم اگر بخواهد، دلایل مخالفتش را بیان می&amp;zwnj;کند، بی&amp;zwnj;آنکه به دیگری توهین کند. چون &amp;laquo;فهم&amp;raquo; در کلیتش، امری نسبی، متغیر و تفسیرپذیر است. اما آدم مستبد که خود را در عین حال قیم دیگران هم می&amp;zwnj;داند، حکم صادر می&amp;zwnj;کند که: &amp;laquo;تو نمی&amp;zwnj;فهمی و حق نداری در مورد چیزی که نمی&amp;zwnj;فهمی حرف بزنی، و فقط من می&amp;zwnj;فهمم و حق دارم درباره&amp;zwnj;ی شعر یا هر چیزی حرف بزنم. اگر باز هم زبان درآوردی، می&amp;zwnj;دهم زبانت را از حلقومت بیرون بکشند.&amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;باری در اینجا خواستم با این نمونه&amp;zwnj;، ذهنیت استبدادی &amp;laquo;روشنفکر&amp;raquo; ایرانی را نشان بدهم که چنان ریشه&amp;zwnj;ی ژرفی در این جامعه دارد که همچنان در نسل&amp;zwnj;های مختلف تداوم می&amp;zwnj;یابد. البته منظورم این نیست که همه&amp;zwnj;گان چنین&amp;zwnj;اند. خوشبختانه اینجا و آنجا بارقه&amp;zwnj;های خروج از این ذهنیت فرصت بروز می&amp;zwnj;یابد، ولی این ذهنیت به عنوان امری مسلط و تعیین&amp;zwnj;کننده در جامعه&amp;zwnj;ی ایرانی، نقش مهمی در تداوم تعصب و خودکامه&amp;zwnj;گی ایفا می&amp;zwnj;کند. تا زمانی که از این&amp;zwnj;گونه ذهنیت رهایی نیافته&amp;zwnj;ایم، رهایی در جامعه معنا و واقعیت نمی&amp;zwnj;یابد و اشکال مختلف آگاهی بشری، از جمله ادبیات، نمی&amp;zwnj;توانند از بند خودکامه&amp;zwnj;گی و خودبزرگ&amp;zwnj;بینی و از دنیای محدود خودساخته&amp;zwnj; که هم&amp;zwnj;چون همه&amp;zwnj;ی جهان پنداشته می&amp;zwnj;شود، بیرون بیایند و واقعن &amp;laquo;جهانی&amp;raquo; شوند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;هامبورگ- ۹ دسامبر ۲۰۱۱&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;اشاره:&lt;/strong&gt; شیوه کتابت (رسم&amp;zwnj;الخط نویسنده) با شیوه&amp;zwnj;نامه زمانه در خط فارسی مطابقت ندارد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;در همین زمینه:&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
	&lt;a href=&quot;http://radiozamaneh.com/node/8731&quot;&gt;::انتقاد پرهام شهرجردی از سخنان محمود فلکی و منصور کوشان در برنامه تلویزیونی &amp;quot;پرگار&amp;quot;::&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;
	&lt;a href=&quot;http://radiozamaneh.com/node/8843&quot;&gt;::پاسخ منصور کوشان به انتقاد پرهام شهرجردی::&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
</description>
     <comments>https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2011/12/12/8950#comments</comments>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/category/tags/%D8%A8%DB%8C-%D8%A8%DB%8C-%D8%B3%DB%8C">بی بی سی</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/5353">شعر فارسی</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/category/tags/%D9%85%D8%AD%D9%85%D9%88%D8%AF-%D9%81%D9%84%DA%A9%DB%8C">محمود فلکی</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/2083">منصور کوشان</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/7696">پرهام شهرجردی</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/7820">پرگار</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak">خاک</category>
 <pubDate>Mon, 12 Dec 2011 09:36:43 +0000</pubDate>
 <dc:creator />
 <guid isPermaLink="false">8950 at https://archive.radiozamaneh.com</guid>
  </item>
  <item>
    <title>شعر را به حال خودش رها کنید!</title>
    <link>https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2011/12/05/8731</link>
    <description>&lt;div class=&quot;fb-social-like-widget&quot;&gt;&lt;fb:like  href=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2011/12/05/8731&quot; send=&quot;false&quot; layout=&quot;box_count&quot; show_faces=&quot;false&quot; width=&quot;500&quot; action=&quot;like&quot; font=&quot;arial&quot; colorscheme=&quot;light&quot;&gt;&lt;/fb:like&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-sartitr&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    برنامه‌ پرگار بی‌بی‌سی فارسی پیرامون شعر امروز        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-nevisandeh&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    پرهام شهرجردی        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-filefield field-field-maghaleh-image&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    &lt;img  class=&quot;imagefield imagefield-field_maghaleh_image&quot; width=&quot;277&quot; height=&quot;188&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/sites/default/files/shahmkmfp01a.jpg?1323286989&quot; /&gt;        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;p&gt;پرهام شهرجردی- همیشه این خطر، این وسوسه وجود دارد: پا گذاشتن به رسانه&amp;zwnj;ای که می&amp;zwnj;تواند تو را در برابر میلیون&amp;zwnj;ها نفر قرار دهد. به تله&amp;zwnj;وی&amp;zwnj;زیون رفتن.بعد ازین که وسوسه شدی و رفتی و در مقابل این همه چشم قرار گرفتی، با خطر دیگری مواجهی: چه بگویم؟ از که بگویم؟&lt;/p&gt;
&lt;!--break--&gt;&lt;!--break--&gt;&lt;p&gt;&amp;nbsp;در تله&amp;zwnj;وی&amp;zwnj;زیون از &amp;laquo;ادبیات&amp;raquo; حرف زدن، اگر ناممکن نباشد،&amp;zwnj; دست&amp;zwnj;کم بسیار دشوار است. با ده&amp;zwnj;ها و صدها اجبار مواجهی (خودت را مطابق می&amp;zwnj;کنی؟ خودت را بُرش می&amp;zwnj;دهی؟ خودت را عینِ خودت اعلام می&amp;zwnj;کنی؟) و با زبانی &amp;laquo;مثلن ساده&amp;raquo;، از جایگاه یک &amp;laquo;این&amp;zwnj;کاره یا صاحب نظر&amp;raquo;، حرف می&amp;zwnj;زنی. که چه بگویی؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اخیرن در برنامه&amp;zwnj;ی &amp;laquo;پرگار&amp;raquo; که از شبکه&amp;zwnj;ی بی&amp;zwnj;بی&amp;zwnj;سی فارسی پخش می&amp;zwnj;شود، برنامه&amp;zwnj;ای به &amp;laquo;شعر فارسی&amp;raquo; اختصاص داده شد. دو نفر دعوت شدند. اولی، منصور کوشان، که عمومن به عنوان یک ژورنالیست باتجربه می&amp;zwnj;شناسیم، دومی، محمود فلکی، که بنا بر ژانربندی&amp;zwnj;های &amp;laquo;معمول&amp;raquo; هم شعر می&amp;zwnj;نویسد، هم نقد ، هم رمان و از قضا دستی هم در تحقیق دارد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;این برنامه به شعر فارسی آن&amp;zwnj;قدرها مربوط نیست. به ادبیات فارسی چیزی اضافه نمی&amp;zwnj;کند. حرف تازه&amp;zwnj;ای را پیش نمی&amp;zwnj;کشد. و از همه مهم&amp;zwnj;تر، از همه فجیع&amp;zwnj;تر، حقیقتِ عینی&amp;zwnj;ی ادبیاتِ فارسی را دست&amp;zwnj;کاری می&amp;zwnj;کند و به میلیون&amp;zwnj;ها نفری که به صفحه&amp;zwnj;ی تله&amp;zwnj;وی&amp;zwnj;زیون خیره شده&amp;zwnj;اند، اطلاعات غلط می&amp;zwnj;دهد. اما این&amp;zwnj;ها هیچ&amp;zwnj;کدام تازه&amp;zwnj;گی ندارد. این برنامه، این بزم، این نگرش، این تحریف، بخشی حقیقی از جامعه&amp;zwnj;ای&amp;zwnj;ست که در برابر میلیون&amp;zwnj;ها نفر دروغ می&amp;zwnj;گوید. چرا؟&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&lt;img alt=&quot;&quot; align=&quot;middle&quot; src=&quot;http://www.radiozamaneh.com/sites/default/files/shahmkmfp01.jpg&quot; /&gt;پرهام شهرجردی - چه کسی می&amp;zwnj;تواند ادعا کند که شعر، راحت&amp;zwnj;طلبی&amp;zwnj;ست، وقتی که شعر،&amp;zwnj; بله شعر، منجر به جلای وطن می&amp;zwnj;شود، منجر به تبعید می&amp;zwnj;شود، منجر به خانه به دوشی می&amp;zwnj;شود. شعرِ زنده&amp;zwnj;ی امروز، با شعرِ وامانده&amp;zwnj;ی هیچ&amp;zwnj;وقت قابل قیاس نیست. اصلن معلوم نیست زیر عنوان &amp;laquo;شعر امروز&amp;raquo; از چه شعری حرف زده می&amp;zwnj;شود که این&amp;zwnj;قدر ما نیست و این&amp;zwnj;همه با ما بیگانه است.&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;گمان می&amp;zwnj;کنم ورشکسته&amp;zwnj;گی، فقط در اقتصاد اتفاق نمی&amp;zwnj;افتد. در ادبیات هم می&amp;zwnj;شود ورشکست شد. در شعر هم می&amp;zwnj;شود شکست خورد. در نوشت هم می&amp;zwnj;شود از پا افتاد. اما مسأله این است که &amp;laquo;منی که در شعر ورشکسته می&amp;zwnj;شود&amp;raquo;، یک نفر است. شکستِ منِ نوعی، شکستِ شعر نیست. منی که در نوشتن باز&amp;zwnj;می&amp;zwnj;ماند و توانِ پا شدن ندارد، یک فاعلِ ساقط شده اسقاطی&amp;zwnj;ست. اما این&amp;zwnj;ها هیچ&amp;zwnj;کدام ربطی به این ندارد که شعر یا ادبیات شکست خورده باشد. تنها من&amp;zwnj;ام که در رسیدن به شعر، به ادبیات، ناتوان&amp;zwnj;ام. شاید گاهی اوقات بهتر باشد کمی شجاعت به خرج بدهیم و در برابر میلیون&amp;zwnj;ها نفر که می&amp;zwnj;نشینیم، به جای پیش کشیدن حرف&amp;zwnj;هایی که پایه و اساس&amp;zwnj;اش خلافِ حقیقتِ همین حالاست، از حقیقتِ شعر بگوییم. اگر شکست خورده&amp;zwnj;ایم، شکست را بپذیریم. اگر به شعر نرسیده&amp;zwnj;ایم، در چشم میلیون&amp;zwnj;ها نفر چشم بدوزیم و بگوییم: من شکست خوردم. اما نه. میهمان این برنامه، منصور کوشان، ژورنالیستی که مجله&amp;zwnj;های باارزشی مثل &amp;laquo;تکاپو&amp;raquo; را منتشر می&amp;zwnj;کرده، نقد و شعر و رمان نوشته، خودش را اصولن به عنوان شاعر معرفی نمی&amp;zwnj;کند و یک&amp;zwnj;سره تصمیم می&amp;zwnj;گیرد به شعر حمله کند. آیا کوشان شعرهایش را فراموش کرده؟ آیا برنامه&amp;zwnj;ی &amp;laquo;پرگار&amp;raquo; &amp;zwnj;می&amp;zwnj;دانسته که &amp;laquo;پنجره&amp;zwnj;های رو به جهان&amp;raquo; دربرگیرنده&amp;zwnj;ی &amp;laquo;شعرهای در تبعید&amp;raquo; منصور کوشان بوده، ابتدا در مجله&amp;zwnj;ی شعر،&amp;zwnj; و سپس در سوئد به صورت کتاب منتشر شده؟ این&amp;zwnj;جا قصد ارزیابی&amp;zwnj;ی کیفی&amp;zwnj;ی چیزی که کوشان تولید کرده و نام شعر برآن گذاشته ندارم، اما چرا کاری که درآمده، منتشر شده و در دسترس خواننده قرار گرفته، مسوولیت&amp;zwnj;اش توسط خودِ صاحب اثر پذیرفته نمی&amp;zwnj;شود و اصلن حرفی از آن به میان نمی&amp;zwnj;آید؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;img alt=&quot;&quot; align=&quot;middle&quot; src=&quot;http://www.radiozamaneh.com/sites/default/files/shahmkmfp02.jpg&quot; /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;مشخص نیست مبنا و معیارِ صحبت&amp;zwnj;های کوشان چیست که این&amp;zwnj;گونه درباره&amp;zwnj;ی شعر دست به داوری و صدور حکم می&amp;zwnj;زند و گزاره&amp;zwnj;هایی این&amp;zwnj;چنینی تولید می&amp;zwnj;کند. تعدادی از آن&amp;zwnj;ها را مرور می&amp;zwnj;کنیم:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;(نقل به مضمون)&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;جامعه&amp;zwnj;های بسته و دیکتاتوری تولید شعر می&amp;zwnj;کنند.&lt;br /&gt;
جامعه&amp;zwnj;های باز و دموکراتیک رمان تولید می&amp;zwnj;کنند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;و&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;نیازِ جامعه رمان است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;و&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;جامعه&amp;zwnj; چند صدایی و چند قومیتی&amp;zwnj;ست اما شعر این&amp;zwnj;گونه نیست.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;و&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;(شعر) نمی&amp;zwnj;تواند موقعیت را تعریف کند. نمی&amp;zwnj;تواند باز شود. گسترده شود.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;و&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;(شعر) پرسش انگیز نیست. بستر پاسخ را هم نمی&amp;zwnj;سازد. (شعر) آن کارایی&amp;zwnj;ی لازم را در زمانه&amp;zwnj;ی معاصر از دست داده است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;(شعر) منِ فردی را نمی&amp;zwnj;پذیرد. نمی&amp;zwnj;گذارد من به صورت کثرتی حرکت کنم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;و با تکیه بر گفتار ابوسعید ابوالخیر در تصوف: &amp;laquo;یک&amp;zwnj;سونگری و یک&amp;zwnj;سان بودن.&amp;raquo;&lt;br /&gt;
اعلام می&amp;zwnj;کند:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;شعر ما، ظرف خوبی&amp;zwnj;ست برای یک&amp;zwnj;سو نگری و یک&amp;zwnj;سان&amp;zwnj; نگری.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;و با کنار هم گذاشتن این حرف&amp;zwnj;ها به این&amp;zwnj;جا می&amp;zwnj;رسد که شعر: &amp;laquo;نهایت&amp;zwnj;اش استبداد و دیکتاتوری&amp;zwnj;ست و حکومت امروز ایران&amp;raquo;.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;و&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در شعر فقط منِ راوی وجود دارد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;و&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;شعر نمی&amp;zwnj;تواند با خاست&amp;zwnj;گاه&amp;zwnj;های گوناگون حرکت کند. تک بعدی حرکت می&amp;zwnj;کند. تک صدایی حرکت می&amp;zwnj;کند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;و&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;دلیل انحلال امروز: عدم دریافت انقلابِ شعری نیما.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;و&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در غرب هم شعر نمی&amp;zwnj;تواند جواب&amp;zwnj;گوی جامعه&amp;zwnj;ی امروز باشد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;درین بین، آن یکی هم خودش را میهمان این همه گزاره می&amp;zwnj;کند و اعلام می&amp;zwnj;کند:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در مرحله&amp;zwnj;ی پیش&amp;zwnj;مدرن به مدرن هستیم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;کوشان یک تنه بحث را پیش می&amp;zwnj;برد و ادامه می&amp;zwnj;دهد:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;گرایش ایرانی&amp;zwnj;ها به شعر به دلیل راحت طلبی&amp;zwnj;ست&lt;br /&gt;
برای زود به نتیجه رسیدن است&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;و&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;خودکامه&amp;zwnj;گی&amp;zwnj;ی حکومت ایران منجر به تولید شعر و شعار شده است. با شعار و شعر و شوخی خودشان را سبک می&amp;zwnj;کنند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;و&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;با موقعیت در شعر رو به رو نیستید. با یک احساس زودگذر همزاد پنداری می&amp;zwnj;کنید.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;و&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ضرورت جامعه&amp;zwnj;ی استبدادی ما را وادار به کوتاه گویی می&amp;zwnj;کند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;و&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در شعر شما یک من شاعر یک من غایب دارید، مثل این شعر: &lt;br /&gt;
همه&amp;zwnj;ی هستی&amp;zwnj;ی من آیه&amp;zwnj;ی تاریکی&amp;zwnj;ست.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;و&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;شعر تک ساحتی و تک کانونی و تک مرکزی&amp;zwnj;ست.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img alt=&quot;&quot; align=&quot;middle&quot; src=&quot;http://www.radiozamaneh.com/sites/default/files/shahmkmfp03.jpg&quot; /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;این فقط بخشی از گفتارهای مطرح شده درین برنامه است. به یک معنا، می&amp;zwnj;توان گفت که این برنامه، این بزم، این گفتار، این گزاره&amp;zwnj;ها، یک آنتولوژی&amp;zwnj;ست. یک&amp;zwnj;جا جمع آوردن تمامی&amp;zwnj;ی گزاره&amp;zwnj;های واکنشی. و این یعنی به نمایش گذاشتن کلامی که در هر گزاره واپس&amp;zwnj;گرایی&amp;zwnj;ی خودش را فریاد می&amp;zwnj;زند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;آیا لازم است به تک تک این گزاره&amp;zwnj;ها رجوع کنیم؟&amp;zwnj; بدیهی&amp;zwnj;ست که هر یک از این گزاره&amp;zwnj;ها، حتا قبل از آن&amp;zwnj;که در کلام کوشان جاری شود، منقضی شده&amp;zwnj;اند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;به عنوان نمونه، چه کسی می&amp;zwnj;تواند منکر شعرهای چند صدایی، چند مرکزی، چند لحنی، چند شخصیتی، چند زبانی شود؟ چه کسی می&amp;zwnj;تواند ادعا کند که شعر، راحت&amp;zwnj;طلبی&amp;zwnj;ست، وقتی که شعر،&amp;zwnj; بله شعر، منجر به جلای وطن می&amp;zwnj;شود، منجر به تبعید می&amp;zwnj;شود، منجر به خانه به دوشی می&amp;zwnj;شود. شعرِ زنده&amp;zwnj;ی امروز، با شعرِ وامانده&amp;zwnj;ی هیچ&amp;zwnj;وقت قابل قیاس نیست. اصلن معلوم نیست زیر عنوان &amp;laquo;شعر امروز&amp;raquo; از چه شعری حرف زده می&amp;zwnj;شود که این&amp;zwnj;قدر ما نیست و این&amp;zwnj;همه با ما بیگانه است. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;و امروز چه کسی می&amp;zwnj;تواند منکر شعری شود که حامل دیالوژیسم است؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;گمان می&amp;zwnj;کنم هر جا کوشان حرفی از شعر زده، منظور شعر خودش بوده که در هیچ جای این برنامه نامی از آن برده نمی&amp;zwnj;شود. کوشان به شعر خودش حمله می&amp;zwnj;کند اما طوری وانمود می&amp;zwnj;کند که دارد به اصل شعر یورش می&amp;zwnj;برد. کوشان به عنوان ژورنالیست، به عنوان نقدنویس، به عنوان کسی که باید با ادبیات زنده&amp;zwnj;ی فارسی سر و کار داشته باشد، تصویری که از شعر به دست می&amp;zwnj;دهد این&amp;zwnj;گونه یأجوج و معجوج است؟ چرا تنها شعری که برای مثال زدن دارد، شعری&amp;zwnj;ست از نیم قرن پیش؟ گمان می&amp;zwnj;کنم منصور کوشان بود که در جمع&amp;zwnj;خوانی&amp;zwnj;های &amp;laquo;مجله&amp;zwnj;ی شعر&amp;raquo; شرکت می&amp;zwnj;کرد و پیرامون شعر زنده و پویای این سال&amp;zwnj;ها، شعر الان و حالا، صفحه&amp;zwnj;ها می&amp;zwnj;نوشت و می&amp;zwnj;کاوید و حرف زدن از شعر را با این قبیل سهل&amp;zwnj;انگاری&amp;zwnj;ها&amp;zwnj; اشتباه نمی&amp;zwnj;گرفت. چه شد، ظرف شش، هفت سال، شعر شد تک مرکزی و تک ساحتی و استبدادی و اصلن بنیان&amp;zwnj;گذار هرچه دیکتاتوری در جهان؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img alt=&quot;&quot; align=&quot;middle&quot; src=&quot;http://www.radiozamaneh.com/sites/default/files/shahmkmfp04.jpg&quot; /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;تنها یک مثال نقض کافی&amp;zwnj;ست که هر یک ازین گزاره&amp;zwnj;ها از ریخت بیافتد. دیگر این امر بر هیچ&amp;zwnj;یک از دوستان جدید و دشمنان قدیم، دشمنان جدید و دوستان قدیم، پوشیده نیست که مثلن شعر ظرف دو دهه&amp;zwnj;ی اخیر به جاهایی میل کرده که پیش ازین در تاریخ ادبیات فارسی بی سابقه بوده است. ده&amp;zwnj;ها کتاب شعر، هزاران سطر و صفحه، مؤید همین ادعاست. کافی&amp;zwnj;ست با کمی وقت، کمی بی&amp;zwnj;طرفی، کمی آگاهی از زبان فارسی، مثلن به سراغ کتابی برویم بنام &amp;laquo;جامعه&amp;raquo; که شعرخطبه&amp;zwnj;ی جامعه را دربردارد. شعری که از قضا آن&amp;zwnj;قدر بلند است که هرکس دارد یک جایی از آن حرف می&amp;zwnj;زند. چند تن درین کارناوال شرکت کرده که صفحه تبدیل به ولوله&amp;zwnj;ی این همه زبان شده؟ چقدر مرکز جُم می&amp;zwnj;خورد و ازین جا به آن کس می&amp;zwnj;رود که سرآخر شعر بی&amp;zwnj;مرکز می&amp;zwnj;ماند. به هر سو که می&amp;zwnj;رویم، سوی دیگری می&amp;zwnj;رود. زبان، خودش موقعیت می&amp;zwnj;سازد، خودش موقعیت را از هم می&amp;zwnj;پاشاند، موقعیت را تبدیل به موقعیت دیگری می&amp;zwnj;کند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;یکی حرف از &amp;laquo;انحلال&amp;raquo; شعر امروز می&amp;zwnj;زند، آن یکی می&amp;zwnj;پرسد چرا شعر امروز خواننده ندارد، و هر دو در حال بازتولید این الگوها که با حقیقت بیگانه است. یا ریشه در عدم شناخت دارد (که می&amp;zwnj;پرسیم چرا کسی که نمی&amp;zwnj;داند، که نمی تواند، حرف می&amp;zwnj;زند؟) و یا می&amp;zwnj;خواهد رد گم کند و تبلیغ وهن کند (که می&amp;zwnj;پرسیم برنامه&amp;zwnj;ای که می&amp;zwnj;خواهد از شعر امروز حرف بزند، چرا دست به گریبانِ وهن است؟).&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اما کدام انحلال؟ بخشی از شعر امروز که دغدغه و همیشه&amp;zwnj;ی ماست، این توان را داشت که در یک برهه&amp;zwnj;ی خاص زمانی، خودش را از چنبرِ &amp;laquo;ادبیاتی که تمام شده بود&amp;raquo; بیرون بکشد و بالاخره نفس بکشد. این&amp;zwnj;که شعر از ادبیات (به معنای ادب و ادبیت ازلی)، این&amp;zwnj;که شعر از شعر رها شده باشد، نه انحلال شعر که تازه شروع و ابتدای شعر است. کسانی که همیشه به راه راست رفته و شعر را به راهِ خودشان کشانده بودند، چه دستاوردی برای شعر به&amp;zwnj;جا گذاشته&amp;zwnj;اند؟ اگر امروز مفاهیم تازه&amp;zwnj;ای وارد ادبیات شده&amp;zwnj;(خطرِ شعر!)، نه در ادامه&amp;zwnj;ی آن راهِ راست، که در قطع رابطه با هر راهِ راستی بروز کرده است. ادبیاتِ ما، ادبیاتِ برآورده کردن انتظاراتِ راهِ راست نبود، حیف! برای ما ادبیات همیشه غیرمنتظره بود. مثل ادبیاتی که می&amp;zwnj;آید. باید گوش باشی که صدای پای آمدن&amp;zwnj;اش را بشنوی، از جنس صفحه باشی، نوشتنی باشی.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;آن یکی میهمان تکرار حرف&amp;zwnj;های در عقب&amp;zwnj; جامانده را چه خوب قرائت کرد: &amp;laquo;این&amp;zwnj;ها پست&amp;zwnj;مدرنیسم را درک نکرده&amp;zwnj;اند. اشتباه فهمیده&amp;zwnj;اند. نمی&amp;zwnj;توانند با خواننده ارتباط برقرار کنند چون حرف&amp;zwnj;هایشان بی&amp;zwnj;معنی&amp;zwnj;ست...&amp;raquo;. این&amp;zwnj; حرف&amp;zwnj;ها را از دو دهه پیش تا حالا از جانب هرکسی که دست&amp;zwnj;اش پُر از خالی بود، بسیار شنیده&amp;zwnj;ایم. ما همه&amp;zwnj;گی با یک حقیقت تاریخی مواجه&amp;zwnj;ایم. اتفاقی افتاده و هر روز دارد به شکلی دیگر، به همان شکل یعنی به شکلی دیگر، می&amp;zwnj;افتد و می&amp;zwnj;آید و می&amp;zwnj;افتد و می&amp;zwnj;آید: شعر دارد می&amp;zwnj;آید. متاسفم که برای سرکوبِ شعر زنده و پُرنفس فارسی، حرفی جز دم دستی، به گوش نمی&amp;zwnj;رسد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;img alt=&quot;&quot; align=&quot;middle&quot; src=&quot;http://www.radiozamaneh.com/sites/default/files/shahmkmfp05.jpg&quot; /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;مسلمن شعر امروز آن&amp;zwnj;قدر خواننده دارد که اجازه ندهند در رسانه&amp;zwnj;ای مثل بی&amp;zwnj;بی&amp;zwnj;سی به شعورشان با چنین وقاحتی توهین شود. مسلمن شعر امروز فارسی که دغدغه و کار هر لحظه&amp;zwnj;ی ماست آن&amp;zwnj;قدر به جای جای جهان کوچ کرده، رها شده که دیگر نسبتی با ذهنیت&amp;zwnj;های عقب&amp;zwnj;رو و ورشکسته ندارد. مانده&amp;zwnj;ام چرا بخش فارسی بی&amp;zwnj;بی&amp;zwnj;سی که دفترش فاصله&amp;zwnj;ای چند صدمتری با مرکز فعالیت&amp;zwnj;های جهانی شعر دارد از این&amp;zwnj;همه اتفاق مهم که در سطح جهانی برای شعر فارسی می افتد، به بینندگانش خبر نمی&amp;zwnj;دهد اما مُدام از چند افسرده&amp;zwnj;ی ادبی دعوت می&amp;zwnj;کند درباره چیزی که نمی&amp;zwnj;دانند،که نمی&amp;zwnj;شناسند، به منبر بروند؟&amp;zwj;! نامِ این&amp;zwnj;همه را اگر با تخفیف خیانت نگذارم محصول انواع ندانم&amp;zwnj;کاری&amp;zwnj;هایی می&amp;zwnj;دانم که این سال&amp;zwnj;ها در رسانه&amp;zwnj;های فارسی زبان اپیدمی شده است. نگاهی به کارنامه&amp;zwnj;ی&amp;zwnj; ادبیات در دو دهه&amp;zwnj;ی اخیر، نشان می&amp;zwnj;دهد که هر وقت شعر فضا داشته، بالیده. هر وقت جای بروز داشته، در خواننده خانه کرده. ساده است که هرگونه امکان بروز را از شعر بگیری و به دروغ ادعا کنی که شعر جایی ندارد، که شعر خواننده ندارد. شعر آن&amp;zwnj;قدر خواننده دارد که اگر خواننده&amp;zwnj;های خاموش و پراکنده&amp;zwnj;اش، زبان به دست بگیرند، یک دفعه شیشه&amp;zwnj;ی هر تله&amp;zwnj;ویزیون شکاف خواهد خورد و صدایی که این همه سال به سکوت برگزار شده، سرانجام...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;پاتولوژی&amp;zwnj; شعر امروز&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;حرف&amp;zwnj;های این برنامه درباره&amp;zwnj;ی شعر و ادبیات فارسی، سخن تازه&amp;zwnj;ای نیست. حتا در واپس&amp;zwnj;گرا بودن&amp;zwnj;اش هم تکراری&amp;zwnj;ست. با این همه، جامعه&amp;zwnj;ی کوچکی&amp;zwnj;ست که دارد جامعه&amp;zwnj;ی بزرگ&amp;zwnj;تری را به نمایش می&amp;zwnj;گذارد. جامعه&amp;zwnj;ای که برخوردش با خلق، با آفرینش، با شعر، بیمارگونه است. به محض این&amp;zwnj;که دهان باز می&amp;zwnj;کند، بیماری&amp;zwnj;اش را به رخ می&amp;zwnj;کشد. می&amp;zwnj;خواهد از شعر حرف بزند، اما از هرچیزی جز شعر می&amp;zwnj;گوید. پاتولوژی&amp;zwnj;ی شعر امروز، نه پاتولوژی&amp;zwnj;ی شعر که پاتولوژی&amp;zwnj;ی &amp;laquo;از شعر گفتن&amp;raquo; است. در حرف&amp;zwnj;های بیمارگونه&amp;zwnj;ای که می&amp;zwnj;خوانیم و می&amp;zwnj;شنویم، چند مسأله قابل تأمل است:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;با پنهان نگاه داشتنِ شعر، به شعر حمله می&amp;zwnj;شود.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;همیشه درباره&amp;zwnj;ی شعر می&amp;zwnj;گویند، همیشه از شعر می&amp;zwnj;گویند اما در شعر چیزی نمی&amp;zwnj;گویند، شعر چهارشانه&amp;zwnj;ای را هم که طی این سال&amp;zwnj;ها محکم ایستاده ا&amp;zwnj;ست نشان نمی&amp;zwnj;دهند! این&amp;zwnj;همه نشان می&amp;zwnj;دهد که این&amp;zwnj;ها شعر را بی&amp;zwnj;نشان می&amp;zwnj;خواهند پس مدام آدرس اشتباه می&amp;zwnj;دهند. شاعر واقعی را هم خوب می&amp;zwnj;بینند اما خود را به کوری زده&amp;zwnj;اند، چرا؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;استفاده از تئوری&amp;zwnj;های معروف و متعارف، مبتنی بر هیچ متنی نیست، وسیله&amp;zwnj;ایست برای صحه گذاشتن به حدس یا ادعایی خلاف واقع. باختین، نمونه&amp;zwnj;ی جالبی&amp;zwnj;ست. از زمانی که تئوری&amp;zwnj;های باختین به زبان فارسی راه باز کرد، مثلِ هر تئوری&amp;zwnj;ی دیگر، مثلِ هر مفهوم دیگر، این مساله پیش آمد که کجا و چه زمانی می&amp;zwnj;شود یک تئوری را از یک فضای خاص وارد فضای دیگری کرد. باختین، تئوری&amp;zwnj;اش را برپایه&amp;zwnj;ی نوشتِ داستایوسکی بنیان نهاده، یعنی متنی که در آن زمان نام رمان را بر آن گذاشته بودند. و همین باختین است که در زمان نگارش &amp;laquo;استتیک و تئوری&amp;zwnj;ی رمان&amp;raquo; به تقابل میانِ &amp;laquo;رمان&amp;raquo; (آن&amp;zwnj;چه در زمان داستایووسکی به&amp;zwnj;عنوان رمان مطرح بوده) و &amp;laquo;شعر&amp;raquo; اشاره می&amp;zwnj;کند. اولی، به مثابه یک ژانر پلی&amp;zwnj;فونیک، دومی به عنوان ژانری مونوفونیک. این تقابل برمی&amp;zwnj;گردد به قرن نوزدهم میلادی. از آن زمان تا امروز، ژانر رمان و ژانر شعر به سمت ژانری تمام و کمال میل کرده و مرزبندی&amp;zwnj;ی بین ژانرها به شدت مخدوش و گاهی هم از میان رفته است، مثلن یکی از بحث های بنیادی&amp;zwnj;ی شعر فارسی در همین دهه&amp;zwnj;ی هفتاد، نویسش شعر چندصدایی، چند قالبی، چند ژانری و چند موضوعی بوده. نمونه بارزش هم شعر بلند &amp;laquo;شینما&amp;raquo; که پرسوناژهای مختلفی با زیرساخت&amp;zwnj;های متفاوت در آن به نمایش درآمده&amp;zwnj;اند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;امروز با تکیه بر تئوری&amp;zwnj;ی باختین که مبتنی بر رمان داستایووسکی&amp;zwnj;ست، چه می&amp;zwnj;توانیم بگوییم؟ بیاییم و از قرن نوزدهم به قرن بیست و یکم بپریم و پرچم&amp;zwnj;دار تقابل رمان و شعر شویم؟ پس تمام شعرها، تمام رمان&amp;zwnj;ها، تمام&amp;zwnj; تلاش&amp;zwnj;هایی که از آن زمان تا امروز شده چه می&amp;zwnj;شود؟ به گمان&amp;zwnj;ام استفاده از تئوری&amp;zwnj;های از پیش آماده شده، مثل ساختِ قالب&amp;zwnj;های از پیش ساخته شده، تحمیل کردن چیزی به چیز دیگری&amp;zwnj;ست، یک تئوری که در فضایی کاملن متفاوت ساخته و پرورده شده، چطور می&amp;zwnj;تواند وارد فضایی ناهمگن شود و فایده&amp;zwnj;ای، دستاوردی هم داشته باشد؟ جالب این&amp;zwnj;جاست که ژورنالیست یا منتقد، به این مساله کاملن بی&amp;zwnj;اعتناست که تئوری&amp;zwnj;ی باختین برپایه&amp;zwnj;ی یک متن مشخص (رمان داستایووسکی) شکل گرفته، می&amp;zwnj;آید و رمان داستایووسکی را فراموش می&amp;zwnj;کند، زمینه&amp;zwnj;ی ساخت تئوری را فراموش می&amp;zwnj;کند و فقط بخشی از آن را به خواننده یا بیننده نشان می&amp;zwnj;دهد. برای ما که کار تئوریک می&amp;zwnj;کنیم، این مساله همیشه وجود داشته که چطور می&amp;zwnj;توانیم از اثر، تئوری بسازیم. چطور از یک شعر، تئوری بیرون بکشیم. و اگر تئوری می&amp;zwnj;دانیم، چطور آن را تراش دهیم، بُرش دهیم، تا با موقعیتِ الان و حالا، با موقعیتِ شعری که همین حالاست، همخوانی داشته باشد. استفاده از هر مفهوم و هر تئوری که با تنِ متن بیگانه است، پُرگویی و بیهوده&amp;zwnj;گی&amp;zwnj;یی بیش نیست.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;شعر نسبت به هر چیز دیگری جز خودش سنجیده می&amp;zwnj;شود: شعر چه قدر خواننده دارد؟ شعر چه قدر به نیازهای جامعه پاسخ می&amp;zwnj;دهد؟ شعر چه قدر با آیین&amp;zwnj;های ما همخوانی دارد؟ شعر چه&amp;zwnj;قدر اخلاقی ست؟ شعر چه&amp;zwnj;قدر سیاسی&amp;zwnj;ست؟ چرا شعر به تن می&amp;zwnj;پردازد؟ چرا شعر &amp;laquo;پورنو&amp;raquo; شده؟ چرا شعر از ارزش&amp;zwnj;های کهن حرفی نمی&amp;zwnj;زند؟ چرا شعر به امور فرازمینی نمی&amp;zwnj;پردازد؟ در برخورد سنتی با شعر، فراموش می&amp;zwnj;شود که شعر، مستقل است و زنده&amp;zwnj;گی&amp;zwnj;ی&amp;zwnj; خودش را دارد. یک بار برای همیشه بگوییم: شعر را به حالِ خودش، به حالِ شعر رها کنید!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;تا چشم کار می&amp;zwnj;کند نماینده&amp;zwnj;گان واکنشی هستند که در این تریبون و آن رسانه، واکنش&amp;zwnj;شان نسبت به شعر را بازگو می&amp;zwnj;کنند: &amp;laquo;شعر رو به انحطاط است. نسل جدید، پست مدرن شده و بی معنا می&amp;zwnj;نویسد و درکی از مدرنیسم و پست مدرنیسم ندارد. شعر امروز خواننده ندارد&amp;raquo; و حرف&amp;zwnj;هایی ازین دست. اما نماینده&amp;zwnj;گانِ کنش کجا هستند؟ خودِ کنش، یعنی شعر، کجاست؟ در هر محفل و بزم،&amp;zwnj; در هر رسانه و روزنامه، قبل از هرچیز خودِ شاعر و خودِ شعری را که در حالِ بودن است، غایب می&amp;zwnj;کنند، دورش می&amp;zwnj;کنند، سکوت&amp;zwnj;اش می&amp;zwnj;کنند و بنابر &amp;laquo;خلقیات ما ایرانیان&amp;raquo; همان&amp;zwnj;طور که جمال&amp;zwnj;زاده یادآوری&amp;zwnj;اش کرده بود، پشتِ سرِ شعر، پشتِ سرِ شاعر، نطق می&amp;zwnj;کنند. سخن&amp;zwnj;رانی می&amp;zwnj;کنند، یا به قولی، غیبت می&amp;zwnj;کنند. این نهایت کاری&amp;zwnj;ست که یک &amp;laquo;ادبیات&amp;zwnj;چی&amp;raquo; می&amp;zwnj;تواند با شعر بکند؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ژورنالیسم، نقد ادبی و نقد ژورنالیستی اصولی دارد. هیچ&amp;zwnj;جا و هیچ&amp;zwnj;وقت، کتمانِ حقیقت به معنای ژورنالیسم نبوده، مترادف نقد نبوده. همه می&amp;zwnj;خواهند &amp;laquo;اخلاقی&amp;raquo; رفتار کنند و اخلاق را به ادبیات بکشند (به عنوان مثال، مقابله با ادبیاتی که مغایر با آداب و شوونات مذهبی و سنتی ست)، اما هیچ&amp;zwnj;کس به صرافت نیفتاده که اخلاق حرفه&amp;zwnj;ای&amp;zwnj;اش را یک بار هم که شده زیر پا نگذارد. ژورنالیست و منتقدی که نه می&amp;zwnj;خواند و نمی&amp;zwnj;خواند و مخاطب&amp;zwnj;اش را عین خودش می&amp;zwnj;خواهد، دارد با خودش، با زمانه&amp;zwnj;ی خودش چه می&amp;zwnj;کند؟ به راستی در کدام عصر، در کدام دنیا زنده&amp;zwnj;گی می&amp;zwnj;کنیم؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;آذرماه ۱۳۹۰&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;اشاره:&lt;/strong&gt; شیوه کتابت (رسم&amp;zwnj;الخط) نویسنده با شیوه&amp;zwnj;نامه زمانه در خط فارسی مطابقت ندارد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;http://www.poetrymag.net/&quot;&gt;لینک: سایت پرهام شهرجردی، نویسنده، منتقد، بنیان&amp;zwnj;گذار و سردبیر &amp;laquo;مجله&amp;zwnj;ی شعر&amp;raquo;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
</description>
     <comments>https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2011/12/05/8731#comments</comments>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/7697">برنامه پرگار</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/category/tags/%D9%85%D8%AD%D9%85%D9%88%D8%AF-%D9%81%D9%84%DA%A9%DB%8C">محمود فلکی</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/2083">منصور کوشان</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/7696">پرهام شهرجردی</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak">خاک</category>
 <pubDate>Mon, 05 Dec 2011 05:13:29 +0000</pubDate>
 <dc:creator />
 <guid isPermaLink="false">8731 at https://archive.radiozamaneh.com</guid>
  </item>
  <item>
    <title>وقتی قیچی ران‌ها، گرما و هوا را می‌روبد!</title>
    <link>https://archive.radiozamaneh.com/culture/book-review/2011/04/30/3637</link>
    <description>&lt;div class=&quot;fb-social-like-widget&quot;&gt;&lt;fb:like  href=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/culture/book-review/2011/04/30/3637&quot; send=&quot;false&quot; layout=&quot;box_count&quot; show_faces=&quot;false&quot; width=&quot;500&quot; action=&quot;like&quot; font=&quot;arial&quot; colorscheme=&quot;light&quot;&gt;&lt;/fb:like&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-sartitr&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    آشفتگی‌های زبانی در رمان «مرگ دیگر کارولا»، نوشته‌ی محمود فلکی        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-nevisandeh&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    ناصر غیاثی        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-filefield field-field-maghaleh-image&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    &lt;img  class=&quot;imagefield imagefield-field_maghaleh_image&quot; width=&quot;277&quot; height=&quot;177&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/sites/default/files/ghiasf01.jpg?1304694314&quot; /&gt;        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;p&gt;ناصر غیاثی - محمود فلکی، شاعر، نویسنده، منتقد مقیم آلمان که در چند دوره داور جایزه&amp;zwnj;ی بنیاد گلشیری نیز بوده، اخیراً رمانی در آلمان منتشر کرده &amp;zwnj;است با عنوان &amp;laquo;&lt;strong&gt;مرگ دیگر کارولا&lt;/strong&gt;&amp;raquo;. این رمان آن&amp;zwnj;چنان مملو از آشفتگیِ زبانی است که مجالی برای پرداختن به جنبه&amp;zwnj;های دیگر کتاب باقی نمی&amp;zwnj;گذارد. برای جلوگیری از اطاله&amp;zwnj;ی کلام ناگزیر بوده&amp;zwnj;ام تنها به نمونه&amp;zwnj;هایی اندک بسنده کنم. بدیهی است که در نقل قول&amp;zwnj;ها کلمات با&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان رسم&amp;zwnj;الخطی آورده شده که در کتاب است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;
می&amp;zwnj;توان و چه بسا باید به&amp;zwnj;عنوان نویسنده&amp;zwnj;ی آوانگارد، برای نوآوری در زبان، بخشیدن ریتم به متن، گفتن از نوعی دیگر و به هزار و یک دلیل دیگر از دستو زبان سرپیچی کرد، در دستور زبان دست برد و کلمات و ترکیب&amp;zwnj;های تازه&amp;zwnj;ای ساخت. اما شرط موفقیت چنین آوانگاردیسمی این است که نوآوری&amp;zwnj;هایش حاوی معنا یا معناهای تازه&amp;zwnj;ای باشد. حجم بزرگ اشتباهات فلکی چنین موفقیتی را از &amp;laquo;مرگ دیگر کارولا&amp;raquo; سلب کرده است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;
&lt;strong&gt;یکسانی لحن&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;
فلکی می&amp;zwnj;خواهد در &amp;laquo;&lt;strong&gt;مرگ دیگر کارولا&lt;/strong&gt;&amp;raquo; ماجرایی را از زبان دو راوی، با دو شخصیت و روحیه&amp;zwnj;ی متفاوت، روایت کند اما در نمایاندن این تفاوت از طریق تفاوت لحن، چه در توصیف&amp;zwnj;ها و چه در گفت&amp;zwnj;وگو&amp;zwnj;ها، کاملاً ناموفق است. هر دو روای با واژگان و زبان و نثری کم&amp;zwnj;وبیش یکسان به توصیفات کم و بیش یکسان امور می&amp;zwnj;نشینند. در روایت&amp;zwnj;ها و توصیف&amp;zwnj;های این&amp;zwnj;دو، آدم&amp;zwnj;ها روی صندلی یا مبل و یا حتی مخده نمی&amp;zwnj;نشینند، در آن&amp;zwnj;ها &amp;laquo;فرو می&amp;zwnj;روند&amp;raquo;، همه چیز &amp;laquo;بدوی&amp;raquo; است از حس بگیر تا لذت و شکوه، همه چیز را &amp;laquo;می&amp;zwnj;نوشند&amp;raquo; از رنگ بگیر تا زیبایی و شراب و هماهنگی. همه چیز &amp;laquo;یله&amp;raquo; است و &amp;laquo;یله&amp;raquo; می&amp;zwnj;شود از چهره بگیر تا نگاه و سر، همه چیز &amp;laquo;می&amp;zwnj;درخشد&amp;raquo; از ساق و ران یک دختر سیزده ساله بگیر تا نظم و دندان، همه &amp;laquo;چمپاتمه&amp;raquo; [چمباتمه] می&amp;zwnj;زنند، &amp;laquo;میخ [میخکوب] می&amp;zwnj;شوند&amp;raquo;، &amp;laquo;لیوان را سرمی&amp;zwnj;کشند&amp;raquo; و همه چیز با همه چیز همیشه &amp;laquo;هماهنگ&amp;raquo; است و &amp;laquo;لب&amp;zwnj;ها... تنها جای بی&amp;zwnj;پوست بدن&amp;raquo; است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;
&lt;strong&gt;توصیف&amp;zwnj;ها&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;
فلکی هر قصدی که از برگزیدن زبان شاعرانه در جای جای کتاب داشته باشد، چه ارتقاء دادنِ زبان راوی و چه شخصیت&amp;zwnj;سازی، حاصل کار یا تعدادی تصویر بسیار کلیشه&amp;zwnj;ای و کیچ است و یا لفاظی&amp;zwnj;هایی سانتی&amp;zwnj;مانتال. نمونه&amp;zwnj;های زیر دست&amp;zwnj;چینی از یک تلاش عبث&amp;zwnj;اند: &amp;laquo;استیک را با دقت می&amp;zwnj;برید و به چنگال می&amp;zwnj;زد، دهانش را با آرامش غنچه&amp;zwnj;ای که در باز شدن شتابی ندارد، آهسته می&amp;zwnj;گشود و لقمه را در انتهای دهان می&amp;zwnj;خواباند&amp;raquo;، &amp;laquo;مثلث صورتیِ لای ران&amp;zwnj;ها... مثل غنچه&amp;zwnj;ای در میان گندم&amp;zwnj;زار می&amp;zwnj;درخشید&amp;raquo;، &amp;laquo;مثل گلی که هوا را خنک می&amp;zwnj;کند&amp;raquo;، &amp;laquo;مثل شبنم بر گلی تازه شکفته&amp;raquo;، &amp;laquo;صدایی که مثل زمزمه&amp;zwnj;ی برگ&amp;zwnj;ها از نسیمی که از دریا می&amp;zwnj;وزد&amp;raquo; و &amp;laquo;صدای بوق ماشین&amp;zwnj;ها رونقی&amp;raquo; ندارد. دسته&amp;zwnj;ای دیگر از توصیف&amp;zwnj;ها، آن&amp;zwnj;طور که فلکی می&amp;zwnj;نویسد، از اساس محال&amp;zwnj;اند:&amp;laquo;زانو&amp;zwnj;هایش را بغل می&amp;zwnj;کند. چانه را بر صلیب دست&amp;zwnj;ها فرود می&amp;zwnj;آورد&amp;raquo;، &amp;laquo;پنجه&amp;zwnj;ها روی زانو صلیب می&amp;zwnj;شود&amp;raquo;، بهروز و کاملیا &amp;laquo;دور تن دیگری حلقه می&amp;zwnj;زنند&amp;raquo;، &amp;laquo;کاملیا... بازو&amp;zwnj;هایش را دور گردن بهروز حلقه می&amp;zwnj;کند، سرش را روی سینه&amp;zwnj;ی او می&amp;zwnj;گذارد&amp;raquo; و شوهر کاملیا &amp;laquo;مهندس آب و برق&amp;raquo; است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img height=&quot;356&quot; width=&quot;250&quot; align=&quot;left&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;http://www.radiozamaneh.com/sites/default/files/ghiasf02.jpg&quot; /&gt;&lt;br /&gt;
&lt;strong&gt;فراموشی نویسنده&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;
فلکی در این کتاب دچار فراموشکاری و بی&amp;zwnj;دقتی&amp;zwnj;های هولناکی می&amp;zwnj;شود. چکیده&amp;zwnj;ای از یک نمونه را می&amp;zwnj;خوانیم&amp;zwnj;: &amp;laquo;پشت در بهروز به کاملیا حمله می&amp;zwnj;کند. چنان او را در [به] خود می&amp;zwnj;فشارد... انگشت&amp;zwnj;های دست راست بهروز بر [به] یقه&amp;zwnj;ی پیراهن... کاملیا فرومی&amp;zwnj;روند... دکمه&amp;zwnj;ها به هوا پرتاب می&amp;zwnj;شوند... بهروز بند وسط سینه&amp;zwnj;بند را جر می&amp;zwnj;دهد... دنبال زیپ دامن می&amp;zwnj;گردد... زیپ را پایین می&amp;zwnj;کشد، اما دامن پایین نمی&amp;zwnj;آید. غزن مانع است. آن را با فشار انگشت از جا می&amp;zwnj;کند... با دندان شورت را پاره می&amp;zwnj;کند... وقتی فریاد&amp;zwnj;ها و نفس&amp;zwnj;های بهروز آرام می&amp;zwnj;گیرد، کاملیا او را به سویی می&amp;zwnj;غلطانند. با شتاب لباسش را می&amp;zwnj;پوشد و از در بیرون می&amp;zwnj;رود.&amp;raquo; نویسنده فراموش می&amp;zwnj;کند، وقتی بهروز با چنگ و دندان پیراهن و دامن و پستان&amp;zwnj;بند و شورت را پاره و پوره می&amp;zwnj;کند، دیگر لباسی باقی نمی&amp;zwnj;ماند تا کاملیا &amp;laquo;با شتاب&amp;raquo; آن را بپوشد. در ادامه&amp;zwnj;ی همین صحنه، فلکی می&amp;zwnj;نویسد، پس از آن &amp;laquo;کاملیا یک&amp;zwnj;راست به خانه می&amp;zwnj;رود، پسر چند ماهه&amp;zwnj;اش را از بغل شوهرش، که روی مبل نشسته و مسباقه&amp;zwnj;ی فوتبال تماشا می&amp;zwnj;کند، برمی&amp;zwnj;دارد و در تختش می&amp;zwnj;گذارد. خودش را در [به] بغل شوهرش می&amp;zwnj;اندازد. شلوار و شورت شوهرش را به&amp;zwnj;زور پایین می&amp;zwnj;کشد و در&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان حال نشسته سوار بر ران&amp;zwnj;هایش می&amp;zwnj;شود. بی&amp;zwnj;اعتناء به گریه&amp;zwnj;ی بچه همچنان خود را به بالا و پایین حرکت می&amp;zwnj;دهد. تلویزیون روشن است، ولی بدن کاملیا آن را از دید مرد پنهان کرده است. مرد صدای مفسر و تماشاچی&amp;zwnj;ها را می&amp;zwnj;شنود. گاهی از زیر بغل عرق&amp;zwnj;کرده&amp;zwnj;ی کاملیا نگاهی به تلویزیون و بچه می&amp;zwnj;اندازد و دوباره با تعجب حرکت کاملیا را می&amp;zwnj;پاید. با اوجگیری ناگهانی فریاد تماشاگران که در صدای مفسری که &amp;laquo;گل&amp;raquo; را نعره می&amp;zwnj;کشد، شیون بچه و فریاد کاملیا اوج می&amp;zwnj;گیرد. کاملیا آرام می&amp;zwnj;گیرد. بلند می&amp;zwnj;شود، به اتاق خواب می&amp;zwnj;رود، در را می&amp;zwnj;بندد. روی تخت دراز می&amp;zwnj;کشد... به خواب عمیقی فرومی&amp;zwnj;رود. از خواب که بیدار می&amp;zwnj;شود، تازه متوجه می&amp;zwnj;شود که شورتش را پیش بهروز جا گذاشته است.&amp;raquo; گذشته از اینکه در چنان فضایی که فلکی ترسیم می&amp;zwnj;کند، امکان نعوظ مرد محال به نظر می&amp;zwnj;رسد، چگونه ممکن است کاملیا پس از از سر گذراندن این همه وقایع، &amp;laquo;به خواب عمیقی فرو رود&amp;raquo; و تازه پس از بیدار شدن یادش بیاید که شورت&amp;zwnj;اش را جا گذاشته است؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;
یک نمونه&amp;zwnj;ی دیگر: بهروز در جست&amp;zwnj;وجوی کاملیا در تهران در قهوه&amp;zwnj;خانه&amp;zwnj;ای نشسته است. پدر کاملیا را حسب اتفاق می&amp;zwnj;بیند، به تعقیب او می&amp;zwnj;پردازد و آدرس خانه&amp;zwnj;ی آن&amp;zwnj;ها را یاد می&amp;zwnj;گیرد. شش روز در انتظار دیدنِ کاملیا نزدیک خانه&amp;zwnj;ی او منتظر می&amp;zwnj;ماند و سرانجام در روز هفتم موفق به دیدن او می&amp;zwnj;شود. اما فلکی یادش می&amp;zwnj;رود که بهروز هفت روز پیش در قهوه&amp;zwnj;خانه بود، پس می&amp;zwnj;نویسد: &amp;laquo;نمی&amp;zwnj;دانم چه مدت همچنان بر جدول خیابان نشسته بودم که تازه متوجه شدم کتم را در قهوه&amp;zwnj;خانه جا &amp;zwnj;گذاشته&amp;zwnj;ام. برگشتم. کت هنوز بر صندلی آویخته بود. استکان چای دست نخورده بود. اصلاً آن را ننوشیده بودم. کتم را برداشتم. یک تومان روی میز گذاشتم و از قهوه&amp;zwnj;خانه (...) بیرون رفتم.&amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;
فلکی در توصیف جزییات نیز دچار اشتباه می&amp;zwnj;شود. به مثل &amp;laquo;تا سفیدی گردنش از سیاهی بلوزش بدرخشد. بلوز یقه اسکی بی&amp;zwnj;آستینش به بدنش چسبیده بود.&amp;raquo; او دقت ندارد که یقه&amp;zwnj;ی &amp;zwnj;اسکی تمام گردن را می&amp;zwnj;پوشاند. یا در جایی دیگر یادش می&amp;zwnj;رود، فوریه وسط زمستان است و از &amp;laquo;نور بی&amp;zwnj;رمق پاییزی&amp;raquo; در این ماه می&amp;zwnj;نویسد. یا وقتی بهروز و کاملیا تصمیم می&amp;zwnj;گیرند، قاچاقی از مرز خارج بشوند، باز فلکی یادش می&amp;zwnj;رود که در این صورت دیگر نیازی به شناسنامه و گذرنامه&amp;zwnj;ی جعلی نیست. یا اسم مکانی ابتدا &amp;laquo;کافه&amp;zwnj;ی ادبیات&amp;raquo; Cafe Literatur هست چند صفحه بعد&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان مکان اسم&amp;zwnj;اش می&amp;zwnj;شود Literaturhaus . گاه می&amp;zwnj;نویسد &amp;laquo;ستاره&amp;zwnj;شناسی&amp;raquo;،&amp;zwnj;گاه &amp;laquo;اختر&amp;zwnj;شناسی&amp;raquo; و این هر دو را با طالع&amp;zwnj;بینی بروج فلکی اشتباه می&amp;zwnj;گیرد و حتا اسامی بروج فلکی را ترجمه می&amp;zwnj;کند: &amp;laquo;ستاره&amp;zwnj;ات دوقولو باشد یا ترازو، باکره باشد یا ورزا&amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img height=&quot;277&quot; width=&quot;250&quot; align=&quot;left&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;http://www.radiozamaneh.com/sites/default/files/ghiasf03.jpg&quot; /&gt;&lt;br /&gt;
&lt;strong&gt;زبان گفتار، زبان نوشتار&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;
گذشته از اینکه گفت&amp;zwnj;وگوهای کتاب&amp;zwnj;گاه به زبان نوشتار است و &amp;zwnj;گاه به زبان گفتار، گاهی نیز بخشی از یک گفت&amp;zwnj;وگو به زبان گفتار است و بخشی دیگر به زبان نوشتار: &amp;laquo;یعنی با شما، با تو می&amp;zwnj;توانم. باشه!&amp;raquo;، &amp;laquo;هیچ فکر نمی&amp;zwnj;کردم توی تیمارستان خودکشی بکنه&amp;raquo;، &amp;laquo;چه فرقی می&amp;zwnj;کنه کجا باشه؟ یا چه جوری مرده باشد؟&amp;raquo;، &amp;laquo;هم برام عزیز بود و هم مرا به یاد یک موقعیت تلخ می&amp;zwnj;انداخت&amp;raquo; و تکرار مکرر &amp;laquo;فکر کردم اینجوری بهتره.&amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;
&lt;strong&gt;غلط&amp;zwnj;های دستوری&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;
از دیگر مشکلات فلکی در این کتاب به&amp;zwnj;کار بردن نابه&amp;zwnj;جای حروف اضافه و صرف غلط فعل است: &amp;laquo;در بالش و لحاف آن&amp;zwnj;ها به جای پَر، از پول پر است&amp;raquo;، &amp;laquo;کاغذ را باز می&amp;zwnj;کند و در [به] آن خیره می&amp;zwnj;ماند&amp;raquo;، &amp;laquo;انگشت&amp;zwnj;های... بهروز بر [در] یقه&amp;zwnj;ی پیراهن... کاملیا فرومی&amp;zwnj;روند&amp;raquo;، &amp;laquo;از سخت&amp;zwnj;گیری&amp;zwnj;های... کاملیا نسبت به شهاب اعتراض می&amp;zwnj;کرد&amp;raquo;، &amp;laquo;به&amp;zwnj;جای اینکه رنگ&amp;zwnj;هایش را به من نشان بدهد، باد و بورانش را سرم می&amp;zwnj;بارد [می&amp;zwnj;باراند] &amp;raquo;، &amp;laquo;CD را به دستگاه فروبرد [داخل دستگاه گذاشت]&amp;raquo; ، &amp;laquo;عروس و داماد ایستاده بودند و [مهمان&amp;zwnj;ها] یکی یکی می&amp;zwnj;رفتند جلو و با آن&amp;zwnj;ها روبوسی می&amp;zwnj;کردند&amp;raquo;، &amp;laquo;به پلیس تلفن زدم و گفتم که مردی می&amp;zwnj;خواست [می&amp;zwnj;خواهد] به من تجاوز کند، شاید هم گفتم که می&amp;zwnj;خواست [می&amp;zwnj;خواهد] مرا بکشد&amp;raquo;، &amp;laquo;پدر کاملیا... هرچه دشنام داشت به سمت تاریکی بارید [باراند]&amp;raquo;، &amp;laquo;از کجا معلوم آنچه در زندگی روزمره می&amp;zwnj;گذرد، یک خواب بلند نباشد و آن&amp;zwnj;چه در خواب می&amp;zwnj;گذرد، زندگی واقعی نیست [نباشد]؟&amp;raquo;، &amp;laquo;بهروز می&amp;zwnj;دانست که تلخی کاملیا به رفتار او هم بستگی داشت [دارد]&amp;raquo;، &amp;laquo;با اتوبوس ۱۰۲ در Hauptbahnhof [ایستگاه اصلی راه&amp;zwnj;آهن] پیدا شد.&amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;
&lt;strong&gt;ترکیبات بی&amp;zwnj;معنی&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;
فلکی به جای کمد فلزی می&amp;zwnj;نویسد &amp;laquo;کمد فولادی&amp;raquo;، به جای آتش زدن یا روشن کردن سیگار می&amp;zwnj;نویسد: &amp;laquo;به آتش کشیدن سیگار&amp;raquo;، به جای فرستادن دود سیگار به هوا می&amp;zwnj;نویسد: &amp;laquo;فرستادن سیگار به هوا&amp;raquo;، به همین ترتیب است &amp;laquo;ترشحات خون&amp;raquo; به جای پشنگه&amp;zwnj;ی خون و &amp;laquo;قوری بست&amp;zwnj;زده&amp;raquo; به جای قوری &amp;laquo;بندزده&amp;raquo;. کتاب پر است از ترکیب&amp;zwnj;ها، صفت&amp;zwnj;ها و قیدهای بی&amp;zwnj;معنایی چون: &amp;laquo;احساس توهین&amp;zwnj;شدگی&amp;raquo;، &amp;laquo;سخاوت خیالمندانه&amp;raquo;، &amp;laquo;کسل&amp;zwnj;آور&amp;raquo;، &amp;laquo;پرسش&amp;zwnj;آمیز&amp;raquo;، &amp;laquo;شوخمندانه&amp;raquo; و &amp;laquo;نظام آیین&amp;zwnj;وار&amp;raquo;، &amp;laquo;فشارهای عصبی بالارونده&amp;raquo;، &amp;laquo;جاذبه&amp;zwnj;ی پنهان روشنفکرمابانه&amp;raquo;، &amp;laquo;بازشدن حواس&amp;raquo; و جمله&amp;zwnj;هایی از این دست: حسرتی شاداب، که تا مدتی رنگسایه&amp;zwnj;ی لحظه&amp;zwnj;های تنهایی&amp;zwnj;اش می&amp;zwnj;شد&amp;raquo;، &amp;laquo;قیچی ران&amp;zwnj;ها، گرما و هوا را می&amp;zwnj;روبد.&amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;
&lt;strong&gt;اطلاعات اضافی&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;
در طول کتاب انبوهی از اطلاعات به خواننده ارایه می&amp;zwnj;شود، بی&amp;zwnj;آن&amp;zwnj;که کمترین کارکرد داستانی داشته باشند. از آن جمله&amp;zwnj;اند، اسامی خیابان&amp;zwnj;ها، بار&amp;zwnj;ها، کافه&amp;zwnj;ها، سیگار&amp;zwnj;ها، مجلات، روزنامه&amp;zwnj;ها، نوع آبجو و تختخواب و سگِ رهگذر، شکل زیرسیگاری و به&amp;zwnj;جز در مواردی معدود رنگ و شکل لباس&amp;zwnj;ها. و سرانجام معلوم نیست، وقتی آخر کتاب یک واژه&amp;zwnj;نامه آمده، چرا معنیِ برخی دیگر در خود متن و داخل پرانتز آورده می&amp;zwnj;شود و یا معنی برخی دیگر از واژه&amp;zwnj;های آلمانی که در متن آمده&amp;zwnj;اند، در واژه&amp;zwnj;نامه&amp;zwnj;ی آخر کتاب نیستند. ضمن اینکه &amp;laquo;مجله&amp;zwnj;های بولواری&amp;raquo; ترجمه&amp;zwnj;ی کلمه به کلمه&amp;zwnj;ی واژه&amp;zwnj;ی آلمانیِ Boulevardzeitschriften و به معنی &amp;laquo;مطبوعات زرد&amp;raquo; است و &amp;laquo;blasen&amp;raquo; و &amp;laquo;فرانسوی&amp;raquo; هر دو به معنی &amp;laquo;سکس دهانی&amp;raquo;. خواندن چنین اشتباهی آن&amp;zwnj;هم از زبان یک روسپی آلمانی شگفت&amp;zwnj;آور است.&lt;/p&gt;
</description>
     <comments>https://archive.radiozamaneh.com/culture/book-review/2011/04/30/3637#comments</comments>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/category/tags/%D9%85%D8%AD%D9%85%D9%88%D8%AF-%D9%81%D9%84%DA%A9%DB%8C">محمود فلکی</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/category/tags/%D9%85%D8%B1%DA%AF-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D9%88%D9%84%D8%A7">مرگ دیگر کارولا</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/2062">ناصر غیاثی</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/culture/book-review">کتاب زمانه</category>
 <pubDate>Sat, 30 Apr 2011 08:49:31 +0000</pubDate>
 <dc:creator>Babak M</dc:creator>
 <guid isPermaLink="false">3637 at https://archive.radiozamaneh.com</guid>
  </item>
  <item>
    <title>اهمیت تجربه درونی در رمان‌نویسی</title>
    <link>https://archive.radiozamaneh.com/content/%D8%A7%D9%87%D9%85%DB%8C%D8%AA-%D8%AA%D8%AC%D8%B1%D8%A8%D9%87-%D8%AF%D8%B1%D9%88%D9%86%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86%E2%80%8C%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%DB%8C</link>
    <description>&lt;div class=&quot;fb-social-like-widget&quot;&gt;&lt;fb:like  href=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/content/%D8%A7%D9%87%D9%85%DB%8C%D8%AA-%D8%AA%D8%AC%D8%B1%D8%A8%D9%87-%D8%AF%D8%B1%D9%88%D9%86%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86%E2%80%8C%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%DB%8C&quot; send=&quot;false&quot; layout=&quot;box_count&quot; show_faces=&quot;false&quot; width=&quot;500&quot; action=&quot;like&quot; font=&quot;arial&quot; colorscheme=&quot;light&quot;&gt;&lt;/fb:like&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-sartitr&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    گفت و گو حسین نوش‌آذر با محمود فلکی پیرامون رمان «مرگ دیگر کارولا»        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-filefield field-field-maghaleh-image&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    &lt;img  class=&quot;imagefield imagefield-field_maghaleh_image&quot; width=&quot;450&quot; height=&quot;370&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/sites/default/files/mahmood_falaki-762249.jpg?1296131763&quot; /&gt;        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;p&gt;حسین نوش&amp;zwnj;آذر ـ &amp;laquo;مرگ دیگر کارولا&amp;raquo; از جمله رمان&amp;zwnj;هایی است که نخستین بار به یک زبان دیگر غیر از فارسی منتشر شده&amp;zwnj;اند: رمان&amp;zwnj;هایی مثل سانسور یک داستان عاشقانه&amp;zwnj;ی ایرانی از شهریار مندنی&amp;zwnj;پور، کلنل از محمود دولت&amp;zwnj;آبادی و تهران، خیابان انقلاب از امیر حسن چهل&amp;zwnj;تن. این رمان که علاوه بر ترجمه آلمانی، اکنون فارسی&amp;zwnj;اش هم انتشار یافته، دومین رمان فلکی است. نخستین رمان او، &amp;laquo;سایه&amp;zwnj;ها&amp;raquo; ممنوع&amp;zwnj;الانتشار شد و مجوز نگرفت. مهم&amp;zwnj;ترین تمایز این رمان با کتاب&amp;zwnj;هایی که در ایران منتشر می&amp;zwnj;شود وصف&amp;zwnj;های ساده و بی&amp;zwnj;پرده، و تن&amp;zwnj;کامی یا سکسوالیته و حضور تن در داستان است. این کتاب در واقع سه کتاب، سه داستان و سه روایت تو در توست. در هر روایت یک زن وجود دارد و رابطه&amp;zwnj;ی عاشقانه&amp;zwnj;ی روایتگر داستان با یکی از زن&amp;zwnj;ها و رابطه&amp;zwnj;ی پرتنش او با زن دیگری، در یک طرح مثلث عشقی به جنون و حتی قتل می&amp;zwnj;انجامد. تنها یک تن و فقط یک تن از عشق زمینی بهره می&amp;zwnj;برد و کامیاب از هزارتوی رابطه تن با تن بیرون می&amp;zwnj;آید. یک رمان پست مدرن، اما با درونمایه&amp;zwnj;ای اجتماعی که به پیامدهای مهاجرت در زندگی عاطفی مرد ایرانی می&amp;zwnj;پردازد. این رمان از قلمرو رمان اندیشه می&amp;zwnj;آید و پر است از رفلکسیون&amp;zwnj;های ذهنی. با مطالعه این رمان بیش از هر چیز متوجه می&amp;zwnj;شویم که رمان فارسی در خارج از ایران از این استعداد برخوردار است که رمان&amp;zwnj;نویسی ایران را در آینده تحت تأثیر قرار دهد. با محمود فلکی، نویسنده رمان &amp;laquo;مرگ دیگر کارولا&amp;raquo; به مناسبت انتشار این رمان به زبان فارسی گفت&amp;zwnj;و گویی کرده&amp;zwnj;ایم که در دو بخش منتشر می&amp;zwnj;شود. بخش نخست آن را روز گذشته منتشر کردیم، اکنون بخش دوم و پایانی این گفت و گو را می&amp;zwnj;خوانید:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;در جای&amp;zwnj;جای رمان رفلکسیون&amp;zwnj;هایی وجود دارد که از تجربه&amp;zwnj;ی زندگی برآمده و معلوم است که نویسنده زندگی کرده است. نظر شما را می&amp;zwnj;خواهم درباره&amp;zwnj;ی اهمیت تجربه&amp;zwnj;ی زندگی در رمان&amp;zwnj;نویسی بدانم.&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;گمان نمی&amp;zwnj;کنم هیچ نویسنده&amp;zwnj;ای در دنیا از تجربه&amp;zwnj;ی زندگی&amp;zwnj;اش در رمان بهره نبرد. حتی اگر نویسنده&amp;zwnj;ای رُمانی کاملاً تخیلی بنویسد که ماجرایش در کره&amp;zwnj;ی دیگری با موجودات غیر انسانی بگذرد، باز هم نویسنده بخشی از تجربه&amp;zwnj;ی زمینی&amp;zwnj;اش را به مناسبات آن موجودات تعمیم می&amp;zwnj;دهد. بهره&amp;zwnj;گیری از تجربه&amp;zwnj;ی شخصی در نزد نویسندگان مختلف متفاوت است. بعضی&amp;zwnj;ها عمدتاً با تکیه به تجربه&amp;zwnj;ی شخصی بهتر می&amp;zwnj;توانند داستان بنویسند، بعضی هم بیشتر از تخیل و کمتر از تجربه&amp;zwnj;ی شخصی استفاده می&amp;zwnj;کنند، ولی به گمانم هیچکس نباشد که از آن بتواند کاملاً صرف&amp;zwnj;نظر کند. ویلهلم دیلتی (Wilhelm Dilthey) تئوریسین آلمانی در آغاز سده&amp;zwnj;ی بیستم کتابی دارد در پیوند با تأثیر و چگونگی تجربه در آثار ادبی، که در آن، تجربه&amp;zwnj;ی زندگی چهار شاعر و نویسنده&amp;zwnj;ی آلمانی ( لسینگ، گوته، نووالیس و هلدرلین) را بررسی کرده است. در این کتاب می&amp;zwnj;توان متوجه شد که تجربه چه اهمیت تعیین&amp;zwnj;کننده&amp;zwnj;ای در آثار ادبی این نویسندگان دارد. اما او از تجربه&amp;zwnj;ی دیگری هم می&amp;zwnj;گوید که آن را &amp;laquo;تجربه&amp;zwnj;ی درونی&amp;raquo; می&amp;zwnj;نامد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;منظورش از تجربه&amp;zwnj;ی درونی استفاده از تجربه&amp;zwnj;ی پیشینیان یا دیگران به&amp;zwnj;طور کلی در هرزمینه&amp;zwnj;ای است. این نوع تجربه که بیشتر آموزشی است به گونه&amp;zwnj;ای درونی ِ نویسنده می&amp;zwnj;شود که انگار تجربه&amp;zwnj;ی خودی است. در این راستا آن&amp;zwnj;چه مهم است مُهر و اثر انگشت نویسنده  است. به&amp;zwnj;مثل شیلر، شاعر آلمانی، ایده&amp;zwnj;آلیسم ِ آزادی ِ کانت را چنان درونی خود و آثارش می&amp;zwnj;کند که از آن تنها مُهر و نشان شیلر در آثارش برجا می&amp;zwnj;ماند. متأسفانه در فارسی برای انواع تجربه&amp;zwnj;ها تنها همین یک واژه وجود دارد، در حالی که در آلمانی، همان&amp;zwnj;گونه که می&amp;zwnj;دانید، دو واژه برای این منظور کارکرد دارد. برای  آن&amp;zwnj;چه که انسان در زندگی ِ روزمره تجربه می&amp;zwnj;کند و یا بر اثر تکرار جزو وجودش می&amp;zwnj;شود، واژه&amp;zwnj;ی Erfahrung  را دارند، و برای دیدارها یا  برخوردها و حادثه&amp;zwnj;های تصادفی و یا تأثیرگذار یا شنیدن چیزی که گاهی هم مانند خاطره&amp;zwnj;ای در گوشه&amp;zwnj;ی ذهن جا خوش می&amp;zwnj;کند، واژه&amp;zwnj;&amp;zwnj;&amp;zwnj;&amp;zwnj;&amp;zwnj;&amp;zwnj;&amp;zwnj;&amp;zwnj;&amp;zwnj;&amp;zwnj;&amp;zwnj;&amp;zwnj;&amp;zwnj;&amp;zwnj;&amp;zwnj;&amp;zwnj;&amp;zwnj;&amp;zwnj;&amp;zwnj;&amp;zwnj;&amp;zwnj;&amp;zwnj;&amp;zwnj;&amp;zwnj;&amp;zwnj;&amp;zwnj;&amp;zwnj;&amp;zwnj;&amp;zwnj;&amp;zwnj;&amp;zwnj;&amp;zwnj;&amp;zwnj;&amp;zwnj;&amp;zwnj;&amp;zwnj;&amp;zwnj;&amp;zwnj;ی Erlebnis را به&amp;zwnj;کار می&amp;zwnj;برند؛ و آنچه در پیوند با دانش دیگران به&amp;zwnj;عنوان &amp;laquo;تجربه&amp;zwnj;ی درونی&amp;raquo;  مطرح است، همین شق دوم از تجربه است. بر این نوع تجربه می&amp;zwnj;توان تجربه&amp;zwnj;ی میان&amp;zwnj;متنی را هم افزود که از خوانش متون دیگر می&amp;zwnj;تواند درونی ِ نویسنده شود. اگر این نوع تجربه&amp;zwnj;ها چنان درونی ِ نویسنده شود که در تجربه&amp;zwnj;ی شخصی حل شود یا با آن چنان یگانه شود که تا حد تجربه&amp;zwnj;ی درونی فرا ببالد، دیگر عنصر تقلید را در بازتاب این&amp;zwnj;گونه تجربه&amp;zwnj;ها نمی&amp;zwnj;بینیم. تقلید در نزد کسانی خود را نشان می&amp;zwnj;دهد که تجربه و دانش دیگران تبدیل به تجربه&amp;zwnj;ی درونی نشده باشد. همه&amp;zwnj;ی این&amp;zwnj;ها را اما گفتم تا برسم به اینکه من هم در &amp;laquo;مرگ دیگر کارولا&amp;raquo; از هر دو نوع تجربه بهره برده&amp;zwnj;ام. دقیقاً نمی&amp;zwnj;دانم چند درصد از رُمان، از تجربه&amp;zwnj;ی شخصی برآمده، ولی من جزو کسانی هستم که جنبه&amp;zwnj;ی تخیلی کار بر تجربه&amp;zwnj;ی شخصی برتری دارد. به&amp;zwnj;مثل صحنه&amp;zwnj;ی فرار بهروز با کاملیا از ایران که در ترمینال تهران روی می&amp;zwnj;دهد، آنجا که به قاچاقچی ِانسان و راهنمای همراه و رفتن تا شهر خوی و ... می&amp;zwnj;پردازم، همه از تجربه&amp;zwnj;ی شخصی برمی&amp;zwnj;آید، ولی من هیچ&amp;zwnj;گاه با زنی در ترمینال قرار نگذاشتم تا با هم فرار کنیم. این بخش و اینکه کاملیا پسرش را به جای دخترش به همراه خود می&amp;zwnj;آورد و ماجراهای پیشین و بعدی ِرابطه&amp;zwnj;ی کاملیا با بهروز کاملاً تخیلی است. اما من از تجربه&amp;zwnj;ی درونی هم بهره می&amp;zwnj;برم که برمی&amp;zwnj;گردد به آموزه&amp;zwnj;های من از پیشینیان و از دیگران. و برای همین است که ذهنیت شخصیت&amp;zwnj;ها برایم اهمیت دارد. شاید به همین خاطر باشد که گاهی شخصیت&amp;zwnj;ها فلسفی می&amp;zwnj;اندیشند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;در روایت دوم بهروز پناهی برای این&amp;zwnj;که توجه کارولا را جلب کند و با او رابطه بگیرد، رمان &amp;laquo;آخرین پرواز&amp;raquo; نویسنده را به نام خودش جعل می&amp;zwnj;کند. این طرح البته طرح خوبی&amp;zwnj;ست برای در کشش و کوشش قرار دادن نویسنده با قهرمان داستانش. اما فکر نمی&amp;zwnj;کنید راه&amp;zwnj;های بهتر و ساده&amp;zwnj;تری برای جلب توجه یک زن وجود داشته باشد؟&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;احتمالاً هزار و یک راه بهتر و ساده&amp;zwnj;تر برای جلب یک زن وجود دارد. به چند دلیل آن راه&amp;zwnj;ها انتخاب نشد: ۱. اگر راه معمول و متداول و ساده&amp;zwnj;تری انتخاب می&amp;zwnj;شد، شاید داستان در این زمینه چیز تازه&amp;zwnj;ای برای ارایه نداشت؛ ۲. واقعت داستانی در پیوند با ماجرا&amp;zwnj;ها و مناسبات درونی داستان مهم&amp;zwnj;تر از راه بیرونی است؛ یعنی مهم&amp;zwnj;تر از آن&amp;zwnj;چه که ممکن است در واقعیت زندگی شاهد باشیم؛ ۳. بر پایه&amp;zwnj;ی&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان واقعیت داستانی می&amp;zwnj;بینیم که فضا برای چنین حادثه&amp;zwnj;ای آماده شده است: بهروز زمانی خود را نویسنده جا می&amp;zwnj;زند که متوجه می&amp;zwnj;شود کارولا یک مجله&amp;zwnj;ی ادبی را ورق می&amp;zwnj;زند و از رُمان خواندنش می&amp;zwnj;گوید؛ ۴. این جعل، همان&amp;zwnj;گونه که شما هم به آن اشاره کرده&amp;zwnj;اید، باعث می&amp;zwnj;شود تا خواننده با سهراب جیردشتانی و مناسباتش با بهروز پناهی آشنا شود. اگر این حادثه به این شکل روی نمی&amp;zwnj;داد، ما با روحیه&amp;zwnj;ی رندمآبانه&amp;zwnj;ی سهراب آشنا نمی&amp;zwnj;شدیم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;درک می&amp;zwnj;کنم. شما به منطق درونی اثر اشاره می&amp;zwnj;کنید و درست هم هست. اشاره من بیشتر به حضور نویسنده در متن است که در ده سال گذشته بد جوری مد شده. دوست ما، قاضی ربیحاوی، روزی نشسته بودیم دور هم، جای شما خالی، می&amp;zwnj;گفت مثل این است که هیچ حرفه جالب دیگری در زندگی وجود ندارد جز همین نویسندگی که اتفاقاً خسته&amp;zwnj;کننده&amp;zwnj;ترین حرفه&amp;zwnj;هاست. شما البته منتقد هم هستید و الان من در واقع دارم با محمود فلکی منتقد این پرسش را در میان می&amp;zwnj;گذارم. چون احساس می&amp;zwnj;کنم حضور نویسنده در داستان شاید بیشتر نشان&amp;zwnj;دهنده&amp;zwnj;ی دورافتادگی نویسنده&amp;zwnj;ها از متن جامعه&amp;zwnj;شان باشد. دو سه سال پیش از انقلاب، اقلیمی&amp;zwnj;نویسی باب شده بود. بعدش هم دیدیم که آن تحول عظیم اجتماعی اتفاق افتاد.&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;من وقتی حدود دوازده سال پیش این رُمان را می&amp;zwnj;نوشتم، گویا هنوز متداول نبود، و واقعاً هم نمی&amp;zwnj;دانم دقیقاً در کدام رُمان در این سال&amp;zwnj;ها مطرح شده است؛ در رُمانی که به&amp;zwnj;اصطلاح سرش به تنش بیارزد، نه اینکه ادای رُمان&amp;zwnj;نویسی را درآورند، که نمونه&amp;zwnj;اش فراوان &amp;zwnj;است. وقتی رُمانی را می&amp;zwnj;خوانم، برای من، نه نویسنده، بلکه نوشته مهم است. مهم این است که آیا نویسنده داستان خوبی نوشته، اینکه توانسته داستان را، هر چه هست، خوب تعریف کند یا نه! اینکه نویسنده در متن جامعه باشد یا از آن دور افتاده باشد، مسئله&amp;zwnj;ی خود همان نویسنده است و به او ربط می&amp;zwnj;یابد. من هنگام خواندن یا نقد یک داستان به این چیزها فکر نمی&amp;zwnj;کنم. و تازه باید تعریف کرد که منظور از متن جامعه چیست و اینکه کجای جامعه از نظر ما &amp;laquo;متن&amp;raquo; به&amp;zwnj;حساب می&amp;zwnj;آید. شاید آن&amp;zwnj;چه که برای یکی &amp;laquo;متن جامعه&amp;raquo; است، برای دیگری اصلاً متن نباشد و .... اینها همه بحث&amp;zwnj;های دامنه&amp;zwnj;تر و مهمی هستند که فکر می&amp;zwnj;کنم باید جداگانه به آنها پرداخت. در هر حال، می&amp;zwnj;دانید که چگونگی تعریف داستان، پایه&amp;zwnj;ی داستان&amp;zwnj;نویسی را می&amp;zwnj;سازد. بقیه&amp;zwnj;ی مسائل، پیرامون ِاین محور می&amp;zwnj;چرخند، که هر کس بسته به نیاز و سلیقه&amp;zwnj;اش با آنها زندگی می&amp;zwnj;کند یا کنار می&amp;zwnj;آید یا نمی&amp;zwnj;آید. اگر هم حضور نویسنده در متن مُد شده باشد، مشکلی نیست و نباید نگران بود. این هم مانند همه&amp;zwnj;ی انواع مُدها دوره&amp;zwnj;اش به پایان می&amp;zwnj;رسد، و از آن میان شاید یکی دو تا بمانند یا همه فراموش شوند. من نگران این چیزها و آینده نیستم. من در اکنون زندگی می&amp;zwnj;کنم و آینده را هم آیندگان تعیین می&amp;zwnj;کنند؛ چون از ما قوی&amp;zwnj;تر هستند. همان&amp;zwnj;گونه که ما اکنونیان درباره&amp;zwnj;ی گذشته&amp;zwnj;گان داوری می&amp;zwnj;کنیم و در مورد آنها تصمیم می&amp;zwnj;گیریم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;شما رمان را به&amp;zwnj;گونه&amp;zwnj;ای به پایان می&amp;zwnj;رسانید که این توهم به&amp;zwnj;وجود می&amp;zwnj;آید که نویسنده در رویارویی و رقابت با دو شخصیت اصلی داستانش قرار دارد. اگر مبنا را بر رقابت نویسنده و درگیری و کشش و کوشش او با شخصیت&amp;zwnj;ها بگذاریم، فقط اوست که در پایان به وصال کارولا می&amp;zwnj;رسد. نوعی انزال ادبی؟&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;شاید. نمی&amp;zwnj;دانم چه اصطلاحی برایش به کار ببرم. این درست است که در این رُمان رویارویی نویسنده و شخصیت داستان اهمیت می&amp;zwnj;یابد که در این راستا مسئله&amp;zwnj;ی &amp;laquo;نوشتن&amp;raquo; یا &amp;laquo;داستان نوشتن&amp;raquo; هم مطرح می&amp;zwnj;شود؛  اما از سوی دیگر، همان&amp;zwnj;گونه که در پاسخ یکی از پرسش&amp;zwnj;ها گفته&amp;zwnj;ا&amp;zwnj;م، برای من سهراب به نوعی ادامه&amp;zwnj;ی بهروز است، یا بگویم سهراب، بهروز متحول شده است در زندگی در غرب. برای همین است که در صحنه&amp;zwnj;ی عشق&amp;zwnj;بازی ِسهراب با کارولا، سهراب می&amp;zwnj;گوید: &amp;laquo;دیگر نمی&amp;zwnj;دانستم که این من بودم یا بهروز!&amp;raquo; این جمله بر پایه&amp;zwnj;ی همین اندیشه آمده است تا خواننده هم به تردید بیفتد. در واقع، همان&amp;zwnj;گونه که منتفدی آلمانی متوجه شده، در این رُمان گاهی خواننده هم جزو شخصیت داستان می&amp;zwnj;شود و در آن شرکت می&amp;zwnj;کند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;آقای فلکی، تا آنجا که من خبر دارم، رمان شما چهار پنج سال پیش نوشته شد. چرا این قدر دیر انتشار یافت؟&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در واقع نوشتن این رُمان حدود ده سال پیش به پایان رسید. یکی- دو سالی خودم آن را معطل کردم تا بیشتر رویش کار کنم. چون هنوز جاهایی مرا راضی نمی&amp;zwnj;کرد. بعد آن را برای انتشارات باران در سوئد فرستادم و آقای مافان مسؤل این انتشاراتی از انتشار آن استقبال کرد. بنابراین، قرار شد که باران منتشرش کند. وقتی یکی- دوسالی خبری از انتشارش نشد، به آقای مافان ایمیل نوشتم و جویای کار شدم. او قول داد که چند ماه دیگر (تاریخ دقیقی را داده بود) منتشر می&amp;zwnj;شود. بعد که باز هم خبری نشد دوباره قول داد که چند ماه دیگر به چاپ برسد. چند ماه شد چند سال، بعد هم با بی&amp;zwnj;اعتنایی ِغریبی حتی به ایمیل&amp;zwnj;های من پاسخ نداد. برایش نوشتم که اگر به هر دلیلی قادر به انتشارش نیست، با خبرم کند تا به ناشر دیگری مراجعه کنم، ولی باز هم پاسخی نداد و کتاب را هم&amp;zwnj;چنان سال&amp;zwnj;ها خواباند تا اینکه به تنگ آمدم و آن را به انتشارات سوژه دادم که خوشبختانه به موقع منتشرش کردند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;و به&amp;zwnj;قاعده هم منتشر شد سرانجام، همان&amp;zwnj;گونه که به&amp;zwnj;قاعده و اندیشیده هم نوشته شده است. از شما سپاسگزارم، هم به&amp;zwnj;خاطر &amp;laquo;مرگ دیگر کارولا&amp;raquo; و هم به خاطر وقتی که در اختیار بخش فرهنگی رادیو زمانه قرار دادید.&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;آقای نوش&amp;zwnj;آذر عزیز، من هم از شما سپاسگزارم که به من فرصتی داده شد تا بیشتر درباره&amp;zwnj;ی این رمان صحبت کنم.&lt;/p&gt;
</description>
     <comments>https://archive.radiozamaneh.com/content/%D8%A7%D9%87%D9%85%DB%8C%D8%AA-%D8%AA%D8%AC%D8%B1%D8%A8%D9%87-%D8%AF%D8%B1%D9%88%D9%86%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86%E2%80%8C%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%DB%8C#comments</comments>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/category/tags/%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%81%D8%A7%D8%B1%D8%B3%DB%8C">رمان فارسی</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/category/tags/%D9%85%D8%AD%D9%85%D9%88%D8%AF-%D9%81%D9%84%DA%A9%DB%8C">محمود فلکی</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/category/tags/%D9%85%D8%B1%DA%AF-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D9%88%D9%84%D8%A7">مرگ دیگر کارولا</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak">خاک</category>
 <pubDate>Thu, 27 Jan 2011 12:36:03 +0000</pubDate>
 <dc:creator>Babak M</dc:creator>
 <guid isPermaLink="false">1223 at https://archive.radiozamaneh.com</guid>
  </item>
  <item>
    <title>ناپایداری دیدار انسان‌ها از واقعیت</title>
    <link>https://archive.radiozamaneh.com/content/%D9%86%D8%A7%D9%BE%D8%A7%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D8%AF%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%B1-%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86%E2%80%8C%D9%87%D8%A7-%D8%A7%D8%B2-%D9%88%D8%A7%D9%82%D8%B9%DB%8C%D8%AA</link>
    <description>&lt;div class=&quot;fb-social-like-widget&quot;&gt;&lt;fb:like  href=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/content/%D9%86%D8%A7%D9%BE%D8%A7%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D8%AF%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%B1-%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86%E2%80%8C%D9%87%D8%A7-%D8%A7%D8%B2-%D9%88%D8%A7%D9%82%D8%B9%DB%8C%D8%AA&quot; send=&quot;false&quot; layout=&quot;box_count&quot; show_faces=&quot;false&quot; width=&quot;500&quot; action=&quot;like&quot; font=&quot;arial&quot; colorscheme=&quot;light&quot;&gt;&lt;/fb:like&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-nevisandeh&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    گفت و گو حسین نوش‌آذر با محمود فلکی پیرامون رمان «مرگ دیگر کارولا»        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-filefield field-field-maghaleh-image&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    &lt;img  class=&quot;imagefield imagefield-field_maghaleh_image&quot; width=&quot;250&quot; height=&quot;223&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/sites/default/files/1mahmood_falaki.jpg?1296149768&quot; /&gt;        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;p&gt;حسین نوش&amp;zwnj;آذر ـ &amp;laquo;مرگ دیگر کارولا&amp;raquo; از جمله رمان&amp;zwnj;هایی است که نخستین بار به یک زبان دیگر غیر از فارسی منتشر شده&amp;zwnj;اند: رمان&amp;zwnj;هایی مثل سانسور یک داستان عاشقانه&amp;zwnj;ی ایرانی از شهریار مندنی&amp;zwnj;پور، کلنل از محمود دولت&amp;zwnj;آبادی و تهران، خیابان انقلاب از امیر حسن چهل&amp;zwnj;تن. این رمان که علاوه بر ترجمه آلمانی، اکنون فارسی&amp;zwnj;اش هم انتشار یافته، دومین رمان فلکی است. نخستین رمان او، &amp;laquo;سایه&amp;zwnj;ها&amp;raquo; ممنوع&amp;zwnj;الانتشار شد و مجوز نگرفت. مهم&amp;zwnj;ترین تمایز این رمان با کتاب&amp;zwnj;هایی که در ایران منتشر می&amp;zwnj;شود وصف&amp;zwnj;های ساده و بی&amp;zwnj;پرده، سکسوالیته و حضور تن در داستان است. این کتاب در واقع سه کتاب، سه داستان و سه روایت تو در توست. در هر روایت یک زن وجود دارد و رابطه&amp;zwnj;ی عاشقانه&amp;zwnj;ی روایتگر داستان با یکی از زن&amp;zwnj;ها و رابطه&amp;zwnj;ی پرتنش او با زن دیگری، در یک طرح مثلث عشقی به جنون و حتی قتل می&amp;zwnj;انجامد. تنها یک تن و فقط یک تن از عشق زمینی بهره می&amp;zwnj;برد و کامیاب از هزارتوی رابطه تن با تن بیرون می&amp;zwnj;آید. یک رمان پست مدرن، اما با درونمایه&amp;zwnj;ای اجتماعی که به پیامدهای مهاجرت در زندگی عاطفی مرد ایرانی می&amp;zwnj;پردازد. این رمان از قلمرو رمان اندیشه می&amp;zwnj;آید و پر است از رفلکسیون&amp;zwnj;های ذهنی. با مطالعه این رمان بیش از هر چیز متوجه می&amp;zwnj;شویم که رمان فارسی در خارج از ایران از این استعداد برخوردار است که رمان&amp;zwnj;نویسی ایران را در آینده تحت تأثیر قرار دهد. با محمود فلکی، نویسنده رمان &amp;laquo;مرگ دیگر کارولا&amp;raquo; به مناسبت انتشار این رمان به زبان فارسی گفت&amp;zwnj;و گویی کرده&amp;zwnj;ایم که در دو بخش منتشر می&amp;zwnj;شود. بخش نخست آن را اکنون می&amp;zwnj;خوانید:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;!--break--&gt;&lt;!--break--&gt;&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;آقای فلکی عزیز، مرگ دوباره کارولا، یک داستان است که به سه شکل و به سه وجه روایت می&amp;zwnj;شود. چه&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt; ضرورتی دارد که یک داستان و یک سرنوشت را به سه شکل روایت کنیم؟&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;به گمانم همان&amp;zwnj;گونه که تنها یک &amp;laquo;حقیقت&amp;raquo; در هستی وجود ندارد، تنها یک نوع روایت از یک حادثه نیز لزوماً نمی&amp;zwnj;تواند وجود داشته باشد. به اندازه&amp;zwnj;ی تمام انسان&amp;zwnj;های روی زمین &amp;laquo;حقیقت&amp;raquo; برساخته&amp;zwnj;ی آنها می تواند پدید بیاید. این حقیقت برساخته اما چیزی نیست جز روایت هر انسان از هستی پیرامون، که آن را &amp;laquo;حقیقتی&amp;raquo; می&amp;zwnj;پندارد برتر و والاتر ازاندیشه&amp;zwnj;های دیگران. اگر انسان&amp;zwnj;ها می دانستند، آنچه را که آنها &amp;laquo;حقیقت&amp;raquo; می&amp;zwnj;نامند (درپیوند با مسائل دینی یا ملی، اجتماعی یا خانوادگی و همه&amp;zwnj;ی انواع آگاهی بشری)، تنها یکی از میلیون&amp;zwnj;ها روایت آنها از هستی پیرامون است، شاید بسیاری از مشکلات اندیشگی بشر که بیشتر از خودخواهی او بر&amp;zwnj;می&amp;zwnj;آید، حل می&amp;zwnj;شد. اگر من به&amp;zwnj;مثل بدانم که آن&amp;zwnj;چه را من &amp;laquo;حقیقت&amp;raquo; می&amp;zwnj;نامم، ممکن است از نگاه دیگری &amp;laquo;ضد حقیقت&amp;raquo; باشد یا برعکس، و هیچ دستگاه و معیار حقیقت&amp;zwnj;سنجی هم وجود ندارد تا درستی یا نادرستی به اصطلاح &amp;laquo;حقیقت&amp;raquo; را دریابد، و اینکه توٌهم من نسبت به آنچه که من آن را یقین می&amp;zwnj;پندارم، می&amp;zwnj;تواند مرا به سوی داوری مطلق&amp;zwnj;اندیشانه&amp;zwnj;ا&amp;zwnj;&amp;zwnj;ی بکشاند، شاید بسیاری از مسائل بشری شکل دیگری به خود می&amp;zwnj;گرفت.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;
من در واقع در رُمان &amp;laquo;مرگ دیگر کارولا&amp;raquo; بر پایه&amp;zwnj;ی همین واقعیت ظاهراً ساده به شخصیت&amp;zwnj;های مختلف این امکان را دادم تا هر کدام از زاویه دید خودشان داستان را روایت کنند، تا ببینیم که هیچ حقیقت مطلقی نمی&amp;zwnj;تواند پایه و اساس داشته باشد، و هر چیزی در همان لحظه که هست یا به نظر می&amp;zwnj;آید که هست، شاید در لحظه&amp;zwnj;ی بعد نباشد یا اینکه شکل دیگری به خود بگیرد؛ یعنی بود و نبود هر چیز یا هر اندیشه به نگاه ما و چگونگی روایت ما از پیرامون بستگی دارد که امری نسبی، ناروشن و گذران است. &amp;zwnj;برای همین است که ممکن است سه یا چند نفر از یک حادثه&amp;zwnj;ی &amp;zwnj;واقعی روایت&amp;zwnj;های گوناگونی به دست بدهند، و هر کدام از آن افراد، روایت خود را از آن حادثه، &amp;laquo;دقیق&amp;raquo;ترین بدانند؛ در حالی&amp;zwnj;که می&amp;zwnj;تواند چنین نباشد. من خواستم در این رُمان، ناپایداری و نسبیت  دیدار ما از واقعیت را با سه روایت از یک داستان نشان بدهم، که می&amp;zwnj;توان آن را به&amp;zwnj;عنوان برخوردی دموکراتیک هم تعبیر کرد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;اگر حتی &amp;laquo;مرگ دیگر کارولا&amp;raquo; را یک دنیای قائم به ذات در نظر بگیریم، باز می&amp;zwnj;بینیم هر سه روایت&amp;zwnj;ها به یک امر اجتماعی نظر دارند: تنهایی &amp;laquo;مرد&amp;raquo; ایرانی در مهاجرت یا تبعید. سرنوشت&amp;zwnj;ها و داستان&amp;zwnj;ها و رویدادها دگرگون می&amp;zwnj;شوند، اما این واقعیت که در بیرون از داستان هم ممکن است وجود داشته باشد، وگرنه به یکی از مهم&amp;zwnj;ترین گفتمان&amp;zwnj;های ادبیات مهاجرت فراز نمی&amp;zwnj;امد، تغییر نمی&amp;zwnj;کند. یعنی شما در روایت دوم یا سوم سرنوشت مردی را تعریف نمی&amp;zwnj;کنید که زندگی بهروز پناهی یا سهراب جیردشتانی را زیسته باشد، اما بتواند در کنار همسر ایرانی&amp;zwnj;اش، زیر یک سقف زندگی کامروایی داشته باشد. در این سرنوشت نوعی قطعیت وجود دارد. اینطور نیست؟&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;درست است است که تنهایی در این رُمان به عنوان یک موضوع مهم با کُنش داستانی نشان داده می&amp;zwnj;شود، ولی برای من موضوع اصلی یا گرهی داستان نیست. برای من پیش از هر چیز بُن&amp;zwnj;مایه&amp;zwnj;ی &amp;laquo;عشق&amp;raquo; در محور قرار می&amp;zwnj;گیرد  و موضوعات دیگر پیرامونِ این محور پدید می&amp;zwnj;آ&amp;zwnj;یند. یعنی این عشق که در آغاز، جنبه&amp;zwnj;ی رؤیای- خیالی یا اثیری از نوع شرقی&amp;zwnj;اش دارد و آن نوع زندگی و تنهایی بهروز را شکل می&amp;zwnj;دهد، در پایان، در روایت سوم،  تبدیل می&amp;zwnj;شود به امری زمینی و ملموس. و همین یکی از مهم&amp;zwnj;ترین تحولاتِ شخصیت داستان است که در پیکره&amp;zwnj;ی سهراب تجلی می&amp;zwnj;یابد. یعنی سهراب ادامه&amp;zwnj;ی بهروز است. به همین خاطر است که سهراب به&amp;zwnj;عنوان یک روشنفکر ایرانی که در غرب می&amp;zwnj;زید، نگاه دیگری نسبت به هستی دارد. این تحول، با زندگی در غرب می&amp;zwnj;توانست شکل بگیرد. بنابراین در سرنوشت یا  در تنهایی شخصیت داستان، قطعیت وجود ندارد. چون پایه&amp;zwnj;ی  قطعیت را رکود می&amp;zwnj;سازد نه تحول از هر نوعش.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img height=&quot;374&quot; width=&quot;250&quot; align=&quot;left&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;http://radiozamaneh2.vps.redbee.nl/sites/default/files/carola-cover-frsy.jpg&quot; /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;بله. یکی از ویژگی&amp;zwnj;های رمان شما تحول شخصیت در مسیر داستان است. آیا به همین دلیل است که در نخستین روایت که داستان عشق سهراب جیردشتانی با کارولاست، تقدیر اهمیت پیدا می&amp;zwnj;کند و هر چه که می&amp;zwnj;گذرد از اهمیت آن به&amp;zwnj;عنوان عامل جهت دهنده به رویدادها کاسته می&amp;zwnj;شود؟&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اجازه بدهید از کاربرد واژه&amp;zwnj;ی &amp;laquo;تقدیر&amp;raquo; به&amp;zwnj;خاطر بار معنایی دینی&amp;zwnj;اش در اینجا پرهیز کنم. در راستای نظر شما، شاید بتوان گفت که در این داستان به&amp;zwnj;تدریج از هر آن&amp;zwnj;چه که در زندگی معمولاً روی می&amp;zwnj;دهد یا آنچه که ظاهراً قابل پیش&amp;zwnj;بینی است فاصله گرفته می&amp;zwnj;شود و رویدادها در جهتی هدایت می&amp;zwnj;شوند که در آن هیچ مطلقیتی، حتی مرگ، حضور روشنی ندارد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;اگر واژه&amp;zwnj;&amp;zwnj;ی تقدیر را به کار نبریم و مثلاً به جای آن از سرنوشت استفاده کنیم، گمان نمی&amp;zwnj;کنم، تغییری در ذات داستان شما و در روایت نخست آن پیش بیاید: در اثر یک تصادف، کامیلیا به جای دخترش که در واقع دختر بهروز است، پسرش را که از نطفه&amp;zwnj;ی شوهرش است با خودش به آلمان می&amp;zwnj;آورد. بهروز در پایان همین روایت از رنج و از جابجایی سرنوشت سخن می&amp;zwnj;گوید که البته موتیف زیبایی است: در داستان&amp;zwnj;های شاهنامه و در هفت پیکر هم مدام تکرار می&amp;zwnj;شود. &lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بیشتر جنبه&amp;zwnj;ی تصادفی بودن این نوع حادثه&amp;zwnj;ها در این داستان اهمیت دارد که جهت زندگی را می&amp;zwnj;تواند تغییر دهد. و تفاوتش با ادبیات کهن در این است در آنجا عنصر &amp;laquo;تقدیر&amp;raquo; به&amp;zwnj;عنوان امر از پیش تعیین&amp;zwnj;شده دخالت می&amp;zwnj;کند، در حالی&amp;zwnj;که در اینجا، همان&amp;zwnj;گونه که گفتم، عنصر تصادف چیره است. برای همین است که در این داستان در دو- سه مورد، بحثِ سرنوشت پیش می&amp;zwnj;آید که آخرین آن برمی&amp;zwnj;گردد به بحث بین کارولا و سهراب جیردشتانی که در آنجا کارولا از &amp;laquo;هدایتِ سرنوشت&amp;raquo; سخن می&amp;zwnj;گوید. از این زاویه شما درست دیده&amp;zwnj;اید که هر چه که می&amp;zwnj;گذرد از اهمیت تقدیر به&amp;zwnj;عنوان عامل جهت&amp;zwnj;دهنده به رویدادها کاسته می&amp;zwnj;شود، چون شخصیت&amp;zwnj;ها در شکل&amp;zwnj;های مختلف تحول می&amp;zwnj;یابند. &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;لحن  بهروز پناهی در روایت نخست با لحن سهراب جیردشتانی در روایت دوم تفاوت دارد و این خب، بسیار جالب بود، چون در کمتر رمان ایرانی است که نویسنده به لحن توجه داشته باشد. ایا این امر حساب&amp;zwnj;شده و عمدی بود یا خود بخود اتفاق افتاد؟&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;خوشحالم که متوجه&amp;zwnj;ی این تغییر لحن شده&amp;zwnj;اید. من به عمد و با نیت ویژه&amp;zwnj;ای این&amp;zwnj;کار را انجام دادم و ترسم این بود که یا این نکته مورد توجه قرار نگیرد یا اینکه از آن تعبیر دیگری بشود. روی این تغییر لحن خیلی کار کرده&amp;zwnj;ام. بارها لحن روایت نخست و دوم را باهم مقایسه کردم و مرتب زبان را به&amp;zwnj;گونه&amp;zwnj;ای تغییر دادم که لحنِ دو تا آدم مختلف را به خود بگیرد. برای من این تغییر لحن از دو جهت اهمیت داشت: ۱. راوی نخست از زاویه دید او- راوی (سوم شخص) داستان را تعریف می&amp;zwnj;کند، در حالی که راوی روایت دوم، من- راوی (اول شخص) است، بنابراین لحن روایت باید با تغییر راوی تغییر می&amp;zwnj;کرد؛ ۲. راوی اول یک نویسنده است و به همین خاطر لحن در این روایت ادیبانه&amp;zwnj;تر است، در حالی که راوی دوم، آدم دیگری است. در اینجا سعی کردم زبان را ساده&amp;zwnj;تر بیان کنم و لحن دیگری برایش انتخاب کنم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;مرگ دیگر کارولا نطفه توضیح دارد و این هم با داستان&amp;zwnj;های متعارف چاپ میهن متفاوت است. شما به توضیح در داستان اعتقاد دارید؟&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;این نوع از بیان را در گذشته &amp;laquo;وصف&amp;raquo; یا &amp;laquo;شرح&amp;raquo;  هم می&amp;zwnj;گفتند، و حتی نوعی &amp;laquo;حدیث نفس&amp;raquo; هم می&amp;zwnj;تواند باشد. اصطلاح غربی آن در تئوری ادبی احتمالاً همان Ellipse است ، که در واقع نوعی فشرده کردن روایت است که جنبه&amp;zwnj;ی زمانی هم می&amp;zwnj;تواند داشته باشد؛ مانند اینکه در یک داستان بگوییم &amp;laquo;دو سال گذشت&amp;raquo;، که در آن، زمان در فشردگی خود بیان می&amp;zwnj;شود، بی&amp;zwnj;آنکه لزوماً بدانیم یا لازم باشد که بدانیم در این دوسال چه ماجراهایی بر شخصیت گذشته است. اما در مورد نخست، یعنی موضوع مورد بحث ما، راوی، همان&amp;zwnj;گونه که شما هم گفته&amp;zwnj;اید،  بدون کُنش معین داستانی، بدون عملکرد شخصیت&amp;zwnj;ها، و بی&amp;zwnj;آنکه در میان سطرها و گفت و گوها مفاهیمی را بیان کند، صاف و ساده حرفش را می&amp;zwnj;زند. از این زاویه، در این داستان این نوع رویکرد اینجا و آنجا کارکرد دارد که با همان هدف بیان فشرده&amp;zwnj;ی بخشی از روایت انجام می&amp;zwnj;گیرد. یعنی از این طریق اینجا و آنجا خواننده سرراست و فشرده با واقعیت داستانی آشنا می&amp;zwnj;شود تا برای طرح حادثه&amp;zwnj;ای دیگر با کنش داستانی&amp;zwnj;ِ معین آماده شود. این نوع بیان فشرده برای من و خواننده گاهی نوعی زنگ تفریح هم به حساب می&amp;zwnj;آید.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;در &amp;laquo;مرگ دیگر کارولا&amp;raquo; به اندازه&amp;zwnj;ی کافی داستان دارید و بین شخصیت&amp;zwnj;ها درگیری&amp;zwnj;ها یا &amp;laquo;کانفلیکت&amp;raquo;&amp;zwnj;های تعیین&amp;zwnj;کننده&amp;zwnj;ای اتفاق می&amp;zwnj;افتد. منتهی به جای آن&amp;zwnj;که این&amp;zwnj;گونه رویدادهای هیجانی در مرکز توجه شما باشد، موقعیت&amp;zwnj; شخصیت&amp;zwnj;ها و ذهنیت آنها مورد توجه شماست.&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;علتش این است که من نخواستم یک رمان سرگرم کننده (Unterhaltungsroman) بنویسم. برای من در یک رُمان، موقعیت شخصیت&amp;zwnj;ها و ذهنیت آنها مهم&amp;zwnj;تر است تا رویدادهای صرفاً هیجانی. البته می&amp;zwnj;دانم که آن نوع رُمان&amp;zwnj;ها می&amp;zwnj;توانند خوانندگان بیشتری را جلب کنند. در رویدادهای هیجانی بیشتر به بیان عریان ماجرا پرداخته می&amp;zwnj;شود، یا اینکه این&amp;zwnj;نوع ماجراها در مرکز توجه قرار می&amp;zwnj;گیرد که البته جالب هم هستند. من هم گاهی اینجا و آنجا از این نوع رویداد صرفاً هیجانی استفاده می&amp;zwnj;کنم؛ همان&amp;zwnj;گونه که در همین رمان هم اینجا و آنجا خودش را نشان می&amp;zwnj;دهد؛ منتهی نه به&amp;zwnj;عنوان عامل قالب. این برای من جنبه&amp;zwnj;ی چاشنی در رمان را دارد، که هم به تنوع کار می&amp;zwnj;افزاید، هم اینکه شخصیت داستان در تنش و درگیری از آن نوع، روحیه و موقعیتش را بهتر نشان می&amp;zwnj;دهد. و گاهی هم جزو ضرورت کار در روند ِشکل&amp;zwnj;گیری و رشد داستان به&amp;zwnj;حساب می&amp;zwnj;آید.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;اگر رمان سرگرم&amp;zwnj;کننده هم باشد چه اشکالی دارد؟ فکر نمی&amp;zwnj;کنید یکی از چالش&amp;zwnj;های ما در ادبیات داستانی نبود رمان&amp;zwnj;های جدی اما سرگرم&amp;zwnj;کننده است؟ رمان&amp;zwnj;هایی که از تلفیق رمان موقعیت با رمان حادثه به&amp;zwnj;دست آمده باشد. مثل به روایت پری&amp;zwnj;ریا از تابوکی یا گل سرخ اکو یا مثلاً عطر سوسکیند.&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اصلن اشکالی ندارد. حتی در پاسخ پیشین گفتم که جالب هم هست؛ منتهی شیوه&amp;zwnj;ی نوشتن من طور دیگری است. اصولاً هر رُمانی باید عنصر &amp;laquo;هیجان&amp;raquo; و توان ِ &amp;laquo;سرگرم&amp;raquo; کردن را داشته باشد؛ منتهی بعضی از رمان&amp;zwnj;ها صرفاً برای سرگرمی نوشته می&amp;zwnj;شوند یا صرفاً هیجانی هستند که بر توان سرگرم&amp;zwnj;کردن می&amp;zwnj;افزایند؛ و اشکالی هم ندارد. حتی در مواردی جالب و زیبا نوشته می&amp;zwnj;شوند. این نوع رُمان&amp;zwnj;ها، می&amp;zwnj;دانید که به دو گروه تقسیم می&amp;zwnj;شوند: رُمان&amp;zwnj;هایی که با تکنیک خوب و با کیفیت بالا نوشته شده&amp;zwnj;اند، مانند رُمان&amp;zwnj;هایی که شما نام بردید، و گروه دیگری که بیشتر بازاری یا بلواری است، که در سطح نازلی قرار دارد، مثل کتاب&amp;zwnj;های کُنزالیک (Konsalik) در آلمان، یا در ایران، ذبیح الله منصوری، در گذشته، داستان&amp;zwnj;هایی مثل کارهای قاضی سعید و یا جدیدتر کتاب&amp;zwnj;های خانمی به نام رحیمی (اگر اشتباه نکنم)، که گویا به چاپ بیستم یا شاید بیشتر هم رسیده&amp;zwnj;اند. اما من نه تنها با هیچکدام از این دو گروه، بلکه با هر نوع دیگر رُمان مشکلی ندارم؛ یعنی برای من جهان آفرینش ادبی، از هر نوعش، جهان آزاد و دموکراتیکی است که در آن هر کس، هرچه و هر جور دلش می&amp;zwnj;خواهد باید حرفش را بزند یا بنویسد. این تنوع برای حیات رمان&amp;zwnj;نویسی یا به&amp;zwnj;طور کلی هنر، مانند هر پدیده&amp;zwnj;ی اندیشگی- فرهنگی دیگر، تعیین&amp;zwnj;کننده است؛ وگرنه همه همشکل و همسان می&amp;zwnj;شوند و جهان هم در رکود غریبی گیر می&amp;zwnj;کند که همه چیز در آن بسیار کسل&amp;zwnj;کننده خواهد شد؛ مانند جهانی که نظام&amp;zwnj;های توتالیتر ایجاد می&amp;zwnj;کنند یا می&amp;zwnj;خواهند بکنند. در هر حال در این تنوع از هر نوعش، دیگر به پذیرندگان ِاین هنر کلامی مربوط می&amp;zwnj;شود که آنها را بپذیرند یا نه. من هم به&amp;zwnj;عنوان یکی از این خوانندگان، و در اینجا به&amp;zwnj;عنوان یکی از نویسندگان، همین حق را برای خودم هم قایل هستم، که هم نوع رمانی را که دوست دارم انتخاب کنم و هم اینکه آن&amp;zwnj;گونه که دوست دارم بنویسم. من واقعاً نمی&amp;zwnj;دانم آیا یکی از چالش&amp;zwnj;ها در ادبیات داستانی ما نبود رُمان&amp;zwnj;هایی از گروه نخست باشد. چالش&amp;zwnj;ها را به گمانم باید در جاهای دیگری جست که تنها به تکنیک کار برنمی&amp;zwnj;گردد، بلکه به اندیشه&amp;zwnj;ی ما، به نگاه ما به هستی، به پیرامون مربوط می&amp;zwnj;شود که بحث دیگری را می&amp;zwnj;طلبد.&lt;/p&gt;
</description>
     <comments>https://archive.radiozamaneh.com/content/%D9%86%D8%A7%D9%BE%D8%A7%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D8%AF%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%B1-%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86%E2%80%8C%D9%87%D8%A7-%D8%A7%D8%B2-%D9%88%D8%A7%D9%82%D8%B9%DB%8C%D8%AA#comments</comments>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/category/tags/%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%81%D8%A7%D8%B1%D8%B3%DB%8C">رمان فارسی</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/category/tags/%D9%85%D8%AD%D9%85%D9%88%D8%AF-%D9%81%D9%84%DA%A9%DB%8C">محمود فلکی</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak">خاک</category>
 <pubDate>Wed, 26 Jan 2011 10:25:17 +0000</pubDate>
 <dc:creator>Babak M</dc:creator>
 <guid isPermaLink="false">1196 at https://archive.radiozamaneh.com</guid>
  </item>
  </channel>
</rss>