<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?><rss version="2.0" xml:base="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/7908/all" xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/">
  <channel>
    <title>محمد جعفر پوینده</title>
    <link>https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/7908/all</link>
    <description></description>
    <language>fa</language>
          <item>
    <title>سالگرد جان باختن محمد مختاری و محمدجعفر پوینده</title>
    <link>https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2012/12/05/8899</link>
    <description>&lt;div class=&quot;fb-social-like-widget&quot;&gt;&lt;fb:like  href=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2012/12/05/8899&quot; send=&quot;false&quot; layout=&quot;box_count&quot; show_faces=&quot;false&quot; width=&quot;500&quot; action=&quot;like&quot; font=&quot;arial&quot; colorscheme=&quot;light&quot;&gt;&lt;/fb:like&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-sartitr&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    سکوتِ سنگینِ پژوهشگرانی ستیهنده        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-nevisandeh&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    منصور کوشان        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-filefield field-field-maghaleh-image&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    &lt;img  class=&quot;imagefield imagefield-field_maghaleh_image&quot; width=&quot;277&quot; height=&quot;188&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/sites/default/files/mokhpoukou01.jpg?1355160371&quot; /&gt;        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;p&gt;دفتر خاک -&amp;nbsp; ۱۴سال پیش در چنین روزهایی در ماجرایی که بعدها به &amp;quot;قتل&amp;zwnj;های زنجیره&amp;zwnj;ای&amp;quot; شهرت یافت، وزارت اطلاعات جمهوری اسلامی ایران، محمد مختاری و محمد جعفر پوینده را به قتل رساند. مختاری و پوینده، شاعر و مترجم و از اعضای کانون نویسندگان ایران بودند و برای احیای کانون تلاش می&amp;zwnj;کردند. پیش از آن هم وزارت اطلاعات برخی از برجسته&amp;zwnj;ترین نویسندگان ایران، کسانی مانند سعیدی سیرجانی و همچنین احمد میرعلایی و غفار حسینی&amp;nbsp;را به قتل رسانده بود، اما این بار، آنچه که بر واهمه نویسندگان ایران می&amp;zwnj;افزود، چگونگی سازماندهی این قتل&amp;zwnj;ها بود.&lt;/p&gt;
&lt;!--break--&gt;&lt;!--break--&gt;&lt;p&gt;کانون نویسندگان ایران به مناسبت سالگرد قتل این دو چهره فرهنگی در بیانیه&amp;zwnj;ای می&amp;zwnj;نویسد:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;laquo;در چهاردهمین سالگرد از دست رفتن عزیزانمان، محمد مختاری و محمدجعفر پوینده، ضمن گرامی&amp;zwnj;داشت آرمان بلند آزادی بیان، آزادی مطبوعات، آزادی انجمن&amp;zwnj;ها و تشکل&amp;zwnj;های مستقل و محو همه اشکال سانسور، همچنان بر خواست بحق خود در سراسر این سالیان پا می&amp;zwnj;فشاریم و خواهان محاکمه علنی عاملان و آمران این جنایت&amp;zwnj;ها به اتهام قتل مخالفان سیاسی و عقیدتی هستیم.&amp;raquo;&lt;a href=&quot;http://www.akhbar-rooz.com/article.jsp?essayId=49529&quot;&gt; (منبع)&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;
	&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;داریوش فروهر و پروانه اسکندری از قربانیان بعدی قتل&amp;zwnj;های زنجیره&amp;zwnj;ای بودند.به مناسبت چهاردهمین سالگرد جان باختن محمد مختاری و محمد جعفر پوینده، اکنون متن سخنرانی منصور کوشان را می&amp;zwnj;خوانید. آقای کوشان در دسامبر ۱۹۹۸در اسلو و تروند&amp;zwnj;هایم نروژ این سخنرانی را انجام داد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;------&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;منصور کوشان&lt;/strong&gt; - هميشه پيش از آن که بخندند، چشم&amp;zwnj;هايشان می&amp;zwnj;خنديد و مرگ را باور نداشتند. مرگ را نه برای خود و نه برای ديگران. نه در روياهايشان و نه در زندگی&amp;zwnj;ِ ساده و بی&amp;zwnj;آلايششان. ولع زيستن هم نداشتند. ولع اين که همه جا باشند و خودشان را به اصطلاح نخود هر آشی کنند. در راسته&amp;zwnj;ی ذوق و سليقه و تخصصشان کار می&amp;zwnj;کردند و در همه&amp;zwnj;ی شاخه&amp;zwnj;ها احساس مسؤليت داشتند. در کارشان جدی بودند. پيش از آن که به نظر بيايد يا بخواهند نشان بدهند جدی بودند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بايد مدتی، دست کم چند ماهی با آنان دم&amp;zwnj;خور و محشور می&amp;zwnj;بودی، حشر و نشر جدی می&amp;zwnj;داشتی تا درمی&amp;zwnj;يافتی که چه&amp;zwnj; گونه&amp;zwnj;اند. درمی&amp;zwnj;يافتی چه قدر حساسند به کارشان، شرایط سیاسی، اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی&amp;zwnj;ِ ایران. چه قدر حساسند به&amp;zwnj; زندگیِ پیرامونی و چه طور همه چيز، حتا کوچک&amp;zwnj;ترين رفتار و کردار که به نظر نمی&amp;zwnj;آمد، در چشم آنان، مقام و منزلت خودش را داشت و دوست داشتند که در جای خود، در لحظه&amp;zwnj;ی حساس موضع بگيرند. موضع بگيرند تا درست از نادرست بازشناخته شود. از هيچ کوششی هم برای تفهيم بيان خود، انديشه&amp;zwnj;ی خود باز نمی&amp;zwnj;ايستادند. نکته به نکته&amp;zwnj;ی هر موضوعی را می&amp;zwnj;شکافتند و در صورت لزوم گوشزد می&amp;zwnj;کردند. چنان که چند بار به من، چه در مورد جلسه&amp;zwnj;های جمع مشورتی&amp;zwnj;ِ کانون نويسندگان و چه در مورد سرمقاله&amp;zwnj;های مجله&amp;zwnj;ی تکاپو يا آدينه، با صبر و حوصله نکته&amp;zwnj;های ظريفی را گوشزد کرده بودند. به ويژه زمانی که از مرگ می&amp;zwnj;گفتم يا درباره&amp;zwnj;ی عزيزِ از دست رفته&amp;zwnj;ای می&amp;zwnj;نوشتم. هر دو می&amp;zwnj;خواستند که کم&amp;zwnj;تر به آن بينديشم، به آن اشاره کنم، کم&amp;zwnj;تر درباره&amp;zwnj;ی آن بنويسم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;آخرين بار که در باره&amp;zwnj;ی مرگ صادق چوبک نوشتم و گريز زدم و پذيرفتم که در روزنامه&amp;zwnj;ی جامعه&amp;zwnj;ی روز منتشر شود، بيش&amp;zwnj;تر از ديگران، هراسان از سايه&amp;zwnj;ای که مدام با ما بود، از چند و چون مرگ، مرگ&amp;zwnj;های نامريی، مرگ&amp;zwnj;های غافلگير کننده، با هم گفت&amp;zwnj; و &amp;zwnj;گو داشتيم و هر دو نهيب زدند که اندکی به خود باشيم. هرگز فراموش نمی&amp;zwnj;کنم وقتی را که به مجلس مرگ حميد مصدق دعوت شده بوديم. محمدجعفر پوينده، باز هم با خنده&amp;zwnj;ای که چشم&amp;zwnj;ها و دهانش را پوشانده بود، گفت: &amp;quot;مباد دوباره از مرگ&amp;zwnj;ها بگويی!&amp;quot;&lt;br /&gt;
	گفتم: &amp;quot;مگر می&amp;zwnj;شود، محمد؟&amp;quot;&lt;br /&gt;
	&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;راست می&amp;zwnj;گفت. محمدجعفر پوينده بی&amp;zwnj;آن که ظاهرش نشان بدهد يا به کلام بياورد، از مرگ بی&amp;zwnj;زار بود. به زندگی می&amp;zwnj;انديشيد. به حيات ممتد در عرصه&amp;zwnj;ی تعالی&amp;zwnj;ِ فرهنگ. راستی را، چه قدر از مرگ بگوييم و از مرگ بنويسيم؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;از بس از مرگ گفتم و از مرگ نوشتم خسته شدم. اما باز عادتم نشد: مرگ احمد میرعلایی، مرگ غفار حسینی، مرگ فروهرها، مرگ غزاله علی&amp;zwnj;زاده و ده&amp;zwnj;ها نفر دیگر که همه مستقیم یا نامستقیم قربانی&amp;zwnj; استبداد کور و منش ضد فرهنگ و ضد اندیشه&amp;zwnj;ی بنیادگزاران و کارگزاران حکومت جمهوری اسلامی بودند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;حتا در سوگ حميد مصدق شاعر هم که خواستم از مرگ بگويم، بغضی نا به هنگام گلويم را فشرد و ياد محمد مختاری افتادم که در ميانمان نبود و با ياد حرف پوينده که گفت: &amp;quot;مباد از مرگ&amp;zwnj;ها بگويی!&amp;quot; از حاضرن در مجلس عذر خواهی کردم و گفتم: &amp;quot;بياييم ديگر از مرگ نگوييم. تا کی وقتی در چنين جايگاهی قرار می&amp;zwnj;گيريم، بايد از مرگ بگوييم؟ با آروزی ديدار دوست عزيزمان محمد مختاری که از پريروز عصر تا به حال گم شده است، گمش کرده&amp;zwnj;اند، صحبت&amp;zwnj;هايم را خلاصه می&amp;zwnj;کنم و آرزو دارم هر چه زودتر او را، دوست&amp;zwnj;مان محمد مختاری را در ميان خود داشته باشيم. و من در همين&amp;zwnj;جا قول می&amp;zwnj;دهم ديگر از مرگ نگويم. از مرگ ننويسم.&amp;quot;&lt;br /&gt;
	&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&lt;img align=&quot;middle&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;http://radiozamaneh.com/sites/default/files/mokhpoukou03.jpg&quot; style=&quot;height: 259px; width: 196px;&quot; /&gt;محمدجعفر پوينده بی&amp;zwnj;آن که ظاهرش نشان بدهد يا به کلام بياورد، از مرگ بیزار بود. به زندگی می&amp;zwnj;انديشيد. به حيات ممتد در عرصه&amp;zwnj; تعالی&amp;zwnj;ِ فرهنگ...&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;در جمعيت ولوله افتاد. سايه&amp;zwnj;ی شوم و باور نکردنی&amp;zwnj;ِ مرگی ديگر، مرگی مخوف، بر مرگ حميد مصدق سنگينی کرد و لحظه&amp;zwnj;ای ذهن&amp;zwnj;ها را پريشان و از خود بی&amp;zwnj;خود ساخت. چه می&amp;zwnj;توانستم بگويم من در مرگ مصدق شاعر وقتی نقش خوف&amp;zwnj;انگيزِ مرگی ديگر، به دست دژخيمی دد، ما را در زمهرير خود فرو برده بود و اجازه نمی&amp;zwnj;داد به خود، به زندگی بينديشيم. به حال و اطرافمان نگاهی بی&amp;zwnj;اضطراب و دلهره داشته باشيم.&lt;br /&gt;
	&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ذهن، بی&amp;zwnj;آن که خواسته باشی، خارج از اراده و پندار، هر رفتار و کردار را، توأمان با دستی ناپيدا و طنابی هويدا تصوير می&amp;zwnj;کرد. انگار که دريافته باشی در پايان راه قرار گرفته&amp;zwnj;ای. در پايان راهی سخت که گلوله&amp;zwnj;ها و دشنه&amp;zwnj;های فراوان طی سال&amp;zwnj;ها بر تن و جانت روا داشته بود. انگار که کسی در گوش&amp;zwnj;ها نجوا کرده بود که مرگ در کمين نشسته است، مرگی زودرس، اما به باور نيامده بود. کسی نخواسته بود باور کند. نه مرگ محمد مختاری را در آن لحظه و نه مرگ ديگران را. مرگ محمد جعفر پوينده را. با اين که صدا را شنيده بودند، شنيده بوديم و از نجوا درآمده بود، اما باور نکرده بودند، باور نکرده بوديم. دست&amp;zwnj;کم در شعاعی چنين کوتاه به باور هيچ کدام نيامده بود. شايد هم نخواسته بوديم باور کنيم. چنان که هنوز هم باورش سخت است. دست&amp;zwnj;کم من نمی&amp;zwnj;توانم باور کنم. منتظرم که بازگردم، روز&amp;zwnj;های دوشنبه دور هم جمع شويم و از منشور، اساسنامه و از چه گونگی&amp;zwnj;ِ برپايی&amp;zwnj;ِ اجتماع کانون نويسندگان بگوييم. از آفرينش بی&amp;zwnj;حصر و استثنا. از آزادی و خيال &amp;zwnj;پرواز در آسمان آبی&amp;zwnj; تهران، اصفهان، خراسان، فارس، آذربايجان، کردستان، طبرستان، کرمانشاهان، سيستان و بلوچستان، خوزستان، لرستان، از جنوب و شمال، مغرب و مشرق، از همه&amp;zwnj;ی ايران. از شکوه شب&amp;zwnj;های شعر و قصه&amp;zwnj;خوانی، از اجتماع پرشور و شوق جوانان، کسانی که بی&amp;zwnj;تابند برای تشکل علنی&amp;zwnj;ِ کانون نويسندگان ايران و تقاضای عضويت در آن را دارند. چه بی&amp;zwnj;تاب بوديم ما برای اين روزها و چه بی&amp;zwnj;تاب بودند محمد مختاری و محمد جعفر پوينده.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اکنون چه گونه باور کنم که نيستند. هيچ وقت نخواسته بودند که نباشند. در تمام جلسه&amp;zwnj;ها حضور مداوم داشتند و هر گاه که در بازجويی&amp;zwnj;ها خواسته بودند که با اين &amp;quot;باد&amp;quot;ها بلرزند، سرو بودند. سروهای سبز استوار.&lt;br /&gt;
	&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بی&amp;zwnj;آن که به خود گفته باشند، گفته باشیم، عهد کرده بودند که تا پايان راه مقاوم باشند. مسؤليت و تعهدشان را تا به سر منزل مقصود برسانند. بارها از اين موضوع حرف زده شده بود. به روشنی کلام آنان را پيشِ رو دارم. می&amp;zwnj;خواستند بمانند تا کانون نويسندگان ايران شکل بگيرد و آن&amp;zwnj;گاه رهايش کنند.بگذارندش در دست پرتوان ديگران. اين را بارها و بارها و بارها، در بعد از بازجويی&amp;zwnj;ها يا حتا در لحظه&amp;zwnj;ی کلام نفرين شده&amp;zwnj;ی دژخيمان ناپيدا، با خود عهد کرده بودند. عهدی که داشت می&amp;zwnj;رفت تا به سر منزل مقصود برسد. &amp;quot;به پايان راه رسيده بود اين راه.&amp;quot;&lt;br /&gt;
	&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اگر چند روز ديگر را امان داده بودند، اين رسالت آنان انجام گرفته بود و ما، جمعی از ما، مسئوليت انجام&amp;zwnj;ها را رها کرده بوديم و چون عضوی، آفرينشگری، کنار می&amp;zwnj;نشستيم و از مواهب آن، از تشکل آن، از حضور علنی و فعاليت علنی&amp;zwnj;ِ آن فيض می&amp;zwnj;برديم. فيض مينوی و مادی&amp;zwnj;ِ کانون نويسندگان ايران را.&lt;br /&gt;
	&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;جان&amp;zwnj;باخته&amp;zwnj;گان راه آزادی&amp;zwnj;ِ انديشه و بيان، بدون حصر و استثنا، می&amp;zwnj;دانستند حالا ديگر نهادی وجود دارد که می&amp;zwnj;تواند از حقوق معنوی و مادی&amp;zwnj;ِ آنان، تک تک آفرينش&amp;zwnj;گران کلام دفاع کند. می&amp;zwnj;دانستند نهادی هست که با نفس دموکراسی، آزادی خواهی، رواداری، نطفه بسته، شکل گرفته و عينيت يافته است.&lt;br /&gt;
	&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&lt;img align=&quot;middle&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;http://radiozamaneh.com/sites/default/files/mokhpoukou02.jpg&quot; style=&quot;height: 198px; width: 196px;&quot; /&gt;معرفتی که محمد مختاری دريافته بود و به دنيال آن از هيچگونه مطالعه و کشف و شهودی نمی&amp;zwnj;گذشت، در اين سال&amp;zwnj;ها، کم&amp;zwnj;تر در شاعر ديگری بروز کرده است&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;محمد مختاری و محمدجعفر پوينده، بدون هر نوع شائبه&amp;zwnj;ای، دو تن از کسان قليلی بودند که برای رسيدن به هدف تشکيل کانون نويسندگان، بدون هر گونه قيد و شرطی، از هيچ کوششی فروگزار نبودند. آنان، هرگاه مسؤليت و تعهدی می&amp;zwnj;پذيرفتند، نه تنها هرگز از زير بار آن شانه خالی نمی&amp;zwnj;کردند، که تا حد ممکن در احيا و اجرای آن می&amp;zwnj;کوشيدند. اين دوستان، از چهره&amp;zwnj;های درخشانی بودند که در شيوه و تخصصشان هم&amp;zwnj;چنان بر تارک فرهنگ معاصر ايران، به ويژه در دهه&amp;zwnj;ی هفتاد می&amp;zwnj;درخشيدند و می&amp;zwnj;درخشند و من، نه قصد بازنماندن چهره&amp;zwnj;ی ادبی و فرهنگی&amp;zwnj;ِ آنان را دارم و نه جايش در اين&amp;zwnj;جا و در اين شرايط است.&lt;br /&gt;
	&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;محمد مختاری شاعر، پژوهنده و متفکر، شأن و منزلتی در اين راستا به دست آورد که هم امروز و هم فردا و هم در آينده پژوهشگران و منتقدان ناگزير به تحليل و بررسی&amp;zwnj;یِ آثارش برای شناخت و مطالعه&amp;zwnj;ی بيش&amp;zwnj;ترند. او اگر نگوييم که تنها شاعر متفکر جوان امروز ايران بود، دست&amp;zwnj;کم بايد گفت يکی از معدود و يکی از به&amp;zwnj;ترين&amp;zwnj;ها در اين زمينه بود. معرفتی که محمد مختاری دريافته بود و به دنيال آن از هيچ گونه مطالعه و کشف و شهودی نمی&amp;zwnj;گذشت، در اين سال&amp;zwnj;ها، کم&amp;zwnj;تر در شاعر ديگری بروز کرده است. نقدها و مقاله&amp;zwnj;های او نشان می&amp;zwnj;دهد که با چه آگاهی و چه معرفتی کلمه&amp;zwnj;ها را برگزيده است و چه گونه متن&amp;zwnj;هایش با وسواس، ايده&amp;zwnj;هايش، تفکر بازيافته&amp;zwnj;اش را به&amp;zwnj; خواننده منتقل می&amp;zwnj;کند.&lt;br /&gt;
	&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;مسؤليت فرهنگی و مسؤليت سياسی اجتماعی&amp;zwnj;ِ او، کار او را آن&amp;zwnj;چنان مشکل کرده بود که ناگزير از دقت فراوان و تحليل&amp;zwnj;های دقيق و موشکافانه بود. باريک&amp;zwnj;بينی و باريک&amp;zwnj;گويی او، او را وادار به گذر از روی مرز خيال و واقعيت، تفکر و سياست، آرمان&amp;zwnj;شهر و حکومت و ... کرده بود.&lt;br /&gt;
	&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;محمدجعفر پوينده نيز به همين گونه بود، منتها در جبهه&amp;zwnj;ی ديگر. مختاری در پی&amp;zwnj;ِ شناخت و مکاشفه و آفرينش بود، پوينده در پی&amp;zwnj;ِ شناخت و مکاشفه و آموزش. اين دو يار، اگر چه در شاخه&amp;zwnj;ی سوم راهشان از هم جدا می&amp;zwnj;شد، اما هم&amp;zwnj;چنان به موازات هم پيش می&amp;zwnj;رفتند. همين هم بود که در کنار يک&amp;zwnj;ديگر مسؤليتی را پذيرفته بودند. چنان که دوستان ديگر هم، هر کدام به نوعی به راه خود بودند، اما در کنار هم.&lt;br /&gt;
	&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;من محمد مختاری را از سال&amp;zwnj;ها پيش می&amp;zwnj;شناختم، از دوران مسؤليت او در هيأت دبيران کانون نويسندگان دوران دوم، يعنی مقطع انقلاب. اما محمد جعفر پوينده را از سال ۱۳۷۱، هم&amp;zwnj;زمان با انتشار چهارمين شماره&amp;zwnj;ی ماهنامه&amp;zwnj;ی تکاپو می&amp;zwnj;شناسم. بعد از اين دوره بود که هميشه به عنوان يک دوست، يک همکار، يک راهنما در کنار من بود. جامعه&amp;zwnj;شناسیِِ هنر و ادبيات خوانده بود و پس از مطالعه&amp;zwnj;ی بسيار و شناخت مکاتب گوناگونِ مارکسيستی و اندوختن دانش بسيار در زمينه&amp;zwnj;ی فلسفه، روان&amp;zwnj;شناسی و جامعه&amp;zwnj;شناسی، با انديشه&amp;zwnj;های لوسين گلدمن و ميخاييل باختين اُخت شده بود و اين اُنس، در تداوم رسالت او، مکاشفه و بازشناسی و آموزش آن را در ايران پيش رويش قرار داده بود. به گونه&amp;zwnj;ای باورنکردنی و در عين حال شعف&amp;zwnj;انگيز مطالعه و ترجمه می&amp;zwnj;کرد. همان گونه که نديدم محمد مختاری، قلم به بی&amp;zwnj;تعهدی و بی&amp;zwnj;مسؤليتی بزند و از روی روابط دوستی يا هم چشمی يا کسب شهرت يا فيض ديگری، هرگز نديدم پوينده کتابی را برای ترجمه دست بگيرد بی&amp;zwnj;آن که به نويسنده&amp;zwnj;ی آن احترام نگذارد و محتوای کتاب را تأييد نکند. مجموعه&amp;zwnj;ی اثرهایش که گمانم تا امروز ۱۷ عنوان را در بر می&amp;zwnj;گيرد، گواه اين ادعای من است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;از نخستين آن&amp;zwnj;ها، جامعه شناسی&amp;zwnj;ادبيات اثر لوسين گلدمن تا آخرين آن&amp;zwnj;ها، اعلاميه&amp;zwnj;ی جهانی&amp;zwnj;یِ حقوق بشر، همه، به گونه&amp;zwnj;ای جدی و ژرف، در شناخت ادبيات و هنر، شرايط اجتماعی و آزادی&amp;zwnj;ِ بيان است. از ميان جمع دوستان &amp;quot;جمع مشورتی&amp;zwnj;یِ کانون نويسندگان&amp;quot; دوره سوم، که از سال ۱۳۷۱ به صورت بسيار جدی و مداوم مسايل کانون نويسندگان را پيگيری کردند و از همان آغاز محمد مختاری بود و محمد جعفر پوينده از سال ۱۲۷۲ به ما پيوست، انگشت&amp;zwnj;شمار نبودند دوستانی که بر مواضع کانون و بر اصل آزادی و رواداری تکيه می&amp;zwnj;کردند، اما مختاری و پوينده و چند نفر ديگر، مانند رضا براهنی، غفار حسينی و ... شاخص بودند. تکيه&amp;zwnj;ی اين دو دوست، به ويژه روی ماده&amp;zwnj;ی نخست منشور و دقتشان روی انتخاب و در کنار هم قرار دادن کلمه&amp;zwnj;ها، در ميان جمع، حضوری هميشگی داشت و نقش آنان در تدوين نهايی&amp;zwnj;ِ منشور به شکلی که هم اکنون منتشر شده است، انکار ناپذير است. &amp;quot;آزادی&amp;zwnj;ِ بيان و انديشه بدون حصر و استثنا، برای همه&amp;zwnj;گان به طور يک&amp;zwnj;سان&amp;quot; از خواست&amp;zwnj;های دقيق آنان بود. استقلال کانون و دور بودنش از هرگونه قاعده و قانون بيرون از حيطه&amp;zwnj;ی آفرينش، از خواست&amp;zwnj;های جدی و پيگير آنان بود.&lt;br /&gt;
	&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&lt;img align=&quot;middle&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;http://radiozamaneh.com/sites/default/files/mokhpoukou04.jpg&quot; style=&quot;height: 234px; width: 196px;&quot; /&gt;محمد جعفر پوینده، خدمتگزار حقیقت و آزادی&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;خاطرم هست در دورانی که پوينده، احساس زخمی عميق در وجود خود می&amp;zwnj;کرد و از خاری که روانش را می&amp;zwnj;خليد و آزار می&amp;zwnj;داد، طاقت از دست داده بود و برای مدتی بسيار کوتاه در جمع مشورتی حاضر نمی&amp;zwnj;شد، چه طور و چه گونه، هراسان و مضطرب دنبال می&amp;zwnj;کرد اصل نخست منشور را و استقلال کامل کانون را. اين درست در دورانی بود که منشور پيشنهادی&amp;zwnj; کانون، که توسط جمع مشورتی نوشته می&amp;zwnj;شد، تدوين نخستين خود را يافته بود. من که به او يقين دادم دوستان بر مواضع خود پابرجايند و استوار ايستاده&amp;zwnj;اند تا چنان که شايسته است منشور تدوين نهايی&amp;zwnj;ِ خود را بيابد، انگار که مرحمی بر زخم&amp;zwnj;های خود يافت، با خواهش من، باز از جلسه&amp;zwnj;ی بعد در جمع مشورتی حضور يافت و به رغم همه&amp;zwnj;ی گرفتاری&amp;zwnj;ها و مصايب، که کم نبودند، در تمام جلسه&amp;zwnj;ها مثل هميشه جدی و با وقار، وقت شناس و پرحوصله حاضر شد و به نکته سنجی&amp;zwnj;های خود ادامه داد. نکته سنجی&amp;zwnj;هايی که در پشت آن دانش و آگاهی&amp;zwnj;ِ فراوان نشسته بود و ناگزير گاه به گونه&amp;zwnj;ای آموزش غير مستقيم می&amp;zwnj;انجاميد و ما، هر کدام به سهم خود، بهره می&amp;zwnj;برديم.&lt;br /&gt;
	&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;من خاطره&amp;zwnj;های فراوانی از پوينده و مختاری دارم که اغلب هر دو آن&amp;zwnj;ها را به نام محمد صدا می&amp;zwnj;زدم. روزهای بي&amp;zwnj;شماری از دقايق حساس دوران ماهنامه&amp;zwnj;ی تکاپو و از زمان آشنايی با يک&amp;zwnj;ديگر تا هم&amp;zwnj;اکنون را با هم بوديم و هنوز هم با هم هستيم. غنای محتوای نظری&amp;zwnj;ِ ماهنامه&amp;zwnj;ی تکاپو مديون جديت و پشتکار و عشق مختاری و پوينده به شناسايی و شناخت و تعالی فرهنگ و ادبيات جدی است. حتا، روزهای بسياری از دوران پر کشاکش جمع مشورتی را به خاطر دارم. يا حتا از لحظه&amp;zwnj;های در انتظار بودن پشت در هنرستان موسيقی&amp;zwnj; دختران را با پوينده. او منتظر دخترش نازنين بود و من منتظر دخترم خنيا. هر دو ويلن می&amp;zwnj;زدند و در محضر استادی سخت&amp;zwnj;گير و با علاقه و جدی.&lt;br /&gt;
	&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;محمد پوينده چه بی&amp;zwnj;تاب بود برای شنيدن صدای آرشه&amp;zwnj;ی نازنين و چه شعفی می&amp;zwnj;نشست زير پوستش هنگام که صدای ساز ويلن او، از درون کلاس شنيده می&amp;zwnj;شد. همه چيز را در آينده&amp;zwnj;ی نازنينش جست&amp;zwnj; و جو می&amp;zwnj;کرد. می&amp;zwnj;کوشيد به عشق نازنين، فرهنگ و آسايش و آزادی و تعالی فرهنگ را برای همه&amp;zwnj;ی نازنين&amp;zwnj;ها فراهم کند. می&amp;zwnj;دانست و يقين داشت تنها دل بستن به يگانه دختر خويش و راه را هموار کردن برای او و همه چيز را مهيا کردن برای يک نفر، موفقيت نيست، خوشبختی نيست. يقين داشت نازنينش آن هنگام خوشبخت است، آن روز روی صحنه&amp;zwnj;های بزرگ تالارهای عظيم موسیقی به درستی می&amp;zwnj;نوازد و هنرمند بزرگی می&amp;zwnj;شود که پايه&amp;zwnj;های آزادی انديشه و بيان بدون حصر و استثنا امروز استوار شده باشد. تبلور خوشبختی&amp;zwnj;ِ دخترش را در تجلی&amp;zwnj;ِ شکوفايی&amp;zwnj;یِ آزادی&amp;zwnj;های اجتماعی می&amp;zwnj;ديد. از اين رو نگران بود. نه نگران دخترش، نگران همه&amp;zwnj;ی دختران، نگران همه&amp;zwnj;ی پسران، نگران همه&amp;zwnj;ی ايرانی&amp;zwnj;ها، نگران همه&amp;zwnj;ی مردم جهان. هميشه نگران بود. همان&amp;zwnj;طور که مختاری هم هميشه نگران بود. او هم آينده را در دست&amp;zwnj;های پسرانش سياوش و سهراب می&amp;zwnj;ديد و می&amp;zwnj;دانست که اگر امروز تلاشی در راستای تحقق آزادی&amp;zwnj;ها نشود، آينده&amp;zwnj;ی در دستان سياوش و سهرابش، همه&amp;zwnj;ی سياوش&amp;zwnj;ها و سهراب&amp;zwnj;ها تيره و تار می&amp;zwnj;ماند.&lt;br /&gt;
	&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;شادی چهره&amp;zwnj;ی او را هم در روزی که در دفتر آدينه خبر از خواندن داستان سياوش، پسرش را داد و خواست که من هم بخوانم و در صورت امکان به چاپ برسانم، فراموش نمی&amp;zwnj;کنم. به ويژه که وقتی داستان را از او خواستم، گفت: &amp;quot;بهتر ست خودش بياورد. با خودش اگر حرفی در مورد داستان داری در ميان بگذاری.&amp;quot; دريافتم چه می&amp;zwnj;گويد. چه می&amp;zwnj;خواهد. او هميشه مرزها را می&amp;zwnj;شناخت و به&amp;zwnj;آن احترام می&amp;zwnj;گذاشت. سياوش نوشته بود و سياوش می&amp;zwnj;بايد پيگير آن می&amp;zwnj;شد و از همين آغاز مسئوليت کاری را که انجام داده بود به &amp;zwnj;عهده می&amp;zwnj;گرفت.&amp;nbsp;&lt;br /&gt;
	&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اين عزيزان هيچ&amp;zwnj;کدام خود را مراد و مرشد و ولی&amp;zwnj;ِ نسل بعد از خود نمی&amp;zwnj;خواستند، بدون آن که نگرانی&amp;zwnj;&amp;zwnj;اشان را از نسل در راه پنهان کنند. هم&amp;zwnj;چنان که هميشه مشوق من بودند مختاری و پوینده در دورانی که در مجله&amp;zwnj;ی گردون، در کنار عباس معروفی همه&amp;zwnj;ی همت خود را گذاشتم در معرفی و شناساندن نسل سوم، نسلی که در مقطع انقلاب و بعد از آن باليده بودند و در نشریه&amp;zwnj;های دیگر که هدفش کوتاه کردن شکاف میان نسل&amp;zwnj;ها و اندیشه&amp;zwnj;ها بود و رسیدن به جامعه&amp;zwnj;ای دموکراتیک و فرهنگی مدرن. اما هرگز هم واهمه&amp;zwnj;هايشان را پنهان نمی&amp;zwnj;کردند. انگار که نگرانی در وجوشان خانه کرده بود. اين اضطراب در پشت خنده&amp;zwnj;ی گاه به گاه چشم&amp;zwnj;هايشان هم ديده می&amp;zwnj;شد. برای هر حرکت فرهنگی، هر گام که می&amp;zwnj;شد برداشت و امکان داشت که مفيد باشد، موثر باشد، نگران بودند. برای انتشار تکاپو، برای انتشار بوطيقای نو، برای انتشار آدينه، برای انتشار فرهنگ و توسعه، برای انتشار جامعه&amp;zwnj;ی سالم، برای انتشار هر نشریه&amp;zwnj;ی مستقل و مسؤل، برای انتشار هر کتاب جدی، برای احیای تشکل کانون نويسندگان، برای هر چه در دست خود داشتند يا ديگران در تدارک آن بودند. هميشه می&amp;zwnj;کوشيدند به سهم خود در رفع مشکلات پيش رو و احيای حيات فعاليتِ در حال انجام و به ثمر رسيدن آن نقش مؤثری داشته باشند.&lt;br /&gt;
	&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بی&amp;zwnj;گمان بسيارند خصلت&amp;zwnj;های انسان&amp;zwnj;دوستانه&amp;zwnj;ی عزيزان جان&amp;zwnj;باخته، اما فرصت بيان همه&amp;zwnj;ی آن&amp;zwnj;ها در اين جا نيست. من با ياد آوردن لحظه&amp;zwnj;ای از دوران حيات اين دوستان در ارتباط با مرگ، مرگی که آنان را در چنگال خود گرفت، اين گفتار را خاتمه می&amp;zwnj;دهم.&lt;br /&gt;
	&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&lt;img align=&quot;middle&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;http://radiozamaneh.com/sites/default/files/mokhpoukou06.jpg&quot; style=&quot;height: 172px; width: 196px;&quot; /&gt;وزارت اطلاعات: وقوع قتل&amp;zwnj;های نفرت&amp;zwnj;انگیز ...&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;خاطرم هست که جمع پنج نفری، گلشيری، کردوانی، مختاری، پوينده و من، که از اعضای کميته&amp;zwnj;ی برگزاری مجمع عمومی&amp;zwnj;ِ کانون نويسندگان در دوره سوم بوديم، (آن روز علی&amp;zwnj;اشرف درویشان نیامده بود.) در حال آخرين تدارک&amp;zwnj;ها، چه&amp;zwnj; گونگی&amp;zwnj; برگزاری و پذيرايی بوديم. در واقع آخرين جلسه&amp;zwnj;ی ما محسوب می&amp;zwnj;شد. سه روز بعد، نهم مهر ماه جلسه مجمع عمومی کانون نويسندگان ايران برگزار می&amp;zwnj;شد، منشور پيشنهادی قرائت می&amp;zwnj;شد، اصلاح&amp;zwnj;ها انجام می&amp;zwnj;گرفت، تصويب می&amp;zwnj;شد، اعضای هيأت دبيران موقت انتخاب می&amp;zwnj;شدند، مأموريت تدوين و تنظيم اساسنامه&amp;zwnj;ی دوره سوم کانون نويسندگان ايران به آنان محول می&amp;zwnj;شد، مأموريت ما به اتمام می&amp;zwnj;رسيد و همه، همه&amp;zwnj;ی نويسندگان، شاعران، نمايشنامه&amp;zwnj;نويسان، پژوهشگران، مترجمان از بلاتکليفی صنفی بيرون می&amp;zwnj;آمدند و می&amp;zwnj;دانستند که از اين پس مرجعی دارند، نمايندگانی دارند که می&amp;zwnj;توانند به &amp;zwnj;آنان مراجعه کنند، خواست&amp;zwnj;هايشان را بيان کنند. می&amp;zwnj;دانستند که اگر به هر دليلی در صحنه&amp;zwnj;ی فرهنگی نباشند، دور يا نزديک باشند، نمايندگانی هستند که از مواضع آنان بر مبنای منشور تصويب شده دفاع می&amp;zwnj;کنند و می&amp;zwnj;کوشند اهداف آنان را پيش ببرند و جامه&amp;zwnj;ی عمل بپوشانند.&lt;br /&gt;
	&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;هنوز دو ساعتی از جلسه&amp;zwnj;ی ما نگذشته بود که آرش، برادرزاده&amp;zwnj;ی من آمد و گفت: &amp;quot;عمو، دم در با شما کار دارند!&amp;quot; از رنگ چهره&amp;zwnj;اش بايد درمی&amp;zwnj;يافتم که اتفاقی افتاده است، اما با اين تذکر که &amp;quot;می&amp;zwnj;گفتی جلسه دارم&amp;quot; به در خانه رفتم.&lt;br /&gt;
	&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اتفاق افتاده بود. هميشه پيش از آن که فکرش را بکنيم اتفاق می&amp;zwnj;افتد. سال پیش هم همين&amp;zwnj;طور شده بود. به &amp;zwnj;اصطلاح هميشه سربه&amp;zwnj;زنگاه می&amp;zwnj;رسيدند. سال گذشته هم درست وقتی که تدوين و ويرايش منشور پيشنهادی تمام شد و دوستان (سيزده نفر) آن را امضا کردند، اتفاق افتاد. اگر اتفاق نيافتاده بود، اگر نريخته بودند و همه را (به جز محمد بهارلو) را نبرده بودند، که دير يا زود منشور منتشر شده بود و پيش از اين که دوم خردادی یا شعار پوشالی&amp;zwnj;ِ &amp;quot;جامعه&amp;zwnj;ی مدنی&amp;quot;&amp;zwnj;ی آقای محمد خاتمی و نجات&amp;zwnj;دهندگان نظام جمهوری اسلامی در کار باشد، کانون حضور علنی و شکل گرفته&amp;zwnj;ی خود را، برای فعاليت و عضوگيری اعلام کرده بود. آمدند، بردند و تهديد کردند که کافی است و ما هم به تعهداتی که داده بوديم، (یعنی به ناگزیر حمل و داد وستد مواد مخدر و امثال آن&amp;zwnj;ها را که در پرونده چپانده بودند) که پشت آن&amp;zwnj;ها تهديد مرگ نهفته بود، عمل کرده بوديم تا يک سال بعد. تا سال&amp;zwnj;مرگ بزرگ داستان&amp;zwnj;نويسیِ ايران، صادق هدايت.&lt;br /&gt;
	&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;از ۲۳ بهمن که به دور هم جمع شديم تا همان&amp;zwnj;طور که صادق هدايت را به انزوا انداختند، به انزوا نيفتيم، (نه از آن گونه انزوا که اکتاويو پاز می&amp;zwnj;گويد) تا ۶ مهر ماه حرفی و سخنی جز اين نداشتيم که مجمع عمومی&amp;zwnj;ِ کانون نويسندگان را برگزار کنيم و اميدوار باشيم که همه فعال شوند و مسؤليت هدايت و پيش&amp;zwnj;رفت و رشد آن را به عهده بگيرند. اما باز اتفاق افتاد. همان&amp;zwnj;طور که گفتم به درِ خانه آمده بودند. من به دادستانی انقلاب احضار شده بودم. وقتی اين خبر را، که حتا حکم جلب و احظار را هم به دستم ندادند، به دوستان گفتم، هر کس واکنشی داشت. هر کس برابر با شخصيت درونی و بيرونی&amp;zwnj; خود واکنشی داشت. و کم و بيش، من بازتاب&amp;zwnj;هايی را می&amp;zwnj;شناختم، اما از آنِ مختاری و پوينده سکوتی بود سنگين و پر حوصله. حتا وقتی دو مأمور به&amp;zwnj; دفتر تکاپو آمده بودند و از &amp;zwnj;دادستانی انقلاب برايم احظاريه آورده بودند، واکنشی اين گونه سنگين و صبورانه نداشتند.&lt;br /&gt;
	&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پس از چند لحظه سکوت که فضای خانه را فرا گرفته بود، هر کس حرفی زد. هر کس پيش&amp;zwnj;بينی&amp;zwnj;های خود و برداشت&amp;zwnj;های خود را گفت و راهنمايی&amp;zwnj;هايی کرد. پوينده اما تا آخر ساکت ماند. دو ساعتی بعد، پس از اين که فرزانه طاهری خبر داد برای گلشيری هم برگ اخطاريه آمده است و موضوع بحث شکل عمومی&amp;zwnj;تری گرفت، پوينده من را به گوشه&amp;zwnj;ای برد و با بغض در گلو گفت: &amp;quot;نمی&amp;zwnj;فهمند، نمی&amp;zwnj;فهمند ما هر چه می&amp;zwnj;خواهيم برای اين مردم است، برای بهبودی این فرهنگ، برای آينده&amp;zwnj;ی اين مملکت، برای نازنين&amp;zwnj;ها، خنياها، سياوش&amp;zwnj;ها، سهراب&amp;zwnj;ها، غزل&amp;zwnj;ها، باربدها و ...&amp;quot;&lt;br /&gt;
	پ&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;وينده که به خانه رسيده بود، همسرش گفته بود او هم به دادستانی احضار شده است. به من تلفن زد و گفت فردا هم&amp;zwnj;ديگر را می&amp;zwnj;بينيم. ساعتی بعد دريافتم که در فاصله&amp;zwnj;ی ميان ساعت ۱۸ تا ۲۰، هم&amp;zwnj;زمان به در خانه&amp;zwnj;ی هر شش نفر ما رفته بودند. و چه بسا که اگر دريافته بودند پنج نفرمان در يک جا جمع هستيم، امروز جامعه می&amp;zwnj;بايست به سوگ همه می&amp;zwnj;نشست.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اما آخرين چهره&amp;zwnj;ای که از پوينده به&amp;zwnj; خاطر دارم، از آن روز دوشنبه&amp;zwnj;ی آذر ماه است، يک روز پيش از سفرم به اسلو به خاطر سخن&amp;zwnj;رانی در پنجاهمین سال&amp;zwnj;گرد تصویب اعلامیه&amp;zwnj;ی حقوق بشر به دعوت &amp;quot;خانه&amp;zwnj;ی آزادی&amp;zwnj; بیان نروژ و انجمن قلم نروژ&amp;quot; و چند روز پيش از دستگيری و مرگش. آمده بود به سراغ من تا هم خداحافظی کند، هم آن چه را پيش از اين گفته بود، متذکر شود. وسواس غريبی در احيا و اجرای خواسته&amp;zwnj;هايش داشت. انگار دريافته بود که امکان ادامه&amp;zwnj;ی حيات نويسندگان يا دست&amp;zwnj;کم بعضی از آنان، به ويژه چند نفرِ کميته&amp;zwnj;ی تدارک و برگزاری مجمع عمومی کانون نويسندگان، سخت&amp;zwnj;تر، طاقت&amp;zwnj;فرساتر و ناممکن&amp;zwnj;تر می&amp;zwnj;شود.&lt;br /&gt;
	&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;چهار روز از ناپديد شدن دوستمان محمد مختاری می&amp;zwnj;گذشت و همه سايه&amp;zwnj;ی مرگ را به دنبال خود احساس می&amp;zwnj;کرديم. همان عصر پنجشنبه که مريم حسين&amp;zwnj;زاده همسر محمد مختاری خبر ناگوار بازنگشتن او را به من گفت، به همه&amp;zwnj;ی دوستان جمع شش نفری اطلاع دادم. همه دريافته بوديم که ديگر نمی&amp;zwnj;توان به تنهايی بيرون رفت. محمد پوينده هم دريافته بود، اما نخواسته بود باور کند. شايد هم نتوانسته بود. به چه گونگی و چرايی&amp;zwnj;ِ آن انديشيده بود. برای همين هم تنهايی آمده بود به سراغ من. هراسان غريدم که چرا تنهايی؟ چرا تنها آمده&amp;zwnj;ای؟ با خنده&amp;zwnj;ای تلخ که گوشه&amp;zwnj;ی لبهايش نشسته بود، گفت: &amp;quot;دخل همه&amp;zwnj;مان را می&amp;zwnj;آورند، اما نه &amp;zwnj;به ا&amp;zwnj;ين سرعت، يکی يکی. تازه با کی بيايم، منصور؟&amp;quot;&lt;br /&gt;
	&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اين تنها باری بود که وقتی لب&amp;zwnj;هايش می&amp;zwnj;خنديد، نه تنها در چشم&amp;zwnj;هايش خنده نبود که ترس و هراس موج می&amp;zwnj;زد.&lt;br /&gt;
	&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;به او قول دادم: &amp;quot;خواسته&amp;zwnj;هايش را دنبال می&amp;zwnj;کنم.&amp;quot; همان&amp;zwnj;طور که به &amp;zwnj;محمد مختاری، در دوره&amp;zwnj;ی مسؤليت سردبيری&amp;zwnj;ِ &amp;quot;آدينه&amp;quot; قول دادم: &amp;quot;تلاش می&amp;zwnj;کنم با هم، همه&amp;zwnj;ی راه&amp;zwnj;های نرفته و ناهموار را هموار کنيم و پيش ببريم.&amp;quot;&lt;br /&gt;
	&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اکنون سر قولم ايستاده&amp;zwnj;ام و به همه&amp;zwnj;ی دوستان يقين می&amp;zwnj;دهم که خواسته&amp;zwnj;های محمد مختاری، شاعر، پژوهشگر و متفکر و محمدجعفر پوينده جامعه&amp;zwnj;شناس، مترجم، پژوهشگر را که هر دو از اعضای کانون نويسندگان ايران در دوره سوم بودند و از اعضای منتخب کميته&amp;zwnj;ی برگزاری&amp;zwnj; مجمع عمومی و از امضا کنندگان متن ۱۳۴ نويسنده، دنبال خواهم کرد و برای احيا و اجرای آن از هيچ کوششی فروگذار نخواهم شد.&lt;br /&gt;
	&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;نامشان بلند آوازه باد و خواست&amp;zwnj;هايشان پويا.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;متن سخن&amp;zwnj;رانی در اسلو و تروندهايم، نروژ.&lt;br /&gt;
	دسامبر ۱۹۹۸&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ویدئو: سخنان هوشنگ گلشیری در مراسم خاکسپاری محمد مختاری&lt;/p&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-emvideo field-field-maghaleh-video&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    &lt;div class=&quot;emvideo emvideo-video emvideo-youtube&quot;&gt;&lt;iframe id=&quot;media-youtube-html5-1&quot; title=&quot;YouTube video player&quot; class=&quot;media-youtube-html5&quot; type=&quot;text/html&quot; width=&quot;425&quot; height=&quot;350&quot; src=&quot;http://www.youtube.com/v/y4iVdEYO0a0?hd=1&quot; frameborder=&quot;0&quot;&gt;&lt;/iframe&gt;
&lt;/div&gt;        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
</description>
     <comments>https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2012/12/05/8899#comments</comments>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/7908">محمد جعفر پوینده</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/definition-tags-125">محمد مختاری</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/2083">منصور کوشان</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak">خاک</category>
 <media:content url="http://youtube.com/v/y4iVdEYO0a0" fileSize="1196" type="application/x-shockwave-flash"> <media:thumbnail url="http://img.youtube.com/vi/y4iVdEYO0a0/0.jpg" />
</media:content>
 <enclosure url="http://youtube.com/v/y4iVdEYO0a0" length="1196" type="application/x-shockwave-flash" />
 <pubDate>Wed, 05 Dec 2012 11:07:27 +0000</pubDate>
 <dc:creator />
 <guid isPermaLink="false">8899 at https://archive.radiozamaneh.com</guid>
  </item>
  </channel>
</rss>