<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?><rss version="2.0" xml:base="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/7781/all" xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/">
  <channel>
    <title>فرهاد بابایی</title>
    <link>https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/7781/all</link>
    <description></description>
    <language>fa</language>
          <item>
    <title>شرط بهرام برای ناهید</title>
    <link>https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2012/03/16/11970</link>
    <description>&lt;div class=&quot;fb-social-like-widget&quot;&gt;&lt;fb:like  href=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2012/03/16/11970&quot; send=&quot;false&quot; layout=&quot;box_count&quot; show_faces=&quot;false&quot; width=&quot;500&quot; action=&quot;like&quot; font=&quot;arial&quot; colorscheme=&quot;light&quot;&gt;&lt;/fb:like&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-sartitr&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    پاره‌ای از رمان منتشر نشده «شرط بهرام برای ناهید» نوشته فرهاد بابایی        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-nevisandeh&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    فرهاد بابایی        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-filefield field-field-maghaleh-image&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    &lt;img  class=&quot;imagefield imagefield-field_maghaleh_image&quot; width=&quot;277&quot; height=&quot;188&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/sites/default/files/babfarromk01.jpg?1332095254&quot; /&gt;        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;p&gt;دفتر خاک (پاره&amp;zwnj;ای از رمان منتشر نشده &amp;laquo;شرط بهرام برای ناهید نوشته فرهاد بابایی) &amp;ndash; از شش سال پیش تاکنون از فرهاد بابایی هیچ کتابی در ایران منتشر نشده است و با این&amp;zwnj;حال او همچنان می&amp;zwnj;نویسد و همچنان به سانسور ادبیات خلاق در ایران معترض است. آخرین اثر او رمانی&amp;zwnj;ست به نام &amp;laquo;شرط بهرام برای ناهید&amp;raquo;.&lt;/p&gt;
&lt;!--break--&gt;&lt;!--break--&gt;&lt;p&gt;این رمان از دریچه چشم زنی به&amp;zwnj;نام ناهید روایت می&amp;zwnj;گردد. نویسنده در گفت&amp;zwnj;وگو با سارا شاد که &lt;a href=&quot;http://www.radiozamaneh.com/node/11950&quot;&gt;چهارشنبه ۲۴ اسفند ۱۳۹۰ در دفتر خاک منتشر شد (+لینک)&lt;/a&gt;، درباره این رمان می&amp;zwnj;گوید: &amp;laquo;دوست دارم اسرار و زبان و رموز زنان را کشف کنم. آن&amp;zwnj;ها با کیفیت زندگی می&amp;zwnj;کنند. بسیار دوست دارم آن کیفیت را کشف کنم. معتقدم با یک بحران و ناهنجاری باید مثل خودش رفتار کرد. مملکت من عجیبه. ایران خیلی اسرارآمیزه. شاید چون عصر، عصر شیاطین و دیو&amp;zwnj;ها و اهریمنان است. من هم شیطانی می&amp;zwnj;نویسم.&amp;raquo; &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پاره&amp;zwnj;ای از رمان &amp;laquo;شرط بهرام برای ناهید&amp;raquo; که در ادامه خواهید خواند، دقیقاً بیانگر مختصات عصری&amp;zwnj;ست که نویسنده از آن به عنوان &amp;laquo;عصر شیاطین، دیوها و اهریمنان&amp;raquo; یاد می&amp;zwnj;کند. چنین است که حرکت در شهری که همه کوچه&amp;zwnj;هایش &amp;laquo;یاس&amp;raquo; نام دارد، به&amp;zwnj;زودی در مجموعه&amp;zwnj;ای از رویدادهای درهم&amp;zwnj;تنیده به&amp;zwnj;ظاهر پیش&amp;zwnj;پاافتاده اما در واقع سرسام&amp;zwnj;آور به یک کابوس تبدیل می&amp;zwnj;شود. کابوس زندگی روزانه آدم&amp;zwnj;های یک عصر؟  &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پاره&amp;zwnj;ای از رمان &amp;laquo;شرط بهرام برای ناهید&amp;raquo; را با هم می&amp;zwnj;خوانیم:&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;img align=&quot;middle&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;http://www.radiozamaneh.com/sites/default/files/images/babfarromk02.jpg&quot; /&gt;فرهاد بابایی، نویسنده&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;فرهاد بابایی&lt;/strong&gt;، پاره&amp;zwnj;ای از رمان &amp;laquo;شرط بهرام برای ناهید&amp;raquo; - شیشه را پایین می&amp;zwnj;دهم. از کنار افسر که رد می&amp;zwnj;شویم، چیستا داد می&amp;zwnj;زند: &amp;laquo;به روح اعتقاد داری جناب سروان؟ &amp;zwnj;! &amp;zwnj;... تو اون روحت پدر سگ.&amp;raquo; &lt;br /&gt;
من به قیافه افسر زل زده&amp;zwnj;ام و خنده&amp;zwnj;ام را می&amp;zwnj;خورم. بیچاره توی آن همه سر و صدا نمی&amp;zwnj;داند چکار بکند. نگاهی به من می&amp;zwnj;کند و می&amp;zwnj;رود آن طرف&amp;zwnj;تر. شیشه را بالا می&amp;zwnj;کشم و صندلی را کمی می&amp;zwnj;خوابانم. &lt;br /&gt;
&amp;laquo;گوز به ریشتون که فقط بلدین جریمه کنین....&amp;raquo; &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;سیگاری روشن می&amp;zwnj;کنم و می&amp;zwnj;خندم. شیشه را کمی پایین می&amp;zwnj;دهم تا دود بیرون برود. حاشیه اتوبان چشمم می&amp;zwnj;افتد به اسب سفید. &amp;zwnj;&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان اسبی که قبلاً هم دیده بودم. با زین و یراق طلایی. حاشیه اتوبان چهار نعل می&amp;zwnj;دود. درست موازی ماشین چیستا. به چیستا نگاه می&amp;zwnj;کنم. سرگرم رانندگی خودش است. آینه&amp;zwnj;ها را تند و تند نگاه می&amp;zwnj;کند و زیر لب چیزهایی می&amp;zwnj;گوید. شیشه را پایین می&amp;zwnj;کشم و دستم را بیرون می&amp;zwnj;گیرم. درخت&amp;zwnj;ها و شمشادهای کنار و وسط اتوبان خم و راست می&amp;zwnj;شوند. هوا نیمه ابری است. جلومان گرد و خاک شده است. آنقدر که دیگر کوه&amp;zwnj;های شرق تهران را نمی&amp;zwnj;بینم. ابرهای توی آسمان زرد هستند. اسب یک لحظه هم عقب نمی&amp;zwnj;ماند. کیلومترشمار ماشین را نگاه می&amp;zwnj;کنم. صد و ده تا سرعت داریم. می&amp;zwnj;بینم چیستا کمربندش را بسته است. من هم می&amp;zwnj;بندم. اسب از حاشیه اتوبان با یک پرش می&amp;zwnj;پرد توی بزرگراه و سرش را می&amp;zwnj;چرخاند طرف من. با هم چشم توی چشم می&amp;zwnj;شویم. شیهه می&amp;zwnj;کشد و از ماشین جلو می&amp;zwnj;زند. باد خیلی تند و سنگین شده است. صدای زوزه&amp;zwnj;اش توی ماشین می&amp;zwnj;پیچد. یکهو می&amp;zwnj;بینم از کنار ماشین چیستا یک گاو رد می&amp;zwnj;شود و بین ما و ماشین&amp;zwnj;های جلویی خودش را جا می&amp;zwnj;کند. &amp;zwnj; گاو گوش زرد است که شاخ&amp;zwnj;های طلایی دارد. یک بار از توی کوچه که رد می&amp;zwnj;شد، دیدمش. باد آت و آشغال&amp;zwnj;های کنار اتوبان را می&amp;zwnj;پاشد وسط اتوبان. برای یک لحظه جایی را نمی&amp;zwnj;بینم. گاو کنار پنجره طرف من است. شیشه را بالا می&amp;zwnj;کشم و به چیستا می&amp;zwnj;گویم: &amp;laquo;خروجی عراقی رو برو داخل... فکر کنم جلو&amp;zwnj;تر باشه.&amp;raquo; &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;گاو گوش&amp;zwnj;های زردش را تند و تند تکان می&amp;zwnj;دهد و با شاخش دو سه بار به شیشه پنجره می&amp;zwnj;کوبد. از ترس و دلهره یکهو زوزه می&amp;zwnj;کشم و نفسم را با صدا بیرون می&amp;zwnj;دهم. چیستا می&amp;zwnj;گوید: &amp;laquo;چی شد؟ &amp;zwnj;&amp;raquo; &lt;br /&gt;
&amp;laquo;هیچی... داشتم فکر می&amp;zwnj;کردم... قاتی کردم.&amp;raquo; &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;img align=&quot;middle&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;http://www.radiozamaneh.com/sites/default/files/images/babfarromk04.jpg&quot; /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;چیستا ماشین را کم&amp;zwnj;کم می&amp;zwnj;آورد سمت راست اتوبان و گاز می&amp;zwnj;دهد. ماشین عقبی دستش را گذاشته روی بوق و ول نمی&amp;zwnj;کند. چیستا راهنما می&amp;zwnj;زند و بلند می&amp;zwnj;گوید:  &amp;laquo;زهره مار! کوفت! عوضی.&amp;raquo; &lt;br /&gt;
گاو گوش زرد وسط اتوبان همت به دویدنش ادامه می&amp;zwnj;دهد. دور گردنش یک چیز مثل تسمه چرمی بسته شده که آویز مثلثی شکل بزرگی بهش آویزان است. وسط مثلث شکل یک چیزی هست. از فاصله&amp;zwnj;ای که دارم نمی&amp;zwnj;توانم شکلش را تشخیص بدهم. اسب درست پهلو به پهلوی ماشین دارد می&amp;zwnj;دود. به تسمه یراق دور گردنش یک آویز مثلثی شکل آویزان است. فاصله&amp;zwnj;مان تا اسب کم است چون درست آن طرف گارد ریل اتوبان دارد می&amp;zwnj;دود. درست نگاه می&amp;zwnj;کنم به مثلث دور گردنش. می&amp;zwnj;بینم یک شکلی مثل شعله&amp;zwnj;های آتش وسطش چسبیده است. باد آن قدر تند است که اسب پوزه&amp;zwnj;اش را یک وری کرده است. یال&amp;zwnj;های سیاه و بلندش مثل شمشادهای حاشیه اتوبان وول می&amp;zwnj;خورند. چیستا می&amp;zwnj;گوید: &amp;laquo;تابلو فلش زده عراقی... همینو برم؟ &amp;zwnj;&amp;raquo; &lt;br /&gt;
&amp;laquo;آره. تا جایی که یادم می&amp;zwnj;آد از اتوبان اومدیم.&amp;raquo; &lt;br /&gt;
&amp;laquo;بعدش کجا بریم؟&amp;raquo; &lt;br /&gt;
&amp;laquo;نمی&amp;zwnj;دونم باید بریم توی عراقی تا ببینم. چشمی یادم مونده.&amp;raquo; &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;چیستا خروجی عراقی را می&amp;zwnj;پیچد. اسب انگار که بداند ما کجا می&amp;zwnj;رویم، خودش قبل از اینکه ما بپیچیم، از ماشین دور می&amp;zwnj;دود و می&amp;zwnj;پیچد توی عراقی. بر&amp;zwnj;می&amp;zwnj;گردم پشت سرم را نگاه می&amp;zwnj;کنم. گاو، گوش&amp;zwnj;های زردش را سیخکی بالا گرفته و درست پشت ماشین دارد می&amp;zwnj;دود. شاخ&amp;zwnj;های طلایی&amp;zwnj;اش را جلوش گرفته و سرش پایین است. یکهو اسب از روی نرده&amp;zwnj;های کنار خیابان می&amp;zwnj;پرد توی خیابان. درخت&amp;zwnj;ها خم و راست می&amp;zwnj;شوند. دم به دقیقه خاک به هوا بلند می&amp;zwnj;شود و جلو دیدم را می&amp;zwnj;گیرد. &amp;zwnj;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;laquo;اینجا&amp;zwnj;ها باید یه چهارراه باشه. اولین چهارراه باید دست چپ بپیچی.&amp;raquo; &lt;br /&gt;
&amp;laquo;فکر کنم اون چراغه&amp;zwnj;س. چهارراهه.&amp;raquo; &lt;br /&gt;
ماشین پشت سری چند بار پشت سر هم بوق می&amp;zwnj;زند. &lt;br /&gt;
&amp;laquo;بابا زهرمار! دیوث!&amp;raquo; &lt;br /&gt;
&amp;laquo;پیچیدی توی خیابون... دست راستت اولین خیابون. یادمه توی این خیابون اومدیم، چهارراهم پیچید... بعد رفت توی خیابون که سمت من بود.&amp;raquo; &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;img align=&quot;middle&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;http://www.radiozamaneh.com/sites/default/files/images/babfarromk05.jpg&quot; /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;می&amp;zwnj;رسیم به چهارراه و پشت چراغ قرمز می&amp;zwnj;مانیم. شماره چراغ قرمز از صد و سی شروع می&amp;zwnj;شود. اسب رفته زیر تیر چراغ قرمز ایستاده است. دمش را بالا و پایین می&amp;zwnj;برد و پاهای جلوش را یکی یکی می&amp;zwnj;کوبد روی زمین. خبری از گاو نیست. پشت سرمان هم نیست. باد ولی همچنان می&amp;zwnj;وزد. &lt;br /&gt;
&amp;laquo;کی خریده اینجا رو؟ &amp;zwnj;&amp;raquo; &lt;br /&gt;
&amp;laquo;قبل از ازدواجمون. خیلی هم اصرار نکرد بیایم اینجا. تا من گفتم خونه خودم... قبول کرد.&amp;raquo; &lt;br /&gt;
&amp;laquo;نقشه داشته دیگه. یاد وقتایی می&amp;zwnj;افتم که با هم سفر می&amp;zwnj;رفتیم... یادته؟ فکر کن با یه آدم زیر یه سقف بخوابیم حالا باید بیایم دزدکی آدرس خونه&amp;zwnj;شو پیدا کنیم. می&amp;zwnj;دونی... اونم با این کارایی که کرده.&amp;raquo; &lt;br /&gt;
موبایلم زنگ می&amp;zwnj;خورد. گوشی را از توی کیفم بیرون می&amp;zwnj;آورم. شماره خانه بهرام است. به دلهره می&amp;zwnj;افتم. &lt;br /&gt;
&amp;laquo;&amp;zwnj;چیستا خودشه. جواب بدم؟&amp;raquo; &lt;br /&gt;
&amp;laquo;نه. الان که نمی&amp;zwnj;تونی درست و حسابی به حرف بیاریش. حتماً زنگ زده خونه بعد از اینکه تو زنگ زدی و قطع کردی. ولش کن.&amp;raquo; &lt;br /&gt;
&amp;laquo;ممکنه خونه پیغام گذاشته باشه. نه؟&amp;raquo; &lt;br /&gt;
&amp;laquo;شاید. ولی اگه پیغام گذاشته چرا حالا به گوشیت زنگ زده.&amp;raquo; &lt;br /&gt;
&amp;laquo;پس چی؟&amp;raquo; &lt;br /&gt;
&amp;laquo;هیچی... می&amp;zwnj;دونی! یا دوباره زنگ می&amp;zwnj;زنه خونه ببینه جواب نمی&amp;zwnj;دی، جواب موبایلشم ندادی، احتمالاً پیغام می&amp;zwnj;ذاره. اگرم نه که، یه وقت دیگه زنگ بزن.... یا بذار زنگ بزنه. نمی&amp;zwnj;دونم... می&amp;zwnj;دونی!&amp;raquo; &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بالاخره قطع می&amp;zwnj;شود. چهار بار بیشتر زنگ نمی&amp;zwnj;خورد. گوشی را روی سایلنت می&amp;zwnj;گذارم. کسی دارد به شیشه طرف من می&amp;zwnj;زند. نگاه می&amp;zwnj;کنم می&amp;zwnj;بینم تیرداد پسر همسایه است. هاج و واج می&amp;zwnj;مانم و یک لحظه روی نافم تیر می&amp;zwnj;کشد. دلم درد می&amp;zwnj;گیرد. توی دستش دو سه تا دسته گل سفید و قرمز رز است. شیشه طرف چیستا هم یک دختر کولی ایستاده است. چیستا دارد با دست بهش می&amp;zwnj;گوید که برود ولی دختر با دسته&amp;zwnj;های گل توی دستش سمج ایستاده است و به چیستا لبخند می&amp;zwnj;زند. چیستا شیشه را پایین می&amp;zwnj;کشد و می&amp;zwnj;گوید: &amp;laquo;گل نمی&amp;zwnj;خوایم.&amp;raquo; &lt;br /&gt;
تیرداد دوباره به شیشه طرف من ضربه می&amp;zwnj;زند. شیشه را پایین می&amp;zwnj;کشم و می&amp;zwnj;گویم: &amp;zwnj;&amp;laquo;بفرمایید! &amp;zwnj;&amp;raquo; &lt;br /&gt;
صدایم در نمی&amp;zwnj;آید. یواش و ته&amp;zwnj;گلویی شده است. &lt;br /&gt;
&amp;laquo;یکی بخر! خانوم خوشگله! حیفه دست خالی می&amp;zwnj;ری.&amp;raquo; &lt;br /&gt;
چیستا دارد با دختر گل&amp;zwnj;فروش سر و کله می&amp;zwnj;زند. شماره&amp;zwnj;های ثانیه چراغ قرمز رسیده&amp;zwnj;اند به شصت و چهار. می&amp;zwnj;گویم: &amp;laquo;دست خالی کجا برم؟ &amp;zwnj;&amp;raquo; &lt;br /&gt;
&amp;laquo;اگه اینارو تا شب نفروشم، برم خونه، مامانم دهنمو صاف می&amp;zwnj;کنه ناهید جونم!&amp;raquo; &lt;br /&gt;
حرصم می&amp;zwnj;گیرد. لحنش مثل وقتی است که آمده بود پشت آیفون و بهانه می&amp;zwnj;گرفت. یکهو کثافت&amp;zwnj;کاری آن روزش یادم می&amp;zwnj;آید. می&amp;zwnj;گویم: &amp;laquo;بچه پرو بی&amp;zwnj;ادب! چه طرز حرف زدنه. برو ببینم. گل نمی&amp;zwnj;خوام لعنتی! جایی که می&amp;zwnj;رم باید هفت&amp;zwnj;تیر ببرم.&amp;raquo; &lt;br /&gt;
صدام در نمی&amp;zwnj;آید. &amp;zwnj;&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان&amp;zwnj;جور ته گلویی و یواش حرف می&amp;zwnj;زنم. تیرداد دستش را توی ماشین می&amp;zwnj;آورد و دستش را روی شانه&amp;zwnj;ام می&amp;zwnj;گذارد. دلم دوباره تیر می&amp;zwnj;کشد و نافم می&amp;zwnj;سوزد. &lt;br /&gt;
&amp;laquo;گل بخر! مامانم دهنمو صاف می&amp;zwnj;کنه.&amp;raquo; &lt;br /&gt;
&amp;laquo;دستتو ببر اون ور... پسر پر رو. اینجا چی کار می&amp;zwnj;کنی؟ مگه تو گل&amp;zwnj;فروشی؟ چه غلطی می&amp;zwnj;کنی اینجا؟ &amp;zwnj;&amp;raquo; &lt;br /&gt;
&amp;laquo;فحشم ندین. مگه من چی گفتم. خانوم خوشگله. به&amp;zwnj;خدا خیلی خوشگلی. به دوستام گفتم یه خانوم خوشگل توی کوچه مونه منم رفتم خونه&amp;zwnj;شون.&amp;raquo; &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;img align=&quot;middle&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;http://www.radiozamaneh.com/sites/default/files/images/babfarromk03.jpg&quot; /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;پلکم چند بار می&amp;zwnj;پرد. چیستا را نگاه می&amp;zwnj;کنم. یکی دیگر هم اضافه شده است. دو تا دختر سیاه و چرک و کثیف جلو شیشه چیستا ایستاده&amp;zwnj;اند و یکیشان دسته گلش را گذاشته توی بغل چیستا. چیستا هم دارد با&amp;zwnj;هاشان بلند بلند حرف می&amp;zwnj;زند. تیرداد دوباره می&amp;zwnj;گوید: &amp;laquo;ببخشید اون روز اگه کار بدی کردم. دست خودم نبود. یکهو خودش اومد.&amp;raquo; &lt;br /&gt;
&amp;laquo;برو احمق دیوانه. شب بر گردم، می&amp;zwnj;آم دم خونه&amp;zwnj;تون پدرتو در می&amp;zwnj;آورم. دلقک! از الان دست خودت نیست وای به&amp;zwnj;حال بعد&amp;zwnj;ها. برو واینسا. بدم می&amp;zwnj;آد ازت.&amp;raquo; &lt;br /&gt;
شماره چراغ قرمز را نگاه می&amp;zwnj;کنم. بیست و پنج است یکهو می&amp;zwnj;بینم روی اسب یک نفر سوار شده است. تیرداد دسته گل را می&amp;zwnj;اندازد توی ماشین و می&amp;zwnj;گوید: &amp;laquo;پنج هزار تومن می&amp;zwnj;شه. ماچ بده!&amp;raquo; &lt;br /&gt;
نگاهش نمی&amp;zwnj;کنم و می&amp;zwnj;گویم: &amp;zwnj;&amp;laquo;گم شو آشغال!&amp;raquo; &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;خوب که نگاه می&amp;zwnj;کنم می&amp;zwnj;بینم&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان مردی است که توی اتاق بهرام شمشیر کشیده بود. حالا هم شمشیر طلایی&amp;zwnj;اش را به کمرش بسته و زل زده به تابلوی ثانیه چراغ قرمز. ناهید پُرانرژی&amp;zwnj;ام را از توی آینه بغل می&amp;zwnj;بینم که موهای فرفری&amp;zwnj;اش خیلی بلند شده است و دارد از پشت ماشین می&amp;zwnj;آید. تیرداد می&amp;zwnj;گوید:&amp;laquo;خوشگل خانوم! خوشگل خانوم! ماچ بده. به&amp;zwnj;خدا خودش اومد. دست خودم نبود. رفتم بشاشم، یکهو اون اومد.&amp;raquo; &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;دسته گل را برمی&amp;zwnj;دارم و پرت می&amp;zwnj;کنم وسط خیابان. آب خیلی زیادی از آسمان مثل موج می&amp;zwnj;کوبد توی سر تیرداد. تیرداد می&amp;zwnj;نشیند روی زمین. ثانیه چراغ به هفت رسیده است. چیستا دارد داد می&amp;zwnj;زند و فحش می&amp;zwnj;دهد به دو تا دختر. نفسم را جمع می&amp;zwnj;کنم و یکهو داد می&amp;zwnj;زنم: &amp;laquo;چیستا داره سبز می&amp;zwnj;شه، ولشون کن، برو!&amp;raquo; &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;چیستا چراغ را نگاه می&amp;zwnj;کند و دنده عوض می&amp;zwnj;کند. درجا دو سه بار گاز می&amp;zwnj;دهد. آن&amp;zwnj;قدر صدای گاز بلند است که ماشین&amp;zwnj;های کناری نگاه&amp;zwnj;مان می&amp;zwnj;کنند، تیرداد از روی زمین بلند می&amp;zwnj;شود. نفس نفس می&amp;zwnj;زند. از دماغش دارد خون می&amp;zwnj;آید. ناهید پُرانرژی&amp;zwnj;ام بالا سرش ایستاده است و یک دستش را فرو کرده لای موهای فرفری&amp;zwnj;اش. تیرداد می&amp;zwnj;گوید: &amp;zwnj;&amp;raquo;خانوم خوشگله! مگه من چی کارت کردم؟!&amp;raquo; &lt;br /&gt;
دوباره موج بزرگ&amp;zwnj;تری این دفعه از عقب ماشین می&amp;zwnj;آید و می&amp;zwnj;کوبد توی سر و صورتش. تیرداد پرت می&amp;zwnj;شود توی کانال کنار خیابان. چیستا داد می&amp;zwnj;زند: &amp;laquo;برین گم شین!&amp;raquo; &lt;br /&gt;
شیشه&amp;zwnj;اش را بالا داده ولی دختر&amp;zwnj;ها دست&amp;zwnj;بردار نیستن. یکهو ترمزدستی را می&amp;zwnj;خواباند و ماتیز با سر و صدای زیادی راه می&amp;zwnj;افتد. وسط چهارراه صدای جیغ لاستیک&amp;zwnj;ها در می&amp;zwnj;آید. شیشه را بالا می&amp;zwnj;کشم. از جلو اسب که رد می&amp;zwnj;شویم با مرد چشم توی چشم می&amp;zwnj;شوم. سیبیل&amp;zwnj;هایش توی هوا دور سرش می&amp;zwnj;چرخند. لبانش را غنچه می&amp;zwnj;کند و یک کپه سیبیل ول می&amp;zwnj;دهد طرفم. چیستا می&amp;zwnj;پیچد توی خیابان و می&amp;zwnj;گوید: &amp;laquo;گه! کلافه&amp;zwnj;م کردن. چقدر سمجن! این همه ماشین یک&amp;zwnj;راست اومده سراغ من. گل به چه درد این مردم بدبخت می&amp;zwnj;خوره آخه... باید سنگ قبر بفروشن سر چهارراه&amp;zwnj;ها. تو خوبی؟&amp;raquo; &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&lt;img align=&quot;middle&quot; width=&quot;200&quot; height=&quot;150&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;http://www.radiozamaneh.com/sites/default/files/images/befunky_cartoonizer_2.jpg&quot; /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;تکیه می&amp;zwnj;دهم به صندلی. طپش قلب گرفته&amp;zwnj;ام. از توی آینه بغل ماشین، مرد را می&amp;zwnj;بینم که با اسب دارد دنبالم می&amp;zwnj;آید. شمشیر طلایی&amp;zwnj;اش را کشیده بیرون و دور سرش می&amp;zwnj;چرخاند. دور بدن اسب هم پر از موی سیبیل شده است. مرد شمشیرش را بالا سرش نگه می&amp;zwnj;دارد. دهانش را می&amp;zwnj;بینم که باز و بسته می&amp;zwnj;شود و سیبیل&amp;zwnj;هایش را توی هوا فوت می&amp;zwnj;کند. می&amp;zwnj;گویم: &amp;laquo;چیستا! خیابون اول دست راست. گاز بده.&amp;raquo; &lt;br /&gt;
چیستا نگاهی به من می&amp;zwnj;کند و می&amp;zwnj;گوید: &amp;laquo;باشه... ناهید خوبی عزیزم. نگران نباش چیزی نمی&amp;zwnj;شه. خوب باش. طاقت بیار! می&amp;zwnj;دونم چه حسی داری.&amp;raquo; &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;باد ول کن نیست. یک بند می&amp;zwnj;وزد و گرد و خاک به پا می&amp;zwnj;کند. آسمان یکدست ابری و سیاه شده است. خیلی دلم می&amp;zwnj;خواهد به چیستا بگویم دور بزند و برویم خارج از شهر. یک جایی مثل جاده هراز یا آبعلی. نافم هنوز می&amp;zwnj;سوزد و ماهیچه&amp;zwnj;های شکمم درد می&amp;zwnj;کنند. چیستا می&amp;zwnj;پیچد توی اولین خیابان. آسمان رعد و برق می&amp;zwnj;زند و کوچه روشن می&amp;zwnj;شود. شاخه&amp;zwnj;های درختان نزدیک است بشکنند. متوجه &amp;laquo;ویبره&amp;raquo; موبایلم می&amp;zwnj;شوم. گوشی را نگاه می&amp;zwnj;کنم. شماره موبایل بهرام است. بغضم می&amp;zwnj;گیرد. &lt;br /&gt;
&amp;laquo;چیستا! دوباره بهرام داره زنگ می&amp;zwnj;زنه. از موبایلشه. نکنه اینجا&amp;zwnj;ها باشه و ما رو تو ماشین ببینه.&amp;raquo; &lt;br /&gt;
&amp;laquo;به درک بذار ببینه. سر و کله&amp;zwnj;ش پیدا بشه می&amp;zwnj;دونم چی جوابشو بدم. ولش کن. این همه زنگ و تماس به&amp;zwnj;خاطر همون تک زنگیه که از خونه بهش زدی. محل نذار. خاموش کن اصلاً گوشیتو.&amp;raquo; &lt;br /&gt;
&amp;laquo;ویبره&amp;raquo; گوشی قطع می&amp;zwnj;شود. تندی گوشی را خاموش می&amp;zwnj;کنم و می&amp;zwnj;اندازمش ته کیفم. آسمان دوباره رعد و برق می&amp;zwnj;زند. شیشه&amp;zwnj;های ماشین می&amp;zwnj;لرزند. &amp;laquo;یواش برو تا بگم کدوم کوچه&amp;zwnj;س.&amp;raquo; &lt;br /&gt;
چیستا کناری نگه می&amp;zwnj;دارد و می&amp;zwnj;گوید: &amp;zwnj;&amp;raquo;تو همین خیابونه؟&amp;raquo; &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;به تابلوی سر کوچه&amp;zwnj;ها نگاه می&amp;zwnj;کنم. اسمشان را که می&amp;zwnj;بینم، یادم می&amp;zwnj;آید درست آمده&amp;zwnj;ایم. اسم همه کوچه&amp;zwnj;ها یاس است. شماره دارند. می&amp;zwnj;دانم کوچه سمت راست است. کوچه&amp;zwnj;های دست چپ دو تا بیشتر نیستند. تا آخر خیابان سمت چپ دیگر کوچه ندارد. سر کوچه یاس دوم ایستاده&amp;zwnj;ایم. به چیستا می&amp;zwnj;گویم: &amp;laquo;این کوچه که نیست. یادمه بن بست بود.&amp;raquo; &lt;br /&gt;
&amp;laquo;پس جلوتره&amp;raquo; &lt;br /&gt;
&amp;laquo;برو جلو یواش یواش تا من کوچه بعدی رو ببینم.&amp;raquo; &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;چیستا حرکت می&amp;zwnj;کند. سیگاری در می&amp;zwnj;آورم و روشن می&amp;zwnj;کنم. پشت سر ماشین را نگاه می&amp;zwnj;کنم. مرد شمشیر به دست غیبش زده است. می&amp;zwnj;رسیم سر کوچه بعدی. کوچه یاس سوم. بن&amp;zwnj;بست است. چیستا می&amp;zwnj;گوید: &amp;laquo;اینه؟ &amp;zwnj;بن&amp;zwnj;بسته.&amp;raquo; &lt;br /&gt;
گلویم تیر می&amp;zwnj;کشد. آب دهانم را چند بار قورت می&amp;zwnj;دهم. &lt;br /&gt;
&amp;laquo;آره. همون ساختمون سنگ سیاهه.&amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&lt;img align=&quot;middle&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;http://www.radiozamaneh.com/sites/default/files/images/fbabaeiins03.jpg&quot; /&gt;پدر عزراییل، فرهاد بابایی. من شیطانی می&amp;zwnj;نویسم. حالا شما تعبیر کن به سوررئال.&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;زل می&amp;zwnj;زنم به ساختمان. چیستا هم مثل من ماتش برده توی کوچه. یکهو می&amp;zwnj;بینم از ته خیابان یک کپه خاک و غبار دارد نزدیکمان می&amp;zwnj;شود. کل ماشین شروع می&amp;zwnj;کند به لرزیدن. شاخ&amp;zwnj;های طلایی گاو، لای گرد و غبار برق می&amp;zwnj;زنند. آسمان پشت هم رعد و برق سبز رنگی می&amp;zwnj;زند. چند تا از شاخه&amp;zwnj;های درختان می&amp;zwnj;شکند و باد سرشان می&amp;zwnj;دهد وسط خیابان. گاو با صدای رعد و برق ماغ می&amp;zwnj;کشد. شیشه را پایین می&amp;zwnj;کشم. باد محکم توی صورتم می&amp;zwnj;خورد. چشمانم را می&amp;zwnj;بندم. شاخه برسم را از کیفم در&amp;zwnj;می&amp;zwnj;آورم و سفت توی دستم نگه می&amp;zwnj;دارم. نفسم بالا نمی&amp;zwnj;آید. شیشه را بالا می&amp;zwnj;کشم و به چیستا می&amp;zwnj;گویم: &amp;laquo;برو توی کوچه. جای پارک هست. برو ته کوچه وایسا!&amp;raquo; &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;چیستا راه می&amp;zwnj;افتد که برود؛ گاو نزدیک شده است. آن&amp;zwnj;قدر خاک توی هوا پخش شده است که هیچ&amp;zwnj;کدام از مغازه&amp;zwnj;ها و آدم&amp;zwnj;های توی خیابان را نمی&amp;zwnj;بینم. رعد و برق می&amp;zwnj;خورد به یکی از درختان توی خیابان. از کمر می&amp;zwnj;شکند و می&amp;zwnj;افتد جلوی ماشین. گاو نزدیک می&amp;zwnj;شود و دو تا شاخش را می&amp;zwnj;کوبد جلو ماشین. ماشین عقبکی می&amp;zwnj;رود. چیستا گاز می&amp;zwnj;دهد و می&amp;zwnj;پیچد توی کوچه. می&amp;zwnj;چسبم به پشتی صندلی و ناهید نترس&amp;zwnj;ام از پشت بغلم می&amp;zwnj;کند. با هر رعد و برق، گاو ماغ می&amp;zwnj;کشد. سیگارم را تند و تند پک می&amp;zwnj;زنم. چیستا شیشه طرف خودش را پایین می&amp;zwnj;کشد و می&amp;zwnj;گوید: &amp;laquo;عزیزم آروم باش... می&amp;zwnj;خوای برم یه بطری آب برات بگیرم. &amp;zwnj;ها؟ ناهید جون!&amp;raquo; &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;صدایم در نمی&amp;zwnj;آید. با سر اشاره می&amp;zwnj;کنم. چیستا می&amp;zwnj;رود ته کوچه. از جلو ساختمان سنگ سیاه که رد می&amp;zwnj;شویم؛ می&amp;zwnj;بینم مرد شمشیر به دست سوار اسب، جلو در خانه ایستاده است. اسب دایم جفت پاهای جلوش را بالا می&amp;zwnj;برد و شیهه می&amp;zwnj;کشد. ناهید پُرانرژی&amp;zwnj;ام با ناهید صبورم ته کوچه ایستاده&amp;zwnj;اند. دستشان را به هم گره زده&amp;zwnj;اند و من را نگاه می&amp;zwnj;کنند. از آسمان روی شیشه ماشین چند تا مارمولک می&amp;zwnj;افتد و می&amp;zwnj;چسبد به شیشه ماشین. با هر رعد و برق و ماغ&amp;zwnj;های گاو، تعدادشان بیشتر می&amp;zwnj;شود. ماشین سر و ته شده است و ته کوچه، توی ماشین منتظر نشسته&amp;zwnj;ام. چیستا نیست. نمی&amp;zwnj;دانم کی از ماشین بیرون رفته است. توی ماشین تاریک شده است. روی شیشه را مارمولک&amp;zwnj;ها پر کرده&amp;zwnj;اند. یک سیگار دیگر در می&amp;zwnj;آورم با اولی روشن می&amp;zwnj;کنم. مارمولک&amp;zwnj;ها سه تا سر و چشم&amp;zwnj;های زیادی دارند. روی سرشان پر از چشم است. نزدیک به پنج یا شش تا چشم. سه تا دهان دارند. زبان&amp;zwnj;&amp;zwnj;هایشان را تند و تند درمی&amp;zwnj;آورند و هر کدام با شش تا چشمشان من را نگاه می&amp;zwnj;کنند. روی شیشه ماشین راه می&amp;zwnj;روند. روی بدنشان پر از مامولک ریز و کوچک است. انگار تخم&amp;zwnj;هایشان روی بدنشان سر باز کرده&amp;zwnj;اند. بیشتر مثل جنین هستند. سیگارم را تند و تند می&amp;zwnj;کشم. نگاهم می&amp;zwnj;افتد به سوئیچ که روی فرمان است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;img align=&quot;middle&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;http://www.radiozamaneh.com/sites/default/files/images/babfarromk06.jpg&quot; /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;ماشین را روشن می&amp;zwnj;کنم و برف&amp;zwnj;پاک&amp;zwnj;کن را می&amp;zwnj;زنم. می&amp;zwnj;بینم فرقی ندارد. شاخک&amp;zwnj;های برف&amp;zwnj;پاک&amp;zwnj;کن از توی بدن مارمولک&amp;zwnj;ها رد می&amp;zwnj;شود و بر می&amp;zwnj;گردد. ماشین را خاموش می&amp;zwnj;کنم. ماشین یکهو می&amp;zwnj;لرزد. انگار چند نفر با هم گوشه ماشین را گرفته&amp;zwnj;اند و تکان تکان می&amp;zwnj;دهند. صدای باد را می&amp;zwnj;شنوم. از پنجره کنار دستم می&amp;zwnj;بینم از در ساختمان سنگ سیاه پسربچه&amp;zwnj;ای بیرون می&amp;zwnj;آید. یاد تیرداد می&amp;zwnj;افتم. می&amp;zwnj;بینم پشت سرش یکی دیگر هم بیرون می&amp;zwnj;آید. تمام نمی&amp;zwnj;شوند. پنج یا شش تا پسربچه از در بیرون می&amp;zwnj;آیند و جلو در خانه می&amp;zwnj;ایستند. اسب و مرد شمشیر به&amp;zwnj;دست هنوز آنجا هستند. پسر&amp;zwnj;ها روی بدن اسب دست می&amp;zwnj;کشند و به باسنش چند تا ضربه می&amp;zwnj;زنند. اسب دمش را می&amp;zwnj;چرخاند و آرام می&amp;zwnj;گیرد. مرد از اسب پیاده می&amp;zwnj;شود و می&amp;zwnj;رود توی خانه. مامولک&amp;zwnj;ها شیشه را پر کرده&amp;zwnj;اند. چشم&amp;zwnj;&amp;zwnj;هایشان دارد حالم را به هم می&amp;zwnj;زند. هر کدام با شش تا چشم... سه تا کله... نفسم بالا نمی&amp;zwnj;آید. سیگارم را چند تا پک گنده می&amp;zwnj;زنم و می&amp;zwnj;اندازم زیر صندلی. در باز می&amp;zwnj;شود و چیستا با یک بطری آب می&amp;zwnj;نشیند. بطری را به&amp;zwnj;طرفم می&amp;zwnj;گیرد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;laquo;چیه ناهید جون؟ چرا رنگ و روت پریده؟ &amp;zwnj;&amp;raquo; &lt;br /&gt;
صدایم در&amp;zwnj;نمی&amp;zwnj;آید. با سر اشاره می&amp;zwnj;کنم که خوبم. در بطری آب را باز می&amp;zwnj;کنم یک نفس همه را می&amp;zwnj;نوشم. درد شکمم بهتر می&amp;zwnj;شود. ولی نافم هنوز می&amp;zwnj;سوزد. &lt;br /&gt;
&amp;laquo;کاش دو سه تا خریده بودی!&amp;raquo; &lt;br /&gt;
&amp;laquo;برم بگیرم؟ &amp;zwnj;بشین برم بگیرم. سیگار نکش حالتو بد&amp;zwnj;تر می&amp;zwnj;کنه.&amp;raquo; &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;می&amp;zwnj;خواهم چیزی بگویم ولی چیستا در را باز می&amp;zwnj;کند و می&amp;zwnj;رود بیرون. مارمولک&amp;zwnj;ها کمتر شده&amp;zwnj;اند. دارند از شیشه جلو ماشین می&amp;zwnj;روند روی سقف. کم کم می&amp;zwnj;توانم جلویم را ببینم. توی کوچه پر از پسربچه&amp;zwnj;هایی شده که هم&amp;zwnj;سن و سال تیرداد هستند. آن&amp;zwnj;هایی که دور و بر اسب هستند دارند به پا&amp;zwnj;ها و زیر شکم اسب دست می&amp;zwnj;کشند. مرد شمشیرش را کرده توی غلاف کمرش و از اسب پیاده شده است. با پسر&amp;zwnj;ها حرف می&amp;zwnj;زند و قیافه&amp;zwnj;اش خیلی عصبانی و وحشی شده است. کف کوچه پر از مارمولک&amp;zwnj;هایی شده که روی شیشه ماشین بالا و پایین می&amp;zwnj;روند. جایی برای راه رفتن نیست یکهو پسر&amp;zwnj;ها می&amp;zwnj;آیند طرف ماشین. قیافه همه&amp;zwnj;شان شکل هم است. جلو ماشین می&amp;zwnj;ایستند. بیست تا بیشتر هستند. لباس&amp;zwnj;&amp;zwnj;هایشان را درمی&amp;zwnj;آورند. از دم همه&amp;zwnj;شان اخم کرده&amp;zwnj;اند. لباس&amp;zwnj;&amp;zwnj;هایشان را پرت می&amp;zwnj;کنند گوشه پیاده&amp;zwnj;رو. همه&amp;zwnj;شان با هم لخت مادرزاد می&amp;zwnj;شوند. آن چندتایی که پیش مرد ایستاده&amp;zwnj;اند، از توی آپارتمان بز گنده مشکی را بیرون می&amp;zwnj;آورند. شاخ&amp;zwnj;های بز نسبت به بدنش خیلی بزرگ است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پسر&amp;zwnj;ها ماشین را دوره می&amp;zwnj;کنند و یکهو شروع می&amp;zwnj;کنند به تکان دادن ماشین. توی ماشین حالت تهوع سراغم می&amp;zwnj;آید. به&amp;zwnj;خاطر بوی مگس خال&amp;zwnj;مخالی است. آمده توی ماشین و بالا سرم می&amp;zwnj;چرخد. پوست بدنم می&amp;zwnj;سوزد. پوست ساق&amp;zwnj;های پایم و روی شکمم جلز و ولز می&amp;zwnj;کند. پشت دستانم خشک شده و صورتی رنگ شده است. احساس می&amp;zwnj;کنم نوک بینی&amp;zwnj;ام یخ زده است. دستم را روی قفسه سینه&amp;zwnj;ام می&amp;zwnj;گذارم. سینه&amp;zwnj;هایم درد می&amp;zwnj;گیرند و انگار زیرشان آتش درست شده است. شیشه ماشین خود به&amp;zwnj;خود پایین می&amp;zwnj;رود و یک نفر تسمه چرمی کلفتی را می&amp;zwnj;اندازد دور گردنم. گرد و خاک توی ماشین را پر می&amp;zwnj;کند. دلم می&amp;zwnj;خواهد بالا بیاورم. حس می&amp;zwnj;کنم تن خودم هم بو می&amp;zwnj;دهد. بوی عرق تنم دورم را پر کرده است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;مرد شمشیر به&amp;zwnj;دست جلو پنجره تسمه چرمی را گرفته دستش و گردنم را می&amp;zwnj;کشد. دستانش بی&amp;zwnj;&amp;zwnj;&amp;zwnj;نهایت لاغر و دراز هستند. انگشتانش پهن و پر از چین و چروک&amp;zwnj; است. سیاهی زیر ناخن&amp;zwnj;هایش را که می&amp;zwnj;بینم، عق می&amp;zwnj;زنم. توی صورتم سیبیل می&amp;zwnj;پاشد و زوزه می&amp;zwnj;کشد. تازه می&amp;zwnj;فهمم چشمانش سبز است. مو&amp;zwnj;هایش ریخته روی صورتش و سرش را یک&amp;zwnj;وری کرده و با لبخند تماشایم می&amp;zwnj;کند و تسمه را می&amp;zwnj;کشد. سوزش تنم بد&amp;zwnj;تر شده است. بی&amp;zwnj;اختیار هی زبانم را دور لب و دهانم می&amp;zwnj;کشم و از ته گلو زوزه می&amp;zwnj;کشم. لبم را گاز می&amp;zwnj;گیرم و ازم صدای ناله در&amp;zwnj;می&amp;zwnj;آید. مرد یکهو تسمه را ول می&amp;zwnj;کند و عقب عقب می&amp;zwnj;رود. انگار رعشه گرفته است. همه&amp;zwnj;جایش می&amp;zwnj;لرزد و چشمانش را می&amp;zwnj;بندد. از پاچه&amp;zwnj;های شلوارش ترکمون سفید و زردی بیرون می&amp;zwnj;ریزد. آنقدر که روی دمپایی لا انگشتی&amp;zwnj;اش را پر می&amp;zwnj;کند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ناهید صبورم روی صندلی راننده دست به سینه نشسته و تماشا می&amp;zwnj;کند. گُر می&amp;zwnj;گیرم. ناهید نترس&amp;zwnj;ام در ماشین را باز می&amp;zwnj;کند و کنار ناهید صبورم می&amp;zwnj;نشیند. پسر&amp;zwnj;ها بز را می&amp;zwnj;آورند وسط کوچه و شروع می&amp;zwnj;کنند به دست&amp;zwnj;مالی کردن زیر شکمش. بز سرش را دور گردنش می&amp;zwnj;چرخاند و پا&amp;zwnj;هایش را روی زمین می&amp;zwnj;کوبد. پسر&amp;zwnj;ها جلو چشمانم دسته&amp;zwnj;جمعی دارند کثافت&amp;zwnj;کاری می&amp;zwnj;کنند. سوزش پوستم به چشمانم رسیده است. هوای ماشین سرد شده است. نفس نفس که می&amp;zwnj;زنم، از دهانم بخار بیرون می&amp;zwnj;آید. چند تا از پسر&amp;zwnj;ها بز را آورده&amp;zwnj;اند جلو پنجره طرف من. بقیه دور و بر ماشین، چشمانشان را بسته&amp;zwnj;اند و سرشان را رو به آسمان گرفته&amp;zwnj;اند. همگی یک دستشان به کمرشان است و با دست دیگرشان کوفتی گه&amp;zwnj;شان را می&amp;zwnj;مالند. بز را ول کرده&amp;zwnj;اند جلو پنجره. دسته&amp;zwnj;ی کوفتی بز هم از زیر شکمش زده بیرون. سرخ و براق است. پشت سر هم عق می&amp;zwnj;زنم روی داشبورد. مرد شمشیرش را درمی&amp;zwnj;آورد و می&amp;zwnj;آید طرف ماشین.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;زانو&amp;zwnj;هایش خم شده و نمی&amp;zwnj;تواند راست بایستد. نمی&amp;zwnj;شنوم چه می&amp;zwnj;گوید. ولی می&amp;zwnj;بینم دهانش را جوری باز کرده که انگار دارد نعره می&amp;zwnj;کشد. بز دو پایش را می&amp;zwnj;گذارد روی شیشه و می&amp;zwnj;ایستد. شاخش را می&amp;zwnj;کشد روی شیشه پنجره. با زبانش شیشه را لیس می&amp;zwnj;زند. مارمولک&amp;zwnj;ها دوباره آمده&amp;zwnj;اند روی شیشه جلوی ماشین. مرد را هنوز می&amp;zwnj;بینم. پسر&amp;zwnj;ها جلو ماشین را گرفته&amp;zwnj;اند و تکان تکان می&amp;zwnj;دهند. دلم می&amp;zwnj;خواهد جیغ بکشم ولی صدایم در نمی&amp;zwnj;آید. تکان&amp;zwnj;های ماشین بیشتر می&amp;zwnj;شود. احساس می&amp;zwnj;کنم می&amp;zwnj;خواهند ماشین را چپ کنند. بغل دستم، بز هنوز شیشه را می&amp;zwnj;لیسد و شاخش را بهش می&amp;zwnj;مالد. چشمم می&amp;zwnj;خورد به دسته براق زیر شکمش. دراز&amp;zwnj;تر شده و می&amp;zwnj;لرزد. یکهو از همه طرف گند و گه پسر&amp;zwnj;ها می&amp;zwnj;پاشد روی شیشه&amp;zwnj;های ماشین. نمی&amp;zwnj;توانم بیرون را ببینم. مرد دارد می&amp;zwnj;خندد و سیبیل&amp;zwnj;هایش از پشت لبش کنده می&amp;zwnj;شود و می&amp;zwnj;ریزد روی لجنی که پسر&amp;zwnj;ها روی شیشه ریخته&amp;zwnj;اند. کثافت&amp;zwnj;کاری پسر&amp;zwnj;ها قاتی موی سیبیل شده و شیشه را پر کرده است. بز پایش را پایین انداخته و آن طرف&amp;zwnj;تر دارد شاخ&amp;zwnj;هایش را روی زمین می&amp;zwnj;کوبد. ناهید نترس و دو تای دیگر من را از صندلی جلو می&amp;zwnj;کشند عقب و سه&amp;zwnj;تایی بغلم می&amp;zwnj;کنند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;همه بدنم می&amp;zwnj;سوزد. توی ماشین را یک بویی مثل وایتکس با بوی مگس خال پر کرده است. چشمانم هنوز می&amp;zwnj;سوزد و توی دهانم آب جمع می&amp;zwnj;شود. صدای کلاغ می&amp;zwnj;شنوم. انگار درست بالای سر ماشین پرواز می&amp;zwnj;کند. یکی هم نیست. خیلی هستند. صدایشان را درست از پشت شیشه&amp;zwnj;های گه گرفته ماشین می&amp;zwnj;شنوم. یکهو همه چیز ساکت می&amp;zwnj;شود. صدای کلاغ&amp;zwnj;ها را می&amp;zwnj;شنوم ولی صدای بقیه را نمی&amp;zwnj;شنوم. احساس می&amp;zwnj;کنم صورتم به خارش افتاده است. بوی ژاله&amp;zwnj;ها را احساس می&amp;zwnj;کنم. دست می&amp;zwnj;کشم روی پوستم. انگشتانم مرطوب و خیس می&amp;zwnj;شوند. ژاله&amp;zwnj;ها همه صورتم را پر می&amp;zwnj;کند. صدای آب انگار که توی جوی باشد، همه ماشین را پر می&amp;zwnj;کند. بیشتر مثل صدای یک رودخانه است. بیشتر از جلو ماشین صدا می&amp;zwnj;آید. ناهید نترس&amp;zwnj;ام می&amp;zwnj;رود صندلی جلو می&amp;zwnj;نشیند. یکهو آب می&amp;zwnj;پاشد روی شیشه&amp;zwnj;های جلو ماشین. همه چیز را پاک می&amp;zwnj;کند. آب کوچه را گرفته است. مثل موج دریا هر چند ثانیه آب جلو می&amp;zwnj;آید و می&amp;zwnj;ریزد روی ماشین. شیشه&amp;zwnj;های کناری هم شسته می&amp;zwnj;شوند. سر کوچه چیستا را می&amp;zwnj;بینم که دارد می&amp;zwnj;آید و با گوشی موبایلش حرف می&amp;zwnj;زند. پسرک&amp;zwnj;های توی کوچه ولو شده&amp;zwnj;اند. پخش و پلا هستند. خبری از مرد نیست. ولی اسب جلو در ساختمان بهرام ایستاده است و شیهه می&amp;zwnj;کشد. ولی باز صدایش را نمی&amp;zwnj;شنوم. فقط صدای آب را می&amp;zwnj;شنوم. آب تا سقف ماشین بالا آمده است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;مارمولک&amp;zwnj;ها توی آب مرده&amp;zwnj;اند. روی آب پر از مارمولک&amp;zwnj;های مرده و تکه تکه شده است. ناهید پر انرژی&amp;zwnj;ام بغلم می&amp;zwnj;کند و مو&amp;zwnj;هایم را مرتب می&amp;zwnj;کند. روسری&amp;zwnj;ام افتاده است. دنبال کیفم می&amp;zwnj;گردم. ناهید نترس&amp;zwnj;ام کیف را از پای صندلی جلو برمی دارد و می&amp;zwnj;گیرد طرفم. صدای جیغی می&amp;zwnj;شنوم که از یک جایی لابلای درختان توی کوچه می&amp;zwnj;آید. بعد بال&amp;zwnj;های بزرگ و قهوه&amp;zwnj;ای عقاب را می&amp;zwnj;بینم که از روی یکی از درختان تبریزی توی کوچه پرواز می&amp;zwnj;کند و می&amp;zwnj;آید روی سر یکی از پسرک&amp;zwnj;ها می&amp;zwnj;نشیند. پسرک را بلند می&amp;zwnj;کند و بالا می&amp;zwnj;برد. اندازه قد درخت&amp;zwnj;ها بالا می&amp;zwnj;برد و از آنجا ولش می&amp;zwnj;کند. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در همین زمینه:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;http://www.radiozamaneh.com/node/11950&quot;&gt;:: &amp;laquo;برج آزادی می&amp;zwnj;خوره تو سر یه فیل...&amp;raquo;، گفت و گوی سارا شاد با فرهاد بابایی::&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;http://www.radiozamaneh.com/taxonomy/term/7781&quot;&gt;::فرهاد بابایی در رادیو زمانه::&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
</description>
     <comments>https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2012/03/16/11970#comments</comments>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/3465">ادبیات داستانی معاصر ایران</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/10295">شرط بهرام برای ناهید</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/7781">فرهاد بابایی</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak">خاک</category>
 <pubDate>Fri, 16 Mar 2012 08:40:16 +0000</pubDate>
 <dc:creator />
 <guid isPermaLink="false">11970 at https://archive.radiozamaneh.com</guid>
  </item>
  <item>
    <title>فرهاد بابایی: «برج آزادی می‌خوره تو سر یه فیل...»</title>
    <link>https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2012/03/14/11950</link>
    <description>&lt;div class=&quot;fb-social-like-widget&quot;&gt;&lt;fb:like  href=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2012/03/14/11950&quot; send=&quot;false&quot; layout=&quot;box_count&quot; show_faces=&quot;false&quot; width=&quot;500&quot; action=&quot;like&quot; font=&quot;arial&quot; colorscheme=&quot;light&quot;&gt;&lt;/fb:like&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-sartitr&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    گفت‌و گوی سارا شاد با فرهاد بابایی، داستان‌نویس        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-filefield field-field-maghaleh-image&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    &lt;img  class=&quot;imagefield imagefield-field_maghaleh_image&quot; width=&quot;277&quot; height=&quot;188&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/sites/default/files/fbabaeiins01.jpg?1332961302&quot; /&gt;        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;p&gt;سارا شاد - فرهاد بابایی از شش سال پیش تا به حال هیچ کتابی منتشر نکرده است. از زمانی که &amp;quot;پدرعزرائیل&amp;quot; را چاپ کرد تا همین حالا. زیاد می&amp;zwnj;نویسد. این را از داستان&amp;zwnj;هایی که در سایت&amp;zwnj;های مختلف ادبی منتشر می کند می توان فهمید.&lt;/p&gt;
&lt;!--break--&gt;&lt;!--break--&gt;&lt;p&gt;با وسواس و دقیق هم کار می&amp;zwnj;کند. با این&amp;zwnj;همه در این شش سال هیچ یک از داستان&amp;zwnj;هایش مجوز انتشار نگرفته&amp;zwnj;اند و او با پدیده&amp;zwnj;ای که وزارت ارشاد به آن می گوید &amp;quot;اصلاحیه&amp;quot; کنار نیامده. او به این کلمه می&amp;zwnj;گوید &amp;quot;سانسور&amp;quot; و &amp;quot;توقیف&amp;quot; و به هیچ عنوان حاضر نیست با آن کنار بیاید. اما هنوز امیدوار است به نوشتن و می&amp;zwnj;گوید کار بهتری سراغ ندارد؛ حتی در سرزمینی که خودش به آن می&amp;zwnj;گوید &amp;quot;اسرارآمیز&amp;quot; و اینطور توصیفش می کند:&amp;quot;ایران خیلی اسرار&amp;zwnj;آمیزه. شاید چون عصر، عصر شیاطین و دیوها و اهریمنان است. من هم شیطانی می&amp;zwnj;نویسم. حالا شما تعبیر کن به سوررئال&amp;quot;. در ادامه، گفت&amp;zwnj;وگوی مفصل من را با این نویسنده جوان می&amp;zwnj;خوانید؛ نویسنده ای که &amp;quot;پدر عزرائیل&amp;quot; را در سال ۸۴ منتشر کرد و بعد  از آن فقط به نوشتن بدون خوانده شدن روی آورد تا به قول خودش مثل مگس سمج باشد در این مسیر.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img align=&quot;bottom&quot; src=&quot;http://www.zamaaneh.com/pictures-new/Communicate-icon.png&quot; alt=&quot;&quot; /&gt;از نوشتن &amp;laquo;پدر عزرائیل&amp;raquo; خیلی وقت گذشته و تو هنوز مجموعه دیگری منتشر نکردی. چرا؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;img align=&quot;middle&quot; src=&quot;http://radiozamaneh.com/sites/default/files/images/fbabaeiins02_0.jpg&quot; alt=&quot;&quot; /&gt;فرهاد بابایی،&amp;nbsp;داستان&amp;zwnj;نویس&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;فرهاد بابایی&lt;/strong&gt; - بلی. دست کم شش سال می گذره. در یک کلام به خاطر سانسور در مملکت عزیزم ایران بوده که اینطور شده. داستان زیاد نوشتم ولی من و ناشر شرمنده همدیگه شدیم. خب نمی ذارن چاپ بشه. چه کنم! به همه چی گیر می دن و لاک می گیرن. انگاری کتاب بخشی از مواد مخدر شده و من نمی دونم! بهرجهت من و امثال من آدمای خطرناکی نیستیم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img align=&quot;bottom&quot; src=&quot;http://www.zamaaneh.com/pictures-new/Communicate-icon.png&quot; alt=&quot;&quot; /&gt;تا منظورت از خطر چی باشد. می&amp;zwnj;گویی داستان زیاد نوشتی؛ اینکه زیاد بنویسی اما به مدت شش سال نتوانی اینهمه نوشته را منتشر کنی حس نومیدی به تو نمی&amp;zwnj;دهد؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;یکی از مشخصه&amp;zwnj;های عجیب ایران اینه که بعضی از کلمات مفهومشونو از دست دادن یا کم کم اینجوری می&amp;zwnj;شن... یعنی خیلی اوقات اون مفهوم دیگه مفهوم دقیق یک اسم یا صفت نیست. کلاً از بیخ فاتحه کلمه خونده شده! حالا تا تصور خود شما از خطر چی باشه! حالا این زیاد مهم نیست. من هم نومید می&amp;zwnj;شم. خُب، دوست &amp;zwnj;دارم داستانام چاپ بشه تا بقیه هم بخونن. حالا نقش&amp;zwnj;آفرینی&amp;zwnj;های دیگه&amp;zwnj;ش بمونه. اما عادت کردم بهش. مثل مردم زندگی می&amp;zwnj;کنم. اصلاً از خود مردم یاد گرفتم. تو نگاه کن! توی همین تهرون مردم هر روز از خواب بلند می&amp;zwnj;شن کار می&amp;zwnj;کنن قرض بالا میارن دختر باید شوهر بدن بیمارن مجنونن ناراضین آزادی&amp;zwnj;خواهن دولتی خصوصی تا لحظه آخر هم همینجور وول می&amp;zwnj;خورن توی هم. یعنی زندگی می&amp;zwnj;کنن. ممکنه به اون چیزی هم که می&amp;zwnj;خوان نرسن. فکر کن نصف بیشترشون نمی&amp;zwnj;رسن. خُب یعنی چی! چی بود؟ چی شد؟ فاتحه! کلنگشو می&amp;zwnj;کوبن روی خاک. منم همینطور. یکی مثل همه. زندگی می&amp;zwnj;کنم تا ببینم می&amp;zwnj;رسم بهش یا نه. مهم اینه که سکان از دستم در نره. مهم اینه.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&lt;img align=&quot;middle&quot; src=&quot;http://www.radiozamaneh.com/sites/default/files/images/fbabaeiins04.jpg&quot; alt=&quot;&quot; /&gt;هر کی ندونه فکر می&amp;zwnj;کنه ما&amp;zwnj;ها یه جماعتی هستیم که داریم یه ویروس نانوی واگیردار تولید می&amp;zwnj;کنیم برای نابودی کهکشان!&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;&lt;img align=&quot;bottom&quot; src=&quot;http://www.zamaaneh.com/pictures-new/Communicate-icon.png&quot; alt=&quot;&quot; /&gt;خیلی&amp;zwnj;ها می&amp;zwnj;نویسند و کارهایشان در ارشاد رد می&amp;zwnj;شود یا اصلاحیه می&amp;zwnj;خورد. نق می&amp;zwnj;زنند، اما کارشان را اصلاح می&amp;zwnj;کنند و سانسور شده و تغییرکرده می&amp;zwnj;دهند برای انتشار. کارهای تو کلاً رد مجوز شدند یا خودت حاضر نشدی با سانسور کنار بیایی؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;نویسندگی و تألیف کتاب و شاعری و کلاً کار فرهنگی توی ایران جای نق و نوق نداره. هیچکس هم چاقو بیخ گلوی نویسنده و شاعر نذاشته که طرف حتماً بره بنویسه. این مردم صبح که بلند می&amp;zwnj;شن اول به قیمت جدید نون سنگک و تخم مرغ و دلار و سکه فکر می&amp;zwnj;کنن. پس کسی نامه فدایت شوم برای ما نویسنده&amp;zwnj;ها نفرستاده که حالا بیاییم تا یه خط و دو خطمون سانسور شد سر و صدا راه بندازیم. اینجا ایرانه. پس نویسنده زیر نظره. دوم اینکه کتابای من توقیف شده. یه رمانم، &amp;laquo;برج&amp;raquo; سه سال پیش سانسور شد، به قول خودشون که از کلمه&amp;zwnj;های زیبا برای یه کار زشت می&amp;zwnj;خوان استفاده کنن، به اصطلاح &amp;laquo;اصلاحیه&amp;raquo; خورد! یا غیر قابل انتشار! من می&amp;zwnj;گم سانسور و توقیف. اونا نمی&amp;zwnj;تونن برای این&amp;zwnj;کار زشت از کلمه&amp;zwnj;های طبیعی و نرم استفاده کنن. حالا کاری نداریم. حدود ۴۰ صفحه از یه رمان ۱۱۰ صفحه&amp;zwnj;ای رو گفتن بردار! منم چون اصولاً هنوز مغز خر  نخوردم برنداشتم. تازه یعنی چی؟ اصلاً تو مگه کی هستی که می&amp;zwnj;گی چی بنویس چی ننویس؟ مردم مگه عقل ندارن که تو براشون تعیین تکلیف می&amp;zwnj;کنی؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;آقای معاونش اومده می&amp;zwnj;گه کتاب بد یا نمی&amp;zwnj;دونم کتابی که ضرر داشته باشه حتا برای هزار نفر هم که تیراژ کتاب باشه ضرر داره و باید جلوشو گرفت! لطیفه می&amp;zwnj;سرایند! نوبت کتاب می&amp;zwnj;شه یه سری آدم در نقش امشی میان سمپاشی که مردم آلوده نشن. کجای دنیا یه برگ کاغذ و دو تا کلمه قصه برای مردم ضرر داره. نمی&amp;zwnj;دونم شاید باید گل خشخاش بکارم. تولید دارویی هم داره برای مریضا خوبه. یه سری کارام هم هست که ناشر به ارشاد نداده. شناسنامه داره ولی به&amp;zwnj;خاطر وضعیت بدی که اونا برای ناشر درست کردن (تهدید به تعطیلی و احضار ناشر و توضیح خواستن...) فعلاً قرار شده برای مجوز ندیم به اونا. بدبختی داریم! هر کی ندونه فکر می&amp;zwnj;کنه ما&amp;zwnj;ها یه جماعتی هستیم که داریم یه ویروس نانوی واگیردار تولید می&amp;zwnj;کنیم برای نابودی کهکشان! مهم نیست. آدم اگه آدمه مثل مگس باید سمج باشه&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img align=&quot;bottom&quot; src=&quot;http://www.zamaaneh.com/pictures-new/Communicate-icon.png&quot; alt=&quot;&quot; /&gt;کارهایی که از تو خواندم به فضای سوررئال نزدیک&amp;zwnj;تر بودند تا هر چیز دیگری. حتی توی برخی از کار&amp;zwnj;هایت یک جور باورناپذیری تخیلی دیدم مثل داستان چاه&amp;zwnj;های نفت که در یکی از سایت&amp;zwnj;ها از تو منتشر شد. آن داستان غلظت سوررئالش از داستان&amp;zwnj;های کتابت هم بیشتر است. این فضا نمی&amp;zwnj;خواهم بگویم جدید است اما ماهرانه&amp;zwnj;تر از کار خیلی از نویسنده&amp;zwnj;های جوان و هم سن و سال توست. سؤالم این است که از اول سوررئال می&amp;zwnj;نوشتی یا به مرور این روند را پیدا کردی و در پیش گرفتی؟ و چرا سوررئال؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;مرسی که اینقدر دقیق مطالعه کردی. من از شش سال پیش به این ور خط نوشتاریم و نوع جنس داستانام عوض شده. شاید به&amp;zwnj;خاطر مطالعه آثار دیگران بوده یا پیشرفت فکری و کاری خودم. البته خوشحالم. مهم این بوده که به نقطه&amp;zwnj;ای رسیدم که دوستش دارم و نمی&amp;zwnj;خوام از دستش بدم. حالا اسمشو گذاشتن سوررئال. باشه. منم توی این مصاحبه از همین کلمه استفاده می&amp;zwnj;کنم. اما در مورد سؤال شما... نه من از اول این جوری نمی&amp;zwnj;نوشتم چون دنیا رو یه طور دیگه می&amp;zwnj;دیدم. بعد&amp;zwnj;ها که درگیری بیشتری با آدما و زندگی و کارشون پیدا کردم، خودمونی بگم یه کم عقلم رشد کرد و تازه فهمیدم چی به چیه... دیدم جهان داستانی من نمی&amp;zwnj;تونه یه قصه رو طبیعی تعریف کنه. به&amp;zwnj;خاطر ذات و فطرت آدمای سرزمینم. به&amp;zwnj;خاطر جو و موقعیتی که توش گرفتار شدم و شدیم و شدن!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;img align=&quot;middle&quot; width=&quot;200&quot; height=&quot;133&quot; src=&quot;http://www.radiozamaneh.com/sites/default/files/images/befunky_sketcher_2.jpg&quot; alt=&quot;&quot; /&gt;فرهاد بابایی:&amp;nbsp;دوست دارم اسرار و زبان و رموز زنان را کشف کنم&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;اینجا تکنیک باید دست منو بگیره تا بتونم حرفمو بزنم. منم به این نوع تکنیک متوسل شدم تا حرفم رو بزنم. همین. مهم برای من بیان حرفو مقصودمه. به همین سادگی. دلم می&amp;zwnj;خواد کسی رو گیج نکنم و یه راست برم سر اصل مطلب. حالا چرا اینجور نوشتن یا به قول شما سوررئال: می&amp;zwnj;دونی... وضعیت مردم سرزمین من بسیار عجیبه. خیلی عجیب. من توی تهرون چیزهایی می&amp;zwnj;بینم و می&amp;zwnj;شنوم که همیشه به دوستام می&amp;zwnj;گم... اگه آقای گارسیا مارکز توی ایران زندگی می&amp;zwnj;کرد به&amp;zwnj;جای صد سال تنهایی هزار سال تنهایی می&amp;zwnj;نوشت. مملکت ایران مملکت عجیبیه. امیدوارم از پس نوشتن درباره ایران بربیام. گاهی وقتا تخیلم کم می&amp;zwnj;آره درباره&amp;zwnj;ش. باور نمی&amp;zwnj;کنی ولی توی شهر که قدم می&amp;zwnj;زنم یه موج از داستانای حقیقی ولی غیر واقعی هجوم می&amp;zwnj;آره تو ذهنم. یه چیزی رو می&amp;zwnj;بینم.. هست... ولی غیر واقعیه. دروغه. ولی مردم باهاش زندگی می&amp;zwnj;کنن... عجیبه این رفتار. ولی هست. حقیقیه ولی غیر واقعی. همین&amp;zwnj;هارو بخوام بنویسم سانسور می&amp;zwnj;شه. چون آقا بالاسر ما می&amp;zwnj;دونه قضیه چیه. اجازه نمی&amp;zwnj;ده. برای همین هم سانسور می&amp;zwnj;آد بالا و داغشو می&amp;zwnj;چسبونه توی ذهن. ما راوی جامعه هستیم از پنجره خودمون. همین. ولی اونا پنجره&amp;zwnj;هایی رو که دوست ندارن تخته&amp;zwnj;کوب می&amp;zwnj;کنن.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img align=&quot;bottom&quot; src=&quot;http://www.zamaaneh.com/pictures-new/Communicate-icon.png&quot; alt=&quot;&quot; /&gt;یعنی اگر در کشور دیگری زندگی می&amp;zwnj;کردی اینطور نمی&amp;zwnj;نوشتی؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;سؤالت چقدر آدمو به فکر فرو می&amp;zwnj;بره! شایدم من. نمی&amp;zwnj;دونم. توی یه کشور دیگه؟ نمی&amp;zwnj;دونم. شاید اصلاً دنبال یه کار دیگه می&amp;zwnj;رفتم. هیچوقت بهش فکر نکرده بودم اگه مثلاً خدایی نکرده زبونم لال دور از جون توی سوییس زندگی می&amp;zwnj;کردم چه کاره می&amp;zwnj;شدم! ولی جداً از این حرفا اگه جای دیگه&amp;zwnj;ای بودم و نویسنده بودم بازم می&amp;zwnj;رفتم دنبال اون سرشتو ذات قلبی آدما. از اونا می&amp;zwnj;نوشتم. همون چیزی که گفتم اون اول حرفام. دروغی که واقعیت نداره ولی به&amp;zwnj;خاطر مناسبات بشری یه جامعه، حقیقته. یه چیزی تو این مایه&amp;zwnj;ها. نوع نگاه همین بود ولی شکل و رنگ و بو شاید عوض می&amp;zwnj;شد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;img align=&quot;middle&quot; src=&quot;http://radiozamaneh.com/sites/default/files/images/fbabaeiins05_0.jpg&quot; alt=&quot;&quot; /&gt;فرهاد بابایی: تلاش کردم تلخ و شیرینو با هم بنویسم. ادکلن هم که می&amp;zwnj;خوام بخرم می&amp;zwnj;رم سراغ بوی تلخ و شیرین&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;&lt;img align=&quot;bottom&quot; src=&quot;http://www.zamaaneh.com/pictures-new/Communicate-icon.png&quot; alt=&quot;&quot; /&gt; من توی داستانت آدم قاتی زیاد می&amp;zwnj;بینم. آدمی که خیال می&amp;zwnj;بافد. با خودش حرف می&amp;zwnj;زند. خواب&amp;zwnj;های درهم می&amp;zwnj;بیند. مسیر روزمره&amp;zwnj;اش را حتی گم می&amp;zwnj;کند. آدمی که شاید ظاهراً خیلی هم موقر و عادی به نظر برسد اما تو او را طوری توی جنون جا انداخته&amp;zwnj;ای که بالاخره می&amp;zwnj;فهمیم  زیاد هم وضعیتش عادی نیست. (یک چیزی را من برداشت کرده&amp;zwnj;ام. تو تلاش می&amp;zwnj;کنی غیرعادی بودن آدم&amp;zwnj;های داستا&amp;zwnj;&amp;zwnj;ن&amp;zwnj;هایت را با فضای سوررئال نشان بدهی). این آدم در بیشتر موارد هم مرد است و فقط در یکی از داستا&amp;zwnj;&amp;zwnj;ن&amp;zwnj;هایت متوجه شدم که روی شخصیت زن داستان اینطور مانور داده&amp;zwnj;ای. چرا؟ چون خودت مرد هستی؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;یه نویسنده باید صادق باشه. روراست. اینو همه می&amp;zwnj;دونن. همین. آدم خودشو که نمی&amp;zwnj;تونه فریب بده. من یه مرد هستم پس اولین گزینه برای بیان فکرم و تخیلم مردانه می&amp;zwnj;شه. این قانون نیست. فکر می&amp;zwnj;کنم یه حالت غریزی&amp;zwnj;ست موقع نوشتن در طبیعی&amp;zwnj;ترین شکلش. اما من واقعاً دوست می&amp;zwnj;دارم که از زبان یک زن هم حرف بزنم. کما اینکه توی سه تا از رمان&amp;zwnj;هایم که سانسور نذاشته چاپ بشه من از زبان پسربچه&amp;zwnj;ها روایت کردم. توی داستان پارازیت راوی یه پسربچه است. توی داستان دیوکده راوی جمعی از بچه&amp;zwnj;های یک مدرسه هستند که قصه را ما این چنین و ما آن&amp;zwnj;چنان روایت می&amp;zwnj;کنند. توی داستان پدر پشه هم راوی&amp;zwnj;ام سوم شخص است ولی زاویه نگاهم برای یک پسربچه است. اما توی رمان آخرم که همین چند ماه پیش تموم شده می&amp;zwnj;رسیم به برعکس حرف تو! راوی همه رمان ۳۰۰ صفحه&amp;zwnj;ایم یک خانوم است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اسم رمان هست &amp;laquo;شرط بهرام برای ناهید&amp;raquo;. نوشتنش لذت&amp;zwnj;بخش بود. اولین بار بود که این همه سخن از زبان یک زن نوشتم. سخت هم بود. پرینت&amp;zwnj;های امتحانی هم که من معمولاً&amp;zwnj; بعد از تمام شدن داستانم به افراد معدودی می&amp;zwnj;دهم تا بخوانند، این&amp;zwnj;بار فقط به خانوم&amp;zwnj;ها دادم تا بخوانند. و البته بسیار نکته&amp;zwnj;های جالب و اساسی یادم دادند. گاف&amp;zwnj;های زیادی هم ازم گرفتند. می&amp;zwnj;دونی یه چیزی هست البته خیلی شخصیه برای من. اونم اینه که خیلی دوست دارم اسرار و زبان و رموز زنان را کشف کنم. آن&amp;zwnj;ها با کیفیت زندگی می&amp;zwnj;کنند. با کیفیت بیشتری از مردان. من بسیار دوست دارم آن کیفیت را کشف کنم. این کیفیت که می&amp;zwnj;گم خیلی گسترده&amp;zwnj;س. نویسندگی هم گاهی حالت درمان برایم پیدا می&amp;zwnj;کند. معتقدم با یک بحران و ناهنجاری باید مثل خودش رفتار کرد. مملکت من عجیبه. ایران خیلی اسرار آمیزه. شاید چون عصر، عصر شیاطین و دیو&amp;zwnj;ها و اهریمنان است. من هم شیطانی می&amp;zwnj;نویسم. حالا شما تعبیر کن به سوررئال.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;img align=&quot;middle&quot; width=&quot;200&quot; height=&quot;240&quot; src=&quot;http://www.radiozamaneh.com/sites/default/files/images/fbabaeiins07.jpg&quot; alt=&quot;&quot; /&gt;وضعیت مملکت منو هیپنوتیزم کرده و تلخ&amp;zwnj;نگارم کرده. اما یه ذره هوش برام مونده.&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;&lt;img align=&quot;bottom&quot; src=&quot;http://www.zamaaneh.com/pictures-new/Communicate-icon.png&quot; alt=&quot;&quot; /&gt;منظورم این است که سوررئال داستان&amp;zwnj;های تو یک سوررئال کاملا مردانه است. فضا&amp;zwnj;ها و توصیفات و حتی ویژگی&amp;zwnj;های رفتاری. همه و همه از یک دنیای مردانه جنون&amp;zwnj;زده روایت می&amp;zwnj;کنند. خودت این را قبول نداری؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بله. قبول دارم. بالاخره مرد مجنون زیاد دیدم. زن مجنون هم دیدم ولی درکش نکردم کامل. بنابراین از چیزی می&amp;zwnj;نویسم که بتوانم از پس آن بربیام و دروغ به هم نبافم. مردم خیلی باهوشند. مردم&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان خواننده&amp;zwnj;ها.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img align=&quot;bottom&quot; src=&quot;http://www.zamaaneh.com/pictures-new/Communicate-icon.png&quot; alt=&quot;&quot; /&gt;چرا می&amp;zwnj;گویی زنان با کیفیت بیشتری از مردان زندگی می&amp;zwnj;کنند؟ یعنی در این ورطه&amp;zwnj;ای که به آن می&amp;zwnj;گویی شیطانی دچار بحران و ناهنجاری کمتری هستند یا می&amp;zwnj;خواهی بگویی ناهنجاری&amp;zwnj;هایشان باکیفیت&amp;zwnj;تر است؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;نه. اون جمله آخرم رو درباره بخش اول سوالت گفتم. درباره آدمای قاتی پرسیدی و اینکه انگار غیر عادی&amp;zwnj;شون می&amp;zwnj;کنم و از این حرفا. بحثم درباره خانوما هم جدا بود. ما بالا بریم پایین بیایم خانوما دچار نابهنجاری&amp;zwnj;های عجیب و غریبی هستن. ردخور نداره. البته در جامعه و وطن. داریم در این مورد حرف می&amp;zwnj;زنیم. نابهنجاری با کیفیت دارن، درست می&amp;zwnj;گی. اما این کیفیت مفهوم همیشگی واژه کیفیت رو نداره. معنیش می&amp;zwnj;کنم به عمق یا گودی یه نابهنجاری. دقیقاً مثل زلزله که محل اتفاقش در عمق کم&amp;zwnj; خطرناکه و در عمق زیاد نه. مهم اینه که این نابهنجاری خانوما توی جامعه در چه عمقی اتفاق می&amp;zwnj;افته که کیفیت بیشتری پیدا می&amp;zwnj;کنه.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;حالا جدا از همه این حرفا که بخش آخر سؤال شما منو وادار کرد این پاسخو بدم، منظور خود من از اینکه زنان با کیفیت بالاتری زندگی می&amp;zwnj;کنن، یه چیزه: اونم اینکه اون&amp;zwnj;ها می&amp;zwnj;دونن چی مال چیه و چی مال کجاس کی چی می&amp;zwnj;خواد! شاید ساده باشه ولی درک من تا الان این حد بوده. از رنگ&amp;zwnj;ها و بو&amp;zwnj;ها گرفته تا واکنش&amp;zwnj;ها و تغییرات رفتاری، از فرستادن سیگنال&amp;zwnj;ها و پالس&amp;zwnj;های خیلی ضعیف گرفته تا خشم و هیاهو! یاد فاکنر هم بخیر! از نگه داشتن راز&amp;zwnj;ها و رموز شخصیشان و همینطور اطرافیانشون گرفته تا فراموشی قسمتی از تاریخ ذهنیشان. کوچک&amp;zwnj;ترین رفتارشان دلیل دارد. این یعنی با کیفیت بیشتر. اینو من سر همین رمان آخریه بهش رسیدم و سعی کردم برام یه جور کلاس درس باشه. از همون خانومایی هم که پرینت دادم بخونن یاد گرفتم. یعنی برام قضیه رو شکافتن.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img align=&quot;bottom&quot; src=&quot;http://www.zamaaneh.com/pictures-new/Communicate-icon.png&quot; alt=&quot;&quot; /&gt;تو عامیانه می&amp;zwnj;نویسی. خواندنش گاهی سخت می&amp;zwnj;شود. با اینهمه اصرار داری به عامیانه نوشتن. چرا؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;یادم هست استادم توی کارگاه داستان نویسی جناب آقای محمد محمد علی یک بار بهم گفت محاوره نویسی و یا به قول شما عامیانه&amp;zwnj;نویسی ته نداره. بهم گفت این جوری که تو می&amp;zwnj;نویسی پایانی براش نیست و می&amp;zwnj;تونی کلمات رو خیلی عجیب&amp;zwnj;تر و شکسته&amp;zwnj;تر هم بنویسی... بهم گفت مهم اینه که بتونی مقصودتو به خواننده برسونی. چه ادبی چه محاوره. بهم گفت نثر داستانت یه دست باشه. جوری بنویسی که اگر هم ادبی نوشته باشی ولی خواننده جملات رو توی ذهنش تبدیل به محاوره کنه بدون اینکه چیزی رو از دست بده. این حرف توی گوش من مونده، بعد از ده سال. یه چیز دیگه اینکه من چون خیلی به دیالوگ آدما دقت می&amp;zwnj;کنم تا بتونم بعد&amp;zwnj;ها توی داستانام استفاده کنم برای همین ساختارش توی ذهنم حک می&amp;zwnj;شه. شاید حرفم اشتباه باشه. بالاخره سعی می&amp;zwnj;کنم مقصودمو بگم. این چیزا قاعده و قانونی نداره. یکدستی بهترین چیزه. همینه دیگه.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img align=&quot;bottom&quot; src=&quot;http://www.zamaaneh.com/pictures-new/Communicate-icon.png&quot; alt=&quot;&quot; /&gt;از داستان&amp;zwnj;نویسی پول هم در می&amp;zwnj;آوری؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&lt;img align=&quot;middle&quot; src=&quot;http://www.radiozamaneh.com/sites/default/files/images/fbabaeiins03.jpg&quot; alt=&quot;&quot; /&gt;پدر عزراییل، فرهاد بابایی. من هم شیطانی می&amp;zwnj;نویسم. حالا شما تعبیر کن به سوررئال.&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;خیر. کارای دیگه می&amp;zwnj;کنم که بتونم با پولش دو دقیقه بشینمو داستان بنویسم. البته می&amp;zwnj;شه از نویسندگی هم توی همین مملکت ایران پول درآورد ولی وقتی کتابم سانسور می&amp;zwnj;شه و جواز نمی&amp;zwnj;گیره خب حق&amp;zwnj;التألیفی هم ندارم. اصلاً نمی&amp;zwnj;دونم چک ناشر چه شکلی هست! مهم هم نیست.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img align=&quot;bottom&quot; src=&quot;http://www.zamaaneh.com/pictures-new/Communicate-icon.png&quot; alt=&quot;&quot; /&gt;حالا که به گفته خودت آدم باید صادق باشد می&amp;zwnj;شود صادقانه بگویی با وجود اینکه به نشر کار&amp;zwnj;هایت امید نداری در این شرایط، برای چی می&amp;zwnj;نویسی؟ نکند داری از نوشتن برای درمان استفاده می&amp;zwnj;کنی؟ اگر اینطور است برای درمان چی؟ اگر اینطور نیست برای چی می&amp;zwnj;نویسی؟ اینهمه هم جدی می&amp;zwnj;نویسی. من کار&amp;zwnj;هایت را می&amp;zwnj;شناسم. با وسواس می&amp;zwnj;نویسی. دقیق می&amp;zwnj;نویسی. هدف داری.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اولین کلمه&amp;zwnj;ای که توی ذهنم اومد رو می&amp;zwnj;گم: امیدواری. دوم اینکه برای عمری که تا همین الان صرف کردم ارزش قائلم. سوم هم اینکه رفقای خیلی عزیز و نازنینی دارم که تشویقم می&amp;zwnj;کنن و جزو سوالای همیشگیشون شده که ازم بپرسن الان درباره چی می&amp;zwnj;نویسی. خب فکر کن یه روز بگم بهشون که دیگه نمی&amp;zwnj;نویسم. حتماً باید کار بهتری سراغ داشته باشم که بتونم جواب بدم. ولی خب... من کار بهتری جز این نمی&amp;zwnj;شناسم. البته بلدم نیستم. کلاً&amp;zwnj; خوشیم دیگه همینجوری. مهم اینه که دنبال سکه و دلار نیستم. حالم از نوسانات بازار به هم می&amp;zwnj;خوره. نه این&amp;zwnj;که وضع مالی خوبی داشته باشم... خنده&amp;zwnj;م می&amp;zwnj;گیره به وضع مالی خوب خودم فکر می&amp;zwnj;کنم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;همیشه فکر می&amp;zwnj;کنم کره زمین همین امشب از مدار خارج می&amp;zwnj;شه و می&amp;zwnj;ترکه. اونوقت باید ببینی چقدر دلار و سکه توی کهکشان داره پرواز می&amp;zwnj;کنه! ماشینای پورشه و بوگاتی حاج آقا&amp;zwnj;ها توی فضا پرواز می&amp;zwnj;کنن و صاف می&amp;zwnj;رن توی شیشه صرافیا. خرده شیشه&amp;zwnj;ها مثل رگبار می&amp;zwnj;پاشه روی صورت آدما. بچه&amp;zwnj;های دوساله... نوزاد... یه عالم عروسو داماد با هم قاتی شدن... همه برج&amp;zwnj;های دنیا مثل شمشیرهای می&amp;zwnj;دون جنگ توی هم وول می&amp;zwnj;خورن... برج میلاد می&amp;zwnj;خوره به برج ایفل... برج یه کیلومتری امارات می&amp;zwnj;خوره به برج مراقبت فرودگاه جان اف کندی آمریکا برج آزادی می&amp;zwnj;خوره تو سر یه فیل. همه پرنده&amp;zwnj;ها توی کهکشان لای دلار و سکه معلق موندن. راستی همه مردن. سکوت محض. توی خلاء هم که صدا نیست. برای درمان هم می&amp;zwnj;نویسم. واقعاً گاهی اوقات که دارم یه چیزی رو می&amp;zwnj;نویسم خودم از خودم یاد می&amp;zwnj;گیرم. مجبورم می&amp;zwnj;کنه برم فکر کنم درباره&amp;zwnj;ش. توی زندگی خودم پیداش می&amp;zwnj;کنم. شاید همون قضیه رو. ولی انگار تا اون لحظه نمی&amp;zwnj;دیدمش.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img align=&quot;bottom&quot; src=&quot;http://www.zamaaneh.com/pictures-new/Communicate-icon.png&quot; alt=&quot;&quot; /&gt;آقای فرهاد بابایی، تلخ می&amp;zwnj;نویسی. قبول داری؟ اینهمه تلخی چطوری توی داستا&amp;zwnj;&amp;zwnj;ن&amp;zwnj;هایت مثل سیل روانه شده.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;متأسفم که اینجوریه. ولی همیشه تلاش کردم تلخ و شیرین و با هم بنویسم. اصلاً این ذائقه رو دوست می&amp;zwnj;دارم. ادکلن هم که می&amp;zwnj;خوام بخرم می&amp;zwnj;رم سراغ بوی تلخ و شیرین. یه پزشکی بیاد منو هیپنوتیزم کنه بگه همه چی شیرینه منم شیرین می&amp;zwnj;نویسم. مثل الان که وضعیت مملکت منو هیپنوتیزم کرده و تلخ&amp;zwnj;نگارم کرده. اما یه ذره هوش برام مونده. اونم درک حقیقتیه که از فطرت این مردم و مملکت درک کردم و می&amp;zwnj;تونم بنویسمش. حالا اگه اونا می&amp;zwnj;ترسن. خب بترسن. به من چه! &amp;zwnj;ترسو بار اومدن. چاره ترس هم سانسوره. اینم مهم نیست. داستانه که وجود داره. همین کافیه.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img align=&quot;bottom&quot; src=&quot;http://www.zamaaneh.com/pictures-new/Communicate-icon.png&quot; alt=&quot;&quot; /&gt;بله اتفاقاً گاهی شیرین هم می&amp;zwnj;نویسی اما شیرینی نوشته&amp;zwnj;هایت هم زهر دارد. آدم خوب می&amp;zwnj;فهمد افتاده توی یک گودال درهم و برهم پر از اتفاق&amp;zwnj;های عجیب و باورنکردنی. اگر نظر من را بخواهی می&amp;zwnj;گویم همینطور ادامه بده. اما فکری هم به حال انتشارات داستا&amp;zwnj;&amp;zwnj;&amp;zwnj;نهایت کردی؟ فکر می&amp;zwnj;کنم با نشر آن&amp;zwnj;ها در اینترنت میانه خوبی نداری.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;نه زیاد دوست ندارم توی اینترنت منتشر کنم. قبلاً هم گفتم نشر کاغذی رو بیشتر دوست دارم. شاید سال دیگه زیرزمینی چاپشون کنم. بدم به دوستام و دوروبری هام. بعضیا می&amp;zwnj;گن پولیش کن و بفروش. من می&amp;zwnj;گم روم نمی&amp;zwnj;شه. چون دکه کتابفروشی که ندارم. خودم باید بدم به دوروبری&amp;zwnj;هام بعد نمی&amp;zwnj;تونم بگم پولشو بده. تازه مگه چقدر می&amp;zwnj;شه. مهم نیست. خود کتابه دربیاد مهم&amp;zwnj;تره. نظر چند نفر رو می&amp;zwnj;شنوم و نقد می&amp;zwnj;شم. اصلاحم می&amp;zwnj;کنن و خلاصه داستان حک و اصلاح خوب می&amp;zwnj;شه برای روز بزرگ. یه روز خوب.&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
</description>
     <comments>https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2012/03/14/11950#comments</comments>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/2204">ادبیات داستانی ایران</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/10653">سارا شاد-دفتر خاک</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/7781">فرهاد بابایی</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak">خاک</category>
 <pubDate>Wed, 14 Mar 2012 11:36:20 +0000</pubDate>
 <dc:creator />
 <guid isPermaLink="false">11950 at https://archive.radiozamaneh.com</guid>
  </item>
  <item>
    <title>بوی گمشده کاغذ در دنیای مجازی </title>
    <link>https://archive.radiozamaneh.com/culture/book-review/2011/12/10/8803</link>
    <description>&lt;div class=&quot;fb-social-like-widget&quot;&gt;&lt;fb:like  href=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/culture/book-review/2011/12/10/8803&quot; send=&quot;false&quot; layout=&quot;box_count&quot; show_faces=&quot;false&quot; width=&quot;500&quot; action=&quot;like&quot; font=&quot;arial&quot; colorscheme=&quot;light&quot;&gt;&lt;/fb:like&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-sartitr&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    گزارشی از نشر اینترنتی آثار ادبی نویسندگان ایرانی         &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-nevisandeh&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    سارا شاد        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-filefield field-field-maghaleh-image&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    &lt;img  class=&quot;imagefield imagefield-field_maghaleh_image&quot; width=&quot;277&quot; height=&quot;188&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/sites/default/files/sapofbmm01.jpg?1323718189&quot; /&gt;        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;p&gt;سارا شاد - اینترنت بوی کاغذ نمی&amp;zwnj;دهد. بوی ساعت&amp;zwnj;ها نشستن و کتابی را در دست گرفتن و هی ورق زدن و با اشتیاق به فکر تمام کردن یک رمان بودن؛ تا صبح بیدار نشستن&amp;zwnj; و ولو شدن&amp;zwnj; روی کتابی که ورق&amp;zwnj;هایش از فرط خوانده شدن شاید به فرسودگی و کهنگی بزنند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اینترنت بوی خودش را می&amp;zwnj;دهد. بوی شتاب. بوی کلیک&amp;zwnj;های ممتد روی صفحه&amp;zwnj;هایی که در شبیه&amp;zwnj;ترین شکل به کتاب، به صورت فایل&amp;zwnj;های پی. دی. اف در می&amp;zwnj;آیند و دانلود می&amp;zwnj;شوند تا ما را چهارچشمی مجذوب خواندن یک اثر ادبی کنند. اثری که شاید مثل بقیه رمان&amp;zwnj;ها و داستان&amp;zwnj;ها از اول روی کاغذ نوشته شده باشد. شاید کلمه&amp;zwnj;هایش هنوز ماهیت جوهری داشته باشند، با این&amp;zwnj;همه در قرن بیست و یکم راهی شبیه اینترنت را برای انتقال به مخاطب برگزیده&amp;zwnj;اند و حالا از صفحه کوچک مانیتور خودشان را به ذهن ما تحمیل می&amp;zwnj;کنند. به ذهنی که تا پیش از این خو گرفته بود به پشت ویترین کتاب&amp;zwnj;فروشی&amp;zwnj;ها ایستادن و زل زدن به طرح جلد کتاب&amp;zwnj;ها. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;انتشار کتاب در دنیای مجازی&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;انتشار کتاب از طریق اینترنت با انتظار طولانی و نفس&amp;zwnj;گیر برای رد یا قبول آن از سوی مؤسسه&amp;zwnj;های انتشاراتی همراه نیست. این را خیلی از نویسنده&amp;zwnj;ها باور دارند. آن&amp;zwnj;ها خوب می&amp;zwnj;دانند که می&amp;zwnj;توانند با کمی هزینه کتاب خود را به مؤسسه&amp;zwnj;های انتشاراتی آنلاین ارسال کنند و کمی بعد پس از انتظاری کوتاه شاهد انتشار کتاب خود در فضای مجازی باشند بدون اینکه از کسی برای یک&amp;zwnj;بار یا حتی بیشتر جواب رد بشنوند؛ بدون اینکه ماه&amp;zwnj;ها صبوری کنند تا ایمیل یا نامه&amp;zwnj;ای از مؤسسه انتشاراتی به دستشان برسد مبنی بر رد کتابشان. بدون اینکه ناامید شوند از نویسنده شدن و نویسنده بودن. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در دنیای مجازی نه قحطی کاغذ هست و نه ضابطه&amp;zwnj;های دنیای واقعی؛ نه از چاپخانه خبری هست و نه از سرمایه&amp;zwnj;گذاری کلان برای انتشار کتاب، و نه از دردسرهای دریافت مجوز. شاید از همین روست که برخی از نویسندگان ایرانی در سال&amp;zwnj;های اخیر به انتشار اینترنتی آثار خود روی آورده&amp;zwnj;اند و در همین حال که برای چاپ کتابشان تلاش می&amp;zwnj;کنند از امکانات دنیای مجازی هم برای ارائه اثر خود به مخاطب بهره می&amp;zwnj;گیرند. حتی برخی از آن&amp;zwnj;ها پیش از آنکه سراغ چاپ کتاب بروند، به اینترنت روی می&amp;zwnj;آورند و از طریق مؤسسه&amp;zwnj;های آنلاین یا سایت&amp;zwnj;ها و وبلاگ&amp;zwnj;های شخصی کتابشان را در اینترنت منتشر می&amp;zwnj;کنند.&amp;nbsp;&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&lt;img align=&quot;middle&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;http://www.radiozamaneh.com/sites/default/files/sapofbmm03.jpg&quot; /&gt;فرهاد بابایی:اساساً علاقه&amp;zwnj;ای به نشر اینترنتی ندارم. کاغذ را بیشتر دوست دارم چه برای خواندن و چه برای نشر کتاب خودم.&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;با این&amp;zwnj;همه هنوز تعدادی از آن&amp;zwnj;ها بر این باورند که از سر ناچاری به نشر اینترنتی روی آورده&amp;zwnj;اند. پونه ابدالی، که تازه&amp;zwnj;ترین داستان بلندش را به تازگی از طریق اینترنت منتشر کرده است، دراین&amp;zwnj;باره به رادیو زمانه می&amp;zwnj;گوید: &amp;quot;به نظرم هنوز نشر اینترنتی در جامعه ما جا نیفتاده و من از سر ناچاری به این کار دست زدم چون امکان چاپش به خاطر رد مجوز از وزارت فرهنگ و ارشاد فعلاً مقدور نبود و من می&amp;zwnj;خواستم بالاخره این کتاب به دست مخاطب برسد.&amp;quot;&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اما برخی از نویسندگان هنوز حاضر نیستند به هیچ عنوان حتی در صورت عدم دریافت مجوز از وزارت ارشاد کتابشان را به صورت اینترنتی منتشر کنند. آن&amp;zwnj;ها انتشار اینترنتی کتاب را فقط در حد یک تبلیغ و اشانتیون می&amp;zwnj;دانند و به نظرشان این مسأله نمی&amp;zwnj;تواند مخاطب بیشتری برای ادبیات ایجاد کند چون هنوز درصد بالایی از مخاطبان ادبی ترجیح می&amp;zwnj;دهند به مطالعه کتاب دست بزنند تا یک اثر اینترنتی. فرهاد بابایی، نویسنده در این&amp;zwnj;باره می&amp;zwnj;گوید: &amp;quot;من اساساً علاقه&amp;zwnj;ای به نشر اینترنتی ندارم. کاغذ را بیشتر دوست دارم چه برای خواندن و چه برای نشر کتاب خودم. در عین حال شاید از طریق انتشار اینترنتی مدتی نام کتاب و نویسنده&amp;zwnj;اش به صورت گسترده برای مقطعی ورد زبان&amp;zwnj;ها شوند و یک آگاهی کوچک و ضمنی در ذهن مخاطب نسبت به آن اثر به وجود بیاید اما در کل معتقدم افراد کتاب&amp;zwnj;خوان در جامعه ما هنوز از کاغذ و فرم کتاب خوششان می&amp;zwnj;آید چه به عنوان دکور و چه برای درست کردن یک کتابخانه.&amp;quot;&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;فرهاد بابایی حتی چاپ زیرزمینی کتاب را به انتشار اینترنتی آن ترجیح می&amp;zwnj;دهد و می&amp;zwnj;گوید: &amp;quot;باید کارهای فرهنگی که در ایران مجوز انتشار دریافت نمی&amp;zwnj;کنند به سمت زیرزمینی شدن پیش بروند، چاره دیگری نیست. مثل بقیه زمینه&amp;zwnj;های هنری از جمله فیلم وموسیقی. چه اشکالی دارد که کتاب هم به صورت زیرزمینی چاپ و پخش شود؟ این&amp;zwnj;کار تا به حال انجام شده و مخاطبان هم از آن استقبال کرده&amp;zwnj;اند. حتی من ترجیح می&amp;zwnj;دهم کتابم را در این مقطع زمانی بی&amp;zwnj;اعتنا به سد سانسور به این شکل چاپ کنم تا به شیوه اینترنتی.&amp;quot;&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;فروش اینترنتی، نیازمند اعتمادسازی است&lt;br /&gt;
&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;محمد محمدعلی، نویسنده نام آشنای ایرانی چندی پیش در گفت&amp;zwnj;وگو با سودابه تندرو درباره ادبیات اینترتی گفته بود: &amp;quot;وقتی جای ادبیات معاصر در برنامه&amp;zwnj;های رادیویی، تلویزیونی و دروس دبیرستان خالی است و به بهانه&amp;zwnj;های مختلف مانع چاپ کتاب و مجلات می&amp;zwnj;شوند، اهمیت ادبیات ارائه شده در سایت&amp;zwnj;ها روشن می&amp;zwnj;شود. هرچند کتابخوان حرفه&amp;zwnj;ای، اینترنت را اقیانوسی وسیع با عمق کم ارزیابی می&amp;zwnj;کند، اما به طور حتم استمرار و گذر زمان این مشکل را حل خواهد کرد. آینده نشریه&amp;zwnj;های ادبی به نفع اینترنت رقم خورده است.&amp;quot;&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&lt;img align=&quot;middle&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;http://www.radiozamaneh.com/sites/default/files/sapofbmm02.jpg&quot; /&gt;پونه ابدالی: به نظرم هنوز نشر اینترنتی در جامعه ما جا نیفتاده.&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;به نظر می&amp;zwnj;رسد این واقعیت را حتی برخی از نویسندگان حرفه&amp;zwnj;ای نیز دریافته&amp;zwnj;اند که به نشر آثارشان در فضای مجازی دست می&amp;zwnj;زنند و از اینکه رمان یا مجموعه داستانی آن&amp;zwnj;ها در اینترنت پخش شود و مورد استقبال و نقد قرار بگیرد ابایی ندارند. همان&amp;zwnj;گونه که بسیاری از محصولات در اروپا و امریکا از طریق اینترنت به فروش می&amp;zwnj;روند برای بسیاری از محصولات فرهنگی هم دنیای مجازی یک بازار قابل اعتماد است. با این&amp;zwnj;همه شاید آنچه که نویسندگان ایرانی را به سمت نشر اینترنتی پیش برده در درجه اول وجود محدودیت&amp;zwnj;ها برای چاپ کتاب باشد. حتی اگر به گفته ابدالی یک کتاب اینترنتی چندان از سوی مخاطبان جدی گرفته نشود، این شیوه نشر هم مخاطب خود را پیدا می&amp;zwnj;کند همان&amp;zwnj;گونه که کتاب این نویسنده توانسته چنین شرایطی پیدا کند. او می&amp;zwnj;گوید: &amp;quot;نشر اینترنتی کتاب من بازخورد خوبی داشت و من پس از آن نظرات خوبی دریافت کردم و حتی چند یادداشت در نقد کتابم هم نوشته شد. با این&amp;zwnj;همه یکی از ضررهای نشر اینترنتی این است که چندان جدی گرفته نمی&amp;zwnj;شود.&amp;quot;&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اما فروش اینترنتی کتاب نیازمند نوعی اعتمادسازی است. از این رو بیشتر نویسندگان و شاعران ایرانی که به نشر اینترنتی آثارشان می&amp;zwnj;پردازند آن را به فروش نمی&amp;zwnj;رسانند. البته به تازگی برخی پرداخت هزینه برای خرید کتاب را به مخاطبان واگذار کرده و شماره حسابی در اختیار آن&amp;zwnj;ها قرار می&amp;zwnj;دهند تا در صورت تمایل هزینه کتاب را بپردازند. ابدالی که از چنین تجربه&amp;zwnj;ای در نشر کتابش برخوردار است می&amp;zwnj;گوید: &amp;quot;من فکر می&amp;zwnj;کنم باید بابت این کار پول پرداخت شود چون وقتی بابت کاری پولی پرداخت می&amp;zwnj;شود مخاطبان به کیفیت آن کار اعتماد بیشتری دارند یا شاید کار را جدی&amp;zwnj;تر می&amp;zwnj;گیرند. من دست مخاطبانم را در این قضیه باز گذاشتم و اتفاقاً تعداد زیادی از آن&amp;zwnj;ها پول هم به حساب ریخته&amp;zwnj;اند.&amp;quot;&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بابایی هم این مسأله را مورد تأکید قرار می&amp;zwnj;دهد و می&amp;zwnj;گوید: &amp;quot;با اینکه من هنوز به نشر اینترنتی اعتقاد ندارم اما به نظرم دوستانی که از این طریق به نشر کتابشان دست می&amp;zwnj;زنند به هر حال فرصتی فراهم می&amp;zwnj;کنند تا مخاطب کتاب آن&amp;zwnj;ها را در اختیار داشته باشد. بنابراین مردم اگر برای کتاب و نویسنده&amp;zwnj;اش ارزش قائل باشند باید بهای آن را بپردازند. اما نکته این است که فکر نمی&amp;zwnj;کنم تعداد زیادی از مخاطبان این کار را بکنند مگر عده&amp;zwnj;ای انگشت&amp;zwnj;شمار که با نویسنده دوستی یا آشنایی دارند.&amp;quot;&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;برای خیلی&amp;zwnj;ها کتاب، هنوز کتاب است چون شخصیت، فرم و طرح روی جلد دارد و حتی افرادی که به اینترنت دسترسی ندارند می&amp;zwnj;توانند آن را تهیه کنند. چون هنوز کتاب در سبد کالایی برخی از خانواده&amp;zwnj;های ایرانی جایگاهی برای خود دارد. چون هنوز برای یک عده رفتن به کتابفروشی یک کار لذت بخش است و هنوز برای بسیاری از مردم کتاب ارزشمند&amp;zwnj;تر از یک فایل اینترنتی است چرا که برای به دست آوردنش هزینه کرده&amp;zwnj;اند و شاید تا آخرین کلمه آن را نیز با دقت بخوانند. برای خیلی&amp;zwnj;ها اینترنت هنوز بوی کتاب نمی&amp;zwnj;دهد.&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
</description>
     <comments>https://archive.radiozamaneh.com/culture/book-review/2011/12/10/8803#comments</comments>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/7511">سارا شاد</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/7781">فرهاد بابایی</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/7783">محمد محمد علی</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/7780">نشر فارسی</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/7782">پونه ابدالی</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/7779">کتاب الکترونیک</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/culture/book-review">کتاب زمانه</category>
 <pubDate>Sat, 10 Dec 2011 05:06:11 +0000</pubDate>
 <dc:creator />
 <guid isPermaLink="false">8803 at https://archive.radiozamaneh.com</guid>
  </item>
  </channel>
</rss>