<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?><rss version="2.0" xml:base="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/7591/all" xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/">
  <channel>
    <title>اساطیر آفریقا</title>
    <link>https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/7591/all</link>
    <description></description>
    <language>fa</language>
          <item>
    <title>لی، روح شرور</title>
    <link>https://archive.radiozamaneh.com/culture/revayat/2012/01/25/10422</link>
    <description>&lt;div class=&quot;fb-social-like-widget&quot;&gt;&lt;fb:like  href=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/culture/revayat/2012/01/25/10422&quot; send=&quot;false&quot; layout=&quot;box_count&quot; show_faces=&quot;false&quot; width=&quot;500&quot; action=&quot;like&quot; font=&quot;arial&quot; colorscheme=&quot;light&quot;&gt;&lt;/fb:like&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-sartitr&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    اساطیر ایران و جهان- شماره ۴٢        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-nevisandeh&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    شهرنوش پارسی‌پور         &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-filefield field-field-maghaleh-image&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    &lt;img  class=&quot;imagefield imagefield-field_maghaleh_image&quot; width=&quot;277&quot; height=&quot;188&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/sites/default/files/parsiasja01.jpg?1327503630&quot; /&gt;        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;p&gt;شهرنوش پارسی&amp;zwnj;پور - گفتیم که مردمان آفریقا معده را مرکز شر می&amp;zwnj;دانند. به نظر قبیله نگباندی، ساکن شمال کنگو روحی که به آن وارد می&amp;zwnj;شود &amp;laquo;لی&amp;raquo; نام دارد و مردمی که صاحب آن می&amp;zwnj;شوند مردم لی هستند. این مردمان آدمخوار هستند و گور&amp;zwnj;ها را حفر می&amp;zwnj;کنند و گوشت مردگان را می&amp;zwnj;خورند. بعضی از آن&amp;zwnj;ها بچه&amp;zwnj;ها را دزدیده و می&amp;zwnj;خورند. اما این موجودات وحشتناک در هنگام روز غیر قابل تشخیص از همسایگان خود هستند.&lt;/p&gt;
&lt;!--break--&gt;&lt;!--break--&gt;&lt;p&gt;تنها راه شناختن آن&amp;zwnj;ها پس از مرگ است، و این هنگامی ست که پیدا کنندگان جادوگران آن را &amp;laquo;بُرندگان شکم&amp;raquo; می&amp;zwnj;نامند، که شاید به معنای یک نوع تشریح باشد. آنان شکم جسد جادوگران را باز کرده و با دقت معده و روده او را آزمایش می&amp;zwnj;کنند. اگر آن&amp;zwnj;ها غده&amp;zwnj;ای را پیدا کنند اعلام می&amp;zwnj;کنند که این غده خانه&amp;zwnj;ی لی است، و آن را به مکانی دور از روستا می&amp;zwnj;برند. اما بستگان شخص مرده نیز به موضوع سؤظن تبدیل می&amp;zwnj;شوند؛ چرا که معروف است که لی تمام خانواده را تسخیر می&amp;zwnj;کند. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;a href=&quot;http://www.zamahang.com/podcast/2010/20120125_Shahrnush_Assatir_Afriqa_No_42.mp3&quot;&gt;&lt;img align=&quot;middle&quot; src=&quot;http://radiozamaneh.com/sites/default/files/musicicon_14.jpg&quot; alt=&quot;&quot; /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;جادوگران بر عکس ساحران مجامعی دارند که در آن&amp;zwnj;ها گوشت اجساد را می&amp;zwnj;خورند. انتظار می&amp;zwnj;رود که هر عضو به نوبه خود جسدی بیاورد، و این اجساد اغلب بقایای جسد همسایگان و اقوام کشته شده است. حس وحشتی که آنان می&amp;zwnj;پراکنند به نحوی قوی در داستانی که ساکنان بخش سفلای رود کنگو نقل می&amp;zwnj;کنند، قابل بازبینی&amp;zwnj;ست. داستان شرح می&amp;zwnj;دهد که چگونه زن جوانی به نام مالمبا به دیدار معشوقش رفت، بی&amp;zwnj;آنکه بداند او یک جادوگر است. او در تاریک و روشن بامداد، بی&amp;zwnj;آنکه همسایگان او را ببینند به درون کلبه او رفت و در تاریکی آرام در گوشه&amp;zwnj;ای به انتظار نشست. هنگامی که مرد نیز به همین گونه وارد کلبه شد او را ندید. در عوض زنبیلش را با خوراکی که اعضای مجمع در آن گذاشته بودند روی زمین گذاشت، و مالمبا وحشت&amp;zwnj;زده او را دید که خوراک را بیرون آورد و شروع به خوردن انگشت&amp;zwnj;های آدمیزاد کرد. بیزاری دختر زمانی به وحشت شدید تبدیل شد که او شروع کرد به لعنت و نفرین رفقای جادوگرش و با خود عهد کرد که وقتی نوبت کشتن مالمبا رسید خوراکی بهتر از این به آن&amp;zwnj;ها نخواهد داد. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&lt;img align=&quot;middle&quot; src=&quot;http://www.radiozamaneh.com/sites/default/files/images/parsiasja02.jpg&quot; alt=&quot;&quot; /&gt;شهرنوش پارسی&amp;zwnj;پور:سالنامه&amp;zwnj;های دادگستری آفریقای جنوبی پر از داستان&amp;zwnj;های مردمانی&amp;zwnj;ست که از شدت اندوه سقوط کرده&amp;zwnj;اند، یا به دلیل نیرویی شرور و نادیدنی دیوانه شده&amp;zwnj;اند&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;در این موقع او مشعلی را روشن کرد و قربانی مورد نظرش را دید. مالمبا کوشید نشان دهد که چیزی از حرف&amp;zwnj;های او را نشنیده است، اما روشن بود که متقاعد نشده است. مرد با آوردن بهانه&amp;zwnj;ای از کلبه خارج شد و مالمبا متوجه شد که او رفته است تا بقیه اعضای مجمع را بیاورد. دختر که به شدت وحشت&amp;zwnj;زده بود به سوی روستای خود گریخت. اما جادوگران یک فتیش را که به صورت چوب حکاکی شده بود، با نیروی جادویی خود به کار گرفتند. فتیش همانند شیئی&amp;zwnj;ای زنده، همانند حیوان درنده&amp;zwnj;ای که بوی صید را می&amp;zwnj;شنود، در دست جادوگران به حرکت در آمد و به&amp;zwnj;زودی جهتی را که دختر رفته بود نشان داد؛ و شش نفر از اعضای مجمع جادوگران با نیروی فراوان سر در پی قربانی گذاشتند. دختر در باغ مادرش زیر تپه&amp;zwnj;ای از فضولات پنهان شد. تعقیب&amp;zwnj;کنندگان به&amp;zwnj;زودی نزدیک شدند و یک آهو را پیدا کردند. شاید یک روح خوب در قالب آهو از اعماق زمین بیرون جهید و فتیش را پرتاب کرد و رد دختر ناپدید شد. مردان که گیج شده بودند سر در پی حیوان گذاشتند. اما دیگر بامداد شده بود و آنان با شتاب به روستای خود بازگشتند. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;مادر دختر را که بیشتر به مرده می&amp;zwnj;مانست تا زنده پیدا کرد. دختر هرچه را که اتفاق افتاده بود برای پدر و مادرش بازگو کرد، اما در طول روز به نحوی شدید دچار ضعف بود. مشکل زمانی آغاز شد که شش مرد به هنگام غروب برای یک ملاقات ظاهراً بی&amp;zwnj;خطر به کلبه وارد شدند. تماشای آن&amp;zwnj;ها به گونه&amp;zwnj;ای برای دختر وحشتناک بود که او جانش را از دست داد. پدر و مادر او مرگ دختر را بی&amp;zwnj;مجازات نگذاشتند. آنان معشوق او و پنج شریک او را در برابر رئیس قبیله متهم کردند. آنان محکوم به آزمایش نوشیدن زهری شدند، که جادوگران را می&amp;zwnj;کشد، اما گویا بر مردم عادی اثر ندارد و آنان همگی مردند. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;سحر و ترس از آن هنوز در زندگی بخش&amp;zwnj;هایی از قاره آفریقا زنده است، چنان&amp;zwnj;که در سال&amp;zwnj;های اخیر جادوگرکشی در آفریقای جنوبی تبلیغ می&amp;zwnj;شد. سالنامه&amp;zwnj;های دادگستری آفریقای جنوبی پر از داستان&amp;zwnj;های مردمانی&amp;zwnj;ست که از شدت اندوه سقوط کرده&amp;zwnj;اند، یا به دلیل نیرویی شرور و نادیدنی دیوانه شده&amp;zwnj;اند، یا تمام اطرافیان آن&amp;zwnj;ها اعمالی مرتکب شده&amp;zwnj;اند تا هیولا&amp;zwnj;ها آن&amp;zwnj;ها را تسخیر کنند. از این گونه در سال ١٩٣۴ مردی از قبیله لوبا که برادرش به طرز خطرناکی بیمار بود با پیشگویی مشورت کرد، و او بی&amp;zwnj;آنکه فرد مورد سؤظن را مشخص کند به وی گفت که یکی از چهار زن او مسئول این گرفتاری&amp;zwnj;ست. مرد کاردی برداشت و یکی از زنانش را کشت. هنگامی که حال برادر بد&amp;zwnj;تر شد او یک زن دیگر را کشت.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;این داستان دو بار دیگر تکرار شد. مرد عقل از دست داده، با چهار زن کشته شده به این نتیجه رسید که برادرش نیز باید بمیرد، پس او را از تخت پائین کشید و کشت. وحشت از جادوگری می&amp;zwnj;تواند منجر به اعمال وحشتناکی بشود که جادوگران خود انجام نمی&amp;zwnj;دهند و دیگری را وادار به عمل می&amp;zwnj;کنند. &lt;br /&gt;
جادوگران از زهر برای کشتن قربانیان و در عین حال دزدیدن روح آن&amp;zwnj;ها استفاده می&amp;zwnj;کنند. اما در یک قصه که قبیله هائوسا ساخته&amp;zwnj;اند، خود معجون ساخته&amp;zwnj;شده به سخن آمده و سازنده&amp;zwnj;اش را آشکار می&amp;zwnj;کند. زن جادوگر مورد نظر ٩ دهان در بدنش داشت که از چشم مردم عادی پنهان بود. او شهوتی غریب برای کارهای شیطانی داشت که او را وادار کرد تا در اندیشه قتل شوهر و پدر شوهرش باشد. او با اندیشه کشتن آن&amp;zwnj;ها علف&amp;zwnj;های سمی را از جنگل جمع&amp;zwnj;آوری کرده و آن&amp;zwnj;ها را در آب گوشتی پخت. اما هنگامی که دو مرد برای خوراک خوردن نشستند و سرپوش کاسه را برداشتند، صدایی از کاسه برخاست و به آن&amp;zwnj;ها اخطار داد: &amp;laquo;روی مرا بپوشانید که در این صورت کشته خواهید شد.&amp;raquo; &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;هنگامی که صدا برای دومین بار به سخن درآمد شوهر متقاعد شد که جادویی در کار است. شوهر کاسه را برداشته و روی سر زن خالی کرد. ناگهان ٩ دهان زن آشکار گشت و او به عنوان جادوگر شناسایی شد. زن از روستا گریخت و دیگر دوباره در آنجا دیده نشد. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;مسئله اعتقاد به جادوگری و وحشت از جادوگران ویژه آفریقا نیست، بلکه تمامی مردم دنیا در این وحشت از جادوگران سهیم&amp;zwnj;اند. البته می&amp;zwnj;دانیم که در بسیاری از ادوار دانشمندان و یا هر شخصیتی را که خارج از باورداشت&amp;zwnj;های جامعه زندگی می&amp;zwnj;کند کشته و یا سوزانده&amp;zwnj;اند. در قرون وسطی در اروپا جمعیت کثیری به عنوان جادوگر در آتش سوزانده شدند. بدین ترتیب متوجه می&amp;zwnj;شویم جادوگر گاهی انسانی معمولی&amp;zwnj;ست که دارد تجربیاتی انجام می&amp;zwnj;دهد. بسیاری از پزشکان دوران&amp;zwnj;های قدیم مخفیانه اجساد را تشریح می&amp;zwnj;کردند، چون این کار به شدت ممنوع بود. بسیاری از همین پزشکان به جرم جادوگری سوزانده شدند. زنان به ویژه هنگامی که دست به تجربه علمی می&amp;zwnj;زنند بی&amp;zwnj;درنگ ایجاد نگرانی می&amp;zwnj;کنند. البته هر قدر جامعه از نظر علمی عقب نگه&amp;zwnj;داشته&amp;zwnj;شده&amp;zwnj;تر باشد مرزهای علم و جادوگری بیشتر در هم ادغام می&amp;zwnj;شود. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;خواننده&amp;zwnj;ای نوشته بودند این برنامه&amp;zwnj;های اساطیر بچگانه و غیر علمی هستند و رادیو زمانه را سرزنش کرده بودند که چرا اجازه پخش این برنامه&amp;zwnj;ها را می&amp;zwnj;دهد. باید توضیح بدهم که این برنامه&amp;zwnj;ها بیشتر ترجمه از روی کتابی به نام می&amp;zwnj;تولوژی است. می&amp;zwnj;پذیرم که این برنامه&amp;zwnj;ها بیشتر به درد نوجوانان می&amp;zwnj;خورد و ایرادی در این مسئله نمی&amp;zwnj;یابم. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در اینجا بخش برنامه&amp;zwnj;های مربوط به آفریقا به پایان می&amp;zwnj;رسد. در برنامه آینده به سراغ ژاپن خواهیم رفت.&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در همین زمینه:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;http://www.radiozamaneh.com/taxonomy/term/2271&quot;&gt;::برنامه&amp;zwnj;های رادیویی شهرنوش پارسی&amp;zwnj;پور در رادیو زمانه::&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;
&lt;a href=&quot;http://shahrnushparsipur.com/&quot;&gt; ::وب&amp;zwnj;سایت شهرنوش پارسی&amp;zwnj;پور::&amp;emsp;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
</description>
     <comments>https://archive.radiozamaneh.com/culture/revayat/2012/01/25/10422#comments</comments>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/7591">اساطیر آفریقا</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/culture/revayat">روایت زمانه</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/2271">شهرنوش پارسی پور</category>
 <pubDate>Wed, 25 Jan 2012 15:00:30 +0000</pubDate>
 <dc:creator />
 <guid isPermaLink="false">10422 at https://archive.radiozamaneh.com</guid>
  </item>
  <item>
    <title>منشأ فیل و  چند داستان‌ دیگر از آفریقا </title>
    <link>https://archive.radiozamaneh.com/culture/revayat/2012/01/11/9888</link>
    <description>&lt;div class=&quot;fb-social-like-widget&quot;&gt;&lt;fb:like  href=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/culture/revayat/2012/01/11/9888&quot; send=&quot;false&quot; layout=&quot;box_count&quot; show_faces=&quot;false&quot; width=&quot;500&quot; action=&quot;like&quot; font=&quot;arial&quot; colorscheme=&quot;light&quot;&gt;&lt;/fb:like&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-sartitr&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    اساطیر ایران جهان- شماره ۴٠        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-nevisandeh&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    شهرنوش پارسی‌پور        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-filefield field-field-maghaleh-image&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    &lt;img  class=&quot;imagefield imagefield-field_maghaleh_image&quot; width=&quot;277&quot; height=&quot;182&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/sites/default/files/elefafrp01.jpg?1326571781&quot; /&gt;        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;p&gt;شهرنوش پارسی&amp;zwnj;پور - یک داستان کنجکاوی&amp;zwnj;برانگیز در کنیا منشأ فیل را شرح می&amp;zwnj;دهد. مرد فقیری که می&amp;zwnj;خواست ثروتمند شود برای مشاوره به نزد مرد ثروتمند نیکوکاری رفت که ایونیا نگیا نام داشت. این مرد مدتی فکر کرد و بعد مرهمی به او داد وگفت آن را روی دندان&amp;zwnj;های نیش همسرش بمالد. دندان&amp;zwnj;ها بسیار بزرگ خواهند شد، سپس او می&amp;zwnj;تواند دندان&amp;zwnj;ها را کشیده و بفروشد.&lt;/p&gt;
&lt;!--break--&gt;&lt;!--break--&gt;&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;http://www.zamahang.com/podcast/2010/2011226_Shahrnush_Assatir_No_40.mp3&quot;&gt;&lt;img align=&quot;middle&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;http://radiozamaneh.com/sites/default/files/musicicon_14.jpg&quot; /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;مرد فقیر همین کار را کرد، پس از چند هفته با شادی دید که دندان&amp;zwnj;های نیش زن به عاج تبدیل شده است. او دندان&amp;zwnj;ها را کشید و به قیمت خوبی فروخت، و دوباره این&amp;zwnj;کار را تکرار کرد. به&amp;zwnj;زودی&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان&amp;zwnj;قدر که آرزو داشت ثروتمند شد. موفقیت او حسادت همسایه&amp;zwnj;اش را برانگیخت. از او پرسید چگونه توانسته پولدار شود. مرد نخستین او را به نزد ایونیا نگیا هدایت کرد که او نیز&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان مرهم را به او داد، اما فراموش کرد درباره کشیدن دندان بگوید. در نتیجه عاج&amp;zwnj;های زن آنقدر رشد کرد که تمام صورت و بدن او متحول شد و زن به یک فیل تبدیل شد. عاقبت زن به جنگل رفت و در آنجا زندگی کرد. نسل فیل از این زن آغاز می&amp;zwnj;شود، و آن&amp;zwnj;ها نیز هنوز همانند انسان باهوش هستند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;داستانی از قبیله لگا، ساکن کنگو به عدم سازش اخلاقی درباره حدود دوستی اشاره دارد. یک مارمولک و یک مرغ شاخ&amp;zwnj;دار در روستایی زندگی می&amp;zwnj;کردند، و مردم آن&amp;zwnj;ها را به نوبت رئیس می&amp;zwnj;کردند. هنگامی که نوبت به مارمولک رسید همه&amp;zwnj; کارهای ممکن را کرد تا مقام خود را که به نظرش بسیار مهم می&amp;zwnj;آمد حفظ کند. او یک طبل تشریفاتی به دست آورد، لوازم باشکوه تهیه کرد، پوستی که روی آن بنشیند و مقدار زیادی آبجو که تماشاگران بخورند و خنک شوند. آنچه که باقی مانده بود تا به دست آورد وسیله&amp;zwnj; تزئینی برای سرش بود. چون یک پر باشکوه در بالای آن لازم داشت پیامی برای دوستش، مرغ شاخ&amp;zwnj;دار فرستاد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پرنده انواع پر&amp;zwnj;ها را در هر شکل و اندازه در اختیار او گذاشت، اما مارمولک هیچ&amp;zwnj;کدام را نمی&amp;zwnj;خواست و جداً تصمیم گرفته بود که تنها زمانی راضی خواهد شد که کاکل خود مرغ شاخ&amp;zwnj;دار را در اختیار داشته باشد. سرانجام پرنده که ابداً از این کار خوشش نمی&amp;zwnj;آمد کاکلش را برید و از&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان زمان به این شکل در آمد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;عاقبت دوران حکومت مارمولک به پایان رسید و نوبت به مرغ شاخ&amp;zwnj;دار رسید. او نیز به نوبه خود کوشید کارهای بزرگی انجام دهد، طبل را تهیه کرد، مشروب و لباس&amp;zwnj;های جالب برای پوشیدن، اما بازهم چیزی کم بود &amp;ndash;یک پوست برای نشستن روی آن. پس پرنده از مارمولک خواست تا پوست را در اختیارش بگذارد؛ و در حالتی از خشم بر این پای فشرد که هیچ پوستی جز پوست خود مارمولک به دردش نمی&amp;zwnj;خورد. همگان طرف مرغ شاخ&amp;zwnj;دار را گرفتند و مارمولک لاجرم مجبور شد پوستش را بکند، که نتیجه البته روشن است. یک ضرب المثل لگا می&amp;zwnj;گوید: از یک دوست بیشتر از آنچه را که می&amp;zwnj;تواند بدهد نخواهید.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&lt;img align=&quot;middle&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;http://www.radiozamaneh.com/sites/default/files/images/elefafrp02.jpg&quot; /&gt;گاهی افسانه&amp;zwnj;های تمثیلی در آفریقا شکاف میان اسطوره آغازین و داستان اخلاقی را پر می&amp;zwnj;کنند&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;بعضی داستان&amp;zwnj;ها شکاف میان اسطوره آغازین و داستان اخلاقی را پر می&amp;zwnj;کنند. یکی از نمونه&amp;zwnj;ها داستانی&amp;zwnj;ست که قوم بایلا تعریف می&amp;zwnj;کنند، که تفاوت سرنوشت دو نوع پرنده را شرح می&amp;zwnj;دهد: مرغ عسل&amp;zwnj;خوار، که انسان&amp;zwnj;ها تخمین زده&amp;zwnj;اند که با کمک او می&amp;zwnj;توانند عسل را پیدا کنند، و گوش-گندم، که با استفاده از مواد چسبناک به دام می&amp;zwnj;افتد، دو پرنده هستند. در زمان&amp;zwnj;های قدیم آن دو با هم زندگی می&amp;zwnj;کردند؛ و یک روز به جست&amp;zwnj;وجوی عسل رفتند. آنان یک شانه عسل پیدا کردند و آنجا را علامت گذاشتند تا صبح روز بعد بازگردند. اما در این میان گوش گندم مرتکب اشتباهی شد و رفت و همه&amp;zwnj; عسل&amp;zwnj;ها را به تنهایی خورد. هنگامی که هردو به&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان نقطه بازگشتند عسل کمی در شانه باقی مانده بود. مرغ عسل&amp;zwnj;خوار که خشمگین شده بود گوش گندم را متهم کرد که تمام عسل&amp;zwnj;ها را خورده است. اما پرنده دیگر اعتراض کرد و خود را بی&amp;zwnj;گناه جلوه داد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;هنگامی که آن&amp;zwnj;ها دوباره شانه عسلی پیدا کردند گوش-گندم برای راست جلوه دادن داستانش پیشنهاد کرد ماده چسبنده در اطراف آن بریزند تا ببینند دزد حقیقی کیست. مرغ عسل&amp;zwnj;خوار موافقت کرد و هردو به نزد انسان رفتند که آن را درست می&amp;zwnj;کرد. به خانه که بازگشتند توافق کردند که صبح روز بعد آن را آنجا بریزند؛ اما مرغ عسل&amp;zwnj;خوار این&amp;zwnj;بار زرنگی کرد و چسب را زود&amp;zwnj;تر ریخت. هنگامی که گوش-گندم باز کوشید حقه خود را تکرار کند پایش به چسب چسبید و مرد. روز بعد مرغ عسل&amp;zwnj;خوار جسد او را پیدا کرد و درس عبرت گرفت. گوش-گندم فقط یک دزد بود و نه بیشتر، و مردم از آن پس مرغ عسل&amp;zwnj;خوار را دوست داشتند، اما برای گوش-گندم فقط چسب درست می&amp;zwnj;کردند تا شکارش کنند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;برخی افسانه&amp;zwnj;های اتیوپی در جهان&amp;zwnj;بینی خود مأیوس&amp;zwnj;کننده هستند، اما نوعی حالت خنده&amp;zwnj; شیطانی را به نمایش می&amp;zwnj;گذارند. در یکی از داستان&amp;zwnj;ها شرح می&amp;zwnj;شود که چگونه بچه&amp;zwnj; پلنگ از خانه بیرون رفت، و هنگامی که فیلی از آنجا رد می&amp;zwnj;شد به طور اتفاق پایش را روی او گذاشت و حیوان کشته شد. همین که این خبر دردناک به پدر پلنگ رسید سوگند خورد که انتقام بگیرد؛ اما هنگامی که شنید مقصر یک فیل نر است لحظه&amp;zwnj;ای درنگ کرد. تصویر غول&amp;zwnj;آسای فیل در ذهنش ظاهر شد. سپس قاطعانه احساساتش را تنظیم کرد. او غرید: &amp;quot;نه، شما اشتباه می&amp;zwnj;کنید، این یک بز بود که این کار وحشتناک را انجام داد.&amp;quot;و بی&amp;zwnj;درنگ به گروهی از بز&amp;zwnj;ها که در تپه مجاور، در صلح و آرامش مشغول چریدن بودند حمله برد، و شماری از آن&amp;zwnj;ها را درید. لازم به گفتن نیست که نقطه نظر داستان در عین حال متوجه زندگی انسان است: هنگامی که آدمی به دست آدم قوی تری مورد آزار قرار می&amp;zwnj;گیرد، اغلب به جست&amp;zwnj;وجوی آدم ضعیف&amp;zwnj;تر از خود می&amp;zwnj;رود تا انتقام بگیرد. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;داستان مشابهی شرح می&amp;zwnj;دهد که چگونه یک شیر، یک پلنگ، یک کفتار و یک الاغ دور هم گرد آمدند تا به حال زار خود گریه کنند. خوراک نایاب شده بود و آنان در میان خود در این&amp;zwnj;باره گفت&amp;zwnj;وگو می&amp;zwnj;کردند که چرا این اتفاق افتاده است. سرانجام به این نتیحه رسیدند که این باید یک داوری آسمانی درباب گناهان آن&amp;zwnj;ها باشد، و به این نتیجه رسیدند که به گناهان خود اعتراف کنند. شیر اعتراف کرد که در نزدیکی روستائی وحشیانه به یک گاو نر جوان حمله برده و او را کشته و خورده؛ اما حیوانات دیگر، وحشت&amp;zwnj;زده از قدرت او، با شتاب به او اطمینان دادند که این گناه نیست. پس پلنگ گفت که او وحشیانه به بزی که از گله جدا مانده بود حمله کرده است. یک بار دیگر اکثریت به اجماع گفتند دلیلی برای توبه وجود ندارد. کفتار نیز در روستایی یک جوجه را دزدیده بود، اما حیوانات این کار را هم ندیده گرفتند. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بعد نوبت به الاغ رسید. بد&amp;zwnj;ترین گناهی که او انجام داده بود خوردن چند شاخه علف و چریدن در هنگامی بود که اربابش به او نگاه نمی&amp;zwnj;کرد. هیچ یک از حیوانات از الاغ نمی&amp;zwnj;ترسیدند، در نتیجه به رغم کوچک بودن تخطئی او همه با هم گفتند: &amp;quot;این گناه وحشتناکی&amp;zwnj;ست. تو باعث رنج همه&amp;zwnj; ما هستی.&amp;quot; و سپس دست&amp;zwnj;جمعی حیوان بی&amp;zwnj;دفاع را کشتند و خوردند. در این داستان اخلاق غم&amp;zwnj;انگیزی به نمایش گذاشته می&amp;zwnj;شود، که به طور معمول آن کس که کم&amp;zwnj;قدرت است مجبور به تحمل سرزنش است. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;البته نمونه&amp;zwnj;هایی از این داستان&amp;zwnj;ها در ادبیات نقاط دیگر جهان نیز وجود دارد. کلیله و دمنه پر از داستان&amp;zwnj;هایی در همین زمینه است. شاید بتوان گفت که داستان&amp;zwnj;هایی این چنین نمایشگر آغاز تربیت اخلاقی جامعه است.&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;در همین زمینه:&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;http://www.radiozamaneh.com/taxonomy/term/2271&quot;&gt;::برنامه&amp;zwnj;های رادیویی شهرنوش پارسی&amp;zwnj;پور در رادیو زمانه::&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;
&lt;a href=&quot;http://shahrnushparsipur.com/&quot;&gt; ::وب&amp;zwnj;سایت شهرنوش پارسی&amp;zwnj;پور::&amp;emsp;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
</description>
     <comments>https://archive.radiozamaneh.com/culture/revayat/2012/01/11/9888#comments</comments>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/7591">اساطیر آفریقا</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/3771">اساطیر جهان</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/8714">افسانه های تمثیلی</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/culture/revayat">روایت زمانه</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/4178">شهزنوش پارسی پور</category>
 <pubDate>Wed, 11 Jan 2012 01:30:22 +0000</pubDate>
 <dc:creator />
 <guid isPermaLink="false">9888 at https://archive.radiozamaneh.com</guid>
  </item>
  <item>
    <title>برنزهای بنین</title>
    <link>https://archive.radiozamaneh.com/culture/revayat/2012/01/04/9615</link>
    <description>&lt;div class=&quot;fb-social-like-widget&quot;&gt;&lt;fb:like  href=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/culture/revayat/2012/01/04/9615&quot; send=&quot;false&quot; layout=&quot;box_count&quot; show_faces=&quot;false&quot; width=&quot;500&quot; action=&quot;like&quot; font=&quot;arial&quot; colorscheme=&quot;light&quot;&gt;&lt;/fb:like&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-sartitr&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    اساطیر ایران و جهان- شماره ٣٩        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-nevisandeh&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    شهرنوش پارسی‌پور         &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-filefield field-field-maghaleh-image&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    &lt;img  class=&quot;imagefield imagefield-field_maghaleh_image&quot; width=&quot;277&quot; height=&quot;188&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/sites/default/files/parsmaori01_0.jpg?1325970474&quot; /&gt;        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;p&gt;شهرنوش پارسی&amp;zwnj;پور -  در اساطیر آفریقا سیر می&amp;zwnj;کنیم و اینک به منطقه بنین رسیده&amp;zwnj;ایم: بعضی از زیبا&amp;zwnj;ترین پیکره&amp;zwnj;ها در ۵۰۰ سال پیش به وسیله صنعتگران دولت شهرهای ایله ایفه و بنین آفریده شده&amp;zwnj;اند. بعضی از این کار&amp;zwnj;ها از گل پخته و سفال درست شده&amp;zwnj;اند، و برخی دیگر که &amp;quot;برنز&amp;quot; نامیده می&amp;zwnj;شوند و در حقیقت از آلیاژ فلز برنج هستند، به طور ویژه&amp;zwnj;ای ساخته شده&amp;zwnj;اند.&lt;/p&gt;
&lt;!--break--&gt;&lt;!--break--&gt;&lt;p&gt;&lt;img align=&quot;middle&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;http://radiozamaneh.com/sites/default/files/musicicon_14.jpg&quot; /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;این تکینک از حدود قرن یازدهم به وسیله یوروبا&amp;zwnj;ها مورد استفاده قرار گرفته و روش پیچیده&amp;zwnj;ای&amp;zwnj;ست. یک مجسمه ساخته شده از سفال را با موم زنبور عسل پوشانده و روی آن را با قالبی از سفال می&amp;zwnj;پوشانند. در این حال موم عسل ذوب شده و در فضای خالی که ایجاد می&amp;zwnj;شود فلز مذاب می&amp;zwnj;ریزند. &lt;br /&gt;
مجسمه&amp;zwnj;های شاهکار ایله ایفه سلسله&amp;zwnj;ای از سرهایی هستند که به اندازه طبیعی سر انسان هستند و به احتمال قوی از روی چهره&amp;zwnj; فرمانروایان شهر ساخته شده&amp;zwnj;اند. تصور می&amp;zwnj;رود از آن&amp;zwnj;ها برای مراسم تدفین استفاده می&amp;zwnj;شده؛ سپس یا به عنوان شیئ حافظ در کاخ&amp;zwnj;های سلطنتی نگهداری می&amp;zwnj;شده&amp;zwnj;اند و یا در نقاط مقدس بیشه&amp;zwnj;ها به خاک سپرده می&amp;zwnj;شده&amp;zwnj;اند. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;متمایز&amp;zwnj;ترین چهره&amp;zwnj;های برنزی دارای طبیعت&amp;zwnj;گرایی بسیار شدیدی هستند که نه تنها در خود آفریقا، بلکه در تمام دنیا و در زمانی که ساخته شده&amp;zwnj;اند نایاب هستند. هنگامی که مهارت&amp;zwnj;ها بر طبق آنچه که در سنت گفته شده از طریق صنعتگر مشهوری به نام ایگوئه گهائه و در اواخر قرن چهاردهم به بنین منتقل شد، سنت طراحی گسترش بیشتری یاقت. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اما در حدود ١٩٠٠ مایل به سوی شرق، در اوگاندا، قبایل مختلفی از طریق داستانی به یکدیگر متصل می&amp;zwnj;شوند. این داستان که ویژگی بخش سلسله دیگری از پادشاهانی&amp;zwnj;ست که منشاء آن به موجودی آسمانی بازگشت می&amp;zwnj;کند و تصمیم می&amp;zwnj;گیرد در زمین مستقر شود. این شخص، کینتو نام دارد و نخستین بنیانگزار سلسه&amp;zwnj;ای از کاباکا&amp;zwnj;ها، یعنی شاهان، در بوگانداست. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;داستان شرح می&amp;zwnj;دهد که چگونه کینتو در آغاز فقط یک گاو داشت و شیر آن را می&amp;zwnj;دوشید و می&amp;zwnj;خورد. سپس یک دوشیزه زیبای آسمانی به نام نامبی، او را که مرد تنهایی بود دید و عاشقش شد. اما هنگامی که او درباره کینتو با خانواده&amp;zwnj;اش گفت&amp;zwnj;وگو کرد آنان او را به عنوان یک نامزد مورد نفرت قرار دادند. آنان برای آزمایش او گاوش را دزدیدند و مرد مجبور شد مدتی با خوردن علف&amp;zwnj;ها و برگ&amp;zwnj;ها زندگی کند. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&lt;img align=&quot;middle&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;http://www.radiozamaneh.com/sites/default/files/images/parsmaori02.jpg&quot; /&gt;همان طور که مردم آرزو داشتند بدانند انسان و فضای پیرامونی او چگونه  آفریده شده است، در&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان حال در جست&amp;zwnj;وجوی توضیحاتی بودند که چرا جهان به  چنین شکلی نظم و ترتیب یافته است. مردم به سادگی به طبیعت نگاه کردند و  نتیجه این کار مجموعه&amp;zwnj;ای غنی از داستان&amp;zwnj;های مربوط به حیوانات است.&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;سرانجام نامبی آمد و به کینتو گفت که گاوش به آسمان برده شده؛ و او با دختر به آسمان رفت تا آن را بازگرداند. آنان از او دعوت کردند تا وارد کاخی که در آن زندگی می&amp;zwnj;کردند بشود؛ اما البته با او رفتار خوش&amp;zwnj;آیندی به عنوان میهمان نداشتند. آنان توطئه کردند تا با انجام کارهای مشکلی که باعث عذاب او در زندگی می&amp;zwnj;شد از شرش راحت شوند. پس خوراک فراوانی که برای سیر کردن نیمی از یک قبیله کافی بود پیش روی او گذاشتند و به او گفتند تمام آن را بخورد، و در غیر این صورت کشته خواهد شد. او را به حال خود گذاشتند تا این کار را به انجام رساند؛ اما او فقط توانست یک دهم خوراک&amp;zwnj;ها را بخورد. سپس یک سوراخ نیمه&amp;zwnj;پنهان را کف اتاق کشف کرد. به سرعت بقیه خوراک&amp;zwnj;ها را در آن چپاند و رویش را پوشاند. هنگامی که میزبانان بازگشتند متوجه شدند که حتی یک ذره خوراک در اتاق باقی نمانده است. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;گولو، پدر نامبی فورا راضی نشد و بی&amp;zwnj;درنگ فکر کرد به صورت دیگری او را به مبارزه&amp;zwnj;ای ترسناک بخواند. این بار یک تبر مسی به کینتو دادند و از او خواستند از صخره هیزم بیرون بکشد. او یک بار دیگر با پیدا کردن سنگ سوده&amp;zwnj;ای که شکاف عمیقی در آن بود موفق شد تراشه&amp;zwnj;هایی را از آن بیرون بکشد و آن را با ادب، به عنوان سوخت اجاق به پدر زن آینده&amp;zwnj;اش تقدیم کند. آنان در عوض به او ظرفی دادند و گفتند آن را از آبی پر کند که نه از رودخانه، نه از دریاچه، نه از آبگیر، نه از چاه باشد. او که احساس شکست می&amp;zwnj;کرد در کنار ظرف خود در کشتزاری دراز کشید و صبح روز بعد که از خواب بیدار شد با شادی متوجه شد که ظرف به نحوی معجزه آسا از شبنم پر شده است. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اکنون گولو، پدر نامبی که از هر فکری تهی شده بود، فکر کرد که هنوز نیرنگی در آستین دارد. او به کینتو گفت می&amp;zwnj;تواند با نامبی ازدواج کند، به شرطی که بتواند گاو خود را در میان گله&amp;zwnj;ی عظیم او پیدا کند. این کار بسیار مشکل به نظر می&amp;zwnj;رسید، چرا که گولو مردی بسیار ثروتمند بود و بی&amp;zwnj;شمار گله داشت که بسیاری از آن&amp;zwnj;ها همانند گاو کینتو بودند. اما این بار نیز کینتو، با یاری یک زنبور عسل پشم&amp;zwnj;آلو که قول داد روی شاح گاو بنشیند موفق شد حیوان را پیدا کند. پس هنگامی که روز بعد او را به میان نخستین گله گولو بردند، تنها چیزی که او در جست&amp;zwnj;وجوی آن بود زنبور بود. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;او زنبور را دید که در اطراف درختی وزوز می&amp;zwnj;کند و از جای نمی&amp;zwnj;جنبد. بی&amp;zwnj;درنگ پیام را درک کرده و به گولو گفت گاوش در میان این گله نیست. همین حادثه در هنگام بازدید گله دوم رخ داد. اما در سومین بار زنبور روی شاخ یک گاو بزرگ نشست، و کینتو ادعا کرد که گاو خود اوست. سپس زنبور دوباره پرواز کرده و روی سر سه گوساله نشست. کینتو برای لحظه&amp;zwnj;ای متوجه نشد، بعد بی&amp;zwnj;درنگ فکرش به کار افتاد و گفت آن سه گوساله نیز متعلق به او هستند و گاو او از زمانی که به آسمان آمده آن&amp;zwnj;ها را زائیده. گولو شگفت&amp;zwnj;زده شد. چنین به نظر می&amp;zwnj;آمد که هیچ چیز وجود ندارد که خواستگار دخترش نداند. او که به ارزش او به عنوان داماد واقف شده بود متقاعد شد و بالاخره رضایت خود را برای وصلت آن&amp;zwnj;ها اعلام کرد. آنان عاقبت ازدواج کردند و به زمین بازگشتند تا بنای سلسله پادشاهی بوگاندا را بگذارند که تا امروز در این قلمرو که اکنون بخشی از اوگاندای مدرن است به حیات خود در سواحل شمالی دریاچه ویکتوریا ادامه می&amp;zwnj;دهد. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اما ببینیم که چگونه می&amp;zwnj;توان از حیوانات درس آموخت: &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;همان طور که مردم آرزو داشتند بدانند انسان و فضای پیرامونی او چگونه آفریده شده است، در&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان حال در جست&amp;zwnj;وجوی توضیحاتی بودند که چرا جهان به چنین شکلی نظم و ترتیب یافته است. مردم به سادگی به طبیعت نگاه کردند و نتیجه این کار مجموعه&amp;zwnj;ای غنی از داستان&amp;zwnj;های مربوط به حیوانات است. یکی از نخستین انواع داستان&amp;zwnj;هایی هستند که شرح می&amp;zwnj;دهند خال&amp;zwnj;های پلنگ چگونه شکل گرفت. براساس یک روایت سرگرم&amp;zwnj;کننده از سیرالئون، زمانی پیش آمد که پلنگ بر اثر پافشاری&amp;zwnj;های زنش احمق شد و آتش را به خانه&amp;zwnj;اش دعوت کرد تا دوری بزند. البته از آن پس دیگر خانه&amp;zwnj;ای نداشت، اما داغ&amp;zwnj;های آتش روی پوست او یادگاری از آن روز است. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;قوم تومبوکا از مالاوی می&amp;zwnj;گویند خال&amp;zwnj;های پلنگ را لاک&amp;zwnj;پشت روی بدن او نقاشی کرده، چرا که او به این خاطر که پلنگ او را از درختی نجات داد نسبت به او احساس دین می&amp;zwnj;کرد. داستان مشابهی در این زمینه وجود دارد که لاک&amp;zwnj;پشت خط&amp;zwnj;های زیبای بدن گورخر را نقاشی کرده؛ اما هنگامی که کفتار، که در اصل این او بود که لاک&amp;zwnj;پشت را از سر شوخی روی درخت گذاشته بود، آمد تا&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان خط را روی بدنش نقاشی کند. او این نقطه&amp;zwnj;های زشت را روی بدنش گذاشت که تا به حال باقی مانده است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;در همین زمینه:&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;http://www.radiozamaneh.com/taxonomy/term/2271&quot;&gt;::برنامه&amp;zwnj;های رادیویی شهرنوش پارسی&amp;zwnj;پور در رادیو زمانه::&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;
&lt;a href=&quot;http://shahrnushparsipur.com/&quot;&gt; ::وب&amp;zwnj;سایت شهرنوش پارسی&amp;zwnj;پور::&amp;emsp;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
</description>
     <comments>https://archive.radiozamaneh.com/culture/revayat/2012/01/04/9615#comments</comments>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/7591">اساطیر آفریقا</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/3771">اساطیر جهان</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/culture/revayat">روایت زمانه</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/2271">شهرنوش پارسی پور</category>
 <pubDate>Wed, 04 Jan 2012 08:29:54 +0000</pubDate>
 <dc:creator />
 <guid isPermaLink="false">9615 at https://archive.radiozamaneh.com</guid>
  </item>
  <item>
    <title>پادشاهانی که از آسمان آمدند</title>
    <link>https://archive.radiozamaneh.com/culture/revayat/2011/12/28/9330</link>
    <description>&lt;div class=&quot;fb-social-like-widget&quot;&gt;&lt;fb:like  href=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/culture/revayat/2011/12/28/9330&quot; send=&quot;false&quot; layout=&quot;box_count&quot; show_faces=&quot;false&quot; width=&quot;500&quot; action=&quot;like&quot; font=&quot;arial&quot; colorscheme=&quot;light&quot;&gt;&lt;/fb:like&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-sartitr&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    اساطیر ایران و جهان- شماره ٣٨        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-nevisandeh&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    شهرنوش پارسی‌پور        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-filefield field-field-maghaleh-image&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    &lt;img  class=&quot;imagefield imagefield-field_maghaleh_image&quot; width=&quot;277&quot; height=&quot;252&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/sites/default/files/parsyourobanm01.jpg?1325360753&quot; /&gt;        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;p&gt;شهرنوش پارسی&amp;zwnj;پور - در چرخش در اسطوره&amp;zwnj;های آفریقا به نکات جالبی  برمی&amp;zwnj;خوریم. در اسطوره&amp;zwnj;های دوسوی قاره افریقا درباره خدایانی گفتگو می&amp;zwnj;کنند  که از آسمان به سوی مردم زمین آمدند، و سپس در زمین ساکن شده و قلمروهای  بزرگ آفریدند، از جمله دولت&amp;zwnj;شهرهای غرب آفریقا را با زیبایی ساختند و قلمرو  شبانان بوگاندا در شرق را به&amp;zwnj;وجود آوردند. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;مردمان یوروبا  در جنوب غربی نیجریه میراث&amp;zwnj;بران یکی از ظریف&amp;zwnj;ترین آثار هنری هستند، و میراث  تاریخی آنان نیز به&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان غناست. اگرچه بیشتر این مردم از راه کشاورزی  زندگی می&amp;zwnj;کنند، اما در عین حال تاریخ درازی از زندگی شهرنشینی نیز دارند،  چرا که جامعه یوروبا در شکل شماری از دولت&amp;zwnj;شهر&amp;zwnj;ها گسترش یافت.  شناخته&amp;zwnj;شده&amp;zwnj;ترین این دولت&amp;zwnj;شهر&amp;zwnj;ها ایله-هیفه، اویو، اووو، ایجه بو، ایلورین و  ایبادان هستند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;http://www.zamahang.com/podcast/2010/20111226_shahrnush.mp3&quot;&gt;&lt;img align=&quot;middle&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;http://1.1.1.1/bmi/radiozamaneh.com/sites/default/files/musicicon_14.jpg&quot; /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;یوروبا&amp;zwnj;ها در عین حال در همسایگی شهر بزرگ ادو،  در بنین زندگی می&amp;zwnj;کنند. در خود شهر&amp;zwnj;ها، در اطراف کاخ اوبا یا شاه  مغازه&amp;zwnj;داران، تاجران و صنعتگران زندگی می&amp;zwnj;کردند، چرا که یوروبا&amp;zwnj;ها از  نظرگاه سنتی در میان ماهر&amp;zwnj;ترین صنعتگران قاره قرار دارند. بافندگان عالی،  چرمکاران، شیشه&amp;zwnj;سازان و نقش&amp;zwnj;گران روی عاج و چوب هستند. در اساطیر یوروبا&amp;zwnj;ها  ایله-ایفه مقام مهمی را اشغال می&amp;zwnj;کند، چرا که نقطه&amp;zwnj;ای&amp;zwnj;ست که زمین در آنجا  آفریده شده. اودودووا، که از آسمان به زمین گسیل داشته شد تا این مهم را به  انجام برساند، بنیانگزار خود شهر نیز شد. هنگامی که اوریشاهای دیگر، که در  افسانه&amp;zwnj;های یوروبا&amp;zwnj;ها خدایان ساکن آسمان هستند، دیدند که کار او خوب بود،  پائین آمدند تا از نزدیک نظاره کنند. یکی از آن&amp;zwnj;ها اورومیلا بود که به مردم  هنر پیشگویی را آموخت و شهر بنین را بنیان گذاشت. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;هنگامی  که اودودووا، بنیانگزار شهر مرد، قلمرو ایله-ایفه را برای پسرش اوران یان  باقی گذاشت. مرد جوان به فرمانروایی عالی بدل گشت. او جنگجویی دلیر بود و  مهارت زیادی در مبارزه داشت- و این ضروری بود؛ چرا که جنگ روی زمین آمده  بود و اوباهای قلمروهای دیگر با رشک و حسادت به ایله-ایفه نگاه می&amp;zwnj;کردند.  اما فرمانروا شکست&amp;zwnj;ناپذیر باقی ماند و تمام قهرمانان جنگی را که علیه او  برمی&amp;zwnj;خاستند نابود می&amp;zwnj;کرد و تمام لشکرهایی که علیه قلمرو او وارد عمل  می&amp;zwnj;شدند شکست می&amp;zwnj;خوردند. تازمانی که او زنده بود ایله-ایفه در ایمنی قرار  داشت.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&lt;img align=&quot;middle&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;http://1.1.1.8/bmi/radiozamaneh.com/sites/default/files/images/parsyourobanm02.jpg&quot; /&gt;شهرنوش پارسی&amp;zwnj;پور - مردمان یوروبا در جنوب غربی نیجریه میراث&amp;zwnj;بران یکی از ظریف&amp;zwnj;ترین آثار هنری هستند، و میراث تاریخی آنان نیز به&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان غناست.&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;اما پیری به سراغ اوران یان نیز آمد. او که می&amp;zwnj;دانست مرگ نزدیک است  مردم را فراخواند و به آن&amp;zwnj;ها گفت که پس از او در برابر هر کس که می&amp;zwnj;آید  مقاومت کنند. مردم از شنیدن سخنان او در اندوه فرو رفتند، و بسیار التماس  کردند تا او نرود. اما او گفت که این کار امکان ندارد. بیشترین قولی که  توانست بدهد این بود که اگر خطر شهر را تهدید کند باز خواهد گشت. او گفت که  به پیران شهر رازی را خواهد آموخت تا بتوانند در زمان&amp;zwnj;های لازم با او تماس  بگیرند؛ و به عنوان وثیقه&amp;zwnj;ای بر درستی گفتارش و شهادت دادن به نسل&amp;zwnj;های  آینده چماق پادشاهی&amp;zwnj;اش را در مرکز بازار در زمین کاشت. چماق به نحوی  معجزه&amp;zwnj;آسا به یک ستون سنگی تبدیل شد و برای همیشه آنجا ایستاد، و تا امروز  به عنوان چماق اوران یان شناخته می&amp;zwnj;شود. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اوران یان به  اندازه سخنانش خوب بود، قدرت&amp;zwnj;های دیگر با شنیدن خبر درگذشت او از فرصت  استفاده کردند. اما هنگامی که لشکر&amp;zwnj;ها نزدیک شدند پیران واژگان رمزی را بر  زبان آوردند. زمین با صدایی تندرآسا از هم گشوده شد و پادشاه متوفی در لباس  کامل رزم و مجهز به سلاح از آن بیرون آمد. منظر سلاح&amp;zwnj;هایش که در نور آفتاب  می&amp;zwnj;درخشید صفوف دشمن را دچار وحشت کرد و همگی گریختند. سپس اوران یان به  زمینی که از آن بیرون آمده بود بازگشت و شکاف زمین پشت سر شاهانه او به هم  چسبید.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;کلام معجزه&amp;zwnj;آسای ظهور دوباره او در همه جا گسترده شد و  ایله-ایفه برای سال&amp;zwnj;ها بدون مزاحمت زندگی کرد. اما در زمان امنیت تنبلی رشد  می&amp;zwnj;کند و بی&amp;zwnj;خیالی به میدان می&amp;zwnj;آید. مردم احساس وظیفه&amp;zwnj;ای را که در زمان  اوران یان داشتند به دست فراموشی سپردند و تنها به لذت&amp;zwnj;جویی فکر کردند. در  یک غروب، در زمان جشن، هنگامی که همه رقصیده، طبل زده و با نوشیدن شراب  خرما مست شده بودند، چند خوشگذران مست به پیران گفتند تا اوراد اوران یان  را خوانده و او را در جشن حاضر کنند. آنان که از این سبکسری مبهوت شده  بودند از انجام این کار امتناع کردند. اما مردم پافشاری کردند. پیران که  برای حفظ جانشان وحشت&amp;zwnj;زده شده بودند اوراد را خواندند و گفتند که ایله ایفه  در خطر است. اوران یان همانند پیش با صدای رعد ظاهر شد و در جست&amp;zwnj;وجوی دشمن  به اطراف خیره شد. اما از آنجایی که هوا تاریک بود نمی&amp;zwnj;توانست صورت&amp;zwnj;ها را  از هم تشخیص دهد. او که خود را در محاصره تماشاگران می&amp;zwnj;دید عده&amp;zwnj;ای را با  زوبینی از پای درآورد و شماری را با شمشیر قطعه قطعه کرد. تمام میدان از  خون پوشیده شد، اما کشتار ادامه یافت. تنها زمانی که آفتاب طلوع کرد از  علائمی که روی صورت&amp;zwnj;های مردم بود متوجه شد که قوم خود را کشتار کرده است.  او سپس با وحشت سلاح&amp;zwnj;های خود را دور انداخت و با صدایی پرتشویش گفت که زمان  جنگیدن به سر رسیده است. زمین او را در برگرفت و اوران یان هرگز پس از آن  در ایله-ایفه دیده نشد. تنها چماق او در پشت سرش باقی ماند تا بزرگ&amp;zwnj;ترین  دلاور شهر را و هتک حرمتی را که به خاطر کارهای خیر او انجام شد به خاطر  نسل&amp;zwnj;های آینده بیاورد. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در خواندن این داستان، که جنبه&amp;zwnj;های  واقعی در کنار جنبه&amp;zwnj;های اسطوره&amp;zwnj;ای در آن قابل مشاهده است، انسان وسوسه  می&amp;zwnj;شود که فکر کند بسا زمانی سفینه&amp;zwnj;هایی به این منطقه آمده&amp;zwnj;اند. منظورم این  نیست که از کرات دیگر آمده باشند، بلکه چه بسا زمانی تمدن بشری به شکوفائی  قابل تأملی رسیده بوده که به دست خود او ناپدید شده است. ممکن است که یکی  از این سفینه&amp;zwnj;ها در همین منطقه فرود آمده باشد. شخصاً به دلایل مبهمی دچار  این احساس هستم که آفریقائیان در زمان&amp;zwnj;های دوردست سفیدپوست بوده&amp;zwnj;اند. به  نظرم می&amp;zwnj;رسد که در یک جنگ غیر عادی آهن&amp;zwnj;های اعماق زمین بالا آمده و به صورت  ذرات بسیار ریز در تن آن&amp;zwnj;ها فرو رفته باشد. همین مسئله ممکن است باعث سیاه  شدن پوست آنان و تغییر چهره&amp;zwnj;شان در مقایسه با انسان سفیدپوست باشد. عرض  کردم دلایل مبهمی دارم. یکی از این دلایل داستان نوح است، که در آنجا، پس  از نجات یافتن از توفان و سیل، نوح یکی از پسر&amp;zwnj;هایش را نفرین می&amp;zwnj;کند و او  سیاه می&amp;zwnj;شود. دلیل مبهم دیگر مربوط می&amp;zwnj;شود به یک فیلم علمی که سال&amp;zwnj;ها پیش  دیدم. در این فیلم مشخص می&amp;zwnj;شد که آهن بدن سیاهان در مقایسه با سفید&amp;zwnj;ها به  اندازه چند گرم بیشتر است. در عین حال در فیلم دیگری دیدم که مرکز زمین  مملو است از آهن گداخته و مایع. آیا به&amp;zwnj;راستی ممکن است چنین حادثه&amp;zwnj;ای رخ  داده باشد؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;می&amp;zwnj;دانیم که گفته می&amp;zwnj;شود نسب همه مردم جهان به  آفریقا می&amp;zwnj;رسد. اما اینکه سفیدان از سیاهان مشتق شده باشند فکر غیر ممکنی  به نظر می&amp;zwnj;رسد. اما می&amp;zwnj;توان باور کرد که دسته&amp;zwnj;ای سفیدپوست در میان سیاهان  زندگی می&amp;zwnj;کرده&amp;zwnj;اند (همان فضانوردان؟) و کوشش&amp;zwnj;هایی هم کرده&amp;zwnj;اند که این  سفیدپوست&amp;zwnj;های سابق را به حالت قبلی دربیاورند. به این نکته توجه کنید که  بومیان استرالیا در ۶۵ هزار سال پیش چگونه خود را به استرالیا رسانده&amp;zwnj;اند؟  آیا دسته&amp;zwnj;ای از&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان فضانوردان، در برخورد با فاجعه&amp;zwnj;ای که رخ داده، یعنی  تغییر شکل مردم به دلیل جنگی عجیب چندین تن از افراد را سوار بر سفینه کرده  و به استرالیا آورده باشند؟ شاید به این امید که در آنجا آن&amp;zwnj;ها به چهره  اصلی خود بازگردند. اما از آنجایی که امکانات این فضانوردان محدود بوده کار  بیشتری نتوانسته&amp;zwnj;اند بکنند و این مردمان در استرالیا باقی مانده&amp;zwnj;اند و دور  از بقیه جوامع بشری به حیات خود ادامه داده&amp;zwnj;اند. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;با پوزش  از طرح این مسئله، اما چنین به نظر می&amp;zwnj;رسد که این داستان آفریقایی صراحتاً  به موجودات فضائی اشاره دارد. و ما امروزه به خوبی می&amp;zwnj;بینیم که مردم اگر  تصمیم بگیرند می&amp;zwnj;توانند تمدن خود را نابود کنند. این روز&amp;zwnj;ها گفت&amp;zwnj;وگو از  حمله به ایران است. جهانی را مجسم کنید که راکتورهای اتمی ایران و مراکز  دیگر در آن مورد حمله قرار گرفته&amp;zwnj;اند. نسبت خسارت و فاجعه را در ذهن مجسم  کنید. حالا چرا حوادثی شبیه به این در گذشته&amp;zwnj;های بسیار دور اتفاق نیفتاده  باشد؟&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در همین زمینه:&lt;br /&gt;
&lt;a href=&quot;http://radiozamaneh.com/taxonomy/term/2271&quot;&gt; ::برنامه&amp;zwnj;های شهرنوش پارسی&amp;zwnj;پور در رادیو زمانه::&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;
&lt;a href=&quot;http://shahrnushparsipur.com/&quot;&gt; ::وب&amp;zwnj;سایت شهرنوش پارسی&amp;zwnj;پور::&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
</description>
     <comments>https://archive.radiozamaneh.com/culture/revayat/2011/12/28/9330#comments</comments>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/7591">اساطیر آفریقا</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/3771">اساطیر جهان</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/culture/revayat">روایت زمانه</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/2271">شهرنوش پارسی پور</category>
 <pubDate>Wed, 28 Dec 2011 09:03:36 +0000</pubDate>
 <dc:creator />
 <guid isPermaLink="false">9330 at https://archive.radiozamaneh.com</guid>
  </item>
  <item>
    <title>مار باستانی حضور</title>
    <link>https://archive.radiozamaneh.com/culture/revayat/2011/12/21/9058</link>
    <description>&lt;div class=&quot;fb-social-like-widget&quot;&gt;&lt;fb:like  href=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/culture/revayat/2011/12/21/9058&quot; send=&quot;false&quot; layout=&quot;box_count&quot; show_faces=&quot;false&quot; width=&quot;500&quot; action=&quot;like&quot; font=&quot;arial&quot; colorscheme=&quot;light&quot;&gt;&lt;/fb:like&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-sartitr&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    اساطیر ایران و جهان- شماره ٣٧        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-nevisandeh&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    شهرنوش پارسی‌پور         &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-filefield field-field-maghaleh-image&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    &lt;img  class=&quot;imagefield imagefield-field_maghaleh_image&quot; width=&quot;277&quot; height=&quot;188&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/sites/default/files/173982_0.jpg?1324753215&quot; /&gt;        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;شهرنوش پارسی&amp;zwnj;پور - در آفریقا و در میان اساطیر این منطقه گشت می&amp;zwnj;زنیم. اینک نوبت آن است که ببنیم آفریقائیان درباره مار چه می&amp;zwnj;گویند. این نکته بسیار مهمی&amp;zwnj;ست، چرا که در اساطیر تمامی مردم دنیا مار از اهمیت برخوردار است و اغلب رمز &amp;quot;زمان&amp;quot; تلقی می&amp;zwnj;شود. البته مار تفسیرهای جنسی متعددی را نیز به خود اختصاص می&amp;zwnj;دهد و&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان موجودی&amp;zwnj;ست که آدم و حوا را از بهشت بیرون کشید. اینک ببینیم آفریقائیان در این&amp;zwnj;باره چه می&amp;zwnj;گویند:&lt;/p&gt;
&lt;!--break--&gt;&lt;!--break--&gt;&lt;p&gt;&lt;img align=&quot;middle&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;http://radiozamaneh.com/sites/default/files/musicicon_14.jpg&quot; /&gt;&lt;br /&gt;
مار که در کنار نیروی سلطنتی قرار دارد، گاهی اوقات به عنوان نخستین و مغرور&amp;zwnj;ترین در میان تمام موجودات تعریف شده. مار که در بسیاری از سنت&amp;zwnj;ها دارای مقام آسمانی خدای خالق یا حضور اعلاء بود، باستانی تلقی می&amp;zwnj;شد. بخشی از این اندیشه به این امر مربوط می&amp;zwnj;شود که او قادر است پوست بیندازد و دوباره جوان شود.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;قبیله فون در داهومی می&amp;zwnj;گفتند مار بسیار پیر است و حتی پیش از آنکه زمین درست شود او وجود داشته. مار در مقام آیدو-هوه دو، نرینه آسمانی، خدمتگزار بانو خدا ماوو، خالق بزرگ بود. بانو خدا در دهان او سوار می&amp;zwnj;شود و آیدو-هوه دو هر جا که بانو خدا مایل باشد او را هدایت می&amp;zwnj;کند. آفرینش بانو خدا شکلی مارگونه داشت، که این نشان می&amp;zwnj;دهد که چرا زمین مسطح و هموار نیست، بلکه رودهای پرپیچ و خم، دره&amp;zwnj;های عمیق و شیب&amp;zwnj;های تند دارد. گاهی اوقات ماوو و آیدو-هوه دو استراحت می&amp;zwnj;کنند، و سپس مدفوع مار در تل عظیمی انبوه شده و کناره&amp;zwnj;های آن عمودی می&amp;zwnj;شود و قله&amp;zwnj;های سلسله کوه&amp;zwnj;ها را به&amp;zwnj;وجود می&amp;zwnj;آورد. این فضولات مواد معدنی غنی زیادی در خود دارند، و از آنجائی که صخره&amp;zwnj;ها از آن محکم شده&amp;zwnj;اند ثروت فراوانی را در اعماق خود پنهان کرده&amp;zwnj;اند و مردم یاد گرفته&amp;zwnj;اند که کوه&amp;zwnj;ها را سوراخ کرده و بدان&amp;zwnj;ها دسترسی پیدا کنند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&lt;img align=&quot;middle&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;http://radiozamaneh.com/sites/default/files/parsipoursh.gif&quot; /&gt;شهرنوش پارسی&amp;zwnj;پور: در خاورمیانه اساطیر مربوط به مار اغلب آن را منسوب به شیطان می&amp;zwnj;کنند، در حالی که در اسطوره&amp;zwnj;های آفریقائی او خدایواره است. در عین حال همانند همه جای دنیا مار و زن در ارتباط با یکدیگر قرار می&amp;zwnj;گیرند.&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;دنیائی که بانو خدا ماوو آفرید به شکل یک کدوقلیانی بسیار بزرگ است که به دو نیمه شکافته شده: بخش زیرین مملو از آب است و زمین روی آن غوطه&amp;zwnj;ور است، در حالی&amp;zwnj;که بخش بالائی آسمان پهناور است، که مکان زندگی باران و نور است. ماوو دریافت که زمین بسیار سنگین است، چرا که از کوه&amp;zwnj;ها، جنگل&amp;zwnj;ها، گله&amp;zwnj;های فیل و حیوانات صید پر شده است. او می&amp;zwnj;دانست که زمین نیازمند چیزی&amp;zwnj;ست تا از آن حمایت کند. پس بانو خدا ماوو با تکیه بر خردش به آیدو-هوه دو گفت تا در ژرفای زمین، در آب&amp;zwnj;های گسترده، در یک شکل کامل دایره&amp;zwnj;ای چنبره زده و دمش را به دهان بگیرد (و این برای آفریقائی رمز ابدیت است). او در بالا زمین را قرار داد و مار از غرق شدن آن جلوگیری می&amp;zwnj;کند. در روایت&amp;zwnj;های دیگر آیدو-هوه دو دور افق حلقه زده و دو بخش کدوی قلیانی عظیم را با یکدیگر متحد می&amp;zwnj;کند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در روایت دیگری ماوو آب&amp;zwnj;ها را به ویژه برای آیدو-هوه دو درست کرد، چرا که می&amp;zwnj;دانست او گرما را دوست ندارد و در نتیجه حالا می&amp;zwnj;توانست در دریا دراز بکشد. مار گاهی اوقات تکان می&amp;zwnj;خورد و در نتیجه زمین لرزیده و دچار زلزله می&amp;zwnj;شود. در یک روایت آیدو-هوه دو رود&amp;zwnj;ها و نهر&amp;zwnj;ها را آفریده است: هنگامی که بانو خدا ماوو زمین را آفرید، آب رونده به جز آب برکه&amp;zwnj;ها وجود نداشت، اما آیدو-هوه دو نخستین نهر&amp;zwnj;ها و رود&amp;zwnj;ها را جاری کرد که در حرکت روی زمین پیچ وخم دارند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;درباره مار پنداشت&amp;zwnj;های دیگری نیز وجود دارد، از جمله گروهی مار را نیای خود می&amp;zwnj;دانند. نگباندی&amp;zwnj;ها، در شمال کنگو نیز باور دارند که مار پیر&amp;zwnj;ترین حیوان است. آنان مار را به عنوان خدای اعلا مرتبه و روح قبیله خود می&amp;zwnj;پرستند. پلنگ نیز باعث وحشت می&amp;zwnj;شد. گفته می&amp;zwnj;شد که ارواح روسای قبیله، پس از مرگ به شکل پلنگ در می&amp;zwnj;آیند. اما حرمت مار حتی بیشتر از این حیوان شاهزاده وار بود. دوقلو&amp;zwnj;ها که در آفریقا به صورت گسترده&amp;zwnj;ای، اعم از خیر یا شر، معنا دارند، به مثابه تجلیات انسانی مار آسمانی تلقی می&amp;zwnj;شدند. در شماری از فرهنگ&amp;zwnj;های آفریقائی مار همراه با نخستین نیا بوده که یا قبیله را بنیان گذاشته یا آن را به سوی سرزمین مادری هدایت کرده. مار در قبیله وندا نقش بسیار مهمی در مهاجرت این مردم بانتو زبان و مهاجرتشان به سوی جنوب دارد. آنان در سده سیزدهم به سرزمین هائی رسیدند که امروزه زیمبابوه نام دارند. آنان داستانی را واگو می&amp;zwnj;کنند که برحسب آن بنیانگزاران از بدن ماری بیرون پریده&amp;zwnj;اند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;آنان می&amp;zwnj;گویند در زمان&amp;zwnj;های باستان ماری به نام ثارو در کوهستانی که از اثر نور خورشید بسیار داغ بود می&amp;zwnj;جنبید. مار به دو بخش تقسیم شد، یکی ثوهو (به معنای &amp;laquo;سر&amp;raquo;)،. دیگری تشاموتشیلا (به معنای &amp;laquo;دم&amp;raquo;) که هرکدام در جستجوی خوراک به سوئی رفتند. تشاموتشیلا در سرزمین حاصلخیزی مستقر شده و به شکل مردی درآمد. او گله خوبی به عمل آورد، محصولی عالی کشت کرد و بازنی خوش هیکل و باعث افتخار ازدواج کرده و صاحب یک قبیله بچه شد، که همین قبیله واندا باشد. او نام رامابولانا را برای خود برگزید. برادر او ثوهو به زمین خشکی رسید که هیچ کشتزاری در آن وجود نداشت. او نیز به مردی تبدیل شد، اما نتوانست روی این زمین مستقر شود. برای تامین آذوقه محبور شد یک مطرب دوره گرد شود.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;روزی ثوهو به شهر وندا آمد که رامابولانا در آنجا حکومت می&amp;zwnj;کرد. در دروازه شهر موسیقی نواخت و آواز خواند و جمعیت زیادی دور او گرد آمد. حتی زنان رامابولانا برای تماشا رفتند و با حالتی هیجان زده بازگشته و از شوهر خود خواستند زحمت کشیده و از نوازنده دعوت کند تا می&amp;zwnj;ه&amp;zwnj;مان آن&amp;zwnj;ها بشود. اکنون رامابولانا هویت نوازنده دوره گرد را شناخته بود و از این می&amp;zwnj;ترسید که با او ملاقات کند، چرا که ممکن بود اگر نزدیک هم بایستند دوباره یکی شده و به ماری تبدیل گردند. اما زنان او آنقدر قال و مقال کردند که او برای دیدن ثوهو رفت. کاملا روشن بود که پادشاه می&amp;zwnj;ترسید. درست در آنی که رامابولانا برادر خود را دید روی زمین افتاد و به یک اژدرمار تبدیل شد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ثوهو نیز به مار تبدیل شده و هردوی آن&amp;zwnj;ها درهم شده و به&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان ثارو، مار قدیمی تبدیل شدند. همین طور که مردم وندا وحشت زده ایستاده بودند و نگاه می&amp;zwnj;کردند. مار لغزان در روی زمین به راه افتاد و از دیدرس آن&amp;zwnj;ها خارج شد. تشاموتشیلا، پسران رامابولانا، بر سر به دست آوردن قدرت به مبارزه برخاستند و هر کدام از آن&amp;zwnj;ها با قبیله خود به سویی رفتند که این&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان مهاجرت بزرگ وندا&amp;zwnj;ها به شمار می&amp;zwnj;آید.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;قبیله کوم، که سرزمینشان در نزدیکی بامندا در شمال غربی کامرون قرار دارد نیز از متحول شدن نیای خود به یک مار سخن گفته&amp;zwnj;اند، که پیش از مهاجرت رخ داده. رئیس قبیله کوم، پس از جنگی با مردان قبیله فون، به خویشاوندان خود گفت هرگاه اژدرماری ظاهر شد رد او را بگیرند. که البته در آخر کار جان خود را برسر این کار گذاشت. او مطمئن بود که رد مار ظاهر می&amp;zwnj;شود. این رد پا قبیله کوم را به پایتخت سلطنتی نیاکانشان رساند. مار همچنان که در اسطوره&amp;zwnj;های نیاکان قبایل نقش دارد، در عین حال در مجموعه&amp;zwnj;ای از داستان&amp;zwnj;ها بوجود آورنده پادشاهان است. هرگاه دیده شود که ماری خود را برای یک جنگجو یا شکارچی تکان می&amp;zwnj;دهد کاملا روشن است که تقدیر آن فرد برای رسیدن به مقامات بالا رقم خورده است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بدین ترتیب در کمال شگفتی می&amp;zwnj;بینیم که اسطوره&amp;zwnj;های آفریقائی در مورد مار قدیمی&amp;zwnj;تر از اسطوره&amp;zwnj;های منطقه خاورمیانه هستند. در خاورمیانه اساطیر مربوط به مار اغلب آن را منسوب به شیطان می&amp;zwnj;کنند، در حالی که در اسطوره&amp;zwnj;های آفریقائی او خدایواره است. در عین حال همانند همه جای دنیا مار و زن در ارتباط با یکدیگر قرار می&amp;zwnj;گیرند. شاید بتوان گفت انسان همیشه به طور مبهم میان مار و زمان ارتباط برقرار می&amp;zwnj;کند. در عین حال می&amp;zwnj;دانیم که برخی از صورت&amp;zwnj;های فلکی شباهت قابل تأملی به مار دارند، از جمله مجموعه عظیم کهکشان هائی که که گاهی مارگونه در نظر می&amp;zwnj;آیند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در همین زمینه:&lt;br /&gt;
&lt;a href=&quot;http://radiozamaneh.com/taxonomy/term/2271&quot;&gt; ::برنامه&amp;zwnj;های شهرنوش پارسی&amp;zwnj;پور در رادیو زمانه::&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;
&lt;a href=&quot;http://shahrnushparsipur.com/&quot;&gt; ::وب&amp;zwnj;سایت شهرنوش پارسی&amp;zwnj;پور::&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
</description>
     <comments>https://archive.radiozamaneh.com/culture/revayat/2011/12/21/9058#comments</comments>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/7591">اساطیر آفریقا</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/3771">اساطیر جهان</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/culture/revayat">روایت زمانه</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/2271">شهرنوش پارسی پور</category>
 <pubDate>Tue, 20 Dec 2011 23:04:43 +0000</pubDate>
 <dc:creator />
 <guid isPermaLink="false">9058 at https://archive.radiozamaneh.com</guid>
  </item>
  <item>
    <title>زندگیِ از درون به بیرون فوران یافته</title>
    <link>https://archive.radiozamaneh.com/culture/revayat/2011/12/15/8953</link>
    <description>&lt;div class=&quot;fb-social-like-widget&quot;&gt;&lt;fb:like  href=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/culture/revayat/2011/12/15/8953&quot; send=&quot;false&quot; layout=&quot;box_count&quot; show_faces=&quot;false&quot; width=&quot;500&quot; action=&quot;like&quot; font=&quot;arial&quot; colorscheme=&quot;light&quot;&gt;&lt;/fb:like&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-sartitr&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                     اساطیر ایران و جهان- شماره ٣۶        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-nevisandeh&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    شهرنوش پارسی‌پور        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-filefield field-field-maghaleh-image&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    &lt;img  class=&quot;imagefield imagefield-field_maghaleh_image&quot; width=&quot;277&quot; height=&quot;188&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/sites/default/files/shparsnou01.jpg?1323927183&quot; /&gt;        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;p&gt;شهرنوش پارسی&amp;zwnj;پور-&amp;nbsp;مردمان قبیله کوبا که در منطقه پرباران آفریقای مرکزی رندگی می&amp;zwnj;کنند خالق خود را مبومبو می&amp;zwnj;نامند، و آفرینش را به گونه فوران ناگهانی که از دهان او بیرون جسته تعریف می&amp;zwnj;کندد. بر طبق شرحی که می&amp;zwnj;دهند، زمانی بود که جز تاریکی و مبومبو، روحی که روی آب&amp;zwnj;ها حرکت می&amp;zwnj;کرد، چیزی وجود نداشت. سپس در عمق، در زمان تاریکی روز نخستین مبومبو دچار درد شکم تندی شد و بالا آورد و خورشید و ماه و رودی از ستارگان درخشان را بیرون داد. نور در اطراف او افتاد.&lt;/p&gt;
&lt;!--break--&gt;&lt;!--break--&gt;&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;http://www.zamahang.com/podcast/2010/20111201_Shahrnush_Assatir_Afriqa_No_36.mp3&quot;&gt;&lt;img align=&quot;middle&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;http://radiozamaneh.com/sites/default/files/musicicon_14.jpg&quot; /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;خورشید که درخشید اقیانوس به ابر تبدیل شد و آب پائین رفت و تپه&amp;zwnj;ها و دشت&amp;zwnj;ها ظاهر شدند. مبومبو دوباره دچار شکم&amp;zwnj;درد شد؛ این بار نهری از عجایب گوناگون زندگی ظاهر شد: آسمان بلند، تندر و برق، درختانی که ریشه در اعماق داشتند، حیوانات با نیرویی انعطاف&amp;zwnj;پذیر و نخستین زن و مرد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;
در داستان دیگری اوباتالا، خدای یوروبا که به دلیل رؤیای مستانه در مأموریت خود برای آفرینش زمین در روی کره شکست خورده بود، با آفرینش خورشید اعتبار پیدا کرد. هنگامی که پادشاه قبیله-جنگل قربانی کردن درست را فراموش کرد خدایان درختی فرستادند تا خانه&amp;zwnj; او را نابود کند. اما اوباتالا دخالت کرده و با استفاده از قدرت جادوئی&amp;zwnj;اش چوب را به طلا تبدیل کرد. او به آهنگر آسمانی دستور داد یک قایق و کوره&amp;zwnj;ای از طلا بسازد، سپس به برده خود فرمان داد تا کوزه را گرفته و وارد قایق شود و آن را به قله آسمان برساند و تا افق پیش برود. او با لذت فراوان حرکت خورشید را برای نخستین بار نگاه کرد. اولدوماره، پدر او فرمان داد تا ماه نیز از جای برخاسته و به عنوان تکمیل&amp;zwnj;کننده خورشید در آسمان قرار گیرد. اولدوماره ماه رنگ&amp;zwnj;پریده را از سنگ چخماق و در دو چهره هلال و بدر ساخت. ماه&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان&amp;zwnj;طور که می&amp;zwnj;چرخد خود را در چهره ماه یک روزه تا بدر و تا بیست و هشت روزه به مردم یوروبا نشان می&amp;zwnj;دهد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;
اکنون ببینیم اهالی قبیله دوگون خدا را چگونه تعریف می&amp;zwnj;کنند: قبیله دوگون که در مالی، واقع در غرب آفریقا زندگی می&amp;zwnj;کنند به یک خدای تنها به نام آمما حرمت می&amp;zwnj;گذارند که آفریننده همه چیز است. او در آغاز زمان در شکل یک تخم عظیم که حامل تمامیت آفرینش بالقوه بود وجود داشت. تخم حامل عناصر آتش، خاک، آب و هوا بود، و در جریان هفت انفجار این عناصر با یکدیگر ترکیب شده و زندگی را درست کردند. هنگامی که عناصر یکی روی دیگری عمل می&amp;zwnj;کنند زندگی در پی آن می&amp;zwnj;آید. به طور مثال هوا به آتش می&amp;zwnj;وزد و آتش جرقه درست می&amp;zwnj;کند، در&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان حال آب روی زمین می&amp;zwnj;ریزد و گیاهان رشد می&amp;zwnj;کنند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&lt;img align=&quot;middle&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;http://radiozamaneh.com/sites/default/files/shparsnou02.jpg&quot; /&gt;علامت&amp;zwnj;ها شکل گرفتند و به واقعیت تبدیل شدند....&lt;/p&gt;
&lt;p class=&quot;MsoNormal&quot; dir=&quot;RTL&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;&lt;o p=&quot;&quot;&gt;&lt;/o&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;
در یکی از روایت&amp;zwnj;های آفرینش، آمما نخست طرح جهان را در ذهنش ریخت و در فضا سلسله&amp;zwnj;ای از علامت&amp;zwnj;ها را با آب طراحی کرد. سپس علامت&amp;zwnj;ها را به جلو راند و آنان شکل گرفتند و به واقعیت تبدیل شدند. در روایت دیگری کار آفرینش آمما به کار کوزه&amp;zwnj;گر تشبیه شده. او خورشید و ماه را به صورت ظرف می&amp;zwnj;سازد و آن&amp;zwnj;ها را از آسمان آویزان می&amp;zwnj;کند، پس از آن مشتی از خاک&amp;zwnj;های ریز را برداشته و به فضا پرتاب می&amp;zwnj;کند و ستارگان را می&amp;zwnj;آفریند. زمینی که او درست می&amp;zwnj;کند مادینه است و به&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان ترتیب از خاک ساخته می&amp;zwnj;شود، و او به صورت مسطح دراز کشیده و صورتش رو به بالاست. صنعتگران دوگون، به ویژه آهنگران، و کسانی که با آهن سرو کار داشتند، از اهمیت زیادی برخوردار بودند. بر حسب سنت از آن&amp;zwnj;ها برای کار در روی زمین دعوت به عمل نمی&amp;zwnj;آمد، اما در وقت برداشت به آن&amp;zwnj;ها آذوقه داده می&amp;zwnj;شد. آهنی که آن&amp;zwnj;ها ذوب می&amp;zwnj;کردند سهولت ویژه&amp;zwnj;ای در کار بازرگانی ایجاد می&amp;zwnj;کرد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;
آب به عنوان ضرورت اصلی برای کشاورزی و تنظیم زندگی به نحوی شگفت&amp;zwnj;انگیز از اهمیت برخوردار است. قبیله فون در یک داستان از جنگ خدایان شرح می&amp;zwnj;دهند که چگونه هه ویوسو، خدای تندر از فرستادن باران برای آبیاری کشتزار&amp;zwnj;ها خودداری کرد، تا بالاخره ساگباتا، خدای زمین قدرت او را در آسمان پذیرفت، بی&amp;zwnj;آنکه در کار او دخالت کند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;
ساگباتا، پسر آفریننده قبیله بون، با دوچهره توام بانو خدا-خدا ماوو-لیسا بود؛ هه ویوسو که به نوبه خود نرینه-مادینه بود، برادر-خواهر او بود. بر طبق یک داستان ماوو-لیسا ساگباتا را برای بردگی فروخت و او به خدمتگزار مرگ تبدیل شد. او از بلایای زیادی نجات یافت و به صاحب دیگری فروخته شد، اما هنگامی که سرانجام از بردگی گریخت و به خانه بازگشت، کشف کرد که هه ویوسو پادشاه قبیله شده است. هم شیر&amp;zwnj;ها با یکدیگر مبارزه کردند و ساگباتا قدرت را از هه ویوسو پس گرفت، و او به آسمان رفت. ساگباتا به مردم دستور داد تا مقدار زیادی ذرت کشت کنند، اما هه ویوسو از آسمان به پائین نگاه می&amp;zwnj;کرد و مصمم شد که باران نباراند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;
هنگامی که فصل باران فرا رسید و هیچ آبی از آسمان نیامد تا زمین خشک را نرم کند، قحطی پدید آمد و بسیاری مردند. پس مردم به ساگباتا شکایت کردند و خدای زمین متوجه شد که بی&amp;zwnj;درنگ باید کاری انجام دهد. ساگباتا تمام مردم و حیوانات را فرا خواند. او، همچنان که رعایایش به او نگاه می&amp;zwnj;کردند مقداری رشته پنبه سیاه و سفید را برداشت و آن&amp;zwnj;ها را به طرف دهانش بالا برد، دعائی را به آرامش زمزمه کرد و سپس رشته&amp;zwnj;ها از آسمان آویزان شده و به صورت نردبانی میان زمین و آسمان در آمدند. سپس داوطلبانی خواست نا&amp;zwnj;از نردبان بالا رفته و از هه ویوسو بخواهند تا باران بباراند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&lt;img align=&quot;middle&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;http://radiozamaneh.com/sites/default/files/shparsnou03.jpg&quot; /&gt;انسان در طلیعه کار و زمانی که حرفه&amp;zwnj;های مختلف را آغازیده است ذهنش بیشتر از هر زمان دیگری فعال بوده است&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;
عقاب نخستین حیوانی بود که بالا رفت؛ او نیمی از راه را رفته بود، اما هه ویوسو او را سرنگون کرد. گربه حیوان دوم بود، اما او هم تا نیمه&amp;zwnj;راه را رفت و به ضرب صاعقه هه ویوسو پائین افتاد. عاقبت نوبت به آفتاب&amp;zwnj;پرست کندرو رسید که حیوان محبوب لیسا، نیمه نرینه ماوو-لیسا بود. آفتاب&amp;zwnj;پرست آنقدر کند بالا می&amp;zwnj;رفت که حوصله&amp;zwnj; هه ویوسو سر رفت و به سراغ کارهای دیگر رفت. هه ویوسو&amp;zwnj;گاه به&amp;zwnj;گاه بازمی&amp;zwnj;گشت و صاعقه&amp;zwnj;ای به سوی حیوان بیچاره می&amp;zwnj;انداخت. اما آفتاب&amp;zwnj;پرست خود را پشت نردبانی که از آن بالا می&amp;zwnj;رفت مخفی می&amp;zwnj;کرد. عاقبت آفتاب&amp;zwnj;پرست در بیرون خانه&amp;zwnj; هه ویوسو از حرکت باز ایستاد. او پیام ساگباتا را مبنی بر درخواست ریزش باران به او رسانید، و هه ویوسو که دید ساگباتا قدرت او را در آسمان پذیرفته کوتاه آمد. باران فروریخت و ذرت&amp;zwnj;ها در سرزمین ساگباتا قد کشیدند. بعضی می&amp;zwnj;گویند که ساگباتا باید کاملاً مطیع هه ویوسو می&amp;zwnj;شد، چرا که خدای تندر مالک دوچیز ضروری در زمین بود: یکی آب و دیگری آتش و برق آسمانی.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;
این داستان به خوبی نشان می&amp;zwnj;دهد که انسان در طلیعه کار و زمانی که حرفه&amp;zwnj;های مختلف را آغازیده است ذهنش بیشتر از هر زمان دیگری فعال بوده است. میل رفتن به سوی آسمان از طریق طناب پنبه&amp;zwnj;ای نشانه روشنی ست که انسانی که کار می&amp;zwnj;کند رویاهای بسیار دور ودرازی دارد که در طی زمان به وسیله همتایان خود او به واقعیت تبدیل می&amp;zwnj;شود. انسان ابزارساز اگر امروز هواپیما می&amp;zwnj;سازد آن را در هزاران سال پیش به گونه&amp;zwnj;های مختلفی خواب دیده است. در نتیجه بسیار عجیب است که ما از عقب ماندگی حرف می&amp;zwnj;زنیم و یا از انسان ابتدائی. این حرفی بی&amp;zwnj;معناست، و داستان از نردبان پنبه&amp;zwnj;ای بالا رفتن همانقدر جدی&amp;zwnj;ست که داستان هواپیما سازی برادران رایت. به زبان ساده&amp;zwnj;تر اگر هواپیما در آمریکا اختراع نمی&amp;zwnj;شد بی&amp;zwnj;شک در گوشه&amp;zwnj;ی دیگری از جهان اختراع می&amp;zwnj;شد و شاید به شکلی تکامل یافته&amp;zwnj;تر. درس بزرگی&amp;zwnj;ست به انسان احترام گذاشتن، حالا در هر قالبی که می&amp;zwnj;خواهد باشد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;در همین زمینه:&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;http://radiozamaneh.com/taxonomy/term/2271&quot;&gt;::برنامه&amp;zwnj;های رادیویی شهرنوش پارسی&amp;zwnj;پور در رادیو زمانه::&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;http://shahrnushparsipur.com/&quot;&gt;::سایت شهرنوش پارسی پور::&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
</description>
     <comments>https://archive.radiozamaneh.com/culture/revayat/2011/12/15/8953#comments</comments>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/7591">اساطیر آفریقا</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/culture/revayat">روایت زمانه</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/2271">شهرنوش پارسی پور</category>
 <pubDate>Thu, 15 Dec 2011 05:33:03 +0000</pubDate>
 <dc:creator />
 <guid isPermaLink="false">8953 at https://archive.radiozamaneh.com</guid>
  </item>
  <item>
    <title>چگونه چیز‌ها رنگ گرفتند</title>
    <link>https://archive.radiozamaneh.com/culture/revayat/2011/12/07/8758</link>
    <description>&lt;div class=&quot;fb-social-like-widget&quot;&gt;&lt;fb:like  href=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/culture/revayat/2011/12/07/8758&quot; send=&quot;false&quot; layout=&quot;box_count&quot; show_faces=&quot;false&quot; width=&quot;500&quot; action=&quot;like&quot; font=&quot;arial&quot; colorscheme=&quot;light&quot;&gt;&lt;/fb:like&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-sartitr&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    اساطیر ایران و جهان- شماره ٣۵، ندای نیاکان آفریقایی- بخش دوم         &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-nevisandeh&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    شهرنوش پارسی‌پور        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-filefield field-field-maghaleh-image&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    &lt;img  class=&quot;imagefield imagefield-field_maghaleh_image&quot; width=&quot;277&quot; height=&quot;188&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/sites/default/files/shparsafrm01.jpg?1323544934&quot; /&gt;        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;p&gt;شهرنوش پارسی&amp;zwnj;پور - در بخش نخست در باب اساطیر آفریقا به این نتیجه رسیدیم که ارتباط پیچیده&amp;zwnj;ای میان مردمان آفریقا و حیوانات منطقه وجود دارد. در عین حال شکل&amp;zwnj;گیری خورشید و ماه را نیز شناختیم. همچنین دیدیم که آفریقائیان برای آخوندک احترام ویژه&amp;zwnj;ای قائل بودند. اینک به این نگاه می&amp;zwnj;کنیم که چگونه چیز&amp;zwnj;ها رنگ گرفتند.&lt;/p&gt;
&lt;!--break--&gt;&lt;!--break--&gt;&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;http://www.zamahang.com/podcast/2010/20111124_Shahrnush_Assatir_Afriqa_No_35.mp3&quot;&gt;&lt;img alt=&quot;&quot; align=&quot;middle&quot; src=&quot;http://radiozamaneh.com/sites/default/files/musicicon_14.jpg&quot; /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;آخوندک مقدس برای خیلی از آهو&amp;zwnj;ها عسل آورد، و بر حسب نوع عسل حیوانات از یکدیگز متمایز شدند. آخوندک از حاشیه بالایی رنگین&amp;zwnj;کمان عسل خودش را به حیوانات تقدیم می&amp;zwnj;کند. آخوندک برای نخستین اِلان، که نوعی گوزن است، عسل را، هم به عنوان خوراک و هم به عنوان مایه آرامش آورد. هنگامی که او در غروبی دل&amp;zwnj;انگیز &amp;quot;الان&amp;quot; را ملاقات کرد مقداری از عسل را با آب مخلوط کرده و با این معحون نقاطی از بدن حیوان عظیمی را که آفریده بود و دچار لرزش بود مالش داد. بچه گوزن رنگی زرد و قهوه&amp;zwnj;ای داشت، چرا که آخوندک با عسل تیره&amp;zwnj;رنگ زنبور او را تغذیه می&amp;zwnj;کرد. آخوندک برای &amp;quot;گمباک&amp;quot; عسل روشن می&amp;zwnj;آورد و در نتیجه این نوع گوزن سفید است. به گوزن نر شانه سرخ&amp;zwnj;رنگ زنبورهای جوان را می&amp;zwnj;داد؛ پس در نتیجه گوزن&amp;zwnj;های نر آفریقای مرکزی و غربی قهوه&amp;zwnj;ای رنگ هستند، و آن&amp;zwnj;هایی که در جنوب زندگی می&amp;zwnj;کنند سرخ&amp;zwnj;رنگ هستند. عسل قهوه&amp;zwnj;ای در عین حال به خورد &amp;quot;کواگگا&amp;quot; ی تیره&amp;zwnj;پوست داده می&amp;zwnj;شد که از خانواده گور اسب بود، و اکنون نسلش منقرض شده. &amp;quot;اسپرینگ بوک&amp;raquo;&amp;quot;ها در مجموع پوست سرخ-قهوه&amp;zwnj;ای دارند، علتش این است که آن&amp;zwnj;ها نیز همانند گوزن نر عسل زنبورهای جوان را خورده&amp;zwnj;اند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در این میان، بر طبق نظر سان&amp;zwnj;ها در میان رنگ&amp;zwnj;های رنگین&amp;zwnj;کمان، زرد در بالای سرخ ظاهر می&amp;zwnj;شود، علتش این است که آخوندک زرد در بالای سرخ- قهوه&amp;zwnj;ای نیایش، &amp;quot;کواممانگا-آ&amp;quot; قرار گرفته. در این مورد باید گفت گرچه آخوندک زرد توصیف شده اما بیشتر حشرات سبز یا قهوه&amp;zwnj;ای هستند تا بتوانند در میان شاخ و برگ&amp;zwnj;ها پنهان شده و به طور نامرئی به انتظار صید بنشینند. اما نوعی عجیب از گونه&amp;zwnj;های آفریقایی آخوندک وجود دارد که بال&amp;zwnj;های سبز-زرد دارد که هنگامی که بال&amp;zwnj;هایش را می&amp;zwnj;گشاید شبیه به چشم می&amp;zwnj;شود. خود رنگین&amp;zwnj;کمان را نیز گاهی &amp;quot;کواممانگا-آ&amp;quot; می&amp;zwnj;نامند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&lt;img alt=&quot;&quot; align=&quot;middle&quot; src=&quot;http://www.radiozamaneh.com/sites/default/files/shparsafrm02.jpg&quot; /&gt;شهرنوش پارسی&amp;zwnj;پور - قربانگاه&amp;zwnj;های آمما عبارت است از سنگی عمودی که با گل شکل یک تخم مرغ را پیدا کرده است. &amp;quot;آمما&amp;quot; به معنای &amp;quot;محکم نگه داشتن و در جای خود مستقر بودن&amp;quot; است، و اگر کسی نام را تکرار کند به ابقاء و پایداری جهان یاری می&amp;zwnj;رساند.&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;اکنون بببینیم زمین چگونه درست شده است. در فرهنگ&amp;zwnj;های آفریقایی رمز عظیم اینکه چگونه در آغاز زمان آسمان، زمین و اقیانوس پدیدار شدند، با نخستین روزهای قبیله پیوستگی پیدا می&amp;zwnj;کند. مردمان یوروبا در نیجریه اساطیر بسیار گسترده&amp;zwnj;ای در باب آفرینش جهان و قلمرو یوروبا دارند، که با روایت&amp;zwnj;های متفاوتی، تصویرهای اعضای معبد ارواح وخدایان خود را به شرح می&amp;zwnj;نشینند. در یک اسطوره مهم، &amp;quot;اولودوماره&amp;quot; یا &amp;quot;اولوردون&amp;quot;، خدای بزرگ آسمان در تخت خود در آسمان نشسته بود و هنگامی که به پائین نگاه کرد دید چیزی جز اقیانوسی عظیم به چشم نمی&amp;zwnj;خورد. او دو پسرش &amp;quot;اوبتالا&amp;quot; و &amp;quot;اودودووا&amp;quot; را فراخواند، و به آن&amp;zwnj;ها یک کیسه، یک مرغ و یک آفتاب&amp;zwnj;پرست داد، و آنان را به پائین، به دنیا فرستاد. او همین&amp;zwnj;طور که پسر&amp;zwnj;ها پائین می&amp;zwnj;آمدند یک درخت عظیم نخل را پائین فرستاد که در میان آب&amp;zwnj;ها قرار گرفت، و هنگامی که برادران فرود آمدند روی شاخه&amp;zwnj;های این درخت قرار گرفتند. همین که روی درخت مستقر شدند اوباتالا پوست درخت را کند و از شیره آن یک شراب قوی درست کرد. او به&amp;zwnj;زودی مست شد و به خواب رفت. در این حال اودودووا از درخت پائین آمده و کیسه&amp;zwnj;ای را که پدرش داده بود گشود. او در کیسه شن را کشف کرد و شن&amp;zwnj;ها را روی سطح سنگین آب ریخت. سپس آفتاب&amp;zwnj;پرست را روی شن&amp;zwnj;ها&amp;zwnj;&amp;zwnj; رها کرد. حیوان&amp;zwnj;&amp;zwnj; همانطور که همیشه راه می&amp;zwnj;رود با گام&amp;zwnj;های آهسته روی شن&amp;zwnj;ها به راه افتاد. زمین محکم شد. اودودووا با دقت به درون کیسه نگاه کرد و در عمق آن خاک تیره&amp;zwnj;رنگی پیدا کرد که آن را روی شن&amp;zwnj;ها ریخت. او مرغ را روی آن قرار داد و این حیوان زمین را خراش داده و به آن نوک زد، و زمین پهناور و گسترده شد، وبه شکل قاره آفریقا درآمد. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;یوروبا آفریده شد تا فرمان براند. در روایت دیگری با صراحت بیشتری شرح داده می&amp;zwnj;شود چرا قلمرو یوروبا باید قدرت خود را بر دیگران اعمال کند. اولودوماره در قلمرو آسمانی خود هفت شاهزاده را آفرید، سپس به آن&amp;zwnj;ها یک جوجه، بیست میله آهنی، کیسه&amp;zwnj;هایی پر از صدف، مهره و جسم (یا جوهر) اسرارآمیزی داد که در پارچه&amp;zwnj;ای پیچیده شده بود. او آن&amp;zwnj;ها را به پائین، به جهان گسیل داشت و یک&amp;zwnj;بار دیگر درخت نخل عظیمی را پائین فرستاد که آن&amp;zwnj;ها روی آن فرود آمدند. شش شاهزاده بزرگ&amp;zwnj;تر اولووو، اونی سابه، اورانگون، اونی، آجرو و آلاکه تو هر چه را که از غنائم آسمان ارزشمند&amp;zwnj;تر دیدند برداشتند و شاهزاده جوان&amp;zwnj;تر، یعنی اوران می&amp;zwnj;یان را با جوجه، میله&amp;zwnj;های آهنی و جوهر پیچیده در پارچه تنها گذاشتند. سپس آن&amp;zwnj;ها او را ترک کرده و به آسمان بازگشتند. اوران می&amp;zwnj;یان پارچه را گشود و در درون آن گرد سیاه&amp;zwnj;رنگی را پیدا کرد و آن را روی آب&amp;zwnj;های زیر درخت ریخت و جوجه بی&amp;zwnj;درنگ پائین پرید و با پنجه زد روی آن و در دور رفتن زمین را درست کرد. هنگامی که او را می&amp;zwnj;یان در روی زمین مستقر شد شش شاهزاده دوباره ظاهر شدند و سهم خود را از جهان جدید طلب کردند، اما اوران می&amp;zwnj;یان با نشان دادن میله&amp;zwnj;های آهنی که آن&amp;zwnj;ها را به سلاح&amp;zwnj;های ترسناکی تبدیل کرده بود، از انجام این&amp;zwnj;کار امتناع کرد. شش شاهزاده در برابر او سر تعظیم فرود آوردند، و اوران می&amp;zwnj;یان با بزرگواری قطعه کوچکی زمین در اختیار هر یک از آن&amp;zwnj;ها گذاشت تا بر آن فرمانروایی کنند، اما با این شرط که نوادگان آن&amp;zwnj;ها برای همیشه تابع نوادگان او باشند. بدین ترتیب اوران می&amp;zwnj;یان در این روایت، نخستین پادشاه یوروبا است که قبیله را در نخستین روزهای تاریخی به اقتدار می&amp;zwnj;رساند. در بعضی از سنت&amp;zwnj;ها او را به نام اوران&amp;zwnj;بان می&amp;zwnj;شناسند و گفته می&amp;zwnj;شود که همانند آرتور، شاه بریتانیا همچنان زنده، اما در خواب است، تا زمانی که بزرگ&amp;zwnj;ترین مشکل برای یوروبا پیش بیاید، که در این صورت برای دفاع از آن&amp;zwnj;ها از خواب برخواهد خاست. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;از نظر مردمان آفریقا شکل جهان به اشیائی همانند کدو قلیانی و تخم مرغ و ابزارهای روزمره زندگی شبیه است. مردم قبیله فون که در قرن هفدهم قلمرو داهومی (یعنی بنین جدید در آفریقای جنوبی) را به&amp;zwnj;وجود آوردند، جهان را شبیه یک کالاباش شکافته می&amp;zwnj;دیدند، که میوه گردی&amp;zwnj;ست که از پوست سخت آن برای نگهداری آب و دانه استفاده می&amp;zwnj;کنند. قبیله فون عادت داشتند تصویر یک کالاباش را که به صورت افقی بریده شده برای شرح عالم به کار گیرند: نیمه بالایی شامل آسمان، خورشید و ماه و نیمه&amp;zwnj; زیرین پر از آب است. آن&amp;zwnj;ها می&amp;zwnj;گفتند زمین مسطح و در آب&amp;zwnj;هایی که نیمه زیرین را پر کرده غوطه&amp;zwnj;ور است. به همین دلیل هنگامی که مردم زمین را حفر می&amp;zwnj;کنند لاجرم به آب می&amp;zwnj;رسند. بخش بالایی جهان بر نیمه&amp;zwnj; زیرین تکیه دارد و دو نیمه در افق، جایی که دریا و آسمان به هم می&amp;zwnj;رسند، ملاقات می&amp;zwnj;کنند و این مکان زیبایی&amp;zwnj;ست که مردم هر قدر با قایق به دوردست&amp;zwnj;تر بروند هرگز به آنجا نخواهند رسید. آفریننده در پایان جهان مار مقدس را دور کالاباش مستقر خواهد کرد تا با حلقه&amp;zwnj;هایش دو نیمه را به یکدیگر متصل کند. در بعضی از روایت&amp;zwnj;ها مار آسمانی که آید و-هوه دو نام دارد در زیر زمین دراز کشیده تا از غرق شدن آن جلوگیری کند. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;قبیله دوگون در مالی معتقد هستند که آمما، آفریننده به شکل یک تخم مرغ درآمد؛ و بر طبق یکی از اسطوره&amp;zwnj;ها، او جهان را به همین شکل، در مقام همتا (دوقلو)ی خود آفرید. در درون تخم مرغ چهار بخش عناصر قرار دارد و تقسیم&amp;zwnj;بندی&amp;zwnj;های بخش&amp;zwnj;ها چهار جهت فضا هستند. قربانگاه&amp;zwnj;های آمما عبارت است از سنگی عمودی که با گل شکل یک تخم مرغ را پیدا کرده است. &amp;quot;آمما&amp;quot; به معنای &amp;quot;محکم نگه داشتن و در جای خود مستقر بودن&amp;quot; است، و اگر کسی نام را تکرار کند به ابقاء و پایداری جهان یاری می&amp;zwnj;رساند.&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;در همین زمینه:&lt;br /&gt;
&lt;/strong&gt;&lt;a href=&quot;http://www.radiozamaneh.com/culture/revayat&quot;&gt;::برنامه های رادیویی شهرنوش پارسی&amp;zwnj;پور در رادیو زمانه::&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
</description>
     <comments>https://archive.radiozamaneh.com/culture/revayat/2011/12/07/8758#comments</comments>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/7591">اساطیر آفریقا</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/3771">اساطیر جهان</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/culture/revayat">روایت زمانه</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/7729">ندای نیاکان آفریقایی</category>
 <pubDate>Wed, 07 Dec 2011 08:39:34 +0000</pubDate>
 <dc:creator />
 <guid isPermaLink="false">8758 at https://archive.radiozamaneh.com</guid>
  </item>
  <item>
    <title>ندای نیاکان آفریقایی</title>
    <link>https://archive.radiozamaneh.com/culture/revayat/2011/11/30/8641</link>
    <description>&lt;div class=&quot;fb-social-like-widget&quot;&gt;&lt;fb:like  href=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/culture/revayat/2011/11/30/8641&quot; send=&quot;false&quot; layout=&quot;box_count&quot; show_faces=&quot;false&quot; width=&quot;500&quot; action=&quot;like&quot; font=&quot;arial&quot; colorscheme=&quot;light&quot;&gt;&lt;/fb:like&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-sartitr&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    اساطیر ایران و جهان- شماره ٣۴        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-nevisandeh&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    شهرنوش پارسی‌پور        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-filefield field-field-maghaleh-image&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    &lt;img  class=&quot;imagefield imagefield-field_maghaleh_image&quot; width=&quot;277&quot; height=&quot;188&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/sites/default/files/parsiafrm01.jpg?1322856024&quot; /&gt;        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;p&gt;شهرنوش پارسی&amp;zwnj;پور - اکنون سفری به آفریقا می&amp;zwnj;رویم تا ببینیم مردمان این منطقه از جهان بر چه نوع اساطیری تکیه دارند. این بخش را تحقیقات ارزنده دکتر استفان بلچر، استاد دانشگاه پنسیلوانیا، کار&amp;zwnj;شناس ادبیات و تاریخ شفاهی آفریقا ویژگی می&amp;zwnj;بخشد.&lt;/p&gt;
&lt;!--break--&gt;&lt;!--break--&gt;&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;http://www.zamahang.com/podcast/2010/20111123_Shahrnush_Assatir_Afriqa_No_34.mp3&quot;&gt;&lt;img alt=&quot;&quot; align=&quot;middle&quot; src=&quot;http://radiozamaneh.com/sites/default/files/musicicon_14.jpg&quot; /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;تمدن مردمان آفریقا &amp;ndash;این مکان زایش تمامی انسان&amp;zwnj;ها- از دوران&amp;zwnj;های سنگ آغاز می&amp;zwnj;شود. بومیان &amp;quot;سان&amp;quot; در صحرای کالاهاری آغازگران این تمدن هستند و ساکنان شهرنشین دولت-شهرهای سواحل اقیانوس هند میراث&amp;zwnj;بران&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان تمدن هستند. در هر گوشه&amp;zwnj;ای از جهان خاطرات گذشته محفوظ مانده است، اما این امر به ویژه در آفریقا بسیار قدرتمند است. در فرهنگ&amp;zwnj;هایی که خانواده مقام مسلط را دارد و در عین حال از نعمت نوشتن محروم است، تاریخ به صورت شفاهی از نسلی به نسلی دیگر منتقل می&amp;zwnj;شود. در چنین شرایطی حوادث گزارش&amp;zwnj;شده بر مبنای میل وقایع&amp;zwnj;گو شکل می&amp;zwnj;گیرند. شاخ و برگ دادن به داستان افتخارآمیز مردگان و شاهکارهای نیاکان نامدار که برای افسون کردن شنوندگان به داستان&amp;zwnj;ها افزوده می&amp;zwnj;شوند، به بخشی از آن تبدیل می&amp;zwnj;گردند. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;کارهای به انجام رسیده زیادی را باید یادآوری کرد. محققان تنها اکنون متوجه اهمیت گستره و غنای امپراتوری&amp;zwnj;هایی شده&amp;zwnj;اند که پیش از آمدن اروپائیان در جنوب صحرای آفریقا شکوفا شده بودند. انگیزه&amp;zwnj;ای که باعث شکوفایی این دولت&amp;zwnj;ها، که از سده نوزدهم رو به پیش گسترش یافتند، شده بود نتیجه برخورد آن&amp;zwnj;ها با بازرگانان مسلمان شمال آفریقا بود، که طلا، کارهای چرم و برده را گرفته و به ازای آن&amp;zwnj;ها نمک و اشیای زینتی به آن&amp;zwnj;ها می&amp;zwnj;دادند. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;طلا در ارتباط با افسانه&amp;zwnj;هایی درباره آفریقا قرار می&amp;zwnj;گرفت که در قرون وسطی در اروپا برسر زبان&amp;zwnj;ها بود. نخستین امپراتوری شناخته شده در غرب آفریقا غنا بود که به وسیله مردم قبیله &amp;quot;سونینکه&amp;quot;، از سده هشتم به بعد، در ناحیه&amp;zwnj;ای میان سنگال و رودهای نیجر ایجاد شده بود. مراکز دیگر قدرت بعد&amp;zwnj;تر در دولت-شهرهای &amp;quot;یوروبا&amp;quot; و سرزمین&amp;zwnj;های &amp;quot;هائوسا&amp;quot; گسترش یافت. شاید بزرگ&amp;zwnj;ترین در میان آن&amp;zwnj;ها امپراتوری &amp;quot;مالی&amp;quot; بود، که به وسیله قبیله &amp;quot;مانده&amp;quot; بنیان گذاشته شد و در سده چهاردهم به وسیله &amp;quot;مانساموسا&amp;quot; اداره می&amp;zwnj;شد که ثروت شگفت&amp;zwnj;انگیزش هنگامی آشکار شد که در سال ١٣٢۴ میلادی به زیارت مکه رفت.&amp;nbsp;&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&lt;img alt=&quot;&quot; align=&quot;middle&quot; src=&quot;http://www.radiozamaneh.com/sites/default/files/parsiafrm02.jpg&quot; /&gt;شهرنوش پارسی&amp;zwnj;پور - سبک زندگی سان&amp;zwnj;ها که متکی بر شکار است، نمایشگر قدیمی&amp;zwnj;ترین نوع انسان در آفریقاست که با محیط وحش زندگی می&amp;zwnj;کند. اساطیر سان اصولاً&amp;nbsp;نقشی مرکزی برای حیوانات و حشرات صحرایی قائل است.&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;تمدن اتیوپی حتی از قلمروهای سودانی نیز فرا&amp;zwnj;تر می&amp;zwnj;رود و تاریخ آن به &amp;quot;مه&amp;zwnj;نه لیکه&amp;quot; اول بازگشت می&amp;zwnj;کند، که فرض بر این است که پسر ملکه صبا بوده است. اعتقادات مسیحی اتوپیایی&amp;zwnj;ها، آنان را از دولت شهرهای مسلمانی که به زبان سواحیلی سواحل شرقی سخن می&amp;zwnj;گفتند، و سلطان&amp;zwnj;هایشان به دلیل بازرگانی در اقیانوس هند ثروتمند می&amp;zwnj;شدند، مجزا می&amp;zwnj;کند. اسرارآمیز&amp;zwnj;ترین در میان همه که شناخت کمی از آن&amp;zwnj;ها به دست آمده قلمروهای جنوب، به ویژه در دریاچه زمین&amp;zwnj;های مرتفع جنگل&amp;zwnj;های بارانی گرمسیری هستند، و بخش&amp;zwnj;های جنوبی&amp;zwnj;تر این ناحیه سخنگویانی به زبان بانتو زندگی می&amp;zwnj;کردند که به اتفاق، فدراسیون&amp;zwnj;هایی را به&amp;zwnj;وجود آورده و رهبران خود را خدا تلقی می&amp;zwnj;کردند. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;قدیمی&amp;zwnj;ترین قصه&amp;zwnj;های قوم سان، به اسطوره&amp;zwnj;های باستانی آفرینش این قوم یا بوش&amp;zwnj;من&amp;zwnj;های صحرای کالاهاری مربوط می&amp;zwnj;شود و در ارتباط با زمانی بسیار قدیمی است که &amp;quot;نور غیر منظم&amp;quot; و شب&amp;zwnj;های کاملاً تاریک بر آن حکومت می&amp;zwnj;کند. داستان&amp;zwnj;های ظهور، نخستین آهوان و شرح شکل&amp;zwnj;گیری خورشید و ماه را بیان می&amp;zwnj;کنند. سبک زندگی سان&amp;zwnj;ها که متکی بر شکار است، نمایشگر قدیمی&amp;zwnj;ترین نوع انسان در آفریقاست که با محیط وحش و آهوان و چند نوع سنگین جثه&amp;zwnj;تر، که صیدهای او هستند، زندگی می&amp;zwnj;کند. اساطیر سان نقشی مرکزی برای حیوانات و حشرات صحرایی قائل است و به ویژه برای آخوندک، که یک نیروی آفریننده در بسیاری از اسطوره&amp;zwnj;های سان است، احترام قائل می&amp;zwnj;شود. بر طبق دانسته&amp;zwnj;های سان&amp;zwnj;ها، آخوندک مقدس با پستاندار کوچکی به نام &amp;quot;نیراکس&amp;quot; ازدواج کرده بود، و دختر آن&amp;zwnj;ها که &amp;quot;پورکوپینه&amp;quot; نام داشت نتیجه این وصلت است. در داستانی این پورکوپینه به همسری &amp;quot;کوامانگ&amp;zwnj;آ&amp;quot;، یک نیای آغازین در می&amp;zwnj;آید که او چوب صندلی را که آخوندک برای آفریدن نخستین &amp;quot;اِلاند&amp;quot;&amp;zwnj;ها که نوعی گوزن آفریقایی است، به کار برده بود تا سان&amp;zwnj;های گرسنه شکارش کنند، دور انداخته بود. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;آخوندک الاند را در آب خنک که محصور در نیزاری انبوه بود نگاه داشت، و برای او عسل آورد تا بخورد. الاند کم کم رشد کرد تا به اندازه یک گاو نر قوی شد. روزی شکارچی جوانی با آخوندک به گودال آب رفت و با غریزه&amp;zwnj;ای آسمانی این موجود عجیب را زیر نظر گرفت. بعد هنگامی که کوامانگ&amp;zwnj;آ حرف&amp;zwnj;های شکارچی و اینکه چه را دیده است شنید، کمانش را برداشت و راه گودال آب را پیش گرفت. در این موقع الاند با احتیاط از میان نی&amp;zwnj;ها ظاهر شد تا آب بنوشد، و کوامانگ&amp;zwnj;آ تیر مرگباری به سوی او انداخت که حیوان را از پای درآورد. آخوندک که در دوردست مشغول جست&amp;zwnj;وجوی خوراک برای الاند بود، متوجه شد که عسل خشک شده است و دانست که این علامتی&amp;zwnj;ست که نشان می&amp;zwnj;دهد خون روی زمین تشنه پاشیده شده و گوزن باشکوهش به پایان شومی رسیده. او با شتاب به سوی گودال آب بازگشت. اما هنگامی که الاند را صدا کرد او نیامد. آخوندک گریه کرد. ردی از خون او را به جایی برد که شکارچیان حیوان را برای خوردن گوشتش قطعه قطعه می&amp;zwnj;کردند. خشم سراپای آخوندک را فراگرفت و کوشید با تیر&amp;zwnj;هایش شکارچیان را بکشد. اما تمام نیرویش گم شد و حتی به سوی خود او برگشت. آخوندک در میان درخت چه&amp;zwnj;ها الاند مرده را پیدا کرد که از شاخه&amp;zwnj;ای آویزان است و زرد آبی از پیشاب او خارج می&amp;zwnj;شود. هنگامی که او آنجا را شکافت تاریکی در همه جا غرق شد و خورشید درخشان در زیر افق ظاهر شد. خود آخوندک هم برای لحظه&amp;zwnj;ای نتوانست ببیند و به میان بوته&amp;zwnj;ها رفت. او هنگامی که حالش بهتر شد پیشابدان را برداشت و به سوی آسمان پرتاب کرد، و آن به ماه تبدیل شد که تاریکی شب را برای راحت حال شکارچیان روشن می&amp;zwnj;کند. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اکنون به داستانی می&amp;zwnj;رسیم که نشانه می&amp;zwnj;دهد زمانی خورشید در روی زمین زندگی می&amp;zwnj;کرد. &lt;br /&gt;
سان&amp;zwnj;ها برای نخستین ظهور خورشید در آسمان نیز داستانی دارند. در زمان&amp;zwnj;های قدیم خورشید در میان قبایل بوته&amp;zwnj;زار زندگی می&amp;zwnj;کرد. او مانند مردان دیگر بود، به جز اینکه وقتی دستش را بلند می&amp;zwnj;کرد از زیر بغلش نوری درخشان ظاهر می&amp;zwnj;شد. اما تا دستش را پائین می&amp;zwnj;آورد تاریکی زمین را فرامی&amp;zwnj;گرفت. پیرزنی خردمند به نوادگانش آموخت تا پاورچین به سوی پیرمرد خورشید بروند و او را به آسمان پرتاب کنند، که در نتیجه نوری که او&amp;zwnj;&amp;zwnj; رها می&amp;zwnj;کند به دوردست برود و بر تمام موجودات زمین بتابد. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;آنان آنقدر منتظر شدند تا خورشید برای خوابیدن روی زمین دراز کشید. سپس دزدانه به سوی او خزیده و در یک آن گرفتارش کردند، و او را روی سرشان تا غار بزرگ آسمان بردند. آنجا با صدای بلند به او گفتند که در همانجا بماند و دیگر به زمین بازنگردد. در دوردست، در میان بوته&amp;zwnj;زار&amp;zwnj;ها، بچه&amp;zwnj;های خویشاوند، خورشید را دیدند که همانند گویی طلا در آسمان پدیدار شد و خوشحال شدند. این&amp;zwnj;طور بود که تاریکی از آسمان رانده شد. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;این داستان&amp;zwnj;های نخستین به ما نشان می&amp;zwnj;دهند که احتیاطاً مشکل اولیه انسان مسئله شکم است و پر کردن شکم. در عین حال روشنگر این معناست که انسان در هر حالتی به چگونگی و چرایی هستی می&amp;zwnj;اندیشد، و بر وفق قانونی که می&amp;zwnj;شناسد جهان را تعریف می&amp;zwnj;کند. در این اسطوره&amp;zwnj;های آفریقایی اهمیت حیوانات ویژگی می&amp;zwnj;یابد. نه تنها اهمیت حیوانات شکار، بلکه اهمیت حشرات، و چیزی روشن می&amp;zwnj;شود که قابل تأمل است: برای احترام گذاشتن به موجودی او مجبور نیست الزاماً بزرگ باشد. بلکه همانند آخوندک می&amp;zwnj;تواند اهمیت معنوی پیدا کند.&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;در همین زمینه:&lt;br /&gt;
&lt;/strong&gt;&lt;a href=&quot;http://www.radiozamaneh.com/taxonomy/term/2271&quot;&gt;::برنامه&amp;zwnj;های رادیویی شهرنوش پارسی&amp;zwnj;پور در رادیو زمانه::&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
</description>
     <comments>https://archive.radiozamaneh.com/culture/revayat/2011/11/30/8641#comments</comments>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/7591">اساطیر آفریقا</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/3771">اساطیر جهان</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/culture/revayat">روایت زمانه</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/2271">شهرنوش پارسی پور</category>
 <pubDate>Wed, 30 Nov 2011 07:16:20 +0000</pubDate>
 <dc:creator />
 <guid isPermaLink="false">8641 at https://archive.radiozamaneh.com</guid>
  </item>
  </channel>
</rss>