<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?><rss version="2.0" xml:base="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/6606/all" xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/">
  <channel>
    <title>بی تا ملکوتی</title>
    <link>https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/6606/all</link>
    <description></description>
    <language>fa</language>
          <item>
    <title>جیغ</title>
    <link>https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2011/10/23/7715</link>
    <description>&lt;div class=&quot;fb-social-like-widget&quot;&gt;&lt;fb:like  href=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2011/10/23/7715&quot; send=&quot;false&quot; layout=&quot;box_count&quot; show_faces=&quot;false&quot; width=&quot;500&quot; action=&quot;like&quot; font=&quot;arial&quot; colorscheme=&quot;light&quot;&gt;&lt;/fb:like&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-sartitr&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    از مجموعه داستان &amp;quot;فرشتگان پشت صحنه&amp;quot;        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-nevisandeh&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    بی‌تا ملکوتی        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-filefield field-field-maghaleh-image&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    &lt;img  class=&quot;imagefield imagefield-field_maghaleh_image&quot; width=&quot;277&quot; height=&quot;188&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/sites/default/files/bitamjigh01.jpg?1319561520&quot; /&gt;        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;p&gt;بی&amp;zwnj;تا ملکوتی - جیغ خواهرم در ماشین به دنیا آمد. ماشینی که با سرعت زیاد، از آسفالت خاکستری و تبدار زیر چرخ&amp;zwnj;هایش می&amp;zwnj;گذشته، از روی ته سیگارهای خاموش له شده. از روی جنازه&amp;zwnj;های خون&amp;zwnj;آلود گربه&amp;zwnj;های زیر گرفته شده.&lt;/p&gt;
&lt;!--break--&gt;&lt;!--break--&gt;&lt;p&gt;از روی خط&amp;zwnj;کشی&amp;zwnj;های یک در میان کمرنگ شده و از بالای سرمان، چراغ&amp;zwnj;های موازی روشن و خاموش به سرعت رد می&amp;zwnj;شده&amp;zwnj;اند. همراه با تکه ابرهای سبک و بازیگوش که دور و دور&amp;zwnj;تر می&amp;zwnj;شدند. اما مادرم ماه را دیده بوده که از پشت هر تکه ابر، هلالی و آویزان دنبال ماشین می&amp;zwnj;آمده، بی&amp;zwnj;هیچ نگرانی و تشویش. خونسرد و آرام مانند دختر تازه بالغی با پوست قهوه&amp;zwnj;ای که نزدیک خط استوا آفتاب می&amp;zwnj;گیرد؛ دختری با موهایی قهوه&amp;zwnj;ای برّاق که می&amp;zwnj;توانست خواهرم باشم. اگر موقع تولد نمرده بود. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ماشین قرمز بوده و یا آلبالویی. مادرم اصرار داشته که ماشین سیاه بوده اما من بار&amp;zwnj;ها تأکید کردم که ماشین در آن شب داغ، آلبالویی بوده. آلبالویی خوش&amp;zwnj;رنگ و صندلی&amp;zwnj;هایش از چرم مشکی. مادرم جیغ می&amp;zwnj;کشیده اما راننده را نمی&amp;zwnj;شناخته. فقط هرچند دقیقه یک&amp;zwnj;بار جیغ بلندی می&amp;zwnj;کشیده؛ جیغی که در میان بوق&amp;zwnj;های مکرر و عصبی مرد راننده که معلوم نبوده برای کی و برای چی می&amp;zwnj;زند، گم می&amp;zwnj;شده.&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&lt;img align=&quot;middle&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;http://www.zamaaneh.com/pictures-new/BITAMKHF04.jpg&quot; /&gt;بی&amp;zwnj;تا ملکوتی: مادرم فریاد زده بوده نگهش دار و راننده پایش را محکم کوبیده بوده روی پدال ترمز چنان محکم که بقیه&amp;zwnj;ی خواهرم با سرعت ریخته بوده&amp;zwnj; روی دست&amp;zwnj;هایم و از روی دست&amp;zwnj;های کوچک هشت&amp;zwnj;ساله&amp;zwnj;ی&amp;zwnj;ام لیز خورده بوده به طرف لاستیک کف ماشین همراه با صدایی مهیب؛ صدایی مانند کوبیده شدن دو فلز به هم و یا دو ماشین به هم. و خون همه جا را فرا گرفته بوده.&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;همچون فریادهای خفه و ضعیف دختربچه&amp;zwnj;ای کوچک با دو مو بافته&amp;zwnj;ی طلایی وقتی که در ازدحام کوچه&amp;zwnj;های پیچ در پیچ شهری متروک از مادرش گم شده؛ دختری با چشم&amp;zwnj;های سبز روشن که می&amp;zwnj;توانست خواهرم باشد. راننده مرد جوانی بوده و یا شاید زیاد هم جوان نبوده. میان&amp;zwnj;سال بوده با موهایی قهوه&amp;zwnj;ای و لخت و گردنی کشیده. به طوری که مادرم می&amp;zwnj;توانسته در چند ثانیه عاشقش بشود. مادرم گردن کشیده&amp;zwnj;اش را خوب به خاطر آورده بود چون از صندلی عقب گاه&amp;zwnj;گاهی به طرف راننده، سرش را برمی&amp;zwnj;گردانده تا بگوید، سریع&amp;zwnj;تر، خواهش می&amp;zwnj;کنم و یا تو رو خدا و یا کمکم کنید و یا چیزی شبیه این&amp;zwnj;ها. اما تنها گردن کشیده و موهای مرد را می&amp;zwnj;دیده. موهایی که می&amp;zwnj;درخشیده. من هشت ساله بودم. فقط هشت سال و ترسیده بودم. آن&amp;zwnj;قدر که یادش رفته بودشیشه&amp;zwnj;ی ماشین را پایین بکشم تااز گرمای انبوه نفس&amp;zwnj;گیر کمی کم شود و دانه&amp;zwnj;های درشت عرق چنان زیاد و با سرعت از روی پیشانی مادرم نریزد روی چرم سیاه و صندلی&amp;zwnj;های ماشین آلبالویی. مادرم روی صندلی عقب دراز کشیده بوده اما پا&amp;zwnj;هایش را که جا نمی&amp;zwnj;شده&amp;zwnj;اند گذاشته بوده روی صندلی جلو، بالای سرم. پا&amp;zwnj;هایش بلند بوده و باریک و کشیده و پیرهن نخی نازکِ نارنجیِ توی خانه&amp;zwnj;اش از روی پاهای بلند و لاغرش کنار رفته بوده و یک لنگه دمپایی ابری روفرشی از پایش درآمده بوده اما لنگه&amp;zwnj;ی دیگر به پایش بوده. پیرهن گشاد بوده، خیلی گشاد و چنان نازک که راننده می&amp;zwnj;توانسته خطوط برآمده&amp;zwnj;ی شکم و ناف بیرون&amp;zwnj;زده&amp;zwnj;اش را ببیند. البته اگر سرش را به طرف صندلی عقب می&amp;zwnj;چرخانده. شاید از توی آیینه&amp;zwnj;ی ماشین هم می&amp;zwnj;توانسته آن برآمدگی بزرگ را ببیند. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;خواهرم در حجمی به اجبار حجیم شده، داشت به اجبار بیرون می&amp;zwnj;آمد. با دست&amp;zwnj;هایی از آرنج خم و پا&amp;zwnj;ها جمع در شکم. با پوستی چروکیده اما شناور نه. دیگر مایعی وجود نداشته برای شناور ماندن. خودم دیدم که از میان پاهای از هم باز مانده مادرم، چه آب کدر و یا شفافی بیرون می&amp;zwnj;ریخته، با شتاب و با صدایی شبیه شره&amp;zwnj;ی آبی که از سراشیبی جویی با سرعت و یک&amp;zwnj;باره به پایین می&amp;zwnj;ریزد. شاید راهی باقی نمانده بوده جز بیرون و به دنیا آمدن. آن هم خونی و مچاله و چروک. شاید داشته زیاد تقلاّ می&amp;zwnj;کرده و فشار می&amp;zwnj;آورده به دیواره&amp;zwnj;های مرطوب و منحنی اطرافش چون جیغ&amp;zwnj;های مادرم بلند&amp;zwnj;تر شده بوده با فواصل کمتر. طوری که شروع کرده بودم به گریه کردن آن هم بی&amp;zwnj;وقفه و با صدای بلند. گریه&amp;zwnj;ای که می&amp;zwnj;شده صدایی چون زوزه&amp;zwnj;ی سگ تیر خورده را از میان آن تشخیص داد. دیگر مادرم جیغ&amp;zwnj;هایش تبدیل به عربده&amp;zwnj;هایی ترسناک و کشدار شده بوده، همراه با صدای بوق&amp;zwnj;های ابدی مرد راننده. فریادهای بلند مادرم پوست شب را می&amp;zwnj;خراشیده و یا می&amp;zwnj;دریده همچون خواهرم که او را می&amp;zwnj;خراشیده و یا می&amp;zwnj;دریده. کسی چه می&amp;zwnj;داند. چون هرگز بعد از آن شب، کسی از مادرم نپرسیده بود که میزان جراحت تا چه حد بوده. مادرم، احتمالاً من را صدا زده تا بیایم و بین دو پایش بنشینم. شاید فقط علامت داده بوده. از زمانی که گریه&amp;zwnj;ام شروع شده بود، دیگر چیز زیادی به خاطرم نمانده. دیگر صدایی هم نمی&amp;zwnj;شنیدم حتی صدای خودم را. و راننده پای راستش را محکمتر روی پدال گاز فشار می&amp;zwnj;داده. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;از زمانی که پابرهنه و با شلوارکی سفید و پر از لک، توی کوچه&amp;zwnj;ی خلوت و خسته&amp;zwnj;ی محله&amp;zwnj;ای واقع در جاده&amp;zwnj;ای منحرف از جاده&amp;zwnj;ی اصلی شمال شهر، جلو ماشین آلبالویی&amp;zwnj;رنگش را گرفته بودم تا آن زمان که دیگر فریادهای مادرم، گوش ستاره&amp;zwnj;های محو و مست آن شب را کر کرده بودند، زمان زیادی را به یاد نمی&amp;zwnj;آوردم و یا زمان زیادی نگذشته بوده مرد جوان و یا میانسال را به داخل خانه آورده بودم با زور و او را وادار کرده بودم تا مادرم را بلند کند. بی&amp;zwnj;هیچ توجه به اینکه تمام خطوط منحنی بدن مادرم از پشت آن پیرهن نخی تابستانی پیداست و راننده&amp;zwnj; مادرم را بغل کرده بوده تا بیاورد بگذارد صندلی عقب ماشینش که شیک بوده بدون خراش و یا خوردگی و یا فرورفتگی. موهای مادرم آن شب بلند بوده و سیاه و وقتی روی صندلی عقب دراز کشیده بوده مو&amp;zwnj;ها از روی صندلی چرمی سیاه ریخته بودند تا روی لاستیک کف. اما پا&amp;zwnj;هایش جا نشده بودند. چون مادرم بلند بوده و کشیده و لاغر تنها با برآمدگی که خواهرم بوده. چروکیده با چاک&amp;zwnj;هایی عمیق در میان بندهای بدنش. شاید مادرم زیبا بوده زیرا راننده چند ثانیه&amp;zwnj;ای در بهت و حیرت به صورت مادرم زل زده. مادرم بهت مرد را خوب به خاطر می&amp;zwnj;آورده. و من نیز که در صندلی جلو نشسته بودم. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;گردی دور سر خواهرم فشار آورده بوده به میان پاهای مادرم که آن شب خیلی زیبا بوده. انبوهی از مو را که داشتند بیرون می&amp;zwnj;آمدند را می&amp;zwnj;دیدم اما یادم نمانده که مو&amp;zwnj;ها چه رنگی بوده&amp;zwnj;اند. زیتونی؟ سیاه، بلوطی و یا رنگ گندم&amp;zwnj;زار&amp;zwnj;ها. بعد چند خط افقی دیدم که انگارچشم&amp;zwnj;های خواهرم بودند و ابرو&amp;zwnj;هایش و لبش و یک دایره&amp;zwnj;ی کوچک که حتماً بینی&amp;zwnj;اش بوده اما رنگ چشم&amp;zwnj;هایش را ندیده بودم و یا شاید چشم&amp;zwnj;هایش را هنوز باز نکرده بوده. نه من و نه مادرم نمی&amp;zwnj;دانستیم که چشم&amp;zwnj;های خواهرم میشی&amp;zwnj;رنگ بوده&amp;zwnj;اند و یا آبی سیر و یا سبز لجنی و یا سیاه مثل تاریکی. و بعد شانه&amp;zwnj;هایش را دیدم. مادرم فریاد زده بوده نگهش دار و راننده پایش را محکم کوبیده بوده روی پدال ترمز چنان محکم که بقیه&amp;zwnj;ی خواهرم با سرعت ریخته بوده&amp;zwnj; روی دست&amp;zwnj;هایم و از روی دست&amp;zwnj;های کوچک هشت&amp;zwnj;ساله&amp;zwnj;ی&amp;zwnj;ام لیز خورده بوده به طرف لاستیک کف ماشین همراه با صدایی مهیب؛ صدایی مانند کوبیده شدن دو فلز به هم و یا دو ماشین به هم. و خون همه جا را فرا گرفته بوده. روی مچ پاهای برهنه&amp;zwnj;ام و خون از میان پاهای مادرم می&amp;zwnj;ریخته روی چرم مشکی ماشین سیاه و از پهلو، شکم و کمرگاهش خون فواره می&amp;zwnj;زده و بالا می&amp;zwnj;آمده تا لب&amp;zwnj;های مرد. طوری که مزه&amp;zwnj;ی شور و گس آن را حس کرده بود چنان واضح که انگار یک خرمالوی درشت و درسته را گاز می&amp;zwnj;زند و یا یک گیلاس خوش&amp;zwnj;رنگ و گندیده را زیر دندان&amp;zwnj;هایش له می&amp;zwnj;کند. زیر لاستیک&amp;zwnj;های ماشین متوقف شده هم خونی بوده اما کسی نپرسیده که از لای در خون می&amp;zwnj;ریخته و کسی در تصادف ماشین مجروح شده بوده. صدایی از مادرم شنیده نمی&amp;zwnj;شده.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;راننده خودش را به در فرورفته&amp;zwnj;ی عقب ماشین رسانده و خواهرم را از روی کف ماشین برداشته بوده همراه با طنابی که از ناف به آن آویزان بوده&amp;zwnj; و گذاشته بوده روی سینه&amp;zwnj;ی مادرم. مادرم که لابه&amp;zwnj;لای آهن&amp;zwnj;های درهم خمیده&amp;zwnj;ی ماشین بیهوش شده بوده و من را بغل کرده بوده و نشانده بوده روی جدول کنار خیابان و ازم خواسته بوده جیغ نکشم. اما اصرار او فایده&amp;zwnj;ای نداشته. با صدای زوزه مانند و بلندی جیغ می&amp;zwnj;کشیدم. به طوری که مرد، با پشت دست محکم کوبیده توی دهنم و ساکت شده بودم، چنان ساکت که انگار زنی سی ساله در شبی تابستانی نوزادش را می&amp;zwnj;خواباند؛ زنی که می&amp;zwnj;توانست خواهرم باشد؛ اگر هنگام زایمان مادرم، مرد راننده با شدت تصادف نکرده بود. اما هیچ&amp;zwnj;کدامشان یادشان نمانده که خواهرم بعد از سقوط به کف ماشین، گریه&amp;zwnj;ای هم کرده بوده یا نه. فقط یادشان بوده که آن شب دوشنبه بوده، دوشنبه نیمه&amp;zwnj;شب و یا بامداد سه&amp;zwnj;شنبه در نیمه&amp;zwnj;ی تابستان؛ تابستانی که خیلی گرم بوده، به طوری که تنها عرق کرده بودند. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بهمن ماه ۸۲ &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در همین زمینه:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;در همین زمینه:&lt;br /&gt;
&lt;/strong&gt;&lt;a href=&quot;http://radiozamaneh.com/node/7690&quot;&gt;::نوشتن تلاش برای بقاء و ماندن است، بخش نخست گفت&amp;zwnj;و&amp;zwnj;گو محمود خوش&amp;zwnj;چهره با بی&amp;zwnj;تا ملکوتی::&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;http://www.radiozamaneh.com/node/7692&quot;&gt;::&amp;quot;گذشته، حال و آینده&amp;rlm; آدم&amp;rlm;های حقیقی را در ذهنم می&amp;zwnj;&amp;rlm;سازم&amp;quot;، بخش دوم و پایانی گفت و گو محمود خوش چهره با بی تا ملکوتی::&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;http://http//radiozamaneh.com/node/4653&quot;&gt;::اساطیر در جهانی سترون، محمود خوش&amp;zwnj;چهره::&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;
&lt;a href=&quot;http://zamaaneh.com/literature/2008/08/post_504.html&quot;&gt;::نیش عقرب، بیتا ملکوتی::&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
</description>
     <comments>https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2011/10/23/7715#comments</comments>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/3236">ادبیات معاصر ایران</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/6606">بی تا ملکوتی</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/3462">فرشتگان پشت صحنه</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak">خاک</category>
 <pubDate>Sun, 23 Oct 2011 08:54:44 +0000</pubDate>
 <dc:creator />
 <guid isPermaLink="false">7715 at https://archive.radiozamaneh.com</guid>
  </item>
  <item>
    <title>&quot;گذشته، حال و آینده‏ آدم‏های حقیقی را در ذهنم می‌‏سازم&quot;</title>
    <link>https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2011/10/20/7692</link>
    <description>&lt;div class=&quot;fb-social-like-widget&quot;&gt;&lt;fb:like  href=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2011/10/20/7692&quot; send=&quot;false&quot; layout=&quot;box_count&quot; show_faces=&quot;false&quot; width=&quot;500&quot; action=&quot;like&quot; font=&quot;arial&quot; colorscheme=&quot;light&quot;&gt;&lt;/fb:like&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-sartitr&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    گفت‌و‌گو محمود خوش‌چهره با بی‌تا ملکوتی پیرامون مجموعه داستان &amp;quot;فرشتگان پشت صحنه&amp;quot;        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-nevisandeh&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    محمود خوش‌چهره         &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-filefield field-field-maghaleh-image&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    &lt;img  class=&quot;imagefield imagefield-field_maghaleh_image&quot; width=&quot;277&quot; height=&quot;182&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/sites/default/files/pict003701.jpg?1319147121&quot; /&gt;        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;p&gt;محمود خوش&amp;zwnj;چهره - دومین مجموعه داستان&amp;zwnj;های کوتاه بی&amp;zwnj;تا ملکوتی تحت عنوان &amp;quot;فرشتگان پشت صحنه&amp;quot; اخیراً توسط نشر افکار منتشر شده است. یکی از ویژگی&amp;zwnj;های داستان&amp;zwnj;های این مجموعه جرأت مثال&amp;zwnj;زدنی ملکوتی در تجربه کردن با شیوه&amp;zwnj;های مختلف روایی است.&lt;/p&gt;
&lt;!--break--&gt;&lt;!--break--&gt;&lt;p&gt;در عین حال، داستان&amp;zwnj;های ملکوتی از تنوع موضوعی چشمگیری برخوردارند و در فضاهایی به وقوع می&amp;zwnj;پیوندند که کاملاً از یکدیگر متفاوت هستند. با این&amp;zwnj;حال، مؤلفه&amp;zwnj;ای که همه این داستان ها را به هم پیوند می&amp;zwnj;دهد حس عمیقی از جداافتادگی و ناتوانی در ایجاد ارتباط با دیگران است. یکی دیگر از ویژگی&amp;zwnj;های مهم داستان&amp;zwnj;های ملکوتی پایان ابهام&amp;zwnj;آمیز یا ناتمام آن&amp;zwnj;هاست که فضای زیادی را به خواننده برای تفسیر متن می&amp;zwnj;دهد. برخی از این داستان&amp;zwnj;ها فاقد هسته محوری هستند، یعنی شخصیت یا حادثه محوری در آن&amp;zwnj;ها غایب و ناپیداست. در این داستان&amp;zwnj;ها، آگاهی ما از شخصیت یا حادثه محوری صرفاً از خلال کنش&amp;zwnj;ها و تأملات یک راوی بازگو می&amp;zwnj;شود که چندان نیز قابل اعتماد نیست. همه این خصوصیات &amp;quot;فرشتگان پشت صحنه&amp;quot; را به یک مجموعه باارزش و بدیع تبدیل می&amp;zwnj;کند و از ظهور نویسنده&amp;zwnj;ای خبر می&amp;zwnj;دهد که آینده&amp;zwnj;ای درخشان در پیش رو دارد. آنچه در پی می&amp;zwnj;آید گفت&amp;zwnj;و گویی است که من اخیراً از سوی &amp;quot;دفتر خاک&amp;quot;، ضمیمه ادبی رادیو زمانه با بی&amp;zwnj;تا ملکوتی انجام دادم. بخش نخست این گفت&amp;zwnj;و&amp;zwnj;گو روز گذشته منتشر شد. بخش دوم و پایانی آن را می&amp;zwnj;خوانیم:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img alt=&quot;&quot; align=&quot;bottom&quot; src=&quot;http://www.zamaaneh.com/pictures-new/Communicate-icon.png&quot; /&gt;&amp;quot;ویلن سل&amp;quot; و &amp;quot;سمرا&amp;quot; ساختار یک داستان پلیسی را دارند. در این داستان&amp;zwnj;ها دانای کل وجود ندارد. در عوض، شما از عامل دیگری بهره می&amp;zwnj;گیرید که هنری جیمز آن را &amp;quot;مرکز آگاهی&amp;quot; یا &amp;quot;بده بستان پشت صحنه&amp;quot; می&amp;zwnj;نامد. این مرکز آگاهی اطلاعات و داده&amp;zwnj;هایی را، که ممکن است درست یا غلط باشند، ساماندهی می&amp;zwnj;کند و به آن&amp;zwnj;ها سیر مفهومی مشخصی می&amp;zwnj;دهد. راوی &amp;quot;سمرا&amp;quot; این&amp;zwnj;کار را از طریق جمع&amp;zwnj;آوری و سازماندهی گفته&amp;zwnj;های همرزمان صالح در جبهه انجام می&amp;zwnj;دهد و راوی &amp;quot;ویلن سل&amp;quot; نیز شواهد متعدد را کنار هم می&amp;zwnj;گذارد تا بتواند از قضیه ناپدید شدن قهرمان داستان سر در بیاورد. در حالیکه هر دو راوی وارد روند نوعی داستان پلیسی می&amp;zwnj;شوند، چون کارشان اساساً کشف معمایی درباره شخصیت اصلی است، آن&amp;zwnj;ها نقش مؤلف را نیز بر عهده می&amp;zwnj;گیرند، عمدتاً به این دلیل که فرم خاصی را به داستان تحمیل می&amp;zwnj;کنند. آیا در این زمینه از نویسنده خاصی تأثیر گرفته&amp;zwnj;اید: پو، فاکنر یا مارکز؟ یا اینکه صرفاً با ژانر داستان پلیسی در یک فرم استتار شده تجربه کرده&amp;zwnj;اید؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;بی&amp;zwnj;تا ملکوتی&lt;/strong&gt;- باید به چیزی اعتراف کنم! اعتراف می&amp;zwnj;&amp;rlm;کنم به داستان&amp;rlm;های پلیسی اصلاً علاقه ندارم. داستان&amp;rlm;های ادگار آلن&amp;rlm;پو هم متأسفانه داستان&amp;rlm;های مورد علاقه&amp;rlm;ام نیستند. با وجود آنکه مو لای درز عناصر داستانی&amp;rlm; کارهای پو نمی&amp;zwnj;&amp;rlm;رود، اما به دلیل عدم علاقه&amp;rlm;ام وارد این حیطه نشده&amp;rlm;ام.&amp;nbsp;&lt;br /&gt;
برای نوشتن دو داستان مشخصی هم که عنوان کردید، به تنها چیزی که فکر نکرده&amp;rlm; بودم، تکنیک&amp;rlm;های به&amp;rlm;کار رفته در داستان&amp;rlm;های پلیسی است. در این دو داستان، یک مرکز آگاهی شاید وجود داشته باشد. اما خودآگاهی هم محدود و ناکامل است. دانای کل نامحدود نیست که از همه چیز خبر داشته باشد. &lt;br /&gt;
داستان &amp;laquo;سمرا&amp;raquo; یک راوی سوم شخص دارد که خود این راوی هم نمی&amp;zwnj;&amp;rlm;داند که سید صالح چقدر عاشق سمراست و یا واقعاً اصلاً سمرایی وجود دارد یا نه. یا این ذکری که می&amp;zwnj;&amp;rlm;گوید، آیا الله است یا سمرا؟ آیا این ذکری که می&amp;zwnj;&amp;rlm;گوید، گفته است الله که بعد بقیه تصور کرده&amp;zwnj;اند سمرا بوده، یا نه واقعاً نام سمرا را بر زبان آورده است؟!&amp;nbsp;&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&lt;img alt=&quot;&quot; align=&quot;middle&quot; src=&quot;http://radiozamaneh.com/sites/default/files/pict003702.jpg&quot; /&gt;خسرو نخعی، در نقد مجموعه داستان &amp;quot;تابوت خالی&amp;quot;: توجه ملکوتی به زندگی مدرن و تلاش برای پرداخت شخصیت&amp;zwnj;هایی با مشکلات روانی از نویسنده&amp;zwnj;ای جدی نشان دارد. شخصیت&amp;zwnj;های او در مجموعه &amp;quot;تابوت خالی&amp;quot; با خودویرانگری در پی کسب آزادی&amp;zwnj;&amp;zwnj;اند.&amp;quot;&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;یا در داستان &amp;quot;ویلون&amp;rlm;سل&amp;quot; هم شخصیت داستانی که سوم شخص آن را روایت می&amp;zwnj;&amp;rlm;کند، آن&amp;rlm;قدر در هاله&amp;rlm;ای از رمز و راز پیچیده شده که راوی را هم قال می&amp;zwnj;&amp;rlm;گذارد و می&amp;zwnj;&amp;rlm;رود. کسی نمی&amp;zwnj;&amp;rlm;داند کجاست؟ خودکشی کرده؟ به شهر دیگری رفته؟ به وطنش برگشته؟ یا اصلاً رفته پیش آن دختر موفرفری&amp;rlm; که نیم&amp;rlm;رخش مانند یک ویلون&amp;rlm;سل است. دلم&amp;rlm; می&amp;zwnj;&amp;rlm;خواست داستان در ذهن مخاطب به راه خودش ادامه بدهد. کلاً دوست ندارم پایان قصه را تعریف کنم. اکثر داستان&amp;rlm;هایم هم همین&amp;rlm;طورند. پایان مشخص ندارند. می&amp;zwnj;&amp;rlm;خواستم ده&amp;rlm;&amp;zwnj;ها پایان برای مخاطبم بگذارم تا ادامه&amp;rlm;اش در ذهن آن&amp;rlm;&amp;zwnj;ها نوشته بشود. اما از مارکز نام بردید. مارکز همیشه نویسنده&amp;rlm; محبوب من بوده. بار&amp;zwnj;ها و بار&amp;zwnj;ها به او غبطه خورده&amp;rlm;ام. مارکز داستانی دارد به نام &amp;quot;رد خون روی برف&amp;quot;. داستان نوعروس جوانی&amp;zwnj;ست که به بیماری هموفیلی مبتلاست و اتفاقاً خار گل اهدایی دوستانشان بعد از عروسی در انگشتش فرو می&amp;zwnj;&amp;rlm;رود و خون انگشت دختر قطع نمی&amp;zwnj;&amp;rlm;شود. داستان از جایی دیگر فقط با شوهر زن همراه است که بی&amp;rlm;خبر از عروسش، پشت در بیمارستان بی&amp;rlm;تابی می&amp;zwnj;&amp;rlm;کند. بدون شک از مارکز تأثیر گرفته&amp;rlm;ام یا شاید دوست دارم بگویم از او متأثر بوده&amp;rlm;ام. نمی&amp;zwnj;&amp;rlm;دانم!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;
&lt;img alt=&quot;&quot; align=&quot;bottom&quot; src=&quot;http://www.zamaaneh.com/pictures-new/Communicate-icon.png&quot; /&gt;&amp;quot;سمرا&amp;quot; به تأمل درباره روانشناسی جمعی می&amp;zwnj;پردازد و اهمیت اسطوره&amp;zwnj;سازی را در فرایند شکل&amp;zwnj;گیری هویت جمعی نشان می دهد. این هم یکی از دل&amp;zwnj;مشغولی&amp;zwnj;های مارکز در مثلاً &amp;quot;زیباترین غریق جهان&amp;quot; است. این هویت جمعی، چنانکه ویلهلم رایش نشان می&amp;zwnj;دهد، می&amp;zwnj;تواند به فاشیسم منتهی شود و یا نوعی همبستگی عمیق اجتماعی را حول یک مفهوم خاص ایجاد کند. کارکرد اسطوره در &amp;quot;سمرا&amp;quot; چیست؟ آیا می&amp;zwnj;شود این داستان را، از دیدگاه راوی آن، نوعی تلاش برای بازسازی هویت ملی یا مذهبی از طریق اسطوره&amp;zwnj;سازی خواند، چنانکه مثلا &amp;quot;مرغ آمین&amp;quot; نیما چنین کارکردی را ایفا می کند؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;حقیقتش&amp;rlm;، وقتی داستان &amp;quot;سمرا&amp;quot; را می&amp;zwnj;&amp;rlm;نوشتم، به کارکرد اسطوره فکر نمی&amp;zwnj;&amp;rlm;کردم یا مثلاً به بازسازی هویت ملی و یا مذهبی که گفتید. شخصیت سید صالح برگرفته از شخصیتی&amp;zwnj;ست که یک شب توی &amp;quot;روایت فتح&amp;quot; دیدم. برنامه&amp;rlm;ای که در سال&amp;rlm;های جنگ، پنجشنبه شب&amp;rlm;&amp;zwnj;ها از تلویزیون ایران پخش می&amp;zwnj;&amp;rlm;شد و من همیشه آن را می&amp;zwnj;&amp;rlm;دیدم. در این برنامه، یک شب در مورد یک نوحه&amp;rlm;خوان خیلی جوان صحبت شد که در جنگ، میان سربازانی که با غواصی به دشمن حمله می&amp;zwnj;&amp;rlm;کردند، کشته شده بود؛ در حقیقت زیر آب. &lt;br /&gt;
من همیشه گذشته، حال و آینده&amp;rlm; آدم&amp;rlm;های حقیقی را توی ذهنم می&amp;zwnj;&amp;rlm;سازم. اما آنچه می&amp;zwnj;&amp;rlm;سازم، دیگر هیچ ربطی به خود آن افراد ندارد. تخیلم به&amp;rlm;کار می&amp;zwnj;&amp;rlm;افتد. برای این نوحه&amp;rlm;خوان یک گذشته، یک حال و یک آینده ساختم. نوحه&amp;rlm;خوانی که حتماً عاشق دختری بوده (در خیال من)، نوحه&amp;rlm;خوانی که می&amp;zwnj;&amp;rlm;توانسته خیلی زیبا باشد، با صدایی بسیار زیبا، نوحه&amp;rlm;خوانی که خصلت&amp;rlm;های خاص داشته، با ماهی&amp;rlm;&amp;zwnj;ها حرف می&amp;zwnj;&amp;rlm;زده، خواب&amp;rlm;های عجیبی می&amp;zwnj;&amp;rlm;دیده، ترسو بوده، صدای بمب اذیتش می&amp;zwnj;&amp;rlm;کرده، نقص عضو داشته. این&amp;rlm;&amp;zwnj;ها را من برایش ساختم و به تنها چیزی که فکر کردم این بود که یک کلمه، یک واژه، می&amp;zwnj;&amp;rlm;تواند باعث بشود که دیگران بروند توی خیال. توی خیالات خودشان غرق بشوند. یا مثلاً باعث سوءتفاهم بشود یا اصلاً کلید کشف رازی باشد. همیشه به زندگی کسانی که در جنگ ایران و عراق جنگیدند علاقه داشتم. اینکه کی بودند و چگونه فکر می&amp;zwnj;&amp;rlm;کردند. اما همیشه به خودم می&amp;zwnj;&amp;rlm;گفتم که اینها اول یک انسان بودند. انسان&amp;rlm;هایی با تمام خصوصیات و عناصر مشترک انسان&amp;rlm;&amp;zwnj;ها. انسان&amp;rlm;هایی که می&amp;zwnj;&amp;rlm;توانستند خیلی آسیب&amp;rlm;پذیر باشند. حتی مثلاً شبی از دوری عشق&amp;rlm;شان گریه کنند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img alt=&quot;&quot; align=&quot;bottom&quot; src=&quot;http://www.zamaaneh.com/pictures-new/Communicate-icon.png&quot; /&gt;حوادث &amp;quot;اجرای آخر&amp;quot; و &amp;quot;پشت صحنه&amp;quot; به&amp;zwnj;طور مشخص در زمینه&amp;zwnj;ای رخ می&amp;zwnj;دهند که با تئاتر ارتباط مستقیم دارد. تا چه حد تئاتر بر نگاه شما به داستان کوتاه تأثیر گذاشته است؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&lt;img alt=&quot;&quot; align=&quot;middle&quot; src=&quot;http://radiozamaneh.com/sites/default/files/pict003703.jpg&quot; /&gt; محمود خوش&amp;zwnj;چهره: مهم&amp;zwnj;ترین خصوصیت داستان&amp;zwnj;های مجموعه &amp;quot;فرشتگان پشت صحنه&amp;quot; نگاه نافذ ملکوتی به روابط انسانی و بازگویی این روابط با یک تنوع تکنیکی کم&amp;zwnj;نظیر است.&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;تئا&amp;zwnj;تر بر همه&amp;rlm; هستی من تأثیر گذاشته. بر همه&amp;rlm; ابعاد زندگیم! تئا&amp;zwnj;تر به نظرم شریف&amp;rlm;&amp;zwnj;ترین و مظلوم&amp;rlm;&amp;zwnj;ترین هنر نه تنها در ایران که در همه جای دنیاست. هنری&amp;zwnj;ست که با کوچک&amp;rlm;&amp;zwnj;ترین حرکت غیرصادقانه لو می&amp;zwnj;&amp;rlm;رود. تئا&amp;zwnj;تر خیلی خالص است. با هیچ حقه و نیرنگی هم نمی&amp;zwnj;&amp;rlm;شود مخاطب را فریب داد؛ درست بر عکس سینما. در حین اجرا اگر اشتباهی رخ بدهد، اگر بازیگر تپق بزند، دیالوگ یادش برود، حسش از دست برود، دیگر هیچ کاریش نمی&amp;zwnj;&amp;rlm;شود کرد. همه می&amp;zwnj;&amp;rlm;فهمند. برای اینکه یک اجرای زنده است. هر اجرایی فقط یک&amp;zwnj;بار رخ می&amp;zwnj;&amp;rlm;دهد و در زمان و مکان خودش محصور است و قابل تکرار نیست. نمی&amp;zwnj;&amp;rlm;شود کاتش کرد و رفت سراغ برداشت دوم. همیشه خیلی به تئا&amp;zwnj;تر و تئاتری&amp;rlm;&amp;zwnj;ها علاقه داشتم و هرچقدر بیشتر توی این وادی رفتم و بیشتر شناختم، بیشتر شیفته&amp;rlm; تئا&amp;zwnj;تر شدم. اما به عنوان یک نویسنده، به نظرم هر تئاتری از زمانی که یک گروه جمع می&amp;zwnj;&amp;rlm;شوند برای اجرا تا زمانی که اجرا به پایان می&amp;zwnj;&amp;rlm;رسد و گروه از هم خداحافظی می&amp;zwnj;&amp;rlm;کند، هر دقیقه&amp;rlm;اش می&amp;zwnj;&amp;rlm;تواند یک داستان کوتاه باشد و اتفاقاَ گاهی اتفاقات پشت صحنه خیلی جذاب&amp;rlm;&amp;zwnj;تر و بکر&amp;zwnj;تر از اتفاقاتی هستند که روی صحنه رخ می&amp;zwnj;دهد. تئا&amp;zwnj;تر شهر تهران هم که خودش داستان در داستان است اصلاً! از معماری پر رمز و راز ساختمانش گرفته، ده&amp;rlm;&amp;zwnj;ها در بسته، کلی پیچ و خم و راهرو و راه&amp;rlm;پله، تا تصاویر روی دیوارهایش، رنگ آجرهایش و آدم&amp;rlm;هایی که در آن فضا نفس می&amp;zwnj;&amp;rlm;کشند یا حداقل نفس می&amp;zwnj;&amp;rlm;کشیدند، تا زمانی که من ایران بودم. هر وجب آن ساختمان داستانی در خودش پنهان دارد که باید بیرونش کشید و روزی آن را نوشت.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img alt=&quot;&quot; align=&quot;bottom&quot; src=&quot;http://www.zamaaneh.com/pictures-new/Communicate-icon.png&quot; /&gt;راوی &amp;quot;پشت صحنه&amp;quot;، درست مانند راوی &amp;quot;ویلن سل&amp;quot;، بازگوکننده چیزی است که من آن را &amp;quot;روایت شاخکی&amp;quot; می&amp;zwnj;خوانم. یعنی شاخک&amp;zwnj;های راوی نسبت به چیزهایی که می&amp;zwnj;بیند یا می&amp;zwnj;شنود بسیار حساس است و همین موجب جرح و تعدیل دائمی روایت و اماها، اگرها و شایدهای فراوان می&amp;zwnj;شود. این راوی بی&amp;zwnj;طرف نیست و به دنبال منفعت شخصی در بازگویی روایت به شکلی خاص است، درست مثل کوئنتین در &amp;quot;آبشالوم، آبشالوم!&amp;quot; یا هامبرت هامبرت در &amp;quot;لولیتا&amp;quot;. راوی &amp;quot;پشت صحنه&amp;quot; به دنبال مونوپولی روایت است. به نظر می&amp;zwnj;رسد که او نوعی شیفتگی اروتیک به سایه (شخصیت زن) داستان داشته باشد، اما در عین حال نقش کارگردانی را بر عهده می&amp;zwnj;گیرد که هر ژست، حرکت و کلمه بازیگر زن را به وی دیکته می&amp;zwnj;کند؟ نوعی پارانویا یا ترس از روایت های رقیب در او وجود دارد. آیا می&amp;zwnj;توانیم در پس ناخودآگاه سیاسی این داستان، نقد گفتمان مردسالارانه را ببینیم؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&lt;img alt=&quot;&quot; align=&quot;middle&quot; src=&quot;http://radiozamaneh.com/sites/default/files/pict0037.jpg&quot; /&gt;بی&amp;zwnj;تا ملکوتی، داستان&amp;zwnj;نویس: هر داستانی می&amp;zwnj;&amp;rlm;تواند یک ناخودآگاه سیاسی داشته باشد.&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;هر داستانی می&amp;zwnj;&amp;rlm;تواند یک ناخودآگاه سیاسی داشته باشد. در داستان &amp;quot;پشت صحنه&amp;quot; یک دیکتاتور وجود دارد که به خودش اجازه&amp;rlm; هر کاری را می&amp;zwnj;&amp;rlm;دهد. دیکتاتوری که در این داستان کارگردان یک گروه تئاتری هم هست. یکی از اعضای این گروه نمایش، دختری است که توی کار ویلون می&amp;zwnj;&amp;rlm;زند و اتفاقاً عاشق این دیکتاتور است و یا عاشقش بوده. چون در طول داستان دچار تحول می&amp;zwnj;&amp;rlm;شود و دیگر نقطه&amp;rlm; اتکای احساسی و عقلیش از روی کارگردان شیفت (تغییر) می&amp;zwnj;&amp;rlm;کند به دوست دختر بی&amp;rlm;نوای کارگردان، &amp;quot;سایه&amp;quot; که پی به خیانت دوست پسرش برده. به همین خاطر خودش را از پشت بام محل تمرین پرت کرده پایین. خیانتی که یک سر آن به همین نوازنده&amp;rlm; ویلون می&amp;zwnj;&amp;rlm;رسد. کارگردان نمایش یک مرد است. پس می&amp;zwnj;&amp;rlm;شود آن را به جامعه&amp;rlm; ایران بسط داد. جامعه&amp;rlm;ای که مردسالارانه است و گفت این داستان می&amp;zwnj;&amp;rlm;تواند به نوعی نقد گفتمان مردسالارانه در جامعه&amp;rlm;ی ایران باشد. البته من شخصاً به تعابیر رادیکال فمینیست&amp;rlm;های امروز ایرانی در آن حد و اندازه اعتقادی ندارم. اما این&amp;rlm;که گاهی اوقات مرد&amp;zwnj;ها به خودشان اجازه&amp;rlm; هرگونه رفتار و برخوردی با زن&amp;rlm;&amp;rlm;&amp;zwnj;ها در جامعه&amp;rlm; ایران را می&amp;zwnj;&amp;rlm;دهند، می&amp;zwnj;&amp;rlm;تواند این داستان را به سمت چنین گفتمانی بکشد. اما داستان &amp;quot;پشت صحنه&amp;quot; در حقیقت یک داستان عاشقانه است، میان یک کارگردان و دوست دخترش که اتفاقاً بازیگر کارش هم هست و رابطه&amp;rlm; زن دوم، یعنی رابطه نوازنده&amp;rlm; ویلون با کارگردان بهانه&amp;rlm;ای است تا آن داستان اصلی روایت بشود. روایتی که از میان جملات نمایشنامه شنیده می&amp;zwnj;&amp;rlm;شود. اما نمایشنامه&amp;rlm;ای که تمرین می&amp;zwnj;&amp;rlm;شود، حقیقت زندگی سایه است و اتفاقی که برایش افتاده است. در حقیقت، سایه حقیقت زندگیش را در تئا&amp;zwnj;تر بازی می&amp;zwnj;&amp;rlm;کند.&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img alt=&quot;&quot; align=&quot;bottom&quot; src=&quot;http://www.zamaaneh.com/pictures-new/Communicate-icon.png&quot; /&gt;داستان &amp;quot;مانکن&amp;quot; از ایجاز فوق&amp;zwnj;العاده&amp;zwnj;ای برخوردار است و ساختاری شبیه داستان&amp;zwnj;های همینگوی دارد. چنانکه ریکاردو پیگلیا درباره داستان&amp;zwnj;های همینگوی می&amp;zwnj;گوید، شما نیز اینجا دو روایت دارید: روایت آشکار و روایت پنهان. در روایت آشکار، دختر در پی شناختن معشوقه پدرش است. به همین خاطر پارچه&amp;zwnj;ای را برای دوختن لباس نزد او می&amp;zwnj;برد. روایت پنهان واکنش این معشوقه است که هرگز بازگفته نمی&amp;zwnj;شود. ما باید ساز و کار رابطه این دو شخصیت را از میان شکاف&amp;zwnj;ها و سکوت&amp;zwnj;های روایت بفهمیم و تأویل کنیم. تا چه حد ایجاز و روایت غیرمستقیم می&amp;zwnj;تواند یک استراتژی مؤثر در داستان&amp;zwnj;نویسی باشد؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;سال&amp;rlm;های آخری که ایران بودم، روی چند فیلم&amp;rlm;نامه کار کردم. از جمله فیلم&amp;rlm;نامه&amp;rlm;ای به اسم &amp;quot;دیشب باباتو دیدم آیدا!&amp;quot; که کارگردانش آقای رسول صدرعاملی بود. داستان دختری بود که می&amp;zwnj;&amp;rlm;فهمد پدرش معشوقه دارد، اما باور این مسئله برایش خیلی دشوار است. چون در یک سن خیلی خاصی هم هست و نوجوان است. خود داستان، خود آن طرح فیلم&amp;rlm;نامه، بر اساس قصه&amp;rlm;ای از مرجان شیرمحمدی بود. اما توی فیلم&amp;rlm;نامه، روایت تا جایی پیش می&amp;zwnj;&amp;rlm;رفت که دختر تصمیم می&amp;zwnj;&amp;rlm;گرفت به دیدن معشوقه&amp;rlm; پدرش برود. قرار شد من بر اساس این طرح، داستان کوتاهی تنها برای این سکانس فیلم بنویسم که شد داستان &amp;quot;مانکن&amp;quot;. &lt;br /&gt;
در حقیقت، قصد دختر معلوم بود، اما واکنش معشوقه کاملاً غیرقابل پیش&amp;rlm;بینی بود. به&amp;rlm;نظرم آمد داستان را تا جایی که دختر برای اولین بار معشوقه&amp;rlm; پدرش را می&amp;zwnj;&amp;rlm;بیند و بعد در پشت سرش بسته می&amp;zwnj;&amp;rlm;شود باید تمام کرد. چون تمام ذهنیت دختر بعد از دیدن معشوقه فرومی&amp;zwnj;&amp;rlm;&amp;rlm;ریزد. او انتظار چیز دیگری دارد، اما با چیز دیگری مواجه می&amp;zwnj;&amp;rlm;شود که اصلاً دیگر حرفی برای گفتن به ذهنش نمی&amp;zwnj;&amp;rlm;آید. او انتظار دختر جوانی را می&amp;zwnj;&amp;rlm;کشیده، اما با یک زن میانسال خیلی معمولی روبرو می&amp;zwnj;&amp;rlm;شود. سکوتی که در روایت از جایی شکل می&amp;zwnj;&amp;rlm;گیرد تمام درماندگی هر دو شخصیت را نشان می&amp;zwnj;&amp;rlm;دهد. کلاً روایت غیرمستقیم و باواسطه، استراتژی مورد علاقه&amp;rlm; من در داستان&amp;rlm;نویسی است.&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img alt=&quot;&quot; align=&quot;bottom&quot; src=&quot;http://www.zamaaneh.com/pictures-new/Communicate-icon.png&quot; /&gt;شما در بعضی از داستان&amp;zwnj;های خود از تکنیکی بهره می&amp;zwnj;گیرید که شاید بشود اسمش را &amp;quot;فشرده کردن&amp;quot; گذاشت. این تکنیک به نویسنده اجازه می&amp;zwnj;دهد که حس&amp;zwnj;ها یا مفاهیم تجربیات گذشته را در زمان حال جاری کند. تی اس الیوت آن را &amp;quot;متد اساطیری&amp;quot; می&amp;zwnj;خواند. مثلا جویس از &amp;quot;اودیسه&amp;quot; به&amp;zwnj;عنوان چارچوب زیربنایی رمان خود &amp;quot;اولیس&amp;quot; استفاده می&amp;zwnj;کند. در اینجا او نوعی گرامر اصلی را معرفی می&amp;zwnj;کند که بعد با لایه&amp;zwnj;های اساطیری یا روایت&amp;zwnj;های دیگر پیچیده&amp;zwnj;تر می&amp;zwnj;شود. هنگامی که این چارچوب&amp;zwnj;ها یا روایت&amp;zwnj;های متناقض و مجاور با هم تصادم می&amp;zwnj;کنند، نوعی فضا برای تأویل و تفسیر باز می&amp;zwnj;شود. آیا شما نیز در &amp;quot;فرشتگان نیمه&amp;zwnj;شب&amp;quot; و &amp;quot;جاده&amp;quot; در صدد چنین کاری بودید؟ &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ارجاع دادن به متن&amp;rlm;&amp;zwnj;ها و آثار نویسندگان دیگر و شخصیت&amp;rlm;های حقیقی و معروف یا&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان &amp;quot;allusion&amp;quot; تکنیکی است که بیشتر در شعر آن را می&amp;zwnj;&amp;rlm;پسندم و در برخی شعرهایم نیز آن را به&amp;rlm;کار گرفته&amp;rlm;ام. اما کمتر در داستان کوتاه یا رمانی که در سال&amp;rlm;های اخیر نوشته&amp;rlm;ام. شاید &amp;quot;جاده&amp;quot; در بین کارهای من یک استثناء باشد. اما به نظرم کاری که &amp;quot;جویس&amp;quot; در &amp;quot;اولیس&amp;quot; می&amp;zwnj;&amp;rlm;کند، می&amp;zwnj;&amp;rlm;تواند تجربه&amp;rlm;ای به غایت شیرین و دلچسب برای خود نویسنده باشد. نمی&amp;zwnj;&amp;rlm;دانم، شاید روزی تجربه&amp;rlm;اش کنم. چون&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان اندازه&amp;rlm; که جذاب است، می&amp;zwnj;&amp;rlm;تواند راه را برای سوءتفاهم&amp;rlm;هایی مانند سرقت ادبی باز کند. مخصوصاً در جامعه&amp;rlm;ای پر از سوءتفاهم و پر از بدگمانی. بدگمانی جامعه&amp;rlm; ادبی ایران و روشنفکران ایران که انگار منتظرند، به خیال خودشان، مچ هنرمند بی&amp;rlm;نوا را بگیرند. بدون بررسی و تحقیق کافی و لازم. این روز&amp;zwnj;ها متأسفانه چند نمونه از آن را شاهد بودیم. بیشتر حرف بر سر رقابت و تصاحب یک جایزه&amp;rlm; کوچک است تا خلق یک اثر خلاق و ماندگار انگار! به&amp;rlm;هرحال هیچ نویسنده&amp;rlm;ای از اینکه تشویق بشود، کتابش به فروش برسد و جایزه&amp;rlm;ای بگیرد، فکر نمی&amp;zwnj;&amp;rlm;کنم بدش بیاید. اما جنجال و دعوا و فحاشی و حرمت&amp;rlm;شکنی بر سر واقعاً هیچ و پوچ؟! آن&amp;rlm;هم در کشوری که با وجود حدود ۷۴ میلیون آدم، تیراژ کتاب گاهی به هزار نسخه هم نمی&amp;zwnj;&amp;rlm;رسد، کتاب&amp;rlm;هایی که خاک می&amp;zwnj;&amp;rlm;&amp;rlm;خورند و موانع بسیار زیاد، از جمله انتظارهای طولانی مجوز که آیا مجوز بدهند یا ندهند، چقدر جرح وتعدیل کنند، چقدر از کار را حذف کنند، به نظرم، حتی نوبل ادبی هم ارزشش را ندارد، چه برسد به تشویق&amp;rlm;های ناچیزی که امروزه از نویسندگان ایرانی می&amp;zwnj;&amp;rlm;شود.&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;در همین زمینه:&lt;br /&gt;
&lt;/strong&gt;&lt;a href=&quot;http://radiozamaneh.com/node/7690&quot;&gt;::نوشتن تلاش برای بقاء و ماندن است، بخش نخست گفت&amp;zwnj;و&amp;zwnj;گو محمود خوش&amp;zwnj;چهره با بی&amp;zwnj;تا ملکوتی::&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;
&lt;a href=&quot;http://http//radiozamaneh.com/node/4653&quot;&gt;::اساطیر در جهانی سترون، محمود خوش&amp;zwnj;چهره::&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;
&lt;a href=&quot;http://zamaaneh.com/literature/2008/08/post_504.html&quot;&gt;::نیش عقرب، بیتا ملکوتی::&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
</description>
     <comments>https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2011/10/20/7692#comments</comments>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/3236">ادبیات معاصر ایران</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/6606">بی تا ملکوتی</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/3462">فرشتگان پشت صحنه</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/3461">محمود خوشچهره</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak">خاک</category>
 <pubDate>Thu, 20 Oct 2011 08:09:39 +0000</pubDate>
 <dc:creator />
 <guid isPermaLink="false">7692 at https://archive.radiozamaneh.com</guid>
  </item>
  <item>
    <title>&quot;نوشتن تلاش برای بقاء و ماندن است&quot;</title>
    <link>https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2011/10/19/7690</link>
    <description>&lt;div class=&quot;fb-social-like-widget&quot;&gt;&lt;fb:like  href=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2011/10/19/7690&quot; send=&quot;false&quot; layout=&quot;box_count&quot; show_faces=&quot;false&quot; width=&quot;500&quot; action=&quot;like&quot; font=&quot;arial&quot; colorscheme=&quot;light&quot;&gt;&lt;/fb:like&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-sartitr&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    گفت‌و‌گو محمود خوش‌چهره با بی‌تا ملکوتی پیرامون مجموعه داستان &amp;quot;فرشتگان پشت صحنه&amp;quot;        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-nevisandeh&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    محمود خوش‌چهره        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-filefield field-field-maghaleh-image&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    &lt;img  class=&quot;imagefield imagefield-field_maghaleh_image&quot; width=&quot;277&quot; height=&quot;188&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/sites/default/files/pict0037a01.jpg?1319233870&quot; /&gt;        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;p&gt;محمود خوش&amp;zwnj;چهره - دومین مجموعه داستان&amp;zwnj;های کوتاه بی&amp;zwnj;تا ملکوتی تحت عنوان &amp;quot;فرشتگان پشت صحنه&amp;quot; اخیراً توسط نشر افکار منتشر شده است. یکی از ویژگی&amp;zwnj;های داستان&amp;zwnj;های این مجموعه جرأت مثال&amp;zwnj;زدنی ملکوتی در تجربه کردن با شیوه&amp;zwnj;های مختلف روایی است.&lt;/p&gt;
&lt;!--break--&gt;&lt;!--break--&gt;&lt;p&gt;در عین حال، داستان&amp;zwnj;های ملکوتی از تنوع موضوعی چشمگیری برخوردارند و در فضاهایی به وقوع می&amp;zwnj;پیوندند که کاملاً از یکدیگر متفاوت هستند. با این&amp;zwnj;حال، مؤلفه&amp;zwnj;ای که همه این داستان ها را به هم پیوند می&amp;zwnj;دهد حس عمیقی از جداافتادگی و ناتوانی در ایجاد ارتباط با دیگران است. یکی دیگر از ویژگی&amp;zwnj;های مهم داستان&amp;zwnj;های ملکوتی پایان ابهام&amp;zwnj;آمیز یا ناتمام آن&amp;zwnj;هاست که فضای زیادی را به خواننده برای تفسیر متن می&amp;zwnj;دهد. برخی از این داستان&amp;zwnj;ها فاقد هسته محوری هستند، یعنی شخصیت یا حادثه محوری در آن&amp;zwnj;ها غایب و ناپیداست. در این داستان&amp;zwnj;ها، آگاهی ما از شخصیت یا حادثه محوری صرفاً از خلال کنش&amp;zwnj;ها و تأملات یک راوی بازگو می&amp;zwnj;شود که چندان نیز قابل اعتماد نیست. همه این خصوصیات &amp;quot;فرشتگان پشت صحنه&amp;quot; را به یک مجموعه باارزش و بدیع تبدیل می&amp;zwnj;کند و از ظهور نویسنده&amp;zwnj;ای خبر می&amp;zwnj;دهد که آینده&amp;zwnj;ای درخشان در پیش رو دارد. آنچه در پی می&amp;zwnj;آید گفت&amp;zwnj;و گویی است که من اخیراً از سوی &amp;quot;دفتر خاک&amp;quot;، ضمیمه ادبی رادیو زمانه با بی&amp;zwnj;تا ملکوتی انجام دادم. این گفت&amp;zwnj;و&amp;zwnj;گو در دو بخش منتشر می&amp;zwnj;گردد. بخش نخست آن را می&amp;zwnj;خوانیم:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img alt=&quot;&quot; align=&quot;bottom&quot; src=&quot;http://www.zamaaneh.com/pictures-new/Communicate-icon.png&quot; /&gt;خانم ملکوتی قدری از خودتان بگویید. حرفه شما روزنامه&amp;zwnj;نگاری&amp;zwnj;ست، اما تصور می&amp;zwnj;کنم تجربه&amp;zwnj;هایی در تئاتر نیز داشته&amp;zwnj;اید. اگر اطلاعات من درست باشد، شما در عین حال کتابی هم درباره خانم سوسن تسلیمی تألیف کرده&amp;zwnj;اید. گذار از روزنامه&amp;zwnj;نگاری به داستان&amp;zwnj;نویسی را چگونه توصیف می&amp;zwnj;کنید؟&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;بی&amp;zwnj;تا ملکوتی&lt;/strong&gt;: در حقیقت، من از داستان&amp;rlm;نویسی گذارم به روزنامه&amp;zwnj;نگاری افتاد. شروع نوشتن جدی برای من، بعد از داستان کلیشه&amp;rlm;ای &amp;quot;بهترین انشاهای دوران مدرسه&amp;quot;، در سال&amp;rlm;های اول دانشگاه بود. درسی داشتیم به نام &amp;quot;داستان&amp;rlm;نویسی&amp;quot; که چهار واحد بود در دو بخش: داستان&amp;rlm;نویسی یک و دو. اتفاقاً داستان&amp;rlm;نویسی یک را از استادم، آقای جمال میرصادقی، صفر گرفتم. چرا که کلاس&amp;rlm;&amp;zwnj;ها صبح&amp;rlm; زود برگزار می&amp;zwnj;&amp;rlm;شد و صبح زود بیدار شدن در آن زمان برای من مساوی بود با مردن. در نتیجه یا نمی&amp;zwnj;&amp;rlm;رفتم یا دیر می&amp;zwnj;&amp;rlm;رسیدم. اما داستان&amp;rlm;هایی که برای آن دو ترم نوشتم،&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان زمان در نشریات ایران منتشر شدند.&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img alt=&quot;&quot; align=&quot;bottom&quot; src=&quot;http://www.zamaaneh.com/pictures-new/Communicate-icon.png&quot; /&gt;قبل از این تجربه داستان یا نمایشنامه نوشته بودید؟ شعر چی؟ &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;یادم می&amp;zwnj;آید اولین متن جدی&amp;rlm; که نوشتم قبل از این داستان&amp;rlm; بود. نمایشنامه&amp;rlm;ای بود که خودم برای مصاحبه&amp;rlm; ورودی سال ۷۲ رشته&amp;rlm; تئا&amp;zwnj;تر دانشگاه آزاد تمرین می کردم. خودم آن را نوشتم و خودم تمرینش کردم که در مقابل هیأت ژوری بازی کنم و اتفاقاً مورد پسند مصاحبه&amp;zwnj;کنندگانم، از جمله استاد عزت&amp;rlm;الله انتظامی و استاد حمید سمندریان، قرار گرفت. اما ذوق نوشتن در من بیشتر با شعر شروع شد؛ با خواندن شعر. خواندن شعر شعرایی مانند شاملو، فروغ فرخزاد و اخوان ثالث. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img alt=&quot;&quot; align=&quot;bottom&quot; src=&quot;http://www.zamaaneh.com/pictures-new/Communicate-icon.png&quot; /&gt;معمولاً در سنینی که شخصیت یک نویسنده شکل می&amp;zwnj;گیرد، کتاب&amp;zwnj;هایی هستند که روی او به شدت تأثیر می&amp;zwnj;گذارد و در واقع به زندگی او جهت می دهند....&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پدر و مادرم هر دو اهل کتاب بودند و ما یک گنجینه&amp;rlm; خیلی غنی در خانه داشتیم. من کتاب زیاد می&amp;zwnj;&amp;rlm;خواندم. حتی از زمان دبستان. یادم هست دبستان بودم که آثار هدایت را &amp;rlm;دست گرفتم و شروع کردم به خواندن. بیشتر آثار بزرگان ادبیات ما و ادبیات جهان در کتابخانه&amp;rlm; پدرم موجود بود. از هدایت، بزرگ&amp;rlm; علوی، صادق چوبک گرفته تا بکت، کامو و چخوف. حتی نمایشنامه هم زیاد داشتیم.&amp;nbsp;&lt;br /&gt;
در دبیرستان بودم که فهمیدم می&amp;zwnj;&amp;rlm;خواهم در دانشگاه تئا&amp;zwnj;تر بخوانم و مصر بودم که حتماً تئا&amp;zwnj;تر بخوانم. اما به بازیگری هیچوقت علاقه نداشتم و با روحیه&amp;rlm; من به&amp;rlm;هیچ عنوان سازگار نبود. اما از&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان اول می&amp;zwnj;&amp;rlm;خواستم نمایشنامه&amp;rlm;نویسی بخوانم و وقتی وارد دانشگاه هنر معماری دانشگاه آزاد شدم، خود فضای دانشگاه هنر معماری اولین جرقه&amp;rlm;&amp;zwnj;ها بود برای من، برای نوشتن. دوستی داشتم که شیفته&amp;rlm; نویسنده&amp;rlm;ای به نام رومن&amp;rlm; گاری بود. او کتابی به نام &amp;quot;خداحافظ گاری کوپر&amp;quot; برای خواندن به من داد. فکر کنم بعد از خواندن این کتاب بود که گفتم: می&amp;zwnj;&amp;rlm;خواهم نویسنده بشوم! و این احساس زمانی در من خیلی تقویت شد که مارگاریت دوراس را شناختم و گفتم نه دیگر، چاره&amp;rlm;ای جز نوشتن ندارم و اصلاً عشقی جز نوشتن ندارم!&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img alt=&quot;&quot; align=&quot;bottom&quot; src=&quot;http://www.zamaaneh.com/pictures-new/Communicate-icon.png&quot; /&gt;چطور شد که پای شما به مطبوعات باز شد؟&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;سال&amp;rlm;های آخر دانشگاه بودم، سال ۷۶، که کلاسی به نام &amp;quot;فلسفه&amp;rlm; هنر&amp;quot; با آقای کیوان میرهادی داشتم. وقتی به مبحث &amp;quot;فمینیسم&amp;quot; رسیدیم، او ما را پیش نویسنده&amp;rlm;ای به نام خانم شیوا ارسطویی برد که کلاس&amp;rlm;هایی به اسم &amp;quot;مکتب&amp;rlm;های ادبی&amp;quot; داشت. خانم ارسطویی وقتی فهمید می&amp;zwnj;&amp;rlm;نویسم، تشویقم کرد که سر کلاس&amp;rlm;هایش بروم. آنجا با گروهی آشنا شدم که در طول سال&amp;rlm;&amp;zwnj;ها این دوستی ما ادامه پیدا کرد و ما هر هفته خودمان جلسات داستان&amp;rlm;خوانی داشتیم. اکثر این بچه&amp;rlm;&amp;zwnj;ها الان خودشان صاحب کتاب شده&amp;rlm;اند. &lt;br /&gt;
همزمان&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان سال ۷۶ بود که دیگر داشتم فارغ&amp;rlm;التحصیل می&amp;zwnj;&amp;rlm;شدم و دوست دیگری مرا تشویق کرد تا در مورد تئاترهای جشنواره تئا&amp;zwnj;تر فجر یادداشت بنویسم. چون ما گروهی بودیم که می&amp;zwnj;&amp;rlm;رفتیم تئا&amp;zwnj;تر می&amp;zwnj;&amp;rlm;دیدیم و بعد از تئا&amp;zwnj;تر با هم صحبت می&amp;zwnj;&amp;rlm;کردیم و کار&amp;zwnj;ها را نقد می&amp;zwnj;&amp;rlm;کردیم. این دوست&amp;rlm; به من گفت: &amp;quot;به نظرم تو می&amp;zwnj;&amp;rlm;توانی نقد تئا&amp;zwnj;تر بنویسی. بنویس و اگر قابل قبول بود، من آن را در &amp;laquo;همشهری&amp;raquo; چاپ می&amp;zwnj;&amp;rlm;&amp;rlm;کنم.&amp;quot; &lt;br /&gt;
یادم است اولین یادداشت تئاتریم را درباره نمایش &amp;quot;نیلوفر آبی&amp;quot; حمید امجد در جشنواره&amp;rlm; سال ۷۶ نوشتم که در نشریه&amp;rlm; &amp;quot;همشهری&amp;quot; چاپ شد. البته بدون اسم من. از&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان زمان به نقدنویسی در حیطه&amp;rlm; تئا&amp;zwnj;تر ادامه دادم. به مصاحبه و گزارش در نشریات مختلفی که اکثراً الان توقیف شده&amp;rlm;اند نیز پرداختم. این کار را به مدت هشت سال ادامه دادم. هم بخشی از علایقم بود و هم اینکه بالاخره درآمد ناچیزی از قبل آن درمی&amp;rlm;آوردم. حقیقت امر این است که من از داستان&amp;rlm;نویسی به ژورنالیسم کشیده شدم.&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&lt;img alt=&quot;&quot; align=&quot;middle&quot; src=&quot;http://www.zamaaneh.com/pictures-new/BITAMKHF04.jpg&quot; /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;فرشتگان پشت صحنه، بی&amp;zwnj;تا ملکوتی، نشر افکار، تهران ۱۳۹۰&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;&lt;img alt=&quot;&quot; align=&quot;bottom&quot; src=&quot;http://www.zamaaneh.com/pictures-new/Communicate-icon.png&quot; /&gt;ایان مک اوان می گوید شور یا شادی نوشتن در لحظه&amp;zwnj;ای خلاصه می&amp;zwnj;شود که نویسنده ناگهان احساس غافلگیرکننده&amp;zwnj;ای را تجربه می&amp;zwnj;کند. این شادی می&amp;zwnj;تواند از چسباندن صفتی به یک اسم یا ورود یک صحنه کاملاً تازه به ذهن نویسنده ناشی شود، و یا می&amp;zwnj;تواند نتیجه پدیدار شدن ناگهانی و بی&amp;zwnj;مقدمه شخصیتی باشد که به سادگی در بطن یک واژه یا جمله زاده می&amp;zwnj;شود. به گفته مک اوان، نقد ادبی قادر نیست این را درک کند که بعضی چیزها روی صفحه کاغذ نوشته می&amp;zwnj;شوند تنها به این دلیل که به نویسنده لذت می&amp;zwnj;بخشند. نویسنده&amp;zwnj;ای که صبح خوبی دارد و جملاتش به خوبی شکل می&amp;zwnj;گیرند، یک لذت شخصی را تجربه می&amp;zwnj;کند. این لذت سپس نوعی غنای فکری را در نویسنده آزاد می کند که می تواند به ظهور لحظات غافلگیرکننده بینجامد. از سوی دیگر، جوزف کنراد می گوید، &amp;quot;هنگام نوشتن تنهایی مرا در خود جذب می&amp;zwnj;کند، هیچ چیز را نمی&amp;zwnj;بینم، هیچ چیز را نمی&amp;zwnj;شنوم. این فضا مانند یک گور و گاهی جهنم&amp;zwnj;وار است، اما من می&amp;zwnj;نویسم، می&amp;zwnj;نویسم، و می&amp;zwnj;نویسم&amp;raquo;. شما هنگام نوشتن چه احساسی را تجربه می&amp;zwnj;کنید؟ &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;من معمولاً نوشتن را در ذهنم شروع می&amp;zwnj;&amp;rlm;کنم و تا زمانی که داستان را تا حدی جلو ببرم، اصلاً دست به قلم نمی&amp;zwnj;&amp;rlm;برم. وقتی هم به یک داستان فکر می&amp;zwnj;&amp;rlm;کنم، در هر حالتی آن داستان در ذهن من حضور دارد. وقتی قدم می&amp;zwnj;&amp;rlm;زنم، خرید می&amp;zwnj;&amp;rlm;کنم، آشپزی می&amp;zwnj;&amp;rlm;کنم، سر کار هستم، دارم متنی را برای ترجمه آماده می&amp;zwnj;&amp;rlm;کنم، متنی که اصلاً به ادبیات ربطی ندارد، در همه حال این داستان توی ذهن من همین&amp;rlm;طور جلو می&amp;zwnj;&amp;rlm;رود. حتی گاهی ادامه&amp;rlm; داستانم را خواب می&amp;zwnj;&amp;rlm;بینم. تا یک جایی که پیش رفت، داستان را روی کاغذ می&amp;zwnj;&amp;rlm;آورم و روی کاغذ است که اصولاً داستان را تمام می&amp;zwnj;&amp;rlm;کنم. آن موقع است که دیگر نه صدایی را می&amp;zwnj;&amp;rlm;شنوم، نه کسی را می&amp;zwnj;&amp;rlm;بینم، نه اصلاً چیزی حس می&amp;zwnj;&amp;rlm;کنم. کاملاً از پیرامونم کنده می&amp;zwnj;&amp;rlm;شوم، و البته در کل این برای من فرآیند دردناکی است. تا لحظه&amp;rlm;ای که آخرین کلمه&amp;rlm; داستان را می&amp;zwnj;&amp;rlm;نویسم و بعد برای اولین بار خودم آن را برای خودم می&amp;zwnj;&amp;rlm;خوانم. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img alt=&quot;&quot; align=&quot;bottom&quot; src=&quot;http://www.zamaaneh.com/pictures-new/Communicate-icon.png&quot; /&gt;اولین خواننده شما کی هست؟&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;من همیشه خودم اولین خواننده&amp;rlm;ی داستانم هستم. آن را با صدای بلند برای خودم می&amp;zwnj;&amp;rlm;خوانم. اگر حس کنم داستان قابل قبولی شده، داستانی شده که انتظارش را داشتم، داستانی که فکرش را کرده بودم، لذت و شعف خاصی همه وجودم را می&amp;zwnj;&amp;rlm;گیرد. اما اگر خودم دوستش نداشته باشم، این درد روحی تا چند روز با من هست. در وجودم باقی می&amp;zwnj;&amp;rlm;ماند و تا داستان را آن&amp;zwnj;&amp;rlm;طور که باید بازنویسی نکنم، خوب نمی&amp;zwnj;&amp;rlm;شوم.&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;البته من به ندرت کارهایم را چند بار بازنویسی می&amp;zwnj;&amp;rlm;کنم. معمولاً معتقدم نسخه&amp;rlm; اول اثر جادویی دارد که گاهی با بازنویسی جادوی آن محو می&amp;zwnj;&amp;rlm;شود. البته گاهی هم عکس این اتفاق می&amp;zwnj;&amp;rlm;افتد.&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img alt=&quot;&quot; align=&quot;bottom&quot; src=&quot;http://www.zamaaneh.com/pictures-new/Communicate-icon.png&quot; /&gt;برای میلان کوندرا، رمان &amp;quot;جاودانگی&amp;quot; با ژست ساده زنی شروع می&amp;zwnj;شود که دست خود را در هوا تکان می دهد. مک اوان نیز می گوید که او یک روز صبح ۶۰۰ کلمه درباره زنی نوشت که با دسته&amp;zwnj;ای از گل&amp;zwnj;های وحشی وارد اتاق پذیرایی می&amp;zwnj;شود. این زن از مردی که بیرون مشغول باغبانی است آگاه است و حس دوگانه&amp;zwnj;ای نسبت به او دارد؛ هم می&amp;zwnj;خواهد او را ببیند و هم می&amp;zwnj;خواهد از او اجتناب کند. مک اوان ادامه می&amp;zwnj;دهد که رمان &amp;quot;جبران&amp;quot; از دل تصور این صحنه بیرون آمد. نقطه آغاز یک داستان برای شما کجاست؟ &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;داستان کوتاه برای من گاهی از شنیدن یک نام عجیب، دیدن یک تصویر خاص، اتفاقی که کسی برایم تعریف می&amp;zwnj;&amp;rlm;کند، حتی نوع نشستن یک آدم توی یک کافه، چهره&amp;rlm; یک آدم، دیدن یک عکس و یا شنیدن یک قطعه&amp;rlm; موسیقی شروع می&amp;zwnj;&amp;rlm;شود. به&amp;rlm;طور مثال، سال&amp;rlm;&amp;zwnj;ها پیش یک بار مامانم گفت که دوست داشتم اسمت را پوشکا بگذارم. از او پرسیدم: پوشکا یعنی چه؟ دقیقاً نمی&amp;zwnj;&amp;rlm;دانست. گفت: &amp;quot;فکر می&amp;zwnj;&amp;rlm;کنم به کردی یا روسی می&amp;zwnj;&amp;rlm;شود روزنه&amp;rlm; امید.&amp;quot; این اسم مدت&amp;rlm;&amp;zwnj;ها در ذهن من ماند تا اینکه تصمیم گرفتم داستانی بنویسم به اسم &amp;quot;پوشکا&amp;quot;. داستان مادری بود که پسرش را اعدام کرده&amp;rlm;اند. پسرش یک مبارز سیاسی بوده که او را کشته&amp;rlm;اند و بعد از مرگ پسرش، پوشکا که همسر این پسر بوده به دیدن او می&amp;zwnj;&amp;rlm;آید. همسری که مادر آن مبارز سیاسی هرگز او را ندیده بوده. پوشکا به دیدار مادرشوهر داغدیده می&amp;zwnj;&amp;rlm;آید و تمام داستان مرثیه&amp;rlm; مادر مردی است که تیرباران شده است. این داستان در مجله&amp;rlm; &amp;quot;حقوق زنان&amp;quot; سال ۷۷ یا ۷۸ چاپ شد.&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img alt=&quot;&quot; align=&quot;bottom&quot; src=&quot;http://www.zamaaneh.com/pictures-new/Communicate-icon.png&quot; /&gt;یعنی شخصیت&amp;zwnj;های شما مابه&amp;zwnj;ازای بیرونی دارند، یا اینکه رویدادهای بیرونی فقط الهام&amp;zwnj;بخش هستند برای شما؟&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;مثال دیگری بزنم. شخصیت مطرحی در انقلاب ایران بود که بعداً رفت روی مین و کشته شد. من همیشه به این شخصیت و مخصوصاً به زندگیش تا قبل از این&amp;rlm;که یک آدم خیلی انقلابی و مؤمن بشود علاقه داشتم. شنیده بودم و می&amp;zwnj;&amp;rlm;دانستم که خیلی آدم خاصی بوده، یک آدم معمولی&amp;rlm; نبوده است. خیلی اتفاقی، روزی یکی از هم&amp;rlm;دانشگاهی&amp;rlm;های خیلی سال پیشش را دیدم و از او خواستم از این شخصیت در زمان دانشجویی اش برایم بگوید. آن&amp;rlm;جا بود که فهمیدم این شخصیت مورد علاقه&amp;rlm;ام در جوانی به بخار بنزین اعتیاد داشته است و این موضوع باعث شد تا داستانی بنویسم به نام &amp;quot;بنزین&amp;quot; که در اولین مجموعه&amp;rlm; داستان هایم، &amp;quot;تابوت خالی&amp;quot;، چاپ شده است. البته شخصیت داستان من در حقیقت هیچ ربطی به این آدم انقلابی نداشت و تنها وجهه اشتراکشان اعتیاد به بخار بنزین بود. برای نوشتن شعر هم گاهی یک تصویر چند ثانیه&amp;rlm;ای در یک قاب ثابت برایم کافی است.&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img alt=&quot;&quot; align=&quot;bottom&quot; src=&quot;http://www.zamaaneh.com/pictures-new/Communicate-icon.png&quot; /&gt;بسیاری از داستان های شما منعکس کننده حسی از تبعید هستند. تبعید به ویژه در &amp;quot;شب سفید&amp;quot; به تم غالب تبدیل می&amp;zwnj;شود. این تم در فرشتگان نیمه شب&amp;quot; و &amp;quot;سرهنگ و سرخپوست&amp;quot; نیز تا حد زیادی حضور دارد. ادوارد سعید می&amp;zwnj;گوید، اریک آئورباخ کتاب &amp;quot;تقلید از واقعیت&amp;quot;، یکی از مشهورترین آثار نقد ادبی غرب را، در تبعید پس از فرار از آلمان نازی نوشت. به گفته سعید، آئورباخ صرفاً در صدد انجام حرفه خود به&amp;zwnj;عنوان یک نویسنده علیرغم دشواری&amp;zwnj;ها نبود؛ برای او نوشتن این کتاب در حکم نوعی &amp;quot;بقای فرهنگی بس پر اهمیت&amp;quot; بود. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;یادم است&amp;nbsp;سال&amp;rlm;&amp;zwnj;ها پیش رفته بودم مراسم جوایز گلشیری. سالی که &amp;quot;همنوایی شبانه &amp;rlm;ارکستر چوب&amp;rlm;ها&amp;quot;، رمان رضا قاسمی، جایزه گرفت. آقای قاسمی یک پیام صوتی به مراسم فرستاده بود که پخش شد. او در این پیام از یک &amp;quot;جداافتادگی دردناک&amp;quot; از زبان فارسی صحبت کرده بود که آن زمان برای من یک جمله&amp;rlm; شاعرانه بیشتر نبود. اما بعد که خودم از ایران مهاجرت کردم، هر زمان که پایم را بیرون می&amp;zwnj;&amp;rlm;گذاشتم، هر زمان که گوشی تلفن را برمی&amp;rlm;داشتم، تلویزیون را روشن می&amp;zwnj;&amp;rlm;کردم، می&amp;zwnj;&amp;rlm;رفتم یک اداره و مثلاً به یک بانک مراجعه می&amp;zwnj;&amp;rlm;کردم، با تمام پوست و گوشتم این جداافتادگی را احساس می&amp;zwnj;&amp;rlm;کردم.&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;می&amp;zwnj;&amp;rlm;دانید! هر چقدر هم تو با اراده&amp;rlm; خودت، با تصمیم و برنامه&amp;rlm;ریزی و با احساس رضایت کشورت را ترک کنی، باز یک چیزی تو را به سمت وطنت&amp;rlm; می&amp;zwnj;&amp;rlm;&amp;rlm;کشد، چیزی که خیلی نمی&amp;zwnj;&amp;rlm;شود آن را توضیح داد. حتی دور شدن از فامیل، خانه، محله و دوستان و یا پاتوق&amp;rlm;های همیشگی&amp;rlm;ات نیست؛ دور شدن از آن فضای فرهنگی که در آن نفس می&amp;zwnj;&amp;rlm;کشیدی هم نیست.&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;نمی&amp;zwnj;&amp;rlm;دانم چگونه می&amp;zwnj;&amp;rlm;شود آن را توضیح داد، فقط باید تجربه&amp;rlm;اش کرد. به نظرم یک حس ناشناخته است که با هیچ حس دیگری قابل قیاس نیست و به مرور زمان هم حل نمی&amp;zwnj;&amp;rlm;شود. نوشتن از خود مهاجرت نوعی کنار آمدن با آن حس خاص و مرموز است. نوعی ابراز وجود برای ادامه&amp;rlm; زندگی&amp;zwnj;ست. نوعی تلاش برای بقاست و ماندن! و وقتی می&amp;zwnj;&amp;rlm;نویسی&amp;rlm;اش، انگار راحت&amp;rlm;&amp;zwnj;تر نفس می&amp;zwnj;&amp;rlm;کشی. انگار یک جور مبارزه است با فراموشی، با ناپیدایی، با گم شدن در هستی. شاید&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان بقای فرهنگی که شما می&amp;zwnj;&amp;rlm;گویید. اما به نظرم، ابعادش از فرهنگ گسترده&amp;rlm;&amp;zwnj;تر است. نوعی مبارزه است برای این&amp;rlm;که بگوییم، اگر من از کشورم رفته&amp;rlm;ام و دور شده&amp;rlm;ام، ولی هستم، زنده&amp;rlm;ام، نفس می&amp;zwnj;&amp;rlm;کشم، حضور دارم!&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img alt=&quot;&quot; align=&quot;bottom&quot; src=&quot;http://www.zamaaneh.com/pictures-new/Communicate-icon.png&quot; /&gt;شما در برخی داستان های خود از یک نماد محوری استفاده می کنید. این نماد هیچ معنای قراردادی یا خاصی ندارد. در حقیقت، معنای آن از خلال چگونگی نوع رابطه&amp;zwnj;اش با اجزای دیگر در ماتریکس داستان پدید می&amp;zwnj;آید. به همین خاطر این نماد محوری کیفیتی سیال و ابهام&amp;zwnj;آمیز دارد، درست مثل &amp;quot;فانوس دریایی&amp;quot; در رمان ویرجینیا وولف که می&amp;zwnj;تواند در آن واحد معانی گوناگون برای شخصیت&amp;zwnj;های مختلف داشته باشد. مجسمه فرشته در &amp;quot;فرشتگان نیمه شب&amp;quot; یا نماد سرخپوست در &amp;quot;سرهنگ و سرخپوست&amp;quot; چنین هستند. تا چه حد این نمادسازی عنصر شکل&amp;zwnj;دهنده داستان&amp;zwnj;های شما است؟ فکر می&amp;zwnj;کنید نمادهای شما نقشی ساختاری در تثبیت و شکل&amp;zwnj;گیری روایت دارند؟ منظورم این است که اگر این نمادها را حذف کنیم، آیا روایت کاملاً فروخواهد ریخت؟&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;به نظرم نماد در زندگی روزمره&amp;rlm; هر فردی وجود دارد. در نتیجه به دنیای داستان هم سرایت می&amp;zwnj;&amp;rlm;کند. مخصوصاً داستان کوتاه که فرصت کوتاهی برای مانوور دادن داریم. نماد و نشانه به تو در رسیدن به هدفت کمک می&amp;zwnj;&amp;rlm;کند. فکر می&amp;zwnj;کنم نمادها در بعضی از داستان&amp;rlm;هایم نقشی اساسی در شکل&amp;rlm;گیری روایت دارند و اگر آن&amp;zwnj;ها را حذف کنیم، به چارچوب داستان لطمه شدیدی وارد می&amp;zwnj;شود.&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اما در کارهای دیگرم، مانند &amp;quot;فرشتگان نیمه&amp;rlm;شب&amp;quot;، فکر می&amp;zwnj;کنم خود فرشته&amp;rlm;ای که وسط میدان شهر ایستاده آنقدر کلیدی نیست که آدم&amp;rlm;هایی که راوی طی داستان با آنها مواجهه می&amp;zwnj;شود. انگار راوی از میان آدم&amp;rlm;های دور و برش آن&amp;rlm;هایی را می&amp;zwnj;&amp;rlm;بیند که دوست دارد ببیند.&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در مجموعه&amp;rlm; &amp;quot;فرشتگان پشت صحنه&amp;quot;، داستانی دارم به نام &amp;quot;جاده&amp;rlm;&amp;quot; که ادای دینی&amp;zwnj;ست به &amp;quot;شازده کوچولو&amp;quot;ی سنت اگزوپری. هر آنچه &amp;rlm;در این داستان است ارجاعی است به &amp;quot;شازده کوچولو&amp;quot;. به همین خاطر، داستان بدون روباه، مار، گندم&amp;rlm;زار و بوته&amp;rlm;های گل رز کلاً فاقد معنی است. اما داستانی در&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان مجموعه به اسم &amp;quot;پشت صحنه&amp;quot; دارم که بدون نماد و نشانه روایت می&amp;zwnj;&amp;rlm;شود و روی پای خودش می&amp;zwnj;&amp;rlm;ایستد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img alt=&quot;&quot; align=&quot;bottom&quot; src=&quot;http://www.zamaaneh.com/pictures-new/Communicate-icon.png&quot; /&gt;برخی از داستان های شما فاقد پیرنگ در معنای قراردادی هستند؛ در عوض، این داستان&amp;zwnj;ها در قالبی پرداخت شده&amp;zwnj;اند که می شود آن را &amp;quot;ساختار مبتنی بر موتیف&amp;quot; نامید، یعنی تکرار یک موتیف در آغاز و پایان داستان هم به آن حسی از حرکت و پیوستگی می&amp;zwnj;دهد و هم تحول شخصیت را آشکار می&amp;zwnj;کند، درست مثل موتیف &amp;quot;فقط ارتباط برقرار کن&amp;quot; که ای. ام. فورستر در نقاط استراتژیک &amp;quot;هاواردز اند&amp;quot; آن را چند بار تکرار می کند. مثلاً، موتیف نگاه کردن از پنجره در &amp;quot;سرهنگ و سرخپوست&amp;quot; در مقاطع مختلف داستان تکرار می&amp;zwnj;شود تا ما را متوجه تحول تراژیکی کند که در رابطه سرهنگ با پسرش به وجود آمده است. این حس تراژیک از طریق دیالوگ به ما منتقل نمی&amp;zwnj;شود، بلکه از خلال چیزی پدید می&amp;zwnj;آید که سرهنگ در دو نقطه مختلف زندگی خود از پنجره می&amp;zwnj;بیند. آیا می&amp;zwnj;شود گفت که شما در حقیقت این ساختار مبتنی بر موتیف را جایگزین حرکت پیرنگ از نقطه گره به نقطه گشایش کرده&amp;zwnj;اید؟&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;این بستگی به استراتژی نویسنده برای هر داستان کوتاهی دارد. معمولاً داستان&amp;rlm;های من &amp;rlm;دیالوگ&amp;rlm; زیادی ندارند. این برمی&amp;rlm;گردد به انتخاب من. شاید هم برمی&amp;rlm;گردد به اینکه من خودم کلاً آدم کم&amp;rlm;حرفی هستم. آدمی هستم که بیشتر گوشم کار می&amp;zwnj;&amp;rlm;کند.&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اما معتقدم که در داستان کوتاه، از نگاه شخصیت داستان به یک شخص و یک شیء و حتی بارانی که پشت پنجره می&amp;zwnj;&amp;rlm;بارد می&amp;zwnj;شود حس آن شخصیت را به شکل قدرتمندتری درک کرد. یعنی شاید نشود از جمله&amp;rlm;ای که شخصیت می&amp;zwnj;&amp;rlm;گوید آن حس را اصلاً درک کرد. یعنی آن جمله، کار آن حرکت، کار آن نگاه را نمی&amp;zwnj;&amp;rlm;کند. خیلی جا&amp;zwnj;ها!&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اما یک وقت داستان کوتاهی هم هست که اصولاً بر پایه&amp;rlm; دیالوگ نوشته می&amp;zwnj;&amp;rlm;شود. مانند داستان &amp;quot;تپه&amp;rlm;هایی چون فیل&amp;rlm;های سفید&amp;quot;، اثر درخشان همینگوی که زن و مرد داستان اصلاً در مورد موضوع اصلی صحبت نمی&amp;zwnj;&amp;rlm;کنند. همه&amp;rlm;اش حرف می&amp;zwnj;&amp;rlm;زنند، اما اصلاً راجع به آن مسئله&amp;rlm;ای که باید، حرف نمی&amp;zwnj;&amp;rlm;زنند. اما از ورای حرف&amp;rlm;های شاید بی&amp;rlm;ربط&amp;rlm;شان، به موضوع اصلی که سقط جنین زن است پی&amp;rlm; می&amp;zwnj;&amp;rlm;بریم. به نظرم بسیار درخشان از کار درآمده است. از آن طرف، رمان خیلی فرق می&amp;zwnj;&amp;rlm;کند. رمانی نوشته&amp;rlm;ام که اولین رمانم است، به اسم &amp;laquo;My Name Is Leila&amp;raquo;. این رمان فصلی دارد که اساساً بر مبنای دیالوگ آن را نوشته&amp;rlm;ام. اما شخصاً در داستان کوتاه بیشتر ترجیح می&amp;zwnj;&amp;rlm;دهم که شخصیت داستان با یک حرکت کوچک مفهوم را منتقل کند تا اینکه بخواهد در مورد آن حرف بزند. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ادامه دارد&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;در همین زمینه:&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;http:// http://radiozamaneh.com/node/4653&quot;&gt;::اساطیر در جهانی سترون، محمود خوشچهره::&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;http://zamaaneh.com/literature/2008/08/post_504.html&quot;&gt;::نیش عقرب، بیتا ملکوتی::&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
</description>
     <comments>https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2011/10/19/7690#comments</comments>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/3236">ادبیات معاصر ایران</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/6606">بی تا ملکوتی</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/3462">فرشتگان پشت صحنه</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/3461">محمود خوشچهره</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak">خاک</category>
 <pubDate>Wed, 19 Oct 2011 08:17:09 +0000</pubDate>
 <dc:creator />
 <guid isPermaLink="false">7690 at https://archive.radiozamaneh.com</guid>
  </item>
  </channel>
</rss>