<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?><rss version="2.0" xml:base="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/6481/all" xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/">
  <channel>
    <title>مسعود کدخدایی</title>
    <link>https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/6481/all</link>
    <description></description>
    <language>fa</language>
          <item>
    <title>وقتی که سلطان فرنی می‌خورد</title>
    <link>https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2013/01/25/23743</link>
    <description>&lt;div class=&quot;fb-social-like-widget&quot;&gt;&lt;fb:like  href=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2013/01/25/23743&quot; send=&quot;false&quot; layout=&quot;box_count&quot; show_faces=&quot;false&quot; width=&quot;500&quot; action=&quot;like&quot; font=&quot;arial&quot; colorscheme=&quot;light&quot;&gt;&lt;/fb:like&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-sartitr&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    تأملی در برآمدن و سقوط سلاطین در ایران با بازخوانی روایتی از رستم‌التواریخ        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-nevisandeh&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    مسعود کدخدایی        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-filefield field-field-maghaleh-image&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    &lt;img  class=&quot;imagefield imagefield-field_maghaleh_image&quot; width=&quot;277&quot; height=&quot;188&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/sites/default/files/mkhrtav01.jpg?1359626263&quot; /&gt;        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;p&gt;مسعود کدخدایی -&amp;nbsp; &amp;quot;جمله&amp;quot; چیز عجیبی است! جمله گذشته از بلندی و کوتاهی و سطح، عمق هم دارد. جمله وزن هم دارد. جمله می⁭تواند تیز و برّنده، یا نرم و لطیف باشد. می⁭تواند کوبنده، یا نوازش⁭دهنده باشد.&lt;/p&gt;
&lt;!--break--&gt;&lt;!--break--&gt;&lt;p&gt;می⁭تواند به⁭صورت لالایی درآید و به خوابت ببرد، یا مانند جمله⁭ای که من دیشب خواندم، خوابت را به⁭تمامی از چشمانت بدزدد، و آرامشت را برهم بزند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;دیشب چیزی درباره⁭ی شاه سلطان حسین خوانده بودم که نمی⁭گذاشت بخوابم. راجع به آخرهای سلطنتش بود. درباره⁭ی همان روزی که تاج را بر سر اشرف افغان می⁭گذارد. همه در دربار جمع شده⁭اند، و شاه فرنی می⁭خورد. سلطانی سیصد و چند سال پیش فرنی خورده است، و هنگام خوردن جمله⁭ای گفته است که حالا نمی⁭گذارد خواب به چشم من بیاید!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;شاه سلطان حسین ۳۰ سال شاه ایران بود. ایرانی بزرگ. افغانستان هم جزو ایران بود آن زمان. او وارث سرزمین پهناور و آباد صفویه بود. آباد به نسبت.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;شاه در حال فرنی خوردن است که جمله⁭ای می⁭گوید. جمله⁭ای که نگذاشت تا صبح بخوابم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ما شاهِ آخرشرّ، که همان عاقبت به شرّ باشد، کم نداشته⁭ایم. شاه سلطان حسین هم یکی از آن⁭هاست. مجسم کن وارث یکی از بزرگ&amp;zwnj;ترین فرمانروایی⁭های جهان باشی و ۳۰ سال بر سریر قدرت، آن⁭وقت عاقبتت چنین باشد که نتوانی رُک و راست حرفت را بزنی و مجبور شوی همه⁭ی تجربه⁭ی زندگی⁭ات را در یک جمله⁭ی طعنه⁭آمیز جمع کنی و به آرامی بر زبانش بیاوری! به آرامی! بی فریاد، و به سانِ فرزانگان. نه به گونه⁭ی فرمانروایان.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;من از تاریخی که در مدرسه خوانده بودم همین⁭قدر یادم بود که شاه سلطان حسین آدم ضعیف⁭النفسی بود. ضعیف⁭النفس! که ایران را دودستی تقدیم افغان⁭ها کرد.&lt;/p&gt;
&lt;table align=&quot;left&quot; border=&quot;0&quot; cellpadding=&quot;1&quot; cellspacing=&quot;1&quot; style=&quot;width: 230px;&quot;&gt;
&lt;tbody&gt;
&lt;tr&gt;
&lt;td class=&quot;rtecenter&quot;&gt;
&lt;p&gt;&lt;img alt=&quot;&quot; src=&quot;http://www.radiozamaneh.com/sites/default/files/images/mkhrtav02.jpg&quot; style=&quot;width: 230px; height: 384px;&quot; /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;p&gt;●&lt;strong&gt;رستم&amp;zwnj;التواریخ:&lt;/strong&gt; نوشته محمد هاشم آصف ملقب به رستم&amp;zwnj;الحکما.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;به اهتمام: محمد مشیری&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;تاریخ ایران را در دوران شاه سلطان حسین صفوی&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;و استیلای افغان&amp;zwnj;ها&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بر ایران بیان می&amp;zwnj;کند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;محمد علی جمال&amp;zwnj;زاده درباره رستم&amp;zwnj;التواریخ گفته است: &amp;laquo;این کتاب متضمن مطالب&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;و وقایع و اشارات و نکات&amp;zwnj;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بسیاری است&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;که گوشه&amp;zwnj;هایی از اوضاع و احوال سیاسی و به&amp;zwnj;خصوص&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اجتماعی&amp;zwnj; مملکت را و&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;هموطنان ما را&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در مدت زمانی قریب به&amp;zwnj;یک قرن&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;(درست در مدت&amp;zwnj; هشتاد و اندی سال) نشان می&amp;zwnj;دهد&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;و به&amp;zwnj;طوری نشان می&amp;zwnj;دهد&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;که به&amp;zwnj;احتمال قوی&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در سایر کتاب&amp;zwnj;ها و تواریخ به&amp;zwnj;دست نمی&amp;zwnj;آید&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;و حتی می&amp;zwnj;توان ادعا نمود&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;که پاره&amp;zwnj;ای از آن وقایع&amp;zwnj;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در هیچ کتاب دیگری&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;به دست نخواهد آمد.&amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;مجله وحید، فروردین ۱۳۵۰&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;/td&gt;
&lt;/tr&gt;
&lt;/tbody&gt;
&lt;/table&gt;
&lt;p&gt;همیشه چنین است. از همه⁭ی جمله⁭هایی که آدم می⁭خواند، تنها بعضی از آن⁭ها به یادش می⁭ماند. یک کتاب را هم که بخوانی همین⁭جور است. هیچ⁭وقت همه⁭اش را به خاطر نمی⁭سپاری و تنها بعضی از جمله⁭هایش در ذهنت نقش می⁭بندد و ماندگار می⁭شود. اما گناه از تاریخ⁭نویسان هم هست. حال ناسیونالیسم ایرانی باعث شده یا تنبلی و یا آگاهی کم، زیاد به بحث ما ربطی ندارد، اما باید در این باره بیشتر به ما می⁭گفتند که او در چه شرایطی آن تاج شاهنشاهیِ ایران کهنسال را بر سر اشرف افغان گذاشت. تازه اگر افغانستان هم در آن زمان بخشی از ایران بوده، پس باز هم کشور به دست بیگانه نیفتاده است! دیگر این⁭که مگر همه⁭ی شاهان ایران تا آن زمان ایرانی بوده⁭اند؟ چگونه می⁭شود محمود غزنوی و شاهان سلجوقی و خیلی دیگر از این⁭گونه شاهان را ایرانی به⁭حساب آورد، اما نوبت به افغان⁭ها که می⁭رسد آن⁭ها را غریبه حساب کنیم؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;من شرح این مجلسی را که در آن نشسته⁭اند و فرنی می⁭خورند در کتاب رستم⁭التواریخ خواندم. این کتاب نوشته⁭ی محمد آصف رستم⁭الحکما است که در طول زندگانی⁭اش در خدمت حدود ۲۰ تن از شاهان و فرمانروایان ایران بوده و آن⁭چه را که می⁭گوید چیزهایی است که خودش دیده و یا در همان زمان شنیده است، و به این خاطر کتابش مُرده⁭ریگِ پُرارزشی است که به فراوانی زیر دست و پا نریخته است. آن⁭جور که خودش می⁭گوید، باید خیلی از حکایت⁭ها را هم از پدرش شنیده باشد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;آخرهای سلطنت اوست. شاه سلطان حسین را می⁭گویم. یا بهتر است بگویم آخرین روز سلطنتش. روزی که خودش تعیین می⁭کند تا آخرین روز سلطنتش باشد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;او شاهی است که به گفته⁭ی رستم⁭الحکما پرده⁭ی بکارت سه هزار دختر را به مردی و مردانگی، و بر طبق آیین شرع مقدّس دریده، و افزون بر این⁭ها در بیش از دو هزار زن جمیله دخول کرده است (آن هم به آیین شرع مقدّس).&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;رستم⁭الحکما چگونگی زن گرفتن⁭های او را چنین توضیح می⁭دهد:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;quot;هرکس زنی در حسن و جمال بی⁭نظیر داشت، با رضا و رغبت تمام او را طلاق می⁭گفت و از روی مصلحت و طلبِ منفعت او را به دربار معدلت⁭بارِ خاقانی می⁭آورد و او را برای آن یگانۀ آفاق عقد می⁭نمودند، با شرایط شرعیّه. و آن زبدۀ ملوک از آن حوروش محظوظ و متلذّذ می⁭شد و او را با شرایط شرعیّه مرخّص می⁭فرمود و مطلّقه می⁭نمود و آن زن خرّم و خوش از سرکارِ فیض⁭ آثارِ پادشاهی اتفاع یافته، با دولت و نعمت باز به عقد شوهر خود درمی⁭آمد.&amp;quot;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پس او دربار ثروتمندی داشته است. می⁭شود گفت که ثروت بی⁭کرانی داشته است. و مهم⁭تر از آن، باید به این توجه کرد که او در مصرف پول و جواهر هم هیچ محدودیتی نداشته است. نه کسی به او می⁭گفته که چرا چنین و چنان خرج می⁭کنی، و نه دغدغه⁭ی کاهش سهامش را در بازار بورس داشته است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;باید کمی دقیق بود. بی⁭شک کسانی بوده⁭اند که چیزهایی می⁭گفته⁭اند، اما او یک تکّه جواهر گران⁭بها بوده است. منظورم این است که او برای دور و بری⁭هایش یک تکّه جواهر گران⁭قیمت بوده که نمی⁭گذاشته⁭اند صدا و حتا نفس کسی به او برسد. او را چنان در لابه⁭لای لایه⁭های لطیف خوشی و لذت پیچیده بودند، و چنان دیوارهایی از طلا و نقره و دیگر جواهرات گوناگون گرداگردش، و در برابر چشمانش چیده بودند، که دیگر لازم نمی⁭دید تا چیز دیگری را هم ببیند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;مجسم کن که در طول ۳۰ سال هیچ⁭چیز کم نداشته باشی. مجسم کن که بهترین خوراک و نوشیدنی را برایت بیاورند و خوشگل⁭ترین دختران کشوری را به هر روش که بخواهی و در هر لحظه⁭ای که اراده کنی به بستر ببری، و همه⁭ی آن⁭هایی که می⁭شناسی و دور و بَرَت هستند، و با آنان نشست و برخاست داری، برای هرآن⁭چه که می⁭گویی به تو به⁭به و آفرین بگویند!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;جمله تمام است! آن⁭چه⁭را که گفتم پیش خود مجسم کنید تا به سراغ جمله⁭ی بعدی برویم. تنها این را هم بیفزاینم که اگر زن هستید و این را می⁭خوانید، به⁭جای واژه⁭ی &amp;quot;دختران&amp;quot;، بگذارید &amp;quot;پسران&amp;quot;، و جمله را دوباره بخوانید.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;تازه مردهایی که زنان خوشگل و جوان داشتند آرزو می⁭کردند که او را دودستی به او تقدیم کنند تا شاه شبی بر او بخوابد و صبح روز بعد، بنا بر اصول شرع مقدس طلاقش دهد و با پول و هدیه بازپسش بفرستد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;شاید جا دارد که در این⁭جا کمی روی کلمه⁭ی &amp;quot;ناموس&amp;quot; مکث کنیم و به آن بیندیشیم. بی⁭خود نیست که ایرانیان این⁭همه از ناموس گفته⁭اند، و البته هنوز هم می⁭گویند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در مجلسی که شاه دارد فرنی می⁭خورد، اشرف افغان و پیروانش هم نشسته⁭اند. اشرف افغان پسرعموی محمود افغان، از طایفه⁭ی غلجه⁭ای بوده که همین محمودِ افغان، پدر این اشرف را هم کشته بوده است. حالا همین اشرف افغان که در این مجلسِ فرنی⁭خوران نشسته است و داریم از او صحبت می⁭کنیم، به تازگی پسرعموی دیوانه⁭اش را کشته است. به احتمال قوی هنوز چهره⁭ی کبود او جلوی چشمانش هست. محمود آخر عُمرش دیوانه شده بود. همراهان اشرف یک بالش روی دهانش گذاشته بودند، و اشرف آن⁭قدر روی بالش نشسته بود، تا چنان⁭که رستم⁭الحکما می⁭گوید &amp;quot;جان از سوراخ اسفلش&amp;quot; به⁭در رفته بود.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اگر همین⁭قدر از ماجرا خبر داشته باشیم، فکر می⁭کنیم که عجب پدرسوخته⁭ی سفاکی بوده است این اشرف افغان! اما اگر بدانیم که آن بیچاره از دست پسرعموی دیوانه⁭اش چه کشیده، به گمانم نظر دیگری پیدا می⁭کنیم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پسرعمویش که در آخر عمر دیوانه شده بود، به او که رئیس کشیک⁭چی⁭ها، یا به زبان امروزی رییس سازمان امنیتش بوده بی⁭خودی مشکوک می⁭شود، و کاری می⁭کند که من تا به⁭حال مانندش را در جایی نخوانده بودم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اشرف افغان با چند تن از دور و بری⁭هایش به حمام رفته⁭اند که همین پسرعمویش محمودِ افغان، دستور می⁭دهد درِ حمام را گِل بگیرند و همه⁭ی راه⁭های خروجی آن⁭را هم ببندند. آن⁭گاه تنها یک سوراخ در بام حمام باز می⁭گذارند که از آن سوراخ برای آن بدبخت⁭ها خوراکی پایین بیندازند تا از گرسنگی نمیرند.&lt;br /&gt;
	نمی⁭دانم آن بدبخت⁭ها با کون برهنه چه⁭قدر آن تو می⁭مانند. اما پس از مدت⁭ها یکی از اهالی اصفهان که فامیل همین رستم⁭الحکما است می⁭رود و آن⁭ها را از سوراخ بام بالا می⁭کشد، و از راه⁭های مخفی به کاخ شاه سلطان حسین که محمود خان دیوانه در آن بستری بوده می⁭رسانند. آن⁭ها نگهبان را می⁭کشند و به سراغ محمود افغان می⁭روند و بالش کذایی را روی دهانش می⁭گذارند و جانش را می⁭گیرند، و حالا بعد از این واقعه است که آن مجلس فرنی⁭خوران برپا شده است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اما لازم است بدانیم که این محمود افغان در دربار شاه سلطان حسین چه می⁭کرده است. شاه سلطان حسین شاهی بوده که رستم⁭الحکما همه⁭جا از او با نام &amp;quot;سلطان جمشیدنشان&amp;quot; یاد می⁭کند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;محمود افغان به ایران حمله کرده و به کمک خیانت و توطئه⁭ی درباریانِ شاه سلطان حسین و قزلباشان، فرمانروایی ایران را در دست گرفته است. او با یکی از دختران شاه ازدواج کرده و سه سال است که نه تنها داماد، بلکه ولیعهد شاه نیز شده است. او در این اواخر شاه را در محدوده⁭ی مشخصی از قصر حبس کرده و همه⁭ی ارتباطات او را هم زیر نظر گرفته بوده است. حالا اشرف افغان شاه را از حبس درآورده و بر بالای مجلس نشانده، آن⁭هم چه مجلسی!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;آن⁭جا، در آن ضیافت همه⁭ی افغان⁭هایی که در واقع قدرت حکومتی را در دست داشتند، همین &amp;quot;اشرف خان&amp;quot; را که دیگر &amp;quot;اشرف سلطان&amp;quot; شده بود، به عنوان شاه پذیرفته بودند. با وجود این او سلطانِ جمشید نشان را از حبس خانگی درمی⁭آورد و مجلسی برپا می⁭کند که به گفته رستم⁭الحکما:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;quot;همۀ علما و فضلا و اعزه و اشراف و اعیان و اکابر و صنادید و رؤسای اهل تشیع و تسنن را به مهمانی طلب فرمود و بر صدر مجلس سلطان جمشید نشان را بر مسند مرواریددوخته برنشانیدند و متکای مرصع به جواهر رنگارنگ و مکلل به لئآلی درخشان را بر پشت آن شهنشاه والاجاه نهادند و سفرۀ ضیافت گستردند و خوان⁭های پر ناز و نعمت، به⁭ترتیب در میان نهادند و مشغول به اکل گردیدند. سلطان جمشید نشان به خوردن فرنی مشغول شد و سر بالا نمود و فرمود: ای اشرف سلطان از این فرنی بخور و بدان چه طعم از آن محسوس می⁭شود.&amp;quot;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بله! این است آن جمله⁭ای که تا صبح نگذاشته است بخوابم:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;quot; ای اشرف سلطان از این فرنی بخور و بدان چه طعم از آن محسوس می⁭شود.&amp;quot;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;وقتی آدم می⁭بیند شاهی که ۳۰ سال بر هر آن⁭چه که اراده کرده دست هم یافته بود، اینک در مجلسی نشسته که اختیارش در دست بیگانه⁭ای است، و آن⁭گاه به⁭جای آن⁭که نگران کشور و آینده⁭اش باشد، در فکر خوردن فرنی و طعم آن است، حیران می⁭ماند! او دیگر به فکر فردای نامعلوم خود هم نیست. تو گویی که او دیگر نگران هیچ⁭چیز نیست! او دیگر پاک⁭باخته است. درویشِ، درویش است! چگونه می⁭شود که او در آن لحظه تنها به طعم آن فرنی فکر می⁭کند؟ به⁭راستی بر او چه رفته بود؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اما این همه⁭ی داستان نیست. این پاسخ اشرف سلطان است که داستانی از آن می⁭سازد. اشرف خان قاشقی از آن فرنی می⁭خورد و می⁭گوید:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;quot;قربانت گردم، نفهمیدم که غیر شیر و نشاسته و شکر چیزی دیگر در آن باشد.&amp;quot;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پس می⁭بینیم که برای اشرف خان، فرنی، فرنی است. او از خان⁭زاده⁭های افغان است که سال⁭ها در رکاب پسرعموی شورشی⁭اش در کوه و بیابان و اردوهای جنگی به⁭سر برده و هنوز کاخ⁭نشین نشده. او چگونه می⁭تواند ظرافت چشایی شاهی را که ۳۰ سال بهترین مزه⁭ها را چشیده است داشته باشد؟ او تازه دارد به &amp;quot;قدرت&amp;quot; و دست⁭یابیِ به آن فکر می⁭کند؛ و این یکی، قدرتی را که داشته و به زیر و بَم آن آشناست پشت سر نهاده است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;فلسفه⁭ی هستی در جام فرنی!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;آن یکی دارد می⁭کُشد تا به قدرت برسد، و این یکی چه کُشته⁭ها که نداده تا به این⁭جا رسیده که دیگر اکنون هیچ اهمیتی برای قدرت قائل نیست!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;این⁭ها را از خودم نمی⁭گویم. به زودی خواهیم دید که او چگونه دیگر هیچ ارزشی برای قدرت قائل نیست. همین چندی پیش به دستور محمود افغان شکم همۀ امیران و وزیران و نزدیکان شاه را در برابر چشمانش با شمشیر پاره کرده و دل و روده⁭اشان را بیرون ریخته⁭اند. رستم⁭الحکما که گفتارش از طنز خالی نیست می⁭گوید:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;quot;نعوذبالله، به یک⁭بار آن غلامان خونخوار، شمشیرها از غلاف بیرون کشیده و دویدند و بر شکم⁭های بزرگ امرا و وزرا و عمله⁭جات مذکورۀ به ناز و نعمت پرورده فرود آورده و خروار خروار پیه از شکم⁭های ایشان بیرون آمده و در و دیوار از خون ایشان منقّش گردید.&amp;quot;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;و سپس نشانی⁭اش را هم می⁭دهد که در کجا گودالی کندند، و چگونه آنان را در آن انداختند و خاک بر سرشان ریختند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;شاه به چشم سر، و به چشم جان دیده است که قدرت چه بلاهایی بر سرش آورده است. اکنون نتیجه⁭ی آن⁭چه که از آن همه قدرت برایش به⁭جا مانده، تنها و تنها درک و حس اختلافِ طعمی است که این فرنی با فرنی⁭های دیگر دارد!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;table align=&quot;right&quot; border=&quot;0&quot; cellpadding=&quot;1&quot; cellspacing=&quot;1&quot; style=&quot;width: 230px;&quot;&gt;
&lt;tbody&gt;
&lt;tr&gt;
&lt;td&gt;
&lt;p&gt;&lt;img alt=&quot;&quot; src=&quot;http://www.radiozamaneh.com/sites/default/files/images/mkhrtav03a.jpg&quot; style=&quot;width: 230px; height: 340px;&quot; /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;p class=&quot;rtecenter&quot;&gt;●&lt;strong&gt;شاه سلطان حسین &lt;/strong&gt;(حکومت: ۱۱۰۵-۱۱۳۵ه&amp;zwj;. ق/۱۶۹۴-۱۷۲۲م)&lt;/p&gt;
&lt;p class=&quot;rtecenter&quot;&gt;آخرین پادشاه&lt;/p&gt;
&lt;p class=&quot;rtecenter&quot;&gt;از دودمان صفوی بود&lt;/p&gt;
&lt;p class=&quot;rtecenter&quot;&gt;که به مدت ۳۰ سال حکومت کرد.&lt;/p&gt;
&lt;p class=&quot;rtecenter&quot;&gt;او در ۱۴ ذیحجه سال ۱۱۰۵ هجری قمری (۶ اوت ۱۶۹۴ میلادی) تاج&amp;zwnj;گذاری کرد&lt;/p&gt;
&lt;p class=&quot;rtecenter&quot;&gt;و حکومتش با قیام افغان&amp;zwnj;ها به رهبری محمود هوتکی و سقوط اصفهان پایتخت کشور در ۱۱۳۵ هجری قمری (۱۷۲۲ میلادی) به پایان رسید.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;/td&gt;
&lt;/tr&gt;
&lt;/tbody&gt;
&lt;/table&gt;
&lt;p&gt;قدرتی که در این حس نهفته است، خاص است. این قدرتی است که هیچ⁭کس نمی⁭تواند آن را از شاه سلطان حسین بگیرد. این افشره&amp;zwnj;ی قدرتی است که در ۳۰ سال پادشاهی نهفته بوده، و چنان خاص، و چنان تک است که هیچ⁭کس دیگری غیر از او توان دست⁭یابی به آن⁭را ندارد. توجه کنید که در پاسخ اشرف سلطان که می⁭گوید: &amp;quot;نفهمیدم که غیر شیر و نشاسته و شکر چیزی دیگر در آن باشد&amp;quot;، شاه سلطان حسینِ جمشیدنشان چگونه ابرازِ برتری می⁭کند، و این شاهِ پاک⁭باخته چگونه قدرت شاهانه⁭ای را که جزو وجودی⁭اش گشته به رخ نظامیِ تجمل⁭ندیده⁭ای می⁭کشد که اینک برای جَستن بر سریر قدرت در کمین نشسته است. شاه می⁭گوید- و شاید به هنگام گفتن زهرخندی هم به لب داشته است- که:&lt;br /&gt;
	&amp;quot;عنبر اشهب در آن کرده⁭اند.&amp;quot;!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;عنبر اشهب یا عنبر سیاه ماده⁭ای است که در شکم نوعی ماهی تولید می⁭شود و روی آب دریا جمع می⁭شود و بی⁭شک ماده⁭ای گران و کمیاب بوده است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اشرف سلطان به طعنه می⁭گوید صد هزار آفرین بر ذهن و حواس جمع قبله&amp;zwnj;ی عالم که با این⁭همه بلا و حادثه⁭های ناخوشی که برایش رخ داده، هنوز طعم فرنی را خوب می⁭فهمد. او خاکسارانه، اما به طعنه می⁭افزاید:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;quot;بندۀ کمترین مشاعرم برجا نمی⁭باشد. به سبب آن⁭که نمی⁭دانم که در این حدود مآل کار ما چگونه خواهد بود. خود را در دریای فتنه و فساد غوطه⁭ور می⁭بینم و این آسمان شعبده⁭باز ما را فریب داده و ریشخند نموده و دُم شیری در دست ما داده و آخر کار ما به خواری و زاری و هلاکت خواهد انجامید.&amp;quot;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اشرف افغان این⁭ها را به کسی می⁭گوید که چندی پیش، پس از کشتاری که به فرمان محمودِ افغان در بارگاهش انجام داده⁭اند، مجبورش ساخته⁭اند تا ۵۰ تن از زنان⁭ حرم را که برایش باقی گذاشته بودند طلاق دهد و به امیران افغانی ببخشد. او ۳۵۰ تن دیگر از زنان حرم را هم پیش از آن، به فرمان همین محمود افغان طلاق داده بود. دروغ و راستش به گردن رستم⁭الحکما که می⁭گوید بیشتر از هزار تن از فرزند و فرزندزادگانش را کشتند و زن⁭های آبستنشان را در اتاق⁭ها و حجره⁭ها گذاردند و درهای آن⁭ها را با گِل بستند و برای شاه تنها یک زن، یک کنیزک، و یک خواجه باقی گذاشتند، و آن⁭ها را در دو سه حجره جا دادند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اشرف سلطان پس از آن نیشی که می⁭زند سر در گوش پهلودستی⁭اش می⁭گذارد و چنین می⁭گوید:&lt;br /&gt;
	&amp;quot;تا آسمان به گردش آمده چنین بی⁭عاری مخلوق نشده که با این ناخوشی⁭ها و بدی⁭هایی که به وی روی داده هنوز طعم فرنی درک و فهم می⁭کند.&amp;quot;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;او کنایه⁭ی شاه را نمی⁭فهمد، کنایه⁭ی شاهی که به⁭هنگام چشم گشودن بر این گیتی شاهزاده بوده و بیش⁭تر از ۳۰ سال ناب⁭ترین مزه⁭ها را چشیده، و آن⁭چه که در رؤیاهایش بوده به عمل درآورده، و اکنون به طعمی اشاره می⁭کند که درکِ مفهوم آن تنها در توان اوست. و این توانی است که هیچ⁭کس نمی⁭تواند آن⁭را از او بگیرد. او فهمیده است در این آخر کار، که دیگر باید به⁭دنبال قدرتی برای حفظ هویتش باشد که هرگز نتوانند آن⁭ را از او بازپس بگیرند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;او در اوج قدرتش دریاچه⁭ای ساخته بود که زنان ماه⁭پیکر برای لذتِ او در آن به آب⁭بازی و شنا می⁭پرداختند. او یک &amp;quot;حظخانه&amp;quot; ساخته بود، و آن حجره⁭ای بوده از سنگ مرمر صیقلی که از دو طرف شیب داشته، و چنین می⁭نماید که شبیه یک قیف بوده که از بالا گشاد و به پهنای هفت متر، و از پایین تنگ و به باریکی یک متر بوده است. شاهِ شاهان و دخترکی زیبا، هر دو برهنه و آماده&amp;zwnj;ی عشق و صفا:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;quot;از بالای آن مکان عمیق روبه⁭روی هم می⁭نشستند و پاهای خود را فراخ می⁭نهادند و از روی خواهش همدیگر را به دقت تماشا می⁭نمودند و می⁭لغزیدند از بالا تا زیر. چون به⁭هم می⁭رسیدند الف راست به خانۀ کاف فرو می⁭رفت. پس آن دو طالب و مطلوب دست بر گردن همدیگر می⁭نمودند و بعد از دست⁭بازی و بوس و کنار بسیار، آن بهشتی سرشت مجامعتی روح⁭بخشا با زوجۀ حورسیمای خود می⁭نمود.&amp;quot;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;و چون این⁭ها برایش کافی نبود، یک &amp;quot;لذت⁭خانه&amp;quot; هم ساخته بود که با چهل پنجاه نفر از زنان &amp;quot;غمزه⁭گر&amp;quot; و &amp;quot;عشوه⁭پرداز&amp;quot; خود به آن⁭جا می⁭رفت و در وسط می⁭نشست و آن پری⁭رویان و پری⁭پیکران، لخت مادرزاد، هرکدام نازبالشی از پَر قو به زیر کمر خود می⁭نهادند و &amp;quot;پاهای خود را به زیر کمر و زانو می⁭کشیدند و به پشت می⁭خوابیدند&amp;quot; و عشوه⁭ها می⁭نمودند و سلطان:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;quot;از هر یک که خوش&amp;zwnj;ترش می⁭آمد به⁭دست مبارک خود دستش را می⁭گرفت و به مردی و مردانگی او را در میان می⁭خوابانید و پاهای نازک حنای⁭نگار بستۀ او را بر دوش مبارک خود می⁭انداخت و عمود لحمیِ&amp;nbsp; سختِ مانندِ فولاد خود را بر سپرِ مدوّرِ طولانیِ سیمینِ نازکِ آن نازنین فرو می⁭کوفت و مجامعتی خسروانه می⁭نمود که لاحول ولا قوة الابالله.&amp;quot;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;شاه شاهان، شاه سلطان حسین که اکنون از آن⁭همه امکانِ بی⁭کران که برای بردن لذت داشته، تنها کاسه⁭ای فرنی در برابر دارد، باید تمامی درد و حسرت، و شاید خشم نهفته⁭اش را در محدوده⁭ی همین کاسه ابراز دارد. او &amp;quot;سر بالا نمود و فرمود ای اشرف سلطان از این فرنی بخور و بدان چه طعم از آن محسوس می⁭شود.&amp;quot;!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;او سرش را بالا می⁭برد و به اشرف سلطان خطاب می⁭کند که:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;quot; ای اشرف سلطان از این فرنی بخور و بدان چه طعم از آن محسوس می⁭شود!&amp;quot;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;این خطاب و فرمانی است که با سر افراشته گفته می⁭شود. جمله امری است آن⁭جا که می⁭گوید &amp;quot;بدان&amp;quot;، و بدان به این معنی است که تو نمی⁭دانی! و جمله امری است آن⁭جا که با &amp;quot;ای اشرف سلطان&amp;quot; شروع می⁭شود.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;او از اشرف افغان نمی⁭پرسد که طعم این فرنی چگونه است. او نمی⁭پرسد که این خوب است یا بد. او به قطع می⁭داند که این بی⁭نظیر است، و بهترین است، و نیز می⁭داند که آن جنگجوی خونریز، هنوز چیزی از لطایف و ظرایف نهفته در تجمل حاصل از قدرت نمی⁭فهمد. این سپاهی که درپی انتقام و خون⁭خواهیِ کشته⁭شدگان ایل و تبار و هم⁭کیشانِ سنی&amp;zwnj;مذهبش سر به شورش برداشته و اینک به کشوری عظیم دست یافته است، تنها بخش مادی و فیزیکی قدرت را می⁭بیند که چه تعداد سپاهی و چه مقدار سرزمین در زیر نفوذ دارد. اما شاهی که این⁭ها را همه داشته، حالا دیگر به⁭روی ارزش⁭های نهفته در لذت⁭های کوچکِ شخصی چشمانش گشوده شده، و کمی بعد می⁭بینیم که چگونه خود را از بار سنگین تاج پادشاهی نیز آسوده می⁭کند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;برای اشرف سلطان گرفتن قدرت، و بودن در صحنه&amp;zwnj;ی سیاسی جدی است، و شاه را مسخره می⁭کند آن⁭جا که در گوش بغل⁭دستی⁭اش می⁭گوید:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;quot;تا آسمان به گردش آمده چنین بی⁭عاری مخلوق نشده که با این ناخوشی⁭ها و بدی⁭هایی که به وی روی داده هنوز طعم فرنی درک و فهم می⁭کند.&amp;quot;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;این سلطانِ صفوی که بارها در جنگ نیز شرکت کرده و همواره پیروز برگشته، و قدرت را همه⁭گونه آزموده، و زمانی دراز بر قله⁭های قدرتش پرچم لذت را افراشته بوده است، این شاهی که رستم⁭الحکما می⁭گوید هم زیبا بود و هم پرزور، اینک به فرزانه⁭ای بدل شده که دیگر می⁭داند قدرت ماندگار نیست و پیوسته دست به⁭دست می⁭گردد. او از این روست که دیگر آن⁭را جدی نمی⁭گیرد. اکنون برای او دیگر درکِ طعمِ عنبر اشهبی که در آن فرنی است، جدی است، و تنها همین از آنِ او است: درکِ طعم عنبر اشهبی که هیچ کسی نمی⁭تواند آن⁭را از او بِسِتاند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;آن⁭روز پس از خوردن و نوشیدن، آن اشرف سلطانیْ که تازه از خفت کون⁭برهنه در حمام بودن، و چشم به سقفِ آن دوختن تا بلکه مائده⁭ای از سوراخِ رو به آسمانش پایین بیفتد و از گرسنگی نمیرد به⁭در آمده، و هنوز اعتمادِ به نفس لازم را به⁭دست نیاورده، می⁭گوید که تاج و کمربند پادشاهی را بیاورند، و سپس:&lt;br /&gt;
	&amp;quot;از جا برخاست و به سلطان جمشیدنشان سر فرود آورد و فرمود کلاه پادشاهی بر سر مبارک بگذار و تاج بر آن نه و کمر پادشاهی بر میان بند و به رتق و فتق امور پادشاهی و به نظم و نسق مهماتِ جهان⁭پناهی اشتغال نما.&amp;quot;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اما سلطان جمشیدنشان که آن⁭چه را که باید بگوید به⁭هنگام خوردن فرنی گفته است و دیگر سخن تازه⁭ای برای گفتن ندارد، &amp;quot;به دست مبارک خود کلاه پادشاهی با تاج&amp;quot; را بر سر اشرف افغان می⁭گذارد، و کمربندِ گوهرنشانِ پادشاهی را بر میانش می⁭بندد!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;من این⁭ها را خوانده بودم که شب خوابم نمی⁭برد. وقتی همه&amp;zwnj;ی فلسفه&amp;zwnj;ی هستی را در کاسه⁭ای فرنی برایت خلاصه کنند و جلوی⁭ات بگذارند، بسیار طبیعی است اگر بر اثر آن به شوک دچار شوی و شب هم خوابت نبرد. پادشاهِ یکی از بزرگ&amp;zwnj;ترین کشورهای جهان در آن روزگار که حدود فرمانروایی⁭اش علاوه بر ایرانِ امروز، به افغانستان، بلخ، داغستان، گرجستان، ارمنستان و بحرین&amp;nbsp; می⁭رسیده، و در طول سلطنتش بکارت سه هزار دختر را برداشته و با دو هزار زن زیبا خوابیده و &amp;quot;هر کس زنی در حسن و جمال بی⁭نظیر داشت، با رضا و رغبتِ تمام او را طلاق می⁭گفت و از روی مصلحت و طلبِ منفعت او را به دربار معدلت⁭بارِ خاقانی می⁭آورد و او را برای آن یگانۀ آفاق عقد می⁭نمودند...&amp;quot;، اکنون سلطنت و تاج شاهی را می⁭بخشد و به لذتِ کاسه⁭ای&amp;nbsp; فرنی که عنبر اشهب در آن باشد دل خوش می⁭کند. او جزای آن⁭همه قدرت را به⁭سختی پس داده است. او وقتی تاج را بر سر اشرف افغان می⁭گذارد، با گریه می⁭گوید:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;quot;از اولاد و احفاد&amp;nbsp; و اقربا و وزرا و امرا و کسانم احدی باقی نماند.&amp;quot;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;وقتی که شاهی تاج از سر برمی⁭گیرد و گریه می⁭کند، دیگر به هیئت آدمی درمی⁭آید که تو هم می⁭توانی با او وجوه مشترکی داشته باشی. حالا دیگر می⁭شود که دلت برایش بسوزد و قطره اشکی هم برایش بیفشانی. او اکنون دیگر شاه بی تاج و تختی است که همه&amp;zwnj;ی کسانش را از دست داده و در آن کاخ بیگانه است. او دیگر آدمی دل⁭شکسته، و کسان از دست داده است. آدمی از گوشت و پوست و خون و احساس که اشک هم دارد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;دیشب خوابم نمی⁭برد چون به جایی رسیده بودم که درد شاه سلطان حسینی را که حالا آدمی معمولی شده بود درک می⁭کردم. آن⁭ را حس می⁭کردم، و پیش خودم فکر می⁭کردم که اشرف افغان که زهرِ نیشِ طنزِ دردآلودِ سلطان به او گزندی نرسانده بود، در آن لحظه⁭ای که شاه سلطان حسین صفوی، شاهِ ممالک محروسه⁭ی ایران که از خزر تا خلیج، و از هند تا روم زیر فرمانش بوده بود، آن تاج را بر سرش می⁭گذاشت و گریه می⁭کرد و می⁭گفت: &amp;quot;از اولاد و احفاد و اقربا و وزرا و امرا و کسانم احدی باقی نماند&amp;quot;، به چه فکر می⁭کرده است؟ و آیا آن زمان توانسته بود آینده⁭ی شوم خویش را حدس بزند؟&lt;br /&gt;
	من وقتی به آنجای حکایت رسیدم که در چنان مجلسی که شرحش رفت، سلطان از طعم عنبر اشهب می⁭گفت و آن⁭را می⁭ستود، بغضم گرفته بود. آیا سلطان هم در آن هنگام بغضش گرفته بود؟&lt;br /&gt;
	رستم⁭الحکما دیگر این⁭را نمی⁭گوید.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;آن⁭چه داخل گیومه آمده، نقل قول مستقیم&amp;nbsp; از کتاب &amp;quot;رستم⁭التواریخ&amp;quot; به اهتمام محمد مشیری است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
</description>
     <comments>https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2013/01/25/23743#comments</comments>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/18620">رستم التواریخ</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/18621">رستم الحکما</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/18619">شاه سلطان حسین</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/6481">مسعود کدخدایی</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak">خاک</category>
 <pubDate>Fri, 25 Jan 2013 21:13:41 +0000</pubDate>
 <dc:creator>hosseinn</dc:creator>
 <guid isPermaLink="false">23743 at https://archive.radiozamaneh.com</guid>
  </item>
  <item>
    <title>سفرنامه بهمن فرسی به هندوستان</title>
    <link>https://archive.radiozamaneh.com/culture/book-review/2012/12/17/22744</link>
    <description>&lt;div class=&quot;fb-social-like-widget&quot;&gt;&lt;fb:like  href=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/culture/book-review/2012/12/17/22744&quot; send=&quot;false&quot; layout=&quot;box_count&quot; show_faces=&quot;false&quot; width=&quot;500&quot; action=&quot;like&quot; font=&quot;arial&quot; colorscheme=&quot;light&quot;&gt;&lt;/fb:like&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-sartitr&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    فرازهایی از سفرنامه بهمن فرسی به هندوستان        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-nevisandeh&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    مسعود کدخدایی        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-filefield field-field-maghaleh-image&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    &lt;img  class=&quot;imagefield imagefield-field_maghaleh_image&quot; width=&quot;277&quot; height=&quot;188&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/sites/default/files/khadfors01.jpg?1356282521&quot; /&gt;        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;p&gt;مسعود کدخدایی - وقتی سفرنامه⁭ی &amp;laquo;جور هندُستان&amp;raquo; را دیدم، با خودم فکر کردم امروزه با این⁭همه اطلاعاتی که روی اینترنت و تلویزیون می&amp;zwnj;⁭توان درباره⁭ی هر گوشه⁭ای از این گوی گردان که نامش گیتی است پیدا کرد، دیگر چه نیازی هست به سفرنامه نوشتن، آن⁭هم به شکل کتاب؟&lt;/p&gt;
&lt;!--break--&gt;&lt;!--break--&gt;&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پرسش دیگری که در ذهنم پدید آمد این بود که آدم چرا سفرنامه می&amp;zwnj;⁭خواند؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در پاسخ پرسش نخست، با خودم گفتم به⁭خاطر نام بهمن فُرسی هم که شده باید این کتاب را خواند، و در پاسخ پرسش دوم دریافتم که برای هر پژوهشی، چه تاریخی و چه اجتماعی، هر سفرنامه⁭ای یک سرچشمه یا مرجع دستِ اول است. و دیگر آنکه سفرنامه از دیدِ یک شخص بیان می&amp;zwnj;⁭شود، و جزیی از زندگی او به⁭حساب می&amp;zwnj;⁭آید. پس اگر کسی که آن سفر را تجربه کرده برایت مهم و قابل توجه باشد، با خواندن سفرنامه⁭اش، ساعت⁭هایی را در کنار او خواهی گذراند و بیشتر با او آشنا خواهی شد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;با خواندن این سفرنامه، در کنارِ کهنه⁭کارِ صحنه⁭ی ادبیات و هنر فارسی، در کنار بهمن فُرسی محال است دچار کسالت شوی و به خمیازه کشیدن بیفتی. او در این سفرنامه، بسیار صمیمی و روشن از دلیل سفرش به هندوستان، چگونگی آن، دغدغه⁭&amp;zwnj;ها و نگرانی⁭&amp;zwnj;هایش، و نیز نگاهی که به همراهانش دارد، سخن می&amp;zwnj;⁭گوید؛ آن⁭هم با لحنی خودمانی و دوستانه. تو گویی روبه⁭رویت نشسته و بی&amp;zwnj;تکلف برایت روایت می&amp;zwnj;⁭کند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;به گمانم بهترین شیوه⁭ی معرفی کتاب &amp;laquo;جور هندُستان&amp;raquo; این است که تکه⁭هایی از آن را در زیر بیاورم. این قطعه⁭&amp;zwnj;ها به⁭خوبی شیوه⁭ی نگارش، نثر و زبان کتاب را نشان می&amp;zwnj;⁭دهند، و به قول معروف از نوع&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان مُشکی هستند که نیازی به تبلیغ هیچ عطاری ندارند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;همه⁭ی نوشته⁭های داخل گیومه بازگفته⁭هایی مستقیم از کتاب جُورِ هندُستان است:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&lt;img alt=&quot;&quot; src=&quot;http://www.radiozamaneh.com/sites/default/files/images/khadfors02.jpg&quot; style=&quot;width: 196px; height: 272px;&quot; /&gt;جور هندوستان، سفرنامه، بهمن فرسی&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;&amp;laquo;من برای این سفر &amp;laquo;تور&amp;raquo; زده به هندوستان، آن⁭گونه جور که شاعر گفته نکشیدم، اما هندوستانی دیدم مالامال از جوری شگفت. طاووس هم اصلأ ندیدم. بنگاله و طوطیان هند را هم ندیدم. از قند پارسی هم بعد معلوم می&amp;zwnj;⁭شود چه دیدم یا ندیدم.&amp;raquo; ص. ۵&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در این سفر مخاطب بهمن فُرسی &amp;laquo;داش ابول&amp;raquo; است که&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان خود اوست،&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان خودی که همه داریم و تنها که می&amp;zwnj;⁭شویم، او را مخاطب قرار می&amp;zwnj;⁭دهیم:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;laquo;هفتخط بودن انگلیسی⁭&amp;zwnj;ها را خودت واردی داش ابول. این⁭&amp;zwnj;ها اگر بخواهند شاخ و شونۀ داخلی برای &amp;laquo;ویلز&amp;raquo; و &amp;laquo;اسکاتلند&amp;raquo; بکشند، به خودشان می&amp;zwnj;⁭گویند &amp;laquo;انگلند&amp;raquo; اگر بخواهند مترسک سر خرمن بشوند و دنیا را بترسانند و بدوشند، می&amp;zwnj;⁭شوند &amp;laquo;بریتانیای کبیر&amp;raquo; یعنی &amp;laquo;گریت بیتِن&amp;raquo; اگر هم بخواهند در اروپا موش بدوانند، می&amp;zwnj;⁭شوند &amp;laquo;یونایتد کینگدام&amp;raquo;. ص. ۱۱&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;laquo;یک مجله از کیسۀ پشت صندلی این مسافر جلویی برداشتم که چشمی روی عکس⁭&amp;zwnj;هایش بگردانم. توی صفحۀ چندم این مجله، در همسایگی یک تبلیغ تمام⁭صفحۀ عطر شانل، یک بانوی صاحب⁭مقامی که از یک جای آفریقا داشت برمی⁭گشت، در یک مصاحبه می&amp;zwnj;⁭گفت: &amp;quot;در دنیای وحشتناکی زندگی می&amp;zwnj;⁭کنیم. در هفت ساعتی ما به پهنای اقیانوس⁭&amp;zwnj;ها گرسنگی و فقر موج می&amp;zwnj;⁭زند، آن⁭وقت ما به آن&amp;zwnj;ها مین می&amp;zwnj;⁭فروشیم. بعد هم مین جمع⁭کن. بعد هم کمیته⁭های امداد و کنفرانس⁭های دلسوزی&amp;quot; این بانو درست می&amp;zwnj;⁭گوید. اما مسأله این است که برای همۀ دنیا فراهم نیست، آن هفت ساعت را پس بزند و تصویر واقعیت را به همۀ دنیا نشان بدهد. اگر هم یکی می&amp;zwnj;⁭رود و می&amp;zwnj;⁭بیند و حرفش را می&amp;zwnj;⁭زند، حرفش می&amp;zwnj;⁭ماند در گور یک مصاحبه، در کیسۀ پشت صندلی یک هواپیما که دارد می&amp;zwnj;⁭رود به⁭سوی یکی از همین اقیانوس⁭&amp;zwnj;ها.&amp;raquo;ص. ۱۴-۱۵&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;laquo;روی هم رفته تا اینجا، در این دل سیاه شب، دهلی کثیف، نامنظم و درب و داغون است. کف بیشتر خیابان⁭&amp;zwnj;ها که از آن&amp;zwnj;ها گذشتیم خاکی و گلی بود با لکه⁭های آسفالت! و چاله و دست⁭انداز مبسوط. آمد و رفت چارچرخه و سه⁭چرخه و دوچرخه و بی⁭چرخه، و پیاده و موتوری و بی⁭موتور در خیابان⁭&amp;zwnj;ها، مملو از معطلی و ول⁭معطلی و چپ اندر قیچی⁭ست. تصادف البته ندیدم. مردمانش گذشته از مزاحمت طبیعی، یعنی نداشتن و خواستن، یعنی گدایی، برای تأمین چند روپیه برای ارتزاق یومیه، در مجموع خوددار و بی⁭آزار می&amp;zwnj;⁭نمایند. تجاوز و گستاخی به معنای بقیۀ دنیا نشان نمی&amp;zwnj;⁭دهند.&amp;raquo; ص. ۱۸&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;laquo;از این واژۀ فرودگاه که فرهنگستان قالب کرده است به اعلاحضرت قدر قدرت هیچ خوشم نمی&amp;zwnj;⁭آید داش ابول! یعنی چه فرودگاه! هیچ نباشد، آنجا در برابر هر فرود یک پرواز هم صورت می&amp;zwnj;⁭گیرد. پس چرا اسمش را نگذاشته⁭اند پروازگاه؟ اگر پرواز نباشد فرود هم نخواهد بود. خلاصه انداخته⁭!&amp;zwnj;اند آقاجان! &amp;raquo; ص. ۵۷&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;laquo;واژۀ قافله را در مورد همتورهای خودم خیلی به کار برده⁭ام، اما هیچ انگشت اشارۀ رسایی بر نقش آن&amp;zwnj;ها نرانده⁭ام. این قافله مرکب است از بیست تن موجود دوپای ناطق، و ظاهرأ عاقل و بالغ، که دستی هم یک چیزی داده⁭اند، و به مدت شانزده روز، خودشان را انداخته⁭اند توی یک تور! به عبارت دیگر خودشان را محکوم کرده⁭اند که مدت شانزده روز، اجبارأ! در کنار هم، زندگی اجتماعی به معنای واقعی کلمه بکنند.&amp;raquo; ص. ۶۳&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;laquo;پت گرفتار لقوه است. به قول شما: پارکینسون. عجب روزگاری است: لقوه را باید ترجمه کنی به پارکینسون تا خود بیماری و شدت آن شناخته بشود. تا حرفت را بهتر بفهمند. پارکینسون گفتن در بعضی دهان⁭&amp;zwnj;ها علامت تمدن! هم هست. قبول دارم، واژۀ خوشایندی نیست. اصلأ واژۀ زشتی⁭ست. ولی این است که هست. زبان ننۀ! توست. من که آن⁭را اختراع نکرده⁭ام! بماند.&lt;br /&gt;
	بیماری پت خیلی هم پیشرفته است. تقریبأ بی⁭وقفه همه جایش تکان می&amp;zwnj;⁭خورد. در وضع نشسته یا ایستاده. سرش می&amp;zwnj;⁭لغزد به یک سو. بالاتنه⁭اش لنگر برمی⁭دارد. دست و پایش می&amp;zwnj;⁭پرند و نافرمانی می&amp;zwnj;⁭کنند. حرفش توی دهان و لای لب شکسته و بریده و جویده می&amp;zwnj;⁭شود. اما صورتش خوددار و جسور است. سعی دارد که همیشه عادی و متبسم باشد. خیال می&amp;zwnj;⁭کنم رابرت [شوهر پت] و پت، بیماری پت را به عنوان یک پدیدۀ بی⁭رحم و گذشت پذیرفته⁭اند و با آن زندگی می&amp;zwnj;⁭کنند. دیگر جنگی میان آن&amp;zwnj;ها و بیماری در کار نیست.&amp;raquo; ص. ۶۵&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&lt;img alt=&quot;&quot; src=&quot;http://www.radiozamaneh.com/sites/default/files/images/khadfors03.jpg&quot; style=&quot;width: 196px; height: 309px;&quot; /&gt;بهمن فرسی، نویسنده آثار به&amp;zwnj;یاد ماندنی مانند &amp;laquo;شب یک، شب دو&amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;&amp;laquo;امروز نوبت هندنوردی از راه زمین بود... اتوبوس شهری و بیابانی هندی فرق تابناکی! باهم ندارند. هردوشان یک اتاق چوبی دنگال آهنپوش رونده⁭اند: در حد مقرون به رفع حاجت. شهری⁭اش قدری پست قد است. بیابانی⁭⁭اش قدری کشیده قامت. شهری⁭اش زهوار دررفته، بی&amp;zwnj;در و پیکر، کبره بسته و درهم تپیده است. بیابانی⁭اش پنجرۀ وانشو دارد. پرده⁭های پنجره⁭&amp;zwnj;ها هم عشقی⁭⁭اند. عشقشان بکشد کنار می&amp;zwnj;⁭روند، نکشد، نمی&amp;zwnj;⁭روند.&amp;raquo; ص. ۱۰۹&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;laquo;بازار&amp;zwnj;ها و بازارک⁭&amp;zwnj;ها و میدان⁭&amp;zwnj;ها و میدانچه⁭&amp;zwnj;ها پراند از بُنشَن و تره⁭بار. دکان⁭&amp;zwnj;ها دارند از دست جنس می&amp;zwnj;⁭ترکند. بیشتر از همه چیز قماش و چرخ خیاطی همه⁭جا ریخته! بعله، ریخته و تل⁭انبار. در بند نظم نباش. هند به تمام دنیا برنج می&amp;zwnj;⁭فروشد. محصولات نخی می&amp;zwnj;⁭فروشد. ادویه و چای می&amp;zwnj;⁭فروشد.&lt;br /&gt;
	مردم کمخور و بی⁭حرص⁭اند. دست خواستاری، دست سؤال! همه⁭جا از آستین اکثریت دراز است. خودی و بیگانه ندارد. چون فقر هست پس دست سؤال بیشتر رو به بیگانه و مسافر دراز است که چیزی در کیسه دارد.&amp;raquo; ص. ۱۱۸&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;laquo;با قطار شتابدی اکسپرس که نه شتاب داشت نه اکسپرس بود، سر غروب رسیدیم به آگرا. سکو&amp;zwnj;ها، رهرو&amp;zwnj;ها و محوطه⁭های تو و بیرون ایستگاه با پرتوی شام غریبانی! روشن بود. نور برای دیدن و خوب دیدن و دیده شدن نبود. برای گم نشدن و راه پیدا کردن بود. تالار ورودی ایستگاه از انبوه جمعیت ایستاده و لمیده و خوابیده جای سوزن⁭انداز نداشت. یک لحظه خیال کردم دمکراسی هند کار خودش را صورت داده و همۀ ساکنان آگرا آمده⁭اند آنجا، به یک علتی اعتصاب لمیده و خوابیده ترتیب داده⁭اند. به بیرون از ایستگاه که رسیدیم معلوم شد قضیه به کاپیتالیسم!، به داشتن و نداشتن ارتباط دارد. یک رگبار ناحق بی⁭معرفت! درگرفته است، و لشگر عظیم بی⁭جا و مکان⁭&amp;zwnj;ها به قصد داشتن سرپناه، راهرو&amp;zwnj;ها و محوطۀ ایستگاه را اشغال موقت اضطراری کرده⁭اند. به ما اطمینان دادند که تا نیم ساعت دیگر همۀ آن&amp;zwnj;ها برمی⁭گردند زیر چادرشب رختخواب آسمان، و نیایش به درگاه ویشنو را از سر می&amp;zwnj;⁭گیرند.&amp;raquo; ص. ۱۲۹-۱۳۰&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;laquo;و با اجازۀ خانوما و آقایونا، خروار خروار هم گلاب به روتون، تا یادم نرفته باید بنویسم که شاشیدن از همه رقم! کوچک و بزرگ... از من هم نپرسید چرا زبان شکرین فارسی به آن نوع سنگین!&amp;zwnj;اش (از لحاظ وزن مخصوص!) می&amp;zwnj;⁭گوید &amp;quot;شاش بزرگ&amp;quot;... بعله، ملاء عام کدام است، جلو چشم صغیر و کبیر، اناث و ذکور، در خیابان و بیابان دایر است. هیچ قبح و ناخوشایندی هم ندارد. بزرگش! در وضعیت نشسته، رو به رهگذر و ناظر صورت می&amp;zwnj;⁭گیرد، و کوچکش! در وضعیت ایستاده، رو به دیوار یا هوا!، یعنی پشت به رهگذر و بیننده. البته این⁭همه آواره و بی⁭جا و مکان، این همه چُرتی و هپروتی لولنده در چشم⁭انداز، این همه مستحق دورمانده از حق، راه و چارۀ دیگری هم ندارد. به اونی⁭ام که داشته می&amp;zwnj;⁭رفته، و ناگهان شاش بدجوری خِراِشو گرفته حَرَجی نیست داش ابول!&amp;raquo; ص. ۱۴۰&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;laquo;سوزاندنگاه! گاندی را هم دیدیم. با خاکستری ناپیدا و آتشی که همواره پیداست. یادگار مردی وارهیده از چنبر هستی. میعادگاه هندوان. و دوستداران میراث او از هر گوشۀ جهان. او اکنون تنها یک شعله است. شعله⁭یی که بناست هرگز رو به خاموشی نرود. و بنا هم نیست که مردمان دور آن بگردند. و بوسه بر شعله⁭دان بنشانند.&amp;raquo; ص. ۱۷۱&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;این نمونه⁭ای بود از نثر و لحن و سبک بهمن فُرسی در &amp;laquo;جور هندُستان&amp;raquo;. سبک و زبانی که ویژه⁭ی خود اوست، و چون از دل برمی⁭آید، بر دل هم می&amp;zwnj;⁭نشیند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ناگفته نگذارم که رمز و راز این⁭همه علامت پرسش: (!) را که فُرسی گذاشته است نفهمیدم. به نظر می&amp;zwnj;⁭رسد که او اصرار دارد تا خواننده را در جایی که خودش به تعجب واداشته شده، به تعجب وادارد. من به عنوان خواننده از این⁭همه فرمانِ تعجب و توجه چندان راضی نیستم. فکر می&amp;zwnj;⁭کنم بهتر است نویسنده،&amp;zwnj;گاه و هنگام تعجب و توجهِ بیشتر را، بیشتر به خودِ خواننده واگذار کند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;به نظر من اگر آقای فُرسی به⁭جای این⁭همه علامتِ امر به توجه و تعجب، توجهِ بیشتری به قرار دادن ویرگول⁭&amp;zwnj;ها و زیر و زبر&amp;zwnj;ها در جاهایی می&amp;zwnj;⁭کرد که به خواندنِ درستِ جمله⁭&amp;zwnj;ها کمک می&amp;zwnj;⁭رساند، خواندن کتاب را آسان⁭&amp;zwnj;تر و نیز خوشایند&amp;zwnj;تر از این می&amp;zwnj;⁭کرد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;شناسنامه کتاب:&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;جور هندُستان: سفرنامه&lt;br /&gt;
	فُرسی، بهمن&lt;br /&gt;
	انتشارات فردوسی- استکهلم ۲۰۱۲&lt;br /&gt;
	چاپ اول. ۱۷۴ ص.&lt;br /&gt;
	شابک: ۹۷۸۹۱۹۷۹۸۸۶۱۲&lt;/p&gt;
</description>
     <comments>https://archive.radiozamaneh.com/culture/book-review/2012/12/17/22744#comments</comments>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/17909">بهمن فرسی</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/17910">جور هندوستان</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/4115">سفرنامه</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/6481">مسعود کدخدایی</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/culture/book-review">کتاب زمانه</category>
 <pubDate>Mon, 17 Dec 2012 18:31:43 +0000</pubDate>
 <dc:creator>hosseinn</dc:creator>
 <guid isPermaLink="false">22744 at https://archive.radiozamaneh.com</guid>
  </item>
  <item>
    <title>اتحادیه ابلهان و مردن به زبان مادری</title>
    <link>https://archive.radiozamaneh.com/culture/book-review/2012/12/01/22074</link>
    <description>&lt;div class=&quot;fb-social-like-widget&quot;&gt;&lt;fb:like  href=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/culture/book-review/2012/12/01/22074&quot; send=&quot;false&quot; layout=&quot;box_count&quot; show_faces=&quot;false&quot; width=&quot;500&quot; action=&quot;like&quot; font=&quot;arial&quot; colorscheme=&quot;light&quot;&gt;&lt;/fb:like&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-sartitr&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    یک «شنبه» با کتاب در زمانه        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-nevisandeh&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    کتاب زمانه        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-filefield field-field-maghaleh-image&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    &lt;img  class=&quot;imagefield imagefield-field_maghaleh_image&quot; width=&quot;277&quot; height=&quot;188&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/sites/default/files/ketzjkt01.jpg?1354816974&quot; /&gt;        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;p&gt;کتاب زمانه - جهان زندگان نخستین رمان محمد محمدعلی&amp;zwnj;ست که در تبعید منتشر می&amp;zwnj;شود. شمارگان این کتاب و ناشر آن مشخص نیست.&lt;/p&gt;
&lt;!--break--&gt;&lt;!--break--&gt;&lt;p&gt;&amp;laquo;جهان زندگان&amp;raquo; هم همچون آثار دیگر محمد محمدعلی در یک محیط کارمندی اتفاق می&amp;zwnj;افتد. نویسنده تلاش کرده با طرح یک اختلاف دیرپای خانوادگی نشان دهد که چگونه با لاپوشانی و کتمان برخی حقایق دور باطل خشونت شکل می&amp;zwnj;گیرد و به جامعه هم سرایت می&amp;zwnj;کند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;کتاب برگزیده زمانه: &amp;laquo;جهان زندگان&amp;raquo; نوشته محمد محمدعلی&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;راوی &amp;laquo;جهان زندگان&amp;raquo; نوشته محمد محمدعلی پس از آنکه از روی یک کین&amp;zwnj;خواهی خانوادگی به قتل می&amp;zwnj;رسد و البته قاتلش را هم به قتل می&amp;zwnj;رساند، در آمد وشد بین جهان زندگان و جهان مردگان گره داستان را می&amp;zwnj;گشاید و بدین ترتیب داستان پس از مرگ راوی در یک فضای متافیزیکی که با طنزی سیاه و ریزبافت هم درآمیخته روایت می&amp;zwnj;گردد. اصولاً مرگ یکی از موضوعات محوری در مجموعه آثار محمد محمدعلی به&amp;zwnj;شمار می&amp;zwnj;آید.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&lt;img alt=&quot;&quot; src=&quot;http://www.radiozamaneh.com/sites/default/files/%25b%25f/userfiles/%25u/kadmmom03.jpg&quot; style=&quot;width: 196px; height: 304px;&quot; /&gt;جهان زندگان، رمان، محمد محمدعلی&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;مسعود کدخدایی، منتقد مقیم سوئد در نقد &amp;laquo;جهان زندگان&amp;raquo; می&amp;zwnj;نویسد: &amp;laquo;محمدعلی رمان⁭نویس است، و هنگامی که رمانی از او را به⁭دست می&amp;zwnj;⁭گیری، می&amp;zwnj;⁭توانی مطمئن باشی که یک رمان خواهی خواند. این⁭که داستانش با سلیقه⁭ات جور دربیاید یانه، یا آن را ضعیف تشخیص بدهی یا قوی، بحث دیگری است. این⁭ کتاب او هم یک رمان است با معیارهایی که یک کتاب را رمان می&amp;zwnj;⁭کند.&amp;raquo;&lt;a href=&quot;http://www.radiozamaneh.com/node/22044&quot;&gt; (منبع)&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;داستان در سال&amp;zwnj;های دهه ۱۳۶۰ و ۱۳۷۰ اتفاق می&amp;zwnj;افتد. ملیحه، خواهر روایتگر داستان پس از اخراج از دانشگاه سفره عقد می&amp;zwnj;چیند و روایتگر داستان هم نویسنده&amp;zwnj;ای&amp;zwnj;ست آزادیخواه که در یک شرکت به عنوان طراح کار می&amp;zwnj;کند. پس از قتل او روی سنگ قبرش از نوشتن کلمه &amp;laquo;آزادیخواه&amp;raquo; خودداری می&amp;zwnj;کنند و می&amp;zwnj;نویسند: &amp;laquo;نویسنده ناکام&amp;raquo;. او البته ناکام هم هست و آثارش توفیق چندانی به&amp;zwnj;دست نیاورده، با این&amp;zwnj;حال تلاش می&amp;zwnj;کند به خودش و عقایدش وفادار بماند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;عبدالقادر بلوچ در نقدی بر این کتاب می&amp;zwnj;نویسد: &amp;laquo;در رمان جهان زندگان، زندگان عصری را می&amp;zwnj;&amp;rlm;گذرانند که نمی&amp;zwnj;&amp;rlm;شود بدون دادن تقاص سنگین سخن&amp;zwnj;ها را بر زبان آورد.&amp;raquo; &lt;a href=&quot;http://www.akhbar-rooz.com/article.jsp?essayId=49039&quot;&gt;(منبع)&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;درگیری دو خانواده در حد درگیری دو نسل از انسان&amp;zwnj;ها فراز می&amp;zwnj;آید و خشونت به همه جا تسری پیدا می&amp;zwnj;کند. بلوچ می&amp;zwnj;نویسد: &amp;laquo;نسل قبل توقع دارد که نسل جدید سنگ سیاه را از روی سینه&amp;rlm;اش بردارد، اما نسل جدید دلخوش طراحی&amp;rlm;&amp;zwnj;ها و نقشه&amp;rlm;های خویش است برای بهبود آینده. در این کتاب نویسنده از شیخ و شاه، به یک میزان نالان است و وقتی باد بوی خاک&amp;rlm;آلود را می&amp;zwnj;&amp;rlm;برد و شور انقلاب می&amp;zwnj;&amp;rlm;خوابد و راوی در و پنجره را می&amp;zwnj;&amp;rlm;بندد و در امنیت خلوت روبه&amp;rlm;روی آینه می&amp;zwnj;&amp;rlm;ایستد، می&amp;zwnj;&amp;rlm;بینیم که هیچ چیز تغییر نکرده است و نامی از نویسنده و دوستانش در جایی نیست. همین نبودن نام راوی و دوستانش هست که باعث می&amp;zwnj;&amp;rlm;شود نا&amp;zwnj;امیدیِ ایجاد رابطه، بین دو نسل را، پر کند: &amp;quot;گفتم دیدار مرده از مرده چه لطفی دارد؟ همه ما مرده&amp;rlm;ایم. هیچ کجا نامی از ما نیست جز روی سنگ قبر&amp;zwnj;ها.&amp;quot;&amp;raquo; &lt;a href=&quot;http://www.akhbar-rooz.com/article.jsp?essayId=49039&quot;&gt;(منبع)&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;نسخه&amp;zwnj;های چاپ اولِ &amp;laquo;جهان زندگان&amp;raquo; به عنوان نخستین رمان محمد محمدعلی در تبعید به فروش رفت و اکنون نویسنده به فکر چاپ دوم این کتاب است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;ادبیات غرب: &amp;laquo;اتحادیه ابلهان&amp;raquo; نوشته جان کندی تول به ترجمه پیمان خاکسار&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ایگنیتس جی رایلی شاید شناخته&amp;zwnj;شده&amp;zwnj;ترین و عجیب و غریب&amp;zwnj;ترین ضد قهرمان ادبیات معاصر جهان باشد. جی ریلی روایتگر رمان &amp;laquo;اتحادیه ابلهان&amp;raquo; نوشته جان کندی تول است. او که یک بچه&amp;zwnj;ننه بسیار چاق و از ریخت&amp;zwnj;افتاده است در نیواورلئان زندگی می&amp;zwnj;کند و تناقضات زندگی روزانه مردم در یک جامعه مدرن را به رخ آن&amp;zwnj;ها می&amp;zwnj;کشد. به&amp;zwnj;تازگی &amp;laquo;اتحادیه ابلهان&amp;raquo; نوشته جان کندی تول به ترجمه پیمان خاکسار منتشر شده است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در مرکز رویدادهای &amp;laquo;اتحادیه ابلهان&amp;raquo; ایگنیتس جی رایلی قرار دارد: یک مرد بچه&amp;zwnj;ننه و از ریخت&amp;zwnj;افتاده با یک گرایش جنسی تعریف&amp;zwnj;نشده که پیش مادرش زندگی می&amp;zwnj;کند و ادعا می&amp;zwnj;کند که قصد دارد شاهکاری در نقد فرهنگی از کار درآورد. یک مرد سبیلو که از نظر روانی بسیار نامتعادل و در&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان حال نکته&amp;zwnj;بین، باهوش اما بددهن است و با جامعه سر ستیز دارد. او برای مثال اعتقاد دارد که همه کسانی را که در تلویزیون ظاهر می&amp;zwnj;شوند باید در اتاق گاز به قتل رساند، یا در جایی دیگر ادعا می&amp;zwnj;کند که بشریت از نظر اخلاقی و اجتماعی لبه پرتگاهی قرار گرفته است. رایلی اما خودش به هیچ&amp;zwnj;وجه منزه نیست، بلکه همه آن پرتگاه&amp;zwnj;های اخلاقی در شخصیت او تجلی پیدا کرده است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&lt;img alt=&quot;&quot; src=&quot;http://www.radiozamaneh.com/sites/default/files/images/ketzjkt02.jpg&quot; style=&quot;width: 196px; height: 154px;&quot; /&gt;اتحادیه ابلهان، جان کندی تول، به ترجمه پیمان خاکسار&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;ایگنیتس جی رایلی همان&amp;zwnj;قدر به &amp;laquo;بتمن&amp;raquo; علاقه دارد که به &amp;laquo;تسلای فلسفه&amp;raquo; اثر مانلیوس سورنیوس بوئتیوس، فیلسوف رومی که به جرم تبانی بر ضد روم اعدامش کردند. او اعتقاد دارد که تنها راه بشریت فروپاشی تمدن است و به این دلیل که چنین زوالی به سادگی امکان&amp;zwnj;پذیر نیست، خودش را به انحطاط می&amp;zwnj;سپرد و مضمحل می&amp;zwnj;شود. داستان، روایتی از این اضمحلال و فروپاشی شخصیتی&amp;zwnj;ست که در زبان و در اندیشه پیچیده روایتگرش اتفاق می&amp;zwnj;افتد. هم&amp;zwnj;ازین&amp;zwnj;روی ترجمه این داستان کاری&amp;zwnj;ست بس دشوار.&lt;br /&gt;
	ایگنیتس جی رایلی مجبور است برای گذران زندگی به کارهای پست مانند هات&amp;zwnj;داگ&amp;zwnj;فروشی یا کار در یک کارخانه شلواردوزی تن بدهد و در هر حال هرگز طنز گزنده&amp;zwnj;اش را از دست نمی&amp;zwnj;دهد. او که از یک سویه شخصیتی پارانویاک هم برخوردار است، آینه&amp;zwnj;ای مقابل هم&amp;zwnj;شهری&amp;zwnj;هایش می&amp;zwnj;گیرد و حماقت آن&amp;zwnj;ها را برملا می&amp;zwnj;کنند. طبعاً چنین شخصیتی نمی&amp;zwnj;تواند چندان محبوب باشد. با این&amp;zwnj;وجود او تنها نمی&amp;zwnj;ماند و سرانجام موفق می&amp;zwnj;شود هم&amp;zwnj;پیمانی بیابد: سیاهپوستی به نام بورما جونس که به عنوان دربان در یک کلاب شبانه کار می&amp;zwnj;کند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;laquo;اتحادیه ابلهان&amp;raquo; و سرگذشت ایگنیتس جی رایلی از بسیاری جهات به زندگی جان کندی تول شباهت دارد. نویسنده این رمان هم مثل ضد قهرمان داستانش گرایش جنسی تعریف نشده&amp;zwnj;ای داشت. او هم در نزد مادرش زندگی می&amp;zwnj;کرد و به &amp;laquo;تسلای فلسفه&amp;raquo; اثر بونتیوس بسیار علاقمند بود. تول هم مثل جی رایلی در محله فرانسوی نیوئورلان زندگی می&amp;zwnj;کرد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;تول مدت&amp;zwnj;ها برای نشر رمانش تلاش کرد، اما ناشران همواره دست رد به سینه او زدند تا اینکه از نومیدی خودش را کشت. پس از مرگ او بود که به خاطر تلاش&amp;zwnj;های مادرش سرانجام این رمان منتشر شد و به&amp;zwnj;زودی اقبال گسترده&amp;zwnj;ای یافت و جایزه پولیتزر را هم از آنی خود کرد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;از جان کندی تول رمان دیگری منتشر شده است. این اثر &amp;laquo;انجیل نئون&amp;raquo; نام دارد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;نقد فرهنگ: &amp;laquo;تمرین مدارا&amp;raquo;، بیست مقاله در بازخوانی فرهنگ نوشته زنده&amp;zwnj;یاد محمد مختاری&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;laquo;تمرین مدارا&amp;raquo; مجموعه&amp;zwnj;ای از مقالات محمد مختاری در نقد فرهنگ معاصر ایران نخستین بار در سال ۱۳۷۷ توسط انتشارات ویستار منتشر شده است. این کتاب اکنون توسط باشگاه ادبیات به شکل پی دی اف در اختیار خوانندگان علاقمند به آثار محمد مختاری قرار گرفته است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;محمد مختاری که در پاییز سال ۱۳۷۷ (سال انتشار تمرین مدارا) توسط مأموران وزارت اطلاعات ربوده شد و به قتل رسید، از شاعران شناخته&amp;zwnj;شده و از اعضای کانون نویسندگان ایران بود.&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&lt;img alt=&quot;&quot; src=&quot;http://www.radiozamaneh.com/sites/default/files/images/ketzjkt03.jpg&quot; style=&quot;width: 196px; height: 298px;&quot; /&gt;&amp;laquo;تمرین مدارا&amp;raquo;، بیست مقاله در بازخوانی فرهنگ نوشته زنده&amp;zwnj;یاد محمد مختاری&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;محمد مختاری در مقدمه &amp;laquo;تمرین مدارا&amp;raquo; مقالات این کتاب را به دو گروه تقسیم می&amp;zwnj;کند و می&amp;zwnj;نویسد:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;laquo;دو گروه مقاله&amp;zwnj;ای که در این مجموعه گرد آمده است، نوشته سال&amp;zwnj;های ۷۰ &amp;ndash; ۷۵ است. گروه اول وجوه گوناگونی از بازخوانی فرهنگ است. &amp;laquo;طرح&amp;zwnj;نظر&amp;raquo; تحلیلی درباره&amp;zwnj;ی مسائل نهادی و مشکلات ساختی و ریشه&amp;zwnj;ای در فرهنگ دیروز، و بررسی موقعیت فرهنگی امروز، به ویژه در چنبر سیاست&amp;zwnj;هاست.&lt;br /&gt;
	این بخش با ضمیمه&amp;zwnj;ای تکمیل شده است که گزینه&amp;zwnj;ای مختصر از ضرب&amp;zwnj;المثل&amp;zwnj;ها درباره&amp;zwnj;ی رفتارها و پندارها و گفتارهای نهادی&amp;zwnj;شده در تاریخ اجتماعی ماست. مقاله&amp;zwnj;ای نیز از واسلاو هاول درباره فرهنگ بر این بخش افزوده&amp;zwnj;ام تا نمونه&amp;zwnj;ای باشد مقایسه&amp;zwnj;ای، از مشکل فرهنگ و نحوه&amp;zwnj;ی برخورد نویسندگان با آن در جامعه&amp;zwnj;ای دیگر.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;گروه دوم از برخوردهایی موضعی و موردی در حوزه&amp;zwnj;ی نقد فرهنگی مایه می&amp;zwnj;گیرد؛ و به تجسم برخی از مشکلات نهادی، و موانع سنتی و سیاسی موجود بر سر راه فعالیت&amp;zwnj;های فرهنگی تسری می&amp;zwnj;یابد. جنبه&amp;zwnj;هایی عملی از تقابل سنت و نو را به ویژه در وضعیت روشنفکران و نویسندگان و مسائل مبتلا به آنها را ارائه می&amp;zwnj;دهد.&amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;محمد مختاری در ادامه به این موضوع اشاره می&amp;zwnj;کند که بیشتر مقالات &amp;laquo;تمرین مدارا&amp;raquo; پیش از آن در نشریات آدینه، تکاپو، فرهنگ توسعه و گردون منتشر شده است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;مقاله &amp;laquo;شبان رمگی و حاکمیت ملی&amp;raquo; که در این مجموعه نیز آمده، از مقالات بسیار قابل تأمل در نقد فرهنگ ایران به&amp;zwnj;شمار می&amp;zwnj;آید.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;laquo;تمرین مدارا&amp;raquo;، نوشته محمد مختاری را می&amp;zwnj;توانید از نشانی زیر دریافت کنید:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;http://www.mediafire.com/?r3g849ntjx2bv34&quot;&gt;دانلود &amp;laquo;تمرین مدارا&amp;raquo;، نوشته محمد مختاری، چاپ آن&amp;zwnj;لاین: باشگاه ادبیات&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;
	&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;شعر معاصر ایران: &amp;laquo;مردن به زبان مادری&amp;raquo;، روجا چمنکار&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در این میان نامزدهای نهایی چهارمین دوره جایزه شعر زنان ایران، &amp;laquo;خورشید&amp;raquo; در دو بخش کتاب&amp;zwnj;های منتشر شده و کتاب&amp;zwnj;های منتشر نشده اعلام شدند. مجموعه &amp;laquo;مردن به زبان مادری&amp;raquo; مجموعه&amp;zwnj;ای از اشعار روجا چمنکار نیز در میان نامزدهای جایزه شعر &amp;laquo;خورشید&amp;raquo; به چشم می&amp;zwnj;خورد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;مجتبا صولت&amp;zwnj;پور در نقدی بر این کتاب می&amp;zwnj;نویسد: &amp;laquo;زبان کتاب ساده و خوش&amp;zwnj;خوان است. آن&amp;zwnj;قدر ساده که گاهی ممکن است همین سادگی باعث شود خواننده بعضی شگرد&amp;zwnj;های زبانی را از دست بدهد. در واقع نباید گول سادگی زبان شعر&amp;zwnj;ها را خورد. روجا چمنکار با اینکه شاعری تکنیک&amp;zwnj;گرا نیست، اما به&amp;zwnj;جا و به&amp;zwnj;خوبی از تکنیک و شگرد در شعر&amp;zwnj;هایش سود جسته است.&amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&lt;img alt=&quot;&quot; src=&quot;http://www.radiozamaneh.com/sites/default/files/images/ketzjkt04.jpg&quot; style=&quot;width: 196px; height: 294px;&quot; /&gt;مردن به زبان مادری، روجا چمنکار&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;این منتقد ادبی سپس شعر &amp;laquo;قاب بسته&amp;raquo;، یکی از اشعار مجموعه &amp;laquo;مردن به زبان مادری&amp;raquo; را به عنوان یکی از اشعار نمونه این کتاب نقل می&amp;zwnj;کند:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;با بوی سیر و سبزی و پیاز&lt;br /&gt;
	و مخلفات اتفاق در آشپزخانه&lt;br /&gt;
	چشم که می&amp;zwnj;بندم&lt;br /&gt;
	از انکار اولین کلمات می&amp;zwnj;آیی&lt;br /&gt;
	از انکار آب و آتش و درختان بلوط&lt;br /&gt;
	و میوه&amp;zwnj;های سوخته در پیراهنم&lt;br /&gt;
	کمی آرد همه&amp;zwnj;چیز را به&amp;zwnj;هم می&amp;zwnj;چسباند&lt;br /&gt;
	در یک قاب بسته اتفاق می&amp;zwnj;افتد&lt;br /&gt;
	در بخار آب&lt;br /&gt;
	فلفل و ادویه بر لب&amp;zwnj;هام&lt;br /&gt;
	تمر هندی&lt;br /&gt;
	صدای خلخال&amp;zwnj;ها&lt;br /&gt;
	نوک تیز چاقو بر بدن لیز ماهی&lt;br /&gt;
	و غل&amp;zwnj;غل دو سایه بر کابینت&amp;zwnj;های بی&amp;zwnj;دوام.&amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;صولت&amp;zwnj;پور می&amp;zwnj;نویسد روجا چمنکار در این شعر تصویرگر دنیایی کامل و شاعرانه است.&lt;a href=&quot;http://www.naakojaa.com/node/406&quot;&gt; (منبع)&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;
	&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;منتقد دیگری بر این باور است که اشعار چمنکار از ویژگی&amp;zwnj;های مرثیه برخوردار است و می&amp;zwnj;نویسد: &amp;laquo; [اشعار او] اغلب ریتم دارد یا سعی می&amp;zwnj;کند که [ریتم] داشته باشد و از طرفی نگاهش به جهان با گرته&amp;zwnj;ای از سیاه بینی همراه است. چرا که قرار است به سوگ بنشیند چیزی غایب را؛ چیزی را که نیست؛ چیزی را که به زور از او گرفته&amp;zwnj;اند.&amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;و در ادامه به اهمیت تغزل در شعر این شاعر اشاره می&amp;zwnj;کند و می&amp;zwnj;نویسد: &amp;laquo; شعر چمنکار همیشه از تغزل مایه می&amp;zwnj;گیرد. تغزلی زنانه اما کلاسیک در سازوکار و مدرن تجلیات. چرا کلاسیک؟ چون همیشه این من بزرگ عاشق است که دارد حرف می&amp;zwnj;زند. چون لحن همیشه اول شخص مفرد است، و این&amp;zwnj;ها به آن دیگری مفقود در فرهنگ ایرانی اجازه&amp;zwnj;ی خودنمایی و حضور نمی&amp;zwnj;دهد.&amp;raquo; &lt;a href=&quot;http://www.naakojaa.com/article/407&quot;&gt;(منبع)&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;روجا چمنکار در گفت&amp;zwnj;و&amp;zwnj;گویی به دگرگونی زبانش در مجموعه &amp;laquo;مردن به زبان مادری&amp;raquo; اشاره می&amp;zwnj;کند و می&amp;zwnj;گوید: &amp;laquo; در [مردن به زبان مادری] بیشتر به زبان توجه کرده&amp;zwnj;ام و این به این معنا نیست که از تعریف&amp;zwnj;ها و نظرات قبلی&amp;zwnj;ام نسبت به شعر فاصله گرفته&amp;zwnj;ام نه، هنوز هم به شهودی بودن شعر، به اتفاقی که در لحظه&amp;zwnj;ی نوشتن می&amp;zwnj;افتد، به پیچیده&amp;zwnj;نکردن ساده&amp;zwnj;ترین و پیش&amp;zwnj;پا&amp;zwnj;افتاده&amp;zwnj;ترین چیز&amp;zwnj;ها از طریق زبان معتقدم. تنها بیشتر به قابلیت&amp;zwnj;های زبان فکر می&amp;zwnj;کنم و مطالعاتم را در این زمینه و در مقایسه با زبان&amp;zwnj;های دیگر متمرکز کرده&amp;zwnj;ام و سعی می&amp;zwnj;کنم بعد از نوشتن با وسواس بیشتری به نوشته&amp;zwnj;ام برگردم.&amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;یک &amp;laquo;شنبه&amp;raquo; با کتاب در زمانه:&amp;nbsp;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;http://www.radiozamaneh.com/node/21162&quot;&gt;&amp;nbsp;روز و شب یوسف و سیاهه آرزوهای من&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;http://www.radiozamaneh.com/node/19660&quot;&gt;از سومین پلیس تا خاطرات سلمان رشدی&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;http://www.radiozamaneh.com/node/20072&quot;&gt;عقرب، این تونسی&amp;zwnj;ها و ترس جان&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;http://www.radiozamaneh.com/node/20828&quot;&gt;ملکان عذاب، حکایت حال و یک کلمه هم نگفت&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ویدئو: &amp;laquo;لولی&amp;raquo; شعر، روجا چمنکار&lt;br /&gt;
	&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-emvideo field-field-maghaleh-video&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    &lt;div class=&quot;emvideo emvideo-video emvideo-youtube&quot;&gt;&lt;iframe id=&quot;media-youtube-html5-1&quot; title=&quot;YouTube video player&quot; class=&quot;media-youtube-html5&quot; type=&quot;text/html&quot; width=&quot;425&quot; height=&quot;350&quot; src=&quot;http://www.youtube.com/v/OnkrztRpcb0?hd=1&quot; frameborder=&quot;0&quot;&gt;&lt;/iframe&gt;
&lt;/div&gt;        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
</description>
     <comments>https://archive.radiozamaneh.com/culture/book-review/2012/12/01/22074#comments</comments>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/17485">اتحادیه ابلهان</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/17467">تمرین مدارا</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/17466">جان کندی تول</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/17471">جایزه خورشید</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/17438">جهان زندگان</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/17470">روجا چمنکار</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/17469">مجتبی صولت پور</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/7783">محمد محمد علی</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/definition-tags-125">محمد مختاری</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/17468">مردن به زبان مادری</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/6481">مسعود کدخدایی</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/15502">پیمان خاکسار</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/culture/book-review">کتاب زمانه</category>
 <media:content url="http://youtube.com/v/OnkrztRpcb0" fileSize="1232" type="application/x-shockwave-flash"> <media:thumbnail url="http://img.youtube.com/vi/OnkrztRpcb0/0.jpg" />
</media:content>
 <enclosure url="http://youtube.com/v/OnkrztRpcb0" length="1232" type="application/x-shockwave-flash" />
 <pubDate>Sat, 01 Dec 2012 00:22:06 +0000</pubDate>
 <dc:creator>hosseinn</dc:creator>
 <guid isPermaLink="false">22074 at https://archive.radiozamaneh.com</guid>
  </item>
  <item>
    <title>محمد محمدعلی در جهان زندگان</title>
    <link>https://archive.radiozamaneh.com/culture/book-review/2012/11/29/22044</link>
    <description>&lt;div class=&quot;fb-social-like-widget&quot;&gt;&lt;fb:like  href=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/culture/book-review/2012/11/29/22044&quot; send=&quot;false&quot; layout=&quot;box_count&quot; show_faces=&quot;false&quot; width=&quot;500&quot; action=&quot;like&quot; font=&quot;arial&quot; colorscheme=&quot;light&quot;&gt;&lt;/fb:like&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-sartitr&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    در نقد &amp;quot;جهان زندگان&amp;quot; نوشته محمد محمدعلی         &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-nevisandeh&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    مسعود کدخدایی        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-filefield field-field-maghaleh-image&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    &lt;img  class=&quot;imagefield imagefield-field_maghaleh_image&quot; width=&quot;277&quot; height=&quot;188&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/sites/default/files/kadmmom01.jpg?1354730162&quot; /&gt;        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;مسعود کدخدایی - &amp;quot;هر بخشی و سکانسی که آماده شود می⁭گیریم. بعد جابه⁭جاش می⁭کنیم تا برسیم به خط روایی داستان.&amp;quot;&lt;/p&gt;
&lt;!--break--&gt;&lt;!--break--&gt;&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;این آخرین جمله⁭ی کتاب تازه⁭ی محمد محمدعلی است. جمله⁭ای که به خوبی نشان می⁭دهد پیدا کردن &amp;quot;خط روایی داستان&amp;quot; برای نویسنده به هیچ وجه آسان نبوده، و درست همین کاری را انجام داده که در این آخرین جمله به آن اشاره کرده است. یعنی محمدعلی بخش⁭هایی از این کتاب را داشته یا نوشته بوده است، و بخش⁭هایی را هم رفته رفته ساخته و به آن افزوده، و سرانجام در قالبی گنجانده است. همین جمله نشان می⁭دهد که خود او هنوز اطمینان کامل ندارد که خط روایی داستان را چنان که باید یافته است.&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;بخش اول کتاب بسیار شیوا و گیرا، با نثر ساده و پخته⁭ی نویسنده آغاز می⁭شود. زمان، زمانِ حال است و قابل شناخت. چهره⁭ها و صحنه⁭ها و گفت&amp;zwnj;و&amp;zwnj;گوها بسیار زنده هستند و همه با چیرگی، چنان⁭که از محمدعلی انتظارش را داشته⁭ای پیش می⁭رود، و انتظارهای مشخصی را در تو برمی⁭انگیزد. اما در بخش دوم ناگهان با قلمی دیگر روبه⁭رو می⁭شویم که سرزندگی قلم پیشین را ندارد، و تا آخر کتاب هم دیگر اثری از آن نمی⁭بینیم.&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;به دست دادن خلاصه⁭ی داستان این کتاب آسان نیست. به نظر می⁭رسد نویسنده در ابتدا داستانی برای گفتن نداشته، بلکه مسئله و پرسش⁭هایی ذهن او را به خود مشغول داشته⁭اند که برای رهایی از آن⁭ها، هر از چندی یادداشت⁭هایی برداشته، و چون رمان⁭نویس بوده، سرانجام آن⁭ها را در این قالب گنجانده است.&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;شاید بتوان گفت همه⁭ی داستان⁭ها به یکی از دو شکل زیر نوشته می⁭شوند. یکی از شکل⁭ها آن است که نویسنده داستانی دارد و سپس آغاز به نوشتن آن می⁭کند، و شکل دیگر آن⁭که نویسنده دغدغه⁭ای ذهنی، مانند یک مفهوم، پرسش، مسئله، عقیده، و یا نظر دارد که با پرداختن به آن، و شکافتن و بافتن و دوختن و پاره کردن و وصله کردن جمله⁭ها و سطرها و صفحه⁭ها، سرانجام داستانی می⁭آفریند.&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;البته نمونه⁭های خوب و بدِ هر دو شکل را می⁭توان به فراوانی یافت، اما نویسنده⁭ای که فُرم دوم را برمی⁭گزیند ناچار است که بسیار دقیق باشد و مانند یک مهندس، از سر هم کردن قطعه⁭های گوناگون، بنایی با چفت و بَستِ محکم بسازد. برای نوشتن هر رمانی، کار مهندسی پیش می⁭آید و لازم است، اما در شکل اول، کار مهندس آن بسیار آسان⁭تر است.&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&lt;img alt=&quot;&quot; src=&quot;http://www.radiozamaneh.com/sites/default/files/%25b%25f/userfiles/%25u/kadmmom02.jpg&quot; style=&quot;width: 196px; height: 261px;&quot; /&gt;مسعود کدخدایی، منتقد&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;میلان کوندرا نمونه⁭ی روشن نویسنده⁭ای است که مفهوم یا موضوعی را می⁭گیرد و از آن یک رمان می⁭سازد، مانند، پرداختنش به موضوع⁭هایی مانند: &amp;quot;شوخی&amp;quot;، &amp;quot;آهستگی&amp;quot; و &amp;quot;هویت&amp;quot;. برای شکل دوم هم می⁭توان برای نمونه از رمان⁭های زندگی⁭نامه⁭ای و تاریخی نام برد.&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;محمدعلی رمان⁭نویس است، و هنگامی که رمانی از او را به⁭دست می⁭گیری، می⁭توانی مطمئن باشی که یک رمان خواهی خواند. این⁭که داستانش با سلیقه⁭ات جور دربیاید یانه، یا آن را ضعیف تشخیص بدهی یا قوی، بحث دیگری است. این⁭ کتاب او هم یک رمان است با معیارهایی که یک کتاب را رمان می⁭کند. اما من در آن به نکته⁭هایی برخورده⁭ام که دوست دارم آن⁭ها را با شما در میان بگذارم.&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;پرسش⁭های اصلی که محمدعلی را بر آن داشته تا این رمان را بنویسد این⁭هاست:&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&lt;strong&gt;&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;&amp;quot;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;em&gt;ما وارث درگذشتگان خویشیم، اما این به آن معنا نیست که گوشه&amp;zwnj;ای بنشینیم و دست روی دست بگذاریم، و چون وارث درگذشتگان خویشیم، در پی تغییر سرنوشت خود و اطرافیان خود نباشیم. یا حتی ندانیم چه بر سرمان آمده که نتیجه گرفته&amp;zwnj;ایم ما وارث درگذشتگان خویشیم&lt;/em&gt;&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;em&gt;&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;.&amp;quot;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/em&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;این جمله در اول کتاب آمده است، و چندین جای دیگر هم به شکل⁭های گوناگون بر آن تأکید شده است مثل:&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;ما وارث اشتباهات خویش هستیم.&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;ما وارث دردسرهای پیشینیان خویش هستیم.&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;ما وارث سرنوشت درگذشتگان خویشیم.&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;چند موضوع و مسئله⁭ی دیگر هم بر ذهن نویستده فشار می⁭آورده است، از جمله &lt;strong&gt;آبروداری، رازداری، کینه&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;⁭&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;ورزی، و انتقام&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;⁭&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;جویی&lt;/strong&gt;. این چهار مسئله، همراه با دو مورد &lt;strong&gt;&amp;quot;وارث پیشینیان بودن&amp;quot; و &amp;quot;با گاو گوسفند کسی کار نداشتن&amp;quot;&lt;/strong&gt;، شش مسئله و مشکل اصلی و محوری را در کتاب تشکیل می⁭دهند.&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;پس این⁭جا می⁭بینیم که کتاب بر یک محور استوار نیست. یا به زبان دیگر &amp;quot;خط روایی&amp;quot; مشخصی ندارد. البته به خوبی می⁭فهمیم که این شش مورد به هم ربط دارند، اما اگر قرار باشد شش مورد متفاوت در یک رمان، همه نقش اصلی داشته باشند، خواننده، و ای بسا نویسنده⁭اش دچار پریشانی خاطر می⁭گردد، و رمان &amp;quot;جهان زندگان&amp;quot; نه تنها موجب پریشانی خواننده می⁭شود، بلکه نویسنده⁭اش را هم&amp;zwnj;چنان سر در گم کرده است، که تازه در پایان کتاب می⁭فهمد که هنوز خط روایی داستان را پیدا نکرده است!&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;به همین علّت⁭ها، به دست دادن خلاصه⁭ای چند جمله⁭ای از داستان این کتاب هم آسان نیست. با این وجود تلاش می⁭کنم تا حدودی این⁭کار را بکنم:&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;پدر راوی که می⁭میرد، مادرش سخت بیمار می⁭شود. او را پیش دکتری می⁭برند که عموی نامزدِ خواهر راوی است. دکتر، خانواده⁭ی راوی را از قدیم می⁭شناسد و دوست دارد راوی که نویسنده است، زندگی خانواده⁭ی او را هم بنویسد. البته جای این داستان در رمان خالی می⁭ماند و به آن پرداخته نمی⁭شود.&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;مادر می⁭پندارد که پدر فرزندانش با زن بیوه⁭ی تهی⁭دستی به نام ملیحه که سه پسر دارد سر و سرّی داشته و کینه⁭ی او را در دل می⁭پروراند. از سوی دیگر فرزندان ملیحه که کینه⁭ی پدر&amp;nbsp; و خانواده⁭ی راوی را در دل دارند، با کشتن راوی و پدرش انتقام خود را می⁭گیرند. اما در این میان برادر کوچک آنان به دست راوی به قتل می⁭رسد، و قاتل راوی نیز اعدام می⁭شود. چنین به نظر می⁭رسد که پندار مادر راوی اشتباه بوده است، و رابطه⁭ی نامشروعی میان شوهر او و ملیحه نبوده، و سال⁭ها کینه⁭ی ملیحه را در دل پروردن و زندگی شوهر و خود و بچه⁭ها را تلخ کردن، بیخود بوده است. از طرفی پدر راوی آدم خوب و زحمتکشی بوده که محض رضای خدا و از سر لوطی⁭گری و معرفت، و شاید هم برای رهایی وجدانش از عذابِ دزدیدن گنجینه⁭ی خانوادگیِ ملیحه (که آخرش نمی⁭فهمیم به&amp;zwnj;راستی چنین دستبردی در کار بوده یانه)، زیر پر و بال یتیم⁭های او را می⁭گیرد.&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;نویسنده تلاش می⁭کند نشان دهد که علیرغم فقر مالی خانواده⁭ی ملیحه و این⁭که فرزندانش می⁭پندارند پدر راوی پدر آنان نیز بوده است، و علیرغم آن⁭که ملیحه دیده که پدر راوی گنجینه⁭ی خانوادگی آن⁭ها را زیر بغل زده و گریخته است، باز هم دلیلی برای کینه⁭ورزی و انتقام⁭جویی میان این خانواده و خانواده⁭ی ملیحه وجود نداشته، و هرچه بوده، بر اثر اعتقاد و احترام به مفهوم⁭هایی چون رازداری و آبروداری بوده است، و در این میان تلقینِ این⁭که با &amp;quot;گاو گوسفند کسی کاری نداشته باشیم&amp;quot;، که هم از طرف خانواده و هم از سوی ارگان⁭های قدرتِ جامعه همواره در گوش ما خوانده⁭اند، و نیز آن چیزهای بدی که از گذشتگانمان به ارث برده⁭ایم، همه دست به⁭دست هم داده⁭اند تا ما نتوانیم چشممان را بر روی اختلاف موقعیت⁭های خانوادگی، درآمدها، و نحوه⁭ی تقسیم ثروت و منافع در جامعه ببندیم، و به همین جهت، بی⁭خود و بی⁭جهت در پی کینه⁭کِشی و انتقام⁭جویی برمی⁭آییم، و در نهایت دستمان را به خون برادرانمان آلوده می⁭کنیم.&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;البته ما هرگز درست نمی⁭فهمیم که آیا پدر راوی واقعأ پدر بچه⁭های ملیحه هم بوده است یا نه، و نیز آیا این مرد به گنجی دست یافته است یا نه. شاید این همان چیزی است که بعضی از منتقدان کتابِ &amp;quot;جهان زندگان&amp;quot;، آن⁭را &amp;quot;عدم قطعیت در کار محمدعلی&amp;quot; دانسته⁭اند. اما من احتمال می⁭دهم که این &amp;quot;عدم قطعیت&amp;quot; به دیدگاه سیاسی نویسنده مربوط است که در اصطلاح سیاسی به آن &amp;quot;فرصت&amp;zwnj;طلبی&amp;quot; می⁭گویند.&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;از سوی دیگر می⁭بینیم که خانواده⁭ی راوی دستش به دهانش می⁭رسیده، و پدرش با عرق جبین و کدّ یمین توانسته خانه⁭ای بسازد و هرگز به آرزویش که داشتن یک بنز بوده هم نرسیده است. خانواده⁭ی ملیحه از تهی⁭دستان شهری هستند، و دغدغه⁭ی راوی و نویسنده هم همین است که چرا آن⁭ها بر سر مفهوم⁭هایی مانند آبروداری که به کینه⁭توزی می⁭انجامد، و رازداری که موجب انتقام⁭گیری می⁭شود، باعث نابودی یکدیگر می⁭شوند.&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&lt;em&gt;&amp;quot;اما چون هیچ یک از اعضای دو خانواده نمی&amp;zwnj;دانستند جرم اولیه چیست و منبع کینه⁭کشی کجاست، همه در کلافی سردرگم خود را بازنده احساس می&amp;zwnj;کردند.&amp;quot; ص. &lt;/em&gt;&lt;em&gt;۴۷&lt;/em&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;البته خواننده نمی⁭تواند این را بپذیرد، زیرا بچه⁭های ملیحه همه⁭ی عمر در فقر به⁭سر برده⁭اند و مادرشان بدبختی کشیده است و...، و اگر کسی نمی⁭داند منبع کینه⁭کشی کجاست، در واقع نویسنده⁭ی رمان است.&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;راوی مرده است و از آن دنیا به جهان زندگان نگاه می⁭کند و به دنبال کشف رازی است که پدر برایش به ارث گذاشته است. او می⁭تواند جهان زندگان را ببیند، و با مردگان خانواده⁭اش در جهان مردگان نیز باشد، و همین باعث می⁭شود تا دیدی گسترده و محاط به گذشته و حال داشته باشد، که البته پیش از محمدعلی هم از این ترفند بسیار استفاده شده است. راوی، مهندس و کارمند قبرستان است، ولی برای او نویسندگی از اهمیت ویژه⁭ای برخوردار است و چنین فکر می⁭کند:&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;quot;مادرم برای من خیلی آرزو&amp;zwnj;ها داشت، اما من فقط توانستم به چند تای آن&amp;zwnj;ها جامه عمل بپوشانم. چرا که تا آمدم دوران پرشور و شعف دوره جوانی را درک کنم، پدرم را از دست دادم. یک شبه شدم سرپرست خانواده و وارث هزار جور گرفتاری که یکی از آن همه گرفتنِ حکم قصاص بود که مادرم به دوشم انداخت. تا آمدم مزة انتقام را بچشم و مرگ دل خراش پدرم را به دست فراموشی بسپارم، انقلاب شد. روزگار چنان چرخید و چرخید که یک وقت چشم باز کردم، دیدم همه کسانی که فکر می&amp;zwnj;⁭کردند روزی روزگاری من استعدادی بروز می&amp;zwnj;دهم، یا گریختند به خارج یا دق مرگ شدند کُنج خانه، یا آمدند سینة قبرستان و ورثه⁭شان چشم انتظار توصیة من بودند تا قبری با قیمتی ارزان&amp;zwnj;تر و تخفیفی ویژه برای متوفی⁭شان دست و پا کنم.&amp;quot; ص. ۶۱&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;پس تا این⁭جا می⁭بینیم که مادر سخت &lt;strong&gt;&amp;quot;کینه&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;⁭&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;توز&amp;quot;&lt;/strong&gt; است و در پی حفظ &lt;strong&gt;&amp;quot;آبرو&amp;quot;&lt;/strong&gt; زندگی را برای خود و خانواده⁭اش تلخ کرده است، فرزندان ملیحه در پی &lt;strong&gt;&amp;quot;انتقام&amp;quot; &lt;/strong&gt;هستند، پدر چنان پای⁭بند &amp;quot;&lt;strong&gt;رازداری&amp;quot; &lt;/strong&gt;است که رازش را با خود به گور می⁭برد. ترجیع⁭بند با &lt;strong&gt;&amp;quot;گاو گوسفند کسی کار نداشته باش&amp;quot;&lt;/strong&gt; پیوسته تکرار می⁭شود و خود نویسنده، با همدستی راوی می⁭پندارند که محور اصلی کتاب &lt;strong&gt;&amp;quot;وارث پیشینیان بودن&amp;quot;&lt;/strong&gt; است.&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;موضوع⁭های دیگری هم پیش کشیده می⁭شوند که تنها در حد حرف می⁭مانند و به آن⁭ها پرداخته نمی⁭شود. مانند این جمله که راوی به خواهرش می⁭گوید، و البته این زمانی است که هر دو مرده⁭اند:&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&lt;img alt=&quot;&quot; src=&quot;http://www.radiozamaneh.com/sites/default/files/%25b%25f/userfiles/%25u/kadmmom03.jpg&quot; style=&quot;width: 196px; height: 304px;&quot; /&gt;جهان زندگان، رمان، محمد محمدعلی&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&lt;em&gt;&amp;quot;می&amp;zwnj;گویم مرده باشیم، ولی باید قادر باشیم خاطرات خود را کامل کنیم. هر چند وارث سرنوشت خویشاوندان خویش هستیم. من خودبه⁭خود صاحب سهم خود از دنیا هستم. قطعاً کسانی از دنیای زندگان، حتی از پشت مهِ غلیظ صدای مرا می&amp;zwnj;شنوند و می&amp;zwnj;⁭فهمند این عدم قطعیت نیست که به جنون منتهی می&amp;zwnj;شود، بلکه خود قطعیت است که جنون همراه می&amp;zwnj;آورد.&amp;quot;&lt;/em&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&lt;em&gt;ناگفته نماند که جمله⁭های قشنگ زیادی در کتاب هست که چندتایی از آن⁭&amp;zwnj;ها را در این⁭جا می&amp;zwnj;⁭آورم: &lt;/em&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&lt;em&gt;مادر گفت: &amp;quot;بعدش من انسولین می&amp;zwnj;زنم تا زنده بمانم و با بمباران بمیرم.&amp;quot; ص. &lt;/em&gt;&lt;em&gt;۱۷&lt;/em&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;em&gt;&amp;quot;روز&amp;zwnj;ها و هفته⁭&amp;zwnj;ها نه به چپ می&amp;zwnj;⁭غلتیم، نه به راست. نه به راهی می&amp;zwnj;رویم، نه از راهی می&amp;zwnj;⁭آییم. نه پرواز عینی و ذهنی می&amp;zwnj;⁭کنیم و نه هیچی! هیچِ هیچ! سکوتِ سکوت.&amp;quot; ص. &lt;/em&gt;&lt;em&gt;۱۹&lt;/em&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;em&gt;&amp;quot;این⁭جا گاهی از خودم می&amp;zwnj;⁭پرسم چرا نبایست عقیده⁭&amp;zwnj;ها در راه انسان فدا شوند؟&amp;quot; ص. &lt;/em&gt;&lt;em&gt;۱۰۰&lt;/em&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;em&gt;&amp;quot;همه⁭چیز افتاده دست جوان⁭&amp;zwnj;ها و پیرمردهای کینه⁭جوی بی⁭احساس خدعه⁭زن&amp;quot; ص. &lt;/em&gt;&lt;em&gt;۱۰۴&lt;/em&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;وقتی حرف از نویسندگی در ایران باشد، وارد شدن به سیاست هم ناگزیر می⁭شود. از قول مادر راوی:&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&lt;em&gt;&amp;quot;[مادر]&lt;/em&gt;&lt;em&gt;&lt;a href=&quot;#_ftn1&quot; name=&quot;_ftnref1&quot; title=&quot;&quot;&gt;[۱]&lt;/a&gt;&lt;/em&gt;&lt;em&gt; با&lt;/em&gt; &lt;em&gt;خود&lt;/em&gt; &lt;em&gt;گفت&lt;/em&gt; &lt;em&gt;مسعود&lt;/em&gt; &lt;em&gt;اگر می&amp;zwnj;خواست، می&amp;zwnj;توانست حداقل دو دوره نماینده مجلس بشود. کافی بود بگوید تفسیرالمیزان را کلاس یازده خوانده. کافی بود بگوید تمام مجله⁭های دینی و مکتبی پیش از انقلاب را آبونه بوده. اصلاً کافی⁭بود به جای یونان و مصر می&amp;zwnj;⁭رفت پاریس و می&amp;zwnj;⁭گفت نوه حاج حسن ارشادی، بازار حضرتی⁭ام. &lt;/em&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&lt;em&gt;یادش آمد آقایان با داشتن این اطلاعات آمدند سراغش و او رو نشان نداد. حتی حاضر نشد داستان و مقاله⁭ای در مجله و روزنامه⁭شان بنویسد چون یک سال بعد از استقرار، آنی نبودند که باید می&amp;zwnj;بودند. چون خدعه کردند ومردم را به بی⁭راهه کشاندند. چون به قول خود وفا نکردند. چون هیچ احساسی به مردم نداشتند. چون امت را به جای ملت نشاندند... &amp;quot;ص. &lt;/em&gt;&lt;em&gt;۱۱۴&lt;/em&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;و از قول خودِ راوی:&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&lt;em&gt;&amp;quot;شاید هم خوداصلی⁭ام آن بود که افراط&amp;zwnj;گر بود و باید آن شب مهمانی به قدری می&amp;zwnj;رقصید تا می&amp;zwnj;مرد. یا اگر نمی&amp;zwnj;⁭مرد، جرأت می&amp;zwnj;⁭کرد به تو بگوید آنچه می&amp;zwnj;⁭تواند همه آزادی&amp;zwnj;خواهان را به هم پیوند دهد، فقط و فقط اعتراض است. نه تحمل زندان و شکنجه و ایستادگی فیزیکی در مقابل زورگویان. آزادی مثل ستاره⁭ای است که محال است کسی به آن برسد، و روی آن بنشیند و منتظر شود در ماه پیاده شود.&amp;quot; ص. &lt;/em&gt;&lt;em&gt;۱۳۵&lt;/em&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;گذشته از آن⁭که داستان بر یک محور اصلی استوار نیست، محمدعلی از نظر شخصیت⁭پردازی نیز در این کتاب موفق نبوده است. شاید مشکل این⁭جاست که آدم⁭ها بین تیپ و شخصیت در نوسان&amp;zwnj;اند. به عبارت دیگر، نه تیپ هستند و نه شخصیت.&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;اما محمدعلی در این رمان پیامی دارد.او با آوردن متن عامه⁭پسند و همه⁭فهم زیر در آغاز کتابش خیلی از چیزها را مشخص کرده است:&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&lt;strong&gt;&lt;em&gt;&amp;quot;ما وارث درگذشتگان خویشیم، اما این به آن معنا نیست که گوشه&amp;zwnj;ای بنشینیم و دست روی دست بگذاریم، و چون وارث درگذشتگان خویشیم، در پی تغییر سرنوشت خود و اطرافیان خود نباشیم. یا حتی ندانیم چه بر سرمان آمده که نتیجه گرفته&amp;zwnj;ایم ما وارث درگذشتگان خویشیم&lt;/em&gt;&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;em&gt;.&amp;quot;&lt;/em&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;او در همین متن کوتاه نه تنها موضوع کتاب را فاش کرده است، بلکه گفته است نه تنها باید در پی تغییر سرنوشت خود، بلکه تغییر سرنوشت اطرافیان خود نیز باشیم. او برای این تغییر رهنمود هم می⁭دهد:&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&lt;em&gt;&amp;quot;شاید هم خوداصلی⁭ام آن بود که افراط⁭گر بود... آنچه می&amp;zwnj;⁭تواند همه آزادی خواهان را به هم پیوند دهد، فقط و فقط اعتراض است. نه تحمل زندان و شکنجه و ایستادگی فیزیکی در مقابل زورگویان.&amp;quot;&lt;/em&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;پس از خواندن این جمله که در اواخر کتاب آمده است، و هنگامی که برمی⁭گردیم و داستان را در ذهنمان مرور می⁭کنیم، می⁭بینیم که سراسر آن بر ضد کینه⁭کِشی و انتقام⁭جویی بوده است، و تلاش داشته تا به ما بفهماند که مشکلات ما &amp;quot;که وارث گذشتگان خویشیم&amp;quot; و ایرانی هم هستیم، درست است بر سر تصاحب گنج و مالی بوده است، اما چون همه از یک خانواده⁭ایم، نباید بگذاریم که این موضوع باعث کینه⁭توزی و انتقام⁭جویی شود، چون همه از یک خانواده⁭ایم. محمد محمدعلی در دهان راوی می⁭گذارد تا بگوید:&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&lt;em&gt;&amp;quot;گاه فکر می&amp;zwnj;⁭کنم این دردهای تمام نشدنی، جان مایه&amp;zwnj;ای شود تا از دل آن داستانی و قصه⁭یی بیرون آید که دهان به دهان، سینه به سینه بگردد. اسطوره و افسانه⁭ای شود از انسانی که به رغم ناملایمات زمانه دوست داشت به همگان بگوید باید به چنان حدی از دریادلی برسیم که بتوانیم تمام هستی را در یک لحظه و با یک چرخش نگاهِ چشم ببینیم. ببینیم که من و تو هرچند جزء کوچکی از طبیعت پهناور هستیم، جزئی از آن عقل کل هم هستیم. عقل کلی که می&amp;zwnj;گوید هر یک از ما از صدر تا ذیل هم احمق هستیم و هم باهوش و سعادت هر یک از ما در گرو سعادت جمع است. &lt;/em&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&lt;em&gt;آیا نگارش چنین جمله⁭هایی&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان کار داشتن به گاو گوسفند کسی است؟ که آقایان را وادار می&amp;zwnj;کند مرا از خانه تا محل کار و هر قبرستانی تعقیب کنند و نگذارند با خیال آسوده به عروسک بودن یا پرنده بودن پدرم فکر کنم؟ پدری که هنوزاهنوز برای من یک معماست.&amp;quot; ص. &lt;/em&gt;&lt;em&gt;۳۳&lt;/em&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;این معمولأ پیش می⁭آید. منظورم این است وقتی نویسنده⁭ی رمان یا داستانی پیام سیاسی مشخصی دارد، معمولأ دچار سطحی⁭نگری می⁭شود و به شعار دادن هم می⁭پردازد. در جمله⁭ی بالا این نویسنده، یعنی راوی داستان که هیچکدام از کتاب⁭هایش در کشور خودش اجازه⁭ی انتشار پیدا نکرده، و آن⁭قدر نرم و بی⁭کینه و روحانی می⁭نویسد که نمی⁭فهمد چرا باید نوشته⁭هایش را &amp;quot;کار داشتن با گاو گوسفند کسی&amp;quot; به حساب آورند، و خودش دوست دارد که او را همین⁭جوری که بی کینه و معصوم قلم می⁭زند، بپذیرند و بگذارند کتاب⁭های بی⁭خطرش چاپ شود، می⁭گوید (خطاب به چه کسانی؟)&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;quot;من و تو هرچند جزء کوچکی از طبیعت پهناور هستیم، جزئی از آن عقل کل هم هستیم... و سعادت هر یک از ما در گرو سعادت جمع است.&amp;quot;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;این همان شعار بسیار خوب و مردم⁭پسندی است که هر روزه هزاران نفر در فیس⁭بوک به شیوه⁭های گوناگون آن⁭را تکرار می⁭کنند، و بعضی گروه⁭های سیاسی هم آن را تبلیغ می⁭کنند و با مراجعه به اینترنت می⁭توان پیداشان کرد. اما مشکل این است که این یک آرزو است. آرزویی در هپروت و برای جهانی که نمی⁭دانیم تا چند هزار سال دیگر تحققش به درازا خواهد کشید. البته در یک رمان می⁭توان چنین جهانی را هم ساخت، اما مشکل بزرگ&amp;zwnj;تر این است که محمد محمدعلی بیشتر از این پیش نمی⁭رود و همین⁭جا در سطح این شعار، باقی می⁭ماند.&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;ضمن خواندن کتاب فکر کردم به نظر آقای محمد محمدعلی چه⁭جور ممکن است مردم فقیر یا برادران و خواهران بی⁭چیز راوی داستانش و نیز خود راوی که نویسنده⁭ای است محروم شده از حق نوشتن و اظهار وجود، از &amp;nbsp;کسانی که هم ثروت جامعه را در دست دارند، و هم اسلحه و قدرت قضایی و قدرت قانون⁭گذاری و قدرت سیاسی و قدرت اجرایی را، و البته همه هم ایرانی هستند، و البته هر اعتراض&amp;nbsp; کوچکی را هم با کشتن و زندانی کردن پاسخ می⁭دهند، نه کینه⁭ای داشته باشند و نه بخواهند از آنان انتقام بگیرند و سعادتِ خودشان را در سعادتِ آنان ببینند؟&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;تا این⁭که دیدم در صفحه⁭ی ۱۳۵ چنین پاسخ داده است:&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&amp;quot;آنچه می&amp;zwnj;⁭تواند همه آزادی خواهان را به هم پیوند دهد، فقط و فقط اعتراض است. نه تحمل زندان و شکنجه و ایستادگی فیزیکی در مقابل زورگویان.&amp;quot;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;این جمله در نگاه و خوانش نخست، درست مثل کلمات قصاری که این⁭روزها در رسانه⁭های اجتماعی خیلی مُد شده است، بسیار جالب و جذاب به نظرم ⁭رسید. اما پس از چندی که مستی طنین خوش کلمات از سرم پرید، دیدم این جمله در واقع می⁭خواهد بگوید تحمل زندان و ایستادگی فیزیکی در مقابل زورگویان - که گویا به نظر نویسنده دلبخواهی هم هست- نمی⁭تواند همه آزادی⁭خواهان را به⁭هم بپیونداند، و تنها کاری که آزادی⁭خواهان باید انجام دهند این است که اعتراض بکنند!&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;اگر آقای محمدعلی دم دستم بود، از او می⁭پرسیدم کسی که در ایران زندگی می⁭کند، برای پیوستن به آزادی⁭خواهان دیگر، چه⁭جوری باید اعتراض کند که بعد از آن بتواند به لذّتِ تحمل زندان و شکنجه نَه بگوید، و فیزیکش در مقابل زورگویان ناچار به ایستادگی نشود؟ و آیا این شعار در جایی که (به قول خودت در این کتاب) هرچه را که بگویی و صاحبان قدرت از آن خوششان نیاید، آن⁭را به حساب &amp;quot;کار داشتن با گاو گوسفند دیگران&amp;quot; می⁭دانند، چه معنایی دارد؟&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;امیدوارم کسانی جواب این پرسش را بدهند تا من فکرهای بَد بَد نکنم.&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;گویا نوشته⁭ی من هم مثل رمان آقای محمدعلی خیلی شلوغ شد. پس ناچارم آن را جمع و جور کنم.&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;در این رمان برادرانی (گیریم از دو مادر) که البته نمی⁭توان مطمئن بود که برادر هم هستند، بر سر گنجی که معلوم هم نیست به&amp;zwnj;راستی وجود داشته یا نه، باعث مرگ همدیگر می⁭شوند. کینه⁭ورزی و انتقام⁭جویی آنان بر سر گنجی است که گمان می⁭کنند از نیاکانشان به آنان رسیده است. اما چون معلوم نمی⁭شود که واقعأ گنجی در کار بوده است یا نه، پس اختلاف⁭های این برادران بر سر این گنج بیهوده به نظر می⁭رسد. از طرفی اگر پدر، خودش را موظف به رازداری نمی⁭دید، و مادر آن⁭همه کینه&amp;zwnj;ورزی نمی⁭کرد و برای حفظ آبرو پا روی خواسته⁭هایش نمی⁭گذاشت و پای⁭بند سنت⁭های گذشتگانش نمی⁭شد و از شوهری که دوست نداشت جدا می⁭شد و با کسی که دوست داشت ازدواج می⁭کرد، آن⁭همه انتقام⁭جو هم نمی⁭شد، و در آن⁭صورت پسران ملیحه نیز به فکر انتقام نمی⁭افتادند.&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;در این⁭جا این پرسش پیش می⁭آید که در این رمان خانوادگی چگونه مسئله⁭ی آزادی⁭خواهی و اعتراض و تحمل زندان و شکنجه پیش کشیده می⁭شود؟&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;این از آن بخش⁭هایی است که به بدنه⁭ی رمان وصله می⁭شود. این وصله برای آن است که نویسنده می⁭خواهد از افراد این خانواده تیپ بسازد و آن⁭ها را اسطوره کند:&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&lt;em&gt;&amp;quot;گاه فکر می&lt;/em&gt;&lt;em&gt;⁭&lt;/em&gt;&lt;em&gt;کنم این دردهای تمام&lt;/em&gt; &lt;em&gt;نشدنی،&lt;/em&gt; &lt;em&gt;جان&lt;/em&gt; &lt;em&gt;مايه&lt;/em&gt;&lt;em&gt;&amp;zwnj;&lt;/em&gt;&lt;em&gt;ای&lt;/em&gt; &lt;em&gt;شود&lt;/em&gt; &lt;em&gt;تا&lt;/em&gt; &lt;em&gt;از&lt;/em&gt; &lt;em&gt;دل&lt;/em&gt; &lt;em&gt;آن&lt;/em&gt; &lt;em&gt;داستانب&lt;/em&gt; &lt;em&gt;و&lt;/em&gt; &lt;em&gt;قصه&lt;/em&gt;&lt;em&gt;⁭&lt;/em&gt;&lt;em&gt;يی&lt;/em&gt; &lt;em&gt;بيرون&lt;/em&gt; &lt;em&gt;آيد&lt;/em&gt; &lt;em&gt;که&lt;/em&gt; &lt;em&gt;دهان&lt;/em&gt; &lt;em&gt;به&lt;/em&gt; &lt;em&gt;دهان،&lt;/em&gt; &lt;em&gt;سينه&lt;/em&gt; &lt;em&gt;به&lt;/em&gt; &lt;em&gt;سينه&lt;/em&gt; &lt;em&gt;بگردد.&lt;/em&gt; &lt;em&gt;&lt;u&gt;اسطوره&lt;/u&gt;&lt;/em&gt; &lt;em&gt;&lt;u&gt;و&lt;/u&gt;&lt;/em&gt; &lt;em&gt;&lt;u&gt;افسانه&lt;/u&gt;&lt;/em&gt;&lt;em&gt;&lt;u&gt;⁭&lt;/u&gt;&lt;/em&gt;&lt;em&gt;&lt;u&gt;اي&lt;/u&gt;&lt;/em&gt; &lt;em&gt;شود&lt;/em&gt; &lt;em&gt;از&lt;/em&gt; &lt;em&gt;انسانی&lt;/em&gt; &lt;em&gt;که&lt;/em&gt; &lt;em&gt;به&lt;/em&gt; &lt;em&gt;رغم&lt;/em&gt; &lt;em&gt;ناملايمات&lt;/em&gt; &lt;em&gt;زمانه&lt;/em&gt; &lt;em&gt;دوست&lt;/em&gt; &lt;em&gt;داشت&lt;/em&gt; &lt;em&gt;به&lt;/em&gt; &lt;em&gt;همگان&lt;/em&gt; &lt;em&gt;بگويد&lt;/em&gt; &lt;em&gt;بايد&lt;/em&gt; &lt;em&gt;به&lt;/em&gt; &lt;em&gt;چنان&lt;/em&gt; &lt;em&gt;حدی&lt;/em&gt; &lt;em&gt;از&lt;/em&gt; &lt;em&gt;دريادلی&lt;/em&gt; &lt;em&gt;برسيم&lt;/em&gt; &lt;em&gt;که&lt;/em&gt; &lt;em&gt;بتوانيم&lt;/em&gt; &lt;em&gt;تمام&lt;/em&gt; &lt;em&gt;هستی&lt;/em&gt; &lt;em&gt;را&lt;/em&gt; &lt;em&gt;در&lt;/em&gt; &lt;em&gt;يک&lt;/em&gt; &lt;em&gt;لحظه&lt;/em&gt; &lt;em&gt;و&lt;/em&gt; &lt;em&gt;با&lt;/em&gt; &lt;em&gt;يک&lt;/em&gt; &lt;em&gt;چرخش&lt;/em&gt; &lt;em&gt;نگاهِ&lt;/em&gt; &lt;em&gt;چشم&lt;/em&gt; &lt;em&gt;ببينيم.&lt;/em&gt;&amp;quot; ص. ۳۳&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;اما متأسفانه، از آن⁭جا که این تیپ⁭سازی به&amp;zwnj;درستی صورت نمی⁭گیرد، شخصیت⁭ها هم بی⁭رنگ و بی&amp;zwnj;شخصیت می⁭شوند و هیچکدامشان به یاد آدم نمی⁭مانند. نمی⁭شود از اسطوره سخن گفت و سمبل⁭ها را نادیده گرفت. برای همین محمدعلی در این کتاب، هم به سمبل⁭ها نظر دارد و هم به اسطوره⁭ها، و برای همین است که می⁭گویم قصد تیپ⁭سازی داشته است. هنگام دزدیده شدن گنج، زمین هم شروع می⁭کند به لرزیدن. اندازه⁭های سی در چهل، بارها تکرار می⁭شوند. بعضی موردها سه ماه و ده روز طول می⁭کشند.&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;او در صفحه⁭ی ۸۸ به اسطوره⁭ی زروان هم اشاره کرده، و از زاده شدن دوقلوهای روشنی و تاریکی سخن به میان می⁭آورد، موضوعی که بعد می⁭بینیم برای تأکید بر برادر بودن خوبان و بدانِ جامعه آورده شده است.&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;من این نوشته را با جمله⁭ای از آخر &amp;quot;کتابِ جهان زندگان&amp;quot; آغاز کردم، و حالا دوست دارم آن⁭را با جمله⁭ای که در آغاز کتاب آمده است به پایان ببرم.&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;یک⁭بار دیگر این جمله را با دقّت بخوانیم:&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&lt;strong&gt;&lt;em&gt;ما وارث درگذشتگان خویشیم، اما این به آن معنا نیست که گوشه&amp;zwnj;ای بنشینیم و دست روی دست بگذاریم، و چون وارث درگذشتگان خویشیم، در پی تغییر سرنوشت خود و اطرافیان خود نباشیم. یا حتی ندانیم چه بر سرمان آمده که نتیجه گرفته&amp;zwnj;ایم ما وارث درگذشتگان خویشیم&lt;/em&gt;&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;em&gt;&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;.&lt;/span&gt;&lt;/em&gt;&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;em&gt;&amp;quot;&lt;/em&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;این جمله یک دید منفی به گذشته دارد و از آن چنین فهمیده می⁭شود که آن⁭چه را از گذشتگان خود به ارث برده⁭ایم بد است و باید تغییرش بدهیم. اما برای این⁭کار باید بدانیم که چه بر سرمان آمده است که موجب نارضایتی⁭مان شده و حالا باید برای تغییرش اقدام کنیم.&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;در تمام فعل⁭های این متن کوتاه &amp;quot;قطعیّت&amp;quot; وجود دارد، و اگر جمله را تجزیه کنیم چنین می⁭شود:&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&lt;strong&gt;&lt;em&gt;ما وارث درگذشتگان خویشیم&lt;/em&gt;&lt;/strong&gt;.&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&lt;strong&gt;&lt;em&gt;[نباید] گوشه&amp;zwnj;ای بنشینیم و دست روی دست بگذاریم.&lt;/em&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&lt;strong&gt;&lt;em&gt;[وارث درگذشتگان خویش بودن] به آن معنا نیست که گوشه&amp;zwnj;ای بنشینیم و دست روی دست بگذاریم.&lt;/em&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&lt;strong&gt;&lt;em&gt;چون وارث درگذشتگان خویشیم، [نباید] در پی تغییر سرنوشت خود و اطرافیان خود نباشیم.&lt;/em&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&lt;strong&gt;&lt;em&gt;[این&lt;/em&gt;&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;em&gt;⁭&lt;/em&gt;&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;em&gt;که ما]وارث درگذشتگان خویشیم،&lt;/em&gt;&lt;/strong&gt; [نباید باعث شود که] &lt;strong&gt;&lt;em&gt;حتی ندانیم چه بر سرمان آمده که نتیجه گرفته&amp;zwnj;ایم ما وارث درگذشتگان خویشیم&lt;/em&gt;&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;em&gt;&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;.&lt;/span&gt;&lt;/em&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;با توجه به قطعی بودن فعل⁭های این متن، نمی⁭دانم چگونه بعضی⁭ها می⁭توانند بگویند که محمدعلی به عدم قطعیت باور دارد. در جمله⁭ی کلیدی زیر هم، قطعیت با گفتن &amp;quot;فقط و فقط&amp;quot; به⁭طور قاطعانه⁭ای قد برافراشته است:&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&lt;em&gt;&amp;quot;آنچه&lt;/em&gt; &lt;em&gt;مي&lt;/em&gt;&lt;em&gt;⁭&lt;/em&gt;&lt;em&gt;تواند&lt;/em&gt; &lt;em&gt;همه&lt;/em&gt; &lt;em&gt;آزادي&lt;/em&gt; &lt;em&gt;خواهان&lt;/em&gt; &lt;em&gt;را&lt;/em&gt; &lt;em&gt;به&lt;/em&gt; &lt;em&gt;هم&lt;/em&gt; &lt;em&gt;پيوند&lt;/em&gt; &lt;em&gt;دهد،&lt;/em&gt; &lt;em&gt;&lt;u&gt;فقط&lt;/u&gt;&lt;/em&gt; &lt;em&gt;&lt;u&gt;و&lt;/u&gt;&lt;/em&gt; &lt;em&gt;&lt;u&gt;فقط&lt;/u&gt;&lt;/em&gt; &lt;em&gt;اعتراض&lt;/em&gt; &lt;em&gt;اس&lt;/em&gt;&lt;em&gt;ت.&lt;/em&gt; &lt;em&gt;نه&lt;/em&gt; &lt;em&gt;تحمل&lt;/em&gt; &lt;em&gt;زندان&lt;/em&gt; &lt;em&gt;و&lt;/em&gt; &lt;em&gt;شکنجه&lt;/em&gt; &lt;em&gt;و&lt;/em&gt; &lt;em&gt;ايستادگي&lt;/em&gt; &lt;em&gt;فيزيکي&lt;/em&gt; &lt;em&gt;در&lt;/em&gt; &lt;em&gt;مقابل&lt;/em&gt; &lt;em&gt;زورگويا&lt;/em&gt;&lt;em&gt;ن.&lt;/em&gt;&amp;quot;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;در رمان &amp;quot;جهان زندگان&amp;quot; درست در آن جاهایی که روشن کردن مطلب لازم بوده، از قطعیت پرهیز شده است. آیا گنجی برای خانواده⁭ی راوی به ارث رسیده است یا نه؟ آیا پسران ملیحه از تخم و ترکه⁭ی بابای راوی بوده⁭اند یا نه؟&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;نویسنده نه خودش این⁭ها را روشن می⁭کند، و نه امکانی در اختیار خواننده می⁭گذارد تا بتواند به کشفی برسد، و برای همین داستان لنگ می⁭زند و انگار از اول هم داستانی نبوده است.&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;div&gt;
	&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div&gt;
	&lt;a href=&quot;#_ftnref1&quot; name=&quot;_ftn1&quot; title=&quot;&quot;&gt;[۱]&lt;/a&gt; - همه⁭ی نوشته⁭های داخل این نشانه، و نیز تأکیدهایی که با کشیدن خط در زیر واژه⁭ها مشخص شده⁭اند، از من است. م. ک.&lt;/div&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;تصویر نخست: محمد محمدعلی، نویسنده&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در همین زمینه:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;http://www.radiozamaneh.com/taxonomy/term/6481&quot;&gt;مسعود کدخدایی در زمانه&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
</description>
     <comments>https://archive.radiozamaneh.com/culture/book-review/2012/11/29/22044#comments</comments>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/3236">ادبیات معاصر ایران</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/17438">جهان زندگان</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/7783">محمد محمد علی</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/6481">مسعود کدخدایی</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/culture/book-review">کتاب زمانه</category>
 <pubDate>Thu, 29 Nov 2012 08:42:30 +0000</pubDate>
 <dc:creator>hosseinn</dc:creator>
 <guid isPermaLink="false">22044 at https://archive.radiozamaneh.com</guid>
  </item>
  <item>
    <title>مَلِکان عذاب و کالبد مکتوب ابوتراب خسروی</title>
    <link>https://archive.radiozamaneh.com/culture/book-review/2012/10/25/20813</link>
    <description>&lt;div class=&quot;fb-social-like-widget&quot;&gt;&lt;fb:like  href=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/culture/book-review/2012/10/25/20813&quot; send=&quot;false&quot; layout=&quot;box_count&quot; show_faces=&quot;false&quot; width=&quot;500&quot; action=&quot;like&quot; font=&quot;arial&quot; colorscheme=&quot;light&quot;&gt;&lt;/fb:like&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-sartitr&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    تأملی در «ملکان عذاب» نوشته ابوتراب خسروی        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-nevisandeh&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    مسعود کدخدایی        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-filefield field-field-maghaleh-image&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    &lt;img  class=&quot;imagefield imagefield-field_maghaleh_image&quot; width=&quot;277&quot; height=&quot;188&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/sites/default/files/malekank01.jpg?1351617471&quot; /&gt;        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;p&gt;مسعود کدخدایی - جایزه⁭ای هست به⁭نام &amp;laquo;تمشک طلایی&amp;raquo; که هر سال آن را به بد&amp;zwnj;ترین فیلم می&amp;zwnj;⁭دهند.&amp;zwnj; کاش در ایران و در حوزه⁭ زبان فارسی هم چنین جایزه⁭ای وجود داشت.&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;!--break--&gt;&lt;!--break--&gt;&lt;p&gt;از شوخی که بگذریم کمی عصبانی هستم. شاید هم زیاد. در دو هفته⁭ گذشته &amp;laquo;خرابات مغان&amp;raquo; مهرجویی را خواندم که بد بود و دو کتاب دیگر که در آلمان چاپ شده بودند و بسیار بد بودند، و حالا هم کتاب ملکان عذاب از ابوتراب خسروی.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;خواندن این آخری چنین اتفاق افتاد که دوستی گفت &amp;laquo;ملکان عذاب&amp;raquo; را خوانده است و کتاب بدی است و پرسید دوست دارم آن ⁭را بخوانم و نظری بدهم یا نه. گفتم هرچند می&amp;zwnj;⁭دانم که بی⁭دلیل چیزی نمی&amp;zwnj;⁭گویی، اما کسی که از او حرف می&amp;zwnj;⁭زنی ابوتراب خسروی است، و انشاءالله آن⁭چه را که دیده⁭ای گربه باشد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;کتاب، نشر الکترونیکی است در ۶۲۴ صفحه. آرزو می&amp;zwnj;⁭کردم که دوستمان خطا کرده باشد و داستان بدی نباشد، چون خواندن ۶۲۴ صفحه روی کامپیو&amp;zwnj;تر خیلی هم دلچسب نیست. کتاب را نشر ناکجا در فرانسه منتشر کرده و آن ⁭را در مجموعه⁭ای به نام &amp;laquo;سفر به دیگر سو&amp;raquo; گنجانده و به این جمله⁭&amp;zwnj;ها نیز آراسته است:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;laquo;سفر به دیگر سو کتاب&amp;zwnj;هایی را پیشنهاد می&amp;zwnj;کند که به دلایل گوناگون، و نه همیشه قابل درک به آسانی در اختیار مخاطب قرار نگرفته⁭اند.&amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&lt;img alt=&quot;&quot; src=&quot;http://www.radiozamaneh.com/sites/default/files/images/malekank03.jpg&quot; /&gt;مسعود کدخدایی، منتقد: اجداد زکریای &amp;laquo;ملکان عذاب&amp;raquo; همه بدکاران&amp;zwnj;اند و در پی اعمال زشتشان به مجازات&amp;zwnj;هایی مانند مهاجرت و تنهایی و مرگ گرفتار می&amp;zwnj;⁭شوند و سرانجام این &amp;laquo;کلام&amp;raquo; ابوتراب است که به وقتش عذاب می&amp;zwnj;⁭دهد.&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;پیش از خواندن کتاب سری به اینترنت هم زدم تا سر و گوشی آب بدهم:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ابوتراب خسروی در گفت⁭وگو با &amp;laquo;خبرگزاری کتاب ایران&amp;raquo; گفته بود: &amp;laquo;فرقه&amp;zwnj;گرایی و خرافه&amp;zwnj;گرایی همواره در تاریخ ما دیده می&amp;zwnj;شود. در ابتدا فرقه&amp;zwnj;های خاصی شکل می&amp;zwnj;گیرند و بعد از آن قداستی برای این فرقه&amp;zwnj;ها ایجاد می&amp;zwnj;شود و در &amp;zwnj;&amp;zwnj;نهایت با حواشی که حول آن&amp;zwnj;ها به وجود می&amp;zwnj;آید، به خرافه کشیده می&amp;zwnj;شوند و از دل این موضوع&amp;zwnj;ها می&amp;zwnj;توان داستان&amp;zwnj;های متعددی خلق کرد.&amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;و همچنین ابوتراب خسروی درباره چند و چون انتشار رمانش به &amp;laquo;شرق&amp;raquo; می&amp;zwnj;گوید: &amp;laquo;این کتاب [ملکان عذاب] حدود یک سال و نیم است که از طرف نشر ثالث برای دریافت مجوز به ارشاد رفته و هنوز هیچ خبری از چگونگی وضعیت آن نشده است. این کتاب مهم&amp;zwnj;ترین اثر من است که حتماً باید منتشرش کنم و منتظرم ببینم آیا خبری از مجوز آن می&amp;zwnj;شود یا نه.&amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;و اینکه چرا &amp;laquo;ملکان عذاب&amp;raquo; که به گفته خود ابوتراب بافت، فرم و فضایی معاصری دارد، مهم&amp;zwnj;ترین کتاب او به حساب می&amp;zwnj;آید و به نوعی می&amp;zwnj;تواند حایز اهمیت باشد. او همچنین در این گفت&amp;zwnj;و&amp;zwnj;گو به این موضوع هم می&amp;zwnj;پردازد که آیا به&amp;zwnj;راستی &amp;laquo;ملکان عذاب&amp;raquo; ادامه&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان زبان، زمان و لحن فرم سازی&amp;zwnj;ست که او در آثار گذشته&amp;zwnj;اش همچون اسفار کاتبان داشته است. می&amp;zwnj;گوید: &amp;laquo;اولاً این کتاب اثر متأخر من است و همانطور که گفتم شش سال تمام عمرم را برای نوشتن&amp;zwnj;اش گذاشتم. شاید مثل اسفار که امروز که نگاهش می&amp;zwnj;کنم، فکر می&amp;zwnj;کنم و زمانی که این کتاب را می&amp;zwnj;نوشتم مثل کسی بوده&amp;zwnj;ام که رؤیایی دیده است. تمام آنچه در من وجود داشت را می&amp;zwnj;نوشتم تا چیزی شد که سرانجام به اسفار رسید. دو هزار صفحه را نشستم و مثل یک فیلم تدوین کردم تا در &amp;zwnj;&amp;zwnj;نهایت اسفار کاتبانی شد که در ۲۰۰ صفحه منتشر شد و آن توسعه&amp;zwnj;ای که در ابتدا داشت را قیچی کردم و آنچه نتیجه&amp;zwnj;اش شده بود من را خوشحال می&amp;zwnj;کرد، اما همه این&amp;zwnj;ها عمر و مرارت&amp;zwnj;هایی است که صرف می&amp;zwnj;کنیم و می&amp;zwnj;کشیم. ملکان عذاب هم به همین شکل و شاید کمی بیش از همه کتاب&amp;zwnj;هایم. ملکان عذاب از کتاب&amp;zwnj;های دیگرم که فرم و فضا و لحنی تاریخی دارند، متمایز است. در این رمان مقاطع مختلف تاریخی بازسازی نمی&amp;zwnj;شوند. شاید به این دلیل که موضوعیتش خانقاه و متن&amp;zwnj;های صوفیانه است و طبیعتاً هرجا که لازم بوده است که با لحن این فضاسازی&amp;zwnj;ها برای این موضوع انجام شود، از متون و تذکره&amp;zwnj;های صوفیانه استفاده کرده&amp;zwnj;ام؛ چون رمان&amp;zwnj;نویس به ایجاد لحن نیاز دارد. همان&amp;zwnj;طور که یک فیلمساز برای ساخت فیلمش به دکور محتاج است. در ملکان عذاب نیز ممکن است لحن&amp;zwnj;هایی صوفیانه وجود داشته باشد اما نه با کارکردهایی در مقاطع مختلف تاریخی.&amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;و خسروی در جاهای دیگری تأکید می&amp;zwnj;⁭کند: &amp;laquo;در رمان باید به خصایل فرهنگی سرزمین خودمان توجه &amp;rlm;کنیم و رمان باید با فرهنگ سرزمین ما همسو باشد. &amp;lrm;&amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;این⁭&amp;zwnj;ها را که خواندم کمی خوشحال شدم و گفتم پس می&amp;zwnj;⁭شود که دوستی که کتاب را به من پیشنهاد داد، اشتباه کرده باشد، چون کتابی که ابوتراب شش سال رویش زحمت کشیده باشد، و مجوز هم به آن نداده باشند را نمی&amp;zwnj;⁭شود سرسری گرفت.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;چند صفحه از کتاب را که خواندم دیدم گیج شده⁭ام. نوشته خیلی شلوغ پلوغ بود. گفتم برگردم و از اول خیلی با دقت آن⁭ را بخوانم، چون آغاز یک رمان ششصد صفحه⁭ای (که اگر چاپ کاغذی بود نصف می&amp;zwnj;⁭شد) را باید خوب خواند و به خاطر سپرد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پس برگشتم و آن⁭را خوب به&amp;zwnj;خاطر سپردم تا ببینم مقصود نویسنده چیست. اما هرچه جلو&amp;zwnj;تر می&amp;zwnj;⁭رفتم بیشتر نگران وقتی می&amp;zwnj;⁭شدم که از دست می&amp;zwnj;⁭دادم، و این پرسش بیشتر آزارم می&amp;zwnj;⁭داد که برای چه باید این را بخوانم؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;با خودم گفتم حاصل شش سال کار ابوتراب است، بخوان ببین به کجا می&amp;zwnj;⁭رسی. دردسرتان ندهم. سه روز تمام وقت گذاشتم و رمان را خواندم و هیچ دستگیرم نشد، جز این⁭که در دنیای هپروتی و شلوغ کسی وارد شده بودم که از خوانده⁭&amp;zwnj;ها و شنیده⁭های سال⁭های عُمرش چرکنویسی نوشته بود و آن⁭ را داده بود تا بخوانم. دراین کتاب صحنه⁭هایی هست که از &amp;laquo;بوف کور&amp;raquo; تقلید شده، و صحنه⁭هایی از &amp;laquo;چشم&amp;zwnj;هایش&amp;raquo; علوی و کتاب⁭های دیگر. زکریا که پدر راوی اصلی است توسط کسی که شباهت⁭هایی به پیرمرد خنزر پنزری صادق هدایت پیدا می&amp;zwnj;⁭کند، از انجمن شفق که توده⁭ای⁭&amp;zwnj;ها در آن گرد آمده⁭اند، راهی به خانقاه و جمع صوفیان پیدا می&amp;zwnj;⁭کند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;به نظر می&amp;zwnj;⁭رسد خسروی برای نوشتن این کتابش به &amp;laquo;اولیس&amp;raquo; جیمز جویس هم التفاتی داشته است. او خواسته از مطالعاتش در همه⁭ زمینه⁭&amp;zwnj;ها چیزی در این کتاب بیاورد. همین نام &amp;laquo;زکریا&amp;raquo; را هم به عمد به آن خان⁭زاده⁭ی توده⁭ای که سر از خانقاه درمی⁭آورد داده است. جان کلامِ شش سال کار ابوتراب، پاره⁭ی زیرین از کتاب زکریای نبی است به نقل از کتاب عهد عتیق. در ﺳﺎل دوم ﺳﻠﻄﻨﺖ دارﻳﻮش ﭘﺎدﺷﺎﻩ، در ﻣﺎﻩ هشتم، ﭘﻴﺎﻣﯽ از ﺟﺎﻧﺐ ﺧﺪاوﻧﺪ ﺑﺮ زکرﻳﺎ ﻧﺎزل می&amp;zwnj;⁭شود. ﺧﺪاوﻧﺪ ﺑﻪ زکرﻳﺎ می&amp;zwnj;⁭گوید که از ﻗﻮل او ﺑﻪ ﻣﺮدم ﭼﻨﻴﻦ ﺑﮕﻮﻳﺪ: &amp;laquo;ﻣﻦ از اﺟﺪاد ﺷﻤﺎ ﺑﺴﻴﺎر ﺧﺸﻤﮕﻴﻦ ﺑﻮدم. وﻟﯽ اﻳﻨﮏ ﺑﻪ ﺷﻤﺎ ﻣﯽﮔﻮﻳﻢ که اﮔﺮ به&amp;zwnj;سوی ﻣﻦ ﺑﺎزﮔﺸﺖ کنید، ﻣﻦ هم به سوی ﺷﻤﺎ ﺑﺎزﻣﯽﮔﺮدم. ﻣﺎﻧﻨﺪ اﺟﺪاد ﺧﻮد ﻧﺒﺎﺷﻴﺪ که اﻧﺒﻴﺎی ﮔﺬﺷﺘﻪ هر ﭼﻪ ﺳﻌﯽ کردﻧﺪ ﺁن&amp;zwnj;ها را از راه⁭های زﺷﺘﺸﺎن ﺑﺎزﮔﺮداﻧﻨﺪ، ﺗﻮﺟﻬﯽ ﺑﻪ اﻳﺸﺎن ﻧﻜﺮدﻧﺪ. ﻣﻦ ﺗﻮﺳﻂ اﻧﺒﻴﺎ ﺑﻪ اﻳﺸﺎن ﮔﻔﺘﻢ که به&amp;zwnj;سوی ﻣﻦ ﺑﺎزﮔﺸﺖ کنند، وﻟﯽ ﺁﻧﻬﺎ ﮔﻮش ﻧﺪادﻧﺪ. اﺟﺪاد ﺷﻤﺎ و اﻧﺒﻴﺎی ﮔﺬﺷﺘﻪ همگی ﻣﺮدﻧﺪ، وﻟﯽ کلام ﻣﻦ ﺟﺎوداﻧﻪ اﺳﺖ. کلام ﻣﻦ ﮔﺮﻳﺒﺎﻧﮕﻴﺮ اﺟﺪاد ﺷﻤﺎ ﺷﺪ و ﺁﻧﻬﺎ را ﻣﺠﺎزات ﻧﻤﻮد. اﻳﺸﺎن ﺳﺮاﻧﺠﺎم ﺑﺎزﮔﺸﺖ ﻧﻤﻮدﻩ ﮔﻔﺘﻨﺪ: ﺧﺪاوﻧﺪ ﻣﺎ را ﺑﻪ ﺳﺰای اﻋﻤﺎﻟﻤﺎن رﺳﺎﻧﻴﺪﻩ و ﺁﻧﭽﻪ را که ﺑﻪ ﻣﺎ اﺧﻄﺎر ﻧﻤﻮدﻩ ﺑﻮد دﻗﻴﻘﺎً اﻧﺠﺎم دادﻩ اﺳﺖ.&amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&lt;img alt=&quot;&quot; src=&quot;http://radiozamaneh.com/sites/default/files/abotkhs03.jpg&quot; style=&quot;width: 196px; height: 118px;&quot; /&gt;ابوترات خسروی، نویسنده آثار ماندگاری مانند &amp;laquo;اسفار کاتبان&amp;raquo;، &amp;laquo;رود راوی&amp;raquo; و &amp;laquo;دیوان سومنات&amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;داستان ابوتراب همین است. اجداد زکریای &amp;laquo;ملکان عذاب&amp;raquo; همه بدکاران&amp;zwnj;اند و در پی اعمال زشتشان به مجازات⁭هایی مانند مهاجرت و تنهایی و مرگ گرفتار می&amp;zwnj;⁭شوند و سرانجام این &amp;laquo;کلام&amp;raquo; ابوتراب است که جاودانه است و به وقتش عذاب می&amp;zwnj;⁭دهد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پیش خودم گفتم خُب ابوتراب جان این را از&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان اول می&amp;zwnj;⁭گفتی و مانند مالکانِ عذاب ما را ششصد صفحه سر نمی&amp;zwnj;⁭دواندی! آدم برای گفتن یک جمله که امروزه دیگر همه آن را بر زبان هم می&amp;zwnj;⁭آورند که خودش را این⁭همه عذاب نمی&amp;zwnj;⁭دهد و ۶۰۰ صفحه نمی&amp;zwnj;⁭نویسد! البته می&amp;zwnj;⁭شود از این بیشتر هم نوشت، در صورتی که قالبش تازه باشد، یا از جنس و کلامی باشد که تا به⁭حال از آن استفاده نشده، و یا از زاویه⁭های تازه⁭ای به موضوع بپردازد و دریچه⁭های نویی به⁭روی خواننده بگشاید.&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;فکر می&amp;zwnj;⁭کنم &amp;laquo;رئالیسم جادویی&amp;raquo; و &amp;laquo;پست مدرنیسم&amp;raquo; در ادبیات معاصر ایران را باید به عنوان یک مرض مُسری مورد بررسی قرار داد. باید به ابوتراب یادآوری کرد (چون خودش این⁭&amp;zwnj;ها را بهتر از من می&amp;zwnj;⁭داند و کتابی نیز در مبانی داستان⁭نویسی نوشته است) که با وارد کردن یک مرد تاس و یک سگ که حرف می&amp;zwnj;⁭زند، و گاهی هم &amp;laquo;مثل این است&amp;raquo; که حرف می&amp;zwnj;⁭زند، که رمان به قالب رئالیسم جادویی درنمی⁭آید. آن سبک و سیاق از سرزمینی با پیشینه⁭ای دیگر آمده است. پست مدرنیسم هم حاصل تمدنی است که مدرنیسم و ایسم⁭های دیگر را به ترتیب، و با دلیل پشت سر گذاشته است. تو که می&amp;zwnj;⁭گویی &amp;laquo;در رمان باید به خصایل فرهنگی سرزمین خودمان توجه &amp;rlm;کنیم و رمان باید با فرهنگ سرزمین ما همسو باشد&amp;raquo;، و همچنین این رمان⁭ات را دارای &amp;laquo;فرم و فضای معاصر&amp;raquo; می&amp;zwnj;⁭دانی، چه فرهنگی را &amp;laquo;فرهنگِ سرزمین ما&amp;raquo; می&amp;zwnj;⁭دانی، و این فرم و فضای معاصر که از آن نام برده⁭ای را باید در کجای رمان به دنبالش بگردیم؟ دست ما را گرفته⁭ای و در میان یک مشت آدم⁭های خرافاتیِ هپروتی می&amp;zwnj;⁭گردانی و می&amp;zwnj;⁭گویی این فرهنگ معاصر است؟ فرهنگ معاصر اینترنت دارد. ایران معاصر سه میلیون مهاجر دارد که بیشتر آنان تحصیلات بالا و در سطح جهانی دارند. فرهنگ ایرانِ معاصر آن است که الهام⁭بخش تونس و لیبی و یمن می&amp;zwnj;⁭شود. ایران معاصر&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان است که برای نخستین بار در دنیا نفتش را ملی می&amp;zwnj;⁭کند و برای نخستین بار در تاریخ بشریت جمعیتی میلیونی به خیابان⁭&amp;zwnj;ها می&amp;zwnj;⁭ریزد تا رژیمی را بردارد. درست است همه⁭ این⁭&amp;zwnj;ها چنان⁭که بایسته و شایسته بود به⁭بار ننشست، اما همین امروز هم فرهنگ ایران هم در رابطه با دین، هم در رابطه با وضعیت زنان و کودکان در جامعه، و هم در زمینه⁭های دیگری که با فرهنگ شهرنشینی و گلوبالیسم ارتباط پیدا می&amp;zwnj;⁭کند، از بسیاری از کشورهای جهان سر است. چرا به⁭جای بارز کردن این بخش از فرهنگ که بدبختانه پیوسته سرکوب هم می&amp;zwnj;⁭شود، باید صوفیسمی را که اکنون دیگر پیر و ستروَن شده است، فرهنگ معاصر بدانیم و گشتن در لابلای خرقه⁭های پشمینِ صوفیانِ عهد بوق، و آن خرافاتی را که حقیقت می&amp;zwnj;⁭پنداشته⁭اند استفاده از فرم و فضای معاصر بنامیم؟ تازه آن⁭&amp;zwnj;ها از دنیا هم نبریده بودند؛ ادایش را درمی⁭آوردند. دست⁭کم بیشترشان. کیمیا خاتون، زن شمس تبریزی چند سالش بود؟ در حرم مولانا چه می&amp;zwnj;⁭گذشت؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در ایرانِ امروز، چسبیدن به فرهنگ صوفیانه و عارفانه، و آن را فرهنگ معاصر خواندن توهین به مردمی است که برای یک زندگی بهتر و دست⁭یابی به فرهنگی که شایسته⁭ انسان معاصر است با چنگ و دندان می&amp;zwnj;⁭جنگند، و بر سرشان می&amp;zwnj;⁭کوبند و باز قد راست می&amp;zwnj;⁭کنند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;درست است! زمانی صوفی داشتیم و عارف و قطب و مراد و مرید. اما دیگر از آن گذشته⁭ایم. این⁭&amp;zwnj;ها دیگر به حوزه⁭ ادبیات کلاسیک و تاریخ تعلق دارند. تازه این زکریای نبی که مربوط به پیش از اسلام بوده است، و از قوم یهود! پس او دیگر چرا باید سر از فرهنگ معاصر، و فرم و فضای امروز ما دربیاورد؟ اصلأ این زبانی که از آنِ کتاب⁭های صوفیانی است که گویا از دنیا بریده بودند، اما همچنان دو دستی به آن چسبیده بودند، کجایش نو است؟ این در اسفار کاتبان و رود راوی &amp;laquo;نو&amp;raquo; بود، و از آن نظر تازه بود، که تا آن زمان رمانی به این زبان که تو نوشته بودی و خوب هم نوشته بودی نداشتیم. باور کن تنها در آن کتاب⁭&amp;zwnj;ها آن نثر و سیاق نو بود و دیگر بس! اما این&amp;zwnj;کار آخر تو دیگر نو نیست، چون کسی به نام ابوتراب خسروی پیش از این، آن⁭ را به⁭کار برده بود.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در پایان کتاب، ابوتراب خسروی صحنه⁭ای می&amp;zwnj;⁭سازد که پدر زکریا که زمانی یک افسر بی⁭رحم و بدکردار بوده و حالا قطب صوفیان است، در هنگام مرگ ناپدید می&amp;zwnj;⁭شود و بعد زکریا می&amp;zwnj;⁭فهمد که او در زیر محرابش حوضچه⁭ای پر از اسید ساخته بود که دریچه⁭ای با موتوری در سقف روی آن بوده و او به جای آن⁭که به آسمان رفته باشد، کلید دریچه را زده و خودش را در حوضچه انداخته است!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;تخیل که نباشد همین است دیگر! شش سال زحمت می&amp;zwnj;⁭کشی و پایان داستانت می&amp;zwnj;⁭شود یک صحنه⁭ هالیوودی تا مثلأ نشان بدهی که کارهای خارق⁭العادِه⁭ صوفیان دوز و کلک بوده است! یعنی آقای خسروی تو باید حتمأ ۶۰۰ صفحه می&amp;zwnj;⁭نوشتی و با تکرار در تکرارهای بسیار، و زحمت⁭های فراوان به ما می&amp;zwnj;⁭قبولاندی که سگ و اسب هم می&amp;zwnj;⁭توانند حرف بزنند، بعد یک⁭دفعه این⁭جوری ارزان و سبک تمامش می&amp;zwnj;⁭کردی؟ مگر کتابت را برای چند طلبه⁭ تازه از روستا آمده⁭ صد سال پیش نوشته⁭ای؟ آقا چرا به خوانندگانت توهین می&amp;zwnj;⁭کنی؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در &amp;laquo;ملکان عذاب&amp;raquo; تخیل جایی ندارد، و هرجا که نیاز به تخیل داشته، نویسنده آن⁭را از این ور و آن ور پیدا کرده و به داستانش چسبانده است. تخیل برای آفرینش لازم است. زیر سایه⁭ یک حکومت دیکتاتوری تخیل رشد نمی&amp;zwnj;⁭کند. در جامعه⁭ای که ایدئولوژی، دین یا عقیده⁭های ثابت و مقدسی در آن تثبیت و پذیرفته شده باشند، تخیل رشد نمی&amp;zwnj;⁭کند، چون این عوامل برای پندار و تخیل حد تعیین می&amp;zwnj;⁭کنند. وقتی برای تخیل حد تعیین شود، حدی که گذشتن یا فرارفتن از آن گناه یا جرم است، کلِ جامعه درون دیوارهای بلندی محصور می&amp;zwnj;⁭ماند که تخیل نمی&amp;zwnj;⁭تواند از آن بگذرد، و اگر هم بگذرد به آن طرف دیوار می&amp;zwnj;⁭افتد. تخیل که نباشد ایده⁭های نو و نوآوری هم پیش نمی&amp;zwnj;⁭آید، و هنرمند به کپی⁭برداری یا وام گرفتن از همسایه⁭&amp;zwnj;ها، و یا تعمیر و سرهم کردنِ آن⁭چه که در اختیارش هست روی می&amp;zwnj;⁭آورد، و دیگر سخت است که او را هنرمند هم بنامی. وقتی برای همه چیزت حد تعیین کرده باشند و مجبور به رعایت آن⁭&amp;zwnj;ها باشی، رفته رفته حد&amp;zwnj;ها را می&amp;zwnj;⁭&amp;zwnj;شناسی و می&amp;zwnj;⁭دانی که تا کجا اجازه⁭ رفتن داری. از همین⁭جاست که یاد می&amp;zwnj;⁭گیری در کجا پندار، یا افکار، و یا رفتارت را کنترل کنی. نام دیگر این کنترل سانسور است، و بدین گونه سانسور دولت و جامعه منجر به خودسانسوری نویسنده و هنرمند می&amp;zwnj;⁭شود، و معلم و هنرمند و نویسنده⁭ گرفتار در چنین محیطی فاقد تخیل می&amp;zwnj;⁭شوند که نتیجه⁭اش می&amp;zwnj;⁭شود ناتوانی در نوآوری و روی آوردن به کپی⁭برداری، وام⁭گرفتن⁭های با جهت و بی⁭جهت، و روی آوردن به انبار&amp;zwnj;ها و دخمه⁭های پیشینیان تا شاید چیز به⁭درد بخوری در آن⁭&amp;zwnj;ها یافته شود.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&lt;img alt=&quot;&quot; src=&quot;http://www.radiozamaneh.com/sites/default/files/images/malekank02.jpg&quot; style=&quot;width: 196px; height: 294px;&quot; /&gt;ملکان عذاب، حاصل شش سال کار ابوتراب خسروی&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;باور کنید خواندن این کتاب برایم بسیار دردناک بود. نویسنده⁭ای را می&amp;zwnj;⁭بینی که کلمات را می&amp;zwnj;⁭شناسد، وزن آن⁭&amp;zwnj;ها را می&amp;zwnj;⁭داند، تجربه⁭ به&amp;zwnj;کار بردن آن⁭&amp;zwnj;ها را دارد، از شب⁭نخوابی و کنکاش و یادگیری هم غافل نیست، اما حاصل شش سال کارش می&amp;zwnj;⁭شود چیزی که نه تخیل در آن است، نه نوآوری، و نه گسترش بخشیدن به دید و مرزی.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;تعجب می&amp;zwnj;⁭کنم از کسی که با هوشنگ گلشیری و آثار او آشناست، ولی به ایجاز و کم⁭گویی و گزیده⁭گویی که او آن⁭همه بر آن تأکید داشت، هیچ توجهی ندارد. یعنی در این کتابش به آن توجهی ندارد! تازه او میراث سعدی را هم پشتوانه دارد!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;یکی دو نمونه می&amp;zwnj;⁭دهم، از خرواری از جمله⁭های اضافی:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;نویسنده پس از آنکه چند بار توضیح می&amp;zwnj;⁭دهد که شمس و حوریه در موقع برگزاری جلسه⁭های &amp;laquo;شفق&amp;raquo; بچه بوده⁭اند، باز می&amp;zwnj;⁭گوید:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;laquo;اعضای انجمن فقط شعر و داستان نمی&amp;zwnj;⁭خواندند. مقاله⁭های فلسفی و سیاسی و اجتماعی هم می&amp;zwnj;⁭خواندند. و برای ما در آن سال⁭&amp;zwnj;ها که کوچک بودیم، جدل⁭&amp;zwnj;هایشان قابل درک نبود.&amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در صفحه⁭های ۴۱۳-۴۱۴ نیز زن پیشین تکش، یکی از شخصیت⁭های داستان به&amp;zwnj;روشنی از خان بودنشان حرف می&amp;zwnj;⁭زند و می&amp;zwnj;⁭گوید:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;laquo;... وقتی رعیت⁭&amp;zwnj;ها ریختند توی عمارت اربابی عنبرآباد و همه⁭ بنشن⁭های توی انبار و خر و اسب و استرهای توی طویله و دیگ و دیگبرهای توی آشپزخانه را غارت کردند و بعد همه⁭جا را آتش زدند و ما را به روز سیاه نشاندند و برادر کوچکم را کشتند، تو به روی من ایستادی که داشتم زار می&amp;zwnj;⁭زدم و قاه قاه خندیدی و گفتی اشرف دیگر هیچ چیزی براتان نماند، جز همین لقب خانی برای برادرهات و خاتونی برای تو.&amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اما با این همه وضوح، دو صفحه بعد می&amp;zwnj;⁭گوید:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;laquo;خانم تکش با آنکه از خانواده⁭ بزرگ زمین⁭داران فارس بود...&amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;یعنی آن جمله⁭ی دراز اولی کافی نبوده تا ما بفهمیم که خانم تکش از خان⁭&amp;zwnj;ها بوده است!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بگذارید دو نمونه هم از پرگویی⁭هایی که باعث شده تا این داستان تقریبأ شش برابر شود، برایتان بازگو کنم. در صفحه⁭ ۱۷۲ برای آن⁭که بگوید از تهران به اصفهان رفتیم، می&amp;zwnj;⁭گوید:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;laquo;فردایش صبح زود راه افتادیم. دو روزی در راه بودیم. شب را اصفهان در مسافرخانه⁭ای خوابیدیم و دوباره راه افتادیم و دیر وقت شب به شیراز رسیدیم و شب در مسافرخانه خوابیدیم و فردایش دیر&amp;zwnj;تر از خواب بلند شدیم و تا راننده نگاهی به موتور انداخت و روغن عوض کرد و بنزین زد و نهار خوردیم، دیگر بعد از ظهر شده بود و حدود پنج عصر به عمارت امان⁭الله خانی رسیدیم.&amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;باور کنید این از متن کتاب است و انشای یک کودک کلاس سوم نیست! آگاهانه تکرار می&amp;zwnj;⁭کنم⁭که کتاب پر است از این بیهوده - و پرگویی⁭هایی که نه در پیشبرد داستان نقشی دارند، و نه عمقی به آن می&amp;zwnj;⁭بخشند، و نه آن⁭را خواندنی⁭&amp;zwnj;تر یا جالب⁭&amp;zwnj;تر می&amp;zwnj;⁭کنند، و تنها باعث مزاحمت و هدر رفتن وقتِ خواننده می&amp;zwnj;⁭شوند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;این را هم اضافه کنم که هرچند ابوتراب سعی می&amp;zwnj;⁭کند تا همچون یک مینیاتوریست، کوچک&amp;zwnj;ترین جزئیات مکانی و رفتاری را توضیح بدهد، وقتی کتاب را تمام کردم و بستم، متوجه شدم که هیچ⁭کدام از آدم⁭های داستان حسّ هم⁭دردی را در من برنیانگیخته⁭اند. دلیلش را هم درست نمی&amp;zwnj;⁭دانم. از میان صحنه⁭&amp;zwnj;ها هم، تنها صحنه⁭ای به یادم مانده است که در آن پسر زکریا به محرابِ پدرش، قطبِ صوفیان می&amp;zwnj;⁭رود و حوضچه⁭ اسید را کشف می&amp;zwnj;⁭کند. نمی&amp;zwnj;⁭دانم این صحنه به⁭خاطر مضحک بودنش به⁭یاد آدم می&amp;zwnj;⁭ماند، یا به⁭خاطر آن⁭که نمونه⁭اش را در فیلم⁭های هیجان⁭انگیز خیلی دیده⁭ایم، و یا به این خاطر که وصله⁭ای است از جنس و رنگی بس متفاوت، چنان⁭که نمی&amp;zwnj;⁭شود آن⁭را ندید.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در صفحه⁭ی ۵۰۹ آمده است:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;laquo;نویسنده⁭ واقعی استحاله پیدا می&amp;zwnj;⁭کند به متنش تا بماند. این شما بودید که می&amp;zwnj;⁭گفتید: اصلأ ماهیت کار نوشتن همین استحاله شدن است. نویسنده همان⁭طور که می&amp;zwnj;⁭نویسد، کالبد مکتوبی از نوشته⁭&amp;zwnj;هایش برای خود تدارک می&amp;zwnj;⁭یبیند...&amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;آقای خسروی با این⁭همه من آنقدر&amp;zwnj;ها هم بی⁭انصاف نیستم که تنها این کتاب آخری را &amp;laquo;کالبد مکتوب&amp;raquo; شما بدانم. همه⁭ی عضوهای یک کالبد، همیشه بی⁭عیب نمی&amp;zwnj;⁭مانند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;شناسنامه کتاب:&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ملکان عذاب&lt;br /&gt;
	خسروی، ابوتراب&lt;br /&gt;
	نشر ناکجا (الکترونیک) - پاریس ۲۰۱۲&lt;br /&gt;
	چاپ اول. ۶۲۴ ص.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;&lt;a href=&quot;http://www.naakojaa.com/book/2438&quot;&gt;●&lt;/a&gt;&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;a href=&quot;http://www.naakojaa.com/book/2438&quot;&gt;لینک: &amp;laquo;ملکان عذاب&amp;raquo; نوشته ابوتراب خسروی در&amp;nbsp; نشر &amp;laquo;ناکجا&amp;raquo; &lt;/a&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;
	&lt;a href=&quot;http://blog.ferdosi.com/&quot;&gt;●&lt;strong&gt;لینک: نوشته&amp;zwnj;های مسعود کدخدایی&lt;/strong&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;●مسعود کدخدایی در رادیو زمانه:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;http://www.radiozamaneh.com/node/7574&quot;&gt;حکایت آنکه به ایران پناهنده شد، نقد رمان &amp;laquo;سفر خروج&amp;raquo; نوشته آصف سلطان&amp;zwnj;زاده &lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;http://www.radiozamaneh.com/node/20428&quot;&gt;شاهکارهای داریوش مهرجویی، نقد رمان &amp;laquo;در خرابات مغان&amp;raquo;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;● در همین زمینه:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;http://www.radiozamaneh.com/node/6458&quot;&gt;کاشف واژگان کهن، مجتبا صولت پور، نقد &amp;laquo;دیوان سومنات&amp;raquo; نوشته ابوتراب خسروی&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;http://www.radiozamaneh.com/node/2319&quot;&gt;گلایه نویسندگان، شاعران و مترجمان از ممیزی کتاب&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
</description>
     <comments>https://archive.radiozamaneh.com/culture/book-review/2012/10/25/20813#comments</comments>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/1652">ابوتراب خسروی</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/3236">ادبیات معاصر ایران</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/6481">مسعود کدخدایی</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/16367">ملکان عذاب</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/culture/book-review">کتاب زمانه</category>
 <pubDate>Wed, 24 Oct 2012 22:49:45 +0000</pubDate>
 <dc:creator>hosseinn</dc:creator>
 <guid isPermaLink="false">20813 at https://archive.radiozamaneh.com</guid>
  </item>
  <item>
    <title>شاهکارهای داریوش مهرجویی</title>
    <link>https://archive.radiozamaneh.com/culture/book-review/2012/10/11/20428</link>
    <description>&lt;div class=&quot;fb-social-like-widget&quot;&gt;&lt;fb:like  href=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/culture/book-review/2012/10/11/20428&quot; send=&quot;false&quot; layout=&quot;box_count&quot; show_faces=&quot;false&quot; width=&quot;500&quot; action=&quot;like&quot; font=&quot;arial&quot; colorscheme=&quot;light&quot;&gt;&lt;/fb:like&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-sartitr&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    در خرابات مغان نوشته داریوش مهرجویی        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-nevisandeh&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    مسعود کدخدایی        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-filefield field-field-maghaleh-image&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    &lt;img  class=&quot;imagefield imagefield-field_maghaleh_image&quot; width=&quot;277&quot; height=&quot;188&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/sites/default/files/masmeh01.jpg?1350325363&quot; /&gt;        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;p&gt;مسعود کدخدایی - داریوش مهرجویی، کارگردان سر&amp;zwnj;شناسی که نامش در تاریخ سینمای ایران برای همیشه ثبت شده است، کارگردان فیلم⁭های زیبایی مانند &amp;laquo;گاو&amp;raquo;، &amp;laquo;آقای هالو&amp;raquo; و &amp;laquo;پستچی&amp;raquo; و یکی از سینماگران محبوب دوران جوانی من، رمانی نوشته است به نام &amp;laquo;در خرابات مغان&amp;raquo;.&lt;/p&gt;
&lt;!--break--&gt;&lt;!--break--&gt;&lt;p&gt;
	معلوم است که با اشتیاق می&amp;zwnj;⁭نشینم تا آن⁭ را بخوانم. اما پس از چند صفحه اطلاعات فهرست⁭وارِ فلسفی و عقیدتی حوصله⁭ام را سر می&amp;zwnj;⁭برد. به خودم می&amp;zwnj;⁭گویم حوصله کن! این داریوش مهرجویی است که می&amp;zwnj;⁭نویسد، بخوان، ببین شاید منظور خاصی دارد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;سرانجام تصمیم گرفتم هر جور شده کتاب را تا آخر بخوانم؛ و خواندم. اما آسان نبود. و وقتی تصمیم گرفتم نقدی هم بر آن بنویسم در واقع شکنجه⁭ مضاعفی را بر خودم تحمیل کردم، اما باز گفتم این را هم به خاطر گُل روی کارگردانی که چند کارش تاریخی شده و ماندگار است، انجام می&amp;zwnj;⁭دهم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بگذارید گام به گام جلو برویم: &amp;laquo;محمود ملکی&amp;raquo;، قهرمان رمانِ &amp;laquo;در خرابات مغان&amp;raquo; فرزند خانواده⁭ای سنتی است که پدرش در تهران تجارتخانه⁭ای دارد. او سال ۱۹۷۹ که&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان سال انقلاب، یعنی ۱۳۵۷ خودمان است به آمریکا می&amp;zwnj;⁭رود و دلش می&amp;zwnj;⁭خواهد که الهیات و فلسفه بخواند، اما در پی خواسته⁭ پدرش رشته⁭ اقتصاد و بازرگانی می&amp;zwnj;⁭خواند، اما در پی علاقه و اشتیاق خودش، در دانشگاه واحدهای زیادی فلسفه و الهیات هم برمی⁭دارد. او در&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان جوانی با یکی از دانشجویان که یک ایتالیایی کاتولیک است آشنا می&amp;zwnj;⁭شود و کارشان به ازدواج می&amp;zwnj;⁭کشد و بچه⁭دار هم می&amp;zwnj;⁭شوند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;محمود که حالا ۲۳ سال است در آمریکا زندگی می&amp;zwnj;⁭کند و یک دختر شانزده&amp;zwnj;ساله هم دارد داستان زندگی⁭اش را که سرآغاز کتاب هم هست، این⁭گونه آغاز می&amp;zwnj;⁭کند:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;laquo;من معمولأ هر وقت حال و روزم خرابه و تو قعر ناامنی و بی⁭پولی و بیکاری گیر کرده⁭م و ملال و افسردگی حتی تو خواب ولم نمی&amp;zwnj;⁭کنه به نوشن داستان بدبختی⁭هام می&amp;zwnj;⁭پردازم و سعی می&amp;zwnj;⁭کنم با مرور لحظات خاص و زیر و بم⁭هاش خودمو سرگرم و مداوا کنم. چون عین روانکاوی مفتی میمونه... و از شما چه پنهون، بعضی وقت⁭&amp;zwnj;ها مؤثر هم هست... الان چند روزیه که به⁭خاطر مسائل یازده سپتامبر، منو بعد از سال⁭&amp;zwnj;ها سابقه⁭ کاری تو امریکا از کار بیکار کردن...&amp;raquo; ص ۷&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پس تا اینجا با یک ایرانی سرو کار داریم که در آمریکا درس خوانده و زندگی می&amp;zwnj;⁭کند و حالا در &amp;laquo;قعر ناامنی و بی⁭پولی و بیکاری&amp;raquo; گیر کرده است و دارد سرگذشتش را می&amp;zwnj;⁭نویسد. او این سرگذشت را به⁭طور خطی از زمانی که به آمریکا رفته است پی می&amp;zwnj;⁭گیرد و بدون پس و پیش رفتن در زمان، و بدون فصل⁭بندی، یک⁭نفس تا آخر کتاب پیش می&amp;zwnj;⁭رود. در اینجا طبق قراری که نویسنده در همین آغاز کتاب با ما می&amp;zwnj;⁭گذارد، قرار است که در پایان کتاب به همین پاراگراف آغاز کتاب برسیم و محمود را بی⁭پول، بیکار، افسرده و در قعر ناامنی ببینیم. اما این را می&amp;zwnj;⁭گذاریم برای بعد تا ببینیم نویسنده بر سر قرارش می&amp;zwnj;⁭ماند یا نه. در ضمن همین جمله⁭های آغاز کتاب را خوب به خاطر بسپارید، چون ناچار خواهم شد که در مورد دیگری نیز دوباره به آن⁭&amp;zwnj;ها رجوع کنم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&lt;img alt=&quot;&quot; src=&quot;http://radiozamaneh.com/sites/default/files/%25b%25f/userfiles/%25u/masmeh02.jpg&quot; style=&quot;width: 196px; height: 296px;&quot; /&gt;مسعود کدخدایی: از کلیشه&amp;zwnj;های فیلمفارسی&amp;zwnj;ها، هم بزن بزن در این کتاب هست، هم مجلس&amp;zwnj;های رقص و قمار، و هم چلوکباب. تنها چیزهایی که جایشان خالی است، یکی آبگوشت است و دیگری ریختن آب توبه سر یک زن بدکاره.&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;داستان که پیش می&amp;zwnj;⁭رود می&amp;zwnj;⁭بینیم محمود مسلمانی است که نماز و روزه⁭اش هیچ⁭گاه ترک نمی&amp;zwnj;⁭شود، و تا این سال آخر هیچ⁭گاه ریشش را هم از ته نزده است. زنش هم هر یکشنبه به کلیسا می&amp;zwnj;⁭رود و یک کاتولیک پر و پا قرص است. محمود در یک کازینو کار می&amp;zwnj;⁭کند و مسئولیت مهمی هم دارد. او همین⁭جوری سربه&amp;zwnj;راه و سربه⁭زیر روز&amp;zwnj;ها به قمارخانه می&amp;zwnj;⁭رود، و نه با زن⁭های آنجا کاری دارد و نه دست به مشروب می&amp;zwnj;⁭زند. او غیر از دریافتِ حقوق حلالش در این مکانِ حرام و در میان حرامیان به هیچ درآمد جنبی دیگری نیز فکر نمی&amp;zwnj;⁭کند. محمود همان⁭جا نمازش را هم می&amp;zwnj;⁭خواند، و شب⁭&amp;zwnj;ها به خانه برمی⁭گردد و در تختخواب زن مسیحی⁭اش می&amp;zwnj;⁭خوابد و گاهی به مسجد هم می&amp;zwnj;⁭رود، تا آن⁭که ماجرای یازده سپتامبر پیش می&amp;zwnj;⁭آید. در این هنگام ایتالیایی⁭های صاحب کازینو که با مافیا هم در ارتباط هستند، تحت تأثیر جو ضد اسلامی که در آمریکا پیش آمده از او می&amp;zwnj;⁭خواهند تا مو&amp;zwnj;هایش را بور کند و یک اسم غربی هم برای خودش انتخاب کند، وگرنه اخراجش می&amp;zwnj;⁭کنند. او اخراج را ترجیح می&amp;zwnj;⁭دهد. اما این بی⁭عدالتی روان او را پریشان می&amp;zwnj;⁭کند و از خورد و خوراک می&amp;zwnj;⁭افتد و روزی سوار بر ماشینش، بی⁭هدف سر به بیابان می&amp;zwnj;⁭گذارد و ناگهان آب رودخانه⁭ای که از پنجره⁭ ماشینِ در گل مانده⁭اش تو می&amp;zwnj;⁭ریزد و خیسش می&amp;zwnj;⁭کند، به هوشش می&amp;zwnj;⁭آورد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;او پس از این ماجرا و ماجراهای دیگری که به بعضی از آن⁭&amp;zwnj;ها اشاره خواهم کرد، به یک توانِ بر&amp;zwnj;تر از توانِ انسانی دست می&amp;zwnj;⁭یابد و می&amp;zwnj;⁭تواند ببیند پلیس⁭هایی که او را گرفته⁭اند چه پرونده⁭هایی در دست بررسی دارند و خودنویس یکی از آن⁭&amp;zwnj;ها را با استفاده از&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان نیروی بر&amp;zwnj;تر، بی⁭دخالت دست، از جیبش درمی⁭آورد و در هوا معلق نگه می&amp;zwnj;⁭دارد. سپس اتفاق⁭هایی می&amp;zwnj;⁭افتد که خیلی به نظرمان آشنا می&amp;zwnj;⁭رسند، چون مشابه آن⁭&amp;zwnj;ها را بار&amp;zwnj;ها در فیلم⁭های آمریکایی دیده⁭ایم. از جمله پلیس و اف بی&amp;zwnj; آی به او پیشنهاد همکاری می&amp;zwnj;⁭دهند و در چند صحنه⁭ توضیحی معلوم می&amp;zwnj;⁭شود که او دارد چه کمک⁭های شایانی به آن⁭&amp;zwnj;ها می&amp;zwnj;⁭کند. یادم رفت بگویم که او را گرفته بودند، چون شک کرده بودند که نکند با القاعده همکاری می&amp;zwnj;⁭کند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;به⁭نظر می&amp;zwnj;⁭رسد که آقای مهرجویی موقع نوشتن این کتاب زیادی فیلم⁭های آمریکایی دیده است، چون همان⁭طور که گفتم بسیاری از صحنه⁭های این کتاب برای کسی که فیلم⁭های آمریکایی می&amp;zwnj;⁭بیند آشنا و تکراری است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;این آقا محمود که شخص اول رمان است، و البته رفته رفته کارهایی می&amp;zwnj;⁭کند که باید او را به⁭جای شخص اول، قهرمان نامید، با&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان نیرویی که دارد و فرا&amp;zwnj;تر از نیروهایی است که در طبیعت وجود دارند، یک⁭باره می&amp;zwnj;⁭تواند شماره⁭ کارت⁭های روی میز قمار را از پشت بخواند، و می&amp;zwnj;⁭تواند بداند که مهره⁭ چرخِ سیارِ قمارخانه بر کدام خال می&amp;zwnj;⁭نشیند. او شبی با دختر شانزده&amp;zwnj;ساله و همسرش به یک کازینوی تازه &amp;zwnj;تأسیس می&amp;zwnj;⁭رود &amp;laquo;که یک آبشار پر از آتیش داره&amp;raquo; که لابد نمادی از آتش جهنم است، یا شاید هم نماد آتشکده⁭های مغان.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در آن⁭جا او به دختر و همسرش می&amp;zwnj;⁭گوید که پولشان را روی چه خال⁭هایی بگذارند. آن⁭&amp;zwnj;ها هم گوش می&amp;zwnj;⁭کنند و هر بار برنده می&amp;zwnj;⁭شوند و موقع رفتن جمع ژتون⁭&amp;zwnj;هاشان به ۱۳۴هزار دلار می&amp;zwnj;⁭رسد. این مردِ بیکار و درمانده و بی⁭پول، اما مسلمان و نمازگزار، در همین جای جهنمی که آبشاری از آتش دارد و گویا &amp;laquo;خرابات مغان&amp;raquo; است، یک⁭باره نور خدا می&amp;zwnj;⁭بیند و همان⁭جا چک می&amp;zwnj;⁭کشد و همه⁭ آن پول⁭های حرام را به یک مؤسسه⁭ خیریه می&amp;zwnj;⁭بخشد. برای او مهم هم نیست که این پول⁭&amp;zwnj;ها را - هرچند با اشاره⁭ او - اما در واقع زن و دخترش برده⁭اند و مال آن⁭هاست.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;آقای مهرجویی اگر به⁭جای آن⁭که این کتاب را رمان می&amp;zwnj;⁭نامید، آن⁭را سناریو می&amp;zwnj;⁭نامید، یک کمی بهتر می&amp;zwnj;⁭شد. آن⁭وقت دست⁭کم می&amp;zwnj;⁭شد گفت که یک سناریوی بد، اما بازارپسند است، و می&amp;zwnj;⁭شد برای مثال این⁭جوری خود را تسکین داد، یا گول زد که هنرمند از روی ناچاری، برای تأمین مخارج زندگی⁭اش آن⁭ را نوشته است. اما در جایگاه رمان هنوز نمی&amp;zwnj;⁭دانم چه صفتی برایش مناسب است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;laquo;در خرابات مغان&amp;raquo; همان⁭گونه که عنوانی کلیشه⁭ای است، پر از صحنه⁭های کلیشه⁭ای نیز هست. وقتی می&amp;zwnj;⁭گوییم &amp;laquo;در خرابات مغان&amp;raquo;، بی⁭اختیار به⁭یاد حافظ و ادبیات عرفانی می&amp;zwnj;⁭افتیم که همه به دوره⁭ای دور و گذشته تعلق دارند. پس این نام این &amp;laquo;سیگنال&amp;raquo; را می&amp;zwnj;⁭فرستد که ما نباید انتظار داشه باشیم که این کتاب به مفهوم⁭⁭های تازه⁭ای بپردازد. بنا بر اتفاق، از میان همه⁭ قرارهایی که یک نویسنده در&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان ابتدای کتاب با خواننده⁭اش می&amp;zwnj;⁭گذارد، این تنها موردی است که مهرجویی به آن وفادار می&amp;zwnj;⁭ماند و هیچ مفهوم، فکر یا صحنه⁭ نویی در کتابش وارد نمی&amp;zwnj;⁭کند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;البته قرار است در این کتاب برخورد ناعادلانه و غلط غرب، یا به⁭طور مشخص⁭&amp;zwnj;تر آمریکا به مسلمانان و اسلام، پس از یازده سپتامبر مورد بررسی قرار گیرد، آن⁭هم از دیدگاه رمان و زیبایی⁭&amp;zwnj;شناسی. اما به⁭جای آن، ما با نگاهی بسیار سطحی و بازاری، و&amp;zwnj; گاه کاریکاتوری روبه⁭رو می&amp;zwnj;⁭شویم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;می&amp;zwnj;⁭توان گفت که عنوان، فشرده⁭&amp;zwnj;ترین واژه یا جمله⁭ای است که نویسنده برای معرفی اثرش به⁭کار می&amp;zwnj;⁭برد. پس حیف است که به این زودی از بررسی عنوان &amp;laquo;در خرابات مغان&amp;raquo; دست برداریم.&lt;br /&gt;
	وقتی عنوان کتاب خود کلیشه⁭ای باشد، پس زیاد هم خلاف انتظار نیست که ببینیم خود کتاب نیز پر از کلیشه است. شاید آقای مهرجویی در گزیدن این عنوان گوشه⁭ چشمی به &amp;laquo;رند&amp;raquo; و &amp;laquo;رندی&amp;raquo; هم داشته است و خواسته بگوید که &amp;laquo;رندانه&amp;raquo; هم به نعل زده است و هم به میخ!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;البته در کتاب نمی&amp;zwnj;⁭شود چنین نگاه تیز و رندانه⁭ای را دید، اما می&amp;zwnj;⁭شود گمان کرد که این موضوع از ذهن نویسنده⁭اش دور نبوده است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;محمود مسلمان که همه⁭ فیلسوفان و فلسفه⁭&amp;zwnj;هاشان را از بر است و دین⁭&amp;zwnj;ها را هم می&amp;zwnj;⁭شناسد، در خراباتی که در این کتاب یک کازینو است گرفتار آمده و سرانجام در همان⁭جا هم نور خدا را می&amp;zwnj;⁭بیند و در کشوری مانند آمریکا که حرف اول و وسط و آخر را پول می&amp;zwnj;⁭زند، به⁭مانند لوطی⁭های فیلمفارسی یا بعضی قهرمانان هالیوودی در آن واحد از خیر ۱۳۴ هزار دلار می&amp;zwnj;⁭گذرد!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اگر با دیدی خیلی انسان⁭گرایانه و مثبت نگاه کنیم، می&amp;zwnj;⁭توانیم بگوییم که مهرجویی با برگزیدن چنین عنوان عرفانی خواسته است با برخوردی نوستالژیک بر ارزش⁭های از دست&amp;zwnj;رفته انسانی گریه کند. اما همه⁭ این⁭&amp;zwnj;ها حدس و گمان است، و در صورتی اعتبار دارد که کارنامه⁭ مهرجویی و کتاب، هر دو را همزمان در مد نظر داشته باشیم. اما اگر خود مهرجویی را هیچ نشناسیم و این کتاب را تنها به عنوان یک رمان یا متنی که باید خودش از خودش دفاع کند بخوانیم، اوضاع چگونه است؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;حدود ۶۰ صفحه⁭ اول کتاب به بحث و بررسی فلسفه⁭&amp;zwnj;ها و ایدئولوژی⁭های غرب و شرق جهان از سقراط و افلاطون گرفته تا حشاشیون و بودا و مارکس می&amp;zwnj;⁭پردازد. آدم فکر می&amp;zwnj;⁭کند روز اولی است که برای آموزش فلسفه سر کلاسی نشسته و استادی آمده است و فهرست آن⁭چه را که در طول مدتی دراز باید درس بدهد برایش مرور می&amp;zwnj;⁭کند. در اینجا نویسنده هرچند تلاش می&amp;zwnj;⁭کند تا لحنی غیر آکادمیک و خودمانی و گفت⁭وگویی به آن بدهد، باز هم آن⁭ را در داستان درونی نمی&amp;zwnj;⁭کند و زیادی است، چون:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اول این⁭که هرچه در این بخش در باب فلسفه و ایدئولوژی می&amp;zwnj;⁭خوانی به یادت نمی&amp;zwnj;⁭ماند، و دوم این⁭که اگر همه⁭ این صحبت⁭&amp;zwnj;ها از کتاب حذف شوند، باز هم هیچ کمبودی حس نمی&amp;zwnj;⁭شود. و سوم این⁭که این⁭همه نوشته⁭ اضافی باعث گیجی خواننده می&amp;zwnj;⁭شود و نمی&amp;zwnj;⁭داند که در این داستان باید روی چه موضوع یا موضوع⁭هایی تمرکز کند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;مهرجویی با دقت زیاد در تشریح حرکت⁭&amp;zwnj;ها که برای سناریوی یک فیلم مناسب است، یک صحنه⁭ پر هیجانِ زد و خورد در کازینو، یک صحنه⁭ درگیری مافیایی⁭&amp;zwnj;ها در یک باغ، و چند صحنه⁭ دیگر را ترسیم می&amp;zwnj;⁭کند. دقت کنید که می&amp;zwnj;⁭گویم &amp;laquo;ترسیم&amp;raquo; می&amp;zwnj;⁭کند، و نمی&amp;zwnj;⁭گویم &amp;laquo;می&amp;zwnj;⁭آفریند&amp;raquo;، چون در بسیاری از فیلم⁭های آمریکایی صحنه⁭های مشابه آن⁭&amp;zwnj;ها را دیده⁭ایم و در کار مهرجویی آفرینشی دیده نمی&amp;zwnj;⁭شود.&lt;br /&gt;
	یکی از صحنه⁭های کلیشه⁭ای و نچسبی که در کتاب هست و هیچ⁭جوری نمی&amp;zwnj;⁭شود آن⁭را جدی گرفت و بیشتر به جوک می&amp;zwnj;⁭ماند این صحنه است:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;laquo;ناگهان چیزی دیدم که آمپر آمپر برق ازم پراند: باور کنید، دیدم که مادونا و چایلد یعنی حضرت مریم در&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان لباس حریر سفید چین⁭دار که توی تابلوی کلیسا دیده بودم در حالی که مسیح کوچک رو تو آغوش گرفته بود، اون سمت خیابون میان درختا، از پشت اتومبیل مأمورین، پدیدار شد که مادونا لبخند می&amp;zwnj;⁭زد و پر از نور و درخشندگی بود، در اون شب تاریک؛ و مسیح کوچک در حالی که اون هم دهن باز کرده و انگشت کوچیکش رو به طرف من اشاره کرده و چیزی می&amp;zwnj;⁭گفت... هر دو آروم آروم به من نزدیک می&amp;zwnj;⁭شدن.&amp;raquo; ص. ۲۰۰&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;راوی حتی این⁭&amp;zwnj;ها را در خواب هم نمی&amp;zwnj;⁭بیند. مریم و مسیح در بیداری⁭اش بر او ظاهر می&amp;zwnj;⁭شوند و قصد شوخی هم ندارد، و چندی بعد:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;laquo;یکی از همون شب⁭های بی⁭خوابی، نیمه⁭شب پا شدم از یخچال شیری، پنیری بردارم که ناگهان چشمم به تصویر زنده⁭ای افتاد که هیچ⁭گاه فراموشش نکردم و همه⁭ جزئیاتش رو مو به مو به یاد دارم. دیدم در انتهای راهروی تاریک و دراز، درست زیر عکس تصلیب مسیح (از مونیچلی؟) حضرت علی وسط، و دو طفلان مسلم دو طرف او نشستن؛ همه سبزپوش با دستار عربی و بالای سرشان درویش، کشکول به&amp;zwnj;دست و تبرزین بر دوش. همه زنده و سر حال به من نگاه می&amp;zwnj;⁭کردن و لبخند می&amp;zwnj;زدن. حضرت، ذوالفقارش روی زانو، آروم سر تکون می&amp;zwnj;⁭داد. از دیدن صحنه⁭ زنده و شفاف لرزه بر اندامم افتاد، زانوهام سست شد و من بی&amp;zwnj;اختیار زانو زدم و نشستم و همچنان خیره و مجذوب و مسحور به او نگاه می&amp;zwnj;⁭کردم و نفس نفس می&amp;zwnj;⁭زدم، از شوق، از عشق... و در یک خلسه⁭ گوارا غوطه می&amp;zwnj;⁭خوردم...&amp;raquo; ص. ۲۰۲-۲۰۳&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اگر باور نمی&amp;zwnj;⁭کنید که کارگردان مشهور، آقای مهرجویی روشنفکر همه⁭ این⁭&amp;zwnj;ها را خیلی جدی و به عنوان پدیده⁭هایی مثبت و مقبول در رمانش آورده است، و هیچ قصد طنزآوری و رندی هم نداشته است، بروید و کتاب ⁭را بخوانید. راوی، مریم و عیسی را نه حتی مانند بعضی⁭&amp;zwnj;ها در ماه، که در خیابان می&amp;zwnj;⁭بیند، و در خانه⁭اش حضرت علی به او سر تکان می&amp;zwnj;⁭دهد! مهرجویی شاید خواسته است به سبک رئالیسم جادویی رمان بنویسد! البته این هم خودش نوعی رئالیسم جاویی یا جادوی واقعیت در ایران است که از کارگردان توانای فیلم⁭های &amp;laquo;گاو&amp;raquo; و &amp;laquo;پستچی&amp;raquo; نویسنده⁭ ناتوانی می&amp;zwnj;⁭سازد که در کازینوهای آمریکا به دنبال نور خدا می&amp;zwnj;⁭گردد. این استحاله خودش نوعی رئالیسم جادویی نیست؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;یکی از دلیل⁭های باورنکردنی بودن وقایع در این رمان می&amp;zwnj;⁭تواند این باشد که نویسنده داستانی برای نوشتن نداشته است. او زیر تأثیر واقعه⁭ای که نتیجه⁭های زیانباری برای عده⁭ای بی⁭گناه داشته، تصمیم گرفته است داستانی بسازد. خیلی از نویسندگان این&amp;zwnj;کار را می&amp;zwnj;⁭کنند و در ذات خودش ایرادی ندارد، به شرطی که نویسنده بتواند وقایع گِردآوری شده⁭اش را در داستان درونی کند. اما چون مهرجویی در این&amp;zwnj;کار نتوانسته است از عهده⁭ این&amp;zwnj;کار برآید، وقایع رمان به⁭صورت وصله پینه⁭هایی از جنس⁭&amp;zwnj;ها و رنگ⁭های گوناگون به آن چسبیده و آن را از ریخت انداخته⁭اند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در اینجا برمی⁭گردم به پاراگرف اول کتاب. راوی به گفته⁭ خودش &amp;laquo;در قعر ناامنی و بی⁭پولی و بیکاری&amp;raquo; گیر کرده است و حالا &amp;laquo;به نوشتن داستان بدبختی⁭&amp;zwnj;ها&amp;raquo;یش می&amp;zwnj;⁭پردازد، و چند روزی است که از یازده سپتامبر گذشته است. پس ما انتظار داریم وقتی که راوی داستان زندگی⁭اش را به⁭طور خطی از آمدن به آمریکا شروع می&amp;zwnj;⁭کند، پس از شرح چند و چون بیکاری و درمانده شدنش، در پایان برسد به همین حال و روزی که الان دارد و باعث نوشتن سرگذشتش شده است. اما از آنجا که نویسنده داستانی نداشته، و با سرهم⁭بندی کردن وقایعی که به⁭درد یک فیلم تفریحی پرهیجان می&amp;zwnj;⁭خورد که دو ساعتت را پرکند، علت مهمی را که راوی را بر آن داشته تا زندگی⁭اش را بازگو کند از یاد می&amp;zwnj;⁭برد، و در آخر کتاب، راوی بسیار از این پیش⁭&amp;zwnj;تر می&amp;zwnj;⁭رود، و ما او را در حالی&amp;zwnj;&amp;zwnj; رها می&amp;zwnj;⁭کنیم که در پایتخت باهامس است و می&amp;zwnj;⁭گوید:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;laquo;ولی با توجه به ۱۵۰ هزار دلاری که سرمایه⁭گذاری کرده بودم و با قلب صاف و بی&amp;zwnj;شیله پیله، تو یه مملکت آزاد بی&amp;zwnj;گانگستر و بی&amp;zwnj; اف بی &amp;zwnj;آی، و بی&amp;zwnj;تروریست مشکوک تونستیم پس از یه هفته فعالیت اونقدر درآریم که بتونیم یه هتل پنج ستاره⁭ هفت&amp;zwnj;طبقه⁭ای بخریم&amp;raquo;. ص ۳۰۲&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;البته او وقتی به باهاماس می&amp;zwnj;⁭رسد می&amp;zwnj;⁭زند به ساحل و شروع می&amp;zwnj;⁭کند به خواندن نماز. می&amp;zwnj;گوید:&lt;br /&gt;
	&amp;laquo;رکعت⁭های متعدد رو پشت سر هم می&amp;zwnj;⁭خوندم و به رکوع و سجود می&amp;zwnj;⁭رفتم. نفهمیدم چند رکعت بود. به هر حال بسیار مدیونش بودم و می&amp;zwnj;⁭خواستم تلافی درکنم. خدا خودش حسابشو نگه می&amp;zwnj;⁭داشت، برای من دیگه حساب و کتاب معنایی نداشت... خوندم و خوندم و بعد نشستم و به راز و نیاز و شکر اون که ما رو به اون⁭جا کشونده بود!&amp;raquo; ص ۳۰۲&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;البته می&amp;zwnj;⁭شد پایان داستان از آن⁭چه که در آغاز قرار گذاشته شده بود جلو&amp;zwnj;تر برود. در آن صورت داستان نباید خطی نوشته می&amp;zwnj;⁭شد، و باید فصل⁭بندی⁭های لازمی در کتاب انجام می&amp;zwnj;⁭گرفت. اما شتاب در چپاندن وقایع پرهیجان در داستان، باعث می&amp;zwnj;⁭شود تا نویسنده شرط و شروطی را که با خوانندگانش گذاشته بود فراموش کند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;مهرجویی در این کتاب از بام بلند ارزش⁭هایی که آفریده بود، بی&amp;zwnj; چتر نجات می&amp;zwnj;⁭پرد و بد جوری سقوط می&amp;zwnj;⁭کند. در یک صحنه که روی همه⁭ به اصطلاح فیلمفارسی⁭&amp;zwnj;ها یا فیلم⁭های آبگوشتی را سفید کرده، قهرمان مسخره⁭ او که حالا دیگر به قدرت غیب⁭گویی و پیش⁭بینی آینده هم پیراسته شده، پس از آن⁭که یک روز در بازار بورس ۲۵۰ هزار دلار نصیبش می&amp;zwnj;⁭شود (و این را حلال می&amp;zwnj;⁭داند)، تصمیم می&amp;zwnj;⁭گیرد تا به صد تن از بدبخت بیچاره⁭های امریکایی نذری بدهد. ۹۳ نفر می&amp;zwnj;⁭آیند و او به رستوران پرسپولیس سفارشِ ۱۱۰ ⁭تا چلوکباب سلطانی می&amp;zwnj;⁭دهد، آن⁭هم با همه⁭ مخلفات مانند دوغ و پیاز و گوجه⁭فرنگی، و مهرجوییِ نویسنده و کارگردان برای آن⁭که رودست همه⁭ سازندگان فیلمفارسی بلند شود، توی هر جعبه⁭ کادویی غذا یک اسکناس بیست دلاری هم می&amp;zwnj;⁭گذارد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;از کلیشه⁭های فیلمفارسی⁭&amp;zwnj;ها، هم بزن بزن در این کتاب هست، هم مجلس⁭های رقص و قمار، و هم چلوکباب. تنها چیزهایی که جایشان خالی است، یکی آبگوشت است و دیگری ریختن آب توبه سر یک زن بدکاره.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بد نیست یک جمع⁭بندی از کلیشه⁭های آمریکاییِ استفاده شده در این رمان هم بدهم:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;-یک آدم خسته و درب و داغون که در منطقه⁭ای دور از شهر و آبادی گرفتار مصیبتی شده، در طلب کمک به درِ تنها خانه⁭ای می&amp;zwnj;⁭رود که در آن منطقه هست.&lt;br /&gt;
	-در کازینو مچ یکی را در تقلب می&amp;zwnj;⁭گیرند و کتک⁭کاری می&amp;zwnj;⁭شود.&lt;br /&gt;
	-مافیایی⁭&amp;zwnj;ها در یک مهمانی، در باغی بزرگ به جان هم می&amp;zwnj;⁭افتند.&lt;br /&gt;
	-پلیس و اف بی &amp;zwnj;آی سخت تلاش می&amp;zwnj;⁭کنند تا همکاری کسی را که از قدرت مافوق طبیعی برخوردار است به⁭دست بیاورند.&lt;br /&gt;
	-یک پلیس خوشگل عاشق قهرمانِ داستان می&amp;zwnj;⁭شود که در کتابِ حاضر به احتمال بسیار زیاد، به⁭خاطر رعایت امور سانسور در ایران نمی&amp;zwnj;⁭تواند برای عشقبازی به رختخواب او برود.&lt;br /&gt;
	و اما شاهکار بزرگ آقای مهرجویی در این است که بارز&amp;zwnj;ترین کلیشه⁭های فیلمفارسی و فیلم⁭های هالیوودی را، یک⁭جا در این اثرش گرد آورده است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;شناسنامه کتاب:&lt;br /&gt;
	در خرابات مغان&lt;br /&gt;
	مهرجویی، داریوش&lt;br /&gt;
	نشر قطره- تهران ۱۳۹۱&lt;br /&gt;
	چاپ اول. ۳۰۳ ص&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;http://blog.ferdosi.com/&quot;&gt;&lt;strong&gt;لینک: نوشته&amp;zwnj;های مسعود کدخدایی&lt;/strong&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;	&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
</description>
     <comments>https://archive.radiozamaneh.com/culture/book-review/2012/10/11/20428#comments</comments>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/2204">ادبیات داستانی ایران</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/category/tags/%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D9%88%D8%B4-%D9%85%D9%87%D8%B1%D8%AC%D9%88%DB%8C%DB%8C">داریوش مهرجویی</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/16054">در خرابات مغان</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/6481">مسعود کدخدایی</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/culture/book-review">کتاب زمانه</category>
 <pubDate>Thu, 11 Oct 2012 16:53:41 +0000</pubDate>
 <dc:creator>hosseinn</dc:creator>
 <guid isPermaLink="false">20428 at https://archive.radiozamaneh.com</guid>
  </item>
  <item>
    <title>حکایت آنکه به ایران پناهنده شد</title>
    <link>https://archive.radiozamaneh.com/culture/book-review/2011/10/14/7574</link>
    <description>&lt;div class=&quot;fb-social-like-widget&quot;&gt;&lt;fb:like  href=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/culture/book-review/2011/10/14/7574&quot; send=&quot;false&quot; layout=&quot;box_count&quot; show_faces=&quot;false&quot; width=&quot;500&quot; action=&quot;like&quot; font=&quot;arial&quot; colorscheme=&quot;light&quot;&gt;&lt;/fb:like&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-sartitr&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    نگاهی به &amp;quot;سفر خروج&amp;quot;، تازه‌ترین رمان محمد آصف سلطان‌زاده        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-nevisandeh&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    مسعود کدخدایی        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-filefield field-field-maghaleh-image&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    &lt;img  class=&quot;imagefield imagefield-field_maghaleh_image&quot; width=&quot;277&quot; height=&quot;188&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/sites/default/files/asefsskh01.jpg?1318581802&quot; /&gt;        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;p&gt;مسعود کدخدایی - هر مهاجرتی پر از داستان است و رمز و راز. مهاجرت موسای افغانی به ایران هم، مانند مهاجرت موسای پیامبر به همراه قومش از مصر، پر از حکایت⁭های شنیدنی است. &lt;br /&gt;
موسی خان افغانی برای مهاجرت ایران را برمی⁭گزیند، آن هم بی&amp;zwnj;آنکه خودش بداند برای چه ایران؟ &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;!--break--&gt;&lt;!--break--&gt;&lt;p&gt;او جوانی است سی و دوساله، و اهل مطالعه که با ادبیات ایران، و حتا جغرافیای تهران آشنا است، و دلش پرپر می&amp;zwnj;⁭زند که شهر هدایتِ نویسنده را ببیند. اما برای رسیدن به تهران، از این جوان پرغرور می&amp;zwnj;⁭خواهند که قاطی گوسفندان شود، و او که خود را در این غربتِ بی⁭رحم، بی&amp;zwnj;هیچ چاره⁭ی دیگری می&amp;zwnj;⁭بیند، به همراه گروهی از هم⁭میهنانش، و با پرداخت دویست هزار تومان، این گونه راهی تهران می&amp;zwnj;⁭شود:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;quot;سوار کامیون با بار گوسفند کرده⁭اندشان. کسی اعتراض نکرده که چرا باید سوار کامیون با بار گوسفند شد. حتی موسی هم اعتراض نکرده. و حالا که عصبانی است و رنج مضاعف می&amp;zwnj;⁭کشد از همین رو است. که چرا تن درداده به حقارتی این⁭چنین که سوار کامیون شوند و بعد روی آن⁭&amp;zwnj;ها تخته⁭چوب⁭هایی گذاشته شود و در طبقه بالا باز گوسفند بار بزنند. این⁭&amp;zwnj;ها باید در زیر بمانند تا تهران. و جلوشان باز گوسفند بگذارند که پلیس راه بپندارد که هر دو طبقه کامیون پر از گوسفند است. بیست و پنج گوسفند آن ته در طبقه زیر کز کرده. این هم یک کلمه دیگر ایرانی است که راننده گفته: کز کنید همون جا تا تهران. فهمیده⁭اند بی&amp;zwnj;آ⁭نکه بپرسند. همین که آن زیر فروشده⁭اند فهمیده⁭اند که نباید جنب خورد. جای بیست و پنج گوسفند را اشغال کرده⁭اند. نه، این⁭&amp;zwnj;ها ندیده⁭اند که بیست و پنج گوسفند را پایین آورده باشند تا در سفر بعدی آن⁭&amp;zwnj;ها را ببرند. جای گوسفندان را این⁭&amp;zwnj;ها تنگ کرده⁭اند. رنج می&amp;zwnj;⁭کشند همه این⁭&amp;zwnj;ها و موسی رنج مضاعف. از درز تخته شاش گوسفندان روی⁭شان می&amp;zwnj;⁭ریزد. گفته⁭اند برای هواخوردن هر جند ساعت بیرون⁭شان خواهند آورد. همین کار را بار&amp;zwnj;ها کرده⁭اند. کامیون در بیراهه⁭&amp;zwnj;ها می&amp;zwnj;⁭پیچد و دور از جاده عمومی می&amp;zwnj;⁭ایستد. این⁭&amp;zwnj;ها بیرون می&amp;zwnj;⁭آیند و هواگیری می&amp;zwnj;⁭کنند. کسی به کسی نمی&amp;zwnj;⁭تواند نگاه کند. نگاه⁭شان خم می&amp;zwnj;⁭خورد. سرشان پایین می&amp;zwnj;⁭افتد. چرا به این حقارت تن دردادیم؟ و باز سوار می&amp;zwnj;⁭شوند.&amp;quot; &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;این کامیون در بین راه با تانکر نفتی تصادف می&amp;zwnj;⁭کند. کامیون می&amp;zwnj;⁭سوزد، اما چند نفر، و از آن میان موسی که زخم⁭&amp;zwnj;هایش عمیق نیست جان سالم به⁭در می&amp;zwnj;⁭برد و با هر فلاکتی که شده خودش را به تهران می&amp;zwnj;⁭رساند. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;موسی از&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان آغاز ورود به تهران باید بترسد. نه تنها از پلیس و بسیجی و لباس شخصی، که از مردم تهران هم باید بترسد، چرا که می&amp;zwnj;⁭پندارند او آماده است تا جایشان را تنگ کند و کارشان را بدزدد. &lt;br /&gt;
در تهران او سر از جمع افغان⁭هایی درمی⁭آورد که در زیرزمینی، در یک کارگاه کیف و ساک&amp;zwnj;دوزی، هم کار می&amp;zwnj;⁭کنند، و هم می&amp;zwnj;⁭خورند و هم می&amp;zwnj;⁭خوابند. در آنجا خوراکی به او می&amp;zwnj;د&amp;zwnj;⁭هند و زخمش را می&amp;zwnj;⁭بندند و از او می&amp;zwnj;⁭خواهند که همان⁭جا بماند و کار کند. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در این کارگاه گفت&amp;zwnj;وگوی کارگران افغانی با هم، زنده، گزیده و گویاست. موسی با عباس، یکی از کارگران&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان کارگاه برای خرید می&amp;zwnj;⁭رود. عباس می&amp;zwnj;⁭گوید: &lt;br /&gt;
&amp;quot;این چه خوب است که به ما نان می&amp;zwnj;⁭فروشن. شنیدم طرفای شابدولعظیم و دیگر محله⁭های افغان⁭نشین به ما نان نمی&amp;zwnj;⁭فروشن. به خاطر همی به تو گفتم پیش نیا. یک وقت نانوا نبینندت و... &lt;br /&gt;
- نفهمه که تو هم افغان هستی؟ &lt;br /&gt;
- ولی می&amp;zwnj;⁭شناسندمان. خوب...&amp;quot;&lt;br /&gt;
موسای خسته و گرسنه تازه به تهران رسیده، و با هم&amp;zwnj;میهنانش سر سفره نشسته است. تلویزیون روشن است و وزیر کار می&amp;zwnj;⁭گوید که اگر سه میلیون افغانی از کشور بروند، دو میلیون و دویست هزار فرصت شغلی ایجاد می&amp;zwnj;⁭شود، و از میزان جرم و جنایت هم کاسته خواهد شد.&amp;nbsp;&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&lt;img alt=&quot;&quot; align=&quot;middle&quot; src=&quot;http://radiozamaneh.com/sites/default/files/asefsskh02.jpg&quot; /&gt;سِفر خروج، محمد آصف سلطان&amp;zwnj;زاده، دانمارک- نشر دیار کتاب ۲۰۱۱&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;در اینجا بد نیست چند سطر از کتاب را با هم بخوانیم. بشیر (یکی از کارگران) به موسی می&amp;zwnj;⁭گوید: &lt;br /&gt;
&amp;quot;ببخشید که شما امروز رسیده⁭اید و این⁭&amp;zwnj;ها این⁭طور حرف می&amp;zwnj;⁭زندد. مهمانی که میزبان سر سفره به رخش می&amp;zwnj;⁭کشد که نان⁭اش ره می&amp;zwnj;⁭خوری. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;موسی لقمه در گلویش قطار شده بود و هرچه فرو می&amp;zwnj;⁭داد پایین نمی&amp;zwnj;⁭رفت. داراب متوجه⁭اش بود. گفت: اول⁭&amp;zwnj;ها این⁭طوری هستی ولی بعدتر&amp;zwnj;ها کمی غیرتت بی⁭حس می&amp;zwnj;⁭شن. دگه سرت تأثیر نمی&amp;zwnj;⁭کنه. حتی اگه یک نفر ده خیابان هم به تو کُس⁭کش افغان بگویه باز سرت تأثیر نمی&amp;zwnj;⁭کنه. &lt;br /&gt;
موسی گفت: خدا اون روز ره نیاره. &lt;br /&gt;
- ولی می&amp;zwnj;⁭یاره. ده ایران که آمدی باید غیرتت ره در همون سر مرز ایلا کنی و بیایی. غیرتت د همو کشور خودت بدرد می&amp;zwnj;⁭خوره و نه این⁭جه. بروت⁭&amp;zwnj;هایت ره هم تراش کو و ده این⁭جه بی&amp;zwnj;بروت [سبیل] بگرد. &lt;br /&gt;
- همو که گفتم، ده ایران یک جو از غیرتت کم کو و سال⁭&amp;zwnj;ها سرفراز بگرد.&amp;quot; &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اما چیزی نمی&amp;zwnj;⁭گذرد که می&amp;zwnj;⁭بینیم حتی با گذشتن از غیرت، و نادیده گرفتن رفاه، و تن دادن به کارهای سخت در شرایط غیر انسانی هم نمی&amp;zwnj;⁭توان در ایران آسوده بود. در&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان&amp;zwnj;شب با چوب و چماق و زنجیر به این کارگاه حمله می&amp;zwnj;⁭کنند و موسای هنوز به قرار ننشسته، در خیابان⁭های بی⁭رحم تهران آواره می&amp;zwnj;⁭شود و از این پس ما را هم از شنیدن گفت&amp;zwnj;وگوهای جاندار در این کتاب محروم می&amp;zwnj;⁭سازد. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;موسی برحسب تصادف دری را فشار می&amp;zwnj;⁭دهد و به ساختمان متروکی مشرف به پارک دانشجو وارد می&amp;zwnj;⁭شود که مسکن موشان و خفاشان گردیده، و بومی نیز در آنجا خانه دارد. موسی در این⁭ ساختمان ساکن می&amp;zwnj;⁭شود و از ترس، تنها بعضی از شب⁭&amp;zwnj;ها از آنجا بیرون می&amp;zwnj;⁭رود تا بلکه نان خشکی را از گونی نان⁭خشکه⁭های پشتِ در نانوایی⁭&amp;zwnj;ها، یا از میان زباله⁭&amp;zwnj;ها برباید، و سپس با موش⁭&amp;zwnj;ها بر سر دریافت سهم خود از آن⁭&amp;zwnj;ها به نبرد بپردازد. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بیچاره موسی که برای آزادی و با آرزوی یک زندگی در خور انسان، این⁭همه رنج را پذیرفته، و اینک در بیغوله⁭ای با جغد و موش در جنگ است، پیوسته خواب دُن کیشوت را می&amp;zwnj;⁭بیند که بیهوده نیزه بر سنگ می&amp;zwnj;⁭ساید. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اما اگر این موسی به قصد نجات افغانستان تن به مهاجرت داده بود و ماجرا&amp;zwnj;هایش به طنز نوشته می&amp;zwnj;⁭شد و نه چنین جدّی، آن⁭گاه می&amp;zwnj;⁭شد که او را با دن کیشوت مقایسه کرد؛ شباهتی که خودِ موسی تلاش دارد به خواننده القا کند. اما این⁭گونه که او از سر بی⁭چارگی تن به بلا می&amp;zwnj;⁭سپارد، و این⁭گونه که بی&amp;zwnj;امید و بی&amp;zwnj;اعتقاد با ماجرا&amp;zwnj;ها روبه⁭رو می&amp;zwnj;⁭شود، سخت است که شباهتی بین او و دن کیشوت بیابیم. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اتفاق مهمی که در این دوران تنهایی برای او می&amp;zwnj;⁭افتد این است که در تظاهرات هم⁭جنس⁭گرایان پسری با لباس و آرایش زنانه از دست مأموران درمی⁭رود. موسی که از درون ساختمان پناهگاهش ناظر جریان است، در را می&amp;zwnj;⁭گشاید و جوان را به درون می&amp;zwnj;⁭کشاند و از چنگ پلیس نجات می&amp;zwnj;⁭دهد. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;از این پس او زندانی موسی می&amp;zwnj;⁭شود، چون موسی می&amp;zwnj;⁭ترسد با بیرون رفتن او، مکان سکونتش لو برود. او که این جوان را دوست دارد، و هرچه می&amp;zwnj;⁭گذرد بیشتر مهرش را به دل می&amp;zwnj;⁭گیرد، خودش را به خطر می&amp;zwnj;⁭اندازد و شبانه به یک ساندویچی دستبرد می&amp;zwnj;⁭زند تا بتواند زیبای دربندش را راضی کند تا از خانه بیرون نرود؛ تلاشی که از&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان آغاز محکوم به شکست است. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در چند شبانه&amp;zwnj;روزی که موسی و فرشید که دوست دارد فریده صدایش بزنند، در این ساختمان با هم هستند، فرشید بار&amp;zwnj;ها از او می&amp;zwnj;⁭خواهد که به ندای بدنش پاسخ دهد. &amp;quot;به گردنش می&amp;zwnj;آویخت و او را می&amp;zwnj;⁭بوسید&amp;quot; یا به او می&amp;zwnj;⁭گوید: &amp;quot;ببین، همین دختر درونم فیزیک بدنم را تغییر داده. آرام آرام پستانم رشد کرده. اندازه پستان نورس یک دختر تازه بالغ دارم. استخوان لگنم هم رشد دارد. او بیشتر قدرتمند&amp;zwnj;تر است تا پسر درونم. اوست که مرا در آغوش تو می&amp;zwnj;⁭اندازد.&amp;quot;&amp;nbsp;&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;و در ادامه: &amp;quot;از جایش برمی⁭خاست و روی زانوی موسی می&amp;zwnj;⁭نشست. مو&amp;zwnj;هایش را مدت⁭&amp;zwnj;ها نوازش می&amp;zwnj;⁭کرد. موسی نگاهش در دوردست⁭&amp;zwnj;ها می&amp;zwnj;⁭ماند. &amp;quot;&lt;br /&gt;
- به چه فکر می&amp;zwnj;⁭کنی؟ &lt;br /&gt;
- به کار... غذا. آینده. رهایی. &lt;br /&gt;
- من هم به همین⁭&amp;zwnj;ها فکر می&amp;zwnj;⁭کنم گاهی. &lt;br /&gt;
- از روی زانوی موسی برمی⁭خاست و پایین می&amp;zwnj;⁭نشست: چکار باید بکنیم؟ &lt;br /&gt;
- نمی⁭دانم... تو در این اواخر افغان تو شهر دیدی؟&amp;quot;&lt;br /&gt;
و البته موسی هم دلباخته⁭ی⁭ او است: &lt;br /&gt;
&amp;quot;فریده خندید و صورتش گل انداخت. دل موسی به تپش افتاد. چشمان خندانش هم دلارام بود و گونه⁭&amp;zwnj;هایش که چال می&amp;zwnj;⁭افتاد. گفت: یک نیمچه ایمان داشتیم که بُردی. دلم را هم که شجاع و سخت⁭&amp;zwnj;ترین بود آب کردی. نه بخند و نه گریه کن. تاب هیچ⁭کدام از این دو حالت را ندارم. &lt;br /&gt;
فریده چهره جدی کرد و ابرو بالا انداخت. چشمان سیاهش مثل آهوی ختایی بی⁭قرار شد. موسی گفت: این حالتت را هم تاب ندارم.&amp;quot;&amp;nbsp;&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&lt;img alt=&quot;&quot; align=&quot;middle&quot; src=&quot;http://radiozamaneh.com/sites/default/files/skorpion.gif&quot; /&gt;&lt;br /&gt;
- ما به عقرب می&amp;zwnj;گوییم نام&amp;zwnj;گم. از ترس اینکه نامش را بگیری و پیدایش بشود.&lt;br /&gt;
- او هم عقربی&amp;zwnj;ست جراره، باور کن&lt;br /&gt;
سفر خروج، محمد آصف سلطان&amp;zwnj;زاده&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;این بخش داستان، و به⁭ویژه گفت&amp;zwnj;وگوی موسی و فرشید در چنین شرایطی که فیلم &amp;quot;کوه بروک⁭بک&amp;quot; را به⁭یاد می&amp;zwnj;⁭آورد، با منطق داستان نمی&amp;zwnj;⁭خواند. موسی مدت⁭هاست که در تنهایی زندگی می&amp;zwnj;⁭کند و هیچ رابطه⁭ی جنسی نداشته، و چند بار نیز در خواب جُنُب شده، و حال در اوج تنهایی⁭اش با زیبارویی در مکانی که غیر از آن دو نفر، کس دیگری از آن خبر ندارد تنها است، و آن زیبارو که از دیدنش دل موسی به تاپ تاپ می&amp;zwnj;⁭افتد، نه یک بار و به یک زبان، بلکه بار&amp;zwnj;ها و به زبان بی&amp;zwnj;زبانی و به زبان اشاره و حتی به زبان خواهش از او هم⁭خوابگی می&amp;zwnj;⁭خواهد و موسی که در اینجا طعنه به قدیسان می&amp;zwnj;⁭زند، باز هم او را از خود می&amp;zwnj;⁭راند! &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در اینجا مکان، فضا و یک طرف قضیه که فرشید یا فریده است، همه، خواهان هم⁭بستر شدن این دو نفر هستند، اما به نظر می&amp;zwnj;⁭رسد که نویسنده نمی&amp;zwnj;⁭خواهد این عمل انجام شود. آیا این به⁭خاطر اخلاق&amp;zwnj;گرایی است، یا او از اخلاقی بودن خوانندگانش می&amp;zwnj;⁭ترسد؟ در هر صورت در این داستان، برخورد موسی با موضوع سکس چندان باورکردنی نیست، چرا که هیچ عامل قابل قبولی در داستان به دست داده نمی&amp;zwnj;⁭شود تا بر مبنای آن بپذیریم که موسی بخواهد این امکان آمیزش جنسی را که به این راحتی در اختیارش قرار گرفته، این⁭گونه از دست بدهد. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;به این قطعه توجه کنید که با حرف⁭های فریده آغاز می&amp;zwnj;⁭شود: &lt;br /&gt;
&amp;quot;... ولی ما از جنس فساد نیستیم. ما از جنس عیب و نقص جامعه نیستیم. ما خودمان را طبیعی می&amp;zwnj;⁭دانیم. حتی گاهی ماوراء&amp;zwnj;تر. حضور دو جنس در یک بدن. این فوق⁭العاده است. تو هیچ⁭گاه این را متوجه نمی&amp;zwnj;⁭شوی. یک بار... فقط یک بار با من همنوا شو تا بفهمی. &lt;br /&gt;
باز به دست موسی آویخت. موسی نمی&amp;zwnj;⁭توانست با خشونت دستش را از دست او بکشد. گفت: نمی&amp;zwnj;⁭توانم. خودت می&amp;zwnj;⁭دانی نمی&amp;zwnj;⁭توانم.&amp;quot; &lt;br /&gt;
اما نکته اینجاست که هیچ⁭جا گفته نمی&amp;zwnj;⁭شود که موسی چرا &amp;quot;نمی&amp;zwnj;⁭تواند&amp;quot;. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;نکته⁭ی قابل توجه دیگر این است که نویسنده⁭ی &amp;quot;سِفر خروج&amp;quot; برای نشان دادن خواسته⁭های جنسی از واژه⁭های شرمگینی هم⁭چون &amp;quot;هم⁭نوا شدن&amp;quot;، &amp;quot;پاسخ به ندای بدن&amp;quot;، و &amp;quot;نیاز&amp;quot; استفاده می&amp;zwnj;⁭کند. &lt;br /&gt;
سرانجام فریده از آنجا می&amp;zwnj;⁭رود و موسی به⁭خاطر موقعیت ساختمانی که در آن مسکن گزیده، می&amp;zwnj;⁭تواند ناظر تظاهرات &amp;quot;جنبش سبز&amp;quot; بر علیه رژیم باشد و یک⁭بار که در را به روی فراریان از حمله⁭ی پلیس می&amp;zwnj;⁭گشاید، نه تنها مسکنِ امنش را از دست می&amp;zwnj;⁭دهد، بلکه به زندان می&amp;zwnj;⁭افتد و پس از شکنجه و توهین بسیار او را با عدّه⁭ای دیگر از افغان⁭&amp;zwnj;ها در وانت⁭هایی می&amp;zwnj;⁭نشانند تا به افغانستان برگردانند. در این⁭جا عده⁭ای از جوانان ایرانی هم به امید رهایی از شرایط ایران خود را افغانی معرفی می&amp;zwnj;⁭کنند و داخل وانت⁭&amp;zwnj;ها می&amp;zwnj;⁭شوند. تعداد چنان زیاد می&amp;zwnj;⁭شود که آنان را در ۱۳ اتوبوس می&amp;zwnj;⁭نشانند و به مقصد مشهد روانه می&amp;zwnj;⁭سازند. اما در پای کوه دماوند اتفاقی می&amp;zwnj;⁭افتد. &amp;quot;زمین تکانی به خود می&amp;zwnj;⁭دهد انگار بخواهد از نقطه اتکایی بر نقطه اتکای دیگری پهلو بگیرد.&amp;quot; &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;نویسنده در اینجا می&amp;zwnj;⁭خواهد - هم⁭چون نام کتاب- داستان این موسای بی&amp;zwnj;عصا را که پشتیبانی مانند خدای قهار بنی اسرائیل هم ندارد، به داستان موسای پیامبر بپیوندد و از آن اسطوره⁭ای بسازد که به گمان من چندان موفق نبوده است. موسای پیامبر سرانجام می&amp;zwnj;⁭تواند قومش را از مصر به وادی امنی برساند، آن هم در شرایطی که طلا و جواهرات مصریان را به غارت برده، و به تعبیری حقشان را از ظالمان گرفته⁭اند. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;می&amp;zwnj;⁭توان از زاویه و بُعدهای گوناگونی به داستان موسای پیامبر پرداخت. مشکل اینجاست که سلطان&amp;zwnj;زاده برای ما روشن نمی&amp;zwnj;⁭کند که از چه بُعد یا زاویه⁭ای باید به داستان موسای پیامبر نگاه کنیم، و یا کدام⁭یک از ماجراهای او را باید در مَدّ نظر داشته باشیم. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;البته می&amp;zwnj;⁭توان با مراجعه به &amp;quot;سِفر خروج&amp;quot; در انجیل شباهتی طنزگونه میان آن بلاهایی که خدای موسی بر سر مصریان می&amp;zwnj;⁭آورد، با بلاهایی که پشت سر هم بر سر افغانیان آمده است، دید. اما این موسی در مقایسه با موسای پیامبر تنها به کاریکاتور رنگ و رو رفته⁭ای می&amp;zwnj;⁭ماند. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پس از آنکه موسی از فرعون می&amp;zwnj;⁭خواهد تا قوم بنی اسرائیل را از بردگی آزاد کند و فرعون نمی&amp;zwnj;⁭پذیرد، در باب هفتم موسی با عصایش آب نهر مصر را به خون تبدیل می&amp;zwnj;⁭کند و ماهیان آن می&amp;zwnj;⁭میرند، و تا هفت روز چنین است. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در باب هشتم وزغ⁭&amp;zwnj;ها زمین مصر را می&amp;zwnj;⁭پوشانند، تا آن⁭که فرعون از موسی می&amp;zwnj;⁭خواهد برای رفع این بلا به درگاه خدا دعا کند. موسی این کار را می&amp;zwnj;⁭کند و وزغ⁭&amp;zwnj;ها می&amp;zwnj;⁭میرند. پس از این، بار&amp;zwnj;ها عدم وفای به عهد فرعون تکرار می&amp;zwnj;⁭شود، و هر بار بلایی تازه نازل می&amp;zwnj;⁭شود، و موسی از خدا می&amp;zwnj;⁭خواهد که بلا را برچیند. &lt;br /&gt;
پس از بلای وزغ⁭&amp;zwnj;ها خداوند به دست هارون هرچه غبار مصر بود، به پشه تبدیل می&amp;zwnj;⁭کند، و پس از آن مگس⁭&amp;zwnj;ها پدید می&amp;zwnj;⁭آیند و سراسر مصر را می&amp;zwnj;⁭پوشانند، سپس دمل⁭هایی بر پیکر مصریان و حیواناتشان پدید می&amp;zwnj;⁭آید، و دیگر بار تگرگ و آتش بر مصر می&amp;zwnj;⁭بارد. در باب دهم ملخ⁭&amp;zwnj;ها هرچه را که در مصر سبز است می&amp;zwnj;⁭خورند، و چون فرعون هم⁭چنان نافرمانی می&amp;zwnj;⁭کند، تا سه روز تاریکی غلیظی مصر را می&amp;zwnj;⁭پوشاند. &lt;br /&gt;
خداوند به موسی می&amp;zwnj;⁭گوید یک بلای دیگر هم بر سر فرعون و مصریان می&amp;zwnj;⁭آورد، و آن⁭گاه بنی اسرائیل را نجات می&amp;zwnj;⁭دهد. نشان آن بلا چنین است که نعره⁭ی عظیمی در تمامی سرزمین مصر به گوش خواهد رسید که مانند آن را کسی نشنیده، و دیگر هیچ&amp;zwnj;کس هم نخواهد شنید. آن⁭گاه موسی و قومش به سلامت از آب می&amp;zwnj;⁭گذرند و مصریانی که در تعقیبشان هستند غرق می&amp;zwnj;⁭شوند. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;موسای افغانی به هنگام برگشت داده شدن به افغانستان، در پای کوه دماوند با همین نعره⁭ی عظیم روبه⁭رو می&amp;zwnj;⁭شود: &lt;br /&gt;
&amp;quot;زمین با غرشی سهمگین، انگار بر شیپوری عظیم⁭&amp;zwnj;تر از زمین تا آسمان دمیده می&amp;zwnj;⁭شود. چاک زمین با صدای تندرگونه به هر سو می&amp;zwnj;⁭دود. جزیره⁭هایی انگار و آدم&amp;zwnj;هایی پراکنده بر آنکه از هم دور می&amp;zwnj;⁭شوند و نزدیک می&amp;zwnj;⁭شوند و به هم اصابت می&amp;zwnj;⁭کنند و ازهم فرو می&amp;zwnj;⁭پاشند. &amp;quot;ص. ۲۵۳&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;و این نعره⁭ی کوه دماوند است که &amp;quot;از خشمی که هزاران سال در درون او جوشیده و بالا آمده و حالا رسیده به گلو. سقف کوه، زخمی از هزار سال پیش&amp;zwnj;تر، ازنو شکافته می&amp;zwnj;⁭شود. آتش فواره می&amp;zwnj;⁭زند آمیخته با دود.&amp;quot; ص. ۲۵۲-۲۵۳&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;quot;سِفر خروج&amp;quot; پرکشش و روان است، و به⁭ویژه هفت بخش نخست آن بسیار خوب پرداخته شده، و از سویی سختی و دردناکی مهاجرت، و به ویژه رنج افغان⁭های مهاجر، و از سوی دیگر توان نویسنده را در ثبت و ماندگار کردن واقعیت⁭&amp;zwnj;ها به خوبی نشان می&amp;zwnj;⁭دهد. گزارشی از واقعیتی دردناک که ماندگار کردن آن از پس هرکسی برنمی⁭آید، و نقطه⁭ی قوت کارهای آصف سلطان&amp;zwnj;زاده است.&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;شناسنامه&amp;zwnj; کتاب:&lt;br /&gt;
&lt;/strong&gt;سِفر خروج&lt;br /&gt;
محمد آصف سلطان&amp;zwnj;زاده&lt;br /&gt;
دانمارک- نشر دیار کتاب ۲۰۱۱. &lt;br /&gt;
۲۶۲ صفحه، با پیوست معنای واژ⁭ه⁭نامه⁭ی فارسی افغانستان به فارسی ایران در پایان کتاب&lt;br /&gt;
نقاشی روی جلد از نرگس قندچی&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
</description>
     <comments>https://archive.radiozamaneh.com/culture/book-review/2011/10/14/7574#comments</comments>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/4995">ادبیات داستانی افغانستان</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/6480">محمد آصف سلطان زاده</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/6481">مسعود کدخدایی</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/culture/book-review">کتاب زمانه</category>
 <pubDate>Fri, 14 Oct 2011 08:43:23 +0000</pubDate>
 <dc:creator />
 <guid isPermaLink="false">7574 at https://archive.radiozamaneh.com</guid>
  </item>
  </channel>
</rss>