<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?><rss version="2.0" xml:base="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/6480/all" xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/">
  <channel>
    <title>محمد آصف سلطان زاده</title>
    <link>https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/6480/all</link>
    <description></description>
    <language>fa</language>
          <item>
    <title>حکایت آنکه به ایران پناهنده شد</title>
    <link>https://archive.radiozamaneh.com/culture/book-review/2011/10/14/7574</link>
    <description>&lt;div class=&quot;fb-social-like-widget&quot;&gt;&lt;fb:like  href=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/culture/book-review/2011/10/14/7574&quot; send=&quot;false&quot; layout=&quot;box_count&quot; show_faces=&quot;false&quot; width=&quot;500&quot; action=&quot;like&quot; font=&quot;arial&quot; colorscheme=&quot;light&quot;&gt;&lt;/fb:like&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-sartitr&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    نگاهی به &amp;quot;سفر خروج&amp;quot;، تازه‌ترین رمان محمد آصف سلطان‌زاده        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-nevisandeh&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    مسعود کدخدایی        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-filefield field-field-maghaleh-image&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    &lt;img  class=&quot;imagefield imagefield-field_maghaleh_image&quot; width=&quot;277&quot; height=&quot;188&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/sites/default/files/asefsskh01.jpg?1318581802&quot; /&gt;        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;p&gt;مسعود کدخدایی - هر مهاجرتی پر از داستان است و رمز و راز. مهاجرت موسای افغانی به ایران هم، مانند مهاجرت موسای پیامبر به همراه قومش از مصر، پر از حکایت⁭های شنیدنی است. &lt;br /&gt;
موسی خان افغانی برای مهاجرت ایران را برمی⁭گزیند، آن هم بی&amp;zwnj;آنکه خودش بداند برای چه ایران؟ &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;!--break--&gt;&lt;!--break--&gt;&lt;p&gt;او جوانی است سی و دوساله، و اهل مطالعه که با ادبیات ایران، و حتا جغرافیای تهران آشنا است، و دلش پرپر می&amp;zwnj;⁭زند که شهر هدایتِ نویسنده را ببیند. اما برای رسیدن به تهران، از این جوان پرغرور می&amp;zwnj;⁭خواهند که قاطی گوسفندان شود، و او که خود را در این غربتِ بی⁭رحم، بی&amp;zwnj;هیچ چاره⁭ی دیگری می&amp;zwnj;⁭بیند، به همراه گروهی از هم⁭میهنانش، و با پرداخت دویست هزار تومان، این گونه راهی تهران می&amp;zwnj;⁭شود:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;quot;سوار کامیون با بار گوسفند کرده⁭اندشان. کسی اعتراض نکرده که چرا باید سوار کامیون با بار گوسفند شد. حتی موسی هم اعتراض نکرده. و حالا که عصبانی است و رنج مضاعف می&amp;zwnj;⁭کشد از همین رو است. که چرا تن درداده به حقارتی این⁭چنین که سوار کامیون شوند و بعد روی آن⁭&amp;zwnj;ها تخته⁭چوب⁭هایی گذاشته شود و در طبقه بالا باز گوسفند بار بزنند. این⁭&amp;zwnj;ها باید در زیر بمانند تا تهران. و جلوشان باز گوسفند بگذارند که پلیس راه بپندارد که هر دو طبقه کامیون پر از گوسفند است. بیست و پنج گوسفند آن ته در طبقه زیر کز کرده. این هم یک کلمه دیگر ایرانی است که راننده گفته: کز کنید همون جا تا تهران. فهمیده⁭اند بی&amp;zwnj;آ⁭نکه بپرسند. همین که آن زیر فروشده⁭اند فهمیده⁭اند که نباید جنب خورد. جای بیست و پنج گوسفند را اشغال کرده⁭اند. نه، این⁭&amp;zwnj;ها ندیده⁭اند که بیست و پنج گوسفند را پایین آورده باشند تا در سفر بعدی آن⁭&amp;zwnj;ها را ببرند. جای گوسفندان را این⁭&amp;zwnj;ها تنگ کرده⁭اند. رنج می&amp;zwnj;⁭کشند همه این⁭&amp;zwnj;ها و موسی رنج مضاعف. از درز تخته شاش گوسفندان روی⁭شان می&amp;zwnj;⁭ریزد. گفته⁭اند برای هواخوردن هر جند ساعت بیرون⁭شان خواهند آورد. همین کار را بار&amp;zwnj;ها کرده⁭اند. کامیون در بیراهه⁭&amp;zwnj;ها می&amp;zwnj;⁭پیچد و دور از جاده عمومی می&amp;zwnj;⁭ایستد. این⁭&amp;zwnj;ها بیرون می&amp;zwnj;⁭آیند و هواگیری می&amp;zwnj;⁭کنند. کسی به کسی نمی&amp;zwnj;⁭تواند نگاه کند. نگاه⁭شان خم می&amp;zwnj;⁭خورد. سرشان پایین می&amp;zwnj;⁭افتد. چرا به این حقارت تن دردادیم؟ و باز سوار می&amp;zwnj;⁭شوند.&amp;quot; &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;این کامیون در بین راه با تانکر نفتی تصادف می&amp;zwnj;⁭کند. کامیون می&amp;zwnj;⁭سوزد، اما چند نفر، و از آن میان موسی که زخم⁭&amp;zwnj;هایش عمیق نیست جان سالم به⁭در می&amp;zwnj;⁭برد و با هر فلاکتی که شده خودش را به تهران می&amp;zwnj;⁭رساند. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;موسی از&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان آغاز ورود به تهران باید بترسد. نه تنها از پلیس و بسیجی و لباس شخصی، که از مردم تهران هم باید بترسد، چرا که می&amp;zwnj;⁭پندارند او آماده است تا جایشان را تنگ کند و کارشان را بدزدد. &lt;br /&gt;
در تهران او سر از جمع افغان⁭هایی درمی⁭آورد که در زیرزمینی، در یک کارگاه کیف و ساک&amp;zwnj;دوزی، هم کار می&amp;zwnj;⁭کنند، و هم می&amp;zwnj;⁭خورند و هم می&amp;zwnj;⁭خوابند. در آنجا خوراکی به او می&amp;zwnj;د&amp;zwnj;⁭هند و زخمش را می&amp;zwnj;⁭بندند و از او می&amp;zwnj;⁭خواهند که همان⁭جا بماند و کار کند. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در این کارگاه گفت&amp;zwnj;وگوی کارگران افغانی با هم، زنده، گزیده و گویاست. موسی با عباس، یکی از کارگران&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان کارگاه برای خرید می&amp;zwnj;⁭رود. عباس می&amp;zwnj;⁭گوید: &lt;br /&gt;
&amp;quot;این چه خوب است که به ما نان می&amp;zwnj;⁭فروشن. شنیدم طرفای شابدولعظیم و دیگر محله⁭های افغان⁭نشین به ما نان نمی&amp;zwnj;⁭فروشن. به خاطر همی به تو گفتم پیش نیا. یک وقت نانوا نبینندت و... &lt;br /&gt;
- نفهمه که تو هم افغان هستی؟ &lt;br /&gt;
- ولی می&amp;zwnj;⁭شناسندمان. خوب...&amp;quot;&lt;br /&gt;
موسای خسته و گرسنه تازه به تهران رسیده، و با هم&amp;zwnj;میهنانش سر سفره نشسته است. تلویزیون روشن است و وزیر کار می&amp;zwnj;⁭گوید که اگر سه میلیون افغانی از کشور بروند، دو میلیون و دویست هزار فرصت شغلی ایجاد می&amp;zwnj;⁭شود، و از میزان جرم و جنایت هم کاسته خواهد شد.&amp;nbsp;&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&lt;img alt=&quot;&quot; align=&quot;middle&quot; src=&quot;http://radiozamaneh.com/sites/default/files/asefsskh02.jpg&quot; /&gt;سِفر خروج، محمد آصف سلطان&amp;zwnj;زاده، دانمارک- نشر دیار کتاب ۲۰۱۱&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;در اینجا بد نیست چند سطر از کتاب را با هم بخوانیم. بشیر (یکی از کارگران) به موسی می&amp;zwnj;⁭گوید: &lt;br /&gt;
&amp;quot;ببخشید که شما امروز رسیده⁭اید و این⁭&amp;zwnj;ها این⁭طور حرف می&amp;zwnj;⁭زندد. مهمانی که میزبان سر سفره به رخش می&amp;zwnj;⁭کشد که نان⁭اش ره می&amp;zwnj;⁭خوری. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;موسی لقمه در گلویش قطار شده بود و هرچه فرو می&amp;zwnj;⁭داد پایین نمی&amp;zwnj;⁭رفت. داراب متوجه⁭اش بود. گفت: اول⁭&amp;zwnj;ها این⁭طوری هستی ولی بعدتر&amp;zwnj;ها کمی غیرتت بی⁭حس می&amp;zwnj;⁭شن. دگه سرت تأثیر نمی&amp;zwnj;⁭کنه. حتی اگه یک نفر ده خیابان هم به تو کُس⁭کش افغان بگویه باز سرت تأثیر نمی&amp;zwnj;⁭کنه. &lt;br /&gt;
موسی گفت: خدا اون روز ره نیاره. &lt;br /&gt;
- ولی می&amp;zwnj;⁭یاره. ده ایران که آمدی باید غیرتت ره در همون سر مرز ایلا کنی و بیایی. غیرتت د همو کشور خودت بدرد می&amp;zwnj;⁭خوره و نه این⁭جه. بروت⁭&amp;zwnj;هایت ره هم تراش کو و ده این⁭جه بی&amp;zwnj;بروت [سبیل] بگرد. &lt;br /&gt;
- همو که گفتم، ده ایران یک جو از غیرتت کم کو و سال⁭&amp;zwnj;ها سرفراز بگرد.&amp;quot; &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اما چیزی نمی&amp;zwnj;⁭گذرد که می&amp;zwnj;⁭بینیم حتی با گذشتن از غیرت، و نادیده گرفتن رفاه، و تن دادن به کارهای سخت در شرایط غیر انسانی هم نمی&amp;zwnj;⁭توان در ایران آسوده بود. در&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان&amp;zwnj;شب با چوب و چماق و زنجیر به این کارگاه حمله می&amp;zwnj;⁭کنند و موسای هنوز به قرار ننشسته، در خیابان⁭های بی⁭رحم تهران آواره می&amp;zwnj;⁭شود و از این پس ما را هم از شنیدن گفت&amp;zwnj;وگوهای جاندار در این کتاب محروم می&amp;zwnj;⁭سازد. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;موسی برحسب تصادف دری را فشار می&amp;zwnj;⁭دهد و به ساختمان متروکی مشرف به پارک دانشجو وارد می&amp;zwnj;⁭شود که مسکن موشان و خفاشان گردیده، و بومی نیز در آنجا خانه دارد. موسی در این⁭ ساختمان ساکن می&amp;zwnj;⁭شود و از ترس، تنها بعضی از شب⁭&amp;zwnj;ها از آنجا بیرون می&amp;zwnj;⁭رود تا بلکه نان خشکی را از گونی نان⁭خشکه⁭های پشتِ در نانوایی⁭&amp;zwnj;ها، یا از میان زباله⁭&amp;zwnj;ها برباید، و سپس با موش⁭&amp;zwnj;ها بر سر دریافت سهم خود از آن⁭&amp;zwnj;ها به نبرد بپردازد. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بیچاره موسی که برای آزادی و با آرزوی یک زندگی در خور انسان، این⁭همه رنج را پذیرفته، و اینک در بیغوله⁭ای با جغد و موش در جنگ است، پیوسته خواب دُن کیشوت را می&amp;zwnj;⁭بیند که بیهوده نیزه بر سنگ می&amp;zwnj;⁭ساید. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اما اگر این موسی به قصد نجات افغانستان تن به مهاجرت داده بود و ماجرا&amp;zwnj;هایش به طنز نوشته می&amp;zwnj;⁭شد و نه چنین جدّی، آن⁭گاه می&amp;zwnj;⁭شد که او را با دن کیشوت مقایسه کرد؛ شباهتی که خودِ موسی تلاش دارد به خواننده القا کند. اما این⁭گونه که او از سر بی⁭چارگی تن به بلا می&amp;zwnj;⁭سپارد، و این⁭گونه که بی&amp;zwnj;امید و بی&amp;zwnj;اعتقاد با ماجرا&amp;zwnj;ها روبه⁭رو می&amp;zwnj;⁭شود، سخت است که شباهتی بین او و دن کیشوت بیابیم. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اتفاق مهمی که در این دوران تنهایی برای او می&amp;zwnj;⁭افتد این است که در تظاهرات هم⁭جنس⁭گرایان پسری با لباس و آرایش زنانه از دست مأموران درمی⁭رود. موسی که از درون ساختمان پناهگاهش ناظر جریان است، در را می&amp;zwnj;⁭گشاید و جوان را به درون می&amp;zwnj;⁭کشاند و از چنگ پلیس نجات می&amp;zwnj;⁭دهد. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;از این پس او زندانی موسی می&amp;zwnj;⁭شود، چون موسی می&amp;zwnj;⁭ترسد با بیرون رفتن او، مکان سکونتش لو برود. او که این جوان را دوست دارد، و هرچه می&amp;zwnj;⁭گذرد بیشتر مهرش را به دل می&amp;zwnj;⁭گیرد، خودش را به خطر می&amp;zwnj;⁭اندازد و شبانه به یک ساندویچی دستبرد می&amp;zwnj;⁭زند تا بتواند زیبای دربندش را راضی کند تا از خانه بیرون نرود؛ تلاشی که از&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان آغاز محکوم به شکست است. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در چند شبانه&amp;zwnj;روزی که موسی و فرشید که دوست دارد فریده صدایش بزنند، در این ساختمان با هم هستند، فرشید بار&amp;zwnj;ها از او می&amp;zwnj;⁭خواهد که به ندای بدنش پاسخ دهد. &amp;quot;به گردنش می&amp;zwnj;آویخت و او را می&amp;zwnj;⁭بوسید&amp;quot; یا به او می&amp;zwnj;⁭گوید: &amp;quot;ببین، همین دختر درونم فیزیک بدنم را تغییر داده. آرام آرام پستانم رشد کرده. اندازه پستان نورس یک دختر تازه بالغ دارم. استخوان لگنم هم رشد دارد. او بیشتر قدرتمند&amp;zwnj;تر است تا پسر درونم. اوست که مرا در آغوش تو می&amp;zwnj;⁭اندازد.&amp;quot;&amp;nbsp;&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;و در ادامه: &amp;quot;از جایش برمی⁭خاست و روی زانوی موسی می&amp;zwnj;⁭نشست. مو&amp;zwnj;هایش را مدت⁭&amp;zwnj;ها نوازش می&amp;zwnj;⁭کرد. موسی نگاهش در دوردست⁭&amp;zwnj;ها می&amp;zwnj;⁭ماند. &amp;quot;&lt;br /&gt;
- به چه فکر می&amp;zwnj;⁭کنی؟ &lt;br /&gt;
- به کار... غذا. آینده. رهایی. &lt;br /&gt;
- من هم به همین⁭&amp;zwnj;ها فکر می&amp;zwnj;⁭کنم گاهی. &lt;br /&gt;
- از روی زانوی موسی برمی⁭خاست و پایین می&amp;zwnj;⁭نشست: چکار باید بکنیم؟ &lt;br /&gt;
- نمی⁭دانم... تو در این اواخر افغان تو شهر دیدی؟&amp;quot;&lt;br /&gt;
و البته موسی هم دلباخته⁭ی⁭ او است: &lt;br /&gt;
&amp;quot;فریده خندید و صورتش گل انداخت. دل موسی به تپش افتاد. چشمان خندانش هم دلارام بود و گونه⁭&amp;zwnj;هایش که چال می&amp;zwnj;⁭افتاد. گفت: یک نیمچه ایمان داشتیم که بُردی. دلم را هم که شجاع و سخت⁭&amp;zwnj;ترین بود آب کردی. نه بخند و نه گریه کن. تاب هیچ⁭کدام از این دو حالت را ندارم. &lt;br /&gt;
فریده چهره جدی کرد و ابرو بالا انداخت. چشمان سیاهش مثل آهوی ختایی بی⁭قرار شد. موسی گفت: این حالتت را هم تاب ندارم.&amp;quot;&amp;nbsp;&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&lt;img alt=&quot;&quot; align=&quot;middle&quot; src=&quot;http://radiozamaneh.com/sites/default/files/skorpion.gif&quot; /&gt;&lt;br /&gt;
- ما به عقرب می&amp;zwnj;گوییم نام&amp;zwnj;گم. از ترس اینکه نامش را بگیری و پیدایش بشود.&lt;br /&gt;
- او هم عقربی&amp;zwnj;ست جراره، باور کن&lt;br /&gt;
سفر خروج، محمد آصف سلطان&amp;zwnj;زاده&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;این بخش داستان، و به⁭ویژه گفت&amp;zwnj;وگوی موسی و فرشید در چنین شرایطی که فیلم &amp;quot;کوه بروک⁭بک&amp;quot; را به⁭یاد می&amp;zwnj;⁭آورد، با منطق داستان نمی&amp;zwnj;⁭خواند. موسی مدت⁭هاست که در تنهایی زندگی می&amp;zwnj;⁭کند و هیچ رابطه⁭ی جنسی نداشته، و چند بار نیز در خواب جُنُب شده، و حال در اوج تنهایی⁭اش با زیبارویی در مکانی که غیر از آن دو نفر، کس دیگری از آن خبر ندارد تنها است، و آن زیبارو که از دیدنش دل موسی به تاپ تاپ می&amp;zwnj;⁭افتد، نه یک بار و به یک زبان، بلکه بار&amp;zwnj;ها و به زبان بی&amp;zwnj;زبانی و به زبان اشاره و حتی به زبان خواهش از او هم⁭خوابگی می&amp;zwnj;⁭خواهد و موسی که در اینجا طعنه به قدیسان می&amp;zwnj;⁭زند، باز هم او را از خود می&amp;zwnj;⁭راند! &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در اینجا مکان، فضا و یک طرف قضیه که فرشید یا فریده است، همه، خواهان هم⁭بستر شدن این دو نفر هستند، اما به نظر می&amp;zwnj;⁭رسد که نویسنده نمی&amp;zwnj;⁭خواهد این عمل انجام شود. آیا این به⁭خاطر اخلاق&amp;zwnj;گرایی است، یا او از اخلاقی بودن خوانندگانش می&amp;zwnj;⁭ترسد؟ در هر صورت در این داستان، برخورد موسی با موضوع سکس چندان باورکردنی نیست، چرا که هیچ عامل قابل قبولی در داستان به دست داده نمی&amp;zwnj;⁭شود تا بر مبنای آن بپذیریم که موسی بخواهد این امکان آمیزش جنسی را که به این راحتی در اختیارش قرار گرفته، این⁭گونه از دست بدهد. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;به این قطعه توجه کنید که با حرف⁭های فریده آغاز می&amp;zwnj;⁭شود: &lt;br /&gt;
&amp;quot;... ولی ما از جنس فساد نیستیم. ما از جنس عیب و نقص جامعه نیستیم. ما خودمان را طبیعی می&amp;zwnj;⁭دانیم. حتی گاهی ماوراء&amp;zwnj;تر. حضور دو جنس در یک بدن. این فوق⁭العاده است. تو هیچ⁭گاه این را متوجه نمی&amp;zwnj;⁭شوی. یک بار... فقط یک بار با من همنوا شو تا بفهمی. &lt;br /&gt;
باز به دست موسی آویخت. موسی نمی&amp;zwnj;⁭توانست با خشونت دستش را از دست او بکشد. گفت: نمی&amp;zwnj;⁭توانم. خودت می&amp;zwnj;⁭دانی نمی&amp;zwnj;⁭توانم.&amp;quot; &lt;br /&gt;
اما نکته اینجاست که هیچ⁭جا گفته نمی&amp;zwnj;⁭شود که موسی چرا &amp;quot;نمی&amp;zwnj;⁭تواند&amp;quot;. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;نکته⁭ی قابل توجه دیگر این است که نویسنده⁭ی &amp;quot;سِفر خروج&amp;quot; برای نشان دادن خواسته⁭های جنسی از واژه⁭های شرمگینی هم⁭چون &amp;quot;هم⁭نوا شدن&amp;quot;، &amp;quot;پاسخ به ندای بدن&amp;quot;، و &amp;quot;نیاز&amp;quot; استفاده می&amp;zwnj;⁭کند. &lt;br /&gt;
سرانجام فریده از آنجا می&amp;zwnj;⁭رود و موسی به⁭خاطر موقعیت ساختمانی که در آن مسکن گزیده، می&amp;zwnj;⁭تواند ناظر تظاهرات &amp;quot;جنبش سبز&amp;quot; بر علیه رژیم باشد و یک⁭بار که در را به روی فراریان از حمله⁭ی پلیس می&amp;zwnj;⁭گشاید، نه تنها مسکنِ امنش را از دست می&amp;zwnj;⁭دهد، بلکه به زندان می&amp;zwnj;⁭افتد و پس از شکنجه و توهین بسیار او را با عدّه⁭ای دیگر از افغان⁭&amp;zwnj;ها در وانت⁭هایی می&amp;zwnj;⁭نشانند تا به افغانستان برگردانند. در این⁭جا عده⁭ای از جوانان ایرانی هم به امید رهایی از شرایط ایران خود را افغانی معرفی می&amp;zwnj;⁭کنند و داخل وانت⁭&amp;zwnj;ها می&amp;zwnj;⁭شوند. تعداد چنان زیاد می&amp;zwnj;⁭شود که آنان را در ۱۳ اتوبوس می&amp;zwnj;⁭نشانند و به مقصد مشهد روانه می&amp;zwnj;⁭سازند. اما در پای کوه دماوند اتفاقی می&amp;zwnj;⁭افتد. &amp;quot;زمین تکانی به خود می&amp;zwnj;⁭دهد انگار بخواهد از نقطه اتکایی بر نقطه اتکای دیگری پهلو بگیرد.&amp;quot; &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;نویسنده در اینجا می&amp;zwnj;⁭خواهد - هم⁭چون نام کتاب- داستان این موسای بی&amp;zwnj;عصا را که پشتیبانی مانند خدای قهار بنی اسرائیل هم ندارد، به داستان موسای پیامبر بپیوندد و از آن اسطوره⁭ای بسازد که به گمان من چندان موفق نبوده است. موسای پیامبر سرانجام می&amp;zwnj;⁭تواند قومش را از مصر به وادی امنی برساند، آن هم در شرایطی که طلا و جواهرات مصریان را به غارت برده، و به تعبیری حقشان را از ظالمان گرفته⁭اند. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;می&amp;zwnj;⁭توان از زاویه و بُعدهای گوناگونی به داستان موسای پیامبر پرداخت. مشکل اینجاست که سلطان&amp;zwnj;زاده برای ما روشن نمی&amp;zwnj;⁭کند که از چه بُعد یا زاویه⁭ای باید به داستان موسای پیامبر نگاه کنیم، و یا کدام⁭یک از ماجراهای او را باید در مَدّ نظر داشته باشیم. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;البته می&amp;zwnj;⁭توان با مراجعه به &amp;quot;سِفر خروج&amp;quot; در انجیل شباهتی طنزگونه میان آن بلاهایی که خدای موسی بر سر مصریان می&amp;zwnj;⁭آورد، با بلاهایی که پشت سر هم بر سر افغانیان آمده است، دید. اما این موسی در مقایسه با موسای پیامبر تنها به کاریکاتور رنگ و رو رفته⁭ای می&amp;zwnj;⁭ماند. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پس از آنکه موسی از فرعون می&amp;zwnj;⁭خواهد تا قوم بنی اسرائیل را از بردگی آزاد کند و فرعون نمی&amp;zwnj;⁭پذیرد، در باب هفتم موسی با عصایش آب نهر مصر را به خون تبدیل می&amp;zwnj;⁭کند و ماهیان آن می&amp;zwnj;⁭میرند، و تا هفت روز چنین است. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در باب هشتم وزغ⁭&amp;zwnj;ها زمین مصر را می&amp;zwnj;⁭پوشانند، تا آن⁭که فرعون از موسی می&amp;zwnj;⁭خواهد برای رفع این بلا به درگاه خدا دعا کند. موسی این کار را می&amp;zwnj;⁭کند و وزغ⁭&amp;zwnj;ها می&amp;zwnj;⁭میرند. پس از این، بار&amp;zwnj;ها عدم وفای به عهد فرعون تکرار می&amp;zwnj;⁭شود، و هر بار بلایی تازه نازل می&amp;zwnj;⁭شود، و موسی از خدا می&amp;zwnj;⁭خواهد که بلا را برچیند. &lt;br /&gt;
پس از بلای وزغ⁭&amp;zwnj;ها خداوند به دست هارون هرچه غبار مصر بود، به پشه تبدیل می&amp;zwnj;⁭کند، و پس از آن مگس⁭&amp;zwnj;ها پدید می&amp;zwnj;⁭آیند و سراسر مصر را می&amp;zwnj;⁭پوشانند، سپس دمل⁭هایی بر پیکر مصریان و حیواناتشان پدید می&amp;zwnj;⁭آید، و دیگر بار تگرگ و آتش بر مصر می&amp;zwnj;⁭بارد. در باب دهم ملخ⁭&amp;zwnj;ها هرچه را که در مصر سبز است می&amp;zwnj;⁭خورند، و چون فرعون هم⁭چنان نافرمانی می&amp;zwnj;⁭کند، تا سه روز تاریکی غلیظی مصر را می&amp;zwnj;⁭پوشاند. &lt;br /&gt;
خداوند به موسی می&amp;zwnj;⁭گوید یک بلای دیگر هم بر سر فرعون و مصریان می&amp;zwnj;⁭آورد، و آن⁭گاه بنی اسرائیل را نجات می&amp;zwnj;⁭دهد. نشان آن بلا چنین است که نعره⁭ی عظیمی در تمامی سرزمین مصر به گوش خواهد رسید که مانند آن را کسی نشنیده، و دیگر هیچ&amp;zwnj;کس هم نخواهد شنید. آن⁭گاه موسی و قومش به سلامت از آب می&amp;zwnj;⁭گذرند و مصریانی که در تعقیبشان هستند غرق می&amp;zwnj;⁭شوند. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;موسای افغانی به هنگام برگشت داده شدن به افغانستان، در پای کوه دماوند با همین نعره⁭ی عظیم روبه⁭رو می&amp;zwnj;⁭شود: &lt;br /&gt;
&amp;quot;زمین با غرشی سهمگین، انگار بر شیپوری عظیم⁭&amp;zwnj;تر از زمین تا آسمان دمیده می&amp;zwnj;⁭شود. چاک زمین با صدای تندرگونه به هر سو می&amp;zwnj;⁭دود. جزیره⁭هایی انگار و آدم&amp;zwnj;هایی پراکنده بر آنکه از هم دور می&amp;zwnj;⁭شوند و نزدیک می&amp;zwnj;⁭شوند و به هم اصابت می&amp;zwnj;⁭کنند و ازهم فرو می&amp;zwnj;⁭پاشند. &amp;quot;ص. ۲۵۳&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;و این نعره⁭ی کوه دماوند است که &amp;quot;از خشمی که هزاران سال در درون او جوشیده و بالا آمده و حالا رسیده به گلو. سقف کوه، زخمی از هزار سال پیش&amp;zwnj;تر، ازنو شکافته می&amp;zwnj;⁭شود. آتش فواره می&amp;zwnj;⁭زند آمیخته با دود.&amp;quot; ص. ۲۵۲-۲۵۳&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;quot;سِفر خروج&amp;quot; پرکشش و روان است، و به⁭ویژه هفت بخش نخست آن بسیار خوب پرداخته شده، و از سویی سختی و دردناکی مهاجرت، و به ویژه رنج افغان⁭های مهاجر، و از سوی دیگر توان نویسنده را در ثبت و ماندگار کردن واقعیت⁭&amp;zwnj;ها به خوبی نشان می&amp;zwnj;⁭دهد. گزارشی از واقعیتی دردناک که ماندگار کردن آن از پس هرکسی برنمی⁭آید، و نقطه⁭ی قوت کارهای آصف سلطان&amp;zwnj;زاده است.&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;شناسنامه&amp;zwnj; کتاب:&lt;br /&gt;
&lt;/strong&gt;سِفر خروج&lt;br /&gt;
محمد آصف سلطان&amp;zwnj;زاده&lt;br /&gt;
دانمارک- نشر دیار کتاب ۲۰۱۱. &lt;br /&gt;
۲۶۲ صفحه، با پیوست معنای واژ⁭ه⁭نامه⁭ی فارسی افغانستان به فارسی ایران در پایان کتاب&lt;br /&gt;
نقاشی روی جلد از نرگس قندچی&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
</description>
     <comments>https://archive.radiozamaneh.com/culture/book-review/2011/10/14/7574#comments</comments>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/4995">ادبیات داستانی افغانستان</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/6480">محمد آصف سلطان زاده</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/6481">مسعود کدخدایی</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/culture/book-review">کتاب زمانه</category>
 <pubDate>Fri, 14 Oct 2011 08:43:23 +0000</pubDate>
 <dc:creator />
 <guid isPermaLink="false">7574 at https://archive.radiozamaneh.com</guid>
  </item>
  </channel>
</rss>