<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?><rss version="2.0" xml:base="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/5353/all" xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/">
  <channel>
    <title>شعر فارسی</title>
    <link>https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/5353/all</link>
    <description></description>
    <language>fa</language>
          <item>
    <title>بهروز شیدا: بهمنی‌‌ رها شده است. پشت‌اش ایستاده‌ایم یا زیرش؟</title>
    <link>https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2012/02/29/11453</link>
    <description>&lt;div class=&quot;fb-social-like-widget&quot;&gt;&lt;fb:like  href=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2012/02/29/11453&quot; send=&quot;false&quot; layout=&quot;box_count&quot; show_faces=&quot;false&quot; width=&quot;500&quot; action=&quot;like&quot; font=&quot;arial&quot; colorscheme=&quot;light&quot;&gt;&lt;/fb:like&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-sartitr&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    گفت‌و‌گو با بهروز شیدا پیرامون بحران مرجعیت، سرکوب نهادهای مدنی، جنبش زنان و ادبیات معترض در سایه نهمین انتخابات مجلس شورای اسلامی در اسفند ماه ۱۳۹۰         &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-nevisandeh&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    دفتر خاک        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-filefield field-field-maghaleh-image&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    &lt;img  class=&quot;imagefield imagefield-field_maghaleh_image&quot; width=&quot;277&quot; height=&quot;192&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/sites/default/files/behrsheinnu04.jpg?1358782292&quot; /&gt;        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;p&gt;دفتر خاک در گفت&amp;zwnj;و&amp;zwnj;گو با بهروز شیدا به مناسبت نهمین انتخابات مجلس شورای اسلامی - بهروز شیدا، منتقد و پژوهشگر ادبی سال&amp;zwnj;هاست که در سوئد زندگی می&amp;zwnj;کند. او در این سال&amp;zwnj;ها همواره مهم&amp;zwnj;ترین جریان&amp;zwnj;های ادبی در داخل و خارج از ایران را نقد کرده است. جستارهای بهروز شیدا در نقد و پژوهش ادبی در فصل&amp;zwnj;نامه&amp;zwnj;های چاپ خارج از ایران منتشر شده است.&lt;/p&gt;
&lt;!--break--&gt;&lt;!--break--&gt;&lt;p&gt;او تاکنون نخواسته به دلیل سانسور هیچ کتابی یا حتی مقاله&amp;zwnj;ای در ایران انتشار دهد. برخی از آثار او: در سوک آبی&amp;zwnj; آب&amp;zwnj;&amp;zwnj;ها: مجموعه&amp;zwnj;ای از شانزده جستار پیرامون ادبیات ایران، از تلخی&amp;zwnj; فراق تا تقدس تکلیف: پژوهشی در جست&amp;zwnj;وجوی تأثیر گفتمان فرهنگ ایرانی بر بخشی از رمان فارسی پس از انقلاب، گم&amp;zwnj;شده در فاصله دو اندوه: مجموعه&amp;zwnj;ای از نه مقاله با نگاه به سه قصه&amp;zwnj; زندان&amp;zwnj;های رژیم جمهوری اسلامی تا نگاه به تفاوت دیوانگی در آثار شیخ فریدالدین عطار و بهرام صادقی، تراژدی&amp;zwnj;های ناتمام در قاب قدرت: مجموعه&amp;zwnj;ای از جستارهایی درباره موضوعات گوناگون؛ از نقاشی ایرانی تا قصه&amp;zwnj;های صادق چوبک. پنجره&amp;zwnj;ای به بیشه اشاره: مجموعه&amp;zwnj;ای از هشت جستار در مورد جهان ادبیات فارسی؛ از نگاه به مفهوم دیوانگی تا نگاه به حضور لات&amp;zwnj;ها. مخمل سرخ رویا: مجموعه&amp;zwnj;ای از هفت جستار در مورد پنج رمان غربی و دو رمان فارسی از منظر نظریه&amp;zwnj;پردازان گوناگون؛ می&amp;zwnj;نویسم: توقف به فرمان نشانه&amp;zwnj;ها: مجموعه&amp;zwnj;ای از ده جستار در مورد ادبیات، تئا&amp;zwnj;تر، سینما، فوتبال و مجموعه&amp;zwnj;های تلویزیونی و سرانجام هفت دات کام.&lt;br /&gt;
	&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در مجموعه&amp;zwnj;ای که در رادیو زمانه به مناسبت انتخابات مجلس شورای اسلامی در نهمین دوره آن در اسفندماه ۱۳۹۰ خورشیدی تدارک دیده&amp;zwnj;ایم، با جمعی از نویسندگان، منتقدان و هنرمندان ایرانی گفت&amp;zwnj;و&amp;zwnj;گوهایی انجام داده&amp;zwnj;ایم. توجه شما را به گفت&amp;zwnj;و گو با بهروز شیدا جلب می&amp;zwnj;کنیم. (این گفت&amp;zwnj;و&amp;zwnj;گو به شکل کتبی انجام شده است. رسم&amp;zwnj;الخط (شیوه کتابت) بهروز شیدا را تغییر نداده&amp;zwnj;ایم):&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;&amp;nbsp;آیا به نظر شما علی خامنه&amp;zwnj;ای به عنوان یک مرجع سیاسی و مذهبی هنوز مشروعیت دارد؟&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;مرجعیت علی خامنه&amp;zwnj;ای در محدوده&amp;zwnj;ی جناح&amp;zwnj;های گوناگون جمهوری&amp;zwnj;ی اسلامی مشروعیت پیدا می&amp;zwnj;کرده است؛ یعنی در محدوده&amp;zwnj;ی خودی&amp;zwnj;ها. این مرجعیت &amp;laquo;توتالیتر &amp;ndash; مقدس&amp;raquo; تنها به سه شرط ممکن است: ۱- در محدوده&amp;zwnj;ی خودی&amp;zwnj;ها جناح&amp;zwnj;های رقیبی وجود داشته باشند که داوری&amp;zwnj;ی مرجع در لحظه&amp;zwnj;ی اختلاف را ضروری کنند. ۲- همه&amp;zwnj;ی جناح&amp;zwnj;های رقیب مرجع را &amp;laquo;داوری بی&amp;zwnj;طرف&amp;raquo; بپندارند که خود &amp;laquo;وقت و بی&amp;zwnj;وقت&amp;raquo; به حذف آن&amp;zwnj;ها اقدام نخواهد کرد. ۳-همه&amp;zwnj;ی جناح-های رقیب باور داشته باشند که داوری&amp;zwnj;های مرجع باعث ریزش نیروهای خودی نخواهد شد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;این هر سه شرط اینک از میان رفته است. پس مرجعیتی که هم از نخست، هم از نخستین روز تولد جمهوری&amp;zwnj;ی اسلامی، بر مبنای حذف پرتکفیر و شکنجه و قتلِ غیرخودی&amp;zwnj;ها بنا شده است، اینک با حذف بی&amp;zwnj;مهار خودی&amp;zwnj;ها، وجود خود را منتفی می&amp;zwnj;کند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;img align=&quot;middle&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;http://radiozamaneh.com/sites/default/files/images/behsheinnu02.jpg&quot; style=&quot;height: 284px; width: 196px;&quot; /&gt;هفت دات کام، یک وبلاگ فرضی، بهروز شیدا&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;&amp;nbsp;پیش از درگذشت احمد شاملو و هوشنگ گلشیری، در شعر و در داستان&amp;zwnj;نویسی ظاهراً مرجعی برای تشخیص خوب از بد، زشت از زیبا وجود داشت. به نظر شما آیا بحران مرجعیت سیاسی در قلمرو فرهنگ هم تأثیرگذار است یا این دو، دو مقوله جداگانه&amp;zwnj;اند و گفتمان&amp;zwnj;های سیاسی از جمله گفتمان مرجعیت، بر گفتمان&amp;zwnj;های فرهنگی اثرگذار نیستند؟&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ماجرای &amp;laquo;مرجعیت&amp;raquo; احمد شاملو و هوشنگ گلشیری چیز دیگری است. در جهان هنر مرجعیت فردی منتفی است؛ نقض غرض است. چیزی را که گروهی &amp;laquo;مرجعیت&amp;raquo; این یا آن فرد می&amp;zwnj;خوانند، بیش از هرچیز باید تسلط نوعی گفتمان دانست که البته بانیان و پیروانی دارد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;laquo;مرجعیت&amp;raquo; احمد شاملو و هوشنگ گلشیری را که به&amp;zwnj;تمامی خارج از جهان ادبیات است، در جهان ادبیات تسلط گفتمان شعر شاملویی و گفتمان قصه&amp;zwnj;ی گلشیر&amp;zwnj;ی&amp;zwnj;گونه می&amp;zwnj;خوانم و گمان می&amp;zwnj;کنم این دو گفتمان بسیار پیش از مرگ جسمانی&amp;zwnj;ی بانیان خود حضور گقتمان&amp;zwnj;های رقیب را در کنار خود تجربه کرده بودند. دلایل تسلط گفتمان&amp;zwnj;های شعر شاملویی و قصه&amp;zwnj;ی گلشیری&amp;zwnj;گونه در دوران یا دوران&amp;zwnj;هایی از تاریخ ادبیات ما و نیز چرایی&amp;zwnj;ی پایان تسلط آن&amp;zwnj;ها البته بحث دیگری است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;گمان می&amp;zwnj;کنم میان زوال مرجعیت علی خامنه&amp;zwnj;ای و پایان تسلط گفتمان&amp;zwnj;های شعر شاملویی و قصه&amp;zwnj;ی گلشیری&amp;zwnj;گونه هیچ ارتباطی نیست. آغاز زوال مرجعیت علی خامنه&amp;zwnj;ای یعنی خلل در سیاست حذف مدام صدای دیگری. پایان تسلط گفتمان شعر شاملویی و قصه&amp;zwnj;ی گلشیری&amp;zwnj;گونه اما راه به آینده&amp;zwnj;ای گشوده است که در آن کثرت&amp;zwnj; صداهای دیگر، شعر شاملویی و قصه&amp;zwnj;ی گلشیری&amp;zwnj;گونه را تا تاریخ رنگین خیال انسانی بدرقه کرده است؛ تا بستر آرزوی مانده&amp;zwnj;گاری.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;&amp;nbsp;با از بین رفتن مرجعیت سیاسی، به نظر می&amp;zwnj;رسد که مرجعیت در جامعه، در معنای شاخص&amp;zwnj;هایی معتبر برای تشخیص امور از یکدیگر زیر سئوال رفته. آیا این امر از نظر فرهنگی به سود ماست یا به زیان ما؟ پیامد&amp;zwnj;هایش به گمان جناب&amp;zwnj;عالی چیست؟&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;تکرار می&amp;zwnj;کنم: گمان نمی&amp;zwnj;کنم میان تضعیف مرجعیت سیاسی و &amp;laquo;مرجعیت ادبی&amp;raquo; رابطه&amp;zwnj;ای باشد. و بازهم تکرار می&amp;zwnj;کنم در این&amp;zwnj;جا باید به جای &amp;laquo;مرجعیت ادبی&amp;raquo; از گفتمان ادبی سخن گفت. و اضافه می&amp;zwnj;کنم هنگامی که از یک گفتمانِ ادبی سخن می&amp;zwnj;گوییم، معیارهایی را در نظر داریم که ادبیت یک متن را تعیین می&amp;zwnj;کنند. پرسشی اما باقی است: رابطه&amp;zwnj;ی ادبیت یک متن و یک گفتمان ادبی چیست؟ هر متن ادبی به محضِ تولد دو چیز را در خود حمل می&amp;zwnj;کند: تفاوت و معیار. تفاوت یعنی اینکه انواع، سبک&amp;zwnj;ها، فورم&amp;zwnj;های جدید تنها به شرطی متولد می&amp;zwnj;شوند که معیارهای قدیمی را بشکنند. متن جدید اما برای این&amp;zwnj;که بتواند خود را متن ادبی بخواند نیاز دارد ادبیت خود را بر مبنای معیارهایی دیگر توجیه کند. این بازی پایان ندارد. در این بازی&amp;zwnj;ی بی&amp;zwnj;پایان هیچ &amp;laquo;زیانی&amp;raquo; نیست. ذاتِ خلق ادبی معیارشکنی است. &amp;laquo;زیان&amp;raquo; آن&amp;zwnj;جا است که متن ادبی قادر به تبیین معیار ادبیتِ خویش نباشد. به یک کلام ادبیت جوهر متغیر متن ادبی است. وهمه&amp;zwnj;ی ویژه&amp;zwnj;گی&amp;zwnj;غریب جهان ادبیات شاید در همین عبارت متناقضی باشد که می&amp;zwnj;خواهد لزوم و سیالیت ادبیت را یک&amp;zwnj;جا تعریف کند: جوهرِ متغیر.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;&amp;nbsp;در دوران دولت نهم و دولت دهم، به ویژه در قلمرو داستان&amp;zwnj;نویسی با انبوهی از کتاب&amp;zwnj;های کم&amp;zwnj;حجم مواجه&amp;zwnj;ایم و نام&amp;zwnj;هایی که چند صباحی بر سر زبان&amp;zwnj;ها می&amp;zwnj;افتند و سپس فراموش می&amp;zwnj;شوند. از سوی دیگر، دست&amp;zwnj;کم در لحظه&amp;zwnj;ای که این مصاحبه را انجام می&amp;zwnj;دهیم، از ارزش پول ملی مدام کاسته می&amp;zwnj;شود. آیا به نظر شما تورم در اقتصاد می&amp;zwnj;تواند در پیوند با تورم در عرصه&amp;zwnj;های فرهنگی باشد؟ اگر چنین است، پیامد آن در درازمدت برای ادبیات معاصر ایران چیست؟&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;الیاس کانتی در کتاب توده و قدرت چنین هم می&amp;zwnj;گوید: توده هنگامی ساخته می&amp;zwnj;شود که کمیت جای کیفیت را می&amp;zwnj;گیرد. توده در همه&amp;zwnj;ی اشکال خویش چه تماشاچی&amp;zwnj;ی مسابقه&amp;zwnj;ی فوتبال باشد چه طرف&amp;zwnj;دار یک اندیشه&amp;zwnj;ی سیاسی، پدیده&amp;zwnj;ای است که در آن فردیت جایی ندارد. بر مبنای همین فقدان فردیت است که توده می&amp;zwnj;تواند ابزار همه&amp;zwnj;ی خشونت&amp;zwnj;ها نیز باشد. آن&amp;zwnj;چه تعریف پول و توده را به هم نزدیک می&amp;zwnj;کند این است که پول نیز هنگامی پول می&amp;zwnj;شود که کمیت جای کیفیت را می&amp;zwnj;گیرد. تورم اقتصادی وضعیتی است که در آن حجم کالا نسبت به حجم پول در گردش پایین می&amp;zwnj;آید؛ یعنی ارزش پول پایین می&amp;zwnj;آید؛ یعنی معیار کمیت تغییر می&amp;zwnj;کند. تورم اقتصادی توده&amp;zwnj;ی تورمی می&amp;zwnj;سازد. توده&amp;zwnj;ی تورمی معیارهای ارزش&amp;zwnj;های فرهنگی &amp;ndash; اجتماعی را تغییر می&amp;zwnj;دهد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;img align=&quot;middle&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;http://radiozamaneh.com/sites/default/files/images/behsheinnu03.jpg&quot; style=&quot;height: 270px; width: 196px;&quot; /&gt;در سوگ آبی&amp;nbsp;آب&amp;zwnj;ها، مقالاتی در نقد ادبیات ایران، بهروز شیدا&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;بدین ترتیب به نظر نمی&amp;zwnj;رسد که افزایش تعداد یا &amp;laquo;ناماندگاری&amp;zwnj;ی&amp;raquo; رمان فارسی در سال&amp;zwnj;های اخیر را بتوان به تورم اقتصادی نسبت داد. چه بیش از هر چیز در این&amp;zwnj;جا تغییر معیارهای کمیت بر مبنای خلق فردی رخ می&amp;zwnj;دهد. یعنی انبوه کتاب حاصل جمعی نوعی کیفیت است؛ حتا اگر آن کیفیت در چشم سوم &amp;laquo;نامانده&amp;zwnj;گار&amp;raquo; بنماید. دلیل تولید انبوه &amp;laquo;ادبیات داستانی&amp;raquo; در سال&amp;zwnj;های اخیر را باید در جای دیگر جست.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;و می&amp;zwnj;ماند یک پرسش دیگر: کثرت و نامانده&amp;zwnj;گاری آثار هنری آیا هم&amp;zwnj;زاد&amp;zwnj;اند؟ گمان نمی&amp;zwnj;کنم. از میان کثرت مانده&amp;zwnj;گاری هم خواهد رویید؛ که هنر در کثرت متولد می&amp;zwnj;شود؛ در کیفیت می&amp;zwnj;ماند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;در هر دوره&amp;zwnj;ای از تاریخ آثاری در جهت سیاست&amp;zwnj;های فرهنگی مسلط پدید آمده&amp;zwnj;اند. در دهه گذشته ادبیات داستانی ما با یک سویه شهری در فضاهای آپارتمانی شکل گرفته.&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;چیزی را که شما &amp;laquo;ادبیات داستانی&amp;raquo; با یک سویه شهری در &amp;laquo;فضاهای آپارتمانی&amp;raquo; می&amp;zwnj;خوانید، تصویر زنده&amp;zwnj;گی&amp;zwnj;ی طبقه&amp;zwnj;ی متوسط مدرن است که تنها در فضاهای &amp;laquo;غیرقانونی &amp;ndash; شبه مخفی&amp;raquo; همه&amp;zwnj;ی وجود خویش را عریان می&amp;zwnj;-کند؛ یعنی جشن می&amp;zwnj;گیرد، سخن می&amp;zwnj;گوید، به صفحه&amp;zwnj;های اینترنتی سر می&amp;zwnj;زند، چت می&amp;zwnj;کند، وبلاگ می&amp;zwnj;نویسد، موسیقی گوش می&amp;zwnj;کند، لباس دل&amp;zwnj;خواه می&amp;zwnj;پوشد، کانال&amp;zwnj;های ممنوعه&amp;zwnj;ی تلویزیونی تماشا می&amp;zwnj;کند، مشروب می&amp;zwnj;-نوشد، جفت خویش را ملاقات می&amp;zwnj;کند، نوشته&amp;zwnj;های دیگران کامنت می&amp;zwnj;گذارد. فضاهای دربسته آینه&amp;zwnj;ی &amp;laquo;غربتی&amp;raquo; است که در بخش بزرگی از &amp;laquo;ادبیات داستانی&amp;zwnj;ی&amp;raquo; طبقه&amp;zwnj;ی متوسط مدرن صیقل می&amp;zwnj;خورد. عناصر عمده&amp;zwnj;ی این &amp;laquo;ادبیات داستانی&amp;raquo;، را شاید بتوان این&amp;zwnj;گونه شماره کرد: بحران دو جنس، درگیری&amp;zwnj;ی نسل&amp;zwnj;ها، خودویرانی، سرگردانی، غیاب نیکی، خسته&amp;zwnj;گی، سرکوب شده&amp;zwnj;گی توسط سیستم پدرسالار مستحیل در فورم&amp;zwnj;هایی که به صدای بلند می&amp;zwnj;خواهند بگویند هیچ صدایی بر هیچ صدایی سر نیست؛ که یک پرسش انگار در همه&amp;zwnj; جای این &amp;laquo;ادبیات داستانی&amp;raquo; می&amp;zwnj;چرخد: این همه تاریکی از کجا است؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;شاخه&amp;zwnj;ای از شعر فارسی در دوران سیادت دولت نهم و دهم به دوران پیش از مشروطیت نظر دارد و به روایتی متأثر از فرهنگ نوحه&amp;zwnj;خوانی&amp;zwnj;ست.&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;و اما در مورد &amp;laquo;شاخه&amp;zwnj;ای از شعر فارسی&amp;raquo; &amp;laquo;در دوران سیادت دولت نهم و دهم&amp;raquo;: روز تولد این شعر را باید درمیان روزهای اوج جنبشی جست&amp;zwnj;وجو کرد که پس از انتخابات دوره&amp;zwnj;ی دهم ریاست&amp;zwnj;جمهوری شعله کشید. می&amp;zwnj;دانیم که در نوحه سایه&amp;zwnj;ی دو نوع ادبی پیدا است: حماسه و مرثیه. و نیز می&amp;zwnj;دانیم که در بحبوحه&amp;zwnj;ی یک جنبش اعتراضی جهان ساده، پرامید و دوقطبی هم می&amp;zwnj;شود. در چنین جهانی ستایش مبارزان حماسه می&amp;zwnj;سازد؛ مرگِ مبارزان مرثیه.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در شعرهایی که &amp;laquo;به روایتی متأثر از فرهنگ نوحه&amp;zwnj;خوانی&amp;raquo; است البته عنصر مهم دیگری حضور دارد: این یا آن قالب شعر کلاسیک که &amp;laquo;قاعده&amp;zwnj;افزایی&amp;raquo; یعنی وزن عروضی و قافیه ویژه&amp;zwnj;گی&amp;zwnj;ی عمده&amp;zwnj;ی آن است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;آیا شما اعتقاد دارید که ادبیات داستانی و شعر می&amp;zwnj;تواند از یک سویه اعتراض برخوردار باشد؟&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;البته که می&amp;zwnj;تواند. ادبیات ظرف همه&amp;zwnj;ی سویه&amp;zwnj;های انسانی است؛ از آن میان سویه&amp;zwnj;ی اعتراض اجتماعی &amp;ndash; سیاسی.آیا عامل اعتراض اثر را شعاری و تبلیغی جلوه نمی&amp;zwnj;دهد؟ اعتراض باید چگونه باشد که اثر به قلمرو شعار نزدیک نشود؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;موضوع هیچ &amp;laquo;اثری&amp;raquo; آن را &amp;laquo;شعاری&amp;raquo; یا &amp;laquo;تبلیغی&amp;raquo; نمی&amp;zwnj;کند. فورم یک &amp;laquo;اثر&amp;raquo; است که آن را به یک متن ادبی تبدیل می&amp;zwnj;کند یا نمی&amp;zwnj;کند. هر اثر &amp;laquo;اعتراضی&amp;zwnj;ای&amp;raquo; متن ادبی نیست. متنِ ادبی اما می&amp;zwnj;تواند &amp;laquo;اثری&amp;raquo; &amp;laquo;اعتراضی&amp;raquo; باشد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;پس از کودتا &amp;laquo;اعتراض&amp;raquo; به عنوان یک مضمون در شعر نمودش چگونه بوده است؟ آیا اصلاً نمودی داشته؟&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;laquo;پس از کودتا&amp;raquo; سویه&amp;zwnj;ی اعتراض اجتماعی &amp;ndash; سیاسی بیش از هر چیز در انواعی نمود داشته است که به سرعت آفریده می&amp;zwnj;شوند؛ در شعر و ترانه. نمونه&amp;zwnj;ها بسیار&amp;zwnj;اند؛ در خارج از کشور بسیار بیشتر.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;در داستان&amp;zwnj;نویسی هم؟&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در زمینه&amp;zwnj;ی &amp;laquo;ادبیات داستانی&amp;raquo;، اما بیش از این&amp;zwnj;که شاهد حضورِ &amp;laquo;مضمون اعتراض&amp;raquo; باشیم، شاهد فضاهای تاریک هستیم. انگار ادبیات داستانی&amp;zwnj;ی این دوران پیش از آن&amp;zwnj;که فرصت کند از &amp;laquo;جنبش اعتراضی&amp;raquo; &amp;laquo;مضمون&amp;raquo; بسازد، - &amp;laquo;تباهی&amp;zwnj;ی زمانه&amp;raquo; را هم&amp;zwnj;چنان سخت&amp;zwnj;جان&amp;zwnj; یافته است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;strong&gt;به موضوع مهمی اشاره کردید: سرعت. مک&amp;zwnj;لوهان ادعا می&amp;zwnj;کند که یک سال در دوران ما، برابر است با ده سال در دوران پیشامدرن. در عمل هم می&amp;zwnj;بینیم که در بیست سال گذشته به اندازه دو قرن رویدادهای تعیین&amp;zwnj;کننده اتفاق افتاده. آیا فکر نمی&amp;zwnj;کنید، &amp;laquo;سرعت&amp;raquo; با &amp;laquo;آفرینش ادبی&amp;raquo; جور در نمی&amp;zwnj;آید؟ و آیا همین شتاب در شکل&amp;zwnj;گیری رویدادهای تاریخی باعث نمی&amp;zwnj;شود که ادبیات خلاق اصولاً برکنار بماند از رویداد اجتماعی و تاریخی؟&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بله درست است. به یک کلام باید گفت &amp;laquo;سرعت با آفرینش ادبی جور درنمی&amp;zwnj;آید.&amp;raquo; سرعت اما تنها در کار نویسنده اخلال ایجاد نمی&amp;zwnj;کند که کار مخاطب را نیز مختل می&amp;zwnj;کند. ناگفته روشن است که آفرینش ادبی دو سو دارد. در یک سو نویسنده است در سوی دیگر مخاطب. در میان این دو متن ایستاده است. مخاطب متن را ادامه می&amp;zwnj;دهد؛ گسترش می&amp;zwnj;دهد؛ بازمی&amp;zwnj;آفریند. تنها نویسنده نیست که به فرصت نیاز دارد، مخاطب نیز به فرصت نیاز دارد. محرومیت نویسنده و مخاطب از فرصت بیش از هرچیز متن ادبی را در نوعی &amp;laquo;مفیدیت&amp;raquo; یا &amp;laquo;کالاگونه&amp;zwnj;گی&amp;raquo; فرومی-کاهد که مبنای اصلی&amp;zwnj;ی آن جلوه&amp;zwnj;ی بی&amp;zwnj;وقفه است. در چنین حالتی ما به خاطرِ متنِ ادبی جلوه نمی&amp;zwnj;کنیم؛ که تنها متنی تولید می&amp;zwnj;کنیم که به کار جلوه آید. در &amp;laquo;عصر گلوبالیسم&amp;raquo; سرعت در بسیاری از اوقات تعمق را مغلوب می&amp;zwnj;کند؛ انواع ادبی انواع مبتنی بر سرعت انواع مبتنی بر &amp;laquo;تعمق&amp;raquo; را به حاشیه&amp;zwnj;های &amp;laquo;دور&amp;zwnj;تر&amp;raquo; می&amp;zwnj;رانند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;تنها راهی که در این&amp;zwnj;جا باقی است. فهم این شرایط است؛ فهم همه&amp;zwnj;ی شرایط &amp;laquo;تاریخی &amp;ndash; اجتماعی.&amp;raquo; از همین رو است که گمان می&amp;zwnj;کنم امروز پیش از هر زمان دیگری در میان دو ضلع نویسنده و مخاطب، بارِ مراقبت از &amp;laquo;تعمق&amp;raquo; بر دوش مخاطب است. چه تنها تا زمانی که می&amp;zwnj;دانیم &amp;laquo;متن&amp;zwnj;ها&amp;raquo; در جهانی نوشته می&amp;zwnj;شوند که سرعت فراموشی می&amp;zwnj;سازد، چیزی از فردیتِ ما حفظ می&amp;zwnj;شود. در غیر این صورت تنها تکه&amp;zwnj;ای از بی&amp;zwnj;&amp;zwnj;&amp;zwnj;نهایت هستیم که زیر تابلوی تفاوت سخت شبیه شده&amp;zwnj;اند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;چشم&amp;zwnj;انداز در آینده چیست به نظر شما؟&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;آینده؟ نمی&amp;zwnj;دانم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بهمنی&amp;zwnj;&amp;zwnj; رها شده است. پشت&amp;zwnj;اش ایستاده&amp;zwnj;ایم یا زیرش؟ نمی&amp;zwnj;دانم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;کانون نویسندگان ایران عملاً منحل شده. اخیراً دولت خانه سینما را هم منحل کرده است. فصل&amp;zwnj;نامه&amp;zwnj;های ادبی تأثیرگذار هم پس از در محاق افتادن نشریه کارنامه وجود ندارند. نبود نهادهای مستقل فرهنگی چه تأثیری به نظر شما در کیفیت ادبیات خلاق خواهد گذاشت؟&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;تأثیری سخت تعیین&amp;zwnj;کننده. نبود نهادهای مستقل ادبیات ایران را به سوی محدودیت، سکوت، دست&amp;zwnj;بسته&amp;zwnj;گی، انتشار پاره&amp;zwnj;ای از آثار در خارج از کشور خواهد راند و شاید گروهی از نویسنده&amp;zwnj;گان ایرانی را به سوی زبان&amp;zwnj;های دیگر.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;آقای شیدا عزیز،از شما سپاسگزاریم که به ما وقت دادید.&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
</description>
     <comments>https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2012/02/29/11453#comments</comments>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/2204">ادبیات داستانی ایران</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/9182">بحران و تحریم</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/9971">بهروز شیدا</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/5353">شعر فارسی</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak">خاک</category>
 <pubDate>Wed, 29 Feb 2012 08:17:52 +0000</pubDate>
 <dc:creator />
 <guid isPermaLink="false">11453 at https://archive.radiozamaneh.com</guid>
  </item>
  <item>
    <title>کالبد شکافی ذهنیتِ استبدادی و استبدادِ ادبی</title>
    <link>https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2011/12/12/8950</link>
    <description>&lt;div class=&quot;fb-social-like-widget&quot;&gt;&lt;fb:like  href=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2011/12/12/8950&quot; send=&quot;false&quot; layout=&quot;box_count&quot; show_faces=&quot;false&quot; width=&quot;500&quot; action=&quot;like&quot; font=&quot;arial&quot; colorscheme=&quot;light&quot;&gt;&lt;/fb:like&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-sartitr&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    در پاسخ به نقدی بر برنامه &amp;quot;پرگار&amp;quot; در بی بی سی فارسی        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-nevisandeh&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    محمود فلکی        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-filefield field-field-maghaleh-image&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    &lt;img  class=&quot;imagefield imagefield-field_maghaleh_image&quot; width=&quot;250&quot; height=&quot;170&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/sites/default/files/shahmkmfp01a_0.jpg?1353509610&quot; /&gt;        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;p&gt;محمود فلکی - سال&amp;zwnj;ها بود که با خودم عهد بسته بودم که دیگر به نوشته یا گفته&amp;zwnj;ای که به توهین و دشنام وتهدید آلوده باشد، پاسخ ندهم. و واقعن در این سال&amp;zwnj;ها چنین هم عمل کرده&amp;zwnj;ام. چونکه فرهنگ دیالوگ در مناسبات متمدن مدرن (نه متمدن پیش&amp;zwnj;مدرن)، برخوردهای غیر دموکراتیک را برنمی&amp;zwnj;تابد.&lt;/p&gt;
&lt;!--break--&gt;&lt;!--break--&gt;&lt;p&gt;با کسی که با توهین و تهدید به اثبات نظرش می&amp;zwnj;پردازد، نمی&amp;zwnj;شود وارد دیالوگ شد، چون هنوز فرهنگ دیالوگ را نیاموخته است. در فرهنگ دیالوگ که مختص جوامع متمدن مدرن است، از یک&amp;zwnj;سو به جای زبان توهین و تهدید و دشنام، زبان استدلال و منطق حاکم است و از سوی دیگر دیالوگ، نه برای اثبات نظر و حذف دیگری، که برای تبادل نظر و رواداری است. هرچند به خاطر مسائل و سوء تفاهم&amp;zwnj;هایی که پدید آمده متاسفانه به وعده&amp;zwnj;ام وفا نکرده&amp;zwnj;ام؛ اما علت اصلی نگارش این مطلب، طرح دوباره&amp;zwnj;ی نکاتی در پیوند با یکی از معضلات پایه&amp;zwnj;ای جامعه و روشنفکر ایرانی است. پاسخ&amp;zwnj;گویی به ادعاهای آقای شهرجردی به عنوان نمونه&amp;zwnj;ای از این معضل در اینجا ارایه می&amp;zwnj;شود.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;آقای شهرجردی در ارتباط با گفته&amp;zwnj;های آقای منصور کوشان و من در گفت&amp;zwnj;وگوی تلویزیونی در بی&amp;zwnj;بی سی، با خشم و عصبیت در سایت &amp;laquo;زمانه&amp;raquo; می&amp;zwnj;نویسد:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;laquo;مسلمن شعر امروز آن&amp;zwnj;قدر خواننده دارد که اجازه ندهند در رسانه&amp;zwnj;ای مثل بی&amp;zwnj;بی&amp;zwnj;سی به شعورشان با چنین وقاحتی توهین شود.&amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&lt;img align=&quot;middle&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;http://zamaaneh.com/pictures-new/falaki_m.jpg&quot; style=&quot;width: 196px; height: 183px;&quot; /&gt;محمود فلکی: در هر هنری، آنچه که اهمیت دارد ارایه به&amp;zwnj;سامان آن است و هیچ و مرز و محدودیتی نمی&amp;zwnj;توان برای هنر قائل شد.&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;این جمله می&amp;zwnj;تواندجمله&amp;zwnj;ی یک دولتمرد مستبد با محتوایی سیاسی هم باشد که می&amp;zwnj;گوید:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;laquo;مسلمن ملت نجیب ما اجازه نمی&amp;zwnj;دهند در رسانه&amp;zwnj;ای مثل بی&amp;zwnj;بی سی که مزدور امپریالیسم است، به مقدساتشان با چنین وقاحتی توهین شود. توی دهنشان می&amp;zwnj;زنیم.&amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;راستی تفاوت آن جمله&amp;zwnj;ی نخست که یک &amp;laquo;شاعر&amp;raquo; آن را با خشم بیان می&amp;zwnj;کند و گفتار فرضی آن &amp;laquo;مستبد&amp;raquo; حاکم که نظیرش را هر روز می&amp;zwnj;شنویم، چه تفاوتی دارد؟ هر دو مستبدانه می&amp;zwnj;خواهند دهان دیگری را با تهدید ببندند. استبداد و تهدید دو روی سکه&amp;zwnj;ی اندیشه&amp;zwnj;ای است که هیچ ارتباطی به جهان مدرن متمدن و دمکراتیک ندارد؛ حتا اگر مرتب فریاد وامدرنا یا پسامدرنا بزنند و خود را &amp;laquo;مرکز شعر و اندیشه&amp;zwnj;ی جهان&amp;raquo; بدانند. چرا؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;نیچه بر این نظر است که آن&amp;zwnj;چه ما حقیقت می&amp;zwnj;نامیم، تنها تفسیر ما از هستی است و هر کس از زاویه دید خود هستی را تفسیر یا تعبیر می&amp;zwnj;کند. او حتا زبان را زاویه دیدی می&amp;zwnj;داند که از طریق آن، چیز&amp;zwnj;ها دریافته می&amp;zwnj;شوند. وقتی به&amp;zwnj;مثل می&amp;zwnj;گوییم &amp;laquo;خورشید غروب کرد&amp;raquo;، این تنها تفسیر ما از جهان بیرون از رهگذر زبان است و در خود طبیعت چنین واقعیتی یا حقیقتی وجود ندارد؛ زیرا خورشید هرگز غروب نمی&amp;zwnj;کند، یعنی واقعن ناپدید نمی&amp;zwnj;شود یا در جایی فرو نمی&amp;zwnj;رود. گزین&amp;zwnj;گویه&amp;zwnj;ی معروف نیچه درباره&amp;zwnj;ی &amp;laquo;اخلاق&amp;raquo; بیانگر همین نکته است:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;laquo;پدیده&amp;zwnj;ی اخلاقی وجود ندارد؛ آن&amp;zwnj;چه هست تنها تفسیر اخلاقیِ پدیده&amp;zwnj;هاست.&amp;raquo; (F. Nietzsche: Jenseits von Gut und B&amp;ouml;se. 1994, S. 84)&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;این نگره، ما را به دستاورد مهم مدرنیته، که&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان رواداری (تولِرانس) باشد، هدایت می&amp;zwnj;کند که پایه&amp;zwnj;ی نخستینِ درک از دموکراسی است. یعنی اگر من متوجه بشوم که حقیقت من چیزی است که تنها از رهگذر زاویه دید من وجود دارد، چیزی که به&amp;zwnj;واسطه&amp;zwnj;ی زبان آن را مطابق دیدگاه خود تفسیر می&amp;zwnj;کنم که اثبات درستی یا نادرستی&amp;zwnj;اش اگر ناممکن نباشد، بسیار دشوار است، آن&amp;zwnj;گاه درک تفاوت&amp;zwnj;ها که امری طبیعی و در جریان تحول اندیشگی ضروری است، می&amp;zwnj;تواند انسان را به سوی تفاهم یا درک دیگری (نه لزومن پذیرش او) سوق دهد. بدین گونه درمی&amp;zwnj;یابیم که حقیقتِ برساخته&amp;zwnj;ی ما نمی&amp;zwnj;تواند بر&amp;zwnj;ترین یا تنها حقیقت موجود بر روی زمین باشد؛ زیرا انسان&amp;zwnj;های دیگر نیز مانند من حق دارند جهان را از زاویه دید خود تفسیر کنند و حقیقت خود را بسازند. به بیان دیگر، به اندازه&amp;zwnj;ی تعداد انسان&amp;zwnj;ها در کره&amp;zwnj;ی زمین می&amp;zwnj;تواند &amp;laquo;حقیقت&amp;raquo; وجود داشته باشد. در این&amp;zwnj;جاست که مسئله&amp;zwnj;ی درک دیگری، رواداری و پذیرش دیالوگ (به جای حذف دیگری) عینیت می&amp;zwnj;یابد که هسته&amp;zwnj;ی نخستین ِ گذار به برخورد دموکراتیک در مناسبات انسانی است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;حالا ببینیم کسی که ما را &amp;laquo;عقب مانده&amp;raquo;، &amp;laquo;بیمار&amp;raquo;، &amp;laquo;کور&amp;raquo;، &amp;laquo;نفهم&amp;raquo;، &amp;laquo;دروغگو&amp;raquo; و &amp;laquo;وقیح&amp;raquo; می&amp;zwnj;داند که حتا به مرز &amp;laquo;خیانت&amp;raquo; هم کشیده شده&amp;zwnj;ایم، چگونه می&amp;zwnj;تواند در مرام و زبان خود که گویای هستی آدمی است، مدرن یا پسا مدرن و دموکرات باشد؟ چگونه می&amp;zwnj;شود که سخن یک آدم مستبد را پذیرفت که حضور دیگری را نمی&amp;zwnj;تواند تحمل کند و مستبدانه دیگری را تهدید به حذف می&amp;zwnj;کند و حقیقت برساخته&amp;zwnj;اش را حقیقت مطلق و یگانه می&amp;zwnj;داند؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&lt;img align=&quot;middle&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;http://radiozamaneh.com/sites/default/files/koumanpar04.jpg&quot; style=&quot;height: 152px; width: 196px;&quot; /&gt;محمود فلکی: تقسیم&amp;zwnj;بندی شعر یا شاعر به &amp;quot;واقعی&amp;quot; و &amp;quot;غیر واقعی&amp;quot; بی&amp;zwnj;معناست. چه کسی حق یا صلاحیت این را دارد که &amp;quot;واقعی&amp;quot;را از &amp;quot;غیر واقعی&amp;quot; تشخیص دهد؟ با چه معیارهایی می&amp;zwnj;توان شعر یا شاعر را خط&amp;zwnj;کشی کرد؟&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;الف. یکی از شیوه&amp;zwnj;های حکومت یا آدم خودکامه و مستبد، تحریف واقعیت و گفته&amp;zwnj;های دیگران است و به اصطلاح یک&amp;zwnj;طرفه به قاضی می&amp;zwnj;رود تا به زعم خود رقیب یا دشمن را به هر شکلی که شده (به شیوه&amp;zwnj;ی ماکیاولی) از میدان به&amp;zwnj;در کند. ببینیم که چگونه او به همین عمل دست زده است:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;۱. آقای شهرجردی موضوع بحث ما در بی&amp;zwnj;بی سی را تحریف کرده است. این تحریف از عنوان و عنوان فرعی&amp;zwnj;ای که برای نوشته&amp;zwnj;اش انتخاب کرده، آغاز می&amp;zwnj;شود و به تمام متن سرایت می&amp;zwnj;کند. او نوشته است: &amp;laquo;شعر را به حال خود&amp;zwnj;&amp;zwnj; رها کنید! برنامه&amp;zwnj; پرگار بی&amp;zwnj;بی&amp;zwnj;سی فارسی پیرامون شعر امروز&amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;خیر، موضوع اصلی آن برنامه، نه پیرامون شعر امروز، بلکه، همان&amp;zwnj;گونه که آقای کوشان هم اشاره کرده&amp;zwnj;اند، درباره&amp;zwnj;ی این نکته بوده که &amp;laquo;آیا در ایران رُمان جای شعر را گرفته است یا نه؟&amp;raquo; اگر موضوع اصلی فقط شعر یا شعر امروز می&amp;zwnj;بود، ضرورت بحث ایجاب می&amp;zwnj;کرد که به مسائل دیگری پرداخته شود. مسلم است که در این رابطه نکاتی را به طور فشرده در مورد شعر مطرح کرده&amp;zwnj;ام (البته آقای کوشان بیشتر از من)، بی&amp;zwnj;آنکه وقت کافی و ضرورت برای طرح گسترده&amp;zwnj;تر آن در میان باشد. او اما در تمام نوشته&amp;zwnj;اش حتا یک&amp;zwnj;بار هم به این بحث محوری اشاره نکرد، تا هر چه دلش می&amp;zwnj;خواهد بنویسد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;۲. تحریف دیگر این است که او طوری می&amp;zwnj;نویسد که انگار من و آقای کوشان هر دو کاملن نظرات یکسانی را ارایه داده&amp;zwnj;ایم. در حالی که در مواردی اختلاف نظر داشتیم، بی&amp;zwnj;آنکه بخواهیم به شیوه&amp;zwnj;ی ایشان به همدیگر توهین کنیم یا به حذف دیگری بپردازیم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;۳. حرف&amp;zwnj;های مرا به دو شکل مستقیم وغیر مستقیم تحریف کرده است. شکل مستقیم این است که حرفی را که نزده&amp;zwnj;ام به نام من ضبط کرده است. مطابق نوشته&amp;zwnj;ی او &amp;laquo;من&amp;raquo; - فلکی (یا به زبان تحقیرآمیزش &amp;laquo;آن دومی&amp;raquo; یا &amp;laquo;آن یکی&amp;raquo;) گفته&amp;zwnj;ام: &amp;laquo;این&amp;zwnj;ها پست&amp;zwnj;مدرنیسم را درک نکرده&amp;zwnj;اند. اشتباه فهمیده&amp;zwnj;اند. نمی&amp;zwnj;توانند با خواننده ارتباط برقرار کنند، چون حرف&amp;zwnj;هایشان بی&amp;zwnj;معنی&amp;zwnj;ست.&amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&lt;img align=&quot;middle&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;http://radiozamaneh.com/sites/default/files/koumanpar05.jpg&quot; style=&quot;height: 146px; width: 196px;&quot; /&gt;محمود فلکی: تفاوت یک آدم دموکراتِ مدرن و یک مستبد پیش مدرن این است که اولی می&amp;zwnj;گوید: &amp;quot;این هم نظری است برای خودش، ولی من با آن مخالفم.&amp;quot; اما آدم مستبد حکم صادر می&amp;zwnj;کند که: &amp;quot;تو نمی&amp;zwnj;فهمی و حق نداری در مورد چیزی که نمی&amp;zwnj;فهمی حرف بزنی، و فقط من می&amp;zwnj;فهمم و حق دارم درباره&amp;zwnj;ی شعر یا هر چیزی حرف بزنم. اگر باز هم زبان درآوردی، می&amp;zwnj;دهم زبانت را از حلقومت بیرون بکشند.&amp;quot;&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;من هم گفته&amp;zwnj;ام و هم نوشته&amp;zwnj;ام و در اینجا هم تکرار می&amp;zwnj;کنم که خیلی&amp;zwnj;ها در ایران پست&amp;zwnj;مدرن را درست &amp;laquo;متوجه نشده&amp;zwnj;اند&amp;raquo;، و در آن برنامه هم علت وجودی پست مدرن در غرب و هم دلایلم را که پست مدرن چرا نمی&amp;zwnj;تواند در ایران درست درک و عمل شود، گفته&amp;zwnj;ام.گواه من در درک اشتباه آمیزِ پست مدرن در ایران، یکی همین زبان و اندیشه&amp;zwnj;ی مستتر در نوشته&amp;zwnj;ی ایشان است که ارتباطی با &amp;quot;زبانیتِ&amp;quot; کثرت&amp;zwnj;خواه و دموکراتیکِ پست مدرن ندارد. پست مدرن اتفاقن بر تنوع و کثرت بیشترِ آرا و بر آزادی بیشتر فردیت (گاهی تا حد آنارشی) تأکید می&amp;zwnj;کند، نه بر استبداد رأی و همسان&amp;zwnj;خواهی. یکی از انتقادهایی که اندیشه&amp;zwnj;ی پست مدرنی دارد این است که &amp;quot;خِرَدِ ابزاری&amp;quot; و محاسبه&amp;zwnj;گر که در سوی &amp;quot;شیئی شدگی جهان زندگی&amp;quot; (به تعبیر هابر ماس) حرکت می&amp;zwnj;کند و در پی نظارت و کنترل است، مانع از رسیدن به وعده&amp;zwnj;ی روشنگری، یعنی مانع از رسیدن به فردیت کاملِ انسان و کثرت و تنوعِ بیشتر می&amp;zwnj;شود. برای همین است که &amp;quot;خردِ انتقادی&amp;quot; در غرب که رو به آزادی، دموکراسی و رشد والاترِ مدنیت دارد، پروژه&amp;zwnj;ی روشنگری را &amp;quot;پروژه&amp;zwnj;ای ناتمام&amp;quot; می&amp;zwnj;داند. در واقع، پست مدرن چیزی جدا از مدرنیته نیست، بلکه ادامه&amp;zwnj;ی آن و در جهت تکمیل اندیشه&amp;zwnj;های برآمده از مدرنیته پدید آمده که در شکل&amp;zwnj;های مختلف خود را نشان می&amp;zwnj;دهد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;افزون بر این، در آن برنامه نگفته&amp;zwnj;ام که &amp;laquo;حرف&amp;zwnj;هایشان بی&amp;zwnj;معنی&amp;zwnj;ست.&amp;raquo; این تحریف آشکار حرف من است تا باز نتیجه&amp;zwnj;گیری خودش را بکند. من عادت ندارم به شیوه&amp;zwnj;ی ایشان به دیدگاه دیگران توهین کنم. می&amp;zwnj;کوشم که به تحلیل نظریاتشان بپردازم. من در جایی گفته&amp;zwnj;ام که بعضی&amp;zwnj;ها &amp;laquo;شعر را در بی&amp;zwnj;معنایی آن شعر می&amp;zwnj;دانند.&amp;raquo; و طرح این مسئله که نگره&amp;zwnj;ی بخشی از هواداران پست مدرن است که در ایران هم تکرار شده، ربطی به این ندارد که گفته باشم &amp;laquo;حرف&amp;zwnj;هایشان بی&amp;zwnj;معنی است.&amp;raquo; و این تحریف محض است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;تحریف غیر مستقیم این است که با نادیده گرفتن نکاتی که من گفته&amp;zwnj;ام، خواسته حقانیت گفتار خود را به اثبات برساند. من در این گفت&amp;zwnj;وگو ابتدا توضیح داده&amp;zwnj;ام که چرا در غرب بتدریج رُمان جای شعر را گرفته است و حالا چرا در غرب تیراژ شعر نسبت به رمان ناچیز است و شعر کمتر خوانده می&amp;zwnj;شود. در این راستا دلایلم را هم برشمرده&amp;zwnj;ام. امیدوارم ایشان بتوانند ثابت کنند که چنین نیست و در غرب همچنان شعر بر رُمان ارجحیت دارد. در&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان راستای بحثم گفته&amp;zwnj;ام که چون در ایران تحولات اندیشگی- اجتماعی و دستاوردهای مدرنیته، از جمله روشنگری، سکولاریسم و آزادی و دموکراسی پدید نیامده و انسان ایرانی در برزخ بین سنت و مدرنیته درگیر است و هنوز فردیت برآمده از مدرنیته را تجربه نکرده، بر خلاف غرب &amp;laquo;در ایران شعر جایگاه خودش را از دست نداده، هنوز شعر گسترده&amp;zwnj;تر از رُمان انتشار می&amp;zwnj;یابد. شعر هنوز قدرت و تأثیرات ویژه&amp;zwnj;ی خودش را دارد. شعر امروز ایران نخبگان خاص خودش را پرورده و جهان ویژه&amp;zwnj;ی خود را ساخته است.&amp;raquo; (پاره&amp;zwnj;هایی از گفته&amp;zwnj;های من از&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان برنامه&amp;zwnj;ی بی&amp;zwnj;بی سی). من در این برنامه حتا از تأثیر شعر بر هنرهای دیگر مانند رُمان، سینما و موسیقی هم سخن گفته&amp;zwnj;ام.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;من اگر غیر از این می&amp;zwnj;گفتم، شعر خودم را هم نفی می&amp;zwnj;کردم. اما او باز هم به تحریف می&amp;zwnj;پردازد و وانمود می&amp;zwnj;کند که من هم از &amp;laquo;انحلال&amp;raquo; شعر امروز در ایران خبر داده&amp;zwnj;ام و اینکه گفته&amp;zwnj;ایم &amp;laquo;شعر امروز خواننده ندارد&amp;raquo; و به &amp;laquo;سرکوبِ شعر زنده و پُرنفس فارسی&amp;raquo; اقدام کرده&amp;zwnj;ایم. این&amp;zwnj;ها اگر تحریف نیستند، چه اصطلاحی باید برای آن گذاشت؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ب. شیوه&amp;zwnj;ی دیگر آدم مستبد، توهین و دشنام و صدور حکم است تا هم رقیب یا دشمن را کوچک و حقیر جلوه دهد هم به گفته&amp;zwnj;اش نوعی مشروعیت عوامانه ببخشد، و مهم&amp;zwnj;تر از همه می&amp;zwnj;خواهد حقیقت برساخته&amp;zwnj;اش را به عنوان امری مطلق، به عنوان بر&amp;zwnj;ترین و یگانه&amp;zwnj;ترین حقیقت جا بزند؛ در حالی که یکی از دستاوردهای بزرگ مدرنیته این است که حقیقتِ تغییرپذیرِ &amp;laquo;من&amp;raquo; جای حقیقت مطلق&amp;zwnj;نما را گرفته است. در اینجا چند نمونه از توهین&amp;zwnj;ها، دشنام&amp;zwnj;ها و صدور حکم از سوی ایشان را بازگو می&amp;zwnj;کنم. او نوشته است:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;۱. &amp;laquo;این برنامه... حرف تازه&amp;zwnj;ای را پیش نمی&amp;zwnj;کشد. و از همه مهم&amp;zwnj;تر، از همه فجیع&amp;zwnj;تر، حقیقتِ عینی&amp;zwnj;ی ادبیاتِ فارسی را دست&amp;zwnj;کاری می&amp;zwnj;کند و به میلیون&amp;zwnj;ها نفری که به صفحه&amp;zwnj;ی تله&amp;zwnj;وی&amp;zwnj;زیون خیره شده&amp;zwnj;اند، اطلاعات غلط می&amp;zwnj;دهد.&amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;۲. &amp;laquo;گمان می&amp;zwnj;کنم ورشکسته&amp;zwnj;گی، فقط در اقتصاد اتفاق نمی&amp;zwnj;افتد. در ادبیات هم می&amp;zwnj;شود ورشکست شد... ذهنیت&amp;zwnj;های عقب&amp;zwnj;رو و ورشکسته...&amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;۳. &amp;laquo;این برنامه، این بزم... به نمایش گذاشتن کلامی (است) که در هر گزاره واپس&amp;zwnj;گرایی&amp;zwnj; خودش را فریاد می&amp;zwnj;زند.&amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;۴. &amp;laquo;حرف&amp;zwnj;هایی که پایه و اساسش خلاف واقعیت همین حالاست.&amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;۵. شاعر واقعی را هم می&amp;zwnj;بینند، اما خود را به کوری زده&amp;zwnj;اند. &amp;laquo;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;۶. &amp;laquo;چند افسرده&amp;zwnj;ی ادبی... درباره&amp;zwnj;ی چیزی که نمی&amp;zwnj;دانند، نمی&amp;zwnj;شناسند، به منبر (می&amp;zwnj;روند). &amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;۷. &amp;laquo;چرا کسی که نمی&amp;zwnj;داند، که نمی&amp;zwnj;تواند، حرف می&amp;zwnj;زند؟ &amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;۸. &amp;laquo;تبلیغ وهن می&amp;zwnj;کنند.&amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;۹.&amp;laquo;این برنامه، این بزم، این تحریف در برابر میلیون&amp;zwnj;ها نفر دروغ می&amp;zwnj;گوید. &amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;۱۰&amp;laquo; تکرار حرف&amp;zwnj;های در عقب جا مانده را چه خوب قرائت کرد. &amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&lt;img align=&quot;middle&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;http://radiozamaneh.com/sites/default/files/imagecache/maghaleh_image/koumanpar01.jpg&quot; style=&quot;width: 196px; height: 133px;&quot; /&gt;محمود فلکی: ذهنیت استبدادی روشنفکر ایرانی در نسل&amp;zwnj;های مختلف تداوم می&amp;zwnj;یابد. تا زمانی که از این&amp;zwnj;گونه ذهنیت رهایی نیافته&amp;zwnj;ایم، رهایی در جامعه معنا و واقعیت نمی&amp;zwnj;یابد و ادبیات ما هم طبعاً جهانی نخواهد شد.&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;از جمله&amp;zwnj;های دیگر او که در آن&amp;zwnj;ها ما را &amp;laquo;بیمار&amp;raquo;، &amp;laquo;وقیح&amp;raquo; و &amp;laquo;ادبیات&amp;zwnj;چی&amp;raquo; و... می&amp;zwnj;نامد در می&amp;zwnj;گذرم. در این جمله&amp;zwnj;ها توهین، اتهام&amp;zwnj;زنی و استبدادِ رأیِ آدمی به نمایش گذاشته می&amp;zwnj;شود که خود را علامه&amp;zwnj;ی دهر و &amp;laquo;مرکز شعر جهان&amp;raquo; می&amp;zwnj;داند و به شیوه&amp;zwnj;ی مستبدین تهدید هم می&amp;zwnj;کند. یک نمونه از تهدید را در آغاز این مطلب نوشته&amp;zwnj;ام و در اینجا جمله&amp;zwnj;ی دیگری از این دست را می&amp;zwnj;آورم تا ببینید چقدر زبان&amp;zwnj;های &amp;laquo;رهبران&amp;raquo; سیاسی مستبد و ادبی مشترک است؛ منتها تفاوتش این است که رهبران سیاسی در قدرت&amp;zwnj;اند و &amp;laquo;رهبری&amp;raquo; می&amp;zwnj;کنند و این &amp;laquo;رهبران ادبی&amp;raquo; عبای رهبری را خودشان به خودشان تفویض کرده&amp;zwnj;اند. او می&amp;zwnj;نویسد:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;laquo;شعر آن&amp;zwnj;قدر خواننده دارد که اگر خواننده&amp;zwnj;های خاموش و پراکنده&amp;zwnj;اش، زبان به دست بگیرند، یک دفعه شیشه&amp;zwnj;ی هر تله&amp;zwnj;ویزیون شکاف خواهد خورد و صدایی که این همه سال به سکوت برگزار شده، سرانجام...&amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;البته او خودش جمله&amp;zwnj;اش را ادامه نمی&amp;zwnj;دهد و با نوشتن سه نقطه در پایان جمله می&amp;zwnj;خواهد &amp;laquo;سرانجام&amp;raquo; یا عاقبت کار را گوشزد کند و اینکه هنوز مجازات&amp;zwnj;های شدیدتری می&amp;zwnj;تواند در راه باشد، اگر ما بچه&amp;zwnj;های خوب و سر براهی نباشیم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;من آقای شهرجردی را (برخلاف برخی از رفقایش) همیشه به عنوان جوانی مؤدب و معقول در تصور داشتم. و برای همین، وقتی که سایت شعرش را به راه انداخت با او همکاری کردم. حالا نمی&amp;zwnj;دانم چرا شعرهای من ناگهان به زعم ایشان &amp;laquo;بنا بر ژانربندی&amp;zwnj;های معمول&amp;raquo; (!)، شعر هستند. و چرا این &amp;laquo;معمول&amp;raquo;&amp;zwnj;ها را در سایت خودشان که لابد جای شعرهایی با &amp;laquo;ژانربندی&amp;zwnj;های غیرمعمول&amp;raquo;(!) است، منتشر کردند؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;من یاد گرفته&amp;zwnj;ام که مدام داوری و اندیشه&amp;zwnj;ام را تصحیح کنم. حالا ناچارم در مورد داوری&amp;zwnj;ام نسبت به ایشان خودم را تصحیح کنم، چون بعضی&amp;zwnj;ها واقعیت وجودشان را در لحظات حساس بهتر نشان می&amp;zwnj;دهند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در پایان می&amp;zwnj;خواهم در مورد تصحیح خودم، بهتر است بگویم تصحیح داوری&amp;zwnj;ام، نکته&amp;zwnj;ای را مطرح کنم که به این بحث ارتباط می&amp;zwnj;یابد: من در گذشته فکر می&amp;zwnj;کردم هر چه که به سبک یا ساخت یا شیوه&amp;zwnj;ی قدیم&amp;zwnj;تر نوشته شود، حتمن واپس&amp;zwnj;مانده و کاری ضعیف است. سال&amp;zwnj;ها پیش یک روز، وقتی خبرنگار یک نشریه&amp;zwnj;ی آلمانی با من مصاحبه می&amp;zwnj;کرد، در مورد یکی دو نویسنده&amp;zwnj;ی معروف ایران از من پرسید. من سعی کردم کار یکی از آن&amp;zwnj;ها را ضعیف و واپس&amp;zwnj;&amp;zwnj;مانده قلمداد کنم، چون به زعم من ساختاری کهنه داشت. آن خبرنگار آلمانی درس بزرگی به من داد و گفت: &amp;laquo;اگر در&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان ساختار کلاسیک خوب بنویسد، چه اشکالی دارد؟&amp;raquo; آری در هنر، هر هنری (چه نوشتاری، چه تجسمی و...) مهم ارایه&amp;zwnj;ی بسامان آن است یا به چگونگی پرداختِ آن به هر شکل و ساختاری بستگی می&amp;zwnj;یابد و هیچ مرز و محدودیتی نمی&amp;zwnj;توان برای آن قایل شد (چه کلاسیک، چه مدرن، چه پسامدرن و...). در جاهایی هم نوشته&amp;zwnj;ام که من با هیچ نوع شعر یا هنر در هر شکلی مشکلی ندارم و مرزناپذیری در ذات هنر است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&lt;img align=&quot;middle&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;http://radiozamaneh.com/sites/default/files/koumanpar04.jpg&quot; style=&quot;width: 196px; height: 152px;&quot; /&gt;محمود فلکی: زبان رهبران سیاسی مستبد و ادبی مشترک است؛ منتها تفاوتش این است که رهبران سیاسی در قدرت&amp;zwnj;اند و &amp;quot;رهبری&amp;quot; می&amp;zwnj;کنند و این &amp;quot;رهبران ادبی&amp;quot; عبای رهبری را خودشان به خودشان تفویض کرده&amp;zwnj;اند.&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;حتا براین باورم که تولید شکل&amp;zwnj;های مختلف ادبی یا هنری (در اینجا شعر) با هر نیت و نیازی در جریان تحول ادبی- هنری امری طبیعی است. زیرا مانند همه&amp;zwnj;ی دوره&amp;zwnj;ها سرانجام از دل این تولید انبوه، هنر راهش را به شکلی می&amp;zwnj;یابد. اما انسان&amp;zwnj;ها حق دارند مطابق دانش و بینش یا سلیقه&amp;zwnj;ی خود این یا آن اثر را بپذیرند یا نپذیرند. پذیرش یا عدم پذیرش یک اثر هنری یا متن ادبی لزومن به معنای واپس&amp;zwnj;ماندگی یا بد بودن آن نیست. آنگاه تقسیم&amp;zwnj;بندی شعر یا &amp;laquo;شاعر&amp;raquo; به &amp;laquo;واقعی&amp;raquo; و &amp;laquo;غیر واقعی&amp;raquo; چه معنایی دارد؟ چه کسی حق یا صلاحیت این را دارد که &amp;laquo;واقعی&amp;raquo; را از &amp;laquo;غیر واقعی&amp;raquo; تشخیص دهد؟ با چه معیارهایی می&amp;zwnj;توان شعر یا شاعر را خط&amp;zwnj;کشی کرد؟ این حالت در مورد نظریات تئوریک هم صادق است. هیچکس هنوز حرف آخر را نزده، چون هنوز جهان به پایان نرسیده است. من با وجود اختلاف نظری که ممکن است با ایشان داشته باشم، هرگز به خودم این اجازه را نمی&amp;zwnj;دهم بگویم (آنگونه که او گفت) &amp;laquo;شما نمی&amp;zwnj;فهمید.&amp;raquo; یا دستور بدهم که &amp;laquo;حرف زدن ممنوع!&amp;raquo; این نوع برخورد در یک بحث تئوریک جایگاهی ندارد. چون هر کس با زبان خود به تفسیر چیزی می&amp;zwnj;پردازد که فکر می&amp;zwnj;کند درست&amp;zwnj;تر است. ولی تفاوت یک آدم دموکراتِ مدرن و یک مستبد پیش مدرن این است که اولی می&amp;zwnj;گوید: &amp;laquo;این هم نظری است برای خودش، ولی من با آن مخالفم.&amp;raquo; و بعد هم اگر بخواهد، دلایل مخالفتش را بیان می&amp;zwnj;کند، بی&amp;zwnj;آنکه به دیگری توهین کند. چون &amp;laquo;فهم&amp;raquo; در کلیتش، امری نسبی، متغیر و تفسیرپذیر است. اما آدم مستبد که خود را در عین حال قیم دیگران هم می&amp;zwnj;داند، حکم صادر می&amp;zwnj;کند که: &amp;laquo;تو نمی&amp;zwnj;فهمی و حق نداری در مورد چیزی که نمی&amp;zwnj;فهمی حرف بزنی، و فقط من می&amp;zwnj;فهمم و حق دارم درباره&amp;zwnj;ی شعر یا هر چیزی حرف بزنم. اگر باز هم زبان درآوردی، می&amp;zwnj;دهم زبانت را از حلقومت بیرون بکشند.&amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;باری در اینجا خواستم با این نمونه&amp;zwnj;، ذهنیت استبدادی &amp;laquo;روشنفکر&amp;raquo; ایرانی را نشان بدهم که چنان ریشه&amp;zwnj;ی ژرفی در این جامعه دارد که همچنان در نسل&amp;zwnj;های مختلف تداوم می&amp;zwnj;یابد. البته منظورم این نیست که همه&amp;zwnj;گان چنین&amp;zwnj;اند. خوشبختانه اینجا و آنجا بارقه&amp;zwnj;های خروج از این ذهنیت فرصت بروز می&amp;zwnj;یابد، ولی این ذهنیت به عنوان امری مسلط و تعیین&amp;zwnj;کننده در جامعه&amp;zwnj;ی ایرانی، نقش مهمی در تداوم تعصب و خودکامه&amp;zwnj;گی ایفا می&amp;zwnj;کند. تا زمانی که از این&amp;zwnj;گونه ذهنیت رهایی نیافته&amp;zwnj;ایم، رهایی در جامعه معنا و واقعیت نمی&amp;zwnj;یابد و اشکال مختلف آگاهی بشری، از جمله ادبیات، نمی&amp;zwnj;توانند از بند خودکامه&amp;zwnj;گی و خودبزرگ&amp;zwnj;بینی و از دنیای محدود خودساخته&amp;zwnj; که هم&amp;zwnj;چون همه&amp;zwnj;ی جهان پنداشته می&amp;zwnj;شود، بیرون بیایند و واقعن &amp;laquo;جهانی&amp;raquo; شوند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;هامبورگ- ۹ دسامبر ۲۰۱۱&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;اشاره:&lt;/strong&gt; شیوه کتابت (رسم&amp;zwnj;الخط نویسنده) با شیوه&amp;zwnj;نامه زمانه در خط فارسی مطابقت ندارد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;در همین زمینه:&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
	&lt;a href=&quot;http://radiozamaneh.com/node/8731&quot;&gt;::انتقاد پرهام شهرجردی از سخنان محمود فلکی و منصور کوشان در برنامه تلویزیونی &amp;quot;پرگار&amp;quot;::&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;
	&lt;a href=&quot;http://radiozamaneh.com/node/8843&quot;&gt;::پاسخ منصور کوشان به انتقاد پرهام شهرجردی::&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
</description>
     <comments>https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2011/12/12/8950#comments</comments>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/category/tags/%D8%A8%DB%8C-%D8%A8%DB%8C-%D8%B3%DB%8C">بی بی سی</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/5353">شعر فارسی</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/category/tags/%D9%85%D8%AD%D9%85%D9%88%D8%AF-%D9%81%D9%84%DA%A9%DB%8C">محمود فلکی</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/2083">منصور کوشان</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/7696">پرهام شهرجردی</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/7820">پرگار</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak">خاک</category>
 <pubDate>Mon, 12 Dec 2011 09:36:43 +0000</pubDate>
 <dc:creator />
 <guid isPermaLink="false">8950 at https://archive.radiozamaneh.com</guid>
  </item>
  <item>
    <title>نه هر که سر بتراشد، قلندری داند</title>
    <link>https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2011/12/07/8843</link>
    <description>&lt;div class=&quot;fb-social-like-widget&quot;&gt;&lt;fb:like  href=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2011/12/07/8843&quot; send=&quot;false&quot; layout=&quot;box_count&quot; show_faces=&quot;false&quot; width=&quot;500&quot; action=&quot;like&quot; font=&quot;arial&quot; colorscheme=&quot;light&quot;&gt;&lt;/fb:like&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-sartitr&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    در پاسخ به نقدی به برنامه &amp;quot;پرگار&amp;quot; بی بی سی فارسی، پیرامون شعر معاصر ایران        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-nevisandeh&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    منصور کوشان        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-filefield field-field-maghaleh-image&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    &lt;img  class=&quot;imagefield imagefield-field_maghaleh_image&quot; width=&quot;277&quot; height=&quot;188&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/sites/default/files/koumanpar01.jpg?1340210418&quot; /&gt;        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;p&gt;دفتر خاک&amp;nbsp;- دوشنبه، چهاردهم آذر ماه در دفتر خاک نظرات انتقادی پرهام شهرجردی نسبت به برنامه &amp;quot;پرگار&amp;quot; در تلویزیون &amp;quot;بی بی سی&amp;quot; فارسی پیرامون شعر معاصر ایران را منتشر کردیم. پرهام شهرجردی نوشته بود: &amp;quot;متأسفم که برای سرکوب شعر زنده و پرنفس فارسی، حرفی جز [حرف&amp;zwnj;های] دم&amp;zwnj;دستی، به گوش نمی&amp;zwnj;رسد.&amp;quot;&lt;/p&gt;
&lt;!--break--&gt;&lt;!--break--&gt;&lt;p&gt;و نظرات مهمانان برنامه بی بی سی را &amp;quot;واپسگرانه&amp;quot; خوانده بود و گفته بود که &amp;quot;با پنهان داشتن شعر به شعر حمله می&amp;zwnj;شود.&amp;quot;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;او در ادامه نوشته بود: &amp;quot;(...)شعر چهارشانه&amp;zwnj;ای را هم که طی این سال&amp;zwnj;ها محکم ایستاده ا&amp;zwnj;ست نشان نمی&amp;zwnj;دهند! این&amp;zwnj;همه نشان می&amp;zwnj;دهد که این&amp;zwnj;ها شعر را بی&amp;zwnj;نشان می&amp;zwnj;خواهند پس مدام آدرس اشتباه می&amp;zwnj;دهند. شاعر واقعی را هم خوب می&amp;zwnj;بینند اما خود را به کوری زده&amp;zwnj;اند، چرا؟&amp;quot;&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;منصور کوشان در پاسخ به مقاله پرهام شهرجردی در قالب نامه نقدی نوشته و از بخش فرهنگ زمانه خواسته که آن را انتشار دهیم. لازم به یادآوری است که انتشار نظرات دوستان و همکاران ما در دفتر خاک به معنای تأیید نظر آنان نیست و صرفاً در جهت رویارویی آراء و نظرات و تضارب عقاید است. اکنون نامه منصور کوشان در پاسخ به انتقاد پرهام شهرجردی:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;--------------------&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;منصور کوشان &lt;/strong&gt;- وقتی نوشتی مطلبی می&amp;zwnj;نویسی، فکر کردم نقدی خواهی نوشت و نوشتم مشتاق خواندن آن. اما نوشته&amp;zwnj;ات، آن هم در مقام ولایت فقیهی که حکم صادر می&amp;zwnj;کند، خواسته یا ناخواسته، یادداشتی &amp;quot;کینه&amp;zwnj;توزانه&amp;quot; از آب در آمده است با نگاهی مثل بسیاران از نسل&amp;zwnj;های پیش از من و کسانی در سن و سال تو، که ناخواسته دست&amp;zwnj;پرورده&amp;zwnj;ی وضعیت حکومت اسلامی&amp;zwnj; شده&amp;zwnj;اند، و در هراس از &amp;quot;پسرکشی&amp;quot;، به &amp;quot;پدرکشی&amp;quot; افتاده&amp;zwnj;اند و مدام در حال &amp;quot;امر به معروف و نهی از منکر&amp;quot;ند. انگار نه انگار که تو در مهد فرهنگ و تمدن زندگی کرده&amp;zwnj;ای و می&amp;zwnj;کنی و نمی&amp;zwnj;دانی به غیر از انکار، حذف و کشتن، اصل تأمل و مدارا هم هست. اصل بحث و نظر هم وجود دارد و با حکم صادر کردن، همه&amp;zwnj;ی راه&amp;zwnj;ها بن بست می&amp;zwnj;شوند.&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&lt;img align=&quot;middle&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;http://radiozamaneh.com/sites/default/files/koumanpar02.jpg&quot; /&gt;پرگار به طرح پرسش هایی اختصاص دارد که از خبرها و حوادث روزمره فراتر می رود.&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;از تو بیش از این انتظار داشتم. تو متوجه نشده&amp;zwnj;ای که نه من، که هیچ کس نمی&amp;zwnj;تواند زمان حال یا آینده را نقد بکند، پس آن چه می&amp;zwnj;گذرد (در بحث ما در برنامه&amp;zwnj;ی پرگار) نقد عام و کلی بر شعر گذشته است و توانایی و موقعیت آن در برابر رمان. در هیچ بحث عام و کلی هم استثنا محور یا مورد نظر نخواهد بود. &lt;br /&gt;
از آن گذشته، تو هنوز نمی&amp;zwnj;دانی چه کسی ژورنالیست یا روزنامه&amp;zwnj;نگار است و چه کسی نویسنده یا شاعر یا پژوهشگر یا منتقد. خوب است بدانی که من و مانندان من، حتا اگر تمام عمر ده&amp;zwnj;ها نشریه&amp;zwnj;ی ادبی را سردبیری کنیم، روزنامه&amp;zwnj;نگار محسوب نمی&amp;zwnj;شویم. روزنامه&amp;zwnj;نگاری به عنوان یک حرفه&amp;zwnj;ی جدی و بسیار اجتماعی، به عنوان یکی از رکن&amp;zwnj;های مهم جامعه&amp;zwnj;ی شهروندی، آموزش، تربیت و پرورش ویژه&amp;zwnj;ای لازم دارد و مهم&amp;zwnj;تر از آن خصلتی که در من نیست.&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;به طور عام روزنامه&amp;zwnj;نگاران به دنبال واقعیت&amp;zwnj;اند و آفرینشگران به دنبال تغییر واقعیت. صدها نشریه&amp;zwnj;ای که من و مانندان من سردبیری کرده&amp;zwnj;ایم و ده&amp;zwnj;ها کتابی که هر کدام از ما منتشر کرده&amp;zwnj;ایم، سندی است بر این ادعا. &lt;br /&gt;
نکبت حکومت اسلامی در تمام عرصه&amp;zwnj;ها رخنه کرده است و تعریف و مفهوم همه چیز را ویران و کاذب گردانیده و متأسفانه تو و مانندان تو متوجه&amp;zwnj;ی این سم ویرانگر و مهلک حکومت اسلامی حتا از نوع اصلاح&amp;zwnj;طلبانه&amp;zwnj;اش هم نشده&amp;zwnj;اید. هنوز سر از پیله بیرون نیاورده، به سنت ولی فقیه حکم صادر می&amp;zwnj;کنی که: &amp;quot;شعر را به حال خودش رها کنید.&amp;quot; و عرصه&amp;zwnj;ی نقد و نظر را برنمی&amp;zwnj;تابی، ذره&amp;zwnj;ای تأمل و مدارا نداری. از خودم در عجبم که تا پیش از این درنیافته بودم که به تو عمامه و عبای ولایت فقیهی شعر را بخشیده&amp;zwnj;اند تا حکم صادر کنی که کی چه بکند و کی چه نکند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;
متأسفم که حتا امکان&amp;zwnj;های موجود (اینترنت، سایت، وبلاگ و ...) به جای پرورش استعدادهایی مانند تو، بلای استعداد و فرهیخته&amp;zwnj;گی و تأمل و مدارای&amp;zwnj;تان گشته است و آفت فرهنگ و به ویژه ادبیات و هنر، و خیال می&amp;zwnj;کنید هر خزعبلی که از شما منتشر می&amp;zwnj;شود، &amp;quot;من منتشر&amp;quot; است. متأسفم که به ۹۰درصد از تولیدکنندگان &amp;quot;متن&amp;zwnj;های&amp;quot; منتشر شده در رسانه&amp;zwnj;های &amp;quot;من&amp;zwnj;ساخته&amp;quot; و &amp;quot;خودمحور&amp;quot; حتا نمی&amp;zwnj;توان گفت نویسا، چه برسد به نویسنده. و گویا تو به جای این که از فرهیخته&amp;zwnj;گان محل سکونتت بیش&amp;zwnj;تر بیاموزی، از &amp;quot;مویز&amp;quot;&amp;zwnj;های &amp;quot;غوره&amp;quot; نشده&amp;zwnj;ی همین سایت&amp;zwnj;ها و وبلاگ&amp;zwnj;ها، ولی فقیه شعر شدن را آموخته&amp;zwnj;ای. به جای این که متن بخوانید، درباره&amp;zwnj;ی متن می&amp;zwnj;خوانید، به جای این که خاستگاهتان را بر اصل&amp;zwnj;های برآمده از متن&amp;zwnj;ها بگذارید، بر نظریه&amp;zwnj;های &amp;quot;من در آوردی&amp;quot; گذاشته&amp;zwnj;اید. ده&amp;zwnj;ها گونه&amp;zwnj;ی شیوه&amp;zwnj;ی بیانی شعر را نیاموخته، چسبیده&amp;zwnj;اید به نظریه&amp;zwnj;ی &amp;quot;شکم سیر&amp;quot; &amp;quot;شعر من را می&amp;zwnj;نویسد&amp;quot; و خیال می&amp;zwnj;کنید همه&amp;zwnj;ی جهان و کل هستی شعر به همین نظریه وابسته و پیوسته است. هنوز به &amp;quot;مدلول&amp;quot; نرسیده&amp;zwnj;، &amp;quot;دال&amp;quot;&amp;zwnj;ها را فریاد می&amp;zwnj;زنید.&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;متأسفم که تو هم مثل همه&amp;zwnj;ی غوره نشده&amp;zwnj;ها و فقیهان، ادای دانستن را درمی&amp;zwnj;آوری؛ اما فقط تا سر بینی&amp;zwnj;ات را دیده&amp;zwnj;ای. تو هنوز نمی&amp;zwnj;دانی برای این که بخواهی اندیشه یا نظرگاه یا برداشت من یا دیگری را دریابی و نقد کنی، ناگزیری آگاهی&amp;zwnj;ات را از محدوده&amp;zwnj;ی یکی دو سایت و فیس&amp;zwnj;بوک گسترده&amp;zwnj;تر کنی، از درس و مشق&amp;zwnj;های مدرسه&amp;zwnj; بگذری (که به ظاهر خوب هم انجام نداده&amp;zwnj;ای)، تنبلی را کنار بگذاری، دست کم چند اثر از من یا هر نویسنده&amp;zwnj;ی مورد نظرت را مرور کنی.&amp;nbsp;&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&lt;img align=&quot;middle&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;http://radiozamaneh.com/sites/default/files/koumanpar05.jpg&quot; /&gt;منصور کوشان: درون کاخ عظیم شعر فارسی، جز انفعال&amp;zwnj;پذیری، مداحی استبداد سنت و قدرت و ترویج تک&amp;zwnj;خردی یا &amp;quot;دین&amp;zwnj;خویی&amp;quot; هیچ عنصر پویایی برای زندگی امروز نیست، اگر شعر هنوز اقبالی دارد، از گونه&amp;zwnj;ی ادبی &amp;ndash; محفلی آن است، برای همدلی است نه همفکری، برای خلوت&amp;zwnj;های زودگذر و حافظه&amp;zwnj;های کم ظرفیت است و به&amp;zwnj;ترین کاربردش، زمزمه&amp;zwnj;های عاشقانه است.(عکس: منصور کوشان در برنامه &amp;quot;پرگار&amp;quot;، بی بی سی)&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;نوشته&amp;zwnj;ای مجله&amp;zwnj;ی &amp;quot;تکاپو&amp;quot; را دیده&amp;zwnj;ای (و گویی جستارهای غنی آن را نخوانده&amp;zwnj;ای) و البته یک کتاب شعر از من را هم &amp;quot;Save&amp;quot; کرده&amp;zwnj;ای، آن هم به ناگزیر، چون در سایت شعر منتشر کرده&amp;zwnj;ای، و شروع به نوشتن کرده&amp;zwnj;ای به این خیال که در جنگی نابرابر پیروز می&amp;zwnj;شوی. مبارک باشد، پیروز شدی. عبای ولایت شعر پیشکشت. &lt;br /&gt;
اما لازم است بدانی کسی که می&amp;zwnj;خواهد دیدگاه&amp;zwnj;ها و حرف&amp;zwnj;های یک نویسنده&amp;zwnj;ی حرفه&amp;zwnj;ای را نقد کند، ناگزیر است که &amp;quot;قاموس&amp;quot; یا &amp;quot;کتاب لغت&amp;quot; حرف&amp;zwnj;های او را بشناسد، بفهمد، درک کند. منتقد، ناگزیر است از تنبلی، راحت&amp;zwnj;جویی و سهل&amp;zwnj;انگاری و باری به هر جهت بودن، دوری بگزیند. پس اگر می&amp;zwnj;خواستی من یا محمود فلکی را یا دیدگاه شعری ما را نقد کنی، باید زحمت می&amp;zwnj;کشیدی و کتاب می&amp;zwnj;خواندی.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;یعنی هفت دفتر شعر من را می&amp;zwnj;خواندی، ده&amp;zwnj;ها جستار من در باره&amp;zwnj;ی شعر، رمان و به طور کلی ادبیات را می&amp;zwnj;خواندی. دست کم کتاب &amp;quot;هستی&amp;zwnj;شناسی شعر فارسی&amp;quot; اثر من را که دو سال پیش منتشر شده، می&amp;zwnj;خواندی. کتاب&amp;zwnj;های پژوهشی، رمان&amp;zwnj;ها، داستان&amp;zwnj;ها، نمایش&amp;zwnj;نامه&amp;zwnj;ها و نقدهایی که از من منتشر شده، پیشکشت. نخوانده، تنها ملاها، علامه&amp;zwnj;اند که فکر می&amp;zwnj;کنم تو، حتا در نام هم دوست نداری در کنار آن&amp;zwnj;ها قرار بگیری.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;تصور نمی&amp;zwnj;کردم تو آدمی ساده&amp;zwnj;انگار و راحت&amp;zwnj;طلبی باشی، اما متأسفم که یادداشتت سندی است بر ذهن راحت&amp;zwnj;طلب و ساده&amp;zwnj;انگارانه&amp;zwnj;ات در کنار چند نظریه سر و دست شکسته&amp;zwnj;ی برآمده از حافظه و نه درک، که پاسخ آن&amp;zwnj;ها به من مربوط نمی&amp;zwnj;شود.&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;تو خیال می&amp;zwnj;کنی که در یک برنامه تلویزیونی، آن هم برنامه&amp;zwnj;&amp;zwnj;ای ۵۰ دقیقه&amp;zwnj;ای، که به غیر از مجری،&amp;nbsp;چهار نفر می&amp;zwnj;باید حرف&amp;zwnj;هایشان را به ساده&amp;zwnj;ترین وجه ممکن بزنند، آن هم در باره&amp;zwnj;ی مقوله&amp;zwnj;های پیچیده&amp;zwnj;ای مثل شعر و رمان و تفاوت آن&amp;zwnj;ها، می&amp;zwnj;شود تحلیل روشنفکرانه یا ساختارشناسانه ارایه داد؟ یا فکر می&amp;zwnj;کنی مخاطبان تلویزیون&amp;zwnj;ها روشنفکران و فرهیخته&amp;zwnj;گانند؟ نه، هنوز خیلی چیزهاست که باید بیاموزی. قلمرو فرهنگ، ادبیات و هنر، قلمرو بسیار گسترده و پر ژرفایی است، یک شبه نمی&amp;zwnj;توان ره صد ساله رفت. با خواندن چند نظریه هم نمی&amp;zwnj;توان آن را دریافت. با راه&amp;zwnj;اندازی یک سایت و انتشار اثرهایی در آن هم نمی&amp;zwnj;توان روشنفکر و فرهیخته شد. باید کتاب خواند. آن هم نه یکی دوتا یا به صورت تفریحی. مطالعه&amp;zwnj;ی جدی لازم است. هم چنین ضروری است بدانی اکثر کسانی که پای تلویزیون&amp;zwnj;ها می&amp;zwnj;نشینند، گستردگی و ژرفای جهانشان در هر مقوله در حدود همان برنامه&amp;zwnj;ی تلویزیونی است، یعنی انتظار بحثی پیچیده و ژرف را ندارند و هر گاه به چنین درک یا نیازی برسند، زحمت می&amp;zwnj;کشند، کتاب می&amp;zwnj;خرند، کتاب می&amp;zwnj;خوانند و با چهار نفر بحث می&amp;zwnj;کنند. مثل تو فقط تا نوک بینی&amp;zwnj;اشان را نمی&amp;zwnj;بینند و خیال نمی&amp;zwnj;کنند علامه&amp;zwnj;اند، ولی فقیه شعر شده&amp;zwnj;اند.&amp;nbsp;&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&lt;img align=&quot;middle&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;http://radiozamaneh.com/sites/default/files/koumanpar04.jpg&quot; /&gt;آن که به جامعه&amp;zwnj;ی مردم&amp;zwnj;آگاه، حکومت&amp;zwnj;های دموکراتیک و تحقق بیانیه&amp;zwnj;ی حقوق بشر دسامبر ۱۹۴۸فکر می&amp;zwnj;کند، در جهان امروز بهتر است که تنبلی و ساده&amp;zwnj;انگاری را رها کند، شعر را چون بنیادش به خدمت روایت درآورد، نمایش&amp;zwnj;نامه&amp;zwnj; بنویسد، رمان بنویسد، نمایش&amp;zwnj;نامه بخواند، رمان بخواند و نمایش&amp;zwnj;نامه و رمان را نقد کند و البته، اگر سودای دگرگونی و تعالی موقعیت اجتماعی را ندارد، مختار است؛ ادعایش را هم نداشته باشد. (عکس: محمود فلکی در برنامه &amp;quot;پرگار&amp;quot;، بی بی سی فارسی)&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;نه، هیچ روشنفکر و فرهیخته&amp;zwnj;ای، مگر برای کسب خبر، در پای تلویزیون نمی&amp;zwnj;نشیند. حتا برنامه&amp;zwnj;ای مثل &amp;quot;پرگار&amp;quot; هم کاری از این بیش&amp;zwnj;تر نمی&amp;zwnj;تواند انجام بدهد؛ در چارچوب رسانه&amp;zwnj;ای خبری - تلویزیونی بیش&amp;zwnj;تر از این هم اجازه ندارد انجام بدهد. من - و حتم دوست و همکارم محمود فلکی هم - با همین آگاهی و شناخت شرکت در برنامه&amp;zwnj;&amp;zwnj;ای تلویزیونی را پذیرفتم. پذیرفتم تا به تو یا کسانی که هنوز تصورهای خام و کهنه&amp;zwnj;ای دارند، اعلام کنم (و نه این که حکم صادر کنم) که خانم، آقا، این طور نیست که شما فکر می&amp;zwnj;کنید. در عصر رمان، کارکرد شعر به عنوان یک گونه&amp;zwnj;&amp;zwnj;ی (ژانر) ادبی - اجتماعی گذشته است. از چند استثنا که بگذریم، درون کاخ عظیم شعر فارسی، جز انفعال&amp;zwnj;پذیری، مداحی استبداد سنت و قدرت و ترویج تک&amp;zwnj;خردی یا &amp;quot;دین&amp;zwnj;خویی&amp;quot; هیچ عنصر پویایی برای زندگی امروز نیست، اگر شعر هنوز اقبالی دارد، از گونه&amp;zwnj;ی ادبی &amp;ndash; محفلی آن است، برای همدلی است نه همفکری، برای خلوت&amp;zwnj;های زودگذر و حافظه&amp;zwnj;های کم ظرفیت است و به&amp;zwnj;ترین کاربردش، زمزمه&amp;zwnj;های عاشقانه است. شعر، چه بخواهیم و چه نخواهیم نمی&amp;zwnj;تواند در چالش&amp;zwnj;های اجتماعی و زندگی پر شتاب الکترونیکی - دیجیتالی امروز شرکتی فعال داشته باشد. نهایت در قلمرو اجتماعی، همان کارکرد شعار را دارد.&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پس آن که در جست و جوی ساختارهای اجتماعی زنده، پویا و پر چالش است، آن که دلش و ذهنش در گرو وضعیت&amp;zwnj;های سالم اجتماعی است، آن که خواستار تعالی موقعیت انسان&amp;zwnj;ها، به ویژه کودکان و زنان است، آن که به جامعه&amp;zwnj;ی مردم&amp;zwnj;آگاه، حکومت&amp;zwnj;های دموکراتیک و تحقق بیانیه&amp;zwnj;ی حقوق بشر دسامبر ۱۹۴۸فکر می&amp;zwnj;کند، در جهان امروز، آغاز سده&amp;zwnj;ی بیست و یکم، بهتر است که تنبلی و ساده&amp;zwnj;انگاری را رها کند، شعر را چون بنیادش به خدمت روایت درآورد، نمایش&amp;zwnj;نامه&amp;zwnj; بنویسد، رمان بنویسد، نمایش&amp;zwnj;نامه بخواند، رمان بخواند و نمایش&amp;zwnj;نامه و رمان را نقد کند و البته، اگر سودای دگرگونی و تعالی موقعیت اجتماعی را ندارد، مختار است؛ ادعایش را هم نداشته باشد.&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;آیا تاکنون ۱۰ دیوان شعر خوانده&amp;zwnj;ای؟&lt;br /&gt;
آیا تاکنون ۱۰ رمان خوانده&amp;zwnj;ای؟&lt;br /&gt;
آیا تاکنون ۱۰ نمایش&amp;zwnj;نامه خوانده&amp;zwnj;ای؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;تنها با خواندن اصل هر اثری است که می&amp;zwnj;توان توانایی&amp;zwnj;ها و ظرفیت&amp;zwnj;های هر گونه اثری را دریافت.&lt;br /&gt;
نوشته&amp;zwnj;ات، نشان می&amp;zwnj;دهد که نخوانده&amp;zwnj;ای. پس پیشنهاد می&amp;zwnj;کنم دست کم این غزل حافظ را بخوان:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;نه هر که چهره برافروخت دلبری داند&lt;br /&gt;
نه هر که آینه سازد سکندری داند&lt;br /&gt;
نه هر که طرف کله کج نهاد و تند نشست&lt;br /&gt;
کلاهداری و آیین سروری داند&lt;br /&gt;
تو بندگی چو گدایان به شرط مزد مکن&lt;br /&gt;
که دوست خود روش بنده پروری داند&lt;br /&gt;
غلام همت آن رند عافیت&amp;zwnj;سوزم&lt;br /&gt;
که در گداصفتی کیمیاگری داند&lt;br /&gt;
وفا و عهد نکو باشد ار بیاموزی&lt;br /&gt;
وگرنه هر که تو بینی ستمگری داند&lt;br /&gt;
بباختم دل دیوانه و ندانستم&lt;br /&gt;
که آدمی بچه&amp;zwnj;ای شیوه&amp;zwnj;ی پری داند&lt;br /&gt;
هزار نکته باریک&amp;zwnj;تر ز مو این جا ست&lt;br /&gt;
نه هر که سر بتراشد قلندری داند&lt;br /&gt;
مدار نقطه بینش ز خال توست مرا&lt;br /&gt;
که قدر گوهر یک دانه جوهری داند&lt;br /&gt;
به قد و چهره هر آن کس که شاه خوبان شد&lt;br /&gt;
جهان بگیرد اگر دادگستری داند&lt;br /&gt;
ز شعر دلکش حافظ کسی بود آگاه&lt;br /&gt;
که لطف طبع و سخن گفتن دری داند&lt;br /&gt;
امید که توانسته باشی، اندکی هم شده، از این آموخته باشی.&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;استاوانگر، ۵ دسامبر ۲۰۱۱&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span id=&quot;1323186494612S&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;اشاره:&lt;/strong&gt; شیوه کتابت (رسم&amp;zwnj;الخط) نویسنده با شیوه&amp;zwnj;نامه زمانه در خط فارسی مطابقت ندارد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در همین زمینه:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;http://radiozamaneh.com/node/8731&quot;&gt;::شعر را به حال خودش رها کنید! پرهام شهرجردی::&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
</description>
     <comments>https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2011/12/07/8843#comments</comments>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/5353">شعر فارسی</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/2083">منصور کوشان</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/7820">پرگار</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak">خاک</category>
 <pubDate>Wed, 07 Dec 2011 08:38:06 +0000</pubDate>
 <dc:creator />
 <guid isPermaLink="false">8843 at https://archive.radiozamaneh.com</guid>
  </item>
  <item>
    <title>منظومه‌ی عاشقانه و منظر زنانه</title>
    <link>https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2011/09/04/6579</link>
    <description>&lt;div class=&quot;fb-social-like-widget&quot;&gt;&lt;fb:like  href=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2011/09/04/6579&quot; send=&quot;false&quot; layout=&quot;box_count&quot; show_faces=&quot;false&quot; width=&quot;500&quot; action=&quot;like&quot; font=&quot;arial&quot; colorscheme=&quot;light&quot;&gt;&lt;/fb:like&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-nevisandeh&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    شکوفه تقی        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-filefield field-field-maghaleh-image&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    &lt;img  class=&quot;imagefield imagefield-field_maghaleh_image&quot; width=&quot;277&quot; height=&quot;190&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/sites/default/files/shtaghkhsh01.jpg?1315328238&quot; /&gt;        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span&gt;شکوفه تقی - قهرمان-زن در حماسه&amp;zwnj;های فارسی چه رزمی، چه عاشقانه&amp;zwnj;ی، وقتی به مردی دل می&amp;zwnj;بندد و او را لایق همسری خود می&amp;zwnj;یابد، اگرچه ملکه&amp;zwnj;ای قدرتمند، شاهزاده خانمی نامدار، ماهرویی بی همتا، یا زنی با خصال برجسته&amp;zwnj;ی اخلاقی باشد، و جایگاهی بالاتر از معشوق داشته باشد، به غیر از معشوق به هیچ کس دل نمی&amp;zwnj;بندد، تطمیع نمی&amp;zwnj;شود، خیانت نمی&amp;zwnj;کند، هرگز به غیر از وفاداری در عشق از او دیده نمی&amp;zwnj;شود.برای پیوند با معشوق از هیچ کوشش و ایثاری فروگزار نیست. برای چنین زنی معشوق یگانه بخت بوده و پیوستن با او برایش یگانه سعادتمند، یگانه ثروت و یگانه آرزو محسوب می&amp;zwnj;شود و دوری از او سیاه&amp;zwnj;بختی محض. &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;!--break--&gt;&lt;!--break--&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span&gt;در &lt;i&gt;شاهنامه&lt;/i&gt; کتایون دختر پادشاه روم در حالی دلباخته&amp;zwnj;ی گشتاسب می&amp;zwnj;شود که نمی&amp;zwnj;داند او یک شاهزاده&amp;zwnj;ی ایرانی در لباس مبدل است. علیرغم آنکه او را مردی غریب، فاقد ثروت و شهرت می&amp;zwnj;پندارد، می&amp;zwnj;خواهد به همسریش در آید. گشتاسب به او می&amp;shy;گوید به جای انتخاب مردی گمنام باید کسی هم&amp;zwnj;شأن خود را برای همسری بیابد. کتایون در جوابش می&amp;shy;گوید: &amp;laquo;چو من با تو خرسند باشم به بخت/تو افسر چرا جوئی و تاج و تخت&amp;raquo;&lt;a class=&quot; FCK__AnchorC&quot; title=&quot;&quot; name=&quot;_ftnref1&quot; href=&quot;#_ftn1&quot;&gt;&lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;[1]&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/a&gt; کتایون به دلیل عشقی که به گشتاسب دارد او را بخت خود می&amp;zwnj;داند. و بر این تقدیر خشنود و سعادتمند است. بطوری&amp;zwnj;که حاضر است برای رسیدن به او از نام و جایگاه خانوادگی خود بگذرد. حتی مجازات&amp;zwnj;هایی که پیامد این وصلت است را نیز می&amp;zwnj;پذیرد. اما گشتاسب بخت را برخورداری از قدرت و ثروت می&amp;zwnj;داند. &amp;nbsp;آرزویی ندارد مگر اینکه به کشور خود برگردد و به جای پدرش لهراسب بر تخت قدرت تکیه بزند.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span&gt;زن-قهرمان در حماسه برای رسیدن به مرد محبوبش با شجاعت، خردمندی و هشیاری عمل می&amp;zwnj;کند. بسیار اتفاق می&amp;zwnj;افتد که نه تنها هویتش را دلخواسته به معشوق می&amp;zwnj;بخشد که در راه وفاداری به مرد محبوبش از جانش هم می&amp;zwnj;گذرد. چنین نگاهی به بخت در برداشت قهرمان-مرد منظومه&amp;zwnj;ی عاشقانه هم دیده می&amp;zwnj;شود. یعنی همان گونه که زن حماسه معشوقش را بخت خود می&amp;zwnj;پندارد و در راه رسیدن به او هر خطری را به جان می&amp;zwnj;خرد قهرمان-مرد منظومه&amp;zwnj;ی عاشقانه نیز چنین می&amp;zwnj;کند. از این رو در این مقاله چنین منظری که حکایت یک&amp;zwnj;بینی دارد زنانه نامیده می&amp;zwnj;شود اگرچه مردی نماینده آن باشد. در حالی که قهرمان-مرد حماسه&amp;zwnj;های رزمی بخصوص شاهنامه، بخت را برخورداری از قوای مردانه می&amp;zwnj;داند که بوسیله&amp;zwnj;ی آن می&amp;zwnj;تواند به فتح جهان بپردازد، به نام خود اعتلا و عظمت ببخشد و برای کسانی که زیر فرمان او هستند مال، خواسته، زن و افتخار کسب کند. این نگاه کثرت&amp;zwnj;جو، در این مقاله به منظر مردانه نسبت داده می&amp;zwnj;شود. اگرچه زنی آن را به نمایش بگذارد. &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span&gt;این مقاله در دو بخش سه منظومه&amp;zwnj;ی عاشقانه&amp;zwnj;ی &lt;i&gt;خسروشیرین&lt;/i&gt;، ویس&amp;zwnj;ورامین و لیلی و مجنون را به اعتبار نگاهی که قهرمانان زن و مردش به معنای بخت و عشق دارند تحلیل و با هم مقایسه می&amp;zwnj;کند. بی آنکه قصد باشد نسبت به منظری قضاوتی ارزشی شود.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span&gt;١&lt;b&gt;.خسروشیرین&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;b&gt;&lt;span&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span&gt;در منظومه&amp;zwnj;ی &amp;nbsp;&lt;i&gt;خسروشیرین&lt;/i&gt; قهرمانان عبارتند از خسرو، شیرین و فرهاد. خسروپرویز پادشاهی بزرگ است که برای بسط قدرتش با امپراطور روم قرارداد دوستی می&amp;zwnj;بندد و با وجودی که عاشق شیرین است، مریم دختر قیصر را، ملکه&amp;zwnj;ی خود می&amp;zwnj;کند. مادامی که مریم زنده است خسرو&amp;nbsp;نه می&amp;zwnj;تواند او را طلاق بدهد، نه زن دیگری را در مقام با او شریک کند.&amp;nbsp;&amp;laquo;ملک را داده بود در روم سوگند/که با کس در نسازد مهر و پیوند.&amp;raquo;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span&gt;خسرو به روایت قصه وقتی به یاد شیرین می&amp;shy;افتد که قدرت، ثروت و گنج&amp;shy;های بادآورده، زن&amp;shy;های فراوان و پادشاهی را در اختیار دارد. اما یگانه چیزی که در اختیارش نیست شیرین است. اگر او تا قبل از آن به سراغ شیرین نمی&amp;zwnj;آید علتش مخالفت شیرین نیست بلکه پیمانی است که با قیصر دارد. شکستن پیمان برای او مساوی با به خطر افتادن حریم پادشاهی اوست. اما شیرین که بعد از عمه&amp;zwnj;اش مهین بانو ملکه&amp;zwnj;ی ارمنستان شده: &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span&gt;&amp;laquo;چو بر شیرین مقرر شد پادشاهی&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span&gt;فروغ ملک بر مه شد ز ماهی&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span&gt;بانصافش رعیت شاد گشتند&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span&gt;همه زندانیان آزاد گشتند...&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span&gt;اگرچه دولت کیخسروی داشت/ چو مدهوشان سر صحرا روی داشت.&amp;raquo; همواره به یاد خسرو است و همیشه آماده تا از هر آنچه دارد به آسانی در راه خسرو بگذرد. تا اینکه به ناچار پادشاهی را به &amp;laquo;مولایی&amp;raquo; می&amp;zwnj;سپارد و خود روی سوی مدائن می&amp;zwnj;گذارد. &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;img alt=&quot;&quot; align=&quot;middle&quot; width=&quot;200&quot; height=&quot;239&quot; src=&quot;http://www.radiozamaneh.com/sites/default/files/dr_taghi_shokoufeh_0.jpg&quot; /&gt;شکوفه تقی: قهرمان-زن در حماسه&amp;zwnj;های فارسی چه رزمی، چه عاشقانه&amp;zwnj;ی، وقتی به مردی دل می&amp;zwnj;بندد و او را لایق همسری خود می&amp;zwnj;یابد،&amp;nbsp;به غیر از معشوق به هیچ کس دل نمی&amp;zwnj;بندد، تطمیع نمی&amp;zwnj;شود، خیانت نمی&amp;zwnj;کند، هرگز به غیر از وفاداری در عشق از او دیده نمی&amp;zwnj;شود.برای پیوند با معشوق از هیچ کوشش و ایثاری فروگزار نیست. برای چنین زنی معشوق یگانه بخت بوده و پیوستن با او برایش یگانه سعادتمند، یگانه ثروت و یگانه آرزو محسوب می&amp;zwnj;شود و دوری از او سیاه&amp;zwnj;بختی محض.&lt;/div&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span&gt;در &lt;i&gt;خسروشیرین&lt;/i&gt;، خسرو مانند رامین به معشوق چندان وفاداری ندارد. با وجود دلباختگی همسر یا همسران دیگر بر می&amp;shy;گزیند. تطمیع می&amp;zwnj;شود، برای گسترش قدرتش سازش می&amp;zwnj;کند، حتی برای مدتی شیرین را از یاد می&amp;shy;برد. شگفت اینجاست که وقتی سرانجام با شیرین عروسی می کند به هنگامی که پادشاه قرار است به آغوش عروس خود برود، شیرین خبر می&amp;zwnj;شود که &amp;zwnj;مست است. حیله&amp;zwnj;ای می&amp;zwnj;اندیشد:&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span&gt;&amp;laquo;ظریفی کرد و بیرون از ظریفی&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span&gt;نشاید کرد با مستان حریفی&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span&gt;عجوزی بود مادر خوانده او را&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span&gt;ز نسل مادران وامانده او را&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span&gt;چگویم&amp;nbsp;راست چون گرگی به تقدیر&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span&gt;نه چون گرگ جوان چون روبه پیر&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span&gt;دو پستان چون دو خیک آب رفته&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span&gt;ز زانو زور و از تن تاب رفته.&amp;raquo;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span&gt;خسرو به خیال آنکه شیرین است با همان زن هماغوش می&amp;zwnj;شود: &amp;laquo;ولی چون غول مستی رهزنش بود/گمان افتاد کان مادر، زنش بود.&amp;raquo;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span&gt;نگاهی که شیرین به خسرو دارد فرهاد به شیرین دارد. فرهاد نگاهش به عشق از منظر زنانه است و مانند شیرین بیداربختی را در پیوستن، ولو روحانی، با معشوق می&amp;shy;داند. به طور مثال وقتی فرهاد با خسرو ملاقات می&amp;zwnj;کند خسرو به او پیشنهاد همخوابه می&amp;zwnj;کند: &amp;laquo;بگفتا هیچ همخوابیت باید/بگفت از من نباشم نیز شاید&amp;raquo; در جواب می&amp;zwnj;گوید من جان خودم را نمی&amp;zwnj;خواهم چه رسد به همخوابه. دیگر اینکه شیرین به تمتع از معشوق فکر می&amp;zwnj;کند و برای برخورداری از او همه گونه تلاشی می&amp;zwnj;کند تا موفق می&amp;zwnj;شود. اما فرهاد هرگز به وصال نمی&amp;zwnj;اندیشد. به همین دلیل وقتی خسرو می&amp;zwnj;گوید&amp;laquo;بگفت او آن من شد زو مکن یاد&amp;raquo; جواب می&amp;zwnj;دهد:ـبگفت این کی کند بیچاره فرهاد.&amp;raquo; &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span&gt;در این قصه، فرهاد نمی&amp;shy;کوشد معشوق را تصاحب کند تا خود را وسعت ببخشد. بلکه می&amp;shy;کوشد خود در معشوق حل شود. این نگاهی است که در طبیعتِ زن به بخت و معشوق وجود دارد و در مشخصات مادری که عشق کمال یافته را تجربه کرده، خود را نشان می&amp;zwnj;دهد. فرهاد همین معنا را در مناظره با خسرو در رابطه با عشق شیرین به نمایش می&amp;zwnj;گذارد: &amp;laquo;به گفتا عشق شیرین بر تو چون است/ به گفت از جان شیرینم فزونست.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span&gt;به گفتا جان فروشی در ادب نیست&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span&gt;بگفت از عشق بازان این عجب نیست &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span&gt;بگفت از دل شدی عاشق بدین سان&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span&gt;بگفت از دل تو می&amp;shy;گویی من از جان&amp;raquo; &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span&gt;از آنجایی که منظومه &lt;i&gt;خسروشیرین&lt;/i&gt; عاشقانه است در بسیاری موارد نگاه خسرو به بخت نیز از منظری زنانه &amp;nbsp;به نمایش گذاشته می&amp;zwnj;شود. مثلا او بعد از غلبه بر بهرام چوبین و داشتن جهانی در زیر نگین، در هجران شیرین می&amp;shy;گوید: &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span&gt;&amp;laquo;چو بختم خفت و من بیدار گشتم&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span&gt;بدینسان بی دل و بی یار گشتم&amp;raquo;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span&gt;و در جایی دیگر خسرو به شیرین می&amp;shy;گوید: &lt;/span&gt;&lt;span&gt;&amp;laquo;سرم را بخت و بختم را جوانی/دلم را جان و جان را زندگانی&amp;raquo;&lt;a class=&quot; FCK__AnchorC&quot; title=&quot;&quot; name=&quot;_ftnref2&quot; href=&quot;#_ftn2&quot;&gt;&lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;[2]&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span&gt;از آن طرف شیرین در فراق خسرو روزگاری محنت بار دارد نظامی درباره او می&amp;shy;گوید: &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span&gt;&amp;laquo;گهی با بخت گفتی ای ستمکار&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span&gt;نکردی تا تویی زین زشت&amp;shy;تر کار&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span&gt;مرادی را که دل بر وی نهادی&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span&gt;بدست آوردی و از دست بدادی.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span&gt;چراغی کز جهانش برگزیدی&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span&gt;ترا دادند و بادش در دمیدی&amp;raquo;&lt;a class=&quot; FCK__AnchorC&quot; title=&quot;&quot; name=&quot;_ftnref3&quot; href=&quot;#_ftn3&quot;&gt;&lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;[3]&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/a&gt; &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;img alt=&quot;&quot; align=&quot;middle&quot; src=&quot;http://radiozamaneh.com/sites/default/files/shtaghkhsh02.jpg&quot; /&gt;شکوفه تقی: تفاوت خسروشیرین با ویس&amp;shy;ورامین در این است که در ویس&amp;shy;ورامین بخت هم از نگاه عشق با کامیابی جنسی تعریف می&amp;shy;شود که نمادش خسرو و شیرین است و هم از نگاه عشق بدون قصد بهره&amp;shy;برداری،که در عرفان به عشق حقیقی تعبیر می&amp;zwnj;شود و نماد آن فرهاد است&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span&gt;می&amp;shy;توان دید که در منظومه خسروشیرین خسرو، جان و زندگانی شیرین است. مریم همسر خسرو سد راه وصال. وقتی خسرو می&amp;zwnj;خواهد شفاعت شیرین را نزد مریم بکند مریم می&amp;zwnj;گوید: &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span&gt;&amp;laquo;بتاج قیصر و تخت شهنشاه&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span&gt;که گر شیرین بدین کشور کند راه&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span&gt;بگردن بر نهم مشگین رسن را&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span&gt;بر آویزم ز جورت خویشتن را&amp;raquo; &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span&gt;تا مریم زنده است وصال خسرو شیرین ممکن نمی&amp;zwnj;شود. در مرگش عده&amp;zwnj;ای به شیرین تهمت می&amp;zwnj;زنند: &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span&gt;&amp;laquo;چنین گویند شیرین تلخ زهری&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span&gt;بخوردش داد ازآن خورد بهری&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span&gt;و گر می راست خواهی بگذر از زهر&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span&gt;بزهر آلود&amp;nbsp;همت بردش از دهر&amp;raquo;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span&gt;در &lt;i&gt;ویس&amp;zwnj;ورامین&lt;/i&gt; هم وصال دو یار با مرگ شاه&amp;zwnj;موبد میسر می&amp;zwnj;شود. در هر دو منظومه عاشق و معشوق سالیان دراز زندگی می&amp;shy;کنند. تفاوت &lt;i&gt;خسروشیرین &lt;/i&gt;با &lt;i&gt;ویس&amp;shy;ورامین&lt;/i&gt; در این است که در &lt;i&gt;ویس&amp;shy;ورامین&lt;/i&gt; بخت هم از نگاه عشق با کامیابی جنسی تعریف می&amp;shy;شود که نمادش خسرو و شیرین است و هم از نگاه عشق بدون قصد بهره&amp;shy;برداری،&lt;/span&gt;&lt;span&gt;که در عرفان به عشق حقیقی تعبیر می&amp;zwnj;شود و نماد آن فرهاد است. دیگر اینکه در &lt;i&gt;ویس&amp;shy;ورامین&lt;/i&gt; شاه و ملکه با هم زندگی می&amp;shy;کنند تا پیری راه آنها را می&amp;shy;برد. اما در قصه&amp;shy;ی &lt;i&gt;خسروشیرین&lt;/i&gt; پایان جنبه&amp;zwnj;ای ترازیک می&amp;zwnj;یابد. یعنی هم فرهاد و هم خسرو شیرین کشته می&amp;zwnj;شوند. به این ترتیب شیرین هرگز در عشق با مردی دیگر غیر از معشوق خود خسرو، جفت نمی&amp;shy;شود. ویس هم بغیر از رامین هرگز با مردی جفت نشده و نمی&amp;shy;شود.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span&gt;در حماسه&amp;zwnj;ی خسروشیرین می&amp;shy;توان دید علیرغم عشقی که خسرو به شیرین دارد جنس عشق فرهاد و شیرین به هم نزدیک&amp;shy;تر است. بطوری&amp;zwnj;که هر دو حاضرند برای معشوق از جان خود بگذرند. در این حماسه، شیرین چنان در عشق خسرو وحدت جوست که وقتی خسروپرویز به دست پسرش شیرویه کشته می&amp;zwnj;شود و قصد تصاحب شیرین را دارد،خداوندی دهم بر هر گروهش/ ز خسرو بیشتر دارم شکوهش.&amp;raquo; &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span&gt;&amp;laquo;چو شیرین این سخن&amp;zwnj;ها را نیوشید&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span&gt;چو سرکه تند شد چون می بجوشید&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span&gt;فریبش داد تا باشد شکیبش&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span&gt;نهاد آن کشتنی دل بر فریبش.&amp;raquo;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span&gt;شیرین از شیرویه می&amp;zwnj;خواهد مراسمی بزرگ و با شکوه برای پدری که کشته برپا کند. شیرین در پیشاپیش عزادارن چنان زیبا خود را می&amp;zwnj;آراید که می&amp;zwnj;پندارند غم خسرو را به دل ندارد:&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span&gt;&amp;laquo;کشیده سرمه در نرگس مست&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span&gt;عروسانه نگار افکنده بر دست&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span&gt;پرندی زرد چون خورشید بر سر&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span&gt;حریری سرخ چون ناهید در بر&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span&gt;پس مهد ملک سرمست می&amp;zwnj;شد&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span&gt;کسی کان فتنه دید از دست می&amp;zwnj;شد.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span&gt;شیرین رقصان در مقابل گردونه&amp;zwnj;ی شاهی می&amp;zwnj;رود: &amp;laquo;همه ره پای کوبان می&amp;zwnj;شد آن ماه/بدینسان تا بگنبد خانه&amp;zwnj;ی شاه&amp;raquo;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span&gt;در آنجا در گنبد را به روی خلق می&amp;zwnj;بندد. بر زخم خنجری که شیرویه در سینه&amp;zwnj;ی پدر ساخته بوسه می&amp;zwnj;زند:&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span&gt;&amp;laquo;بدان آیین که دید آن زخم را ریش&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span&gt;همانجا دشنه&amp;zwnj;ای زد بر تن خویش.&amp;raquo;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;b&gt;&lt;span&gt;٢.لیلی&amp;zwnj;ومجنون&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span&gt;حماسه&amp;zwnj;ی &lt;i&gt;لیلی&amp;zwnj;ومجنون&lt;/i&gt; به لحاظ نگاهی که قهرمانان زن و مرد حماسه به عشق و معنای بخت دارند، از جهاتی با &amp;nbsp;&lt;i&gt;خسروشیرین&lt;/i&gt; مشابهت دارد. نظامی که خود عشق را در پیوستن با همسرش آفاق تجربه کرده و درد جدایی را به هنگام مرگ او فهمیده، در &lt;i&gt;لیلی&amp;shy;ومجنون&lt;/i&gt; صورتی دیگر از عشق فرهاد به شیرین را می&amp;shy;&amp;shy;آفریند. در این قصه لیلی و مجنون زندگی را بدون دیدار دیگری مرگ می&amp;shy;دانند، بی آنکه مانند ویس و رامین،&amp;nbsp;یا خسرو شیرین از وصال برداشتی جنسی داشته باشند. در قصه هیچ کامیابی جنسی و هیچ وصال جسمانی بین عاشق و معشوق اتفاق نمی&amp;shy;افتد. همانطور که وصالی برای شیرین و فرهاد وجود ندارد. &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span&gt;در منظومه&amp;shy;ی تراژیک &lt;i&gt;لیلی&amp;shy;ومجنون&lt;/i&gt; دو قهرمان نوجوان منظومه از آن رو که هرگز به وصال یکدیگر نمی&amp;shy;رسند چندان&amp;nbsp;مجالی به نظامی برای گفتگو درباره&amp;shy;ی خوشبختی نمی&amp;shy;دهند. اما تفاوتش با داستان فرهاد و شیرین در دو طرفه بودن عشق دو نوجوان است. در حالی که در داستان فرهاد، شیرین به او محبت فراوان دارد. اما عاشق خسرو است.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span&gt;داستان &lt;i&gt;لیلی&amp;shy;و&amp;shy;مجنون&lt;/i&gt; یکی از نمونه&amp;shy;های تجربه&amp;shy;ی عشق بین زن و مرد از منظری کاملاً زنانه است. قصه اینگونه آغاز می&amp;shy;شود که پادشاهی پیر هرچه می&amp;shy;کوشد صاحب فرزندی، بخصوص پسر، نمی&amp;shy;شود: &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span&gt;&amp;laquo;محتاج&amp;shy;تر از صدف به فرزند&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span&gt;چون خوشه به دانه آرزومند&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span&gt;در حسرت آنکه دست بختش&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span&gt;شاخی بدر آرد از درختش&amp;raquo;&lt;a class=&quot; FCK__AnchorC&quot; title=&quot;&quot; name=&quot;_ftnref4&quot; href=&quot;#_ftn4&quot;&gt;&lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;[4]&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span&gt;نظامی می&amp;shy;گوید شاه تمنایی داشت که در روزیش نوشته نشده بود. به همین دلیل هم به سختی فراوان افتاد. نتیجه می&amp;shy;گیرد که اگر آنچه را که می&amp;shy;خواهیم آسان میسر نمی&amp;shy;شود باید به آن رضا دهیم و از پافشاری دست بشوئیم. قصه&amp;shy;ی &lt;i&gt;لیلی&amp;shy;و&amp;shy;مجنون&lt;/i&gt; به گونه&amp;shy;ای نقل می&amp;shy;شود که تأییدی باشد بر جهان&amp;shy;بینی نظامی. یعنی عاقبت پسری زیبا و خوب بدنیا می&amp;shy;آید که بختی خفته دارد. از خفتگی بخت او هم پدر و مادر رنج بسیار می&amp;shy;بینند، هم خود قیس یا مجنون که پسر ایشان است و هم لیلی که معشوق اوست. علاوه بر آن هیچ کدام در رسیدن به کام دل توفیقی بدست نمی&amp;shy;آورند. دختر و پسر جوان می&amp;shy;میرند و هرکس هم که به هر شکلی سرنوشتش به آنها گره می&amp;shy;خورد طعمه&amp;shy;ی مرگ می&amp;shy;شود. از این جمله&amp;zwnj;اند شوهر لیلی و پدر و مادر مجنون.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span&gt;در تعریف بخت مجنون می&amp;shy;آید: &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span&gt;&amp;laquo;مجنون رمیده نیز در دشت&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span&gt;سرگشته چو بخت خویش می&amp;shy;گشت&lt;a class=&quot; FCK__AnchorC&quot; title=&quot;&quot; name=&quot;_ftnref5&quot; href=&quot;#_ftn5&quot;&gt;&lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;[5]&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span&gt;در این منظومه هیچ کس در رسیدن به دوست توفیقی نمی&amp;shy;یابد. اگر گه&amp;shy;گاهی در کتاب حرف از بخت به میان بیاید در خبر گرفتن مجنون از لیلی است. به طور مثال روزی که نامه&amp;shy;ی لیلی به مجنون می&amp;shy;رسد چنین توصیف می&amp;shy;شود: &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span&gt;&amp;laquo;روزی و چه روز عالم افروز&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span&gt;روشن همه چشمی از چنان روز&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span&gt;صبحش ز بهشت بر دمیده&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span&gt;بادش نفس مسیح دیده&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span&gt;آن بخت که کار از و شود راست&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span&gt;آنروز بدست راست برخاست&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span&gt;دولت زعتاب سیر گشته&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span&gt;بخت آمده گرچه دیر گشته&amp;raquo;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span&gt;که فحوای مطلب اشاره به بسته بودن بخت مجنون و خفتگی ستاره&amp;shy;اش دارد و اینکه دولت همواره در کار عتاب و سرزنش اوست و بخت اگر هم بیاید دیر می&amp;shy;آید.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span&gt;لیلی هم در نامه&amp;shy;ای که خطاب به او نوشته می&amp;shy;گوید: &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span&gt;&amp;laquo;لیلی بودم ولیکن اکنون&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span&gt;مجنون&amp;shy;ترم از هزار مجنون&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span&gt;زان شیفته&amp;zwnj;ی سیه&amp;zwnj;ستاره&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span&gt;من شیفته&amp;shy;تر هزار پاره&amp;raquo;&lt;a class=&quot; FCK__AnchorC&quot; title=&quot;&quot; name=&quot;_ftnref6&quot; href=&quot;#_ftn6&quot;&gt;&lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;[6]&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span&gt;در اینجا عاشق و معشوق هر دو آرزویشان تنها دیدار یا بودن باهم است و کوری بخت شامل حال هر دو می&amp;shy;شود. &amp;nbsp;و براساس درونمایه&amp;zwnj;ی متن می&amp;zwnj;توان دریافت که&amp;nbsp;در این منظومه آنچه به بخت یا بخت بیدار تعبیر می&amp;zwnj;شود، امکان یکی شدن عاشق و معشوق است. در این قصه لیلی که فاقد توانایی شیرین&amp;nbsp;و ویس است، نمی&amp;zwnj;تواند با تقدیری که جامعه،&amp;nbsp;سنت و پدر و مادر برایش مقرر کرده&amp;zwnj;اند بستیزد. به ناچار با مردی که او را از پدرش خواستگاری کرده، عروسی می&amp;zwnj;کند. تن به وصال او می&amp;zwnj;دهد اما عاشق مجنون می&amp;zwnj;ماند. ولی مجنون که قهرمان اصلی حماسه است غیر از لیلی هیچ کس را نمی&amp;zwnj;بیند. &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span&gt;در واقع مجنون، فرهاد، شیرین نماد مطلق صداقت و وفاداری، یک&amp;zwnj;بینی و ایثار در عشق هستند، که به&amp;nbsp;مکنت و دولت پشت پا می&amp;zwnj;زنند، برای پایداری در راه عشق از چیزی یا کسی نمی&amp;zwnj;ترسند. &lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;strong&gt;پانویس:&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div&gt;&lt;br clear=&quot;all&quot; /&gt;
&lt;div id=&quot;ftn1&quot;&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;a class=&quot; FCK__AnchorC&quot; title=&quot;&quot; name=&quot;_ftn1&quot; href=&quot;#_ftnref1&quot;&gt;&lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;[1]&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;&lt;i&gt;شاهنامه&lt;/i&gt; ۶: ۲۴.&lt;/font&gt;&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div id=&quot;ftn2&quot;&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;a class=&quot; FCK__AnchorC&quot; title=&quot;&quot; name=&quot;_ftn2&quot; href=&quot;#_ftnref2&quot;&gt;&lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;[2]&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;i&gt;&lt;span&gt;خسروشیرین&lt;/span&gt;&lt;/i&gt;&lt;span&gt; ۳٣۶.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div id=&quot;ftn3&quot;&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;a class=&quot; FCK__AnchorC&quot; title=&quot;&quot; name=&quot;_ftn3&quot; href=&quot;#_ftnref3&quot;&gt;&lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;[3]&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;i&gt;&lt;span&gt;خسروشیرین&lt;/span&gt;&lt;/i&gt;&lt;span&gt; ۱۷۲.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div id=&quot;ftn4&quot;&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;a class=&quot; FCK__AnchorC&quot; title=&quot;&quot; name=&quot;_ftn4&quot; href=&quot;#_ftnref4&quot;&gt;&lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;[4]&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;i&gt;&lt;span&gt;لیلی&amp;shy;ومجنون&lt;/span&gt;&lt;/i&gt;&lt;span&gt; ۵۸.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div id=&quot;ftn5&quot;&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;a class=&quot; FCK__AnchorC&quot; title=&quot;&quot; name=&quot;_ftn5&quot; href=&quot;#_ftnref5&quot;&gt;&lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;[5]&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;i&gt;&lt;span&gt;لیلی&amp;shy;ومجنون&lt;/span&gt;&lt;/i&gt;&lt;span&gt; ۱۰۳.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div id=&quot;ftn6&quot;&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;a class=&quot; FCK__AnchorC&quot; title=&quot;&quot; name=&quot;_ftn6&quot; href=&quot;#_ftnref6&quot;&gt;&lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;[6]&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;i&gt;&lt;span&gt;لیلی&amp;shy;ومجنون&lt;/span&gt;&lt;/i&gt;&lt;span&gt; ۱٨۴.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
</description>
     <comments>https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2011/09/04/6579#comments</comments>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/3523">ادبیات کهن</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/5025">خسرو و شیرین</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/5353">شعر فارسی</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/5354">لیلی و مجنون</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/5355">ویس و رامین</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak">خاک</category>
 <pubDate>Sun, 04 Sep 2011 08:12:02 +0000</pubDate>
 <dc:creator />
 <guid isPermaLink="false">6579 at https://archive.radiozamaneh.com</guid>
  </item>
  </channel>
</rss>