<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?><rss version="2.0" xml:base="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/5342/all" xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/">
  <channel>
    <title>هوشنگ گلشیری</title>
    <link>https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/5342/all</link>
    <description></description>
    <language>fa</language>
          <item>
    <title>هزار و نوزده سال و سه روز</title>
    <link>https://archive.radiozamaneh.com/culture/book-review/2012/09/30/20061</link>
    <description>&lt;div class=&quot;fb-social-like-widget&quot;&gt;&lt;fb:like  href=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/culture/book-review/2012/09/30/20061&quot; send=&quot;false&quot; layout=&quot;box_count&quot; show_faces=&quot;false&quot; width=&quot;500&quot; action=&quot;like&quot; font=&quot;arial&quot; colorscheme=&quot;light&quot;&gt;&lt;/fb:like&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-sartitr&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    داستان‌های زندان: شاه سیاه‌پوشان نوشته هوشنگ گلشیری        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-nevisandeh&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    منیره برادران        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-filefield field-field-maghaleh-image&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    &lt;img  class=&quot;imagefield imagefield-field_maghaleh_image&quot; width=&quot;277&quot; height=&quot;184&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/sites/default/files/golbar01.jpg?1349369576&quot; /&gt;        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;p&gt;منیره برادران - &amp;laquo;شاه سیاه&amp;zwnj;پوشان&amp;raquo;، نوشته هوشنگ گلشیری، پیش از آنکه به فارسی منتشر شود، به زبان&amp;zwnj;های آلمانی و انگلیسی و با نام مستعار &amp;laquo;منوچهر ایرانی&amp;raquo; انتشار یافت. این نام گویا در آن زمان بر اساس توافقی بین نویسندگان معترض برای آثاری که ممکن بود دردسرهای جدی برای&amp;zwnj;شان ایجاد کند، به&amp;zwnj;طور مشترک به&amp;zwnj;کار گرفته می&amp;zwnj;شد.&lt;/p&gt;
&lt;!--break--&gt;&lt;!--break--&gt;&lt;p&gt;بعد از درگذشت هوشنگ گلشیری، نشر باران نسخه فارسی این کتاب را با نام واقعی نویسنده منتشر کرد. پیش&amp;zwnj;تر کتاب را به آلمانی خوانده بودم حتی در متن ترجمه&amp;zwnj;شده هم نثر ویژه گلشیری نمایان بود. ولی خواندن آن، که با اشعاری از نظامی همراه است، به فارسی البته لطف دیگری دارد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;یک دست لباس سیاه&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&lt;img alt=&quot;&quot; src=&quot;http://www.radiozamaneh.com/sites/default/files/images/golbar02.jpg&quot; style=&quot;width: 196px; height: 279px;&quot; /&gt;شاه سیا&amp;zwnj;ه&amp;zwnj;پوشان، هوشنگ گلشیری، سوئد، نشر باران، ١٣٨٠&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;شاه سیاه&amp;zwnj;پوشان را باید اثری مهم و ماندگار در ادبیات بعد از انقلاب و به ویژه در ادبیات زندان به&amp;zwnj;حساب آورد. داستان در فضای سیاه سال ۶١ شکل می&amp;zwnj;گیرد. شخصیت اول داستان، نویسنده&amp;zwnj;ای است که همیشه مورد سانسور بوده و نوشته&amp;zwnj;هایش به جز دوره کوتاه انقلاب که جزو &amp;laquo;کتاب&amp;zwnj;های جلد سفید&amp;raquo; در بساط&amp;zwnj;های خیابانی ارائه می&amp;zwnj;شد، در کتابفروشی&amp;zwnj;ها یافت نمی&amp;zwnj;شود. ولی نوشته&amp;zwnj;ها و اشعارش طرفدار دارد، در خارج از کشور منتشر می&amp;zwnj;شود و مخفیانه دست به دست می&amp;zwnj;گردد. راوی داستان او نیست، اما گلشیری مشاهدات و سرگذشت او را که به تجربه&amp;zwnj;های خودش هم &amp;zwnj;شباهت دارد، درونمایه داستان قرار می&amp;zwnj;&amp;zwnj;دهد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;فضای &amp;laquo;شاه سیاه&amp;zwnj;پوشان&amp;raquo; از سیاهی و خوف آکنده &amp;zwnj;است. سر کوچه&amp;zwnj;ها حجله&amp;zwnj;های چراغانی&amp;zwnj;شده جوانانی که در جبهه&amp;zwnj;ها کشته شده&amp;zwnj;اند، مرگ و اندوه بر شهر می&amp;zwnj;پاشد. آدم&amp;zwnj;ها سیاه&amp;zwnj;پوش&amp;zwnj;اند. پس او هم &amp;laquo;باید یک لباس سیاه بخرد&amp;raquo; و این فکر مدام در طول داستان تکرار می&amp;zwnj;شود. در چاردیواری خانه هم امنیت وجود ندارد. روی فرشته کنار حوض را که بالش هم ترک&amp;zwnj; خورده با پلاستیک پوشانده&amp;zwnj;اند. زنگ تلفن فقط برای تهدید به صدا درمی&amp;zwnj;آید. نویسنده می&amp;zwnj;نشیند پشت میز کارش ولی کلمه&amp;zwnj;ای به روی کاغذ نمی&amp;zwnj;آید. او می&amp;zwnj;داند سراغ او هم خواهند آمد. می&amp;zwnj;آیند. در یک روز سرد ٢۵ دی ۶١، کتاب&amp;zwnj;هایش را در کارتون می&amp;zwnj;گذارند، گونی بر سرش می&amp;zwnj;کشند و می&amp;zwnj;برند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;اوین بدون شکنجه &amp;laquo;اوین&amp;raquo; نیست&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اوین بدون شکنجه، &amp;laquo;اوین&amp;raquo; نیست. نویسنده را شلاق می&amp;zwnj;زنند تا اعتراف کند. اعتراف کند که چرا برای مثال در مدح جنگ شعری نسروده &amp;zwnj;است؟ چرا نام مجموعه شعر ممنوعه&amp;zwnj;اش را &amp;laquo;عشره مشئومه&amp;raquo; گذاشته است؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;او در سلول با سرمد که چهره جوان و زیبایش به طرح&amp;zwnj;های مینیاتوری شباهت دارد آشنا می&amp;zwnj;شود. در این چهره زیبا اما، عشق مرده و نفرت جایش نشسته است. او یک تواب است. شب&amp;zwnj;ها او را می&amp;zwnj;برند تا در آیین کشتار شرکت کند و آخرین گلوله را در مغز در خون تپیدگان خالی کند. بعد خون&amp;zwnj;ها را بشوید و جنازه&amp;zwnj;ها را در کامیون جا دهد. گلشیری می&amp;zwnj;نویسد:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;laquo;می&amp;zwnj;ایستادم در گوشه&amp;zwnj;ای و بعد که آن&amp;zwnj;ها می&amp;zwnj;ریختند روی زمین، یکی یکی تیر توی سرشان، یعنی روی روسری&amp;zwnj;هایشان خالی می&amp;zwnj;کردم و بعد که با شلنگ آب آن&amp;zwnj;ها را می&amp;zwnj;شستم بغل می&amp;zwnj;کردم می&amp;zwnj;انداختم توی نعش&amp;zwnj;کش که ببرند.&amp;raquo; (شاه سیاه&amp;zwnj;پوشان، ص ٧١)&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;سرمد چه حسی دارد؟ آیا اصلاً گذاشته&amp;zwnj;اند که باریکه حسی در او زنده بماند؟ می&amp;zwnj;داند که او را هم اعدام خواهند کرد. می&amp;zwnj;گوید: &amp;laquo;سند که نمی&amp;zwnj;خواهند باقی بگذارند... یک روز می&amp;zwnj;زنند، مطمئنم، برای اینکه می&amp;zwnj;دانند که حافظه من بی&amp;zwnj;نظیر است.&amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در آشویتس هم زندانیانی که محکومان به مرگ را به کوره&amp;zwnj;های آدم&amp;zwnj;سوزی هدایت می&amp;zwnj;کردند، می&amp;zwnj;دانستند که روزی نوبت خودشان هم می&amp;zwnj;رسد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;شب&amp;zwnj;ها جوانانی را به سلول می&amp;zwnj;آورند و عصر همان روز یا روزهای بعد آن&amp;zwnj;ها را می&amp;zwnj;برند. شب&amp;zwnj;هنگام صدای رگبار که به خالی شدن کامیونی از آهن می&amp;zwnj;ماند، اعلام شوم خبر اعدام است. آن&amp;zwnj;ها پیش از آنکه نوبتشان فرارسد، با اشتیاقی داغ به حکایت&amp;zwnj;ها و اشعاری که نویسنده برایشان نقل می&amp;zwnj;کند، گوش فرامی&amp;zwnj;دهند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;حکایت شاه سیاه&amp;zwnj;پوشان و مجازات راوی داستان&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;شبی نویسنده حکایت &amp;laquo;شاه سیاه&amp;zwnj;پوشان&amp;raquo; از قصه&amp;zwnj;های هفت پیکر نظامی را روایت می&amp;zwnj;کند. شاه در جست&amp;zwnj;وجوی گشودن راز شهر سیاه&amp;zwnj;پوش، از ناکجا&amp;zwnj;آباد سر درمی&amp;zwnj;آورد ولی راز همچنان ناگشوده می&amp;zwnj;ماند. در این سفر خیالی شرح عشق به میان می&amp;zwnj;آید. جوان&amp;zwnj;ها سراپا گوش هستند و در این قصه&amp;zwnj;ها قطره&amp;zwnj;ای کام می&amp;zwnj;جویند، چیزی که در زندگی کوتاه&amp;zwnj;شان فرصتی برایش نداشتند. داستان جایی ناتمام می&amp;zwnj;ماند که سرمد برآشفته می&amp;zwnj;شود و نگهبان را خبر می&amp;zwnj;کند. او از سربرآوردن دوباره حس&amp;zwnj;های انسانی&amp;zwnj;اش وحشت دارد. همین حس&amp;zwnj;ها است که می&amp;zwnj;تواند او را در جایگاه تواب دچار تزلزل و تردید کند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بعد از یک ماه انفرادی، که تنبیه داستان&amp;zwnj;خوانی است، نویسنده را دوباره به سلول برمی&amp;zwnj;گردانند. این بار سرمد است که اصرار دارد نویسنده روایت داستان را از سر بگیرد. چه بر او گذشته است؟ نویسنده از ادامه داستان طفره می&amp;zwnj;رود و این بار سرمد است که داستانش را تعریف می&amp;zwnj;کند؛ داستانی که به&amp;zwnj;طرز دردناکی واقعی است. او از راز سیه&amp;zwnj;روزی&amp;zwnj;اش در زندان پرده برمی&amp;zwnj;دارد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در یکی از شب&amp;zwnj;های مرگ، دخترک پانزده&amp;zwnj;ساله&amp;zwnj;ای را که روزی به&amp;zwnj;هم دل بسته بودند، در بین اعدام&amp;zwnj;شدگان می&amp;zwnj;بیند. سرمد او را لو داده بوده و خیلی&amp;zwnj;های دیگر را هم. می&amp;zwnj;بیند که آخرین نگاه دخترک به سوی او&amp;nbsp; دوخته شده &amp;zwnj;است. شاید این نگاه سرمد را دگرگون ساخته &amp;zwnj;است. چشم&amp;zwnj;ها او را دیده&amp;zwnj;اند و شاهد عمل او بوده&amp;zwnj;اند. ته&amp;zwnj;مانده حس انسانی در او سر برمی&amp;zwnj;آورد و به گریه می&amp;zwnj;افتد. نوبت او هم می&amp;zwnj;رسد. می&amp;zwnj;رود. پشت سر او، نویسنده در سلولش صدای رگبار را می&amp;zwnj;شنود. سرمد پیش از رفتن پیراهن سیاهش را برای نویسنده به&amp;zwnj;جا می&amp;zwnj;گذارد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;معنای دگرگونه &amp;laquo;زمان&amp;raquo; در جهان افسانه&amp;zwnj;ها&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&lt;img alt=&quot;&quot; src=&quot;http://www.radiozamaneh.com/sites/default/files/images/golbar03.jpg&quot; style=&quot;width: 196px; height: 224px;&quot; /&gt;هوشنگ گلشیری، نویسنده &lt;strong&gt;&amp;laquo;شاه سیاه&amp;zwnj;پوشان&amp;raquo;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;در حکایت&amp;zwnj;ها و افسانه&amp;zwnj;ها زمان معنایی دیگر دارد و آن چیزی نیست که ما امروز درک می&amp;zwnj;کنیم. در &amp;laquo;شاه سیاه&amp;zwnj;پوشان&amp;raquo; که یکی از افسانه&amp;zwnj;های هفت&amp;zwnj;پیکر نظامی با فضای واقعی زمستان ۶١ درهم &amp;zwnj;می&amp;zwnj;آمیزد، زمان شتاب ندارد، رو به جلو نمی&amp;zwnj;رود و حرکتی هم اگر دارد، دورانی است. زمان حاوی بُعد دیگری است. سرمد نوزده&amp;zwnj;ساله عمری به قدمت تاریخ و حکایات دارد. او در مورد سنش می&amp;zwnj;گوید: &amp;laquo;نوزده سالم است یا هیجده سال، اما چرا دورغ بگویم؟ من هزار و نوزده سال و سه روزم است.&amp;raquo; (شاه سیاه&amp;zwnj;پوشان، ص٣٨)&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اینکه چه مدت نویسنده در زندان می&amp;zwnj;ماند، ناروشن می&amp;zwnj;ماند. یک ساعت؟ یک سال؟ از روز و حتی ساعت دستگیری نویسنده مطلع می&amp;zwnj;شویم ولی زمان بازگشت او به خانه در ابهام می&amp;zwnj;ماند و این سؤال را ایجاد می&amp;zwnj;کند که آیا این یک سفر خیالی نبوده همچون سفر شاه سیاه&amp;zwnj;پوشان در سبدی که پرنده&amp;zwnj;ها آن را هدایت می&amp;zwnj;کنند؟ یا شاید اصلاً زندان حاصل سیلان ذهن نویسنده در بین جهان عینی و جهان ذهنی متأثر از هفت&amp;zwnj;پیکر است؟ تداعی واقعیت سیاه آن سال&amp;zwnj;های &amp;laquo;عشره مشئومه&amp;raquo; و جاپای آن در تاریخ و گذشته&amp;zwnj;هامان؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ابهام بین خیال و واقعیت، خود را از خلال زمان غیرتقویمی و یا بهتر بگوییم: &amp;laquo;بی&amp;zwnj;زمانی&amp;raquo; در داستان به خواننده می&amp;zwnj;نمایاند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اما نمودی در پایان داستان عینی و واقعی است: نویسنده با موهای سفید و لباس سیاه از سفر بازمی&amp;zwnj;گردد. این را هم آینه به او می&amp;zwnj;گوید و هم از وحشت دخترش متوجه آن می&amp;zwnj;شود. ولی این نمود واقعی هم با عامل زمان، که گویی قرنی گذشته، پرراز و رمز می&amp;zwnj;گردد. داستان با این پرسش پایان می&amp;zwnj;یابد: &amp;laquo;با این پیراهن سیاه، چند قرن بر او گذشته بود که موهاش همه دانه به دانه سفید شده&amp;zwnj;بود؟&amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;&amp;laquo;کلنل&amp;raquo; و &amp;laquo;شاه سیاه&amp;zwnj;پوشان&amp;raquo;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;فضای رمان &amp;laquo;کلنل&amp;raquo; اثر محمود دولت&amp;zwnj;آبادی (&lt;a href=&quot;http://zamaaneh.com/khaak/2010/09/post_103.html&quot;&gt;ن. ک به: کلنجار با انقلاب ٥٧)&lt;/a&gt;&amp;nbsp; شباهت عجیبی با فضای داستان &amp;laquo;شاه سیاه&amp;zwnj;پوشان&amp;raquo; نوشته هوشنگ گلشیری دارد.&lt;br /&gt;
	&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;کلنل داستان خانواده&amp;zwnj;ای است که ثمره&amp;zwnj;اش از انقلاب ۵٧ مرگ و نابودی است. هر دو داستان فضای سال&amp;zwnj;های اول دهه ۶٠ را ترسیم می&amp;zwnj;کنند. در هر دو جز رنگ&amp;zwnj;های سیاه و خاکستری رنگ دیگری نیست. کوچه&amp;zwnj;ها در حجله جوانانی که در جنگ کشته شده&amp;zwnj;اند، سوگوارند و درون خانه&amp;zwnj;ها پنهانی عزای جوانانی است که اعدام شده&amp;zwnj;اند. در &amp;laquo;شاه سیاه&amp;zwnj;پوشان&amp;raquo; روز، آبستن سیاهی است؛ در &amp;laquo;کلنل&amp;raquo; اما تاریکی شب و باران بستر فاجعه می&amp;zwnj;شود. یکی از تکان&amp;zwnj;دهنده&amp;zwnj;ترین صحنه&amp;zwnj;های &amp;laquo;کلنل&amp;raquo; صحنه&amp;zwnj;ای است که پدر در کنار دو مأمور تابوت دختر اعدام&amp;zwnj;شده&amp;zwnj;اش را به سوی گورستان می&amp;zwnj;برد. شب است و بارانی که یک&amp;zwnj;ریز می&amp;zwnj;بارد، غم و تنهایی را بر زمین می&amp;zwnj;پاشد. به دستور مأموران پدر باید شبانه گوری بکند و دخترش را دفن کند، پیش از آنکه روز راز جنایت قاتلان را برملا کند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;شعری از مولوی که رمان کلنل با آن پایان می&amp;zwnj;یابد، حکایت داستان شاه&amp;zwnj;پوشان هم هست:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;laquo;چو در ره ببینی بریده&amp;zwnj;سری&lt;br /&gt;
	که غلطان رود سوی میدان ما&lt;br /&gt;
	ازو پرس ازو پرس احول ما&lt;br /&gt;
	کزو بشنوی سر پنهان ما&amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;&lt;a href=&quot;http://www.delijanmag.com/book/%D8%B4%D8%A7%D9%87-%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D9%87%E2%80%8C%D9%BE%D9%88%D8%B4%D8%A7%D9%86&quot;&gt;لینک: پاره&amp;zwnj;ای از داستان شاه سیاه&amp;zwnj;پوشان در اینترنت&lt;/a&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;
	مجموعه &amp;laquo;داستان&amp;zwnj;های زندان&amp;raquo; از منیره برادران در &amp;laquo;کتاب زمانه&amp;raquo;:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;http://www.radiozamaneh.com/node/19466&quot;&gt;مرائی کافر است&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;
	&lt;a href=&quot;http://www.radiozamaneh.com/node/17900&quot;&gt;همه آن&amp;zwnj;هایی که آزاد نشدند&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;
	&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
</description>
     <comments>https://archive.radiozamaneh.com/culture/book-review/2012/09/30/20061#comments</comments>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/3236">ادبیات معاصر ایران</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/15763">شاه سیاهپوشان</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/1618">منیره برادران</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/5342">هوشنگ گلشیری</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/culture/book-review">کتاب زمانه</category>
 <pubDate>Sat, 29 Sep 2012 23:20:23 +0000</pubDate>
 <dc:creator>hosseinn</dc:creator>
 <guid isPermaLink="false">20061 at https://archive.radiozamaneh.com</guid>
  </item>
  <item>
    <title>پونز روی دم گربه</title>
    <link>https://archive.radiozamaneh.com/culture/book-review/2012/08/04/16307</link>
    <description>&lt;div class=&quot;fb-social-like-widget&quot;&gt;&lt;fb:like  href=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/culture/book-review/2012/08/04/16307&quot; send=&quot;false&quot; layout=&quot;box_count&quot; show_faces=&quot;false&quot; width=&quot;500&quot; action=&quot;like&quot; font=&quot;arial&quot; colorscheme=&quot;light&quot;&gt;&lt;/fb:like&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-sartitr&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    برنامه رادیویی «با خانم نویسنده»، گفت‌و‌گو با شهرنوش پارسی‌پور پیرامون گزیده‌هایی از ادبیات داستانی ایران و جهان        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-nevisandeh&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    حسین نوش‌آذر و شهرنوش پارسی‌پور        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-filefield field-field-maghaleh-image&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    &lt;img  class=&quot;imagefield imagefield-field_maghaleh_image&quot; width=&quot;277&quot; height=&quot;194&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/sites/default/files/morahp.jpg?1344449973&quot; /&gt;        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;p&gt;حسین نوش&amp;zwnj;آذر در گفت&amp;zwnj;و&amp;zwnj;گو با شهرنوش پارسی&amp;zwnj;پور &amp;ndash; آیدا مرادی آهنی نویسنده جوان و بااستعدادی&amp;zwnj;ست که نخستین کتابش را در سال ۱۳۸۹ توسط نشر چشمه منتشر کرد. نشر چشمه که هر سال آثاری از بااستعداد&amp;zwnj;ترین نویسندگان ایران را به ادبیات ایران تقدیم می&amp;zwnj;کرد در محاق افتاده.&lt;/p&gt;
&lt;!--break--&gt;&lt;!--break--&gt;&lt;p&gt;آیدا مرادی آهنی در این کتاب که در بردارنده ۹ داستان کوتاه است، با زبانی ساده جهان غریب ذهنش و درکش از محیط اطرافش را به نمایش می&amp;zwnj;گذارد. نام این رمان که موضوع گفت&amp;zwnj;و&amp;zwnj;گوی امروز ما در برنامه &amp;laquo;با خانم نویسنده&amp;raquo; است، بسیار عجیب است. نخستین کتاب آیدا مرادی آهنی &amp;laquo;پونز روی دم گربه&amp;raquo; نام دارد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;البته این روز&amp;zwnj;ها کتاب&amp;zwnj;های داستانی و شعر با نام&amp;zwnj;های بسیار عجیب روی پیشخان کتاب&amp;zwnj;فروشی&amp;zwnj;ها قرار می&amp;zwnj;گیرد و به&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان اندازه هم که نام&amp;zwnj;هاشان دراز است، لاغر&amp;zwnj;تر هم می&amp;zwnj;شوند. کتاب آیدا اما در این میان شاید یک استثناء باشد. مهم&amp;zwnj;ترین درونمایه این کتاب جنون است و نام کتاب هم به هر حال تداعی&amp;zwnj;کننده همین مفهوم می&amp;zwnj;تواند باشد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;http://www.zamahang.com/podcast/2010/20120804_moradi_ahani_nushazar_parsipur.mp3&quot;&gt;&lt;img align=&quot;middle&quot; src=&quot;http://radiozamaneh.com/sites/default/files/musicicon_14.jpg&quot; alt=&quot;&quot; /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;img width=&quot;196&quot; height=&quot;133&quot; align=&quot;middle&quot; src=&quot;http://www.radiozamaneh.com/sites/default/files/images/morahghz01_0.jpg&quot; alt=&quot;&quot; /&gt;آیدا مرادی آهنی&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;منتقدی در روزنامه &amp;laquo;تهران امروز&amp;raquo; به همین موضوع اشاره کرده. او اعتقاد دارد که راویان داستان&amp;zwnj;های این مجموعه همه از یک بحران روحی رنج می&amp;zwnj;برند و در مجموع رفتار طبیعی ندارند. جلسه&amp;zwnj;ای هم در شیراز در نقد و بررسی این کتاب برگزار شد. ابوتراب خسروی که از نویسندگان قابل تأمل ماست و در این نشست شرکت داشته اعتقاد دارد که لحن رمانتیک نویسنده با فضاهایی که آفریده در تناسب نیست. داستان&amp;zwnj;های این کتاب بسیار کوتاه هستند و با سرعت زیادی اتفاق می&amp;zwnj;افتند. خانم شهرنوش پارسی&amp;zwnj;&amp;zwnj;پور در گفت&amp;zwnj;و&amp;zwnj;گویی که اینک از نظر شما می&amp;zwnj;گذرد، به نکته بسیار مهمی اشاره می&amp;zwnj;کنند: موقعیت&amp;zwnj;های ساده را چرا می&amp;zwnj;بایست به پیچیده&amp;zwnj;ترین و دشوارترین شکل روایت کنیم؟ این شیوه البته از قدیم در ادبیات مرسوم بوده و به آن &amp;laquo;تقعید&amp;raquo; می&amp;zwnj;گفتند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;از شهرنوش پارسی&amp;zwnj;پور می&amp;zwnj;پرسم:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt; خانم پارسی&amp;zwnj;پور، آنچه که ۹ داستان مجموعه &amp;laquo;پونز روی دم گربه&amp;raquo; را به هم پیوند می&amp;zwnj;دهد، به نظر شما چیست؟ شما این کتاب را چگونه خواندید و چه درک و برداشتی از فضای کلی کتاب دارید؟ &lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;دوست عزیز، من میانگینى براى تشخیص کتاب&amp;zwnj;ها در ذهن دارم. موضوع هر کتابى که در ذهنم بماند به&amp;zwnj;نظرم کار خوبى مى&amp;zwnj;آید، اعم از آنکه کتاب را پسندیده باشم و یا نپسندیده باشم. در مورد کتاب &amp;laquo;پونز روى دم گربه&amp;raquo; باید بگویم که موضوع داستان&amp;zwnj;ها از ذهنم پریده است و الان اگر بخواهم اظهار نظر جدى بکنم باید یک&amp;zwnj;بار دیگر کتاب را بخوانم. اما البته به&amp;zwnj;خوبى به خاطر دارم که این کتاب به شدت سبک&amp;zwnj;گراست، و نویسنده مى&amp;zwnj;کوشد سبک نوینى عرضه بدارد که کم و بیش نزدیک مى&amp;zwnj;شود به مکتبى که هوشنگ گلشیرى به&amp;zwnj;وجود آورده، یعنى نوشتن داستان&amp;zwnj;هایى که خواندنشان بسیار مشکل است، اما اگر با دقت بخوانید متوجه مى&amp;zwnj;شوید که داستان&amp;zwnj;هاى ساده&amp;zwnj;اى هستند که مشکل نوشته شده&amp;zwnj;اند. امیدوارم آنچه مى&amp;zwnj;گویم عشاق ادبیات را از من نرنجاند، اما شخص من به سبک گلشیرى علاقه&amp;zwnj;ای ندارم و خواندن داستان&amp;zwnj;هاى این سبک اغلب مرا ملول مى&amp;zwnj;کند. البته این اشکال از من است. اما این را هم من نمى&amp;zwnj;فهمم که چرا باید براى درک یک داستان اینقدر کوشش بکنیم. باتوجه به حجم نوشته&amp;zwnj;هاى جدید و اینکه شما اگر بخواهید بگوئید که چیزى از ادبیات مى&amp;zwnj;دانید حداقل هفته&amp;zwnj;اى سه جلد کتاب باید بخوانید، وقت گذاشتن براى درک یک کتاب اندکى مشکل است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;شخصیت&amp;zwnj;های داستان&amp;zwnj;های این کتاب اغلب از یک بیماری رنج می&amp;zwnj;برند. مثلاً در داستان &amp;laquo;اینطوری برمی&amp;zwnj;گردد&amp;raquo; زنی که به جنون مبتلا شده، بچه&amp;zwnj; یک ماهه&amp;zwnj;اش را مسموم می&amp;zwnj;کند و حالا در این توهم است که دوباره باردار بشود. تصویری که نویسنده از خانواده ایرانی به&amp;zwnj;دست می&amp;zwnj;دهد، بسیار متفاوت است از آنچه که دولت تبلیغ می&amp;zwnj;کند. آیا نویسنده می&amp;zwnj;خواهد بگوید که جامعه ما بیمار است یا انتخاب جنون به عنوان یک مضمون محوری از علاقه شخصی نویسنده نشان دارد؟ &lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&lt;img width=&quot;196&quot; height=&quot;185&quot; align=&quot;middle&quot; src=&quot;http://radiozamaneh.com/sites/default/files/morahghz02.jpg&quot; alt=&quot;&quot; /&gt;پونز روی دم گربه، نوشته ایدا مرادی آهنی&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;بله همین طور است، شخصیت&amp;zwnj;ها اغلب بیمار هستند و لابد به&amp;zwnj;راستى دلیل این بیمارى شرایط اجتماعى&amp;zwnj;ست. بد نیست که بخشى از همین داستان را براى خوانندگان بخوانیم:&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;laquo;دو تا از قرص&amp;zwnj;ها را خوردم و شروع کردم به گفتن. خوابیده بود کنار خودم روى همین تخت. کنار خودم مى&amp;zwnj;خواباندمش. نمى&amp;zwnj;شد توى این خانه&amp;zwnj;ى درندشت بچه&amp;zwnj;اى یک ماهه را بگذارم تنها توى اتاقش بخوابد. یک روز مادر زنگ زد گفت سه ماه دیگر به دنیا مى&amp;zwnj;آید، هنوز نیامده&amp;zwnj;اى برویم پى اسباب و وسایلش. گفتم خودت هرچه مى&amp;zwnj;خواهى بخر.&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان روز با مانى گفتیم اتاق بغل چون کنار اتاق خودمان است براى او باشد. یعنى من گفتم؛ مانى که مى&amp;zwnj;گفت حالا این&amp;zwnj;ها را بعداً خودت معلوم مى&amp;zwnj;کنى. مثل اسمش که هر وقت صحبت مى&amp;zwnj;شد مى&amp;zwnj;گفت این با تو، خودت یک اسمى پیدا کن که صدا کردنش را دوست داشته باشى...&amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ادیباتى که متوجه بیان جریان سیال ذهن است اغلب خواننده را سردرگم مى&amp;zwnj;کند. منشاء این ادبیات بازگشت مى&amp;zwnj;کند به کتاب &amp;laquo;هیاهو و خشم&amp;raquo; نوشته ویلیام فاکنر. در آنجا مرد عقب مانده&amp;zwnj;اى ماجرایى را شرح مى&amp;zwnj;دهد و فاکنر با دقت تمام کوشیده است حالات گفتارى این مرد را تقلید کند، که بى&amp;zwnj;شک از یک تجربه عینى گرته&amp;zwnj;بردارى شده. بعد&amp;zwnj;تر در ایران ما این روش نوشتارى را به نام گلشیرى مى&amp;zwnj;شناسیم که به شدت مورد استفاده عده قابل توجهى از نویسندگان ایرانى قرار گرفته است. آیدا مرادى آهنى نیز به این سبک نوشتارى علاقمند است و داستان&amp;zwnj;هایش را در همین روند شکل مى&amp;zwnj;بخشد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;کسانی که این کتاب را خوانده&amp;zwnj;اند دو داستان آخر کتاب را ستوده&amp;zwnj;اند. من شخصاً &amp;laquo;حق&amp;zwnj;السکوت&amp;raquo; را بیشتر از باقی داستان&amp;zwnj;های کتاب می&amp;zwnj;پسندم.  &lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;من همین الان دوباره داستان حق&amp;zwnj;السکوت را خواندم تا بتوانم پاسخ شما را بدهم. این داستان را تنها به این صورت مى&amp;zwnj;توانیم درک کنیم که باور بداریم راوى آن یک بیمار روانى&amp;zwnj;ست. در داستان دو خواهر دو قلو که یکى راوى&amp;zwnj;ست و دیگرى شادى نام دارد که قرص مى&amp;zwnj;خورد مادر بزرگ را که تنها دارایى پدر است کشته&amp;zwnj;اند و بناست او را در مرداب بیندازند. ناگهان یک وزغ سخنگو نیز وارد داستان مى&amp;zwnj;شود و پیچ مشکل داستان را تند&amp;zwnj;تر مى&amp;zwnj;کند. این حقیقتى ست که براى درک داستان&amp;zwnj;هاى آیدا مرادى آهنى باید چند بار آن&amp;zwnj;ها را خواند. این در دنیایى که بسیار گرفتار هستید کار مشکلى&amp;zwnj;ست. با این حال شک نیست که او به طور جدى کار مى&amp;zwnj;کند و ادیبات را جدى گرفته است. او متولد سال ١٣۶٢ و بسیار جوان است. بدون شک در آینده بهتر خواهد توانست تصمیم بگیرد که چگونه بنویسد. اگر مایل باشد همین حالت مبهم&amp;zwnj;نویسى را حفظ کند باید به خوانندگان محدودى نیز قانع باشد.&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;به بخشى از داستان &amp;laquo;زیر آب، روى لجن&amp;zwnj;ها&amp;raquo; توجه کنید:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;laquo;هرچه فکر مى&amp;zwnj;کنم نمى&amp;zwnj;دانم قبلاً هم بالاى سرش رفته بودم یا نه. یادم نمى&amp;zwnj;آید تا امروز دارو یا تزریقش را انجام داده باشم. انگار براى اولین بار بود که مى&amp;zwnj;دیدمش.&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان&amp;zwnj;طور که شعبانى و کوچک&amp;zwnj;نیا هر کدام یک دست و پایش را گرفته بودند، آرام&amp;zwnj;بخش را توى بازوى استخوانى&amp;zwnj;اش تزریق کردم. چند ثانیه&amp;zwnj;اى مى&amp;zwnj;لرزید و سعى مى&amp;zwnj;کرد صورتش را بین دست&amp;zwnj;ها قایم کن ولى بعد افتاد روى تخت. یک دقیقه نشد که خوابش برد. پتویش را مرتب کردم و با دستمال عرق پیشانى&amp;zwnj;اش را که پاک مى&amp;zwnj;کردم، آهسته از شعبانى پرسیدم: &amp;laquo;خانم شعبانى، این بیمارو تازه آوردن؟&amp;raquo;&lt;br /&gt;
شعبانى پرده&amp;zwnj;ها را کشید. نفس نفس مى&amp;zwnj;زد. گفت: &amp;laquo;نه. ولى قدیمى هم نیست. جدیده. نه خانم کوچک نیا؟&amp;raquo;&lt;br /&gt;
کوچک&amp;zwnj;نیا که قرص&amp;zwnj;هاى بیمار تخت لنارى را توى دهانش مى&amp;zwnj;ریخت زمزمه کرد: &amp;laquo;یکى دوماه بیشتره که آوردنش. آقاى عطائى گفتم دهن باز. آهان. عزیزم، خانم شعبانى، این نفس نفس زندت به خاطر اضافه وزنه&amp;zwnj;ها.&amp;raquo; شعبانى که دست به کمر به دیوار تکیه داده بود، گفت: &amp;laquo;والله مال آسم هم هست. مثلا قرار بود شماره این دکتر تغذیه رو که خودت رفتى پیشش بهم بدى...&amp;raquo;&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;براى آیدا مرادى آهنى آرزوى موفقیت مى&amp;zwnj;کنم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در همین زمینه:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;http://www.radiozamaneh.com/taxonomy/term/12211&quot;&gt;::مجموعه &amp;quot;با خانم نویسنده&amp;quot; در رادیو زمانه&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;http://www.radiozamaneh.com/taxonomy/term/2271&quot;&gt;::برنامه&amp;zwnj;های رادیویی شهرنوش پارسی&amp;zwnj;پور در رادیو زمانه::&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;
&lt;a href=&quot;http://shahrnushparsipur.com/&quot;&gt;::وب&amp;zwnj;سایت شهرنوش پارسی&amp;zwnj;پور::&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
</description>
     <comments>https://archive.radiozamaneh.com/culture/book-review/2012/08/04/16307#comments</comments>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/13267">j آیدا مرادی آهنی</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/12211">با خانم نویسنده</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/3883">حسین نوش آذر</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/2271">شهرنوش پارسی پور</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/5342">هوشنگ گلشیری</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/4581">پونز روی دم گربه</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/culture/book-review">کتاب زمانه</category>
 <pubDate>Fri, 03 Aug 2012 22:43:37 +0000</pubDate>
 <dc:creator />
 <guid isPermaLink="false">16307 at https://archive.radiozamaneh.com</guid>
  </item>
  <item>
    <title>کاتب در کنار مجسمه‌ی بالزاک </title>
    <link>https://archive.radiozamaneh.com/culture/book-review/2011/09/03/6562</link>
    <description>&lt;div class=&quot;fb-social-like-widget&quot;&gt;&lt;fb:like  href=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/culture/book-review/2011/09/03/6562&quot; send=&quot;false&quot; layout=&quot;box_count&quot; show_faces=&quot;false&quot; width=&quot;500&quot; action=&quot;like&quot; font=&quot;arial&quot; colorscheme=&quot;light&quot;&gt;&lt;/fb:like&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-sartitr&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    نگاهی دوباره به «آینه‌های دردار»         &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-nevisandeh&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    مجتبا صولت‌پور         &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-filefield field-field-maghaleh-image&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    &lt;img  class=&quot;imagefield imagefield-field_maghaleh_image&quot; width=&quot;277&quot; height=&quot;188&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/sites/default/files/golaisol01.jpg?1315249612&quot; /&gt;        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;p&gt;مجتبا صولت&amp;zwnj;پور- در تابستان گذشته، &amp;laquo;آینه&amp;zwnj;های دردار&amp;raquo; پس از گذشت ۹ سال از چاپ چهارمش، تجدید چاپ شد، تا این رمان که از نگاه نویسنده&amp;zwnj;اش، هوشنگ گلشیری &amp;laquo;به ظاهر سفرنامه&amp;raquo; است دوباره به&amp;zwnj;دست خوانندگان برسد، و این&amp;zwnj;بار شاید به&amp;zwnj;دست جوان&amp;zwnj;ترهایی که بیشتر نامش را شنیده بودند و کمتر دل و وقت داده بودند به خواندنش. تجدید چاپ تنها یکی از آثار گلشیری در ۳۳۰۰ نسخه، آن رود خروشانی&amp;zwnj; نیست که بتواند کسی یا کسانی را سیراب کند، اما مجال و بهانه&amp;zwnj;ای به دست می&amp;zwnj;دهد تا دوباره از &amp;laquo;کاتب&amp;raquo; بگوییم و از او بنویسیم. این نوشته هم بهانه&amp;zwnj;اش گرچه تجدید چاپ یک کتاب است، اما همیشه و بی&amp;zwnj;بهانه هم می&amp;zwnj;توان و باید هم درباره&amp;zwnj;ی گلشیری نوشت.&lt;/p&gt;
&lt;!--break--&gt;&lt;!--break--&gt;&lt;p&gt;هسته&amp;zwnj;ی &amp;laquo;آینه&amp;zwnj;های دردار&amp;raquo; در بحران شکل می&amp;zwnj;گیرد. این بار اما بحران هویت و بحران ریشه و خاک است که به درگیری&amp;zwnj;های داستان جهت می&amp;zwnj;دهد. هر واقعه&amp;zwnj;ای که در این داستان اتفاق می&amp;zwnj;افتد، همه&amp;zwnj;ی آن درگیری&amp;zwnj;ها و بحران&amp;zwnj;ها در زبان روی می&amp;zwnj;دهد. اتفاقاً گلشیری مرعوبِ زبانش بود، آن&amp;zwnj;قدر که حتی در مقاطعی شاهد تحمیل کاذب زبان به دیگر عناصر اثر هستیم. البته بخشی از تأثیرگذاری این نویسنده بر جریان داستان&amp;zwnj;نویسیِ ایران، در پی انتخاب و بسط چنین زبانی بود که به آثار او هویت و تشخص داد و بین همه&amp;zwnj;ی سطور کتاب&amp;zwnj;هایش نشانه گذاشت.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;گلشیری به&amp;zwnj;خوبی می&amp;zwnj;دانست چگونه می&amp;zwnj;توان یک کاتب بود و با این حال در برخی از آثارش چگونگی برخورد او با زبان گاهی پیامدهای زیانباری برای متن دارد. برای مثال در همین &amp;laquo;آینه&amp;zwnj;های دردار&amp;raquo; همه&amp;zwnj;ی شخصیت&amp;zwnj;ها با زبان &amp;laquo;راوی دانای کل محدود به ذهن&amp;raquo; صحبت می&amp;zwnj;کنند، و نه با زبان خودشان و یک معنای آن این است همه&amp;zwnj;ی شخصیت&amp;zwnj;ها با زبان گلشیری، و با زبان&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان کاتب چیره&amp;zwnj;دست حرف می&amp;zwnj;زنند و چهره&amp;zwnj;ی گلشیری در همه حال از پشت نقابِ چهره&amp;zwnj;ی ابراهیم و صنم و بقیه شخصیت&amp;zwnj;های اصلی و فرعی داستان پیداست.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;laquo;عزیز گفت: این بحران برای همه هست...&amp;raquo; (ص ۲۳) بله، این بحرانی همه&amp;zwnj;گیر است، که به تکاپو بیفتی برای انتخاب بین غوطه خوردن میان خاطرات کودکی و در &amp;zwnj;&amp;zwnj;نهایت یافتنِ دوباره&amp;zwnj;اش در خاک غریب، و یا برگشتن و ماندن در خاکی که مردمانش به زبان مادری&amp;zwnj;ات حرف می&amp;zwnj;زنند. این احتمالاً برای هر کس که ناگزیر باشد انتخاب کند، بحران&amp;zwnj;ساز است. حالا نویسنده&amp;zwnj;ی ما، ابراهیم، رفته است اروپا برای داستان&amp;zwnj;خوانی، و صنم&amp;zwnj;بانو او را پیدا می&amp;zwnj;کند و او هم صنم را، و سپس نویسنده در تکاپو و بحران به سر می&amp;zwnj;برد، و سرانجام موفق هم می&amp;zwnj;شود بین دو گزینه، بین ماندن پیش صنم بانو و رفتن و پناه آوردن به &amp;laquo;خانه زبان&amp;raquo; یکی را انتخاب کند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&lt;img alt=&quot;&quot; align=&quot;middle&quot; src=&quot;http://radiozamaneh.com/sites/default/files/golaisol02.jpg&quot; /&gt;آینه&amp;zwnj;های دردار، هوشنگ گلشیری، نشر نیلوفر، چاپ پنجم&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;به قول ابراهیم، ترانه&amp;zwnj;ی رمانتیکی که خواننده&amp;zwnj;ی رمانیایی&amp;zwnj;الاصل می&amp;zwnj;خواند و بعد که مرتباً صدای ضبط شده&amp;zwnj;اش روی نوار پخش می&amp;zwnj;شود و نویسنده هم&amp;zwnj;چون ترجیع&amp;zwnj;بند مرتباً از &amp;laquo;بید&amp;raquo; &amp;zwnj; می&amp;zwnj;نویسد (ترانه درباره&amp;zwnj;ی عاشقی&amp;zwnj;ست که پس از غرق شدن معشوق&amp;zwnj;اش در دریاچه، در ساحل ریشه می&amp;zwnj;کند و به بیدی تبدیل می&amp;zwnj;شود که شاخه&amp;zwnj;هایش روی سطح آب رشد می&amp;zwnj;کنند و...) نمادی از مردی&amp;zwnj;ست که در جایی معشوق دیگری را از دست داده است، و حالا با یافتن صنم&amp;zwnj;بانو، از خودش می&amp;zwnj;پرسد که آیا این&amp;zwnj; زن&amp;zwnj; همان معشوقه&amp;zwnj;ای&amp;zwnj;ست که تمام مدت در خاطرات کودکی، و در طرح&amp;zwnj;های داستانی&amp;zwnj;اش پی&amp;zwnj; او می&amp;zwnj;گشته؟ آیا باید برگردد به&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان زبانی که شیفته و مرعوبش شده است؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ابراهیم هم مانند گلشیری کاتب است، کتاب&amp;zwnj;هایی نوشته و حالا هم که در سفر خارجه به&amp;zwnj;سر می&amp;zwnj;برد، چندتایی را برای داستان&amp;zwnj;خوانی همراه دارد، و غیر از این همچون اغلب روشنفکران پایتخت&amp;zwnj;نشین، تا سیگاری لای پنجه&amp;zwnj;های دستِ چپ نگیرد، با دست راست قلم برنمی&amp;zwnj;دارد. (&amp;laquo;صنم&amp;zwnj;بانو گفت: می&amp;zwnj;شود یکی از آن سیگارهات را بکشم؟ چند دوجین از آنجا با خودش آورده بود، گرچه اینجا گلواز هم گاهی می&amp;zwnj;گرفت.&amp;raquo; ص ۳۸) آدم برود پاریس، و همراه با خودش &amp;laquo;چند دوجین&amp;raquo; سیگار ببرد، که خدای ناکرده در ولایتِ غربت، فیلتر قرمز&amp;zwnj;های وطنی پیدا نشوند. این هم مشخصه است برای کاراکتر، و اتفاقاً کاربرد هم پیدا کرده در داستان، که بد هم نیست، و گرچه گلشیری با برخورد شخصی&amp;zwnj;نگرانه&amp;zwnj;اش در این اثر، خودش را به تصویر کشیده که مثلاً دارد فلان سیگار را دود می&amp;zwnj;کند و یا فلان جا به داستان&amp;zwnj;خوانی مشغول است (همان&amp;zwnj;طور که ابراهیم در فرانکفورت داستان کوتاه &amp;laquo;شرحی بر قصیده&amp;zwnj;ی جمیله&amp;raquo; را می&amp;zwnj;خواند) اما چنین مشخصه&amp;zwnj;هایی، به درستی بخشی از تیپ پوسیده&amp;zwnj;ی روشنفکر ایرانی را در کنار همه&amp;zwnj;ی ریزپردازی&amp;zwnj;های شخصیت ابراهیم می&amp;zwnj;سازند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;نویسنده هم (نویسنده&amp;zwnj;ی قصه&amp;zwnj;ی کتاب: ابراهیم) مرز بین داستان و غیر-داستان را گم کرده، بلکه حتی آن را فراموش کرده، و حالا در پاریس، با پیدا کردن صنم&amp;zwnj;بانو که عشق روزگار جوانیش بوده، احتمالاً پیِ مرزی می&amp;zwnj;گردد که گم کردنش خطرناک است، و ابراهیم هم این خطر را حس کرده. و وقتی در جلسه&amp;zwnj;ی داستان&amp;zwnj;خوانی، پیش از این&amp;zwnj;که شروع کند، نگاهی می&amp;zwnj;اندازد به صنم، در واقع دارد پیِ این مرز می&amp;zwnj;گردد: &amp;laquo;باز به صنم بانو نگاه کرد. دست چپ را ستون چانه کرده بود و انگشت اشاره بر لب و نوک بینی نگاهش می&amp;zwnj;کرد. مو&amp;zwnj;هایش را دسته کرده بود و بر شانه و سینه ریخته بود. نکند اینجا هم از او گفته باشد؟&amp;raquo; (ص ۵۰-۵۱) و این سؤال آخر، دقیقاً پس از احساس چنین خطری&amp;zwnj;ست، سپس بعد&amp;zwnj;تر، در شبِ پایانی رمان، صنم نشانه می&amp;zwnj;آورد از داستان&amp;zwnj;های قبلی، که فلان کس در داستان &amp;laquo;عروس&amp;raquo;، و بهمان شخصیت در داستان &amp;laquo;مریم&amp;raquo;، دارد من را بازی می&amp;zwnj;کند، و خواهش می&amp;zwnj;کنم دیگر از من ننویس!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;گلشیری البته نماد داستان&amp;zwnj;نویسی معاصر ماست. او جدیتِ تازه&amp;zwnj;ای را وارد داستان کرد، جدیتی که مثلاً می&amp;zwnj;ترساند آنهایی را که در داستان&amp;zwnj;های شما داستان&amp;zwnj;نویسان قرار می&amp;zwnj;گیرند. گلشیری فرآیند نوشتن را آن&amp;zwnj;قدر پیچیده و حساس جلوه داده است، که صنم می&amp;zwnj;رنجد از همه&amp;zwnj;ی تلخی&amp;zwnj;هایی که شخصیت&amp;zwnj;هایی هم&amp;zwnj;چون او در داستان&amp;zwnj;های ابراهیم به بار آورده&amp;zwnj;اند، و باز هم گلشیری برای نشان دادن و تاکید کردن بر جدیتِ حضورِ &amp;laquo;داستان&amp;raquo; و امرِ &amp;laquo;داستان&amp;zwnj;نویسی&amp;raquo; می&amp;zwnj;نویسد از زبان صنم که، پدرم پس از خواندن فلان داستانت، ناسزایی گفت و دیگر چیزی از تو نخواند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;laquo;خانه&amp;zwnj;ی او زبان او بود.&amp;raquo; (ص ۱۱۱) این شاید مهم&amp;zwnj;ترین جمله&amp;zwnj;ی کتاب باشد. نویسنده&amp;zwnj;ی مهاجر، باید از چه بنویسد؟ اصلاً &amp;laquo;باید&amp;raquo;ی وجود دارد؟ ترجیح و انتخاب بهتر چیست؟ چنین سؤال&amp;zwnj;هایی پیرامون این جمله می&amp;zwnj;گردد، و در &amp;zwnj;&amp;zwnj;نهایت، آینه&amp;zwnj;ی درداری که ابراهیم توی جیب دارد و گه&amp;zwnj;گاه لمسش می&amp;zwnj;کند، چیز&amp;zwnj;های مهم زیادی را در خود پنهان کرده است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;منتقدان به این کتاب کمتر از سایر رمان&amp;zwnj;های گلشیری رویِ خوش نشان دادند، گرچه نقدهای مثبت همیشه بوده و هست. می&amp;zwnj;توان گفت شروع اثر، سردرگم و زیادی تحت فشارِ زبانِ گلشیری و ذهنیت خاص&amp;zwnj;پسندش است، اما در ادامه، قصه شکل اصلی خود را پیدا می&amp;zwnj;کند و در&amp;zwnj;&amp;zwnj;نهایت چیزی که می&amp;zwnj;ماند، رمانی مهم و تأثیرگذار است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;شناسنامه&amp;zwnj; کتاب:&lt;br /&gt;
&lt;/strong&gt;آینه&amp;zwnj;های دردار، هوشنگ گلشیری، نشر نیلوفر، چاپ پنجم: تابستان ۱۳۸۹، ۳۳۰۰ نسخه، ۱۵۸ صفحه، ۳۵۰۰ تومان. &lt;br /&gt;
ایمیل نویسنده:&lt;br /&gt;
Mja. solatpoor@gmail. com&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
</description>
     <comments>https://archive.radiozamaneh.com/culture/book-review/2011/09/03/6562#comments</comments>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/5341">آینه‌های دردار</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/3236">ادبیات معاصر ایران</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/5342">هوشنگ گلشیری</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/culture/book-review">کتاب زمانه</category>
 <pubDate>Sat, 03 Sep 2011 10:07:02 +0000</pubDate>
 <dc:creator />
 <guid isPermaLink="false">6562 at https://archive.radiozamaneh.com</guid>
  </item>
  </channel>
</rss>