<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?><rss version="2.0" xml:base="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/4541/all" xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/">
  <channel>
    <title>استنلی کوبریک</title>
    <link>https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/4541/all</link>
    <description></description>
    <language>fa</language>
          <item>
    <title>شیفته و شیدای نیکول کیدمن</title>
    <link>https://archive.radiozamaneh.com/culture/silver-screen/2012/07/21/17236</link>
    <description>&lt;div class=&quot;fb-social-like-widget&quot;&gt;&lt;fb:like  href=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/culture/silver-screen/2012/07/21/17236&quot; send=&quot;false&quot; layout=&quot;box_count&quot; show_faces=&quot;false&quot; width=&quot;500&quot; action=&quot;like&quot; font=&quot;arial&quot; colorscheme=&quot;light&quot;&gt;&lt;/fb:like&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-sartitr&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    سینمای جهان در صد فریم        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-nevisandeh&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    محمد عبدی        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-filefield field-field-maghaleh-image&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    &lt;img  class=&quot;imagefield imagefield-field_maghaleh_image&quot; width=&quot;277&quot; height=&quot;188&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/sites/default/files/nikkska01.jpg?1343235438&quot; /&gt;        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;p&gt;محمد عبدی- سی و یکمین فیلم از مجموعه &amp;laquo;سینمای جهان در صد فریم&amp;raquo; را اختصاص دادم به یکی از جنجالی&amp;zwnj;ترین فیلم&amp;zwnj;های استنلی کوبریک: &amp;laquo;چشمان باز بسته.&amp;raquo; کوبریک پیر، در هفتادسالگی، با پیشینه طبع&amp;zwnj;آزمایی در حیطه&amp;zwnj;ها و ژانرهای مختلف، و پس از یک سکوت دوازده ساله، به ساده&amp;zwnj;ترین و در عین حال پیچیده&amp;zwnj;ترین مسأله بشری اشاره دارد و در این راه صراحت عجیبی نشان می&amp;zwnj;دهد که در سینمایش کمتر سابقه داشت.&lt;/p&gt;
&lt;!--break--&gt;&lt;!--break--&gt;&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;چشمان بازبسته&lt;/strong&gt; (Eyes Wide Shut) &lt;strong&gt;چه داستانی دارد؟ &lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&lt;img align=&quot;middle&quot; src=&quot;http://www.radiozamaneh.com/sites/default/files/images/nikkska02.jpg&quot; alt=&quot;&quot; /&gt;استنلی کوبریک سر صحنه &amp;laquo;چشمان باز بسته&amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;کارگردان: استنلی کوبریک- فیلمنامه: کوبریک و فردریک رافائل بر اساس داستانی از آرتور شنیتسلر- بازیگران: تام کروز، نیکول کیدمن، سیدنی پولاک- محصول ۱۹۹۹ آمریکا و بریتانیا- ۱۵۹ دقیقه.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;دکتر بیل هارفورد (کروز) ۹ سال است که با آلیس (کیدمن) ازدواج کرده و حالا یک دختر چهار - پنج ساله دارند. آن&amp;zwnj;ها در یک میهمانی شرکت می&amp;zwnj;کنند. آن دو در حالتی غیر طبیعی با هم مشاجره می&amp;zwnj;کنند و آلیس اعتراف می&amp;zwnj;کند که سال قبل به یک افسر نیروی دریایی علاقه&amp;zwnj;مند شده. بیل آشفته از خانه بیرون می&amp;zwnj;آید و پایش به یک مراسم غریب کشیده می&amp;zwnj;شود...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;استنلی کوبریک کیست؟ &lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;متولد ۱۹۲۸ در نیویورک، متوفی ۱۹۹۹. تولد در خانواده&amp;zwnj;ای یهودی اما نه مقید به مراسم دینی. هدیه گرفتن دوربین عکاسی از پدرش در سیزده&amp;zwnj;سالگی و علاقه&amp;zwnj;مند شدن به عکاسی. کار به عنوان عکاس در مجله لوک از سال ۱۹۴۵ تا ۱۹۵۰. ساخت چند فیلم کوتاه مستند در سال ۱۹۵۱. اولین فیلم بلند در سال ۱۹۵۳.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;کار در ژانرهای مختلف. علاقه&amp;zwnj;مند به پرداختن به موضوعات &amp;laquo;بزرگ&amp;raquo; از خدا تا جنگ در طول دوره کاری&amp;zwnj;اش.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;چشمان باز بسته را چگونه می&amp;zwnj;توان تحلیل کرد؟ &lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;کوبریک در گذر نزدیک به ۵۰ سال فیلمسازی، در انتهای عمرش، در حیطه تازه&amp;zwnj;ای گام می&amp;zwnj;نهد: او در وصیتنامه&amp;zwnj;اش نه داعیه نجات بشر را دارد (دکتر استرنج لاو) و نه می&amp;zwnj;خواهد تمام پرسش&amp;zwnj;های انسان را درباره هستی و حیات پاسخ دهد (۲۰۰۱: اودیسه فضایی)، بلکه ظاهراً قصد دم دست&amp;zwnj;تر و سهل&amp;zwnj;الوصول&amp;zwnj;تری دارد: شرح رابطه یک زوج.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;کوبریک پیر، در هفتادسالگی، با پیشینه طبع&amp;zwnj;آزمایی در حیطه&amp;zwnj;ها و ژانرهای مختلف، و پس از یک سکوت دوازده&amp;zwnj;ساله، به ساده&amp;zwnj;ترین و در عین حال پیچیده&amp;zwnj;ترین مسآله بشری اشاره دارد و در این راه صراحت عجیبی نشان می&amp;zwnj;دهد که در سینمایش - به استثنای پرتقال کوکی- کمتر سابقه داشت. کوبریک تلخی&amp;zwnj;اش را به شکل عیانی به رخ تماشاگر می&amp;zwnj;کشد: به بن&amp;zwnj;بست رسیدن روابط انسانی.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;او در این راه وجه روانی قضیه را اصل می&amp;zwnj;کند، طوری که فیلم در واقع شرحی است از یک وسوسه فکری (obsession ) که همواره ذهن را مشغول می&amp;zwnj;کند و موجب آزار می&amp;zwnj;شود. از این رو شاهدیم که زوج اصلی فیلم چطور رفته رفته به مرز انهدام می&amp;zwnj;رسند. در ابتدای فیلم، ظاهراً این زوج از همه مواهب زندگی برخوردارند: آن&amp;zwnj;ها در رفاه کامل به&amp;zwnj;سر می&amp;zwnj;برند، شأن و قرب اجتماعی دارند، به نظر می&amp;zwnj;رسد با هم خوشبخت&amp;zwnj;اند و هر دو به طرز عیانی جوان و جذاب و مورد توجه هستند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&lt;img align=&quot;middle&quot; src=&quot;http://www.radiozamaneh.com/sites/default/files/images/nikkska03.jpg&quot; alt=&quot;&quot; /&gt;ماجرا از یک میهمانی آغاز می&amp;zwnj;شود&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;ماجرا از یک میهمانی آغاز می&amp;zwnj;شود؛ جایی که ظاهراً همه در حال خوشگذرانی هستند. فیلم را می&amp;zwnj;توان به یک مقدمه و سه موومان تقسیم کرد. در مقدمه با زوج اصلی فیلم آشنا می&amp;zwnj;شویم. موومان اول فصل میهمانی است و موومان دوم، بعد از میهمانی تا پایان صحنه اعتراف و موومان سوم پس از آن تا به انتها.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در مقدمه به جایگاه این دو شخصیت پی می&amp;zwnj;بریم و به اندازه کافی با آن&amp;zwnj;ها آشنا می&amp;zwnj;شویم. در موومان اول، کوبریک به بقیه میهمان&amp;zwnj;ها توجهی نشان نمی&amp;zwnj;دهد و به طور مختصر و ظریف به روابط و کارهای زوج اصلی می&amp;zwnj;پردازد و به&amp;zwnj;درستی زمینه&amp;zwnj;چینی می&amp;zwnj;کند برای موومان دوم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;موومان دوم- که اوج فیلم است و نزدیک به شاهکار- با یک سکانس بی&amp;zwnj;نظیر دیالوگ بین زن و مرد پایان می&amp;zwnj;یابد. مرد می&amp;zwnj;گوید که به زن اطمینان کامل دارد &amp;laquo;چون عاشقش است، آن&amp;zwnj;ها با هم ازدواج کرده&amp;zwnj;اند و هرگز به زنش دروغ نگفته.&amp;raquo; اما همه چیز آنطور نیست که باید باشد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اینجا به بهترین وجه ممکن به درون شخصیت&amp;zwnj;ها رسوخ می&amp;zwnj;کنیم. صراحت حرف&amp;zwnj;ها واقعاً تکان&amp;zwnj;دهنده است؛ به&amp;zwnj;خصوص به  یاری بازی&amp;zwnj;های درخشان هر دو بازیگر و کارگردانی در عالی&amp;zwnj;ترین شکل ممکن، روحیات درونی هر دو نفر در این لحظه بحرانی به تصویر کشیده می&amp;zwnj;شود.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;صدای زنگ تلفن، مکث بیل، و بعد صدای گرفته&amp;zwnj;اش در تلفن، پایان این فصل درخشان و آغاز هم&amp;zwnj;ذات&amp;zwnj;پنداری شدید تماشاگر با شخصیت اصلی است. همه پیاده&amp;zwnj;روی&amp;zwnj;ها با حرکات دقیق دوربین، دیزالوهای مکرر، زوم&amp;zwnj;های به هنگام و قطع&amp;zwnj;های درست به تصویر ذهنی، تماشاگر را در حال و روز وخیم شخصیت اصلی به شدت شریک می&amp;zwnj;کند. ظرافت&amp;zwnj;های کوچکی هم دخیل می&amp;zwnj;شوند؛ از مزاحمت چند جوان خیابانگرد تا ظرافت&amp;zwnj;های دیگری که در طول فیلم کم نیستند (از رخ دادن وقایع در کریسمس - که با مفهوم خانواده پیوند دارد و تلخی ماجرا را دو چندان می&amp;zwnj;کند- تا اظهار عشق زن به بیل در کنار جسد پدرش- که وحشتناک به نظر می&amp;zwnj;رسد- یا استفاده به&amp;zwnj;جا و درست از تلفن- که به موتیف فیلم بدل می&amp;zwnj;شود.)&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اما در &amp;zwnj;&amp;zwnj;نهایت با فیلمی کاملاً دوپاره روبرو هستیم: موومان سوم به کل ساز دیگری می&amp;zwnj;زند، گویی که با فیلم دیگری مواجه می&amp;zwnj;شویم؛ نوعی فیلم معمایی/ هیچکاکی که اصلاً مسأله فیلم نیست. با این حال سکانس مراسم غریب فیلم به تنهایی در یادماندنی است. همه وقایع مراسم ضمن رجوع به گذشته و یادآوری دوران روم باستان، به نوعی آپوکالیپتیک (آخرالزمانی) هم هست، به شکلی که همه انسان&amp;zwnj;های درگیر آن، ماسک بر چهره دارند و به یک معنی از چهره انسانی خود تهی شده&amp;zwnj;اند. این سکانس با حال و هوای وهم&amp;zwnj;آلودش، با همراهی یک موسیقی حیرت&amp;zwnj;انگیز، تماشاگر را تا سرحد مسخ شدن پیش می&amp;zwnj;برد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&lt;img align=&quot;middle&quot; src=&quot;http://www.radiozamaneh.com/sites/default/files/images/nikkska04.jpg&quot; alt=&quot;&quot; /&gt;میان خواب و بیداری مرز چندانی نیست&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;بیل اینجا گویی زندگی دیگری را تجربه می&amp;zwnj;کند؛ یک نوع مرگ. این در رؤیای زن هم هست و بدین&amp;zwnj;ترتیب تلویحاً به نوعی ارتباط غیر مادی اشاره می&amp;zwnj;شود؛ اینکه میان خواب و بیداری مرز چندانی نیست؛ به شکلی که مثلاً خمیازه کشیدن آلیس رابطی می&amp;zwnj;شود میان دو دنیا، و موتیف فیلم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;با این حال (و به رغم دو پارگی&amp;zwnj; فیلم و کشدار بودن بخش&amp;zwnj;های انتهایی آن)، چشمان باز بسته، فضاسازی حیرت انگیزی دارد. کوبریک شاید به بهترین شکل ممکن موفق می&amp;zwnj;شود هر آنچه که در ذهن دارد را به تصویر دربیاورد. اصلی&amp;zwnj;ترین نیت او، خلق فضایی غریب و نامأنوس، تلخ و تیره، جنون&amp;zwnj;آمیز و آپوکالیپتیک است که در آن به شدت موفق به نظر می&amp;zwnj;رسد. جز آن موفق می&amp;zwnj;شود سیر درهم&amp;zwnj;شکستن تدریجی یک انسان- انسان&amp;zwnj;ها- را به تصویر بکشد. فیلم از ظاهر و دنیای بیرونی می&amp;zwnj;آغازد (تأکید بر اینکه دو شخصیت اصلی پیش از میهمانی به سر و وضعشان می&amp;zwnj;رسند) و در &amp;zwnj;&amp;zwnj;نهایت با درونی&amp;zwnj;ترین احوال روحی انسان پایان می&amp;zwnj;پذیرد، و این مسیری است که تماشای آن می&amp;zwnj;تواند تماشاگر را کاملاً به هم بریزد و او را وادارد تا به همه چیزهای تثبیت&amp;zwnj;شده نگاه مجددی داشته باشد؛ اما کوبریک (که آشکارا شیفته و شیدای زیبایی سحرانگیز بازیگرش، نیکول کیدمن، به&amp;zwnj;نظر می&amp;zwnj;رسد)، آخرین پاسخ را بر زبان او جاری می&amp;zwnj;کند: Fuck&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در همین زمینه:&lt;br /&gt;
&lt;a href=&quot;http://www.radiozamaneh.com/taxonomy/term/8290&quot;&gt; سینمای جهان در صد فریم از محمد عبدی در زمانه&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ویدئو: پیش&amp;zwnj;پرده چشمان باز بسته ساخته استنلی کوبریک&lt;/p&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-emvideo field-field-maghaleh-video&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    &lt;div class=&quot;emvideo emvideo-video emvideo-youtube&quot;&gt;&lt;iframe id=&quot;media-youtube-html5-1&quot; title=&quot;YouTube video player&quot; class=&quot;media-youtube-html5&quot; type=&quot;text/html&quot; width=&quot;425&quot; height=&quot;350&quot; src=&quot;http://www.youtube.com/v/NIAneEiWEJ4?hd=1&quot; frameborder=&quot;0&quot;&gt;&lt;/iframe&gt;
&lt;/div&gt;        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
</description>
     <comments>https://archive.radiozamaneh.com/culture/silver-screen/2012/07/21/17236#comments</comments>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/4541">استنلی کوبریک</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/8290">سینمای جهان در صد فریم</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/definition-tags-17">محمد عبدی</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/13872">چشمان باز بسته</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/culture/silver-screen">پرده نقره اي</category>
 <media:content url="http://youtube.com/v/NIAneEiWEJ4" fileSize="1219" type="application/x-shockwave-flash"> <media:thumbnail url="http://img.youtube.com/vi/NIAneEiWEJ4/0.jpg" />
</media:content>
 <enclosure url="http://youtube.com/v/NIAneEiWEJ4" length="1219" type="application/x-shockwave-flash" />
 <pubDate>Fri, 20 Jul 2012 22:46:35 +0000</pubDate>
 <dc:creator />
 <guid isPermaLink="false">17236 at https://archive.radiozamaneh.com</guid>
  </item>
  <item>
    <title>ضدیت با خشونت با نمایش خشونت  </title>
    <link>https://archive.radiozamaneh.com/culture/silver-screen/2011/07/29/5740</link>
    <description>&lt;div class=&quot;fb-social-like-widget&quot;&gt;&lt;fb:like  href=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/culture/silver-screen/2011/07/29/5740&quot; send=&quot;false&quot; layout=&quot;box_count&quot; show_faces=&quot;false&quot; width=&quot;500&quot; action=&quot;like&quot; font=&quot;arial&quot; colorscheme=&quot;light&quot;&gt;&lt;/fb:like&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-sartitr&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    گفت‌وگو با استنلی کوبریک درباره‌ی فیلم ضد جنگ: «غلاف تمام فلزی» (Full Metal Jacket)         &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-nevisandeh&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    اکبر فلاح‌زاده        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-filefield field-field-maghaleh-image&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    &lt;img  class=&quot;imagefield imagefield-field_maghaleh_image&quot; width=&quot;277&quot; height=&quot;188&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/sites/default/files/fallkubak01.jpg?1312135094&quot; /&gt;        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;p&gt;اکبر فلاح&amp;zwnj;زاده: استنلی کوبریک، فیلمساز بزرگ آمریکایی را با فیلم &amp;laquo;۲۰۰۱، ادیسه در فضا&amp;raquo; می&amp;zwnj;شناسیم. فیلم &amp;laquo;دکتر استرنج لاو&amp;raquo; کوبریک (با بازی معروف پیتر سلرز در سه نقش) درباره&amp;zwnj;ی یک ژنرال دیوانه&amp;zwnj;ی آمریکایی که می&amp;zwnj;خواهد جنگ هسته&amp;zwnj;ای راه بیندازد، در کشورهای اروپای مرکزی بار&amp;zwnj;ها از شبکه&amp;zwnj;های تلویزیونی پخش شده است. &amp;laquo;پرتقال کوکی&amp;raquo; (A Clockwork Orange) او نیز چنان بحث&amp;zwnj;برانگیز شد که کوبریک برای جلوگیری از تبلیغ خشونت جلوی نمایش آن را گرفت.&lt;/p&gt;
&lt;!--break--&gt;&lt;!--break--&gt;&lt;p&gt;کوبریک که سال ۱۹۹۹ درگذشت، کم&amp;zwnj;حرف اما پرکار بود. با این حال به علت دقت و وسواس زیاد، کمتر کار ارائه می&amp;zwnj;داد. او در طول تقریباً پنجاه سال فیلمسازی فقط ۱۳ فیلم بلند ساخت. آخرین فیلمش &amp;laquo;چشمان کاملاً بسته&amp;raquo; (Eyes Wide Shut ) با ۱۲ سال فاصله از فیلم قبلی&amp;zwnj;اش ساخت. &amp;laquo;چشمان کاملاً بلسته&amp;raquo; یک فیلم انتقادی بود با موضوع پایه&amp;zwnj;ی سست خانوادگی، که بعد از مرگ کوبریک صرفاً با سانسور نماهایی از آن نمایش داده شد. بیشتر فیلم&amp;zwnj;های کوبریک بحث&amp;zwnj;برانگیزند. فیلم&amp;zwnj;های او عمدتاً اقتباس&amp;zwnj;های ادبی، از جمله از آثار ولادیمیر ناباکوف و استفن کینگ هستند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;وسواس کوبریک در فیلم&amp;zwnj;سازی شامل نمایش آثارش هم می&amp;zwnj;شد. او سینما&amp;zwnj;ها را از لحاظ وسایل فنی نمایش کنترل می&amp;zwnj;کرد. این کار او یادآور جرج لوکاس کارگردان فیلم معروف &amp;laquo;جنگ ستارگان&amp;raquo; است که حتی شرکتی برای کنترل فنی سینما&amp;zwnj;های نمایش&amp;zwnj;دهنده&amp;zwnj;ی فیلم&amp;zwnj;هایش ایجاد کرده بود. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;وسواس در کنترل وسایل نمایش فیلم&amp;zwnj;ها به علت به&amp;zwnj;کارگیری جلوه&amp;zwnj;های ویژه و ساخت استادانه فیلم&amp;zwnj;های اوست. او دلش نمی&amp;zwnj;آمد فیلم&amp;zwnj;هایی را که با آن همه دقت و ظرافت می&amp;zwnj;ساخت در سالن&amp;zwnj;هایی با امکانات محدود به نمایش درآیند. یکی از این فیلم&amp;zwnj;ها که جلوه&amp;zwnj;های ویژه نقش مهمی در آن دارند، فیلم &amp;laquo;غلاف تمام فلزی&amp;raquo; Full Metal Jacket است، که کوبریک آن را در سال&amp;zwnj;های آخر زندگی هنری&amp;zwnj;اش ساخته است. این فیلم یک فیلم ضد جنگ است. هر چند به ظاهر علیه جنگ ویتنام ساخته شده، اما به&amp;zwnj;درستی کوبریک می&amp;zwnj;گوید و فیلمش هم گواهی می&amp;zwnj;دهد که این فیلم ضد هر گونه جنگ، و ضد تبدیل انسان به ماشین جنگی و گوشت دم توپ است. در این فیلم یک گروهبان آمریکایی می&amp;zwnj;کوشد با روشی به غایت خشن سربازان جوان را در یک دوره&amp;zwnj;ی آموزشی مخصوص تربیت تفنگداران زبده، از انسان به ماشین کشتار تبدیل کند. این فیلم بر اساس رمان &amp;laquo;آتش دوزخ&amp;raquo; (The Short-Timers) نوشته&amp;zwnj;ی گوستاو هاسفورد (Gustav Hasford) ساخته شده، که در زمان جنگ ویتنام خبرنگار جنگی بوده است. &lt;br /&gt;
در چند و چون این فیلم و دیگر ریزه&amp;zwnj;کاری&amp;zwnj;های فیلم&amp;zwnj;های کوبریک گفت&amp;zwnj;وگوی هفته&amp;zwnj;نامه&amp;zwnj;ی آلمانی&amp;zwnj;زبان &amp;laquo;اشپیگل&amp;raquo; با فیلمساز کمک زیادی به ما می&amp;zwnj;کند.&amp;nbsp;&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;کوبریک در این گفت&amp;zwnj;وگو می&amp;zwnj;گوید از میان فیلم&amp;zwnj;هایش &amp;laquo;۲۰۰۱، ادیسه در فضا&amp;raquo;، &amp;laquo;پرتقال کوکی&amp;raquo; و &amp;laquo;دکتر استرنج لاو&amp;raquo; را از بقیه بیشتر دوست می&amp;zwnj;دارد. او فیلم کمدی &amp;laquo;لولیتا&amp;raquo; (Lolita) بر اساس رمان معروف ولادیمیر نابوکوف را ضعیف می&amp;zwnj;داند. علت آن به قول او از جمله این نکته است که نقطه&amp;zwnj;ی قوت رمان نابوکوف زبان آن است، نه داستان آن. به گفته&amp;zwnj;ی او اگر رمان را کس دیگری جز نابوکوف می&amp;zwnj;نوشت شاید فیلمی که از روی آن ساخته می&amp;zwnj;شد، بهتر از کار درمی&amp;zwnj;آمد. عکس این مورد در مورد فیلم &amp;laquo;درخشش&amp;raquo; (The Shining) بر اساس رمان استفن کینگ (Stephen King) صادق است، که ظاهرا از خود رمان بهتر از کار در آمده است.&amp;nbsp;&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&lt;img alt=&quot;&quot; align=&quot;middle&quot; src=&quot;http://radiozamaneh.com/sites/default/files/fallkubak04.jpg&quot; /&gt;کوبریک که سال ۱۹۹۹ درگذشت، کم&amp;zwnj;حرف اما پرکار بود. با این حال به علت دقت و وسواس زیاد، کمتر کار ارائه می&amp;zwnj;داد. او در طول تقریباً پنجاه سال فیلمسازی فقط ۱۳ فیلم بلند ساخت. آخرین فیلمش &amp;laquo;چشمان کاملاً بسته&amp;raquo; (Eyes Wide Shut ) با ۱۲ سال فاصله از فیلم قبلی&amp;zwnj;اش ساخت. &amp;laquo;چشمان کاملاً بسته&amp;raquo; یک فیلم انتقادی بود با موضوع پایه&amp;zwnj;ی سست خانوادگی، که بعد از مرگ کوبریک صرفاً با سانسور نماهایی از آن نمایش داده شد. بیشتر فیلم&amp;zwnj;های کوبریک بحث&amp;zwnj;برانگیزند. فیلم&amp;zwnj;های او عمدتاً اقتباس&amp;zwnj;های ادبی، از جمله از آثار ولادیمیر ناباکوف و استفن کینگ هستند.&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;کوبریک تدوین را در فیلمسازی بسیار مهم می&amp;zwnj;داند و معتقد است که تدوین است که فیلم را از باقی هنر&amp;zwnj;ها متمایز می&amp;zwnj;کند. به گفته&amp;zwnj;ی او فیلمنامه&amp;zwnj;نویسی به ادبیات تکیه دارد. بازی جلوی دوربین به هنر تئا&amp;zwnj;تر متکی است و فیلمبرداری به عکاسی. اما فقط تدوین است که فیلم را از بقیه&amp;zwnj;ی هنر&amp;zwnj;ها مجزا می&amp;zwnj;کند. فیلم در مرحله&amp;zwnj;ی تدوین است که فیلم می&amp;zwnj;شود. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;او همچنین به سینمای صامت علاقه&amp;zwnj;ی زیادی دارد و در فیلم &amp;laquo;پرتقال کوکی&amp;raquo;&amp;zwnj;اش بعضی عناصر سینمای صامت وجود دارد. به عقیده&amp;zwnj;ی کوبریک سینمای صامت اصیل&amp;zwnj;تر از سینمای ناطق است، زیرا فیلم&amp;zwnj;های صامت در مقایسه با تآتر و ادبیات داستانی می&amp;zwnj;بایست داستانشان را در قیاس با تئا&amp;zwnj;تر کاملاً جور دیگری روایت می&amp;zwnj;کردند. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ترجمه&amp;zwnj;ی تلخیص&amp;zwnj;یافته&amp;zwnj;ی این گفت&amp;zwnj;وگو را با هم می&amp;zwnj;خوانیم: &lt;br /&gt;
------------&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;&lt;img alt=&quot;&quot; align=&quot;right&quot; src=&quot;http://www.zamaaneh.com/pictures-new/Communicate-icon.png&quot; /&gt;اشپیگل: &lt;/strong&gt;آقای کوبریک فیلم &amp;laquo;غلاف تمام فلزی&amp;raquo; که شما سال ۱۹۷۸ ساختید یک فیلم ضد جنگ است، جنگ ویتنام. فیلم در مورد جنگ ویتنام به حد کافی وجود دارد. آیا شما با این فیلم می&amp;zwnj;خواستید فیلم&amp;zwnj;های دیگر در این زمینه را اصلاح کنید؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;استنلی کوبریک: &lt;/strong&gt;این فیلم بر اساس رمان &amp;laquo;آتش دوزخ&amp;raquo; نوشته گوستاو هاسفورد (Gustav Hasford) ساخته شده. هاسفورد در ویتنام خبرنگار جنگی بود و رمان عجیب و فوق&amp;zwnj;العاده&amp;zwnj;ای نوشته است. داستان خوب در مورد ویتنام زیاد است. من هم مشخصاً دنبال داستانی در این مورد نبودم. من خیلی دیرپسندم. سال&amp;zwnj;ها طول می&amp;zwnj;کشد تا داستان دندان&amp;zwnj;گیری برای فیلم ساختن پیدا کنم. هاسفورد نویسنده&amp;zwnj;ای بزرگ است. توانایی تخیل و تصویرپردازی&amp;zwnj;هایش در پیش&amp;zwnj;زمینه&amp;zwnj;ی جنگ ویتنام قانع کننده&amp;zwnj;تر و دیالوگ&amp;zwnj;هایش صادقانه&amp;zwnj;تر از بقیه&amp;zwnj;ی نویسندگان بود.اصولاً یکی از بزرگ&amp;zwnj;ترین مشکلات یک فیلمساز یافتن داستان خوب است. مشکل اینجاست که رمان با فیلمنامه تفاوت دارد، و فیلمنامه&amp;zwnj;نویس اصیل هم خیلی کم یافت می&amp;zwnj;شود، کارگردانی که فیلمنامه نویس هم باشد باز هم کمتر از فیلمنامه&amp;zwnj;نویس اصیل پیدا می&amp;zwnj;شود.. نویسندگان به&amp;zwnj;ندرت فیلنمامه می&amp;zwnj;نویسند. کارگردانانی که بتوانند فیلمنامه بنویسند معدودند. فقط وودی آلن را داریم و اینگمار برگمن و فرانسوا تروفو را. فیلمنامه&amp;zwnj;ی اصیل ، فیلمنامه&amp;zwnj;ای مانند &amp;laquo;همشهری کین&amp;raquo; حکم کیمیا را دارد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img alt=&quot;&quot; align=&quot;right&quot; src=&quot;http://www.zamaaneh.com/pictures-new/Communicate-icon.png&quot; /&gt;قسمت نخست فیلم شما در یک اردوگاه آموزشی می&amp;zwnj;گذرد. یک گروهبان سادیست سربازان را با روشی خشن و تحقیرآمیز آموزش می&amp;zwnj;دهد. آن&amp;zwnj;ها جوری آموزش می&amp;zwnj;بینند که از انسان به ماشین جنگی تقلیل یابند. آیا عنوان فیلم &amp;laquo;غلاف تمام فلزی&amp;raquo; ناظر به همین معنی است؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;انسان را می&amp;zwnj;توان به سلاح تبدیل کرد. یا آنطور که گروهبان در فیلم می&amp;zwnj;گوید: &amp;laquo;تفنگ صرفاً یک وسیله است. اما این قلب بی&amp;zwnj;رحم است که می&amp;zwnj;کشد&amp;raquo;. می&amp;zwnj;گویند آموزش دشوار برای ویران کردن ترس از مرگ لازم است. برای ویران کردن ترس هم باید شخصیت فرد را درهم&amp;zwnj;شکست. جوانانی که به ارتش می&amp;zwnj;روند خودشان را نامیرا می&amp;zwnj;دانند. آن&amp;zwnj;ها از مرگ بیم ندارند. اما مسئله بر سر آن چیزی است که گروهبان در پایان دوره&amp;zwnj;ی آموزشی در کله&amp;zwnj;ی آن&amp;zwnj;ها فرومی&amp;zwnj;کند: &amp;laquo;تفنگداران می&amp;zwnj;میرند، اما هنگ تفنگداران همیشه جاوید است&amp;raquo;. نامیرایی را به این شکل به آن&amp;zwnj;ها قالب می&amp;zwnj;کنند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img alt=&quot;&quot; align=&quot;right&quot; src=&quot;http://www.zamaaneh.com/pictures-new/Communicate-icon.png&quot; /&gt;در پایان دوره&amp;zwnj;ی آموزشی یکی از سربازان که به یک ماشین جنگی بی&amp;zwnj;رحم تبدیل شده، گروهبانی را که به او آموزش داده، می&amp;zwnj;کشد. این صحنه مرا یاد کامپیوتری به نام &amp;laquo;هال&amp;raquo; در فیلم &amp;laquo;۲۰۰۱، ادیسه در فضا&amp;raquo; می&amp;zwnj;اندازد که شورش می&amp;zwnj;کند. در هر دو مورد ربات&amp;zwnj;ها علیه فرمانده&amp;zwnj;هاشان می&amp;zwnj;شورند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;البته این صحنه را به این دلیل ایجاد نکرده&amp;zwnj;ام، اما این شباهت قطعاً وجود دارد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img alt=&quot;&quot; align=&quot;right&quot; src=&quot;http://www.zamaaneh.com/pictures-new/Communicate-icon.png&quot; /&gt;شما در فیلمتان زندگی خصوصی را از سربازان گرفته&amp;zwnj;اید. آن&amp;zwnj;ها ننه من غریبم بازی در نمی&amp;zwnj;آورند و از چیزی جز سربازی حرف نمی&amp;zwnj;زنند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;فیلم در هشت هفته&amp;zwnj;ی نخست دوران آموزشی در یک پادگان می&amp;zwnj;گذرد. و در این مدت حرف زدن اکیداً ممنوع است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&lt;img alt=&quot;&quot; align=&quot;middle&quot; src=&quot;http://radiozamaneh.com/sites/default/files/fallkubak02.jpg&quot; /&gt;استنلی کوبریک: &amp;laquo;غلاف تمام فلزی&amp;raquo; بر اساس رمان &amp;laquo;آتش دوزخ&amp;raquo; نوشته گوستاو هاسفورد (Gustav Hasford) ساخته شده. هاسفورد در ویتنام خبرنگار جنگی بود و رمان عجیب و فوق&amp;zwnj;العاده&amp;zwnj;ای نوشته است. هاسفورد نویسنده&amp;zwnj;ای بزرگ است. توانایی تخیل و تصویرپردازی&amp;zwnj;هایش در پیش&amp;zwnj;زمینه&amp;zwnj;ی جنگ ویتنام قانع کننده&amp;zwnj;تر و دیالوگ&amp;zwnj;هایش صادقانه&amp;zwnj;تر از بقیه&amp;zwnj;ی نویسندگان بود.اصولاً یکی از بزرگ&amp;zwnj;ترین مشکلات یک فیلمساز یافتن داستان خوب است. مشکل اینجاست که رمان با فیلمنامه تفاوت دارد، و فیلمنامه&amp;zwnj;نویس اصیل هم خیلی کم یافت می&amp;zwnj;شود. نویسندگان به&amp;zwnj;ندرت فیلنمامه می&amp;zwnj;نویسند.&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img alt=&quot;&quot; align=&quot;right&quot; src=&quot;http://www.zamaaneh.com/pictures-new/Communicate-icon.png&quot; /&gt;در جبهه&amp;zwnj;های جنگ چطور؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;آن&amp;zwnj;وقت سربازان می&amp;zwnj;توانند حرف بزنند. اما آنچه در رمان مرا مجذوب خود کرد این بود که برخلاف کتاب&amp;zwnj;های جنگی مشابه از صحنه&amp;zwnj;های کلیشه&amp;zwnj;ای و شرح دلتنگی برای مادر و پدر و همسر خالی است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img alt=&quot;&quot; align=&quot;right&quot; src=&quot;http://www.zamaaneh.com/pictures-new/Communicate-icon.png&quot; /&gt;تنها رابطه&amp;zwnj;ی سربازان با ویتنامی&amp;zwnj;ها چانه زدن بر سر قیمت روسپیان است&amp;hellip;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;سربازان در ویتنام صرفاً با پاانداز&amp;zwnj;ها، روسپیان و واکسی&amp;zwnj;ها حرف می&amp;zwnj;زدند. با دیگران چگونه باید حرف می&amp;zwnj;زدند؟ زبان ویتنامی که نمی&amp;zwnj;دانستند. ویتنامی&amp;zwnj;ها هم انگلیسی بلد نبودند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img alt=&quot;&quot; align=&quot;right&quot; src=&quot;http://www.zamaaneh.com/pictures-new/Communicate-icon.png&quot; /&gt;شما فیلم را از نگاه یک خبرنگار جنگی روایت می&amp;zwnj;کنید. جنگ ویتنام در نظر شما جنگ رسانه&amp;zwnj;ها بود...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بله. در این مورد یک صحنه&amp;zwnj;ی کلیدی در فیلم هست. آنجا که افسر خبرنگار در اتاق تحریریه به دیگران آموزش می&amp;zwnj;دهد و می&amp;zwnj;گوید: &amp;laquo;اساساً دو نوع داستان در مورد ویتنام وجود دارد: یکی اینکه سربازان از پول توجیبی&amp;zwnj;شان به ویتنامی&amp;zwnj;ها خمیردندان و دئودورانت هدیه می&amp;zwnj;دهند، یکی هم آنکه در میدان جنگ تا آنجا که ممکن است آن&amp;zwnj;ها را می&amp;zwnj;کشند تا به پیررزی قدم به قدم نزدیک&amp;zwnj;تر شوند&amp;raquo;.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img alt=&quot;&quot; align=&quot;right&quot; src=&quot;http://www.zamaaneh.com/pictures-new/Communicate-icon.png&quot; /&gt;سانسوری هم وجود داشت که کلمات مورد استفاده خبرنگاران را تعیین می&amp;zwnj;کرد...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;جنگ ویتنام نخستین جنگی بود که در درجه&amp;zwnj;ی اول به عنوان جنگ تبلیغی هم در آمریکا کاربرد داشت. وارونه نشان دادن واقعیت از طریق رسانه&amp;zwnj;ها یکی از اهداف دولت بود. در طول جنگ به افکار عمومی دروغ گفتند و تصویری جعلی از جنگ به آن&amp;zwnj;ها نشان دادند. در تعداد کشته&amp;zwnj;های دشمن اغراق می&amp;zwnj;کردند و به سربازان مدام خبر پیروزی می&amp;zwnj;دادند. جالب این است که جنگ رسانه&amp;zwnj;ای را در همین رسانه&amp;zwnj;ها هم باختند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img alt=&quot;&quot; align=&quot;right&quot; src=&quot;http://www.zamaaneh.com/pictures-new/Communicate-icon.png&quot; /&gt;افسر خبرنگار هم خیلی شیک و پیک است...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;همین طور است. او جوری می&amp;zwnj;نماید که انگار دارد در یک فیلم تبلیغاتی بازی می&amp;zwnj;کند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img alt=&quot;&quot; align=&quot;right&quot; src=&quot;http://www.zamaaneh.com/pictures-new/Communicate-icon.png&quot; /&gt;آیا شما با این فیلم یک فیلم ضد آمریکایی ساخته&amp;zwnj;اید؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;به هیچ وجه. این فیلمی در مورد تراژدی جنگ ویتنام است. هر چند که فکر می&amp;zwnj;کنم همه می&amp;zwnj;دانند که آمریکا اشتباه کرد که درگیر جنگ شد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img alt=&quot;&quot; align=&quot;right&quot; src=&quot;http://www.zamaaneh.com/pictures-new/Communicate-icon.png&quot; /&gt;از تضادهای روانی ناشی از جنگ یکی هم &amp;laquo;جوکر&amp;raquo; شخصیت اصلی فیلم است، که روی کلاه خودش نوشته: &amp;laquo;برای کشتن آفریده شده&amp;zwnj;ام&amp;raquo;. اما روی جلیقه&amp;zwnj;اش نشان جنبش صلح&amp;zwnj;طلبی دیده می&amp;zwnj;شود.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;این علامت دوگانگی است. جوکر به فرمانده&amp;zwnj;اش می&amp;zwnj;گوید که انسان&amp;zwnj;ها در میان نفرت و بدبیبی از یک سو، و دوستی و کمک به یکدیگر، دو شقه شده&amp;zwnj;اند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;واقعاً برای شما قابل تصور است که یک تفنگدار دریایی نشان صلح بر جلیقه&amp;zwnj;اش داشته باشد؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img alt=&quot;&quot; align=&quot;right&quot; src=&quot;http://www.zamaaneh.com/pictures-new/Communicate-icon.png&quot; /&gt;در جریان جنگ ویتنام می&amp;zwnj;شد دید که چطور سربازان روحیه و انضباطشان را از دست می&amp;zwnj;دهند. نشان صلح بر جلیقه به همین نکته دلالت دارد. در مراحل پایانی جنگ به&amp;zwnj;راستی هم سربازانی وجود داشتند که چنین علامتی بر جلیقه&amp;zwnj;شان داشتند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img alt=&quot;&quot; align=&quot;right&quot; src=&quot;http://www.zamaaneh.com/pictures-new/Communicate-icon.png&quot; /&gt;شما که آمریکایی هستید از ۲۰ سال پیش در انگلیس زندگی می&amp;zwnj;کنید. آیا این کارتان دلیل سیاسی دارد؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;نه.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img alt=&quot;&quot; align=&quot;right&quot; src=&quot;http://www.zamaaneh.com/pictures-new/Communicate-icon.png&quot; /&gt;اما در مورد &amp;laquo;دکتر استرنج لاو، یا چطور یاد گرفتم بمب بسازم&amp;raquo; (۱۹۶۳) که دربحبوحه&amp;zwnj;ی جنگ سرد ساختید، در برخی نقد&amp;zwnj;ها در آمریکا نوشته شده بود که گویا شما با شوروی&amp;zwnj;ها سر و سری دارید، چون به گمان آن&amp;zwnj;ها توان نظامی آمریکا را تضعیف کرده&amp;zwnj;اید.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;این را فقط تک وتوکی از منتقدان نوشتند. اینکه من در انگلیس هستم دلایل دیگری دارد. سه جا در دنیا هست که یک فیلمساز انگلیسی&amp;zwnj;زبان می&amp;zwnj;تواند واقعاً کار کند: لندن، نیویورک و لس&amp;zwnj;آنجلس. امکانات فنی لندن در قیاس با لس آنجلس کمتر است اما برای زندگی بهتر است. نیویورک در مرحله&amp;zwnj;ی سوم قرار دارد. لس&amp;zwnj;آنجلس در واقع چیزی جز یک شهر بزرگ سینمایی نیست. آنجا رقابت زیاد است و آدم نمی&amp;zwnj;تواند توی لاک خودش برود و کارش را بکند. مدام موی دماغ آدم می&amp;zwnj;شوند: &amp;laquo;کار چه&amp;zwnj;طور پیش می&amp;zwnj;رود؟&amp;raquo;، &amp;laquo;هنوز فیلمت تمام نشده؟&amp;raquo;، &amp;laquo;هنوز داری فیلمبرداری می&amp;zwnj;کنی؟&amp;raquo;. این جوری آدم چزانده می&amp;zwnj;شود. این است که دوست دارم در لندن کار کنم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img alt=&quot;&quot; align=&quot;right&quot; src=&quot;http://www.zamaaneh.com/pictures-new/Communicate-icon.png&quot; /&gt;شما به دقت زیاد در کار معروف هستید. این فقط به سختگیری شما در انتخاب داستان محدود نیست. می&amp;zwnj;گویند شما بعضی صحنه&amp;zwnj;ها را ۱۰۰ بار تکرار می&amp;zwnj;کنید تا به برداشت دلخواه برسید.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;مسئله&amp;zwnj;ی سختگیری من نیست. بلکه این است که بعضی بازیگران موقع فیلمبرداری آماده نیستند و متنشان را نمی&amp;zwnj;توانند بیان کنند. بازیگری هم که نتواند متن خودش را ادا کند، نمی&amp;zwnj;تواند خوب بازی کند. این بازیگران هنگام مصاحبه با رسانه&amp;zwnj;ها از وسواس و سختگیری من شکوه می&amp;zwnj;کنند. اما نمی&amp;zwnj;گویند چرا من یک صحنه را ۱۰۰ بار تکرار می&amp;zwnj;کنم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img alt=&quot;&quot; align=&quot;right&quot; src=&quot;http://www.zamaaneh.com/pictures-new/Communicate-icon.png&quot; /&gt;می&amp;zwnj;گویند شما گوشه گیر و مردم گریزید.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;جوزف کنراد جایی گفته است: &amp;laquo;انسان، هر چند ضعیف است، اما اغلب دیوانه هم هست.&amp;raquo; من با این نظر او موافقم. اینکه آن را در اشخاص فیلم نشان می&amp;zwnj;دهم دلیل بر این نیست که از انسان بدم می&amp;zwnj;آید، بلکه حاکی از این است که با دقت به وجود انسان نگاه می&amp;zwnj;کنم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img alt=&quot;&quot; align=&quot;right&quot; src=&quot;http://www.zamaaneh.com/pictures-new/Communicate-icon.png&quot; /&gt;درست است که بگوییم شما انسان&amp;zwnj;ها را از نظرگاه جاناتان سویفت می&amp;zwnj;بینید؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بیشتر از نظرگاه جوزف کنراد می&amp;zwnj;بینم. چون کمتر مصاحبه می&amp;zwnj;کنم مرا گوشه&amp;zwnj;گیر می&amp;zwnj;دانند. خیلی حرف&amp;zwnj;های دیگر هم برایم در&amp;zwnj;آورده&amp;zwnj;اند که همه&amp;zwnj;اش باطل است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;http://www.spiegel.de/spiegel/print/d-13524222.html&quot;&gt;منبع&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
</description>
     <comments>https://archive.radiozamaneh.com/culture/silver-screen/2011/07/29/5740#comments</comments>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/4541">استنلی کوبریک</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/category/tags/%D8%A7%DA%A9%D8%A8%D8%B1-%D9%81%D9%84%D8%A7%D8%AD%E2%80%8C%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87">اکبر فلاح‌زاده</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/4540">سیبنمای جهان</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/culture/silver-screen">پرده نقره اي</category>
 <pubDate>Fri, 29 Jul 2011 07:39:13 +0000</pubDate>
 <dc:creator />
 <guid isPermaLink="false">5740 at https://archive.radiozamaneh.com</guid>
  </item>
  </channel>
</rss>