<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?><rss version="2.0" xml:base="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/4284/all" xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/">
  <channel>
    <title>روانشناسی</title>
    <link>https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/4284/all</link>
    <description></description>
    <language>fa</language>
          <item>
    <title>برزخیان روی زمین</title>
    <link>https://archive.radiozamaneh.com/reflections/2012/12/27/23056</link>
    <description>&lt;div class=&quot;fb-social-like-widget&quot;&gt;&lt;fb:like  href=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/reflections/2012/12/27/23056&quot; send=&quot;false&quot; layout=&quot;box_count&quot; show_faces=&quot;false&quot; width=&quot;500&quot; action=&quot;like&quot; font=&quot;arial&quot; colorscheme=&quot;light&quot;&gt;&lt;/fb:like&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-nevisandeh&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    عباس مؤدب        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-filefield field-field-maghaleh-image&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    &lt;img  class=&quot;imagefield imagefield-field_maghaleh_image&quot; width=&quot;330&quot; height=&quot;236&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/sites/default/files/trauma.jpg?1357412711&quot; /&gt;        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;عباس مؤدب - زمانی که در ماه مه ۲۰۱۰ به&amp;zwnj;عنوان روانشناس در درمانگاه ویژه مداوای پناهندگان مبتلا به &amp;quot;تروما&lt;a href=&quot;#_ftn1&quot; name=&quot;_ftnref1&quot; title=&quot;&quot;&gt;&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;[1]&lt;/span&gt;&lt;/a&gt; کارم را شروع کردم، هیچ تصور واقعی از عمق فاجعه نداشتم. دانمارک یکی از اولین کشورهائی بود که به موضوع &amp;nbsp;یاری به قربانیان شکنجه و تلاش برای درمان اثرات روحی و جسمی به &amp;zwnj;جا&amp;zwnj; مانده از شکنجه توجه ویژه کرد&lt;a href=&quot;#_ftn2&quot; name=&quot;_ftnref2&quot; title=&quot;&quot;&gt;&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;[2]&lt;/span&gt;&lt;/a&gt; و بودجه خاصی به این مساله اختصاص داد.&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;!--break--&gt;&lt;!--break--&gt;&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;پس از گشایش رسمی مرکز توانبخشی قربانیان شکنجه، تعداد مراجعه&amp;zwnj;کنندگان نشان داد که تنها یک مرکز با امکانات محدود نمی&amp;zwnj;تواند پاسخگوی نیاز موجود باشد. فقط شکنجه&amp;zwnj;شدگان نبودند که نیاز به درمان داشتند، بلکه بخش بزرگی از پناهندگان از عارضه &amp;quot;تروما&amp;quot; رنج می&amp;zwnj;بردند که هیچ مرکز تخصصی برای درمان آنان وجود نداشت. با توجه به این موضوع &amp;nbsp;بود که بیمارستان&amp;zwnj;ها مراکز ویژه&amp;zwnj;ای برای این گروه از آسیب&amp;zwnj;دیدگان روحی گشودند تا با ارائه روش&amp;zwnj;های مدرن، آن&amp;zwnj;ها را درمان کنند.&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;من از روز اول ماه مه ۲۰۱۰ در &amp;quot;درمانگاه ویژه پناهندگان مبتلا به تروما&amp;quot;&lt;a href=&quot;#_ftn3&quot; name=&quot;_ftnref3&quot; title=&quot;&quot;&gt;&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;[3]&lt;/span&gt;&lt;/a&gt; درجنوب جزیره شیلاند مشغول به کار شدم. تصورم این بود که با اتکا به پیشینه شخصی خود و آشنایی با فرهنگ&amp;zwnj;های مختلف، خواهم توانست مرهمی بر زخم&amp;zwnj;های انسان&amp;zwnj;هائی بگذارم که روح&amp;zwnj;شان مورد هجوم قرار گرفته است. دیری نپائید که زیر لب زمزمه کردم &amp;quot; که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل&amp;zwnj;ها&amp;quot;.&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;بگذارید موضوع را با تعریف واژه &amp;quot; تروما&amp;quot; در روانشناسی آغاز کنیم. تروما واژه&amp;zwnj;ای است یونانی به معنی جای زخم. در واقع هر عمل جراحی اثری از خود بر جای می&amp;zwnj;گذارد که یادآور آن پس از بهبودی خواهد بود. این واژه را روانشناسی در واقع از جراحی امانت گرفته و در مفهومی دیگر به کار می&amp;zwnj;برد. تروما در روانشناسی آسیبی است که از یک ضربه ناخواسته روحی به جای می&amp;zwnj;ماند. برای مثال می&amp;zwnj;توان از عوارض بعد از یک تصادف، تجاوز یا حمله افراد ناشناس به&amp;zwnj;عنوان تروما نام برد. البته اتفاق&amp;zwnj;های طبیعی مثل زلزله و یا سونامی هم می&amp;zwnj;توانند سبب شکل&amp;zwnj;گیری تروما در افراد شوند. بدون شک هیچ نیروئی در جهان توان تغییر آنچه روی داده است را ندارد. اما پرسش این است که روانشناسی چه می&amp;zwnj;تواند انجام دهد؟&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;در نگاه نظری به این مساله ،هدف روانشناسی درمان نیست بلکه جلوگیری از مسلط شدن تروما بر روح فرد است. در این حالت فرد از یک زندگی عادی محروم خواهد شد و تروما همچون بختکی بر زندگی او چیره می&amp;zwnj;شود. . فردی که اسیر این بختک شود همواره با هراس و کابوس زندگی می&amp;zwnj;کند، دچار بی&amp;zwnj;خوابی مفرط می&amp;zwnj;شود و توان تمرکز بر زندگی روزمره را از دست می&amp;zwnj;دهد. در یک کلام زندگی فرد فلج می&amp;zwnj;شود.&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;روانشناس در روند گفتگو با فرد دچار تروما تلاش می&amp;zwnj;کند او را بر این عارضه مسلط گرداند و جلوی تسخیر جان وی توسط این بختک را بگیرد. فرد باید فرا بگیرد که با گذشته و آنچه که بر وی رفته، زندگی کند بی&amp;zwnj;آنکه گذشته مانع زندگی امروز او شود. بدون شک در نگاه نظری همه چیز آسان به نظر می&amp;zwnj;رسد ولی مساله در واقعیت پیچیده&amp;zwnj;تر از آن است که تصور می&amp;zwnj;شود. گرچه هر انسانی از نظر زیست&amp;zwnj;شناسی همانند انسان&amp;zwnj;های دیگر است، ولی زندگی از او شخصیتی یگانه ساخته که تنها متعلق به اوست و همین یگانه بودن است که کار را پیچیده می&amp;zwnj;کند.&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;هیچ انسانی محل و زمان تولد خود را انتخاب نمی&amp;zwnj;کند، این یک اتفاق است که زهرا در سال ۱۹۷۹ در شهر بصره چشم به این جهان می&amp;zwnj;گشاید و در همان زمان دختری در بیمارستان کپنهاک به دنیا می&amp;zwnj;آید. دو جامعه متفاوت، دو امکان متفاوت در پیش پای هریک از این دو نفر می&amp;zwnj;گذارد. زهرا در خانواده&amp;zwnj;ای سنتی و جامعه&amp;zwnj;ای مستبد زندگی را آغاز می&amp;zwnj;کند. جامعه&amp;zwnj;ای که گروهی خاص قدرت سیاسی را قبضه کرده&amp;zwnj;اند و مردم را چون افرادی صغیر تحت قیمومیت خود گرفته&amp;zwnj;اند، در این جامعه زهرا هیچ وقت از حقوق شهروندی برخوردار نمی&amp;zwnj;شود. او به عنوان یک زن باید مطیع سنت&amp;zwnj;های خانوادگی نیز باشد و بپذیرد که پدر و برادرانش قیم او هستند و حق دارند برای آینده&amp;zwnj;اش تصمیم بگیرند. شرایط اجتماعی حاکم بر زندگی زهرا، امکان رشد فردیت او را در نطفه خفه می&amp;zwnj;کند. دختر دیگری که هم&amp;zwnj;زمان با زهرا در کپنهاک چشم به جهان می&amp;zwnj;گشاید، تمامی آنچه را که زهرا از آن محروم است در اختیار دارد. رشد شخصیتی هر یک از آنها در محیط فرهنگی زادگاه&amp;zwnj;شان شکل می&amp;zwnj;گیرد.&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;فرهنگ واژه کلیدی حل معمای روابط انسانی است. انسان موجودی است تاریخی ـ فرهنگی. او هم&amp;zwnj;زمان ساخته فرهنگ و سازنده فرهنگ است. انسان از همان لحظه &amp;zwnj;که قدم به جهان می&amp;zwnj;گذارد، وارث آن فرهنگی است که پیشینیان برایش ساخته&amp;zwnj;اند. در چارچوب این فرهنگ به او امکان می&amp;zwnj;دهند که رشد و زندگی کند و آن شود که جامعه از او انتظار دارد. هسته مرکزی هر فرهنگی، جهان&amp;zwnj;بینی حاکم در آن فرهنگ است که حهان را تبیین می&amp;zwnj;کند و روابط اجتماعی حاکم در جامعه بر مبنای آن هسته مرکزی تعریف می&amp;zwnj;شوند.&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;در جامعه&amp;zwnj;ای که فرعون قادر مطلق است و اطاعت از او بر تمامی بندگان واجب است، جهان این گونه تبیین شده که فرعون به مقام الوهیت رسیده باشد و وجود دیگران تنها در رابطه با بندگی او معنا پیدا کند. در چنین جامعه&amp;zwnj;ای صحبت از آزادی فردی به گفتاری مالیخولیائی شبیه خواهد بود که بدون شک به مرگ خواهد انجامید.&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;یکی از کارکردهای عمده هر فرهنگی، تعریف روابط انسانی است. این فرهنگ است که تعیین کرده &amp;nbsp;پدر و برادران زهرا حق تصمیم&amp;zwnj;گیری برای او را داشته باشند. حقوق شهروندی برای زهرا واژه&amp;zwnj;ای ناشناخته است. حقوق فردی و داشتن عقیده شخصی در ذهن او جائی ندارند. در چنین فرهنگی، فردیت به رسمیت شناخته نمی&amp;zwnj;شود و کودکان با این هدف تربیت می&amp;zwnj;شوند که پاسدار نظام موجود باشند.&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;این که من دیگری را فارغ از جنسیت، موقعیت اجتماعی و اعتقاداتش هم نوع خود بدانم، آموزه&amp;zwnj;ای است فرهنگی که به من آموخته می&amp;zwnj;شود و این آموزه زائیده یک فرهنگ استبدادی نیست، بلکه آموزه&amp;zwnj;ای است که یک فرهنگ روادار به ما می&amp;zwnj;آموزد. در یک فرهنگ استبدادی، دایره مدارا و پذیرش دیگرگونی افراد به شکل&amp;zwnj;های مختلف محدود می&amp;zwnj;شود. افراد به خودی و غیرخودی تقسیم می&amp;zwnj;شوند و این تقسیم&amp;zwnj;بندی می&amp;zwnj;تواند بر مبنای نژاد، مذهب، ایدئولوژی و یا وابستگی طبقاتی باشد. فاجعه&amp;zwnj;ای که در طول تاریخ شکل گرفته است و همچنان ادامه دارد، حذف انسانیت انسان است.&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;در تاریخ معاصر جهان، برپائی کوره&amp;zwnj;های آدم&amp;zwnj;سوزی با به&amp;zwnj;کارگیری همین مکانیسم ساده روانشناسی شکل گرفت. با تعریف کمونیست&amp;zwnj;ها به عنوان خائن و یهودیان به عنوان یهودی، انسان بودن آنها را حذف کردند و همین مساله هر جنایتی علیه آنها را مشروعیت بخشید. جنایتی عظیم با یک تقسیم&amp;zwnj;بندی ساده آغاز شد، روشی به ظاهر پیش&amp;zwnj;پا افتاده ولی فاجعه&amp;zwnj;بار که همچنان در گوشه کنار دنیا به کار گرفته می&amp;zwnj;شود. هوتوها در رواندا در طول چند ماه یک میلیون توتسی را می&amp;zwnj;کشند، مسیحیان، شیعیان، فالانژها، دست راستی&amp;zwnj;ها... در لبنان یکدیگر را قتل&amp;zwnj;عام می&amp;zwnj;کنند. طالبان هر کسی را که کافر تشخیص دهند از دم تیغ می&amp;zwnj;گذرانند.&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;تمامی این جنایت ها با یک کج&amp;zwnj;فهمی کوچک آغاز می&amp;zwnj;شود و آن این&amp;zwnj;که من به خود اجازه می&amp;zwnj;دهم که خودم معیار انسان بودن باشم و دیگرانی که در تعریف من از انسان جای نمی&amp;zwnj;گیرند، حق زیستن ندارند چرا که انسان نیستند. این به من اجازه می&amp;zwnj;دهد که انجام هر جنایتی علیه آنان را برای خود وظیفه&amp;zwnj;ای &amp;quot;انسانی&amp;quot; بدانم. این جنایات قربانیان فراوانی می&amp;zwnj;گیرد، تعداد زیادی کشته می&amp;zwnj;شوند و گروهی از مهلکه می&amp;zwnj;گریزند و جان خود را نجات می&amp;zwnj;دهند.&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;در میان بازماندگان کم نیستند، زنانی که مورد تجاوز قرار گرفته&amp;zwnj;اند، کودکانی که شاهد قتل عزیزان خود بوده&amp;zwnj;اند و یا زندانیانی که شکنجه جسمی و روحی را تحمل کرده&amp;zwnj;اند. &amp;nbsp;بخشی از بازماندگان با هزار مشقت خود را به کشور امنی می&amp;zwnj;رسانند تا به دور از وحشت زندگی را ادامه دهند. این بازماندگان شاهدان زنده مرگ انسانیت هستند. هر یک با روایت خود، داستان به قتل رسیدن انسانیت را بازگو می&amp;zwnj;کند. این راویان در برزخی به سر می&amp;zwnj;برند که ساخته انسان&amp;zwnj;های دیگر است. این راویان برزخیان روی زمین&amp;zwnj;اند. آنها در برزخی به سر می&amp;zwnj;برند که انسان&amp;zwnj;های دیگر برایشان ساخته&amp;zwnj;اند؛ برزخی که روانشناسی به آن نام &amp;quot;تروما&amp;quot; داده است.&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&lt;strong&gt;برزخی به نام تروما&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&lt;em&gt;از جمله رفتگان این راه دراز &lt;/em&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&lt;em&gt;باز آمده&amp;zwnj;ای کو که به ما گوید راز؟&lt;/em&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;خیام چون شاهدی از زندگی پس از مرگ ندارد در چند و چون آن زندگی شک می&amp;zwnj;کند، اما در وجود برزخ تراوما و چگونگی زندگی در آن جای شک نیست، چرا که ساکنان این برزخ زنده&amp;zwnj;اند وبسیاری از آنان روایت&amp;zwnj;های خود را چندین و چند بار بیان کرده&amp;zwnj;اند.&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;روبروی من زنی نشسته است که اولین باری است که او را می&amp;zwnj;بینم، زنی با رنگی پریده در سالهای نخست پنجاه سالگی؛ هیچ گونه آرایشی بر چهره ندارد و رگه&amp;zwnj;های خاکستری موهایش، شاهدان رنجهائی هستند که متحمل شده است. از فرارش به ایران میگوید و اینکه چگونه توانست فرزندانش را از چنگال نیروهای ددمنش متعصب نجات دهد. او که زمانی دختر یکی یک دانه پدرش بوده است، اینک مادری است درد کشیده، که سالهای زیادی را در وحشت فرود بمب&amp;zwnj;ها بر روی آشیانه اش در میهن خود با این امید زندگی کرده است که روزی صلح پیروز خواهد شد. این دختر یکی یک دانه پدر که از معدود زنانی بوده است که دوران دبیرستان را به پایان رسانده بوده است با این امید که بتواند به میهنش و مردمش خدمت کند، اینک زنی است در آغاز نیمه دوم زندگیش و پناهنده در کشوری که هزاران کیلومتر از میهنش فاصله دارد. او سالهای زیادی در ایران برای تامین زندگی فرزندانش در خانه خیاطی و گلدوزی کرده است. او مسیر پر رنجی را طی کرده است تا فرزندانش را به سرزمینی امن برساند و اینک که از آینده فرزندانش آسوده خاطر شده است، خوابش به کابوس تبدیل شده است. اگر چه نگران جان فرزندانش نیست ولی ارواحی مرموز زندگی را به کامش زهر کرده&amp;zwnj;اند. او زنی است که هر شب از وحشت دیدار مجدد با مردانی با ریشهای سیاه بلند که برادرش را در برابر چشمان او میکشند نمی&amp;zwnj;تواند بخوابد، وحشت از مردانی متعصب که &amp;quot;در رؤیای&amp;zwnj;شان هر شب زنی در وحشتِ مرگ از جگر بر می&amp;zwnj;کشد فریاد&amp;quot;(شاملو). هر چند امروز او در سرزمینی زندگی می&amp;zwnj;کند که امنیت او در آن تامین است، ولی نه مغز و نه جسم او هنوز نپذیرفته&amp;zwnj;اند که زندگی می&amp;zwnj;تواند بدون وحشت از کشته شدن نیز وجود داشته باشد. مهمانان ناخوانده و نا خواسته&amp;zwnj;ای بی اذن ورود، به حریم خانه او وارد می&amp;zwnj;شوند، آنها هر موقع که می&amp;zwnj;خواهند وارد می&amp;zwnj;شوند و آرامش او را به هم میریزند، مردانی با ریش&amp;zwnj;های بلند و چهره&amp;zwnj;های کریه که بوی گند پاهایشان تمامی اتاق نشیمن را پر می&amp;zwnj;کند، در برابر او رژه می&amp;zwnj;روند. آنان اشباحی هستند که به چشم دیگران نمی&amp;zwnj;آیند ولی برای او آنان آنقدر واقعی هستند که حتی بوی گند دهانشان را نیز حس می&amp;zwnj;کند. برای او مفهوم زمان و مکان در هم ریخته است و زندگی در یک پیوستگی زمانی پیش نمی&amp;zwnj;رود. گذشته بختکی است که بر حال چنگ انداخته است تا آرامش را بزداید. یک چهره، یک شئی، یک حرکت، یک بو، یک صدا و یا یک کلام می&amp;zwnj;تواند رابطه او را با زمان حال قطع کند و ذهن را نه در شکلی اختیاری که در حالتی هذیانی و پریشان گونه به گذشته ببرد. برای او که یکی یک دانه پدرش بوده و در خانواده&amp;zwnj;ای بزرگ شده است که احترام به دیگران و محبت به انسانها بنیان&amp;zwnj;های اخلاقی خانواده بوده اند، واقعیت&amp;zwnj;های زندگی تمامی زیربنای فکری اش را در هم ریخته است. هجوم غار نشینان به تمدن آنچنان وحشت آفرین بوده است که او دیگر به هیچ ارزشی باور ندارد.&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;هر انسانی می&amp;zwnj;تواند گرگ دیگری باشد. زندگی شاید می&amp;zwnj;توانست امید بخش تر از این باشد اگر این فاجعه به یک منطقه کوچک جغرافیائی محدود می&amp;zwnj;شد. در عراق، لبنان و جمهوری سابق یوگوسلاوی فاجعه به شکلهای دیگری تکرار شده است. زنی که برای نجات فرزندش تجاوز سربازان را به جان خریده است و هرگز نتوانسته است دردش را با کسی تقسیم کند. مردی که در نوجوانی در جنگهای داخلی اسیر شده است بی آنکه طرفدار هیچ گروهی باشد و تنها به خاطر وابستگی قومی اش مورد تجاوز قرار گرفته است و همچنان مبهوت است و درک نمی&amp;zwnj;کند که چرا دنیا جای امنی نیست. برای او پذیرفتن مسئولیت پدر شدن به کابوسی همیشگی تبدیل شده است.&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;مادری در آغاز چهل سالگی، به یاد پدرش می&amp;zwnj;گرید. آخرین تصویری که از پدرش در ذهن او مانده است نگاه مردی است که نیمه شب توسط مامورین دیکتاتور حاکم، به سمت در خروجی خانه برده می&amp;zwnj;شود و او چشم از فرزندان خود بر نمی&amp;zwnj;گیرد، سعی می&amp;zwnj;کند با نگاهش فرزندانش را که به صف ایستاده&amp;zwnj;اند دلداری دهد. پدر هرگز به خانه باز نگشت و آن دختر پنج ساله امروز در آغاز چهل سالگی پذیرفته است که پدرش دیگر زنده نیست، چرا که اگر زنده بود بدون شک پس از سقوط دیکتاتور برای یافتن فرزندانش از هیچ کوششی دریغ نمی&amp;zwnj;کرد. او تمام دوران کودکی اش را با این رویا زندگی کرده است که روزی پدرش باز خواهد گشت. او همچنان آخرین نگاه پدر را به یاد دارد که گوئی به او امید می&amp;zwnj;داد که به زودی باز می&amp;zwnj;گردد. پدر هرگز بازنگشت و دختر خردسال در محیطی رشد کرد که اعتماد به انسانها می&amp;zwnj;توانست مرگ آور باشد. او که همیشه آرزو داشت که معلم بشود از کلاس پنجم ناچار شد که مدرسه را ترک کند، چرا که او فرزند یک &amp;quot;خائن&amp;quot; بود.هیچ کس جرات نداشت که با خانواده آنها رفت و آمد کند، آنها همچون جزامیان مطرود شده بودند و حتی نزدیک&amp;zwnj;ترین وابستگان آنها نیز مخفیانه با آنها دیدار می&amp;zwnj;کردند. کودکی او با وحشتِ از دیگر آدمها آغاز شد و با این وحشت بزرگ شد، که انسانها می&amp;zwnj;توانند انسانهای دیگر را نابود کنند.&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;زن جوان دیگری که بیشترین سالهای جوانی اش را در اسکاندیناوی به سر برده است، از اعتماد به نفس عاری است. او خود را ناتوان و کوچک حس می&amp;zwnj;کند. تا هفت سالگی در یکی از کشورهای بالکان زندگی کرده است، جایی که پدر هر از چند گاهی مادر را در زیر ضربات کمر بند سیاه می&amp;zwnj;کرد و بچه&amp;zwnj;ها نظاره گران ثابت این خشونت بودند، و گاهی پدر آنها را وادار می&amp;zwnj;کرد که در جرم او شریک شوند.&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;مردی زندگی زناشویی&amp;zwnj;اش را از دست داده است، چرا که پس از گذشت سالها اشباحی با خنده&amp;zwnj;های وقیح به اتاق خواب او هجوم آوردند تا او فراموش نکند که زمانی که در نو جوانی زندانی آنان بود، چگونه از جسم او برای ارضای شهوت خود استفاده کردند. جنگجوی دیگری که بازمانده جنگهای داخلی است، هر شب با کابوس جسدهایی که در زیر پایش افتاده&amp;zwnj;اند واو بی توجه به آنها، پای بر سرهاشان می&amp;zwnj;گذارد و می&amp;zwnj;گریزد از خواب می&amp;zwnj;پرد و تا صبح با فرو دادن نیکوتین در ریه&amp;zwnj;های خود تلاش می&amp;zwnj;کند از این کابوس رهایی یابد. چهره تکیده مردی که ده سال از سن واقعی اش بزرگتر به نظر می&amp;zwnj;رسد، در واقع چهره پدری است که خستگی از کار را بهانه می&amp;zwnj;کند که از وظیفه بازی با تنها پسرش شانه خالی کند.او چندین سال با انتخاب کار شبانه توانسته است خود را از چشم خانواده و دیگران پنهان کند، تا اینکه کارش را از دست می&amp;zwnj;دهد و به ناچار خانه نشین می&amp;zwnj;شود. بیکاری آغاز هجوم اشباح را به ارمغان می&amp;zwnj;آورد، او که با پنهان کردن خود در سنگر کار شبانه توانسته بود سالها این اشباح را از خود براند، اینک تنها و بی دفاع مورد هجوم آنها قرار گرفته است. در پشت جبهه، او و چند تن دیگر از دانش آموزان را در تعطیلات تابستان جهت جمع آوری اجساد کشته شدگان اعزام کرده بودند. بوی جنازه ها، صدای گوش خراش شلیک توپ&amp;zwnj;ها و تانکها، بدنهای مثله شده و جنازه&amp;zwnj;های تلنبار شده در بیابان، با تاریک شدن هوا وجود او را تسخیر می&amp;zwnj;کنند. افسر مسئول، او را به دلیل کوتاهی در انجام وظیفه به باد کتک می&amp;zwnj;گیرد. ضرب و شتم افسر برایش کمر بند پدر را تداعی می&amp;zwnj;کند که هفته&amp;zwnj;ای چند بار بر جانش می&amp;zwnj;نشست و کمر بند پدر دستهای سنگین صاحب دکانی را که در کودکی در آنجا کار می&amp;zwnj;کرد به خاطرش می&amp;zwnj;آورد، دستهایی که برای کوچکترین خطا صورت کودکانه او را سرخ می&amp;zwnj;کرد و آنگاه سکوت و اشکی که نمی&amp;zwnj;توان پنهانش کرد، اشکی که نه به خاطر تنبیه جسمی، که به خاطر وقاحت صاحب دکان در سوء استفاده جنسی از کودک بر گونه مرد جاری می&amp;zwnj;شود، مردی که برای بازی با پسر خود به خودش اعتماد ندارد.&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;در بیشتر موارد این زخم آنچنان چرکین شده که با اولین نیشتر چرک وخون از آن جاری می&amp;zwnj;شود. اگر با دقت به پیرامون خود بنگریم شاید باشند کسانی که با این بختک کریه دست به گریبانند. باشد روزی فرا رسد که انسان دیگر گرگ انسان نباشد.&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;div&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;پانویس&amp;zwnj;ها&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;div id=&quot;ftn1&quot;&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&lt;a href=&quot;#_ftnref1&quot; name=&quot;_ftn1&quot; title=&quot;&quot;&gt;&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;[1]&lt;/span&gt;&lt;/a&gt; در اینجا واژه &amp;quot;تروما&amp;quot; (بنابر تلفظ و کتابتی دیگر: &amp;quot;تراما&amp;quot;) در واقع جایگزین &lt;a href=&quot;http://en.wikipedia.org/wiki/Posttraumatic_stress_disorder&quot;&gt;&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;Posttraumatic stress disorder&amp;nbsp;(PTSD)&lt;/span&gt;&lt;/a&gt; شده است.&lt;/p&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div id=&quot;ftn2&quot;&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&lt;a href=&quot;#_ftnref2&quot; name=&quot;_ftn2&quot; title=&quot;&quot;&gt;&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;[2]&lt;/span&gt;&lt;/a&gt; در سال ۱۹۸۵ مرکز بین المللی توان بخشی قربانیان شکنجه&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;(IRCT)&lt;/span&gt; رسما در دانمارک آغاز به کار کرد.&lt;/p&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div id=&quot;ftn3&quot;&gt;
&lt;p dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;a href=&quot;#_ftnref3&quot; name=&quot;_ftn3&quot; title=&quot;&quot;&gt;&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;[3]&lt;/span&gt;&lt;/a&gt; &lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;Klinik For Traumatiserede Flygtninge&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
</description>
     <comments>https://archive.radiozamaneh.com/reflections/2012/12/27/23056#comments</comments>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/18133">اشباح</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/reflections">انديشه زمانه</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/category/tags/%D8%AA%D8%AC%D8%A7%D9%88%D8%B2">تجاوز</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/18126">تراما</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/18125">تروما</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/18128">توانبخشی</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/18131">جبهه جنگ</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/18127">جنازه</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/18129">جنگ بالکان</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/4284">روانشناسی</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/definition-tags-28">شکنجه</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/18130">صدام</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/category/tags/%D8%B7%D8%A7%D9%84%D8%A8%D8%A7%D9%86">طالبان</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/18132">عباس مودب</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/2847">پناهندگان</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/18134">کابوس</category>
 <pubDate>Thu, 27 Dec 2012 20:24:51 +0000</pubDate>
 <dc:creator>politics</dc:creator>
 <guid isPermaLink="false">23056 at https://archive.radiozamaneh.com</guid>
  </item>
  <item>
    <title>نژاد از دید مغزمان چگونه تفسیر می‌شود؟ </title>
    <link>https://archive.radiozamaneh.com/science/2012/06/27/16288</link>
    <description>&lt;div class=&quot;fb-social-like-widget&quot;&gt;&lt;fb:like  href=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/science/2012/06/27/16288&quot; send=&quot;false&quot; layout=&quot;box_count&quot; show_faces=&quot;false&quot; width=&quot;500&quot; action=&quot;like&quot; font=&quot;arial&quot; colorscheme=&quot;light&quot;&gt;&lt;/fb:like&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-nevisandeh&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    مو کوساندی (Mo Costandi)        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-motarjem&quot;&gt;
      &lt;div class=&quot;field-label&quot;&gt;برگردان:&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    احسان سنایی        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-filefield field-field-maghaleh-image&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    &lt;img  class=&quot;imagefield imagefield-field_maghaleh_image&quot; width=&quot;277&quot; height=&quot;188&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/sites/default/files/thiehsa01.jpg?1340787956&quot; /&gt;        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;p&gt;مو کوساندی - بررسی عکس&amp;zwnj;العمل مغز ما در برابر تصویر مردمانی از یک نژاد مخالف، در ردیف رشته&amp;zwnj;های تحقیقاتی نوظهوری است که می&amp;zwnj;تواند پیامدهای عمده&amp;zwnj;ای را هم در سطح جامعه به دنبال داشته باشد. الیزابت فلپس (Elizabeth Phelps)، که از روان&amp;zwnj;شناسان دانشگاه نیویورک است و در سال ۲۰۰۰ اولین پژوهش&amp;zwnj;های رسمی این حوزه را سرپرستی کرد، در گفت&amp;zwnj;وگوی مختصری با نشریه &amp;laquo;نیچر&amp;raquo; (nature)، از آخرین یافته&amp;zwnj;های این رشته در خصوص عصب&amp;zwnj;شناسی رفتارهای بینانژادی خبر می&amp;zwnj;دهد.&lt;/p&gt;
&lt;!--break--&gt;&lt;!--break--&gt;&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;علم روان&amp;zwnj;شناسی، چه حرفی راجع به تبعیض نژادی برای گفتن دارد؟&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;روان&amp;zwnj;شناسانِ اجتماعی، بین رفتارهایی که مردم [در قبال قوم مخالف] ابراز می&amp;zwnj;کنند؛ و اولویت نهفته در این رفتارها، تمایز قائل&amp;zwnj; است. این را می&amp;zwnj;شود از روی نوع تعاملات ضمنی مابین&amp;zwnj; آن&amp;zwnj;ها فهمید، [یعنی تعاملاتی] که طی&amp;zwnj;شان واکنش&amp;zwnj;های اولیه فرد برای سبک&amp;zwnj;سنگین کردن [شخصیت فرد مقابل] ارزیابی می&amp;zwnj;شود. برای این&amp;zwnj;کار، از مردم خواسته می&amp;zwnj;شود تا مفاهیم دوگانه&amp;zwnj;ای مثل &amp;laquo;سیاه&amp;zwnj;پوست&amp;raquo; و &amp;laquo;سفیدپوست&amp;raquo; را با مفاهیم دیگری نظیر &amp;laquo;خوب&amp;raquo; و &amp;laquo;بد&amp;raquo; ارتباط بدهند. نتیجه هم این است که اکثر آمریکایی&amp;zwnj;ها، زمان بیشتری را صرف ارائه آن دسته پاسخ&amp;zwnj;هایی می&amp;zwnj;کنند که سیاه&amp;zwnj;پوستی را با بدی، و سفیدپوستی را با خوبی و بالعکس ارتباط می&amp;zwnj;دهد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;نتیجه بررسی&amp;zwnj;&amp;zwnj;های عصب&amp;zwnj;شناختی&amp;zwnj;تان چه بود؟ &lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&lt;img align=&quot;middle&quot; src=&quot;http://www.radiozamaneh.com/sites/default/files/images/thiehsa02.jpg&quot; alt=&quot;&quot; /&gt;الیزابت فلپس، از نخستین محققانی&amp;zwnj;ست که به بررسی عکس&amp;zwnj;العمل&amp;zwnj;های مغز انسان در برابر مردمانی از نژادهای مختلف پرداخت  &lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;من و همکارانم متوجه شدیم که در جریان پژوهش&amp;zwnj;های عصب مربوط به تحلیل رفتارهای بینانژادی، شبکه&amp;zwnj;ای از نواحی گوناگون مغز همیشه فعال می&amp;zwnj;ماند. این شبکه، با پیوندهای عصبیِ مربوط به فرآیندهای تصمیم&amp;zwnj;گیری و کنترل هیجانات فردی انطباق دارد که شامل غده آمیگدالا، سلول&amp;zwnj;های &amp;laquo;ناحیه چهره&amp;zwnj;یاب فوزیفوم&amp;raquo; (FFA)، &amp;laquo;قشر سینگولیت قدامی&amp;raquo; (ACC) و &amp;laquo;قشر جانبی-پشتی ِ پیش&amp;zwnj;پیشانی&amp;raquo; (DLPFC) می&amp;zwnj;شوند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;تحقیقات قبلی&amp;zwnj;تان چه چیزی را نشان می&amp;zwnj;داد؟ &lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پژوهش ما در سال ۲۰۰۰، اولین تلاش صورت&amp;zwnj;پذیرفته به&amp;zwnj;منظور ارتباط دادن فعالیت&amp;zwnj;های مغز با مقوله تبعیض نژادی بود. ما [در آن تحقیق]، عواملی نظیر پرش&amp;zwnj;های پلک چشم و رفتاری که افراد ناخودآگاه حین شنیدن یک صدای بلند ابراز می&amp;zwnj;کنند را مورد بررسی قرار دادیم. تحقیقات زیادی نشان داده که این نوع عکس&amp;zwnj;العملِ ناخودآگاه، در صورت مضطرب بودن فرد و یا در حضور چیزی که نسبت به آن احساسات منفی ابراز کند، برجسته&amp;zwnj;تر می&amp;zwnj;شود. ما [از این بررسی&amp;zwnj;ها] متوجه شدیم که واکنش&amp;zwnj;های ضمنی حاکی از تمایلات تبعیض&amp;zwnj;آمیز نژادی، با رشد اضطراب فرد ارتباط مستقیم دارد و هر دوی این&amp;zwnj;ها هم به سطح فعالیت غده &amp;laquo;آمیگدالا&amp;raquo; مربوط می&amp;zwnj;شود.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;چطور این یافته&amp;zwnj;های عصبی، با مدل&amp;zwnj;های روان&amp;zwnj;شناختی جور درمی&amp;zwnj;آید؟ &lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;رشد فعالیت ناحیه FFA که آنقدرها عجیب نبود، چراکه در کلیه این پژوهش&amp;zwnj;ها، از تصویر چهره افراد استفاده می&amp;zwnj;شود. [فعالیت] آمیگدالا هم که به هیجانات فردْ  ارتباط پیدا می&amp;zwnj;کند و بعید نیست که نوعی واکنش طبیعی در برابر همان آزمون&amp;zwnj;های هوشمندی باشد که ما به&amp;zwnj;منظور بررسی مردمانی از نژادهای گوناگون انجام می&amp;zwnj;دهیم. به اعتقاد ما، نواحی ACC و DLPFC مغز، در عملیات پیچیده&amp;zwnj;تری دخیل&amp;zwnj;اند. در [مغز] این افراد، حتی وقتی که از آن&amp;zwnj;ها خواسته می&amp;zwnj;شود تا هیچگونه رفتار متعصب&amp;zwnj;گونه&amp;zwnj;ای از خود بروز ندهند، باز هم آثار ناخودآگاهِ نوعی تمایل تبعیض&amp;zwnj;آمیز نژادی دیده می&amp;zwnj;شود. برای همین هم احتمالاً عملکرد ناحیه ACC، در تشخیص چنین رفتارهای تبعیض&amp;zwnj;آمیزی مؤثر است. شما می&amp;zwnj;توانید نوعی گرایش ضمنی به این رفتارها داشته باشید و با این&amp;zwnj;حال آگاهانه به سراغ&amp;zwnj;شان نروید؛ اما در این&amp;zwnj;صورت هم ناحیه DLPFC مغز، تلاش کرده تا واکنش&amp;zwnj;های هیجانی شما را در قبال اعتقادات و آرمان&amp;zwnj;های بشردوستانه&amp;zwnj;تان کنترل کند [و همین قابل تشخیص است].&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;در خصوص کسانی که آشکارا متعصب هستند، چطور؟&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پیدا کردن یک وجه تمایز برای کسانی که به دیدگاه&amp;zwnj;های افراطی گرایش دارند، آنقدرها کار سختی نیست؛ اما با این&amp;zwnj;همه شک دارم اصلاً چیزی بیش از یک عکس&amp;zwnj;العمل احساسی اغراق&amp;zwnj;شده را هم در آن&amp;zwnj;ها ببینیم. ما غالباً مردم &amp;laquo;معمولی&amp;raquo; را می&amp;zwnj;پسندیم. فعالیت ناحیه ACC مغز، در افرادی که ذاتاً تمایل به عدم تعصب دارند بیشتر است؛ حال&amp;zwnj;آنکه افراطیون به صراحت از خودشان تمایلات تبعیض&amp;zwnj;آمیز نژادی بروز می&amp;zwnj;دهند و هیچ&amp;zwnj;گونه وقعی هم به کنترل عکس&amp;zwnj;العمل&amp;zwnj;های احساسی&amp;zwnj;شان نمی&amp;zwnj;گذارند [و لذا چنین روشی برای&amp;zwnj;شان مصداق پیدا نمی&amp;zwnj;کند].&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;نتایج جامعه&amp;zwnj;شناختی چنین تحقیقی چه خواهد بود؟ &lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اکثر سفیدپوستان آمریکایی که به بررسی&amp;zwnj;شان پرداخته&amp;zwnj;ایم، نوعی تمایل تلویحی به اجتماع خودشان نشان می&amp;zwnj;دهند. قصد بدی هم ندارند؛ ولی از آنجا که به دفعات افراد سیاه&amp;zwnj;پوست را با مسائلی نظیر جنایت هم&amp;zwnj;کاسه کرده&amp;zwnj;اند، خواه&amp;zwnj;ناخواه اغلبِ تصمیمات&amp;zwnj;شان هم آغشته به چنین فرضی&amp;zwnj;ست. شواهدی هم از تمایلات تبعیض&amp;zwnj;آمیز و ناخودآگاهِ نژادی در تک&amp;zwnj;تک مراحل صدور یک حکم قضایی دیده می&amp;zwnj;شود. اگرچه احکام قضایی عادلانه فرض می&amp;zwnj;شوند، اما برای سیاهان آمریکایی، قضیه آشکارا فرق می&amp;zwnj;کند. چنین نگرش تبعیض&amp;zwnj;آمیزی در استخدام کارکنان مشاغل هم دخیل است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;به نظرتان این تحقیق را چطور باید در آینده پی گرفت؟ &lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;باید دقت کنیم و ببینیم که تمایلات ضمنی&amp;zwnj;مان [به فلان آرمان نژادخواهانه]، چگونه به تصمیما&amp;zwnj;ت&amp;zwnj;مان ارتباط پیدا می&amp;zwnj;کند. می&amp;zwnj;خواهیم این اطلاعات را به&amp;zwnj;منظور کاهش تبعات ناخواسته تبعیض نژادی استفاده کنیم &amp;ndash; یعنی تمایلاتی که عملاً با عقایدمان در تناقض&amp;zwnj;اند. یکی از موانع کار، عدم اختصاص بودجه کافی به چنین پژوهش&amp;zwnj;هایی&amp;zwnj;ست. تأمین بودجه برای این کار سخت است چون ارتباط مستقیمی به مقوله بهداشت ندارد. یک راهش می&amp;zwnj;تواند استفاده از ابزارهای پیچیده&amp;zwnj;ی علم اقتصادِ عصب&amp;zwnj;شناختی (Neuroeconomics)، برای بررسی نوع تأثیر تمایلات ناخودآگاه ما بر روی فرآیند تصمیم&amp;zwnj;گیری&amp;zwnj;مان باشد. این تحقیق را همچنین می&amp;zwnj;شود به پژوهش&amp;zwnj;های نوظهور صورت&amp;zwnj;پذیرفته در زمینه کنترل هیجانات هم ارتباط داد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در همین زمینه:&lt;br /&gt;
&lt;a href=&quot;http://- http://www.radiozamaneh.com/science/2012/03/28/12515&quot;&gt;مغز قضات، در معرض قضاوت عصب&amp;zwnj;شناسان &lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
</description>
     <comments>https://archive.radiozamaneh.com/science/2012/06/27/16288#comments</comments>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/category/tags/%D8%A7%D8%AD%D8%B3%D8%A7%D9%86-%D8%B3%D9%86%D8%A7%DB%8C%DB%8C">احسان سنایی</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/8715">تعصب</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/4284">روانشناسی</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/13006">مغز و اعصاب</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/science">دانش</category>
 <pubDate>Wed, 27 Jun 2012 08:46:59 +0000</pubDate>
 <dc:creator />
 <guid isPermaLink="false">16288 at https://archive.radiozamaneh.com</guid>
  </item>
  <item>
    <title>پدر و مادرها شادترند</title>
    <link>https://archive.radiozamaneh.com/science/2012/05/19/14500</link>
    <description>&lt;div class=&quot;fb-social-like-widget&quot;&gt;&lt;fb:like  href=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/science/2012/05/19/14500&quot; send=&quot;false&quot; layout=&quot;box_count&quot; show_faces=&quot;false&quot; width=&quot;500&quot; action=&quot;like&quot; font=&quot;arial&quot; colorscheme=&quot;light&quot;&gt;&lt;/fb:like&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-motarjem&quot;&gt;
      &lt;div class=&quot;field-label&quot;&gt;برگردان:&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    احسان سنایی        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-filefield field-field-maghaleh-image&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    &lt;img  class=&quot;imagefield imagefield-field_maghaleh_image&quot; width=&quot;492&quot; height=&quot;318&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/sites/default/files/baby_0.jpg?1337415390&quot; /&gt;        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;p&gt;ساینس دیلی &amp;minus; تیمی از محققین دانشگاه&amp;zwnj;های ریورساید کالیفرنیا، بریتیش&amp;zwnj;کلمبیا و استنفورد اخیراً نشان داده&amp;zwnj;اند که به رغم تصور مرسوم پژوهش&amp;zwnj;گران و مردم، سطح شادی و معنامحوری زندگی والدین، همیشه بیشتر از سایر هم&amp;zwnj;سن و سالان&amp;zwnj;شان است. این محققین همچنین طی بررسی&amp;zwnj;هایی که در جامعه آمریکا و کانادا به&amp;zwnj;ثمر رسانده&amp;zwnj;اند، نشان دادند که پدر و مادرها به هنگام مراقبت روزمره از بچه&amp;zwnj;هایشان، لذتی به مراتب بیشتر از سایر فعالیت&amp;zwnj;ها را تجربه می&amp;zwnj;کنند.&lt;/p&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;!--break--&gt;&lt;!--break--&gt;&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;قرار است این یافته&amp;zwnj;ها در مقاله&amp;zwnj;ای تحت عنوان &amp;laquo;در دفاع از پدر و مادر بودن: کودکانْ بیشتر همدم خوشی&amp;zwnj;&amp;zwnj;اند تا بدبختی&amp;raquo;، در شماره آتی نشریه معتبر &lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;Psychological Science&lt;/span&gt; انتشار یابد.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;سونیا لیوبومیرسکی (&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;Sonja Lyubomirsky&lt;/span&gt;)، استاد روان&amp;zwnj;شناسی دانشگاه ریورساید و از محققین پیشروی حوزه روان&amp;zwnj;شناسی مثبت&amp;zwnj;نگر، در این&amp;zwnj;باره اظهار می&amp;zwnj;کند: &amp;quot;ما نمی&amp;zwnj;گوییم که پدر و مادر بودن، مردم را شاد &amp;laquo;می&amp;zwnj;کند&amp;raquo;، بلکه می&amp;zwnj;گوییم این ویژگی، &amp;laquo;توأم&amp;raquo; با شادی و معنا در زندگی است. برخلاف تأکیدات مکرر رسانه&amp;zwnj;های عمومی و جامعه علمی، مردم احتمالاً آرام می&amp;zwnj;شوند از اینکه بدانند در نقش یک والد بودن و مراقبت از فرزند، ارتباط مستقیمی با شادی و معنای زندگی دارد&amp;quot;.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;از دیگر نویسندگان این مقاله، کاترین نلسون (&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;Katherine Nelson&lt;/span&gt;) دانشجوی دکتری دانشگاه ریورساید، کوستادین کوشلف (&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;Kostadin Kushlev&lt;/span&gt;) دانشجوی دکتری دانشگاه بریتیش&amp;zwnj;کلمبیا، تامی انگلیش (&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;Tammy English&lt;/span&gt;) محقق دوره فوق&amp;zwnj;دکتری دانشگاه استنفورد و الیزابت دان (&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;Elizabeth W. Dunn&lt;/span&gt;)، استادیار روان&amp;zwnj;شناسی دانشگاه بریتیش&amp;zwnj;کلمبیا هستند.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;img width=&quot;300&quot; vspace=&quot;15&quot; hspace=&quot;15&quot; height=&quot;449&quot; border=&quot;1&quot; align=&quot;left&quot; src=&quot;http://radiozamaneh.com/sites/default/files/%25b%25f/userfiles/%25u/parents.jpg&quot; alt=&quot;&quot; /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;این یافته&amp;zwnj;ها، بخشی از موج نوی پژوهش&amp;zwnj;هایی را شامل می&amp;zwnj;شود که درصدد بیان این موضوع&amp;zwnj;اند که والد بودن، علی&amp;zwnj;رغم مسئولیت&amp;zwnj;هایی که به دنبال دارد، همراه با تأثیرات مثبت فراوانیست. این پژوهش همچنین در توافق با دیدگاه&amp;zwnj;های نوپدید حوزه زیست&amp;zwnj;شناسی فرگشتی&amp;zwnj;ست، که بر اساس&amp;zwnj;شان والد بودن از نیازهای اساسی انسان&amp;zwnj;هاست.&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;تبلیغات عوامانه اخیر، چهره&amp;zwnj;ای ناراضی و بدبخت از پدر و مادرها ترسیم کرده&amp;zwnj;اند که لذت چندانی از مراقبت فرزندان&amp;zwnj;شان نمی&amp;zwnj;برند. اما به&amp;zwnj;گفته این پژوهش&amp;zwnj;گران، &amp;quot;چنین ادعاهایی از حیث علمی بی&amp;zwnj;اساس&amp;zwnj;اند&amp;quot;. دان در این&amp;zwnj;باره می&amp;zwnj;گوید: &amp;quot;اگر به مهمانی شام بزرگی دعوت شوید، والدینی که در آنجا حضور دارند، به همان اندازه و یا شاید بیشتر از سایر مهمانان خوشحال&amp;zwnj; هستند&amp;quot;.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;این پژوهش&amp;zwnj;گران دست به انجام سه بررسی زدند که یکی، سطح متوسط شادی والدین را نسبت به سایر هم&amp;zwnj;سن و سالان&amp;zwnj;شان نشان می&amp;zwnj;داد؛ یکی می&amp;zwnj;دید آیا والدین، در طول زمان نسبت به دیگران شادتر می&amp;zwnj;شوند یا نه؛ و یکی هم احساسات احتمالاً بهتر پدر و مادرها حین نگهداری از بچه&amp;zwnj;هایشان را نسبت به سایر امور روزمره بررسی می&amp;zwnj;کرد. سازگاری یافته&amp;zwnj;های این محققین طی هر سه بررسی، مدرک محکمی علیه تصور غالب جامعه بر این مبنا بود که بچه&amp;zwnj;ها از احساسات خوش والدین&amp;zwnj;شان می&amp;zwnj;کاهند.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;از میان دیگر یافته&amp;zwnj;های این تیم، می&amp;zwnj;توان به سه مورد زیر هم اشاره کرد:&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;minus; والدین، حین نگهداری از فرزندان&amp;zwnj;شانْ حس بهتری را نسبت به انجام سایر امور روزمره تجربه می&amp;zwnj;کنند.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;minus; به&amp;zwnj;خصوص پدرها از سطح شادی بالاتر و همچنین احساسات و معنای مثبت&amp;zwnj;تری نسبت به دیگر هم&amp;zwnj;سن&amp;zwnj;وسالان خود در زندگی برخوردارند. البته دان تصریح می&amp;zwnj;کند که این یافته محتاج بررسی&amp;zwnj;های بیشتر است و می&amp;zwnj;افزاید &amp;quot;امکان دارد موج مسئولیت&amp;zwnj;های شخصی ِ توأم با مادر شدن و امور مربوط به خانه&amp;zwnj;داری، با لذت والد بودن برابری کند&amp;quot;.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;minus; والدین مسن&amp;zwnj;تری که با هم ازدواج کرده&amp;zwnj;اند، شادترین احساسات مرتبط با این بررسی را از خودشان نشان می&amp;zwnj;دهند. لیوبومیرسکی می&amp;zwnj;گوید: &amp;quot;طبق یافته&amp;zwnj;های ما، اگر سن بالاتری داشته باشید (و لذا بالغ&amp;zwnj;تر شده باشید) و نیز اگر ازدواج کرده باشد (و لذا تکیه&amp;zwnj;گاه محکم&amp;zwnj;تری از حیث اجتماعی و اقتصادی داشته باشید)؛ آن&amp;zwnj;وقت اگر صاحب فرزندی باشید، نسبت به سایر هم&amp;zwnj;سن و سالان فاقد فرزندتان خوشحال&amp;zwnj;ترید. اما این موضوع، راجع به زوج&amp;zwnj;های مجرد و والدین فوق&amp;zwnj;العاده جوان مصداق پیدا نمی&amp;zwnj;کند&amp;quot;.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;به&amp;zwnj;گفته دان، &amp;quot;این یافته&amp;zwnj;ها نشان می&amp;zwnj;دهد که پدر و مادرها دیگر آن موجودات رنجور و بدبختی نیستند که شاید از طریق بررسی&amp;zwnj;های اخیر و بازنمایی&amp;zwnj;های عوامانه رسانه&amp;zwnj;ها انتظارش را داشتیم&amp;quot;.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&lt;b&gt;منبع: &lt;/b&gt;&lt;b&gt;&lt;a href=&quot;http://www.sciencedaily.com/releases/2012/05/120517115446.htm&quot;&gt;&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;Science Daily&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;/b&gt;&lt;/div&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
</description>
     <comments>https://archive.radiozamaneh.com/science/2012/05/19/14500#comments</comments>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/category/tags/%D8%A7%D8%AD%D8%B3%D8%A7%D9%86-%D8%B3%D9%86%D8%A7%DB%8C%DB%8C">احسان سنایی</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/4284">روانشناسی</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/12082">شادی</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/12084">پدر و مادر</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/12083">کودک</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/science">دانش</category>
 <pubDate>Sat, 19 May 2012 08:16:30 +0000</pubDate>
 <dc:creator />
 <guid isPermaLink="false">14500 at https://archive.radiozamaneh.com</guid>
  </item>
  <item>
    <title>انسان، حیوان قصه‌گو</title>
    <link>https://archive.radiozamaneh.com/science/2012/05/01/13843</link>
    <description>&lt;div class=&quot;fb-social-like-widget&quot;&gt;&lt;fb:like  href=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/science/2012/05/01/13843&quot; send=&quot;false&quot; layout=&quot;box_count&quot; show_faces=&quot;false&quot; width=&quot;500&quot; action=&quot;like&quot; font=&quot;arial&quot; colorscheme=&quot;light&quot;&gt;&lt;/fb:like&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-nevisandeh&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    جاناتان گوتچال (Jonathan Gottschall) در گفت‌وگو با ماریا کونیکوا (Maria Konnikova)        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-motarjem&quot;&gt;
      &lt;div class=&quot;field-label&quot;&gt;برگردان:&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    احسان سنایی        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-filefield field-field-maghaleh-image&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    &lt;img  class=&quot;imagefield imagefield-field_maghaleh_image&quot; width=&quot;443&quot; height=&quot;399&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/sites/default/files/sry-1.jpg?1335881870&quot; /&gt;        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;p&gt;ماریا کونیکوا &amp;minus; قصه&amp;zwnj;ها را همه&amp;zwnj;جا در اطرافمان می&amp;zwnj;شود دید، اما واقعاً قصه چه دارد که چنین به ذهن&amp;zwnj;مان چنگ انداخته است؟ این سؤالی است که جاناتان گوتچال (&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;Jonathan Gottschall&lt;/span&gt;)، آن را در تازه&amp;zwnj;&amp;zwnj;ترین کتابش &amp;laquo;حیوان قصه&amp;zwnj;گو&amp;raquo; بررسی می&amp;zwnj;کند. قصه&amp;zwnj;ها قادرند افسار رفتارهایمان را به دست گیرند، احساسات&amp;zwnj;مان را متأثر از خود کنند و حتی به معنای واقعیِ کلمه، مسیر تاریخ و یا دست&amp;zwnj;کم بخشی از آن را به دست خود گیرند.&lt;/p&gt;
&lt;!--break--&gt;&lt;!--break--&gt;&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;در این گفتگو، گوتچال از ماهیت وابستگی انسان به قصه&amp;zwnj;ها و نیز آینده قصه در عصر اینترنت و فیلم و بازی&amp;zwnj;های ویدئویی و در مجموع رسانه&amp;zwnj;های پیشرویی خواهد گفت که قلمروهای سنت قصه&amp;zwnj;گویی به سیاق گذشته را در معرض خطر نابودی، و یا دست&amp;zwnj;کم هدایت در یک مسیر پیش&amp;zwnj;بینی&amp;zwnj;ناپذیر قرار داده&amp;zwnj;اند.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&lt;b&gt;اصلاً انگیزه&amp;zwnj;تان برای نوشتن این کتاب چه بود و چرا روان&amp;zwnj;شناسی را (مثلاً به جای فلسفه) به عنوان مبنای اصلی روش تحلیلی&amp;zwnj;تان برگزیدید؟&lt;/b&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;کتاب من در پی احداث پلی بین جهان علم و فرهنگ است. چطور می&amp;zwnj;شود از علم، برای درک بهتر ماهیت قصه بهره گرفت؟ دانشمندان از قصه و دیگر هنرها چه خواهند آموخت؟&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;اما چیزی که مرا خصوصاً ترغیب به نوشتن چنین کتابی کرد، ارتباطی به حوزه پژوهش نداشت، بلکه یک آهنگ ساده بود. داشتم در اتوبان رانندگی می&amp;zwnj;کردم که آهنگی از چاک ویکز (&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;Chuck Wicks&lt;/span&gt;)، به نام &lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;Stealing Cinderella&lt;/span&gt; به گوشم خورد - آهنگی درباره یک دختربچه که بعد از بزرگ شدن، پدرش را تنها می&amp;zwnj;گذارد. قبل از این&amp;zwnj;که آن را بشنوم هم اکثر وقت&amp;zwnj;هایی که به پر کشیدنِ دختربچه&amp;zwnj;های خودم از لانه&amp;zwnj;مان فکر می&amp;zwnj;کردم - که شاید اصلاً تا ده سال دیگر هم اتفاق نیفتد - چشمم پر اشک می&amp;zwnj;شد و مجبور بودم برای حفظ کنترل خودم، کنار بزنم و با دل سیر، غصه آن وقت&amp;zwnj;ها را بخورم. کنار جاده می&amp;zwnj;نشستم و یکجور حس ترس برَم می&amp;zwnj;داشت؛ مانده بودم که چه اتفاقی برایم افتاده؟&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;مگر اصلاً شده که چنین احساساتی تاکنون به سراغ کسی نیامده باشد؟ وقتی&amp;zwnj;که به قصه متوسل می&amp;zwnj;شویم - چه رمان باشد، چه آهنگ و چه فیلم &amp;ndash; می&amp;zwnj;گذاریم که قصه&amp;zwnj;گو ما را به تسخیر خودش درآورَد و قوه آگاهی و احساسات&amp;zwnj;مان را کنترل کند. من این کتاب را نوشتم تا بفهمم که چگونه قصه&amp;zwnj;ها - یعنی سرگذشت خیالی آدم&amp;zwnj;های خیالی - چنین قدرتی بر روی&amp;zwnj;مان اِعمال می&amp;zwnj;کنند.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&lt;b&gt;ولی چرا پیش از این کسی به سراغ چنین موضوعی نرفته بود؟ به عبارت دیگر چرا ما اینقدر آسان خودمان را تسلیم قصه&amp;zwnj;ها می&amp;zwnj;کنیم؟ شاید هم بشود همان سؤال سخت خودتان را پرسید و گفت اصلاً ما چرا باید تسخیر قصه&amp;zwnj;ها بشویم؟&lt;/b&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;img width=&quot;250&quot; height=&quot;340&quot; align=&quot;left&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;http://radiozamaneh.com/sites/default/files/%25b%25f/userfiles/%25u/sry-2.jpg&quot; /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;خب من کار خودم را روی تحقیقات ارزشمند کسانی که در همین زمینه کار کرده بودند، پیاده کرده&amp;zwnj;ام. اما با درون&amp;zwnj;مایه سؤالت موافقم: اینکه اگر قصه چنین نقش مهمی در زندگی بشر دارد، پس چرا پیش از این آن&amp;zwnj;قدرها جلب توجه نکرده بود؟ به نظر من، ما رویهمرفته چندان متوجه حضورش نیستیم. همانطور که موجودی مثل پلانکتون اصلاً نمی&amp;zwnj;داند در آب شور دارد غوطه می&amp;zwnj;خورَد، ما انسان&amp;zwnj;ها هم اصلاً نمی&amp;zwnj;دانیم که تحت تأثیر پیوسته قصه&amp;zwnj;ایم؛ از رمان گرفته تا فیلم، تا اسطوره&amp;zwnj;های مذهبی، تا خیالات و رؤیاها، تا لطیفه&amp;zwnj;ها، بازی&amp;zwnj;های رایانه&amp;zwnj;&amp;zwnj;ای و متقاعد کردن بچه&amp;zwnj;هایمان.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;مشکل بعدی مربوط به مرزبندی&amp;zwnj;های آکادمیک می&amp;zwnj;شود. ما در دانشگاه&amp;zwnj;هایمان قصه را خرد می&amp;zwnj;کنیم و قطعاتش را به دانشکده&amp;zwnj;های متعدد می&amp;zwnj;سپاریم. رؤیاها سهم روان&amp;zwnj;شناسان می&amp;zwnj;شود، موسیقی سهم موسیقی&amp;zwnj;دانان، رمان&amp;zwnj;ها سهم محققین ادبی، حکایات سنتی هم سهم مردم&amp;zwnj;شناسان و قوم&amp;zwnj;پژوهان و همینطور این روال ادامه دارد. این موضوع باعث شده تا قصه&amp;zwnj;ها را - از شعر بگیر تا کابوس - دیگر همچون جوانب متعدد یک فرآیند واحدِ ذهنی که زیربنای تخیلات&amp;zwnj;مان را پی ریخته ننگریم. این موضوع نگذاشته تا ببینیم این قصه&amp;zwnj;ها چگونه و تا کجا به هر وجهی از تفکرات و زندگی روزمره&amp;zwnj;مان رخنه کرده&amp;zwnj;اند.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&lt;b&gt;طبق پژوهش&amp;zwnj;هایی که توسط روان&amp;zwnj;شناسی به نام دانیل گیلبرت (&lt;/b&gt;&lt;b&gt;&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;Daniel Gilbert&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;b&gt;)، انجام پذیرفته، تمرکز نداشتن ذهن که ظاهراً خلاف وضعیت پیش&amp;zwnj;فرض مغزمان هم محسوب می&amp;zwnj;شود، اسباب ناراحتی فرد را فراهم می&amp;zwnj;کند. آیا شما تعادلی را هم بین رؤیاهای روزانه&amp;zwnj;مان - که به اعتقادتان ما در آنها غوطه&amp;zwnj;وریم - و تجربه حس ِ &amp;laquo;بودنِ در لحظه&amp;raquo; می&amp;zwnj;بینید؟&lt;/b&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;خیلی خوب می&amp;zwnj;شد اگر امکانش فراهم می&amp;zwnj;بود، اما شک دارم بشود. رؤیاهای روزانه ما، درست مثل رؤیاهای شبانه&amp;zwnj;مان، اتفاقاتی&amp;zwnj; هستند که رخ می&amp;zwnj;دهند. نوعاً نخواسته&amp;zwnj;ایم که چگونه رخ بدهند و مهار کردن&amp;zwnj;شان هم کار ساده&amp;zwnj;ای نیست (هرکه تلاش کرده تا ذهن رمنده خود را حوالی ساعت ٤ صبح ساکت کند، این را خوب می&amp;zwnj;داند). برای خودم این قضیه فوق&amp;zwnj;العاده جذاب است: مغزهای ما پیوسته این فیلم&amp;zwnj;های کوتاه درونی را اکران می&amp;zwnj;کنند و ما هم در آنها واقعاً هیچ حرفی برای گفتن نداریم.&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;div dir=&quot;RTL&quot; class=&quot;rtecenter&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;img width=&quot;222&quot; height=&quot;278&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;http://radiozamaneh.com/sites/default/files/%25b%25f/userfiles/%25u/jonathan_gottschall.jpg&quot; /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;rtecenter&quot; dir=&quot;RTL&quot;&gt;پروفسور جاناتان گوتچال، نویسنده کتاب&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;rtecenter&quot; dir=&quot;RTL&quot;&gt;The Storytelling Animal: How Stories Make us Humans&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;rtecenter&quot; dir=&quot;RTL&quot;&gt;و نیز صاحب&amp;zwnj;کرسی زبان و ادبیات انگلیسی کالج واشنگتن و جفرسون پنسیلوانیا&lt;/div&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&lt;b&gt;شما راجع به مرز ظریف بین خلاقیت و دیوانگی گفتید. اما ما چطور افسار قصه&amp;zwnj;گویی&amp;zwnj;مان را گرفته&amp;zwnj;ایم که نه&amp;zwnj;تنها تأثیر قصه بر زندگی&amp;zwnj;مان مخرب نیست، بلکه بالعکس، مؤثر هم هست؟ &lt;/b&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;ذهن آدمی معتاد به قصه است. پیوسته می&amp;zwnj;سازیم&amp;zwnj;شان و ساده هم تسخیرشان می&amp;zwnj;شویم. همین&amp;zwnj;که درگیر یک قصه شدیم (حال چه یک قصه مذهبی باشد، چه یک توطئه شوم)، وانهادنش سخت می&amp;zwnj;شود. پس ما به وقوف بر امکانات و قدرت قصه نیازمندیم. اما از طرفی هم یک قصه&amp;zwnj;ی کوچک می&amp;zwnj;تواند چیز خوبی باشد. مثلاً همین سرگذشت خودتان را درنظر بگیرید. همه&amp;zwnj;مان قصه&amp;zwnj;ای راجع به گذشته&amp;zwnj;مان برای گفتن داریم - راجع به اینکه که هستیم؛ چه تجربیاتی کسب کرده&amp;zwnj;ایم و زندگی&amp;zwnj;مان به چه معناست. اما روان&amp;zwnj;شناسان نشان داده&amp;zwnj;اند که به چنین قصه&amp;zwnj;هایی نمی&amp;zwnj;شود آنقدرها هم مطمئن بود؛ چراکه غالباً از خاطرات تحریف&amp;zwnj;شده و برآوردهای به شدت خوشبینانه از کیفیات درونی&amp;zwnj;مان نشأت گرفته&amp;zwnj;اند. اما ورز دادن همین قصه&amp;zwnj;ها - و باور به آنها - حافظ سلامت ذهنی ماست. کسانی&amp;zwnj;که تلاشی برای فراجَستن از ظرفیت&amp;zwnj;های شخصی&amp;zwnj;شان نمی&amp;zwnj;کنند، مستعد افسردگی&amp;zwnj; هستند. پس قصه&amp;zwnj;های کوچکی که برای خودمان می&amp;zwnj;تراشیم، تا بدانجاکه به خودشیفتگی ِ هجوآمیز نیانجامد، تضمین&amp;zwnj;گر سلامت&amp;zwnj;مان خواهند بود.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&lt;b&gt;شما [در کتاب&amp;zwnj;تان] به برخی نمونه&amp;zwnj;های تاریخی برجسته راجع به قابلیت قصه در تغییر مسیر تاریخ به معنای واقعی کلمه، اشاره کرده&amp;zwnj;اید؛ و در شرح تأثیر ریشارد واگنر (&lt;/b&gt;&lt;b&gt;&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;Richard Wagner&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;b&gt;) بر هیتلر نوشته&amp;zwnj;اید: &amp;quot;حتی مورخانی که نسبت به قصه&amp;zwnj; اپرای رینزی (&lt;/b&gt;&lt;b&gt;&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;Reinzi&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;b&gt;) شک دارند، هرگز تأثیر رو به رشد قهرمانان حماسی واگنر -از جمله خدایان و شوالیه&amp;zwnj;های آلمانی، والکری&amp;zwnj;ها و دیوها، و چهره&amp;zwnj;های صریح ترسیم&amp;zwnj;شده از جبهه خیر و شر - را در شکل&amp;zwnj;گیری شخصیت هیتلر انکار نمی&amp;zwnj;کنند&amp;quot;. اما چه چیزی یک قصه را چنین تأثیرگذار می&amp;zwnj;کند؟ مثلاً آیا می&amp;zwnj;شد هیتلر به موضوعات دیگری جز این گرایش پیدا کند و لذا همان&amp;zwnj;ها را هم دورنمای سرنوشت خود ببیند؟ منظورم این است که آیا او قصه&amp;zwnj;ای برای خودش داشته و بعداً آمده به قهرمانان واگنر نسبت&amp;zwnj;شان داده، یا در واقع این قهرمانان واگنر بوده&amp;zwnj;اند که الهام&amp;zwnj;بخش و به&amp;zwnj;نوعی محرک دگرگونی&amp;zwnj;های شخصیتی هیتلر شده&amp;zwnj;اند؟&lt;/b&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;هیچ&amp;zwnj;وقت این موضوع را به صراحت نخواهیم فهمید. این یکی از همان سؤالات غیرواقع&amp;zwnj;گرایانه&amp;zwnj;ای&amp;zwnj;ست که مورخان، عاشق طول و تفصیل دادنش هستند - تا بیایند و قصه&amp;zwnj;های تاریخی برایش بسرایند. شاید شخصیت خودمدار هیتلر، به پیروی از قصه رینزی واگنر &amp;ndash; به&amp;zwnj;عنوان عاملی برای تقویت حس اعتماد به نفس&amp;zwnj;اش - تحریک شده باشد. اما زمانی&amp;zwnj;که هیتلر این قصه را برای بار اول خواند، فقط شانزده سال داشت و در سودای تسخیر جهان از طریق هنر بود، نه قوای نظامی. می&amp;zwnj;خواست یک نقاش بزرگ بشود. [پس] ظاهراً قصه دیگری بوده که او را - و لذا مسیر تاریخ را &amp;ndash; دگرگون کرد.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;من از ارتباط واگنر و هیتلر - و دیگر نمونه&amp;zwnj;های غیرجنجالی&amp;zwnj;تر مربوط بهِ نقش قصه در تغییر مسیر تاریخ - به عنوان درگاهی برای ورود به مقولات روان&amp;zwnj;شناسانه بهره برده&amp;zwnj;ام. پژوهش&amp;zwnj;های این حوزه نشان می&amp;zwnj;دهد که ما بیش از اندازه به مصونیت&amp;zwnj;مان در برابر قصه اعتماد داریم. قصه بیش از آنکه فکرش را می&amp;zwnj;کنیم، طراح گرایش&amp;zwnj;ها، کنش&amp;zwnj;ها و ارزش&amp;zwnj;های ماست. به گمان من اصلاً قصه یکی از قوی&amp;zwnj;ترین نیروهای شکل&amp;zwnj;دهنده حیات بشر است.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&lt;b&gt;شما به خاطره&amp;zwnj;ای درباره دخترتان، ابی (&lt;/b&gt;&lt;b&gt;&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;Abby&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;b&gt;)، راجع به نخستین آشنایی&amp;zwnj;اش با شخصیت کریستف کلمب هم اشاره کرده و نوشته&amp;zwnj;اید: &amp;quot;آنچه که پیشخدمت&amp;zwnj;مان داشت برایش تعریف می&amp;zwnj;کرد بیشتر قصه است تا تاریخ. قصه&amp;zwnj;ای که جزئیاتش اغلب اشتباه، و مابقی&amp;zwnj;اش هم گمراه&amp;zwnj;کننده است&amp;quot;. ضمناً افزوده&amp;zwnj;اید: &amp;quot;در طول بخش اعظمی از تاریخ&amp;zwnj;مان، ما فقط افسانه&amp;zwnj;ها را یاد داده&amp;zwnj;ایم&amp;quot;. به نظرتان آیا گرایش به افسانه&amp;zwnj;سرایی راجع به گذشته چیزی بدی&amp;zwnj;ست؟ یا اینکه کمک&amp;zwnj;مان می کند تا بهتر وقایع گذشته را در یک سیر داستانی به خاطر آوریم؟ آیا می&amp;zwnj;شود هیچگونه تعادلی را بین قصه و دقت یک واقعه&amp;zwnj;پردازی دید؟&lt;/b&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;آن قصه معروفی که به کشف سرزمین جدید توسط کلمب اشاره دارد، بیشتر به افسانه می&amp;zwnj;ماند تا تاریخ. وجه تاریک سفر کلمب از قلم افتاده و به وجه حماسی&amp;zwnj;اش (و در واقع به اینکه یک وجه حماسی هم داشته) بیشتر پر و بال داده&amp;zwnj;اند. اما افسانه&amp;zwnj;ها هدفمند هستند و صحت نداشتن از لحاظ تاریخی، تنها موضوع نیست. افسانه&amp;zwnj;ها هنجارهای رفتاری را هم دگرگون کرده و تعدیل می&amp;zwnj;کنند و مردمان یک جامعه را به گرد یک هویت واحد می&amp;zwnj;خوانند. اما وجوه تاریکی هم دارند. مثلاً افسانه&amp;zwnj;های خارق&amp;zwnj;العاده مذهبی. در سال ١٨٦٩ میلادی، یک زیست شناس تکاملی اهل آلمان به نام گوستاو ژاگر (&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;Gustav Jager&lt;/span&gt;)، از وجود نظریه&amp;zwnj;پردازان مدرنی مثل دیوید اسلوان ویلسون (&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;David Sloan Wilson&lt;/span&gt;) خبر داده، و نوشته بود که مذهب، &amp;quot;سلاحی برای حفظ بقا در فرآیند تنازع [داروینی] است&amp;quot;. همانگونه که در لحن ژاگر پیداست، مذهب اصلاً نبایستی چیز خوبی باشد، اما جنبه&amp;zwnj;های خوبی نیز از جمله گردآوردن مردم از طریق قصه در اجتماعات هماهنگ و منسجم دارد. با این&amp;zwnj;همه، نباید از وجه تاریک دین هم درگذشت: اینکه چه زود اجتماع را مسلح و آماده&amp;zwnj;به&amp;zwnj;نبرد می&amp;zwnj;کند و متدینین ِ پیرو خود را گرد هم جمع می&amp;zwnj;کند و پیروان دیگر ادیان را از خودش می&amp;zwnj;راند.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&lt;b&gt;نوشته&amp;zwnj;اید که دختران&amp;zwnj;تان بخش اعظمی از کودکی&amp;zwnj;شان را در ناکجاآباد گذرانده&amp;zwnj;اند - در واقع مثل خیلی از بچه&amp;zwnj;های دیگر. اما چرا ما صفا و سادگی ِ باورهای کودکانه به یک موضوغ را سریعاً از دست می&amp;zwnj;دهیم؟ یعنی حفظ و پروراندن چنین حسی در بزرگسالی هم مفید خواهد بود؟ چه ارزش&amp;zwnj;های مثبتی را می&amp;zwnj;شود در اجتماعاتِ بازی&amp;zwnj;محور بزرگسالان، که شما تحت عبارت &amp;laquo;نقش&amp;zwnj;پذیری باورمدارانه [در بازی]&amp;raquo; (&lt;/b&gt;&lt;b&gt;&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;LARP&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;b&gt;) توصیف&amp;zwnj;شان کرده&amp;zwnj;اید، پیدا کرد؟&lt;/b&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;من این لارپرها [یعنی متصفین به صفت &lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;LARP&lt;/span&gt;] را خیلی می&amp;zwnj;پسندم. اکثر ما در میانه&amp;zwnj;های کودکی&amp;zwnj;مان دست از باور صادقانه می&amp;zwnj;کشیم. اما لارپرها تصمیم گرفته&amp;zwnj;اند که به&amp;zwnj;عنوان یک بزرگسال، دوباره به ناکجاآبادِ کودکی وارد شوند و چنین هم کرده&amp;zwnj;اند. جمعیت&amp;zwnj;شان هنوز محدود است، اما خیلی از بزرگسالان را می&amp;zwnj;شود دید که به نسخه&amp;zwnj;های آنلاین &lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;LARP&lt;/span&gt;، مثل بازی &lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;The World of Warcraft&lt;/span&gt; روی آورده&amp;zwnj;اند. این بازی&amp;zwnj;های ویدئویی، نوعی نقش&amp;zwnj;پذیری توأم با باور را در یک ناکجاآباد دیجیتال رقم می&amp;zwnj;زنند. از دید من، اینها همه در پشتیبانی از اصل ِ پیتر پَن (&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;Peter Pan&lt;/span&gt;) هستند که می&amp;zwnj;گوید: انسان&amp;zwnj;ها موجوداتی زنده&amp;zwnj;اند که بزرگ نمی&amp;zwnj;شوند. شاید از نقش&amp;zwnj;بازی کردن در قصه&amp;zwnj;هایمان دست برداریم، اما هرگز از ناکجاآباد خارج نخواهیم شد، [چراکه] همیشه دست به تظاهر می&amp;zwnj;زنیم. فقط نحوه تظاهر کردن&amp;zwnj;مان اندک&amp;zwnj;اندک تغییر می&amp;zwnj;کند و تازه به جای اینکه - مثل بچه&amp;zwnj;ها &amp;ndash; قصه&amp;zwnj;هایمان را خود سروده و بر اساس همان&amp;zwnj;ها بازی کنیم، وقت&amp;zwnj;مان را به شکلی فزاینده صرف حضور در قصه&amp;zwnj;های دیگران می&amp;zwnj;کنیم: رمان&amp;zwnj;ها، برنامه&amp;zwnj;های تلویزیونی، بازی&amp;zwnj;ها، بازی&amp;zwnj;های ویدئویی و غیره.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&lt;b&gt;گفتید که دیگر مردم قصه نمی&amp;zwnj;خوانند چون قصه&amp;zwnj;هایشان را در جاهای دیگری - مثل تلویزیون، موسیقی و بازی&amp;zwnj;های ویدئویی - پیدا کرده&amp;zwnj;اند. از طرفی پژوهش&amp;zwnj;ها نشان داده کسانی که قصه می&amp;zwnj;خوانند، نسبت به دیگران با یکدیگر هم&amp;zwnj;فکرترند، مهارت&amp;zwnj;های اجتماعی&amp;zwnj;شان بیشتر است، و عموماً قابل فهم&amp;zwnj;تر هم هستند (و در کتاب&amp;zwnj;تان نیز آورده&amp;zwnj;اید که قصه&amp;zwnj;ها اساساً حول محور اخلاق می&amp;zwnj;چرخند). به نظرتان آیا می&amp;zwnj;شود همین منافع را از قصه&amp;zwnj;هایی که به معنای سنتی کلمه دیگر &amp;laquo;قصه&amp;raquo; نامیده نمی&amp;zwnj;شوند و به رسانه&amp;zwnj;های غیرمکتوب وابسته&amp;zwnj;اند هم به دست آورد؟&lt;/b&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;بله، البته! به گمان من می&amp;zwnj;شود الگوهای بنیادین قصه&amp;zwnj;پردازی را در روایت&amp;zwnj;های تلویزیونی، فیلم&amp;zwnj;ها و بازی&amp;zwnj;های ویدئویی هم مشاهده کرد. من در کتابم مدعی شده&amp;zwnj;ام که قصه&amp;zwnj;ها در عین تنوع&amp;zwnj;پذیری نامحدودشان، به شکل حیرت&amp;zwnj;آوری یکدست و هماهنگ&amp;zwnj;اند. وقتی که فرهنگ&amp;zwnj;ها را پشت سر می&amp;zwnj;نهی و در تاریخ پرسه می&amp;zwnj;زنی، همان دغدغه&amp;zwnj;های بنیادین و همان شاکله&amp;zwnj;های ثابت داستانی را هم به چشم می&amp;zwnj;بینی. فناوری قصه فرق کرده - از حکایات شفاهی به الواح گِلی، به طومارهای قرون وسطایی، به کتاب&amp;zwnj;های مکتوب، به نمایشگرهای فیلم، آیپدها و کیندل&amp;zwnj;ها. اما قصه&amp;zwnj;ها هیچ تغییری نکرده&amp;zwnj;اند. حاوی همان عقده&amp;zwnj;هایی هستند که بوده&amp;zwnj;اند و تا زمانی&amp;zwnj;که سرشت انسان تغییری نکرده، آنها هم هیچ تغییری نمی&amp;zwnj;کنند.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&lt;b&gt;شما نوشته&amp;zwnj;اید: &amp;quot;خطرْ این نیست که قصه در آینده از زندگی بشر رخت برخواهد بست؛ خطر این است که بالاخره بر آن چیره خواهد شد&amp;quot;. به عقیده من، این گفته در تعارض با رویکرد کسانی مثل جین مک&amp;zwnj;ونیگال (&lt;/b&gt;&lt;b&gt;&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;Jane McGonigal&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;b&gt;) است که در کتاب &lt;/b&gt;&lt;b&gt;&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;Reality is Broken&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;b&gt; مدعی شده که پاسخ کلیه مشکلات&amp;zwnj;مان در بازی نهفته است و بازی کردن، وضع ایده&amp;zwnj;آل ماست. از دید شما این دو دیدگاه متعارض هستند یا مکمل؟ اصلاً نظرتان راجع به دیدگاه او چیست؟&lt;/b&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;Reality is Broken&lt;/span&gt; کتاب جذابی&amp;zwnj;ست و من هم این دو دیدگاه را بیشتر مکمل یکدیگر می&amp;zwnj;دانم. فکر کنم ما هردوی&amp;zwnj;مان این را قبول داریم که رشد دیوانه&amp;zwnj;وار عمومیت بازی&amp;zwnj;های ویدئویی ِ قصه&amp;zwnj;محور، تا حد زیادی مدیون روش&amp;zwnj;هایی&amp;zwnj;ست که در تلاش برای جذاب&amp;zwnj;تر جلوه&amp;zwnj; دادن جهان مجازی از جهان حقیقی هستند (و ما تازه در اول این راهیم؛ فکرش را بکنید که وضع بازی&amp;zwnj;های ویدئویی در چندین دهه آینده چه خواهد بود). احتمالاً من نسبت به پیامدهای چنین وضعی بدبین&amp;zwnj;تر از مک&amp;zwnj;گونیگال هستم. مسیر قصه&amp;zwnj;گویی امروز از دید من، هم&amp;zwnj;سو با سفینه معروف سریال &amp;laquo;پیشتازان فضا&amp;raquo;ست. در این سفینه، شخصیت&amp;zwnj;های سریال امکان ورود به قصه&amp;zwnj;های مختلف را دارند و می&amp;zwnj;توانند حقیقتاً به جای شیرزن یک حماسه یا کارآگاه یک قصه جنایی باشند. این سفینه در واقع یک جعبه جادوی دیجیتال بود که به کاربر اجازه شبیه&amp;zwnj;سازی واقع&amp;zwnj;گرایانه هر قصه&amp;zwnj;ای که می&amp;zwnj;خواست را می&amp;zwnj;داد. اما به اعتقاد من، تهیه&amp;zwnj;کنندگان پیشتازان فضا قابلیت&amp;zwnj;های مخرب و بالقوه این سفینه را دست&amp;zwnj;کم گرفته بودند. اگر حقیقتاً فناوری&amp;zwnj;ای وجود می&amp;zwnj;داشت که به شما اجازه حضور در هر قصه&amp;zwnj;ای که بخواهید را می&amp;zwnj;داد، آن&amp;zwnj;وقت اصلاً چرا به وجود آمده بودیم؟ چرا نمی&amp;zwnj;خواستیم خدا باشیم؟&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&lt;b&gt;منبع: &lt;/b&gt;&lt;b&gt;&lt;a href=&quot;http://blogs.scientificamerican.com/literally-psyched/2012/04/19/the-storytelling-animal-a-conversation-with-jonathan-gottschall/&quot;&gt;&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;Scientific American&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;/b&gt;&lt;/div&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
</description>
     <comments>https://archive.radiozamaneh.com/science/2012/05/01/13843#comments</comments>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/category/tags/%D8%A7%D8%AD%D8%B3%D8%A7%D9%86-%D8%B3%D9%86%D8%A7%DB%8C%DB%8C">احسان سنایی</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/11551">جاناتان گوتچال</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/4284">روانشناسی</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/11554">ریشارد واگنر</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/11553">قصه</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/science">دانش</category>
 <pubDate>Tue, 01 May 2012 13:58:34 +0000</pubDate>
 <dc:creator />
 <guid isPermaLink="false">13843 at https://archive.radiozamaneh.com</guid>
  </item>
  <item>
    <title>همزمان پردازی، افزایش سرعت یا کاهش بهره وری؟</title>
    <link>https://archive.radiozamaneh.com/science/2011/07/17/5490</link>
    <description>&lt;div class=&quot;fb-social-like-widget&quot;&gt;&lt;fb:like  href=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/science/2011/07/17/5490&quot; send=&quot;false&quot; layout=&quot;box_count&quot; show_faces=&quot;false&quot; width=&quot;500&quot; action=&quot;like&quot; font=&quot;arial&quot; colorscheme=&quot;light&quot;&gt;&lt;/fb:like&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-nevisandeh&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    خشایار قورزهی        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-filefield field-field-maghaleh-image&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    &lt;img  class=&quot;imagefield imagefield-field_maghaleh_image&quot; width=&quot;267&quot; height=&quot;200&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/sites/default/files/computer-eye.jpg?1311179491&quot; /&gt;        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;خشایار قورزهی &amp;minus; همزمان پردازی &lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;(&lt;/span&gt;&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;Multitasking)&lt;/span&gt; در انسان، پردازش همزمان چند کار مختلف است. مثلا گوش دادن به یک مصاحبه&amp;zwnj;ی رادیویی در هنگام تایپ کردن ایمیل، نمونه ای ازهمزمان&amp;zwnj;پردازی است.&lt;a title=&quot;&quot; name=&quot;_ftnref1&quot; href=&quot;#_ftn1&quot;&gt;&lt;span&gt;&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;[1]&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;!--break--&gt;&lt;!--break--&gt;&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;مطالعات نشان داده همزمان&amp;zwnj;پردازی ، خصوصا هنگام پردازش چند کار پیچیده، بهره وری را کاهش می&amp;zwnj;دهد. اگرچه این مطلب برای کسانی که در حال تلفن زدن، ایمیل چک می&amp;zwnj;کنند یا در هنگام رانندگی، با تلفن همراهشان صحبت می&amp;zwnj;کنند تعجب آور نیست، اما تاثیر نهایی این قضیه ممکن است شوک آور باشد. روانشناسان فرایندهای مغزی اشخاص را هنگام همزمان&amp;zwnj;پردازی &amp;nbsp;مطالعه کرده&amp;zwnj;اند. آنها دریافته&amp;zwnj;اند که مغز انسان برای پردازش همزمان چند کار پیچیده طراحی نشده است. این دسته از روانشناسان معتقدند که همزمان&amp;zwnj;پردازی در مشاغل حساسی مثل کنترل برج مراقبت پرواز، می&amp;zwnj;تواند&amp;nbsp;فاجعه ایجادکند.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;حقیقت این است که ذهن انسان چند کار را به طور همزمان انجام نمی دهد؛ بلکه هنگام همزمان&amp;zwnj;پردازی به طور مداوم بین انجام کارهای مختلف &amp;quot;سوییچ&amp;quot; می&amp;zwnj;کند. پژوهشگران دریافته&amp;zwnj;اند که در هر بار سوییچ کردن، زمان کوتاهی از دست می&amp;zwnj;رود. این زمان، صرف تمرکز دوباره روی کار جدید یا بازگشت روی انجام کار قطع شده می&amp;zwnj;شود.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;وقتی که در هنگام رانندگی با تلفن همراه صحبت می&amp;zwnj;کنیم- و یا در هر زمان دیگری که همزمان&amp;zwnj;پردازی می&amp;zwnj;کنیم- از قسمت &amp;quot;کنترل اجرایی&amp;quot; &lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;(&lt;/span&gt;&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;Executive Control)&lt;/span&gt; مغز استفاده می&amp;zwnj;کنیم. این بخش در ارتباط با &amp;quot;قشر پیش پیشانی&amp;quot; &lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;(&lt;/span&gt;&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;P&lt;/span&gt;&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;refrontal Cortex&lt;/span&gt;&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;)&lt;/span&gt;&amp;nbsp;و سایر نواحی کلیدی مغز مثل &amp;quot;قشر آهیانه ای&amp;quot; &lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;(&lt;/span&gt;&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;Parietal Cortex)&lt;/span&gt; است. انسان برای انجام هر کاری از قبیل فکر کردن یا عمل کردن و غیره از قسمت های مختلف مغز استفاده می&amp;zwnj;کند. این قسمت ها برای کارایی بهتر نیاز دارند که توسط قسمت کنترل اجرایی هدایت شوند. فرآیندهای شناختی برای اختصاص منابع مغزی بین کارهایی که باید انجام شوند اولویت بندی می&amp;zwnj;کنند.&lt;a title=&quot;&quot; name=&quot;_ftnref2&quot; href=&quot;#_ftn2&quot;&gt;&lt;span&gt;&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;[2]&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;همزمان پردازی زمانی اتفاق می&amp;zwnj;افتد که فرد می&amp;zwnj;خواهد چند کار را به صورت همزمان انجام دهد، یا از یک کار به کاری دیگر سوییچ کند و یا در زمانی که یک کار تکراری را به صورت متوالی انجام می&amp;zwnj;دهد، بخواهد دو کار یا بیشتر را همزمان انجام دهد. روانشناسان برای این که هزینه&amp;zwnj;ی انجام این عمل ذهنی را تعیین کنند، آزمایش&amp;zwnj;هایی را انجام داده&amp;zwnj;اند که موسوم به &amp;quot;سوئیچ&amp;nbsp;تکلیف&amp;quot; &lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;(&lt;/span&gt;&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;Task-switching experiments)&lt;/span&gt; هستند. در این آزمایش&amp;zwnj;ها به هر فرد چند تکلیف متفاوت دادند و از آن ها خواستند تا بین انجام هر کدام از تکلیف ها آن را نیمه کاره رها کنند و سراغ تکلیف دیگر بروند. در نهایت زمانی را که برای هر فرد طول می&amp;zwnj;کشید تا کل تکالیف را انجام دهد محاسبه کردند تا هزینه&amp;zwnj;ی سوییچ کردن بین تکالیف را تعیین کنند. آنها همچنین به این نکته دقت کردند که&amp;nbsp;پیچیدگی یا آشنا بودن یا نبودن فرد با تکلیف مورد نظر، تا چه&amp;zwnj;اندازه&amp;nbsp;در زمان انجام تکلیفی که به صورت همزمان پردازش می&amp;zwnj;شود تاثیر دارد.&lt;a title=&quot;&quot; name=&quot;_ftnref3&quot; href=&quot;#_ftn3&quot;&gt;&lt;span&gt;&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;[3]&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&lt;span&gt;نتیجه این بود که آزمودنی ها در هنگام سوییچ کردن بین تمام تکلیف های مختلف، زمانی را از دست داده بودند. این زمان با توجه به پیچیدگی و میزان عدم آشنایی آزمودنی با تکلیف مورد نظر بیشتر شده بود. آنها سریع تر می&amp;zwnj;توانستند روی تکلیفی که با آن آشنا بودند تمرکز کنند و هنگام سوییچ کردن زمان کمتری را از دست می&amp;zwnj;دادند.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&lt;span&gt;محققین می&amp;zwnj;گویند که تحقیقاتشان نشان داد که کنترل اجرایی شامل دو مرحله جدا و مکمل هم است: تغییر هدف &lt;/span&gt;(&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;Goal Shifting&lt;/span&gt;&lt;span&gt;: &lt;/span&gt;&lt;span&gt;من الان می&amp;zwnj;خواهم به جای این کار آن کار را انجام دهم) و فعال کردن قواعد&lt;/span&gt;&lt;span&gt; (&lt;/span&gt;&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;Rule Activation&lt;/span&gt;&lt;span&gt;: من الان این قاعده را از دستور خارج می&amp;zwnj;کنم و آن قاعده را فعال می&amp;zwnj;کنم). هر دو مرحله کمک می&amp;zwnj;کنند تا به طور ناخودآگاه بین دو تکلیف متفاوت سوییچ کنیم. فعال کردن قواعد به تنهایی مدت زمان زیادی طول می&amp;zwnj;کشد. ده&amp;zwnj;&amp;zwnj;ها هزارم ثانیه زمان می&amp;zwnj;برد تا قاعده ای فعال یا غیر فعال شود. وقتی چند کار مختلف را همزمان انجام می&amp;zwnj;دهیم- و دائم بین آن ها سوییچ می&amp;zwnj;کنیم- همه&amp;zwnj;ی زمان هایی که در هنگام سوییچ کردن هر کدام از کارها از دست داده ایم، با هم جمع می&amp;zwnj;شوند. &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&lt;span&gt;بنابراین اگرچه همزمان&amp;zwnj;پردازی در ظاهر سریع تر و کارآمدتر به نظر می&amp;zwnj;رسد، اما در حقیقت باهمزمان&amp;zwnj;پردازی در نهایت زمان بیشتری صرف انجام چند کار می&amp;zwnj;کنیم . به عبارت دیگر اگر به جای پردازش همزمان، هر کدام از تکلیف ها را جداگانه انجام دهیم و به پایان رسانیم و بعد سراغ کار بعدی برویم، زمان مجموع کوتاه تر خواهد بود.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&lt;span&gt;همین چند دهم ثانیه، برای شخصی که دارد حین رانندگی با تلفن همراه حرف می&amp;zwnj;زند &amp;nbsp;می&amp;zwnj;تواند فاصله&amp;zwnj;ی مرگ و زندگی باشد. چون خودرو در همان زمان کوتاهی که در کنترل کامل شخص نیست، می&amp;zwnj;تواند مسافت قابل توجهی را طی و به مانعی برخورد کند و سبب مرگ راننده و دیگران شود. فهمیدن کنترل اجرایی می&amp;zwnj;تواند به حل کردن مشکلات اساسی کمک کند.&lt;/span&gt;&lt;a title=&quot;&quot; name=&quot;_ftnref4&quot; href=&quot;#_ftn4&quot;&gt;&lt;span&gt;&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;[4]&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div&gt;&lt;br clear=&quot;all&quot; /&gt;
&lt;hr size=&quot;1&quot; align=&quot;left&quot; width=&quot;33%&quot; /&gt;
&lt;div id=&quot;ftn1&quot;&gt;
&lt;div&gt;&lt;a title=&quot;&quot; name=&quot;_ftn1&quot; href=&quot;#_ftnref1&quot;&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;[1]&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/a&gt; &lt;a href=&quot;http://en.wikipedia.org/wiki/Human_multitasking&quot;&gt;http://en.wikipedia.org/wiki/Human_multitasking&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div id=&quot;ftn2&quot;&gt;
&lt;div&gt;&lt;a title=&quot;&quot; name=&quot;_ftn2&quot; href=&quot;#_ftnref2&quot;&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;[2]&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/a&gt; &lt;a href=&quot;http://www.apa.org/news/press/releases/2001/08/multitasking.aspx&quot;&gt;http://www.apa.org/news/press/releases/2001/08/multitasking.aspx&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div id=&quot;ftn3&quot;&gt;
&lt;div&gt;&lt;a title=&quot;&quot; name=&quot;_ftn3&quot; href=&quot;#_ftnref3&quot;&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;[3]&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/a&gt; &lt;a href=&quot;http://www.apa.org/research/action/multitask.aspx&quot;&gt;&lt;span&gt;http://www.apa.org/research/action/multitask.aspx&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div id=&quot;ftn4&quot;&gt;
&lt;div&gt;&lt;a title=&quot;&quot; name=&quot;_ftn4&quot; href=&quot;#_ftnref4&quot;&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;[4]&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/a&gt; &lt;a href=&quot;http://www.apa.org/news/press/releases/2001/08/multitasking.aspx&quot;&gt;http://www.apa.org/news/press/releases/2001/08/multitasking.aspx&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
</description>
     <comments>https://archive.radiozamaneh.com/science/2011/07/17/5490#comments</comments>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/4283">خشایار قورزهی</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/4284">روانشناسی</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/4282">همزمان‌پردازی</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/4285">کنترل اجرایی</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/science">دانش</category>
 <pubDate>Sun, 17 Jul 2011 13:56:56 +0000</pubDate>
 <dc:creator>Babak M</dc:creator>
 <guid isPermaLink="false">5490 at https://archive.radiozamaneh.com</guid>
  </item>
  </channel>
</rss>