<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?><rss version="2.0" xml:base="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/4103/all" xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/">
  <channel>
    <title>بهمن شعله ور</title>
    <link>https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/4103/all</link>
    <description></description>
    <language>fa</language>
          <item>
    <title>یک کیسه خالی</title>
    <link>https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2011/11/11/8179</link>
    <description>&lt;div class=&quot;fb-social-like-widget&quot;&gt;&lt;fb:like  href=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2011/11/11/8179&quot; send=&quot;false&quot; layout=&quot;box_count&quot; show_faces=&quot;false&quot; width=&quot;500&quot; action=&quot;like&quot; font=&quot;arial&quot; colorscheme=&quot;light&quot;&gt;&lt;/fb:like&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-sartitr&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    رمان «بی‌لنگر» به شکل داستان دنباله‌دار در رادیو زمانه        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-nevisandeh&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    بهمن شعله‌ور        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-filefield field-field-maghaleh-image&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    &lt;img  class=&quot;imagefield imagefield-field_maghaleh_image&quot; width=&quot;277&quot; height=&quot;188&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/sites/default/files/bahsholls01.jpg?1321003488&quot; /&gt;        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;p&gt;بهمن شعله&amp;zwnj;ور، بی&amp;zwnj;لنگر، فصل پایانی - وقتی بیدار شدم کاملا گیج بودم. نمی&amp;zwnj;دانستم کجا هستم. زمانی توانستم جهت&amp;zwnj;یابی کنم که هیکل تاریک مراد را در گوشه خودش در حال نماز خواندن دیدم. یک کاسه کته سرد روی زمین در کنار من بود. هیچ نمی&amp;zwnj;دانستم کی و از کجا آمده. بهرحال هیچ اشتها نداشتم. صبر کردم تا نماز مراد تمام شد.&lt;/p&gt;
&lt;!--break--&gt;&lt;!--break--&gt;&lt;p&gt;
گفت &amp;laquo;صبح بخیر&amp;raquo;&lt;br /&gt;
بی&amp;zwnj;اختیار به ساعت مچی که به دستم نبود نگاه کردم. بعد به دست او نگاه کردم. او هم ساعت نداشت. اما به&amp;zwnj;نظر می&amp;zwnj;رسید اطمینان کامل دارد که صبح است. پرسیدم &amp;laquo;صبحه؟&amp;raquo;&lt;br /&gt;
گفت: &amp;laquo;آره. تو تمام شب خورّ و پفت هوا بود و هفت دریا رو خواب می&amp;zwnj;دیدی.&amp;raquo; با اشاره تحقیرآمیزی به کاسه کته کنار من اضافه کرد &amp;laquo;وقتی شام آوردن نخواستم بیدارت کنم.&amp;raquo;&lt;br /&gt;
پرسیدم &amp;laquo;این شامه؟&amp;raquo;&lt;br /&gt;
&amp;laquo;هر چیه که دلت می&amp;zwnj;خواد باشه. شامه، ناهاره، صبحونه اس. یادت باشه زمان جنگه. اون تنها غذایی&amp;zwnj;یه که در روز گیرت می&amp;zwnj;آد. اینجوری بهترم هست. هر چی کمتر بخوریم یبس&amp;zwnj;تر می&amp;zwnj;شیم و کمتر بوگند راه می&amp;zwnj;ندازیم.&amp;raquo; دماغش را با یک دست گرفته بود و با دست دیگر چاهک کف اتاق را نشان می&amp;zwnj;داد. &lt;br /&gt;
گفتم &amp;laquo;از کجا می&amp;zwnj;فهمی چه وقت روزه؟ از کجا می&amp;zwnj;فهمی چه روزیه؟ واسه من که مثل یه شب ابدیه.&amp;raquo; &lt;br /&gt;
گفت &amp;laquo;نماز. من یک ساعت درونی دارم که وقت هر نمازی رو بهم می&amp;zwnj;گه: نماز صبح، نماز ظهر، نماز عصر، نماز مغرب ونماز عشاء. و بعد از هر نماز عشاء با مهرم یه خط روی دیوار می&amp;zwnj;کشم. شاید این بی&amp;zwnj;احترامی به تربت امام حسین باشه که آدم با مهرش این کارو بکنه، اما خداوند می&amp;zwnj;دونه و می&amp;zwnj;بخشه. اینجوری حساب روزا رو نگه می&amp;zwnj;دارم. و اون کاسه کته همیشه بین نماز مغرب و نمازعشاء می&amp;zwnj;آد. واسه اینه که اسمشو شام گذاشته&amp;zwnj;م. نماز عشاء رو بعد از اومدن این کاسه می&amp;zwnj;خونم.&amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پیش خودم گفتم چه سعادتی بود که یک هم&amp;zwnj;سلولی داشتم که رد وقت را آنطور نگه می&amp;zwnj;داشت. اما اگر مجبور می&amp;zwnj;شدم دو هفته بعد از دار زدن او آنجا تنها بمانم چه خاکی به سرم می&amp;zwnj;کردم؟ اگر هم سلول بعدیم یک مفسد فی&amp;zwnj;الارض دیگر مثل خودم از آب درمی&amp;zwnj;آمد که نماز بلد نبود چه؟ چطور می&amp;zwnj;توانستم رد وقت را نگهدارم؟ چطور می&amp;zwnj;توانستم در آن شب دراز ابدی وقت بگذرانم؟ آیاامیدی بود که بعنوان اجابت آخرین آرزوی یک محکوم چند ورق کاغذ و یک مداد به من بدهند تا یک مشت شعر رکیک دیگر بگویم؟ شاید فرصتی به من می&amp;zwnj;دادند تا دفتر خاطراتم را بسط بدهم، شرح کاملتری از زناکاریهای خودم را برای آموزش آیندگان رقم بزنم. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در طول روز سعی کردم چند شعر در ذهن خودم بگویم. موفق شدم چند شعری بگویم. و آنقدر آن&amp;zwnj;ها را برای خودم تکرار کردم تا قانع شدم که راستی از برشان کرده&amp;zwnj;ام. در ضمن سعی کردم با دنبال کردن نمازهای مراد رد زمان را نگه دارم. کوشیدم &amp;quot;واترلو&amp;quot; را به&amp;zwnj;یاد بیاورم، ولی &amp;quot;واترلو&amp;quot; دیگر دور&amp;zwnj;تر از کره مریخ به&amp;zwnj;نظر می&amp;zwnj;آمد. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;کوشیدم به کلارا و به روزهای خوشی که با هم گذرانده بودیم فکر کنم، ولی به یاد آوردنش دردناک بود. دوری از کلارا و از دست دادن او تحمل&amp;zwnj;ناپذیر بود. به مادر جون فکر کردم ولی او، انگار که سال&amp;zwnj;ها پیش مرده باشد، کاملاً از ذهنم محو شده بود. کوشیدم به صبحی فکر کنم، ولی کار باطلی به&amp;zwnj;نظر می&amp;zwnj;رسید. همه چیز را حتی بی&amp;zwnj;معنی&amp;zwnj;تر می&amp;zwnj;کرد. سعی کردم چند تا از شوخی&amp;zwnj;های مشنگ را به&amp;zwnj;یاد بیاورم، ولی دیدم همه شوخ طبعیم را از دست داده&amp;zwnj;ام. زمانی که وقت نمازعشاء مراد شد، هیچ چیز دیگری نمانده بود که بتوانم به آن فکر کنم. بعد کوشیدم شعرهایی را که در&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان روز گفته بودم و از بر کرده بودم به&amp;zwnj;یاد بیاورم، ولی حتی یک کلمه از آن&amp;zwnj;ها به خاطرم نیامد. و این تنها شب دومم در آن هولدانی بود. آن&amp;zwnj;وقت بود که وحشت&amp;zwnj;زده شدم. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;تمام روز از قضای حاجت خودداری کرده بودم، به انتظار آنکه این کار را پس از به خواب رفتن مراد بکنم. این اولین روزی بود که آن کته را خورده بودم. مراد هم لابد داشت همین حیله را به کار می&amp;zwnj;برد، چون او هم تمام روز قضای حاجت نکرده بود. دست کم او پنج بار در روز از آب شیر برای وضو گرفتن استفاده می&amp;zwnj;کرد. آرزو می&amp;zwnj;کردم کاش من هم&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان بهانه را برای شستن دست و رویم داشتم. اما هیچ اشتیاقی به این کار احساس نمی&amp;zwnj;کردم. سر تا پایم کثیف بود و می&amp;zwnj;خارید و دست&amp;zwnj;ها و صورتم احتمالاً تمیز&amp;zwnj;ترین اجزاء بدنم بودند. هیچ صابون آنجا نبود و شستشوی بدون صابون زیاد به&amp;zwnj;نظرم درست نمی&amp;zwnj;آمد. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;مراد کمی پس از نماز عشاء دراز کشید و بلافاصله خر و پفش به هوا رفت. ظاهراً در خواب عمیقی بود. من با نوک پا به کنار چاهک رفتم، چمباتمه زدم، محتاطانه و مجرمانه شلوارم را پائین کشیدم و مشغول رفع حاجت شدم. می&amp;zwnj;ترسیدم هر آنی مراد از خواب بیدار شود و مایه خجالتم شود. اصلاً شاید خودش را به&amp;zwnj;خواب زده بود و فقط خر و پف می&amp;zwnj;کرد تا به من فرصت قضای حاجت بدهد. چه آدم ملاحظه&amp;zwnj;کاری! کمی احساس شرمندگی کردم. آیا من هم می&amp;zwnj;بایست به همین حیله متوسل شوم تا به او این فرصت را بدهم؟ چه روش عاجزانه&amp;zwnj;ای برای متمدن و مؤدب بودن !&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اما اشتباه کرده بودم. مراد غرق خواب بود، خواب متقیان و پرهیزکاران. من بودم که حتی پس از رفع حاجتم مشکل بزرگی در به&amp;zwnj;خواب رفتن داشتم. کف اتاق که در اوائل زیاد سخت به نظر نیامده بود حالا هر لحظه سفت&amp;zwnj;تر و سخت&amp;zwnj;تر می&amp;zwnj;شد. و مغزم مطلقاً اجازه نمی&amp;zwnj;داد که هیچ فکری که بتواند مایه راحتی اعصابم شود به ذهنم خطور کند. و بد&amp;zwnj;تر از همه ندانستن آن بود که چه ساعتی است. پس از چند ساعت به این طرف و آن طرف غلط زدن حالتی میان خواب و رؤیا و هذیان بهم دست داد. گوئی در میان بیابانی سوزان گم شده بودم و کسی به زبانی بیگانه با من در خواب حرف می&amp;zwnj;زد. سراسیمه از خواب پریدم و نیازی مبرم به یک تماس انسانی احساس کردم. مراد را تکان دادم و از خواب پراندم. &lt;br /&gt;
او با سراسیمگی بلند شد و نشست. گفت &amp;laquo;چی شده؟&amp;raquo;&lt;br /&gt;
گفتم &amp;laquo;به من نماز خوندن یاد می&amp;zwnj;دی؟&amp;raquo;&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;او با لبخندی مهربان گفت &amp;laquo;نصفه شبی یکهو دین و ایمون پیدا کردی؟ چیه؟ جدت به خوابت اومد؟&amp;raquo;&lt;br /&gt;
گفتم &amp;laquo;آره.&amp;raquo;&lt;br /&gt;
گفت &amp;laquo;چی بهت گفت؟&amp;raquo;&lt;br /&gt;
گفتم &amp;laquo;نمی&amp;zwnj;دونم. گمانم عربی حرف می&amp;zwnj;زد. فقط یه جمله از حرفاش یادم مونده. به&amp;zwnj;گمانم گفت اهدنا السراط المستقیم. یعنی چی؟&amp;raquo;&lt;br /&gt;
گفت &amp;laquo;جدت می&amp;zwnj;خواد به راه راست هدایتت بکنه. واسه همین به دلت برات کرده که نماز یاد بگیری. کی می&amp;zwnj;خوای شروع کنی؟&amp;raquo;&lt;br /&gt;
با بی&amp;zwnj;صبری گفتم &amp;laquo;همین الان. می&amp;zwnj;خوام عربی هم یاد بگیرم. می&amp;zwnj;خوام معنی نمازو بفهمم.&amp;raquo;&lt;br /&gt;
مراد با چشم&amp;zwnj;های خواب&amp;zwnj;آلود گفت &amp;laquo;شاید جدت منو به اینجا آورده که مایه هدایت و رستگاری تو بشم. شاید من بهترین معلم زبون عربی نباشم، ولی دست&amp;zwnj;کم قرآن&amp;zwnj; رو خوب بلدم. &amp;raquo;&lt;br /&gt;
جابجا احساس خوشی بی&amp;zwnj;اندازه&amp;zwnj;ای کردم. حتی شوخ&amp;zwnj;طبعی از دست رفته&amp;zwnj;ام دوباره به سراغم آمد. یاد حرف صبحی افتادم که پیشنهاد کرده بود که وقتی در صحرای محشر به یکدیگر برخوردیم به زبان عربی صحبت کنیم. &lt;br /&gt;
گفتم &amp;laquo;من یه دوست عرب دارم که مرده. به همدیگه قول دادیم که توی صحرای محشر با هم به عربی صحبت کنیم.&amp;raquo;&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;مراد با خوشروئی دهن&amp;zwnj;دره&amp;zwnj;ای کرد و گفت &amp;laquo;فکر خوبیه. شاید تو صحرای محشر همه به عربی حرف بزنن.&amp;raquo;&lt;br /&gt;
بلافاصله درس را شروع کردیم. مراد همزمان با درس نماز، معنی آیات را هم به من می&amp;zwnj;آموخت. فهم جمله&amp;zwnj;های نماز ایجاد اشتیاق زیادی در من می&amp;zwnj;کرد. پس از یاد گرفتن نماز مراد از من خواست که نماز را به صدای بلند در حضور او بخوانم. با دقت گوش می&amp;zwnj;داد و کلمات و تلفظ&amp;zwnj;های غلط مرا تصحیح می&amp;zwnj;کرد. وقتی بالاخره برای خوابیدن روی زمین دراز کشیدیم، ذهن من چیزی برای تمرین و تکرار داشت. آنقدر نماز را در ذهنم تکرار کردم تا خوابم برد. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;وقت سحر مراد مرا بیدار کرد تا با او نماز سحرم را بخوانم. در آن شب ابدی آن لامپ بیست و پنج واتی، حس می&amp;zwnj;کردم که می&amp;zwnj;توانم به تحقیق بگویم که وقت سحر است. وگرنه چطور ممکن بود که ما نماز سحرمان را در آن وقت بخوانیم؟ بر طبق قرارمان هر دو نمازمان را به صدای بلند می&amp;zwnj;خواندیم تا من نمازم را با نماز او تطبیق دهم. با آن همه تمرین که پیش از خواب کرده بودم، تقریباً هیچ اشتباهی نکردم. و در طول روز، بین نماز&amp;zwnj;ها، همچنان به تکرار جملات نماز ادامه دادم. حالا که معنی آیات را می&amp;zwnj;دانستم، آن&amp;zwnj;ها برایم به صورت گونه&amp;zwnj;ای شعر در آمده بودند. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;روز&amp;zwnj;ها دیگر کوتاه&amp;zwnj;تر، تحمل پذیر&amp;zwnj;تر، و خوش&amp;zwnj;تر شده بودند. روز سوم نماز، به همراه کاسه کته، زندانبان یک مهر نماز، یک تسبیح، و یک جلد قران کوچک برای من آورد و با مهربانی مرا در آغوش کشید و برادر خطاب کرد. مراد حق داشت. ما را می&amp;zwnj;پائیدند و به حرف&amp;zwnj;هامان گوش می&amp;zwnj;کردند. وگرنه از کجا می&amp;zwnj;دانستند که من شروع به نماز خواندن کرده&amp;zwnj;ام؟ ولی مهم نبود. من نماز را برای آن&amp;zwnj;ها نمی&amp;zwnj;خواندم. هنوز به دینداری خودم ایمان نداشتم، اما موقع خواندن نماز احساس نوعی تقوا می&amp;zwnj;کردم. حالا دیگر خواندن و ترجمه آیات قرآن را به طور جدی شروع کرده بودیم. مثل این بود که دوباره به مدرسه برگشته&amp;zwnj;ام و از آن احساس خوشی می&amp;zwnj;کردم. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;دو هفته بعد از ورود من، همانطور که مراد حدس زده بود، به سراغش آمدند. گفتند مورد عفو دادگاه قرار گرفته و آزاد خواهد شد. ولی مراد هیچ اطمینانی به حرفشان نداشت. گفت دوستان دیگری هم داشته که اسماً آزاد شده بودند ولی بعد معلوم شده بود که دارشان زده&amp;zwnj;اند. وقت خداحافظی وقتی همدیگر را در آغوش کشیدیم مراد چشمکی به من زد و با خنده تلخی گفت &amp;laquo;دارم آزاد می&amp;zwnj;شم.&amp;raquo; معلوم بود هیچ مطمئن نیست که یا دارند او را آزاد می&amp;zwnj;کنند یا به پای چوبه دار می&amp;zwnj;برند. من بی&amp;zwnj;اختیار اشک می&amp;zwnj;ریختم و نمی&amp;zwnj;دانستم چه احساسی داشته باشم. اگر داشتند او را پای چوبه دار می&amp;zwnj;فرستادند طبعاً اشکم اشک اندوه بود. اگر داشتند آزادش می&amp;zwnj;کردند می&amp;zwnj;بایستی اشکم اشک شادی باشد. ولی از رفتن او چنان حس تنهائی می&amp;zwnj;کردم که حتی نمی&amp;zwnj;توانستم شادی آزاد شدن احتمالیش را احساس کنم. او تنها پیوندی بود که دراین دنیا برای من مانده بود و حالا داشتند این آخرین پیوند را هم از من می&amp;zwnj;گرفتند. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;با عزیمت مراد دیوارهای اتاق به من تنگ شد. اتاق دوباره تبدیل به یک سلول انفرادی تاریک و متعفن شد. کاسه کته طعمش را دوباره از دست داد. حتی از شعر و غناء نماز هم اندکی کاسته شد. اما من با اضطرار و اجبار بیشتری به خواندن نماز ادامه می&amp;zwnj;دادم. حالا دیگر نماز تنها حائلی بود که بین من و وحشت مطلق، بین من و جنون، وجود داشت. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;آن شب خواب به چشم من نیامد. با نداشتن ساعت درونی مراد، دیگر وقت نماز سحر را نمی&amp;zwnj;دانستم. احتمالاً آن را چندین ساعت زود شروع کردم. چون که وقتی کاسه شام را آوردند من متوجه شدم که نماز چندین روزم را خوانده&amp;zwnj;ام. دیگر حتی نمی&amp;zwnj;دانستم چطور حساب روز&amp;zwnj;ها را روی دیوار نگ هدارم. کم کم نماز خواندن من یک کار مداوم شده بود. تنها وقتی که مشغول خواندن نماز نبودم زمانی بود که از شدت خستگی به خواب رفته بودم. و چون پیش از خواندن هر نماز وضو می&amp;zwnj;گرفتم، هر چند دقیقه یک بار بهانه&amp;zwnj;ای برای شستن سر و صورت و پای خودم داشتم. اما درون لباس&amp;zwnj;هایم روز به&amp;zwnj;روز کثیف&amp;zwnj;تر می&amp;zwnj;شدم و بیشتر خودم را می&amp;zwnj;خاراندم. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;وقتی به سراغ من آمدند حساب روز&amp;zwnj;ها کاملاً از دستم در رفته بود. نمی&amp;zwnj;دانستم چند روز یا چند هفته از عزیمت مراد گذشته. نمی&amp;zwnj;دانستم دارند مرا برای دار زدن می&amp;zwnj;برند یا برای آزاد کردن. اما خوشحال بودم که بالاخره به سراغم آمده&amp;zwnj;اند. امیدوار بودم که اگر دارم می&amp;zwnj;زنند دست&amp;zwnj;کم یکی دو نفر یار و یاور داشته باشم. حتی مسیح را هم همراه دو تا دزد مصلوب کردند. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اما اشتباه کرده بودم. مرا نه برای دار زدن، بلکه برای بازپرسی مجدد می&amp;zwnj;بردند. از یک پلکان طولانی پائینم بردند و به یک زیر زمین بزرگ هدایتم کردند که شباهت زیادی به زیرزمین ساواک سابق داشت که درآن جزئیات شکنجه و مرک اسکندر را شنیده بودم. و وقتی به آنجا رسیدم دچار سخت&amp;zwnj;ترین شوک زندگیم شدم. دوستان دیرینم در آنجا انتظارم را می&amp;zwnj;کشیدند، سرهنگ دوم سبیل چخماقی که حالا سرهنگ تمام شده بود، و دستیارانش که آن&amp;zwnj;ها را به نام&amp;zwnj;های &amp;laquo;برادر حسین،&amp;raquo; &amp;laquo;برادر عزیز،&amp;raquo; و &amp;laquo;برادر اکبر&amp;raquo; به من معرفی کرد. تنها فرقی که کرده بودند این بود که همگی حالا ریش&amp;zwnj;های توپی داشتند و مسن&amp;zwnj;تر به&amp;zwnj;نظر می&amp;zwnj;آمدند. دندان&amp;zwnj;های طلا، دندان افتاده، و سوراخ میان لبخند همه سر جایشان بودند. اما چشمک شهوت&amp;zwnj;پرستانه ناپدید شده بود. سبیل چخماقی سرهنگ حالا با ریش توپیش تلفیق شده بود و تسبیحی در دست داشت که با آن قله هو والله&amp;zwnj;هایش را می&amp;zwnj;شمرد.&amp;nbsp;&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&lt;img alt=&quot;&quot; align=&quot;middle&quot; src=&quot;http://radiozamaneh.com/sites/default/files/sholfrst01.gif&quot; /&gt;وقتی هواپیما به&amp;zwnj;سوی فرودگاه نیویورک پائین می&amp;zwnj;آمد، بالش را در زیر تابش خیره&amp;zwnj;کننده خورشید صبحگاهی کج کرد و من نگاهم به بانوی مشعلدار بندر نیویورک افتاد. دست&amp;zwnj;هایم را پیش روی او باز کردم. باز با دست خالی برگشته بودم. ولی این بار امید داشتم که برای همیشه خالی نمانند.&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;باز برای من بسیار شگفت&amp;zwnj;آوربود که هیچکدامشان نشانی از آشنایی ندادند. در مورد سرهنگ هنرپیشه رو حوضیم به خودم گفته بودم که آشنایی ندادنش ظاهری است. اما حالا در آن مورد هم دچار تردید شدم. از خودم پرسیدم آیا راستی این چهار نفر مرا به یاد می&amp;zwnj;آورند؟ چرا باید هنوز پسربچه&amp;zwnj;ای را به&amp;zwnj;یاد داشته باشند که یک روز چهارده سال پیش زجر داده بودند، مرعوب و تهدید به تجاوز کرده بودند، کاری که کار روزمره&amp;zwnj;شان بود. شاید آن&amp;zwnj;ها حتی اسکندر را هم، که رابطه بسیار نزدیکتری با ایشان داشت، به یاد نمی&amp;zwnj;آوردند. شاید ما دو تا از &amp;laquo;بیماران&amp;raquo; بی&amp;zwnj;شماری بودیم که آن&amp;zwnj;ها &amp;laquo;درمان&amp;raquo; کرده و سپس فراموش کرده بودند. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;دوباره وسط&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان زیرزمین روی یک صندلی نشسته بودم و سرهنگ و &amp;laquo;برادر&amp;raquo;&amp;zwnj;ها داشتند عرصه را به هم تنگ می&amp;zwnj;کردند. سرهنگ همانطور که تسبیح می&amp;zwnj;انداخت و زیر لب بسم الله الرحمان الرحیم را زمزمه می&amp;zwnj;کرد پای راستش را بالا آورد و روی صندلی کنار من گذاشت. بعد شروع به شمردن جرائم من و خانواده&amp;zwnj;ام کرد: پدر من رئیس دیوان کشور آن &amp;laquo;شاه مرتد مستبد ملعون&amp;raquo; بود، در زمانی که &amp;laquo;بسیاری از برادران و خواهران مذهبی ما شکنجه می&amp;zwnj;شدند و به شهادت می&amp;zwnj;رسیدند.&amp;raquo; و عموی من قائم مقام نخست وزیر&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان &amp;laquo;شاه مرتد مستبد ملعون&amp;raquo; بود. و برادر من &amp;laquo;یک کمونیست مرتد خدان&amp;zwnj;شناس&amp;raquo; بود. و خود من علیرغم سیّد اولاد پیغمبرصل الله علیه و آله بودن و سیّد طباطبائی بودنم، یک عرق خور زناکار بودم. این جرائم به تنهائی برای مفسد فی الارض شناختن و دار زدن من کافی بودند. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;نگرانی او این بود که من جاسوس هم بودم، برای شیطان بزرگ، امریکا، و &amp;laquo;سر سپرده&amp;zwnj;اش، آن صدّام مرتد ملعون که انشاالله بزودی تحت ارشاد و رهبری امام دک و دنده&amp;zwnj;اش را خرد می&amp;zwnj;کردند و به جهنم اسفل السافلین می&amp;zwnj;فرستادند.&amp;raquo; آنچه او می&amp;zwnj;خواست بداند ماهیت مأموریت من بود، و اینکه با چه کسانی بنا بود ارتباط بر قرار کنم، و در صورت اعزام شدن به جبهه جنگ اهداف جاسوسی بخصوص من چه بود. وقتی من در بی&amp;zwnj;گناهی خودم در تمامی این &amp;laquo;جرائم&amp;raquo; پافشاری کردم به من اطمینان داد که او می&amp;zwnj;داند چطور امثال مرا به حرف بیاورد. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;دست دراز کرد و سیم برق لختی را که &amp;laquo;برادرعزیز،&amp;raquo; &amp;laquo;دکتر عضدی سابق،&amp;raquo; متخصص دیرین &amp;laquo;درمان با شوک الکتریکی&amp;raquo; از سر لطف به سوی او دراز کرده بود گرفت. &lt;br /&gt;
با لحنی تهدید آمیز گفت &amp;laquo;پسر، می&amp;zwnj;دونی این چیه؟&amp;raquo;&lt;br /&gt;
من زیر لبی گفتم &amp;laquo;سیم برق.&amp;raquo;&lt;br /&gt;
گفت &amp;laquo;دقیقاً! سیم برق. و می&amp;zwnj;دونی این سیم برق چیکار می&amp;zwnj;کنه؟ هفتصد هشتصد ولت برق رو یکراست می&amp;zwnj;فرسته به خایه&amp;zwnj;هات، تا اینکه از درد هوار بکشی و به من التماس کنی بذارم به زبون بیای و هرچی رو که می&amp;zwnj;خوام بدونم بهم بگی.&amp;raquo;&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;آیا به&amp;zwnj;راستی و به لطف حق &amp;laquo;تغذیه مقعدی&amp;raquo; و &amp;laquo;تغذیه با بطری&amp;raquo; متروک شده بود؟ آیا &amp;laquo;برادر حسین&amp;raquo; و &amp;laquo;برادر اکبر&amp;raquo; از عادات نامسلمانانه و نفرت&amp;zwnj;انگیز گذشته&amp;zwnj;شان دست کشیده بودند و با دربرگرفتن شخصیت ریشوی اسلامی خود اعاده حیثیت کرده بودند؟ یا اینکه فعلأ برای صرفه&amp;zwnj;جوئی در وقت چند مرحله از &amp;laquo;درمان&amp;raquo; را کنار گذاشته بودند و داشتند یکراست به سراغ &amp;laquo;درمان با شوک الکتریکی&amp;raquo; می&amp;zwnj;رفتند؟ &lt;br /&gt;
وقتی من دوباره اتهام جاسوسی را رد کردم و در بی&amp;zwnj;گناهی خودم پافشاری کردم، سرهنگ اجازه داد که &amp;laquo;درمان&amp;raquo; را شروع کنند. یک ماشین چرخدار را به&amp;zwnj;سوی من هل دادند، سیمش را به برق وصل کردند، مرا با طناب به صندلی بستند و بی&amp;zwnj;هیچ رو در بایستی شلوارم را پائین کشیدند. من چشم&amp;zwnj;هایم را بستم و انگار که با بدن منقبض شده&amp;zwnj;ام پل زده باشم با پشت گردنم به پشت صندلی تکیه کردم. سرم گیج می&amp;zwnj;رفت و با اضطراب در انتظار لحظه تماس و درد بودم، که گوئی برای آنکه اضطراب و وحشت من بیشتر شود به تأخیر می&amp;zwnj;افتاد. ناگهان، گوئی که فرمان تعویقی در مجازات از آسمان نازل شده باشد، تلفن زنگ زد و همه چیز متوقف شد. و من خدا خدا کردم که دستور دار زدن فوری من صادر شده باشد، تا کار یک&amp;zwnj;باره یکسره شود. &lt;br /&gt;
حتی جرأت نکردم چشم&amp;zwnj;هایم را باز کنم. می&amp;zwnj;توانستم تا ابد در تاریکی باقی بمانم و قید نور آفتاب و واقعیت را بزنم. صدای سرهنگ را پای تلفن می&amp;zwnj;شنیدم که بی&amp;zwnj;تردید داشت با یکی از رؤسایش گفت&amp;zwnj;وگو می&amp;zwnj;کرد، کسی که می&amp;zwnj;توانست از سر لطف دستور دار زدن فوری مرا صادر کند. می&amp;zwnj;گفت &amp;laquo;بله، قربان! اطاعت، قربان! بلافاصله، قربان!&amp;raquo; صدای قطع شدن تلفن را شنیدم و سرهنگ با هیجان فریاد زد که فورا شلوار مرا پایم کنند. پس دستور دار زدن فوریم صادر شده بود. پس خداوند بی&amp;zwnj;تردید رحمان و رحیم بود. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;طنابم را باز کردند. دوباره مرا دستبند زدند و از&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان راهی که وارد زندانم کرده بودند خارجم کردند. مرا توی یک جیپ بین دو تا پاسدار مسلسل به&amp;zwnj;دست نشاندند و چشم&amp;zwnj;هایم را بستند. پس از نیم ساعتی رانندگی مرا از جیپ پیاده کردند و از یک پلکان بالا دواندند. وقتی چشم&amp;zwnj;هایم را باز کردند خودم را در تالار مجللی یافتم که با فرش&amp;zwnj;های ابریشمی گرانبها و چلچراغ&amp;zwnj;های عظیم زینت شده بود. پشت در اتاق&amp;zwnj;های متعدد سربازان و پاسداران مسلسل به&amp;zwnj;دست کشیک می&amp;zwnj;کشیدند. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;مرا با عجله به اتاق بسیار بزرگی بردند که در آن یک سرلشگر ارتش با ریش توپی پشت میز بزرگی نشسته بود. روبروی او مرد میانسال معمّمی با عبا و عمامه سیاه روی مبلی نشسته بود. هر دو با کنجکاوی بسیار مرا برانداز می&amp;zwnj;کردند، گوئی که من جانور عجیبی بودم که تا آن لحظه مورد بحث آن&amp;zwnj;ها بود. &lt;br /&gt;
مرد معمّم با لبخند تحقیرآمیزی گفت &amp;laquo;پس این اون جوان مفسد فی&amp;zwnj;العرضی&amp;zwnj;ست که از هر دو طرف اولاد پیغمبر مکرم، صل الله علیه و آله، است، که سال&amp;zwnj;های سال رو در آمریکا به مشروبخواری و زناکاری گذرونده و حالا در وسط جهاد مقدس ما فرستاده شده تا برای شیطان بزرگ و اون صدام ملعون جاسوسی کنه!&amp;raquo;&lt;br /&gt;
تیمسار با احترام گفت &amp;laquo;بله، حضرت آیت الله.&amp;raquo;&lt;br /&gt;
شخص معمم که آیت الله خطاب شده بود گفت &amp;laquo;من شرم دارم از اینکه چنین مفسد فی&amp;zwnj;الارضی در اصل و نسب مقدس ما با ما شریک باشه.&amp;raquo;&lt;br /&gt;
تیمسار گفت &amp;laquo;بنده هم همینطور.&amp;raquo;&lt;br /&gt;
آیت الله ادامه داد &amp;laquo;اما همه گناه&amp;zwnj;ها رو هم نمی&amp;zwnj;شه به گردن این جوان گمراه انداخت. بیشتر تقصیر از اون پدر مفسد فی الارض و عموی مفسد فی الارض اوست که او رو چنین فاسد بار آوردند و از بچگی به سدوم و عموره آمریکا فرستادند تا بدون هیچگونه ارشاد اسلامی روز بروز فاسد&amp;zwnj;تر بشه.&amp;raquo; &lt;br /&gt;
تیمسار گفت &amp;laquo;عیناً همینطوره که می&amp;zwnj;فرمائید.&amp;raquo;&lt;br /&gt;
آیت الله گفت &amp;laquo;جناب سردار، فکر می&amp;zwnj;کنید که جدّ ما پیغمبر مکرم، صل الله علیه و آله، بتونن در این بره سیاه گمشده مشروبخوار زناکار کمترین نشانی از فیض پیدا کنن که ایشان رو ترغیب به این بکنه که در روز محشر شفاعت گناهانشو بکنن؟&amp;raquo;&lt;br /&gt;
تیمسار گفت &amp;laquo;والله نمی&amp;zwnj;دونم حضرت آیت&amp;zwnj;الله. جّد مکرم ما انقدر بخشنده و کریم هستند که شاید حتی چنین اولاد گمراه و بی&amp;zwnj;ارزشی رو هم مشمول فیض و مرحمت خودشون بکنند؟&amp;raquo;&lt;br /&gt;
&amp;laquo;اینطور که من شنیده&amp;zwnj;ام، گویا پیغمبر مکرم در خواب به چنین اولاد ناقابلی نازل شده&amp;zwnj;اند و اشاره&amp;zwnj;ای فرموده&amp;zwnj;اند به اینکه شاید بخواهند او رو به صراط مستقیم هدایت کنند. حتی شنیده&amp;zwnj;ام که در دل سیاه او انقدر نور ایمان تابانده&amp;zwnj;اند که در دو سه هفته گذشته از سحر تا شام به نماز و عبادت مشعول بوده.&amp;raquo;&lt;br /&gt;
تیمسار گفت &amp;laquo;به بنده هم چنین گزارشی رسیده.&amp;raquo;&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;آیت&amp;zwnj;الله گفت &amp;laquo;البته اگر این موجود فاسد برای جاسوسی و خرابکاری به اینجا آمده، سزاوار چوبه دار هست. و این وظیفه اسلامی ما علماست که مفسدین فی الارض رو به سزای اعمال خودشون برسونیم. اما اگر جد ما پیغمبر مکرم، صل الله علیه و آله، در روز محشر جلوی بنده و جنابعالی رو بگیرن و مواخذه کنن که چطور ما به خودمون حق دادیم که این بنده گمراه رو به دار بزنیم، درست در زمانی&amp;zwnj;که ایشان تصمیم به هدایت او به صراط مستقیم گرفته بودند، چه جوابی به ایشان می&amp;zwnj;تونیم بدیم؟&amp;raquo;&lt;br /&gt;
&amp;laquo;والله بنده هم از همین می&amp;zwnj;ترسم.&amp;raquo;&lt;br /&gt;
&amp;laquo;اما بین خودمون، فکر می&amp;zwnj;کنید جوانی که چهارده سال مغز خودش رو در ویسکی غرق کرده و انقدر بی&amp;zwnj;شعوره که در عرض چهارده سال نتونسته یک لیسانس بگیره، شعور این رو داره که بتونه برای شیطان بزرگ جاسوسی بکنه؟ فکر نمی&amp;zwnj;کنید که اگر می&amp;zwnj;خواستن جاسوس بفرستن یک آدم با هوش&amp;zwnj;تری رو برای این کارانتخاب می&amp;zwnj;کردن؟&amp;raquo;&lt;br /&gt;
تیمسار گفت &amp;laquo;والله این فکر به ذهن بنده هم خطور کرده بود.&amp;raquo;&lt;br /&gt;
آیت الله گفت &amp;laquo;با وجود علاقه زیادی که بنده به این دارم که پوزه شیطان بزرگ رو به خاک بمالیم و چند تا از جاسوس&amp;zwnj;هاشون رو به دار بزنیم، شاید الان وقتی نباشه که با دم شیر بازی کنیم، و درست در موقعی که داریم تحت رهبری امام بر اون صدام ملعون پیروز می&amp;zwnj;شیم به ارباباش بهانه&amp;zwnj;ای بدیم که خنجر بزرگ&amp;zwnj;تری از پشت به ما بزنند. &amp;raquo;&lt;br /&gt;
تیمسار گفت &amp;laquo;کاملا متوجه فرمایشتون هستم.&amp;raquo;&lt;br /&gt;
&amp;laquo;و اگر کوچک&amp;zwnj;ترین ظنی وجود داشته باشه که این موجود برای جاسوسی یا خرابکاری به اینجا فرستاده شده، ما نمی&amp;zwnj;تونیم بفرستیمش به جبهه جنگ تا حتی بهتر فرصت این کار رو داشته باشه. نظر بنده اینه که این موجود رو از اینجا تبعید کنیم و به همون سدوم و عموره آمریکا برگردونیم. اگر به صراط مستقیم هدایت&amp;zwnj;شدنی باشه، پیغمبر مکرم از همونجا هم می&amp;zwnj;تونن هدایتش بکنند، و اگر نباشه بگذار همونجا آتش جهنم رو برای خودش روز بروز داغ&amp;zwnj;تر بکنه.&amp;raquo; &lt;br /&gt;
تیمسار گفت &amp;laquo;فکر بسیار بکریه، حضرت آیت الله. من کاملاً با نظر جنابعالی موافقم. و اگر امر بفرمائید دقیقاً به همین صورت عمل خواهیم کرد. &amp;raquo;&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;با این کلمات آیت الله از روی مبل بلند شد و به طرف در رفت و تیمسار او را تا دم در بدرقه کرد و با او دست داد. پاسدار&amp;zwnj;ها را صدا کرد و دستور داد تا دستبندهای مرا باز کنند، مرا با او تنها بگذارند، و در را ببندند. برگشت پشت میزش نشست و دوباره با&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان نگاه نافذ و کنجکاو به بر انداز کردن من پرداخت. چند دقیقه بعد با لحنی ملایم مرا به نشستن دعوت کرد. من در نشستن روی آن مبل&amp;zwnj;های نفیس با لباس و بدن کثیفم تردید کردم. اقلاً دو هفته بود که نه حمام کرده بودم و نه لباس عوض کرده بودم. ظن آن را داشتم که بوی تنم برای دیگران تحمل&amp;zwnj;ناپذیر بود، گو اینکه خودم حس بویایی&amp;zwnj;ام را از دست داده بودم. در سلول زندان در چند روز آخر دیگر بوی چاهک را هم نمی&amp;zwnj;شنیدم. اما برای آنکه به تیمسار بی&amp;zwnj;ادبی نکرده باشم، بالاخره تصمیم گرفتم خاک نشیمنگاه شلوارم را بتکانم و بنشینم.&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پس از چند لحظه تیمسار گفت &amp;laquo;پسر تو واقعاً آدم خوش&amp;zwnj;شانسی هستی. نمی&amp;zwnj;دونی چقدر کم مونده بود که طناب دار به گردنت بیفته. شانس آوردی که گزارش نازل شدن پیغمبر مکرم در خوابت، و فیض و مرحمت ایشان در هدایت مجدد تو به صراط مستقیم، و نماز بی&amp;zwnj;وقفه روز و شبت در دو هفته گذشته به من و بعد به این آیت الله بسیار مقتدر رسید و ایشان تصمیم گرفتند که به خاطر اینکه اولاد پیغمبر و سید طباطبائی هستی، و مشمول فیض و مرحمت پیغمبر مکرم شده&amp;zwnj;ای، و گویا دوباره نور ایمان به قلب سیاهت تابیده شده، شفاعتت رو پیش مقامات قضایی بکنند. گو اینکه واقعاً زندگی و اعمال تو هم ایشان و هم من رو از اولاد پیغمبر بودن خودمون شرمسار می&amp;zwnj;کنه. &amp;raquo;&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;من کاملاً گیج شده بودم. آیا این به این معنا بود که آن چند کلمه عربی که در خواب شنیده بودم، یا خیال می&amp;zwnj;کردم شنیده&amp;zwnj;ام، و نماز شب و روزی که درآن دو هفته از سر وحشت واضطرار خوانده بودم، به همین سادگی مرا از دار زدن نجات داده بود؟ تیمسار گویی که فکر مرا خوانده باشد به حرفش ادامه داد. &lt;br /&gt;
&amp;laquo;و شانس بیشتری آوردی که من دوستی نزدیکی با این آیت الله مقتدر دارم، و دوستی دور و درازی با مردی که با تو بستگی خونی بسیار نزدیک داره. &amp;raquo;&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ناگهان دوزاری من افتاد. این مرد &amp;laquo;تیمسار&amp;raquo; عمو جلال بود که به&amp;zwnj;خاطر دینداری و تقوایش حالا به چنین سمت والایی در جمهوری اسلامی رسیده بود؛ و او بود که باعث شفاعت این آیت الله و نجات من از مرگ شده بود. چه کنایه&amp;zwnj;آمیز بود که چند هفته پس از آنکه من تمام پل&amp;zwnj;های بین خودم و عمو جلال را خراب کرده بودم، حالا بستگی من با او مرا از مرگ رهانیده بود. آنچه که در آن لحظه احساس کردم بیش از سپاسگزاری، حیرت بود، که در&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان حال که گناهان &amp;laquo;عموی مفسد فی الارض من&amp;raquo; طناب دار را به گردن من می&amp;zwnj;انداخت، دست او از فاصله چندین هزار فرسخ دراز شده بود و طناب دار را از گردن من برداشته بود. &lt;br /&gt;
تیمسار گفت &amp;laquo;چون وقت خیلی کمه، مطلب رو خلاصه می&amp;zwnj;کنم. سه ساعت وقت هست که تو به یک پرواز زوریخ برسی. به&amp;zwnj;جای اینکه آنطور که سزاوار هستی تو رو به&amp;zwnj;عنوان یک مفسد فی الارض و جاسوس دار بزنیم، تو رو از جمهوری اسلامی تبعید می&amp;zwnj;کنیم، با قید به اینکه دیگه هرگز نتونی پاتو توی این مملکت بذاری. در فرودگاه زوریخ آدم&amp;zwnj;های عموت ملاقاتت می&amp;zwnj;کنن و تو رو پیش او می&amp;zwnj;برن. اگر من به&amp;zwnj;جای تو باشم وقتی دیدمش به خاک می&amp;zwnj;افتم و از سر قدردانی پاهاشو می&amp;zwnj;بوسم. و وقتی دیدیش سلام دوستانه منو بهش برسون.&amp;raquo;&lt;br /&gt;
پیش از آنکه من وقت هضم کردن حرف&amp;zwnj;هایش را داشته باشم، تیمسار زنگ زد و پاسدار&amp;zwnj;ها با یک سروان ارتش برگشتند. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;تیمسار با هیجان داد زد &amp;laquo;سروان! تو شخصاً مسئولی که این زندانی رو به فرودگاه برسونی، او رو سوار هواپیمایی بکنی که سه ساعت دیگه به مقصد زوریخ پرواز می&amp;zwnj;کنه، و بدی از مملکت تبعیدش کنن و روی گذرنامه&amp;zwnj;اش یک مهر بزنن که بازگشت به جمهوری اسلامی برای ابد ممنوع. دست&amp;zwnj;هاش رو دستبند بزن و دستبند رو تا لحظه پرواز هواپیما باز نکن. اگر خواست فرار کنه هر دو تا پاش رو با تیر بزن، اما جوری که زنده بمونه، تا بتونیم دارش بزنیم.&amp;raquo; لحنش کوچک&amp;zwnj;ترین نشانی از آنکه حرف&amp;zwnj;هایش کاملاً جدی نیست نداشت. &lt;br /&gt;
سروان پاشنه&amp;zwnj;هایش را به هم کوبید و ما مرخص شدیم. در تالار ورودی دوباره به من دستبند زدند، چشم&amp;zwnj;هایش را بستند، و مرا به شتاب بیرون بردند. مرا توی یک اتومبیل چپاندند و با عجله به راه افتادیم. در تمام طول مسیر آژیر یک اتومبیل پلیس ما را همراهی می&amp;zwnj;کرد. در فرودگاه چشم&amp;zwnj;های مرا باز کردند، از جیپ پیاده کردند، و بدون بازرسی از کنار صف مسافران در طول تالار فرودگاه دواندند. مردم با کنجکاوی به این مرد کثیف ریشوی بوگندوی دستبندخورده بسیار مهم نگاه می&amp;zwnj;کردند که پاسداران در طول فرودگاه می&amp;zwnj;دواندند. وقتی مرا از پله&amp;zwnj;های یک هواپیمای ایران ایر با چراغ&amp;zwnj;های روشن و آماده پرواز به بالا هل می&amp;zwnj;دادند چمدان کوچک و کیف سیاهم را دیدم که بین یک پاسدار و یک مهماندار دست به دست می&amp;zwnj;شد. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;درست پیش از آنکه درهای هواپیما را ببندند، سروان دستبندهای مرا باز کرد، یک مشت دستور در گوشی به مهمانداران هواپیما داد و بیرون رفت. هر دو صندلی راست و چپ من خالی بود و کلی جای خالی برای آرنج&amp;zwnj;هایم داشتم. صندلیم جلو بود و هیچ مسافری در جلویم ننشسته بود. حال اینکه سرم را برگردانم و قیافه مسافرهای دیگر را تماشا کنم نداشتم. در حالی&amp;zwnj;که هنوز سرم از هیجان و شتاب تمام روز گیج می&amp;zwnj;رفت چشم&amp;zwnj;هایم را بستم و به عقب لم دادم. درب و داغون بودم. مهماندار&amp;zwnj;ها خیلی بهم توجه می&amp;zwnj;کردند و مرتب می&amp;zwnj;پرسیدند آیا به چیزی احتیاج دارم یا نه. به نوبت به سراغم می&amp;zwnj;آمدند و بهم نوشابه تعارف می&amp;zwnj;کردند. ظاهراً خیلی درباره من کنجکاو بودند و به زور جلوی کنجکاوی خودشان را می&amp;zwnj;گرفتند. تنها وقتی به فرودگاه زوریخ رسیده بودیم و من داشتم در کمال آزادی از هواپیما بیرون می&amp;zwnj;رفتم، یکیشان پرسید که جرم من چه بود. &lt;br /&gt;
من انگشت سبابه&amp;zwnj;ام را رو به آسمان گرفتم و گفتم &amp;laquo;من جاسوس شیطان بزرگم.&amp;raquo;&lt;br /&gt;
او سراسیمه و با وحشت خودش را پس کشید و گفت &amp;laquo;وای، خاک عالم!&amp;raquo;&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در فرودگاه زوریخ نه من در یافتن بر و بچه&amp;zwnj;های عمو جلال مشکلی داشتم و نه آن&amp;zwnj;ها در یافتن من. من کثیف&amp;zwnj;ترین و بوگندو&amp;zwnj;ترین مسافر ریشویی بودم که پیش از هر کس دیگر از هواپیما پیاده می&amp;zwnj;شد. و آن&amp;zwnj;ها متشخص&amp;zwnj;ترین راننده&amp;zwnj;ها و محافظین شخصی بودند که انتظار یک مسافر را می&amp;zwnj;کشیدند. مرا سوار یک مرسدس مشکی کردند و به&amp;zwnj;سرعت به&amp;zwnj;راه افتادیم. من بلافاصله به خواب رفتم و تا وقتی که به ویلای عمو جلال در سن موریتس رسیدیم بیدار نشدم. عمو جلال معمولاً هر وقت که می&amp;zwnj;خواست کاملاً تنها و دور از همه، حتی زن و دختر&amp;zwnj;هایش باشد، به ویلایش در سن موریتس می&amp;zwnj;رفت. من با قدردانی مشتاق دیدارش بودم، ولی از اینکه آنطور کثیف و بوگندو با او روبرو شوم و بغلش کنم و رویش را ببوسم، خجالت می&amp;zwnj;کشیدم. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;خوشبختانه به محض ورود مطلع شدم که عمو جلال در خواب نیمروز است و من باید انتظار بیدار شدنش را بکشم. پیشخدمت خصوصی&amp;zwnj;اش، انگار که فکر مرا خوانده باشد، گفت که او تا یکی دو ساعت دیگر بیدار نمی&amp;zwnj;شود و من وقت دارم که حمام و اصلاح کنم و لباس عوض کنم. محرمانه به من گفت که عمویم سخت بیمار است، خیلی درد می&amp;zwnj;کشد، برای تسکین درد مواد مخدر می&amp;zwnj;خورد، و خوابش به&amp;zwnj;خاطر آن است. حاضر به دادن جزئیات بیشتری نبود. من از بیمار بودن عمو جلال هیچ خبر نداشتم. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پیشخدمت بدون خواهش من یک وان آب داغ آماده کرده بود و من با شور و هیجان تشنه&amp;zwnj;ای که چشمه آب زلالی دیده باشد، در آن پریدم. بوی یاسمن صابون محلول در آب سرمستم کرده بود. با چشمان بسته تا گردن در آب داغ فرورفته بودم و می&amp;zwnj;کوشیدم هر گونه خاطره زندگیم را از ذهنم دور کنم. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;کمی پس از آنکه حمام کرده بودم، صورتم را تراشیده بودم و لباس تمیز پوشیده بودم، پیشخدمت در زد و بهم گفت که عمویم بیدار شده و آماده دیدن من است. عصر بود که بالاخره به اتاقش وارد شدم. باورم نمی&amp;zwnj;شد قیافه&amp;zwnj;اش تا چه اندازه تغییر کرده بود. خیلی لاغر و نحیف شده بود. گردنش دوباره ظاهر شده بود و بسیار لاغر و دراز می&amp;zwnj;نمود. دور چشمانش را حلقه&amp;zwnj;های سیاهی گرفته بود. من از دیدن او خیلی خوشحال بودم و او هم از دیدن من. توی رختخواب نیم&amp;zwnj;خیز شد و گذاشت بغلش کنم و رویش را ببوسم. پیشخدمت در یک قوری کریستال با یک سینی نقره برایمان چای آورد. چای را ریخت و بیرون رفت. انگار که نمی&amp;zwnj;دانیم حرف را از کجا شروع کنیم، مدتی در سکوت چای خوردیم. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اتاق مبلمان خیلی ساده&amp;zwnj;ای داشت. یک قالی ابریشمی تبریز در وسط کف مرمر اتاق افتاده بود. دو مینیاتور بزرگ ایرانی در قاب خاتم، یک دیوار، و یک تابلو رنگ و روغن نقاشی انتزاعی، دیوار دیگر را می&amp;zwnj;پوشاند. یک پرنده بزرگ کریستال روی یک پایه سیاه بلند یک گوشه اتاق، و یک فیل بزرگ از مرمر سبز، گوشه دیگر را تزئین می&amp;zwnj;کرد. در یک قفسه کوچک کتاب از چوب بلوط در کنار تختخواب یک دیوان حافظ و یک دیوان شمس تبریزی به چشم می&amp;zwnj;خورد. عمو جلال متوجه نگاه من به آن&amp;zwnj;ها شد. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;گفت &amp;laquo;آره. مدتیه دارم حافظ و مولوی می&amp;zwnj;خونم. حق با تو بود. یه چیزائی توی شعر اون دو تا هست که من ازشون غافل بودم.&amp;raquo;&lt;br /&gt;
من چای&amp;zwnj;ام را هرت کشیدم و از جواب عاجز ماندم. خجالت می&amp;zwnj;کشیدم گفت&amp;zwnj;وگوی تلفنی آخرمان را به یاد بیاورم. &lt;br /&gt;
پس از کمی سکوت عمو جلال گفت &amp;laquo;بالاخره از بند جستی.&amp;raquo; انگار او هم میلی نداشت که آن گفت&amp;zwnj;وگو را به یاد بیاورد. &lt;br /&gt;
گفتم &amp;laquo;بله. به همت تیمسار و آیت الله شما.&amp;raquo;&lt;br /&gt;
گفت &amp;laquo;تیمسارو به من می&amp;zwnj;خوای نسبت بدی حرفی ندارم. دوستیشو از ته دل می&amp;zwnj;پذیرم. ولی اون خیک شکمباره عمامه به&amp;zwnj;سر رو که حالا لقب آیت الله به خودش بسته به من نبند. اون به&amp;zwnj;اصطلاح شفاعتش برای من نیم ملیون دلار آب خورد. ولی نمی&amp;zwnj;خواستم تیمسار بدون تور بره روی بند. می&amp;zwnj;خواستم به&amp;zwnj;نظر بیاد که پیشنهاد مال کس دیگه&amp;zwnj;ای بوده و تیمسار فقط با پیشنهاد موافقت کرده بوده. &amp;raquo;&lt;br /&gt;
گفتم &amp;laquo;متاسفم که انقدر درد سر و خرج براتون درست کردم. باید به حرفتون گوش می&amp;zwnj;کردم و نمی&amp;zwnj;رفتم.&amp;raquo; &lt;br /&gt;
گفت &amp;laquo;فکرشم نکن. تنها چیزی که اهمیت داره اینه که از اونجا جون سالم بدر بردی. تونستی حتی قبر مادرتم ببینی؟&amp;raquo;&lt;br /&gt;
گفتم &amp;laquo;نه. تنها چیزی که تونستم ببینم محوطه فرودگاه بود، داخل زندان اوین، و داخل دفتر کار تیمسار. بقیه مدت چشم&amp;zwnj;هام رو بسته بودن.&amp;raquo;&lt;br /&gt;
&amp;laquo;کلیدی که دنبالش می&amp;zwnj;گشتی پیدا کردی؟&amp;raquo;&lt;br /&gt;
&amp;laquo;هم آره هم نه&amp;raquo;&lt;br /&gt;
با لبخندی مفرح گفت &amp;laquo;هیچ چیز تازه&amp;zwnj;ای یاد گرفتی؟&amp;raquo;&lt;br /&gt;
گفتم &amp;laquo;آره. یاد گرفتم که چند روز می&amp;zwnj;شه یک میت رو بدون کفن و دفن روی زمین نگه داشت.&amp;raquo; &lt;br /&gt;
با لبخندی گفت &amp;laquo;مطمئنم که خیلی بیشتر از اون یاد گرفتی. به&amp;zwnj;نظر می&amp;zwnj;آد که خیلی عوض شده&amp;zwnj;یی. اون آدمی نیستی که من دو سه هفته پیش توی &amp;laquo;واترلو&amp;raquo; باهاش صحبت کردم.&amp;raquo;&lt;br /&gt;
&amp;laquo;از اون وقتی که شما دو هفته پیش توی واترلو بامن صحبت کردین خیلی اتفاقا برام افتاده.&amp;raquo;&lt;br /&gt;
&amp;laquo;مثل پیش به خودت مغرور نیستی.&amp;raquo;&lt;br /&gt;
گفتم &amp;laquo;نه، نیستم. اونقدر حق به جانب خود و از خود راضی هم نیستم.&amp;raquo;&lt;br /&gt;
دوباره مدتی ساکت بودیم. پیشخدمت دوباره آمد چای ریخت و رفت. &lt;br /&gt;
گفتم &amp;laquo;شما هم خیلی از آخرین باری که دیدمتون تغییر کرده&amp;zwnj;ین.&amp;raquo;&lt;br /&gt;
پرسید &amp;laquo;منظورت اینه که بیشتر انسان به&amp;zwnj;نظر می&amp;zwnj;آم؟&amp;raquo;&lt;br /&gt;
گفتم &amp;laquo;نه. خیلی لاغر&amp;zwnj;تر شده&amp;zwnj;ین. مریضین؟&amp;raquo;&lt;br /&gt;
گفت &amp;laquo;آره. بین خودم و خودت، دارم از سرطان حنجره می&amp;zwnj;میرم. این برای اطلاع عمومی نیست. هیچکس اینو نمی&amp;zwnj;دونه، حتی زنم و دخترام. تحمل هیجان و نگرانیشونو ندارم. نمی&amp;zwnj;خوام هی دورم بگردن و عرصه رو بهم تنگ کنن. ارث و میراثشونو می&amp;zwnj;گیرن و می&amp;zwnj;تونن تا آخر عمرشون خرید کنن. می&amp;zwnj;خوام پیش از مردنم یک کمی آرامش داشته باشم.&amp;raquo; &lt;br /&gt;
اشگ به چشمانم آمد و بغض گلویم را گرفت. رویم را گرداندم تا اشک را در چشمم نبیند. &lt;br /&gt;
در حالیکه تلاش می&amp;zwnj;کردم جلوی اشکم را بگیرم، زیر لبی گفتم &amp;laquo;خیلی متأسفم. هیچ نمی&amp;zwnj;دونستم که مریضین.&amp;raquo;&lt;br /&gt;
گفت &amp;laquo;من به&amp;zwnj;اندازه سهم خودم زندگی کرده&amp;zwnj;م. بیشتر از سهم خودم زندگی کرده&amp;zwnj;م. به&amp;zwnj;قول گفتنی مرگ شتری است که در خونه همه می&amp;zwnj;خوابه. حتی گربه هم بیشتر از هفت تا جون نداره. من نمی&amp;zwnj;دونم زندگیم ارزش زیادی داشته یا نه. درسته که من شخصاً و دانسته به هیچ کسی آزاری نرسونده&amp;zwnj;م. اما آیا این کافیه برای اینکه آدم بگه زندگیش ارزش زیادی داشته؟ شاید حق با تو بود. شاید من توی زندگیم قیمت هیچی رو با هیچ چیز ارزش داری تمام و کمال نپرداخته&amp;zwnj;م. پول خیلی زیادی به هم زدم. یک خونواده تشکیل دادم اما حتی نمی&amp;zwnj;دونم آیا اون کار رو هم به&amp;zwnj;خوبی انجام دادم. لوسشون کردم. زیادی زیر پر و بال خودم گرفتمشون. فاسدشون کردم. یا بهتره بگم، پولم این کارو کرد. شاید تنها کاری که پول می&amp;zwnj;کنه همینه: فاسد می&amp;zwnj;کنه. شاید خوشبختی بزرگ&amp;zwnj;تر در اینه که آدم فقیر زائیده بشه، و فقیرم بمیره.&amp;raquo;&lt;br /&gt;
گفتم &amp;laquo;جوری که من به قضیه نگاه می&amp;zwnj;کنم، پول زیاد مثل یک ردای صدارته. وقتی روی شونه ما می&amp;zwnj;افته نوعی مسئولیت به همراه می&amp;zwnj;آره. می&amp;zwnj;تونیم این ردا رو به دوش نگیریم، اما اگر اون رو پذیرفتیم و به دوش گرفتیم، نمی&amp;zwnj;تونیم از زیر بار مسئولیتش شونه خالی کنیم. &amp;raquo;&lt;br /&gt;
گفت &amp;laquo;کاش قضیه به این سادگی بود. به هر حال کاش زود&amp;zwnj;تر بینمون تفاهم برقرار شده بود. کاش تو و من انقدر با هم دعوا نکرده بودیم. ما احتمالا بیش از اون که تو فکر می&amp;zwnj;کنی وجه اشتراک داریم.&amp;raquo; &lt;br /&gt;
گفتم &amp;laquo;من هم بخودم می&amp;zwnj;گم کاش انقدر با هم دعوا نکرده بودیم.&amp;raquo;&lt;br /&gt;
&amp;laquo;می&amp;zwnj;تونستیم با هم دوست&amp;zwnj;تر از این باشیم. باید دوست&amp;zwnj;تر از این می&amp;zwnj;بودیم.&amp;raquo;&lt;br /&gt;
گفتم &amp;laquo;کاملاً همینطوره. شاید در درون خودمون بیش از اون درد می&amp;zwnj;کشیدیم که این کارو بکنیم. می&amp;zwnj;دونین، خیلی بلا&amp;zwnj;ها به سر ما اومده بود، بیش از سهم خودمون. باید تلافیشو سر یکی در می&amp;zwnj;آوردیم. و ما از اون آدما نبودیم که سر غریبه&amp;zwnj;ها تلافی دربیاریم. اینه که تلافیشو سر خودمون در می&amp;zwnj;آوردیم.&amp;raquo;&lt;br /&gt;
گفت &amp;laquo;شاید اینطور باشه. تو خیلی سختگیر بودی، هم نسبت به خودت، هم نسبت به من. توقع زیادی داشتی، هم از خودت، هم از من. تو می&amp;zwnj;خواستی من به دنیا چیزی رو بدم که در خودم نداشتم. می&amp;zwnj;خواستی من چیزی باشم که نمی&amp;zwnj;تونستم باشم. اسکندر هم همینو از من می&amp;zwnj;خواست. جفتتون داشتین ردائی رو روی دوش من می&amp;zwnj;نداختین که من نمی&amp;zwnj;تونستم سنگینی شو تحمل بکنم. و من انقدر ذکاوت نداشتم که متوجه این مطلب بشم، یا اینکه با خودم انقدر صاف و صادق نبودم که این واقعیت رو بپذیرم. تو می&amp;zwnj;خواستی من اون چیزی بشم که خودت نمی&amp;zwnj;تونستی بشی، منجی دنیا. فکر می&amp;zwnj;کردی من باید منجی دنیا بشم، چون که علیرغم خودم پول زیادی بهم زده بودم. من هرگز نمی&amp;zwnj;خواستم خیلی پولدار یا خیلی مقتدر باشم. تنها چیزی که می&amp;zwnj;خواستم این بود که آدم خوبی باشم و مورد علاقه همه باشم. بهر حال، برای منجی دنیا شدن خیلی بیشتر از پول زیاد داشتن لازمه.&amp;raquo;&lt;br /&gt;
گفتم &amp;laquo;بله. آدم باید یک وسواس واشتیاق سوزان برای عدالت داشته باشه.&amp;raquo;&lt;br /&gt;
گفت &amp;laquo;خب، من اینو نداشتم. و آدم باید خود&amp;zwnj;شناسی و فروتنی زیادی داشته باشه تا بدونه چه چیزی رو نداره. گول انتظارهای غلطی رو که مردم ازش دارن نخوره. توی دام یک هویت کاذب نیفته. من بجای اینکه نبودن یک چیز رو بپذیرم، کوشش زیادی کردم که بخاطر نبودنش از خودم دفاع کنم، اول با اسکندر و بعد با تو. اما هر دو ما در مدتی خیلی کوتاه خیلی چیز&amp;zwnj;ها یاد گرفته یم، نیست؟ هیچکدوممون باندازه پیش مغرور و حق بجانب خود و از خود راضی نیستیم.&amp;raquo;&lt;br /&gt;
گفتم &amp;laquo;اینجور به نظر می&amp;zwnj;آد.&amp;raquo;&lt;br /&gt;
باز مدت زیادی ساکت ماندیم و چای خوردیم. &lt;br /&gt;
پرسیدم &amp;laquo;دکترا چقدر وقت بهتون داده&amp;zwnj;ن؟&amp;raquo;&lt;br /&gt;
گفت &amp;laquo;چند ماه. کمتر از شیش ماه.&amp;raquo;&lt;br /&gt;
دوباره زیر لب گفتم &amp;laquo;متأسفم.&amp;raquo; هنوز می&amp;zwnj;کوشیدم جلوی اشکم را بگیرم. &lt;br /&gt;
گفت &amp;laquo;حالا می&amp;zwnj;خوای چکار کنی؟&amp;raquo;&lt;br /&gt;
گفتم &amp;laquo;اول بذارم نفسم سر جاش بیاد.&amp;raquo;&lt;br /&gt;
&amp;laquo;و بعد؟&amp;raquo;&lt;br /&gt;
&amp;laquo;برگردم به واترلو&amp;raquo;&lt;br /&gt;
&amp;laquo;چرا اونجا؟&amp;raquo;&lt;br /&gt;
&amp;laquo;که واترلوی خودمو تجربه کنم.&amp;raquo;&lt;br /&gt;
&amp;laquo;و بعد از اینکه واترلوی خودتو تجربه کردی، بعد چی؟&amp;raquo;&lt;br /&gt;
&amp;laquo;از آسمون برگردم به زمین. یک مشت حیوون برای همنشینی فراهم کنم، یک مشت ریشه توی زمین بدوونم، ببینم با ده جریب خاک کنار رودخونه چکار می&amp;zwnj;تونم بکنم. سعی کنم باغ عدن رو از نو بسازم.&amp;raquo;&lt;br /&gt;
&amp;laquo;رویای دنیای مبنی بر عدل و انصافت چی می&amp;zwnj;شه.&amp;raquo; &lt;br /&gt;
گفتم &amp;laquo;باید صبر کنه. باید صبر کنه تا نفس من سر جاش بیاد، تا اینکه تمام تیرهایی رو که تو گوشت تنم فرو رفته کشیده م بیرون. بهر حال، باغ بهترین جاست برای اینکه آدم رویای ساختن یک دنیای مبنی بر عدل و انصاف رو در سر بپرورونه.&amp;raquo;&lt;br /&gt;
&amp;laquo;نقشه محقریه، برای کسی که می&amp;zwnj;خواست دنیا رو عوض کنه. اگه هنوز می&amp;zwnj;خوای دنیا رو عوض کنی، و اگه هنوز خیال می&amp;zwnj;کنی که می&amp;zwnj;تونی این کارو با پول بکنی، من بهت پول می&amp;zwnj;دم. بذار ببینیم تو می&amp;zwnj;تونی کاری رو بکنی که منو به خاطر نکردنش سرزنش می&amp;zwnj;کردی یا نه. بذار ببینیم تو می&amp;zwnj;تونی پول داشته باشی و نذاری که پول فاسدت کنه. من یک ملیون دلار بهت برای رؤیای دنیای مبنی بر عدل و انصافت می&amp;zwnj;دم. بذار ببینیم تو چکار می&amp;zwnj;تونی باهاش بکنی. ببینیم تو می&amp;zwnj;تونی پولتو دور از بازار بورس و سرمایه گذاری و معاملات ملکی و صادرات و واردات و تمام اون چیزائی که می&amp;zwnj;گفتی بو می&amp;zwnj;دن نگه داری و هنوز موفق بشی که پولتو به کار بندازی. یا اینکه تو هم توی همون تله می&amp;zwnj;فتی که فقط بذاری پولت بکار بیفته و پول بیشتری بسازه.&amp;raquo;&lt;br /&gt;
گفتم بنجامین فرانکلین می&amp;zwnj;گفت &amp;laquo;کیسه خالی نمی&amp;zwnj;تونه رو پای خودش وایسه&amp;raquo;. و من الان یک کیسه خالیم. اول باید خودمو با یه چیزی پر کنم، پیش از اونکه بتونم رو پای خودم وایسم، پیش از اونکه بتونم به کار نجات دنیا بپردازم. یکی دو سال به من وقت بدین. &amp;raquo;&lt;br /&gt;
گفت &amp;laquo;باشه، این کارو می&amp;zwnj;کنم. بهت یکی دو سال وقت می&amp;zwnj;دم و برات یک ملیون دلار توی یک سپرده امانی می&amp;zwnj;ذارم. برای رویای دنیای مبنی بر عدل و انصافت. وقتی آماده شدی که اون ردای سنگین رو بدوش بکشی بیا و پولتو بگیر. بذار ببینیم تو می&amp;zwnj;تونی کاری رو که از من انتظار داشتی خودت به سرانجام برسونی. منصفانه است؟&amp;raquo;&lt;br /&gt;
گفتم &amp;laquo;منصفانه است.&amp;raquo;&lt;br /&gt;
پرسید &amp;laquo;حالا چرا ده جریب؟ چرا انقدر فروتن؟ ده جریب برای ساختن باغ عدن؟&amp;raquo;&lt;br /&gt;
گفتم &amp;laquo;به حساب من، اگه تمام کره زمین رو بین همه آدما قسمت کنن، سهم منصفانه برای یک آدم عادل ده جریبه.&amp;raquo;&lt;br /&gt;
گفت &amp;laquo;باغ خیلی شلوغی می&amp;zwnj;شه.&amp;raquo;&lt;br /&gt;
گفتم &amp;laquo;نوح با یه کشتی این کارو کرد، دنیارو نجات داد. &amp;raquo;&lt;br /&gt;
&amp;laquo;و چرا حیوون برای همنشینی؟&amp;raquo; &lt;br /&gt;
گفتم &amp;laquo;می&amp;zwnj;دونین، من یه فکری به خاطرم رسیده. شاید ما از اول غلط حساب کردیم که فرض کردیم آدم فرشته بوده، بعد از آسمون به زمین سقوط کرده. شاید اگه فرض رو بر این بذاریم که آدم اول حیوون زائیده می&amp;zwnj;شه، و کلی باید رو به آسمون سقوط کنه تا فرشته بشه، شاید این بار بتونیم یه کاری باهاش بکنیم.&amp;raquo;&lt;br /&gt;
گفت &amp;laquo;خب، تو بهتر می&amp;zwnj;دونی. تو شاعر و فیلسوفی. من فقط آدمیم که کارش خرید و فروش بوده.&amp;raquo;&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;وقت آن رسیده بود که من او را تنها بگذارم تا استراحتش را از سر بگیرد. ظاهراً تحمل جسمانی محدودی داشت. آن شب را در اتاق مهمان او راحت خوابیدم. روز بعد با عمو جلال خداحافظی کردم و زوریخ را به مقصد نیویورک و واترلو ترک گفتم. می&amp;zwnj;دانستم آخرین باری است که او را مرده یا زنده می&amp;zwnj;بینم. می&amp;zwnj;دانستم وسعم به آن نمی&amp;zwnj;رسید که به تشییع جنازه او بروم، به&amp;zwnj;خصوص حالا که می&amp;zwnj;دانستم چند روز میت می&amp;zwnj;تواند بدون کفن و دفن روی زمین باقی بماند. او آخرین عزیزم بود که نمی&amp;zwnj;توانستم در تدفینش شرکت کنم. &lt;br /&gt;
وقتی هواپیما به&amp;zwnj;سوی فرودگاه نیویورک پائین می&amp;zwnj;آمد، بالش را در زیر تابش خیره&amp;zwnj;کننده خورشید صبحگاهی کج کرد و من نگاهم به بانوی مشعلدار بندر نیویورک افتاد. دست&amp;zwnj;هایم را پیش روی او باز کردم. باز با دست خالی برگشته بودم. ولی این بار امید داشتم که برای همیشه خالی نمانند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;در همین زمینه:&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;http://www.radiozamaneh.com/node/8181&quot;&gt;::رمان بی لنگر در کتابخانه رادیو زمانه::&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
</description>
     <comments>https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2011/11/11/8179#comments</comments>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/4103">بهمن شعله ور</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/3244">بی لنگر</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak">خاک</category>
 <pubDate>Fri, 11 Nov 2011 09:22:45 +0000</pubDate>
 <dc:creator />
 <guid isPermaLink="false">8179 at https://archive.radiozamaneh.com</guid>
  </item>
  <item>
    <title>برزخ دانته</title>
    <link>https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2011/11/04/8070</link>
    <description>&lt;div class=&quot;fb-social-like-widget&quot;&gt;&lt;fb:like  href=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2011/11/04/8070&quot; send=&quot;false&quot; layout=&quot;box_count&quot; show_faces=&quot;false&quot; width=&quot;500&quot; action=&quot;like&quot; font=&quot;arial&quot; colorscheme=&quot;light&quot;&gt;&lt;/fb:like&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-sartitr&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    رمان بی‌لنگر به شکل داستان دنباله‌دار در رادیو زمانه        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-nevisandeh&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    بهمن شعله‌ور        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-filefield field-field-maghaleh-image&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    &lt;img  class=&quot;imagefield imagefield-field_maghaleh_image&quot; width=&quot;277&quot; height=&quot;188&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/sites/default/files/sholdaninf01.jpg?1320393662&quot; /&gt;        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;p&gt;بهمن شعله&amp;zwnj;ور، بی&amp;zwnj;لنگر، فصل بیست و دوم - درست پیش از طلوع آفتاب دو تا پاسدار به من دستبند زدند و مرا با یک جیپ به زندان اوین بردند. خیابان&amp;zwnj;های شهر همه تاریک و خالی بودند. تنها اتومبیل&amp;zwnj;های توی جاده متعلق به پلیس و پاسداران بودند. در تاریکی پیش از سحر سعی داشتم جهت&amp;zwnj;یابی کنم و نقشه قدیمی شهر را دوباره در ذهنم زنده کنم.&lt;/p&gt;
&lt;!--break--&gt;&lt;!--break--&gt;&lt;p&gt;اما دو نوع مشکل داشتم. خیابان&amp;zwnj;ها و میدان&amp;zwnj;های تازه زیادی بنا کرده بودند و خیابان&amp;zwnj;های قدیمی همه نام&amp;zwnj;های تازه داشتند. تا آنجا که می&amp;zwnj;توانستم حساب بکنم نام خیابان شاهرضا به خیابان انقلاب و نام خیابان پهلوی به خیابان ولی عصر بدل شده بود. در تاریکی نمی&amp;zwnj;توانستم نام خیابان&amp;zwnj;های دیگر را بخوانم. &lt;br /&gt;
نزدیک سحر به محوطه زندان اوین رسیدیم. از دو پاسگاه نگهبانی با پاسداران مسلسل به&amp;zwnj;دست گذشتیم، خود زندان را که نمایی نامیمون داشت دور زدیم، و جلوی یک گروه ساختمان اداره&amp;zwnj;نما توقف کردیم. مرا به داخل یک اتاق دراز بدون پنجره بردند که چیزی جز یک نیمکت چوبی در آن نبود. یک لامپ بیست و پنج وات مسکین که از سقفی بسیار بلند آویخته بود به زحمت وسط اتاق را روشن می&amp;zwnj;کرد. به من گفتند آنجا منتظر شوم و صدای قفل شدن در را شنیدم. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;روی نیمکت چوبی نشستم و سرم را در دست&amp;zwnj;های دستبند خورده&amp;zwnj;ام نگه داشتم. خسته&amp;zwnj;تر از آن بودم که بتوانم فکر کنم. احساس عجیب و بی&amp;zwnj;تفاوتی داشتم، گویی که بیرون از زمان بودم. آیا این همه یک خواب بود؟ آیا مادرجون به راستی مرده بود؟ آیا او را دفن کرده بودند، بدون آنکه من بتوانم حتی یک لحظه رویش را ببینم؟ کجا بودم؟ آیا به&amp;zwnj;راستی هزار&amp;zwnj;ها فرسنگ از واترلو دور بودم؟ آیا به&amp;zwnj;راستی سه روز پیش صبحی را دفن کرده بودم؟ آیا کلارا را برای آخرین بار در آغوش گرفته بودم و بوسیده بودم و برای همیشه ترک کرده بودم؟ خوشبختانه خیلی زود خوابم برد و تا چند ساعت بعد که برای بردن من به بازپرسی آمدند، بیدار نشدم. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;دستبند&amp;zwnj;هایم را باز کردند و مرا به داخل یک دفتر کار بزرگ بردند. یک سرهنگ با اونیفورم ارتشی و ریش توپی پشت میز نشسته بود و مشغول خواندن بود. بدون آنکه چشمش را از خواندن بردارد، با دست راست یک صندلی را به من نشان داد و با دست چپش پاسدار را مرخص کرد. من نشستم و شروع به ماساژ دست&amp;zwnj;هایم کردم، جایی که دستبند آن&amp;zwnj;ها را ساییده بود. بعد شروع به آمارگیری اشیاء دور و برم کردم. اتاق کاملاً عریان بود. پرونده&amp;zwnj;های زیادی که دسته دسته روی هم انباشته شده بودند تقریباً تمام میز را پوشانده بودند. سعی کردم چهره سرهنگ را که هنوز غرق در خواندن بود بررسی کنم. ناگهان کتابی را که در دستش بود شناختم. دفتر خاطرات من بود. گاوم حسابی زائیده بود. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;سعی کردم حدس بزنم به کجا رسیده و در آن لحظه مشغول خواندن کدام مطلب است. آیا آواز جیمی بافت را می&amp;zwnj;خواند: سرم درد می&amp;zwnj;کنه/پاهام بو می&amp;zwnj;دن/ و عیسی رم دوست ندارم؟ یا آیا آن چنین مفتون شرح زناکاری&amp;zwnj;های بی&amp;zwnj;حساب من شده بود؟ چه با ملاحظه بودم که مدرک مفسد فی الارض بودن و دعوتنامه دار زدن خودم را به همراه آورده بودم که وقت و پول جمهوری اسلامی را تلف نکرده باشم. &lt;br /&gt;
وقتی بالاخره سرهنگ سرش را بلند کرد چنان یکه&amp;zwnj;ای خوردم که نگو. سرهنگ صبحانی بود، سرهنگ هنرپیشه روحوضی خیابان شاهرضای خودم. احساس خوشحالی غیر مترقبه&amp;zwnj;ای به من دست داد، انگار که به دوستی قدیمی برخورده بودم که سال&amp;zwnj;ها از او بی&amp;zwnj;خبر بودم یا اینکه تصور می&amp;zwnj;کردم مرده. بی&amp;zwnj;اختیار از جایم بلند شدم، تا به&amp;zwnj;محض نشانه آشنایی دادن از طرف او، قدم پیش بگذارم و با او دست بدهم. اما او بدون کوچک&amp;zwnj;ترین نشانه آشنایی، با چهره&amp;zwnj;ای گرفته و بی&amp;zwnj;تفاوت، به بررسی چهره من مشغول بود. با نومیدی سر جایم نشستم. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;گفت &amp;quot;برادر، اتهّامات خیلی جدی بر علیه تو هست، اتهامات خیلی خیلی جدی. هم بر علیه تو و هم بر علیه خانواده&amp;zwnj;ت. به&amp;zwnj;نظر می&amp;zwnj;آد که خانواده تو آشیانه افراد خائن و خدانشناس بوده، بگذریم از اینکه سید اولاد پیغمبری و اون هم سید طباطبائی. اعترافاتی که به خط خودت و به زبان خودت در این دفتر خاطرات ثبت کرده&amp;zwnj;ای به تنهایی کافیه برای اینکه ما تو رو مفسد فی الارض اعلام کنیم و بلافاصله دار بزنیم. حتی پیش از اینکه بازپرسی رو شروع بکنیم تا ببینیم جاسوس و خرابکار هستی یا نه.&amp;quot; &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;وقتی بلند شد تسبیحی در دستش دیدم که احتمالا صلوات&amp;zwnj;هایش را روی آن می&amp;zwnj;شمرد. دوباره در چهره&amp;zwnj;اش خیره شدم که ببینم مبادا اشتباه کرده باشم. پیر&amp;zwnj;تر از سرهنگ هنرپیشه روحوضی من به نظر می&amp;zwnj;رسید، ولی البته این تعجبی نداشت. چهارده سال از آخرین برخورد ما می&amp;zwnj;گذشت. ولی حتی با وجود ریش توپی، شباهتش انکارناپذیر بود. و نشان روی یقه&amp;zwnj;اش&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان نشان رسته دادرسی ارتش بود. آیا ممکن بود که او برادر دوقولو یا پسرعموی سرهنگ من باشد؟ سرهنگ، انگار که میل ندارد بگذارد که به بررسی چهره او ادامه بدهم، پشتش را به من کرد. حالا تسبیح را پشت سرش در هر دو دست گرفته بود و دانه&amp;zwnj;ها را در سکوت می&amp;zwnj;شمرد. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;یکهو سرش را برگرداند و با بدنی نیم خیز شده انگشت سبابه دست راستش را به&amp;zwnj;سوی من نشانه رفت وگفت &amp;quot;اول اون پدر خائنت بود، سردسته خیانتکارا و مرتد&amp;zwnj;ها، بالا&amp;zwnj;ترین مقام قضایی کشور در دوره اون شاه ملعون، که وظیفه داشت که محافظ جان برادران مسلمان ما باشه، اما در عوض در تمام مدتی که هزاران برادر و خواهر مسلمان ما شکنجه می&amp;zwnj;شدند و به شهادت می&amp;zwnj;رسیدند، او لب از لب باز نکرد.&amp;quot; &lt;br /&gt;
حالا دیگر تردیدی نداشتم که با&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان سرهنگ هنرپیشه روحوضی خودم روبرو هستم. وقتی سرش را به&amp;zwnj;طرف من برگرداند چشمانش&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان لوچی پیشین را به خود گرفت. به&amp;zwnj;زودی در نقش سابقش ظاهر شد و میان صندلی&amp;zwnj;های خالی و میز و دیوار شروع به قیقاج رفتن کرد. دست&amp;zwnj;هایش همانطور در هوا مگس&amp;zwnj;های خیالی را کیش می&amp;zwnj;کردند و آن نقطه فرضی که چشمان لوچش را به آن می&amp;zwnj;دوخت کمی به طرف چپ بینی&amp;zwnj;اش منحرف شده بود. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;quot;بعد اون یکی اولاد نا&amp;zwnj;خلف و کافر دیگر پیغمبر مکرم، اون خیانتکارو مرتد کبیر، رئیس سازمان برنامه و قائم مقام نخست وزیر، که اول یک کمونیست خدانشناس بود، و بعد رنگ عوض کرد و محرم اسرار و یار غار اون شاه ملعون شد. که با هم بیت&amp;zwnj;المال خلق مسلمان رو می&amp;zwnj;چاپیدند و خرج خودش و ملکه زناکارش و خواهرای فاحشه&amp;zwnj;اش می&amp;zwnj;کردن. بعد نوبت رسید به اون برادرت، اون یکی کمونیست مرتد خدان&amp;zwnj;شناس، از دار و دسته اون فدائیان خلق گمراه، که سرانجام به&amp;zwnj;دست عمال همون شاه ملعون زیر شکنجه کشته شد و حقش هم بود. و حالا می&amp;zwnj;رسیم به تو، یک کافر خدان&amp;zwnj;شناس دیگه، عرق&amp;zwnj;خور زنباره زناکار، که به همه مقدسات اهانت می&amp;zwnj;کنه، که نماز یومیه&amp;zwnj;شو بلد نیست، که روزه نمی&amp;zwnj;گیره، که نمی&amp;zwnj;دونه چند روز می&amp;zwnj;شه میت رو بدون کفن و دفن روی زمین نگه داشت، که لقب سید رو از جلوی اسمش برداشته، انگار که شرم داره که سید طباطبایی و اولاد پیغمبر مکرم باشه. که بعد از چهارده سال فسق و فجور و حرام کردن بیت&amp;zwnj;المال مسلمین در سدوم و عموره آمریکا حالا در وسط جهاد مقدس ما و در آستانه پیروزی ما برگشته تا برای شیطان بزرگ و نوکرش صدام ملعون جاسوسی و خرابکاری بکنه. ولی ما در زیر سایه حضرت حق و به هدایت امام پیش می&amp;zwnj;ریم و سر اون مار هفت خط، اون شیطان بزرگ رو به سنگ می&amp;zwnj;کوبیم، و پوزه نوکرش صدام ملعون رو هم به خاک می&amp;zwnj;مالیم.&amp;quot; &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پیش خودم اذعان کردم که من بی&amp;zwnj;خود سرهنگ را هنرپیشه روحوضی خوانده بودم. او یک هنرپیشه طراز اول بود. اصیل&amp;zwnj;ترین هنرپیشه&amp;zwnj;ای بود که در عمرم دیده بودم. خود من هیچ نقشی را چنان قانع&amp;zwnj;کننده بازی نکرده بودم که این مرد نقش خودش را بازی می&amp;zwnj;کرد. او و نقشش یکی بودند، نقشی که هر ده بیست سال یک&amp;zwnj;بار با هر رژیم تازه&amp;zwnj;ای که سر کار میآمد عوض می&amp;zwnj;شد. و تنها گریم و لباس بازی که برای اجرای آن احتیاج داشت یک اونیفورم بود و یک ریش توپی و یک تسبیح.&amp;nbsp;&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&lt;img alt=&quot;&quot; align=&quot;middle&quot; src=&quot;http://radiozamaneh.com/sites/default/files/sholdaninf02.jpg&quot; /&gt;این دیگر واترلو نبود. حتی دنیای سرهنگ هنرپیشه&amp;zwnj;ام هم نبود. حالا دیگر از برزخ دانته گذشته بودیم و در حلقه اول دوزخ پائین می&amp;zwnj;رفتیم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;به&amp;zwnj;زودی برگشته بودیم سر&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان صحنه دوک کرنوال: چرا دو ور؟ بگذار اول جواب این سئوال را بدهد. سرهنگ اکیداً می&amp;zwnj;خواست بداند چرا من این زمان بخصوص را برای بازگشت انتخاب کرده بودم، و به چه هدفی؟ واقعیت مرگ مادرم در زیر این جرمم که نمی&amp;zwnj;دانستم چه مدت می&amp;zwnj;شد میت را بدون کفن و دفن روی زمین نگه داشت نفی شده بود، اگر اصلا میتی در کار بود. حالا آسان&amp;zwnj;ترین کار برای من آن بود که اذعان کنم که مادرم اصلاً نمرده بود، که جسدش هرگز روی زمین نمانده بود، که اصلاً جسدی در کار نبود، که اصلاً من مادر نداشتم، که تمام قضیه یک حقه بود، بهانه&amp;zwnj;ای برای آنکه من در میان جهاد مقدسمان به کشور برگردم تا برای شیطان بزرگ و آن صدام ملعون جاسوسی و خرابکاری کنم. بعد هم بگذارم دارم بزنند یا تیربارانم کنند، یا هر کاری که با یک مفسد فی الارض می&amp;zwnj;کردند. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اگر سرهنگ بازپرسی مرا در دفتر کار سابقش در خیابان شاهرضا فراموش کرده بود، من چه جوابی می&amp;zwnj;توانستم به او بدهم که هیچ مطلبی را روشن کند. نه، به&amp;zwnj;راستی آسان&amp;zwnj;تر بود که اعتراف کنم و بگذارم دارم بزنند و قضیه را ختم کنند. اما در میان شور و هیجان نمایش روحوضیش گوش سرهنگ به اقرار و اعتراف من بدهکار نبود. گفت که او شیوه&amp;zwnj;های بهتری برای اقرار و اعتراف گرفتن از امثال من دارد. گفت کسان دیگری را دارد که به جان من بیندازد تا وادارم کنند که تمام نقشه&amp;zwnj;های شیطانیم را فاش کنم. &lt;br /&gt;
با این تهدید سرهنگ زنگ زد و مرا به پاسداران محافظم سپرد، که دوباره به من دستبند زدند و مرا به زندان برگرداندند. اما این بار مقصدم نه آن نیمکت چوبی در آن اتاق دراز و بی&amp;zwnj;سرو صدا که روی آن در حالت نشسته راحت خوابیده بودم، بلکه آن زندان زشت و شوم بود. مرا از ساختمان اداری بیرون آوردند، و پیاده دور ردیف ساختمان&amp;zwnj;های اداری گرداندند، و به طرف زندان بردند. در آن حال که به عمارت شوم زندان که هر لحظه نزدیک&amp;zwnj;تر و بزرگ&amp;zwnj;تر و شوم&amp;zwnj;تر می&amp;zwnj;شد چشم دوخته بودم، قلبم داشت فرومی&amp;zwnj;ریخت. دومرتبه به زمان و فضای واقعی برگشته بودم. این دیگر واترلو نبود. حتی دنیای سرهنگ هنرپیشه&amp;zwnj;ام هم نبود. حالا دیگر از برزخ دانته گذشته بودیم و در حلقه اول دوزخ پائین می&amp;zwnj;رفتیم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پشت یک در بزرگ فولادی سیاه&amp;zwnj;رنگ توقف کردیم و نگهبانان پیش از آنکه بگذارند وارد شویم، از روزنه در بازرسیمان کردند. پاسداران ریشوی مسلسل به&amp;zwnj;دست مرا تحویل پاسداران ریشویی دادند که اسلحه کمری داشتند. مرا از چند دالان دور و دراز گذراندند و از روزنه چند در دیگر بازرسی کردند. بالاخره وارد یک تالار عظیم و تاریک شدیم که با ستون&amp;zwnj;های سنگی قطور و سقف بسیار بلندش به حمام&amp;zwnj;های روم باستان شباهت داشت. هوا مثل هوای زیرزمین یا قنات بوی نا&amp;zwnj; می&amp;zwnj;داد، انگار که سال&amp;zwnj;ها بود که رنگ آفتاب را ندیده بود. سکوت سنگین تالار گویی پر از پچ پچ و نجواهای توطئه&amp;zwnj;آمیزی بود که از پشت درهای بسته بی&amp;zwnj;شمار میآمد. گاهی صدا یا فریاد خفیفی، گوئی از فضای ماوراء زمین، به گوش می&amp;zwnj;رسید. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پس از توقفی کوتاه که در طول آن نگهبانان من عوض شدند، مرا از در فولادی دیگری گذراندند، در دالان دور و دراز تاریک و بوی نا&amp;zwnj;گرفته دیگری راه بردند، و وارد سلول بی&amp;zwnj;پنجره بدبویی کردند که نور ضعیف لامپ کوچکی آویخته از سقفی بسیار بلند، آن را اسماً روشن می&amp;zwnj;کرد. دستبند&amp;zwnj;هایم را باز کردند و مرا تنها گذاشتند. وقتی صدای قفل شدن در را شنیدم آهسته در کنجی روی زمین نشستم. صرف&amp;zwnj;نظر از بوی بد سلول، و سرنوشتی که در انتظارم بود، از تنها بودن احساس راحتی کردم. حتی تاریک روشن سلول هم مایه تسکین خاطرم بود. داشتم چشم&amp;zwnj;هایم را می&amp;zwnj;بستم تا سعی کنم چرتی بزنم که از حرکتی ناگهانی در گوشه دیگر سلول یکه خوردم. سایه سیاهی که شق و رق ایستاده بود ناگهان تا کمر خم شد. تنها نبودم. مرد ریشویی در تاریکی گوشه دیگر سلول داشت نماز می&amp;zwnj;خواند. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;احساس کردم کسی به خلوت من تجاوز کرده و از آن رنجیده خاطر شدم. حالا دیگر ممکن نبود که بتوانم چرتی بزنم. اول باید تکلیفم را با این بیگانه مزاحم روشن می&amp;zwnj;کردم، و این کار تا پایان نماز او امکان نداشت. شروع به بررسی هیکل تاریکش کردم که پشت به دیوار داشت و رویش با من زاویه&amp;zwnj;ای تشکیل می&amp;zwnj;داد. صورتش را ایستاده، در حال رکوع، و در حال سجود بررسی کردم. با در نظر گرفتن آنکه ریش آدم را مسن&amp;zwnj;تر نشان می&amp;zwnj;دهد، جوانی هم&amp;zwnj;سن من بود. ظاهراً بدون آنکه مطلقاً از وجود من یا مزاحمتم آگاه باشد در وظیفه مقدس خودش غرق بود. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اما چرا او داشت آنجا نماز می&amp;zwnj;خواند؟ اصلاً او آنجا چکار می&amp;zwnj;کرد؟ اگر من آنجا بودم چون که مفسد فی الارض بودم و از یک خانواده مفسد فی الارض میآمدم، این آخوندک با تقوا چطور سر و کارش به آنجا افتاده بود؟ آیا او را آورده بودند تا جاسوسی مرا بکند، از من حرف بکشد، اسرار مرا کشف کند، در خواب به حرف&amp;zwnj;هایم گوش بدهد؟ همانطور که به این سئوال&amp;zwnj;ها می&amp;zwnj;اندیشیدم و چشمم به تاریک روشن سلول خو می&amp;zwnj;گرفت، متوجه آفتابه&amp;zwnj;ای در گوشه دیگر اتاق شدم که کنار شیر آبی در دیوار و یک شبکه آهنی در کف زمین قرار داشت. چهار دست و پا و سینه&amp;zwnj;خیز به&amp;zwnj;طرف شبکه آهنی رفتم تا درباره&amp;zwnj;اش تحقیق کنم. چاهک خلا بود. و بوی بد از آنجا میآمد. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;چهار دست و پا رو به عقب خزیدم، انگار که قدرت سر پا ایستادن نداشتم، یا انگار که زندگی تازه&amp;zwnj;ای که به آن محکوم شده بودم نیاز به روی دو پا ایستادن، نیاز به انسان بودن را منتفی کرده بود. به&amp;zwnj;نظر میآمد که وضعیت تازه من چهار دست و پا راه رفتن را ایجاب می&amp;zwnj;کرد. وقتی دوباره به گوشه خودم رسیدم به عقب تکیه دادم، پا&amp;zwnj;هایم را دراز کردم، و احساس کردم که درمحیط طبیعی مخصوص به خودم هستم. حالا اگر صندلی یا نیمکتی در آنجا می&amp;zwnj;دیدم به سختی یکه می&amp;zwnj;خوردم. کمی پائین&amp;zwnj;تر رفتم و روی زمین دراز کشیدم تا آن را برای خواب شبانه&amp;zwnj;ام امتحان کنم. روشن بود که آن کف سخت اتاق رختخواب شب من است. اگر دست&amp;zwnj;هایم را مثل بالش زیر سرم تا می&amp;zwnj;کردم تا حد معقولی قابل تحمل بود. دوباره بلند شدم و نشستم، چون بنظر می&amp;zwnj;آمد که نماز هم&amp;zwnj;سلولیم رو به اتمام است. مهرنمازش را برداشت، آن را سه بار بوسید و توی جیبش گذاشت. بعد برای نخستین بار نگاهش را به&amp;zwnj;سوی من گرداند. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;سرش را با احترام و دوستانه خم کرد و گفت &amp;laquo;سلام علیکم.&amp;raquo; &lt;br /&gt;
من با ادب جواب سلامش را دادم &amp;laquo;سلام علیکم.&amp;raquo; &lt;br /&gt;
چند لحظه&amp;zwnj;ای در سکوت به یکدیگر خیره شدیم و همدیگر را سبک سنگین کردیم، انگار که حرف دیگری برای زدن نداریم. قیافه مهربانی داشت وچهره&amp;zwnj;اش ازآرامش خاطر کاملی برخوردار بود. جاسوس بنظر نمی&amp;zwnj;آمد. با خودم گفتم نکند سکوت او نشانه ظنی است که او به من دارد، که او هم با خودش می&amp;zwnj;گوید مبادا مرا برای جاسوسی او اینجا گذاشته&amp;zwnj;اند. &lt;br /&gt;
گفت &amp;laquo;اسم من مراده.&amp;raquo; &lt;br /&gt;
گفتم &amp;laquo;اسم من فرهنگه.&amp;raquo; از خودم پرسیدم آیا این اسم کوچک اوست یا به رسم فدائیان یا مجاهدین دارد اسم مستعار خودش را به من می&amp;zwnj;دهد. &lt;br /&gt;
پرسیدم &amp;laquo;کار آدم باتقوائی مثل شما اینجا چیه؟ گمون می&amp;zwnj;کردم اینجا جای آدمای مفسد فی الارضی مثل منه؟&amp;raquo; &lt;br /&gt;
پرسید &amp;laquo;شما مفسد فی الارضین؟&amp;raquo; &lt;br /&gt;
با خنده گفتم &amp;laquo;اونا اینطور می&amp;zwnj;گن.&amp;raquo; &lt;br /&gt;
با مهربانی پرسید &amp;laquo;جهودین؟ بهائی&amp;zwnj;این؟&amp;raquo; &lt;br /&gt;
گفتم &amp;laquo;اگه باورتون بشه، شیعه مرتضی علیم. و علاوه بر اون سید اولاد پیغمبرم هستم، اونم سید طباطبائی.&amp;raquo; &lt;br /&gt;
گفت &amp;laquo;ظاهرتون نشون نمی&amp;zwnj;ده.&amp;raquo; &lt;br /&gt;
گفتم &amp;laquo;می&amp;zwnj;دونم. این یکی از گرفتاری&amp;zwnj;هامه. موقع تولدم توی شناسنامه بابام لقب سید رو از جلوی اسمم حذف کرده بود.&amp;raquo; &lt;br /&gt;
&amp;laquo;و اونا شما رو به این خاطر سرزنش می&amp;zwnj;کنن؟&amp;raquo; &lt;br /&gt;
&amp;laquo;آره. بخاطر این و بخاطر کلی چیزای دیگه.&amp;raquo; &lt;br /&gt;
&amp;laquo;به دین اسلام اعتقاد دارین؟&amp;raquo; &lt;br /&gt;
گفتم &amp;laquo;من به هیچی اعتقاد ندارم. مشکل اصلیم اینه.&amp;raquo; &lt;br /&gt;
پس از گفتن این حرف به فکرم رسید که شاید تا همانجا هم زیادی حرف زده بودم. اگر او را آنجا کاشته بودند تا جاسوسی مرا بکند، من اولین اعترافم را به او کرده بودم، پیش از آنکه بدانم او با آن همه ریش و سبیل، با آن مهر تربت امام حسین، و با آن نماز خواندن پرهیزکارانه&amp;zwnj;اش درآنجا چه می&amp;zwnj;کند. &lt;br /&gt;
برای آنکه ابتکار عمل را به&amp;zwnj;دست بگیرم پرسیدم &amp;laquo;اما شما واسه چی اینجائین؟ شما که آدم با اعتقادی به نظر می&amp;zwnj;آین.&amp;raquo; &lt;br /&gt;
با اندوه گفت &amp;laquo;آدم با اعتقادیم هستم. اعتقاد واقعی. من یه زمانی مجاهد بودم، پیش از اینکه گند مجاهدین در بیاد. من هم همون ریشه و شیره&amp;zwnj;ای رو دارم که اینا دارن. با هم انقلاب کردیم که یک جامعه اسلامی مبنی بر عدل و انصاف بنا کنیم. حالا بعضیامون قربونی همون جامعه&amp;zwnj;ای شدیم که بنا کردیم.&amp;raquo; &lt;br /&gt;
پرسیدم &amp;laquo;و هنوزم اعتقاد دارین؟&amp;raquo; &lt;br /&gt;
گفت &amp;laquo;به اسلام واقعی بله. به اینا دیگه نه. به مجاهدینم دیگه نه. گرفتاری من اینه که از اینجا رونده و از اونجا مونده شده&amp;zwnj;م.&amp;raquo; &lt;br /&gt;
&amp;laquo;حالا تأسف می&amp;zwnj;خورین که چرا انقلاب کردین؟&amp;raquo; &lt;br /&gt;
&amp;laquo;نه. انقلاب باید می&amp;zwnj;شد. اون رژیم تا مغز استخون فاسد بود. باید ور می&amp;zwnj;افتاد. شاه یه قصاب فاسد بود. یک نوکر دست نشونده. یه دلقک آمریکا و انگلیس. یک متحد اسرائیل. اسرائیل بود که ساواک رو برای شاه درست کرد. اگه انقلاب هیچ کاری نکرد لااقل هزار فامیل نوکر امریکا و انگلیس رو ورانداخت، اتحاد با اسرائیل رو از بین برد. دیگه آمریکا و انگلیس نمی&amp;zwnj;تونن هر وقت دلشون بخواد یه کودتای نظامی اینجا بکنن. این ملا&amp;zwnj;ها خیلی عیبا دارن. مسیر انقلاب رو به&amp;zwnj;کلی منحرف کردن. تمام آزادی&amp;zwnj;هایی رو که انقلاب به همه قول داده بود فراموش کردن. شاه فاسد و قصاب هم بود. این&amp;zwnj;ها هم هم فاسدن، هم قصاب. عمامه جای تاج رو گرفته. این&amp;zwnj;ها روی شاه رو هم سفید کردن. اما این&amp;zwnj;ها از شاه مردمی&amp;zwnj;ترن. شاه اصلاً از این مردم نبود. ولی این&amp;zwnj;ها نماینده بد&amp;zwnj;ترین بخش این مردمن. واسه همینم بر انداختن اینا مشکل&amp;zwnj;تر از بر انداختن شاهه. امیدوارم اینا عوض شن. امیدوارم انقلاب دوباره در مسیر درستش بیفته. امیدوارم یک روزی اسلام واقعی در اینجا حکمفرما بشه.&amp;raquo; &lt;br /&gt;
گفتم &amp;laquo;کدوم اسلام واقعی؟ همه دم از اسلام واقعی می&amp;zwnj;زنن. اینا می&amp;zwnj;گن اسلام واقعی همینه که اینا آورده&amp;zwnj;ن. سلطان عربستان سعودی می&amp;zwnj;گه اسلام واقعی اونه که اون داره. اون سلطان حسن بکش می&amp;zwnj;گه امیرالموئمنین اونه و اسلام واقعی اونه که اون تو مراکش داره. اون دلقک شیخ کویت می&amp;zwnj;گه عدل و انصاف اسلامی اونه که توی کویت حکمفرما است. مصر همینو می&amp;zwnj;گه. سوریه همینو می&amp;zwnj;گه. لیبی همینو می&amp;zwnj;گه. امارات همینو می&amp;zwnj;گن.&amp;raquo; &lt;br /&gt;
&amp;laquo;اسلام واقعی اونه که قران مجید و محمد مصطفی و علی ابن ابی طالب گفته&amp;zwnj;ن.&amp;raquo; &lt;br /&gt;
&amp;laquo;آره. اما تعبیرشو کی می&amp;zwnj;خواد بکنه؟ اون یارو که سر چاه وایساده به اسم امام زمون پول می&amp;zwnj;گیره و پستچی امام زمون شده؟&amp;raquo; &lt;br /&gt;
&amp;laquo;تعبیر قرآن رو خود قرآن می&amp;zwnj;کنه.&amp;raquo; &lt;br /&gt;
&amp;laquo;اما اینکه اون تعبیر چیه رو باز هر آدمی توی ذهن خودش باید بکنه. و اون امتی که توضیح&amp;zwnj;المسائل می&amp;zwnj;خونن که بدونن انگشتشونو چند بار باید در ماتحتشون بچرخونن تا پاک بشن قدرت تعبیر قرآن رو هم ندارن. تا اونجا که من می&amp;zwnj;دونم مذاهب همونقدر به بشریت فایده رسونده&amp;zwnj;ن که ضرر. در جنگ بین یا به نام مذاهب بیشتر آدم کشته شده تا در هر جنگ دیگر.&amp;raquo; &lt;br /&gt;
گفت &amp;laquo;به گمونم شما به هیچ مذهبی اعتقاد ندارین.&amp;raquo; &lt;br /&gt;
&amp;laquo;بهتون گفتم، من به هیچی اعتقاد ندارم.&amp;raquo; &lt;br /&gt;
&amp;laquo;نماز خوندن بلدین؟&amp;raquo; &lt;br /&gt;
گفتم &amp;laquo;نه. یادم رفته. اینم یکی دیگه از اتهامات منه.&amp;raquo; &lt;br /&gt;
&amp;laquo;اتهامات دیگه&amp;zwnj;ای هم هست؟&amp;raquo; &lt;br /&gt;
گفتم &amp;laquo;فراوون. عرق می&amp;zwnj;خورم، زنا می&amp;zwnj;کنم، قرآن ندارم، مهر نماز ندارم، تسبیح ندارم، سجاده ندارم. به&amp;zwnj;جای قرآن شاهنامه می&amp;zwnj;خونم، حافظ می&amp;zwnj;خونم، خیام می&amp;zwnj;خونم. بابام رئیس دیوان کشور اون شاه ملعون بوده. عموم محرم اسرار و یار غار همون شاه ملعون بوده. برادرم به&amp;zwnj;دست عمال همون شاه ملعون شکنجه شد و کشته شد. خودمم اومدم اینجا واسه آمریکا و عراق جاسوسی و خرابکاری کنم.&amp;raquo; &lt;br /&gt;
با دانایی گفت &amp;laquo;می&amp;zwnj;خواین بگین که اسم شما شادزاده؟&amp;raquo; &lt;br /&gt;
من کمی یکه خوردم. گفتم &amp;laquo;بله.&amp;raquo; &lt;br /&gt;
&amp;laquo;اسم برادرتون اسکندر نبود؟&amp;raquo; &lt;br /&gt;
بدون آنکه دیگر تعجب کنم گفتم &amp;laquo;بله.&amp;raquo; &lt;br /&gt;
بلند شد و قدمی به&amp;zwnj;طرف من برداشت. با مهربانی گفت &amp;laquo;می&amp;zwnj;تونم روتونو ببوسم؟&amp;raquo; من گذاشتم مرا در آغوش بکشد و رویم را ببوسد. &lt;br /&gt;
گفت &amp;laquo;می&amp;zwnj;تونیم همدیگه رو تو خطاب کنیم؟ این شما گفتن خیلی فاصله بین آدما ایجاد می&amp;zwnj;کنه.&amp;raquo; &lt;br /&gt;
من با اشتیاق گفتم &amp;laquo;البته که می&amp;zwnj;تونیم.&amp;raquo; &lt;br /&gt;
گفت &amp;laquo;برادرت یکی از قهرمانای انقلاب بود. از بابت کاری که باهاش کردن خیلی متأسفم.&amp;raquo; &lt;br /&gt;
پرسیدم &amp;laquo;می&amp;zwnj;شناختیش؟&amp;raquo; &lt;br /&gt;
گفت &amp;laquo;شخصاً نه. اما می&amp;zwnj;شناختمش. همه می&amp;zwnj;شناختنش. وقتی کارا خیلی سخت می&amp;zwnj;شد ما همه از شهامت اون الهام می&amp;zwnj;گرفتیم. حیف شد زنده نموند تا پیروزی انقلاب رو ببینه. ولی شایدم برای اون بهتر بود که زنده نموند. اگه زنده مونده بود اینا می&amp;zwnj;کشتنش.&amp;raquo; &lt;br /&gt;
گفتم &amp;laquo;حالا به&amp;zwnj;سر ما چی می&amp;zwnj;آد؟&amp;raquo; &lt;br /&gt;
خیلی عادی گفت &amp;laquo;دارمون می&amp;zwnj;زنن.&amp;raquo; &lt;br /&gt;
از سر تسلیم پرسیدم &amp;laquo;کی؟&amp;raquo; &lt;br /&gt;
او هم با&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان تسلیم و رضا گفت &amp;laquo;منو دو سه هفته دیگه. بسته به اینه که باور کنن یا نه، که من مدت&amp;zwnj;ها پیش از مجاهدین بریده بودم، پیش از اونکه اینجور گندشون در بیاد. اگه حرفمو باور کنن می&amp;zwnj;دونن که من دیگه براشون خطری ندارم. اگه نه منم و چوبه دار. و می&amp;zwnj;دونم که همین حالا دارن به حرفامون گوش می&amp;zwnj;دن.&amp;raquo; &lt;br /&gt;
پرسیدم &amp;laquo;منظورت اینه که دیوار موش داره، موشم گوش داره؟&amp;raquo; &lt;br /&gt;
گفت &amp;laquo;دقیقاً. اینه که هرچی رو که می&amp;zwnj;خوای کسی نشنوه به زبون نیار.&amp;raquo; &lt;br /&gt;
گفتم &amp;laquo;من هیچی ندارم که نخوام کسی بشنوه. این بزرگ&amp;zwnj;ترین گرفتاریمه. فکر می&amp;zwnj;کنی منو چند وقت دیگه دار بزنن؟&amp;raquo; &lt;br /&gt;
&amp;laquo;بسته به اینه که باور کنن جاسوس و خرابکاری یانه. اگه راستی فکر کنن که جاسوسی، به تو هم دو سه هفته بیشتر مهلت نمی&amp;zwnj;دن. اگه باور کنن که جاسوس نیستی ممکنه فقط بفرستنت جبهه.&amp;raquo; &lt;br /&gt;
گفتم &amp;laquo;اگه دو هفته دیگه تو رو دار بزنن، من نمی&amp;zwnj;دونم چطوری می&amp;zwnj;تونم تنهایی اینجا دوام بیاورم.&amp;raquo; &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;لبخند تلخ ولی دلپذیری بر لب&amp;zwnj;هایش نقش بست. دیگر حرفی برای گفتن نداشتیم. هر کدام با خیال خوش چوبه دار به گوشه خود خزیدیم، روی زمین دراز شدیم، و به خواب رفتیم.&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
</description>
     <comments>https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2011/11/04/8070#comments</comments>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/2204">ادبیات داستانی ایران</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/4103">بهمن شعله ور</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/3244">بی لنگر</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak">خاک</category>
 <pubDate>Fri, 04 Nov 2011 08:01:03 +0000</pubDate>
 <dc:creator />
 <guid isPermaLink="false">8070 at https://archive.radiozamaneh.com</guid>
  </item>
  <item>
    <title>برای مردن روز خوبی‌ست</title>
    <link>https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2011/10/28/7918</link>
    <description>&lt;div class=&quot;fb-social-like-widget&quot;&gt;&lt;fb:like  href=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2011/10/28/7918&quot; send=&quot;false&quot; layout=&quot;box_count&quot; show_faces=&quot;false&quot; width=&quot;500&quot; action=&quot;like&quot; font=&quot;arial&quot; colorscheme=&quot;light&quot;&gt;&lt;/fb:like&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-sartitr&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    رمان بی‌لنگر به شکل داستان دنباله‌دار در رادیو زمانه        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-nevisandeh&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    بهمن شعله‌ور        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-filefield field-field-maghaleh-image&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    &lt;img  class=&quot;imagefield imagefield-field_maghaleh_image&quot; width=&quot;277&quot; height=&quot;191&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/sites/default/files/frstbshbi01.jpg?1319787990&quot; /&gt;        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;p&gt;بهمن شعله&amp;zwnj;ور، بی&amp;zwnj;لنگر، واترلو، آیوا، دوشنبه ۱۶ ژانویه ۱۹۸۴- ساعت هفت صبح است. همین الان از یک راه&amp;zwnj;پیمایی طولانی برگشته&amp;zwnj;ام. در این روز سرد زمستان طلوع خورشید را روی مزرعه های پوشیده از برف تماشا می&amp;zwnj;کردم. پس از سه روز رژیم ویسکی ذرت و قهوه خالی احساس می&amp;zwnj;کنم که بدنم پاکسازی شده و ذهنم مثل آفتاب روشن است. عرق&amp;zwnj;خوری چهارده ساله را ترک کرده&amp;zwnj;ام. مثل ماری هستم که پوست تازه انداخته. آدم تازه&amp;zwnj;ای هستم. آنچه که در این چهارده سال کرده&amp;zwnj;ام، آنچه که در این چهارده سال با من کرده&amp;zwnj;اند، گویی در دنیای دیگری صورت گرفته است.&lt;/p&gt;
&lt;!--break--&gt;&lt;!--break--&gt;&lt;p&gt;ذهنم کاملاً خالی است. هر چه تلاش می&amp;zwnj;کنم هیچ چیز به ذهنم نمی&amp;zwnj;آید، به&amp;zwnj;جز فریاد قدیم سرخپوستان آمریکا به هنگام نبرد که، برای مردن روز خوبی است. نه اینکه آرزوی مردن داشته باشم. در واقع در تمام زندگیم هرگز تا به این حد زنده و مشاق به زیستن نبوده&amp;zwnj;ام. هرگز خودم را چنین آزاد و افسارگسیخته احساس نکرده بودم. احساس می&amp;zwnj;کنم که آدم ابو بشرم در نخستین روز خلقت، آماده برای نامگذاری اشیاء. به هر سو نگاه می&amp;zwnj;کنم دنیایی شگفت و ناآشنا می&amp;zwnj;بینم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بالاخره حسابم را با خودم تسویه کرده&amp;zwnj;ام. سی و سه سال دارم، هرگز ندانسته&amp;zwnj;ام که هستم، چه هستم، و از زندگی چه می&amp;zwnj;خواهم. همیشه انتظارات دیگران را از خودم برآورده کرده&amp;zwnj;ام، نه انتظارات خودم را. همیشه با خواب و خیالی که دیگران برای من داشتند زندگی کرده&amp;zwnj;ام، نه با خواب و خیال خودم. همیشه به قول خودم به دیگران وفادار بوده&amp;zwnj;ام، نه به خودم. هرگز از خودم ابتکار عمل نشان نداده&amp;zwnj;ام، بلکه دنباله&amp;zwnj;رو بوده&amp;zwnj;ام. هرگز عملی از من سر نزده است، تنها عکس&amp;zwnj;العمل. هرگز خودم را به مخاطره نینداخته&amp;zwnj;ام. گزینش&amp;zwnj;های من همه منفی بوده&amp;zwnj;اند، در جای بخصوصی نباشم، چیز بخصوصی نباشم، کار بخصوصی را نکنم. هرگز به جایی نرفته&amp;zwnj;ام، بلکه تنها از جایی گریخته&amp;zwnj;ام. امروز حساب خودم را با دنیا تسویه کرده ام، خودم را با مرده و زنده بی&amp;zwnj;حساب کرده&amp;zwnj;ام. مرده&amp;zwnj;ها بالاخره از من دست کشیده&amp;zwnj;اند. ارواح و اشباح بالاخره مرا به حال خودم رها کرده&amp;zwnj;اند. دلقک و مسخره بالاخره دست از سر من برداشته&amp;zwnj;اند. حالا دیگر من آدم خودم هستم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;جهارده سال پیش من به آمریکا آمدم، بدون آنکه بدانم آمریکا چیست. آمریکا یک حالت ذهنی است. آمریکا یک ایده است. آمریکا چیزی است که همراه خودت به آنجا می&amp;zwnj;آوری. بابا هرگز آمریکایی نداشت. هرگز آمریکا را نشناخت. تنها رؤیا و خواب و خیالی داشت از آمریکایی که آینده در آن شکل خواهد گرفت، که بازپسین نبرد در آن به وقوع خواهد پیوست. هرگز آمریکای خود را زندگی نکرد. به انتظار نشست تا دیگران آن را برای او زندگی کنند. و دیگران نومیدش کردند. اسکندر آمریکایی داشت، گرچه خودش نمی&amp;zwnj;دانست. و جانش را بر سر آن گذاشت. سیروس برای فروشندگی به آمریکا آمد. آمریکا را فروخت. من برای رهایی جستن به آمریکا آمدم. از روی آمریکا جستم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;امروز آنقدر درباره خودم می&amp;zwnj;دانم که به جست&amp;zwnj;وجوی آمریکای خودم بروم. برای جست&amp;zwnj;وجو به آنجا برمی&amp;zwnj;گردم که آغاز سفرم بود، جایی که از قافله عقب ماندم، جایی که خودم را گم کردم. با دست خالی به آمریکا آمدم و آن را با دست خالی ترک می&amp;zwnj;کنم. وقتی برگشتم، با آغوش پر برخواهم گشت. و وقتی بانوی چراغدار در بندر نیویورک به من گفت &amp;quot;خسته&amp;zwnj;هایت را، گرسنه&amp;zwnj;هایت را، فقرایت را به من بده، من ازشان نگهداری خواهم کرد.&amp;quot; من خواهم گفت &amp;quot;نه، بانوی من. تو خسته&amp;zwnj;هایت، گرسنه&amp;zwnj;هایت، فقرایت را به من بده. من ازشان نگهداری خواهم کرد. این بار با آغوش پر برگشته&amp;zwnj;ام.&amp;quot;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;فصل بیست و یکم&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;روز چهارشنبه هجدهم ژانویه بقصد رفتن به تدفین مادرم واترلو را ترک کردم و از راه شیکاگو عازم نیویورک شدم. نمی&amp;zwnj;دانستم آیا تلگرافم به موقع رسیده، یا آیا کسی به خودش زحمت آن را داده که مراسم را تا رسیدن من به تعویق بیندازد. وارد فرودگاه کندی نیویورک شدم و تقریباً تمام چهار ساعتی را که در آنجا توقف داشتم خوابیدم. بالاخره سوار یک هواپیمای بریتیش ایرویز به مقصد لندن شدم و به محض بلند شدن هواپیما دوباره به خواب رفتم. بیشتر مدتی را که روی اقیانوس بودیم خوابیدم و فقط برای خوردن غذا بیدار شدم. گوئی بدنم داشت منتهای تلاشش را می&amp;zwnj;کرد که جبران خواب از دست رفته هفته پیش را بکند. و با از دست دادن تمایلم به مشروب، یک اشتهای حسابی پیدا کرده بودم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&lt;img alt=&quot;&quot; align=&quot;middle&quot; src=&quot;http://radiozamaneh.com/sites/default/files/bilklfar.gif&quot; /&gt;ذهنم کاملاً خالی است. هر چه تلاش می&amp;zwnj;کنم هیچ چیز به ذهنم نمی&amp;zwnj;آید، به&amp;zwnj;جز فریاد قدیم سرخپوستان آمریکا به هنگام نبرد که، برای مردن روز خوبی است.&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;در فرودگاه &amp;quot;هیث رو&amp;quot; ی لندن، ناچار شدم هشت ساعت به انتظار بنشینم تا سوار هواپیمای &amp;quot;ایران ایر&amp;quot; شوم. شانس آورده بودم که در آن مدت کوتاه توانسته بودم بلیط گیر بیاورم. با گرفتاری جنگ و تهدید عراقی&amp;zwnj;ها به هدف قرار دادن حتی هواپیماهای مسافربری، حالا دیگر ایران ایر تنها شرکت هواپیمایی بود که هنوز بین تهران و لندن پرواز می&amp;zwnj;کرد. به من قبلاً هشدار داده بودند که توقفی طولانی در لندن خواهم داشت، که ساعت ورود هواپیما به لندن قابل پیش&amp;zwnj;بینی نبود، و خروج هواپیما ممکن بود ساعت&amp;zwnj;ها به تعویق بیفتد. ظاهراً، به خاطر تهدید عراقی&amp;zwnj;ها، مسیر پرواز را سری، و ساعات ورود و خروج هواپیما&amp;zwnj;ها را عمداً غیر قابل پیش&amp;zwnj;بینی نگه می&amp;zwnj;داشتند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;صف درازی از مردم، اکثراً ایرانی، در جلوی من منتظر&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان پرواز بودند. قیافه اغلبشان آشنا به نظر می&amp;zwnj;آمد، چون&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان مسافرهای نیویورک به لندن بودند که حالا ظاهرشان یک تغییر کلی کرده بود. ظاهر خانم&amp;zwnj;ها کلاً تغییر کرده بود، چون حالا بازو&amp;zwnj;ها و شانه&amp;zwnj;های لختشان را با آستین&amp;zwnj;های بلند، شکاف سینه&amp;zwnj;هاشان را با یقه&amp;zwnj;های برگردان، و مو&amp;zwnj;هایشان را با روسری &amp;quot;اسلامی&amp;quot; پوشانده بودند. لب&amp;zwnj;هایی که در پرواز به لندن با ماتیک سرخ&amp;zwnj;رنگ می&amp;zwnj;درخشیدند حالا خیلی بی&amp;zwnj;رنگ و باتقوا می&amp;zwnj;نمودند. عطرهای مرموز و هیجان&amp;zwnj;آور رایحه&amp;zwnj;شان را از دست داده بودند و کسی قصد تازه کردنشان را نکرده بود. مرد&amp;zwnj;ها کراوات&amp;zwnj;هایشان را باز کرده بودند، ولی دگمه&amp;zwnj;های بالای پیرهنشان را بسته نگه داشته بودند تا خودشان را باتقوا&amp;zwnj;تر نشان دهند؛ بخصوص آنهایی که از سر دوراندیشی چند روزی ریششان را هم نتراشیده بودند. به گروهی هنرپیشه تا&amp;zwnj;تر شباهت داشتند که گریم و لباسشان را برای نقش تازه&amp;zwnj;ای عوض کرده بودند. من گویا تنها مسافری بودم که گریم نداشتم و نقشم را هم تمرین نکرده بودم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;تنها مردی بودم که کراوات به گردن داشت. خنده&amp;zwnj;دار این بود که در طول چهارده سال این اولین باری بود که کراوات زده بودم، کراواتی که تنها یادگار پدرم بود و تنها کراواتی بود که داشتم. از خودم پرسیدم اصلاً چرا کراوات زده&amp;zwnj;ام. آیا این احترامی بود که به پدرم می&amp;zwnj;گذاشتم، طناب نجاتی به گذشته بود؟ آیا نیاز داشتم که این را که تنها پیوندم به او بود قرص نگه دارم، حالا که پیوند دیگر، قالیچه کاشانی را که میراث خانوادگی بود، فروخته بودم تا پول بلیط هواپیما را بدهم؟ یا اینکه کوشش بیمارگونه دیگری بود که خودم را هم&amp;zwnj;رنگ جماعت نکنم، که جایی که هیچکس کراوات نمی&amp;zwnj;زد کراوات بزنم؟ بی&amp;zwnj;اختیار دست به طرف گره کراواتم بردم تا آن را باز کنم و کراواتم را دربیاورم، اما چیزی جلویم را گرفت. چرا این کار را بکنم؟ دیگر به فکر خشنود کردن خلق خدا نبودم. دیگر حتی اهمیتی نمی&amp;zwnj;دادم که مردم چه انتظاری از من دارند. اگر کراوات زدن نشانه غرب&amp;zwnj;زدگی بود، باشد. گو اینکه صورتم، از آن رو که چندین روز بود آن را نتراشیده بودم، علیرغم خودم، ظاهری &amp;quot;اسلامی&amp;quot; به خود گرفته بود.&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;img alt=&quot;&quot; align=&quot;middle&quot; src=&quot;http://radiozamaneh.com/sites/default/files/frstbshbi03.jpg&quot; /&gt;از پنجره هواپیما با دلتنگی به بیرون نگاه کردم تا بلکه&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان چراغ&amp;zwnj;های رنگ و وارنگ و پراکنده شهر را، که چهارده سال پیش هنگام خروجم دیده بودم، دوباره ببینم. اما تنها چیزی که دیدم یک تاریکی عظیم بود که در پشت آن شهر جنگ&amp;zwnj;زده خود را از بمب&amp;zwnj;ها و موشک&amp;zwnj;های دشمن پنهان می&amp;zwnj;کرد.&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;به محض آنکه ساعت سوار شدن به هواپیما را اعلام کردند، ناگهان همه به طرف در راهروی ورودی یورش بردند، انگار که می&amp;zwnj;ترسیدند جا بمانند، انگار که بلیط&amp;zwnj;ها شماره نداشتند. همه بار و بنه زیادی داشتند و یک چیزی را از هر دو دست، هر دو شانه، و گردن&amp;zwnj;های خود آویران کرده بودند. بی&amp;zwnj;آنکه نزاکت را مراعات کنند به همدیگر تنه می&amp;zwnj;زدند تا جلو&amp;zwnj;تر بیفتند. گویا من تنها مسافری بودم که هیچ در سوار شدن عجله نداشتم و تنها چمدان کوچکی را با خود حمل می&amp;zwnj;کردم. واین سعادتی بود چونکه وقتی سوار شدم یک وجب جای خالی در رف&amp;zwnj;های بالای سر باقی نمانده بود. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در هواپیما حجاب اسلامی مهماندار&amp;zwnj;ها، و اینکه همه را &amp;quot;برادر&amp;quot; و &amp;quot;خواهر&amp;quot; صدا می&amp;zwnj;کردند توجهم را جلب کرد. آیا این&amp;zwnj;ها&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان مهماندارهای شیک زمان شاه بودند که حالا دین و ایماندار شده بودند؟ اولین باری که مرا &amp;quot;برادر&amp;quot; خطاب کردند تکانی خوردم، ولی بزودی خودم هم شروع به برادر و خواهر صدا کردن دیگران کردم. در حقیقت با تحریم مشروبات الکلی در هواپیما ما همه به گونه&amp;zwnj;ای انجمن برادری و خواهری تبدیل شده بودیم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;گاه احساس می&amp;zwnj;کردم که از واقعیت بیرون رفته&amp;zwnj;ام، که روی صحنه تازه&amp;zwnj;ای هستم و دارم نقش تازه و نا&amp;zwnj;آشنایی را بازی می&amp;zwnj;کنم که با شخصیت من مأنوس نیست. اما گاهی دیگر فکر می&amp;zwnj;کردم چه طبیعی است که مردم همه شبیه هم باشند، لباس&amp;zwnj;های فاخر و آرایش&amp;zwnj;های مشخصی نداشته باشند، و همه همدیگر را خواهر و برادر صدا کنند. بعد ظاهر همین آدم&amp;zwnj;ها را در پرواز به لندن به یاد می&amp;zwnj;آوردم و می&amp;zwnj;توانستم حدس بزنم که امشب، در پشت درهای بسته خانه&amp;zwnj;هاشان، چه ظاهر تازه&amp;zwnj;ای برای خودشان درست می&amp;zwnj;کنند. آیا این&amp;zwnj;ها&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان &amp;quot;بعضی&amp;zwnj;ها&amp;quot; بودند که می&amp;zwnj;گفتند شب&amp;zwnj;ها در خانه&amp;zwnj;شان بزن و بکوب و آوازخوانی و مشروب قاچاق به راه است؟ با همین فکر بود که دوباره به خواب رفتم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;وقتی بیدار شدم که خلبان داشت نزول هواپیما را در فضای تهران اعلام می&amp;zwnj;کرد. از پنجره هواپیما با دلتنگی به بیرون نگاه کردم تا بلکه&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان چراغ&amp;zwnj;های رنگ و وارنگ و پراکنده شهر را، که چهارده سال پیش هنگام خروجم دیده بودم، دوباره ببینم. اما تنها چیزی که دیدم یک تاریکی عظیم بود که در پشت آن شهر جنگ&amp;zwnj;زده خود را از بمب&amp;zwnj;ها و موشک&amp;zwnj;های دشمن پنهان می&amp;zwnj;کرد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;تقریباً در تاریکی کامل از هواپیما پیاده شدیم و وارد فرودگاهی کاملاً تاریک شدیم. در داخل فرودگاه، پس از آنکه پرده تاریکی به یک سو رفت، همه چیز غرق در نور شد. عمارت فرودگاه زیاد آشنا به نظر نمی&amp;zwnj;آمد. گوئی که بمب جائی را خراب کرده باشد، قسمتی از ساختمان و برخی از بالکن&amp;zwnj;ها و پلکان&amp;zwnj;ها را بسته بودند. از مغازه&amp;zwnj;های رنگ و وارنگ، و حتی از کافه تریای قدیمی نشانی نبود. ظاهر تجارتی رنگارنگ سابق دیگر به چشم نمی&amp;zwnj;خورد. اعلان&amp;zwnj;های شیک، سکسی، و شهوت&amp;zwnj;انگیز سابق جای خود را به اعلان&amp;zwnj;های انقلابی داده بودند که در آن&amp;zwnj;ها مرد&amp;zwnj;ها همه جدی و ریشدار و زن&amp;zwnj;ها همه با حجاب&amp;zwnj;های اسلامی ترسیم شده بودند. تصویر&amp;zwnj;های بسیار بزرگ شاه در اونیفرم مارشالی و ملکه بی&amp;zwnj;حجابش اینک جای خود را به تصویرهای معمم و با ریش امام و سایر رهبران اسلامی داده بودند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&lt;img alt=&quot;&quot; align=&quot;middle&quot; src=&quot;http://radiozamaneh.com/sites/default/files/sholfrst01.gif&quot; /&gt;وقتی برگشتم، با آغوش پر برخواهم گشت. و وقتی بانوی چراغدار در بندر نیویورک به من گفت &amp;quot;خسته&amp;zwnj;هایت را، گرسنه&amp;zwnj;هایت را، فقرایت را به من بده، من ازشان نگهداری خواهم کرد.&amp;quot; من خواهم گفت &amp;quot;نه، بانوی من. تو خسته&amp;zwnj;هایت، گرسنه&amp;zwnj;هایت، فقرایت را به من بده. من ازشان نگهداری خواهم کرد. این بار با آغوش پر برگشته&amp;zwnj;ام.&amp;quot;&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;نشانی ار احساس هیجانی که در فرودگاه&amp;zwnj;ها به آدم دست می&amp;zwnj;دهد نبود. همه چیز تیره و غم&amp;zwnj;انگیز به نظر می&amp;zwnj;رسید. آیا این انعکاسی از خونی بود که در انقلاب ریخته شده بود، یا از قتل و کشتار و خرابی وحشتناکی که جنگ به همراه آورده بود؟ از میان صفوف گاردهای مسلح پلیس، ارتش، و پاسداران انقلاب گذشتیم. افسران پلیس بی&amp;zwnj;حوصله و کم اهمیت به نظر میآامدند، گوئی احساس می&amp;zwnj;کردند کسی دیگر به هوشیاری آن&amp;zwnj;ها نیازی ندارد یا قدر آن را نمی&amp;zwnj;داند. اما چهره&amp;zwnj;های ریشوی پاسداران انقلاب، به معیت مسلسل&amp;zwnj;هایشان، از غرور جوانی و اقتدار و آمادگی می&amp;zwnj;درخشید.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در خط کنترل گذرنامه و گمرک نمی&amp;zwnj;توانستم مأمورین گذرنامه، مأمورین گمرک، و مأمورین امنیتی را از هم تشخیص بدهم. اما همیشه کلام آخر با چهره عبوس و پر از ریش مرد بدون اونیفرم بود. جلوی پیشخوانی مرد جوانی که ته ریشی داشت متوقفم کرد و گفت که چمدانم را باز کنم. خودش هم بی&amp;zwnj;هیچ رودربایستی کیف مرا دمر کرد و تمام محتویات آن را روی پیشخوان ریخت. بدون هیچ ملاحظه&amp;zwnj;ای لباس&amp;zwnj;هایم را بازرسی کرد؛ پیرهن&amp;zwnj;ها، زیرپیرهن&amp;zwnj;ها، پولیور&amp;zwnj;ها، و جوراب&amp;zwnj;هایم را دانه دانه باز کرد و تکاند. بعد کتاب&amp;zwnj;هایم را برداشت و ورق زد. اول نگاهی عجولانه به کتاب&amp;zwnj;های انگلیسی انداخت و بعد کتاب&amp;zwnj;های فارسی را با دقت بیشتری بازرسی کرد. به شاهنامه فردوسی نگاه کرد، نگاه معنی&amp;zwnj;داری به من انداخت و، با تکیه روی کلمه شاه، گفت &amp;quot;شاهنامه؟&amp;quot; آن را در هوا گرفت و با نیشخندی به مردی مسن&amp;zwnj;تر از خودش که ریش توپی داشت و چند قدم آنطرف&amp;zwnj;تر ایستاده بود، نشان داد. مرد دیگر که قیافه عبوسش اقتدار بیشتری را نشان می&amp;zwnj;داد و یک تعلیمی مانند تعلیمی افسر&amp;zwnj;ها در دست داشت، پیش آمد و کتاب را گرفت. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;مظنونانه پرسید &amp;quot;کارت چیه؟&amp;quot; &lt;br /&gt;
گفتم &amp;quot;دانشجوام.&amp;quot; &lt;br /&gt;
&amp;quot;دانشجوی چی؟&amp;quot; &lt;br /&gt;
گفتم &amp;quot;ادبیات و این جور چیزا.&amp;quot; &lt;br /&gt;
سرش را از صفحه کتاب بالا کرد و با شک و تردید بیشتری به من نگاه کرد. &lt;br /&gt;
با لحنی طعنه آمیز گفت &amp;quot;سنت یه خورده واسه دانشجو بودن زیاد نیست؟&amp;quot; &lt;br /&gt;
من هم با لحنی کمی طعنه&amp;zwnj;آمیز گفتم &amp;quot;نمی&amp;zwnj;دونستم آدم در یه سن بخصوصی باید از تحصیل دست بکشه.&amp;quot;&lt;br /&gt;
&amp;quot;بچه&amp;zwnj;های دوازده ساله دارن می&amp;zwnj;رن جلوی مسلسل&amp;zwnj;های عراقی و شهید می&amp;zwnj;شن که از مملکت و مذهبشون دفاع کنن، و تو خیال می&amp;zwnj;کنی الان وقت اینه که مردای گنده مثل تو توی آمریکا قایم شن، عرق بخورن، خوش بگذرونن، و &amp;laquo;ادبیات و اینجور چیزا&amp;raquo; بخونن؟&amp;quot; حالا دیگر لحن کاملا تهدید کننده&amp;zwnj;ای داشت. ظاهرا بازرسیشان بازرسی گمرکی نبود.&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;حالا هر دو با شور و حرارت بیشتری شروع به بازرسی کتاب&amp;zwnj;های من کردند. سر دیوان حافظ نگاه معنی&amp;zwnj;دار دیگری اول به یکدیگر، و بعد به من کردند. سر کتاب رباعیات خیام با تأسف سر تکان دادند. با کتاب مثنوی مولوی مطمئن نبودند چطور برخورد کنند. بعد از اتمام کتاب&amp;zwnj;های فارسی باعلاقه تازه&amp;zwnj;ای مجدداً به کتاب&amp;zwnj;های انگلیسی روی آوردند. اول سراغ کتابهای کلفت&amp;zwnj;تر رفتند. از لبخند تحقیرآمیزشان پیدا بود که کلیات شکسپیر را شناختند. اما سر کتاب اشعار ییتز Yeats گیج شدند. &lt;br /&gt;
مرد مسن&amp;zwnj;تر با تعلیمیش جلد کتاب را باز کرد و گفت &amp;quot;این چیه؟&amp;quot; &lt;br /&gt;
من گفتم &amp;quot;ییتز. شاعر انگلیسی.&amp;quot;&lt;br /&gt;
با طعنه پرسید &amp;quot;شاهنامه انگلیسا؟&amp;quot; &lt;br /&gt;
گفتم &amp;quot;نه. اشعار تغزلی. کم و بیش در مایه حافظ.&amp;quot;&amp;nbsp;&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&lt;img alt=&quot;&quot; align=&quot;middle&quot; src=&quot;http://radiozamaneh.com/sites/default/files/frstbshbi02.jpg&quot; /&gt;هدف از بازپرسی رسمی این بود که بدانند من چه گناهان دیگری مرتکب شده بودم.&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;سرش را بالا کرد و به چهره من نگاه کرد تا ببیند آیا قصد طعنه داشتم. وقتی نتوانست در صورت خشک و بی&amp;zwnj;روح من کشف رازی بکند،&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان لبخند تحقیرآمیز و حاکی از برتری به چهره&amp;zwnj;اش برگشت. وقتی کار کتاب&amp;zwnj;ها تمام شد به من گفتند که جیب&amp;zwnj;هایم را خالی کنم. من محتویات جیب&amp;zwnj;هایم را روی پیشخوان ریختم. مرد مسن&amp;zwnj;تر به سرعت دستش را به طرف نسخه کوچک جیبی غزل&amp;zwnj;های شکسپیر برد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;با اشتیاق، گوئی که میل دارد فرصت دیگری به من برای اعاده آبرو و حیثیتم بدهد، پرسید &amp;quot;قرآن مجیده؟&amp;quot; &lt;br /&gt;
من با لحنی گناهکار گفتم &amp;quot;متأسفانه نه. غزلیات شکسپیره.&amp;quot; &lt;br /&gt;
با تأسف و اندوه سرش را تکان داد. &lt;br /&gt;
گفت &amp;quot;این همه آشغال با خودت این ور اون ور می&amp;zwnj;بری، اما نه یه قران مجید داری، نه یه مهر، نه یه تسبیح، نه یه سجاده. چی هستی؟ بهائی؟ جهود؟&amp;quot; &lt;br /&gt;
من سرم را به علامت نفی تکان دادم. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در این وقت مرد جوان&amp;zwnj;تر از بازرسی شناسنامه من فارغ شده بود. شناسنامه را به مرد دیگر نشان داد و با لحنی طعنه آمیز که دیرباوری از آن می&amp;zwnj;بارید گفت &amp;quot;شیعه اثنی عشریه و بناست سید اولاد پیغمبرم باشه.&amp;quot; هر دو با کنجکاوی تازه&amp;zwnj;ای به من خیره شدند. &lt;br /&gt;
مرد مسن&amp;zwnj;تر پرسید &amp;quot;پدرت سید اولاد پیغمبره؟&amp;quot; &lt;br /&gt;
جواب دادم &amp;quot;بود. خدا رحمتش کنه. مرده.&amp;quot; &lt;br /&gt;
داوطلبانه و با تردید گفتم &amp;quot;مادرمم سید بود.&amp;quot; &lt;br /&gt;
&amp;quot;پس چرا لقب سید رو از توی شناسنامت حذف کرده&amp;zwnj;ی؟ خجالت می&amp;zwnj;کشی که سید اولاد پیغمبر باشی، اونم سید طباطبائی؟&amp;quot; &lt;br /&gt;
با لحنی دفاعی گفتم &amp;quot;من حذف نکردم. پدرم کرد، موقع تولدم، وقتی برام شناسنامه می&amp;zwnj;گرفت.&amp;quot; &lt;br /&gt;
&amp;quot;منظورت اینه که پدرت خجالت می&amp;zwnj;کشید که سید اولاد پیغمبر باشه؟&amp;quot; &lt;br /&gt;
گفتم &amp;quot;نه. بیشتر این بود که فکر می&amp;zwnj;کرد سید بودن یک مسئله شخصیه، بین خود آدم و پیغمبر و خداوند. دلیلی نمی&amp;zwnj;دید که اونو جار بزنه. نمی&amp;zwnj;خواست از اون بابت چیزی گیرش بیاد.&amp;quot;&lt;br /&gt;
&amp;quot;می&amp;zwnj;دونی چقدر آدما حاضرن دست راستشونو بدن که سید اولاد پیغمبر باشن، اونم سید طباطبائی؟&amp;quot; &lt;br /&gt;
گفتم &amp;quot;متأسفم. من توی این قضیه تقصیری نداشتم. کار پدرم بود. و اونم مرده رفته پی کارش. هر گناهی که کرده مکافاتشواون بالا پس می&amp;zwnj;ده.&amp;quot; &lt;br /&gt;
&amp;quot;بابات کارش چی بود؟&amp;quot;&lt;br /&gt;
گفتم &amp;quot;قاضی بود.&amp;quot; &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;مرد مسن&amp;zwnj;تر چند بار اسم پدرم را توی دهانش چرخاند، انگار که با عبور دادن آن از غده&amp;zwnj;های بزاقیش می&amp;zwnj;تواند پدرم را زنده کند، یا روحش را احضار کند، یا با او بهتر آشنا شود. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;سرانجام با لحنی پیروزمندانه و به نشانه شناسایی گفت &amp;quot;البته که قاضی بود. حالا یادم اومد. رئیس دیوان عالی کشور شاه بود، نیست؟&amp;quot;&lt;br /&gt;
با حس گناهکاری اذعان کردم که &amp;quot;در رژیم شاه رئیس دیوان عالی کشور بود. اما رئیس دیوان عالی کشور شاه نبود.&amp;quot;&lt;br /&gt;
با طعنه&amp;zwnj;ای تلخ گفت &amp;quot;البته که بود. تمام اون سالهائی که برادران و خواهران مسلمان ما رو شکنجه می&amp;zwnj;دادن و به شهادت می&amp;zwnj;رسوندن، رئیس دیوان عالی کشور شاه بود.&amp;quot; &lt;br /&gt;
من با لحنی سرزنش&amp;zwnj;آمیز گفتم &amp;quot;می&amp;zwnj;دونین که اون در اون کارا دستی نداشت. می&amp;zwnj;دونین که دادگستری هرگز با کار زندونیای سیاسی کاری نداشت. اون کار ساواک بود و هیچ ربطی به پدر من نداشت.&amp;quot; &lt;br /&gt;
با طعنه بیشتری گفت &amp;quot;یادم نمی&amp;zwnj;آد که در این باره اعتراضی کرده باشه. یادم نمی&amp;zwnj;آد که سر این قضیه استعفا کرده باشه.&amp;quot;&lt;br /&gt;
گفتم &amp;quot;سعی کرد. استعفاشو قبول نکردن. سه سال آخر عمرش توی خونه نشست و پاشو توی دادگستری نذاشت. هیچ کار دیگه&amp;zwnj;ای از دستش بر نمی&amp;zwnj;اومد. به هر حال اون فقط یه لولو سر خرمن بود. می&amp;zwnj;دونین که وقتی پای زندونیای سیاسی تو کار می&amp;zwnj;ومد رئیس دیوان عالی کشور یه شوخی بود. تمام سیستم قضائی یه شوخی بود. قاضی&amp;zwnj;ها فقط اجازه داشتن به کار آفتابه دزدا زسیدگی کنن. و حالا که حافظه شما انقدر خوب کار می&amp;zwnj;کنه، شاید یادتون بیاد که در زمانی که اون رئیس دیوان کشور بود پسر خودشو زیر شکنجه کشتن.&amp;quot; &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;دوباره با لحنی طعنه آمیز و لبخندی پیروزمندانه گفت &amp;quot;حالا که حرفشو به میون آوردی، البته که یادم می&amp;zwnj;آد. اسمش اسکندر بود، نه؟ اسکندر شادزاد. جزو فدائیان خلق بود، نبود؟ کمونیست بود.&amp;quot; &lt;br /&gt;
من بدون آنکه قادر باشم جلوی خشم واستهزای خودم را بگیرم گفتم &amp;quot;اگه بود، مثل اینکه شما بهتر از من می&amp;zwnj;دونین. تنها چیزی که من می&amp;zwnj;دونم اینه که بر علیه شاه مبارزه کرد و توسط مامورین شاه زیر شکنجه کشته شد. و این مطلب اجل پدر پیرشو سال&amp;zwnj;هاجلو انداخت.&amp;quot; &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;با لحنی تحقیرآمیز گفت &amp;quot;شرط می&amp;zwnj;بندم نمازم نمی&amp;zwnj;خوند، باباتو می&amp;zwnj;گم، اون سید اولاد پیغمبرو. شرط می&amp;zwnj;بندم اصلاً نماز یادش رفته بود. شرط می&amp;zwnj;بندم هیچوقت روزه نمی&amp;zwnj;گرفت.&amp;quot; &lt;br /&gt;
من با جسارت گفتم &amp;quot;نه، نمی&amp;zwnj;گرفت. اما بذارین پشت سر مرده حرف نزنیم. بذارین مکافاتشو به کرام&amp;zwnj;الکاتبین واگذار کنیم.&amp;quot;&amp;nbsp;&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&lt;img alt=&quot;&quot; align=&quot;middle&quot; src=&quot;http://radiozamaneh.com/sites/default/files/frstbshbi04.jpg&quot; /&gt;مگر نه اینکه تقیه در اسلام مجاز بود، دروغ گفتن وقتی که جان آدم در خطر باشد؟ و آیا من نمی&amp;zwnj;دانستم که جانم در خطر است؟ &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;مرد که نمی&amp;zwnj;خواست برتری خودش را از دست بدهد، با لحنی کینه&amp;zwnj;توزانه ادامه داد &amp;quot;حالا که فکرشو می&amp;zwnj;کنم، یه برادرم نداشت که رئیس سازمان برنامه و قائم مقام نخست وزیر شاه بود؟&amp;quot; به&amp;zwnj;نظر می&amp;zwnj;رسید که مردک نوعی مورخ انقلاب بود. دست&amp;zwnj;کم، تاریخچه خانواده ما را خیلی خوب می&amp;zwnj;دانست. &lt;br /&gt;
من با لحنی غم&amp;zwnj;انگیز و بی&amp;zwnj;حوصله، که دیگر از جسارت هم خالی بود، گفتم &amp;quot;بله، داشت.&amp;quot; فکر کردم اگر می&amp;zwnj;خواهند از من بازپرسی کنند، بگذار این کار را در یک اتاق خلوت بکنند و یک صندلی هم به من بدهند که رویش بنشینم. بدنم داشت به یادم می&amp;zwnj;آورد که نزدیک به چهل و هشت ساعت سفر کرده بود و دلش برای کمی استراحت لک می&amp;zwnj;زد. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;حالا دیگر مرد جوان&amp;zwnj;تر دفتر خاطرات مرا کشف کرده بود و داشت آن را با اشتیاق زیاد می&amp;zwnj;خواند. بعضی تکه&amp;zwnj;ها را به مرد مسن&amp;zwnj;تر نشان داد و نیش هر دوشان تا بناگوش باز شد. &lt;br /&gt;
مرد مسن&amp;zwnj;تر، گویی که مدرک تازه&amp;zwnj;ای از گناهان من و خانواده&amp;zwnj;ام به دست آورده، گناهانی که احتمالاً برای مفسد فی&amp;zwnj;الارض شناختن و دار زدن من کافی بود، پرسید &amp;quot;این چیه؟&amp;quot; &lt;br /&gt;
من با خونسردی گفتم &amp;quot;دفتر خاطرات منه. فکر نمی&amp;zwnj;کنم مورد علاقه شما باشه.&amp;quot; &lt;br /&gt;
مرد مسن&amp;zwnj;تر گفت &amp;quot;این تصمیم رو ما می&amp;zwnj;گیریم. تو آدم خیلی جالبی هستی. این دفترچه به ما اطلاعات کافی می&amp;zwnj;ده که این همه سال که توی آمریکا &amp;laquo;ادبیات و این جور چیزا می&amp;zwnj;خوندی&amp;raquo; چه جوری وقت می&amp;zwnj;گذروندی.&amp;quot; &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;حالا دوتایی با علاقه مشغول خواندن و ورق زدن دفتر خاطرات من شدند. آنچه که می&amp;zwnj;خواندند گاهی مایه تفریحشان می&amp;zwnj;شد و گاهی تکانشان می&amp;zwnj;داد. &lt;br /&gt;
مرد مسن&amp;zwnj;تر گفت &amp;quot;مثل اینکه تو ویسکی زیادی می&amp;zwnj;خوری و خیلی هم به این کارت افتخار می&amp;zwnj;کنی. اگه صحبت زناکاری&amp;zwnj;های فراوونتو نکنیم.&amp;quot; &lt;br /&gt;
گفتم &amp;quot;خیالیه. همش خیالیه. از خودم حرف در می&amp;zwnj;آرم تو دفتر خاطراتم می&amp;zwnj;نویسم که خودمو سرگرم کنم، مثل اینکه دارم داستان می&amp;zwnj;نویسم.&amp;quot; &lt;br /&gt;
مرد جوان&amp;zwnj;تر، انگار که جواب مرا نشنیده&amp;zwnj;اند، یا آن را رقت&amp;zwnj;انگیز&amp;zwnj;تر از آن دیده&amp;zwnj;اند که پاسخی به آن بدهد، خودش را وارد معرکه کرد: &amp;quot;حرفاش کفر و توهین به مقدسات هم هست.&amp;quot; &lt;br /&gt;
مرد مسن&amp;zwnj;تر، در حالیکه سرش هنوز پائین بود، گفت: &amp;quot;مطمئنی تو رو نفرستادن اینجا واسه عراقیا جاسوسی یا خرابکاری کنی؟ چهارده سال اونجا مشغول عرق&amp;zwnj;خوری و زناکاری بودی، حالا یکهو وسط جنگ، وقتی که می&amp;zwnj;دونی واسه سربازی می&amp;zwnj;گیرنت می&amp;zwnj;فرستنت جبهه، پامی&amp;zwnj;شی و بر می&amp;zwnj;گردی می&amp;zwnj;آی اینجا؟&amp;quot; &lt;br /&gt;
من ساکت ماندم. اینجاش را اصلأ نخوانده بودم. چنان از این حرف یکه خوردم که یادم رفت مردن مادرم را پیش بکشم. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;کمی بعد مردک، یا حوصله&amp;zwnj;اش از خواندن دفتر خاطرات من سر رفت، یا اینکه از حرف&amp;zwnj;های کفرآمیزم عصبانی شد و دفتر را محکم به هم زد. تعلیمیش را در هوا تکان داد و دو تا پاسدار مسلسل به دوش به طرف ما دویدند. به یکیشان گفت &amp;quot;اینو ببرین اتاق ۱۲۰&amp;quot; در حالیکه مدارک مفسد فی&amp;zwnj;الارض بودن من، شاهنامه فردوسی، دیوان حافظ، رباعیات خیام، مثنوی مولوی، و دفتر خاطرات مسکینم، سند کتبی عرق&amp;zwnj;خوری&amp;zwnj;ها و زناکاری&amp;zwnj;هایم را، به آن یکی می&amp;zwnj;داد. من دستم را دراز کردم تا شناسنامه و گذرنامه&amp;zwnj;ام را بردارم، ولی با تعلیمیش روی دستم زد تا بدانم که آن&amp;zwnj;ها را هم نگه می&amp;zwnj;دارند. پاسدار&amp;zwnj;ها بازوی مرا محکم گرفتند، گوئی که ذکر شماره آن اتاق مرا گناهکار، مسلح، و خطرناک اعلام کرده بود. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;مرا از چند پله بالا بردند و به داخل اتاقی هدایت کردند که در آن یک سروان پلیس و یک مرد خپله با ریش توپی سیاه پشت یک میز بزرگ نشسته بودند. از طرز نشستنشان آشکار بود که مرد خپله میز را از آن خودش می&amp;zwnj;دانست و سروان پلیس را لولو سر خرمن حساب می&amp;zwnj;کرد. خیلی از خودش راضی به نظر می&amp;zwnj;آمد و ژست و حرکاتش آن را کاملاً نشان می&amp;zwnj;داد. سروان پلیس یک گوشه میز نشسته بود و پا&amp;zwnj;هایش را دو طرف پایه میز گذاشته بود. زنگی به صدا درآمد و مرد خپله به اتاق مجاور رفت، اتاقی که در آن، از پشت پنجره مشترک بین دو اتاق، مرد با تعلیمی را می&amp;zwnj;دیدم که داشت گزارش مرا به یک مرد معمم میانسال با عبا و عمامه سیاه و عینکی با دسته مفتولی می&amp;zwnj;داد. مرد معمّم سرش را کمی خم کرده بود و از بالای عینک دسته مفتولی که روی نوک دماغش نشسته بود مرا برانداز می&amp;zwnj;کرد. ظاهراً پرونده من وارد مرحله تازه&amp;zwnj;ای شده بود که رسیدگی به آن از حوزه اختیارات ریش توپی خارج شده و به حوزه اختیارات عبا و عمامه وارد شده بود.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;مرد خپله با ریش توپی به گروه داوران من پیوست. مرد معمم با جدیت تمام به گزارش بازپرس اول درباره اعمال شنیع من گوش می&amp;zwnj;کرد و سرش را به طرزی شوم تکان می&amp;zwnj;داد. به زودی مرد خپله هم هماهنگ با مرد معمم شروع به تکان دادن سرش کرد. ظاهراً هر سه نفر داشتند در مورد خطیر بودن پرونده متهم و احتمالاً مفسد فی&amp;zwnj;الارض بودن این بنده به توافق می&amp;zwnj;رسیدند. در این لحظه سروان پلیس سرش را از معاینه ناخن&amp;zwnj;هایش برداشت و مرا دید که با بیم و هراس به صحنه اتاق مجاور خیره شده&amp;zwnj;ام. چند بار به نوبت به چهره من و به صحنه اتاق مقابل نگاه کرد و انگار که دلش برای وضع اسفناک من سوخته باشد، سرش را به طور نامحسوسی تکان داد. ظاهراً به طرز حزن&amp;zwnj;انگیزی به انسان بودن و ناچیز بودن خودش آگاهی داشت. با نگاه غم&amp;zwnj;انگیز چشم و حرکت درمانده دستش مرا به نشستن روی یک صندلی دعوت کرد. &lt;br /&gt;
گفت &amp;quot;پسر جون، بشین! خستگی پاهاتو در کن. دیر یا زود میان سراغت.&amp;quot; &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;از اینکه پس از آن همه &amp;quot;برادر&amp;quot; خواندن رسمی و بد شگون، حالا کسی مرا اینطور خودمانی &amp;quot;پسرجون&amp;quot; صدا می&amp;zwnj;زد، و از اینکه آدم دیگری هم در فکر پاهای خسته من بود، احساس خوشحالی کردم. توجه کردم که او از سر مرحمت خودش را از گروه داوران من مستثنی کرده بود. با سپاسگزاری تمام نشستم. &lt;br /&gt;
بازپرس تازه من، به همراه کتاب&amp;zwnj;ها و مدارک گناه من، به&amp;zwnj;زودی سر میزش بازگشت. گوئی از اینکه من به خودم جرأت نشستن داده بودم متعجب و متغیر شده باشد، نگاه تندی به من کرد. من گوسفند&amp;zwnj;وار به سروان پلیس نگاه کردم و در سکوت خواستار راهنمایی و شفاعت او شدم. سروان پلیس، انگار که افکار هر دو ما را خوانده باشد، تأئید کرد که او به من اجازه نشستن داده بود. ولی تا او به زبان بیاید، و حیران از اینکه مبادا سروان پلیس در اجازه نشستن دادن به من از حدود اختیارات خود تجاوز کرده باشد، من بی&amp;zwnj;اختیار از جای خود بلند شده بودم. مرد خپله، خرسند از اینکه هم من و هم سروان پلیس به اختیارات او درباره اینکه چه کسی در حضورش حق نشستن دارد اذعان کرده بودیم، با حرکت بزرگوارانه دست به من اجازه نشستن مجدد را داد. &lt;br /&gt;
موقرانه گفت &amp;quot;برادر، پیش از اینکه حتی بازپرسی تو رو شروع کنیم، باید بهت اخطار کنم که وضع تو خیلی وخیمه.&amp;quot;&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;به اختصار فهرست دور و دراز گناهان بدیهی مرا دوره کرد. داشتن کتاب&amp;zwnj;های غیر اخلاقی نظیر شاهنامه، دیوان حافظ، و رباعیات خیام. نداشتن قرآن مجید، مهر، تسبیح، سجاده نماز، و اعتراف به نخواندن نماز و نگرفتن روزه. اعتراف کتبی به زبان و به خط خود در دفتر خاطراتم، که سال&amp;zwnj;ها به خوردن ویسکی و زناکاری، با زن&amp;zwnj;هائی که بعضیشان مزدوج هم بوده&amp;zwnj;اند، اشتغال داشته&amp;zwnj;ام. (به طور ضمنی حاشیه رفت که البته در آمریکا زن&amp;zwnj;ها همه زناکارند، خواه مزدوج باشند، خواه نباشند.) حذف لقب سید از اسمم، علامت آنکه از سید اولاد پیغمبر بودن و بخصوص از سید طباطبائی بودن خودم شرم دارم. داشتن یک پدر مفسد فی&amp;zwnj;الارض، که جرائم بسیاری را در دوران شاه ملعون مرتکب شده بود. داشتن یک عموی مفسد فی&amp;zwnj;الارض، که جرائم بسیاری را در دوران&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان شاه ملعون مرتکب شده بود. داشتن یک برادر کمونیست مفسد فی&amp;zwnj;الارض، گذشته از آنکه خود او هم به دست مأمورین&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان شاه ملعون زیر شکنجه به قتل رسیده بود. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;این گناهان، حتی پیش از آنکه بازپرسی رسمی من شروع شده باشد، بدون چون و چرا مسلم و ثابت شده بودند. هدف از بازپرسی رسمی این بود که بدانند من چه گناهان دیگری مرتکب شده بودم. چهارده سال در آمریکا با اصراف بیت&amp;zwnj;المال مسلمین و خرج ارض خارجی مورد نیاز مملکت، چه کرده بودم؟ چرا زود&amp;zwnj;تر، به محض آنکه جهاد ما بر علیه حمله خائنانه و تجاوزکارانه صدام کافر شروع شده بود، به مملکت خودم برنگشته بودم تا وظائف و تعهدات ملی و دینی خودم را به جمهوری اسلامی و به حضرت امام انجام دهم؟ و چرا حالا، درست در هنگامی که وضع جنگ عوض شده بود و جمهوری اسلامی در سایه حضرت حق و به رهبری حضرت امام داشت در جهاد مقدس خودش پیروز می&amp;zwnj;شد، به کشور برگشته بودم؟ ظن قوی وجود داشت که بازگشت من به قصد جاسوسی یا خرابکاری به نفع صدام ملعون و اربابش شیطان بزرگ بود. وگرنه چه دلیلی داشتم که حالا برگردم، با علم به اینکه بلافاصله مرا به خدمت نظام احضار خواهند کرد و به جبهه خواهند فرستاد؟ &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;من معصومانه گفتم &amp;quot;اما من برای کفن و دفن مادرم برگشته&amp;zwnj;م.&amp;quot; می&amp;zwnj;ترسیدم که با فهرست دور و دراز گناهانم، دیگر حتی این بهانه هم برای بازگشتم کافی نباشد. &lt;br /&gt;
مرد، انگار که این خبر جزئی و پیش&amp;zwnj;بینی نشده چوبی لای چرخ بازپرسی و استدلال او گذاشته باشد زیر لب غرو لندی کرد: &amp;quot;چرا این مطلب رو زود&amp;zwnj;تر به کسی نگفته بودی؟&amp;quot; &lt;br /&gt;
گفتم &amp;quot;به بنده فرصتی داده نشد. از&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان قدم اول بنده رو با فهرست دور و دراز جرائم خودم و خانواده م روبرو کردن.&amp;quot;&lt;br /&gt;
مرد با ظن و تردید پرسید &amp;quot;کفن و دفن چه وقتیه؟&amp;quot;&lt;br /&gt;
من با منّ و منّ گفتم که خبر نداشتم. با تردید و مجرمانه اضافه کردم که اول قرار بود که کفن و دفن شنبه گذشته صورت بگیرد، ولی من تلگرافی خواسته بودم که آن را تا ورود من به تعویق بیندازند. &lt;br /&gt;
مرد با حیرتی باور نکردنی پرسید &amp;quot;مادرت کی مرد؟&amp;quot; حتی سروان پلیس هم سرش را با حیرت و اضطراب از معاینه ناخن&amp;zwnj;هایش بلند کرد. &lt;br /&gt;
گفتم &amp;quot;جمعه گذشته.&amp;quot; &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;مرد مثل ترقّه از جایش در رفت. با خشم و حیرت داد زد &amp;quot;مادرت جمعه پیش مرده و تو می&amp;zwnj;خواستی که کفن و دفنشو یک هفته تا اومدن تو عقب بندازن؟ چه جور تعلیمات دینی توی خونه دو تا سید اولاد پیغمبر به تو داده&amp;zwnj;ن که هنوز نمی&amp;zwnj;دونی چند روز می&amp;zwnj;شه یک میت رو بدون کفن و دفن روی زمین نگه داشت؟ حتی توی مدرسه متوسطه هم به تو تعلیمات دینی درس ندادن؟&amp;quot;&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;کاملاً خجالت می&amp;zwnj;کشیدم اذعان کنم که هیچ یادم نبود که در قانون اسلام چه مدت می&amp;zwnj;شد میت را بدون کفن و دفن روی زمین نگه داشت. آیا تا غروب روز بعد، یا تا آنکه جسد بو می&amp;zwnj;گرفت؟ با علم به اینکه سیزده قرن پیش در زمان پیغمبر اسلام، صل الله علیه و آله، کسی از یخ زدن، و بخصوص از یخ زدن جنازه، چیزی نشنیده بود. تنها چیزی که از کلاس تعلیمات دینی دوره متوسطه به یاد داشتم آن بود که &amp;quot;سگ در نمکزار نمک شود.&amp;quot; ظاهراً با درخواست تعویق تدفین مادرم من گناه کبیره دیگری مرتکب شده بودم که بی&amp;zwnj;شک به فهرست گناهانم افزوده می&amp;zwnj;شد. و بی&amp;zwnj;شک مادرم، حتی پیش از آنکه هواپیمای من واترلو را ترک کند به خاک سپرده شده بود و بهانه بازگشت من برای شرکت در تدفین او دیگر به مفت نمی&amp;zwnj;ارزید. &lt;br /&gt;
مرد، که حالا دیگر متوجه شده بود که پایه&amp;zwnj;های دینی من سست&amp;zwnj;تر از آن است که در ابتدا تصور کرده بود، پرسید &amp;quot;تو حتی نماز یومیّه تو بلدی؟&amp;quot; &lt;br /&gt;
مردد بودم که آیا باید دروغ بگویم و جواب مثبت بدهم یا نه. و اگر امتحانم می&amp;zwnj;کردند چی؟ می&amp;zwnj;توانستم با آن تنها جمله&amp;zwnj;ای که از قرآن بلد بودم بلوف بزنم؟ آیا چند روزی به من مهلت می&amp;zwnj;دادند تا خودم را برای امتحان آماده کنم؟ &lt;br /&gt;
با صداقت محض گفتم &amp;quot;نه.&amp;quot; سروان پلیس، لابد متحیر از بی&amp;zwnj;گناهی یا خرفتی من، دوباره سر از معاینه ناخن&amp;zwnj;هایش برداشت و به من خیره شد. واقعاً چه نوع تربیتی من در خانه دو تا سید اولاد پیغمبر دیده بودم که حتی بلد نبودم دروغ بگویم؟ مگر نه اینکه تقیه در اسلام مجاز بود، دروغ گفتن وقتی که جان آدم در خطر باشد؟ و آیا من نمی&amp;zwnj;دانستم که جانم در خطر است؟ &lt;br /&gt;
مرد دوباره با خشم و دیرباوری داد زد &amp;quot;و به این افتخار می&amp;zwnj;کنی؟&amp;quot; و خودش را در صندلیش انداخت. &amp;quot;سید اولاد پیغمبر، اونم سید طباطبائی، و حتی نماز روزونه شم بلد نباشه؟&amp;quot; &lt;br /&gt;
من ساکت ماندم. یادم آمد که عمو جلال با چه فصاحتی درباره بازنگشتن من استدلال کرده بود. آیا او می&amp;zwnj;دانست چه مدت می&amp;zwnj;شد میت را بدون کفن و دفن روئ زمین نگه داشت؟ آیا حالا به راستی کلیدی را که به جست&amp;zwnj;وجویش آمده بودم پیدا می&amp;zwnj;کردم؟ &lt;br /&gt;
مرد به نشانه آنکه یا بازپرسی من تمام شده بود، یا اینکه کار من از این کار&amp;zwnj;ها گذشته بود، به آرامی اضافه کرد &amp;quot;شاید توی اوین برادرا بتونن تو رو به یه سراطی مستقیم کنن.&amp;quot; &lt;br /&gt;
من که اسم زندان وحشتناک اوین را شنیده بودم، هراسان گفتم &amp;quot;اوین؟ زندون اوین؟&amp;quot; &lt;br /&gt;
گفت &amp;quot;بعله. اونجا اول ازت بازپرسی می&amp;zwnj;کنن بعد هر اقدام دیگه&amp;zwnj;ای که لازم باشه. اون&amp;zwnj;ها تمام پرونده&amp;zwnj;های تو و خانواده&amp;zwnj;تو دارن. وسائل لازم رو هم دارن. شاید کارت به حبس ختم بشه، شایدم به بد&amp;zwnj;تر از حبس. شاید به عنوان جاسوس و خرابکار دارت بزنن. شایدم بفرستنت به جبهه. اگر یک مین عراقی رو هم بتونی با بدن مفلوکت منفجر کنی، جون یک برادر مسلمان معتقد رو نجات می&amp;zwnj;دی. تمام این تصمیم&amp;zwnj;ها رو اونا می&amp;zwnj;گیرن. به هر حال، اگه من به جای تو بودم تند و فرز نماز خوندنو یاد می&amp;zwnj;گرفتم. یه مهر و تسبیح و یک جلد قرآن مجیدم از یه جا گیر می&amp;zwnj;آوردم.&amp;quot; &lt;br /&gt;
زنگ زد و پاسدار&amp;zwnj;ها را صدا کرد. با لحنی تهدیدآمیز گفت &amp;quot;این برادر می&amp;zwnj;ره اوین.&amp;quot;&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
</description>
     <comments>https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2011/10/28/7918#comments</comments>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/4103">بهمن شعله ور</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/3244">بی لنگر</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak">خاک</category>
 <pubDate>Fri, 28 Oct 2011 07:46:31 +0000</pubDate>
 <dc:creator />
 <guid isPermaLink="false">7918 at https://archive.radiozamaneh.com</guid>
  </item>
  <item>
    <title>از آشنائیدون خوشوقتم!</title>
    <link>https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2011/10/22/7744</link>
    <description>&lt;div class=&quot;fb-social-like-widget&quot;&gt;&lt;fb:like  href=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2011/10/22/7744&quot; send=&quot;false&quot; layout=&quot;box_count&quot; show_faces=&quot;false&quot; width=&quot;500&quot; action=&quot;like&quot; font=&quot;arial&quot; colorscheme=&quot;light&quot;&gt;&lt;/fb:like&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-sartitr&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    رمان بی‌لنگر به شکل داستان دنباله‌دار در رادیو زمانه        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-nevisandeh&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    بهمن شعله‌ور،        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-filefield field-field-maghaleh-image&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    &lt;img  class=&quot;imagefield imagefield-field_maghaleh_image&quot; width=&quot;250&quot; height=&quot;170&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/sites/default/files/jokclosh01_0.jpg?1319481240&quot; /&gt;        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;p&gt;بهمن شعله&amp;zwnj;ور، بی&amp;zwnj;لنگر، فصل نوزدهم- سامن و علیکم! بنده رو هنوز نمیشناسیدون. ولی کم کم خواهیدون شناخت. ساعت&amp;zwnj;هاس تماشا کردم چطور این مست ملنگ، این میرزابنویس مشنگ، این دعانویس دبنگ، این چس&amp;zwnj;خور اجباری، این چس&amp;zwnj;نفس اضطراری داره سردون رو شیره میماله. ولی امشب دیگه کاری از او ساخته نیست. سیاه&amp;zwnj;مست شده و به خواب هوشیارانه رفته. و اینجاست که بنده پا به صحنه می&amp;zwnj;ذارم، وقتی که اون حسابی مست شده.&lt;/p&gt;
&lt;!--break--&gt;&lt;!--break--&gt;&lt;p&gt;سه روز تمومه که بجز ویسکی ذرت و قهوه خالی هیچی دیگه نخورده. دیگه لازم نیست روده درازی&amp;zwnj;های اونو تحمل کنین. بذارینش به امید من. من ترتیب کارشو میدم. با اینکه فردا حتی منو بیاد هم نمیاره.&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اما من اونو تحمل میکنم. می&amp;zwnj;ذارم خودش رو نخود هر آشی بکنه، چونکه دلم براش می&amp;zwnj;سوزه. خیلی نازک نارنجیه. حساسه! هیچ اعتماد به نفس نداره. از &amp;quot;یبوسیتش&amp;quot; برادون گفت؟ اون البته اسمش رو &amp;quot;کلیت&amp;quot; میگذاره. البته که نه. بس که مشغول فحش دادن به من بود. اما &amp;quot;یبوسیت&amp;quot; داره. پر از باده. وقتی حسابی یبس نیست، دچار یک شکمروش جانانه است. به قول معروف، در خانه او یا قحطی است یا ضیافت؛ و تنش هم بو میده.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;دلش خوشه که خیال کنه نویسنده است. اما در واقع چیزی جز یک میرزابنویس نیست. نویسنده بنده هستم. من شلاق رو میکشم. او دکمه های ماشین تحریرو فشار میده. دلش می&amp;zwnj;خواد خودش رو شیوه تراژیک، شیوه کلاسیک، شیوه مطنطن بدونه و بنده رو شیوه کمدی، شیوه هزلی، شیوه مسخرگی. و من می&amp;zwnj;ذارم به این خیال باشه. چون که می&amp;zwnj;تونم ازش استفاده کنم. خدا ما دو تا رو برای همدیگه ساخته. من مطلقاً از خرکاری بیزارم و اون خدای خرکاریه. باید ببینین با چه صبر و شکیبایی پای اون ماشین تحریر می&amp;zwnj;شینه و ساعت&amp;zwnj;ها استمناء ماشینی می&amp;zwnj;کنه، در حالیکه &amp;quot;یبوسیتش&amp;quot;، ببخشید &amp;quot;کلیتش&amp;quot;، بدتر و بدتر میشه. منو بکشن این کارو نمی&amp;zwnj;کنم. من نمی&amp;zwnj;نویسم مگر اینکه دچار الهام شده باشم. دچار تجلی شده باشم. به من حمله الهام و تجلی دست می&amp;zwnj;ده، و وقتی دست داد یک عالمه کاغذ کف اتاق پهن می&amp;zwnj;کنم و همینطوری و یکباره خودم رو ول میدم. صدها صفحه را در یک آن پر می&amp;zwnj;کنم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;تفریحات اون همه اشکال مختلف خرکارین. مرتب داره کارهایی می&amp;zwnj;کنه که خودش رو زیرک تر بکنه، خودش رو روشنفکر جا بزنه: مثل مقایسه هنر عاشقی (تحتانی) اووید Ovid با هنر عاشقی (تحتانی) آندرئاس کاپلانوس Andreas Cappelanus. جزوه پس از جزوه رو پر می&amp;zwnj;کنه از اباطیلی که از کتاب&amp;zwnj;های کهنه و خاک&amp;zwnj;آلود کتابخونه&amp;zwnj;ها بیرون کشیده. اتاقش، میزش، حتی رختخوابش پره از کتاب&amp;zwnj;های کهنه خاک&amp;zwnj;آلود. معجزه است که تا حالا ازشون ایدز نگرفته. شرط می&amp;zwnj;بندم نمیدونستین که ویروس ایدز لای کتاب&amp;zwnj;های کهنه و خاک&amp;zwnj;آلود رشد می&amp;zwnj;کنه. باور کنید می&amp;zwnj;کنه. بنده روی این کار مطالعه دارم.&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;img align=&quot;middle&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;http://radiozamaneh.com/sites/default/files/jokclosh02.jpg&quot; /&gt;شعار من اینه: وقتی افسرده&amp;zwnj;ای عرق بخور! وقتی مضطربی بنداز کن! وقتی سرگرمی میخوای، درگرمی کن!&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;تفریحات من، بر عکس، همه عبارتن از سرگرمی و درگرمی. برای خوشی شکمم می&amp;zwnj;نوشم، برای خوشی زیر شکمم عشق می&amp;zwnj;ورزم، و برای سرگرمی شخصی خودم کتاب رقم می&amp;zwnj;زنم. جان کلام، من یک اشراف&amp;zwnj;زاده هستم، رادمردی از مکتب قدیمیان. اما این سر خر، این خرمگس معرکه، یک لومپن دهاتیه. اون به کمال اثر هنری معتقده، من به کمال زندگی. ویژگی کار اون در هنر عاشقانه اوویده. ویژگی کار بنده در شخص بنده است. طنز مطلب در اینه که اون خیال می&amp;zwnj;کنه من کلاس ندارم و اون آدم کلاس&amp;zwnj;داریه. کفشای مشکی نوک&amp;zwnj;تیز گرون&amp;zwnj;قیمت ایتالیایی می&amp;zwnj;پوشه که به خودش کلاس بده. اما جوراباشو دیده&amp;zwnj;ین؟ می&amp;zwnj;دونین چه رنگین؟ سفید. کفشای گرون&amp;zwnj;قیمت مشکی نوک&amp;zwnj;تیز ایتالیایی با جورابای سفید. لطفاً از بنده نپرسید چطور آدمی که جوراب سفید می&amp;zwnj;پوشه می&amp;zwnj;تونه کلاس داشته باشه.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;سی جور وسواس و مالیخولیا و عقده داره، از جمله پارانویا و وسواس میکرب و عقده خودبزرگ&amp;zwnj;بینی و خودخربینی. مثلا محاله که دور خونه بدون دمپائی راه بره، از ترس اینکه مبادا به میکرب آلوده بشه. محاله بدون دمپائی حموم دوش بگیره، مبادا لای انگشت&amp;zwnj;های پاش قارچ سبز بشه. اگه بکشیش این کارو نمی&amp;zwnj;کنه. وحشت میکنه از این که میبینه من پابرهنه راه میرم، بدون دمپائی حموم دوش میگیرم، و با پاهای کثیف توی رختخواب میخزم. من از این کارا کیف میکنم. اما چرا داریم وقتمون رو با حرف زدن درباره اون تلف میکنیم؟ واضحه که چرا اون این بد و بیراها رو در باره من میگه. به من حسودی میکنه. چرا؟ چونکه اون یک خر عصاریه و من یک روح آزاده. اون &amp;quot;کلیت&amp;quot; داره، من ندارم. اون &amp;quot;یبوسیت&amp;quot; داره، من ندارم. تن اون بوی گندعرق میده، مال من نمیده. اون مشکل داره، من ندارم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;و چرا من مشکل ندارم؟ خیلی ساده. وقتی که من مشکل دارم مست میکنم و مشکلم از بین میره. شعار من اینه: وقتی افسردهای عرق بخور! وقتی مضطربی بنداز کن! وقتی سرگرمی میخوای، درگرمی کن! راهها بلدم که مشکلات خودمو انگشت به ماتحت حیرون بذارم. باهاشون قایم موشک&amp;zwnj;بازی می&amp;zwnj;کنم. به طرفشون میخک می&amp;zwnj;ندازم. به طرفشون شوخی پرتاب می&amp;zwnj;کنم. انقدر بهشون می&amp;zwnj;خندم تا بمیرن. مشکلات من هرگز حریف من نمی&amp;zwnj;شن. هرگز نمی&amp;zwnj;تونن منو مثل این یارو بزیر بکشن. همیشه ملوله، همیشه افسرده&amp;zwnj;اس، همیشه نومیده. و همیشه من باید از مخمصه درش بیارم. همین چند دقیقه پیش شنیدین که از من کمک می&amp;zwnj;خواست. فریاد می&amp;zwnj;زد، به دادم برس، مشنگ! وقتی نومید می&amp;zwnj;شه فقط همین دو سه کلمه رو بلده. تند باش، مشنگ! یه چیز خیلی خنده&amp;zwnj;دار بگو! هه، هه، هه!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;راستی این اسم بنده&amp;zwnj;اس، مشنگ. اسم جنابعالی؟ خیلی از آشنائیدون خوشوقتم. کارت ویزیت بنده! خرباز پیک! حالا رسماً به همدیگه معرفی شده&amp;zwnj;یم. نخیر، اسم بنده همیشه مشنگ نبوده. بنده مشنگ زائیده نشدم. بعد مشنگ شدم. من فرهنگ شادزاد زائیده شدم. اسم فارسیه. اصلیت بنده ایرانیه. شاید شما اسم ما رو نشنیده باشین. یک زمانی ما یک امپراطوری داشتیم، پیش از اونکه امپراطوری از مد بیفته. اما وقتی که امپراطوری هنوز مد بود ما یکی داشتیم و برای حفظش مثل سگ و گربه با یونانی و رومی و عرب و ترک و مغول و هر کس دیگه&amp;zwnj;ای که از ننه&amp;zwnj;اش قهر کرده بود می&amp;zwnj;جنگیدیم. بالاخره دادیمش رفت، اول به عرب&amp;zwnj;ها، بعد به ترک&amp;zwnj;ها، و بالاخره به انگلیسی&amp;zwnj;ها، که مدتی نگهش داشتن، تا اینکه اونها هم دیگه وسعشون بهش نمی&amp;zwnj;رسید.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;می&amp;zwnj;دونم، اسم عجیب غریبیه. بخصوص چون من اصلاً شاد زائیده نشدم. و راستش رو بخواین، در خانواده ما هیچکس شاد زائیده نشد. و شاد هم نمرد.&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;img align=&quot;middle&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;http://radiozamaneh.com/sites/default/files/sholsabah02.jpg&quot; /&gt;مثل این مرغ وارونه، سام. سام حتی اسم واقعیشم نیست. اسمش صبحی عبدالمعروفه. یک مرغ مقلد یاوه&amp;zwnj;سرای عربه، که همه نود و نه اسم خداوند و نام اعظم رو می&amp;zwnj;دونه، اما تمبونشو بلد نیست بالا بکشه. بله، ستاره تولدش قافیه&amp;zwnj;دار بوده. خورده متشاعره.&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;اما چطور شد که اسم من مشنگ شد، این داستان از اون یکی دیگه هم عجیب غریب&amp;zwnj;تره. یک روزی من راند داشتم با یک دختر موبور مثل ماه به اسم استفانی. مثل هلوی پوست&amp;zwnj;کنده بود. می&amp;zwnj;خواستی بخوریش. همه جونشونو می&amp;zwnj;دادن که یه شب باهاش برن بیرون. و میون ما لش و لوشا من تنها کسی بودم که تونسته بود ازش راند بگیره. اما کارها ردیف نشد. من سر میز شام خوابم برد اونم سردرد گرفت و ازین حرفا. و خلاصه راند کوتاهی شد. و بنده ساعت نه و نیم با لب و لوچه آویزون دممو میون پاهام گرفتم و برگشتم به خوابگاه. آسه آسه داشتم از کنار سالن نشیمن رد می&amp;zwnj;شدم تا گیر اراذل نیفتم. نشسته بودن توی سالن نشیمن جلوی تلویزیون کشتی حرفه&amp;zwnj;ای تماشا می&amp;zwnj;کردن. تمام دار و دسته. ابن گوز و شوالیه&amp;zwnj;های میز گردش، توماس لیس&amp;zwnj;زن، جنب بغدادی، زکی مامانی عرب، حسن بکش مرا بکشی، قطاطور ترک، ملیجک بندری، رضا نیم&amp;zwnj;پهلوی و غیره و غیره. اگه می&amp;zwnj;گرفتنم شیردونمو می&amp;zwnj;کشیدن بیرون. زنده زنده پوستمو می&amp;zwnj;کندن. قیمه قیمم می&amp;zwnj;کردن. از گوشت تنم کوفته قل قلی درست می&amp;zwnj;کردن. توی طریقت ما کافری بود که آدم از راند با یک همچین تیکه تمیز و لذیذی ساعت نه و نیم شب برگرده خونه و نمره توی کارنامه&amp;zwnj;شم صفر باشه. همه&amp;zwnj;شون عاشق دلخسته استفانی بودن و براش له له می&amp;zwnj;زدن. یقیناً توقع یک گزارش لحظه به لحظه داشتن.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;یواشکی از کنار دیوار رد شدم و خودمو به آسانسور رسوندم که سایه&amp;zwnj;مو با تیر زدن. گله&amp;zwnj;ای دویدن. تا بخوام به خودم بجنبم خشتکم دست یکیشون بود و لنگام دست دوتاشون و بازوام دست دو تای دیگه و داشتن منو مثل یه قورباغه تو هوا می&amp;zwnj;بردن. تحت وازداشت بودم برای محاکمه در دادگاه ابن گوز و یارانش.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اول استنطاق توماس لیس&amp;zwnj;زن: پسرم، چپوندی؟ نه، پدر! تپوندی؟ نه پدر! چلوندی؟ نه پدر! مالوندی؟ نه، پدر؟ خیسوندی؟ نه، پدر!انگشتی رسوندی؟ نه پدر! بوسیدی؟ نه، پدر! لیسیدی؟ نه، پدر! لاسیدی؟ نه، پدر! پس چه پخی خوردی، ایشک؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بعد ادعانامه هیئت نامنصفه:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;از آنجاکه این دهاتی، این غربتی، این عبرانی عرب&amp;zwnj;نمای لعنتی، این عجم پاپتی، این مجسمه بی&amp;zwnj;آلتی، این سمبل بی&amp;zwnj;اصالتی، این مظهر ناسلامتی، این چکیده بی&amp;zwnj;عدالتی، پس از بیرون رفتن با زیباترین، بورترین، عزیزترین، لذیذترین حوری این خوابگاه با چنین وقاحتی در ساعت نه و نیم شب با لب و لوچه آویزان و دم آویزان&amp;zwnj;تر به خانه برگشته، بدون هیچ کوششی در چپاندن، تپاندن، چلاندن، مالاندن، خیساندن،انگشت رساندن، بوسیدن، لیسیدن و یا لاسیدن، این ادعانامه بر علیه او صادر می&amp;zwnj;شود تا در دادگاه تحت محاکمه قانونی قرار گیرد. به&amp;zwnj;دستور مقام جنابت ابن گوز، لعنت الله علیه.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;و بعد محاکمه:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;آقایان هیئت نامنصفه ابن گوز و شوالیه&amp;zwnj;های میز گرد، دادستان بدون هیچ شک و شبهه&amp;zwnj;ای ثابت خواهد کرد که ناکیرداری و لاکیرداری و نقص پندار نیک و کیردار نیک و رفتار نیک و گفتار نیک و کفتار نیک این غربتی ناتوان و ناتپان و ناچپان و ناچلان و نامالان، و نالاسان و نلیس و نبوس و عبوس، به سبب آن است که این غربتی در تمامی زوائد خیزنده و خوابنده خود، و در تمامی منافذ مکنده و چکنده خود، باکره است. ناتوانی او از آنجاست که زوائد خود را آلت دست خود کرده است.از اینرو تقاضا دارد تا زوائد بی&amp;zwnj;خاصیت این غربتی از بدن او جدا و خوراک سگان شود. و به علاوه، این غربتی، به عنوان مظهر ناتوانی و ناتپانی و ناچپانی و نلیسی و نبوسی و عبوسی در قفسی بر سر دروازه شهر آویخته شود تا درس عبرتی باشد برای جوانان توانا و تپانا و چپانا، که هرگز نگذارند زوائد خیزنده و خوابنده شان آلت دستشان شود تا خود دچار ناکیرداری و لاکیرداری شوند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;و بعد استنطاق و محاکمه:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;قاضی: اعتراف می&amp;zwnj;کنی، غربتی؟&lt;br /&gt;
متهم: بله، جناب قاضی! اعتراف می&amp;zwnj;کنم. بنده غربتی هستم. بنده دهاتی هستم. بنده لعنتی هستم. بنده پاپتی هستم. بنده نکبتی هستم. با سیاها سفیدم. با سفیدا سیاهم. با جهودا عربم. با عربا جهودم. با مسلمانا هندوام. با هندوها مسلمانم. با پاکستانی&amp;zwnj;ها هندیم. با هندیها پاکستانیم. با امریکائی&amp;zwnj;ها روسم، با روسها امریکائیم.&lt;br /&gt;
اسمت چیه، غربتی؟&lt;br /&gt;
جیناب قاضی، بنده رو شازده املت صدا کنین، بنده رو بابا طاهر کون پتی صدا کنین، بنده رو عیسی مسیح صدا کنین، پانتیوس پیلاط صدا کنین، تام بیچاره صدا کنین، لیر پادشاه صدا کنین، دلقک صدا کنین، هر درد بی&amp;zwnj;درمونی که می&amp;zwnj;خواین صدا کنین، بنده مثل بره بع بع می&amp;zwnj;کنم. بنده روحی هستم که بع بع می&amp;zwnj;کنه.&lt;br /&gt;
اسم واقعیتو بگه، پسر! دروغ بگی می&amp;zwnj;دم تخماتو بکشن.&lt;br /&gt;
فرهنگ شادزاد، جیناب قاضی!&lt;br /&gt;
بله؟ بله؟ بله؟ افندیم، نفمدیم! جیلوی قاضی و ملق بازی؟ این اسم برای عمه&amp;zwnj;ت خوبه. فرهنگ هم شد اسم؟ فرهنگ اسم وزارتخونه است آقا نه اسم آدمیزاد. آقایان، این غربتی پاپتی به یک کنیه احتیاج داره، به یک اسم مستعار. و بنده یک کنیه خوب براش دارم: مشنگ! از این به بعد اسم این غربتی مشنگه.&lt;br /&gt;
تمام دادگاه هورا کشیدند و فریاد زدند &amp;quot;احسنت!&amp;quot; و &amp;quot;مرگ بر فرهنگ!&amp;quot; و &amp;quot;زنده باد مشنگ!&amp;quot; و بنده شدم مشنگ!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;و جیناب قاضی ادامه داد:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;خب، مشنگ، شغلت چیه ؟&lt;br /&gt;
بنده درویشم، جیناب قاضی.&lt;br /&gt;
از کدام دراویشی؟&lt;br /&gt;
از دراویش سیه&amp;zwnj;بادی یا قره گوزلو. &lt;br /&gt;
مرام شما در طریقت چیست؟&lt;br /&gt;
برسد می&amp;zwnj;کنیم، نرسد می&amp;zwnj;زنیم.&lt;br /&gt;
مگر ساز شما بادی نیست؟&lt;br /&gt;
در این موقع دادستان پرید وسط معرکه و گفت:&lt;br /&gt;
جیناب قاضی، متهم یک ساز دستی، یا بهتر بگویم، یک ساز دودستی هم داره، و گزارش شده که شب تا صبح میزنه و می&amp;zwnj;خونه:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;من امشب مست مستم، مست مستم،&lt;br /&gt;
ز مستی حالتم افتاده دستم.&lt;br /&gt;
من امشب لول لولم، لول لولم،&lt;br /&gt;
ز لولی دست می&amp;zwnj;مالم به لوله&amp;zwnj;م.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;آقای دادستان، می&amp;zwnj;خواهید بگوئید که این آقا به بیماری مهلک لوله&amp;zwnj;مالی دچار هستند و ناکیرداری و لاکیرداری و نقص پندار نیک و کیردار نیک و رفتار نیک و گفتار نیک و کفتار نیک ایشان از این بابت است؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;قربون اون دهنتون جیناب قاضی. عین فرمایش مبارک. &lt;br /&gt;
مدرکتون چیه آقای دادستان؟&lt;br /&gt;
مدرک اینجاست جیناب قاضی: از ایشان بپرسید امشب تمام شب با این حوری مو بور چکار کرده؟ و جواب اینه:&lt;br /&gt;
امشب چیکاری کرده؟ امشب بیکاری کرده،&lt;br /&gt;
آقا کاری نکرده، آقا یاری نکرده،&lt;br /&gt;
همش بی&amp;zwnj;حالی کرده، همش اهمالی کرده،&lt;br /&gt;
همش جاخالی داده، همش جا خالی کرده،&lt;br /&gt;
همش شاعری کرده، همش ماعری کرده،&lt;br /&gt;
همش لیچاری گفته، همش لیچاری کرده،&lt;br /&gt;
همش نقالی کرده، همش بقالی کرده،&lt;br /&gt;
جای کفتاری کردن، همش گفتاری کرده،&lt;br /&gt;
جای قصابی کردن، همش عطاری کرده،&lt;br /&gt;
جای در مالی کردن، همش رمالی کرده،&lt;br /&gt;
جای پاچه مالیدن، پاچه ورمالی کرده،&lt;br /&gt;
همش چائی خالی خورده، همش شاش خالی کرده.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در این لحظه وکیل مدافع، بابا ظاهر کون پتی، پرید وسط دادگاه و شروع کرد به زدن و خواندن:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;آقایون! خانوما!&lt;br /&gt;
براتون عرض دارم، براتون درز دارم،&lt;br /&gt;
این آقا بی&amp;zwnj;گناهه، این آقا بی&amp;zwnj;پناهه،&lt;br /&gt;
این آقا بی سواته، این آقا بی&amp;zwnj;دواته،&lt;br /&gt;
آقا ماشین نداشته، آقا بنزین نداشته،&lt;br /&gt;
جای تمرین نداشته، جای هین هین نداشته. &lt;br /&gt;
این آقا جا نداشته، آژان بپا نداشته،&lt;br /&gt;
خانوم اطواری بوده، خانوم اصراری بوده،&lt;br /&gt;
خانوم در جا نذاشته، خانوم هر جا نذاشته،&lt;br /&gt;
خانوم جاپا نداشته، خانوم لاپا نذاشته،&lt;br /&gt;
خانوم دولا نذاشته، خانوم سه لا نذاشته،&lt;br /&gt;
خانوم با پرده بوده، خانوم در پرده بوده،&lt;br /&gt;
اتاقش پرده داشته، حیاطش نرده داشته،&lt;br /&gt;
ننه ش زر کرده داشته، باباش سر کرده داشته،&lt;br /&gt;
سیصد تا برده داشته، خانوم لاتاری خواسته،&lt;br /&gt;
دوسال اجباری خواسته،دوسال بیگاری خواسته،&lt;br /&gt;
سر دفتر داری خواسته، ز ملا یاری خواسته،&lt;br /&gt;
بیمه بیکاری خواسته، بیمه بیماری خواسته،&lt;br /&gt;
ماشین سواری خواسته، ماشین باری خواسته،&lt;br /&gt;
سیصد تا گاری خواسته، دو تا قناری خواسته،&lt;br /&gt;
خروس لاری خواسته، کفش پوست ماری خواسته،&lt;br /&gt;
کیف سوسماری خواسته، کلی دلداری خواسته.&lt;br /&gt;
این آقا آس و پاسه، این آقا بی کلاسه،&lt;br /&gt;
باباش قاضی قضاته، ولیکن کم ملاته،&lt;br /&gt;
مامانش بی نظیره، ولی خیلی فقیره،&lt;br /&gt;
عموش آلوده بوده، رئیس توده بوده،&lt;br /&gt;
ولی حالا وزیره، کلک باز کبیره،&lt;br /&gt;
حالا آقا یتیمه، وضع روحیش وخیمه.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;جیناب قاضی: آقای وکیل مدافع، شوما اشک ما را دم مشکمان ریساندید. دلمان برای این حیوان کباب شد. با این تفصیلاتی که میفرمائید این آقازاده چرا زنده هستن؟ چرا خودشون رو توی چاهک خلا نمیندازن؟ ولی بخاطر جوانی و بیسواتی و دهاتی بودنشون، اگر این آقازاده حاضر شوند که خودشانرا روی چیز ما، یعنی رحم و شفقت ما، بیندازند، و چیز ما را، یعنی این کفش کهنه و بوگندوی ما را، ببوسند، ما حاضریم از گناهشون صرف نظر کنیم. ولی به کفاره اون گناهان باید یک ساعت در محضر ما روی تلویزیون مسابقه کشتی حرفه ای را تماشا کنند و ببینند که چطور عبلی طبق کش تخم اصدالله گاو کش را میکشه و توی گوشش میکنه، و چطور اصغر بی مخ چشم حبیب سیرابی را در میاره و توی ماتحتش میچپونه.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&lt;img align=&quot;middle&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;http://radiozamaneh.com/sites/default/files/bilklfar.gif&quot; /&gt;به طناب دارش نمی&amp;zwnj;ارزه. نه مال داره نه بمال داره نه جمال داره نه کمال. نه غرور داره نه عزت نفس. نه وقار دارد نه تاغار. دلش می&amp;zwnj;خواد خودشو به خاطر هر زشتی و ظلمی در عالم سرزنش کنه.&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;جان کلام، گناه ما بخشیده شد، ولی اسم ما مشنگ موند که موند. و همه زدن به پشت ما و تبریک گفتن و نظردادن که مشنگ بهترین اسم بود برای من، که هم به هیکلم می&amp;zwnj;خورد، هم به قیافم، و هم به خلقیاتم. رفتم بالا جلوی آینه ایستادم و به خودم گفتم: فرهنگ شادزاد، این بهترین اسمه برای تو، بهترین اسمیه که به فکر هر مخلوقی رسیده. و بهترین اسمه برای تمام خانواده و فک و فامیلت. و کاش که بابا و اسکندر زنده بودن و اسم تازه تو رو می&amp;zwnj;شنیدن. و کاش عمو جلال و سیروس اینجا بودن که اسم تازه تو رو بشنون. چقدر همه&amp;zwnj;شون احساس غرور می&amp;zwnj;کردن! برای خودم چند بار اسم رو تکرار کردم و هر بار از اون بیشتر خوشم اومد. یک مشنگ که به خودش یادآوری می&amp;zwnj;کرد که چه مشنگه.&lt;br /&gt;
پس می&amp;zwnj;بینید. من مشنگم و افتخار می&amp;zwnj;کنم که مشنگم. امااین لومپن،اونم مشنگه،اما زیاد بهش افتخار نمی&amp;zwnj;کنه. یا بهتره بگم، اون مشنگ بود، زمانی که من مشنگ نبودم. وقتی من از فرهنگ شادزادی دست کشیدم و مشنگ شدم،اون از مشنگی دست کشید و شد فرهنگ شادزاد. ولی چه من مشنگ باشم و اون فرهنگ شادزاد، و چه اون مشنگ باشه و من فرهنگ شادزاد، فرقی نمی&amp;zwnj;کنه. چیزی که به حساب میاد، ایده افلاطونی،آیدوس مشنگیته، که ما هر دو داریم. ما یک جفتیم، و چه جفتی! تیرو تخته! میخ و نعل.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;خودتون دیدین. بعد از اون همه فحش که به من داد، بعد از اون همه ملامت که منو کرد، که من این کارو نکردم، من اون کارو نکردم، کار کار مشنگ بود، حالا با چه روئی به من رو می&amp;zwnj;ندازه که از نومیدی نجاتش بدم. آقا خوراکشون روزی یک شوخیه و بنده سفره دار ایشونم. بنده باید روزی یک شوخی خلق کنم که مایه خنده آقا بشه. بنده شوخ ایشونم. بنده شوخی ساز و مسخره و دلقک حضرت والا هستم. اون از شوخی&amp;zwnj;های حاضر و آماده خوشش نمیاد، شوخی&amp;zwnj;هائی که میشه در کتاب&amp;zwnj;های کتابخانه&amp;zwnj;های مستراح&amp;zwnj;های هر خانواده محترمی پیدا کرد. شوخی&amp;zwnj;های بنده باید همه بکر و تازه باشن. اگر من شوخیام را به کمدین&amp;zwnj;های پشت تلویزیون فروخته بودم تا حالا ملیونر شده بودم. اما من از این کار چی گیرم میاد؟ فحش و بد و بیراه و توهین و اهانت.&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بنده تا حالا هشتصد و هفتاد و دو تا شوخی ساخته&amp;zwnj;م. صد و هشتاد و شش تا در باره شاهان قدر قدرت و &amp;quot;کبیر،&amp;quot; از کورش کبیر گرفته، تا شاه سلطان حسین کبیر، تا رضا شاه دوم نیم&amp;zwnj;پهلوی کبیر. صد و چهل و چهار تا درباره ناصرالدین شاه، ملیجک و کریم شیره&amp;zwnj;ای. شصت و نه تا درباره آغا محمد خان قاجار و ایل و تبارش. یکی درباره ناپلئون. و بقیه درباره آنتونی و کلئوپاترا. شوخی&amp;zwnj;های محبوب من این آخری&amp;zwnj;ها هستن. میخواین چند تا از شوخی&amp;zwnj;های بنده رو بشنوین؟ می&amp;zwnj;دونین چرا ناپلئون همیشه شال سرخ به کمرش می&amp;zwnj;بست؟ برای اینکه اگه نمی&amp;zwnj;بست شلوارش میفتاد پائین. میدونین آنتونی تخم&amp;zwnj;های طلائیشو کجا قایم میکرد؟ توی تخمدون کلئوپاترا. می&amp;zwnj;دونین ژولیوس سزار و کلئوپاترا از کجا آب می&amp;zwnj;خوردن؟ کلئوپاترا از پاشیر ژولیوس سزار، ژولیوس سزار از راه&amp;zwnj;آب کلئوپاترا. میدونین ژولیوس سزار و مارک آنتونی کجا با هم روبرو شدن؟ تو راه&amp;zwnj;آب کلئوپاترا. چی؟ خنده دار نیست؟ من صدای لبخندتون رو از اینجا می&amp;zwnj;شنوم.&lt;br /&gt;
به هر حال، شوخی ساختن تنها کاری نیست که من واسه این بابا می&amp;zwnj;کنم. براش مست می&amp;zwnj;کنم. براش جاکشی می&amp;zwnj;کنم. گناه هر کثافتکاری&amp;zwnj;ای رو که می&amp;zwnj;کنه بدوش خودم می&amp;zwnj;گیرم. خلاصه بگم، براش مشنگی می&amp;zwnj;کنم. اگر منو نداشت می&amp;zwnj;دونین چی&amp;zwnj;کار میکرد. جوابش خیلی ساده&amp;zwnj;&amp;zwnj;س. خودشو می&amp;zwnj;کشت. یه همچی آدمی&amp;zwnj;س. به طناب دارش نمی&amp;zwnj;ارزه. نه مال داره نه بمال داره نه جمال داره نه کمال. نه غرور داره نه عزت نفس. نه وقار دارد نه تاغار. دلش می&amp;zwnj;خواد خودشو به خاطر هر زشتی و ظلمی در عالم سرزنش کنه. دنبال بهانه می&amp;zwnj;گرده که خودشو گناهکار بدونه. روزهائی که کیفش کوکه دلش خوشه که خودشو قدیس و ولی الله حساب کنه. اما بیشتر قدسی خانومه تا قدیس، نقل علی الله است تا ولی الله. عقلش پاره سنگ می&amp;zwnj;بره. توی هوا روح و شبح میبینه. صداشونو می&amp;zwnj;شنوه. باهاشون حرف می&amp;zwnj;زنه. با خودش حرف می&amp;zwnj;زنه. باید بردش دیوونه&amp;zwnj;خونه.&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;img align=&quot;middle&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;http://radiozamaneh.com/sites/default/files/bahmshbo02.jpg&quot; /&gt;و می&amp;zwnj;دونی چیه؟ همه این زنا یک وجه اشتراک دارن. چه دونسته، چه ندونسته، حدود شکارگاه خودشونو علامت&amp;zwnj;گذاری می&amp;zwnj;کنن. یک نفرشون نیست که وقت رفتن چیزی پشت سرش جا نذاره، یه ساعت، یه گردن&amp;zwnj;بند، یه النگو، یه لنگه جوراب، یه سنجاق قفلی، یه سنجاق سر، یه چیزی که بتونه بیاد دنبالش، یه چیزی که آدمو یادش بندازه، یه چیزی که باهاش به رقبا هشدار بده. خدا از ما نگیردشون. و به اینها آدم بگه لگوری؟ بابا ایوالله.&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;وقتی افسردس، راستی افسردس. کج خلق میشه. طبع شوخیش رو از دست میده. مثل خرچنگ عنق میشه. مثل بز یبس میشه. از آب و جو میفته. ظرف&amp;zwnj;های کثیفش هفته&amp;zwnj;ها توی دست&amp;zwnj;شوئی آشپزخونه تل انبار میشن. رخت&amp;zwnj;های کثیفش یک گوشه جمع می&amp;zwnj;شن تا اینکه بو بگیرن. ضدعرقش تموم میشه و حوصله بیرون رفتن و خریدنشو نداره. نفسش درنمیاد. از هیچی لذت نمی&amp;zwnj;بره. همه این کارارو من باید برایش بکنم. باید بجاش بخورم، بنوشم، بنداز کنم (از این یکی هیچ بدم نمیاد. مترس&amp;zwnj;هاش گل سر سبد زن&amp;zwnj;های محله&amp;zwnj;ن. خوشگوشتشون تو شهر نظیر نداره.) جان کلام، باید براش &amp;quot;مثمر ثمر&amp;quot; باشم. این آدم از اون&amp;zwnj;هاست که با ریش&amp;zwnj;تراش برقی صورتشو میبره. انقدر دست و پا چلفتیه.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;میدونین تصورش از تفریح و سرگرمی چیه؟ به ایستگاه اتوبوس &amp;quot;گری هاوند&amp;quot; تلفن کنه و روی نوار به برنامه حرکت تمام اتوبوس ها به شمال، جنوب، شرق، و غرب کشور گوش بده. حتی به نوار میگه &amp;quot;خیلی ممنون!&amp;quot; یا شماره وقت صحیح شرکت تلفن رو می&amp;zwnj;گیره تا روی نوار یک صدای زنونه مکش مرگ ما رو بشنوه که نیم ساعت براش فواید استفاده زیاد از تلفن راه دور رو شرح می&amp;zwnj;ده. به صدای روی اون نوار هم میگه &amp;quot;خیلی ممنون!&amp;quot; یا اینکه توی خیابون&amp;zwnj;ها راه میفته و با تیرهای چراغ برق مکالمه می&amp;zwnj;کنه. ببخشید، گفتم مکالمه؟ تصحیح بفرمائید، &amp;quot;بحث انتقادی&amp;quot; که در اون&amp;zwnj;ها به نوبت از طرف خودش و از طرف تیرهای چراغ برق بحث و استدلال می&amp;zwnj;کنه. مثلاً درباره ماهیت تراژدی شکسپیری، تعداد فرزندانی که بانو مکبث داشت، گرایش به همجنس&amp;zwnj;بازی در تراژدی &amp;quot;دستمال&amp;quot; شکسپیر، احساسات شبیه به زنای با محارمی که لیر نسبت به کردلیا Cordelia داشت، آیا راستی شکسپیر پسری بنام هامنت Hamnet داشت یا نه؟ و چرا شکسپیر در وصیتنامه&amp;zwnj;اش بهترین تختخوابش را برای زنش نگذاشت؟ از میان شنوندگانش تیرهای چراغ برق رو بیش از همه دوست داره، چون پیش از دادن جواب مدت مدیدی تأمل میکنن. بردبار و با ادبن. هیچوقت یکی به دو نمیکنن و هیچوقت اشتباهات رو در استدلال آدم نمیگیرن.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;یا اینکه درباره نوشته&amp;zwnj;های فلسفی، ترجمه&amp;zwnj;ها، توضیحات و حواشی هرمان د جرمان Hermann the German اظهار فضله می&amp;zwnj;کنه. یا اینکه درباره رساله تحلیل از عقب ارسطو داد سخن میده. (در تحلیل از عقب خیلی استاده. در همه کار از عقب خیلی استاده. اصولا آدم عقب افتاده&amp;zwnj;ایه. واستدلالش هم به این شعر خواجه است که فرموده: &amp;quot;گناه اگرچه نبود اختیار ما حافظ/ تو از طریق عقب باش و گو گناه من است.&amp;quot;)&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;یا اینکه به بحث و استدلال در شعر جفری چاسر اهل مانموت می&amp;zwnj;پردازه، که خودش تنها کسی است که در اون تخصص داره. دلش می&amp;zwnj;خواد همه، حتی تیرهای چراغ برق، روشنفکر بشناسنش. می&amp;zwnj;دونین، متکبر، &amp;quot;سناب&amp;quot; Snob عجیبیه. روشنفکر متکبر، که بدترین نوع متکبره.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اما حالا از خودم بگم. من در بحث&amp;zwnj;هام به تماس انسانی نیاز دارم. منو بکشن با تیر چراغ برق و نوار ضبط صوت حرف نمی&amp;zwnj;زنم. مستمعین محبوب من عمله&amp;zwnj;های بیکار مکزیکی هستن که یک کلمه انگلیسی نمی&amp;zwnj;دونن. اون&amp;zwnj;ها پذیراترین و مهربان&amp;zwnj;ترین شنوندگان روی زمینن. به محض آنکه من یکیشونو می&amp;zwnj;بینم، تیر می&amp;zwnj;کنم طرفش. اول با یک سئوال موجه سر حرفو باز می&amp;zwnj;کنم. مثلاً می&amp;zwnj;پرسم پستخونه یا نزدیکترین بانک کجاست. تا جمله نشانه بیماری &amp;quot;من اینگلیش نه&amp;quot; را شنیدم، هر دو تا لوله رو با هم خالی می&amp;zwnj;کنم. اول با شوخی&amp;zwnj;های ناصرالدین شاه و ملیجک شروع می&amp;zwnj;کنم. بعد شوخی&amp;zwnj;های کریم شیره&amp;zwnj;ای را میون می&amp;zwnj;کشم، بعد می&amp;zwnj;زنم به آغا محمد خان قاجار و ایل و تبارش. و بالاخره به آنتونی و کلئوپاترا ختم می&amp;zwnj;کنم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;هی من ور می&amp;zwnj;زنم و هی مردک بیچاره می&amp;zwnj;گه &amp;quot;من اینگلیش نه&amp;quot;، تا اینکه مجذوب من می&amp;zwnj;شه که مجذوب حرف زدن خودمم. وایمیسه و دستاشو به سینه میزنه و با صبر و شکیبایی و لبخندی مفرح، جوری که آدم از سر مهربونی محض به یک پسر خاله عقب افتاده گوش می&amp;zwnj;ده، خودش رو تسلیم وراجی من می&amp;zwnj;کنه. اگه نیمکتی دراون نزدیکی هست، اونو به من نشون میده تا روش بنشینم که پاهام خسته نشه. کنار من می&amp;zwnj;شینه و بدنش رو به طرف من می&amp;zwnj;گردونه تا اینکه من ناچار نباشم گردنمو به طرف اون بچرخونم. با محبت زیادی به من نگاه می&amp;zwnj;کنه و سرشو مرتب تکون می&amp;zwnj;ده، که مبادا من فکر کنم که به حرفم گوش نمی&amp;zwnj;ده، که فقط داره وانمود می&amp;zwnj;کنه. وقتی حرفم تموم شد، یا از حرف زدن خسته شدم، یا اینکه از خودم شرمنده شدم، چند دقیقه دیگه صبر می&amp;zwnj;کنه تا مطمئن بشه که این یک سکته کوتاه در صحبت من نیست، که حرفم راستی تموم شده. بعد بلند می&amp;zwnj;شه، منو بغل می&amp;zwnj;کنه، و مثل اینکه من برادر کوچکتر یا پسر خاله عقب&amp;zwnj;افتاده&amp;zwnj;شم، هر دو طرف صورتم رو می&amp;zwnj;بوسه. متأثر از وضع اسفناک من، چشم&amp;zwnj;هاش پر از اشک می&amp;zwnj;شه و آشکارا گریه می&amp;zwnj;کنه. وقتی داره با پشت خمیده از من دور می&amp;zwnj;شه، می&amp;zwnj;بینمش که از تأثر به پیشونی خودش سیلی می&amp;zwnj;زنه.&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&lt;img align=&quot;middle&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;http://radiozamaneh.com/sites/default/files/jokcloshlv03.jpg&quot; /&gt;و با تیرهای چراغ برق مکالمه می&amp;zwnj;کنه. ببخشید، گفتم مکالمه؟ تصحیح بفرمائید، &amp;quot;بحث انتقادی&amp;quot; که در اون&amp;zwnj;ها به نوبت از طرف خودش و از طرف تیرهای چراغ برق بحث و استدلال می&amp;zwnj;کنه.&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;مستمعین کمی محبوب&amp;zwnj;ترم کارمندان بانک،اعضاء کلوب روتاری، اعضاء کلوب &amp;quot;رؤسای بازرگانی آینده آمریکا،&amp;quot; و فروشنده&amp;zwnj;های سیار هستن، یا هر آدم غریبه&amp;zwnj;ای که توی پیاده&amp;zwnj;رو این گناه غیر قابل بخشش رو بکنه که به من حرف سرزده بی&amp;zwnj;معنائی بزنه. حرفی مثل &amp;quot;امروز روز آفتابی خوبیه،&amp;quot; یا &amp;quot;راستی مثل اینکه خیال داره بارون بیاد،&amp;quot; یا &amp;quot;امروز خیلی خوشحال به&amp;zwnj;نظر میای،&amp;quot; هر حرفی که براش خرجی نداشته باشه. همین یک اشاره واسه من کافیه. بلافاصله تیر می&amp;zwnj;کنم طرفش و دستمو به طرفش دراز می&amp;zwnj;کنم. یارو با لبخند گل و گشادی با من دست می&amp;zwnj;ده، به این امید که یه دست خشک و خالی می&amp;zwnj;ده و پی کارش می&amp;zwnj;ره. اما من دستشو قرص می&amp;zwnj;چسبم و هی تکون میدم و یک مشت از همون اباطیل خودش تحویلش می&amp;zwnj;دم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;quot; آفتابش چه کیفی داره. بهترین هوائی&amp;zwnj;ست که توی سه روز گذشته داشتیم. آفتاب چند روز فکر می&amp;zwnj;کنی دوام بیاره؟&amp;quot; به محض آنکه این مقوله به آخر می&amp;zwnj;رسه و یارو داره تلاش می&amp;zwnj;کنه که دستشو بیرون بکشه و فرار کنه، یه استخون تازه جلوش پرت می&amp;zwnj;کنم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;quot;فکر می&amp;zwnj;کنی عکس&amp;zwnj;العمل بورس به عفونت مجرای ادرار رئیس جمهور و عمل پرستاتی که باید به زودی بکنه چی باشه؟&amp;quot; این معمولا کار دو دقیقه مکالمه رو می&amp;zwnj;کنه. یارو سرشو یا ماتحتشو می&amp;zwnj;خارونه و نگران سهامش می&amp;zwnj;شه. یادش میاد که هنوز به قیمت سهام روز توی روزنامه وال ستریت نگاه نکرده. از خودش می&amp;zwnj;پرسه چطوره که از عفونت مجرای ادرار رئیس جمهور سوء&amp;zwnj;استفاده کنه و پول کلونی به جیب بزنه. اما این کار دور از وطن&amp;zwnj;پرستی نیست؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;وقتی این مقوله هم نخ&amp;zwnj;نما شد و یارو نومیدانه داره برای فرار از من تلاش می&amp;zwnj;کنه، ازش میپرسم آیا قیمت سال آینده شیکم خوک ، یا قیمت محصول لوبیای کاشته نشده سال دیگه رو میدونه یا نه. در این لحظه یارو با یک تکون شدید دستشو بیرون می&amp;zwnj;کشه و فرار می&amp;zwnj;کنه. و همونطور که داره میدوه صداش رو می&amp;zwnj;شنوم که به یک کارمند دیگه بانگ، یا به یه عضو دیگه کلوب روتاری هشدار می&amp;zwnj;ده که: &amp;quot;این یارو دیوونه زنجیریه. نزدیکش نرو. اینو باید تو دیوونه&amp;zwnj;خونه نیگهدارن، جای اینکه بذارن توی خیابونا مزاحم مردم بشه. تعجبی نداره که میزان جنایت انقده بالاست.&amp;quot;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;نامحبوب&amp;zwnj;ترین شنونده&amp;zwnj;ام خود این باباس، این متشاعر، این &amp;quot;سناب&amp;quot; متکبر، این شبه&amp;zwnj;روشنفکر. یه آدم ساختگی و توخالیه. کرم کتابه، میرزا بنویسه، خر عصاریه. تمام این ادعاهای روشنفکرانه پوششی است برای احساس حقارت، بی&amp;zwnj;کفایتی، سستی کمر و یبوسیتش. تنها آدمیه که من می&amp;zwnj;شناسم که شونزده سال دانشگاه رفته و هنوز یه لیسانس نگرفته. تا به حال در دانشگاه هشت رشته اصلی و بیست و چهار رشته فرعی عوض کرده. دوازده زبان و ادبیات مختلف خونده، از جمله زبان کولی&amp;zwnj;ها، زبان زرگری، زبان رشتی و زبان سواحیلی. در میان رشته&amp;zwnj;های تحصیلی دیگرش اینها قابل ذکرن: فلسفه شرق و غرب و شمال و جنوب، میتولوژی یونان و روم، میتولوژی بومی&amp;zwnj;های مکزیک، مذاهب باستانی و جدید، تاریخ، جغرافی، زیست&amp;zwnj;شناسی، روان&amp;zwnj;شناسی، خاک&amp;zwnj;شناسی، انسان&amp;zwnj;شناسی، باستان&amp;zwnj;شناسی، شیمی، فیزیک، متافیزیک، نجوم و ستاره&amp;zwnj;شناسی.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;تحصیلاتش تحصیل نیست، بلکه یک سری وسواسه. مثلا، در حین خوندن ادبیات انگلیسی قرون وسطی در جفری چاسر اهل مانموت غرق می&amp;zwnj;شه. یکهو همه چیز دیگه رو به دریا می&amp;zwnj;ریزه. از تمام دروس دیگه چشم می&amp;zwnj;پوشه تا اینکه با اردنگی از بخش ادبیات انگلیس می&amp;zwnj;ندازنش بیرون. بعد در بخش فلسفه اسم می&amp;zwnj;نویسه و شیفته رساله تحلیل از عقب ارسطو و یا رسالات قرون وسطائی هرمان د جرمان می&amp;zwnj;شه. جان کلام اینکه از نظر روان&amp;zwnj;شناختی شخصیتی مقعدی داره.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;مسئله سکس رو مثال بزنم. خودشو خیلی خانوم&amp;zwnj;باز و محبوب خانوم&amp;zwnj;ها می&amp;zwnj;دونه. در واقع، از تصدق سر من، چنین شهرتی هم به هم زده. اما حقیقت اینه که اگه به عهده خودش بذاریش بخاری ازش بلند نمی&amp;zwnj;شه. معمولاً افسرده تر از اونه که کاری ازش بر بیاد. و وقتی افسرده نیست انقدر کسل کننده است که هیچ زنی بهش محل سگ نمی&amp;zwnj;ذاره. اینجاست که میاد بسراغ من. شخصیت فریبنده و بشاش منو قرض می&amp;zwnj;گیره و بنده باید زن&amp;zwnj;هاش رو براش جلب کنم و شیفته خودم بکنم. بعد باید بقیه وجود خودم رو هم بهش قرض بدهم تا بتونه کارو به آخر برسونه. اگه کارا رو به عهده اون بذارم چه بسیار دوشیزه تنگدست که باید برای اتمام کارش به انگشت&amp;zwnj;های جادویی خودش متوسل بشه و خونه اونو با نفرت ترک کنه. گاهی وقتی خیلی با من بدجنسی کرده، خیلی درباره من لیچار گفته ، من درست به همین صورت انتقام می&amp;zwnj;گیرم. وسط کار، نرسیده به آخر خط، برقشو قطع می&amp;zwnj;کنم، میون زمین و هوا ولش می&amp;zwnj;کنم. و وقتی من میرم همه چی میره.&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;وقتی افسرده است مثل حلزون کنده، و وقتی افسرده نیست مثل خروس تنده. و همه اینها بخاطر اینکه همه حواسش، حتی موقع بنداز کردن، پی ارواح و اشباح و جفری چاسر اهل مانموت و هرمان د جرمان و این آشغال&amp;zwnj;کله&amp;zwnj;هاست. تنها وردی که براش کار می&amp;zwnj;کنه سه کلمه است: &amp;quot;مشنگ بدادم برس!&amp;quot; و من مثل غولی که از توی چراغ علاء الدین بیرون میاد می&amp;zwnj;پرم وسط معرکه، نفسم رو که مثل عقربه قطب&amp;zwnj;نما به طرف شمال راست شده دستم می&amp;zwnj;گیرم، و نبرد رو پیروزمندانه تموم می&amp;zwnj;کنم. و در حالیکه روز به روز شهرت اون زیادتر میشه، من باید خاک گمنامی بخورم و بجای تحسین فحش و توهین بشنوم، بخصوص دور و بر دوستان &amp;quot;روشنفکر&amp;quot; و &amp;quot;پاکیزه باطنش.&amp;quot;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;و&amp;nbsp;اگه خیال می&amp;zwnj;کنین این بابا عوضیه، باید دوستای دیگه شو ببینین. مثل این مرغ وارونه، سام. سام حتی اسم واقعیشم نیست. اسمش صبحی عبدالمعروفه. یک مرغ مقلد یاوه&amp;zwnj;سرای عربه، که همه نود و نه اسم خداوند و نام اعظم رو می&amp;zwnj;دونه، اما تمبونشو بلد نیست بالا بکشه. بله، ستاره تولدش قافیه&amp;zwnj;دار بوده. خورده متشاعره. ولی آدم چه توقعی می&amp;zwnj;تونه از کسی داشته باشه که اولاً اسمش صبحی عبدالمعروفه، و دوماً خودشو به همه سام معرفی می&amp;zwnj;کنه؟ چه توقعی می&amp;zwnj;شه از کسی داشت که بیست ساله رنگ زن رو ندیده، بیست ساله روغن عوض نکرده. درست شنیدین، بیست سال. هنوز دلش پیش یه زنیکه&amp;zwnj;اس که ولش کرد و با یه حسابداری، ستاره&amp;zwnj;شناس سگی، چیزی فرار کرد و رفت.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;حتی تمرین پنج انگشتی هم نداره، بلد نیست استمناء کنه، به&amp;zwnj;جز در فکرش. خودش اسمشو شعر می&amp;zwnj;ذاره، اما از من بشنوین، استمناء فکریه. من شنیده&amp;zwnj;مشون. زیبای من!/ دوربین عاشق توست!/ دنیا عاشق توست!/ من عاشق توام! مدفوعت بوی سنبل می&amp;zwnj;ده! هیچکسی که روغنشو مرتب عوض کرده باشه چنین یاوه&amp;zwnj;هائی نمی&amp;zwnj;گه. به هر حال، بیست سال پیش یک شب پیش از خوابیدن از عبلش خداحافظی کرد و دیگه خبری ازش نشنیده. هرگز دیگه نه در اندرونی آبی ریخته، نه در بیرونی.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;قول بهتون می&amp;zwnj;دهم حتی پیش از اونم دست به رختخوابش زیاد تعریفی نداشت. قول میدم وقتی داشت با معشوقه&amp;zwnj;اش بنداز میکرد، زنیکه احساس میکرد که انگار کسی داره دندونشو مته می&amp;zwnj;زنه، همچی تقلا می&amp;zwnj;کرد و به خودش می&amp;zwnj;پیچید که انگار توی صندلی دندونساز نشسته. شرط می&amp;zwnj;بندم هرگز نتونست کار زنه رو راه بندازه، کاری کنه که زنه براش غش کنه. حتی انقدر زیرکی نداشت که دهنشو به کار ببره، واسه یه کار حسابی، نه اینکه براش شعر بخونه. البته زنه تجربه داشت، غنچه&amp;zwnj;شو جای دیگه واکرده بود و می&amp;zwnj;دونست از یه مرد چه توقعی باید داشته باشه. اون حسابداره یا ستاره&amp;zwnj;شناس سگه که باهاش فرار کرده بود، لابد از بالا و پائین مثل قاطر بود و مثل قاطرم سوار می&amp;zwnj;شد. دیگه بی&amp;zwnj;خیال صندلی دندونساز و شام با شمع و گل و پروانه و رقص باله. نیم ساعت تماشا کنه که نیجینسکی روی صحنه با یه شال حریر استمناء کنه.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;این بابا سام، چنان از من بیزاره که نگو. تحمل اینو نداره که ببینه من هرشب روغن عوض می&amp;zwnj;کنم. از حسادت می&amp;zwnj;میره که من خوش می&amp;zwnj;گذرونم، نمی&amp;zwnj;ذارم هیچی منو کلافه کنه، افسرده کنه. میگه من حیوونم. میگه من خوکی از گله خوک&amp;zwnj;های ابیقورم. به طبع شوخ من حسودی می&amp;zwnj;کنه. می&amp;zwnj;گه بیمارگونه است. به عرقخوری من حسودی می&amp;zwnj;کنه. میگه یک روزی مخم آب میاره. استاد خریته و می&amp;zwnj;خواد این یکی عبدل الاغ، این یکی مرغ مقلد رو هم مثل خودش استاد خریت بکنه. می&amp;zwnj;خواد که این بابا هم ترک عیش و عشرت بکنه تا با هم بشینن و صبح تا شب استمناء فکری بکنن. همدیگه رو شاعر و روشنفکر می&amp;zwnj;دونن و به ما &amp;quot;اراذل،&amp;quot; به من و بابا ظاهر کون پتی و عبلی لجن و جنب بغدادی وابن گوز و شوالیه ها و رضا نیم پهلوی با نظر تحقیر نگاه می&amp;zwnj;کنن. تنها کاری که بلدن بکنن اینه که از عمو ویلیام و عمو بیلیام و عمو عزرا و عمو کارل و عمو لودویگشون حرف بزنن. ایشاالله یه نفرین هیث کلیفی دامن هر دوشون رو بگیره.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;این بابا سام، یه روزی خودشو می&amp;zwnj;کشه. این خط این نشون اینم کلاه درویشون. ببینین کی بهتون گفتم. این یکی بابا البته غمگین و دل&amp;zwnj;شکسته می&amp;zwnj;شه. باز از آب و جو میفته، از خواب میفته، و دچار &amp;quot;یبوسیت&amp;quot; میشه. من باز باید براش در هر کاری مثمر ثمر بشم. براش بخورم، بخوابم، مست کنم، بنداز کنم، حتی موال برم. که اون بتونه دوسره بار کنه. با رفیقای چس&amp;zwnj;نفس هنرمند و روشنفکرش سر قبر دوست شاعر و روشنفکرش اشک&amp;zwnj;افشانی و شعرافشانی بکنه، در حالیکه من دارم کثافت&amp;zwnj;کاری&amp;zwnj;هاش رو می&amp;zwnj;کنم، کارائی رو می&amp;zwnj;کنم که زنده نگهش می&amp;zwnj;دارن.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;من یکی که اگه سام بمیره ککم هم نمیگزه. من براش عزا نمی&amp;zwnj;گیرم. بعد از این همه فحش و بد و بیراه که سال&amp;zwnj;ها نثار من کرده، بعد از اینکه به این رفیقش گفته که منو ول کنه، که از شرم خلاص بشه، بده ببرنم دیوونه&amp;zwnj;خونه، حتی بکشدم. چرا براش عزا بگیرم؟ چرا جواب بدی رو با نیکی بدم؟ می&amp;zwnj;گه من سگم. می&amp;zwnj;گه من توی لجنزار اجتماع بزرگ شده&amp;zwnj;م. اسم منو گذاشته مشنگ. مگه مشنگ چشم نداره؟ مگه مشنگ دست نداره، پا نداره، بقیه اعضاء بدن رو نداره، حواس نداره، عاطفه نداره،احساسات نداره؟ مگه همون غذا رو نمی&amp;zwnj;خوره، کاردش بزنی همون خون ازش نمیاد، همون امراض رو نمی&amp;zwnj;گیره، با همون دواها خوب نمی&amp;zwnj;شه، با همون زمستون و تابستون گرم و سرد نمی&amp;zwnj;شه که سام می&amp;zwnj;شه؟ اگه بهش نیشتر بزنی خونش درنمیاد؟ اگه غلغلکش بدی نمی&amp;zwnj;خنده؟ اگه مسمومش کنی نمی&amp;zwnj;میره؟ و اگه بهش ظلم کنی انتقام نمی&amp;zwnj;گیره؟ نه، من برای سام عزا نمی&amp;zwnj;گیرم. بذار حسابش دستش باشه. روز کفن و دفن سام من مست می&amp;zwnj;کنم و بنداز می&amp;zwnj;کنم. روز کفن و دفن هر کسی من مست می&amp;zwnj;کنم و بنداز می&amp;zwnj;کنم. اینم از سام.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;البته همه این کارارو برای این بابا من می&amp;zwnj;کنم. اون از اینجور کارها لذت نمی&amp;zwnj;بره. یعنی اعتراف نمی&amp;zwnj;کنه. خیلی حساسه، خیلی نازک&amp;zwnj;دله. اون بالاتر از این حرف&amp;zwnj;هاست. این کارارو مشنگ می&amp;zwnj;کنه. به سام اینو می&amp;zwnj;گه. به سام نمی&amp;zwnj;گه خودش منو وادار به این کارا می&amp;zwnj;کنه، که اون کیفشو بکنه. اینو به دوست&amp;zwnj;های روشنفکرش نمی&amp;zwnj;گه. اگه بگه از نظرشون میفته. همونطور که به رفیقه&amp;zwnj;هاشم نمی&amp;zwnj;گه، به تیتیش مامانیاشون، به باهوشاشون، اونائی که یه روزی روزگاری ممکنه بخواد بگیردشون، هر پنج شیش تاشونو. به اونا نمی&amp;zwnj;گه که هر شب تا بوق سگ توی شهر داره بغل لگوری&amp;zwnj;های عامیش می&amp;zwnj;خوابه. اون کار مشنگه. مشنگه که خانوم بازه. به اون رفیقه&amp;zwnj;های شایسته&amp;zwnj;اش نمی&amp;zwnj;گه کسی که بغل اونا هم می&amp;zwnj;خوابه و کارشونو به شایستگی راه می&amp;zwnj;ندازه همون مشنگ پست ناهنرمنده. به اونا نمی&amp;zwnj;گه که خودش ضعف جنسی داره، که اگه به عهده اون باشه یک ظرف مارجرینم نمیتونه سوراخ کنه.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اما عیبی نداره. به هر حال من لگوریاشو به این عروس&amp;zwnj;های روحی و معنویش ترجیح میدم. وقتی من با زنی هستم، دلم می&amp;zwnj;خواد که با گوشت و استخونش با من عشق&amp;zwnj;بازی کنه نه با فکر و ذهنش. وقتی من می&amp;zwnj;خوام فکرمو پرورش بدم، می&amp;zwnj;رم کتابخونه. وقتی می&amp;zwnj;خوام لب و دست و نفس اماره&amp;zwnj;مو پرورش بدم، می&amp;zwnj;رم تو رختخواب. و توی رختخواب من جای درس و مقش نیست. و می&amp;zwnj;دونی روی کی اسم شلخته و عامی می&amp;zwnj;ذاره؟ روی این زنای سالم حال بده اهل رقص و آواز و بزن و بکوب، که صرفنظر از هر بهانه&amp;zwnj;ای که بیارن، دلشون میخواد بغل آدم بخوابن. این جور زنا باب دندون منن.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;و می&amp;zwnj;دونی چیه؟ همه این زنا یک وجه اشتراک دارن. چه دونسته، چه ندونسته، حدود شکارگاه خودشونو علامت&amp;zwnj;گذاری می&amp;zwnj;کنن. یک نفرشون نیست که وقت رفتن چیزی پشت سرش جا نذاره، یه ساعت، یه گردن&amp;zwnj;بند، یه النگو، یه لنگه جوراب، یه سنجاق قفلی، یه سنجاق سر، یه چیزی که بتونه بیاد دنبالش، یه چیزی که آدمو یادش بندازه، یه چیزی که باهاش به رقبا هشدار بده. خدا از ما نگیردشون. و به اینها آدم بگه لگوری؟ بابا ایوالله.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;چرا اینجا می&amp;zwnj;مونم و این همه خفت و خواری رو تحمل می&amp;zwnj;کنم؟ از روی رحم و شفقت محض. یکی از این روزها ولش می&amp;zwnj;کنم و پی کار خودم می&amp;zwnj;رم. آدم خودم می&amp;zwnj;شم، لگوریامو همراه خودم می&amp;zwnj;برم، حتی شاید زن می&amp;zwnj;گیرم، می&amp;zwnj;رم بازار قصابا یه زن کال واسه خودم پیدا می&amp;zwnj;کنم، یه زن حسابی دو پستونه. اگه امپراطور هیدریان Hadrian می&amp;zwnj;تونست واسه خودش توی سیرک یه زن کال گیر بیاره، چرا مشنگ نتونه برای خودش توی بازار قصابا یه زن کال پیدا کنه؟ اگه بناست برسه، بذار به دست خودم برسه. مطلقا زن روشنفکر نمی&amp;zwnj;خوام. نمی&amp;zwnj;خوام توی کله&amp;zwnj;اش گوشت داشته باشه. گوشتو فقط به استخوناش می&amp;zwnj;خوام. من اهل ممه و لنگ و پاچه&amp;zwnj;ام. اگه ممه نداشته باشه و سینه&amp;zwnj;ش مثل مردا تخت باشه باهاش چیکار کنم؟ نه، ممه رو باید داشته باشه. البته نمی&amp;zwnj;خوام زیادی داشته باشه، که وقت خوابیدن مثل خاگینه ولو بشه و وقت راه رفتن مثل دو تا کاسه لرزونک موج بزنه. اون زنم به&amp;zwnj;درد من نمی&amp;zwnj;خوره.&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;چی؟ می&amp;zwnj;گی اینکه واسه آدم زن نمی&amp;zwnj;شه؟ بهتر از اون دخترای شایسته&amp;zwnj;ایه که این یارو دور خودش جمع کرده، عروسکای نازک نارنجی دل نازک و لب نازک و پشت چشم نازک&amp;zwnj;کن، که همش پزن و افاده و کلاه&amp;zwnj;پردار و عطر و ادوکولن، که شیپیششون منیژه خانومه و به کون خودشون میگن دنبال من نیا بو می&amp;zwnj;دی. اون عروسای روحی و معنوی که نه لب می&amp;zwnj;دن، نه حال، نه به درد دنیای آدم می&amp;zwnj;خورن نه عاقبتش. جان کلام، اونائی که منو دوست ندارن، که قدر منو نمی&amp;zwnj;دونن، که می&amp;zwnj;گن من مبتذلم. تنها چیزی که بهشون دارم بگم اینه که لااقل من خودم کثافت&amp;zwnj;کاریای خودمو می&amp;zwnj;کنم، جای اینکه اونارو به دیگرون واگذار کنم. و وقتی من رفتم می&amp;zwnj;بینیم تا چند وقت دیگه این دخترای شایسته اینجاها پیداشون می&amp;zwnj;شه. اونوقت حالیشون می&amp;zwnj;شه بکن این محله کی بوده. خلاصه خداحافظ. پایدار باشین. استوار باشین. برقرار باشین. دیگه نمیتونین کثافتکاریای خودتونو گردن مشنگ بندازین.&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
</description>
     <comments>https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2011/10/22/7744#comments</comments>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/4103">بهمن شعله ور</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/3244">بی لنگر</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak">خاک</category>
 <pubDate>Sat, 22 Oct 2011 08:27:46 +0000</pubDate>
 <dc:creator />
 <guid isPermaLink="false">7744 at https://archive.radiozamaneh.com</guid>
  </item>
  <item>
    <title>آی مشنگ به دادم برس!</title>
    <link>https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2011/10/13/7487</link>
    <description>&lt;div class=&quot;fb-social-like-widget&quot;&gt;&lt;fb:like  href=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2011/10/13/7487&quot; send=&quot;false&quot; layout=&quot;box_count&quot; show_faces=&quot;false&quot; width=&quot;500&quot; action=&quot;like&quot; font=&quot;arial&quot; colorscheme=&quot;light&quot;&gt;&lt;/fb:like&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-sartitr&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    رمان &amp;quot;بی‌لنگر&amp;quot; به شکل داستان دنباله‌دار در رادیو زمانه         &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-nevisandeh&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    بهمن شعله‌ور        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-filefield field-field-maghaleh-image&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    &lt;img  class=&quot;imagefield imagefield-field_maghaleh_image&quot; width=&quot;250&quot; height=&quot;168&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/sites/default/files/sholbilbpv01_1.jpg?1318786271&quot; /&gt;        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;p&gt;بهمن شعله&amp;zwnj;ور &amp;ndash; فصل هجدهم، بخش دوم و پایانی - کلارا می&amp;zwnj;گه، مشکل تو همینه. به هیچ کسی احتیاج نداری. نمی&amp;zwnj;ذاری هیشکی بهت نزدیک بشه. می&amp;zwnj;گم، قبلاً که می&amp;zwnj;گفتی می&amp;zwnj;ذارم بیشتر از اون تعدادی که باید، بهم نزدیک شن. می&amp;zwnj;گه، منظورم از نظر احساسیه. می&amp;zwnj;دونم که دست به رختخوابت خیلی خوبه. اما هیچوقت نمی&amp;zwnj;ذاری کسی از نظر احساسی بهت نزدیک بشه.&lt;/p&gt;
&lt;!--break--&gt;&lt;!--break--&gt;&lt;p&gt;&amp;nbsp;روانکاوم می&amp;zwnj;گه، تو شیش اینچ زره فولادی دور خودت داری. مشنگ می&amp;zwnj;گه، چرا اندازه همه چی باید شیش اینچ باشه؟ من می&amp;zwnj;گم، تو خفه شو، مشنگ! کلارا می&amp;zwnj;گه، تو نمی&amp;zwnj;ذاری هیشکی بهت هیچی بده. روانکاوم می&amp;zwnj;گه، تو از اینکه به کسی تکیه کنی ناراحت می&amp;zwnj;شی. بث می&amp;zwnj;گه، تو منو دوست نداری. کلارا می&amp;zwnj;گه، تو هیشکی رو دوست نداری. روانکاوم می&amp;zwnj;گه، تو فقط خودتو دوست داری. من می&amp;zwnj;گم، همین الانه می&amp;zwnj;گفتی که من از خودم متنفرم. می&amp;zwnj;گه، اونم درسته. تو هم عاشق خودتی و هم از خودت متنفری. من می&amp;zwnj;گم، فلان&amp;zwnj;شعر. می&amp;zwnj;گه، یک انکار دیگه. من می&amp;zwnj;گم، یک فلان&amp;zwnj;شعر دیگه. می&amp;zwnj;گه، حرف آخر همیشه باید با تو باشه، نیست؟ می&amp;zwnj;گم، پولشو من می&amp;zwnj;دم. تو چرا قرشو می&amp;zwnj;زنی؟&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;حالا سئوال را از خودم می&amp;zwnj;کنم. آیا من کسی را دوست دارم؟ بله. سه موجود مرده و یک موجود زنده. دو مرد مرده، یک زن مرده، و یک زن زنده. گرچه این یکی امشب فاحشه شده و فاحشه زیرک، با نیمچه کلانتر داره حیوون دو پشت می&amp;zwnj;سازه. می&amp;zwnj;گه، تو منو دوست نداری. تو این زن خیالی ایده&amp;zwnj;آل تمام&amp;zwnj;عیار رو دوست داری که ترکیبی است از بئاتریس Beatrice، اوفیلیا Ophelia، سافو Sappho، کلارای قدیس Saint Clare و ماریلین مونرو. تو این تصویر مرکب از روشنفکر، هنرمند، قدیس، فرشته، فاحشه رو دوست داری که وجود نداره مگر در ذهن تو، که هیچکسی نمی&amp;zwnj;تونه بهش واقعیت بده. شرلی نتونست. بث نتونست. منم نمی&amp;zwnj;تونم. هیشکی نمی&amp;zwnj;تونه. می&amp;zwnj;دونی چیه؟ تو یه پیگمالیونی Pygmalion. باید خودت زن دلخواه خودتو بتراشی. می&amp;zwnj;گم. هی، فکر بدی نیست. گمونم یکی از این روزا همین کارو بکنم. &lt;br /&gt;
می&amp;zwnj;گه، حالا که صحبت از فاحشه و فاحشه زیرک شدنه، تو رو چی می&amp;zwnj;گی؟ می&amp;zwnj;گم، چی می&amp;zwnj;خوای بگم؟ می&amp;zwnj;گه البته فاحشه&amp;zwnj;بازی تو هیچ چیش زیرکانه نیست. حتی سعی نمی&amp;zwnj;کنی پنهونش کنی. آب خودتو دور تا دور این منطقه پاشیده&amp;zwnj;ی. لگوریای تو رو چی می&amp;zwnj;گی؟ می&amp;zwnj;گم، کدوم لگوری؟ من لگوری ندارم. همه&amp;zwnj;شون مال مشنگن. می&amp;zwnj;گه، واسه من مشنگ&amp;zwnj;بازی در نیار. این توئی که، چه مست چه هوش، لنگتو روی نصف زن&amp;zwnj;های این شهر بلند کرده&amp;zwnj;ی. می&amp;zwnj;گم، بنده خیر. این نیاز مشنگه، که مست کنه و بپره روی خانوما. این دیوانگی مشنگه، نه دیوانگی من:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;آیا این هاملت بود که به لئرتیز بد کرد؟ &lt;br /&gt;
هاملت هرگز. &lt;br /&gt;
اگر هاملت از خود بی&amp;zwnj;خود شده است&lt;br /&gt;
و آن زمان که خودش نیست به لئرتیز بد کند، &lt;br /&gt;
پس این هاملت نیست که بد می&amp;zwnj;کند، &lt;br /&gt;
هاملت این را انکار می&amp;zwnj;کند. &lt;br /&gt;
پس چه کس این کار را می&amp;zwnj;کند؟ &lt;br /&gt;
دیوانگی او.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ای عمو بزرگ ویلیام زیرک. تو یه چیز دیگه بودی. واسه همه چی یه جواب داشتی. من با کلام تو زندگی می&amp;zwnj;کنم، با کلام تو می&amp;zwnj;میرم. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;کلارا می&amp;zwnj;گه، آره. همه چی رو به مسخره بگیر، تبدیل به نمایش کن. تمام دنیا یه صحنه تآتره و اون شر و ورا. مشکل تو اینه که نمی&amp;zwnj;خوای مسئولیت هیچی رو قبول کنی. من می&amp;zwnj;گم، خنده&amp;zwnj; داره. روانکاومم همینو می&amp;zwnj;گه. و تازه تو ساعتی صد دلارم از من حق ویزیت نمی&amp;zwnj;گیری. شاید بهتره بذارم تو منو روانکاوی کنی. مجانی. می&amp;zwnj;تونی حق ویزیتتو از پائین&amp;zwnj;تنم درآری. سیروس هم همینو می&amp;zwnj;گه. بث هم همینو می&amp;zwnj;گفت. می&amp;zwnj;گفت تو می&amp;zwnj;ترسی خودتو به هیچ چیز پابند کنی. مشنگ می&amp;zwnj;گه، بجز زناکاری. من می&amp;zwnj;گم، خفه شو، مشنگ! &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بث گفت، البته که من دلم می&amp;zwnj;خواد یه روزی عروسی کنم و یکی دو تا بچه داشته باشم. چه عیبی داره؟ و تو چی می&amp;zwnj;خوای؟ گفتم، هیچی. گفت، واقعاً که راست گفتی! تو هیچی نمی&amp;zwnj;خوای. هیچ چیزی نیست که تو راستی راستی بخوای. گفتم، آره، من مرکز اشتیاق ندارم. گفت، مرکز اشتیاق سرتو بخوره. تو اصلاً مرکز نداری، والسلام و نامه تمام. و حالا نامه می&amp;zwnj;ده که بگه غمگینه، که بگه یک جای عمیق&amp;zwnj;تری در وجودش هست که هیچکس جز من حس نکرده. می&amp;zwnj;گم، بنده خیر. اون مشنگ بود که این کارو کرد. اونه که پاروی بلند داره. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پس اینطور! بنده مرکز ندارم. نه مرکز دارم. نه محیط. نه ریشه. نه رباخواری. نه طلا. نه پول. عالیه. چطور شده که همه منو به این خوبی می&amp;zwnj;شناسن، به جز خودم. این من کیم که همه می&amp;zwnj;شناسنش جز من. &lt;br /&gt;
آیا من کلارا رو دوست دارم؟ البته. شرلی رو دوست داشتم؟ بله. هنوز دوستش دارم؟ به نحوی. کلارا می&amp;zwnj;گه، تو و اون به نحویت. تو همه دنیا رو دوست داری، به نحوی. به نحو مسخره خودت. اما خیلی ممنون، دنیا به یه چیزی بیشتر از اون احتیاج داره. می&amp;zwnj;گه، من فقط تا وقتی عاشق اون بودم که زن یکی دیگه بود. و عاشق بث نشدم تا وقتی که تقریباً زن یکی دیگه شده بود. می&amp;zwnj;گم، من عاشق اینم که عاشق تقریباً زن یکی دیگه باشم. شاید سرنوشت من اینه که عاشق تقریباً زن یکی دیگه باشم. کلارا می&amp;zwnj;گه، تو اصلاً نمی&amp;zwnj;دونی عشق یعنی چی. می&amp;zwnj;گم، خنده داره. روانکاومم همینو می&amp;zwnj;گه. با دستمزد. همیشه با دستمزد.&amp;nbsp;&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;آدم اونجور عاشق باشه که من عاشق بوده&amp;zwnj;م! تازه کلارا می&amp;zwnj;گه که من کسی رو دوست ندارم، و کلارا زن شریفیه. صوفی می&amp;zwnj;گه من کسی رو دوست ندارم، و صوفی مرد شریفیه. روانکاوم می&amp;zwnj;گه من کسی رو دوست ندارم، و روانکاوم مرد شریفیه. می&amp;zwnj;گه من فقط خودمو دوست دارم. ببینم، این حرف خوبیه که آدم به کسی بزنه که داره بهش ساعتی صد دلار، پنج روز در هفته، پول می&amp;zwnj;ده؟ اگه بخوام توهین بشنوم می&amp;zwnj;رم توی آبجوفروشی سر محلمون می&amp;zwnj;ذارم خیلی ارزون&amp;zwnj;تر بهم توهین کنن، به قیمت یه آبجو. می&amp;zwnj;ذارم عبلی لجن این کارو بکنه، توی صورتم تقود کنه، مفت و مجانی. می&amp;zwnj;ذارم ابن گوز و شوالیه&amp;zwnj;های میز گردش این کارو بکنن، توی صورتم باد خارج کنن، مجانی. و این عشق چیه که همه می&amp;zwnj;شناسنش، جز من؟ می&amp;zwnj;شه یکی اینو به ما درس و مقش کنه؟ توی کدوم مکتب باهاس یاد گرفتش. کجا باهاس براش شاگردی کرد؟ من حتی توی تلویزیون به این &amp;quot;پرفسور عشق&amp;quot; هم گوش کردم و هیچی یاد نگرفتم، جز اینکه یارو مقعدیه.&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&lt;img align=&quot;middle&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;http://radiozamaneh.com/sites/default/files/bilengshlbf02_0.jpg&quot; /&gt;و این عشق چیه که همه می&amp;zwnj;شناسنش، جز من؟ می&amp;zwnj;شه یکی اینو به ما درس و مقش کنه؟ توی کدوم مکتب باهاس یاد گرفتش. کجا باهاس براش شاگردی کرد؟ من حتی توی تلویزیون به این &amp;quot;پرفسور عشق&amp;quot; هم گوش کردم و هیچی یاد نگرفتم، جز اینکه یارو مقعدیه.&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;گاهی من تمام دنیا را دوست دارم، از مرد و زن و بچه گرفته تا حیوون و درخت و صخره و رود و پل و علف، اونجور که عمو والت دوستشون داشت. من اونجا به مکتب رفتم. و اگه دنیا خوشش نمی&amp;zwnj;آد، دنیا بکشه پشت دوری. و گاهی از دنیا بیزارم، چنان که عمو تایمون از دنیا بیزاره. و اگه دنیا از اینم خوشش نمی&amp;zwnj;آد، دنیا این یه کیرم بکشه پشت دوری. من با دنیا تایمون&amp;zwnj;وار رفتار می&amp;zwnj;کنم و دنیا با من تایمون&amp;zwnj;وار رفتار می&amp;zwnj;کنه. روانکاوم می&amp;zwnj;گه، فلسفه&amp;zwnj;بافی. کلارا می&amp;zwnj;گه، دلیل&amp;zwnj;تراشی. مشنگ می&amp;zwnj;گه، فلان&amp;zwnj;شعرتراشی. &lt;br /&gt;
بابا یه کسی این عشق رو به ما درس و مقش کنه. روانکاوم می&amp;zwnj;گه، من باید قادر و مایل باشم که خودم را وقف یک زن، یک مرد، یا یک کودک کنم. مرده نه، زنده. و بث می&amp;zwnj;گه، اگه نمی&amp;zwnj;خوای منو بگیری پس دوستم نداری. و اگه نمی&amp;zwnj;خوای از من بچه داشته باشی پس منو دوست نداری. و کلارا می&amp;zwnj;گه، من نمی&amp;zwnj;خوام بچه&amp;zwnj;دار شم. یه بچه به فرزندی قبول می&amp;zwnj;کنیم، از کمبوجیه، از ال سالوادور، از کس&amp;zwnj;تاریکا، یه سیاه آفریقای جنوبی. و بث می&amp;zwnj;گه، حتماً یک بچه از خودم، در حقیقت دو تا، یک پسر، یک دختر. و برای ابد. با لباس عروسی می&amp;zwnj;ری، با کفن می&amp;zwnj;آی بیرون. کلارا می&amp;zwnj;گه، فقط تا زمانی که همدیگه رو دوست داریم، نه حتی یک روز بیشتر. و من می&amp;zwnj;گم، آمین. و مشنگ می&amp;zwnj;گه، وقتی می&amp;zwnj;فهمی عاشقی که علاقه تو به تمام زن&amp;zwnj;های دیگه رو از دست می&amp;zwnj;دی، از جمله اونی که عاشقشی.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اینک بنگر چگونه خودم را خانه خراب می&amp;zwnj;کنم: &lt;br /&gt;
نخست این بار سنگین را از سرم می&amp;zwnj;فکنم، &lt;br /&gt;
با اشک خود بلسان مقدس را از سرم می&amp;zwnj;شویم، &lt;br /&gt;
با زبان خود مقام مقدسم را انکار می&amp;zwnj;کنم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;با این حلقه تو را به عقد نکاح درمی&amp;zwnj;آورم. تا مرگ ما را از هم جدا کند. و این چه چیز را ثابت می&amp;zwnj;کند؟ که من دوست دارم؟ آیا این آن را ثابت می&amp;zwnj;کند که هیچ چیز دیگر نمی&amp;zwnj;تواند؟ و چه بسیار مردان و زنان مزدوج که عمر را در نومیدی و سکوت می&amp;zwnj;گذرانند. آهان، این عمو هنری Henry است، که حتی دوزخ را هم باور نداشت تا که به آن وارد شده باشد و آن را به چشم خود دیده باشد. و برای ماه عسل، سفری به &amp;quot;کانال عشق&amp;quot;، مرکز &amp;quot;شرکت فاحشه&amp;quot;. و یک مشت بچه ناقص&amp;zwnj;الخلقه به بار خواهیم آورد، در سایه رآکتورهای اتمی، پرورده به اغذیه سرطان&amp;zwnj;زا. روانکاوم می&amp;zwnj;گه، یک فلسفه&amp;zwnj;بافی دیگه. کلارا می&amp;zwnj;گه، و دلیل&amp;zwnj;تراشی. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;می&amp;zwnj;گه، این لیبرال&amp;zwnj;بازیا رو واسه من در نیار. منم همونقدر لیبرالم که تو. تازه کی صحبت بچه زائیدن کرده؟ بچه می&amp;zwnj;آریم. اصلاً اون کارم مجبور نیستیم بکنیم. اما من گربه&amp;zwnj;هامو می&amp;zwnj;آرم. من می&amp;zwnj;گم، نخیر خیلی ممنون! هر وقت آخر هفته می&amp;zwnj;ریم جائی می&amp;zwnj;شاشن توی وان حموم. و شبا می&amp;zwnj;خوابن روی شکم من و فرفر می&amp;zwnj;کنن و نمی&amp;zwnj;ذارن بخوابم. و وقتی عشقبازی می&amp;zwnj;کنیم میو میو می&amp;zwnj;کنن و حواس منو پرت می&amp;zwnj;کنن. می&amp;zwnj;گه، قبول کن. تو نمی&amp;zwnj;خوای خودتو متعهد کنی. به من یا به هیچ کسی یا به هیچ چیزی. تو نمی&amp;zwnj;خوای هیچکسی حواستو پرت کنه به جز خودت. تو بهترین وسیله حواس&amp;zwnj;پرتی خودتی. تو بهترین دوست خودتی. تو تنها دوست خودتی. بث می&amp;zwnj;گه، تو در خواب و خیال زندگی می&amp;zwnj;کنی. کلارا می&amp;zwnj;گه، تو توی یک دنیای انتزاعی زندگی می&amp;zwnj;کنی. روانکاوم می&amp;zwnj;گه، تو توی دنیایی از اوهام زندگی می&amp;zwnj;کنی. سیروس می&amp;zwnj;گه، تو توی کلمات زندگی می&amp;zwnj;کنی. من می&amp;zwnj;گم، خدا به دادم برسه، راست می&amp;zwnj;گه. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;همه به دنبال عشق منند. همه&amp;zwnj;شون می&amp;zwnj;گن، بده بده بده بده. اما آدم چطور می&amp;zwnj;تونه چیزی رو بده که نداره؟ چطور می&amp;zwnj;تونی عاشق بشی، وقتی&amp;zwnj;که احساس می&amp;zwnj;کنی توی فضا معلقی؟ گاهی از خودم می&amp;zwnj;پرسم تمام این قیل و قال&amp;zwnj;ها سر چیه؟ احساس می&amp;zwnj;کنم توی تاریکی دارم دنبال دستگیره&amp;zwnj;ای می&amp;zwnj;گردم که اونجا نیست. به من یک وجب جای قرص بده که روی آن بایستم، و من دنیا را برات تکان خواهم داد. مرحبا عمو ارشمیدس. سر بزنگاه اومدی به کمک. روانکاو من می&amp;zwnj;گه، یه فلسفه&amp;zwnj;بافی دیگه. کلارا می&amp;zwnj;گه، یه دلیل&amp;zwnj;تراشی دیگه. بث می&amp;zwnj;گه، آمین. مشنگ می&amp;zwnj;گه، فلان&amp;zwnj;شعر. من می&amp;zwnj;گم، بابا همه&amp;zwnj;تون سر من خراب نشین! این حرف من نیست. حرف عمو ارشمیدسه. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;کلارا می&amp;zwnj;گه، تو و اون عموهات. تو هیچی نیستی به جز یک فرهنگ نقل قول. تو هیچ چیز بکر نداری بگی. می&amp;zwnj;گم، تقصیر من چیه، اگه تمام چیزهای بکر رو یه بابایی پیش از من یکی دو دفعه گفته؟ می&amp;zwnj;گه، اینا رو واسه من نگو. تو نمی&amp;zwnj;خوای واسه خودت فکر کنی. برای اینکه واسه خودت فکر کنی، باید تعهد مسئولیت کنی. و تو نمی&amp;zwnj;خوای این کارو بکنی. تو نمی&amp;zwnj;خوای هیچ کاری بکنی، تو نمی&amp;zwnj;خوای هیچی بشی، نمی&amp;zwnj;خوای هیچی رو دوست داشته باشی. تو فقط می&amp;zwnj;خوای عمرتو با رل بازی کردن تلف کنی. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&lt;img align=&quot;middle&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;http://radiozamaneh.com/sites/default/files/bilklfar02_0.gif&quot; /&gt;کلارا می&amp;zwnj;گه، تو و اون به نحویت. تو همه دنیا رو دوست داری، به نحوی. به نحو مسخره خودت. اما خیلی ممنون&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;صوفی می&amp;zwnj;گه، تو واسه خلق&amp;zwnj;های گرسنه داری چه کار می&amp;zwnj;کنی. می&amp;zwnj;گم، من عیسا مسیح نیستم. من نمی&amp;zwnj;تونم گوشتم رو تبدیل به نون بکنم بدم مردم بخورن. من نمی&amp;zwnj;تونم روی آب راه برم. هر دفعه این کارو می&amp;zwnj;کنم غرق می&amp;zwnj;شم. ضد آب نیستم. من هم بوی فنا می&amp;zwnj;دم. من یه پارتی اون بالا ندارم که هوای منو داشته باشه. من پیشگوام. من بیننده&amp;zwnj;ام. من فقط چیز&amp;zwnj;ها رو می&amp;zwnj;بینم. من مرد عمل نیستم. اسکندر مرد عمل بود. دیدی چه عملی باهاش کردن. و برای چی؟ برای اون حیوان هزارسر که هنوز داره جفتک می&amp;zwnj;ندازه. یک فوج سرباز مست هنوز می&amp;zwnj;توانند مادری را در خانه خودش به قتل برسانند. مرحبا عمو بیلیام! و نه تنها در ایرلند. عمو بیلیام گفت، جانبازی طولانی می&amp;zwnj;تواند دل آدمی را به پاره&amp;zwnj;سنگی بدل سازد. و من به جای دل پاره&amp;zwnj;سنگی در سینه دارم. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;احمد می&amp;zwnj;گه، برای انقلاب ما داری چیکار می&amp;zwnj;کنی؟ می&amp;zwnj;گم، هیچی. اولاً انقلاب من نیست. انقلاب یک مشت عمّامه بسره. اما اگه انقلاب توئه، تو اینجا داری چیکار می&amp;zwnj;کنی، با این شلوار جین تیتیش مامانی مارک&amp;zwnj;دار و این کت اسکی، جای اینکه الان توی جبهه با عراقیا بجنگی؟ می&amp;zwnj;گه، اینجا داره فعالیت می&amp;zwnj;کنه، داره کارا رو ارگانیزه می&amp;zwnj;کنه. من می&amp;zwnj;گم، لطفاً با ارگان بنده نمی&amp;zwnj;خواد کاراتونو ارگانیزه بکنین. تازه اگه داره آدمایی مثل منو ارگانیزه می&amp;zwnj;کنه، کارش واویلاست. هر انقلابی که من بهش بپیوندم به جائی نمی&amp;zwnj;رسه. عمو عزرا گفت، بعد از هر انقلابی این مسئله پیش می&amp;zwnj;آد که با تفنگچی&amp;zwnj;هات چه کار کنی. زمام کار از دست فیلسوف در می&amp;zwnj;آد، می&amp;zwnj;افته دست تفنگچی. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;و بث می&amp;zwnj;گه، چه کاری هیچوقت واسه من کرده&amp;zwnj;ی؟ تنها گل سرخی رو که به من دادی، دو ساعته پژمرده شد. حتماً از روی تابوت کسی بلندش کرده بودی. کی شد که به هیچ مناسبتی یک کارت واسه من بفرستی؟ توی سه سالی که با هم بودیم کی شب تولد من یادت موند، گو اینکه مصادف با روز والنتاینه. من می&amp;zwnj;گم، استغفرالله. روی چه حساب فکر می&amp;zwnj;کنی که من رد روز والنتاین رو نگه می&amp;zwnj;دارم؟ اونم یه روز دیگه&amp;zwnj;اس واسه اینکه به خلق&amp;zwnj;الله کارت و شکلات و جواهر قالب کنن. انگار که کریسمس و شب ژانویه و عید سپاسگزاری واسه این&amp;zwnj;کار بس نیست. اما گفتی روز تولد. من روز تولد خودمم یادم نمی&amp;zwnj;مونه. تنها روز تولدی که توی این هفده سال یادم مونده، تولد اسکندر بوده. من مرده&amp;zwnj;ها بیشتر یادم می&amp;zwnj;مونن تا زنده&amp;zwnj;ها. می&amp;zwnj;گه، پس برو با مرده&amp;zwnj;ها زندگی کن. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;می&amp;zwnj;گم، باشه. اعتراف می&amp;zwnj;کنم. من حواس&amp;zwnj;پرتی دارم. اما این دلیل می&amp;zwnj;شه که با من این رفتارو بکنن؟ منو ول کنن برن چون&amp;zwnj;که روز والنتاین یادم نمونده؟ با من به هم بزنن چون&amp;zwnj;که روزهای تولد یادم نمی&amp;zwnj;مونه. اصلاً روز تولد چه ویژگی خاصی داره؟ هر وقت تولد کسیه، یکی از کس و کارهای من می&amp;zwnj;میرن. تولد اسکندر هم یادم نمیموند، اگه اون همه سال مجبور نبودم تماشا کنم که شماره شمع&amp;zwnj;ها روی کیک یک آدم مرده سال به سال زیاد&amp;zwnj;تر بشه، اگه هر سال&amp;zwnj;روز تولد اون یکی دیگه واسه من نمی&amp;zwnj;مرد. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;و کلارا می&amp;zwnj;گه، چه کار داری واسه ما دو نفر می&amp;zwnj;کنی؟ من می&amp;zwnj;گم، نمی&amp;zwnj;دونم چیکار می&amp;zwnj;خوای بکنم. بهت گفته&amp;zwnj;م که من روی آب نمی&amp;zwnj;تونم راه برم. تو می&amp;zwnj;خوای بچه داشته باشی، اما نمی&amp;zwnj;خوای بزائیشون. من نمی&amp;zwnj;تونم واسه تو آبستن بشم. می&amp;zwnj;تونم کمک کنم. اما نمی&amp;zwnj;تونم خودم این کارو بکنم. هیچ جائی توی خودم ندارم که بچه رو ۹ ماه نگه دارم. می&amp;zwnj;تونم بعد نگهش دارم. تو ۹ ماه اول بچه رو نگهدار، من ۹۹ سال بعد نگهش می&amp;zwnj;دارم. من می&amp;zwnj;دونم تو فکر می&amp;zwnj;کنی این ظلمه که زن&amp;zwnj;ها ۹ ماه تموم مثل کدو حلوائی، مثل یک گاو فربه، توی خیابونا راه برن. من نمی&amp;zwnj;خوام واسه کار خدا دلیل و برهان بیارم. این دنیا رو من درست نکردم. و تازه، چه ایرادی داره آدم مثل یک گاو فربه باشه. کلی آدم توی خیابونا راه می&amp;zwnj;رن، هم زن هم مرد، که مثل یک گاو فربه می&amp;zwnj;مونن. و حتی آبستن هم نیستن. اگه خیال می&amp;zwnj;کنی تو می&amp;zwnj;تونی این کارو بکنی، بکن. تو منو آبستن کن، من بچه رو حمل می&amp;zwnj;کنم. تو بیا رو، من طاقباز می&amp;zwnj;خوابم. من می&amp;zwnj;تونم ۹ ماه مثل یه گاو فربه باشم. حتی ۱۰ ماه، اگه بچه دیر بیاد. تازه من نبودم که گفتم بیولوژی سرنوشت آدمه. عمو زیگموند اینو گفت.&amp;nbsp;&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;کلارا می&amp;zwnj;گه، باشه. خوب شیرفهم شدم. لازم نیست هی تکرار مکررات بکنی. بچه می&amp;zwnj;آریم. من می&amp;zwnj;گم، زیاد تند نرو. &amp;quot;کاتگوریکال ایمپراتیو&amp;quot; کانت Kant چی می&amp;zwnj;شه؟ اگه ظلمه که ظلمه. اگه تو نباید مثل یک گاو فربه دور خیابونا بگردی، پس هیچ زنی نباید مثل یک گاو فربه دور خیابونا بگرده. می&amp;zwnj;گه، مسئله اینجاست که اونا به هر حال این کارو می&amp;zwnj;کنن، چه من خوشم بیاد، چه نیاد. و عاشقشم هستن. ده هزار سال بردگی این کار رو باهاشون کرده. اماخیلی&amp;zwnj;ها هستن که بعد از تولد بچه&amp;zwnj;شون نمی&amp;zwnj;تونن از اون نگهداری کنن. دنیا پر از بچه&amp;zwnj;های نخواسته است. من می&amp;zwnj;دونم. خود من یکی از اون&amp;zwnj;ها بودم. انقدر هستن که می&amp;zwnj;شه از روی پله&amp;zwnj;های کلیسا، از توی زباله&amp;zwnj;دونی&amp;zwnj;ها، ورشون داشت. مادر خود من، اگه مطمئن بود که گیر نمی&amp;zwnj;افته، منو می&amp;zwnj;انداخت توی زباله&amp;zwnj;دونی. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;می&amp;zwnj;گم، صبر کن ببینم. من نمی&amp;zwnj;خوام بچه&amp;zwnj;مو از روی پله&amp;zwnj;های کلیسا، یا از توی زباله&amp;zwnj;دونی وردارم. از کجا بدونم که سل و سلاطون و یا یکی از اون مرض&amp;zwnj;های عجیب و غریب مثل مشمشه نداره؟ می&amp;zwnj;گه، مشمشه مرض خر و قاطره نه مرض بچه آدمیزاد. کاش مرض&amp;zwnj;هاتو درست یاد می&amp;zwnj;گرفتی. مگر اینکه هی اینو می&amp;zwnj;گی که منو کلافه کنی. گذشته از اون، کی گفت ما باید بچه&amp;zwnj;مونو از روی پله&amp;zwnj;های کلیسا، یا از توی زباله&amp;zwnj;دونی برداریم؟ کلی آژانس بچه توی آمریکا و خارج از آمریکا هست. آدم می&amp;zwnj;تونه یک بچه چهار پنج شیش ساله بیاره که مستراح رفتنم یاد گرفته باشه. من می&amp;zwnj;گم، مطلقاً. در اون سن دیگه تمام اخلاق&amp;zwnj;های بدو یاد گرفتن، عقب ماشین بچسن، توی استخر بشاشن، زیر پلکون وایسن و لنگ و پاچه زنا رو سک بزنن، قورباغه توی کشو میز خانوم معلمشون بذارن، آبنبات&amp;zwnj;ها رو لیس بزنن و دوباره بذارن توی قوطی. نخیر، خیلی ممنون.&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&lt;img align=&quot;middle&quot; width=&quot;200&quot; height=&quot;134&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;http://radiozamaneh.com/sites/default/files/bahmshbo01.jpg&quot; /&gt;می&amp;zwnj;گه، واسه من مشنگ&amp;zwnj;بازی در نیار. این توئی که، چه مست چه هوش، لنگتو روی نصف زن&amp;zwnj;های این شهر بلند کرده&amp;zwnj;ی. می&amp;zwnj;گم، بنده خیر. این نیاز مشنگه، که مست کنه و بپره روی خانوما. این دیوانگی مشنگه، نه دیوانگی من&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;کلارا می&amp;zwnj;گه، چه تخیل مریض و عجیب و غریبی داری؟ من می&amp;zwnj;گم، من فقط دارم صحبت منطق می&amp;zwnj;کنم. تو می&amp;zwnj;گی منصفانه نیست که زنا آبستن بشن، اما می&amp;zwnj;خوای بعد از اونکه آبستن شدن بری بچه رو از بغلشون بگیری و تشویقشون کنی که برن دو مرتبه آبستن بشن. تو بچه زنای دیگه رو می&amp;zwnj;خوای اما فقط بعد از اونکه کسی یادشون داده که تو تمبونشون خرابی نکنن. تو می&amp;zwnj;خوای با من زندگی کنی اما نمی&amp;zwnj;خوای اسمشو ازدواج بذاری. از توارد ذهنی کلمه ازدواج متنفری. از فرض و گمان&amp;zwnj;هایی که مردم درباره زنای شوهردار می&amp;zwnj;کنن خوشت نمی&amp;zwnj;آد. چه فرضی، چه گمانی؟ مردم فرض می&amp;zwnj;کنن که شوهرا هر شب به زناشون تجاوز جنسی می&amp;zwnj;کنن؟ &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;می&amp;zwnj;گه، فکر نکن اتفاق نمی&amp;zwnj;ا&amp;zwnj;فته. خیلی شوهرا هستن که به زناشون تجاوز جنسی می&amp;zwnj;کنن. خب، چه فرقی می&amp;zwnj;کنه اگه مردی که باهاش زندگی می&amp;zwnj;کنن بهشون تجاوز کنه؟ می&amp;zwnj;گه، مرده می&amp;zwnj;تونه بره زندون. می&amp;zwnj;گم، شوهره هم می&amp;zwnj;تونه. می&amp;zwnj;گه، آره، بیا یه دادگاه رو قانع کن که می&amp;zwnj;شه اسم کاری رو که مرد با زنش می&amp;zwnj;کنه تجاوز جنسی گذاشت! من می&amp;zwnj;گم، آره، بیا همون دادگاه رو قانع کن که اتهام زنی که با مردی زندگی می&amp;zwnj;کنه، بدون اینکه زن و شوهر باشن، باورکردنیه! می&amp;zwnj;گه، نکته مهمی رو مطرح کردی. جالبه که تو، بین همه آدما، با اون تعصبات حیوونی مردسالاری که داری متوجه این شده باشی. می&amp;zwnj;گم، والله که. حتی وقتی با من موافقی، زورت می&amp;zwnj;آد بگی با من موافقی. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;می&amp;zwnj;گه، به هر حال، این آسمون ریسمونا چیه داری می&amp;zwnj;بافی؟ تو هنوز از من تقاضای ازدواج نکردی. تو از من نخواسته&amp;zwnj;ی که باهات زندگی کنم. می&amp;zwnj;گم، می&amp;zwnj;دونم، هنوز نخواستم ازت بچه&amp;zwnj;ام داشته باشم. ما داریم یک بحث روشنفکرانه می&amp;zwnj;کنیم. می&amp;zwnj;گه، تو و اون بحث&amp;zwnj;های روشنفکرانه&amp;zwnj;ت. این تنها کاریه که ما می&amp;zwnj;کنیم، بحث روشنفکرانه، وقتی که تو رختخواب نیستیم. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;من می&amp;zwnj;گم، این بحث&amp;zwnj;ها رو خوبه بکنیم. که آماده باشیم، در صورتی&amp;zwnj;که یه وقت تصمیم به عمل بگیریم. نکته&amp;zwnj;ای که دارم مطرح می&amp;zwnj;کنم اینه که، اگه بنا بشه با هم زندگی کنیم، به عقل جور&amp;zwnj;تر می&amp;zwnj;آد که زن و شوهر باشیم. لازم نیست یه ملا یا یه کشیش یا یه خاخام یا یه قاضی بهمون اینه بگه. اما باید خودمون حاضر باشیم به خودمون بگیم که ما زن و شوهریم. جوری که قمری&amp;zwnj;ها می&amp;zwnj;کنن. جوری که غازای وحشی می&amp;zwnj;کنن. جوری که با قرقره&amp;zwnj;های غبغبدار می&amp;zwnj;کنن. می&amp;zwnj;گه، آره، با قرقره غبغبدار بدل خوبیه واسه تو، که باد تو غبغبت بندازی. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;می&amp;zwnj;گم، اگرم بنا باشه بچه داشته باشیم، عاقلانه&amp;zwnj;تره که بچه مونو خودمون درست کنیم، تا اینکه بریم پس&amp;zwnj;مونده این و اونو ورداریم، مگه اینکه تخم منو یا تخمدون تو رو کشیده باشن، که نکشیدن. مگه اینکه ترجیح بدی که یه مادر اجاره&amp;zwnj;ای اجیر کنیم. می&amp;zwnj;گه، آره تو بمیری، یه دختر نوزده ساله موبور که هر شب، تا وقتی که هنوز سر بچه در نیومده، تو به&amp;zwnj;زور سوارش بشی. می&amp;zwnj;گم، استغفرالله، بعد از اینکه خاطرجمع شدم آبستنه که دیگه نه. می&amp;zwnj;گه، فکر مادر اجاره&amp;zwnj;ای رو از سرت بدر کن. می&amp;zwnj;گم، باشه. گذشته از اون، ارزون&amp;zwnj;تره که بچه&amp;zwnj;مونو خودمون درست کنیم. می&amp;zwnj;گه، آره، با شخصیت تو جور درمی&amp;zwnj;آد که اینجوری فکر کنی. می&amp;zwnj;گم، کثافتکاریامونو خودمون می&amp;zwnj;کنیم، عشقشم خودمون می&amp;zwnj;کنیم. می&amp;zwnj;گه، ته حرف تو همیشه همینه، عشق کردن. عشق تو هم همیشه به تهه. به هر جهت، وقتی از تو یک درخواست&amp;zwnj;نامه رسمی دریافت کردم که می&amp;zwnj;خوای با من عروسی کنی، یا با من زندگی کنی، یا از من بچه&amp;zwnj;دار بشی، بهش رسیدگی می&amp;zwnj;کنم. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;و روانکاو من می&amp;zwnj;گه، تو واسه خودت چیکار داری می&amp;zwnj;کنی؟ و من می&amp;zwnj;گم، هر شب مست می&amp;zwnj;کنم و بنداز می&amp;zwnj;کنم، تا بیخ قضیه. می&amp;zwnj;گه، فکر می&amp;zwnj;کردم این کارا کار مشنگه، کار بابا ظاهر کون&amp;zwnj;پتیه، کار عبلی لجنه. و من غش غش می&amp;zwnj;خندم و می&amp;zwnj;گم، کار دنیا وارونه شده. شوما که می&amp;zwnj;گفتی که مشنگ وجود خارجی نداره، که تخیل من مشنگ رو خلق کرده، که مشنگ خود منم، و تخیل مشنگ بابا ظاهر کون پتی رو خلق کرده، و تخیل بابا ظاهر کون پتی عبلی لجن رو خلق کرده. می&amp;zwnj;پرسه آیا حالا من اذعان می&amp;zwnj;کنم که مشنگ خود منم، می&amp;zwnj;گم، سی سال سیاه. مشنگ یه سگ کثیف پست فطرته، که مثل سگ زندگی می&amp;zwnj;کنه، و آرزوش اینه که سگ باشه. اون سرکرده یک گله سگ کثیف پست&amp;zwnj;فطرته از قبیل بابا ظاهر کون پتی، عبلی لجن، جنب بغدادی، ذکی مامانی عرب، حسن بکش مرا بکشی، و ابن گوز و شوالیه&amp;zwnj;های میز گردش. اونا با عرق سگی زندگی می&amp;zwnj;کنن و با پیشاب زن طهارت. بوی عرق سگی و پیشاب زن می&amp;zwnj;دن. طعم عرق سگی و پیشاب زن دارن. شکل بطری عرق و پیشاب&amp;zwnj;دون زنان. من، بر عکس، یک اشراف&amp;zwnj;زاده طباطبائی خوش&amp;zwnj;منظرم، یک هنرپیشه دانشمند، مترجم رساله تحلیل از عقب ارسطو، مفسر کلیات هرمان د جرمان Herrmann the German، و تنها متخصص در آثار جفری چاسر اهل مانموتGeoffry Chaucer of Monmouth. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;و صوفی می&amp;zwnj;گه، نمی&amp;zwnj;تونی تا ابد زیر دامن زنا قایم شی. و من می&amp;zwnj;گم، سعی که می&amp;zwnj;تونم بکنم. و بث می&amp;zwnj;گه، نمی&amp;zwnj;تونی تا ابد پشت اون بهانه درد و رنج توده&amp;zwnj;ها قایم شی. و من می&amp;zwnj;گم، اما دست خودم که نیست. و کلارا می&amp;zwnj;گه، نمی&amp;zwnj;تونی تا ابد پشت فرهنگ نقل قول قایم شی. و من می&amp;zwnj;گم، تقصیر من چیه که عموهام رو دوست دارم؟ و سیروس می&amp;zwnj;گه، نمی&amp;zwnj;تونی تا ابد تو مدرسه قایم شی. اگه نمی&amp;zwnj;خواستی لیسانس بگیری چرا شونزده سال رفتی دانشکده؟ معدل شونزده و هیفده تو بی&amp;zwnj;خیالش. با اون درس&amp;zwnj;های فلان&amp;zwnj;شعری که تو می&amp;zwnj;خونی، معدلت باید بیست باشه. تو میون فلان&amp;zwnj;شعرگوا و فلان گشادای دنیا شاگرد اولی. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;و سام می&amp;zwnj;گه، همیشه نمی&amp;zwnj;تونی جوری رفتار کنی که انگار توی دنیا هیچ چیزی اهمیت نداره. چطور می&amp;zwnj;تونه آدمی جدی مثل تو عمرش رو به مسخرگی و هرزگی بگذرونه؟ چطور می&amp;zwnj;تونه آدمی با حساسیت تو عمرشو وقف سکس و عرقخوری بکنه؟ چطور می&amp;zwnj;تونه یک روشنفکر و هنرمند مثل تو مغز و تخیل و لطافت طبع خودشو در همنشینی با این اراذلی که تو اسمشون رو عبلی لجن و جنب بغدادی و ابن گوز و شوالیه&amp;zwnj;های میز گردش می&amp;zwnj;ذاری حروم کنه؟ آخه تو در سیمای اینا چی می&amp;zwnj;بینی؟ اینا چه کششی برای تو دارن؟ من می&amp;zwnj;گم، این&amp;zwnj;ها کفاره گناهان منن. اون عبلی لجن کشیش معترف منه. وقتی من هاملت هستم، اون هوراشیوی Horatio منه. وقتی من اسکندر مقدونیم، اون دیوژن منه. جائی که دیوژن موفق نشد اونا موفق شده&amp;zwnj;ن. اونا تونستن بدون هیچ شرمی، مثل سگ، زندگی کنن. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;و روانکاو من می&amp;zwnj;گه، اما تو سگ نیستی. تو ادیپوس داری، نفس اخلاقی داری، سوپر اگو Superego داری، وجدان داری. حس گناه داری. حتی بیشتر از اونی که باید. تو می&amp;zwnj;تونی چیز&amp;zwnj;ها رو در ضمیر ناخودآگاه خودت مدفون کنی، به فراموشی بسپری، انکار کنی، فلسفه&amp;zwnj;بافی کنی، دلیل&amp;zwnj;تراشی کنی، اما از نفس اخلاقی خودت نمی&amp;zwnj;تونی فرار کنی. تمام بغل&amp;zwnj;خوابی&amp;zwnj;ها و عرق خوری&amp;zwnj;های دنیا نمی&amp;zwnj;تونه اینو عوض بکنه. هر چی تکرار وقایع کنی و اضطرابتو به عمل جنسی تبدیل کنی کمکی نمی&amp;zwnj;کنه. از نفس اخلاقی خودت نمی&amp;zwnj;تونی خلاص بشی. سگ می&amp;zwnj;تونه، تو نمی&amp;zwnj;تونی. حس گناه توئه که داره تو رو می&amp;zwnj;کشه. به خودت می&amp;zwnj;گی کاش تو به جای اسکندر مرده بودی، نیست؟ می&amp;zwnj;خواستی باهاش بزنی به کوه و جنگل، نیست؟ می&amp;zwnj;گی کاش همراه اون مرده بودی، نیست؟ اسکندر حق نداشت جون تو رو نجات بده، نیست؟ پدر و مادرت حق نداشتن از اون این قول رو بگیرن، نیست؟ خب، یک&amp;zwnj;بار برای همیشه قبول کن. اسکندر مرده و رفته پی کارش. و تو هیچ کاری نمی&amp;zwnj;تونی بکنی که این واقعیت رو تغییر بده. فقط می&amp;zwnj;تونی با این حس عظیم گناهی که داری کنار بیای. تو نمی&amp;zwnj;تونی تمام گناهان دنیا رو به دوش خودت بگیری. باید قبول کنی که تو عیسی مسیح نیستی، که نمی&amp;zwnj;تونی روی آب راه بری. باید خودپرستی خودتو کنار بذاری. گفتم شوما خوب نطق دور و درازی کردین &amp;zwnj;ها، البته به خرج بنده. این ادیپوس مدیپوس بازی شما ده دلار واسه نوکردون آب خورد. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;خنده داره که سیروس فوتبال&amp;zwnj;باز، سیروس بیمه&amp;zwnj;فروش هم همینو می&amp;zwnj;گه. می&amp;zwnj;گه، نمی&amp;zwnj;تونی تا ابد پشت مرده&amp;zwnj;ها قایم بشی. نمی&amp;zwnj;تونی تا ابد از قبل مرده&amp;zwnj;ها بخوری. نمی&amp;zwnj;تونی تا ابد کله&amp;zwnj;تو توی ابر&amp;zwnj;ها نگه داری. می&amp;zwnj;گم بهتر از اینه که کله&amp;zwnj;مو توی ماتحت خودم نگهدارم. می&amp;zwnj;گه، این بناست کنایه&amp;zwnj;ای به من باشه؟ می&amp;zwnj;گم، نه. بناست کنایه&amp;zwnj;ای به خود من باشه. یه جور استعاره است، نمی&amp;zwnj;فهمی؟ مثل وقتی که آدم می&amp;zwnj;گه، پول توی کیفت بذار! از من بشنو، فقط پول توی کیفت بذار! &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;و سیروس می&amp;zwnj;گه و سام می&amp;zwnj;گه و صوفی می&amp;zwnj;گه و احمد می&amp;zwnj;گه و بث می&amp;zwnj;گه و کلارا می&amp;zwnj;گه و و شرلی می&amp;zwnj;گه و عمو جلال می&amp;zwnj;گه و عمو ویلیام می&amp;zwnj;گه و عمو بیلیام می&amp;zwnj;گه و عمو عزرا می&amp;zwnj;گه و عمو تایمون می&amp;zwnj;گه و عمو کارل می&amp;zwnj;گه و عمو زیگموند می&amp;zwnj;گه و روانکاوم می&amp;zwnj;گه و کلارا می&amp;zwnj;گه و سام می&amp;zwnj;گه و بث می&amp;zwnj;گه و احمد می&amp;zwnj;گه و عمو جلال می&amp;zwnj;گه و سیروس می&amp;zwnj;گه و سام می&amp;zwnj;گه و کلارا می&amp;zwnj;گه و بث می&amp;zwnj;گه و صوفی می&amp;zwnj;گه و روانکاوم می&amp;zwnj;گه. یا ابوالفضل! خلاصم کن از این همه گفتن&amp;zwnj;ها! خلاصم کن از این همه صدا&amp;zwnj;ها! دیگه تحملشونو ندارم. دیگه طاقتشونو ندارم. آی مشنگ! به دادم برس! تو رو به خدا به دادم برس. یه شوخی! یه شوخی! پادشاهیمو به یه شوخی می&amp;zwnj;فروشم. مشنگیمو به یه شوخی می&amp;zwnj;فروشم.&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
</description>
     <comments>https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2011/10/13/7487#comments</comments>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/4103">بهمن شعله ور</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/3244">بی لنگر</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak">خاک</category>
 <pubDate>Thu, 13 Oct 2011 09:11:08 +0000</pubDate>
 <dc:creator />
 <guid isPermaLink="false">7487 at https://archive.radiozamaneh.com</guid>
  </item>
  <item>
    <title>ای عمو تایمون! ‌ای لومپن! </title>
    <link>https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2011/10/05/7277</link>
    <description>&lt;div class=&quot;fb-social-like-widget&quot;&gt;&lt;fb:like  href=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2011/10/05/7277&quot; send=&quot;false&quot; layout=&quot;box_count&quot; show_faces=&quot;false&quot; width=&quot;500&quot; action=&quot;like&quot; font=&quot;arial&quot; colorscheme=&quot;light&quot;&gt;&lt;/fb:like&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-sartitr&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    رمان بی‌لنگر به شکل داستان دنباله‌دار در رادیو زمانه        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-filefield field-field-maghaleh-image&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    &lt;img  class=&quot;imagefield imagefield-field_maghaleh_image&quot; width=&quot;277&quot; height=&quot;188&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/sites/default/files/sazmbs02.jpg?1318007999&quot; /&gt;        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;p&gt;بهمن شعله&amp;zwnj;ور، بی&amp;zwnj;لنگر، فصل هجدهم، بخش نخست - زمین، به من ریشه بده! نه برای خوردن، بلکه برای کاشتن. برای رسوخ در این جنگل اسفالت آدم به ریشه نیاز دارد، ریشه اصلی عمیق، ریشه بدون ابهام. من اینجا فضای خودم را دارم. اما این کافی نیست. به لنگر احتیاج دارم، به چیزی که در جا نگهم دارد، به زمین اتصالم بدهد.&lt;/p&gt;
&lt;!--break--&gt;&lt;!--break--&gt;&lt;p&gt;&amp;nbsp;دریغا از آن سرکرده دلیر سرخپوستان. گفت، زمین من؟ زمین من آنجاست که اجساد دلاورانم مدفونند. به اجساد دلاورانش نظر می&amp;zwnj;انداخت که از هر سو، از سم اسبش تا به افق، پراکنده بودند. به هر سو که نگاه می&amp;zwnj;کرد زمینش زیر پایش بود. نیازی به ابهام نداشت. اشباح در شب&amp;zwnj;هایش ترکتازی نمی&amp;zwnj;کردند. اما شب&amp;zwnj;های من پر از اشباحند. عمو عزرا Ezra، گفتی که اشباح آدم صاف و صادق را نمی&amp;zwnj;ترسانند؟ من خیلی صاف و صادقم و کلی از اشباح می&amp;zwnj;ترسم. گفتی هیچ چیز اهمیت ندارد بجز خلوص کامل و تعریف دقیق؟ مرده&amp;zwnj;ها را فراموش کردی، مرده&amp;zwnj;هایی که دور و بر باقی می&amp;zwnj;مانند و هوای زندگان را فاسد می&amp;zwnj;کنند. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اما، تعریف دقیق من چیست؟ من کسی هستم که در یک کالبد نقش&amp;zwnj;های بسیاری را بازی می&amp;zwnj;کنم. و وقتی مردم می&amp;zwnj;پرسند، اسم آقاپسر چی می&amp;zwnj;دونه باشه؟ می&amp;zwnj;گم، هر چی که دل مبارکدون بخواد. من تام بیچاره&amp;zwnj;ام. من شازده املتم. من عیسی مسیحم، من پنتیوس پیلاطم Pontius Pilate، من بابا ظاهر کون پتی&amp;zwnj;ام، من اون ویالون زن عینکیم. من عبلی لجنم. من کون خرم. تعریف دقیق. بذار عمو عزرا هی بگه از گوش خوک نمی&amp;zwnj;شه کیف حریر درست کرد. نه ربا خورم. نه طلا دارم. نه ریشه دارم. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;من کسیم که ننه ندارم، بابا ندارم، تقریباً برادر ندارم، اما یک گله عموی خردمند دارم. عمو جلال میلیاردر، عمو تایمون Timon گدا، عمو والت Walt سرگردون، عمو والاس Wallace بیمه&amp;zwnj;چی، عمو کارل لومپن پرولتاریا، عمو زیگموند Sigmund جهود، عمو عزرای جهودکش، عمو لودویگ Ludwigآلمانی، عمو بیلیام Billyum ایرلندی، سناتور، و جد اعلا عمو بزرگ انگلیسی، نمایشنامه&amp;zwnj;نویس، هنرپیشه. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;من آکنده از خرد دیگرانم، از خودم هیچ. من صدا می&amp;zwnj;شنوم، صداهای مبهم و دو پهلو. عمو والاس می&amp;zwnj;گه، پیش&amp;zwnj;در&amp;zwnj;آمد&amp;zwnj;ها تمام شده. حالا نوبت ایمان نهایی است. عمو لودویگ می&amp;zwnj;گه، حرف&amp;zwnj;های ناگفتنی براستی وجود دارند. عمو بزرگ ویلیام می&amp;zwnj;گه، پول توی کیفت بذار! از من بشنو، فقط پول توی کیفت بذار! عمو عزرا می&amp;zwnj;گه، طلا خوردنی نیست. رباخواری نکن. هیچ چیز مهم نیست بجز کیفیت عاطفه. عمو کارل می&amp;zwnj;گه، گرفتاری تو اینه که تو لومپنی. کلاس نداری. عمو زیگموند می&amp;zwnj;گه، زیر دامن مامان جونت نیگاه کن. همه جواب&amp;zwnj;ها اونجاست. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;و حالا مرده. و این شبح هرشب توی شب من ترکتازی می&amp;zwnj;کنه و می&amp;zwnj;گه، املت! من روح برادرتم! محکوم به فنا! انتقام مرگ غیر طبیعی منو بگیر! و این یکی شبح دیگه می&amp;zwnj;گه، املت! من روح باباتم. محکوم به فنا. انتقام مرگ طبیعی منو بگیر. و این یکی شبح دیگه می&amp;zwnj;گه، املت! من روح ننه&amp;zwnj;تم. واسه من دعا کن. و من چیکار می&amp;zwnj;کنم؟ نقش بازی می&amp;zwnj;کنم. دنبال تعریف دقیق می&amp;zwnj;گردم. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اما ناچاریم تعریف دقیق داشته باشیم، تعریف مجزا، روشن، و خالی از تناقض، پیش از اینکه شب سحر بشه، پیش از اینکه از مستی به خواب هوشیاری فروبریم. از نو شروع کنیم. من کی هستم؟ من یک خیالباف خانوم&amp;zwnj;بازم. کجا هستم؟ توی دنیا. دنیا چیه؟ دنیا هر چیزی است که موردش باشد. هان، این عمو لودویگه. می&amp;zwnj;گه Die Welt ist alles was der Fall ist.. آلمانیش شاید قابل فهم&amp;zwnj;تر باشه. می&amp;zwnj;گه، دنیا مجموعه واقعیات است نه اشیاء. Die Welt ist die Gesamtheit der Tatsachen، nicht der dinge هر چی که می&amp;zwnj;خواد مفهومش باشه. ما که نمی&amp;zwnj;فهمیم. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;واقعیات چه هستند؟ واقعیات این&amp;zwnj;ها هستند: واقعیت: اسکندر مرده. مدت&amp;zwnj;هاست مرده. مرده اما دفن نشده. واقعیت: مادرجون مرده. مرده اما دفن نشده. واقعیت: بابا مرده و دفن شده. سام نه مرده، نه زنده&amp;zwnj;اس. آهسته داره گیاه می&amp;zwnj;شه. شاید کلم قرمز. بث Beth عروسی کرده رفته. تقریباً عروسی کرده، اما به هر حال رفته. شاید پشیمونه، اما رفته. شاید غمگینه، اما رفته. کلارا نرفته، اما داره می&amp;zwnj;ره. کم مونده که با نیمچه کلان&amp;zwnj;تر حیوان دوپشت بسازه. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;خب، این&amp;zwnj;ها مجموعه واقعیات من هستن. این دنیای منه. جای من کجای این دنیاست؟ از این سر تا اون سرش. وجب به وجبش. من توی دنیای خودم لول می&amp;zwnj;خورم. با دنیای خودم نزدیکی می&amp;zwnj;کنم. با دنیای خودم عشقبازی می&amp;zwnj;کنم. دنیای خودمو پر از آدم می&amp;zwnj;کنم. توی دنیای خودم نقش&amp;zwnj;بازی می&amp;zwnj;کنم. فضای من اینجاست. از سر تا به پا هنرپیشه&amp;zwnj;ام. وقتی بابا نقش روح رو بازی می&amp;zwnj;کنه، من نقش پولونیوس Polonius رو بازی می&amp;zwnj;کنم. وقتی اسکندر نقش روح رو بازی می&amp;zwnj;کنه، من بازم نقش پولونیوس رو بازی می&amp;zwnj;کنم. وقتی عمو جلال نقش پولونیوس رو بازی می&amp;zwnj;کنه، من می&amp;zwnj;رم توی نقش شازده املت. وقتی مادر جون نقش مادر املت رو بازی می&amp;zwnj;کنه، من نقش کوریولان Coriolanus رو بازی می&amp;zwnj;کنم. وقتی سیروس نقش یاگو Iago رو بازی می&amp;zwnj;کنه، من نقش اتلو Othello رو بازی می&amp;zwnj;کنم. وقتی بث Beth افیلیاOphelia می&amp;zwnj;شه، من لیرتیز Laertes می&amp;zwnj;شم. وقتی کلارا کلئوپاترا Cleopatra می&amp;zwnj;شه، من مارک آنتونی Mark Anthony می&amp;zwnj;شم. وقتی اون فاحشه می&amp;zwnj;شه و فاحشه زیرک می&amp;zwnj;شه، من هنوزم نقش مارک آنتونی رو بازی می&amp;zwnj;کنم. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;من کیف می&amp;zwnj;کنم نقش مارک آنتونی رو بازی کنم، نقش شازده املتو، نقش یاگو رو، نقش ریچارد دویوم و سیم و چهارمو و پنجم و شیشم و جیشم و پیشم و خویشم و تایمون و کوریولان و شایلاک Shylock جهود و لیرLear پادشاه و دلقک و عیسی روح الله و بابا ظاهر کون برهنه و پونتیوس پیلاط و عبلی لجن. من عاشق نقش بازی کردنم، من عاشق بازی کردنم. عاشق بازی کردن مارک آنتونیم، بخصوص با کلارا. اون حالا داره نقش کی رو بازی می&amp;zwnj;کنه؟ البته نقش کلئوپاترا رو. آه، کلئوپاترای عزیزم، کلئوپاترای لذیذم، کلئوپاترای مطلقم، کلئوپاترای هالیدی اینم. هر چه بیشتر ارضاء می&amp;zwnj;کند گرسنه&amp;zwnj;تر می&amp;zwnj;سازد. کاش هرگز او را ندیده بودم. بزرگ&amp;zwnj;ترین سرباز روی زمین به یک جنده&amp;zwnj;باز حسود بدل شده. کلارا کارت را دلیرانه بکن! دقیق بکن! با چشمان باز و پاهای باز. می&amp;zwnj;دونم کاری که می&amp;zwnj;کنی فقط یک عمل جسمانیه، نه؟ فقط می&amp;zwnj;خوای با هم یر به یر بشیم، نه؟ فقط می&amp;zwnj;خوای از شر عقده&amp;zwnj;های خودت خلاص بشی، نه؟ می&amp;zwnj;دونم که فقط منو دوست داری، نه؟ حسودی؟ بچه می&amp;zwnj;شی! بزرگ&amp;zwnj;ترین سرباز روی زمین و حسودی؟ چیزی که بین ما هست چنان عرفانی است، چنان روحانی است، چنان معنوی است، چنان بی&amp;zwnj;نظیره که هیچ چیز نمی&amp;zwnj;تونه اونو نقض کنه. در قیاس با اونچه که ما داریم، یه خورده مالش و آبریزش چه اهمیتی داره؟ مثل دست دادنه، نه؟ هیچ چیز اهمیت ندارد بجز ماهیت عواطف. خلوص مطلق. باز بودن مطلق. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;برگردیم سر لوح خودم. دنیای من کجاست؟ نه اینجا. نه اونجا. صوفی می&amp;zwnj;گه، من به هیچ کجا تعلق ندارم. من یک لومپن هستم. فقط فکر نیازهای بدنی خودم هستم، لذات حیوانیم. می&amp;zwnj;گم، والله راست می&amp;zwnj;گی. من می&amp;zwnj;خورم و می&amp;zwnj;خوابم و می&amp;zwnj;کنم. زندگی من وعده به وعده و کن به کن می&amp;zwnj;گذره. می&amp;zwnj;گه من دلقک هم هستم. می&amp;zwnj;گم، اونم راست می&amp;zwnj;گی. می&amp;zwnj;گه من به بیماری بورژوازی مبتلا هستم. می&amp;zwnj;گم، والله راست می&amp;zwnj;گی. من اصلاً خود بوبوازیم. می&amp;zwnj;گه من ننگ یادبود حماسی برادرمم. باورکردنی نیست که خون اسکندر توی رگ&amp;zwnj;های من جاریه. می&amp;zwnj;گم والله اونم راست می&amp;zwnj;گی. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;روانکاو من می&amp;zwnj;گه من از انزجار از خود، دمدمی مزاجی، و تضاد شدید احساسات رنج می&amp;zwnj;برم، از سلطه&amp;zwnj;جویی دهانی و شهوانیت مقعدی. می&amp;zwnj;گه، من خودم رو از اینکه من زنده&amp;zwnj;ام و اسکندر مرده ملامت می&amp;zwnj;کنم. می&amp;zwnj;گه من از دنیا بی&amp;zwnj;اندازه متنفرم چون از خودم بی&amp;zwnj;اندازه متنفرم. می&amp;zwnj;گم، راست می&amp;zwnj;گی. من از یک تایمونایتیس Timonitis شدید رنج می&amp;zwnj;برم. قلم:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اگر السی بی&amp;zwnj;ایدیس Alcibiades هموطنان مرا بکشد&lt;br /&gt;
از قول تایمون به السیبییدیس این را بگویید&lt;br /&gt;
که برای تایمون بی&amp;zwnj;تفاوت است. اما اگرآتن زیبا&lt;br /&gt;
راچپاول کند و ریش پیرمردان تنومند را بکند، &lt;br /&gt;
و دوشیزگان عفیف ما را به لکه ننگ جنگ وحشی&lt;br /&gt;
و خونخوار بی&amp;zwnj;حرمت کند. پس بگذارید او بداند&lt;br /&gt;
و بگویید که این گفته تایمون است که با تأثر&lt;br /&gt;
از حال پیر و جوانمان، چاره&amp;zwnj;ای ندارم جز آنکه&lt;br /&gt;
بگویم که برای من بی&amp;zwnj;تفاوت است، چون که&lt;br /&gt;
برای دشنه&amp;zwnj;های آنان بی&amp;zwnj;تفاوت است، مادام که&lt;br /&gt;
گلو&amp;zwnj;هایتان پاسخگو هستند. بگذارید السی بی&amp;zwnj;ایدیس&lt;br /&gt;
بلای جان شما باشد، و شما بلای جان او. &lt;br /&gt;
و این زمانی دراز بپاید. &lt;br /&gt;
با این همه من میهنم را دوست می&amp;zwnj;دارم و&lt;br /&gt;
کسی نیستم که خرابی همگانی خوشنودم کند، &lt;br /&gt;
آنچنان که شایعات عوام گزارش می&amp;zwnj;دهد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ای عمو تایمون! &amp;zwnj;ای لومپن! &amp;zwnj;ای تایمون! &amp;zwnj;ای تایمون! &amp;zwnj;ای لومپن! تو هیچ کلاس نداری. تونم به همون بدی ال سیبی ایدیسی، تونم به بدی کوریولانوسی، که هرگز از توده&amp;zwnj;های دم&amp;zwnj;دمی مزاج بوگندو، از آن حیوان هزارسر، خوشش نمی&amp;zwnj;آمد، که از نفس سیرخور&amp;zwnj;ها بیزار بود، که مادر عزیزش را، مادام که زنده بود، محترم نداشت. رحم و شفقتت کجاست؟ پس آن همه مادر بی&amp;zwnj;پسر چه؟ پس آن همه پسر بی&amp;zwnj;مادر چه؟ پس آن همه اجساد مرده که هوای مرا فاسد می&amp;zwnj;کنند چه؟ آیا اگر مرا در تابوتی به خانه می&amp;zwnj;آوردند، می&amp;zwnj;خندیدی؟ بخدا عمو کارل راست می&amp;zwnj;گفت. تو هیچ کلاس نداری. تو لومپنی. تعریف دقیق. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;صوفی می&amp;zwnj;گه، من به ملتم خائن شده&amp;zwnj;ام. و صوفی مرد شریفیه. می&amp;zwnj;پرسم، ملت من کیه؟ اسکندر ملت من بود. و حالا مرده. برای چی؟ برای اون حیوون هزارسر. سام ملت من بود. و داره می&amp;zwnj;میره. برای چی؟ برای اون یکی حیوون هزارسر. جان آدامز John Adams به توماس جفرسن گفت، تو از فرد مطلق می&amp;zwnj;ترسی. من از قلت. اما طفلکی جان ته دلش سلطنت&amp;zwnj;طلب بود. اگه بهش یک تاج داده بودند قبول می&amp;zwnj;کرد. اما من، هم از فرد مطلق می&amp;zwnj;ترسم، هم از قلت، هم از کثرت. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;صوفی می&amp;zwnj;گه، من به آرمان اسکندر خائن شدم. اون باهاس بدونه. اون در آرمان اسکندر سهیم بود. من نمی&amp;zwnj;دونستم آرمان اسکندر چیه. اون می&amp;zwnj;دونست. و اسکندر مرده. و صوفی زنده است. به چه قیمتی؟ و صوفی می&amp;zwnj;گه من به آرمان اسکندر خائن شدم. و صوفی مرد شریفیه. و حالا که مرده، همه در آرمان اسکندر سهیم شدن. همه آرمان اسکندرو به خودشون اختصاص دادن. همه اسکندرو به خودشون اختصاص دادن. آدم راحت&amp;zwnj;تر می&amp;zwnj;تونه مرده&amp;zwnj;ها رو در آغوش بگیره، تا زنده&amp;zwnj;ها رو، خطاهاشون رو بپذیره، محاسنی رو بهشون نسبت بده که هیچوقت ادعای داشتنشو نداشتن. برای این خلق خدا همه خائنن، بجز اونهایی که کشته شدن. انگار که بیگناهی رو فقط با مردن می&amp;zwnj;شه ثابت کرد. بهترینشان هیچ ایمانی ندارند، حال آنکه بدترینشان از جدیت آتشینی برخوردارند. هان، این عمو بیلیامه. بیلیام ایرلندی. سناتور. به اونم تا دم مردنش نسبت لومپن دادن. به اونم نسبت خیانت دادن. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;با این همه، اگه اسکندرو پیش&amp;zwnj;تر نکشته بودن، حالا می&amp;zwnj;کشتنش. توده دمدمی مزاج. اونهایی که جایی برای خلوص کامل ندارند. هر کسی بنام خدای خودش. خوش گفتی عمو عزرا. اما خودت هم رفتی ایتالیا زیر علم پیشوا موسولینی سینه زدی. صوفی می&amp;zwnj;پرسه، آخه تو واسه ملتت داری چیکار می&amp;zwnj;کنی؟ می&amp;zwnj;گم، من ملت ندارم. می&amp;zwnj;گه، این از لومپن بودنم بدتره. تو نه تنها طبقه خودتو نمی&amp;zwnj;شناسی، ملت خودتم نمی&amp;zwnj;شناسی. می&amp;zwnj;گم والله راست می&amp;zwnj;گی. من طبقه ندارم. من کلاس ندارم. من ملت ندارم. می&amp;zwnj;پرسه، برای خاطره رویای دنیای عادلانه اسکندر داری چیکار می&amp;zwnj;کنی؟ می&amp;zwnj;گم، درد می&amp;zwnj;کشم. برای خاطره رویای دنیای عادلانه اسکندر درد می&amp;zwnj;کشم. این تنها کاریه که بلدم بکنم. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;روانکاوم می&amp;zwnj;گه من عقده شهید شدن دارم. می&amp;zwnj;گه از درد کشیدن لذت می&amp;zwnj;برم. می&amp;zwnj;گه، توی ترحم نفس خر غلت می&amp;zwnj;زنم، البته وقت یکه دلقکی نمی&amp;zwnj;کنم، یا سیاه&amp;zwnj;مست نیستم. می&amp;zwnj;گم، باشه. می&amp;zwnj;گم من یک هنرپیشه تراژیک هستم که آستر کمدی دارم. می&amp;zwnj;گه، من نقش&amp;zwnj;های بازیگریمو با هویت واقعیم قاطی کردم. می&amp;zwnj;گم، خلاف به عرضدون رسوندن. نقش&amp;zwnj;های بازیگری من همون هویت واقعیمن. اوهام من واقعیات من شدن. من اون چیزی که نقششو بازی می&amp;zwnj;کنم نیستم. من اون نقش&amp;zwnj;هایی رو بازی می&amp;zwnj;کنم که هستم. تایمون، کوریولان، اتللو، املت، مارک آنتونی، لیر، تام بیچاره، دلقک لیر، پنتیوس پیلاطس، بابا ظاهر کون پتی، عیسی روح الله، شایلاک، عبلی لجن. نقش همه شونو بازی می&amp;zwnj;کنم. اما اون حرف من حالیش نمی&amp;zwnj;شه. خیال می&amp;zwnj;کنه سه نمایش تراژدی ادیپوس Oedipus رو زیگموند فروید نوشته. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;گاهی فکر می&amp;zwnj;کنم درد کشیدن تنها کار شرافتمندانه&amp;zwnj;ای&amp;zwnj;ست که باقی مونده، که مردم دنیا به دو گروه تقسیم می&amp;zwnj;شن، اونهایی که درد می&amp;zwnj;کشن، و اونهایی که سبب درد می&amp;zwnj;شن. و من خوشتر دارم درد بکشم تا اینکه سبب درد بشم. صوفی می&amp;zwnj;گه، خرم زیر بار درد می&amp;zwnj;کشه. برای دردشون داری چیکار می&amp;zwnj;کنی؟ می&amp;zwnj;گم، هیچی. باهاشون درد می&amp;zwnj;کشم. سهیم می&amp;zwnj;شم. رویا در سرم می&amp;zwnj;پرورونم. خواب می&amp;zwnj;بینم. فکر می&amp;zwnj;کنم. عرق می&amp;zwnj;خورم. با خودم حرف می&amp;zwnj;زنم. می&amp;zwnj;گه، دمت گرم. این یک عالمه به درد اونا کمک می&amp;zwnj;کنه. تو فقط داری خودتو گول می&amp;zwnj;زنی. تو نمی&amp;zwnj;خوای با حقیقت روبرو بشی. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;حقیقت؟ حقیقت؟ چه لقمه دهن پرکنی! کدوم حقیقت و حقیقت چه کسی و در کدام فصل از زندگی آدمیزاد؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بر کوهی غول آسا و سراشیب، &lt;br /&gt;
پر از صخره و پرتگاه، &lt;br /&gt;
حقیقت ایستاده است، و آنکه&lt;br /&gt;
به آن رسیدن می&amp;zwnj;خواهد، &lt;br /&gt;
می بایست گرد آن کوه&lt;br /&gt;
بگردد و بگردد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;آهان، این عمو جانه John، نه، John Kennedy نه، جان&amp;zwnj;دان، John Donne. این هم در کتاب صوفی نیست. کتاب صوفی کارل مارکسه. بهش می&amp;zwnj;گم، صوفی، حقیقت یک خورده از عمو کارل گنده تره. هر چقدرم که لومپن مومپنش بکنی. اما اون نمی&amp;zwnj;فهمه. هیچ هنر استعاره نداره. مثل من جناس سازی و بازی با زبون رو بلد نیست. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;روانکاو من کلمه &amp;quot;حقیقت&amp;quot; رو بکار نمی&amp;zwnj;بره. اون بهش می&amp;zwnj;گه &amp;quot;واقعیت.&amp;quot; تشخیص واقعیت. امتحان واقعیت. مواجهه با واقعیت. البته واقعیت هم لقمه دهن پرکنیه. اما لقمه کوچکتری است از حقیقت. و واقعیت چیست، سقراط؟ بگو! واقعیت چیزی است که با چیزی دیگر می&amp;zwnj;آمیزی و چیزی تازه بدست می&amp;zwnj;آوری. به همین دقیقی است. می&amp;zwnj;گه، هر چی که هست، تو نمی&amp;zwnj;خوای با واقعیت روبرو بشی. می&amp;zwnj;پرسه، می&amp;zwnj;دونی واقعیت چیه؟ می&amp;zwnj;گم، آره. دقیقه&amp;zwnj;ای دو دلاره. پنجاه دقیقه صد دلار، پنج روز در هفته، پولی که من به تو می&amp;zwnj;دم، و درد می&amp;zwnj;آره. می&amp;zwnj;گه، تو خوشت می&amp;zwnj;آد به مردم نیش بزنی. الانم داری به من نیش می&amp;zwnj;زنی. من بلافاصله معذزت می&amp;zwnj;خوام. من عاشق معذرت خواستنم. درش مهارت دارم. هر دفعه معذرت می&amp;zwnj;خوام، دو دلار برام آب می&amp;zwnj;خوره. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;گو اینکه من &amp;quot;حقیقت&amp;quot; را بیش از &amp;quot;واقعیت&amp;quot; دوست دارم. عرفانی&amp;zwnj;تر است، لیز&amp;zwnj;تر است، لومپن&amp;zwnj;تر است. جای بیشتری برای ابهام باقی می&amp;zwnj;گذارد. فقط یک حقیقت نیست. هر کسی حقیقت خودش را دارد. حالا، حقیقت من چیست؟ من حقیقتی ندارم. مثل آقای نمی&amp;zwnj;دونم چی چی در کتاب تاریخچه بارچستر در تمام مسائل مهم عقیده&amp;zwnj;ای ندارم. در تمام مباحث اساسی اعتقادی ندارم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;حقیقت، قربان، یک گاو ماده است که دیگر به این خلایق شیری نمی&amp;zwnj;دهد. از این رو رفته&amp;zwnj;اند تا شیر گاو نر را بدوشند. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;احسنت! این عمو ساموئل انگیسی است، دکتر ساموئل. این هم از حقیقت بنده. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اما چشم و چراغ من عمو بزرگ ویلیام انگلیسی است، نمایشنامه&amp;zwnj;نویس، هنرپیشه. من با او می&amp;zwnj;میرم و با او زنده می&amp;zwnj;شوم. برای آنکه او دودستی می&amp;zwnj;زند، هم با چپ و هم با راست. هم به نعل می&amp;zwnj;زند و هم به میخ. حقیقت&amp;zwnj;های او همیشه جفت جفت می&amp;zwnj;آیند. برای هر اتللویی یک یاگو هست. فقط پول توی کیفت بذار! برای هر ژولیتی یک دایه هست. هر مسئله اخلاقی که می&amp;zwnj;خواهد باشد، می&amp;zwnj;بینی که عمو بزرگ ویلیام دو پایی در هر دو طرف قضیه است. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;هدف من چیست؟ هدف من آن است که با زیستن مثل سگ، بر مرگ متکبر پیروز شوم. اما این هم راستی هدف من نیست. هدف مشنگ است. هدف بابا ظاهر کون پتی است. هدف عبلی لجن است. هدف من چیست؟ من هدفی ندارم. نقش بازی می&amp;zwnj;کنم. آیا مرکز شور و شوقی دارم؟ نه؟ آیا در زندگی نیازی دارم؟ نه. بله، لنگ و پاچه. خفه شو، مشنگ! خفه&amp;zwnj; شو پاچه ور مالیده خر نفهم! بنده هم همین رو عرض کردم. بنده هم عرض کردم پاچه. خفه شو، جناس گوی لعنتی، شهوت&amp;zwnj;پرست اضطراری، مذکر متعصب، که، مست یا هوش، لنگت را به تعرض روی نیمی از خواهران این شهر بلند کرده&amp;zwnj;ای. از توست که کلارا بیزار است، نه از من. بث Beth تو را گذاشت و رفت، نه مرا. شرلی از دست تو فرار کرد، نه از دست من. سام از تو متنفر است، نه از من. تو هستی که همه دوستان نجیب مرا منزجر کرده&amp;zwnj;ای، کوس رسوایی مرا در تمام شهر زده&amp;zwnj;ای. تو خودت را وارد این مقوله نکن، می&amp;zwnj;شنوی؟ این جای عنتربازی&amp;zwnj;های تو نیست. ما باید امشب پیش از طلوع آفتاب، پیش از آنکه از مستی به خواب هوشیاری فرو رویم، یک مشت تعریف دقیق پیدا کنیم، مجرد و روشن و خالی از تناقضات. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;خب، حالا اون رفته و من دوباره خودم هستم. سئوال را تکرار می&amp;zwnj;کنم. آیا من در زندگی نیازی دارم؟ بله، کله پاچه و لنگ و پاچه و عرق. خفه شو، مشنگ! دهن آلوده&amp;zwnj;ات را ببند، زبانی را که در هر سوراخی می&amp;zwnj;کنی بسته نگهدار! صحبت ما درباره تو نیست. صحبت ما درباره من است، من! که من چه هستم؟ و من که هستم؟ و ریشه من کجاست؟ نه اینجا، نه آنجا، نه هیچ کجا. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;سئوال را تکرار می&amp;zwnj;کنم. آیا من نیازی دارم؟ نه. روانکاو من می&amp;zwnj;گه، انکار، سرکوبی و رپرسیون، فرونشانی و سوپرسیون، وسواس و اضطرار، دهانیت و مقعدیت. نیازهای تو این&amp;zwnj;ها هستند. من می&amp;zwnj;گم، فلان&amp;zwnj;شعر. می&amp;zwnj;گه، یک انکار دیگه. من می&amp;zwnj;گم، یک فلان&amp;zwnj;شعر دیگه. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
</description>
     <comments>https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2011/10/05/7277#comments</comments>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/2204">ادبیات داستانی ایران</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/4103">بهمن شعله ور</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/3244">بی لنگر</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak">خاک</category>
 <pubDate>Wed, 05 Oct 2011 08:50:42 +0000</pubDate>
 <dc:creator />
 <guid isPermaLink="false">7277 at https://archive.radiozamaneh.com</guid>
  </item>
  <item>
    <title>اسم مرا شازده املت بگذارید</title>
    <link>https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2011/09/30/7175</link>
    <description>&lt;div class=&quot;fb-social-like-widget&quot;&gt;&lt;fb:like  href=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2011/09/30/7175&quot; send=&quot;false&quot; layout=&quot;box_count&quot; show_faces=&quot;false&quot; width=&quot;500&quot; action=&quot;like&quot; font=&quot;arial&quot; colorscheme=&quot;light&quot;&gt;&lt;/fb:like&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-sartitr&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    رمان بی‌لنگر به شکل داستان دنباله‌دار در رادیو زمانه        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-nevisandeh&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    بهمن شعله‌ور        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-filefield field-field-maghaleh-image&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    &lt;img  class=&quot;imagefield imagefield-field_maghaleh_image&quot; width=&quot;277&quot; height=&quot;188&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/sites/default/files/shazombsh01.jpg?1317663682&quot; /&gt;        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;p&gt;بهمن شعله&amp;zwnj;ور، بی&amp;zwnj;لنگر، فصل هفدهم - شازده املت زنده است و مست، در واترلوی آیوا. با یک گواهینامه شاعری باطل&amp;zwnj;شده رانندگی می&amp;zwnj;کند و با روزی یک شوخی زندگی می&amp;zwnj;کند. &lt;br /&gt;
قلم: عیسی مسیح به قید کفالت آزاد شده و توی واترلو پرسه می&amp;zwnj;زند و با روزی یک شوخی زندگی می&amp;zwnj;کند.&lt;/p&gt;
&lt;!--break--&gt;&lt;!--break--&gt;&lt;p&gt;قلم: تام بیچاره از لیر پادشاه مرخصی گرفته، مست و نا&amp;zwnj;شناس در کوچه پس&amp;zwnj;کوچه&amp;zwnj;های واترلو به&amp;zwnj;دنبال نام گم&amp;zwnj;شده&amp;zwnj;اش می&amp;zwnj;گردد و با روزی یک شوخی زندگی می&amp;zwnj;کند. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اسم من را شازده املت بگذارید. اسم من را عیسی مسیح بگذارید. اسم من را تام بیچاره بگذارید. اسم من را بابا طاهر کون&amp;zwnj;پتی بگذارید. اسم من را هر زهرماری دلتان می&amp;zwnj;خواهد بگذارید. من مثل بره بع بع می&amp;zwnj;کنم. من شبحی هستم که بع بع می&amp;zwnj;کند. نمی&amp;zwnj;دانم کی هستم. نمی&amp;zwnj;دانم چی هستم. نمی&amp;zwnj;دانم کجا هستم. اسم خودم را نمی&amp;zwnj;دانم. اصلاً اسم ندارم. اسمم گم شده. نه پدر دارم، نه مادر، نه خواهر، تقریباً نه برادر. نه پدر کسی هستم، نه مادر کسی. بله، من هم از یک زن زاییده شدم. زمانی من هم پسر کسی بودم، و برادر کسی، اما آن در زمانی دیگر بود، در کشوری دیگر، که دیگر نیست.&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بله، من هنرپیشه&amp;zwnj;ام، در بیش از یک معنای این کلمه. من در یک آدم نقش&amp;zwnj;های بسیاری بازی می&amp;zwnj;کنم. و وقتی دارم آن نقش&amp;zwnj;ها را بازی می&amp;zwnj;کنم خیال می&amp;zwnj;کنم می&amp;zwnj;دانم کی هستم. اما&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان وقت&amp;zwnj;ها هم احساس می&amp;zwnj;کنم که اینکه در یک لحظه معین خیال می&amp;zwnj;کنم می&amp;zwnj;دانم کی هستم به معنای آن نیست که این واقعیت است. واقعیت این است که من پیوستگی وجودم را از دست داده&amp;zwnj;ام. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;مملکتی ندارم، حتی در پرده خیال. مدت&amp;zwnj;ها فکر می&amp;zwnj;کردم که مملکتی دارم، که از آن تبعید شده&amp;zwnj;ام، که بازگشتم به آن ممنوع است، یا میلی به بازگشت به آن ندارم، که دوستش دارم، یا از آن بیزارم، یا دلم برایش تنگ شده، یا تنگ نشده، یا نگرانش هستم، که از آن تصویری ذهنی دارم، یا وهمی، یا خیال باطلی. اما آن همه دیگر واقعیت ندارد. آن مملکت، هر کجا که بود، هم در عالم واقعیت، و هم در پرده خیال، دیگر وجود ندارد. دود شده و به هوا رفته. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;و حالا دیگر بهانه&amp;zwnj;ای هم برای مملکت نداشتن ندارم. مملکتی به من پیشکش کرده&amp;zwnj;اند و من آن را رد کرده&amp;zwnj;ام. من اینجا زندگی می&amp;zwnj;کنم. مدت درازی اینجا زندگی کرده&amp;zwnj;ام. پس اینجا باید مملکت من باشد. اما نیست. به اینجا تعلق ندارم. به آنجا تعلق ندارم. به هیچ کجا تعلق ندارم. تبعه نیستم. مهاجر نیستم. توریست نیستم. مهاجر قاچاقی هم نیستم. وجه تسمیه اداری من، و نامی که مرا بهتراز همه تعریف می&amp;zwnj;کند، بیگانه دائمی است.&amp;nbsp;&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&lt;img alt=&quot;&quot; align=&quot;middle&quot; src=&quot;http://radiozamaneh.com/sites/default/files/shazombs01.gif&quot; /&gt;اسم من را شازده املت بگذارید. اسم من را عیسی مسیح بگذارید. اسم من را تام بیچاره بگذارید. اسم من را بابا طاهر کون&amp;zwnj;پتی بگذارید. اسم من را هر زهرماری دلتان می&amp;zwnj;خواهد بگذارید. من شبحی هستم که بع بع می&amp;zwnj;کند. نمی&amp;zwnj;دانم کی هستم. نمی&amp;zwnj;دانم چی هستم. نمی&amp;zwnj;دانم کجا هستم.&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;تا همین اواخر این وجه تسمیه مایه تفریح من بود. چطور کسی می&amp;zwnj;تواند بیگانه دائمی باشد؟ مسلماً من به اختیار خودم چنین نبودم. هیچکس چنین وضعی را برای خودش انتخاب نمی&amp;zwnj;کند. در واقع سال&amp;zwnj;ها کوشیده بودم که بیگانه نباشم، نه دائمی نه موقتی. برای اداره&amp;zwnj;های جورواجور درخواست&amp;zwnj;نامه پر کرده بودم. استشهادنامه&amp;zwnj;های جور واجور ارائه داده بودم، تا مأموران مربوطه را قانع کنم که من سزاوار بودم چیز بهتری باشم، چیزی که بیگانگیش کمتر و دوامش بیشتر باشد. چه بسا وکیل عدلیه که با پول من کاه و جوشان تأمین می&amp;zwnj;شد. اما بالاخره، زمانی که وکلا کارشان را انجام دادند و مأموران مربوطه مقر آمدند و موافقت کردند که مرا چیزی غیر از بیگانه، یعنی تبعه کنند، دیدم نمی&amp;zwnj;توانم خودم را راضی کنم که چیزی جز یک بیگانه دائمی باشم. و این پس از آن همه اقدامات خسته&amp;zwnj;کننده. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اول از همه می&amp;zwnj;بایست عکس&amp;zwnj;های زیادی بگیرم. عکس&amp;zwnj;هایی که نه زیاد کهنه باشند، نه زیاد بزرگ، نه زیاد کوچک، که گوش چپ یا راست آدم را، یادم نیست کدامیکی، نشان بدهند. من زیاد اهل عکس و این حرف&amp;zwnj;ها نیستم. اولاً که فتوژنیک نیستم. دوماً که، از دوربین جماعت بیزارم. هرگز دوربین نداشته&amp;zwnj;ام و هرگز هم نخواهم داشت. و برای اینکه بدانید چقدر از دوربین بیزارم، کافی است بگویم که من حتی یک دوست ژاپنی ندارم، به این دلیل ساده که همه&amp;zwnj;شان دوربین دارند. همیشه می&amp;zwnj;خواهند عکس آدم را بگیرند، یا می&amp;zwnj;خواهند که آدم عکس آن&amp;zwnj;ها را بگیرد، در حالیکه دارند یک کار احمقانه می&amp;zwnj;کنند: یک شیر سنگی را بغل می&amp;zwnj;کنند، یک سکه توی یک حوض می&amp;zwnj;اندازند، یا با انگشتشان به هوا اشاره می&amp;zwnj;کنند و لبخند می&amp;zwnj;زنند. برای من تصویری که نشود آن را در پرده خیال نگه داشت به درد نگه داشتن نمی&amp;zwnj;خورد. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;این عکس&amp;zwnj;ها می&amp;zwnj;بایست امضاء شوند، مهر شوند و تأیید شوند، انگار کسی بخواهد عکس یک آدم دیگر را به جای عکس خودش جا بزند. بعد می&amp;zwnj;بایست ورقه&amp;zwnj;های زیادی را یکی پس از دیگری پر کنی، بدهی تصدیق کنند، و کلی تمبر رویشان بچسبانند، تمبرهایی که خیلی از تمبرهای پست گران&amp;zwnj;تر و بدقیافه&amp;zwnj;ترند. آنقدر سئوال&amp;zwnj;های نامناسب در آن ورقه&amp;zwnj;ها بود که هیچ حوصله تکرارشان را ندارم. خلاصه کلام آنکه می&amp;zwnj;پرسیدند آیا هیچوقت بایک دست&amp;zwnj;چپی، کمونیست، سوسیالیست، تروریست، بچه&amp;zwnj;باز، دکل&amp;zwnj;باز، قمارباز، قاپ&amp;zwnj;باز، کفترباز، کلک&amp;zwnj;باز، شعبده&amp;zwnj;باز، بندباز، مقعدی، فاحشه، پاانداز، جاکش، سرنگهدار، قاچاقچی، تریاکی، شیره&amp;zwnj;ای، بنگی، حشیشی، شیپیشی، عرقخور، یا کشیش خلع لباس&amp;zwnj;شده آشنایی داشته&amp;zwnj;ام یانه، عاشقشان شده&amp;zwnj;ام یا نه، پول به&amp;zwnj;شان قرض داده&amp;zwnj;ام یانه، پول ازشان قرض گرفته&amp;zwnj;ام یا نه، جا به&amp;zwnj;شان داده&amp;zwnj;ام یا نه، نهار به&amp;zwnj;شان داده&amp;zwnj;ام یا نه، بغلشان خوابیده&amp;zwnj;ام یا نه، خانوم براشان برده&amp;zwnj;ام یا نه. تنها کسانی که نمی&amp;zwnj;خواستند ازشان هیچ چیز بدانند فاشیست&amp;zwnj;ها بودند. داوطلب شدم داستان همه فاشیست&amp;zwnj;هایی را که در عمرم شناخته بودم برایشان بگویم. علاقه&amp;zwnj;ای به آن نشان ندادند. گفتند هرچه بین من و فاشیست&amp;zwnj;ها گذشته بود مربوط به خود من بود و به آن&amp;zwnj;ها ارتباطی نداشت.&amp;nbsp;&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&lt;img alt=&quot;&quot; align=&quot;middle&quot; src=&quot;http://radiozamaneh.com/sites/default/files/shazombsh04.jpg&quot; /&gt;می&amp;zwnj;پرسیدند آیا هیچوقت بایک دست&amp;zwnj;چپی، کمونیست، سوسیالیست، تروریست، بچه&amp;zwnj;باز، دکل&amp;zwnj;باز، قمارباز، قاپ&amp;zwnj;باز، کفترباز، کلک&amp;zwnj;باز، شعبده&amp;zwnj;باز، بندباز، مقعدی، فاحشه، پاانداز، جاکش، سرنگهدار، قاچاقچی، تریاکی، شیره&amp;zwnj;ای، بنگی، حشیشی، شیپیشی، عرقخور، یا کشیش خلع لباس&amp;zwnj;شده آشنایی داشته&amp;zwnj;ام&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;بعد باید صورت&amp;zwnj;حساب&amp;zwnj;های بانکی می&amp;zwnj;بردم تا ببینند چه پولی دارم و چه پولی ندارم و چرا و کجا و از کجا و به کجا و از کی و به کی. پولم بااسکناس&amp;zwnj;های گنده نو می&amp;zwnj;آمد یا با اسکناس&amp;zwnj;های کوچولوی کثیف؟ گفتم، نمی&amp;zwnj;دانم. گفتم فقط می&amp;zwnj;دانم هیچوقت انقدر ندارم که تا آخر ماه دوام بیاورم، با آن همه مالیاتی که برای ویسکی می&amp;zwnj;دهم. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بعد باید شاهد می&amp;zwnj;آوردم که قسم بخورند که من همانی هستم که می&amp;zwnj;گفتم هستم، و پدر و مادرم همان&amp;zwnj;هایی بودند که می&amp;zwnj;گفتم، انگار که کسی بخواهد خودش و پدر مادرش را جعل کند. باید شاهد می&amp;zwnj;آوردم تا ثابت کنم که شخصیت شایسته&amp;zwnj;ای دارم، انگار که مردم می&amp;zwnj;توانند حدس بزنند آدم چه جور شخصیتی دارد. گفتم، آقایون من شخصیت نیستم، من شخصیت را بازی می&amp;zwnj;کنم. منظورم را نفهمیدند. &lt;br /&gt;
و هی باید پول می&amp;zwnj;دادم، دوباره و سه&amp;zwnj;باره و چهارباره، به شهر، به استان، به ایالت، به دولت مرکزی، به میرزابنویس، به کارچاق&amp;zwnj;کن، به وکیل، به حسابدار قسم&amp;zwnj;خورده، به حسابدار قسم&amp;zwnj;نخورده، به تاکسی&amp;zwnj;چی، به سرایدار، به دربون. بالاخره گفتند برو خانه تخت بنشین تا نمره&amp;zwnj;ات دربیاد. گفتند به ما تلفن نکن، ما به تو تلفن می&amp;zwnj;کنیم، که درست مطابق میل من بود. مگر من مرض داشتم بهشون تلفن کنم؟ &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بعد، پس از ماه&amp;zwnj;ها و ماه&amp;zwnj;ها صبر کردن و مست کردن، بالاخره نمره&amp;zwnj;ام درآمد. یک نامه کوتاه سه چهار خطی با پست سفارشی آمد، که می&amp;zwnj;گفت من باید، هوش البته، در فلان روز و فلان ساعت در فلان جا حاضر بشوم و فلان قسم را بخورم، و اگر همه چیز مطابق برنامه پیش می&amp;zwnj;رفت، و من همانی می&amp;zwnj;ماندم که بودم، و پدر و مادرم&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان کسانی می&amp;zwnj;ماندند که بودند، و شخصیت من عوض نمی&amp;zwnj;شد، و شهود من تغییر عقیده نمی&amp;zwnj;دادند، از بیگانه دائمی بودن توبه کنم و تبعه بشوم. در روز معین شده، پس از هشت ساعت عرق نخوردن در خواب، با دو دست و یک مغز لرزان، بهترین و تنها لباس پلوخوریم را پوشیدم و رفتم به وعده&amp;zwnj;گاه مقرر شده: یک دبیرستان چراغانی و زینت شده، آماده برای خوش&amp;zwnj;آمد گفتن به تبعه جدید، یعنی نوکرتون، بنده حقیر. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;دسته موزیک مدرسه می&amp;zwnj;زد، دسته کر مدرسه می&amp;zwnj;خواند، و دخترهای ککمکی تیم فوتبال خودشان را مثل ملکه&amp;zwnj;های زیبایی خردسال آرایش کرده بودند و جلوی من صف بسته بودند. اعضاء کنگره نطق می&amp;zwnj;کردند و رأی مرا می&amp;zwnj;خواستند. پیرزن&amp;zwnj;های کلوب دختران انقلاب آمریکا مدال&amp;zwnj;های پولکی با پرچم آمریکا به سینه&amp;zwnj;ام می&amp;zwnj;زدند و بهترین نقاط استان را برای شکار گوزن و صید ماهی روی نقشه&amp;zwnj;های کوچک به&amp;zwnj;م نشان می&amp;zwnj;دادند. طنین پیام آزادی زودرس تالار را پر کرده بود. حتی یک برنامه مخصوص هم ترتیب داده بودند. یک آموزگار دبستان تبعه انگلیس را ۲۴ ساعت زود&amp;zwnj;تر تبعه آمریکا کرده بودند تا بتواند شعری، درباره آنکه چقدر در آن ۲۴ ساعت احساس آزادی کرده بود، بگوید و برای ما بخواند. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;می&amp;zwnj;دانید، من هیچ خبر نداشتم که در انگلستان آموزگار&amp;zwnj;ها را شکنجه می&amp;zwnj;دادند و می&amp;zwnj;کشتند. آنقدر ساده&amp;zwnj;لوح بودم. احساسات او بسیار لطیف بودند و شعرش بسیار سخیف. باز اگر می&amp;zwnj;دانست کی دهنش را ببندد بد نبود. اما نمی&amp;zwnj;دانست. بعد از آنکه شعر خودش تمام شد تصمیم گرفت اشعاری را که دانش&amp;zwnj;آموزان کلاس دومش درباره آزاد شدن او به مناسبت تبعه آمریکا شدن گفته بودند، برای ما بخواند. باید اذعان کنم اشعار آن&amp;zwnj;ها خیلی بهتر از شعر او بود.&amp;nbsp;&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&lt;img alt=&quot;&quot; align=&quot;middle&quot; width=&quot;200&quot; height=&quot;136&quot; src=&quot;http://radiozamaneh.com/sites/default/files/shazombsh03.jpg&quot; /&gt;بالاخره چند تا نوار گذاشتند، حاوی پیام&amp;zwnj;هایی از چندین مرد بزرگ، درباره آزادی. یکی نوار لینکلن بود &amp;laquo;چون نمی&amp;zwnj;خواهم برده باشم، نمی&amp;zwnj;خواهم برده&amp;zwnj;دار باشم.&amp;raquo; خطابه&amp;zwnj;ای درخشان که اشک به چشمانم آورد. و نوار جان کندی، &amp;laquo;نپرس کشورت برای تو چه می&amp;zwnj;تواند بکند. بپرس تو برای کشورت چه می&amp;zwnj;توانی بکنی!&amp;raquo; و خطابه مارتین لو&amp;zwnj;تر کینگ &amp;laquo;من رؤیایی دارم.&amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;بالاخره چند تا نوار گذاشتند، حاوی پیام&amp;zwnj;هایی از چندین مرد بزرگ، درباره آزادی. یکی نوار لینکلن بود &amp;laquo;چون نمی&amp;zwnj;خواهم برده باشم، نمی&amp;zwnj;خواهم برده&amp;zwnj;دار باشم.&amp;raquo; خطابه&amp;zwnj;ای درخشان که اشک به چشمانم آورد. و نوار جان کندی، &amp;laquo;نپرس کشورت برای تو چه می&amp;zwnj;تواند بکند. بپرس تو برای کشورت چه می&amp;zwnj;توانی بکنی!&amp;raquo; و خطابه مارتین لو&amp;zwnj;تر کینگ &amp;laquo;من رؤیایی دارم.&amp;raquo; خیلی رویم اثر گذاشت. بعد وقت آن رسید که من و هم&amp;zwnj;غربتی&amp;zwnj;هایم، منظورم هم&amp;zwnj;بیگانه&amp;zwnj;هایم است، برویم روی صحنه، قسم بخوریم، ورقه&amp;zwnj;های تابعیتمان را بگیریم، و بله، آزاد شویم. و در آن لحظه بود که من حس کردم نمی&amp;zwnj;خواهم آزاد شوم، که نمی&amp;zwnj;خواهم هیچ چیز به&amp;zwnj;جز یک بیگانه دائمی باشم. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;این قضیه آشوبی به پا کرد. هیچکس از افراد روی صحنه نمی&amp;zwnj;دانست چطور با این مشکل روبرو شود. مأموران موردی به یاد نداشتند که کسی ماه&amp;zwnj;ها و سال&amp;zwnj;ها انتظار تبعه شدن را بکشد، آن همه زحمت و دردسر بکشد، آن همه خرج بکند، روی صحنه حاضر شود، و بعد تغییر عقیده بدهد. بحرانی بود که باید با آن روبرو می&amp;zwnj;شدند. و با آن روبرو هم شدند. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اول مأمور اداره مهاجرت و تابعیت مسئولیت کار را به عهده گرفت. با لحنی موقر و پدربزرگانه، که قصدش بیشتر تحت تأثیر قرار دادن نماینده کنگره بود تا من، به من درباره عواقب جدی عملم هشدار داد. ولی وقتی جزییات آن عواقب را پرسیدم نمونه&amp;zwnj;ای نداشت. گفت اگر من حالا تبعه نمی&amp;zwnj;شدم، ممکن بود ماه&amp;zwnj;ها و سال&amp;zwnj;ها طول بکشد تا دوباره نمره&amp;zwnj;ام درآید، که برای من مهم نبود. گفتم من اصلاً از نمره خوشم نمی&amp;zwnj;آمد. در مدرسه در ریاضیات تجدیدی شده بودم و هرگز هم بلیط بخت&amp;zwnj;آزمایی نخریده بودم. وقتی پرسیدم آیا ممکن بود که رد تابعیت باعث شود که من بیگانگی دائمیم را از دست بدهم، او با بی&amp;zwnj;میلی جواب منفی داد، که تنها چیزی بود که برای من اهمیت داشت. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بعد نماینده کنگره داوطلب شد که مرا روشن کند. دستش را دور شانه من گذاشت، مرا &amp;quot;پسرم&amp;quot; خطاب کرد، و برای من استدلال کرد. به من خاطرنشان کرد که به&amp;zwnj;عنوان بیگانه دائمی من نمی&amp;zwnj;توانستم رأی بدهم. گفتم این برای من مهم نبود. هرگز در زندگیم رأی نداده بودم و حالا هم خیال نداشتم این کار را بکنم. گفتم سیاستمدار&amp;zwnj;ها همه جا حقه&amp;zwnj;بازند. جایی که من بزرگ شدم هیچکس رأی نمی&amp;zwnj;داد. صندوق&amp;zwnj;ها را پر از روزنامه&amp;zwnj;های کهنه می&amp;zwnj;کردند و اسم منتخبین را از روی لیست آماده شده می&amp;zwnj;خواندند. اینطور هم ارزان&amp;zwnj;تر بود، هم راحت&amp;zwnj;تر. مکثی کرد و سرش را خاراند. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پس از کمی تفکر گفت که به عنوان بیگانه دائمی من نمی&amp;zwnj;توانستم در ارتش آمریکا داوطلب شوم. پرسیدم آیا من آنقدر احمق بنظر می&amp;zwnj;آمدم که بخواهم در هیچ ارتشی داوطلب شوم. اذعان کرد که نه. اما با لحن معنی&amp;zwnj;داری اضافه کرد که حتی به عنوان بیگانه دائمی می&amp;zwnj;توانستند مرا به نظام ببرند و به جبهه جنگ بفرستند. آیا نمی&amp;zwnj;خواستم در اینکه در کدام جنگ بجنگم و در کدام جنگ نجنگم، حق انتخابی داشته باشم. گفتم من نمی&amp;zwnj;خواستم در هیچ جنگی بجنگم. با فصاحت و حرارت دکلمه کردم: هرگز جنگی نبود که خوب باشد و صلحی که بد. عضو کنگره پرسید &amp;laquo;اینو کی گفته؟&amp;raquo; گفتم، بنجامین فرانکلین، البته. زود قلم و دفتر بغلیش را بیرون آورد و آن را یادداشت کرد، تا اگر لازم شد، در یکی از سخنرانی&amp;zwnj;هایش در مخالفت با جنگ به کار ببرد. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;من که تازه گرم شده بودم گفتم، از آن گذشته، هر ارتشی که بخواهد در جنگ پیروز شود باید عقلش برسد و مرا به سربازی نگیرد. او باز سرش را خاراند. کمی بیشتر فکر کرد تا زاویه تازه&amp;zwnj;ای پیدا کند. بالاخره گفت که نوار&amp;zwnj;ها را دوباره بگذارند. در آن حال که من به خطابه&amp;zwnj;ها گوش می&amp;zwnj;کردم و اشک در چشمانم حلقه می&amp;zwnj;زد چهره مرا بررسی کرد. پرسید نظر من راجع به خطابه&amp;zwnj;ها چه بود. گفتم نطق&amp;zwnj;های بسیار جالبی بودند، ولی پس از شنیدن دوباره&amp;zwnj;شان به&amp;zwnj;نظرم کمی کنایه&amp;zwnj;آمیز آمد که هر سه نفر این مردان بزرگ در آن واحد هم آزاد و هم مرده بودند، و هر سه&amp;zwnj;شان پیش از وقت مقرر مرده بودند و نه به انتخاب خودشان. گفت این دیدن وقایع به صورت کلبی بود. من اعتراضی نکردم. او نومیدانه دست از من شست. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&lt;img alt=&quot;&quot; align=&quot;middle&quot; src=&quot;http://radiozamaneh.com/sites/default/files/shazombs02.gif&quot; /&gt;&amp;nbsp;گفتم سیاستمدار&amp;zwnj;ها همه جا حقه&amp;zwnj;بازند. جایی که من بزرگ شدم هیچکس رأی نمی&amp;zwnj;داد. صندوق&amp;zwnj;ها را پر از روزنامه&amp;zwnj;های کهنه می&amp;zwnj;کردند و اسم منتخبین را از روی لیست آماده شده می&amp;zwnj;خواندند.&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;بعد پیرزن عضو کلوب دختران انقلاب آمریکا تصمیم گرفت بختش را با من بیازماید. روی نقشه تمام شکارگاه&amp;zwnj;های خوب و عکس تمام وحوشی را که می&amp;zwnj;توانستم شکار کنم به من نشان داد. به او گفتم که من مخالف شکار حیواناتم. پرسید آیا گیاهخوارم. گفتم نه. پرسید آیا کباب گوشت قرمز و گوشت پرندگان را نمی&amp;zwnj;خورم. گفتم چرا. اما دوست ندارم که خودم کشتن حیوانات را به عهده بگیرم، بخصوص حیوانات وحشی را. پرسید آیا ماهی دوست دارم. گفتم، بله، اگر کاملاً مرده باشد و خوب تهیه&amp;zwnj;اش کرده باشند. بعد تمام جاهایی را که برای ماهیگیری مناسب بودند نشانم داد. گفتم من حرفی ندارم که ماهی بخورم، اما علاقه&amp;zwnj;ای به اینکه خودم ماهی را بگیرم ندارم. به اندازه کافی کشتی ماهیگیری در دریا&amp;zwnj;ها بود، بیش از آنکه دریا&amp;zwnj;ها تاب تحملش را داشته باشند. اما وقتی گفتم برای من همیشه غیر قابل فهم بود که یک مشت مرد گنده ساعت&amp;zwnj;ها کنار رودخانه روی ماتحتشان بنشینند و یک چوب و قلاب ماهیگیری بین لنگ&amp;zwnj;هاشان بگیرند و منتظر شوند تا بلکه یک ماهی مسموم و غیر قابل خوردن بگیرند، او هم با نومیدی فاتحه مرا خواند.&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بالاخره پرسیدند که راستی چه می&amp;zwnj;خواهم. گفتم میل دارم برای ابد یک بیگانه دائمی باقی بمانم. در این لحظه عضو کنگره کفرش درآمد و فریاد زد، &amp;laquo;ولش کنین مادرقحبه رو! ما نباید التماسش کنیم که یک کشور داشته باشه.&amp;raquo; و گفت که مرا از صحنه پایین بیندازند. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;تا هنوز داریم درباره آزادی صحبت می&amp;zwnj;کنیم، بگذارید من اعتراف کنم که من از آن روشنفکرهای ابله نیستم که آزادی را یک حالت ذهنی فکر می&amp;zwnj;دانند. خلاصه بگویم که من خودم را آدم آزادی نمی&amp;zwnj;دانم. یک زمانی آدم آزادی بودم، یا فکر می&amp;zwnj;کردم هستم، اما این مطلب دیگر صحت ندارد. و منظور من آزادی سیاسی یا اجتماعی یا اقتصادی یا جنسی نیست. این چیز&amp;zwnj;ها برای من مهم نیستند. شاید فکر کنید که منظور من وابستگی&amp;zwnj;های شخصی است، و من چون آن&amp;zwnj;ها را ندارم، پس آزادم. من هم همین فکر را می&amp;zwnj;کردم. در واقع، به همین منظور بود که منتهای کوشش خودم را کردم که وابستگی شخصی نداشته باشم. هیچوقت دنبالش نرفتم، و آن وابستگی&amp;zwnj;هایی که، بیگناه، در آن&amp;zwnj;ها زاییده شده بودم، به طور تحت&amp;zwnj;اللفظی برایم مردند، از جمله فرهنگی که در آن زاییده شده بودم. می&amp;zwnj;گویید، چی، فرهنگ که نمی&amp;zwnj;میرد؟ خوب، در مورد من حتی این مسئله هم پیش آمد. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;گرفتاری من چیز دیگری است، و آن اینکه همه چیز برای من بی&amp;zwnj;ربط شده. چیزی ندارم. به چیزی نیاز ندارم. چیزی نمی&amp;zwnj;خواهم. چیزی را باور ندارم. آیا از مکتب کلبیونم؟ سه&amp;zwnj;شنبه&amp;zwnj;ها، چهارشنبه&amp;zwnj;ها و پنجشنبه&amp;zwnj;ها. جمعه&amp;zwnj;ها رواقی هستم. شنبه&amp;zwnj;ها ابیقوری هستم. یکشنبه&amp;zwnj;ها پیرو فلسفه صوری هستم. دوشنبه&amp;zwnj;ها ایده&amp;zwnj;آلیستم. از یک خانواده مادی&amp;zwnj;گرای، ده درصدی.&amp;nbsp;&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;آیا از چیزی می&amp;zwnj;ترسم؟ بله. از سکوت ابدی این فضاهای لایتناهی. و از این گوری که هی در پیش پای من دهن باز می&amp;zwnj;کند. و از داشتن بوی بد دهن سر پیری، چون&amp;zwnj;که آدم&amp;zwnj;های خوب به&amp;zwnj;م نمی&amp;zwnj;گویند و آدم&amp;zwnj;های بد به&amp;zwnj;م می&amp;zwnj;گویند و باور نمی&amp;zwnj;کنم.&amp;nbsp;&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&lt;img alt=&quot;&quot; align=&quot;middle&quot; width=&quot;200&quot; height=&quot;136&quot; src=&quot;http://radiozamaneh.com/sites/default/files/shazombsh02.jpg&quot; /&gt;آیا از چیزی می&amp;zwnj;ترسم؟ بله. از سکوت ابدی این فضاهای لایتناهی. و از این گوری که هی در پیش پای من دهن باز می&amp;zwnj;کند.&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;آیا به یک خدای شخصی ایمان دارم، به هندسه&amp;zwnj;دان بزرگ، سر کارواندار، رییس کمیته مافوق کمیته&amp;zwnj;ها؟ بله. به عنوان یک استعاره. همیشه گفته&amp;zwnj;ام که خدا یک استعاره بزرگ است. زبان ما بدون خدا نمی&amp;zwnj;تواند کار کند. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;آیا به ده فرمان اعتقاد دارم؟ نه به همه آن&amp;zwnj;ها. به کشتن اعتقاد ندارم. شکار را در هفده&amp;zwnj;سالگی، پس از شکار یک گنجشگ، ترک کردم. یک بار قربانی کردن یک گوسفند را دیدم و دل و روده&amp;zwnj;ام بالا آمد. نزدیک بود گیاهخوار شوم. بدیش این بود که گوشت را، وقتی خوب کباب شده باشد، خیلی دوست دارم. یعنی اینکه اعتقاد نداشتن من به کشتن ربطی به بشردوستی و انسانیت و شفقت و مروت ندارد. معده من ضعیف است. خیلی راحت بالا می&amp;zwnj;آورم. من همانطور به کشتن اعتقاد ندارم که به دزدی یا به تقلب اعتقاد ندارم. چون دل کردنشان را ندارم. در عشق یک کمی تقلب می&amp;zwnj;کنم. اما یک&amp;zwnj;بار در کتاب یک پیرمرد یونانی خواندم که خود خدایان به دروغ گفتن عشاق می&amp;zwnj;خندند. و هر چیزی که برای یونانی&amp;zwnj;ها خوب باشد برای من هم خوب است.&amp;nbsp;&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;یک فرمان هست که من همیشه نقض می&amp;zwnj;کنم، چه مست باشم چه هوش. آن هم له له زدن برای زن&amp;zwnj;هاست. من کلی له له می&amp;zwnj;زنم. می&amp;zwnj;دانید، برای من زن تنها چیزی است که آزمایش دکارت را قبول می&amp;zwnj;شود، تنها تصور مجزا و روشن. من یک&amp;zwnj;بار برای زنی له له زدم و با او عشقبازی کردم، زنی که زن کسی بود و مادر کسی. ما فکر نمی&amp;zwnj;کردیم که داریم مال کسی را غصب می&amp;zwnj;کنیم. گفت که شوهرش ۱۰ سال است دست به او نزده. آیا شوهرش را دوست داشت؟ گفت دارد و من هم باور کردم. آنقدر نگران شام شوهرش بود که به خانه شتافت تا خوراک محبوب او را تهیه کند. آیا به شوهرش وفادار بود؟ به نحوی. گفت دل شوهرش برای آنچه که او به من می&amp;zwnj;داد تنگ نمی&amp;zwnj;شد و من حرفش را باور کردم. گفت تنها وقتی که شوهرش متوجه او می&amp;zwnj;شد هنگامی بود که گرسنه&amp;zwnj;اش بود. آیا او داشت به شوهرش خیانت می&amp;zwnj;کرد؟ گفت در طول ۱۵ سال زندگی زناشویی این سئوال برایشان پیش نیامده بود. آیا من به او خیانت می&amp;zwnj;کردم؟ چطور ممکن بود؟ من اصلاً شوهرش را نمی&amp;zwnj;شناختم. چطور می&amp;zwnj;توانی به کسی که نمی&amp;zwnj;شناسی خیانت کنی؟ مردک برای من وجود نداشت. هیچ قراردادی، چه اجتماعی چه غیره، بین ما وجود نداشت. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;لابد به خودتان می&amp;zwnj;گویید من باید به یک چیزی اعتقاد داشته باشم. همه دارند. من هم یک زمانی داشتم. من هم زمانی اعتقاد داشتم، نه به خدا، نه به میهن، نه به مقام مادر، بلکه به مرد بزرگ شدن. در سن یازده&amp;zwnj;سالگی در کتابخانه پدرم کتابی به قلم یک یونانی کسی پیدا کردم با عنوان درباره مردان بزرگ. جابجا تصمیم گرفتم مرد بزرگی شوم. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;هرگز آن کتاب را نخواندم. هرگز نفهمیدم مرد بزرگ چه&amp;zwnj;کار باید بکند. اما به هرحال عقیده داشتم که مرد بزرگی خواهم شد. تا به امروز هنوز نمی&amp;zwnj;دانم مرد بزرگ کیست و چه می&amp;zwnj;کند. همه جور مردی را که مرد بزرگی نیست می&amp;zwnj;شناسم. یکیش پدر خودم. کتاب را داشت. کتاب را خوانده بود. حتی می&amp;zwnj;خواست مرد بزرگی باشد. اما همه چیز بود جز یک مرد بزرگ. پس واضح بود که با خواندن آن کتاب آدم مرد بزرگی نمی&amp;zwnj;شد. شاید برای همین است که من هرگز آن کتاب را نخواندم. حالا اگر پدر من مرد بزرگی بود، یا من خیال می&amp;zwnj;کردم که مرد بزرگی است، آن کتاب را می&amp;zwnj;خواندم. اما جوری که اوضاع زمانه پیش می&amp;zwnj;رفت، هرگز نتوانستم خودم را راضی کنم که آن کتاب را بخوانم. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;نتیجتاً من چی هستم؟ نمی&amp;zwnj;دانم. کی هستم؟ نمی&amp;zwnj;دانم. من کسی هستم که فاقد سرنوشت است. من در امکان مطلق زندگی می&amp;zwnj;کنم. هرگز صورت خارجی به خود نخواهم گرفت. می&amp;zwnj;توانم خودم را به هزار صورت منفی تعریف کنم، همه چیزهایی که مطمئناً نیستم. اما این نمی&amp;zwnj;گوید که من چه هستم. آیا من دغلم؟ نه دغل نیستم. آدم نادرستی نیستم، گرچه ادعای کاملاً درستکار بودن هم نمی&amp;zwnj;کنم. مغرور نیستم. فروتن نیستم. به کسی رشک نمی&amp;zwnj;برم، چون&amp;zwnj;که هیچ چیز نمی&amp;zwnj;خواهم. حسود نیستم، چون&amp;zwnj;که کسی را دوست ندارم. دلیر نیستم. بزدل نیستم. بلندهمت نیستم. سخی نیستم. پست نیستم. حقیر نیستم. غنی نیستم. فقیر نیستم. خیلی خنده&amp;zwnj;دار نیستم. عنق نیستم. سادیست نیستم. مازوخیست نیستم. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;باور کنید این یک بازی زیرکانه نیست که دارم با شما می&amp;zwnj;کنم. درست است که بسیاری از این صفاتی که من می&amp;zwnj;گویم نیستم، برای شما ضد هم هستند. اما اضداد شما اضداد من نیستند. من نمی&amp;zwnj;گویم &amp;laquo;این نیستم، اما آن هم نیستم.&amp;raquo; می&amp;zwnj;گویم &amp;laquo;این نیستم و آن نیستم.&amp;raquo; نبودن یکی مرا آن دیگری نمی&amp;zwnj;کند. می&amp;zwnj;بینید، درباره خودم این همه به شما گفته&amp;zwnj;ام و هیچ چیز نگفته&amp;zwnj;ام. نه اینکه آدم مزوری هستم. در واقع می&amp;zwnj;توانم به شما یقین بدهم که آدم مزوری نیستم. فقط چیز زیادی درباره خودم ندارم که بگویم. جز اینکه نامم را گم کرده&amp;zwnj;ام. من هیچکسی نیستم. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;آیا من لایق زیستن نیستم؟ چرا خودم را نمی&amp;zwnj;کشم؟ به خاطر کنجکاوی محض. دلم می&amp;zwnj;خواهد دو سه هزار سالی این دور و ور&amp;zwnj;ها باشم و ببینم کار دنیا به کجا می&amp;zwnj;کشد. یک&amp;zwnj;بار در کتاب یک فیلسوف یونانی خواندم که اگر او را به چشمی مجرد بدل می&amp;zwnj;کردند و آن چشم را در مقعد یک خر جای می&amp;zwnj;دادند، مادام که می&amp;zwnj;توانست از آنجا دنیا را نظاره کند، چنان وجودی را به خودکشی ترجیح می&amp;zwnj;داد. و هر چه که برای یونانی&amp;zwnj;ها خوب بود برای من هم خوب است.&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
</description>
     <comments>https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2011/09/30/7175#comments</comments>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/4103">بهمن شعله ور</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/3244">بی لنگر</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak">خاک</category>
 <pubDate>Fri, 30 Sep 2011 09:45:21 +0000</pubDate>
 <dc:creator />
 <guid isPermaLink="false">7175 at https://archive.radiozamaneh.com</guid>
  </item>
  <item>
    <title>گوش خر که از زیر پوست شیر بیرون زده </title>
    <link>https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2011/09/28/7174</link>
    <description>&lt;div class=&quot;fb-social-like-widget&quot;&gt;&lt;fb:like  href=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2011/09/28/7174&quot; send=&quot;false&quot; layout=&quot;box_count&quot; show_faces=&quot;false&quot; width=&quot;500&quot; action=&quot;like&quot; font=&quot;arial&quot; colorscheme=&quot;light&quot;&gt;&lt;/fb:like&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-sartitr&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                     رمان بی‌لنگر به شکل داستان دنباله‌دار در رادیو زمانه        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-nevisandeh&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    بهمن شعله‌ور        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-filefield field-field-maghaleh-image&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    &lt;img  class=&quot;imagefield imagefield-field_maghaleh_image&quot; width=&quot;277&quot; height=&quot;188&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/sites/default/files/jokclosh01.jpg?1317415943&quot; /&gt;        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;p&gt;بی&amp;zwnj;لنگر، بخش ششم، فصل شانزدهم، بهمن شعله&amp;zwnj;ور - بگذارید باهاتون روراست باشم. یک ژوکر اضافه توی این دست ورق هست. بله، من مسئولیت هر حرفی را که می&amp;zwnj;زنم، یا هر کاری را که می&amp;zwnj;کنم، قبول می&amp;zwnj;کنم.&lt;/p&gt;
&lt;!--break--&gt;&lt;!--break--&gt;&lt;p&gt;هر ساعت روز یا شب که بخواهید من برای جوابگویی آماده&amp;zwnj;ام. من یک شهروند متین و محترم و قانون&amp;zwnj;شناس و مالیات&amp;zwnj;بده هستم که صد هزار دلار بیمه عمر دارم. نخیر، قربان! بنده ریسک نمی&amp;zwnj;کنم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اما امان از این شخص دیگر، این ژوکر اضافه. از او پرهیز کنید. او یک سگ زرد پست&amp;zwnj;فطرت است. نانتان را می&amp;zwnj;خورد، آبتان را میخورد، و به&amp;zwnj;عنوان سپاسگزاری، بنده را ببخشید، اصطلاح مال اوست، بادی در ریشتان خالی می&amp;zwnj;کند. نه، آدم مطلقاً نمی&amp;zwnj;تواند کاری با این جانور بکند، به&amp;zwnj;جز آنکه حسابش را با او جدا کند. و این&amp;zwnj;کار را به معنای دقیق کلمه بنده نمی&amp;zwnj;توانم بکنم. خیلی با او آلوده هستم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;خودش را در نوشتن این کتاب شریک من می&amp;zwnj;داند، که البته دروغ بی&amp;zwnj;شرمانه&amp;zwnj;ای&amp;zwnj;ست. ما دو نفر به یقین یک جور بومان Beaumont و فلچر Fletcher نیستیم. ازدواج ما یک ازدواج از سر ناهماهنگی است. ما دو تا هم&amp;zwnj;بستر عجیب و غریب هستیم که به گفته بسیار متین مرحوم دکتر ساموئل جانسون Samuel Johnson &amp;quot;در اثر خشونت و زور با هم جفت شده&amp;zwnj;ایم.&amp;quot; ما مثل یک گیلاس رسیده&amp;zwnj;ایم و یک کرم، محکوم به آنکه با هم زندگی کنیم، در حالی&amp;zwnj;که یکی مثل زالو شیره جان آن یکی را می&amp;zwnj;مکد. آیا احتیاجی هست که بگویم کدام یکیمان گیلاس است و کدام&amp;zwnj;یک کرم؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&lt;img alt=&quot;&quot; align=&quot;middle&quot; src=&quot;http://radiozamaneh.com/sites/default/files/jokclosh03.jpg&quot; /&gt;وقتی که او پا به صحنه می&amp;zwnj;گذارد جمهوری ادب دچار هرج و مرج می&amp;zwnj;شود.&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;باز هم می&amp;zwnj;گویم. هیچ کاری نیست که بنده بتوانم با این کرم بکنم. او کفاره گناهان من است که بر من نازل شده است. خوره&amp;zwnj;ای&amp;zwnj;ست که جان مرا می&amp;zwnj;خورد. مثل سگ دنبال من راه می&amp;zwnj;افتد. ادای مرا در می&amp;zwnj;آورد. خودش را به&amp;zwnj;جای من جا می&amp;zwnj;زند؛ امضای مرا جعل می&amp;zwnj;کند؛ نصف حق&amp;zwnj;التالیف مرا می&amp;zwnj;گیرد و به&amp;zwnj;اسم من رسید می&amp;zwnj;دهد، چون&amp;zwnj;که خودش اسم ندارد. نه اسم دارد، نه رسم، نه شناسنامه، نه کارت شناسایی، نه تصدیق رانندگی، و نه آدرس ثابت. برای راحتی، یعنی راحتی او، در اتاق من زندگی می&amp;zwnj;کند، در رختخواب من می&amp;zwnj;خوابد، که معنایش آن است که هر وقت سر و کله او پیدا می&amp;zwnj;شود من باید اتاق و رختخواب خودم را، که من کرایه&amp;zwnj;شان را می&amp;zwnj;دهم، در اختیار او بگذارم و بروم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;قاعدتاً باید خیال کنید که لات بی&amp;zwnj;سر و پایی مثل او از چنین توافقی خوشحال است و می&amp;zwnj;گذارد من کتاب&amp;zwnj;هایم را بنویسم، مادام که او نصف حق&amp;zwnj;التألیف مرا می&amp;zwnj;گیرد و خواب و خوراک مجانی هم دارد. که نشان می&amp;zwnj;دهد شما او را نمی&amp;zwnj;شناسید. اصرار می&amp;zwnj;کند که مثل یک ابله نابغه میان صفحات کتاب&amp;zwnj;های من ترکتازی کند و دلقک&amp;zwnj;بازی درآورد. در واقع ادعا می&amp;zwnj;کند که الهام آثار من از اوست. سگ ختنه&amp;zwnj;شده!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بارها سعی کرده&amp;zwnj;ام راضیش کنم که هر وقت من سر ماشین تحریرم نشسته&amp;zwnj;ام او پی گردشش برود و باز هم نصف حق&amp;zwnj;التألیفش را بگیرد. گفتم، همه&amp;zwnj;اش مال تو. پول اخاذی، البته. اما خیال می&amp;zwnj;کنید قبول کرد؟ آه که چه کم او را می&amp;zwnj;شناسید. نخیر. گفت که &amp;quot;پول کارنکرده&amp;quot; نمی&amp;zwnj;خواهد. سگ&amp;zwnj;پدر! باور کنید عین همین را گفت، آن هم به من! کسی که در تمام زندگی ننگینش یک پول سیاه درنیاورده این حرف را به من زد. و اضافه کرد، گذشته از آن،(و این یکی شاهکار نازک&amp;zwnj;بینی است) مسئله، مسئله پول نیست. مسئله هویت است، هویت او. کسی که نه پدر دارد، نه مادر، نه خواهر، تقریباً نه برادر، نه اسم، نه رسم، نه کارت ملی، نه آدرس، وتازه مالیات آن نیمه از حق&amp;zwnj;التألیف مرا هم که او می&amp;zwnj;گیرد من باید بدهم، چنان وقاحتی داشته باشد که با من صحبت از هویت بکند، هویت او، انگار که تنها جایی که می&amp;zwnj;تواند هویت ننگینش را نشان بدهد در صفحات کتاب من است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&lt;img alt=&quot;&quot; align=&quot;middle&quot; src=&quot;http://radiozamaneh.com/sites/default/files/jokclosh02.jpg&quot; /&gt;در واقع ادعا می&amp;zwnj;کند که الهام آثار من از اوست. سگ ختنه&amp;zwnj;شده!&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;اما بالاخره من تسلیم شده&amp;zwnj;ام. حساب کردم که جنگ و جدال بر سر این مطلب در صفحات کتاب من، تنها منجر به رنجاندن شما خوانندگان حساس و محترم بنده خواهد شد. تنها کاری که می&amp;zwnj;توانم بکنم این است که به معنای وسیع&amp;zwnj;تر کلمه حسابم را از این موجود جدا کنم، مثل آدمی که در صندوقخانه&amp;zwnj;اش موش صحرایی دارد و نمی&amp;zwnj;تواند خودش را از شر آنها خلاص کند. تنها می&amp;zwnj;تواند با هشدار دادن به مهمان&amp;zwnj;ها که در صندوقخانه موش هست، ادب و نزاکت خود را نشان بدهد. نمی&amp;zwnj;خواهم مجبور شوم حتی یک بار دیگر به&amp;zwnj;خاطر این موجود از کسی پوزش بطلبم. وقتی او پا به صحنه می&amp;zwnj;گذارد، بنده حقیر خارج می&amp;zwnj;شوم. حتی صبر نمی&amp;zwnj;کنم تا اجازه مرخص شدن از حضورتان را بگیرم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;تنها یک امید در این کار هست. هر چند که در خاطر عامه من و این ژوکر مانند فیل و فنجان با هم تداعی می&amp;zwnj;شویم، ما به همان اندازه به یکدیگر بی&amp;zwnj;شباهت&amp;zwnj;ایم که فیل و فنجان. به هیچ نحوی ممکن نیست که خواننده ما دو نفر را با هم اشتباه کند، حتی هنگامی که او می&amp;zwnj;خواهد خودش را به&amp;zwnj;جای من جا بزند. بنده نجیب، منظم، فرمانبردار، و دلپذیرم. اصولی فکر می&amp;zwnj;کنم، منطقی بحث می&amp;zwnj;کنم، نقطه&amp;zwnj;گذاری صحیح می&amp;zwnj;کنم، سر پاراگراف&amp;zwnj;ها را تو می&amp;zwnj;برم، و به هر قیمتی شده، از به کار بردن کلمات زشت خودداری می&amp;zwnj;کنم، تا مبادا احساسات خواننده محترم جریحه&amp;zwnj;دار شود. این موجود، برعکس، نانجیب، نامنظم، نافرمان، و چموش است. آنچه را که نامش را ذهن خود گذاشته، نه وزن دارذ نه قافیه، نه سبک دارد نه سلیقه. با خودش حرف می&amp;zwnj;زند و باکیش هم نیست که چه می&amp;zwnj;گوید. وقتی که او پا به صحنه می&amp;zwnj;گذارد جمهوری ادب دچار هرج و مرج می&amp;zwnj;شود.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اشتباه تنها وقتی ممکن است پیش بیاید که او خودش را به&amp;zwnj;جای من جا می&amp;zwnj;زند. اما من سرنخی به شما می&amp;zwnj;دهم که چگونه در این مواقع او را بشناسید. مواظب گوش خر باشید که از زیر پوست شیر بیرون زده. به هر حال من هشدار لازم را بهتان داده ام. از خر بپرهیزید!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
</description>
     <comments>https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2011/09/28/7174#comments</comments>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/4103">بهمن شعله ور</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/3244">بی لنگر</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak">خاک</category>
 <pubDate>Wed, 28 Sep 2011 08:00:19 +0000</pubDate>
 <dc:creator />
 <guid isPermaLink="false">7174 at https://archive.radiozamaneh.com</guid>
  </item>
  <item>
    <title>شهوت بز، عریانی زن و مرگ  </title>
    <link>https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2011/09/23/7119</link>
    <description>&lt;div class=&quot;fb-social-like-widget&quot;&gt;&lt;fb:like  href=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2011/09/23/7119&quot; send=&quot;false&quot; layout=&quot;box_count&quot; show_faces=&quot;false&quot; width=&quot;500&quot; action=&quot;like&quot; font=&quot;arial&quot; colorscheme=&quot;light&quot;&gt;&lt;/fb:like&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-sartitr&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    رمان بی‌لنگر به شکل داستان دنباله‌دار در رادیو زمانه        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-nevisandeh&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    بهمن شعله‌ور        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-filefield field-field-maghaleh-image&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    &lt;img  class=&quot;imagefield imagefield-field_maghaleh_image&quot; width=&quot;277&quot; height=&quot;185&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/sites/default/files/bahmshbo01.jpg?1316766827&quot; /&gt;        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;بهمن شعله&amp;zwnj;ور، بی&amp;zwnj;لنگر، بخش پنجم، فصل پانزدهم،واترلو، آیوا، شنبه چهاردهم ژانویه ۱۹۸۴، ساعت دو و نیم صبح، بخش دوم و پایانی - حالا دیگر باید به نوار سام گوش کنم. ببخشید، به نوار صبحی. دیگر نباید سام صدایش کنم. اسم او همانقدر سام است که اسم من مشنگ است. بگذارید از شر سام خلاص شویم. تقریباً تمام آنچه را که روی نوار است می&amp;zwnj;دانم. (سام، ببخشید صبحی و من همدیگر را مثل کف دست&amp;zwnj;هایمان می&amp;zwnj;شناسیم.) و با این همه می&amp;zwnj;ترسم لحظه&amp;zwnj;ای که به نوار گوش کنم، احساس کنم که در یک جنایت، در یک آدمکشی، شریک جرم بوده&amp;zwnj;ام.&lt;/p&gt;
&lt;!--break--&gt;&lt;!--break--&gt;&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;صبحی چنین شبی را، شب مرگ مادرم، سالروز مرگ پدرم، سالروز قتل برادرم، شب خیانت معشوقه&amp;zwnj;ام، شبی که بالاخره باید حساب خودم را با دنیا تسویه کنم، برای کاشتن خودش انتخاب کرده، گوئی که او هم می&amp;zwnj;خواهد حد صبر و بردباری مرا محک بزند، انگار که جمعه سیزدهم ژانویه به&amp;zwnj;اندازه کافی برای من حادثه&amp;zwnj;بار نیست. چرا همه شادزاد&amp;zwnj;ها باید این روز را برای تولد یا مرگ انتخاب کنند؟ اسکندر نمی&amp;zwnj;دانست که سالروز تولدش مبدأ سالنامه تازه&amp;zwnj;ای خواهد شد. خودش باید در این روز سر به نیست شود، بابا باید در این روز بمیرد، مادرجون باید در این روز بمیرد. خب، شاید عمو جلال و سیروس و من هم به این رسم وفادار بمانیم و این روز را برای مردنمان انتخاب کنیم. و حالا افراد غیر فامیل هم وارد معرکه شده&amp;zwnj;اند. کلارا باید این روز را برای زنا برگزیند. صبحی باید این روز را برای خودکشی انتخاب کند. کی می&amp;zwnj;داند، شاید بث دارد در همین لحظه آبستن می&amp;zwnj;شود. شاید این روز روزی شود که در آن تمام رویدادهای بشری انجام خواهند گرفت، و همه به خرج من. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اما اگر از گوشه&amp;zwnj;ای دیگر نگاه کنیم شاید نباید هیچ حیرتی به ما دست بدهد. همه این وقایع اتفاقی نیست. یک رشته حزن&amp;zwnj;انگیز تمامی رویدادهای بشری را به همدیگر می&amp;zwnj;پیوندد. مادر جون باید در این روز می&amp;zwnj;مرد، انگار که مقدر شده بود. کلارا باید این روز را برای زنا انتخاب می&amp;zwnj;کرد چون می&amp;zwnj;دانست که من سه روز تمام سیاه&amp;zwnj;مست می&amp;zwnj;کنم و به هیچ وجهی به درد او نخواهم خورد. از بودن با من تنها بیشتر درد می&amp;zwnj;کشید؛ و اما درباره صبحی، شاید این او نیست که بار درد و رنج خودش را به بار من افزوده، بلکه این منم که با سهیم کردن او در تمام ستم&amp;zwnj;هایی که به من شده، بار او را سنگین&amp;zwnj;تر کرده&amp;zwnj;ام، و حالا هم تهدید به رفتن خودم و تنها گذاشتن او را در برابر تمام دنیا قوز بالای قوز کرده&amp;zwnj;ام. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اما چطور می&amp;zwnj;توانستم مرگ مادرم را از او پوشیده نگه دارم؟ او همیشه در سالروز تولد اسکندر با من بوده، با من این روز را جشن گرفته، و کوشیده تا نگذارد که من تا حد مرگ مشروب بخورم. صبحی و من همیشه گله&amp;zwnj;هایی را که از دنیا داشته&amp;zwnj;ایم با هم قسمت کرده&amp;zwnj;ایم. همیشه بر یأس و نومیدی یکدیگر صحه گذاشته&amp;zwnj;ایم.&amp;nbsp;&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&lt;img alt=&quot;&quot; align=&quot;middle&quot; src=&quot;http://radiozamaneh.com/sites/default/files/sholsabah02.jpg&quot; /&gt;او، صبحی عبدالمعروف ۵۲ ساله، شاعر برجسته عرب، مترجم ییتز، نویسنده زندگی&amp;zwnj;نامه مجاز خلیل جیبران، سردبیر مجله مشهور اما تعطیل شده الادبیات،&amp;zwnj;زاده فلسطین، صاحب گذرنامه صادره از سوریه، به نام مقیم لبنان، پناهنده در آمریکا، زنده از تصدق سر یک خرج معاش دانشگاهی اهدایی سازمان&amp;zwnj;های مشکوک، هنوز سوگوار تنها عشق بزرگ زندگانیش که ۲۰ سال پیش مرحوم شده&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;در چنین شب&amp;zwnj;هایی، بی&amp;zwnj;وقفه، مستانه درباره مفهوم مرگ و زندگی، بیهودگی وضع انسان و پوچی تمامی تجارب بشری بحث و استدلال کرده&amp;zwnj;ایم. به نوبت از کتاب مقدس نقل قول کرده&amp;zwnj;ایم: باطل اباطیل، جامعه می&amp;zwnj;گوید. سال&amp;zwnj;هاست که ما دو نفر، او در نقش بدبین تنگ&amp;zwnj;چشم و من در نقش خوش&amp;zwnj;بین احول، سرگرم یک مشاجره ابدی بوده&amp;zwnj;ایم. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;او، صبحی عبدالمعروف ۵۲ ساله، شاعر برجسته عرب، مترجم ییتز، نویسنده زندگی&amp;zwnj;نامه مجاز خلیل جیبرانKahlil Gibran، سردبیر مجله مشهور اما تعطیل شده الادبیات، زاده فلسطین، صاحب گذرنامه صادره از سوریه، به نام مقیم لبنان، پناهنده در آمریکا، زنده از تصدق سر یک خرج معاش دانشگاهی اهدایی سازمان&amp;zwnj;های مشکوک، هنوز سوگوار تنها عشق بزرگ زندگانیش که بیست سال پیش مرحوم شده، در دفاع ازالهه مرگ Thanatos سخن می&amp;zwnj;راند، و یک دلیل خوب می&amp;zwnj;خواهد که چرا خودکشی نکند. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;من ۳۳ ساله، هنرپیشه آقازاده، هیچکاره همه&amp;zwnj;کاره، فیلسوف همه&amp;zwnj;دانی، ایده&amp;zwnj;آلیست کلبی، عیاش هم&amp;zwnj; ابیقوری و هم رواقی، تحقق&amp;zwnj;گرای صوری منکر مجردات، دانشجوی دائمی، بیگانه دائمی، دائم&amp;zwnj;الخمر دائمی، فاقد هویت، فاقد مملکت، فاقد خانواده، فاقد حرفه، فاقد امیال، فاقد اعتقادات، با فصاحتی ستودنی اما صداقتی مشکوک، از الهه زندگی Eros دفاع می&amp;zwnj;کنم، اما تنها دلیلی که برای زنده ماندن عرضه می&amp;zwnj;کنم کنجکاوی محض و کله&amp;zwnj;خری مطلق است. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در واقع، هر بار که به او گوش می&amp;zwnj;کردم از خودم می&amp;zwnj;پرسیدم چطور توانسته خودکشیش را تا به حال عقب بیندازد. به عنوان شاعر مدت&amp;zwnj;ها بود که حس می&amp;zwnj;کرد فاتحه&amp;zwnj;اش خوانده شده. دیگر هیچ میلی به ترجمه نداشت. ترجمه منتخب اشعار ییتز به زبان عربی کوششی مرد افکن و عاشقانه بود که برای او مفهومی شخصی داشت و دیگر قابل تکرار نبود. در وابستگی مبهم و دوپهلوی ییتز به سیاست ایرلند و زبان انگلیسی، او آینه&amp;zwnj;ای برای گرایش&amp;zwnj;های خود به هویت&amp;zwnj;های فلسطینی و عربش یافته بود. در شور و اشتیاق ییتز به مدگان، او عشق نافرجام خودش را به &amp;laquo;بانوی رنگ&amp;zwnj;پریده&amp;raquo; گمنام خودش، که مبتدا و خبر تمامی اشعارش بود، دوباره تجربه کرده بود. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;نوشتن زندگینامه خلیل جیبران کوششی بود که با آن در لبنان ریشه بدواند، لبنان را به مادری بگیرد و خود را به فرزندی باو بپذیراند، خودش را مجاب کند که به جائی تعلق دارد. وقتی این کوشش هم ناکام ماند، تمامی زندگیش را وقف نشر و سردبیری الادبیات کرد. وقتی دریافت که سرمایه نشر مجله احتمالا از منابع مشکوکی می&amp;zwnj;اید، و تصمیم گرفت که بجای فروختن آن به بهائی سنگین به آنهائی که سال&amp;zwnj;ها او را فریب داده بودند و شاید بدنام کرده بودند، مجله را تعطیل کند، نه تنها امرار معاش، بلکه حرفه، هدف و مفهوم زندگی خود را نیز از دست داد. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;از هم پاشیدن لبنان آخرین میخ در تابوت او بود، خنجری که رشته آخرین وابستگیش را به جهان برید. آمدنش به آمریکا به دعوت دانشکاهی برای تدریس شعر عربی نه برای امرار معاش، بلکه بیشتر برای استقبال مرگ بود. همه گروه&amp;zwnj;ها باو بدگمان بودند. هیچ دوستی نداشت، هیچ دوستی نمی&amp;zwnj;جست، هیچ دوستی نمی&amp;zwnj;خواست. نومید حتی از شعر، دیگر هیچ چیز بجز یک کیسه خالی برایش نمانده بود. وقتی پنج سال پیش با او آشنا شدم، حتی نوشته روی سنگ قبرش را هم آماده کرده بود: &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;صبحی عبدالمعروف، شاعر آواره عرب، &lt;br /&gt;
مورد سوءظن دوست و دشمن. &lt;br /&gt;
و زیر آن بیتی از دبل یو. ه. آدن W. H. Auden،&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;چون شعر هیچ چیز را باعث نمی&amp;zwnj;شود&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;و تمامی این پنج سال با قولی که به زور، از سر عشق، و مغایر با عقل خود، باو داده بودم دل خوش کرد، که زمانیکه وقت خودکشی او رسید، من می&amp;zwnj;بایست آنرا بعنوان یک عمل اصیل وجودی، از جانب مردی که دیگر نمی&amp;zwnj;خواهد در چنین نوع دنیائی زندگی کند، بپذیرم. از سر لطف وصیتنامه&amp;zwnj;اش را، یک صفحهخطی، مهر و موم شده در یک پاکت، پیش من گذاشت و مرا وکیل و وصی خودش کرد. من، تنها دوستش، وارث تنها ثروت با ارزشش خواهم شد، که عبارت است از یک قفسه پر از کتاب&amp;zwnj;های امضاء شده، یک گرامافون کهنه، و یک مشت صفحه گرامافون کهنه و خط خورده موسیقی عربی که تا دم مرگ تنها همدم و مونسش بودند. هزینه کفن و دفنش از سه هزار دلار پول بیمه عمر پرداخت خواهد شد. گورش در هر کجا که من انتخاب کنم، در مسگرآباد آمریکائی&amp;zwnj;ها. سر گورش، احتمالا تن&amp;zwnj;ها، می&amp;zwnj;بایست شعر دبل یو. ه. آدن &amp;laquo;به یادبود ویلیام باتلر ییتز&amp;raquo; را بخوانم، که شامل بیتی است که می&amp;zwnj;گوید &amp;laquo;چون شعر هیچ چیز را باعث نمی&amp;zwnj;شود.&amp;raquo;&amp;nbsp;&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;img alt=&quot;&quot; align=&quot;middle&quot; src=&quot;http://radiozamaneh.com/sites/default/files/bilklfar.gif&quot; /&gt;من ۳۳ ساله، هنرپیشه آقازاده، هیچکاره همه&amp;zwnj;کاره، فیلسوف همه&amp;zwnj;دانی، ایده&amp;zwnj;آلیست کلبی، عیاش هم&amp;zwnj; ابیقوری و هم رواقی، تحقق&amp;zwnj;گرای صوری منکر مجردات، دانشجوی دائمی، بیگانه دائمی، دائم&amp;zwnj;الخمر دائمی، فاقد هویت، فاقد مملکت، فاقد خانواده، فاقد حرفه، فاقد امیال، فاقد اعتقادات، با فصاحتی ستودنی اما صداقتی مشکوک&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;من عادت دارم به اینکه مردم دور و برم بمیرند، با نفس آخرشان اسرار زشتشان را برای من باقی بگذارند، با احساسات من بازی کنند و اخاذی کنند، از من بزور قول هائی بگیرند که هیچکس نباید از هیچکس بگیرد. به این عادت دارم. من محرم اسرار مرده&amp;zwnj;ها هستم. مرده&amp;zwnj;ها هیچ فکر این را نمی&amp;zwnj;کنند که با زنده&amp;zwnj;ها چکار می&amp;zwnj;کنند. هی بار ما می&amp;zwnj;کنند و انتظار دارند که تحملش را داشته باشیم. آن&amp;zwnj;ها غرامت زندگی خودشان، حماقت&amp;zwnj;های خودشان را پرداخته&amp;zwnj;اند. اما حتما باید اسرار زشتشان را و خواستهای ستمگرانه&amp;zwnj;شان را برای من بگذارند، تا بار مرا سنگین&amp;zwnj;تر کنند. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;با این همه، نمی&amp;zwnj;توانم از صبحی ممنون نباشم که، اگر باید این کار را بکند، این کار را حالا کرده، به نشانه آخرین همدلی و همزبانی، بعنوان آخرین نشانهعشق و عاطفه، پیش از آنکه من بر گردم، برای کفن و دفن مادرم، یا تنها برای آنکه سررشته ناموجود مفهوم زندگی خودم را بجویم. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اما آیا ممکن است که صبحی می&amp;zwnj;خواهد بلوف مرا بگیرد، که همیشه فکر می&amp;zwnj;کرده که خوش بینی احولانه من جز دوروئی و بلوف نیست؟ آیا ممکن است که او قول جدی مرا باور نکرده بوده و انتظار دارد که من قولم را بشکنم و نجاتش دهم؟ ما آن بازی خودآگاه-نیمه خودآگاه-ناخودآگاه، آرزوی مردن-آرزوی نجات یافتن و غیره را کرده بودیم و به این نتیجه رسیده بودیم که همه&amp;zwnj;اش فلانشعر است. تنها منم که هنوز با تعویق دانش قطعی آنچه که اتفاق افتاده است و احساس درماندگی و گناه و ضایعه، دارم آن بازی را بازی می&amp;zwnj;کنم. صبحی حرکت خودش را کرده است. حرکت بعدی با من است. منم که باید تصمیم بگیرم. و حرکت بعدی شنیدن نوار صبحی است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;نوار صبحی&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;فرهنگ، دوست من، تنها دوست من، دوست تا دم مرگ من! من این نوار را برای تو ضبط می&amp;zwnj;کنم نه برای آنکه وهم به&amp;zwnj;جاگذاشتن یادگاری دارم، بلکه به&amp;zwnj;خاطر آنکه خداحافظی توسط یک ماشین که نمی&amp;zwnj;تواند نگاه آدم را برگرداند و دردش را نشان بدهد آسان&amp;zwnj;تر است. دانستن اینکه اگر آشنائی با تو نبود من خیلی زود&amp;zwnj;تر از این به زندگیم پایان داده بودم برای تو تسکین خاطر زیادی نخواهد بود. دوستی تو، همدلی، همزبانی، و همفکری تو، چند سالی به زندگی من افزوده است. اما حالا دیگر چاره&amp;zwnj;ای ندارم جز آنکه به اینجا نکندن پایان بدهم. وقتی این نوار را می&amp;zwnj;شنوی کارون Charon دارد با قایقش مرا از رودخانه عالم اسفل می&amp;zwnj;گذراند، استعاره&amp;zwnj;ای باطل، اما ترک عادت شعر، مثل ترک عادت&amp;zwnj;های دیگر، آسان نیست. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;می&amp;zwnj;دانم به قول خودت وفا خواهی کرد و خواهی گذاشت که در آرامش بمیرم. حالا دیگر باید در خواب عمیقی باشم که جبران شب&amp;zwnj;های زیاد بی&amp;zwnj;خوابیم را بکند. کلید اتاق من را داری. هر چند بار که بخواهی می&amp;zwnj;توانی برای وداع از من دیدن کنی، تا آنجا که کاری برای آشفته کردن خوابم نکنی. نیاز زیادی به استراحت دارم. حتی می&amp;zwnj;توانی بطریت را هم بیاوری و در کنار تخت من مست کنی، اگر این کار دردت را تسکین می&amp;zwnj;دهد. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اما درباره بقیه دنیا، به&amp;zwnj;جز مادرم و تو، دیگر کسی نمانده که من به فکرش باشم یا او به فکر من باشد. اقوامم همه یا مرده&amp;zwnj;اند یا کشته شده&amp;zwnj;اند، بزور بمب و موشک یا در جایی حبس شده&amp;zwnj;اند یا از جایی رانده شده&amp;zwnj;اند. حتی مادرم ممکن است تا حالا مرده باشد. هر بار بمبی در بیروت منفجر شده، با خودم گفته&amp;zwnj;ام نکند اسم او را روی آن نوشته بودند. یک ماهی است که از او خبری ندارم. اما پست بیروت این روز&amp;zwnj;ها خیلی طول می&amp;zwnj;کشد تا به دست آدم برسد. تمام دوستانی که داشته&amp;zwnj;ام، یا مرا انکار کرده&amp;zwnj;اند، یا من انکارشان کرده&amp;zwnj;ام. دشمنانم برایم بی&amp;zwnj;تفاوتند، گرچه آسیبی برایشان آرزو نمی&amp;zwnj;کنم.&amp;nbsp;&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&lt;img alt=&quot;&quot; align=&quot;middle&quot; src=&quot;http://radiozamaneh.com/sites/default/files/bahmshbo02.jpg&quot; /&gt;شهوت بز نعمت خداوند است و عریانی زن کار خداوند&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;دوستداران من مدت&amp;zwnj;هاست که مرا از یاد برده&amp;zwnj;اند، از وقتی که دیگر برایشان اشعار عاشقانه نگفته&amp;zwnj;ام تا در جعبه&amp;zwnj;های سرخ&amp;zwnj;رنگ شکلات به شکل قلب در روز والنتاین برای معشوقه&amp;zwnj;هایشان بفرستند. اگر می&amp;zwnj;توانستم همه کتاب&amp;zwnj;هایم را از همه کتابخانه&amp;zwnj;ها و قفسه&amp;zwnj;های کتاب بیگانگان پس بگیرم، این کار را می&amp;zwnj;کردم. هیچ علاقه&amp;zwnj;ای به آنچه که آدن برای ییتز آرزو کرده بود ندارم: که مرگ من توسط زبان&amp;zwnj;های سوگوار از شعرم دور نگه داشته شود؛ که من به دوستدارانم بدل شوم؛ که در صد&amp;zwnj;ها شهر پراکنده شوم و تسلیم عواطف نا&amp;zwnj;شناس گردم، یا تحت قوانین وجدانی بیگانه کیفر ببینم. در طول زندگیم تنها در چند شهر پراکنده شدم و خداوند و تو گواهید که چه کم از آن لذت بردم. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ناشر من در لبنان تا زنده بودم به اندازه کافی از من دزدید؛ کتاب&amp;zwnj;هایم را دزدکی تجدید چاپ کرد و یک شاهی به من حق&amp;zwnj;التألیف نداد. و پس از مرگم هم به همین کار ادامه خواهد داد. دلش برای من تنگ نخواهد شد، به داستان خودکشیم شاخ و برگ خواهد داد تا اشتیاق خوانندگان را بربیانگیزد و پول بیشتری به جیب بزند. به&amp;zwnj;عنوان وکیل و وصی من تو یک شاهی از آن پول&amp;zwnj;ها را نخواهی دید. پس دوست عزیز، می&amp;zwnj;بینی که هیچ دلیلی وجود ندارد که من تغییر عقیده بدهم و از این خواب بسیار عمیق و بسیار آرامبخش بیدار شوم. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;از مرگ من زیاد غمگین نباش. گرچه هیچ&amp;zwnj;کدام از ما دو نفر به دنیای دیگری، بهتر یا بد&amp;zwnj;تر از این یکی، اعتقاد نداریم، باور کن که من الان کمتر درد می&amp;zwnj;کشم. زنده&amp;zwnj;ها هستند که غم مرگ را می&amp;zwnj;خورند و من می&amp;zwnj;دانم که تو غم مرگ بسیاری را در سینه داری. اگر می&amp;zwnj;توانستم تا پس از عزیمت احتمالی تو صبر کنم این کار را می&amp;zwnj;کردم. اما مشکل می&amp;zwnj;توانم دلیلی برای ادامه زندگیم پیدا کنم. من طاقت تنهایی را به خوبی تو ندارم. من شهامت تو را ندارم که واقعیت دردناک را مایه سرگرمی خودم بکنم. من نمی&amp;zwnj;توانم مانند تو با بی&amp;zwnj;گناهی حیرت&amp;zwnj;زده، و در عین حال کلبی، زندگی کنم، انگار که مدیر تشریفات مهمانی کس دیگری هستم. مشروب لطفش را برای من از دست داده. نه تنها مغزم، بلکه جسمم هم دیگر از آن خسته شده است. من هرگز از شهوت&amp;zwnj;رانی، به جز با تنها عشق بزرگم، لذت نبرده&amp;zwnj;ام. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;می&amp;zwnj;دانم که تو عمق هیجانی و جانی تنها عشق بزرگ من را درک می&amp;zwnj;کنی. اگر نمی&amp;zwnj;کردی چنین شاعری نبودی. اما حد و تنوع درگیری تو با زنان برای من قابل درک نیست. تو هم می&amp;zwnj;توانی عشق عمیقی برای یک زن احساس کنی، اما آن عشق را از زنی به زنی دیگر و باز هم به زنی دیگر انتقال دهی. بگذریم از آنهای دیگر که با&amp;zwnj;هاشان همچون بزی در اوج باروری و در تنها فصل شهوترانیش عشق می&amp;zwnj;ورزی. شاید در دفاع از خود به کلمات بلیک Blake متوسل شوی که &amp;laquo;شهوت بز نعمت خداوند است و عریانی زن کار خداوند.&amp;raquo; اما آیا تو بدن عریان زنان را با&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان پارسائی عرفانی بلیک پرستش می&amp;zwnj;کنی؟ آیا شهوت&amp;zwnj;رانی بزوار تو نشانه سلامت جسمی و روحی توست، یا نمونه&amp;zwnj;ای از &amp;laquo;پس&amp;zwnj;روی در خدمت نفس،&amp;raquo; قباحت برای حفاظت عقل سلیم؟ &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اگر اجازه بدهی کمی سرزنشت کنم، تو هشتمین اعجوبه حیرت&amp;zwnj;انگیز جهانی: یک فیلسوف در آن واحد ایده&amp;zwnj;آلیست، صوری، کلبی، شکاک، رواقی، ابیقوری، اگر چنین حیوانی بتواند وجود داشته باشد. آیا مشنگ تو طریقتی برای رسیدن به سلامت جسمانی از طریق &amp;laquo;هاثایوگا Hathayoga&amp;raquo; است، در&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان حال که تو به&amp;zwnj;شخصه در طریقت &amp;laquo;کارمایوگا karmayoga&amp;raquo; در پی یگانگی معنوی هستی؟ آیا مشنگ با نقاب&amp;zwnj;های گوناگونش، در میان گله خوک&amp;zwnj;های ابیقور می&amp;zwnj;چرد و کثافتکاری&amp;zwnj;های تو را می&amp;zwnj;کند، تا تو بتوانی در وجود خود در سطح عقل و خرد محض زندگی کنی؟ من به اینکه تو می&amp;zwnj;توانی حیوانیت خود را این چنین تنگ در آغوش بکشی، تا درد انسان بودنت را فراموش کنی، رشک می&amp;zwnj;برم. من به اینکه تو می&amp;zwnj;توانی احساسات خود را در چنین محدوده پهناوری، از ملکوت تا حیوانیت، از رفعت تا مضحکه، نوسان دهی حسد می&amp;zwnj;ورزم. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;نمی&amp;zwnj;دانم آیا خود تو هم مثل دیگران فریب نقاب&amp;zwnj;های خودت را خورده&amp;zwnj;ای یانه. آیا تو واقعاً فکر می&amp;zwnj;کنی که مشنگ خود تو نیست؟ آیا تو واقعاً او را جسماً و روحاً تجربه نمی&amp;zwnj;کنی؟ آیا مشنگ بودن چنان دردناک است که حتی مشنگ باید نقاب&amp;zwnj;های دیگری بیافریند تا در پشتشان پنهان شود؟ آیا بابا ظاهر کون&amp;zwnj;پتی تو شخصیت جداگانه&amp;zwnj;ای دارد؟ آیا این شازده املت دلقک برای خودش وجود دارد؟ اگر این کاری است که باید برای بی&amp;zwnj;حس کردن درد کرد، کاش من هم می&amp;zwnj;توانستم از تو تقلید کنم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;کاش می&amp;zwnj;توانستم نقاب&amp;zwnj;های تو را به عاریه بگیرم، دلقکیت را تقلید کنم، که بهترین دفاع در برابر درد است. چطور باید این کار را کرد؟ من هرگز نتوانستم در این فن مهارت پیدا کنم. هرگز استعداد خندیدن نداشتم. شوخ&amp;zwnj;طبعی، حتی وقتی&amp;zwnj;که آستری تراژیک دارد، هرگز باب طبع من نبود. شاید برای همین است که من هرگز قدر شکسپیر را به اندازه تو نشناخته&amp;zwnj;ام. تو همیشه استعداد خنده خرکی داشتی، حتی وقتی که کسی جز خودت برای تمسخر نبود. چه کسی جز تو می&amp;zwnj;توانست هاملت را به نداشتن شوخ&amp;zwnj;طبعی متهم کند، چون هرگز به خاطرش خطور نکرد که شبحی که می&amp;zwnj;دید ممکن بود مسخره&amp;zwnj;بازی دوستان دانشگاهیش باشد. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اما پس از سرزنش کردن مشنگ تو، یادم آمد که خود من هم سال&amp;zwnj;ها پشت نقاب سام مخفی شده بودم. چقدر طول کشید تا من بفهمم که من سام نیستم، بلکه صبحی عبدالمعروف، شاعر عربم که به خاطر بیگانگی از خود و از تمام دنیا، و به خاطر نیاز نومیدانه&amp;zwnj;ام به تعلق داشتن، ناچار به پذیرفتن یک هویت ساختگی شده&amp;zwnj;ام. چقدر میل داشتم خودم را قانع کنم که اسم مستعار داشتن من فقط از سر راحتی است، انگار که هیچ فرقی نمی&amp;zwnj;کند که اسم آدم چه باشد. شاید مشنگ تو، حتی در ناچیز شمردن طعنه&amp;zwnj;آمیز خودش، از سام من روشن&amp;zwnj;بین&amp;zwnj;تر است. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اما پس از همه این توافق&amp;zwnj;ها، آیا راستی باید همه کارت تا به این اندازه افراط و تفریط باشد، تا اینکه همه چیز را به پوچی مطلق کاهش بدهی؟ آیا آن زمان که خودت را در می&amp;zwnj;گساری&amp;zwnj;ها و عیاشی&amp;zwnj;های مبتذلی که عشقبازی را بدنام می&amp;zwnj;کنند غرق می&amp;zwnj;کنی، براستی هیچ نوع خودآگاهی نداری، حتی اگر بهانه مستیت را هم قبول کنیم؟ آیا به راستی زمانی را که در معیت آن اراذلی که نامشان را ابن گوز و شوالیه&amp;zwnj;های میزگرد گذاشته&amp;zwnj;ای، به یاد نمی&amp;zwnj;آوری؟ آیا جدی می&amp;zwnj;گویی که آن&amp;zwnj;ها مورد تحسین تو هستند، چون&amp;zwnj;که شرم و حیا ندارند، چون مانند دیوژن Diogenes موفق شده&amp;zwnj;اند که سگ&amp;zwnj;وار زندگی کنند؟ &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;چنین دیوژنی یک ساخت شاعرانه بود، افسانه&amp;zwnj;ای طعنه&amp;zwnj;آمیز که تخیلی شاعرانه خلق کرده بود. شاعری که این افسانه را خلق کرد نمی&amp;zwnj;توانست به همان سان زندگی کند. اما تو بر عهده گرفته&amp;zwnj;ای که چنین زندگی سگ&amp;zwnj;واری را به نشانه زشت&amp;zwnj;ترین نوع زندگی بشری در تخیل خود خلق کنی و به همان سان هم زندگی کنی. در واقع تو کلمات بلیک را ملکه خود کرده&amp;zwnj;ای و سگ را به معلمی برگزیده&amp;zwnj;ای. اگر این بهایی است که می&amp;zwnj;بایست برای درمان دوگانگی وجود بشریمان بپردازیم، آیا ارزش پرداختن را دارد؟ ضمیر خردمند تو فریاد می&amp;zwnj;زند که &amp;quot;نه.&amp;quot; مجموع اعمال جسمانی تو در لوای نام&amp;zwnj;های گوناگونت می&amp;zwnj;گویند &amp;quot;آری.&amp;quot; اگر این&amp;zwnj;ها نشانه شهامت تو در ادامه زندگی است، و نه سماجت تو در انحراف و کردار بد، چاره&amp;zwnj;ای ندارم جز آنکه به تو رشک ببرم. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;می&amp;zwnj;دانم که تو بزدل و جبون نیستی. می&amp;zwnj;دانم که از مرگ نمی&amp;zwnj;ترسی. می&amp;zwnj;دانم که ترجیح می&amp;zwnj;دهی بمیری تا اینکه دانسته به کسی آسیب برسانی، یا دزدی کنی، یا خیانت کنی. پس باید بنا را بر این بگذارم که این شهامت تو است که ترا زنده نگه می&amp;zwnj;دارد، علیرغم احساسات نومیدی و ستمدیدگی تو که کمتر از مال من نیست. مگر آنکه چنانکه می&amp;zwnj;گوئی، این کنجکاوی بی&amp;zwnj;اندازه توست که وادارت می&amp;zwnj;کند تا به هر قیمتی که شده زنده بمانی تا ببینی کار دنیا به کجا می&amp;zwnj;کشد. حتی اگر لازم باشد ضرب&amp;zwnj;المثل&amp;zwnj;های جعلی منسوب به فلاسفه مشکوک یونانی بسازی درباره چشمی که در مقعد خر جای گرفته ولی می&amp;zwnj;تواند از آنجا دنیا را نظاره کند. شاید این دنیا به چنین استعاره کثیفی نیاز داشته باشد. شاید تمسخر چنین دنیایی با تمام زشتی، وحشیگری، بی&amp;zwnj;رحمی، و تنگ چشمیش، به&amp;zwnj;راستی نشانه شهامت و تقوا، و به گفته دوستمان ییتز، &amp;quot;بیگناهی بنیانی&amp;quot; است. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;شرمنده&amp;zwnj;ام که آنچه که به عنوان یک وداع محبت&amp;zwnj;آمیز آغاز شده بود تبدبل به یک رشته زخم زبان شد. یقین دارم که با تبحری که در ظرافت زبان داری، می&amp;zwnj;توانی از میان این زخم زبان&amp;zwnj;ها تمامی عشق و علاقه&amp;zwnj;ای را که به تو دارم بیرون بکشی. شاید برای آنکه بتوانم با تو وداع کنم ناچارم به درشتی و انتقاد متوسل شوم. از اینکه خودم را هدف مسخرگی طعنه&amp;zwnj;آمیزت قرار دهم دریغ ندارم. شاید این وداع برای تو هم تحمل&amp;zwnj;ناپذیر شود و ناچار شوی زمام کار را به دست مشنگ بدهی تا مرا کمی دست بیندازد. هنرنمایی او را در اوج درد و رنج تو دیده&amp;zwnj;ام. در کار خودش استاد است. شوخی&amp;zwnj;های نیشدارش بی&amp;zwnj;نظیرند. می&amp;zwnj;بینی، کم کم دارم قدر این مردک مشنگ را می&amp;zwnj;شناسم، گرچه کمی دیر&amp;zwnj;تر از آنکه فایده&amp;zwnj;ای برای من داشته باشد. اگر به اندازه کافی دنیا و زمان برایمان مانده بود و تمامی آن اباطیل شاعرانه!، اما کار من از شنیدن عرابه بالدار زمان در پشت سرم گذشته است. من سوار عرابه&amp;zwnj;ام. و تا چشم کار می&amp;zwnj;کند سرازیری است، و هیچ امید صخره یا کنده درختی نیست که جلوی عرابه را بگیرد. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;تنها چیزی که برای گفتن مانده این است که وصیتنامه من، لوحه گور من، کلیدهای من، اعتماد من، و عشق و علاقه من همه با توست. و عشق و علاقه تو، دوستی تو، و قول تو با من است. دنیا را از آستانه در من دور نگه دار تا آنکه خوابم ابدی و جسمم گیاه شده است. نگذار هیچکس مرا بیدار کند، مگر خداوند در صحرای محشر. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در میان کتاب&amp;zwnj;هایی که برایت گذاشته&amp;zwnj;ام، دفا&amp;zwnj;تر اشعار ناتمام مرا خواهی یافت. فکر کردم آن&amp;zwnj;ها را بسوزانم، ولی این کار ژست مبتذل و کلیشه&amp;zwnj;واری به نظرم آمد که ارزش زیادی به آن&amp;zwnj;ها می&amp;zwnj;داد. مثل کتاب&amp;zwnj;ها و صفحه&amp;zwnj;هایم، تنها ارزشی که آن&amp;zwnj;ها دارند در شخصی بودن آنهاست. اگر بیگانه&amp;zwnj;ای، برای شهرت، پول، یا هرزگی، از اشعار من استفاده می&amp;zwnj;کرد، حسادت وحشیانه مرا برمی&amp;zwnj;انگیخت. اما تو می&amp;zwnj;توانی هر کاری می&amp;zwnj;خواهی با آن&amp;zwnj;ها بکنی. می&amp;zwnj;توانی آن&amp;zwnj;ها را دفن کنی، یا بسوزانی، یا تبدیل به شعر کنی، به&amp;zwnj;نام خودت یا به&amp;zwnj;نام من. شاید بتوانی بیش از خود من سبب جاودانگیم شوی.&amp;nbsp;&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;برخی از یادداشت&amp;zwnj;ها به زبان عربی است. یک&amp;zwnj;بار به من گفتی که هر وقت فکر خودکشی به سرت می&amp;zwnj;زند، یاد تمام زبان&amp;zwnj;هایی می&amp;zwnj;افتی که هنوز یاد نگرفته&amp;zwnj;ای، و بلافاصله شروع به یادگرفتن زبان تازه&amp;zwnj;ای می&amp;zwnj;کنی. از این رو می&amp;zwnj;دانم که این فکر زیاد به سرت زده است، چون سعی کرده&amp;zwnj;ای دوازده زبان را خوب یاد بگیری. شاید یاداشت&amp;zwnj;های عربی من و مرگم مشترکاً تو را در یاد گرفتن زبان عربی جدی&amp;zwnj;تر کنند. وقتی دوباره به یکدیگر برخوردیم، چطور است با هم عربی صحبت کنیم؟ شاید آن مشنگ جناس&amp;zwnj;گو بتواند با نام من به زبان عربی چند جناسی بسازد. می&amp;zwnj;بینی، چشم&amp;zwnj;انداز مرگ شوخ&amp;zwnj;طبعی مرا خیلی بهتر کرده. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;من جای خاصی را برای گور خودم انتخاب نکردم، چون مفهومش آن می&amp;zwnj;شد که برای من فرقی می&amp;zwnj;کند، حتی اگر این کار، بار یافتن قبر را هم به دوش تو می&amp;zwnj;گذارد. اگر آنقدر از سوختن، زنده یا مرده، وحشت نداشتم می&amp;zwnj;گفتم جسدم را بسوزانند، که هم راحت&amp;zwnj;تر بود و هم ارزان&amp;zwnj;تر. اما هرچه که هست، ترجیح می&amp;zwnj;دهم که خودم را به خواب بزنم و کم کم بپوسم. مسگرآباد آمریکایی&amp;zwnj;ها دلخواه است. قبر لازم نیست دائمی به&amp;zwnj;نظر بیاید و لوح گور هم چنان بنماید که گویی پس از رفتن تو کسی مرا به یاد خواهد آورد یا به دیدنم خواهد آمد. به هر حال، آنچه که تو بر سر گورم خواهی خواند مهم&amp;zwnj;تر از آن است که من کجا دفن شده&amp;zwnj;ام. بگذار در مرگ هم همچنان که در حیات، ییتز و آدن را با هم قسمت کنیم. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اینجا جای خوبی است که این وداع دور و دراز را آخر کنم. اگر به من سر زدی ببین آیا مرگ قیافه&amp;zwnj;ام را بهتر کرده است. گلدان&amp;zwnj;های پشت پنجره&amp;zwnj;ام را هم آب بده. دانستن اینکه در چند روز آینده، در سر راه دوباره خاک شدن، مدت کوتاهی را در حالت گیاهی خواهم گذراند، وابستگی و علاقه&amp;zwnj;ام را به آن&amp;zwnj;ها بیشتر کرده است. بگذار بر بستر مرگ من به&amp;zwnj;جای دسته&amp;zwnj;گل باشند و بگذار با من بمیرند. به هرحال تو مدت زیادی به یادت نخواهد ماند که آبشان بدهی. و ظاهراً گیاهان خیلی بی&amp;zwnj;ادا و اطوار&amp;zwnj;تر از ما آدم&amp;zwnj;ها می&amp;zwnj;میرند. و بااین کلام وداعم را با دوست و برادرم پایان می&amp;zwnj;دهم و برای او اقبال بهتری را آرزو می&amp;zwnj;کنم.&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
</description>
     <comments>https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2011/09/23/7119#comments</comments>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/4103">بهمن شعله ور</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/3244">بی لنگر</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak">خاک</category>
 <pubDate>Fri, 23 Sep 2011 08:33:49 +0000</pubDate>
 <dc:creator />
 <guid isPermaLink="false">7119 at https://archive.radiozamaneh.com</guid>
  </item>
  <item>
    <title>شنبه چهاردهم ژانویه ۱۹۸۴</title>
    <link>https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2011/09/21/7085</link>
    <description>&lt;div class=&quot;fb-social-like-widget&quot;&gt;&lt;fb:like  href=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2011/09/21/7085&quot; send=&quot;false&quot; layout=&quot;box_count&quot; show_faces=&quot;false&quot; width=&quot;500&quot; action=&quot;like&quot; font=&quot;arial&quot; colorscheme=&quot;light&quot;&gt;&lt;/fb:like&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-sartitr&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    رمان بی‌لنگر به شکل داستان دنباله‌دار در رادیو زمانه        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-nevisandeh&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    بهمن شعله‌ور        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-filefield field-field-maghaleh-image&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    &lt;img  class=&quot;imagefield imagefield-field_maghaleh_image&quot; width=&quot;277&quot; height=&quot;188&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/sites/default/files/sholsabah01.jpg?1328990511&quot; /&gt;        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;p&gt;بهمن شعله&amp;zwnj;ور، بی&amp;zwnj;لنگر، بخش پنجم، فصل پانزدهم،واترلو، آیوا، شنبه چهاردهم ژانویه ۱۹۸۴، ساعت دو و نیم صبح - سام الان تلفن کرد. داره می&amp;zwnj;آد پائین بدیدن من. صداش از معمول خودش هم افسرده&amp;zwnj;تر بود، اگه چنین چیزی ممکن باشه.&lt;/p&gt;
&lt;!--break--&gt;&lt;!--break--&gt;&lt;p&gt;احساس می&amp;zwnj;کنم که کارش به آخر رسیده. می&amp;zwnj;گوید چهل و هشت ساعته که نخوابیده. چرتی&amp;zwnj; گاه و بیگاه، اما خواب خیر. به&amp;zwnj;خاطر زخم معده&amp;zwnj;اش دیگه نمی&amp;zwnj;تونه مشروب بخوره. وضعش خرابه و خودش هم می&amp;zwnj;دونه. چشم&amp;zwnj;هاش هرگز تا این حد خون&amp;zwnj;گرفته و متورم و گود افتاده نبودند. مدت&amp;zwnj;هاست که شاهد زوال روحی و جسمیشم. روز به روز دیده&amp;zwnj;م که داره به پرتگاه نزدیک&amp;zwnj;تر می&amp;zwnj;شه. ده ماهه که داره صحبت خودکشی می&amp;zwnj;کنه. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اغلب احساس می&amp;zwnj;کنم که من تنها چیزی هستم که بین اون و خودکشی ایستاده. انگار که برای این کار نیاز داره که من تصدیق و تائید کنم که او دلیلی برای زنده موندن نداره. نیاز داره که در این کار من شریک جرمش باشم. فقط امیوارم که امشب قصد این کارو نداشته باشه. در وضعی نیستم که بخوام جلوشو بگیرم. گذشته از این، اگر این قصدو داشته باشه، اینم واسه من یه فال بد دیگه اس، یک تصادف بد شگون دیگه. این یعنی اینکه تقدیر بر علیه من توطئه کرده، که این آخر خطه، صحنه آخر نمایش، لحظه&amp;zwnj;ای که پرده در برابر چشمان خون آلود ادیپوس پائین می&amp;zwnj;اد. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;درباره مرگ مادرم چیزی بهش نگفته م، اما گمان می&amp;zwnj;کنم که می&amp;zwnj;دونه. می&amp;zwnj;ترسم بهش بگم که ممکنه برم. ممکنه این خبر رو به نشونه این بگیره که باید حالا این کارو بکنه، به نشونه خداحافظی. با این همه نمی&amp;zwnj;تونم مرگ مادرم رو ازش پنهون نگهدارم. اگر تصمیم به رفتن بگیرم، ناچارم بهش بگم. نمی&amp;zwnj;توانم بدون خداحافظی با تنها دوست چندین ساله&amp;zwnj;ام، تنها کسی که باهاش اسکندر و مادرم را قسمت کرده م، از اینجا برم. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;حتما می&amp;zwnj;دونه که مادرم مرده. وقتی تلگراف رو آوردن پیش من بود. مطمئنم که معناشو فهمید. بار&amp;zwnj;ها بهش گفته بودم که یک شب، در سالروز تولد اسکندر، یک تلگراف برام می&amp;zwnj;اد که خبر مرگ مادرمه. تا به این حد مطمئن بودم که مرگش در یک چنین روزی اتفاق می&amp;zwnj;فته. و نه تنها بخاطر اینکه بابا هم در سالروز تولد اسکندر مرد. چون آدم آدابدون و حساسیه، پیش از اونکه تلگراف رو باز کنم، برای اینکه منو دراولین لحظه مصیبتم تنها بذاره، از اینجا رفت. تنها بعد از اونکه یکی دو بار تلگراف را خونده بودم متوجه شدم که سام رفته.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;ساعت سه و نیم بعد از نصفه شب&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;سام الان از پیش من رفت تا سفر دور و دراز خودشو آغاز کنه. قرعه فال بدشگونی که ازش می&amp;zwnj;ترسیدم بنام من زده شده. راسته که تقدیر امشب بر علیه من توطئه کرده. در یک شب، با یک ضربت، هر چی رو که برام باقی مونده بود از دست می&amp;zwnj;دم: مادرجون، کلارا، و حالا سام. تنها اسکندر میمونه، چونکه اشباح از همه وفادارترن. جائی ندارن برن. سام دست&amp;zwnj;کم ده ماه برای کشتن خودش داشته، و باید تا امشب براش صبر کنه.&amp;nbsp;&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&lt;img alt=&quot;&quot; align=&quot;middle&quot; src=&quot;http://radiozamaneh.com/sites/default/files/bilklfar.gif&quot; /&gt;سا&amp;zwnj;ل&amp;zwnj;هاست که من و سام داریم درباره اعمال اصیل وجودی بحث می&amp;zwnj;کنیم. و حالا وقتی داشت به من می&amp;zwnj;گفت که عمل اصیل وجودی بعدیش خودکشیه، چی می&amp;zwnj;تونستم بهش بگم؟&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;چکار می&amp;zwnj;تونستم بکنم؟ بهش بگم یه هفته دست نگهداره تا بعد از رفتن من؟ نتونستم حتی یک دلیل قانع کننده براش بیارم که چرا نباید این کارو بکنه. چطور می&amp;zwnj;تونستم اونو قانع کنم، وقتی نمی&amp;zwnj;تونم خودمو قانع کنم، وقتی نمی&amp;zwnj;دونم بالاخره خودم از کدوم طرف می&amp;zwnj;پرم؟ حتما باید علی راستگو می&amp;zwnj;شدم، آدمی که نمی&amp;zwnj;تونه دروغ بگه، حتی برای نجات جون دوستش. وقتی از من پرسید آیا ممکن نیست که خود من یه روزی خودکشی کنم، گفتم راستش زیاد مطمئن نیستم. این بی&amp;zwnj;گمان دلیل خوبی بود که چرا اون نباید این کارو بکنه. و کوششم برای جبران خسارت به جائی نرسید، وقتی بهش گفتم که خیال دارم تا هر وقت که بذارن توی این دنیا باقی بمونم تا ببینم کار دنیا به کجا می&amp;zwnj;کشه. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;از اینکه کوشش بیشتری نکردم، کوشش بیشتری نتونستم بکنم، تا رایش رو بزنم خیلی احساس گناه می&amp;zwnj;کنم. من غصه زندگی دوستام را بیشتر می&amp;zwnj;خورم تا غصه زندگی خودمو. اما هر چی سعی کردم نتونستم یک آدم دوروی تمام عیار باشم. سا&amp;zwnj;ل&amp;zwnj;هاست که من و سام داریم درباره اعمال اصیل وجودی بحث می&amp;zwnj;کنیم. و حالا وقتی داشت به من می&amp;zwnj;گفت که عمل اصیل وجودی بعدیش خودکشیه، چی می&amp;zwnj;تونستم بهش بگم؟ اون انحرافات منو نداره که عصای دستش باشن. اون نمی&amp;zwnj;تونه در زندگی خودش نقش تماشاچی رو بازی کنه. نمی&amp;zwnj;تونه مثل من دنیا را یک صحنه نمایش تصور کنه، مثل من حواس خودشو پرت کنه، مثل من با دنیا بازی کنه. اون خنده خرکی دردناک منو نداره. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;چطور می&amp;zwnj;تونستم همچنان منبع امید باشم وقتی دیگه امیدی باقی نمونده بود؟ ده ماهه دارم این کارو می&amp;zwnj;کنم. پنج سالهدارم این کارو می&amp;zwnj;کنم. چه خلاء بزرگی در زندگی سام هست، و برای پرکردنش من چقدر کمبود دارم! چنان مدت درازی لب پرتگاه بوده که دیگه رمقی براش باقی نمونذه. پس از ماه&amp;zwnj;ها دلداری دادن، امشب ساکت نشستم و گوش دادم. گذاشتم که بجز خودکشی راه و چاره&amp;zwnj;های دیگری رو که داشت دونه دونه بشمره و رد کنه. من هیچ دلیلی برای رد دلایلش نیاوردم. فقط پرسیدم آیا خدا وکیلی هیچ راه و چاره دیگه&amp;zwnj;ای به نظرش نمی&amp;zwnj;رسه. و وقتی گفت &amp;laquo;نه،&amp;raquo; من سکوت کردم. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;آیا خودمم بالاخره قانع شده بودم که خودکشیش اجتناب&amp;zwnj;ناپذیره؟ چه جالب بود وقتی پرسید آیا بر گشتن من به کشوری که درگیر جنگ و کشتار و قحطیه، به بهانه کفن و دفن مادرم، خودش یک نوع خودکشی غیر مستقیم نیست. من با پوزخندی گفتم، من اونجوری به قضیه نیگاه نکرده بودم. گفت، ولی دیگران اونجوری به قضیه نگاه می&amp;zwnj;کنن. شاید حق با اونه. آیا عمو جلال اینطوری به قضیه نگاه می&amp;zwnj;کنه؟ آیا سیروس اینطوری به قضیه نیگاه می&amp;zwnj;کنه؟&amp;nbsp;&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&lt;img alt=&quot;&quot; align=&quot;middle&quot; src=&quot;http://radiozamaneh.com/sites/default/files/sholsabah02.jpg&quot; /&gt;اگه بنا می&amp;zwnj;شد من یک مظهر بیگانگی انتخاب کنم و بذارمش توی یک قفس و سر یک کوه آویزونش کنم که همه دنیا تماشا کنه، من سام را انتخاب می&amp;zwnj;کردم.&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;آیا در پس همه حرفامون درباره اصالت، همون اضطراب زیستن و آرزوی مرگ ما نیست که کمین کرده؟ آیا راستی سام حق داشت؟ آیا من داشتم بطور غیرمستقیم کاری رو می&amp;zwnj;کردم که او داشت روراست می&amp;zwnj;کرد؟ آیا مشکلات هر دو ما یکی نیست، هرچند هم که من لومپن بازی سرش در بیارم؟ آیا هر دو ما چندان عاری از ریشه نمونده یم که شاخه&amp;zwnj;های خشکمون حتی امید سبز شدن هم ندارن؟ آیا پس از سال&amp;zwnj;ها تماشای انحلال ریشه هامون توی هوای رقیق بیگانه انقدر نخ نما نشده یم که جونمان داره تا مرگ چکه می&amp;zwnj;کنه؟ &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اگه بنا می&amp;zwnj;شد من یک مظهر بیگانگی انتخاب کنم و بذارمش توی یک قفس و سر یک کوه آویزونش کنم که همه دنیا تماشاکنه، من سام را انتخاب می&amp;zwnj;کردم. زائیده فلسطین، دارای گذزنامه صادره از سوریه، اسما مقیم قانونی لبنان، مقیم آمریکا برای رفاه. دوستانش جبون و خودفروش می&amp;zwnj;شناسنش. فلسطینی&amp;zwnj;ها و سوریه&amp;zwnj;ای&amp;zwnj;ها به خیانت و همکاری با جهودا متهمش می&amp;zwnj;کنن، لبنانی&amp;zwnj;ها بعنوان یک بیگانه فاسطینی ازش متنفرن، اسرائیلی&amp;zwnj;ها بعنوان یک ناسیونالیست عرب بهش مظنونن و آمریکائی&amp;zwnj;ها بعنوان یک سوسیالیست. حتی اسمش افسانه&amp;zwnj;اس. بعنوان یک نهاد قانونی، &amp;laquo;سام&amp;raquo; وجود خارجی نداره. &lt;br /&gt;
چه طعنه&amp;zwnj;آمیزه که اسم صبحی عبدالمعروف، شاعر مشهور آواره عرب، اول باید به حروف اختصاری س. ا. م، و بعد به یک تک کلمه سام تنزل داده بشه. و نه یک تک کلمه حماسی مثل مکبث، یا مکداف، یا گتزبی، بلکه یک اسم مستعار معمولی گمنام مبتذل. دشمناش حتی از این اسم هم بر علیهش استفاده می&amp;zwnj;کردن. می&amp;zwnj;گفتن سام با صدقه عمو سامش زندگی می&amp;zwnj;کنه. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;یک طبع حساس شاعرونه، زمین گیر از اندوه خصوصی و عمومی، در تکاپوی رستگاری شخصی توی دنیائی که حتی امکانش رو هم انکار می&amp;zwnj;کنه؛ عاجز از فراموش کردن تنهاعشق سوزان زندگیش پس از بیست سال سوگواری در زندگی و در شعرش، عشقی که می&amp;zwnj;تونست تنها پناهش باشه از این دنیای پر از بدی و حرص و وحشیگری، محروم از وابستگی به تنها چیز مورد عشق و علاقه ممتدش، یک مجله شعر عربی که هم سردبیر و هم ناشرش بود، چه چاره دیگه&amp;zwnj;ای براش باقی مونده؟&amp;nbsp;&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&lt;img alt=&quot;&quot; align=&quot;middle&quot; src=&quot;http://radiozamaneh.com/sites/default/files/bilklfar02.gif&quot; /&gt;تنها زن زندگی سام، &amp;laquo;بانوی رنگ پریده&amp;raquo; اشعارش، هلن ترویش. آیا شعر دیگری است برای او، آئین پرستشی که قربانی را به وصال برساند؟ آیا زنک هیچ گناهی احساس خواهد کرد؟ آیا حالا راضی خواهد شد؟ آیا همه حالا راضی خواهند شد؟ آیا دوستانش حالا باور خواهند کرد که او جبون و ترسو نبود؟&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;می&amp;zwnj;تونستم من هم به جبونیش رای بدهم، چون تفنگ به دست نمی&amp;zwnj;گیره و نمی&amp;zwnj;جنگه، من که خودم انقدر بزدلم و دردی سخت&amp;zwnj;تر از درد اون توی سینه دارم؟ می&amp;zwnj;تونستم با بدگمانیش نسبت به جریان بهترین انقلاب&amp;zwnj;ها موافقت نکنم؟ وقتی که مشعل از فیلسوف به تفنگدار دست به دست می&amp;zwnj;شه، رویای ایده آلیست به کابوس مصلحت گرا بدل می&amp;zwnj;شه؛ آب زلال شاعر می&amp;zwnj;ون سیل گل و لای رود طغیان کرده، توی گرداب جاه طلبی&amp;zwnj;ها و کینه جوئی&amp;zwnj;های شخصی، توی منجلاب حرص و دروغ و هرزگی گم می&amp;zwnj;شه. &lt;br /&gt;
می&amp;zwnj;تونستم بخاطر تعطیل کردن مجله ملامتش کنم؟ مجله&amp;zwnj;ای که پونزده سال عشق و علاقه و خون جگر صرفش کرده بود تا بهترین مجله شعر عربی در دنیا بکندش، و بعد خبردار بشه که بنیاد خیریه&amp;zwnj;ای که پول مجله رو می&amp;zwnj;داد پوششی بود برای یک سازمان جاسوسی؟ می&amp;zwnj;تونستم سرزنشش کنم که چرا مجله رو به همونا نفروخت، که چرا به پذیرفتن فحشاء، بخصوص در عالم هنر و ادب، تن در نداد، منی که خودم انقدر سنگ پاکدامنی به سینه می&amp;zwnj;زنم؟ &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;آیا ملت&amp;zwnj;های ما&amp;zwnj;ها فرق زیادی با هم دارن؟ دو قوم بی&amp;zwnj;گناه دست و دل باز که پس از سال&amp;zwnj;ها ظلم و ستم بیگانه و فقر و گرسنگی و نادانی و فساد، با دسیسه همون بیگانه&amp;zwnj;ها، با پاهای برهنه به جون همدیگه افتاده ن، از پشت به همدیگه خنجر می&amp;zwnj;زنن، و از سر لجاجت و کینه جوئی نفس بیگناهی رو به خاک و خون می&amp;zwnj;کشن. ملت&amp;zwnj;های معصوم ما، اسب&amp;zwnj;های مسابقه&amp;zwnj;ای که به کود کشی افتاده ن، مرغان غزل سرائی که آوازشونو فروخته ان، در حالیکه ما دو نفر هنوز با سماجت به افسانه شهرهای به آتش کشیده شده چسبیده یم، شهرهائی که دیگه هیچ کجا، حتی در پرده خیال هم وجود ندارن.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;ساعت چهار و نیم صبح&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;سام یکبار دیگر آمد و بعد برای ابد مرا ترک کرد. کار را انجام داده. خودش را به سوی ناشناخته بزرگ پرتاب کرده. شصت تا قرص دوریدن را بلعیده، یک نوار خداحافظی برای من ضبط کرده، سه تا نامه خداحافظی نوشته، و تا حالا به یک خواب خیلی دور و دراز فرو رفته. گرچه خودم را برای رو برو شدن با او آماده کرده بودم، بمحض آنکه در را باز کردم صدا در گلویم خفه شد. وقتی بسته کوچک دستش، آخرین هدیه زندگیش را، بمن داد و مرا تنگ در آغوش گرفت، درد کندی در سینه&amp;zwnj;ام حس کردم. اشگ از چشمهای هر دومان روان بود. قولی را که به او داده بودم بیادم آورد، که رازش را تا دوشنبه صبح پوشیده نگهدارم، وقتی که دیگر کاری از کسی ساخته نیست. تحقیقات لازم را کرده است. آدمی است که قرص&amp;zwnj;هایش را خوب می&amp;zwnj;شناسد و می&amp;zwnj;داند که هر کدامشان چقدر طول می&amp;zwnj;کشد تا کار آدم را بسازند. می&amp;zwnj;گوید دوشنبه صبح دیگر از دست دکتر&amp;zwnj;ها هم کاری ساخته نیست و من حرفش را باور می&amp;zwnj;کنم. با این همه بنا است که من به قولم وفا کنم و رازش را تا دوشنبه پوشیده نگهدارم.&amp;nbsp;&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;نمی&amp;zwnj;دانم چه درد بی&amp;zwnj;درمانی است که همه چیز باید تا دوشنبه صبح صبر کند. چطور شده که یکهو این دوشنبه صبح کوفت و زهرمارگرفته انقدر خاطرش عزیز شده؟ تا دوشنبه صبح من نمی&amp;zwnj;توانم کلارا را ببینم. تا دوشنبه صبح سیروس نمی&amp;zwnj;تواند از تصمیم من باخبر شود. تا دوشنبه صبح عمو جلال نمی&amp;zwnj;تواند از تصمیم من باخبر شود. تا دوشنبه صبح خودم نمی&amp;zwnj;دانم که چه تصمیمی خواهم گرفت. مادرم را تا وقتی که من دوشنبه صبح تصمیم بگیرم نمی&amp;zwnj;توانند دفن کنند. و هیچکس نمی&amp;zwnj;تواند تا دوشنبه صبح کاری برای سام بکند، چونکه من نمی&amp;zwnj;توانم تا دوشنبه صبح چیزی درباره سام به کسی بگویم. و اگر هم دوشنبه صبح می&amp;zwnj;توانستند کاری برای سام بکنند باز هم این هیچ درد بی&amp;zwnj;درمانی را علاج نمی&amp;zwnj;کرد، چونکه صبح زود یک روز شنبه دیگر باز همین کار را می&amp;zwnj;کرد. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;سه تا نامه پیش من گذاشته که برایش پست کنم. می&amp;zwnj;توانید حدس بزنید کی، دوشنبه صبح. همینطور که دارم آدرس روی پاکت&amp;zwnj;ها را می&amp;zwnj;خوانم، می&amp;zwnj;بینم که دارم سئوال&amp;zwnj;هائی از در و دیوار می&amp;zwnj;کنم. آیا در لبنان هنوز پستخانه&amp;zwnj;ای هست؟ یا اینکه لبنان یک وهم مرده در ذهن این شاعر رو به مرگ است؟ شاید پستچی در جائی که بناست خانه خانم عبدالمعروف باشد یک گودال بزرگ توی زمین پیدا کند. شاید پاکت را روی تابوت خانم عبدالمعروف بیندازد، در حالیکه جت&amp;zwnj;های اسرائیلی هنوز دارند موشک&amp;zwnj;هایشان را می&amp;zwnj;ندازند، و بمب&amp;zwnj;ها توی ماشین&amp;zwnj;های پارک شده منفجر می&amp;zwnj;شوند، و مسلسل&amp;zwnj;ها به عبادت روزانه&amp;zwnj;شان مشغولند. آیا می&amp;zwnj;شود که رحمت خداوند شامل حال این پیرزن بیچاره شود و درست پیش از رسیدن پستچی هدف یک موشک اسرائیلی قرار بگیرد، تا خبر خودکشی تنها پسر و تنها خویشاوند زنده&amp;zwnj;اش را نشنود؟ &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;نامه دوم برای &amp;laquo;همکارش&amp;raquo; در پاریس است، دوست شاعری که پانزده سال با او در مجله کار کرده بود. &lt;br /&gt;
نامه سوم برای زنی است در انگلیس، تنها زن زندگیش، &amp;laquo;بانوی رنگ پریده&amp;raquo; اشعارش، هلن ترویش، نوع وطنی مد گان Maud Gonne. آیا شعر دیگری است برای او، آئین پرستشی که قربانی را به وصال برساند؟ آیا زنک هیچ گناهی احساس خواهد کرد؟ آیا حالا راضی خواهد شد؟ آیا همه حالا راضی خواهند شد؟ آیا دوستانش حالا باور خواهند کرد که او جبون و ترسو نبود؟ یا اینکه حتی این کار را نشانه جبن بزرگتری خواهند دانست و خواهند گفت، اگر می&amp;zwnj;خواست خودکشی کند چرا خودش را با یک بغل نارنجک زیر یک تانک اسرائیلی نینداخت، یا چرا یک کامیون پر از مواد منفجره را به میان سربازخانه دشمن نراند؟ آیا ملتش حالا باور خواهند کرد که او خائن نبود، با کسی سازش نکرده بود، خودش را نفروخته بود؟ آیا بیگناهی را تنها با مرگ می&amp;zwnj;شود ثابت کرد؟ آیا حالا دشمنانش خواهند دانست که او جاسوس نبود، عامل بیگانه نبود، آشوبگر نبود؟ آیا دنیا کمی شرم خواهد کرد؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;من دستم را از گناه خون سام شسته&amp;zwnj;ام. بگذار پونتیوس پیلاط Pontius Pilate را هم به فهرست بلند نام&amp;zwnj;های من بیفزایند. سعی نخواهم کرد نجاتش بدهم. از عهده من خارج است. مصمم است که بمیرد و باز هم این کار را خواهد کرد. من فقط جان دادنش را طولانی&amp;zwnj;تر خواهم کرد، اعتماد و دوستیش را که این همه سال حتی تا دم مرگ بر جا مانده است، از دست خواهم داد. مدتی در یک تیمارستان حبسش خواهند کرد و به بیچارگیش خواهند افزود. بعد دوباره پنهان از من این کار را خواهد کرد و محروم از همزبانی تنها دوستش، تنها&amp;zwnj;تر از همیشه خواهد مرد. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بله، من به قول جگرخراشی که مدت&amp;zwnj;ها پیش از سر دوستی و محبت، بزور ناچار به دادن آن شده بودم، وفا خواهم کرد. آیا می&amp;zwnj;دانستم که چنین روزی براستی پیش خواهد آمد، که این یک خیال بازی مستانه نیست؟ تا دوشنبه صبح منتظر رسیدن نامه&amp;zwnj;ای که در آن سام خودکشیش را رسما به من خبر داده خواهم ماند، پیش از آنکه پلیس را با خبر کنم. با این نامه سام کوشیده است که مرا از شرکت در جرم خودکشی خود، از اطلاع قبلی از واقعه، تبرئه کند. طفلک سام. نمی&amp;zwnj;داند آنچه من به آن نیاز دارم تبرئه نیست، بلکه آمرزش است، و نه آمرزش گناهان خودم، بلکه آمرزش گناهان دنیا. من هم مثل لیر آدمی هستم که بیش از آنکه خودش گناه کرده باشد، هدف گناه دیگران بوده است. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;تا دوشنبه صبح چهره خفته او را در پرده خیالم مجسم خواهم کرد که کم کم از تظاهر به خفتن دست خواهد کشید و رنگ مرگ به خود خواهد گرفت. با سر پنجه به اتاقش خواهم رفت و به&amp;zwnj;مان سان که ماه&amp;zwnj;ها و سال&amp;zwnj;ها شاهد زوال مغز و روحش بودم شاهد زوال جسمش خواهم شد. درد کند درون سینه&amp;zwnj;ام پیمان من با سام خواهد بود، یادآور مدام آنکه سام دارد تبدیل به گیاه می&amp;zwnj;شود، سام دارد در خاک ریشه می&amp;zwnj;دواند. چه استعاره&amp;zwnj;ای، چه کنایه&amp;zwnj;ای! بالاخره در حال مرگ سام دارد ریشه می&amp;zwnj;دواند. مرگ او را هم به فهرست دور و دراز دادخواهی&amp;zwnj;های خودم خواهم افزود. یک جنازه دیگر هم بر دوش خواهم کشید.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
</description>
     <comments>https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2011/09/21/7085#comments</comments>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/4103">بهمن شعله ور</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/3244">بی لنگر</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak">خاک</category>
 <pubDate>Wed, 21 Sep 2011 08:13:21 +0000</pubDate>
 <dc:creator />
 <guid isPermaLink="false">7085 at https://archive.radiozamaneh.com</guid>
  </item>
  <item>
    <title>عمو جلال هم فاسد می‌شود</title>
    <link>https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2011/09/09/6710</link>
    <description>&lt;div class=&quot;fb-social-like-widget&quot;&gt;&lt;fb:like  href=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2011/09/09/6710&quot; send=&quot;false&quot; layout=&quot;box_count&quot; show_faces=&quot;false&quot; width=&quot;500&quot; action=&quot;like&quot; font=&quot;arial&quot; colorscheme=&quot;light&quot;&gt;&lt;/fb:like&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-sartitr&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    رمان بی‌لنگر به شکل داستان دنباله‌دار در رادیو زمانه        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-nevisandeh&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    بهمن شعله‌ور        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-filefield field-field-maghaleh-image&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    &lt;img  class=&quot;imagefield imagefield-field_maghaleh_image&quot; width=&quot;277&quot; height=&quot;188&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/sites/default/files/bah07sep01.jpg?1315688340&quot; /&gt;        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;p&gt;بهمن شعله&amp;zwnj;ور - آنچه روز به روز آشکار&amp;zwnj;تر می&amp;zwnj;شد این بود که عمو جلال هم به خیل مأمورین فاسد دولت پیوسته بود. وگرنه یک رئیس سازمان برنامه، حتی اگر قائم مقام نخست&amp;zwnj;وزیر هم بود، و با شاه پکر بازی می&amp;zwnj;کرد، از کجا می&amp;zwnj;توانست آنقدر پول گیر بیاورد که کامیون کامیون پالتو پوست و پیت پیت برلیان بخرد؟&lt;/p&gt;
&lt;!--break--&gt;&lt;!--break--&gt;&lt;p&gt;سازمان برنامه، البته، مرکز پخش و خرج تمام درآمد نفت کشور بود، جایی که تمام قرارداد&amp;zwnj;های بزرگ دولتی بسته می&amp;zwnj;شد. آشکار بود که عمو جلال هم روش مرسوم دریافت رشوه&amp;zwnj;های کلان را برای پذیرفتن مناقصه&amp;zwnj;ها اتخاذ کرده بود، و این&amp;zwnj;کار بی&amp;zwnj;دلیل هم نبود. حالا که به بهانه موجه آنکه دیوان&amp;zwnj;سالاری و بوروکراسی دولتی را نمی&amp;zwnj;شد عوض کرد، از ایده&amp;zwnj;آلیست مرتد بودن هم دست کشیده بود، ناچار بود که در تجارت موفق باشد. از همه چیز گذشته او قائم&amp;zwnj;مقام نخست&amp;zwnj;وزیر بود نه نخست&amp;zwnj;وزیر.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;حتی اگر او نخست&amp;zwnj;وزیر هم بود نمی&amp;zwnj;توانست تغییری در کار&amp;zwnj;ها بدهد. مصدق کوشیده بود و از همه طرف به او تاخته بودند. حتی حزب توده، که می&amp;zwnj;بایست از دیدن آنکه او دارد اصلاحاتی می&amp;zwnj;کند و جلوی چاپیدن خزانه مملکت را می&amp;zwnj;گیرد خوشحال باشد، وحشیانه به او تاخته بود، به بهانه اینکه اصلاحات او تنها عمر جامعه سرمایه&amp;zwnj;داری را دراز&amp;zwnj;تر می&amp;zwnj;کند و انقلاب سوسیالیستی را به عقب می&amp;zwnj;اندازد. عمو جلال، حتی به کمک فوج رفقای سابق حزبیش، چگونه می&amp;zwnj;توانست سیستم را عوض کند، وقتی که هر شازده یا شازده خانوم دربار تشکیلات خودش را برای خالی کردن خزانه مملکت داشت، بگذریم از آنکه هر تیمسار ارتش و ساواک و پلیس، و هر وزیر و معاون و استاندار و فرماندار و شهردار هم ماشین پول&amp;zwnj;سازی خودش را داشت.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;برای ابقاء در هر سمتی، واضح و مبرهن بود که هر کسی باید متناسب با مقامش بدزدد. فلان&amp;zwnj;قدر برای دادن به بالادست&amp;zwnj;ها، فلان&amp;zwnj;قدر برای بالادست&amp;zwnj;تر از آن&amp;zwnj;ها یعنی دربار، فلان&amp;zwnj;قدر برای دادن به مأمورانی که می&amp;zwnj;توانستند دردسر درست کنند، فلان&amp;zwnj;قدر برای روز مبادا، روزی که دیر یا زود آدم با کسی سرشاخ می&amp;zwnj;شد و سر و کارش با پلیس و ساواک و عدلیه می&amp;zwnj;افتاد، و بالاخره فلان&amp;zwnj;قدر برای خودش و والده آقا مصطفی. اگر کسی می&amp;zwnj;خواست پایش را از این خط بیرون بگذارد، اصلاح کردن سیستم سرش را بخورد، خودش را دراز می&amp;zwnj;کردند و به عنوان یک صاحب&amp;zwnj;منصب فاسد دارش می&amp;zwnj;زدند، تا همه عالم اصلاحات را به چشم ببینند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;خوش&amp;zwnj;بینی عمو جلال نسبت به مقاصد شاه هم به&amp;zwnj;زودی منتفی شده بود. به&amp;zwnj;زودی دستگیرش شده بود که وقتی شاه صحبت از مبارزه با فساد می&amp;zwnj;کرد، منظورش فساد در دربار و خانواده سلطنتی نبود. از آن فساد به&amp;zwnj;خوبی آگاه بود و به آن ایرادی نداشت. دزد نمی&amp;zwnj;خواست، اما فقط میان کارمندان دولت. البته که صاحبان مناصب می&amp;zwnj;بایست بدزدند، اما فقط به منظور تحویل مال دزدی&amp;zwnj;شده به دربار سلطنتی. تا آنجا که به خودشان مربوط می&amp;zwnj;شد، آن&amp;zwnj;ها می&amp;zwnj;بایست به داشتن مقام و قدرت قانع باشند، مقام و قدرتی که ارزش مشکوکی داشت، چون هر آنی ممکن بود یکی از منابع قدرت واقعی را برنجانند و رسوا و بی&amp;zwnj;آبرو شوند و سر و کارشان با زندان و یا حتی چوبه دار بیفتد. دیر یا زود متوجه شد که شاه به راستی و حقیقت هم چندان ارادتی ندارد و ترجیح می&amp;zwnj;دهد که چاپلوسی او را بکنند و به او دروغ بگویند، حتی آن&amp;zwnj;هایی که دور و بر خود به&amp;zwnj;عنوان محک راستگویی جمع کرده بود. بگذریم از آنکه حالا دیگر عمو جلال هم همان&amp;zwnj;قدر از راستی و راستگویی پرت افتاده بود که خود شاه.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;یک جایی در طول این مسیر جریان اسکندر پیش آمد. اسکندر همیشه به عمو جلال با نظر احترام و تحسین نگریسته بود و او را سرمشق خود قرار داده بود. او برادرزاده محبوب عمو جلال بود. عمو جلال میل داشت خیال کند که به&amp;zwnj;خاطر او بود که اسکندر به سازمان جوانان حزب توده پیوسته بود و انقلابی شده بود. او اسکندر را عاقل&amp;zwnj;ترین، منطقی&amp;zwnj;ترین، و اصولی&amp;zwnj;ترین فرد خانواده می&amp;zwnj;دانست، یک عمو جلال کوچک. این بود که وقتی عمو جلال خودش رنگ عوض کرد و از حزب توده بیرون آمد، نفهمید چرا اسکندر راه دیگری برای خودش انتخاب کرد. حساب کرده بود که اسکندر هم، مانند بقیه رفقای حزبی سابقش، از جماعت جدا می&amp;zwnj;شود و به دنبال او راه می&amp;zwnj;افتد تا در کلیسای جدید او پامنبری کند. وقتی اسکندر این کار را نکرد، عمو جلال احساس دردناکی کرد که مطرود شده است. این را به جوانی و بی&amp;zwnj;تجربگی اسکندر نسبت داد. گفت &amp;laquo;چند سال دیگه افکارت عوض می&amp;zwnj;شه و به همون نتیجه&amp;zwnj;ای می&amp;zwnj;رسی که من رسیده&amp;zwnj;م.&amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&lt;img alt=&quot;&quot; align=&quot;middle&quot; src=&quot;http://radiozamaneh.com/sites/default/files/bah07sep02.jpg&quot; /&gt;پس از دفن، عمو جلال بابا و من را با عجله بغل کرد و بوسید، با مادر جون دست داد، توی لیموزین اداریش نشست و ناپدید شد. تنها یکبار دیگر من او را در آنجا دیدم، درست پس از سکته بابا، و درست پیش از آنکه از مملکت خارج شوم.&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;اما اسکندر افکارش عوض نشد. به&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان نتیجه&amp;zwnj;ای که عمو جلال رسیده بود نرسید. و آن&amp;zwnj;ها روز بروز بیش از پیش از یکدیگر دور شدند. اما تا مدت&amp;zwnj;ها عمو جلال منتهای کوشش خودش را کرد. تا وقتی اسکندر مقاومت نشان می&amp;zwnj;داد، وضع ایدئولوژیکی عمو جلال مشکوک به&amp;zwnj;نظر می&amp;zwnj;رسید. حتماً می&amp;zwnj;بایست اسکندر را به&amp;zwnj;سوی خود بکشد. عمو جلال کسی نبود که اگر با او هم عقیده نبودی با تو بحث کند. اما با اسکندر از هر فرصتی برای شروع یک بحث تازه استفاده می&amp;zwnj;کرد. بهانه معمولیش این بود که بابا از او خواسته تا با اسکندر صحبت کند. معمولاً این حرف صحت داشت. بابا خیلی نگران اسکندر و کارهای او بود. اما هم عمو جلال و هم اسکندر می&amp;zwnj;دانستند که بابا بهانه&amp;zwnj;ای بیش نیست. مسئله اصولی&amp;zwnj;تری در کار بود، مسئله&amp;zwnj;ای که ریشه در هویت این دو نفر داشت.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;راست بود که حزب توده رو به&amp;zwnj;زوال می&amp;zwnj;رفت. از بیرون ساواک بی&amp;zwnj;رحمانه زخمیشان می&amp;zwnj;کرد، ولی حتی مهم&amp;zwnj;تر از آن، از داخل داشتند منفجر می&amp;zwnj;شدند. اعضاء حزب زه زده بودند، فرار کرده بودند، زیر شکنجه مقر آمده بودند، و یا به دشمن پیوسته بودند، و این همه تشکیلات حزب را دچار نابسامانی کرده بود. سه سال طول کشیده بود تا شاخه حزب در ارتش و در ساواک شناسایی و ریشه&amp;zwnj;کن شود. و با این&amp;zwnj;کار کمر حزب شکسته بود.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;خط استالینی اکید حزب از چپ و راست محکوم شده بود. آنچه جالب بود آن بود که استالینیست&amp;zwnj;ها زود&amp;zwnj;تر از همه رنگ عوض کردند و به دشمن پیوستند. ضرب&amp;zwnj;المثل شده بود که توده&amp;zwnj;ای&amp;zwnj;هایی که برای ساواک کار می&amp;zwnj;کردند بیش از آن&amp;zwnj;هائی بودند که در حزب مانده بودند. اما نیاز جوانان به یک طرز فکر اوتوپیایی در جست&amp;zwnj;وجوی یک مدینه فاضله بر جا مانده بود. سازمان&amp;zwnj;های چپی مستقل تازه از در و دیوار بیرون می&amp;zwnj;آمدند. گروه&amp;zwnj;های منفرد جوانان داشتند شور و شوق انقلابی را از نو کشف می&amp;zwnj;کردند. تعصبات فکری قدیمی از میان می&amp;zwnj;رفتند و شیوه&amp;zwnj;های واقع&amp;zwnj;بینانه تازه جایشان را می&amp;zwnj;گرفتند. ترکیب&amp;zwnj;های جامعی-سیاسی جدید دوباره کشف می&amp;zwnj;شدند: الهیات آزادیبخش، الهیات مارکسیستی، مارکسیسم اسلامی، سوسیالیسم دمکراتیک، سوسیالیسم اسلامی. جوانان به کلاس&amp;zwnj;ها و مسجد&amp;zwnj;ها پناه می&amp;zwnj;بردند، یا به کوه و جنگل می&amp;zwnj;زدند. و عمو جلال درک نمی&amp;zwnj;کرد که آرمان&amp;zwnj;گرایی&amp;zwnj;های انقلابی تازه&amp;zwnj;ای وعظ می&amp;zwnj;شوند که او از آن&amp;zwnj;ها بی&amp;zwnj;خبر است، چون&amp;zwnj;که در کلیسای جامع او وعظ نشده بودند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در فامیل همه می&amp;zwnj;دانستند که اسکندر راه خود را در پیش گرفته است. اما هیچکس نمی&amp;zwnj;دانست کلیسای تازه او در کجاست. وقتی از سازمان جوانان حزب توده بیرون آمد حتی به عمو جلال هم نگفت. حالا همه چیز را پیش خودش نگه می&amp;zwnj;داشت. اینکه اسکندر حتی نمی&amp;zwnj;گفت در چه گروهی فعالیت می&amp;zwnj;کند عمو جلال را رنج می&amp;zwnj;داد. این امر راست دینی انقلابی، اعتبار، صداقت، تمامیت، حتی هویت عمو جلال را مورد سئوال قرار می&amp;zwnj;داد. به&amp;zwnj;یادش می&amp;zwnj;انداخت که حالا قائم مقام نخست&amp;zwnj;وزیر شاه است، با ساواک همکاری می&amp;zwnj;کند، گرچه می&amp;zwnj;گفت این همکاری فقط اسمی است، یکی دیگر از فنون جنگی درخشانش برای طفره رفتن از دشمن، چیزی که سال&amp;zwnj;ها بعد بتواند درباره آن با نسل&amp;zwnj;های انقلابی آینده مزاح کند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;از اسکندر می&amp;zwnj;پرسید &amp;laquo;دیگه به من اعتماد نداری؟&amp;raquo; &lt;br /&gt;
اسکندر با خونسردی می&amp;zwnj;گفت &amp;laquo;چرا!&amp;raquo; &lt;br /&gt;
&amp;laquo;فکر می&amp;zwnj;کنی من هیچوقت به تو خیانت بکنم، اسرارتو فاش بکنم؟&amp;raquo; &lt;br /&gt;
اسکندر می&amp;zwnj;گفت &amp;laquo;نه!&amp;raquo; &lt;br /&gt;
&amp;laquo;پس چرا لااقل به من نمی&amp;zwnj;گی با کدوم گروه کار می&amp;zwnj;کنی؟&amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اسکندر به او خاطر نشان می&amp;zwnj;کرد که او به بابا هم اعتماد داشت، به من هم اعتماد داشت، که فکر نمی&amp;zwnj;کرد که ما هرگز، حتی زیر شکنجه، راز او را فاش کنیم، اما این به آن معنا نبود که باید همه راز&amp;zwnj;هایش را به ما بگوید. عمو جلال از این قیاس خوشش نمی&amp;zwnj;آمد. منصفانه نبود. اصلاً مناسبت نداشت. از اسکندر می&amp;zwnj;پرسید آیا او بابا و او را در یک ردیف می&amp;zwnj;گذاشت. بابا رئیس دیوان کشور شاه بود. سال&amp;zwnj;های سال رئیس دیوان کشور شاه بود، تمام آن سال&amp;zwnj;هایی که عمو جلال داشت در سنگر می&amp;zwnj;جنگید، خاک و خل می&amp;zwnj;خورد، و زندگی سگ یک مارکسیست انقلابی را می&amp;zwnj;گذراند. خیلی بی&amp;zwnj;انصافی بود که اسکندر او را با بابا قیاس کند. یادش نبود که سال&amp;zwnj;ها پیش، زمانی که عمو جلال کم و بیش بچه&amp;zwnj;تر از آن بود که به یاد بیاورد، در دوران سیاه رضاشاهی، بابا هم انقلابی بود. او فکر نمی&amp;zwnj;کرد که &amp;laquo;قائم مقام نخست وزیر شاه&amp;raquo; بودن او کاملاً مثل &amp;laquo;رئیس دیوان عالی کشور شاه&amp;raquo; بودن بابا است.&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&lt;img alt=&quot;&quot; align=&quot;middle&quot; width=&quot;200&quot; height=&quot;136&quot; src=&quot;http://1.1.1.5/bmi/radiozamaneh.com/sites/default/files/bahmshodj02.jpg&quot; /&gt;حتی اگر عمو جلال نخست&amp;zwnj;وزیر هم بود نمی&amp;zwnj;توانست تغییری در کار&amp;zwnj;ها بدهد. مصدق کوشیده بود و از همه طرف به او تاخته بودند. حتی حزب توده، که می&amp;zwnj;بایست از دیدن آنکه او دارد اصلاحاتی می&amp;zwnj;کند و جلوی چاپیدن خزانه مملکت را می&amp;zwnj;گیرد خوشحال باشد، وحشیانه به او تاخته بود، به بهانه اینکه اصلاحات او تنها عمر جامعه سرمایه&amp;zwnj;داری را دراز&amp;zwnj;تر می&amp;zwnj;کند و انقلاب سوسیالیستی را به عقب می&amp;zwnj;اندازد.&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;من، البته، به حساب نمی&amp;zwnj;آمدم. بچه بودم. برای امنیت خودم هم شده باید از اسرار بی&amp;zwnj;خبر می&amp;zwnj;ماندم. بابا از اسکندر قول گرفته بود که به هر قیمتی شده نگذارد من در سیاست آلوده شوم. مادر جون قسمش داده بود. عمو جلال آن را اکیداً توصیه کرده بود. و خود اسکندر هم، برای حفاظت من، نمی&amp;zwnj;خواست من در سیاست وارد شوم. می&amp;zwnj;گفت &amp;laquo;تو داداش کوچیکه منی. دلم می&amp;zwnj;خواد که پیر شی. می&amp;zwnj;خوام اگه چیزی به سر من اومد تو اینجا باشی و از بابا و مادرجون مواظبت کنی. اگه چیزی به سر من اومد، می&amp;zwnj;خوام که تو اینجا باشی و بدونی، شاید یکی دو تا از اون شعرای چرندتم درباره&amp;zwnj;اش بگی.&amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;همه می&amp;zwnj;خواستند از من حفاظت کنند. من جواهر یکی یک&amp;zwnj;دانه خانواده بودم. به نظر می&amp;zwnj;آمد که من برای هدفی مقدر شده&amp;zwnj;ام. شاهدی بودم که می&amp;zwnj;بایست از معرکه جان سالم به در ببرد، کسی که بتواند به دنیا بگوید که وقتی همه چیز دود شد و به هوا رفت چه به&amp;zwnj;سر همه مردم آمد، تنها کسی که بداند داستان آن گودال عظیم وسط زمین چیست. احساس می&amp;zwnj;کردم که مخصوصاً می&amp;zwnj;گذارند که من در تمام بحث و استدلال&amp;zwnj;های بین اسکندر و عمو جلال حاضر باشم، انگار که در یک بحث ماوراء&amp;zwnj;طبیعی ابدی من تنها شاهد و تنها هیأت منصفه بودم. عمو جلال آدمی نبود که یک وعظ را دو بار بکند، یا دو بار بالای یک منبر وعظ کند. اما به نحوی احساس می&amp;zwnj;کرد که در این بحث و استدلال باید بر اسکندر پیروز شود.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ظاهراً رقابتی در بینشان بود. انگار که برای عمو جلال تحمل&amp;zwnj;ناپذیر بود که سر انقلابی تمام فامیل، کلام آخر در مارکسیسم، کمونیسم، و سوسیالیسم نباشد. نمی&amp;zwnj;توانست ببیند که پرچمدار تازه اسکندر است. این او را قهرمان پیشین می&amp;zwnj;کرد، حریفی که میدان را خالی کرده بود، و حتی بد&amp;zwnj;تر از آن، کسی که به دشمن پیوسته بود، یک مرتد، یک موجود تعریف ناپذیر، یک &amp;laquo;قائم مقام نخست وزیر شاه.&amp;raquo; تمام عداوت&amp;zwnj;های دیرین دوباره زنده می&amp;zwnj;شد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;می&amp;zwnj;گفت &amp;laquo;بازی تموم شده، حالیت نمی&amp;zwnj;شه؟&amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اسکندر جواب می&amp;zwnj;داد &amp;laquo;اما این واسه من بازی نیست. و به هر حال، حزب توده تنها بازی توی شهر نیست. آرمان&amp;zwnj;گرایی انقلابی کالای انحصاری اونا نیست.&amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اما برای عمو جلال حزب توده تنها بازی توی شهر بود، و برای او بازی تمام شده بود، چونکه او دستش را جا رفته بود، چونکه ورق&amp;zwnj;هایش را پرت کرده بود و از سر میز بازی رفته بود. نمی&amp;zwnj;توانست فکرش را هم بکند که هنوز یک بازی در جریان است و او را شایسته شرکت در آن ندانسته&amp;zwnj;اند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;laquo;در دنیای امروز، در جهان سوم، هیچ گروهی پیش نمی&amp;zwnj;بره، مگر آنکه یا روسیه یا آمریکا ازش پشتیبانی کنن. و اگر روسیه از نهضت سوسیالیستی یا کمونیستی توی این کشور پشتیبانی نکنه، جز بچه&amp;zwnj;بازی چیز دیگه&amp;zwnj;ای نمی&amp;zwnj;تونه بشه. حزب توده، هر چی که ازش باقی مونده، هنوز تنها نهضت کمونیستی-سوسیالیستیه که پشتیبانی روسیه رو داره.&amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اسکندر می&amp;zwnj;پرسید &amp;laquo;پس چرا شما ازش اومدین بیرون؟&amp;raquo; این سئوال باعث می&amp;zwnj;شد که عمو جلال آب دهنش را سخت قورت بدهد. عادت نداشت که کسی عرصه را بهش تنگ کند. این معمولا فرصتی بود که او با خواندن ورد معمول خودش &amp;laquo;من دلایل خودمو داشتم،&amp;raquo; از بحث بیرون برود. اما حالا دیگر نمی&amp;zwnj;توانست پشت آن ورد پنهان شود. این بهد معنای شکست تلقی می&amp;zwnj;شد، چیزی که در این مورد برای او پذیرفتنی نبود. چاره&amp;zwnj;ای نداشت جز اینکه این بحث را ببرد. می&amp;zwnj;کوشید پشت تجربه، امتیاز ویژه سن و سال، سنگر ببندد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;laquo;وقتی تو هم مثل من به این مرحله از زندگیت رسیدی، می&amp;zwnj;بینی که هر چیزی یک وقتی داره. زمانی می&amp;zwnj;رسه که احساس می&amp;zwnj;کنی که وظیفه خودتو انجام داده&amp;zwnj;ی و کار زیاد دیگه&amp;zwnj;ای نمی&amp;zwnj;تونی بکنی.&amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;laquo;پس آرمان&amp;zwnj;گرایی انقلابی مثل خدمت نظام وظیفه است، که آدم چهار پنج سال خدمت اجباری می&amp;zwnj;کنه و بازنشسته می&amp;zwnj;شه؟ تازه اگرم اینجوری باشه، باید قبول کنین که من هنوز به سن بازنشستگی نرسیده&amp;zwnj;م. و وقتی آدم باز نشسته شد، کجا بازنشسته می&amp;zwnj;شه؟ توی اردوی دشمن؟&amp;raquo;&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&lt;img alt=&quot;&quot; align=&quot;middle&quot; width=&quot;200&quot; height=&quot;135&quot; src=&quot;http://1.1.1.2/bmi/radiozamaneh.com/sites/default/files/bahmshodj04.jpg&quot; /&gt;به نظر می&amp;zwnj;آمد که من برای هدفی مقدر شده&amp;zwnj;ام. شاهدی بودم که می&amp;zwnj;بایست از معرکه جان سالم به در ببرد، کسی که بتواند به دنیا بگوید که وقتی همه چیز دود شد و به هوا رفت چه به&amp;zwnj;سر همه مردم آمد، تنها کسی که بداند داستان آن گودال عظیم وسط زمین چیست.&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;
عمو جلال آب دهنش را کمی سخت&amp;zwnj;تر قورت می&amp;zwnj;داد. عادت نداشت با کسانی بحث کند که به صحت عقیده او اعتقاد نداشتند. انتظار نداشت اسکندر این&amp;zwnj;جور بی&amp;zwnj;رحمانه بتازد، اسکندر که همیشه به او احترام می&amp;zwnj;گذاشت، همیشه او را تحسین می&amp;zwnj;کرد. اما درست به همین دلیل بود که عمو جلال باید در این بحث پیروز می&amp;zwnj;شد. هویتش در خطر بود. برای باز یافتن مناعت طبع خودش می&amp;zwnj;بایست احترام اسکندر را باز یابد. حالا به فلسفه پناه می&amp;zwnj;برد، به روان&amp;zwnj;شناسی، به هر چیزی که بتواند دستش را به آن بند کند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;laquo;مسئله حق تقدمه. دور و بر خودتو نگاه می&amp;zwnj;کنی و مسئولیت&amp;zwnj;های دیگه&amp;zwnj;ای می&amp;zwnj;بینی، افراد دیگه&amp;zwnj;ای که بتو وابسته&amp;zwnj;اند، زن، بچه. &amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;laquo;پس آرمان&amp;zwnj;گرایی انقلابی فقط برای عزب&amp;zwnj;هاست؟ برای اونائی که زن و بچه ندارن؟ مادر و پدر و برادر و خواهر چی؟ اگه خواهر و برادر آدم نصفه شبی ناپدید بشن و بی&amp;zwnj;هیچ خبری، تک و تنها، توی یک سیاهچال بمیرن، اونوقت وظیفه آرمان&amp;zwnj;گرای انقلابی چیه؟ صبر کنه تا روس&amp;zwnj;ها با آمریکایی&amp;zwnj;ها یک معامله بکنن؟ و اگه روس&amp;zwnj;ها تصمیم بگیرن یک کشور رو بخاطر منافع سیاسی سوق الجیشی خودشون در جهان فدا بکنن، اونوقت چی؟ می&amp;zwnj;دونین که چنین مواردی پیش اومده. اونوقت تمام آرمان&amp;zwnj;گراهای انقلابی روی ماتحتشون می&amp;zwnj;شینن و زیر بار می&amp;zwnj;رن؟ چرا روس&amp;zwnj;ها یک جو به مصدق کمک نکردن که ساقط نشه؟ یک مثقال از طلاهایی رو که بدهکار بودن به مصدق ندادن، اما بعد از کودتا، بعد از اینکه همه چی از دست رفته بود، هفده تن طلا رو به این جنایتکارا تحویل دادن؟&amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;عمو جلال با هیجان می&amp;zwnj;گفت &amp;laquo;باز داری همه چی رو قر و قاطی می&amp;zwnj;کنی. مسئله زیربناست. تا زیربنا رو عوض نکنی هر کار دیگه&amp;zwnj;ای که بکنی بی&amp;zwnj;فایده است. مصدق یک بورژوای دیگه بود، می&amp;zwnj;خواست سیستم سرمایه&amp;zwnj;داری رو حفظ بکنه، وفاداریش به یک &amp;laquo;دمکراسی لیبرال&amp;raquo; ولرم در چهارچوب رژیم سرمایه&amp;zwnj;داری بود. روس&amp;zwnj;ها نمی&amp;zwnj;تونستن از چیزی پشتیبانی کنن که یک انقلاب اصیل سوسیالیستی مارکسیستی نبود. طلا&amp;zwnj;ها رو به عنوان رشوه به اینا دادن که جاپاشون رو در اینجا از دست ندن.&amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;laquo;قبول، مصدق مارکسیست نبود. کمونیست نبود. سوسیالیست نبود. اما لااقل به دمکراسی مشروطه پابند بود. سعی کرد فرماندهی ارتش رو از شاه بگیره و تحت فرمان دولت منتخب مردم قرار بده، نگذاره شاه هر وقت که دلش بخواد به آسونی یک کودتای نظامی بکنه. تا اون کار نمی&amp;zwnj;شد، هیچ کار دیگه&amp;zwnj;ای نمی&amp;zwnj;شد کرد. حتی حزب توده رو قانونی کرد. هرگز یک مرد، یک زن، یا یک بچه به دستور مصدق شکنجه نشد؛ و حالا ببینین چه خبره. مردم هزار تا هزار تا شکنجه می&amp;zwnj;شن و ناپدید می&amp;zwnj;شن. و ما یک انگشت بلند نکردیم که به مصدق کمک کنیم، ازش پشتیبانی کنیم. روس&amp;zwnj;ها نکردن. حزب توده نکرد. تا لحظه آخر به عنوان دست&amp;zwnj;نشانده امپریالیست&amp;zwnj;ها تقبیحش کردن، شعارهای مبتذلی که دیگه معنای خودشون رو از دست داده&amp;zwnj;ن. و در روز کودتا، حزب قدرقدرت توده، با تشکیلات قوی&amp;zwnj;ای که در نیروی زمینی، نیروی هوایی، و شهربانی کل کشور و ساواک داشت، و با نیم ملیون عضو و طرفدار تنها توی تهران، چکار کرد؟ دستور داد که تمام افرادشون خیابون&amp;zwnj;ها رو خالی کنن، که به&amp;zwnj;قول خودشون گناه گردن اونا نیفته. خوب، به مراد خودشون رسیدن. گناه گردن اونا نیفتاد.&amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;laquo;تو اون استدلال ساده&amp;zwnj;لوحانه لیبرال&amp;zwnj;ها رو قبول کرده&amp;zwnj;ی. مصدق حزب توده رو قانونی کرد، به این امید که اونا گاردشونو پائین بیارن، بی&amp;zwnj;پروا از مخفیگاه در بیان، تشکیلاتشونو در نیروهای مسلح فاش کنن، تا بشه خوردشون کرد. همه جا این روش متداول امپریالیزم بوده. وقتی دیدن که حزب زرنگ&amp;zwnj;تر از اونه، از راه نظامی وارد شدن.&amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;laquo;و فایده تشکیلات فاش نشده حزب چی بود، اگه موقعی که احتیاج به عمل نظامی بود هیچ کاری نکردن؟&amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;laquo;واضحه که فکر کردن موقع مناسب نیست. مگه تو یک قدم به پیش، دو قدم به پس لنین رو نخونده&amp;zwnj;ی؟ همه توضیحش اونجاست.&amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;laquo;حالا چند قدم به پس رفته&amp;zwnj;یم؟ یا اینکه دیگه دست از شمردن کشیده&amp;zwnj;یم؟&amp;raquo;&lt;br /&gt;
&amp;laquo;خب، نبرد رو باخته&amp;zwnj;یم. این چیزی است که هی می&amp;zwnj;خوام حالیت کنم.&amp;raquo;&lt;br /&gt;
اسکندر با حیرت و سرگرمی می&amp;zwnj;گفت &amp;laquo;کدوم نبرد؟ شما نبردی دیدین؟ من که ندیدم. فکر کردم هنوز منتظر موقع مناسبن. راستی موقع مناسب چه وقتیه؟&amp;raquo;&lt;br /&gt;
&amp;laquo;موقع مناسب رو بصورت دقیق همیشه نمی&amp;zwnj;شه حساب کرد. گاهی آدم غلط حساب می&amp;zwnj;کنه. اون&amp;zwnj;ها قدرت اینو که رو در روی ارتش بجنگن نداشتن.&amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;laquo;اما اگه اون روز وارد معرکه شده بودن، روزی که ملت پشت مصدق ایستاده بود، و گارد محافظ کاخ نخست&amp;zwnj;وزیری داشت در دفاع از مصدق می&amp;zwnj;جنگید، در ارتش دودستگی ایجاد می&amp;zwnj;شد، ارتش شکست می&amp;zwnj;خورد، فرماندهی ارتش از شاه گرفته می&amp;zwnj;شد، مصدق می&amp;zwnj;موند، نوعی حکومت ائتلافی منتخب باقی می&amp;zwnj;موند، و خود اون&amp;zwnj;ها هم باقی می&amp;zwnj;موندن.&amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;laquo;اینجاست که تو مسئله اصلی رو، مسئله زیربنا رو، در نظر نمی&amp;zwnj;گیری. اون&amp;zwnj;ها یک انقلاب اصیل مارکسیستی-لنینیستی می&amp;zwnj;خواستن. نمی&amp;zwnj;خواستن شونه&amp;zwnj;شونو زیر بار حکومت بورژوای لیبرل مصدق بدن. می&amp;zwnj;خواستن همه ماهیت واقعی بورژوازی لیبرال رو ببینن، ماهیت واقعی خرده بورژوازی رو ببینن.&amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;laquo;و نتیجتاً گذاشتن که همه، و خودشون اول از همه، ماهیت واقعی دیکتاتوری نظامی رو ببینن. شما همچین صحبت می&amp;zwnj;کنین که انگار زندونی شدن، شکنجه شدن و قتل هزار&amp;zwnj;ها هزار آدم مسئله&amp;zwnj;ای نیست، که انگار تنها مسئله مطرح مسئله انتزاعی زیربنای اقتصادیه، که انگار مردم وجود ندارند مگر در سیستم&amp;zwnj;های ماوراءطبیعی انتزاعی. که انگار زندانی کردن، شکنجه دادن، و کشتن آدم&amp;zwnj;ها مناسبتی با هیچ چیزی نداره و حتی ممکنه که با زیربنای انتزاعی درست، بشه اون رو توجیه کرد.&amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&lt;img alt=&quot;&quot; align=&quot;middle&quot; width=&quot;200&quot; height=&quot;129&quot; src=&quot;http://1.1.1.3/bmi/radiozamaneh.com/sites/default/files/shobahbilps02_0.jpg&quot; /&gt;پدر عریضه&amp;zwnj;های عاجزانه برای شاه فرستاده بود، و به حق موی سفیدش و سال&amp;zwnj;های مدیدی که در خدمت اعلیحضرت همایونی دادگستری کرده بود، برای جان پسرش عجز و لابه کرده بود. عریضه&amp;zwnj;هایش همه بی&amp;zwnj;جواب مانده بود.&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;گردن عمو جلال بالای یقه بر افروخته می&amp;zwnj;شد و عرق می&amp;zwnj;کرد. مسئله برایش داشت شخصی می&amp;zwnj;شد. می&amp;zwnj;گفت &amp;laquo;من این حرف رو نزدم. داری حرف&amp;zwnj;های منو تحریف می&amp;zwnj;کنی. من از حزب توده دفاع نمی&amp;zwnj;کنم. من از تئوری مارکسیسم-لنینیسم دفاع می&amp;zwnj;کنم.&amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;laquo;شما همین الان داشتین از حزب توده به عنوان تنها بازی توی شهر دفاع می&amp;zwnj;کردین. و این استدلال خوبیه، اگه آدم بعدشم بگه، و چون اون بازی تموم شده پس بهتره آدم دیگه اصلاً بازی نکنه.&amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;laquo;باز داری حرف&amp;zwnj;های منو تحریف می&amp;zwnj;کنی. من گفتم هیچ حزب کمونیست یا سوسیالیست توی این مملکت نمی&amp;zwnj;تونه موفق بشه، مگر اینکه پشتیبانی روسیه رو داشته باشه. و حزب توده تنها حزبیه که پشتیبانی روسیه رو داره. این به این معنا نیست که من دارم از حزب توده دفاع می&amp;zwnj;کنم. توی حزب خیانت&amp;zwnj;ها&amp;zwnj;شده. حتی اون موقعش هم من گمان داشتم که افراد خائنی در کمیته مرکزی حزب وجود دارن. من از اون&amp;zwnj;ها دفاع نمی&amp;zwnj;کنم. داری فراموش می&amp;zwnj;کنی که من از حزب اومدم بیرون.&amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;laquo;آره، اما نه به اون دلایل. شما از حزب، پیش از اینکه به قول خودتون بدونین بازی تموم شده اومدین بیرون. شما پیش از اینکه بدونین حزب می&amp;zwnj;جنگه یا نه اومدین بیرون. شما وقتی اومدین بیرون که قیمتی که باید می&amp;zwnj;پرداختین خیلی بالا رفت. و یک فوج هم دنبال شما اومدن بیرون. و حالا همه&amp;zwnj;شون یا وزیر و وکیلن، یا تاجر ثروتمند توی سیستم کاپیتالیستی، و همه&amp;zwnj;شون زندگی&amp;zwnj;های خیلی مرفهی دارن. و تنها بهانه&amp;zwnj;شون اینه که بازی دیگه&amp;zwnj;ای توی شهر نیست. نمی&amp;zwnj;خوان بیاد بیارن که دلیل اینکه اون یکی بازی ورچیده شد اینه که اونا ازش رفتن بیرون.&amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;laquo;انقلاب رو آدم با یک کادر رهبرهای محلی حزب نمی&amp;zwnj;کنه. انقلاب رو آدم با توده&amp;zwnj;های مردم می&amp;zwnj;کنه.&amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;laquo;توده&amp;zwnj;ها هنوز اونجا بودن، وقتی که کادر رهبرهای محلی فلنگ رو بستن و لای علف&amp;zwnj;ها قایم شدن. هنوز داشتن روی دیوار&amp;zwnj;ها شعار می&amp;zwnj;نوشتن، تیر می&amp;zwnj;خوردن، می&amp;zwnj;رفتن زندون، شکنجه می&amp;zwnj;شدن، کشته می&amp;zwnj;شدن، به جای اینکه &amp;laquo;نفرت&amp;zwnj;نامه&amp;raquo; و &amp;laquo;توبه&amp;zwnj;نامه&amp;raquo; بده&amp;zwnj;ن و اسم&amp;zwnj;ها رو لو بده&amp;zwnj;ن. و رهبری حزب براشون هورا می&amp;zwnj;کشید و می&amp;zwnj;گفت قهرمانن. تنها وقتی کادر رهبرهای محلی حزب داشتن دستگیر می&amp;zwnj;شدن، حزب گفت ایرادی نداره که &amp;laquo;نفرت&amp;zwnj;نامه&amp;raquo; و &amp;laquo;توبه&amp;zwnj;نامه&amp;raquo; بده&amp;zwnj;ن، بجای اینکه بمیرن، به&amp;zwnj;شرط اینکه بالادستیای خودشونو لو ندن.&amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;عمو جلال با کمی عصبانیت می&amp;zwnj;گفت &amp;laquo;می&amp;zwnj;خوای من چکار کنم؟ هنوز می&amp;zwnj;خوای من برم روی دیوارا شعار بنویسم؟ برم توی جنگل زندگی کنم؟ وقتی همه می&amp;zwnj;دونیم که بازی تموم شده.&amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اسکندر می&amp;zwnj;گفت &amp;laquo;من نیستم که دارم می&amp;zwnj;گم شما چکار کنین. من نیستم که دارم نسخه می&amp;zwnj;نویسم. شما یک راه و روشی در زندگی پیش گرفته&amp;zwnj;ین که در این مرحله از زندگیتون جواب احتیاجاتتون رو می&amp;zwnj;ده. شما می&amp;zwnj;خواین قائم مقام نخست وزیر شاه باشین. قائم مقام نخست وزیر شاه هم هستین.&amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;عمو جلال با لحنی حق به&amp;zwnj;جانب می&amp;zwnj;گفت &amp;laquo;تو راستی فکر می&amp;zwnj;کنی من دلم می&amp;zwnj;خواست قائم مقام نخست وزیر شاه باشم؟ تو نمی&amp;zwnj;دونی راه دیگه&amp;zwnj;ش چی بود.&amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اسکندر می&amp;zwnj;گفت &amp;laquo;چرا، می&amp;zwnj;دونم راه دیگه&amp;zwnj;ش چی بود. و شما این راه رو انتخاب کردین. و من نیستم که می&amp;zwnj;خوام نظر شما رو عوض کنم.&amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;عمو جلال به عنوان آخرین دفاع می&amp;zwnj;گفت &amp;laquo;این هم مدت زیادی نخواهد پائید. نقشه&amp;zwnj;هامو کشیده&amp;zwnj;م. به&amp;zwnj;زودی من از کار دولتی می&amp;zwnj;آم بیرون.&amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;laquo;منظورتون اینه که شرکت&amp;zwnj;های خودتون رو علم کرده&amp;zwnj;ین که با دولت معامله کنین، از اون یکی طرف؟ با سود بیشتری؟ یعنی می&amp;zwnj;خواین خودتون کاپیتالیست بشین، جای اینکه پادو کاپیتالیست&amp;zwnj;ها باشین. یه مدتی هم شما وزراء رو بخرین. می&amp;zwnj;دونستم که کار آمریکا تجارته، اما نمی&amp;zwnj;دونستم که کار حزب توده هم تجارت شده. پس شما می&amp;zwnj;خواین بازرگان بشین، تاجر بشین.&amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;حالا دیگر عمو جلال حسابی منقلب شده بود. &amp;laquo;خیلی از اون حرفت رنجیده&amp;zwnj;خاطر شدم. حرف زننده و زشتیه که آدم به عموش بزنه، اسم تاجر روش بذاره، به&amp;zwnj;خصوص آدمی که مثل من زندگی کرده.&amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اسکندر عذرخواهی می&amp;zwnj;کرد. این را به معنای توهین&amp;zwnj;آمیز کلمه نگفته بود. این کلمات را برای استدلال به&amp;zwnj;کار برده بود. هر کلمه&amp;zwnj;ای را می&amp;zwnj;شد بد تعبیر کرد. مگر بعضی از رفقای حزبی حتی کلمه روشنفکر را چنان به&amp;zwnj;کار نمی&amp;zwnj;بردند که گویا کلمه زننده&amp;zwnj;ای است؟ مگر کلمه لیبرال زننده نشده بود؟ غرض این بحث حمله به شخص نبود. اما بحث&amp;zwnj;ها روز به روز شخصی&amp;zwnj;تر می&amp;zwnj;شدند، طعنه&amp;zwnj;آمیز&amp;zwnj;تر می&amp;zwnj;شدند. عمو جلال و اسکندر داشتند برای همیشه از یکدیگر دور می&amp;zwnj;شدند. آخرین بحثشان پایان غم&amp;zwnj;انگیزی داشت.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;عمو جلال گفت &amp;laquo;هر کاری که داری می&amp;zwnj;کنی، اگه گیر بیفتی ممکنه من دیگه نتونم نجاتت بدم.&amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اسکندر جواب داد &amp;laquo;من نمی&amp;zwnj;خوام منو نجات بدین. امیدوارم که من برای شما مشکلی ایجاد نکنم.&amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;عمو جلال چنان به او نگاه کرد که انگار نیشش زده باشند. لابد با خودش می&amp;zwnj;گفت، آیا این نظری است که اسکندر درباره من دارد؟ فکر می&amp;zwnj;کند من نگران دربارم، فکر ساواکم، غصه وزارتم را دارم؟ دیگر هرگز بحثی نکردند. کمی بعد از آن اسکندر مخفی شد. و عمو جلال دیگر به ندرت به دیدن ما می&amp;zwnj;آمد. شاید خجالت می&amp;zwnj;کشید که با لیموزین و راننده دولتی، یا با مرسدس لوکس شخصیش، به دیدن ما بیاید.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بابا به&amp;zwnj;حالت تسلیم و رضا می&amp;zwnj;گفت &amp;laquo;وقتی با دربار درگیر می&amp;zwnj;شی، دیگه تنها فکر و ذکرت اینه که نکنه از لبخندت کسی خوشش نیاد.&amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;زمانی که اسکندر گیر افتاد، اجازه دادند یک&amp;zwnj;بار عمو جلال، به&amp;zwnj;همراهی دوست تیمسارش او را ببیند. چشم&amp;zwnj;های سرخ و آماسیده&amp;zwnj;اش به&amp;zwnj;زحمت باز می&amp;zwnj;شد و دهانش یک حفره بی&amp;zwnj;دندان خون&amp;zwnj;آلود بود. وقتی عمو جلال کوشیده بود تا قانعش کند که به&amp;zwnj;زبان بیاید، رفقایش را لو بدهد، و جان خودش را نجات بدهد، اسکندر با لبخندی تحقیرآمیز به او نگریسته بود و گفته بود &amp;laquo;باز تو رو فرستادن که کثافتکاریاشونو بکنی، نه؟&amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;عمو جلال خشمگین بیرون رفته بود و دیگر هرگز راضی نشده بود به دیدن او برود، هرچه هم که بابا التماس کرده بود. بعد از مرگ اسکندر بابا سعی کرد از عمو جلال برای گرفتن جنازه کمک بگیرد. اما عمو جلال مطلقاً حاضر نبود قدمی بردارد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;سر بابا داد زد &amp;laquo;پیرمرد، چه غلطی می&amp;zwnj;خوای با جنازه بکنی؟ بر فرض اگه بتونی جنازه رو پس بگیری، که مطمئنم نمی&amp;zwnj;تونی، در چنان وضع اسفناکیه که کلاغ&amp;zwnj;ها هم بهش نوک نمی&amp;zwnj;زنن.&amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;واضح بود خیلی بیش از آنچه حاضر بود به ما بگوید می&amp;zwnj;داند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;باباخودش خیلی سعی کرد که جنازه را پس بگیرد، اما فایده&amp;zwnj;ای نداشت. تلاشش همانقدر بی&amp;zwnj;فایده بود که تلاشی که برای نجات جان اسکندر کرده بود. سعی کرده بود وزیر دادگستری را ترغیب به شفاعت کند. دوست دیرینش با دیرباوری از بالای عینک به او نگاه کرده بود و گفته بود &amp;laquo;شادزاد جون؟ این مدت کجا زندگی می&amp;zwnj;کردی؟ توی کره ماه؟ راستی خیال می&amp;zwnj;کنی من بتونم جون پسر تو رو نجات بدم؟&amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;عریضه&amp;zwnj;های عاجزانه برای شاه فرستاده بود، و به حق موی سفیدش و سال&amp;zwnj;های مدیدی که در خدمت اعلیحضرت همایونی دادگستری کرده بود، برای جان پسرش عجز و لابه کرده بود. عریضه&amp;zwnj;هایش همه بی&amp;zwnj;جواب مانده بود. بعد به وزیر دربار نامه نوشته بود، و او پاسخ داده بود که بهتر بود اگر او این عجز و لابه&amp;zwnj;ها را به پسرش کرده بود که به اعلیحضرت همایونی خیانت نکند، پس از آن همه لطف و مرحمت که اعلیحضرت همایونی نثار خانواده او کرده بود.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;عمو جلال در دفن ساختگی جسد اسکندر حاضر شد، اما هیچکس نمی&amp;zwnj;دانست آیا این&amp;zwnj;کار را به&amp;zwnj;خاطر اسکندر می&amp;zwnj;کند، یا بر طبق دستور، تا اینکه شایعات بخوابند. بی&amp;zwnj;شک درباره هیچ کفن و دفنی تا به این اندازه تبلیغ نشده بود. بابا دستور داشت که تا آنجا که می&amp;zwnj;تواند آن را چشمگیر بسازد. پس از دفن، عمو جلال بابا و من را با عجله بغل کرد و بوسید، با مادر جون دست داد، توی لیموزین اداریش نشست و ناپدید شد. تنها یکبار دیگر من او را در آنجا دیدم، درست پس از سکته بابا، و درست پیش از آنکه از مملکت خارج شوم. سال&amp;zwnj;های مدید، دیگر او را ندیدم. بار آخری که او را در خارج دیدم کاملاً عوض شده بود. همه چیزش تغییر کرده بود. اولین چیزی که به چشم می&amp;zwnj;خورد این بود که گردنش ناپدید شده بود. به نظر می&amp;zwnj;رسید که سرش راست از توی بدنش در می&amp;zwnj;آید، بدنی که خیلی چاق&amp;zwnj;تر شده بود. از هر زاویه&amp;zwnj;ای که به آدم نگاه می&amp;zwnj;کرد، نگاهش رو به پائین بود.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;طرح: رادیو زمانه&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;در همین زمینه:&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;http://radiozamaneh.com/taxonomy/term/3244&quot;&gt;::رمان بی لنگر در رادیو زمانه::&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
</description>
     <comments>https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2011/09/09/6710#comments</comments>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/3236">ادبیات معاصر ایران</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/4103">بهمن شعله ور</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/5535">بی‌ لنگر</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak">خاک</category>
 <pubDate>Fri, 09 Sep 2011 02:07:51 +0000</pubDate>
 <dc:creator />
 <guid isPermaLink="false">6710 at https://archive.radiozamaneh.com</guid>
  </item>
  <item>
    <title>چهاردهم ژانویه ۱۹۸۴، ساعت یک و نیم صبح </title>
    <link>https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2011/08/27/6500</link>
    <description>&lt;div class=&quot;fb-social-like-widget&quot;&gt;&lt;fb:like  href=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2011/08/27/6500&quot; send=&quot;false&quot; layout=&quot;box_count&quot; show_faces=&quot;false&quot; width=&quot;500&quot; action=&quot;like&quot; font=&quot;arial&quot; colorscheme=&quot;light&quot;&gt;&lt;/fb:like&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-sartitr&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    رمان بی‌لنگر به شکل داستان دنباله‌دار در رادیو زمانه        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-nevisandeh&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    بهمن شعله‌ور        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-filefield field-field-maghaleh-image&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    &lt;img  class=&quot;imagefield imagefield-field_maghaleh_image&quot; width=&quot;277&quot; height=&quot;188&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/sites/default/files/bahmshodj01.jpg?1314553799&quot; /&gt;        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;p&gt;بهمن شعله&amp;zwnj;ور - بی&amp;zwnj;لنگر، بخش چهارم، بخش دوم فصل یازدهم، واترلو، آیوا، شنبه چهاردهم ژانویه ۱۹۸۴، ساعت یک و نیم صبح - تعریف حرفه&amp;zwnj;ای محبوب من برای عمو جلال &amp;laquo;ده در صدی&amp;raquo; است. چه کسی ده در صدی است؟&lt;/p&gt;
&lt;!--break--&gt;&lt;!--break--&gt;&lt;p&gt;آدمی که ده در صد می&amp;zwnj;گیرد. ده در صد چه چیز را؟ ده در صد هرچه را که می&amp;zwnj;خرد و می&amp;zwnj;فروشد. چی می&amp;zwnj;خرد و چی می&amp;zwnj;فروشد؟ خب، هر چیزی که ده در صدش برسد. از کی می&amp;zwnj;خرد و به کی می&amp;zwnj;فروشد؟ هر کی که ده در صد بدهد. و اگر چیزی را دوبار و سه بار و چندین بار می&amp;zwnj;خریدی و می&amp;zwnj;فروختی، اول ده درصد گیرت می&amp;zwnj;امد، بعد بیست در صد، بعد سی در صد، بعد چهل در صد، بعد پنجاه در صد تا به آخر. ده در صد حداقلش بود، و بهرحال آدم ده در صد ده در صد می&amp;zwnj;شمرد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;به چه قوانینی می&amp;zwnj;بایست پایبند بود، بشری یا الهی؟ خب، قوانین الهی را فراموش کن. استالین گفت، پاپ چند تا لشگر داره؟ البته سئوال غلط بود. بهتر بود بپرسد، پاپ اخیراً چند تا فرمان بخشش گناه فروخته؟ یا چند تا بانک واتیکان اخیراً متهم به اختلاس شده&amp;zwnj;اند؟ پیش از آنکه لشکر داشته باشی باید پول داشته باشی. اگر کسی توی این دنیا تجارت بلد باشد آن کس کلیساست. زمان رنسانس به شاهزاده&amp;zwnj;های سه ساله خونخوار مقام کاردینالی می&amp;zwnj;فروختند. به قیمت مناسب. البته به قیمت مناسب. حتی جولیوس دوم هم از این کار مصون نبود. یک مقام کاردینالی می&amp;zwnj;فروخت که خرج جنگ&amp;zwnj;هایش را بدهد، یکی دیگر برای آنکه برای میکل آنژ مرمر بخرد.&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&lt;img alt=&quot;&quot; align=&quot;middle&quot; src=&quot;http://radiozamaneh.com/sites/default/files/bahmshodj03.jpg&quot; /&gt;استالین گفت، پاپ چند تا لشگر داره؟ البته سئوال غلط بود. بهتر بود بپرسد، پاپ اخیراً چند تا فرمان بخشش گناه فروخته؟ یا چند تا بانک واتیکان اخیراً متهم به اختلاس شده&amp;zwnj;اند؟ پیش از آنکه لشکر داشته باشی باید پول داشته باشی.&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;و قوانین بشری چی؟ داوری بشر جائزالخطاست و قوانینش همه نسبی است، وابسته به یک زمان و یک مکان خاص، و آدمی می&amp;zwnj;تواند و لازم است که از زیر آن&amp;zwnj;ها طفره برود. در یک مملکت جانی باش، در مملکتی دیگر قهرمانی. بخصوص اگر پولدار باشی. جنایت یک شخص تقدس شخصی دیگر است. آن&amp;zwnj;هایی که قانون وضع کردند، می&amp;zwnj;توانند قانون بشکنند. از این رو چه باید کرد؟ باید پولدار شد و خیلی تند. پولدار شو، صاحب قدرت می&amp;zwnj;شوی. صاحب قدرت شو، پولدار می&amp;zwnj;شوی. و به هر قیمتی شده، از زندان رفتن بپرهیز. همیشه یک شیخ&amp;zwnj;نشین برای خریدن هست.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پس هویت چی؟ خب، آن داستان دیگریست. البته عمو جلال اذعان می&amp;zwnj;کند که دوگانگی شخصیت و دوگانگی هویت دارد. و این را با چنان لاقیدی خودپسندانه&amp;zwnj;ای می&amp;zwnj;گوید که انگار دارد از یک مرد دوزنه حرف می&amp;zwnj;زند. حضرت آقا! دلم می&amp;zwnj;خواست می&amp;zwnj;توانستم بهش بگویم. حضرت آقا! هویت تو جان توست! هویت تو روان توست! مثل آب در کف دست&amp;zwnj;های توست. یک شکاف نازک و به بیرون نشد خواهد کرد و بر خاک خواهد ریخت. حرفی از این دست. حضرت آقا! شما از فنجان ترک خورده آب نمی&amp;zwnj;خورید. از بشقاب ترک خورده طعام نمی&amp;zwnj;خورید. چطور می&amp;zwnj;خواهید با هویت ترک خورده دور شهر بگردید؟ کالبد آدمی یک گلدان پر از خاک نیست که ترک بر دارد و هنوز جان آدمی را در خود نگهدارد. حبابی بلورین است که رایحه&amp;zwnj;ای در خود دارد. شکافی نازک و رایحه به آسمان خواهد گریخت. بادبادکی پر از هواست. نیش سوزنی خالیش خواهد کرد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اما این فلسفه است. و عمو جلال از فلسفه مبراست. یا بهتر بگوئیم، شعر است، و عمو جلال از شعر مبراست. نه این کاملاً صحیح نیست. عمو جلال فلسفه را خوب می&amp;zwnj;داند. مارکس را خوانده است. و شعر را خوب می&amp;zwnj;شناسد. چهل و سه سال پیش در کلاس انشاء بیست گرفت. یک بار بوستان سعدی را حفظ کرد، آن را کلمه به کلمه، به&amp;zwnj;عنوان تکلیف کلاس، کتاب&amp;zwnj;نویسی کرد. و یک بیست در انشاء گرفت، یک بیست در املاء، و یک بیست در مشق خط. این چیز دیگری است که عمو جلال در آن استاد است، مشق خط. تمام قوم و خویش&amp;zwnj;ها التماس می&amp;zwnj;کنند که چند خط از سعدی برایشان خطاطی کند تا در سالن&amp;zwnj;های پذیرائیشان بیاویزند. از این خیلی خوشش می&amp;zwnj;آید. برای این کار هر کدام ده پوئن در چاپلوسی می&amp;zwnj;گیرند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;گفتن اینکه کتاب&amp;zwnj;نویسی کردن بوستان سعدی ۴۳ سال پیش شناختن ادبیات نیست، که رونویسی کردن نظم به معنای فهم شعر نیست، از نظر عمو جلال و خانواده&amp;zwnj;اش، زن&amp;zwnj;عمو سارا و شازده خانوم&amp;zwnj;ها، شنگول و منگول، توهین به مقدسات است. گفتن اینکه سعدی بیشتر ناظم و لفاظ بود تا شاعر، کفر است. آدمی با شخصیت خاص می&amp;zwnj;خواهد که حافظ نخوانده باشد، مولوی نخوانده باشد، و فقط سعدی خوانده باشد. یا بهتر بگوئیم، بوستان سعدی را کتابنویسی کرده باشد. این نوع شخصیتی است که عمو جلال دارد. این نوع شخصیت همیشه در خطاطی استاد است. این نوع همیشه خیر و نیکوکار است و همیشه پولدار.&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&lt;img alt=&quot;&quot; align=&quot;middle&quot; src=&quot;http://radiozamaneh.com/sites/default/files/bahmshodj02.jpg&quot; /&gt;حضرت آقا! دلم می&amp;zwnj;خواست می&amp;zwnj;توانستم بهش بگویم. حضرت آقا! هویت تو جان توست! هویت تو روان توست! مثل آب در کف دست&amp;zwnj;های توست. یک شکاف نازک و به بیرون نشد خواهد کرد و بر خاک خواهد ریخت.&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;به هر حال می&amp;zwnj;بینید چرا آدمی از نوع من همیشه آدمی از نوع عمو جلال را گیج می&amp;zwnj;کند. خودتان فکرش را بکنید. مثلاً من را بگیرید. سی و سه سالم است. آه ندارم با ناله سودا کنم و احتمالاً هرگز هم نخواهم داشت. تحصیلاتم را تمام نکرده&amp;zwnj;ام و احتمالاً هرگز تمام نخواهم کرد. سنم از سی گذشته، هنوز ازدواج نکرده&amp;zwnj;ام، و احتمالاً هرگز نخواهم کرد. هرگز در زندگیم هیچ نقشه&amp;zwnj;ای نکشیده&amp;zwnj;ام و احتمالاً هرگز نخواهم کشید. همه اشعار حافظ و مولوی را خوانده&amp;zwnj;ام ولی چیز زیادی از سعدی نخوانده&amp;zwnj;ام. شعر را دوست دارم ولی از نظم زیاد خوشم نمی&amp;zwnj;آید. فلسفه را می&amp;zwnj;فهمم ولی منطق سرم نمی&amp;zwnj;شود. و خطم افتضاح است. این را با عمو جلال قیاس کنید که چنان منظم، منطقی و اصولی است که احتمالا نقشه زائیده شدن خودش را از پیش کشیده بود. و میلیاردر است. و فلسفه را خوب می&amp;zwnj;داند، چون که مارکس را خوانده است. و شعر را خوب می&amp;zwnj;شناسد چون بوستان سعدی را کتاب&amp;zwnj;نویسی کرده است. و مشق خطش بی&amp;zwnj;نظیر است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;این گفت&amp;zwnj;وگوی تلفنی را در نظر بگیرید. چطور من می&amp;zwnj;توانم یک ساعت تمام پای تلفن راه دور از پاریس بنشینم و با درستی هر نظرش موافقت کنم و منطق هر کلمه&amp;zwnj;ای را که گفته قبول کنم و آخر سر باز هم ندانم آیا بالاخره به کفن و دفن مادرم خواهم رفت یا نه؟ چه تصمیمی می&amp;zwnj;خواستم دوشنبه صبح بگیرم که نمی&amp;zwnj;شد همین حالا بگیرم؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;می&amp;zwnj;پرسد، چیکار می&amp;zwnj;خوای برای مادرت اونجا بکنی که برو بچه&amp;zwnj;های من نمی&amp;zwnj;تونن بکنن؟ هیچی! اذعان می&amp;zwnj;کنم. چیکار می&amp;zwnj;تونی حالا که مرده براش بکنی؟ هیچی! اذعان می&amp;zwnj;کنم. نکنه یکهو دین و ایمون پیدا کرده&amp;zwnj;ای، اون دنیائی شده&amp;zwnj;ای، خیال می&amp;zwnj;کنی روحش داره از آسمون تماشات می&amp;zwnj;کنه و خیلی ناراحت می&amp;zwnj;شه اگه پسرش رو سر کفن و دفن نبینه؟ نه! اذعان می&amp;zwnj;کنم. پس واسه چی می&amp;zwnj;خوای بری اونجا؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;می&amp;zwnj;گویم، واسه اون نمی&amp;zwnj;خوام برم اونجا. واسه خودم می&amp;zwnj;خوام برم. نمی&amp;zwnj;خوام برم کاری واسه اون بکنم. می&amp;zwnj;خوام یه کاری واسه خودم بکنم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ممکنه بپرسم چه کاریه که می&amp;zwnj;خوای واسه خودت بکنی؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;می&amp;zwnj;گویم، هنوز نمی&amp;zwnj;دونم. هنوز اصلا مطمئن نیستم می&amp;zwnj;رم یا نمی&amp;zwnj;رم. اما اگه تصمیم بگیرم برم، می&amp;zwnj;رم، چونکه می&amp;zwnj;خوام یه کاری واسه خودم بکنم، نه واسه اون.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;این حرف عمو جلال را دیوانه کرد. برای اولین بار در زندگیم به گوش خودم شنیدم که عصبانی شد. گفت نمی&amp;zwnj;داند اصلاً چرا به خودش زحمت بحث کردن با من را می&amp;zwnj;دهد، چراً اصلا سعی می&amp;zwnj;کند برای من &amp;laquo;مثمر ثمری&amp;raquo; باشد. این اصطلاح عمو جلال است. خودش را برای مردم &amp;laquo;مثمر ثمر&amp;raquo; می&amp;zwnj;کند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;گفت، بذار بهت بگم اونجا واسه خودت چیکار می&amp;zwnj;کنی! این کار دیگری است که عمو جلال در آن مهارت دارد، به مردم بگوید چکار دارند می&amp;zwnj;کنند، بجای آنکه بگذارد خودشان کشف کنند که چکار دارند می&amp;zwnj;کنند. اشتباه نکنید، به&amp;zwnj;تان نمی&amp;zwnj;گوید چکار باید بکنید. خیر، از آن نوع آدم&amp;zwnj;ها نیست. فقط به&amp;zwnj;تان می&amp;zwnj;گوید چکار دارید می&amp;zwnj;کنید. برایتان باصطلاح تحلیل می&amp;zwnj;کند. آن چیز دیگری است که در آن مهارت دارد. همه چیز را برای آدم تحلیل می&amp;zwnj;کند. وادارت می&amp;zwnj;کند به چشم خودت ببینی داری چکار می&amp;zwnj;کنی.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;گفت، بذاربهت بگم اونجا واسه خودت چیکار می&amp;zwnj;کنی. خودتو با عجله بکشتن می&amp;zwnj;دی. و اگه این کاریه که می&amp;zwnj;خوای بکنی، چرا همینجا نمی&amp;zwnj;کنیش؟ چرا ده هزار فرسخ سفر کنی که خودتو بکشی؟ چرا این کارو همین جا نکنی و درد سر همه رم کم کنی؟ اونجوری دست کم همه می&amp;zwnj;تونن بیان تشییع جنازت. یه تیر تو مخ خودت بزن، خلاص. هم راحت تره، هم سریع&amp;zwnj;تر، هم ترو تمیز&amp;zwnj;تر. قبول نداری؟ نه گشنگی می&amp;zwnj;کشی، نه شکنجه می&amp;zwnj;شی، نه بهت اهانت می&amp;zwnj;شه. یادت باشه، تو آدم خیلی مغروری هستی. مشکل&amp;zwnj;ترین قسمت مطلب وقتی نیست که شکنجت می&amp;zwnj;دن، بلکه وقتی است که بهت اهانت می&amp;zwnj;کنن.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;این مطلب هم درست است. عمو جلال می&amp;zwnj;داند درست به کجای آدم بزند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پرسید، می&amp;zwnj;خوای بری تنهائی یه انقلاب دیگه راه بندازی؟ گفتم، اصلاً و ابداً! می&amp;zwnj;خوای بری با جمهوری اسلامی کار کنی؟ گفتم، نه! پس چه غلطی می&amp;zwnj;خوای اونجا بکنی؟ گفتم، می&amp;zwnj;خوام برم ببینم اونجا چه خبره. داد زد، خب من برات می&amp;zwnj;گم اونجا چه خبره، خیلی بهتر از اون که تو بتونی واسه خودت کشف کنی. هر روز یه گزارش واسه من از اونجا می&amp;zwnj;اد، از آدمائی که اونجان، که همیشه می&amp;zwnj;دونستن اونجا چه خبره، که می&amp;zwnj;دونن چی رو با چی مقایسه کنن. آدمائی مثل خود من، که قبلا یکی دو بار توی این معرکه بوده ن، که یکی دو بار از این معرکه جون سالم بدر برده ن. تو اونجا بیست و چهار ساعتم دوام نمی&amp;zwnj;اری. قیمه قیمه ت می&amp;zwnj;کنن.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در این مطلب هم حق داشت. اگر یک نفر بود که همیشه از معرکه جان سالم بدر می&amp;zwnj;برد، آ ن یک نفر عمو جلال بود. و قبلا یکی دو بار توی این معرکه&amp;zwnj;ها گیر کرده بود. در جوانی عضو حزب منحله توده بود. عضو مارکسیت-لنینیست مومن&amp;zwnj;تر از او در تمام حزب پیدا نمی&amp;zwnj;شد. تمام مراحل ترقی را در حزب بسرعت طی کرده بودو برای خودش آدم خیلی مهمی شده بود. دبیر اول کمیته ایالتی حزب در استان نفت خیز خوزستان بود، که با نیروی عظیم کارگریش از نظر سیاسی یکی از مهم&amp;zwnj;ترین استان&amp;zwnj;های کشور به شمار می&amp;zwnj;امد. مدتی دراز&amp;zwnj;تر از همه رفقای حزبیش توانسته بود خود را از زندان و شکنجه&amp;zwnj;گاه دور نگهدارد. تا بدان حد که برخی از رقبایش در حزب از روی حسادت شایع کرده بودند که او حتما با ساواک شاه زد و بند دارد. آدم بیست سال عضو باین مهمی حزب باشد، عضو شورای اجرائی و دبیر اول مهم&amp;zwnj;ترین کمیته ایالتی باشد، و تنها سه روز را در زندان گذرانده باشد! به عقل جور در نمی&amp;zwnj;امد! هیچکس انقدر خوش شانس نبود!&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&lt;img alt=&quot;&quot; align=&quot;middle&quot; width=&quot;200&quot; height=&quot;135&quot; src=&quot;http://radiozamaneh.com/sites/default/files/bahmshodj04.jpg&quot; /&gt;سی و سه سالم است. آه ندارم با ناله سودا کنم و احتمالاً هرگز هم نخواهم داشت. تحصیلاتم را تمام نکرده&amp;zwnj;ام و احتمالاً هرگز تمام نخواهم کرد. سنم از سی گذشته، هنوز ازدواج نکرده&amp;zwnj;ام، و احتمالاً هرگز نخواهم کرد. هرگز در زندگیم هیچ نقشه&amp;zwnj;ای نکشیده&amp;zwnj;ام و احتمالاً هرگز نخواهم کشید.&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;البته این شایعات صحت نداشت. آنچه به عمو جلال کمک کرده بود که احتمالات را به سود خود تغییر دهد اسلوب او، نظم و ترتیب او، و شخصیت ملایم و فریبنده او بود. البته شانس هم آورده بود. در تمامی حرفه&amp;zwnj;ها و درهمه گروه&amp;zwnj;های ایدئولوژیک، دوستان بسیاری داشت، نه از سر حسابگری و انتظار نفع شخصی، بلکه بخاطر آنکه مردی دوست داشتنی بود و دلش می&amp;zwnj;خواست که مردی دوست داشتنی باشد. بطور غریزی هرگز از کسی بدی نمی&amp;zwnj;گفت. اگر حرف خوبی برای زدن در باره کسی نداشت حرفی نمی&amp;zwnj;زد. گاهی وقتی رفقای حزبیش با تندی و هیجان در باره یک دشمن سیاسی حرف می&amp;zwnj;زدند، عمو جلال با خونسردی کامل نظر خود را با چنین جمله&amp;zwnj;ای ابراز می&amp;zwnj;کرد: &amp;laquo;خب، از یک تیمسار ارتش چه انتطاری دارین؟&amp;raquo; یا &amp;laquo;از یک ملا چه انتظاری داشتین؟&amp;raquo; &amp;laquo;از اینکه یک شکنجه گر ساواک چنین رفتاری داره تعجب می&amp;zwnj;کنین؟&amp;raquo; این باعث می&amp;zwnj;شد که رفقایش با نومیدی دست به آسمان بلند کنند. بخاطر خونسردی بیحدش، رفقایش باو لقب &amp;laquo;کدو تنبل&amp;raquo; داده بودند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;او مؤمن&amp;zwnj;ترین مارکسیست-لنینیست حزب بود، اما هرگز متعصب جلوه نمی&amp;zwnj;کرد. مانند رفقای دیگرش از کلماتی مانند بورژوا، خرده بورژا، کاپیتالیست، انتلکتوال، لومپن و غیره، صرفاً برای اهانت به کسی استفاده نمی&amp;zwnj;کرد، بلکه آن&amp;zwnj;ها را با نوعی عینیت علمی، و بدون هیچ گونه کینه شخصی، بکار می&amp;zwnj;برد. مهیج&amp;zwnj;ترین بحث&amp;zwnj;های سیاسیش، اگر چه در ایمان و اعتقاد چیزی از کسی کم نداشتند، فاقد لحن تند و زننده این نوع برخورد&amp;zwnj;ها بودند. بار&amp;zwnj;ها اتفاق می&amp;zwnj;فتاد که بحثی جدی با یک حریف سیاسی را با جمله&amp;zwnj;ای ملایم از این دست ختم می&amp;zwnj;کرد: &amp;laquo;خب، واضحه که ما داریم واسه دو تا تیم متفاوت هورا می&amp;zwnj;کشیم.&amp;raquo; و وقتی کسی می&amp;zwnj;پرسید، &amp;laquo;یعنی می&amp;zwnj;خواین بگین که اگه تیم شما ببره منو دار نمی&amp;zwnj;زنین؟&amp;raquo; او پاسخ می&amp;zwnj;داد &amp;laquo;ابداً. فقط می&amp;zwnj;خوام بگم که این کارو بدون هیچ کینه و دشمنی شخصی می&amp;zwnj;کنم. ولی مطمئنم که شما هم متقابلا همین لطف رو در حق من خواهید کرد.&amp;raquo; این بذله گوئی&amp;zwnj;های زیرکانه او را پیش برخی عزیز می&amp;zwnj;کرد و خشم و غضب برخی دیگر را برمی&amp;zwnj;انگیخت.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بیش از یکبار، در لحظه رفتن به یک همایش مخفی حزبی، تلفنی از دوستی، آشنائی، یا تحسین&amp;zwnj;کننده&amp;zwnj;ای در جبهه دولتی دریافت کرده بود که او را از رفتن به همایش بر حذر داشته بود. اغلب مواقع، این به آن معنا بود که فرمانداری نظامی یا ساواک بوئی از تشکیل همایش برده بودند و در صدد یورش به آن بودند. عمو جلال وانمود می&amp;zwnj;کرد که این نوعی شوخی است و هر گونه آگاهی از هر گونه حزب یا هر گونه همایشی را انکار می&amp;zwnj;کرد، اما بلافاصله به تکاپو می&amp;zwnj;فتاد تا رفقایش را آگاه کند و از خطر برهاند. تعداد دفعاتی که نتوانسته بود رفقایش را بموقع آگاه کند و تنها توانسته بود، با نرفتن به همایش، خطر را از خودش دور سازد ساواک را قانع کرده بود که او نمی&amp;zwnj;تواند در سلسله مراتب حزبی عضو مهمی باشد. و این مطلب در نبردن او به زندان و شکنجه&amp;zwnj;گاه کمک کرده بود. اما به رقبایش در حزب نیز، که گمان به همکاری او با ساواک داشتند، حربه&amp;zwnj;ای بر علیه او داده بود. تعداد دفعاتی که توانسته بود رفقایش را، درست پیش از ساعت یورش، از خطر برهاند از اعتبار رقبایش کاسته بود و رهبری او را تائید کرده بود. گرچه دشمنان حسودش هنوز میان خودشان پچ و پچی کرده بودند که ساواک این یورش&amp;zwnj;ها را برای افزودن به اعتبار او ترتیب داده بوده.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;یک خروار داستان از شوخی&amp;zwnj;های طعنه&amp;zwnj;آمیزی که با فرمانداران نظامی ایالتی، روسای پلیس، و دادستان&amp;zwnj;های ارتشی کرده بود داشت. می&amp;zwnj;دانست چطور آن&amp;zwnj;ها را تحت تأثیر قرار دهد، چطور زیادی اعتراض نکند، و چطور سر بزنگاه جزئیاتی چند میان حرف بیاورد تا توجه&amp;zwnj;شان را از اصل مطلب بدور کند. یک بار هنگام دستگیریش، یک فرماندار نظامی به او گفته بود &amp;laquo;تو که همچی پخی نیستی.&amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;او با خونسردی کنایه آمیزی گفته بود &amp;laquo;مگه من گفتم هستم، تیمسار؟&amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;تیمسار با هیجان، به اعتراض گفته بود &amp;laquo;آخه می&amp;zwnj;گن تو دبیر اول کمیته ایالتی حزب توده&amp;zwnj;ای.&amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;عمو جلال پرسیده بود &amp;laquo;هیچوقت این حرف رو از دهن من شنیده ین؟&amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;تیمسار با اکراه اذعان کرده بود که این حرف را هرگز از دهان عمو جلال نشنیده بود.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در زمان اعتصاب کارگران شرکت نفت، یا در تظاهرات خیابانی گروه&amp;zwnj;های چپ، پلیس او را بار&amp;zwnj;ها برای چند ساعتی دستگیر کرده بود. ولی او همیشه توانسته بود مأمورین را قانع کند که، علیرغم تمایلات چپیش، شایعه دبیر اول کمیته ایالتی بودن او شایعه موذیانه&amp;zwnj;ای بود که احتمالاً دبیر اول واقعی حزب از سر شوخی به راه انداخته بود، و الان خودش توی یک زیر زمین دنج نشسته بود و داشت به ریش او و ریش ساواک هر دو می&amp;zwnj;خندید.&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;یکبار، هنگام بازجوئی در یک شکنجه&amp;zwnj;گاه ساواک، حدس بسیار زیرکانه&amp;zwnj;ای زده بود که ثمره&amp;zwnj;اش را نه تنها در آن روز، بلکه تا سال&amp;zwnj;های سال چشیده بود. هنگام بازجوئی، در زیر رگبار توهین و ناسزا و تهدید به شکنجه و مرگ، با متانت توجه کرده بود که سرهنگ ساواک مویش را تقریباً از ته زده است. حدس زده بود که سرهنگ یک مسلمان با ایمان است که یک ماه پیش، در عید قربان، از سفر حج برگشته است و در آنجا سرش را تیغ انداخته بوده است. با زهد ساختگی پرسیده بود آیا امکان آن هست که بازجوئی را چند دقیقه&amp;zwnj;ای متوقف کنند تا او، پیش از غروب آفتاب، نماز عصرش را بخواند. کلکش به&amp;zwnj;نحوی سحرآمیز گرفته بود. سرهنگ بلافاصله و با احترام تمام او را به دفتر کار خودش برده بود، سجاده و مهر و تسبیح تربت امام حسین خودش را به او قرض داده بود، قبله را نشانش داده بود، و با شکیبایی در اتاق دیگر به انتظار پایان نماز او نشسته بود.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;مشکوک از آنکه اتاق آینه یک طرفه و میکروفون مخفی دارد، عمو جلال حد اعلای دقت و وسواس را به&amp;zwnj;خرج داده بود که نمازش را درست بخواند و رکوع و سجودش را کاملا به&amp;zwnj;وقت انجام دهد، چنانکه گوئی زندگیش به آن بسته بود. که بسته هم بود. حتی به&amp;zwnj;خودش جرات آن را داده بود که نمازش را به نجوای بلند بخواند، آنقدر بلند که خود را عابد و زاهد نشان بدهد، ولی نه چندان بلند که حمل بر تظاهر بشود. ولاالضالین را با تلفظ درست عربی، به شیوه طلبه&amp;zwnj;ها، ادا کرده بود وامیدوار بود که هیچ اشتباه لفظی نکند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;شکش بسیار به&amp;zwnj;جا بود. اتاق آینه یک طرفه و میکروفون مخفی داشت. سرهنگ که در ابتدا شکی نکرده بود، پس از آنکه حیرت نخستینش، که یک کمونیست خدانشناس بخواهد که نماز عصرش را پیش از غروب آفتاب بخواند، برطرف شده بود، کم کم به شک افتاده بود. پشت آینه و میکروفون چشم&amp;zwnj;هایش را مانند عقاب و گوش&amp;zwnj;هایش را مانند جغد تیز کرده بود و مترصد نشسته بود تا کوچک&amp;zwnj;ترین نشانی را که مبادا حقه خورده باشد کشف کند. با کمی اشتیاق شروع به نقشه کشیدن کرده بود که اگر عمو جلال عابد کاذب از آب در آمد، چه بلائی به&amp;zwnj;سر او بیاورد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در ابتدا، به خیال آنکه شاهد یک نماز صامت خواهد بود، سرهنگ نماز را زیر لب زمزمه می&amp;zwnj;کرد تا زمان درست رکوع&amp;zwnj;ها و سجود&amp;zwnj;ها را در نظر بگیرد. این تنها راهی بود که می&amp;zwnj;توانست بداند آیا عمو جلال به&amp;zwnj;راستی دارد نماز می&amp;zwnj;خواند یا ادای آن را در می&amp;zwnj;آورد. وقتی در یافته بود که عمو جلال دارد بصدای بلند نماز می&amp;zwnj;خواند، ذوق زده شده بود. حالا دیگر محال بود که کسی بتواند سر او را شیره بمالد. توی مبلش راحت لم داده بود و در حالیکه تعلیمیش را کف دست چپش می&amp;zwnj;زد سراپا گوش شده بود. مانند یک ملای ملاخانه بود که به نماز خواندن یک بچه مدرسه گوش می&amp;zwnj;کرد و آماده آن بود که با کوچک&amp;zwnj;ترین تلفظ خطا به جانش بیفتد و سیاه و کبودش کند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;وقتی سرهنگ دید که عمو جلال اشتباهی در نمازش نمی&amp;zwnj;کند، و وقتی تلفظ فصیح عربی او بخصوص ولاالضالینش را شنید، از خودش نومید شد. در آن حال که تمرکز چهره او را در سر نماز تماشا می&amp;zwnj;کرد به&amp;zwnj;یادش آمد که عمو جلال وقتی تقاضای نمازخواندن کرد که او آماده شده بود تا فرمان شکنجه&amp;zwnj;اش را صادر کند. به&amp;zwnj;یاد شهادت حضرت علی ابن&amp;zwnj;ابیطالب، امیرالمومنین و مولای متقیان افتاد که شربت شهادت را در سر نماز سر کشیده بود؛ که در حالیکه صدای پای جلادان را پشت سرش شنیده بود و شمشیر دودمه&amp;zwnj;اش ذوالفقار در کنار سجاده&amp;zwnj;اش بود، حاضر نشده بود دست از سجودش در مقابل خدای خود بردارد و نمازش را بشکند تا جان خودش را نجات دهد. اگر کسی تا بدان حد مفسد فی الارض بود که خلیفه برگزیده پیامبر و دوست خدا را در سر نماز به شهادت برساند، زهی خوشبختی شهید که روحش جابجا به&amp;zwnj;سوی بهشت پرواز می&amp;zwnj;کرد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;سرهنگ به&amp;zwnj;یاد آورد که خود او، با تمام زهد و تقوایش، متوجه نشده بود که وقت نماز عصر در حال قضا شدن است، در حالی که این زندانی، در آستانه شکنجه شدن یا شاید مرگ، وظیفه خود را نسبت به خدای خودش از یاد نبرده بود. و همین حالا هم، بی&amp;zwnj;هیچ دغدغه&amp;zwnj;ای درباره آنچه که در انتظارش نشسته بود، تمرکز حواس و تسلط بر نفس خود را حفظ می&amp;zwnj;کرد، در حالی که خود او، حاجی آقایی که تازه از سفر سومش به خانه خدا برگشته بود، بجای آنکه خواهش زندانی را تذکری برای انجام وظیفه دینی خود پیش از قضا شدن نماز عصر ببیند، اینجا نشسته بود و مثل عقاب او را می&amp;zwnj;پائید، بامید آنکه خطائی از او ببیند و بر سرش بپرد و سخت تراز پیش شکنجه&amp;zwnj;اش بدهد.&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&lt;img alt=&quot;&quot; align=&quot;middle&quot; src=&quot;http://radiozamaneh.com/sites/default/files/bahmshodj05.jpg&quot; /&gt;عمو جلال و شاگرد خطاکار وسط کلاس روبروی یکدیگر می&amp;zwnj;ایستادند و عمو جلال با گفتن &amp;laquo;ولا&amp;zwnj;الضالین،&amp;raquo; و شاگرد خطاکار با گفتن &amp;laquo;ولا الزالین،&amp;raquo; آب دهن&amp;zwnj;هایشان را به صورت همدیگر تف می&amp;zwnj;کردند، و بقیه شاگردان کلاس تلفظ کلمه را زیر لب تمرین می&amp;zwnj;کردند تا وقتی که نوبت چوب خوردنشان برسد.&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;حالا گیرم که زندانی خطائی هم می&amp;zwnj;کرد، کلمه&amp;zwnj;ای را اینجا و آنجا جا می&amp;zwnj;نداخت، یادر تعداد رکعت&amp;zwnj;ها اشتباه می&amp;zwnj;کرد! آیا این تعجبی داشت؟ با آن ترس و وحشتی که لابد احساس می&amp;zwnj;کرد! چشم&amp;zwnj;هایش را بسته باشند، چپانده باشندش توی یک جیپ نظامی، برده باشندش یک جای نا&amp;zwnj;شناس، توی یک دخمه بی&amp;zwnj;پنجره، بی&amp;zwnj;آنکه بداند آیا بار دیگر آفتاب را خواهد دید یا نه، بی&amp;zwnj;آنکه بداند آیا شکنجه&amp;zwnj;اش خواهند کرد یا نه، آیا جسد تکه پاره شده&amp;zwnj;اش را توی یک رودخانه خواهند انداخت یا نه.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;سرهنگ به تعلیمی دستش نگاه کرده بود که خنجری در آن پنهان بود. آیا او شمر بود، یزید بود، قاتل امام حسین بود؟ آیا او قاتلی بود که پشت سر مولای متقیان، علی ابن&amp;zwnj;ابیطالب، ایستاده بود، آماده برای آنکه به محض اتمام نمازش به او ضربت بزند، اما نه یک ثانیه زود&amp;zwnj;تر، تا او را از شربت شهادت و روحش را از رفتن به بهشت محروم کند؟ و اگر زندانی تقاضای نماز خواندن نکرده بود چه؟ اگر شکنجه را در سکوت تحمل کرده بود و تا به آخر، تا دم مرگ، تا گفتن اشهد و ان لا اله الا الله، مسلمان معتقد بودن خودش را بروز نداده بود؟ تمام این سال&amp;zwnj;ها سرهنگ وجدان خودش را باین بهانه آرام کرده بود که او تنها کمونیست&amp;zwnj;های خدانشناس را که دشمن خدا و شاه و میهن بودند شکنجه می&amp;zwnj;داد یا می&amp;zwnj;کشت. آیا مسلمان معتقد دیگری مانند این مرد را هم ندانسته شهید کرده بود، مردی که الان در برابر پروردگار خودش سجده می&amp;zwnj;کرد، بیخبر از آنکه چشمان قاتلی میان او و خدای او حائل شده و چهار چشمی او را می&amp;zwnj;پاید؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;سرهنگ ناگهان بی&amp;zwnj;اختیار به هق و هق افتاد و اشک ندامت از چشمانش باریدن گرفت. او آنجا کارش چه بود، در یک سیاهچال میان بر و بیابان؟ دیگر برای این جور کار&amp;zwnj;ها پیر شده بود. مدت&amp;zwnj;ها در انتظار بازنشستگی نشسته بود، به این امید که پیش از بازنشستگی ستاره سرتیپی&amp;zwnj;اش را بگیرد. اما آن جاکش&amp;zwnj;های توی کارگزینی و دفتر ریاست ستاد هی او را سر می&amp;zwnj;دواندند. این سال سومی بود که ستاره سرتیپی را بهش قول داده بودند و بعد زیرش زده بودند. آن جاکش&amp;zwnj;های توی کارگزینی، سه سال پشت سر هم، هر سال پنجاه هزار تومن تلکه&amp;zwnj;اش کرده بودند. می&amp;zwnj;گفتند سه بار اسمش را روی لیست ترفیع برای توشیح همایونی گذاشته بودند و هر بار اعلیحضرت آن را خط زده بودند. و کی می&amp;zwnj;دانست راست می&amp;zwnj;گویند یا دروغ؟ فقط می&amp;zwnj;خواستند پیش از تحویل جنس ما را حسابی بدوشند. چقدر فکر می&amp;zwnj;کنند یک سرهنگ حقوق می&amp;zwnj;گیرد که سالی پنجاه هزار تومن به آن&amp;zwnj;ها رشوه بدهد؟ باید بدانند که ما افسرهای اداره دوم از دله&amp;zwnj;دزدی چیزی گیرمان نمی&amp;zwnj;آید. کی به ما رشوه می&amp;zwnj;دهد، این کمونیست&amp;zwnj;های خدان&amp;zwnj;شناس گدا گشنه که ترجیح می&amp;zwnj;دهند زیر شکنجه بمیرند تا اینکه با ما معامله کنند؟&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;می&amp;zwnj;گویند، اما ما قدرت داریم. می&amp;zwnj;گویند، همه از ما می&amp;zwnj;ترسند. و این چه تاجی به&amp;zwnj;سر من زده؟ اسم ما را اس اس و گشتاپو و از این چیز&amp;zwnj;ها گذاشته&amp;zwnj;اند. بعله که از ما می&amp;zwnj;ترسند. دور ما آسه آسه راه می&amp;zwnj;روند که شاخشان نزنیم. اما این چه کمکی به ترفیع من کرده؟ ماتحت تیمسار&amp;zwnj;ها را می&amp;zwnj;بوسند و ما سرهنگ&amp;zwnj;ها را سر می&amp;zwnj;دوانند. تا آنجا که بتوانند ما را می&amp;zwnj;دوشند. ما از آن جوجه افسرهای مزلف گارد سلطنتی نیستیم که دست به معامله پشت در اتاق خواب والاحضرت&amp;zwnj;ها می&amp;zwnj;ایستند و هر آنی آماده به خدمتند. مطمئن باش که آن&amp;zwnj;ها ترفیعاتشان را تند تند می&amp;zwnj;گیرند. دانشگاه جنگ ندیده ستاره&amp;zwnj;های سرتیپی و سرلشگری و سپهبدیشان را پشت سر هم می&amp;zwnj;گیرند. اما من بدبخت ده سال پیش دانشگاه جنگ را تمام کردم و در یک کلاس صد و ده نفری شاگرد اول شدم و هنوز با درجه سرهنگی دارم توی یک سیاه چال به اعلیحضرت خدمت می&amp;zwnj;کنم و جوان&amp;zwnj;های گمراه شده مردم را شکنجه می&amp;zwnj;دهم. و برای چی؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;امیدوارم که اعلیحضرت قدر خدمت بنده را بدانند. اگر انقلابی بشود من اولین کسی هستم که مردم از یک درخت بدار می&amp;zwnj;کشند، در حالیکه اعلیحضرت همایونی و همه خانواده سلطنتی به سویس یا لوس آنجلس یا یک جای دیگری فرار می&amp;zwnj;کنند و بقیه عمرشان را به عیش و عشرت می&amp;zwnj;گذرانند. خدا می&amp;zwnj;داتد چقدر پول توی حساب&amp;zwnj;های شماره دار بانک&amp;zwnj;های سویس تل انبار کرده&amp;zwnj;اند. امیر حسین می&amp;zwnj;گفت وقتی تعداد صفر&amp;zwnj;ها را روی آن چک&amp;zwnj;ها می&amp;zwnj;دید باورش نمی&amp;zwnj;شد. دو سال توی سویس وابسته نظامی بود. باید کثافتکاری&amp;zwnj;های آن&amp;zwnj;ها را برایشان می&amp;zwnj;کرد. باید بعضی از حساب&amp;zwnj;ها را با کارت شناسائی قلابی برایشان باز می&amp;zwnj;کرد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;همه کثافتکاری&amp;zwnj;هایشان را ما&amp;zwnj;ها باید برایشان بکنیم. به هیچکس به&amp;zwnj;جز ما افسرهای ابله و وفادار اداره دوم اعتماد نمی&amp;zwnj;کنند. و ثمره&amp;zwnj;اش برای ما چیست؟ آن جوجه افسرهای مزلف که واکسیل&amp;zwnj;های زرد قناری می&amp;zwnj;بندند و همه وقتشان را در کاباره&amp;zwnj;ها و فاحشه خانه&amp;zwnj;ها می&amp;zwnj;گذرانند ما را جاسوس و اس اس و گشتاپو صدا می&amp;zwnj;کنند. و همه می&amp;zwnj;گویند ما قدرت داریم، که آن میرزابنویس&amp;zwnj;های اداره کارگزینی جرات نمی&amp;zwnj;کنند ترفیع ما را عقب بیندازند، که هیچکس، حتی شخص اعلیحضرت، اسم ما را روی لیست خط نمی&amp;zwnj;زند. شاید این بعد از سرلشگر شدنمان درست باشد. اما من شک دارم که رنگ ستاره دومم را ببینم. شک دارم حتی ستاره سرتیپیم را هم ببینم. برای ابد باید سرهنگ بمانم، قصاب عبد و عبید اعلیحضرت همایونی.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;رشته افکار سرهنگ زمانی قطع شده بود که عمو جلال نمازش را تمام کرده بود، چهارزانو نشسته بود و یک دور تسبیح صلوات روی تسبیح سرهنگ فرستاده بود، مهر و تسبیح تربت امام حسین را سه بار بوسیده بود، آن&amp;zwnj;ها را در سجاده پیچیده بود و با احترام و خلوص تمام روی طبقه بالای قفسه گذاشته بود. سرهنگ بار دیگر تحت تاثیر زهد و تقوای عمو جلال قرار گرفته بود و گمان کرده بود که او، به انتظار مرگ، داشت خودش را برای شهادت آماده می&amp;zwnj;کرد. به میان اتاق دویده بود، عمو جلال را در آغوش گرفته بود، او را &amp;laquo;پسرم&amp;raquo; و &amp;laquo;برادر مسلمانم&amp;raquo; خطاب کرده بود، گونه&amp;zwnj;هایش را غرق بوسه کرده بود، و در حالیکه کودکانه اشک می&amp;zwnj;ریخت، از او خواسته بود تا او را، به نام جد مشترکشان، پیغمبر اکرم، الله هم صل علی محمد و آل محمد، ببخشد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;عمو جلال هم سخت به هیجان آمده بود و صمیمانه اشک ریخته بود و با محبتی راستین سرهنگ را در آغوش گرفته بود و بوسیده بود. سر نماز، موقتاً خودش را از یاد برده بود و فراموش کرده بود که نمازش دروغی است. به فکر پدر و مادر مرحومش افتاده بود که هر دو مسلمان معتقد، و هر دو نواده پیغمبر بودند. نخستین نمازی را که در سن شش سالگی خوانده بود به یاد آورده بود. پشت سر مادر چادر به سرش ایستاده بود، تنها جمله نماز را که می&amp;zwnj;دانست، بسم الله الرحمن الرحیم، پشت سر هم تکرار کرده بود، و همزمان با رکوع و سجود مادرش رکوع و سجود کرده بود. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;جریان اول به نظرش خنده&amp;zwnj;دار آمده بود. اما پس از آنکه مادرش به او اطمینان داده بود که آن شیوه نماز خواندن برای یک پسر شش ساله قابل قبول است، و تا زمانی که سنش به جائی برسد که تمام نماز را یاد بگیرد، و بشرط آنکه دلش با نمازش باشد، همه ثواب نماز به او می&amp;zwnj;رسد، کار را جدی&amp;zwnj;تر گرفته بود. گذشته از آن، بودن با مادرش، مادرش را در نماز همراهی کردن، و دیدن اینکه این کار چقدر مادرش را خوشحال می&amp;zwnj;کرد، کافی بود تا به این کار احساسی مانند حرمت بدهد، حرمتی که هرگز بعنوان یک مسلمان معتقداحساس نکرد. در واقع، عمو جلال درست پس از مرگ مادرش، زمانی که ده سال بیشتر نداشت، ایمانش را به خدا از دست داد. گوئی هر نوع احساس دینداری در او در رابطه مستقیم با پیوندی بود که با مادرش داشت. حتی می&amp;zwnj;شد گفت که جوانمرگ شدن مادرش سبب روی بر گرداندن او از خدا شده بود، چون خدا را به نحوی مسئول آن می&amp;zwnj;دانست.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;زمانی که عمو جلال نماز دروغینش را شروع کرد، ناچار شد انگیزه شدیدی را در خود خفه کند که ترغیبش می&amp;zwnj;کرد پشت سر هم بسم الله الرحمن الرحیم بگوید و حرکات شبح مادرش را، که در یک چادر سفید گلدار مواج، سه قدم جلو&amp;zwnj;تر از او، در فواصل معین رکوع و سجود می&amp;zwnj;کرد، تقلید کند. اما وقتی به دنیای واقعیت بر گشت که یادش آمد کجاست و چه کسی احتمالاً از پشت آینه یک&amp;zwnj;طرفه مراقب اوست، و چه سرنوشتی در پایان نماز در انتظارش است. وقتی جریان خاطراتش دوباره به کودکی و پدر و مادرش برگشت، آنچه که کلامش را در مسیر خود هدایت کرد و او را از اشتباه در نمازش باز داشت انضباط سختی بود که در چند سال تحصیلش در ملاخانه تبریز، در زیر چشمهای ریزو تراخمی ملا مصطفی، کسب کرده بود، و چوب&amp;zwnj;های زیادی که برای هر تلفظ غلط، بخصوص در تلفظ کلمه ولا الضالین نوش جان کرده بود.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بالاخره آنقدر در تلفظ آن کلمه استاد شده بود که ملا مصطفی همیشه او را صدا می&amp;zwnj;کرد تا، برای ارشاد شاگردان دیگر کلاس، نقش شاگرد نمونه و کار&amp;zwnj;شناس خبره راایفا کند. هر بار پس از آنکه شاگردی سر آن کلمه به لکنت افتاده بود و جیره چوبش را نوش جان کرده بود، ملا مصطفی رویش را به تخته و پشت ستبر و رشیدش را به کلاس می&amp;zwnj;کرد و فریاد می&amp;zwnj;زد &amp;laquo;جلاآآآل!&amp;raquo; عمو جلال از جا می&amp;zwnj;پرید و با صدائی متحیر و وحشت&amp;zwnj;زده داد می&amp;zwnj;زد &amp;laquo;بله، جناب ملا!&amp;raquo; ملا با لحنی آرام می&amp;zwnj;گفت &amp;laquo;یادشون بده!&amp;raquo; به دنبال این حرف یک صحنه خنده&amp;zwnj;دار پشت سر ملا اجرا می&amp;zwnj;شد که در آن عمو جلال و شاگرد خطاکار وسط کلاس روبروی یکدیگر می&amp;zwnj;ایستادند و عمو جلال با گفتن &amp;laquo;ولا&amp;zwnj;الضالین،&amp;raquo; و شاگرد خطاکار با گفتن &amp;laquo;ولا الزالین،&amp;raquo; آب دهن&amp;zwnj;هایشان را به صورت همدیگر تف می&amp;zwnj;کردند، و بقیه شاگردان کلاس تلفظ کلمه را زیر لب تمرین می&amp;zwnj;کردند تا وقتی که نوبت چوب خوردنشان برسد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ملا با شکیبایی همانطور رو به تخته می&amp;zwnj;ایستاد و چوب را پشت سرش با هر دو دست در برابر چشمان وحشت&amp;zwnj;زده شاگردان می&amp;zwnj;فشرد. معمولاً تا زمانی که شاگرد تلفظ درست را یاد نگفته بود ملا رویش را بر نمی&amp;zwnj;گرداند. اگر پس از سه دور تف کردن متقابل شاگرد درسش را یاد نگرفته بود، با هر تلفظ غلط ملا به&amp;zwnj;سرعت برمی&amp;zwnj;گشت و یک ضربه محکم با چوب به کپل شاگرد می&amp;zwnj;زد. اگر پس از شش دور تف کردن شاگرد هنوز تلفظ را یاد نگرفته بود، پسرک ده تا چوب تازه نوش جان می&amp;zwnj;کرد، پنج تا به دست راست و پنج تا به دست چپ، در حالیکه سوزش دست راست هنوز خوب نشده بود. سیستم ملا مصطفی چنان منظم بود که آدم می&amp;zwnj;توانست ساعتش را از روی آن تنظیم کند. و شاید عمو جلال نظم و ترتیب زندگیش را، سیستمش را، آنجا یاد گرفته بود. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;البته بسیاری از بچه&amp;zwnj;های کلاس، از سر گناه هم&amp;zwnj;نشینی، کم کم از عمو جلال هم منزجر شده بودند. شاید اگر او تلفظ ولاالضالین را به آن خوبی یاد نگرفته بود، ملا از آن&amp;zwnj;ها آن همه توقع نداشت. اما به یاد هم داشتند که پیش از کار&amp;zwnj;شناس خبره شدن، عمو جلال هم به سهم خودش به اندازه کافی چوب نوش جان کرده بود. بچه&amp;zwnj;های دیگر اذیتش می&amp;zwnj;کردند و هر بار که از کنارش رد می&amp;zwnj;شدند یک ولاالضالین توی صورتش تف می&amp;zwnj;کردند. و هر زمان که کسی با عمو جلال حرفش یا دعوایش می&amp;zwnj;شد، &amp;laquo;سوگلی ملا&amp;raquo; راحت&amp;zwnj;ترین ناسزایی بود که می&amp;zwnj;توانست نثار او کند. گو اینکه عمو جلال بندرت با کسی حرفش یا دعوایش می&amp;zwnj;شد و اگر درست حسابش را می&amp;zwnj;کردی، همیشه بیشتر دوست داشت تا دشمن.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;با تمام دینی که عمو جلال تا سال&amp;zwnj;های سال به چوب ملا داشت، تمام موفقیت آن روزش را نمی&amp;zwnj;شد به آن بزرگوار نسبت داد. و تنها شانس یا یک حدس زیرکانه هم نبود که جان او را نجات داده بود. حتی اینجا هم می&amp;zwnj;شد نشانه&amp;zwnj;ای از نقشه ریزی با حساب او در زندگی دید. آن چند سال آموزش در ملاخانه تبریز، سال&amp;zwnj;ها سال پیش، نمی&amp;zwnj;توانست به تنهائی نماز خواندن بی&amp;zwnj;نقص او را در آن شکنجه&amp;zwnj;گاه ساواک تضمین کند. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;از زمانیکه او ده ساله بود ایمان خود را به اسلام و به خدا از دست داده بود و کوشش می&amp;zwnj;کرد نگذارد ذهنش به گذشته باز گردد. در مدرسه متوسطه در تهران بخودش فشار می&amp;zwnj;اورد که در کلاس عربی کارش جلوه زیادی نداشته باشد. در واقع، بطور نیمه خود آگاه، کوشش می&amp;zwnj;کرد که در عربی نمره بد بگیرد تا از بر چسب &amp;laquo;بچه ملا&amp;raquo; بودن در امان باشد. بسیاری از شاگردان متوسطه در پایان رژیم شاه سابق از این بر چسب نفرت داشتند. آن&amp;zwnj;ها بخشی از آن موج فکری نو بودند که به ترتیب با فرهنگ غربی، پوچگرائی، و مارکسیسم آشنا می&amp;zwnj;شدند. چون بیشتر آن&amp;zwnj;ها که شهرستانی یا روستائی بودند، زمانی در گذشته، حتی اگر شده برای مدتی کوتاه، در ملاخانه آموزش دیده بودند، و چون بیشتر آن&amp;zwnj;ها دست کم یکی دو تا عکس از پدران یا پدر بزرگ&amp;zwnj;هاشان با عبا و عمامه دیده بودند، نسبت به این برچسب حساسیت داشتند. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در سن سی و پنج شش سالگی، با وجود آنکه سال&amp;zwnj;ها نماز نخوانده بود، هر زمان که عمو جلال از کنار مسجد یا مناره&amp;zwnj;ای رد می&amp;zwnj;شد و صدای موزون موذن را می&amp;zwnj;شنید، متوجه می&amp;zwnj;شد که بی&amp;zwnj;اختیار دارد کلمات موذن را در ذهن خود تکرار می&amp;zwnj;کند. می&amp;zwnj;ایستاد و خود را بسختی سرزنش می&amp;zwnj;کرد که چرا نتوانسته خود را کاملا از چنگال عقب ماندگی فکری گذشته&amp;zwnj;اش رهائی دهد. خود را ملامت می&amp;zwnj;کرد که چرا بازمانده نسل&amp;zwnj;ها نسل اجداد خرده بورژوای ملا زده است و هنوز یک انقلابی مارکسیست دو آتشه نیست. اما در زمان بخصوصی در گذشته، و خود او هم نمی&amp;zwnj;دانست چه زمان، نفرت خود را نسبت به زبان عربی و صدای اذان موذن و صدای قاری در سوگواری&amp;zwnj;ها از دست داد و دوباره به تکرار کلمات قرآن در ذهن خود، هر کجا که آن&amp;zwnj;ها را می&amp;zwnj;شنید، پرداخت. و چندی پس از آن تصمیم سنجیده&amp;zwnj;ای گرفت که نمازهای روزانه&amp;zwnj;اش را دوباره از بر کند. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;کی می&amp;zwnj;دانست، شاید یک روزی به درد می&amp;zwnj;خورد. مگر نه اینکه هشتاد در صد ملت، بخصوص در شهرستان&amp;zwnj;ها و روستا&amp;zwnj;ها هنوز بی&amp;zwnj;سواد ولی مذهبی بودند؟ کی می&amp;zwnj;دانست قسمت او چه بود؟ یک روزی ممکن بود برای فرار از دست ساواک عبا به دوش و عمامه بر سر کند و خودش را ملا جا بزند. حتی می&amp;zwnj;توانست نانش را هم آنطور بدست بیاورد، توی خانه&amp;zwnj;ها روضه خوانی کند، و در کفن و دفن&amp;zwnj;ها قاری شود، یا حتی در روزهای قتل تعزیه بخواند. از آن راه می&amp;zwnj;توانست زندگی راحتی بکند. اگر روضه خوان&amp;zwnj;ها با کوره سوادشان می&amp;zwnj;توانستند این کار را بکنند، مطمئنا او می&amp;zwnj;توانست در این کار موفق&amp;zwnj;تر باشد. می&amp;zwnj;توانست چنان وعظ بکند که مایه رشک واعظ&amp;zwnj;ها شود. شاید کمی هم مارکسیسم و الهیات آزادی بخش برای توده هادر آن&amp;zwnj;ها بگنجاند، از فلاکت فقرا و پلیدی اغنیا سخن براند. گذشته از همه چیز، تمام تاریخ شهادت امام&amp;zwnj;های شیعیان چیزی جز یک مبارزه انقلابی در برابر ظلم و فساد و حرص و آز نبود. چه افیون توده&amp;zwnj;ها بود یا نبود، مارکس و لنین فرصت این را از دست داده بودند که از نماد مبارزه مذهبی در برابر پلیدی بعنوان حربه&amp;zwnj;ای در انقلابات امروزه استفاده کنند. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;البته اعتقاد مکتبی عمو جلال بیش از آن بود که او بتواند بطور جدی از خط حزبی و اصول&amp;zwnj;الدین سیاسیش عدول کند. در کلاس&amp;zwnj;های &amp;laquo;آموزش مکتبی&amp;raquo; و &amp;laquo;انتقاد از خود&amp;raquo; او همیشه شاگرد اول، شاگرد نمونه و&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان &amp;laquo;سوگلی ملا&amp;raquo; بود که می&amp;zwnj;توانست &amp;laquo;ولا الضالین&amp;raquo; را بهتر از همه تلفظ کند. حتی وقتی خودش ملا، معلم، و دبیر اول کمیته ایالتی حزب شد، مشکل به ذهنش خطور می&amp;zwnj;کرد که از اصول&amp;zwnj;الدین سیاسی خود منحرف شود. اما شاید چون اصول&amp;zwnj;الدین قدیمی تری هنوز در عمق ضمیر ناخودآگاهش فعال بود، خودش را بدلایلی راضی کرد که دوباره نمازش را یاد بگیرد و عبارات متداول قرآن را از بر کند. و اگر این کار را برای چنین روز مبادائی نکرده بود، روزی که نیاز مبرم به نماز خواندن داشت، زندگیش در آن روز در آن شکنجه&amp;zwnj;گاه ساواک به مفت نمی&amp;zwnj;رزید. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;آن نماز عصر نه تنها جانش را در آن روز نجات داد، بلکه سبب شد که یک قلم در پرونده ساواک او ثبت شود، حاکی از اینکه او مسلمانی معتقد بود و از این رو شایعه اینکه او کمونیست معتقدی بوده است احتمالاً نمی&amp;zwnj;توانست درست باشد. سال&amp;zwnj;ها بعد، وقتی رنگ عوض کرد و به رژیم شاه پیوست، این قلم بیش از هر چیز دیگری در پرونده قطور ساواکش مایه اعتبار او شد. حتی وقتی رژیم شاه ساقط شد و رژیم جمهوری اسلامی بر سر کار آمد، پرونده قدیمی ساواک او به کمکش شتافت، همچنان که دوست قدیمیش، &amp;laquo;سرهنگ&amp;raquo; ساواک سابق، حاجی سه بار مکه رفته، که حالا به عنوان یک مسلمان معتقد واقعی سردار شده بود و با تمام دم و دستگاهش به اداره اطلاعات جمهوری اسلامی انتقال یافته بود. اگر ساواک شاه او را کمونیست نشناخته بود اداره اطلاعات جمهوری اسلامی هم نمی&amp;zwnj;توانست او را کمونیست به حساب بیاورد. اما این صحبت بماند برای بعد. برگردیم سر آن عصر نمازخوانی. پس از آن روز عمو جلال و سرهنگ ساواک دوست &amp;laquo;جون&amp;zwnj;جونی&amp;raquo; شدند، که دشمنان حزبیش را بیش از پیش به این بدگمان کردکه او مأمور مخفی ساواک بوده است. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;البته آن نوع شایعه را نمی&amp;zwnj;شد زیر سبیلی در کرد. اگر حزب به&amp;zwnj;راستی فکر می&amp;zwnj;کرد که او مامور مخفی ساواک است، ممکن بود سرش را زیر آب کنند. چنین مواردی پیش آمده بود. عمو جلال از چنین مواردی آگاهی شخصی داشت. اما عمو جلال این را هم می&amp;zwnj;دانست که چنین موردی بدون دستور صریح از بالا&amp;zwnj;ترین مقامات رهبری حزبی نمی&amp;zwnj;توانست پیش بیاید، بخصوص اگر صحبت از دستور قتل یک دبیر اول کمیته ایالتی در میان بود. و حزب آنقدر عضو در ارتش و در ساواک داشت که بتوانند پرونده&amp;zwnj;ها را بر رسی کنند و دریابند که او مامور ساواک نیست. مگر آنکه کسی در ساواک می&amp;zwnj;خواست کلک او را بدست عمال خود حزب بکند، که در این صورت می&amp;zwnj;توانستند اطلاعات دروغ در پرونده ساواک او وارد کنند. اما از جهت دیگر، اگر ساواک راستی گمان می&amp;zwnj;کرد که او آنقدر مهم است، خودشان این عمل پلید را خیلی راحت&amp;zwnj;تر و سریع&amp;zwnj;تر انجام می&amp;zwnj;دادند، به این امید که زیر شکنجه اطلاعات زیادی هم از او کسب کنند. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
</description>
     <comments>https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2011/08/27/6500#comments</comments>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/2204">ادبیات داستانی ایران</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/4103">بهمن شعله ور</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/3244">بی لنگر</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak">خاک</category>
 <pubDate>Sat, 27 Aug 2011 09:00:49 +0000</pubDate>
 <dc:creator />
 <guid isPermaLink="false">6500 at https://archive.radiozamaneh.com</guid>
  </item>
  <item>
    <title>اول نوامبر ۱۹۶۹</title>
    <link>https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2011/08/24/6360</link>
    <description>&lt;div class=&quot;fb-social-like-widget&quot;&gt;&lt;fb:like  href=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2011/08/24/6360&quot; send=&quot;false&quot; layout=&quot;box_count&quot; show_faces=&quot;false&quot; width=&quot;500&quot; action=&quot;like&quot; font=&quot;arial&quot; colorscheme=&quot;light&quot;&gt;&lt;/fb:like&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-sartitr&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    رمان بی‌لنگر به شکل داستان دنباله‌دار در رادیو زمانه        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-nevisandeh&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    بهمن شعله‌ور        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-filefield field-field-maghaleh-image&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    &lt;img  class=&quot;imagefield imagefield-field_maghaleh_image&quot; width=&quot;277&quot; height=&quot;188&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/sites/default/files/bilenbshol01.jpg?1314315736&quot; /&gt;        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;p&gt;بهمن شعله&amp;zwnj;ور، بی&amp;zwnj;لنگر، دفتر خاطرات فرهنگ، تهران، اول نوامبر ۱۹۶۹- هفته گذشته یک نامه سفارشی از کنسولگری آمریکا دریافت کردم که به اطلاعم می&amp;zwnj;رسانید که امروز قرار ملاقاتی با کنسول دارم. بابا گفت &amp;ldquo;بارک&amp;zwnj;الله پسرم!&amp;rdquo; روی سخنش با سیروس بود.&lt;/p&gt;
&lt;!--break--&gt;&lt;!--break--&gt;&lt;p&gt;&amp;ldquo;امتحان فروشندگیشو خوب پس داد. حالا نوبت با ماست. حالا دست&amp;zwnj;کم می&amp;zwnj;فهمیم سگ دروغگو کدومشونه، جناب سرهنگ یا جناب کنسول.&amp;rdquo; چنان به هیجان آمده بود که می&amp;zwnj;خواست مرا تا کنسولگری همراهی کند. با زحمت زیاد توانستم او را از این کار منصرف کنم. باو قول دادم که حد اعلای فصاحت و بلاغت و سماجت را با کنسول به خرج بدهم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;وقتی به در خانه رسیده بودم داد زد &amp;ldquo;می&amp;zwnj;خوام که همه چی رو بهش بگی. و وقتی می&amp;zwnj;گم همه چی منظورم همه چیه. اگه از همه چی خبر داره که ضرری به کسی نمی&amp;zwnj;خوره. اگه خبر نداره، وقتشه که یکی خبردارش کنه. حالا دیگه مجبوره یه جوابی به یه کسی بده، اگه نه به تو، پس به اون سگائی که سیروس به طرفش کیش کرده.&amp;rdquo; &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ساعت ده صبح به کنسولگری رسیدم و بلافاصله مرا به دفتر کنسول راهنمائی کردند. مرد چهل و چند ساله&amp;zwnj;ای بود با قد بلند، اندام لاغر، خوشرو و مؤدب. وقتی خودش را به زبان فارسی سلیس به من معرفی کرد دچار حیرت شدم. گفت اسمش آلن دوگان است. پرسید آیا ترجیح می&amp;zwnj;دهم به زبان انگلیسی صحبت کنیم یا به زبان فارسی. گفتم به زبان انگلیسی،؛ اما به او به خاطر فارسی بی&amp;zwnj;نقصش تبریک گفتم. او به خاطر انگلیسی بی&amp;zwnj;نقص من به من تبریک گفت. پرسید چرا با وجود شاعر بودن و آن حرف&amp;zwnj;ها ترجیح می&amp;zwnj;دادم به جای زبان مادری خودم به زبان انگلیسی صحبت کنم. گفتم به زبان انگلیسی راحت&amp;zwnj;تر می&amp;zwnj;شد بدون تکلف صحبت کرد و یکدیگر را تو خطاب کرد. گفتم زبان فارسی رسمی خیلی شق و رق است. لبخندی زد و گفت منظورم را می&amp;zwnj;فهمد. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پیشنهاد کرد که اگر من مخالفتی نداشتم بلافاصله برویم سر اصل مطلب. گفت پرسش&amp;zwnj;نامه&amp;zwnj;هایی از برخی اتباع آمریکا دریافت کرده بود که سبب شده بود شخصاً به پرونده من رسیدگی کند و ببیند آیا ویزای من به دلیل درستی رد شده یا نه. و بعد موقعیت مرا بسیار جالب یافته بود. آماده بود که مدتی وقت با من صرف کند. تمام پیش از ظهرش را برای رسیدن به پرونده من باز گذاشته بود. من چقدر وقت داشتم؟ گفتم چیزی که زیاد داشتم وقت بود. پرسید بعد از ملاقاتم با کنسول&amp;zwnj;یار او چه اقدامی در مورد رد تقاضای ویزایم کرده بودم.&amp;nbsp;&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&lt;img alt=&quot;&quot; align=&quot;middle&quot; src=&quot;http://radiozamaneh.com/sites/default/files/bilenbshol02.jpg&quot; /&gt;جنگل به همه جا گسترش داره. تنها فرقش اینه که توی آمریکا جنگل یک لحاف چهل تکه است که در میون وصله&amp;zwnj;هاش جزایری از آدم&amp;zwnj;های رستگار شده پراکنده است. آدم&amp;zwnj;هایی مثل ثورو، هاثورن، ملویل ، و ویتمن از این جزایر سر در می&amp;zwnj;آرن. ملویل به این آدم&amp;zwnj;ها می&amp;zwnj;گفت انفرادی&amp;zwnj;ها، و هنوز هم همون انفرادی&amp;zwnj;ها هستیم.&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;گفتم &amp;ldquo;رفتم ساواک که بپرسم چرا در مورد من به کنسولگری گزارش نادرست داده&amp;zwnj;ن.&amp;rdquo; &lt;br /&gt;
&amp;ldquo;و نتیجه؟&amp;rdquo; &lt;br /&gt;
&amp;ldquo;گفتن اون&amp;zwnj;ها چنین کاری نکرده بودن. گفتن این کنسولگریه که نمی&amp;zwnj;خواد به من ویزای آمریکا بده و ساواک رو بهانه قرار می&amp;zwnj;ده.&amp;rdquo; &lt;br /&gt;
کنسول با لبخندی تفریحی گفت &amp;ldquo;که اینطور؟ و اون&amp;zwnj;ها که اینو گفتن چه کسانی هستن؟&amp;rdquo; &lt;br /&gt;
&amp;ldquo;سرهنگی که معمولاً اونجا می&amp;zwnj;بینم.&amp;rdquo; &lt;br /&gt;
&amp;ldquo;سرهنگ صبحانی؟&amp;rdquo; &lt;br /&gt;
&amp;ldquo;رسماً هیچکس اسم او رو به من نگفته. اما یک&amp;zwnj;بار شنیدم که کسی از او به این اسم نام برد.&amp;rdquo; &lt;br /&gt;
&amp;ldquo;و تو حرف سرهنگ صبحانی رو باور کردی؟&amp;rdquo; &lt;br /&gt;
گفتم &amp;ldquo;من دیگه نمی&amp;zwnj;دونم چی رو باور کنم یا حرف کی رو باور کنم.&amp;rdquo; &lt;br /&gt;
گفت &amp;ldquo;می&amp;zwnj;دونم چه احساسی داری. اگر من جای تو بودم من هم همین احساس رو می&amp;zwnj;داشتم.&amp;rdquo; و بعد از کمی سکوت &amp;ldquo;چرا می&amp;zwnj;خوای بری آمریکا؟&amp;rdquo; &lt;br /&gt;
گفتم &amp;ldquo;خواست پدرمه.&amp;rdquo; &lt;br /&gt;
پرسید &amp;ldquo;خواست خودت نیست؟&amp;rdquo; &lt;br /&gt;
&amp;ldquo;چه اینجا بمونم، چه برم آمریکا، برای من فرقی نمی&amp;zwnj;کنه. در واقع خودم ترجیح می&amp;zwnj;دم اینجا بمونم و از پدرم مراقبت کنم. اما در عین حال می&amp;zwnj;خوام هر کاری رو که اون می&amp;zwnj;خواد بکنم. پیرمرد علیلیه و من می&amp;zwnj;خوام هر کاری رو که مایه خوشنودی اون می&amp;zwnj;شه انجام بدم. و رفتن من به آمریکا مایه خوشنودی اون می&amp;zwnj;شه.&amp;rdquo; &lt;br /&gt;
کنسول پرسید &amp;ldquo;چرا رفتن تو به آمریکا مایه خوشنودی اون می&amp;zwnj;شه؟&amp;rdquo; &lt;br /&gt;
&amp;ldquo;نمی&amp;zwnj;دونم چیه، یه چیزی راجع به آمریکا داره. می&amp;zwnj;گه آمریکا بهترین امید نهایی بشریته. می&amp;zwnj;گه آخرین نبرد اونجا می&amp;zwnj;شه.&amp;rdquo; &lt;br /&gt;
&amp;ldquo;چه نبردی؟&amp;rdquo; &lt;br /&gt;
&amp;ldquo;نمی&amp;zwnj;دونم. نگفته. منم نپرسیده&amp;zwnj;م. البته دلیل واقعیش این نیست. می&amp;zwnj;خواد که من پیش برادر بزرگم باشم. نگران چیزیه که بعد از مرگش ممکنه اینجا به سر من بیاد.&amp;rdquo; &lt;br /&gt;
&amp;ldquo;نگران چیه؟&amp;rdquo; &lt;br /&gt;
&amp;ldquo;نمی&amp;zwnj;دونم. می&amp;zwnj;ترسه که من اینجا نتونم زنده بمونم. می&amp;zwnj;گه من خوی پلنگی و غریزه جنگل ندارم. اینجا رو جنگل می&amp;zwnj;دونه. می&amp;zwnj;گه من خیلی معصومم.&amp;rdquo; &lt;br /&gt;
&amp;ldquo;تا اونجا که من اطلاع دارم تو شاعری، نمایشنامه&amp;zwnj;نویسی، و هنرپیشه تآتری. شکسپیر رو ترجمه کرده&amp;zwnj;ی. توی نمایشنامه&amp;zwnj;های شکسپیر بازی می&amp;zwnj;کنی. این&amp;zwnj;ها واقعیت داره؟&amp;rdquo; &lt;br /&gt;
&amp;ldquo;به خاطر همین بابام فکر می&amp;zwnj;کنه که من خوی پلنگی و غریزه جنگل ندارم، چیزی که اینجا برای زنده موندن لازمه.&amp;rdquo; &lt;br /&gt;
&amp;ldquo;اما اینجا سرزمین شعر و شاعریه. همیشه سرزمین شعر و شاعری بوده. من برای این درخواست کردم که به اینجا بیام. به خاطر این فارسی یاد گرفتم. من عاشق حافظ و مولوی هستم.&amp;rdquo; &lt;br /&gt;
با شگفتی به او نگاه کردم. بی&amp;zwnj;خود نبود که فارسی را به آن خوبی صحبت می&amp;zwnj;کرد. اول فکر کرده بودم از آن نابغه&amp;zwnj;های سمعی بصری شش هفته&amp;zwnj;ای وزارت خارجه آمریکاست، که زبان را در حد تعارفات روزمره و بذله&amp;zwnj;گویی خوب می&amp;zwnj;دانند. ولی حافظ؟ مولوی؟ &lt;br /&gt;
گفت &amp;ldquo;می&amp;zwnj;بینم که مایع اعجابت شده&amp;zwnj;م.&amp;rdquo; دستش را دراز کرد و از قفسه کتاب پشت سرش یک مجموعه کوچک غزل&amp;zwnj;های حافظ را به زبان انگلیسی، همراه با دیوان حافظ قزوینی و اشعار صوفیانه مولوی به ترجمه آربری بیرون کشید. &lt;br /&gt;
گفت &amp;ldquo;این&amp;zwnj;ها کتاب&amp;zwnj;های محبوب منن. من اولین بار وقتی در دانشگاه کلمبیا دانشجوی ادبیات آلمانی بودم، با حافظ به خاطر ستایش گوته از او آشنا شدم. اونوقت شروع کردم فارسی یاد گرفتن. ترجمه حافظ رو خوندم، بعد با کلی کمک و زحمت سه چهار تا غزلش رو به فارسی خوندم و عاشقش شدم. بعداً وقتی وارد کادر سیاسی شدم همه&amp;zwnj;ش به فکر این بودم که یک روزی بیام اینجا، به سرزمین گل و بلبل. بالاخره چند سال پیش تقاضای انتقال به اینجا رو کردم. حالا دیگه ترک کردن اینجا برام مشکله.&amp;rdquo; &lt;br /&gt;
مرا نگاه کرد که هنوز مات و مبهوت نشسته بودم. &amp;ldquo;هنوز از حالت شوک در نیومده&amp;zwnj;ی؟&amp;rdquo; &lt;br /&gt;
گفتم &amp;ldquo;چرا. اما وقتی فکرشو می&amp;zwnj;کنم از اون عجیب&amp;zwnj;تر نیست که منم چهارده&amp;zwnj;سالگی عاشق شکسپیر شدم. شب&amp;zwnj;ها تا صبح بیدار می&amp;zwnj;نشستم، معنی لغت هارو توی کتاب لغت مختصر اکسفورد پیدا می&amp;zwnj;کردم و با شور و اشتیاق می&amp;zwnj;خوندم. بعد تمام روز سر کلاس چرت می&amp;zwnj;زدم. در واقع همون وقت بود، در سن چهارده سالگی، که ترجمه هاملت رو شروع کردم، گو اینکه تا وقتی هفده ساله بودم چاپ نشد.&amp;rdquo; &lt;br /&gt;
گفت &amp;ldquo;آره، وقتی به سرگذشت زندگیت علاقمند شدم دادم برام آوردنش که بخونم. ترجمه هاملتت رو می&amp;zwnj;گم. دیشب با علاقه زیادی خوندمش. خیلی خوب ترجمه کردیش. کاش من می&amp;zwnj;تونستم حافظ رو به این خوبی به انگلیسی ترجمه کنم.&amp;rdquo; &lt;br /&gt;
گفتم &amp;ldquo;اما ترجمه حافظ خیلی از شکسپیر مشکل&amp;zwnj;تره. اغلب غزل&amp;zwnj;هاش، خیلی از استعاره&amp;zwnj;های به اصطلاح متافیزیکیش غیر قابل ترجمه&amp;zwnj;ن.&amp;rdquo; &lt;br /&gt;
گفت &amp;ldquo;حرفتو قبول دارم. وای که چقدر دلم می&amp;zwnj;خواست به جای گذرنامه و ویزا درباره حافظ و شکسپیر حرف بزنیم، بهتر نبود؟&amp;rdquo; &lt;br /&gt;
گفتم &amp;ldquo;صد در صد! واسه این گفتم برای من فرقی نمی&amp;zwnj;کنه کجا باشم، تا وقتی که حافظ و شکسپیرم همراهم باشن.&amp;rdquo; &lt;br /&gt;
گفت &amp;ldquo;اما شاید بابات حق داشته باشه. شاید با شاعر بودن نتونی زنده بمونی. داستان فقط مسئله نون درآوردن نیست. شاید از یک جائی سر در بیاری که به هیچ وجه نگذارن شعر بگی یا شعر بخونی. من چنین جاهایی بوده&amp;zwnj;م. جهنمه، حتی اگه فقط برای بازدید اونجا رفته باشی.&amp;rdquo; &lt;br /&gt;
گفتم &amp;ldquo;همین جا یکی از اون جاهاس. یک کلمه بدون اجازه ساواک چاپ نمی&amp;zwnj;شه. واسه اینه که پدرم می&amp;zwnj;خواد که من برم آمریکا. فکر می&amp;zwnj;کنه اونجا شاید بتونم یک جایی برای خودم پیدا کنم که توش محبور نباشم از انسان بودن خودم خجالت بکشم. این اصطلاحی است که اون به کار می&amp;zwnj;بره.&amp;rdquo; &lt;br /&gt;
کنسول نگاه اندوهگینی به من کرد و گفت &amp;ldquo;می&amp;zwnj;دونم. من خودم هم شعر می&amp;zwnj;گم. شاید بعد فرصت بیشتری داشته باشیم که صحبت از شعر بکنیم. اما امروز من باید به مسئله ویزای تو بپردازم. نه تنها به خاطر خود تو، بلکه علاوه بر اون به خاطر اینکه باید به دو تا تلگراف جواب بدم، یکی از یک نماینده کنگره و یکی از یک سناتور. برادرت توی آمریکا کارچاق&amp;zwnj;کن خیلی مؤثریه.&amp;rdquo; &lt;br /&gt;
گفتم &amp;ldquo;بایدم باشه. بهترین بیمه&amp;zwnj;فروش آمریکاست.&amp;rdquo; &lt;br /&gt;
هر دو خندیدیم. &lt;br /&gt;
پرسید &amp;ldquo;می&amp;zwnj;تونیم باهم روراست و با کمال صداقت صحبت کنیم؟&amp;rdquo; &lt;br /&gt;
گفتم &amp;ldquo;صد در صد!&amp;rdquo; &lt;br /&gt;
&amp;ldquo;برات راحته منو آلن صدا کنی؟ منو تو خطاب کنی&amp;rdquo; &lt;br /&gt;
&amp;ldquo;اگه دل شما بخواد.&amp;rdquo; &lt;br /&gt;
&amp;ldquo;می&amp;zwnj;تونیم دوست باشیم؟&amp;rdquo; &lt;br /&gt;
من بدون هیچ ابهامی گفتم &amp;ldquo;بله!&amp;rdquo; &lt;br /&gt;
آلن گفت &amp;ldquo;خوبه! توی درخواست ویزات نوشته&amp;zwnj;ی که هیچوقت کمونیست، یا خرابکار، یا متمایل به چپ نبوده&amp;zwnj;ی؟ این کاملاً واقعیت داره؟&amp;rdquo; &lt;br /&gt;
&amp;ldquo;بله، داره!&amp;rdquo; &lt;br /&gt;
&amp;ldquo;و هرگز هیچ نوع فعالیت یا وابستگی یا تمایل سیاسی نداشته&amp;zwnj;ی؟&amp;rdquo; &lt;br /&gt;
گفتم &amp;ldquo;هیچ نوع. تنها چیزی که کسی ممکنه حمل بر فعالیت سیاسی من بکنه کارهائی&amp;zwnj;ست که در دو سال گذشته مجبور بودم برای ساواک بکنم، نه به خواست خودم، بلکه چون به من گفته بودند که چاره&amp;zwnj;ای جز کردنشون ندارم، و چون پدرم هم بهم گفته بود که باهاشون همکاری کنم.&amp;rdquo; &lt;br /&gt;
&amp;ldquo;چه نوع کارهایی؟&amp;rdquo; &lt;br /&gt;
&amp;ldquo;اسم منو تو دانشگاه نمی&amp;zwnj;نوشتن مگر اینکه قبول می&amp;zwnj;کردم که میان دانشجو&amp;zwnj;ها و استاد&amp;zwnj;ها جاسوسی و خبرچینی کنم، و گزارش هر کسی رو که به هر دلیلی با من تماس می&amp;zwnj;گرفت به ساواک بدم. می&amp;zwnj;خواستن که من در سازمان&amp;zwnj;های مخفی دانشجویی جورواجور رخنه کنم&amp;rdquo; &lt;br /&gt;
پرسید &amp;ldquo;و تو این کار&amp;zwnj;ها رو کردی؟&amp;rdquo; &lt;br /&gt;
&amp;ldquo;سعی کردم. وانمود کردم که دارم می&amp;zwnj;کنم. متأسفانه تنها کسانی که انقدر بی&amp;zwnj;شعور بودن که به من نزدیک بشن مأمورین دیگه ساواک بودن، که من گزارششونو دادم. گذشته از اون، هر سازمانی که من می&amp;zwnj;تونستم توش رخنه کنم ساواک لازم نبود نگرانش باشه.&amp;rdquo; &lt;br /&gt;
&amp;ldquo;پس اگه تمام کارهایی رو که ساواک می&amp;zwnj;خواست بکنی کردی چرا بهت عدم سوء&amp;zwnj;سابقه سیاسی نمی&amp;zwnj;دن.&amp;rdquo; &lt;br /&gt;
&amp;ldquo;اما اون&amp;zwnj;ها این مطلب رو تکذیب می&amp;zwnj;کنن. می&amp;zwnj;گن که به کنسولگری برای من عدم سوءسابقه سیاسی داده&amp;zwnj;ن. می&amp;zwnj;گن کنسولگریه که نمی&amp;zwnj;خواد من به آمریکا برم.&amp;rdquo; &lt;br /&gt;
&amp;ldquo;سرهنگ گفت که چرا کنسولگری نمی&amp;zwnj;خواد که تو به آمریکا بری؟&amp;rdquo; &lt;br /&gt;
&amp;ldquo; به خاطر شایعاتی که درباره مرگ برادرم اسکندر وجود داره. گفت ممکنه من منبع و شاهدی برای تأئید این شایعات بشم.&amp;rdquo;&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&lt;img alt=&quot;&quot; align=&quot;middle&quot; width=&quot;200&quot; height=&quot;136&quot; src=&quot;http://zamaaneh.org/sites/default/files/imagecache/maghaleh_image/bilgebsh01.jpg&quot; /&gt;هر وقتی، هر جائی کسانی رو که برادرم رو شکنجه کرده&amp;zwnj;ن ببینم می&amp;zwnj;شناسمشون. با اون سبیل دوچرخه&amp;zwnj;ایشون، دندونای طلاشون، دندونای افتاده&amp;zwnj;شون، چشمک&amp;zwnj;های هرزه&amp;zwnj;شون، و لبخندهای شهوت&amp;zwnj;آمیزشون. تا وقتی شروع به استفراغ کردم، وقتمو صرف بررسی دقیق چهره&amp;zwnj;هاشون کردم. خیلی سعی کردم ببینم در نردبان تکامل بشری من چه پیوندی با این موجودات دارم&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;کنسول پرسید &amp;ldquo;برادرت اسکندر چطوری مرد؟&amp;rdquo; &lt;br /&gt;
&amp;ldquo;راستشو می&amp;zwnj;خوای بهت بگم؟&amp;rdquo; &lt;br /&gt;
&amp;ldquo;آره. اگه ممکنه.&amp;rdquo; &lt;br /&gt;
&amp;ldquo;به عنوان دوستم آلن دوگان، یا به عنوان جناب آلن دوگان کنسول محترم ایالات متحده آمریکا؟&amp;rdquo; &lt;br /&gt;
گفت &amp;ldquo;به عنوان دوستت آلن دوگان.&amp;rdquo; &lt;br /&gt;
&amp;ldquo;بنا بر گزارش&amp;zwnj;های رسمی برادر من در یک تصادف اتومبیل مرد.&amp;rdquo; &lt;br /&gt;
&amp;ldquo;و بنا بر گزارش&amp;zwnj;های غیر رسمی؟&amp;rdquo; &lt;br /&gt;
&amp;ldquo;بنا بر گزارش&amp;zwnj;های غیر رسمی، توی یک رودخونه، بطور مجازی غرق شد.&amp;rdquo; &lt;br /&gt;
&amp;ldquo;چطوری می&amp;zwnj;شه به طور مجازی غرق شد؟&amp;rdquo; &lt;br /&gt;
&amp;ldquo;وقتی پرید توی رودخونه، یادش رفت دستاش و پاهاشو با خودش ببره که بتونه شنا کنه. و به هر حال پیش از اونکه بپره تو آب مرده بود.&amp;rdquo; &lt;br /&gt;
&amp;ldquo;بذار ببینم حرفتو درست فهمیدم یا نه. می&amp;zwnj;خوای بگی یک کسی برادرت رو زیر شکنجه کشت، دست و پاشو قطع کرد، و بعد جسدشو انداخت توی آب که وانمود کنه که غرق شده؟&amp;rdquo; &lt;br /&gt;
&amp;ldquo;نه، که وانمود کنه که توی تصادف اتومبیل کشته شده.&amp;rdquo; &lt;br /&gt;
&amp;ldquo;اما چطوری می&amp;zwnj;شه وانمود کرد که آدمی که غرق&amp;zwnj;شده توی تصادف اتومبیل کشته شده؟&amp;rdquo; &lt;br /&gt;
&amp;ldquo;پزشک قانونی این سئوال رو مطلقاً مطرح نکرد. اماً رسما گواهی کرد که برادر من در یک تصادف اتومبیل کشته شده.&amp;rdquo; &lt;br /&gt;
&amp;ldquo;جسد چی نشون می&amp;zwnj;داد؟&amp;rdquo; &lt;br /&gt;
&amp;ldquo;جسدی در کار نبود. به ما دستور دادن که رسماً اعلام و آگهی کنیم که علت مرگ تصادف اتومبیل بوده، و بعد هم یک تابوت خالی رو با ساز و دهل، و با حضور خبرنگاران کلیه رسانه&amp;zwnj;های خبری دفن کنیم.&amp;rdquo; &lt;br /&gt;
&amp;ldquo;پس اگه جسدی در کار نبود، چطور تو می&amp;zwnj;تونی بگی که اونو زیر شکنجه کشته بودن و جسدشو ناقص کرده بودن و جسد ناقص&amp;zwnj;شده رو توی رودخونه انداخته بودن؟&amp;rdquo; &lt;br /&gt;
&amp;ldquo;روزنامه&amp;zwnj;های مخفی اینطوری گزارش کردن.&amp;rdquo; &lt;br /&gt;
&amp;ldquo;اما ساواک می&amp;zwnj;گه این&amp;zwnj;ها شایعاتی است که کمونیست&amp;zwnj;ها درست کرده&amp;zwnj;ن و توی روزنامه&amp;zwnj;های غیر قانونی کمونیستی چاپ کرده&amp;zwnj;ن.&amp;rdquo; &lt;br /&gt;
گفتم &amp;ldquo;برای من هم این&amp;zwnj;ها می&amp;zwnj;تونستن شایعه باشن، تا اینکه یک روز، سه سال پیش، منو از خونه بابام ورداشتن، نشوندن توی یک جیپ ارتشی، چشم&amp;zwnj;هام رو بستن، و بردندم به یک سیاهچال ساواک برای بازجویی. اونجا من سه ساعت توی یک زیرزمین دم&amp;zwnj;کرده ساواک نشستم و گذاشتم یک سرهنگ دوم با اونیفرم نظامی و سه تا شکنجه&amp;zwnj;گر ساواک با آب و تاب و با غرور کامل برام تعریف کنن که چطوری برادرم رو شکنجه داده بودن و بدنش رو ناقص کرده بودن تا اینکه مرده بود. گزارش اون&amp;zwnj;ها مو به&amp;zwnj;مو گزارشِ چاپ شده در روزنامه&amp;zwnj;های مخفی رو تأئید می&amp;zwnj;کرد و اضافه هم داشت.&amp;rdquo; &lt;br /&gt;
&amp;ldquo;ساواک چرا بخواد اون جزئیات رو برای تو شرح بده؟&amp;rdquo; &lt;br /&gt;
&amp;ldquo;که منو بترسونه، تا اینکه هر چی درباره رفقای برادرم می&amp;zwnj;دونستم لو بدم، تا کمکشون کنم که اون&amp;zwnj;هایی رو که هنوز فکر می&amp;zwnj;کردن توی مخفیگاه&amp;zwnj;ها هستن بگیرن.&amp;rdquo; &lt;br /&gt;
آلن پرسید &amp;ldquo;خیلی برات دردناکه که جزئیات شکنجه و ناقص کردن برادرتو برای من شرح بدی؟&amp;rdquo; &lt;br /&gt;
گفتم &amp;ldquo;در حال حاضر، احتمالاً برای تو دردناک&amp;zwnj;تر خواهد بود تا برای من. من نزدیک به سه ساله که دارم با این جزئیات زندگی می&amp;zwnj;کنم. اما بگذار بهت هشدار بدم، وقتی برای اولین بار شنیدمشون بالا آوردم. و مدت&amp;zwnj;ها همینجور بالا آوردم.&amp;rdquo; &lt;br /&gt;
&amp;ldquo;می&amp;zwnj;تونی خلاصه&amp;zwnj;ای ازشون برام بگی؟&amp;rdquo; &lt;br /&gt;
گفتم &amp;ldquo;آره. گشنگیش داده بودن، حسابی زده بودنش، آرواره شو شیکسته بودن، دندوناشو خورد کرده بودن، بار&amp;zwnj;ها بهش تجاوز کرده بودن، بطری بهش چپونده بودن، با آتیش سیگار تنشو سوراخ سوراخ کرده بودن، بعد دست&amp;zwnj;ها و پاهاش رو با اره بریده بودن تا مرده بود. اینجا بود که خوشبختانه دلشون رحم اومد و گزارش رو قطع کردن، چونکه من داشتم بالا می&amp;zwnj;آوردم. بقیه داستان از شایعات به من رسیده، از دهن این و اون، از گزارش روزنامه&amp;zwnj;های مخفی، که صورتش رو بی&amp;zwnj;صورت کردن که شناخته نشه و جسد رو توی رودخونه انداختن، و بعد، طبق روایات، سازمان&amp;zwnj;های مخفی جسد رو از آب گرفتن و عکسشو در روزنامه&amp;zwnj;هاشون چاپ کردن.&amp;rdquo; &lt;br /&gt;
حالا آلن بود که مات و مبهوت بود و رنگش را باخته بود. &lt;br /&gt;
پرسیدم &amp;ldquo;حالا من تو رو دچار شوک کرده&amp;zwnj;م؟ اگه کرده&amp;zwnj;م متاسفم.&amp;rdquo; &lt;br /&gt;
آلن دستش را دراز کرد و به دست من زد. گفت &amp;ldquo;نگران نباش. منم نیاز داشتم که بدونم. آماده بودم که ریسک بالا آوردن رو هم بکنم، گرچه برادر من نبود.&amp;rdquo; &lt;br /&gt;
&amp;ldquo;پس بد نیست بدونی که تهدید کردند که تمام این کار&amp;zwnj;ها رو نه تنها با من، بلکه با پدرم هم بکنند، با رئیس دیوان عالی کشور.&amp;rdquo; &lt;br /&gt;
پرسید &amp;ldquo;اسم سرهنگ دومه چی بود؟&amp;rdquo; &lt;br /&gt;
گفتم &amp;ldquo;هیچوقت اسمشو ندونستم. سه تا وردست&amp;zwnj;هاش رو، آدم&amp;zwnj;هایی که شخصاً اونو شکنجه داده بودن، با نام&amp;zwnj;های دکتر فرزان، دکتر منوچهریان، و دکتر عزیزی به من معرفی کرد. اما مطمئنم که این&amp;zwnj;ها اسم&amp;zwnj;های واقعیشون نبود.&amp;rdquo; &lt;br /&gt;
&amp;ldquo;اگه دوباره ببینیون می&amp;zwnj;شناسیشون؟&amp;rdquo; &lt;br /&gt;
گفتم &amp;ldquo;هر وقتی، هر جائی. با اون سبیل دوچرخه&amp;zwnj;ایشون، دندونای طلاشون، دندونای افتاده&amp;zwnj;شون، چشمک&amp;zwnj;های هرزه&amp;zwnj;شون، و لبخندهای شهوت&amp;zwnj;آمیزشون. تا وقتی شروع به استفراغ کردم، وقتمو صرف بررسی دقیق چهره&amp;zwnj;هاشون کردم. خیلی سعی کردم ببینم در نردبان تکامل بشری من چه پیوندی با این موجودات دارم.&amp;rdquo; &lt;br /&gt;
پرسید &amp;ldquo;برادرت کمونیست بود؟&amp;rdquo; &lt;br /&gt;
گفتم &amp;ldquo;نمی&amp;zwnj;دونم. هیچوقت نشنیدم که اسمی روی مرام سیاسیش بذاره. می&amp;zwnj;دونم که اعتقادی به حزب توده یا به روسیه استالینی نداشت. از رؤیایی که از یک دنیای عادلانه داشت حرف می&amp;zwnj;زد، دنیایی که توش کسی گشنه نمونه، توی سرما نمونه، بهش تعدی نشه. مخالف استبداد بود، به هر نوعش، و در هر کجا. من هیچ خبری از گروه مسلحی که ساواک می&amp;zwnj;گه اون سرکرده&amp;zwnj;ش بود ندارم. تا اونجا که من می&amp;zwnj;دونم هیچوقت اسلحه&amp;zwnj;ای نداشت و هیچوقت هم اسلحه&amp;zwnj;ای به کار نبرده بود. حالا البته تمام گروه&amp;zwnj;ها اونو به خودشون چسبونده&amp;zwnj;ن. کمونیست&amp;zwnj;ها، سوسیالیست&amp;zwnj;ها، جبهه ملی&amp;zwnj;ها، فدائیان خلق، مجاهدین خلق. تا اونجا که من می&amp;zwnj;دونم اون به هیچ کدوم از این گروه&amp;zwnj;هایی که اونو به خودشون نسبت داده&amp;zwnj;ن تعلق نداشت.&amp;rdquo; پرسید &amp;ldquo;تو با کارهاش موافق بودی؟&amp;rdquo; &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&lt;img alt=&quot;&quot; align=&quot;middle&quot; width=&quot;200&quot; height=&quot;136&quot; src=&quot;http://radiozamaaneh.info/sites/default/files/imagecache/maghaleh_image/bilshrsir01.jpg&quot; /&gt;گفتم &amp;laquo;خب، به نظر می&amp;zwnj;آد که سرانجام من هم می&amp;zwnj;تونم واترلوی خودمو داشته باشم. اما با بودن تو در کئوکاک و من در واترلو، فکر می&amp;zwnj;کنی آیوا جا برای تمام این گیاهخوارایی که روونه اونجان داشته باشه؟&amp;raquo;&lt;br /&gt;
گفت &amp;laquo;چرا که نه؟ آیوا تا دلت بخواد ذرت داره. همه نون دنیا رو ما می&amp;zwnj;دیم! &amp;raquo;&lt;br /&gt;
پس از چند لحظه، درحالی که گذرنامه مرا مهر می&amp;zwnj;کرد گفت &amp;laquo;خنده داره که با تمام دردی که از انسان بودن خودمون می&amp;zwnj;کشیم، بازم موفق می&amp;zwnj;شیم خنده&amp;zwnj;هامونو بکنیم.&amp;nbsp;&amp;raquo;&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;گفتم &amp;ldquo;من نمی&amp;zwnj;دونم چی&amp;zwnj;کار می&amp;zwnj;کرد. ساواک می&amp;zwnj;گه که گروهشون به پاسگاه&amp;zwnj;های ژاندارمری حمله می&amp;zwnj;کرد. من از این خبری ندارم. این حرفی است که اونا می&amp;zwnj;زنن. هیچکس در هیچ دادگاهی مدرکی در این مورد ارائه نداد. هیچ قاضی یا هیئت منصفه&amp;zwnj;ای چنین چیزی نگفت. برادری که من می&amp;zwnj;شناسم یک جوون ایده&amp;zwnj;آلیست بود که به یک مدینه فاضله شاید محال اعتقاد داشت، و برای رسیدن به هدفش کوشش می&amp;zwnj;کرد. شاید متعصب و اصولگرا بود. اما با این همه ایده&amp;zwnj;آلیست بود.&amp;rdquo; &lt;br /&gt;
&amp;ldquo;تو با مرام سیاسیش موافق بودی؟&amp;rdquo; &lt;br /&gt;
&amp;ldquo;من درست نمی&amp;zwnj;دونستم چه مرامی داره. احتمالاً با روش&amp;zwnj;هاش موافق نبودم. توی مدینه فاضله&amp;zwnj;ش جایی برای شعر نبود. همه فکر و ذکرش سیر کردن شکم مردم بود. و نسبت به رسیدن به مدینه فاضله&amp;zwnj;ش هم شاید زیادی خوشبین بود. عوامل روحی، ضعف آدمی، استعداد انسان رو برای حیوانیت دست کم می&amp;zwnj;گرفت. سعی کردم به خوندن نمایشنامه&amp;zwnj;های تاریخی شکسپیر تشویقش کنم، تا ببینه که چطور وسایل رسیدن به هدف&amp;zwnj;ها خود هدف&amp;zwnj;ها رو فاسد می&amp;zwnj;کنن، که چطور قهرمانان نبرد برای آزادی به نوبه خودشون ستمگر می&amp;zwnj;شن. اما او می&amp;zwnj;گفت این&amp;zwnj;ها ادبیاته و برای او ادبیات زیاد ربطی با دنیای واقعیت نداشت.&amp;rdquo; &lt;br /&gt;
پرسید &amp;ldquo;مارکسیست بود؟&amp;rdquo; &lt;br /&gt;
گفتم &amp;ldquo;مطمئن نیستم. اول&amp;zwnj;هاش شاید. اما بعداً احتمالاً نبود. مارکس رو خونده بود. کتاب&amp;zwnj;هاش رو داشت. اگر مارکسیست بود احتمالاً مارکسیست خیلی تعدیل&amp;zwnj;شده&amp;zwnj;ای بود. از مارکسیست&amp;zwnj;هایی که من می&amp;zwnj;شناختم تعصب خیلی کمتری داشت. احتمالاً یک نوع سوسیالیست بود.&amp;rdquo; &lt;br /&gt;
پرسید &amp;ldquo;با خودش موافق بودی؟&amp;rdquo; &lt;br /&gt;
گفتم &amp;ldquo;عاشقش بودم. و یک چیز رو مسلم می&amp;zwnj;دونم. هر گناهی که به گردن داشت، هر چقدر هم که منحرف شده بود، به هیچ&amp;zwnj;وجه و عنوانی سزاوار اون چهار تا حیوونی که چهار هفته آخر عمرش رو با اون&amp;zwnj;ها گذروند نبود. این رو به یقین می&amp;zwnj;دونم. هر حکمی که یک دادگاه قانونی براش صادر می&amp;zwnj;کرد از نظر من ایرادی نداشت. اگر بعد از یک محاکمه درست و حسابی، و بدون هیچ شکنجه، یک قاضی اونو پای چوبه&amp;zwnj;دار فرستاده بود یا دستور تیربارونشو داده بود، از نظر من ایرادی نداشت. این برای پدرم هم قابل قبول بود.&amp;rdquo; &lt;br /&gt;
آلن پرسید &amp;ldquo;با کسی راجع به این مطلب صحبت کرده&amp;zwnj;ی؟&amp;rdquo; &lt;br /&gt;
گفتم &amp;ldquo;نه. چه فایده&amp;zwnj;ای داره؟ با هیچ کسی جز بابام صحبت نکرده&amp;zwnj;م. حتی مادرم هم نمی&amp;zwnj;دونه چی به سر اسکندر اومده. حتی برادرم سیروس که آمریکاست نمی&amp;zwnj;دونه چی بسر اسکندر اومده.&amp;rdquo; &lt;br /&gt;
پرسید &amp;ldquo;با هیچ کدوم از مقامات قضایی کشورتون صحبت کرده&amp;zwnj;ی؟&amp;rdquo; &lt;br /&gt;
&amp;ldquo;شوخیت گرفته؟ پدرم رئیس دیوان عالی کشوره. با اون صحبت کرده م. یا بهتر بگم، اون با من صحبت کرده. اون می&amp;zwnj;دونه. اون زود&amp;zwnj;تر از من می&amp;zwnj;دونست.&amp;rdquo; &lt;br /&gt;
&amp;ldquo;اون چیکار کرده؟ با کسی صحبت کرده؟&amp;rdquo; &lt;br /&gt;
&amp;ldquo;سعی کرد جون اسکندرو، وقتی داشتن شکنجه&amp;zwnj;اش می&amp;zwnj;دادن، نجات بده. اما بی&amp;zwnj;فایده بود. می&amp;zwnj;دونست که وقتی پای ساواک و ارتش به میون می&amp;zwnj;آد، رئیس دیوان عالی کشور مسخره اس، وزارت دادگستری مسخره&amp;zwnj; اس، خود دادگستری مسخره اس. از اون موقع تا حالا هم با کسی صحبت نکرده، نه تنها چون دستور رسمی داره که این کارو نکنه، بلکه چون فایده&amp;zwnj;ای در این کار نمی&amp;zwnj;بینه. تنها آرزوش الان اینه که بمیره. و تنها چیزی که تا حالا زنده نگهش داشته آرزوی اینه که پیش از مرگش ببینه که من سالم از این مملکت خارج بشم.&amp;rdquo; &lt;br /&gt;
آلن ایستاد و رویش را به طرف پنجره کرد. مدتی دراز ساکت ایستاد. &lt;br /&gt;
بالاخره با لحنی مهربان و غمگین پرسید &amp;ldquo;با نمایشنامه شب ایگوانای تنسی ویلیامز آشنائی داری؟&amp;rdquo; &lt;br /&gt;
گفتم &amp;ldquo;بله. کاملا.&amp;rdquo; &lt;br /&gt;
&amp;ldquo;اسم اون کشیشی که ازش خلع کسوت شده بود، که داشت برای نامردمی انسان نسبت به خدا مدرک جمع می&amp;zwnj;کرد، چی بود؟&amp;rdquo; &lt;br /&gt;
&amp;ldquo;شانون. ال تی شانون. و طبق ادعای خودش ازش خلع کسوت نشده بود. فقط امت کلیسای خودش در کلیسا را روش قفل کرده بودن.&amp;rdquo; &lt;br /&gt;
&amp;ldquo;آره. اونم دلش می&amp;zwnj;خواست بمیره، نه؟ خب، این الان احساسی است که من دارم. تو هیچ&amp;zwnj;وقت چنین احساسی داری؟&amp;rdquo; &lt;br /&gt;
گفتم &amp;ldquo;بیشتر اوقات. این دقیقاً احساسی بود که بعد از شنیدن کارهایی که با اسکندر کرده بودن داشتم، البته بعد از اونکه استفراغم بند اومد. اما می&amp;zwnj;دونی چیه، نیم بیماری از وجود من هم هست که نمی&amp;zwnj;خواد بمیره، که می&amp;zwnj;خواد یک چند هزار سالی این دور و ور بپلکه تا ببینه آیا اوضاع دنیا چه جوری می&amp;zwnj;شه.&amp;rdquo; &lt;br /&gt;
آلن برگشت و با لبخند مهربان و غمگینی به من نگاه کرد. &lt;br /&gt;
پرسید &amp;ldquo;فکر می&amp;zwnj;کنی هیچ بهتر بشه؟&amp;rdquo; &lt;br /&gt;
گفتم &amp;ldquo;نمی&amp;zwnj;دونم. اون چیزی است که می&amp;zwnj;خوام بدونم. فکر می&amp;zwnj;کنی بتونه بد&amp;zwnj;تر بشه؟&amp;rdquo; &lt;br /&gt;
گفت &amp;ldquo;می&amp;zwnj;دونی، پیش از اینکه بیام اینجا، پستم توی یک کشور آمریکای لاتین بود. اسمش رو بهت نمی&amp;zwnj;گم. یک روز شاهد این بودم که یک نفر رو از طبقه سوم ساختمان سازمان امنیتشون پرت کردن روی سیم برق زنده. بذار بهت بگم که من هم مدتی هی استفراغ می&amp;zwnj;کردم. بعدش تقاضای انتقال کردم چون دیگه نمی&amp;zwnj;تونستم اونجا رو تحمل کنم. تقاضا کردم به اینجا منتقل بشم چون که از روی سادگی امیدوار بودم که اینجا کمی بهتر باشه. ما مأمورین کنسولی اغلب از تمام کثافت&amp;zwnj;کاری&amp;zwnj;های دور و ور خودمون باخبر نیستیم. و فکرشو بکن که ما از این دولت&amp;zwnj;ها به&amp;zwnj;نام دمکراسی، به&amp;zwnj;نام جنگ با کمونیسم حمایت می&amp;zwnj;کنیم. یعنی می&amp;zwnj;شه که آدم&amp;zwnj;هایی که باهاشون می&amp;zwnj;جنگیم بد&amp;zwnj;تر از اونایی باشن که ازشون حمایت می&amp;zwnj;کنیم؟&amp;rdquo; &lt;br /&gt;
گفتم &amp;ldquo;اگه پدر من این حرفتو می&amp;zwnj;شنید کیف می&amp;zwnj;کرد. این حرفی است که اون همیشه می&amp;zwnj;زنه. می&amp;zwnj;دونی، اون طرفدار پر و پا قرص دمکراسی مبنی بر قانون اساسیه. شیفته قانون اساسی شماست. مرتب داره درباره متمم اول و متمم پنجم قانون اساسی آمریکا صحبت می&amp;zwnj;کنه. وقتی پای حرفش می&amp;zwnj;شینی از خودت می&amp;zwnj;پرسی این آدم رئیس دیوان عالی کشور اینجاست یا اونجا.&amp;rdquo; &lt;br /&gt;
آلن گفت &amp;ldquo;من هم به قانون اساسی خودمون ایمان دارم! اما در این لحظه می&amp;zwnj;تونم توماس جفرسون رو ببینم که داره در گور به خودش می&amp;zwnj;پیچه. و صدای توین بی&amp;zwnj;رو می&amp;zwnj;شنوم که می&amp;zwnj;گه که وقتی ما شیوه&amp;zwnj;های دشمن رو به کار می&amp;zwnj;بریم، دشمن به ما پیروز شده.&amp;rdquo; &lt;br /&gt;
پرسیدم &amp;ldquo;آمریکایی&amp;zwnj;ها می&amp;zwnj;دونن که دولتشون در خارج از چه کسانی حمایت می&amp;zwnj;کنه؟&amp;rdquo; &lt;br /&gt;
&amp;ldquo;سئوال جالبیه. بعضی&amp;zwnj;ها می&amp;zwnj;دونن و چشم&amp;zwnj;پوشی می&amp;zwnj;کنن. بعضی&amp;zwnj;ها نمی&amp;zwnj;دونن و چشم&amp;zwnj;پوشی می&amp;zwnj;کنن. بعضی&amp;zwnj;ها می&amp;zwnj;دونن و براشون فرقی نمی&amp;zwnj;کنه. بعضی&amp;zwnj;ها نمی&amp;zwnj;دونن و براشون فرقی نمی&amp;zwnj;کنه. بعضی&amp;zwnj;ها هم می&amp;zwnj;دونن و سعی می&amp;zwnj;کنند بر علیه&amp;zwnj;ش مبارزه کنن و موفق نمی&amp;zwnj;شن. این آخری&amp;zwnj;ها هنوز رؤیاهای جفرسن رو در سر می&amp;zwnj;پرورن. هیچ چیزی از جفرسن خونده&amp;zwnj;ی؟&amp;rdquo; &lt;br /&gt;
گفتم &amp;ldquo;نه. ولی پدرم یک قفسه پر از کتاب&amp;zwnj;های جفرسن داره. آمریکایی که می&amp;zwnj;خواد منو بهش بفرسته آمریکای توماس جفرسونه.&amp;rdquo; &lt;br /&gt;
گفت &amp;ldquo;پدرت آدم خیلی روشنیه! باید جفرسن رو بخونی. گاهی از اینکه چقدر از خواب و خیال&amp;zwnj;هایی که او برای آمریکا داشت دور شده&amp;zwnj;یم احساس حیرت می&amp;zwnj;کنم.&amp;rdquo; &lt;br /&gt;
پرسیدم &amp;ldquo;پس جنگل پشت مرزهای آمریکا متوقف نمی&amp;zwnj;شه؟&amp;rdquo; &lt;br /&gt;
آلن گفت &amp;ldquo;نه، متأسفانه نه! جنگل به همه جا گسترش داره. تنها فرقش اینه که توی آمریکا جنگل یک لحاف چهل تکه است که در میون وصله&amp;zwnj;هاش جزایری از آدم&amp;zwnj;های رستگار شده پراکنده است. آدم&amp;zwnj;هایی مثل ثورو Thoreau، هاثورن Hawthorne، ملویلMelville، و ویتمن Whitman از این جزایر سر در می&amp;zwnj;آرن. ملویل به این آدم&amp;zwnj;ها می&amp;zwnj;گفت انفرادی&amp;zwnj;ها، و هنوز هم همون انفرادی&amp;zwnj;ها هستیم. در آمریکا می&amp;zwnj;گذارن که از جنگل بیرون بیای و بیرون بمونی، اگه براستی خوی پلنگی نداشته باشی، اگه براستی بخوای گیاهخوار باشی. اما تنها بشرط اینکه سعی نکنی جلوی جنگل رو بگیری، کاری نکنی که بخواد جلوی جنگل رو بگیره. از اون راه هیچ شکار بزرگ گیرت نمی&amp;zwnj;آد. ولی اگه براستی گیاهخوار باشی نیازی به شکار بزرگ نداری.&amp;rdquo; &lt;br /&gt;
پرسیدم &amp;ldquo;و اگه سعی کنی جلوی جنگل رو بگیری چی؟&amp;rdquo; &lt;br /&gt;
گفت &amp;ldquo;اونوقت خوردت می&amp;zwnj;کنن.&amp;rdquo; &lt;br /&gt;
پرسیدم &amp;ldquo;تو چی آلن؟ تو هم گیاهخواری؟ یا اینکه دنبال شکار بزرگی؟&amp;rdquo; &lt;br /&gt;
گفت &amp;ldquo;جالبه که این سئوال رو از من می&amp;zwnj;کنی. من مدت&amp;zwnj;ها به دنبال شکار بزرگ بودم، بدون اینکه حتی خودم متوجه باشم. سال&amp;zwnj;ها در یک رؤیا زندگی می&amp;zwnj;کنی و بعد در یک کابوس بیدار می&amp;zwnj;شی. خواب آرمان&amp;zwnj;های دمکراسی جفرسنی رو می&amp;zwnj;بینی و در کابوس داروینیسم اجتماعی بیدار می&amp;zwnj;شی. بالاخره متوجه می&amp;zwnj;شی که زندگیت یک سری تناقض بوده، که همیشه خواسته&amp;zwnj;ی که هم گیاهخوار باشی و هم دنبال شکار بزرگ بری، سفیر بشی، وزیر امور خارجه بشی، رئیس جمهور بشی. اما برای دنبال شکار بزرگ رفتن باید خوی پلنگی داشته باشی. توی شکار بزرگ جایی برای گیاهخوارا وجود نداره. &lt;br /&gt;
&amp;ldquo; مشکل&amp;zwnj;ترین کشفی که می&amp;zwnj;کنی اینه که با این واقعیت روبرو می&amp;zwnj;شی که اگر چه شکار رو خودت نکشته&amp;zwnj;ی، کشته دیگران را می&amp;zwnj;خورده&amp;zwnj;ای، که برات&amp;zwnj;تر و تمیز بسته&amp;zwnj;بندی شده بود و روی رف&amp;zwnj;های خواربارفروشی&amp;zwnj;ها چیده شده بود؛ وقتی می&amp;zwnj;فهمی که تا زمانی که اون بسته&amp;zwnj;های&amp;zwnj; تر و تمیز و راحت گوشت رو ترک نکرده&amp;zwnj;ای، هنوز متعلق به دنیای درنده&amp;zwnj;خو&amp;zwnj;ها هستی. سال&amp;zwnj;ها فکر می&amp;zwnj;کردم که تا زمانی که قید شغل&amp;zwnj;های بزرگ رو زدم، تا زمانی که تو کثافت&amp;zwnj;کاری&amp;zwnj;هایی که دور تا دورم اتفاق می&amp;zwnj;افته نقشی نداشتم، آلوده نیستم، قصر جسته&amp;zwnj;م. به خودم می&amp;zwnj;گفتم من یه کنسولم، ته دلم شاعرم، گیاهخوارم. آمریکای لاتین چشم&amp;zwnj;هام رو باز کرد. اینجا کاملاً بیدار شدم. ممکنه من فقط اون بابایی باشم که توی شکار بزرگ افسار قاطرا رو نگه می&amp;zwnj;داره. اما این منو به همون اندازه شکارچی می&amp;zwnj;کنه که اون بابایی که ماشه رو می&amp;zwnj;کشه. &amp;ldquo;&lt;br /&gt;
گفتم&amp;rdquo; پس در واقع حرف سرهنگ ساواک دروغ نبود. &amp;ldquo;&lt;br /&gt;
آلن گفت&amp;rdquo; بگذار بگیم کاملاً دروغ نبود. درسته که ما و ساواک با هم قایم موشک&amp;zwnj;بازی می&amp;zwnj;کنیم. سفیر کبیر من هم به همون اندازه سرهنگ&amp;zwnj;ها و تیمسارهای ساواک ترس اینو داره که تو از توی سنای آمریکا سر در بیاری و درباره مرگ برادرت شهادت بدی. اگه این قضیه پیش بیاد یک کسی توی آمریکا گردن سفیر منو می&amp;zwnj;زنه، و شاه اینجا گردن اون سرهنگ&amp;zwnj;ها و تیمسار&amp;zwnj;ها رو. &amp;ldquo;&lt;br /&gt;
پرسیدم&amp;rdquo; خب، حالا تکلیف چیه؟ &amp;ldquo;&lt;br /&gt;
آلن گفت&amp;rdquo; هیچی. همه دروغ خودشونو می&amp;zwnj;گن. همه قایم موشک&amp;zwnj;بازی می&amp;zwnj;کنن. هر کسی گناه رو گردن یه کس دیگه می&amp;zwnj;ندازه. همه تو رو گناهکار می&amp;zwnj;کنیم. برادر تو زیر شکنجه عمال این دولت دمکراتیک که تحت حمایت ماست کشته نشده. اینا همش تبلیغات کمونیستیه. و تو هم جزئی از اون تبلیغات کمونیستی هستی. تمام گناهان برادر تو، هر چی که می&amp;zwnj;خواد باشه، بار تو می&amp;zwnj;کنیم. اینجوری هیچ آزاری به کسی نمی&amp;zwnj;رسه. &amp;ldquo;&lt;br /&gt;
گفتم&amp;rdquo; عالیه! بزن بریم! کاسه شوکران رو رد کن بیاد! &amp;ldquo;&lt;br /&gt;
آلن گفت&amp;rdquo; فقط قضیه یک گره تازه خورده. سر و کار ما با برادرت در آمریکا افتاده، که تبعه آمریکاست و می&amp;zwnj;تونه اونجا سر و صدا راه بندازه. همین حالا یه سر و صدایی راه انداخته، گو اینکه خودشم نمی&amp;zwnj;دونه قضیه چقدر بیخ داره. تا همین حالا موفق شده که یک سناتو رو یک عضو کنگره رو، نه از ایالت دلاویر بلکه از ایالت نیویورک، وا بداره که دوتا تلگراف به سفیر من بزنن. تلگراف&amp;zwnj;ها هم فرمول&amp;zwnj;های اداری نیستن، تلگراف شخصین، یعنی اینکه این&amp;zwnj;ها علاقه شخصی به مسئله ویزای تو دارن. &amp;ldquo;&lt;br /&gt;
من با هیجان، انگار دکتر واتسنم که دارم با شرلاک هلم نقش ببو رو بازی می&amp;zwnj;کنم، گفتم&amp;rdquo; خب، حالا چی کار کنیم؟ &amp;ldquo;&lt;br /&gt;
آلن گفت&amp;rdquo; یا اینکه همه&amp;zwnj;مون، از جمله سناتور و عضو کنگره، تا خرخره دروغ می&amp;zwnj;گیم، از تو یک خرابکار شریر و خطرناک می&amp;zwnj;سازیم، تا بتونیم به آمریکا راهت ندیم، و ریسک این رو نکنیم که گروه&amp;zwnj;های ضد دولتی به تو دسترسی پیدا کنن و از تو در تبلیغاتشون بر علیه دولت شما در اینجا و دولت ما در اونجا استفاده کنن. &amp;ldquo;&lt;br /&gt;
من با شیطنت گفتم&amp;rdquo; و یا اینکه... &amp;ldquo;&lt;br /&gt;
آلن صدای من را منعکس کرد&amp;rdquo; و یا اینکه عمال ساواک کلک تو رو اینجا می&amp;zwnj;کنن، شاید با یه تصادف اتومبیل دیگه، که باین معناست که باید کلک رئیس دیوان عالی کشور رو هم بکنن، چون ممکنه نخواد سر به نیست شدن یک پسر دیگرش رو هم تحمل بکنه. این البته یک مسئله داخلی برای دولت شماست و به ما ربطی نداره. اما اونوقت برادرت و دوستانش سر و صدای بیشتری در آمریکا راه می&amp;zwnj;ندازن و اون به ما ربط داره. &lt;br /&gt;
&amp;ldquo;یا اینکه بهت یه ویزا می&amp;zwnj;دیم و ازت قول می&amp;zwnj;گیریم که در آمریکا یک کلمه حرفی درباره تمام این مطلب نزنی.&amp;rdquo; &lt;br /&gt;
من به شوخی گفتم &amp;ldquo;بقول سرهنگ صبحانی قول برادر یک خیانتکار چه فایده&amp;zwnj;ای براتون می&amp;zwnj;تونه داشته باشه؟&amp;rdquo; &lt;br /&gt;
آلن، گویی که حرف مرا نشنیده باشد، گفت &amp;ldquo;یا اینکه بهت یه ویزا می&amp;zwnj;دیم و خودمون رو آماج حمله سناتور&amp;zwnj;ها و اعضاء لیبرال مجلس آمریکا و سازمان عفو بین&amp;zwnj;المللی و گروه&amp;zwnj;های لیبرال و دست چپی آمریکایی، که می&amp;zwnj;خوان که ما دست از حمایت از شاه برداریم، قرار می&amp;zwnj;دیم.&amp;rdquo; &lt;br /&gt;
پرسیدم &amp;ldquo;خب، قرعه فال به نام کدوم زده شده؟&amp;rdquo; &lt;br /&gt;
&amp;ldquo;از من می&amp;zwnj;پرسی یا از سفیرم؟&amp;rdquo; &lt;br /&gt;
گفتم &amp;ldquo;از کدومتون باید بپرسم؟&amp;rdquo; &lt;br /&gt;
&amp;ldquo;مسئله ویزای تو خیلی مهم شده. تصمیمش با سفیره، که دیگه مطمئنم از ابتدای کار از تمام کثافت&amp;zwnj;کاریاش با خبر بوده. اون ترجیح می&amp;zwnj;ده که تو رو اینجا نگهداره و به سناتور و عضو کنگره بگه که تو یک خرابکار کمونیست خطرناکی. و اگر اون هم بگذاره که ما به تو ویزا بدیم، ساواک بهانه&amp;zwnj;های دیگه&amp;zwnj;ای می&amp;zwnj;تراشه که اینجا نگهت داره یا اینکه یکسره کلکتو بکنه، که البته باز اون یک مسئله داخلی برای دولت شما می&amp;zwnj;شه و ربطی به ما نداره.&amp;rdquo; &lt;br /&gt;
گفتم &amp;ldquo;پس ظاهراً تنها فایده اومدن من اینجا این بود که من و تو یک چیزهایی از همدیگه یاد بگیریم.&amp;rdquo; &lt;br /&gt;
آلن گفت &amp;ldquo;یک کمی دست نگه دار!&amp;rdquo; مدت درازی آنجا ایستاد و در سکوت کامل از پنجره به بیرون نگاه کرد. &lt;br /&gt;
بالاخره گفت &amp;ldquo;تو رو نمی&amp;zwnj;دونم، اما من نمی&amp;zwnj;تونم. می&amp;zwnj;دونی، سرخپوست&amp;zwnj;های آمریکا وقتی به جنگ می&amp;zwnj;رفتن یک بانگ نبرد داشتن. می&amp;zwnj;گفتن، روز خوبیه برای مردن. و برای اون&amp;zwnj;ها اغلب همینطور هم بود. می&amp;zwnj;دونی، برای من شرم&amp;zwnj;آور&amp;zwnj;ترین صفحه تاریخ آمریکا کاری است که ما با سرخپوست&amp;zwnj;های آمریکا کردیم. این حتی از کاری که با برده&amp;zwnj;های سیاهپوست کردیم غم&amp;zwnj;انگیز&amp;zwnj;تر و شرم&amp;zwnj;آورتره. من هر وقت احتیاج به شهامت دارم به اون سرخپوست&amp;zwnj;ها فکر می&amp;zwnj;کنم و به خودم می&amp;zwnj;گم، برای مردن روز خوبیه.&amp;rdquo; &lt;br /&gt;
برگشت و با چشم&amp;zwnj;های آبی روشن به من نگاه کرد. هرگز چشم&amp;zwnj;هایی آنچنان آبی و آنچنان روشن ندیده بودم. نمی&amp;zwnj;خواستم میان حرفش بدوم. می&amp;zwnj;دانستم که هنوز حرفش تمام نشده. &lt;br /&gt;
حرفش را ادامه داد &amp;ldquo;زن من مال یک شهر کوچکه به نام کئوکاک در ایالت آیوا. کمتر از هزار تا جمعیت داره. از اون شهرهایی&amp;zwnj;ست که شب&amp;zwnj;ها خیابون&amp;zwnj;ها قرق می&amp;zwnj;شن. پدر زنم اونجا یک کارخونه قوطی کردن ذرت داره. همیشه به من می&amp;zwnj;گه که وقتی از وزارت خارجه بازنشسته شدم، بعد از سفیر شدن و این حرف&amp;zwnj;ها، می&amp;zwnj;تونم برم اونجا و مدیر کارخونش بشم. فکر نمی&amp;zwnj;کنم هیچوقت راستی خیال می&amp;zwnj;کرد که ممکنه پیشنهادش رو قبول کنم. این یک شوخی خانوادگی بود. اما امروز صبح احساس می&amp;zwnj;کنم دلم می&amp;zwnj;خواد بگم، روز خوبیه برای بازنشسته شدن و رفتن به آیوا و مدیر کارخونه قوطی کردن ذرت شدن. و آخرین اقدام رسمی این کنسول آمریکا اینه که به تو یک ویزا بده، برای ورود به آمریکای توماس جفرسن. &lt;br /&gt;
&amp;ldquo; ممکنه که من فقط اون بابایی باشم که افسار قاطرا رو نگه می&amp;zwnj;داره، اما هنوزم کنسول ایالت متحده آمریکام. و من قانع شده&amp;zwnj;ام که تو سزاوار یک ویزای آمریکا هستی تا فرصت داشته باشی توی آمریکای جفرسن دنبال یک جایی بگردی که توش آدم مجبور نباشه از انسان بودن خودش خجالت بکشه. و اگر سفیر من سعی کنه که تصمیم من رو نفی بکنه، یا اگر نگذارن که تو از این مملکت خارج بشی، یا اگه سعی کنن که تو رو سر به نیست بکنن، اونوقت منم که جلوی سنای آمریکا شهادت می&amp;zwnj;دم. اونوقت بگذار یک تصادف اتومبیل هم برای من ترتیب بدن. &amp;ldquo;&lt;br /&gt;
گفتم&amp;rdquo; خب، به نظر می&amp;zwnj;آد که سرانجام من هم می&amp;zwnj;تونم واترلوی خودمو داشته باشم. اما با بودن تو در کئوکاک و من در واترلو، فکر می&amp;zwnj;کنی آیوا جا برای تمام این گیاهخوارایی که روونه اونجان داشته باشه؟ &amp;ldquo;&lt;br /&gt;
گفت&amp;rdquo; چرا که نه؟ آیوا تا دلت بخواد ذرت داره. همه نون دنیا رو ما می&amp;zwnj;دیم! &amp;ldquo;&lt;br /&gt;
پس از چند لحظه، درحالی که گذرنامه مرا مهر می&amp;zwnj;کرد گفت&amp;rdquo; خنده داره که با تمام دردی که از انسان بودن خودمون می&amp;zwnj;کشیم، بازم موفق می&amp;zwnj;شیم خنده&amp;zwnj;ها مونو بکنیم. &amp;ldquo;&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
</description>
     <comments>https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2011/08/24/6360#comments</comments>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/2204">ادبیات داستانی ایران</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/4103">بهمن شعله ور</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/3244">بی لنگر</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak">خاک</category>
 <pubDate>Wed, 24 Aug 2011 07:58:14 +0000</pubDate>
 <dc:creator />
 <guid isPermaLink="false">6360 at https://archive.radiozamaneh.com</guid>
  </item>
  <item>
    <title>تهران، پانزدهم اوت ۱۹۶۷</title>
    <link>https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2011/08/12/6121</link>
    <description>&lt;div class=&quot;fb-social-like-widget&quot;&gt;&lt;fb:like  href=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2011/08/12/6121&quot; send=&quot;false&quot; layout=&quot;box_count&quot; show_faces=&quot;false&quot; width=&quot;500&quot; action=&quot;like&quot; font=&quot;arial&quot; colorscheme=&quot;light&quot;&gt;&lt;/fb:like&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-sartitr&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    رمان «بی‌لنگر» در رادیو زمانه به شکل داستان دنباله‌دار        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-nevisandeh&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    بهمن شلعه‌ور        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-filefield field-field-maghaleh-image&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    &lt;img  class=&quot;imagefield imagefield-field_maghaleh_image&quot; width=&quot;277&quot; height=&quot;188&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/sites/default/files/bilgebsh01.jpg?1313140487&quot; /&gt;        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;بهمن شعله&amp;zwnj;ور، بی&amp;zwnj;لنگر، فصل هفتم، دفتر خاطرات فرهنگ، تهران، پانزدهم اوت ۱۹۶۷ - تابستان امسال از دبیرستان فارغ&amp;zwnj;التحصیل شدم، و بنا بخواست پدرم تقاضای گذرنامه کردم. در کنکور دانشگاه شرکت کردم، نه به خواست خودم، بلکه به خواست بابا. دلش می&amp;zwnj;خواهد اگر نگذارند از مملکت خارج بشوم شانس این را داشته باشم که اینجا به دانشگاه بروم.&lt;/p&gt;
&lt;!--break--&gt;&lt;!--break--&gt;&lt;p&gt;می&amp;zwnj;گوید در غیر این صورت می&amp;zwnj;برندم به سربازی، و وقتی لباس نظام تنم کردند می&amp;zwnj;توانند هر کاری را با من بکنند، بدون آنکه او یا هیچ کس دیگری حتی از آن خبردار شود.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;نمی&amp;zwnj;خواهم هیچ جور بر خلاف میلش رفتار کنم. خیلی نگرانش هستم. با تمام دوا و درمان&amp;zwnj;ها، فشار خونش روز به روز بالا&amp;zwnj;تر می&amp;zwnj;رود. دکتر&amp;zwnj;ها می&amp;zwnj;گویند اگر به خودش نرسد دیر یا زود سکته می&amp;zwnj;کند. خودش باکی از آن ندارد. می&amp;zwnj;گوید تنها می&amp;zwnj;خواهد آنقدر زنده بماند تا من از مملکت خارج بشوم و به گفته او از دست این &amp;laquo;قصاب&amp;zwnj;ها و بچه&amp;zwnj;باز&amp;zwnj;ها&amp;raquo; در امان باشم. مطمئن نیست که تا او زنده است بگذارند که من خارج شوم. و نمی&amp;zwnj;داند بعد از مرگش با من چه خواهند کرد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;می&amp;zwnj;داند راه&amp;zwnj;های دیگری برای ساکت نگه داشتن او دارند، مثلا زندانیش کنند یا کلک او را بکنند. با پوزخندی می&amp;zwnj;گوید &amp;laquo;شاید یه تصادف اتومبیل دیگه.&amp;raquo; اما فکر نمی&amp;zwnj;کند تا مدتی برایشان صرف کند که چنین کاری بکنند. با تمام شایعاتی که درباره مرگ اسکندر در داخل و خارج مملکت رواج دارد، برایشان صرف نمی&amp;zwnj;کند که پدر اسکندر، رئیس دیوان عالی کشور را هم سر به نیست کنند. خیلی مایه آبروریزیشان می&amp;zwnj;شود، درست وقتی که اعلیحضرت می&amp;zwnj;خواهد به دنیا نشان بدهد که تا چه اندازه کشورش برای سرمایه&amp;zwnj;گذاری جای مطمئنی است. نمی&amp;zwnj;خواهند چیزی به ابعاد جهانی این رسوایی بیفزایند. و نمی&amp;zwnj;خواهند اسکندر را برای تمامی گروه&amp;zwnj;های ملی و چپ قهرمانی بزرگ&amp;zwnj;تر از آنچه که شده بسازند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;برای خاموش کردن و بی&amp;zwnj;اعتبار کردن شایعات درباره اسکندر، و تمام داستان&amp;zwnj;های دیگر شکنجه توسط ساواک که دور جهان پخش شده، به شرکت در جرم بابا نیاز دارند. بابا حالا با شرمساری و سوز جگر به یاد می&amp;zwnj;آورد که یک بار دیگر هم، به هنگام دیدار یک هیئت بازرسی بین&amp;zwnj;المللی، به شرکت در یک سرپوش&amp;zwnj;گذاری روی شکنجه دسته&amp;zwnj;جمعی و قتل زندانیان سیاسی رضایت داده بود. با اطلاع کامل از اینکه اجساد زندانیان سیاسی را که زیر شکنجه کشته شده بودند با اجساد گمنامی جابجا کرده بودند و برایشان گواهی&amp;zwnj;نامه&amp;zwnj;های جعلی مرگ صادر کرده بودند، بابا در سمت رئیس دیوان عالی کشور، هیئت بین&amp;zwnj;المللی را در بازرسی اجساد گمنام و دیدار از &amp;laquo;بارگاه&amp;zwnj;های داد&amp;raquo; وزارت دادگستری همراهی کرده بود. این قضیه، البته پیش از مرگ اسکندر پیش آمده بود.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بابا دستور اکید دارد که هیچ نوع مصاحبه&amp;zwnj;ای نکند و هیچ دیدارکننده&amp;zwnj;ای را که از طرف ساواک تأئید نشده باشد نپذیرد. خیلی&amp;zwnj;ها می&amp;zwnj;خواهند با او ملاقات کنند. خبرنگاران روزنامه&amp;zwnj;ها و تلویزیون&amp;zwnj;های انگلیسی، فرانسوی، اسکاندیناوی، و حتی آمریکایی همه مشتاق دیدار با او هستند. خبرنگاران بی. بی. سی از همه سمج&amp;zwnj;ترند. نمایندگان گروه عفو بین&amp;zwnj;الملل هم همینطور. گویا شایعه مرگ اسکندر هیاهویی به پا کرده. پسر رئیس دیوان عالی کشور زیر شکنجه کشته شده باشد! بهترین دفاع دولت البته این است که اگر این شایعات صحت داشت، آیا رئیس دیوان عالی کشور خاموش می&amp;zwnj;نشست؟ اما صرف نظر از تمامی خدمات &amp;laquo;صادقانه&amp;raquo; گذشته ایشان به دولت اعلیحضرت همایونی، جرأت ندارند بگذارند حتی یک خبرنگار خارجی از او دیدن کند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;او حتی دستور اکید دارد که از خانه خارج نشود، مگر آنکه دو مأمور ساواک او را همراهی کنند. به هر حال خودش نمی&amp;zwnj;خواهد از خانه بیرون برود. پزشکان در خانه از او دیدار می&amp;zwnj;کنند. بندرت، وقتی لازم است که به بیمارستان برود، تنها می&amp;zwnj;تواند در یک اتومبیل ساواک مزین به نشان رسمی وزارت دادگستری، برانندگی یک راننده ساواک و به همراهی دو مامور مسلح، سفر کند. البته بهانه رسمی دفاع از جان رئیس دیوان عالی کشور است. ولی ما سوادمان بیشتر از اینهاست.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;خانه ما بیست و چهار ساعته تحت نظر است. جلوی همه بستگان و دوستان را می&amp;zwnj;گیرند و هنگام ورود و هنگام خروج آن&amp;zwnj;ها بازرسی بدنی می&amp;zwnj;کنند. ازشان به تفصیل درباره دلیل ملاقاتشان بازجوئی می&amp;zwnj;کنند. حتی جلوی مادرجون را هم می&amp;zwnj;گیرند و ازش می&amp;zwnj;پرسند می&amp;zwnj;خواهد چه کسی را و برای چه کاری ملاقات کند. وقتی می&amp;zwnj;گوید که به دیدن پسرش آمده است از او می&amp;zwnj;پرسند آیا رئیس دیوان عالی کشور را هم دیده است یا نه و چه پیغامی از او و برای چه کسی حمل می&amp;zwnj;کند؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بابا حق ندارد با هیچ بیگانه&amp;zwnj;ای با تلفن صحبت کند. مرتباً ماموری از ساواک به دیدن ما می&amp;zwnj;آید، پیرزن خدمتکار را سئوال&amp;zwnj;پیچ می&amp;zwnj;کند، و سعی می&amp;zwnj;کند ما را بترساند و وادارد که هر نوع مکالمه تلفنی را گزارش بدهیم. با اینکه می&amp;zwnj;دانند که ما می&amp;zwnj;دانیم که تلفنمان تحت کنترل است. پاسخ معمولی ما به همه تلفن&amp;zwnj;کننده&amp;zwnj;ها این است که رئیس دیوان کشور بیمار&amp;zwnj;تر از آن است که بتواند با کسی صحبت کند. بابا ترجیح می&amp;zwnj;دهد این را بگوئیم، تا اینکه خودش با&amp;zwnj;هاشان صحبت کند، یا بد&amp;zwnj;تر از آن، مجبور شود دروغ بگوید و با تائید توضیح رسمی مرگ اسکندر، از قاتلین او حمایت کند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;مرا هر وقت پا از خانه بیرون می&amp;zwnj;گذارم می&amp;zwnj;پایند و دنبال می&amp;zwnj;کنند، همانطور که در مدرسه مرا می&amp;zwnj;پائیدند. رئیس مدرسه دستور داشت که مدام مرا بپاید و هر تأخیر یا غیبت یا ملاقات با هر بیگانه&amp;zwnj;ای را گزارش بدهد. هیچ به من اعتماد ندارند، با اینکه بنا به خواست بابا، تعهد کرده&amp;zwnj;ام با&amp;zwnj;هاشان همکاری کنم، جاسوسی کنم، اطلاع بدهم، گزارش بدهم، لو بدهم، و هر کار دیگری که بخواهند بکنم. هر کاری از من خواسته&amp;zwnj;اند کرده&amp;zwnj;ام. اطلاع داده&amp;zwnj;ام، گزارش داده&amp;zwnj;ام، جاسوسی کرده&amp;zwnj;ام. خوشبختانه هر کسی که تا حالا با من تماس گرفته چنان آشکارا مأمور ساواک بوده که توانسته&amp;zwnj;ام به قولم به بابا عمل کنم، بدون آنکه دچار کمترین ناراحتی وجدان شوم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;تمام نامه&amp;zwnj;های ما را سانسور می&amp;zwnj;کنند، چه آن&amp;zwnj;ها که می&amp;zwnj;فرستیم و چه آن&amp;zwnj;ها که دریافت می&amp;zwnj;کنیم. به&amp;zwnj;خصوص مشتاق&amp;zwnj;اند نامه&amp;zwnj;های ما را به امریکا، یعنی به سیروس، و نامه&amp;zwnj;های سیروس را به ما، سانسور کنند. گاهی حتی کوششی برای بستن دوباره نامه&amp;zwnj;ها نکرده&amp;zwnj;اند. در کنترل گفتگوهای تلفنی ما چنان احمق و بی&amp;zwnj;شرم&amp;zwnj;اند که گاهی پیش از قطع تلفن می&amp;zwnj;پرسند آیا گفتگومان تمام شده یا نه. بما اخطار کرده&amp;zwnj;اند که مبادا در تلفن&amp;zwnj;هایمان، حتی به سیروس، چیزی بگوئیم که بتواند به حرف رمز تعبیر شود. سیروس هنوز داستان واقعی مرگ اسکندر را نمی&amp;zwnj;داند. هنوز خیال می&amp;zwnj;کند که اسکندر در تصادف اتومبیل کشته شده، مگر اینکه شایعات را شنیده باشد. اما سیروس روزنامه هائی را که این نوع شایعات را چاپ می&amp;zwnj;کنند نمی&amp;zwnj;خواند. لابد فقط صفحات مربوط به سهام بورس را می&amp;zwnj;خواند. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;تابستان خوبی داشتم. خودم را در کلیات شکسپیر غرق کردم. نمایشنامه تایمون اهل آتن را ترجمه کردم و آن را در تا&amp;zwnj;تر هنرهای زیبا به روی صحنه آوردیم. من نقش تایمون را بازی کردم و از بازیم خیلی استقبال شد. بدم نمی&amp;zwnj;آید بقیه عمرم همین کار را بکنم. بابا می&amp;zwnj;گوید هنرپیشگی سرگرمی خوبی است اما به من هشدار می&amp;zwnj;دهد که آن را به عنوان حرفه انتخاب نکنم. می&amp;zwnj;گوید حرفه سبک و بی&amp;zwnj;ارزشی است و گرسنه خواهم مرد. نمی&amp;zwnj;خواهم روی حرفش حرف بزنم. نمی&amp;zwnj;خواهم چیزی بگویم که ناراحتش کند. تمام خواست&amp;zwnj;هایش را انجام می&amp;zwnj;دهم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اگر بتوانم گذرنامه بگیرم، اگر بتوانم ویزا بگیرم، بر خلاف میل خودم به امریکا می&amp;zwnj;روم تا او را خوشحال کنم. ترجیح می&amp;zwnj;دهم اینجا بمانم و از او نگهداری کنم. می&amp;zwnj;گوید ممکن است به من گذرنامه بدهند ولی گرفتن ویزای امریکا را برایم غیر ممکن کنند. می&amp;zwnj;گوید آنوقت می&amp;zwnj;توانیم از سیروس کمی کمک بگیریم. چون تبعه آمریکاست، می&amp;zwnj;تواند از آن سو کمک کند. اما این به شرطی است که من اول بتوانم گذرنامه بگیرم. برای این است که می&amp;zwnj;خواهد من با ساواک در هر کاری که بخواهند همکاری کنم. می&amp;zwnj;گوید می&amp;zwnj;توانم شرف خودم را دوباره باز بیابم، در امریکا.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&lt;img alt=&quot;&quot; align=&quot;middle&quot; src=&quot;http://radiozamaneh.com/sites/default/files/shobahbilps02_0.jpg&quot; /&gt;&amp;laquo;ببین می&amp;zwnj;تونی یک مکانی پیدا کنی که در اونجا بتونی انسان باشی، بدون اینکه مجبور باشی از انسان بودنت خجالت بکشی. امیدوارم یک چنین فرصتی رو داشته باشی، در آمریکا. فرصتی که من هرگز نداشتم، نه چهل سال پیش، نه حالا.&amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;می&amp;zwnj;گوید &amp;laquo;پسرم، من نمی&amp;zwnj;تونم وجدان تو باشم، همونطور که نمی&amp;zwnj;تونستم وجدان اسکندر باشم. نمی&amp;zwnj;تونم از تو بخوام که یک پسر یا دختر بیگناه رو تحویل این قصابا و بچه&amp;zwnj;بازا بدی. دیگه نمی&amp;zwnj;تونم. نه بعد از کاری که با اسکندر کردن. اما اگه تماسی رو گزارش ندی، حتم داشته باش که یارو صاف و صادقه. بعدم بهش هشدار بده که گورشو گم کنه و از تو فاصله بگیره و به دوستاش هم بگه که از تو فاصله بگیرن. نمی&amp;zwnj;تونم تصور کنم که هنوز چنین طفل معصومائی توی دنیا پیدا می&amp;zwnj;شن. اگه در حدست اشتباه کنی، یادت باشه چه خطری رو داری برای خودت می&amp;zwnj;خری. دیگه فقط مسئله مسئله گذرنامه نگرفتن نخواهد بود. از زبون خودشون شنیدی که باهات چکار خواهند کرد. و هیچ کاری از من برای نجاتت بر نخواهد اومد، همچنان که برای نجات اسکندر بر نیومد.&amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;می&amp;zwnj;گوید &amp;laquo;اعلیحضرت خیلی مرحمت دارن که می&amp;zwnj;ذارن سگ&amp;zwnj;هاشون سکوت منو به قیمت خون پسرم بخرن. لطف می&amp;zwnj;کنن که یک قاضی سالخورده رو از درد حبس و شکنجه و مرگ معاف می&amp;zwnj;فرمایند. گو اینکه الان آرزوی هیچی رو بیشتر از مرگ ندارم. اما همه&amp;zwnj;شم لطف و مرحمت نیست. می&amp;zwnj;دونن که اگه کلک منو بکنن، شایعات بیشتری ایجاد می&amp;zwnj;کنن. چیزی که زنجیر این سگ&amp;zwnj;ها رو نگه داشته ترس از افکار عمومی دنیاست. اعلیحضرت میل ندارن که دنیا ایشون رو یک آدم وحشی بدونه. می&amp;zwnj;خوان خودشونو وارث شکوه شش هزار ساله امپراطوری پارس اعلام کنن. میل دارن که دنیا ایشون رو یک دیکتاتور روشنفکر خیرخواه بشناسه. بعد از مرگ من، اگر تو هنوز اینجا باشی، نمیدوم با تو چکار خواهند کرد. حتی از فکرش تنم می&amp;zwnj;لرزه. چرا بخوان یک شاهد زنده برای قصابی و حیوانیت خودشون نگه دارن؟&amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پس از چند سال سکوت، بابا به سیروس نامه نوشته و از او خواسته که هر چه می&amp;zwnj;تواند برای گرفتن یک ویزای توریستی برای من بکند، حتی اگر شده برای یک سفر کوتاه. به من می&amp;zwnj;گوید، اگر بتوانیم قانعشان کنیم که یک سفر کوتاه یعنی یک سفر کوتاه، شاید بگذارند من خارج شوم. برایش مهم نیست اگر مجبور باشد خانه&amp;zwnj;مان را، که تنها دارائیش است، برای بازگشت من به ضمانت بگذارد و آن را از دست بدهد. اما نمی&amp;zwnj;خواهد اگر من پایم را از مملکت بیرون گذاشتم، دیگر هرگز برگردم، مهم نیست که برای برنگشتن چه کاری مجبور باشم بکنم. سیروس یک دعوتنامه رسمی برای یک سفر سه ماهه برای من فرستاده. اما تعطیلات تابستانی دارد تمام می&amp;zwnj;شود و من هنوز گذرنامه ندارم. پس سفر امریکا باید صبر کند.&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در اداره گذرنامه برای من کلی درد سر درست کرده&amp;zwnj;اند. اول تقاضانامه مرا به جریان نمی&amp;zwnj;انداختند، چون که هنوز به سن قانونی نرسیده بودم، گو اینکه بابا به عنوان کفیل من، تمام اسناد لازم را پر کرده بود، امضاء کرده بود و به تصدیق رسانده بود. بعد گفتند بابا باید شخصاً به اداره بیاید. وقتی ما سعی کردیم از ساواک اجازه بردن او را بگیریم، یک نفر به&amp;zwnj;شان تلفن کرد و گفت که امضای رئیس دیوان عالی کشور را بپذیرند. بعد گفتند که نمی&amp;zwnj;توانم تقاضای گذرنامه کنم، چون که خدمت نظامم را نداده&amp;zwnj;ام، گو اینکه قبول داشتند که هنوز به سن نظام وظیفه نرسیده&amp;zwnj;ام. هنوز هفده سالم نشده. بعد تقاضانامه را پذیرفتند اما گفتند که برای خروج از کشور به عدم سوءسابقه از ساواک نیاز دارم.&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;از شنیدن اینکه باز باید به ساواک برگردم تنم لرزید. از بازگشتن به آن زیرزمین ترسناک و برخورد با آن آدم&amp;zwnj;های خبیث وحشت داشتم. اما بابا بهم اعتماد داد که به آنجا برنخواهم گشت و با آن آدم&amp;zwnj;ها روبرو نخواهم شد. نه برای گذرنامه. به خاطرم آورد که آن&amp;zwnj;ها متخصصینشان بودند و خوشبختانه بیماری من هنوز تا آن اندازه حاد نشده بود.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;مرا به یک ساختمان خیلی شیک در خیابان شاهرضا فرستادند. یک سرهنگ تمام خوش&amp;zwnj;لباس و مؤدب با اونیفورم &amp;zwnj;تر و تمیز ارتشی مرا پذیرفت. از من پرسید چرا می&amp;zwnj;خواهم از کشور خارج شوم و چرا می&amp;zwnj;خواهم به امریکا بروم. گفتم می&amp;zwnj;خواهم از برادرم که در آنجا زندگی می&amp;zwnj;کند، و از زن برادر و برادرزاده&amp;zwnj;هایم که هرگز ندیده&amp;zwnj;ام دیدار کنم. پرسید چرا در این زمان به خصوص؟ گفتم زود&amp;zwnj;تر نمی&amp;zwnj;توانستم چون که در دبیرستان بودم. و بعداً هم نمی&amp;zwnj;توانم چون یا در دانشگاه خواهم بود یا در خدمت نظام. پرسید اگر دیگر برنگردم چه؟ گفتم پدرم خانه&amp;zwnj;اش را برای بازگشت من به ضمانت خواهد گذاشت. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;با شگفتی فریاد زد &amp;laquo;خونه؟ رئیس دیوان کشور فکر می&amp;zwnj;کنه داریم راجع به یه خونه صحبت می&amp;zwnj;کنیم؟&amp;raquo; &lt;br /&gt;
گفتم &amp;laquo;فکر کردم قانون این رو اقتضاء می&amp;zwnj;کنه.&amp;raquo; &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;دوباره با شگفتی فریاد زد &amp;laquo;قانون؟ رئیس دیوان کشور فکر می&amp;zwnj;کنه داریم راجع به قانون صحبت می&amp;zwnj;کنیم؟&amp;raquo; &lt;br /&gt;
آنوقت تنها چیزی را که به فکرم می&amp;zwnj;رسید گفتم. گفتم پدرم حاضر است شخص خودش را برای بازگشت من به ضمانت بگذارد. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;سرهنگ گفت &amp;laquo;رئیس دیوان کشور پاش دم گوره. هر روزی ممکنه اجل خرشو بگیره. و وقتی اون مرد اونوقت کی ضمانت می&amp;zwnj;کنه که تو از امریکا برگردی؟&amp;raquo; &lt;br /&gt;
فکر اینکه به راستی بابا ممکن بود هر روزی بمیرد اشک به چشمانم و سوزشی به بینی&amp;zwnj;ام آورد. سرهنگ حق داشت، گرچه خیلی بی&amp;zwnj;عاطفگی می&amp;zwnj;خواست که درباره مرگ بابا آنطور صحبت کند. برای اولین بار به نشان روی یقه اونیفورمش توجه کردم. به اداره حقوقی ارتش تعلق داشت، که به معنای آن بود که دانشکده حقوق دانشگاه را تمام کرده بود. حتماً در یک زمانی شاگرد یکی از کلاس&amp;zwnj;های بابا می&amp;zwnj;بود. ممکن نبود به دانشکده حقوق رفته باشد و یکی دو تا از کلاس&amp;zwnj;های بابا را نگذرانده باشد. و آنوقت اینطور از مرگ بابا صحبت می&amp;zwnj;کرد، انگار که تنها ارزشی که زندگی بابا داشت این بود که بازگشت مرا به دام تضمین کند! &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;با لحنی که حاکی از سرزنش او به خاطر سنگدلی&amp;zwnj;اش بود، گفتم &amp;laquo;جناب سرهنگ، فکر نمی&amp;zwnj;کنین اگه بابای من بمیره من برای کفن و دفنش برگردم؟&amp;raquo; &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;گفت &amp;laquo;اون یه مقوله دیگه&amp;zwnj;س. اما در حال حاضر این بحث رو می&amp;zwnj;ذاریم کنار.&amp;raquo; &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ظاهراً مسیر آن مقوله مایه رضایتش نبود. این بود که جهت دیگری را در بحث پیش گرفت. پرسید آیا رفتن به امریکا خواست من بود یا خواست بابا. گفتم خواست من بود و بابا با اکراه به آن رضایت داده بود. البته واقعیت درست بر عکس این بود. اما من می&amp;zwnj;دانستم سرهنگ از کجا می&amp;zwnj;آید و کجا خیال دارد برود. پرسید برای چه کسی از رئیس دیوان کشور پیغام می&amp;zwnj;بردم؟ گفتم برای هیچ کس. آیا راهم از طریق لندن بود؟ گفتم فکر نمی&amp;zwnj;کنم. گفتم مستقیماً به امریکا پرواز می&amp;zwnj;کنم، مگر آنکه امریکا پرواز مستقیم نداشته باشد. با چه کسی در بی. بی. سی قرار ملاقات داشتم؟ گفتم منظور حرفش را نمی&amp;zwnj;فهمم. با چه کسی در سازمان عفو بین&amp;zwnj;المللی قرار ملاقات داشتم؟ باز گفتم که منظورش را نمی&amp;zwnj;فهمم. گفت معلوم بود که پدرم خوب مرا برای جوابگویی آماده کرده بود. گفتم پدرم هیچ چنین کاری نکرده بود. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;سرهنگ بعد یک نطق بلندبالا کرد و به من گوشزد کرد که چه دین بزرگی خانواده من به کشور و به اعلیحضرت همایونی داشت، و تا چه حد ما نسبت به مراحمی که ایشان نثار ما کرده بودند ناسپاسی نشان داده بودیم. بعد شروع به شمارش آن مراحم کرد. اول از همه اعلیحضرت پدر مرا به بالا&amp;zwnj;ترین سمت قضائی کشور منصوب فرموده بودند، و با وجود اعمال خائنانه آشکار و مسلم خانوادۀ من اجازه داده بودند که پدرم در این سمت باقی بماند. بعد عمویم را که کمونیست معترف خائن بود شامل عفو ملوکانه فرموده بودند و به او سمت قائم مقام نخست وزیر داده بودند. بعد برادرم خائن از آب در آمده بود و اگر شانسش نزده بود و در تصادف اتومبیل کشته نشده بود به زندان می&amp;zwnj;ا&amp;zwnj;فتاد و با او به شدت رفتار می&amp;zwnj;شد. و حالا پدرم و من و بقیه خانواده منتهای کوشش خود را نمی&amp;zwnj;کردیم تا شایعات نادرستی را که توسط یک توطئه کمونیستی بین&amp;zwnj;المللی بر علیه دولت اعلیحضرت همایونی انتشار یافته بود خنثی کنیم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;مجذوب رجزخوانی جناب سرهنگ شده بودم که دست&amp;zwnj;هایش را پشتش قفل کرده بود، سرش را شق به یک طرف کج کرده بود، چشمش را به یک نقطه نامرئی جلوی دماغش دوخته بود، و در حالیکه میان صندلی&amp;zwnj;های خالی مانوور می&amp;zwnj;داد بین میزش و دیوار پس و پیش می&amp;zwnj;رفت. احساس می&amp;zwnj;کردم که دارم یک هنرپیشه روحوضی، یک هنرپیشه دست سوم را، آزمایش می&amp;zwnj;کنم و او دارد صحنه&amp;zwnj;ای از نمایشنامه&amp;zwnj;ای را اجرا می&amp;zwnj;کند که آشنائی مختصری با آن دارم ولی عنوانش را فراموش کرده&amp;zwnj;ام. مردک به راستی از بازی خودش ممنون و متشکر بود. گاهی با خودم می&amp;zwnj;گفتم نکند راستی حرف&amp;zwnj;های خودش را باور می&amp;zwnj;کند. وقتی بازیش تمام شد و راست ایستاد چیزی نمانده بود که بی&amp;zwnj;اختیار کف بزنم. خوشبختانه به موقع به جهان واقعیات برگشتم و جلوی اشتیاق خودم را گرفتم و خودم را خیلی جدی و تحت تاثیر نشان دادم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;به جناب سرهنگ خاطر نشان کردم که پدرم و من هر کاری را که به ما دستور داده بودند و از ما خواسته بودند کرده بودیم. او مراسم کفن و دفن را، مو به مو مطابق دستور اجرا کرده بود. آگهی&amp;zwnj;ها را مطابق دستور در روزنامه&amp;zwnj;ها چاپ کرده بود، و تمام شایعات مربوط به چگونگی مرگ برادرم را تکذیب کرده بود. من هر کاری را که به من گفته بودند کرده بودم. با ساواک همکاری کرده بودم و هر که را که با من تماس گرفته بود گزارش و لو داده بودم. و به نظر من جناب سرهنگ در متهم کردن من و پدرم به عدم همکاری و خیانت بی&amp;zwnj;انصافی به خرج می&amp;zwnj;داد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;سرهنک، گوئی که بالاخره مچ مرا در یک نکته حقوقی گرفته باشد، فریاد زد &amp;laquo;گفتی هر کاری را که به شما دستور داده بودند کرده&amp;zwnj;اید؟ جان مطلب همین جاست. چرا باید به شما دستور بدن که وظیفه خودتونو انجام بدین؟ بعد از سی سال خدمت قضائی رئیس دیوان عالی کشور هنوز وظائفی رو که نسبت به کشور و شخص اعلیحضرت همایونی داره نمی&amp;zwnj;دونه، که این کار&amp;zwnj;ها رو خود به خود انجام بده، بدون اینکه منتظر دستور بشینه؟ و چرا تو رو درست و حسابی بار نیاورده، تا بدونی که این وظیفه وطن&amp;zwnj;پرستانه توئه که خائنین رو گزارش و لو بدی، بدون اینکه کسی بهت دستور بده؟ و در وهله اول، چرا پدرت مانع عملیات خائنانه برادرت نشد، پیش از اینکه دستگیر بشه و در تصادف اتومبیل کشته بشه؟ آیا خانواده تو به خائن پروردن افتخار می&amp;zwnj;کنه؟&amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;تقریباً وسوسه شده بودم که به جناب سرهنگ تذکر بدهم که با حرفی که از دهنش پریده بود بند را آب داده بود. ولی فقط گفتم &amp;laquo;قربان، پدر من از کارهای برادرم اطلاع نداشت. برادرم مدتی بود از خونه رفته بود و ناپدید شده بود. ما نمی&amp;zwnj;دونستیم کجاست.&amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;سرهنگ گفت &amp;laquo;این بهانه کافی نیست. پدرت بیست و سه سال وقت داشت که برادرت رو درست تربیت کنه و وظائف وطن&amp;zwnj;پرستانه&amp;zwnj;شو بهش بیاموزه، و در این کار کوتاهی کرد.&amp;raquo; &lt;br /&gt;
حرفی نداشتم بزنم. حرفی هم نزدم. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بعد از مکثی دراز، سرهنگ راهروی بین میز و دیوار، و مانوور دور صندلی&amp;zwnj;های خالی را از سر گرفت و بحث تازه&amp;zwnj;ای را آغاز کرد. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ناگهان پشت یک صندلی خالی توقف کرد، دست راستش را بلند کرد، و در حالیکه با انگشت سبابه سقف را نشان می&amp;zwnj;داد، فریاد زد &amp;laquo;چه کسی؟&amp;raquo; و دوباره تکرار کرد &amp;laquo;چه کسی ضمانت می&amp;zwnj;کنه که اگر ما اجازه خروج به تو بدیم، در خارج از کشور تو جلوی دهنت رو می&amp;zwnj;گیری و درست رفتار می&amp;zwnj;کنی؟ می&amp;zwnj;دونی تو چه وسیله تبلیغ خوبی می&amp;zwnj;تونی بشی برای کسانی که می&amp;zwnj;خوان دولت اعلیحضرت همایونی رو بی&amp;zwnj;اعتبار بکنن؟&amp;raquo; &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;من گوسفندوار گفتم &amp;laquo;پدرم ضمانت می&amp;zwnj;کنه، قربان!&amp;raquo; &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;سرهنگ پقی زد به خنده &amp;laquo;هه هه هه! و چه کسی ضمانت می&amp;zwnj;کنه که، بعد از خروج تو از کشور، پدرت جلوی دهنش رو می&amp;zwnj;گیره و درست رفتار می&amp;zwnj;کنه؟&amp;raquo; &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بی&amp;zwnj;اراده، بی&amp;zwnj;آنکه به مضحک بودن پاسخم فکر کنم، گفتم &amp;laquo;بنده، قربان!&amp;raquo; &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;سرهنگ سرش را با زاویه&amp;zwnj;ای عجیب، که چشم&amp;zwnj;هایش را لوچ نشان می&amp;zwnj;داد، به سوی من برگرداند. گویی می&amp;zwnj;خواست ببیند آیا من آن پاسخ را به قصد تمسخر او داده بودم. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;من با شتاب، و برای آنکه به او اطمینان بدهم که بیش از آن از خطر جان پدرم آگاه بودم که بخواهم جناب سرهنگ را مسخره کنم، گفتم &amp;laquo;قربان شما فکر می&amp;zwnj;کنید من کاری می&amp;zwnj;کنم که جون پدرم رو به خطر بندازه؟&amp;raquo; &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;او گفت &amp;laquo;اگه مجبور نشیم، هیچ کسی نمی&amp;zwnj;خواد جون پدرت رو به خطر بندازه. اعلیحضرت اکراه دارند که بگذارند ما پدرت رو بکشونیم اینجا و کمی ادبش کنیم. و برای کشور هم صورت خوشی نداره که رئیس دیوان عالی کشور بی&amp;zwnj;دلیل ناپدید بشه. این شایعات بیشتری ایجاد می&amp;zwnj;کنه. و این اون چیزی نیست که ما می&amp;zwnj;خوایم.&amp;raquo; &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;من برای آنکه باز هم اطمینان بیشتری به او بدهم گفتم &amp;laquo;جناب سرهنگ، من به شما قول می&amp;zwnj;دم. من هیچ چیزی، چه در داخل و چه در خارج کشور نمی&amp;zwnj;گم که مایه سرافکندگی کسی بشه و برای پدرم گرفتاری درست کنه.&amp;raquo; &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;سرهنگ دوباره پقی خندید &amp;laquo;هه هه هه! قول برادر یک خائن! چه فایده&amp;zwnj;ای اون قول می&amp;zwnj;تونه داشته باشه؟&amp;raquo; ظاهراً، حالا با اطمینان از اینکه قصدم تمسخر او نبود، راهرویش را با اضطرار کمتری آغاز کرد. &lt;br /&gt;
من با نومیدی زیاد گفتم &amp;laquo;قربان، ما چیز دیگه&amp;zwnj;ای نداریم ضمانت بذاریم. فقط خونه مونو داریم، قول پدرمو داریم، و قول منو.&amp;raquo; &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;سرهنگ با&amp;zwnj;&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان نگاه لوچ دوباره مرا برانداز کرد. بعد، گویی که از فقر ما متأثر شده باشد، سرش را چند بار تکان داد. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;گفت &amp;laquo;ببینیم چیکار می&amp;zwnj;تونیم بکنیم. همه چی حالا بستگی به این داره که تو به چه خوبی بتونی وظایفتو انجام بدی و وطن&amp;zwnj;پرستیت رو به ما ثابت کنی. توجه داشته باش تو تنها یه وسیله تبلیغ خوب برای گروه&amp;zwnj;های خرابکار نیستی! برای ما هم طعمه خوبی هستی. می&amp;zwnj;تونی به ما کمک کنی تمام این گروه&amp;zwnj;های خرابکار رو شناسائی کنیم و درشون رخنه کنیم. اگه این کارو خوب انجام بدی ممکنه بهت گذرنامه بدیم. توجه کن، گفتم ممکنه. هیچ قولی نمی&amp;zwnj;دم. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;فکر کردم، پس اینطور. بابا زیر و روی این حیوونا رو می&amp;zwnj;شناخت. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;به من گفت &amp;laquo;نمی&amp;zwnj;ذارن بری، پسرم! تا آلوده&amp;zwnj;ات نکرده&amp;zwnj;ن، تا خبر چین و جاسوست نکرده&amp;zwnj;ن، تا ازت یه موجودی نساخته&amp;zwnj;ن که لایق همنشینی آدمیزاد نباشه، نمی&amp;zwnj;ذارن بری. این کاری بود که چهل سال پیش با من کردن.&amp;raquo;&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;و من پرسیدم &amp;laquo;بابا، این اون چیزیه که می&amp;zwnj;خوای من بشم؟ خبر چین و جاسوس، کسی که لایق همنشینی آدمیزاد نباشه؟ واسه خاطر یه گذرنامه؟&amp;raquo;&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;و او گفت &amp;laquo;نه پسرم. فقط می&amp;zwnj;خوام که یک مدت کوتاهی باهاشون راه بیای، تا اینکه از اینجا بری. می&amp;zwnj;خوام که با هوش&amp;zwnj;تر از اونا باشی. شکر خدا که این کار مشکلی نیست. اونا نه تنها بی&amp;zwnj;&amp;zwnj;&amp;zwnj;نهایت پست هستن، بی&amp;zwnj;&amp;zwnj;&amp;zwnj;نهایت احمق هم هستن. اگه انقدر احمق نبودن نمی&amp;zwnj;تونستن انقدر پست باشن. می&amp;zwnj;دونی، اگه فکر می&amp;zwnj;کردم که تو دل اینو داری که مثل اسکندر تفنگ به دست بگیری و به کوه و جنگل بزنی، سعی نمی&amp;zwnj;کردم جلوتو بگیرم. زیاد سعی نکردم جلوی اسکندر رو هم بگیرم. ولی اون دل این کارا رو داشت. من و تو نداریم. عمو جلالت هم نداره. سال&amp;zwnj;ها پیش من به این اذعان کردم و اینی شدم که الان هستم. عمو جلالت هیچوقت اذعان نکرد کیه. هنوزم نمی&amp;zwnj;کنه. دلش می&amp;zwnj;خواد خیال کنه اون چیزیه که نیست. می&amp;zwnj;ون ما همه فقط اسکندر اون چیزی بود که فکر می&amp;zwnj;کرد هست. و دیدی که باهاش چه کردن! فقط با هوش&amp;zwnj;تر از اون&amp;zwnj;ها باش، پسرم! این کارو به خاطر من بکن، به خاطر یک پیر مرد علیل که چیز زیادی از عمرش باقی نمونده.&amp;raquo;&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;گفتم &amp;laquo;بابا، هیچوقت اینو بهت نگفته بودم. اما اونجا، وقتی ماجرای اسکندر رو برای من تعریف کردن من بالا آوردم.&amp;raquo;&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;گفت &amp;laquo;خجالت نکش، پسرم! من هم بالا آوردم. چهل سال پیش. صحنه بازی متفاوت بود و بازیگر&amp;zwnj;ها هم متفاوت بودن، اما داستان همون داستان بود و موضوع داستان همون. گناه ما نیست اگه نمی&amp;zwnj;تونیم چنین حیوانیتی رو تحمل کنیم. از انسان بودنت خجالت نکش!&amp;raquo;&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;laquo;و بعد از اینکه خودم رو با هوش&amp;zwnj;تر از این&amp;zwnj;ها نشون دادم، اونوقت باید چه کنم؟&amp;raquo;&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;laquo;ببین می&amp;zwnj;تونی یک مکانی پیدا کنی که در اونجا بتونی انسان باشی، بدون اینکه مجبور باشی از انسان بودنت خجالت بکشی. امیدوارم یک چنین فرصتی رو داشته باشی، در آمریکا. فرصتی که من هرگز نداشتم، نه چهل سال پیش، نه حالا.&amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;طرح: رادیو زمانه&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;در همین زمینه:&lt;br /&gt;
&lt;/strong&gt;&lt;a href=&quot;http://radiozamaneh2.vps.redbee.nl/taxonomy/term/3244&quot;&gt;::بی&amp;zwnj;لنگر در رادیو زمانه::&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
</description>
     <comments>https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2011/08/12/6121#comments</comments>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/4103">بهمن شعله ور</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/3244">بی لنگر</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak">خاک</category>
 <pubDate>Fri, 12 Aug 2011 09:13:25 +0000</pubDate>
 <dc:creator />
 <guid isPermaLink="false">6121 at https://archive.radiozamaneh.com</guid>
  </item>
  <item>
    <title>تهران، اول مارس ۱۹۶۷</title>
    <link>https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2011/08/10/5915</link>
    <description>&lt;div class=&quot;fb-social-like-widget&quot;&gt;&lt;fb:like  href=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2011/08/10/5915&quot; send=&quot;false&quot; layout=&quot;box_count&quot; show_faces=&quot;false&quot; width=&quot;500&quot; action=&quot;like&quot; font=&quot;arial&quot; colorscheme=&quot;light&quot;&gt;&lt;/fb:like&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-sartitr&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    رمان بی‌لنگر به شکل داستان دنباله‌دار در رادیو زمانه        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-nevisandeh&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    بهمن شعله‌ور         &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-filefield field-field-maghaleh-image&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    &lt;img  class=&quot;imagefield imagefield-field_maghaleh_image&quot; width=&quot;277&quot; height=&quot;188&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/sites/default/files/bilsoufs01.jpg?1312951525&quot; /&gt;        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;بهمن شعله&amp;zwnj;ور، بی&amp;zwnj;لنگر، بخش سوم، فصل ششم، دفتر خاطرات فرهنگ، تهران، اول مارس ۱۹۶۷ - امروز وقتی از ایستگاه اتوبوس به طرف مدرسه می&amp;zwnj;رفتم یک مرد لاغر بلند قد بیست و چند ساله خودش را به من رساند و پا به پایم قدم برداشت.&lt;/p&gt;
&lt;!--break--&gt;&lt;!--break--&gt;&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;با صدائی خفه و لحنی توطئه&amp;zwnj;گرانه، بی&amp;zwnj;آنکه حتی سرش را به طرف من بر گرداند، گفت &amp;laquo;بدون اینکه جلب توجه کنی پا به پای من راه بیا و گوش بده.&amp;raquo; من، در حالیکه سعی می&amp;zwnj;کردم اضطراب و هیجانم را بپوشانم، به حرفش گوش کردم. گفت که یکی از رفقای اسکندر است و آن&amp;zwnj;ها به کمک من نیاز دارند. گفت با ماجرایی که به سر اسکندر آمده بود، حالا من یک مظهر مهم برای تمام نهضت انقلابی بودم، پرچمی بودم که می&amp;zwnj;توانستند دورم جمع شوند و نفرات تازه زیادی را جلب کنند. آیا حاضر بودم به خاطر اسکندر به&amp;zwnj;شان کمک کنم یا نه؟ من اول به حرف&amp;zwnj;های سرهنگ و بعد به حرف&amp;zwnj;های بابا فکر کردم و جواب مثبت دادم. گفت توی اولین کوچه دست راست بپیچم، تا دم مسجد دست چپم بروم و آنجا منتظر بایستم. یک رفیق دیگر آنجا مرا ملاقات می&amp;zwnj;کند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;گفتم &amp;laquo;مدرسه&amp;zwnj;ام دیر می&amp;zwnj;شه.&amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;گفت &amp;laquo;مدرسه می&amp;zwnj;تونه صبر کنه. بعد از بلائی که به سر اسکندر اومده چطور می&amp;zwnj;تونی غصه اینو بخوری که مدرسه&amp;zwnj;ات دیر می&amp;zwnj;شه؟&amp;raquo; مثل اسکندر حرف می&amp;zwnj;زد. قیافه&amp;zwnj;اش به ساواکی&amp;zwnj;ها نمی&amp;zwnj;خورد. با خودم گفتم نکند بابا اشتباه فکر می&amp;zwnj;کند. اما به قولی که به او داده بودم فکر کردم و به حرف یارو گوش کردم.&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;توی کوچه به راحتی مسجد را پیذا کردم. کسی آنجا منتظر نبود. چند دقیقه بعد مردی را دیدم که از طرف مقابل می&amp;zwnj;آمد. خیلی با احتیاط قدم برمی&amp;zwnj;داشت و مرتب پشت سرش را می&amp;zwnj;پائید. وقتی نزدیک&amp;zwnj;تر رسید و صورتش را دیدم یکه خوردم. آدمی بود که روزنامه را زیر در باغ انداخته بود. این به آن معنا بود که آن یکی هم روراست بود، که راستی از رفقای اسکندر بود. یکهو از دست بابا عصبانی شدم. پس بابا علامه دهر نبود.&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;مردک شروع کرد راه رفتن به طرف مقابل و به من گفت که دنبالش بروم. تا ته کوچه رفتیم تا به جائی رسیدیم که دیگر نشانی از دکان و خانه نبود. انگار می&amp;zwnj;خواست مطمئن شود که کسی نمی&amp;zwnj;تواند از پشت در بسته&amp;zwnj;ای حرف&amp;zwnj;های ما را بشنود. من گیج شده بودم. حالا باید چه کار می&amp;zwnj;کردم؟ یا بایذ به اسکندر خیانت می&amp;zwnj;کرذم یا باید قولی را که به بابا داده بودم می&amp;zwnj;شکستم. شاید می&amp;zwnj;توانستم شب با بابا راجع به مطلب صحبت کنم و بعد تصمیم بگیرم. انتظار نداشتند که من همه چیز را بلافاصله با تلفن عمومی گزارش بدهم، یا داشتند؟ به هر حال پول خرد برای تلفن نداشتم. اما باید به این بابا هشدار می&amp;zwnj;دادم، بهش می&amp;zwnj;گفتم که من مجبورم گزارش هر که را که با من تماس می&amp;zwnj;گیرد بدهم. بعذ هم ازش بخواهم که به همه رفقایش بگوید که دور و ور من نیایند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پرسید &amp;laquo;منو می&amp;zwnj;شناسی؟&amp;raquo; &lt;br /&gt;
گفتم &amp;laquo;آره. تو رفیق اسکندر بودی. تو اونی هستی که روزنامه رو انداخت زیر در باغ.&amp;raquo; &lt;br /&gt;
پرسید &amp;laquo;به من اعتماد داری؟&amp;raquo; &lt;br /&gt;
گفتم &amp;laquo;آره.&amp;raquo; &lt;br /&gt;
&amp;laquo;چرا؟&amp;raquo; &lt;br /&gt;
&amp;laquo;چون رفیق اسکندر بودی.&amp;raquo; &lt;br /&gt;
&amp;laquo;اون هیچی رو ثابت نمی&amp;zwnj;کنه. اسکندر مرده. من زنده&amp;zwnj;م. چه می&amp;zwnj;دونی واسه زنده موندن مجبور بودم چه کار بکنم؟&amp;raquo; &lt;br /&gt;
پرسیدم &amp;laquo;چی می&amp;zwnj;خوای به من بگی؟&amp;raquo; &lt;br /&gt;
جواب سئوالم را نداد. پرسید &amp;laquo;می&amp;zwnj;دونی اسم من چیه؟&amp;raquo; &lt;br /&gt;
گفتم &amp;laquo;نه. اما می&amp;zwnj;دونم که اونا عکستو دارن.&amp;raquo; &lt;br /&gt;
&amp;laquo;اونا کین؟&amp;raquo; &lt;br /&gt;
&amp;laquo;ساواک. منو بردن اونجا. برام تعریف کردن که چه بلاهائی سر اسکندر آورده بودن. هر چی تو اون روزنامه بود راسته. همه اون کارا رو کرده بودن. بد&amp;zwnj;تر از اونم کرده بودن؟&amp;raquo; &lt;br /&gt;
&amp;laquo;به من داری می&amp;zwnj;گی؟&amp;raquo; &lt;br /&gt;
خیلی عصبانی بود، انگار که من کاری کرده باشم، یا چیزی گفته باشم. &lt;br /&gt;
&amp;laquo;کلی عکس به من نشون دادن، از جمله عکس تو رو. می&amp;zwnj;خواستن من رفقای اسکندرو لو بدم. می&amp;zwnj;خواستن من تو رو لو بدم. اما من این کارو نکردم. بهشون راجع به روزنامه&amp;zwnj;ای که زیر در انداخته بودی گفتم، اما هیچی راجع به تو نگفتم. هیچی بروز ندادم. وقتی عکس تو رو دیدم هیچ به روی خودم نیاوردم. گفتم صورت تو رو ندیده بودم. گفتم خیلی تاریک بود، تو نصف صورتتو با شال&amp;zwnj;گردن پوشونده بودی، کلاهتو خیلی پائین کشیده بودی. گفتم من نمی&amp;zwnj;دونم تو چه ریختی هستی. من لوت ندادم. به خدا ندادم.&amp;raquo; &lt;br /&gt;
نگاهی غمگین به من انداخت و عصبانیتش شروع به خوابیدن کرد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;گفت &amp;laquo;حماقت کردی. چرا لوم ندادی؟ می&amp;zwnj;دونی اگه مچتو گرفته بودن چیکارت می&amp;zwnj;کردن؟ می&amp;zwnj;خوای یه قهرمان مرده دیگه مثل اسکندر بشی؟&amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;هنوز نمی&amp;zwnj;فهمیدم چرا آنقدر از من عصبانی است؟ دلش می&amp;zwnj;خواست گیر بیفتد؟ دلش می&amp;zwnj;خواست لوش بدهم؟ &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&lt;img alt=&quot;&quot; align=&quot;middle&quot; src=&quot;http://radiozamaneh.com/sites/default/files/biltotou01.gif&quot; /&gt;گفت &amp;laquo;و من به زبون اومدم&amp;raquo; و اشکش سرازیر شد. با لحنی خشن و خشمگین گفت &amp;laquo;می&amp;zwnj;دونی، همه&amp;zwnj;مون که نمی&amp;zwnj;تونیم قهرمان مرده باشیم. بعضییامون معده&amp;zwnj;مون ضعیفه. زود بالا می&amp;zwnj;آریم. همه&amp;zwnj;مون که نمی&amp;zwnj;تونیم بمیریم. بالاخره یه بابایی باید زنده بمونه، وگرنه به زودی توی دنیا آدم نمیمونه.&amp;raquo; همینطور اشک از چشم&amp;zwnj;هایش سرازیر بود. &lt;br /&gt;
پرسیدم &amp;laquo;تو رم شکنجه دادن؟&amp;raquo;&lt;br /&gt;
کلاهش را برداشت و جای زخم&amp;zwnj;های عمیقی را در وسط سرش به من نشان داد. بعد پیراهنش را بالا کشید و جای زخم&amp;zwnj;های عجیب و غریبی را روی شکمش نشان داد. گفت &amp;laquo;بیشتر می&amp;zwnj;خوای ببینی؟&amp;raquo;&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;&amp;laquo;نمی&amp;zwnj;تونستم این کارو بکنم. تو رفیق اسکندر بودی. اون تو رو دوست داشت. تو اونو دوست داشتی.&amp;raquo; &lt;br /&gt;
پرسید &amp;laquo;تو از کجا این همه می&amp;zwnj;دونی؟&amp;raquo; &lt;br /&gt;
&amp;laquo;چونکه جونتو به خطر نمی&amp;zwnj;نداختی که اون روزنامه رو واسه من بیاری.&amp;raquo; &lt;br /&gt;
&amp;laquo;از کجا می&amp;zwnj;دونی جونمو به خطر انداختم؟ از کجا می&amp;zwnj;دونی من مأمور ساواک نبودم؟ از کجا می&amp;zwnj;دونی آوردن اون رورنامه یه نقشه نبود که اعتماد تو رو جلب کنم که بعد بتونم ازت استفاده کنم؟ به هر حال، فایده اون روزنامه چی بود؟ اسکندر که مرده بود. چی راحت&amp;zwnj;تر از اینکه اون رورنامه رو بفرستن واسه تو، که تو رو خر کنن؟ کدوم ابلهی می&amp;zwnj;ومد جون خودشو واسه آوردن اون روزنامه به خطر بندازه، وقتی هر خری می&amp;zwnj;تونست حدس بزنه که خونه&amp;zwnj;تون تحت نظره؟&amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;حرفش درست به نظر می&amp;zwnj;آمد. ممکن هم بود راست باشد. تازه داشتم می&amp;zwnj;فهمیدم چقدر در این مسائل ساده و خامم. و پیش خودم خیال کرده بودم که چون چند تا کتاب خوانده&amp;zwnj;ام، می&amp;zwnj;توانم سر سرهنگه و تمام تشکیلات ساواک شیره بمالم. یاد حرف بابا افتادم درباره شیوه&amp;zwnj;هائی که این آدم&amp;zwnj;ها داشتند که آدم را مجبور به کردن کاری کنند که نمی&amp;zwnj;خواهد. آن&amp;zwnj;وقت خیال کردم صحبت شکنجه را می&amp;zwnj;کند. البته صحبت شکنجه را می&amp;zwnj;کرد. اما منظورش می&amp;zwnj;توانست این هم باشد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اما بابا هم ظن نبرده بود که آدمی که روزنامه را آورد ممکن بود مأمور ساواک باشد. اگر این آدم مأمور ساواک بود خودش همه این چیز&amp;zwnj;ها را به&amp;zwnj;من می&amp;zwnj;گفت؟ شاید فقط داشت مرا امتحان می&amp;zwnj;کرد تا ببیند چقدر خامم. شاید این اولین درس من در تاکتیک&amp;zwnj;های انقلابی بود. هیچی نشده داشتم خیلی چیز&amp;zwnj;ها یاد می&amp;zwnj;گرفتم. اما من یک برتری بر او داشتم که او خبر نداشت. او نمی&amp;zwnj;دانست که من قبلاً هم صورتش را دیده بودم. نمی&amp;zwnj;دانست که شبی که با اسکندر به خانه ما آمد، وقتی که داشت برای اسکندر دم در باغ کشیک می&amp;zwnj;کشید، من از لای درز در نگاهش کرده بودم. خود این ثابت نمی&amp;zwnj;کرد که اسکندر به او اعتماد داشت؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;گفتم &amp;laquo;ولی من تو رو قبلاً دیده بودم. می&amp;zwnj;دونستم که رفیق اسکندری. اون شب نصفه&amp;zwnj;شب که از جنگل اومد به دیدن من، دوتائیتونو با هم دیدم. بهش قول دادم نیام تا دم در باغ. اما اومدم. دو تائیتونو با هم دیدم. معلوم بود که داری واسه اون کشیک می&amp;zwnj;دی. معلوم بود که به تو اعتماد داره. دیدم پیش از اینکه از دو راه مختلف برین که با هم گیر نیفتین، همدیگه رو بغل کردین. وقتی به من گفتی می&amp;zwnj;دونی که چقدر من و اسکندر همدیگه رو دوست داشتیم، می&amp;zwnj;دونستم که درباره من با تو حرف زده، شاید ازت قول گرفته که اگه اون چیزیش شد به دیدن من بیای.&amp;raquo; تقریباً سرش داد زدم &amp;laquo;من نمی&amp;zwnj;تونستم اون معامله رو با تو بکنم. نمی&amp;zwnj;تونستم تو رو لو بدم. عین این بود که اسکندرو لو داده باشم.&amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;دیدم که قطره&amp;zwnj;ای اشک روی گونه&amp;zwnj;اش لغزید. &lt;br /&gt;
گفت &amp;laquo;اگه از من خواسته بودن که تو رو لو بدم من لوت می&amp;zwnj;دادم. جونمو واسه تو به خطر نمی&amp;zwnj;نداختم.&amp;raquo; &lt;br /&gt;
&amp;laquo;واسه اسکندر چی؟&amp;raquo; &lt;br /&gt;
&amp;laquo;واسه اسکندرم جونمو به خطر نمی&amp;zwnj;نداختم. ترجیح می&amp;zwnj;دادم به زبون بیام تا اینکه بمیرم.&amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ناگهان یاد حرف بابا افتادم. &amp;laquo;اسکندر چیزی نگفت. این به این معنا نیست که هیشکی دیگه این کارو نکرد.&amp;raquo; آیا او به زبان آمده بود؟ اسکندر را لو داده بود؟ آیا اسکندر اینطوری گیر افتاده بود؟ اما این ممکن نبود. وقتی آن روزنامه را آورد اسکندر مرده بود.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;دوباره با عصبانیت پرسید &amp;laquo;چرا دنبال اون یارو اومدی؟ چرا به حرفش گوش دادی؟&amp;raquo; &lt;br /&gt;
&amp;laquo;چون که گفت رفقای اسکندر به من احتیاج دارن. گفت که من حالا واسه تمام نهضت انقلابی یه مظهرم که دورم می&amp;zwnj;تونن نفرات جمع کنن.&amp;raquo; &lt;br /&gt;
&amp;laquo;و تو&amp;zwnj;ام حرفشو باور کردی؟&amp;raquo; &lt;br /&gt;
گفتم &amp;laquo;نه. اول نه. تا اینکه تو رو دیدم. &amp;laquo;&lt;br /&gt;
دوباره با عصبانیت پرسید &amp;laquo;چرا به دستورش عمل کردی؟&amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;خیلی احساس خجالت کردم. من به آنجا آمده بودم آماده برای جاسوسی کردن، آماده برای اینکه هر کسی را که آنجا ببینم لو بدهم، فقط چون که بابا فکر می&amp;zwnj;کرد که همه&amp;zwnj;شان مأمور ساواکند. اگر اتفاقاً او نبود که آنجا منتظرم ایستاده بود، همه&amp;zwnj;شان را لو می&amp;zwnj;دادم، همه رفقای اسکندر را. فقط به خاطر حرف بابا. بابا علامه دهر نبود. یا اینکه شاید عمداً به من دروغ گفته بود که من همه را لو بدم، که جان خود بدبختم را نجات بدم، تا بابا کمتر درد بکشد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;گفتم &amp;laquo;خجالت می&amp;zwnj;کشم اینو بهت بگم. من به اون سرهنگ ساواک قول داده بودم باهاشون همکاری کنم، که هر کدوم از رفقای اسکندرو که با من تماس می&amp;zwnj;گرفتن گزارش بدم. گرچه خیال نداشتم این کارو بکنم. فکر کرده بودم که تا یه مدتی مأمور به سراغم می&amp;zwnj;فرستن. خیال داشتم تشخیص خودمو به کار ببرم و فقط اونائی رو که فکر می&amp;zwnj;کردم مأمورن گزارش بدم. البته اگه تشخیصم غلط از آب در می&amp;zwnj;ومد هر تصمیمی که می&amp;zwnj;گرفتم بدبختی بار می&amp;zwnj;آورد، مگه نیست؟ بعد بابام گفت که همه رو گزارش بدم. گفت رفقای اسکندر الان محاله به من نزدیک بشن. گفت توی سه ماه آینده هرکی به سراغ من بیاد مأمور ساواکه. این بود که فکر کردم این یارو مأمور ساواکه. اومدم اینجا آماده که گزارش اونو بدم، با هر کی دیگه که اینجا منتظرم باشه.&amp;raquo;&lt;br /&gt;
گفت &amp;laquo;حالا چی؟&amp;raquo;&lt;br /&gt;
&amp;laquo;خب، معلومه که بابام اشتباه کرده بود. واضحه که تمام اونائی که به سراغ من بیان نمی&amp;zwnj;تونن مأمور ساواک باشن. من احمق بودم که حرفشو باور کردم. شاید به من دروغ گفت که من همه رو گزارش بدم، که شکنجه نشم، که اون بیشتر درد نکشه. &amp;raquo;&lt;br /&gt;
با تفریح و خنده گفت &amp;laquo;یا شاید احمق بودی اگه حرفشو باور نمی&amp;zwnj;کردی، وقتی که حرفش راسته. وای که چقدر اسکندر تو رو دوست داشت. چقدر سعی کرد که از تو حمایت کنه. و ببین که حالا به چه روزی افتاده&amp;zwnj;ی.&amp;raquo; &lt;br /&gt;
چند قطره اشک دیگر از چشمش سرازیر شد. دستش را دور شانه من گذاشت، طوری که اسکندر، اگر آنجا بود این کار را می&amp;zwnj;کرد. دوباره شروع به راه رفتن کردیم. &lt;br /&gt;
&amp;laquo;می&amp;zwnj;خوای بگی اون یارو مأموره؟&amp;raquo;&lt;br /&gt;
&amp;laquo;دقیقاً.&amp;raquo;&lt;br /&gt;
&amp;laquo;پس می&amp;zwnj;تونه بفرستدشون دنبال تو، مگه نه؟&amp;raquo;&lt;br /&gt;
گفت &amp;laquo;شاید اون فکر می&amp;zwnj;کنه که منم مأمورم.&amp;raquo;&lt;br /&gt;
پرسیدم &amp;laquo;می&amp;zwnj;خوای بگی تو مأمور دوجانبه&amp;zwnj;ای؟&amp;raquo; یاد حرف اسکندر افتادم که می&amp;zwnj;گفت یک زمانی حزب توده تعداد زیادی مأمور دو جانبه در ساواک داشت. &lt;br /&gt;
با لبخند و تفریح بیشتری گفت &amp;laquo;چرا که نه؟&amp;raquo; چنان احساس خامی و ابلهی کردم. احساس کردم مثل گربه&amp;zwnj;ای که با موش بازی می&amp;zwnj;کند دارد با من بازی می&amp;zwnj;کند. گرچه هنوز بهش اعتماد داشتم. آنطور که هر وقت اسم اسکندر را می&amp;zwnj;برد اشکش سرازیر می&amp;zwnj;شد معلوم بود که او را دوست می&amp;zwnj;داشت. &lt;br /&gt;
گفت &amp;laquo;خب، گزارششو می&amp;zwnj;دی یا نه؟&amp;raquo;&lt;br /&gt;
گفتم &amp;laquo;نباید بدم؟ اگه می&amp;zwnj;گی که مأموره؟&amp;raquo;&lt;br /&gt;
گفت &amp;laquo;مأمور که هست. باید گزارششو بدی. منو چی؟ منم گزارش می&amp;zwnj;دی؟&amp;raquo;&lt;br /&gt;
گفتم &amp;laquo;البته که نه. بهشون می&amp;zwnj;گم تو اینجا نبودی. می&amp;zwnj;تونم بگم اصلا من نرفتم به مسجد. &amp;laquo;&lt;br /&gt;
&amp;raquo; وقتی دومرتبه بردنت اونجا توی اون زیرزمین، واسه &amp;laquo;درمان&amp;raquo;، حرفتو عوض نمی&amp;zwnj;کنی؟ خیال می&amp;zwnj;کنی جناب سرهنگ داستان اسکندر رو برات گفت که سرگرمت بکنه؟ خیال نمی&amp;zwnj;کنی بتونن همون معامله رو با تو بکنن چونکه شونزده سالت بیشتر نیست؟&amp;raquo;&lt;br /&gt;
من ساکت ماندم. چنان احساس خامی و ابلهی می&amp;zwnj;کردم و چنان گیج بودم. هیچ نمی&amp;zwnj;دانستم که زیر شکنجه چه می&amp;zwnj;کنم. یادم افتاد چطور از شنیدن آن استفراغ کرده بودم. کاش بابا آنجا بود تا نظر او را بپرسم. اما جواب او را می&amp;zwnj;دانستم. کاش اسگندر آنجا بود. نمی&amp;zwnj;دانستم او چه جوابی می&amp;zwnj;داد. و این مرد که هم سنگر اسکندر بود، او چه توصیه&amp;zwnj;ای می&amp;zwnj;کرد؟ همین الان بمن نگفته بود که او مرا لو می&amp;zwnj;داد تا جان خودش را نجات بدهد؟ آیا براستی مامور دوجانبه بود؟ آیا توانسته بود که سر تمام تشکیلات ساواک شیره بمالد؟ &lt;br /&gt;
انگار که دارم از اسکندر این سئوال را می&amp;zwnj;کنم، پرسیدم &amp;laquo;فکر می&amp;zwnj;کنی باید گزارش تورم بدم؟&amp;raquo;&lt;br /&gt;
پرسید &amp;laquo;می&amp;zwnj;تونی مثل اسکندر شکنجه رو تحمل کنی؟&amp;raquo;&lt;br /&gt;
گفتم &amp;laquo;فکر نمی&amp;zwnj;کنم. من خیلی قوی نیستم.&amp;raquo;&lt;br /&gt;
&amp;laquo;حاضری به نهضت بپیوندی، مخفی بشی، تفنگ دستت بگیری و مثل اسکندر بزنی به کوه و جنگل؟&amp;raquo;&lt;br /&gt;
گفتم &amp;laquo;نه. اسکندر می&amp;zwnj;دونست واسه چی داره می&amp;zwnj;جنگه. من نمی&amp;zwnj;دونم واسه چی دارم می&amp;zwnj;جنگم. اسکندر یه هدفی داشت که بهش معتقد بود. من ندارم. لااقل هنوز ندارم. من فقط به اسکندر اعتقاد داشتم، و به هر کاری که اون می&amp;zwnj;کرد، چون که خیلی دوستش داشتم.&amp;raquo;&lt;br /&gt;
گفت &amp;laquo;پس چاره&amp;zwnj;ای نداری جز اینکه گزارش منو بدی. فکر نمی&amp;zwnj;کنی دنبالت کردن ببینن می&amp;zwnj;آی دم مسجد یا نه؟ فکر نمی&amp;zwnj;کنی همین الان دارن سر راه انتظارتو می&amp;zwnj;کشن، که ببینن چه مدت با من حرف زدی؟&amp;raquo;&lt;br /&gt;
دوباره فهمیدم که چه خام بودم، و چه مشکل بود که بتوانم به ساواک حقه بزنم، بدون آنکه جان خودم یا بابا را به خطر بیندازم. این کار چنان کار کثیفی بود که اگر گرفتارش می&amp;zwnj;شدی هیچ راه خلاصی برایت نبود، هر چند هم که بیگناه یا زیرک باشی. هیچکس در امان نبود. بابا با سیاست کاری نداشت، رئیس دیوان عالی کشور بود، و در امان نبود. عمو جلال دیگر انقلابی نبود، قائم مقام نخست&amp;zwnj;وزیر بود، با شاه پکر بازی می&amp;zwnj;کرد، و در امان نبود. من هیچ&amp;zwnj;وقت نخود هیچ آشی نشده بودم و من که هیچ در امان نبودم. &lt;br /&gt;
پرسیدم &amp;laquo;اگه من گزارش تو رو بدم، چی بسر تو می&amp;zwnj;آد؟&amp;raquo;&lt;br /&gt;
گفت &amp;laquo;غصه من با منه، نه با تو. تو فقط فکر این باش که جون خودتو نجات بدی.&amp;raquo;&lt;br /&gt;
از خودم می&amp;zwnj;پرسیدم چگونه او می&amp;zwnj;تواند با این همه گرفتاری خونسردیش را حفظ کند. چنان صحبت کند که انگار تا دلت بخواهد وقت دارد و هیچ باکیش هم نیست. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&lt;img alt=&quot;&quot; align=&quot;middle&quot; src=&quot;http://radiozamaneh.com/sites/default/files/biltotou02.gif&quot; /&gt;خواهرمو آوردن اونجا. جلوی چشم من بهش تجاوز کردن. جلوی چشم من شکنجه&amp;zwnj;اش دادن. طاقت شنیدن جیغاشو نداشتم. به من التماس می&amp;zwnj;کرد یه جوری کمکش کنم. به هر حال فکر نمی&amp;zwnj;کردم اگه به زبونم بیام هیچکدوممون از اونجا زنده بیاد بیرون. این بود که باز چیزی رو لو ندادم. اما یه چیزی درون وجودم پاره شد. شروع کردم به استفراغ. همینجور بالا می&amp;zwnj;آوردم. اما بازم چیزی نگفتم. بعد دیگه صدای نعره&amp;zwnj;های اسکندر رو نمی&amp;zwnj;شنیدم و فهمیدم که مرده. انقدر احساس تنهائی کردم&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;پرسیدم &amp;laquo;راستی مامور دوجانبه&amp;zwnj;ای؟&amp;raquo;&lt;br /&gt;
&amp;laquo;اگه بودم این چیزا رو بهت می&amp;zwnj;گفتم؟&amp;raquo;&lt;br /&gt;
گفتم&amp;raquo; نه. اما چرا هیچ باکیت نیست؟ چرا حودتو مخفی نکرده&amp;zwnj;ی؟ خودت گفتی اون یارو مأموره، و مسلم می&amp;zwnj;دونه که همین الان تو اینجائی. می&amp;zwnj;گیرنت. می&amp;zwnj;شناسنت. عکستو دارن. خودم دیدمش.&amp;raquo;&lt;br /&gt;
با لبخند تلخی پرسید &amp;laquo;از کجا خیال می&amp;zwnj;کنی عکسمو گیر آوردن؟ از توی یه جعبه شوکولات؟&amp;raquo;&lt;br /&gt;
&amp;laquo;می&amp;zwnj;خوای بگی یه دفعه گیر افتاده&amp;zwnj;ی؟&amp;raquo;&lt;br /&gt;
سرش را به علامت مثبت تکان داد. ناگهان قیافه گناهکار و شرمزده&amp;zwnj;ای به خود گرفت، انگار که از اینکه او زنده بود و اسکندر نبود احساس گناه می&amp;zwnj;کرد. &lt;br /&gt;
&amp;laquo;و تو به زبون اومدی؟&amp;raquo;&lt;br /&gt;
گفت &amp;laquo;و من به زبون اومدم&amp;raquo; و اشکش سرازیر شد. با لحنی خشن و خشمگین گفت &amp;laquo;ما همه جیگر اسکندرو نداشتیم. می&amp;zwnj;دونی، همه&amp;zwnj;مون که نمی&amp;zwnj;تونیم قهرمان مرده باشیم. بعضییامون معده&amp;zwnj;مون ضعیفه. زود بالا می&amp;zwnj;آریم. همه&amp;zwnj;مون که نمی&amp;zwnj;تونیم بمیریم. بالاخره یه بابایی باید زنده بمونه، وگرنه به زودی توی دنیا آدم نمیمونه.&amp;raquo; همینطور اشک از چشم&amp;zwnj;هایش سرازیر بود. &lt;br /&gt;
پرسیدم &amp;laquo;تو رم شکنجه دادن؟&amp;raquo;&lt;br /&gt;
کلاهش را برداشت و جای زخم&amp;zwnj;های عمیقی را در وسط سرش به من نشان داد. بعد پیراهنش را بالا کشید و جای زخم&amp;zwnj;های عجیب و غریبی را روی شکمش نشان داد. گفت &amp;laquo;بیشتر می&amp;zwnj;خوای ببینی؟&amp;raquo;&lt;br /&gt;
با خجالت گفتم &amp;laquo;نه.&amp;raquo; حالا اشک از چشم&amp;zwnj;های من روان بود. &lt;br /&gt;
گفت &amp;laquo;و بدترینش کاری نیست که با تو می&amp;zwnj;کنن. بدترینش کاری&amp;zwnj; هست که با اونایی که خیلی دوست داری می&amp;zwnj;کنن، یا می&amp;zwnj;تونن بکنن.&amp;raquo;&lt;br /&gt;
من فکر ترسی افتادم که من برای بابا داشتم، و بابا برای من داشت، و حرفش را فهمیدم. وقتی به شرح کارهائی که با اسکندر کرده بودند گوش می&amp;zwnj;کردم، با خودم می&amp;zwnj;گغتم که حاضر بودم همه آن&amp;zwnj;ها را تحمل کنم اگر جان اسکندر را نجات می&amp;zwnj;داد. من از ترس جان خودم بالا نیاورده بودم، بلکه به خاطر کاری که با اسکندر کرده بودند. گو اینکه هیچ نمی&amp;zwnj;دانستم که اگر آن کار&amp;zwnj;ها را با خود من می&amp;zwnj;کردند من چه می&amp;zwnj;کردم. &lt;br /&gt;
گفتم &amp;laquo;می&amp;zwnj;دونی، وقتی من داستان بلاهائی رو که به سر اسکندر آورده بودن شنیدم، بالا آوردم.&amp;raquo;&lt;br /&gt;
گفت &amp;laquo;ناراحت نشو، منم بالا آوردم.&amp;raquo;&lt;br /&gt;
رسیدم &amp;laquo;اون بلا&amp;zwnj;ها رو به سر توام آوردن؟&amp;raquo;&lt;br /&gt;
&amp;laquo;به جز اره. اونوقت بود که همه چی رو لو دادم. گرچه خوشحال بودم که اسکندر مرده، که دیگه نمی&amp;zwnj;تونم به اون صدمه&amp;zwnj;ای بزنم. نعره&amp;zwnj;هاش شب پیش بند اومده بود. دست&amp;zwnj;کم به اون خیانت نکردم. به هرحال به نظر می&amp;zwnj;ومد که بیشتر رفقامون گیر افتاده بودن. کلی چیزا درباره ما می&amp;zwnj;دونستن. یه نفر به زبون اومده بود. به هر حال، امیدوارم هیشکی به خاطر حرفائی که من زدم گیر نیفتاده باشه یا کشته نشده باشه. من انقدر خودمو نیگه داشتم تا مطمئن شم که دیگه حرفای من نمی&amp;zwnj;تونه براشون فایده&amp;zwnj;ای داشته باشه.&amp;raquo;&lt;br /&gt;
ناگهان دلم برای او سوخت. &lt;br /&gt;
پرسیدم &amp;laquo;اون سرهنگ دوئه بود، با اون سه تا وردست بوزینه&amp;zwnj;ش، یکی با دندون طلا و یکی که دندون وسطش افتاده بود؟&amp;raquo;&lt;br /&gt;
&amp;laquo;آره. اونا بد&amp;zwnj;ترین متخصصینشونن. وقتی سر و کارت با اونا می&amp;zwnj;فته دیگه هیچ امیدی برات نیست. فکر می&amp;zwnj;کردم حتی بعد از اینکه به زبون اومدم بازم منو بکشن. دلیل اینکه نکشتنم اینه که چند تا از رفقامون هنوز تو مخفیگاهن. من طعمه&amp;zwnj;ای هستم که باهاش می&amp;zwnj;خوان اونا رو بگیرن. تو هم همینطور.&amp;raquo;&lt;br /&gt;
&amp;laquo;تو هم قول داده&amp;zwnj;ی باهاشون همکاری کنی، نیست؟ و می&amp;zwnj;دونستی که منم این کارو کرده&amp;zwnj;م. اون همه سئوالا واسه این بود، نیست؟ که ببینی من باهات رو راستم یا نه؟&amp;raquo;&lt;br /&gt;
فقط به من نگاه کرد. &lt;br /&gt;
گفت &amp;laquo;هر جوری نیگاش کنی من به هر حال مرده&amp;zwnj;ام. اما بریم سر تو. فکر اینو که حساب کنی کی رو راسته و کی نیست، از سرت به در کن. تو واسه این کار کثیف خیلی خامی. فکر کنی هر کی که یه روزی انقلابی بوده نمی&amp;zwnj;تونه مأمور ساواک باشه. انقلابی&amp;zwnj;های سابق بهترین مأمورای ساواک می&amp;zwnj;شن. یه مشت از سرکرده&amp;zwnj;های فعلی ساواک اعضای برجسته سابق حزب توده&amp;zwnj;ن.&amp;raquo;&lt;br /&gt;
به بابا و عمو جلال فکر کردم. آن&amp;zwnj;ها هم زمانی انقلابی بودند. اما حالا یکیشان رئیس دیوان عالی کشور بود و آن یکی قائم مقام نخست وزیر. &lt;br /&gt;
پرسیدم &amp;laquo;ولی تو چرا فرار نمی&amp;zwnj;کنی؟&amp;raquo;&lt;br /&gt;
گفت &amp;laquo;یه چیزیم دستشونه.&amp;raquo;&lt;br /&gt;
در حالیکه من سعی می&amp;zwnj;کردم فکر کنم که چه چیزی می&amp;zwnj;توانست انقدر مهم باشد که او به خاطرش نتواند فرار کند و جان خودش را نجات بدهد، او مدتی ساکت ماند. &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;laquo;خواهر کوچکترم دستشونه. من اونو اونجوری دوست دارم که اسکندر تو رو دوست داشت. می&amp;zwnj;گفتی اگه آدم اشتباه کنه، چقدر می&amp;zwnj;تونه براش گرون تموم بشه. اگه من گزارش آدمی رو ندم که خیال می&amp;zwnj;کنم روراسته و تشخیصم غلط باشه، فقط جون من نیست که در خطره. جون خواهرمم هست. گو اینکه دیگه نمی&amp;zwnj;دونم اونم می&amp;zwnj;خواد زنده باشه یا نه. واسه من فرقی نمی&amp;zwnj;کنه. اصلاً اینجوری بود که تونستن منو خورد کنن. خواهرمو آوردن اونجا. جلوی چشم من بهش تجاوز کردن. جلوی چشم من شکنجه&amp;zwnj;اش دادن. طاقت شنیدن جیغاشو نداشتم. به من التماس می&amp;zwnj;کرد یه جوری کمکش کنم. به هر حال فکر نمی&amp;zwnj;کردم اگه به زبونم بیام هیچکدوممون از اونجا زنده بیاد بیرون. این بود که باز چیزی رو لو ندادم. اما یه چیزی درون وجودم پاره شد. شروع کردم به استفراغ. همینجور بالا می&amp;zwnj;آوردم. اما بازم چیزی نگفتم. بعد دیگه صدای نعره&amp;zwnj;های اسکندر رو نمی&amp;zwnj;شنیدم و فهمیدم که مرده. انقدر احساس تنهائی کردم. تا وقتی که صدای نعره&amp;zwnj;های اونو می&amp;zwnj;شنیدم و می&amp;zwnj;دونستم که اونم صدای نعره&amp;zwnj;های منو می&amp;zwnj;شنوه، هنوز قابل تحمل بود. اما یکهو دیگه هیچی اهمیت نداشت. احساس می&amp;zwnj;کردم که مرده&amp;zwnj;ام. درون خودم مرده بودم. اونا اینو نمی&amp;zwnj;دونستن، اما احتمالا بدون اره هم من به زبون می&amp;zwnj;ومدم.&amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;حالا خیلی احساس گناه می&amp;zwnj;کردم. احساس می&amp;zwnj;کردم که من مفت و مجانی جان سالم به در برده&amp;zwnj;ام، در حالیکه بقیه همه قیمت گزافی پرداخته&amp;zwnj;اند. شاید اگر با من کاری را کرده بودند که با خواهر او کرده بودند، اسکندر هم الان زنده بود. آیابا من این کار را نکرده بودند چونکه پسر رئیس دیوان عالی کشور بودم؟ اما اسکندر هم پسر رئیس دیوان عالی کشور بود و این کمکی بهش نکرد. &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;انگار که افکار مرا خوانده باشد گفت &amp;laquo;می&amp;zwnj;دونی اسکندر شانس آورد. از خودم می&amp;zwnj;پرسم اگه تورو جلوی چشم اون شکنجه داده بودن و بهت تجاوز کرده بودن اون چقدر می&amp;zwnj;تونست طاقت بیاره؟ کی می&amp;zwnj;دونه، شاید اونم خورد می&amp;zwnj;شد. و اگه بابات رئیس دیوان عالی کشور نبود با توام همین کارو می&amp;zwnj;کردن. به یه معنا اسکندر از همه ما خوش&amp;zwnj;شانس&amp;zwnj;تر بود. بعد از اینکه من به زبون اومدم، هیچ آرزویی بیشتر از مردن نداشتم. وقتی آزادم کردن تصمیم گرفته بودم خودمو بکشم. بعد فهمیدم که خواهرمو نگه داشته&amp;zwnj;ن. حالا باید جون خواهرمو به قیمت جون رفقام نجات بدم. فکرم اگه اسکندر جای من بود چکار می&amp;zwnj;کرد.&amp;raquo; &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;راست و خدایی، من هم جواب آن سئوال را نمی&amp;zwnj;دانستم. شاید او حق داشت. شاید میان هر سه تای ما، هر چهارتای ما، اگر بابا را هم حساب می&amp;zwnj;کردیم، اسکندر از همه خوش شانس&amp;zwnj;تر بود. &lt;br /&gt;
پرسیدم &amp;laquo;تو کی گیر افتادی، پیش از اسکندر یا بعد از اون؟&amp;raquo; &lt;br /&gt;
&amp;laquo;هر دوی مارو در یک شب گرفتن. هر دو توی یه تیم بودیم. هر دو توی یه تله افتادیم. اون خواست فرار کنه، هر دو تا پاش تیر خورد. من حتی فرصت فرارم پیدا نکردم. شکنجه اونو زود&amp;zwnj;تر شروع کردن و سخت&amp;zwnj;تر. می&amp;zwnj;دونستن که اون ماهی گنده&amp;zwnj;تریه، گنده&amp;zwnj;ترین ماهیه. یه نفر دیگه پیش از مردن همه چی رو لو داده بود.&amp;raquo; &lt;br /&gt;
پرسیدم &amp;laquo;آوردن اون روزنامه فکر تو بود یا فکر اونا؟&amp;raquo;&lt;br /&gt;
&amp;laquo;فکر من بود. به اسکندر قول داده بودم اگه اون طوریش شد و من زنده موندم، سعی کنم تو رو ببینم. اما وقتی که همه چیز امن و امان بود. اونم قول داده بود همین کارو واسه خواهر من بکنه، اگه من می&amp;zwnj;مردم و اون زنده میموند. واسه من دیگه همه چی امن و امان بود. دیگه نمی&amp;zwnj;تونستم جون هیچکدوم از رفقامم به خطر بندازم. یه داستانی سر هم کرده بودم که اگه مچمو گرفتن براشون بگم، که این یه ترفندی بود از طرف من که اعتماد تو رو جلب کنم.&amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;از شنیدن اینکه آوردن آن روزنامه و خبر مرگ اسکندر، همانطور که گمان کرده بودم، فکر خود او و فقط از سر عشق و علاقه&amp;zwnj;اش به اسکندر بود، احساس راحتی کردم. حالا خوشحال بودم که او را برایشان شناسائی نکرده بودم، خواه برایش خطری داشته باشد خواه نه.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در حالیکه هنوز اشکم سرازیر بود پرسیدم &amp;laquo;حالا چیکار بکنیم؟&amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;laquo;دارن هر دوی مارو امتحان می&amp;zwnj;کنن. باید امتحان رو قبول شیم. باید هر دو عیناً، مو به مو، یه چیزو، یه مکالمه رو گزارش بدیم. بذار بگیم من از تو خواستم که به ما بپیوندی و با ما بزنی به کوه و جنگل. و تو گفتی نمی&amp;zwnj;تونی این کارو بکنی چون بابات راست راستی دق می&amp;zwnj;کنه. می&amp;zwnj;گیم که تو رفتنتو به ساواک و داستان شکنجه و مرگ اسکندرو واسه من تعریف کردی، اما تو بنا نیست هیچی راجع به گیر افتادن من، شکنجه من، لو دادن من و داستان خواهرم بدونی. &lt;br /&gt;
&amp;laquo;می&amp;zwnj;دونی، تو یه مزیتی داری. تو تنها وسیله&amp;zwnj;ای هستی که برای ساکت نگهداشتن بابات دارن، یعنی اگه نخوان سر به نیستش کنن. اگه فرصت اینو پیدا کنه که با خبرنگارای خارجی، یا با سازمان ملل، یا با یه گروهی مثل عفو بین&amp;zwnj;المللی تماس بگیره خیلی آبروشون می&amp;zwnj;ره. هنوز رئیس دیوان عالی کشوره، حتی اگه فقط به اسم. واسه اینه که تا مدتی با تو کاری نمی&amp;zwnj;کنن. و تو رو به خدا، از امروز به بعد، هر کسی رو که باهات تماس گرفت، و هر چی رو که هر کسی بهت گفت، کلمه به کلمه گزارش بده. تنها رفقای اسکندر که هنوز زنده&amp;zwnj;ن مدت مدیدی زیر زمین قایم می&amp;zwnj;شن. حتی منم نمی&amp;zwnj;تونم پیداشون کنم. بابات راست می&amp;zwnj;گفت. هر کسی که باهات تماس بگیره مأمور ساواکه.&amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;وقتی از هم جدا شدیم، دلم می&amp;zwnj;خواست بغلش کنم و رویش را ببوسم، همانطور که با اسکندر می&amp;zwnj;کردم. و عینا همین کار را کردیم. وقتی راه افتادم بروم متوجه شدم که هرگز اسمش را نپرسیده بودم. &lt;br /&gt;
پشت سرش داد زدم &amp;laquo;اسمت چیه؟&amp;raquo; &lt;br /&gt;
گفت &amp;laquo;صوفی.&amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;طرح: رادیو زمانه&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;در همین زمینه:&lt;br /&gt;
&lt;/strong&gt;&lt;a href=&quot;http://radiozamaneh2.vps.redbee.nl/taxonomy/term/3244&quot;&gt;::بی&amp;zwnj;لنگر در رادیو زمانه::&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
</description>
     <comments>https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2011/08/10/5915#comments</comments>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/4103">بهمن شعله ور</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/3244">بی لنگر</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak">خاک</category>
 <pubDate>Wed, 10 Aug 2011 04:45:26 +0000</pubDate>
 <dc:creator />
 <guid isPermaLink="false">5915 at https://archive.radiozamaneh.com</guid>
  </item>
  </channel>
</rss>