<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?><rss version="2.0" xml:base="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/409/all" xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/">
  <channel>
    <title>آنتونیو تابوکی</title>
    <link>https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/409/all</link>
    <description></description>
    <language>fa</language>
          <item>
    <title>خودیابی در هند</title>
    <link>https://archive.radiozamaneh.com/culture/book-review/2012/04/07/12722</link>
    <description>&lt;div class=&quot;fb-social-like-widget&quot;&gt;&lt;fb:like  href=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/culture/book-review/2012/04/07/12722&quot; send=&quot;false&quot; layout=&quot;box_count&quot; show_faces=&quot;false&quot; width=&quot;500&quot; action=&quot;like&quot; font=&quot;arial&quot; colorscheme=&quot;light&quot;&gt;&lt;/fb:like&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-sartitr&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    پرسش‌های عرفانی آنتونیو تابوکی در رمان &amp;quot;شب‌های هند&amp;quot;        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-nevisandeh&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    الاهه نجفی        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-filefield field-field-maghaleh-image&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    &lt;img  class=&quot;imagefield imagefield-field_maghaleh_image&quot; width=&quot;277&quot; height=&quot;188&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/sites/default/files/aliradpar02.jpg?1334001730&quot; /&gt;        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;p&gt;آنتونیو تابوکی، نویسنده و مترجم نامدار ایتالیایی در ۲۵ مارچ ۲۰۱۲ در شصت&amp;zwnj;و&amp;zwnj;هشت سالگی در لیسبون درگذشت. تابوکی در بیش از ۳۰ اثری که از خود به جای گذاشته، بیش از هر چیز به نقطه تلاقی خیال و واقعیت و زندگی و ادبیات علاقمند است.&lt;/p&gt;
&lt;!--break--&gt;&lt;!--break--&gt;&lt;p&gt;شخصیت&amp;zwnj;های آثار او در هستی گرفتار آمده&amp;zwnj;اند و در پی گشودن معمای هستی هستند. زمان خطی در نظر آن&amp;zwnj;ها ناگهان یک چیز ساختگی جلوه می&amp;zwnj;کند و هم ازین&amp;zwnj;روی تخیل را به دنیای واقعی ترجیح می&amp;zwnj;دهند. تابوکی به اصالت تخیل اعتقاد دارد. این&amp;zwnj;ها همه او را به عرفان شرق نزدیک می&amp;zwnj;کند. هرچند تابوکی با رمان &amp;quot;به روایت پریرا&amp;quot; به شهرت جهانی دست یافت، اما &amp;quot;شب&amp;zwnj;های هند&amp;quot; (به ترجمه سروش حبیبی) از آثار نمونه تابوکی&amp;zwnj;ست و این رمان کم&amp;zwnj;حجم از هر نظر بیانگر دنیای او&amp;zwnj;ست. تابوکی خواننده&amp;zwnj; آثارش را با &amp;quot;تردید&amp;quot; آشنا می&amp;zwnj;کند و او را به بازاندیشی و خودنگری وادارد.&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;آنتونیو تابوکی در گفت&amp;zwnj;و گو با ازبل لوپز می&amp;zwnj;گوید: کتاب&amp;zwnj;هایم درباره&amp;zwnj; بازنده&amp;zwnj;ها هستند؛ درباره&amp;zwnj; کسانی که راه&amp;zwnj;شان را گم کرده و در جست&amp;zwnj;وجو&amp;zwnj;اند.کار من برآشفتن مردم و کاشتن تخم تردید است. توانایی شک کردن برای افراد بشر بسیار حیاتی است. شما را به خدا! اگر هیچ شکی نداشته باشیم، کارمان تمام است! یک روشنفکر می&amp;zwnj;خواهد شک کند؛ مثلاً در آموزه&amp;zwnj; بنیادگرایانه&amp;zwnj; مذهبی که به هیچگونه تردیدی راه نمی&amp;zwnj;دهد؛ در نظام سیاسی تحمیل شده&amp;zwnj;ای که اجازه&amp;zwnj; شک کردن به کسی نمی&amp;zwnj;دهد؛ در نظام زیبا&amp;zwnj;شناسانه&amp;zwnj; کاملی که جایی برای تردید باقی نمی&amp;zwnj;گذارد. تردید مثل لکه&amp;zwnj;ای روی پیراهن است. من از پیراهن&amp;zwnj;های لکه&amp;zwnj;دار خوشم می&amp;zwnj;آید؛ &amp;zwnj; بنابراین هنگامی که پیراهنی بسیار تمیز و کاملاً سفید به من داده می&amp;zwnj;شود، بلافاصله به شک می&amp;zwnj;افتم. وظیفه&amp;zwnj; روشنفکران و نویسندگان است که در کمال چیز&amp;zwnj;ها شک کنند. مفهوم کمال، دکترین و دیکتاتور و ایده&amp;zwnj;های تمامیت&amp;zwnj;خواهانه تولید می&amp;zwnj;کند. &lt;a href=&quot;http://www.radiozamaneh.com/node/12788&quot;&gt;( گفت&amp;zwnj;و&amp;zwnj;گو با آنتونیو تابوکی، رادیو زمانه، دفتر خاک)&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در &amp;quot;شب&amp;zwnj;های هند&amp;quot; یک مرد جوان امروزی به بمبئی سفر می&amp;zwnj;کند با این قصد که رد و نشانی از دوست گم&amp;zwnj;شده&amp;zwnj;اش، گزاویه بیابد. تا پایان داستان نمی&amp;zwnj;دانیم که گزاویه به چه دلیل گم شده و راوی داستان به چه انگیزه&amp;zwnj;ای او را با سرسختی غریبی می&amp;zwnj;جوید. نه جنایتی اتفاق افتاده است و نه کسی راوی را به کمک طلبیده.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;راوی داستان در مسافرخانه&amp;zwnj;ای در بمبئی از طریق معشوقه رفیق مفقودالاثرش پی می&amp;zwnj;برد که او با شرکتی در شهر &amp;quot;مدرس&amp;quot; وارد معاملات مشکوک شده است. در جست&amp;zwnj;و&amp;zwnj;جوی این دوست گم&amp;zwnj;شده از مسافرخانه&amp;zwnj;ای به مسافرخانه دیگر و از شهری به شهر دیگر راه پیدا می&amp;zwnj;کند، و در این مسیر، از بمبئي تا بنگلور و مَدرس تا گوا با عده&amp;zwnj;ای همسفر می&amp;zwnj;شود و در این مسیر با زنان و هندوها و برهمن&amp;zwnj;هایی آشنا می&amp;zwnj;شود. داستان در خط سفر ادامه پیدا می&amp;zwnj;کند و به&amp;zwnj;تدریج راوی نشانه&amp;zwnj;هایی از دوستش به دست می&amp;zwnj;آورد، تا اینکه سرانجام روی تراس هتلی در شهر گوآ به این یقین می&amp;zwnj;رسد که دوست گم&amp;zwnj;شده&amp;zwnj;اش، گزاویه همان&amp;zwnj;جا، در همان هتل و روی همان تراس در چند قدمی او نشسته است. گزاویه خود اوست و او اکنون پس از طی راه&amp;zwnj;های طولانی خود گم&amp;zwnj;شده&amp;zwnj;اش را پیدا کرده است. به این ترتیب &amp;quot;راه&amp;quot; در این رمان به آن مقصود نهایی و هدف عالی که همان خودیابی باشد بدل می&amp;zwnj;گردد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&lt;img alt=&quot;&quot; align=&quot;middle&quot; src=&quot;http://radiozamaneh.com/sites/default/files/images/tabantsh01.jpg&quot; /&gt;آسیه نظام شهیدی: آیا &amp;quot;شب&amp;zwnj;های هند&amp;quot; بار دیگر نشانگر تمایل اروپائیان که خویش را در این جهان مدرن گم کرده&amp;zwnj;اند، به یافتن پاسخ&amp;zwnj;های ابدیشان درباره&amp;zwnj; هستی، به سوی مشرق زمین نیست؟&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;آنتونیو تابوکی درباره مفهوم جست&amp;zwnj;و&amp;zwnj;جو و خودیابی در &amp;quot;شب&amp;zwnj;های هند&amp;quot; می&amp;zwnj;گوید: این شخصیت&amp;zwnj;ها در دیگران به دنبال خودشان می&amp;zwnj;گردند؛ چرا که گمان می&amp;zwnj;کنم این بهترین راه برای جست&amp;zwnj;وجوی خویشتن است. شخصیت اصلی در &amp;laquo;شب&amp;zwnj;های هند&amp;raquo;، درگیر چنین کنکاشی است؛ او ردپای دوستی را می&amp;zwnj;گیرد که در هند ناپدید شده است. اسپینو، شخصیت رمان &amp;laquo;لبه افق&amp;raquo; نیز که در پی کشف هویت جسدی نا&amp;zwnj;شناس است، این&amp;zwnj;گونه است. نمی&amp;zwnj;دانم که آیا این آدم&amp;zwnj;ها می&amp;zwnj;خواهند خود را بیابند یا نه؛ اما تا هنگامی که زنده&amp;zwnj;اند؛ ناگزیر&amp;zwnj;ند با انگاره&amp;zwnj;ای که دیگران از آنها دارند، روبرو شوند. آنها مجبور&amp;zwnj;ند به خودشان در آینه&amp;zwnj; نگاه کنند؛ و اغلب موفق می&amp;zwnj;شوند که نگاهی سرسری به خودشان بیندازند. &lt;a href=&quot;http://www.radiozamaneh.com/node/12788&quot;&gt;(همان)&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;زنان نقش مهمی در زندگی راوی داستان ایفا می&amp;zwnj;کنند. آن&amp;zwnj;ها به او انگیزه می&amp;zwnj;دهند که به راهش ادامه دهد. راوی در اتاق هتلی نشانه&amp;zwnj;های مطمئنی از خیانت یک زن جوان به همسرش به دست می آورد و بعدها با همین زنی که به شوهرش وفادار نبوده آشنا می&amp;zwnj;شود و سرانجام در پایان رمان هم با یک زن عکاس آشنا می&amp;zwnj;شود و اوست که راوی را از &amp;quot;وسوسه&amp;quot; ذهنی جستن یک دوست گم&amp;zwnj;شده نجات می&amp;zwnj;دهد و او را به دنیای واقعی و ملموس برمی&amp;zwnj;گرداند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;به بهانه چنین داستانی ما از دریچه چشم یک مسافر اروپایی با زندگی در بمبئی آشنا می&amp;zwnj;شویم. همراه تابوکی جنازه&amp;zwnj;هایی را می&amp;zwnj;بینیم که روی زمین مانده&amp;zwnj;اند و لاشخورها آن&amp;zwnj;ها را تکه پاره کرده&amp;zwnj;اند و حتی آب آشامیدنی برکه&amp;zwnj;ای را که مردم از آن می&amp;zwnj;نوشند، آلوده کرده&amp;zwnj;اند. با نیروگاه&amp;zwnj;های اتمی آشنا می&amp;zwnj;شویم که ویلاهای پولدارها در محلات بالای شهر را غرق در نور می&amp;zwnj;کنند و در همان حال بیمارستان&amp;zwnj;هایی را می&amp;zwnj;بینیم که به خاطر قطعی برق در تاریکی فرومی&amp;zwnj;روند. با گدایان، افلیج&amp;zwnj;ها و ولگردها آشنا می&amp;zwnj;شویم و با پزشکی همسفر می&amp;zwnj;شویم که هرچند متخصص قلب است و در اروپا تحصیل کرده، اما افسوس می&amp;zwnj;خورد که چرا تخصصش را در زمینه&amp;zwnj; قلب گرفته است. چون در هند کسی از بیماری قلبی نمی&amp;zwnj;میرد. مرگ در هند بیشتر بر اثر مسمومیت و اسهال اتفاق می&amp;zwnj;افتد. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;آسیه نظام شهیدی، منتقد پس از خواندن این کتاب پرسش&amp;zwnj;هایی را با ما در میان می&amp;zwnj;گذارد. او می&amp;zwnj;&amp;zwnj;پرسد: آیا راوی در سفری ذهنی که حاصل بی&amp;zwnj;خوابی شبی&amp;zwnj;ست، به جست&amp;zwnj;وجوی خویشتن بر نیامده؟ آیا او با اشاره&amp;zwnj;هایی به مکتب&amp;zwnj;های گنوسی مغرب زمین و بعضی آیین&amp;zwnj;های مشرق زمین، اشاره به ورود مبلغان مسیحی پرتغالی به هند و رفتن به منطقه&amp;zwnj; عجیب گوآ که ملغمه&amp;zwnj;ای از شرق و غرب است در جست&amp;zwnj;وجوی یافتن راهی به وحدت میان اندیشه&amp;zwnj;های عرفانی ملل و انسان&amp;zwnj;ها نیست؟ آیا &amp;quot;شب&amp;zwnj;های هند&amp;quot; بار دیگر نشانگر تمایل اروپائیان که خویش را در این جهان مدرن گم کرده&amp;zwnj;اند، به یافتن پاسخ&amp;zwnj;های ابدیشان درباره&amp;zwnj; هستی، به سوی مشرق زمین نیست؟ آیا راوی با اشاراتی بسیار مختصر و&amp;zwnj;گاه استعاری و نمادین، سیری در اندیشه&amp;zwnj;های عرفانی و نیز فلسفی جهان نداشته است؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در سال ۱۹۸۹ کارگردان فرانسوی آلن کورنو بر اساس این رمان فیلمی ساخت که با عنوان (nocturne indien) به نمایش درآمد و جایزه سزار را هم به&amp;zwnj;خاطر بهترین فیلمبرداری از آن خود کرد. روایت سینمایی از این داستان ساده&amp;zwnj;تر از روایت ادبی آن است و در پایان وقتی راوی داستان - که در فیلم خاویر روسینیول نام دارد- تصادفاً دوستش (در کتاب:گزاویه، در فیلم: یانوتا پینتو) را می&amp;zwnj;بیند، به دلیل نامعلومی انگیزه&amp;zwnj;اش را در یافتن او از دست می&amp;zwnj;دهد. تأکید تابوکی بیشتر بر سویه عرفانی و فلسفی &amp;quot;جست&amp;zwnj;و جو&amp;quot; و &amp;quot;خودیابی&amp;quot;&amp;zwnj; است، در حالی&amp;zwnj;که در روایت سینمایی آلن کورنیو، تأکید بیشتر بر ارائه دادن تصویری متفاوت از هندوستان است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;شناسنامه کتاب:&lt;br /&gt;
شب&amp;zwnj;های هند، &amp;zwnj;آنتونیو تابوکی، ترجمه&amp;zwnj; سروش حبیبی، نشر چشمه&amp;zwnj;، چاپ اول: تابستان ۸۳&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در همین زمینه:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;http://www.radiozamaneh.com/node/12520&quot;&gt;::شرح دیداد قلی خیاط با آنتونیو تابوکی، دفتر خاک، رادیو زمانه::&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
</description>
     <comments>https://archive.radiozamaneh.com/culture/book-review/2012/04/07/12722#comments</comments>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/category/tags/%D8%A2%D9%86%D8%AA%D9%88%D9%86%DB%8C%D9%88-%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D9%88%DA%A9%DB%8C">آنتونیو تابوکی</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/3813">ادبیات جهان</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/10789">شب های هند</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/culture/book-review">کتاب زمانه</category>
 <pubDate>Sat, 07 Apr 2012 04:34:33 +0000</pubDate>
 <dc:creator />
 <guid isPermaLink="false">12722 at https://archive.radiozamaneh.com</guid>
  </item>
  <item>
    <title>آنتونیو تابوکی: &quot;کار نویسنده شک کردن است&quot;</title>
    <link>https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2012/04/05/12788</link>
    <description>&lt;div class=&quot;fb-social-like-widget&quot;&gt;&lt;fb:like  href=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2012/04/05/12788&quot; send=&quot;false&quot; layout=&quot;box_count&quot; show_faces=&quot;false&quot; width=&quot;500&quot; action=&quot;like&quot; font=&quot;arial&quot; colorscheme=&quot;light&quot;&gt;&lt;/fb:like&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-sartitr&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    گفت‌وگو ازبل لوپز از طرف روزنامه یونسکو کوریر با آنتونیو تابوکی         &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-motarjem&quot;&gt;
      &lt;div class=&quot;field-label&quot;&gt;برگردان:&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                     علی ادریسی        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-filefield field-field-maghaleh-image&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    &lt;img  class=&quot;imagefield imagefield-field_maghaleh_image&quot; width=&quot;277&quot; height=&quot;188&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/sites/default/files/anttabae01.jpg?1333818864&quot; /&gt;        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;p&gt;علی ادریسی ـ آثار آنتونیو تابوکی، نویسنده سرشانس ایتالیایی به زبان&amp;zwnj;های انگلیسی، اسپانیایی، فرانسه، فارسی و... ترجمه شده&amp;zwnj;اند. رمان&amp;zwnj;های &amp;laquo;شب هندی&amp;raquo; به ترجمه&amp;zwnj; سروش حبیبی و &amp;laquo;تریستانو می&amp;zwnj;میرد&amp;raquo;، به ترجمه&amp;zwnj; قلی خیاط، &amp;laquo;سِستو&amp;raquo; و &amp;laquo;دیالوگ&amp;zwnj;های ناتمام&amp;raquo; به ترجمه فرامرز ویسی و چند کتاب دیگر از او به زبان فارسی منتشر شده است.&lt;/p&gt;
&lt;!--break--&gt;&lt;!--break--&gt;&lt;p&gt;در میان این آثار &amp;laquo;پریرا گزارش می&amp;zwnj;دهد&amp;raquo; از مهم&amp;zwnj;ترین و خوش اقبال&amp;zwnj;ترین آثار تابوکی است. در این اثر پریرا یک روزنامه&amp;zwnj;نگار سالخورده و بافرهنگ است که در یک روزنامه&amp;zwnj; نه&amp;zwnj;چندان مهم به&amp;zwnj;عنوان ویراستار در زمان حکومت&amp;zwnj;های فاشیستی در اروپا کار می&amp;zwnj;کند. او که یک مرد آرمان&amp;zwnj;باخته و ترس&amp;zwnj;خورده است، به&amp;zwnj;تدریج در طی داستان متحول می&amp;zwnj;شود و شهامت خود را به&amp;zwnj;دست می&amp;zwnj;آورد. این اثر یکی از بهترین نمونه&amp;zwnj;های رمان شخصیت و چکونگی تحول یک شخصیت در رمان است و از نظر انتخاب نظرگاه نیز دستاوردی در رمان&amp;zwnj;نویسی جهان به&amp;zwnj;شمار می&amp;zwnj;آید.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;گفت&amp;zwnj;وگوی ازبل لوپز از سوی روزنامه&amp;zwnj; یونسکو کوریر با آنتونیو تابوکی درباره&amp;zwnj; جهان داستان&amp;zwnj;های این نویسنده&amp;zwnj; انسان&amp;zwnj;دوست را می&amp;zwnj;خوانیم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img align=&quot;absBottom&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;http://www.zamaaneh.com/pictures-new/Communicate-icon.png&quot; /&gt;چهره مرکزی مشهور&amp;zwnj;ترین رمان شما، &amp;laquo;پریرا گزارش می&amp;zwnj;دهد&amp;raquo; &amp;zwnj; بیوه&amp;zwnj;مردی سالخورده و تنهاست که مسئول صفحات فرهنگی روزنامه&amp;zwnj; کاتولیک &amp;laquo;لیسبوآ&amp;raquo; است. چرا یک ضد قهرمان را به عنوان شخصیت اصلی رمان&amp;zwnj;تان انتخاب کردید؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;&lt;img align=&quot;absBottom&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;http://www.radiozamaneh.com/sites/default/files/images/atabuc02.thumbnail.jpg&quot; /&gt;آنتونیو تابوکی - &lt;/strong&gt;من همیشه جذب شخصیت&amp;zwnj;های رنج&amp;zwnj;دیده و پر از تناقض شده&amp;zwnj;ام؛ هرچه تردید آنها بیشتر باشد، بهتر است. آدم&amp;zwnj;های شکاک، گاهی زندگی را بیش از دیگران ستمگرانه و کسالت&amp;zwnj;بار می&amp;zwnj;یابند؛ اما این آدم&amp;zwnj;ها سرزنده&amp;zwnj;تر&amp;zwnj;ند؛ &amp;laquo;ربات&amp;raquo; نیستند. من بی&amp;zwnj;خوابی را بر بی&amp;zwnj;هوشی ترجیح می&amp;zwnj;دهم. آدم&amp;zwnj;هایی را انتخاب نمی&amp;zwnj;کنم که کاملاً از زندگی خوشنود&amp;zwnj;ند. در کتاب&amp;zwnj;هایم، از قدرت قانونی پشتیبانی نمی&amp;zwnj;کنم؛ من در کنار کسانی هستم که رنج کشیده&amp;zwnj;اند. &amp;laquo;میدان ایتالیا&amp;raquo; که نخستین رمانم بود، تلاشی بود برای نوشتن تاریخی که مکتوب نشده است؛ منظورم تاریخی است که طرف بازنده می&amp;zwnj;نویسد و در این رمان بازنده&amp;zwnj;ها آنارشیست&amp;zwnj;های توسکانی&amp;zwnj;اند. کتاب&amp;zwnj;هایم درباره&amp;zwnj; بازنده&amp;zwnj;ها هستند؛ درباره&amp;zwnj; کسانی که راه&amp;zwnj;شان را گم کرده و در جست&amp;zwnj;وجو&amp;zwnj;اند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img align=&quot;absBottom&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;http://www.zamaaneh.com/pictures-new/Communicate-icon.png&quot; /&gt;این آدم&amp;zwnj;ها دنبال چه می&amp;zwnj;گردند؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;این شخصیت&amp;zwnj;ها در دیگران به دنبال خودشان می&amp;zwnj;گردند؛ چرا که گمان می&amp;zwnj;کنم این بهترین راه برای جست&amp;zwnj;وجوی خویشتن است. شخصیت اصلی در &amp;laquo;شب&amp;zwnj;های هند&amp;raquo;، درگیر چنین کنکاشی است؛ او رد پای دوستی را می&amp;zwnj;گیرد که در هند ناپدید شده است. اسپینو، شخصیت رمان &amp;laquo;لبه افق&amp;raquo; نیز که در پی کشف هویت جسدی نا&amp;zwnj;شناس است، اینگونه است. نمی&amp;zwnj;دانم که آیا این آدم&amp;zwnj;ها می&amp;zwnj;خواهند خود را بیابند یا نه؛ اما تا هنگامی که زنده&amp;zwnj;اند، ناگزیر&amp;zwnj;ند با انگاره&amp;zwnj;ای که دیگران از آنها دارند، روبرو شوند. آنها مجبور&amp;zwnj;ند به خودشان در آینه&amp;zwnj; نگاه کنند؛ و اغلب موفق می&amp;zwnj;شوند که نگاهی سرسری به خودشان بیندازند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img align=&quot;absBottom&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;http://www.zamaaneh.com/pictures-new/Communicate-icon.png&quot; /&gt;پس از موفقیت &amp;laquo;پریرا گزارش می&amp;zwnj;دهد&amp;raquo; در ایتالیا زمزمه&amp;zwnj;هایی از تمایل شما به شرکت در انتخابات مجلس سنای ایتالیا شنیده می&amp;zwnj;شد. آیا از اینکه آن فرصت را از دست دادید، پشیمان نیستید؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;نه. من از اینکه به زندگی انتخابی&amp;zwnj;ام ادامه می&amp;zwnj;دهم، خوشحالم. استاد دانشگاهم و کارم را دوست دارم. البته ادبیات زندگی من است؛ اما از دیدگاه هستی&amp;zwnj;شناسانه، از دیدگاه وجودی، می&amp;zwnj;خواهم آموزگار باشم. ادبیات برای من یک کار روزمره نیست؛ بلکه چیزی است که با امیال و رؤیا&amp;zwnj;ها و تخیل درآمیخته است. من همچنین نمی&amp;zwnj;خواهم مقام خودم را ارتقاء بدهم؛ نمی&amp;zwnj;خواهم روی صفحه تلویزیون ظاهر شوم یا زیاد از حد قاطی محافل ادبی شوم. من با آرامش در خانه&amp;zwnj;ام با خانواده و دوستانم زندگی می&amp;zwnj;کنم. افزون بر این، سیاستمدارانی هستند که کارشان را بسیار بهتر از من انجام می&amp;zwnj;دهند. گمان می&amp;zwnj;کنم زیر نظر داشتن عالم سیاست، جالب&amp;zwnj;تر است. کار من این است که نتایج امور سیاسی را ببینم؛ نه اینکه خودم سیاستمدار شوم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img align=&quot;middle&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;http://www.radiozamaneh.com/sites/default/files/images/atabuc02.jpg&quot; /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class=&quot;rtecenter&quot;&gt;&lt;strong&gt;آنتونیو تابوکی، نویسنده و مترجم نامدار ایتالیایی در ۲۵ مارچ ۲۰۱۲ در شصت&amp;zwnj;و&amp;zwnj;هشت سالگی در لیسبون درگذشت.&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class=&quot;rtecenter&quot;&gt;-------------------------------&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img align=&quot;absBottom&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;http://www.zamaaneh.com/pictures-new/Communicate-icon.png&quot; /&gt;رمان اخیر شما، &amp;laquo;سرِ گم شده&amp;zwnj; داماسنو مونتیه&amp;zwnj;رو&amp;raquo; (۱۹۹۷)، بر اساس داستان مردی شکل می&amp;zwnj;گیرد که در یک پاسگاه پلیس گارد ملی جمهوری&amp;zwnj;خواهان، در حومه لیسبون به قتل رسید و بدن بی&amp;zwnj;سر او در پارکی پیدا شد. چرا از این رویداد واقعی در کارتان استفاده کردید؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;هنگامی که این جنایت هولناک اتفاق افتاد، &amp;zwnj; من در پرتغال بودم. عمیقاً برآشفته شدم. هنگامی که جنایتی، طبیعت بشری را می&amp;zwnj;آزارد؛ ما نیز آزرده می&amp;zwnj;شویم. هم وحشتزده می&amp;zwnj;شوید و هم احساس جرم می&amp;zwnj;کنید. عواطف، حساسیت و تخیل من در مقام نویسنده از این رخداد برانگیخته شد. ببینید: من اینجا مدارکی دارم که بازرسان حقوق بشر شورایِ اروپا در استراسبورگ، درباره&amp;zwnj; شرایط زندانی&amp;zwnj;ها در کشورهای اروپایی تهیه کرده&amp;zwnj;اند. آنها در مورد روابط میان پلیس و شهروندان در اداره&amp;zwnj; پلیس یا بازداشتگاه&amp;zwnj;هایی سخن می&amp;zwnj;گویند که من یا شما اگر امروز در خیابان قانون&amp;zwnj;شکنی کنیم، ما را به آنجا می&amp;zwnj;برند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img align=&quot;absBottom&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;http://www.zamaaneh.com/pictures-new/Communicate-icon.png&quot; /&gt;آیا شما از این مدارک هنگام نوشتن رمان استفاده کردید؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بله. می&amp;zwnj;خواستم در مورد وضعیت پرتغال بیشتر بدانم که تا حدودی نگران&amp;zwnj;کننده بود. با خواندن گزارش&amp;zwnj;های دیگر به این نتیجه رسیدم که اوضاع تقریباً در تمامی کشورهای اروپایی، حتی در کشورهایی که دمکراتیک&amp;zwnj;تر به نظر می&amp;zwnj;آیند، بدین&amp;zwnj;گونه است. اما دمکراسی یک نظام ایده&amp;zwnj;آل نیست و باید بهتر شود؛ و این امر به مراقبت دائمی نیاز دارد. با خودم فکر کردم باید از این حادثه&amp;zwnj; واقعی فرا&amp;zwnj;تر بروم و در رمانی درباره&amp;zwnj; آن صحبت کنم و رویکردی داستانی از این حادثه&amp;zwnj; دهشتناک به دست دهم. در رمان، احساسات و خشمم، ابزارهای بیانی گسترده&amp;zwnj;تری پیدا می&amp;zwnj;کنند که نمادین&amp;zwnj;تر هستند و در مورد بسیاری از کشورهای اروپایی صدق می&amp;zwnj;کنند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img align=&quot;absBottom&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;http://www.zamaaneh.com/pictures-new/Communicate-icon.png&quot; /&gt;واکنش افکار عمومی در پرتغال به این کتاب چه بود؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;درخواست&amp;zwnj;های زیادی برای مصاحبه دریافت نکردم. مردم به طور کلی از انتقاد به خودشان استقبال نمی&amp;zwnj;کنند. به همین دلیل تعجب نمی&amp;zwnj;کنم اگر نویسنده&amp;zwnj;ای خارجی که به این رویداد از فاصله&amp;zwnj;ای بسیار نزدیک نگاه کرده است به این دلیل مورد هجوم قرار گیرد. با این&amp;zwnj;حال هنگامی که سرگروهبان خوزه دوس سانتوسِ قاتل به جرم&amp;zwnj;اش اعتراف کرد و به ۱۷ سال زندان محکوم شد، مطبوعات پرتغال از من پرسیدند که چطور توانسته&amp;zwnj;ام نتیجه دادرسی را در رمانم پیش&amp;zwnj;بینی کنم؟ جوری این پرسش را طرح کردند که انگار من طالع&amp;zwnj;بینم. در آن هنگام من در استانبول بودم و وقتی به هتلم برگشتم، دیدم که روزنامه&amp;zwnj;ها چندین مجموعه پرسش برایم فکس کرده&amp;zwnj;اند. اما گمان نمی&amp;zwnj;کنم استعداد ویژه&amp;zwnj;ای در پیش&amp;zwnj;گویی داشته باشم؛ چون هنگامی که سه یا چهار عنصر در دست داشته باشید، برای رسیدن به نتایج مشخص، نیازی نیست که نابغه باشید. در کتابم با عنوان &amp;laquo;التهاب معده&amp;zwnj; افلاطون&amp;raquo; گفته&amp;zwnj;ام &amp;laquo;تخییل و تخیل&amp;raquo; گونه&amp;zwnj;هایی از دانش شهودی&amp;zwnj;اند که ربطی به منطق ویتگنشتاینی ندارند. اما شکلی از دانش&amp;zwnj;اند که با شک و بدبینی آمیخته&amp;zwnj;اند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img align=&quot;middle&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;http://www.radiozamaneh.com/sites/default/files/images/atabuc03.jpg&quot; /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class=&quot;rtecenter&quot;&gt;&lt;strong&gt;&amp;laquo;پریرا گزارش می&amp;zwnj;دهد&amp;raquo; نوشته آنتونیو تابوکی در ضدیت با دیکتاتوری. تابوکی می&amp;zwnj;گوید: هیچ تردیدی درباره&amp;zwnj; اعلامیه&amp;zwnj; جهانی حقوق بشر ندارم. &lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class=&quot;rtecenter&quot;&gt;-----------------------------&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img align=&quot;absBottom&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;http://www.zamaaneh.com/pictures-new/Communicate-icon.png&quot; /&gt;این کتاب به بحث و گفت&amp;zwnj;و&amp;zwnj;گوتان با نشانه&amp;zwnj;شناس و نویسنده ایتالیایی، امبرتو اکو، دامن می&amp;zwnj;زند. ریشه&amp;zwnj; اختلاف شما با او چیست؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;از نگاه اکو، روشنفکر فردی است که به فرهنگ سروسامان می&amp;zwnj;دهد؛ کسی که می&amp;zwnj;تواند مجله یا موزه&amp;zwnj;ای را اداره کند، یک مدیر در واقع. این به گمان من یک موقعیت مالیخولیایی برای روشنفکر است. من حق مخالفت&amp;zwnj; گاه به&amp;zwnj;گاه را برای خودم محفوظ می&amp;zwnj;دانم. هنگامی که چیزی عجیب در جهان یا در خانه&amp;zwnj;تان رخ می&amp;zwnj;دهد، شما باید آن را بررسی کنید و ببینید که آیا می&amp;zwnj;توان پرده از آن برداشت؛ برایش تدبیری اندیشید؛ درباره&amp;zwnj; آن سخن گفت یا زنگ خطر را به صدا درآورد: مراقب باشید! این اتفاق دارد در خانه&amp;zwnj;ام می&amp;zwnj;افتد، در شهرم، در جهانم که&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان خانه&amp;zwnj; من است. از سوی دیگر، روشنفکر باید کاملاً ابله باشد اگر بگوید: چیزی وحشتناک دارد در خانه&amp;zwnj;ام اتفاق می&amp;zwnj;افتد، اما برایم اهمیت ندارد؛ چون که دارم کاتالوگ نمایشگاه نقاشی&amp;zwnj; را که در موزه محله&amp;zwnj;ام برگزار می&amp;zwnj;شود، آماده می&amp;zwnj;کنم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img align=&quot;absBottom&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;http://www.zamaaneh.com/pictures-new/Communicate-icon.png&quot; /&gt;پس به نظر شما روشنفکر چه کار باید بکند؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اگر کار سیاستمدار تسکین آلام مردم است و می&amp;zwnj;خواهد نشان دهد که به خاطر حضور او همه چیز خوب پیش می&amp;zwnj;رود، کار من برآشفتن مردم و کاشتن تخم تردید است. توانایی شک کردن برای افراد بشر بسیار حیاتی است. شما را به خدا! اگر هیچ شکی نداشته باشیم، کارمان تمام است! یک روشنفکر می&amp;zwnj;خواهد شک کند؛ مثلاً در آموزه&amp;zwnj; بنیادگرایانه&amp;zwnj; مذهبی که به هیچگونه تردیدی راه نمی&amp;zwnj;دهد؛ در نظام سیاسی تحمیل شده&amp;zwnj;ای که اجازه&amp;zwnj; شک کردن به کسی نمی&amp;zwnj;دهد؛ در نظام زیبا&amp;zwnj;شناسانه&amp;zwnj; کاملی که جایی برای تردید باقی نمی&amp;zwnj;گذارد. تردید مثل لکه&amp;zwnj;ای روی پیراهن است. من از پیراهن&amp;zwnj;های لکه&amp;zwnj;دار خوشم می&amp;zwnj;آید؛ &amp;zwnj; بنابراین هنگامی که پیراهنی بسیار تمیز و کاملاً سفید به من داده می&amp;zwnj;شود، بلافاصله به شک می&amp;zwnj;افتم. وظیفه&amp;zwnj; روشنفکران و نویسندگان است که در کمال چیز&amp;zwnj;ها شک کنند. مفهوم کمال، دکترین و دیکتاتور و ایده&amp;zwnj;های تمامیت&amp;zwnj;خواهانه تولید می&amp;zwnj;کند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img align=&quot;absBottom&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;http://www.zamaaneh.com/pictures-new/Communicate-icon.png&quot; /&gt;یا کاملاً در این مورد یقین دارید؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;شک کردن در مورد برخی از ارزش&amp;zwnj;های بنیادین ناممکن است. کسی با این ضرب&amp;zwnj;المثل مخالف نیست که می&amp;zwnj;گوید آنچه را که برای خود نمی&amp;zwnj;پسندی، برای دیگران هم مپسند؛ این چیزی اساسی و بخشی از سرشت بشر است. من هیچ تردیدی هم درباره&amp;zwnj; اعلامیه&amp;zwnj; جهانی حقوق بشر ندارم. اگرچه شاید چند نکته دیگر هم لازم باشد که به فهرست اضافه شود، اما کوچک&amp;zwnj;ترین تردیدی درباره حقوق بشر ندارم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در همین زمینه:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;http://www.radiozamaneh.com/node/12520&quot;&gt;::شرح دیدار قلی خیاط با آنتونیو تابوکی، دفتر خاک، رادیو زمانه::&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
</description>
     <comments>https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2012/04/05/12788#comments</comments>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/category/tags/%D8%A2%D9%86%D8%AA%D9%88%D9%86%DB%8C%D9%88-%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D9%88%DA%A9%DB%8C">آنتونیو تابوکی</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/3813">ادبیات جهان</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/category/tags/%D8%A7%D9%88%D9%85%D8%A8%D8%B1%D8%AA%D9%88-%D8%A7%DA%A9%D9%88">اومبرتو اکو</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak">خاک</category>
 <pubDate>Thu, 05 Apr 2012 05:05:52 +0000</pubDate>
 <dc:creator />
 <guid isPermaLink="false">12788 at https://archive.radiozamaneh.com</guid>
  </item>
  <item>
    <title>فیل‌ها و پشه‌ها (دیدار با آنتونیو تابوکی)</title>
    <link>https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2012/04/02/12520</link>
    <description>&lt;div class=&quot;fb-social-like-widget&quot;&gt;&lt;fb:like  href=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2012/04/02/12520&quot; send=&quot;false&quot; layout=&quot;box_count&quot; show_faces=&quot;false&quot; width=&quot;500&quot; action=&quot;like&quot; font=&quot;arial&quot; colorscheme=&quot;light&quot;&gt;&lt;/fb:like&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-sartitr&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    یادنامه آنتونیو تابوکی        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-nevisandeh&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    قلی خیاط        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-filefield field-field-maghaleh-image&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    &lt;img  class=&quot;imagefield imagefield-field_maghaleh_image&quot; width=&quot;277&quot; height=&quot;185&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/sites/default/files/tabghkh01.jpg?1333654621&quot; /&gt;        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;p&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;قلی خیاط (یادنامه آنتونیو تابوکی، نویسنده سرشناس ایتالیایی) - &lt;/span&gt;&lt;em&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;آنتونیو&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; dir=&quot;LTR&quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;تابوکی&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; dir=&quot;LTR&quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;پدر&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; dir=&quot;LTR&quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;من&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; dir=&quot;LTR&quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;بود،&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; dir=&quot;LTR&quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;مرادم،&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; dir=&quot;LTR&quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;استادم؛&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; dir=&quot;LTR&quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;طناب&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; dir=&quot;LTR&quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;محکمی&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; dir=&quot;LTR&quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;بسته&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; dir=&quot;LTR&quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;به&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; dir=&quot;LTR&quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;دور&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; dir=&quot;LTR&quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;کمرم،&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; dir=&quot;LTR&quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;هر&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; dir=&quot;LTR&quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;بار&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; dir=&quot;LTR&quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;که&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; dir=&quot;LTR&quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;بالای&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; dir=&quot;LTR&quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;پرتگاه&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; dir=&quot;LTR&quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;زندگی&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; dir=&quot;LTR&quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;دست&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; dir=&quot;LTR&quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;و&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; dir=&quot;LTR&quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;پا&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; dir=&quot;LTR&quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;می&amp;zwnj;زدم.&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/em&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;em&gt;&amp;nbsp; &lt;/em&gt;&lt;em&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;وقتی&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; dir=&quot;LTR&quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;پناه&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; dir=&quot;LTR&quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;می&amp;zwnj;بردم&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; dir=&quot;LTR&quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;به&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; dir=&quot;LTR&quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;امن&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; dir=&quot;LTR&quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;خانه&amp;zwnj;اش،&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; dir=&quot;LTR&quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;از&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; dir=&quot;LTR&quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;سبد&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; dir=&quot;LTR&quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;حصیری&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; dir=&quot;LTR&quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;جلوی&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; dir=&quot;LTR&quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;پنجره&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; dir=&quot;LTR&quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;سیب&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; dir=&quot;LTR&quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;سرخی&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; dir=&quot;LTR&quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;بر&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; dir=&quot;LTR&quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;می&amp;zwnj;داشت&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; dir=&quot;LTR&quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;و&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; dir=&quot;LTR&quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;می&amp;zwnj;گفت: &amp;laquo;بیا&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; dir=&quot;LTR&quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;گاز&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; dir=&quot;LTR&quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;بزن! چشم&amp;zwnj;هایت&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; dir=&quot;LTR&quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;را&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; dir=&quot;LTR&quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;ببند&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; dir=&quot;LTR&quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;و&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; dir=&quot;LTR&quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;گاز&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; dir=&quot;LTR&quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;بزن!&amp;raquo;&lt;/span&gt;&lt;/em&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class=&quot;MsoNormal&quot; dir=&quot;RTL&quot;&gt;&lt;em&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;چشم&amp;zwnj;هایم&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; dir=&quot;LTR&quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;را&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; dir=&quot;LTR&quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;می&amp;zwnj;بستم،&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; dir=&quot;LTR&quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;گاز&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; dir=&quot;LTR&quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;می&amp;zwnj;زدم&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; dir=&quot;LTR&quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;در&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; dir=&quot;LTR&quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;گوشت&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; dir=&quot;LTR&quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;سیب&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; dir=&quot;LTR&quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;سرخ. خون&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; dir=&quot;LTR&quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;سبز&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; dir=&quot;LTR&quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;و&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; dir=&quot;LTR&quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;تازه&amp;zwnj;ای&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; dir=&quot;LTR&quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;می&amp;zwnj;دوید&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; dir=&quot;LTR&quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;در&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; dir=&quot;LTR&quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;خلا&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; dir=&quot;LTR&quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;رگ&amp;zwnj;هایم،&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; dir=&quot;LTR&quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;بر&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; dir=&quot;LTR&quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;می&amp;zwnj;گشتم&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; dir=&quot;LTR&quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;به&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; dir=&quot;LTR&quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;زندگی&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FR&quot; dir=&quot;LTR&quot;&gt;.&lt;/span&gt;&lt;/em&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class=&quot;MsoNormal&quot; dir=&quot;RTL&quot;&gt;&lt;em&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;آخرین&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; dir=&quot;LTR&quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;بار&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; dir=&quot;LTR&quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;که&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; dir=&quot;LTR&quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;دیدمش،&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; dir=&quot;LTR&quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;همین&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; dir=&quot;LTR&quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;چند&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; dir=&quot;LTR&quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;وقت&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; dir=&quot;LTR&quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;پیش&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; dir=&quot;LTR&quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;بود،&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; dir=&quot;LTR&quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;در&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; dir=&quot;LTR&quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;توسکان،&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; dir=&quot;LTR&quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;محل&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; dir=&quot;LTR&quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;زادگاهش. دست&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; dir=&quot;LTR&quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;ناتوان&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; dir=&quot;LTR&quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;و&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; dir=&quot;LTR&quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;بیمارش&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; dir=&quot;LTR&quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;را&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; dir=&quot;LTR&quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;بالا&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; dir=&quot;LTR&quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;برد،&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; dir=&quot;LTR&quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;بین&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; dir=&quot;LTR&quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;آبی&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; dir=&quot;LTR&quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;آسمان&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; dir=&quot;LTR&quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;و&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; dir=&quot;LTR&quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;تاک&amp;zwnj;های&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; dir=&quot;LTR&quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;مونته&amp;zwnj;پولچیانو&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; dir=&quot;LTR&quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;خطی&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; dir=&quot;LTR&quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;کشید&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; dir=&quot;LTR&quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;و&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; dir=&quot;LTR&quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;گفت: &amp;laquo;من&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; dir=&quot;LTR&quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;هنوز&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; dir=&quot;LTR&quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;هم&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; dir=&quot;LTR&quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;نظر&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; dir=&quot;LTR&quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;دارم&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; dir=&quot;LTR&quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;به&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; dir=&quot;LTR&quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;این&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; dir=&quot;LTR&quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;فاحشه&amp;zwnj;ی&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; dir=&quot;LTR&quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;پیر. جوان&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; dir=&quot;LTR&quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;که&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; dir=&quot;LTR&quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;بودم،&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; dir=&quot;LTR&quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;شب&amp;zwnj;ها&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; dir=&quot;LTR&quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;می&amp;zwnj;رفتم&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; dir=&quot;LTR&quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;بالای&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; dir=&quot;LTR&quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;کوه&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; dir=&quot;LTR&quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;و&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; dir=&quot;LTR&quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;میان&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; dir=&quot;LTR&quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;تاک&amp;zwnj;ها&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; dir=&quot;LTR&quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;برایش&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; dir=&quot;LTR&quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;پا&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; dir=&quot;LTR&quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;می&amp;zwnj;کوبیدم&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; dir=&quot;LTR&quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;و&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; dir=&quot;LTR&quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;قهقهه&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; dir=&quot;LTR&quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;می&amp;zwnj;زدم. امسال،&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; dir=&quot;LTR&quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;انگور&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; dir=&quot;LTR&quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;باد&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; dir=&quot;LTR&quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;جنوب&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; dir=&quot;LTR&quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;خورده&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; dir=&quot;LTR&quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;است. اکتبر&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; dir=&quot;LTR&quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;بیا&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; dir=&quot;LTR&quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;به&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; dir=&quot;LTR&quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;جای&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; dir=&quot;LTR&quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;من!&amp;raquo;&lt;/span&gt;&lt;/em&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class=&quot;MsoNormal&quot; dir=&quot;RTL&quot;&gt;&lt;em&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;ماه&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; dir=&quot;LTR&quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;اکتبر،&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; dir=&quot;LTR&quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;خواهم&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; dir=&quot;LTR&quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;آمد&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; dir=&quot;LTR&quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;به&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; dir=&quot;LTR&quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;جای&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; dir=&quot;LTR&quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;شما&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; dir=&quot;LTR&quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;در&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; dir=&quot;LTR&quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;سیب&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; dir=&quot;LTR&quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;سرخی&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; dir=&quot;LTR&quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;گاز&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; dir=&quot;LTR&quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;بزنم،&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; dir=&quot;LTR&quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;از&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; dir=&quot;LTR&quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;شراب&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; dir=&quot;LTR&quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;استثنایی&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; dir=&quot;LTR&quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;مونته&amp;zwnj;پولچیانو&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; dir=&quot;LTR&quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;بنوشم. برای&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; dir=&quot;LTR&quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;شب&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; dir=&quot;LTR&quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;تاکستان&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; dir=&quot;LTR&quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;اما،&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; dir=&quot;LTR&quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;شرمنده&amp;zwnj;ام. ببخشید&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; dir=&quot;LTR&quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;مرا،&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; dir=&quot;LTR&quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;آنتونیو. رقص&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; dir=&quot;LTR&quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;و&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; dir=&quot;LTR&quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;قهقهه&amp;zwnj;ی&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; dir=&quot;LTR&quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;دیونیزوس&amp;zwnj;وار&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; dir=&quot;LTR&quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;در&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; dir=&quot;LTR&quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;مقابل&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; dir=&quot;LTR&quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;این&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; dir=&quot;LTR&quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;جنده&amp;zwnj;ی&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; dir=&quot;LTR&quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;پیر&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; dir=&quot;LTR&quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;دنیا،&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; dir=&quot;LTR&quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;کار&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; dir=&quot;LTR&quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;هر&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; dir=&quot;LTR&quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;بچه&amp;zwnj;ی&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; dir=&quot;LTR&quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;میرایی&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; dir=&quot;LTR&quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;نیست.&lt;/span&gt;&lt;/em&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class=&quot;MsoNormal&quot; dir=&quot;RTL&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;ق. خ.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class=&quot;MsoNormal&quot; dir=&quot;RTL&quot;&gt;-------------------&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;لحظات خوش زندگی، گاهی، از روی زیبایی، به خواب می&amp;zwnj;&amp;zwnj;&amp;zwnj;&amp;zwnj;&amp;zwnj;مانند.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class=&quot;MsoNormal&quot; dir=&quot;RTL&quot;&gt;&lt;img align=&quot;left&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;http://www.radiozamaneh.com/sites/default/files/images/tabghkh03.jpg&quot; /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class=&quot;MsoNormal&quot; dir=&quot;RTL&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;عصر یک روز خوش آفتابی بود. در کوچه&amp;zwnj;&amp;zwnj;&amp;zwnj;های دراز و باریک لیزبون قدم می&amp;zwnj;&amp;zwnj;زدم، مابین خانه&amp;zwnj;های قدیمی و فشرده به هم. این شهر را پای اقیانوس آتلانتیک ساخته&amp;zwnj;اند، بر روی هفت تپه با حجم و شکل تقریبا یکسان. می&amp;zwnj;گویند که این هفت تپه همان هفت دختر دریایی افسانه&amp;zwnj;های قدیمی&amp;zwnj;اند. چند ساعت پیش&amp;zwnj;تر، از پنجره&amp;zwnj;ی هواپیما، هفت دوشیزه&amp;zwnj;ی اساطیری را دیده بودم که تکیه&amp;zwnj;داده به کوه و پاها در آب، زیر آفتابِ خاموشِ ظهر در خوابِ قیلوله بودند. اکنون، سر و صدای بازی کودکان در هر گوشه&amp;zwnj; و کنار شهر می&amp;zwnj;پیچید، های و هوی عابران پیاده و موتورهای گازی، گفت&amp;zwnj;و&amp;zwnj;گو و خنده&amp;zwnj;های مردمِ جمع &amp;zwnj;شده جلوی مغازه&amp;zwnj;ها، در آستانه&amp;zwnj;ی درها، روی تراس کافه&amp;zwnj;ها...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class=&quot;MsoNormal&quot; dir=&quot;RTL&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;روی طناب&amp;zwnj;های رخت، بالای سرتان، لباس&amp;zwnj;های تازه&amp;zwnj;&amp;zwnj;شسته را می&amp;zwnj;دیدید که همچو پرچم&amp;zwnj;های رنگارنگ در باد دریایی می&amp;zwnj;رقصیدند، ملحفه&amp;zwnj;&amp;zwnj;های کوچک و بزرگ، شلوارهای ماهی&amp;zwnj;گیری، پیراهن، جوراب، &lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;س&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;ی&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;نه&amp;zwnj;بند&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;ی&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt; بی&amp;zwnj;تاب... گاه&amp;zwnj;گاهی، از پنجره&amp;zwnj;ی باز یک ایوان، صدای آوازی به گوش می&amp;zwnj;رسید.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class=&quot;MsoNormal&quot; dir=&quot;RTL&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;پنج قرن پیش از این، روی یکی از این ایوان&amp;zwnj;ها، مردی به نام &lt;b&gt;کریستف&lt;/b&gt; &lt;b&gt;کلمب&lt;/b&gt; می&amp;zwnj;ایستاد و خیره در افق دریا، خوابِ کشفِ یک &amp;laquo;دنیای جدید&amp;raquo; را می&amp;zwnj;دید. امروز، مرد دیگری به جای او می&amp;zwnj;ایستد و خیره در افق همان دریا، خوابِ کشفِ یکی از قدیمی&amp;zwnj;ترین دنیاها را می&amp;zwnj;بیند، یکی از پیچیده&amp;zwnj;ترین و مرموزترین آن&amp;zwnj;ها را : روح و روان انسان.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class=&quot;MsoNormal&quot; dir=&quot;RTL&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;بالای محله&amp;zwnj;ی قدیمی &lt;i&gt;بایرو آلتو&lt;/i&gt;، زیر بالکونش ایستادم. از پنجره&amp;zwnj;ی باز آپارتمان، نوار باریکی از دود آبی سیگار بیرون می&amp;zwnj;زد.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class=&quot;MsoNormal&quot; dir=&quot;RTL&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;&amp;laquo;ـ استاد!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class=&quot;MsoNormal&quot; dir=&quot;RTL&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;کسی جواب نداد. کسی روی ایوان ظاهر نشد.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class=&quot;MsoNormal&quot; dir=&quot;RTL&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;دست&amp;zwnj;هایم را دور دهان گرفته و با صدای بلندتری داد کشیدم :&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class=&quot;MsoNormal&quot; dir=&quot;RTL&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;&amp;laquo;&lt;/span&gt;&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;ـ&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt; استاد &lt;b&gt;تابوکی&amp;zwnj;&lt;/b&gt;!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class=&quot;MsoNormal&quot; dir=&quot;RTL&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;کسی جواب نداد. کسی روی ایوان ظاهر نشد.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class=&quot;MsoNormal&quot; dir=&quot;RTL&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;پس معذب و به ناچار، و با لحنِ کوتاهِ شرم&amp;zwnj;آلودی، صدایش زدم :&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class=&quot;MsoNormal&quot; dir=&quot;RTL&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;&amp;laquo;ـ &lt;b&gt;آنتونیو&amp;zwnj;&lt;/b&gt;!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class=&quot;MsoNormal&quot; dir=&quot;RTL&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;روی ایوان ظاهر شد. درست بالای سر من.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class=&quot;MsoNormal&quot; dir=&quot;RTL&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;در دست چپش ته سیگار روشنی به چشم می&amp;zwnj;خورد و روی صورتش، لبخند گرمی که انعکاسِ آفتابِ غروب سرخش می&amp;zwnj;ساخت. معمولا، من از چشمان گرد و درشت خوشم نمی&amp;zwnj;آید اما، چشم&amp;zwnj;هایِ گردِ درشتِ این مرد زیباست. به نگاه پشت عینک&amp;zwnj;ها غالبا بدبینم اما، نگاه این مرد پشت ذره&amp;zwnj;بین عینکش زیباست.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class=&quot;MsoNormal&quot; dir=&quot;RTL&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;زیبایی پیش این مرد، در واقع قائم به ذات است؛ چیزی زنده در داخل پوست و لا به لای جان.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class=&quot;MsoNormal&quot; dir=&quot;RTL&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;با اشاره&amp;zwnj;ی سر دعوتم می&amp;zwnj;کند. پله&amp;zwnj;های طبقه را سه تا یکی بالا می&amp;zwnj;روم. قلبم به &amp;zwnj;شدت می&amp;zwnj;زند و دست و پایم می&amp;zwnj;لرزد. این اولین بار نیست که با او ملاقات می&amp;zwnj;کنم اما، مثل هر بار، شور و شادی&amp;zwnj;ام نفس کم می&amp;zwnj;آورد. شبیه مریدی&amp;zwnj;ام که به در خانه&amp;zwnj;ی مراد رسیده است.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class=&quot;MsoNormal&quot; dir=&quot;RTL&quot;&gt;&lt;b&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;آنتونیو تابوکی&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt; یکی از بزرگ&amp;zwnj;ترین نویسنده&amp;zwnj;های معاصر اروپاست، از این نسلِ کاشفانِ&lt;b&gt; پیراندلوها، موراویاها، ایتالو کالوینوها&lt;/b&gt;... مجموعه&amp;zwnj;ی کار ادبی&amp;zwnj;اش جا و مقام ویژه&amp;zwnj;ای در ادبیات مدرن ما دارد. اما، راستی کدام ادبیات&amp;zwnj;؟&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class=&quot;MsoNormal&quot; dir=&quot;RTL&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;ادبیات، اصلا چیست&amp;zwnj;؟ کیست&amp;zwnj;؟&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class=&quot;MsoNormal&quot; dir=&quot;RTL&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;فرض کنید که ادبیات، موجود زنده&amp;zwnj;ای&amp;zwnj;ست مثل من و شما، یک مرد یا یک زن، پیر یا جوان؛ و یا حتی، دوشیزه&amp;zwnj;ی تر و تازه رسیده&amp;zwnj;&amp;zwnj;ای از افسانه&amp;zwnj;های دور و کهن... زیبای خفته&amp;zwnj;ای در آرزو و انتظار یک شاهزاده&amp;zwnj;ی اسب&amp;zwnj;سوار. اسم این دلداده&amp;zwnj;ی اسب&amp;zwnj;سوار اگر &lt;b&gt;ویکتور هوگو&lt;/b&gt; باشد، همسر باوفا خواهد بود؛ اگر &lt;b&gt;حافظ شیراز&lt;/b&gt; باشد، معشوق یاغی خواهد شد.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class=&quot;MsoNormal&quot; dir=&quot;RTL&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;همسران باوفای شعر و ادبیات عموما صاحب امتیازاتی هستند که معشوق&amp;zwnj;ها&amp;zwnj; فاقد آن&amp;zwnj;اند و معشوق&amp;zwnj;های&amp;zwnj;&amp;zwnj; یاغی، فریبندگی و جذابیت بی&amp;zwnj;نظیری را دارند که&lt;b&gt; &lt;/b&gt;همسران ندارند. همسران، شاعران بی&amp;zwnj;آزاری هستند آرام و سر به زیر، ضامنِ راحتی منزل و آسایشِ دل. صبح به وقتِ مقرر می&amp;zwnj;روند سر کار و شب، سرِ ساعتِ مقرر برمی&amp;zwnj;گردند خانه. کلید خانه را در جیب دارند و رسما از در آن وارد می&amp;zwnj;شوند. معشوق&amp;zwnj;ها بیکار و گرفتارند، یک سر دارند و هزار سودا، وقت و بی&amp;zwnj;وقت از بام و دیوار بالا می&amp;zwnj;آیند. همسران نان و خوراک به خانه می&amp;zwnj;آورند و معشوق&amp;zwnj;ها، دسته&amp;zwnj;گل و عطر. تمام فکر و خیالِ همسران، پرداختِ قبضِ برق و تلفنِ سرِ برج است و تمام دغدغه&amp;zwnj;ی معشوق&amp;zwnj;ها&amp;zwnj;، خیالِ زلفِ مست و باده&amp;zwnj;ی سوسنِ یار که گویا با ده زبان خموش می&amp;zwnj;&amp;zwnj;آید.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class=&quot;MsoNormal&quot; dir=&quot;RTL&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;از بختِ بد و اقبالِ کوتاه اما، این پیر ـ دوشیزه&amp;zwnj;ی همیشه زیبای همیشه بکر ادبیات، &lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;همسر و معشوق واقعی همیشه کم آورده است و مدعی همیشه زیاد&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;. روزی روزگاری، که مرزها همه روشن و مشخص بودند و دیوارها همه سر جا، دوشیزه&amp;zwnj;ی ما همسرانِ محترم و بزرگواری داشت چون &lt;b&gt;لئون تولستوی&lt;/b&gt; و &lt;b&gt;خورخه لوئیس بورخس&lt;/b&gt;، و معشوق&amp;zwnj;های جذابِ ویران&amp;zwnj;گری چون &lt;b&gt;جیمز جویس &lt;/b&gt;و&lt;b&gt; لوئی ـ فردینان سلین&lt;/b&gt;. امروز، در بازار آشفته&amp;zwnj;ای که در آن قورباغه&amp;zwnj;ی رنگ &amp;zwnj;&amp;zwnj;شده را به جای قناری به خوردمان می&amp;zwnj;دهند و سرگین شیره &amp;zwnj;مالیده را به جای انگبین، پیرمردک&amp;zwnj;هایی چون &lt;b&gt;فیلیپ روت&lt;/b&gt; ادعای همسری می&amp;zwnj;کنند و مردک&amp;zwnj;هایی چون &lt;b&gt;میشل اوئلبک&lt;/b&gt; ادعای معشوقی.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class=&quot;MsoNormal&quot; dir=&quot;RTL&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;بین این&amp;zwnj; همه مدعیان لاف&amp;zwnj;زن، دجال&amp;zwnj;های کاذب و شارلاتان&amp;zwnj;های حقه&amp;zwnj;باز که برای جمال دوشیزه یقه چاک&amp;zwnj; می&amp;zwnj;کنند و ولی، چشم طمع به جهاز وی دوخته&amp;zwnj;اند، &lt;b&gt;تابوکی&lt;/b&gt; جزو آن نادر همسران باوفایی به شمار می&amp;zwnj;رود که جذبه&amp;zwnj;ی اغواگر و زیبایی خطرناک معشوق&amp;zwnj;ها&amp;zwnj; را یکجا با خود دارند.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class=&quot;MsoNormal&quot; dir=&quot;RTL&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;گول ظاهرش را که ساده و بی&amp;zwnj;آلایش می&amp;zwnj;ماند نباید خورد.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class=&quot;MsoNormal&quot; dir=&quot;RTL&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;از این&amp;zwnj;که چند دقیقه زودتر از ساعت موعود رسیده&amp;zwnj;ام، عذرخواهی می&amp;zwnj;کنم. می&amp;zwnj;گوید :&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class=&quot;MsoNormal&quot; dir=&quot;RTL&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;ـ به موقع رسیدی، داشتم قهوه درست می&amp;zwnj;کردم. چیز دیگری می&amp;zwnj;خواهی؟ نوشابه&amp;zwnj;ی خنک؟&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class=&quot;MsoNormal&quot; dir=&quot;RTL&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;ـ ممنون. قهوه کافی&amp;zwnj;&amp;zwnj;ست.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class=&quot;MsoNormal&quot; dir=&quot;RTL&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;صدایش گرم و گیراست، درعین حال صاف و دورگه. من زبان پرتغالی بلد نیستم و زبان ایتالیایی&amp;zwnj;ام، گاه&amp;zwnj;گاهی تپق &amp;zwnj;زده و می&amp;zwnj;لنگد. پس، هر بار که می&amp;zwnj;بیند به تته&amp;zwnj;پته &amp;zwnj;افتاده&amp;zwnj; و در به در دنبال واژه و اصطلاح می&amp;zwnj;گردم، &lt;b&gt;تابوکی&lt;/b&gt; گفت&amp;zwnj;و&amp;zwnj;گویمان را به فرانسه ادامه می&amp;zwnj;دهد، با آن لهجه&amp;zwnj;ی خوش مدیترانه&amp;zwnj;ای&amp;zwnj;اش، آکنده از نور و آفتاب و موج جنوب&amp;zwnj;. رو می&amp;zwnj;کند به پنجره&amp;zwnj;ی باز :&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class=&quot;MsoNormal&quot; dir=&quot;RTL&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;&amp;laquo;ـ می&amp;zwnj;بینی، این روزها وقت ندارم بروم بیرون پرسه بزنم. پنجره را باز نگه می&amp;zwnj;دارم تا لیزبون بیاید داخل خانه.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class=&quot;MsoNormal&quot; dir=&quot;RTL&quot;&gt;&lt;img align=&quot;left&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;http://www.radiozamaneh.com/sites/default/files/images/tabghkh04.jpg&quot; /&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;لیزبون داخل خانه است. حضور منحصر به فرد شهر را می&amp;zwnj;شود در هر گوشه و کنار آن مشاهده کرد، از رنگ و مدل کاغذ دیواری&amp;zwnj;ها گرفته تا سبک و استیل مبلمان و اثاثیه، عکس&amp;zwnj;های قاب&amp;zwnj;شده روی بوفه و کمد... در سالن، مابین انبوه کتاب&amp;zwnj;ها و تابلوها، چشمم می&amp;zwnj;افتد به مجسمه&amp;zwnj;ی کوچکی روی میز کار.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class=&quot;MsoNormal&quot; dir=&quot;RTL&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;نزدیک می&amp;zwnj;شوم.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class=&quot;MsoNormal&quot; dir=&quot;RTL&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;مرد لاغراندامی را نشان می&amp;zwnj;دهد با کلاه و عینکِ ظریفِ گرد، پاپیون و کت و شلوار تیره، با پشتی خمیده و کتابی در دست. هوای اتاق به حد کافی روشن است اما، هر چه به این مرد ـ مجسمه بیش&amp;zwnj;تر خیره می&amp;zwnj;شوید بیش&amp;zwnj;تر باورتان می&amp;zwnj;شود که هاله&amp;zwnj;ای از مه شبانه حضور او را در بر گرفته است. اگر باز کمی جلوتر آمده و به دقت تماشایش کنید، به وضوح خواهید دید که هاله غبار مه&amp;zwnj;آلود در دور و بر او نیست، در درون اوست.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class=&quot;MsoNormal&quot; dir=&quot;RTL&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;این مرد ـ مجسمه را از جنس مه و شب ساخته&amp;zwnj;اند : &lt;b&gt;فرناندو پسوا&lt;/b&gt;ست، روحِ سرگردانِ کافکای لیزبون.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class=&quot;MsoNormal&quot; dir=&quot;RTL&quot;&gt;&lt;b&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;آنتونیو تابوکی&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt; اولین نویسنده&amp;zwnj;ی ایتالیایی بود که آثار &lt;b&gt;پسوا&lt;/b&gt; را ترجمیده و او را عملا به دنیا شناساند. برخلاف این شایعات که هر از &amp;zwnj;گاهی این&amp;zwnj;جا و آن&amp;zwnj;جا عنوان می&amp;zwnj;شوند، آشنایی وی با نوشته&amp;zwnj;های شاعر لیزبون نه در ایتالیا رخ داد و نه در پرتغال، بلکه در پاریس، نه در سال&amp;zwnj;های &lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; dir=&quot;LTR&quot;&gt;‪&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; dir=&quot;LTR&quot;&gt;۱۹٨٠&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt; بلکه در پاییز &lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; dir=&quot;LTR&quot;&gt;‪&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; dir=&quot;LTR&quot;&gt;۱۹٦۴&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;، میان کتاب&amp;zwnj;فروشی&amp;zwnj;های کنار رودخانه&amp;zwnj;ی سن. در جغرافیای شعر و هنر و ادبیات، پاریس در واقع بیش&amp;zwnj;تر یک برش تاریخی به حساب می&amp;zwnj;آید تا یک شهر، نوعی مدخل و چهارراهِ زمان برای آشنایی&amp;zwnj;ها و جدایی&amp;zwnj;ها. از مدت&amp;zwnj;های مدید، کسانی می&amp;zwnj;آیند در این شهر چیزی را به دست بیاورند که در وطن خود جسته و نیافته&amp;zwnj;اند، یا چیزی را از دست بدهند که در وطن خود زیاده داشتند. کافی&amp;zwnj;ست کمی به &lt;b&gt;فالکنر&lt;/b&gt; بیاندیشیم، به &lt;b&gt;بکت&lt;/b&gt;، &lt;b&gt;سیوران&lt;/b&gt;، &lt;b&gt;کازانتزاکیس&lt;/b&gt;، و یا نزدیک&amp;zwnj;تر و آشناتر به خودمان، به &lt;b&gt;هدایت&lt;/b&gt;، &lt;b&gt;ساعدی&lt;/b&gt;...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class=&quot;MsoNormal&quot; dir=&quot;RTL&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;در همین شهر پاریس بود که &lt;b&gt;ماریو دو سا کارنیرو&lt;/b&gt;، شاعرِ جوانِ پرتغالی و دوستِ صمیمی &lt;b&gt;پسوا&lt;/b&gt;، خود را در سال &lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; dir=&quot;LTR&quot;&gt;‪&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; dir=&quot;LTR&quot;&gt;۱۹۱٦&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt; &amp;zwnj;کشت. باز به لطف و به دست همین شهر پاریس بود که خود&lt;b&gt; پسوا&lt;/b&gt;ی جوان با استتیکِ (زیباشناسی) کوبیسم و فوتوریسم آشنا &amp;zwnj;شد. تاثیر این دو حادثه در افکار &lt;b&gt;پسوا،&lt;/b&gt; و تاثیر افکار &lt;b&gt;پسوا&lt;/b&gt; در آثار &lt;b&gt;تابوکی&lt;/b&gt; را ما همه می&amp;zwnj;دانیم.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class=&quot;MsoNormal&quot; dir=&quot;RTL&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;آخرین رمان وی، &amp;laquo;&lt;i&gt;تریستانو می&amp;zwnj;میرد&lt;/i&gt;&lt;b&gt;&amp;raquo;&lt;/b&gt;، &amp;laquo;پسوا&amp;raquo;&lt;span&gt;&amp;zwnj;&lt;/span&gt;یی&amp;zwnj;ترین اثر او نیز هست، &lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;کامل&amp;zwnj;ترین و زیباترین آن.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class=&quot;MsoNormal&quot; dir=&quot;RTL&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;نوشته &amp;zwnj;شده با قلمی ساده و ظریف، در دانتل&amp;zwnj;های زبان، این رمان به محض نشر و پخش در پاییز &lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; dir=&quot;LTR&quot;&gt;‪&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; dir=&quot;LTR&quot;&gt;۲٠٠۴&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;، مورد استقبال همگانی قرار گرفت و چندین جایزه&amp;zwnj;ی معتبر ادبی از جمله جایزه&amp;zwnj;ی بسیار مشکل&amp;zwnj;پسند روزنامه&amp;zwnj;نگاران و منتقدین فرانسه را برد.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class=&quot;MsoNormal&quot; dir=&quot;RTL&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;شخصیت اصلی رمان، &lt;b&gt;&lt;i&gt;تریستانو&lt;/i&gt;&lt;/b&gt;، پیرمردی ا&amp;zwnj;ست در حال احتضار که نویسنده&amp;zwnj;ای را بر بالین خود خوانده و سرنوشت خود را برای او تعریف می&amp;zwnj;کند. سی سال پیش&amp;zwnj;تر، همین نویسنده از ماجراهای زندگی &lt;b&gt;&lt;i&gt;تریستانو&lt;/i&gt;&lt;/b&gt;، از شجاعت و دلاوری&amp;zwnj;های وی در جنگ جهانی دوم، از قهرمانی&amp;zwnj;های او در جنگ&amp;zwnj;های داخلی یونان و اسپانیا، یک رمان حماسه&amp;zwnj;ای ساخته بود. اکنون، ایستاده در آستانه&amp;zwnj;ی مرگ، &lt;b&gt;&lt;i&gt;تریستانو&lt;/i&gt;&lt;/b&gt; پرده از اسرار برداشته و وقایع اتفاقیه را درست به همان شکلی که رخ داده&amp;zwnj;اند، بازگو می&amp;zwnj;کند. یکی از زیبایی&amp;zwnj;های مرگ، با تمام زشتی&amp;zwnj;هایی که دارد، این&amp;zwnj;&amp;zwnj;که تزویر و تظاهر در کارش نیست :&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class=&quot;MsoNormal&quot; dir=&quot;RTL&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;یک روز در التهاب سال&amp;zwnj;های جنگ، تفنگِ سربازِ دلاور &lt;b&gt;&lt;i&gt;تریستانو&lt;/i&gt;&lt;/b&gt;، که نه چندان سرباز بود و نه چندان دلاور، برحسب اتفاق، یک افسر آلمانی را از پا درآورده و از او یک قهرمان ملی کشور ساخته &lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;بود، صاحب تشویق و سپاس و مدال... &amp;laquo;&lt;i&gt;عمدی نبود، شانسی بود. کافی بود که مگسک تفنگ من فقط یکی دو میلی&amp;zwnj;متر چپ و راست شود تا...&lt;/i&gt;&amp;raquo;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class=&quot;MsoNormal&quot; dir=&quot;RTL&quot;&gt;&lt;img align=&quot;left&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;http://www.radiozamaneh.com/sites/default/files/images/tabghkh02.jpg&quot; /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class=&quot;MsoNormal&quot; dir=&quot;RTL&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;یکی دو میلی&amp;zwnj;متر، شاید تمام فاصله&amp;zwnj;ای&amp;zwnj;ست که شانس و قضا و قدر ما، ترس و شجاعت و خیانت و دلاوری&amp;zwnj;های ما را از هم سوا می&amp;zwnj;کند. در این رمان، &lt;b&gt;تابوکی&lt;/b&gt; تاریخ نیم&amp;zwnj; قرن گذشته&amp;zwnj;ی اروپا را ورق زده و سرنوشت دنیا، پوچی و دیوانگی کار انسان&amp;zwnj;ها را با تصاویری نشان می&amp;zwnj;دهد که در عین حال هم واقعی&amp;zwnj;اند و هم شاعرانه. با نویسنده&amp;zwnj;ای در قد و قواره&amp;zwnj;ی او، باید بدانیم که هیچ امری برحسب اتفاق نیست. مکان&amp;zwnj;ها، زمان&amp;zwnj;ها، شخصیت&amp;zwnj;ها، و حتی تک&amp;zwnj;تک رنگ&amp;zwnj;ها و صداها، هر کدام با دقت تمام انتخاب شده&amp;zwnj;اند، نامگذاری شده&amp;zwnj;اند.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class=&quot;MsoNormal&quot; dir=&quot;RTL&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;برای مکان روایت، ما در دهکده&amp;zwnj;ی دورافتاده&amp;zwnj;ای هستیم واقع در ایالت توسکان (محل تولد &lt;b&gt;تابوکی&lt;/b&gt;)، گوشه&amp;zwnj;ای دنج و ساکت، تقریبا خارج از زمان. با این تفاوت جزئی که زمانِ حال و گذشته و آینده، همراه آواز زنجره&amp;zwnj;های دشت، از لای کرکره&amp;zwnj;های بسته&amp;zwnj;ی اتاقِ تاریک &lt;b&gt;&lt;i&gt;تریستانو&lt;/i&gt;&lt;/b&gt; به درون می&amp;zwnj;آید و اما بیرون نمی&amp;zwnj;رود.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class=&quot;MsoNormal&quot; dir=&quot;RTL&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;بیرون ماه اوت (آگوست) است، آخرین تابستانِ سوزانِ قرنِ بیستم. می&amp;zwnj;رویم به زودی قرنی را، قرن که چه عرض کنم، هزاره&amp;zwnj;ای را پشت سر بگذاریم. حاصلِ این قرنِ پشت سر گذاشته را&lt;b&gt;&lt;i&gt; تریستانو&lt;/i&gt;&lt;/b&gt;ی پیر روی انگشت&amp;zwnj;های دست خود به یاد می&amp;zwnj;آورد : جنگ و جنایت، خشم و خشونت، ترس و هراس؛&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class=&quot;MsoNormal&quot; dir=&quot;RTL&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;منظرگاه جلوی راه&amp;zwnj;مان را نیز : باز همان خشم و خشونت و هراس و... کلی امید.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class=&quot;MsoNormal&quot; dir=&quot;RTL&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;برای خود شخصیت راوی، &lt;b&gt;&lt;i&gt;تریستانو&lt;/i&gt;&lt;/b&gt;، گفتنی بسیار است، فقط اشاره&amp;zwnj;ی کوتاهی می&amp;zwnj;کنم به معنای اسم او : در زبان ایتالیایی، و نیز فرانسوی، کلمه&amp;zwnj;ی تریست &amp;laquo;&lt;/span&gt;&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;‪&lt;/span&gt;&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;triste&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;&amp;raquo; معنای &amp;laquo;غمگین&amp;raquo; دارد. تریستان &amp;laquo;&lt;/span&gt;&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;‪&lt;/span&gt;&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;tristan&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;&amp;raquo; نام یکی از قهرمان&amp;zwnj;های اسطوره&amp;zwnj;ای ژرمانیک است، قهرمانی ناکام در عشق مثل &lt;b&gt;&lt;i&gt;خسرو&lt;/i&gt;&lt;/b&gt; و &lt;b&gt;&lt;i&gt;فرهاد&lt;/i&gt;&lt;/b&gt;، و ناکام در سرنوشت مثل &lt;b&gt;&lt;i&gt;اسفندیار&lt;/i&gt;&lt;/b&gt;. &lt;b&gt;&lt;i&gt;تریستانو&lt;/i&gt;&lt;/b&gt;ی &lt;b&gt;تابوکی&lt;/b&gt; بنابراین کمی شبیه &lt;b&gt;&lt;i&gt;اسفندیار&lt;/i&gt;&lt;/b&gt; مغموم &lt;b&gt;فردوسی&lt;/b&gt;&amp;zwnj;ست. این قهرمان مغموم و مغلوب، در میدان جنگ، فریاد &amp;laquo;مرگ بر دشمن&amp;raquo; و &amp;laquo;زنده&amp;zwnj;باد آزادی&amp;raquo; سر نمی&amp;zwnj;دهد، آواز لالایی دوران کودکی خود را به یاد آورده و به زبان مادری می&amp;zwnj;خواند : &amp;laquo;&lt;i&gt;اسب کوچک خالداری داشتم که دم نداشت، طنابی داشتم که او را نگه می&amp;zwnj;داشت، وقتی اسبم می&amp;zwnj;کشید، طنابم تیر می&amp;zwnj;کشید تیر می&amp;zwnj;کشید تیر می&amp;zwnj;کشید...&lt;/i&gt;&amp;raquo; و اولین تیر رگبار را می&amp;zwnj;کشد، بعد دومین، بعد سومین را... در این رگبارها، ترس و شجاعت و خیانت آن&amp;zwnj;چنان در هم آمیخته&amp;zwnj;اند، آن&amp;zwnj;چنان یک و یکسان هستند که به هیچ عنوان نمی&amp;zwnj;توان از هم تشخیص&amp;zwnj;شان داد.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class=&quot;MsoNormal&quot; dir=&quot;RTL&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;نوشته&amp;zwnj;های &lt;b&gt;تابوکی&lt;/b&gt; اگر به خواب و بیداری می&amp;zwnj;مانند، به این خاطر است که او بین خواب و بیداری می&amp;zwnj;نویسد. دو سه ماه قبل از چاپ کتاب، در نامه&amp;zwnj;ای برایم شرح می&amp;zwnj;داد : &amp;laquo;&lt;i&gt;این روزها هیچ خوابم نمی&amp;zwnj;آید، منظورم این&amp;zwnj;که دیگر بیدار نمی&amp;zwnj;شوم. یک&amp;zwnj;سره می&amp;zwnj;نویسم. قلمم شده است ادامه&amp;zwnj;ی دستم و دستم، زبان قلبم. مغزم خواب است، از کار افتاده است، چه بهتر. فقط با قلبم می&amp;zwnj;نویسم&lt;/i&gt;&amp;raquo;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class=&quot;MsoNormal&quot; dir=&quot;RTL&quot;&gt;&lt;img align=&quot;left&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;http://www.radiozamaneh.com/sites/default/files/images/tabghkh06.jpg&quot; /&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;با این حساب، روشن است که هویت واقعی &lt;b&gt;&lt;i&gt;تریستانو&lt;/i&gt;&lt;/b&gt; را نه من و شمای خواننده می&amp;zwnj;توانیم دقیقا دریابیم و نه منتقد خبره و باتجربه&amp;zwnj;&amp;zwnj;ای که خواهد آمد؛ و نه حتی شاید خود نویسنده. راوی هر از گاهی تاکید می&amp;zwnj;کند که او خود&lt;b&gt;&lt;i&gt; تریستانو&lt;/i&gt;&lt;/b&gt;ست، گاه&amp;zwnj;گاهی زیر لب اعتراف می&amp;zwnj;کند که فقط برادر اوست، یا پدر او، یا آیینه&amp;zwnj;ی او. &amp;laquo;&lt;i&gt;داشتم خواب می&amp;zwnj;دیدم، خوابِ تریستانو را، شاید هم خاطره&amp;zwnj;ی یک خواب بود، یا خوابِ یک خاطره، شاید هم هر دو... نمی&amp;zwnj;دانم&lt;/i&gt;&amp;raquo;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class=&quot;MsoNormal&quot; dir=&quot;RTL&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;یکی دو زیرلایه&amp;zwnj;&amp;zwnj;ی پراکنده در متن، بر شک و تردید ما می&amp;zwnj;افزایند : نکند &lt;b&gt;&lt;i&gt;تریستانو&lt;/i&gt;&lt;/b&gt;، خود همین نویسنده&amp;zwnj;&amp;zwnj;ای&amp;zwnj;&amp;zwnj;ست که ساکت و آرام، بدون چهره و صدا، سرتاسر رمان را مثل شاهدی خاموش درمی&amp;zwnj;نوردد&amp;zwnj;؟&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class=&quot;MsoNormal&quot; dir=&quot;RTL&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;نکند &lt;b&gt;&lt;i&gt;تریستانو&lt;/i&gt;&lt;/b&gt; پدر این نویسنده است&amp;zwnj;؟&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class=&quot;MsoNormal&quot; dir=&quot;RTL&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;البته، این سوال&amp;zwnj;ها را می&amp;zwnj;&amp;zwnj;شود از شخص &lt;b&gt;تابوکی&lt;/b&gt; که هم&amp;zwnj;اکنون روبروی ماست پرسید، اما آیا فایده&amp;zwnj;ای خواهد داشت&amp;zwnj;؟ هزار بار از او پرسیده&amp;zwnj;اند، از او خواسته&amp;zwnj;اند که در دو جمله یا دو دقیقه، کتابی را که سال&amp;zwnj;ها برایش اندیشیده و تلاشیده است خلاصه کند...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class=&quot;MsoNormal&quot; dir=&quot;RTL&quot;&gt;&lt;b&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;پل والری&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt; می&amp;zwnj;گفت که &amp;laquo;&lt;i&gt;هیچ شعری تمام&amp;zwnj; شده نیست، شعرها همیشه رها شده می&amp;zwnj;مانند&lt;/i&gt;&amp;raquo;. &lt;b&gt;تابوکی&lt;/b&gt; این فکر &lt;b&gt;والری&lt;/b&gt; را ادامه داده و می&amp;zwnj;گوید که یک رمان نوشته &amp;zwnj;شده بیش&amp;zwnj;تر متعلق به خواننده&amp;zwnj;ی اوست تا نویسنده&amp;zwnj;اش. در واقع، هر رمان دوبار نوشته می&amp;zwnj;شود، یک &amp;zwnj;بار به دست نویسنده&amp;zwnj;اش، بار دیگر توسط خواننده&amp;zwnj;اش. نویسنده خطوط آن را می&amp;zwnj;نویسد و خواننده، لای خطوط را. فنجان&amp;zwnj;های قهوه را می&amp;zwnj;گذارد روی یک سینی، سینی را می&amp;zwnj;گذارد روی دست&amp;zwnj;های من، راه تراس را نشانم می&amp;zwnj;دهد &amp;zwnj;:&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class=&quot;MsoNormal&quot; dir=&quot;RTL&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;ـ می&amp;zwnj;بینی بی&amp;zwnj;عدالتی را&amp;zwnj;؟ کسی نخواهد &amp;zwnj;آمد به خواننده جایزه بدهد&amp;zwnj;!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class=&quot;MsoNormal&quot; dir=&quot;RTL&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;دلم می&amp;zwnj;خواهد از نقد آثارش با او حرف بزنم، از ترجمه&amp;zwnj;ی رمان&amp;zwnj;هایش به ۴۰ زبان مختلف، از مصاحبه&amp;zwnj;ها و گفت&amp;zwnj;&amp;zwnj;وگوهای&lt;span&gt; &lt;/span&gt;ساختگی با وی، نامه&amp;zwnj;های سرگشوده یا داستان&amp;zwnj;های کوتاه چاپ&amp;zwnj; شده به امضای او، و نیز از سفر اخیرش به استکهلم به دعوت خصوصی اعضاء هیئت شورای جایزه&amp;zwnj;ی نوبل... اما می&amp;zwnj;دانم که سر سخن را چرخانده، بلافاصله موضوع دیگری را پیش خواهد &amp;zwnj;کشید. سراغ گل&amp;zwnj;های آپارتمانش در پاریس را از من خواهد &amp;zwnj;گرفت.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class=&quot;MsoNormal&quot; dir=&quot;RTL&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;ـ خیال&amp;zwnj;تان راحت باشد، سرایدار مرتبا آب&amp;zwnj;شان می&amp;zwnj;دهد. من نیز مرتبا سرایدار را زیر نظر دارم.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class=&quot;MsoNormal&quot; dir=&quot;RTL&quot;&gt;&lt;b&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;تابوکی&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt; خوش&amp;zwnj;سخن هست اما فروتن، زیاد دوست ندارد از خودش حرف براند. این نویسنده&amp;zwnj;ی روشن&amp;zwnj;فکر، متعهد، حاضر و فعال در اغلب درگیری&amp;zwnj;ها برای آزادی و عدالت در دنیا، دور از طمطراق و جاه و جنجال محافل روشن&amp;zwnj;فکرهای اروپایی می&amp;zwnj;زیید، &lt;b&gt;نیچه&lt;/b&gt; را به آلمانی از حفظ می&amp;zwnj;خواند و تئوری&amp;zwnj;های بغرنج &lt;b&gt;برگسون&lt;/b&gt; را با چنان زبان ساده و شفافی برایتان توضیح می&amp;zwnj;دهد که کلامش از نابی به زیبایی می&amp;zwnj;زند. دلم می&amp;zwnj;خواست برخی از روشن&amp;zwnj;فکران &amp;zwnj;ما از نزدیک با او آشنا می&amp;zwnj;شدند، منظورم این قشر قلمباز که گمان می&amp;zwnj;برد از جنس تافته&amp;zwnj;ی جدا بافته&amp;zwnj;ای&amp;zwnj;ست، مامور و موظف به این&amp;zwnj;که جمله&amp;zwnj;اش را به هر بها و بهانه&amp;zwnj;ای بپیچاند، بچلاند، پر کند از عبارات سنگین و نامفهوم، دو سه واژه&amp;zwnj;ی فرنگی از قبیل &amp;laquo;آوانگاردیسم&amp;raquo; و &amp;laquo;پست &amp;zwnj;مدرنیسم&amp;raquo; را که از سال&amp;zwnj;ها پیش از زبان ادبی اروپایی طرد شده&amp;zwnj;اند، در بحث خود جا داده و &amp;laquo;پروسه&amp;raquo; را با &amp;laquo;پروسِدور&amp;raquo; و این دو را با &amp;laquo;پروسِسوس&amp;raquo; (سه عبارت متفاوت با سه معنای مختلف) اشتباه بگیرد، ریشه&amp;zwnj;های مردمی خود را یک به یک &amp;zwnj;بریده و جوان شیفته&amp;zwnj;ی زبان و ادبیات ایرانی را بکشاند به بیراهه، یا جا بگذارد وسط راه...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class=&quot;MsoNormal&quot; dir=&quot;RTL&quot;&gt;&lt;img align=&quot;left&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;http://www.radiozamaneh.com/sites/default/files/images/tabghkh05_0.jpg&quot; /&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;ببخشید، حضور بی&amp;zwnj;ریای &lt;b&gt;تابوکی&lt;/b&gt; رعایت ریای مرسوم را برای چند لحظه از یادم برد. داشتم می&amp;zwnj;گفتم که &lt;b&gt;آنتونیو تابوکی&lt;/b&gt; هم نویسنده است هم روشن&amp;zwnj;فکر، اما معتقد است که یک نویسنده الزاما روشن&amp;zwnj;فکر نیست. &lt;i&gt;پائودلو&lt;/i&gt;، شیرینی مخصوص پرتغالی را که شبیه گز اصفهان است، می&amp;zwnj;گذارد روی بخار فنجان قهوه، عینکش را روی صورتش جا به جا می&amp;zwnj;کند. اساس کار روشن&amp;zwnj;فکر تجزیه و تحلیل امور جامعه است، نقد و بررسی داده&amp;zwnj;های اجتماعی، فرهنگی، سیاسی. این نوع فعالیت&amp;zwnj;های دماغی انحصارا در چهارچوب متدولوژی علوم نظری و تجربی صورت می&amp;zwnj;گیرند، احساسات عاطفی شخصی جایی در آن ندارند.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class=&quot;MsoNormal&quot; dir=&quot;RTL&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;اساس کار نویسنده برعکس، مبنی بر احساسات درونی اوست.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class=&quot;MsoNormal&quot; dir=&quot;RTL&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;برای روشن&amp;zwnj;فکر، زبان ابزاری&amp;zwnj;ست برای بیان یک پیام و رسیدن به یک هدف. برای نویسنده، زبان خود این پیام و هدف است. در واقع، اگر غایت هدف روشن&amp;zwnj;فکر بهبود وضع جامعه&amp;zwnj;ی موجود است، نویسنده خواب دنیایی را می&amp;zwnj;بیند که وجود ندارد. روشن&amp;zwnj;فکری که خواب می&amp;zwnj;بیند نویسنده است، نویسنده&amp;zwnj;ای که خواب نمی&amp;zwnj;بیند فقط روشن&amp;zwnj;فکر خواهد بود.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class=&quot;MsoNormal&quot; dir=&quot;RTL&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;راستی، صحبت از خواب شد، &lt;b&gt;تابوکی&lt;/b&gt; فقط سه ساعت در &amp;zwnj;روز می&amp;zwnj;خوابد، بقیه&amp;zwnj;ی اوقات خود را، به قول خودش &amp;laquo;خواب&amp;raquo; می&amp;zwnj;بیند. می&amp;zwnj;گوید که تمام شخصیت&amp;zwnj;های رمان&amp;zwnj;های خود را در خواب ملاقات کرده است، از &lt;b&gt;&lt;i&gt;وُلتورنو&lt;/i&gt;&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;b&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;(میدان ایتالیا) و &lt;b&gt;&lt;i&gt;په&amp;zwnj;رِرا&lt;/i&gt;&lt;/b&gt; (په&amp;zwnj;رِرا ادعا می&amp;zwnj;کند) گرفته تا &lt;b&gt;&lt;i&gt;تریستانو&lt;/i&gt;&lt;/b&gt;.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class=&quot;MsoNormal&quot; dir=&quot;RTL&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;&amp;laquo;&lt;i&gt;یک روز په&amp;zwnj;رِرا آمد به خوابم. به او گفتم &amp;zwnj;: آماده نیستم، برو یک وقت دیگر بیا. رفت و بیست سال دیگر آمد. و سرنوشتش را برایم تعریف کرد&lt;/i&gt;&amp;raquo;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class=&quot;MsoNormal&quot; dir=&quot;RTL&quot;&gt;&lt;b&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;تابوکی&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt; متولد ایتالیاست، و ساکن سه شهر متفاوت در سه کشور اروپا. در شهر زادگاهی خود پیزا، همراه همسر و فرزند و در یک خانه&amp;zwnj;ی قدیمی بزرگ به سبک رنسانس. گاه&amp;zwnj;&amp;zwnj;گداری نیز در آپارتمان مدرن فرانسوی&amp;zwnj;اش در پاریس. اما از سال&amp;zwnj;ها پیش تابعیت پرتغال را گرفته و اغلب اوقات خود را در &amp;laquo;خانه ـ معبد ـ پناه&amp;zwnj;گاه&amp;raquo; لیزبون به سر می&amp;zwnj;کند.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class=&quot;MsoNormal&quot; dir=&quot;RTL&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;وقتی علت این تبعید به پرتغال را از او می&amp;zwnj;پرسم، جواب می&amp;zwnj;دهد که تبعید نیست، خانه و هوا عوض کردن است. ما آدم&amp;zwnj;ها درخت نیستیم که ریشه در خاک بندازیم، پا داریم و باید راه برویم. هر جا که خاک زیر پا سبز و بارور باشد خانه&amp;zwnj;ی ماست.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class=&quot;MsoNormal&quot; dir=&quot;RTL&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;به علاقه&amp;zwnj;ی مفرطش به &lt;b&gt;پسوا&lt;/b&gt; اشاره می&amp;zwnj;کنم که پرتغالی بود و مقیم لیزبون.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class=&quot;MsoNormal&quot; dir=&quot;RTL&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;جواب : سکوت. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class=&quot;MsoNormal&quot; dir=&quot;RTL&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;می&amp;zwnj;گویم که با این حساب وطن من افغانستان است و باید بروم در بلخ زندگی کنم. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class=&quot;MsoNormal&quot; dir=&quot;RTL&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;جواب : لبخند. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class=&quot;MsoNormal&quot; dir=&quot;RTL&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;با انگشت سبابه، باز عینکش را روی دماغ جا به جا می&amp;zwnj;کند. از من می&amp;zwnj;خواهد برایش چند بیت شعر ایرانی بخوانم.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class=&quot;MsoNormal&quot; dir=&quot;RTL&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;ـ ولی &lt;b&gt;آنتونیو&lt;/b&gt;، شما که زبان فارسی بلد...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class=&quot;MsoNormal&quot; dir=&quot;RTL&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;ـ بخوان.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class=&quot;MsoNormal rtecenter&quot; dir=&quot;RTL&quot;&gt;&lt;img align=&quot;left&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;http://www.radiozamaneh.com/sites/default/files/images/tabghkh07_0.jpg&quot; /&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;به &lt;b&gt;وحشی بافقی&lt;/b&gt; می&amp;zwnj;اندیشم اما چیزی در خاطرم نیست، به &lt;b&gt;علامه&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;b&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;b&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;طباطبائی&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;b&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;، &lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;b&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;مجذوب علیشاه&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;b&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;، &lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;b&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;شیخ بهائی&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;... هیچ. در سوراخ&amp;zwnj;های حافظه&amp;zwnj;ام انگار نمکِ حرامِ فراموشی پاشیده&amp;zwnj;اند. سال&amp;zwnj;های سال است که حتی خواب&amp;zwnj;هایم را نیز به فرانسه می&amp;zwnj;بینم. پس لاجرم برایش &lt;b&gt;مولوی&lt;/b&gt; می&amp;zwnj;خوانم، تک عاشق دیوانه&amp;zwnj;ای که اگر ندایش یک &amp;zwnj;بار در گوش&amp;zwnj;تان برود، برای همیشه در روح&amp;zwnj;تان طنین خواهد انداخت. وقتی می&amp;zwnj;رسم به بیت آخر غزل،&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class=&quot;MsoNormal&quot; dir=&quot;RTL&quot;&gt;&lt;i&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;&amp;laquo;من خموشم خسته گلو، عارف گوینده بگو&lt;/span&gt;&lt;/i&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class=&quot;MsoNormal&quot; dir=&quot;RTL&quot;&gt;&lt;i&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;زانکه تو داود منی، من چو کهم رفته ز جا&amp;raquo;&lt;/span&gt;&lt;/i&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class=&quot;MsoNormal&quot; dir=&quot;RTL&quot;&gt;&lt;b&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;آنتونیو تابوکی&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt; مرا همراهی می&amp;zwnj;کند، با حرکت سر و دست، مثل یک رهبر ارکستر، و با عبارت زیبایی از &lt;b&gt;سنت آگوستن &amp;zwnj;&lt;/b&gt;: &amp;laquo;&lt;i&gt;تنها شرط بودن، عاشق بودن است، و تنها شرط عاشق بودن، عاشق بودن بدون شرط...&lt;/i&gt;&amp;raquo;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class=&quot;MsoNormal&quot; dir=&quot;RTL&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;نمی&amp;zwnj;دانم آیا شعر&lt;/span&gt;&lt;b&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;b&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;مولای روم است&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt; یا کلام &lt;b&gt;سنت آگوستن&lt;/b&gt; که او را چنین به شوق آورده است. بلند می&amp;zwnj;شود و مثل یک نوجوان، دست&amp;zwnj;ها را می&amp;zwnj;کوبد به هم.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class=&quot;MsoNormal&quot; dir=&quot;RTL&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;ـ تمام زیبایی&amp;zwnj;ها یک زبان واحد و مشترک دارند. بیا&amp;zwnj;! بیا برویم به تماشای کشتی&amp;zwnj;ها.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class=&quot;MsoNormal&quot; dir=&quot;RTL&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;کوچه&amp;zwnj;ی باریک را رو به دریا پایین می&amp;zwnj;رویم، شانه به شانه&amp;zwnj;ی هم. هر دو همان پیراهن را به تن داریم، همان مدل و همان رنگ، شلوار پایمان نیز شبیه هم است، مال من با دو جیب گشاد اضافی در پهلو. برای اولین بار متوجه می&amp;zwnj;شوم که قدمان نیز یکی&amp;zwnj;ست. معذب&amp;zwnj;ام. دنبال گودی وسط کوچه می&amp;zwnj;گردم، معمولا کمی پایین&amp;zwnj;تر از سطح پیاده&amp;zwnj;رو. نیست. تمام سنگ&amp;zwnj;فرش کوچه همتراز است، یکسان. کفش&amp;zwnj;هایم را درمی&amp;zwnj;آورم تا مگر یکی دو میلی&amp;zwnj;متر... &lt;b&gt;تابوکی&lt;/b&gt; نگاهم می&amp;zwnj;کند، با لبخند زیبای کوچکی بر لب. شرمگین، می&amp;zwnj;گویم :&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class=&quot;MsoNormal&quot; dir=&quot;RTL&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;ـ حق با شماست، استاد. خاک لیزبون سبز و بارور است. می&amp;zwnj;خواهم کمی رشدم دهد.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class=&quot;MsoNormal&quot; dir=&quot;RTL&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;ـ خاک بلخ چطور&amp;zwnj;؟&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class=&quot;MsoNormal&quot; dir=&quot;RTL&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;ـ ندیده&amp;zwnj;ام، باید کیمیا باشد.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class=&quot;MsoNormal&quot; dir=&quot;RTL&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;می&amp;zwnj;نشینیم روی چمن&amp;zwnj;&amp;zwnj;ها، روبروی لنگرگاه پر از کشتی&amp;zwnj;.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class=&quot;MsoNormal&quot; dir=&quot;RTL&quot;&gt;&lt;b&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;تابوکی&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt; عاشق دریا و کشتی&amp;zwnj;ست، خوب می&amp;zwnj;شناسدشان. می&amp;zwnj;تواند برایتان ساعت&amp;zwnj;های دراز از آن&amp;zwnj;&amp;zwnj;ها صحبت کند، از دریا و انواع کشتی&amp;zwnj;های بادبانی، موتوری، مسافربری، تفریحی، ماهی&amp;zwnj;گیری... &lt;span&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;و نیز هر نوع کشتی&amp;zwnj; بزرگ و &amp;laquo;&lt;i&gt;کشتی&lt;/i&gt; &lt;i&gt;کوچک&amp;raquo;&lt;/i&gt; (عنوان رمانی از &lt;b&gt;تابوکی&lt;/b&gt;، ترجمه &amp;zwnj;شده در ایران به اسم &lt;i&gt;سستو&lt;/i&gt;).&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class=&quot;MsoNormal&quot; dir=&quot;RTL&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;گرم نیوشدن حرف&amp;zwnj;هایش هستم که ناگهان، از بالای شانه&amp;zwnj;اش، چشمم می&amp;zwnj;افتد به نورهای زرد و براقی از دور، نورهای چشمک&amp;zwnj;زن، سراب&amp;zwnj;گونه، اغواگر، انگار از جنس خویش، شبیه هزاران پشه&amp;zwnj;ی زنده در دل شب... حال عجیبی دارم، نمی&amp;zwnj;دانم آیا خواب بودم و نور این پشه&amp;zwnj;ها بیدارم می&amp;zwnj;کنند، یا بیدار بودم و خوابم می&amp;zwnj;کنند. بی&amp;zwnj;اختیار، و با تعجب و ترس، به خود می&amp;zwnj;گویم که&lt;/span&gt;&lt;b&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt; &amp;laquo;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;i&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;دیروقت است، بیش از پیش دیر&amp;raquo;&lt;/span&gt;&lt;/i&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt; (عنوان رمانی دیگر از &lt;b&gt;تابوکی&lt;/b&gt;) &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class=&quot;MsoNormal&quot; dir=&quot;RTL&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;باید بروم.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class=&quot;MsoNormal&quot; dir=&quot;RTL&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;می&amp;zwnj;گویند که هر زمان و مکانی، رفتار و کردار اجتماعی ویژه&amp;zwnj;ی خود را دارد. یک چند ده سالی پیش از این، در سنت و فرهنگ همین اروپا حتی، پشه&amp;zwnj;ی ناچیزی مثل من مقابل فیلی به عظمت او، وظیفه داشت آرام از جای خود برخیزد، اجازه&amp;zwnj;ی مرخصی گرفته و دست به سینه، با احترام و احتشام تمام عقب &amp;zwnj;عقب برود. امروز اما، دوران این تشریفات کهنه به سر رسیده است. در حالی که از جای خود پریده و گرد و خاک ماتحت شلوارم را پاک می&amp;zwnj;کنم، هدفون آویزان از گردنم را می&amp;zwnj;گذارم روی گوش&amp;zwnj;ها و دگمه&amp;zwnj;ی &lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; dir=&quot;LTR&quot;&gt;‪&lt;/span&gt;&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;play&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt; &lt;span&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;واکمنِ &lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; dir=&quot;LTR&quot;&gt;‪&lt;/span&gt;&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;mp3&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt; خود را فشار می&amp;zwnj;دهم، چند قدم دور می&amp;zwnj;شوم و سپس، انگار برای ادای یک عادت پیش&amp;zwnj;پا افتاده، برمی&amp;zwnj;گردم و با اشاره&amp;zwnj;ی دست یک &amp;laquo;قربونت تا بعد&amp;raquo; حواله&amp;zwnj;اش می&amp;zwnj;کنم...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class=&quot;MsoNormal&quot; dir=&quot;RTL&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;همچو فیلی در تاریکی، نشسته است در سایه&amp;zwnj;ی کشتی&amp;zwnj;ها، خیره در افق دریا. وزوز پشه&amp;zwnj;های شهر، از دور مرا می&amp;zwnj;خوانند.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class=&quot;MsoNormal&quot; dir=&quot;RTL&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;قلی خیاط&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class=&quot;MsoNormal&quot; dir=&quot;RTL&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;فرانسه، تابستان ۱۳۸۵&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class=&quot;MsoNormal&quot; dir=&quot;RTL&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
</description>
     <comments>https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2012/04/02/12520#comments</comments>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/category/tags/%D8%A2%D9%86%D8%AA%D9%88%D9%86%DB%8C%D9%88-%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D9%88%DA%A9%DB%8C">آنتونیو تابوکی</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/3840">قلی خیاط</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak">خاک</category>
 <pubDate>Mon, 02 Apr 2012 10:30:25 +0000</pubDate>
 <dc:creator />
 <guid isPermaLink="false">12520 at https://archive.radiozamaneh.com</guid>
  </item>
  <item>
    <title>«بی‌خوابی را بر بی‌هوشی ترجیح می‌دهم»</title>
    <link>https://archive.radiozamaneh.com/content/%C2%AB%D8%A8%DB%8C%E2%80%8C%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%A8%DB%8C-%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D8%B1-%D8%A8%DB%8C%E2%80%8C%D9%87%D9%88%D8%B4%DB%8C-%D8%AA%D8%B1%D8%AC%DB%8C%D8%AD-%D9%85%DB%8C%E2%80%8C%D8%AF%D9%87%D9%85%C2%BB</link>
    <description>&lt;div class=&quot;fb-social-like-widget&quot;&gt;&lt;fb:like  href=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/content/%C2%AB%D8%A8%DB%8C%E2%80%8C%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%A8%DB%8C-%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D8%B1-%D8%A8%DB%8C%E2%80%8C%D9%87%D9%88%D8%B4%DB%8C-%D8%AA%D8%B1%D8%AC%DB%8C%D8%AD-%D9%85%DB%8C%E2%80%8C%D8%AF%D9%87%D9%85%C2%BB&quot; send=&quot;false&quot; layout=&quot;box_count&quot; show_faces=&quot;false&quot; width=&quot;500&quot; action=&quot;like&quot; font=&quot;arial&quot; colorscheme=&quot;light&quot;&gt;&lt;/fb:like&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-sartitr&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    گفت‌وگو ازبل لوپز از طرف روزنامه یونسکو کوریر با آنتونیو تابوکی        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-nevisandeh&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                     علی ادریسی        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-filefield field-field-maghaleh-image&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    &lt;img  class=&quot;imagefield imagefield-field_maghaleh_image&quot; width=&quot;280&quot; height=&quot;212&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/sites/default/files/tabucchi01.jpg?1294924357&quot; /&gt;        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;p&gt;علی ادریسی ـ آثار آنتونیو تابوکی، نویسنده سرشانس ایتالیایی به زبان&amp;zwnj;های انگلیسی، اسپانیایی، فرانسه، فارسی و... ترجمه شده&amp;zwnj;اند. رمان&amp;zwnj;های &amp;laquo;شب هندی&amp;raquo; به ترجمه&amp;zwnj;ی سروش حبیبی و &amp;laquo;تریستانو می&amp;zwnj;میرد&amp;raquo;، به ترجمه&amp;zwnj;ی قلی خیاط، &amp;laquo;سِستو&amp;raquo; و &amp;laquo;دیالوگ&amp;zwnj;های ناتمام&amp;raquo; به ترجمه فرامرز ویسی و چند کتاب دیگر از او به زبان فارسی منتشر شده است. در میان این آثار &amp;laquo;پریرا گزارش می&amp;zwnj;دهد&amp;raquo; از مهم&amp;zwnj;ترین و خوش اقبال&amp;zwnj;ترین آثار تابوکی است. در این اثر پریرا یک روزنامه&amp;zwnj;نگار سالخورده و بافرهنگ است که در یک روزنامه&amp;zwnj;ی نه&amp;zwnj;چندان مهم به&amp;zwnj;عنوان ویراستار در زمان حکومت&amp;zwnj;های فاشیستی در اروپا کار می&amp;zwnj;کند. او که یک مرد آرمان&amp;zwnj;باخته و ترس&amp;zwnj;خورده است، به&amp;zwnj;تدریج در طی داستان متحول می&amp;zwnj;شود و شهامت خود را به&amp;zwnj;دست می&amp;zwnj;آورد. این اثر یکی از بهترین نمونه&amp;zwnj;های رمان شخصیت و چکونگی تحول یک شخصیت در رمان است و از نظر انتخاب نظرگاه نیز دستاوردی در رمان&amp;zwnj;نویسی جهان به&amp;zwnj;شمار می&amp;zwnj;آید. بخش نخست گفت&amp;zwnj;وگوی ازبل لوپز از سوی روزنامه&amp;zwnj;ی یونسکو کوریر با آنتونیو تابوکی درباره&amp;zwnj;ی جهان داستان&amp;zwnj;های این نویسنده&amp;zwnj;ی انسان&amp;zwnj;دوست را می&amp;zwnj;خوانیم. بخش دوم این گفت&amp;zwnj;وگو که درباره&amp;zwnj;ی عقاید سیاسی و اجتماعی تابوکی&amp;zwnj;ست، فردا در همین صفحات انتشار می&amp;zwnj;یابد.&lt;/p&gt;
&lt;!--break--&gt;&lt;!--break--&gt;&lt;p&gt;
&lt;strong&gt;چهره مرکزی مشهور&amp;zwnj;ترین رمان شما، &amp;laquo;پریرا گزارش می&amp;zwnj;دهد&amp;raquo; &amp;zwnj; بیوه&amp;zwnj;مردی سالخورده و تنهاست که مسئول صفحات فرهنگی روزنامه&amp;zwnj;ی کاتولیک &amp;laquo;لیسبوآ&amp;raquo; است. چرا یک ضد قهرمان را به عنوان شخصیت اصلی رمان&amp;zwnj;تان انتخاب کردید؟&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;من همیشه جذب شخصیت&amp;zwnj;های رنج&amp;zwnj;دیده و پر از تناقض شده&amp;zwnj;ام؛ هرچه تردید آنها بیشتر باشد، بهتر است. آدم&amp;zwnj;های شکاک، گاهی زندگی را بیش از دیگران ستمگرانه و کسالت&amp;zwnj;بار می&amp;zwnj;یابند؛ اما این آدم&amp;zwnj;ها سرزنده&amp;zwnj;تر&amp;zwnj;ند؛ &amp;laquo;ربات&amp;raquo; نیستند. من بی&amp;zwnj;خوابی را بر بی&amp;zwnj;هوشی ترجیح می&amp;zwnj;دهم. آدم&amp;zwnj;هایی را انتخاب نمی&amp;zwnj;کنم که کاملاً از زندگی خوشنود&amp;zwnj;ند. در کتاب&amp;zwnj;هایم، از قدرت قانونی پشتیبانی نمی&amp;zwnj;کنم؛ من در کنار کسانی هستم که رنج کشیده&amp;zwnj;اند. &amp;laquo;میدان ایتالیا&amp;raquo; که نخستین رمانم بود، تلاشی بود برای نوشتن تاریخی که مکتوب نشده است؛ منظورم تاریخی است که طرف بازنده می&amp;zwnj;نویسد و در این رمان بازنده&amp;zwnj;ها آنارشیست&amp;zwnj;های توسکانی&amp;zwnj;اند. کتاب&amp;zwnj;هایم درباره&amp;zwnj;ی بازنده&amp;zwnj;ها هستند؛ درباره&amp;zwnj;ی کسانی که راه&amp;zwnj;شان را گم کرده و در جست&amp;zwnj;وجو&amp;zwnj;اند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;این آدم&amp;zwnj;ها دنبال چه می&amp;zwnj;گردند؟&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;این شخصیت&amp;zwnj;ها در دیگران به دنبال خودشان می&amp;zwnj;گردند؛ چرا که گمان می&amp;zwnj;کنم این بهترین راه برای جست&amp;zwnj;وجوی خویشتن است. شخصیت اصلی در &amp;laquo;شب&amp;zwnj;های هند&amp;raquo;، درگیر چنین کنکاشی است؛ او ردپای دوستی را می&amp;zwnj;گیرد که در هند ناپدید شده است. اسپینو، شخصیت رمان &amp;laquo;لبه افق&amp;raquo; نیز که در پی کشف هویت جسدی نا&amp;zwnj;شناس است، این&amp;zwnj;گونه است. نمی&amp;zwnj;دانم که آیا این آدم&amp;zwnj;ها می&amp;zwnj;خواهند خود را بیابند یا نه؛ اما تا هنگامی که زنده&amp;zwnj;اند؛ ناگزیر&amp;zwnj;ند با انگاره&amp;zwnj;ای که دیگران از آنها دارند، روبرو شوند. آنها مجبور&amp;zwnj;ند به خودشان در آینه&amp;zwnj; نگاه کنند؛ و اغلب موفق می&amp;zwnj;شوند که نگاهی سرسری به خودشان بیندازند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;
&lt;strong&gt;پس از موفقیت &amp;laquo;پریرا گزارش می&amp;zwnj;دهد&amp;raquo; در ایتالیا زمزمه&amp;zwnj;هایی از تمایل شما به شرکت در انتخابات مجلس سنای ایتالیا شنیده می&amp;zwnj;شد. آیا از اینکه آن فرصت را از دست دادید، پشیمان نیستید؟&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;نه. من از اینکه به زندگی انتخابی&amp;zwnj;ام ادامه می&amp;zwnj;دهم، خوشحالم. استاد دانشگاهم و کارم را دوست دارم. البته ادبیات زندگی من است؛ اما از دیدگاه هستی&amp;zwnj;شناسانه، از دیدگاه وجودی، می&amp;zwnj;خواهم آموزگار باشم. ادبیات برای من یک کار روزمره نیست؛ بلکه چیزی است که با امیال و رؤیا&amp;zwnj;ها و تخیل درآمیخته است. من همچنین نمی&amp;zwnj;خواهم مقام خودم را ارتقاء بدهم؛ نمی&amp;zwnj;خواهم روی صفحه تلویزیون ظاهر شوم یا زیاد از حد قاطی محافل ادبی شوم. من با آرامش در خانه&amp;zwnj;ام با خانواده و دوستانم زندگی می&amp;zwnj;کنم. افزون بر این، سیاستمدارانی هستند که کارشان را بسیار بهتر از من انجام می&amp;zwnj;دهند. گمان می&amp;zwnj;کنم زیر نظر داشتن عالم سیاست، جالب&amp;zwnj;تر است. کار من این است که نتایج امور سیاسی را ببینم؛ نه اینکه خودم سیاستمدار شوم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;رمان اخیر شما، &amp;laquo;سرِ گم شده&amp;zwnj;ی داماسنو مونتیه&amp;zwnj;رو&amp;raquo; (۱۹۹۷)، بر اساس داستان مردی شکل می&amp;zwnj;گیرد که در یک پاسگاه پلیس گارد ملی جمهوری&amp;zwnj;خواهان، در حومه لیسبون به قتل رسید و بدن بی&amp;zwnj;سر او در پارکی پیدا شد. چرا از این رویداد واقعی در کارتان استفاده کردید؟&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;img height=&quot;364&quot; align=&quot;left&quot; width=&quot;250&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;http://radiozamaneh2.vps.redbee.nl/sites/default/files/tabucchi02.jpg&quot; /&gt;&lt;br /&gt;
هنگامی که این جنایت هولناک اتفاق افتاد؛ &amp;zwnj; من در پرتغال بودم. عمیقاً برآشفته شدم. هنگامی که جنایتی، طبیعت بشری را می&amp;zwnj;آزارد؛ ما نیز آزرده می&amp;zwnj;شویم. هم وحشت زده می&amp;zwnj;شوید و هم احساس جرم می&amp;zwnj;کنید. عواطف، حساسیت و تخیل من در مقام نویسنده از این رخداد برانگیخته شد. ببینید: من اینجا مدارکی دارم که بازرسان حقوق بشر شورایِ اروپا در استراسبورگ، درباره&amp;zwnj;ی شرایط زندانی&amp;zwnj;ها در کشورهای اروپایی تهیه کرده&amp;zwnj;اند. آنها در مورد روابط میان پلیس و شهروندان در اداره&amp;zwnj;ی پلیس یا بازداشتگاه&amp;zwnj;هایی سخن می&amp;zwnj;گویند که من یا شما اگر امروز در خیابان قانون&amp;zwnj;شکنی کنیم، ما را به آنجا می&amp;zwnj;برند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;آیا شما از این مدارک هنگام نوشتن رمان استفاده کردید؟&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بله. می&amp;zwnj;خواستم در مورد وضعیت پرتغال بیشتر بدانم که تا حدودی نگران&amp;zwnj;کننده بود. با خواندن گزارش&amp;zwnj;های دیگر به این نتیجه رسیدم که اوضاع تقریباً در تمامی کشورهای اروپایی، حتی در کشورهایی که دمکراتیک&amp;zwnj;تر به نظر می&amp;zwnj;آیند، بدین&amp;zwnj;گونه است. اما دمکراسی یک نظام ایده&amp;zwnj;آل نیست و باید بهتر شود؛ و این امر به مراقبت دائمی نیاز دارد. با خودم فکر کردم باید از این حادثه&amp;zwnj;ی واقعی فرا&amp;zwnj;تر بروم و در رمانی درباره&amp;zwnj;ی آن صحبت کنم و رویکردی داستانی از این حادثه&amp;zwnj;ی دهشتناک به دست دهم. در رمان، احساسات و خشمم، ابزارهای بیانی گسترده&amp;zwnj;تری پیدا می&amp;zwnj;کنند که نمادین&amp;zwnj;تر هستند و در مورد بسیاری از کشورهای اروپایی صدق می&amp;zwnj;کنند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;واکنش افکار عمومی در پرتغال به این کتاب چه بود؟&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;درخواست&amp;zwnj;های زیادی برای مصاحبه دریافت نکردم. مردم به طور کلی از انتقاد به خودشان استقبال نمی&amp;zwnj;کنند. به همین دلیل تعجب نمی&amp;zwnj;کنم اگر نویسنده&amp;zwnj;ای خارجی که به این رویداد از فاصله&amp;zwnj;ای بسیار نزدیک نگاه کرده است به این دلیل مورد هجوم قرار گیرد. با این&amp;zwnj;حال هنگامی که سرگروهبان خوزه دوس سانتوسِ قاتل به جرم&amp;zwnj;اش اعتراف کرد و به ۱۷ سال زندان محکوم شد، مطبوعات پرتغال از من پرسیدند که چطور توانسته&amp;zwnj;ام نتیجه دادرسی را در رمانم پیش&amp;zwnj;بینی کنم؟ جوری این پرسش را طرح کردند که انگار من طالع&amp;zwnj;بینم. در آن هنگام من در استانبول بودم و وقتی به هتلم برگشتم، دیدم که روزنامه&amp;zwnj;ها چندین مجموعه پرسش برایم فکس کرده&amp;zwnj;اند. اما گمان نمی&amp;zwnj;کنم استعداد ویژه&amp;zwnj;ای در پیش&amp;zwnj;گویی داشته باشم؛ چون هنگامی که سه یا چهار عنصر در دست داشته باشید، برای رسیدن به نتایج مشخص، نیازی نیست که نابغه باشید. در کتابم با عنوان &amp;laquo;التهاب معده&amp;zwnj;ی افلاطون&amp;raquo; گفته&amp;zwnj;ام &amp;laquo;تخییل و تخیل&amp;raquo; گونه&amp;zwnj;هایی از دانش شهودی&amp;zwnj;اند که ربطی به منطق ویتگنشتاینی ندارند. اما شکلی از دانش&amp;zwnj;اند که با شک و بدبینی آمیخته&amp;zwnj;اند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;این کتاب به بحث و گفت&amp;zwnj;و&amp;zwnj;گوتان با نشانه&amp;zwnj;شناس و نویسنده ایتالیایی، امبرتو اکو، دامن می&amp;zwnj;زند. ریشه&amp;zwnj;ی اختلاف شما با او چیست؟&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;از نگاه اکو، روشنفکر فردی است که به فرهنگ سروسامان می&amp;zwnj;دهد؛ کسی که می&amp;zwnj;تواند مجله یا موزه&amp;zwnj;ای را اداره کند، یک مدیر در واقع. این به گمان من یک موقعیت مالیخولیایی برای روشنفکر است. من حق مخالفت&amp;zwnj; گاه به&amp;zwnj;گاه را برای خودم محفوظ می&amp;zwnj;دانم. هنگامی که چیزی عجیب در جهان یا در خانه&amp;zwnj;تان رخ می&amp;zwnj;دهد، شما باید آن را بررسی کنید و ببینید که آیا می&amp;zwnj;توان پرده از آن برداشت؛ برایش تدبیری اندیشید؛ درباره&amp;zwnj;ی آن سخن گفت یا زنگ خطر را به صدا درآورد: مراقب باشید! این اتفاق دارد در خانه&amp;zwnj;ام می&amp;zwnj;افتد، در شهرم، در جهانم که&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان خانه&amp;zwnj;ی من است. از سوی دیگر، روشنفکر باید کاملاً ابله باشد اگر بگوید: چیزی وحشتناک دارد در خانه&amp;zwnj;ام اتفاق می&amp;zwnj;افتد، اما برایم اهمیت ندارد؛ چون که دارم کاتالوگ نمایشگاه نقاشی&amp;zwnj; را که در موزه محله&amp;zwnj;ام برگزار می&amp;zwnj;شود، آماده می&amp;zwnj;کنم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;پس به نظر شما روشنفکر چه کار باید بکند؟&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اگر کار سیاستمدار تسکین آلام مردم است و می&amp;zwnj;خواهد نشان دهد که به خاطر حضور او همه چیز خوب پیش می&amp;zwnj;رود، کار من برآشفتن مردم و کاشتن تخم تردید است. توانایی شک کردن برای افراد بشر بسیار حیاتی است. شما را به خدا! اگر هیچ شکی نداشته باشیم، کارمان تمام است! یک روشنفکر می&amp;zwnj;خواهد شک کند؛ مثلاً در آموزه&amp;zwnj;ی بنیادگرایانه&amp;zwnj;ی مذهبی که به هیچ گونه تردیدی راه نمی&amp;zwnj;دهد؛ در نظام سیاسی تحمیل شده&amp;zwnj;ای که اجازه&amp;zwnj;ی شک کردن به کسی نمی&amp;zwnj;دهد؛ در نظام زیبا&amp;zwnj;شناسانه&amp;zwnj;ی کاملی که جایی برای تردید باقی نمی&amp;zwnj;گذارد. تردید مثل لکه&amp;zwnj;ای روی پیراهن است. من از پیراهن&amp;zwnj;های لکه&amp;zwnj;دار خوشم می&amp;zwnj;آید؛ &amp;zwnj; بنابراین هنگامی که پیراهنی بسیار تمیز و کاملاً سفید به من داده می&amp;zwnj;شود، بلافاصله به شک می&amp;zwnj;افتم. وظیفه&amp;zwnj;ی روشنفکران و نویسندگان است که در کمال چیز&amp;zwnj;ها شک کنند. مفهوم کمال، دکترین و دیکتاتور و ایده&amp;zwnj;های تمامیت&amp;zwnj;خواهانه تولید می&amp;zwnj;کند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;یا کاملا در این مورد یقین دارید؟&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;شک کردن در مورد برخی از ارزش&amp;zwnj;های بنیادین ناممکن است. کسی با این ضرب&amp;zwnj;المثل مخالف نیست که می&amp;zwnj;گوید آنچه را که برای خود نمی&amp;zwnj;پسندی، برای دیگران هم مپسند؛ این چیزی اساسی و بخشی از سرشت بشر است. من هیچ تردیدی هم درباره&amp;zwnj;ی اعلامیه&amp;zwnj;ی جهانی حقوق بشر ندارم. اگرچه شاید چند نکته دیگر هم لازم باشد که به فهرست اضافه شود، اما کوچک&amp;zwnj;ترین تردیدی درباره حقوق بشر ندارم.&lt;/p&gt;
</description>
     <comments>https://archive.radiozamaneh.com/content/%C2%AB%D8%A8%DB%8C%E2%80%8C%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%A8%DB%8C-%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D8%B1-%D8%A8%DB%8C%E2%80%8C%D9%87%D9%88%D8%B4%DB%8C-%D8%AA%D8%B1%D8%AC%DB%8C%D8%AD-%D9%85%DB%8C%E2%80%8C%D8%AF%D9%87%D9%85%C2%BB#comments</comments>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/category/tags/%D8%A2%D9%86%D8%AA%D9%88%D9%86%DB%8C%D9%88-%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D9%88%DA%A9%DB%8C">آنتونیو تابوکی</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/category/tags/%D8%A7%D9%88%D9%85%D8%A8%D8%B1%D8%AA%D9%88-%D8%A7%DA%A9%D9%88">اومبرتو اکو</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/category/tags/%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D8%B1%D9%88%D9%BE%D8%A7%DB%8C%DB%8C">رمان اروپایی</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/category/tags/%D8%B1%D9%88%D8%B4%D9%86%D9%81%DA%A9%D8%B1">روشنفکر</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/culture">فرهنگ, هنر و ادبيات</category>
 <pubDate>Thu, 13 Jan 2011 10:15:06 +0000</pubDate>
 <dc:creator>Babak M</dc:creator>
 <guid isPermaLink="false">835 at https://archive.radiozamaneh.com</guid>
  </item>
  </channel>
</rss>