<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?><rss version="2.0" xml:base="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/4067/all" xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/">
  <channel>
    <title>حقیقت</title>
    <link>https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/4067/all</link>
    <description></description>
    <language>fa</language>
          <item>
    <title>داستان سینمایی و حقیقت فلسفی</title>
    <link>https://archive.radiozamaneh.com/reflections/2012/05/25/14774</link>
    <description>&lt;div class=&quot;fb-social-like-widget&quot;&gt;&lt;fb:like  href=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/reflections/2012/05/25/14774&quot; send=&quot;false&quot; layout=&quot;box_count&quot; show_faces=&quot;false&quot; width=&quot;500&quot; action=&quot;like&quot; font=&quot;arial&quot; colorscheme=&quot;light&quot;&gt;&lt;/fb:like&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-sartitr&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    فلسفه و سینما (۲)        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-nevisandeh&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    امیر گنجوی        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-filefield field-field-maghaleh-image&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    &lt;img  class=&quot;imagefield imagefield-field_maghaleh_image&quot; width=&quot;600&quot; height=&quot;388&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/sites/default/files/film.jpg?1338322989&quot; /&gt;        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;p&gt;امیر گنجوی &amp;ndash;بحث از فلسفه و استفاده کردن از گفتمان&amp;zwnj;های فلسفی در نقدِ فیلم امری تلف کننده وقت نیست و به واسطه&amp;zwnj;ی محدودیت&amp;zwnj;های زبانیِ خاصِ سینما یکی از ملزومات اصلی درک و شناخت بهتر از یک فیلم است. این نکته فشرده بخشِ اول این نوشتاراست.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اینک به طور خاص با بررسی محدودیت&amp;zwnj;ها و پتانسیل&amp;zwnj;های سینما در مقایسه با گفتمان فلسفی، سعی خواهد شد که حدود ارتباطِ فلسفه وسینما مشخص&amp;zwnj;تر گردد.&lt;/p&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;!--break--&gt;&lt;!--break--&gt;&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&lt;b&gt;طبیعت داستان&amp;zwnj;گویانه&amp;zwnj;ی &lt;/b&gt;&lt;b&gt;فیلم و عدم علاقه&amp;zwnj;ی سینما به یافتن حقیقت&lt;/b&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;سینما برای معرفی کردن بهتر پیام خود به مخاطب، محتاج به برقراری یک رابطه&amp;zwnj;ی سازنده با فلسفه است. اما تا چه حد سینما به فیلم&amp;zwnj;ساز امکان بررسی یک گفتمان فلسفی را می&amp;zwnj;دهد؟ نگارنده این مطلب معتقد است که طبیعت داستانی-تخیلی فیلم وعدم تمرکز بر گفتمان حقیقت وسعادت از محدودیت&amp;zwnj;های اساسی سینما در ارتباط با فلسفه است.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;طبیعت داستان&amp;zwnj;گویانه&amp;zwnj;ی فیلم و عدم علاقه&amp;zwnj;ی سینما به یافتن حقیقت در بسیاری ازموارداین اجازه را به کارگردان نمی&amp;zwnj;دهند که بتواند یک مبحث فلسفی را در سینمایش به شکلی کامل، دقیق و موشکافانه بررسی نماید. در گام اول، منطق روایت فیلم، بالاخص در سینمای کلاسیک، می&amp;zwnj;طلبد که بیننده با یک قهرمان روبرو گردد که به منظور رسیدن به یک هدف، در اکثریت مواقع، یک سری کنش&amp;zwnj;های قهرمانانه را درقبال محیط یا کاراکترهای دیگر انجام می&amp;zwnj;دهد. به منظور جلوه دادن به این رویکردهای قهرمانانه، همان گونه که دیوید بوردول بازمی&amp;zwnj;نماید ، فیلم تا حد ممکن به ساده کردن قضایا و پیچیدگی&amp;zwnj;های داستانی می&amp;zwnj;پردازد تا به واسطه آن داستانی را به بیننده عرضه نماید که به راحتی قابل پی&amp;zwnj;گیری باشد  (&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;Bordwell et al. 1988&lt;/span&gt;).&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;وجود چنین ساختار ساده&amp;zwnj;ای به بیننده این یاری را می&amp;zwnj;رساند که به سادگی قهرمان و ضد قهرمان فیلم را تشخیص دهد و و در نتیجه با کم&amp;zwnj;ترین دغدغه با قهرمان داستان هم&amp;zwnj;ذات پنداری نماید و تلاش قهرمان برای سرکوب نیروهای مخالف را بستاید واز آن لذت ببرد. با وجود تاثیر مثبت این استراتژی بر جذابیت یک فیلم، وجود این ساختارِ ساده مانع از آن است که کارگردان در سینما یک مبحث فلسفی را به شکلی کامل و با بررسی کامل دلایل رفتاری کاراکترها بررسی کند. حتی درسینمای هنری و آوانگارد اروپایی هم با وجود چالش کشیدن اساسی بسیاری از این نظریات بازهم طبیعت داستان&amp;zwnj;گویانه و تخیلی فیلم مانع از آن است که تماشاگر را موفق به درک پیچیدگی&amp;zwnj;های داستانی نماید. در واقع، بررسی رفتارهای کاراکترها در شرایط متضاد و متناقض می&amp;zwnj;تواند از یک طرف سبب پیچیدگی داستانی فیلم گردد، و از طرف دیگر زمان فیلم را طولانی&amp;zwnj;تر نماید و در مجموع، موجب خستگی بیننده در پیگیری داستان فیلم گردد.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;نکته&amp;zwnj;ی فوق بیشتر از این حقیقت برمی&amp;zwnj;خیزد که سینما برعکس فلسفه، به دنبال یافتن حقیقت در یک فیلم نیست و درنتیجه ساختاری خطی&amp;zwnj; ندارد. برعکس یک متن فلسفی، در یک فیلم ما کمتر به دنبال رسیدن به یک جواب نهایی و درک سعادت هستیم. درکارِ اکثر فلاسفه و حتی ساختارشکن&amp;zwnj;هایی مثل نیچه، هدفِ اصلیِ نوشتار یافتن حقیقت یا جوابِ یک قضیه است. جهت رسیدن به حقیقت، لازمه کار یک فیلسوف بررسی پیچیدگی&amp;zwnj;های یک استدلال فلسفی با استفاده از صدها مثال متفاوت است، تا متناسب با آن بهترین جواب استدلال مشخص گردد. از این منظر، فیلم به واسطه&amp;zwnj;ی رویکرد ساده&amp;zwnj;انگارانه&amp;zwnj;اش به حقیقت، کم&amp;zwnj;تر می&amp;zwnj;تواند نقشی مثبت را در انتقال یک فکر فلسفی و بیان پیچیدگی&amp;zwnj;های آن بازی کند. درواقع یک متن سنتی فلسفی، احتیاجِ به دنبال کردن یک خط سیر مشخصِ ریتم گرایانه را ندارد. برعکسِ فیلم، ضرباهنگ یک متن فلسفی لازم نیست تا به منظور جذب مخاطب و علاقه&amp;zwnj;مند کردن او به سرنوشت کاراکترها هر لحظه تغییر کند و فرضاً کند یا تند شود.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;متن فلسفی دارای یک خط سیر خطی ست . در متن فلسفی ، هر گزاره به گزاره دیگر ختم می&amp;zwnj;شود واز جمع بندی گزاره&amp;zwnj;ها خواننده به نتیجه نهاییِ نویسنده متن می&amp;zwnj;رسد. تلاش برای گرته برداری و رسیدن به روندی مشابه در فیلم به راحتی امکان پذیر نیست. در یک فیلم ، &amp;quot;ریتم&amp;quot;&amp;zwnj;های متفاوت نقش مهمی را درساختار برعهده دارند. همان&amp;zwnj;طور که دلوز بحث می&amp;zwnj;کند ، فیلم در حقیقت یک تجربه زمانی-تصویری ست که به واسطه آن با کمک تصویر، در هرزمان، تجربه&amp;zwnj;ای جدید خلق می&amp;zwnj;گردد و دراین سیر تکامل، لحظاتِ &amp;quot;انفجار&amp;quot; نقش مهمی را در جذاب کردن خط اصلی داستان برعهده دارند  (&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;Colman 2008&lt;/span&gt;). ساختار فیلم در لحظات انفجار از شکل یک تجربه تکراری و روزمره خارج می&amp;zwnj;شود و به کارگردان امکان اتصال به زمان&amp;zwnj;هایی را می&amp;zwnj;دهد که دلوز آن&amp;zwnj;ها را زمان &amp;quot;الوهیتی&amp;quot; می&amp;zwnj;خواند. در خلق این لحظاتِ انفجار، ریتم نقش عمده&amp;zwnj;ای را درفیلم بازی می&amp;zwnj;کند و با کند یا تند کردن ریتم، کارگردان لحظاتی را درفیلم برجسته کرده یا از ارزش می&amp;zwnj;اندازد. با وجود مثبت بودن این ساختار در جذاب ساختن فیلم، این ساختارِ انفجاری به بریدن خط مسیر نظرات بیان شده می&amp;zwnj;پردازد و درنهایت سبب تضعیف قدرت یک فیلم در بیان پیچیدگی&amp;zwnj;های یک مفهوم فلسفی می&amp;zwnj;گردد.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;به واسطه نکات فوق مشخص است که فیلم دارای همان قدرت یک متن فلسفی از جهت بیان پیچیدگی&amp;zwnj;های یک نوشتار فلسفی نیست. آیا با وجود این محدودیت&amp;zwnj;ها، سینما قادر به ایجاد خلاقیت&amp;zwnj;هایی در ایده&amp;zwnj;های فلسفی می&amp;zwnj;باشد؟ دربخش بعدی مقاله با کمک بررسیِ موردی فیلم &amp;quot; مرد سوم&amp;quot; (1948) ساخته کارول رید سعی می&amp;zwnj;کنم جوابی برای این سوال فراهم آورم.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&lt;b&gt;نمونه &amp;quot;مرد سوم&amp;quot;&lt;img width=&quot;250&quot; height=&quot;367&quot; align=&quot;left&quot; src=&quot;http://radiozamaneh.com/sites/default/files/%25b%25f/userfiles/%25u/thethirdman1.jpg&quot; alt=&quot;&quot; /&gt;&lt;/b&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;فیلمِ مر&amp;zwnj;د سوم، سرگذشت یک نویسنده آمریکایی به نام &amp;quot;هالی مارتین&amp;quot; است که به دعوت دوست خود &amp;quot;هری لیم&amp;quot; به وین می&amp;zwnj;رود، اما به محض ورود به وین متوجه می&amp;zwnj;گردد که دوستش به تازگی درگذشته است. با ادامه داستان هالی متوجه تناقضاتی در ماجرای مرگ هری لیم می&amp;zwnj;گردد. وجود این تناقضات او را به ماجرای مرگ هری مشکوک می&amp;zwnj;کند و هالی در پی یافتن پاسخی به معضل این تناقضات، تصمیم به بررسی دقیق&amp;zwnj;تر مرگ هری می&amp;zwnj;گیرد. بدین منظور با افراد گوناگونی که هری با آن&amp;zwnj;ها آشنا بوده، منجمله دوست دختر هری به نام&amp;quot;آنا&amp;quot;، صحبت کرده و به جمع&amp;zwnj;آوری اطلاعات می&amp;zwnj;پردازد . درپی این تحقیقات هری متوجه می&amp;zwnj;شود که هالی در واقع یک قاچاقچی داروساز در اتریش بوده که با تخریب محصولات دارویی پول هنگفتی را به جیب زده. او هم&amp;zwnj;چنین متوجه می&amp;zwnj;شود که ما&amp;zwnj;جرای مرگ هری تنها یک داستان ساختگی برای گمراه کردن پلیس است. با آگاه شدن ازاین ماجرا و درک عمقِ اخلاقی فاجعه، هالی تصمیم می&amp;zwnj;گیرد که در پیدا کردن هری به پلیس کمک کند. فیلم در نهایت با صحنه قتل هری به وسیله هالی در یکی از کانال&amp;zwnj;های زیرزمینیِ وین خاتمه می&amp;zwnj;یابد.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;ورای لذتِ داستانیِ فیلم، بازیگری&amp;zwnj;های زیبا و سینماتوگرافی فوق&amp;zwnj;العاده زیبای کارول رید، فیلمنامه فیلم که نوشته گراهام گرین رمان&amp;zwnj;نویس بریتانیایی است، از قدرت جذب کنندگی بالایی برای تماشاگر برخورداراست و در ذهن سوالات فراوانی را پیرامون رابطه اخلاق و دوستی فراهم می&amp;zwnj;سازد.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;بررسی مفهوم فلسفیِ دوستی، انواع آن و رابطه آن با اخلاق، از جمله دغدغه&amp;zwnj;های اولیه فلاسفه بوده است. ارسطو از اولین فلاسفه&amp;zwnj;ای بود که به تعریف دوستی و انواع آن در اشکال مختلف پرداخت. ارسطو در کتاب هشتم &amp;quot;اخلاق نیکوماخوس&amp;quot;، سه شکل عمده برای دوستی مطرح می&amp;zwnj;سازد  (&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;Aristotle, Apostle, and Aristotle 1984&lt;/span&gt;). ازنظر او، دوستی یا بر &amp;quot;فضیلت&amp;quot; بنا شده است و یا &amp;quot;لذت&amp;quot;و یا &amp;quot;منفعت&amp;quot;. در دیدگاه ارسطو، تنها دوستی مبتنی بر فضیلت است که میان مردان خوب وجود دارد و در آن، افراد یکدیگر را به خاطر وجود ویژگی&amp;zwnj;های فضیلت&amp;zwnj;مندانه دوست می&amp;zwnj;دارند و این دوستی درتمام شئون، کامل و بهترین است. دراین نوعِ دوستی هرکدام از دوستان به فکر خدمت رسانی به دوست دیگر خود است. ارسطو همچنین معتقد بوده است که دوستی واقعی فقط مابین افرادِ با فضیلت برقرار می&amp;zwnj;شود. طبق نظر او یک فرد بی&amp;zwnj;فضیلت نمی&amp;zwnj;تواند با یک انسان با فضیلت دوست گردد.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;فیلم کارول رید بستری مناسب را برای بررسی ایده&amp;zwnj;های فلسفی ارسطو پیرامون دوستی فراهم می&amp;zwnj;سازد. همان&amp;zwnj;طور که اشاره شد، هری به واسطه درخواست دوست خود، هالی، به وین رفته و به واسطه عمق این دوستی درفکر کشف ماجرای قتل اوست. ورای رابطه دوستی مابین هری و هالی، در فیلم شاهد عشق کورکورانه آنا به هری نیز می&amp;zwnj;باشیم. وجود این روابط می&amp;zwnj;تواند بستری برای سنجیدن نظر ارسطو پیرامون رابطه عشق جنسی و ارتباط آن با دوستی و همچنین مفهوم دوستی ورابطه آن با قانون فراهم سازد. عشق کورکورانه آنا به هری می&amp;zwnj;تواند یادآور صحبت&amp;zwnj;های جنجالی ارسطو باشد در تایید این صحبت که عشق جنسی، نوعی دوستی بدون عقل است و درنتیجه از ارزش بالایی برخوردار نیست. همچنین تضاد بین انواع دوستی، دوستی بین هری و هالی و دوستیِ سیاسی بین هری و دولت که درنهایت سبب خیانت هری به هالی می&amp;zwnj;شود، می&amp;zwnj;تواند بستری را درجهت بررسی نظریات ارسطو فراهم سازد.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;فیلم به واسطه مطرح کردن نظرات ارسطو پیرامون دوستی می&amp;zwnj;تواند به ذهن یک بیننده در درک بهتر صحبت&amp;zwnj;های ارسطو کمک دهد. می&amp;zwnj;توان مطرح کرد که درست است که فیلم ارتباطی با صحبت&amp;zwnj;های ارسطو برقرار می&amp;zwnj;کند، اما آیا فیلم گفتمانی جدید را نیزفراهم می&amp;zwnj;سازد؟ در واقع یکی از شرط&amp;zwnj;های اصلیِ یک گفتمانِ فلسفی، تازه بودنِ آن است. ادعای مقاله این است که فیلم کارول رید یک گفتمان فلسفی نیز هست. یکی از نکات مهمی که در فیلم مطرح می&amp;zwnj;شود بیان این ایده است که یک فردِ بدون فضیلت می&amp;zwnj;تواند با یک انسان فضیلت&amp;zwnj;مند دوست شده و دوستی عمیقی را نیز بسازد. مطرح کردن این نکته می&amp;zwnj;تواند پرسش&amp;zwnj;های جدیدی را پیرامون محدودیت&amp;zwnj;های فلسفی دیدگاه ارسطو نسبت به دوستی مطرح کند. فیلم دراین جا تناقضی را با صحبت&amp;zwnj;های ارسطو فراهم می&amp;zwnj;آورد و در نتیجه سوالات جدیدی را درذهن مطرح می&amp;zwnj;سازد. فیلم به خوبی مشحص می&amp;zwnj;کند که دوستیِ انسانی و دلایل ایجاد آن، پیچیده&amp;zwnj;تر از چیزی ست که ارسطو مطرح کرده است.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;ورای این نکته، باید توجه داشت که فیلم کارول رید از لحاظ فرمی این امکان را به بیننده می&amp;zwnj;دهد که بهتر موقعیت&amp;zwnj;هایِ خاصِ توصیف شده&amp;zwnj;یِ فلسفی را بازسازی تصویری نماید. مثال&amp;zwnj;های فلسفی در اکثر موارد مثال&amp;zwnj;هایی خشک هستند که تا حدممکن تقلیل یافته&amp;zwnj;اند؛ درحالی&amp;zwnj; که مثال&amp;zwnj;های فیلمی، شاخ و برگ یافته ترند. درفیلم کارول رید، شخصیت پردازی&amp;zwnj;های انسانی، توجه به مکان&amp;zwnj;ها و فضاها، کالبدی انسان&amp;zwnj;وارانه&amp;zwnj;تر را به فضای تخت فلسفی می&amp;zwnj;دهند. با دیدن این کاراکترها، ما بهتر با ماجرا هم&amp;zwnj;ذات&amp;zwnj;پنداری کرده و آن را واقعی&amp;zwnj;تر می&amp;zwnj;پنداریم. در فیلم، ما با کاراکترهایی روبه&amp;zwnj;روهستیم که واقعی بودن آن&amp;zwnj;ها می&amp;zwnj;تواند ما را به این سو سوق دهد که ایده&amp;zwnj;های فیلسوف از قابلیت تبدیل شدن به واقعیت برخوردار هستند و درنتیجه تجربه متنی را واقعی&amp;zwnj;تر احساس کنیم. مواردی از این دست در یک فیلم می&amp;zwnj;تواند ما را به دقت بیشتر در یک ایده فلسفی ترغیب کند.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;img width=&quot;300&quot; height=&quot;187&quot; align=&quot;right&quot; src=&quot;http://radiozamaneh.com/sites/default/files/%25b%25f/userfiles/%25u/thethirdman2.jpg&quot; alt=&quot;&quot; /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;از سوی دیگر، در شکلی اغراق شده، یک فیلم می&amp;zwnj;تواند به صورت یک آزمایشگاهی برای بررسی ایده&amp;zwnj;های جدید یک فیلسوف درآید. تست کردن پاره&amp;zwnj;ای از افکار فلاسفه، به طور مثال طبیعت انسانی در شرایط بحران یا وضعیت طبیعی که هابس از آن صحبت می&amp;zwnj;کند، احتیاج به منابع مالی و مادی فراوان دارد؛ لذا در خیلی از موارد این باعث می&amp;zwnj;شود نتوان آن&amp;zwnj;ها را تست نمود. دراین شرایط یک فیلم&amp;zwnj;ساز می&amp;zwnj;تواند در قالب یک فیلمِ آزمایشی این ایده&amp;zwnj;ها را مطرح کرده و باعث شود که محدودیت&amp;zwnj;ها و پتانسیل&amp;zwnj;های آن&amp;zwnj;ها در واقعیت برملا شود. فیلم &amp;quot;ساعت گرگ&amp;quot; میشل هانکه یک مثال خوب در این زمینه است. دراین فیلم سناریویی مطرح می&amp;zwnj;شود که در آن گروهی از انسان&amp;zwnj;ها پس از بحرانی طبیعی، وارد دوره&amp;zwnj;ای درزندکی می&amp;zwnj;شوند که در آن تنها بقا مفهوم دارد. دراین جا سوال اساسی این است که چرا در این شرایط انسان&amp;zwnj;ها نمی&amp;zwnj;توانند باهم مشارکت بکنند؟ چراعده&amp;zwnj;ای خود را در فاصله&amp;zwnj;ای از بقیه قرار می&amp;zwnj;دهند وشروع به دزدی و کلک زدن یا قتل وغارت می&amp;zwnj;کنند. چرا در حالت طبیعی قوانین مختلفی بر روابط انسانی حاکم می&amp;zwnj;گردد؟ در این حالت فیلم به صورت ابزاری کمکی در جهت خدمت به فلسفه درمی&amp;zwnj;آید و به شکلی مثبت موقعیت&amp;zwnj;های غیر منتظره وجدید را برای تفکری فلسفی ایجاد می&amp;zwnj;نماید .&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;باوجودِ این فوائد ، باید در نظر داشت که کم&amp;zwnj;تر کسی است که پس از دیدن یک فیلم، به طور مثال مرد سوم، بتواند به یک حکم قطعی پبرامون دوستی و مفهوم آن برسد. در واقع همان&amp;zwnj;طور که بروس راسل مطرح می&amp;zwnj;کند، در وهله&amp;zwnj;ی اول ادعاهای فلسفی با دنیای واقعی سروکار دارند و ادعاهای یک فیلم با دنیای تخیلی. رسیدن به یک حکم فلسفه محتاج آن است که یک حقیقت &amp;quot;واقعی&amp;quot; با توجه به تمام جوانب آن بررسی شود و شرایطِ گوناگون آن مطرح گردد. دراین مورد با دیدن فیلم کارول رید، ما تنها قادر هستیم یک تجربه تخیلی را به یاد آوریم و فیلم قادر نیست که تمامی واقعیت&amp;zwnj;های رخ داده و دلایل عمیق روابط موجود در فیلم را باز کند. به طور مثال، فیلم به درستی باز نمی&amp;zwnj;کند که به چه دلیل هری به هالی این چنین عشق می&amp;zwnj;ورزد. کسی می&amp;zwnj;تواند ادعا کند که دلیل عشق&amp;zwnj;ورزی هری به هالی نوعی علاقه جنسی سادیستی است و تمایلات جنسی است که سبب ارتباط یک انسان فضیلت&amp;zwnj;دار به یک انسان غیرفضیلت دارمی&amp;zwnj;گردد. همچنین در فیلم به خوبی رابطه عشق با دوستی باز نمی&amp;zwnj;شود و فیلم در قالب مری، ما را تنها با یک شخصیت مالیخولیایی ، که یادآور کلیشه زن احساساتی است، روبه&amp;zwnj;رو می&amp;zwnj;کند. زنی که دیوانه&amp;zwnj;وار هری را دوست دارد. بیننده&amp;zwnj;ی آگاه پس از دیدن فیلم با سوالات فراوانی نسبت به این شخصیت روبه&amp;zwnj;رو است و درنهایت فیلم مرد سوم به واسطه ساختار تخیلی خود بیان نمی&amp;zwnj;کند که چند درصد مردم در مواجهه با چنین شرایطی دوستی خود را فدای دوستی با دولت به شکل ارسطویی&amp;zwnj; می&amp;zwnj;کنند.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&lt;b&gt;نتیجه گیری&lt;/b&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&lt;b&gt;&amp;nbsp;&lt;/b&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;در مطالب فوق سعی شد که رابطه فلسفه وسینما بازتر گردد. همچنین سعی شد که محدودیت&amp;zwnj;ها و پتانسیل&amp;zwnj;های سینما در رابطه با فلسفه مشخص شود. همان&amp;zwnj;طور که بحث گردید، فیلم زبان مخصوص به خود را ندارد و در نبودِ این زبان محتاج به بکارگیری گفتمان فلسفی است. مقاله مشخص نمود که طبیعت داستانی-تخیلی فیلم وعدم تمرکز بر گفتمان حقیقت وسعادت از محدودیت&amp;zwnj;های اساسی سینما در ارتباط با فلسفه می&amp;zwnj;باشند. همچنین مباحث این مقاله بیان نمود که فیلم قادر است که مثال&amp;zwnj;های متناقض وجدیدی را در کنار نوشته&amp;zwnj;های فلاسفه عرضه دارد وهمچنین قادر است به مثال&amp;zwnj;های خشک فلسفی فرمی مطلوب&amp;zwnj;تر ببخشد و بیننده را به پیگیری آن&amp;zwnj;ها علاقه&amp;zwnj;مند سازد و غیر از این موارد فیلم می&amp;zwnj;تواند به صورت یک آزمایشی جهت بررسی یک ایده فلسفی درآید.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;مجموع ضعف&amp;zwnj;ها وقدرت&amp;zwnj;های مطرح شده پیرامون فیلم در رابطه با فلسفه می&amp;zwnj;تواند ما را به نپذیرفتن بخش دوم استدلال دوم هگل سوق دهد که بر مبنای آن &amp;quot;اگر فیلم ابزاری قوی برای بیان فلسفه نیست، پس بهتر است جایگاه خود را به متون فلسفی و بحث&amp;zwnj;های منطقی بدهد&amp;quot;. استدلال&amp;zwnj;های مطرح شده در این مقاله می&amp;zwnj;تواند ما را به این نتیجه سوق دهد که رویکرد معقول&amp;zwnj;تر و راه&amp;zwnj;گشا در رابطه&amp;zwnj;ی فلسفه و سینما، استفاده&amp;zwnj;ی هم&amp;zwnj;زمان از ابزار سینمایی و ابزارهای سنتی در عین پذیرش محدودیت&amp;zwnj;های آن&amp;zwnj;هاست. پذیرفتن استدلال هگلی بدین معنا است که اگراز شما خواسته&amp;zwnj;شده باشد که درِ یک قوطی پیچ&amp;zwnj;&amp;zwnj;خورده را به کمک یک سکه یا پیچ&amp;zwnj;گوشتی بازکنید باید از پیچ&amp;zwnj;گوشتی استفاده شود چون&amp;zwnj;که پیچ گوشتی ابزار بهتری برای بازکردن پیچ در مقایسه&amp;zwnj;ی با سکه است. پیچ&amp;zwnj;گوشتی این امکان را می&amp;zwnj;دهد که پیچ را به سادگی و در زمان کوتاه&amp;zwnj;تری بازکنید، درحالی&amp;zwnj;که بازکردن پیچ با سکه کاری دشوار و وقت&amp;zwnj;گیر است.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;مشکل بکارگیری این استدلال در مواجهه با فیلم در این است که این منطق از یاد &amp;zwnj;می&amp;zwnj;برد که گاه &amp;quot;تلفیق&amp;quot; می&amp;zwnj;تواند پاسخ&amp;zwnj; هوشمندانه&amp;zwnj;تری را برای یک پرسش بیابد. در مثال سکه و پیچ&amp;zwnj;گوشتی، این امکان هست که در ابتدا که نیاز به ظرافت بیشتری هست پیچ&amp;zwnj;گوشتی را بکار برد، و سپس از سکه استفاده&amp;zwnj;کرد تا سرعت کار افزایش&amp;zwnj; یابد. در مثالِ رابطه&amp;zwnj;ی فلسفه و سینما نیز با همین مسئله روبرو هستیم. در بخش&amp;zwnj;هایی از مباحث فلسفی که برای بررسی یک پرسش، ذکر مثال&amp;zwnj;های گوناگون و داشتن ساختاری یکنواخت و گزاره به گزاره مورد نیاز است، به منظورسادگیِ کار می&amp;zwnj;توان مباحث فلسفی را بصورت نوشتاری مطرح&amp;zwnj; کرد، و سپس بخش&amp;zwnj;هایی از گفتمان فلسفی را که نیازمند گره&amp;zwnj;گشایی و تفسیر مثال&amp;zwnj;ها یا راستی&amp;zwnj;آزمایی نظریات جدید است، به کمک ابزار سینما انجام داد.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&lt;b&gt;ارجاع&amp;zwnj;ها&lt;/b&gt;:&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;p class=&quot;rteleft&quot;&gt;Aristotle, Hippocrates George Apostle, and Aristotle. 1984. Aristotle&#039;s Nicomachean ethics. Grinnell, Iowa: Peripatetic Press&lt;br /&gt;
Bordwell, David, Janet Staiger, Kristin Thompson, and ebrary Inc. The classical Hollywood cinema film style &amp;amp; mode of production to 1960. Columbia University Press 1988. Available from this &lt;a href=&quot;https://login.library.utoronto.ca/cgi-bin/go_log.pl?url=http://site.ebrary.com/lib/utoronto/Doc?id=10165993&quot;&gt;link&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;
Colman, Felicity. 2008. Deleuze and cinema : the film concepts. Oxford: Berg&lt;/p&gt;
&lt;div&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&lt;b&gt;بخش نخست&lt;/b&gt;:&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&lt;a href=&quot;http://radiozamaneh.com/reflections/2012/05/16/14410&quot;&gt;طرح مسئله رابطه فلسفه و سینما&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
</description>
     <comments>https://archive.radiozamaneh.com/reflections/2012/05/25/14774#comments</comments>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/11993">امیر گنجوی</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/reflections">انديشه زمانه</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/4067">حقیقت</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/category/tags/%D8%B3%DB%8C%D9%86%D9%85%D8%A7">سینما</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/category/tags/%D9%81%D9%84%D8%B3%D9%81%D9%87">فلسفه</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/7059">فیلم</category>
 <pubDate>Thu, 24 May 2012 22:33:10 +0000</pubDate>
 <dc:creator />
 <guid isPermaLink="false">14774 at https://archive.radiozamaneh.com</guid>
  </item>
  <item>
    <title>نظریه‌های حقیقت</title>
    <link>https://archive.radiozamaneh.com/reflections/2012/02/08/10858</link>
    <description>&lt;div class=&quot;fb-social-like-widget&quot;&gt;&lt;fb:like  href=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/reflections/2012/02/08/10858&quot; send=&quot;false&quot; layout=&quot;box_count&quot; show_faces=&quot;false&quot; width=&quot;500&quot; action=&quot;like&quot; font=&quot;arial&quot; colorscheme=&quot;light&quot;&gt;&lt;/fb:like&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-nevisandeh&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    محمدرضا نیکفر        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-filefield field-field-maghaleh-image&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    &lt;img  class=&quot;imagefield imagefield-field_maghaleh_image&quot; width=&quot;300&quot; height=&quot;194&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/sites/default/files/truth_0.jpg?1329854147&quot; /&gt;        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;p&gt;محمدرضا نیکفر &amp;minus; در این نوشته نخست می&amp;zwnj;کوشیم منظور از &amp;quot;نظریۀ حقیقت&amp;quot; را روشن کنیم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;سپس گونه&amp;zwnj;های مشهور نظریه حقیقت را برمی&amp;zwnj;شمریم و با مثال روشن می&amp;zwnj;کنیم که هر یک به موضوع خود چگونه می&amp;zwnj;نگرد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در ادامه با ذکر مثال اختلاف دید آنها را برمی&amp;zwnj;نماییم، و در پایان به دسته&amp;zwnj;بندی آنها می&amp;zwnj;پردازیم.&lt;/p&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;!--break--&gt;&lt;!--break--&gt;&lt;div&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&lt;b&gt;منظور از نظریۀ حقیقت&lt;/b&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;گزارۀ حقیقی چه گزاره&amp;zwnj;ای است؟ چرا مثلا گزارۀ &amp;quot;شیراز مرکز استان فارس است&amp;quot; حقیقی خوانده می&amp;zwnj;شود؟ یکی از رایج&amp;zwnj;ترین پاسخ&amp;zwnj;ها این است که این گزاره حقیقی است، چون با واقعیت تطابق دارد. حقیقت، ارزش گزاره&amp;zwnj;ای است که با واقعیت همخوان باشد. به این تبیین، نظریۀ انطباقی&lt;a title=&quot;&quot; name=&quot;_ftnref1&quot; href=&quot;#_ftn1&quot;&gt;&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;&lt;span&gt;[1]&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/a&gt; حقیقت می&amp;zwnj;گویند. برداشتهای دیگری نیز از حقیقت وجود دارند. همۀ آنها را هنوز فهرست و دسته&amp;zwnj;بندی نکرده&amp;zwnj;اند. برخی از این برداشت&amp;zwnj;ها آن حد اندیشیده و پخته&amp;zwnj;اند که بتوانند نظریۀ حقیقت نام گیرند.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;اصطلاح &amp;quot;نظریۀ حقیقت&amp;quot; را نخست ارسطو به کار برده است. مفهوم حقیقت در عبارت ارسطویی &amp;quot;نظریۀ حقیقت&amp;quot; معنایی کلی دارد، آنسان کلی که منظور از &amp;quot;نظریۀ حقیقت&amp;quot; مترادف با خود فلسفه می&amp;zwnj;شود. در فلسفۀ جدید و مشخص&amp;zwnj;تر بگویم در فلسفۀ از دهۀ ۱۹۲۰ به این سو، &amp;quot;حقیقت&amp;quot; در &amp;quot;نظریۀ حقیقت&amp;quot; به حقیقت&amp;zwnj;های مشخص برمی&amp;zwnj;گردد. با وجود این گرایش به امر مشخص، موریس شلیک، از اعضای حلقۀ وین، معتقد بوده است که اصطلاح &amp;quot;نظریۀ حقیقت&amp;quot; درخور موضوع این اصطلاح نیست، زیرا نظریه تشکیل شده است از یک یا چند فرضیه، در حالی که معمولا زیر عنوان &amp;quot;نظریۀ حقیقت&amp;quot; برداشتی از حقیقت فهمیده می&amp;zwnj;شود و چنین انگارگانی، جایی برای طرح فرضیه و اثبات روشمند آن نیست.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;معمولا وقتی کلام درهم پیچد که این اصطلاح درست است یا آن اصطلاح، بهترین راه چاره آن است که با خونسردی پرسیده شود منظور چیست. اگر در کاربست مفهوم نظریه سختگیر باشیم، بایستی حق را به شلیک بدهیم. منظور از نظریه در &amp;quot;نظریۀ حقیقت&amp;quot; چیزی مترادف با &amp;quot;نظریه&amp;quot; در عبارتی چون &amp;quot;نظریۀ نسبیت&amp;quot; یا نظام نظری جامع &amp;quot;نظریۀ اعداد&amp;quot; در ریاضیات نیست. کسانی که در فلسفۀ جدید از اصطلاح &amp;quot;نظریۀ حقیقت&amp;quot; استفاده کرده&amp;zwnj;اند، منظورهای مختلفی در سر داشته&amp;zwnj;اند، که از جملۀ آنها تعیین جایگاهی است برای پاسخگویی به این پرسش که چه داریم می&amp;zwnj;گوییم&amp;nbsp;وقتی می&amp;zwnj;گوییم این یا آن گزاره حقیقت دارد.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;پرسش&amp;zwnj;های دیگری نیز برای تعیین منظور &amp;quot;نظریۀ حقیقت&amp;quot; مطرح شده&amp;zwnj;اند که ما به آنها نمی&amp;zwnj;پردازیم، اما اشاره می&amp;zwnj;کنیم که از جملۀ آنها این پرسش مهم است که معیار حقیقت چیست، یعنی چگونه می&amp;zwnj;فهمیم که گزاره&amp;zwnj;ای حقیقی است.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;برخی برداشت&amp;zwnj;ها دربارۀ حقیقت وجود دارند که نمی&amp;zwnj;توان آنها را &amp;quot;نظریۀ حقیقت&amp;quot; نامید، یا چون تدقیق&amp;zwnj;پذیر نیستند در حد برداشت&amp;zwnj;های دیگری که پذیرفته شده که &amp;quot;نظریه&amp;quot; خوانده شوند، یا اینکه خود آشکارا با مفهوم &amp;quot;نظریه&amp;quot; مخالف دارند. آنچه کارل یاسپرس درمورد حقیقت نوشته از نوع اول است، و آنچه هایدگر در این باب نوشته هم از نوع اول، هم از نوع دوم. بحث یاسپرس دربارۀ حقیقت بحث دربارۀ کلیت عالم و آدم است، و اصلا مقایسه&amp;zwnj;پذیر نیست با بحث مشخص و روشن کسی چون تارسکی. بحث هایدگر نیز بحث &amp;quot;هستی&amp;quot; است، حقیقت را چون رخداد هستی معرفی می&amp;zwnj;کند، رخدادی که از نظر هایدگر علم و فلسفه و مقولاتی چون نظریه قادر به درک وبیان آن نیستند.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&lt;b&gt;نظریه&amp;zwnj;های مشهور حقیقت&lt;/b&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;نظریه&amp;zwnj;های مشهور حقیقت اینهایند:&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;bull; نظریۀ انطباقی حقیقت:&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;گزارۀ &amp;quot;گ&amp;quot; آنگاه حقیقت دارد، که &amp;quot;گ&amp;quot; با واقعیت همخوانی داشته باشد.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;مثال: &amp;quot;شیراز مرکز استان فارس است&amp;quot; گزاره&amp;zwnj;&amp;zwnj;ای حقیقی است، چون با واقعیت همخوان است، بر آن انطباق دارد، مطابق با آن است.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;bull; نظریۀ زیادگی&lt;a title=&quot;&quot; name=&quot;_ftnref2&quot; href=&quot;#_ftn2&quot;&gt;&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;&lt;span&gt;[2]&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/a&gt; حقیقت/ نظریه تورم&amp;zwnj;کاهانه&lt;a title=&quot;&quot; name=&quot;_ftnref3&quot; href=&quot;#_ftn3&quot;&gt;&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;[3]&lt;/span&gt;&lt;/a&gt; حقیقت:&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;نظریه&amp;zwnj;هایی را که برمی&amp;zwnj;نهند مفهوم حقیقت زاید است، و یا برمی&amp;zwnj;نهند که به دلیل پیوستگی ابهام&amp;zwnj;آور مفهوم حقیقت به مجموعه&amp;zwnj;ای از مفهوم&amp;zwnj;ها و برداشت&amp;zwnj;های ناروشن بایستی از استفادۀ تورمی از آن اجتناب کرد، نظریه&amp;zwnj;های کمینه&amp;zwnj;گرا&lt;a title=&quot;&quot; name=&quot;_ftnref4&quot; href=&quot;#_ftn4&quot;&gt;&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;&lt;span&gt;[4]&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&amp;nbsp;نامیده می&amp;zwnj;شوند. کمینه&amp;zwnj;گرایی با واقع&amp;zwnj;گرایی، یعنی خروج از گفتار و نظر به واقعیت صورت می&amp;zwnj;گیرد.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;مثال: گزارۀ &amp;quot;شیراز مرکز استان فارس است&amp;quot; حقیقی است یعنی اینکه شیراز مرکز استان فارس است.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;در این مثال شاخص خروج از پهنۀ زبان و رویکرد به واقعیت برداشتن گیومۀ دو طرف جملۀ &amp;quot;شیراز مرکز استان فارس است&amp;quot; است:&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;quot;شیراز مرکز استان فارس است&amp;quot; (گفتمان) &amp;larr; شیراز مرکز استان فارس است (واقعیت)&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;به این جهت است که با این تعبیر، نظریۀ کمینه&amp;zwnj;گرا، با صفتهای گیومه&amp;zwnj;بردار یا گفتاوردزدا&lt;a title=&quot;&quot; name=&quot;_ftnref5&quot; href=&quot;#_ftn5&quot;&gt;&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;&lt;span&gt;[5]&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/a&gt; نیز توصیف می&amp;zwnj;شود.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;bull; نظریۀ سازشی&lt;a title=&quot;&quot; name=&quot;_ftnref6&quot; href=&quot;#_ftn6&quot;&gt;&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;&lt;span&gt;[6]&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/a&gt; حقیقت:&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;گزارۀ &amp;quot;گ&amp;quot; آنگاه حقیقت دارد، که کارشناسان در آزادی کامل به این داوری همساز برسند که &amp;quot;گ&amp;quot; حقیقت دارد.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;مثال: گزارۀ &amp;quot;اسکندر تخت جمشید را به آتش کشید&amp;quot; در صورتی حقیقت دارد که کارشناسان تاریخ، به دور از هر نوع اجباری و از راه بحثی دانش-جویانه به این سازش برسند که گزاره&amp;zwnj;ای راستگوست.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;bull; نظریۀ همخوانی&lt;a title=&quot;&quot; name=&quot;_ftnref7&quot; href=&quot;#_ftn7&quot;&gt;&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;&lt;span&gt;[7]&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/a&gt; حقیقت:&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;گزارۀ &amp;quot;گ&amp;quot; آنگاه حقیقت دارد که همخوان باشد با دیگر گزاره&amp;zwnj;هایی که به&amp;zwnj;عنوان حقیقی پذیرفته شده&amp;zwnj;اند (یا از آنها استنتاج شود).&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;مثال: در هندسۀ اقلیدسی گزاره &amp;quot;مجموع زاویه&amp;zwnj;های مثلث ۱۸۰ درجه است&amp;quot; گزاره&amp;zwnj;ای حقیقت&amp;zwnj;گوست، چون از اصل حقیقت&amp;zwnj;مند اقلیدس استنتاج می&amp;zwnj;شود.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;مثالی دیگر: &amp;quot;در حکومت تابع سنت اسلامی، دارندگان مقام&amp;zwnj;های اصلی سیاسی بایستی از رجال باشند&amp;quot; گزاره&amp;zwnj;&amp;zwnj;ای حقیقی است، چون برپایۀ رژیم غالب در خوانش مجموعۀ آیات و احادیث در مورد مقام دو جنس و تقسیم کار جنسی از نظر اسلام با این مجموعه همخوان است.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;bull; نظریۀ انجام&amp;zwnj;گری&lt;a title=&quot;&quot; name=&quot;_ftnref8&quot; href=&quot;#_ftn8&quot;&gt;&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;&lt;span&gt;[8]&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/a&gt; حقیقت&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;این نظریه از نظریۀ کنشی زبان برخاسته است که با جدایی&amp;zwnj;اندازی سنتی میان &amp;quot;حرف&amp;quot; و &amp;quot;عمل&amp;quot; مخالفت کرده است. براین پایه حقیقی دانستن یک گزاره، خود نوعی عمل دانسته می&amp;zwnj;شود. آنچه در این حال انجام می&amp;zwnj;شود یک ادعا، نوعی تقسیم&amp;zwnj;گری یا نوعی جبهه&amp;zwnj;گیری به نفع چیزی و ابراز مخالفت با چیز دیگری است.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;مثال: &amp;quot;بنیانگذار سلسلۀ قاجاریه انسان سفاکی بود&amp;quot; حقیقت دارد، به این معناست که من ادعا می&amp;zwnj;کنم یا تصدیق می&amp;zwnj;کنم که آن آدم سفاک بوده است. این سخن محتملا می&amp;zwnj;تواند این معنا را داشته باشد که من در جبهۀ آنانی&amp;zwnj;ام که با دیدی مثبت به سلسلۀ قاجار یا دست کم بنیانگذار آن نمی&amp;zwnj;نگرند و مخالفم با آنانی که به هر دلیل به سفاکی آن شاه توجه ندارند یا آن را می&amp;zwnj;پوشانند.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;bull; نظریۀ کاربردباورانه&lt;a title=&quot;&quot; name=&quot;_ftnref9&quot; href=&quot;#_ftn9&quot;&gt;&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;&lt;span&gt;[9]&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&amp;zwnj;ی حقیقت&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;این نظریه مبتنی بر این داوری است که در کاربرد است که معلوم می&amp;zwnj;شود چه گزاره&amp;zwnj;ای درست است و چه گزاره&amp;zwnj;ای نادرست.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;مثال: &amp;quot;بنز اتوموبیلی است ایمن&amp;zwnj;تر و بُروتر از پیکان.&amp;quot; این گزاره گزارشی حقیقت-گو است، چون در عمل رانندگی معلوم می&amp;zwnj;شود که صحت دارد.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&lt;b&gt;توضیح تفاوت&amp;zwnj;ها &lt;/b&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;تفاوت رویکردها و دیدگاه&amp;zwnj;های این نظریه&amp;zwnj;ها چنان است که پرسیدنی است آیا همۀ آنها از چیز واحدی سخن می&amp;zwnj;گویند. تفاوت به ویژه آنگاه آشکار می&amp;zwnj;شود که برای درک آنها با نظر به یک موضوع یگانه مثال زده شود، آن هم نه موضوعی چون یک قضیۀ هندسی یا قانونی در طبیعت&amp;zwnj;شناسی، بلکه موضوعی که به پسند و سود و ارزش&amp;zwnj;گذاری و دیدگاه مربوط می&amp;zwnj;شود. مثالی از این دست بزنیم: ۱۷ شهریور:&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;bull; نظریۀ انطباقی حقیقت:&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;گزارۀ &amp;quot;در ۱۷ شهریور ۱۳۵۷ گروهی از تظاهرکنندگان به دست ارتشیان شاه کشته شدند&amp;quot; حقیقت دارد، چون بر این واقعیت منطبق است که در ۱۷ شهریور ۱۳۵۷ گروهی از تظاهرکنندگان به دست ارتشیان شاه کشته شدند.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;bull; نظریۀ زیادگی حقیقت:&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;موضوع این نظریه با موضوع نظریۀ پیشین مشابه است. از دیدگاه آن: حقیقت گزارۀ &amp;nbsp;&amp;quot;در ۱۷ شهریور ۱۳۵۷ گروهی از تظاهرکنندگان به دست ارتشیان شاه کشته شدند&amp;quot; در این است که: در ۱۷ شهریور ۱۳۵۷ گروهی از تظاهرکنندگان به دست ارتشیان شاه کشته شدند.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;bull; نظریۀ سازشی&amp;nbsp;حقیقت:&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;حقیقت گزارۀ &amp;quot;در ۱۷ شهریور ۱۳۵۷ گروهی از تظاهرکنندگان به دست ارتشیان شاه کشته شدند&amp;quot; در این است که مورخان بتوانند در مورد درستی آن در بحثی کارشناسانه و بدون غرض و مرض به توافق برسند.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;bull; نظریۀ همخوانی حقیقت:&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;از این دیدگاه &amp;quot;در ۱۷ شهریور ۱۳۵۷ گروهی از تظاهرکنندگان به دست ارتشیان شاه کشته شدند&amp;quot; حقیقت دارد، چون با مجموعۀ خبرها و تصورها و باورهای ما در مورد شاه و سال آخر سلطنت او می&amp;zwnj;خواند.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;bull; نظریۀ انجام&amp;zwnj;گری حقیقت:&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;من با گفتن اینکه &amp;quot;در ۱۷ شهریور ۱۳۵۷ گروهی از تظاهرکنندگان به دست ارتشیان شاه کشته شدند&amp;quot; حقیقت دارد، یک ادعا می&amp;zwnj;کنم؛ به احتمال بسیار موضعی سیاسی می&amp;zwnj;گیرم، و با این کار جهان را به دو قسمت تقسیم می&amp;zwnj;کنم: در یک سو آنانی قرار دارند که خشونت&amp;zwnj;های رژیم شاه را می&amp;zwnj;بینند، در سوی دیگر آنانی ایستاده&amp;zwnj;اند که آنها را نمی&amp;zwnj;بینند، یا قابل ذکر نمی&amp;zwnj;دانند، یا به هر دیلی با یادآوری&amp;zwnj;شان مخالف هستند. پس گفتن این جمله، یک حرف زدن خشک و خالی نیست، یک اقدام است، یک جبهه&amp;zwnj;گیری است که از مجموعه&amp;zwnj;ای از کنش&amp;zwnj;ها و واکنش&amp;zwnj;ها برخاسته و به مجموعه&amp;zwnj;ای دیگر پیوند می&amp;zwnj;خورد.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;bull; نظریۀ کاربردباورانۀ حقیقت:&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;حقیقت گزارۀ &amp;quot;در ۱۷ شهریور ۱۳۵۷ گروهی از تظاهرکنندگان به دست ارتشیان شاه کشته شدند&amp;quot; در رویکردی کاربردی به واقعیت است. اگر در این کارکرد باور به این گزاره اختلال ایجاد کند، آن را نمی&amp;zwnj;پذیریم و برعکس اگر مفید و مناسب باشد &amp;ndash; مثلا به لحاظ طرح داستان انقلاب ایران، موضع سیاسی ما یا ضرورت عملی یا نظری اذعان به آن &amp;ndash;می&amp;zwnj;پذیریمش.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&lt;b&gt;دسته&amp;zwnj;بندی نظریه&amp;zwnj;های حقیقت&lt;/b&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;یکی از دسته&amp;zwnj;بندی&amp;zwnj;های رایج از نظریه&amp;zwnj;های حقیقت چنین است: نظریه&amp;zwnj;ها واقع&amp;zwnj;گرا هستند، آنگاه که پایۀ حقیقت را در واقعیت بجویند، و غیرِ واقع&amp;zwnj;گرا هستند، آنگاه که مبنا را در چیزی غیر از واقعیت مستقل از ذهن بدانند. با بیانی شبیه به بیان رایج در فلسفۀ اسلامی می&amp;zwnj;توانیم بگوییم نظریه&amp;zwnj;های واقع&amp;zwnj;گرا قایم به نفس الامر واقع هستند و نظریه&amp;zwnj;های غیر واقع گرا قایم به اعتقاد. اشکال بزرگ این دسته&amp;zwnj;بندی آن است که نمی&amp;zwnj;تواند جایگاه دقیقی برای نظریه&amp;zwnj;های انجام&amp;zwnj;گری و کاربردباوری تعیین کند، زیرا بنابر یک تفسیر آنها را می&amp;zwnj;توان در دستۀ اول و بنابر تفسیری دیگر در دستۀ دوم گذاشت.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;دسته&amp;zwnj;بندی سه&amp;zwnj;تایی زیر این مشکل را ندارد:&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;سه پهنه در نظر می&amp;zwnj;گیریم: پهنۀ بودش، پهنۀ باور و پهنۀ کنش.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;اگر مرجع در ارزش&amp;zwnj;گذاری گزاره&amp;zwnj; به عنوان حقیقی، بودن باشد، نظریه بودشی است.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;اگر مرجع، دانسته&amp;zwnj;ها، باورها و واگشتگاه&amp;zwnj;های دانش-مندانه یا باوراننده دربارۀ موضوع باشد، باورداشتی است.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;و سرانجام اگر به کنش و نتیجۀ آن نظر دوزد، کنشی است.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;بر این قرار نظریه&amp;zwnj;های انطباقی و زیادگی به دستۀ بودشی، نظریه&amp;zwnj;ها&amp;zwnj;ی سازشی و همخوانی به دستۀ باورداشتی و نظریه&amp;zwnj;های انجام&amp;zwnj;گری و کاربردباورانه به دستۀ کنشی نظریه&amp;zwnj;های حقیقت تعلق دارند.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;اکنون می&amp;zwnj;توانیم چنین قاعده بگذاریم: در پاسخ به این پرسش که: چرا &amp;quot;گ&amp;quot;؟&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;minus; اگر بگوییم گزارۀ &amp;quot;گ&amp;quot; حقیقت دارد، چون امر واقعی را بیان می&amp;zwnj;کند، &amp;quot;حقیقت&amp;quot; را از موضعی بودشی تبیین کرده&amp;zwnj;ایم. عبارتهای رایج در ارزیابی گزاره از این موضع بر این گونه&amp;zwnj;اند: &amp;quot;چنین بوده است&amp;quot;، &amp;quot;چنین است&amp;quot;، &amp;quot;رخ داده است&amp;quot;، &amp;quot;رخ می&amp;zwnj;دهد&amp;quot;، &amp;quot;رابطه&amp;zwnj;ها، مناسبات و آرایش نیروها ایجاب کرده یا می&amp;zwnj;کند&amp;quot;.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;minus; اگر بگوییم گزاره حقیقت دارد، چون مثلا، قول مراجع است، با قول مراجع می&amp;zwnj;خواند، یا از آنها استنتاج می&amp;zwnj;شود، موضعمان باورداشتی در معنای ارجاع آن به مجموعه&amp;zwnj;ای از دانسته&amp;zwnj;ها، باورها و اعتقادهاست. این گونه به موضوع می&amp;zwnj;نگریم، در جایی که برای توجیه حقیقت از عبارت&amp;zwnj;هایی از این دست استفاده می&amp;zwnj;کنیم: &amp;quot;در کتاب آمده است&amp;quot;، &amp;quot;شیخنا چنین فرموده است&amp;quot;، &amp;quot;قول بزرگان است&amp;quot;، &amp;quot;از گفته&amp;zwnj;های دانشمندان استنباط می&amp;zwnj;شود&amp;quot;، &amp;quot;کارشناسان به این نتیجه رسیده&amp;zwnj;اند&amp;quot;.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;minus; اگر بگوییم گزارۀ &amp;quot;گ&amp;quot; حقیقت دارد، چون نقشی اجتماعی آن را ایجاب می&amp;zwnj;کند، حکم این است، در برابر موضعی دیگر طرح شده است، امتحان عملی خود را پس داده است، کارآمد است، به آزمایشهای ما پاسخی مناسب می&amp;zwnj;دهد و همانندهای اینها، حقیقت را از دیدگاه کنشی می&amp;zwnj;بینیم.&lt;/div&gt;
&lt;div&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;پانویس&amp;zwnj;ها&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;hr align=&quot;left&quot; width=&quot;33%&quot; size=&quot;1&quot; /&gt;
&lt;div id=&quot;ftn1&quot;&gt;
&lt;div&gt;&lt;a title=&quot;&quot; name=&quot;_ftn1&quot; href=&quot;#_ftnref1&quot;&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;[1]&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span dir=&quot;RTL&quot;&gt; &amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;Correspondence theory&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div id=&quot;ftn2&quot;&gt;
&lt;div&gt;&lt;a title=&quot;&quot; name=&quot;_ftn2&quot; href=&quot;#_ftnref2&quot;&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;[2]&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span dir=&quot;RTL&quot;&gt; &amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;Redundancy theory&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div id=&quot;ftn3&quot;&gt;
&lt;div&gt;&lt;a title=&quot;&quot; name=&quot;_ftn3&quot; href=&quot;#_ftnref3&quot;&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;[3]&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span dir=&quot;RTL&quot;&gt; &amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;Deflationary theory&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div id=&quot;ftn4&quot;&gt;
&lt;div&gt;&lt;a title=&quot;&quot; name=&quot;_ftn4&quot; href=&quot;#_ftnref4&quot;&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;[4]&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span dir=&quot;RTL&quot;&gt; &amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;minimalist&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div id=&quot;ftn5&quot;&gt;
&lt;div&gt;&lt;a title=&quot;&quot; name=&quot;_ftn5&quot; href=&quot;#_ftnref5&quot;&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;[5]&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span dir=&quot;RTL&quot;&gt; &amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;disquotational&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div id=&quot;ftn6&quot;&gt;
&lt;div&gt;&lt;a title=&quot;&quot; name=&quot;_ftn6&quot; href=&quot;#_ftnref6&quot;&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;[6]&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span dir=&quot;RTL&quot;&gt; &amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;Consensus theory&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div id=&quot;ftn7&quot;&gt;
&lt;div&gt;&lt;a title=&quot;&quot; name=&quot;_ftn7&quot; href=&quot;#_ftnref7&quot;&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;[7]&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span dir=&quot;RTL&quot;&gt; &amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;Coherence theory&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div id=&quot;ftn8&quot;&gt;
&lt;div&gt;&lt;a title=&quot;&quot; name=&quot;_ftn8&quot; href=&quot;#_ftnref8&quot;&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;[8]&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span dir=&quot;RTL&quot;&gt; &amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;Performative theory&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div id=&quot;ftn9&quot;&gt;
&lt;div&gt;&lt;a title=&quot;&quot; name=&quot;_ftn9&quot; href=&quot;#_ftnref9&quot;&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;[9]&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span dir=&quot;RTL&quot;&gt; &amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;Pragmatic theory&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
</description>
     <comments>https://archive.radiozamaneh.com/reflections/2012/02/08/10858#comments</comments>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/reflections">انديشه زمانه</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/4067">حقیقت</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/category/tags/%D9%81%D9%84%D8%B3%D9%81%D9%87">فلسفه</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/1935">محمدرضا نیکفر</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/9512">نظریه‌ حقیقت</category>
 <pubDate>Wed, 08 Feb 2012 00:41:09 +0000</pubDate>
 <dc:creator />
 <guid isPermaLink="false">10858 at https://archive.radiozamaneh.com</guid>
  </item>
  <item>
    <title>امکان حقیقت از منظر افلاطون</title>
    <link>https://archive.radiozamaneh.com/reflections/2011/07/10/5314</link>
    <description>&lt;div class=&quot;fb-social-like-widget&quot;&gt;&lt;fb:like  href=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/reflections/2011/07/10/5314&quot; send=&quot;false&quot; layout=&quot;box_count&quot; show_faces=&quot;false&quot; width=&quot;500&quot; action=&quot;like&quot; font=&quot;arial&quot; colorscheme=&quot;light&quot;&gt;&lt;/fb:like&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-nevisandeh&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    تورج قانونی        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-filefield field-field-maghaleh-image&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    &lt;img  class=&quot;imagefield imagefield-field_maghaleh_image&quot; width=&quot;518&quot; height=&quot;335&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/sites/default/files/plato_head.jpg?1310762953&quot; /&gt;        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;p&gt;تورج قانونی &amp;minus; بسیاری از فیلسوفان به دنبال تعریف فلسفه بوده&amp;zwnj;اند و هر یک به نوعی خود را در بند آن می&amp;zwnj;دیده&amp;zwnj;اند. اگر بخواهیم به این سؤال جواب دهیم که فلسفه چیست، ناچاریم به تاریخ فلسفه برگردیم. مناسبت فلسفه با تاریخ اگر چه ممکن است تعارض ظاهری حقیقت با گذشته را ایجاد کند، ولی حقیقتی که فلسفه وجه توجه خود قرار می&amp;zwnj;دهد حقیقتی نیست که تاریخ به آن توجه کند.&lt;/p&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;!--break--&gt;&lt;!--break--&gt;&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;اگر چه در طول تاریخ فلسفه نقاب از خود برمی&amp;zwnj;دارد ولی نه کهنه می&amp;zwnj;شود و نه فراموش می&amp;zwnj;گردد، به همین جهت جزئی از وقایع تاریخ نیست و تاریخ شرط وجود آن نیست. فلسفه خود را در قالب نظام&amp;zwnj;های فلسفی آشکار می&amp;zwnj;کند و سیر تاریخی فکر فلسفی را ممکن می&amp;zwnj;سازد.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&lt;b&gt;فلسفه و فیلسوف &lt;/b&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&lt;b&gt;&amp;nbsp;&lt;/b&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;فیلسوف را اگر کسی بدانیم که به دنبال تبیین عالم است و این تبیین را چنان مدّ نظر دارد که هم شامل اشیا باشد و هم جهت افعال را مشخص کند، باید به گذشته برگردیم و کثرت اقوال فیلسوفان را از وجوه ممیزۀ آن بدانیم. کثرت اقوال اگرچه برحسب ظاهر وحدت موضوع فلسفه را سلب می&amp;zwnj;کند و آن را به موضوعات متعدد تبدیل می&amp;zwnj;کند، ولی باید به این امر توجه کرد که بدون سلب آن نمی&amp;zwnj;توان از وجوه متعدد وحدت حاکم برآن پرده برداشت.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;براستی چه کسی را غیر از افلاطونِ سقراطی می&amp;zwnj;توان در تاریخ فلسفه یافت که &amp;nbsp;در بین سلب و ایجاب در تردد باشد؟ شاید بتوان گفت او تنها حکیمی است که معنای موجود و ممکن را می&amp;zwnj;داند. &amp;zwnj;موجودی که از وضعی به وضعی می&amp;zwnj;گراید و همچون یک ارگانیسم زنده عمل می&amp;zwnj;کند، احکام پیشین خود را در استمرار حیات خود از خود سلب می&amp;zwnj;کند و چنین است که ثبات نمی&amp;zwnj;پذیرد. وجود او ممکن است به سکون بگراید تا به این ترتیب از خود نقاب بردارد، اما هرگز نمی&amp;zwnj;تواند به ثبات رسد مگر این که سلب وجود از امکان خود کند و این سلب به طریق اولی منجر به سلب وحدت شئ می&amp;zwnj;شود. موجود ممکن همچون یک ارگانیسم در حرکت است و آنجا که از حرکت وا می&amp;zwnj;ماند ارتباط خود را با موجودی که در حال است ، با واقع از دست می&amp;zwnj;دهد و به گذشته می&amp;zwnj;پیوندد.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&lt;b&gt;&amp;nbsp;حقیقت و امر ممکن &lt;/b&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&lt;b&gt;&amp;nbsp;&lt;/b&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;موجود ممکن باید وجود خود را در بستر امر ممکن درک کند، در بستری از متغیر&amp;zwnj;ها که با آن&amp;zwnj;ها از یک سنخ است ، تا هم به (معنای) وجود و هم به ادراک فی&amp;zwnj;نفسه خود چنانکه در شأن امر ممکن است گذر کند. از این جهت حقیقت نیز برای&amp;zwnj;اینکه بر من آشکار شود باید با امر ممکن، عالم امکان، الفتی بیابد و به تبع آن مقتضیات امکان را در خود آشکار کند. امر ممکن اگر در بستر زمان و مکان تغییری می&amp;zwnj;کند باید بتواند این تغییر را توجیه کند بدون این که حیث امکانی خود را از دست بدهد.چرا که امر ممکن نمی&amp;zwnj;تواند با سلب خود، حقیقت را بشناسد و بدون آن از تبیین خود براید، زیرا آدمی موجودی است که از &amp;ldquo;امکان و اختیار&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;&amp;rdquo;&lt;/span&gt; بهره برده است.از این روی حقیقت به امکان گذر می کند تا برای موجود ممکن قابل حصول شود بدون این که حقیقت خود را به عالم ماده تنزل دهد یا موجود ممکن بتواند به عالم حقیقت ارتقا یابد. این موجود ممکن است که با حیث امکانی خود به حقیقت نظر می&amp;zwnj;کند و به این جهت آن را به اختیار خود به امکان سوق می&amp;zwnj;دهد. اگر امر ممکن نمی&amp;zwnj;تواند به قصد شناخت حقیقت کما هو حق ها&amp;nbsp;براید از این جهت است که نمی&amp;zwnj;تواند از خود سلب حیات و امکان کند.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;گر چه امر ممکن عالم و آدم را نشانه رفته است ولی نباید بر آن بود که امکان در این دو به یک معنا است چه که این انسان است که ازاختیار بهره برده و از این حیث از عالم مضطر فاصله گرفته است ولی چون اختیار او در عالم معنا می&amp;zwnj;یابد و مقید به قید امکان می&amp;zwnj;&amp;zwnj;گردد باعث می&amp;zwnj;شود که در مقابل حقیقت موضع بگیرد و خود را منفعل محض نداند.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&lt;b&gt;ارسطو &lt;/b&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&lt;b&gt;&amp;nbsp;&lt;/b&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;بسیاری از حکما اگر چه از امکان سخن گفته&amp;zwnj;اند اما ناظر به این وضع متغیر نبوده&amp;zwnj;اند. اگر بتوان ارسطو راکه بیش از ۲۰۰۰ سال منشأ اثر بوده و هست را واضع جهات سه&amp;zwnj;گانه (امکان، امتناع، ضرورت) در منطق بدانیم شاید نتوانیم بگوییم که دغدغه ممکن او را همچون استادش به وضع&amp;zwnj;های متعدد سوق می&amp;zwnj;داد چنان که در تمامی دیالوگ&amp;zwnj;های سقراطی شاهد آن هستیم.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&lt;span&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; او برای تبیین حقیقت، فرم&amp;zwnj;های ثابت ماده، صورت، قوه، فعل، جوهر، عرض و غیره را از بطن طبیعت انتزاع می&amp;zwnj;کند و موفق به تبیین عالم متغیر با توجه به این فرم&amp;zwnj;های ثابت می&amp;zwnj;شود. شاید بتوان گفت از ماهیت امر ممکن آنجا که به اشیاء ناظر است در قالب فرم&amp;zwnj;های ماده و صورت از آنها &amp;nbsp;پرده برمی&amp;zwnj;&amp;lrm;دارد ولی وقتی به یک ارگانیسم می&amp;zwnj;رسد مجبور است علاوه بر این دو ، مقولات قوه و فعل را نیز به آنها منضم کند و این امر ناخواسته به آنجا می&amp;zwnj;رسد که چالش و تقابل ثابت و متغیر بیشتر عیان شود، به طوری که امکان سلب معنا از وجود آن مهیا &amp;zwnj;گردد. گویی تلاش او در توجیه حقیقتی است که از قبل شناخته شده و پیوند خود را با جهان خارج از دست داده است و شاید به این جهت است که ثبات گرفته است و البته ما شاهد همین ثبات یا نظمی هستیم که در طول آثار ارسطو می&amp;zwnj;درخشد و می&amp;zwnj;توانست عالم را چنان که ما را راضی می&amp;zwnj;کرد تبیین کند و البته از پژوهش&amp;zwnj;گر طبیعت نباید چیزی غیر از این انتظار داشت و این چیزی نبود که بتوان با تبعیت از افلاطون به آن رسید&amp;nbsp;.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;البته منطقی تا مطلوبش حقیقت نیابد چنین نمی&amp;zwnj;کند. برای منطقی حقیقت پیش از آن که در فرم&amp;zwnj;های منطقی قرار گیرد روشن شده است. به این جهت منطق نقش اثبات حقیقت را دارد نه روال آشکارشدن آن را. گویی منطق به حقیقت تقدم دارد از آن جهت که می&amp;zwnj;تواند در قالب شروط استدلال، صدق حقیقت را آشکار کند. حقیقتی که منطبق با نفس&amp;zwnj;الامر خود (حد ذاتی شی) نباشد حاکی از چه می&amp;zwnj;تواند باشد و چگونه می&amp;zwnj;توان آن را از اوهام متمایز کرد؟&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;اما باید متوجه بود که صدق منطقی آنجایی امکان ظهور می&amp;zwnj;یابد که پیش از آن حقیقتی وجود داشته باشد تا انطباق ممکن باشد و صدق حاصل شود. آیا در این صورت نباید از حقیقت شناختی داشته باشیم تا بتوانیم آن را مبنای صدق قرار دهیم و آیا چنین چیزی در منطق ارسطو امکان پذیر است؟ چگونه می&amp;zwnj;توان از حضور و غیاب حقیقت در نظام ارسطویی سخن گفت؟ در سیر منطقی نتیجه تابع مقدمات است و به آن پیش از آن&amp;zwnj;که در بستر اَشکال قیاس به اثبات رسد مطلوب می&amp;zwnj;گویند. ولی چه چیزی مطلوب را از بین مطلوب&amp;zwnj;های دیگر برای آدمی ممکن می&amp;zwnj;کند و این انتخاب را برای او مهیا می&amp;zwnj;سازد؟ شایدنتوان منطق را اسباب کشف حقیقت دانست ولی می&amp;zwnj;توان در صحّت حقیقت کشف&amp;zwnj;شده به ارزیابی آن امیدوار بود.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&lt;b&gt;افلاطون &lt;/b&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&lt;b&gt;&amp;nbsp;&lt;/b&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;برای افلاطون وضع صورت دیگری دارد. حقیقت بر منطق تقدم دارد و منطق او به تبع نمودار شدن حقیقت شکل می&amp;zwnj;گیرد، بدون این&amp;zwnj;که بتواند خود ملاکی برای آن باشد. او با دیالوگ راه به حقیقت می&amp;zwnj;برد زیرا می&amp;zwnj;داند که فقط در دیالوگ است که می&amp;zwnj;&amp;zwnj;تواند از مشروط به شرط گذر کند. او در پی مطلوب خود است برخلاف ارسطو پژوهشگر طبیعت نیست،زیرا مطلوب او از سنخ طبیعت نیست. ارسطو کسی است که مبنای کوشش خود بر طبیعت قرار می&amp;zwnj;دهد و از مشهود (محسوس) شروع می&amp;zwnj;کند نه از مشروط؛ ولی این افلاطون است که &lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;در دیالوگ سعی می&amp;zwnj;کند از طریق فرضیه یا شرط و مشروط به کنه مشهود راه &amp;zwnj;یابد و حقیقت امر ممکن را آشکار کند.فقط در بستر دیالوگ است که می&amp;zwnj;توان از وضعی به وضعی یا از مشروطی به مشروطی دیگر گذر کرد تا به شرطی رسید که خود دیگر مشروط نباشد.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;افلاطون خود را اسیر فکر منطقی نمی&amp;zwnj;کند. او نمی&amp;zwnj;خواهد مطلوب خود را اثبات کند. او به فکر چالش مفروضات خود است.در هر قدم نقص فکر خود را طرح می&amp;zwnj;کند و فضایی را مهیا می&amp;zwnj;کند که فکر بدیل بتواند بارور شود ولی بدون این&amp;zwnj;که تعلقی بدان داشته باشد می&amp;zwnj;گذارد حقیقت در قالب دیالوگ خود را آشکار کند. گویی می&amp;zwnj;داند فکر منطقی برای&amp;zwnj;اینکه به اثبات برسد باید از تناقض و تخالف گذر کند، ولی پرهیز کردن از این امور، اگر بتواند کمک کند، نمی&amp;zwnj;تواند باعث باروری فکر شود. از این حیث شاید بتوان هم&amp;zwnj;سخن با کسانی شد که منطق را کشنده فکر می&amp;zwnj;دانند. هرچند افلاطون به چنین امری اشاره نمی&amp;zwnj;کند ولی خود را در بند اثبات مطلوب نمی&amp;zwnj;بیند. همان&amp;zwnj;جا که فکر می&amp;zwnj;کنیم به مطلوب خود نائل شده&amp;zwnj;ایم بدیل&amp;zwnj;های دیگر نقض آنها را آشکار می&amp;zwnj;کند و این سیر جدلی ناتمام می&amp;zwnj;ماند تا خود نشان از امر ممکنی کند که به دنبال حقیقتی است که در شاًن موجود ممکن است .&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&lt;b&gt;&amp;nbsp;&lt;/b&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&lt;b&gt;حقیقت و امکان آن&lt;/b&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&lt;b&gt;&amp;nbsp;&lt;/b&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;گویی امر ممکن خود را فقط می&amp;zwnj;تواند در دیالوگ به منصه ظهور رساند و پایان ناتمام این سیر جدلی خود نمادی است از موضوعی که به نحوی به فعلیت خود نائل شده است. ولی نه می&amp;zwnj;تواند و نه باید بتواند از امکان خود سلب اعتبار کند.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;حقیقتی که در پایان دیالوگ&amp;zwnj;های سقراطیِ افلاطون شاهد آن هستیم حقیقتی است که عرصه امکان اجازه ظهور آن را می&amp;zwnj;دهد. افلاطون در این دیالوگ&amp;zwnj;ها می&amp;zwnj;خواهد بگوید که باید به دنبال حقیقت بود ولی نباید آن را جدا از ویژگی ذاتی امری که حاکی از آن است جست. باید تحری حقیقت کرد و برای این که گرفتار جزم&amp;zwnj;گرایی نشد همواره خود را در حالتی از تعلیق حکم قرار داد و مستعد قبول فکری شد که با آن تخالف دارد.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;البته افعال و افکار ما همین&amp;zwnj;که به فعلیت مرور می&amp;zwnj;کنند از تعلیق حکم خارج می&amp;zwnj;شوند. اگر چه بر حسب ظاهر در این امر تناقضی نهفته است اما نمی&amp;zwnj;توان به نحو ایده&amp;zwnj;آل از آن سلب اعتبار کرد و خود را فیلسوف یا کاوش&amp;zwnj;گر حقیقت دانست مگر اینکه از امکان خود سلب اعتبار کنیم تا هم به مقصد خود نائل شویم و هم به نفی خود حکم کنیم که به تبع آن مسئله ما نیز نفی می&amp;zwnj;شود. در اینجا باید یک بار دیگر گفت که اگر چنین کوششی به انجام خود رسد و بتوانیم به حقیقتی رسیم که با وضع ما منطبق و سازگار نباشد از محال سر درمی&amp;zwnj;آوریم و گرفتار تناقض دیگری می&amp;zwnj;شویم که نمی&amp;zwnj;توانیم از آن اجتناب کنیم.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;اگر بخواهیم آموزه افلاطون را خلاصه کنیم باید بگوییم نه باید به آنچه که از پیش داشتیم امیدی ببندیم و نه به آنچه که هم اکنون دارای آن هستیم دل&amp;zwnj;خوش باشیم، چرا که حقیقت امکان چنان است که نمی&amp;zwnj;تواند مستقل باشد. آن در تمامی آنات زمان می&amp;zwnj;تواند جز آن باشد که هست و ما این را مشاهده می&amp;zwnj;کنیم که در بستر تغییر از سکون بهره می&amp;zwnj;برد، ولی نمی&amp;zwnj;تواند ثبات پذیرد. می&amp;zwnj;توان در سکون&amp;zwnj;های متعدد توقف کرد و آن را شناخت. می&amp;zwnj;توان در جایگاه این سکون&amp;zwnj;ها آنجا که افلاطون از موضوعی به بدیل آن گذر می&amp;zwnj;کند هم با آن موضوع آشنا شد و هم با بدیل دیگری که موضوع را به نحو دیگری آشکار می&amp;zwnj;کند از آن پرده برداشت و دریافت که چگونه دیالوگ و حقیقت با هم رشد می&amp;zwnj;کنند، بدون این&amp;zwnj;که تمامیت پذیرند، تا این نا تمامی به نحو ضمنی دلالت بر امر تمامیت ناپذیر یا کمال مطلقی &amp;zwnj;کند که به وصف نمی&amp;zwnj;آید. شاید بتوان آن را موضوعی در یک سیر دیالکتیکی ناظر به حقیقت قرار داد، ولی نباید در انتظار تقریر تمامیت حقیقتی را داشت که با ادراک امکانی من سازگار باشد و در آن بگنجد.&lt;/div&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
</description>
     <comments>https://archive.radiozamaneh.com/reflections/2011/07/10/5314#comments</comments>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/4065">ارسطو</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/4063">افلاطون</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/reflections">انديشه زمانه</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/4066">تورج قانونی</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/4067">حقیقت</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/4064">سقراط</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/category/tags/%D9%81%D9%84%D8%B3%D9%81%D9%87">فلسفه</category>
 <pubDate>Sun, 10 Jul 2011 15:08:33 +0000</pubDate>
 <dc:creator>nikfar</dc:creator>
 <guid isPermaLink="false">5314 at https://archive.radiozamaneh.com</guid>
  </item>
  </channel>
</rss>