<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?><rss version="2.0" xml:base="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/3877/all" xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/">
  <channel>
    <title>گزارش زندگی</title>
    <link>https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/3877/all</link>
    <description></description>
    <language>fa</language>
          <item>
    <title>آقاى م. اسیر، شاعر معتاد</title>
    <link>https://archive.radiozamaneh.com/culture/revayat/2012/09/17/19649</link>
    <description>&lt;div class=&quot;fb-social-like-widget&quot;&gt;&lt;fb:like  href=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/culture/revayat/2012/09/17/19649&quot; send=&quot;false&quot; layout=&quot;box_count&quot; show_faces=&quot;false&quot; width=&quot;500&quot; action=&quot;like&quot; font=&quot;arial&quot; colorscheme=&quot;light&quot;&gt;&lt;/fb:like&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-sartitr&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                     گزارش زندگى ما– شماره ٨۶        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-nevisandeh&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    شهرنوش پارسی‌پور         &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-filefield field-field-maghaleh-image&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    &lt;img  class=&quot;imagefield imagefield-field_maghaleh_image&quot; width=&quot;277&quot; height=&quot;187&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/sites/default/files/parsshm01.jpg?1347838638&quot; /&gt;        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;p&gt;شهرنوش پارسی&amp;zwnj;پور - آقاى م. اسیر، شاعر و معتاد بود. در هر دو کار مهارت فوق&amp;zwnj;العاده&amp;zwnj;اى داشت. او شعر نو مى&amp;zwnj;گفت، اما چنان وزن و آهنگى به شعر مى&amp;zwnj;داد که به سرعت معروف شد.&lt;/p&gt;
&lt;!--break--&gt;&lt;!--break--&gt;&lt;p&gt;در جوار این حس شاعرى و شعرگویى وقت او صرف اعتیادات مختلف مى&amp;zwnj;شد. در آغاز با تریاک شروع کرد و در آخر کار دچار هروئین شد. تریاک باعث شده بود که م. اسیر لاغر و سبزه&amp;zwnj;گون به&amp;zwnj;نظر برسد. البته طبیعتاً سبزه&amp;zwnj;گون بود، اما تریاک این تیرگى را بیشتر کرد. بعد&amp;zwnj;تر اما گویا تریاک ارضایش نمى&amp;zwnj;کرد، پس به هروئین روى آورد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;آقای م. اسیر از دسته معتادان از خودراضى بود. من چند بار او را دیده بودم که در حالى که زبان در دهانش به&amp;zwnj;درستى نمى&amp;zwnj;چرخید و دچار لکنت بود، به صداى بلند مى&amp;zwnj;گفت: بورژواهاى کثیف!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;http://www.zamahang.com/podcast/2010/20120915_Shahrnush_Gozaareshe_Zendegie_Maa_86.mp3&quot;&gt;&lt;img alt=&quot;&quot; src=&quot;http://radiozamaneh.com/sites/default/files/musicicon_14.jpg&quot; style=&quot;width: 273px; height: 31px;&quot; /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;او از لفظ بورژوا به عنوان ناسزا استفاده مى&amp;zwnj;کرد. البته م. اسیر کارگر نبود. نمى&amp;zwnj;شد گفت در خانواده ثروتمندى به دنیا آمده، اما چنین به&amp;zwnj;نظر مى&amp;zwnj;رسید که از راه دور و بدون وابستگى رسمى در خدمت اندیشه&amp;zwnj;هاى کمونیستى&amp;zwnj;ست. امیدوارم کمونیست&amp;zwnj;ها از این مسئله ناراحت نشوند. واقعیت این است که او عضو هیچ حزب کمونیستى نبود، اما داعیه چپ&amp;zwnj;گرایى داشت و در مقطعى از طرف حزب زمین&amp;zwnj;خورده&amp;zwnj;اى حمایت مى&amp;zwnj;شد. هرگز نفهمیدم خرج زندگى&amp;zwnj;اش را از کجا تأمین مى&amp;zwnj;کند، اما این واقعیتى بود که کار نمى&amp;zwnj;کرد. پاتوق شبانه&amp;zwnj;اش عرق&amp;zwnj;فروشى&amp;zwnj;ها و آبجو فروشى&amp;zwnj;هاى شهر بود و بسیارى مواقع در بار هتل مرمر ظاهر مى&amp;zwnj;شد. بار این هتل را مردى به نام &amp;laquo;شاغلام&amp;raquo; اداره مى&amp;zwnj;کرد که در میان روشنفکران آن زمان علاقمندانى داشت.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&lt;img alt=&quot;&quot; src=&quot;http://radiozamaneh.com/sites/default/files/parsipoursh.gif&quot; style=&quot;height: 143px; width: 196px;&quot; /&gt;شهرنوش پارسی&amp;zwnj;پور: شاغلام عادت داشت در لیوانى آبجو بریزد و بعد سر انگشتش را&amp;zwnj; تر مى&amp;zwnj;کرد و دور لیوان مى&amp;zwnj;چرخاند و نواى دلپذیرى ایحاد مى&amp;zwnj;کرد که عشاق آبجو را خوش مى&amp;zwnj;آمد.&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;شاغلام عادت داشت در لیوانى آبجو بریزد و بعد سر انگشتش را&amp;zwnj; تر مى&amp;zwnj;کرد و دور لیوان مى&amp;zwnj;چرخاند و نواى دلپذیرى ایحاد مى&amp;zwnj;کرد که عشاق آبجو را خوش مى&amp;zwnj;آمد. تقریباً شبى نبود که م. اسیر آنجا نباشد و عاقبت به شعار معروفش: مرگ بر بورژوا! نرسد. این دیگر به صورت یک عادت درآمده بود.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;م. اسیر متوجه شده بود که اگر تنها زندگى کند همیشه مجبور است لباس کثیف بپوشد و خارج از خانه خوراک بخورد و براى ارضاى خود به روسپى&amp;zwnj;خانه تهران برود، پس در جریان یک میهمانى به زنى برخورد که عاشق شعر بود. م. اسیر موفق شد تأثیر مثبتى بر الهام بگذارد و اندکى بعد آن&amp;zwnj;ها ازدواج کردند. الهام از خودش خانه داشت، پس شاعر ما خانه&amp;zwnj;اى پیدا کرد و سرپناهى و همچنین کسى را پیدا کرد که لباس&amp;zwnj;هایش را بشوید و برایش خوراک بپزد. او هم در ازاى این کار الهام را آرام آرام معتاد کرد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پس از مدت کوتاهى همیشه مى&amp;zwnj;شد این زوج را دید که هردو خمار و یا پاتیل روى مبل چرت مى&amp;zwnj;زنند. الهام از ازدواج قبلى خود دو بچه داشت که در دست و پاى این زندگى نکبتى مى&amp;zwnj;چرخیدند. عاقبت م. اسیر موفق شد در مؤسسه&amp;zwnj;اى که براى کودکان کتاب تهیه مى&amp;zwnj;کرد استخدام شود. اینکه او در آنجا چه مى&amp;zwnj;کرد بر من روشن نیست. شاید کتاب&amp;zwnj;هایى مى&amp;zwnj;نوشت و یا کتاب&amp;zwnj;هاى نوشته&amp;zwnj;شده را ویرایش مى&amp;zwnj;کرد. دشمنى او با بورژوازى باعث شده بود که همیشه چرب و کثیف باشد. ظاهراً نظافت جزو صفت&amp;zwnj;هاى مزموم بورژوازى طبقه&amp;zwnj;بندى شده بود.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;م. اسیر دوستان زیادى داشت. بسیارى از آن&amp;zwnj;ها معتاد بودند، برخى هم البته جزو افراد سالم طبقه&amp;zwnj;بندى مى&amp;zwnj;شدند که به شعر او علاقه داشتند. هنگامى که انقلاب اسلامى رخ داد دچار این تصور بودم که م. اسیر کارش را از دست خواهد داد، اما در کمال تعجب او در کار خود ابقاء شد. البته حالا که فکر مى&amp;zwnj;کنم متوجه مى&amp;zwnj;شوم که او با آخوند&amp;zwnj;ها مخالفتى نداشت، بلکه دشمن بورژوازى بود. حقیقت اینکه با بورژوازى هم دشمنى نداشت، بلکه عادت کرده بود از واژه بورژوا براى دلبرى کردن استفاده بکند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;گرچه مذهبیون او را از کار بى&amp;zwnj;کار نکردند، اما البته او موقعیت خود را به عنوان یک شاعر مطرح از دست داد. گاهى او را در خانه دوستان مشترک مى&amp;zwnj;دیدم اما واقعیت این است که چندان از او خوشم نمى&amp;zwnj;آمد.&lt;br /&gt;
	حقیقتى را باید اعتراف کنم که در آغاز زندگى هنرى سر و کله بسیارى از افراد در زندگى من پیدا شد و پس از مدتى متوجه شدم تحمل بسیارى از آن&amp;zwnj;ها را ندارم. م. اسیر یکى از آن&amp;zwnj;ها بود. او از دسته معتادانى بود که سر پاى خود مى&amp;zwnj;ایستند. یعنى حد اعتیاد را به آنجا نمى&amp;zwnj;رسانند که از پا بیفتند. پس از انقلاب نیز گوشه&amp;zwnj;گیر&amp;zwnj;تر و آرام&amp;zwnj;تر شده بود.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;شخصى ماجرایى از او را تعریف مى&amp;zwnj;کرد: دوست م. اسیر به زنى عاشق شده بود و نمى&amp;zwnj;دانست چگونه عشق خود را به او نشان دهد. براى مدتى عادت کرده بود هر شب به در خانه این زن رفته و زنگ در خانه او را فشار بدهد و در برود. م. اسیر پاى ثابت این شوخى بى&amp;zwnj;مزه بود و هر شب به اتفاق دوستش پشت در این خانه حاضر مى&amp;zwnj;شد. زمان دیگرى دوست دیگرى با زنى رابطه برقرار کرده بود و به خانه او مى&amp;zwnj;رفت. م. اسیر که براى ایجاد رابطه با الهام جایى نداشت برود اصرار و پافشارى عجیبى داشت که در خانه این زن خلوت کند. خلاصه م. اسیر همیسه آمادگى داشت از امکانات دوستانش بهره&amp;zwnj;بردارى کند.&lt;br /&gt;
	شبى شاعره معروفى در خانه دوستى میهمان بود. م. اسیر نیز دعوت شده بود. اصرار عجیبى داشت نشان بدهد دوست نزدیک شاعره است. مرتب دور و بر او مى&amp;zwnj;پلکید و گه&amp;zwnj;گاه با گفتن مرگ بر بورژوازى دلبرى مى&amp;zwnj;کرد. عاقبت شاعره را به رقص دعوت کرد. زن جوان به&amp;zwnj;سادگى این دعوت را پذیرفت. اما م. اسیر باید نشان مى&amp;zwnj;داد که رابطه&amp;zwnj;اش با شاعره از نوع ویژه&amp;zwnj;اى&amp;zwnj;ست. در هنگام رقصیدن با دست خود دامن شاعره را گرفت و بالا کشید. بدن شاعره بیرون افتاد. او که عصبى شده بود مى&amp;zwnj;کوشید از آغوش م. اسیر بیرون بیاید. عاقبت فریاد زد: مرا ول کن! بعد دچار یک حمله عصبى شد و به شدت به گریه افتاد. شاعره دچار این توهم بود که مردم برایش حرف درمی&amp;zwnj;آورند و اشتباه هم نمى&amp;zwnj;کرد. م. اسیر شاید ناخودآگاه کوشیده بود این مسئله را به رخ دیگران بکشد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;عاقبت پس از سال&amp;zwnj;ها زندگى مشترک، الهام دچار سرطان سینه شد و پس از یکى دو سال دست و پنجه نرم کردن با بیمارى از دنیا رفت. م. اسیر دوباره تنها شده بود. این&amp;zwnj;بار در&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان خانه همسرش مى&amp;zwnj;پلکید. حالا سر و کله انواع جدیدى از مواد مخدر نیز در خانه او پیدا شده بود. عاقبت روزى جسدش را در خانه پیدا کردند. یکى از پسران الهام جسد او را پیدا کرده بود. در معاینه پزشک قانونى روشن شده بود که او دچار افراط در مصرف مواد شده بوده. م. اسیر بى&amp;zwnj;سر و صدا مرد. سال&amp;zwnj;ها بود که دیگر کسى او را نمى&amp;zwnj;شناخت. کتابى چاپ نکرده بود و در محفلى ظاهر نشده بود. عادت ناسزاگویى به بورژوازى هم&amp;nbsp; پس از انقلاب از سرش افتاده بود. البته مى&amp;zwnj;شد گفت که او از نصرت رحمانى سالم&amp;zwnj;تر زندگى مى&amp;zwnj;کرد. رحمانى یکسره خود را به اعتیادش فروخته بود، اما م. اسیر یاد گرفته بود که مواد را با دقت بیشترى مصرف کند. باید گفت که او انسان خوشبختى بود. هنوز چند دوست برایش باقى مانده بود که جسدش را به گورستان ببرند. اما تلاش دوستان در همین حد متوقف شد، مجلس ترحیمى برایش برپا نکردند و روزنامه&amp;zwnj;ها نیز مرگ او را تقریباً به سکوت برگزار کردند. حتى در خارج از کشور نیز سر و صدایى به پا نشد.&lt;br /&gt;
	باید باور کرد که مرگ او به مرگ بسیارى از شاعران ایران شباهت داشت. مرگ در سکوت و بدون تشریفات. اما باید اذعان کرد که بعضى از اشعار او بسیار زیبا بود و به احتمال قوى در حافظه عشاق شعر نو باقى خواهد ماند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در همین زمینه:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;http://www.radiozamaneh.com/taxonomy/term/2271&quot;&gt;برنامه&amp;zwnj;های رادیویی شهرنوش پارسی&amp;zwnj;پور در رادیو زمانه&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;
	&lt;a href=&quot;http://shahrnushparsipur.com/&quot;&gt;وب&amp;zwnj;سایت شهرنوش پارسی&amp;zwnj;پور&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
</description>
     <comments>https://archive.radiozamaneh.com/culture/revayat/2012/09/17/19649#comments</comments>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/culture/revayat">روایت زمانه</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/2271">شهرنوش پارسی پور</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/3877">گزارش زندگی</category>
 <pubDate>Sun, 16 Sep 2012 23:37:19 +0000</pubDate>
 <dc:creator>hosseinn</dc:creator>
 <guid isPermaLink="false">19649 at https://archive.radiozamaneh.com</guid>
  </item>
  <item>
    <title>سهیلا، کودک عشق</title>
    <link>https://archive.radiozamaneh.com/culture/revayat/2012/09/10/19295</link>
    <description>&lt;div class=&quot;fb-social-like-widget&quot;&gt;&lt;fb:like  href=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/culture/revayat/2012/09/10/19295&quot; send=&quot;false&quot; layout=&quot;box_count&quot; show_faces=&quot;false&quot; width=&quot;500&quot; action=&quot;like&quot; font=&quot;arial&quot; colorscheme=&quot;light&quot;&gt;&lt;/fb:like&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-sartitr&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    گزارش زندگى ما- شماره ٨۵        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-nevisandeh&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    شهرنوش پارسی‌پور        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-filefield field-field-maghaleh-image&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    &lt;img  class=&quot;imagefield imagefield-field_maghaleh_image&quot; width=&quot;277&quot; height=&quot;186&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/sites/default/files/shahparss01.jpg?1347649220&quot; /&gt;        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;p&gt;شهرنوش پارسی&amp;zwnj;پور - سهیلا را در آمریکا ملاقات کردم. دخترى ساده و بسیار ساده&amp;zwnj;پوش. شلوار و پیراهنى به تن داشت و اگر از پشت سر او را نگاه مى&amp;zwnj;کردید به&amp;zwnj;نظر مى&amp;zwnj;آمد به پسرى نگاه مى&amp;zwnj;کنید. یک&amp;zwnj;بار در جریان گفت&amp;zwnj;و&amp;zwnj;گو&amp;zwnj;ها از او پرسیدم آیا یک همجنس&amp;zwnj;گراست؟ به شدت پاسخ منفى داد.&lt;/p&gt;
&lt;!--break--&gt;&lt;!--break--&gt;&lt;p&gt;سهیلا این&amp;zwnj;طور لباس مى&amp;zwnj;پوشد تا حتى&amp;zwnj;الامکان خود را از خطر مزاحمت&amp;zwnj;هاى خیابانى دور نگه دارد. سهیلا زندگى بسیار فقیرانه&amp;zwnj;اى دارد، مى&amp;zwnj;توان گفت که او عملاً کسى&amp;zwnj;ست که در کنار خیابان زندگى مى&amp;zwnj;کند. البته جایى براى خوابیدن دارد، اما از راه روزنامه&amp;zwnj;فروشى امرار معاش مى&amp;zwnj;کند. او کارش را در ساعت هفت صبح آغاز مى&amp;zwnj;کند و در مکان&amp;zwnj;هایى مى&amp;zwnj;ایستد که مردم زیادى از آنجا عبور مى&amp;zwnj;کنند. سهیلا از دانشگاه تهران لیسانس دارد و علاوه بر آن دو جلد کتاب نوشته است، اما در جریان مهاجرت و بى&amp;zwnj;پولى&amp;zwnj;هاى ناشى از آن عاقبت به روزنامه&amp;zwnj;فروشى تن داده است. پدر و مادر او هردو بسیار ثروتمند هستند؛ آنقدر ثروتمند که اگر چرخ زمانه به&amp;zwnj;درستى چرخیده بود سهیلا هرگز نیازى به کار کردن نداشت. او در حالى&amp;zwnj;که چشمانش را به من دوخته است مى&amp;zwnj;گوید: من فرزند عشق هستم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;http://www.zamahang.com/podcast/2010/20120908_Shahrnush_Gozaareshe_Zendegie_Ma_85.mp3&quot;&gt;&lt;img alt=&quot;&quot; src=&quot;http://radiozamaneh.com/sites/default/files/musicicon_14.jpg&quot; style=&quot;width: 273px; height: 31px;&quot; /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;درست است. او فرزند عشق است. حادثه در یکى از شهرهاى بزرگ ایران رخ داده است. خانه دو خانواده ثروتمند در کنار یکدیگر قرار دارد. مادر سهیلا دلبسته پدر او شده که در همسایگى&amp;zwnj;اش زندگى مى&amp;zwnj;کند. ارتباط عاشقانه پسر و دختر آغاز مى&amp;zwnj;شود و در ادامه راه دختر از پسر بار برمى&amp;zwnj;دارد. اما مرد جوان تحمل بچه ناخواسته را ندارد. در تمام طول ماه&amp;zwnj;هاى نخست باردارى تلاش دختر براى آنکه به عقد پسر درآید بى&amp;zwnj;نتیجه باقى مى&amp;zwnj;ماند. پس دختر بى&amp;zwnj;آنکه بگذارد کسى از وجود بچه در شکم او مطلع شود به فرانسه و سپس به انگلستان مى&amp;zwnj;رود. بچه را در انگلستان به دنیا مى&amp;zwnj;آورد و در&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان&amp;zwnj;جا براى او شناسنامه مى&amp;zwnj;گیرد. اما مجبور است به ایران بازگردد. بچه را برمى&amp;zwnj;دارد و به ایران باز مى&amp;zwnj;گردد و پیش از آنکه به خانه برود او را به پرورشگاهى مى&amp;zwnj;سپارد. مسئله حالت پیچیده&amp;zwnj;اى به خود گرفته. مرد عاقبت به ازدواج ناخواسته رضایت مى&amp;zwnj;دهد و پدر و مادر سهیلا با یکدیگر ازدواج مى&amp;zwnj;کنند. بچه را از پرورشگاه مى&amp;zwnj;آورند. اما عمر این رابطه بسیار کوتاه است. پدر سهیلا با زن دیگرى ارتباط برقرار کرده است، مادر سهیلا که طاقتش تمام شده است با حالتى عصبى و دل&amp;zwnj;رنجیده خانه شوهر را ترک مى&amp;zwnj;کند. پدر با&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان زن ازدواج مى&amp;zwnj;کند و سهیلاى سه چهار ساله به معنى واقعى کلمه در خانه پدر مى&amp;zwnj;پلکد. شش ساله است که نخستین فرزند پدر و زن پدرش به دنیا مى&amp;zwnj;آید. نه پدر تحمل او را دارد و نه مادر. سهیلا را به یک پانسیون خارجى که در شهر فعال است مى&amp;zwnj;سپارند. سهیلا مى&amp;zwnj;گوید مرا به پانسیون بردند و هنگامى که رفتند حتى با من خداحافظى نکردند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&lt;img alt=&quot;&quot; src=&quot;http://www.radiozamaneh.com/sites/default/files/images/shahparss02.jpg&quot; style=&quot;width: 196px; height: 294px;&quot; /&gt;سهیلاى رنجیده&amp;zwnj;خاطر و تنها که هرگز محبت پدر و مادر را به خود ندیده مدت کوتاهى معتاد مى&amp;zwnj;شود.&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;سهیلا ۱۰ سال در پانسیون مى&amp;zwnj;ماند. در این فاصله مادر سهیلا نیز شوهر مى&amp;zwnj;کند و صاحب بچه&amp;zwnj;هایى مى&amp;zwnj;شود. افراد کمى در پانسیون به دیدار سهیلا مى&amp;zwnj;روند. عموى او یکى از این افراد است. هیچکس جز خواهران راهبه که پانسیون را اداره مى&amp;zwnj;کنند نگران سهیلا نیست. عاقبت شانزده ساله است که پدر تصمیم مى&amp;zwnj;گیرد او را به خانه برگرداند، اما کاش این&amp;zwnj;کار را نمى&amp;zwnj;کرد، چون تمام وقت خود را صرف عیب&amp;zwnj;جویى و ایراد گرفتن از سهیلا مى&amp;zwnj;کند. حتى هنگامى که سهیلا در کنکور دانشگاه با معدل بسیار عالى قبول مى&amp;zwnj;شود، باز همچنان از او ایراد مى&amp;zwnj;گیرد. او در زمان حیاتش تمام ثروت خود را میان زن و فرزندانى که از او دارد تقسیم مى&amp;zwnj;کند و هیچ حقى براى سهیلا قائل نیست.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;سهیلاى رنجیده&amp;zwnj;خاطر و تنها که هرگز محبت پدر و مادر را به خود ندیده مدت کوتاهى معتاد مى&amp;zwnj;شود. این مسئله&amp;nbsp; پدر را از او بیشتر دور مى&amp;zwnj;کند. سهیلا دانشگاه را که تمام مى&amp;zwnj;کند، دست به کارهاى مختلفى مى&amp;zwnj;زند و&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان&amp;zwnj;طور که نوشتم مدتى با غول اعتیاد دست و پنجه نرم مى&amp;zwnj;کند. اما از آنجایى که جنم شریفى دارد موفق مى&amp;zwnj;شود از این میدان بلاخیز بیرون بیاید.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;نخستین کتاب او رساله دانشگاهى&amp;zwnj;اش است. کتاب جالبى&amp;zwnj;ست در زمینه مسائلى که در آینده در ایران بسیار اهمیت پیدا خواهد کرد. از آنجایى که به فردوسى علاقه ویژه&amp;zwnj;اى دارد کتاب دیگرى در این زمینه مى&amp;zwnj;نویسد. اما حالا نه دیگر امکان ادامه تحصیل دارد و نه قادر است در ایران زندگى کند. از طریقى شنیده است که مادرش او را در انگلستان به&amp;zwnj;دنیا آورده. به&amp;zwnj;زحمت با مادر تماس مى&amp;zwnj;گیرد. این تماس براى مادر که درباره او با شوهر جدیدش حرف نزده بسیار سخت است. زن از این وحشت دارد که وجود سهیلا زندگى خانوادگى جدید او را از هم بپاشد. اما سهیلا روشن مى&amp;zwnj;کند که تنها یک خواسته دارد و آن هم این است که مادرش اسناد مربوط به تولد او را در اختیارش بگذارد. مادر فداکار عاقبت رضایت مى&amp;zwnj;دهد این&amp;zwnj;کار را بکند. سهیلا با این اسناد به سفارت انگلستان در تهران مى&amp;zwnj;رود و موفق مى&amp;zwnj;شود تابعیت انگلستان را به&amp;zwnj;دست آورد. پس پاسپورت انگلیسى مى&amp;zwnj;گیرد. اما هدف نهایى او آمریکاست. او مى خواهد تا جایى که مى&amp;zwnj;تواند از ایران دور شود. البته او ایران را دوست دارد. دلیلش هم همین عشقى&amp;zwnj;ست که به فردوسى دارد. در عین حال رساله پایان تحصیلى او نیز در ارتباط گسترده&amp;zwnj;اى با علائق او نسبت به ایران قرار دارد، اما دوران تلخ زندگى در پانسیون و بعد&amp;zwnj;ها خانه پدر که پر از تحقیر و اذیت و آزار بوده است او را از نظر ذهنى از ایران دور کرده است. پس سهیلا به آمریکا مى&amp;zwnj;رود، اما البته اجازه کار ندارد. نه پدر و نه مادر هیچ&amp;zwnj;کدام هرگز پولى در اختیار او نمى&amp;zwnj;گذارند. پس سهیلا شروع به فروختن روزنامه&amp;zwnj;هاى افراد بى&amp;zwnj;خانمان مى&amp;zwnj;کند. او زمان درازى&amp;zwnj;ست که به این کار اشتتغال دارد. اطلاعات او در زمینه کامپیو&amp;zwnj;تر بسیار گسترده است. اگر اجازه اقامت آمریکا را داشت مى&amp;zwnj;توانست کارهاى بسیار خوبى به انجام برساند، اما بدون اجازه کار این مسئله امکان&amp;zwnj;ناپذیر است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اخیراً به دلیل بى&amp;zwnj;پولى شدید با مادرش که در ناحیه&amp;zwnj;اى از آمریکا زندگى مى&amp;zwnj;کند تماس گرفت. مادر از تماس او بسیار خشمگین شد و به&amp;zwnj;صراحت گفت که نمى&amp;zwnj;خواهد ارتباطش با شوهرش شکراب شود. سهیلا با متانت و خجالت&amp;zwnj;زده براى مادر بازگو کرد که از نظر مالى در شرایط بسیار بدى به&amp;zwnj;سر مى&amp;zwnj;برد. مادر مهربان به او توصیه کرد که براى به&amp;zwnj;دست آوردن آرامش به خانقاه برود. سپس نشانى او را گرفت و عاقبت پس از مدت&amp;zwnj;ها تأخیر مبلغ ۵۰۰ دلار برایش ارسال کرد. حالا ماه&amp;zwnj;ها از آن زمان مى&amp;zwnj;گذرد و مادر دیگر به او تلفن نکرده و رسماً اعلام کرده است که سهیلا حق ندارد به او تلفن کند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;شاید قدیمى&amp;zwnj;ها حق داشتند که مى&amp;zwnj;گفتند ازدواج حتماً باید با تشریفات رسمى انجام شود. ظاهراً بخشى از مردم براى آنکه در زندگی احساس مسئولیت کنند باید رسماً متعهد باشند. زندگى سهیلا میان یک پدر بى&amp;zwnj;عاطفه و یک مادر بى&amp;zwnj;فکر و مسئولیت سوخته است، اما با شناختى که از او دارم مطمئن هستم که عاقبت گلیم خود را از آب بیرون خواهد کشید و قایق خود را در این دریاى توفانى به ساحل امنى خواهد رساند. دلیل این امر این است که سهیلا در قلب و روح خود انسان بسیار شریفى&amp;zwnj;ست. او با صبورى و بدون احساس گله و شکایت وضعیتش را پذیرا شده است. حالا اگر من بگویم که خانواده پدرى و مادرى او چه کسانى هستند شما بسیار متعجب خواهید شد. هردو خانواده چنان معروف هستند که همه مردم ایران آن&amp;zwnj;ها را مى&amp;zwnj;شناسند. اما دریغ از کوچک&amp;zwnj;ترین احساس مسئولیتى که لازمه حضور انسانى&amp;zwnj;ست. نمى&amp;zwnj;دانم چرا احساسى به من مى&amp;zwnj;گوید که سهیلا عاقبت کارى خواهد کرد کارستان و روى پاهایش خواهد ایستاد بى&amp;zwnj;آنکه دیگر نگاهى به پشت سرش بکند.&lt;br /&gt;
	&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در همین زمینه:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;http://www.radiozamaneh.com/taxonomy/term/12211&quot;&gt;مجموعه &amp;quot;با خانم نویسنده&amp;quot; در رادیو زمانه&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;http://www.radiozamaneh.com/taxonomy/term/2271&quot;&gt;برنامه&amp;zwnj;های رادیویی شهرنوش پارسی&amp;zwnj;پور در رادیو زمانه&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;
	&lt;a href=&quot;http://shahrnushparsipur.com/&quot;&gt;وب&amp;zwnj;سایت شهرنوش پارسی&amp;zwnj;پور&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
</description>
     <comments>https://archive.radiozamaneh.com/culture/revayat/2012/09/10/19295#comments</comments>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/culture/revayat">روایت زمانه</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/2271">شهرنوش پارسی پور</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/3877">گزارش زندگی</category>
 <pubDate>Mon, 10 Sep 2012 09:29:41 +0000</pubDate>
 <dc:creator>hosseinn</dc:creator>
 <guid isPermaLink="false">19295 at https://archive.radiozamaneh.com</guid>
  </item>
  <item>
    <title>بتول و سینماى پورنوى رایگان در خانه</title>
    <link>https://archive.radiozamaneh.com/culture/revayat/2012/09/03/19087</link>
    <description>&lt;div class=&quot;fb-social-like-widget&quot;&gt;&lt;fb:like  href=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/culture/revayat/2012/09/03/19087&quot; send=&quot;false&quot; layout=&quot;box_count&quot; show_faces=&quot;false&quot; width=&quot;500&quot; action=&quot;like&quot; font=&quot;arial&quot; colorscheme=&quot;light&quot;&gt;&lt;/fb:like&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-sartitr&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    گزارش زندگى ما- شماره ٨۴        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-nevisandeh&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                     شهرنوش پارسی‌پور        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-filefield field-field-maghaleh-image&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    &lt;img  class=&quot;imagefield imagefield-field_maghaleh_image&quot; width=&quot;277&quot; height=&quot;186&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/sites/default/files/shparsgz01.jpg?1349002920&quot; /&gt;        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;p&gt;شهرنوش پارسی&amp;zwnj;پور - این خانم دکتر روان&amp;zwnj;شناس که با مددکاران اجتماعى همکارى تنگاتنگى دارد سینه&amp;zwnj;اش مملو از داستان&amp;zwnj;هایى&amp;zwnj;ست که زنان یا مردان براى او بازگو کرده&amp;zwnj;اند. ماجراى بتول یکى از ساده&amp;zwnj;ترین این ماجراهاست.&lt;/p&gt;
&lt;!--break--&gt;&lt;!--break--&gt;&lt;p&gt;بتول در چند جلسه&amp;nbsp; مشاوره خانوادگى شرکت کرده بود. او یک زن جوان خوش بر و رو و بسیار خندان بود. منتها در آخرین بارى که به محل مشاوره آمده بود حال خوشى نداشت. به&amp;zwnj;زودى معلوم شد که باردار است، و به&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان زودى معلوم شد که بچه به شوهرش تعلق ندارد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;شوهر بتول یک لحاف&amp;zwnj;دوز حرفه&amp;zwnj;اى&amp;zwnj;ست؛ یک کارگر و یک انسان بسیار شریف. بتول او را دوست دارد. باور دارد که او ساده و بى&amp;zwnj;تزویر است. شاید همین صفت&amp;zwnj;هاى لحاف&amp;zwnj;دوز ماست که باعث شده بتول اغلب به او خیانت کند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;http://www.zamahang.com/podcast/2010/2010901_Shahrnush_Gozaareshe_Zendegie_Maa_84.mp3&quot;&gt;&lt;img alt=&quot;&quot; src=&quot;http://radiozamaneh.com/sites/default/files/musicicon_14.jpg&quot; style=&quot;width: 273px; height: 31px;&quot; /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;شوهر صبح مى&amp;zwnj;رود و شب به خانه باز مى&amp;zwnj;گردد. با رفتن او بتول هم چادر به&amp;zwnj;سر مى&amp;zwnj;کشد و راهى خیابان مى&amp;zwnj;شود. از آنجایى که چادر پوشش خوبى&amp;zwnj;ست بتول نیز براى اهل محل شناخته نیست، چون شکار&amp;zwnj;هایش را در خیابان&amp;zwnj;هاى دیگرى مى&amp;zwnj;جوید. نمى شود گفت که او روسپى&amp;zwnj;ست، بیشتر به زن&amp;zwnj;هاى تک&amp;zwnj;پران مى&amp;zwnj;ماند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در مقطعى که باردار شده است با سه مرد رابطه داشته، بنابراین نمى&amp;zwnj;داند بچه مال کیست. اما یک نکته برایش مسلم است که شوهرش نمى&amp;zwnj;تواند پدر بچه باشد. بتول باور کرده که مرد عقیم است و نمى&amp;zwnj;تواند صاحب بچه شود.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;خانم دکتر مى&amp;zwnj;گفت مورد بتول برایش بسیار جالب بوده. دلیل این امر علاقه شدید بتول به شوهرش است. او شوهرش را دوست دارد و مرد از نظر جنسى هیچ کم و کسرى ندارد، اما بتول دائم به او خیانت مى&amp;zwnj;کند. این نکته باعث شد تا دکتر با بتول گپ مفصلى بزند. این مربوط به زمان باردارى اوست. او در پاسخ اینکه چرا این کار&amp;zwnj;ها را مى&amp;zwnj;کند، ماجراى زندگى&amp;zwnj;اش را براى دکتر واگو مى&amp;zwnj;کند:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بتول فرزند یک خانواده بسیار پرجمعیت است. او هشت خواهر و برادر دارد و بنا به گفته خودش مرحله نطفه بستن تمام بچه&amp;zwnj;هایى را که از او کوچک&amp;zwnj;تر هستند به چشم خود دیده است. او و خواهر و برادر&amp;zwnj;ها و پدر و مادرش، همه در یک اتاق زندگى مى&amp;zwnj;کردند و بتول از زمانى که خودش را شناخته، از سنین دو تا سه&amp;zwnj;سالگى همیشه شاهد عشقبازى پدر و مادر خود بوده است. اما خود او از سن هشت&amp;zwnj;سالگى مورد سوءاستفاده جنسى برادر دوازده - سیزده ساله&amp;zwnj;اش قرار گرفته. آن پسر هم همانند خواهرش همیشه شاهد هم&amp;zwnj;آغوشى پدر و مادر بوده است. آن&amp;zwnj;ها با اطلاعات گسترده&amp;zwnj;اى که از مسائل جنسى داشته&amp;zwnj;اند از راز پرده بکارت نیز با اطلاع بودند. در نتیجه برادر همیشه به&amp;zwnj;گونه&amp;zwnj;اى به خواهر نزدیک مى شده که او پرده بکارتش را از دست ندهد. چنین است که بتول در شانزده&amp;zwnj;سالگى به عقد شوهر لحاف&amp;zwnj;دوزش درآمده.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بتول بسیار زیباست. چهره&amp;zwnj;اى حاجى&amp;zwnj;پسند دارد. صورت گرد و لب&amp;zwnj;هاى قلوه&amp;zwnj;اى و چشمان سیاه درخشان. شوهرش او را بسیار دوست دارد. این مرد حسود نیست و هیچ نوع شکى به زنش ندارد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&lt;img alt=&quot;&quot; src=&quot;http://radiozamaneh.com/sites/default/files/parsipoursh.gif&quot; style=&quot;width: 196px; height: 143px;&quot; /&gt;شهرنوش پارسی&amp;zwnj;پور - به&amp;zwnj;راستى چند درصد روسپیان موجوداتى همانند بتول هستند؟&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;بتول و شوهرش در طبقه بالاى خانه مادرشوهر زندگى مى کنند. مادرشوهر هم موجودى شبیه پسرش است. کارى به کار بتول ندارد. اینک که بتول حامله شده حالش خوش نیست. نمى&amp;zwnj;داند با بچه چه باید بکند. در یک حالت اندوه شدید براى خانم دکتر تعریف کرده است که بى&amp;zwnj;اختیار به سوى مردان دیگر کشیده مى&amp;zwnj;شود. یکى از مردان به نام رضا به او علاقه شدیدى پیدا کرده. رضا مى&amp;zwnj;داند که بتول شوهر دارد، اما باز همیشه به دنبال اوست. حتى حاضر شده پدر بچه او باشد. اما بتول سعى دارد از شر بچه راحت بشود. پس بار بعدى که به دیدار خانم دکتر مى&amp;zwnj;آید دیگر باردار نیست. او موفق شده است بچه&amp;zwnj;اش را سقط کند. اما همین مسئله بر نشاط و شادى طبیعى&amp;zwnj;اش سایه انداخته. ظاهراً داشتن روابط نامشروع به&amp;zwnj;سادگى ممکن نیست. علاوه بر آنکه بتول نمى&amp;zwnj;داند با شوهرش چه باید بکند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بار دیگرى که به مددکارى اجتماعى مى آید بسیار نگران است. مادرشوهرش او را با رضا در خیابان دیده است و در خانه دعواى مفصلى به&amp;zwnj;راه انداخته است. تهدید کرده تا همه چیز را به شوهرش خواهد گفت. بتول مى&amp;zwnj;ترسد. پس از سقط جنین از همه چیز مى&amp;zwnj;ترسد و به&amp;zwnj;راستى لبخند همیشگى از روى لب&amp;zwnj;هایش پریده است. به دکتر اعتراف کرده که پس از سقط جنین ناگهان متوجه شده که بچه&amp;zwnj;اش را دوست می&amp;zwnj;داشته.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;مورد بتول از موارد نادر اجتماعى نیست. در خانواده&amp;zwnj;هاى فقیر اغلب پیش مى&amp;zwnj;آید که بچه&amp;zwnj;ها شاهد عشقبازى پدر و مادر مى&amp;zwnj;شوند. کودک از دوسالگی داراى احساس جنسى&amp;zwnj;ست و نمى&amp;zwnj;توان به او ایراد گرفت که چرا [از چهار &amp;ndash; پنج&amp;zwnj;سالگی] مى&amp;zwnj;کوشد خودارضایى کند و یا با بچه&amp;zwnj;هاى دیگر به اصطلاح &amp;laquo;دکتربازى&amp;raquo; کند. مشکل اما این است که این نوع بچه&amp;zwnj;ها اغلب فدایى ارتباطات جنسى مى&amp;zwnj;شوند. تمامى امور دیگر زندگى تحت&amp;zwnj;الشعاع سکس قرار مى&amp;zwnj;گیرد، همانند مورد بتول که کوچک&amp;zwnj;ترین کششى نسبت به درس خواندن نداشته و همیشه به اصطلاح سر و گوشش مى&amp;zwnj;جنبیده.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در مورد او عاقبت کار به جایى مى&amp;zwnj;رسد که شوهرش از ارتباط او با مردان دیگر باخبر مى&amp;zwnj;شود. مرد که بسیار نجیب و سربه&amp;zwnj;راه است واکنش تندى ندارد، اما به هرحال رابطه آن&amp;zwnj;ها از حالت عادى خارج مى&amp;zwnj;شود. حالا بتول نمى&amp;zwnj;داند چه باید بکند. براى خودش مسلم است که اگر طلاق بگیرد به فحشا کشانده خواهد شد. البته رضا آماده است تا با او ازدواج کند، اما زهرا این را مى&amp;zwnj;داند که اگر با رضا ازدواج کند نیز باز با مردان دیگر ارتباط برقرار خواهد کرد. او باید هر شب و هر روز ارتباط جسمانى داشته باشد تا احساس رضایت کند. اینکه او این چیز&amp;zwnj;ها را مى&amp;zwnj;داند نکته مثبتى&amp;zwnj;ست، اما اینکه نمى&amp;zwnj;تواند خود را عوض کند مشکل&amp;zwnj;زا شده است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;خانم دکتر مى&amp;zwnj;گفت که بار&amp;zwnj;ها با بتول حرف زده است. حتى یک بار شوهر بتول به دیدار او آمده و خانم دکتر کوشیده تا به طور سربسته مشکل بتول را براى او تشریح کند. شاید بتوان گفت یکى از دلایل فحشاء همین مسئله باشد: کودکانى که خیلى زود چشم و گوششان باز مى&amp;zwnj;شود خود به خود به خوراکى براى فحشاء تبدیل مى&amp;zwnj;شوند. اگر با روسپیان به دقت گفت&amp;zwnj;وگو شود و زندگى آنان روشن شود بخش قابل ملاحظه&amp;zwnj;اى از آن&amp;zwnj;ها زندگى همانند بتول داشته&amp;zwnj;اند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;به&amp;zwnj;راستى چطور مى شود به بتول کمک و یارى رساند. او به طور جدى مى&amp;zwnj;کوشد از فحشاء برکنار بماند، به همین جهت با مددکاران اجتماعى در تماس است، اما کمک رساندن به او به کار مشکلى تبدیل شده.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;راستى پیشنهاد شما چیست؟ با بچه&amp;zwnj;هایى که ناخواسته شاهد عشقبازى دیگران مى&amp;zwnj;شوند چه باید کرد؟ چه نوع کمکى مى&amp;zwnj;تواند ذهن آن&amp;zwnj;ها را از آنچه دیده&amp;zwnj;اند پاک کند؛ یا چگونه مى توان به آن&amp;zwnj;ها تفهیم کرد که این یک رابطه عادى&amp;zwnj;ست و باید با آن مدارا کرد؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;همه ما کم و بیش خاطراتى مشابه بتول داریم، اما در مورد بتول تکرار مداوم عشقبازى پدر و مادر مسئله&amp;zwnj;ساز شده است. آیا بتول جنم ویژه&amp;zwnj;اى دارد که نمى&amp;zwnj;تواند خود را جمع و جور کند؟ و یا هرکس دیگرى که به جاى او بود به همین گرفتارى دچار مى&amp;zwnj;شد؟ به&amp;zwnj;راستى چند درصد روسپیان موجوداتى همانند بتول هستند؟ حتى در میان خانواده&amp;zwnj;هایى که پدر و مادر بسیار محتاط بوده و نمى&amp;zwnj;گذراند که بچه&amp;zwnj;ها از روابط آن&amp;zwnj;ها مطلع شوند نیز باز بچه&amp;zwnj;ها در فرصت&amp;zwnj;هایى شاهد چیزهایى مى&amp;zwnj;شوند که نمی&amp;zwnj;بایست آن&amp;zwnj;ها را بدانند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بتول نیازمند کمک است. او مرتب به مددکاران اجتماعى مراجعه مى&amp;zwnj;کند. او به شوهرش علاقمند است و دلش نمى&amp;zwnj;خواهد او را بیازارد. به&amp;zwnj;راستى چگونه مى&amp;zwnj;توان به او کمک کرد؟&lt;br /&gt;
	&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در همین زمینه:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;http://www.radiozamaneh.com/taxonomy/term/12211&quot;&gt;مجموعه &amp;quot;با خانم نویسنده&amp;quot; در رادیو زمانه&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;http://www.radiozamaneh.com/taxonomy/term/2271&quot;&gt;برنامه&amp;zwnj;های رادیویی شهرنوش پارسی&amp;zwnj;پور در رادیو زمانه&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;
	&lt;a href=&quot;http://shahrnushparsipur.com/&quot;&gt;وب&amp;zwnj;سایت شهرنوش پارسی&amp;zwnj;پور&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
</description>
     <comments>https://archive.radiozamaneh.com/culture/revayat/2012/09/03/19087#comments</comments>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/culture/revayat">روایت زمانه</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/2271">شهرنوش پارسی پور</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/3877">گزارش زندگی</category>
 <pubDate>Mon, 03 Sep 2012 06:33:45 +0000</pubDate>
 <dc:creator>hosseinn</dc:creator>
 <guid isPermaLink="false">19087 at https://archive.radiozamaneh.com</guid>
  </item>
  <item>
    <title>جمهورى اسلامى و کشش به همجنس‌‌بازی</title>
    <link>https://archive.radiozamaneh.com/culture/revayat/2012/08/27/18608</link>
    <description>&lt;div class=&quot;fb-social-like-widget&quot;&gt;&lt;fb:like  href=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/culture/revayat/2012/08/27/18608&quot; send=&quot;false&quot; layout=&quot;box_count&quot; show_faces=&quot;false&quot; width=&quot;500&quot; action=&quot;like&quot; font=&quot;arial&quot; colorscheme=&quot;light&quot;&gt;&lt;/fb:like&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-sartitr&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    گزارش زندگى ما- شماره ٨٣        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-nevisandeh&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    شهرنوش پارسی‌پور        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-filefield field-field-maghaleh-image&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    &lt;img  class=&quot;imagefield imagefield-field_maghaleh_image&quot; width=&quot;277&quot; height=&quot;182&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/sites/default/files/shahpam01.jpg?1348829411&quot; /&gt;        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;p&gt;شهرنوش پارسی&amp;zwnj;پور - در گزارش&amp;zwnj;ها مى&amp;zwnj;آید که طرح جداسازى دانشگاه&amp;zwnj;هاى ایران به&amp;zwnj;شدت در دست اقدام است. ظاهراً بناست که دیگر زنان و مردان در دانشگاه در کنار یکدیگر درس نخوانند. ظاهراً در بعضى از رشته&amp;zwnj;هاى فنى و مهندسى دختران از مجموعه حذف شده&amp;zwnj;اند و در بعضى از رشته&amp;zwnj;ها مردان نمى&amp;zwnj;توانند شرکت کنند. پس به&amp;zwnj;زودى دانشگاه هاى ایران تفکیک جنسیتى خواهند شد.&lt;/p&gt;
&lt;!--break--&gt;&lt;!--break--&gt;&lt;p&gt;اکنون این پرسش پیش مى&amp;zwnj;آید که چه کسانى این به اصطلاح عملیات&amp;zwnj; را انجام مى&amp;zwnj;دهند. من البته فکر مى&amp;zwnj;کنم که این نه کار همجنس&amp;zwnj;گرایان، بلکه نتیجه عمل همجنس&amp;zwnj;بازان است. سیستم سنتى جامعه ایران متکى بر جداسازى دو جنس است. بر طبق این سیستم زنان صرفاً و صرفاً به درد کلفتى در خانه و باردارى مى&amp;zwnj;خورند. بقیه امور البته در دست مردان است، و از جمله این امور باید از مسائل جنسى نام برد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;
	&amp;nbsp;&lt;a href=&quot;http://www.zamahang.com/podcast/2010/20120825_Shshrnush_Gozaareshe_Zendegie_Maa_No_83.mp3&quot;&gt;&lt;img align=&quot;middle&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;http://radiozamaneh.com/sites/default/files/musicicon_14.jpg&quot; /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;رقم کثیرى از اشعار عاشقانه پارسى اشعارى&amp;zwnj;ست که مردى براى مردى سروده است. این فقط شاعران نبوده&amp;zwnj;اند که براى همجنس&amp;zwnj;شان شعر سروده&amp;zwnj;اند، بلکه جامعه در کلیت خود تابعى از این معنا بوده است. مردان هرگاه نیاز جسمانى داشته&amp;zwnj;اند با یکدیگر روابطى برقرار کرده&amp;zwnj;اند. این به این معنى نیست که همجنس&amp;zwnj;گرایان ایرانى چنین خواسته&amp;zwnj;اند، بلکه سیستم، پسران را به&amp;zwnj;زور وادار به عمل جنسى مى&amp;zwnj;کند. این بدبختى از مدرسه&amp;zwnj;هاى حوزه&amp;zwnj;هاى علمیه آغاز مى&amp;zwnj;شود. پسربچه&amp;zwnj;گان باهوش و فقیر در سرتاسر کشور براى آموزش دیدن در این مدارس جمع&amp;zwnj;آورى مى&amp;zwnj;شوند. آنان ضمن تحصیل در زمینه مذهب، به&amp;zwnj;عنوان ابزار جنسى هم در خدمت آخوند&amp;zwnj;ها قرار مى&amp;zwnj;گیرند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;عین همین وضعیت در تمامى زمینه&amp;zwnj;ها در ایران برقرار بوده است. صاحبان اصناف و حرف و کسبه پسربچه&amp;zwnj;ها را به عنوان کارآموز به خدمت مى&amp;zwnj;گرفتند. سوءاستفاده جنسى از این پسر&amp;zwnj;ها یک روش بسیار رایج و دائمى بوده است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&lt;img align=&quot;middle&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;http://www.radiozamaneh.com/sites/default/files/images/shahpam02.jpg&quot; /&gt;شهرنوش پارسی&amp;zwnj;پور: دسته حرامزاده&amp;zwnj;ترى که آخوند&amp;zwnj;ها باشند ظاهراً ریش و سبیل خود را به طرف پائین شانه مى&amp;zwnj;کردند، اما در مدارس حوزه&amp;zwnj;هاى علمیه بیشترین سوءاستفاده جنسى را از پسران به عمل مى&amp;zwnj;آوردند.&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;در آئین مهر که آئینى یکسره مردانه است، یکى از مقامات هفتگانه &amp;laquo;عروس&amp;raquo; یا &amp;laquo;نامزد&amp;raquo; نام دارد. معنى این اصطلاح به&amp;zwnj;خوبى روشن است. کاملاً روشن است که دسته&amp;zwnj;اى از مردان و پسران درون این سیستم از نظر جنسى مورد بهره&amp;zwnj;بردارى رسمى قرار مى&amp;zwnj;گرفتند. این سیستم چنان جا افتاده است که هنگامى که رضا&amp;zwnj;شاه به زنان امکان داد که در مدارس درس بخوانند و بى&amp;zwnj;حجاب باشند آخوند&amp;zwnj;ها دیوانه شدند، چون انجام این&amp;zwnj;کار تمام این نظم سنتى را به هم مى&amp;zwnj;ریخت. بر طبق این نظم وظایف جنسى زن بر عهده مردان و یا دقیق&amp;zwnj;تر بگوئیم پسربچه&amp;zwnj;هایى قرار مى&amp;zwnj;گرفته که در گرمابه و گلستان به دنبال این حضرات بودند. زنان فقط به درد یک کار مى&amp;zwnj;خوردند و آن تولید مثل بوده است که انجام آن از دست پسربچه&amp;zwnj;ها برنمى&amp;zwnj;آید. پس زنان هرچه بى&amp;zwnj;سواد&amp;zwnj;تر و عقب&amp;zwnj;مانده&amp;zwnj;تر باشند بیشتر به درد سیستم اسلامى ایران مى&amp;zwnj;خورند. هدف همیشه این بوده تا زنان را از هر نوع بارقه شعور دور نگه دارند و بدین ترتیب فرصتى فراهم مى&amp;zwnj;شود که مردان و پسران با یکدیگر زندگى کنند و ارتباط برقرار کنند.&lt;br /&gt;
	&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;کار در عصر قاجار به&amp;zwnj;قدرى افتضاح بوده که زنان پشت لب خود را با مداد سیاه مى&amp;zwnj;کردند تا پسرانه به&amp;zwnj;نظر برسند. عکس&amp;zwnj;هاى زیادى از مردان این دوران وجود دارد که سبیل&amp;zwnj;هاى خود را به طرف بالا تاب داده&amp;zwnj;اند. اینان مردانى هستند که یکسره پسرباز هستند. در برخى دیگر از عکس&amp;zwnj;ها یک طرف سبیل مردان به طرف بالا تاب داده شده و طرف دیگر پائین است. این دسته، هم به پسر و هم به زن گرایش دارند. دسته حرامزاده&amp;zwnj;ترى که آخوند&amp;zwnj;ها باشند ظاهراً ریش و سبیل خود را به طرف پائین شانه مى&amp;zwnj;کردند، اما در مدارس حوزه&amp;zwnj;هاى علمیه بیشترین سوءاستفاده جنسى را از پسران به عمل مى&amp;zwnj;آوردند.&lt;br /&gt;
	&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اینک در این عصر و زمان زنان آزاد به میدان آمده&amp;zwnj;اند و وارد میدان کار و تحصیل شده&amp;zwnj;اند. سیستم باستانى مرد با مرد احساس نگرانى و عدم امنیت مى&amp;zwnj;کند. این سیستم در تمامى اجزایش داراى قانونمندى&amp;zwnj;ست. این آقاى سیاستمدار و یا این آقاى آخوند با شمارى پسر ارتباط دارد. او این پسر&amp;zwnj;ها را همانند کبوتر خانگى تربیت مى&amp;zwnj;کند و این پسر&amp;zwnj;ها به ابزارهاى کار در خدمت او در سیستم اجتماعى تبدیل مى&amp;zwnj;شوند. چنین است که دار و دسته&amp;zwnj;هاى این سیاستمدار و آن آخوند شکل مى&amp;zwnj;گیرند. این زنان ریش&amp;zwnj;دار پشت سر مرادشان مى&amp;zwnj;دوند و از او حمایت مى&amp;zwnj;کنند و در ازاى انجام این&amp;zwnj;کار به صدارت و وزارت مى&amp;zwnj;رسند یا نماینده مجلس مى&amp;zwnj;شوند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;به طورى که مى&amp;zwnj;بینید اگر زنان که خارج از این سیستم هستند داخل این سیستم بشوند کار&amp;zwnj;ها به هم مى&amp;zwnj;ریزند. زن سخنگو و صاحب نیروى کار آموزش&amp;zwnj;دیده آخوند و سیاستمدار &amp;laquo;امردباز&amp;raquo; را کلافه مى&amp;zwnj;کند. پس بهترین روش این است که زن را حذف کنند، منتها در این مقطع از زمان حذف زنان امکان ندارد، چون آن&amp;zwnj;ها در دسته&amp;zwnj;هاى میلیونى به خیابان ریختند و دنبال آقایشان خمینى فریاد سر دادند. بعد ناگهان جهت عوض کردند و جذب گروه&amp;zwnj;هاى مختلف سیاسى شدند، و سپس با تمام قوا وارد میدان کار شدند. پس حذف آن&amp;zwnj;ها میسر نیست، اما خنثى کردنشان امکان&amp;zwnj;پذیر است. باید به آن&amp;zwnj;ها تلقین کرد که ابزار جنسى معینى هستند و فقط به درد مادر شدن مى&amp;zwnj;خورند. باید به آن&amp;zwnj;ها تلقین کرد که سردمزاجى فضیلتى براى یک زن است و باید به آن&amp;zwnj;ها تلقین کرد که ایجاد هر نوع ارتباط با مردان بد است. در عین حال دور نگه داشتن زنان و مردان در سن ازدواج نیز کار سودمندى براى جمهورى اسلامى&amp;zwnj;ست، چرا که بهترین روش به&amp;zwnj;دست آوردن برده از میان مردان این است که آن&amp;zwnj;ها را از حوزه نفوذ زنانه دور نگه دارند. اگر دختر و پسر یا زن و مردى به طور طبیعى در دانشگاه با هم آشنا گشته و قصد ازدواج کنند از سیستم آخوندى خارج مى&amp;zwnj;شوند و استقلال پیدا مى&amp;zwnj;کنند. باید همه کار&amp;zwnj;ها را طورى ترتیب داد که به هر طرف مى&amp;zwnj;چرخى آخوند را ببینى.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اخیراً شنیده&amp;zwnj;ام که مردم در محضر&amp;zwnj;ها ازدواج مى&amp;zwnj;کنند چون از دعوت آخوند&amp;zwnj;ها به مجلس عقد خود احتراز دارند. آن&amp;zwnj;ها معمولاً زن یا مرد خوش&amp;zwnj;نامى را براى عقد کردن فرزندانشان دعوت مى&amp;zwnj;کنند، اما البته مجبورند براى انجام تشریفات رسمى عقد به محضر بروند. حالا با این سیستم جداسازى زن و مرد در دانشگاه آخوند امیدوار است یک گام به این رؤیا که در تمامى زمینه&amp;zwnj;ها او رابط زن و مرد باشد نزدیک شود.&lt;br /&gt;
	&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;من به پدران و مادران ایرانى جداً توصیه مى&amp;zwnj;کنم مراقب فرزندانشان در مدارس باشند. در زمان شاه آموزگاران سال&amp;zwnj;هاى نخست ابتدایى پسر&amp;zwnj;ها، خانم&amp;zwnj;ها بودند و بچه&amp;zwnj;ها آن&amp;zwnj;ها را دوست مى&amp;zwnj;داشتند. حالا گویا در سیستم آخوندى مردان پسرباز را به عنوان معلم بچه&amp;zwnj;هاى کوچک تعیین کرده&amp;zwnj;اند، قطعاً به این دلیل که پسران را امرد کنند و در آینده نزدیک از آن&amp;zwnj;ها بردگان جنسى بسازند که در هر زمینه مورد استفاده آن&amp;zwnj;ها قرار گیرند. جداسازى سیستم دانشگاهى و تفکیک دو جنس گام کثیف&amp;zwnj;ترى برداشتن در جهت این هدف است. رؤیاى در دست داشتن افسار انسان&amp;zwnj;هاى اخته به آرزوى ذهنى آخوند&amp;zwnj;ها تبدیل شده است.&lt;br /&gt;
	&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;یکى از مردان جمهورى اسلامى را به خاطر مى&amp;zwnj;آورم که زمانى هم&amp;zwnj;کلاس من بود. او در طى یک سخنرانى دائم تذکر مى&amp;zwnj;داد که در سیستم اسلامى ارتباط میان دو مرد مجاز است. البته منظورش از دو مرد رابطه دو همجنس&amp;zwnj;گرا نبود، بلکه همین چیزى را که من نوشتم تبلیغ مى&amp;zwnj;کرد. یعنى بچه&amp;zwnj;بازى. این پدر و مادر&amp;zwnj;ها هستند که مى&amp;zwnj;توانند داغ این نوع روابط را به دل آخوند&amp;zwnj;ها بگذارند. به پسرانتان بیاموزید که اگر معلم&amp;zwnj;ها و آخوندهاى مدارسشان قصد سوءاستفاده از آن&amp;zwnj;ها را دارند فوراً شما را در جریان بگذارند. این سیستم کثیف ارتباطى چند هزار ساله باید به پایان برسد، و این سیستم به پایان نمى&amp;zwnj;رسد مگر اینکه زنان وارد میدان کار در تمامى زمینه&amp;zwnj;ها بشوند و کنار مردانشان قرار بگیرند.&lt;br /&gt;
	&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در همین زمینه:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;http://www.radiozamaneh.com/taxonomy/term/12211&quot;&gt;مجموعه &amp;quot;با خانم نویسنده&amp;quot; در رادیو زمانه&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;http://www.radiozamaneh.com/taxonomy/term/2271&quot;&gt;برنامه&amp;zwnj;های رادیویی شهرنوش پارسی&amp;zwnj;پور در رادیو زمانه&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;
	&lt;a href=&quot;http://shahrnushparsipur.com/&quot;&gt;وب&amp;zwnj;سایت شهرنوش پارسی&amp;zwnj;پور&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
</description>
     <comments>https://archive.radiozamaneh.com/culture/revayat/2012/08/27/18608#comments</comments>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/culture/revayat">روایت زمانه</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/2271">شهرنوش پارسی پور</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/3877">گزارش زندگی</category>
 <pubDate>Mon, 27 Aug 2012 19:25:26 +0000</pubDate>
 <dc:creator />
 <guid isPermaLink="false">18608 at https://archive.radiozamaneh.com</guid>
  </item>
  <item>
    <title>ترانه و مشکلات دوران کودکى</title>
    <link>https://archive.radiozamaneh.com/culture/revayat/2012/08/20/18517</link>
    <description>&lt;div class=&quot;fb-social-like-widget&quot;&gt;&lt;fb:like  href=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/culture/revayat/2012/08/20/18517&quot; send=&quot;false&quot; layout=&quot;box_count&quot; show_faces=&quot;false&quot; width=&quot;500&quot; action=&quot;like&quot; font=&quot;arial&quot; colorscheme=&quot;light&quot;&gt;&lt;/fb:like&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-sartitr&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    گزارش زندگى ما- شماره ٨٢        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-nevisandeh&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    شهرنوش پارسی‌پور        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-filefield field-field-maghaleh-image&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    &lt;img  class=&quot;imagefield imagefield-field_maghaleh_image&quot; width=&quot;277&quot; height=&quot;188&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/sites/default/files/sharpang01.jpg?1349003068&quot; /&gt;        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;p&gt;شهرنوش پارسی&amp;zwnj;پور - ترانه یک زن موفق در اجتماع است. او به&amp;zwnj;عنوان یک روزنامه&amp;zwnj;نگار از شهرت و موفقیت خوبى برخوردار است. اما البته همیشه چنین نبوده است. ترانه سال&amp;zwnj;ها از نوعى حالت فلجى ذهنى رنج مى&amp;zwnj;برد.&lt;/p&gt;
&lt;!--break--&gt;&lt;!--break--&gt;&lt;p&gt;دلیل این مسئله کابوس&amp;zwnj;هاى بدى بود که ترانه دچارشان مى&amp;zwnj;شد. در این کابوس&amp;zwnj;ها اغلب خود را مقابل درى مى&amp;zwnj;دید که مطمئن بود باید آن را باز کند. ترانه هر بار که در را باز مى&amp;zwnj;کرد در برابر تاریکى قرار مى&amp;zwnj;گرفت. تاریکى جلو مى&amp;zwnj;آمد و ترانه را در خود مى&amp;zwnj;پوشانید. ترانه خیس عرق و وحشت&amp;zwnj;زده از خواب برمى&amp;zwnj;خاست و براى مدتى قادر به حرکت نبود. بخشى از زندگى ترانه صرف مبارزه با این کابوس&amp;zwnj;ها شده بود. او که از نوع انسان&amp;zwnj;هاى کوشاست مى&amp;zwnj;کوشید خود را از شر این کابوس&amp;zwnj;ها نجات دهد. در راستاى همین تلاش و کوشش بود که عاقبت به نزد روانکاو رفت.&lt;br /&gt;
	&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;http://www.zamahang.com/podcast/2010/20120818_Gozaresh_Ma_82_Parsipur.mp3&quot;&gt;&lt;img align=&quot;middle&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;http://radiozamaneh.com/sites/default/files/musicicon_14.jpg&quot; /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;نخستین دیدار&amp;zwnj;ها با روانکاو چندان موفقیت&amp;zwnj;آمیز نبود، اما کم&amp;zwnj;کم دریچه امیدى پیدا شد. خواب&amp;zwnj;هاى ترانه حالت نوینى پیدا کرد. در خواب&amp;zwnj;هاى جدیدش خود را کودکى مى&amp;zwnj;دید که در برابر در بسته&amp;zwnj;اى ایستاده است و مى&amp;zwnj;کوشد آن را باز کند. البته همچنان پشت در بسته با تاریکى برخورد مى&amp;zwnj;کرد، اما این&amp;zwnj;بار ترس و وحشت کمترى گریبانش را مى&amp;zwnj;گرفت. روانکاو به این نتیجه رسیده بود که در کودکى او حادثه یا حوادثى رخ داده که باعث این کابوس&amp;zwnj;هاى تلخ مى&amp;zwnj;شود.&lt;br /&gt;
	&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در گفت&amp;zwnj;وگو با روانکاو بود که ترانه ماجراهایى را به&amp;zwnj;خاطر آورد. چهره زنى در خاطراتش پیدا شده بود که شباهت زیادى به پرستار دوران کودکى&amp;zwnj;اش داشت. ترانه متوجه بود که از این زن بسیار وحشت دارد. بعد ناگهان به یاد آورد که چه بر سر او رفته است. در گفت&amp;zwnj;وگو با مادرش به این نتیجه رسید که این زن در حد فاصل دو سالگى تا پنج سالگى&amp;zwnj;اش، پرستارش بوده است.&lt;br /&gt;
	&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ترانه اکنون زن را به خاطر مى&amp;zwnj;آورد. مستخدم خانه را هم به یاد مى&amp;zwnj;آورد که بار&amp;zwnj;ها این زن را در برابر او بوسیده بود. این حادثه همیشه در آشپزخانه رخ مى&amp;zwnj;داد، بعد زن پرستار ترانه را بغل مى&amp;zwnj;کرد و به پستوى پشت آشپزخانه مى&amp;zwnj;برد که راهى به پاشیر داشت و در آنجا سکویى بود که پرستار ترانه را در آنجا مى&amp;zwnj;نشاند و بعد در پستو را مى&amp;zwnj;بست. ترانه در تاریکى محض قرار مى&amp;zwnj;گرفت و علت آنکه هیچگاه گریه نمى&amp;zwnj;کرد تهدید زن پرستار بود که هر بار به او مى&amp;zwnj;گفت: &amp;laquo;اگر گریه کنى مادر حوضى را خبر مى&amp;zwnj;کنم که بیاید ترا بخورد.&amp;raquo;&lt;br /&gt;
	&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ترانه ساکت و وحشت&amp;zwnj;زده در پستوى تاریک مى&amp;zwnj;نشست و به صداهاى بیرون گوش مى&amp;zwnj;داد. صداى نفس نفس زن و گاهى کلمات گنگى که بعد&amp;zwnj;ها ترانه متوجه شد صداى آن زن و یا مستخدم بوده است به گوشش مى&amp;zwnj;رسید. ترس ترانه اما به اینجا خاتمه پیدا نمى&amp;zwnj;کرد. مستخدم باز به ترانه هشدار مى&amp;zwnj;داد که اگر با پدر و مادرش در این&amp;zwnj;باره حرف بزند&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان مادر حوضى کذایى را سراغ همه خواهد فرستاد. پس ترانه ساکت ماند و این سکوت همیشگى شد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اما ترانه از تاریکى به شدت وحشت داشت. کمتر شبى را به خاطر مى&amp;zwnj;آورد که با ترس دست و پنجه نرم نکرده باشد. البته ترانه دختر یکى یک دانه خانواده بود و به شدت مورد علاقه و محبوب پدرش بود. همیشه بهترین اسباب&amp;zwnj;بازى&amp;zwnj;هاى بچگانه را در اختیار داشت و بهترین لباس&amp;zwnj;ها را مى&amp;zwnj;پوشید. بعد&amp;zwnj;ها که به مدرسه رفت به یکى از بهترین شاگردان تبدیل شد. اما همیشه ترسو بود و از کابوس&amp;zwnj;هاى گهگاهى رنج مى&amp;zwnj;برد. آیا مى&amp;zwnj;شود گفت همین خاطرات دوران کودکى بود که او را به سوى نخستین ازدواجش سوق داد؟&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&lt;img align=&quot;middle&quot; alt=&quot;&quot; height=&quot;143&quot; src=&quot;http://radiozamaneh.com/sites/default/files/parsipoursh.gif&quot; width=&quot;196&quot; /&gt;شهرنوش پارسی&amp;zwnj;پور: همه ما از دوران کودکى خود رازهایى در ذهن داریم که از آن&amp;zwnj;ها حرفى نمى&amp;zwnj;زنیم. چه بسا که منشاء گرفتارى&amp;zwnj;هاى ما همین رازهاى دوران کودکى باشد؛ رازهایى که روح ما را مى&amp;zwnj;خورند و روان&amp;zwnj;پریشمان مى&amp;zwnj;کنند.&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;ترانه با مردى ازدواج کرد که ظاهرى بسیار قوى داشت. مردى بود که مى&amp;zwnj;شد به او تکیه کرد. اما دخترش که به&amp;zwnj;دنیا آمد گرفتارى شروع شد. مرد هر شب دیر آمد و به&amp;zwnj;زودى روشن شد با زنان دیگر ارتباط برقرار کرده است. علاوه بر آنکه به قمار هم آلوده بود.&lt;br /&gt;
	&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ترانه در بحث با مادر و پدرش همیشه مورد سرزنش آن&amp;zwnj;ها قرار مى&amp;zwnj;گرفت. گفت&amp;zwnj;وگو از این بود که چرا بدون فکر و بدون مطالعه با نخستین خواستگارش ازدواج کرده است. این ازدواج پس از سه سال به جدایى انجامید، اما ترانه بی&amp;zwnj;درنگ با مرد دوم ازدواج کرد. شوهر دوم نیز الکلى بود، علاوه بر آنکه اهل کار نیز نبود. نوعى داماد سر خانه بود و گرفتارى&amp;zwnj;هاى زیادى براى او درست کرد. این ازدواج نیز پس از مدتى به جدایى منجر شد.&lt;br /&gt;
	&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بعد&amp;zwnj;ها در گفت&amp;zwnj;وگو با روانکاو به این مسئله پرداخته شد که چرا ترانه بدون فکر و تأمل دو بار ازدواج کرده است. هنگامى که منشاء کابوس&amp;zwnj;هاى ترانه روشن شد براى روانکاو این پرسش مطرح شد که آیا از ترس نیست که ترانه خود را به آغوش مردانى پرتاب مى&amp;zwnj;کند که حامل گرفتارى هاى زیادى هستند؟&lt;br /&gt;
	شاید از ترس تاریکى خواب&amp;zwnj;هایش دچار این توهم بود که باید به طور حتم شوهرى داشته باشد. چون واقعیت این است که پس از چندین جلسه روان درمانى و کشف علت وحشت مدام ترانه، او موفق شد بر ترس خود از تاریکى غلبه کند.&lt;br /&gt;
	&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;امروز ترانه تنها زندگى مى&amp;zwnj;کند، در حالى که از دو ازدواج ناموفقش دو بچه دارد. او با دقت و وسواس بچه&amp;zwnj;هایش را بزرگ مى&amp;zwnj;کند. هرگز آن&amp;zwnj;ها را تنها نمى&amp;zwnj;گذارد. اما بى&amp;zwnj;آنکه دست خودش باشد دوباره در جست&amp;zwnj;وجوى شوهر سوم است.&lt;br /&gt;
	&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ترانه به آغوشى نیاز دارد که خود را در آن پنهان کند، و البته پیدا کردن چنین آغوشى پس از دو بار ازدواج کار بسیار سختى&amp;zwnj;ست.&lt;br /&gt;
	&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;جالب&amp;zwnj;ترین مسئله این است که او هنوز نیز درباره شکنجه دوران کودکى&amp;zwnj;اش با مادر و پدر خود حرفى نزده است. مى گوید نمى&amp;zwnj;خواهد آن&amp;zwnj;ها را اذیت بکند. به&amp;zwnj;خاطر آورده است که چگونه در آن فضاى تاریک و ترسناک در خودش جمع مى&amp;zwnj;شده و اغلب چشم&amp;zwnj;هایش را مى&amp;zwnj;بسته تا تاریکى را نبیند. این به&amp;zwnj;راستى مهم است که کودکان دچار تجربه&amp;zwnj;هایى مى&amp;zwnj;شوند که پدر و مادر&amp;zwnj;ها اغلب از آن&amp;zwnj;ها چیزى نمى&amp;zwnj;دانند. پرستار ترانه با&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان مستخدم خانه ازدواج کرده بود و دوران شکنجه ترانه به پایان رسیده بود. اخیراً ترانه به&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان خانه دوران کودکى رفت تا از پستوى ترسناک آن دیدار کند. آن&amp;zwnj;ها این خانه را فروخته بودند و ترانه پس از گفت&amp;zwnj;وگو با روانکاو به آن خانه رفته بود و از صاحبان جدید آن درخواست کرده بود تا به او اجازه دهند آن مکان را ببیند. آن&amp;zwnj;ها با محبت این خواهش را پذیرفته بودند. ترانه وارد آشپزخانه شده بود. مى&amp;zwnj;گفت پس از این همه سال باز با نزدیک شدن به پستو قلبش به شدت تپیده بود، اما موفق شده بود از پستو بازدید کند. پستو همچنان تاریک بود، اما ترانه با شهامت تا انتهاى پاشیر پائین رفته بود و مدتى آنجا ایستاده بود. اینک متوجه مى&amp;zwnj;شد که راز ازدواج&amp;zwnj;هاى شتاب&amp;zwnj;زاده&amp;zwnj;اش همین پاشیر لعنتى&amp;zwnj;ست. احساس وحشت از تاریکى و جست&amp;zwnj;وجوى یک آغوش گرم و پناه&amp;zwnj;بخش موجب این ازدواج&amp;zwnj;هاى پر دردسر شده بود.&lt;br /&gt;
	&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;جالب است که خود ترانه &amp;zwnj;گاه مجبور شده بچه&amp;zwnj;هایش را تنها بگذارد. او البته پس از مرگ پدرش با مادرش زندگى مى&amp;zwnj;کند و دو زن مراقب بچه&amp;zwnj;ها هستند. اما همیشه ترانه این را مى&amp;zwnj;گوید که بچه&amp;zwnj;ها رازهاى بى&amp;zwnj;شمارى در ذهن خود دارند که از آن&amp;zwnj;ها گفت&amp;zwnj;وگویى به میان نمى&amp;zwnj;آورند. بر این پندارم که همه ما از دوران کودکى خود رازهایى در ذهن داریم که از آن&amp;zwnj;ها حرفى نمى&amp;zwnj;زنیم. چه بسا که منشاء گرفتارى&amp;zwnj;هاى ما همین رازهاى دوران کودکى باشد؛ رازهایى که روح ما را مى&amp;zwnj;خورند و روان&amp;zwnj;پریشمان مى&amp;zwnj;کنند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در همین زمینه:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;http://www.radiozamaneh.com/taxonomy/term/12211&quot;&gt;برنامه رادیویی &amp;laquo;با خانم نویسنده&amp;raquo; در کتاب زمانه&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;http://www.radiozamaneh.com/taxonomy/term/2271&quot;&gt;برنامه&amp;zwnj;های رادیویی شهرنوش پارسی&amp;zwnj;پور در رادیو زمانه&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;
	&lt;a href=&quot;http://shahrnushparsipur.com/&quot;&gt;وب&amp;zwnj;سایت شهرنوش پارسی&amp;zwnj;پور&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
</description>
     <comments>https://archive.radiozamaneh.com/culture/revayat/2012/08/20/18517#comments</comments>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/culture/revayat">روایت زمانه</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/2271">شهرنوش پارسی پور</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/3877">گزارش زندگی</category>
 <pubDate>Sun, 19 Aug 2012 22:13:20 +0000</pubDate>
 <dc:creator />
 <guid isPermaLink="false">18517 at https://archive.radiozamaneh.com</guid>
  </item>
  <item>
    <title>مهناز و خاله روسپى‌اش</title>
    <link>https://archive.radiozamaneh.com/culture/revayat/2012/08/13/18015</link>
    <description>&lt;div class=&quot;fb-social-like-widget&quot;&gt;&lt;fb:like  href=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/culture/revayat/2012/08/13/18015&quot; send=&quot;false&quot; layout=&quot;box_count&quot; show_faces=&quot;false&quot; width=&quot;500&quot; action=&quot;like&quot; font=&quot;arial&quot; colorscheme=&quot;light&quot;&gt;&lt;/fb:like&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-sartitr&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    گزارش زندگى ما - شماره ٨١        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-nevisandeh&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                     شهرنوش پارسی‌پور         &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-filefield field-field-maghaleh-image&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    &lt;img  class=&quot;imagefield imagefield-field_maghaleh_image&quot; width=&quot;277&quot; height=&quot;188&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/sites/default/files/shahrnp01_0.jpg?1345320130&quot; /&gt;        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;p&gt;شهرنوش پارسی&amp;zwnj;پور - مهناز را در زندان شناختم. او به عنوان طرفدار یکى از گروه هاى سیاسى دستگیر شده بود. دختر محجوبى بود و از آن دسته از زندانى&amp;zwnj;ها که چندان به چشم نمى&amp;zwnj;آمد. اغلب تنها براى خودش راه مى&amp;zwnj;رفت و از جمع کناره مى&amp;zwnj;گرفت.&lt;/p&gt;
&lt;!--break--&gt;&lt;!--break--&gt;&lt;p&gt;زمانى رسید که من و یک زندانى دیگر تصمیم گرفتیم مثنوى معنوى بخوانیم. دو روزى از آغاز این حرکت نگذشته بود که مهناز به ما نزدیک شد و خواهش کرد همراه ما کتاب بخواند. این امکان&amp;zwnj;پذیر بود، چون تا جمع سه نفره براى کتاب&amp;zwnj;خوانى اجازه صادر شده بود. زندانى دیگر که با من کتاب مى&amp;zwnj;خواند، دچار ناراحتى عصبى بود و به همین خاطر قرص&amp;zwnj;هاى روان&amp;zwnj;گردان مصرف مى&amp;zwnj;کرد. پس اغلب هنگامى که کتاب مى&amp;zwnj;خواندیم، او در حالت چرت زدن بود. در نتیجه من و مهناز به عنوان کتاب&amp;zwnj;خوان&amp;zwnj;هاى اصلى کار را دنبال مى&amp;zwnj;کردیم، و پس از مدت کوتاهى زندانى بیمار عذر خواست و ما را تنها گذاشت.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;a href=&quot;http://www.zamahang.com/podcast/2010/20120811_Shahrnush_Gozaareshe_Zendegie_Maa_No_81.mp3&quot;&gt;&lt;img align=&quot;middle&quot; src=&quot;http://radiozamaneh.com/sites/default/files/musicicon_14.jpg&quot; alt=&quot;&quot; /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;کار کتاب&amp;zwnj;خوانى من و مهناز با موفقیت پیش مى&amp;zwnj;رفت و من کم کم از مهناز شناخت به&amp;zwnj;دست مى&amp;zwnj;آوردم. متوجه مى&amp;zwnj;شدم که انسان بسیار محجوب و تنهایى&amp;zwnj;ست. همیشه به من مى&amp;zwnj;گفت &amp;laquo;شما&amp;raquo; و هرگز حاضر نشد از خطاب &amp;laquo;تو&amp;raquo; استفاده کند. به هر حال هنگام خواندن بود که گاهى ما درد دل هم مى&amp;zwnj;کردیم، و مهناز زندگى خودش را براى من واگو کرد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;او در یک خانواده کارگر به دنیا آمده بود. پدرش کارگر کارخانه سیگارپیچى بود و مادرش در خانه&amp;zwnj;هاى مردم کار مى&amp;zwnj;کرد. مهناز اما مجبور بود اغلب به دستور خاله&amp;zwnj;اش با او همراه شود. زمان درازى طول کشیده بود تا بفهمد خاله مشغول انجام چه کارى&amp;zwnj;ست. زن جوان یک روسپى بود و مهناز را به عنوان پوشش به همراه خود به این طرف و آن طرف مى&amp;zwnj;برد. بسیارى مواقع او را به سینما مى&amp;zwnj;برد، چون با انتخاب مشترى پیش مى&amp;zwnj;آمد که به سینما بروند. آن&amp;zwnj;ها در سینما در مقدمات ارتباط خود گیر مى&amp;zwnj;کردند. مهناز مى&amp;zwnj;گفت که روى صندلى سینما دچار حالت بدى مى&amp;zwnj;شده. او متوجه بوده که میان خاله و مرد همراهش ماجراهایى رخ مى&amp;zwnj;دهد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اما بد&amp;zwnj;تر از آن زمان&amp;zwnj;هایى بوده که به اتفاق خاله و مرد همراهش به خانه&amp;zwnj;اى وارد مى&amp;zwnj;شدند. خاله او را روى صندلى یا زمین مى&amp;zwnj;نشانده و به همراه مرد به اتاق دیگرى مى&amp;zwnj;رفته. بچه تنها اغلب از سر و صداى خاله و مرد همراهش متوجه مسائلى مى&amp;zwnj;شده است. مهناز مى&amp;zwnj;گفت که پوشش خاله&amp;zwnj;اش بوده تا مورد توجه پلیس و مأموران دیگر قرار نگیرد. مهناز خجول و ساکت بود و در این عذابى که خاله براى او مقدر کرده بود، خجول&amp;zwnj;تر و ساکت&amp;zwnj;تر شده بود.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&lt;img align=&quot;middle&quot; height=&quot;143&quot; width=&quot;196&quot; src=&quot;http://radiozamaneh.com/sites/default/files/parsipoursh.gif&quot; alt=&quot;&quot; /&gt;شهرنوش پارسی&amp;zwnj;پور: باید این فکر را که روسپى صرفاً یک قربانى&amp;zwnj;ست از ذهن بیرون کرد. باید باور کرد که روسپى یک واقعیت عینى جامعه است. مسئله را باید بدون تعصب مورد بررسى قرار داد و به راه حلى رسید.&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;مهناز تا برسد به سن ده&amp;zwnj;سالگى مرتب همراه خاله بوده. او عاقبت روزى از رفتن با او امتناع مى&amp;zwnj;کند و به درس و مشقش مى&amp;zwnj;چسبد. مهناز چهارده ساله بوده که انقلاب رخ مى&amp;zwnj;دهد. خاله براى زمان کوتاهى بى&amp;zwnj;بند و بار&amp;zwnj;تر هم مى&amp;zwnj;شود. اما مهناز از طریق دوستان دبیرستانى جذب گروه سیاسى خود مى&amp;zwnj;شود. او که تشنه انجام کارى بوده با علاقمندى در تظاهرات شرکت مى&amp;zwnj;کند. روزنامه&amp;zwnj;هاى گروهش را مى&amp;zwnj;فروشد و عاقبت در سال سرنوشت&amp;zwnj;ساز ١٣۶٠ دستگیر مى&amp;zwnj;شود. اینک در زندان به مرور زندگى&amp;zwnj;اش مى&amp;zwnj;پردازد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ماجراهاى خاله همانند بارى روى دوش او قرار داشت. مهناز احساس مى&amp;zwnj;کرد به دلیل اعمال خاله روح و روانش آلوده شده است. او در آخرین بارى که به همراه خاله رفته بود مورد توجه مرد همراه خاله قرار گرفته بود و مرد کوشیده بود بدن او را لمس کند. مهناز با تمام قوا فریاد کشیده بود و مرد وحشت&amp;zwnj;زده فاصله گرفته بود. اینک مهناز در به یاد آوردن این ماجرا و ماجراهاى دیگر خاله رنج مى&amp;zwnj;برد. احساس کثیفى و تباهى مى&amp;zwnj;کرد و از خاله&amp;zwnj;اش نفرت داشت. ما بار&amp;zwnj;ها در این زمینه با یکدیگر حرف مى&amp;zwnj;زدیم. کوشش من این بود که به او نشان بدهم خاله&amp;zwnj;اش نیز یک قربانى بوده است. زنى جوان که امکان ازدواج ندارد و فقیر نیز هست و به پول نیازمند است. اما مهناز نظر دیگرى داشت. به نظر او برخى از زنان ذاتاً روسپى بودند. به نظر او خاله&amp;zwnj;اش جزو این دسته زنان بود.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;او اینک در زندان فرصتى به&amp;zwnj;دست آورده بود تا درباره این مسائل بیندیشد. چرا خاله&amp;zwnj;اش دائم لباس نو مى&amp;zwnj;خرید؟ مگر نمى شد با یک دست لباس زندگى کرد؟ چرا خاله فکر مى&amp;zwnj;کرد باید در رستوران خوراک بخورد؟ چرا تجملات را دوست داشت، و اساساً این پرسش براى او مطرح مى&amp;zwnj;شد که چرا خاله دائم به مردى نیاز داشت تا به او نزدیک شود؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;این&amp;zwnj;ها پرسش هاى مهمى هستند. مى&amp;zwnj;دانیم که فحشا یکى از قدیمى&amp;zwnj;ترین مشاغل دنیاست. در زمان&amp;zwnj;هاى دوردست روسپیان در نظامات مادرتبار از اهمیت برخوردار بودند و براى زندگى حقوقى برابر با بقیه مردم داشتند. شاید این مربوط مى&amp;zwnj;شد به زمانى که مردم بیابان&amp;zwnj;نشین دسته دسته به روستاها و شهر&amp;zwnj;ها حمله مى&amp;zwnj;کردند، و روسپیان واسطه&amp;zwnj;اى بودند تادختران جوان غیر روسپى سالم و دست&amp;zwnj;نخورده بمانند. شاید در عین حال بتوان باور داشت که گروهی از زنان تمایل جنسى قوى&amp;zwnj;ترى دارند که باعث انحراف جنسى آن&amp;zwnj;ها مى&amp;zwnj;شود. شمارى بر این عقیده هستند که مشکلات اقتصادى باعث به&amp;zwnj;وجود آمدن روسپى مى&amp;zwnj;شود. برخى نیز بر این باورند که مورد تجاوز قرار گرفتن در کودکى عامل روسپى&amp;zwnj;گرى&amp;zwnj;ست، اما مطالعات دقیق&amp;zwnj;تر نشان مى&amp;zwnj;دهد که احساس لذت&amp;zwnj;جویى نیز یکى از دلایل اصلى کشانده شدن عده&amp;zwnj;اى از زنان به سوى فحشاست.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;شاید بتوان باور کرد که روسپى نوعى زن است که نمى تواند به یک شوهر قناعت کند، چنان&amp;zwnj;که در میان مردان نیز شمارى چندهمسرى هستند. چندهمسرى براى مردان حداقل در جامعه ایران و جوامع مسلمان مشروع شناخته شده، اما قانون در برابر مسئله زنان داراى چند همسر ساکت است. شاید روسپیان آن گروه از زنان باشند که تمایلى به ازدواج سنتى ندارند و نمى&amp;zwnj;توانند پایبند یک مرد معین بشوند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;مهناز باور داشت که خاله&amp;zwnj;اش به طور فطرى روسپى بوده است. او در عین حال باور داشت که خودش از نوع دخترانى&amp;zwnj;ست که از این&amp;zwnj;کار نفرت دارند. مهناز هرگز نکوشیده بود دوست پسرى بیابد. چنان خود را وقف اهداف سازمان سیاسى&amp;zwnj;اش کرده بود که دیگر هیچ فرصتى براى کار دیگرى باقى نمانده بود. علاوه بر آنکه خاطره خاله و ماجرا&amp;zwnj;هایش چنان بر او فشار مى&amp;zwnj;آورد که به محور اصلى ذهن او تبدیل شده بود. او نمى&amp;zwnj;توانست خاله&amp;zwnj;اش را ببخشد و من مى&amp;zwnj;کوشیدم در او این حس را بیدار کنم که انسان موظف است در جریان زندگى اغلب از سطح بالاترى به مسائل نگاه کند. خاله چه روسپى فطرى و یا قربانى، محصول نظام اجتماعى بود.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;به&amp;zwnj;راستى باور کرده&amp;zwnj;ام که در تمامى جامعه&amp;zwnj;ها روسپى&amp;zwnj;گرى اگر تشویق نشود، اما تحمل مى&amp;zwnj;شود. همیشه مردانى هستند که تنها سفر مى&amp;zwnj;کنند و به شهر&amp;zwnj;ها وارد مى&amp;zwnj;شوند. جامعه بر اساس مکانیسم پیچیده&amp;zwnj;اى عده&amp;zwnj;اى از زنان و دختران را به فحشا مى&amp;zwnj;کشاند تا این افراد تنها مزاحم آرامش و آسایش مردم نشوند. در همین جمهورى اسلامى که ظاهراً فحشا ممنوع است، اما نظام صیغه تشویق مى&amp;zwnj;شود که در شرایطى بسیار نزدیک به نظام روسپى&amp;zwnj;گرى&amp;zwnj;ست.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;شنیده&amp;zwnj;ام در همین جمهورى اسلامى خانه&amp;zwnj;هایى وجود دارد که زنان صیغه را در آنجا اسکان داده&amp;zwnj;اند و خود مقامات دست در کار ایحاد این نظم بوده&amp;zwnj;اند. شاید بهتر باشد که اکنون به&amp;zwnj;طور جدى درباره مسئله روسپى&amp;zwnj;گرى در ایران مطالعه کنیم. البته کتاب&amp;zwnj;هایى نوشته شده است که کتاب خانم ستاره فرمانفرمائیان در این زمینه از اهمیت برخوردار است. باید این فکر را که روسپى صرفاً یک قربانى&amp;zwnj;ست از ذهن بیرون کرد. باید باور کرد که روسپى یک واقعیت عینى جامعه است. مسئله را باید بدون تعصب مورد بررسى قرار داد و به راه حلى رسید.&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در همین زمینه:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;http://www.radiozamaneh.com/taxonomy/term/12211&quot;&gt;::برنامه رادیویی &amp;laquo;با خانم نویسنده&amp;raquo; در کتاب زمانه::&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;http://www.radiozamaneh.com/taxonomy/term/2271&quot;&gt;::برنامه&amp;zwnj;های رادیویی شهرنوش پارسی&amp;zwnj;پور در رادیو زمانه::&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;
&lt;a href=&quot;http://shahrnushparsipur.com/&quot;&gt;::وب&amp;zwnj;سایت شهرنوش پارسی&amp;zwnj;پور::&amp;emsp;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
</description>
     <comments>https://archive.radiozamaneh.com/culture/revayat/2012/08/13/18015#comments</comments>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/14365">تن فروشی</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/culture/revayat">روایت زمانه</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/1947">روسپی گری</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/2271">شهرنوش پارسی پور</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/3877">گزارش زندگی</category>
 <pubDate>Sun, 12 Aug 2012 22:25:39 +0000</pubDate>
 <dc:creator />
 <guid isPermaLink="false">18015 at https://archive.radiozamaneh.com</guid>
  </item>
  <item>
    <title>مهستى، تجاوز دایى</title>
    <link>https://archive.radiozamaneh.com/culture/revayat/2012/07/30/17522</link>
    <description>&lt;div class=&quot;fb-social-like-widget&quot;&gt;&lt;fb:like  href=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/culture/revayat/2012/07/30/17522&quot; send=&quot;false&quot; layout=&quot;box_count&quot; show_faces=&quot;false&quot; width=&quot;500&quot; action=&quot;like&quot; font=&quot;arial&quot; colorscheme=&quot;light&quot;&gt;&lt;/fb:like&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-sartitr&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    گزارش زندگى ما- شماره ٧٩        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-nevisandeh&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    شهرنوش پارسی‌پور        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-filefield field-field-maghaleh-image&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    &lt;img  class=&quot;imagefield imagefield-field_maghaleh_image&quot; width=&quot;277&quot; height=&quot;188&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/sites/default/files/shaparmi01.jpg?1349003106&quot; /&gt;        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;p&gt;شهرنوش پارسی&amp;zwnj;پور - مهستى را نخستین بار در لوس آنجلس دیدم. گفته بودند که به آئین بودا بسیار علاقه دارد. او هفته&amp;zwnj;اى چندین بار در کلاس&amp;zwnj;هاى یوگا حاضر مى&amp;zwnj;شد و با دقت و کوشش فوق&amp;zwnj;العاده&amp;zwnj;اى یوگا مى&amp;zwnj;کرد. علاوه بر آن کوشش داشت سانسکریت بخواند، چون علاقه او به آئین بودا کم&amp;zwnj;کم او را متوجه آئین&amp;zwnj;هاى دیگر هندى نیز کرده بود، و لازمه دانستن این آئین&amp;zwnj;ها دانستن زبان سانسکریت است.&lt;/p&gt;
&lt;!--break--&gt;&lt;!--break--&gt;&lt;p&gt;در آن زمانى که او را دیدم از طریق یک خودآموز سانسکریت مى&amp;zwnj;آموخت. چندین سال بعد در شمال کالیفرنیا دوباره او را دیدم. این&amp;zwnj;بار به طور رسمى مشغول آموختن این زبان بود. مهستى تنها زندگى مى&amp;zwnj;کرد و به دلیل علاقه به هند حداقل هر چند سال یک&amp;zwnj;بار به این کشور سفر مى&amp;zwnj;کرد. بى توجهى او به مردان و عدم علاقه او به داشتن بچه از نکاتى بود که روزى باعث بحث و گفت&amp;zwnj;وگوى مفصلى میان ما شد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;http://www.zamahang.com/podcast/2010/20120728_Shahrnush_Gozaareshe_Zendegie_Maa_79.mp3&quot;&gt;&lt;img align=&quot;middle&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;http://radiozamaneh.com/sites/default/files/musicicon_14.jpg&quot; /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;او براى من تعریف کرد که بر طبق آنچه که در آئین بودا آموزش مى&amp;zwnj;دهند براى دور شدن از رنج باید بر امیال خود غلبه کرد، و رفتار جنسى یکى از جنبه&amp;zwnj;هایى&amp;zwnj;ست که انسان را به زندگى مادى متصل نگه مى&amp;zwnj;دارد. او حتى با تشکیل خانواده نیز مخالف بود. اندکى بعد بود که متوجه شدم ریاضت&amp;zwnj;هاى سختى نیز مى&amp;zwnj;کشد. او اغلب روزه مى&amp;zwnj;گرفت. گیاهخوار بود و لباس&amp;zwnj;هاى ساده&amp;zwnj;اى مى پوشید. زمانى به من کتابى داد به نام: &amp;laquo; The Courage to Heal&amp;raquo; که مى&amp;zwnj;توانیم آن را به &amp;laquo;شهامت شفا یافتن&amp;raquo; ترجمه کنیم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;خواندن این کتاب دریچه&amp;zwnj;هاى زیادى را به روى من باز کرد. کتاب درباره اذیت و آزار جنسى کودکان است و نشان مى&amp;zwnj;دهد که از هر سه دختر یکى و از هر هفت پسر یکى در کودکى مورد لمس جنسى پدر یا پدربزرگ قرار مى&amp;zwnj;گیرند. این بسیار وحشتناک بود و همین باعث شد تا من و مهستى وارد بحث درازدامنی در این&amp;zwnj;باره بشویم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;خود من در دوران کودکى دچار گرفتارى&amp;zwnj;هاى جنسى شده بودم، البته نه خوشبختانه به وسیله پدرم که مرد بسیار شریفى بود. اما مهستى نیز اعتراف کرد که در کودکى بار&amp;zwnj;ها مورد تجاوز دایى&amp;zwnj;اش قرار گرفته. او پنج ساله بوده که دایى براى نخستین بار به او نزدیک مى&amp;zwnj;شود. آن&amp;zwnj;ها در آن موقع در تهران زندگى مى&amp;zwnj;کردند. دایى او دانشجوى دانشگاه بوده. به دلیل آنکه در خانه آن&amp;zwnj;ها زندگى مى&amp;zwnj;کرده، و از آنجایى که پدر و مادر مهستى هردو کار مى&amp;zwnj;کرده&amp;zwnj;اند، اغلب فرصت آن را داشته که با او خلوت کند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;دایى رفتار تند و خشنى نداشته. مرد شوخى بوده و نوازش&amp;zwnj;هاى جنسى&amp;zwnj;اش را با دادن هدایاى کوچک و بزرگ به بچه توأم مى&amp;zwnj;کرده. در عین حال به او تفهیم کرده بوده که این نوع رابطه بسیار طبیعى و معقول است، منتها نباید درباره آن با کسى حرف زد. مهستى تا برسد به سن ده&amp;zwnj;سالگى به اندازه یک زن شوهردار از مسائل جنسى اطلاع داشته است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&lt;img align=&quot;middle&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;http://www.radiozamaneh.com/sites/default/files/images/shaparmi02.jpg&quot; /&gt;مهستی با دقت و کوشش فوق&amp;zwnj;العاده&amp;zwnj;اى یوگا مى&amp;zwnj;کرد.&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;در ده&amp;zwnj;سالگى اوست که مهستى ناگهان متوجه مى&amp;zwnj;شود بلاى بزرگى به سرش آمده است. در این سال است که دایى براى همیشه به آمریکا مهاجرت مى&amp;zwnj;کند. مهستى مى&amp;zwnj;ماند و خاطره یک رابطه درازمدت با او. او به عنوان یک بچه در مدرسه همیشه ساکت بوده است. دایى با دقت به او آموخته بوده که هرگز و هرگز نباید در این&amp;zwnj;باره با کسى حرف بزند. چنین به&amp;zwnj;نظر مى&amp;zwnj;رسد که مهستى ذاتاً دختر ساکتى بوده، بنابر این هرگز کسى متوجه نمى&amp;zwnj;شود چه بر سر او رفته است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;او مى&amp;zwnj;گفت مشکل&amp;zwnj;ترین بخش این خاطرات این بوده که در تمام آن سال&amp;zwnj;ها فکر مى&amp;zwnj;کرده که این رابطه درستى&amp;zwnj;ست. کم&amp;zwnj;کم بحث و گفت&amp;zwnj;وگو با بچه&amp;zwnj;هاى دیگر او را متوجه مى&amp;zwnj;کند که زندگى او نه &amp;laquo;طبیعى&amp;raquo;، بلکه کاملاً غیر طبیعى بوده است. اما همچنان سکوت خود را حفظ مى&amp;zwnj;کند. اکنون دوستان او در سنین نوجوانى از بکارت حرف مى&amp;zwnj;زده&amp;zwnj;اند، پدیده&amp;zwnj;اى که مهستى فاقد آن بوده. کم کم دوستان مهستى یک به یک ازدواج مى&amp;zwnj;کنند، اما او هرگز به خودش اجازه نمى&amp;zwnj;دهد که به خواستگارى بله بگوید.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;مهستى مى&amp;zwnj;گفت براى سال&amp;zwnj;ها نسبت به دایى&amp;zwnj;اش حالت یک همسر را داشته. حتى پس از رفتن دایى، او در ذهن خود همواره این شوهر پنهانى را حس مى&amp;zwnj;کرده است. اکنون در سن نوزده&amp;zwnj;سالگى مهستى مانده است و خاطرات یک رابطه نامشروع با مردى که هرگز نمى&amp;zwnj;توانسته شوهر او باشد. از سوى دیگر به دلیل تجربیات جنسى اغلب دچار این احساس بوده که به یک مرد نیاز دارد. این حالت در او بسیار پیش از وقت بیدار شده بوده. اما در اینجا نیز او به خودش اجازه ایجاد هیچ نوع رابطه&amp;zwnj;اى را نمى&amp;zwnj;داده. همیشه دچار حالت پنهان&amp;zwnj;کارى بوده و اندک اندک به این عادت مى&amp;zwnj;کند که با خودش خلوت کند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;احساس دیگرى که او را عذاب مى&amp;zwnj;داده نفرت شدید از دایى بوده است. تا هنگامى که دایى در ایران بوده مهستى از او نفرت نداشته، اما همراه با بزرگ شدن و تنها ماندن، این نفرت نیز روان او را زیر سیطره خود گرفته بوده.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بعد&amp;zwnj;ها دایى با همسر آمریکایى&amp;zwnj;اش به تهران باز مى&amp;zwnj;گردد. اکنون دیگر به او توجهى نداشته و حتى به روى خود نمى&amp;zwnj;آورده که کودکى و جوانى او را نابود کرده است. مهستى بار&amp;zwnj;ها تا مرز خودکشى پیش مى&amp;zwnj;رود. مشکل او این بوده که نسبت به محیط اطرافش بسیار احساس بیگانگى مى&amp;zwnj;کرده. رازهاى دوران دایى همانند کوهى روى دوش او سنگینى مى&amp;zwnj;کرده. مهستى دائماً رنج مى&amp;zwnj;برده.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;توصیه آموزگار خوبى که بچه&amp;zwnj;ها را به درس خواندن تشویق کرده بوده باعث مى&amp;zwnj;شود که او حتى در بد&amp;zwnj;ترین حالات زندگى درس بخواند و براى ادامه تحصیل به آمریکا برود.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;او در بیست&amp;zwnj;سالگى از کشور خارج مى&amp;zwnj;شود. یک چمدان به همراه دارد و یک جلد کتاب درباره بودا. نظام تربیتى اسلامى این فرصت را که برود راهبه شود از او گرفته بوده است. او بار&amp;zwnj;ها وسوسه مى&amp;zwnj;شود که مسیحى شده و راهبه شود، تنها با این رؤیا که در مقابل یک پدر روحانى درباره گرفتارى&amp;zwnj;هاى جنسى دوران کودکى&amp;zwnj;اش اعتراف کند. اما در&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان ایام به طور اتفاقى درباره آزار جنسى کودکان از طریق پدرهاى روحانى مطلبى مى&amp;zwnj;خواند و همین باعث مى&amp;zwnj;شود که با تمام قوا از مسیحیت فاصله بگیرد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;با رشد زبان انگلیسى راهى کتاب&amp;zwnj;فروشى&amp;zwnj;ها مى&amp;zwnj;شود و چون کتابى که درباره بودا خوانده است بر او تأثیر زیادى داشته، کتاب&amp;zwnj;هاى زیادى در این مورد مى&amp;zwnj;خرد و مى&amp;zwnj;خواند. راه هند را پیدا مى&amp;zwnj;کند و در آنجا متوجه مى&amp;zwnj;شود که آئین بودا نفوذ چندانى در هند ندارد، اما البته متون بودایى به زبان سانسکریت نوشته شده&amp;zwnj;اند. پس مرتب کتاب مى&amp;zwnj;خواند و به&amp;zwnj;طور پراکنده سانسکریت مى&amp;zwnj;آموزد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;مهستى مى&amp;zwnj;گفت هنوز هم جرئت نکرده است درباره مشکلش با یک شخصیت روحانى حرف بزند، اما خودش کم کم مى&amp;zwnj;آموزد تا با دختران و زنانى که خاطرات ناراحت&amp;zwnj;کننده جنسى از دوران کودکىشان دارند طرح دوستى بریزد. کم&amp;zwnj;کم به طور غیر رسمى یک آموزشگاه روانى درست مى&amp;zwnj;کند. یعنى هفته اى دو بار با انسان&amp;zwnj;هایی که مورد تجاوز قرار گرفته&amp;zwnj;اند، جلسه برگزار مى&amp;zwnj;کند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;آداب این انجمن همه ابتکارى&amp;zwnj;ست و از هیچ سمت و سوى علمى جهت نمى&amp;zwnj;گیرد. وقت افراد صرف آموختن آئین بودا مى&amp;zwnj;شود. و هدف آن&amp;zwnj;ها دور شدن از رنج مدام است. مهستى مى کوشد به نیروانا برسد. او باور دارد که زندگى&amp;zwnj;اش سوخته است. بچه&amp;zwnj;ها را دوست مى&amp;zwnj;دارد، اما هرگز جرئت نکرده است بچه&amp;zwnj;اى به دنیا بیاورد. به نظر او همه بچه&amp;zwnj;ها در معرض اذیت و آزار جنسى هستند و او حاضر نیست با به دنیا آوردن بچه&amp;zwnj;اى او را در سراشیب گرفتارى بیندازد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;مهستى در ایجاد کلاس هاى آموزشى&amp;zwnj;اش موفقیت چندانى ندارد، علتش شاید این باشد که همه را به دور شدن از لذت&amp;zwnj;هاى جسمانى تشویق مى&amp;zwnj;کند. مى توان باور داشت که او موجود بسیار تنهایى&amp;zwnj;ست.&lt;br /&gt;
	&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در همین زمینه:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;http://www.radiozamaneh.com/taxonomy/term/12211&quot;&gt;::برنامه رادیویی &amp;laquo;با خانم نویسنده&amp;raquo; در کتاب زمانه::&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;http://www.radiozamaneh.com/taxonomy/term/2271&quot;&gt;::برنامه&amp;zwnj;های رادیویی شهرنوش پارسی&amp;zwnj;پور در رادیو زمانه::&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;
	&lt;a href=&quot;http://shahrnushparsipur.com/&quot;&gt;::وب&amp;zwnj;سایت شهرنوش پارسی&amp;zwnj;پور::&amp;emsp;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
</description>
     <comments>https://archive.radiozamaneh.com/culture/revayat/2012/07/30/17522#comments</comments>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/culture/revayat">روایت زمانه</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/2271">شهرنوش پارسی پور</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/3877">گزارش زندگی</category>
 <pubDate>Mon, 30 Jul 2012 06:57:47 +0000</pubDate>
 <dc:creator />
 <guid isPermaLink="false">17522 at https://archive.radiozamaneh.com</guid>
  </item>
  <item>
    <title>عیسى و دخترش عصمت</title>
    <link>https://archive.radiozamaneh.com/culture/revayat/2012/07/23/17190</link>
    <description>&lt;div class=&quot;fb-social-like-widget&quot;&gt;&lt;fb:like  href=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/culture/revayat/2012/07/23/17190&quot; send=&quot;false&quot; layout=&quot;box_count&quot; show_faces=&quot;false&quot; width=&quot;500&quot; action=&quot;like&quot; font=&quot;arial&quot; colorscheme=&quot;light&quot;&gt;&lt;/fb:like&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-sartitr&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    گزارش زندگى ما- شماره ٧٨        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-nevisandeh&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    شهرنوش پارسی‌پور        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-filefield field-field-maghaleh-image&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    &lt;img  class=&quot;imagefield imagefield-field_maghaleh_image&quot; width=&quot;277&quot; height=&quot;188&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/sites/default/files/parsisa01.jpg?1343028910&quot; /&gt;        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;p&gt;شهرنوش پارسی&amp;zwnj;پور &amp;ndash;در برنامه هفته پیش گفتم که عیسى مرد خودساخته&amp;zwnj;اى بود. او که محصول یک عشق پنهان بود در کودکى به روستائیان سپرده شد و در ده پرورش یافت. بعد&amp;zwnj;ها موفق شد کارخانه&amp;zwnj;هاى متعددى بسازد، سپس سرمایه خود را متوجه کشت صنعتى کرد و تمامى کارخانه&amp;zwnj;هاى خود را فروخت تا درآمد آن&amp;zwnj;ها را صرف توسعه کشاورزى بکند. اما تلاش او مصادف شد با اصلاحات ارضى و عیسى به خاک سیاه نشست.&lt;/p&gt;
&lt;!--break--&gt;&lt;!--break--&gt;&lt;p&gt;پیش از آن در هنگامى که مرد ثروتمندى بود خانه کاخ&amp;zwnj;مانندى ساخت. در همسایگى او مردى نانوا زندگى مى&amp;zwnj;کرد که هرچه عیسى پافشارى کرد تا خانه&amp;zwnj;اش را بفروشد تا او بتواند آن را به خانه&amp;zwnj;اش اضافه کند، مقاومت کرد و نفروخت. عیسى که از دست مرد بسیار خشمگین بود، اما خانه&amp;zwnj;اش را طورى ساخت تا پنجره&amp;zwnj;هاى خانه مرد نانوا کور شود و دیگر آفتابگیر نباشد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;http://www.zamahang.com/podcast/2010/20120721_Shahrnush_Gozasreshe_ZenrgieMaa_78.mp3&quot;&gt;&lt;img align=&quot;middle&quot; src=&quot;http://radiozamaneh.com/sites/default/files/musicicon_14.jpg&quot; alt=&quot;&quot; /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;یک روز سر سفره ناهار گفته بود دیدید چطورى آفتابش را گرفتم. اینک اما از حقایق تلخ زندگى اینکه عیساى مقروض که زندگى&amp;zwnj;اش به باد رفته بود از دست طلبکار&amp;zwnj;ها به فرانسه گریخت و مقیم پاریس شد. بر اساس گفته دخترش او در فرانسه هرگز موفق نشد در خانه&amp;zwnj;اى زندگى کند که آفتابى باشد. خانه&amp;zwnj;هاى او همیشه در جهت شمال قرار داشت.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;البته عیسى مرد شرورى نبود، بدجنس هم نبود، اما یک کار بد کرد و پاسخش را اندکى بعد دریافت کرد. عصمت، دخترش که با پسر عمویش ازدواج کرده بود در دومین بارى که باردار شد یک پسر عقب&amp;zwnj;مانده به دنیا آورد. شاخه کوچکى از این خانواده عقب&amp;zwnj;مانده بودند که پسرک به آن&amp;zwnj;ها رفت. اندکى پس از به دنیا آمدن این پسر بود که عیسى با بدبیارى روبرو شد. اینک خانواده&amp;zwnj;اى که در ناز و نعمت زندگى مى&amp;zwnj;کردند، دچار عسرت و تنگدستى شدند. عصمت که همیشه تجسم زن خوب و آرمانى بود، این&amp;zwnj;بار نیز به قالب مادر دلسوزى درآمد که از بچه عقب&amp;zwnj;مانده خود نگه&amp;zwnj;دارى مى کند. واقعیت آن است که درجه عقب&amp;zwnj;ماندگى پسرک از عمه&amp;zwnj;اش شدید&amp;zwnj;تر بود. عمه حرف مى&amp;zwnj;زد و مى&amp;zwnj;توانست کارهاى کوچکى را به انجام برساند، اما کوشان، پسر عصمت قادر به حرف زدن نبود. در آغاز تولد او خانواده از راز عقب&amp;zwnj;ماندگى&amp;zwnj;اش بى&amp;zwnj;اطلاع بود. اما با گذشت زمان روشن شد که پسرک طبیعى نیست. او به جاى آنکه همانند بچه&amp;zwnj;ها سینه&amp;zwnj;خیز یا روى چهار دست و پا حرکت کند، روى زمین مى&amp;zwnj;غلتید. با تأخیر زیاد راه افتاد و هرگز زبان باز نکرد. عصمت که زن مثبت و فعالى بود به فکر درمان پسر افتاد. او را با خود به سفرهاى متعددى به اروپا برد و کوشید راه حلى بیابد. کار حتى به جایى رسید که به این فکر کرد که آیا مى&amp;zwnj;شود مغز بچه را با مغز یک موجود فعال عوض کند. او سالیان سال امید خود را از دست نداد. به شدت در تربیت بچه خود کوشا بود. هرگز هیچ&amp;zwnj;کس ندید که روى لباس بچه لک یا کثافتى باشد. هرگز صورت یا دستش کثیف نبود و کم کم موفق شد به او آداب خوردن را بیاموزد. این تنها کارى بود که بچه مى&amp;zwnj;توانست انجام بدهد. در باقى اوقات رادیویى به&amp;zwnj;دست داشت و با دقت به آن گوش مى&amp;zwnj;داد. رادیو در حقیقت پناهگاه بچه عقب&amp;zwnj;مانده بود و هرگاه رادیو را از او مى&amp;zwnj;گرفتند، حالت پریشان&amp;zwnj;احوال&amp;zwnj;ترى پیدا مى&amp;zwnj;کرد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&lt;img width=&quot;196&quot; height=&quot;179&quot; align=&quot;middle&quot; src=&quot;http://www.radiozamaneh.com/sites/default/files/images/parsisa02.jpg&quot; alt=&quot;&quot; /&gt;&amp;nbsp;همیشه فکر مى&amp;zwnj;کند اگر بمیرد چه بر سر این پسر خواهد آمد.&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;در این ایام با سقوط مالى عیسى، خانواده در جاده سراشیب افتاد. اینک تمام امید عصمت به کار شوهرش بود. با شروع انقلاب اسلامى اوضاع بسیار بد&amp;zwnj;تر از بد شد. عیسى با این امید که شاید املاکش را پس بگیرد به ایران آمد. تلاش مختصرى کرده بود تا حداقل بخشى از زمین&amp;zwnj;هایش را پس بگیرد که روزى حادثه در خانه آن&amp;zwnj;ها را زد. سه مرد به در خانه عیسى آمده بودند تا او را ببینند. این سه مرد لباس روستایى به تن داشتند. عیسى به این تصور که پیامى از روستا براى او آورده&amp;zwnj;اند به مقابل در رفت. سه مرد بى&amp;zwnj;سر و صدا به جان او افتادند و تا مى&amp;zwnj;خورد کتکش زدند. اینان کسانى بودند که زمین&amp;zwnj;هاى او را مصادره کرده بودند و خبر داشتند که دارد اقداماتى برای پس گرفتن زمین&amp;zwnj;هایش مى&amp;zwnj;کند. در این جریان عیسى به زحمت جان سالم به&amp;zwnj;در برد و خونین و مالین روى زمین افتاد. هفته بعد به پاریس پرواز کرد و در&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان شهر بود که زندگى&amp;zwnj;اش به پایان رسید.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اینک عصمت به عنوان فرزند بزرگ خانواده به محور اصلى تبدیل شد. او که به دلیل وجود فرزند عقب&amp;zwnj;مانده&amp;zwnj;اش امکان بیرون رفتن از خانه را نداشت، اغلب میهمانى برپا مى&amp;zwnj;کرد و خویشان و دوستان را دعوت مى&amp;zwnj;گرفت. این تنها تفریح این زن بود که بسیار هم برایش گران تمام مى&amp;zwnj;شد و زحمت زیادى داشت. اما از این&amp;zwnj;کار لذت مى برد. اما با آغاز انقلاب اسلامى این تفریح نیز به پایان رسید. شوهر عصمت کار خود را از دست داد و خانواده به&amp;zwnj;راستى به خاک سیاه نشست. شوهر در طى سال&amp;zwnj;ها و به پشتوانه کارى که داشت از مردم پول قرض مى&amp;zwnj;گرفت و به آن&amp;zwnj;ها سود مى&amp;zwnj;داد. اینک اما دیگر نه تنها امکان قرض گرفتن وجود نداشت، بلکه باید قرض&amp;zwnj;هاى پیشین نیز پرداخت مى&amp;zwnj;شد. چنین بود که خانه قدیمى و زیباى آن&amp;zwnj;ها به فروش رفت و تمام پول آن صرف پرداخت قرض&amp;zwnj;ها شد. عصمت به&amp;zwnj;راستى با سیلى صورت خود را سرخ نگه مى&amp;zwnj;داشت. گاهى دریچه امیدى باز مى&amp;zwnj;شد و بی&amp;zwnj;درنگ بسته مى&amp;zwnj;شد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;هنگامى که پدر عصمت در فرانسه از دنیا رفت دنیاى عصمت نیز در هم فروریخت. مرگ پدر مغاکى بود که با هیچ چیز نمى&amp;zwnj;شد آن را پر کرد. این مرگ نشانه پایان یک عصر براى خانواده او بود. عصمت ناگهان به فکر افتاد که بکوشد اموال غیر منقول خانواده در آذربایجان را پس بگیرد. او به همراه پسرش از اداره&amp;zwnj;اى به اداره&amp;zwnj;اى مى&amp;zwnj;رفت و مى&amp;zwnj;کوشید ثابت کند که پدرش این زمین&amp;zwnj;ها را خریده بوده و روى آن&amp;zwnj;ها کشت صنعتى انجام داده است. جالب است که در این رفت و آمد&amp;zwnj;ها پسر عقب&amp;zwnj;مانده&amp;zwnj;اش به یکى از اهرم&amp;zwnj;هاى موفقیت او تبدیل شده بود. البته عصمت مجبور بود پسر را به همراه ببرد چون کسى براى نگه&amp;zwnj;دارى از او وجود نداشت. اما در عمل مردم از دیدن زنى که مردى عقب&amp;zwnj;مانده را دنبال خود مى&amp;zwnj;کشد، دچار احساس احترام زیادى مى&amp;zwnj;شدند. تلاش&amp;zwnj;هاى عصمت عاقبت به ثمر رسید. دولت اجازه تصرف این زمین&amp;zwnj;ها را به خانواده داد، اما حالا مشکل این بود که چه کسى برود و این زمین&amp;zwnj;ها را دوباره تصرف کند. یک عیساى نوین و با انرژى لازم بود که دست به چنین کارى بزند. این داستان کم و بیش شبیه داستان زندگى مالک اصلى شهر سانفرانسیسکوست که پس از کشف طلا در منطقه کالیفرنیا مورد هجوم مردم قرار گرفت و املاک او تصرف شد. این مرد سال&amp;zwnj;ها و سال&amp;zwnj;ها در اداره&amp;zwnj;هاى مختلفى که در همین شهر سانفرانسیسکو ساخته شده بود دوید تا عاقبت پس از سال&amp;zwnj;ها موفق شد حکم تخلیه شهر را بگیرد. اکنون اما او به نیرویى نیاز داشت که این جمعیت را از شهر بیرون کند. مالک سانفرانسیسکو ظاهراً روى&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان پله&amp;zwnj;هاى کاخ دادگسترى سانفرانسیسکو از دنیا رفت. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;عصمت البته هشیار&amp;zwnj;تر از این مرد بود. او بسیار عاقلانه درک کرد که امکان تصرف دوباره این زمین&amp;zwnj;ها وجود ندارد. اما هنوز هم در میان سخنانش این نکته امیدوارکننده به چشم مى&amp;zwnj;خورد که ما بالاخره زمین&amp;zwnj;هاى خود را پس خواهیم گرفت. در حقیقت شباهتى میان عصمت و پدرش عیسى وجود دارد. هر دوى آن&amp;zwnj;ها داراى اراده آهنین بودند. یکى در عالم مردانه موفق شده بود از پائین&amp;zwnj;ترین جا به بالا&amp;zwnj;ترین جا برسد و دیگرى با پاى&amp;zwnj;زنى و مداومت و کار شبانه&amp;zwnj;روزى یک نقطه اتکا براى تمام خانواده به&amp;zwnj;وجود آورد. هرگز هم دیده نشد که از بخت بد خود بنالد. پسر عقب&amp;zwnj;مانده او اینک مرد مسنى&amp;zwnj;ست که مادر با نگرانى او را نگاه مى&amp;zwnj;کند. همیشه فکر مى&amp;zwnj;کند اگر بمیرد چه بر سر این پسر خواهد آمد.&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;شهرنوش&amp;zwnj;پارسی&amp;zwnj;پور در زمانه:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;http://www.radiozamaneh.com/taxonomy/term/12211&quot;&gt;::برنامه رادیویی &amp;laquo;با خانم نویسنده&amp;raquo; در کتاب زمانه::&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;http://www.radiozamaneh.com/taxonomy/term/2271&quot;&gt;::برنامه&amp;zwnj;های رادیویی شهرنوش پارسی&amp;zwnj;پور در رادیو زمانه::&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;
&lt;a href=&quot;http://shahrnushparsipur.com/&quot;&gt;::وب&amp;zwnj;سایت شهرنوش پارسی&amp;zwnj;پور::&amp;emsp;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
</description>
     <comments>https://archive.radiozamaneh.com/culture/revayat/2012/07/23/17190#comments</comments>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/culture/revayat">روایت زمانه</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/2271">شهرنوش پارسی پور</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/3877">گزارش زندگی</category>
 <pubDate>Mon, 23 Jul 2012 07:35:10 +0000</pubDate>
 <dc:creator />
 <guid isPermaLink="false">17190 at https://archive.radiozamaneh.com</guid>
  </item>
  <item>
    <title>عصمت و عقب‌ماندگى</title>
    <link>https://archive.radiozamaneh.com/culture/revayat/2012/07/16/16972</link>
    <description>&lt;div class=&quot;fb-social-like-widget&quot;&gt;&lt;fb:like  href=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/culture/revayat/2012/07/16/16972&quot; send=&quot;false&quot; layout=&quot;box_count&quot; show_faces=&quot;false&quot; width=&quot;500&quot; action=&quot;like&quot; font=&quot;arial&quot; colorscheme=&quot;light&quot;&gt;&lt;/fb:like&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-sartitr&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    گزارش زندگى ما- شماره ٧٧        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-nevisandeh&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    شهرنوش پارسی‌پور        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-filefield field-field-maghaleh-image&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    &lt;img  class=&quot;imagefield imagefield-field_maghaleh_image&quot; width=&quot;277&quot; height=&quot;185&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/sites/default/files/paisgo01.jpg?1342480900&quot; /&gt;        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;p&gt;شهرنوش پارسی&amp;zwnj;پور - پدر عصمت مرتجع نبود، اما براى خودش عقایدى داشت. مثلاً به نظر او شش کلاس سواد براى دختر کافى بود. استدلال مى&amp;zwnj;کرد که مگر بنا نیست او بتواند بخواند و بنویسد؟ خوب شش کلاس کافى&amp;zwnj;ست. خود من فقط چهار کلاس سواد دارم و این همه هم موفق هستم.&lt;/p&gt;
&lt;!--break--&gt;&lt;!--break--&gt;&lt;p&gt;البته راست مى&amp;zwnj;گفت. او با سواد اندکى کارش را آغاز کرده بود؛ از کوره&amp;zwnj;هاى آجرپزى. اوستاى کار شده بود و بعد چند کوره خریده بود. ابتکار کوچکى او را ثروتمند کرد. روزى از ملاتى که به داخل کوره ریخته شد چند دانه آجر رنگ به رنگ به&amp;zwnj;دست آمد که بسیار زیبا بودند. او این&amp;zwnj;کار را ادامه داد و به&amp;zwnj;زودى آجرهاى رنگ به رنگ او به مصالح اصلى بناى خانه&amp;zwnj;هاى تهران تبدیل شد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;http://www.zamahang.com/podcast/2010/20120714_Shahrnush_GozaaresheZendegiMaa_No_77.mp3&quot;&gt;&lt;img align=&quot;middle&quot; src=&quot;http://radiozamaneh.com/sites/default/files/musicicon_14.jpg&quot; alt=&quot;&quot; /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پدر عصمت همیشه پیش خودش فکر مى کرد یک پا حرامزاده است. در حقیقت او محصول یک عشق ممنوع بود. حاکم شهر کوچکى در خراسان غربى به زن جوان بیوه&amp;zwnj;اى دل بسته بود. اما بیوه پسر بسیار بدخلقى داشت که در سن هیجده&amp;zwnj;سالگى همانند قمر وزیر از مادرش مراقبت مى&amp;zwnj;کرد. بیوه که پسرش را در چهارده&amp;zwnj;سالگى به&amp;zwnj;دنیا آورده بود، حالا در سن سى و دوسالگى در اوج طراوت و زیبایى بود. حاکم موفق شده بود بیوه را تصاحب کند. او را صیغه کرده بود و این رابطه زمان کوتاهى به درازا کشیده بود. محصول این رابطه عیسى، پدر عصمت بود. نام عیسى را خود حاکم بر پسر نهاده بود، چون زمانى با میسیونرهاى مذهبى مسیحى مراوده کرده بود و تا حدى دل در گرو عقاید آن&amp;zwnj;ها داشت. به مادر عیسى گفته بود اگر بچه پسر شد نامش را عیسى بگذارد. اما مادر عیسى که موفق شده بود ۹ ماه باردارى&amp;zwnj;اش را از چشم پسر پنهان کند، موفق شده بود عیسى را از&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان بدو تولد به یک خانواده روستایى در کوهپایه&amp;zwnj;هاى قزوین بسپرد. او که در اصل تهرانى بود و در جریان یک سفر خانوادگى دل به حاکم باخته بود، براى مدتى رابطه&amp;zwnj;اش را با او حفظ کرد و بعد دیگر چشمان تیزبین پسر با دقت بیشترى متوجه مادر شد. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;کمى عجیب به&amp;zwnj;نظر مى&amp;zwnj;رسد که زنى بتواند ۹ ماه باردارى&amp;zwnj;اش را از چشم پسرش پنهان کند. اما اگر پسر اهل زندگى در حرم نباشد و در عین حال آنقدر بدخلق باشد که همه مستخدمان از ترس جرأت نکنند با او حرف بزنند، این&amp;zwnj;کار امکان&amp;zwnj;پذیر است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;این مرد عاقبت نیز جانش را بر سر بدخُلقى&amp;zwnj;اش گذاشت. زمانى، در سنین میان&amp;zwnj;سالى دچار بیمارى قند شد. پزشک دستور داد که از ادرار او آزمایش به عمل بیاید. آقاى بدخلق ادرارش را در شیشه کرد و به&amp;zwnj;دست مستخدم داد تا به آزمایشگاه ببرد. مستخدم در راه شیشه را شکست، و هرچه فکر کرد دید جرأت نمى&amp;zwnj;کند حقیقت را به آقا بگوید. پس خودش در شیشه&amp;zwnj;اى ادرار کرد و آن را به آزمایشگاه سپرد. جواب آزمایش فوق&amp;zwnj;العاده بود. آقا در &amp;zwnj;&amp;zwnj;نهایت سلامت قرار داشت. زمان قدیم بود و مثل حالا نبود که هر روز آزمایش کنند. آقا پس آنقدر با چاى قند خورد تا عاقبت جانش را از دست داد. اما فعلاً با این صحنه فاصله زیادى داریم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&lt;img align=&quot;middle&quot; height=&quot;323&quot; width=&quot;196&quot; src=&quot;http://radiozamaneh.com/sites/default/files/%25b%25f/userfiles/%25u/paisgo02.jpg&quot; alt=&quot;&quot; /&gt;عیسى دور از پدر و مادر، و در آغوش زنى روستایى بزرگ شد.&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;عیسى دور از پدر و مادر و در آغوش زنى روستایى بزرگ شد. بعد&amp;zwnj;ها همین خانواده روستایى را به عنوان خانواده خود مى&amp;zwnj;شناخت. او در سن هشت&amp;zwnj;سالگى شاهد صحنه دردناک عجیبى شد. بچه&amp;zwnj;اى در روستا به&amp;zwnj;دنیا آمده بود که در هنگام دندان در آوردنش مردم متوجه شدند که نخست دندان فک بالا رشد کرده. بر طبق قاعده به طور معمول دندان پائین نخست نیش مى&amp;zwnj;زند. اهل ده مشورت کردند و به این نتیجه رسیدند که این&amp;zwnj;کار خدا نیست و کار شیطان است. پس بچه بیچاره را&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان&amp;zwnj;طور زنده در چادر شبى پیچیدند و از بالاى بلندى به پائین پرتاب کردند. البته بچه مُرد و ده از شر دخالت شیطان رهایى یافت. روشن است که عیساى بچه&amp;zwnj;سال از این صحنه درس عبرت گرفت. او در عین حال تفاوت اساسى با بچه هاى ده داشت. مادر خوانده&amp;zwnj;اش به او گفته بود که فرزند یک حاکم و یک زن شهرنشین است. از سوى دیگر نمایندگانى مرتب از شهر به روستا مى&amp;zwnj;رفتند و به عیسى سر مى&amp;zwnj;زدند و به خانواده روستایى او پول مى&amp;zwnj;دادند. چنین شد که عیسی در چهارده&amp;zwnj;سالگى&amp;zwnj; کفش و کلاه کرد و راهى شهر شد. او از وجود برادر بدخلقش اطلاع داشت و مى&amp;zwnj;دانست که مادرش در عاقبت کار به همسرى حاکم در آمده و براى مدت کوتاهى با او زندگى کرده و برادر از این جریان مطلع بوده است. پس عیسى به شهر که رسید پرسان پرسان سراغ دفتر روزنامه برادرش را گرفت. برادر بدخلق عیسى روزنامه&amp;zwnj;اى چاپ مى&amp;zwnj;کرد و آدم مشهورى بود. عیساى نوجوان خود را به او معرفى کرد و آنقدر مهارت به خرج داد که برادر بر خلاف عادت، او را با خوش&amp;zwnj;رویى پذیرفت.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;موقعیت عیسى یک&amp;zwnj;شبه تغییر کرد. اکنون او شهرنشین و در رابطه با خانواده محترمى بود، اما از آنجایى که در ده در کار گل آجر خام درست مى&amp;zwnj;کرد، اینک در شهر نیز به این کار روى آورد. عیسى ابتکارات دیگرى نیز کرد و به نخستین کسى تبدیل شد که ماشین&amp;zwnj;هاى ویژه شیرینى&amp;zwnj;پزى را وارد کشور کرد. او موفق شد یکى از بزرگ&amp;zwnj;ترین خانه&amp;zwnj;هاى تهران را بسازد، همچنین با یک خانواده بسیار قدیمى وصلت کرد و فرزندانش یکى پس از دیگرى به دنیا آمدند. عصمت نخستین فرزند بود. دخترى بسیار زیبا. اینک عیسى با خانواده پدرى&amp;zwnj;اش نیز مراوده داشت و برادر&amp;zwnj;زاده&amp;zwnj;اش را بسیار دوست مى داشت. پس هنگامى که دختر به دنیا آمد ناف او را براى برادرزاده&amp;zwnj;اش برید. سال&amp;zwnj;ها پس از به دنیا آمدن عصمت روشن شد که عمه عصمت دچار عقب&amp;zwnj;ماندگى ذهنى&amp;zwnj;ست. بر طبق روال زندگى قدیم دختر را به شوهر داده بودند تا بلکه عقب&amp;zwnj;ماندگى&amp;zwnj;اش جبران شود، اما نتیجه این ازدواج غلط، به دنیا آمدن سه عقب&amp;zwnj;مانده دیگر بود. بچه چهارم این زن عقب&amp;zwnj;مانده دختر هشیارى بود که بعد&amp;zwnj;ها تمام تلاش خود را متوجه نگهدارى از عقب&amp;zwnj;ماندگان کرد و هرگز ازدواج نکرد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;البته این حوادث آرام و به کندى رخ مى&amp;zwnj;داد. عصمت را در سن پانزده&amp;zwnj;سالگى به عقد پسرعمویش درآوردند. عصمت پسرعمو را دوست داشت و از کودکى عادت کرده بود خود را همسر او بداند. او که بر طبق فلسفه پدر فقط تا کلاس ششم درس خوانده بود، در عین حال یکى از شیک&amp;zwnj;پوش&amp;zwnj;ترین دختران شهر بود، چون عیسى باور داشت که زنان باید بتوانند در جامعه و در محافل زنان بدرخشند و به این ترتیب موقعیت خود را تثبیت کنند. او دختران بعدى&amp;zwnj;اش را پس از پایان کلاس ششم ابتدائى به سوئیس فرستاد تا زبان فرانسه و آداب معاشرت اروپایى را در حد معقول بیاموزند و بتوانند شوهران پولدارى نصیب خود کنند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;عیسى اما اشتباه عجیبى مرتکب شد. او که در روستا بزرگ شده بود و با زندگى روستایى اخت بود چندین ده را در آذربایجان خرید و تصمیم گرفت روستاهاى صنعتى درست کند. او در جریان این تغییر عظیم در زندگى یک به یک کارخانه&amp;zwnj;هایش را فروخت و درآمد حاصله را در روستا&amp;zwnj;ها ریخت. دریاچه&amp;zwnj;اى مصنوعى درست کرد و تخم ماهى قزل&amp;zwnj;آلا را پرورش داد. روستا&amp;zwnj;ها را مکانیزه کرد و تمام توان زندگى شهرى خود را صرف روستا کرد. اما در همین زمان ناگهان از طرف شاه انقلاب سفید اعلام شد و زمین&amp;zwnj;هاى روستایى اربابان میان روستائیان تقسیم شد. عیسى یک&amp;zwnj;شبه به خاک سیاه نشست. او نه تنها کارخانه&amp;zwnj;هاى خود را فروخته و خرج روستا کرده بود، بلکه مقدار زیادى قرض بالا آورده بود. بدین ترتیب او که به عنوان یک میلیونر بار&amp;zwnj;ها مصاحبه کرده بود و به جوان&amp;zwnj;ها راه&amp;zwnj;هاى موفقیت را نشان مى&amp;zwnj;داد، به مرد زمین&amp;zwnj;خورده&amp;zwnj;اى تبدیل شد که طلب&amp;zwnj;کاران دربه&amp;zwnj;در دنبال او بودند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;او زمانى در هنگام ساختن خانه خود کوشیده بود خانه نانوائى را که در همسایگى&amp;zwnj;اش بود بخرد و در خانه&amp;zwnj;اش بیندازد. نانوا با تمام قوا از فروختن خانه&amp;zwnj;اش امتناع کرده بود...&lt;br /&gt;
شرح این ماجرا در برنامه بعدی مى&amp;zwnj;آید.&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;شهرنوش&amp;zwnj;پارسی&amp;zwnj;پور در زمانه:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;http://www.radiozamaneh.com/taxonomy/term/12211&quot;&gt;::برنامه رادیویی &amp;laquo;با خانم نویسنده&amp;raquo; در کتاب زمانه::&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;http://www.radiozamaneh.com/taxonomy/term/2271&quot;&gt;::برنامه&amp;zwnj;های رادیویی شهرنوش پارسی&amp;zwnj;پور در رادیو زمانه::&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;
&lt;a href=&quot;http://shahrnushparsipur.com/&quot;&gt;::وب&amp;zwnj;سایت شهرنوش پارسی&amp;zwnj;پور::&amp;emsp;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
</description>
     <comments>https://archive.radiozamaneh.com/culture/revayat/2012/07/16/16972#comments</comments>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/13703">انقلاب سفید</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/culture/revayat">روایت زمانه</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/10951">شهرنوش پارسی‌ پور</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/3877">گزارش زندگی</category>
 <pubDate>Sun, 15 Jul 2012 23:30:12 +0000</pubDate>
 <dc:creator />
 <guid isPermaLink="false">16972 at https://archive.radiozamaneh.com</guid>
  </item>
  <item>
    <title>امیر و ناهنجارى روانى</title>
    <link>https://archive.radiozamaneh.com/culture/revayat/2012/07/08/16514</link>
    <description>&lt;div class=&quot;fb-social-like-widget&quot;&gt;&lt;fb:like  href=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/culture/revayat/2012/07/08/16514&quot; send=&quot;false&quot; layout=&quot;box_count&quot; show_faces=&quot;false&quot; width=&quot;500&quot; action=&quot;like&quot; font=&quot;arial&quot; colorscheme=&quot;light&quot;&gt;&lt;/fb:like&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-sartitr&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    گزارش زندگى ما، شماره ٧۶        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-nevisandeh&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    شهرنوش پارسی‌پور         &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-filefield field-field-maghaleh-image&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    &lt;img  class=&quot;imagefield imagefield-field_maghaleh_image&quot; width=&quot;277&quot; height=&quot;188&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/sites/default/files/parsshah01.jpg?1341782637&quot; /&gt;        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;شهرنوش پارسی&amp;zwnj;پور - امیر کودکى سختى داشت. پدرش مردى بود بسیار بدخلق و آن چنان بدخلق بود که عاقبت همسرش از او طلاق گرفت. این حادثه در سال ١٣٢١ بسیار عجیب بود. در فاصله ۹ سال زناشویى سه پسر و یک دختر به دنیا آمده بودند، با این حال زن دیگر نتوانسته بود مرد بد خلق را تحمل کند و خودش را نجات داده بود.&lt;/p&gt;
&lt;!--break--&gt;&lt;!--break--&gt;&lt;p&gt;پدر اجازه نداده بود که زن، بچه&amp;zwnj;ها را ببرد و مشکل مرد این بود که دیوانه&amp;zwnj;وار زنش را دوست مى&amp;zwnj;داشت. او با تکیه بر ترفندهایى مى&amp;zwnj;کوشید زن را به سوى خود بازگرداند. یکى از کارهاى او این بود که پسرش، امیر را وادار مى&amp;zwnj;کرد تا براى مادرش نامه&amp;zwnj;هاى سرزنش&amp;zwnj;آمیزى بنویسد. از آنجایى که پسر هشت ساله قادر نبود نامه به معنى واقعى کلمه بنویسد، پدر نامه&amp;zwnj;ها را به پسر دیکته مى&amp;zwnj;کرد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;http://www.zamahang.com/podcast/2010/20120708_Shahrnush.mp3&quot;&gt;&lt;img align=&quot;middle&quot; src=&quot;http://radiozamaneh.com/sites/default/files/musicicon_14.jpg&quot; alt=&quot;&quot; /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;امیر مى&amp;zwnj;گفت پدر او را مى&amp;zwnj;نشانده و نامه خود را به او دیکته مى&amp;zwnj;کرده. روشن است که نامه نثر بسیار سنگین و غیر کودکانه&amp;zwnj;اى پیدا مى کرده. سپس نامه را به&amp;zwnj;دست امیر مى&amp;zwnj;داده و او را تا سر کوچه همسر سابقش همراهى مى&amp;zwnj;کرده. امیر مجبور بوده برود در بزند و نامه&amp;zwnj;اش را به مادر بدهد. اما مادر مصمم بوده که هرگز به سوى این مرد بدخلق بازگشت نکند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اما شاید نوشتن همین نامه&amp;zwnj;هاى سنگین و بزرگ&amp;zwnj;سالانه بود که امیر را عاشق مطالعه در باب فلسفه کرد. او دچار کشف چگونگى و چرایى هستى شد، و در مسیر مطالعات بسیار جدى&amp;zwnj;اش به اگزیستانسیالیست&amp;zwnj;ها رسید. کم&amp;zwnj;کم کتابخانه بسیار بزرگى فراهم آورد. او کتاب&amp;zwnj;هایش را مى&amp;zwnj;خواند و کتاب&amp;zwnj;ها جنبه دکور نداشتند. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پدرش او را وادار کرد تا در&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان اداره&amp;zwnj;اى که کار مى کرد کارى براى خودش دست و پا کند، و چون امیر درس مى&amp;zwnj;خواند و به دانشگاه رفت رشد قابل تأملى کرد. حالا بسیار تنها بود. پدر را در دل تحقیر مى&amp;zwnj;کرد و چون تحمل او را نداشت خانه&amp;zwnj;اى براى خودش اجاره کرد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&lt;img align=&quot;middle&quot; src=&quot;http://www.radiozamaneh.com/sites/default/files/images/parsshah02.jpg&quot; alt=&quot;&quot; /&gt;لادن ناگهان در پیشانى امیر طرح یک جغد را دید. شاید این نور اتاق بود که از زاویه&amp;zwnj;اى روى پیشانى امیر افتاده بود که این جغد را نشان مى&amp;zwnj;داد.&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;امیر زندگى&amp;zwnj;اش را بدون مادر گذرانده بود. پدرش معاشرت با مادر را به&amp;zwnj;کلى ممنوع کرده بوده و بچه&amp;zwnj;ها در جوار پدر زندگى مى&amp;zwnj;کردند. بعد هم مرد با زن فقیرى ازدواج کرده بود تا در جریان پیدا کردن سه بچه دیگر از بچه&amp;zwnj;هایش سرپرستى کند. امیر همانند شاه اُدیپ از پدرش متنفر بود، و به&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان ترتیب به مادرش علاقه ویژه&amp;zwnj;اى داشت. از آنجایى که مادر محور اصلى ذهنش بود ازدواج بى&amp;zwnj;معنایى کرد. او با زنى ازدواج کرد که هیچ علاقه&amp;zwnj;اى به او نداشت. زن، یکى از همکاران او بود. امیر فقط ازدواج کرده بود تا ازدواج کند، و آن&amp;zwnj;ها صاحب پسرى شدند. اما در جریان یک ملاقات با خویشاوند دورى، امیر ناگهان عاشق یک دختر جوان به نام لادن شد که به مادرش شبیه بود. لادن کتابخوان بود و امیر که به ادبیات اگزیستانسیالیست&amp;zwnj;ها علاقه داشت و سیمون دو بوار را مى شناخت، ناگهان دچار این احساس شد که از دختر یک سیمون دو بوار بسازد. بدین ترتیب عشقى غیر عادى شعله کشید. او لادن را به دلایل زیادى از خود مى ترساند. نشریات زیادى را براى دختر آبونه شده بود و مرتب براى او کتاب مى فرستاد. لادن اما از اینکه او ازدواج کرده بود دچار ترس بود. از نوع دخترهایى نبود که زندگى مردم را به هم مى&amp;zwnj;ریزند. امیر به او گفته بود از لحظه&amp;zwnj;اى که او را دیده است مصمم است تا زنش را طلاق بدهد. حالا چه دختر با او ازدواج کند و چه نکند. دختر جوان بسیار وحشت&amp;zwnj;زده بود. یک بار در نشستى موفق شده بود زن و پسر امیر را ببیند. در زن هیچ ایرادى پیدا نکرده بود. متوجه نمى&amp;zwnj;شد که چرا مرد باید همسرش را طلاق بدهد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;امیر اما بدبینى و شک را از پدرش به ارث برده بود. هنگامى که لادن به او گفت هیجده سال و پنج ماه دارد امیر گفت دروغ مى&amp;zwnj;گویى. وقتى لادن گفت یک سال در درس عقب افتاده و حالا در کلاس پنجم دبیرستان درس مى&amp;zwnj;خواند گفت دروغ مى&amp;zwnj;گویى. هنگامى که لادن به او گفت چون همسر دارد نمى تواند با او ازدواج کند گفت دروغ مى&amp;zwnj;گویى، حتماً مردى در زندگى&amp;zwnj;ات پیدا شده. و چون دچار این توهم بود که مردى در زندگى دختر پیدا شده با زن دیگرى دوست شد تا نشان بدهد بسیار قادر است و هر کارى دلش بخواهد مى&amp;zwnj;تواند انجام بدهد. اما در&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان حال دائم به دنبال دختر بود. به او گفته بود که او را همانند سیمون دو بوار دوست مى دارد، و البته در ذهنش خود را با ژان پل سار&amp;zwnj;تر، شریک زندگى سیمون دو بوار مقایسه مى&amp;zwnj;کرد. این عشق عجیب را مى&amp;zwnj;توان به یک رابطه کاملاً ایرانى تشبیه کرد که گرده&amp;zwnj;اى فرانسوى بر آن پاشیده باشند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;img align=&quot;middle&quot; src=&quot;http://www.radiozamaneh.com/sites/default/files/images/parsshah03.jpg&quot; alt=&quot;&quot; /&gt;به لادن گفت که مى&amp;zwnj;داند امیر به&amp;zwnj;راستى او را دوست دارد. پس از او درخواست کرد تا برود و به امیر بگوید به دلیل عشقى که به او، به لادن داشته، همسرش را ترک نکند.&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;در این میانه زن امیر که بسیار از دست او رنج مى&amp;zwnj;برد طلاق گرفت، اما امیر بچه را به او نداد، و عجیب اینکه خود او از دورى مادر بسیار رنج برده بود، اما بچه را از مادر جدا کرد. شاید بتوان گفت که امیر از نوعى بیمارى خفیف روحى رنج مى&amp;zwnj;برد. دوست جدید امیر تصمیم جدى گرفته بود که به همسرى امیر درآید. او به خوبى اطلاع داشت که امیر عاشق لادن است، اما دچار این توهم بود که اگر با امیر ازدواج کند مرد به مرور این عشق را فراموش خواهد کرد. البته متوجه نبود که لادن در ذهن امیر جانشین مادرش شده. او متوجه نبود که رابطه عشق و نفرت امیر با لادن در تمامى دوران کودکى امیر ریشه دارد. دوست تازه امیر، لادن را در یک میهمانى دیده بود و متوجه شده بود او دختر بسیار ساده&amp;zwnj;اى ست. مثلاً همین که لادن امیر را با این زن دیده بود به این نتیجه رسیده بود که باید خود را کنار بکشد تا سد راه زندگى این مرد و زن نشود. این در حالى بود که امیر فقط مى&amp;zwnj;خواست ثابت کند اگر بخواهد و اراده کند مى&amp;zwnj;تواند دوست جدیدى بگیرد. لادن که کم&amp;zwnj;کم متوجه عدم تعادل روحى امیر شده بود اصرارى در حفظ او نداشت. او که در شهرستان زندگى مى&amp;zwnj;کرد دائم در کنار امیر نبود و واقعیت آنکه هیچ&amp;zwnj;گاه عاشق امیر نبود. این عشق یک طرفه رشد کرده بود و مسیر پر پیچ و خمى را طى کرده بود. لادن که به تازگى در اداره&amp;zwnj;اى استخدام شده بود با یکى از کارمندان دوست شد و این دوستى کم کم جنبه جدى پیدا کرد و آن&amp;zwnj;ها تصمیم به ازدواج گرفتند. هنگامى که خبر به امیر رسید، براى اینکه به لادن ثابت کند برایش اهمیتى ندارد با&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان دوست جدیدش ازدواج کرد تا دوباره دچار شر یک زندگى بدون عشق بشود. اینک اما راه جدیدى براى مهار کردن خود پیدا کرده بود: الکل. او هر شب و بى&amp;zwnj;دریغ مشروب الکلى مى&amp;zwnj;خورد. ذهنش به طور دائم در جست&amp;zwnj;وجوى راهى بود تا خود را از شر این ازدواج جدید برهاند. او در حقیقت بیشتر از هر چیز نیاز داشت مدتى با مادرش زندگى کند، اما بدبختانه دیگر دیر شده بود.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;روزى همسر تازه امیر به دیدار لادن رفت و درخواست عجیبى کرد. روشن شد که مدتى&amp;zwnj;ست امیر با زن جدیدى آشنا شده و ممکن است او را هم طلاق بدهد. به لادن گفت که مى&amp;zwnj;داند امیر به&amp;zwnj;راستى او را دوست دارد. پس از او درخواست کرد تا برود و به امیر بگوید به دلیل عشقى که به او، به لادن داشته، همسرش را ترک نکند. لادن البته به دیدار امیر نرفت چون این&amp;zwnj;کار را بیهوده مى&amp;zwnj;دانست. اما سال&amp;zwnj;ها بعد که امیر این زن را هم طلاق داده بود لادن را در برابر سینمایى ملاقات کرد. لادن هم از شوهرش جدا شده بود. امیر براى او گفت که پدرش در سن هفتاد سالگى خودکشى کرده است. خودکشى پدر در امیر تحول درونى عمیقى را باعث شده بود. اما حالا باور داشت که از ناراحتى عصبى رنج مى&amp;zwnj;برد. مدتى بود که داشت قرص هاى روان&amp;zwnj;گردان مصرف مى کرد. لادن و امیر روبروى هم در اتاق امیر نشسته بودند و لادن ناگهان در پیشانى امیر طرح یک جغد را دید. شاید این نور اتاق بود که از زاویه&amp;zwnj;اى روى پیشانى امیر افتاده بود که این جغد را نشان مى&amp;zwnj;داد. لادن ناگهان متوجه شد که امیر بیمار است، که از&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان آغاز بیمار بوده است. اینک در این لحظه هیچ چیز به عنوان مانع میان این زن و مرد وجود نداشت که مانع ازدواج و دوستى آن&amp;zwnj;ها بشود، اما دیگر هیچ کدام تمایلى به این نزدیکى نداشتند. هنگامى که لادن از امیر خداحافظى کرد تا به خانه&amp;zwnj;اش برود باور نمى&amp;zwnj;کرد که دو ماه بعد خبر مرگ او را خواهد شنید. امیر نیز همانند پدرش خودکشى کرده بود، یعنى بنا بر گفته کسانى که به او نزدیک بودند مقدار زیادى قرص را با وودکا خورده بود. شاید نه به قصد خودکشى، اما به هرحال مرگ را به&amp;zwnj;سوى خود طلبیده بود.&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در همین زمینه:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;http://radiozamaneh.com/news/iran/2012/05/18/14494&quot;&gt;نمایش تازه بیضائی با شرکت محسن نامجو&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;http://www.radiozamaneh.com/taxonomy/term/12211&quot;&gt;::برنامه رادیویی &amp;laquo;با خانم نویسنده&amp;raquo; در کتاب زمانه::&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;http://www.radiozamaneh.com/taxonomy/term/2271&quot;&gt;::برنامه&amp;zwnj;های رادیویی شهرنوش پارسی&amp;zwnj;پور در رادیو زمانه::&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;
&lt;a href=&quot;http://shahrnushparsipur.com/&quot;&gt;::وب&amp;zwnj;سایت شهرنوش پارسی&amp;zwnj;پور::&amp;emsp;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
</description>
     <comments>https://archive.radiozamaneh.com/culture/revayat/2012/07/08/16514#comments</comments>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/culture/revayat">روایت زمانه</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/2271">شهرنوش پارسی پور</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/3877">گزارش زندگی</category>
 <pubDate>Sun, 08 Jul 2012 21:24:00 +0000</pubDate>
 <dc:creator />
 <guid isPermaLink="false">16514 at https://archive.radiozamaneh.com</guid>
  </item>
  <item>
    <title>بیست و سومین کنفرانس بنیاد پژوهش هاى زنان ایران</title>
    <link>https://archive.radiozamaneh.com/culture/revayat/2012/06/25/16004</link>
    <description>&lt;div class=&quot;fb-social-like-widget&quot;&gt;&lt;fb:like  href=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/culture/revayat/2012/06/25/16004&quot; send=&quot;false&quot; layout=&quot;box_count&quot; show_faces=&quot;false&quot; width=&quot;500&quot; action=&quot;like&quot; font=&quot;arial&quot; colorscheme=&quot;light&quot;&gt;&lt;/fb:like&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-nevisandeh&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    شهرنوش پارسی‌پور         &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-filefield field-field-maghaleh-image&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    &lt;img  class=&quot;imagefield imagefield-field_maghaleh_image&quot; width=&quot;277&quot; height=&quot;199&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/sites/default/files/shahbpz01.jpg?1340902037&quot; /&gt;        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;p&gt;شهرنوش پارسی&amp;zwnj;پور  - بیست و سومین کنفرانس بین&amp;zwnj;المللى بنیاد پژوهش&amp;zwnj;هاى زنان ایران زیر عنوان &amp;laquo;گفتمان دو نسل&amp;raquo;، در شهر بوستون و در تاریخ ١٨ تا ٢٠ خرداد ١٣٩١ (١۵ تا ١٧ جون ٢٠١٢) برگزار شد.&lt;/p&gt;
&lt;!--break--&gt;&lt;!--break--&gt;&lt;p&gt;کنفرانس همانند همیشه از تحرک و پویایى ویژه&amp;zwnj;اى برخوردار بود. گلناز امین، بنیانگزار کنفرانس که ۲۳ سال است بى&amp;zwnj;وقفه تلاش و کوشش مى&amp;zwnj;کند امسال نیز با حضور خود نشان مى&amp;zwnj;داد که این راه را تا به آخر ادامه خواهد داد. کنفرانس مکانى&amp;zwnj;ست که همیشه مى&amp;zwnj;توان دوستان بسیار قدیمى را دوباره پیدا کرد. دیدن چهره ویدا حاجبى که از پاریس آمده است انسان را به هیجان مى&amp;zwnj;آورد. منیره برادران از آلمان آمده و دوستان دیگر هر کدام از گوشه&amp;zwnj;اى از دنیا راهى کنفرانس شده&amp;zwnj;اند. من از کالیفرنیا رفته بودم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;
&lt;a href=&quot;http://www.zamahang.com/podcast/2010/20120623_Shahrnush_Gozaareshe_Zendegie_Maa_No_75A.mp3&quot;&gt;&lt;img align=&quot;middle&quot; src=&quot;http://radiozamaneh.com/sites/default/files/musicicon_14.jpg&quot; alt=&quot;&quot; /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;کنفرانس در بامداد ١٨ خرداد با خوش&amp;zwnj;آمدگویى کمیته محلى آغاز شد. پرستو فروهر به عنوان نخستین اجراکننده برنامه در پشت تریبون قرار گرفت و کتاب تازه خود را که درباره خانواده&amp;zwnj;اش نوشته است معرفى کرد. پرستو فروهر محصول درد و رنج است. پدر و مادر نازنین او به دست اوباش جمهورى اسلامى تکه تکه شدند. پرستو هر ساله و همیشه خاطره آن&amp;zwnj;ها را گرامى مى&amp;zwnj;دارد. او بخشى از کتابش را خواند که بسیار مورد توجه قرار گرفت.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;سپس جودیث رجیستر، بانوى جوان سیاه&amp;zwnj;پوست در سخنرانى با عنوان &amp;laquo; مى&amp;zwnj;خواهید میراثتان چه باشد&amp;raquo; شرح دقیقى از شرایط کشورهاى عقب نگه داشته&amp;zwnj;شده در دنیا، به ویژه آفریقا به&amp;zwnj;دست داد. این سخنرانى با علاقه شدید حاضران مواجه شد و مردم با طرح پرسش&amp;zwnj;هاى متعدد به این سخنرانى رنگ و جلاى نوینى دادند. پس از معرفى هنرمندان جایزه حامد شهیدیان در زمینه پژوهش&amp;zwnj;هاى فمینیسم انتقادى به مارى آستبى و ثریا فلاح اعطا شد. ساعت دو بعد از ظهر اختصاص داشت به معرفى زن برگزیده سال. امسال فرزانه میلانى، استاد برجسته دانشگاه ویرجینیا براى این مهم انتخاب شده بود که به&amp;zwnj;وسیله دخترش، فرناز میلانى گزونى معرفى شد. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بعد فیلم &amp;laquo;ماه، خورشید، گل، بازى&amp;raquo; را دیدیم که وقف معرفى حسین منصورى، پسرخوانده فروغ فرخزاد شده بود. کنسرت شادى ابراهیمى به همراهى حامد طبخى را پى گرفتیم و سپس نمایشى از نیلوفر بیضایى به نام &amp;laquo;رو&amp;zwnj;به&amp;zwnj;رو در آستانه فصلى سرد&amp;raquo; با هنرمندى بهرخ بابائى، نیلوفر بیژن&amp;zwnj;زاده و یگانه طاهرى به اجرا گذاشته شد که مورد توجه قرار گرفت. این نمایشنامه وقف معرفى قرة&amp;zwnj;العین و فروغ فرخزاد شده بود. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img align=&quot;middle&quot; src=&quot;http://www.radiozamaneh.com/sites/default/files/images/shahbpz02.jpg&quot; alt=&quot;&quot; /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در روز شنبه ١٩ خرداد گلناز امین همانند سنت هرساله پیام بنیاد را قرائت کرد. سپس نوبت سخنرانى من بود که در زمینه حجاب در پنج هزار سال گذشته در ایران سخنرانى داشتم و کوشیدم با طرح اسطوره گیلگمش که حامل نخستین زن باحجاب تاریخ است جغرافیاى منطقه را تحلیل کنم. سپس نوبت به فرنگیس حبیبى رسید که تحول شخصیت&amp;zwnj;هاى زن در داستان&amp;zwnj;هاى نویسندگان زن در نیم قرن اخیر را به نحوى گسترده مورد تحلیل قرار داد. دومینیک پرویز بروکشا با معرفى کتاب خود درباره فروغ فرخزاد به بررسى زندگى فروغ پرداخت. بسیار جالب است که افراد بدون قرار قبلى اغلب از فروغ و کار او گفتار در میان آوردند. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;میزگرد با گردانندگى رویا برومند و شرکت منیره برادران، شورا مکارمى وکلر باهرى به مسئله زندان و اعدام&amp;zwnj;ها پرداخت. این پانل تکان&amp;zwnj;دهنده همه را به گریه انداخت. بحث به اینجا کشانده شد که افراد زیادى صرفاً به دلیل همین پانل از همکارى با بنیاد پژوهش&amp;zwnj;ها عذر خواسته بودند. بهانه&amp;zwnj;شان این بوده که به ایران مى&amp;zwnj;روند و خوبیت ندارد که چهره بنمایند. پانل اما بسیار موفق بود. ادبیات زندان امروز یکى از شاخه&amp;zwnj;هاى اساسى &amp;ndash;حداقل- ادبیات ایرانیان مهاجر را تثشکیل مى&amp;zwnj;دهد. بسیار روشن است که این ظلم هرگز فراموش نخواهد شد. این برنامه منقلب&amp;zwnj;کننده در ادامه راه به کنسرت خواننده بسیار خوب سپیده رئیس سادات و با هنرنمایى نغمه فرهمند، نوازنده سازهاى کوبه&amp;zwnj;اى منتهى شد. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;روز یکشنبه برنامه بنیاد با سخنرانى نورا بیانى آغاز شد. او در &amp;laquo;سرخ&amp;zwnj;ها و سبز&amp;zwnj;ها&amp;raquo;، روایتى از پیوند&amp;zwnj;ها و گسست&amp;zwnj;ها فضاى انقلابى چندین دهه از تاریخ ایران را مورد بررسى قرار داد. منیره کاظمى در &amp;laquo;تفاوت نسل&amp;zwnj;ها و روند تغییر در جنبش زنان&amp;raquo; مسئله گفتمان دو نسل را از زاویه دیگرى بررسى کرد. سوسن تهماسبى در &amp;laquo;شکاف&amp;zwnj;هاى نسلى و جغرافیایى، چالش هاى پیش&amp;zwnj;روى جنبش زنان ایران&amp;raquo; از دریچه دیگرى به تحلیل جنبش زنان ایران پرداخت. سپس نوبت به گلاله شرفکندى رسید که بر مسئله زنان کرد تمرکز داشت. در &amp;laquo;از زن کرد پیشمرگ تا زن کرد فعال مدنى&amp;raquo; او نشان داد که فکر مى&amp;zwnj;کند کردان یک ملت هستند. او عضو حزب دموکرات کردستان است. بعد فریبا پارسا در &amp;laquo;دموکراسى و زنان&amp;raquo; با علاقمندى اعلام کرد اگر کار در تمامى جهات به دست زن&amp;zwnj;ها بیفتد دنیا بى&amp;zwnj;مشکل خواهد شد. این سخنرانى بسیار تخیلى ارزیابى شد. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img align=&quot;middle&quot; src=&quot;http://www.radiozamaneh.com/sites/default/files/images/shahbpz03.jpg&quot; alt=&quot;&quot; /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;دختران جوان همکار بنیاد نمایش کوتاه و زیبایى را عرضه کردند. در آخر کار میز ارزیابى کنفرانس کار خود را آغاز کرد. باید گفت که این دوره از کنفرانس بنیاد پژوهش&amp;zwnj;هاى زنان ایران با موفقیت و بدون برخورد شدید برگزار شد. مکان کنفرانس در ساختمان تازه&amp;zwnj;ساز دانشگاه&amp;zwnj; &amp;laquo;ام. آى. تى&amp;raquo; برگزار شد. این ساختمان از معمارى بسیار قابل تأملى برخوردار است. مردم مرتب از این ساختمان عکس مى&amp;zwnj;گرفتند، اما &amp;laquo;&amp;zwnj;ام آى تى&amp;raquo; مقررات سختى را بر بنیاد اعمال کرده بود. به همین جهت امکان تهیه خوراک براى شرکت&amp;zwnj;کنندگان به صفر رسیده بود. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;طراح پوستر امسال بنیاد صفورا رافعى&amp;zwnj;زاده، استاد دانشگاه بود. این پوستر یکى از زیبا&amp;zwnj;ترین پوسترهاى بنیاد در طى این ۲۳ سال بود. تابلوهاى نقاشى محدودى عرضه شده بود. کارهاى خوب افسانه خلیل و شهره از نمونه کارهاى عرضه شده بود. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بنیاد پژوهش&amp;zwnj;هاى زنان ایران در طى ۲۳ سال کار نشان داده است که &amp;laquo;پاى&amp;zwnj;زنى&amp;raquo; [در مقابل پایمردی] و پشتکار نخستین عوامل تداوم یک کار هستند. نیروى کار گلناز امین به&amp;zwnj;راستى در خور تحسین است. او بى&amp;zwnj;وقفه و با مداومت و پشتکار امر رهبرى این بنیاد را بر عهده دارد. بسیارى از مردان و زنان فعال در رشته&amp;zwnj;هاى مختلف کار در این بنیاد سخنرانى&amp;zwnj;هاى خود را عرضه داشته&amp;zwnj;اند. کارنامه بنیاد از این نظرگاه بسیار غنى&amp;zwnj;ست. کنفرانس هر سال در یکى از نقاط اروپا یا امریکا برگزار مى&amp;zwnj;شود.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;امسال مکان کنفرانس بوستون در ایالت ماساچوست آمریکا بود. سال آینده این کنفرانس در شهر &amp;laquo;بن&amp;raquo; واقع در آلمان برگزار خواهد شد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;موضوع اصلى بحث&amp;zwnj;هاى امسال &amp;laquo;گفتمان دو نسل&amp;raquo; بود و شرکت&amp;zwnj;کنندگان در کنفرانس کوشیده بودند بر این معنا تمرکز کنند. برخى از دوستان پاى ثابت کنفرانس هستند. یکى از قدیمى&amp;zwnj;ترین شرکت&amp;zwnj;کنندگان حمید نوذرى مقیم آلمان است. او تقریباً در تمامى کنفرانس&amp;zwnj;هاى بنیاد شرکت داشته است. من خود در سومین سال کنفرانس بنیاد که در لوس&amp;zwnj;آنجلس برگزار مى&amp;zwnj;شد از ایران به آمریکا آمدم. من مستقیم از زندان به کنفرانس آمده بودم و این مقدمه&amp;zwnj;اى شد براى آنکه سال بعد به آمریکا بازگردم و براى همیشه مقیم این کشور بشوم. از آن پس افتخار دوستى گلناز امین را داشته&amp;zwnj;ام و همیشه و هر سال این گلناز امین است که تولد مرا تبریک مى&amp;zwnj;گوید. هیچکس باور نمى&amp;zwnj;کند این زن فروتن و خستگى&amp;zwnj;ناپذیر بتواند کارى به این سنگینى را با روى باز و گشاده&amp;zwnj;رویى برگزار کند. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;به شما توصیه مى&amp;zwnj;کنم که سال آینده در این کنفرانس شرکت کنید. بدون شک پشیمان نخواهید شد. در طى سه روز شاهد شمار زیادی سخنرانى&amp;zwnj;هاى قابل تأمل خواهید بود. در عین حال اگر قصد ایراد سخنرانى دارید با بنیاد پژوهش&amp;zwnj;هاى زنان ایران تماس بگیرید. آن&amp;zwnj;ها با روى باز از شما استقبال مى&amp;zwnj;کنند. &lt;br /&gt;
امسال در عین حال حضور لایقه دوراندیش، گوینده با سابقه تلویزیون قدیمى ایران در این کنفرانس چشم را نوازش مى&amp;zwnj;داد. دیدار با جانت بائور، رئیس مطالعات زنان در دانشگاه ترینیتى نیز از رویدادهاى با ارزش این کنفرانس بود. همچنین دیدن چهره فاطمه حقیقت&amp;zwnj;جو که با حفظ حجاب در این نشست&amp;zwnj;ها شرکت مى&amp;zwnj;کرد از خاطرات ماندنى این کنفرانس است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در همین زمینه:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;http://www.radiozamaneh.com/taxonomy/term/12211&quot;&gt;::برنامه رادیویی &amp;laquo;با خانم نویسنده&amp;raquo; در کتاب زمانه::&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;http://www.radiozamaneh.com/taxonomy/term/2271&quot;&gt;::برنامه&amp;zwnj;های رادیویی شهرنوش پارسی&amp;zwnj;پور در رادیو زمانه::&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;
&lt;a href=&quot;http://shahrnushparsipur.com/&quot;&gt;::وب&amp;zwnj;سایت شهرنوش پارسی&amp;zwnj;پور::&amp;emsp;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;http://www.iwsf.org/video_pop.php&quot;&gt;&lt;strong&gt;ویدئو: مادران خاوران در تارنمای  بنیاد پژوهش&amp;zwnj;هاى زنان ایران &lt;/strong&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
</description>
     <comments>https://archive.radiozamaneh.com/culture/revayat/2012/06/25/16004#comments</comments>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/13048">بنیاد پژوهش های زنان</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/culture/revayat">روایت زمانه</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/2271">شهرنوش پارسی پور</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/3877">گزارش زندگی</category>
 <pubDate>Mon, 25 Jun 2012 06:58:25 +0000</pubDate>
 <dc:creator />
 <guid isPermaLink="false">16004 at https://archive.radiozamaneh.com</guid>
  </item>
  <item>
    <title>اکرم، سردرد و فراموشى</title>
    <link>https://archive.radiozamaneh.com/culture/revayat/2012/06/18/15772</link>
    <description>&lt;div class=&quot;fb-social-like-widget&quot;&gt;&lt;fb:like  href=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/culture/revayat/2012/06/18/15772&quot; send=&quot;false&quot; layout=&quot;box_count&quot; show_faces=&quot;false&quot; width=&quot;500&quot; action=&quot;like&quot; font=&quot;arial&quot; colorscheme=&quot;light&quot;&gt;&lt;/fb:like&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-sartitr&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    گزارش زندگى ما- شماره ٧۵        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-nevisandeh&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    شهرنوش پارسی‌پور         &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-filefield field-field-maghaleh-image&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    &lt;img  class=&quot;imagefield imagefield-field_maghaleh_image&quot; width=&quot;277&quot; height=&quot;188&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/sites/default/files/parsakr01.jpg?1340302761&quot; /&gt;        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;p&gt;شهرنوش پارسی&amp;zwnj;پور - دکتر اکرم م. زمانى افتخار دوستى&amp;zwnj;اش را به من داد که ۱۹سال داشتم. او هشت سالى از من بزرگ&amp;zwnj;تر بود. دلیل آشنایى ما خاله&amp;zwnj;ام بود که به عنوان کارمند او در اداره&amp;zwnj;اى در یکى از وزارتخانه&amp;zwnj;ها کار مى&amp;zwnj;کرد.&lt;/p&gt;
&lt;!--break--&gt;&lt;!--break--&gt;&lt;p&gt;نامه&amp;zwnj;اى براى خاله نوشته بودم که نثر خوبى داشت و از نکات ظریفى با او گفت&amp;zwnj;وگو کرده بودم. او نامه را به دکتر اکرم نشان داده بود و او تمایل پیدا کرده بود مرا ببیند. چنین شد که هنگامى که از شهرستان به تهران آمدم به دیدار خاله به اداره او رفتم و با اکرم آشنا شدم. زنى را دیدم که چشم&amp;zwnj;هاى بسیار شفاف و زیبایى داشت. بسیار پرحرف بود و اغلب هنگام حرف زدن مى&amp;zwnj;خندید. آن روز به اتفاق او در وزارتخانه ناهار خوردم و بنا شد عصر روز بعد او را در کافه &amp;laquo;تهران پالاس&amp;raquo; ببینم. ساعت پنج در &amp;laquo;تهران پالاس&amp;raquo; بودم و اکرم هم بی&amp;zwnj;درنگ پس از من به کافه رسید. البته تهران در آن موقع بیشتر از دو میلیون جمعیت داشت، اما شمار کافه&amp;zwnj;هایى که زن&amp;zwnj;ها بتوانند به تنهایى در آن&amp;zwnj;ها رفت و آمد کنند بسیار کم بود. کافه &amp;laquo;تهران پالاس&amp;raquo; به مجموعه هتلى به همین نام اختصاص داشت.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;http://www.zamahang.com/podcast/2010/20120616_Shahrnush_Gozaareshe_Zendegie_Maa_No75.mp3&quot;&gt;&lt;img align=&quot;middle&quot; src=&quot;http://radiozamaneh.com/sites/default/files/musicicon_14.jpg&quot; alt=&quot;&quot; /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;نشستیم کنار هم و قهوه&amp;zwnj;اى سفارش دادیم. بحث ادبى جالبى درگرفت و من متوجه شدم که اکرم به ادبیات علاقه ویژه&amp;zwnj;اى دارد. او دکتراى خود را در رشته اقتصاد گرفته بود و در این دانش رشد قابل ملاحظه&amp;zwnj;اى کرده بود، اما به ادبیات نیز علاقه داشت و با بسیارى از نویسندگان و شاعران دوران آشنا بود. بعد&amp;zwnj;ها در خانه او افراد زیادى را دیدم که در آن موقع از شهرت زیادى برخوردار بودند. اما در آن شب آشنایى پس از قهوه و هنگامى که بحث کرک انداخت به این فکر افتادیم که اندکى وودکا بخوریم. لابد در آن عصر و زمان براى اثبات اینکه هنرمند هستى این&amp;zwnj;کار لازم بود. ما البته وودکاى چندانى نخوردیم، در عوض تا دلتان بخواهد بحث کردیم. اکرم برایم تعریف کرد که در دوران دانشگاه فعال سیاسى بوده است. امروز که فکر مى کنم به نظرم مى رسد که مى&amp;zwnj;شد او را در میان سوسیال&amp;zwnj;دموکرات&amp;zwnj;ها طبقه&amp;zwnj;بندى کرد. البته فعالیت سیاسى او به جایى نرسیده بود، از نوعى هم نبود که به فعالیت زیرزمینى روى بیاورد. پس از استخدام در وزارتخانه به سرعت رشد کرده بود و اکنون مدیر کل یکى از واحدهاى وزارتخانه بود.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ساعت از هشت شب گذشته بود که کافه را ترک کردیم و گفت&amp;zwnj;وگوکنان در خیابان راه افتادیم. حادثه&amp;zwnj;اى باعث وقفه در این راه&amp;zwnj;پیمایى روشنفکرانه شد. ناگهان پوست چند هندوانه در مقابل ما به زمین خورد. روشن شد که میوه&amp;zwnj;فروشى آن سوى خیابان، با این تصور که ما زنان روسپى هستیم پوست&amp;zwnj;هاى هندوانه را به سوى ما پرتاب مى&amp;zwnj;کرد، و البته ناسزا هم مى گفت. متوجه شدیم که راه رفتن زنان تنها در خیابان، حتى اگر بحث روشنفکرانه&amp;zwnj;اى داشته باشند کار درستى نیست. یک تاکسى رسید و اکرم سوار آن شد و رفت. اما من شروع به دویدن کردم و زمان درازى دویدم تا به تاکسى بعدى برسم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&lt;img align=&quot;middle&quot; src=&quot;http://www.radiozamaneh.com/sites/default/files/images/parsakr02.jpg&quot; alt=&quot;&quot; /&gt;او بخشی از گذشته&amp;zwnj;اش را به دست فراموشی سپرده بود&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;اکرم شوهر داشت و یک پسر کوچک. بسیار مى&amp;zwnj;کوشید که در آن واحد همسر و مادر و رئیس خوبى باشد. اما مشکل ویژه&amp;zwnj;اى داشت که روزى به طور اتفاقى کشف کردم. او از سردردهاى بدى رنج مى&amp;zwnj;برد. سردرد هنگامى که عارض او مى&amp;zwnj;شد او را به کلى فلج مى&amp;zwnj;کرد. اکرم به پزشکان زیادى مراجعه کرده بود تا بلکه راه حلى براى این بیمارى پیدا کند که بى&amp;zwnj;نتیجه مانده بود. عاقبت پزشکى به او توصیه کرده بود به یک دکتر روانکاو مراجعه کند. از نظر این دکتر شاید سردرد اکرم منشاء روانى داشت. درست در همین ایام بود که شبى ما به اتفاق هم و شوهر و چند دوست دیگر براى خوردن شام به بیرون رفتیم و در ادامه راه تصمیم گرفتیم به شمال برویم. شبانه راه افتادیم و سحرگاه در چالوس بودیم. صبحانه&amp;zwnj;اى بسیار شمالى را در کافه&amp;zwnj;اى خوردیم که ناگهان سردرد اکرم به او حمله&amp;zwnj;ور شد. از چشم&amp;zwnj;هاىش آب به فراوانى مى&amp;zwnj;ریخت و کسى که نمى&amp;zwnj;دانست ممکن بود دچار این توهم بشود که او دارد گریه مى&amp;zwnj;کند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;چندى بعد اعتراف کرد که دکتر روانکاو با او بحث&amp;zwnj;هاى زیادى داشته و اکرم در جریان این بحث&amp;zwnj;ها متوجه حقیقت عجیبى شده بود. او در بازگشت به گذشته و بررسى دوران کودکى متوجه شده بود که ابداً چیزى از خاطرات نه&amp;zwnj;سالگى تا دوازده&amp;zwnj;سالگى&amp;zwnj;اش را به یاد نمى&amp;zwnj;آورد. او حتى نمى&amp;zwnj;دانست در این ایام به کدامین مدرسه مى&amp;zwnj;رفته و یا در کدامین نقطه شهر زندگى مى&amp;zwnj;کرده. او به کلى این دوران را از خاطر برده بود. اما با به یاد آوردن اینکه این دوران را در یاد ندارد، سردردش بسیار تخفیف پیدا کرده بود. حالا تمام هم و غم او این بود که این دوران را به خاطر بیاورد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;آیا اما او موفق شد این دوران را به یاد بیاورد؟ من در این زمینه به&amp;zwnj;کلى بى&amp;zwnj;اطلاعم. نخست به این دلیل که هنگامى که ازدواج کردم وقفه&amp;zwnj;اى در آشنایى ما افتاد. براى مدت&amp;zwnj;ها او را ندیدم و بعد هم به فرانسه رفتم. هنگامى که پس از انقلاب به ایران بازگشتم روزى اکرم را در خیابان دیدم. از من دعوت کرد به خانه او بروم. در آنجا متوجه شدم که از شوهرش طلاق گرفته. کارش را هم در وزارتخانه از دست داده و اینک در خانه کوچکى که از ارث پدرى خریده زندگى مى&amp;zwnj;کند. آن شب هم نشد که درباره مسئله سردرد و فراموشى خاطرات با هم گفت&amp;zwnj;وگو کنیم، اما من در او تحولى مى&amp;zwnj;دیدم و متوجه بودم که دیگر همانند سابق شاد و پر از هیجان نیست. البته حوادث زیادى رخ داده بود. مثلاً از دست دادن کار و یا جدایى از همسر، اما مسئله تغییر روحى او گسترده&amp;zwnj;تر از این مسائل بود. به من گفت خیال دارد به فرانسه برود و مقیم آنجا بشود.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;با زندان رفتن من فاصله ما بیشتر شد و پس از بیرون آمدن از زندان از دوست مشترکى شنیدم که او به فرانسه رفته است. من نیز آغاز به نوشتن کردم و باز درگیر مشکلات با جمهورى اسلامى شدم، و عاقبت پس از دو بار دیگر به زندان رفتن از کشور خارج شدم. در آمریکا بود که دوباره درباره اکرم شنیدم. مى&amp;zwnj;گفتند که او به سرطان چشم مبتلا شده و یکى از چشم&amp;zwnj;هایش را از حدقه در آورده&amp;zwnj;اند تا جلوى رشد بیمارى را بگیرند. این تنها مورد سرطان چشمى&amp;zwnj;ست که در زندگى به آن برخورده&amp;zwnj;ام. بسیار متأسف شدم که در گرفتارى دوست نمى&amp;zwnj;توانم یاور او باشم. اندکى بعد نیز خبر درگذشت او را شنیدم. و هنوز پس از سال&amp;zwnj;ها که از این جریان مى&amp;zwnj;گذرد از این فکر بیرون نیامده&amp;zwnj;ام که دلیل سردردهاى اکرم چه بوده است. اینکه او بخشى از گذشته&amp;zwnj;اش را به&amp;zwnj;کلى فراموش کرده بود به صورت سؤالى در ذهن من باقى مانده است. چه حادثه&amp;zwnj;اى در زندگى او رخ داده بود که حافظه او براى نجات از شر آن تمامى دوران سه ساله زندگى او را به فرایادش پرتاب کرده بود؟ چنین به نظر مى رسد که بدن ما براى محافظت از ما به نوعى مکانیسم دفاعى مجهز است. اگر حوادثى که براى ما رخ مى&amp;zwnj;دهند بسیار دردناک و یا ترسناک باشند حافظه آن&amp;zwnj;ها را پس مى&amp;zwnj;زند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;هنگامى که من از زندان بیرون آمدم شب و روز به زندان فکر مى&amp;zwnj;کردم و لحظه&amp;zwnj;اى از شر زندان خلاصى نداشتم. بعد کتاب خاطرات زندان را نوشتم و عجیب اینکه پس از چاپ این کتاب، خاطرات مربوط به زندان در ذهن من بی&amp;zwnj;درنگ عقب نشست. در عین حال متوجه شده&amp;zwnj;ام که هنگامى که شخصى را دوست نمى&amp;zwnj;دارم و یا موجود آزار دهنده&amp;zwnj;اى&amp;zwnj;ست، خاطرات مربوط به او را به سرعت به دست فراموشى مى&amp;zwnj;سپرم. چنین است که نام هیچ&amp;zwnj;یک از بازجو&amp;zwnj;هایم را به خاطر نمى&amp;zwnj;آورم. اما البته این نوع بى&amp;zwnj;خاطرگى با آنچه که براى اکرم رخ داده بود بسیار تفاوت دارد. اکرم به کلى یک دوران از عمرش را به دست فراموشى سپرده بود، تا آن حد که حتى نمى&amp;zwnj;دانست به کدامین مدارس مى&amp;zwnj;رفته است. وضعیت او مرا به یاد فیلم سه چهره ایو مى&amp;zwnj;اندازد. در اینجا نیز قهرمان فیلم بخشى از گذشته&amp;zwnj;اش را به دست فراموشى سپرده بود و این باعث شکل&amp;zwnj;گیرى سه شخصیت در او شده بود. بحث در این&amp;zwnj;باره را در آینده ادامه خواهم داد.&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در همین زمینه:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;http://www.radiozamaneh.com/taxonomy/term/12211&quot;&gt;::برنامه رادیویی &amp;laquo;با خانم نویسنده&amp;raquo; در کتاب زمانه::&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;http://www.radiozamaneh.com/taxonomy/term/2271&quot;&gt;::برنامه&amp;zwnj;های رادیویی شهرنوش پارسی&amp;zwnj;پور در رادیو زمانه::&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;
&lt;a href=&quot;http://shahrnushparsipur.com/&quot;&gt;::وب&amp;zwnj;سایت شهرنوش پارسی&amp;zwnj;پور::&amp;emsp;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
</description>
     <comments>https://archive.radiozamaneh.com/culture/revayat/2012/06/18/15772#comments</comments>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/12904">روان تنی</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/culture/revayat">روایت زمانه</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/10983">سردرد</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/2271">شهرنوش پارسی پور</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/3877">گزارش زندگی</category>
 <pubDate>Mon, 18 Jun 2012 07:19:10 +0000</pubDate>
 <dc:creator />
 <guid isPermaLink="false">15772 at https://archive.radiozamaneh.com</guid>
  </item>
  <item>
    <title>آرکانزاى زیبا</title>
    <link>https://archive.radiozamaneh.com/culture/revayat/2012/06/04/15049</link>
    <description>&lt;div class=&quot;fb-social-like-widget&quot;&gt;&lt;fb:like  href=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/culture/revayat/2012/06/04/15049&quot; send=&quot;false&quot; layout=&quot;box_count&quot; show_faces=&quot;false&quot; width=&quot;500&quot; action=&quot;like&quot; font=&quot;arial&quot; colorscheme=&quot;light&quot;&gt;&lt;/fb:like&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-sartitr&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    گزارش زندگى ما- شماره ٧٣        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-nevisandeh&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    شهرنوش پارسی‌پور        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-filefield field-field-maghaleh-image&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    &lt;img  class=&quot;imagefield imagefield-field_maghaleh_image&quot; width=&quot;277&quot; height=&quot;188&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/sites/default/files/arkpar01.jpg?1338891060&quot; /&gt;        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;p&gt;شهرنوش پارسی&amp;zwnj;پور - ماه&amp;zwnj;ها پیش پادما ویسواناتان، نویسنده و استاد دانشگاه آرکانزا از من دعوت به عمل آورد تا در ١٩ ماه آوریل جهت داستان&amp;zwnj;خوانى و سخنرانى به آراکانزا بروم. این دعوت مرا هیجان&amp;zwnj;زده کرد.&lt;/p&gt;
&lt;!--break--&gt;&lt;!--break--&gt;&lt;p&gt;یاد فیلم جادوگر شهر زمرد افتادم که در کودکى با بازى هنرمندانه جودى گارلاند دیده بودم. به این فکر بودم که به منطقه زیست کسانى مى&amp;zwnj;روم که این کتاب زیبا را نوشته&amp;zwnj;اند. البته جوئل گوردون، استاد همکار پادما برایم توضیح داد که آن فیلم زیبا نه در آرکانزا، بلکه در کانزاس اتفاق مى&amp;zwnj;افتد. اما به هرحال فضاى زیباى آراکنزا یادآور فضاى این فیلم براى من است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;منطقه بسیار آمریکایى&amp;zwnj;ست و شمار مهاجران جدید در آن کم است. منطقه در عین حال بسیار آرام و همچنین از نظر اقتصادى قابل تحمل است. مى&amp;zwnj;توان یک آپارتمان دو&amp;zwnj;خوابه را به ۵٠٠ دلار اجاره کرد. همین آپارتمان در کالیفرنیاى شمالى حداقل ١٢٠٠ دلار است. اتاق من در هتل قدیمى شهر که متعلق به دانشگاه است بسیار وسیع است. یک میز هشت نفره در این اتاق قرار دارد. در عوض میز کار پیش&amp;zwnj;بینى نشده است و من در این لحظه دارم به&amp;zwnj;سختى مى&amp;zwnj;نویسم، چون کامپیو&amp;zwnj;تر روى صندلى قرار دارد. اگر تلویزیون را حذف کنیم مى&amp;zwnj;توانیم به آغاز سده بیست میلادى بازگشت کنیم. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;http://www.zamahang.com/podcast/2010/20120605_Shahrnush_Gozaareshe_Zendegie_Maa_No_73.mp3&quot;&gt;&lt;img align=&quot;middle&quot; src=&quot;http://radiozamaneh.com/sites/default/files/musicicon_14.jpg&quot; alt=&quot;&quot; /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;کاوه بصیرى در فرودگاه به استقبال من آمد. او استاد ادبیات دانشگاه است و با جدیت ادبیات پارسى را به دانشجویان معرفى مى&amp;zwnj;کند. مى&amp;zwnj;گفت کتاب&amp;zwnj;هاى سیمین دانشور، صادق چوبک، محمود دولت&amp;zwnj;آبادى، رضا براهنى، منیرو روانى&amp;zwnj;پور، شهریار مندنى&amp;zwnj;پور، شهرنوش پارسى&amp;zwnj;پور و چندین نفر دیگر را تدریس کرده است. در هر نیم&amp;zwnj;سال کتاب&amp;zwnj;ها را عوض مى&amp;zwnj;کند. انسان پرتحرک و پویایى&amp;zwnj;ست.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در همین هواپیماى کوچک دو موتوره که از دالاس تکزاس ما را به فایت ویل آورد با راندا جرار آشنا شدم. او یک نویسنده مصرى-فلسطینى&amp;zwnj;ست که در دانشگاه فرزنو تدریس مى&amp;zwnj;کند. در آینده در باره کتاب او براى شما گفت خواهم داشت. زنى&amp;zwnj;ست جوان و پرانرژى و همانند همه فلسطینى&amp;zwnj;ها بسیار پرتحرک. در هتل روشن شد که فردا باید اتاقش را عوض کند. گفت اشکالى ندارد، من به آوارگى عادت دارم. &lt;br /&gt;
پادما براى ما نوشته بود که در روز ٢٠ آوریل از موزه پل&amp;zwnj;هاى کریستال، که ویژه هنر امریکایى&amp;zwnj;ست دیدار خواهیم کرد. و به&amp;zwnj;راستى این دیدار به یکى از در یادماندنى&amp;zwnj;ترین خاطرات زندگى من تبدیل شد.&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&lt;img align=&quot;middle&quot; src=&quot;http://www.radiozamaneh.com/sites/default/files/images/arkpar02.jpg&quot; alt=&quot;&quot; /&gt; شهرنوش پارسی&amp;zwnj;پور&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;این موزه به سفارش آلیس والتون، دختر بنیانگذار فروشگاه&amp;zwnj;هاى زنجیره&amp;zwnj;اى والمارت ساخته شده است. کاوه براى من تعریف کرد که مقر اصلى این فروشگاه&amp;zwnj;ها در همین آرکانزا قرار دارد. فروشگاه در سال ١٩۶٢ بنیان گذاشته شده و اینک در ١۵ کشور جهان و سرتاسر ایالات متحده فروشگاه دارد. شمار کارکنان این فروشگاه  ۲۱ هزار نفر است. به این ترتیب به بزرگ&amp;zwnj;ترین مؤسسه غیر دولتى جهان تبدیل شده است. آلیس والتون، دختر بنیانگذار این فروشگاه این موزه را به اهالى شهرش هدیه کرده است. معمار موزه موشه سفدى در اسرائیل به دنیا آمده و ظاهراً ساختمان&amp;zwnj;هاى بسیار زیبایى در سراسر جهان ساخته است. ساختمان این موزه اما یکى از زیبا&amp;zwnj;ترین&amp;zwnj;ها در نوع خودش در روى زمین است. ساختمان در روى آب بنا شده، البته این آب&amp;zwnj;ها گویا به طور کامل طبیعى نیستند و از چشمه&amp;zwnj;هاى مصنوعى تشکیل شده&amp;zwnj;اند. چندین کوشک بزرگ رو در روى هم نهاده شده&amp;zwnj;اند. از شیشه به سخاوتمندى در ترکیب ساختمان استفاده شده است، و در نتیجه موزه خود به موزه&amp;zwnj;اى در دل طبیعت تبدیل شده است. دیدار از این موزه که پر است از تابلوهاى بسیار زیباى هنر آمریکا در سده&amp;zwnj;هاى مختلف انسان را به شعف مى&amp;zwnj;آورد. به راستى دلم سوخت چرا میلیاردر نیستم تا بتوانم یک فضاى هنرى در خرمشهر بسازم و به شهر دوران نوجوانى&amp;zwnj;ام خدمتى بکنم. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در هنگام ناهار سینان آنتون، نویسنده مسیحى عراقى و جوئل گوردون استاد رشته ادبیات عرب به ما پیوستند. سینان از نیویورک آمده بود. مرد شوخى&amp;zwnj;ست و مدت&amp;zwnj;ها در عراق زندانى بوده. درباره کتاب او هم در آینده برایتان خواهم نوشت. همه به اتفاق از موزه بازدید کردیم. براى همه بدون استثناء این پرسش پیش آمده بود که مگر این همه زیبایى در یک جا ممکن است. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ساعت هفت شب نوبت داستان&amp;zwnj;خوانى راندا جرار بود. او از روى کتابش به نام A Map of Home قطعه&amp;zwnj;اى را خواند که بسیار مورد توجه قرار گرفت. بعد دو داستان کوتاه خواند که هردو بسیار جالب بودند. تا جایى که متوجه شدم روحیه آمریکائى بیشتر از روحیه عربى و فلسطینى بر داستان&amp;zwnj;هاى او غلبه دارد. البته این طبیعى&amp;zwnj;ست، چون او در آمریکا به دنیا آمده و در همین جا درس خوانده است، اما البته حس فلسطین نیز با اوست. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&lt;img align=&quot;middle&quot; src=&quot;http://www.radiozamaneh.com/sites/default/files/images/arkpar03.jpg&quot; alt=&quot;&quot; /&gt;موزه پل&amp;zwnj;هاى کریستال، ویژه هنر امریکایى&amp;zwnj;&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;برنامه که تمام شد در تالار انتظار با باقلواى عربى و قهوه مورد پذیرایى قرار گرفتیم. اینک نوبت آشنایى با یک جوان ترک بود که به ایران علاقه ویژه&amp;zwnj;اى داشت. همچنین ملاقات با یک استاد سورى که به شدت نگران کشورش بود، و آشنایى با یک دختر جوان لبنانى که به ادبیات ایران علاقه شدیدى داشت، و محجبه&amp;zwnj;اى از اردن که اعتماد به نفس فوق&amp;zwnj;العاده اى داشت، از رویدادهاى دیگر آن شب است. به علاوه حضور استادان لبنانى و عرب و دانشجویانى که عربى مى&amp;zwnj;خوانند به این شب جلوه&amp;zwnj;اى خاورمیانه&amp;zwnj;اى بخشیده بود. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بحث اغلب این بود که چرا ما مردم خاورمیانه چیز زیادى درباره یکدیگر نمى&amp;zwnj;دانیم. این واقعیتى&amp;zwnj;ست. آنقدر که ما درباره کشورهاى دوردست مى&amp;zwnj;دانیم درباره خودمان هیچ چیز نمى&amp;zwnj;دانیم. قابل ذکر است که بخش قابل ملاحظه&amp;zwnj;اى از مخارج این برنامه را ملک فهد و بنیاد او پرداخته بود. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ده و نیم بامداد در تالار کتابخانه شهر یک جلسه پاسخ و پرسش براى هر سه نویسنده تدارک دیده شده بود. بیشترین پرسش&amp;zwnj;ها در این باب جریان داشت که در غربت و دور از وطن چگونه مى&amp;zwnj;نویسیم. پاسخ سه نویسنده بسیار به هم شبیه بود: دنیا خانه من است و در خانه از هر زاویه مى&amp;zwnj;توان دید و نوشت. باید باور کرد که اهالى آراکانزا با علاقه مسائل را دنبال مى&amp;zwnj;کنند. جمعیت قابل ملاحظه&amp;zwnj;اى در این جلسه حضور داشت. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ساعت سه و نیم بعد ازظهر سینان آنتون در کتاب&amp;zwnj;فروشى شهر داستان خواند. کتاب او به نام I&#039;jaam شرح احوال یک زندانى در اواخر دوران صدام حسین است. در آینده برنامه&amp;zwnj;اى درباره او خواهیم داشت. او در عین حال نخستین نویسنده عراقى&amp;zwnj;ست که من یک کتاب کامل از او خواندم. شاید دیگر زمانى باشد که باید با ادبیات نوین عراق آشنایى پیدا کرد. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ساعت هفت شب نوبت داستان&amp;zwnj;خوانى من بود. دو داستان کوتاه از دوران قدیم خواندم و بخشى از کتاب زنان بدون مردان را. حقیقتى&amp;zwnj;ست که دو نویسنده فلسطینى و عراقى همسن پسر من هستند. خوشحالم که گرچه پیر شدم اما هنوز این توان در من هست که در کنار جوانان کتاب بخوانم. از ایران به طور مرتب اىمیل&amp;zwnj;هایى به دستم مى&amp;zwnj;رسد از شب&amp;zwnj;هاى داستان&amp;zwnj;خوانى. چنین به نظر مى&amp;zwnj;رسد که هم&amp;zwnj;وطنان مقیم کشور با جدیت کار داستان&amp;zwnj;نویسى و داستان&amp;zwnj;خوانى را دنبال مى&amp;zwnj;کنند. امید آنکه بتوان روزى نویسندگان دیگر کشور&amp;zwnj;ها را به ایران دعوت کرد. در عین حال آشنایى با ادیبات منطقه خاورمیانه را باید یک وظیفه حقیقى تلقى کرد. باید کوشید از طریق ادبیات دوستى ملت&amp;zwnj;هاى همسایه را عمیق&amp;zwnj;تر کرد.&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
</description>
     <comments>https://archive.radiozamaneh.com/culture/revayat/2012/06/04/15049#comments</comments>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/culture/revayat">روایت زمانه</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/2271">شهرنوش پارسی پور</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/3877">گزارش زندگی</category>
 <pubDate>Mon, 04 Jun 2012 03:33:53 +0000</pubDate>
 <dc:creator />
 <guid isPermaLink="false">15049 at https://archive.radiozamaneh.com</guid>
  </item>
  <item>
    <title>شمسى، دختر بابا</title>
    <link>https://archive.radiozamaneh.com/culture/revayat/2012/05/28/14748</link>
    <description>&lt;div class=&quot;fb-social-like-widget&quot;&gt;&lt;fb:like  href=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/culture/revayat/2012/05/28/14748&quot; send=&quot;false&quot; layout=&quot;box_count&quot; show_faces=&quot;false&quot; width=&quot;500&quot; action=&quot;like&quot; font=&quot;arial&quot; colorscheme=&quot;light&quot;&gt;&lt;/fb:like&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-sartitr&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    گزارش زندگى ما- شماره ٧٢        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-nevisandeh&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    شهرنوش پارسی‌پور         &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-filefield field-field-maghaleh-image&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    &lt;img  class=&quot;imagefield imagefield-field_maghaleh_image&quot; width=&quot;277&quot; height=&quot;188&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/sites/default/files/parsgsh01.jpg?1338192117&quot; /&gt;        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;p&gt;شهرنوش پارسی&amp;zwnj;پور - شمسى در شکم مادرش بود که زن و شوهر از یکدیگر جدا شدند. داستان به این صورت اتفاق افتاد که پدر شمسى که ۲۳ سال از مادر شمسى بزرگ&amp;zwnj;تر بود با زن جدیدى ازدواج کرد که ۴۰ سال با او اختلاف سن داشت. پس مادر شمسى ۱۷ سال از هوویش مسن&amp;zwnj;تر بود.&lt;/p&gt;
&lt;!--break--&gt;&lt;!--break--&gt;&lt;p&gt;زن که پنج بچه براى شوهرش زائیده بود نمى&amp;zwnj;توانست این توهین را بربتابد. پس پایش را در یک کفش کرد که طلاق بگیرد. پدر شمسى دوست نداشت مادر پنج بچه&amp;zwnj;اش را طلاق بدهد. اما زن آنقدر خشمگین بود که مرد از او مى ترسید. در بحثی که میان زن و شوهر بر سر طلاق نگرفتن درگرفت، مادر شمسى کمربند شوهرش را به دست گرفت و هفت - هشت ضربه به سر و کله مرد کوبید. این البته یک ماجراى قدیمى&amp;zwnj;ست، اما امروز نیز از این داستان&amp;zwnj;ها زیاد اتفاق مى&amp;zwnj;افتد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;a href=&quot;http://www.zamahang.com/podcast/2010/20120526_Shahrnush_Gozaareshe_Zendegie_Maa_72.mp3&quot;&gt;&lt;img align=&quot;middle&quot; src=&quot;http://radiozamaneh.com/sites/default/files/musicicon_14.jpg&quot; alt=&quot;&quot; /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;مسئله اما این بود که خانواده مادر شمسى نیز مایل به طلاق دخترشان نبودند. پدر شمسى مرد ثروتمندى بود و خانواده مادر شمسى از مال دنیا بى&amp;zwnj;بهره بودند. اما این حرف&amp;zwnj;ها براى زن قابل تحمل نبود. او به هیچ وجه نمى&amp;zwnj;توانست وجود هوو را تحمل کند. در حقیقت بسیار به او برخورده بود، و کار به&amp;zwnj; جایى رسیده بود که اگر پدر شمسى زن جدید را هم طلاق مى&amp;zwnj;داد باز هم مادر شمسى طلاق مى&amp;zwnj;گرفت؛ و گرفت.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بعد اما مرد که پنج بچه&amp;zwnj;اش داشتند سرگردان مى&amp;zwnj;شدند دست به دامن خانواده زنش شد تا دوباره به مادر شمسى رجوع کند. این دائى شمسى بود که یک میهمانى مفصل به&amp;zwnj;راه انداخت و زن و شوهر را دعوت کرد. این مادر شمسى بود که آخر شب مجبور شد پدر شمسى را در اتاق&amp;zwnj;خواب خانه برادرش تحمل کند چون شرم داشت که در برابر برادرش داد و فریاد راه بیندازد. اما در بامداد این ازدواج مجدد او به صداى بلند فریاد زد که طلاق مى&amp;zwnj;خواهد. پدر شمسى دیگر خشمگین شد، اما خشم خود را فروخورد و در حضور همه اعضاى خانواده شمسى گفت: باشد، من او را طلاق مى&amp;zwnj;دهم، اما دیشب یک بچه در شکم او کاشتم. یک دختر. از حالا مى گویم که نام او شمس&amp;zwnj;الزمان است. همین&amp;zwnj;طور هم شد و ۹ ماه بعد شمس&amp;zwnj;الزمان به&amp;zwnj;دنیا آمد، و از&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان آغاز کار شمسى خوانده شد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;شمسى پدرش را کم مى&amp;zwnj;دید، اما هر بار که او را مى&amp;zwnj;دید خاطره خوشى از مرد در دلش نقش مى&amp;zwnj;بست. پدر هر بار هدیه&amp;zwnj;اى به او مى&amp;zwnj;داد. علاوه بر آن از ازدواج آخرینش دو بچه، پسر و دختر به دنیا آمده بودند که عشق شمسى بودند. با برادرش همسن بود و هرگاه به خانه پدر مى&amp;zwnj;رفت، دو بچه سر و صداى زیادى به راه مى&amp;zwnj;انداختند. در یک عکس خانوادگى پدر شمسى را مى&amp;zwnj;بینیم که در وسط نشسته. دختر بزرگش که از دو ازدواج ماقبل مادر شمسى پاى به دنیا گذاشته و از مادر شمسى یک سال بزرگ&amp;zwnj;تر است طرف راست پدر نشسته. خواهر تنى شمسى که ۱۶ سال دارد در طرف چپ نشسته. دو تا از بچه&amp;zwnj;ها پشت این جمعیت ایستاده&amp;zwnj;اند و بقیه کوچک&amp;zwnj;تر&amp;zwnj;ها جلوى پاى آن&amp;zwnj;ها نشسته&amp;zwnj;اند. شمسى روى زمین، جلوى پاى پدرش نشسته است. دختربچه پدر را بسیار دوست مى&amp;zwnj;دارد، اما از دست مادر عصبى و خشکه&amp;zwnj;اخلاقش به عذاب است. او در مجموع خانواده پدرى را که از ثروتمندان شهر هستند بیشتر از خانواده مادرى دوست دارد. خانواده مادرى اهل نماز و روزه هستند. خانواده پدرى قمارباز و اهل تفریح و سرگرمى. شمسى بار&amp;zwnj;ها پشت دست خویشان پدرى که پوکر و رامى بازى مى&amp;zwnj;کنند نشسته و این بازى&amp;zwnj;ها را یاد گرفته است. اغلب پیش آمده که در انتهاى میهمانى&amp;zwnj;هاى مفصل خانواده پدرى در آغوش پدر به خواب رفته است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&lt;img align=&quot;middle&quot; src=&quot;http://www.radiozamaneh.com/sites/default/files/images/parsgsh02.jpg&quot; alt=&quot;&quot; /&gt;شمسی عاشق شده بود...&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;شمسى هشت ساله بود که پدرش از دنیا رفت. داغ این مرگ هرگز تا آخر عمرش التیام نیافت. حضور این مرد با ریش و موى سپید نقطه عطف زندگى شمسى بود، و هنگامى که به همسرى شوهر جوانش درآمد نتوانست او را دوست بدارد. مرد بسیار جوان بود براى او. شمسى خودش هم نمى&amp;zwnj;دانست چه مى&amp;zwnj;خواهد. شوهرش جوان و قوى و البته کم&amp;zwnj;درآمد بود. آغاز زندگى&amp;zwnj;اش بود و روشن بود که پا به سن بگذارد مرد ثروتمندى خواهد بود. اما او قادر نبود شمسى را شاد کند. با این&amp;zwnj;حال ناگهان روزى جهان قوس و قزحى شد. جلال الهى از سفر اروپا به ایران بازگشت. او یکى از دوستان جوان پدر شمسى بود، و حالا ۴۸ سال از سنش گذشته بود. زمیندار بود و باغ&amp;zwnj;هاى چاى او در گیلان مکان تفریح تمام دوستان و خویشاوندان بود.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اولین بار شمسی این مرد را جلو خانه پدری&amp;zwnj;اش دید. رفته بود برادر و خواهرش را ببیند، که جلال الهى را دید. مرد داشت از اتوموبیل بیوک خود خارج مى&amp;zwnj;شد. چهره زیبا و با وقارش در نور بامدادى مى&amp;zwnj;درخشید. مو&amp;zwnj;هایش خاکسترى بود و سبیلى درویش&amp;zwnj;وار داشت. قلب شمسى لرزید. در مرد ناگهان چیزى را مى&amp;zwnj;دید که یک عمر در جست&amp;zwnj;وجوى آن بود. مرد آقا و متین بود و با دیدن شمسى لبخند زد.&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان لبخند بود که دل شمسى را براى همیشه برد. رابطه آنان در&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان نگاه نخست آغاز شد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;سالیان دراز شمسى در میان دو مرد زندگى کرد. هرگز تصمیم به طلاق نگرفت، اما هرگز نتواست شوهرش را به اندازه جلال الهى دوست بدارد. یکى از لذت&amp;zwnj;هاى او بافتن ژاکت براى او بود. ژاکت&amp;zwnj;ها را در غیاب شوهرش مى&amp;zwnj;بافت. حداقل سالى دو ژاکت به مرد هدیه مى&amp;zwnj;داد. اشتباه محض است اگر تصور شود شمسى براى مال دنیا مرد را دوست داشت. او تقریباً هرگز هیچ هدیه&amp;zwnj;اى از جلال الهى قبول نکرد. در مقابل پافشارى جلال الهى براى ازدواج همیشه مى&amp;zwnj;گفت نمى&amp;zwnj;تواند بچه&amp;zwnj;هایش را تنها بگذارد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;مسئله جالب و قابل تأمل در این رابطه وابستگى جنسى شمسى به شوهرش بود. جلال الهى در ارتباط جنسى مرد ضعیفى بود، اما این براى شمسى اهمیتى نداشت. اینکه مرد همسرى داشت برایش بى&amp;zwnj;اهمیت بود. نکته مهم اما این بود که جلال الهى پدر شمسى را به&amp;zwnj;خوبى مى&amp;zwnj;شناخت و نقل&amp;zwnj;هاى زیادى از او مى&amp;zwnj;دانست.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در یک نیمه&amp;zwnj;شب تابستانى شمسى از خواب پرید. رؤیایى درباره پدرش دیده بود. در خواب شمسى از کوهى بالا مى&amp;zwnj;رفت. پدرش پیشاپیش او حرکت مى&amp;zwnj;کرد، اما گاهى در این رؤیا پدر به چهره جلال الهى در مى&amp;zwnj;آمد. کوهستان شیب&amp;zwnj;هاى تندى داشت و شمسى به نفس نفس افتاده بود. بعد شیب آنقدر تند شد که به دیوارى مى&amp;zwnj;مانست. زیر پاى شمسى خالى بود و هر لحظه ممکن بود در دره بیفتد. به گریه افتاده بود که پدرش ناگهان دست او را گرفت و او را به نقطه امن&amp;zwnj;ترى هدایت کرد. شمسى سرش را بلند کرد تا از پدر تشکر کند. اما ناگهان دید رو در رو با خداوندگار مرگ ایستاده. او صورتى اسکلت&amp;zwnj;گونه داشت و دو چشم سیاه ذغالى&amp;zwnj;رنگ در ته حدقه چشم&amp;zwnj;هایش مى&amp;zwnj;درخشید. هنگامى که شمسى از خواب بیدار شد غرق عرق بود. قدرت تکان خوردن نداشت. صداى تنفس آرام شوهرش به او اطمینان داد که در همین دنیاست. روزهاى متوالى به این فکر کرد که چرا این خواب را دیده است. چرا پدر و جلال الهى جا&amp;zwnj;به&amp;zwnj;جا مى&amp;zwnj;شدند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;یک هفته&amp;zwnj;اى پس از این رؤیا سر قرار همیشگى با جلال الهى رفت. مثل همیشه آن&amp;zwnj;ها به هم عشق ورزیدند، اما شمسى به خانه که بازگشت احساس کرد بدنش کثیف است. باید حتماً خود را مى&amp;zwnj;شست. اسباب حمامش را بست و راهى گرمابه شد؛ و این آخرین بارى بود که جلال الهى را دید. شمسى ناگهان ساکت شد. دوستانش متحیر بودند که چرا او دیگر از عشق حرف نمى&amp;zwnj;زند. شمسى چنان از خاطره جلال الهى فاصله گرفت که همه آرام آرام فهمیدند که دیگر نباید درباره مرد با او حرف بزنند. و عاقبت یک روز در برابر پافشارى پوران، دوستش که مى&amp;zwnj;خواست بداند چه اتفاقى افتاده گفت: باور کن هیچى. فقط تا همین اواخر من دختر بابام بودم. حالا یک دفعه متوجه شدم که خودم مادر هستم.&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در همین زمینه:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;http://www.radiozamaneh.com/taxonomy/term/2271&quot;&gt;::برنامه&amp;zwnj;های رادیویی شهرنوش پارسی&amp;zwnj;پور در رادیو زمانه::&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;
&lt;a href=&quot;http://shahrnushparsipur.com/&quot;&gt;::وب&amp;zwnj;سایت شهرنوش پارسی&amp;zwnj;پور::&amp;emsp;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
</description>
     <comments>https://archive.radiozamaneh.com/culture/revayat/2012/05/28/14748#comments</comments>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/culture/revayat">روایت زمانه</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/10951">شهرنوش پارسی‌ پور</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/3877">گزارش زندگی</category>
 <pubDate>Mon, 28 May 2012 08:01:58 +0000</pubDate>
 <dc:creator />
 <guid isPermaLink="false">14748 at https://archive.radiozamaneh.com</guid>
  </item>
  <item>
    <title>مهرداد، پسرک مهرطلب</title>
    <link>https://archive.radiozamaneh.com/culture/revayat/2012/05/21/14533</link>
    <description>&lt;div class=&quot;fb-social-like-widget&quot;&gt;&lt;fb:like  href=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/culture/revayat/2012/05/21/14533&quot; send=&quot;false&quot; layout=&quot;box_count&quot; show_faces=&quot;false&quot; width=&quot;500&quot; action=&quot;like&quot; font=&quot;arial&quot; colorscheme=&quot;light&quot;&gt;&lt;/fb:like&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-sartitr&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    گزارش زندگى ما- شماره ٧١        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-nevisandeh&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    شهرنوش پارسی‌پور         &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-filefield field-field-maghaleh-image&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    &lt;img  class=&quot;imagefield imagefield-field_maghaleh_image&quot; width=&quot;277&quot; height=&quot;188&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/sites/default/files/parsmehr01.jpg?1337890622&quot; /&gt;        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;p&gt;شهرنوش پارسی&amp;zwnj;پور - مهرداد در شکم مادرش مهرک نام داشت و بنا بود دختر به دنیا بیاید. مادر تمام سیسمونى بچه را صورتى درست کرده بود. او دائم مى&amp;zwnj;گفت مهرک من که بیاید دنیا خوش&amp;zwnj;رنگ مى&amp;zwnj;شود.اما از قضاى روزگار مهرک پسر از کار در آمد. یک پسرک چهار کیلویى و بسیار زیبا.&lt;/p&gt;
&lt;!--break--&gt;&lt;!--break--&gt;&lt;p&gt;مادر چند لحظه&amp;zwnj;اى غصه خورد اما بی&amp;zwnj;درنگ متوجه شد که بچه خوبى گیرش آمده. پس مهرداد در لحاف صورتى&amp;zwnj;رنگ بزرگ شد و همیشه شنید که بنا بوده دختر باشد. او اما یک پسر حقیقى بود، گرچه که در بچگى بسیار زیاد گریه مى&amp;zwnj;کرد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;a href=&quot;http://www.zamahang.com/podcast/2010/20120519_Parsipour.mp3&quot;&gt;&lt;img align=&quot;middle&quot; src=&quot;http://radiozamaneh.com/sites/default/files/musicicon_14.jpg&quot; alt=&quot;&quot; /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;هنگامى که خشمگین مى&amp;zwnj;شد در حالى&amp;zwnj;که اشک مى&amp;zwnj;ریخت فریاد مى&amp;zwnj;زد: مادر بمیره! بابا بمیره! خواهر بمیره! صنوبر بمیره! خانم مامانى بمیره! برادر بمیره! بعد ساکت مى&amp;zwnj;شد و&amp;zwnj;&amp;zwnj; همانطور که چشم&amp;zwnj;هایش را مى&amp;zwnj;مالید به فکر فرومى&amp;zwnj;رفت. به راستى حیف بود که مادر بمیرد. پس آهسته مى&amp;zwnj;گفت: مادر نمیره! البته پدر هم حیف بود که بمیرد. پس مى&amp;zwnj;گفت: بابا نمیره! البته خواهر هم حیف بود که بمیرد. پس مى&amp;zwnj;گفت: خواهر نمیره. بعد مى&amp;zwnj;دید صنوبر، پرستارش را هم دوست دارد. مى&amp;zwnj;گفت: صنوبر نمیره! البته مادربزرگش را هم دوست داشت. بنابراین خانم مامانى نمیره! و بالاخره برادر نمیره!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img align=&quot;left&quot; src=&quot;http://www.radiozamaneh.com/sites/default/files/images/parsmehr02.jpg&quot; alt=&quot;&quot; /&gt;مهرداد از ماه مى&amp;zwnj;ترسید، به ویژه در شب&amp;zwnj;هاى بدر به&amp;zwnj;شدت از ماه وحشت مى&amp;zwnj;کرد. در دوران بزرگسالى در شب&amp;zwnj;هاى مهتابى براى آنکه بتواند بخوابد تمام پرده&amp;zwnj;ها را مى&amp;zwnj;کشید و اتاق را به&amp;zwnj;کلى تاریک مى&amp;zwnj;کرد. هنگامى که بچه بود اما اطرافیان از درجه وحشت او از ماه خبر نداشتند. بچه فقط با دست ماه را نشان مى&amp;zwnj;داد و سر و صدا مى&amp;zwnj;کرد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;مهرداد اما عشقش را به مادر و صنوبر به یکسان عرضه مى کرد. مادر را آن قدر دوست داشت که اغلب او را بو مى&amp;zwnj;کشید، و زمانى که زبان باز کرده بود پس از بو کشیدن همانند گربه خرناس مى&amp;zwnj;کشید و مى&amp;zwnj;گفت: چه بوى خوبى. مادر نیز او را غرق در بوسه مى&amp;zwnj;کرد. عشق به صنوبر اما به شکل دیگرى ابراز مى&amp;zwnj;شد. همیشه هنگامى که مى&amp;zwnj;خواست بخوابد در آغوش صنوبر فرو مى&amp;zwnj;رفت. مهرداد به همین شکل بزرگ شد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;هنگامى که ۱۷ سال داشت براى نخستین بار عاشق شد. این عشق به نحو غریبى ظاهر شد. او روزى در کابین تلفن عمومى شماره تلفنى را روى دیوار دید که نام شخصى به نام پروین در کنار آن نوشته شده بود. مهرداد به رفیقش گفت: من با این پروین ازدواج مى&amp;zwnj;کنم. در آن موقع به علتى با مادرش قهر کرده بود و خشمگین بود. پس گوشى تلفن را برداشت و شماره پروین را گرفت.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;صداى نازک زنى از آن سو به گوش خورد که الو، بله؟ مهرداد پرسید: شما پروین هستى؟ زن گفت: بله من پروین هستم. مهرداد گفت: حاضرى با من عروسى کنى؟ پروین لحظه&amp;zwnj;اى ساکت ماند و بعد گفت: جدى مى&amp;zwnj;گى؟ مهرداد گفت: هیچوقت به اندازه حالا جدى نبودم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;این مقدمه آشنایى با پروین بود که زنى بود به اصطلاج تک&amp;zwnj;پران و شاید خودش شماره&amp;zwnj;اش را در کابین تلفن نوشته بود. مهرداد به سراغ پروین رفت، و پروین نخستین زن زندگى مهرداد بود. هنگامى که آن&amp;zwnj;ها براى نخستین بار با یکدیگر رابطه برقرار کردند پروین پرسید: جدى حاضرى مرا بگیرى؟ مهرداد گفت: البته. آنگاه پروین موى دماغ مادر مهرداد شد. خودش را همسر مهرداد مى&amp;zwnj;دانست و گرفتارى غریبى آغاز شد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img width=&quot;207&quot; height=&quot;276&quot; align=&quot;right&quot; src=&quot;http://www.radiozamaneh.com/sites/default/files/images/parsmehr03.jpg&quot; alt=&quot;&quot; /&gt;پروین هر روز هردودکشان به در خانه مى&amp;zwnj;آمد و مهرداد را طلب مى&amp;zwnj;کرد. مادر او را به داخل راه نمى&amp;zwnj;داد و همین زن را عصبى مى&amp;zwnj;کرد. کم کم مسئله پروین به &amp;quot;سندروم پروین&amp;quot; تبدیل شد. روشن نبود چرا مهرداد این همه به قول خودش وفادار است. او کشف کرده بود که پروین یک پا روسپى&amp;zwnj;ست، اما همچنان فکر مى&amp;zwnj;کرد باید با او ازدواج کند. عاقبت تنها به یک دلیل از این ازدواج منصرف شد و آن هنگامى بود که کشف کرد پروین از نظر روانى در تعادل خوبى قرار ندارد. پروین کمى بعد در بیمارستان بسترى شد و زیر الکتروشوک مغزی قرار گرفت.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اما به هرحال مهرداد در سن نوزده&amp;zwnj;سالگى ازدواج کرد. این&amp;zwnj;بار با دختر همسایه دوست شد. اندکى بعد با او ازدواج کرد. تا چهار سال بعد متوجه شود که او دوستش ندارد و به دیگرى دل بسته است. پس مهرداد پا پیش گذاشت و درخواست طلاق داد، و هنوز سند طلاق امضاء نشده با یک خانم منشى اداره گمرکات ازدواج کرد که در یک پارتى دوستانه به او برخورده بود و کوچک&amp;zwnj;ترین شناختى از او نداشت. در فاصله این دو ازدواج پنج شرکت را باز و بسته کرد. او جز اینکه مدیر باشد کار دیگرى نمى&amp;zwnj;توانست بکند. در نتیجه مرتب شرکت&amp;zwnj;هاى کوچکى به&amp;zwnj;راه مى&amp;zwnj;انداخت. گاهى بنا بود این شرکت&amp;zwnj;ها در کار حمل و نقل باشند، گاهى به فکر ساختن خانه مى&amp;zwnj;افتاد و زمانى متوجه سینما مى&amp;zwnj;شد. گرچه هیچ تحصیلات فنى نداشت، اما شرکت&amp;zwnj;هایش را به خوبى اداره مى&amp;zwnj;کرد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;زن دوم که زن قابلى بود موفق شد با کمک مهرداد یک شرکت صادرات و واردات را به&amp;zwnj;راه بیندازد. آن&amp;zwnj;ها تصمیم گرفتند اجناس ایرانى را به دوبى و کویت و هندوستان صادر کنند و در عوض وارداتى از این کشور&amp;zwnj;ها داشته باشند. نبوغ زن و میل مدیریت مهرداد دست به دست هم داد و کار آن&amp;zwnj;ها سکه شد. درست در اوج این موفقیت&amp;zwnj;ها بود که مهرداد براى نخستین&amp;zwnj;بار در زندگى&amp;zwnj;اش عاشق شد. واقعیتى&amp;zwnj;ست که زن&amp;zwnj;هایى که تا این لحظه در زندگى او بودند به این علت بودند که مهرداد بدون زن نمى&amp;zwnj;توانست زندگی کند. او بى مهابا و بدون فکر به سوى زنى مى&amp;zwnj;رفت و اندکى بعد گرفتار مى&amp;zwnj;شد. اما زن سوم که فتنه نام داشت در مقام یک عشق واقعى وارد زندگى مهرداد شد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;شبى مهرداد در حالى که مشروب فراوانى خورده بود به سراغ زن دوم رفت و وضعیت روحى خود را براى او شرح داد. زن دچار حالتى نزدیک به جنون شد. شرکت آن&amp;zwnj;ها تازه به موفقیت رسیده بود و حرکت مهرداد به نظر غیر عادى مى&amp;zwnj;آمد. زن به سراغ مادر مهرداد رفت و درد دل کرد. مادر که مهرداد را بسیار دوست مى&amp;zwnj;داشت جز آنکه تأسف بخورد کارى نمى&amp;zwnj;توانست بکند. گذشته از آن دو روز قبل از آن مهرداد به سراغ مادرش رفته بود و درباره عشق جدیدش با مادر حرف زده بود. او چنان عاشق شده بود که مادر را نیز تحت تأثیر قرار داد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img align=&quot;left&quot; src=&quot;http://www.radiozamaneh.com/sites/default/files/images/parsmehr04.jpg&quot; alt=&quot;&quot; /&gt;زن مهرداد که شکوفه نام داشت و از حالت مادر درک مى&amp;zwnj;کرد که هیچگاه طرف او را نخواهد گرفت پریشان&amp;zwnj;احوال از خانه بیرون مى&amp;zwnj;رفت که صنوبر جلوى او را گرفت. صنوبر گفت که مهرداد مردى&amp;zwnj;ست همیشه عاشق، و شکوفه اگر عاقل باشد مى&amp;zwnj;تواند مدتى رفتار عجیب او را تحمل کند. مرد بالاخره به&amp;zwnj;سوى او باز خواهد گشت. اما شکوفه زنى نبود که تحمل کند. طلاق آن&amp;zwnj;ها شش ماه به درازا کشید و شکوفه، شاید براى انتقام&amp;zwnj;جویى با دوست نزدیک مهرداد ازدواج کرد. مهرداد نیز با فتنه خانه&amp;zwnj;اى گرفت و باز شرکتى تأسیس کرد، اما فتنه کوچک&amp;zwnj;ترین ذوقى در انجام این نوع کار&amp;zwnj;ها نداشت. در نتیجه وضع مالى آن&amp;zwnj;ها به شکل اسفناکى درآمد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;البته فقر کشنده عشق است، و لابد حدس مى زنید زنى که به مرد زن&amp;zwnj;دار دل مى&amp;zwnj;بندد شریک خوبى براى زندگى نیست. این ازدواج پنج سال ادامه پیدا کرد. در طول این پنج سال زوج دائماً در قرعه&amp;zwnj;کشى گرین&amp;zwnj;کارت شرکت کردند تا بلکه در آمریکا بخت و اقبالشان را آزمایش کنند. کار به جایى رسید که مهرداد دیگر نمى&amp;zwnj;توانست شرکتى تأسیس کند. جیبش به کلى خالى بود. گاهى وسوسه مى&amp;zwnj;شد به نزد شکوفه برود و از او بخواهد تا اجازه دهد در شرکتش کار کند. اما کار به درازا نکشید. یک شب که زود&amp;zwnj;تر از معمول به خانه آمد از اتاق خواب سر و صدایى شنید. فتنه تنها نبود و صدا&amp;zwnj;ها مشکوک&amp;zwnj;تر از آن بود که مهرداد در را باز کند. آن قدر فتنه را دوست داشت که نمى&amp;zwnj;توانست او را با مرد دیگرى در رختخواب ببیند. مضطرب به آشپزخانه رفت و ناگهان چشمش به ماه افتاد که از پنجره پیدا بود. کوششى براى کشیدن پرده نکرد، چون دچار حالت تهوع بود. حالت تهوع ادامه پیدا کرد و مهرداد سرش را روى میز گذاشت و دیگر از جا بلند نشد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بنا به تشخیص پزشک مرگ به دلیل سکته قلبى به سراغ او آمده بود. مردى که از ماه مى&amp;zwnj;ترسید بسیار زود&amp;zwnj;تر از وقت و در سن چهل و سه سالگى از دنیا رفت.&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در همین زمینه:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;http://www.radiozamaneh.com/taxonomy/term/2271&quot;&gt;::برنامه&amp;zwnj;های رادیویی شهرنوش پارسی&amp;zwnj;پور در رادیو زمانه::&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;
&lt;a href=&quot;http://shahrnushparsipur.com/&quot;&gt;::وب&amp;zwnj;سایت شهرنوش پارسی&amp;zwnj;پور::&amp;emsp;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
</description>
     <comments>https://archive.radiozamaneh.com/culture/revayat/2012/05/21/14533#comments</comments>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/culture/revayat">روایت زمانه</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/2271">شهرنوش پارسی پور</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/3877">گزارش زندگی</category>
 <pubDate>Mon, 21 May 2012 06:12:05 +0000</pubDate>
 <dc:creator />
 <guid isPermaLink="false">14533 at https://archive.radiozamaneh.com</guid>
  </item>
  </channel>
</rss>