<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?><rss version="2.0" xml:base="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/3847/all" xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/">
  <channel>
    <title>مجتبا صولت پور</title>
    <link>https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/3847/all</link>
    <description></description>
    <language>fa</language>
          <item>
    <title>لیلی گله‌داران: &quot;با دست مست می‌نوشتم&quot;</title>
    <link>https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2012/06/21/11561</link>
    <description>&lt;div class=&quot;fb-social-like-widget&quot;&gt;&lt;fb:like  href=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2012/06/21/11561&quot; send=&quot;false&quot; layout=&quot;box_count&quot; show_faces=&quot;false&quot; width=&quot;500&quot; action=&quot;like&quot; font=&quot;arial&quot; colorscheme=&quot;light&quot;&gt;&lt;/fb:like&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-sartitr&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    گفت‌و‌گو مجتبا صولت‌پور با لیلی گله‌داران درباره شعر و شاعرانگی        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-nevisandeh&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    مجتبا صولت‌پور        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-filefield field-field-maghaleh-image&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    &lt;img  class=&quot;imagefield imagefield-field_maghaleh_image&quot; width=&quot;277&quot; height=&quot;188&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/sites/default/files/legalms01.jpg?1340642207&quot; /&gt;        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;p&gt;مجتبا صولت&amp;zwnj;پور- لیلی گله&amp;zwnj;داران  تحصیلات ابتدایی تا دیپلم را در شیراز گذراند و به قصد تحصیل در رشته&amp;zwnj;ی تئا&amp;zwnj;تر به تهران عزیمت کرد. سال ۱۳۷۸ در رشته دکور و صحنه آرایی از دانشگاه هنر تهران فارغ التحصیل شد. اولین مجموعه&amp;zwnj;ی شعر خود را در سال ۱۳۷۹ به نام &amp;laquo;زن/ مخروط سیاه&amp;raquo; در شیراز به طبع رساند. سال ۱۳۸۱ دومین کتاب شعر خود را با نام &amp;laquo;یوسفی که لب نزدم&amp;raquo; به چاپ رساند که برنده&amp;zwnj;ی سومین دوره&amp;zwnj;ی جایزه&amp;zwnj;ی شعر کارنامه شد.&lt;/p&gt;
&lt;!--break--&gt;&lt;!--break--&gt;&lt;p&gt;سال ۱۳۸۳ موفق به اخذ فوق لیسانس کارگردانی تئا&amp;zwnj;تر از دانشگاه هنر تهران شد و پایان نامه&amp;zwnj;اش با عنوان بررسی فمینیسم در اجراهای نمایشی به عنوان پایان نامه بر&amp;zwnj;تر سال شناخته شد و&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان سال به قصد تکمیل مراحل تحصیلی به ایتالیا مهاجرت کرد و تخصص خود را در تئا&amp;zwnj;تر و مولتی مدیا با پایان نامه&amp;zwnj;ای بر اپرای &amp;laquo;انشتین بر ساحل&amp;raquo;، کار مشترک روبرت ویلسون و فیلیپ گلس، با اخذ بالا&amp;zwnj;ترین نمره از دانشگاه رم گرفت. سپس به تحصیل در رشته&amp;zwnj;ی دکترای تحقیقاتی &amp;laquo;تکنولوژی دیجیتال در پرفورمنس&amp;raquo; در دانشگاه ساپینتزا پرداخت.سال ۱۳۸۶ مجموعه شعری به نام &amp;laquo;سینیور&amp;raquo; را برای چاپ به نشر ثالث سپرد که موفق به دریافت مجوز از وزارت ارشاد نشد. در سال ۱۳۸۸ عنوان کتاب دیگری &amp;laquo;مافی سقف سیستین&amp;raquo; به نشر نوح سپرد که مجدداً با مشکل مجوز چاپ از وزارت ارشاد مواجه شد. مجموعه&amp;zwnj;ی &amp;laquo;سینیور&amp;raquo;  به زودی توسط نشر باران در سوئد به چاپ خواهد رسید. لیلی گله داران مجموعه&amp;zwnj;ی دیگری به عنوان &amp;laquo;تمام راه&amp;zwnj;ھا به رم &amp;raquo; آماده&amp;zwnj;ی چاپ دارد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;مجتبا صولت&amp;zwnj;پور با لیلی گله&amp;zwnj;داران درباره جهان شعری او و درک و دریافتش از شعر با گفت&amp;zwnj;و&amp;zwnj;گو کرده است. توجه شما را به این گفت&amp;zwnj;و&amp;zwnj;گو که از راه دور و به شکل کتبی انجام شده، جلب می&amp;zwnj;کنیم:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img align=&quot;bottom&quot; src=&quot;http://www.zamaaneh.com/pictures-new/Communicate-icon.png&quot; alt=&quot;&quot; /&gt;شاعری همچون شما که حضور حرفه&amp;zwnj;ای خود در دنیای شعر را در آغاز دهه&amp;zwnj;ی هشتاد تجربه کرده است، وضعیت شعرِ این دهه را چگونه می&amp;zwnj;بیند؟ بیشتر منظورم ساده&amp;zwnj;نویسی گسترده&amp;zwnj;ای&amp;zwnj;ست که این روز&amp;zwnj;ها همه&amp;zwnj;جا مورد استقبال است. خواننده&amp;zwnj;ها می&amp;zwnj;خوانند و شاعر&amp;zwnj;ها می&amp;zwnj;نویسند. نگاه شما به وضعیت کنونی چیست؟ &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;لیلی گله&amp;zwnj;داران: &lt;/strong&gt;مجموعه اول من به عنوان اولین گام و حضور حرفه&amp;zwnj;ای در شعر، سال ۱۳۷۹ چاپ شد و شامل شعرهایی از سال&amp;zwnj;های ۱۳۷۳ تا ۷۹ بود، و مجموعه&amp;zwnj; &amp;raquo;یوسفی که لب نزدم&amp;raquo; شامل شعرهای ۱۳۷۹ و ۸۰. در هر دو مجموعه متاثر و پیگیر تجربیات، ایده&amp;zwnj;ها و نظریات ادبی دهه&amp;zwnj;ی ۷۰ بودم، بنابراین خودم را بیشتر شاعری دهه&amp;zwnj;ی هفتادی می&amp;zwnj;بینم که شعرش در دهه&amp;zwnj;ی ۸۰ شکوفا شد، گرچه دو عنوان کتابی که در این دهه به ناشر&amp;zwnj;ها سپردم هرگز مجوز چاپ نگرفتند. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;img align=&quot;middle&quot; src=&quot;http://www.radiozamaneh.com/sites/default/files/images/legalms012.jpg&quot; alt=&quot;&quot; /&gt;زن/ مخروط سیاه، لیلی گله&amp;zwnj;داران&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;با شما موافق&amp;zwnj;ام. ساده&amp;zwnj;نویسی اسفناکی از نیمه&amp;zwnj;ی دوم دهه&amp;zwnj;ی ۸۰ ترویج پیدا کرده است. روبر برسون به دو نوع سادگی عقیده داشت، نوع اول، سادگی آغازین یا ابتدایی است که زودهنگام و خام به&amp;zwnj;دست آمده است و ماحصل ذهن خلاق و پیچیده نیست، سادگی نوع دوم اما سادگی متعالی یا غایی یا نهایی است، که عصاره&amp;zwnj;ای&amp;zwnj;ست از سال&amp;zwnj;ها تلاش و اغماض. متاسفانه در شعر نیمه&amp;zwnj;ی دوم دهه&amp;zwnj;ی ۸۰ با سادگی نوع اول مواجه&amp;zwnj;ایم. اغلب شعر&amp;zwnj;ها سهل و پیش پاافتاده، متوسط و عمومی&amp;zwnj;اند. شعر ژانر ساده&amp;zwnj;ای نیست، کوتاهی پروسه&amp;zwnj;ی تولید، یعنی نگارشِ آن فریبنده است، در حالی&amp;zwnj;که برای نوشتن شعری که نگارش آن از دو دقیقه تا ده دقیقه و یا یک ساعت زمان می&amp;zwnj;برد، باید زمان&amp;zwnj;های موازیِ کوتاه و بلندی را گذراند. شعر عصاره است، هر روز و هر لحظه در شعر باید زندگی کرد اما نمی&amp;zwnj;توان هر روز نوشت. انبوه&amp;zwnj;نویسی و متوسط&amp;zwnj;نویسی حاصل کوتاه بودن پروسه&amp;zwnj;ی پیش&amp;zwnj;تولید شعر است. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;از منظر آنتروپولوژیک هم باید بررسی شود که چرا تقاضای شعرِ سهل و ساده و زودفهم در جامعه&amp;zwnj;ی امروز ایران افزایش پیدا کرده است، برخورد ابزاری و کاربردی از شعر، آن را تا حد &amp;quot;تکست&amp;quot; شدن در یک اس&amp;zwnj;ام&amp;zwnj;اس تنزل داده است. در حالی&amp;zwnj;که شعر واقعاً نباید هیچ کاربردی داشته باشد، شعر فقط خودش است. در هیچ کجای دنیا با دانته الیگیری فال گرفته نمی&amp;zwnj;شود اما جامعه&amp;zwnj;ی ما یکی از بهترین کتاب&amp;zwnj;های شعرش را تا حد تفأل پایین کشیده است. کتاب حافظ دست به دست می&amp;zwnj;گردد اما شعر حافظ خوانده نمی&amp;zwnj;شود. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;نکته&amp;zwnj;ی دیگری که تنها اشاره&amp;zwnj;وار می&amp;zwnj;گویم، زبان رایج جامعه&amp;zwnj;ی ایران در این دهه است. شعر مگر چیزی است به جز زبان، و زبان یعنی فرهنگ. اگر دوستانِ زبان&amp;zwnj;شناس به تحلیل آسیب&amp;zwnj;شناسانه&amp;zwnj;ی زبان این دهه بپردازند شاید بتوانیم عامل افول شاعرانگی و طنازی&amp;zwnj;های زبانی شعر فارسی را ردیابی کنیم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img align=&quot;bottom&quot; src=&quot;http://www.zamaaneh.com/pictures-new/Communicate-icon.png&quot; alt=&quot;&quot; /&gt;با اینکه بین تاریخ چاپ کتاب&amp;zwnj;هایتان فقط دو سال فاصله هست، اما تفاوت&amp;zwnj;های &amp;laquo;زن / مخروط سیاه&amp;raquo; تا &amp;laquo;یوسفی که لب نزدم&amp;raquo; خیلی فاحش است. در این مدت بر لیلی گله&amp;zwnj;داران چه گذشت؟ راویِ کتاب اولتان، یک زن احساساتی&amp;zwnj;ست که در غالب شعر&amp;zwnj;ها به&amp;zwnj;جز عاشقانه&amp;zwnj;سرایی&amp;zwnj;های نه ضعیف، اما کاملاً معمولی کار دیگری نمی&amp;zwnj;کند، اما در عوض کتاب دومتان، نشان&amp;zwnj;دهنده&amp;zwnj;ی جهشی عمیق است، که به&amp;zwnj;نظر من شاعرش را به جهان&amp;zwnj;بینیِ واقعی&amp;zwnj;اش رسانده.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;این مصاحبه مرا به سال&amp;zwnj;ها قبل برگرداند، بعد از سال&amp;zwnj;ها نشستم و در زیر آفتاب سوزنده&amp;zwnj;تری، کنار نخل&amp;zwnj;های بی&amp;zwnj;ثمر اما بلندتری، و در ساحل آرامِ دوری، کتاب&amp;zwnj;های اول و دوم&amp;zwnj;ام را دوباره خواندم و از نگاه سوم شخص به لیلیِ آن کتاب&amp;zwnj;ها نگاه کردم. بله، این دو کتاب به فاصله&amp;zwnj;ی یک سال از هم چاپ شدند، یادم می&amp;zwnj;آید به محضی که &amp;laquo;زن / مخروط سیاه&amp;raquo; را به ناشر سپردم، از آن دور شدم. کتاب را که برای اولین بار ورق می&amp;zwnj;زدم، در میانه&amp;zwnj;ی نوشتن &amp;laquo;یوسفی که لب نزدم&amp;raquo; بودم. به اکراه حتی در جلسات نقد و شعر&amp;zwnj;خوانی این کتاب شرکت می&amp;zwnj;کردم چرا که وارد مرحله&amp;zwnj;ی دیگری از نوشتن شده بودم، همان&amp;zwnj;طور که شما گفتید، زبان، ساختار، جهان و جهان&amp;zwnj;بینی من عوض شده بودند. شعرهای آخر کتاب &amp;laquo;زن / مخروط سیاه&amp;raquo; و به&amp;zwnj;خصوص شعر پشت جلد نشانه&amp;zwnj;ی این تغییرات بودند و در واقع خط ربط این دو کتاب بودند، همان&amp;zwnj;طور که شعر پسکوچه&amp;zwnj;های اسپانیا حلقه&amp;zwnj;ی رابط کتاب دوم و سوم من، &amp;laquo;سینیور&amp;raquo; محسوب می&amp;zwnj;شود، همان&amp;zwnj;طور که بین &amp;laquo;سینیور&amp;raquo; و &amp;laquo;تمام راه&amp;zwnj;ها به روم&amp;raquo; شعرهایی میانی وجود دارند. من نقطه&amp;zwnj;ی پایان هر کتابم را با شعری متفاوت از باقی شعر&amp;zwnj;ها می&amp;zwnj;گذارم، کتاب برای من وقتی تمام می&amp;zwnj;شود که شعری پرتابم کند به فضا و زبانی دیگر.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&lt;img align=&quot;middle&quot; src=&quot;http://www.radiozamaneh.com/sites/default/files/images/legalms013.jpg&quot; alt=&quot;&quot; /&gt;لیلی گله&amp;zwnj;داران:ساده&amp;zwnj;نویسی اسفناکی از نیمه&amp;zwnj;ی دوم دهه&amp;zwnj;ی ۸۰ ترویج پیدا کرده است.&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;&lt;img align=&quot;bottom&quot; src=&quot;http://www.zamaaneh.com/pictures-new/Communicate-icon.png&quot; alt=&quot;&quot; /&gt;روایت در شعر&amp;zwnj;هایتان عنصری کلیدی&amp;zwnj;ست، و بیشتر از اینکه به سِیرِ روایت وابسته باشد، تحت تأثیر خود راوی&amp;zwnj;ست. راویِ زن در شعر، از فروغ تاکنون چه تغییراتی کرده؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بگذارید اول درباره&amp;zwnj;ی خود روایت بگویم، من از اساس با ایده&amp;zwnj;ی حذف روایت مخالف&amp;zwnj;ام، چرا که نمی&amp;zwnj;شود آن&amp;zwnj;را حذف کرد و از این جهت حذف&amp;zwnj;نشدنی است که حتا در تجریدی&amp;zwnj;ترین شکل هنری هم در دام ذهن و ذهنیتِ روایت&amp;zwnj;ساز مخاطبیم. گریز از روایت نیز خود نوعی از روایتگری است. شعر من روایتگری می&amp;zwnj;کند اما روایت در آن به&amp;zwnj;خصوص از کتاب &amp;laquo;سینیور&amp;raquo; به بعد، قابل مقایسه با دو مجموعه&amp;zwnj;ی چاپ شده از من نیست. مهم&amp;zwnj;ترین تفاوت در روایت شعر فروغ با شعر من این است که راوی شعر فروغ، فروغ فرخزاد است، من اما مجازی&amp;zwnj;ام در شعر خودم، متکثر و متعدد و متضاد، و این&amp;zwnj;را مدیون تئا&amp;zwnj;تر هستم. در شعرهای &amp;laquo;یوسفی که لب نزدم&amp;raquo; از منِ &amp;laquo;زن / مخروط سیاه&amp;raquo; فاصله گرفتم، در مجموعه&amp;zwnj;ی &amp;laquo;سینیور&amp;raquo; کاملاً مجازی&amp;zwnj;ام، درست شبیه بازیگری در نقش&amp;zwnj;های مختلف. راوی شعر من، هم لیلی گله&amp;zwnj;داران است و هم نیست.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img align=&quot;bottom&quot; src=&quot;http://www.zamaaneh.com/pictures-new/Communicate-icon.png&quot; alt=&quot;&quot; /&gt;اما برگردیم بر سر &amp;laquo;زن / مخروط سیاه&amp;raquo;. با اینکه چاپش اتفاق خوبی بود، اما شعرهای کتاب یکدست نیست. مثلاً در &amp;laquo;بادگیر&amp;raquo;&amp;zwnj;ها، ردِ پای فروغ هست، در &amp;laquo;نان روزانه&amp;raquo; و یا &amp;laquo;در کافه&amp;raquo; عاشقانه&amp;zwnj;سرایی به سطح نازلی از خود رسیده، و قرار گرفتن این شعر&amp;zwnj;ها در کنار تجربه&amp;zwnj;های موفقی مثل &amp;laquo;مخروط شدن در چادر سیاه&amp;raquo; و یا &amp;laquo;ارمیا&amp;raquo;، خواننده را کمی گیج می&amp;zwnj;کند. بعد از سپری شدن بیش از ۱۰ سال، به اولین کتابی که در فضای ادبی ایران منتشر کردید چه&amp;zwnj;جور نگاه می&amp;zwnj;کنید؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;laquo;زن/ مخروط سیاه&amp;raquo; مجموعه&amp;zwnj;ی منسجمی نیست، گزینه&amp;zwnj;ای است از اولین شعرهایی که جسته گریخته نوشته شده بودند و جاهایی چاپ شده بودند یا خوانده شده بودند. شتاب&amp;zwnj;زدگی و هیجان&amp;zwnj;زدگی&amp;zwnj;ام را در این مجموعه می&amp;zwnj;بینم که اقتضای جوانی و کم&amp;zwnj;تجربگی من بود.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;تحت تأثیر افیونِ نوشتن سطرهایی را جا انداخته&amp;zwnj;ام، سطرهایی را از دست داده&amp;zwnj;ام و سطرهایی را قاپ نزده&amp;zwnj;ام یا خام&amp;zwnj;&amp;zwnj; رها کرده&amp;zwnj;ام. هنوز از پس سال&amp;zwnj;ها به خوبی لحظه&amp;zwnj;ی نوشتن هر شعر را به یاد دارم و امروز که دوباره می&amp;zwnj;خوانمشان می&amp;zwnj;بینم که چطور و چقدر هیجانِ نوشتن بر نوشتارم حاکم بوده است. شاید بهترین توصیفی که بتوانم از خودم بکنم این باشد که با دست مست می&amp;zwnj;نوشتم، امروز اما من دیگر شش انگشتی شده&amp;zwnj;ام و مداد بلند&amp;zwnj;ترین، لاغر&amp;zwnj;ترین و تیز&amp;zwnj;ترین انگشت من است. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;laquo;زن / مخروط سیاه&amp;raquo; اما کتاب مهمی در کارنامه&amp;zwnj;ی من است، نه به خاطر اینکه اولین کتاب من است، نه از این جهت که کتاب در جامعه&amp;zwnj;ی ادبی دیده و خوانده شد و با عنوان خاص&amp;zwnj;اش کنجکاوکننده بود، بلکه از این جهت که سنگ بنا و مرجع کارهای متأخر من محسوب می&amp;zwnj;شود. وقتی شعر خدای دوباره&amp;zwnj;ام را می&amp;zwnj;خوانم&amp;zwnj;، نمی&amp;zwnj;توانم لبخند نزنم و تحول و تکامل خودم، زبانم و نگاهم را در مقایسه با &amp;laquo;سینیور&amp;raquo; در آن نبینم. هنوز و همچنان سطرهای زیادی از کتاب را دوست دارم، شعرهای مخروط سیاه، نان روزانه و شعر تقدیمی کتاب را هنوز با لذت می&amp;zwnj;خوانم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img align=&quot;bottom&quot; src=&quot;http://www.zamaaneh.com/pictures-new/Communicate-icon.png&quot; alt=&quot;&quot; /&gt;از آنجا که عاشقانه&amp;zwnj;سرایی بسیار محبوب شماست، دلم می&amp;zwnj;خواهد کمی درباره&amp;zwnj;اش صحبت کنیم. بیشتر علاقه&amp;zwnj;مندم که موضع شخصیتان را در قبال این تِم محبوب در شعر بدانم. و اینکه این&amp;zwnj;روز&amp;zwnj;ها حجم انبوهی از شعرهای عاشقانه در قالب سپید نوشته و منتشر می&amp;zwnj;شوند. خیلی&amp;zwnj;هاشان را می&amp;zwnj;شود به سرعت خواند و به سرعت هم فراموش کرد. این وضعیت کمی نگران&amp;zwnj;کننده نیست؟ در اینجا آیا چیزی رنگِ تکرار نگرفته؟ &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اوه! عاشقانه&amp;zwnj;سرایی واقعاً محبوب من است. عشق، تمی است که دستم را برای واریته&amp;zwnj;های مختلف باز می&amp;zwnj;گذارد. نگاه من به عشق از جهاتی شبیه کارملو بنه (Carmelo Bene) است، مثلاً &amp;laquo;مکبث&amp;raquo; برای من یک تراژدی کاملاً عاشقانه و &amp;laquo;هملت&amp;raquo; یک کمدی عاشقانه است. عشق موقعیت بازی (open)است که به من امکان بازی می&amp;zwnj;دهد. تمی است که به تم&amp;zwnj;های دیگر هم مجال حضور می&amp;zwnj;دهد. در اغلب شعرهای من عشق مثل یک باسو کونتینو (Basso continuo) یا یک لایتموتیف (Leitmotif) شنیده/حس می&amp;zwnj;شود. در مورد بخش دوم سؤال شما، فکر نمی&amp;zwnj;کنم که خود تم عاشقانه، شعر لیریک یا انبوه عاشقانه&amp;zwnj;سرایی معضل باشد، مهم زاویه&amp;zwnj;ی دید و پی اُ وی (P. O. V.) نویسنده است وگرنه تم&amp;zwnj;ها محدودند، ما درست به قدر انگشتان دستمان تم داریم، استفاده&amp;zwnj;ی متداول و مرسوم از این تم است که آن&amp;zwnj;را مکرر، تکراری و نسیان&amp;zwnj;پذیر می&amp;zwnj;کند وگرنه &amp;laquo;یک قصه بیش نیست غم عشق و ین عجب / کز هر زبان که می&amp;zwnj;شنوم نامکرر است.&amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p class=&quot;rteindent1&quot;&gt;&lt;img align=&quot;middle&quot; src=&quot;http://www.radiozamaneh.com/sites/default/files/images/legalms014.jpg&quot; alt=&quot;&quot; /&gt;یوسفی که لب نزدم، لیلی گله&amp;zwnj;داران&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;&lt;img align=&quot;bottom&quot; src=&quot;http://www.zamaaneh.com/pictures-new/Communicate-icon.png&quot; alt=&quot;&quot; /&gt;آیا در این تلاش بودید که راوی شعرهای &amp;laquo;زن / مخروط سیاه&amp;raquo; را از چنگ کلیشه&amp;zwnj;های زنِ جهان&amp;zwnj;سومی رهایی بدهید؟ منظورم آن تعریفی&amp;zwnj;ست که جامعه&amp;zwnj;ی جهان&amp;zwnj;سوم از زن در مقیاس اجتماعی&amp;zwnj;اش دارد. علاقه&amp;zwnj;ی شما به اروتیسم در شعر از همین منظر است، که مثلاً زنِ جهان&amp;zwnj;سومی (و نه صرفاً ایرانی) را از قالب کلیشه&amp;zwnj;ای، غیرواقعی و مضمحل شده&amp;zwnj;اش دور کنید؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;من هیچ تلاشی برای هیچ چیزی ندارم. دغدغه&amp;zwnj;هایم به ترتیب، من/انسان/زنِ جهان&amp;zwnj;سومی در هر کتابم تفاوت&amp;zwnj;هایی پیدا کرده اما تمام نشده است، شاید&amp;zwnj;&amp;zwnj; رها شدنی و&amp;zwnj;&amp;zwnj; رها کردنی نیستند. زیر این آسمان همه جا برای من جهان سوم است. ربطی به اقلیم و جغرافیا ندارد، جهان سوم یک وضعیت فکری است که در مقابل اندیشه&amp;zwnj;ی من قرار دارد. مشکل لیلی، امروز بیشتر آسمان است تا زمین. در &amp;laquo;یوسفی که لب نزدم&amp;raquo; ابری برداشتم تا آسمان ته گرفته را بسابم، تا آن&amp;zwnj;را بر میز یک توئی قرار دهم، در &amp;laquo;سینیور&amp;raquo; فرا&amp;zwnj;تر می&amp;zwnj;روم، آسمان شلوغ را جوری جارو می&amp;zwnj;کنم که قاری، مغز حرامم را حلال بخواند. اروتیسم در شعر من در مسیر دور شدن از زن جهان&amp;zwnj;سومی و نزدیک شدن به زن شرقی است. یک اروتیسم زنانه&amp;zwnj;ی شرقی که از بعد از فروغ در شعر بعضی از زنان دهه&amp;zwnj;های اخیر نمود پیدا کرده است. اما پس از &amp;laquo;یوسفی که لب نزدم&amp;raquo; در سطح دیگری با جنسیت درگیرم، یعنی در حیطه&amp;zwnj;ی زبان. دغدغه&amp;zwnj;ی من این زبان است، می&amp;zwnj;توانم از دام تنم&amp;zwnj;&amp;zwnj; رها کنم خودم را اما زبان قید سختی است. در شعر &amp;laquo;من&amp;raquo; به هر دری که می&amp;zwnj;زنم باز من، the man می&amp;zwnj;شود.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img align=&quot;bottom&quot; src=&quot;http://www.zamaaneh.com/pictures-new/Communicate-icon.png&quot; alt=&quot;&quot; /&gt;اما برسیم به کتاب محبوبِ من، &amp;laquo;یوسفی که لب نزدم&amp;raquo;. &amp;laquo;یوسف&amp;raquo; در کتابتان یک کاراکتر است، که از عنوان رویِ جلد و طرحِ جلد آغاز می&amp;zwnj;شود، و شعرهای کتاب تکه به تکه این کاراکتر را کامل می&amp;zwnj;کنند. به&amp;zwnj;نظرم چینش شعر&amp;zwnj;ها خیلی مناسب و آگاهانه آمد. مثلاً یوسفی که در شعرهای آغازین کتاب هست، تصویری کلاسیک از یوسف دارد، درحالی&amp;zwnj;که تعریفِ یوسف در آخرین شعر کتاب، بدون این&amp;zwnj;که تناقضی ساخته باشد، مدرن شده است. چطور یک&amp;zwnj;باره به &amp;laquo;یوسف&amp;raquo; علاقه&amp;zwnj;مند شدید؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;یوسف را من ابتدا به عنوان یک صفت در توصیف زیبایی مردانه به&amp;zwnj;کار بردم، این صفت بعد&amp;zwnj;تر حالت قیدی و سپس به شکل اسم (عام و خاص) درآمد و در &amp;zwnj;&amp;zwnj;نهایت دوباره از حالت اسمی به حالت توصیفی تجریدی بازگشت. شاید جزو معدود زنانی بودم که محبوبش را با اسم و نه با ضمیر فرامی&amp;zwnj;خواند، یوسف، ژوزف، یو (you) یو یو یوسف... در &amp;laquo;زن / مخروط سیاه&amp;raquo; مرجع شعر&amp;zwnj;ها یک &amp;laquo;Y&amp;raquo; بود یا ارمیا، یعنی همچنان در وضعیت ضمیری، مجهولی، اساطیری بود. در &amp;laquo;یوسفی که لب نزدم&amp;raquo;، یک اسم عام بود که کاربردهای اسم خاص داشت و در فاصله&amp;zwnj;ی عهد عقیق و مدرن در نوسان بود. طرح روی جلد کتاب که اشاره کردید، کامل&amp;zwnj;کننده&amp;zwnj;ی مجموعه بود. یوسف تصویر داشت اما تصویری که همان&amp;zwnj;قدر که سوررئال بود، به&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان اندازه هم می&amp;zwnj;توانست واقعی باشد. من خیلی به ندرت نقاشی می&amp;zwnj;کشم و آن وقتی است که از کلمه می&amp;zwnj;مانم. به&amp;zwnj;هر حال این تابلو جزو جدایی&amp;zwnj;ناپذیر شعرهای مجموعه است، همانطور که &amp;laquo;تمام راه&amp;zwnj;ها به روم&amp;raquo; هم تابلوی خودش را دارد، که امیدوارم به زودی چاپ شود و جلد کتاب را ببینید.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img align=&quot;bottom&quot; src=&quot;http://www.zamaaneh.com/pictures-new/Communicate-icon.png&quot; alt=&quot;&quot; /&gt;با اینکه تِم اصلی در هر دو کتابتان عاشقانه است، اما مجموعه&amp;zwnj;ی دوم، در عاشقانه&amp;zwnj;ترین سروده&amp;zwnj;هایش می&amp;zwnj;تواند پا را از مرز محدود یک عاشقانه&amp;zwnj;ی صرفاً عاشقانه فرا&amp;zwnj;تر بگذارد. مثلاً شعر &amp;laquo;ابابیل&amp;raquo;. &amp;laquo;امروز دیگر پروا نکردم که عاشقانه&amp;zwnj;هایم به باد است / زمین بی&amp;zwnj;تفاوت است / توفان را از هوا بلند وُ / لای مو&amp;zwnj;هایم پنهانش کرده&amp;zwnj;ام.&amp;raquo; یک&amp;zwnj;جور درون&amp;zwnj;گرایی عمیقی دارد. یعنی شاعر در حالی که عاشق است، به&amp;zwnj;جای معشوق به خودش پناه می&amp;zwnj;آورد، و این خوب است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بله، در کتاب دوم من دیگر عشق را جدای از معشوق و مربوط به عاشق می&amp;zwnj;دیدم. عشق دیگر وابستگی، اتصال و ربطی به معشوق نداشت، متأثر از معشوق بود ولی نه متصل به آن، حیات مستقل خودش را داشت.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img align=&quot;bottom&quot; src=&quot;http://www.zamaaneh.com/pictures-new/Communicate-icon.png&quot; alt=&quot;&quot; /&gt;نزدیک به ۱۰ سال از چاپ کتاب دومتان گذشته و پس از آن اثری به دست انتشار نسپردید. آیا گزیده&amp;zwnj;کار هستید یا با وجود اوضاع کنونی در مسیر اعطای مجوز کتاب و سانسور گسترده&amp;zwnj;ی اداره&amp;zwnj;ی مربوطه، دل و دماغی برای چاپ اثر تازه&amp;zwnj;ای نمی&amp;zwnj;ماند؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;عدم توفیق من و ناشرانِ داخلی برای گرفتن مجوز کتاب تنها عاملی بود که باعث شد بعد از مجموعه&amp;zwnj;ی دوم کتابی از من چاپ نشود.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img align=&quot;bottom&quot; src=&quot;http://www.zamaaneh.com/pictures-new/Communicate-icon.png&quot; alt=&quot;&quot; /&gt;از گله&amp;zwnj;دارانِ اوائل دهه&amp;zwnj;ی هشتاد کنده شویم و برسیم به گله&amp;zwnj;دارانِ اکنون. شاعری که در رُم می&amp;zwnj;نویسد و می&amp;zwnj;زید، چقدر فرق دارد با شاعری که در بوشهر بود؟ شهر رُم تأثیری گذاشته بر شاعرانگی&amp;zwnj;تان؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;من همیشه تحت تأثیر محیط، اقلیم و بوم هستم. جغرافیای گذشته&amp;zwnj;ام را همواره با خودم دارم. بوشهر، شیراز، بندری که در آن به دنیا آمدم و شهری که در آن بزرگ شدم، همیشه با من و در من&amp;zwnj;اند. تنها جغرافیای دیگری، زبان، اقلیم و فرهنگ دیگری به من اضافه شده است. تغییرات من در مکان&amp;zwnj;های مختلف، در رویکردم به بک&amp;zwnj;گراندم هست. هنوز نمی&amp;zwnj;توانم بگویم چه چیزی محرک من می&amp;zwnj;شود برای نوشتن. همیشه غافلگیرم می&amp;zwnj;کند شعر. می&amp;zwnj;تواند ناگهان یک روز مجسمه&amp;zwnj;ای که هر روز بی&amp;zwnj;تفاوت از کنارش گذشته&amp;zwnj;ام جذبم کند، &amp;laquo;لی&amp;zwnj;بلِ&amp;raquo; یک بطری پرتابم می&amp;zwnj;کند به شیراز و... آنچه مهم است، این است که جغرافیای ذهنی من بسط یافته و در حالتی الاستیکی در مکان&amp;zwnj;های مختلف، جهان و جغرافیای درونی و مجرد مرا شکل می&amp;zwnj;دهد. گاهی بعد از نوشتن شعری متوجه می&amp;zwnj;شوم که ناخودآگاه از ترکیب تازه&amp;zwnj;ای استفاده کرده&amp;zwnj;ام که وابسته به زبان ایتالیایی&amp;zwnj;ست، یا شعری مثل گرگی در گفت&amp;zwnj;و&amp;zwnj;گو از مجموعه&amp;zwnj;ی چهارم&amp;zwnj;ام با وجود وابستگی شدیدش به زبان و تقطیع فارسی اما کلیت شعر برای کسی که در رم زندگی نکرده باشد، یا حداقل با افسانه و سمبل این شهر آشنایی نداشته باشد غیر قابل درک است. شعر من از این جهت سخت است که تجربه&amp;zwnj;ی مشترکی را با خواننده به اشتراک نمی&amp;zwnj;گذارم. هر شعر تجربه&amp;zwnj;ای&amp;zwnj;ست تازه، حتی برای خودم. من هم به قدرِ خواننده&amp;zwnj;ام غافلگیر شده&amp;zwnj;ام. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;شعر را وجود مستقلی می&amp;zwnj;دانم که پا دارد و بدون من به هرجا می&amp;zwnj;تواند برود، زبان دارد و می&amp;zwnj;تواند حرفش را بزند و اگر توانایی&amp;zwnj;اش را داشته باشد مخاطبی که امروز دور از او ایستاده است را به خودش بازگرداند. بنابراین من با دانسته&amp;zwnj;ها و یا ندانسته&amp;zwnj;های خواننده&amp;zwnj;ام کاری ندارم. برای من مهم نیست که او، مثلاً کلیسای سیستین را نشناسد یا &amp;laquo;برهنه پایین می&amp;zwnj;آید از پلکان&amp;raquo; را ندیده باشد. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بینامتنیت عنصر لاینفک شعر من است و خواننده&amp;zwnj;ای که به دنبال دریافت سریع معنا و همذات پنداری آنی است، به سراغ شعر من نمی&amp;zwnj;آید. برای من کلمه فقط کلمه است، در هر زبانی که می&amp;zwnj;خواهد باشد، فارسی، انگلیسی، ایتالیایی، عربی یا حتا ساختگی. کلمات در ذهن و زبان من معلق و آزاد و بی&amp;zwnj;ملیت&amp;zwnj;اند، اما چیزی که مثل آسمان از چنگ&amp;zwnj;اش نمی&amp;zwnj;توانم در بروم خود زبان و دستور زبان است. &lt;br /&gt;
این روز&amp;zwnj;ها چه می&amp;zwnj;کنید؟ تا آنجا که می&amp;zwnj;دانم در ایتالیا تا عالی&amp;zwnj;ترین مقاطع ادبیات نمایشی تحصیل کردید.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img align=&quot;bottom&quot; src=&quot;http://www.zamaaneh.com/pictures-new/Communicate-icon.png&quot; alt=&quot;&quot; /&gt;این روز&amp;zwnj;ها با نمایش درگیرید؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;این روز&amp;zwnj;ها درگیر پژوهشی درباره&amp;zwnj;ی Vocalism in the theatre در نیمه دوم قرن بیستم هستم. همین&amp;zwnj;طور مشغول آخرین مراحل ترجمه و برگردان شعر&amp;zwnj;هایم به ایتالیایی برای چاپ گزیده&amp;zwnj;ای از اشعار هستم. من تحصیل&amp;zwnj;کرده&amp;zwnj;ی ادبیات نمایشی نیستم، تئا&amp;zwnj;تر را در گرایش&amp;zwnj;های طراحی صحنه (لیسانس) و کارگردانی (فوق لیسانس) در ایران خواندم، بعد از آن فوق لیسانس تخصصی&amp;zwnj;ام را در تئا&amp;zwnj;تر و مولتی&amp;zwnj;مدیا در دانشگاه رم گرفتم و سپس دکترای تحقیقاتی تکنولوژی دیجیتال در پرفورمنس.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img align=&quot;bottom&quot; src=&quot;http://www.zamaaneh.com/pictures-new/Communicate-icon.png&quot; alt=&quot;&quot; /&gt;آیا می&amp;zwnj;توانیم منتظر چاپ و انتشار اثر تازه&amp;zwnj;ای از شما باشیم؟ &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;کتاب سوم من با عنوان &amp;laquo;سینیور&amp;raquo; بالاخره و با تأخیر چندین و چند ساله به زودی توسط نشر باران در سوئد منتشر خواهد شد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img align=&quot;bottom&quot; src=&quot;http://www.zamaaneh.com/pictures-new/Communicate-icon.png&quot; alt=&quot;&quot; /&gt;ممنون که در این گفت&amp;zwnj;و&amp;zwnj;گو شرکت کردید.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ممنونم از شما و سؤال&amp;zwnj;های ساده، روان و مستقیم&amp;zwnj;تان. آرزو می&amp;zwnj;کنم همان&amp;zwnj;طوری که خواسته&amp;zwnj;ی شما بود روزی رودررو و در فضایی تخصصی&amp;zwnj;تر از این مجال با هم گفت&amp;zwnj;و&amp;zwnj;گو کنیم. به امید دیدار. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
</description>
     <comments>https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2012/06/21/11561#comments</comments>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/4093">شعر معاصر ایران</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/10044">لیلی گله داران</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/3847">مجتبا صولت پور</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak">خاک</category>
 <pubDate>Thu, 21 Jun 2012 08:12:34 +0000</pubDate>
 <dc:creator />
 <guid isPermaLink="false">11561 at https://archive.radiozamaneh.com</guid>
  </item>
  <item>
    <title>آن روستایی خمیده قامت با خورجین سنگین‌اش</title>
    <link>https://archive.radiozamaneh.com/culture/book-review/2011/09/13/6885</link>
    <description>&lt;div class=&quot;fb-social-like-widget&quot;&gt;&lt;fb:like  href=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/culture/book-review/2011/09/13/6885&quot; send=&quot;false&quot; layout=&quot;box_count&quot; show_faces=&quot;false&quot; width=&quot;500&quot; action=&quot;like&quot; font=&quot;arial&quot; colorscheme=&quot;light&quot;&gt;&lt;/fb:like&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-sartitr&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    نگاهی به مجموعه داستان «عزاداران بَیَل»، به مناسبت تجدید انتشار آن در ایران         &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-nevisandeh&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    مجتبا صولت‌پور         &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-filefield field-field-maghaleh-image&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    &lt;img  class=&quot;imagefield imagefield-field_maghaleh_image&quot; width=&quot;277&quot; height=&quot;188&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/sites/default/files/solsagh01.jpg?1316365639&quot; /&gt;        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;p&gt;مجتبا صولت&amp;zwnj;پور- &amp;laquo;عزاداران بَیَل&amp;raquo; را از هر منظر که نگاه کنیم، در تاریخ داستان&amp;zwnj;نویسی ما یک اوج است. این کتاب در اواسط سال&amp;zwnj;های دهه&amp;zwnj;ی ۱۳۴۰ خورشیدی برای نخستین بار منتشر شد و پس از موفقیتِ کتاب و ساخته شدن فیلم &amp;laquo;گاو&amp;raquo; که از چهارمین داستان این مجموعه برگرفته شده، ساعدی در تجربیات منحصر به&amp;zwnj;فردش استوار &amp;zwnj;شد و سبک شخصی&amp;zwnj;اش در نویسندگی را یافت.&lt;/p&gt;
&lt;!--break--&gt;&lt;!--break--&gt;&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;می&amp;zwnj;توان گفت که در تاریخ داستان&amp;zwnj;کوتاه فارسی، سه نویسنده بیش از دیگران موجب اعتلا و درخشش آن شده&amp;zwnj;اند، و در این جمعِ غبطه&amp;zwnj;برانگیز، نام غلام&amp;zwnj;حسین ساعدی در کنار چوبک و گلشیری دیده می&amp;zwnj;شود. &amp;laquo;عزاداران بَیَل&amp;raquo; در میان مجموعه آثار ساعدی، آن&amp;zwnj;چنان شاخص است که شاید تا مدت&amp;zwnj;ها مجال پرداختن به کتاب&amp;zwnj;های دیگر او را ندهد. این اثر، که چاپ اولش توسط نشر &amp;laquo;نیل&amp;raquo; انجام شده بود، حالا بعد از سال&amp;zwnj;ها با تلاش نشر &amp;laquo;نگاه&amp;raquo; به کتاب&amp;zwnj;فروشی&amp;zwnj;ها بازگشته است. &amp;laquo;نگاه&amp;raquo; قصد دارد با چاپ مجدد مجموعه&amp;zwnj;ای از آثار ساعدی، نسل جوان را که به دلیل ممیزی&amp;zwnj;های دولتی دستش از بسیاری کتاب&amp;zwnj;ها کوتاه مانده، با بخش مهمی از تجربیات ماندگار داستان فارسی آشنا کند. این کتاب، در سال ۸۸ چاپ اول خود را در نشر &amp;laquo;نگاه&amp;raquo; گذراند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;بیرون از زمان، بیرون از مکان&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;laquo;عزادران بَیَل&amp;raquo; مجموعه&amp;zwnj;ای&amp;zwnj;ست از هشت داستانِ به&amp;zwnj;هم پیوسته، که همگی در روستای بسیار کوچک بَیَل می&amp;zwnj;گذرند و شخصیت&amp;zwnj;های مشترکی دارند. اما بَیَل را نمی&amp;zwnj;توان به&amp;zwnj;سادگی و به اختصار معرفی کرد. بَیَل روستایی دور افتاده است و فاصله&amp;zwnj;ی قابل&amp;zwnj;توجهی با اولین شهر دارد. اینکه داستان&amp;zwnj;های کتاب در روستایی دورافتاده می&amp;zwnj;گذرد، نمی&amp;zwnj;تواند دلیلی بر پاستورال (عشق به بدویت ) بودن کتاب &amp;laquo;عزادارن بَیَل&amp;raquo; باشد. هنرِ ساعدی در بی&amp;zwnj;زمان &amp;ndash; بی&amp;zwnj;مکان نشان دادن قصه&amp;zwnj;های بَیَل است. داستان&amp;zwnj;های کتاب با قدرت استعاره&amp;zwnj;سازی، خود را از دل روستا بیرون می&amp;zwnj;کشند و در هر نقطه&amp;zwnj;ی دیگرِ جهان بازسازی می&amp;zwnj;شوند و تراژدی&amp;zwnj;ها، ترس&amp;zwnj;ها، تاریکی و نور&amp;zwnj;هایشان را در هر نقطه&amp;zwnj;ای دور از بَیَل هم به اجرا می&amp;zwnj;گذارند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;به&amp;zwnj;نظر می&amp;zwnj;رسد که روستایی در ایران با نامی شبیه به بَیَل وجود دارد و گویا ساعدی هم از آنجا دیدن کرده است، اما این اطلاعات تنها به کار جریده&amp;zwnj;نویسان می&amp;zwnj;آید و ربطی به کتاب &amp;laquo;عزادران بَیَل&amp;raquo; ندارد. بَیَل هیچ&amp;zwnj;جا نیست، فقط برداشت آزاد و هوشمندانه&amp;zwnj;ی یک نویسنده است از دنیایی که در آن زندگی می&amp;zwnj;کنیم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;مرگ به عنوان یک رخداد ساده&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;عنوان کتاب، به&amp;zwnj;خوبی بر مرگ به عنوان مهم&amp;zwnj;ترین درونمایه&amp;zwnj;ی داستان&amp;zwnj;ها تأکید می&amp;zwnj;کند. به&amp;zwnj;خصوص این&amp;zwnj;که داستان&amp;zwnj;ها با نام &amp;laquo;قصه&amp;zwnj;ی اول&amp;raquo;، &amp;laquo;قصه&amp;zwnj;ی دوم&amp;raquo;،... از هم تفکیک شده&amp;zwnj;اند و تنها نامِ خاص کتاب، عنوانی&amp;zwnj;ست که بر جلد نمایان است و هر هشت داستان را زیر یک سقف گرد آورده است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&lt;img alt=&quot;&quot; align=&quot;middle&quot; src=&quot;http://www.radiozamaneh.com/sites/default/files/solsagh02.jpg&quot; /&gt;مجتبا صولت&amp;zwnj;پور: بَیَل هیچ&amp;zwnj;جا نیست، فقط برداشت آزاد و هوشمندانه&amp;zwnj;ی یک نویسنده است از دنیایی که در آن زندگی می&amp;zwnj;کنیم.&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;نگاه به مرگ و سادگیِ اتفاقش در هر هشت داستان دیده می&amp;zwnj;شود: در قصه&amp;zwnj;ی اول، زنی در حال احتضار است. همه به مرگ او یقین دارند و به نوعی منتظر و آماده&amp;zwnj;ی این اتفاق&amp;zwnj;اند. تنها چالش، چگونگی بی&amp;zwnj;خبر گذاشتن پسر کوچک زن است، و تنها اوست که نمی&amp;zwnj;تواند سادگیِ مرگ را بپذیرد. همه&amp;zwnj;ی آدم&amp;zwnj;های دیگر در دنیای ساعدی &amp;ndash; حتا پرستار بیمارستان، یا راننده&amp;zwnj;ی کامیونی که زن را به شهر می&amp;zwnj;رساند- با اولین نگاه اعتقاد دارند که او مردنی&amp;zwnj;ست.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;مرگ در تناسباتِ دنیای استعاره&amp;zwnj;پرور ساعدی، رخدادی معمولی هم&amp;zwnj;چون معمولی&amp;zwnj;ترین رخدادهای دیگر است. نگاهِ ساده و عمیق به مرگ، در داستان&amp;zwnj;های دیگر و با مرگ&amp;zwnj;های دیگر هم اتفاق می&amp;zwnj;افتد. در قصه&amp;zwnj;ی چهارم گاوی می&amp;zwnj;میرد، در قصه&amp;zwnj;ی پنجم سگی را می&amp;zwnj;کشند و در داستان&amp;zwnj;های دیگر هم حضورِ ساده و همیشگیِ مرگ تداوم دارد. تأثیر نگاه آرام، عمیق و دور از کلیشه&amp;zwnj;ی ساعدی به مرگ، از اینجا مشخص می&amp;zwnj;شود که با وجود برخورد با مرگ&amp;zwnj;های پیاپی، فضای کلی اثر، نه غمبار و تراژیک، که دارای طنز، جذاب و خوشخوان است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;آن&amp;zwnj;سو&amp;zwnj;تر از رئالیسم &lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;عنصر طنز در داستان&amp;zwnj;های مجموعه&amp;zwnj;ی &amp;laquo;عزادران بَیَل&amp;raquo; به شکل&amp;zwnj;های گونا&amp;zwnj;گون دیده می&amp;zwnj;شود. یک&amp;zwnj;بار در داستان اول، طنز حضوری دفعتی و پُررنگ دارد که در کنار زنِ در حال احتضار، تناقض شیرینی می&amp;zwnj;سازد. اما در داستان&amp;zwnj;های دیگر، طنز کم&amp;zwnj;رنگ&amp;zwnj;تر و گسترده&amp;zwnj;تر شده است و به&amp;zwnj;جای اینکه یک&amp;zwnj;باره بر خواننده فروبیاید و او را به خنده بیندازد، در فضای کلی داستان رشد می&amp;zwnj;کند و او را به درک تازه&amp;zwnj;ای نسبت به داستان می&amp;zwnj;رساند. داستان&amp;zwnj;های چهارم و ششم، از این جهت غنای خوبی دارند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;داستان چهارم را از لحاظ شخصیت&amp;zwnj;پردازی می&amp;zwnj;توان به عنوان یک الگو بررسی کرد. گاو مش حسن مرده است، اما او نمی&amp;zwnj;تواند بدون گاوش زندگی را از سر بگیرد. او حتی نمی&amp;zwnj;تواند مرگ گاو را بپذیرد. پس خودش گاو می&amp;zwnj;شود! شخصیت مش حسن منحصر&amp;zwnj; به&amp;zwnj;فرد است، چراکه در همه&amp;zwnj;ی دنیا تنها یک مش حسن وجود دارد که نمی&amp;zwnj;تواند بدون گاوش زندگی کند. ساختن کاراکتری تا این حد تکرارناشدنی، آن&amp;zwnj;هم در داستان&amp;zwnj;کوتاه می&amp;zwnj;تواند مایه&amp;zwnj;ی حیرت خواننده بشود. در پایانِ داستان چهارم، مشد حسن را به قصد درمان از روستا خارج می&amp;zwnj;کنند ولی معلوم نمی&amp;zwnj;شود که در راه رسیدن به شهر، چه بلایی سرش آمده. به&amp;zwnj;نظر فرار کرده است و همین.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اما ساعدی اجازه نمی&amp;zwnj;دهد به همین&amp;zwnj;جا بسنده کنیم. او سبک شخصی&amp;zwnj;اش را فرا&amp;zwnj;تر از رئالیسم یافته و همان&amp;zwnj;طور که توانسته بَیَل و آدم&amp;zwnj;هایش را در ذهن بسازد، سایر اتفاقات را هم به آسانی می&amp;zwnj;سازد و به داستان وارد می&amp;zwnj;کند. رگه&amp;zwnj;هایی از اتفاقات فراواقعی در داستان&amp;zwnj;ها دیده می&amp;zwnj;شود، که بیشتر به رئالیسمِ جادویی نزدیک است. پرورش دادن چنین فضایی در دهه&amp;zwnj;ی چهل، آگاهیِ بی&amp;zwnj;بدیل ذهن ساعدی را نشان می&amp;zwnj;دهد. در هفتمین داستان، موجود غریبی به روستا وارد می&amp;zwnj;شود، که صورتش پشم دارد، پا&amp;zwnj;هایش سم، و هیچ&amp;zwnj;چیزش به آدمیزاد نمی&amp;zwnj;ماند. یکی از اهالی او را با سنگ می&amp;zwnj;کُشد، اما آیا این موجود&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان مش حسنی نیست که به گاو بدل شده و حالا به بَیَل بازگشته است؟ پاسخ این پرسش البته اساساً مهم نیست، و فقط طرحش می&amp;zwnj;تواند ما را به نکات تازه&amp;zwnj;ای برساند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;اجتماعی که خودش را نادیده گرفت &lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;داستان&amp;zwnj;ها با همه&amp;zwnj;ی غرابتشان خوش&amp;zwnj;خوان&amp;zwnj;اند و شاید علت روان&amp;zwnj;نویسی و ساده&amp;zwnj;نویسی نویسنده این باشد که ساعدی، از دلِ بَیَل به بزرگ&amp;zwnj;ترین و شلوغ&amp;zwnj;ترین شهرها نقب می&amp;zwnj;زند. از این نظر، داستان پنجم، اجتماعی&amp;zwnj;ترین داستان کتاب است. تعصبات اجتماعی، خشونت&amp;zwnj;های کورکورانه و باورهای نژادی درون&amp;zwnj;مایه&amp;zwnj;ی داستانی&amp;zwnj; را می&amp;zwnj;سازند که در دلِ یکی از کوچک&amp;zwnj;ترین روستاهای دنیا اتفاق می&amp;zwnj;افتد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ساعدی نمونه&amp;zwnj;ی خالص یک استعداد نادیده گرفته شده است. او در پنجاه سالگی، با درد کبدی که به درد غربت اضافه شده بود، در تبعید درگذشت. اگر غلام&amp;zwnj;حسین ساعدی در کشوری جهان سومی به دنیا نمی&amp;zwnj;آمد و در جایی زندگی می&amp;zwnj;کرد که نویسنده&amp;zwnj;ی مملکت را به زندان نمی&amp;zwnj;اندازند و بعد هم تبعید را به او تحمیل نمی&amp;zwnj;کنند، شاید اکنون نامش در کنار بزرگ&amp;zwnj;ترین نویسندگان قرن اخیر برده می&amp;zwnj;شد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;شناسنامه&amp;zwnj;ی کتاب:&lt;br /&gt;
&lt;/strong&gt;عزاداران بَیَل، غلام&amp;zwnj;حسین ساعدی، نشر نگاه (چاپ مجدد)، ۱۳۸۸، ۵۰۰۰ نسخه، ۲۰۸ صفحه، ۳۵۰۰ تومان.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ایمیل نویسنده:&lt;br /&gt;
Mja. solatpoor@gmail. com&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
</description>
     <comments>https://archive.radiozamaneh.com/culture/book-review/2011/09/13/6885#comments</comments>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/3236">ادبیات معاصر ایران</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/5756">عزاداران بیل</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/5757">غلام حسین ساعدی</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/3847">مجتبا صولت پور</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/culture/book-review">کتاب زمانه</category>
 <pubDate>Tue, 13 Sep 2011 08:00:53 +0000</pubDate>
 <dc:creator />
 <guid isPermaLink="false">6885 at https://archive.radiozamaneh.com</guid>
  </item>
  <item>
    <title>خرده روایت‌های گذشته</title>
    <link>https://archive.radiozamaneh.com/culture/book-review/2011/08/16/6240</link>
    <description>&lt;div class=&quot;fb-social-like-widget&quot;&gt;&lt;fb:like  href=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/culture/book-review/2011/08/16/6240&quot; send=&quot;false&quot; layout=&quot;box_count&quot; show_faces=&quot;false&quot; width=&quot;500&quot; action=&quot;like&quot; font=&quot;arial&quot; colorscheme=&quot;light&quot;&gt;&lt;/fb:like&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-sartitr&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    نگاهی به کتاب «هدیه‌ی هومبولت» نوشته‌ی سال بلو به ترجمه‌ی سهیل سُمی         &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-filefield field-field-maghaleh-image&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    &lt;img  class=&quot;imagefield imagefield-field_maghaleh_image&quot; width=&quot;277&quot; height=&quot;188&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/sites/default/files/solbels01_0.jpg?1313707970&quot; /&gt;        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;مجتبا صولت&amp;zwnj;پور - سال بلو را باید غیرِ آمریکایی&amp;zwnj;ترین نویسنده&amp;zwnj;ی مطرح آمریکا دانست. نویسنده&amp;zwnj;ای که با وجود طبعِ غیر-آمریکایی، خوانندگان مشتاق بسیاری چه در آمریکا و چه در هر جای دیگری پیرامون نوشته&amp;zwnj;هایش جمع می&amp;zwnj;شوند. او جایزه&amp;zwnj;ی &amp;laquo;کتاب ملی&amp;raquo; را سه&amp;zwnj; بار به&amp;zwnj;دست آورده و با شش بار نامزدی، از این لحاظ در میان نویسندگان آمریکایی رکورددار است، که همین میزان علاقه&amp;zwnj;ی فضای ادبی آمریکا به آثار او را نشان می&amp;zwnj;دهد.&lt;/p&gt;
&lt;!--break--&gt;&lt;!--break--&gt;&lt;p&gt;بلو در منطقه&amp;zwnj;ی خبرسازِ کبک به&amp;zwnj;دنیا آمد اما در شیکاگو بزرگ&amp;zwnj;شد و از این رو، همیشه می&amp;zwnj;توان شاهد نشانی از این سرزمین در داستان&amp;zwnj;هایش بود. آثار سال بلو به زبان خواننده&amp;zwnj;ی فارسی&amp;zwnj;دان هم خوش آمده و اولین ترجمه&amp;zwnj;ها از آثار او، به چند دهه پیش برمی&amp;zwnj;گردد. در حالی که اکنون، بیشتر آثار بلو به فارسی برگردان شده&amp;zwnj;اند، اما به دلیل زبان کهنه&amp;zwnj;ی برخی از ترجمه&amp;zwnj;ها و کمیاب&amp;zwnj;بودنشان در بازارِ کتاب، لزوم ترجمه&amp;zwnj;های تازه&amp;zwnj;تر احساس می&amp;zwnj;شد، که در سال&amp;zwnj;های اخیر با تلاش مترجمان انجام گرفت و از سوی خوانندگان هم استقبال شد.&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;سال گذشته، با ترجمه&amp;zwnj;ی سهیل سُمی و تلاش نشر &amp;laquo;ققنوس&amp;raquo; دو رمان از این نویسنده منتشر شده است. &amp;laquo;هدیه&amp;zwnj;ی هومبولت&amp;raquo; که پیش از این در سال ۱۳۶۹ با ترجمه&amp;zwnj;ی عباس کرمی&amp;zwnj;فر و توسط نشر &amp;laquo;دبیر&amp;raquo; منتشر شده بود، حالا با ترجمه&amp;zwnj;ی تازه&amp;zwnj;ای در اختیار خوانندگان قرار گرفته است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;ادعاهای زیبایی&amp;zwnj;شناختی در محک با دلار &lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;فون هومبولت فلایشر شاعری&amp;zwnj;ست که در دهه&amp;zwnj;ی ۱۹۳۰ با چاپ کتابی از بالاد&amp;zwnj;هایش (نوعی شعر روایی،) مشهور می&amp;zwnj;شود و نامش بر سر زبان&amp;zwnj;ها می&amp;zwnj;افتد. جوانی با نام چارلز سی&amp;zwnj;ترین که شیفته&amp;zwnj;ی بالاد&amp;zwnj;های هومبولت است، با او آشنا می&amp;zwnj;شود و این&amp;zwnj;دو در روندی پُرکشش به مهم&amp;zwnj;ترین شخصیت&amp;zwnj;ها در زندگی یکدیگر تبدیل می&amp;zwnj;شوند. هومبولت هر چقدر که زود به شهرت می&amp;zwnj;رسد، اما خطر شکست در تعقیب اوست. رمان، نشان&amp;zwnj;دهنده&amp;zwnj;ی دغدغه&amp;zwnj;ی مهم زندگی&amp;zwnj;های ادبی، و خطرات و نشانه&amp;zwnj;های شکست در این راه است.&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&lt;img alt=&quot;&quot; align=&quot;middle&quot; src=&quot;http://radiozamaneh.com/sites/default/files/solbels02.jpg&quot; /&gt;در یک نگاه &amp;laquo;هدیه&amp;zwnj;ی هومبولت&amp;raquo;، خرده&amp;zwnj;روایت&amp;zwnj;هایی از گذشته است، که در اثر فشارهایی که بر ذهن هنر&amp;zwnj;دوستِ سی&amp;zwnj;ترین می&amp;zwnj;آید، به بیرون تراوش می&amp;zwnj;کنند و همه&amp;zwnj;ی این رمان چیزی نیست جز تکه&amp;zwnj;هایی دوست&amp;zwnj;داشتی از گذشته&amp;zwnj;ی حسرت&amp;zwnj;بار، که تا ابد با شخصیت می&amp;zwnj;مانند.&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;تقابل قدرتِ هنرِ اصیل و هنرِ سرمایه&amp;zwnj;محور از مهم&amp;zwnj;ترین موضوعات مطرح در رمان است. خشونت&amp;zwnj;های دنیای ادبیات، برای هر نویسنده&amp;zwnj;ای که می&amp;zwnj;خواهد، با نوشتن بالاد، شعر و فیلم&amp;zwnj;نامه بدرخشد، ثروتمند و تاثیرگذار شود، مرگ&amp;zwnj;بار است، و بلو با روایتی جزئی&amp;zwnj;نگر و لحنی شخصیت&amp;zwnj;محور، نابودی یک شاعر نابغه را به تصویر می&amp;zwnj;کشد. در حالی که دیگر چیزی از شهرت هومبولت باقی نمانده، چارلز سی&amp;zwnj;ترین با نمایش&amp;zwnj;نامه&amp;zwnj;ای که در برادوی به&amp;zwnj;روی صحنه می&amp;zwnj;برد و با پولیتزری که کسب می&amp;zwnj;کند، چند صدهزارتایی به جیب می&amp;zwnj;زند و به نویسنده&amp;zwnj;ای درجه یک بدل می&amp;zwnj;شود. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;سی&amp;zwnj;ترین به نقطه&amp;zwnj;ای می&amp;zwnj;رسد، که به&amp;zwnj;نظر باید شاهد تکرار فرجام ناگوار هومبولت برای او نیز بود. سی&amp;zwnj;ترین این خطر را حس می&amp;zwnj;کند و می&amp;zwnj;کوشد که پایان&amp;zwnj; بهتری برای خود بسازد. &amp;laquo;دیگر آن احساس مصونیتی که باعث می&amp;zwnj;شد کار&amp;zwnj;هایم به نظرم جالب بیایند، از کفم رفته بود.&amp;raquo; (ص ۶۹) آخرین بار سی&amp;zwnj;ترین، هومبولت را در ناگوار&amp;zwnj;ترین وضعیت خود می&amp;zwnj;بیند. هومبولت که کمی قبل از آسایشگاه بیرون آمده و بار&amp;zwnj;ها شوک&amp;zwnj;درمانی شده است، در خیابان، با ظاهری رقت&amp;zwnj;بار در حال جویدن بیسکوئیت &amp;zwnj;شور است، و سی&amp;zwnj;ترین بهترین دوست او در مدت مدیدی از زندگی&amp;zwnj;اش، خود را قایم می&amp;zwnj;کند، چراکه نمی&amp;zwnj;داند باید چه واکنشی نشان بدهد. دو ماه بعد، هومبولت می&amp;zwnj;میرد، و تصویر مردی که با بیسکوئیت&amp;zwnj; شور در خیابان دیده می&amp;zwnj;شود، بزرگ&amp;zwnj;ترین کابوس زندگی سی&amp;zwnj;ترین می&amp;zwnj;گردد. سال بلو، در این رمان که باز هم در شیکاگو رقم می&amp;zwnj;خورد، با سبکی سرشار از ذهنی&amp;zwnj;گرایی و خالی از عینی&amp;zwnj;گراییِ آمریکایی، روایتی حجیم و قدرتمند از زندگی آدم&amp;zwnj;هایی ارائه می&amp;zwnj;دهد، که عاشقانه هنرِ اصیل&amp;zwnj; را می&amp;zwnj;پرستند و در آشفته&amp;zwnj;بودن&amp;zwnj;هایشان، با آدم&amp;zwnj;هایی سر و کار دارند که آن&amp;zwnj;ها را درک نمی&amp;zwnj;کنند و با زنانی پیوند می&amp;zwnj;خورند که در بهترین حالت، آن&amp;zwnj;ها را به فقر کامل می&amp;zwnj;نشانند. &amp;laquo;هدیه&amp;zwnj;ی هومبولت&amp;raquo; نشان&amp;zwnj;دهنده&amp;zwnj;ی برخورد ذاتِ هنر با قدرت دلار، و تاثر سیاست و سایر عوامل خارجی&amp;zwnj;بر آن است. &amp;laquo;آمریکا تصمیم گرفت صحت ادعاهای زیبایی&amp;zwnj;شناختی رو با محک دلار بسنجه.&amp;raquo; (ص ۴۹۰)&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;خرده روایت&amp;zwnj;های گذشته &lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;چارلز سی&amp;zwnj;ترین به عنوان راویِ رمان، درگیر با حجم زیادی از آشفتگی&amp;zwnj;های ذهنی&amp;zwnj;ست، و آثار چنین درگیری&amp;zwnj;هایی را به&amp;zwnj;خوبی در رمان می&amp;zwnj;توان دید. پرش&amp;zwnj;های ذهنی و سیر غیر-خطی در روایت، خواننده را با حال و هوای ذهنیِ سی&amp;zwnj;ترین بهتر آشنا می&amp;zwnj;کند. ریتم جذاب، شرح باحوصله&amp;zwnj;ی بلو از آدم&amp;zwnj;های رمان&amp;zwnj;اش، و فرا&amp;zwnj;تر بردن آن&amp;zwnj;ها از سطح تیپ&amp;zwnj;های داستانی و رساندنشان به کیفیتی ماندگار، &amp;laquo;هدیه&amp;zwnj;ی هومبولت&amp;raquo; را به رمانی بزرگ تبدیل کرده است. آدم&amp;zwnj;های اصلی کتاب، به معنای کلاسیک، به شخصیت&amp;zwnj;هایی تبدیل شده&amp;zwnj;اند که برای خواننده&amp;zwnj;ی واقعی، تصاویری فراموش&amp;zwnj;نشدنی را روایت می&amp;zwnj;کنند و برای همیشه در ذهنِ خواننده تأثیری به&amp;zwnj;بار می&amp;zwnj;آورند. نکته&amp;zwnj;ی دیگر، برخورد آگاهانه&amp;zwnj;ی نویسنده با ریتم است، به&amp;zwnj;طوری&amp;zwnj;که، در هیچ نقطه&amp;zwnj;ای از این اثر ششصد صفحه&amp;zwnj;ای، نمی&amp;zwnj;توان شاهد به&amp;zwnj;هم خوردن کیفیت ریتم در داستان&amp;zwnj;گویی بود. &lt;br /&gt;
کتاب با این&amp;zwnj;که از عینی&amp;zwnj;گراییِ موجود در ادبیات آمریکا بهره&amp;zwnj;ی چندانی ندارد، اما سرشار از ارجاعات آمریکایی&amp;zwnj;ست. هر چه باشد، سال بلو نویسنده&amp;zwnj;ای آمریکایی&amp;zwnj;ست، که داستان&amp;zwnj;هایش را در شیکاگو می&amp;zwnj;سازد. اما شاید به&amp;zwnj;نظر خودش، آمریکاییِ خوبی نباشد. &amp;laquo;فقط ایرادم این بود که به معنای تمام&amp;zwnj;عیار کلمه آمریکایی نبودم.&amp;raquo; (ص ۳۰۰) سی&amp;zwnj;ترین هم شبیه به بلو، یک آمریکاییِ تمام&amp;zwnj;عیار نیست، اما نمی&amp;zwnj;تواند از شیکاگو فرار کند، و زمانی که او از این شهر به اروپا پناه می&amp;zwnj;برد، پس از مدتی، هم از روی جبر و هم از روی می&amp;zwnj;ل، دوباره به همان&amp;zwnj;جا باز می&amp;zwnj;گردد. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در یک نگاه &amp;laquo;هدیه&amp;zwnj;ی هومبولت&amp;raquo;، خرده&amp;zwnj;روایت&amp;zwnj;هایی از گذشته است، که در اثر فشارهایی که بر ذهن هنر&amp;zwnj;دوستِ سی&amp;zwnj;ترین می&amp;zwnj;آید، به بیرون تراوش می&amp;zwnj;کنند و همه&amp;zwnj;ی این رمان چیزی نیست جز تکه&amp;zwnj;هایی دوست&amp;zwnj;داشتی از گذشته&amp;zwnj;ی حسرت&amp;zwnj;بار، که تا ابد با شخصیت می&amp;zwnj;مانند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;لذتی پنهان، در ۶۰۰ صفحه&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;با این&amp;zwnj;که &amp;laquo;هدیه&amp;zwnj;ی هومبولت&amp;raquo; در سال ۱۹۷۶ برنده&amp;zwnj;ی &amp;laquo;پولیتزر&amp;raquo; &amp;zwnj;شد، اما در شناسنامه&amp;zwnj;ی کتاب به این نکته اشاره نشده است. سال بلو، در همین سال، برنده&amp;zwnj;ی &amp;laquo;نوبل ادبی&amp;raquo; هم شد، که موفقیت این کتاب، در متقاعد کردن آکادمی برای اهدای این جایزه به او، بی&amp;zwnj;تأثیر نبود. این رمان با حجم ۶۰۰ صفحه&amp;zwnj;ای&amp;zwnj;اش، شاید ترسناک به&amp;zwnj;نظر برسد، اما با غرق شدن در روایت دقیق سال بلو، می&amp;zwnj;توان از لذتی بهره&amp;zwnj;مند شد که تنها در کتاب&amp;zwnj;های بزرگ دنیای ادبیات یافت می&amp;zwnj;شود.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ترجمه&amp;zwnj;ی کتاب توسط سهیل سُمی، با این&amp;zwnj;که در کیفیت قابل&amp;zwnj;قبولی به&amp;zwnj;سر می&amp;zwnj;برد، اما می&amp;zwnj;شد با استفاده&amp;zwnj; نکردن از واژه&amp;zwnj;هایی هم&amp;zwnj;چون &amp;laquo;منغص&amp;raquo; و &amp;laquo;نضج&amp;raquo; و هم&amp;zwnj;چنین اصرار نورزیدن بر استفاده&amp;zwnj;ی کلمه&amp;zwnj;ی &amp;laquo;حال&amp;raquo; در معنی &amp;laquo;حالا&amp;raquo;، متن را در کیفیت بهتری قرار داد. با این&amp;zwnj;همه، در روزهایی که ترجمه&amp;zwnj;های شتابزده زیاد دیده می&amp;zwnj;شود، تلاش سهیل سُمی در ترجمه&amp;zwnj;ی این کتاب پُرحجم، دوست&amp;zwnj;داشتنی&amp;zwnj;ست. دیگر کتاب سال بلو که در سال ۸۹، با ترجمه&amp;zwnj;ی سهیل سُمی و توسط نشر &amp;laquo;ققنوس&amp;raquo; منتشر شد، &amp;laquo;دسامبر رئیس دانشکده&amp;raquo; نام دارد.&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;شناسنامه&amp;zwnj;ی کتاب:&lt;br /&gt;
&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;هدیه&amp;zwnj;ی هومبولت، سال بلو، سهیل سُمی، ققنوس، چاپ اول: پاییز ۱۳۸۹، ۱۶۵۰ نسخه، ۶۰۰ صفحه، ۱۲۵۰۰ تومان.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;
&lt;strong&gt;ایمیل نویسنده: &lt;br /&gt;
&lt;/strong&gt;Mja. solatpoor@gmail. com&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;طرح: رادیو زمانه&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
</description>
     <comments>https://archive.radiozamaneh.com/culture/book-review/2011/08/16/6240#comments</comments>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/5014">ادبیات داستانی جهان</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/5016">سال بلو</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/5017">سهیل سمی</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/3847">مجتبا صولت پور</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/5015">هدیه هومبولت</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/culture/book-review">کتاب زمانه</category>
 <pubDate>Tue, 16 Aug 2011 14:24:11 +0000</pubDate>
 <dc:creator />
 <guid isPermaLink="false">6240 at https://archive.radiozamaneh.com</guid>
  </item>
  <item>
    <title>دنیای آشنای جاهل‌ها</title>
    <link>https://archive.radiozamaneh.com/culture/book-review/2011/07/22/5554</link>
    <description>&lt;div class=&quot;fb-social-like-widget&quot;&gt;&lt;fb:like  href=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/culture/book-review/2011/07/22/5554&quot; send=&quot;false&quot; layout=&quot;box_count&quot; show_faces=&quot;false&quot; width=&quot;500&quot; action=&quot;like&quot; font=&quot;arial&quot; colorscheme=&quot;light&quot;&gt;&lt;/fb:like&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-sartitr&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    نگاهی به رمان «لب بر تیغ» از حسین سناپور         &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-nevisandeh&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    مجتبا صولت‌پور        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-filefield field-field-maghaleh-image&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    &lt;img  class=&quot;imagefield imagefield-field_maghaleh_image&quot; width=&quot;288&quot; height=&quot;188&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/sites/default/files/sollbatig01.jpg?1311611729&quot; /&gt;        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;p&gt;مجتبا صولت&amp;zwnj;پور - پس از چند سال توقف در ارشاد برای دریافت مجوزِ چاپ، بالاخره در نمایشگاه کتاب تهران، به&amp;zwnj;دست علاقه&amp;zwnj;مندان&amp;zwnj;اش رسید: &amp;laquo;لب بر تیغ&amp;raquo;. حسین سناپور با دو رمان که به فاصله&amp;zwnj;ی چهار سال از هم منتشر شدند، توانست توجه مخاطبان و منتقدان را به آثارش جلب کند و خود را به عنوان رمان&amp;zwnj;نویسی مطرح نشان دهد.&lt;/p&gt;
&lt;!--break--&gt;&lt;!--break--&gt;&lt;p&gt;&amp;laquo;لب بر تیغ&amp;raquo; سومین رمان اوست، که انتشارش به دلیل موفقیت دو رمان قبلی نویسنده، و همچنین کش و قوس&amp;zwnj;هایی که در روند چاپ آن ایجاد شد، با حجم مناسبی از تبلیغات همراه گردیده است. خاطره&amp;zwnj;ای که رمان&amp;zwnj;های پیشین نویسنده در ذهن خوانندگانش ساخته، باعث شده که نام این کتاب حتی پیش از انتشار بر سر زبان&amp;zwnj;ها بیفتد و بازتاب انتشار آن چندین برابر کتاب&amp;zwnj;های دیگر باشد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;کجایی قیصر؟ &lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;داستان درباره&amp;zwnj;ی بزن&amp;zwnj;بهادری&amp;zwnj;ست به&amp;zwnj;نام داوود که یک دل نه، صد دل عاشق دختری به&amp;zwnj;نام سمانه می&amp;zwnj;شود، و در این راه حتی حاضر است خون دو نفر را هم بریزد کف آسفالت؛ که می&amp;zwnj;ریزد! پلات رمان، تا انتها چیزی جز همین دو خط ندارد، و در واقع، جهان داستانیِ &amp;laquo;لب بر تیغ&amp;raquo;، دنیای آشنای قصه&amp;zwnj;های جاهل&amp;zwnj;های دهه&amp;zwnj;ی ۳۰ است که با نقطه&amp;zwnj;ای بزنگاه آغاز می&amp;zwnj;شود، و در ادامه به گره&amp;zwnj; کوری می&amp;zwnj;رسد که شخصیت تا انتها از باز کردنش عاجز است. نویسنده نه تنها هیچ قصه&amp;zwnj;ی تازه&amp;zwnj;ای در ۱۶۴ صفحه&amp;zwnj;ی کتابش ندارد، بلکه&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان قصه&amp;zwnj;ی همیشگی را هم با فرم، لحن و تصاویری آشنا روایت کرده است؛ و به گمان من، سناپور همه&amp;zwnj;ی این کلیشه&amp;zwnj;ها را از ابتدا درک کرده و خودآگاهانه دست به ساختن تیپ&amp;zwnj;های پوسیده&amp;zwnj;ی حوصله سر&amp;zwnj;بر زده است، اما چرا؟ جوابش را من نمی&amp;zwnj;دانم، اما سعی می&amp;zwnj;کنم خودم و شما را به یافتن پاسخ نزدیک کنم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;داستان تیغ&amp;zwnj;ها &lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;خواندن &amp;laquo;لب بر تیغ&amp;raquo; خواننده را از جهاتی به&amp;zwnj;یاد رمان&amp;zwnj;های موفقی هم&amp;zwnj;چون &amp;laquo;تنگسیر&amp;raquo; چوبک، و &amp;laquo;تهران شهر بی&amp;zwnj;آسمان&amp;raquo; چهل&amp;zwnj;تن می&amp;zwnj;اندازد. در اولی نویسنده ماجرایی پُرحادثه را روایت می&amp;zwnj;کند که در آن قتل هست، خشونت هست، مخفی&amp;zwnj;کاریِ پس از قتل هست و در واقع چوبک در طول کتاب، روایتی از تعصبات و خشونت&amp;zwnj;های حاکم بر منطقه&amp;zwnj;ی تنگسیر به&amp;zwnj;دست می&amp;zwnj;دهد و توانسته در روایتِ خود، رنج تک&amp;zwnj;تک آدم&amp;zwnj;های آن منطقه را به تصویر بکشد. محمد (کاراکتر اصلی در رمان &amp;laquo;تنگسیر&amp;raquo;) در طول رمان، از یک تیپ خشونت&amp;zwnj;آفرین و انتقام&amp;zwnj;گیر، یه یک شخصیت رنج کشیده بدل می&amp;zwnj;شود و چوبک با مهارتی که باید در نویسندگان بزرگ جست&amp;zwnj;وجو کرد، رمانش را از دام سطحی&amp;zwnj;نگری می&amp;zwnj;رهاند و این است که محمدِ تنگسیر، هنوز هم با تبری که در دست داشت و خشمی که در چشمانش، زنده است در تاریخ ادبیات داستانی ما ماندگار شده است.&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&lt;img alt=&quot;&quot; align=&quot;middle&quot; width=&quot;200&quot; height=&quot;63&quot; src=&quot;http://radiozamaneh.com/sites/default/files/sollbatig02.jpg&quot; /&gt;مجتبا صولت&amp;zwnj;پور: جهان داستانیِ &amp;laquo;لب بر تیغ&amp;raquo;، دنیای آشنای قصه&amp;zwnj;های جاهل&amp;zwnj;های دهه&amp;zwnj;ی ۳۰ است که با نقطه&amp;zwnj;ای بزنگاه آغاز می&amp;zwnj;شود، و در ادامه به گره&amp;zwnj; کوری می&amp;zwnj;رسد که شخصیت تا انتها از باز کردنش عاجز است. نویسنده نه تنها هیچ قصه&amp;zwnj;ی تازه&amp;zwnj;ای در ۱۶۴ صفحه&amp;zwnj;ی کتابش ندارد، بلکه&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان قصه&amp;zwnj;ی همیشگی را هم با فرم، لحن و تصاویری آشنا روایت کرده است&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;همین&amp;zwnj;طور که چهل&amp;zwnj;تن در &amp;laquo;تهران...&amp;raquo; روایتگر دنیای لات&amp;zwnj;ها و شعبان بی&amp;zwnj;مخ&amp;zwnj;هاست. چهل&amp;zwnj;تن هم برای غرق&amp;zwnj;نشدن در دنیا سطحی&amp;zwnj;نگری، در حالی که سر و کارش با تیپ&amp;zwnj;هاست، اما دست به تیپ&amp;zwnj;سازی نزده، و برای فرار از کلیشه&amp;zwnj;ها، رمانش را با روایت غیر خطی همراه کرده است. کرامت (کاراکتر اصلی در رمان &amp;laquo;تهران...&amp;raquo;،) با این&amp;zwnj;که همه&amp;zwnj;ی مشخصات کاراکتر&amp;zwnj;های کلیشه&amp;zwnj;شده را دارد، اما در &amp;zwnj;&amp;zwnj;نهایت رفتارهای کلیشه&amp;zwnj;ای از خود نشان نمی&amp;zwnj;دهد، و در این راه شرح جذابی که از جامعه و دورانش بازگو می&amp;zwnj;کند، بسیار مؤثر است. چهل&amp;zwnj;تن توانسته با ارائه&amp;zwnj;ی طرح کاملی از یک زندگی، در دل کلیشه&amp;zwnj;ها، کلیشه&amp;zwnj;ای رفتار نکند، کاری که سناپور در انجامش ناتوان مانده، یا حتی از انجام آن سرباز زده است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;laquo;لب بر تیغ&amp;raquo; با یک واقعه&amp;zwnj;ی &amp;laquo;کمین و گریز&amp;raquo; آغاز می&amp;zwnj;شود. دو پلیس، منتظر پیدا شدن سر و کله&amp;zwnj;ی داوود هستند، و داوود با موتورِ کم&amp;zwnj;نظیرش، در آنی هر دو مأمور را مضحکه می&amp;zwnj;کند. چنین تصاویر فکاهه&amp;zwnj;مآبانه&amp;zwnj;ای همه&amp;zwnj;ی رمان را اشغال کرده&amp;zwnj;اند. در ادامه نوبت به حادثه&amp;zwnj;ی کشته شدن منصور و رضا توسط داوود می&amp;zwnj;رسد، که در واقع بزنگاه اصلی داستان است. راویتی که سناپور از مهم&amp;zwnj;ترین حادثه&amp;zwnj;ی رمان به&amp;zwnj;دست می&amp;zwnj;دهد، ملغمه&amp;zwnj;ای&amp;zwnj;ست که با لفاظی و استفاده از جملاتِ بلند و صفت&amp;zwnj;سازی برای آدم&amp;zwnj;ها، شور و گرمای از دست&amp;zwnj;رفته را به متن برنمی&amp;zwnj;گرداند. لحنِ راوی بیش از حد یکنواخت است، و در کنار آن، زبانی که سناپور برای روایِ کتاب انتخاب کرده،&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان زبان لات&amp;zwnj;هاست. نویسنده در متنِ روایی&amp;zwnj;اش، از واژه&amp;zwnj;هایی هم&amp;zwnj;چون &amp;laquo;تیلیت&amp;raquo; و &amp;laquo;تخم&amp;zwnj;سگ&amp;raquo; استفاده کرده است، که شاید ترفندی بوده برای نزدیک کردن مخاطب به متن و روایتگرِ آن، که البته کاملاً ناکارآمد است. حّراف بودن راوی، رمان را آکنده از حرف&amp;zwnj;های خسته&amp;zwnj;کننده و بی&amp;zwnj;مورد کرده و در &amp;zwnj;&amp;zwnj;نهایت روایِ رمان، نتوانسته وضع&amp;zwnj;حال موفقی از آدم&amp;zwnj;های &amp;laquo;لب بر تیغ&amp;raquo; ارائه بدهد. &lt;br /&gt;
حجم زیادی از رمان، با دیالوگ پیش رفته است، و به&amp;zwnj;جز گفت&amp;zwnj;و&amp;zwnj;گوهای موجود در فصل هفدهم، بقیه&amp;zwnj;ی رمان با واکنش&amp;zwnj;های سطحی و تلویزیونی از سوی آدم&amp;zwnj;های رمان دنبال می&amp;zwnj;شود. اما مهم&amp;zwnj;ترین ضعف رمان، به مشکلات بنیادینش در پلات مربوط می&amp;zwnj;شود.&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&lt;img alt=&quot;&quot; align=&quot;middle&quot; width=&quot;200&quot; height=&quot;95&quot; src=&quot;http://radiozamaneh.com/sites/default/files/sollbatig03.jpg&quot; /&gt;مجتبا صولت&amp;zwnj;پور: نوشتن با رعایت همه&amp;zwnj;ی قواعد از پیش تعیین&amp;zwnj;شده، نتیجه&amp;zwnj;اش می&amp;zwnj;شود رمان ضعیفی هم&amp;zwnj;چون &amp;laquo;لب بر تیغ&amp;raquo;، که همه&amp;zwnj;چیزش می&amp;zwnj;لنگد.&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;نقد&amp;zwnj;های زیادی بر منطق داستانی اثر وارد است، برای مثال، فردای روزی که داوود در روز روشن مرتکب دو قتل شده است، با سمانه خیلی خوش و خرم وقتش را در پارکی می&amp;zwnj;گذراند، در حالی که خیلی از آدم&amp;zwnj;های محل از عمل داوود مطلع شده&amp;zwnj;اند (یا حداقل چنین ظنی هست). چطور است که قانون در این رمان بی&amp;zwnj;نقش مانده؟ و مأمورهایی که در صحنه&amp;zwnj;ی آغازین رمان، برای تعقیت کردن سمانه به دنبال داوود می&amp;zwnj;افتند، پس از قتل دو نفر در خیابان کجای دنیا لمیده&amp;zwnj;اند که قهرمانِ بزن بهادرِ رمان، فردای قتل می&amp;zwnj;رود پارک و ناهارش را هم در یک رستوران میل می&amp;zwnj;کند؟ &lt;br /&gt;
نویسنده در شخصیت&amp;zwnj;سازی&amp;zwnj;ها هم از قواعد آشنای دنیای کلیشه&amp;zwnj;ها تبعیت می&amp;zwnj;کند، و به&amp;zwnj;خصوص در برخورد با شخصیت مهمی همچون زن&amp;zwnj;بابای سمانه - که شروع کننده&amp;zwnj;ی این بلواست- عملکردی سردستی و پُرنقص دارد، به&amp;zwnj;طوری که، از جایی به بعد نویسنده او را در ماجرای کتاب دخالت نمی&amp;zwnj;دهد و کسی که شروع&amp;zwnj;کننده&amp;zwnj;ی دردسر&amp;zwnj;هاست، کاملاً به فراموشی سپرده می&amp;zwnj;شود.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;اینجا &amp;laquo;قانون&amp;raquo; بی&amp;zwnj;کاره است&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;دنیایی که در آن قانون و رفتارهای منطقی هیچ&amp;zwnj;کاره&amp;zwnj;اند، مربوط به این زمانه نیست. نوشتن با رعایت همه&amp;zwnj;ی قواعد از پیش کارشده، نتیجه&amp;zwnj;اش می&amp;zwnj;شود رمان ضعیفی هم&amp;zwnj;چون &amp;laquo;لب بر تیغ&amp;raquo;، که همه&amp;zwnj;چیزش می&amp;zwnj;لنگد. این دسته از آثار، رمان&amp;zwnj;هایی هستند که از رؤیایی کابوس&amp;zwnj;مآبانه، با ظاهری سینمایی ساخته و در فرمی خطی نوشته می&amp;zwnj;شوند. با این همه، سناپور نویسنده&amp;zwnj;ای تازه&amp;zwnj;کار و کم&amp;zwnj;تجربه نیست. او دو رمان خواندنی نوشته، که در آن&amp;zwnj;ها با روایت&amp;zwnj;هایی خوش&amp;zwnj;ساخت و تاثیرگذار روبه&amp;zwnj;رو هستیم. این&amp;zwnj;که چرا او به &amp;laquo;لب بر تیغ&amp;raquo; رضایت داده، شاید یکی از دلایلش دست&amp;zwnj;کم گرفتن و ساده انگاشتن مخاطب باشد. مگر نه&amp;zwnj;غیر این است که انبوه رمان&amp;zwnj;های کم&amp;zwnj;حجمِ سطحی&amp;zwnj;نگرانه&amp;zwnj;ی زرد، که اکنون بازار ادبیات جدی (!) را قرق کرده&amp;zwnj;اند، از این اندیشه تغذیه می&amp;zwnj;کنند که: &amp;laquo;مخاطبِ من، زبان پیچده را نمی&amp;zwnj;فهمد و از زبان پیچیده گریزان است و به طرح&amp;zwnj;های ساده و بیان&amp;zwnj;های مبتذلی که من به&amp;zwnj;کار می&amp;zwnj;برم دلخوش است!&amp;raquo; مگر غیر از این است که اگر این اندیشه نباشد، هیچ توجیه&amp;zwnj;ای هم برای نوشتن&amp;zwnj;های جدی&amp;zwnj;مآبانه&amp;zwnj;ی مبتذل باقی نمی&amp;zwnj;ماند؟&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;&lt;img alt=&quot;&quot; align=&quot;right&quot; src=&quot;http://www.zamaaneh.com/pictures-new/arrow-expand-icon.png&quot; /&gt;شناسنامه&amp;zwnj;ی کتاب:&lt;br /&gt;
&lt;/strong&gt;لب بر تیغ، حسین سناپور، نشر چشمه، ویراستار: شیوا حریری، چاپ اول: زمستان ۱۳۸۹، ۵۰۰۰&amp;nbsp;&amp;nbsp; نسخه، ۱۶۴ صفحه، ۴۰۰۰ تومان.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;
&lt;strong&gt;&lt;img alt=&quot;&quot; align=&quot;right&quot; src=&quot;http://www.zamaaneh.com/pictures-new/arrow-expand-icon.png&quot; /&gt;ایمیل منتقد:&lt;br /&gt;
&lt;/strong&gt;Mja. solatpoor@gmail. com&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img alt=&quot;&quot; align=&quot;right&quot; src=&quot;http://www.zamaaneh.com/pictures-new/arrow-expand-icon.png&quot; /&gt;&lt;strong&gt;در همین زمینه:&lt;br /&gt;
&lt;/strong&gt;&lt;a href=&quot;http://radiozamaneh.com/node/5112&quot;&gt;::بی&amp;zwnj;اخلاقی رایج در میان جوان&amp;zwnj;ها، سروش علیزاده::&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
</description>
     <comments>https://archive.radiozamaneh.com/culture/book-review/2011/07/22/5554#comments</comments>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/2204">ادبیات داستانی ایران</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/3868">حسین سناپور</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/3869">لب بر تیغ</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/3847">مجتبا صولت پور</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/culture/book-review">کتاب زمانه</category>
 <pubDate>Fri, 22 Jul 2011 15:28:18 +0000</pubDate>
 <dc:creator />
 <guid isPermaLink="false">5554 at https://archive.radiozamaneh.com</guid>
  </item>
  <item>
    <title>آن هزار برگ زرد</title>
    <link>https://archive.radiozamaneh.com/culture/book-review/2011/07/12/5375</link>
    <description>&lt;div class=&quot;fb-social-like-widget&quot;&gt;&lt;fb:like  href=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/culture/book-review/2011/07/12/5375&quot; send=&quot;false&quot; layout=&quot;box_count&quot; show_faces=&quot;false&quot; width=&quot;500&quot; action=&quot;like&quot; font=&quot;arial&quot; colorscheme=&quot;light&quot;&gt;&lt;/fb:like&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-sartitr&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    نگاهی به «دفترهای سالخوردگی» نوشته‌ی احمد رضا احمدی         &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-nevisandeh&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    مجتبا صولت‌پور         &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-filefield field-field-maghaleh-image&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    &lt;img  class=&quot;imagefield imagefield-field_maghaleh_image&quot; width=&quot;277&quot; height=&quot;174&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/sites/default/files/solahmrahm01.jpg?1310577705&quot; /&gt;        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;p&gt;مجتبا صولت&amp;zwnj;پور &amp;ndash; احمد رضا احمدی از ابتدای دهه&amp;zwnj;ی ۱۳۴۰ حضور حرفه&amp;zwnj;ای خود را در دنیای شعر آغاز کرده است. او را به&amp;zwnj;عنوان شاعری فعال، سرراست، بی&amp;zwnj;پیچیدگی و دوست&amp;zwnj;داشتنی می&amp;zwnj;شناسیم. احمدی در طول سال&amp;zwnj;های سرایش، شعر خودش را پیدا کرده و توانسته بر بسیاری تاثیر بگذارد.&lt;/p&gt;
&lt;!--break--&gt;&lt;!--break--&gt;&lt;p&gt;رد اندیشه&amp;zwnj;های ساده&amp;zwnj;نگارانه&amp;zwnj;ی او را در آثار شاعران جوان به&amp;zwnj;وضوح می&amp;zwnj;بینیم و شعر او توانسته در بین نسلِ پس از خود مشتاقان زیادی پیدا کند. اما جفا کرده&amp;zwnj;ایم اگر حکایت شعر&amp;zwnj;های احمدی را هم&amp;zwnj;پایه&amp;zwnj;ی ساده&amp;zwnj;نگاری&amp;zwnj;های صرف بپنداریم. احمدرضا احمدی، مدتی پیش هفت مجموعه شعر را تحت عنوان &amp;laquo;دفتر&amp;zwnj;های سال&amp;zwnj;خوردگی&amp;raquo; روانه&amp;zwnj;ی پیشخوان کتاب&amp;zwnj;فروشی&amp;zwnj;ها کرده است. در این نوشتار ضمن بررسی این هفت دفتر، به دلبستگی&amp;zwnj;های شاعر در شعر نو، و دریافت&amp;zwnj;ها و عدم دریافت&amp;zwnj;های شاعران جوان از شعر او می&amp;zwnj;پردازم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;سلام بر اندوه&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img align=&quot;left&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;http://www.zamaaneh.com/pictures-new/SOLAHMRAHM02.jpg&quot; /&gt;احمد رضا احمدی حالا ۷۱ ساله است. شاعرِ ما سالخورده شده، و در طول چند دهه سرایش، آب&amp;zwnj; دیده گشته و کلماتش را به ثبات رسانده است. در برخورد با مجموعه&amp;zwnj;های اخیر شاعر، باید روزهای جوانیِ او را به&amp;zwnj;یاد داشته باشیم و کاوش در شعرهای احمدی را با جوانی&amp;zwnj;هایش و دفترهای آن دوره آغاز کرده، و در روندی لذتبخش به تازه&amp;zwnj;ترین کتاب&amp;zwnj;هایش برسیم. اولین جلد از &amp;laquo;دفتر&amp;zwnj;های...&amp;raquo; با نام &amp;laquo;در این کوچه گل بنفشه می&amp;zwnj;روید: باران&amp;raquo; در ۱۹۷ صفحه و با قیمت ۴۲۰۰ تومان منتشر شده است. کتاب مجموعه&amp;zwnj;ای&amp;zwnj;ست از قطعه&amp;zwnj;نوشت&amp;zwnj;های احمدی. قالبی که احمدی پیش از این هم آن&amp;zwnj;را تجربه کرده است. (برای مثال در کتاب &amp;laquo;روزی برای تو خواهم گفت&amp;raquo;.) قطعات کتاب زبانی هم&amp;zwnj;جنس با دنیای شعرهای احمدی دارند و به تناسب از شعریت بهره&amp;zwnj;مند&amp;zwnj;ند. شاعر در این قطعات، دنیا را به نثر و با نشانه&amp;zwnj;گذاریِ مخصوص به&amp;zwnj;خود راویت می&amp;zwnj;کند و شاید هم این نوشته&amp;zwnj;ها، بداهه&amp;zwnj;نوشت&amp;zwnj;های او در غروب&amp;zwnj;های جمعه باشد! این قطعات، در کنار شعر&amp;zwnj;هایش وضع حال شاعرند و کسی که با دنیای احمدی آشنا و خوُ گرفته باشد، این کتاب را هم از دست نخواهد داد. دنیا از نگاه یک پیرمردِ دوست&amp;zwnj;داشتنی بسیار زیباست. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;دومین دفتر &amp;laquo;چترهای کهنه در باران باز نمی&amp;zwnj;شدند: &amp;laquo;حرمان&amp;raquo; نام دارد. اندوهِ شاعر آغاز شد! حرمان، نومیدی، و غمی که در پی از دست دادن&amp;zwnj;ها می&amp;zwnj;آید، از مشخصه&amp;zwnj;های دنیای شاعر است، اما نومیدی احمدی، پوچ&amp;zwnj;گرایانه نیست. او نویسنده&amp;zwnj;ی ادبیات کودک هم هست، و شاید نتوان هم پو&amp;zwnj;چ&amp;zwnj;گرا بود، و هم شعرِ کودک نوشت. به&amp;zwnj;هر حال، این دو هر رابطه&amp;zwnj;ای که داشته باشند، غم&amp;zwnj;های دنیای احمدرضا احمدی را خلاقانه و جذاب کرده&amp;zwnj;اند. شعر&amp;zwnj;ها ابداً از یک ذهن افسرده تراوش نکرده&amp;zwnj;اند. این&amp;zwnj;ها فقط سروده&amp;zwnj;های یک شاعر دنیادیده است، که در هفتاد سالگی شاید از هر زمان تنها&amp;zwnj;تر است. در هر دفتر می&amp;zwnj;توان مفاهیم مورد علاقه&amp;zwnj;ی شاعر (و در این دفتر حرمان) را پیدا کرد و دید. دفتر دوم با ۱۶۲ صفحه و ۳۶۰۰ تومان منتشر شده است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;مجتبا صولت&amp;zwnj;پور - نومیدی احمدی، پوچ&amp;zwnj;گرایانه نیست. او نویسنده&amp;zwnj;ی ادبیات کودک هم هست، و شاید نتوان هم پو&amp;zwnj;چ&amp;zwnj;گرا بود، و هم شعرِ کودک نوشت. به&amp;zwnj;هر حال، این دو هر رابطه&amp;zwnj;ای که داشته باشند، غم&amp;zwnj;های دنیای احمدرضا احمدی را خلاقانه و جذاب کرده&amp;zwnj;اند. شعر&amp;zwnj;ها ابداً از یک ذهن افسرده تراوش نکرده&amp;zwnj;اند. این&amp;zwnj;ها فقط سروده&amp;zwnj;های یک شاعر دنیادیده است، که در هفتاد سالگی شاید از هر زمان تنها&amp;zwnj;تر است.&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;در غروب&amp;zwnj;های جمعه &lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img align=&quot;left&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;http://www.zamaaneh.com/pictures-new/SOLAHMRAHM04.jpg&quot; /&gt;زبان احمدی ساده، و فرم شعر&amp;zwnj;هایش تخت است، اما ایجاد خستگی نمی&amp;zwnj;کند، و این احتمالاً به&amp;zwnj;خاطر چینش متنوع و هوشمندانه&amp;zwnj;ی تصاویر در شعرهاست. دنیای کلاژگونه&amp;zwnj;ی شعرهای احمدی، مجال تنفس به مخاطب نمی&amp;zwnj;دهد و او را در سیری جذاب با خود به جلو می&amp;zwnj;کشاند، و همین باعث شده که شعر&amp;zwnj;های کتاب با وجود حجم غالباً دو صفحه&amp;zwnj;ای، تا پایان دنبال شوند. دل&amp;zwnj; بستن به دنیای این شعر&amp;zwnj;ها آسان است. همه&amp;zwnj; چیز ساده و صادق است. شاعر در اوج صمیمیت با نوشته&amp;zwnj;هایش به&amp;zwnj;سر می&amp;zwnj;برد و این&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان صمیمیتی&amp;zwnj;ست که از متن به مخاطب تراوش می&amp;zwnj;کند. رابطه&amp;zwnj;ی خیال و دنیای واقعی را باید جایی میان انبوه تصاویر کتاب جست&amp;zwnj;و&amp;zwnj;جو کرد، مثلاً شاید در این یکی: &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;laquo;دیگر برایم تعجب &lt;br /&gt;
نداشت &lt;br /&gt;
کسی با خنجری &lt;br /&gt;
در قلب &lt;br /&gt;
در خیابان &lt;br /&gt;
از کنارم عبور کند &lt;br /&gt;
خنجر را لحظه&amp;zwnj;ای &lt;br /&gt;
از قلبش بیرون &lt;br /&gt;
بیاورد &lt;br /&gt;
سیبی را نصف کند &lt;br /&gt;
نصف سیب را &lt;br /&gt;
خودش بخورد &lt;br /&gt;
و نصف دیگر را &lt;br /&gt;
به من بدهد.&amp;raquo; &lt;br /&gt;
&lt;img align=&quot;left&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;http://www.zamaaneh.com/pictures-new/SOLAHMRAHM05.jpg&quot; /&gt;دنیای تصویری شاعر، نه تماماً واقع&amp;zwnj;گرایانه، که همیشه بهره&amp;zwnj;ای از خیال دارد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;دفتر سوم با نام &amp;laquo;پس از فراغت&amp;zwnj;های مدام: نیستی&amp;raquo;، در حجم ۱۵۲ صفحه&amp;zwnj;ای و با قیمت ۳۵۰۰ تومان منتشر شده است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;چهارمین دفتر با مفهوم عشق شکل گرفته و شاید بهترین دفترِ این مجموعه باشد. روایتی از همه&amp;zwnj;ی غروب&amp;zwnj;های اندوه&amp;zwnj;زا و خاطره&amp;zwnj;ای از عشق&amp;zwnj;های گذشته، که در همه&amp;zwnj;ی سطور کتاب رشد کرده و جان گرفته. تصویر مبهمِ عشق، رو&amp;zwnj;به&amp;zwnj;روی مخاطب ساخته می&amp;zwnj;شود &amp;ndash; آن&amp;zwnj;گونه که روبه&amp;zwnj;روی شاعر ساخته شده- و می&amp;zwnj;توان مدت&amp;zwnj;ها به این تصویر خیره شد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;احمدی دنیای تباه شده را دیده است و چاره&amp;zwnj;ای جز اعتراف به ناتوانیِ دنیا از نجات خود ندارد:&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;laquo;خاموشی برگ&amp;zwnj;ها را &lt;br /&gt;
در غروب&amp;zwnj;های جمعه &lt;br /&gt;
دیده بودیم &lt;br /&gt;
آرام&amp;zwnj;آرام &lt;br /&gt;
آموخته بودیم &lt;br /&gt;
ریزش برگ&amp;zwnj;ها &lt;br /&gt;
جهان را تغییر نمی&amp;zwnj;دهد.&amp;raquo; &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;این دفتر در ۱۵۶ صفحه و با قیمت ۳۶۰۰ تومان در اختیار خوانندگان است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;آن هزار برگ زرد &lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img align=&quot;left&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;http://www.zamaaneh.com/pictures-new/SOLAHMRAHM06.jpg&quot; /&gt;احمد رضا احمدی ساده&amp;zwnj;نویسی را به اوج رسانده است. مخاطب در شعر&amp;zwnj;های او با انبوهی از حس&amp;zwnj;های ملموس روبه&amp;zwnj;روست، و این ساده&amp;zwnj;نگری توانسته در طول چند دهه، خود را از فرم سطحی&amp;zwnj;شده&amp;zwnj;اش دور نگه دارد و این نقطه&amp;zwnj;ی تفاوت شعر احمدی، با سیر ساده&amp;zwnj;نویسانه&amp;zwnj;ی غالب است. در دنیای احمدی، ساده&amp;zwnj;نگری، با سطحی&amp;zwnj;نگری مخلوط نشده، و شاعر هم&amp;zwnj;چنان کاشف تصاویر زنده است. شعرهای ساده&amp;zwnj;نگرانه&amp;zwnj;ی احمدی، نهفته در نوعی از جهان&amp;zwnj;بینیِ بسیار حساس&amp;zwnj;اند، که اغلب شاعرانِ متأثر از او به آن بی&amp;zwnj;توجه می&amp;zwnj;مانند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;دفتر پنجم با نام &amp;laquo;در انتهای کوچه در باران شمع را روشن می&amp;zwnj;کردیم: &amp;laquo;تنهایی&amp;raquo;، در حجم ۱۴۷ صفحه و با قیمت ۳۴۰۰ تومان منتشر شده است:&lt;br /&gt;
&amp;laquo;همچنان به دریا &lt;br /&gt;
خیره مانده است&lt;br /&gt;
شاید &lt;br /&gt;
قایقی برسد &lt;br /&gt;
سوارش کند.&amp;raquo; &lt;br /&gt;
مخاطب با تنهاییِ آدم&amp;zwnj;های شعر احمدی، هم&amp;zwnj;ذات&amp;zwnj;پنداری می&amp;zwnj;کند و با او همنوا می&amp;zwnj;شود. این دفتر هم در ادامه&amp;zwnj;ی دفترهای پیشین، و مکملِ&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان نگاه است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ششمین دفتر، &amp;laquo;روزی که ما سوار قطار شدیم: هوا ابری بود&amp;raquo; نام گرفته که با ۱۵۷ صفحه و ۳۶۰۰ تومان خودنمایی می&amp;zwnj;کند. زبانی که با اشتیاق، به بازگو کردن &amp;laquo;خاطرات شفاهی&amp;raquo; مشغول است، خواننده را در این دفتر به خود وانمی&amp;zwnj;دهد و هر فاصله&amp;zwnj;ای را که می&amp;zwnj;تواند بین مخاطب و متن وجود داشته باشد، حذف می&amp;zwnj;کند. شاید با شعر هیچ&amp;zwnj;کس به اندازه&amp;zwnj;ی شعرهای احمدی، نتوان صمیمیت به&amp;zwnj; خرج داد. کافی&amp;zwnj;ست نگاه شاعر به دنیا را دریافت تا به آن علاقمند شد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;آخرین دفتر با نام &amp;laquo;می&amp;zwnj;خواستم روزی گریه کنم: سیب سرخ&amp;raquo; پایان&amp;zwnj;بندیِ خوبی برای غنیمت&amp;zwnj;های روزهای &lt;img align=&quot;left&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;http://www.zamaaneh.com/pictures-new/SOLAHMRAHM07.jpg&quot; /&gt;سالخوردگی شاعر می&amp;zwnj;سازد. این شعر&amp;zwnj;ها، گنجینه&amp;zwnj;های مردی هستند، که غروب&amp;zwnj;های جمعه، می&amp;zwnj;نشیند بر صندلی اتاقش، و در غلیان احساساتِ صادقش، شعرهای تاثیرگذاری می&amp;zwnj;نویسد. آخرین دفتر، در ۱۵۹ صفحه و با قیمت ۳۶۰۰ تومان در دسترس مخاطبان است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;درست است که می&amp;zwnj;شد تعدادی از شعرهای کتاب را حذف کرد و در &amp;zwnj;&amp;zwnj;نهایت مجموعه&amp;zwnj;ای خلاصه&amp;zwnj;تر از آن&amp;zwnj;ها ساخت، اما این هفت مجموعه، به&amp;zwnj;عنوان متونی از روزهای سالخوردگی یک شاعرِ موفق، شکل با ثبات خود را یافته&amp;zwnj;اند. این هفت کتاب، توسط نشر &amp;laquo;چشمه&amp;raquo;، و همگی در تیراژ ۱۵۰۰ نسخه به چاپ رسیده&amp;zwnj;اند. برای پایان، سطرهایی از آخرین شعر دفتر هفتم را انتخاب کرده&amp;zwnj;ام: &lt;br /&gt;
&amp;laquo;سکوت &lt;br /&gt;
در کنار عشق محض &lt;br /&gt;
سکوت &lt;br /&gt;
در کنار سیب محض &lt;br /&gt;
دشوار و ناتمام &lt;br /&gt;
بود&amp;raquo;.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;شناسنامه&amp;zwnj;ی کتاب:&lt;br /&gt;
&lt;/strong&gt;دفترهای سالخوردگی، هفت جلد (جداگانه)، احمدرضا احمدی، نشر چشمه، چاپ اول: ۱۳۸۹، ۱۵۰۰ نسخه.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
</description>
     <comments>https://archive.radiozamaneh.com/culture/book-review/2011/07/12/5375#comments</comments>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/4141">احمد رضا احمدی</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/3236">ادبیات معاصر ایران</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/3847">مجتبا صولت پور</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/culture/book-review">کتاب زمانه</category>
 <pubDate>Tue, 12 Jul 2011 19:20:45 +0000</pubDate>
 <dc:creator />
 <guid isPermaLink="false">5375 at https://archive.radiozamaneh.com</guid>
  </item>
  <item>
    <title>در معبر گلایل و خشخاش</title>
    <link>https://archive.radiozamaneh.com/culture/book-review/2011/07/12/5339</link>
    <description>&lt;div class=&quot;fb-social-like-widget&quot;&gt;&lt;fb:like  href=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/culture/book-review/2011/07/12/5339&quot; send=&quot;false&quot; layout=&quot;box_count&quot; show_faces=&quot;false&quot; width=&quot;500&quot; action=&quot;like&quot; font=&quot;arial&quot; colorscheme=&quot;light&quot;&gt;&lt;/fb:like&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-sartitr&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    نگاهی به کتاب «به سالگرد تماشای آب در پاییز» سروده‌ی محمد بیابانی        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-nevisandeh&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    مجتبا صولت‌پور        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-filefield field-field-maghaleh-image&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    &lt;img  class=&quot;imagefield imagefield-field_maghaleh_image&quot; width=&quot;277&quot; height=&quot;187&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/sites/default/files/solbiab01.jpg?1310577945&quot; /&gt;        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;p&gt;مجتبا صولت&amp;zwnj;پور - محمد بیابانی &amp;zwnj;&amp;zwnj;از سال&amp;zwnj;های دهه&amp;zwnj;ی ۴۰ حضوری جدی در شعر معاصر دارد اما تا سال ۱۳۶۹ که ۴۵ ساله می&amp;zwnj;شود، کتابی به دست انتشار نمی&amp;zwnj;سپرد. همین سخت&amp;zwnj;گیریِ مفرطش در چاپ اشعار، یکی از دلایل مهجور ماندن&amp;zwnj; او در مقیاس کشوری&amp;zwnj;ست.&lt;/p&gt;
&lt;!--break--&gt;&lt;!--break--&gt;&lt;p&gt;با این همه، در طول عمر خود، سه کتاب منتشر کرد که آخرینش مجموعه شعری درخشان بود با نام &amp;laquo;دستی پُر از بریده&amp;zwnj;ی مهتاب&amp;raquo; که ۱۰ سال پیش توسط نشر &amp;laquo;نیم&amp;zwnj;نگاه&amp;raquo; چاپ شد؛ و حالا بعد از یک دهه، و در حالی که ۹ سال از مرگ شاعر می&amp;zwnj;گذرد، دو مجموعه&amp;zwnj;ی تازه از انبوه شعر&amp;zwnj;های منتشر نشده&amp;zwnj;اش، به دست خواننده&amp;zwnj;ی علاقمند به این شاعر خاص&amp;zwnj;نویس رسیده است. &amp;laquo;به سال&amp;zwnj;گرد تماشای آب در پاییز&amp;raquo; یکی از این کتاب&amp;zwnj;هاست که به بررسی آن می&amp;zwnj;پردازیم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;ذهنِ درندشت&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img alt=&quot;&quot; align=&quot;left&quot; src=&quot;http://www.zamaaneh.com/pictures-new/SOLBIAB03.jpg&quot; /&gt;بیابانی دارای چند مشخصه&amp;zwnj;ی پُر رنگ است. نخستین ویژگی برجسته، زبانِ اوست. زبانِ بیابانی، مستقل، پیچیده و چند بُعدی&amp;zwnj;ست. زبان در سرتاسر شعر&amp;zwnj;هایش، به یک وجه و یک سبک نیست. واژگان و فرمِ اجراییِ تصاویر در قالب کلمات نیز، نه تنها در طول چند دهه سرایش تغییر کرده است، که حتی گاهی در یک شعرِ واحد هم به&amp;zwnj;طور آگاهانه&amp;zwnj;ای در سطوح مختلفی به اجرا در می&amp;zwnj;آید. بیابانی در نخستین کتابش، (حماسه&amp;zwnj;ی درخت گلبانو، نشر مرکز) زبانی با بافت کهن را انتخاب کرده بود که با ماهیت حماسی شعرش می&amp;zwnj;ساخت. او در ادامه به تسهیل زبان انتخابی&amp;zwnj;اش پرداخت، آن&amp;zwnj;گونه که در سومین دفتر شعرش، دایره&amp;zwnj;ی واژگانی&amp;zwnj;اش را امروزی&amp;zwnj;تر و نوع کارکردهای زبانی را ساده&amp;zwnj;تر کرده است. &lt;br /&gt;
در &amp;laquo;به سال&amp;zwnj;گرد...&amp;raquo; همه&amp;zwnj;ی این کارکرد&amp;zwnj;ها در یک&amp;zwnj;جا جمع شده&amp;zwnj;اند. او هوشمندانه و بدون اینکه متن را به انشقاق بکشاند، در لحظه&amp;zwnj;ای و بنا به ضرورتی، دست به تسهیلِ زبان و تصاویر شعری&amp;zwnj;اش می&amp;zwnj;زند، نمونه&amp;zwnj;ای از آن را می&amp;zwnj;خوانیم: &lt;br /&gt;
&amp;laquo;انسان همیشه تنهاست&lt;br /&gt;
وقتی که از نیای خیزرانی تشویش &lt;br /&gt;
بی&amp;zwnj;خویش &lt;br /&gt;
می&amp;zwnj;گذرد &lt;br /&gt;
از شاخسارِ زیتون &lt;br /&gt;
با کوله&amp;zwnj;پشتی از خار &lt;br /&gt;
انسان &lt;br /&gt;
ببر برهنه می&amp;zwnj;طلبد از باد &lt;br /&gt;
گاو نمور ذائقه&amp;zwnj;ی شورِ چلچله است &lt;br /&gt;
در انفجارِ شبنم و باروت &lt;br /&gt;
تصویر عشق &lt;br /&gt;
پا در عزای ابر&amp;zwnj;&amp;zwnj; رها می&amp;zwnj;کند تو را &lt;br /&gt;
انسان همیشه هم&amp;zwnj;سفرِ رؤیاست.&amp;raquo; (ص ۷۲- ۷۳) &lt;br /&gt;
پیچش تصاویر و حتی نوع واژ&amp;zwnj;گان در طول چند سطر دچار تغییری خوش&amp;zwnj;آیند می&amp;zwnj;شود، که شعر را در وجهی تازه قرار می&amp;zwnj;دهد. &amp;laquo;انسان همیشه هم&amp;zwnj;سفرِ رؤیاست&amp;raquo; مضمونی همه&amp;zwnj;فهم و زبانی ساده دارد، اما چند سطر پیش&amp;zwnj;تر: &amp;laquo;گاو نمور ذائقه&amp;zwnj;ی شورِ چلچله است&amp;raquo; بدون شک برای خواننده&amp;zwnj;ی متخصص نوشته شده است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;یک گلو دریا&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img alt=&quot;&quot; align=&quot;left&quot; src=&quot;http://www.zamaaneh.com/pictures-new/SOLBIAB02.jpg&quot; /&gt;در کنار واژ&amp;zwnj;گان، تصاویر هم در شعر بیابانی چند وجهی و متفاوت&amp;zwnj;اند. شاعر تأثیر گرفته از طبیعت زادگاهش بوشهر، شعرهای دریایی می&amp;zwnj;نویسد و رد دل&amp;zwnj;بستگی&amp;zwnj;های بومی&amp;zwnj;اش را می&amp;zwnj;توان در کتاب دید. خواننده در جریانی تند که به کمک تصویر&amp;zwnj;سازی&amp;zwnj;های ماهرانه ایجاد شده است، سطر به سطر با شاعر پیش می&amp;zwnj;رود و در &amp;zwnj;&amp;zwnj;نهایت چشمش به کیفیتی تازه در دید شاعرانه به دنیا باز می&amp;zwnj;شود. این تکه از کتاب، که می&amp;zwnj;تواند قرابتی با اکنون داشته باشد را با هم می&amp;zwnj;خوانیم: &lt;br /&gt;
&amp;laquo;عقاب می&amp;zwnj;زند، اندام تفته بر دیوار &lt;br /&gt;
و مادران &lt;br /&gt;
سحابِ سوسنیِ صبر &lt;br /&gt;
برفکنده بر دوش &lt;br /&gt;
هراس بازپسین را &lt;br /&gt;
هزار لالایی &lt;br /&gt;
گلوی خشک مرا تَر نمی&amp;zwnj;کند دریا &lt;br /&gt;
که بی&amp;zwnj;تو از نسیم تهی&amp;zwnj;ست&amp;raquo; (ص ۱۳۵) &lt;br /&gt;
تصویر&amp;zwnj;سازی در شعر بیابانی، توأم با تصویرگرایی نیست. او در بند تصویر نمی&amp;zwnj;ماند و کلام خود را با اتکا بر عناصر دیگری جز تصویر هم می&amp;zwnj;گوید. &lt;br /&gt;
با اینکه از تاریخ دقیق سرودن این اشعار، مطلع نیستیم اما تازگی آن&amp;zwnj;ها در چشم خواننده&amp;zwnj;ی جاه&amp;zwnj;طلب برقی دارد. منظورم از خواننده&amp;zwnj;ی جاه&amp;zwnj;طلب، کسی&amp;zwnj;ست که به جز روند ساده&amp;zwnj;نویسانه&amp;zwnj;ی شعرِ امروز، ذائقه&amp;zwnj;اش چیز دیگری هم طلب کند. البته روند ساده&amp;zwnj;نویسانه&amp;zwnj;ی شعر امروز هم به&amp;zwnj;جای خود، جذاب و تأثیرگذار است که اتفاقاً توانسته مخاطبان بیشتری را به طرف مجموعه&amp;zwnj;های شعر بکشاند. (اتفاقی نیکو) اما این روند تا زمانی مؤثر است که کار به مُدشدگی و تقلید&amp;zwnj;های سطحی نرسد و شاعران هر کدام در مسیری جداگانه، صاحب ذهنیت&amp;zwnj;هایی مستقل شوند. بیابانی از آنجا که در زمانه&amp;zwnj;ی خود به شعری منحصر رسیده بود، هنوز هم خوانش آثارش با شور و احساساتِ &amp;zwnj;برانگیخته همراه می&amp;zwnj;شود.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;در معبرِ گلایل و خشخاش&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;دریافت&amp;zwnj;های بیابانی از بافتِ کهنِ نثر و تسلط او بر شعر کلاسیک فارسی، مرتبه&amp;zwnj;اش را در شعرِ نو به شاعران جوان گوشزد می&amp;zwnj;کند. شاعر جایی در کتاب&amp;zwnj;اش از &amp;laquo;معبرِ گلایل و خشخاش&amp;raquo; حرف می&amp;zwnj;زند. شعر او در کنار آثار بسیاری از شاعران دیگر، در چنین معبری به بوته&amp;zwnj;ی نقد و آزمایش است. به&amp;zwnj;نظر من، شعر بیابانی با همه&amp;zwnj;ی جنبه&amp;zwnj;های خاص&amp;zwnj;پسندش، شعری&amp;zwnj;ست استوار، که با وجود مشکل&amp;zwnj;فهم بودنِ تصاویر و سطرهایی از آن، اما لذت درک و غرق در ذهنیت سراینده&amp;zwnj;ی آن&amp;zwnj;ها، تنها قابل&amp;zwnj;قیاس با گونه&amp;zwnj;ی کمال&amp;zwnj;یافته&amp;zwnj;ی شعر است. دو کتاب تازه&amp;zwnj;ی محمد بیابانی، توسط نشر &amp;laquo;داستان&amp;zwnj;سرا&amp;raquo; منتشر و روانه&amp;zwnj;ی بازار کتاب شده است.&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;شناسنامه&amp;zwnj;ی کتاب:&lt;br /&gt;
&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;به سا&amp;zwnj;لگرد تماشای آب در پاییز، محمد بیابانی، داستان&amp;zwnj;سرا، چاپ اول: ۱۳۹۰، ۱۵۰۰ نسخه، ۲۴۰ صفحه، ۵۰۰۰ تومان.&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
</description>
     <comments>https://archive.radiozamaneh.com/culture/book-review/2011/07/12/5339#comments</comments>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/4093">شعر معاصر ایران</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/3847">مجتبا صولت پور</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/4094">محمد بیابانی</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/culture/book-review">کتاب زمانه</category>
 <pubDate>Tue, 12 Jul 2011 07:06:04 +0000</pubDate>
 <dc:creator />
 <guid isPermaLink="false">5339 at https://archive.radiozamaneh.com</guid>
  </item>
  <item>
    <title>«رسیدن به مفهوم تنهایی کار دشواری‌ست»</title>
    <link>https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2011/06/30/5061</link>
    <description>&lt;div class=&quot;fb-social-like-widget&quot;&gt;&lt;fb:like  href=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2011/06/30/5061&quot; send=&quot;false&quot; layout=&quot;box_count&quot; show_faces=&quot;false&quot; width=&quot;500&quot; action=&quot;like&quot; font=&quot;arial&quot; colorscheme=&quot;light&quot;&gt;&lt;/fb:like&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-sartitr&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    بخش دوم و پایانی گفت‌و‌گوی مجتبا صولت‌پور با احمد آرام درباره‌ی تنهایی، موسیقی، و جهان داستان‌هایش        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-nevisandeh&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    مجتبا صولت‌پور        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-filefield field-field-maghaleh-image&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    &lt;img  class=&quot;imagefield imagefield-field_maghaleh_image&quot; width=&quot;277&quot; height=&quot;184&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/sites/default/files/solataraah01a.jpg?1309424585&quot; /&gt;        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;p&gt;دفتر خاک- احمد آرام، داستان&amp;zwnj;نویس و نمایشنامه&amp;zwnj;نویس جنوبی کشورمان در سال ۱۳۳۰ در بندر بوشهر متولد شد. او در هجده&amp;zwnj;سالگی نخستین داستان کوتاهش را با عنوان &amp;laquo;آن روز شوم&amp;raquo; در مجله&amp;zwnj;ی فردوسی منتشر کرد. او فارغ&amp;zwnj;التحصیل رشته&amp;zwnj;ی بازیگری و کارگردانی و همچنین کارشناس ارشد ادبیات نمایشی&amp;zwnj;ست.&lt;/p&gt;
&lt;!--break--&gt;&lt;!--break--&gt;&lt;p&gt;او در حال حاضر در شیراز به&amp;zwnj;سر می&amp;zwnj;برد و مدرس تأتر و کارشناس فرهنگی و هنری آموزش فوق برنامه&amp;zwnj;ی دانشگاه علوم پزشکی شیراز است. از او چندین عنوان مجموعه&amp;zwnj;داستان و نمایشنامه&amp;zwnj; منتشر شده است. نخستین مجموعه&amp;zwnj;داستانش &amp;laquo;غریبه در بخار نمک&amp;raquo; نام داشت و رمان &amp;laquo;مرده&amp;zwnj;ای که حالش خوب است&amp;raquo; را هم چندی پیش، در سال ۱۳۸۴&amp;rlm; منتشر کرد. از او همچنین سال گذشته مجموعه داستان &amp;laquo;همین حالا داشتم چیزی می&amp;zwnj;گفتم&amp;raquo; با پنج داستان کوتاه توسط نشر چشمه منتشر شده است. مجتبا صولت&amp;zwnj;پور، منتقد ادبی با احمد آرام درباره&amp;zwnj;ی تنهایی انسان، تأثیر موسیقی بر نویسندگی او و جهان داستان&amp;zwnj;هایش و بسیاری موضوعات دیگر گفت&amp;zwnj;و&amp;zwnj;گویی انجام داده&amp;zwnj; است که در دو نوبت در دفتر خاک منتشر می&amp;zwnj;گردد. توجه شما را به بخش نخست این گفت&amp;zwnj;و&amp;zwnj;گو جلب می&amp;zwnj;کنیم:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;_________&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;مجتبا صولت&amp;zwnj;پور &lt;/strong&gt;- فکر می&amp;zwnj;کنم در مجموعه داستان جدیدتان، &amp;laquo;همین حالا داشتم چیزی می&amp;zwnj;گفتم&amp;raquo; به مفهوم تنهایی انسان بیشتر نزدیک شده&amp;zwnj;اید. طرح جلد کتاب هم که اثر اردشیر رستمی&amp;zwnj;ست، احتمالاً به چنین چیزی اشاره می&amp;zwnj;کند. به&amp;zwnj;خصوص در داستان &amp;laquo;همین حالا...&amp;raquo; می&amp;zwnj;توان رد چنین ایده&amp;zwnj;ای را گرفت. ذهنیت شما به کدام قطب میل می&amp;zwnj;کند؟ همچنان از بومی&amp;zwnj;گرایی دور خواهید شد و زبان و ایده را در جای دیگری جست&amp;zwnj;و&amp;zwnj;جو خواهید کرد؟ &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;احمد آرام&lt;/strong&gt; - اینکه می&amp;zwnj;خواهم به کجا بروم، واقعاً چیزی در موردش نمی&amp;zwnj;دانم. گفتم خدمتتان، دوست ندارم در یک&amp;zwnj;جا گیر کنم و آنقدر دور خودم بچرخم که لحن روایت بی&amp;zwnj;مزه و تکراری شود. یا اینکه به گونه&amp;zwnj;ای افراطی ادای خودم را بیرون بیاورم. وقتی می&amp;zwnj;نویسی حتی نوع تنفس و تپش قلب شما اثر می&amp;zwnj;گذارد روی کارتان؛ ممکن است در مکان&amp;zwnj;های مختلف شکل این تپش قلب فرق کند. مگر می&amp;zwnj;شود در این میان ارگانیسم ما ساز دیگری بزند یا تحت تأثیر واقع نشود، مگر می&amp;zwnj;شود همه&amp;zwnj;چیز هم&amp;zwnj;زمان اتفاق نیفتد. خُب، همه&amp;zwnj;ی این&amp;zwnj;ها تأثیرگذارند و سایه می&amp;zwnj;اندازند بر عملکرد تو. گسترده&amp;zwnj;ترین و پرتوان&amp;zwnj;ترین اثر هر نویسنده باید روز به روز کوبنده&amp;zwnj;تر بشود؛ باید با تغییرات عمده&amp;zwnj;ای که در سطح جامعه می&amp;zwnj;گذرد همسو و هماهنگ شود. به قول آلبر &lt;img alt=&quot;&quot; align=&quot;left&quot; src=&quot;http://www.zamaaneh.com/pictures-new/SOLATARAAH02.jpg&quot; /&gt;کامو، نویسندگان شاهدان جهان&amp;zwnj;اند. گاهی شاید این اتفاق هم بیفتد که به داستان، به روایت، به ساختار و حتا، به قول رضا قاسمی، به زبان هم خیانت کنی، خب این امری بدیهی&amp;zwnj;ست، اما تو مطمئن هستی که در این روند به کشف تازه&amp;zwnj;ای خواهی رسید، مطمئن هستی چیزی را از بیرون و درون تغییر داده&amp;zwnj;ای. ببینید هرگاه این احساس به تو دست می&amp;zwnj;دهد که ممکن است قریب&amp;zwnj;الوقوع کهنه شوی، باید به فکر چاره بود. تغییرات و دگرگونی&amp;zwnj;های اجتماعی گاهی آن&amp;zwnj;قدر شتاب&amp;zwnj;زده اتفاق می&amp;zwnj;افتد که تو عقب می&amp;zwnj;مانی از همه &amp;zwnj;چیز. هر روز این احساس خفقان به تو دست می&amp;zwnj;دهد که انگار در این هیاهو گم شده&amp;zwnj;ای! پس لحن روایت و ساختار اثر اگر چیز دیگری سوا از واقعیت جامعه باشد، یعنی این&amp;zwnj;که در فهم زمانه&amp;zwnj;ی خودت مشکل داری. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;به نویسندگان مهاجر نگاه کنید؛ خیلی از آن&amp;zwnj;ها تمام شده&amp;zwnj;اند و بیخود دارند دست و پا می&amp;zwnj;زنند؛ حتی گرته&amp;zwnj;برداری از این و آن هم آن&amp;zwnj;ها را به جایی نمی&amp;zwnj;رساند&amp;zwnj;. می&amp;zwnj;دانی علت چیست؟ علت این است که از ریشه&amp;zwnj;های خود دور افتاده&amp;zwnj;اند؛ یا شاید آن&amp;zwnj; را قطع کرده&amp;zwnj;اند؛ حالا وضعیت کسانی مانند رضا قاسمی فرق می&amp;zwnj;کند. ایشان شناخت خود را در باب ادبیات کهن، زبان و درک جامعه&amp;zwnj;ای که پشت سر گذاشته، به درستی حفظ کرده است. او هر بار که می&amp;zwnj;خواهد تلاشی از خود نشان بدهد، قسمتی از ادبیات ما را نو می&amp;zwnj;کند؛ و این یعنی حیات ادبی را جدی گرفتن. به بعضی از آثار نویسندگان پا به سن گذاشته خودمان هم توجه کنید؛ به دلیل عدم شناخت از روزگار، در آثار خودشان گم شده&amp;zwnj;اند؛ کیفیت، شیرینیِ بیان و معماریِ داستان&amp;zwnj;هاشان را از دست داده&amp;zwnj;اند. آن&amp;zwnj;ها نمی&amp;zwnj;توانند خودشان را با این وضعیت هماهنگ کنند؛ چراکه نخواسته&amp;zwnj;اند به&amp;zwnj;روز باشند. اتفاقی که هم&amp;zwnj;اکنون برای آثار بزرگ علوی، جمال&amp;zwnj;زاده و چندتای دیگر از معاصران ما افتاده، همانی&amp;zwnj;ست که ممکن است به سراغ تک تک ما هم بیاید؛ یعنی این&amp;zwnj;که دیگر کسی رغبتی به خواندن آثارمان نداشته باشد؛ چون همه&amp;zwnj; چیز یکنواخت، تکراری و کسل&amp;zwnj;کننده می&amp;zwnj;شود. شما در آثار علوی، در همین زمانه، چه چیز تازه&amp;zwnj;ای می&amp;zwnj;بینید جز سایه&amp;zwnj;ی یک ایدئولوژی کهنه و آدم&amp;zwnj;های تاریخ گذشته! گیرم که ما در بعضی از داستان&amp;zwnj;هاش با یک ساختار محکم و زبان رواییِ به&amp;zwnj;سامان&amp;zwnj;یافته&amp;zwnj;ای روبرو شویم که چنین است، اما این تحول در همه&amp;zwnj;ی کتاب&amp;zwnj;هاش اتفاق نمی&amp;zwnj;افتد. ولی مگر می&amp;zwnj;شود گفت که مارسل پروست دیگر کهنه شده است؟ مگر می&amp;zwnj;شود ویلیام فاکنر، آرتور رمبو و جویس را از گردونه&amp;zwnj;ی تاریخ بیرون انداخت؟ آن&amp;zwnj;ها به چه چیزی توجه کردند که پیشکسوتان ما ازشان غافل مانده&amp;zwnj;اند&amp;zwnj;؟ این مسئله&amp;zwnj;ی مهمی&amp;zwnj;ست. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;همه&amp;zwnj;ی نویسندگان فوق&amp;zwnj;الذکر لحنی را برای روایت آثارشان بر می&amp;zwnj;گزیدند که در زمانه&amp;zwnj;ی خودشان درک و فهم آن بسیار دشوار بوده، و هنوز هم به گمان من دشوار است، ولی ماندگار شدند. این اتفاقات که تعمدی نبوده، طرف از زمانه&amp;zwnj;اش جلو&amp;zwnj;تر بوده و می&amp;zwnj;دانسته که پژواک صدایش در قرون و اعصار بعدی بهتر شنیده خواهد شد؛ تا جهان برقرار است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;●نظر شما درباره&amp;zwnj;ی نویسندگان مهاجر جای بحث دارد و می&amp;zwnj;تواند اصلاً موضوع یک گفت&amp;zwnj;و&amp;zwnj;گوی جداگانه قرار بگیرد. پرسش من اما بیشتر معطوف به تم تنهایی در مجموعه&amp;zwnj;داستان اخیر شما بود ...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اینکه اشاره کرده&amp;zwnj;اید به تنهایی انسان در این کتاب بدیهی&amp;zwnj;ست که همین&amp;zwnj;طور است. تنهایی انسان همیشه مانند یک مراسم آئینی قابل توجه است. رسیدن به مفهوم تنهایی کار دشواری&amp;zwnj;ست. من تنهاییِ این رقمی را بسیار دیده&amp;zwnj;ام اما جرأت نمی&amp;zwnj;کردم به طرفش بروم؛ ولی به&amp;zwnj;عنوان یک پروسه&amp;zwnj;ی قابل تعمق همیشه بهش فکر کرده بودم. وقتی داستان &amp;laquo;همین حالا داشتم...&amp;raquo; را به پایان رساندم نزدیکی&amp;zwnj;های سپیده&amp;zwnj;دم بود و در آن لحظه احساسی که بهم دست داد این بود که در این روند نوشتاری من شده&amp;zwnj;ام عین همین آدم. همیشه این احساس را داشتم که شبیه او نفس کشیده&amp;zwnj;ام، حرف زده&amp;zwnj;ام و راه رفته&amp;zwnj;ام، و با یک&amp;zwnj;جور تنهایی خاص به مظاهر جهان نگاه کرده&amp;zwnj;ام. اینکه قصد دارید از تنهایی انسان حرف بزنید، حالا به هر زبان و سبکی، لازم است که تحت شرایطی خاص چنین کنید. می&amp;zwnj;دانی، مهم این است که تو لحن تنهایی را به&amp;zwnj;درستی پیدا کرده باشی.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;●دو تا از داستان&amp;zwnj;های کتاب، با ارائه&amp;zwnj;ی نوعی &amp;laquo;بینامتنیت&amp;raquo; در هم گره خورده&amp;zwnj;اند. (داستان&amp;zwnj;های &amp;laquo;نگاه خیره&amp;zwnj;ی پرنده&amp;zwnj;ی مفرغی&amp;raquo; و &amp;laquo;ساحره و آریستو کرات&amp;raquo;.) در ماجرای داستان دوم، پای نویسنده هم به داستان باز می&amp;zwnj;شود. در واقع این ایده که داستان&amp;zwnj;ها با هم پیوند درونی داشته باشند، تازه نیست و قبلاً هم مورد توجه نویسنده&amp;zwnj;های ایرانی بوده، اما کم بوده&amp;zwnj;اند نویسش&amp;zwnj;های موفقی که از این ایده انجام شده، و به&amp;zwnj;نظر من در کتاب شما نویسش موفقی از این ایده را می&amp;zwnj;بینیم. می&amp;zwnj;شود گفت که احمد آرام نویسنده&amp;zwnj;ای ایده&amp;zwnj;گراست؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;شاید گاهی چنین اتفاقی بیفتد. همه&amp;zwnj;چیز بستگی دارد به آن همزادی که در درونمان نشسته و به ما فرمان می&amp;zwnj;دهد. این را شما بهتر متوجه می&amp;zwnj;شوید. به هر صورت این دو داستان زایش غریبی داشته&amp;zwnj;اند. همیشه برای من شبیه یک پیشگویی بودند. در زمان نوشتن انگار کسی در درون من کف&amp;zwnj;بینی می&amp;zwnj;کرد تا اتفاقات از پیش طراحی شده&amp;zwnj;ای را دنبال کنم. یک پرنده&amp;zwnj;ی فلزی و چهار آدم وارد ماجرایی غریب می&amp;zwnj;شوند، و سرانجام نویسنده در لایه&amp;zwnj;هایی از داستان گرفتار می&amp;zwnj;شود. به نظر شما این اتفاق برمی&amp;zwnj;گردد به نفرین پرنده؟&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;احمد آرام: به نویسندگان مهاجر نگاه کنید؛ خیلی از آن&amp;zwnj;ها تمام شده&amp;zwnj;اند و بیخود دارند دست و پا می&amp;zwnj;زنند؛ حتی گرته&amp;zwnj;برداری از این و آن هم آن&amp;zwnj;ها را به جایی نمی&amp;zwnj;رساند&amp;zwnj;. می&amp;zwnj;دانی علت چیست؟ علت این است که از ریشه&amp;zwnj;های خود دور افتاده&amp;zwnj;اند؛ یا شاید آن&amp;zwnj; را قطع کرده&amp;zwnj;اند...&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;در کودکی به ما گفته بودند که پرنده&amp;zwnj;ها از آدم&amp;zwnj;ها بیزارند و هروقت چشمشان به موجود دوپایی می&amp;zwnj;افتد نفرینش می&amp;zwnj;کنند. می&amp;zwnj;دانید پرنده&amp;zwnj;ها، چه فلزی و چه طبیعی، در کارهای من بسیار دیده می&amp;zwnj;شوند. من در رمان &amp;laquo;مرده&amp;zwnj;ای که حالش خوب است&amp;raquo; به این مسئله اشاره کرده&amp;zwnj;ام. از کودکی دیدن پرندگان عجیب و غریب در جنوب فکر مرا به خودش مشغول می&amp;zwnj;کرد. برای این پرندگان چه داستان&amp;zwnj;های شومی درست می&amp;zwnj;کردند! این داستان&amp;zwnj;ها چه در روایت&amp;zwnj;های دریایی، چه شهری و چه روستایی؛ موجودات بدبختی بودند که حتی در عین زیبایی نابود می&amp;zwnj;شدند. چه عناصر تکان&amp;zwnj;دهنده و تراژیکی بهتر از این موجودات&amp;zwnj;، که می&amp;zwnj;توانستند در ساختار یک رمان یا داستان&amp;zwnj;کوتاه سهیم شوند&amp;zwnj;. حالا وقتی که این&amp;zwnj;ها وارد داستان می&amp;zwnj;شوند، با خود چیزهایی می&amp;zwnj;آورند که با این گونه&amp;zwnj;ی ادبی در تضاد نیستند. من زشت&amp;zwnj;ترینشان را زیبا&amp;zwnj;ترین موجودی می&amp;zwnj;دانستم که می&amp;zwnj;شد با آن&amp;zwnj;ها گفت&amp;zwnj;وگویی خیالی برقرار کرد.&amp;nbsp;&lt;br /&gt;
&lt;img alt=&quot;&quot; align=&quot;left&quot; src=&quot;http://www.zamaaneh.com/pictures-new/SOLATARAAH03.jpg&quot; /&gt;در رمان &amp;laquo;بیوه&amp;zwnj;ماهی&amp;raquo; که هنوز تمام نشده و سال&amp;zwnj;هاست که دارم روی آن کار می&amp;zwnj;کنم؛ کوشش کردم این نوع از پرندگان نحس را به آدم&amp;zwnj;ها نزدیک کنم؛ حتی گاهی پرنده&amp;zwnj;ای در داستان پیدا می&amp;zwnj;شود که همچون راوی دوم شخص داستان را روایت می&amp;zwnj;کند. وقتی که در داستان &amp;laquo;نگاه خیره...&amp;raquo;، ما از طریق یک دریچه با چند چیز آشنا می&amp;zwnj;شویم که یکیش&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان پرنده&amp;zwnj;ی مفرغی&amp;zwnj;ست، پرنده&amp;zwnj;ای که ریز ریز تبدیل می&amp;zwnj;شود به یکی از عناصر تکان&amp;zwnj;دهنده&amp;zwnj;ی داستان. در این&amp;zwnj;جا سنت&amp;zwnj;ها شروع می&amp;zwnj;کنند به کار کردن. هر کس سعی می&amp;zwnj;کند آن پرنده را به نفع خودش مصادره کند و از آن سود ببرد. وقتی بافت داستان با حضور این پرنده قوام می&amp;zwnj;گرفت، من احساس می&amp;zwnj;کردم که این پرنده نمی&amp;zwnj;خواهد از ساحت داستان پر بکشد و به حضور فلزی خود پایان بدهد. وقتی که پرنده می&amp;zwnj;نشیند روی ساختار داستان بعدی: &amp;laquo;ساحره و...&amp;raquo;، یک اتفاق دیگر می&amp;zwnj;افتد و نور می&amp;zwnj;پاشد به آن قسمت&amp;zwnj;های تاریک داستان قبلی. انگار این پرنده مأموریت داشته تا از نویسنده&amp;zwnj;ی داستان&amp;zwnj;ها انتقام بگیرد؛ و سرانجام خود نویسنده در چنبره&amp;zwnj;ی داستانِ بعدی گرفتار می&amp;zwnj;شود. البته هدف من تأئید خرافه&amp;zwnj;پرستی نیست؛ من می&amp;zwnj;خواهم جنبه&amp;zwnj;های زیبایی&amp;zwnj;شناسانه&amp;zwnj;ی این کُنش را نشان بدهم؛ این&amp;zwnj;که چگونه سنت&amp;zwnj;ها می&amp;zwnj;توانند گونه&amp;zwnj;ای روایت را ایجاد نمایند و ساختار داستان را متحول کنند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;●در کتاب اخیرتان، با وجود تمرکز بر فرم، از روند قصه&amp;zwnj;گویی هم دور نیفتاده&amp;zwnj;اید، و اتفاقاً داستان&amp;zwnj;ها با وجود کلیّت خاصشان، لحن جذابی در داستان&amp;zwnj;گویی دارند. نمونه&amp;zwnj;ی خوبش داستان &amp;laquo;جعبه&amp;zwnj;ی موسیقی سکه&amp;zwnj;ای&amp;raquo; است، که هم مدخل&amp;zwnj;های پست&amp;zwnj;مدرنیستی دارد و هم بسیار خوش&amp;zwnj;خوان از کار درآمده. رابطه&amp;zwnj;ی فرم و محتوا چگونه است؟ عده&amp;zwnj;ای تأکید زیاد بر فرم را به مثابه&amp;zwnj;ی نادیده گرفتن محتوا می&amp;zwnj;دانند و عده&amp;zwnj;ای هم تأکید بر فرم را&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان تأکید بر محتوا در نظر می&amp;zwnj;گیرند. در این بین، عقیده&amp;zwnj;ی شما چیست؟ &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;موضوع &amp;laquo;فرم و محتوا&amp;raquo; دعوای سابقه&amp;zwnj;داری&amp;zwnj;ست بین فرمالیست&amp;zwnj;ها که مشخصه&amp;zwnj;ی کارشان بی&amp;zwnj;اهمیت شمردن محتواست، و کسانی که نمی&amp;zwnj;خواستند از نظر صوری بر آن زیبایی&amp;zwnj;شناسی تأکید کنند. این مجادله هرگز به پایان نرسید، یعنی از اواخر قرن نوزدهم، دامان اغلب ادیبان و هنرمندان را گرفت تا اینکه سر و کله&amp;zwnj;ی روس&amp;zwnj;ها پیدا شد و این مجادله وارد نقادی ادبی شد&amp;zwnj;.&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;احمد آرام:وقتی در داستان به یک فرم خاص می&amp;zwnj;رسم، می&amp;zwnj;دانم که یاری دهنده&amp;zwnj;ام قطعه&amp;zwnj;ای موسیقی است.&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;هرگز نمی&amp;zwnj;توان آن یکی را به نفع دیگری نفی کرد یا برعکس. در این میان تصمیم جدی را کسی می&amp;zwnj;گیرد که تشخیص بدهد هر دوی این رویکرد&amp;zwnj;ها چگونه می&amp;zwnj;توانند زیباشناسیِ درون اثر را قوام بخشند. من در فرم به این مسئله می&amp;zwnj;اندیشم که بتوانم نوعی کشف بصری را پیگیری کنم؛ این کشفِ به موقع، محتوای مورد نظرم را هم نجات می&amp;zwnj;دهد؛ یعنی در واقع هر دو را لازم و ملزوم یکدیگر می&amp;zwnj;دانم. من بر این باورم که این رویکرد می&amp;zwnj;تواند حرف تازه&amp;zwnj;تری بزند و فضایی را بگشاید تا شخصیت&amp;zwnj;ها بهتر دیده شوند؛ البته خیلی&amp;zwnj;ها دارند این&amp;zwnj;کار را می&amp;zwnj;کنند. در واقع هدف من بازنمایی واقعیت است؛ آن چیزی که فرمالیست&amp;zwnj;ها هم بهش معتقد بودند. اما این نکته را ناگفته نگذارم که شرایط جغرافیایی، اجتماعی و حتا سیاسی ممکن است اَشکال صوری را تغیر بدهد. هر نظامی ابزار بیانی خودش را دارد. ما هر چقدر گرفتار ناهمگونی اجتماعی می&amp;zwnj;شویم به زبانی پیچیده&amp;zwnj;تر می&amp;zwnj;رسیم&amp;zwnj;، و قدم می&amp;zwnj;گذاریم به درون لایه&amp;zwnj;هایی که ناشناخته&amp;zwnj;اند. از این منظر فرم می&amp;zwnj;تواند قد بکشد. &lt;br /&gt;
من برخلاف آن تعصب&amp;zwnj;ها، حداقل در کار خودم، معتقدم که باید تلاشی صورت بگیرد که فرم و محتوا همدیگر را بفهمند، تا در غایت به یک زبان فراحسی برسند. در این میان نمی&amp;zwnj;توان این مسئله را نادیده گرفت، که طرح زبانِ تازه&amp;zwnj;ای هم ایجاد می&amp;zwnj;گردد؛ یعنی اینکه هر چیزی اتفاق می&amp;zwnj;افتد مترادف با نوعی مدرنیسم است. شما به شکل روایت در رقص&amp;zwnj;هایی که ریشه&amp;zwnj;های اسپانیولی دارد توجه کنید؛ خصوصاً در مکتب مادرید، و از سویی در رقص&amp;zwnj;های فولکلوریک آمریکای لاتین؛ همیشه بحث از یک روایتِ پیچیده است که از دل اسطوره بیرون می&amp;zwnj;زند و نمایشی لایه لایه دارد؛ یعنی فرم و محتوا به نوعی شگفت&amp;zwnj;انگیز همدیگر را یاری می&amp;zwnj;رسانند. &lt;img alt=&quot;&quot; align=&quot;left&quot; src=&quot;http://www.zamaaneh.com/pictures-new/SOLATARAAH04.jpg&quot; /&gt;در رقص کاتاکالی هند هم این اتفاق می&amp;zwnj;افتد و شما اندک اندک به وسیله&amp;zwnj;ی فرم&amp;zwnj;های یک رقصنده، همراه با یک موسیقی کهن، وارد یک داستان پیچیده می&amp;zwnj;شوید. رقصنده&amp;zwnj;ی کاتاکالی با مددیابی از جزءجزء اندامش، زبان بدن را کشف می&amp;zwnj;کند و آن را به&amp;zwnj;کار می&amp;zwnj;گیرد تا به&amp;zwnj;درستی آن داستان را روایت کند&amp;zwnj;. در رقص&amp;zwnj;های مدرن هم همین آمیزه&amp;zwnj;ی صوری وجود دارد. پس می&amp;zwnj;توان به رابطه&amp;zwnj;ی درستی از فرم و محتوا رسید بدون آن&amp;zwnj;که دگماتیسم سر راه&amp;zwnj;تان قرار گیرد. این را به شما بگویم که اصولاً ما ملتی هستیم که قصه&amp;zwnj;گویی و روایت را دوست داریم؛ حالا اگر زبانِ روایت نیازی به فرم داشته باشد نباید چنین خواسته&amp;zwnj;ای را نادیده انگاشت. در همین داستانی که بهش اشاره کردید: &amp;laquo;جعبه&amp;zwnj;ی موسیقی...&amp;raquo; طرح اولیه چیز دیگری بود، اما ناگهان ظرف چند دقیقه، یک اتفاق، چرخه&amp;zwnj;ی داستان را به سمت دیگری برد و من تحت تأثیر این اتفاق جادو شدم&amp;zwnj;؛ یعنی مرا به دنبال خودش کشاند. می&amp;zwnj;دانی، من وقتی که می&amp;zwnj;نویسم از چیزهایی یاری می&amp;zwnj;گیرم تا به آن فضا برسم که یکی از آن&amp;zwnj;ها موسیقی خاص&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان فضاست. این داستان از درون یک اورتور&amp;zwnj; زاده شد: &amp;laquo;اورتور ژولیوس سزار اثر روبرت شومان&amp;raquo;. می&amp;zwnj;دانید که هیتلر به این اورتور فخر می&amp;zwnj;فروخت. اگر آن موسیقی نبود، موضوع هنوز توی&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان رحِم می&amp;zwnj;ماند. از طرفی نشانه&amp;zwnj;ی درست کاری نویسنده وقتی به کمال می&amp;zwnj;رسد که می&amp;zwnj;بیند همه&amp;zwnj; چیز سر جای خودش قرار دارد؛ یعنی عناصر داستانی متعلق به&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان فضایی&amp;zwnj;ست که از قبل با میزانسن مربوط به خودش، مورد توجه واقع شده. شما وقتی کمدی الهیِ دانته را می&amp;zwnj;خوانید بیشتر به این باور نزدیک می&amp;zwnj;شوید؛ دانته در این اثر گران&amp;zwnj;سنگ تأکید می&amp;zwnj;ورزد بر نجوم بطلیموسی و الهیات مسیحی؛ و از همین طریق است که رمزگان جهانِ هولناک دانته شکل می&amp;zwnj;گیرد. در این اثر همه&amp;zwnj; چیز به گونه&amp;zwnj;ای خارق&amp;zwnj;العاده سر جای خودش قرار گرفته است&amp;zwnj;. به گفته بورخس در شعرهای دانته هیچ کلمه&amp;zwnj;ای نیست که بی&amp;zwnj;دلیل باشد؛ و این حرف مهمی&amp;zwnj;ست. او می&amp;zwnj;گوید در روزگار ما، رمان فرایندِ روحی را با روده&amp;zwnj;درازی متظاهرانه شرح می&amp;zwnj;دهد؛ اما دانته کاری می&amp;zwnj;کند که آن را با یک خیز یا یک حرکت حدس بزنیم&amp;zwnj;. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در داستان فوق&amp;zwnj;الذکر می&amp;zwnj;بایست حدس می&amp;zwnj;زدم که اتفاق بعدی چگونه شکل می&amp;zwnj;گیرد و چگونه فضا را تحت&amp;zwnj;تأثیر خود درخواهد آورد؟ و کجای کار، درازگویی&amp;zwnj;های عبث و بیهوده&amp;zwnj;، موتور داستان را از کار خواهد انداخت. خب، همه&amp;zwnj;ی این&amp;zwnj;ها منتهی می&amp;zwnj;شد به یک طراحی درونی و همسو با رخداد&amp;zwnj;ها. حتی گاهی مانند یک مونتور عمل می&amp;zwnj;کردم&amp;zwnj;. انگار داشتم با راش&amp;zwnj;های پراکنده&amp;zwnj;ی یک فیلم شوخی می&amp;zwnj;کردم؛ همه را پس و پیش به هم وصل می&amp;zwnj;کردم تا فضا دربیاید. همین کار&amp;zwnj;ها باعث می&amp;zwnj;شد تا بعضی از آدم&amp;zwnj;ها بیرون رانده شوند و آدم&amp;zwnj;های جدید قدم پیش بگذارند&amp;zwnj;. بالاخره به این باور رسیدم تا بگذارم یک سلسله رویداد&amp;zwnj;ها بیایند و بروند و من بعداً درباره&amp;zwnj;اش تصمیم بگیرم. گاهی می&amp;zwnj;گذاشتم یک سکوت طویل&amp;zwnj;&amp;zwnj;المدت سایه بیندازد بر داستان، پس از سکوت و مراجعت جدید درمی&amp;zwnj;یافتم که کجای کار بیرون آمده و کدام زیادی&amp;zwnj;ست، و کدام فضا باید ترمیم شود، و چه رخدادهایی باید به قوت خود ماندگار شوند. وقتی که کتاب عجیب و غریب &amp;laquo;کُشتن درمانی&amp;raquo; وارد داستان می&amp;zwnj;شود؛ یک چیزهایی گرداگرد آن شکل می&amp;zwnj;گیرد که به ساختار داستان بسیار کمک می&amp;zwnj;کند. برای خودم ادامه این داستان انگار جورهایی به من وحی می&amp;zwnj;شد. گاهی که چنین اتفاقی می&amp;zwnj;افتد ادامه&amp;zwnj;ی نوشتن آن داستان لذت&amp;zwnj;بخش می&amp;zwnj;شود.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;● در داستان &amp;laquo;رویای مُدوَّرِ مرد...&amp;raquo; حاشیه&amp;zwnj;روی&amp;zwnj;های بسیاری دارید. در بقیه&amp;zwnj;ی داستان&amp;zwnj;ها هم کم&amp;zwnj;و&amp;zwnj;بیش این خصیصه دیده می&amp;zwnj;شود، اما خیلی کمرنگ. فکر نمی&amp;zwnj;کنید می&amp;zwnj;شد با قلم زدن بیشتری در حاشیه&amp;zwnj;ی خطوط روایی، در مواجهه با موقعیت&amp;zwnj;های اصلی خوش&amp;zwnj;طبعانه&amp;zwnj;تر برخورد می&amp;zwnj;کردید؟ منظورم عمیق&amp;zwnj;تر کردن وجوه پست&amp;zwnj;مدرنیستی&amp;zwnj;ست.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;برای رساندن خواننده به فهم یک داستان، چنین کاری نمی&amp;zwnj;کنم. می&amp;zwnj;گذارم هر چیزی به&amp;zwnj;طور طبیعی، مسیر خودش را پیدا کند. درست است که بعضی از خرده&amp;zwnj;روایت&amp;zwnj;ها خواننده را قورت می&amp;zwnj;دهد؛ اما او را هضم نمی&amp;zwnj;کند. خواننده باید از خودش تلاش نشان بدهد، تا به قول شما، آن حاشیه&amp;zwnj;روی&amp;zwnj;ها را به&amp;zwnj;طور منطقی تفسیر کند. اگر بخواهید بیشتر از حد لازم قلم بزنید کار را می&amp;zwnj;کُشید؛ زنده به گورش می&amp;zwnj;کنید. شما هرچه بیشتر راجع به کتابتان حرف بزنید، یعنی در واقع دارید آن را نابود می&amp;zwnj;کنید. نویسنده در اثرش حرفش را می&amp;zwnj;زند، و اگر قرار است تفاسیری صورت بگیرد نباید از جانب نویسنده باشد. فضا تا آن&amp;zwnj;جایی به نویسنده اجازه&amp;zwnj;ی مداخله می&amp;zwnj;دهد که او دریابد کجا نباید دراز&amp;zwnj;گویی داشته باشد. در همین داستان شما با یک ضد داستان روبرو هستید؛ ضد داستان در یک داستان. یعنی روبرو شدن با گونه&amp;zwnj;ای متفاوت از داستان&amp;zwnj;؛ داستانی که نمی&amp;zwnj;خواهد قواعد داستان&amp;zwnj;نویسی را رعایت کند؛ این یک سوی قضیه، و اما در سوی دیگر، برخورد شما با یک رؤیاست؛ رؤیایی که هر کسی ادعا دارد که از آن اوست. این ادعا&amp;zwnj;ها فرصت&amp;zwnj;طلبانه مطرح می&amp;zwnj;گردد. ما سردرگم می&amp;zwnj;مانیم که بالاخره چه کسی راست می&amp;zwnj;گوید، چه کسی آن مرد معلوم&amp;zwnj;الحال را کُشته&amp;zwnj;، و چه کسی مالک آن خوابی&amp;zwnj;ست که قرار است از درونِ آن یک نشانی بیرون آورده شود&amp;zwnj;؛ نشانی&amp;zwnj;ای که در جهان واقعی است نه در جهان خواب&amp;zwnj;ها و رؤیا&amp;zwnj;ها. لزومی ندارد تا همه&amp;zwnj; چیز را بدانیم؛ مهم این است که بعضی از چیز&amp;zwnj;ها را ندانیم؛ وگرنه به یک داستان سرراست می&amp;zwnj;رسیم که قدرت تخیل را از ما می&amp;zwnj;گیرد. این بی&amp;zwnj;منطقی در &amp;laquo;ندانستن&amp;raquo;، منطق خودش را می&amp;zwnj;سازد؛ حالا شاید فضایی انتزاعی ترسیم شود اما باز هم منطق خودش را دارد. خود من مهندسی این روایت را خیلی دوست دارم؛ یک داستان کاملاً ایرانی&amp;zwnj;ست. وقتی تمامش کردم ناخودآگاه یک&amp;zwnj;بار دیگر تاریخ بیهقی، بعضی از داستان&amp;zwnj;های شرقیِ هزار و یک&amp;zwnj;شب و کُمدی الهیِ دانته را تورق کردم؛ خصوصاً این کتاب آخری که انگار حل&amp;zwnj;المسائل رؤیا&amp;zwnj;های بشریت است؛ انگار که با آن می&amp;zwnj;توان هزارتوهای درون خواب&amp;zwnj;ها و کابوس&amp;zwnj;ها را شناسایی کرد. باور کنید که این سه کتاب از آثار مدرن ادبی هستند و هرگز کهنه نمی&amp;zwnj;شوند؛ حتی تاریخ بیهقی.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;●به&amp;zwnj;نظرم با تأثیر از مدرن&amp;zwnj;ها، اما دلبسته به کلاسیک&amp;zwnj;ها قلم می&amp;zwnj;زنید. مثلاً کاربرد&amp;zwnj;های جاافتاده&amp;zwnj;ی لحن و بیان که برای هر شخصیت در نظر گرفته&amp;zwnj;اید، نوعی دلبستگی کلاسیک نیست؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ممکن است غیر مستقیم اتفاق افتاده باشد؛ ولی این را که می&amp;zwnj;گویید، بله کلاسیک&amp;zwnj;ها را دوست دارم و تا آن&amp;zwnj;جایی که وقت به من اجازه بدهد آن&amp;zwnj;ها را مطالعه می&amp;zwnj;کنم&amp;zwnj;؛ مخصوصاً مادام بوواریِ فلوبر یا کارهای داستایوفسکی و حتی کلاسیک&amp;zwnj;های مدرن را. که از نظر شخصیت&amp;zwnj;شناسی برایم اهمیت بسیار دارد. همین مادام بوواری فوق&amp;zwnj;العاده ا&amp;zwnj;ست؛ رمانی که به&amp;zwnj;شدت واقع&amp;zwnj;گراست. شما وقتی تک تک شخصیت&amp;zwnj;هاش را بررسی می&amp;zwnj;کنید، وجوه مدرن روان&amp;zwnj;شناسیِ آدم&amp;zwnj;ها شگفت&amp;zwnj;زده&amp;zwnj;ات می&amp;zwnj;کند. هر کدام از آن شخصیت&amp;zwnj;ها واقعاً شخصیت&amp;zwnj;های کاریزماتیکی هستند. حتی مؤلفه&amp;zwnj;های یک رمان مدرن را هم با خودش دارد. خیلی&amp;zwnj;ها از جمله ماریو وارگاس یوسا، فلوبر را نخستین رمان&amp;zwnj;نویس مدرن می&amp;zwnj;دانند. از دیدگاه من فلوبر حافظه&amp;zwnj;ی بیدار زمانه&amp;zwnj;ی خودش بود. محال است نویسنده&amp;zwnj;ای از او گذر کند و تحت تأثیر لحن و بیانش قرار نگیرد. به قول یوسا، فلوبر گذشته و اکنون دارد؛ این خیلی مهم است برای هر نویسنده&amp;zwnj;ای.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;● کمی هم درباره&amp;zwnj;ی احمد آرامِ نمایش&amp;zwnj;نامه&amp;zwnj;نویس صحبت کنیم. مسلم است که هنوز هم نوشتن نمایش&amp;zwnj;نامه برای شما جذابیت و اولویت بالایی دارد. ضمن این&amp;zwnj;که اگر اشتباه نکنم به تاز&amp;zwnj;گی نمایش&amp;zwnj;نامه&amp;zwnj;ای از شما توسط نشر &amp;laquo;نوح نبی&amp;raquo; منتشر شده است. با وجود همه&amp;zwnj;ی تفاوت&amp;zwnj;های آشکار، چه رابطه&amp;zwnj;ای بین وجهه&amp;zwnj;ی داستانی ادبیات با وجهه&amp;zwnj;ی نمایشی&amp;zwnj;اش برقرار کرده&amp;zwnj;اید؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;چیزی که جهان شخصیت&amp;zwnj;ها را پیش روی من قرار می&amp;zwnj;دهد، ادبیات نمایشی است. من از سوفکل، اوریپید و شکسپیر خیلی چیز&amp;zwnj;ها آموختم، از جمله اینکه هر شخصیتی چگونه می&amp;zwnj;تواند به &amp;ndash;شعور - خود برسد و از این طریق رفتار و کردار خود را در راستای تراژدی زیر نظر بگیرد. وقتی شخصیتی را کشف می&amp;zwnj;کنم و توی ذهنم باهاش درگیر می&amp;zwnj;شوم، زمانی این درگیری پایان می&amp;zwnj;گیرد که او را روی صحنه&amp;zwnj;ی نمایش می&amp;zwnj;بینم. این بسیار لذت&amp;zwnj;بخش است که تو شخصیتی را که ساخته و پرداخته&amp;zwnj;ی ذهنت است، در جهان واقعی قبراق و سرحال ببینی. این شخصیت خلق شده، این&amp;zwnj;بار، با تمام آن خصلت&amp;zwnj;هایی که بهش بخشیده&amp;zwnj;ای، در مقابل تو ایستاده. تو یک&amp;zwnj;بار صدای او را از درون شنیده&amp;zwnj;ای، اما حالا صداش را در دنیای واقعی می&amp;zwnj;شنوی؛ روی صحنه&amp;zwnj;ی نمایش. بازپروری این شخصیت&amp;zwnj;ها توسط یک کارگردان؛ یا بازی کردن یک آکتور در قالب&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان شخصیت، به تو این امکان را می&amp;zwnj;دهد که بدانی چگونه می&amp;zwnj;شود این تجربه را مهم جلوه داد تا چنین شخصیت&amp;zwnj;هایی که می&amp;zwnj;خواهند وارد داستانت بشوند، عمیق&amp;zwnj;تر دیده شوند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;●شما از شیفته&amp;zwnj;گان موسیقی کلاسیک هم هستید. باخ و برامز و شومان، مثلاً؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;گوستاو مالر، وردی، چایکوفسکی و خیلی&amp;zwnj;های دیگر. موسیقی هنری است که انسان به&amp;zwnj;وسیله&amp;zwnj;ی آن به کمک اصوات می&amp;zwnj;تواند به هیجانات و احساسات خود نزدیک شود. این نزدیکی میسر نمی&amp;zwnj;گردد مگر آنکه موسیقی را از درون بشنوی. می&amp;zwnj;دانید که هر قطعه موسیقی اصولاً در ذات خودش دارای کاراکتر، ژانر و رنگ خاصی است؛ برای فهم این موضوع باید گوش موسیقایی داشت. من به تناسب اندک دانشی که در این زمینه به&amp;zwnj;دست آورده&amp;zwnj;ام قطعاتی را انتخاب می&amp;zwnj;کنم که با من غریبه نباشند، خصوصاً توجه به ریتم برایم مهم است. ریتم وسیله&amp;zwnj;ی شگفت&amp;zwnj;انگیزی است تا شما از این طریق به نوعی از زیبایی&amp;zwnj;شناسی برسید. وقتی در داستان به یک فرم خاص می&amp;zwnj;رسم، می&amp;zwnj;دانم که یاری دهنده&amp;zwnj;ام قطعه&amp;zwnj;ای موسیقی است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;●و آیا این روز&amp;zwnj;ها اثر تازه&amp;zwnj;ای در دست دارید؟ کتابی به ناشر سپرده&amp;zwnj;اید؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;کتابی را مدت&amp;zwnj;ها پیش به &amp;laquo;کتابسرای تندیس&amp;raquo; داده&amp;zwnj;ام که مجموعه داستانی&amp;zwnj;ست به&amp;zwnj;نام &amp;laquo;به چشم&amp;zwnj;های هم خیره شده بودیم&amp;raquo;. دو رمان هم آماده&amp;zwnj;ی چاپ دارم؛ یکی &amp;laquo;بداهه&amp;zwnj;گویی&amp;raquo; است و دیگری &amp;laquo;کافی&amp;zwnj;شاپ لوک&amp;raquo; که همین روز&amp;zwnj;ها می&amp;zwnj;سپرم به ناشرانشان. کاری که هم اکنون مشغولش هستم برآمده از دنیای مجازی فیس&amp;zwnj;بوک است؛ مجموعه داستان&amp;zwnj;هایی که روحیه&amp;zwnj;ی خاصی در خود دارند؛ به این معنی که تحت شرایط این دنیای دیجیتالی به فرم و زبان خودشان رسیده&amp;zwnj;اند. اسمش را گذاشته&amp;zwnj;ام &amp;laquo;&amp;zwnj;داستان&amp;zwnj;های فیس&amp;zwnj;بوکی من&amp;raquo;.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;●ممنون که در این گفت&amp;zwnj;و&amp;zwnj;گو شرکت کردید.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;خواهش می&amp;zwnj;کنم. موفق باشید.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
</description>
     <comments>https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2011/06/30/5061#comments</comments>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/3793">احمد آرام</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/3236">ادبیات معاصر ایران</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/3847">مجتبا صولت پور</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak">خاک</category>
 <pubDate>Thu, 30 Jun 2011 09:03:06 +0000</pubDate>
 <dc:creator />
 <guid isPermaLink="false">5061 at https://archive.radiozamaneh.com</guid>
  </item>
  </channel>
</rss>