<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?><rss version="2.0" xml:base="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/3813/all" xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/">
  <channel>
    <title>ادبیات جهان</title>
    <link>https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/3813/all</link>
    <description></description>
    <language>fa</language>
          <item>
    <title>خانه‌ای هست آیا؟</title>
    <link>https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2012/07/25/17008</link>
    <description>&lt;div class=&quot;fb-social-like-widget&quot;&gt;&lt;fb:like  href=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2012/07/25/17008&quot; send=&quot;false&quot; layout=&quot;box_count&quot; show_faces=&quot;false&quot; width=&quot;500&quot; action=&quot;like&quot; font=&quot;arial&quot; colorscheme=&quot;light&quot;&gt;&lt;/fb:like&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-sartitr&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    گذری در جهان شعری الیزابت بیشاب        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-nevisandeh&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    نغمه زربافیان        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-filefield field-field-maghaleh-image&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    &lt;img  class=&quot;imagefield imagefield-field_maghaleh_image&quot; width=&quot;277&quot; height=&quot;187&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/sites/default/files/zarelb01.jpg?1343184125&quot; /&gt;        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;p&gt;نغمه زربافیان - خانه&amp;zwnj;ای هست آیا؟ آیا می&amp;zwnj;توان خود را متعلق به جایی دانست، در آن ریشه کرد، آرام گرفت؟ یا چون ابر در گذاریم، با دره&amp;zwnj;هایی مدام زیر پای؟ الیزابت بیشاپ، شاعر آمریکایی، در شعر &amp;laquo;پرسش&amp;zwnj;هایی درباره سفر&amp;raquo; می&amp;zwnj;پرسد که آیا نباید در خانه می&amp;zwnj;ماندیم و به سرزمین&amp;zwnj;های دیگر فقط می&amp;zwnj;اندیشیدیم؟&lt;/p&gt;
&lt;!--break--&gt;&lt;!--break--&gt;&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;laquo;آیا باید رؤیا&amp;zwnj;هامان را هم در خواب ببینیم&lt;br /&gt;
وهم داشته باشیم؟&amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;نحیف&amp;zwnj;ترین پرنده سبز رنگ جهان&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;الیزابت بیشاب می&amp;zwnj;پرسد چرا می&amp;zwnj;شتابیم به دیدن &amp;laquo;نحیف&amp;zwnj;ترین پرنده&amp;zwnj; سبز رنگ جهان&amp;raquo;، آنگاه که تنها دمی از زندگی&amp;zwnj;مان باقی&amp;zwnj;ست؟ در بند دوم اما با تردید می&amp;zwnj;گوید: &amp;laquo;حیف بود اگر نمی&amp;zwnj;شنیدیم آواز آن دیگر پرنده قهوه&amp;zwnj;ای رنگ چاق را که بر فراز پمپ شکسته بنزین در یک کلیسا می&amp;zwnj;خواند.&amp;raquo; &lt;br /&gt;
شعر با این پرسش پایان می&amp;zwnj;گیرد:&lt;br /&gt;
&amp;laquo;آیا نباید در خانه - هر کجا که هست - می&amp;zwnj;ماندیم؟&amp;raquo; (۱)&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;خانه&amp;zwnj;ای هست آیا؟ در آخرین پرسشِ آخرین سطر شعر، &amp;laquo;خانه&amp;raquo; مکانی ثابت و مشخص نیست. هر جا می&amp;zwnj;تواند باشد و هیچ&amp;zwnj;جا نیست، مثل نقاشی&amp;zwnj;هایی که هنگام کودکی از خانه می&amp;zwnj;کشیدیم: مربعی با یک مثلث بر فراز آن، بدون حجم و با درونی نادیدنی؛ خانه&amp;zwnj;ای با شش خط کوتاه و یک در مستطیلی و همیشه بسته، گاه با دودکشی بر بام که دودی از آن بلند نمی&amp;zwnj;شود؛ خانه&amp;zwnj;ای که نمی&amp;zwnj;توان به آن راه یافت.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;پیدایی و ناپیدایی جهان&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;الیزابت بیشاپ در سال ۱۹۱۱ در ایالت ماساچوست آمریکا به دنیا آمد و در سال ۱۹۷۹ همان&amp;zwnj;جا از جهان رفت. او در هشت&amp;zwnj;ماهگی پدرش را از دست داد و در پنج سالگی، مادرش در آسایشگاه روانی بستری شد و تا پایان عمر همان&amp;zwnj;جا &amp;zwnj;ماند. کودکی او با پدربزرگ و مادربزرگش گذشت- با سالخوردگی و مرگ:&lt;br /&gt;
&amp;laquo;حس می&amp;zwnj;کردم خودم در حال پیر شدن و حتی مردنم. احساس بی&amp;zwnj;حوصله&amp;zwnj;گی و تنهایی می&amp;zwnj;کردم، با مادربزرگ و پدربزرگ ساکتم، تنها شام خوردن&amp;zwnj;هایم... شب&amp;zwnj;ها چراغ قوه&amp;zwnj;ام را روشن و خاموش می&amp;zwnj;کردم و می&amp;zwnj;گریستم.&amp;raquo;&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;جهان با روشن کردن چراغ کوچک او پیدا می&amp;zwnj;شود و با خاموش کردنش ناپیدا می&amp;zwnj;گردد. چنین است که جهان به&amp;zwnj;دست می&amp;zwnj;آید و مدام از دست می&amp;zwnj;گریزد. جهانی که با روشن کردن چراغ قوه&amp;zwnj;اش در آن می&amp;zwnj;نگرد، انباشته از فقدان و نیستی است؛ انباشته از خاموشی.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;شعر اعتراف&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&lt;img width=&quot;196&quot; height=&quot;303&quot; align=&quot;middle&quot; src=&quot;http://radiozamaneh.com/sites/default/files/%25b%25f/userfiles/%25u/zarelb02.jpg&quot; alt=&quot;&quot; /&gt;مجموعه اشعار الیزابت بیشاپ که پس از مرگ او انتشار یافت&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;بیشاپ در زمانه&amp;zwnj;ای می&amp;zwnj;نویسد که در سال ۱۹۵۹ با انتشار کتاب اشعار رابرت لوئل به نام &amp;laquo;اتودهایی از زندگی&amp;raquo; دوره تازه&amp;zwnj;ای در تاریخ شعر آمریکا رقم می&amp;zwnj;خورد. این دوره به دوره &amp;laquo;شعر اعتراف&amp;raquo; معروف است. شاعران این دوره خصوصی&amp;zwnj;ترین حوادث زندگی خود را موضوع شعر می&amp;zwnj;کنند و در واقع زندگی&amp;zwnj;نامه خود را می&amp;zwnj;سرایند. در این اشعار، بین راوی شعر و شاعر هیچ فاصله&amp;zwnj;ای نیست. شاعر در شعر خویش برهنه می&amp;zwnj;شود و تاریک&amp;zwnj;ترین و تلخ&amp;zwnj;ترین تجربه&amp;zwnj;هایش را با خواننده در میان می&amp;zwnj;گذارد با این باور که هر چه ژرف&amp;zwnj;تر روح خود را بکاود، شعرش هم به همان اندازه پرقدرت&amp;zwnj;تر خواهد بود. در همین زمان و کنار همین شاعران، الیزابت بیشاپ از &amp;laquo;شعر اعتراف&amp;raquo; کناره می&amp;zwnj;گیرد و آن را به نقد می&amp;zwnj;کشد:&lt;br /&gt;
&amp;laquo;...از شعر اعتراف بیزارم... حالم به هم می&amp;zwnj;خورد از نوشتن درباره مادر&amp;zwnj;ها و پدر&amp;zwnj;ها و زندگی جنسی و این چیز&amp;zwnj;ها.&amp;raquo; نامه به رابرت لوئل، ۱۹۷۲.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;یک شاعر خویشتندار&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بیشاپ در اشعاری که پیش از مرگش به چاپ رساند، هیچگاه آشکارا از اعتیادش به الکل سخن نگفت، افسردگی شدیدش را به عنوان مضمون به کار نگرفت و به تجربه&amp;zwnj;های جنسی&amp;zwnj;اش اشاره&amp;zwnj;ای نکرد. در آن زمان چنین موضوعاتی از سوژه&amp;zwnj;های اصلی شعرهای شاعران هم&amp;zwnj;عصر او بودند؛ شاعرانی که او آثارشان را بیشتر توصیف فاجعه&amp;zwnj;های شخصی می&amp;zwnj;داند تا شعر. بیشتر عاشقانه&amp;zwnj;های بیشاپ پس از مرگ او منتشر می&amp;zwnj;شوند. خویشتنداری شاخصه اصلی شعر اوست.&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بیشاپ به جای واگویی تجربه&amp;zwnj;های شخصی&amp;zwnj;اش، یک پمپ بنزین را وصف می&amp;zwnj;کند، یا به تکه&amp;zwnj;های یخ شناور بر دریایی چون سنگ مرمرِ متحرک و کودکی با مادربزرگش می&amp;zwnj;پردازد که در آشپزخانه&amp;zwnj;ای انباشته از صدای کتری آب بر اجاق گاز و باران شهریوری قرار دارد. راوی شعرهای او ناظری است موشکاف که در دنیای اطراف خود می&amp;zwnj;نگرد و دیده&amp;zwnj;هایش را به دقت وصف می&amp;zwnj;کند و به این ترتیب شرحی گزارش&amp;zwnj;گونه و اغلب بدون دخالت احساسات به&amp;zwnj;دست می&amp;zwnj;دهد. مثل این است که او فقط بیننده زندگی خویش است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;همه چیز رنگین کمان بود&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;شعر &amp;laquo;ماهی&amp;raquo; (۲) با این سطر آغاز می&amp;zwnj;شود: &amp;laquo;یک ماهی بزرگ گرفتم.&amp;raquo; سپس شاعر جزء به جزء اعضای بدن آن ماهی را توصیف می&amp;zwnj;کند؛ ماهی پیری که بی&amp;zwnj;هیچ مقاومتی به قلاب می&amp;zwnj;افتد- با پوست قهوه&amp;zwnj;ای راه راهش، چون کاغذ دیواری کهنه&amp;zwnj;ای و نقش&amp;zwnj;هایی به&amp;zwnj;سان سرخ&amp;zwnj;گل&amp;zwnj;های تمام شکفته که از پس سال&amp;zwnj;ها لک شده&amp;zwnj;اند و از میان رفته&amp;zwnj;اند. او با نگاهش بیرون و درون ماهی را می&amp;zwnj;کاود- آبشش&amp;zwnj;ها و &amp;laquo;گوشت سفید زمختش&amp;raquo;؛ از &amp;laquo;استخوان&amp;zwnj;های ریز و درشتش&amp;raquo; تا &amp;laquo;امعا و احشای براقش&amp;raquo;؛ و آنگاه از قایقی که راوی شعر در آن نشسته می&amp;zwnj;نویسد: یک قایق کهنه اجاره&amp;zwnj;ای با موتوری زنگ&amp;zwnj;زده و نیمکتی ترک&amp;zwnj;خورده از آفتاب. تا اینکه در پایان شعر، ناگاه در روغنی که کف قایق را پوشانده رنگین&amp;zwnj;کمانی می&amp;zwnj;یابد: &amp;laquo;همه چیز رنگین کمان بود، رنگین کمان، رنگین کمان.&amp;raquo; از تمام آنکهنگی و فرسودگی و کسالت، ناگهان کمانی از رنگ پدیدار می&amp;zwnj;شود- نه بر آسمان که بر کف قایق. در تهِ کراهت، زیبایی را می&amp;zwnj;یابد؛ و در آن لحظه است که ماهی را می&amp;zwnj;رهاند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;  هنر گم کردن &lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&lt;img width=&quot;196&quot; height=&quot;303&quot; align=&quot;middle&quot; src=&quot;http://radiozamaneh.com/sites/default/files/%25b%25f/userfiles/%25u/zarelb03.jpg&quot; alt=&quot;&quot; /&gt;&amp;nbsp;زندگی الیزابت بیشاپ به عنوان یک شاعر دگرباش با لوتا د ماسدو شوئارس از موضوعات مهم در شعر آمریکاست.&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;زندگی بیشاپ در سفر می&amp;zwnj;گذرد. از شهری به شهر دیگر، از قاره&amp;zwnj;ای به قاره دیگر می&amp;zwnj;رود و در یک مکان نزیستن را تجربه می&amp;zwnj;کند و در هر سفر، خانه&amp;zwnj;ای و سرزمینی را از دست می&amp;zwnj;دهد. آیا از دست دادن داشته&amp;zwnj;ها فاجعه&amp;zwnj;ای است؟ هر ثانیه چیزی از دست می&amp;zwnj;دهیم. از ماه تمامی که برگی می&amp;zwnj;پوشاندش؛ از برگی که باد می&amp;zwnj;ربایدش؛ و از سکونی که بازمی&amp;zwnj;گردد در پی باد. در هر ذره از زمان از دست می&amp;zwnj;دهیم چیزی را. در بودن هر چه که به آن می&amp;zwnj;نگریم، می&amp;zwnj;توانیم نبودش را نیز ببینیم. نیستی بخشی از هستی هر لحظه است. شعر &amp;laquo;یک هنر&amp;raquo; توصیف همین فقدان&amp;zwnj;هاست:&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;دشوار نیست تبحر در هنرِ گم کردن؛ &lt;br /&gt;
بسیاری از چیز&amp;zwnj;ها گویی چنان انباشته&amp;zwnj;اند از میل به گم شدن&lt;br /&gt;
که فقدانشان فاجعه نیست.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;هر روز چیزی گم کن. بپذیر آشفتگی ناشی از &lt;br /&gt;
کلیدهای گم شده در&amp;zwnj;ها را، ساعات هدر رفته را&lt;br /&gt;
دشوار نیست تبحر در هنر گم کردن.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;آنگاه تمرین کن بیشتر گم کردن&amp;zwnj;ها را، سریع&amp;zwnj;تر گم کردن&amp;zwnj;ها را؛ &lt;br /&gt;
مکان&amp;zwnj;ها و نام&amp;zwnj;ها و مقصد سفرت را. &lt;br /&gt;
هیچ&amp;zwnj;یک از این&amp;zwnj;ها فاجعه&amp;zwnj;ای به بار نخواهد آورد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;من ساعت مادرم را گم کردم. و ببین! آخرین یا &lt;br /&gt;
دومین خانه از سه خانه محبوبم از دست رفت.&lt;br /&gt;
دشوار نیست تبحر در هنر گم کردن.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;من دو شهر را از دست دادم. دو شهر زیبا را. و بیشتر از آن، &lt;br /&gt;
قلمروهایی که از آنِ من بود، دو رودخانه، یک قاره.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;هرچند که دلتنگشانم، اما از دست&amp;zwnj;دادنشان فاجعه نبود.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;- حتی از دست دادن تو (آن صدای شوخ، ژستی که دوست داشتم)&lt;br /&gt;
دروغ نخواهم گفت. پیداست که &lt;br /&gt;
چندان دشوار نیست تبحر در هنر از دست دادن.&lt;br /&gt;
اگرچه انگار (بنویس&amp;zwnj;اش!) انگار که فاجعه&amp;zwnj;ای است.(۳)&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;جمله آغازین شعر که در هر شش بند به نوعی تکرار می&amp;zwnj;شود: &amp;laquo;دشوار نیست تبحر در هنر گم کردن&amp;raquo;، سطر به سطر لایه&amp;zwnj;های متفاوت فقدان را می&amp;zwnj;کاود. صدای شعر از گم کردن کلید در&amp;zwnj;ها، ساعت مچی مادر و خانه&amp;zwnj;اش تا شهر&amp;zwnj;ها و رودخانه&amp;zwnj;ها و قاره&amp;zwnj;ای که از دست داده می&amp;zwnj;گوید. و تمام این رفته&amp;zwnj;ها را یک ترجیع&amp;zwnj;بند به هم متصل می&amp;zwnj;کند: &amp;laquo;دشوار نیست تبحر در هنر گم کردن.&amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;هدف از تکرار این جمله چیست؟ اثبات حقیقت یا گریز از دهشتِ واقعیت؟ بند پایانی شعر از دنیای اشیاء و مکان&amp;zwnj;ها جدا می&amp;zwnj;شود و کسی را خطاب قرار می&amp;zwnj;دهد، اما نحوه نوشتن این بند که به شدت متفاوت از بندهای دیگرست، آن سویه دیگر از باور راوی شعر را آشکار می&amp;zwnj;کند: &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;حتی از دست دادن تو (آن صدای شوخ، ژستی که دوست می&amp;zwnj;داشتم)&lt;br /&gt;
دروغ نخواهم گفت. &lt;br /&gt;
پیداست که چندان دشوار نیست تبحر در هنر از دست دادن، &lt;br /&gt;
اگرچه انگار (بنویس&amp;zwnj;اش!) انگار که فاجعه&amp;zwnj;ای است.(۴)&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در این بند است که پس از جهانِ بی&amp;zwnj;جان و دنیای خشکی و آب، برای نخستین بار از فقدان انسانی می&amp;zwnj;نویسد. و همین مضمون متفاوت حتی ساختار شعر را نیز دچار تلاطم می&amp;zwnj;کند. در اینجا، از جملات قاطعانه بخش&amp;zwnj;های پیشین که در ساختاری منظم قرار گرفته&amp;zwnj;اند، خبری نیست. آن جملات ساده که به دنبال جمله اصلیِ حاوی تم شعر می&amp;zwnj;آیند و ظاهراً به دنبال اثبات آن، مثال&amp;zwnj;هایی از زندگی روزمره&amp;zwnj;اند که با زبانی بی&amp;zwnj;پیرایه و نثرگونه کنار هم قرار گرفته&amp;zwnj;اند. اما دو جمله معترضه در بخش پایانی، طوفانی از تردید در تمام شعر برمی&amp;zwnj;انگیزد. در اینجا حتی نوشتن از فقدان &amp;laquo;آن صدای شوخ و ژستی که دوست می&amp;zwnj;داشتم&amp;raquo; نیز مصیبتی است چنان دشوار که نمی&amp;zwnj;تواند آن را بنویسد و به خود نهیب می&amp;zwnj;زند که &amp;laquo;بنویس&amp;zwnj;اش!&amp;raquo; واژه &amp;laquo;دروغ&amp;raquo; نیز آن قاطعیت سطرهای پیشین را می&amp;zwnj;آشوبد. (آیا تا به حال حقیقت را نگفته بود؟) و قید &amp;laquo;انگار&amp;raquo; در آخرین سطر شعر، خود انکار درونمایه شعر می&amp;zwnj;شود.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;دشوار نیست. از دست بده!&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بیشاپ زندگی را مجموعه&amp;zwnj;ای از گم کردن&amp;zwnj;ها و از دست دادن&amp;zwnj;ها می&amp;zwnj;داند. در کشاکش لحظه&amp;zwnj;هایی که از پی هم می&amp;zwnj;گذرند، آنچه که از دست می&amp;zwnj;دهیم- از ساعت مادر تا قاره&amp;zwnj;ای که در آن زیسته&amp;zwnj;ایم- این گم کرده&amp;zwnj;هاست که بودن ما را شکل می&amp;zwnj;دهد. بیشاپ را جهانی فراگرفته که به سرعت تحلیل می&amp;zwnj;رود و او نظاره&amp;zwnj;گر آن است. چرا &amp;laquo;هنر از دست دادن&amp;raquo; را باید مثل مهارتی آموخت؟ با تکرار و تمرین و به صورتی روشمند- با خو گرفتن؛ با پذیرفتن آنچه که هست (و آنچه که هست مدام می&amp;zwnj;گریزد از دست بی&amp;zwnj;آنکه بتوان جلویش را گرفت.) مهراس. دشوار نیست. از دست بده! و با هر بند از شعر خود به گونه&amp;zwnj;ای پنهان فرو می&amp;zwnj;ریزد در&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان حال که دلگرمی می&amp;zwnj;دهد و آموزش. و هر چه پیش می&amp;zwnj;رود، تردید هم بیشتر می&amp;zwnj;شود. گم کردن یا از دست دادن، خود به هنر تبدیل می&amp;zwnj;شود. فقدان، خود خاستگاه هنر می&amp;zwnj;شود. &lt;br /&gt;
از فقدان است که هنرمند می&amp;zwnj;آفریند آنگاه که رفته&amp;zwnj;ها را می&amp;zwnj;آفریند. دشوار نیست از دست دادن، چرا که نگاه می&amp;zwnj;داردشان. فقدان، خود به زیبایی تبدیل می&amp;zwnj;شود. اگر این گم&amp;zwnj;کرده&amp;zwnj;ها و از دست داده&amp;zwnj;هاست که زندگی ما را شکل می&amp;zwnj;دهد، اگر ما مجموعه&amp;zwnj;ای از گم&amp;zwnj;کرده&amp;zwnj;هامان هستیم و هر تکه از وجودمان، خاطره&amp;zwnj;ای&amp;zwnj;ست از آنچه که از دست رفته؛ زیستن به نوعی کنارآمدن با نیستی است؛ و در این میان هنر انکار فقدان است. انکار گم کردن&amp;zwnj;ها و از دست دادن&amp;zwnj;هاست.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;منابع:&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class=&quot;rteright&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p class=&quot;rteright&quot;&gt;1)&amp;ldquo;Questions of Travel&amp;rdquo;, Elizabeth Bishop: Poems, Prose and Letters, eds. Robert Giroux and Lloyd Schwartz, (Library of America, 2008), p. 74.&lt;br /&gt;
2)&amp;ldquo;The Fish&amp;rdquo;, Elizabeth Bishop: Poems, Prose and Letters, p.33.&lt;br /&gt;
3) &amp;quot;One Art&amp;rdquo;, Elizabeth Bishop: Poems, Prose and Letters, p. 166.&lt;br /&gt;
4)&amp;ldquo;One Art&amp;rdquo;, Elizabeth Bishop: Poems, Prose and Letter, p. 166.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ویدئو: شعر &amp;laquo;یک هنر&amp;raquo; (One Art ) از الیزابت بیشاب به زبان اصلی&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-emvideo field-field-maghaleh-video&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    &lt;div class=&quot;emvideo emvideo-video emvideo-youtube&quot;&gt;&lt;iframe id=&quot;media-youtube-html5-1&quot; title=&quot;YouTube video player&quot; class=&quot;media-youtube-html5&quot; type=&quot;text/html&quot; width=&quot;425&quot; height=&quot;350&quot; src=&quot;http://www.youtube.com/v/lU2uzZWr_k4?hd=1&quot; frameborder=&quot;0&quot;&gt;&lt;/iframe&gt;
&lt;/div&gt;        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
</description>
     <comments>https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2012/07/25/17008#comments</comments>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/category/tags/%D8%A7%D8%AF%D8%A8%DB%8C%D8%A7%D8%AA-%D8%A2%D9%85%D8%B1%DB%8C%DA%A9%D8%A7">ادبیات آمریکا</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/3813">ادبیات جهان</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/13723">الیزابت بیشاب</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/13724">شعر اعتراف</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/13725">شعر معاصر آمریکا</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/13726">نغمه زربافیان</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak">خاک</category>
 <media:content url="http://youtube.com/v/lU2uzZWr_k4" fileSize="1256" type="application/x-shockwave-flash"> <media:thumbnail url="http://img.youtube.com/vi/lU2uzZWr_k4/0.jpg" />
</media:content>
 <enclosure url="http://youtube.com/v/lU2uzZWr_k4" length="1256" type="application/x-shockwave-flash" />
 <pubDate>Wed, 25 Jul 2012 02:42:07 +0000</pubDate>
 <dc:creator />
 <guid isPermaLink="false">17008 at https://archive.radiozamaneh.com</guid>
  </item>
  <item>
    <title>رمان‌ به‌عنوان سرگرمی اقشار فرودست</title>
    <link>https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2012/07/01/16293</link>
    <description>&lt;div class=&quot;fb-social-like-widget&quot;&gt;&lt;fb:like  href=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2012/07/01/16293&quot; send=&quot;false&quot; layout=&quot;box_count&quot; show_faces=&quot;false&quot; width=&quot;500&quot; action=&quot;like&quot; font=&quot;arial&quot; colorscheme=&quot;light&quot;&gt;&lt;/fb:like&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-nevisandeh&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    هاینس اشلافر        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-motarjem&quot;&gt;
      &lt;div class=&quot;field-label&quot;&gt;برگردان:&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    محمد ربوبی        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-filefield field-field-maghaleh-image&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    &lt;img  class=&quot;imagefield imagefield-field_maghaleh_image&quot; width=&quot;277&quot; height=&quot;188&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/sites/default/files/rfoubir01.jpg?1341595533&quot; /&gt;        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;p&gt;هاینس اشلافر - در قرن هجدهم، منتقدان ادبی که نگران اصول اخلاقی و احساس زیبا&amp;zwnj;شناسی خوانندگان بودند، علاقه&amp;zwnj;ی مفرط و روی آوردن فزاینده&amp;zwnj;ی آنان را به خواندن رمان، حرص و ولع فاجعه&amp;zwnj;آمیز تشخیص دادند. زیرا معتقد بودند که رمان محصول خیال&amp;zwnj;بافی و سرهم&amp;zwnj;بندی است و خواندنش نتیجه&amp;zwnj;ای جز گمراهی ندارد.&lt;/p&gt;
&lt;!--break--&gt;&lt;!--break--&gt;&lt;p&gt;حتی در قرن بیستم، نویسندگانی چون الیوت و بورخس که نویسندگان مدرن محسوب می&amp;zwnj;شوند، شکل ادبی رمان را شکل بی&amp;zwnj;قواره و پیش&amp;zwnj;پا&amp;zwnj;افتاده&amp;zwnj;ی ادبیات تلقی کرده&amp;zwnj;اند. رمان، وسیله&amp;zwnj;ی سرگرمی اقشار پایین و فرودست جامعه بود که معلومات لازم را نداشتند و نمی&amp;zwnj;توانستند به اشکال ممتاز و دشوار ادبی بپردازند. در دانشگاه&amp;zwnj;ها، در رشته&amp;zwnj;ی زبان و زبان&amp;zwnj;شناسی نیز تا نیمه&amp;zwnj;ی قرن بیستم اشتغال به درام و ادبیاتِ تغزلی، خصوصاً به اشعار غنایی، به مراتب بیش&amp;zwnj;تر از اشتغال به رمان بود. در اثر مشهور و مؤثر امیل اشتایگر، با عنوان &amp;laquo;اصطلاحات و مفاهیم فن شعر&amp;raquo; (۱۹۴۷) در فصل ادبیات داستانی به ادبیات منظوم اشاره شده است، نه به رمان. بنابراین، از تعریفِ او چنین برمی&amp;zwnj;آید که رمان شکل پیش&amp;zwnj;پاافتاده&amp;zwnj;ی ادبیات است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;سلیقه&amp;zwnj;ها دموکراتیزه و رمان هم نماینده&amp;zwnj;ی ادبیات شده است&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اما در مباحث عمومی چند دهه&amp;zwnj;ی اخیر این موضوع مطرح نیست. می&amp;zwnj;شود گفت این امر دال بر دمکراتیزه شدن ذوق و سلیقه&amp;zwnj;هاست.&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;img align=&quot;middle&quot; src=&quot;http://www.radiozamaneh.com/sites/default/files/images/rfoubir02.jpg&quot; alt=&quot;&quot; /&gt;هاینس اشلافر (Heinz Schlaffer) استاد ادبیات در دانشگاه اشتوتگارت و نویسنده &amp;laquo;تاریخچه ادبیات آلمان&amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;شاید بتوان سرآغاز این امر را سال ۱۹۶۸ تعیین کرد که نظریه&amp;zwnj;پردازان ادبیات در نظریه&amp;zwnj;های جدیدِ خود در مورد داستان&amp;zwnj;سرایی به رمان به&amp;zwnj;عنوان یک مُدل ادبی پرداختند. مناظراتِ تلویزیونی در مورد رمان&amp;zwnj;ها یکی از مشخصاتِ تلفیق تلویزیون، رمان و سلیقه&amp;zwnj;ی عموم است. اکنون، رمان در انظار عموم نماینده&amp;zwnj;ی تمام&amp;zwnj;عیار ادبیات معاصر و تنها نوع مسلط آن معرفی می&amp;zwnj;شود. آن نگرانی&amp;zwnj;ها و بدگمانی در مورد این&amp;zwnj;که خواندن رمان به فرزانگی، به اصول اخلاقی و به احساس هنری شهروندان آسیب می&amp;zwnj;رساند، برطرف شده است و رمان به مثابه&amp;zwnj;ی دستاورد فرهنگی ستوده شده و مورد ستایش قرار می&amp;zwnj;گیرد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اینک، رمان که سال&amp;zwnj;ها در حاشیه&amp;zwnj;ی ادبیات به&amp;zwnj;سر می&amp;zwnj;بُرد، نماینده&amp;zwnj;ی ادبیات شده است. مارسل رایش رانیسکی مجموعه&amp;zwnj;ای از آثار ادبی آلمان را که به نظرش ملاکِ ادبیات نوین آلمان برای خوانندگان امروزی است انتخاب کرده و در ۲۰ جلد منتشر خواهد شد. این ۲۰ جلد که جملگی رمان&amp;zwnj;اند با دو رمان &amp;laquo;وُرتر&amp;raquo; و &amp;laquo;خویشاوندی&amp;zwnj;های انتخابی&amp;raquo; که محبوب&amp;zwnj;ترین رمان&amp;zwnj;های گوته است آغاز می&amp;zwnj;شود، در حالی&amp;zwnj;که در گذشته &amp;laquo;فاوست&amp;raquo; و &amp;laquo;هرمان و دورته&amp;raquo; و سایر آثاری که او به نظم سروده بود، بر آثار منثورش ترجیح داده می&amp;zwnj;شد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;در ادبیات کلاسیک غرب رمان اهمیت داشت&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اگر به تاریخ ادبیاتِ کلاسیک رجوع کنیم می&amp;zwnj;بینیم در گذشته&amp;zwnj;ی نه چندان دور، موقعی که رمان شکل کلاسیکِ ادبیات محسوب نمی&amp;zwnj;شد، باز هم رمان جایگاه ویژه&amp;zwnj;ای در ادبیات داشته است. یوآخیم کایزر، مجموعه&amp;zwnj;ای از ادبیاتِ جهان منتشر کرد که جملگی رمان بودند. و اگر از مجموعه&amp;zwnj;ی او باز هم آثار گوته را به&amp;zwnj;عنوان ملاک نام بریم می&amp;zwnj;بینیم علاوه بر چهار رمان گوته که او برای خوانندگان انتخاب کرده بود، &amp;laquo;شعر و حقیقت&amp;raquo; و &amp;laquo;آموزه رنگ&amp;zwnj;ها&amp;raquo; هم جزو آنهاست که این دو نیز به نثر نوشته شده&amp;zwnj;اند. بنابراین، زمان و ملاک و سلیقه&amp;zwnj;ها دگرگون شده است. در یک همه&amp;zwnj;پرسی از نویسندگان مشهور کنونی در مورد مهم&amp;zwnj;ترین آثار ادبی پیشین، دو رمان در مقام نخست قرار گرفتند: &amp;laquo;دون کیشوت&amp;raquo; و &amp;laquo;زمان گم&amp;zwnj;شده&amp;raquo;. اگر پنجاه سال پیش این همه&amp;zwnj;پرسی انجام می&amp;zwnj;گرفت، محتملاّ &amp;laquo;ایلیاد&amp;raquo; (هومر)، &amp;laquo;کمدی الهی&amp;raquo; (دانته)، درام&amp;zwnj;های شکسپیر و اشعار بودلر مقام اول را احراز می&amp;zwnj;کردند. اینک در برنامه&amp;zwnj;ی بنگاه&amp;zwnj;های انتشاراتی و در بخش&amp;zwnj;های ادبی مجلات، رمان&amp;zwnj;ها قرار دارند. در حالی&amp;zwnj;که چاپ رمان مدام افزایش می&amp;zwnj;یابد، فهرست تجدیدِ چاپِ آثار کلاسیک پیوسته کاهش می&amp;zwnj;یابد. دیوان اشعار و درام&amp;zwnj;ها به&amp;zwnj;ندرت خریدار دارند. در عرصه&amp;zwnj;ی ادبیات، مرگِ آثار کهنسال فرا رسیده است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;زبان شعر، زبان جشن&amp;zwnj;ها بود&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;از دوران افلاطون و ارسطو، فن شعر( بوطیقا) مبنای نظریِ در مورد هدف، اجرا و اشکالِ گونه&amp;zwnj;گونِ حماسه، تراژدی و کمدی تلقی می&amp;zwnj;شد که از وحدت و یکپارچگی برخوردار بود. &amp;laquo;فن شعر&amp;raquo;، نخستین معیار و ملاکِ زبان نظم، یعنی زبان شعر بود که زبان استثنایی در جشن&amp;zwnj;ها بود. همانطور که پوشاکِ مراسم جشن&amp;zwnj;ها با پوشاکِ روزمره تفاوت داشت، زبانِ شعر نیز با زبان روزمره تفاوت داشت. همین که خدایان باستانی ناپدید شدند و برگزاری جشن&amp;zwnj;ها فراموش شد، حماسه&amp;zwnj;ها و منظومه&amp;zwnj;های کهن برای خوانندگانی که حال به چیزهای دیگری معتقد بودند و یا به چیزی اعتقاد نداشتند، فقط در کتاب&amp;zwnj;ها به&amp;zwnj;عنوان ادبیات بر جای ماند. دو هزار سال تمام، شاعران ما بعد از دوران باستان همان اشعار باستانی را تکرار کردند، از آن&amp;zwnj;ها تقلید کردند و یا به گونه&amp;zwnj;های دیگری سرودند: کلوپ اشتوک، حماسه&amp;zwnj;های ملی و مذهبی را به شعر سرود، وایلاند، داستان&amp;zwnj;ها را به نظم درآورد و کلایست، درام&amp;zwnj;های منظوم نگاشت. در قرن نوزدهم حتی یک رمان آلمانی نتوانست شهرت و محبوبیتِ عام این منظومه&amp;zwnj;ها را بیاید. شعر در حافظه&amp;zwnj;ها باقی می&amp;zwnj;ماند، برعکس به دشواری کسی بتوان یافت که جمله&amp;zwnj;ای از رمانی از بَر کرده باشد و بازگوید. ازاین&amp;zwnj;رو موقعی که اشتغال به ادبیات ـ به جای پرداختن به شعرـ پرداختن به رمان می&amp;zwnj;شود، نقل قول از آثار ادبی در گفت و گوهای روزمره ناپدید می&amp;zwnj;شود.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;شعر در حاشیه به زندگی&amp;zwnj;اش ادامه می&amp;zwnj;دهد&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;آنچه امروز از ادبیات گذشته خوانده می&amp;zwnj;شود، به&amp;zwnj;ندرت آثاری است که بیش از صد سال قدمت دارند و اگر این آثار بازهم خواننده دارند (مانند بودنبروک که توماس مان به سال ۱۹۰۱ نگاشته) ازاین&amp;zwnj;روست که خواندن این آثار چندان دشوار نیست.این آثار، رمان هستند و رمان شکل عمده&amp;zwnj;ی مصرفِ ادبیات در قرن اخیر شده است.&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;چون، شعر نو به وزن و قافیه و ریتم شعر کلاسیک پایبند نیست و فقط شکل نگارش بندها و سطرها رعایت می&amp;zwnj;شود، گوش و احساسِ درکِ شعریتِ شعر مختل می&amp;zwnj;شود. حتی دانشجویان رشته&amp;zwnj;ی زبان و زبان&amp;zwnj;شناسی هنگام تماشای نمایش مثلاً ناتان و یا تماشای فیلم&amp;zwnj;هایی از این نوع نمایش&amp;zwnj;ها، به ریتم و وزن و قافیه&amp;zwnj;ی اشعار چندان توجه&amp;zwnj;ای نمی&amp;zwnj;کنند.&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;حال که رمان چنین مستقل و متداول شده است، آن هیجان&amp;zwnj;های مجادلات نظری یا طنزگویی که روزگاری از آنِ سرودنِ شعر بود از دست رفته است. فرمالیست&amp;zwnj;های روس به&amp;zwnj;درستی رمان را نوعی تقلید هزل&amp;zwnj;آمیز ادبی نامیدند. رمان، بی&amp;zwnj;اعتناء به وزن و قافیه که از خصوصیات شعر است، در حاشیه&amp;zwnj;ی شعر حقانیتِ وجود و مقام خود را احراز کرده است و به زندگی خود ادامه می&amp;zwnj;دهد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;تفاوت رمان با دیگر نوشته&amp;zwnj;ها فقط در تخیل است&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در سیستم کلاسیکِ ادبیات، مقام رمان منثور دوگانه بود: از یک&amp;zwnj;سو رمان در تقابل با شعر قرار داشت، چون شعر، با غرور و نخوت، از زندگی روزمره روی برگردانده بود؛ واز سوی دیگر، رمان به زبانِ کوی و بَرزن و زبانِ حقوقی و علمی نزدیک شده بود.&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;موقعی که مشخصات اصلی شعر بی&amp;zwnj;اعتبار می&amp;zwnj;شود، مقام و موضع رمان در سیستم ادبیات نیز دگرگون می&amp;zwnj;شود. حال، رمان نوشته&amp;zwnj;ی فکاهی و لطیفه نیست، بلکه نوع ادبی مستقلی شده است که حقِ حیات دارد: با مقامی یکسان و هم&amp;zwnj;تراز با گفت و گوی روزمره، با گزارش&amp;zwnj;های روزنامه&amp;zwnj;ها، با سفرنامه&amp;zwnj;ها و با مقاله&amp;zwnj;های تاریخی، روان&amp;zwnj;شناسی و جامعه&amp;zwnj;شناسی. تفاوتِ رمان با این نوشته&amp;zwnj;ها فقط در تخیـــل است، اگرچه این ملاک را به دشواری بتوان تعریف کرد تا مقام ویژه&amp;zwnj;اش در ادبیات تعیین شود.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;رمان بر خلاف شعر زبان روزانه را به&amp;zwnj;کار می&amp;zwnj;گیرد&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;شعر، آهسته تراز نثر سروده و خوانده می&amp;zwnj;شود. شعر، حتی در شکل نوشتاری نیز همه&amp;zwnj;ی خصوصیاتی را که مدیون آواز و تلاوت است از دست نمی&amp;zwnj;دهد. کسی که شعری می&amp;zwnj;خواند، ریتم و آهنگِ شعر او را وادار به تکرارش می&amp;zwnj;کند؛ یعنی مسیر دهان به گوش طی می&amp;zwnj;شود. اما موقع خواندن نثر، راه مستقیم چشم به مغز طی می&amp;zwnj;شود که سریع&amp;zwnj;تر است. در زمانِ کشدار و منبسطِ شعر، توجه فقط معطوف به انتقال موضوع نیست، بلکه معنا و شکل غریب زبان شعر نیز مورد عنایت است ـ در حالی که رُمان زبان آشنای روزمره را به کار می&amp;zwnj;گیرد.&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;برخی از رمان&amp;zwnj;نویسان مانند اشترن، فلوبر، جویس، پروست و...... علیه&amp;zwnj;ی گرایشی که خصوصیات هنری زبان رمان را انکار می&amp;zwnj;کند اعتراض کرده&amp;zwnj;اند. اینان بر این باورند که رمان نویس&amp;zwnj;ها نیز در انتخاب واژگان و ساخت و پرداخت جملات، همانند حماسه&amp;zwnj;سرایان و غزل&amp;zwnj;سرایان، دقت می&amp;zwnj;کنند و این خواننده است که به خود زحمت نمی&amp;zwnj;دهد تفاوت رمان هنری با رمان سرگرم&amp;zwnj;کننده را دریابد. اکثر خوانندگان به وضوح از رمان&amp;zwnj;های دشوار هنری مانند &amp;laquo;&amp;zwnj;یولیسیس&amp;raquo; و &amp;laquo;زمان گم&amp;zwnj;شده&amp;raquo; و... دوری می&amp;zwnj;جویند و اگر برخی خوانندگان رمان&amp;zwnj;هایی مانند مادام بوواری، خویشاوندی&amp;zwnj;های انتخابی، ورتر و... را انتخاب می&amp;zwnj;کنند، ازاین روست که ماجراهای این رمان&amp;zwnj;ها آنان را تحت تأثیر قرار می&amp;zwnj;دهد، نه فراست و زبان این رمان&amp;zwnj;ها. از این&amp;zwnj;رو، تصور می&amp;zwnj;شود این رمان&amp;zwnj;ها هم&amp;zwnj;سان رمان&amp;zwnj;های ساده&amp;zwnj;اند. (مجموعه رمان&amp;zwnj;هایی که مارسل رانیسکی انتخاب کرده است، نیز فقط شامل این جور رمان&amp;zwnj;های ساده است)&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;رمان به شکل مسلط تولید و مصرف ادبیات تبدیل شده&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;از موقعی که رمان شکل مسلط تولید ومصرف ادبیات شده، یعنی از اواخر قرن نوزدهم، مناسبات بین سلطه و اپوزیسون درعرصه&amp;zwnj;ی انواع ادبیات (نظم ونثر) نیز دگرگون شده است. شعر غنایی با خصوصیات ویژه&amp;zwnj;اش: غرابت، اختصار، ایجاز و استعارات و اشاراتِ فاخر، از نثر مسلط دوری جُست. در گذشته، واژه&amp;zwnj;ی شعر به معنای &amp;laquo;سرودن نظم&amp;raquo; بود. وایلاند، داستان&amp;zwnj;هایش را که به نثر نگاشته بود (موزاریوم) &amp;laquo;اشعار در سه جلد&amp;raquo; نامید و شیلر، درام &amp;laquo;والن اشتاین&amp;raquo; را &amp;laquo;شعر دراماتیک&amp;raquo; نامید. پس از آن&amp;zwnj;که قصه&amp;zwnj;سرایان و درام&amp;zwnj;نویسان به نثر روی آوردند، مفهوم شعر فقط به اشکال کوتاه شعر غنایی اطلاق می&amp;zwnj;شد که به وزن و قافیه وفادار مانده بود. اشعار مدرن، بقایای غم&amp;zwnj;انگیز آن تشخصِ مقام و منزلتِ شعریت بود که منزلت خود را ازدست داده بود و در تقابل با رمان قرار گرفت. اشعار بودلر، مالارمه، ریلکه، کئورکه و.. ، ضدِ رمان بودند وبا خصوصیاتِ ویژه&amp;zwnj;شان: ایجاز و اختصار، شمردگی وآهستگی، پیچیدگی و ابهام، کوشیدند از خصوصیاتِ نوع مسلطِ ادبی (رمان) : طول و تفصیل، شتاب و وضوح دوری جویند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;قهرمانان رمان آشناتر از قهرمانان حماسه&amp;zwnj; هستند&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;قهرمان&amp;zwnj;های رمان که اغلب چندان هم قهرمان نیستند برای خواننده&amp;zwnj;ی رمان آشناتر از قهرمان&amp;zwnj;های حماسه&amp;zwnj;ها و درام&amp;zwnj;هاست. چون اغلب شخصیت&amp;zwnj;های رمان&amp;zwnj;ها در جستجوی همان خواسته&amp;zwnj;های خوانندگان هستند، بنابراین، احساس نزدیکی خوانندگان با این قهرمان&amp;zwnj;ها سهل&amp;zwnj;تر وآسان&amp;zwnj;تر برقرار می&amp;zwnj;شود: آنها در جست&amp;zwnj;وجوی عشق و خوشبختی&amp;zwnj;اند و آرزو می&amp;zwnj;کنند با خوشبختی در عشق به هر دو نایل آیند. برعکس، معدود آدم&amp;zwnj;هایی مایل هستند مثل قهرمان&amp;zwnj;های حماسه&amp;zwnj;ها با جنگ و ستیز به خوشبختی و سعادت نایل آیند و معدودتر خوانندگانی مایل هستند مثل قهرمان&amp;zwnj;های تراژدی&amp;zwnj;ها به خاطر ایده&amp;zwnj;ای به مرگ تن دردهند. در رمان، احساسات شایع و رایج پیروز می&amp;zwnj;شود: هر کسی می&amp;zwnj;تواند عشق بورزد وهمه می&amp;zwnj;خواهند خوشبخت شوند. در ادبیات کلاسیکِ یونان و رم حماسه&amp;zwnj;ها و درام&amp;zwnj;های عاشقانه وجود نداشت، اما در رمان اواخر عهد عتیق، عشق پایدار عاشق و معشوق در برابر پیشامدهای بد و اتفاقات ناگوار موضوع اصلی این رمان&amp;zwnj;ها شد. این متافیزیک عشق، بیشتر خواب و خیالات بود و کمتر با زندگی ملموس و تجربی آدم&amp;zwnj;های واقعی سر و کار داشت. در جامعه&amp;zwnj;ی مدرن بی&amp;zwnj;مذهب و بی&amp;zwnj;وطن، مهم&amp;zwnj;ترین هدف وغایت زندگی عشق و خوشبختی است که اهدافِ ملموس و تجربی&amp;zwnj;اند، نه هدف&amp;zwnj;های غیر ملموس. ازاین&amp;zwnj;رو قصه&amp;zwnj;های رمان&amp;zwnj;های پیش پا افتاده با ایده&amp;zwnj;ی اساسی جامعه&amp;zwnj;ی مدرن دمکرات همخوانی و انطباق دارند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;رمان به امروز تعلق دارد&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;رمان، معطوف به عصر کنونی است: زبانش، روایتش، فیگورهایش امروزی و سر و وضع&amp;zwnj;اش همواره تر و تازه است .این قانون که رمان باید همواره نو باشد (بی&amp;zwnj;مناسبت نیست که درزبان انگلیسیNovel گفته می&amp;zwnj;شود) بابِ طبع کار و فعالیتِ مؤسساتِ ادبی و بنگاه&amp;zwnj;های انتشاراتی است. در فصل بهار، دوـ سه رمان منتشر می&amp;zwnj;شوند که همه می&amp;zwnj;خواهند آنها را بخوانند. در فصل پاییز، دوـ سه رمان دیگر جای آنها را می&amp;zwnj;گیرد و سال بعد همه&amp;zwnj;ی آنها فراموش می&amp;zwnj;شوند. موقعی که رمان موفق می&amp;zwnj;شود از حاشیه به مرکز ادبیات انتقال یابد و نوع مسلط ادبیات می&amp;zwnj;شود، انتظاراتِ خواننده و تقاضایش این نوع ادبیات می&amp;zwnj;شود و ملاک ادبیات را تعیین می&amp;zwnj;کند. آثار قطوری که به شعر سروده شده&amp;zwnj;اند، دیگر ملاکِ ادبیات نیستند و تجدید چاپِ این آثار مطلوب و باصرفه نیست.&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;حال&amp;zwnj; که رمان موفق شده است از حاشیه به مرکز ادبیات انتقال یابد، اشکال کهن ادبیات فقط در کتاب&amp;zwnj;خانه&amp;zwnj;ها موجودند و به کار پژوهش&amp;zwnj;های ادبی می&amp;zwnj;آیند. اما رمان در تضاد با همان پدیده&amp;zwnj;هایی قرارمی&amp;zwnj;گیرد که موفقیت&amp;zwnj;اش مدیون آنهاست. این پدیده&amp;zwnj;ها که به مقام و منزلتِ ادبیات ارتباطی ندارند عبارتند از: عامه&amp;zwnj;پسندی، امروزی بودن، خواب و خیالاتِ روزمره که فراسوی رمان رسانه&amp;zwnj;های مناسبی یافته&amp;zwnj;اند و در موقعیتی قرار دارند کیفیت&amp;zwnj;های نوین رمان را به روش کامل&amp;zwnj;تری به روی صحنه آورند. فیلم یکی ازاین رسانه هاست.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;سینما، رمان را بیشتر از درام می&amp;zwnj;پسندد&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;نشانه&amp;zwnj;های قرابتِ رمان با فیلم این است که با علاقمندی از رمان&amp;zwnj;ها فیلم تهیه می&amp;zwnj;شود، نه ازدرام&amp;zwnj;ها. فیلم، وظیفه&amp;zwnj;ی خواننده&amp;zwnj;ی رمان را سهل وآسان&amp;zwnj;تر می&amp;zwnj;کند تا از شخصیت&amp;zwnj;ها و فضای رمان تصویر روشنی پیش خود مجسم کند: تماشاگر فیلم، بدون زحمت، متن رمان را روی پرده&amp;zwnj;ی سینما مشاهده می&amp;zwnj;کند، بی&amp;zwnj;آن&amp;zwnj;که نیروی تخیلش را به کار اندازد. علاوه براین، سینما وجه اشتراک را نیز تأمین می&amp;zwnj;کند: در حالی&amp;zwnj;که هر خواننده برداشتِ خاصی از متن رمان می&amp;zwnj;کند، تماشاگران فیلمی که از رمان تهیه شده همه یک چیز را می&amp;zwnj;بینند و تأثیر تصاویر متحرک بر تماشاگران فیلم، گذشته&amp;zwnj;ی حماسی رمان را با قدرت و به شدت حذف می&amp;zwnj;کند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;از قرن بیستم، شاید تحت تأثیر فیلم، رمان در زمان حال روایت می&amp;zwnj;شود. فیلم، فقط زمان حال را می&amp;zwnj;شناسد: توصیفِ شخصیت&amp;zwnj;ها و وقایع به&amp;zwnj;شکل عکس&amp;zwnj;برداری از مکان&amp;zwnj;ها و حرکاتِ شخصیت&amp;zwnj;ها بازتاب می&amp;zwnj;یابد. فقط گفت&amp;zwnj;وگوها باقی می&amp;zwnj;مانند که زمان آنها همیشه زمان حال است. (این امر شامل فیلم&amp;zwnj;های تاریخی نیز می&amp;zwnj;شود. در این فیلم&amp;zwnj;ها، گذشته چنان کنونی می&amp;zwnj;شود که گویی تماشاگر فیلم خود در جریان وقایع حضور داشته است.) تلویزیون از این هم فراتر می&amp;zwnj;رود: در تلویزیون، تخیل واقعیت و زمان حال که رمان آن را کشف کرده و فیلم آن را تکمیل کرده است حقیقت جلوه می&amp;zwnj;کند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;رمان نمی&amp;zwnj;تواند از دانش و هوش خواننده صرف&amp;zwnj;&amp;zwnj;نظر کند&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;فهم این موضوع که اینک چه امری به وقوع می&amp;zwnj;پیوندد به سوادِ خاصی نیاز ندارد. معاصر بودن به تحصیلاتِ کلاسیک نیازی ندارد. فهم ادبیات و اشعار سنتی، مستلزم فهم اشکال متعارفِ فن شعر، انواع آن، سبک&amp;zwnj;های آن و شناختِ اسطوره&amp;zwnj;ها و تاریخ و افکار بود؛ اما رمان می&amp;zwnj;تواند از همه&amp;zwnj;ی این&amp;zwnj;ها صرفِ نظرکند، چون با زندگی روزمره سر و کار دارد. اما رمان نمی تواند از قابلیت و استعداد، از توانایی و آمادگی خواننده صرف نظرکند. خواننده&amp;zwnj;ی رمان باید نام تعداد زیادی شخصیت&amp;zwnj;های دست اندرکار را که در چند صد صفحه روایت می&amp;zwnj;شود به خاطر بسپرد و این نام&amp;zwnj;ها را ـ بسته به صفحات رمان ـ چند روز و گاه چند هفته به خاطر آورد و پس از به پایان بردن هر فصل رمان نیز باز هم خواننده باید آنها را به یاد آورد. رمان این شادمانی و این رنج و عذابِ طول و تفصیل را از حماسه به ارث برده است.&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در دوران گذشته که وسایل سپری کردن وقت وجود نداشت، طول و تفصیل حماسه&amp;zwnj;ها سبب تسلی خاطر و رفع ملال می&amp;zwnj;شد. در قرن بیستم که این همه وسایل سرگرمی فراهم شده، رمان ناگزیر است کوتاه&amp;zwnj;تر نوشته شود. بیش از همه، تهیه&amp;zwnj;ی فیلم از رمان به این امر کمک می&amp;zwnj;کند. فیلم، یک رمان قطور را به دو ساعت و بدون وقفه کاهش می&amp;zwnj;دهد. تماشاگر فیلم با شیطنت و زرنگی جای خواننده&amp;zwnj;ی رمان را گرفته است.&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;آن نیازمندی&amp;zwnj;هایی که رمان برانگیخت ولی به سبب اصل و نسب ادبی&amp;zwnj;اش نتوانست بیش از نیمی از آنها را برآورده کند، اینک رسانه&amp;zwnj;های نوین می&amp;zwnj;توانند برآورده کنند. این امر، مقام و منزلتِ گذرای تاریخی رمان را آشکار می&amp;zwnj;کند. رمان، خوانندگان را برآن داشت و عادتشان داد فارغ از شعر روز و روزگارشان را بگذرانند و خوانندگان این رضای خاطر را با این بینش که می&amp;zwnj;شود بدون رمان هم زندگی را گذراند تلافی می&amp;zwnj;کنند. با رمان ، ادبیات به آخرین مرحله&amp;zwnj;ی خود رسیده است.&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;مأخذ ترجمه:&lt;br /&gt;
برگرفته ازمجله Sinn und Form [آکادمی هنرها / برلین۲۰۰۲]&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ایمیل مترجم:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;mailto:robubi@t-online.de&quot;&gt;robubi@t-online.de&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
</description>
     <comments>https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2012/07/01/16293#comments</comments>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/3813">ادبیات جهان</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/13250">ادبیات و سینما</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/category/tags/%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86">رمان</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/13248">رمان نویسی</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/3239">محمد ربوبی</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/13249">هاینس اشلافر</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak">خاک</category>
 <pubDate>Sun, 01 Jul 2012 07:33:43 +0000</pubDate>
 <dc:creator />
 <guid isPermaLink="false">16293 at https://archive.radiozamaneh.com</guid>
  </item>
  <item>
    <title>کارلوس فوئنتس و غارت دستاوردهای یک انقلاب</title>
    <link>https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2012/05/17/14389</link>
    <description>&lt;div class=&quot;fb-social-like-widget&quot;&gt;&lt;fb:like  href=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2012/05/17/14389&quot; send=&quot;false&quot; layout=&quot;box_count&quot; show_faces=&quot;false&quot; width=&quot;500&quot; action=&quot;like&quot; font=&quot;arial&quot; colorscheme=&quot;light&quot;&gt;&lt;/fb:like&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-sartitr&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    درگذشت کارلوس فوئنتس، نویسنده نام‌آور مکزیکی        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-nevisandeh&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    گروه فرهنگ، رادیو زمانه        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-filefield field-field-maghaleh-image&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    &lt;img  class=&quot;imagefield imagefield-field_maghaleh_image&quot; width=&quot;277&quot; height=&quot;188&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/sites/default/files/foenc01.jpg?1337538924&quot; /&gt;        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;p&gt;گروه فرهنگ، رادیو زمانه &amp;ndash; کارلوس فوئنتس، نویسنده سرشناس مکزیکی، روز گذشته در هشتاد و سه&amp;zwnj;سالگی در اثر سکته قلبی درگذشت. فوئنتس از تأثیرگذارترین نویسندگان اسپانیایی&amp;zwnj;زبان در جهان به&amp;zwnj;شمار می&amp;zwnj;آید و ارزش آثار او را در حد آثار گابریل گارسیا مارکز و اوکتاو یوپاز می&amp;zwnj;دانند.&lt;/p&gt;
&lt;!--break--&gt;&lt;!--break--&gt;&lt;p&gt;نام فوئنتس که در  ۱۱ نوامبر ۱۹۲۸ در پاناما متولد شد، هر سال به عنوان یکی از کاندیداهای نوبل ادبی مطرح می&amp;zwnj;شد، اما هرگز نتوانست نوبل ادبی را از آن خود کند. با این&amp;zwnj;حال او جایزه&amp;zwnj;های بسیاری را در طول عمر ادبی خود دریافت کرد که جایزه سروانتس در سال ۱۹۸۷ یکی از آن&amp;zwnj;ها بود.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;او همراه با نویسندگانی مانند ماریو بارگاس یوسا و خولیو کورتاسار موجب شد که در سال&amp;zwnj;های دهه ۱۹۷۰ میلادی ادبیات آمریکای لاتین در جهان بازتاب گسترده&amp;zwnj;تری بیابد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;فوئنتس یک نویسنده جهان&amp;zwnj;وطن بود. نیمی از سال را در مکزیکوسیتی و نیمی دیگر از سال را در لندن به&amp;zwnj;سر می&amp;zwnj;برد. او که فرزند یک دیپلمات مکزیکی بود، در کودکی همراه با پدرش به کشورهای مختلف سفر کرده بود. عشق به ادبیات را هم پدرش در او برانگیخت.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;فوئنتس می&amp;zwnj;گفت: &amp;quot;من فقط نیمی از سال در مکزیکوسیتی زندگی می&amp;zwnj;کنم، چون در آنجا نمی&amp;zwnj;توانم حتی یک سطر بنویسم. مدام باید به تلفن&amp;zwnj;ها جواب بدهم یا به دیدن دوستان بروم، در زندگی اجتماعی هم باید مشارکت فعال داشته باشم. برای همین است که نیمی دیگر از سال را به لندن پناه می&amp;zwnj;برم.&amp;quot;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&lt;img align=&quot;middle&quot; src=&quot;http://www.radiozamaneh.com/sites/default/files/images/foenc02.jpg&quot; alt=&quot;&quot; /&gt;کارلوس فوئنتس و گابریا گارسیا مارکز&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;پیش از آنکه فوئنتس به نویسندگی روی آورد، در مکزیکوسیتی در رشته حقوق تحصیل کرد و سپس به عنوان کاردار فرهنگی مکزیک در ژنو شروع به کار کرد. او از سال ۱۹۷۵ تا ۱۹۷۷ سفیر مکزیک بود در فرانسه و در این سال&amp;zwnj;ها در پاریس زندگی می&amp;zwnj;کرد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;فوئنتس نخستین اثرش را که یک مجموعه داستان بود در سال ۱۹۵۴ منتشر کرد. این اثر که هنوز به فارسی ترجمه نشده، &amp;quot;روزهای مبهم&amp;quot; نام دارد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;فوئنتس اعتقاد داشت که رمان&amp;zwnj;نویسان به این دلیل که تاریخ در ذات خودش شگفت&amp;zwnj;انگیز، خیالی و داستانی&amp;zwnj;ست، در بازروایی تاریخ صلاحیت بیشتری از مورخان دارند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;آثار فوئنتس جزو رمان&amp;zwnj;های تاریخی به&amp;zwnj;شمار نمی&amp;zwnj;آید، اما نگرش تاریخی در آن&amp;zwnj;ها غالب است. فونتس در آثارش به بازنگری در تاریخ می&amp;zwnj;پردازد و تاریخ مکزیک را تحلیل می&amp;zwnj;کند با این قصد که خواننده را با مشکلات امروز کشورش آشنا کند. او همچنین تلاش می&amp;zwnj;کند  درک تازه&amp;zwnj;ای از مشکلات اجتماعی، سیاسی و تاریخی آمریکای لاتین به&amp;zwnj;دست دهد. از این&amp;zwnj;رو از او به عنوان یک سفیر فرهنگی بین شمال و جنوب جهان نیز یاد کرده&amp;zwnj;اند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;یکی از مهم&amp;zwnj;ترین آثار او که نخستین بار در سال ۱۹۶۲ منتشر شد، &amp;quot;مرگ آرتیمو کروز&amp;quot; نام دارد. این رمان به ترجمه مهدی سحابی به فارسی هم منتشر شده است. فوئنتس در این اثر روایتی از انقلاب مکزیک ارائه می&amp;zwnj;دهد و با تلخی از غارت دستاوردهای این انقلاب و خیانت به آرمان&amp;zwnj;های مردم یاد می&amp;zwnj;کند. او همچنین نشان می&amp;zwnj;دهد که چگونه طبقه&amp;zwnj;ای نورسیده و نوخاسته به برکت انقلاب به ثروت و قدرت و شهرت دست می&amp;zwnj;یابند و در همان حال مردم به عنوان صاحبان واقعی انقلاب همچنان مغبون می&amp;zwnj;مانند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;laquo;مرگ آرتیمو کروز&amp;raquo; با جهان اسرارآمیز ازتک&amp;zwnj;ها در هم آمیخته. نظم تقویمی در این رمان از تقویم ازتک&amp;zwnj;ها پیروی می&amp;zwnj;کند و مهم&amp;zwnj;ترین حوادث هر ۵۲ سال یک&amp;zwnj;بار روی می&amp;zwnj;دهد. زندگی کروز با انقلاب مکزیک و پیامدهای آن درآمیخته است. در سال ۱۹۱۰ انقلاب مکزیک آغاز می&amp;zwnj;شود و در سال ۱۹۶۲، یعنی ۵۲ سال بعد نویسنده رمانش را انتشار می&amp;zwnj;دهد. کروز که در ۹ آوریل متولد شده در ۹ آوریل هم از دنیا می&amp;zwnj;رود. او زنده می&amp;zwnj;ماند، فقط به این دلیل که دیگران می&amp;zwnj;میرند. ازتک&amp;zwnj;ها اعتقاد داشتند که هر ۵۲ سال یک بار آخر زمان می&amp;zwnj;شود، مگر آنکه جان انسان&amp;zwnj;هایی را برای خورشید قربانی کنند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&lt;img align=&quot;middle&quot; src=&quot;http://www.radiozamaneh.com/sites/default/files/images/foenc04.jpg&quot; alt=&quot;&quot; /&gt;فوئنتس:به عنوان یک شهروند از سیاست صحبت می&amp;zwnj;کنم.&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;&amp;quot;مرز شیشه&amp;zwnj;ای&amp;quot; (La frontera de cristal) که متأسفانه هنوز به فارسی ترجمه نشده، یکی دیگر از مهم&amp;zwnj;ترین آثار فوئنتس است. او در این مجموعه، در ۹ داستان کوتاه به رابطه دشوار مکزیک با ایالت متحده آمریکا می&amp;zwnj;پردازد و موقعیت انسان&amp;zwnj;ها را در دو سوی مرز چالش&amp;zwnj;برانگیز آمریکا و مکزیک نشان می&amp;zwnj;دهد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;فوئنتس در رمان &amp;quot;پوست انداختن&amp;quot; (به ترجمه عبدالله کوثری) به ریشه&amp;zwnj;ها و بن&amp;zwnj;مایه&amp;zwnj;های اسطوره&amp;zwnj;ای آمریکای لاتین می&amp;zwnj;پردازد و تلاش می&amp;zwnj;کند خویشاوندی و پیوند میان اسطوره&amp;zwnj;های آمریکای لاتین و یونان باستان را نشان دهد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;فوئنتس به زندگی&amp;zwnj;نامه اشخاص و به سرنوشت انسان و همچنین به جهان اسطوره&amp;zwnj;ها و به موضوعات ماوراءالطبیعی و به عالم برزخ علاقمند بود. او در مرز بین جهان&amp;zwnj;ها و بین تضادها زندگی می&amp;zwnj;کرد و با این&amp;zwnj;حال یک نویسنده سیاسی و مدافع حقوق محرومان در جهان سوم بود. او می&amp;zwnj;گوید: &amp;quot;یک نویسنده می&amp;zwnj;تواند برج&amp;zwnj; عاج&amp;zwnj;نشین باشد و آثارش را بنویسد. او فقط نسبت به تخیل و زبان موظف و متعهد است. من اما نه به عنوان یک نویسنده، بلکه به عنوان یک شهروند از سیاست صحبت می&amp;zwnj;کنم و در مسائل سیاسی نظر می&amp;zwnj;دهم. من یک فرد ایدئولوژیک نیستم. بلکه می&amp;zwnj;خواهم یک اومانیست باشم.&amp;quot;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;فوئنتس اما فقط رمان&amp;zwnj;نویس نبود، بلکه جستارها و مقالاتی در پژوهش ادبی و فرهنگی هم از او به جای مانده است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;او در مصاحبه&amp;zwnj;ای گفته است که در زندگی همواره تلاش کرده به خودش و به علائق&amp;zwnj;اش وفادار بماند. او می&amp;zwnj;گوید: &amp;quot;این تنها راه خوشبخت شدن است، چون وقتی که به کاری بپردازی که به آن علاقه داری، آن کار دیگر فقط یک کار نیست.&amp;quot; او اعتقاد دارد که فقط نویسنده&amp;zwnj;های بدبین هستند که آثار ماندگاری از خود به جای می&amp;zwnj;گذارند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&lt;img align=&quot;middle&quot; src=&quot;http://www.radiozamaneh.com/sites/default/files/images/foenc03.jpg&quot; alt=&quot;&quot; /&gt;فوئنتس یک روز پیش از درگذشتش: دلایل زیادی برای زنده ماندن دارم.&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;فوئنتس نویسنده&amp;zwnj;ای بسیار پرکار بود و هر سال یک رمان تازه منتشر می&amp;zwnj;کرد. اما هیچیک از آثاری که در سال&amp;zwnj;های پایانی زندگیش انتشار داد، از نظر ارزش ادبی با آثاری که در دوره جوانی پدید آورده قابل مقایسه نیستند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;او می&amp;zwnj;گفت: &amp;quot; من هر جا که باشم، می&amp;zwnj;نویسم. حتی در هواپیما یا در اتاق هتل. وقتی می&amp;zwnj;نویسم دوست دارم صدای زندگی را در پیرامونم بشنوم. نه. من گوشه&amp;zwnj;گیری را دوست ندارم و در هر حال و در همه جا می&amp;zwnj;توانم بنویسم.&amp;quot;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;زندگی شخصی فوئنتس با فاجعه&amp;zwnj;های غیر قابل پیش&amp;zwnj;بینی توأم بود. او دو فرزندش، کارلوس و ناتاشا را در حالی&amp;zwnj;که فقط ۲۵ و ۲۹ سال داشتند از دست داد. پس از درگذشت دخترش در سال ۲۰۰۶ مجموعه داستان &amp;quot;همه آن خانواده&amp;zwnj;های خوشبخت&amp;quot; را نوشت. در این اثر او تراژدی ۱۶ خانواده را روایت می&amp;zwnj;کند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;فوئنتس با این&amp;zwnj;حال عاشق زندگی بود. در گفت&amp;zwnj;و&amp;zwnj;گویی که روزنامه &amp;quot;ال&amp;zwnj;پاز&amp;quot; یک روز پیش از درگذشتش با او انجام داده، می&amp;zwnj;گوید: &amp;quot;در بین کتاب&amp;zwnj;هام، همسرم و دوستانم، دلایل کافی دیگری وجود دارد که بخواهم به زندگی ادامه دهم.&amp;quot;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در همین زمینه:&lt;br /&gt;
&lt;a href=&quot;http://www.radiozamaneh.com/node/14383&quot;&gt;::کارلوس فوئنتس، نویسنده سرشناس مکزیکی درگذشت، رادیو زمانه::&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
</description>
     <comments>https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2012/05/17/14389#comments</comments>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/11981">ادبیات آمریکای لاتین</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/3813">ادبیات جهان</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/11970">کارلوس فوئنتس</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak">خاک</category>
 <pubDate>Thu, 17 May 2012 07:44:45 +0000</pubDate>
 <dc:creator />
 <guid isPermaLink="false">14389 at https://archive.radiozamaneh.com</guid>
  </item>
  <item>
    <title>خودیابی در هند</title>
    <link>https://archive.radiozamaneh.com/culture/book-review/2012/04/07/12722</link>
    <description>&lt;div class=&quot;fb-social-like-widget&quot;&gt;&lt;fb:like  href=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/culture/book-review/2012/04/07/12722&quot; send=&quot;false&quot; layout=&quot;box_count&quot; show_faces=&quot;false&quot; width=&quot;500&quot; action=&quot;like&quot; font=&quot;arial&quot; colorscheme=&quot;light&quot;&gt;&lt;/fb:like&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-sartitr&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    پرسش‌های عرفانی آنتونیو تابوکی در رمان &amp;quot;شب‌های هند&amp;quot;        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-nevisandeh&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    الاهه نجفی        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-filefield field-field-maghaleh-image&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    &lt;img  class=&quot;imagefield imagefield-field_maghaleh_image&quot; width=&quot;277&quot; height=&quot;188&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/sites/default/files/aliradpar02.jpg?1334001730&quot; /&gt;        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;p&gt;آنتونیو تابوکی، نویسنده و مترجم نامدار ایتالیایی در ۲۵ مارچ ۲۰۱۲ در شصت&amp;zwnj;و&amp;zwnj;هشت سالگی در لیسبون درگذشت. تابوکی در بیش از ۳۰ اثری که از خود به جای گذاشته، بیش از هر چیز به نقطه تلاقی خیال و واقعیت و زندگی و ادبیات علاقمند است.&lt;/p&gt;
&lt;!--break--&gt;&lt;!--break--&gt;&lt;p&gt;شخصیت&amp;zwnj;های آثار او در هستی گرفتار آمده&amp;zwnj;اند و در پی گشودن معمای هستی هستند. زمان خطی در نظر آن&amp;zwnj;ها ناگهان یک چیز ساختگی جلوه می&amp;zwnj;کند و هم ازین&amp;zwnj;روی تخیل را به دنیای واقعی ترجیح می&amp;zwnj;دهند. تابوکی به اصالت تخیل اعتقاد دارد. این&amp;zwnj;ها همه او را به عرفان شرق نزدیک می&amp;zwnj;کند. هرچند تابوکی با رمان &amp;quot;به روایت پریرا&amp;quot; به شهرت جهانی دست یافت، اما &amp;quot;شب&amp;zwnj;های هند&amp;quot; (به ترجمه سروش حبیبی) از آثار نمونه تابوکی&amp;zwnj;ست و این رمان کم&amp;zwnj;حجم از هر نظر بیانگر دنیای او&amp;zwnj;ست. تابوکی خواننده&amp;zwnj; آثارش را با &amp;quot;تردید&amp;quot; آشنا می&amp;zwnj;کند و او را به بازاندیشی و خودنگری وادارد.&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;آنتونیو تابوکی در گفت&amp;zwnj;و گو با ازبل لوپز می&amp;zwnj;گوید: کتاب&amp;zwnj;هایم درباره&amp;zwnj; بازنده&amp;zwnj;ها هستند؛ درباره&amp;zwnj; کسانی که راه&amp;zwnj;شان را گم کرده و در جست&amp;zwnj;وجو&amp;zwnj;اند.کار من برآشفتن مردم و کاشتن تخم تردید است. توانایی شک کردن برای افراد بشر بسیار حیاتی است. شما را به خدا! اگر هیچ شکی نداشته باشیم، کارمان تمام است! یک روشنفکر می&amp;zwnj;خواهد شک کند؛ مثلاً در آموزه&amp;zwnj; بنیادگرایانه&amp;zwnj; مذهبی که به هیچگونه تردیدی راه نمی&amp;zwnj;دهد؛ در نظام سیاسی تحمیل شده&amp;zwnj;ای که اجازه&amp;zwnj; شک کردن به کسی نمی&amp;zwnj;دهد؛ در نظام زیبا&amp;zwnj;شناسانه&amp;zwnj; کاملی که جایی برای تردید باقی نمی&amp;zwnj;گذارد. تردید مثل لکه&amp;zwnj;ای روی پیراهن است. من از پیراهن&amp;zwnj;های لکه&amp;zwnj;دار خوشم می&amp;zwnj;آید؛ &amp;zwnj; بنابراین هنگامی که پیراهنی بسیار تمیز و کاملاً سفید به من داده می&amp;zwnj;شود، بلافاصله به شک می&amp;zwnj;افتم. وظیفه&amp;zwnj; روشنفکران و نویسندگان است که در کمال چیز&amp;zwnj;ها شک کنند. مفهوم کمال، دکترین و دیکتاتور و ایده&amp;zwnj;های تمامیت&amp;zwnj;خواهانه تولید می&amp;zwnj;کند. &lt;a href=&quot;http://www.radiozamaneh.com/node/12788&quot;&gt;( گفت&amp;zwnj;و&amp;zwnj;گو با آنتونیو تابوکی، رادیو زمانه، دفتر خاک)&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در &amp;quot;شب&amp;zwnj;های هند&amp;quot; یک مرد جوان امروزی به بمبئی سفر می&amp;zwnj;کند با این قصد که رد و نشانی از دوست گم&amp;zwnj;شده&amp;zwnj;اش، گزاویه بیابد. تا پایان داستان نمی&amp;zwnj;دانیم که گزاویه به چه دلیل گم شده و راوی داستان به چه انگیزه&amp;zwnj;ای او را با سرسختی غریبی می&amp;zwnj;جوید. نه جنایتی اتفاق افتاده است و نه کسی راوی را به کمک طلبیده.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;راوی داستان در مسافرخانه&amp;zwnj;ای در بمبئی از طریق معشوقه رفیق مفقودالاثرش پی می&amp;zwnj;برد که او با شرکتی در شهر &amp;quot;مدرس&amp;quot; وارد معاملات مشکوک شده است. در جست&amp;zwnj;و&amp;zwnj;جوی این دوست گم&amp;zwnj;شده از مسافرخانه&amp;zwnj;ای به مسافرخانه دیگر و از شهری به شهر دیگر راه پیدا می&amp;zwnj;کند، و در این مسیر، از بمبئي تا بنگلور و مَدرس تا گوا با عده&amp;zwnj;ای همسفر می&amp;zwnj;شود و در این مسیر با زنان و هندوها و برهمن&amp;zwnj;هایی آشنا می&amp;zwnj;شود. داستان در خط سفر ادامه پیدا می&amp;zwnj;کند و به&amp;zwnj;تدریج راوی نشانه&amp;zwnj;هایی از دوستش به دست می&amp;zwnj;آورد، تا اینکه سرانجام روی تراس هتلی در شهر گوآ به این یقین می&amp;zwnj;رسد که دوست گم&amp;zwnj;شده&amp;zwnj;اش، گزاویه همان&amp;zwnj;جا، در همان هتل و روی همان تراس در چند قدمی او نشسته است. گزاویه خود اوست و او اکنون پس از طی راه&amp;zwnj;های طولانی خود گم&amp;zwnj;شده&amp;zwnj;اش را پیدا کرده است. به این ترتیب &amp;quot;راه&amp;quot; در این رمان به آن مقصود نهایی و هدف عالی که همان خودیابی باشد بدل می&amp;zwnj;گردد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&lt;img alt=&quot;&quot; align=&quot;middle&quot; src=&quot;http://radiozamaneh.com/sites/default/files/images/tabantsh01.jpg&quot; /&gt;آسیه نظام شهیدی: آیا &amp;quot;شب&amp;zwnj;های هند&amp;quot; بار دیگر نشانگر تمایل اروپائیان که خویش را در این جهان مدرن گم کرده&amp;zwnj;اند، به یافتن پاسخ&amp;zwnj;های ابدیشان درباره&amp;zwnj; هستی، به سوی مشرق زمین نیست؟&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;آنتونیو تابوکی درباره مفهوم جست&amp;zwnj;و&amp;zwnj;جو و خودیابی در &amp;quot;شب&amp;zwnj;های هند&amp;quot; می&amp;zwnj;گوید: این شخصیت&amp;zwnj;ها در دیگران به دنبال خودشان می&amp;zwnj;گردند؛ چرا که گمان می&amp;zwnj;کنم این بهترین راه برای جست&amp;zwnj;وجوی خویشتن است. شخصیت اصلی در &amp;laquo;شب&amp;zwnj;های هند&amp;raquo;، درگیر چنین کنکاشی است؛ او ردپای دوستی را می&amp;zwnj;گیرد که در هند ناپدید شده است. اسپینو، شخصیت رمان &amp;laquo;لبه افق&amp;raquo; نیز که در پی کشف هویت جسدی نا&amp;zwnj;شناس است، این&amp;zwnj;گونه است. نمی&amp;zwnj;دانم که آیا این آدم&amp;zwnj;ها می&amp;zwnj;خواهند خود را بیابند یا نه؛ اما تا هنگامی که زنده&amp;zwnj;اند؛ ناگزیر&amp;zwnj;ند با انگاره&amp;zwnj;ای که دیگران از آنها دارند، روبرو شوند. آنها مجبور&amp;zwnj;ند به خودشان در آینه&amp;zwnj; نگاه کنند؛ و اغلب موفق می&amp;zwnj;شوند که نگاهی سرسری به خودشان بیندازند. &lt;a href=&quot;http://www.radiozamaneh.com/node/12788&quot;&gt;(همان)&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;زنان نقش مهمی در زندگی راوی داستان ایفا می&amp;zwnj;کنند. آن&amp;zwnj;ها به او انگیزه می&amp;zwnj;دهند که به راهش ادامه دهد. راوی در اتاق هتلی نشانه&amp;zwnj;های مطمئنی از خیانت یک زن جوان به همسرش به دست می آورد و بعدها با همین زنی که به شوهرش وفادار نبوده آشنا می&amp;zwnj;شود و سرانجام در پایان رمان هم با یک زن عکاس آشنا می&amp;zwnj;شود و اوست که راوی را از &amp;quot;وسوسه&amp;quot; ذهنی جستن یک دوست گم&amp;zwnj;شده نجات می&amp;zwnj;دهد و او را به دنیای واقعی و ملموس برمی&amp;zwnj;گرداند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;به بهانه چنین داستانی ما از دریچه چشم یک مسافر اروپایی با زندگی در بمبئی آشنا می&amp;zwnj;شویم. همراه تابوکی جنازه&amp;zwnj;هایی را می&amp;zwnj;بینیم که روی زمین مانده&amp;zwnj;اند و لاشخورها آن&amp;zwnj;ها را تکه پاره کرده&amp;zwnj;اند و حتی آب آشامیدنی برکه&amp;zwnj;ای را که مردم از آن می&amp;zwnj;نوشند، آلوده کرده&amp;zwnj;اند. با نیروگاه&amp;zwnj;های اتمی آشنا می&amp;zwnj;شویم که ویلاهای پولدارها در محلات بالای شهر را غرق در نور می&amp;zwnj;کنند و در همان حال بیمارستان&amp;zwnj;هایی را می&amp;zwnj;بینیم که به خاطر قطعی برق در تاریکی فرومی&amp;zwnj;روند. با گدایان، افلیج&amp;zwnj;ها و ولگردها آشنا می&amp;zwnj;شویم و با پزشکی همسفر می&amp;zwnj;شویم که هرچند متخصص قلب است و در اروپا تحصیل کرده، اما افسوس می&amp;zwnj;خورد که چرا تخصصش را در زمینه&amp;zwnj; قلب گرفته است. چون در هند کسی از بیماری قلبی نمی&amp;zwnj;میرد. مرگ در هند بیشتر بر اثر مسمومیت و اسهال اتفاق می&amp;zwnj;افتد. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;آسیه نظام شهیدی، منتقد پس از خواندن این کتاب پرسش&amp;zwnj;هایی را با ما در میان می&amp;zwnj;گذارد. او می&amp;zwnj;&amp;zwnj;پرسد: آیا راوی در سفری ذهنی که حاصل بی&amp;zwnj;خوابی شبی&amp;zwnj;ست، به جست&amp;zwnj;وجوی خویشتن بر نیامده؟ آیا او با اشاره&amp;zwnj;هایی به مکتب&amp;zwnj;های گنوسی مغرب زمین و بعضی آیین&amp;zwnj;های مشرق زمین، اشاره به ورود مبلغان مسیحی پرتغالی به هند و رفتن به منطقه&amp;zwnj; عجیب گوآ که ملغمه&amp;zwnj;ای از شرق و غرب است در جست&amp;zwnj;وجوی یافتن راهی به وحدت میان اندیشه&amp;zwnj;های عرفانی ملل و انسان&amp;zwnj;ها نیست؟ آیا &amp;quot;شب&amp;zwnj;های هند&amp;quot; بار دیگر نشانگر تمایل اروپائیان که خویش را در این جهان مدرن گم کرده&amp;zwnj;اند، به یافتن پاسخ&amp;zwnj;های ابدیشان درباره&amp;zwnj; هستی، به سوی مشرق زمین نیست؟ آیا راوی با اشاراتی بسیار مختصر و&amp;zwnj;گاه استعاری و نمادین، سیری در اندیشه&amp;zwnj;های عرفانی و نیز فلسفی جهان نداشته است؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در سال ۱۹۸۹ کارگردان فرانسوی آلن کورنو بر اساس این رمان فیلمی ساخت که با عنوان (nocturne indien) به نمایش درآمد و جایزه سزار را هم به&amp;zwnj;خاطر بهترین فیلمبرداری از آن خود کرد. روایت سینمایی از این داستان ساده&amp;zwnj;تر از روایت ادبی آن است و در پایان وقتی راوی داستان - که در فیلم خاویر روسینیول نام دارد- تصادفاً دوستش (در کتاب:گزاویه، در فیلم: یانوتا پینتو) را می&amp;zwnj;بیند، به دلیل نامعلومی انگیزه&amp;zwnj;اش را در یافتن او از دست می&amp;zwnj;دهد. تأکید تابوکی بیشتر بر سویه عرفانی و فلسفی &amp;quot;جست&amp;zwnj;و جو&amp;quot; و &amp;quot;خودیابی&amp;quot;&amp;zwnj; است، در حالی&amp;zwnj;که در روایت سینمایی آلن کورنیو، تأکید بیشتر بر ارائه دادن تصویری متفاوت از هندوستان است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;شناسنامه کتاب:&lt;br /&gt;
شب&amp;zwnj;های هند، &amp;zwnj;آنتونیو تابوکی، ترجمه&amp;zwnj; سروش حبیبی، نشر چشمه&amp;zwnj;، چاپ اول: تابستان ۸۳&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در همین زمینه:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;http://www.radiozamaneh.com/node/12520&quot;&gt;::شرح دیداد قلی خیاط با آنتونیو تابوکی، دفتر خاک، رادیو زمانه::&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
</description>
     <comments>https://archive.radiozamaneh.com/culture/book-review/2012/04/07/12722#comments</comments>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/category/tags/%D8%A2%D9%86%D8%AA%D9%88%D9%86%DB%8C%D9%88-%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D9%88%DA%A9%DB%8C">آنتونیو تابوکی</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/3813">ادبیات جهان</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/10789">شب های هند</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/culture/book-review">کتاب زمانه</category>
 <pubDate>Sat, 07 Apr 2012 04:34:33 +0000</pubDate>
 <dc:creator />
 <guid isPermaLink="false">12722 at https://archive.radiozamaneh.com</guid>
  </item>
  <item>
    <title>آنتونیو تابوکی: &quot;کار نویسنده شک کردن است&quot;</title>
    <link>https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2012/04/05/12788</link>
    <description>&lt;div class=&quot;fb-social-like-widget&quot;&gt;&lt;fb:like  href=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2012/04/05/12788&quot; send=&quot;false&quot; layout=&quot;box_count&quot; show_faces=&quot;false&quot; width=&quot;500&quot; action=&quot;like&quot; font=&quot;arial&quot; colorscheme=&quot;light&quot;&gt;&lt;/fb:like&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-sartitr&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    گفت‌وگو ازبل لوپز از طرف روزنامه یونسکو کوریر با آنتونیو تابوکی         &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-motarjem&quot;&gt;
      &lt;div class=&quot;field-label&quot;&gt;برگردان:&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                     علی ادریسی        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-filefield field-field-maghaleh-image&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    &lt;img  class=&quot;imagefield imagefield-field_maghaleh_image&quot; width=&quot;277&quot; height=&quot;188&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/sites/default/files/anttabae01.jpg?1333818864&quot; /&gt;        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;p&gt;علی ادریسی ـ آثار آنتونیو تابوکی، نویسنده سرشانس ایتالیایی به زبان&amp;zwnj;های انگلیسی، اسپانیایی، فرانسه، فارسی و... ترجمه شده&amp;zwnj;اند. رمان&amp;zwnj;های &amp;laquo;شب هندی&amp;raquo; به ترجمه&amp;zwnj; سروش حبیبی و &amp;laquo;تریستانو می&amp;zwnj;میرد&amp;raquo;، به ترجمه&amp;zwnj; قلی خیاط، &amp;laquo;سِستو&amp;raquo; و &amp;laquo;دیالوگ&amp;zwnj;های ناتمام&amp;raquo; به ترجمه فرامرز ویسی و چند کتاب دیگر از او به زبان فارسی منتشر شده است.&lt;/p&gt;
&lt;!--break--&gt;&lt;!--break--&gt;&lt;p&gt;در میان این آثار &amp;laquo;پریرا گزارش می&amp;zwnj;دهد&amp;raquo; از مهم&amp;zwnj;ترین و خوش اقبال&amp;zwnj;ترین آثار تابوکی است. در این اثر پریرا یک روزنامه&amp;zwnj;نگار سالخورده و بافرهنگ است که در یک روزنامه&amp;zwnj; نه&amp;zwnj;چندان مهم به&amp;zwnj;عنوان ویراستار در زمان حکومت&amp;zwnj;های فاشیستی در اروپا کار می&amp;zwnj;کند. او که یک مرد آرمان&amp;zwnj;باخته و ترس&amp;zwnj;خورده است، به&amp;zwnj;تدریج در طی داستان متحول می&amp;zwnj;شود و شهامت خود را به&amp;zwnj;دست می&amp;zwnj;آورد. این اثر یکی از بهترین نمونه&amp;zwnj;های رمان شخصیت و چکونگی تحول یک شخصیت در رمان است و از نظر انتخاب نظرگاه نیز دستاوردی در رمان&amp;zwnj;نویسی جهان به&amp;zwnj;شمار می&amp;zwnj;آید.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;گفت&amp;zwnj;وگوی ازبل لوپز از سوی روزنامه&amp;zwnj; یونسکو کوریر با آنتونیو تابوکی درباره&amp;zwnj; جهان داستان&amp;zwnj;های این نویسنده&amp;zwnj; انسان&amp;zwnj;دوست را می&amp;zwnj;خوانیم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img align=&quot;absBottom&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;http://www.zamaaneh.com/pictures-new/Communicate-icon.png&quot; /&gt;چهره مرکزی مشهور&amp;zwnj;ترین رمان شما، &amp;laquo;پریرا گزارش می&amp;zwnj;دهد&amp;raquo; &amp;zwnj; بیوه&amp;zwnj;مردی سالخورده و تنهاست که مسئول صفحات فرهنگی روزنامه&amp;zwnj; کاتولیک &amp;laquo;لیسبوآ&amp;raquo; است. چرا یک ضد قهرمان را به عنوان شخصیت اصلی رمان&amp;zwnj;تان انتخاب کردید؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;&lt;img align=&quot;absBottom&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;http://www.radiozamaneh.com/sites/default/files/images/atabuc02.thumbnail.jpg&quot; /&gt;آنتونیو تابوکی - &lt;/strong&gt;من همیشه جذب شخصیت&amp;zwnj;های رنج&amp;zwnj;دیده و پر از تناقض شده&amp;zwnj;ام؛ هرچه تردید آنها بیشتر باشد، بهتر است. آدم&amp;zwnj;های شکاک، گاهی زندگی را بیش از دیگران ستمگرانه و کسالت&amp;zwnj;بار می&amp;zwnj;یابند؛ اما این آدم&amp;zwnj;ها سرزنده&amp;zwnj;تر&amp;zwnj;ند؛ &amp;laquo;ربات&amp;raquo; نیستند. من بی&amp;zwnj;خوابی را بر بی&amp;zwnj;هوشی ترجیح می&amp;zwnj;دهم. آدم&amp;zwnj;هایی را انتخاب نمی&amp;zwnj;کنم که کاملاً از زندگی خوشنود&amp;zwnj;ند. در کتاب&amp;zwnj;هایم، از قدرت قانونی پشتیبانی نمی&amp;zwnj;کنم؛ من در کنار کسانی هستم که رنج کشیده&amp;zwnj;اند. &amp;laquo;میدان ایتالیا&amp;raquo; که نخستین رمانم بود، تلاشی بود برای نوشتن تاریخی که مکتوب نشده است؛ منظورم تاریخی است که طرف بازنده می&amp;zwnj;نویسد و در این رمان بازنده&amp;zwnj;ها آنارشیست&amp;zwnj;های توسکانی&amp;zwnj;اند. کتاب&amp;zwnj;هایم درباره&amp;zwnj; بازنده&amp;zwnj;ها هستند؛ درباره&amp;zwnj; کسانی که راه&amp;zwnj;شان را گم کرده و در جست&amp;zwnj;وجو&amp;zwnj;اند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img align=&quot;absBottom&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;http://www.zamaaneh.com/pictures-new/Communicate-icon.png&quot; /&gt;این آدم&amp;zwnj;ها دنبال چه می&amp;zwnj;گردند؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;این شخصیت&amp;zwnj;ها در دیگران به دنبال خودشان می&amp;zwnj;گردند؛ چرا که گمان می&amp;zwnj;کنم این بهترین راه برای جست&amp;zwnj;وجوی خویشتن است. شخصیت اصلی در &amp;laquo;شب&amp;zwnj;های هند&amp;raquo;، درگیر چنین کنکاشی است؛ او رد پای دوستی را می&amp;zwnj;گیرد که در هند ناپدید شده است. اسپینو، شخصیت رمان &amp;laquo;لبه افق&amp;raquo; نیز که در پی کشف هویت جسدی نا&amp;zwnj;شناس است، اینگونه است. نمی&amp;zwnj;دانم که آیا این آدم&amp;zwnj;ها می&amp;zwnj;خواهند خود را بیابند یا نه؛ اما تا هنگامی که زنده&amp;zwnj;اند، ناگزیر&amp;zwnj;ند با انگاره&amp;zwnj;ای که دیگران از آنها دارند، روبرو شوند. آنها مجبور&amp;zwnj;ند به خودشان در آینه&amp;zwnj; نگاه کنند؛ و اغلب موفق می&amp;zwnj;شوند که نگاهی سرسری به خودشان بیندازند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img align=&quot;absBottom&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;http://www.zamaaneh.com/pictures-new/Communicate-icon.png&quot; /&gt;پس از موفقیت &amp;laquo;پریرا گزارش می&amp;zwnj;دهد&amp;raquo; در ایتالیا زمزمه&amp;zwnj;هایی از تمایل شما به شرکت در انتخابات مجلس سنای ایتالیا شنیده می&amp;zwnj;شد. آیا از اینکه آن فرصت را از دست دادید، پشیمان نیستید؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;نه. من از اینکه به زندگی انتخابی&amp;zwnj;ام ادامه می&amp;zwnj;دهم، خوشحالم. استاد دانشگاهم و کارم را دوست دارم. البته ادبیات زندگی من است؛ اما از دیدگاه هستی&amp;zwnj;شناسانه، از دیدگاه وجودی، می&amp;zwnj;خواهم آموزگار باشم. ادبیات برای من یک کار روزمره نیست؛ بلکه چیزی است که با امیال و رؤیا&amp;zwnj;ها و تخیل درآمیخته است. من همچنین نمی&amp;zwnj;خواهم مقام خودم را ارتقاء بدهم؛ نمی&amp;zwnj;خواهم روی صفحه تلویزیون ظاهر شوم یا زیاد از حد قاطی محافل ادبی شوم. من با آرامش در خانه&amp;zwnj;ام با خانواده و دوستانم زندگی می&amp;zwnj;کنم. افزون بر این، سیاستمدارانی هستند که کارشان را بسیار بهتر از من انجام می&amp;zwnj;دهند. گمان می&amp;zwnj;کنم زیر نظر داشتن عالم سیاست، جالب&amp;zwnj;تر است. کار من این است که نتایج امور سیاسی را ببینم؛ نه اینکه خودم سیاستمدار شوم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img align=&quot;middle&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;http://www.radiozamaneh.com/sites/default/files/images/atabuc02.jpg&quot; /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class=&quot;rtecenter&quot;&gt;&lt;strong&gt;آنتونیو تابوکی، نویسنده و مترجم نامدار ایتالیایی در ۲۵ مارچ ۲۰۱۲ در شصت&amp;zwnj;و&amp;zwnj;هشت سالگی در لیسبون درگذشت.&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class=&quot;rtecenter&quot;&gt;-------------------------------&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img align=&quot;absBottom&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;http://www.zamaaneh.com/pictures-new/Communicate-icon.png&quot; /&gt;رمان اخیر شما، &amp;laquo;سرِ گم شده&amp;zwnj; داماسنو مونتیه&amp;zwnj;رو&amp;raquo; (۱۹۹۷)، بر اساس داستان مردی شکل می&amp;zwnj;گیرد که در یک پاسگاه پلیس گارد ملی جمهوری&amp;zwnj;خواهان، در حومه لیسبون به قتل رسید و بدن بی&amp;zwnj;سر او در پارکی پیدا شد. چرا از این رویداد واقعی در کارتان استفاده کردید؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;هنگامی که این جنایت هولناک اتفاق افتاد، &amp;zwnj; من در پرتغال بودم. عمیقاً برآشفته شدم. هنگامی که جنایتی، طبیعت بشری را می&amp;zwnj;آزارد؛ ما نیز آزرده می&amp;zwnj;شویم. هم وحشتزده می&amp;zwnj;شوید و هم احساس جرم می&amp;zwnj;کنید. عواطف، حساسیت و تخیل من در مقام نویسنده از این رخداد برانگیخته شد. ببینید: من اینجا مدارکی دارم که بازرسان حقوق بشر شورایِ اروپا در استراسبورگ، درباره&amp;zwnj; شرایط زندانی&amp;zwnj;ها در کشورهای اروپایی تهیه کرده&amp;zwnj;اند. آنها در مورد روابط میان پلیس و شهروندان در اداره&amp;zwnj; پلیس یا بازداشتگاه&amp;zwnj;هایی سخن می&amp;zwnj;گویند که من یا شما اگر امروز در خیابان قانون&amp;zwnj;شکنی کنیم، ما را به آنجا می&amp;zwnj;برند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img align=&quot;absBottom&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;http://www.zamaaneh.com/pictures-new/Communicate-icon.png&quot; /&gt;آیا شما از این مدارک هنگام نوشتن رمان استفاده کردید؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بله. می&amp;zwnj;خواستم در مورد وضعیت پرتغال بیشتر بدانم که تا حدودی نگران&amp;zwnj;کننده بود. با خواندن گزارش&amp;zwnj;های دیگر به این نتیجه رسیدم که اوضاع تقریباً در تمامی کشورهای اروپایی، حتی در کشورهایی که دمکراتیک&amp;zwnj;تر به نظر می&amp;zwnj;آیند، بدین&amp;zwnj;گونه است. اما دمکراسی یک نظام ایده&amp;zwnj;آل نیست و باید بهتر شود؛ و این امر به مراقبت دائمی نیاز دارد. با خودم فکر کردم باید از این حادثه&amp;zwnj; واقعی فرا&amp;zwnj;تر بروم و در رمانی درباره&amp;zwnj; آن صحبت کنم و رویکردی داستانی از این حادثه&amp;zwnj; دهشتناک به دست دهم. در رمان، احساسات و خشمم، ابزارهای بیانی گسترده&amp;zwnj;تری پیدا می&amp;zwnj;کنند که نمادین&amp;zwnj;تر هستند و در مورد بسیاری از کشورهای اروپایی صدق می&amp;zwnj;کنند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img align=&quot;absBottom&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;http://www.zamaaneh.com/pictures-new/Communicate-icon.png&quot; /&gt;واکنش افکار عمومی در پرتغال به این کتاب چه بود؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;درخواست&amp;zwnj;های زیادی برای مصاحبه دریافت نکردم. مردم به طور کلی از انتقاد به خودشان استقبال نمی&amp;zwnj;کنند. به همین دلیل تعجب نمی&amp;zwnj;کنم اگر نویسنده&amp;zwnj;ای خارجی که به این رویداد از فاصله&amp;zwnj;ای بسیار نزدیک نگاه کرده است به این دلیل مورد هجوم قرار گیرد. با این&amp;zwnj;حال هنگامی که سرگروهبان خوزه دوس سانتوسِ قاتل به جرم&amp;zwnj;اش اعتراف کرد و به ۱۷ سال زندان محکوم شد، مطبوعات پرتغال از من پرسیدند که چطور توانسته&amp;zwnj;ام نتیجه دادرسی را در رمانم پیش&amp;zwnj;بینی کنم؟ جوری این پرسش را طرح کردند که انگار من طالع&amp;zwnj;بینم. در آن هنگام من در استانبول بودم و وقتی به هتلم برگشتم، دیدم که روزنامه&amp;zwnj;ها چندین مجموعه پرسش برایم فکس کرده&amp;zwnj;اند. اما گمان نمی&amp;zwnj;کنم استعداد ویژه&amp;zwnj;ای در پیش&amp;zwnj;گویی داشته باشم؛ چون هنگامی که سه یا چهار عنصر در دست داشته باشید، برای رسیدن به نتایج مشخص، نیازی نیست که نابغه باشید. در کتابم با عنوان &amp;laquo;التهاب معده&amp;zwnj; افلاطون&amp;raquo; گفته&amp;zwnj;ام &amp;laquo;تخییل و تخیل&amp;raquo; گونه&amp;zwnj;هایی از دانش شهودی&amp;zwnj;اند که ربطی به منطق ویتگنشتاینی ندارند. اما شکلی از دانش&amp;zwnj;اند که با شک و بدبینی آمیخته&amp;zwnj;اند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img align=&quot;middle&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;http://www.radiozamaneh.com/sites/default/files/images/atabuc03.jpg&quot; /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class=&quot;rtecenter&quot;&gt;&lt;strong&gt;&amp;laquo;پریرا گزارش می&amp;zwnj;دهد&amp;raquo; نوشته آنتونیو تابوکی در ضدیت با دیکتاتوری. تابوکی می&amp;zwnj;گوید: هیچ تردیدی درباره&amp;zwnj; اعلامیه&amp;zwnj; جهانی حقوق بشر ندارم. &lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class=&quot;rtecenter&quot;&gt;-----------------------------&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img align=&quot;absBottom&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;http://www.zamaaneh.com/pictures-new/Communicate-icon.png&quot; /&gt;این کتاب به بحث و گفت&amp;zwnj;و&amp;zwnj;گوتان با نشانه&amp;zwnj;شناس و نویسنده ایتالیایی، امبرتو اکو، دامن می&amp;zwnj;زند. ریشه&amp;zwnj; اختلاف شما با او چیست؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;از نگاه اکو، روشنفکر فردی است که به فرهنگ سروسامان می&amp;zwnj;دهد؛ کسی که می&amp;zwnj;تواند مجله یا موزه&amp;zwnj;ای را اداره کند، یک مدیر در واقع. این به گمان من یک موقعیت مالیخولیایی برای روشنفکر است. من حق مخالفت&amp;zwnj; گاه به&amp;zwnj;گاه را برای خودم محفوظ می&amp;zwnj;دانم. هنگامی که چیزی عجیب در جهان یا در خانه&amp;zwnj;تان رخ می&amp;zwnj;دهد، شما باید آن را بررسی کنید و ببینید که آیا می&amp;zwnj;توان پرده از آن برداشت؛ برایش تدبیری اندیشید؛ درباره&amp;zwnj; آن سخن گفت یا زنگ خطر را به صدا درآورد: مراقب باشید! این اتفاق دارد در خانه&amp;zwnj;ام می&amp;zwnj;افتد، در شهرم، در جهانم که&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان خانه&amp;zwnj; من است. از سوی دیگر، روشنفکر باید کاملاً ابله باشد اگر بگوید: چیزی وحشتناک دارد در خانه&amp;zwnj;ام اتفاق می&amp;zwnj;افتد، اما برایم اهمیت ندارد؛ چون که دارم کاتالوگ نمایشگاه نقاشی&amp;zwnj; را که در موزه محله&amp;zwnj;ام برگزار می&amp;zwnj;شود، آماده می&amp;zwnj;کنم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img align=&quot;absBottom&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;http://www.zamaaneh.com/pictures-new/Communicate-icon.png&quot; /&gt;پس به نظر شما روشنفکر چه کار باید بکند؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اگر کار سیاستمدار تسکین آلام مردم است و می&amp;zwnj;خواهد نشان دهد که به خاطر حضور او همه چیز خوب پیش می&amp;zwnj;رود، کار من برآشفتن مردم و کاشتن تخم تردید است. توانایی شک کردن برای افراد بشر بسیار حیاتی است. شما را به خدا! اگر هیچ شکی نداشته باشیم، کارمان تمام است! یک روشنفکر می&amp;zwnj;خواهد شک کند؛ مثلاً در آموزه&amp;zwnj; بنیادگرایانه&amp;zwnj; مذهبی که به هیچگونه تردیدی راه نمی&amp;zwnj;دهد؛ در نظام سیاسی تحمیل شده&amp;zwnj;ای که اجازه&amp;zwnj; شک کردن به کسی نمی&amp;zwnj;دهد؛ در نظام زیبا&amp;zwnj;شناسانه&amp;zwnj; کاملی که جایی برای تردید باقی نمی&amp;zwnj;گذارد. تردید مثل لکه&amp;zwnj;ای روی پیراهن است. من از پیراهن&amp;zwnj;های لکه&amp;zwnj;دار خوشم می&amp;zwnj;آید؛ &amp;zwnj; بنابراین هنگامی که پیراهنی بسیار تمیز و کاملاً سفید به من داده می&amp;zwnj;شود، بلافاصله به شک می&amp;zwnj;افتم. وظیفه&amp;zwnj; روشنفکران و نویسندگان است که در کمال چیز&amp;zwnj;ها شک کنند. مفهوم کمال، دکترین و دیکتاتور و ایده&amp;zwnj;های تمامیت&amp;zwnj;خواهانه تولید می&amp;zwnj;کند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img align=&quot;absBottom&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;http://www.zamaaneh.com/pictures-new/Communicate-icon.png&quot; /&gt;یا کاملاً در این مورد یقین دارید؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;شک کردن در مورد برخی از ارزش&amp;zwnj;های بنیادین ناممکن است. کسی با این ضرب&amp;zwnj;المثل مخالف نیست که می&amp;zwnj;گوید آنچه را که برای خود نمی&amp;zwnj;پسندی، برای دیگران هم مپسند؛ این چیزی اساسی و بخشی از سرشت بشر است. من هیچ تردیدی هم درباره&amp;zwnj; اعلامیه&amp;zwnj; جهانی حقوق بشر ندارم. اگرچه شاید چند نکته دیگر هم لازم باشد که به فهرست اضافه شود، اما کوچک&amp;zwnj;ترین تردیدی درباره حقوق بشر ندارم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در همین زمینه:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;http://www.radiozamaneh.com/node/12520&quot;&gt;::شرح دیدار قلی خیاط با آنتونیو تابوکی، دفتر خاک، رادیو زمانه::&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
</description>
     <comments>https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2012/04/05/12788#comments</comments>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/category/tags/%D8%A2%D9%86%D8%AA%D9%88%D9%86%DB%8C%D9%88-%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D9%88%DA%A9%DB%8C">آنتونیو تابوکی</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/3813">ادبیات جهان</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/category/tags/%D8%A7%D9%88%D9%85%D8%A8%D8%B1%D8%AA%D9%88-%D8%A7%DA%A9%D9%88">اومبرتو اکو</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak">خاک</category>
 <pubDate>Thu, 05 Apr 2012 05:05:52 +0000</pubDate>
 <dc:creator />
 <guid isPermaLink="false">12788 at https://archive.radiozamaneh.com</guid>
  </item>
  <item>
    <title>کدام انقلاب؟ کدام ادبیات؟ </title>
    <link>https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2011/12/28/9325</link>
    <description>&lt;div class=&quot;fb-social-like-widget&quot;&gt;&lt;fb:like  href=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2011/12/28/9325&quot; send=&quot;false&quot; layout=&quot;box_count&quot; show_faces=&quot;false&quot; width=&quot;500&quot; action=&quot;like&quot; font=&quot;arial&quot; colorscheme=&quot;light&quot;&gt;&lt;/fb:like&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-sartitr&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    تأملی در پیامدهای مخرب انقلاب بر ادبیات خلاق        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-nevisandeh&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    آریامن احمدی        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-filefield field-field-maghaleh-image&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    &lt;img  class=&quot;imagefield imagefield-field_maghaleh_image&quot; width=&quot;277&quot; height=&quot;184&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/sites/default/files/arimahmrelit01.jpg?1325279634&quot; /&gt;        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;p&gt;آریامن احمدی &amp;ndash; &amp;quot;ملت&amp;zwnj;ها این&amp;zwnj;گونه نابود می&amp;zwnj;شوند که نخست حافظه&amp;zwnj;شان را از آن&amp;zwnj;ها می&amp;zwnj;دزدند، کتاب&amp;zwnj;هایشان را می&amp;zwnj;سوزانند، دانششان را نابود می&amp;zwnj;کنند، و تاریخشان را هم. و بعد کس دیگری می&amp;zwnj;آید و کتاب&amp;zwnj;های دیگری می&amp;zwnj;نویسد، و دانش و آموزش دیگری به آن&amp;zwnj;ها می&amp;zwnj;دهد، و تاریخ دیگری را جعل می&amp;zwnj;کند.&amp;quot;&lt;/p&gt;
&lt;!--break--&gt;&lt;!--break--&gt;&lt;p&gt;این سخن میلان کوندرا، نویسنده&amp;zwnj;ی بزرگ&amp;zwnj; چک در رمان &amp;quot;کتاب خنده و فراموشی&amp;quot;ست که او نیز زمانی کشورش زیر اشغال پوتین&amp;zwnj;های استالینیسم بوده است. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;این&amp;zwnj;گونه است که تاریخ را همیشه فاتحان می&amp;zwnj;نویسند. و این&amp;zwnj;گونه بود که مذهب موروثی کلیسا و دیگر انواع کهنه&amp;zwnj;پرستی&amp;zwnj;ها سبب می&amp;zwnj;شد که مردم این چنین بی&amp;zwnj;وجدان و نسبت به سرنوشت سیاسی، اجتماعی&amp;zwnj;شان منفعل و منفک باشند؛ آن&amp;zwnj;ها بار تعهد اخلاقی، اجتماعی و سیاسی خود را به دوش اقرارنیوشان، رهبران مذهبی و سیاسی&amp;zwnj;شان می&amp;zwnj;انداختند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&lt;img align=&quot;middle&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;http://1.1.1.7/bmi/radiozamaneh.com/sites/default/files/images/arimahmrelit02.jpg&quot; /&gt;&lt;img align=&quot;middle&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;http://www.radiozamaneh.com/sites/default/files/images/arimahmrelit02.jpg&quot; /&gt;میلان کوندرا: برای نابود کردن ملت&amp;zwnj;ها اول حافظه آن&amp;zwnj;ها را می&amp;zwnj;دزدند و در پایان تاریخ دیگری برایشان جعل می&amp;zwnj;کنند&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;به همین سبب نیروی واکنش نسبت به مسایل اخلاقی، اجتماعی و سیاسی و قدرت تمییز همه&amp;zwnj; امور &amp;ndash; یعنی به کار بردن وجدان- در آن&amp;zwnj;ها رو به نقصان نهاده است. این&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان بازخوانی&amp;zwnj;یی&amp;zwnj;ست که من آن را زیر عنوان ایدئولوژی تعریف می&amp;zwnj;کنم: باورهایی که تصویری نادرست از جهان در ذهن مردم نقش می&amp;zwnj;دهد تا جهانشان را معنا کنند؛ جهانی که هیچ ربطی به واقعیت ندارد. حال آن&amp;zwnj;که می&amp;zwnj;خواهد جهان را توضیح دهد، دگرگون سازد و مدیریت کند. طرحی آرمانی (و یا دروغین و کاذب)، از جامعه&amp;zwnj;یی که پدیدآوردگانش آن را از هوادارانشان می&amp;zwnj;خواهد؛ و این&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان آگاهی دروغینی&amp;zwnj;ست که میلان کوندرا در رمانش از آن حرف می&amp;zwnj;زند. این مصداق تمامی جوامع توتالیتری&amp;zwnj;ست که زمانی زیر سیطره&amp;zwnj; نازیسم، فاشسیم، استالینیسم و... بودند و اکنون هم به شکلی دیگر. اما با این حال این جوامع هنرمندانی را بازآفرید که ضمن مخالفت با نظام حاکم و نهادهای قدرت، به خلق ادبیاتی دست یازیدند که انسان و کرامت انسانی و آزادی&amp;zwnj;اش را پاس داشتند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;حتی آ&amp;zwnj;نجا که در ادبیات جهان بعد از جنگ جهانی اول و دوم می&amp;zwnj;بینیم، شاهد نوشتن داستان&amp;zwnj;ها، رمان&amp;zwnj;ها و شعرهایی هستیم که تنها در ستایش انسان است و آزادی&amp;zwnj;اش، نه جنگ و یا نهادهای قدرت توتالیتر و نظام&amp;zwnj;های حاکم مستبد. این&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان چیزی&amp;zwnj;ست که نیکوس کازانتزاکیس نویسنده&amp;zwnj; بزرگ یونانی در رمان &amp;quot;گزارش به خاک یونان&amp;quot;&amp;zwnj;&amp;zwnj;اش می&amp;zwnj;نویسد: &amp;quot;من چهره&amp;zwnj; واقعی خود را می&amp;zwnj;شناسم و تنها وظیفه&amp;zwnj;یی را که به دوش دارم می&amp;zwnj;دانم، ساختن این چهره با حوصله&amp;zwnj; تمام، و با همه&amp;zwnj; عشق و مهارتی که در یدِ قدرت من است؛ و &amp;laquo;باز ساختن&amp;raquo; آن؟ این چه معنایی دارد؟ معنایش بدل&amp;zwnj;کردن این شعله به نور است، تا چیزی از من باقی نماند که &amp;laquo;خارون&amp;raquo; بتواند با خودش ببرد. چون این بزرگ&amp;zwnj;ترین جاه&amp;zwnj;طلبی من بوده است: باقی نگه&amp;zwnj;داشتن چیزی&amp;zwnj;ست که مرگ بتواند با خود ببرد؛ هیچ چیز جز مشتی خاک.&amp;quot;&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&lt;img align=&quot;middle&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;http://1.1.1.8/bmi/radiozamaneh.com/sites/default/files/images/arimahmrelit03.jpg&quot; /&gt;&lt;img align=&quot;middle&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;http://www.radiozamaneh.com/sites/default/files/images/arimahmrelit03.jpg&quot; /&gt;نیکوس کازانتزاکیس: من چهره&amp;zwnj; واقعی خود را می&amp;zwnj;شناسم و تنها وظیفه&amp;zwnj;&amp;zwnj;ای را که به دوش دارم می&amp;zwnj;دانم: ساختن این چهره با حوصله&amp;zwnj; تمام.&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;و این هنر است: خلاقیتی در شرایط آزاد و مستقل که یا ندای درون هنرمند است که برخواسته از ساحت زبان اوست، و یا صدای مردمی که در ساحت بافت فرهنگ و جامعه جریان دارد نه در ساختار نهادهای قدرت و حاکم. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;نویسنده یا هنرمند صدای درون (ساحت زبان) و برون (ساحت بافت فرهنگ و جامعه) خود است در خفقان و تفتیش و سانسور. نویسنده یا هنرمند صدای درون و برون خود است در فضای رعب و وحشت. نویسنده و هنرمند صدای درون و برون خود است آنجا که حادثه اخطار می&amp;zwnj;کند. نویسند و یا هنرمند صدای درون و برون خود است آنجا که شادی مردم است. و این آزادی اوست در بیان خلاقیت&amp;zwnj;های هنری&amp;zwnj;اش که بدین&amp;zwnj;گونه به جنگ ایدئولوژی می&amp;zwnj;رود تا ساختار بیولوژیک خود را آنتی ایدئولوژیک کند؛ نه چون آنان که ذیلِ ظل&amp;zwnj;الله، جامه&amp;zwnj; ایدئولوژیک بر تن می&amp;zwnj;کنند و خود را هنرمند و نویسنده می&amp;zwnj;پندارند. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;با این مقدمه می&amp;zwnj;خواهم وارد یکی از مفاهیم علوم اجتماعی شوم: انقلاب. که با خود همه چیز را می&amp;zwnj;آورد و با خود همه چیز را نابود می&amp;zwnj;کند. سخن بارز این را در &amp;quot;شیاطین&amp;quot; داستایوفسکی از زبان شیگالف می&amp;zwnj;خوانیم: &amp;quot;از آزادی نامحدود شروع می&amp;zwnj;کنم و می&amp;zwnj;رسم به استبداد نامحدود.&amp;quot;  &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;انقلاب به عنوان یکی از مفاهیم علوم اجتماعی که خود را در ادبیات به شکل قهرمانان بسیاری از آثار مهم جهان نشان داده است، آنگاه که این پدیده&amp;zwnj; اجتماعی زیر عنوان نهادهای قدرت تعریف می&amp;zwnj;شود و هنرمندانی برای حفظ انقلابِ به دست&amp;zwnj; آمده، (انقلابی که توده&amp;zwnj;ها نقش اول آن را ایفا کرده&amp;zwnj;اند) بخواهند هنر و ادبیاتی را به عنوان یک ایدئولوژی به مردم تحمیل &amp;zwnj;کنند که در شرایط آزاد خلق نمی&amp;zwnj;شود، دیگر انقلاب مفهوم خود را از دست می&amp;zwnj;دهد و جنبه&amp;zwnj; تقدس&amp;zwnj;مآبی به خود می&amp;zwnj;گیرد که عدول از آن مساوی&amp;zwnj;ست با عبور از شاخصی که انقلاب زیر سایه&amp;zwnj; آن شکل گرفته است؛ و این&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان استبداد نامحدودی&amp;zwnj;ست که داستایوفسکی پیش از ظهور استالینیسم از آن سخن رانده بود.&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&lt;img align=&quot;middle&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;http://1.1.1.1/bmi/radiozamaneh.com/sites/default/files/images/arimahmrelit04.jpg&quot; /&gt;&lt;img align=&quot;middle&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;http://www.radiozamaneh.com/sites/default/files/images/arimahmrelit04.jpg&quot; /&gt;محمود دولت&amp;zwnj;آبادی به ما هشدار می&amp;zwnj;دهد که ملتی که رهبری&amp;zwnj;اش به دست &amp;quot;رئیس&amp;zwnj;جمهور فراموشی&amp;quot;&amp;zwnj;ست با سر به سوی مرگ می&amp;zwnj;تازد. &amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;شرایط آزادی (و نه محیط آزادی) که قوه&amp;zwnj; بصری و زبانی هنرمند با عناصر خلاقه سعی در آفرینش شخصیت&amp;zwnj;هایی دارد که همیشه در ناخودآگاه و خودآگاه ما حضور دارند زمینه&amp;zwnj;یی&amp;zwnj;ست برای ظهور خودِ واقعی هنرمندی که نیکوس کازانتزاکیس از آن حرف می&amp;zwnj;زند تا فریاد اعتراضی باشد علیه&amp;zwnj; مرگی که زندگی را از جهان برگرفته است. هم&amp;zwnj;ازین&amp;zwnj;روی می&amp;zwnj;گوییم: &amp;quot;چون می&amp;zwnj;آفرینم، پس با مرگ می&amp;zwnj;ستیزم.&amp;quot; و اگر معنا و ارزش اصالت آفرینندگی را در این بدانیم، پی خواهیم برد که &amp;zwnj;آن&amp;zwnj;گاه &amp;quot;گل&amp;zwnj;محمد&amp;quot; و &amp;quot;مارال که از ساحت بافت فرهنگ و جامعه&amp;zwnj; ایرانی بر قلم محمود دولت&amp;zwnj;آبادی در &amp;quot;کلیدر&amp;quot;ش جاری شدند را بخش عظیمی از فرهنگ و تاریخ ایران بدانیم که در ساحت زبان و ادبیات متبلور شده است. (نمونه&amp;zwnj; بازر آن در ادبیات روس که بخش عظیمی از تاریخ و فرهنگ آن کشور را با خود دارد، و وجدان و حافظه&amp;zwnj; ملی روسیه است، &amp;quot;جنگ و صلح&amp;quot; تولستوی است)؛ دولت&amp;zwnj;آبادی که در شرایط آزاد (و نه محیط آزاد) دست به خلق چنین قهرمانانی زده است که بخش عظیمی از وجدان و حافظه&amp;zwnj; ملی ماست، به ما هشدار می&amp;zwnj;دهد که: ملتی که رهبری&amp;zwnj;اش به دست &amp;quot;رئیس&amp;zwnj;جمهور فراموشی&amp;quot; &amp;zwnj;ست با سر به سوی مرگ می&amp;zwnj;تازد. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;و این&amp;zwnj;گونه است که ساختار اسکیزوفرن و پارانویید نهادهای قدرت با خلق اسطوره&amp;zwnj; دشمن، توهم بصری و نوشتاری و گفتاری&amp;zwnj;یی ایجاد می&amp;zwnj;نمایند تا هنرمندان و نویسندگانی را بدین&amp;zwnj;گونه مغلوب ایدئولوژی&amp;zwnj; برساخته&amp;zwnj; خود کنند تا به بازتحریف فرهنگ و تاریخ ملتی دست یازند و وجدان و حافظه&amp;zwnj; ملتی را نابود سازند که فراموشی را که یکی از نشانه&amp;zwnj;های مرگ آن ملت (انسان) است برای پایان همه چیز، مُهر سکوت بزنند.&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
</description>
     <comments>https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2011/12/28/9325#comments</comments>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/4973">آریامن احمدی</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/3813">ادبیات جهان</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/category/tags/%D8%A7%D9%86%D9%82%D9%84%D8%A7%D8%A8">انقلاب</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak">خاک</category>
 <pubDate>Wed, 28 Dec 2011 09:02:54 +0000</pubDate>
 <dc:creator />
 <guid isPermaLink="false">9325 at https://archive.radiozamaneh.com</guid>
  </item>
  <item>
    <title>آیا زنان به گونه‌ای دیگر می‌نویسند؟</title>
    <link>https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2011/12/21/9170</link>
    <description>&lt;div class=&quot;fb-social-like-widget&quot;&gt;&lt;fb:like  href=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2011/12/21/9170&quot; send=&quot;false&quot; layout=&quot;box_count&quot; show_faces=&quot;false&quot; width=&quot;500&quot; action=&quot;like&quot; font=&quot;arial&quot; colorscheme=&quot;light&quot;&gt;&lt;/fb:like&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-sartitr&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    ادبیات و جنسیت، معرفی کتابی از روت کلوگر        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-nevisandeh&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    سمانه خلیلی        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-filefield field-field-maghaleh-image&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    &lt;img  class=&quot;imagefield imagefield-field_maghaleh_image&quot; width=&quot;277&quot; height=&quot;182&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/sites/default/files/samkhrk01.jpg?1324754166&quot; /&gt;        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;p&gt;روت کلوگر، نویسنده و منتقد ادبی آلمانی آمریکایی&amp;zwnj;تبار سال گذشته کتابی منتشر کرد با عنوان &amp;quot;آنچه زنان می&amp;zwnj;نویسند&amp;quot; که حاصل کار او بر روی تعدادی از داستان&amp;zwnj;نویسان زن از کشور&amp;zwnj;ها و زبان&amp;zwnj;های مختلف است، که او در طی چند سال گذشته در ستون &amp;quot;کتاب&amp;zwnj;های زنان&amp;quot; در روزنامه &amp;quot;دی ولت&amp;quot; (Die Welt) به&amp;zwnj;طور ماهیانه به معرفی و بررسی آن&amp;zwnj;ها پرداخته است. این کتاب را می&amp;zwnj;توان به نوعی ادامه اثر قبلی&amp;zwnj;اش &amp;quot;زنان به گونه&amp;zwnj;ای دیگر می&amp;zwnj;خوانند&amp;quot; دانست.&lt;/p&gt;
&lt;!--break--&gt;&lt;!--break--&gt;&lt;p&gt;کلوگر در یکی از مقالات این کتاب با همین عنوان، این پرسش را مطرح می&amp;zwnj;کند که آیا کتاب&amp;zwnj;ها و آثار ادبی و هنری که درباره انسان&amp;zwnj;ها، احساسات، روابط و مناسبت&amp;zwnj;های آن&amp;zwnj;هاست، بر زنان و مردان تأثیر یکسانی دارند؟ آیا نوع خوانش ما از یک متن به جنسیت ما بستگی دارد؟ &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;خانم کلوگر در آن مقاله برای پرداختن به این پرسش، از آثار ادبی کلاسیک آلمان نمونه&amp;zwnj;هایی می&amp;zwnj;آورد که در آن&amp;zwnj;ها زنان چهره&amp;zwnj;های حاشیه&amp;zwnj;ای، کم&amp;zwnj;رنگ و بی&amp;zwnj;صدایی هستند در کنار مردان که شخصیت&amp;zwnj;های کلیدی، پررنگ و قابل تأمل را می&amp;zwnj;سازند. او به نوع ارتباطی که زنان با این دست از آثار برقرار می&amp;zwnj;کنند اشاره می&amp;zwnj;کند و تلاشس می&amp;zwnj;کند که پاسخی بیابد برای این پرسش که آیا این رمان&amp;zwnj;ها، نمایش&amp;zwnj;نامه&amp;zwnj;ها و شعر&amp;zwnj;ها برای زنان&amp;zwnj;&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان اندازه می&amp;zwnj;توانند زیبا و باشکوه باشد که برای مردان؟&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اکنون پس از گذشت بیش از یک قرن، زنان بی&amp;zwnj;صدای این دست از آثار کلاسیک، خود قلم به دست گرفته&amp;zwnj;اند و می&amp;zwnj;نویسند. آیا اکنون می&amp;zwnj;توان پرسید که آن&amp;zwnj;ها از چه و درباره چه می&amp;zwnj;نویسند؟ آیا آنچه زنان می&amp;zwnj;نویسند بیش از هر چیز تحت تأثیر زنانگی&amp;zwnj;شان است یا آنکه هر نویسنده&amp;zwnj;ای فارغ از جنسیت&amp;zwnj;اش، فردیت خاص خودش را دارد و فردیت او حاصل هر آن چیزی&amp;zwnj;ست که زیسته است و اثر هنری برآیند همه این زندگی کردن&amp;zwnj;ها و تأمل کردن&amp;zwnj;هاست؟ آیا می&amp;zwnj;توان بعد از خواندن کتابی بی&amp;zwnj;نام، با اطمینان گفت که نویسنده این رمان یا شعر زن است یا مرد؟ مثلاً اگر ندانیم نویسنده رمان پلیسی &amp;quot;تام ریپلی&amp;quot; که شهرت جهانی پیدا کرد، پاتریشا هایاسمیت است، می&amp;zwnj;توانیم با اطمینان حدس بزنیم که نویسنده آن یک زن است؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;روت کلوگر، نویسنده و منتقد ادبی آلمانی آمریکایی&amp;zwnj;تبار سال گذشته کتابی منتشر کرد با عنوان &amp;quot;آنچه زنان می&amp;zwnj;نویسند&amp;quot; که حاصل کار او بر روی تعدادی از داستان&amp;zwnj;نویسان زن از کشور&amp;zwnj;ها و زبان&amp;zwnj;های مختلف است، که او در طی چند سال گذشته در ستون &amp;quot;کتاب&amp;zwnj;های زنان&amp;quot; در روزنامه &amp;quot;دی ولت&amp;quot; (Die Welt) به&amp;zwnj;طور ماهیانه به معرفی و بررسی آن&amp;zwnj;ها پرداخته است. این کتاب را می&amp;zwnj;توان به نوعی ادامه اثر قبلی&amp;zwnj;اش &amp;quot;زنان به گونه&amp;zwnj;ای دیگر می&amp;zwnj;خوانند&amp;quot; دانست. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;کلوگر در یکی از مقالات این کتاب با همین عنوان، این پرسش را مطرح می&amp;zwnj;کند که آیا کتاب&amp;zwnj;ها و آثار ادبی و هنری که درباره انسان&amp;zwnj;ها، احساسات، روابط و مناسبت&amp;zwnj;های آن&amp;zwnj;هاست، بر زنان و مردان تأثیر یکسانی دارند؟ آیا نوع خوانش ما از یک متن به جنسیت ما بستگی دارد؟ &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;خانم کلوگر در آن مقاله برای پرداختن به این پرسش، از آثار ادبی کلاسیک آلمان نمونه&amp;zwnj;هایی می&amp;zwnj;آورد که در آن&amp;zwnj;ها زنان چهره&amp;zwnj;های حاشیه&amp;zwnj;ای، کم&amp;zwnj;رنگ و بی&amp;zwnj;صدایی هستند در کنار مردان که شخصیت&amp;zwnj;های کلیدی، پررنگ و قابل تأمل را می&amp;zwnj;سازند. او به نوع ارتباطی که زنان با این دست از آثار برقرار می&amp;zwnj;کنند اشاره می&amp;zwnj;کند و تلاشس می&amp;zwnj;کند که پاسخی بیابد برای این پرسش که آیا این رمان&amp;zwnj;ها، نمایش&amp;zwnj;نامه&amp;zwnj;ها و شعر&amp;zwnj;ها برای زنان&amp;zwnj;&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان اندازه می&amp;zwnj;توانند زیبا و باشکوه باشد که برای مردان؟&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&lt;img align=&quot;middle&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;http://radiozamaneh.com/sites/default/files/samkhrk02.jpg&quot; /&gt;روت کلوگر، پژوهشگری که از هلوکاست جان سالم به&amp;zwnj;در برد، نشان می&amp;zwnj;دهد که ادبیات جنسیت&amp;zwnj;پذیر نیست. جنسیت تنها یکی از مؤلفه&amp;zwnj;هایی&amp;zwnj;ست که در کار زنان نویسنده تأثیرگذار است.&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;روت کلوگر، پژوهشگری که از هلوکاست جان سالم به&amp;zwnj;در برد، نشان می&amp;zwnj;دهد که ادبیات جنسیت&amp;zwnj;پذیر نیست. جنسیت تنها یکی از مؤلفه&amp;zwnj;هایی&amp;zwnj;ست که در کار زنان نویسنده تأثیرگذار است.&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;مجموعه&amp;zwnj;ای که خانم کلوگر گرد آورده، مجموعه متنوعه&amp;zwnj;ای&amp;zwnj;ست که در آن تقریباً از بیشتر کشور&amp;zwnj;ها و حوزه&amp;zwnj;های زبانی نماینده&amp;zwnj;ای حضور دارد، کسانی که رمانشان در چند سال اخیر به آلمانی ترجمه و چاپ شده است؛ از زنان نویسنده شناخته&amp;zwnj;شده&amp;zwnj;ای همانند دوریس لسینگ، نادین گوردیمر و هرتا مولر که توانسته&amp;zwnj;اند نوبل ادبی را از آن خود کنند، فیلسوف و رمان&amp;zwnj;نویس ایرلندی، آیریس مرداک که بوکر ادبی و نشان عالی انگلیس را دریافت کرد، تا آن&amp;zwnj;ها که کمتر شناخته شده&amp;zwnj;اند، همچون باتایا گور (Batya Gur) از اسرائیل، و آن&amp;zwnj;هایی که در گمنامی مردند و تازه در این چند سال اخیر دست&amp;zwnj;نوشته&amp;zwnj;هایشان پیدا شده است؛ کسانی مانند ایرنه نمی&amp;zwnj;روسکی (Irene Nemirovsky) نویسنده مهاجر اوکرائینی در فرانسه که قربانی اردوگاه&amp;zwnj;های آشویتس شد، و البته آن&amp;zwnj;هایی که نسبتاً تازه&amp;zwnj;کارند مثل ییون لی (Yiyun Li) نویسنده چینی آمریکایی، نادا آوار جرار (Nada Awar Jarrar) نویسنده لبنانی ساکن فرانسه و آذر نفیسی از ایران. و بسیاری از نویسندگان شناخته&amp;zwnj;شده و کمتر شناخته&amp;zwnj;شده دیگر. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اما آن&amp;zwnj;ها درباره چه می&amp;zwnj;نویسند؟ آیا تنها از دغدغه&amp;zwnj;ها و حس و حال&amp;zwnj;های زنانه می&amp;zwnj;نویسند؟ آیا قهرمانان داستان&amp;zwnj;هایشان بیشتر زنان&amp;zwnj;اند؟ آیا فضای داستان&amp;zwnj;های زنان به&amp;zwnj;گونه&amp;zwnj;ای&amp;zwnj;ست که بیشتر، زنان را جذب می&amp;zwnj;کند؟ کتاب این فرصت را برای ما فراهم می&amp;zwnj;کند که به تنوع و گستردگی موضوعات، فضا&amp;zwnj;ها، شخصیت&amp;zwnj;ها و مکان&amp;zwnj;هایی که زنان در داست&amp;zwnj;هایشان می&amp;zwnj;سازند، نگاهی بیندازیم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;هرتا مولر، نویسنده آلمانی رومانیایی&amp;zwnj;تبار شاعر موقعیت&amp;zwnj;های ترسناک است. ترسی که او توصیف می&amp;zwnj;کند، ترسی شخصی و فردی نیست که بتوان آن را با یک روانکاو در میان گذاشت، رعب و هراسی&amp;zwnj;ست که یک نظام سیاسی توتالیتر بر شهروندان یک جامعه تحمیل می&amp;zwnj;کند. او روایتگر زندگی روزانه در رومانی در زمان دیکتاتوری چائوشسکوست، اما آنچه او روایت می&amp;zwnj;کند تجربه مشترک همه آنانی&amp;zwnj;ست که در چنین نظام&amp;zwnj;هایی زندگی می&amp;zwnj;کنند. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;نادین گودیمر که هم&amp;zwnj;اکنون یکی از اعضای هیأت داوران جایزه بین&amp;zwnj;المللی &amp;quot;من بوکر&amp;quot; است، از فعالان جنبش ضد آپارتاید آفریقای جنوبی بود که رمان&amp;zwnj;هایش هم تصویرگر جامعه دوپاره و اکثریت به حاشیه رانده&amp;zwnj;شده آن بود. پس از فروپاشی آپارتاید برخی گمان می&amp;zwnj;کردند که او دیگر موضوعی برای نوشتن ندارد، اما از ۱۹۹۴ به این سو او هشت رمان نوشته است که در آن&amp;zwnj;ها به مشکلات اجتماعی، فقر، مواد مخدر و فاصله طبقاتی در آفریقای جنوبی پس از آپارتاید می&amp;zwnj;پردازد. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;رمان&amp;zwnj;های کاراگاهی باتایا گور راهی به&amp;zwnj;درون جامعه&amp;zwnj;ای&amp;zwnj;ست که در پشت خبرهای سیاسی روز حبس شده است. باتا گور از ۱۹۸۸ شروع به نوشتن رمان&amp;zwnj;های پلیسی&amp;zwnj;ای کرد. شخصیت اصلی رمان&amp;zwnj;های او کاراگاهی&amp;zwnj;ست کتابخوان، اهل موسیقی و تاریخ که با تحلیل روان&amp;zwnj;شناسانه متهمان پرونده&amp;zwnj;ها، گره معماهای جنایی را باز می&amp;zwnj;کند. باتایا گور اولین زن اسرائیلی بود که توانست با رمان&amp;zwnj;های پلیسی-کاراگاهی&amp;zwnj;اش به شهرت برسد و جایزه بهترین رمان پلیسی آلمان را از آن خود کند. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;نادا آوار جرار از آن سوی مرز اسرائیل، از لبنان می&amp;zwnj;آید. سال ۲۰۰۴ اولین رمان او به نام &amp;quot;جایی، خانه&amp;quot; به آلمانی ترجمه شد. او در این اثر از بیروت در زمان جنگ داخلی لبنان سخن می&amp;zwnj;گوید و از مردانی که یا در جنگ کشته شدند یا به دلیل بیکاری به قصد یافتن کار به کشورهای دور سفر می&amp;zwnj;کنند و همچنین او از زنانی سخن می&amp;zwnj;گوید که در جامعه&amp;zwnj;ای سنتی همه کاری می&amp;zwnj;کنند تا آنچه را که از خانواده به جا مانده، حفظ کنند. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;جوان&amp;zwnj;ترین نویسنده این مجموعه ییون لی، نویسنده چینی ساکن آمریکاست. از او چند داستان کوتاه و رمان به زبان انگلیسی چاپ شده و سال ۲۰۱۰ رمان &amp;quot;فناپذیران&amp;quot; او به آلمانی ترجمه شده است. &amp;quot;فناپذیران&amp;quot;، داستان اعدام است. داستان اعدام زنی در شهر کوچکی از استان&amp;zwnj;های چین در دوران پس از انقلاب فرهنگی و مرگ مائو؛ زنی که روزی یک انقلابی پرشور و عضو حزب بوده است. روز اعدام او مدرسه&amp;zwnj;ها تعطیل می&amp;zwnj;شود و مردم به مراسم اعدام می&amp;zwnj;آیند. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;نام&amp;zwnj;هایی که در کتاب کلوگر آمده&amp;zwnj;اند تنها نمونه کوچکی هستند از بی&amp;zwnj;شمار زنانی که هر کدام صدای جامعه، فرهنگ و مردم&amp;zwnj;شان هستند. آن&amp;zwnj;ها آنچه را که حس و تجربه کرده&amp;zwnj;اند با خیال در آمیخته&amp;zwnj;اند و تصویر کرده&amp;zwnj;اند. کلوگر نمی&amp;zwnj;خواهد و تلاش هم نمی&amp;zwnj;کند که درباره ادبیات زنان نظریه های فمینیستی ارائه دهد، بلکه می&amp;zwnj;خواهد نشان دهد که شیوه، سبک، موضوعات و شخصیت&amp;zwnj;های داستان&amp;zwnj;های زنان آنقدر گوناگون است که نمی&amp;zwnj;توان از &amp;quot;ادبیات زنانه&amp;quot; سخن گفت و جنسیت تنها یکی از آن چیزهایی ست که در چگونگی نوشتن زنان اثر می&amp;zwnj;گذارد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;در همین زمینه:&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;a href=&quot;http://www.radiozamaneh.com/culture/khaak/2011/11/25/8566&quot;&gt;::آیا زنان به گونه&amp;zwnj;ای دیگر می&amp;zwnj;خوانند؟، سمانه خلیلی::&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;
&lt;a href=&quot;http://www.radiozamaneh.com/category/tags/%D8%B3%D9%85%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%AE%D9%84%DB%8C%D9%84%DB%8C&quot;&gt;::مقالات سمانه خلیلی در رادیو زمانه::&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
</description>
     <comments>https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2011/12/21/9170#comments</comments>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/3813">ادبیات جهان</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/7505">ادبیات زنان</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/7506">روت کلوگر</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/category/tags/%D8%B3%D9%85%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%AE%D9%84%DB%8C%D9%84%DB%8C">سمانه خلیلی</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak">خاک</category>
 <pubDate>Tue, 20 Dec 2011 23:05:25 +0000</pubDate>
 <dc:creator />
 <guid isPermaLink="false">9170 at https://archive.radiozamaneh.com</guid>
  </item>
  <item>
    <title>روانکاوی، ادبیات و کلانشهر</title>
    <link>https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2011/12/07/8801</link>
    <description>&lt;div class=&quot;fb-social-like-widget&quot;&gt;&lt;fb:like  href=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2011/12/07/8801&quot; send=&quot;false&quot; layout=&quot;box_count&quot; show_faces=&quot;false&quot; width=&quot;500&quot; action=&quot;like&quot; font=&quot;arial&quot; colorscheme=&quot;light&quot;&gt;&lt;/fb:like&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-sartitr&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    در گفت‌و‌گو با حنیف قریشی        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-nevisandeh&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    نازنین اعتمادی         &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-filefield field-field-maghaleh-image&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    &lt;img  class=&quot;imagefield imagefield-field_maghaleh_image&quot; width=&quot;277&quot; height=&quot;185&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/sites/default/files/hakurne01.jpg?1323545137&quot; /&gt;        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;p&gt;نازنین اعتمادی - حنیف قریشی در سال ۱۹۵۴ در لندن متولد شده است. پدر او پاکستانی و مادرش بریتانیایی&amp;zwnj;ست و خود او در کنار نویسندگانی مانند سلمان رشدی از هر نظر یک نویسنده چندفرهنگی&amp;zwnj;ست. قریشی نشان می&amp;zwnj;دهد که همزیستی انسان&amp;zwnj;ها از هر قوم و نژاد و مذهبی که هستند، در کلانشهرهایی مانند لندن، پاریس و نیویورک نه تنها امکان&amp;zwnj;پذیر است، بلکه حتی زندگی شهری را پرتپش&amp;zwnj;تر و جذاب&amp;zwnj;تر و غنی&amp;zwnj;تر می&amp;zwnj;کند.&lt;/p&gt;
&lt;!--break--&gt;&lt;!--break--&gt;&lt;p&gt;از قریشی رمان&amp;zwnj;ها و نمایشنامه&amp;zwnj;های زیادی منتشر شده. مهم&amp;zwnj;ترین اثر او اما بی تردید &amp;quot;رختشویخانه زیبای من&amp;quot; است. در سال ۱۹۸۶ فیلمی هم بر اساس این نمایشنامه به کارگردانی استیفن فریرس (stephen frears ) ساخته شد و به نمایش درآمد و با اقبال گسترده تماشاگران و منتقدان مواجه گشت. فیلمنامه این فیلم را حنیف قریشی نوشته بود و در آن زمان کاندید جایزه اسکار بود. قریشی چه در این نمایشنامه و چه در سایر رمان&amp;zwnj;هایش، از جمله در رمان &amp;quot;به تو می&amp;zwnj;گویم&amp;quot; تلاش می&amp;zwnj;کند فضای لندن به عنوان یک کلانشهر را بازآفرینی کند. در واقع مهم&amp;zwnj;ترین قهرمان رمان&amp;zwnj;های او شهر بزرگ است و ازین نظر او یکی از مهم&amp;zwnj;ترین نویسندگان مهاجرتبار رمان&amp;zwnj;های شهری به&amp;zwnj;شمار می&amp;zwnj;آید. او به عنوان یک نویسنده مسلمان با مطرح کردن بسیاری از تابوها مانند همجنسگرایی، خشونت و مواد مخدر و رابطه پرتنش پدر و پسر در خانواده&amp;zwnj;های پاکستانی&amp;zwnj;تبار مهاجر به درک متقابل و ایجاد گفت&amp;zwnj;و گو بین فرهنگ&amp;zwnj;ها یاری رسانده است. ترجمه مصاحبه روزنامه &amp;quot;زوددویچه سایتونگ&amp;quot; با حنیف قریشی را می&amp;zwnj;خوانیم و در فرصتی دیگر یکی از داستان&amp;zwnj;های او را به ترجمه حمید پرنیان در دفتر خاک منتشر خواهیم کرد. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;حنیف قریشی:فرهنگ مکانی است که در آن می&amp;zwnj;توان از تابوها سخن گفت. ادبیات می&amp;zwnj;تواند حقایق زندگی ما را افشاء کند.&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;&lt;img alt=&quot;&quot; align=&quot;bottom&quot; src=&quot;http://www.zamaaneh.com/pictures-new/Communicate-icon.png&quot; /&gt;&amp;nbsp;آقای قریشی، راوی یکی از رمان&amp;zwnj;های شما، &amp;quot;&amp;quot;بعضی چیزها را برایت تعریف می&amp;zwnj;کنم&amp;quot; یک روانپزشک است. او از خودش به عنوان &amp;quot;تأویل&amp;zwnj;گر ارواح و نشانه&amp;zwnj;ها&amp;quot; یاد می&amp;zwnj;کند. علاوه بر این در جای - جای این رمان، شواهدی به دست داده می&amp;zwnj;شود که از خویشاوندی &amp;quot;روانکاوی&amp;quot; و &amp;quot;داستان&amp;zwnj;نویسی&amp;quot; نشان دارند. این خویشاوندی چگونه است؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;حنیف قریشی &amp;ndash;&lt;/strong&gt; روانکاوان و نویسندگان در واقع هر دو به موضوعات یکسانی علاقه دارند: روح و روان آدمی، مسأله پدر، کودکی انسان و همچنین سکس. و در کار هر دو زبان هم بسیار اهمیت دارد. شگفت&amp;zwnj;انگیز است واقعاً که با گوش دادن به درد دل دیگری می&amp;zwnj;توان او را شفا داد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img alt=&quot;&quot; align=&quot;bottom&quot; src=&quot;http://www.zamaaneh.com/pictures-new/Communicate-icon.png&quot; /&gt;شما اعتقاد دارید که روانکاوی &amp;quot;جزو جدایی&amp;zwnj;ناپذیر فرهنگ و ادبیات&amp;quot; است....&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;عکس این هم البته صدق می&amp;zwnj;کند. فروید مدام از ادبیات مثال می&amp;zwnj;آورد و به نویسندگانی مانند سوفوکلس، ایبسن و شکسپیر ارجاع می&amp;zwnj;دهد. روانکاوی و هنر، دو قلمرویی هستند که برای ورود به آن&amp;zwnj;ها به زبان نیاز داریم. می&amp;zwnj;توان گفت: فرهنگ به معنای درمان کردن تمدن است. فروید اعتقاد داشت که این فرهنگ است که انسان&amp;zwnj;ها را شفا می&amp;zwnj;دهد و نه روانکاوی. فرهنگ مکانی است که در آن می&amp;zwnj;توان از تابوها سخن گفت. ادبیات می&amp;zwnj;تواند حقایق زندگی ما را افشاء کند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img alt=&quot;&quot; align=&quot;bottom&quot; src=&quot;http://www.zamaaneh.com/pictures-new/Communicate-icon.png&quot; /&gt;پس با این تفاصیل یکی از وظایف ادبیات و روانکاوی نیز به تعبیر شما این است که از آنچه که در پس جهان ما پنهان است، می&amp;zwnj;خواهیم آگاه شویم؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;جهان در سطح، حامل نشانه&amp;zwnj;هایی&amp;zwnj;ست. این روزها کتاب پیچیده&amp;zwnj;ای می&amp;zwnj;خوانم درباره لاکان. نویسنده به نکته مهمی اشاره می&amp;zwnj;کند: ضمیر ناهوشیار برخلاف آنچه که تصورش را می&amp;zwnj;کنیم تاریک نیست. اگر واقعاً به سخنان دیگری گوش بدهیم، بلافاصله متوجه می&amp;zwnj;شویم که آن&amp;zwnj;ها حقیقت را می&amp;zwnj;گویند. برای همین خوب است که آنچه را که دیگری می&amp;zwnj;گوید، جدی تلقی کنیم.&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&lt;img alt=&quot;&quot; align=&quot;middle&quot; src=&quot;http://www.radiozamaneh.com/sites/default/files/hanifku02.gif&quot; /&gt;حنیف قریشی: جز زبان هیچ حقیقت دیگری وجود ندارد. برای همین هم ادبیات برای ما و هم&amp;zwnj;زیستی ما در جامعه اهمیت دارد.&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;&lt;img alt=&quot;&quot; align=&quot;bottom&quot; src=&quot;http://www.zamaaneh.com/pictures-new/Communicate-icon.png&quot; /&gt;در واقع شما می&amp;zwnj;خواهید بگویید که در زبان حقیقتی پنهان است...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;دقیقاً. چون جز زبان هیچ حقیقت دیگری وجود ندارد. برای همین هم ادبیات برای ما و هم&amp;zwnj;زیستی ما در جامعه اهمیت دارد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img alt=&quot;&quot; align=&quot;bottom&quot; src=&quot;http://www.zamaaneh.com/pictures-new/Communicate-icon.png&quot; /&gt;یکی از شخصیت&amp;zwnj;های داستان شما اعتقاد دارد که انسان با کتاب خواندن وقتش را تلف می&amp;zwnj;کند و می&amp;zwnj;پرسد یک کتاب در مقایسه با تجربه روزانه چه اهمیتی می&amp;zwnj;تواند داشته باشد؟ به نظر شما چه اهمیتی دارد؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;روشنفکران تمایل دارند که کتاب را به شکل یک کمال مطلوب جلوه دهند. بچه&amp;zwnj;هایم از کتاب خواندن نفرت دارند. مطالعه یک کتاب به این معناست که ما به جایی وارد می&amp;zwnj;شویم که در آنجا می&amp;zwnj;توانیم با ضمیر ناهشیار یک انسان دیگر که او را نویسنده می&amp;zwnj;نامیم، ارتباط بگیریم. اما این دلیل نمی&amp;zwnj;شود که بیش از حد به کتابخوانی اهمیت بدهیم. اگر کسی دوست ندارد کتاب بخواند، بسیار خوب، چه ایرادی دارد؟ نخواند. این حق اوست.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img alt=&quot;&quot; align=&quot;bottom&quot; src=&quot;http://www.zamaaneh.com/pictures-new/Communicate-icon.png&quot; /&gt;شما کتاب زیاد می&amp;zwnj;خوانید؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;نه زیاد. گاهی. صبح&amp;zwnj;ها که از خواب بیدار می&amp;zwnj;شوم و در هواپیما یا قطار و مانند آن.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img alt=&quot;&quot; align=&quot;bottom&quot; src=&quot;http://www.zamaaneh.com/pictures-new/Communicate-icon.png&quot; /&gt;یعنی یک داستان&amp;zwnj;نویس خوب الزاماً نباید زیاد کتاب بخواند؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;چرا. اتفاقاً یک نویسنده باید حتماً کتاب هم خوانده باشد. اگر کسی با کتاب آشنا نباشد، طبعاً نمی&amp;zwnj;تواند کتاب بنویسد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img alt=&quot;&quot; align=&quot;bottom&quot; src=&quot;http://www.zamaaneh.com/pictures-new/Communicate-icon.png&quot; /&gt;رمان شما، &amp;quot;&amp;quot;بعضی چیزها را برایت تعریف می&amp;zwnj;کنم&amp;quot;&amp;quot; یک رمان شهری هم هست. زندگی در لندن به&amp;zwnj;عنوان یک کلانشهر تا چه حد درین اثر بازتاب پیدا کرده؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;لندن شهر بسیار پرجنب و جوشی&amp;zwnj;ست. انواع فرهنگ&amp;zwnj;ها و زبان&amp;zwnj;ها و نژادها در کنار هم کار و زندگی می&amp;zwnj;کنند. لندن یک شهر دیوانه است. زندگی درین شهر می&amp;zwnj;تواند بسیار هیجان&amp;zwnj;انگیز باشد. من به لندن علاقه دارم و علاقه داشتم که هیجان زندگی در این شهر در رمانم بازتاب پیدا کند.&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&lt;img alt=&quot;&quot; align=&quot;middle&quot; src=&quot;http://www.radiozamaneh.com/sites/default/files/hakurne03.jpg&quot; /&gt;حنیف قریشی: کلانشهر نمایانگر ساختار روحی انسان و لایه&amp;zwnj;های تو در توی آن است.&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;&lt;img alt=&quot;&quot; align=&quot;bottom&quot; src=&quot;http://www.zamaaneh.com/pictures-new/Communicate-icon.png&quot; /&gt;تصویری که شما از لندن به&amp;zwnj;دست می&amp;zwnj;دهید، یک شهر چندفرهنگی&amp;zwnj;ست...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;لندنی که من وصف می&amp;zwnj;کنم، همه شهر نیست. در حد یک محله از یک کلانشهر است با چند قهوه&amp;zwnj;خانه و مردمانی از ملیت&amp;zwnj;ها و نژادهای گوناگون. در این محله لازم نیست که آدم خودش را به هر دری بزند تا بتواند یک داستان خوب پیدا کند. من به نویسندگان قرن نوزدهم، به بالزاک و دیکنز و امیل زولا با شخصیت&amp;zwnj;هایی مثل کشیش&amp;zwnj;ها و زنان خودفروشی که در آثار آن&amp;zwnj;ها زندگی می&amp;zwnj;کنند، علاقه دارم. طبعاً این علاقه در کتاب&amp;zwnj;های خودم هم بازتاب دارد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img alt=&quot;&quot; align=&quot;bottom&quot; src=&quot;http://www.zamaaneh.com/pictures-new/Communicate-icon.png&quot; /&gt;چه چیزی در یک کلانشهر هست که شما را مجذوب می&amp;zwnj;کند؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;کلانشهر نمایانگر ساختار روحی انسان و لایه&amp;zwnj;های تو در توی آن است. فرهنگ شهری، صراحتی که در یک کلانشهر هست، موزه&amp;zwnj;ها، کتابخانه&amp;zwnj;ها و ادبیات و همچنین کثافتی که در محلات پایینی شهر وجود دارد، خشونت، مواد مخدر، سکس و انحراف&amp;zwnj;های جنسی بعضی از ساکنان یک کلانشهر، اهمیت پول، همه این&amp;zwnj;ها نشانگر ذهنیت انسان امروزی&amp;zwnj;ست. کلانشهر استعاره&amp;zwnj;ای&amp;zwnj;ست از مغز ما.&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
</description>
     <comments>https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2011/12/07/8801#comments</comments>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/3813">ادبیات جهان</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/7777">حنیف قریشی</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/7778">روانکاوی و ادبیات</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/3251">نازنین اعتمادی</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak">خاک</category>
 <pubDate>Wed, 07 Dec 2011 08:42:44 +0000</pubDate>
 <dc:creator />
 <guid isPermaLink="false">8801 at https://archive.radiozamaneh.com</guid>
  </item>
  <item>
    <title>دیدن پروانه‌ها در ژاپن عجیب نیست</title>
    <link>https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2011/11/01/8020</link>
    <description>&lt;div class=&quot;fb-social-like-widget&quot;&gt;&lt;fb:like  href=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2011/11/01/8020&quot; send=&quot;false&quot; layout=&quot;box_count&quot; show_faces=&quot;false&quot; width=&quot;500&quot; action=&quot;like&quot; font=&quot;arial&quot; colorscheme=&quot;light&quot;&gt;&lt;/fb:like&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-sartitr&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    بخش دوم و پایانی گفت‌و‌گوی نیویورک تایمز با هاروکی موراکامی        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-filefield field-field-maghaleh-image&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    &lt;img  class=&quot;imagefield imagefield-field_maghaleh_image&quot; width=&quot;277&quot; height=&quot;190&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/sites/default/files/moiq8401.jpg?1320344905&quot; /&gt;        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;p&gt;سم اندرسون، حمید پرنیان - دومین روز، با موراکامی سوار خودروی&amp;zwnj;اش شدیم و رفتیم به خانه&amp;zwnj;ی ساحلی&amp;zwnj;اش. یکی از دستیاران موراکامی که خانم خوش&amp;zwnj;پوش و کم&amp;zwnj;سن&amp;zwnj;تر از آومامه هم بود رانندگی می&amp;zwnj;کرد و از همان مسیر بزرگ&amp;zwnj;راه مرتفعی رفتیم که سرنوشت آومامه را تغییر داد.&lt;/p&gt;
&lt;!--break--&gt;&lt;!--break--&gt;&lt;p&gt;توی راه، موراکامی به خروجی&amp;zwnj;های اضطراری&amp;zwnj;ای که در ذهن داشت و در صحنه&amp;zwnj;ی آغازین کتاب آورده بود اشاره کرد. (موراکامی هم مانند آومامه توی ترافیک گیر کرده بود که این ایده به ذهنش رسید.) بعد خیلی دقیق به نقطه&amp;zwnj;ای اشاره کرد که آومامه&amp;zwnj;ی خیالی از آنجا می&amp;zwnj;رود پایین و وارد دنیای تازه&amp;zwnj;ای می&amp;zwnj;شود. موراکامی از پنجره&amp;zwnj;ی خودرو بیرون را نگاه کرد و گفت &amp;quot;آومامه می&amp;zwnj;خواست از یوگا به شیبیوا برود. بنابراین باید دقیقاً همین&amp;zwnj;جا باشد.&amp;quot; بعد رو به من کرد و انگار که بخواهد به هر دوی ما یادآوردی کرده باشد افزود &amp;quot;البته واقعی نیست.&amp;quot; هنوز داشت بیرون را نگاه می&amp;zwnj;کرد و انگار دارد واقعه&amp;zwnj;ای را توصیف می&amp;zwnj;کرد که واقعاً اتفاق افتاده بود، گفت: &amp;quot;بله، این همان &amp;zwnj;جایی&amp;zwnj;ست که آومامه رفت پایین.&amp;quot;&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;روایت موراکامی قطره&amp;zwnj;قطره به واقعیت بدل می&amp;zwnj;شود. در طول پنج روزی که در ژاپن بودم فهمیدم که با توکیوی موراکامی بیش&amp;zwnj;تر احساس راحتی می&amp;zwnj;کردم تا با توکیوی واقعی؛ موراکامی مرا از دریچه&amp;zwnj;ی خیال خود با شهر آشنا کرده بود. تا توانستم از آن دنیا[ی موراکامی] دیدن کردم؛ رفتم تماشای بازی بیسبال توی استادیوم جینگو &amp;ndash; همان جایی که به موراکامی الهام شده بود. وقتی بازی را تماشا می&amp;zwnj;کردم نزدیک بود که به من هم الهام شود. مسیری که موراکامی در آن همیشه می&amp;zwnj;دود را دویدم، و هم&amp;zwnj;زمان به موزیک مورد علاقه&amp;zwnj;ی وی گوش می&amp;zwnj;دادم؛ &amp;quot;هم&amp;zwnj;دلی با شیطان&amp;quot; رولینگ استونز و آلبوم &amp;quot;خزنده&amp;quot; از اریک کلپتان.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img alt=&quot;&quot; align=&quot;left&quot; src=&quot;http://radiozamaneh.com/sites/default/files/moiq8402.jpg&quot; /&gt;هتل من نزدیک ایستگاه شینجوکو بود، همان ایستگاهی که &amp;quot;1Q84&amp;quot; بر محور آن می&amp;zwnj;گردد، و در کافه&amp;zwnj;ی ناکامورای، که کافه&amp;zwnj;ی محبوب شخصیت&amp;zwnj;های رمان است، قهوه&amp;zwnj;ای نوشیدم. شب هم به رستوران دنی رفتم و چای نوشیدم. در طول روز که این&amp;zwnj;ور و آن&amp;zwnj;ور چرخ می&amp;zwnj;زدم پر از حس آگاهی شده بودم، درست مثل رمان&amp;zwnj;های موراکامی که پر از حس آگاهی هستند؛ موزیک کافه&amp;zwnj;ها، فراز و نشیب&amp;zwnj;ها، اشکال گوشِ مردم.&lt;br /&gt;
هرچه بیش&amp;zwnj;تر توی شهر چرخ می&amp;zwnj;زدم، بیش&amp;zwnj;تر موراکامی را دوست می&amp;zwnj;داشتم. مردم کتاب&amp;zwnj;هایی منتشر کرده&amp;zwnj;اند درباره&amp;zwnj;ی غذاهایی که موراکامی در رمان&amp;zwnj;هایش آورده، و موزیک&amp;zwnj;هایی که شخصیت&amp;zwnj;های رمان&amp;zwnj;های او به&amp;zwnj; آن&amp;zwnj;ها گوش می&amp;zwnj;دهند توی اینترنت دست&amp;zwnj;به&amp;zwnj;دست می&amp;zwnj;شود. موراکامی به من گفت که یک شرکت کره&amp;zwnj;ای توری به اسم &amp;quot;کافکا در ساحل&amp;quot; برگزار کرده، و مترجم لهستانی&amp;zwnj;اش هم راهنمای مسافرتی&amp;zwnj;ای بر اساس رمان &amp;quot;1Q84&amp;quot; در توکیو راه&amp;zwnj;اندازی کرده است.&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;گاهی صنعت گردشگری می&amp;zwnj;تواند به مرزهای متافیزیکی برسد. خوانندگان اغلب به موراکامی می&amp;zwnj;گویند که چه&amp;zwnj;چیزهایی را وی به&amp;zwnj;واسطه&amp;zwnj;ی رمان&amp;zwnj;هایش ابداع کرده است: رستوران یا کافه&amp;zwnj;ای که موراکامی فقط به&amp;zwnj;اش فکر کرده بود بی&amp;zwnj;درنگ ساخته شده و واقعاً توی توکیو می&amp;zwnj;توانید ببینیدش. توی ساپورو، حالا هتل&amp;zwnj;های دلفین واقعاً وجود دارند &amp;ndash; هتل&amp;zwnj;هایی که موراکامی توی &amp;quot;شکار گوسفند وحشی&amp;quot; نامش را آورده بود. واقعیت توی داستان نشت می&amp;zwnj;کند و داستان هم توی واقعیت. این همان موضوع محوری داستان&amp;zwnj;های موراکامی است (به&amp;zwnj;خصوص توی &amp;quot;1Q84&amp;quot;).&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;فهمیدن این نکته در ترجمه&amp;zwnj;ی کارهای موراکامی بسیار مهم است. او همیشه از این پرهیز کرده است که تحت نفوذ نویسنده&amp;zwnj;های ژاپنی باشد؛ موراکامی همیشه از اینکه ژاپنی نامیده شود فرار کرده است. او وقتی نوجوان بوده حساسیت ادبی&amp;zwnj;اش را با توجه به نویسندگان غربی شکل داده است: اروپایی&amp;zwnj;های کلاسیک (مانند داستایفسکی، استاندال، دیکنز) و امریکایی&amp;zwnj;های سده&amp;zwnj;ی بیستمی که موراکامی در طول زندگی&amp;zwnj;اش زیاد از آن&amp;zwnj;ها خوانده است (ریموند چندلر، ترومن کاپوتی، اسکات فیتس&amp;zwnj;جرالد، ریچارد براتیگان، کرت وونگت). وقتی موراکامی می&amp;zwnj;خواست نخستین رمانش را بنویسد، آن&amp;zwnj;قدر سر و کله زد تا بالاخره به یک راه&amp;zwnj;حل سنتی رسید: او آغاز کتابش را به انگلیسی نوشت، بعد به ژاپنی ترجمه&amp;zwnj;اش کرد. موراکامی می&amp;zwnj;گوید با این روش توانست صدای خود را پیدا کند. مترجم همیشگی موراکامی، جی رابین، به من گفت که وجه متمایزِ ژاپنی موراکامی این است که وقتی خوانده می&amp;zwnj;شود تو فکر می&amp;zwnj;کنی که از انگلیسی ترجمه شده باشد.&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img alt=&quot;&quot; align=&quot;left&quot; src=&quot;http://radiozamaneh.com/sites/default/files/moiq8403.jpg&quot; /&gt;ترجمه، آثار موراکامی را نظم بخشیده است: کارهای وی نه&amp;zwnj;تنها ترجمه شده&amp;zwnj;اند بل&amp;zwnj;که &amp;quot;درباره&amp;quot;&amp;zwnj;ی ترجمه هم هستند. لذتِ اصلی و منحصربه&amp;zwnj;فرد صحنه&amp;zwnj;های موراکامیایی، تماشای موقعیت&amp;zwnj;های کاملاً عادی است (سوار آسانسور شدن، اسپاگتی پختن، اتوزدن) که بعد ناگهان به موقعیت&amp;zwnj;های خارق&amp;zwnj;العاده بدل می&amp;zwnj;شوند (تلفن مرموزی می&amp;zwnj;شود، از چاهی اسرارآمیز پایین می&amp;zwnj;رود، گفت&amp;zwnj;وگویی با مردی گوسفندی). به بیان دیگر، تماشای شخصیت&amp;zwnj;هایی که از جریان معمول زندگی وارد دنیایی کاملاً بیگانه می&amp;zwnj;شوند و بعد مجبور می&amp;zwnj;شوند که بین این دو دنیا در گذر باشند. شخصیت&amp;zwnj;های موراکامی همیشه بین دنیاهای شدیداً متفاوتی ترجمه می&amp;zwnj;شوند: این&amp;zwnj;جهانی و عجیب، طبیعی و فراطبیعی، کشور و شهر، مرد و زن، بالای زمین و زیر زمین. آثار او، کنشِ ترجمه&amp;zwnj;ای است که دراماتیک شده است.&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;توی خودروی موراکامی، توکیو را پشت سر گذاشتیم و وارد حومه شدیم. برج&amp;zwnj;های تجاری بی&amp;zwnj;شمار و هم&amp;zwnj;چنین هتل دوست&amp;zwnj;داشتنی&amp;zwnj;ای که شبیه قایق بزرگی بود را رد کردیم. بعد از یک ساعت، به خانه&amp;zwnj;ی موراکامی رسیدیم، خانه&amp;zwnj;ای زیبا اما معمولی، روی تپه&amp;zwnj;ای پردرخت بین کوه و دریا.&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;کفش&amp;zwnj;هایم را درآوردم و کفش راحتی پوشیدم و موراکامی من را برد طبقه&amp;zwnj;ی بالا، توی دفترش. همان سلول اختیاری&amp;zwnj;ای که موراکامی در آن &amp;quot;1Q84&amp;quot; را نوشته است. می&amp;zwnj;توان گفت خانه&amp;zwnj;اش مرکز آلبوم&amp;zwnj;های موسیقی است. وی تخمین می&amp;zwnj;زند که تعداد آلبوم&amp;zwnj;های&amp;zwnj;اش به ۱۰هزار تا می&amp;zwnj;رسند اما از این&amp;zwnj;که دقیق بشماردشان خیلی می&amp;zwnj;ترسد. آلبوم&amp;zwnj;ها را توی قفسه&amp;zwnj;هایی روی دیوار دفترش چیده. انتهای اتاق، نزدیک پنجره&amp;zwnj;ای که رو به کوهستان است، دو بلندگوی استریوی گنده وجود دارد. توی سایر قفسه&amp;zwnj;های اتاق، یادگاری&amp;zwnj;های خود موراکامی از کار و زندگی است: یک تصویر از جانی واکر، نشانه&amp;zwnj;ی ویسکی که توی &amp;quot;کافکا در ساحل&amp;quot; هم به&amp;zwnj; آن اشاره شده است، و &lt;a href=&quot;http://www.nytimes.com/imagepages/2011/10/23/magazine/23murakami2.html&quot;&gt;یک عکس از خودش &lt;/a&gt;که توی مسابقه&amp;zwnj;ی ماراتن به خط پایان نزدیک شده است. روی دیوار عکسی از ریموند کارور، پوستری از گلن گولد و چندتا نقاشی کوچک از چهره&amp;zwnj;های سرشناس جاز است.&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;از او خواستم که موسیقی بگذارد، و موراکامی هم &amp;quot;سینفونیتا&amp;quot;ی جاناکک را گذاشت، همانی که اول یقه&amp;zwnj;ی راوی &amp;quot;1Q84&amp;quot; را گرفت و بعد دوباره و دوباره به سراغش آمد. همان&amp;zwnj;طور که خود کتاب هم می&amp;zwnj;گوید، این آهنگ واقعاً بدترین آهنگ ممکن برای گیرکردن در ترافیک است: شلوغ، شاد، و دراماتیک. ولی کاملاً به فضای آشفته و مواج وخشنِ &amp;quot;1Q84&amp;quot; می&amp;zwnj;خورد. موراکامی توی موسیقی می&amp;zwnj;دود و با صدای بلند می&amp;zwnj;گوید &amp;quot;سینفونیتا را دقیقاً به&amp;zwnj;خاطر مرموز بودنش انتخاب کردم. وقتی اولین&amp;zwnj;بار آن را در سالن کنسرت شنیدم، خیلی غریب و عجیب به نظر آمد. و همین عجیب&amp;zwnj;بودنش هم به درد کتاب من می&amp;zwnj;خورد. نمی&amp;zwnj;توانستم به موسیقی دیگری فکر کنم.&amp;quot; می&amp;zwnj;گوید مکرراً به این موسیقی گوش داده تا بتواند صحنه&amp;zwnj;ی آغازین را بنویسد. &amp;quot;این آهنگ را اصلاً به این خاطر که محبوب است انتخاب نکردم. چون بعد از اینکه کتاب منتشر شد این آهنگ هم در ژاپن محبوب شد. آقای سیجی اوزاوا از این بابت از من تشکر کرد. آلبومش فروش خوبی داشت.&amp;quot;&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;عنوان کتاب (&amp;quot;1Q84&amp;quot;) بامزه است: هم اشاره&amp;zwnj;ای به اورول دارد و هم متکی به جناس چندزبانی است؛ شماره&amp;zwnj;ی ۹ در ژاپنی شبیه حرف Q در انگلیسی تلفظ می&amp;zwnj;شود.&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;از موراکامی پرسیدم آیا وقتی داشته کتاب را می&amp;zwnj;نوشته، &amp;quot;۱۹۸۴&amp;quot; اورول را هم خوانده. گفت که آره، و خیلی هم کسل&amp;zwnj;کننده بود. البته این نقطه&amp;zwnj;ی منفی&amp;zwnj;اش نیست، چراکه وقتی از وی پرسیدم چرا بیسبال را دوست داری گفت &amp;quot;چون کسل&amp;zwnj;کننده است.&amp;quot;&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img alt=&quot;&quot; align=&quot;left&quot; src=&quot;http://radiozamaneh.com/sites/default/files/moiq8404.jpg&quot; /&gt;گفت &amp;quot;بیش&amp;zwnj;تر قصه&amp;zwnj;های آینده&amp;zwnj;ی نزدیک [ژانری است همتای ژانر علمی - &amp;zwnj;تخیلی اما تخیلات و پیش&amp;zwnj;بینی&amp;zwnj;ها مربوط به آینده&amp;zwnj;ی نزدیک است و به واقعیت امروزه شباهت بیش&amp;zwnj;تری دارند] کسل&amp;zwnj;کننده هستند. توی همه&amp;zwnj;شان تاریکی و باران است و مردم زیاد شاد نیستند. &amp;quot;جاده&amp;quot;ی کورمک مک&amp;zwnj;کارتی را دوست دارم؛ خیلی خوب نوشته شده اما باز هم کسل&amp;zwnj;کننده است. تاریک است و مردم همدیگر را می&amp;zwnj;خورند. &amp;quot;۱۹۸۴&amp;quot; اورول هم قصه&amp;zwnj;ی آینده&amp;zwnj;ی نزدیک است، اما این رمان من گذشته&amp;zwnj;ی نزدیک است. ما هر دو به یک سال نگاه می&amp;zwnj;کنیم اما از منظرهایی متضاد. اگر آن هم گذشته&amp;zwnj;ی نزدیک بود کسل&amp;zwnj;کننده نمی&amp;zwnj;شد.&amp;quot;&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;از موراکامی پرسیدم آیا هیچ احساس خویشاوندی با اورول می&amp;zwnj;کند.&lt;br /&gt;
گفت &amp;quot;حدس می&amp;zwnj;زنم که ما احساس مشترکی علیه این نظام داریم. اورول نصفی&amp;zwnj;اش روزنامه&amp;zwnj;نگار است و نصف دیگرش قصه&amp;zwnj;نویس. من صد در صد قصه&amp;zwnj;نویس هستم. نمی&amp;zwnj;خواهم پیام بدهم. می&amp;zwnj;خواهم داستان خوب بنویسم. من خودم را آدم سیاسی&amp;zwnj;ای می&amp;zwnj;دانم اما پیام سیاسی&amp;zwnj;ام را به هیچ&amp;zwnj;کسی صادر نمی&amp;zwnj;کنم.&amp;quot;&lt;br /&gt;
اما موراکامی در طول چند سال گذشته پیام&amp;zwnj;های سیاسی خویش را آن&amp;zwnj;هم با صدای بلند اعلام کرده. وی در سال ۲۰۰۹ دیداری بحث&amp;zwnj;برانگیز از اسرائیل داشت تا جایزه&amp;zwnj;ی اورشلیم را بگیرد، در آنجا از فرصت استفاده کرد و درباره&amp;zwnj;ی اسرائیل و فلسطین حرف زد (&lt;a href=&quot;http://www.haaretz.com/culture/arts-leisure/always-on-the-side-of-the-egg-1.270371&quot;&gt;متن انگلیسی سخنرانی وی&lt;/a&gt;). تابستان امسال هم از مراسمی در بارسلونا استفاده کرد تا صنعت هسته&amp;zwnj;ای ژاپن را نقد کند. او فوکوشیما دایچی را دومین مصیبت هسته&amp;zwnj;ای در تاریخ ژاپن نامید.&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;وقتی از موراکامی درباره&amp;zwnj;ی سخنرانی&amp;zwnj;اش در بارسلون پرسیدم، ناچار شد درصدش را کمی دستکاری کند.&lt;br /&gt;
گفت:&amp;quot;من ۹۹درصد قصه&amp;zwnj;نویسم و ۱درصد شهروند. من به&amp;zwnj;عنوان شهروند چیزهایی برای گفتن دارم، و وقتی مجبور باشم که بگویم&amp;zwnj;شان خیلی واضح و روشن می&amp;zwnj;گویم. در آن زمان، هیچ&amp;zwnj;کسی با نیروگاه&amp;zwnj;های هسته&amp;zwnj;ای مخالفت نکرد. بنابراین فکر کردم که من باید مخالفت کنم. این مسئولیت من است. فکر می&amp;zwnj;کنم خیلی از ژاپنی&amp;zwnj;ها موافق باشند که اتفاق&amp;zwnj;های بعد از سونامی نقطه&amp;zwnj;ی تحولی برای کشور ما بود. مثل کابوس بود، اما فرصت خوبی برای تغییر به ما داد. ما بعد از ۱۹۸۴ سخت کار کردیم و ثروتمند شدیم. اما دیگر ادامه پیدا نکرد. ما مجبوریم که ارزش&amp;zwnj;هایمان را تغییر دهیم. ما مجبوریم که بفهمیم چطور می&amp;zwnj;توانیم شاد باشیم. منظورم پول نیست. درباره&amp;zwnj;ی کارایی و بهره&amp;zwnj;وری دارم حرف می&amp;zwnj;زنم. درباره&amp;zwnj;ی نظم و هدف. من حرفم از سال ۱۹۶۸ تا الان یکی بوده: مجبوریم که نظام را عوض کنیم. ما مجبوریم که دوباره آرمان&amp;zwnj;گرا شویم.&amp;quot;&lt;br /&gt;
پرسیدم این آرمان&amp;zwnj;گرایی به چه معنی است، آیا وی ایالات متحده را الگو قرار داده است.&lt;br /&gt;
گفت &amp;quot;فکر نمی&amp;zwnj;کنم امریکا اصلاً الگو باشد. ما هیچ الگویی در حال حاضر نداریم. ما ناچاریم الگوی جدیدی بنیاد کنیم.&amp;quot;&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;موراکامی مصیبت&amp;zwnj;های ژاپن نوین را برمی&amp;zwnj;شمارد؛ حمله&amp;zwnj;ی گاز سارین در مترو، زلزله&amp;zwnj;ی کوبه، سونامی اخیر؛ تشنج&amp;zwnj;های خشونتِ زیرزمینی، ترومای نامشهود و ژرفی که خودش را در نابودی کلان و در سطح زندگی روزمره آشکار می&amp;zwnj;کند. وی شدیدن از استعاره&amp;zwnj;ی عمق و ژرفا اشباع شده است: شخصیت&amp;zwnj;هایش داخل چاه&amp;zwnj;های خالی می&amp;zwnj;شوند تا وارد دنیاهای مرموز شوند یا با موجودات سیاهی در تونل&amp;zwnj;های متروی توکیو روبه&amp;zwnj;رو می&amp;zwnj;شوند. موراکامی یک&amp;zwnj;بار در مصاحبه&amp;zwnj;ای گفته بود که پس از رمان هشتمش باید دست از انگاره&amp;zwnj;ی چاه بردارد، زیرا خودش هم از تکراری&amp;zwnj; بودن آن خجالت می&amp;zwnj;کشد. موراکامی وقتی درباره&amp;zwnj;ی عمق و ژرفا تصوری به دست می&amp;zwnj;دهد همواره در قالب چاه بوده است. موراکامی هر روز صبح وقتی پشت میزش می&amp;zwnj;نشیند و تمرکز می&amp;zwnj;کند، شبیه شخصیت&amp;zwnj;های خودش می&amp;zwnj;شود: یک انسان معمولی که شروع می&amp;zwnj;کند اعماق ناخودآگاهِ خلاقش را می&amp;zwnj;کاود و آنچه را دیده و یافته متعهدانه گزارش می&amp;zwnj;دهد.&lt;br /&gt;
گفت: &amp;quot;من توی توکیو زندگی می&amp;zwnj;کنم، که دنیایی متمدن است، شبیه نیویورک یا لوس&amp;zwnj;آنجلس یا لندن و پاریس. اگر می&amp;zwnj;خواهی چاره&amp;zwnj;ای جادویی، چیزی جادویی پیدا کنی باید به اعماق درون خود سفر کنی. خب این همان کاری است که من می&amp;zwnj;کنم. مردم به اینکار می&amp;zwnj;گویند واقع&amp;zwnj;گرایی جادویی. اما این واقع&amp;zwnj;گرایی جادویی در اعماق روحِ من واقعیتِ محض است. جادویی نیست. وقتی می&amp;zwnj;نویسم خیلی طبیعی و منطقی و واقع&amp;zwnj;گرایانه و معقول است.&amp;quot;&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;موراکامی تأکید می&amp;zwnj;کند وقت&amp;zwnj;هایی که نمی&amp;zwnj;نویسد به انسانی کاملاً معمولی تبدیل می&amp;zwnj;شود &amp;ndash; خلاقیت و آفرینندگی&amp;zwnj;اش بدل به &amp;quot;جعبه&amp;zwnj;ی سیاه&amp;quot;ی می&amp;zwnj;شود که خود موراکامی هم دسترسی آگاهانه به&amp;zwnj; آن ندارد. تمایل دارد که از رسانه&amp;zwnj;ها دوری کند و همیشه وقتی خواننده&amp;zwnj;ای توی خیابان می خواهد با او دست دهد شگفت&amp;zwnj;زده می&amp;zwnj;شود. می&amp;zwnj;گوید بیشتر ترجیح می&amp;zwnj;دهد که به حرف&amp;zwnj;های مردم گوش کند. بعد از حمله&amp;zwnj;ی گاز سارین در سال ۱۹۹۵، موراکامی با ۶۵ قربانی و مجرم این حادثه مصاحبه کرد و ماحصل این مصاحبه&amp;zwnj;ها را در کتابی دوجلدی منتشر ساخت، که به انگلیسی هم ترجمه شده است؛ &amp;quot;زیرزمین&amp;quot; (&lt;a href=&quot;http://www.amazon.com/Underground-Tokyo-Attack-Japanese-Psyche/dp/0375725806&quot;&gt;نشانی کتاب در سایت آمازون&lt;/a&gt;).&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بعد هم رفتیم دویدیم. (موراکامی جایی نوشته است &amp;quot;بیشتر دانشی که از نوشتن دارم را در حال دویدن فراگرفته&amp;zwnj;ام.&amp;quot;) سبک دویدنش بسط شخصیت خود اوست: راحت، استوار، و واقعی. بعد از چند دقیقه شروع کردیم به نم&amp;zwnj; نم&amp;zwnj;دویدن و موراکامی از من پرسید آیا دوست دارم چیزی را شروع کنیم که وی &amp;quot;تپه&amp;quot; می&amp;zwnj;نامدش. جوری گفت &amp;quot;تپه&amp;quot; که احساس کردم باید یک چالش باشد. وقتی ناگهان از &amp;quot;تپه&amp;quot; بالا رفتیم تازه لحن کلامش را فهمیدم. تپه&amp;zwnj;ی واقعی نبود، بلکه شیب سرسختی بود. وقتی هن&amp;zwnj;هن&amp;zwnj;کنان بالای &amp;quot;تپه&amp;quot; رسیدیم اقیانوس در چشم&amp;zwnj;انداز ما بود؛ جهان آبی گسترده&amp;zwnj;ی مرموز، جهانی بین امریکا و ژاپن. سطح آب، آن روز و از آنجایی که ما ایستاده بودیم، آرام بود.&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;و ناگهان شروع کردیم دویدن به سمت پایین &amp;quot;تپه&amp;quot;. موراکامی مرا از داخل دهکده برد و فروشگاه&amp;zwnj;های خیابان اصلی و خانه&amp;zwnj;های ماهیگیران را نشانم داد. وقتی برگشتیم خانه، توی حمام مخصوص مهمان&amp;zwnj;های خانه&amp;zwnj;ی موراکامی دوش گرفتم و لباسم را عوض کردم. پایین پله&amp;zwnj;ها که منتظرش بودم، نگاهم خورد به پنجره&amp;zwnj;ای که باغ علف&amp;zwnj;ها و درختچه&amp;zwnj;ها ازش پیدا بود.&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بعد از چند لحظه، موجودی غریب بال&amp;zwnj;زنان وارد چشم&amp;zwnj;انداز من از باغ شد. در نگاه اول انگار پرنده بود، پرنده&amp;zwnj;ای خوش&amp;zwnj;پر که درجا بال می&amp;zwnj;زد. بعد به نظرم آمد که این دو تا پرنده است که به هم چسبیده&amp;zwnj;اند: به&amp;zwnj;جای این&amp;zwnj;که پرواز کند دارد لنگ می&amp;zwnj;زند، و همه&amp;zwnj;جوره بال می&amp;zwnj;زد و اندام&amp;zwnj;هایی زاید ازش آویزان بود. بالاخره به خودم گفتم این باید بزرگ&amp;zwnj;ترین و سیاه&amp;zwnj;ترین پروانه&amp;zwnj;ای باشد که در طول عمرم دیده&amp;zwnj;ام. شبیه یک ماهی غریب، شنا می&amp;zwnj;کرد و می&amp;zwnj;لولید. بعد به سمت بیرون پرواز کرد و در همان مسیری که من و موراکامی دویده بودیم لولید و از کوه&amp;zwnj;ها گذشت و بر فراز اقیانوس شد.&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;کمی بعد موراکامی آمد و نشست پشت میز ناهارخوری. به&amp;zwnj; او گفتم همین الان عجیب&amp;zwnj;ترین پروانه&amp;zwnj;ی عمرم را دیدم. آب نوشید و به من نگاه کرد. گفت &amp;quot;پروانه&amp;zwnj;های زیادی در ژاپن وجود دارد. دیدن&amp;zwnj;شان عجیب نیست.&amp;quot;&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;http://www.nytimes.com/2011/10/23/magazine/the-fierce-imagination-of-haruki-murakami.html?_r=2&amp;amp;pagewanted=all&quot;&gt;منبع: نیویورک تایمز&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;در همبن زمینه:&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;http://radiozamaneh.com/node/7996&quot;&gt;::بخش نخست گفت و گوی نیویورک تایمز با موراکامی به ترجمه حمید پرنیان::&lt;br /&gt;
::از قورباغه&amp;zwnj; هاراکی موراکامی تا پای عسلی وزارت ارشاد::&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;
&lt;a href=&quot;http://www.radiozamaneh.com/culture/khaak/2011/06/28/5053&quot;&gt;::تاریکی من، تاریکی تو نیست، ناصر غیاثی::&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;
&lt;a href=&quot;http://zamaaneh.com/pourmohsen/2007/12/post_83.html&quot;&gt;::پوچی کافکایی، مجتبا پورمحسن::&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;
&lt;a href=&quot;http://zamcast.eu/content/%DA%AF%D8%B0%D8%B4%D8%AA%D9%86-%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D8%B1%D9%88%D9%86-%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%DA%A9%DB%8C%E2%80%8C%D9%87%D8%A7&quot;&gt;::گذشتن از درون تاریکی&amp;zwnj;ها، ناصر غیاثی::&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
</description>
     <comments>https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2011/11/01/8020#comments</comments>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/3813">ادبیات جهان</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/2241">حمید پرنیان</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/6972">هاروکی موراکامی</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak">خاک</category>
 <pubDate>Tue, 01 Nov 2011 11:28:23 +0000</pubDate>
 <dc:creator />
 <guid isPermaLink="false">8020 at https://archive.radiozamaneh.com</guid>
  </item>
  <item>
    <title>ببین باد آواز می‌خواند</title>
    <link>https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2011/10/31/7996</link>
    <description>&lt;div class=&quot;fb-social-like-widget&quot;&gt;&lt;fb:like  href=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2011/10/31/7996&quot; send=&quot;false&quot; layout=&quot;box_count&quot; show_faces=&quot;false&quot; width=&quot;500&quot; action=&quot;like&quot; font=&quot;arial&quot; colorscheme=&quot;light&quot;&gt;&lt;/fb:like&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-sartitr&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    بخش نخست گفت‌و‌گوی نیویورک تایمز با هاروکی موراکامی         &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-nevisandeh&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    سم اندرسون        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-motarjem&quot;&gt;
      &lt;div class=&quot;field-label&quot;&gt;برگردان:&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    حمید پرنیان        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-filefield field-field-maghaleh-image&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    &lt;img  class=&quot;imagefield imagefield-field_maghaleh_image&quot; width=&quot;250&quot; height=&quot;160&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/sites/default/files/parhmou01.jpg?1320255625&quot; /&gt;        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;p&gt;سم اندرسون، حمید پرنیان - برای اولین&amp;zwnj;بار است که می&amp;zwnj;خواهم بروم ژاپن؛ تقریباً همه&amp;zwnj;ی این تابستان را غرق در خواندن هوراکی موراکامی بودم. همین هم مسأله را دشوارتر کرد؛ وقتی به توکیو رسیدم &amp;ndash; تحت تأثیر موراکامی - انتظار داشتم شهری مثل بارسلونا یا پاریس یا برلین باشد؛ جهان&amp;zwnj;شهرهایی که شهروندان&amp;zwnj;اش نه&amp;zwnj; تنها انگلیسی را روان صحبت می&amp;zwnj;کنند بلکه با همه&amp;zwnj;ی جوانب فرهنگ غربی آشنا هستند؛ جاز، تئاتر، ادبیات، طنزهای تلویزیونی، فیلم نوآر، اپرا، راک&amp;zwnj;اندرل. اما، همه می&amp;zwnj;دانند، که ژاپن اصلاً این&amp;zwnj;جوری نیست. ژاپن &amp;ndash; ژاپن واقعی و قابل مشاهده &amp;ndash; به ژاپنی شدید، سخت، و بی&amp;zwnj;رحم بدل شده است.&lt;/p&gt;
&lt;!--break--&gt;&lt;!--break--&gt;&lt;p&gt;من اولین&amp;zwnj;بار در متروی توکیو بود که با این مسأله روبه&amp;zwnj;رو شدم. صبح اولین روز در توکیو، داشتم می&amp;zwnj;رفتم دفتر موراکامی، که با اطمینان تمام سرازیر شدم توی مترو. پیراهن اتوشده&amp;zwnj;ی تازه&amp;zwnj;ام را هم پوشیده بودم &amp;ndash; و بعد بی&amp;zwnj;درنگ گم شدم و هیچ انگلیسی&amp;zwnj;دانی را پیدا نکردم و سرانجام (بعد از اینکه قطارهای زیادی را از دست دادم و بلیت&amp;zwnj;های اشتباهی خریدم و نگاه&amp;zwnj;های ترش&amp;zwnj;رویانه&amp;zwnj;ای به مسافران ترسیده&amp;zwnj;ی قطار می&amp;zwnj;انداختم) از یک&amp;zwnj; جایی در وسط شهر سر درآوردم. حسابی دیرم شده بود و با این حال سرگردان و بی&amp;zwnj;هدف در جهت&amp;zwnj;های اشتباهی می&amp;zwnj;رفتم (توکیو تابلوهای راهنمایی اندکی دارد.) بالاخره، یوکی، مشاور موراکامی قرار شد بیاید دنبال من. من هم نشستم روی نیمکتی که جلوی یک هرم شیشه&amp;zwnj;ای بود، هرمی که همچون معبدی شیطانی و نماد سودآوری زیاد و مرگ&amp;zwnj;بار به نظر می&amp;zwnj;رسید &amp;ndash; در نظر بگیرید که آن موقع من &amp;zwnj;چقدر نومید بودم.&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;و این&amp;zwnj;گونه بود که متروی توکیو مرا متبرک کرد. همیشه &amp;ndash; ساده&amp;zwnj;باورانه و آمریکایی&amp;zwnj;وار &amp;ndash; می&amp;zwnj;پنداشتم که موراکامی، دست&amp;zwnj;کم در بهترین حالت&amp;zwnj;اش، نماینده&amp;zwnj;ی متعهد فرهنگ مدرن ژاپن است. توی دفترش بود که فهمیدم او از چیزی که فکر می&amp;zwnj;کردم متفاوت است، و ژاپن هم جای متفاوتی است &amp;ndash; و رابطه&amp;zwnj;ی بین این دو پیچیده&amp;zwnj;تر از آن&amp;zwnj;چیزی است که من از دور، از فاصله&amp;zwnj;ی امنی که ترجمه به وجود می&amp;zwnj;آورد، حدس می&amp;zwnj;زدم.&lt;br /&gt;
شخصیت اصلی رمان جدید موراکامی&amp;quot;1Q84&amp;quot;، از نخستین خاطره&amp;zwnj;اش چنان دچار عذاب و شکنجه است که به هر کسی که می&amp;zwnj;رسد از نخستین خاطره&amp;zwnj;ی آن&amp;zwnj;ها می&amp;zwnj;پرسد. وقتی بالاخره موراکامی را توی دفترش در توکیو ملاقات کردم ازش پرسیدم که نخستین خاطره&amp;zwnj;اش چیست. گفت وقتی سه&amp;zwnj;ساله بوده خودش تصمیم می&amp;zwnj;گیرد که از در خانه&amp;zwnj;شان تاتی&amp;zwnj; تاتی کند و برود بیرون. توی راه می&amp;zwnj;افتد توی نهر. آب داشت او را می&amp;zwnj;برد توی یک تونل تاریک و وحشتناک که مادرش می&amp;zwnj;رسد و نجاتش می&amp;zwnj;دهد. موراکامی گفت: &amp;quot;خیلی واضح به یادش می&amp;zwnj;آورم. سردی آب و تاریکی تونل را، شکلی که آن تاریکی داشت را. ترسناک است. فکر می&amp;zwnj;کنم برای همین است که این&amp;zwnj;همه به تاریکی علاقمند هستم.&amp;quot;&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;موراکامی داشت خاطره&amp;zwnj;اش را تعریف می&amp;zwnj;کرد و من به طرز عجیبی احساس می&amp;zwnj;کنم که قادر نخواهم بود دفترش را ترک کنم. احساس کردم که قبلاً این صحنه را دیده بودم، درست مثل زمانِ عطسه &amp;zwnj;کردن. انگار که قبلاً این خاطره را شنیده بودم، یا انگار خاطره&amp;zwnj;ی من است که دارم به یادش می&amp;zwnj;آورم. بعدها فهمیدم که من چرا آن خاطره را به یاد آورده بودم: موراکامی این خاطره را از زبان یکی از شخصیت&amp;zwnj;های بسیار فرعی و در آغاز &amp;quot;سرگذشت پرنده&amp;zwnj;ی تیزپرواز&amp;quot; بیان کرده است.&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&lt;img alt=&quot;&quot; align=&quot;middle&quot; src=&quot;http://www.radiozamaneh.com/sites/default/files/parhmou02.jpg&quot; /&gt;شخصیت اصلی رمان جدید موراکامی&amp;quot;1Q84&amp;quot;، از نخستین خاطره&amp;zwnj;اش چنان دچار عذاب و شکنجه است که به هر کسی که می&amp;zwnj;رسد از نخستین خاطره&amp;zwnj; آن&amp;zwnj;ها می&amp;zwnj;پرسد.&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;اولین ملاقات من با موراکامی دقیقاً وسطِ صبحی مه&amp;zwnj;آلود، وسطِ هفته، و وسطِ یک تابستان سرسخت بود. چهار ماه پیش، ساحلِ شمالی را سونامی درنوردیده بود و ۲۰هزار نفر را کشته و شهرها را کاملاً ویران کرده و در نیروگاه هسته&amp;zwnj;ای اختلال ایجاد کرده و ژاپن را وارد بحران&amp;zwnj;های متعددی کرده بود: انرژی، بهداشت عمومی، رسانه&amp;zwnj;ها، امور سیاسی. من از موراکامی، رمان&amp;zwnj;نویس مشهور ژاپنی، از ترجمه&amp;zwnj;ی رمانش &amp;quot;1Q84&amp;quot; به انگلیسی (و هم&amp;zwnj;چنین به فرانسه و تایوانی و اسپانیایی و عبری و لاتویانی و ترکی و آلمانی و پرتغالی و سوئدی و چکی و روسی و کاتالانی) پرسیدم، رمانی که میلیون&amp;zwnj;ها نسخه&amp;zwnj;اش در آسیا به فروش رفته بود و زمزمه&amp;zwnj;&amp;zwnj;ی اعطای جایزه&amp;zwnj;ی نوبل ادبی به موراکامی را بر سر زبان&amp;zwnj;ها انداخته بود. موراکامی ۶۲ ساله، که سه دهه نویسندگی را پشت سر گذاشته، به&amp;zwnj;طور غیررسمی ملقب به ملک&amp;zwnj;الادبای ژاپن شده بود؛ سفیر خیالی ژاپن به سراسر جهان؛ منبع اصلی میلیون&amp;zwnj;ها خواننده برای شناخت بافت و شکل کشور ژاپن.&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;خب، بی&amp;zwnj;شک، این امر هر کسی را شگفت&amp;zwnj;زده می&amp;zwnj;کند.&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;موراکامی خودش را در کشورش بیگانه می&amp;zwnj;داند. او در یکی از غریب&amp;zwnj;ترین محیط&amp;zwnj;های سیاسی/اجتماعی تاریخ ژاپن متولد شد. کیوتو و در سال ۱۹۴۹ &amp;ndash; که پیش&amp;zwnj;تر در میانه&amp;zwnj;ی اشغال ژاپن به&amp;zwnj;دست آمریکا، پایتخت امپراتوری ژاپن بود. جان داور، تاریخ&amp;zwnj;دان از ژاپن اواخر دهه&amp;zwnj;ی ۱۹۴۰ می&amp;zwnj;نویسد: &amp;quot;لحظه&amp;zwnj;ای شدیدتر و پیش&amp;zwnj;بینی&amp;zwnj;ناپذیرتر و مبهم&amp;zwnj;تر و آشفته&amp;zwnj;تر از این دوره&amp;zwnj;ی گذار فرهنگی را نمی&amp;zwnj;توان سراغ گرفت.&amp;quot; حالا شما &amp;quot;قصه&amp;quot; را جایگزین &amp;quot;لحظه&amp;quot; کنید تا توصیف دقیقی از این رمان موراکامی داشته باشیم. ساختار اصلی این سرگذشت&amp;zwnj;ها &amp;ndash; زندگی&amp;zwnj;ای معمولی که در دنیاهایی متضاد جریان دارد &amp;ndash; هم&amp;zwnj;چنین ساختار اصلی نخستین تجربه&amp;zwnj;ی زندگی موراکامی است.&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;موراکامی عمدتاً در حومه&amp;zwnj;ی بندر کوبه، که بندری بین&amp;zwnj;المللی است و محل طنین انداختن هزاران زبان است، رشد کرد. وقتی نوجوان بود خودش را غرق در فرهنگ آمریکایی کرده بود، به&amp;zwnj;خصوص رمان&amp;zwnj;ها پلیسی و جاز. او بیست &amp;zwnj;ساله بود که نگرش مردم آمریکا به شورش&amp;zwnj;های اجتماعی را در خود درونی کرد و به&amp;zwnj;جای اینکه به شرکت&amp;zwnj;های بزرگ تجاری بپیوندند، موی&amp;zwnj; سر و ریش&amp;zwnj;اش را بلند کرد، و برخلاف میل والدینش، ازدواج کرد و وام گرفت و یک کلوپ جاز در توکیو باز کرد به اسم &amp;quot;پیتر کت.&amp;quot; قریب به ۱۰ سال از عمرش را صرف اداره&amp;zwnj;&amp;zwnj;ی این کلوپ کرد: جارو کردن، گوش&amp;zwnj; دادن به موزیک، ساندویچ درست &amp;zwnj;کردن و سرو مشروب.&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;حرفه&amp;zwnj;ی نویسندگی را با سبک کلاسیک خودش شروع کرد: حقیقتی اسرارآمیز ناگهان در موقعیتی معمولی بر وی عارض می&amp;zwnj;شود و زندگی&amp;zwnj;اش را برای همیشه تغییر می&amp;zwnj;دهد. موراکامی ۲۹ ساله نشسته بود کناره&amp;zwnj;ی استادیوم بیسبال محل&amp;zwnj;شان و آبجو می&amp;zwnj;نوشید و بازی بیسبال را تماشا می&amp;zwnj;کرد. بازی معمولی&amp;zwnj;ای بود، اما همین&amp;zwnj;که توپ به هوا پرتاب شد، چیزی بر موراکامی تجلی کرد. او ناگهان فهمید که می&amp;zwnj;تواند رمان بنویسد. هیچگاه چنین میل جدی&amp;zwnj;ای به نوشتن در او بیدار نشده بود. موراکامی هم شروع کرد به نوشتن: بعد از بازی، رفت توی یک کتاب&amp;zwnj;فروشی، خودکار و کاغذ خرید و چند ماه بعد رمان &amp;quot;ببین باد آواز می&amp;zwnj;خواند&amp;quot; را نوشت که قصه&amp;zwnj;ای لاغر و جمع&amp;zwnj;وجور راجع به راوی بی&amp;zwnj;نام ۲۱ساله&amp;zwnj;ای است که دوستش او را &amp;quot;رَت&amp;quot; و زنِ چهارانگشتی می&amp;zwnj;نامد. چیز خاصی در این قصه روی نمی&amp;zwnj;دهد، اما این آغاز صدای موراکامی است: یک دلتنگی و شگفتیِ غریب. ۱۳۰ صفحه است و اشاراتی هم به فرهنگ غرب دارد: &amp;quot;لاسی&amp;quot;، &amp;quot;کلوب میکی موس&amp;quot;، &amp;quot;گربه روی شیروانی داغ&amp;quot;، &amp;quot;دختران کالیفرنیایی&amp;quot;، کنسرتوی سوم پیانوی بتهون، روژه وادیم (کارگردان فرانسوی)، باب دیلن، ماروین گای، الویس پرسلی، ... . این بخشی از آن فهرست بالابلند است، و این در حالی است که کتاب شامل اشارات اندکی به هنر ژاپنی است. همین هم برخی از منتقدان ژاپنی را علیه موراکامی برآشفته کرده است.&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&lt;img alt=&quot;&quot; align=&quot;middle&quot; src=&quot;http://www.radiozamaneh.com/sites/default/files/parhmou03.jpg&quot; /&gt;&amp;quot;1Q84&amp;quot; واقعاً داستان ساده&amp;zwnj;ای نیست. پیرنگش را هم کاملاً نمی&amp;zwnj;شود خلاصه کرد، دست&amp;zwnj;کم نه توی این سیاره، و با زبان انسانی، و آن هم در مقاله&amp;zwnj;ای در روزنامه!&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;&amp;quot;ببین باد آواز می&amp;zwnj;خواند&amp;quot; به موراکامی هیبت یک نویسنده&amp;zwnj;ی جدید را داد. بعد از یک سال و یک رمان دیگر، موراکامی کلوب جازش را فروخت و تمام&amp;zwnj;وقت به نوشتن پرداخت.&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;هوراکامی مفهوم &amp;quot;تمام&amp;zwnj;وقت&amp;quot; را متفاوت از غالب مردم می&amp;zwnj;فهمید. ۳۰ سال است که او زندگی&amp;zwnj;اش را راهب&amp;zwnj;وار تقسیم&amp;zwnj;بندی کرده است و هر قسمت را به نحو احسن انجام می&amp;zwnj;دهد. او هر روز مسافت درازی را یا می&amp;zwnj;دود یا شنا می&amp;zwnj;کند، صبحانه می&amp;zwnj;خورد، ۹ شب هم می&amp;zwnj;رود می&amp;zwnj;خوابد، و ۴ صبح بیدار می&amp;zwnj;شود و مستقیم می&amp;zwnj;رود سراغ میز کارش و ۵ تا ۶ ساعت می&amp;zwnj;نویسد. (بعضی وقت&amp;zwnj;ها هم ساعت ۲ صبح بیدار می&amp;zwnj;شود.) او می&amp;zwnj;گوید دفتر کارش مثل زندان است &amp;ndash; &amp;quot;زندانی اما اختیاری، زندانی شاد.&amp;quot;&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;می&amp;zwnj;گوید &amp;quot;تمرکز کردن یکی از شادترین چیزهای زندگی من است. اگر نتوانید تمرکز کنید، شاد هم نمی&amp;zwnj;توانید باشید. سریع&amp;zwnj;الفکر نیستم اما وقتی به چیزی علاقمند شوم سال&amp;zwnj;ها هم می&amp;zwnj;توانم انجامش دهم. خسته نمی&amp;zwnj;شوم. مثل دیگ بزرگی هستم که دیر جوش می&amp;zwnj;آید، اما همیشه گرم است.&amp;quot;&lt;br /&gt;
این نظمِ جوشنده، به مرور زمان، یکی از متمایزترین مجموعه&amp;zwnj;کارها در سراسر جهان را آفرید: سه دهه مرموزی معتادگونه که منجر به کشف شکاف بین ژانرها (علمی/تخیلی، واقع&amp;zwnj;گرا، پلیسی) و فرهنگ&amp;zwnj;ها (ژاپن، آمریکا) شد، شکافی که تا قبل از موراکامی کشف نشده بود، یا دست&amp;zwnj;کم به این ژرفی کشف نشده بود. سال&amp;zwnj;ها گذشت و رمان&amp;zwnj;های موراکامی شروع کردند به حجیم&amp;zwnj;تر و جدی&amp;zwnj;تر شدن، و حالا او حجیم&amp;zwnj;ترین و قوی&amp;zwnj;ترین و جدی&amp;zwnj;ترین کتابش را بیرون داده است.&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;موراکامی انگلیسی را خیلی خوب حرف می&amp;zwnj;زند، با صدایی آرام و عمیق. به من گفت که دوست ندارد از طریق مترجم حرف بزند. لهجه&amp;zwnj;اش قوی است &amp;ndash; آن&amp;zwnj;جایی که انتظار می&amp;zwnj;رود تا فعل را محکم و سفت ادا کند، لحن دراماتیکی به&amp;zwnj; آن می&amp;zwnj;دهد یا که ناگهان می اندازدش. عباراتی نظیر &amp;quot;من حدس می&amp;zwnj;زنم&amp;quot; و &amp;quot;مثل این است که&amp;quot; لا&amp;zwnj;به&amp;zwnj;لای کلامش در جاهای نسبتاً عجیبی قرار می&amp;zwnj;گیرند. فکر کردم دوست دارد بیرون از هنجارهای زبانی باشد: بداهه&amp;zwnj;ی جالبی توی انگلیسی صحبت&amp;zwnj;کردنش هست. پشت میزی توی دفتر کارش در توکیو نشستیم. موراکامی به&amp;zwnj;شوخی به دفتر کارش می&amp;zwnj;گوید &amp;quot;ستاد صنعت موراکامی.&amp;quot; توی اتاق&amp;zwnj;های دیگر کارمندان ریزتن، که کفش هم به پا نداشتند، داشتند ریزریز حرف می&amp;zwnj;زدند. موراکامی شلوارکی آبی پوشیده بود با پیراهنی آستین&amp;zwnj;کوتاه که &amp;ndash; مثل پیراهن خیلی از شخصیت&amp;zwnj;هایش &amp;ndash; انگار تازه اتو شده بود. (عاشق اتوکردن است.) او هم پابرهنه است. قهوه&amp;zwnj;اش را توی لیوانی نوشید که نقش جلد کتاب &amp;quot;خواب بزرگِ&amp;quot; ریموند چندلر را بر خود داشت. این کتاب، یکی از معشوق&amp;zwnj;های ادبی موراکامی است، همان رمانی است که خودش اخیراً دارد به ژاپنی ترجمه می&amp;zwnj;کند.&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;همین&amp;zwnj;که شروع به گفت&amp;zwnj;وگو کردیم، یک نسخه از &amp;quot;1Q84&amp;quot; را درآوردم و روی میز گذاشتم. مثل این بود که موراکامی واقعاً مضطرب شده باشد. کتاب ۹۳۲ صفحه است، و آدم را یاد دفترهای اداری می&amp;zwnj;اندازد.&lt;br /&gt;
موراکامی گفت &amp;quot;خیلی بزرگ است. مثل &amp;laquo;کتاب اول&amp;raquo; است.&amp;quot;&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;این جمله ظاهراً برداشت اولیه&amp;zwnj;ی موراکامی از نسخه&amp;zwnj;ی امریکایی کتابش را می&amp;zwnj;رساند، که، مثل همه&amp;zwnj;ی تبادلات فرهنگی، کمی غیرطبیعی شده است. &amp;quot;1Q84&amp;quot; در ژاپن، در سه مجلد و در طول دو سال منتشر شد. (موراکامی در واقع این رمان را در دو جلد تمام کرد اما یک سال بعد تصمیم گرفت که چندصد صفحه&amp;zwnj;ای به آن اضافه کند.) اگر انگلیسی&amp;zwnj;تان خوب است، بد نیست نگاهی به ویدئوی معرفی این کتاب در سایت یوتیوب بیاندازید.&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;از موراکامی پرسیدم آیا از اول قصد داشت چنین کتاب حجیمی بنویسد. او گفت نه. گفت اگر می&amp;zwnj;دانست که به این حجیمی می&amp;zwnj;شود اصلاً از اول نمی&amp;zwnj;نوشتش. می&amp;zwnj;خواست داستانی را بنویسد که فقط عنوانش را داشت و یک تصویر اولیه (که این دو معمولاً در کارهای موراکامی یکی هستند) و بعد پشت میزش نشست، روز&amp;zwnj;ها پشت هم سپری شدند، تا بالاخره تمام شد. موراکامی می&amp;zwnj;گوید این کتاب وی را سه سال زندانی خویش کرده بود.&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;این کتاب از شکفتن ریزترین دانه&amp;zwnj;ها شروع شد و بعد رشد کرد و شد درختی بزرگ. موراکامی می&amp;zwnj;گوید &amp;quot;1Q84&amp;quot; توسعه&amp;zwnj;ی یکی از محبوب&amp;zwnj;ترین و پرطرف&amp;zwnj;دارترین داستان&amp;zwnj;های کوتاهش، &amp;quot;درباره&amp;zwnj;ی مشاهده&amp;zwnj;ی دختر ۱۰۰درصد کامل در یک صبح زیبای اپریل&amp;quot;، است که ترجمه&amp;zwnj;ی انگلیسی&amp;zwnj;اش فقط ۵ صفحه است. او می&amp;zwnj;گوید &amp;quot;اساساً، [قصه&amp;zwnj;ی رمان هم] همان است. پسری دختری را می&amp;zwnj;بیند. از هم جدا افتاده&amp;zwnj;اند و حالا در جست&amp;zwnj;وجوی یک&amp;zwnj;دیگرند. داستان ساده&amp;zwnj;ای است. من صرفاً درازش کردم.&amp;quot;&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&lt;img alt=&quot;&quot; align=&quot;middle&quot; src=&quot;http://www.radiozamaneh.com/sites/default/files/parhmou04.jpg&quot; /&gt;موراکامی دهه&amp;zwnj;هاست که روی چیزی کار کرده است که خودش آن را &amp;quot;رمان جامع&amp;quot; می&amp;zwnj;نامد. چیزی شبیه رمان &amp;quot;برادران کاراموزوف.&amp;quot; وی کوشیده در &amp;quot;1Q84&amp;quot; همین کار را ادامه دهد.&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;&amp;quot;1Q84&amp;quot; واقعاً داستان ساده&amp;zwnj;ای نیست. پیرنگش را هم کاملاً نمی&amp;zwnj;شود خلاصه کرد، دست&amp;zwnj;کم نه توی این سیاره، و با زبان انسانی، و آن هم در مقاله&amp;zwnj;ای در روزنامه! ابتدای داستان از موقعیت بسیار بی&amp;zwnj;حرکت و مرده&amp;zwnj;ای آغاز می&amp;zwnj;شود: زن جوانی که آومامه (که به معنی نخود سبز است) توی تاکسی نشسته و توی ترافیک گیر کرده است. ترانه&amp;zwnj;ای از رادیوی تاکسی پخش می&amp;zwnj;شود: یک آهنگ کلاسیک که &amp;quot;سینفونیتا&amp;quot; نام دارد و مال آهنگساز چک، لئو یاناکک، است. موراکامی می&amp;zwnj;گوید &amp;quot;احتمالاً به نظر نمی&amp;zwnj;رسد که آهنگ مناسبی برای پخش &amp;zwnj;شدن از رادیوی تاکسی باشد آن&amp;zwnj;هم موقعی که توی یک بزرگراه گیر افتاده باشی.&amp;quot; و همین آهنگ دختر را به سطحی عرفانی می&amp;zwnj;کشاند. آهنگ دارد پخش می&amp;zwnj;شود و تاکسی معطل مانده، و راننده به آومامه راهی نامعمول جهت فرار کردن از ترافیک پیشنهاد می&amp;zwnj;دهد. راننده می&amp;zwnj;گوید بزرگراه مجهز به خروج اضطراری است؛ اتفاقاً یکی&amp;zwnj;اش هم در نزدیکی آن&amp;zwnj;ها بود. راننده می&amp;zwnj;گوید این خروج&amp;zwnj;ها راه&amp;zwnj;پله&amp;zwnj;های مخفی&amp;zwnj;ای به خیابان دارند که مردم عمدتاً از وجود آن&amp;zwnj;ها اطلاعی ندارند. اگر واقعاً چاره&amp;zwnj;ی دیگری ندارد می&amp;zwnj;تواند از یکی از این راه&amp;zwnj;پله&amp;zwnj;ها برود به سمت خیابان. همین&amp;zwnj;که دختر دارد به پیشنهاد راننده فکر می&amp;zwnj;کند لحظه&amp;zwnj;ی موراکامیایی بروز می&amp;zwnj;کند؛ راننده می&amp;zwnj;گوید &amp;quot;لطفاً به یاد داشته باشید که چیزها آن&amp;zwnj;جور که به نظر می&amp;zwnj;رسند نیستند.&amp;quot; راننده اخطار می&amp;zwnj;دهد که اگر دختر برود پایین ممکن است دنیایش به&amp;zwnj;ناگهان و برای همیشه تغییر کند.&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;دختر پیشنهاد را انجام می&amp;zwnj;دهد و اتفاقی که قرار بود بیفتد می&amp;zwnj;افتد. آومامه وارد دنیایی می&amp;zwnj;شود که تاریخی به&amp;zwnj;شدت متفاوت دارد، و هم&amp;zwnj;چنین دو ماه هم در آن دنیا وجود دارد. قرار ملاقاتی که او به&amp;zwnj;اش نرسید، به یک ترور بدل شده است. قبیله&amp;zwnj;ای از موجودات جادویی هم وجود دارد که &amp;quot;آدم کوچولوها&amp;quot; نامیده می&amp;zwnj;شوند و عصرها از دهان بز مرده و کوری بیرون می&amp;zwnj;آیند و اولش که به اندازه&amp;zwnj;ی بچه&amp;zwnj;قورباغه&amp;zwnj;ها هستند رفته&amp;zwnj;رفته به اندازه&amp;zwnj;ی سگ&amp;zwnj;های شکاری می&amp;zwnj;شوند. آن&amp;zwnj;ها یک&amp;zwnj;صدا و هماهنگ &amp;quot;هوهو&amp;quot; سر می&amp;zwnj;دهند، شروع می&amp;zwnj;کنند به هورت&amp;zwnj;کشیدن ریسمان&amp;zwnj;های شفافی که در هوا آویزانند تا گویی شبیه بادام&amp;zwnj;زمینی ببافند که &amp;quot;شکوفه&amp;zwnj;ی هوایی&amp;quot; نامیده می&amp;zwnj;شود. به نیمه&amp;zwnj;های کتاب که می&amp;zwnj;رسیم، از این ارتفاع فراطبیعی کاسته می&amp;zwnj;شود.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;موراکامی دهه&amp;zwnj;هاست که روی چیزی کار کرده است که خودش آن را &amp;quot;رمان جامع&amp;quot; می&amp;zwnj;نامد. چیزی شبیه رمان &amp;quot;برادران کاراموزوف.&amp;quot; (موراکامی این کتاب را چهار بار خوانده است.) گویی وی کوشیده در &amp;quot;1Q84&amp;quot; همین کار را ادامه دهد: یک کلان&amp;zwnj;رمانِ حجیم و سوم&amp;zwnj;شخص و فراگیر. پر از خشم و خشونت و مصیب و سکس&amp;zwnj;های عجیب و واقعیت&amp;zwnj;های نوین غریب، کتابی که انگار می&amp;zwnj;خواهد همه&amp;zwnj;ی ژاپن را در خودش داشته باشد، کتابی که شما را شگفت&amp;zwnj;زده می&amp;zwnj;کند.&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;به موراکامی می&amp;zwnj;گویم پس از خواندن کتاب&amp;zwnj;های شگفتی&amp;zwnj;آور زیادی، باز شگفت&amp;zwnj;زده شده&amp;zwnj;ام که فهمیده&amp;zwnj;ام تو می&amp;zwnj;خواستی مرا شگفت&amp;zwnj;زده کنی. طبق همیشه، هیچ افتخاری از خودش نشان نداد و گفت که این تخیلات قدیمی&amp;zwnj;اش بسیار کسل&amp;zwnj;کننده هستند.&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;گفت &amp;quot;ایده&amp;zwnj;ی آدم کوچولوها یک&amp;zwnj;هو به ذهنم آمد. نمی&amp;zwnj;دانم چه کسانی هستند. نمی&amp;zwnj;دانم اصلاً چه معنی&amp;zwnj;ای می&amp;zwnj;دهند. من زندانی داستان شده بودم. چاره&amp;zwnj;ای هم نداشتم. آن&amp;zwnj;ها آمدند و من توصیف&amp;zwnj;شان کردم. من این&amp;zwnj;جوری کار می&amp;zwnj;کنم.&amp;quot;&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;از موراکامی پرسیدم در کارهایی که رؤیاپردازانه است، آیا وی آن رؤیاها را به&amp;zwnj;وضوح می&amp;zwnj;بیند. گفت نمی&amp;zwnj;تواند به یاد آورد. او بیدار می&amp;zwnj;شود و هیچ چیزی به یادش نمی&amp;zwnj;آید. تنها رؤیایی که به یاد می&amp;zwnj;آورد مربوط به چندین سال پیش است که کابوسی مکرر بود که بسیار شبیه داستان&amp;zwnj;های موراکامی&amp;zwnj;ست. در آن کابوس، تنی سایه&amp;zwnj;وار و ناشناس دارد برای موراکامی غذایی می&amp;zwnj;پزد که وی &amp;quot;غذای عجیب&amp;quot; می&amp;zwnj;نامدش: سوپ گوشت مار، خورشت هزارپا و برنج که با [گوشت] پانداهای لاغر مخلوط شده است. موراکامی دلش نمی&amp;zwnj;خواست آن را بخورد، اما در عالم خواب احساس می&amp;zwnj;کرد مجبور است که بخورد. و درست قبل از این&amp;zwnj;که لقمه&amp;zwnj;ای بخورد از خواب بیدار می&amp;zwnj;شود.&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ادامه دارد&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;http://www.nytimes.com/2011/10/23/magazine/the-fierce-imagination-of-haruki-murakami.html?_r=2&amp;amp;pagewanted=all&quot;&gt;منبع: نیویورک تایمز&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;در همبن زمینه:&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/strong&gt;&lt;a href=&quot;http://www.radiozamaneh.com/culture/book-review/2011/06/14/4690&quot;&gt;::از قورباغه&amp;zwnj; هاراکی موراکامی تا پای عسلی وزارت ارشاد::&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;
&lt;a href=&quot;http://www.radiozamaneh.com/culture/khaak/2011/06/28/5053&quot;&gt;::تاریکی من، تاریکی تو نیست، ناصر غیاثی::&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;
&lt;a href=&quot;http://zamaaneh.com/pourmohsen/2007/12/post_83.html&quot;&gt;::پوچی کافکایی، مجتبا پورمحسن::&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;
&lt;a href=&quot;http://zamcast.eu/content/%DA%AF%D8%B0%D8%B4%D8%AA%D9%86-%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D8%B1%D9%88%D9%86-%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%DA%A9%DB%8C%E2%80%8C%D9%87%D8%A7&quot;&gt;::گذشتن از درون تاریکی&amp;zwnj;ها، ناصر غیاثی::&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
</description>
     <comments>https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2011/10/31/7996#comments</comments>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/3813">ادبیات جهان</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/2241">حمید پرنیان</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/6972">هاروکی موراکامی</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak">خاک</category>
 <pubDate>Mon, 31 Oct 2011 11:16:52 +0000</pubDate>
 <dc:creator />
 <guid isPermaLink="false">7996 at https://archive.radiozamaneh.com</guid>
  </item>
  <item>
    <title>نظریه‌هایی درباره‌ی داستان کوتاه</title>
    <link>https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2011/08/31/6521</link>
    <description>&lt;div class=&quot;fb-social-like-widget&quot;&gt;&lt;fb:like  href=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2011/08/31/6521&quot; send=&quot;false&quot; layout=&quot;box_count&quot; show_faces=&quot;false&quot; width=&quot;500&quot; action=&quot;like&quot; font=&quot;arial&quot; colorscheme=&quot;light&quot;&gt;&lt;/fb:like&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-nevisandeh&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    ریکاردو پیگلیا        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-motarjem&quot;&gt;
      &lt;div class=&quot;field-label&quot;&gt;برگردان:&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    محمود خوش‌چهره        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-filefield field-field-maghaleh-image&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    &lt;img  class=&quot;imagefield imagefield-field_maghaleh_image&quot; width=&quot;277&quot; height=&quot;188&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/sites/default/files/antchtmkh01.jpg?1314908248&quot; /&gt;        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;p&gt;ریکاردو پیگلیا، به ترجمه&amp;zwnj;ی محمود خوش&amp;zwnj;چهره - چخوف در یکی از دفترچه&amp;zwnj;های یادداشتش این داستان را نقل می&amp;zwnj;کند: &amp;laquo;مردی در مونت کارلو به کازینو می&amp;zwnj;رود، یک میلیون برنده می&amp;zwnj;شود، به خانه برمی&amp;zwnj;گردد، خودکشی می&amp;zwnj;کند.&amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;!--break--&gt;&lt;!--break--&gt;&lt;p&gt;فرم کلاسیک داستان کوتاه در هسته&amp;zwnj;ی &amp;laquo;آن آینده&amp;raquo; متراکم شده است: داستان نوشته نشده. بر خلاف &amp;laquo;قماربازی- باختن- خودکشی&amp;raquo; قراردادی و قابل پیش&amp;zwnj;بینی، عنصر محرک در قالب یک پارادوکس ارائه شده است. داستان چخوف روایت قمار را از روایت خودکشی جدا می&amp;zwnj;کند. این شکاف، کلید ما در تعریف ماهیت دوگانه فرم داستان است. تز اول: داستان کوتاه همیشه دو روایت را بازگو می&amp;zwnj;کند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;۲&lt;br /&gt;
&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;داستان کوتاه کلاسیک&amp;mdash; پو، کوئیروگا (۱) &amp;mdash; روایت اول (قماربازی) را در پیش&amp;zwnj;زمینه بازگو می&amp;zwnj;کند و برای روایت دوم (خودکشی) در خفا بسترسازی می&amp;zwnj;کند. هنر داستان&amp;zwnj;نویس در این خلاصه می&amp;zwnj;شود که چگونه روایت دوم را در دل روایت اول نشانه&amp;zwnj;گذاری کند. روایت آشکار روایت پنهان را که به گونه&amp;zwnj;ای گسسته و از میان اشارات و کنایه&amp;zwnj;ها بازگو می&amp;zwnj;شود، استتار می&amp;zwnj;کند. تأثیر غافلگیرکننده هنگامی تولید می&amp;zwnj;شود که پایان روایت پنهان در سطح آشکار می&amp;zwnj;شود.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&lt;img alt=&quot;&quot; align=&quot;middle&quot; src=&quot;http://radiozamaneh.com/sites/default/files/antchtmkh02.jpg&quot; /&gt;در بهترین داستان&amp;zwnj;های همینگوی مهم&amp;zwnj;ترین چیز هرگز بازگفته نمی&amp;zwnj;شود. روایت پنهان از درون گفتار ضمنی و اشاره&amp;zwnj;وار پرداخته می&amp;zwnj;شود.&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;۳&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;هرکدام از این دو روایت به شیوه&amp;zwnj;ای متفاوت نقل می&amp;zwnj;شود. کار کردن با دو روایت به معنی کار کردن با دو سیستم علیت است.&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان حوادث به&amp;zwnj;طور همزمان وارد دو منطق روایی متخاصم می&amp;zwnj;شوند. عناصر الزامی داستان، یک کارکرد دوگانه دارند و به شیوه&amp;zwnj;های متفاوتی در هر کدام از دو روایت به کار گرفته می&amp;zwnj;شوند. نقاطی که آن&amp;zwnj;ها با هم تقاطع و برخورد دارند بنیان ساختار داستان را می&amp;zwnj;سازند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;۴&lt;br /&gt;
&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;نزدیک به پایان &amp;laquo;مرگ و قطب&amp;zwnj;نما&amp;raquo;ی بورخس، یک مغازه&amp;zwnj;دار تصمیم به انتشار یک کتاب می&amp;zwnj;گیرد. این کتاب آنجاست زیرا برای شکل&amp;zwnj;گیری چارچوب روایت پنهانی اهمیتی حیاتی دارد. چطور می&amp;zwnj;شود چیز&amp;zwnj;ها را طوری ترتیب داد که گانگستری مانند شارلاک سرخ از سنت&amp;zwnj;های پیچیده یهودی کاملاً آگاه باشد تا بتواند یک دام عرفانی و فلسفی برای لونارت بچیند؟ مؤلف، بورخس، برای شارلاک به کتاب دست می&amp;zwnj;یابد تا شارلاک بتواند خود را آموزش دهد. در عین حال، او از روایت اول برای پنهان کردن آن کارکرد استفاده می&amp;zwnj;کند: به نظر می&amp;zwnj;رسد که کتاب در ارتباط با ترور یارمولینسکی آنجا باشد، انعکاس نوعی علیت کنایی. &amp;laquo;یکی از مغازه&amp;zwnj;دارانی که دریافته بود برای هر نوع کتاب خریدار وجود دارد، یکی از نسخه&amp;zwnj;های بازارپسند تاریخ فرقه&amp;zwnj;ی هاسیدیک را معرفی کرد&amp;raquo; (۲). چیزی که در یک داستان اضافی است در دیگری کارکردی بنیادین پیدا می&amp;zwnj;کند. کتاب مغازه&amp;zwnj;دار نمونه&amp;zwnj;ای از ماهیت ابهام&amp;zwnj;آمیزی&amp;zwnj;ست که باعث می&amp;zwnj;شود مکانیسم&amp;zwnj;های روایی میکروسکوپیک کار کند (مانند جلد هزار و یک شب در داستان &amp;laquo;جنوب&amp;raquo; و زخم در &amp;laquo;شکل شمشیر&amp;raquo;).&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;۵&lt;br /&gt;
&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;داستان کوتاه داستانی است که یک روایت پنهانی را در خود جای می&amp;zwnj;دهد. این به معنای یک معنی مخفی نیست که به تفسیر نیاز داشته باشد: معما چیزی جز یک داستان نیست که به&amp;zwnj;گونه&amp;zwnj;ای معماوار بازگو می&amp;zwnj;شود. استراتژی داستان در خدمت آن روایت کدگذاری شده قرار گرفته است. چگونه می&amp;zwnj;شود روایتی را در حین بازگویی روایتی دیگر نقل کرد. این پرسش مسائل تکنیکی داستان کوتاه را در هم می&amp;zwnj;آمیزد. تز دوم: روایت پنهانی کلید درک فرم داستان کوتاه است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&lt;img alt=&quot;&quot; align=&quot;middle&quot; src=&quot;http://radiozamaneh.com/sites/default/files/antchtmkh04.jpg&quot; /&gt;وارونه&amp;zwnj;سازی زیربنای &amp;laquo;روایت کافکایی&amp;raquo; است.&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;۶&lt;br /&gt;
&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ورسیون مدرن داستان کوتاه، که میراث چخوف، کا&amp;zwnj;ترین مانسفیلد، شروود آندرسون و جویس در &amp;laquo;دوبلینی&amp;zwnj;ها&amp;raquo;ست، پایان غافلگیرانه و ساختار بسته را&amp;zwnj;&amp;zwnj; رها می&amp;zwnj;کند؛ این داستان در تنش میان دو روایت، بدون حل آن تنش، حرکت می&amp;zwnj;کند. روایت پنهان در قالب گریزنده و فرارتری بازگو می&amp;zwnj;شود. داستان کوتاه سبک پو با بازگویی یک روایت پرداخت می&amp;zwnj;شد، اما در عین حال وجود روایت دیگری را نیز اعلام می&amp;zwnj;کرد؛ داستان کوتاه مدرن به&amp;zwnj;گونه&amp;zwnj;ای دو روایت را بازمی&amp;zwnj;گوید که انگار آن&amp;zwnj;ها یک روایت واحد هستند. تئوری &amp;laquo;کوه یخ شناور&amp;raquo; همینگوی نخستین سنتز این فرایند تحولی است: مهم&amp;zwnj;ترین چیز هرگز بازگفته نمی&amp;zwnj;شود. روایت پنهان از درون آن چیزی پرداخت می&amp;zwnj;شود که گفته نمی&amp;zwnj;شود، از درون گفتار ضمنی و اشاره&amp;zwnj;وار.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;۷&lt;br /&gt;
&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;laquo;رودخانه دو قلبی بزرگ&amp;raquo;، یکی از داستان&amp;zwnj;های بنیادین همینگوی، چنان روایت دوم را نشانه&amp;zwnj;گذاری می&amp;zwnj;کند (تأثیرات جنگ بر نیک آدامز) که به نظر می&amp;zwnj;رسد فقط توصیف سطحی یک سفر ماهیگیری باشد. همینگوی همه مهارت خود را در خدمت بازگویی رمزآمیز روایت پنهانی قرار می&amp;zwnj;دهد. او با چنان تبحری از هنر حذف بهره می&amp;zwnj;گیرد که موفق می&amp;zwnj;شود ما را متوجه غیبت روایت دیگر کند. همینگوی با داستان چخوف چه می&amp;zwnj;کرد؟ او جزئیات بازی و اتمسفری را که قمار در آن رخ می&amp;zwnj;داد، تکنیکی که قمارباز برای شرط بستن از آن استفاده می&amp;zwnj;کرد، و نوع مشروبی که او می&amp;zwnj;نوشید، همه را به شکلی دقیق ترسیم می&amp;zwnj;کرد. او هرگز نمی&amp;zwnj;گفت که این مرد خودکشی خواهد کرد، اما داستان را طوری می&amp;zwnj;نوشت که خواننده از پیش این موضوع را می&amp;zwnj;دانست.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;۸&lt;br /&gt;
&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;کافکا روایت پنهان را به شکلی واضح و روشن بازگو می&amp;zwnj;کند، و روایت آشکار را به گونه&amp;zwnj;ای زیرزیرکی، تا جایی&amp;zwnj;که آن را به چیزی معماوار و تیره بدل می&amp;zwnj;سازد. این وارونه&amp;zwnj;سازی زیربنای &amp;laquo;روایت کافکایی&amp;raquo; است. کافکا روایت خودکشی در داستان چخوف را در پیش&amp;zwnj;زمینه قرار می&amp;zwnj;داد، و آن را چنان بازگو می&amp;zwnj;کرد که انگار تماماً طبیعی است. بخش دهشتناک داستان حول محور قماربازی که در قالبی اشاره&amp;zwnj;وار، حذف شده و مخاطره&amp;zwnj;انگیز بازگو می&amp;zwnj;شد، اتفاق می&amp;zwnj;افتاد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&lt;img alt=&quot;&quot; align=&quot;middle&quot; src=&quot;http://radiozamaneh.com/sites/default/files/antchtmkh03.jpg&quot; /&gt;بورخس روایت آشکار در داستان&amp;zwnj;هایش را با تکیه بر یک سنت ادبی روایت می&amp;zwnj;کند.&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;۹&lt;br /&gt;
&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;برای بورخس، روایت اول یک ژانر است و روایت دوم همیشه همان. برای اینکه یکنواختی این روایت پنهان رقیق یا مخفی شود، بورخس به متغیرهای روایی که ژانر به او عرضه می&amp;zwnj;کند متوسل می&amp;zwnj;شود. همه داستان&amp;zwnj;های کوتاه بورخس با این شیوه پرداخت می&amp;zwnj;شوند. بورخس روایت آشکار، داستان کوتاه در داستان چخوف را، با انطباق بر کلیشه&amp;zwnj;های یک سنت ادبی یا ژانر (با ظرافتی کنایی) بازگو می&amp;zwnj;کند. یک سواره&amp;zwnj;نظام پیر که تحت فرماندهی اورکوئیزا، دوست هیلاریو آسکاسوبی، خدمت کرده است، روایت بازی &amp;laquo;یک&amp;zwnj;قل دو&amp;zwnj;قل&amp;raquo; چند سرخپوست دورگه فراری را در پشت یک انباری در دشت&amp;zwnj;های انتره ریوس بازگو می&amp;zwnj;کند (۳). روایت خودکشی روایتی خواهد بود که از لابلای دورویی و متراکم شدن زندگی مرد در یک صحنه یا کنش که سرنوشتش را تعریف می&amp;zwnj;کند بیان خواهد شد. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;۱۰&lt;br /&gt;
&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;متغیر بنیادینی که بورخس در تاریخ داستان کوتاه معرفی کرد در تبدیل &amp;laquo;شکل&amp;zwnj;گیری نشانه&amp;zwnj;گذاری شده&amp;zwnj;ی روایت دوم&amp;raquo; به درونمایه&amp;zwnj;ی (تم) اصلی داستان خلاصه می&amp;zwnj;شود. بورخس مانورهای شخصی را بازگو می&amp;zwnj;کند که به شکلی انحراف&amp;zwnj;آمیز، با مواد خام روایت آشکار، پیرنگ روایت پنهانی را پی می&amp;zwnj;ریزند. در &amp;laquo;مرگ و قطب&amp;zwnj;نما&amp;raquo;، روایت دوم به گونه&amp;zwnj;ای عامدانه توسط شارلاک پرداخت می&amp;zwnj;شود. همین نکته در مورد آزودو باندیرا و نولان در &amp;laquo;تم خیانتکار و قهرمان&amp;raquo; نیز صدق می&amp;zwnj;کند. بورخس (مانند ادگار آلن پو و فرانتس کافکا) می&amp;zwnj;دانست مشکلات فرم روایی را چگونه در دل یک داستان بگنجاند.&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;۱۱&lt;br /&gt;
&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;داستان کوتاه چنان ساخته می&amp;zwnj;شود تا چیزی را که پنهان شده به&amp;zwnj;طور مصنوعی آشکار کند. داستان کوتاه جست&amp;zwnj;و&amp;zwnj;جوی دائمی برای یک تجربه&amp;zwnj;ی یگانه را بازتولید می&amp;zwnj;کند و به ما اجازه می&amp;zwnj;دهد زیر سطح پرابهام زندگی، یک حقیقت پنهان را ببینیم. رمبو می&amp;zwnj;گوید، &amp;laquo;چشم&amp;zwnj;انداز ناگهانی که باعث می&amp;zwnj;شود ما نادانسته را کشف کنیم، نه در یک سرزمین دور و ناشناخته، بلکه در قلب آنچه در مقابل ماست وجود دارد&amp;raquo;. این &amp;laquo;روشنایی کفرآمیز&amp;raquo; به فرم داستان کوتاه بدل گشته است. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;پانویس&amp;zwnj;ها:&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;
۱-هوراسیو کوئیروگا (۱۸۷۸-۱۹۳۷): نویسنده داستان&amp;zwnj;های کوتاه، شاعر و نمایشنامه نویس اوروگوئه&amp;zwnj;ای. &lt;br /&gt;
۲- &amp;laquo;مرگ و قطب نما&amp;raquo; (۱۹۴۲) با مرگ مارسلو یارمولینسکی، یک محقق تورات، در اتاق یک هتل آغاز می&amp;zwnj;شود. یک یادداشت معماگونه در صحنه جنایت گذاشته شده که کاراگاه اریک لونارت را وامی دارد به اعضای یک فرقه عرفانی-یهودی سوء ظن پیدا کند. قتل&amp;zwnj;های دوم و سوم با یادداشت&amp;zwnj;های مشابهی که در صحنه جنایت به جا مانده&amp;zwnj;اند، رخ می&amp;zwnj;دهد. استدلال لونارت این است که قتل چهارمی نیز به وقوع خواهد پیوست که چهار حرف نام &amp;laquo;یهوه&amp;raquo; را کامل خواهد کرد. او سپس صحنه&amp;zwnj;های قتل&amp;zwnj;های پیشین را روی نقشه به هم مرتبط می&amp;zwnj;کند تا صحنه قتل چهارم را مشخص کند، اما وقتی وارد آن صحنه می&amp;zwnj;شود در می&amp;zwnj;یابد که توسط گانگستری به نام شارلاک سرخ به دام افتاده است. شارلاک همه آن قتل&amp;zwnj;ها را مرتکب شده و سرنخ&amp;zwnj;های مرمز به جا گذاشته تا لونارت را دقیقا به آن محل بکشاند. &lt;br /&gt;
۳-جوستو خوزه اورکوئیزا (۱۸۰۱-۷۰): سرباز و سیاستمدار آرژانتینی. او یکی از رهبران نیروهای مخالف خووان مانوئل دو روساس طی جنگ داخلی طولانی آرژانتین بود؛ رئیس جمهور کشور از ۱۸۵۴ تا ۱۸۶۰. هیلاریو آسکاسوبی (۱۸۰۷-۷۵): شاعر آرژانتینی و یکی از نخستین پیشگامان ادبیات سرخپوستان دورگه. &lt;br /&gt;
۴- &amp;laquo;روشنایی کفرآمیز&amp;raquo; اصطلاحی است که وال&amp;zwnj;تر بنجامین از آن برای توصیف یکی از خصیصه&amp;zwnj;های بنیادین مکتب سوررئالیسم استفاده کرد. از منظر بنجامین، روشنایی کفرآمیز به سوررئالیست&amp;zwnj;ها این امکان را می&amp;zwnj;داد که از خلال رویا، عنصری غریب، ماوراء طبیعی و غیرعقلانی در واقعیت روزمره و عادی&amp;zwnj;ترین و نادیده گرفته&amp;zwnj;ترین اشیا کشف کنند.&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;طرح: رادیو زمانه&lt;/p&gt;
</description>
     <comments>https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2011/08/31/6521#comments</comments>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/3813">ادبیات جهان</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/5308">ریکاردو پگلیا</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/5309">محمود خوش چهره</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/5307">نظریه ادبی</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak">خاک</category>
 <pubDate>Wed, 31 Aug 2011 05:37:42 +0000</pubDate>
 <dc:creator />
 <guid isPermaLink="false">6521 at https://archive.radiozamaneh.com</guid>
  </item>
  <item>
    <title>با بورخس</title>
    <link>https://archive.radiozamaneh.com/culture/book-review/2011/08/12/6119</link>
    <description>&lt;div class=&quot;fb-social-like-widget&quot;&gt;&lt;fb:like  href=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/culture/book-review/2011/08/12/6119&quot; send=&quot;false&quot; layout=&quot;box_count&quot; show_faces=&quot;false&quot; width=&quot;500&quot; action=&quot;like&quot; font=&quot;arial&quot; colorscheme=&quot;light&quot;&gt;&lt;/fb:like&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-nevisandeh&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    مجتبا صولت‌پور        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-filefield field-field-maghaleh-image&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    &lt;img  class=&quot;imagefield imagefield-field_maghaleh_image&quot; width=&quot;277&quot; height=&quot;188&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/sites/default/files/borxsolat.jpg?1313434770&quot; /&gt;        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;p&gt;مجتبا صولت&amp;zwnj;پور - بورخس انسانی عجیب و نویسنده&amp;zwnj;ای مبهم است. پیوندش با دنیای رؤیا&amp;zwnj;ها توانست دنیای ادبیات را منقلب کند. او عاشق متافیزیک و از دنیای تک&amp;zwnj;بعدی گریزان&amp;zwnj; بود. داستان&amp;zwnj;هایش را از روی کابوس&amp;zwnj;هایش می&amp;zwnj;نوشت و با این کار برای بسیاری رؤیا می&amp;zwnj;ساخت.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بورخس با این&amp;zwnj;که در بیشتر زندگی، خود را به&amp;zwnj;دور از تحولات نگه داشت، اما گاهی هم جنجال&amp;zwnj;برانگیز می&amp;zwnj;شد. زمانی با پینوشه دست داد (سال&amp;zwnj;ها بعد عذر&amp;zwnj;خواهی کرد،) و به&amp;zwnj;نظر می&amp;zwnj;رسید که فرهنگ سیاه&amp;zwnj;&amp;zwnj;پوستان را نمی&amp;zwnj;پسندد. در اروپا خیلی سخت به او رویِ خوش نشان دادند، و برای مدتی طولانی در هر جای دیگری از دنیا هم منتقدان بسیاری داشت. حالا سال&amp;zwnj;هاست که بورخس مرده، اما محبویبت و اعتراف به قدرتش در خلق واژه&amp;zwnj;ها برای همه روشن است. دنیا او را ستایش&amp;zwnj; می&amp;zwnj;کند و با این&amp;zwnj;که نویسنده&amp;zwnj;های جنجالی آمریکای لاتین، علاقه&amp;zwnj;ی زیادی دارند که با هم دشمنی کنند، اما تقریباً هیچ&amp;zwnj;کدام توجه خود به بورخس را کتمان نمی&amp;zwnj;کند. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;شاید برای بسیاری باورش سخت باشد، اما نویسنده&amp;zwnj;ای تا این حد بزرگ، خود را در برابر دنیای کتاب&amp;zwnj;ها، نه نویسنده که خواننده می&amp;zwnj;داند. رابطه&amp;zwnj;ی او با کتاب، احتمالاً در تاریخ کم&amp;zwnj;نظیر است. نوعی بیماریِ ژنتیکی، او را به سمت نابینایی هدایت می&amp;zwnj;کرد و این&amp;zwnj;گونه بورخس سال&amp;zwnj;های قابل&amp;zwnj;توجه&amp;zwnj;ای از عمرش را در نابینایی به&amp;zwnj;سر برد. چگونه می&amp;zwnj;توانست عطش خود برای خواندن را، با جفت چشمی که دیگر نمی&amp;zwnj;دید، بر طرف کند؟ چاره در پیدا کردن یک خواننده بود. او در طی سال&amp;zwnj;هایی که با ضعف در قوه&amp;zwnj;ی بینایی دست&amp;zwnj;و&amp;zwnj;پنجه نرم می&amp;zwnj;کرد، خواننده&amp;zwnj;های بسیاری استخدام کرد. تقریباً با هر کسی که آشنا می&amp;zwnj;شد! آلبرتو مانگوئل یکی از همین خواننده&amp;zwnj;ها بود که در نوجوانی مدتی خواننده&amp;zwnj;ی اختصاصی بزرگ&amp;zwnj;ترین نویسنده&amp;zwnj;ی کشورش بود. او خود بعد&amp;zwnj;ها صاحب رابطه&amp;zwnj;ی ویژه&amp;zwnj;ای با کتاب شد و &amp;ndash; مثل هر آدم عاقلی- خودش را میان واژه&amp;zwnj;ها غرق کرد. او سال&amp;zwnj;ها پس از نوجوانی، تبدیل شد به یک نویسنده، و یکی از کتاب&amp;zwnj;هایی که نوشت، اثری گزارش&amp;zwnj;گونه بود با نام &amp;laquo;با بورخس&amp;raquo;، که شرح ملاقات&amp;zwnj;هایش با این نویسنده&amp;zwnj;ی بزرگ است.&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;کتاب کوچکی که حرف&amp;zwnj;های بزرگی می&amp;zwnj;زند &lt;br /&gt;
&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;laquo;با بورخس&amp;raquo; کتابچه&amp;zwnj;ی کوچکی&amp;zwnj;ست، که نباید فریب قطع و اندازه&amp;zwnj;اش را خورد. با همه&amp;zwnj;ی اختصاری که در نگارشش به&amp;zwnj;کار رفته، حرف&amp;zwnj;های زیادی برای خواننده دارد. کتاب شرح رابطه&amp;zwnj;ی ظریف و پیچیده&amp;zwnj;ی خواننده&amp;zwnj;ای بزرگ با دنیای کتاب&amp;zwnj;هاست.&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان خواننده&amp;zwnj;ای که بهشت را به شکل یک کتابخانه تصور کرده بود. بورخس واقعی&amp;zwnj;ترین سعادت و شادکامی را در دنیای کتاب&amp;zwnj;ها می&amp;zwnj;دید، که طبعاً برای به&amp;zwnj;دست آوردنش باید در&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان دنیا جست&amp;zwnj;و&amp;zwnj;جو می&amp;zwnj;شد. روایت کتاب از روزی آغاز می&amp;zwnj;شود که مانگوئل در کتاب&amp;zwnj;فروشی &amp;laquo;پیگمالیون&amp;raquo; با پیشنهاد پیرمردی عصا به&amp;zwnj;دست روبه&amp;zwnj;رو شد. او پذیرفت که هر روز، اوائل شب، در خانه&amp;zwnj;ی بورخس برایش کتاب بخواند، و برای چهار سال این وظیفه را بر عهده داشت. مانگوئل در این چهار سال، آن&amp;zwnj;قدر تحت تأثیر بورخس قرار گرفت، که همچون شاگردی که در کلاس استادش به یادگیری مشغول باشد، همه&amp;zwnj;ی آموزش&amp;zwnj;هایش را تا پایان با خود حفظ کرد. او هم&amp;zwnj;اکنون، مانند بورخس خود را نه نویسنده که خواننده&amp;zwnj;ی کتاب&amp;zwnj;ها می&amp;zwnj;داند و رابطه&amp;zwnj;ی شگرفی را با متون آغاز کرده است. کتاب با ساختاری غیر خطی نوشته شده، که به&amp;zwnj;جز روایت&amp;zwnj;هایی با بورخس در زمان گذشته، برش&amp;zwnj;هایی از زمان حال را هم در برمی&amp;zwnj;گیرد. این فرم بر جذابیت کتاب افزوده است.&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&lt;img align=&quot;middle&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;http://radiozamaneh.com/sites/default/files/solatbor.gif&quot; /&gt;بورخس: نمی&amp;zwnj;خواهم در زبانی بمیرم که چیزی از آن نمی&amp;zwnj;فهمم.&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;مانگوئل راویِ دقیقی&amp;zwnj;ست. او جزئیات را در کار بورخس دیده، و به&amp;zwnj;خوبی آن را روایت کرده است. بخشی از روایت مانگوئل از بورخس (که به&amp;zwnj;نظر دارای اعتبار بیشتری&amp;zwnj;ست،) به نظریات بورخس در ارتباط با نقد ادبی و نگاهش در مقام خواننده&amp;zwnj;ی یک اثر برمی&amp;zwnj;گردد. همان&amp;zwnj;طور که مانگوئل در این کتاب شرح می&amp;zwnj;دهد، بورخس در برخورد با هر اثر ادبی، جایگاه خود به عنوان نویسنده را فراموش می&amp;zwnj;کند و کاملاً در جلد یک خواننده با کتاب روبه&amp;zwnj;رو می&amp;zwnj;شود. نقد تیز او بر آثار دیگران، نشان&amp;zwnj;دهنده&amp;zwnj;ی ذهنیت سخت&amp;zwnj;گیر اوست. بورخس بی&amp;zwnj;مهابا نویسنده&amp;zwnj;های بسیاری هم&amp;zwnj;چون فلوبر، مارکز، بالزاک، توماس مان و خیلی&amp;zwnj;های دیگر را مورد بی&amp;zwnj;مهری قرار می&amp;zwnj;داد، اما برتون، جویس، کیپلینگ و در سال&amp;zwnj;هایی بودلر را بسیار می&amp;zwnj;پسندید. مانگوئل از زبان بورخس نیاز او به کتاب&amp;zwnj;ها و خواندن را روایت می&amp;zwnj;کند. بورخس برخلاف کیپلینگ که در خود نیازی به خواندن آثار دیگران نمی&amp;zwnj;دید و بیشتر به مطالعه&amp;zwnj;ی آثار غیر ادبی روی می&amp;zwnj;آورد، معتقد بود که لازمه&amp;zwnj;ی هزارتویِ ذهنی&amp;zwnj;&amp;zwnj;اش، کلمات و آثار ادبی مورد پسندش است. هر چه باشد، او یک خواننده&amp;zwnj;ی واقعی بود.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;دنیای رؤیاها&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بورخس دو کابوس ثابت داشت: هزارتوُ&amp;zwnj;ها و آینه. در همه&amp;zwnj;ی عمرش از این دو می&amp;zwnj;ترسید. او توانست متافیزیک و دنیای رؤیا&amp;zwnj;ها را با سبکی تازه وارد ادبیات کند. مانگوئل از زبان بورخس، بخش&amp;zwnj;های مهمی از ذهنیت داستانیِ او را روایت می&amp;zwnj;کند، و این کتاب از این جهت، می&amp;zwnj;تواند به&amp;zwnj;عنوان منبعی برای شناخت بورخس مورد استفاده قرار بگیرد. با این همه، بورخس گاهی بسیار عادی و تبدیل به شهروندی معمولی می&amp;zwnj;شود. مانگوئل این بخش از زندگی بورخس را هم شرح داده است. او سینما رفتن&amp;zwnj;های بورخس و قدم&amp;zwnj;زدن&amp;zwnj;های شبانه&amp;zwnj;اش را توصیف کرده، و تصویری نزدیک و بسیار انسانی از او ارائه داده است. مانگوئل هم&amp;zwnj;چنین در دامِ افسانه&amp;zwnj;پردازی و ستایش&amp;zwnj;محوری هم نیفتاده، و هر زمان که لازم دیده، نقد&amp;zwnj;هایش را به این پیرمرد بزرگ ثبت کرده است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;یکی از محور&amp;zwnj;های روایت مانگوئل از بورخس، اهمیت &amp;laquo;زبان&amp;raquo; در نزد اوست. بورخس در بخشی از کتاب، گفته&amp;zwnj;ای دارد در مورد شهری که در آن خواهد مُرد: &amp;laquo;نمی&amp;zwnj;خواهم در زبانی بمیرم که چیزی از آن نمی&amp;zwnj;فهمم.&amp;raquo; او البته آلمانی و فرانسه را بسیار خوب می&amp;zwnj;دانست و برخوردش با زبان، با آگاهی و خلاقیت همراه بود. او همواره پیش از خواب، اورادی را به صدای بلند می&amp;zwnj;خواند، بورخس درگیرِ با واژه&amp;zwnj;ها و زبان&amp;zwnj;ها بود.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;در هزارتوی کتاب&amp;zwnj;ها &lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;به&amp;zwnj;طور کلی، کتاب نشان&amp;zwnj;دهنده&amp;zwnj;ی قدرتی&amp;zwnj;ست که هزارتوی موجود در دل متون می&amp;zwnj;تواند خواننده را با خود درگیر کند. &amp;laquo;با بورخس&amp;raquo; روایتی&amp;zwnj;ست که بخشی از زندگی مردی بزرگ، نویسنده&amp;zwnj;ای ستایش&amp;zwnj;شده و خواننده&amp;zwnj;ای بی&amp;zwnj;نظیر را به تصویر می&amp;zwnj;کشد. بورخس زمانی&amp;zwnj;که در ژنو، روی تخت بیمارستان آخرین روز&amp;zwnj;های عمرش را می&amp;zwnj;گذراند، از پرستارش خواست که کتاب &amp;laquo;هاینریش فون اوفتردینگن&amp;raquo; اثر نووالیس را برایش بخواند. حتا مرگ هم نمی&amp;zwnj;تواند، عشق به دنیای کتاب&amp;zwnj;ها را از سر خواننده&amp;zwnj;ی واقعی بیندازد. &lt;br /&gt;
&amp;laquo;با بورخس&amp;raquo; نوشته&amp;zwnj;ی آلبرتو مانگوئل احتمالاً برای کسی که رابطه&amp;zwnj;اش با کتاب&amp;zwnj;ها نهایتاً رابطه&amp;zwnj;ای معمولی&amp;zwnj;ست، چیز خاصی ندارد، اما برای هر کسی که بتواند کتابخانه را به بهشتی توصیف کند، سرشار از جذابیت است.&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;شناسنامه&amp;zwnj;ی کتاب:&lt;br /&gt;
&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;با بورخس، آلبرتو مانگوئل، کیوان باجغلی، نشر ماهی، ویراستار: محسن قائم&amp;zwnj;مقامی، چاپ اول: ۱۳۸۹، ۲۰۰۰ نسخه، ۷۲ صفحه، ۱۵۰۰ تومان. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;ایمیل نویسنده:&lt;br /&gt;
&lt;/strong&gt;Mja. solatpoor@gmail. com&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
</description>
     <comments>https://archive.radiozamaneh.com/culture/book-review/2011/08/12/6119#comments</comments>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/3813">ادبیات جهان</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/2712">بورخس</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/2791">مجتبا صولت‌پور</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/culture/book-review">کتاب زمانه</category>
 <pubDate>Fri, 12 Aug 2011 08:30:40 +0000</pubDate>
 <dc:creator />
 <guid isPermaLink="false">6119 at https://archive.radiozamaneh.com</guid>
  </item>
  <item>
    <title>چرا زنان داستان‌های عاشقانه می‌خوانند؟ </title>
    <link>https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2011/08/08/5916</link>
    <description>&lt;div class=&quot;fb-social-like-widget&quot;&gt;&lt;fb:like  href=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2011/08/08/5916&quot; send=&quot;false&quot; layout=&quot;box_count&quot; show_faces=&quot;false&quot; width=&quot;500&quot; action=&quot;like&quot; font=&quot;arial&quot; colorscheme=&quot;light&quot;&gt;&lt;/fb:like&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-sartitr&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                     «خواندن رمان‌های عاشقانه» اثر پژوهشی جنیس رادوی        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-nevisandeh&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    وحید ولی‌زاده        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-filefield field-field-maghaleh-image&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    &lt;img  class=&quot;imagefield imagefield-field_maghaleh_image&quot; width=&quot;277&quot; height=&quot;185&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/sites/default/files/vahlovstv01.jpg?1312910082&quot; /&gt;        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;p&gt;وحید ولی&amp;zwnj;زاده - رمان&amp;zwnj;های عاشقانه&amp;zwnj;ی عامه&amp;zwnj;پسند در همه&amp;zwnj;ی کشور&amp;zwnj;ها سهم بزرگی در قفسه&amp;zwnj;های کتابفروشی&amp;zwnj;ها و کتابخانه&amp;zwnj;ها را اشغال می&amp;zwnj;کنند و به نظر می&amp;zwnj;رسد بیش از هر کتاب دیگری خوانده می&amp;zwnj;شوند. زنان، خریداران و امانت&amp;zwnj;گیرندگان عمده&amp;zwnj;ی این&amp;zwnj;گونه کتاب&amp;zwnj;ها هستند.&lt;/p&gt;
&lt;!--break--&gt;&lt;!--break--&gt;&lt;p&gt;این درحالی است که منتقدان ادبی معمولاً رمان&amp;zwnj;های عاشقانه&amp;zwnj;ی عامه&amp;zwnj;پسند سطحی و فاقد ارزش می&amp;zwnj;دانند و در همان حال منتقدان فمینیست نیز از خرده&amp;zwnj;گیران جدی محتوای این گونه رمان&amp;zwnj;ها هستند. با یک تورق سطحی در این&amp;zwnj;گونه رمان&amp;zwnj;های عاشقانه و عام&amp;zwnj;پسند می&amp;zwnj;توان به این واقعیت پی برد که اینگونه رمان&amp;zwnj;ها کلیشه&amp;zwnj;های جنسیتی را بازتولید کرده و تصویری از زنان ارائه می&amp;zwnj;دهند که منطبق با ساختار ارزش&amp;zwnj;های ایدئولوژی مردسالار است. پس چرا زنان با اشتیاق زیاد و به&amp;zwnj;طور انبوه این رمان&amp;zwnj;ها را می&amp;zwnj;خوانند؟ &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;جنیس رادوی، پژوهشگر ادبیات آمریکا برای یافتن پاسخی برای این پرسش پژوهشی انجام داد که نتیجه&amp;zwnj;ی آن کتابی&amp;zwnj;ست با عنوان &amp;laquo;خواندن رمان&amp;zwnj;های عاشقانه&amp;raquo;. این کتاب یکی از تآثیرگذار&amp;zwnj;ترین کتاب&amp;zwnj;ها در حوزه&amp;zwnj;ی مطالعات ادبی و فرهنگی&amp;zwnj;ست. در آن هنگام که جنیس رادوی روی این موضوع تحقیق می&amp;zwnj;کرد، در مراکز دانشگاهی آمریکا نقد نو که وظیفه&amp;zwnj;ی نقد ادبی را تمرکز بر متن ادبی با رویکردی فرمالیستی می&amp;zwnj;دانست، جریان مسلط در نقد ادبی بود. چنین رویکردی اما در برابر این پرسش که چرا رمان&amp;zwnj;های عاشقانه&amp;zwnj;ی عام&amp;zwnj;پسند با اقبال زنان مواجه می&amp;zwnj;شود، سردرگم باقی می&amp;zwnj;ماند. بررسی و تحلیل متن رمان&amp;zwnj;های عامه پسند نمی&amp;zwnj;توانست پاسخی برای این پرسش ارائه کند. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;چنین بود که رادوی نقدی چندسویه را جایگزین نقد فرمالیستی کرد. چندسویه در این معنا که این نوع نقد آمیزه&amp;zwnj;ای بود از مردم&amp;zwnj;نگاری، تحلیل متن و اقتصاد سیاسی . او کتابش را که نوشتن آن هفت سال به طول انجامید با بررسی تاریخ داستان&amp;zwnj;های عامه پسند در آمریکا آغاز می&amp;zwnj;کند. رمان&amp;zwnj;های عامه&amp;zwnj;پسند در نظر او محصول فرآیندهای اجتماعی و مادی پیچیده&amp;zwnj;ای&amp;zwnj;ست که نویسندگان، عوامل ادبی، ناشران، خوانندگان و بسیاری دیگر از افرادی که در چاپ، توزیع و فروش کتاب&amp;zwnj;ها نقش دارند را در برمی&amp;zwnj;گیرد. در اثر برخی نوآوری&amp;zwnj;ها و ابداعات، هم چاپ کتاب و هم توزیع آن&amp;zwnj; برای ناشران بسیار ساده&amp;zwnj;تر شده است. اما مشکل بعدی این است که ناشر می&amp;zwnj;بایست از خودش بپرسد چه کتاب&amp;zwnj;هایی را برای چه کسانی منتشر می&amp;zwnj;کند؟ نشر کسب و کاری پرهزینه است و ناشر می&amp;zwnj;بایست مطمئن باشد که کتابی که منتشر می&amp;zwnj;کند، حتماً به فروش می&amp;zwnj;رود. در اینجا بود که برای نخستین بار داستان&amp;zwnj;های طبقه&amp;zwnj;بندی شده که بر گرته&amp;zwnj;ی یک الگوی مشخص نوشته می&amp;zwnj;شدند، پدید آمدند؛ داستان&amp;zwnj;هایی با پیرنگ بیش و کم یکسان و شبیه هم که برای خوانندگانی با سلیقه&amp;zwnj;ی مشخص، همواره جذاب&amp;zwnj;اند. چنین بود که نشر داستان&amp;zwnj;های عامه&amp;zwnj;پسند به مثابه فعالیتی اقتصادی رشد کرد. در این نوع نشر، در نظر ناشر کتاب کالایی بود که به صورت بی&amp;zwnj;پایان تکثیر و بازتولید می&amp;zwnj;شد. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&lt;img alt=&quot;&quot; align=&quot;middle&quot; src=&quot;http://radiozamaneh.com/sites/default/files/vahlovstv02.jpg&quot; /&gt;وحید ولی&amp;zwnj;زاده: زنان به این دلیل که از وضعیت خود خرسند نیستند، رمان&amp;zwnj;های عام&amp;zwnj;پسند عاشقانه را به دست می&amp;zwnj;گیرند. مصرف انبوه رمان&amp;zwnj;های عام&amp;zwnj;پسند عاشقانه نشانگر وسعت ناخرسندی زنان از وظایف و تکالیف نهادینه شده&amp;zwnj;ی آنان در جامعه&amp;zwnj; است.&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;رادوی پس از این مقدمات ساختار و درون&amp;zwnj;مایه&amp;zwnj;ی رمان&amp;zwnj;های عامه&amp;zwnj;پسند عاشقانه را هم تحلیل می&amp;zwnj;کند. از تحلیل درون&amp;zwnj;مایه&amp;zwnj;ی این آثار چنین برمی&amp;zwnj;آید که اصولاً رمان&amp;zwnj;های عامه&amp;zwnj;پسند عاشقانه تقویت&amp;zwnj;کننده&amp;zwnj;ی نظام ارزش&amp;zwnj;های مردسالار و پدرسالار در جامعه&amp;zwnj;اند. در این میان موفق&amp;zwnj;ترین آن&amp;zwnj;ها داستان&amp;zwnj;هایی هستند که در آن قهرمان زن داستان که عمدتاً از شخصیتی وابسته برخوردار است، به&amp;zwnj;شکل موجودی ضعیف نشان داده می&amp;zwnj;شود. چنین شخصیت&amp;zwnj;هایی در ابتدا فاقد هویت اجتماعی هستند، اما در &amp;zwnj;&amp;zwnj;نهایت و از طریق توانایی هاشان در پرستاری و مراقبت از قهرمان مرد داستان هویت خود را بازمی&amp;zwnj;یابند. نثر اینگونه رمان&amp;zwnj;ها عمدتاً سرشار از کلیشه&amp;zwnj;هاست و نویسنده از واژگانی ساده و قواعد دستوری منطبق با هنجارهای زبان بهره می&amp;zwnj;برد. رایج&amp;zwnj;ترین تکنیک&amp;zwnj;های داستان&amp;zwnj;نویسی در این آثار، شیوه&amp;zwnj;هایی است که در رمان&amp;zwnj;های رئالیستی قرن نوزدهم رواج داشت. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اما مهم ترین پرسش برای رادوی، به عنوان یک پژوهشگر دانشگاهی و فمینیست این بود که راز مصرف انبوه چنین رمان&amp;zwnj;هایی نزد زنان چیست؟ او برای یافتن پاسخ این پرسش با گروهی از زنان که در شهر کوچکی پیرامون یک کتابفروشی حلقه&amp;zwnj;&amp;zwnj;ی دوستی به وجود آورده&amp;zwnj; بودند و از خوانندگان پر و پا قرص این دسته رمان&amp;zwnj;ها بودند، مصاحبه&amp;zwnj;هایی انجام داد. او در اثر پژوهشی&amp;zwnj;اش، &amp;laquo;خواندن رمان&amp;zwnj;های عاشقانه&amp;raquo; نشان می&amp;zwnj;دهد که چگونه &amp;laquo;عمل&amp;raquo; خواندن رمان، در &amp;laquo;معنا&amp;raquo;&amp;zwnj;ی رمان&amp;zwnj;ها نقش دارد. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در مصاحبه&amp;zwnj;ها و در پاسخ به این پرسش که این رمان&amp;zwnj;ها چه جذابتی برای شما دارند، این زنان توضیح می&amp;zwnj;دهند که رمان&amp;zwnj;های عامه&amp;zwnj;پسند عاشقانه به عنوان &amp;laquo;گریز&amp;raquo; به آن&amp;zwnj;ها کمک می&amp;zwnj;کنند. اکثر این زنان متأهل و بچه&amp;zwnj;دار بودند. آن&amp;zwnj;ها زیر بار مسئولیت&amp;zwnj;های زیاد مادری و همسری، بخش اعظم روز خود را به مراقبت و سرکشی و توجه به فرزندان و یا شوهر خود می&amp;zwnj;گذراندند. آن&amp;zwnj;ها در میان فشارهای روزمره&amp;zwnj;ی زندگی به&amp;zwnj;عنوان یک زن خانه&amp;zwnj;دار رمان&amp;zwnj;های عامه&amp;zwnj;پسند عاشقانه را نوعی هدیه به خود تلقی می&amp;zwnj;کردند که فرصتی برای گریز و فراغت به آن&amp;zwnj;ها اعطا می&amp;zwnj;کند. خواندن این رمان&amp;zwnj;ها از طرفی لحظاتی برای زنان به همراه دارد که از وظایف سخت خود معاف می&amp;zwnj;شوند و خلوتی از آن خود را می&amp;zwnj;یابند، و از سوی دیگر با دنبال کردن زندگی شخصیت&amp;zwnj;های زنی که با ازدواج و بچه&amp;zwnj;دار شدن به پایان خوش داستان می&amp;zwnj;رسند، برای ادامه&amp;zwnj;ی کارهای روزانه خود روحیه و انرژی می&amp;zwnj;گیرند. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&lt;img alt=&quot;&quot; align=&quot;middle&quot; src=&quot;http://radiozamaneh.com/sites/default/files/vahlovstv03.jpg&quot; /&gt;وحید ولی&amp;zwnj;زاده: اصولاً رمان&amp;zwnj;های عامه&amp;zwnj;پسند عاشقانه تقویت&amp;zwnj;کننده&amp;zwnj;ی نظام ارزش&amp;zwnj;های مردسالار و پدرسالار در جامعه&amp;zwnj;اند. در این میان موفق&amp;zwnj;ترین آن&amp;zwnj;ها داستان&amp;zwnj;هایی هستند که در آن قهرمان زن داستان که عمدتاً از شخصیتی وابسته برخوردار است، به&amp;zwnj;شکل موجودی ضعیف نشان داده می&amp;zwnj;شود.&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;بر اساس این گفته&amp;zwnj;ها، رادوی نتیجه می&amp;zwnj;گیرد که خواندن رمان&amp;zwnj;های عامه&amp;zwnj;پسند عاشقانه نتیجه&amp;zwnj;ی نارضایی از نقش&amp;zwnj;ها و روابط مرسوم جنسیتی درون خانواده&amp;zwnj;ی پدرسالار است. زنان به این دلیل این رمان&amp;zwnj;ها را به دست می&amp;zwnj;گیرند که از وضعیت خود ناخرسندند. مصرف انبوه رمان&amp;zwnj;های عامه&amp;zwnj;پسند عاشقانه نشانگر وسعت ناخرسندی زنان از وظایف و تکالیف نهادینه شده در جامعه&amp;zwnj; است. رادوی نشان می&amp;zwnj;دهد که ضمناً این عمل بخشی از فرآیند سازگار شدن و تن دادن به وضعیت موجود نیز هست.&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;laquo;خواندن رمان&amp;zwnj;های عاشقانه&amp;raquo; نوشته&amp;zwnj;ی جنیس رادوی تأثیر قبل تأملی بر مطالعات فرهنگی و ادبی داشته است و از جمله پیشگامان چرخش مردم&amp;zwnj;نگاری در تحقیقات ادبی به شمار می&amp;zwnj;رود. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در ایران اما خواندن رمان&amp;zwnj;های عامه&amp;zwnj;پسند عاشقانه هنوز مورد بررسی و تحقیق جدی قرار نگرفته است. آیا زنان متأهل و بچه&amp;zwnj;دار ایرانی از خواندن رمان&amp;zwnj;های عامه&amp;zwnj;پسند عاشقانه برای گریز موقت از یکنواختی و دشواری وظایف خانه&amp;zwnj;داری و مراقبت از دیگران بهره می&amp;zwnj;گیرند یا اشکال دیگری از مصرف فرهنگی را به کار می&amp;zwnj;گیرند؟ رمان&amp;zwnj;های عامه&amp;zwnj;پسند عاشقانه&amp;zwnj;ی ایرانی برای چه طیفی از مخاطبان منتشر می&amp;zwnj;شود و معانی و دلالت&amp;zwnj;های اجتماعی و فرهنگی آن چیست؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
</description>
     <comments>https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2011/08/08/5916#comments</comments>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/3813">ادبیات جهان</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/4695">جنیس رادوی</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/4693">نقد ادبی</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/4694">نقد فمینیستی</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/3203">وحید ولی‌زاده</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak">خاک</category>
 <pubDate>Mon, 08 Aug 2011 09:06:35 +0000</pubDate>
 <dc:creator />
 <guid isPermaLink="false">5916 at https://archive.radiozamaneh.com</guid>
  </item>
  <item>
    <title>مثل پول تقلبی</title>
    <link>https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2011/08/06/5880</link>
    <description>&lt;div class=&quot;fb-social-like-widget&quot;&gt;&lt;fb:like  href=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2011/08/06/5880&quot; send=&quot;false&quot; layout=&quot;box_count&quot; show_faces=&quot;false&quot; width=&quot;500&quot; action=&quot;like&quot; font=&quot;arial&quot; colorscheme=&quot;light&quot;&gt;&lt;/fb:like&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-sartitr&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    نقد «سودت و پسرانش»، نخستین رمان اورهان پاموک به مناسبت انتشار آن در کشورهای اروپای مرکزی        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-nevisandeh&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    ناصر غیاثی        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-filefield field-field-maghaleh-image&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    &lt;img  class=&quot;imagefield imagefield-field_maghaleh_image&quot; width=&quot;277&quot; height=&quot;188&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/sites/default/files/ghiorpam01a.jpg?1312742655&quot; /&gt;        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;ناصر غیاثی- نخستین رمان اروهان پاموک &amp;laquo;سودت و پسرانش&amp;raquo; نام دارد که در سال ۱۹۸۲ منتشر شده بود. تا مدت&amp;zwnj;ها پاموک اجازه نمی&amp;zwnj;داد این کتاب به زبان&amp;zwnj;های دیگر ترجمه و منتشر شود. چندی پیش اما نظرش برگشت و ترجمه&amp;zwnj;ی آلمانی ِ &amp;laquo;سودت و پسرانش&amp;raquo; منتشر شد. طبیعی است که منتقدان ادبی بسیاری در رسانه&amp;zwnj;های آلمانی به این رمان پرداختند. ترجمه&amp;zwnj;ی نقد و معرفی این کتاب در روزنامه&amp;zwnj;ی دی&amp;zwnj;سایت را می&amp;zwnj;خوانید.&lt;/p&gt;
&lt;!--break--&gt;&lt;!--break--&gt;&lt;p&gt;&lt;strong&gt;سودت صبح زود بیدار می&amp;zwnj;شود&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;
۱۹۰۵ آن روز در سال هوا خیلی گرم است. سودت صبح زود بیدار می&amp;zwnj;شود. کارهای زیادی دارد. سی و هفت ساله است و تا چند هفته&amp;zwnj;ی دیگر ازدواج می&amp;zwnj;کند. نامزدش نیگان را دو بار دیده است، از دور. اما مطمئن است که نیکان زن مناسب اوست. علاوه براین نیگان دختر یک پاشا هم هست. سودت امروز به دیدن پدر او می&amp;zwnj;رود تا در مورد تدارکات عروسی حرف بزنند. سودت چون می&amp;zwnj;خواهد با طبقات بالا رفت و آمد داشته باشد، یک درشکچه&amp;zwnj;ی اعیانی با درشکچه&amp;zwnj;شی کرایه کرده است. او متعلق به طبقه&amp;zwnj;ی پایین است اما حالا که وارث چراغ فروشی شده است به شرکت&amp;zwnj;های بزرگ جنس می&amp;zwnj;دهد. نقشه&amp;zwnj;هایی در سر دارد و می&amp;zwnj;خواهد زندگی&amp;zwnj;اش را عوض کند. آن وقت&amp;zwnj;ها واردشدن مسلمان&amp;zwnj;ها به کار تجارت امری غیرعادی بود اما از زمانی که یونانی&amp;zwnj;ها و یهودی&amp;zwnj;ها و ارمنی&amp;zwnj;ها آرام آرام پس رانده شدند، به امری عادی تبدیل شد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;به جان سلطان سوءقصد شده&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اما زمانه عوض می&amp;zwnj;شود. تازه به جان سلطان سوقصد شده است. مردم به جوش و خروش درآمده&amp;zwnj;اند و همه&amp;zwnj;ی طبقات در اشتیاق اصلاحات و مدرن شدن هستند. سودت علاقه&amp;zwnj;ای به جهان سیاست ندارد و با ایده&amp;zwnj;آل&amp;zwnj;های سیاسی والا هم که اصلا میانه&amp;zwnj;ی ندارد. او یک تاجر و کسی است که می&amp;zwnj;خواهد رشد کند و در جست&amp;zwnj;وجوی پله&amp;zwnj;های بعدی روبه بالای نردبان اجتماعی است، بنیانگذاری است در جامعه&amp;zwnj;ای که بنیانگذاری را تازه باید یاد بگیرد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&lt;img alt=&quot;&quot; align=&quot;middle&quot; src=&quot;http://radiozamaneh.com/sites/default/files/ghiorpam01.jpg&quot; /&gt;ترجمه&amp;zwnj;ی آلمانی &amp;laquo;سودت و پسرانش&amp;raquo;. این رمان یک رمان خانواده و یک رمان&amp;nbsp;اجتماعی و نخستین رمانی&amp;zwnj;ست که اورهان پاموک، نویسنده&amp;zwnj; ترک و برنده نوبل ادبی نوشته و تا مدت&amp;zwnj;ها با ترجمه&amp;zwnj;ی آن به زبان&amp;zwnj;های دیگر مخالفت می&amp;zwnj;کرد.&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;فصل اول و بلند رمان تنها شرح گشت و گذار سوت با درشکه در آن روز سال ۱۹۰۵ در استانبول است. بیش از ۳۰ سال&amp;nbsp;بعد او را در همان خانه&amp;zwnj;ای می&amp;zwnj;بینیم که آن روزها می&amp;zwnj;خواست بخرد و عملاً هم خریده بود. زندگی زناشویی&amp;zwnj;اش با نیگان خوب و خوش است و دو پسر و یک دختر دارد. تجارتش توسعه یافته و در یک کلام نقشه&amp;zwnj;هایش به عمل درآمده&amp;zwnj;اند. اما حالا دارد به هفتاد سالگی نزدیک می&amp;zwnj;شود و گاهی حافظه&amp;zwnj;اش او را جا می&amp;zwnj;گذارد. تجارتخانه را به دست پسرانش می&amp;zwnj;سپارد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;یک خانواده&amp;zwnj;ی بزرگ و ثروتمند&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;به نظر می&amp;zwnj;آید سروکارمان با زندگی بی&amp;zwnj;دغدغه&amp;zwnj;ی یک خانواده&amp;zwnj;ی بزرگ ثروتمند باشد: زن و مردی بنیانگذار، فرزندان و نوه&amp;zwnj;ها در خانه&amp;zwnj;ای اعیانی زندگی می&amp;zwnj;کنند با باغ&amp;zwnj;های زیبا، خدمتکاران دست به سینه در چپ و راست که برخی&amp;zwnj;شان دهه&amp;zwnj;هاست در خدمت این خانواده هستند. اما یکی از پسرها به ویروس پررمز و رازی مبتلا می&amp;zwnj;شود که تا آن زمان در استانبول کمتر شناخته شده بود. اسمش را بگذاریم اگزیستانسیالیسم، یعنی مسئله&amp;zwnj;ای نسبتاً مدرن که متشکل از این است که انسان به عنوان فرد باید خود را بیافریند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بی&amp;zwnj;تردید متوجه می&amp;zwnj;شویم که این رمان اورهان پاموک نسخه&amp;zwnj;ی ترکی بودنبروک&amp;zwnj;ها است و اروهان پاموک در مؤخره&amp;zwnj;ی کوتاهش به این الگوبرداری اذعان دارد. او برودن&amp;zwnj;بروک&amp;zwnj;ها و آن مدل دیگر آنا کارنینا را از کتابخانه&amp;zwnj;ی پدرش می&amp;zwnj;شناسد، مردی که زیاد می&amp;zwnj;خواند و از نویسنده&amp;zwnj;های بزرگ اروپایی چون ژنرال&amp;zwnj;ها و مقدسین حرف می&amp;zwnj;زد. خانواده&amp;zwnj;ی پاموک هم در یک خانه&amp;zwnj;ی بزرگ پنج طبقه در محله&amp;zwnj;ی نیشانتاش استانبول زندگی می&amp;zwnj;کرد، دقیقاً همان&amp;zwnj;جا و دقیقاً مثل سودت و خانواده&amp;zwnj;اش.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اورهان پاموک نوشتن این نخستین رمانش را در ۲۲ سالگی آغاز کرد و زمانی که سرانجام در سال ۱۹۸۲ انتشار یافت، پاموک ۳۰ ساله بود. پاموک بعدها کتاب اولش را قبول نداشت و می&amp;zwnj;گفت، از اینکه این همه تحت تاثیر الگو&amp;zwnj;های بزرگ رمان خانواده در اروپا بوده، شرمنده است. ممکن است اینطور باشد. این هم ممکن است که نویسنده در نخستین رمانش هنوز آن لحنی را پیدا نکرده باشد که بعدها به حق موجب شهرت او شد. اما برای خواننده&amp;zwnj;ی اروپای میانه&amp;zwnj;ی این روزها &amp;laquo;سودت و پسرانش&amp;raquo; بسیار خواندنی است. این رمان ما را با تصویر تخیلی ِ سرزمینی آشنا می&amp;zwnj;کند که در اروپا هنوز هم شایعات مهمل زیادی درباره&amp;zwnj;اش جریان دارد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;سنجیدن جامعه&amp;zwnj;ی ترکیه با آیده&amp;zwnj;آل&amp;zwnj;های اروپایی&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اگر سودت و فرزندانش شباهت خاصی به خانواده&amp;zwnj;ی بودنبروک دارند، به این علت است که خود را در راه&amp;zwnj;های پیچ در پیچ و باواسطه&amp;zwnj;های بسیار کپی دوری از آن&amp;zwnj;ها می&amp;zwnj;دانند. درون&amp;zwnj;مایه&amp;zwnj;ی مرکزی و تکراری ِاین رمان دقیقاً سنجیدن اوضاع و احوال جامعه&amp;zwnj;ی ترکیه با آیده&amp;zwnj;آل&amp;zwnj;های اروپایی است. بخش بزرگی از رمان شرح داستان پسران سودت در سال&amp;zwnj;های ۱۹۳۶ تا ۱۹۴۰است. پس از مرگ سودت، عثمان پسر بزرگ نقش سرکرده و رئیس خانواده را به عهده می&amp;zwnj;گیرد. در حقیقت نمی&amp;zwnj;شود چیز زیادی درباره&amp;zwnj;ی او گفت. او در نقشی از پیش آمده شده فرومی&amp;zwnj;رود و اگر هم گاهی جانش به تنگ می&amp;zwnj;آید با معشوقه&amp;zwnj;هایش خوش می&amp;zwnj;گذراند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&lt;img alt=&quot;&quot; align=&quot;middle&quot; src=&quot;http://radiozamaneh.com/sites/default/files/ghiorpam02.jpg&quot; /&gt;اورهان پاموک&amp;nbsp;در نخستین اثرش هنوز به&amp;zwnj;طور کامل به بالاترین حد هنرنوشتن دست نیافته. گاهی شخصیت&amp;zwnj;هایش به سبک مقاله فکر می&amp;zwnj;کنند، این&amp;zwnj;جا و آن&amp;zwnj;جا یک شخصیت اندکی دچار تصنع می&amp;zwnj;شود اما در مجموع&amp;nbsp;&amp;laquo;سودت و پسرانش&amp;raquo;&amp;nbsp;بسیار هیجان&amp;zwnj;انگیز است.&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;زندگی رفیک، برادرِ کوچک&amp;zwnj;تر او دستخوش ناآرامی&amp;zwnj;های بیشتری است. به عبارت دقیق&amp;zwnj;تر مسئله رفیک و دوستانش موهیتین و عمر است. این سه از زمان دانشجویی یکدیگر را می&amp;zwnj;شناسند. در زمانی دانشجویی در رشته&amp;zwnj;ی علوم مهندسی در دانشگاه یک گروه سه نفره&amp;zwnj;ی بدنام تشکیل داده بودند. پاموک با داستان این دوستی مرزهای رمان خانواده را می&amp;zwnj;شکند و میدان بازی را به شهرها و مناطق دیگر ترکیه گسترش می&amp;zwnj;دهد؛ و البته موضوع، آن اروپایی تخیلی است که همه&amp;zwnj;ی این سه از طرق مختلف در آن گرفتار آمده&amp;zwnj;اند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;مثل پول تقلبی&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در آن سال&amp;zwnj;های بین ۱۹۳۶ و ۱۹۴۵ در پایان عصر مصطفی کمال، بنیان&amp;zwnj;گذار جمهوری ترکیه هستیم که از سال ۱۹۳۴ نامش آتاتورک به معنی پدر ترک&amp;zwnj;ها بود. از سال ۱۹۲۴ او مقرر کرده که ترکیه مدرنیزه بشود، آن چنان رادیکال که چه بسا نظیراش یحتمل در تاریخ جهان خیلی کم وجود داشته باشد. آتاتورک به&amp;zwnj;طور سیستماتیک و با بی&amp;zwnj;رحمی بنیادها و سنت&amp;zwnj;های یک جمهوری مدرن را جانشین امپراطوری عثمانی کرد. بین دین و حکومت جدایی مطلق ایجاد کرد، از خلیفه و سلطان خلع ید کرد و کشوری چندملیتی را تحت عنوان ملت ترک متحد کرد. به عبارت دیگر سنت&amp;zwnj;هایی به قدمت قرن&amp;zwnj;ها را از بیخ و بن برانداخت و در طول یک دهه مدرنیسم اروپایی راه انداخت که حس بیشتر ترک&amp;zwnj;ها نسبت به آن ، حتی آن&amp;zwnj;هایی که با ایده&amp;zwnj;های آتاتورک کاملاً موافق بودند، مثل حس&amp;zwnj;شان به پول تقلبی بود.&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;این دقیقاً وضع رفیک، موهتین و عمر، این سه دوستی است که با جدیت کامل می&amp;zwnj;خواهند در سه جامه&amp;zwnj;ی مختلف اروپایی زندگی&amp;zwnj;شان را بنا کنند: به عنوان قهرمان رمان قرن نوزدهم، سخنور تاریک والامقام و روشنگری انسان&amp;zwnj;دوست. می&amp;zwnj;شود حدس زد که کارشان عاقبت خوشی نخواهد داشت.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;یک رمان خانواده و یک رمان&amp;nbsp;اجتماعی مهم&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;رمان&amp;zwnj;های مهم خانواده همیشه رمان&amp;zwnj;های مهم اجتماعی هم بوده&amp;zwnj;اند. پاموک نیز استثناء نیست. ممکن است در این نخستین اثرش هنوز به&amp;zwnj;طور کامل به بالاترین حد هنرنوشتن دست نیافته باشد. گاهی شخصیت&amp;zwnj;هایش به سبک مقاله فکر می&amp;zwnj;کنند، این&amp;zwnj;جا و آن&amp;zwnj;جا یک شخصیت اندکی دچار تصنع می&amp;zwnj;شود اما در مجموع این رمان بسیار هیجان&amp;zwnj;انگیز است. اورهان پاموک صفحه به صفحه با دنیایی موجبات بهت&amp;zwnj;مان را فراهم می&amp;zwnj;کند که این چنین تصوراش را نمی&amp;zwnj;کردیم، اگر اساساً زمانی تصورش کرده باشیم. البته موضوع این رمان موضوع اصلی پاموک است: آن به اصطلاح هویت تُرک که آشکارا کمتر واقعیتی قابل سکنی را به نمایش می&amp;zwnj;گذارد تا خیالی چند لایه را.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;laquo;سودت و پسرانش&amp;raquo; مثال خوبی برای این است که از یک رمان خیلی بیشتر می&amp;zwnj;توانیم درباره&amp;zwnj;ی بیگانه&amp;zwnj;ها یاد بگیریم تا از نثراندیشمند برخی اداره&amp;zwnj;کنندگان تمدن. در حالی که در قرن بیستم در استانبول بورژوازی به مثابه بازتولید اروپایی آن به وجود می&amp;zwnj;آید، ما نیز برخی از مناسبات خودمان را درک می&amp;zwnj;کنیم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;http://www.zeit.de/2011/28/L-B-Pamuk&quot;&gt;منبع:&lt;/a&gt;(&lt;a href=&quot;http://www.zeit.de/2011/28/L-B-Pamuk&quot;&gt;+&lt;/a&gt;)&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
</description>
     <comments>https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2011/08/06/5880#comments</comments>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/4662">ادبیات ترکیه</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/3813">ادبیات جهان</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/4663">اورهان پاموک</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/4664">سودت و پسرانش</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/2062">ناصر غیاثی</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/culture/book-review">کتاب زمانه</category>
 <pubDate>Sat, 06 Aug 2011 08:58:26 +0000</pubDate>
 <dc:creator />
 <guid isPermaLink="false">5880 at https://archive.radiozamaneh.com</guid>
  </item>
  <item>
    <title>تبعید در بارسلون</title>
    <link>https://archive.radiozamaneh.com/culture/book-review/2011/08/04/5845</link>
    <description>&lt;div class=&quot;fb-social-like-widget&quot;&gt;&lt;fb:like  href=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/culture/book-review/2011/08/04/5845&quot; send=&quot;false&quot; layout=&quot;box_count&quot; show_faces=&quot;false&quot; width=&quot;500&quot; action=&quot;like&quot; font=&quot;arial&quot; colorscheme=&quot;light&quot;&gt;&lt;/fb:like&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-sartitr&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    نگاهی به «آخرین غروب‌های زمین» نوشته‌ی روبرتو بولانو        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-nevisandeh&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    مجتبا صولت‌پور        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-filefield field-field-maghaleh-image&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    &lt;img  class=&quot;imagefield imagefield-field_maghaleh_image&quot; width=&quot;277&quot; height=&quot;188&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/sites/default/files/solbourm01.jpg?1312580538&quot; /&gt;        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;p&gt;مجتبا صولت&amp;zwnj;پور - روبرتو بولانو (یا بولانیو) بیش از هر چیز عصیان&amp;zwnj;گر است. به قیافه&amp;zwnj;ی معصوم و عینکی&amp;zwnj;اش و ظاهر خوش&amp;zwnj;پوشی که دارد نگاه نکنید، او عصیان&amp;zwnj;گر بودن را شاید از سرزمین مادری&amp;zwnj;اش، شیلی، به ارث برده، شاید هم در میان یکی از انبوه روز&amp;zwnj;هایی که در تبعید، در خاک مکزیک و جاهای دیگر دنیا به سر برده، عصیان را فراگرفته باشد.&lt;/p&gt;
&lt;!--break--&gt;&lt;!--break--&gt;&lt;p&gt;او متولد آمریکای جنوبی، و یک شیلیایی اصیل است. در کودکی، با خانواده&amp;zwnj;اش به مکزیک مهاجرت می&amp;zwnj;کند، و گرچه بعداً چندباری به شیلی برمی&amp;zwnj;گردد، اما اقامتش در وطن به درازا نمی&amp;zwnj;کشد و بیشتر عمر را در مهاجرت و یا تبعید می&amp;zwnj;گذراند. بولانو داستان&amp;zwnj;نویسی را بیشتر به&amp;zwnj;خاطر درآمدش شروع کرد. زمانی که به نان&amp;zwnj;آورِ خانواده تبدیل شد، به&amp;zwnj;طور حرفه&amp;zwnj;ای به نوشتن داستان روی آورد.البته تا پیش از آن، به ادبیات نزدیک و با آن درگیر بود، اما شعر می&amp;zwnj;نوشت، و در این راه هم رادیکال بود. در محافل شاعران چپ&amp;zwnj;گرا رفت&amp;zwnj;و&amp;zwnj;آمد داشت و بعد&amp;zwnj;ها گفت که آن گروه از شاعران، ترکیبی بوده از سورئالیسم و دادائیسم. اخیراً دو کتاب از این نویسنده به فارسی ترجمه شده است. مجموعه داستان &amp;laquo;آخرین غروب&amp;zwnj;های زمین&amp;raquo; یکی از این دو کتاب است که اکنون به بررسی&amp;zwnj;اش می&amp;zwnj;پردازیم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;شکست&amp;zwnj;خورده&amp;zwnj;ها &lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;شخصیت&amp;zwnj;های مورد علاقه&amp;zwnj;ی بولانو، عموماً نویسنده&amp;zwnj;ها و شاعران درجه دو و شکست&amp;zwnj;خورده&amp;zwnj;ای هستند که با وجود نوشتن&amp;zwnj;های مدام و تلاشِ بسیار، چیزی عایدشان نمی&amp;zwnj;شود و روز&amp;zwnj;به&amp;zwnj;روز بیشتر در جلد یک فرد شکست&amp;zwnj;خورده فرو می&amp;zwnj;روند. در کتاب &amp;laquo;آخرین غروب&amp;zwnj;های زمین&amp;raquo; هم آدم&amp;zwnj;ها با هر طبقه و شمایلی، رابطه&amp;zwnj;ی دردناکی با ادبیات دارند؛ رابطه&amp;zwnj;ای که گاهی دار و ندارشان را به خطر انداخته است، اما عشقِ دیوانه&amp;zwnj;وار به ادبیات،&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان عشقی که بولانو هم آن را تجربه&amp;zwnj;گر کرده است، همیشه در میان است و رهایی از آن ممکن نیست. بولانو همچنین در بیشتر داستان&amp;zwnj;هایش روایتگر زندگی و تجربه&amp;zwnj;های خودش است.&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&lt;img alt=&quot;&quot; align=&quot;middle&quot; src=&quot;http://radiozamaneh.com/sites/default/files/solbourm02.jpg&quot; /&gt;مجتبا صولت&amp;zwnj;پور: بولانو عموماً به نویسندگان و شاعران درجه دو و شکست&amp;zwnj;خورده&amp;zwnj;ای که با وجود تلاشِ بسیار چیزی عایدشان نمی&amp;zwnj;شود و روز&amp;zwnj;به&amp;zwnj;روز بیشتر در جلد یک فرد شکست&amp;zwnj;خورده فرو می&amp;zwnj;روند، علاقمند است. در &amp;laquo;آخرین غروب&amp;zwnj;های زمین&amp;raquo; هم شخصیت&amp;zwnj;های داستان رابطه&amp;zwnj;ی دردناکی با ادبیات دارند. ادبیات گاهی دار و ندارشان را به خطر انداخته، اما با این&amp;zwnj;حال به خاطر عشقِ دیوانه&amp;zwnj;وارشان نمی&amp;zwnj;توانند خود را از موقعیت دشواری که در آن به&amp;zwnj;سر می&amp;zwnj;برند برهانند.&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;او در داستان &amp;laquo;خنزرپنزری&amp;raquo; روایتگر پسربچه&amp;zwnj;ای&amp;zwnj;ست که مدرسه نمی&amp;zwnj;رود و در عوض وقتش را در کتاب&amp;zwnj;فروشی&amp;zwnj;ها و سینما&amp;zwnj;ها به کتاب&amp;zwnj; خواندن، فیلم دیدن و گاهی دزدی کردن می&amp;zwnj;گذراند، و این یاد&amp;zwnj;آور بولانوی کودک است، وقتی از روی فقر مالی و عشق به کتاب، دست به دزدی از کتاب&amp;zwnj;فروشی&amp;zwnj;ها می&amp;zwnj;زد، یا در داستان &amp;laquo;آخرین غروب&amp;zwnj;های زمین&amp;raquo; شاهد حضور پدر بولانو هستیم. و به&amp;zwnj;طور ویژه، آخرین داستان کتاب با نام &amp;laquo;فهرست&amp;raquo; اساساً فهرستی&amp;zwnj;ست مشتمل بر اطلاعاتی درباره&amp;zwnj;ی نویسنده&amp;zwnj;ی کتاب.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;تبعید در بارسلون&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;از هیچ فرد تبعیدی انتظار نداشته باشید داستان&amp;zwnj;هایی بنویسد درباره&amp;zwnj;ی آدم&amp;zwnj;هایی که همه&amp;zwnj;ی عمر یک&amp;zwnj;جا نشین بوده&amp;zwnj;اند و در طول سال&amp;zwnj;های پیاپی، در یک خانه، در یک کشور، و در یک فرهنگ بزرگ شده&amp;zwnj;اند. بولانو که یک تبعیدیِ واقعی&amp;zwnj;ست، همیشه درباره&amp;zwnj;ی تبعیدی&amp;zwnj;ها نوشته است. او از شیلیایی&amp;zwnj;هایی نوشته، که در بارسلون، در کاتالان مجله&amp;zwnj;های ادبی می&amp;zwnj;خرند به دنبال مطلع شدن از تازه&amp;zwnj;ترین جوایز ادبی هستند، (داستان &amp;laquo;سنسینی&amp;raquo;) یا درباره&amp;zwnj;ی دو شیلیایی می&amp;zwnj;نویسد که تمام عمر را در کشور&amp;zwnj;های مختلف آمریکای لاتین و اروپا سرگردان&amp;zwnj;اند تا سرانجام یکدیگر را در آلمان ملاقات می&amp;zwnj;کنند و از گذشته&amp;zwnj;ها و همه&amp;zwnj;ی رنج&amp;zwnj;های ماندگارش حرف می&amp;zwnj;زنند (داستان &amp;laquo;مورسیو سیلوا ملقب به چشم&amp;raquo;)،... و این سیر نوشتن از آدم&amp;zwnj;های بی&amp;zwnj;کاشانه، در نوشته&amp;zwnj;های بولانو تا انتها ادامه دارد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;نوشتن، و چیزی فرا&amp;zwnj;تر از آن&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در کتاب &amp;laquo;آخرین غروب&amp;zwnj;های زمین&amp;raquo; با داستان&amp;zwnj;هایی شخصیت&amp;zwnj;محور روبه&amp;zwnj;رو می&amp;zwnj;شویم، که از دل دیکتاتوری و آمریکای لاتین&amp;zwnj;زاده شده&amp;zwnj;اند. شخصیت&amp;zwnj;هایی که خشونت بر آن&amp;zwnj;ها تحمیل شده و با همه&amp;zwnj;ی رنج&amp;zwnj;ها و شکست&amp;zwnj;هایی که تجربه می&amp;zwnj;کنند، در&amp;zwnj;&amp;zwnj; نهایت تبدیل به قهرمان می&amp;zwnj;شوند. این اوج هنر نویسنده است، که از دل کوچک&amp;zwnj;ترین نمونه&amp;zwnj;های جامعه&amp;zwnj;اش، به کشف قهرمان&amp;zwnj;ها پرداخته است. شاعران درجه دو، نویسنده&amp;zwnj;هایی که سرانجام برای مجله&amp;zwnj;های دستِ پایین مطلب می&amp;zwnj;نویسند، نوجوان&amp;zwnj;های سرکش و پیرمردهای معمولیِ شیلی، همه از قهرمان&amp;zwnj;های مورد علاقه&amp;zwnj;ی بولانو هستند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&lt;img alt=&quot;&quot; align=&quot;middle&quot; src=&quot;http://radiozamaneh.com/sites/default/files/solbourm03.jpg&quot; /&gt;آخرین غروب&amp;zwnj;های زمین، روبرتو بولانو، چشمه، چاپ اول: ۱۳۸۹، ۱۵۰۰ نسخه، ۲۱۱ صفحه، ۴۴۰۰ تومان.&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;نویسنده&amp;zwnj;ی کتاب بی&amp;zwnj;&amp;zwnj;&amp;zwnj;نهایت به شخصیت&amp;zwnj;هایش نزدیک شده است آن&amp;zwnj;قدر که نمی&amp;zwnj;توانیم نپذیریم که آدم&amp;zwnj;های کتاب &amp;laquo;آخرین غروب&amp;zwnj;های زمین&amp;raquo; بیش از هر وقت زنده&amp;zwnj;اند و تأثیرگذار. لحن گزارشگر و راویِ گزارش&amp;zwnj;دهنده، که عین دوربینی خستگی&amp;zwnj;ناپذیر و بی&amp;zwnj;روح، ماجرا&amp;zwnj;ها را دنبال می&amp;zwnj;کند، توانسته زند&amp;zwnj;گی واقعی چند شیلیایی مانده در تبعید، مانده در مکزیک و اسپانیا و جاهای دیگر را نشان بدهد و در &amp;zwnj;&amp;zwnj;نهایت همه&amp;zwnj;ی ماجراهای کتاب، جوری با حقیقت زندگی نویسنده&amp;zwnj;اش پیوند خورده که خواننده نمی&amp;zwnj;تواند مرز بین داستان و خودزندگی&amp;zwnj;نوشت (اتوبیوگرافی) را تشخیص دهد. بعضی از نویسنده&amp;zwnj;ها، می&amp;zwnj;نویسند تا کمتر کابوس ببینند، آن&amp;zwnj;ها بزرگ&amp;zwnj;ترین کابوس&amp;zwnj;هایشان را به داستان تبدیل می&amp;zwnj;کنند، و احتمالاً روبرتو بولانو هم به این گروه از نویسندگان تعلق دارد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;او در آمریکای لاتین با همه به&amp;zwnj;جز بورخس مشکل داشت. کاری کرد که ایزابل آلنده از او متنفر شود، مارکز را فردی عاشق جلب&amp;zwnj;توجه دیگران توصیف کرد، از رئالیسم جادویی بد گفت، و در داستان &amp;laquo;فهرست&amp;raquo; درباره&amp;zwnj;ی نرودا می&amp;zwnj;نویسد: &amp;laquo;یک اعتراف: نمی&amp;zwnj;توانم بی&amp;zwnj;آن&amp;zwnj;که واقعاً احساس مریض بودن کنم، خاطرات نرودا را بخوانم.&amp;raquo; به همین دلیل است که در داستان&amp;zwnj;هایش کمتر می&amp;zwnj;توان رد مستقیمی از دیگر نویسنده&amp;zwnj;های بزرگ آمریکای لاتین یافت. او خودش است.&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان جوانِ عینکی شرور، که نمی&amp;zwnj;خواهد مثل هیچکس به&amp;zwnj;نظر برسد. داستان&amp;zwnj;هایش قطب دیگری از ذهنیت نویسنده&amp;zwnj;های آمریکای لاتین را نشان می&amp;zwnj;دهد، که این&amp;zwnj;بار به جای داستان&amp;zwnj;هایِ پُر از شگفتی مارکز، و فضای سیاست&amp;zwnj;زده&amp;zwnj;ی رمان&amp;zwnj;های یوسا، دنیایی واقعی و درگیر با حس تلخ همه&amp;zwnj;ی &amp;zwnj;چیزهایی&amp;zwnj;ست که یک انسان در طول زندگی&amp;zwnj;اش می&amp;zwnj;تواند از دست بدهد. پذیرفته شدن ترجمه&amp;zwnj;ی انگلیسی این کتاب در آمریکا، زمینه&amp;zwnj;ی چاپ دیگر آثار مهم او به زبان انگلیسی را فراهم کرد، و سرانجام محبوبیت و تاثیرگذاری او در آمریکا و اروپا بالا گرفت. &lt;br /&gt;
بولانو بسیار زود مرد؛ در سال ۲۰۰۳ و در حالی که پنجاه ساله بود. با این&amp;zwnj;همه، در دهه&amp;zwnj;ی پایانیِ زندگی&amp;zwnj;اش، به شکل دیوانه&amp;zwnj;واری می&amp;zwnj;نوشت، آن&amp;zwnj;قدر که توانست حکایت&amp;zwnj;های اغراق&amp;zwnj;آمیزی از روند&amp;zwnj; نوشتن&amp;zwnj;های بی&amp;zwnj;وقفه&amp;zwnj;اش را بر سر زبان&amp;zwnj;ها بیندازد. به&amp;zwnj;هر حال، بیشتر از ۱۰ رمان و مجموعه داستان از او به&amp;zwnj;جا مانده است. دو رمان &amp;laquo;کارآگاهان وحشی&amp;raquo; و &amp;laquo;۲۶۶۶&amp;raquo; از معروف&amp;zwnj;ترین آثارش هستند و به&amp;zwnj;خصوص این آخری، از تأثیرگذار&amp;zwnj;ترین رمان&amp;zwnj;های تاریخ ادبیات آمریکای لاتین به&amp;zwnj;شمار می&amp;zwnj;آید.&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;شناسنامه&amp;zwnj;ی کتاب:&lt;br /&gt;
آخرین غروب&amp;zwnj;های زمین، روبرتو بولانو، چشمه، چاپ اول: ۱۳۸۹، ۱۵۰۰ نسخه، ۲۱۱ صفحه، ۴۴۰۰ تومان.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
</description>
     <comments>https://archive.radiozamaneh.com/culture/book-review/2011/08/04/5845#comments</comments>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/3813">ادبیات جهان</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/4637">تبعید در بارسلون</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/4636">روبرتو بولانو</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/2791">مجتبا صولت‌پور</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/culture/book-review">کتاب زمانه</category>
 <pubDate>Thu, 04 Aug 2011 08:14:57 +0000</pubDate>
 <dc:creator />
 <guid isPermaLink="false">5845 at https://archive.radiozamaneh.com</guid>
  </item>
  </channel>
</rss>