<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?><rss version="2.0" xml:base="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/3794/all" xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/">
  <channel>
    <title>ادبیات ایران</title>
    <link>https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/3794/all</link>
    <description></description>
    <language>fa</language>
          <item>
    <title>بهروز شیدا:«سانسور بنیانِ گفتمان سکوت است»</title>
    <link>https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2013/03/12/25082</link>
    <description>&lt;div class=&quot;fb-social-like-widget&quot;&gt;&lt;fb:like  href=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2013/03/12/25082&quot; send=&quot;false&quot; layout=&quot;box_count&quot; show_faces=&quot;false&quot; width=&quot;500&quot; action=&quot;like&quot; font=&quot;arial&quot; colorscheme=&quot;light&quot;&gt;&lt;/fb:like&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-sartitr&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    گفت‌و‌گوی زهرا باقری‌شاد با بهروز شیدا، پژوهشگر ادبی درباره سکوتی که سانسور به ادبیات معاصر ایران تحمیل کرده        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-nevisandeh&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    زهرا باقری‌شاد         &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-filefield field-field-maghaleh-image&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    &lt;img  class=&quot;imagefield imagefield-field_maghaleh_image&quot; width=&quot;277&quot; height=&quot;190&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/sites/default/files/behrshzb01.jpg?1363124537&quot; /&gt;        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;p&gt;زهرا باقری&amp;zwnj;شاد &amp;ndash; شاخه&amp;zwnj;ای از ادبیات داستانی ایران که در خارج از کشور پدید می&amp;zwnj;آید، فقط در حیطه ادبیات فارسی قابل تامل نیست. نویسندگان بزرگی همچون میلان کوندرا نیز تجربه مهاجرت و نوشتن در سرزمینی دیگر را در کارنامه نویسندگی خود دارند.&lt;/p&gt;
&lt;!--break--&gt;&lt;!--break--&gt;&lt;p&gt;حتی این مسأله در ایران نیز یک پدیده تازه نیست و به مهاجرت نویسندگان ایرانی به خارج از کشور در سال&amp;zwnj;های اخیر اختصاص ندارد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بزرگ علوی، صادق چوبک،&amp;nbsp; بهمن فرسی و ابراهيم گلستان فقط&amp;nbsp; تعدادی از نویسندگان ایرانی هستند که پیش از انقلاب یا در سال&amp;zwnj;های نخست انقلاب به خارج از کشور مهاجرت کردند و فعالیت ادبی&amp;zwnj;شان را در خارج از ایران پی گرفتند. از سوی دیگر در طی چند سال گذشته نیز با شدت گرفتن سانسور در ایران عده زیادی از نویسندگان و شاعران از ایران خارج شدند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;درباره تفاوت ادبیات داستانی تولید شده در داخل و خارج از ایران تاکنون سخن&amp;zwnj;ها گفته شده. در این میان بهروز شیدا، پژوهشگر ادبی نظریه تازه&amp;zwnj;ای آورده است: او از گفتمان حاکم بر ادبیات داستانی داخل کشور با عنوان &amp;laquo;گفتمان سکوت&amp;raquo; نام می&amp;zwnj;برد و بر آن است که ادبیات داستانی خارج از کشور در چهارچوب این گفتمان به زیست خود ادامه نمی&amp;zwnj;دهد. با او درباره این موضوع گفت&amp;zwnj;و&amp;zwnj;گو کرده&amp;zwnj;ام.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;شما پیش از این هم به تفاوت ادبیات داستانی داخل کشور و خارج از کشور اشاره کرده&amp;zwnj;اید. اگر بخواهیم این دو ادبیات را از منظر گفتمان&amp;zwnj;های تولیدشده مقایسه کنیم، به نظرتان ادبیات داستانی داخل و خارج از کشور محصول یا محصور در چه گفتمان یا گفتمان&amp;zwnj;هایی&amp;zwnj;ست؟&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;table align=&quot;left&quot; border=&quot;0&quot; cellpadding=&quot;1&quot; cellspacing=&quot;1&quot; style=&quot;width: 230px;&quot;&gt;
&lt;tbody&gt;
&lt;tr&gt;
&lt;td&gt;
&lt;p&gt;&lt;img alt=&quot;&quot; src=&quot;http://www.radiozamaneh.com/sites/default/files/images/behrshzb03.jpg&quot; style=&quot;width: 230px; height: 326px;&quot; /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p class=&quot;rtecenter&quot;&gt;&lt;strong&gt;بهروز شیدا،&lt;/strong&gt; پژوهشگر ادبی:&lt;/p&gt;
&lt;p class=&quot;rtecenter&quot;&gt;گفتمان سکوت البته عبارتی&lt;/p&gt;
&lt;p class=&quot;rtecenter&quot;&gt;متناقض&amp;zwnj;نما است، اما تناقضی در آن نیست. گفتمان سکوت یعنی&lt;/p&gt;
&lt;p class=&quot;rtecenter&quot;&gt;گفتمانی که مرزهای سکوت را&lt;/p&gt;
&lt;p class=&quot;rtecenter&quot;&gt;تعیین می&amp;zwnj;کند؛ یعنی گفتمانی که&lt;/p&gt;
&lt;p class=&quot;rtecenter&quot;&gt;مرزهای مجازِ گفتمان&amp;zwnj;های دیگر را تعیین می&amp;zwnj;کند. گفتمان سکوت&lt;/p&gt;
&lt;p class=&quot;rtecenter&quot;&gt;تنها سانسور نیست؛ سانسور بنیانِ گفتمان سکوت است. سانسور یعنی حذف چیزهایی که امکانِ حضورشان در متن وجود ندارد.&lt;/p&gt;
&lt;p class=&quot;rtecenter&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p class=&quot;rtecenter&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;/td&gt;
&lt;/tr&gt;
&lt;/tbody&gt;
&lt;/table&gt;
&lt;p&gt;پیش از هر چیز به من اجازه بدهید به دو نکته اشاره کنم: نخست این&amp;zwnj;که گمان می&amp;zwnj;کنم از دوران مشروطیت تاکنون حضور پنج گفتمان را در جهانِ انسان ایرانی می&amp;zwnj;توان تشخیص داد: گفتمان اسلامی، گفتمان تجدد آمرانه، گفتمان &amp;laquo;مدرن&amp;raquo; برآمده از اندیشه&amp;zwnj;ی عصر روشنگری، گفتمان اندیشه&amp;zwnj; ایرانی&amp;zwnj; پیش از اسلام، گفتمان چپ. دوم این&amp;zwnj;که هنگامی که از گفتمان&amp;zwnj;های ادبیات داستانی سخن می&amp;zwnj;گوییم، گفتمان&amp;zwnj;هایی را در نظر داریم که به عنوان گفتمان غالب در یک متن داستانی ظاهر می&amp;zwnj;شوند. اما پاسخی به پرسش شما: گفتمان&amp;zwnj;های اصلی&amp;zwnj; ادبیات داستانی&amp;zwnj; بعد از انقلاب در داخل کشور را شاید بتوان این&amp;zwnj;گونه شماره کرد: گفتمان اسلامی، گفتمان چپ که به&amp;zwnj; صورت عمده در سال&amp;zwnj;های&amp;nbsp; ۱۳۶۰ &amp;ndash; ۱۳۵۷ به چشم می&amp;zwnj;خورد و گفتمانِ &amp;laquo;هم&amp;zwnj;قدری&amp;raquo;&amp;zwnj;ی همه&amp;zwnj; گفتمان&amp;zwnj;ها که به دو صورت تبلور پیدا می&amp;zwnj;کند: نخست به صورتِ نقد همه&amp;zwnj; گفتمان&amp;zwnj;ها؛ یعنی تأکید بر &amp;laquo;تقصیرِ&amp;raquo; هر &amp;laquo;پنج گفتمان&amp;raquo; در وضعیت کنونی؛ دوم به صورت انکارِ کلان روایت&amp;zwnj;ها.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در ادبیات داستانی&amp;zwnj; خارج از کشور نیز این گفتمان&amp;zwnj;ها به چشم می&amp;zwnj;خورند: گفتمانِ &amp;laquo;هم&amp;zwnj;قدری&amp;raquo;&amp;zwnj;ی همه&amp;zwnj; گفتمان&amp;zwnj;ها، گفتمان چپ، گفتمان اندیشه&amp;zwnj; ایرانی&amp;zwnj; پیش از اسلام.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;به یک نکته&amp;zwnj; سخت مهم اما در این&amp;zwnj;جا باید توجه کرد: همه&amp;zwnj; گفتمان&amp;zwnj;های ادبیات داستانی&amp;zwnj; در داخل کشور مجبور اند در چهارچوب گفتمان سکوت به صحنه بیایند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;از ویژگی&amp;zwnj;های گفتمان سکوت چیست؟&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;گفتمان سکوت البته عبارتی متناقض&amp;zwnj;نما است، اما تناقضی در آن نیست. گفتمان سکوت یعنی گفتمانی که مرزهای سکوت را تعیین می&amp;zwnj;کند؛ یعنی گفتمانی که مرزهای مجازِ گفتمان&amp;zwnj;های دیگر را تعیین می&amp;zwnj;کند. گفتمان سکوت تنها سانسور نیست؛ سانسور بنیانِ گفتمان سکوت است. سانسور یعنی حذف چیزهایی که امکانِ حضورشان در متن وجود ندارد. گفتمان سکوت اما یعنی این که بیان هیچ سخنی جز در چهارچوبی که گفتمان حاکم تعیین می&amp;zwnj;کند، ممکن نیست. بر مبنای گفتمان سکوت می&amp;zwnj;توان در مورد پاره&amp;zwnj;ای از چیزها هیچ چیز نگفت، اما پاره&amp;zwnj;ای از چیزها را هرگز نمی&amp;zwnj;توان گفت. به عنوان نمونه: اگر قرار باشد گفتمان اسلامی و گفتمانی غیر اسلامی در یک متن داستانی حضور داشته باشد، گفتمان سکوت اجازه نمی&amp;zwnj;دهد، آن گفتمان از گفتمان اسلامی &amp;laquo;بر&amp;zwnj;تر&amp;raquo; تصویر شود. اگر قرار باشد تاریخ ایران در دهه ۱۳۶۰ خورشیدی موضوع یک متن داستانی باشد، گفتمان سکوت اجازه نمی&amp;zwnj;دهد ردی از حقانیت گروه&amp;zwnj;های سیاسی&amp;zwnj; اپوزیسیون در آن متن پیدا یا قابل تأویل باشد. اگر قرار باشد در یک متن داستانی، تاریخ ایران در دهه ۱۳۲۰ خورشیدی تصویر شود، گفتمان سکوت اجازه نمی&amp;zwnj;دهد نقش آیت&amp;zwnj;الله کاشانی در کودتای ۲۸ مردادماهِ سال ۱۳۳۲ برجسته شود یا اندیشه&amp;zwnj; فداییان اسلام مورد پرسش قرار بگیرد. اگر قرار باشد اندیشه&amp;zwnj; بی&amp;zwnj;خدایی در یک متنِ داستانی حضور داشته باشد، گفتمان سکوت اجازه نمی&amp;zwnj;دهد شخصیت&amp;zwnj;هایی که آن اندیشه را حمل می&amp;zwnj;کنند، شادمان، نیک&amp;zwnj;بخت، &amp;laquo;آرمانی&amp;raquo; یا &amp;laquo;رستگار&amp;raquo; تصویر شوند. اگر قرار باشد در یک متن داستانی از رابطه&amp;zwnj; عاشقانه&amp;zwnj; زن و مردی سخن گفته شود، گفتمان سکوت اجازه نمی&amp;zwnj;دهد بسیاری از صحنه&amp;zwnj;ها، سخن&amp;zwnj;ها و ماجراها تصویر شوند. گفتان سکوت از جمله در مورد مفاهیمی چون تشیع، پدر، انقلاب اسلامی، جنگ ایران و عراق، مأمور امنیتی، قصاص، اروتیسم، تصویر زنان، زندانی&amp;zwnj; سیاسی، شعائر دینی &amp;laquo;حساسیت&amp;zwnj;ها&amp;raquo; دارد. بر مبنای گفتمان سکوت خیلی چیزها نباید نوشته &amp;zwnj;شوند؛ خیلی چیزها هم باید &amp;laquo;طور دیگری&amp;raquo; نوشته شوند.&lt;br /&gt;
	&amp;nbsp; البته باید توجه داشت که مرزهای گفتمان سکوت ثابت نیستند؛ که بر مبنای انواع سخن و شرایط گوناگون تغییر می&amp;zwnj;کنند. باز هم به عنوان نمونه: گفتمان سکوت در متن&amp;zwnj;های تاریخی می&amp;zwnj;تواند بخشی از حوادث را تغییر دهد یا حذف کند، در ترجمه&amp;zwnj; یک رمان می&amp;zwnj;تواند به حذف یا تغییر تکه&amp;zwnj;هایی از آن رمان منجر شود. و در ادبیات داستانی می&amp;zwnj;تواند بسیاری از &amp;laquo;عناصر داستانی&amp;raquo; را تحت تأثیر قرار دهد؛ از &amp;laquo;موضوع&amp;zwnj;ها&amp;raquo; تا &amp;laquo;درون&amp;zwnj;مایه&amp;zwnj;ها&amp;raquo;؛ از &amp;laquo;آغازها&amp;raquo; تا &amp;laquo;پایان&amp;zwnj;ها&amp;raquo;.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;این گفتمان را محصول چه شرایطی می&amp;zwnj;دانید و از کی آغاز شده است؟&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;table align=&quot;right&quot; border=&quot;0&quot; cellpadding=&quot;1&quot; cellspacing=&quot;1&quot; style=&quot;width: 230px;&quot;&gt;
&lt;tbody&gt;
&lt;tr&gt;
&lt;td&gt;
&lt;p&gt;&lt;img alt=&quot;&quot; src=&quot;http://www.radiozamaneh.com/sites/default/files/images/behshsh03.jpg&quot; style=&quot;width: 230px; height: 59px;&quot; /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class=&quot;rtecenter&quot;&gt;●گزیده&amp;zwnj;ای از مقالات&lt;/p&gt;
&lt;p class=&quot;rtecenter&quot;&gt;بهروز شیدا&lt;/p&gt;
&lt;p class=&quot;rtecenter&quot;&gt;در سایت او:&lt;br /&gt;
					&lt;a href=&quot;http://www.behroozsheyda.com/&quot;&gt;در سوگ آبی آب&amp;zwnj;ها (لینک)&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class=&quot;rtecenter&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p class=&quot;rtecenter&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;/td&gt;
&lt;/tr&gt;
&lt;/tbody&gt;
&lt;/table&gt;
&lt;p&gt;در پاسخ به چرایی&amp;zwnj; گفتمان سکوتِ جاری در ایران، شاید بتوان به دو دسته دلایل و تأثیرِ دو قلمرو اشاره کرد. دو دسته دلایل عبارت اند از دلایل درزمانی که ریشه&amp;zwnj;های گفتمان سکوت را در همه&amp;zwnj; تاریخ ایران می&amp;zwnj;&amp;zwnj;جویند، دلایل هم&amp;zwnj;زمانی که چرایی&amp;zwnj; گفتمانِ سکوت را در &amp;laquo;حالِ حاضر&amp;raquo; جست&amp;zwnj;وجو می&amp;zwnj;کنند. دو قلمرو نیز عبارت اند از قلمرو سیاسی، قلمرو فرهنگی. در قلمرو سیاسی نقش قدرت حاکم در گفتمان سکوت موضوع سنجش است؛ در قلمرو فرهنگی نقش ویژه&amp;zwnj;گی&amp;zwnj;های فرهنگی&amp;zwnj; &amp;laquo;مردمان&amp;raquo;. که البته این دو قلمرو در دادوستدی دائمی بر یک دیگر تأثیرها دارند. در این جا اما مراد ما از گفتمان سکوت، گفتمانی است که قدرت&amp;zwnj;های حاکم در یک دوران تاریخی بر همه&amp;zwnj; متن&amp;zwnj;هایی که در ایران تولید شده&amp;zwnj;اند، مسلط کرده&amp;zwnj;اند. حالا اگر تنها بر ادبیات داستانی متمرکز شویم، و آغاز ادبیات داستانی را دوران مشروطیت بدانیم، همان&amp;zwnj;گونه که در گفت&amp;zwnj;وگوهایی دیگر نیز اشاره کرده&amp;zwnj;ام از دوران مشروطیت تاکنون به جز سه دوران، گفتمان سکوت&amp;nbsp; در ایران سلطه&amp;zwnj; داشته است. و آن سه دوران عبارت اند از سال&amp;zwnj;هایی از دوران مشروطیت؛ سال&amp;zwnj;های ۱۳۳۲- ۱۳۲۰، یعنی سال&amp;zwnj;های آغاز سلطنت محمدرضا شاه پهلوی، سال&amp;zwnj;های ۱۳۶۰ - ۱۳۵۷ یعنی سال&amp;zwnj;های اولیه&amp;zwnj;ی استقرار جمهوری&amp;zwnj;ی اسلامی.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;شما بر این باور هستید که ادبیات داستانی خارج از کشور در چهارچوب گفتمان سکوت، به زیست خود ادامه نمی&amp;zwnj;دهد. چرا؟&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بله!&amp;nbsp; گمان می&amp;zwnj;کنم ادبیات&amp;nbsp; داستانی در خارج از کشور در &amp;laquo;هوای&amp;raquo; گفتمان سکوت نفس نمی&amp;zwnj;کشد. به این دلیل که در چهارچوب ممنوعیت - محدودیتی که گفتمان سکوت در داخل ایران می&amp;zwnj;پراکند، زنده&amp;zwnj;گی نمی&amp;zwnj;کند؛ به این دلیل که &amp;laquo;قوانین&amp;raquo; جمهوری&amp;zwnj; اسلامی در خارج از کشور حاکم نیست. ادبیاتِ خارج از کشور حوزه&amp;zwnj; دیگری است که صدا و سکوت&amp;zwnj;اش را باید طور دیگری شنید.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;صدا و سکوت ادبیات خارج از کشور محصول چه گفتمان و تحت تأثیر چه عواملی است؟&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در خارج از کشور رعایتِ معیارهای گفتمان سکوت شرط نشر ادبیات نیست. بنابراین سکوت مورد نظر ما تنها از &amp;laquo;نیت نویسنده&amp;raquo; سرچشمه می&amp;zwnj;گیرد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;ادبیات داستانی داخل کشور و ادبیات خارج از کشور از یکدیگر قابل تفکیک هستند یا به نوعی پیوستگی دارند؟&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;با یک&amp;zwnj;دیگر در گفت&amp;zwnj;وگو هستند؛ گاهی در تقابل؛ گاهی در تفاوت؛ گاهی در تشابه.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;بیشترین تشابه را در کدام جنبه دارند و بیشترین تقابل را در کدام جنبه، بیشترین تفاوت را در کدام جنبه؟&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;تشابه را در حضورِ گفتمان &amp;laquo;هم&amp;zwnj;قدری&amp;raquo; گفتمان&amp;zwnj;ها در هر دو ادبیات داستانی&amp;zwnj; داخل کشور و خارج از کشور می&amp;zwnj;بینیم. و اگر تقابل و تفاوت ادبیات داستانی&amp;zwnj; خارج از کشور با ادبیات داستانی&amp;zwnj; داخل کشور را درهم بیامیزیم، تا آن&amp;zwnj;جا که به موضوع سخن ما مربوط می&amp;zwnj;شود، از جمله می&amp;zwnj;توانیم چنین بگوییم: اگر ادبیات داستانی&amp;zwnj; خارج از کشور نبود، روایت دیگری از زندان&amp;zwnj;های سیاسی&amp;zwnj; جمهوری&amp;zwnj; اسلامی نوشته نشده بود، روایت گریز از ایران از &amp;laquo;مرزهای غیرقانونی&amp;raquo; نوشته نشده بود، روایت دیگری از انقلاب اسلامی نوشته نشده بود، روایت دیگری از جهان غرب نوشته نشده بود، روایت دیگری از رابطه&amp;zwnj; دوجنس نوشته نشده بود، روایت دیگری از هستی&amp;zwnj; دگرباشان جنسی نوشته نشده بود، نوعی از &amp;laquo;ادبیات داستانی&amp;zwnj; زنانه&amp;raquo; نوشته نشده بود، &amp;laquo;زبان دیگری&amp;raquo; نوشته نشده بود.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;و در همه&amp;zwnj; این موارد نمونه&amp;zwnj;ها بسیار اند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;آیا اینکه ادبیات خارج از کشور در داخل گفتمان سکوت زیست نمی&amp;zwnj;کند بر کیفیت و کمیت محتوای تولید شده تأثیری داشته است در مقایسه با ادبیات داخل کشور؟&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در حوزه&amp;zwnj; کمیت طبیعی است که ادبیات داخل کشور با ادبیات خارج از کشور قابل مقایسه نیست. ادبیات داخل کشور وسعت دیگری دارد؛ هم در میزان تولید، هم در میزان مخاطب، هم در میزان بازار، هم در میزان تریبون. در حوزه&amp;zwnj; کیفیت اما مکان تولد یک متن تعیین&amp;zwnj;کننده نیست. در خارج از کشور همان&amp;zwnj;قدر امکان تولد متن &amp;laquo;با کیفیت&amp;raquo; هست که در داخل کشور.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;شما این ادعا را چگونه می&amp;zwnj;بینید و چگونه آن را نقد می&amp;zwnj;کنید: &amp;laquo;نویسندگان ایرانی که به خارج از کشور مهاجرت کرده&amp;zwnj;اند در عرصه فعالیت ادبی به پایان رسیده&amp;zwnj;اند&amp;raquo;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در حد یک ادعا. ادعایی که البته به صورت مشخص هیچ چیز نمی&amp;zwnj;گوید؛ حکمی که چنان کلی است که خالی می&amp;zwnj;نماید. ماجرا در خارج از کشور چیز دیگری است: نویسنده&amp;zwnj;گانی متن&amp;zwnj;های &amp;laquo;قوی&amp;zwnj;تری&amp;raquo; نوشته&amp;zwnj;اند. نویسنده&amp;zwnj;گانی متن&amp;zwnj;های &amp;laquo;ضعیف&amp;zwnj;تری&amp;raquo; نوشته&amp;zwnj;اند. نویسنده&amp;zwnj;گانی نویسنده&amp;zwnj;گی آغاز کرده&amp;zwnj;اند. نویسنده&amp;zwnj;گانی نویسنده&amp;zwnj;گی ادامه داده&amp;zwnj;اند. نویسنده&amp;zwnj;گانی کم&amp;zwnj;کار شده&amp;zwnj;اند. نویسنده&amp;zwnj;گانی پُرکار شده&amp;zwnj;اند. نویسنده&amp;zwnj;گانی تغییر مسیر داده&amp;zwnj;اند. نویسنده&amp;zwnj;گانی قلم&amp;zwnj; زمین گذاشته&amp;zwnj;اند. نویسنده&amp;zwnj; ایرانی در خارج از کشور نه بی&amp;zwnj;&amp;zwnj;هویت ویران است، نه اسیرِ غرقابه، نه گیج بی&amp;zwnj;خبری، نه نادان زبان فارسی؛ که مهاجرت یا تبعید می&amp;zwnj;تواند به &amp;laquo;زیستی&amp;raquo; دیگر تبدیل شود؛ به فرصتی دیگر؛ به صدایی دیگر.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;بنابراین شما اینگونه ارزیابی نمی&amp;zwnj;کنید که ادبیات داستانی خارج از کشور، یک ادبیات ابتر است؟&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
	&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;خیر! &amp;laquo;این&amp;zwnj;گونه ارزیابی نمی&amp;zwnj;کنم.&amp;raquo; متنِ ادبیات داستانی&amp;zwnj; خارج از کشور سال&amp;zwnj;ها است که در &amp;laquo;اشکال&amp;raquo; و &amp;laquo;انواع&amp;raquo; گوناگون متولد می&amp;zwnj;شود.&lt;br /&gt;
	&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
</description>
     <comments>https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2013/03/12/25082#comments</comments>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/3794">ادبیات ایران</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/2992">ادبیات تبعید</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/3103">ادبیات مهاجرت</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/9971">بهروز شیدا</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/10509">زهرا باقری شاد</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/category/tags/%D8%B3%D8%A7%D9%86%D8%B3%D9%88%D8%B1">سانسور</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak">خاک</category>
 <pubDate>Tue, 12 Mar 2013 08:45:02 +0000</pubDate>
 <dc:creator>hosseinn</dc:creator>
 <guid isPermaLink="false">25082 at https://archive.radiozamaneh.com</guid>
  </item>
  <item>
    <title>بررسی کتاب منتشر شد</title>
    <link>https://archive.radiozamaneh.com/content/%D8%A8%D8%B1%D8%B1%D8%B3%DB%8C-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%85%D9%86%D8%AA%D8%B4%D8%B1-%D8%B4%D8%AF-0</link>
    <description>&lt;div class=&quot;fb-social-like-widget&quot;&gt;&lt;fb:like  href=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/content/%D8%A8%D8%B1%D8%B1%D8%B3%DB%8C-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%85%D9%86%D8%AA%D8%B4%D8%B1-%D8%B4%D8%AF-0&quot; send=&quot;false&quot; layout=&quot;box_count&quot; show_faces=&quot;false&quot; width=&quot;500&quot; action=&quot;like&quot; font=&quot;arial&quot; colorscheme=&quot;light&quot;&gt;&lt;/fb:like&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-first-news&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    no        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-filefield field-field-article-image&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    &lt;img  class=&quot;imagefield imagefield-field_article_image&quot; width=&quot;250&quot; height=&quot;159&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/sites/default/files/barresi-e_ketab.jpg?1320160259&quot; /&gt;        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;p&gt;شماره ۶۶ فصل&amp;zwnj;نامه بررسی کتاب ویژه هنر و ادبیات در آمریکا، لس آنجلس منتشر شد. این فصل&amp;zwnj;نامه را مجید روشنگر، از ناشران باسابقه ایران به دو زبان فارسی و انگلیسی منتشر می&amp;zwnj;کند.&lt;/p&gt;
&lt;!--break--&gt;&lt;!--break--&gt;&lt;p&gt;
به گزارش بخش فرهنگ رادیو زمانه شماره ۶۶ فصل&amp;zwnj;نامه بررسی کتاب در بیست و یکمین سال انتشار دوره جدیدش منتشر شد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;این شماره بررسی کتاب با نامه&amp;zwnj;ای از غراله علیزاده، رمان&amp;zwnj;نویس که خود را جنگل&amp;zwnj;های شمال ایران به دار آویخت آغاز می&amp;zwnj;شود. غزاله علیزاده این نامه را هنگامی که به بیماری سرطان مبتلا بوده، در سال ۱۳۷۳ یا ۱۳۷۴ از پاریس به سمیه که ظاهراً محرم و دوست عزیز او بوده نوشته است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;غزاله علیزاده در این نامه خطاب به دوستش می&amp;zwnj;نویسد:&lt;br /&gt;
&amp;quot;عزیز دلم، نصف موهایم ریخته است، ولی گاهی دلم می&amp;zwnj;خواهد یکی با همان چند لاخ ور برود. یادت می&amp;zwnj;آید بعد از تزریق&amp;zwnj;ها در تهران، تو با دست&amp;zwnj;های عزیزت این&amp;zwnj;قدر موهایم را نوازش می&amp;zwnj;کردی تا آرامش پیدا کنم؟ چند روز پیش خودم را در آینه دیدم ...&amp;quot;&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&lt;img align=&quot;middle&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;http://radiozamaneh.com/sites/default/files/barrmajro02.jpg&quot; /&gt;غزاله علیزاده، نویسنده رمان خانه ادریسی&amp;zwnj;ها&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;خاطرات کتاب&amp;zwnj;های جیبی مقاله&amp;zwnj;ای&amp;zwnj;ست از مجید روشنگر. نویسنده در این مقاله چگونگی شکل&amp;zwnj;گیری انتشارات فرنکلین و سازمان کتاب&amp;zwnj;های جیبی را شرح می&amp;zwnj;دهد و نشان می&amp;zwnj;دهد که چگونه در سال&amp;zwnj;های دهه ۱۳۳۰ بعد از کودتای ۲۸ مرداد انتشارات فرانکلین با مدیریت همایون صنعتی به نهادی برای ترجمه و ویرایش ادبیات آمریکا تبدیل شد و سپس این فعالیت&amp;zwnj;ها در سازمان کتاب&amp;zwnj;های جیبی در قلمرو ادبیات جهانی به ثمر نشست.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;این مقاله یکی از مهم&amp;zwnj;ترین منابع شناخت صنعت نشر در سال&amp;zwnj;های دهه ۱۳۳۰ تا ۱۳۵۰ به شمار می&amp;zwnj;آید و از طریق آن می&amp;zwnj;توان با نخستین تلاش&amp;zwnj;های نویسندگان و مترجمان نام&amp;zwnj;آشنایی همچون نجف دریابندری و رضا براهنی و بهمن شعله&amp;zwnj;ور و ویراستارانی مانند منوچهر انور آشنا شد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;حمیدرضا رحیمی در مقاله دیگری از این شماره بررسی کتاب به اشعار نگار رها پرداخته و شاداب وجدی &amp;quot;عذاری خلوت&amp;zwnj;نشین&amp;quot; نوشته تقی مدرسی را بررسی کرده است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;شهرنوش پارسی&amp;zwnj;پور در جستاری با عنوان &amp;quot;شاه&amp;quot; کتابی به همین نام نوشته دکتر عباس میلانی را معرفی کرده و دکتر مهدی ادهم وازه&amp;zwnj;نامه پارسی نوشته هومر آبرامیان را بررسیده است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;داستان&amp;zwnj;هایی از جمال میر صادقی و هوشنگ عاشورزاده همراه با اشعاری از شیدا محمدی، پروین باوفا، هما طرزی، محمدرضا شفیعی کدکنی، مریم حبیبی از دیگر مطالبی&amp;zwnj;ست که در قلمرو ادبیات خلاق در این شماره بررسی کتاب منتشر شده است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بررسی کتاب پس از مهاجرت مجید روشنگر به آمریکا دور دوم انتشار خود را آغاز کرد و اکنون وارد بیستمین سال انتشارش در خارج از ایران شده است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
</description>
     <comments>https://archive.radiozamaneh.com/content/%D8%A8%D8%B1%D8%B1%D8%B3%DB%8C-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%85%D9%86%D8%AA%D8%B4%D8%B1-%D8%B4%D8%AF-0#comments</comments>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/3794">ادبیات ایران</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/3103">ادبیات مهاجرت</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/4584">بررسی کتاب</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/6997">فصل نامه های ادبی</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/6998">مجید روشنگر</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/cultural">اخبار فرهنگی هنری</category>
 <pubDate>Tue, 01 Nov 2011 14:04:50 +0000</pubDate>
 <dc:creator />
 <guid isPermaLink="false">8023 at https://archive.radiozamaneh.com</guid>
  </item>
  <item>
    <title>و آن شمایل روی سکه‌ها</title>
    <link>https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2011/09/16/6954</link>
    <description>&lt;div class=&quot;fb-social-like-widget&quot;&gt;&lt;fb:like  href=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2011/09/16/6954&quot; send=&quot;false&quot; layout=&quot;box_count&quot; show_faces=&quot;false&quot; width=&quot;500&quot; action=&quot;like&quot; font=&quot;arial&quot; colorscheme=&quot;light&quot;&gt;&lt;/fb:like&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-sartitr&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    رمان بی‌لنگر به شکل داستان دنباله‌دار در رادیو زمانه        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-nevisandeh&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    بهمن شعله‌ور        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-filefield field-field-maghaleh-image&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    &lt;img  class=&quot;imagefield imagefield-field_maghaleh_image&quot; width=&quot;250&quot; height=&quot;170&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/sites/default/files/bahmshodj01_0.jpg?1316157856&quot; /&gt;        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;p&gt;بهمن شعله&amp;zwnj;ور، بی&amp;zwnj;لنگر، بخش دوم و پایانی فصل چهاردهم: درست آن&amp;zwnj;وقت بود که فهمیدم چرا عمو جلال نمی&amp;zwnj;تواند بگذارد من برگردم و خودم را با عجله به کشتن بدهم. این قضیه خیلی او را به یاد اسکندر می&amp;zwnj;انداخت. احساسات کهنه را دوباره در او برمی&amp;zwnj;انگیخت. آن شکاف کهنه را دوباره بازمی&amp;zwnj;کرد. تمامیت او، هویت او را مورد سئوال قرار می&amp;zwnj;داد.&lt;/p&gt;
&lt;!--break--&gt;&lt;!--break--&gt;&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;(راست بود که او دیگر دست راست شاه نبود. حالا شاه&amp;zwnj;ها و شیخ&amp;zwnj;ها و امیرهای دنیا برای او کار می&amp;zwnj;کردند، از او کمک می&amp;zwnj;خواستند تا نفتشان را از دریا&amp;zwnj;ها بگذراند، برای هواپیما&amp;zwnj;هاشان لوازم یدکی فراهم کند، به تانک&amp;zwnj;هاشان مهمات برساند، شکم سرباز&amp;zwnj;هاشان را سیر کند.) بحث عمو جلال به&amp;zwnj;راستی با من نبود. با اسکندر بود. با اسکندر هم نبود، بلکه با شبح هویت گذشته خودش بود. دلم برایش سوخت. احساس کردم که باید در این کار ارضایش کنم، به&amp;zwnj;خاطر خود او، به&amp;zwnj;خاطر اسکندر.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;گفتم &amp;laquo;عمو جلال. این تصمیم اولین عمل وجودی اصیل زندگی منه.&amp;raquo; &lt;br /&gt;
آن طرف خط سکوت مطلق بود. فکر کردم صدای قورت دادن آب دهن عمو جلال را شنیدم. &lt;br /&gt;
با لحنی مردد گفت &amp;laquo;یه دفعه دیگه بگو.&amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;من جمله&amp;zwnj;ام را اصلاح کردم. &amp;laquo;چه من تصمیم بگیرم که برگردم، چه تصمیم بگیرم که برنگردم، این شاید اولین تصمیم زندگیمه که خودم گرفته&amp;zwnj;م. خودم، متوجه منظورم می&amp;zwnj;شین؟ نه چون به بابا قول داده بودم، نه چون به مادرجون قول داده بودم، نه چون به شما قول داده بودم، یا به اسکندر، یا به سیروس، یا به سام یا به یک کس دیگه، مرده یا زنده.&amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پرسید &amp;laquo;سام کیه؟&amp;raquo; &lt;br /&gt;
گفتم &amp;laquo;یک استعاره&amp;zwnj;اس. بعضی&amp;zwnj;ها می&amp;zwnj;گن فلان و بهمان. من می&amp;zwnj;گم سام.&amp;raquo; &lt;br /&gt;
گفت &amp;laquo;فهمیدم.&amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;img alt=&quot;&quot; align=&quot;middle&quot; src=&quot;http://radiozamaneh.com/sites/default/files/bilklfar.gif&quot; /&gt;من مثل آدمیم که کلید درشو گم کرده، اما انقدر از تاریکی می&amp;zwnj;ترسیده که به&amp;zwnj;جای اینکه توی تاریکی، اونجا که کلیدو گم کرده، دنبالش بگرده، رفته توی روشنایی می&amp;zwnj;گرده، جایی که می&amp;zwnj;دونه کلیدی نیست.&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;&amp;laquo;حرفی که من دارم اینه، که صرف&amp;zwnj;نظر از اینکه چه تصمیمی بگیرم، که برگردم یا برنگردم، اونجا بمونم یا برگردم اینجا، این اولین باریه که در زندگی خودم یک تصمیم گرفته&amp;zwnj;م. و سه روز برای این کار وقت زیادی نیست، هست؟&amp;raquo; &lt;br /&gt;
گفت &amp;laquo;دست&amp;zwnj;کم حرفات داره یه خورده قابل فهم می&amp;zwnj;شه. اون کلمات قلمبه&amp;zwnj;ای که قبلاً به&amp;zwnj;کار بردی چی بود؟&amp;raquo; &lt;br /&gt;
&amp;laquo;اولین عمل وجودی اصیل زندگیم.&amp;raquo; &lt;br /&gt;
گفت &amp;laquo;آره همونا! معنی اون جمله اینه؟ که خودت به اراده خودت یه تصمیم بگیری؟&amp;raquo; &lt;br /&gt;
گفتم &amp;laquo;کم و بیش.&amp;raquo; &lt;br /&gt;
&amp;laquo;و اولین تصمیم وجودی زندگیت باید تصمیمی باشه که احتمالاً به کشتنت بده؟ نمی&amp;zwnj;شه یه تصمیم سبک&amp;zwnj;تری باشه، یه چیزی که فقط یه دستی، یه پایی ازت بشکنه؟ اسکی، کوهنوردی، پرواز بدون موتور، چیزی از این قبیل؟&amp;raquo;&lt;br /&gt;
دیدم تیرم به&amp;zwnj;جای ریسمون به آسمون خورده. باید زور بیشتری می&amp;zwnj;زدم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;گفتم &amp;laquo;عمو جلال. بذارین دومرتبه سعی کنم. من ۳۳ ساله نتونسته&amp;zwnj;م هیچ کاری به اراده خودم بکنم، چون همیشه داشتم کارهای دیگه&amp;zwnj;ای می&amp;zwnj;کردم که به یک آدم دیگه قول داده بودم، مرده یا زنده. تمام عمرم من دویده&amp;zwnj;م که از اونجائی که هستم فرار کنم، فقط واسه اینکه برم یک جای دیگه، چونکه به یک نفر قول داده بودم. در طول این جریان یک جائی از قافله عقب موندم. مدتیه سعی می&amp;zwnj;کنم ببینم کجا از قافله عقب موندم. و بهترین حدسی که می&amp;zwnj;تونم بزنم اینه که یک جایی اونجا، مدت&amp;zwnj;ها پیش. من مثل آدمیم که کلید درشو گم کرده، اما انقدر از تاریکی می&amp;zwnj;ترسیده که به&amp;zwnj;جای اینکه توی تاریکی، اونجا که کلیدو گم کرده، دنبالش بگرده، رفته توی روشنایی می&amp;zwnj;گرده، جایی که می&amp;zwnj;دونه کلیدی نیست. اگه من برگردم، نمی&amp;zwnj;دونم دنبال چی می&amp;zwnj;گردم، نمی&amp;zwnj;دونم چی پیدا می&amp;zwnj;کنم، نمی&amp;zwnj;دونم چه خطرهایی متوجهمه، اما شاید فهمیدن همین مطلب اون کلیدی باشه که دارم دنبالش می&amp;zwnj;گردم.&amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;مدتی دراز به سکوت گذشت. پول تلفن را من نمی&amp;zwnj;دادم. اما اگر هم من می&amp;zwnj;دادم، از این سکوت ناراحت نمی&amp;zwnj;شدم. فصیح&amp;zwnj;ترین سکوتی بود که در عمرم شنیده بودم. عمو جلال آدمی نبود که دنبال کلمات بگردد. وقتی دوباره شروع به صحبت کرد، سئوالش سئوال دیگری بود.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;با لحنی که دیگر مبارزطلبانه نبود گفت &amp;laquo;و مرده&amp;zwnj;ها باید صبر کنن تا اینکه تو تصمیم وجودی اصیلتو بگیری؟&amp;raquo; &lt;br /&gt;
گفتم &amp;laquo;مطمئنم اهمیتی نمی&amp;zwnj;دن. مدت درازی من واسه مرده&amp;zwnj;ها صبر کرده&amp;zwnj;م. حالا بذارین یک کمی اونا واسه من صبر کنن.&amp;raquo; &lt;br /&gt;
پرسید &amp;laquo;پول چقدر داری؟&amp;raquo; &lt;br /&gt;
حالا می&amp;zwnj;دانستم که بحث را برده&amp;zwnj;ام. هم برای اسکندر، هم برای خودم. این همیشه استدلال آخر عمو جلال بود، وقتی&amp;zwnj; که استدلال دیگری نداشت. وقتی می&amp;zwnj;خواست مثمر ثمر باشد، به آدم پول پیشکش می&amp;zwnj;کرد. اما وقتی که استدلال بهتری نداشت هم همین کار را می&amp;zwnj;کرد. هر دو پیشکشی یکسان نبودند. اما آدم را یکسان آزرده می&amp;zwnj;کردند. اگر پول را قبول می&amp;zwnj;کردی آزرده می&amp;zwnj;شدی. اگر نمی&amp;zwnj;کردی آزرده می&amp;zwnj;شدی. اگر آن را می&amp;zwnj;گرفتی احساس بدی می&amp;zwnj;کردی. اگر نمی&amp;zwnj;گرفتی احساس بدی می&amp;zwnj;کردی. انگار که پول عمو جلال با گناه رنگ شده بود. چه تو به آن می&amp;zwnj;خوردی، چه آن به تو می&amp;zwnj;خورد، حال تو بد می&amp;zwnj;شد، بازنده از بازی بیرون می&amp;zwnj;آمدی.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اگر از عمو جلال می&amp;zwnj;پرسیدی آیا دو تا اسکناس پنجی برای خرد کردن یک اسکناس دهی دارد، یا اگر این سئوال را از کس دیگری در گوش&amp;zwnj;رس عمو جلال می&amp;zwnj;کردی، کیف پولش را درمی&amp;zwnj;آورد، یک اسکناس صدی به سویت می&amp;zwnj;انداخت، و می&amp;zwnj;گفت &amp;laquo;بیا. این یه صدیه. توی بانک خوردش کن،&amp;raquo; که مشکل را حل نمی&amp;zwnj;کرد. اگر می&amp;zwnj;پرسیدی نزدیک&amp;zwnj;ترین بانک یا نزدیک&amp;zwnj;ترین دفتر امریکن اکسپرس کجاست، واکنش فوری عمو جلال آن بود که دستش را به سوی کیف پولش ببرد. اگر در گوش&amp;zwnj;رس عمو جلال صحبت از چیزی می&amp;zwnj;کردی که به پول ربط داشت، فکر می&amp;zwnj;کرد که مطلب به&amp;zwnj;او مربوط می&amp;zwnj;شود. مثل این بود که در حضور قیصر بپرسی شمایل چه کسی روی سکه&amp;zwnj;هاست. و اگر به تو پول پیشکش می&amp;zwnj;کرد، چون فکر می&amp;zwnj;کرد منظورت آن بوده، یا بهش برمی&amp;zwnj;خورد چون فکر می&amp;zwnj;کرد منظور دیگری داشتی، تو هیچ شانس بردن نداشتی. و وقتی پول پیشکش می&amp;zwnj;کرد، اگر می&amp;zwnj;گرفتی تو آزرده می&amp;zwnj;شدِی، و اگر نمی&amp;zwnj;گرفتی به او برمی&amp;zwnj;خورد. و آنجا هم هیچ شانس بردن نداشتی. و اگر شازده خانوم&amp;zwnj;ها، شنگول و منگول، آن دور و بر بودند قضیه صد مرتبه بد&amp;zwnj;تر بود. چون همیشه اصرار داشتند که اظهار نظری بکنند، و می&amp;zwnj;توانستند همه چیز را آب و تاب بدهند، و از کاهی کوهی بسازند و از فنجان آبی دریایی. و عمو جلال آن&amp;zwnj;ها را می&amp;zwnj;پرستید.&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;img alt=&quot;&quot; align=&quot;middle&quot; width=&quot;200&quot; height=&quot;136&quot; src=&quot;http://www.radiozamaneh.com/sites/default/files/imagecache/maghaleh_image/amjalshol01_0.jpg&quot; /&gt;اگر در گوش&amp;zwnj;رس عمو جلال صحبت از چیزی می&amp;zwnj;کردی که به پول ربط داشت، فکر می&amp;zwnj;کرد که مطلب به&amp;zwnj;او مربوط می&amp;zwnj;شود. مثل این بود که در حضور قیصر بپرسی شمایل چه کسی روی سکه&amp;zwnj;هاست.&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;اگر در هلسینکی بودی و به عمو جلال در پاریس تلفن می&amp;zwnj;کردی تا سلامی بکنی، و اگر در هلسینکی بودی و به او در پاریس تلفن نمی&amp;zwnj;کردی تا سلامی بکنی، فوق&amp;zwnj;العاده ناخشنود می&amp;zwnj;شد، بلافاصله می&amp;zwnj;پرسید &amp;laquo;کی می&amp;zwnj;آی پیش من؟&amp;raquo; اگر من و من می&amp;zwnj;کردی، یا بهانه می&amp;zwnj;آوردی که وقت نداری، یا برای یک کنفرانس سه روزه آمده&amp;zwnj;ای، یا مرخصی نداری، یا باید به دانشگاه برگردی، یا باید برگردی سر کار، یا با پرواز چار&amp;zwnj;تر آمده&amp;zwnj;ای، یا هر بهانه دیگر، آخرین حرف او بود: &amp;laquo;خرجش چقدر می&amp;zwnj;شه؟&amp;raquo; یا &amp;laquo;پرواز کن، پولشو من می&amp;zwnj;دم،&amp;raquo; یا &amp;laquo;با کونکورد بیا!&amp;raquo; وقت تو مهم نبود. نقشه&amp;zwnj;های تو مهم نبود. کار تو مهم نبود. مرخصی تو مهم نبود. بگذر از آنکه بخواهی توضیح بدهی که دوست دخترت همراهت هست، که هر شب بغلت می&amp;zwnj;خوابد، و دلش می&amp;zwnj;خواهد در تمام طول سفر هر شب بغلت بخوابد. در خانه&amp;zwnj;های عمو جلال، حتی اگر می&amp;zwnj;گذاشتند زنی با خودت ببری که زنت نباشد، توی یک رختخواب نمی&amp;zwnj;خوابیدید.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;می&amp;zwnj;گفت &amp;laquo;با کونکورد بیا!&amp;raquo; صرفنظر از آنکه کونکورد آنجا پرواز می&amp;zwnj;کرد یا نه. و وقتی بلیط هواپیما، یا پول آن، یا چک را قبول می&amp;zwnj;کردی احساس حقارت می&amp;zwnj;کردی، احساس می&amp;zwnj;کردی خودت را فروخته&amp;zwnj;ای، احساس می&amp;zwnj;کردی که در این معامله خیلی ضرر کرده&amp;zwnj;ای، حتی اگر شازده خانوم&amp;zwnj;ها، شنگول و منگول، آنجا نبودند که برایت پشت چشم نازک کنند که بابا جونشون باز برای تو مثمر ثمر شده. و اگر بلیط را قبول نمی&amp;zwnj;کردی، لذا نمی&amp;zwnj;توانستی بروی، به عمو جلال بر می&amp;zwnj;خورد. و اگر اصلا تلفن نمی&amp;zwnj;کردی، یکجوری باد به گوش شازده خانوم&amp;zwnj;ها، شنگول و منگول، می&amp;zwnj;رساند که تو در هلسینکی بودی و تلفن نکردی، و آن&amp;zwnj;ها خبر را به باباجونشان می&amp;zwnj;رساندند. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;عمو جلال دوباره پرسید &amp;laquo;پول چقدر داری؟&amp;raquo; &lt;br /&gt;
گفتم &amp;laquo;دو دلار و سی و پنج سنت، پول خورد.&amp;raquo; &lt;br /&gt;
گفت &amp;laquo;یه چک برات می&amp;zwnj;فرستم.&amp;raquo; &lt;br /&gt;
گفتم &amp;laquo;نه، این کارو نمی&amp;zwnj;کنین. من دیگه روی پای خودمم.&amp;raquo; &lt;br /&gt;
با لحنی تفریحی گفت &amp;laquo;با دو دلار و سی و پنج سنت پول خورد؟&amp;raquo; &lt;br /&gt;
گفتم &amp;laquo;بعله. یه جوری سر می&amp;zwnj;کنم.&amp;raquo; &lt;br /&gt;
&amp;laquo;پول بلیط تهرانتم با همون می&amp;zwnj;دی؟&amp;raquo; &lt;br /&gt;
گفتم &amp;laquo;نه! هنوز تصمیم نگرفتم برم. اما اگه تصمیم گرفتم برم، یه فکری براش می&amp;zwnj;کنم.&amp;raquo; &lt;br /&gt;
&amp;laquo;و وقتی اونجایی چی خرج می&amp;zwnj;کنی؟ با جنگ و تورم و اون چیزا، چک ماهیونه سپرده امانی بابات پول نون پنج روزتم نمی&amp;zwnj;شه.&amp;raquo; &lt;br /&gt;
گفتم &amp;laquo;آره، می&amp;zwnj;دونم. یه فکری هم باید واسه اون بکنم.&amp;raquo; &lt;br /&gt;
&amp;laquo;تلفن چند تا از بر و بچه هامو اونجا بهت می&amp;zwnj;دم که کمکت کنن.&amp;raquo; &lt;br /&gt;
گفتم &amp;laquo;نه، ممنونم. اگه سلامی بخواین بهشون برسونم، با کمال میل. اما کمک نه، لطفاً.&amp;raquo; &lt;br /&gt;
گفت &amp;laquo;می&amp;zwnj;خوای تک رو بشی، آره؟&amp;raquo; &lt;br /&gt;
گفتم &amp;laquo;آره.&amp;raquo; &lt;br /&gt;
گفت &amp;laquo;مثل اسکندر؟&amp;raquo; &lt;br /&gt;
گفتم &amp;laquo;تک رو مثل اون؟ آره. اما نه از اون راهی برم که اون رفت.&amp;raquo; &lt;br /&gt;
گفت &amp;laquo;خوش شانس باشی!&amp;raquo; مطمئنم که این حرف را صمیمانه می&amp;zwnj;زد. و مطمئنم که من هم خیلی به شانس احتیاج داشتم.&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بعد از آنکه عمو جلال تلفن را قطع کرد یک دوش آب سرد گرفتم. من از دوش آب سرد متنفرم. از دوش طولانی با آب داغ کیف می&amp;zwnj;کنم. اما نمی&amp;zwnj;دانم چرا حالا هوس یک دوش آب سرد کردم. این سومین بار در این آخر هفته بود که به من تلفن می&amp;zwnj;کرد، و فکر کردم آخرین بار. اما اشتباه کرده بودم. به محض آنکه از زیر دوش درآمدم، دوباره تلفن زنگ زد. به ساعتم نگاه کردم. ساعت دو و ربع بعد از نصفه شب بود. عمو جلال تنها آدمی است که آن وقت شب تلفن می&amp;zwnj;کند. گویی هرگز نمی&amp;zwnj;داند هیچ کجای دنیا چه ساعتی است، به جز آنجایی که او هست. و با پولی که او برای تلفن راه دور می&amp;zwnj;دهد، و با کارهایی که او برای آدم می&amp;zwnj;کند، چه کسی است که شکایت کند؟ &lt;br /&gt;
پرسید &amp;laquo;چکار داری می&amp;zwnj;کنی؟&amp;raquo; &lt;br /&gt;
گفتم &amp;laquo;همین الان یه دوش آب سرد گرفتم.&amp;raquo; &lt;br /&gt;
پرسید &amp;laquo;مستی؟&amp;raquo; &lt;br /&gt;
گفتم &amp;laquo;نه. بر خلاف معمول هوش هوشم. و خنده&amp;zwnj;دار اینه که امشب هر چی بیشتر ویسکی می&amp;zwnj;خورم بیشتر هوش می&amp;zwnj;شم.&amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;خودم از حرف خودم تعجب کردم. همیشه سعی کرده بودم تا حد امکان معایبم را، یا دست&amp;zwnj;کم آنچه را که او عیب می&amp;zwnj;دانست، از عمو جلال پوشیده نگه دارم. و مشروبخواری را او عیب می&amp;zwnj;دانست. در واقع، هرگز پیش از آن مشروب&amp;zwnj;خواریم را پیش او اعتراف نکرده بودم. اما ناگهان احساس کردم که به تخم چپم هم نیست که عمو جلال چه چیزی را عیب می&amp;zwnj;داند یا نمی&amp;zwnj;داند. فکر می&amp;zwnj;کنم اگر در آن لحظه در رختخواب مشغول جماع بودم، و او می&amp;zwnj;پرسید چکار دارم می&amp;zwnj;کنم، بهش می&amp;zwnj;گفتم دقیقاً دارم چکار می&amp;zwnj;کنم و در چه حالتی. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;img alt=&quot;&quot; align=&quot;middle&quot; src=&quot;http://radiozamaneh.com/sites/default/files/bilengshlbf02.jpg&quot; /&gt;اون چیزی که من در فقرا دوست دارم اینه که اون&amp;zwnj;ها فقط می&amp;zwnj;تونن خودشون رو پیشکش کنن. و اون چیزی که در خیلی پولدار&amp;zwnj;ها ازش متنفرم اینه که هیچوقت خودشون رو پیشکش نمی&amp;zwnj;کنن.&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;گفت &amp;laquo;یه سئوال باید ازت بکنم.&amp;raquo; &lt;br /&gt;
گفتم &amp;laquo;دارم گوش می&amp;zwnj;دم.&amp;raquo; &lt;br /&gt;
گفت &amp;laquo;یه جواب کاملاً رک و راست می&amp;zwnj;خوام.&amp;raquo; &lt;br /&gt;
گفتم &amp;laquo;بهتون می&amp;zwnj;دم.&amp;raquo; از لحن سرد و بی&amp;zwnj;احساس صدای خودم تعجب کردم. فکر نمی&amp;zwnj;کنم هرگز با چنین لحنی با عمو جلال صحبت کرده بودم. فکر نمی&amp;zwnj;کنم کسی را بشناسم که هرگز با چنین لحنی با عمو جلال صحبت کرده باشد. &lt;br /&gt;
پرسید &amp;laquo;راستی از آدم&amp;zwnj;های خیلی پولدار متنفری؟&amp;raquo; &lt;br /&gt;
گفتم &amp;laquo;آره.&amp;raquo; &lt;br /&gt;
&amp;laquo;چرا؟&amp;raquo; &lt;br /&gt;
&amp;laquo;چون منو یاد آدم&amp;zwnj;هایی می&amp;zwnj;اندازن که خیلی فقیرن، خیلی گشنه&amp;zwnj;&amp;zwnj;ن، خیلی سردشونه، و خیلی تحقیر شده&amp;zwnj;ن.&amp;raquo; &lt;br /&gt;
گفت &amp;laquo;حتی اون آدم&amp;zwnj;های خیلی پولداری که کمک می&amp;zwnj;کنن به اون&amp;zwnj;هایی که خیلی فقیرن، خیلی گشنه&amp;zwnj;ن، خیلی سردشونه، و خیلی تحقیر شده&amp;zwnj;ن؟&amp;raquo; &lt;br /&gt;
گفتم &amp;laquo;اون&amp;zwnj;ها وقتی این کار رو می&amp;zwnj;کنن، بیش از همه آدم رو تحقیر می&amp;zwnj;کنن. معمولاً اون چیزی رو که به آدم می&amp;zwnj;دن برای خودشون ارزشی نداره، اما در برابرش می&amp;zwnj;خوان همه چیز آدمو بگیرن. خیال می&amp;zwnj;کنن آدمو خریده&amp;zwnj;ن.&amp;raquo; &lt;br /&gt;
پرسید &amp;laquo;و اونایی که این کارو نمی&amp;zwnj;کنن چی؟&amp;raquo; &lt;br /&gt;
گفتم &amp;laquo;هرگز یا خیلی پولدار نمی&amp;zwnj;شن یا خیلی پولدار نمی&amp;zwnj;مونن. تایمون اهل آتن شکسپیر رو خونده این؟&amp;raquo; &lt;br /&gt;
گفت &amp;laquo;نه.&amp;raquo; &lt;br /&gt;
گفتم &amp;laquo;منم فکر نمی&amp;zwnj;کردم خونده باشین. به هر حال هیچ دلیلی وجود نداره که کسی خیلی پولدار باشه.&amp;raquo; &lt;br /&gt;
پرسید &amp;laquo;تقصیر مرگ اسکندرو به گردن من می&amp;zwnj;دونی؟&amp;raquo; &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;گفتم &amp;laquo;نه. مرگ اسکندر ارتباطی به شما نداشت. شما دلتون می&amp;zwnj;خواد خیال کنین که مرگ اسکندر به شما ارتباط داشت، که زندگی اسکندر به شما ارتباط داشت، که هر کاری که اسکندر می&amp;zwnj;کرد به شما ارتباط داشت. شما دلتون می&amp;zwnj;خواد خیال کنین که هر کاری که هر کی می&amp;zwnj;کنه به شما ارتباط داره.&amp;raquo; &lt;br /&gt;
گفت &amp;laquo;من اسکندرو اونی که بود کردم. اون راه منو دنبال کرد.&amp;raquo; &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;گفتم &amp;laquo;شما هیچکسی رو اونی که بود نکردین. اسکندر و شما چند صباحی با هم از یک راه رفتین. بعد اسکندر به راه خودش رفت و اونی شد که بود. و شما براه خودتون رفتین و اونی شدین که هستین.&amp;raquo; &lt;br /&gt;
پرسید &amp;laquo;و اونی که من هستم چیه؟&amp;raquo; &lt;br /&gt;
&amp;laquo;خودتون نمی&amp;zwnj;دونین چی هستین؟&amp;raquo; &lt;br /&gt;
گفت &amp;laquo;چرا، می&amp;zwnj;دونم. می&amp;zwnj;خواستم بدونم تو فکر می&amp;zwnj;کنی من چی هستم.&amp;raquo; &lt;br /&gt;
گفتم &amp;laquo;راستش اگه شما خودتون می&amp;zwnj;دونین چی هستین نباید هیچ باکی داشته باشین که من چی فکر می&amp;zwnj;کنم هستین. نباید هیچ باکیتون باشه که کی چی فکر می&amp;zwnj;کنه هستین.&amp;raquo; &lt;br /&gt;
باز اصرار کرد: &amp;laquo;اسکندر و من عین هم بودیم.&amp;raquo; &lt;br /&gt;
گفتم &amp;laquo;اشتباه می&amp;zwnj;کنین. سیروس و شما عین همین. هر دوتون می&amp;zwnj;خرین و می&amp;zwnj;فروشین، هر دوتون نیاز دارین که همه دوستتون داشته باشن، و هردوتون بد جوری می&amp;zwnj;خواین که همه مردم کارهاتون رو بپسندن.&amp;raquo; &lt;br /&gt;
پرسید &amp;laquo;و اسکندر چی؟&amp;raquo; &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;گفتم &amp;laquo;اون یه دیدی داشت، یه رویایی داشت. غلط یا درست، یه رویایی داشت. و قیمت اونو با جون خودش پرداخت. شما در تمام عمرتون قیمت هیچ چیز رو، با هیچ چیز، با هیچ چیز بدرد بخوری، نپرداختین. و خیال می&amp;zwnj;کنین که دنیا رو خریدین. و زنتون خیال می&amp;zwnj;کنه که دنیا رو خریده. و دختراتون خیال می&amp;zwnj;کنن که دنیا رو خریدن. اگه شما کسی رو ساختین، اونا رو ساختین. تا این حد حرفتونو تصدیق می&amp;zwnj;کنم.&amp;raquo; &lt;br /&gt;
گفت &amp;laquo;از من متنفری، نیست؟&amp;raquo; &lt;br /&gt;
گفتم &amp;laquo;نه! یه وقتی بهتون عشق و علاقه داشتم. حالا دیگه برام بی&amp;zwnj;تفاوتین. حالا دیگه هیچی ندارین که من بخوام داشته باشم.&amp;raquo; &lt;br /&gt;
گفت &amp;laquo;راستی تصمیم گرفتی تمام پل&amp;zwnj;هاتو پشت سرت بسوزونی، نه؟&amp;raquo; &lt;br /&gt;
گفتم &amp;laquo;اونجایی که شما هستین، من دیگه پل لازم ندارم. چون دیگه از اون رودخونه، در اون نقطه، نمی&amp;zwnj;گذرم.&amp;raquo; &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;با لحنی طعن&amp;zwnj; آمیز گفت &amp;laquo;دیگه فکر نمی&amp;zwnj;کنی هیچوقت به کمک من احتیاج داشته باشی، نه؟&amp;raquo; &lt;br /&gt;
گفتم &amp;laquo;اینجاس که من و شما حرف همدیگه رو نمی&amp;zwnj;فهمیم. شما خیال می&amp;zwnj;کنین خیلی زیاد به من دادین، و برای هیچی. من فکر می&amp;zwnj;کنم شما خیلی کم به من دادین، و در برابرش خیلی زیاد از من گرفتین. اینجاس که خیلی پولدار&amp;zwnj;ها از قافله عقب می&amp;zwnj;مونن. شما به من یک مشت چیز دادین، یک مشت شی، یک مشت کاغذ که روش کله شاه&amp;zwnj;ها و رئیس جمهورا رو انداخته بودن، چیزهایی که برای شما ارزشی نداشت؛ و هیچوقت نفهمیدین برای قبول اون&amp;zwnj;ها من چه قیمتی پرداختم، چون هیچوقت نفهمیدین من در مقابلشون به شما چی دادم. بعد دیگه کم کم این چیزا اونقدر واسه من گرون تموم نشدن، چون برام بی&amp;zwnj;تفاوت شدن، چون شما برام بی&amp;zwnj;تفاوت شدین. حساب&amp;zwnj;ها جور در اومدن. شما به من یه چیزایی دادین که ارزشی برای شما نداشت. و من یه چیزایی رو قبول کردم که ارزشی برای من نداشت. با هم بی&amp;zwnj;حساب شدیم. این همون اشتباهی بود که شما با اسکندر هم کردین، وقتی بهش هشدار دادین که ممکنه دیگه نتونین کمکش بکنین، بدون اینکه بفهمین که اون جایی که اون بود، کمکی که شما می&amp;zwnj;تونستین بهش بکنین، براش مفت نمی&amp;zwnj;ارزید. و وقتی توی اون سیاهچال بهش پیشنهاد کمک کردین تا از اونجا درش بیارین، بعد از اون قیمتی که اون پرداخته بود، نشون می&amp;zwnj;داد که هنوزم نمی&amp;zwnj;فهمیدین که برای گرفتن کمکی که شما می&amp;zwnj;تونستین بهش بکنین، اون چه قیمت گزاف&amp;zwnj;تری رو باید می&amp;zwnj;پرداخت.&amp;raquo;&amp;nbsp;&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;گفت &amp;laquo;پس من به تو هیچی ندادم؛ و اون چیزی که من از تو خواستم چی بوده؟ و اون چیزی که تو به من دادی، چی بوده؟&amp;raquo; &lt;br /&gt;
&amp;laquo;اول من هر چی که دادین قبول کردم، با عشق و علاقه. و تمام وجود خودم رو به شما هدیه کردم، با عشق و علاقه. اما شما فکر کردین که تمام وجود من مال شماست، چون که خریدینش. و وقتی من دیدم که شما فرق این دو تا رو نمی&amp;zwnj;دونین، تمام وجود خودمو پس گرفتم، چون هیچی&amp;zwnj;شو نخریده بودین. اون چیزی که من در فقرا دوست دارم اینه که اون&amp;zwnj;ها فقط می&amp;zwnj;تونن خودشون رو پیشکش کنن. و اون چیزی که در خیلی پولدار&amp;zwnj;ها ازش متنفرم اینه که هیچوقت خودشون رو پیشکش نمی&amp;zwnj;کنن. فکر می&amp;zwnj;کنن مردم پولشون رو بیشتر دوست دارن. و همین طور هم هست. فراموش می&amp;zwnj;کنن که قیمت و ارزش یکی نیستن. ارزش از عشق ما ناشی می&amp;zwnj;شه، و از نیاز ما به اون عشق. قیمت اون چیزی است که آدم توی بازار می&amp;zwnj;پردازه. هیچ ارتباطی به عشق نداره.&amp;raquo; &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;laquo;می&amp;zwnj;شه این رو به یه زبون ساده&amp;zwnj;تر بگی، زبونی که یه آدم خیلی پولدار هم بتونه بفهمه؟&amp;raquo; &lt;br /&gt;
گفتم &amp;laquo;آره. ما هر دو خیلی متکبریم. اما من ترجیح می&amp;zwnj;دم یه متکبر خیلی فقیر باشم، تا یه متکبر خیلی پولدار.&amp;raquo; &lt;br /&gt;
گفت &amp;laquo;فکر می&amp;zwnj;کنم توی خانواده برادرم، سیروس تنها آدمیه که عقل سلیم داره.&amp;raquo; کلام آخر او در این مبحث. &lt;br /&gt;
گفتم &amp;laquo;آره. اون قدر هرچی رو که شما دارین، و هر چی رو که هستین، می&amp;zwnj;دونه. اون آدمی است که سخت بهش نیاز دارین. اون هویت شماست. خدا پدر خیلی پولدارا رو بیامرزه که دنیا رو به ارث می&amp;zwnj;برن. آمین.&amp;raquo; کلام آخر من در این مبحث. &lt;br /&gt;
با خودم گفتم، این آخر داستان من و عمو جلال است. غصه میلیون&amp;zwnj;ها پول مشروع یا نامشروع او دیگر با من نبود.&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
</description>
     <comments>https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2011/09/16/6954#comments</comments>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/3794">ادبیات ایران</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/3241">بهمن شعله‌ور</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/3244">بی لنگر</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak">خاک</category>
 <pubDate>Fri, 16 Sep 2011 07:24:17 +0000</pubDate>
 <dc:creator />
 <guid isPermaLink="false">6954 at https://archive.radiozamaneh.com</guid>
  </item>
  <item>
    <title>عمو جلال و شوالیه‌های مالتا</title>
    <link>https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2011/09/14/6898</link>
    <description>&lt;div class=&quot;fb-social-like-widget&quot;&gt;&lt;fb:like  href=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2011/09/14/6898&quot; send=&quot;false&quot; layout=&quot;box_count&quot; show_faces=&quot;false&quot; width=&quot;500&quot; action=&quot;like&quot; font=&quot;arial&quot; colorscheme=&quot;light&quot;&gt;&lt;/fb:like&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-sartitr&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    رمان بی‌لنگر به شکل داستان دنباله‌دار در رادیو زمانه        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-nevisandeh&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    بهمن شعله‌ور        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-filefield field-field-maghaleh-image&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    &lt;img  class=&quot;imagefield imagefield-field_maghaleh_image&quot; width=&quot;250&quot; height=&quot;170&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/sites/default/files/amjalshol01_0.jpg?1316365329&quot; /&gt;        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;p&gt;بهمن شعله&amp;zwnj;ور - عمو جلال کمی پس از کفن و دفن اسکندر از پست دولتیش کناره&amp;zwnj;گیری کرد. هیچکس نمی&amp;zwnj;دانست آیا از نظر شاه افتاد، یا اینکه مرگ اسکندر هویت دوگانه&amp;zwnj;اش را دستخوش بحران دیگری کرد که اجازه نمی&amp;zwnj;داد زندگیش را بنا بر معمول ادامه دهد، یا اینکه موقع را برای آغاز حرفه بازرگانی که مدت&amp;zwnj;ها پیش در نظر گرفته بود مساعد دید.&lt;/p&gt;
&lt;!--break--&gt;&lt;!--break--&gt;&lt;p&gt;اما یک بار دیگر نبوغ خود را در وقت&amp;zwnj;شناسی و استعداد خود را در ابقاء و جستن از خطر نشان داد. با علم به اینکه شانس هیچ کسی در یک دیوان&amp;zwnj;سالاری فاسد برای ابد نمی&amp;zwnj;پاید، سال&amp;zwnj;ها شرکت&amp;zwnj;های ظاهراً مستقل، به ریاست نوچه&amp;zwnj;های خود تأسیس کرده بود، ارتباطات و اعتبارنامه&amp;zwnj;های لازم را برایشان فراهم کرده بود تا بتوانند مناقصه&amp;zwnj;های دولتی دلخواه را به&amp;zwnj;دست آورند، و دوستانش را در پست&amp;zwnj;های حساس دولتی جا داده بود تا بتوانند همه امکانات لازم را برای داد و ستدهای او را فراهم کنند. وقتی پستش را&amp;zwnj;&amp;zwnj; رها کرد برای خودش یک امپراطوری کوچک تجاری و مالی به&amp;zwnj;وجود آورده بود.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اندکی پس از آن خودش و شرکت&amp;zwnj;هایش نماینده&amp;zwnj;های اختصاصی و شرکای شرکت&amp;zwnj;های عظیم بین&amp;zwnj;المللی شده بودند. توانائی و تمایل آن را داشت که در هر زمانی، در هنگام جنگ یا صلح، قحطی و یا سیل، تحریم اقتصادی یا شورش و انقلاب، برای کارمزد ناچیز ده در صد، در هر کجای دنیا، هر کالایی را از هر کسی بخرد و به هر کسی بفروشد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;گاهی پس از آنکه یک داد و ستد از خط زنجیر شرکت&amp;zwnj;های او و از مرزهای گوناگون گذشته بود، کارمزد او بالغ بر چند صد درصد اصل داد و ستد می&amp;zwnj;شد، و قیمت هر چه بود که می&amp;zwnj;شد حساب کرد، به اضافه رشوه&amp;zwnj;ای که به مأموران دولت&amp;zwnj;های گوناگون در سرتاسر دنیا داده شده بود، و همه چیز قانونی&amp;zwnj;تر از فروختن سیب کنار خیابان. هرگز هیچکسی به&amp;zwnj;خاطر کاری که عمو جلال کرده بود به زندان نمی&amp;zwnj;رفت. خیالت از این بابت راحت بود.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;حالا او آن سوی پرچین بود. یک مأمور فاسد دولت نبود، بلکه نیرویی بود که همه دولت&amp;zwnj;ها را فاسد می&amp;zwnj;کرد. تماس&amp;zwnj;ها و نفوذش مرز و مملکت نمی&amp;zwnj;شناخت. بیش از پیش در خارج زندگی می&amp;zwnj;کرد، در قصر&amp;zwnj;ها و خانه&amp;zwnj;های مجلل و مستحکمی که در همه جای دنیا داشت، اما بیشتر در ساحل جنوب فرانسه. با جت شخصی یا یات شخصی خودش سفر می&amp;zwnj;کرد. تلفن&amp;zwnj;هایش ممکن بود از هر کجای دنیا بیاید: پاریس، لندن، سن موریس، کان، ونیس. از توی لیموزینش که از کنار خانه آدم رد می&amp;zwnj;شد، از هواپیمایش توی هوا، از یات دویست متریش توی دریا. یک نهاد بین&amp;zwnj;المللی شده بود که به هیچ کشور تنهایی تعلق نداشت. خط زنجیر شرکت&amp;zwnj;هایش حالا دیگر از خود شاه و امپراتوری او بزرگ&amp;zwnj;تر بودند. حالا دیگر عمو جلال بود که شاه و یک مشت شاهزاده و شاهزاده خانم تاجرپیشه را در معاملات بین&amp;zwnj;المللی خود شریک می&amp;zwnj;کرد و به&amp;zwnj;شان کارمزد می&amp;zwnj;داد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;شایعات مربوط به او همه جا را پر کرده بود، که در قدس&amp;zwnj;الاقداس فراماسون&amp;zwnj;هاست، که یکی از ایلومیناتی (illuminati) است، که یکی از شوالیه&amp;zwnj;های مالتاست، که عضو کمیسیون سه&amp;zwnj;جانبه است، که از اسلحه&amp;zwnj;فروشان سنگین&amp;zwnj;وزن بین&amp;zwnj;المللی است، که از بزرگان سیا است و شرکت&amp;zwnj;هایش مجرایی هستند برای توزیع پول سیا در سراسر دنیا. هیچکس میزان دقیق ثروتش را نمی&amp;zwnj;دانست. گاهی می&amp;zwnj;شنیدی که کسی را که &amp;laquo;پز صد میلیون دلار رقت&amp;zwnj;بارش را می&amp;zwnj;داد&amp;raquo; مسخره می&amp;zwnj;کند.&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;img alt=&quot;&quot; align=&quot;middle&quot; src=&quot;http://radiozamaneh.com/sites/default/files/amjalshol04.jpg&quot; /&gt;حالا او، عمو جلال&amp;nbsp;آن سوی پرچین بود. یک مأمور فاسد دولت نبود، بلکه نیرویی بود که همه دولت&amp;zwnj;ها را فاسد می&amp;zwnj;کرد&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;روز&amp;zwnj;به&amp;zwnj;روز کمتر دست کسی، حتی فامیل، به دامنش می&amp;zwnj;رسید، اما نشانه&amp;zwnj;های حضورش در همه جا بود: یک سبد حجیم میوه یا یک تاج گل بسیار بزرگ، یک درخت تزئینی غول&amp;zwnj;آسا که از بزرگی توی خانه نمی&amp;zwnj;رفت، برای کریسمس، یا نوروز، یا سال نوی فرنگی، یا سال نوی یهودی، یا سال نوی چینی، بسته به ترکیب فامیل در آن سال. هیچ کیک تولدی را پیش از ورود هدیه عمو جلال، که معمولاً در آخرین لحظه وارد می&amp;zwnj;شد، نمی&amp;zwnj;بریدند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;کی می&amp;zwnj;دانست، شاید از توی جعبه کوچک هدیه یک الماس یک قیراطی در می&amp;zwnj;آمد. و وقتی در نمی&amp;zwnj;آمد، چه دلشکستگی بزرگی! افتخار واقعی آن بود که عمو جلال خودش تلفن کند. هدیه&amp;zwnj;ها را &amp;laquo;بر و بچه&amp;zwnj;های&amp;raquo; او می&amp;zwnj;فرستادند. ولی اگر تلفن می&amp;zwnj;کرد یعنی که به&amp;zwnj;یاد آورده بود، یا کسی به&amp;zwnj;یادش آورده بود که به&amp;zwnj;یاد بیاورد. اگر کسی ازدواج می&amp;zwnj;کرد بزرگ&amp;zwnj;ترین مایه تفکر و تعمق آن بود که عمو جلال چه هدیه&amp;zwnj;ای می&amp;zwnj;فرستد. عروسی&amp;zwnj;ها برای عمو جلال خیلی اهمیت داشتند. اهمیتشان برای زن&amp;zwnj;عمو جلال، شازده، حتی بیشتر بود. اگر او از تو خوشش می&amp;zwnj;آمد، عمو جلال هدیه بهتری بهت می&amp;zwnj;داد. اما اگر او را دلخور کرده بودی، بهتر بود که کل قضیه را فراموش کنی.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اگر کسی عمل جراحی کرده بود، همیشه یک سبد بسیار بزرگ گل در اتاق بهبودی انتظارش را می&amp;zwnj;کشید. برای بچه&amp;zwnj;ها عمو جلال همیشه عروسک&amp;zwnj;ها و حیوانات پارچه&amp;zwnj;ای غول&amp;zwnj;آسا می&amp;zwnj;فرستاد. اگر بچه&amp;zwnj;ای یک&amp;zwnj;بار هدیه&amp;zwnj;ای از عمو جلال گرفته بود، دیگر به هیچ شگردی نمی&amp;zwnj;شد راضیش کرد. هر چیزی که تو بهش می&amp;zwnj;دادی در مقایسه مفت نمی&amp;zwnj;ارزید. هدیه&amp;zwnj;های عمو جلال از دور معلوم بودند. احتیاج نبود آدم کارتشان را بخواند. به هر حال کارت چیزی نمی&amp;zwnj;گفت و هیچوقت هم به خط خود او، یا زن&amp;zwnj;عمو سارا، یا شازده خانوم&amp;zwnj;ها، شنگول و منگول، نبود. جان کلام اینکه، عمو جلال مثل خدا شده بود. هیچ کجا نبود، اما نشانه&amp;zwnj;های حضور و کراماتش همه جا بود. &amp;laquo;برو بچه&amp;raquo;&amp;zwnj;های عمو جلال با کفایت&amp;zwnj;ترین بروبچه&amp;zwnj;های دنیا بودند.&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;عمو جلال هیچ خبر نداشت که چطور روی زندگی قوم و خویش&amp;zwnj;ها و دوست و آشنا&amp;zwnj;هایش اثر می&amp;zwnj;گذارد. مردم عادت کرده بودند که زندگی&amp;zwnj;هاشان را دور عمو جلال متشکل کنند. اگر داشت وارد شهر می&amp;zwnj;شد، خبر ورودش دهن به دهن می&amp;zwnj;گشت. مردم زندگی&amp;zwnj;هاشان را زیر و زبر می&amp;zwnj;کردند، قرارهای قبلیشان را به هم می&amp;zwnj;زدند، دعوت به مهمانی&amp;zwnj;ها را رد می&amp;zwnj;کردند، به عروسی&amp;zwnj;ها نمی&amp;zwnj;رفتند، به عزا&amp;zwnj;ها نمی&amp;zwnj;رفتند، تاریخ مرخصیشان را عوض می&amp;zwnj;کردند تا در فرودگاه حاضر باشند و تقلا کنند که در صف مستقبلین نفر اول باشند، تا به او، یا به زن&amp;zwnj;عمو سارا، یا به شازده خانوم&amp;zwnj;ها، شنگول و منگول، خوش&amp;zwnj;آمد بگویند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اگر زن&amp;zwnj;عمو سارا یا شازده خانوم&amp;zwnj;ها تنها هم می&amp;zwnj;آمدند، همین بساط برقرار بود. دسترسی به آن&amp;zwnj;ها بیشتر بود. کار کمتری داشتند. آن همه معامله نداشتند که بکنند. تنها کاری که داشتند این بود که به سفر بروند، و خرید کنند. به هر حال خشنود کردن زن&amp;zwnj;عمو سارا مهم&amp;zwnj;تر از خشنود کردن عمو جلال بود. و خشنود کردن شازده خانوم&amp;zwnj;ها مهم&amp;zwnj;تر از خشنود کردن زن&amp;zwnj;عمو سارا. یا بهتر است بگوئیم ناخشنود نکردن زن&amp;zwnj;عمو سارا مهم&amp;zwnj;تر بود از ناخشنود نکردن عمو جلال، و ناخشنود نکردن شازده خانوم&amp;zwnj;ها مهم&amp;zwnj;تر بود از ناخشنود نکردن زن&amp;zwnj;عمو سارا. عمو جلال از زن&amp;zwnj;عمو سارا می&amp;zwnj;ترسید، اما شازده خانوم&amp;zwnj;ها چشم و چراغش بودند.&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;img alt=&quot;&quot; align=&quot;middle&quot; src=&quot;http://radiozamaneh.com/sites/default/files/amjalshol02_0.jpg&quot; /&gt;عمو جلال هیچ خبر نداشت که چطور روی زندگی قوم و خویش&amp;zwnj;ها و دوست و آشنا&amp;zwnj;هایش اثر می&amp;zwnj;گذارد. مردم عادت کرده بودند که زندگی&amp;zwnj;هاشان را دور عمو جلال متشکل کنند.&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;اما کوشش برای خشنود کردن شازده خانم&amp;zwnj;ها، شنگول و منگول، هیچ کمکی به هیچ چیز نمی&amp;zwnj;کرد. آن&amp;zwnj;ها انقدر به کوشش همه برای خشنود کردنشان عادت کرده بودند که دیگر حتی متوجه آن هم نمی&amp;zwnj;شدند. اما اگر سعی نمی&amp;zwnj;کردی که خشنودشان کنی، یا اگر کاری می&amp;zwnj;کردی که ناخشنودشان کند، و تقریباً هر کاری ناخشنودشان می&amp;zwnj;کرد، متوجه آن می&amp;zwnj;شدند. بعد چیزی یواشکی زیر گوش باباجونشان می&amp;zwnj;گفتند، یا اینکه ساعت دو بعداز نصفه شب یک تلفن راه دور به آن سر دنیا می&amp;zwnj;کردند تا به باباجونشان بگویند که تو سعی کافی برای خشنود کردن آن&amp;zwnj;ها نکرده بودی، یا اینکه سعی کرده بودی که ناخشنودشان کنی، یا اینکه فلان چیز را گفته بودی، یا فلان کار را کرده بودی، یا فلان چیز را نگفته بودی، یا فلان کار را نکرده بودی. بعد از باباجونشان می&amp;zwnj;خواستند که او هم ناخشنود شود، و دیگر برای تو &amp;laquo;مثمر ثمری&amp;raquo; نباشد. البته هیچ خبر نداشتند که بابا جونشان برای تو مثمر چه ثمری بوده، یا اصلاً برای تو مثمر ثمری بوده یا نه. این از اصول دینشان بود که باباجونشان برای تمام عالم مثمر ثمری بوده. وگرنه چرا مرتب دور دنیا سفر می&amp;zwnj;کرد؟ و هر کاری که باباجونشان کرده بود، آن&amp;zwnj;ها کرده بودند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اگر در حبشه قحطی بود مطمئن بودند که بابا جونشان در آنجا مثمر ثمری بوده. اگر مردم با قایق از کمبوجیه فرار کرده بودند، باباجونشان حتماً در کمبوجیه مثمر ثمری بوده. اگر در ال سالوادور جنگ بود، حتماً باباجونشان در ال سالوادور مثمر ثمری بوده. اگر در نیکاراگوا انقلاب شده بود، بابا جونشان حتماً در نیکاراگوا مثمر ثمری بوده. اگر در کس&amp;zwnj;تاریکا سیل آمده بود بابا جونشان حتماً در کس&amp;zwnj;تاریکا مثمر ثمری بوده. اگر در لهستان تظاهرات بود، حتماً باباجونشان در لهستان مثمر ثمری بوده. و اگر آدم جسارتاً می&amp;zwnj;پرسید که باباجونشان مثمر چه ثمری بوده، و برای چی، و برای کی، و برای کدام طرف دعوا، و علیه کدام طرف دعوا، این ناخشنودشان می&amp;zwnj;کرد. مفهوم ضمنی این سئوال آن بود که بابا جونشان ممکن بود طرف ناحق را گرفته باشد، که طرفی که باباجونشان گرفته بود خود&amp;zwnj;به&amp;zwnj;خود طرف حق نبود، که باباجونشان نمی&amp;zwnj;توانست همه طرف&amp;zwnj;ها را با هم بگیرد. این یعنی اینکه شاید باباجونشان نمی&amp;zwnj;دانست دارد چکار می&amp;zwnj;کند، یا اینکه آن&amp;zwnj;ها نمی&amp;zwnj;دانستند چی دارند می&amp;zwnj;گویند. بعد به بابا جونشان می&amp;zwnj;گفتند که تو سعی کافی برای خشنود کردن آن&amp;zwnj;ها نکرده بودی. و این را باباجونشان هرگز نه می&amp;zwnj;بخشید و نه فراموش می&amp;zwnj;کرد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اگر می&amp;zwnj;خواستی یک دو زاری به یک گدای سر خیابان بدهی می&amp;zwnj;گفتند این کار را نکن. یارو باید کارش از کار گذشته باشد. اگر کاری می&amp;zwnj;شد برای او کرد حتماً بابا جونشان تا آن وقت کرده بود.&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;img alt=&quot;&quot; align=&quot;middle&quot; src=&quot;http://radiozamaneh.com/sites/default/files/amjalshol03.jpg&quot; /&gt;اگر در حبشه قحطی بود مطمئن بودند که بابا جونشان در آنجا مثمر ثمری بوده. اگر مردم با قایق از کمبوجیه فرار کرده بودند، باباجونشان حتماً در کمبوجیه مثمر ثمری بوده. اگر در ال سالوادور جنگ بود، حتماً باباجونشان در ال سالوادور مثمر ثمری بوده. اگر در نیکاراگوا انقلاب شده بود، بابا جونشان حتماً در نیکاراگوا مثمر ثمری بوده. اگر در کس&amp;zwnj;تاریکا سیل آمده بود بابا جونشان حتماً در کس&amp;zwnj;تاریکا مثمر ثمری بوده.&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;اسکندر را نمونه بگیر. بعد از آن همه کار&amp;zwnj;ها که باباجون برای او کرده بود، رفته بود و خودش را به کشتن داده بود. این برای بابا جون خیلی گران تمام شده بود. خیلی ناراحتش کرده بود. چیزی نمانده بود که بابا جون از چشم اعلیحضرت بیفتد. بابا جون جان خودش را برای اسکندر به خطر انداخته بود. اما اسکندر احمق&amp;zwnj;تر از آن بود که حرف بابا جون را بشنود و جان خودش را نجات بدهد. از همه چیز گذشته اسکندر همه چیز را از بابا جون یاد گرفته بود، هر چی که می&amp;zwnj;دانست، درباره انقلاب و مارکسیسم و کمونیسم و سوسیالیسم و همه چی. مگه نمی&amp;zwnj;دونی، بابا جون دبیر اول کمیته ایالتی بود. و حالا اسکندر می&amp;zwnj;خواست به بابا جون درس انقلاب بده! بابا جون رو خجالت بده که چرا قائم مقام نخست وزیره و دوست اعلیحضرته. و این بعد از اونکه بابا جون کلی مارکسیست را از زندان و شکنجه و مرگ نجات داده بود. بعد از اینکه به خیلی هاشون کمک کرده بود که وکیل و وزیر و پولدار بشن.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;برای اسکندر هم همین کارو می&amp;zwnj;خواست بکنه، اگه اسکندر انقدر کله&amp;zwnj;شق نبود. کاری که با بابا جون کرد بخشش&amp;zwnj;ناپذیر بود. می&amp;zwnj;خواست بابا جون رو خجالت بده که چرا خیلی پولداره. انگار که خیلی پولدار بودن گناهه. همه باید خیلی پولدار باشن. این انقلابی&amp;zwnj;ها، این&amp;zwnj;ها مخالف این نیستن که کسی خیلی پولدار باشه. این&amp;zwnj;ها فقط نمی&amp;zwnj;خوان دیگران خیلی پولدار باشن. این&amp;zwnj;ها می&amp;zwnj;خوان همه بیان همه پولاشونو بدن به اونا. و اگه بابا جون انقدر پولدار نبود، چطوری می&amp;zwnj;تونست برای این همه آدم مثمر ثمر باشه؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;فقط آن&amp;zwnj;ها می&amp;zwnj;توانستند اسکندر را این چنین قطعی و تا به این اندازه، احمق و نمک&amp;zwnj;نشناس و بی&amp;zwnj;ملاحظه نسبت به عمو جلال و مقام او ترسیم کنند، که آمده بود و خودش را قربانی شکنجه و مرگ کرده بود، پس از آنکه عمو جلال به او گفته بود که این&amp;zwnj;کار را نکند؛ و اگر آدم یک کلمه در دفاع از اسکندر بیچاره به زبان می&amp;zwnj;آورد، این بی&amp;zwnj;&amp;zwnj;&amp;zwnj;نهایت ناخشنودشان می&amp;zwnj;کرد، چون مفهوم ضمنی آن این بود که آن&amp;zwnj;ها مارکسیسم را نمی&amp;zwnj;فهمیدند، یعنی که باباجونشان هیچوقت دبیر اول کمیته ایالتی نبود، یا اینکه آن&amp;zwnj;ها شاهزاده نبودند، که یعنی باباجونشان قائم مقام نخست وزیر نبود، یا آن&amp;zwnj;ها خون شاهانه در رگ&amp;zwnj;هایشان نداشتند، که یعنی که مامانشان نداشت، یا اینکه آن&amp;zwnj;ها به حد کافی پولدار نبودند، یا اینکه خیلی پولدار بودند، یا اینکه آن&amp;zwnj;ها به اندازه کافی احمق نبودند، یا اینکه خیلی احمق بودند. و آن&amp;zwnj;وقت آن&amp;zwnj;ها ناخشنود می&amp;zwnj;شدند. و به باباجونشان می&amp;zwnj;گفتند که او هم ناخشنود شود.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;به اعتبار باباجونشان خودشان را نخود هر آشی و داخل هر بحث و استدلالی می&amp;zwnj;کردند و درباره همه چیز نظر می&amp;zwnj;دادند. آن&amp;zwnj;ها همه چیز را نه تنها درباره مارکسیسم و سوسیالیسم و ایده&amp;zwnj;آلیسم و انقلاب، بلکه همچنین درباره علوم سیاسی، اقتصاد، فلسفه، ادبیات، موسیقی، مهندسی، نجوم، ستاره&amp;zwnj;شناسی و پزشکی می&amp;zwnj;دانستند. نه تنها برای آنکه بابا جون مارکس را خوانده بود و بوستان سعدی را کتاب&amp;zwnj;نویسی کرده بود، بلکه به&amp;zwnj;خاطر آنکه وقتی آدم برای دنیا مثمر ثمر است، همه چیز را درباره دنیا یاد می&amp;zwnj;گیرد؛ و اگر کسی جرأت می&amp;zwnj;کرد، اشاره بکند به اینکه ممکن بود که در یک رشته&amp;zwnj;ای مجموعه&amp;zwnj;ای متشکل از علم و دانش موجود باشد که احتیاج به تخصصی داشته باشد که باباجونشان ممکن بود نداشته باشد، یا اینکه آن&amp;zwnj;ها ممکن بود نداشته باشند، خیلی ناخشنود می&amp;zwnj;شدند. و وقتی کارت&amp;zwnj;ها و تلفن&amp;zwnj;ها و هدیه&amp;zwnj;ها و چک&amp;zwnj;ها بند می&amp;zwnj;آمدند، آدم می&amp;zwnj;فهمید که ناخشنودی به سرآب رسیده است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;و برای همه آن قوم و خویش&amp;zwnj;ها و دوست و آشنا&amp;zwnj;ها که زندگیشان را دور این کارت&amp;zwnj;ها و تلفن&amp;zwnj;ها و هدیه&amp;zwnj;ها و چک&amp;zwnj;ها متشکل کرده بودند، زندگی کردن به نحوی دیگر امکان&amp;zwnj;پذیر نبود. مثلاً، اگر کسی عروسی کرده بود به این انتظار که شب عروسیش یک چک گنده از عمو جلال دریافت کند، به&amp;zwnj;حساب آنکه عمو جلال با او هم به &amp;zwnj;همان نرخ حساب خواهد کرد که با برادر&amp;zwnj;ها و خواهر&amp;zwnj;هایش کرده بود، و شب عروسی خبری از چک نمی&amp;zwnj;شد، چون ممکن بود چیزی گفته باشد که زن&amp;zwnj;عمو سارا، یا شازده خانوم&amp;zwnj;ها، شنگول و منگول، را ناخشنود کرده باشد، کار عروسی لنگ می&amp;zwnj;شد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;یا اگر عمو جلال برای تحصیلات تو مثمر ثمر شده بود، و عمو جلال شیفته آن بود که برای تحصیلات آدم&amp;zwnj;ها مثمر ثمر باشد، چون این به معنای آن بود که او آن&amp;zwnj;ها را ساخته بود، یا به عبارت دیگر آن&amp;zwnj;ها را خریده بود، و بعد از چک شهریه خبری نمی&amp;zwnj;شد، چون که ممکن بود چیزی گفته باشی که شازده خانوم&amp;zwnj;ها، شنگول و منگول، را ناخشنود کرده باشی، کار تحصیلاتت لنگ می&amp;zwnj;شد.&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;یا اگر بیکار بودی و عادت کرده بودی دنبال کار نگردی، یا کار پیدا نکنی، به&amp;zwnj;خصوص اگر این عادت را هم کرده بودی که شاهانه زندگی کنی، و از چک ماهانه خبری نمی&amp;zwnj;شد، چون در روز معینی ریخت ماهت را در فرودگاهی نشان نداده بودی، یا یادت رفته بود که در موقع معینی کارتی یا دسته&amp;zwnj;گلی بفرستی، یا در محفل معینی حرفی زده بودی یا کاری کرده بودی که سبب ناخشنودی شود، کار خوردنت دچار اشکال می&amp;zwnj;شد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;و حالا که من هیچ کاری نکرده بودم که مرا پیش عمو جلال عزیز کند، یا مرا پیش زن&amp;zwnj;عمو سارا عزیز کند، یا مرا پیش شازده&amp;zwnj;خانوم&amp;zwnj;ها، شنگول و منگول، عزیز کند، در واقع هر چه در توانائیم بود کرده بودم تا سبب ناخشنودی همه&amp;zwnj;شان بشوم، چرا عمو جلال این چنین مشتاق بود که نگذارد من برگردم و، به&amp;zwnj;قول او، خودم را با عجله به کشتن بدهم. &lt;br /&gt;
بالاخره گفت &amp;laquo;تو هم عین اسکندری، کله شق، سمج، و در اشتباه.&amp;raquo;&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;درست آن&amp;zwnj;وقت بود که فهمیدم چرا عمو جلال نمی&amp;zwnj;تواند بگذارد من برگردم و خودم را با عجله به کشتن بدهم. این قضیه خیلی او را به یاد اسکندر می&amp;zwnj;انداخت. احساسات کهنه را دوباره در او برمی&amp;zwnj;انگیخت. آن شکاف کهنه را دوباره بازمی&amp;zwnj;کرد. تمامیت او، هویت او را مورد سئوال قرار می&amp;zwnj;داد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ادامه دارد&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;طرح: رادیو زمانه&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
</description>
     <comments>https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2011/09/14/6898#comments</comments>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/3794">ادبیات ایران</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/3241">بهمن شعله‌ور</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/4353">بی‌لنگر</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak">خاک</category>
 <pubDate>Wed, 14 Sep 2011 07:33:37 +0000</pubDate>
 <dc:creator />
 <guid isPermaLink="false">6898 at https://archive.radiozamaneh.com</guid>
  </item>
  <item>
    <title>مردان بدون زنان در ادبیات ایران</title>
    <link>https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2011/08/24/6339</link>
    <description>&lt;div class=&quot;fb-social-like-widget&quot;&gt;&lt;fb:like  href=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2011/08/24/6339&quot; send=&quot;false&quot; layout=&quot;box_count&quot; show_faces=&quot;false&quot; width=&quot;500&quot; action=&quot;like&quot; font=&quot;arial&quot; colorscheme=&quot;light&quot;&gt;&lt;/fb:like&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-nevisandeh&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    مهسا صارمی        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-filefield field-field-maghaleh-image&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    &lt;img  class=&quot;imagefield imagefield-field_maghaleh_image&quot; width=&quot;277&quot; height=&quot;188&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/sites/default/files/masarfl01.jpg?1314553750&quot; /&gt;        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;p&gt;مهسا صارمی &amp;ndash; پیش از آنکه به موضوع &amp;laquo;نوشتار یا ادبیات زنانه&amp;raquo; بپردازم، ابتدا بخشی از &amp;laquo;زنان بدون مردان&amp;raquo; نوشته&amp;zwnj; شهرنوش پارسی پور را می&amp;zwnj;خوانیم:&lt;/p&gt;
&lt;!--break--&gt;&lt;!--break--&gt;&lt;p&gt;&amp;laquo;بکارت من مثل درخت است.&amp;raquo; باید صورتش را در آینه می&amp;zwnj;دید. &amp;laquo;شاید برای همین است که من سبزم.&amp;raquo; صورتش سبزه&amp;zwnj;ای بود که به زردی می&amp;zwnj;زد. زیر چشم&amp;zwnj;هایش پر از چروک بود و رگی در پیشانیش داشت که همیشه به چشم می&amp;zwnj;خورد. آقای احتشامی گفته بود: &amp;laquo;شما چه قدر سردید، مثل یخ&amp;raquo; فکر کرد. &amp;laquo;نه مثل یخ. من درختم.&amp;raquo; &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;می&amp;zwnj;توانست خودش را در زمین بکارد. &amp;laquo;خب من تخم که نیستم. درختم. باید خودم را نشا کنم&amp;raquo; &lt;br /&gt;
مهدخت خیال داشت در باغ بماند و اول زمستان خود را نشا بزند. این را باید از باغبان&amp;zwnj;ها می&amp;zwnj;پرسید که چه وقتی برای نشا زدن خوب است. او که نمی&amp;zwnj;دانست، ولی مهم نبود. می&amp;zwnj;ماند و نشا می&amp;zwnj;زد. شاید درخت می&amp;zwnj;شد. می&amp;zwnj;خواست کنار رودخانه بروید. با برگ&amp;zwnj;هایی سبز&amp;zwnj;تر از لجن و حسابی به جنگ حوض برود. اگر درخت می&amp;zwnj;شد آن وقت جوانه می&amp;zwnj;زد. پر از جوانه می&amp;zwnj;شد. جوانه&amp;zwnj;هایش را به دست باد می&amp;zwnj;داد. یک باغ پر از مهدخت. مجبور می&amp;zwnj;شدند تمام درختان آلبالو و گیلاس را ببرند تا مهدخت بروید. مهدخت می&amp;zwnj;رویید.&amp;raquo; (زنان بدون مردان، شهرنوش پارسی&amp;zwnj;پور)&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;نوشتار یا ادبیات زنانه&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;نوشتار یا ادبیات زنانه، نوشتاری است که به بیان تن، عواطف، احساسات، تخیلات و خواسته&amp;zwnj;های زنانه می&amp;zwnj;پردازد. این نوشتار تحت شرایط موجود در جوامع آزاد می&amp;zwnj;تواند به نبوغ برسد و در برخی جوامع با سرکوب رو&amp;zwnj;به&amp;zwnj;رو شود. زبان یا نوشتار زنانه که امروزه یکی از محوری&amp;zwnj;ترین موضوعات و اصلی&amp;zwnj;ترین اهداف فمینیسم است، با نظریه&amp;zwnj;های نظریه&amp;zwnj;پردازانی چون ژولیا کریستوا، لوس ایریگاری و سوزان بوردیو تدوین یافت و کامل شد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&lt;img alt=&quot;&quot; align=&quot;middle&quot; src=&quot;http://radiozamaneh.com/sites/default/files/masarfl04.jpg&quot; /&gt;مهسا صارمی - یکی از خط قرمزهای مشخص که در اکثر جوامع موجود است و همواره با سانسور در ادبیات مواجه می&amp;zwnj;شود مربوط به بیان تمایلات و نیازهای جنسی زنان و نوشته&amp;zwnj;های تنانه بوده است.&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;
الین شووال&amp;zwnj;تر ادبیات زنانه را &amp;laquo;نقد زنانه&amp;raquo; و آدرین ریچ &amp;laquo;باز- ژرف&amp;zwnj;نگری&amp;raquo; می&amp;zwnj;نامد. (فرهنگ نظریه&amp;zwnj;های فمینیستی، مگی هام. ترجمه فیروزه مهاجر، نوشین احمدی خراسانی، فرخ قره&amp;zwnj;داقی)&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در جامعه&amp;zwnj;ی امروز ایران و سایر جوامع با این ساختار، سایه&amp;zwnj;ی مردسالاری قدم به قدم به زندگی خصوصی زنان نزدیک می&amp;zwnj;شود، دست به حذف هستی و ارزش&amp;zwnj;های زنانه می&amp;zwnj;زند و برای اثبات و نشان دادن مردسالاری در زندگی خصوصی تلاش می&amp;zwnj;کند. هر چند عده&amp;zwnj;ای از زنان هم در آبیاری زمین مردسالاری همدستی می&amp;zwnj;کنند. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;تا پیش از تحول در ادبیات زنانه، زنان و مردان، زنان را آنطور که بودند نمی&amp;zwnj;دیدند بلکه زنان ابژه&amp;zwnj;هایی در نوشته&amp;zwnj;هایشان بودند که نمی&amp;zwnj;خواستند به مسائل جنسی و جنسیتیشان نزدیک شوند. دلیل عدم نزدیک شدن به ادبیات زنانه عدم جسارت، آگاهی و شناخت و نیز شرایط اجتماعی، سیاسی و عرفی بوده است. همچنین برخی از نویسندگان به دلیل شرایط فرهنگی و اجتماعی حاکم و تکیه خوانندگان بر آداب و رسوم و ترس از تلنگر&amp;zwnj;ها، به حریم ممنوع شمرده&amp;zwnj;شده زنانه نمی&amp;zwnj;پردازند، زیرا نمی&amp;zwnj;خواهند خوانندگان خود را از دست بدهند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;نیازهای جنسی زنان و نوشته&amp;zwnj;های تن&amp;zwnj;محور&lt;br /&gt;
&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;یکی از خط قرمزهای مشخص که در اکثر جوامع موجود است و همواره با سانسور در ادبیات مواجه می&amp;zwnj;شود مربوط به بیان تمایلات و نیازهای جنسی زنان و نوشته&amp;zwnj;های تنانه که از آن&amp;zwnj;ها به عنوان زبان بدن زنانه یاد می&amp;zwnj;شود، بوده است. هر&amp;zwnj;گاه که سخن از تن و تنانگی و خواسته&amp;zwnj;های زنانه می&amp;zwnj;شد، عده&amp;zwnj;ای آن را تنها به لذت&amp;zwnj;های جنسی زن تقلیل می&amp;zwnj;دادند و به این ترتیب آن را مستحق تیغ تیز سانسور می&amp;zwnj;خوانند. چرا که جامعه&amp;zwnj;ی مردسالار بیان زنانگی را مقابل ارزش&amp;zwnj;های مردانه و خلاف معیارهای موجود در فضای فرهنگی و هنری جامعه&amp;zwnj;ای می&amp;zwnj;داند که همواره با سانسور مواجه بوده است. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اما آیا قرار است زن&amp;zwnj;ها مقابل مردان بایستند و سعی در تثبیت برتری جنسی بر جنس دیگر کنند؟ &lt;br /&gt;
پیش&amp;zwnj;تر شهلا لاهیجی درباره وظیفه ادبیاتی که از درون یا بر بستر هستی زنانه شکل می&amp;zwnj;گیرد، گفته است: &amp;laquo;زنان بارویی را شکسته&amp;zwnj;اند و دارند خودشان از خود و از جهان می&amp;zwnj;نویسند. این خود از خود انسان است؛ انسانی که مورد تعدی بیشتری قرار گرفته است. به عنوان مثال، کارهای تونی موریسون کجایش ادبیات فمنیستی و برتری&amp;zwnj;جویانه جنس&amp;zwnj;هاست؟ او در واقع فلاکت بشری را تعریف می&amp;zwnj;کند که بخش عمده&amp;zwnj;ای از این فلاکت بشری فلاکت زنان است؛ اما بدین معنا نیست که فلاکت مردان نیست؛ ولی برای زنان پررنگ&amp;zwnj;تر است و فلاکت مردان به خاطر فلاکت زنان است.&amp;raquo;&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;او با بیان این مطلب که چیز خاصی به نام ادبیات فمنیستی به مفهوم نظریه برتری&amp;zwnj;جویانه نمی&amp;zwnj;شناسم، متذکر می&amp;zwnj;شود: &amp;laquo;در این ادبیات فقط رنج&amp;zwnj;های زنانه است که تعریف می&amp;zwnj;شود؛ آن هم به عنوان رنج&amp;zwnj;های بشری.&amp;raquo;&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;نگرش مردانه و زنانه در نوشتار&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;زنان سال&amp;zwnj;هاست که از دریچه&amp;zwnj;ی دید مردان به خود می&amp;zwnj;نگرند و با تعریف مردان نسبت به خود، خود را می&amp;zwnj;شناسند. می&amp;zwnj;توان به زنان قهرمان&amp;zwnj;صفت در &amp;laquo;چشم&amp;zwnj;هایش&amp;raquo; نوشته بزرگ علوی اشاره کرد. این زنان قهرمان&amp;zwnj;صفت در اختیار مردهای قهرمان قرار گرفته&amp;zwnj;اند و در نقش&amp;zwnj;هایی مانند مادر ایده&amp;zwnj;آل و معشوقه به&amp;zwnj;خوبی ظاهر می&amp;zwnj;شوند. اصولاً در ادبیات مردانه، مردان زنان را زنانی ایده&amp;zwnj;آل، سنتی و زیباروی و صاحب&amp;zwnj; اندام و ظاهری وسوسه&amp;zwnj;انگیز می&amp;zwnj;بینند. در ادبیات مردانه بر زیبایی ظاهری زن تأکید می&amp;zwnj;شود. اما زنان در ادبیات خود، زنان را فارغ از دریچه زیبا بینی و اندام و صورت زیبا می&amp;zwnj;بینند. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;سارا الف. شاعر و گرافیست می&amp;zwnj;گوید: &amp;laquo;از دهه هشتاد به بعد، زنانی وارد عرصه شعر، داستان و ادبیات شدند. در ادبیات این زنان، دو نگاه وجود دارد که من این&amp;zwnj;گونه تقسیم&amp;zwnj;بندی می&amp;zwnj;کنم، یکی نگاه صرفاً زنانه و دیگری نگاه مردانه به زن است که گاهی به شکل نگاه فالوس محور مردسالار ظاهر می&amp;zwnj;شود. عده&amp;zwnj;ای زنانه&amp;zwnj;نویسی را تنها نوشتن از بدن زن، احساسات و خواسته&amp;zwnj;های یک زن می&amp;zwnj;دانند. ما می&amp;zwnj;خواهیم زنانه&amp;zwnj;نویسی در دهه اخیر، دهه هشتاد را بررسی کنیم. به عنوان مثال، ما در سال ۸۱ داستانی را می&amp;zwnj;بینیم به نام &amp;laquo;من چراغ&amp;zwnj;ها را خاموش می&amp;zwnj;کنم&amp;raquo; نوشته زویا پیرزاد. این داستان وارد عرصه&amp;zwnj;ی داستان&amp;zwnj;نویسی و نگاه زنانه می&amp;zwnj;شود و از احساسات یک زن و عاشق شدن دوباره او می&amp;zwnj;گوید. این کتاب نمونه زنانه&amp;zwnj;نویسی است که برای رسیدن به نوشتار زنانه همه تلاش خود را می&amp;zwnj;کند. در مقابل ادبیات دیگری را می&amp;zwnj;بینیم که در ایران قابل انتشار نیست و در اینترنت و سایت&amp;zwnj;هایی که اصطلاحاً می&amp;zwnj;گویم فیلتر شده است، به چشم می&amp;zwnj;خورد. اشعاری که در مورد تن و احساسات نوشته می&amp;zwnj;شود. خیلی از این اشعار و داستان&amp;zwnj;ها را من در بخش زنانه&amp;zwnj;نویسی قرار نمی&amp;zwnj;دهم. چون معتقدم این زنانه&amp;zwnj;نویسی به زعم مردانگی است. بدین منظور که یک نگاه فالوس محور مردسالاری روی این نوشتار سایه انداخته است. زنی که این&amp;zwnj;گونه می&amp;zwnj;نویسد بالای سرش مردی را دارد که هنگامی که از بدن خود و احساسش می&amp;zwnj;گوید، او را تحسین می&amp;zwnj;کند. من این اشعار را در بخش زنانه&amp;zwnj;نویسی قرار نمی&amp;zwnj;دهم. به&amp;zwnj;نظر من این جمله و این سؤال اینجا جواب می&amp;zwnj;دهد. اینجاست که ما حذف زنانگی را می&amp;zwnj;بینیم. کسانی که فکر می&amp;zwnj;کنند زنانه می&amp;zwnj;نویسند، اما نگاه مردسالارانه&amp;zwnj;ای که من آن را نگاه فالوس محور مردسالاری می&amp;zwnj;نامم، بر سرشان سایه انداخته است. نمی&amp;zwnj;توانم بپذریم که در کل زنانگی در ادبیات ما در حال حذف شدن است، زیرا گسترش این نوشتار زنانه نیز را می&amp;zwnj;بینم، با اینکه هر نویسنده و شاعری به یک سمتی حرکت می&amp;zwnj;کند و می&amp;zwnj;نویسد اما این تلاش همواره وجود دارد.&amp;raquo;&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&lt;img alt=&quot;&quot; align=&quot;middle&quot; src=&quot;http://radiozamaneh.com/sites/default/files/masarfl05.jpg&quot; /&gt;فشار و سانسور باعث حضور بیشتر زنان در جامعه شده است&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;در نوشته&amp;zwnj;های برخی از نویسندگان و شاعران زن که در ادبیات زنانه نیز دست داشتند، تفاوت&amp;zwnj;هایی به چشم می&amp;zwnj;خورد. می&amp;zwnj;توان به تفاوت اشعار فروغ فرخزاد و پروین اعتصامی نگاه کرد. فروغ با حس و حال و روحیه&amp;zwnj;ای زنانه از زندگی زن&amp;zwnj;محور خود می&amp;zwnj;نویسد اما پروین با روحیه&amp;zwnj;ای مردانه به مسائل اجتماعی موجود در جامعه آن زمان می&amp;zwnj;پردازد. با گذشت زمان زنانی با غلبه بر ترس خود دست به نوشتن و به تصویر کشیدن زنانگی&amp;zwnj;های خود زدند. در ادبیات مدرن ظاهراً زنان از شرم و حیای موجود در سال&amp;zwnj;های گذشته&amp;zwnj;&amp;zwnj; رها شده&amp;zwnj;اند، اما زن نویسنده&amp;zwnj;ی امروز همچنان نمی&amp;zwnj;تواند وجود زنانه&amp;zwnj;ی خود را در نوشته&amp;zwnj;هایش به طور شفاف بازتاب دهد و به صراحت به زنانگی و تن خویش بپردازد. از خواسته&amp;zwnj;های سرکوب&amp;zwnj;شده&amp;zwnj;ی خویش در جامعه و در روابط موجود در آن نمی&amp;zwnj;نویسد و زنانگی خود را در نوشته&amp;zwnj;هایش سانسور می&amp;zwnj;کند و گاه تن به عرصه مردانه&amp;zwnj;ی ادبیات می&amp;zwnj;دهد. اما در این میان زنانی مانند زویا پیرزاد در رمان &amp;laquo;من چراغ&amp;zwnj;ها را خاموش می&amp;zwnj;کنم&amp;raquo; از زندگی زنانه و روزمرگی و ملالت زندگی یک زن می&amp;zwnj;نویسد. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;شهرنوش پارسی&amp;zwnj;پور، نویسنده و مترجم مقیم امریکا نیز در کتاب &amp;laquo;زنان بدون مردان&amp;raquo; با دریدن پرده&amp;zwnj;های شرم در سال ۱۳۶۸ از زندگی چند زن و مسئله&amp;zwnj;ی باکرگی می&amp;zwnj;نویسد. این کتاب مجوز می&amp;zwnj;گیرد اما هرگز در ایران چاپ نمی&amp;zwnj;شود.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;بی&amp;zwnj;چهرگی زن در ادبیات ایران&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;آناهیتا اوستایی، داستان&amp;zwnj;نویس و فارغ&amp;zwnj;التحصیل رشته&amp;zwnj;ی حقوق می&amp;zwnj;گوید: &amp;laquo;ادبیات را می&amp;zwnj;توانیم دو قسمت کنیم، یکی بخش رسمی که مجوز چاپ می&amp;zwnj;گیرد و دیگری کتاب&amp;zwnj;های زیرزمینی که روی اینترنت قرار می&amp;zwnj;گیرند. این بخش، اصلی&amp;zwnj;ترین قسمت از ادبیات بعد از انقلاب در دهه اخیر است.اغلب سانسور شدیدی روی ادبیات رسمی و چاپ شده اعمال می&amp;zwnj;شود. ممکن است موارد سانسور احمقانه به نظر برسد. می&amp;zwnj;توان گفت هر چیزی که حاوی جنسیت باشد سانسور می&amp;zwnj;شود. خواه این موارد جنسی زنانه باشد و خواه مردانه. چندان فرقی نمی&amp;zwnj;کند. اما قابل ذکر است که خودسانسوری در میان زنان بیشتر بوده و هم در ادبیات رسمی سانسور بیشتر در مورد زنان اعمال می&amp;zwnj;شود. دلیلی که من می&amp;zwnj;گویم زنانگی در ادبیات حذف نشده و نسبت به قبل بیشتر و بهتر نیز شده است، این است که امروزه یک بخش غیر رسمی وجود دارد که خواننده دارد و به گوش دیگران می&amp;zwnj;رسد. امروزه مانند سی سال پیش نیست، دسترسی به اینترنت وجود دارد. من اگر کتابم چاپ نشود و جرأتش را داشته باشم کتابم را به صورت زیرزمینی و با یک عنوان حقوقی مانند خاطرات چاپ شده، منتشر می&amp;zwnj;کنم و یا بر روی اینترنت قرار می&amp;zwnj;دهم.&amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;وی در ادامه می&amp;zwnj;گوید: &amp;laquo;من صد در صد با رضا براهنی در تاریخ مذکر موافقم. اگر به تاریخ ادبیات ایران نگاهی بیندازیم، می&amp;zwnj;بینیم که زن چهره خاصی از خود در ادبیات نمی&amp;zwnj;بیند. چه زنانگی در ادبیات ما به چشم می&amp;zwnj;خورد؟ غیر از این است که حتی معشوق هم مرد بوده است. در تاریخ ادبیات ایران قبل از اینکه زنانی مانند پروین اعتصامی و فروغ در دوره مردان به میان آیند زنان شاعر زیادی هم که نداشته&amp;zwnj;ایم، پس در طول تاریخ ادبیات فارسی زن چه چهره&amp;zwnj;ای داشته است؟ چه صدای زنانه&amp;zwnj;ای در ادبیات دیده و شنیده شده؟ در واقع زن در ادبیات چهره&amp;zwnj;ای نداشته که امروزه آن را از دست رفته یا کمرنگ شده بدانیم. شاید عقیده من رادیکال به نظر برسد، اما این صرفاً نظر شخصی&amp;zwnj;ام است.&amp;raquo; &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;آناهیتا می&amp;zwnj;افزاید: &amp;laquo;اقدامات سخت&amp;zwnj;گیرانه بعد از انقلاب باعث شد که زنان بیشتر به جامعه آمدند. فشار و سانسور باعث حضور بیشتر زنان در جامعه شده است. پررنگ&amp;zwnj;تر شدن این موضوع با تحولات اجتماعی هم زمان بوده، ادبیات نیز تغییر کرده، شاعران و نویسندگان زن هم بیشتر شده و صدای زنانه در ادبیات پیدا شده است. نمی&amp;zwnj;گویم که این اتفاق بعد از انقلاب افتاده است؛ قبل از انقلاب شروع شده و بعد از انقلاب در حال تکامل است. این روند اجتماعی شاید برعکس روند سیاسی باشد که مردم به آن سمت پیش می&amp;zwnj;روند. سانسور در بخشی شدیداً اعمال شده و در بخشی دیگر اعمال نمی&amp;zwnj;شود، نمی&amp;zwnj;تواند که اعمال شود. امروزه که تقریباً هیچ کتابی مجوز چاپ نمی&amp;zwnj;گیرد و من، زنی که می&amp;zwnj;نویسم از این لحاظ راحتم. وقتی اطمینان دارم که کتابم چاپ نمی&amp;zwnj;شود، دیگر چیزی برای از دست دادن ندارم. به همین خاطر حرفی را که دلم می&amp;zwnj;خواهد می&amp;zwnj;زنم. به همین دلیل شاید داستان و شعر من رادیکال&amp;zwnj;تر و عریان&amp;zwnj;تر باشد تا زمانی که از سانسور می&amp;zwnj;ترسم. خودسانسوری هم ممکن است کمتر شود. جامعه کمی پذیرا&amp;zwnj;تر شده است و دیوار سانسور آن قدر بلند است که من مطمئن هستم که از آن عبور نمی&amp;zwnj;کنم. زمانی که اطمینان دارم که از دیوار بلند سانسور عبور نمی&amp;zwnj;کنم دیگر حد و مرز قرار دادن برای خودم معنی پیدا نمی&amp;zwnj;کند. احساس می&amp;zwnj;کنم المان&amp;zwnj;های زنانه در نوشتار زنانه و راوی&amp;zwnj;های زن در کارهای داستان&amp;zwnj;نویسان زن بیشتر شده است. مانند نوشته&amp;zwnj;های شیوا ارسطویی. همیشه راوی اول شخص و یک زن امروزی و روشنفکر است با تمام المان&amp;zwnj;ها و زندگی زنانه که ممکن است در قرن ۲۰ یا ۲۱ در ایران اتفاق بیفتد. به نظر من اگر سینما را می&amp;zwnj;شود در این زمینه سانسور کرد، که سانسور می&amp;zwnj;شود؛ ادبیات را نمی&amp;zwnj;شود سانسور کرد. زیرا احتیاج به امکانات کمتری برای انتشار دارد.&amp;raquo;&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در راه رسیدن به برابری و جایگزینی تضاد جنسیتی و نگاه جنسیت&amp;zwnj;محور با نگاه انسانی نباید اجازه داد که جنس در قالب جنسیت رمز زیست&amp;zwnj;شناختی شود. تفاوت&amp;zwnj;های جنسی امری طبیعی هستند اما تفاوت&amp;zwnj;های جنسیتی است که ریشه در فرهنگ و جامعه&amp;zwnj;ی مردسالار دارد و در طول تاریخ عرصه&amp;zwnj;هایی نظیر ادبیات، هنر، سیاست را نیز تحت الشعاع قرار می&amp;zwnj;دهد و به ریشه&amp;zwnj;های فرهنگی منجر می&amp;zwnj;شود. &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
</description>
     <comments>https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2011/08/24/6339#comments</comments>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/3794">ادبیات ایران</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/4368">مهسا صارمی</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak">خاک</category>
 <pubDate>Wed, 24 Aug 2011 08:25:18 +0000</pubDate>
 <dc:creator />
 <guid isPermaLink="false">6339 at https://archive.radiozamaneh.com</guid>
  </item>
  <item>
    <title>طنز و تندزبانی سیاسی در انقلاب مشروطه</title>
    <link>https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2011/08/07/5841</link>
    <description>&lt;div class=&quot;fb-social-like-widget&quot;&gt;&lt;fb:like  href=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2011/08/07/5841&quot; send=&quot;false&quot; layout=&quot;box_count&quot; show_faces=&quot;false&quot; width=&quot;500&quot; action=&quot;like&quot; font=&quot;arial&quot; colorscheme=&quot;light&quot;&gt;&lt;/fb:like&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-sartitr&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    گفت‌وگو با محمد علی همایون کاتوزیان؛ تاریخ‌نگار، اقتصاددان، منتقد ادبی و استاد ایرانشناسی دانشگاه آکسفورد در آستانه‌ی سالگرد مشروطیت        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-nevisandeh&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    ایرج ادیب‌زاده        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-filefield field-field-maghaleh-image&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    &lt;img  class=&quot;imagefield imagefield-field_maghaleh_image&quot; width=&quot;277&quot; height=&quot;188&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/sites/default/files/adibirkath01_0.jpg?1312824686&quot; /&gt;        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;p&gt;ایرج ادیب&amp;zwnj;زاده - &amp;laquo;طنز و تندزبانی سیاسی در دوره&amp;rlm;ی مشروطه&amp;raquo; موضوع سخنرانی محمدعلی همایون کاتوزیان در &amp;laquo;انجمن توسعه و تجدد&amp;raquo; در پاریس، در روز دوشنبه ۲۵ ژوییه ۲۰۱۱ (سوم تیرماه ۱۳۹۰) بود.&lt;/p&gt;
&lt;!--break--&gt;&lt;!--break--&gt;&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;http://www.zamahang.com/podcast/2010/20110729_CULTURe_Katuzian_Adibzadeh.mp3&quot;&gt;&lt;img alt=&quot;&quot; align=&quot;middle&quot; src=&quot;http://radiozamaneh.com/sites/default/files/musicicon_14.jpg&quot; /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;کاتوزیان تاریخ&amp;rlm;نگار، اقتصاددان، منتقد ادبی و از دانشمندان علوم انسانی و سیاسی است که در حال حاضر در دانشگاه آکسفورد، در بخش مطالعات ایرانی مشغول به&amp;rlm;کار است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;طنز، فاخر&amp;zwnj;ترین گونه&amp;rlm;ی شوخ&amp;rlm;طبعی است که در ادبیات فارسی پیشینه&amp;rlm;ی دیرینه دارد. طنز را &amp;zwnj;گاه به چاقوی جراحی هم تشبیه کرده&amp;rlm;اند که در پی اصلاح و درمان درد&amp;zwnj;ها و مشکلات جامعه است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ادبیات انقلاب مشروطه و دوران ۲۰ ساله&amp;rlm;ی پس از آن، از ۱۹۰۵ تا ۱۹۲۵ از نظر طنز، میزان هجو و تندزبانی سیاسی، در تاریخ ایران بی&amp;rlm;نظیر است. میرزا آقاخان کرمانی، نسیم شمال، دهخدا، میرزاده&amp;rlm; عشقی و فرخی یزدی سرآمد این شاعران و طنزگویان هستند که شعر و طنزهای آن&amp;rlm;&amp;zwnj;ها به میان مردم راه یافت. در نسل&amp;rlm;&amp;rlm;های بعدی جمال&amp;rlm;زاده، هدایت، بهرام صادقی و ایرج پزشک&amp;rlm;زاد نویسندگانی بودند که طنز را در برنامه&amp;rlm;ی کارشان قرار دادند. در میان معاصران هم هادی خرسندی و عمران صلاحی جایگاه ویژه&amp;rlm;ای در طنزگویی دارند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;همایون کاتوزیان در پایان سخنرانی خود، در باره&amp;rlm;ی اهمیت آن دوره&amp;rlm;ی ۲۰ ساله&amp;rlm;ی مشروطه، از نظر میزان تندزبانی سیاسی و میزان هجو، به زمانه گفت:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;img alt=&quot;&quot; align=&quot;middle&quot; src=&quot;http://radiozamaneh.com/sites/default/files/adibirkath02.jpg&quot; /&gt;همایون کاتوزیان: یک&amp;zwnj;بار محمد علی شاه بر اثر یک فحش ناموسی&amp;rlm; که در نشریه&amp;zwnj;ی &amp;laquo;مساوات&amp;raquo; به او داده شده بود، مذبوحانه رفته بود به دادگستری شکایت کرده بود که سید محمد رضا شیرازی، صاحب روزنامه&amp;zwnj;ی &amp;laquo;مساوات&amp;raquo; به من فحش خواهر و مادر داده، شما جلوی او را بگیرید. بعد که احضاریه را برای محمدرضا شیرازی برده بودند که به عدلیه برود و جواب بدهد، او در ملاء عام، ورقه&amp;rlm;ی احضاریه را پاره کرده بود، ریخته بود دور. حدود اشرافی که بعضی از انقلابی&amp;rlm;های ما به حکومت و قانون پیدا کرده بودند، در این حدود بود. بنابراین خارج از دوره&amp;rlm;ی کودتا و استبداد صغیر، نوعی لجام&amp;rlm;گسیختگی&amp;rlm;&amp;rlm; وجود داشت که تا سال&amp;rlm;های ۱۳۰۳-۱۳۰۴ ادامه پیدا کرد. (عکس: محمد علی شاه) &lt;a href=&quot;http://www.zamahang.com/podcast/2010/20110729_CULTURe_Katuzian_Adibzadeh.mp3&quot;&gt;(+ بشنوید)&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;همایون کاتوزیان&lt;/strong&gt; - اگر توجه کرده باشید، من مقدمه&amp;rlm;ای گفتم از طنز، تندزبانی و هزل و هجو در ادبیات قدیم فارسی و هم&amp;rlm;چنین در دوره&amp;rlm;ی &amp;laquo;بازگشت&amp;raquo; که دوره&amp;rlm;ی قاجار است و دوره&amp;rlm;ی تجدید شیوه&amp;rlm;های ادبیات قدیم. البته ما در ادبیات قدیم طنز داشتیم و شاعرانی که بسیار ظریف طنز می&amp;zwnj;&amp;rlm;گفتند، مانند سعدی، حافظ و در مواردی مولوی. در جاهای دیگر هم شاعرهایی داشتیم که بیشتر طنزشان هزل و هجو بود و به دلایل گوناگون، یا با کسی دشمنی داشتند، می&amp;zwnj;&amp;rlm;خواستند اخاذی کنند یا &amp;hellip; هزل و هجو می&amp;zwnj;&amp;rlm;گفتند. قرن نوزدهم هم چون دوره&amp;rlm;ی بازگشت بود،&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان الگو&amp;zwnj;ها تکرار شد. وقتی به عصر مشروطه می&amp;zwnj;&amp;rlm;رسیم، دوره عوض می&amp;zwnj;&amp;rlm;شود. یعنی دیگر طنز، هزل و هجو اساساً شفاهی نیست که فقط در یک جامعه&amp;rlm;ی کوچک اختصاصی و به اصطلاح الیت (نخبگان) منتشر شود. کما&amp;zwnj;این&amp;rlm;که شعر و همه&amp;rlm;ی چیزهای دیگر آن موقع بیشتر شفاهی بود و بعد هم اگر شاعری ارزش و اهمیتی داشت، بعد از ۳۰-۴۰ سال یک دیوان منتشر می&amp;zwnj;&amp;rlm;کرد. اما وقتی به عصر مشروطه می&amp;zwnj;&amp;rlm;رسیم، شرایط به&amp;rlm;کلی عوض می&amp;zwnj;&amp;rlm;شود. یعنی محمل شعر و نثر روزنامه می&amp;zwnj;&amp;rlm;شود. امروز شعر را می&amp;zwnj;&amp;rlm;گفتند و فردا در روزنامه درمی&amp;rlm;آمد و روزنامه هم دست به دست می&amp;zwnj;&amp;rlm;گشت و آن را می&amp;zwnj;&amp;rlm;خواندند؛ حتی برای مردم بی&amp;rlm;سواد در قهوه&amp;rlm;خانه&amp;rlm;&amp;zwnj;ها خوانده می&amp;zwnj;&amp;rlm;شد. بنابراین دوره&amp;rlm;ی خیلی جدید و جالبی است. البته نکته&amp;rlm;ای که به&amp;rlm;خصوص می&amp;zwnj;&amp;rlm;خواستم در ارتباط با تاریخ بگویم، مسئله&amp;rlm;ی لجام&amp;rlm;گسیختی و هرج و مرجی بود که بعد از انقلاب مشروطه پیش آمد. انقلاب مشروطه به خاطر حکومت قانون صورت گرفت، ولی وقتی انقلاب موفق شد و یک قانون اساسی هم نوشته شد، جامعه خود را مقید به قانون ندانست و رفتاری کرد که معنای آن لجام&amp;rlm;گسیختگی بود. مثلاً وقتی ما در شعر به شاه، وزیر، وزرا و غیره بد و بیراه بگوییم و بعضی موقع&amp;rlm;&amp;zwnj;ها حتی به آن&amp;rlm;&amp;zwnj;ها فحش ناموسی بدهیم، این به معنای لجام&amp;rlm;گسیختگی است. اهمیت تاریخی این مسئله به خاطر آن بود که ما در حوزه&amp;rlm;ی ادبیات این هرج و مرج و لجام&amp;rlm;گسیختی را می&amp;zwnj;&amp;rlm;بینیم، اما به حوزه&amp;rlm;ی سیاست یا حتی خارج از آن توجه زیادی نکردیم. در حالی&amp;rlm;که حتی در مجلس هم هرج و مرج بود. برای این&amp;rlm;که بیشتر حواس زمامداران به سمت قیام ایلات و یاغی&amp;rlm;گری در مرز&amp;zwnj;ها متمرکز بود.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img alt=&quot;&quot; align=&quot;right&quot; src=&quot;http://www.zamaaneh.com/pictures-new/Communicate-icon.png&quot; /&gt;با انقلاب مشروطه، طنز جنبه&amp;rlm;ی تفننی خود را از دست داد، کاملاً سیاسی شد و به صورت یکی از مهم&amp;rlm;&amp;zwnj;ترین ابزار مبارزه&amp;rlm;ی سیاسی درآمد. اما چگونه عرضه&amp;rlm;ی عمومی پیدا کرد؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;البته نه فقط در حوزه&amp;rlm;ی طنز، بلکه به&amp;rlm;طور کلی شعر سیاسی در دوره&amp;rlm;ی مشروطه، در سطوح مختلف، خیلی نقش مهمی را بازی می&amp;zwnj;&amp;rlm;کرد. به خصوص شعر اشرف&amp;rlm;الدین حسینی یا گیلانی یا سید اشرف که روزنامه&amp;rlm;ی &amp;laquo;نسیم شمال&amp;raquo; را منتشر می&amp;zwnj;&amp;rlm;کرد و تقریباً همه&amp;rlm;ی آن را خودش می&amp;zwnj;&amp;rlm;نوشت، همه&amp;rlm;ی نشریه تقریباً شعر بود که آن&amp;rlm;&amp;zwnj;ها را خودش می&amp;zwnj;&amp;rlm;گفت. با زبانی که سیداشرف&amp;rlm;الدین شعر می&amp;zwnj;&amp;rlm;گفت، خیلی بین عامه بیشتر انتشار پیدا می&amp;zwnj;&amp;rlm;کرد تا زبان ملک&amp;rlm;الشعرای بهار که او هم در&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان دوره شعر سیاسی می&amp;zwnj;&amp;rlm;گفت. ولی شعر او را بیشتر خواص می&amp;zwnj;&amp;rlm;فهمیدند. اما طنز، هجوگویی و شور و حرارت اشرف&amp;rlm;الدین برای انقلاب مشروطه و کوبیدن مخالفان انقلاب مشروطه، حوزه&amp;rlm;ی خیلی وسیع&amp;rlm;تری را در بر می&amp;zwnj;&amp;rlm;گرفت.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img alt=&quot;&quot; align=&quot;right&quot; src=&quot;http://www.zamaaneh.com/pictures-new/Communicate-icon.png&quot; /&gt;گفتید که در زمینه&amp;rlm;ی هجو، هتاکی و هرزه&amp;rlm;درایی سیاسی در دوره&amp;rlm;ی مشروطه، لجام&amp;rlm;گسیختگی به&amp;rlm;وجود آمد. به&amp;rlm;ویژه در اشعار پرشور و حرارت میرزاده&amp;rlm;ی عشقی، عارف و فرخی یزدی. این لجام&amp;zwnj;گسیختگی مرزی نداشت؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&lt;img alt=&quot;&quot; align=&quot;middle&quot; src=&quot;http://radiozamaneh.com/sites/default/files/adibirkath03.jpg&quot; /&gt;همایون کاتوزیان: ایرج میرزا اصلاً سیاسی نبود. اگرچه گاهی در اشعارش صحبت مسائل سیاسی را می&amp;zwnj;&amp;rlm;کند. ما فقط دو قطعه شعر از او داریم که دقیقاً سیاسی است و به شکل و شیوه&amp;rlm;ی دیگران. ولی ایرج شاعر طنزسرای بسیار بزرگی بود و یکی از بزرگ&amp;rlm;&amp;zwnj;ترین طنزگویان تاریخ ادبیات فارسی است و در دوره&amp;rlm;ی خودش هم با ملک&amp;rlm;الشعرای بهار، دو تن از بزرگ&amp;rlm;&amp;zwnj;ترین شاعرهای زمان خودشان بودند و او طنزی بسیار قوی&amp;rlm; داشت. در سیاست خیلی کمتر طنز می&amp;zwnj;&amp;rlm;گفت، بلکه بیشتر در مسائل خصوصی یا اجتماعی و&amp;hellip; می&amp;zwnj;&amp;rlm;نوشت. (عکس: ایرج میرزا)&lt;a href=&quot;http://www.zamahang.com/podcast/2010/20110729_CULTURe_Katuzian_Adibzadeh.mp3&quot;&gt;(+بشنوید)&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;در واقع نه! همان&amp;rlm;طور که گفتم یک حالت لجام&amp;rlm;گسیختگی وجود داشت. غیر از دوره&amp;rlm;ی استبداد صغیر. یعنی وقتی محمد علی شاه کودتا کرد تا بعد که انقلابی&amp;rlm;&amp;zwnj;ها آمدند و تهران را گرفتند. مثلاً فرض کنید سید محمدرضا شیرازی روزنامه&amp;rlm;ی &amp;laquo;مساوات&amp;raquo; را بیرون می&amp;zwnj;&amp;rlm;داد که روزنامه&amp;rlm;ی تند و رادیکالی بود و افکار دمکرات&amp;rlm;&amp;zwnj;ها را نمایندگی می&amp;zwnj;&amp;rlm;کرد (اسم روزنامه مساوات بود و بعد&amp;zwnj;ها هم سید محمدرضا شیرازی به مساوات معروف شد و اصلاً اسم خانوادگی&amp;rlm;اش را هم بعداً مساوات گذاشت). این روزنامه خیلی انقلابی و تند و تیز بود، ولی در آن به ناموس محمدعلی شاه فحش داده می&amp;zwnj;&amp;rlm;شود. منبع من در این مورد احمد کسروی است که طرفدار انقلاب مشروطه و انقلابی&amp;rlm;&amp;zwnj;ها بود. بر این اساس، یک بار محمد علی شاه بر اثر فحش ناموسی&amp;rlm;ای که در این نشریه به او داده شده بود، مذبوحانه رفته بود به دادگستری شکایت کرده بود که این آدم به من فحش خواهر و مادر داده، شما جلوی او را بگیرید. بعد که احضاریه را برای محمدرضا شیرازی برده بودند که به عدلیه برود و جواب بدهد، او در ملاء عام، ورقه&amp;rlm;ی احضاریه را پاره کرده بود، ریخته بود دور. حدود اشرافی که بعضی از انقلابی&amp;rlm;های ما به حکومت و قانون پیدا کرده بودند، در این حدود بود. بنابراین خارج از دوره&amp;rlm;ی کودتا و استبداد صغیر، لجام&amp;rlm;گسیختگی&amp;rlm;&amp;rlm;ای وجود داشت که تا سال&amp;rlm;های ۱۳۰۳-۱۳۰۴ ادامه پیدا کرد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img alt=&quot;&quot; align=&quot;right&quot; src=&quot;http://www.zamaaneh.com/pictures-new/Communicate-icon.png&quot; /&gt;گفتید که ایرج میرزا شاعر سیاسی نبود، طنزسرای بزرگی بود. آیا شعرهای سیاسی&amp;rlm;ای که او گفته، از موارد نادر آثار او بوده است؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ایرج اصلاً سیاسی نبود. اگرچه گاهی در اشعارش صحبت مسائل سیاسی را می&amp;zwnj;&amp;rlm;کند. ما فقط دو قطعه شعر از او داریم که دقیقاً سیاسی است و به شکل و شیوه&amp;rlm;ی دیگران. ولی ایرج شاعر طنزسرای بسیار بزرگی بود و یکی از بزرگ&amp;rlm;&amp;zwnj;ترین طنزگویان تاریخ ادبیات فارسی است و در دوره&amp;rlm;ی خودش هم با ملک&amp;rlm;الشعرای بهار، دو تن از بزرگ&amp;rlm;&amp;zwnj;ترین شاعرهای زمان خودشان بودند و او طنزی بسیار قوی&amp;rlm; داشت. در سیاست خیلی کمتر طنز می&amp;zwnj;&amp;rlm;گفت، بلکه بیشتر در مسائل خصوصی یا اجتماعی و&amp;hellip; می&amp;zwnj;&amp;rlm;نوشت.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img alt=&quot;&quot; align=&quot;right&quot; src=&quot;http://www.zamaaneh.com/pictures-new/Communicate-icon.png&quot; /&gt;نکته&amp;rlm;ای از ادبیات فارسی گفتید و گفتید که دفتر پنجم مثنوی به قلمرو پورنوگرافی نزدیک می&amp;zwnj;شود. آیا پورنوگرافی را هم می&amp;zwnj;&amp;rlm;شود جزو انواع طنز به شمار آورد؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;نه همه&amp;rlm;ی دفتر پنجم. دفتر پنجم مقدار زیادی شعر پرنوگرافی به اصطلاح امروز دارد. قدما به پورنوگرافی می&amp;zwnj;&amp;rlm;گفتند &amp;laquo;الفیه شلفیه&amp;raquo;. مثنوی از این قبیل داستان&amp;rlm;&amp;zwnj;ها چندتایی دارد که یکی از آن&amp;rlm;&amp;zwnj;ها هم خیلی مشهور است. داستان آن زن و آن خر: &amp;laquo;مُرد مردی با فضیحت &amp;zwnj;ای پدر، خود شهید دیده&amp;rlm;ای از چیز خر&amp;raquo; از این شعر&amp;zwnj;ها مقدار زیادی هست که طولانی هم هستند. جالب هم این است که از آن&amp;rlm;&amp;zwnj;ها نتیجه&amp;rlm;ی عرفانی می&amp;zwnj;&amp;rlm;گیرد. اما وقتی داستان&amp;rlm;هایی از این قبیل نقل می&amp;zwnj;&amp;rlm;کند، زبانش طبیعتاً طنزآلود است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img alt=&quot;&quot; align=&quot;right&quot; src=&quot;http://www.zamaaneh.com/pictures-new/Communicate-icon.png&quot; /&gt;نمونه&amp;zwnj;ای هم از کارهای ایرج را هم می&amp;zwnj;فرمایید...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ایرج اصولاً شاعر سیاسی نبود؛ از هر نظر. چون هم شاعر فصیحی بود و تقریباً در حد سعدی، شعرش سهل و ممتنع بود. بعد هم طنزش فوق&amp;rlm;العاده قوی بود. مثلاً: &lt;br /&gt;
&amp;laquo;انقلاب ادبی خواهم کرد &lt;br /&gt;
فارسی را عربی خواهم کرد&lt;br /&gt;
انقلاب ادبی برپا شد&lt;br /&gt;
فارسی با عربی برجا شد. &lt;br /&gt;
بس&amp;rlm;که در لیور و هنگام لته&lt;br /&gt;
دوسیه کردم و کارتون ترته &lt;br /&gt;
پونس و پنس به اوراق زدم&lt;br /&gt;
هی پاراف هشتم و امضا کردم&lt;br /&gt;
خاطر مدعی ارضا کردم&lt;br /&gt;
به خدا من ز آمور افتادم&lt;br /&gt;
از شر و شعر و شعور افتادم&lt;br /&gt;
با همه جفت و جلا و تک و پو&lt;br /&gt;
دان مَه پُش ایل نی یا مِم اَن سُل سو&amp;hellip;&amp;raquo; &lt;br /&gt;
Dans ma poche il n&amp;raquo; y m&amp;ecirc;me un seul sou&lt;br /&gt;
در جیب&amp;zwnj;ام، حتی یک شاهی هم نیست.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img alt=&quot;&quot; align=&quot;right&quot; src=&quot;http://www.zamaaneh.com/pictures-new/Communicate-icon.png&quot; /&gt;ایرج در یکی از نمایش&amp;rlm;نامه&amp;rlm;هایش &amp;laquo;زهره و منوچهر&amp;raquo; هم طنز را مایه&amp;rlm;ی کارش کرده است. شما این نمایش را هم جزو کارهای طنز ایرج میرزا می&amp;zwnj;&amp;rlm;شناسید؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;این اثر آخرین منظومه&amp;rlm;ی بزرگ و یکی از بهترین شعرهای ایرج است. بله؛ این اثر طنزهای کلامی است. &lt;br /&gt;
مثلاً: &lt;br /&gt;
&amp;laquo;گربه صفت ورجه و گازم بگیر&lt;br /&gt;
ول ده و پرتم کن و بازم بگیر&lt;br /&gt;
من نه شکارم که زتو رم کنم&lt;br /&gt;
زحمت پای تو فراهم کنم&lt;br /&gt;
طفل شو و خُسب به دامان من&lt;br /&gt;
شیر بنوش ازنوک پستان من &amp;hellip;&amp;raquo; &lt;br /&gt;
این&amp;rlm;&amp;zwnj;ها چیزهایی است که ونوس به آدم یا زهره به منوچهر می&amp;zwnj;&amp;rlm;گوید. بله؛ این کار به آن معنی، زبان خیلی زیبایی دارد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img alt=&quot;&quot; align=&quot;right&quot; src=&quot;http://www.zamaaneh.com/pictures-new/Communicate-icon.png&quot; /&gt;آقای دکتر کاتوزیان، ضمن سپاس از شما، اگر ممکن است کمی هم از خودتان بگویید؛ از آثارتان، کارهایی که انجام داده&amp;rlm;اید و کتاب&amp;rlm;هایی که دارید.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در یک کلام باید بگویم &amp;laquo;از مذهب من گبر و مسلمان گله دارد&amp;raquo; چون من در رشته&amp;rlm;های گوناگون کار کرد&amp;rlm;ه&amp;rlm;ام.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img alt=&quot;&quot; align=&quot;right&quot; src=&quot;http://www.zamaaneh.com/pictures-new/Communicate-icon.png&quot; /&gt;بیشتر خودتان را تاریخ&amp;rlm;نگار می&amp;zwnj;&amp;rlm;دانید یا نویسنده&amp;rlm;ی مسائل دیگر؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;کار من علوم انسانی و علوم اجتماعی است. در علوم انسانی، نقد ادبی و در فارسی به&amp;rlm;خصوص شعر و ادب فارسی، هم ادبیات قدیم و هم ادبیات جدید. در تاریخ&amp;rlm;نگاری، من به&amp;rlm;تازگی در کتابی به زبان انگلیسی کل تاریخ ایران را نوشته&amp;rlm;ام. ولی تخصصم در دو قرن اخیر، یعنی در دوره&amp;rlm;ی جدید و از زمان فتحعلی شاه تا امروز است. در اقتصاد و جامعه&amp;rlm;&amp;zwnj;شناسی تاریخی، به&amp;rlm;خصوص جامعه&amp;rlm;&amp;zwnj;شناسی تاریخی ایران زیاد کار کرده&amp;rlm;ام. از جمله نظریه&amp;rlm;ی استبداد، جامعه&amp;rlm;ی کوتاه&amp;rlm;مدت و&amp;hellip; در زمینه&amp;rlm;ی اقتصاد، من یکی از سه نفری بودم که حدود ۴۰ سال پیش اقتصاد کشورهای صادر کننده&amp;rlm;&amp;rlm;ی نفت را &amp;laquo;رانتیر&amp;raquo; اعلام کردیم. حالا دیگر همه می&amp;zwnj;&amp;rlm;گویند: رانتی، رانتیر، رانت&amp;rlm;خور&amp;hellip; ولی تا حدود ۱۰ سال، حتی اقتصاددان&amp;rlm;&amp;zwnj;ها و جامعه&amp;rlm;شناس&amp;rlm;های غربی، این مطلب را قبول نمی&amp;zwnj;&amp;rlm;کردند. وقتی آن&amp;rlm;&amp;zwnj;ها تحویل گرفتند، آن وقت خودمونی&amp;rlm;&amp;zwnj;ها هم تحویل گرفتند. من الان در دانشگاه آکسفورد تاریخ ایران و ادبیات فارسی درس می&amp;zwnj;&amp;rlm;دهم. دیگر در اقتصاد و جامعه&amp;rlm;&amp;zwnj;شناسی کار تدریسی نمی&amp;zwnj;&amp;rlm;کنم.&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;عکس نخست:&amp;nbsp;ایرج ادیب&amp;zwnj;زاده&lt;/p&gt;
</description>
     <comments>https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2011/08/07/5841#comments</comments>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/3794">ادبیات ایران</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/4633">ایرج‌ ادیب‌زاده</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/4631">در عصر مشروطه</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/1930">طنز سیاسی</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/4632">همایون کاتوزیان</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak">خاک</category>
 <pubDate>Sun, 07 Aug 2011 06:20:44 +0000</pubDate>
 <dc:creator />
 <guid isPermaLink="false">5841 at https://archive.radiozamaneh.com</guid>
  </item>
  <item>
    <title>شاملو و حافظ</title>
    <link>https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2011/07/08/5241</link>
    <description>&lt;div class=&quot;fb-social-like-widget&quot;&gt;&lt;fb:like  href=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2011/07/08/5241&quot; send=&quot;false&quot; layout=&quot;box_count&quot; show_faces=&quot;false&quot; width=&quot;500&quot; action=&quot;like&quot; font=&quot;arial&quot; colorscheme=&quot;light&quot;&gt;&lt;/fb:like&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-nevisandeh&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    علی شریعت کاشانی        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-filefield field-field-maghaleh-image&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    &lt;img  class=&quot;imagefield imagefield-field_maghaleh_image&quot; width=&quot;277&quot; height=&quot;184&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/sites/default/files/shkasham01.jpg?1310319925&quot; /&gt;        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;p&gt;علی شریعت کاشانی - می&amp;zwnj;&amp;lrm;دانیم که شاملوی شاعر زمانی کمابیش دراز را در کار خوانش و پیرایش دیوان حافظ به&amp;lrm;سر آورده است و روایتی را، و گرچه بحث&amp;lrm;انگیز، از غزلیات او با عنوان &amp;laquo;حافظ شیراز&amp;raquo; در ۱۳۳۶ به&amp;lrm;چاپ رسانیده است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;از پیش&amp;lrm;گفتاری که شاملو بر چاپ دوم حافظ شیراز (۱۳۵۴) &amp;lrm;آورده است چنین برمی&amp;lrm;آید که انگیزۀ اصلی او در نزدیک شدن به دنیای حافظ و شعر او وجود ارزش&amp;lrm;های والای انسانی و مفاهیم اجتماعی و حتی سیاسی در دیوان او بوده است، مانند رندی و آزادگی، بی&amp;lrm;رنگی و بی&amp;lrm;پروایی، جزم&amp;lrm;ستیزی و حقیقت&amp;lrm;گویی، سازش&amp;lrm;ناپذیری و وارستگی، بلندهمتی و دورپروازی، افشاگری و دادخواهی، و انسانیت&amp;lrm;ستایی و جهل و تعصب&amp;lrm;ستیزی. این مفاهیم حافظانه، که اغلب زمینه انسانی ـ اجتماعی زندگانی بشری را به&amp;lrm;زیر پوشش خود درمی&amp;lrm;آورند، در شعرهای فراوانی از شاملو در سطوح واژگانی، تصویری و به&amp;lrm;خصوص بن&amp;lrm;مایه&amp;lrm;ای به&amp;lrm;چشم می&amp;zwnj;&amp;lrm;خورند، و گویای تأثیرگذاری آن سراینده بی&amp;lrm;بدیل در گسترش انسان و جهان&amp;lrm;اندیشی متعهد وی می&amp;zwnj;&amp;lrm;باشند. شاملو در گفت و شنودی می&amp;zwnj;&amp;lrm;گوید&amp;lrm;: &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;laquo;حافظ برای من انسانی است غم&amp;lrm;خوار بشریت... حافظ به&amp;lrm;عقیده من شاعر شاعران است، و به&amp;lrm;احتمال زیاد نخستین&amp;lrm;شاعری که شعر را سلاح مبارزه اجتماعی کرد... حافظ زبانی داشت در حد اعجاز و تعهدی جوشان... حافظ در مرتبه اول با فریبکاری&amp;lrm;های اهل ریا در جدال بود، و راز مانده&amp;lrm;گاریش در این&amp;lrm;هاست&amp;lrm;: تعهد عمیق انسانی&amp;lrm;ـ اجتماعی، و شاعرانگی جان پاک و فخامت زبان&amp;lrm;اش...&amp;raquo; (۱)&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;شاملو آن&amp;lrm;چه را که از مفاهیم انسانی و &amp;lrm;اجتماعی شعر حافظ درمی&amp;lrm;یابد و مورد ستایش قرار می&amp;zwnj;&amp;lrm;دهد در واژه&amp;lrm;ـ مفهوم &amp;laquo;رندی&amp;raquo; (که ازجمله مفاهیم پایه&amp;lrm;ای خود حافط است) خلاصه می&amp;zwnj;&amp;lrm;کند. او رندی را &amp;laquo;بزرگ&amp;lrm;ترین فضیلت انسانی&amp;raquo; به&amp;lrm;شمار می&amp;zwnj;&amp;lrm;آورد، و آن را به&amp;lrm;عنوان مجموعه&amp;lrm;ای از خصایل زیبنده و گرایش&amp;lrm;های ارزش&amp;rlm;مند می&amp;zwnj;&amp;lrm;بیند که شامل شخص حافظ نیز می&amp;zwnj;&amp;lrm;شده است، مانند پاک&amp;lrm;دلی و بی&amp;lrm;رنگی و روشن&amp;lrm;ضمیری، احساس مسؤولیت و تعهد نسبت&amp;lrm;به حال و روز انسان&amp;lrm;های مقهور یا فریب&amp;lrm;خورده، گردن&amp;lrm;فرازی دربرابر خودکامگان و فریب&amp;lrm;کاران از هر خیل و قماش، و مردانگی و افشاگری و جان&amp;lrm;بازی در راه حق و حقیقت. (۲)&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ژرف&amp;lrm;اندیشی و رازورانگی خاصی که ذهن و سخن حافظ را دربرمی&amp;lrm;گیرد و به قلمرو هستی&amp;lrm;شناسی &amp;lrm;می&amp;lrm;پیوندد مورد دیگری است که شاملو را شیفتۀ او و شعرش نموده است. او حتی پیش&amp;lrm;از چاپ &amp;laquo;حافظ شیراز&amp;raquo;&amp;zwnj;اش، در نوشتاری کوتاه (۱۳۳۴) به چگونگی ماهیت و عظمت دنیای آن شاعر جاودانه اشاره می&amp;zwnj;&amp;lrm;کند&amp;lrm;، و چنین می&amp;zwnj;&amp;lrm;رساند که این جهان منحصر به&amp;lrm;فرد را به&amp;lrm;یاری تراز و معیارهای رایج و متعارف امروزی نمی&amp;zwnj;&amp;lrm;توان سنجید و برشمرد&amp;lrm;. می&amp;zwnj;&amp;lrm;نویسد&amp;lrm;: &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;laquo;حافظ عمیق می&amp;zwnj;&amp;lrm;اندیشد و زیبا بیان می&amp;zwnj;&amp;lrm;کند&amp;lrm;. از بیان او و از شکل اثرش که بگذری&amp;lrm;، تازه می&amp;zwnj;&amp;lrm;باید کفش و عصای آهنین آماده کنی و به&amp;lrm;قصد وصول به اعماق اندیشه او از برای سفری دراز آماده شوی&amp;lrm;. آن&amp;lrm;چه او بازمی&amp;lrm;گوید وصف درون اوست که چیزی سوای دنیای بیرون و درون ماست&amp;lrm;.&amp;raquo; (۳) &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;تأثیر حافظ در شعر شاملو هم در سطح زبان و صور خیال آشکار است، و هم در سطح فکری و معنایی&amp;lrm;ـ معنوی. در سطح زبان و تصویر همین بس که به&amp;lrm;این بیت شاملو نظر افکنیم&amp;lrm;: &lt;br /&gt;
&amp;laquo;و پیش عصیان بلندش بالای جهنم پست&amp;raquo; &lt;br /&gt;
که در پرداختﹺ این بیت، شاملو این مصراع حافظ را در پیش روی خود داشته است&amp;lrm;: &lt;br /&gt;
&amp;laquo;وز قد بلند او بالای صنوبر پست.&amp;raquo; (۴)&lt;br /&gt;
نیز چیزی از این تصویر مبالغه&amp;lrm;آمیز است که به عبارات پایانی شعر &amp;laquo;در جدال با خاموشی&amp;raquo; راه می&amp;zwnj;&amp;rlm;یابد&amp;lrm;: &lt;br /&gt;
&amp;laquo;شرف کیهانم من تازیانه خورده خویش&lt;br /&gt;
که آتش سیاه اندوهم&lt;br /&gt;
دوزخ را&lt;br /&gt;
از بضاعت ناچیزش شرمسار می&amp;zwnj;&amp;lrm;کند.&amp;raquo; (۵) &lt;br /&gt;
نمونه دیگری از تأثیرگذاری حافظ بر شاملو را در سطوح زبانی و تصویری در عبارتﹺ &amp;laquo;با قامتی به&amp;lrm;بلندی فریاد&amp;raquo; (در شعر &amp;laquo;وصل&amp;raquo; دی&amp;lrm;ماه ۱۳۴۰) می&amp;zwnj;&amp;lrm;بینیم&amp;lrm;: &lt;br /&gt;
&amp;laquo;آنک منم پا بر صلیب باژگون نهاده&lt;br /&gt;
با قامتی به بلندی فریاد.&amp;raquo; (۶)&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;علی شریعت کاشانی:انگیزۀ اصلی&amp;nbsp;شاملو در نزدیک شدن به دنیای حافظ و شعر او وجود ارزش&amp;lrm;های والای انسانی و مفاهیم اجتماعی و حتی سیاسی در دیوان او بوده است، مانند رندی و آزادگی، بی&amp;lrm;رنگی و بی&amp;lrm;پروایی، جزم&amp;lrm;ستیزی و حقیقت&amp;lrm;گویی، سازش&amp;lrm;ناپذیری و وارستگی، بلندهمتی و دورپروازی، افشاگری و دادخواهی، و انسانیت&amp;lrm;ستایی و جهل و تعصب&amp;lrm;ستیزی.&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;خود شاملو در این&amp;lrm;باره به روشنگری می&amp;zwnj;&amp;lrm;پردازد، و برای مثال در پیرامون ویژگی تصویری و آوایی حرف &amp;laquo;آ&amp;raquo; در واژگان &amp;laquo;قامت&amp;raquo; و &amp;laquo;فریاد&amp;raquo; و غیره چنین می&amp;zwnj;&amp;lrm;گوید&amp;lrm;: &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;laquo;... ناگهان این بیتﹺ سخت زیبایﹺ حافظ به ذهنم گذشت، و یقینم شد که به&amp;lrm;هنگام نوشتن شعر &amp;laquo;وصل&amp;raquo; همین بیت ذهن مرا بی&amp;lrm;آن&amp;lrm;که خود آگاه باشم برای دریافت تصویری که درباره&amp;lrm;اش سخن گفتیم آماده کرده است&amp;lrm;: &amp;laquo;نیست بر لوح دلم جز الف قامت یار...&amp;raquo; (۷)&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;به&amp;rlm;اعتبار اندیشه و معنی نیز نمونه&amp;lrm;های فراوانی از تأثیرگذاری حافظ را بر شاملو می&amp;zwnj;&amp;lrm;توان به&amp;lrm;دست داد. این تأثیرگذاری اغلب هم&amp;lrm;راه با تأثیرگذاری واژگانی و تصویری هم هست. در این&amp;lrm;جا به&amp;lrm;ذکر چند نمونه مهم بسنده می&amp;zwnj;&amp;lrm;کنیم&amp;lrm;: &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;شاملو در شعر &amp;laquo;واپسین تیر ترکش، آن&amp;lrm;چنان که می&amp;zwnj;&amp;lrm;گویند&amp;raquo; (در ابراهیم در آتش)، به داستان &amp;laquo;خون سیاوش&amp;raquo; گریز می&amp;zwnj;&amp;lrm;زند، و آن را در خدمت برشمردن چگونگی &amp;laquo;کلام آخرین&amp;raquo; خود درمی&amp;lrm;آورد&amp;lrm;: &lt;br /&gt;
&amp;laquo;من کلام آخرین را&lt;br /&gt;
بر زبان جاری کردم&lt;br /&gt;
همچون خون بی&amp;lrm;منطق قربانی&lt;br /&gt;
بر مذبح&lt;br /&gt;
یا همچون خون سیاوش... &lt;br /&gt;
همچون تعهدی جوشان&lt;br /&gt;
کلام آخرین را&lt;br /&gt;
بر زبان&lt;br /&gt;
جاری کردم&lt;br /&gt;
و ایستادم&lt;br /&gt;
تا طنین&amp;lrm;اش&lt;br /&gt;
با باد&lt;br /&gt;
پرت افتاده&amp;lrm;ترین قلعۀ خاک را&lt;br /&gt;
بگشاید. &lt;br /&gt;
*&lt;br /&gt;
اسم اعظم&lt;br /&gt;
(آن&amp;lrm;چنان&lt;br /&gt;
که حافظ گفت) &lt;br /&gt;
و کلام آخر&lt;br /&gt;
(آن&amp;lrm;چنان&lt;br /&gt;
که من می&amp;zwnj;&amp;lrm;گویم). &lt;br /&gt;
همچون واپسین&amp;lrm;نفس بره&amp;lrm;ای معصوم&lt;br /&gt;
بر سنگ بی&amp;lrm;عطوفت قربان&amp;lrm;گاه جاری شد...&amp;raquo; (۸) &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img alt=&quot;&quot; align=&quot;left&quot; src=&quot;http://www.zamaaneh.com/pictures-new/SHKASHAM02.jpg&quot; /&gt;در این شعر، شاملو مفهوم و تصویر تمثیلی &amp;laquo;خون سیاوش&amp;raquo; را نه مستقیماً از آثار حماسی چون شاهنامۀ فردوسی، بلکه از یک بیت حافظ (که در آن &amp;laquo;خون سیاووش&amp;raquo; هم&amp;lrm;راه با ضمیر مفعولی &amp;laquo;ش&amp;raquo; است) برگرفته است، خاصه این&amp;lrm;که او از حافظ و &amp;laquo;اسم اعظم&amp;raquo;&amp;zwnj;اش نیز یاد می&amp;zwnj;&amp;lrm;کند. بیت حافظ چنین است&amp;lrm;: &lt;br /&gt;
&amp;laquo;شاه ترکان سخن مدعیان می&amp;zwnj;&amp;lrm;شنود&lt;br /&gt;
شرمی از مظلمۀ خون سیاووشش باد.&amp;raquo; (۹)&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;با سنجش شعر شاملو با این بیت حافظ می&amp;zwnj;&amp;lrm;بینیم که، دوش&amp;lrm;به&amp;lrm;دوش تصویر &amp;laquo;خون سیاوش&amp;raquo;، آن مفهوم و ایهامی نیز که در عبارت &amp;laquo;مظلمه خون سیاووش&amp;raquo; خواجه شیراز نهفته است به عبارت &amp;laquo;خون بی&amp;lrm;منطق قربانی&amp;raquo; شاملو راه یافته است. نکته مهم&amp;lrm;تر این&amp;lrm;که شاملو، از رهگذر همانند کردن &amp;laquo;کلام&amp;raquo; خود با &amp;laquo;خون سیاوش&amp;raquo;، خواه&amp;lrm;ناخواه خود را با سیاوش (پسر کاووس) همانند می&amp;zwnj;&amp;lrm;سازد، و این همانندسازی راه را برای بیان معصومیت و &amp;laquo;قربانی&amp;raquo; بودن فراهم می&amp;zwnj;&amp;lrm;آورد. روند همانند&amp;lrm;سازی و ابراز بی&amp;lrm;گناهی&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان است که در شعر حافظ نیز دیده می&amp;zwnj;&amp;lrm;شود. چرا که &amp;laquo;شاه ترکان&amp;raquo; در بیت او، درعین حال که ایهام به افراسیاب تورانی (قاتل سیاوش) می&amp;zwnj;&amp;lrm;برد، اشاره به شاه&amp;lrm;شجاع دارد؛ شاه&amp;lrm;شجاعی که گمان می&amp;zwnj;&amp;lrm;رود، همچون کاووس&amp;lrm;شاه، تحت تأثیر بدگویان حافظ قرار گیرد. در هرحال، او با همانندنمودن خویشتن به سیاوش برآن است تا، خطاب به شاه&amp;lrm;شجاع، بر بی&amp;lrm;گناهی و مظلومیت خود دربرابر &amp;laquo;مدعیان&amp;raquo; بداندیش و بدگو اصرار ورزد. &lt;br /&gt;
و اما &amp;laquo;اسم اعظم&amp;raquo; مورد نظر شاملو (&amp;laquo;اسم اعظم&amp;lrm;/ آن&amp;lrm;چنان&amp;lrm;/ که حافظ گفت&amp;raquo;)&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان است که در چهار غزل حافظ آمده است&amp;lrm;: &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;laquo;اسم اعظم بکند کار خود&amp;zwnj;ای دل خوش باش&lt;br /&gt;
که به تلبیس و حیل دیو مسلمان نشود.&amp;raquo; (۱۰)&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;laquo;سزد کز خاتم لعل&amp;lrm;اش زنم لاف سلیمانی&lt;br /&gt;
چو اسم اعظمم باشد چه باک از اهرمن دارم.&amp;raquo; (۱۱)&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;laquo;خاتم جم را بشارت ده به&amp;lrm;حسن خاتم&amp;lrm;ات&lt;br /&gt;
کاسم اعظم کرد ازو کوتاه دست اهرمن.&amp;raquo; (۱۲)&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;laquo;&amp;lrm;بر اهرمن نتابد انوار اسم اعظم&lt;br /&gt;
ملک آن توست و خاتم، فرمای هرچه خواهی.&amp;raquo; (۱۳)&amp;nbsp;&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;علی شریعت کاشانی: تأثیر حافظ در شعر شاملو هم در سطح زبان و صور خیال آشکار است، و هم در سطح فکری و معنایی&amp;lrm;ـ معنوی&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;از مجموعۀ این ابیات چنین برمی&amp;lrm;آید که حافظ &amp;laquo;اسم اعظم&amp;raquo; را (که در سنت ایرانی&amp;lrm;ـ اسلامی به&amp;lrm; والا&amp;zwnj;ترین &amp;laquo;اسم الهی&amp;raquo; تعبیر شده است) برخوردار از نیرویی معجزه&amp;lrm;آسا و محافظ دربرابر دست&amp;lrm;اندازی اهریمن (یا دیو و شر) می&amp;zwnj;&amp;lrm;داند. نیرویی است که انسان را در تحقق نیات و آرزو&amp;zwnj;هایش یاری می&amp;zwnj;&amp;lrm;رساند. و شاملو &amp;laquo;کلام آخرین&amp;raquo; خود را، کلامی که از بوی خونی چون &amp;laquo;خون سیاوش&amp;raquo; برخوردار است، و بارور از معصومیت و فریاد تظلم می&amp;zwnj;&amp;lrm;باشد، همانند &amp;laquo;اسم اعظم&amp;raquo; (به&amp;lrm;روایت حافظ) به&amp;lrm;شمار می&amp;zwnj;&amp;lrm;آورد. هم اوست که، به&amp;lrm;پیروی از خواجه، &amp;laquo;کلام&amp;raquo; خود را از توانایی و کارآیی معجزه&amp;lrm;گون برخوردار می&amp;zwnj;&amp;lrm;بیند. چرا که &amp;laquo;طنین&amp;raquo; توفنده&amp;lrm;اش هم&amp;lrm;سفر &amp;laquo;باد&amp;raquo; می&amp;zwnj;&amp;lrm;گردد، و &amp;laquo;پرت افتاده&amp;lrm;ترین قلعۀ خاک را&amp;raquo; تسخیر می&amp;zwnj;&amp;lrm;کند. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;تأثیر لفظی و معنوی حافظ بر شاملو در شعر &amp;laquo;میلاد&amp;raquo; (اردیبهشت ۱۳۷۶) نیز آشکار است. این شعر نمونه بارز اثرپذیری او از هستی&amp;lrm;اندیشی و انسان&amp;lrm;شناسی عرفانی حافظ می&amp;zwnj;&amp;lrm;باشد. شعر چنین است&amp;lrm;&amp;lrm;: &lt;br /&gt;
&amp;laquo;ناگهان&lt;br /&gt;
عشق&lt;br /&gt;
آفتاب&amp;lrm;وار&lt;br /&gt;
نقاب برافکند&lt;br /&gt;
و بام و در&lt;br /&gt;
به&amp;lrm;صوت تجلی&lt;br /&gt;
درآکند، &lt;br /&gt;
شعشعۀ آذرخش&amp;lrm;وار&lt;br /&gt;
فروکاست&lt;br /&gt;
و انسان&lt;br /&gt;
برخاست&amp;lrm;.&amp;raquo; (۱۴)&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;این شعر، از نظر واژه&amp;lrm;ـ تصویرهای کلیدی (مانند &amp;laquo;عشق&amp;raquo;، &amp;laquo;تجلی&amp;raquo;، &amp;laquo;شعشعۀ آذرخش&amp;raquo;)، و به&amp;lrm;خصوص از دید درون&amp;lrm;مایه و موضوع (که به ظهور برق&amp;lrm;آسای عشق و سرگذشت جهان و انسان برمی&amp;lrm;گردد)، متأثر از این غزل حافظ است&amp;lrm;&amp;lrm;: &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;laquo;در ازل پرتو حسنت زتجلی دم زد&lt;br /&gt;
عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد&lt;br /&gt;
جلوه&amp;lrm;ای کرد رخت، دید ملک عشق نداشت&lt;br /&gt;
عین آتش شد ازین غیرت و بر آدم زد &amp;lrm;.. &amp;lrm;.&amp;raquo;. (۱۵) &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;مورد دیگری از اثرپذیری معنوی شاملو را از حافظ در بخشی از شعر &amp;laquo;درآستانه&amp;raquo; (آبان ۱۳۷۱) می&amp;zwnj;&amp;lrm;بینیم. در آن&amp;lrm;جا چنین می&amp;zwnj;&amp;lrm;خوانیم&amp;lrm;: &lt;br /&gt;
&amp;laquo;انسان&amp;zwnj;زاده شدن تجسّد وظیفه بود: &lt;br /&gt;
توان دوست&amp;zwnj; داشتن و دوست&amp;zwnj; داشته&amp;zwnj;شدن&lt;br /&gt;
توان شنفتن&lt;br /&gt;
توان دیدن و گفتن&lt;br /&gt;
توان اندهگین و شادمان شدن&lt;br /&gt;
توان خندیدن به وسعتِ دل، توان گریستن از سُویدای جان&lt;br /&gt;
توان گردن به غرور برافراشتن در ارتفاعِ شکوهناک فروتنی&lt;br /&gt;
توان جلیل به&amp;lrm;دوش بردنِ بار امانت&lt;br /&gt;
و توان غمناک تحمل تنهایی... &lt;br /&gt;
انسان&lt;br /&gt;
دشواری وظیفه است.&amp;raquo; (۱۶)&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پیداست که میان این ابیاتﹺ &amp;laquo;در آستانه&amp;raquo; و ابیاتی از یک غزل پُرآوازۀ حافظ همانندی چشمگیر در سطوح واژگانی و تصویری و بویژه موضوعی وجود دارد، و تردیدی نیست که شاملو به&amp;lrm;هنگام پرداخت این ابیات ازآن غزل فراوان سود جسته است. آن غزل چنین است &amp;lrm;: &lt;br /&gt;
&amp;laquo;&amp;lrm;دوش دیدم که ملایک در میخانه زدند&lt;br /&gt;
گل آدم بسرشتند و به&amp;lrm;پیمانه زدند... &lt;br /&gt;
آسمان بار امانت نتوانست کشید&lt;br /&gt;
قرعه کار به نام من دیوانه زدند...&amp;raquo; (۱۷) &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;حافظ در این غزل از برآمدن انسان در عرصه هستی سخن می&amp;zwnj;&amp;lrm;گوید، و از آن &amp;laquo;بار امانت&amp;raquo; (یا گوهر عشق) یاد می&amp;zwnj;&amp;lrm;کند که بر دوش انسان به&amp;lrm;عنوان موجودی مستعد و مسؤول و متعهد گذاشته شده است. هم در این&amp;lrm;جا او به رفعت و منزلت آدمی در سلسله&amp;lrm;مراتب هستی اشاره دارد، و نیز به ناتوانی و بی&amp;lrm;کفایتی آسمان (یا فرشتگان) در پذیرش آن ودیعه یا &amp;laquo;بار امانت&amp;raquo;. حافظ این نظر را در بیتی از یک غزل دیگر کامل می&amp;zwnj;&amp;lrm;کند&amp;lrm;: &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;laquo;فرشته عشق نداند که چیست،&amp;zwnj;ای ساقی&lt;br /&gt;
بخواه جام و گلابی به خاک آدم ریز.&amp;raquo; (۱۸)&lt;br /&gt;
باری، شاملو به&amp;lrm;پیروی از حافظ و زیر تأثیر سنت &amp;laquo;آدم&amp;raquo; &amp;lrm;ستایی که بر شعر او پرتو افکنده است، به عظمت انسان، استعداد درون&amp;lrm;ذاتی او برای درک هستی و سنجش نیک و بد سخت نظر می&amp;zwnj;&amp;lrm;دوزد، و نیز به اعجاز عشق و همت و غروری که در نهاد او نهفته است اعتقاد می&amp;zwnj;&amp;lrm;رزد. او به وجود چنین موجود برگزیده&amp;lrm;ای می&amp;zwnj;&amp;lrm;بالد؛ و هم اوست که، با الهام&amp;lrm;گیری از خواجه شیراز، این&amp;lrm;چنین انسانی را برازندۀ تحملﹺبار امانت&amp;raquo; و &amp;laquo;تجسدﹺ وظیفه&amp;raquo; و مستعدﹺ خیزش و پویش و رفعت&amp;lrm;جویی به&amp;lrm;شمار می&amp;zwnj;&amp;lrm;آورد. چنین درک و تصوری از انسان در سروده&amp;lrm;های عشق و انسان&amp;lrm;اندیشانۀ شاملو، و حتی در شماری از شعرهای اجتماعی و مبارزه&amp;lrm;ستایﹺ او، بازتاب برجسته دارد. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;سرانجام، تأثیر حافظ در نحوۀ زندگی&amp;lrm;ستایی و چگونگی مرگ&amp;lrm;اندیشی شاملو نیز دیده می&amp;zwnj;&amp;lrm;شود. به&amp;lrm;این معنا که او در پرتو خوانش شعرهایی از حافظ به یک برداشت و تعبیر خاص از زندگانی و مرگ می&amp;zwnj;&amp;lrm;رسد که آن&amp;lrm;را ویژۀ حافظ می&amp;zwnj;&amp;lrm;داند، و مهم&amp;rlm;&amp;zwnj;تر این&amp;lrm;که او این برداشت و تعبیر را در پاره&amp;lrm;ای از اشعار خود منعکس می&amp;zwnj;&amp;lrm;سازد. به&amp;lrm;دیدۀ او، حافظ خوش&amp;lrm;باشی و دم&amp;lrm;های شیرین زندگانی را مغتنم می&amp;zwnj;&amp;lrm;شمارد و ارج می&amp;zwnj;&amp;lrm;نهد، و از این&amp;lrm;رو سرخوشی امروز را فدای اندیشۀ فردا و دغدغۀ مرگ نمی&amp;zwnj;&amp;lrm;کند. او در تأیید این نظر ابیاتی چند از حافظ را در مقدمه&amp;lrm;ای که بر حافظ شیراز نوشته است بازگو می&amp;zwnj;&amp;lrm;کند&amp;lrm;&amp;lrm;: &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;laquo;اگر نه باده غم دل زیاد ما ببرد &lt;br /&gt;
نهیب حادثه بنیاد ما زجا ببرد... &lt;br /&gt;
دل ضعیف&amp;lrm;ام از آن می&amp;zwnj;&amp;lrm;کشد به طرف چمن&lt;br /&gt;
که جان زمرگ به غم&amp;lrm;خواری صبا ببرد.&amp;raquo; &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;سپس در توضیح این ابیات (به&amp;lrm;عنوان مشتی از خروار) چنین می&amp;zwnj;&amp;lrm;نویسد&amp;lrm;: &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;laquo;... حافظ معمولا به وحشتﹺ از عدم مجال نمی&amp;zwnj;&amp;lrm;دهد. فرصت حیات تنگ است، و به&amp;lrm;هرحال چون می&amp;zwnj;&amp;lrm;باید رفت بیهوده به&amp;lrm;اندیشۀ رفتن وقت ضایع چرا باید کرد؟... او نیز چون خیام در وحشت و تأسف غوطه می&amp;zwnj;&amp;lrm;خورد، لیکن وحشت و تأسف خیام از مطلق عدم است، و تأسف و وحشت حافظ از تباهی حال.&amp;raquo; (۱۹) &lt;br /&gt;
این&amp;rlm;چنین درک و برداشتی از ابیات حافظ مبنی بر زمان حال&amp;lrm;اندیشی و دم&amp;lrm;ستایی، تقویت&amp;lrm;کننده این نظر است که&amp;lrm;: &amp;laquo;فرصت حیات تنگ است&amp;raquo; و بنابراین در اندیشۀ مرگ و تباه&amp;lrm;کردن دم&amp;lrm;های ارزش&amp;lrm;مند زندگانی نباید بود. شاملو این نظر را در شعر خود، ازجمله در عاشقانه&amp;lrm;هایی که برای &amp;laquo;آیدا&amp;raquo; و یا در وصف او پرداخته است، به&amp;lrm;تصویر &amp;lrm;کشیده است. در &amp;laquo;شبانه&amp;raquo; یی از دفتر آیدا در آینه می&amp;zwnj;&amp;lrm;خوانیم&amp;lrm;: &lt;br /&gt;
&amp;laquo;میان آفتاب&amp;lrm;های همیشه&lt;br /&gt;
زیبایی تو&lt;br /&gt;
لنگری است&lt;br /&gt;
نگاهت&lt;br /&gt;
شکست ستم&amp;lrm;گری&amp;lrm;ست&lt;br /&gt;
و چشمانت با من گفتند&lt;br /&gt;
که فردا&lt;br /&gt;
روز دیگری&amp;lrm;ست.&amp;raquo; (۲۰)&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;گرامی&amp;lrm;داشت دم&amp;lrm;های زندگی در شعر دیگری از&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان دفتر تکرار می&amp;zwnj;&amp;lrm;شود&amp;lrm;: &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;laquo;&amp;lrm;خانه&amp;lrm;ای آرام و&lt;br /&gt;
اشتیاق پرصداقت تو&lt;br /&gt;
تا نخستین خوانندۀ هر سرود تازه باشی... &lt;br /&gt;
می&amp;zwnj;زی و چراغی&lt;br /&gt;
کاغذهای سپید و مدادهای تراشیده و ازپیش آماده&lt;br /&gt;
و بوسه&amp;lrm;ای&lt;br /&gt;
صلۀ هر سرودۀ تو...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;تو و اشتیاق پرصداقت نو. &lt;br /&gt;
من و خانه&amp;lrm;مان&lt;br /&gt;
میزی و چراغی... &lt;br /&gt;
آری&lt;br /&gt;
در مرگ&amp;lrm;آور&amp;zwnj;ترین لحظۀ انتظار&lt;br /&gt;
زندگی را در رؤیاهای خویش دنبال می&amp;zwnj;&amp;lrm;گیرم...&amp;raquo; (۲۱)&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;به&amp;lrm;یاد آریم که حافظ نیز، حضور تؤامان &amp;laquo;یار نازک&amp;raquo; و &amp;laquo;بادۀ کهن&amp;raquo; و &amp;laquo;کتاب&amp;raquo; و غیره را به &amp;laquo;دنیا و آخرت&amp;raquo; نمی&amp;zwnj;&amp;lrm;فروشد&amp;lrm;: &lt;br /&gt;
&amp;laquo;&amp;lrm;دو یار نازک و از بادۀ کهن دومنی&lt;br /&gt;
فراغتی و کتابی و گوشۀ چمنی&lt;br /&gt;
من این مقام به دنیا و آخرت ندهم&lt;br /&gt;
اگرچه در پی&amp;lrm;ام افتند هردم انجمنی....&amp;raquo; (۲۲)&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;و سرانجام، خاطره و تجربه خوش و فراموش ناشدنی&amp;lrm;ای که شاملو از &amp;laquo;فرصت کوتاه&amp;raquo; زندگانی دارد در بندی از شعر &amp;laquo;در آستانه&amp;raquo; ی او نقش می&amp;zwnj;&amp;lrm;بندد&amp;lrm;&amp;lrm;: &lt;br /&gt;
&amp;laquo;دالان تنگی را که در نوشته&amp;lrm;ام&lt;br /&gt;
به&amp;lrm;وداع&lt;br /&gt;
فراپشت می&amp;zwnj;&amp;lrm;نگرم: &lt;br /&gt;
فرصت کوتاه بود و سفر جان&amp;lrm;کاه بود&lt;br /&gt;
اما یگانه بود و هیچ کم نداشت&amp;lrm;...&amp;raquo; (۲۳)&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;مراجع:&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;
۱. &amp;laquo;گفت&amp;zwnj;و&amp;zwnj;گوی ناصر حریری با شاملو، برگرفته از پاشایی، ع.، نام همه شعرهای تو (زندگی و شعر احمد شاملو)، ۲ جلد، تهران، نشر ثالث، ۱۳۷۸. ج ۲، ص ۱۰۳۹. &lt;br /&gt;
۲. بنگرید به شاملو&amp;lrm;، &amp;laquo;مفاهیم رند و رندی در غزل حافظ&amp;raquo; &amp;lrm;، چاپ تازه در شناختنامه احمد شاملو، ص ۵۸۷&amp;lrm;ـ ۵۹۴. &lt;br /&gt;
۳. شاملو&amp;lrm;، &amp;laquo;شاعری&amp;raquo; &amp;lrm;، شناختنامه احمد شاملو، ص ۳۹۲. &lt;br /&gt;
۴. حافظ، شمس&amp;lrm;الدین محمد&amp;lrm;، دیوان، به تصحیح پرویز ناتل خانلری، چاپ دوم، تهران، خوارزمی، ۱۳۶۲، غزل ۲۳/ ۲. &lt;br /&gt;
۵. شاملو، &amp;laquo;در جدال با خاموشی&amp;raquo;، مدایح بی&amp;lrm;صله، مجموعه آثار، دفتر یکم، بخش دوم، ص ۹۱۵. &lt;br /&gt;
۶. شاملو، &amp;laquo;وصل&amp;raquo;، لحظه&amp;lrm;ها و همیشه، ه&amp;zwnj;مان، بخش اول، ص ۴۶۷. &lt;br /&gt;
۷. شاملو، برگرفته از پاشایی، ع.، زندگی و شعر احمد شاملو، ج ۲، ص ۱۰۹۵. &lt;br /&gt;
۸. شاملو، &amp;laquo;واپسین تیر ترکش، آن&amp;lrm;چنان که می&amp;zwnj;&amp;lrm;گویند&amp;raquo;، ابراهیم در آتش، مجموعه آثار، دفتر یکم، ص ۷۸۳ـ۷۸۴. &lt;br /&gt;
۹. حافظ، دیوان، غزل ۱۰۱/ ۴. &lt;br /&gt;
۱۰. حافظ، دیوان، غزل ۲۲۰/ ۴. &lt;br /&gt;
۱۱. حافظ، همان، غزل ۳۲۲/ ۶. &lt;br /&gt;
۱۲. حافظ، همان، غزل ۳۸۲/ ۳. &lt;br /&gt;
۱۳. حافظ، همان، غزل ۴۸۰/ ۳. &lt;br /&gt;
۱۴. شاملو، &amp;laquo;میلاد&amp;raquo;، در آستانه، مجموعه آثار، دفتر یکم، بخش دوم، ص ۱۰۴۰. &lt;br /&gt;
۱۵ .حافظ، دیوان، غزل ۱۴۸/ ۱ و ۲. &lt;br /&gt;
۱۶ .شاملو، &amp;laquo;در آستانه&amp;raquo;، در دفتر در آستانه، ه&amp;zwnj;مان، ص ۱۰۱۰. &lt;br /&gt;
۱۷ .حافظ، دیوان، &amp;lrm;غزل ۱۷۸&amp;lrm;/ ۱ و غزل ۱۷۹&amp;lrm;/ ۱. &lt;br /&gt;
۱۸.حافظ، همان، غزل ۲۶۰ / ۳. &lt;br /&gt;
۱۹. شاملو، حافظ شیراز، مقدمه، یادشده. &lt;br /&gt;
۲۰. شاملو، &amp;laquo;شبانه&amp;raquo;، آیدا در آینه، مجموعه آثار، دفتر یکم، بخش اول، ص ۴۷۸. &lt;br /&gt;
۲۱. شاملو، &amp;laquo;سرود آن&amp;lrm;کس که از کوچه به خانه بازمی&amp;lrm;گردد&amp;raquo;، آیدا در آینه، ه&amp;zwnj;مان، ص ۴۹۰ـ۴۹۳. &lt;br /&gt;
۲۲ .حافظ، دیوان، غزل ۴۶۸/ ۱ـ۲ و ۴. &lt;br /&gt;
۲۳ .شاملو، &amp;laquo;در آستانه&amp;raquo;، مجموعه آثار، دفتر یکم، بخش دوم، ص ۱۰۱۱&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;اشاره&lt;/strong&gt;: &lt;em&gt;شیوه خط با دستور خط زمانه مطابقت ندارد و از آنِ نویسنده است.&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;در همین زمینه:&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;http://zamaaneh.com/khaak/2010/07/post_63.html&quot;&gt;::گفت و گو&amp;nbsp;دفتر خاک با دکتر علی شریعت کاشانی::&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;http://zamaaneh.com/khaak/2010/06/post_55.html&quot;&gt;::معرفی &amp;laquo;سرود بی قراری&amp;raquo; اثر پژوهشی دکتر علی شریعت کاشانی پیرامون جهان شعری احمد شاملو&lt;/a&gt;::&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
</description>
     <comments>https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2011/07/08/5241#comments</comments>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/3979">احمد شاملو</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/3794">ادبیات ایران</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/3980">حافظ</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/3981">علی شریعت کاشانی</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak">خاک</category>
 <pubDate>Fri, 08 Jul 2011 11:42:18 +0000</pubDate>
 <dc:creator />
 <guid isPermaLink="false">5241 at https://archive.radiozamaneh.com</guid>
  </item>
  <item>
    <title>«تراژدی اتفاقی‌ست که مرتباً بر ما نازل می‌شود»</title>
    <link>https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2011/06/29/5034</link>
    <description>&lt;div class=&quot;fb-social-like-widget&quot;&gt;&lt;fb:like  href=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2011/06/29/5034&quot; send=&quot;false&quot; layout=&quot;box_count&quot; show_faces=&quot;false&quot; width=&quot;500&quot; action=&quot;like&quot; font=&quot;arial&quot; colorscheme=&quot;light&quot;&gt;&lt;/fb:like&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-sartitr&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    بخش نخست گفت‌و‌گوی مجتبا صولت‌پور با احمد آرام درباره‌ی بومی‌گرایی در ادبیات ایران، ساده‌نویسی و نقد ادبی        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-nevisandeh&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    مجتبا صولت‌پور        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-filefield field-field-maghaleh-image&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    &lt;img  class=&quot;imagefield imagefield-field_maghaleh_image&quot; width=&quot;277&quot; height=&quot;184&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/sites/default/files/solataraah01.jpg?1309336810&quot; /&gt;        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;p&gt;دفتر خاک- احمد آرام، داستان&amp;zwnj;نویس و نمایشنامه&amp;zwnj;نویس جنوبی کشورمان در سال ۱۳۳۰ در بندر بوشهر متولد شد. او در هجده&amp;zwnj;سالگی نخستین داستان کوتاهش را با عنوان &amp;laquo;آن روز شوم&amp;raquo; در مجله&amp;zwnj;ی فردوسی منتشر کرد. او فارغ&amp;zwnj;التحصیل رشته&amp;zwnj;ی بازیگری و کارگردانی و همچنین کارشناس ارشد ادبیات نمایشی&amp;zwnj;ست.&lt;/p&gt;
&lt;!--break--&gt;&lt;!--break--&gt;&lt;p&gt;احمد آرام&amp;nbsp;در حال حاضر در شیراز به&amp;zwnj;سر می&amp;zwnj;برد و مدرس تأتر و کارشناس فرهنگی و هنری آموزش فوق برنامه&amp;zwnj;ی دانشگاه علوم پزشکی شیراز است. از او چندین عنوان مجموعه&amp;zwnj;داستان و نمایشنامه&amp;zwnj; منتشر شده است. نخستین مجموعه&amp;zwnj;داستانش &amp;laquo;غریبه در بخار نمک&amp;raquo; نام داشت و رمان &amp;laquo;مرده&amp;zwnj;ای که حالش خوب است&amp;raquo; را هم چندی پیش، در سال ۱۳۸۴&amp;rlm; منتشر کرد. از او همچنین سال گذشته مجموعه داستان &amp;laquo;همین حالا داشتم چیزی می&amp;zwnj;گفتم&amp;raquo; با پنج داستان کوتاه توسط نشر چشمه منتشر شده است. مجتبا صولت&amp;zwnj;پور، منتقد ادبی با احمد آرام درباره&amp;zwnj;ی بومی&amp;zwnj;گرایی در ادبیات ایران، ساده&amp;zwnj;نویسی، نقد ادبی، خاص&amp;zwnj;نویسی و بسیاری موضوعات دیگر در گستره&amp;zwnj;ی جهان وسیع داستان&amp;zwnj;های این نویسنده&amp;zwnj;ی بوشهری گفت&amp;zwnj;و&amp;zwnj;گویی انجام داده&amp;zwnj; است که در دو نوبت در دفتر خاک منتشر می&amp;zwnj;گردد. توجه شما را به بخش نخست این گفت&amp;zwnj;و&amp;zwnj;گو جلب می&amp;zwnj;کنیم:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;______________&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;
●&lt;strong&gt;مجتبا صولت&amp;zwnj;پور&lt;/strong&gt; - داستان&amp;zwnj;نویسی در بوشهر با علی دشتی کلید می&amp;zwnj;خورد و با چوبک به جایگاه جدی خود دست پیدا می&amp;zwnj;کند. پس از چند دهه که نویسندگانی از بوشهر توانسته&amp;zwnj;اند خالق آثار تأثیر&amp;zwnj;گذاری باشند، آیا حالا می&amp;zwnj;توان &amp;laquo;ادبیات بوشهر&amp;raquo; را صاحب یک نحله در ادبیات داستانی کنونی ایران دانست، یا این برداشت اغراق&amp;zwnj;آمیز است؟ &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;احمد آرام&lt;/strong&gt;- اول این توضیح را بدهم که در زمان صادق چوبک، ادبیات جنوب یا به قول شما بوشهر، به جایگاه جدی خود نرسید. چوبک یک شروع&amp;zwnj;کننده&amp;zwnj;ی خوب بود؛ این را واقعاً می&amp;zwnj;گویم. نه&amp;zwnj;تنها برای ادبیات جنوب که در ادبیات مدرن ایران هم، در زمانه&amp;zwnj;ی خودش سهمی دارد. این&amp;zwnj;که می&amp;zwnj;گویم یک شروع کننده&amp;zwnj;ی خوب بود، به این دلیل است که می&amp;zwnj;دانست چگونه&amp;zwnj;، از راه&amp;zwnj;های درست به ادبیات بومی&amp;zwnj;گرا کمک کند&amp;zwnj;. چوبک نقشه&amp;zwnj;ی گنج را به ما نشان داد و خودش هم تا مسیری پیش رفت، اما یک جایی توقف کرد. همین توقف، که پس از رمان گران&amp;zwnj;سنگ &amp;laquo;سنگ صبور&amp;raquo; اتفاق می&amp;zwnj;افتد، او را به مسیری دیگر کشاند که مایل نیستم به آن اشاره کنم. در حقیقت با این&amp;zwnj;که چوبکِ بزرگ شاه&amp;zwnj;کلید را در اختیار داشت، اما در را تا نیمه گشود؛ که باز هم خودش امتیاز بزرگی بود برای همه&amp;zwnj;ی ما. بعد از او خیلی&amp;zwnj;ها خواستند این درِ نیمه&amp;zwnj;باز را باز&amp;zwnj;تر کنند تا به راحتی بگذرند اما چون از چنین فنی آگاه نبودند، تلاش بیهوده&amp;zwnj;ای کردند و تنها توانستند نیمی از تن خود را از لای در گذر بدهند&amp;zwnj;. آن&amp;zwnj;ها می&amp;zwnj;خواستند آن&amp;zwnj;سوی در را ببینند و خودشان را در یک جهش بزرگ سهیم بدارند. البته همه&amp;zwnj;ی تلاش&amp;zwnj;ها عبث و بیهوده نبود، مشکل از اینجا شروع می&amp;zwnj;شد که اغلب آن&amp;zwnj;ها برداشت نه&amp;zwnj;چندان درستی از ادبیات بومی&amp;zwnj;گرا، یا به قول بعضی&amp;zwnj;ها ادبیات دیارگرا، داشتند؛ برداشتی عامه&amp;zwnj;پسند. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img alt=&quot;&quot; align=&quot;left&quot; src=&quot;http://www.zamaaneh.com/pictures-new/SOLATARAAH02.jpg&quot; /&gt;من بار&amp;zwnj;ها در گفت&amp;zwnj;وگو&amp;zwnj;هایم به این موضوع اشاره کرده&amp;zwnj;ام&amp;zwnj;؛ بعضی&amp;zwnj;ها فقط به جاذبه&amp;zwnj;ها توجه داشتند و به همین دلیل گاهی واژگان بومی را ردیف می&amp;zwnj;کردند بدون آنکه بدانند هر واژه&amp;zwnj;ی بومی قادر به ارائه&amp;zwnj;ی کارکرد دراماتیک یا بصری نیست. واژه&amp;zwnj;ی بومی باید از خود اثری در متن بگذارد تا متن شروع کند به کار کردن. عدم شناختِ پتانسیل و عملکرد درونیِ واژگان، به این مشکل دامن می&amp;zwnj;زد. به خاطر این ندانم&amp;zwnj;کاری&amp;zwnj;ها، نوعی ادبیات توریستی&amp;zwnj; زاده شد. این ادبیات متکی به داستا&amp;zwnj;نگویی مستقیم از متل&amp;zwnj;ها و افسانه&amp;zwnj;های بومی&amp;zwnj;ست. این دوستان آنچه سینه به سینه نقل شده بود را بدون کم و کاست می&amp;zwnj;چپاندند توی داستان&amp;zwnj;هاشان&amp;zwnj;، و همین کار را خراب می&amp;zwnj;کرد&amp;zwnj;. به هر صورت یک روز بایگانی متل&amp;zwnj;ها و افسانه&amp;zwnj;های بومی این سرزمین تفتیده&amp;zwnj;ی مرگزا، تمام خواهد شد؛ وقتی تمام می&amp;zwnj;شود بعضی&amp;zwnj;ها بیکار می&amp;zwnj;شوند. دیدیم که چگونه در عنفوان جوانی یا نزدیکی&amp;zwnj;های میانسالی، بازنشست شدند؛ و این بد&amp;zwnj;ترین نوع سود بردن از ادبیات بومی&amp;zwnj;گراست. شما اگر می&amp;zwnj;خواهید افسانه&amp;zwnj;های بومی را تعریف کنید، مطمئن باشید که مردم عادی بهتر روایت خواهند کرد تا یک نویسنده&amp;zwnj;ی مبتدی. چیزی که در اینجا حائز اهمیت است، عملکرد پیرنگ یا پلات&amp;zwnj;های نهفته در متل&amp;zwnj;ها و افسانه&amp;zwnj;های دریایی&amp;zwnj;ست، که اگر به درستی کشف شوند، در جانمایه&amp;zwnj;ی داستان غوغا به پا خواهند کرد. این&amp;zwnj;ها می&amp;zwnj;شود بهانه&amp;zwnj;ای برای نو کردن یک فضای بومی و شاید کلیشه&amp;zwnj;ای. مسلماً اگر نویسنده از امکانات بصری و دراماتیک درونیِ خود برخوردار نباشد، یا با ژانر مدرن ادبیات جهان آشنا نباشد، در میانه&amp;zwnj;ی راه متوقف خواهد شد. شما به &amp;laquo;اهل غرق&amp;raquo; خانم روانی&amp;zwnj;پور نگاه کنید، به حق بعضی از فضاسازی&amp;zwnj;هاش مسیر درستی را در پیش گرفته است. اگر یک جایی متوقف می&amp;zwnj;شود به&amp;zwnj;خاطر رویکرد سیاسی رمان است که ناگهان با آن مواجه می&amp;zwnj;شویم و نمی&amp;zwnj;دانیم به چه دلیل باید این اتفاق بیفتد. هیچ&amp;zwnj;کدام از زنان نویسنده&amp;zwnj;ی ما چنین جسارتی را نداشتند تا برای چنین تصویرسازی&amp;zwnj;هایی خود را به آب و آتش بزنند. اما شما وقتی &amp;laquo;کنیزو&amp;raquo; و &amp;laquo;سنگ&amp;zwnj;های شیطان&amp;raquo; را می&amp;zwnj;خوانید درمی&amp;zwnj;یابید که چقدر همه&amp;zwnj;چیز در داستان&amp;zwnj;ها دارد طبیعی اتفاق می&amp;zwnj;افتد؛ انگار خود شما در بطن ماجرا گرفتار شده&amp;zwnj;اید.&amp;nbsp;&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;احمد آرام: مگر می&amp;zwnj;شود تراژدیِ واقعیِ یک جامعه&amp;zwnj;ی نابسامان را با آثار عوام&amp;zwnj;پسند مطرح کرد&amp;zwnj;؟ مگر می&amp;zwnj;شود این دردهای نهفته را رمانتیک نشان داد؟ در این&amp;zwnj;جا چیزهایی فرا&amp;zwnj;تر از احساس&amp;zwnj;های بی&amp;zwnj;منطق دارد اتفاق می&amp;zwnj;افتد. آسان پسندی&amp;zwnj;هایی که این روز&amp;zwnj;ها در ادبیات ما دارد رخ می&amp;zwnj;دهد و بعضی از کتاب&amp;zwnj;ها را به نحو خنده&amp;zwnj;داری به چاپ&amp;zwnj;های نجومی می&amp;zwnj;رساند را جدی نگیرید. ادبیاتِ واقعیِ این مردمانِ فراموش شده، این نیست.&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;اینکه می&amp;zwnj;گویید آیا ادبیات بوشهر صاحب یک نحله در ادبیات معاصر است، به گمان من یک جورهایی تعصب ناسیونالیستی است&amp;zwnj;. من شدیداً از ناسیونالیستی&amp;zwnj;&amp;zwnj;ئی که خودمحوری و خودشیفتگی را گسترش دهد مخالفم. ادبیات جنوب از خوزستان و بوشهر تا انتهای چاه&amp;zwnj;بهار گسترش می&amp;zwnj;یابد. می&amp;zwnj;توان گفت این خطه در جنبش ادبیات جنوب سهم دارند&amp;zwnj;؛ نمی&amp;zwnj;توان همه&amp;zwnj; چیز را منحصر به یک منطقه&amp;zwnj;ی خاص دانست؛ بله اگر اینجور باشد می&amp;zwnj;توان گفت ادبیات جنوب بر کل ادبیات معاصر بی&amp;zwnj;تأثیر نبوده. معلوم است وقتی زنده&amp;zwnj;یاد غلام&amp;zwnj;حسین ساعدی و هوشنگ گلشیری، و حتی ابراهیم گلستان، تأکیدشان بر شناخت پتانسیل داستان&amp;zwnj;سرایی جنوب است، خودشان هم در این میان نقش عمده&amp;zwnj;ای داشته&amp;zwnj;اند، یعنی اینکه در خلق داستان&amp;zwnj;ها و رمان&amp;zwnj;هاشان، از این فرهنگ سود برده&amp;zwnj;اند. امروز در سرتاسر این خطه نویسندگانی داریم همه جوان، که به حق دارند زحمت می&amp;zwnj;کشند از آن نیمه&amp;zwnj;ی بازِ در گذر کنند. حتماً با چنین تلاشی یک جریان خوب در راستای ادبیات معاصر رقم خواهد خورد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;●چند سال است که مقیم شهر شیرازید. گرچه هنوز خود را نویسنده&amp;zwnj;ای نزدیک به فضاهای بومی زادگاه&amp;zwnj;تان می&amp;zwnj;دانید (چیزی که اغلب هم در داستان&amp;zwnj;هاتان نشان می&amp;zwnj;دهید،) اما آیا از آب&amp;zwnj; و&amp;zwnj; هوای خوب شیراز است، یا فضای ادبی و شغلی&amp;zwnj;اش که ماندگار شدید؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;به تنها چیزی که دارم فکر می&amp;zwnj;کنم این است که در فضایی آرام زندگی کنم؛ به دور از تنش&amp;zwnj;ها و تنگ&amp;zwnj;نظری&amp;zwnj;ها؛ این حق من است. در جوانی تهران را تجربه کردم که به&amp;zwnj;خاطر دسترسی به سینما و تئا&amp;zwnj;تر، پیامدهای خوبی داشت. امروز، به آرامش فکر می&amp;zwnj;کنم. هر چقدر شهر بزرگ&amp;zwnj;تر باشد و شما دیده نشوید، خودش مزایایی به&amp;zwnj;دنبال خواهد داشت. از جنجال و حاشیه بیزارم. این چیز&amp;zwnj;ها تو را نابود خواهد کرد. شیراز شهر بدی نیست. جالب است که چوبک هم از پنج سالگی در این شهر ساکن شد، یا رسول پرویزی. توانستند از جریان بالقوه&amp;zwnj;ای که در این شهر می&amp;zwnj;گذشت سهیم شوند و دست به نگارش داستان بزنند. البته من داستان&amp;zwnj;هایم را در جنوب نوشته بودم، وقتی ساکن شیراز شدم امکان چاپ آن&amp;zwnj;ها مهیا گردید.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;●در ذهنیت داستانی دو نسل اخیر از داستان&amp;zwnj;نویسان بوشهر، نوگرایی عنصر بسیار پُررنگی&amp;zwnj;ست. خود شما هم به رویکرد&amp;zwnj;های پست&amp;zwnj;مدرنیستی علاقه&amp;zwnj;مندید و گاهی حتی کاملاً فرمال می&amp;zwnj;شوید. منی که فضای درونی ادبیات بوشهر را دیده&amp;zwnj;ام، حس می&amp;zwnj;کنم نسبت به فضای کلی ادبیات ایران هم علاقه&amp;zwnj;ی بیشتری به پست&amp;zwnj;مدرنیسم دارد؛ و این اغلب خوب است، گرچه گاهی هم کار را خراب کرده. موجودیت چنین گرایشی را قبول دارید؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img alt=&quot;&quot; align=&quot;left&quot; src=&quot;http://www.zamaaneh.com/pictures-new/SOLATARAAH03.jpg&quot; /&gt;ببیند، من هنوز نمی&amp;zwnj;توانم تعریف درستی از پست مدرنیسم تحویلتان بدهم&amp;zwnj;، یا بگویم که در کجای داستانم چنین ژانر یا سبکی را دنبال کرده&amp;zwnj;ام؛ و خدا را شکر می&amp;zwnj;کنم که هنوز هم نمی&amp;zwnj;دانم. اینکه منتقدانی مثل شما چنین برداشتی کرده&amp;zwnj;اند، حالا به حق یا ناحق، برمی&amp;zwnj;گردد به دانش خودشان و اینکه آزادند سبک&amp;zwnj;ها را از دل آثار بیرون بکشند؛ همه&amp;zwnj;چیز بستگی به خودشان دارد. هرگاه می&amp;zwnj;خواهم در این&amp;zwnj;باره حرفی بزنم با احتیاط از کنارش رد می&amp;zwnj;شوم. من می&amp;zwnj;خواهم از مسیری متفاوت با دیگران به مقصدی که در نظر دارم برسم، و البته مطمئن باشید که مقصد نهایی من&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان مقصدی است که پشت هر مقصد دیگر پنهان مانده. شاید همین طرز فکر است که یک جورهایی آثار آدم را پیچیده می&amp;zwnj;کند. یک چیز دیگر هم خدمتتان عرض کنم؛ ما ایرانی&amp;zwnj;ها هر چیزی را که از غرب می&amp;zwnj;گیریم بنا به سلیقه&amp;zwnj;ی خودمان ایرانیزه&amp;zwnj;اش می&amp;zwnj;کنیم. شما اشاره&amp;zwnj;ی خوبی به همه&amp;zwnj;گیر شدن پست&amp;zwnj;مدرن کردید و این یعنی&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان ایرانیزه کردن تفکری که از ریشه متعلق به ما نیست. خب، بعضی&amp;zwnj;ها از این ژانر وارداتی فقط پز دادنش را می&amp;zwnj;خواهند. من هیچ اشکالی در رویکردهای مدرنیته نمی&amp;zwnj;دانم، زمانه این را می&amp;zwnj;خواهد؛ همان&amp;zwnj;گونه که زمانه&amp;zwnj;ی داستایوسکی، از او خواست تا به خلق &amp;laquo;جنایت و مکافات&amp;raquo; بنشیند و یک کار مدرن&amp;zwnj; زاده شود. ایراد ما در کج&amp;zwnj;فهمی بعضی چیزهاست. گاهی دانشش را نداریم و گاهی عجولانه به سمتش می&amp;zwnj;رویم تا دیگران فکر نکنند که ما از قافله عقب مانده&amp;zwnj;ایم. جامعه&amp;zwnj;ی ناهمگون ما هم این آمادگی را دارد تا چنین هرج و مرج ادبی را دامن بزند. اینکه می&amp;zwnj;گویید پست&amp;zwnj;مدرنیسم بعضی مواقع کار را خراب کرده است؛ می&amp;zwnj;خواهم بگویم به همین دلیل است که بعضی&amp;zwnj;ها در عنفوان جوانی در داستانشان خودکشی می&amp;zwnj;کنند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;●یکی از دلایل این مشکلات شاید فقر در نقد ادبی و آسان&amp;zwnj;پسندی رورافزون خوانندگان باشد...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;همیشه حق با خواننده نیست! نویسنده نمی&amp;zwnj;تواند طبق سلیقه&amp;zwnj;ی خواننده پیش برود؛ بعضی از منتقدان هم آسان&amp;zwnj;پسندی را در ادبیات رواج داده&amp;zwnj;اند. من این روش را نمی&amp;zwnj;پذیرم. منتقدی اخیراً، درست قبل از نمایشگاه کتاب تهران عجولانه آثار مرا در محدوده&amp;zwnj;ی نیم صفحه&amp;zwnj;ی روزنامه&amp;zwnj;، نقد کرده است. سرتاسر مطلبش در تضاد با آن چیزهایی بود که خودش هم به&amp;zwnj;درستی نمی&amp;zwnj;شناختشان، یعنی در واقع خودش، خودش را خیلی ناشیانه نقد کرده. او دیکتاتورمآبانه از من می&amp;zwnj;خواهد که طبق سلیقه&amp;zwnj;اش کارم را دنبال کنم&amp;zwnj;؛ یعنی در حقیقت تعیین تکلیف کرده. خب، این یک جریان محفلی&amp;zwnj;ست. در خوب بودن نقد، حتی نقد منفی، جای شک نیست. یک منتقد فهیم می&amp;zwnj;تواند جریان ادبی را تیزهوشانه دنبال کند و خواننده را در مسیر درست هدایت نماید؛&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان چیزی که امروز در ادبیات غرب و اروپا دنبال می&amp;zwnj;شود و هیچکس هم آسیب نمی&amp;zwnj;بیند؛ نه خواننده، نه نویسنده و نه منتقد، چرا که هر سه اشراف دارند به جایگاه خودشان. در ایران ما اینطور نیست متأسفانه، و من از این موضوع بسیار رنج می&amp;zwnj;برم. ما به&amp;zwnj;سختی می&amp;zwnj;توانیم منتقدی را پیدا کنیم که حوصله داشته باشد یک اثر ادبی را به&amp;zwnj;درستی تحلیل کند. حالا درست است که ما روزنامه&amp;zwnj;ای هم نداریم و این&amp;zwnj;ها همه&amp;zwnj;شان جسد&amp;zwnj;های لرزان&amp;zwnj;اند، اما همه&amp;zwnj;ی ما باید تلاش کنیم تا نقد نوین پیدا شود. این فقر ادبی اگر گسترش یابد دامن همه&amp;zwnj;ی ما را می&amp;zwnj;گیرد یک روز.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;احمد آرام: ما به&amp;zwnj;سختی می&amp;zwnj;توانیم منتقدی را پیدا کنیم که حوصله داشته باشد یک اثر ادبی را به&amp;zwnj;درستی تحلیل کند. حالا درست است که ما روزنامه&amp;zwnj;ای هم نداریم و این&amp;zwnj;ها همه&amp;zwnj;شان جسد&amp;zwnj;های لرزان&amp;zwnj;اند، اما همه&amp;zwnj;ی ما باید تلاش کنیم تا نقد نوین پیدا شود. این فقر ادبی اگر گسترش یابد دامن همه&amp;zwnj;ی ما را می&amp;zwnj;گیرد یک روز.&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;●چهار مجموعه داستان دارید که در هر کدام دغدغه&amp;zwnj;های شما در حال تغییر است. در اولی واژه&amp;zwnj;های بومی و فضاهای بومی پُررنگ شده، در دومی به نویسنده&amp;zwnj;ای فرم&amp;zwnj;گرا تبدیل شده&amp;zwnj;اید، در مجموعه داستان سومتان باز هم نگاهی دارید بر فضاهای بومی و این&amp;zwnj;بار بیشتر به عناصر پست&amp;zwnj;مدرنیستی در کنار افسانه&amp;zwnj;های بومی اجازه&amp;zwnj;ی دخالت داده&amp;zwnj;اید، و در تازه&amp;zwnj;ترین مجموعه داستانتان عنصر طنز را به دنیای داستانی خود اضافه کرده&amp;zwnj;اید. به نظر من روند کیفی داستان&amp;zwnj;ها صعودی بوده اما این دگردیسی&amp;zwnj;ها (اگر بتوان گفت دگردیسی) برای خواننده کمی ناگهانی نیست؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;تفاوت در این چهار اثر تعمداً اتقاق نیفتاده، یعنی اینطور نبوده که بنشینم و یک اثر یک اثر متفاوت با سایر آثارم بنویسم، نه، چنین چیزی نیست. همانگونه که دنیای دیجیتالی دقیقه به دقیقه به رویکرد تازه&amp;zwnj;ای در فن&amp;zwnj;آوری دست می&amp;zwnj;یابد، بالطبع این تغییرات خُرده خُرده توی تنِ جامعه&amp;zwnj;ی ما می&amp;zwnj;نشیند، و همه&amp;zwnj;چیز را تحت تأثیر خود قرار می&amp;zwnj;دهد. من دوست ندارم امروزم شبیه دیروز باشد، و در عین حال، باید خودم را برای فردا آماده کنم. فردا چگونه با من روبرو خواهد شد، یا برعکس، من چگونه قادر خواهم بود در مقابلش ظاهر شوم؟ هیچ&amp;zwnj;کس نمی&amp;zwnj;تواند پیامبرگونه پیش&amp;zwnj;بینی کند، اما یک کار می&amp;zwnj;شود کرد؛ این&amp;zwnj;که نویسنده هوشیارانه مصالح و ابزارش را به&amp;zwnj;درستی انتخاب نماید تا به کار فردا بیاید. اینکه دیگر عیبی ندارد. وقتی فضایی را انتخاب می&amp;zwnj;کنم، ناخودآگاه به تناسب آن فضا، همه &amp;zwnj;چیز در برابر من صف می&amp;zwnj;کشد؛ از واژگان گرفته تا عناصری که در معماری داستان دخیل هستند. آن&amp;zwnj;ها به سمت من می&amp;zwnj;آیند، نه اینکه من به زور وادارشان کنم که در تملک من قرار بگیرند. طبعاً در این روند، زبانِ روایت هم خودش را پیدا می&amp;zwnj;کند و همه&amp;zwnj; چیز در روند خلق یک داستان قرار می&amp;zwnj;گیرد.&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;●با این تفاصیل، شما به&amp;zwnj;عنوان یک نویسنده اینگونه دگرگونی&amp;zwnj;ها در گستره&amp;zwnj;ی آثارتان را چگونه ارزیابی می&amp;zwnj;کنید؟ یعنی اگر خودتان بخواهید گذری داشته باشید در آثارتان، چه می&amp;zwnj;گویید؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img alt=&quot;&quot; align=&quot;left&quot; src=&quot;http://www.zamaaneh.com/pictures-new/SOLATARAAH04.jpg&quot; /&gt;در اولین مجموعه داستانم &amp;laquo;غریبه در بخار نمک&amp;raquo; به تناسب، فضا در عناصر داستانی دخالت کرده است. با این عناصر داستانی صدای متن هم شنیده می&amp;zwnj;شود، با این صدای متن واژگان بومی هم خودشان را نشان داده&amp;zwnj;اند و به صدای خودشان رسیده&amp;zwnj;اند. در رمان &amp;laquo;مرده&amp;zwnj;ای که حالش خوب است&amp;raquo;، نویسنده&amp;zwnj;ی &amp;laquo;&amp;zwnj;غریبه در بخار نمک&amp;raquo; یک جور دیگر دیده می&amp;zwnj;شود، چرا که این&amp;zwnj;بار موضوع در عمق یک فضای بسته می&amp;zwnj;گذرد؛ فضایی که به تناسب یک روایت تو در تو بالا می&amp;zwnj;آید و خودش را نشان می&amp;zwnj;دهد. در این اثر رسالت واژگان بومی مشخص است و کاملاً با کاربرد آن در اولین کتابم تفاوت دارد. می&amp;zwnj;بینید که این&amp;zwnj;بار در فرایند یک روایت تمام عناصر داستانی وارد نوعی مهندسیِ ساختاری می&amp;zwnj;شوند و لحن واقعی روایت از آن زیر، بالا کشیده می&amp;zwnj;شود. یادم می&amp;zwnj;آید&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان موقع از سوی بعضی&amp;zwnj;ها متهم شدم که بومی&amp;zwnj;گرایی مطلق یعنی مرگ نویسنده&amp;zwnj;، حال آن&amp;zwnj;که چنین چیزی نبود. در مجموعه داستان &amp;laquo;آن&amp;zwnj;ها چه کسانی بودند؟!&amp;raquo; با سوژه&amp;zwnj;هایی روبرو شدم که می&amp;zwnj;خواستند زبان تازه&amp;zwnj;ای در روایت دنبال کنند. این زبان می&amp;zwnj;خواست به نوعی توانمندی برسد تا مفهوم&amp;zwnj;رسانی را در حد و قواره&amp;zwnj;ی سوژه پیش ببرد، و این خودش تجربه&amp;zwnj;ی مهمی بود برای من. یادم می&amp;zwnj;آید وقتی مجموعه داستان دیگرم &amp;laquo;کسی ما را به شام دعوت نمی&amp;zwnj;کند&amp;raquo; را چاپ کردم، همان&amp;zwnj;هایی که از بومی&amp;zwnj;گرایی بیزار بودند این بار شمشیر را از رو بستند و به دفاع از بومی&amp;zwnj;گرایی برخاستند؛ که چرا نویسنده از ادبیات دیارگرای خود جدا افتاده! می&amp;zwnj;بینید؟ این نمونه&amp;zwnj;ای از فضای نقد ادبی در کشور ما است! منتقدان بر این فکر تأکید دارند که شما باید همانی باشید که ما تشخیص می&amp;zwnj;دهیم. مگر قرار است که نویسنده همیشه شبیه دیروزش باشد؟ این دگردیسی که بهش اشاره کردید برنامه&amp;zwnj;ای از پیش تعیین&amp;zwnj;شده نبود، که باعث حیرت خواننده بشود، نه، این امری طبیعی است که هر نویسنده&amp;zwnj;ای در سرتاسر عمر نوشتاریش، به تناسب سلیقه و دانشی که دارد، خودش و عناصر داستانی&amp;zwnj;اش را نو کند. ممکن است در وهله&amp;zwnj;ی اول خواننده جا بخورد، خب بخورد! شوک دادن کار بدی نیست. همه می&amp;zwnj;دانند که پس از شوک یک بیداری ابدی به سراغ آدم می&amp;zwnj;آید. من برای این بیداری بسیار احترام قایل هستم، چراکه خود خواننده تقلا کرده تا به شناخت بهتری برسد. به نظر من باید چنین اتقاقی بیفتد تا ما به باور&amp;zwnj;هایمان برسیم؛ به آن چیزهایی که از ما دریغ داشته&amp;zwnj;اند. اگر می&amp;zwnj;دانید این رویکرد ناگهانی است چه اشکالی دارد. ما در زندگی روزمره همیشه در حال روبرو شدن با چیزهای ناگهانی هستیم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;zwnj;●خاص&amp;zwnj;نویسی چقدر برایتان مهم است؟ به&amp;zwnj;نظر من شما از معدود نویسندگان کنونی ادبیات ایران هستید که گرایش واضحی به خاص&amp;zwnj;نویسی (در تقابل با عام&amp;zwnj;نویسی) دارد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بدیهی&amp;zwnj;ست که خاص&amp;zwnj;نویسی تفاوتی اساسی با عام&amp;zwnj;نویسی دارد. بدیهی&amp;zwnj;ست بین عام&amp;zwnj;نویسی و خاص&amp;zwnj;نویسی هم فاصله&amp;zwnj;ای هست که مربوط می&amp;zwnj;شود به آن دسته از نویسندگانی که قصد دارند در این فاصله بمانند و از هر دو رویکردِ ادبی سود ببرند. من خاص&amp;zwnj;نویسی را رویکردی بسیار جدی می&amp;zwnj;دانم که قصد دارد حضوری دائمی در ادبیات معاصر داشته باشد؛ البته این حضور نباید دارای تاریخ مصرف باشد. در این ژانرِ نوشتاری آنچه بیش از همه خواننده را متحیر می&amp;zwnj;کند و در صحنه&amp;zwnj;های متفاوت بر حیرت او می&amp;zwnj;افزاید، تنوع زبانی است. علیرغم این تنوع زبانی، به گفته&amp;zwnj;ی اوکتاویو پاز، جسمیت هم وجود دارد. پاز می&amp;zwnj;گوید اینگونه زبان&amp;zwnj;ها از استخوان، عضله و عصب ساخته شده است. این&amp;zwnj;جور نگاه کردن به یک ساختار کلامی نشان از توجه آن دسته از اندیشمندانی دارد که آفریننده&amp;zwnj;ی حقیقی را زبان می&amp;zwnj;دانند. من وارد رویکرد فلسفی آن نمی&amp;zwnj;شوم، اما نتیجه و هدف این گونه&amp;zwnj;ی ادبی، یکی شدن با متن است. بیراه نیست که بورخس می&amp;zwnj;گوید، وقتی شکسپیر می&amp;zwnj;خوانیم، شکسپیر هستیم. گاهی در این میان بازی هولناکی هم صورت می&amp;zwnj;گیرد که توان خواننده&amp;zwnj;ی معمولی در کشف چنین ساختاری به جایی نمی&amp;zwnj;رسد. من به خواننده&amp;zwnj;ام اعتماد دارم؛ چون اعتماد دارم بهش خیانت نمی&amp;zwnj;کنم، و می&amp;zwnj;دانم یک روز از این بازی&amp;zwnj;های هولناک سربلند بیرون خواهد آمد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;●یعنی در روزگار آسان&amp;zwnj;پسندی&amp;zwnj;ها باید برای تاریخ، برای مخاطب غایب، برای آیندگان نوشت؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;نمی&amp;zwnj;خواهم اثری بیافرینم که مرا به سایه بفرستد. آثار هر نویسنده&amp;zwnj;ای باید در هر زمانه&amp;zwnj;ای خوانده شود؛ مثل بوف کور، مثل شازده احتجاب و نمونه&amp;zwnj;های خوبی که در ادبیات ایران داریم. به آثار ساموئل بکت، بورخس و جویس نگاه کنید؛ هرچه جهان کهنه&amp;zwnj;تر می&amp;zwnj;شود آثار این آقایان نو&amp;zwnj;تر و پر انرژی&amp;zwnj;تر به نسل بعد می&amp;zwnj;رسد. این را باید بدانیم که پشت هر اثر خوب یک تراژدی دردناک خوابیده. تراژدی اتفاقی&amp;zwnj;ست که مرتباً بر ما نازل می&amp;zwnj;شود؛ آن&amp;zwnj;چنان که بر بکت و بورخس و جویس نازل می&amp;zwnj;شد و هرکدامِ آن&amp;zwnj;ها از تراژدی سود می&amp;zwnj;بردند تا به راز تنهایی انسان برسند. مگر می&amp;zwnj;شود تراژدیِ واقعیِ یک جامعه&amp;zwnj;ی نابسامان را با آثار عوام&amp;zwnj;پسند مطرح کرد&amp;zwnj;؟ مگر می&amp;zwnj;شود این دردهای نهفته را رمانتیک نشان داد؟ در این&amp;zwnj;جا چیزهایی فرا&amp;zwnj;تر از احساس&amp;zwnj;های بی&amp;zwnj;منطق دارد اتفاق می&amp;zwnj;افتد. آسان پسندی&amp;zwnj;هایی که این روز&amp;zwnj;ها در ادبیات ما دارد رخ می&amp;zwnj;دهد و بعضی از کتاب&amp;zwnj;ها را به نحو خنده&amp;zwnj;داری به چاپ&amp;zwnj;های نجومی می&amp;zwnj;رساند را جدی نگیرید. ادبیاتِ واقعیِ این مردمانِ فراموش شده، این نیست. شما وقتی&amp;zwnj; که به طور دقیق این گونه&amp;zwnj;ی جدید را مورد ارزیابی قرار می&amp;zwnj;دهید، در می&amp;zwnj;یابید که در این آثار، همه&amp;zwnj;ی درد&amp;zwnj;ها، به نوعی مشکوکانه فقط در سطح می&amp;zwnj;گذرد؛ درمی&amp;zwnj;یابید که اصلاً نویسنده تعمداً قصد دارد شما را در&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان سطح نگه دارد. آخر این شد ادبیات مردم&amp;zwnj;گرا یا متعهد؟! شما به این چند کتابی که اخیراً دور و برش جنجال آفریده&amp;zwnj;اند توجه کنید؛ مشکلات جوان&amp;zwnj;های ما را مربوط دانسته&amp;zwnj;اند به داشتن دوست&amp;zwnj; دختر، لباس&amp;zwnj;های مارک&amp;zwnj;دار، بازارچه&amp;zwnj;های آن&amp;zwnj;چنانی و عطرهای فرانسوی! مسخره است این نگرش، و این یعنی خراب کردن جوان&amp;zwnj;هایی که در جامعه با دردِ نداشتن&amp;zwnj;های خود زندگی می&amp;zwnj;کنند. خب معلوم است که این رقم کتاب&amp;zwnj;ها خیلی راحت چاپ&amp;zwnj;های نجومی پیدا می&amp;zwnj;کنند و هیچ مانعی هم بر سر راه&amp;zwnj;شان پیدا نمی&amp;zwnj;شود. نویسندگانِ خاص&amp;zwnj;نویس اهل فریب دادنِ خود یا گمراه کردنِ دیگران و جامعه نیستند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;●در &amp;laquo;همین حالا داشتم چیزی می&amp;zwnj;گفتم&amp;raquo; به نویسنده&amp;zwnj;ای جهان&amp;zwnj;وطن می&amp;zwnj;مانید که پس از سه مجموعه داستان و یک رمان (با آثار نمایشی فعلاً کاری نداریم،) توانسته به ایده&amp;zwnj;آل&amp;zwnj;های ذهنی&amp;zwnj;اش برسد. داستان&amp;zwnj;هایش مستقل&amp;zwnj;تر و کامل&amp;zwnj;تر شده&amp;zwnj;اند. مثلاً در &amp;laquo;آن&amp;zwnj;ها چه کسانی بودند؟!&amp;raquo; اصرار بیش از حدی داشتید بر استفاده از یک تکنیک واحد در روایت. یا در &amp;laquo;کسی ما را به شام دعوت نمی&amp;zwnj;کند&amp;raquo; برخی از فضا&amp;zwnj;ها واقعاً درنیامده بودند، اما به&amp;zwnj;نظر من در &amp;laquo;همین حالا...&amp;raquo; همه&amp;zwnj;چیز به تجلی رسیده است و شما هم از فضاهای بومی بیش از هر وقت فاصله گرفته&amp;zwnj;اید.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;متشکرم از نگاه دقیق شما، و به این نگاه احترام می&amp;zwnj;گذارم. در مجموعه داستان &amp;laquo;آن&amp;zwnj;ها چه کسانی...&amp;raquo; میان امواج لرزان واژگان، یک موسیقی خاص وجود دارد؛ این موسیقی خصوصیات صوتی واژه را مشخص می&amp;zwnj;کند. گاهی این صوت به راحتی شنیده نمی&amp;zwnj;شود؛ انگار صداش مانده است پشت پرده&amp;zwnj;های ضخیم! خب، روایت هم به سادگی منتقل نمی&amp;zwnj;گردد؛ برای شکار روایت باید از طریق صوت واژگان تقلا کرد؛ این را همیشه گفته&amp;zwnj;ام. من در سال&amp;zwnj;های دور، برای اولین بار با نوعی موسیقی مدرن، در جشن هنر شیراز آشنا شدم که مرا شیفته&amp;zwnj;ی خودش کرد، و این موسیقی چیزی نبود جز اصواتی خشن، وحشت&amp;zwnj;انگیز، جذاب و حتی گاهی خارج و غیر طبیعی؛ که بسیار تکان&amp;zwnj;دهنده بود و آبشخور چنین موسیقی&amp;zwnj;ئی روزگار پرآشوب دهه&amp;zwnj;ی ۶۰ میلادی بود. این جنبش موسیقایی، به موسیقی الکترونیک معروف شد؛ و آهنگساز نابغه&amp;zwnj;ای به&amp;zwnj;نام &amp;laquo;اشتوکهاوزن&amp;raquo; رهبری آن را در &amp;laquo;سرای مشیر&amp;raquo; به&amp;zwnj;عهده داشت. این موسیقی همچون سایر موسیقی&amp;zwnj;های ترکیبی هدفش فاصله گرفتن از خصوصیت صوتی موسیقایی سنتی بود. در حقیقت یک تحول بزرگ در جهان موسیقی محسوب می&amp;zwnj;شد. اشتوکهاوزن با نت&amp;zwnj;هایی سر و کار داشت که به نوعی عاملی از تبدیلِ لحظاتِ صوتیِ زندگی بشر بود. با هر قطعه&amp;zwnj;ی شنیداری، ما وارد فضایی می&amp;zwnj;شدیم که جهان مدرن و ماشینی را روایت می&amp;zwnj;کرد. این نوع روایت موسیقایی شگفت&amp;zwnj;انگیز بود. معلوم است که آن زمان خیلی&amp;zwnj;ها نتوانستند آن را درک کنند. شاید به&amp;zwnj; خاطر این بود که با بافت و نوع زندگی سنتی ما فاصله داشت. چقدر به او فحش و بد و بیراه گفتند؛ اما همین موسیقی مرا به فکر واداشت. تفاسیری مختلف از اجرای آن در مطبوعات منعکس گردید، و یکی از تفاسیر خوبش را از زبان یدالله رؤیایی شنیدم که گفت، موسیقی اشتوکهاوزن همچون تیغی است که بر اعصاب ما کشیده می&amp;zwnj;شود؛ و بعد از آن هم عده&amp;zwnj;ای به ایشان بد و بیراه گفتند؛ در حالی که نگاه رؤیایی، یک نگاه زیبایی&amp;zwnj;شناسانه بود. خب، این گونه&amp;zwnj;ی موسیقایی هم داستان&amp;zwnj;هایی را روایت می&amp;zwnj;کرد که از لایه&amp;zwnj;های مختلف می&amp;zwnj;گذشت و در &amp;zwnj;&amp;zwnj;نهایت در درون انسان به سرانجام می&amp;zwnj;رسید. در بعضی از داستان&amp;zwnj;های همین کتابِ &amp;laquo;آن&amp;zwnj;ها چه...&amp;raquo; کوشش کرده&amp;zwnj;ام لایه&amp;zwnj;های شنیداری ایجاد کنم. و همین رویکرد را در کتاب &amp;laquo;کسی ما را...&amp;raquo; هم وجود دارد. اینکه می&amp;zwnj;گویید بعضی از داستان&amp;zwnj;ها درنیامده، من نمی&amp;zwnj;دانم منظورتان کدام داستان است. من بار&amp;zwnj;ها گفته&amp;zwnj;ام در داستان&amp;zwnj;های تجربی&amp;zwnj;ام خواننده را سهیم دانسته&amp;zwnj;ام در پیشبرد داستان. این یکی از اهداف من بوده که هنوز هم بهش توجه می&amp;zwnj;کنم. امیدوارم عملکرد درستی را دنبال کرده باشم. اما این حقیقت را هم نباید نادیده گرفت، که به هر صورت، شما هم یکی از آن خوانندگانی هستید که از خود تلاشی نشان داده&amp;zwnj;اید تا چیزهایی را کشف کنید. در آخرین کتابم که نشر &amp;laquo;چشمه&amp;raquo; بیرون آورده، گرچه از فضای بومی، به ظاهر، فاصله گرفته&amp;zwnj;ام، اما در واقع باید پذیرفت که پشت هر داستان،&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان خمیرمایه&amp;zwnj;های بومی&amp;zwnj;گرایی وجود دارد؛&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان فرهنگ جنوبی هنوز زنده است&amp;zwnj;؛ با این تفاوت که حالا&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان آدم&amp;zwnj;ها وارد فضایی مدرن&amp;zwnj;تر می&amp;zwnj;شوند. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ادامه دارد&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;در همین زمینه:&lt;br /&gt;
&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;http://adambarfiha.com/?p=4491&quot;&gt;::خرده&amp;zwnj;روایت&amp;zwnj;های منطقه&amp;zwnj;ی البروج، داستان کوتاه، احمد آرام::&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;
&lt;a href=&quot;http://www.tebyan.net/index.aspx?pid=152328&quot;&gt;::نظر احمد آرام درباره&amp;zwnj;ی آخرین مجموعه داستانش::&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
</description>
     <comments>https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2011/06/29/5034#comments</comments>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/3793">احمد آرام</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/3794">ادبیات ایران</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/2791">مجتبا صولت‌پور</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak">خاک</category>
 <pubDate>Wed, 29 Jun 2011 08:40:11 +0000</pubDate>
 <dc:creator />
 <guid isPermaLink="false">5034 at https://archive.radiozamaneh.com</guid>
  </item>
  </channel>
</rss>