<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?><rss version="2.0" xml:base="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/3771/all" xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/">
  <channel>
    <title>اساطیر جهان</title>
    <link>https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/3771/all</link>
    <description></description>
    <language>fa</language>
          <item>
    <title>بخش پایانی اساطیر ژاپن </title>
    <link>https://archive.radiozamaneh.com/culture/revayat/2012/04/18/13210</link>
    <description>&lt;div class=&quot;fb-social-like-widget&quot;&gt;&lt;fb:like  href=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/culture/revayat/2012/04/18/13210&quot; send=&quot;false&quot; layout=&quot;box_count&quot; show_faces=&quot;false&quot; width=&quot;500&quot; action=&quot;like&quot; font=&quot;arial&quot; colorscheme=&quot;light&quot;&gt;&lt;/fb:like&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-sartitr&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    اساطیر ایران و جهان- شماره ۵۴        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-nevisandeh&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    شهرنوش پارسی‌پور        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-filefield field-field-maghaleh-image&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    &lt;img  class=&quot;imagefield imagefield-field_maghaleh_image&quot; width=&quot;277&quot; height=&quot;188&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/sites/default/files/parsasj01.jpg?1335212584&quot; /&gt;        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;p&gt;شهرنوش پارسی&amp;zwnj;پور - دیدیم که هیده سوتو با هزارپاى هیولایى کوه می&amp;zwnj;کامى درافتاد و به او تیراندازى کرد، اما به نتیجه&amp;zwnj;اى نرسید. پس به یاد آورد که آب دهان انسان تأثیر جادویى دارد. این بار تیرش را با آب دهان آغشت و آن را به سوى هدف پرتاب کرد. این&amp;zwnj;بار تیر همانند بارهاى قبل به هدف خورد، اما اثر کرد.&lt;/p&gt;
&lt;!--break--&gt;&lt;!--break--&gt;&lt;p&gt;در اینجا هزارپاى هیولایى حلقه زنان و بى&amp;zwnj;جان پایین افتاد. نور که از سر و پاى او بیرون رفت نور خورشید نیز از آسمان ناپدید شد. تاریکى تنها با پرتابش&amp;zwnj;هاى نور روشن مى شد. رعد و برق غوغا کرد و زمین به شدت تکان خورد و تمام شب زمین لرزه بود، اما روز بعد دوباره خورشید طلوع کرد و آرامش برقرار شد. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;هیده سوتو به عنوان نجات&amp;zwnj;دهنده مردم شاه اژد&amp;zwnj;ها شناخته شد. روز&amp;zwnj;ها و شب&amp;zwnj;ها جشن گرفته شد، اما عاقبت قهرمان گفت که باید آن&amp;zwnj;ها را ترک کند. شاه گفت که تا هدیه&amp;zwnj;اى به او ندهد اجازه سفر نخواهد داد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;http://www.zamahang.com/podcast/2010/20120416_Shahrnush_Assatir-Japan_No_54.mp3&quot;&gt;&lt;img align=&quot;middle&quot; src=&quot;http://radiozamaneh.com/sites/default/files/musicicon_14.jpg&quot; alt=&quot;&quot; /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;شاه اژد&amp;zwnj;ها به او یک بار برنج، یک تاقه ابریشم، دو زنگ و یک دیگ خوراک&amp;zwnj;پزى داد. قهرمان زنگ&amp;zwnj;ها را به معبد مجاور داد که یادگار موفقیت او باشد. بقیه هدایا را براى خود نگه داشت. این هدایاى گران&amp;zwnj;بها نشان دادند که هدیه واقعى هستند: دیگ همیشه مى&amp;zwnj;جوشید بى&amp;zwnj;آنکه آتشى زیر آن باشد؛ و تاق ابریشم دائم ابریشم تولید مى&amp;zwnj;کرد. اما از همه بهتر بار برنج بود که دائم پر بود و هرگز از برنج خالى نمى&amp;zwnj;شد. این هدیه بزرگ براى هیده سوتو ثروت به همراه آورد و لقب تاواراتودا، &amp;laquo;ارباب بار برنج&amp;raquo; را براى او به همراه آورد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;طریق جنگجویان&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ژاپن سرزمین افراط و تفریط است. از نظر زمین&amp;zwnj;شناسى گونه&amp;zwnj;گون و زیبا و در&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان حال به شدت آتش&amp;zwnj;فشانى&amp;zwnj;ست. این کشور به مدت ۶٠٠ سال به وسیله کلانى که از جنگجویان سامورایى تشکیل شده بود اداره شد. مردانى که در طى قرن&amp;zwnj;ها سنت جنگجویى را به یدک مى&amp;zwnj;کشیدند و در اسطوره&amp;zwnj;هاى کلان هاى جنگى احاطه شده بودند. آنان رهبران دلاور و انگاره&amp;zwnj;هاى آرمانى مورد ستایش بودند. آنان جنگ را با افتخار پذیرا بودند و بى&amp;zwnj;باکانه بر قربانى کردن خود و وفادارى مطلق به رهبر باور داشتند. اما در&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان حال فرهنگ هنرى نیز تشویق مى&amp;zwnj;شد و گروه حاکم با تکیه بر این روحیه ژاپن امروز را به&amp;zwnj;وجود آوردند. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;طبقه سامورایى در طى چند قرن به&amp;zwnj;وجود آمد، اما در قرن دوازدهم مبارزه براى کسب زمین و برترى کلان در رقابت قرار گرفت و رهبران جنگجو از طریق داستان&amp;zwnj;هاى تاریخى که درباره آن&amp;zwnj;ها شکل مى&amp;zwnj;گرفت ملهم شدند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;نخستین شوگونیت (١٣٣٣-١١٨۵) نمایشگر نخستین دوره حکومت سامورایى&amp;zwnj;هاست. در سومین دوره شوگونیت به نام توکوگاوا، قدرت از مرکز مورد بازبینى قرار گرفت، و در&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان حال نظام چهار طبقه&amp;zwnj;اى بنیاد نهاده شد که امپراتور بر آن نظارت عالیه داشت، و طبقه سامورایى به وسیله شو گون اداره مى شد. بوشیدو، به عنوان قانون در اواسط ١۶٠٠ شکل گرفت و بر این امر تأکید داشت که هرکس باید به قدرت بالادست احترام بگذارد. این قانون وارد آئین ذن شد. این آئین تمرکز، نظم و الهامات ناگهانى را به عنوان جاذبه طبیعى براى انسانى که آماده مبارزه از طریق تربیت ذهنى براى فرا رفتن از مرگ است تبلیغ مى کرد. به هرحال پیروزى کنترل مرکزى و تقویت وحدت ملى باعث نابودى شوگونیت شد، چرا که دیگر جنگى براى جنگیدن وجود نداشت. اما با این حال این سنت در اعماق روح جامعه باقى ماند و باعث شکل&amp;zwnj;گیرى مغولانه شکست دادن یا کامى کازه شد، که به معناى &amp;laquo;باد ماورایى&amp;raquo;&amp;zwnj;ست که در سده بیستم نتایج آن به ظهور رسید. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&lt;img align=&quot;middle&quot; src=&quot;http://radiozamaneh.com/sites/default/files/parsipoursh.gif&quot; alt=&quot;&quot; /&gt;به نظر من اسطوره بیش از هر پدیده دیگرى با روان جمعى مردم سر و کار دارد.&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در اینجا بخش اساطیر ژاپن به پایان مى رسد. این نگاهى به بخشى از این اساطیر بود. روشن است که شناخت اساطیر هر ملتى نیاز به کار گسترده&amp;zwnj;تر و جامع&amp;zwnj;ترى دارد. ژاپن از دیرباز با ایران در ارتباط بوده است. در ریشه&amp;zwnj;یابى، حداقل نخستین تماس با این کشور در صدر اسلام رخ داده است. چنین به نظر مى رسد که یک شاهزاده ایرانى در آغاز شکست ایران از اعراب براى گرفتن کمک به ژاپن مى&amp;zwnj;رود. شرح این ماجرا در خاطرات سفر مخبرالسلطنه هدایت به تفصیل نگاشته شده است. میزبانان ژاپنى اتابک اعظم که مخبرالسلطنه به همراه اوست اعلام مى&amp;zwnj;کنند که اخیراً از شکم یک بودا در معبدى که بدبختانه مکان آن را فراموش کرده&amp;zwnj;ام تومارى به دست آمده است که نشان مى&amp;zwnj;دهد یک شاهزاده ایرانى به همراه گروهى به ژاپن مى&amp;zwnj;آید تا بلکه قوایى علیه اعراب گردآورى کند. او مقیم ژاپن مى&amp;zwnj;شود و گویا برخى از ژاپنى&amp;zwnj;ها خود را از فرزندان او مى&amp;zwnj;دانند. اما توجه به این مسئله بسیار جالب است که این شاهزاده چگونه خود را به ژاپن رسانده است، چون او باید از میان اقوام و قبایل مختلفى عبور کرده باشد تا به این کشور برسد. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;امروزه ژاپن بسیار دور از جهان اسطوره زندگى مى&amp;zwnj;کند، اما این منبع الهام همچنان جوشان است و بسیارى از فیلم هاى ژاپنى زیر تأثیر این اساطیر شکل گرفته&amp;zwnj;اند. به نظر من اسطوره بیش از هر پدیده دیگرى با روان جمعى مردم سر و کار دارد. رمزشناسى اسطوره کار بسیار مشکلى&amp;zwnj;ست، اما هنگامى که رمز&amp;zwnj;ها باز مى&amp;zwnj;شوند دنیاى رنگینى در پیش رو قرار مى&amp;zwnj;گیرد. در این اواخر ما مشغول خواندن شاهنامه فردوسى هستیم و من دارم آرام آرام دیدگاه تاریخى خود را دستخوش تغییر مى&amp;zwnj;بینم. جالب است که ببینیم تمدن ایران امروز از مازندران آغاز شده باشد. این نکته&amp;zwnj;اى&amp;zwnj;ست که در هیچ تاریخى نوشته نشده است. من در انتهاى این دوران بررسى اساطیر ملت&amp;zwnj;ها به ایران بازخواهم گشت و با یارى استادانى که در این زمینه کار کرده&amp;zwnj;اند به این مهم خواهم پرداخت. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در شماره آینده اما بخش اساطیر چین آغاز خواهد شد. چین در همسایگى ژاپن قرار دارد و بدون شک این دو ملت زیر تاثیر یک دیگر هستند. ممکن است نکات مشترکى میان ادبیات اساطیرى دو کشور وجود داشته باشد. البته توجه به این نکته شایان بررسى&amp;zwnj;ست که چین کشورى پهناور و قاره اى&amp;zwnj;ست. در حالى که ژاپن از شمارى جزیره تشکیل شده و در بیرون از قاره قرار گرفته است. شاید از این نظرگاه شباهت میان ژاپن و انگلستان بیشتر قابل بررسى باشد. عجیب نیست اگر که انگلستان انقلاب صنعتى را آغازیده باشد و ژاپن همین کار را در سطح آسیا انجام داده باشد. البته به ظاهر شباهتى میان ژاپن و انگلستان از نظر &amp;zwnj;نژاد و زبان و مذهب وجود ندارد. اما جغرافیاى مشترک زاینده بسیارى از شباهت هاست. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;البته با اساطیر چین شاید ما بیشتر انس به هم برسانیم. ایران نیز همانند چین یک کشور قاره&amp;zwnj;اى&amp;zwnj;ست و موارد شباهت بیشتر است. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;و بالاخره از آنجایى که من جزو اصحاب اصالت جغرافیا هستم دائم در جست&amp;zwnj;وجوى نکات مشترک میان ژاپن، انگلستان، کوبا و ماداگاسکار هستم. هر چهار جزیره در چهار منطقه جهان در کنار قاره بزرگ قرار گرفته&amp;zwnj;اند. ما مى بینیم که ژاپن و انگلستان انقلاب صنعتى را آغاز مى&amp;zwnj;کنند، اما کوبا نیز به نوبه خود تحول عمیقى را در جهان باعث مى&amp;zwnj;شود، و البته من از تاریخ ماداگاسکار چیزى نمى&amp;zwnj;دانم، اما فکر مى کنم که این جزیره نیز باید در ساختار فرهنگى خود پیشرفته&amp;zwnj;تر از منطقه قاره&amp;zwnj;اى باشد. اگر کسى در این مورد چیزى مى&amp;zwnj;داند بسیار عالى خواهد بود که ما را در جریان بگذارد.&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در همین زمینه:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;http://www.radiozamaneh.com/taxonomy/term/2271&quot;&gt;::برنامه&amp;zwnj;های رادیویی شهرنوش پارسی&amp;zwnj;پور در رادیو زمانه::&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;
&lt;a href=&quot;http://shahrnushparsipur.com/&quot;&gt;::وب&amp;zwnj;سایت شهرنوش پارسی&amp;zwnj;پور::&amp;emsp;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
</description>
     <comments>https://archive.radiozamaneh.com/culture/revayat/2012/04/18/13210#comments</comments>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/3771">اساطیر جهان</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/9229">اساطیر ژاپن</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/culture/revayat">روایت زمانه</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/2271">شهرنوش پارسی پور</category>
 <pubDate>Wed, 18 Apr 2012 03:36:20 +0000</pubDate>
 <dc:creator />
 <guid isPermaLink="false">13210 at https://archive.radiozamaneh.com</guid>
  </item>
  <item>
    <title>اساطیر ژاپن - ١١</title>
    <link>https://archive.radiozamaneh.com/culture/revayat/2012/04/11/12956</link>
    <description>&lt;div class=&quot;fb-social-like-widget&quot;&gt;&lt;fb:like  href=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/culture/revayat/2012/04/11/12956&quot; send=&quot;false&quot; layout=&quot;box_count&quot; show_faces=&quot;false&quot; width=&quot;500&quot; action=&quot;like&quot; font=&quot;arial&quot; colorscheme=&quot;light&quot;&gt;&lt;/fb:like&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-sartitr&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    اساطیر ایران و جهان- شماره ۵٣        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-nevisandeh&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    شهرنوش پارسی‌پور         &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-filefield field-field-maghaleh-image&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    &lt;img  class=&quot;imagefield imagefield-field_maghaleh_image&quot; width=&quot;277&quot; height=&quot;184&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/sites/default/files/parshjm01_0.jpg?1334128685&quot; /&gt;        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;p&gt;شهرنوش پارسی&amp;zwnj;پور - گفتیم که پسر بى&amp;zwnj;رحم امپراتور رفتار نامناسبى با همسرش داشت و همسر او رنج مى&amp;zwnj;برد. حتى هنگامى که در جریان جنگ دیگرى در شرق شوهرش دچار عشق شاهزاده خانم میازو شد باز هم اوتوتاچى بانا، همسر شاهزاده اندوه خود را پنهان کرد.&lt;/p&gt;
&lt;!--break--&gt;&lt;!--break--&gt;&lt;p&gt;
میازو تمام زیبایى&amp;zwnj;هاى دخترانه&amp;zwnj;اى را که روزى در چهره اوتوتاچى بانا دیده مى&amp;zwnj;شد داشت و تحسین یاماتو-تاکه رو که متوجه دختر شده بود قلب زن را شکست. اما حتى هنگامى که شنید شوهرش مى&amp;zwnj;خواهد دختر را به عنوان زن دوم انتخاب کند لبخند زد. به هرحال مرد کارهاى قهرمانانه&amp;zwnj;اى داشت که انجام دهد و به خاطر آن&amp;zwnj;ها اسباب رنج همسرش مى&amp;zwnj;شد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;
&amp;nbsp;&lt;a href=&quot;http://www.zamahang.com/podcast/2010/20120409_Assatere_Jahan_Parsipur_53.mp3&quot;&gt;&lt;img align=&quot;middle&quot; src=&quot;http://radiozamaneh.com/sites/default/files/musicicon_14.jpg&quot; alt=&quot;&quot; /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در ساحل ایدزو آنهایى که تنگه کازوسا را دیدند که در برابر آن&amp;zwnj;ها قد کشیده بود یکه خوردند. اگر بنا بود به سرزمین یاغیان برسند باید از آنجا عبور مى&amp;zwnj;کردند. همراهان او براى عبور از تنگه مضطرب بودند، اما یاماتو-تاکه رو بر ترس آن&amp;zwnj;ها فایق آمد و گفت که این گدار کوچکى ست که به راحتى مى توان از آن عبور کرد. سپاهیان که خجالت زده شده بودند به راه افتادند، اما روح تنگه احساس ناخوش آیندى داشت. توفان عظیمى به سراغ شاهزاده لاف زن آمد. موج هاى عظیم برخاست، باد کوبید، تندر درخشیدن گرفت. براى آرام کردن شرایط قربانى انسانى لازم بود. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اینکه شوهرش باعث توفان شده بود خللى در تصمیم&amp;zwnj;گیرى اوتوتاچى بانا ایجاد نکرد، و حتى یک لحظه به سال&amp;zwnj;هایى که او با وى بدرفتارى کرده بود فکر نکرد. این قربانى شدن نمى&amp;zwnj;توانست اهمیتى داشته باشد. زن به خود گفت که باید مردى را که این همه سال عاشقانه دوست داشته است نجات دهد. او حاضر بود جان خود را فدا کند تا یک مو از سر مردش کم نشود. مأموریت خطیر امپراتور نیز در مد نظر بود. به هر شکل که بود این مأموریت باید به انجام مى رسید؛ و بدین ترتیب بود که شاهزاده خانم شجاع خودش را به دست امواج توفانى سپرد تا دریاى غران و خروشان آرام بگیرد. امواج دریا برخاستند و او را به اعماق خود کشیدند. کمى بعد دریا آرام شد و کشتى یاماتو-تاکه رو موفق شد به سواحل کازوسا برسد. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اما اکنون شاهزاده هنگامى که به ساحل رسید تغییر کرده بود. او که از قربانى شدن همسرش بهت&amp;zwnj;زده بود متوجه شد که چقدر کوچک و حقیر است. باقى عمر او در عزادارى ژرف براى همسرش گذشت، اما تقدیر چنین بود که خود او نیز چندان در زمین نپاید. امپراتور او را براى آزاد کردن مردم اومى که مارى عظیم مزاحمشان بود گسیل داشت و شاهزاده به&amp;zwnj;راحتى این&amp;zwnj;کار را انجام داد. شاهزاده با دست خالى با مار درافتاد و فکر کرد که کار به انجام رسیده است. اما مار یک هیولاى متملق و چاپلوس بود. آن ارباب ستمکار عاقبت جان خود را از دست داد. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;مار که آسمان را با تاریکى و باران پر کرده بود بیمارى را به جان شاهزاده انداخت. شاهزاده همین&amp;zwnj;طور که پیش مى&amp;zwnj;رفت قدرتش به پایان مى&amp;zwnj;رسید، و او مى رفت تا براى آخرین بار به امپراتور گزارش دهد، اما در هنگام عبور از دشت نوبو دانست که آخر کار رسیده است. او با اندوه گفت همچنان که ارابه چهاراسبه از گذارى میان دیوار عبور مى کند زمان بر او غالب آمده است. او احساس کرد که دیگر پدرش را هرگز نخواهد دید. شاهزاده در سرزمینى بایر از دنیا رفت و مرگش او را به قهرمانى که خود را براى مردم و کشورش قربانى کرده است تبدیل کرد، و به یک قربانى تبدیل شد. امپراتور که از مرگ پسر محبوبش در رنج بود براى او آرامگاهى ساخت، اما کمى بعد جسم او به قالب پرنده سفیدى درآمد و به یاماتو، جائى که به دنیا امده بود بازگشت. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&lt;img align=&quot;middle&quot; src=&quot;http://radiozamaneh.com/sites/default/files/%25b%25f/userfiles/%25u/parshjm02.jpg&quot; alt=&quot;&quot; /&gt;او که از قربانى شدن همسرش بهت&amp;zwnj;زده بود متوجه شد که چقدر کوچک و حقیر است.&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;آیا رفتار یاماتو-تاکه رو بى&amp;zwnj;شرمانه بوده است؟ &amp;laquo;عملیاتى که او انجام داد، که بى&amp;zwnj;شک عظیم بودند اغلب دور از آن معنایى هستند که در جهان امروز به شجاعت و دلاورى تعبیر مى&amp;zwnj;شوند.&amp;raquo; پیروزى او بر رهبر راهزنان، یعنى ایزومو-تاکه&amp;zwnj;رو به ترفندى بى&amp;zwnj;شرمانه مى&amp;zwnj;ماند که شاهزاده با نمایش آنکه دوست خوبى&amp;zwnj;ست انجام داد. او به جاى شمشیر فلزى خود مسلح به شمشیر چوبینى بود که با آن اطرافیان را فریب مى&amp;zwnj;داد. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;یک بعد از ظهر گرم که آفتاب بى&amp;zwnj;دریغ مى&amp;zwnj;تابید ازومو-تاکه رو براى شنا به رودخانه رفت. این&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان لحظه&amp;zwnj;اى بود که شاهزاده حیله&amp;zwnj;گر انتظار آن را مى&amp;zwnj;کشید. هنگامى که راهزن در آب غوطه&amp;zwnj;ور بود شاهزاده که در ساحل بود به سراغ شمشیر او رفت و سلاح چوبى خود را با آن عوض کرد. سپس شاهزاده جنگى را براى سرگرمى پیشنهاد کرد. ازومو شمشیر چوبى را کشید بدون آنکه بتواند از آن استفاده کند، و &amp;laquo;دوست&amp;raquo;&amp;zwnj;اش بى&amp;zwnj;رحمانه او را قطعه قطعه کرد. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;خداوندگار بار برنج&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;laquo;این داستان که چطور هیده ساتوى قهرمان موفق شد لقب تاواراتودا را به خود اختصاص دهد و نامش در میان آیندگان مشهور بشود یکى از عجیب&amp;zwnj;ترین و هیجان انگیز&amp;zwnj;ترین داستان&amp;zwnj;هاى اساطیر ژاپنى&amp;zwnj;ست که دو پدیده جذاب اژدها&amp;zwnj; و کشتن هیولا&amp;zwnj; را در برمى&amp;zwnj;گیرد.&amp;raquo; &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;یک روز که هیده ساتو در کنار دریاچه بیوا راه مى&amp;zwnj;رفت، متوجه شد که راهش به دلیل رودخانه&amp;zwnj;اى که دریاچه سرچشمه آن بود سد شده است. دریاچه پلى داشت که خود مشکلى بود، چرا که این پل یک مار زشت و عظیم خوابیده بود که حلقه&amp;zwnj;هایش در برابر او گسترده شده بود. اما هیده ساتو کسى نبود که به اژدهاى هیولاوار توجه کند. از روى حلقه&amp;zwnj;هاى اژد&amp;zwnj;ها عبور کرد و به سوى دیگر رود رفت و به راه خود ادامه داد. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;صدایى از پشت سر او را خطاب کرد و او به جاى مار خوابیده یک شکل عجیب انسانى دید که موهاى ژولیده سرخ&amp;zwnj;رنگ و تاجى اژدهاوار داشت. این موجود عجیب توضیح داد که شاه اژدهاى دریاچه بیواست و به یارى قهرمانانه هیداسو تو نیازمند است. اژد&amp;zwnj;ها گفت سال&amp;zwnj;هاست که با دیدن انسان&amp;zwnj;ها خود را به شکل اژد&amp;zwnj;ها در مى&amp;zwnj;آورد، اما همه از او مى&amp;zwnj;گریزند. اما اکنون هیده سوتو نشان داده بود که شجاع است. اینک اژد&amp;zwnj;ها از او درخواست داشت که بماند و به او کمک کند تا قلمرویش را از شر هزارپاى عظیمى که در عمق آب و در نزدیکى کوه می&amp;zwnj;کامى زندگى مى&amp;zwnj;کند نجات دهد. او به طور مرتب یاران شاه اژد&amp;zwnj;ها را مى&amp;zwnj;کشت و مى&amp;zwnj;خورد. حتى کاخ سلطنتى از دست او آرامش نداشت. فرزندان و نواده او نیز به دست هزارپا ربوده شده بودند. واقعاً ممکن بود که خود او نیز اسیر شود. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;هیده سوتو به همراه اژد&amp;zwnj;ها به عمق دریاچه رفت و از دیدن آنچه که در برابرش بود مبهوت شد. تالارهاى مجلل کاخ در عمق آب درخشش داشتند. در قلب کاخ تالارى بود که از قهرمان دعوت شد تا در آنجا بخورد و بنوشد. او در حالى&amp;zwnj;که بهترین شراب برنج و بهترین خوراک&amp;zwnj;ها را مى&amp;zwnj;خورد، ماهیان طلایى در اطرافش مى&amp;zwnj;رقصیدند. او که اینک مست شده بود ناگهان از صداى رعدآسایى که به گوشش خورد به خود آمد. شاه با عجله هیده سوتو را به سوى پنجره&amp;zwnj;اى هدایت کرد که در آنجا بالکونى بود و کوه می&amp;zwnj;کامى را مى&amp;zwnj;شد دید. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;آنچه که دیده مى شد هزارپاى ترسناکى بود که از سر تا ته کوه را در خود پوشانده بود. صد پاى او همانند چراغ روشن بود و در&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان حال چشمانش مى&amp;zwnj;درخشید و همه چیز را مى دید هیداسوتو کمانش را کشید و تیرى در میان آن گذاشت و در میان آب&amp;zwnj;ها&amp;zwnj;&amp;zwnj; رها کرد با کمال تعجب او سر هیولا را نشانه گرفته بود. تیر به هدف خورد اما تأثیرى نداشت. دوباره تیرى&amp;zwnj;&amp;zwnj; رها کرد، اما باز به نتیجه نرسید. قهرمان نگران شده بود، اما ناگهان به یاد داستانى قدیمى افتاد که آب دهان انسان تأثیر جادویى دارد این&amp;zwnj;بار تیرش را با آب دهان آغشت و آن را به سوى هدف پرتاب کرد. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;نتیجه این داستان را در شماره آینده خواهیم دید.&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در همین زمینه:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;http://www.radiozamaneh.com/taxonomy/term/2271&quot;&gt;::برنامه&amp;zwnj;های رادیویی شهرنوش پارسی&amp;zwnj;پور در رادیو زمانه::&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;
&lt;a href=&quot;http://shahrnushparsipur.com/&quot;&gt;::وب&amp;zwnj;سایت شهرنوش پارسی&amp;zwnj;پور::&amp;emsp;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
</description>
     <comments>https://archive.radiozamaneh.com/culture/revayat/2012/04/11/12956#comments</comments>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/3771">اساطیر جهان</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/9229">اساطیر ژاپن</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/culture/revayat">روایت زمانه</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/10951">شهرنوش پارسی‌ پور</category>
 <pubDate>Wed, 11 Apr 2012 07:18:06 +0000</pubDate>
 <dc:creator />
 <guid isPermaLink="false">12956 at https://archive.radiozamaneh.com</guid>
  </item>
  <item>
    <title>اساطیر ژاپن- ١٠</title>
    <link>https://archive.radiozamaneh.com/culture/revayat/2012/04/04/12694</link>
    <description>&lt;div class=&quot;fb-social-like-widget&quot;&gt;&lt;fb:like  href=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/culture/revayat/2012/04/04/12694&quot; send=&quot;false&quot; layout=&quot;box_count&quot; show_faces=&quot;false&quot; width=&quot;500&quot; action=&quot;like&quot; font=&quot;arial&quot; colorscheme=&quot;light&quot;&gt;&lt;/fb:like&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-sartitr&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    اساطیر ایران و جهان- شماره ۵٢        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-nevisandeh&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    شهرنوش پارسی‌پور        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-filefield field-field-maghaleh-image&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    &lt;img  class=&quot;imagefield imagefield-field_maghaleh_image&quot; width=&quot;277&quot; height=&quot;188&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/sites/default/files/parshjm01.jpg?1333524413&quot; /&gt;        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;p&gt;شهرنوش پارسی&amp;zwnj;پور - گفتیم که &amp;quot;جیمو&amp;quot; پس از نخستین ازدواج تصمیم گرفت زنى والاتبار بیابد که این زن &amp;quot;ایزوکه-یرى-هیمه&amp;quot; بود؛ دختر یک خدا با یک بانوى زمینى. جیمو این دختر را روز بعد در کنار کاخش دید و به شدت تحت تأثیر فروتنى و زیبایى او قرار گرفت.&lt;/p&gt;
&lt;!--break--&gt;&lt;!--break--&gt;&lt;p&gt;پس از آن رفت و آمد کردند و زن به عنوان زن برگزیده او انتخاب شد و سه پسر براىش به دنیا آورد. این زن سال&amp;zwnj;ها پس از مرگ جیمو مجبور شد فرزندانش را از شر برادر ناتنى&amp;zwnj;شان که پسر همسر نخستین او بود و مى&amp;zwnj;خواست پسران را به &amp;quot;یومى&amp;quot; بفرستد نجات دهد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;http://www.zamahang.com/podcast/2010/20120402_Shahrnoush_Assatir_52_FINAL.mp3&quot;&gt;&lt;img align=&quot;middle&quot; src=&quot;http://radiozamaneh.com/sites/default/files/musicicon_14.jpg&quot; alt=&quot;&quot; /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;این پسر مى&amp;zwnj;خواست قدرت را در روى زمین به دست گیرد. مادر آن&amp;zwnj;ها که نمى توانست صدایش را بلند کند به کودکانش آموخت که با خواندن ترانه&amp;zwnj;هایى درباره طبیعت بى&amp;zwnj;وفا و ابرهاى تاریک مسئله را به گوش دیگران برسانند. یکى از پسران او به نام &amp;quot;تاکه-نوناکاوا&amp;quot; برادر ناتنى&amp;zwnj;اش را کشت و مشروعیت خط سلطنتى را ثابت کرد و به نام امپراتور &amp;quot;سوئیسه&amp;quot;&amp;zwnj;اى به قدرت رسید و جانشین جیمو شد و سلسله را تقویت کرد، که بر طبق سنت گفته مى&amp;zwnj;شود به صورت شکست&amp;zwnj;ناپذیر تا امروز برقرار مانده است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;laquo;با استقرار حکومت سلطنتى، بسیارى از داستان&amp;zwnj;هاى ژاپنى درباره دلاوران اسطوره&amp;zwnj;اى&amp;zwnj;ست که در گروه سامورایى قرار مى&amp;zwnj;گیرند. &amp;quot;یاماتو-تکه&amp;zwnj;رو&amp;quot;، پسر یک امپراتور، یکى از این قهرمانان است؛ و او یکى از معمایى&amp;zwnj;ترین آنهاست که در آن واحد یک دلاور شریف و یک حقه&amp;zwnj;باز متقلب است.&amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در میان ۸۰ فرزند امپراتور کیکو دو تا از آن&amp;zwnj;ها که دوقلو بودند و جوان&amp;zwnj;ترین آن&amp;zwnj;ها به شمار مى&amp;zwnj;آمدند به دلیل اصالت و زیبایى خود شاخص بودند. آن&amp;zwnj;دو از هر جهت به یکدیگر مى&amp;zwnj;مانستند و تنها تفاوت شخصیتى از یکدیگر جدایشان مى&amp;zwnj;کرد. آنکه زود&amp;zwnj;تر به دنیا آمده بود شجاع بود و گرچه با برادرش همانند بود، اما مردى خشن و ستمگر و پر جنب و جوش بود. پس روزى هنگامى که برادر بزرگ&amp;zwnj;تر بار&amp;zwnj;ها در سر شام غایب بود، پدر از برادر کوچک پرسید برادرش کجا مى&amp;zwnj;تواند باشد. برادر کوچکتر مسئله را به برادر بزرگتر گفت و روشن کرد که پدر خشنود نیست و دوست دارد بچه&amp;zwnj;ها را در هنگام شام ملاقات کند. هنگام شام زمانى بود مهم و امپراتور مى&amp;zwnj;توانست خانواده&amp;zwnj;اش و وابستگان را ملاقات کرده و رفتار خودمانى داشته باشد و غیبت شاهزاده جوان محسوس بود.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;img align=&quot;middle&quot; src=&quot;http://radiozamaneh.com/sites/default/files/images/parshjm02.jpg&quot; alt=&quot;&quot; /&gt;وفادارى بی&amp;zwnj;رحمانه پسر به پدرش&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;پنج روز بعد باز هم شاهزاده غایب بود. پدرش خشمگین شد و نتوانست خوددارى کند. برادر دیگر را فراخواند و پرسید آیا با برادرش صحبت کرده است یا نه. پسر گفت که این&amp;zwnj;کار را کرده است و نمى&amp;zwnj;داند مسئله چیست. پدر که احساس مى&amp;zwnj;کرد او راست نمى&amp;zwnj;گوید پرسید معنى حرفش چیست. پسر بى&amp;zwnj;تفاوت گفت که خبرى از او ندارد و تا بامداد خبر خواهد آورد. پس به برادر که بى&amp;zwnj;دفاع بود حمله کرد و او را کشت و بدنش را پاره کرد. اینک پسر نمک&amp;zwnj;نشناس دیگر نمى&amp;zwnj;توانست به پدرش توهین کند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;امپراتور که از وفادارى بی&amp;zwnj;رحمانه پسرش وحشت&amp;zwnj;زده شده بود تصمیم گرفت او را از خود دور کند. پس به این نتیجه رسید که او را به کیوشو بفرستد که دسته&amp;zwnj;هاى راهزن در جزیره جنوب غربى امان مردم را بریده بودند. شاهزاده پیش از رفتن در معبدهاى &amp;quot;ایسه&amp;quot; قربانى کرد و از آماتراسو خواست تا به کارى که او باید بکند مهر نشان دهد. عمه او که کاهنه بزرگ معابد آنجا بود از مأموریت او شاد شد. به او لباسى از بهترین نوع ابریشم داد و گفت این پیراهن را همیشه نزدیک خود نگه دارد تا اقبال به او روى آورد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پس مرد جوان به اتفاق همسر شریفش و گروهى از لشکریان عازم سفر شد. آنان به مقصد که رسیدند متوجه شدند کار بسیار خطیرى بر عهده دارند. دشمنان آن&amp;zwnj;ها بسیار زیاد و جزیره در حالت وحشى بود. جنگى درگرفت و شاهزاده دید که در آن سرزمین نا&amp;zwnj;شناس لشکریانش تکه تکه شدند. تنها هدف قابل تصور او آن بود که مخفیانه به قلب رهبرى راهزنان نفوذ کند. اما گفتن آسان بود و انجام دادن سخت.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;کوماسو، رهبر راهزنان با تمام مناطق نفوذناپذیر جزیره آشنا بود. از سر اقبال بلند، شاهزاده متوجه شد که دشمنانش تالارى براى ضیافت ساخته&amp;zwnj;اند و به&amp;zwnj;زودى آنجا را افتتاح مى&amp;zwnj;کنند و ضیافت بزرگى برپا مى&amp;zwnj;دارند. با دیدن این حادثه دستور داد مباشرش لباسى را که عمه به او داده بود بیاورد. پس از شست&amp;zwnj;وشو و استفاده از عطر&amp;zwnj;ها از همسرش خواست به او کمک کند لباس را بپوشد. او گیسوانش را باز کرد و شانه&amp;zwnj;اى در میان آن گذاشت و جواهر به خود آویخت و به چهره زنى درآمد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;سه دسته از دزدان در اطراف تالار حلقه زده بودند، اما نیرویى که باعث وحشت یک لشکر بود نمى&amp;zwnj;توانست از یک زن جوان بترسد. چنین موجود زیبایى به هیچ مراقبى نیاز نداشت. او را بدون پرسش به داخل راه دادند. کوماسو شخصاً خواست که او در کنارش بنشیند. شاهزاده که از همسرش راه و روش زنانگى را آموخته بود با ناز یک دوشیزه عمل کرده و موفق شد با نگاه&amp;zwnj;هایى افسونگر رئیس راهزنان را به خود مشغول کند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;رئیس راهزنان که به کلى شیفته این زن زیبا شده بود و نمى&amp;zwnj;توانست بدون او به سر برد، جامش را بلند کرد و از او خواست که به کنارش بیاید. او که از الکل مست بود با دیدن زیبایى زن مدهوش&amp;zwnj;تر شد. هیجانش هنگامى بیشتر شد که دوشیزه لباسش را باز کرد. او که پیش آمده بود تا سینه برف&amp;zwnj;گون زن را لمس کند، با یک سلاح مواجه شد. همچنان که چاقوى بلند در نور شمع برق زد، کوماسو متوجه شد که گول خورده است. اما دیگر دیر بود و چاقو تا دسته در بدنش فرورفت. او که مى&amp;zwnj;دید زندگى&amp;zwnj;اش رو به پایان است، از کشنده&amp;zwnj;اش پرسید کیست و از کجا آمده است. هنگامى که شنید او پسر امپراتور است درخواست کرد اگر ممکن باشد لقبى به شاهزاده بدهد. او گفت که همه از جمله خودش در این پندار بودند که او شجاع&amp;zwnj;ترین مرد روى زمین است. اما اکنون متوجه مى&amp;zwnj;شود که اشتباه کرده است. از آن زمان شاهزاده به نام &amp;quot;یاماتو-تاکه&amp;zwnj;رو&amp;quot; یعنى شجاع&amp;zwnj;ترین مرد در ژاپن معروف شد. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اکنون ببینیم آغاز و پایان &amp;quot;یاماتو-تاکه&amp;zwnj;رو&amp;quot; بر چه روال بود.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;laquo;پس از یورش یاغیان به ایالت&amp;zwnj;هاى شرقى که با استفاده از شمشیر جادویى کوساناگى انجام شد، کار اشتباه یاماتو-تاکه&amp;zwnj;رو با دو داستان از قربانى کردن خود تکمیل مى&amp;zwnj;شود. نخستین داستان شرح زندگى زن فراموش شده اوست که احساس مى&amp;zwnj;کرد آنچه درست است انجام وظایف زناشویى&amp;zwnj;ست، و دیگرى تنبیه و سوگوارى یاماتو در آخرین مأموریت اوست.&amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;شهامت یاماتو-تاکه&amp;zwnj;رو در جنگ هرگز با رفتار مردانه&amp;zwnj;اش در خانه قابل مقایسه نبود. او نسبت به زنش بى&amp;zwnj;حرمتى کرد. همسر او در زیبایى بى&amp;zwnj;همانند و یکى از بزرگ&amp;zwnj;ترین زنان عصر خود بود، اما یاماتو-تاکه&amp;zwnj;رو رفتار توهین&amp;zwnj;آمیزى با او داشت. زن رفتار ناشایست شوهر را با فروتنى و صبر تحمل مى&amp;zwnj;کرد، هرگز شکایتى از شرایط نداشت، اما کوششى نیز در به دست آوردن عشق او نمى&amp;zwnj;کرد. شرکت دائمى شوهر او در جنگ&amp;zwnj;هاى مختلف به گونه&amp;zwnj;اى بود که زن احساس کرد جوانى&amp;zwnj;اش و زیبایى&amp;zwnj;اش در معرض تحلیل رفتن است. یک کلام یا یک حرکت قهرمان مى&amp;zwnj;توانست جبران همه گرفتارى&amp;zwnj;ها باشد، اما این نیز هرگز اتفاق نمى&amp;zwnj;افتاد. شجاعت زن به اندازه اندوهش بزرگ بود، اما هرگز لبخند از لبان او دور نمى&amp;zwnj;شد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ماجراى شاهزاده خانم را در شماره آینده مرور خواهیم کرد.&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در همین زمینه:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;http://www.radiozamaneh.com/taxonomy/term/2271&quot;&gt;::برنامه&amp;zwnj;های رادیویی شهرنوش پارسی&amp;zwnj;پور در رادیو زمانه::&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;
&lt;a href=&quot;http://shahrnushparsipur.com/&quot;&gt;::وب&amp;zwnj;سایت شهرنوش پارسی&amp;zwnj;پور::&amp;emsp;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
</description>
     <comments>https://archive.radiozamaneh.com/culture/revayat/2012/04/04/12694#comments</comments>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/3771">اساطیر جهان</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/9229">اساطیر ژاپن</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/2271">شهرنوش پارسی پور</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/culture">فرهنگ, هنر و ادبيات</category>
 <pubDate>Wed, 04 Apr 2012 07:26:54 +0000</pubDate>
 <dc:creator />
 <guid isPermaLink="false">12694 at https://archive.radiozamaneh.com</guid>
  </item>
  <item>
    <title>اساطير ژاپن- ٩</title>
    <link>https://archive.radiozamaneh.com/culture/revayat/2012/03/28/12470</link>
    <description>&lt;div class=&quot;fb-social-like-widget&quot;&gt;&lt;fb:like  href=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/culture/revayat/2012/03/28/12470&quot; send=&quot;false&quot; layout=&quot;box_count&quot; show_faces=&quot;false&quot; width=&quot;500&quot; action=&quot;like&quot; font=&quot;arial&quot; colorscheme=&quot;light&quot;&gt;&lt;/fb:like&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-sartitr&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    اساطير ايران و جهان- شماره ٥١        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-nevisandeh&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    شهرنوش پارسی‌پور         &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-filefield field-field-maghaleh-image&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    &lt;img  class=&quot;imagefield imagefield-field_maghaleh_image&quot; width=&quot;277&quot; height=&quot;178&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/sites/default/files/shahjapmyth04.jpg?1332932438&quot; /&gt;        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;شهرنوش پارسی&amp;zwnj;پور - در برنامه پيشين در بندگاه ميان اسطوره و تاريخ بوديم و گفتار از جيمو، نخستين امپراتور بود كه در برزخ ميان اسطوره و واقعيت شكل گرفته است.  در آخر برنامه شرح جنگ بود كه به دليل كمبود وقت به اين هفته موكول شد.&lt;/p&gt;
&lt;!--break--&gt;&lt;!--break--&gt;&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;http://www.zamahang.com/podcast/2010/20120326_Assater_51_Parsipour.mp3&quot;&gt;&lt;img align=&quot;middle&quot; src=&quot;http://radiozamaneh.com/sites/default/files/musicicon_14.jpg&quot; alt=&quot;&quot; /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پس لشكر عقب كشيد و دوباره حركت كرد.  در تمام اين مدت ايتسوسه به شدت از درد تيرى كه خورده بود رنج مى كشيد.  به هرحال او در فكر خودش نبود، سلاح هاى سنگينى را كه نشانه شجاعت و روح ثابت&amp;zwnj;قدم او بود حمل مى&amp;zwnj;كرد.  اما قدرت او كم&amp;zwnj;كم تحليل رفت و سرانجام، هنگامى كه لشكر به كوه كاما رسيد او جان خود را از دست داد و با افتخار فراوان به خاك سپرده شد.  بعضى محققان بر اين باورند كه در سنت باستانى، ايتسوسه، امپراتور ماقبل جيمو بوده است.  نقش&amp;zwnj;واژه اى كه در كوجيكى لحظه مرگ او را توصيف مى&amp;zwnj;كند همانى&amp;zwnj;ست كه براى يك امپراتور مورد استفاده قرار مى&amp;zwnj;گيرد. در عين حال حقيقت اين است كه چندين نسل كه در ميان هونينگى و جيمو شكل مى&amp;zwnj;گيرند نمايشگر يك دوره ادغام به وسيله مهاجمان در كيوشو و پيش از زمانى&amp;zwnj;ست كه به سوى شرق بيايند.&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;دودمان آسمانى امپراتور&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;quot;برحسب سنت، جيمو و اعقاب او مى&amp;zwnj;توانند رد پاى نياكان خود را تا نخستين روزهاى آفرينش پيش ببرند، چرا كه نياى جيمو خود ايزاناگى بزرگوار است. جيمو از طريق نواده آماتراسو، يعنى دختر ايزاناگى، دلايل قوى براى مشروعيت حكومت خود را به دست مى&amp;zwnj;آورد.&amp;quot;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;هونينيگى، نوه آماتراسو به زمين فرستاده شد تا رمزهاى قدرت امپراتورى (شمشير موراكوما، گردن&amp;zwnj;بند ماگاتاما و آينه) را بياورد.  او پدر شاهزاده هيكوهوهو است كه در عمق دريا سفر كرد و با تويوتاما، اژدها-دختر واتازومى، خداى دريا ازدواج كرد.  پسر آنها كه در ساحل به دنيا آمد و مادرش او را به حال خود گذاشت، بعدها با پرستارش تامايورى ازدواج كرد كه او خواهر تويوتاماس، و در نتيجه دختر ديگر واتازومى بود.  آنان بچه هاى زيادى پيدا كردند كه يكى از آنها جيمو بود.&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;فوتسونوميتاما، شمشير شگفت&amp;zwnj;انگيز&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;لشكر براى عزادارى توقف كرد و سپس مصممانه به راه افتاد.  آنان پس از از سر گذراندن يك توفان دريایى به منطقه كومانو رسيدند. در آنجا مردان كه اردو مى&amp;zwnj;زدند خرسى را ديدند كه در همان نزديكى&amp;zwnj;ها بود.  نعره او مو بر تنشان راست كرد. آن شب سربازان و امپراتور آنها دچار اين احساس بودند كه هوایى كه استنشاق مى&amp;zwnj;كنند و خوراكى كه مى&amp;zwnj;خورند زهرآلود است. در واقع خدايان نافرمان منطقه بخارى درست كرده بودند كه قدرت مردان را در خود مى&amp;zwnj;كشيد.&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;img align=&quot;middle&quot; src=&quot;http://radiozamaneh.com/sites/default/files/images/shahjapmyth05.jpg&quot; alt=&quot;&quot; /&gt;لشكر براى عزادارى توقف كرد و سپس مصممانه به راه افتاد.&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;اما آماتراسو كه در آسمان مراقب آنها بود به يارى&amp;zwnj;شان شتافت.  مردى به نام تاكاكواآجى در آن شب رؤياى مشوشى ديد.  او آماتراسو و يكى از خدايان تندر به نام تاكه-ميكاتسوچى را ديد كه در دشتى آسمانى در يك گردهم&amp;zwnj;آیى هستند.  بانوخدا متذكر شد كه نوه او در حال تلاش براى ايجاد نظم آسمانى در روى زمين است، و از اين خداى تندر خواست تا به زمين رفته و دشمنان امپراتور را آرام كند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;تاكه&amp;zwnj;ميكاسوچى پاسخ داد كه نيازى نيست تا خود او به زمين برود و تنها كافى&amp;zwnj;ست  شمشير خود، فوتزونوميراما را به زمين بفرستد.  شمشير مى&amp;zwnj;توانست قدرتى شگفت&amp;zwnj;انگيز در اختيار لشكر امپراتور قرار دهد.  سپس به مرد در خواب گفت تا فردا در انبار خود جست&amp;zwnj;وجو كند و شمشير مقدس را در آنجا بيابد.&lt;br /&gt;
تاكاكوراجى همان&amp;zwnj;طور كه به او گفته شده بود عمل كرد و شمشير بزرگ را پيدا كرد.  همان&amp;zwnj;طور كه در مورد خدايان دوگانه كه در ايناسا به ديدار اوكونينوشى آمده بودند، شمشير روى دسته&amp;zwnj;اش ايستاده و از تيغه آن نورى آسمانى ساطع بود. او شمشير را برداشت و به نزد جيمو آورد كه تازه از خواب برخاسته بود. با يارى شمشير جادویى خدايان محلى نابود شدند. پس لشكر دوباره قوى شد و رو به حركت گذاشت.&lt;br /&gt;
كلاغ آسمانى خورشيد و سلسله حكومتى &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;نيروى جيمو تا به كوه ها رسيد، اما راه ايمن نبود و آنان مجبور به توقف بودند. سپس آماتراسو در خواب پديدار شد و به جيمو قول داد تا يك راه&amp;zwnj;نماى آسمانى در شكل پرنده&amp;zwnj;اى سرخ با سه پنجه به نام ياتاگاراسو، يا &amp;quot;كلاغ خورشيد&amp;quot; به يارى او بفرستد.&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;كلاغ فرود آمد و لشكر امپراتور را در طول قله&amp;zwnj;ها و دشت&amp;zwnj;ها تا ناحيه اودا كه به وسيله دو برادر به نام اوكه&amp;zwnj;شى اداره مى&amp;zwnj;شد راهنمایى كرد.  در اينجا برادر كوچك&amp;zwnj;تر به استقبال جيمو آمد و به او گفت كه برادر بزرگ&amp;zwnj;تر قصد مقاومت دارد.  او گفت اوكه&amp;zwnj;شى بزرگ لشكر فراهم آورد، اما با ديدن لشكر بزرگ امپراتور ترسيد و بازگشت. اكنون تالارى ساخته كه ماشينى كشنده در آن قرار دارد. نقشه او اين است كه جيمو را به شام دعوت كرده و سپس او را به تالار هدايت كند و به زندگى او خاتمه دهد.&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;جيمو سرباز وفادارى به نام مى چى&amp;zwnj;نواومى را براى شناسایى فرستاد . او با برادربزرگ برخورد كرد و او را به خيانت متهم كرد؛ و سپس با خشم سلاحش را بيرون آورده و اوكه&amp;zwnj;شى را به تالارى كه خود او آماده كرده بود فرستاد.  اوكه&amp;zwnj;شى در ماشين مرگبار افتاده كشته شد.  ميچى&amp;zwnj;نواومى بدن او را بيرون كشيد و سرش را جدا كرد و رودى از خون به راه افتاد و تا زانوى او را پوشاند.  حتى بعدها اين مكان به نام اودانوچى&amp;zwnj;هارا (دشت خون اودا) ناميده شد. اوكه&amp;zwnj;شى جوان جشنى گرفت و از لشكر با گوشت و شراب برنج (ساكه) پذيرایى كرد، و جيمو از مردانش خواست تا ترانه سنتى شوخى را بخوانند كه چگونه هر مردى بهترين تكه گوشت را به جوان&amp;zwnj;ترين زنش مى&amp;zwnj;دهد، و زن پيرتر كم&amp;zwnj;ترين گوشت نصيبش مى&amp;zwnj;شود.&lt;br /&gt;
جيمو به راه خود ادامه داد و هر جا با مقاومتى روبرو شد با خشونت رفتار كرد و قانون را در همه جا جارى كرد.  آنگاه كه تمام دشمنان را مطيع كرد كاخ باشكوهى در كاسى پارا، واقع در ياماتو بنا كرد. در آنجا با يك دختر زيباى محلى به نام آپيراهيمه ازدواج كرد، اما، در همان حال در جست&amp;zwnj;وجوى دوشيزه ديگرى بود تا همسر اصلى&amp;zwnj;اش بشود.&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;روزى وصف زن جوانى به نام ايسوكه&amp;zwnj;يورى&amp;zwnj;هيمه به گوشش خورد كه خون آسمانى در رگ&amp;zwnj;هايش جارى بود.  داستان چنين بود كه وصف زيبایى مادر دختر به گوش يكى از خدايان به نام اومونونوشى رسيد.  خدا نتوانست زن را فراموش كند، و روزى كه زن براى شست&amp;zwnj;وشوى خود رفته بود او خود را به يك تير سرخ&amp;zwnj;رنگ تبديل كرد و در كنار او در آب افتاد.  او تير را با خود به خانه آورد و در همان&amp;zwnj;شب كشف كرد كه تير يك مرد جوان است.  زن مرد را به شوهرى برگزيد و فرزند آنها ايسوكه&amp;zwnj;يرى&amp;zwnj;هيمه بود.&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در همین زمینه:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;http://www.radiozamaneh.com/taxonomy/term/2271&quot;&gt;::برنامه&amp;zwnj;های رادیویی شهرنوش پارسی&amp;zwnj;پور در رادیو زمانه::&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;
&lt;a href=&quot;http://shahrnushparsipur.com/&quot;&gt;::وب&amp;zwnj;سایت شهرنوش پارسی&amp;zwnj;پور::&amp;emsp;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
</description>
     <comments>https://archive.radiozamaneh.com/culture/revayat/2012/03/28/12470#comments</comments>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/3771">اساطیر جهان</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/9229">اساطیر ژاپن</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/culture/revayat">روایت زمانه</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/2271">شهرنوش پارسی پور</category>
 <pubDate>Wed, 28 Mar 2012 11:00:38 +0000</pubDate>
 <dc:creator />
 <guid isPermaLink="false">12470 at https://archive.radiozamaneh.com</guid>
  </item>
  <item>
    <title>اساطیر ژاپن-  ۶</title>
    <link>https://archive.radiozamaneh.com/culture/revayat/2012/03/07/11703</link>
    <description>&lt;div class=&quot;fb-social-like-widget&quot;&gt;&lt;fb:like  href=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/culture/revayat/2012/03/07/11703&quot; send=&quot;false&quot; layout=&quot;box_count&quot; show_faces=&quot;false&quot; width=&quot;500&quot; action=&quot;like&quot; font=&quot;arial&quot; colorscheme=&quot;light&quot;&gt;&lt;/fb:like&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-sartitr&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    اساطیر ایران و جهان- شماره ۴٨        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-nevisandeh&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    شهرنوش پارسی‌پور        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-filefield field-field-maghaleh-image&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    &lt;img  class=&quot;imagefield imagefield-field_maghaleh_image&quot; width=&quot;277&quot; height=&quot;188&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/sites/default/files/parsmythsh01.jpg?1331130791&quot; /&gt;        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;p&gt;شهرنوش پارسی&amp;zwnj;پور - دیدیم که آماتراسو، بانوخداى خورشید مدتى را به حالت قهر در غارى گذرانید. بعضى از دانشمندان داستان ناپدید شدن آماتراسو را از نظر روایت اسطوره&amp;zwnj;اى به کسوف نسبت مى&amp;zwnj;دهند. اما عده&amp;zwnj;اى با اشاره به تبعید سوسانو از تالار که در مراسم جشن پائیز انجام مى&amp;zwnj;شود، آن را به عنوان اسطوره&amp;zwnj;اى از زمستان و بازگشت بهار مى&amp;zwnj;دانند.&lt;/p&gt;
&lt;!--break--&gt;&lt;!--break--&gt;&lt;p&gt;در بسیارى از فرهنگ&amp;zwnj;ها اجازه یا عدم اجازه رفتار جنسى همراه با مراسم بارورى کشاورزى&amp;zwnj;ست. رقص آمانو- اوزومه، بانوخداى سپیده&amp;zwnj;دم، احتیاطاً کنایه&amp;zwnj;اى از مراسمى&amp;zwnj;ست که مى&amp;zwnj;کوشیدند خورشید را از شرایط زمستانى خارج کنند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;http://www.zamahang.com/podcast/2010/20120217_Shahrnush_assatir_No_48.mp3&quot;&gt;&lt;img align=&quot;middle&quot; src=&quot;http://radiozamaneh.com/sites/default/files/musicicon_14.jpg&quot; alt=&quot;&quot; /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;شاید چرب&amp;zwnj;زبانى&amp;zwnj;هاى امانو-اوزومه که منجر به پدیدار شدن دوباره خورشید مى&amp;zwnj;شود یکى از جنبه&amp;zwnj;هاى وارداتى آئین بودا باشد. بعضى از نویسندگان او را خویشاوند دور اسطوره بانوخداى هند و اروپایى مى&amp;zwnj;دانند که در سنت یونانى به &amp;laquo;ائوس&amp;raquo; تبدیل شد و به صورت شاعرانه با نام اوساس در متن&amp;zwnj;هاى هندى ریگ&amp;zwnj;ودا ستایش شده است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;جنگ آسمانى میان آماتراسو و سوسانو در عین حال نمایشگر برخورد اسطوره&amp;zwnj;اى و سنت&amp;zwnj;هاى مذهبى آشنا میان نظم جهانى در شکل بانوخداى خورشید و نیروى اغتشاش ایجادکننده است، و سوسانو نمایشگر گردباد و رعد و برق است. اسطوره&amp;zwnj;هاى ژاپنى در &amp;laquo;کوجیکى&amp;raquo;، در ٧١٢ میلادى گرداورى شد تا امپراتور را اعتلا بخشیده و در این معنا، پیروزى آماتراسو شاید به معناى نمادى کردن قانون&amp;zwnj;مدارى و استقرار حکومت به وسیله سلسله سلطنتى در زمان&amp;zwnj;هاى باستان باشد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;آینه&amp;zwnj;ها در عبادتگاه&amp;zwnj;هاى شین&amp;zwnj;تو، در کنار یک گردن&amp;zwnj;بند و یک شمشیر، سه رمز اصلى آداب مذهبى&amp;zwnj;ست. بر مبناى سنتى مهم آینه که باعث شد تا آماتراسو از غار صخره&amp;zwnj;اى بیرون بیاید، از نخستین لوازم پرستش بانو خدا در معبد &amp;laquo;ایسه&amp;raquo; در قلمرو &amp;laquo;میه&amp;zwnj;بود&amp;raquo; روشنایى سطح آینه و انعکاس دقیق آن نمایشگر ایده&amp;zwnj;آلى پرستندگانى&amp;zwnj;ست که آرزومندند ابرهاى شهوت را از ذهن و قلب خود بشویند و تصویرهایى پاکیزه از روح خود را به نیروهاى الهى نشان دهند. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در روایت&amp;zwnj;هاى کوجیکى گفته مى&amp;zwnj;شود که چگونه ایزاناگى خود آینه&amp;zwnj;اى به فرزندان آسمانى&amp;zwnj;اش داد و به آن&amp;zwnj;ها آموخت که در هنگام بامداد و شب به آینه نگاه کنند. او گفت که اگر خود را پاکیزه نگاه داشته و شر را از خود برانند مى&amp;zwnj;توانند کمال آگاهى را در آن ببینند. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اغلب گفته شده که آینه روح صاحب خود را منعکس مى&amp;zwnj;کند، در یک داستان مشهور، مادرى مرده آینه&amp;zwnj;اى براى دخترش باقى مى&amp;zwnj;گذارد، و او دخترى&amp;zwnj;ست که در دوران دراز بیمارى مادر از او مراقبت کرده، تا آنجا که زیبائى&amp;zwnj;اش را از دست داده است. آینه یک هدیه دوران عروسى از طرف شوهر متوفاى مادر &amp;ndash;پدر دختر- است، و دختر وفادار بعد&amp;zwnj;ها با انعکاس تصویر جوانى مادرش که بسیار زیبا بوده و در آینه هویداست احساس رضایت مى&amp;zwnj;کند.&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;img align=&quot;middle&quot; src=&quot;http://radiozamaneh.com/sites/default/files/images/parsmythsh02.jpg&quot; alt=&quot;&quot; /&gt;آینه روح صاحب خود را منعکس مى&amp;zwnj;کند&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;اکنون ببینیم جشن رمانتیک ستاره تاناباتا چگونه برگزار مى&amp;zwnj;شد. &amp;laquo;در اساطیر ژاپن داستان&amp;zwnj;هاى محدودى درباره ستاره&amp;zwnj;ها وجود دارد. یک داستان &amp;ndash;که روایتى&amp;zwnj;ست وارداتى از چین- درباره آفرینش کهکشان راه شیرى سخن مى&amp;zwnj;گوید، و این جشنى&amp;zwnj;ست به نام تاناباتا که هر ساله در هفتم ژوئیه برگزار مى&amp;zwnj;شود.&amp;raquo;&lt;br /&gt;
این داستان رمانتیک شرح حال چوپان زورمندى&amp;zwnj;ست که دل در دام دختر زیبایى که بافنده هنرمندى&amp;zwnj;ست مى&amp;zwnj;نهد. بافنده یک بانوخداست. در روایت چینى مادربزرگ او بانوخدا &amp;laquo;سى وانگ مو&amp;raquo; است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در روایت ژاپنى پدر دوشیزه بافنده خداى آسمان است که از بازىگوشى&amp;zwnj;هاى او به جان آمده و او را از قلمرو آسمان طرد مى&amp;zwnj;کند. چوپان که عاشق اوست به دنبال او روانه مى&amp;zwnj;شود. سپس پدر رود کهکشان راه شیرى را مى&amp;zwnj;سازد تا چوپان را از دختر دور نگه دارد. اما مرد جوان چنان عاشق است که در آخر کار خدا نرم مى&amp;zwnj;شود و اجازه مى&amp;zwnj;دهد که دو عاشق سالى یک&amp;zwnj;بار از رود عبور کنند. این هفتمین روز از هفتمین ماه است؛ و در روى پلى که از کلاغ&amp;zwnj;زاغى&amp;zwnj;ها ساخته شده با یکدیگر ملاقات کنند. سپس آن&amp;zwnj;ها یک شب کوتاه تابستانى را به همراه عاشقان دیگر در کنار یکدیگر به&amp;zwnj;سر مى&amp;zwnj;برند. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;دختر بافنده تاناباتا نامیده شده و با صورت فلکى که ژاپنى&amp;zwnj;ها آن را به همین نام مى&amp;zwnj;خواندند همراه بود. غربى&amp;zwnj;ها به این ستاره &amp;laquo;وگا&amp;raquo; مى&amp;zwnj;گویند که در صورت فلکى &amp;laquo;لیرا&amp;raquo; قرار دارد. در شب &amp;laquo;تاناباتا&amp;raquo;، زنان و دختران که از آغاز این مراسم رمانتیک عاشقانه جشن مى&amp;zwnj;گرفتند، نوارهاى کاغذى و پشم یا پنبه پیچ&amp;zwnj;خورده را از شاخه&amp;zwnj;هاى درختان آویزان مى کنند. آن&amp;zwnj;ها روى کاغذ&amp;zwnj;ها اشعارى درباره عشق&amp;zwnj;هاى آسمانى یا آرزوهاى قلبى عاشقانه خود را مى&amp;zwnj;نویسند. در عین حال در ظرف&amp;zwnj;هاى کم&amp;zwnj;عمق آب مى&amp;zwnj;ریزند و به انعکاس ستارگان در آب نگاه مى&amp;zwnj;کنند. سپس برگ درخت &amp;laquo;کاجى&amp;raquo; را در ظرف مى&amp;zwnj;اندازند و از حرکت برگ در روى آب علامتى آسمانى را درباره امکانات عاشقانه خود تفأل مى&amp;zwnj;زنند. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اکنون ببینیم بر سر سوسانو در تبعید چه مى&amp;zwnj;آید. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;laquo;سوسانو که از آسمان رانده شده به قلمروى ایزومو در مغرب هونشو مى&amp;zwnj;افتد. در آنجا کنار رودخانه توقف مى&amp;zwnj;کند و مى&amp;zwnj;کوشد روح نا&amp;zwnj;آرام خود را آرامش بخشد. هنگامى که چوب&amp;zwnj;هاى خوراک&amp;zwnj;خورى را در روى آب مى&amp;zwnj;بیند حدس مى&amp;zwnj;زند که مردمى باید در آنجا زندگى کنند. به سوى بالاى رود مى&amp;zwnj;رود تا آن&amp;zwnj;ها را پیدا کند.&amp;raquo; پیش از رسیدن به مقصد به افرادى غیر عادى برمى&amp;zwnj;خورد که عبارت&amp;zwnj;اند از یک زن جوان و زیبا و یک زوج پیر&amp;zwnj;تر. این سه نفر در حال فریاد زدن و گریه کردن هستند و علیه سرنوشت مقدر با صدایى بلند زارى مى&amp;zwnj;کنند. سوسانو مى&amp;zwnj;پرسد مسئله چیست.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;مرد پیر خود را به نام آشى نادزوچى (سبک&amp;zwnj;پاى پیر) معرفى مى&amp;zwnj;کند و مى&amp;zwnj;گوید از تبار آسمانیان و نوه ایزانگى و ایزانامى&amp;zwnj;ست (که در نتیجه خویشاوند سوسانوست)، زوج شرح مى&amp;zwnj;دهند که زمانى هشت دختر داشته&amp;zwnj;اند، اما یک روز مارى عظیم&amp;zwnj;الجثه به نام یاماتا-نو-اوروچى، با هشت سر و هشت دم از ناحیه کوچى براى صید آن&amp;zwnj;ها آمد، در هر سال بازگشت و یکى از دختر&amp;zwnj;ها را خورد، و اکنون کوچک&amp;zwnj;ترین دختر که کوسانادا-هیمه (شاهزاده&amp;zwnj;خانم شالیزار برنج) نام دارد باقى مانده است. پیش از آنکه روز به پایان برسد مار خواهد آمد و دختر را خواهد برد، و هیچ&amp;zwnj;کس را براى کمک به دوران پیرى آن&amp;zwnj;ها باقى نخواهد گذاشت. زیبایى شاهزاده خانم سوسانو را از شعف لبریز کرد، و با ادب به زوج پیر گفت که خود او به عنوان برادر بانوخداى خورشید، در ردیف آسمانیان است، و در نتیجه با آن&amp;zwnj;ها خویشاوند مى&amp;zwnj;شود. سپس با آرامش گفت که حاضر است مار را بکشد، در صورتى که آن&amp;zwnj;ها دختر را به عنوان همسر به او بدهند. والدان بی&amp;zwnj;درنگ موافقت کردند. سوسانو دختر را به سوى خود کشید و او را به شانه&amp;zwnj;اى تبدیل کرد و در میان طره مو&amp;zwnj;هایش قرار داد. او از پدر و مادر دختر خواست تا براى او مقدار زیادى شراب برنج (ساکه) بیاورند. او این شراب را در هشت ظرف ریخت تا مار را اغوا کند. سپس آن&amp;zwnj;ها خود را مخفى کردند و به انتظار نشستند. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در هفته آینده خواهیم دید که سوسانو با مار هشت&amp;zwnj;سر چه خواهد کرد.&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در همین زمینه:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;http://www.radiozamaneh.com/taxonomy/term/2271&quot;&gt;::برنامه&amp;zwnj;های رادیویی شهرنوش پارسی&amp;zwnj;پور در رادیو زمانه::&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;
&lt;a href=&quot;http://shahrnushparsipur.com/&quot;&gt;::وب&amp;zwnj;سایت شهرنوش پارسی&amp;zwnj;پور::&amp;emsp;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
</description>
     <comments>https://archive.radiozamaneh.com/culture/revayat/2012/03/07/11703#comments</comments>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/3771">اساطیر جهان</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/9229">اساطیر ژاپن</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/culture/revayat">روایت زمانه</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/2271">شهرنوش پارسی پور</category>
 <pubDate>Wed, 07 Mar 2012 14:33:12 +0000</pubDate>
 <dc:creator />
 <guid isPermaLink="false">11703 at https://archive.radiozamaneh.com</guid>
  </item>
  <item>
    <title>اساطیر ژاپن - ۴</title>
    <link>https://archive.radiozamaneh.com/culture/revayat/2012/02/22/11255</link>
    <description>&lt;div class=&quot;fb-social-like-widget&quot;&gt;&lt;fb:like  href=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/culture/revayat/2012/02/22/11255&quot; send=&quot;false&quot; layout=&quot;box_count&quot; show_faces=&quot;false&quot; width=&quot;500&quot; action=&quot;like&quot; font=&quot;arial&quot; colorscheme=&quot;light&quot;&gt;&lt;/fb:like&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-sartitr&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    اساطیر ایران و جهان – شماره ۴۶        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-nevisandeh&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    شهرنوش پارسی‌پور         &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-filefield field-field-maghaleh-image&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    &lt;img  class=&quot;imagefield imagefield-field_maghaleh_image&quot; width=&quot;277&quot; height=&quot;208&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/sites/default/files/parsjapmy01.jpg?1330203566&quot; /&gt;        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;p&gt;شهرنوش پارسی&amp;zwnj;پور - دیدیم که ایزاناگى پس از مرگ ایزانامى و بازگشت از قلمرو تاریکى با نگریستن در آینه سه خدا و بانو خدا را آفرید. پس آماتراسو و تسوکی یومى مکان خود را در دشت&amp;zwnj;هاى اعلاى آسمانى پیدا کردند، اما در خاک مرکزى دشت نی&amp;zwnj;زار که نام زمین بود، سوسانو دائم اغتشاش ایجاد مى&amp;zwnj;کرد. او به طور دائم به ایزاناگى پرخاش و عربده&amp;zwnj;جویى مى&amp;zwnj;کرد.&lt;/p&gt;
&lt;!--break--&gt;&lt;!--break--&gt;&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;a href=&quot;http://www.zamahang.com/podcast/2010/20120220_Shahrnush_Asatir_46.mp3&quot;&gt;&lt;img alt=&quot;&quot; src=&quot;http://radiozamaneh.com/sites/default/files/musicicon_14.jpg&quot; /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در بعضى از روایت&amp;zwnj;ها -که او را به عنوان فرمانرواى زمین نشان مى&amp;zwnj;دهند- او از انجام وظیفه سر مى&amp;zwnj;پیچید و در دوران حکومت او شاخ و برگ درختانى که در دامنه کو ه&amp;zwnj;ها روئیده بود خشک شد. هنگامى که ایزاناگى از او پرسید مسئله چیست، سوسانو به صداى بلند دست به شکایت برد که جایگاه او زمین نیست، چرا که تنها آرزوى او زندگى با مادرش در زمین&amp;zwnj;هاى زیرین است که اکنون مادر مجبور به زندگى در آن است. ایزاناگى خشمگین شد و به پسرش فرصت داد تا به یومى برود. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اکنون ایزاگامى که سرنوشت خود را زندگى کرده بود تصمیم گرفت بازنشسته شود. در روایتى گفته مى&amp;zwnj;شود که او به آسمان رفت و در جایى نزدیک به دخترش در کاخ خورشید زندگى کرد. در روایت&amp;zwnj;هاى دیگر مى&amp;zwnj;گویند که او در تاگا در جزیره هونشو سکنا گرفت که هنوز در آنجا مورد پرستش قرار دارد. &lt;br /&gt;
سپس سوسانو اعلام کرد که پیش از رفتن به سرزمین مردگان باید از دشت&amp;zwnj;هاى اعلاى آسمان بالا رفته و با خواهر عزیزش آماتراسو وداع گوید. همین که سوسانو سفر خود را آغاز کرد به دلیل انرژى مردانه&amp;zwnj;اش دریا&amp;zwnj;ها به جوش آمدند و زمین تکان خورد و زلزله&amp;zwnj;هاى زیادى رخ داد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در آسمان آماتراسو ایستاده بود. او که سر و صدا را مى&amp;zwnj;شنید و مى&amp;zwnj;دید که سوسانو در ابر و مه غلیظى نزدیک مى&amp;zwnj;شود به این نتیجه رسید که او قصد و نیت بدى دارد، چرا که خلق و خوى برادرش را مى&amp;zwnj;شناخت. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;چهره او تیره شد و به این نتیجه رسید که برادر که بر او رشک مى&amp;zwnj;برد قصد دارد قلمرو آسمانى&amp;zwnj;اش را بدزدد. او براى جنگى حسابى آماده شد و مو&amp;zwnj;ها و دامنش را به هم پیچید. سیم جواهرات سیاه را به دور سر و مشتش پیچید. سپس ترکش بزرگش را به دست گرفت و کمان کشید و شمشیرش را که در نور مى&amp;zwnj;درخشید آماده کرد و همانند جنگجویى ایستاد. قدرت او چنان بود که هنگامى که پاهاى بزرگوارش را محکم کرد، همانند پاهاى مادیان به زمین فرو رفتند و کف و بخار اقیانوس بالا آمد. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;رقابت ماقبل آفرینش&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;آماتراسو با حالتى شجاعانه با برادر برخورد کرد، اما سوسانو به او نزدیک شد و گفت که پیش از رفتن همیشگى به جهان زیرین و جهان مردگان و سایه&amp;zwnj;گان براى آخرین ملاقات آمده است. دختر درخواست کرد تا او حرفش را ثابت کند و حرف نهایى را بزند. مرد پیشنهاد کرد که آنان بکوشند بچه&amp;zwnj;هایى آسمانى به&amp;zwnj;وجود آورند. مرد گفت آنى که سرخ&amp;zwnj;خون باشد در طرف راست قرار گرفت. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;blockquote&gt;
&lt;p&gt;&lt;img align=&quot;middle&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;http://radiozamaneh.com/sites/default/files/%25b%25f/userfiles/%25u/parsjapmy03.jpg&quot; /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;آماتراسو شمشیر مقدس سوسانو را گرفت و ماگاتاما، یا حلقه مهره&amp;zwnj;هایى را که به سر مى&amp;zwnj;بست به او داد. آنان با پرهیزکارى شمشیر و جواهرات را در آمنو-مانو، چاه عمیق آسمانى شستند. سپس آماتراسو تیغه شمشیر را به دهان فروکرد و آن را با آرواره&amp;zwnj;هاى قوى&amp;zwnj;اش خرد کرد و مه روشنى را با دم بیرون داد و سه بانو خداى نرم و انعطاف&amp;zwnj;پذیر به&amp;zwnj;وجود آمد. سوسانو مهره&amp;zwnj;ها را جوید و نفسى ابرآلود بیرون داد و پنج خداى قوى به&amp;zwnj;وجود آورد. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پنج خدایى که سوسانو از جواهرات آماتراسو به&amp;zwnj;وجود آورد به نگهبان آینده قلمرو آسمانى تبدیل شدند، در حالى که سه بانو خدایی که آماتراسو از شمشیر برادرش به&amp;zwnj;وجود آورد به نگهبانان سرزمین ژاپن در دشت مرکزى نى تبدیل شدند. میان این هشت بچه، در زمان&amp;zwnj;هاى بعد نیاکان &amp;laquo;جیمو&amp;raquo;، نخستین امپراتور داستانى ژاپن و خانواده&amp;zwnj;هاى رهبر قرار دارند. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;سوسانو در نشان دادن پیروزى&amp;zwnj;اش که نشان دادن خلوص او در چشم آسمانیان بود کوتاه نیامد. اما آماتراسو با او به نزاع برخاست و گفت چون پسران از جواهرات او به&amp;zwnj;وجود آمده&amp;zwnj;اند پس در حقیقت او برنده جنگ است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;طبیعت وحشى سوسانو او را متوجه انتقام&amp;zwnj;جویى کرد. از پاشنه&amp;zwnj;هاى پاى او هرج و مرج عظیمى در جهان برخاست. او کشتزارهاى برنج آسمانى را در هم کوبید و مجراهاى آب&amp;zwnj;ها را به هم ریخت. سپس در تالارى که ساکنان آسمان در پائیز در آن جمع مى&amp;zwnj;شوند تا مراسم جشن خرمن را برپا کنند، مزاجش به کار افتاد و بوى گند مدفوعش بلند شد. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بر طبق بعضى از روایت&amp;zwnj;ها آماتراسو در برابر پرخاش&amp;zwnj;جویى&amp;zwnj;هاى سوسانو آرام ماند و حتى در برابر آسمانیان از طرف برادر خود عذر خواست. اما حرکت بعدى او دیگر قابل پوزش&amp;zwnj;خواهى نبود. او به تالار بافندگى آسمانى که آماتراسو و کنیزانش در آن مشغول به کار بودند حمله کرد. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;یکى از کارهاى بانو خدا درست کردن لباس براى خدایان آسمانى بود و او زنانى را به خدمت گرفته بود تا به او یارى رسانند. بر طبق روایت&amp;zwnj;هایى کنیزکان بافنده لباس&amp;zwnj;هایى را براى کاهنه&amp;zwnj;هایى که در معبد سلطنتى خورشید کار مى&amp;zwnj;کردند مى&amp;zwnj;بافتند. دانشمندان دیگر بر این نظرند که بافته&amp;zwnj;هاى آنان خود دنیایى بود که آرام آرام به&amp;zwnj;وجود مى&amp;zwnj;آمد. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در این روز&amp;zwnj;ها کارگران به نحوى ترسناک به دلیل یورش سوسانو دچار گرفتارى بودند، چرا که او یک اسب کوچک را اسیر کرده و خال&amp;zwnj;هاى درخشان پوست او را مى&amp;zwnj;کند و آن&amp;zwnj;ها را به درون تالار مى&amp;zwnj;انداخت (بعضى محققان فکر مى&amp;zwnj;کنند که خال&amp;zwnj;هاى اسب کنایه از ستارگان است.) یکى از خدمتکاران وفادار آماتراسو از وحشت مرد، چرا که هنگامى که در حال حرکت بود به دلیل اذیت سوسانو میان ماکوهاى ماشین پارچه&amp;zwnj;بافى قرار گرفت و جان خود را از دست داد. آماتراسو وحشت&amp;zwnj;زده از تالار خارج شد و خود را در غارى به نام آمانو-ایواتو (غار صخره اى آسمان) پنهان کرد. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;پژواک&amp;zwnj;هاى باستانى جدال خواهر و برادر&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;برخى از دانشمندان اعتقاد دارند که اسطوره نزاع آماتراسو با سوسانو احتمالاً یادآور خاطرات باستانى یک برخورد حقیقى میان یک کاهنه و برادرش در ماقبل تاریخ ژاپن است. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;blockquote&gt;
&lt;p&gt;&lt;img align=&quot;middle&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;http://radiozamaneh.com/sites/default/files/%25b%25f/userfiles/%25u/parsjapmy02.jpg&quot; /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;در اسناد سالیانه قرن سوم میلادى چین در عصر سلسله وى از یک جنگ خانگى در ژاپن گفت&amp;zwnj;وگو مى&amp;zwnj;شود که باعث مرگ هیمه&amp;zwnj;کو، کاهنه و ملکه سرزمین یاماتو مى&amp;zwnj;شود. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بر طبق روایت تاریخ&amp;zwnj;دان چینى، هنگامى که برادر جوان&amp;zwnj;تر هیمه&amp;zwnj;کو بر تخت نشست نزاعى در گرفت که در آخر کار، زمانى به پایان رسید که دختر هیمه&amp;zwnj;کو جانشین دایى خود شد و قلمرو مادر را تحت فرمان گرفت. اما بیشتر چنین به نظر مى&amp;zwnj;رسد که این یک برخورد میان کلان در ژاپن باستان باشد. آماتراسو بانوى خداى کبیر کلان یاماتو بود و به عنوان نیاى افسانه&amp;zwnj;اى جیمو، نخستین امپراتور داستانى ژاپن شناخته مى&amp;zwnj;شد. سوسانو از سوى دیگر به ویژه در میان دشمنان کلان یاماتو در ناحیه ایزومو مورد پرستش بود. هنگامى که اسطوره&amp;zwnj;هاى سوسانو و آماتراسو ثبت شد، کلان یاماتو بر ایزومو غلبه کرده بودند تا با بر&amp;zwnj;تر نهادن آماتراسو برترى او را بر سوسانو ثابت کنند.&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در همین زمینه:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;http://www.radiozamaneh.com/taxonomy/term/2271&quot;&gt;::برنامه&amp;zwnj;های رادیویی شهرنوش پارسی&amp;zwnj;پور در رادیو زمانه::&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;
&lt;a href=&quot;http://shahrnushparsipur.com/&quot;&gt;::وب&amp;zwnj;سایت شهرنوش پارسی&amp;zwnj;پور::&amp;emsp;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
</description>
     <comments>https://archive.radiozamaneh.com/culture/revayat/2012/02/22/11255#comments</comments>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/3771">اساطیر جهان</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/9229">اساطیر ژاپن</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/culture/revayat">روایت زمانه</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/2271">شهرنوش پارسی پور</category>
 <pubDate>Tue, 21 Feb 2012 23:12:55 +0000</pubDate>
 <dc:creator />
 <guid isPermaLink="false">11255 at https://archive.radiozamaneh.com</guid>
  </item>
  <item>
    <title>اساطیر ژاپن - ۳</title>
    <link>https://archive.radiozamaneh.com/culture/revayat/2012/02/15/11032</link>
    <description>&lt;div class=&quot;fb-social-like-widget&quot;&gt;&lt;fb:like  href=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/culture/revayat/2012/02/15/11032&quot; send=&quot;false&quot; layout=&quot;box_count&quot; show_faces=&quot;false&quot; width=&quot;500&quot; action=&quot;like&quot; font=&quot;arial&quot; colorscheme=&quot;light&quot;&gt;&lt;/fb:like&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-sartitr&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    اساطیر ایران و جهان – شماره ۴۵        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-nevisandeh&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    شهرنوش پارسی‌پور        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-filefield field-field-maghaleh-image&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    &lt;img  class=&quot;imagefield imagefield-field_maghaleh_image&quot; width=&quot;277&quot; height=&quot;188&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/sites/default/files/parsjmy01.jpg?1329319853&quot; /&gt;        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;p&gt;شهرنوش پارسی&amp;zwnj;پور - گفتیم که ایزانامى، حضور زنانه هستى در اساطیر ژاپن در هنگام به دنیا آوردن آتش جان خود را از دست داد. همسر او ایزاناگى که از مرگ محبوبش به شدت در رنج بود تصمیم گرفت او را در سفر به &amp;laquo;یومى&amp;raquo;، &amp;laquo;سرزمین تاریک مردگان&amp;raquo; همراهى کند.&lt;/p&gt;
&lt;!--break--&gt;&lt;!--break--&gt;&lt;p&gt;در جهان زیرین او سرزمینى را کشف کرد که شباهتى به دنیاى بالا نداشت، بلکه تاریکى غلیظى، همانند یک پرده همه چیز را در بر گرفته بود. گرچه ساکنان این جهان به تاریکى عادت کرده بودند، اما براى کسانى که به نور خورشید عادت داشتند یومى مکانى وحشتناک بود. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;http:// http://www.zamahang.com/podcast/2010/20120202_Shahrnush_Assatir_japan_No_45.mp3&quot;&gt;&lt;img align=&quot;middle&quot; src=&quot;http://radiozamaneh.com/sites/default/files/musicicon_14.jpg&quot; alt=&quot;&quot; /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ایزاناگى فقط توانست در حالى پایش را در این دنیاى سایه&amp;zwnj;هاى مرده بگذارد که تمام مدت به همسر نازنینش، در زمانى که زنده بود فکر کند. او در طول راه ایزانامى را کشف کرد. او فقط از طریق صدا بود که زن را شناخت، چرا که تاریکى آنقدر غلیظ بود که نمى&amp;zwnj;توانست او را در این گوشه بومى ببیند. در&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان آن در حالى که مى&amp;zwnj;لرزید از زن خواهش کرد تا با او به جهان بالا بازگردد. اما زن با خشونت با او صحبت کرد و او را از این بابت که با او حرف زده سرزنش کرد؛ زن با خشونت به او گفت که از خوراک تاریک جهان زیرین خورده است و با مردگان محشور شده است. او دیگر نمى توانست به جهان زندگان بازگردد. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ایزانامى گفت که او دیگر به ابدیت پیوسته و از شوهرش خواست تا خواب او را بر هم نریزد. اما ایزاناگى که از اندوه دیوانه شده بود و از امتناع زنش براى برگشتن خشمگین بود آنقدر منتظر ماند تا زن بخوابد، بعد شانه&amp;zwnj;اى را برداشت که با آن موهاى خود را شانه مى&amp;zwnj;کرد، شانه آخر آن را شکست و آن را روشن کرد. نورى که ایجاد شد سایه&amp;zwnj;ها را تاراند و دیو&amp;zwnj;ها جیغ&amp;zwnj;کشان دور شدند. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;او جسد زنش را دید که در تاریکى دراز کشیده، مشعلش را بالا&amp;zwnj;تر برد و با دیدن ایزانامى که در آن مکان بود احساس بیمارى کرد. بدن زن فاسد شده و کرم&amp;zwnj;ها و حشرات در آن خانه کرده بودند. در روى بدن او هشت خداى رعد که تجسد رعد در هنگام زلزله بودند خانه کرده بودند. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ایزاناگى وحشت&amp;zwnj;زده فریاد کشید. سپس در لحظه&amp;zwnj;اى که دیگر نمى&amp;zwnj;توانست تحمل کند مشعل را انداخت و در عمق تاریکى شروع به دویدن کرد. جیغ ایزانامى به دنبال او بود که از اینکه شوهرش او را در این حالت دیده بود شرمنده بود. زن هشت &amp;quot;شیکومه&amp;quot; (زن احمق) را به دنبال او فرستاد که داد و فریاد کنند. زنان جیغ&amp;zwnj;زنان او را دنبال کردند و موهاى تن ایزاناگى از وحشت سیخ شد. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&lt;img align=&quot;middle&quot; src=&quot;http://www.radiozamaneh.com/sites/default/files/images/parsjmy02.jpg&quot; alt=&quot;&quot; /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;ایزاناگى شمشیرش را کشید تا از زندگى&amp;zwnj;اش دفاع کند. سپس ایستاد و سربندش را به زمین انداخت. سربند به انگور سیاه تبدیل شد که زنان احمق لحظه&amp;zwnj;اى به آن مشغول شدند، اما به سرعت آن&amp;zwnj;ها را خوردند و بی&amp;zwnj;درنگ او را تعقیب کردند. سپس ایزاناگى شانه&amp;zwnj;اش را بر زمین انداخت که به دسته&amp;zwnj;اى نى تبدیل شد و تعقیب&amp;zwnj;کنندگان را متوقف کرد. ایزانامى که این را دید دست از تعقیب برداشت. ایزاناگى تقریباً به مرز یومى رسیده و داشت نجات پیدا مى&amp;zwnj;کرد. در روایت &amp;quot;نیبونگى&amp;quot; گفته مى&amp;zwnj;شود که او در کنار درختى ادرار کرد و رودخانه بزرگى ایجاد شد که جلوى تعقیب&amp;zwnj;کنندگان را گرفت. در روایت دیگرى نگهبانان یومى او را دستگیر مى&amp;zwnj;کنند، اما او در کنار خلیج با پرتاب کردن هلوهایى که در سر راهش سبز شده خود را نجات مى&amp;zwnj;دهد. بعد او سنگى پیدا کرده و جهان زندگان و مردگان را از یکدیگر جدا مى&amp;zwnj;کند. او مى&amp;zwnj;شنود که ایزانامى نفس&amp;zwnj;نفس&amp;zwnj;زنان به آن سو مى&amp;zwnj;رسد، اما دیگر نمى&amp;zwnj;تواند به او دست یابد. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;یک تخته سنگ بزرگ میان خدا و بانو خدا حائل مى&amp;zwnj;شود چرا که ایزاناگى اعلام مى&amp;zwnj;کند که ایزانامى را طلاق داده است. زن پاسخ مى&amp;zwnj;دهد که اگر بنا به عبور از سنگ باشد او هر روز هزار نفر از موجودات زنده را نابود خواهد کرد. مرد خشمگین پاسخ مى&amp;zwnj;دهد که او هر روز به هزار و پانصد موجود زندگى خواهد بخشید؛ و به این ترتیب است که مرگ وارد زندگى مى شود. اما مردان و زنانى که به وسیله ایزاناگى حمایت مى&amp;zwnj;شدند شاد بودند، چرا که زندگى در دنیاى او بیشتر مزیت داشت تا تسلیم شدن به خشم سرد ایزانامى مغرور. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ایزاناگى در روشنایى درخشان زمین علامت فساد جهان زیرین را با پوستش احساس کرد. او لباس&amp;zwnj;ها، کفش&amp;zwnj;ها و ابزارش را وحشت&amp;zwnj;زده به دور انداخت و همه آن&amp;zwnj;ها مقام آسمانى یافتند. او بعد در آب&amp;zwnj;هاى شیرین رودخانه و دریاى پهناور غوطه&amp;zwnj;ور شد تا خود را پاک کند (بر اساس یک سنت باستانى، ژاپنى&amp;zwnj;ها پس از به خاک سپردن مردگان خود، خود را مى&amp;zwnj;شویند تا از کثافت مرگ رهایى یابند.) &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;img align=&quot;middle&quot; src=&quot;http://www.radiozamaneh.com/sites/default/files/images/parsjmy03.jpg&quot; alt=&quot;&quot; /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;کمى بعد ایزاناگى چشم چپ خود را شست و بانو خدا آماتراسو پدیدار شد. از چشم راست او خداوند سوکى یومى پدیدار گردید. او در آب غوطه&amp;zwnj;ور شد و بینى خود را شست تا بوهاى جهان زیرین را پاک کند، و از اثر این کار خداوندگار سوسانو در وجود آمد. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;روشنائى آسمانى&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;نیهونگى اشکال مختلف اسطوره آفرینش آماتراسو و تسوکى یومى را که در خلال آن ایزاناگى، کامى آسمان، ماه و جهان زیرین را از آینه&amp;zwnj;اى که پیش از نخستین آفرینش با خواهر بانو خدایش به انجام مى&amp;zwnj;رساند در معرض نمایش مى گذارد. آیزاناگى تنها در اونوگورو ایستاد و اعلام کرد که قصد آفرینش حضورى را دارد که جهان را رهبرى کند. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پس از انجام این کار آینه&amp;zwnj;اى از مس سفید را در دست چپ گرفت، و صرفاً با خیره شدن در آن خدایى به نام &amp;quot;اوهوهیرومه&amp;quot; را به&amp;zwnj;وجود آورد (که احتمالاً پیش&amp;zwnj;درآمد آماتراسو است که به معنى &amp;quot;ظهر کبیر زنانگى&amp;quot; است و کنایه از خورشید در اوج آسمان است.) ایزاناگى سپس آینه مشابهى در دست راستش گرفت و با خیره شدن در آن به &amp;quot;سوکى یومى&amp;quot; شکل بخشید. او از&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان آینه نخستین استفاده کرده بود، اما این&amp;zwnj;بار به کناره&amp;zwnj;هاى آن نگاه کرده بود، و خدایى به نام &amp;quot;سوسانو&amp;quot; را به&amp;zwnj;وجود آورد. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;دو خداى نخستین نور فراوانى پرتوافشانى مى&amp;zwnj;کردند. ایزاناگى آن&amp;zwnj;ها را در گنبد آسمان گذاشت تا زمین را یکسره نورانى کنند. تسوکیومى با نورى پریده&amp;zwnj;رنگ اب را روشن مى&amp;zwnj;کرد، در حالى که اوهوهیرومه با پرتوهاى درخشانش در روز دیده مى&amp;zwnj;شد. اما سومین خدا، سوسانو، کم و بیش بی&amp;zwnj;درنگ عادت کرد که براى نابود کردن به دنیا آمده است، او خداى نابودکننده بود. پس در نتیجه ایزاناگى او را مأمور مراقبت از جهان زیرین کرد، یعنى یومى که مکان عفریته&amp;zwnj;ها و هیولاهاست. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;آماتراسو و سوسانو&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ایزاناگى پس از عذاب سختى که در جهان زیرین متحمل شده بود خود را غسل داد و دوباره روحیه گرفت. با توجه به نیروهاى آسمانى که از آن&amp;zwnj;ها شکل گرفته بود گردنبند گرانبها و مقدس خود را باز کرد و آن را به بانو خدا آماتراسو تقدیم کرد که نشانه&amp;zwnj;اى بود از اینکه او بانو خداى خورشید و در نتیجه حاکم بر قلمرو آسمان است. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ایزاناگى به سوکیومى رنگ&amp;zwnj;پریده فرمانروایى آسمان شب و ماه را هدیه کرد. بر مبناى این روایت خورشید و ماه به عنوان زن و شوهر تعیین شدند، اما هنگامى که تسوکیومى بانو خداى خوراک را کشت آنان از هم جدا شدند، و درست به همین دلیل کمتر کنار یکدیگر دیده مى&amp;zwnj;شوند. در این میان سوسانو به عنوان نگهبان دریاهاى خروشان تعیین شد، و در بعضى از روایت&amp;zwnj;ها به خداى نگهبان زمین برگزیده شد (اگر چه بعد&amp;zwnj;ها تنبیه شده و در قلمرو جهان زیرین قرار گرفت.)&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;در همین زمینه:&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;http://www.radiozamaneh.com/taxonomy/term/2271&quot;&gt;::برنامه&amp;zwnj;های رادیویی شهرنوش پارسی&amp;zwnj;پور در رادیو زمانه::&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;
&lt;a href=&quot;http://shahrnushparsipur.com/&quot;&gt;::وب&amp;zwnj;سایت شهرنوش پارسی&amp;zwnj;پور::&amp;emsp;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
</description>
     <comments>https://archive.radiozamaneh.com/culture/revayat/2012/02/15/11032#comments</comments>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/3771">اساطیر جهان</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/9229">اساطیر ژاپن</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/culture/revayat">روایت زمانه</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/2271">شهرنوش پارسی پور</category>
 <pubDate>Wed, 15 Feb 2012 15:30:53 +0000</pubDate>
 <dc:creator />
 <guid isPermaLink="false">11032 at https://archive.radiozamaneh.com</guid>
  </item>
  <item>
    <title>اساطیر ژاپن - ۲</title>
    <link>https://archive.radiozamaneh.com/culture/revayat/2012/02/08/10800</link>
    <description>&lt;div class=&quot;fb-social-like-widget&quot;&gt;&lt;fb:like  href=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/culture/revayat/2012/02/08/10800&quot; send=&quot;false&quot; layout=&quot;box_count&quot; show_faces=&quot;false&quot; width=&quot;500&quot; action=&quot;like&quot; font=&quot;arial&quot; colorscheme=&quot;light&quot;&gt;&lt;/fb:like&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-sartitr&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    اساطیر ایران و جهان- شماره ۴۴        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-nevisandeh&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    شهرنوش پارسی‌پور        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-filefield field-field-maghaleh-image&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    &lt;img  class=&quot;imagefield imagefield-field_maghaleh_image&quot; width=&quot;277&quot; height=&quot;180&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/sites/default/files/japshpars01.jpg?1328691643&quot; /&gt;        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;p&gt;شهرنوش پارسی&amp;zwnj;پور - گفتیم که بهشت بودائیان مکتب تنداى که ریوجوسن نام داشت روبرداشتى از قله کرکس، کوهى در هند بود. در آنجا سنت شاکیامونى که در زبان ژاپنى به او شاکا-نیوراى مى گویند دروسى را آموزش مى&amp;zwnj;داد که در لوتوس سوترا، شناخته&amp;zwnj;شده&amp;zwnj;ترین متن بودایى در ژاپن که از طریق مکتب تنداى شکل گرفته و بعد&amp;zwnj;ها در قرن سیزدهم راهب نى چى رن مدرس آن بود آموزش داده مى&amp;zwnj;شد.&lt;/p&gt;
&lt;!--break--&gt;&lt;!--break--&gt;&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;http://www.zamahang.com/podcast/2010/20120122_Shahrnush_Assatir_Japan_No_43.mp3&quot;&gt;&lt;img align=&quot;middle&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;http://radiozamaneh.com/sites/default/files/musicicon_14.jpg&quot; /&gt;&lt;/a&gt;&amp;nbsp;&lt;br /&gt;
این بهشت در زمان حیات قابل دستیابى بود، بر تمرکز بر حقیقت نیلوفر (لوتوس) تکیه داشت. افتخارات گوکووراکووجودو (بهشت غربى) به وسیله بودا آمیدا شکل گرفت و براى ژاپنى&amp;zwnj;هایى که خود را وقف جودو کرده بودند شناخته بود و گرامى شمرده مى&amp;zwnj;شد، و به نام سرزمین ناب سنت معروف بود. تزئیناتى که به درخت&amp;zwnj;ها آویزان مى&amp;zwnj;شد که در طول کوهستان ردیف شده و رنگ به رنگ بودند و پرندگان که آواز مى&amp;zwnj;خواندند نظمى آسمانى را یادآور بود. روى استخر عمیقى که لبالب از مائده&amp;zwnj;هاى بهشتى لبریز بود گل&amp;zwnj;هاى نیلوفر در نوسان بودند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بووتسوو (بودا) شاد از نسیم که براو مى وزید، به همراه مریدانش در روى زمین زندگى مى کرد؛ فرشتگان از بالا شکوفه هاى گل را برآن&amp;zwnj;ها نثار مى کردند. هونن، راهب قرن دوازدهم، که یکى از مراقبان مکتب تنداى بود چنین آموزاند که در به روى هر کس که با ایثار نمبووتسوو را در پرستش آمیدا تکرار کند باز است. توسوتسوو-تن، سومین بهشت (بهشت شادى و قناعت)، متعلق به بودا میروکو (ه&amp;zwnj;مان مترایا) بود که بنا بر این بود که در آینده به جهان بازگشت کند. اهل مراقبه باور داشتند که توسوتسووتن یک قلمرو آسمانى&amp;zwnj;ست.&amp;zwnj;گاه به&amp;zwnj;گاه معتقدان براى دیدن آن به آنجا انتقال پیدا مى کردند. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در مسئله به&amp;zwnj;وجود آوردن جهان، ژاپنى&amp;zwnj;ها معتقد بودند که هفت نسل اعلاى خدایان در بیرون از دشت&amp;zwnj;هاى فوقانى آسمان ایستاده بودند. ایزاناگى (به معناى آنکه دعوت مى&amp;zwnj;کند) و ایزانامى (یعنى آن زن که دعوت مى&amp;zwnj;کند) در میان آن&amp;zwnj;ها بودند. سرنوشت آسمانى آن&amp;zwnj;ها این بود تا زیبایى را در جزایر یاماتوو (یعنى ژاپن) که بوسیده شده دریا بودند در میان آب&amp;zwnj;هاى طغیان کرده در زیر آن&amp;zwnj;ها مستقر کنند.&amp;nbsp;&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&lt;img align=&quot;middle&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;http://radiozamaneh.com/sites/default/files/%25b%25f/userfiles/%25u/japshpars02.jpg&quot; /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;کامى، پیر&amp;zwnj;ترین شخصیت آسمان به ایزاناگى و ایزانامى یک زوبین با شکوه داد که تیغه&amp;zwnj;اى درخشان و مزین به مرجان و جواهرات داشت. زوج که بنا بود درگیر کار خطیرى شوند در روى پل معلق رنگین&amp;zwnj;کمان که راه زمین و آسمان بود پیش آمدند، و ایزاناگى زوبین را به کار انداخت تا اقیانوس بى&amp;zwnj;آرام را که زمین بى&amp;zwnj;شکل همانند روغن در روى آن شناور بود شکل بخشد. آب&amp;zwnj;ها غلیظ شدند و هنگامى که ایزاناگى نیزه&amp;zwnj;اش را بلند کرد قطره&amp;zwnj;اى از آب که محکم شده بود به حالت اونوگورو (یعنى انعقاد خود به خودى) شکل بخشید و نخستین جزیره به&amp;zwnj;وجود آمد. اینک اتحاد آسمانى شکل گرفته بود. از درون پلکان آسمانى رنگین&amp;zwnj;کمان ایزاناگى و ایزانامى پائین آمدند تا زمین را آزمایش کنند. آنان یک ستون مقدس و مکان اقامتى ساختند که همتاى فضاهایى بود که کامى&amp;zwnj;هاى والامقام در آن زندگى مى&amp;zwnj;کردند. سپس خدا و بانو خدا با اشتیاق به یک&amp;zwnj;دیگر نگاه کردند. بر طبق بعضى از روایات آن&amp;zwnj;ها نمى&amp;zwnj;دانستند عطش جنسى خود را چگونه فروبنشانند، تا زمانى که یک جفت پرنده را دیدند که با قدرت دم خود را تکان مى&amp;zwnj;دادند. ایزاناگى و ایزانامى از پرندگان تقلید کردند و بدن&amp;zwnj;هایشان به یک&amp;zwnj;دیگر جفت شد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در روایتى که در کوجیکى نقل شده، ایزانامى به برادر شوهر خود گفت که در بدن او جایى هست که چیزى کم دارد؛ مرد جوان به او پاسخ داد که بدن او جایى دارد که بیش از اندازه است، و آنان موافقت کردند که این دو بخش را متحد کنند. نیت آن&amp;zwnj;ها این بود که دست&amp;zwnj;هاى جدیدى و نسل&amp;zwnj;هاى جدیدى از خدایان را از اتحاد خود به&amp;zwnj;وجود آورند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;آنان مراسمى شادى&amp;zwnj;بخش براى جشن ازدواج خود به&amp;zwnj;وجود آوردند، زن از طرف راست به دور ستون مقدس مى&amp;zwnj;چرخید، در حالى که جهت چرخش مرد به دور ستون از چپ به راست بود. هنگامى که آنان در چرخش به یک&amp;zwnj;دیگر مى&amp;zwnj;رسیدند یکى مى&amp;zwnj;شدند. هنگامى که ایزانامى ستون را چرخ مى&amp;zwnj;زد و به ایزاناگى برمى&amp;zwnj;خورد با دیدن او اظهار شادى مى&amp;zwnj;کرد. مرد نیز با دیدن زیبایى زن از شادى فریاد مى&amp;zwnj;زد، اما مرد به زن یادآور شد که براى کسى از جنس زن خوب نیست که به عنوان نفر نخست حرف بزند. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اما نخستین فرزند اتحاد آن&amp;zwnj;ها شادى&amp;zwnj;آور نبود. ایزانامى بچه&amp;zwnj;اى شبیه زالو یا عروس دریا به&amp;zwnj;وجود آورد. زوج وحشت&amp;zwnj;زده قایقى از نى درست کردند و بچه را در آن گذاشته به دریا فرستادند. گاهى اوقات بچه-زالو در کنار خدایى به نام هیرووکو قرار مى&amp;zwnj;گیرد. در یک روایت ژاپنى نام هیرووکو به معناى بچه زالو آمده است. احتیاطاً هیرووکو نام قدیمى خداى خورشید است که آئین او به وسیله آماتراسوو، در زمانى که کلان یاماتو در قرن سوم میلادى اوج گرفت از رونق افتاد. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ایزاناگى و ایزانامى براى آنکه بدانند چرا هیولایى به دنیا آورده&amp;zwnj;اند از دشت&amp;zwnj;هاى اعلاى آسمان بالا رفتند. پس از ملاقات با نیروهاى آسمانى روشن شد که علت این گرفتارى این بوده که در هنگام چرخش به دور ستون مقدس زن زود&amp;zwnj;تر از مرد سخن گفته است. پس زوج برگشتند و&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان مراسم را تکرار کردند و این&amp;zwnj;بار زن آن&amp;zwnj;قدر ساکت ماند تا مرد سخن بگوید. این بار عشق&amp;zwnj;بازى آن&amp;zwnj;ها منجر به شکل&amp;zwnj;گیرى هشت جزیره بزرگ ژاپن شد. در&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان حال جزایر کوچک&amp;zwnj;تر مجمع&amp;zwnj;الجزایر و زمین&amp;zwnj;هاى بیگانه از حباب&amp;zwnj;هاى سرکش اقیانوس شکل گرفتند. هنگامى که ایزاناگى جزایر را دید که در عطر بامدادان غوطه&amp;zwnj;ورند نفس عمیقى کشید و هوا را پاکیزه کرد. نفس او به خداى باد تبدیل شد. زوج که به شدت گرسنه بودند کامى&amp;zwnj;هاى برنج را آفریدند. آنان خدایان و بانوخدایان کوه&amp;zwnj;ها، دریا&amp;zwnj;ها، دهانه رودخانه و درخت&amp;zwnj;ها را به&amp;zwnj;وجود آوردند. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اما هنگامى که ایزانامى خداى آتش، کاگوتسوچى را به دنیا آورد به طرز وحشتناکى سوخت. ایزاناگى که از وحشت نفسش بند آمده بود به معشوقش نگریست که روى زمین افتاده. او متوجه شد که زن خواهد مرد، و دیوانه&amp;zwnj;وار بر سرنوشت ظالمانه زن زارى کرد. اما حتى مرگ زن و اندوه پر از خشم او منجر به زایش کامى&amp;zwnj;هاى بسیارى شد. روایت&amp;zwnj;هاى مختلف اسطوره&amp;zwnj;اى نام&amp;zwnj;هاى گوناگونى به این نیروهاى آسمانى داده&amp;zwnj;اند. بر طبق یکى از روایت&amp;zwnj;ها ایزانامى پیش از آنکه بمیرد به یک بانو خداى زمین و بانو خداى آب و به یک خدا به نام واکامووسووبى (یعنى نیروى رشد جوان) که در شکم او برنج، ذرت، ارزن. کنف و چیزهاى دیگر بود جان بخشید. در روایت دیگرى ادعا مى&amp;zwnj;شود که ایزانامى بیچاره استفراغ کرد و بانو خدا کانایاما، (شاهزاده خانم فلز کوهستان) از آن به&amp;zwnj;وجود آمد، و ادرار و مدفوع او نیز به نیروهاى آسمانى تبدیل شدند. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;قطرات اشک ایزاناگى نیز که در مرگ همسرش مى&amp;zwnj;گریست به خدایان مختلف تبدیل شدند. او که از تولد خداى آتش و مرگ همسرش بسیار خشمگین بود، شمشیرش را بیرون کشید و کودک را به سه (و در برخى روایات به پنج) تکه تبدیل کرد، و هر یک از این قطعات به خدایى تبدیل شدند. قطرات خون بچه که او قطعه قطعه کرد به سنگ&amp;zwnj;هایی در رود پهناورى که در دشت&amp;zwnj;هاى آسمانى اعلا جارى&amp;zwnj;ست تبدیل شدند و هنوز نیز مى&amp;zwnj;توان آن&amp;zwnj;ها را به صورت ستاره&amp;zwnj;هایى در کهکشان راه شیرى دید. در روایت دیگرى خداى تکه تکه شده آتش به پنج خداى بزرگ تبدیل شد که با پنج کوه تقدیس شده ژاپن هماهنگى دارند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;در همین زمینه:&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;http://www.radiozamaneh.com/taxonomy/term/2271&quot;&gt;::برنامه&amp;zwnj;های رادیویی شهرنوش پارسی&amp;zwnj;پور در رادیو زمانه::&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;
&lt;a href=&quot;http://shahrnushparsipur.com/&quot;&gt;::وب&amp;zwnj;سایت شهرنوش پارسی&amp;zwnj;پور::&amp;emsp;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
</description>
     <comments>https://archive.radiozamaneh.com/culture/revayat/2012/02/08/10800#comments</comments>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/3771">اساطیر جهان</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/9229">اساطیر ژاپن</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/culture/revayat">روایت زمانه</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/2271">شهرنوش پارسی پور</category>
 <pubDate>Wed, 08 Feb 2012 09:00:44 +0000</pubDate>
 <dc:creator />
 <guid isPermaLink="false">10800 at https://archive.radiozamaneh.com</guid>
  </item>
  <item>
    <title>ژاپن، قلمرو طلوع خورشید</title>
    <link>https://archive.radiozamaneh.com/culture/revayat/2012/02/01/10586</link>
    <description>&lt;div class=&quot;fb-social-like-widget&quot;&gt;&lt;fb:like  href=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/culture/revayat/2012/02/01/10586&quot; send=&quot;false&quot; layout=&quot;box_count&quot; show_faces=&quot;false&quot; width=&quot;500&quot; action=&quot;like&quot; font=&quot;arial&quot; colorscheme=&quot;light&quot;&gt;&lt;/fb:like&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-sartitr&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    اساطیر ایران و جهان- شماره ۴٣        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-nevisandeh&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    شهرنوش پارسی‌پور         &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-filefield field-field-maghaleh-image&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    &lt;img  class=&quot;imagefield imagefield-field_maghaleh_image&quot; width=&quot;277&quot; height=&quot;189&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/sites/default/files/parsshsh01.jpg?1328557529&quot; /&gt;        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;p&gt;شهرنوش پارسی&amp;zwnj;پور - در ژاپن، همچنان که در چین، مجموعه اى گسترده از خدایان وجود دارند. اما اگر در چین خدایان آسمانى آینه&amp;zwnj;اى هستند که دیوان&amp;zwnj;سالارى زمین را منعکس مى&amp;zwnj;کنند، در ژاپن، در قلمرو آئین شینتو به آماتراسو، بانو خداى خورشید باور دارند.&lt;/p&gt;
&lt;!--break--&gt;&lt;!--break--&gt;&lt;p&gt;پیروان شینتو بر این باورند که حدود سه هزار سال پیش آماتراسو نوه&amp;zwnj;اش را به زمین و به ژاپن فرستاد تا نخستین فرمانروا باشد، که بدین ترتیب امپراتوران ژاپن نسل مستقیم او هستند &amp;mdash;که این به معناى یک خانواده آسمانى، و نه برگزیده آسمان است. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;http://www.zamahang.com/podcast/2010/20120122_Shahrnush_Assatir_Japan_No_43.mp3&quot;&gt;&lt;img align=&quot;middle&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;http://radiozamaneh.com/sites/default/files/musicicon_14.jpg&quot; /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;دوام و ادامه حیات عقاید شینتو در کشورى که اکثریت مردم بودایى هستند مسئله قابل تأملى به نظر مى رسد. شینتو از جهتى دوام خود را مدیون عوامل سیاسى&amp;zwnj;ست. این آئین باعث پشت&amp;zwnj;گرمى قدرت دولتى&amp;zwnj;ست. در عین حال نکته قابل تأمل این است که طریقى که اندیشه&amp;zwnj;هاى شینتو با وضعیت هماهنگ مى&amp;zwnj;شود در آن واحد به شرایط جغرافیایى و سنت&amp;zwnj;هاى برخاسته از آن تطبیق پیدا مى&amp;zwnj;کند. شینتو (که به معناى راه خدایان است) ریشه در پرستش باستانى طبیعت دارد. نخستین نیروهاى ماورایى آن بى&amp;zwnj;شمار ارواح هستند که با عنوان &amp;quot;هشتصد هزار خدا&amp;quot; شناخته مى&amp;zwnj;شوند. آنان &amp;quot;کامى&amp;quot; یا موجودات اعلاء نامیده مى&amp;zwnj;شوند که در کوه&amp;zwnj;ها، آبشار&amp;zwnj;ها و درختان باغ&amp;zwnj;ها مسکن دارند. در طول زمان، مفسران انسانى نظمى به این جهان بى&amp;zwnj;شکل داده&amp;zwnj;اند، و وفادارى به خانواده سلطنتى که به موازات این جریان و حتى پیوسته به آن شکل گرفته است منجر به تعریف سلسله  سلطنتى زمینى شده است. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;حتى امروز، هنگامى که امپراتوران از مقام خدایى خود صرف&amp;zwnj;نظر مى&amp;zwnj;کنند، مقام خدایى در مجموعه پندارهاى ژاپنى را براى خود حفظ مى کنند. آنان از یک&amp;zwnj;سو به این دلیل دوام مى&amp;zwnj;آورند که داستان&amp;zwnj;هایى درباره آن&amp;zwnj;ها ماندگار هستند، و از سوى دیگر مجموعه&amp;zwnj;اى از شخصیت&amp;zwnj;ها را تشکیل مى&amp;zwnj;دهند که پرشور در برخوردهاى خود، و همانند المپ یونانى&amp;zwnj;ها حاضر به آن&amp;zwnj;اند که از سر آشتى در آیند. اما خدایان ژاپنى در عین حال ریشه محلى دارند و مجموعه پیچیده و به هم پیوسته&amp;zwnj;اى را تشکیل مى&amp;zwnj;دهند که در قدیمى&amp;zwnj;ترین سنت&amp;zwnj;هاى ملى ریشه دارد. ماجراجویى&amp;zwnj;هاى آن&amp;zwnj;ها اهمیت پرهیزکارى سنتى را در بر مى&amp;zwnj;گیرد که اصل گیاهى و جانورى دارد، و یا داستان&amp;zwnj;ها از قهرمانان جنگجویى گفتار در میان مى&amp;zwnj;آورند که خود را قربانى کرده و وفادارى آن&amp;zwnj;ها نمونه بسیار روشنى از قواعد و آداب سخت اجتماعى&amp;zwnj;ست. گرچه امروز این اساطیر معناى اصلى خود را از دست داده&amp;zwnj;اند، اما حالتى در ژاپنى&amp;zwnj;ها باقى مانده است که باعث مى&amp;zwnj;شود این داستان&amp;zwnj;ها به صورت بخشى از هویت ملى آن&amp;zwnj;ها باقى بمانند. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&lt;img align=&quot;middle&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;http://www.radiozamaneh.com/sites/default/files/images/parsshsh02.jpg&quot; /&gt;اوکامی (ووی) یک بازی کامپیوتری بر اساس خدایان مذهب شینتو در ژاپن&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;ببینیم عالم در اندیشه ژاپنى&amp;zwnj;ها چه شکلى دارد. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در اساطیر ژاپنى جهان به صورت خود به خودى از هرج و مرج شکل گرفته. جهان نخستین مایه&amp;zwnj;اى دریاوش به شکل تخمى بسیار بزرگ بود. عناصر سبک به بالا رفتند و تاکاما-نو-هارا (یعنى دشت&amp;zwnj;هاى اعلاى آسمانى) را تشکیل دادند که مکان زندگى خدایان بود. این در حالى بود که بخش هاى سنگین&amp;zwnj;تر پائین آمدند و زمین را تشکیل دادند. سپس از ابر سپید سه آسمان، یعنى &amp;quot;کامى&amp;quot; شکل گرفتند. نخستین موجود &amp;quot;آمنو-میناکانوشى&amp;quot; ، ارباب مرکز آسمان بود. نفر بعدى &amp;quot;تاکامیموسوبى&amp;quot;، حضرت اعلاى مولد بود. بعد &amp;quot;کامى موسوبى&amp;quot;، حضرت آسمانى آفریننده به&amp;zwnj;وجود آمد. در پائین زمین هنوز شکل نگرفته بود، چرا که همانند ماهى یا روغن در روى اقیانوس در حال حرکت بود. اما نخستین گیاه که نى باشد به دنیا آمد و به سوى آسمان پهناور سر بلند کرد. این نى به &amp;quot;اوماسیاسیکابى پى کودى&amp;quot;، یعنى شاهزاده جذاب بزرگ&amp;zwnj;ترین جوانه نى، و &amp;quot;آمنو-توکوتاتى&amp;quot;، یعنى خداوند بر پا ایستاده آسمان تبدیل شد. اکنون پنج نیروى اعلاء در فضاهاى آسمان زندگى مى&amp;zwnj;کردند. همه آن&amp;zwnj;ها نامرئى بوده و ارواحى سیال و بدون شکل جسمانى بودند. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;این پنج گونه هفت نسل از خدایان را که همگى نر-ماده، همانند خواهر و برادر و زن و شوهر بودند به&amp;zwnj;وجود آوردند. آخرین این دو قلو&amp;zwnj;ها &amp;quot;ایزاناگى&amp;quot; و &amp;quot;ایزانامى&amp;quot; بودند. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ساختارشناسى&amp;zwnj;هاى متفاوتى درباره این خدایان اولیه وجود دارد، از جمله کتاب &amp;quot;کوجیکى&amp;quot; به معناى نگارش مسائل باستانى، که در اوایل قرن هشتم میلادى نوشته شده است. همچنین کتاب &amp;quot;نى بونگى&amp;quot;، به معناى روزشمار ژاپن. در اشکالى که در ژاپن باقى مانده است اساطیر آفرینش ژاپنى تحت تأثیر سنت چینى هستند. اهل مراقبه آئین شینتو در این باب بحث مى&amp;zwnj;کنند که تقسیم جهان به عناصر سبک&amp;zwnj;تر و سنگین&amp;zwnj;تر دور از ذهن است. در داستان هاى چینى جهان هنگامى از اغتشاش اولیه &amp;zwnj;زاده شد که دو اصل یین و یانگ از یکدیگر جدا شدند. برخى از دانشمندان بر این باورند که با زایش ایزاناگى و ایزانامى است که اسطوره&amp;zwnj;هاى ویژه سنت ژاپن در وجود مى&amp;zwnj;آیند. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در کیهان&amp;zwnj;شناسى ژاپنى خدایان مجموعه عظیمى از &amp;quot;کامى&amp;quot; را به&amp;zwnj;وجود مى آورند، و این کامى&amp;zwnj;ها به خدایان آسمانى، یعنى &amp;quot;آموتسو&amp;quot; و موجودات زمینى، یعنى &amp;quot;کونیتسو&amp;quot; تبدیل مى شوند. دشت&amp;zwnj;هاى اعلاى آسمان، سرزمینى را که از درختان پرگل و کوه&amp;zwnj;هاى محکم تشکیل شده بود و شباهت به خود ژاپن دارد حمایت مى کردند. در میان این دشت&amp;zwnj;ها رودى بزرگ به نام &amp;quot;آمانو-گاوا&amp;quot; که آب&amp;zwnj;هاى آن بر بسترى از سنگریزه جارى بودند قابل مشاهده بود. از زمین به آسمان راهى یا پلى به نام &amp;quot;آمانو-هاشى داتو&amp;quot; وجود داشت. اما پل از اثر باد لرزان در دریا افتاد و برزخى در غرب کیوتو به&amp;zwnj;وجود آورد. &lt;br /&gt;
زمین &amp;quot;مرکز زمین دشت نى&amp;quot; نامیده مى&amp;zwnj;شد. در اعماق زمین &amp;quot;یومى&amp;quot; شکل گرفته بود که سرزمین تاریک مرده&amp;zwnj;ها بود، که هیولا&amp;zwnj;ها در آنجا جمع شده و مردگان را برحسب مقامى که در جهان داشتند در کاخ&amp;zwnj;ها یا کوخ&amp;zwnj;ها منزل مى&amp;zwnj;دادند. ساکنان این جهان زیرزمینى بابت گناهانى که کرده بودند تقاص پس نمى&amp;zwnj;دادند: در اندیشه شینتو هیچ تصورى درباره مکان تنبیه پس از مرگ وجود ندارد. این اندیشه با آئین بودا وارد چین و ژاپن شد. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;کثرت جهان&amp;zwnj;ها در جنبش هاى ژاپنى بر این باور بودند که عالم پر از عالم است و به وسیله ارواح شریر یا خیر پر شده است. در حالى که آئین شینتو هیچ تنبیه یا پاداش پس از مرگ را در مد نظر قرار نمى&amp;zwnj;داد، بودایى&amp;zwnj;ها توان آن را داشتند که به بسیارى از بهشت&amp;zwnj;هایى که به وسیله بودا ایجاد شده تا یاران وفادارش را از دایره تولد مجدد رهایى بخشد فکر کنند و ایمان بیاورند. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;چهار نگهبان در مرکز جهان ایستاده بودند تا بر هیولایان غلبه کنند. هر یک از آنان نگهبان یک چهارم عالم بود: در شرق &amp;quot;جى کوکوو&amp;quot; (نگهبان زمین&amp;zwnj;ها) ایستاده بود؛ این در حالى بود که &amp;quot;کوموکوو&amp;quot;(بى&amp;zwnj;&amp;zwnj;&amp;zwnj;نهایت بیننده) در غرب ایستاده بود؛ در شمال بى&amp;zwnj;شامون (بسیار شنونده) ایستاده بود، و در جنوب زوچو (حامى رشد) فرمانروایى مى&amp;zwnj;کرد. بهشت&amp;zwnj;هاى متفاوتى با فرقه&amp;zwnj;هاى بى&amp;zwnj;شمار بودایى همراه بودند و هرکدام از آن&amp;zwnj;ها &amp;quot;بوتسو&amp;quot;(بودا)ى خود را داشت. بزرگ&amp;zwnj;ترین این فرقه&amp;zwnj;ها مکتب &amp;quot;تنداى&amp;quot; بود که به وسیله &amp;quot;ساى چو&amp;quot; در قرن هشتم در کوه &amp;quot;هیه&amp;zwnj;ئى&amp;quot; بنیان گذاشته شد. بهشت این مکتب، &amp;quot;ریوجوسن&amp;quot;، روبرداشتى از قله کرکس، کوهى در هند بود.&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;در همین زمینه:&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;http://www.radiozamaneh.com/taxonomy/term/2271&quot;&gt;::برنامه&amp;zwnj;های رادیویی شهرنوش پارسی&amp;zwnj;پور در رادیو زمانه::&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;
&lt;a href=&quot;http://shahrnushparsipur.com/&quot;&gt; ::وب&amp;zwnj;سایت شهرنوش پارسی&amp;zwnj;پور::&amp;emsp;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
</description>
     <comments>https://archive.radiozamaneh.com/culture/revayat/2012/02/01/10586#comments</comments>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/3771">اساطیر جهان</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/9229">اساطیر ژاپن</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/culture/revayat">روایت زمانه</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/2271">شهرنوش پارسی پور</category>
 <pubDate>Wed, 01 Feb 2012 08:58:29 +0000</pubDate>
 <dc:creator />
 <guid isPermaLink="false">10586 at https://archive.radiozamaneh.com</guid>
  </item>
  <item>
    <title>منشأ فیل و  چند داستان‌ دیگر از آفریقا </title>
    <link>https://archive.radiozamaneh.com/culture/revayat/2012/01/11/9888</link>
    <description>&lt;div class=&quot;fb-social-like-widget&quot;&gt;&lt;fb:like  href=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/culture/revayat/2012/01/11/9888&quot; send=&quot;false&quot; layout=&quot;box_count&quot; show_faces=&quot;false&quot; width=&quot;500&quot; action=&quot;like&quot; font=&quot;arial&quot; colorscheme=&quot;light&quot;&gt;&lt;/fb:like&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-sartitr&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    اساطیر ایران جهان- شماره ۴٠        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-nevisandeh&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    شهرنوش پارسی‌پور        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-filefield field-field-maghaleh-image&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    &lt;img  class=&quot;imagefield imagefield-field_maghaleh_image&quot; width=&quot;277&quot; height=&quot;182&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/sites/default/files/elefafrp01.jpg?1326571781&quot; /&gt;        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;p&gt;شهرنوش پارسی&amp;zwnj;پور - یک داستان کنجکاوی&amp;zwnj;برانگیز در کنیا منشأ فیل را شرح می&amp;zwnj;دهد. مرد فقیری که می&amp;zwnj;خواست ثروتمند شود برای مشاوره به نزد مرد ثروتمند نیکوکاری رفت که ایونیا نگیا نام داشت. این مرد مدتی فکر کرد و بعد مرهمی به او داد وگفت آن را روی دندان&amp;zwnj;های نیش همسرش بمالد. دندان&amp;zwnj;ها بسیار بزرگ خواهند شد، سپس او می&amp;zwnj;تواند دندان&amp;zwnj;ها را کشیده و بفروشد.&lt;/p&gt;
&lt;!--break--&gt;&lt;!--break--&gt;&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;http://www.zamahang.com/podcast/2010/2011226_Shahrnush_Assatir_No_40.mp3&quot;&gt;&lt;img align=&quot;middle&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;http://radiozamaneh.com/sites/default/files/musicicon_14.jpg&quot; /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;مرد فقیر همین کار را کرد، پس از چند هفته با شادی دید که دندان&amp;zwnj;های نیش زن به عاج تبدیل شده است. او دندان&amp;zwnj;ها را کشید و به قیمت خوبی فروخت، و دوباره این&amp;zwnj;کار را تکرار کرد. به&amp;zwnj;زودی&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان&amp;zwnj;قدر که آرزو داشت ثروتمند شد. موفقیت او حسادت همسایه&amp;zwnj;اش را برانگیخت. از او پرسید چگونه توانسته پولدار شود. مرد نخستین او را به نزد ایونیا نگیا هدایت کرد که او نیز&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان مرهم را به او داد، اما فراموش کرد درباره کشیدن دندان بگوید. در نتیجه عاج&amp;zwnj;های زن آنقدر رشد کرد که تمام صورت و بدن او متحول شد و زن به یک فیل تبدیل شد. عاقبت زن به جنگل رفت و در آنجا زندگی کرد. نسل فیل از این زن آغاز می&amp;zwnj;شود، و آن&amp;zwnj;ها نیز هنوز همانند انسان باهوش هستند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;داستانی از قبیله لگا، ساکن کنگو به عدم سازش اخلاقی درباره حدود دوستی اشاره دارد. یک مارمولک و یک مرغ شاخ&amp;zwnj;دار در روستایی زندگی می&amp;zwnj;کردند، و مردم آن&amp;zwnj;ها را به نوبت رئیس می&amp;zwnj;کردند. هنگامی که نوبت به مارمولک رسید همه&amp;zwnj; کارهای ممکن را کرد تا مقام خود را که به نظرش بسیار مهم می&amp;zwnj;آمد حفظ کند. او یک طبل تشریفاتی به دست آورد، لوازم باشکوه تهیه کرد، پوستی که روی آن بنشیند و مقدار زیادی آبجو که تماشاگران بخورند و خنک شوند. آنچه که باقی مانده بود تا به دست آورد وسیله&amp;zwnj; تزئینی برای سرش بود. چون یک پر باشکوه در بالای آن لازم داشت پیامی برای دوستش، مرغ شاخ&amp;zwnj;دار فرستاد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پرنده انواع پر&amp;zwnj;ها را در هر شکل و اندازه در اختیار او گذاشت، اما مارمولک هیچ&amp;zwnj;کدام را نمی&amp;zwnj;خواست و جداً تصمیم گرفته بود که تنها زمانی راضی خواهد شد که کاکل خود مرغ شاخ&amp;zwnj;دار را در اختیار داشته باشد. سرانجام پرنده که ابداً از این کار خوشش نمی&amp;zwnj;آمد کاکلش را برید و از&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان زمان به این شکل در آمد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;عاقبت دوران حکومت مارمولک به پایان رسید و نوبت به مرغ شاخ&amp;zwnj;دار رسید. او نیز به نوبه خود کوشید کارهای بزرگی انجام دهد، طبل را تهیه کرد، مشروب و لباس&amp;zwnj;های جالب برای پوشیدن، اما بازهم چیزی کم بود &amp;ndash;یک پوست برای نشستن روی آن. پس پرنده از مارمولک خواست تا پوست را در اختیارش بگذارد؛ و در حالتی از خشم بر این پای فشرد که هیچ پوستی جز پوست خود مارمولک به دردش نمی&amp;zwnj;خورد. همگان طرف مرغ شاخ&amp;zwnj;دار را گرفتند و مارمولک لاجرم مجبور شد پوستش را بکند، که نتیجه البته روشن است. یک ضرب المثل لگا می&amp;zwnj;گوید: از یک دوست بیشتر از آنچه را که می&amp;zwnj;تواند بدهد نخواهید.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&lt;img align=&quot;middle&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;http://www.radiozamaneh.com/sites/default/files/images/elefafrp02.jpg&quot; /&gt;گاهی افسانه&amp;zwnj;های تمثیلی در آفریقا شکاف میان اسطوره آغازین و داستان اخلاقی را پر می&amp;zwnj;کنند&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;بعضی داستان&amp;zwnj;ها شکاف میان اسطوره آغازین و داستان اخلاقی را پر می&amp;zwnj;کنند. یکی از نمونه&amp;zwnj;ها داستانی&amp;zwnj;ست که قوم بایلا تعریف می&amp;zwnj;کنند، که تفاوت سرنوشت دو نوع پرنده را شرح می&amp;zwnj;دهد: مرغ عسل&amp;zwnj;خوار، که انسان&amp;zwnj;ها تخمین زده&amp;zwnj;اند که با کمک او می&amp;zwnj;توانند عسل را پیدا کنند، و گوش-گندم، که با استفاده از مواد چسبناک به دام می&amp;zwnj;افتد، دو پرنده هستند. در زمان&amp;zwnj;های قدیم آن دو با هم زندگی می&amp;zwnj;کردند؛ و یک روز به جست&amp;zwnj;وجوی عسل رفتند. آنان یک شانه عسل پیدا کردند و آنجا را علامت گذاشتند تا صبح روز بعد بازگردند. اما در این میان گوش گندم مرتکب اشتباهی شد و رفت و همه&amp;zwnj; عسل&amp;zwnj;ها را به تنهایی خورد. هنگامی که هردو به&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان نقطه بازگشتند عسل کمی در شانه باقی مانده بود. مرغ عسل&amp;zwnj;خوار که خشمگین شده بود گوش گندم را متهم کرد که تمام عسل&amp;zwnj;ها را خورده است. اما پرنده دیگر اعتراض کرد و خود را بی&amp;zwnj;گناه جلوه داد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;هنگامی که آن&amp;zwnj;ها دوباره شانه عسلی پیدا کردند گوش-گندم برای راست جلوه دادن داستانش پیشنهاد کرد ماده چسبنده در اطراف آن بریزند تا ببینند دزد حقیقی کیست. مرغ عسل&amp;zwnj;خوار موافقت کرد و هردو به نزد انسان رفتند که آن را درست می&amp;zwnj;کرد. به خانه که بازگشتند توافق کردند که صبح روز بعد آن را آنجا بریزند؛ اما مرغ عسل&amp;zwnj;خوار این&amp;zwnj;بار زرنگی کرد و چسب را زود&amp;zwnj;تر ریخت. هنگامی که گوش-گندم باز کوشید حقه خود را تکرار کند پایش به چسب چسبید و مرد. روز بعد مرغ عسل&amp;zwnj;خوار جسد او را پیدا کرد و درس عبرت گرفت. گوش-گندم فقط یک دزد بود و نه بیشتر، و مردم از آن پس مرغ عسل&amp;zwnj;خوار را دوست داشتند، اما برای گوش-گندم فقط چسب درست می&amp;zwnj;کردند تا شکارش کنند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;برخی افسانه&amp;zwnj;های اتیوپی در جهان&amp;zwnj;بینی خود مأیوس&amp;zwnj;کننده هستند، اما نوعی حالت خنده&amp;zwnj; شیطانی را به نمایش می&amp;zwnj;گذارند. در یکی از داستان&amp;zwnj;ها شرح می&amp;zwnj;شود که چگونه بچه&amp;zwnj; پلنگ از خانه بیرون رفت، و هنگامی که فیلی از آنجا رد می&amp;zwnj;شد به طور اتفاق پایش را روی او گذاشت و حیوان کشته شد. همین که این خبر دردناک به پدر پلنگ رسید سوگند خورد که انتقام بگیرد؛ اما هنگامی که شنید مقصر یک فیل نر است لحظه&amp;zwnj;ای درنگ کرد. تصویر غول&amp;zwnj;آسای فیل در ذهنش ظاهر شد. سپس قاطعانه احساساتش را تنظیم کرد. او غرید: &amp;quot;نه، شما اشتباه می&amp;zwnj;کنید، این یک بز بود که این کار وحشتناک را انجام داد.&amp;quot;و بی&amp;zwnj;درنگ به گروهی از بز&amp;zwnj;ها که در تپه مجاور، در صلح و آرامش مشغول چریدن بودند حمله برد، و شماری از آن&amp;zwnj;ها را درید. لازم به گفتن نیست که نقطه نظر داستان در عین حال متوجه زندگی انسان است: هنگامی که آدمی به دست آدم قوی تری مورد آزار قرار می&amp;zwnj;گیرد، اغلب به جست&amp;zwnj;وجوی آدم ضعیف&amp;zwnj;تر از خود می&amp;zwnj;رود تا انتقام بگیرد. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;داستان مشابهی شرح می&amp;zwnj;دهد که چگونه یک شیر، یک پلنگ، یک کفتار و یک الاغ دور هم گرد آمدند تا به حال زار خود گریه کنند. خوراک نایاب شده بود و آنان در میان خود در این&amp;zwnj;باره گفت&amp;zwnj;وگو می&amp;zwnj;کردند که چرا این اتفاق افتاده است. سرانجام به این نتیحه رسیدند که این باید یک داوری آسمانی درباب گناهان آن&amp;zwnj;ها باشد، و به این نتیجه رسیدند که به گناهان خود اعتراف کنند. شیر اعتراف کرد که در نزدیکی روستائی وحشیانه به یک گاو نر جوان حمله برده و او را کشته و خورده؛ اما حیوانات دیگر، وحشت&amp;zwnj;زده از قدرت او، با شتاب به او اطمینان دادند که این گناه نیست. پس پلنگ گفت که او وحشیانه به بزی که از گله جدا مانده بود حمله کرده است. یک بار دیگر اکثریت به اجماع گفتند دلیلی برای توبه وجود ندارد. کفتار نیز در روستایی یک جوجه را دزدیده بود، اما حیوانات این کار را هم ندیده گرفتند. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بعد نوبت به الاغ رسید. بد&amp;zwnj;ترین گناهی که او انجام داده بود خوردن چند شاخه علف و چریدن در هنگامی بود که اربابش به او نگاه نمی&amp;zwnj;کرد. هیچ یک از حیوانات از الاغ نمی&amp;zwnj;ترسیدند، در نتیجه به رغم کوچک بودن تخطئی او همه با هم گفتند: &amp;quot;این گناه وحشتناکی&amp;zwnj;ست. تو باعث رنج همه&amp;zwnj; ما هستی.&amp;quot; و سپس دست&amp;zwnj;جمعی حیوان بی&amp;zwnj;دفاع را کشتند و خوردند. در این داستان اخلاق غم&amp;zwnj;انگیزی به نمایش گذاشته می&amp;zwnj;شود، که به طور معمول آن کس که کم&amp;zwnj;قدرت است مجبور به تحمل سرزنش است. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;البته نمونه&amp;zwnj;هایی از این داستان&amp;zwnj;ها در ادبیات نقاط دیگر جهان نیز وجود دارد. کلیله و دمنه پر از داستان&amp;zwnj;هایی در همین زمینه است. شاید بتوان گفت که داستان&amp;zwnj;هایی این چنین نمایشگر آغاز تربیت اخلاقی جامعه است.&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;در همین زمینه:&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;http://www.radiozamaneh.com/taxonomy/term/2271&quot;&gt;::برنامه&amp;zwnj;های رادیویی شهرنوش پارسی&amp;zwnj;پور در رادیو زمانه::&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;
&lt;a href=&quot;http://shahrnushparsipur.com/&quot;&gt; ::وب&amp;zwnj;سایت شهرنوش پارسی&amp;zwnj;پور::&amp;emsp;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
</description>
     <comments>https://archive.radiozamaneh.com/culture/revayat/2012/01/11/9888#comments</comments>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/7591">اساطیر آفریقا</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/3771">اساطیر جهان</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/8714">افسانه های تمثیلی</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/culture/revayat">روایت زمانه</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/4178">شهزنوش پارسی پور</category>
 <pubDate>Wed, 11 Jan 2012 01:30:22 +0000</pubDate>
 <dc:creator />
 <guid isPermaLink="false">9888 at https://archive.radiozamaneh.com</guid>
  </item>
  <item>
    <title>برنزهای بنین</title>
    <link>https://archive.radiozamaneh.com/culture/revayat/2012/01/04/9615</link>
    <description>&lt;div class=&quot;fb-social-like-widget&quot;&gt;&lt;fb:like  href=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/culture/revayat/2012/01/04/9615&quot; send=&quot;false&quot; layout=&quot;box_count&quot; show_faces=&quot;false&quot; width=&quot;500&quot; action=&quot;like&quot; font=&quot;arial&quot; colorscheme=&quot;light&quot;&gt;&lt;/fb:like&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-sartitr&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    اساطیر ایران و جهان- شماره ٣٩        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-nevisandeh&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    شهرنوش پارسی‌پور         &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-filefield field-field-maghaleh-image&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    &lt;img  class=&quot;imagefield imagefield-field_maghaleh_image&quot; width=&quot;277&quot; height=&quot;188&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/sites/default/files/parsmaori01_0.jpg?1325970474&quot; /&gt;        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;p&gt;شهرنوش پارسی&amp;zwnj;پور -  در اساطیر آفریقا سیر می&amp;zwnj;کنیم و اینک به منطقه بنین رسیده&amp;zwnj;ایم: بعضی از زیبا&amp;zwnj;ترین پیکره&amp;zwnj;ها در ۵۰۰ سال پیش به وسیله صنعتگران دولت شهرهای ایله ایفه و بنین آفریده شده&amp;zwnj;اند. بعضی از این کار&amp;zwnj;ها از گل پخته و سفال درست شده&amp;zwnj;اند، و برخی دیگر که &amp;quot;برنز&amp;quot; نامیده می&amp;zwnj;شوند و در حقیقت از آلیاژ فلز برنج هستند، به طور ویژه&amp;zwnj;ای ساخته شده&amp;zwnj;اند.&lt;/p&gt;
&lt;!--break--&gt;&lt;!--break--&gt;&lt;p&gt;&lt;img align=&quot;middle&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;http://radiozamaneh.com/sites/default/files/musicicon_14.jpg&quot; /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;این تکینک از حدود قرن یازدهم به وسیله یوروبا&amp;zwnj;ها مورد استفاده قرار گرفته و روش پیچیده&amp;zwnj;ای&amp;zwnj;ست. یک مجسمه ساخته شده از سفال را با موم زنبور عسل پوشانده و روی آن را با قالبی از سفال می&amp;zwnj;پوشانند. در این حال موم عسل ذوب شده و در فضای خالی که ایجاد می&amp;zwnj;شود فلز مذاب می&amp;zwnj;ریزند. &lt;br /&gt;
مجسمه&amp;zwnj;های شاهکار ایله ایفه سلسله&amp;zwnj;ای از سرهایی هستند که به اندازه طبیعی سر انسان هستند و به احتمال قوی از روی چهره&amp;zwnj; فرمانروایان شهر ساخته شده&amp;zwnj;اند. تصور می&amp;zwnj;رود از آن&amp;zwnj;ها برای مراسم تدفین استفاده می&amp;zwnj;شده؛ سپس یا به عنوان شیئ حافظ در کاخ&amp;zwnj;های سلطنتی نگهداری می&amp;zwnj;شده&amp;zwnj;اند و یا در نقاط مقدس بیشه&amp;zwnj;ها به خاک سپرده می&amp;zwnj;شده&amp;zwnj;اند. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;متمایز&amp;zwnj;ترین چهره&amp;zwnj;های برنزی دارای طبیعت&amp;zwnj;گرایی بسیار شدیدی هستند که نه تنها در خود آفریقا، بلکه در تمام دنیا و در زمانی که ساخته شده&amp;zwnj;اند نایاب هستند. هنگامی که مهارت&amp;zwnj;ها بر طبق آنچه که در سنت گفته شده از طریق صنعتگر مشهوری به نام ایگوئه گهائه و در اواخر قرن چهاردهم به بنین منتقل شد، سنت طراحی گسترش بیشتری یاقت. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اما در حدود ١٩٠٠ مایل به سوی شرق، در اوگاندا، قبایل مختلفی از طریق داستانی به یکدیگر متصل می&amp;zwnj;شوند. این داستان که ویژگی بخش سلسله دیگری از پادشاهانی&amp;zwnj;ست که منشاء آن به موجودی آسمانی بازگشت می&amp;zwnj;کند و تصمیم می&amp;zwnj;گیرد در زمین مستقر شود. این شخص، کینتو نام دارد و نخستین بنیانگزار سلسه&amp;zwnj;ای از کاباکا&amp;zwnj;ها، یعنی شاهان، در بوگانداست. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;داستان شرح می&amp;zwnj;دهد که چگونه کینتو در آغاز فقط یک گاو داشت و شیر آن را می&amp;zwnj;دوشید و می&amp;zwnj;خورد. سپس یک دوشیزه زیبای آسمانی به نام نامبی، او را که مرد تنهایی بود دید و عاشقش شد. اما هنگامی که او درباره کینتو با خانواده&amp;zwnj;اش گفت&amp;zwnj;وگو کرد آنان او را به عنوان یک نامزد مورد نفرت قرار دادند. آنان برای آزمایش او گاوش را دزدیدند و مرد مجبور شد مدتی با خوردن علف&amp;zwnj;ها و برگ&amp;zwnj;ها زندگی کند. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&lt;img align=&quot;middle&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;http://www.radiozamaneh.com/sites/default/files/images/parsmaori02.jpg&quot; /&gt;همان طور که مردم آرزو داشتند بدانند انسان و فضای پیرامونی او چگونه  آفریده شده است، در&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان حال در جست&amp;zwnj;وجوی توضیحاتی بودند که چرا جهان به  چنین شکلی نظم و ترتیب یافته است. مردم به سادگی به طبیعت نگاه کردند و  نتیجه این کار مجموعه&amp;zwnj;ای غنی از داستان&amp;zwnj;های مربوط به حیوانات است.&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;سرانجام نامبی آمد و به کینتو گفت که گاوش به آسمان برده شده؛ و او با دختر به آسمان رفت تا آن را بازگرداند. آنان از او دعوت کردند تا وارد کاخی که در آن زندگی می&amp;zwnj;کردند بشود؛ اما البته با او رفتار خوش&amp;zwnj;آیندی به عنوان میهمان نداشتند. آنان توطئه کردند تا با انجام کارهای مشکلی که باعث عذاب او در زندگی می&amp;zwnj;شد از شرش راحت شوند. پس خوراک فراوانی که برای سیر کردن نیمی از یک قبیله کافی بود پیش روی او گذاشتند و به او گفتند تمام آن را بخورد، و در غیر این صورت کشته خواهد شد. او را به حال خود گذاشتند تا این کار را به انجام رساند؛ اما او فقط توانست یک دهم خوراک&amp;zwnj;ها را بخورد. سپس یک سوراخ نیمه&amp;zwnj;پنهان را کف اتاق کشف کرد. به سرعت بقیه خوراک&amp;zwnj;ها را در آن چپاند و رویش را پوشاند. هنگامی که میزبانان بازگشتند متوجه شدند که حتی یک ذره خوراک در اتاق باقی نمانده است. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;گولو، پدر نامبی فورا راضی نشد و بی&amp;zwnj;درنگ فکر کرد به صورت دیگری او را به مبارزه&amp;zwnj;ای ترسناک بخواند. این بار یک تبر مسی به کینتو دادند و از او خواستند از صخره هیزم بیرون بکشد. او یک بار دیگر با پیدا کردن سنگ سوده&amp;zwnj;ای که شکاف عمیقی در آن بود موفق شد تراشه&amp;zwnj;هایی را از آن بیرون بکشد و آن را با ادب، به عنوان سوخت اجاق به پدر زن آینده&amp;zwnj;اش تقدیم کند. آنان در عوض به او ظرفی دادند و گفتند آن را از آبی پر کند که نه از رودخانه، نه از دریاچه، نه از آبگیر، نه از چاه باشد. او که احساس شکست می&amp;zwnj;کرد در کنار ظرف خود در کشتزاری دراز کشید و صبح روز بعد که از خواب بیدار شد با شادی متوجه شد که ظرف به نحوی معجزه آسا از شبنم پر شده است. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اکنون گولو، پدر نامبی که از هر فکری تهی شده بود، فکر کرد که هنوز نیرنگی در آستین دارد. او به کینتو گفت می&amp;zwnj;تواند با نامبی ازدواج کند، به شرطی که بتواند گاو خود را در میان گله&amp;zwnj;ی عظیم او پیدا کند. این کار بسیار مشکل به نظر می&amp;zwnj;رسید، چرا که گولو مردی بسیار ثروتمند بود و بی&amp;zwnj;شمار گله داشت که بسیاری از آن&amp;zwnj;ها همانند گاو کینتو بودند. اما این بار نیز کینتو، با یاری یک زنبور عسل پشم&amp;zwnj;آلو که قول داد روی شاح گاو بنشیند موفق شد حیوان را پیدا کند. پس هنگامی که روز بعد او را به میان نخستین گله گولو بردند، تنها چیزی که او در جست&amp;zwnj;وجوی آن بود زنبور بود. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;او زنبور را دید که در اطراف درختی وزوز می&amp;zwnj;کند و از جای نمی&amp;zwnj;جنبد. بی&amp;zwnj;درنگ پیام را درک کرده و به گولو گفت گاوش در میان این گله نیست. همین حادثه در هنگام بازدید گله دوم رخ داد. اما در سومین بار زنبور روی شاخ یک گاو بزرگ نشست، و کینتو ادعا کرد که گاو خود اوست. سپس زنبور دوباره پرواز کرده و روی سر سه گوساله نشست. کینتو برای لحظه&amp;zwnj;ای متوجه نشد، بعد بی&amp;zwnj;درنگ فکرش به کار افتاد و گفت آن سه گوساله نیز متعلق به او هستند و گاو او از زمانی که به آسمان آمده آن&amp;zwnj;ها را زائیده. گولو شگفت&amp;zwnj;زده شد. چنین به نظر می&amp;zwnj;آمد که هیچ چیز وجود ندارد که خواستگار دخترش نداند. او که به ارزش او به عنوان داماد واقف شده بود متقاعد شد و بالاخره رضایت خود را برای وصلت آن&amp;zwnj;ها اعلام کرد. آنان عاقبت ازدواج کردند و به زمین بازگشتند تا بنای سلسله پادشاهی بوگاندا را بگذارند که تا امروز در این قلمرو که اکنون بخشی از اوگاندای مدرن است به حیات خود در سواحل شمالی دریاچه ویکتوریا ادامه می&amp;zwnj;دهد. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اما ببینیم که چگونه می&amp;zwnj;توان از حیوانات درس آموخت: &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;همان طور که مردم آرزو داشتند بدانند انسان و فضای پیرامونی او چگونه آفریده شده است، در&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان حال در جست&amp;zwnj;وجوی توضیحاتی بودند که چرا جهان به چنین شکلی نظم و ترتیب یافته است. مردم به سادگی به طبیعت نگاه کردند و نتیجه این کار مجموعه&amp;zwnj;ای غنی از داستان&amp;zwnj;های مربوط به حیوانات است. یکی از نخستین انواع داستان&amp;zwnj;هایی هستند که شرح می&amp;zwnj;دهند خال&amp;zwnj;های پلنگ چگونه شکل گرفت. براساس یک روایت سرگرم&amp;zwnj;کننده از سیرالئون، زمانی پیش آمد که پلنگ بر اثر پافشاری&amp;zwnj;های زنش احمق شد و آتش را به خانه&amp;zwnj;اش دعوت کرد تا دوری بزند. البته از آن پس دیگر خانه&amp;zwnj;ای نداشت، اما داغ&amp;zwnj;های آتش روی پوست او یادگاری از آن روز است. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;قوم تومبوکا از مالاوی می&amp;zwnj;گویند خال&amp;zwnj;های پلنگ را لاک&amp;zwnj;پشت روی بدن او نقاشی کرده، چرا که او به این خاطر که پلنگ او را از درختی نجات داد نسبت به او احساس دین می&amp;zwnj;کرد. داستان مشابهی در این زمینه وجود دارد که لاک&amp;zwnj;پشت خط&amp;zwnj;های زیبای بدن گورخر را نقاشی کرده؛ اما هنگامی که کفتار، که در اصل این او بود که لاک&amp;zwnj;پشت را از سر شوخی روی درخت گذاشته بود، آمد تا&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان خط را روی بدنش نقاشی کند. او این نقطه&amp;zwnj;های زشت را روی بدنش گذاشت که تا به حال باقی مانده است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;در همین زمینه:&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;http://www.radiozamaneh.com/taxonomy/term/2271&quot;&gt;::برنامه&amp;zwnj;های رادیویی شهرنوش پارسی&amp;zwnj;پور در رادیو زمانه::&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;
&lt;a href=&quot;http://shahrnushparsipur.com/&quot;&gt; ::وب&amp;zwnj;سایت شهرنوش پارسی&amp;zwnj;پور::&amp;emsp;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
</description>
     <comments>https://archive.radiozamaneh.com/culture/revayat/2012/01/04/9615#comments</comments>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/7591">اساطیر آفریقا</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/3771">اساطیر جهان</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/culture/revayat">روایت زمانه</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/2271">شهرنوش پارسی پور</category>
 <pubDate>Wed, 04 Jan 2012 08:29:54 +0000</pubDate>
 <dc:creator />
 <guid isPermaLink="false">9615 at https://archive.radiozamaneh.com</guid>
  </item>
  <item>
    <title>پادشاهانی که از آسمان آمدند</title>
    <link>https://archive.radiozamaneh.com/culture/revayat/2011/12/28/9330</link>
    <description>&lt;div class=&quot;fb-social-like-widget&quot;&gt;&lt;fb:like  href=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/culture/revayat/2011/12/28/9330&quot; send=&quot;false&quot; layout=&quot;box_count&quot; show_faces=&quot;false&quot; width=&quot;500&quot; action=&quot;like&quot; font=&quot;arial&quot; colorscheme=&quot;light&quot;&gt;&lt;/fb:like&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-sartitr&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    اساطیر ایران و جهان- شماره ٣٨        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-nevisandeh&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    شهرنوش پارسی‌پور        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-filefield field-field-maghaleh-image&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    &lt;img  class=&quot;imagefield imagefield-field_maghaleh_image&quot; width=&quot;277&quot; height=&quot;252&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/sites/default/files/parsyourobanm01.jpg?1325360753&quot; /&gt;        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;p&gt;شهرنوش پارسی&amp;zwnj;پور - در چرخش در اسطوره&amp;zwnj;های آفریقا به نکات جالبی  برمی&amp;zwnj;خوریم. در اسطوره&amp;zwnj;های دوسوی قاره افریقا درباره خدایانی گفتگو می&amp;zwnj;کنند  که از آسمان به سوی مردم زمین آمدند، و سپس در زمین ساکن شده و قلمروهای  بزرگ آفریدند، از جمله دولت&amp;zwnj;شهرهای غرب آفریقا را با زیبایی ساختند و قلمرو  شبانان بوگاندا در شرق را به&amp;zwnj;وجود آوردند. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;مردمان یوروبا  در جنوب غربی نیجریه میراث&amp;zwnj;بران یکی از ظریف&amp;zwnj;ترین آثار هنری هستند، و میراث  تاریخی آنان نیز به&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان غناست. اگرچه بیشتر این مردم از راه کشاورزی  زندگی می&amp;zwnj;کنند، اما در عین حال تاریخ درازی از زندگی شهرنشینی نیز دارند،  چرا که جامعه یوروبا در شکل شماری از دولت&amp;zwnj;شهر&amp;zwnj;ها گسترش یافت.  شناخته&amp;zwnj;شده&amp;zwnj;ترین این دولت&amp;zwnj;شهر&amp;zwnj;ها ایله-هیفه، اویو، اووو، ایجه بو، ایلورین و  ایبادان هستند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;http://www.zamahang.com/podcast/2010/20111226_shahrnush.mp3&quot;&gt;&lt;img align=&quot;middle&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;http://1.1.1.1/bmi/radiozamaneh.com/sites/default/files/musicicon_14.jpg&quot; /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;یوروبا&amp;zwnj;ها در عین حال در همسایگی شهر بزرگ ادو،  در بنین زندگی می&amp;zwnj;کنند. در خود شهر&amp;zwnj;ها، در اطراف کاخ اوبا یا شاه  مغازه&amp;zwnj;داران، تاجران و صنعتگران زندگی می&amp;zwnj;کردند، چرا که یوروبا&amp;zwnj;ها از  نظرگاه سنتی در میان ماهر&amp;zwnj;ترین صنعتگران قاره قرار دارند. بافندگان عالی،  چرمکاران، شیشه&amp;zwnj;سازان و نقش&amp;zwnj;گران روی عاج و چوب هستند. در اساطیر یوروبا&amp;zwnj;ها  ایله-ایفه مقام مهمی را اشغال می&amp;zwnj;کند، چرا که نقطه&amp;zwnj;ای&amp;zwnj;ست که زمین در آنجا  آفریده شده. اودودووا، که از آسمان به زمین گسیل داشته شد تا این مهم را به  انجام برساند، بنیانگزار خود شهر نیز شد. هنگامی که اوریشاهای دیگر، که در  افسانه&amp;zwnj;های یوروبا&amp;zwnj;ها خدایان ساکن آسمان هستند، دیدند که کار او خوب بود،  پائین آمدند تا از نزدیک نظاره کنند. یکی از آن&amp;zwnj;ها اورومیلا بود که به مردم  هنر پیشگویی را آموخت و شهر بنین را بنیان گذاشت. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;هنگامی  که اودودووا، بنیانگزار شهر مرد، قلمرو ایله-ایفه را برای پسرش اوران یان  باقی گذاشت. مرد جوان به فرمانروایی عالی بدل گشت. او جنگجویی دلیر بود و  مهارت زیادی در مبارزه داشت- و این ضروری بود؛ چرا که جنگ روی زمین آمده  بود و اوباهای قلمروهای دیگر با رشک و حسادت به ایله-ایفه نگاه می&amp;zwnj;کردند.  اما فرمانروا شکست&amp;zwnj;ناپذیر باقی ماند و تمام قهرمانان جنگی را که علیه او  برمی&amp;zwnj;خاستند نابود می&amp;zwnj;کرد و تمام لشکرهایی که علیه قلمرو او وارد عمل  می&amp;zwnj;شدند شکست می&amp;zwnj;خوردند. تازمانی که او زنده بود ایله-ایفه در ایمنی قرار  داشت.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&lt;img align=&quot;middle&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;http://1.1.1.8/bmi/radiozamaneh.com/sites/default/files/images/parsyourobanm02.jpg&quot; /&gt;شهرنوش پارسی&amp;zwnj;پور - مردمان یوروبا در جنوب غربی نیجریه میراث&amp;zwnj;بران یکی از ظریف&amp;zwnj;ترین آثار هنری هستند، و میراث تاریخی آنان نیز به&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان غناست.&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;اما پیری به سراغ اوران یان نیز آمد. او که می&amp;zwnj;دانست مرگ نزدیک است  مردم را فراخواند و به آن&amp;zwnj;ها گفت که پس از او در برابر هر کس که می&amp;zwnj;آید  مقاومت کنند. مردم از شنیدن سخنان او در اندوه فرو رفتند، و بسیار التماس  کردند تا او نرود. اما او گفت که این کار امکان ندارد. بیشترین قولی که  توانست بدهد این بود که اگر خطر شهر را تهدید کند باز خواهد گشت. او گفت که  به پیران شهر رازی را خواهد آموخت تا بتوانند در زمان&amp;zwnj;های لازم با او تماس  بگیرند؛ و به عنوان وثیقه&amp;zwnj;ای بر درستی گفتارش و شهادت دادن به نسل&amp;zwnj;های  آینده چماق پادشاهی&amp;zwnj;اش را در مرکز بازار در زمین کاشت. چماق به نحوی  معجزه&amp;zwnj;آسا به یک ستون سنگی تبدیل شد و برای همیشه آنجا ایستاد، و تا امروز  به عنوان چماق اوران یان شناخته می&amp;zwnj;شود. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اوران یان به  اندازه سخنانش خوب بود، قدرت&amp;zwnj;های دیگر با شنیدن خبر درگذشت او از فرصت  استفاده کردند. اما هنگامی که لشکر&amp;zwnj;ها نزدیک شدند پیران واژگان رمزی را بر  زبان آوردند. زمین با صدایی تندرآسا از هم گشوده شد و پادشاه متوفی در لباس  کامل رزم و مجهز به سلاح از آن بیرون آمد. منظر سلاح&amp;zwnj;هایش که در نور آفتاب  می&amp;zwnj;درخشید صفوف دشمن را دچار وحشت کرد و همگی گریختند. سپس اوران یان به  زمینی که از آن بیرون آمده بود بازگشت و شکاف زمین پشت سر شاهانه او به هم  چسبید.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;کلام معجزه&amp;zwnj;آسای ظهور دوباره او در همه جا گسترده شد و  ایله-ایفه برای سال&amp;zwnj;ها بدون مزاحمت زندگی کرد. اما در زمان امنیت تنبلی رشد  می&amp;zwnj;کند و بی&amp;zwnj;خیالی به میدان می&amp;zwnj;آید. مردم احساس وظیفه&amp;zwnj;ای را که در زمان  اوران یان داشتند به دست فراموشی سپردند و تنها به لذت&amp;zwnj;جویی فکر کردند. در  یک غروب، در زمان جشن، هنگامی که همه رقصیده، طبل زده و با نوشیدن شراب  خرما مست شده بودند، چند خوشگذران مست به پیران گفتند تا اوراد اوران یان  را خوانده و او را در جشن حاضر کنند. آنان که از این سبکسری مبهوت شده  بودند از انجام این کار امتناع کردند. اما مردم پافشاری کردند. پیران که  برای حفظ جانشان وحشت&amp;zwnj;زده شده بودند اوراد را خواندند و گفتند که ایله ایفه  در خطر است. اوران یان همانند پیش با صدای رعد ظاهر شد و در جست&amp;zwnj;وجوی دشمن  به اطراف خیره شد. اما از آنجایی که هوا تاریک بود نمی&amp;zwnj;توانست صورت&amp;zwnj;ها را  از هم تشخیص دهد. او که خود را در محاصره تماشاگران می&amp;zwnj;دید عده&amp;zwnj;ای را با  زوبینی از پای درآورد و شماری را با شمشیر قطعه قطعه کرد. تمام میدان از  خون پوشیده شد، اما کشتار ادامه یافت. تنها زمانی که آفتاب طلوع کرد از  علائمی که روی صورت&amp;zwnj;های مردم بود متوجه شد که قوم خود را کشتار کرده است.  او سپس با وحشت سلاح&amp;zwnj;های خود را دور انداخت و با صدایی پرتشویش گفت که زمان  جنگیدن به سر رسیده است. زمین او را در برگرفت و اوران یان هرگز پس از آن  در ایله-ایفه دیده نشد. تنها چماق او در پشت سرش باقی ماند تا بزرگ&amp;zwnj;ترین  دلاور شهر را و هتک حرمتی را که به خاطر کارهای خیر او انجام شد به خاطر  نسل&amp;zwnj;های آینده بیاورد. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در خواندن این داستان، که جنبه&amp;zwnj;های  واقعی در کنار جنبه&amp;zwnj;های اسطوره&amp;zwnj;ای در آن قابل مشاهده است، انسان وسوسه  می&amp;zwnj;شود که فکر کند بسا زمانی سفینه&amp;zwnj;هایی به این منطقه آمده&amp;zwnj;اند. منظورم این  نیست که از کرات دیگر آمده باشند، بلکه چه بسا زمانی تمدن بشری به شکوفائی  قابل تأملی رسیده بوده که به دست خود او ناپدید شده است. ممکن است که یکی  از این سفینه&amp;zwnj;ها در همین منطقه فرود آمده باشد. شخصاً به دلایل مبهمی دچار  این احساس هستم که آفریقائیان در زمان&amp;zwnj;های دوردست سفیدپوست بوده&amp;zwnj;اند. به  نظرم می&amp;zwnj;رسد که در یک جنگ غیر عادی آهن&amp;zwnj;های اعماق زمین بالا آمده و به صورت  ذرات بسیار ریز در تن آن&amp;zwnj;ها فرو رفته باشد. همین مسئله ممکن است باعث سیاه  شدن پوست آنان و تغییر چهره&amp;zwnj;شان در مقایسه با انسان سفیدپوست باشد. عرض  کردم دلایل مبهمی دارم. یکی از این دلایل داستان نوح است، که در آنجا، پس  از نجات یافتن از توفان و سیل، نوح یکی از پسر&amp;zwnj;هایش را نفرین می&amp;zwnj;کند و او  سیاه می&amp;zwnj;شود. دلیل مبهم دیگر مربوط می&amp;zwnj;شود به یک فیلم علمی که سال&amp;zwnj;ها پیش  دیدم. در این فیلم مشخص می&amp;zwnj;شد که آهن بدن سیاهان در مقایسه با سفید&amp;zwnj;ها به  اندازه چند گرم بیشتر است. در عین حال در فیلم دیگری دیدم که مرکز زمین  مملو است از آهن گداخته و مایع. آیا به&amp;zwnj;راستی ممکن است چنین حادثه&amp;zwnj;ای رخ  داده باشد؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;می&amp;zwnj;دانیم که گفته می&amp;zwnj;شود نسب همه مردم جهان به  آفریقا می&amp;zwnj;رسد. اما اینکه سفیدان از سیاهان مشتق شده باشند فکر غیر ممکنی  به نظر می&amp;zwnj;رسد. اما می&amp;zwnj;توان باور کرد که دسته&amp;zwnj;ای سفیدپوست در میان سیاهان  زندگی می&amp;zwnj;کرده&amp;zwnj;اند (همان فضانوردان؟) و کوشش&amp;zwnj;هایی هم کرده&amp;zwnj;اند که این  سفیدپوست&amp;zwnj;های سابق را به حالت قبلی دربیاورند. به این نکته توجه کنید که  بومیان استرالیا در ۶۵ هزار سال پیش چگونه خود را به استرالیا رسانده&amp;zwnj;اند؟  آیا دسته&amp;zwnj;ای از&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان فضانوردان، در برخورد با فاجعه&amp;zwnj;ای که رخ داده، یعنی  تغییر شکل مردم به دلیل جنگی عجیب چندین تن از افراد را سوار بر سفینه کرده  و به استرالیا آورده باشند؟ شاید به این امید که در آنجا آن&amp;zwnj;ها به چهره  اصلی خود بازگردند. اما از آنجایی که امکانات این فضانوردان محدود بوده کار  بیشتری نتوانسته&amp;zwnj;اند بکنند و این مردمان در استرالیا باقی مانده&amp;zwnj;اند و دور  از بقیه جوامع بشری به حیات خود ادامه داده&amp;zwnj;اند. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;با پوزش  از طرح این مسئله، اما چنین به نظر می&amp;zwnj;رسد که این داستان آفریقایی صراحتاً  به موجودات فضائی اشاره دارد. و ما امروزه به خوبی می&amp;zwnj;بینیم که مردم اگر  تصمیم بگیرند می&amp;zwnj;توانند تمدن خود را نابود کنند. این روز&amp;zwnj;ها گفت&amp;zwnj;وگو از  حمله به ایران است. جهانی را مجسم کنید که راکتورهای اتمی ایران و مراکز  دیگر در آن مورد حمله قرار گرفته&amp;zwnj;اند. نسبت خسارت و فاجعه را در ذهن مجسم  کنید. حالا چرا حوادثی شبیه به این در گذشته&amp;zwnj;های بسیار دور اتفاق نیفتاده  باشد؟&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در همین زمینه:&lt;br /&gt;
&lt;a href=&quot;http://radiozamaneh.com/taxonomy/term/2271&quot;&gt; ::برنامه&amp;zwnj;های شهرنوش پارسی&amp;zwnj;پور در رادیو زمانه::&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;
&lt;a href=&quot;http://shahrnushparsipur.com/&quot;&gt; ::وب&amp;zwnj;سایت شهرنوش پارسی&amp;zwnj;پور::&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
</description>
     <comments>https://archive.radiozamaneh.com/culture/revayat/2011/12/28/9330#comments</comments>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/7591">اساطیر آفریقا</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/3771">اساطیر جهان</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/culture/revayat">روایت زمانه</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/2271">شهرنوش پارسی پور</category>
 <pubDate>Wed, 28 Dec 2011 09:03:36 +0000</pubDate>
 <dc:creator />
 <guid isPermaLink="false">9330 at https://archive.radiozamaneh.com</guid>
  </item>
  <item>
    <title>مار باستانی حضور</title>
    <link>https://archive.radiozamaneh.com/culture/revayat/2011/12/21/9058</link>
    <description>&lt;div class=&quot;fb-social-like-widget&quot;&gt;&lt;fb:like  href=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/culture/revayat/2011/12/21/9058&quot; send=&quot;false&quot; layout=&quot;box_count&quot; show_faces=&quot;false&quot; width=&quot;500&quot; action=&quot;like&quot; font=&quot;arial&quot; colorscheme=&quot;light&quot;&gt;&lt;/fb:like&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-sartitr&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    اساطیر ایران و جهان- شماره ٣٧        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-nevisandeh&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    شهرنوش پارسی‌پور         &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-filefield field-field-maghaleh-image&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    &lt;img  class=&quot;imagefield imagefield-field_maghaleh_image&quot; width=&quot;277&quot; height=&quot;188&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/sites/default/files/173982_0.jpg?1324753215&quot; /&gt;        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;شهرنوش پارسی&amp;zwnj;پور - در آفریقا و در میان اساطیر این منطقه گشت می&amp;zwnj;زنیم. اینک نوبت آن است که ببنیم آفریقائیان درباره مار چه می&amp;zwnj;گویند. این نکته بسیار مهمی&amp;zwnj;ست، چرا که در اساطیر تمامی مردم دنیا مار از اهمیت برخوردار است و اغلب رمز &amp;quot;زمان&amp;quot; تلقی می&amp;zwnj;شود. البته مار تفسیرهای جنسی متعددی را نیز به خود اختصاص می&amp;zwnj;دهد و&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان موجودی&amp;zwnj;ست که آدم و حوا را از بهشت بیرون کشید. اینک ببینیم آفریقائیان در این&amp;zwnj;باره چه می&amp;zwnj;گویند:&lt;/p&gt;
&lt;!--break--&gt;&lt;!--break--&gt;&lt;p&gt;&lt;img align=&quot;middle&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;http://radiozamaneh.com/sites/default/files/musicicon_14.jpg&quot; /&gt;&lt;br /&gt;
مار که در کنار نیروی سلطنتی قرار دارد، گاهی اوقات به عنوان نخستین و مغرور&amp;zwnj;ترین در میان تمام موجودات تعریف شده. مار که در بسیاری از سنت&amp;zwnj;ها دارای مقام آسمانی خدای خالق یا حضور اعلاء بود، باستانی تلقی می&amp;zwnj;شد. بخشی از این اندیشه به این امر مربوط می&amp;zwnj;شود که او قادر است پوست بیندازد و دوباره جوان شود.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;قبیله فون در داهومی می&amp;zwnj;گفتند مار بسیار پیر است و حتی پیش از آنکه زمین درست شود او وجود داشته. مار در مقام آیدو-هوه دو، نرینه آسمانی، خدمتگزار بانو خدا ماوو، خالق بزرگ بود. بانو خدا در دهان او سوار می&amp;zwnj;شود و آیدو-هوه دو هر جا که بانو خدا مایل باشد او را هدایت می&amp;zwnj;کند. آفرینش بانو خدا شکلی مارگونه داشت، که این نشان می&amp;zwnj;دهد که چرا زمین مسطح و هموار نیست، بلکه رودهای پرپیچ و خم، دره&amp;zwnj;های عمیق و شیب&amp;zwnj;های تند دارد. گاهی اوقات ماوو و آیدو-هوه دو استراحت می&amp;zwnj;کنند، و سپس مدفوع مار در تل عظیمی انبوه شده و کناره&amp;zwnj;های آن عمودی می&amp;zwnj;شود و قله&amp;zwnj;های سلسله کوه&amp;zwnj;ها را به&amp;zwnj;وجود می&amp;zwnj;آورد. این فضولات مواد معدنی غنی زیادی در خود دارند، و از آنجائی که صخره&amp;zwnj;ها از آن محکم شده&amp;zwnj;اند ثروت فراوانی را در اعماق خود پنهان کرده&amp;zwnj;اند و مردم یاد گرفته&amp;zwnj;اند که کوه&amp;zwnj;ها را سوراخ کرده و بدان&amp;zwnj;ها دسترسی پیدا کنند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&lt;img align=&quot;middle&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;http://radiozamaneh.com/sites/default/files/parsipoursh.gif&quot; /&gt;شهرنوش پارسی&amp;zwnj;پور: در خاورمیانه اساطیر مربوط به مار اغلب آن را منسوب به شیطان می&amp;zwnj;کنند، در حالی که در اسطوره&amp;zwnj;های آفریقائی او خدایواره است. در عین حال همانند همه جای دنیا مار و زن در ارتباط با یکدیگر قرار می&amp;zwnj;گیرند.&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;دنیائی که بانو خدا ماوو آفرید به شکل یک کدوقلیانی بسیار بزرگ است که به دو نیمه شکافته شده: بخش زیرین مملو از آب است و زمین روی آن غوطه&amp;zwnj;ور است، در حالی&amp;zwnj;که بخش بالائی آسمان پهناور است، که مکان زندگی باران و نور است. ماوو دریافت که زمین بسیار سنگین است، چرا که از کوه&amp;zwnj;ها، جنگل&amp;zwnj;ها، گله&amp;zwnj;های فیل و حیوانات صید پر شده است. او می&amp;zwnj;دانست که زمین نیازمند چیزی&amp;zwnj;ست تا از آن حمایت کند. پس بانو خدا ماوو با تکیه بر خردش به آیدو-هوه دو گفت تا در ژرفای زمین، در آب&amp;zwnj;های گسترده، در یک شکل کامل دایره&amp;zwnj;ای چنبره زده و دمش را به دهان بگیرد (و این برای آفریقائی رمز ابدیت است). او در بالا زمین را قرار داد و مار از غرق شدن آن جلوگیری می&amp;zwnj;کند. در روایت&amp;zwnj;های دیگر آیدو-هوه دو دور افق حلقه زده و دو بخش کدوی قلیانی عظیم را با یکدیگر متحد می&amp;zwnj;کند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در روایت دیگری ماوو آب&amp;zwnj;ها را به ویژه برای آیدو-هوه دو درست کرد، چرا که می&amp;zwnj;دانست او گرما را دوست ندارد و در نتیجه حالا می&amp;zwnj;توانست در دریا دراز بکشد. مار گاهی اوقات تکان می&amp;zwnj;خورد و در نتیجه زمین لرزیده و دچار زلزله می&amp;zwnj;شود. در یک روایت آیدو-هوه دو رود&amp;zwnj;ها و نهر&amp;zwnj;ها را آفریده است: هنگامی که بانو خدا ماوو زمین را آفرید، آب رونده به جز آب برکه&amp;zwnj;ها وجود نداشت، اما آیدو-هوه دو نخستین نهر&amp;zwnj;ها و رود&amp;zwnj;ها را جاری کرد که در حرکت روی زمین پیچ وخم دارند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;درباره مار پنداشت&amp;zwnj;های دیگری نیز وجود دارد، از جمله گروهی مار را نیای خود می&amp;zwnj;دانند. نگباندی&amp;zwnj;ها، در شمال کنگو نیز باور دارند که مار پیر&amp;zwnj;ترین حیوان است. آنان مار را به عنوان خدای اعلا مرتبه و روح قبیله خود می&amp;zwnj;پرستند. پلنگ نیز باعث وحشت می&amp;zwnj;شد. گفته می&amp;zwnj;شد که ارواح روسای قبیله، پس از مرگ به شکل پلنگ در می&amp;zwnj;آیند. اما حرمت مار حتی بیشتر از این حیوان شاهزاده وار بود. دوقلو&amp;zwnj;ها که در آفریقا به صورت گسترده&amp;zwnj;ای، اعم از خیر یا شر، معنا دارند، به مثابه تجلیات انسانی مار آسمانی تلقی می&amp;zwnj;شدند. در شماری از فرهنگ&amp;zwnj;های آفریقائی مار همراه با نخستین نیا بوده که یا قبیله را بنیان گذاشته یا آن را به سوی سرزمین مادری هدایت کرده. مار در قبیله وندا نقش بسیار مهمی در مهاجرت این مردم بانتو زبان و مهاجرتشان به سوی جنوب دارد. آنان در سده سیزدهم به سرزمین هائی رسیدند که امروزه زیمبابوه نام دارند. آنان داستانی را واگو می&amp;zwnj;کنند که برحسب آن بنیانگزاران از بدن ماری بیرون پریده&amp;zwnj;اند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;آنان می&amp;zwnj;گویند در زمان&amp;zwnj;های باستان ماری به نام ثارو در کوهستانی که از اثر نور خورشید بسیار داغ بود می&amp;zwnj;جنبید. مار به دو بخش تقسیم شد، یکی ثوهو (به معنای &amp;laquo;سر&amp;raquo;)،. دیگری تشاموتشیلا (به معنای &amp;laquo;دم&amp;raquo;) که هرکدام در جستجوی خوراک به سوئی رفتند. تشاموتشیلا در سرزمین حاصلخیزی مستقر شده و به شکل مردی درآمد. او گله خوبی به عمل آورد، محصولی عالی کشت کرد و بازنی خوش هیکل و باعث افتخار ازدواج کرده و صاحب یک قبیله بچه شد، که همین قبیله واندا باشد. او نام رامابولانا را برای خود برگزید. برادر او ثوهو به زمین خشکی رسید که هیچ کشتزاری در آن وجود نداشت. او نیز به مردی تبدیل شد، اما نتوانست روی این زمین مستقر شود. برای تامین آذوقه محبور شد یک مطرب دوره گرد شود.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;روزی ثوهو به شهر وندا آمد که رامابولانا در آنجا حکومت می&amp;zwnj;کرد. در دروازه شهر موسیقی نواخت و آواز خواند و جمعیت زیادی دور او گرد آمد. حتی زنان رامابولانا برای تماشا رفتند و با حالتی هیجان زده بازگشته و از شوهر خود خواستند زحمت کشیده و از نوازنده دعوت کند تا می&amp;zwnj;ه&amp;zwnj;مان آن&amp;zwnj;ها بشود. اکنون رامابولانا هویت نوازنده دوره گرد را شناخته بود و از این می&amp;zwnj;ترسید که با او ملاقات کند، چرا که ممکن بود اگر نزدیک هم بایستند دوباره یکی شده و به ماری تبدیل گردند. اما زنان او آنقدر قال و مقال کردند که او برای دیدن ثوهو رفت. کاملا روشن بود که پادشاه می&amp;zwnj;ترسید. درست در آنی که رامابولانا برادر خود را دید روی زمین افتاد و به یک اژدرمار تبدیل شد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ثوهو نیز به مار تبدیل شده و هردوی آن&amp;zwnj;ها درهم شده و به&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان ثارو، مار قدیمی تبدیل شدند. همین طور که مردم وندا وحشت زده ایستاده بودند و نگاه می&amp;zwnj;کردند. مار لغزان در روی زمین به راه افتاد و از دیدرس آن&amp;zwnj;ها خارج شد. تشاموتشیلا، پسران رامابولانا، بر سر به دست آوردن قدرت به مبارزه برخاستند و هر کدام از آن&amp;zwnj;ها با قبیله خود به سویی رفتند که این&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان مهاجرت بزرگ وندا&amp;zwnj;ها به شمار می&amp;zwnj;آید.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;قبیله کوم، که سرزمینشان در نزدیکی بامندا در شمال غربی کامرون قرار دارد نیز از متحول شدن نیای خود به یک مار سخن گفته&amp;zwnj;اند، که پیش از مهاجرت رخ داده. رئیس قبیله کوم، پس از جنگی با مردان قبیله فون، به خویشاوندان خود گفت هرگاه اژدرماری ظاهر شد رد او را بگیرند. که البته در آخر کار جان خود را برسر این کار گذاشت. او مطمئن بود که رد مار ظاهر می&amp;zwnj;شود. این رد پا قبیله کوم را به پایتخت سلطنتی نیاکانشان رساند. مار همچنان که در اسطوره&amp;zwnj;های نیاکان قبایل نقش دارد، در عین حال در مجموعه&amp;zwnj;ای از داستان&amp;zwnj;ها بوجود آورنده پادشاهان است. هرگاه دیده شود که ماری خود را برای یک جنگجو یا شکارچی تکان می&amp;zwnj;دهد کاملا روشن است که تقدیر آن فرد برای رسیدن به مقامات بالا رقم خورده است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بدین ترتیب در کمال شگفتی می&amp;zwnj;بینیم که اسطوره&amp;zwnj;های آفریقائی در مورد مار قدیمی&amp;zwnj;تر از اسطوره&amp;zwnj;های منطقه خاورمیانه هستند. در خاورمیانه اساطیر مربوط به مار اغلب آن را منسوب به شیطان می&amp;zwnj;کنند، در حالی که در اسطوره&amp;zwnj;های آفریقائی او خدایواره است. در عین حال همانند همه جای دنیا مار و زن در ارتباط با یکدیگر قرار می&amp;zwnj;گیرند. شاید بتوان گفت انسان همیشه به طور مبهم میان مار و زمان ارتباط برقرار می&amp;zwnj;کند. در عین حال می&amp;zwnj;دانیم که برخی از صورت&amp;zwnj;های فلکی شباهت قابل تأملی به مار دارند، از جمله مجموعه عظیم کهکشان هائی که که گاهی مارگونه در نظر می&amp;zwnj;آیند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در همین زمینه:&lt;br /&gt;
&lt;a href=&quot;http://radiozamaneh.com/taxonomy/term/2271&quot;&gt; ::برنامه&amp;zwnj;های شهرنوش پارسی&amp;zwnj;پور در رادیو زمانه::&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;
&lt;a href=&quot;http://shahrnushparsipur.com/&quot;&gt; ::وب&amp;zwnj;سایت شهرنوش پارسی&amp;zwnj;پور::&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
</description>
     <comments>https://archive.radiozamaneh.com/culture/revayat/2011/12/21/9058#comments</comments>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/7591">اساطیر آفریقا</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/3771">اساطیر جهان</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/culture/revayat">روایت زمانه</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/2271">شهرنوش پارسی پور</category>
 <pubDate>Tue, 20 Dec 2011 23:04:43 +0000</pubDate>
 <dc:creator />
 <guid isPermaLink="false">9058 at https://archive.radiozamaneh.com</guid>
  </item>
  <item>
    <title>چگونه چیز‌ها رنگ گرفتند</title>
    <link>https://archive.radiozamaneh.com/culture/revayat/2011/12/07/8758</link>
    <description>&lt;div class=&quot;fb-social-like-widget&quot;&gt;&lt;fb:like  href=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/culture/revayat/2011/12/07/8758&quot; send=&quot;false&quot; layout=&quot;box_count&quot; show_faces=&quot;false&quot; width=&quot;500&quot; action=&quot;like&quot; font=&quot;arial&quot; colorscheme=&quot;light&quot;&gt;&lt;/fb:like&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-sartitr&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    اساطیر ایران و جهان- شماره ٣۵، ندای نیاکان آفریقایی- بخش دوم         &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-nevisandeh&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    شهرنوش پارسی‌پور        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-filefield field-field-maghaleh-image&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    &lt;img  class=&quot;imagefield imagefield-field_maghaleh_image&quot; width=&quot;277&quot; height=&quot;188&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/sites/default/files/shparsafrm01.jpg?1323544934&quot; /&gt;        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;p&gt;شهرنوش پارسی&amp;zwnj;پور - در بخش نخست در باب اساطیر آفریقا به این نتیجه رسیدیم که ارتباط پیچیده&amp;zwnj;ای میان مردمان آفریقا و حیوانات منطقه وجود دارد. در عین حال شکل&amp;zwnj;گیری خورشید و ماه را نیز شناختیم. همچنین دیدیم که آفریقائیان برای آخوندک احترام ویژه&amp;zwnj;ای قائل بودند. اینک به این نگاه می&amp;zwnj;کنیم که چگونه چیز&amp;zwnj;ها رنگ گرفتند.&lt;/p&gt;
&lt;!--break--&gt;&lt;!--break--&gt;&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;http://www.zamahang.com/podcast/2010/20111124_Shahrnush_Assatir_Afriqa_No_35.mp3&quot;&gt;&lt;img alt=&quot;&quot; align=&quot;middle&quot; src=&quot;http://radiozamaneh.com/sites/default/files/musicicon_14.jpg&quot; /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;آخوندک مقدس برای خیلی از آهو&amp;zwnj;ها عسل آورد، و بر حسب نوع عسل حیوانات از یکدیگز متمایز شدند. آخوندک از حاشیه بالایی رنگین&amp;zwnj;کمان عسل خودش را به حیوانات تقدیم می&amp;zwnj;کند. آخوندک برای نخستین اِلان، که نوعی گوزن است، عسل را، هم به عنوان خوراک و هم به عنوان مایه آرامش آورد. هنگامی که او در غروبی دل&amp;zwnj;انگیز &amp;quot;الان&amp;quot; را ملاقات کرد مقداری از عسل را با آب مخلوط کرده و با این معحون نقاطی از بدن حیوان عظیمی را که آفریده بود و دچار لرزش بود مالش داد. بچه گوزن رنگی زرد و قهوه&amp;zwnj;ای داشت، چرا که آخوندک با عسل تیره&amp;zwnj;رنگ زنبور او را تغذیه می&amp;zwnj;کرد. آخوندک برای &amp;quot;گمباک&amp;quot; عسل روشن می&amp;zwnj;آورد و در نتیجه این نوع گوزن سفید است. به گوزن نر شانه سرخ&amp;zwnj;رنگ زنبورهای جوان را می&amp;zwnj;داد؛ پس در نتیجه گوزن&amp;zwnj;های نر آفریقای مرکزی و غربی قهوه&amp;zwnj;ای رنگ هستند، و آن&amp;zwnj;هایی که در جنوب زندگی می&amp;zwnj;کنند سرخ&amp;zwnj;رنگ هستند. عسل قهوه&amp;zwnj;ای در عین حال به خورد &amp;quot;کواگگا&amp;quot; ی تیره&amp;zwnj;پوست داده می&amp;zwnj;شد که از خانواده گور اسب بود، و اکنون نسلش منقرض شده. &amp;quot;اسپرینگ بوک&amp;raquo;&amp;quot;ها در مجموع پوست سرخ-قهوه&amp;zwnj;ای دارند، علتش این است که آن&amp;zwnj;ها نیز همانند گوزن نر عسل زنبورهای جوان را خورده&amp;zwnj;اند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در این میان، بر طبق نظر سان&amp;zwnj;ها در میان رنگ&amp;zwnj;های رنگین&amp;zwnj;کمان، زرد در بالای سرخ ظاهر می&amp;zwnj;شود، علتش این است که آخوندک زرد در بالای سرخ- قهوه&amp;zwnj;ای نیایش، &amp;quot;کواممانگا-آ&amp;quot; قرار گرفته. در این مورد باید گفت گرچه آخوندک زرد توصیف شده اما بیشتر حشرات سبز یا قهوه&amp;zwnj;ای هستند تا بتوانند در میان شاخ و برگ&amp;zwnj;ها پنهان شده و به طور نامرئی به انتظار صید بنشینند. اما نوعی عجیب از گونه&amp;zwnj;های آفریقایی آخوندک وجود دارد که بال&amp;zwnj;های سبز-زرد دارد که هنگامی که بال&amp;zwnj;هایش را می&amp;zwnj;گشاید شبیه به چشم می&amp;zwnj;شود. خود رنگین&amp;zwnj;کمان را نیز گاهی &amp;quot;کواممانگا-آ&amp;quot; می&amp;zwnj;نامند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&lt;img alt=&quot;&quot; align=&quot;middle&quot; src=&quot;http://www.radiozamaneh.com/sites/default/files/shparsafrm02.jpg&quot; /&gt;شهرنوش پارسی&amp;zwnj;پور - قربانگاه&amp;zwnj;های آمما عبارت است از سنگی عمودی که با گل شکل یک تخم مرغ را پیدا کرده است. &amp;quot;آمما&amp;quot; به معنای &amp;quot;محکم نگه داشتن و در جای خود مستقر بودن&amp;quot; است، و اگر کسی نام را تکرار کند به ابقاء و پایداری جهان یاری می&amp;zwnj;رساند.&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;اکنون بببینیم زمین چگونه درست شده است. در فرهنگ&amp;zwnj;های آفریقایی رمز عظیم اینکه چگونه در آغاز زمان آسمان، زمین و اقیانوس پدیدار شدند، با نخستین روزهای قبیله پیوستگی پیدا می&amp;zwnj;کند. مردمان یوروبا در نیجریه اساطیر بسیار گسترده&amp;zwnj;ای در باب آفرینش جهان و قلمرو یوروبا دارند، که با روایت&amp;zwnj;های متفاوتی، تصویرهای اعضای معبد ارواح وخدایان خود را به شرح می&amp;zwnj;نشینند. در یک اسطوره مهم، &amp;quot;اولودوماره&amp;quot; یا &amp;quot;اولوردون&amp;quot;، خدای بزرگ آسمان در تخت خود در آسمان نشسته بود و هنگامی که به پائین نگاه کرد دید چیزی جز اقیانوسی عظیم به چشم نمی&amp;zwnj;خورد. او دو پسرش &amp;quot;اوبتالا&amp;quot; و &amp;quot;اودودووا&amp;quot; را فراخواند، و به آن&amp;zwnj;ها یک کیسه، یک مرغ و یک آفتاب&amp;zwnj;پرست داد، و آنان را به پائین، به دنیا فرستاد. او همین&amp;zwnj;طور که پسر&amp;zwnj;ها پائین می&amp;zwnj;آمدند یک درخت عظیم نخل را پائین فرستاد که در میان آب&amp;zwnj;ها قرار گرفت، و هنگامی که برادران فرود آمدند روی شاخه&amp;zwnj;های این درخت قرار گرفتند. همین که روی درخت مستقر شدند اوباتالا پوست درخت را کند و از شیره آن یک شراب قوی درست کرد. او به&amp;zwnj;زودی مست شد و به خواب رفت. در این حال اودودووا از درخت پائین آمده و کیسه&amp;zwnj;ای را که پدرش داده بود گشود. او در کیسه شن را کشف کرد و شن&amp;zwnj;ها را روی سطح سنگین آب ریخت. سپس آفتاب&amp;zwnj;پرست را روی شن&amp;zwnj;ها&amp;zwnj;&amp;zwnj; رها کرد. حیوان&amp;zwnj;&amp;zwnj; همانطور که همیشه راه می&amp;zwnj;رود با گام&amp;zwnj;های آهسته روی شن&amp;zwnj;ها به راه افتاد. زمین محکم شد. اودودووا با دقت به درون کیسه نگاه کرد و در عمق آن خاک تیره&amp;zwnj;رنگی پیدا کرد که آن را روی شن&amp;zwnj;ها ریخت. او مرغ را روی آن قرار داد و این حیوان زمین را خراش داده و به آن نوک زد، و زمین پهناور و گسترده شد، وبه شکل قاره آفریقا درآمد. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;یوروبا آفریده شد تا فرمان براند. در روایت دیگری با صراحت بیشتری شرح داده می&amp;zwnj;شود چرا قلمرو یوروبا باید قدرت خود را بر دیگران اعمال کند. اولودوماره در قلمرو آسمانی خود هفت شاهزاده را آفرید، سپس به آن&amp;zwnj;ها یک جوجه، بیست میله آهنی، کیسه&amp;zwnj;هایی پر از صدف، مهره و جسم (یا جوهر) اسرارآمیزی داد که در پارچه&amp;zwnj;ای پیچیده شده بود. او آن&amp;zwnj;ها را به پائین، به جهان گسیل داشت و یک&amp;zwnj;بار دیگر درخت نخل عظیمی را پائین فرستاد که آن&amp;zwnj;ها روی آن فرود آمدند. شش شاهزاده بزرگ&amp;zwnj;تر اولووو، اونی سابه، اورانگون، اونی، آجرو و آلاکه تو هر چه را که از غنائم آسمان ارزشمند&amp;zwnj;تر دیدند برداشتند و شاهزاده جوان&amp;zwnj;تر، یعنی اوران می&amp;zwnj;یان را با جوجه، میله&amp;zwnj;های آهنی و جوهر پیچیده در پارچه تنها گذاشتند. سپس آن&amp;zwnj;ها او را ترک کرده و به آسمان بازگشتند. اوران می&amp;zwnj;یان پارچه را گشود و در درون آن گرد سیاه&amp;zwnj;رنگی را پیدا کرد و آن را روی آب&amp;zwnj;های زیر درخت ریخت و جوجه بی&amp;zwnj;درنگ پائین پرید و با پنجه زد روی آن و در دور رفتن زمین را درست کرد. هنگامی که او را می&amp;zwnj;یان در روی زمین مستقر شد شش شاهزاده دوباره ظاهر شدند و سهم خود را از جهان جدید طلب کردند، اما اوران می&amp;zwnj;یان با نشان دادن میله&amp;zwnj;های آهنی که آن&amp;zwnj;ها را به سلاح&amp;zwnj;های ترسناکی تبدیل کرده بود، از انجام این&amp;zwnj;کار امتناع کرد. شش شاهزاده در برابر او سر تعظیم فرود آوردند، و اوران می&amp;zwnj;یان با بزرگواری قطعه کوچکی زمین در اختیار هر یک از آن&amp;zwnj;ها گذاشت تا بر آن فرمانروایی کنند، اما با این شرط که نوادگان آن&amp;zwnj;ها برای همیشه تابع نوادگان او باشند. بدین ترتیب اوران می&amp;zwnj;یان در این روایت، نخستین پادشاه یوروبا است که قبیله را در نخستین روزهای تاریخی به اقتدار می&amp;zwnj;رساند. در بعضی از سنت&amp;zwnj;ها او را به نام اوران&amp;zwnj;بان می&amp;zwnj;شناسند و گفته می&amp;zwnj;شود که همانند آرتور، شاه بریتانیا همچنان زنده، اما در خواب است، تا زمانی که بزرگ&amp;zwnj;ترین مشکل برای یوروبا پیش بیاید، که در این صورت برای دفاع از آن&amp;zwnj;ها از خواب برخواهد خاست. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;از نظر مردمان آفریقا شکل جهان به اشیائی همانند کدو قلیانی و تخم مرغ و ابزارهای روزمره زندگی شبیه است. مردم قبیله فون که در قرن هفدهم قلمرو داهومی (یعنی بنین جدید در آفریقای جنوبی) را به&amp;zwnj;وجود آوردند، جهان را شبیه یک کالاباش شکافته می&amp;zwnj;دیدند، که میوه گردی&amp;zwnj;ست که از پوست سخت آن برای نگهداری آب و دانه استفاده می&amp;zwnj;کنند. قبیله فون عادت داشتند تصویر یک کالاباش را که به صورت افقی بریده شده برای شرح عالم به کار گیرند: نیمه بالایی شامل آسمان، خورشید و ماه و نیمه&amp;zwnj; زیرین پر از آب است. آن&amp;zwnj;ها می&amp;zwnj;گفتند زمین مسطح و در آب&amp;zwnj;هایی که نیمه زیرین را پر کرده غوطه&amp;zwnj;ور است. به همین دلیل هنگامی که مردم زمین را حفر می&amp;zwnj;کنند لاجرم به آب می&amp;zwnj;رسند. بخش بالایی جهان بر نیمه&amp;zwnj; زیرین تکیه دارد و دو نیمه در افق، جایی که دریا و آسمان به هم می&amp;zwnj;رسند، ملاقات می&amp;zwnj;کنند و این مکان زیبایی&amp;zwnj;ست که مردم هر قدر با قایق به دوردست&amp;zwnj;تر بروند هرگز به آنجا نخواهند رسید. آفریننده در پایان جهان مار مقدس را دور کالاباش مستقر خواهد کرد تا با حلقه&amp;zwnj;هایش دو نیمه را به یکدیگر متصل کند. در بعضی از روایت&amp;zwnj;ها مار آسمانی که آید و-هوه دو نام دارد در زیر زمین دراز کشیده تا از غرق شدن آن جلوگیری کند. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;قبیله دوگون در مالی معتقد هستند که آمما، آفریننده به شکل یک تخم مرغ درآمد؛ و بر طبق یکی از اسطوره&amp;zwnj;ها، او جهان را به همین شکل، در مقام همتا (دوقلو)ی خود آفرید. در درون تخم مرغ چهار بخش عناصر قرار دارد و تقسیم&amp;zwnj;بندی&amp;zwnj;های بخش&amp;zwnj;ها چهار جهت فضا هستند. قربانگاه&amp;zwnj;های آمما عبارت است از سنگی عمودی که با گل شکل یک تخم مرغ را پیدا کرده است. &amp;quot;آمما&amp;quot; به معنای &amp;quot;محکم نگه داشتن و در جای خود مستقر بودن&amp;quot; است، و اگر کسی نام را تکرار کند به ابقاء و پایداری جهان یاری می&amp;zwnj;رساند.&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;در همین زمینه:&lt;br /&gt;
&lt;/strong&gt;&lt;a href=&quot;http://www.radiozamaneh.com/culture/revayat&quot;&gt;::برنامه های رادیویی شهرنوش پارسی&amp;zwnj;پور در رادیو زمانه::&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
</description>
     <comments>https://archive.radiozamaneh.com/culture/revayat/2011/12/07/8758#comments</comments>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/7591">اساطیر آفریقا</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/3771">اساطیر جهان</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/culture/revayat">روایت زمانه</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/7729">ندای نیاکان آفریقایی</category>
 <pubDate>Wed, 07 Dec 2011 08:39:34 +0000</pubDate>
 <dc:creator />
 <guid isPermaLink="false">8758 at https://archive.radiozamaneh.com</guid>
  </item>
  <item>
    <title>ندای نیاکان آفریقایی</title>
    <link>https://archive.radiozamaneh.com/culture/revayat/2011/11/30/8641</link>
    <description>&lt;div class=&quot;fb-social-like-widget&quot;&gt;&lt;fb:like  href=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/culture/revayat/2011/11/30/8641&quot; send=&quot;false&quot; layout=&quot;box_count&quot; show_faces=&quot;false&quot; width=&quot;500&quot; action=&quot;like&quot; font=&quot;arial&quot; colorscheme=&quot;light&quot;&gt;&lt;/fb:like&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-sartitr&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    اساطیر ایران و جهان- شماره ٣۴        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-nevisandeh&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    شهرنوش پارسی‌پور        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-filefield field-field-maghaleh-image&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    &lt;img  class=&quot;imagefield imagefield-field_maghaleh_image&quot; width=&quot;277&quot; height=&quot;188&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/sites/default/files/parsiafrm01.jpg?1322856024&quot; /&gt;        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;p&gt;شهرنوش پارسی&amp;zwnj;پور - اکنون سفری به آفریقا می&amp;zwnj;رویم تا ببینیم مردمان این منطقه از جهان بر چه نوع اساطیری تکیه دارند. این بخش را تحقیقات ارزنده دکتر استفان بلچر، استاد دانشگاه پنسیلوانیا، کار&amp;zwnj;شناس ادبیات و تاریخ شفاهی آفریقا ویژگی می&amp;zwnj;بخشد.&lt;/p&gt;
&lt;!--break--&gt;&lt;!--break--&gt;&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;http://www.zamahang.com/podcast/2010/20111123_Shahrnush_Assatir_Afriqa_No_34.mp3&quot;&gt;&lt;img alt=&quot;&quot; align=&quot;middle&quot; src=&quot;http://radiozamaneh.com/sites/default/files/musicicon_14.jpg&quot; /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;تمدن مردمان آفریقا &amp;ndash;این مکان زایش تمامی انسان&amp;zwnj;ها- از دوران&amp;zwnj;های سنگ آغاز می&amp;zwnj;شود. بومیان &amp;quot;سان&amp;quot; در صحرای کالاهاری آغازگران این تمدن هستند و ساکنان شهرنشین دولت-شهرهای سواحل اقیانوس هند میراث&amp;zwnj;بران&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان تمدن هستند. در هر گوشه&amp;zwnj;ای از جهان خاطرات گذشته محفوظ مانده است، اما این امر به ویژه در آفریقا بسیار قدرتمند است. در فرهنگ&amp;zwnj;هایی که خانواده مقام مسلط را دارد و در عین حال از نعمت نوشتن محروم است، تاریخ به صورت شفاهی از نسلی به نسلی دیگر منتقل می&amp;zwnj;شود. در چنین شرایطی حوادث گزارش&amp;zwnj;شده بر مبنای میل وقایع&amp;zwnj;گو شکل می&amp;zwnj;گیرند. شاخ و برگ دادن به داستان افتخارآمیز مردگان و شاهکارهای نیاکان نامدار که برای افسون کردن شنوندگان به داستان&amp;zwnj;ها افزوده می&amp;zwnj;شوند، به بخشی از آن تبدیل می&amp;zwnj;گردند. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;کارهای به انجام رسیده زیادی را باید یادآوری کرد. محققان تنها اکنون متوجه اهمیت گستره و غنای امپراتوری&amp;zwnj;هایی شده&amp;zwnj;اند که پیش از آمدن اروپائیان در جنوب صحرای آفریقا شکوفا شده بودند. انگیزه&amp;zwnj;ای که باعث شکوفایی این دولت&amp;zwnj;ها، که از سده نوزدهم رو به پیش گسترش یافتند، شده بود نتیجه برخورد آن&amp;zwnj;ها با بازرگانان مسلمان شمال آفریقا بود، که طلا، کارهای چرم و برده را گرفته و به ازای آن&amp;zwnj;ها نمک و اشیای زینتی به آن&amp;zwnj;ها می&amp;zwnj;دادند. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;طلا در ارتباط با افسانه&amp;zwnj;هایی درباره آفریقا قرار می&amp;zwnj;گرفت که در قرون وسطی در اروپا برسر زبان&amp;zwnj;ها بود. نخستین امپراتوری شناخته شده در غرب آفریقا غنا بود که به وسیله مردم قبیله &amp;quot;سونینکه&amp;quot;، از سده هشتم به بعد، در ناحیه&amp;zwnj;ای میان سنگال و رودهای نیجر ایجاد شده بود. مراکز دیگر قدرت بعد&amp;zwnj;تر در دولت-شهرهای &amp;quot;یوروبا&amp;quot; و سرزمین&amp;zwnj;های &amp;quot;هائوسا&amp;quot; گسترش یافت. شاید بزرگ&amp;zwnj;ترین در میان آن&amp;zwnj;ها امپراتوری &amp;quot;مالی&amp;quot; بود، که به وسیله قبیله &amp;quot;مانده&amp;quot; بنیان گذاشته شد و در سده چهاردهم به وسیله &amp;quot;مانساموسا&amp;quot; اداره می&amp;zwnj;شد که ثروت شگفت&amp;zwnj;انگیزش هنگامی آشکار شد که در سال ١٣٢۴ میلادی به زیارت مکه رفت.&amp;nbsp;&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&lt;img alt=&quot;&quot; align=&quot;middle&quot; src=&quot;http://www.radiozamaneh.com/sites/default/files/parsiafrm02.jpg&quot; /&gt;شهرنوش پارسی&amp;zwnj;پور - سبک زندگی سان&amp;zwnj;ها که متکی بر شکار است، نمایشگر قدیمی&amp;zwnj;ترین نوع انسان در آفریقاست که با محیط وحش زندگی می&amp;zwnj;کند. اساطیر سان اصولاً&amp;nbsp;نقشی مرکزی برای حیوانات و حشرات صحرایی قائل است.&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;تمدن اتیوپی حتی از قلمروهای سودانی نیز فرا&amp;zwnj;تر می&amp;zwnj;رود و تاریخ آن به &amp;quot;مه&amp;zwnj;نه لیکه&amp;quot; اول بازگشت می&amp;zwnj;کند، که فرض بر این است که پسر ملکه صبا بوده است. اعتقادات مسیحی اتوپیایی&amp;zwnj;ها، آنان را از دولت شهرهای مسلمانی که به زبان سواحیلی سواحل شرقی سخن می&amp;zwnj;گفتند، و سلطان&amp;zwnj;هایشان به دلیل بازرگانی در اقیانوس هند ثروتمند می&amp;zwnj;شدند، مجزا می&amp;zwnj;کند. اسرارآمیز&amp;zwnj;ترین در میان همه که شناخت کمی از آن&amp;zwnj;ها به دست آمده قلمروهای جنوب، به ویژه در دریاچه زمین&amp;zwnj;های مرتفع جنگل&amp;zwnj;های بارانی گرمسیری هستند، و بخش&amp;zwnj;های جنوبی&amp;zwnj;تر این ناحیه سخنگویانی به زبان بانتو زندگی می&amp;zwnj;کردند که به اتفاق، فدراسیون&amp;zwnj;هایی را به&amp;zwnj;وجود آورده و رهبران خود را خدا تلقی می&amp;zwnj;کردند. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;قدیمی&amp;zwnj;ترین قصه&amp;zwnj;های قوم سان، به اسطوره&amp;zwnj;های باستانی آفرینش این قوم یا بوش&amp;zwnj;من&amp;zwnj;های صحرای کالاهاری مربوط می&amp;zwnj;شود و در ارتباط با زمانی بسیار قدیمی است که &amp;quot;نور غیر منظم&amp;quot; و شب&amp;zwnj;های کاملاً تاریک بر آن حکومت می&amp;zwnj;کند. داستان&amp;zwnj;های ظهور، نخستین آهوان و شرح شکل&amp;zwnj;گیری خورشید و ماه را بیان می&amp;zwnj;کنند. سبک زندگی سان&amp;zwnj;ها که متکی بر شکار است، نمایشگر قدیمی&amp;zwnj;ترین نوع انسان در آفریقاست که با محیط وحش و آهوان و چند نوع سنگین جثه&amp;zwnj;تر، که صیدهای او هستند، زندگی می&amp;zwnj;کند. اساطیر سان نقشی مرکزی برای حیوانات و حشرات صحرایی قائل است و به ویژه برای آخوندک، که یک نیروی آفریننده در بسیاری از اسطوره&amp;zwnj;های سان است، احترام قائل می&amp;zwnj;شود. بر طبق دانسته&amp;zwnj;های سان&amp;zwnj;ها، آخوندک مقدس با پستاندار کوچکی به نام &amp;quot;نیراکس&amp;quot; ازدواج کرده بود، و دختر آن&amp;zwnj;ها که &amp;quot;پورکوپینه&amp;quot; نام داشت نتیجه این وصلت است. در داستانی این پورکوپینه به همسری &amp;quot;کوامانگ&amp;zwnj;آ&amp;quot;، یک نیای آغازین در می&amp;zwnj;آید که او چوب صندلی را که آخوندک برای آفریدن نخستین &amp;quot;اِلاند&amp;quot;&amp;zwnj;ها که نوعی گوزن آفریقایی است، به کار برده بود تا سان&amp;zwnj;های گرسنه شکارش کنند، دور انداخته بود. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;آخوندک الاند را در آب خنک که محصور در نیزاری انبوه بود نگاه داشت، و برای او عسل آورد تا بخورد. الاند کم کم رشد کرد تا به اندازه یک گاو نر قوی شد. روزی شکارچی جوانی با آخوندک به گودال آب رفت و با غریزه&amp;zwnj;ای آسمانی این موجود عجیب را زیر نظر گرفت. بعد هنگامی که کوامانگ&amp;zwnj;آ حرف&amp;zwnj;های شکارچی و اینکه چه را دیده است شنید، کمانش را برداشت و راه گودال آب را پیش گرفت. در این موقع الاند با احتیاط از میان نی&amp;zwnj;ها ظاهر شد تا آب بنوشد، و کوامانگ&amp;zwnj;آ تیر مرگباری به سوی او انداخت که حیوان را از پای درآورد. آخوندک که در دوردست مشغول جست&amp;zwnj;وجوی خوراک برای الاند بود، متوجه شد که عسل خشک شده است و دانست که این علامتی&amp;zwnj;ست که نشان می&amp;zwnj;دهد خون روی زمین تشنه پاشیده شده و گوزن باشکوهش به پایان شومی رسیده. او با شتاب به سوی گودال آب بازگشت. اما هنگامی که الاند را صدا کرد او نیامد. آخوندک گریه کرد. ردی از خون او را به جایی برد که شکارچیان حیوان را برای خوردن گوشتش قطعه قطعه می&amp;zwnj;کردند. خشم سراپای آخوندک را فراگرفت و کوشید با تیر&amp;zwnj;هایش شکارچیان را بکشد. اما تمام نیرویش گم شد و حتی به سوی خود او برگشت. آخوندک در میان درخت چه&amp;zwnj;ها الاند مرده را پیدا کرد که از شاخه&amp;zwnj;ای آویزان است و زرد آبی از پیشاب او خارج می&amp;zwnj;شود. هنگامی که او آنجا را شکافت تاریکی در همه جا غرق شد و خورشید درخشان در زیر افق ظاهر شد. خود آخوندک هم برای لحظه&amp;zwnj;ای نتوانست ببیند و به میان بوته&amp;zwnj;ها رفت. او هنگامی که حالش بهتر شد پیشابدان را برداشت و به سوی آسمان پرتاب کرد، و آن به ماه تبدیل شد که تاریکی شب را برای راحت حال شکارچیان روشن می&amp;zwnj;کند. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اکنون به داستانی می&amp;zwnj;رسیم که نشانه می&amp;zwnj;دهد زمانی خورشید در روی زمین زندگی می&amp;zwnj;کرد. &lt;br /&gt;
سان&amp;zwnj;ها برای نخستین ظهور خورشید در آسمان نیز داستانی دارند. در زمان&amp;zwnj;های قدیم خورشید در میان قبایل بوته&amp;zwnj;زار زندگی می&amp;zwnj;کرد. او مانند مردان دیگر بود، به جز اینکه وقتی دستش را بلند می&amp;zwnj;کرد از زیر بغلش نوری درخشان ظاهر می&amp;zwnj;شد. اما تا دستش را پائین می&amp;zwnj;آورد تاریکی زمین را فرامی&amp;zwnj;گرفت. پیرزنی خردمند به نوادگانش آموخت تا پاورچین به سوی پیرمرد خورشید بروند و او را به آسمان پرتاب کنند، که در نتیجه نوری که او&amp;zwnj;&amp;zwnj; رها می&amp;zwnj;کند به دوردست برود و بر تمام موجودات زمین بتابد. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;آنان آنقدر منتظر شدند تا خورشید برای خوابیدن روی زمین دراز کشید. سپس دزدانه به سوی او خزیده و در یک آن گرفتارش کردند، و او را روی سرشان تا غار بزرگ آسمان بردند. آنجا با صدای بلند به او گفتند که در همانجا بماند و دیگر به زمین بازنگردد. در دوردست، در میان بوته&amp;zwnj;زار&amp;zwnj;ها، بچه&amp;zwnj;های خویشاوند، خورشید را دیدند که همانند گویی طلا در آسمان پدیدار شد و خوشحال شدند. این&amp;zwnj;طور بود که تاریکی از آسمان رانده شد. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;این داستان&amp;zwnj;های نخستین به ما نشان می&amp;zwnj;دهند که احتیاطاً مشکل اولیه انسان مسئله شکم است و پر کردن شکم. در عین حال روشنگر این معناست که انسان در هر حالتی به چگونگی و چرایی هستی می&amp;zwnj;اندیشد، و بر وفق قانونی که می&amp;zwnj;شناسد جهان را تعریف می&amp;zwnj;کند. در این اسطوره&amp;zwnj;های آفریقایی اهمیت حیوانات ویژگی می&amp;zwnj;یابد. نه تنها اهمیت حیوانات شکار، بلکه اهمیت حشرات، و چیزی روشن می&amp;zwnj;شود که قابل تأمل است: برای احترام گذاشتن به موجودی او مجبور نیست الزاماً بزرگ باشد. بلکه همانند آخوندک می&amp;zwnj;تواند اهمیت معنوی پیدا کند.&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;در همین زمینه:&lt;br /&gt;
&lt;/strong&gt;&lt;a href=&quot;http://www.radiozamaneh.com/taxonomy/term/2271&quot;&gt;::برنامه&amp;zwnj;های رادیویی شهرنوش پارسی&amp;zwnj;پور در رادیو زمانه::&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
</description>
     <comments>https://archive.radiozamaneh.com/culture/revayat/2011/11/30/8641#comments</comments>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/7591">اساطیر آفریقا</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/3771">اساطیر جهان</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/culture/revayat">روایت زمانه</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/2271">شهرنوش پارسی پور</category>
 <pubDate>Wed, 30 Nov 2011 07:16:20 +0000</pubDate>
 <dc:creator />
 <guid isPermaLink="false">8641 at https://archive.radiozamaneh.com</guid>
  </item>
  </channel>
</rss>