<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?><rss version="2.0" xml:base="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/3678/all" xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/">
  <channel>
    <title>اوژن یونسکو</title>
    <link>https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/3678/all</link>
    <description></description>
    <language>fa</language>
          <item>
    <title>انسان ایدئولوگ‌ها در هیچ کجا وجود ندارد</title>
    <link>https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2012/08/15/17832</link>
    <description>&lt;div class=&quot;fb-social-like-widget&quot;&gt;&lt;fb:like  href=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2012/08/15/17832&quot; send=&quot;false&quot; layout=&quot;box_count&quot; show_faces=&quot;false&quot; width=&quot;500&quot; action=&quot;like&quot; font=&quot;arial&quot; colorscheme=&quot;light&quot;&gt;&lt;/fb:like&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-sartitr&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    مانیفست برلین        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-nevisandeh&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    اوژن یونسکو        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-motarjem&quot;&gt;
      &lt;div class=&quot;field-label&quot;&gt;برگردان:&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    محمد ربوبی        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-filefield field-field-maghaleh-image&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    &lt;img  class=&quot;imagefield imagefield-field_maghaleh_image&quot; width=&quot;277&quot; height=&quot;184&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/sites/default/files/eugun.jpg?1345485721&quot; /&gt;        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;p&gt;اوژن یونسکو - تآتر نمی&amp;zwnj;نویسم که داستانی نقل کنم. تآتر نمی&amp;zwnj;تواند روایی باشد، چون دراماتیک است. برای من، تآتر فقط توصیف واقعه نیست: چون در این حالت، رمان یا فیلم خواهد شد. یک قطعه تآتر، ساختاری است از چندین موقعیت و وضعیت شعور انسان که دربرگیرنده&amp;zwnj;ی همه&amp;zwnj;ی آن&amp;zwnj;هاست، اهمیت&amp;zwnj;شان بیشترمی&amp;zwnj;شود، به هم گره می&amp;zwnj;خورند و سرانجام، یا گره&amp;zwnj;ها از هم بازمی&amp;zwnj;شوند و یا با پیچیدگی غیرقابل تحملی پایان می&amp;zwnj;گیرند.&lt;/p&gt;
&lt;!--break--&gt;&lt;!--break--&gt;&lt;p&gt;چیزی پیشنهاد نمی&amp;zwnj;کنم. شکایت نمی&amp;zwnj;کنم. من معتقدم تآتری که گرایش ایدئولوژی دارد و هدف دیگری جز خود تآتر دارد، فقط به پیش&amp;zwnj;پا&amp;zwnj;افتاده&amp;zwnj;ترین ماهیت وجود انسان می&amp;zwnj;پردازد. معتقدم جامعه&amp;zwnj;ای که از تفکر منطقی جلوگیری کند، انسان را از اشتیاق&amp;zwnj;های واپس&amp;zwnj;زده و سرکوب&amp;zwnj;شده&amp;zwnj;اش، از مهم&amp;zwnj;ترین نیازمندی&amp;zwnj;هایش، از حماسه&amp;zwnj;هایش، از بیم وهراس&amp;zwnj;های اصیل وجدی&amp;zwnj;اش، از نهانی&amp;zwnj;ترین واقعیت&amp;zwnj;ها و آرزوهایش دور می&amp;zwnj;کند. تآتری که در خدمت چیزی باشد، همین که بیهودگی ایدئولوژی که نمایندگی می&amp;zwnj;کند به اثبات رسد، می&amp;zwnj;میرد. هیچ الزام و تعهدی، هیچ اجباری از خارج نمی&amp;zwnj;تواند مانع من شود که در یک صبحدم ماه ژوئن، از تازه&amp;zwnj;ترین درک شعور و آگاهی خودم از وجود و هستی انسان شگفت&amp;zwnj;زده نشوم.&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;من انتظار می&amp;zwnj;کشم، روزی زیبایی، دیوارهای تیره و تار زندان روزانه&amp;zwnj;ام را روشن و شفاف کند. غل و زنجیرهایم، بی&amp;zwnj;ریختی و زشتی، غم و اندوه، فلاکت و پیری و مرگ است. کدام انقلاب می&amp;zwnj;تواند مرا از اینها رها سازد؟ فقط هنگامی که اسرار وجودم مرا نگران نکنند، آنگاه کمی فراغت خاطر می&amp;zwnj;یابم و اختلاف نطر با همسفران را در میان می&amp;zwnj;گذارم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;آیا ایدئولوژی&amp;zwnj;ها را می&amp;zwnj;بایست کنار گذاشت؟ ایدئولوژی&amp;zwnj;ها خودکامه&amp;zwnj;اند. ایدئولوژی&amp;zwnj;ها فقط دیدگاه&amp;zwnj;ها و طرز نگرش&amp;zwnj;ها هستند. می&amp;zwnj;دانم که به ما خواهند گفت: ایدئولوژی را عینیت تعیین می&amp;zwnj;کند و انسان فقط بر مبنای شرایط عینی تاریخی آنچه را فکر می&amp;zwnj;کند که می&amp;zwnj;بایست به آن فکر کند. حقیقت ایدئولوژی دراین امر نهفته است. اما این امر اثبات&amp;zwnj; نشده است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اگرچه می&amp;zwnj;شود در مورد یک اثر هنری، در مورد یک واقعه، در مورد یک نظام دولتی یا اقتصادی ادعا کرد که چنین و چنان است، اگر چند تفسیر منطبق با هم باشند و یکدیگر را تأیید کنند، اگر هگل، اشپنگلر، یا مارکس یا تونبی، یا رنه گنون، یا تئولوژی، یا تحلیل روانی، تاریخ را برای من به نحوی متقاعد&amp;zwnj;کننده توضیح دهند، اگر هر ایدئولوژی الزاماً متقاعد&amp;zwnj;کننده نیست، اگر هر ایدئولوژی امری انتخابی است و انتخاب می&amp;zwnj;تواند عاقلانه نباشد و آدم عاقل هم می&amp;zwnj;تواند خطا کند، آنگاه انواع طرزتفکرها و ایدئولوژی&amp;zwnj;ها یکدیگر را ختثی می&amp;zwnj;کنند.&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;و بعد؟ چه چیز می&amp;zwnj;تواند تصویر اصیلی از جهان به ما اهداء کند؟ هنر و دانش.&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&lt;img align=&quot;middle&quot; height=&quot;147&quot; width=&quot;196&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;http://radiozamaneh.com/sites/default/files/%25b%25f/userfiles/%25u/eugun02.jpg&quot; /&gt;اوژن یونسکو: چه چیز می&amp;zwnj;تواند تصویر اصیلی از جهان به ما اهداء کند؟ هنر و دانش.&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;هر ایدئولوژی را می&amp;zwnj;توان پذیرفت، چون با فاکت&amp;zwnj;ها نمی&amp;zwnj;شود آن را رد کرد و نیز با فاکت&amp;zwnj;ها هم تأیید نمی&amp;zwnj;شود، همیشه می&amp;zwnj;شود آن را نفی کرد. ایدئولوژی عبارت است از سیستم فرضیه&amp;zwnj;ها و نظراتی که قابل اثبات هستند و یا قابل اثبات نیستند، بسته به اینکه با شور و شوق و از صمیم قلب، یعنی به طور غریزی مخالف یا موافق آن ایدئولوژی بود. اما دانشمند باید جست&amp;zwnj;وجو کند، تحقیق کند، آزمایش کند و دلایل عینی برای اثبات بیابد. فاکت&amp;zwnj;ها آن را رد می&amp;zwnj;کنند و یا تأیید می&amp;zwnj;کنند. او می&amp;zwnj;بایست پیوسته تجدید نظر کند. فاکت&amp;zwnj;ها باید عینی باشند و نه جز آن.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اما ایدئولوژی عینی ( یعنی ایدئولوژی راستین، که در ذهنیت خودش عینی است) بس نادر است.&amp;laquo; آدم متفکر&amp;raquo; هرگز تابع قید و بند دقیق والزام و اجبار نمی&amp;zwnj;شود. او می&amp;zwnj;تواند هر چیزی را که می&amp;zwnj;خواهد بگوید؛ می&amp;zwnj;تواند هر ادعایی بکند، می&amp;zwnj;تواند هر چیزی را توجیه کند و به ما ثابت کند که همه چیز مشمول سیستم او می&amp;zwnj;شود؛ و واقعاً چنین به&amp;zwnj;نظر می&amp;zwnj;رسد که همه چیز در سیستم او گنجانده شده است.&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;من ایدئولوگ نیستم، چون آدمی راستین هستم. بنابراین عینی&amp;zwnj;گرا هم هستم. من هنرمندم، آفریننده&amp;zwnj;ی شخصیت&amp;zwnj;هایی هستم: شخصیت&amp;zwnj;هایم نمی&amp;zwnj;توانند دروغ بگویند. اینها می&amp;zwnj;توانند فقط همانی باشند که هستند. شخصیت&amp;zwnj;هایم مایل هستند دروغ بگویند اما واقعاً نمی&amp;zwnj;توانند: چون اگر دروغ بگویند، آدم خواهد دید که دروغ می&amp;zwnj;گویند. اگر می&amp;zwnj;بایست دروغ بگویند طوری باید باشد که تماشاگران بتوانند آن را مشاهده کنند. هنر دروغ نمی&amp;zwnj;گوید. هنر راستین است. (حتی دروغ در هنر خودش را لو می&amp;zwnj;دهد. دروغ در نزد ایدئولوگ&amp;zwnj;ها نقابی است برای پرده&amp;zwnj;پوشی عقده&amp;zwnj;هایشان. در این مورد است که هنر با دانش هم&amp;zwnj;عنان می&amp;zwnj;شود.)&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;حقایق ساده و نو را می&amp;zwnj;بایست به شیوه&amp;zwnj;ای ساده بیان کرد: اثر هنری درس نیست. اثر هنری تخیل است، عرضه&amp;zwnj;ی دنیای تخیلی است. ارزش آن در منطق درونی آن است، در پیوستگی و انسجام و یکپارچگی عناصر آن است، ارزشش حقیقت آن است. اگر اثر هنری چیز دیگری جز تخیل باشد، اثر هنری نخواهد بود.&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اثر تآتری، اثری است تخیلی. دنیایی است که عرضه می&amp;zwnj;شود. هنر ـ کلیشه&amp;zwnj;ای که بارها و مدام فراموش شده است و باید دوباره به یاد آورد ـ تقلید طبیعت و جهان نیست. اثر تآتر، طبیعت مخصوص به خودش را دارد. تآتر دنیای دیگری است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;من نمی&amp;zwnj;گویم که دنیای خلاقیت شعر و شاعری هیچ شباهتی با به اصطلاح دنیای واقعی ندارد. این دنیای تخیلی مصالح خود را از به اصطلاح دنیای واقعی برداشت می&amp;zwnj;کند. این امر زائیده&amp;zwnj;ی پیوند من هنرمند با دنیاست. کودکی است زائیده&amp;zwnj;ی این پیوند. به این معنا، اثر هنری سند یا گواهی است، زیرا این دنیای نوین آفریده شده (اثر هنری) خصوصیات پدر و مادرش را در خود نهفته دارد، اگرچه در عین حال، در تقابل با آن&amp;zwnj;هاست و کپی آن&amp;zwnj;ها نیست: &amp;laquo;دنیای دیگری&amp;raquo; است.&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;شگقت&amp;zwnj;زده می&amp;zwnj;شوم که می&amp;zwnj;بینم بین فیدو (Feydeau ) و من شباهت زیادی وجود دارد. این شباهت در موضوع&amp;zwnj;ها نیست، در وقایع نیست، بلکه در ریتم و در ساختار است. در ساختار قطعه&amp;zwnj;ای چون &amp;laquo;پشه&amp;zwnj;ای در گوش&amp;raquo;، آهنگِ روندِ آن بسیار شتابان است و تحرک چنان سرعت می&amp;zwnj;گیرد که تا مرز جنون می&amp;zwnj;رسد.&lt;br /&gt;
معتقدم در این&amp;zwnj;کار، وسواس و ول زدن من و تکثر تشخیص داده می&amp;zwnj;شود. شاید کمدی همین است: درنگ نامنظم شتاب تحرک.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در تراژدی و در دردرام، نوعی توالی و روی هم چیدن تأثیرات ناگهانی وجود دارد: در درام، آهنگ روندِ واقعه کند و آهسته است، ترمز می&amp;zwnj;شود و بهتر پیش می&amp;zwnj;رود. در کمدی آهنگ روندِ واقعه مستقل به&amp;zwnj;نظر می&amp;zwnj;رسد و خالق اثر پیدا نیست. او دیگر ماشین را هدایت نمی&amp;zwnj;کند، بلکه ماشین است که او را هدایت می&amp;zwnj;کند. شاید تفاوت آن&amp;zwnj;ها در این است.&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;کمدی یا تراژدی: یک اثر تراژدی را در نظر آورید که روند تحرکش سریع&amp;zwnj;تر شود: از این تراژدی یک کمدی حاصل می&amp;zwnj;شود. اگر محتوای روان&amp;zwnj;شناسانه ازشخصیت&amp;zwnj;ها تهی شود، آنگاه یک کمدی خواهید داشت. از قهرمان، آدم اجتماعی ناب بسازید که وارد حقیقت اجتماعی و چرخه&amp;zwnj;های آن شود، آنگاه بار دیگر کمدی خواهیم داشت. قطعه&amp;zwnj;ای تراژیک ـ کمیک.&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;برخی منتقدان بر من خرده می&amp;zwnj;گیرند که من هومانیسم انتزاعی (آبستره) را نمایندگی می&amp;zwnj;کنم: انسانی که هرگز وجود ندارد. در واقع من طرفدار انسان در همه جا هستم، خواه دوست من باشد و خواه دشمن من. انسانی که در همه جا هست، انسان مشخص (کنکرت) است. آدم انتزاعی (آبستره)، انسان ایدئولوگ&amp;zwnj;هاست: انسان ایدئولوگ&amp;zwnj;ها در هیچ کجا وجود ندارد. موقعیت و وضعیت اساسی انسان، موقعیت و وضعیت شهروندی او نیست، بلکه موقعیت و وضعیت اساسی انسان میرایی است. موقعی که من از مرگ سخن می&amp;zwnj;گویم، همه آن را می فهمند. مرگ نه بورژوازی است و نه سوسیالیستی. آن&amp;zwnj;چه از درون وجودم سرچشمه می&amp;zwnj;گیرد، بیم و هراس عمیق من است که معتبرترین و عام&amp;zwnj;ترین چیزهاست.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;تآتر دیگری هم امکان دارد که قوی&amp;zwnj;تر و غنی&amp;zwnj;تر است. این تآتر، تآتر سمبولیک نیست بلکه سمبل است، تمثیلی نیست بلکه اسطوره&amp;zwnj;ای است. تآتری است که منبع&amp;zwnj;اش بیم و هراس&amp;zwnj;های دایمی ماست که پنهان است ولی هویدا و قایل رؤیت می&amp;zwnj;شود. جایی است که ایده به شکل مشخص (کنکرت) تحقق می&amp;zwnj;یابد. تآتری است که تجسم بیم و هراس&amp;zwnj;های ما، به نحوی آشکار، زنده و فوق&amp;zwnj;العاده تجلی می&amp;zwnj;یابد. چنین تآتری جامعه&amp;zwnj;شناسان را گمراه می&amp;zwnj;کند ولی پژوهشگران را به فکر وامی&amp;zwnj;دارد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;باید اعتراف کنم که اکنون، در مورد آثار ادبی و دراماتیک امر غریبی جریان دارد. به نظرم مباحثات به&amp;zwnj;ندرت در مورد خودِ آثار است، بلکه اغلب در حاشیه&amp;zwnj;ی جزئیات اثر جریان دارد. ظاهراً خود آثار بهانه&amp;zwnj;ای است برای این&amp;zwnj;گونه مباحثات. ابتدا از مؤلف اثر درخواست می&amp;zwnj;شود چیزی در مورد کارش اظهار کند و توضیحاتش بیش از خود اثر، که فقط به خودی خود وجود دارد، جلب توجه می&amp;zwnj;کند، در حالی&amp;zwnj;که فقط خود اثر است که خودش را توضیح می&amp;zwnj;دهد.&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ژاندارم&amp;zwnj;های چپ و ژاندارم&amp;zwnj;های راست، مایل&amp;zwnj;اند وجدان ما را ناراحت کنند، چون ما بازی می&amp;zwnj;کنیم. اما وجدان آنها می&amp;zwnj;بایست ناراحت باشد، چون عقل و خرد را از فرط بی&amp;zwnj;حوصلگی تباه می&amp;zwnj;کنند.&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;به ما می&amp;zwnj;گویند همه چیز سیاسی است. از جهاتی آری. اما هر چیزی سیاسی نیست. سیاستمداران حرفه&amp;zwnj;ای تمام مناسبات عادی بین انسان&amp;zwnj;ها را ویران می&amp;zwnj;کنند. پرداختن به امور سیاسی، هنرمند را از خود بیگانه می&amp;zwnj;کند و او را فریب می&amp;zwnj;دهد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;فقط برای آدم&amp;zwnj;هایی که عقل ناقص دارند، تاریخ پیوسته محق است. هنگامی که یک ایدئولوژی مسلط شود، ناحق است.&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;نه چپ&amp;zwnj;ها و نه راست&amp;zwnj;ها، هیچیک از پیشاهنگان خوش&amp;zwnj;شان نمی&amp;zwnj;آید، &amp;zwnj;چون پیشاهنگ ضد بورژوازی است. جوامع متحجر و جوامعی که رو به تحجرند قادر نیستند این امر را بپذیرند. تآتر برشت، تآتری است که به حماسه&amp;zwnj;ی یک مذهب مسلط چسبیده و مفتشان عقاید از آن دفاع می&amp;zwnj;کنند. این آتر درحال متحجر شدن است.&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;باید به تآتر رفت، مانند رفتن به مسابقه&amp;zwnj;ی فوتبال یا مسابقه&amp;zwnj;ی بکس و تنیس. این مسابقات واقعاً تصویر دقیقی از تآتر ناب را به ما نشان می&amp;zwnj;دهند: رودررویی ستیزه&amp;zwnj;گری، پویایی متقابل، برخوردِ نیروی اراده&amp;zwnj;ی دو طرف، بدون دلیل.&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;تز آبستراک درمقابل آنتی تز آبستراک، بدون سنتز: طرف مقابل بر حریف چیره می&amp;zwnj;شود، چون قدرت دارد او را از صحنه به&amp;zwnj;در برد و یا بدون این&amp;zwnj;که به هم برسند همزیستی می&amp;zwnj;کنند.&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;مأخذ ترجمه:&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اوژن یونسکو (Eug&amp;egrave;ne Ionesco ) برگرفته از نشریه &amp;laquo;اکسنته&amp;raquo; (AKZENTE) شماره ۹، سال ۱۹۶۲ در برلین&lt;/p&gt;
</description>
     <comments>https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2012/08/15/17832#comments</comments>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/3678">اوژن یونسکو</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/4813">ایدئولوژی</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/5300">تآتر</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/14246">تراژدی</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/3239">محمد ربوبی</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/14245">هنر ایدئولوژیک</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/14247">کمدی</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak">خاک</category>
 <pubDate>Tue, 14 Aug 2012 22:04:30 +0000</pubDate>
 <dc:creator />
 <guid isPermaLink="false">17832 at https://archive.radiozamaneh.com</guid>
  </item>
  <item>
    <title>«دنیا وحشتناک است» </title>
    <link>https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2011/06/22/4898</link>
    <description>&lt;div class=&quot;fb-social-like-widget&quot;&gt;&lt;fb:like  href=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2011/06/22/4898&quot; send=&quot;false&quot; layout=&quot;box_count&quot; show_faces=&quot;false&quot; width=&quot;500&quot; action=&quot;like&quot; font=&quot;arial&quot; colorscheme=&quot;light&quot;&gt;&lt;/fb:like&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-sartitr&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    گفت‌وگو اولریش ویکرت با اوژن یونسکو        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-nevisandeh&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    اکبر فلاح‌زاده         &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-filefield field-field-maghaleh-image&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    &lt;img  class=&quot;imagefield imagefield-field_maghaleh_image&quot; width=&quot;277&quot; height=&quot;177&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/sites/default/files/faliones01.jpg?1308736066&quot; /&gt;        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;p&gt;اکبر فلاح&amp;zwnj;زاده - اوژن یونسکو از پیش&amp;zwnj;قراولان تئا&amp;zwnj;تر آبسورد را همگان با نمایش &amp;laquo;کرگدن&amp;zwnj;ها&amp;raquo; می&amp;zwnj;شناسیم. اکثر کارهای او به فارسی ترجمه و چندتایی هم اجرا شده&amp;zwnj;اند. نمایش &amp;laquo;درس&amp;raquo; او همین چندی پیش در تهران اجرا شد. با وجود همه این اجرا&amp;zwnj;ها و کتاب&amp;zwnj;های مختلفی که در مورد تئاتر آبسورد نوشته شده، هنوز ابهاماتی در مورد کم و کیف این گونه از تئا&amp;zwnj;تر وجود دارد. قرار نیست همه&amp;zwnj;ی این ابهامات رفع شوند. اما می&amp;zwnj;شود در مورد آن&amp;zwnj;ها حرف زد، چون این ابهامات نه فقط به تئا&amp;zwnj;تر، بلکه به زندگی و به همه&amp;zwnj;ی ما مربوط&amp;zwnj;اند. هر یک از ما بنا به بینش و تجربیات خود به این ابهامات پاسخ می&amp;zwnj;دهیم. تئا&amp;zwnj;تر آبسورد یکی از این پاسخ&amp;zwnj;هاست.&lt;/p&gt;
&lt;!--break--&gt;&lt;!--break--&gt;&lt;p&gt;اواخر سال&amp;zwnj;های دهه&amp;zwnj;ی هشتاد میلادی اولریش ویکرت، خبرنگار سرشناس آلمانی با یونسکو گفت&amp;zwnj;وگویی کرده که در آن یونسکو بی&amp;zwnj;پرده از همه چیز حرف زده است. او در این گفت&amp;zwnj;وگو از نویسندگان دیگر از جمله ژان ژنه و ژان پل سار&amp;zwnj;تر هم یاد می&amp;zwnj;کند و ضمن ستایش استعداد و برخی آثار این دو، از روحیه&amp;zwnj;ی عجیب و غریب و &amp;laquo;دله&amp;zwnj;دزدی&amp;raquo;&amp;zwnj;های ژان ژنه گلایه می&amp;zwnj;کند. سار&amp;zwnj;تر را نیز به علت آنچه او &amp;laquo;تغییر مکرر عقاید سیاسی&amp;zwnj;اش&amp;raquo; می&amp;zwnj;خواند، مورد انتقاد قرار می&amp;zwnj;دهد. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;این گفت&amp;zwnj;وگو را با هم می&amp;zwnj;خوانیم:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p class=&quot;MsoNormal&quot;&gt;●اولریش ویکرت: شما زیاد سفر می&amp;zwnj;کنید آیا یک دلیل روان&amp;zwnj;شناسانه برای علاقه شما به سفر وجود دارد؟&lt;/p&gt;
&lt;p class=&quot;MsoNormal&quot;&gt;&lt;img alt=&quot;&quot; align=&quot;left&quot; src=&quot;http://www.zamaaneh.com/pictures-new/FALIONES02.jpg&quot; /&gt;اوژن یونسکو: بله، این یک موضوع روان&amp;zwnj;شناسانه است. من دوست دارم جایی بروم، بپرم. هنگامی که در خانه هستم احساس می&amp;zwnj;کنم بیشتر از وقتی که در سفرم، در خطرم. برای همین هم هست که سفر را دوست دارم. به قول یک شاعر فرانسوی، ترک یک&amp;zwnj; مکان، به معنای کمی رفتن از دنیا و کمی مردن است. اما من قضیه را بر عکس می&amp;zwnj;بینم: برای من رفتن و سفر کردن کمی زندگی است - بنابراین سفر می&amp;zwnj;کنم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;●یعنی شما هنوز هم همچنان با علاقه سفر می&amp;zwnj;کنید؟ &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;هنوز هم. در گذشته کمتر سفر می&amp;zwnj;کردم. چون سفر کردن گران تمام می&amp;zwnj;شد و من پولی نداشتم. اما حالا پول و پله دارم و چون مشهور شده&amp;zwnj;ام دیگران خرج سفر&amp;zwnj;هایم را می&amp;zwnj;دهند. در گذشته&amp;zwnj;ها که پول نداشتم کسی خرج سفرم را نمی&amp;zwnj;داد. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;●واقعاً برایتان مهم نیست به کجا سفر کنید. مهم این است که فقط سفر کنید؟ &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;دوست دارم فقط سفر کنم و جاهای تازه را بشناسم. خرسند می&amp;zwnj;شوم که انسان&amp;zwnj;های دیگر را می&amp;zwnj;بینم. در سفر از نمایشگاه&amp;zwnj;ها دیدن می&amp;zwnj;کنم، در هتل می&amp;zwnj;نویسم و با مردم دیدار می&amp;zwnj;کنم. وقتی در سفر هستم، احساس می&amp;zwnj;کنم که دنیا تازه، کاملاً تازه و دست&amp;zwnj;نخورده می&amp;zwnj;شود. من همیشه دنبال دنیایی تازه&amp;zwnj;ام. کریستف کلمبی هستم که در پی دنیای تازه&amp;zwnj;ای مثلاً در کشور سوئیس می&amp;zwnj;گردد. هر جا بتوانم دنبال این دنیای تازه می&amp;zwnj;گردم. مشکل اینجاست که دیگر چیز جدیدی پیدا نمی&amp;zwnj;شود. در سفر به آلمان، امریکا یا سوئیس همه جا یک جور است و مردم از ریگان و گورباچف حرف می&amp;zwnj;زنند. مشکل می&amp;zwnj;شود چیز تازه&amp;zwnj;ای یافت. باید به بیراهه زد، چون چیز&amp;zwnj;های جالب مخفی هستند. دنیای زیبایی که دنبال آن هستیم، پنهان شده است. آدم وقتی مدام در اتوبان یا هواپیما است، چیز جدیدی پیدا نمی&amp;zwnj;کند. به&amp;zwnj;ندرت در شهر&amp;zwnj;ها یا مناظر اطراف آن&amp;zwnj;ها چیز تازه&amp;zwnj;ای پیدا می&amp;zwnj;شود.&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&amp;nbsp;اوژن یونسکو: حرف و حرف و حرف. سرانجام از کلمات متنفر شدم و به سکوت نیاز پیدا کردم.&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;شهر&amp;zwnj;ها هم همه شبیه هم شده&amp;zwnj;اند. آلمان در گذشته چه شهرهای زیبایی داشت! خوشبختانه چندتایی هنوز باقی مانده&amp;zwnj;اند. اما بیشتر شهر&amp;zwnj;ها شبیه نیویورک شده&amp;zwnj;اند، نیویورک&amp;zwnj;های کوچک. اگر برای پیاده&amp;zwnj;روی به جای شهر به صحرا بروید، آن&amp;zwnj;وقت با چیز تازه&amp;zwnj;ای روبرو می&amp;zwnj;شوید. یک&amp;zwnj;بار که در اسرائیل بودم، وزیر کشاورزی آنجا که داشت صحرازدایی می&amp;zwnj;کرد، از من پرسید: &amp;laquo;چه چیز در اسرائیل را می&amp;zwnj;پسندید؟&amp;raquo; با کمال سادگی گفتم، صحرای اسرائیل. در شهرهای بزرگ می&amp;zwnj;شود صحرا یافت، اما صحرای شلوغ. من دنبال یک صحرای حقیقی هستم، دنبال تنهایی. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;●چرا دنبال تنهایی هستید؟&amp;nbsp;&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در تنهایی انسان را می&amp;zwnj;یابم. در شلوغی دیگر نمی&amp;zwnj;توانم او را پیدا کنم. دو نوع تنها و تکرو داریم: تکرو واقعی و تکرو جعلی. تکروان و تنهایان واقعی در تماس دائم، عارفانه یا واقعی با عالم بالا هستند. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;●شما کدامیک هستید؟ چه جور تکرویی هستید؟ &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;من تلاش می&amp;zwnj;کنم تکرو واقعی باشم، اما لزوماً چینن نیستم. من با همه&amp;zwnj;ی عوالم، با روزنامه&amp;zwnj;ها و رسانه&amp;zwnj;های جمعی در تماسم. اما نمی&amp;zwnj;دانم آیا می&amp;zwnj;توانم چیزی را از من خودم و از آنچه از من باقی می&amp;zwnj;ماند، حفظ کنم؟ منِ من از دیگران جدا نیست. این من با دیگران در خودش روبرو می&amp;zwnj;شود. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;●شما دوست دارید در من خودتان چه چیزی پیدا کنید؟ &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;خدا را. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;●خدا وجود دارد؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;او وجود ندارد، او هست. ولی ما فقط از طریق مسیح به او دسترسی داریم. خدا در دسترس ماست، چون انسان شده است. در غیر این صورت او یک هستی است. نام ندارد و بی&amp;zwnj;انتهاست. غیر قابل توصیف است. اما به طور واقعی و ملموس فقط در پسرش، یعنی در مسیح وجود دارد. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;●می&amp;zwnj;گویید دوست دارید در من خودتان خدا را ببینید. فکر می&amp;zwnj;کنید به طور مشخص چه چیزی در او بیابید؟ &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img alt=&quot;&quot; align=&quot;left&quot; src=&quot;http://www.zamaaneh.com/pictures-new/FALIONES04.jpg&quot; /&gt;گفتنش مشکل است. یک نور، یک حضور. دخترم وقتی شمایل مسیح را تماشا می&amp;zwnj;کند، خدا را می&amp;zwnj;بیند. چشمان مسیح در شمایل. او به دیدن شمایل یکباره حضوری را حس می&amp;zwnj;کند، و خدا درست همین حضور است. من خودم هم در هجده سالگی تجربه&amp;zwnj;ی مشابه&amp;zwnj;ای داشتم. داستانش را بار&amp;zwnj;ها تعریف کرده&amp;zwnj;ام. آن&amp;zwnj;وقت&amp;zwnj;ها در شهر کوچکی زندگی می&amp;zwnj;کردم و صبح&amp;zwnj;های زود در تابستان ناگهان نور به طرز خیره کننده&amp;zwnj;ای سفید می&amp;zwnj;شد، از آفتاب هم خیره کننده&amp;zwnj;تر. لباس&amp;zwnj;ها و ملافه&amp;zwnj;هایی که برای خشک شدن روی بند در حیاط پهن کرده بودیم یکباره ظاهری غیر طبیعی به خود می&amp;zwnj;گرفتند. تمام چیزهای اطراف در نظرم به طرزی وصف&amp;zwnj;ناپذیر زیبا جلوه می&amp;zwnj;کرد. حضوری را حس می&amp;zwnj;کردم که سبب می&amp;zwnj;شد فکر کنم و به خودم بگویم: &amp;laquo;دیگر از مرگ نمی&amp;zwnj;هراسم. پیر هم که بشوم به این لحظه می&amp;zwnj;اندیشم و از مرگ ترسی به دل راه نخواهم داد&amp;raquo;. حالا این&amp;zwnj;ها همه خاطره است. یادآوری خاطره&amp;zwnj;ها. خود آن لحظه&amp;zwnj;ی ناب دیگر وجود ندارد. آن حضور، آن پدیده&amp;zwnj;های عرفانی فقط لحظاتی پاییدند و از آن پس خورشید در نظرم تیره&amp;zwnj;تر جلوه کرد. این جور لحظات ناب و دیریاب&amp;zwnj;اند. درست همین&amp;zwnj;هاست که کسی را از مردن محفوظ می&amp;zwnj;دارد و به&amp;zwnj;رغم حوادث وحشتناک در جهان امید را زنده نگه می&amp;zwnj;دارد. مانند تونلی که در رؤیا می&amp;zwnj;بینیم و به سوی نوری در انتهای آن می&amp;zwnj;رویم. من این رؤیا را برای دوستانم تعریف کرده&amp;zwnj;ام. در بد&amp;zwnj;ترین دقایق نومیدی این رؤیا سراغ آدم می&amp;zwnj;آید. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;●شما از کابوس&amp;zwnj;هایتان زیاد می&amp;zwnj;گویید. چه کابوس&amp;zwnj;هایی دارید؟ &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اغلب کابوس&amp;zwnj;های وحشتناک. از خواب&amp;zwnj;های وحشتناک که بیدار می&amp;zwnj;شوم، احساس می&amp;zwnj;کنم هنوز در کابوسم. همین چندی پیش دچار این کابوس شدم. در چنین حالتی از رختحواب بیرون می&amp;zwnj;آیم، لباسم را می&amp;zwnj;پوشم و دست و رویم را می&amp;zwnj;شویم، شاید که کابوس از وجودم پاک شود. واقعاً هم کابوس ناپدید می&amp;zwnj;شود. اما من به دام کابوس دیگری می&amp;zwnj;افتم، کابوس زندگی روزمره. احساس می&amp;zwnj;کنم زندگی ما انسان&amp;zwnj;ها سراسر وحشت است. به&amp;zwnj;خصوص در دو قرن گذشته در جهنم دست و پا می&amp;zwnj;زنیم. انسان&amp;zwnj;ها انقلاب&amp;zwnj;هایی می&amp;zwnj;کنند که هر کدام از دل نابسامانی&amp;zwnj;های انقلاب&amp;zwnj;های قبلی درمی&amp;zwnj;آیند. من واقعاً حس می&amp;zwnj;کنم دنیا وحشتناک شده است. به استثنای پاره&amp;zwnj;ای لحظات که در عین هراس&amp;zwnj;انگیزی، زیبا هم هستند. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;●در کابوس&amp;zwnj;هاتان چه روی می&amp;zwnj;دهد؟ &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اعمال وحشت&amp;zwnj;انگیز. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;●شما فاعل این اعمال&amp;zwnj;اید یا قربانی آن&amp;zwnj;ها؟ &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;منظورم فجایعی است که دور و بر مشاهده می&amp;zwnj;کنم. تابستان گذشته در همین نزدیکی در یک قهوه&amp;zwnj;خانه یکی از این فجایع روی داد. من دیگر نمی&amp;zwnj;دانم که در دنیای واقعی&amp;zwnj;ام یا در دنیا غیر واقعی. واقعی برای من امروز است. اما من واقعی و غیر واقعی را باهم قاطی می&amp;zwnj;کنم، بس که هردو وحشتناک&amp;zwnj;اند. در کابوس&amp;zwnj;هایم اعمال وحشت&amp;zwnj;انگیزی می&amp;zwnj;بینم که خودم مرتکب شده&amp;zwnj;ام. گاهی فکر می&amp;zwnj;کنم که من در خودم حامل یک جنایت هستم. چون انسانیت در جنایت زندگی می&amp;zwnj;کند. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;●شما بدبین هستید؟ &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;نمی&amp;zwnj;توانم چنین ادعایی کنم. فقط می&amp;zwnj;توانم بگویم که متحیر و هاج و واجم. از خودم می&amp;zwnj;پرسم این وضع تا کی ادامه می&amp;zwnj;یابد. جهنم است. جهنم ادامه&amp;zwnj;ی این وضع است؛ جهنم تکرار این وضع است. جهنم زیاد می&amp;zwnj;پاید، اما ابدیت فقط یک لحظه است. ابدیت بیرون زمان است. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;●بسیاری از نمایش&amp;zwnj;نامه&amp;zwnj;های شما با مرگ تمام می&amp;zwnj;شوند... &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img alt=&quot;&quot; align=&quot;left&quot; src=&quot;http://www.zamaaneh.com/pictures-new/FALIONES03.jpg&quot; /&gt;با مرگ یا با فاجعه. در یکی از نمایشنامه&amp;zwnj;هایم به نام &amp;laquo;قاتل بی&amp;zwnj;جیره و مواجب&amp;raquo; شخصی هست که از یک قاتل می&amp;zwnj;پرسد چرا آدم می&amp;zwnj;کشد. به این طریق می&amp;zwnj;خواهد او را قانع کند دیگر آدم نکشد. یک داستان ساده و پندآموز. انسان و مرگ. زندگی در شرارت، زندگی در مرگ یا زندگی در زندگی. در زندگی زیستن یعنی که بهار جاودانی را بیابیم که گاهی در خودمان است. این به فاجعه می&amp;zwnj;انجامد، چنانکه در نمایش &amp;laquo;کرگدن&amp;zwnj;ها&amp;raquo; شاهدیم. در یکی از نخستین نمایشنامه&amp;zwnj;هایم به&amp;zwnj;نام &amp;laquo;آوازخوان طاس&amp;raquo; هم با فاجعه رودرو هستیم: با فاجعه&amp;zwnj;ی زبان. کسانی در صحنه ظاهر می&amp;zwnj;شوند که خیلی جدی مزخرف می&amp;zwnj;گویند. بعد رشته&amp;zwnj;ی امور و کلمات از هم گسیخته می&amp;zwnj;شود و همه چیز به هم می&amp;zwnj;ریزد. اما من این به&amp;zwnj;هم&amp;zwnj;ریختگی زبانی را با زبانی شوخ نوشته&amp;zwnj;ام. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;●شما نویسنده&amp;zwnj;ای شوخ&amp;zwnj;طبع هستید. ویرانی رابطه و درهم&amp;zwnj;ریختگی زبان را نمایش می&amp;zwnj;دهید و این کار را با لذت انجام می&amp;zwnj;دهید... &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بله، ساده و راحت، انگار که یک امر عادی است. آنوقت&amp;zwnj;ها که این&amp;zwnj;ها را می&amp;zwnj;نوشتم هنوز جوان بودم. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;●شوخ و شنگ هم بودید؟ &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;نه. من هیچوقت شوخ و شنگ نبوده&amp;zwnj;ام. اما از نوشتن خوشم می&amp;zwnj;آید. ده سالم که بود، خواستم فیلم بسازم. فیلمنامه&amp;zwnj;ی این نخستین فیلمم را هم خودم نوشتم. دوستم که یک سال بزرگ&amp;zwnj;تر از من بود، عمویش دوربین داشت. خوب این فیلم یادم مانده: چند تا از بچه&amp;zwnj;ها به دیدن بچه&amp;zwnj;های دیگر می&amp;zwnj;روند و آنجا به پدر و مادر&amp;zwnj;ها بر می&amp;zwnj;خورند و و پدر و مادر&amp;zwnj;ها و مبل و وسایل خانه را از پنجره به بیرون پرت می&amp;zwnj;کنند. من از&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان وقت&amp;zwnj;ها این حس رسوایی و فاجعه را داشتم.&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان نخستین نمایشنامه&amp;zwnj;ام هم موضوعش همین از خود بی&amp;zwnj;خود شدن سرخوشانه است، گویی که می&amp;zwnj;خواسته&amp;zwnj;ام هیچ چیز برقرار نباشد و این دنیا نباشد. در دنیای دیگری بیرون از این دنیا سر کنیم. در کار&amp;zwnj;هایم همیشه زبان را به سخره گرفته&amp;zwnj;ام. حتی بعد از نوشتن چند نمایش ایدئولوژیک هم از مسخره کردن زبان دست برنداشتم. در آخرین نمایشم به نام &amp;laquo;سفر به دیار مردگان&amp;raquo; یک تک&amp;zwnj;گفتار در پایان&amp;zwnj;بندی گنجانده&amp;zwnj;ام. در این تک&amp;zwnj;گفتار زبان به&amp;zwnj;کلی ازهم می&amp;zwnj;پاشد. پر است از اصوات و کلمات بی&amp;zwnj;معنی و خلق&amp;zwnj;الساعه. مسئله این است که گفتار با لحنی بسیار غم&amp;zwnj;انگیز ادا می&amp;zwnj;شود. اینجا مسئله بر سر ویرانی از روی سرخوشی نیست، این ویرانی ناشی از نومیدی است. اولین نوشته&amp;zwnj;هایم را در رومانی نوشتم، این نوشته&amp;zwnj;ها یک جور طغیان علیه فرهنگ رومانیایی است که من تحملش را نداشتم. من محیط ادبی رومانی را دوست نداشتم، چون شبیه همه&amp;zwnj;ی محیط&amp;zwnj;های ادبی در همه جای دنیا بود: یعنی که در کنار چندتایی استعداد درخشان و تک و توکی آدم هوشمند، یک خروار ادعا و تکبر هم سنگینی می&amp;zwnj;کرد: من از این دنیا بدم می&amp;zwnj;آمد، چون اصلاً از ادبیات بدم می&amp;zwnj;آمد: راه من به سوی ادبیات با مبارزه با ادبیات شروع شد و عنوان نخستین کارم هم &amp;laquo;نه&amp;raquo; بود. در زمان دانشجویی نسبت به پروفسور&amp;zwnj;ها حالت تهاجمی داشتم: کتاب&amp;zwnj;های دیگری جز آنچه پروفسور&amp;zwnj;ها نوشته بودند، می&amp;zwnj;خواندم. مارسل پروست را خیلی دوست داشتم. آن&amp;zwnj;وقت&amp;zwnj;ها کتاب&amp;zwnj;های او تازه منتشر شده بود و مردم او را احمق می&amp;zwnj;پنداشتند. پروست هرگز فهمیده نشد. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;●همانطور که گفتید همیشه مخالف سخنان پروفسور&amp;zwnj;ها بودید. منظورتان این است که روحیه&amp;zwnj;ی مخالف&amp;zwnj;خوانی و اعتراض داشتید؟ &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;فکر می&amp;zwnj;کنم همین&amp;zwnj;طور بود. این را در نخستین نمایشنامه&amp;zwnj;هایم هم می&amp;zwnj;شود یافت. شخصیت اصلی &amp;laquo;یعقوب و نافرمانی&amp;raquo; علیه دنیا می&amp;zwnj;شورد. بعد از این نمایشنامه داستانی نوشتم که بعد از روی آن یک نمایشنامه نوشتم و فیلمی هم ساختم که خودم هم در آن بازی کردم. عنوانش &amp;laquo;لجن&amp;raquo; است. شخصیت اصلی آن از نظر اخلاقی، روحی و جسمی وامی&amp;zwnj;رود. چنان وامی&amp;zwnj;رود که پا&amp;zwnj;هایش را از دست می&amp;zwnj;دهد؛ دست&amp;zwnj;هایش از دست می&amp;zwnj;دهد. در &amp;zwnj;&amp;zwnj;نهایت فقط یک دهان برایش باقی می&amp;zwnj;ماند. یک چشم که به آسمان نگاه کند و دهانی که بگوید: &amp;laquo;از نو آغاز می&amp;zwnj;کنم. من این دنیا را نمی&amp;zwnj;خواهم.&amp;raquo; او از خدا وحی تازه&amp;zwnj;ای می&amp;zwnj;طلبد. او دعا می&amp;zwnj;کند جهان دیگری پدید آید. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;●در کار شما دو چیز هست که باهم جمع نمی&amp;zwnj;شوند: منطق و منطق&amp;zwnj;شکنی... &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;دقیقاً. چون من یک انسان عاقل هستم، منطقی عمل می&amp;zwnj;کنم و منطقی می&amp;zwnj;نویسم. اما غیرعقلانیت تکانم می&amp;zwnj;دهد و منطق را از بین می&amp;zwnj;برد. این&amp;zwnj;گونه است که تئا&amp;zwnj;تر من، تئا&amp;zwnj;تر آبسورد ایجاد شده است. کسان دیگری که بعد از من به تئا&amp;zwnj;تر آبسورد روی آورده&amp;zwnj;اند، کارشان از من بد&amp;zwnj;تر است. خیلی&amp;zwnj;ها از آنچه نوشته&amp;zwnj;ام تقلید کرده&amp;zwnj;اند. آن&amp;zwnj;ها زور می&amp;zwnj;زنند آبسورد در معنای معناباختگی و پوچی و بیهودگی ایجاد کنند، در حالی که در آثار من &amp;laquo;آبسورد&amp;raquo; از رویارویی عقلانیت و غیرعقلانیت پدید می&amp;zwnj;آید. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;●شما اصطلاح تئا&amp;zwnj;تر آبسورد را می&amp;zwnj;پذیرید؟ &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بله. فکر می&amp;zwnj;کنم دنیا در تمامیتش آبسورد است، یا اینکه آبسورد نیست. مشکل می&amp;zwnj;شود گفت چه چیزی آبسورد است، چون ما نمونه&amp;zwnj;ای در دست نداریم که آبسورد نباشد. من از دنیا خوشم نمی&amp;zwnj;آید، دنیا بی&amp;zwnj;معنی است. وانگهی اصطلاح تئا&amp;zwnj;تر آبسورد خیلی وقت است که پیدا شده. سوفوکل تئا&amp;zwnj;تر آبسورد دارد، شکسپیر هم تئا&amp;zwnj;تر آبسورد را تعریف کرده. او از زبان مکبث می&amp;zwnj;گوید. &amp;laquo;دنیا داستانی است که یک دیوانه روایت می&amp;zwnj;کند، داستانی پر سر و صدا و بیهوده.&amp;raquo; جمله&amp;zwnj;اش خوب یادم نیست، تقریباً چنین چیزی گفته است. این معنای بی&amp;zwnj;معنایی است که شکسپیر گفته است. من نقاشی می&amp;zwnj;کنم، چون برایم مانند یک جور درمان است. یک روش درمان عالی. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;●درمان چه چیزی؟ &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ترس&amp;zwnj;هایم، تشویش&amp;zwnj;هایم. ترس&amp;zwnj;هایم مرا مقهور می&amp;zwnj;کنند. زمانی ترس&amp;zwnj;ها و یأس&amp;zwnj;هایم چنان وحشت&amp;zwnj;انگیز بودند که اصلاً نمی&amp;zwnj;توانستم زندگی کنم. یک روانپزشک به من گفت آدم&amp;zwnj;های روان&amp;zwnj;پریش حق دارند، اما به آن&amp;zwnj;ها دارو می&amp;zwnj;دهند تا درکشان را فروبنشانند، چون دنیا غیر قابل تحمل است. یک آدم حساس نمی&amp;zwnj;تواند در این دنیا زندگی کند. اگر هم زندگی کند، پرمشقت و بد زندگی می&amp;zwnj;کند. مانند خود من. ابتدا درمان بود. اما بعد انزجار از حرف مفت پیش آمد. ۳۰، ۳۵ سال نمایشنامه نوشتم. حرف و حرف و حرف. سرانجام از کلمات متنفر شدم و به سکوت نیاز پیدا کردم.&amp;nbsp;حالا در سنین پیری در سکوت به سر می&amp;zwnj;برم. استثناء حرف&amp;zwnj;هایی است که با شما می&amp;zwnj;زنم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
</description>
     <comments>https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2011/06/22/4898#comments</comments>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/3679">اولریش ویکرت</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/3678">اوژن یونسکو</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/category/tags/%D8%A7%DA%A9%D8%A8%D8%B1-%D9%81%D9%84%D8%A7%D8%AD%E2%80%8C%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87">اکبر فلاح‌زاده</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak">خاک</category>
 <pubDate>Wed, 22 Jun 2011 09:47:46 +0000</pubDate>
 <dc:creator />
 <guid isPermaLink="false">4898 at https://archive.radiozamaneh.com</guid>
  </item>
  </channel>
</rss>