<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?><rss version="2.0" xml:base="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/3522/all" xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/">
  <channel>
    <title>کلیله و دمنه</title>
    <link>https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/3522/all</link>
    <description></description>
    <language>fa</language>
          <item>
    <title>حکمت و چگونگی تجسم آن در کلیله و دمنه</title>
    <link>https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2011/06/21/4730</link>
    <description>&lt;div class=&quot;fb-social-like-widget&quot;&gt;&lt;fb:like  href=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2011/06/21/4730&quot; send=&quot;false&quot; layout=&quot;box_count&quot; show_faces=&quot;false&quot; width=&quot;500&quot; action=&quot;like&quot; font=&quot;arial&quot; colorscheme=&quot;light&quot;&gt;&lt;/fb:like&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-sartitr&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    بخش چهارم و پایانی مجموعه مقالاتی پیرامون «کلیه و دمنه» از مجموعه جستارهای ادبیات کهن فارسی در دفتر «خاک»        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-nevisandeh&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    شکوفه تقی        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-filefield field-field-maghaleh-image&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    &lt;img  class=&quot;imagefield imagefield-field_maghaleh_image&quot; width=&quot;277&quot; height=&quot;177&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/sites/default/files/kdshtagh01.jpg?1309366017&quot; /&gt;        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;p&gt;شکوفه تقی - در بسیاری موارد از دید عقل&amp;zwnj;گرایان حکمت به معنای فلسفه آمده است. در تعریف فلسفه می&amp;zwnj;آید؛ عالی&amp;zwnj;ترین و شریف&amp;zwnj;ترین فنون بشری است که علم به حقیقت اشیاء را، در حد طاقت بشری امکان پذیر می&amp;zwnj;-کند، ابزاری بدست انسان می&amp;zwnj;دهد تا در قضاوت و ادراک کمتر اشتباه کند.&lt;/p&gt;
&lt;!--break--&gt;&lt;!--break--&gt;&lt;p&gt;در کلیله&amp;zwnj;ودمنه حکمت به معنای رازی است که در درون تمثیلی نهاده شده است. بطور مثال در آغاز کتاب می&amp;zwnj;آید که کتاب مورد نظر بوسیله&amp;zwnj;ی حکمای هند جمع شده و خردمندان متقدم از گنج دانش خود بهره&amp;zwnj;ای بر آن افزوده&amp;zwnj;اند. همچنین قید می&amp;zwnj;شود که آنان همه&amp;zwnj;ی تلاش خود را کرده&amp;zwnj;اند تا حکمت را از زبان احوال دام و دد بدست مردم برسانند. اما چه بسا برای جوانان فهم آن حکمت&amp;zwnj;ها سخت باشد. تنها وقتی که عقلشان به کمال می&amp;zwnj;رسد قادر به درک آن می&amp;zwnj;گردند. در توضیح این مرتبه می&amp;zwnj;آید که فرد به درجه&amp;zwnj;ای از فهم می&amp;zwnj;رسد که به اعماق و بواطن تماثیل ادراک می&amp;zwnj;یابد و زبان نمادین و نشانه&amp;zwnj;ها را در می&amp;zwnj;یابد و این تنها پس از به کمال رسیدن عقل است. به عبارت دیگر حکمت یعنی کمال عقل. یعنی معنای اصلی حکمت در کلیله&amp;zwnj;ودمنه هم رسیدن به مرتبه&amp;zwnj;ای از کمال عقلی است که فرد زبان باطنی تماثیل را درک کند. هم پیامی است راز آمیز که در باطن تماثیل گذاشته شده است. در جهت حمایت از نکته&amp;zwnj;ی بالا می&amp;zwnj;توان از جلال&amp;zwnj;الدین رومی مثال آورد که می&amp;zwnj;گوید: &amp;laquo;الم نشرح لک صدرک شرح دل بی&amp;zwnj;&amp;zwnj;&amp;zwnj;نهایت است چون آن شرح خوانده باشد از رمزی بسیار فهم کند و آنکس که هنوز مبتدیست ازآن لفظ&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان معنی آن لفظ فهم می&amp;zwnj;کند او را چه خبرهای باشد سخن بقدر مستمع می&amp;zwnj;آید (چون او نکشد حکمت نیز برون نیاید چندانکه می&amp;zwnj;کشد و مغذی می&amp;zwnj;گردد حکمت فرو می&amp;zwnj;آید...)&amp;raquo; (فیه&amp;zwnj;مافیه ١١٢-١١٣). &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img alt=&quot;&quot; align=&quot;left&quot; src=&quot;http://www.zamaaneh.com/pictures-new/KDSHTAGH04.jpg&quot; /&gt;با استناد به کتاب علت شوق انوشیروان به کتاب هم از آن روست که به او می&amp;zwnj;گویند که: &amp;laquo;به هندوستان کتابی ساخته&amp;zwnj;اند و حکمای وقت و پیشروان دانش و زیرکان روزگار به زبان اشارت حکمت-های بلیغ و پندهای مفید و شگفتی&amp;zwnj;های غریب در احوال دام و دد و خزنده و پرنده و رونده و چرنده مضمر کرد&amp;zwnj; ه&amp;zwnj;اند. از آنچه &amp;laquo;عقلا&amp;raquo; را از آن چاره نبود و ملوک را آن نگریزد و خردمندان را از هر سخنی حکمتی حاصل شود، و چون ملوک در وی نظر کنند از وی زندگانی کردن با هر کسی بدانند و شرط ادب را و رأی و تدبیر و نهاد کار دولت و آراستن راستی و نظام قاعده ملکت از وی به جای آرند&amp;raquo; (داستان&amp;zwnj;های بیدپای ۴٠). &lt;br /&gt;
حکمت کتاب در باطن تماثیل کتاب مستور است و آن شامل درس&amp;zwnj;هایی برای چگونه خواندن و فراگیری کتاب و بکار بردن آن&amp;zwnj;ها در زندگی برای رسیدن به خیر و نیکبختی است. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بطور مثال نخستین حکمت کتاب این است که چگونه باید کتاب مورد نظر را خواند تا از آن آموخت و این شامل خواندن هر کتاب مفید و باارزشی می&amp;zwnj;شود. نخست اینکه کتاب را باید با دقت و بصیرت فارغ از هر شتابزدگی خواند و تا مطلبی جا نیفتاده و به فهم کامل در نیامده به مطلبی دیگر وارد نشد. حتی اگر یادگیری و فهم مطلب بسیار طول بکشد، فرد نباید از کوشش خود ناامید شود (داستان&amp;zwnj;های بیدپای ۵۱). در جهت روشن شدن مطلب تمثیلی آورده می&amp;zwnj;شود که در آن حکمتی در رابطه با ارزش آهستگی و پیوستگی در یادگیری گنجانیده شده است. این حکمت یادآور زندگی ابن&amp;zwnj;سیناست که می&amp;zwnj;گوید با همه&amp;zwnj;ی هوش و دانائیش در خواندن مابعدالطبیعه ارسطو به دلیل نارسایی ترجمه، کار تکرار در خواندن مطلب را به روایتی به چهل بار رساند و تا مطلب به فهمش در نیامد از خواندن آن ناامید نشد (دوبال خرد ۴۸). در کلیله&amp;zwnj;ودمنه توضیح داده می&amp;zwnj;شود که آموختن ملازم رنج بردن است و از آن نباید به دلیل کاهلی گریخت و مثال می&amp;zwnj;آورد که اگر آتش آهسته بود و چوب سخت، آخر سر آتشی که بدست می&amp;zwnj;آید نیکو&amp;zwnj;تر و پاینده&amp;zwnj;تر است تا آتشی که به آسانی برافروخته می&amp;zwnj;شود و زود خاموش می&amp;zwnj;-شود (داستان&amp;zwnj;های بیدپای ۵۳). &lt;br /&gt;
حکمت دوم تأکید دارد که برای فهم زود&amp;zwnj;تر مطالب و تفسیر آن باید به سراغ دیگران رفت. هرکس باید با مراقبت و صبوری گوش به کتاب دهد تا کتاب به آهستگی و تدریج در معنا را به روی او باز کند. بهمین دلیل تمثیل مردی آورده می&amp;zwnj;شود که در بیابان گنجی یافته است که می&amp;zwnj;تواند آن را در بیابان نهان داشته تا عمر دارد به قدر وسعش از آن بخورد. اما در بردن گنج به خانه شتاب می&amp;zwnj;کند و آن&amp;zwnj;ها را بار بار کرده بر دوش حمالان می&amp;zwnj;گذارد آن&amp;zwnj;ها هم گنج را به خانه خود می&amp;zwnj;برند. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img alt=&quot;&quot; align=&quot;left&quot; src=&quot;http://www.zamaaneh.com/pictures-new/KDSHTAGH02.jpg&quot; /&gt;به این ترتیب کتاب می&amp;zwnj;گوید برای فهم مطالب هرکس به یک معلم و مفسر درونی نیاز دارد که بر اثر مداومت در خواندن و فهمیدن کتاب برای آموزش او قدم پیش می&amp;zwnj;گذارد. (داستان&amp;zwnj;های بیدپای ۴۴-۵١). &lt;br /&gt;
حکمت سوم کتاب این است که تا مطلب به فهم کامل فرد در نیامده و آن را در عمل به کار نگرفته و نتیجه&amp;zwnj;اش را ندیده در صدد آموزش آن به دیگری برنیاید. این را در این مثال می&amp;zwnj;توان یافت که چشمه&amp;zwnj;ای آبش را به همه می&amp;zwnj;بخشد و خود تشنه می&amp;zwnj;ماند. (داستان&amp;zwnj;های بیدپای ۵۲). صاحب کتاب بین نافهمیده منتقل کردن مطالب به دیگران و بخل ورزیدن خطی روشن می&amp;zwnj;کشد و می&amp;zwnj;گوید این با بخل و خساست در علم فرق دارد. وقتی دانش کتاب ملکه&amp;zwnj;ی فرد شد و خیرش بر او آشکار شد باید با سخاوتمندی در صدد افاضه برآید.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;نماد و تجسم حکمت&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;laquo;چنین گوید برزوی که رئیس پزشکان و حکیمان پارس بود&amp;raquo; (داستان&amp;zwnj;های بیدپای ۵٧). &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;حکیم در فلسفه اسلامی کسی است که در عقل به کمال و در وسعت به همه&amp;zwnj;ی دانش&amp;zwnj;ها رسیده است. یعنی جایی که فرد پس از رنج بردن در کار دانش و برخورداری از استعداد به مدد فیض آسمانی که&amp;zwnj;گاه به نیروی حدس و&amp;zwnj;گاه کشف و شهود تعبیر می&amp;zwnj;شود به عقل کل وصل و بی&amp;zwnj;واسطه از دانش الهی یا دانش لدنی برخوردار می&amp;zwnj;شود. همه عرفا و فلاسفه و متشرعین به این سرچشمه دانش الهی و وحی باور دارند منتها برای رسیدن به آن راه&amp;zwnj;های متفاوتی را مطرح می&amp;zwnj;کنند. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در کلیله&amp;zwnj;ودمنه راه&amp;zwnj;هایی ارائه شده که یک عقل&amp;zwnj;گرا را به نیکبختی و حکمت برساند و تنها نمونه&amp;zwnj;ی کامل حکمت که با شرح زندگیش به ما معرفی می&amp;zwnj;شود برزوی است که در هر دو ترجمه به کرات از او هم در ابتداء و هم در انتهاء بعنوان طبیب یاد شده است. در واقع فصلی که در باب زندگی برزوی است نشان می&amp;zwnj;دهد برای رسیدن به مقام حکمت باید چه مراحلی را پشت سر گذاشت و مرحله&amp;zwnj;ی اعلای خرد کجاست. وقتی فرد به مقام حکیمی یا فیلسوفی رسید حاصل عملش کلامش است و کلامش عین حکمت است.&amp;nbsp;&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img alt=&quot;&quot; align=&quot;left&quot; src=&quot;http://www.zamaaneh.com/pictures-new/KDSHTAGH03.jpg&quot; /&gt;هر چه در مقدمه ابن&amp;zwnj;مقفع در مورد عقل و خرد می&amp;zwnj;آید در داستان برزوی پزشک تجسم می&amp;zwnj;یابد. آنچه در داستان زندگی برزوی حکیم می&amp;zwnj;آید تبلور یافته فرآیندی است که در کل کتاب به خواننده تعلیم داده می&amp;zwnj;شود. در واقع در ابتدای کتاب حکیم و حکمت که غایت عقل و عین رسیدن به سعادت دنیوی و اخروی است، نشان داده می&amp;zwnj;شود. و در کل کتاب با ارائه&amp;zwnj;ی تماثیلی که در بطنشان حکمت نهفته، بر آن معنا تأکید می&amp;zwnj;شود. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بطور مثال، برزوی خود کسی است که دارای سابقه&amp;zwnj;ی فرهنگی خوبی است. نسبش از جانب مادر به طبقه&amp;zwnj;ی روحانیان و از جانب پدر به لشکریان می&amp;zwnj;رسد. جوانیش را در کار فراگیری پزشکی که در واقع دانش تن و ماده است می&amp;zwnj;گذارد و وقتی آن را به کمال می&amp;zwnj;آموزد، دانشش را به رایگان صرف خدمت به مردم می&amp;zwnj;کند. فارغ از حسد و آزمندی از امکانات مادی زندگی برخوردار می&amp;zwnj;شود. همانجا به خود نهیب می&amp;zwnj;زند که اگر وابستگی مالی بیشتر شود ملازمت دون همتان را بیشتر بدنبال دارد و نتیجه در قربانی کردن زندگی باقی برای زندگی فانی می&amp;zwnj;دهد. او می&amp;zwnj;ترسد مبادا عمرش در این صرف شود که مانند مجمری که در آن عود می&amp;zwnj;سوزد سودش به دیگران رسد و زیانش به خودش. در عین حال به خود یادآوری می&amp;zwnj;کند همانقدر که نباید به خود مغرور بشود، نباید ارزش کار خود را نادیده بگیرد که هر دو مانند هم است (داستان&amp;zwnj;های بیدپای ۶٠). او به خود می&amp;zwnj;گوید دنبال کاری که جوابش زود بدست آید هم نباید رفت. تاکید دارد&amp;zwnj;گاه نتیجه&amp;zwnj;ای زود بدست می&amp;zwnj;آید. اما در دراز مدت که نگاه کنی عین زیان است. پس باید با تأمل و مآل&amp;zwnj;اندیشی قدم برداشت. پس از کمال در علم پزشکی طبیب به این نتیجه می&amp;zwnj;رسد که باید دارویی به بیمار داد که شفای جاودان داشته باشد تا بیماری دیگر بازنگردد. او آن شفاء را در اعمال روحانی می&amp;zwnj;جوید و صادقانه به آن متوسل می&amp;zwnj;شود. اما در آنجا متعصبینی می&amp;zwnj;یابد که بیش از جستجوی حقیقت در جستجوی اثبات حقانیت خودشان هستند و هر کس می&amp;zwnj;کوشد به دیگری به باوراند که او راست می&amp;zwnj;گوید و دیگری بر خطاست. او می&amp;zwnj;بیند که این تنها مختص پیروان عادی شریعت نیست که شامل حال سردمداران مذاهب نیز می&amp;zwnj;شود (داستان&amp;zwnj;های بیدپای ۶١). &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img alt=&quot;&quot; align=&quot;left&quot; src=&quot;http://www.zamaaneh.com/pictures-new/TADEKSH02.jpg&quot; /&gt;برزوی که آموخته در هر کاری تحقیق کند. نمی&amp;zwnj;تواند اطاعت کورکورانه را در امری بپذیرد. بهمین دلیل از ستم در حق عقل خویش پرهیز می&amp;zwnj;کند. از مذهبیون متعصب کناره می&amp;zwnj;گیرد. بزرگ&amp;zwnj;ترین دلیلی که برای روگردانیدنش از مذهبیون می&amp;zwnj;آورد، یکی تقلید در مذهب و غیر فعال گذاشتن قوه&amp;zwnj;ی عاقله است و دیگر محاجه، وسواس و جروبحث مذهبی که فرد را در سطح ظواهر نگاه می&amp;zwnj;دارد. برزوی به این ترتیب فقهاء را که کارشان جدل در صورت ظاهری احکام مذهبی است به کسی مانند می&amp;zwnj;کند که با زنی سروکاری دارد و زن به او سپرده است که هرگاه صدای پای شوهرش شنیده شد به زیرزمینی که کنارش خمره&amp;zwnj;ای است برود. نشانه بهانه است و مرد باید راه زیرزمین را پیدا کند. اما مرد به جای جستن راه فرار می&amp;zwnj;آید تا به زن بگوید نشانی غلط داده و خمره&amp;zwnj;ای لب زیر زمین نیست. زن می&amp;zwnj;گوید &amp;laquo;آری برو به جستن راه مشغول باش نه به مناظره&amp;raquo; (داستان&amp;zwnj;های بیدپای ۶٣). مرد همچنان مشغول یک و دو با زن بر سر خمره است و اینکه چرا نشان درست نداده که شوهر می&amp;zwnj;رسد و او را پیش پادشاه می&amp;zwnj;برد. به این ترتیب برزوی فقاهت و جدل مذهبی را اتلاف عمر و زندگی تلقی می&amp;zwnj;کند و به زهد و کناره گیری از دنیا روی می&amp;zwnj;آورد. بعد از مدتی به این نتیجه می&amp;zwnj;رسد که شاید زهد هم خلاف قانون عقل باشد. چرا که شیوه&amp;zwnj;ی زندگانی و آداب غذا خوردن مرتاضانه می&amp;zwnj;تواند تن را بیمار و از قاعده خارج نماید. در اینجا حکمتش را در تمثیل سگی نشان می&amp;zwnj;دهد که استخوانی به دهان لب آب می&amp;zwnj;رود. وقتی سایه&amp;zwnj;ی خود را در آب می&amp;zwnj;-بیند آن را واقعی می&amp;zwnj;پندارد. می&amp;zwnj;آید استخوان را از دهان سگ موهوم بگیرد استخوان خودش را هم از دست می&amp;zwnj;دهد. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;برزوی نتیجه می&amp;zwnj;گیرد: &amp;laquo;به این معنا از گوشه گرفتن بترسیدم&amp;raquo; (داستان&amp;zwnj;های بیدپای ۶۶). داستان زندگی برزوی نشان می&amp;zwnj;دهد که مانند ابن&amp;zwnj;مقفع دائم در تلاش یافتن راهی بوده که او را از تردید&amp;zwnj;هایش جدا کند و به حقیقتی که در آرزوی ادراکش است متصل کند. او نه راه سستی را بر می&amp;zwnj;گزیند، نه اهمال می&amp;zwnj;ورزد نه تعصب نشان می&amp;zwnj;دهد، همه&amp;zwnj;ی راه&amp;zwnj;ها را محک می&amp;zwnj;زند و آنچه برای او به حقیقت نزدیک&amp;zwnj;تر است با انتخاب وسایل درست و صداقت و اخلاص بر می&amp;zwnj;گزیند. به همین دلیل پس از بیرون آمدن از ریاضت یک بار دیگر به محک زدن جهان و مسائل دنیوی می&amp;zwnj;پردازد تا به آن یقینی می&amp;zwnj;رسد که دیگر هیچ چیز نمی&amp;zwnj;تواند او را و باورش را به لرزاند: &amp;laquo;آخر این گشایش&amp;zwnj;های دانش مرا بدان آورد که بر&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان قدم که داشتم پای بیفشردم و چشم بر منزل نجات افکندم و به قدر قوت و توانایی نیکوکاری پیشه کردم. تا مگر به وقتی آنکه از چاره بازمانم چاره&amp;zwnj;ای باشد و آنگاه که از همه باز افتم همراهی مساعد یابم و از هند بازگشتم گنج&amp;zwnj;های حکمت به چنگ آورده و دل را به آب دانش بپرورده و این کتاب پرفایده را تمام کرده&amp;raquo; (داستان&amp;zwnj;های بیدپای ٧٠). &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img alt=&quot;&quot; align=&quot;left&quot; src=&quot;http://www.zamaaneh.com/pictures-new/TAGHSKD02.jpg&quot; /&gt;اما اینکه حیله چیست عقل کدام است و حکمت چه معنایی دارد مختصراً در اینجا می&amp;zwnj;توان نقل کرد که حیله در کتاب به خودی خود منفی است اما وقتی مثبت است که مقصود از آن نجات جان و فرار از آسیبی باشد که برای فرد تدارک دیده شده است بی&amp;zwnj;آنکه در آن هدف آزمندی باشد. به عبارت دیگر فرد راه حلی بیابد که بی&amp;zwnj;جنگ و خونریزی هم خودش به نجات برسد و هم جماعتی را از خیر کارش برخوردار کند. بطور مثال در کتاب می&amp;zwnj;آید که کتاب کلیله&amp;zwnj;ودمنه با حیله-هایی که برزوی اندیشید به ایران آورده شد. در کلیله&amp;zwnj;ودمنه این حیله عین خرد است. یا اگر حیوانی ضعیف برای نجات جان خودش و سایر حیوانات راهی بیابد که نتیجه در نابودی ظالم دهد این حیله پسندیده است. اما اگر مظلومی به حیله&amp;zwnj;ای بیندیشد که نتیجه در نابودی خود و ظالم دهد این حماقت است و باطل تلقی می&amp;zwnj;شود. از آن بد&amp;zwnj;تر وقتی است که فردی برای جاه و قدرت یا حسادت حیله&amp;zwnj;ای بیندیشد و مظلومی را به خطر بیندازد. به همین دلیل تأکید در کلیله&amp;zwnj;ودمنه بر این است که فرد از هشیاری در جهت خیر و صلاح خود و دیگران استفاده کند. به همین دلیل کتاب هدفش را این قرار می&amp;zwnj;دهد تا برای خواننده روشن کند که چگونه از توانایی مغزی خود و تجاربش در جهت صلاح خود و دیگران استفاده کند. برای رسیدن به مقصود با کمک قصه&amp;zwnj;ها و امثال و حکم کوشیده می&amp;zwnj;شود که تعریف شود حیله چیست و چه تفاوتی است بین حیله&amp;zwnj;ی منفی و حیله&amp;zwnj;ی مثبت. اما هدف اصلی کتاب این است که فرد را به سلاح عقل مسلح کند و به او یاد بدهد که عقل چیست و چگونه آن را تمرین و بارور کند تا به درجه&amp;zwnj;ی حکمت برسد. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;حکمت بالا&amp;zwnj;ترین مرتبه در توانایی انسان است که پس از درک معنای عشق و باروری خرد دست می&amp;zwnj;دهد. اگر در حیله فرد از سر ضعف به چاره&amp;zwnj;ای می&amp;zwnj;اندیشد که در آن صلاح خود و آسیب طرف مقابل را می&amp;zwnj;-بیند، در عقل مصلحت خود و آسیب نرساندن به دیگری را در نظر دارد و در حکمت چاره&amp;zwnj;ای می&amp;zwnj;اندیشد که در آن هم خود و هم جهان به خیری بزرگ می&amp;zwnj;رسد. در واقع در حکمت فرد صلاح جهان را هدف قرار می&amp;zwnj;دهد و راهی می&amp;zwnj;یابد که صلاح خودش نیز بخشی از آن است. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;پی نوشت&lt;br /&gt;
&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;عبدالله ابن&amp;zwnj;مقفع نام اصلیش روزبه فرزند دادویه بوده است. او از مردم گور فیروزآباد فارس بوده که در سنین بالا پس از تجربه&amp;zwnj;ی مذاهب دیگر از جمله مانوی در سنین کمال اسلام آورده و پس از آن نام خود را عبدالله گذاشته است. پدرش دادویه ملقب به مبارک به آن دلیل مقفع نامیده می&amp;zwnj;شد که دست&amp;zwnj;هایش رعشه داشت و این مشکل را پس از آزار و اذیت&amp;zwnj;های حجاج به آن دچار شده بود. خودش هم به تحریک منصور خلیفه (١٣۶-١۵٨) درحدود سن سی&amp;zwnj;وشش سالگی در آتش سوزانده شد. او یکی بزرگ&amp;zwnj;ترین مترجمان جهان اسلام است که با تسلط حداقل به دو زبان عربی و پهلوی کتب بسیاری را از جمله کلیله&amp;zwnj;ودمنه، و خدای&amp;zwnj;نامه و آیین نامه را با ترجمه به عربی نه تنها از نابودی نجات داد که جاودانه کرد. علاوه بر آن کتب بسیاری هم در فلسفه و منطق بوسیله&amp;zwnj;ی برگرداندن آن&amp;zwnj;ها به زبان عربی به جهان اسلام معرفی نمود. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در تعریف پولس فارسی درباره&amp;zwnj;ی منطق ارسطو در دیباچه&amp;zwnj;ی گزیده خود به فارسی، خطاب به انوشیروان چنین می&amp;zwnj;نویسد: &amp;laquo;فلسفه که آگاهی واقعی است از همه&amp;zwnj;ی چیز&amp;zwnj;ها، در شما است و از این فلسفه&amp;zwnj;ای که در شما است من به شما ارمغان می&amp;zwnj;فرستم&amp;raquo; (المنطق ١٢). &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ابن&amp;zwnj;مقفع در کتاب المنطق در تعریف حکمت می&amp;zwnj;گوید که آن بر دو قسم است یکی علم و دیگری عمل. و علم بر سه قسم است علم اجساد، علم غیب و سوم علم ادب. و عمل عبارت از تدبیر و سیاست است و آن بر سه قسم است سیاست عامه مانند سیاست اداره شهر&amp;zwnj;ها، سیاست خاصه مانند مرد نسبت به اداره خانواده&amp;zwnj;اش و سیاست خاصه&amp;zwnj;ی خاصه مانند سیاست مرد بر اخلاق و اعمالش (المنطق ٣). &lt;br /&gt;
در کلیله&amp;zwnj;ودمنه حکمت به طور اعم به دلیلی عقلی و منطقی گفته می&amp;zwnj;شود که در موضوعی نهان است و به عقل ناقص عامی نمی&amp;zwnj;-رسد و خردمند به ادراک مشعر می&amp;zwnj;گردد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;منابع&lt;br /&gt;
&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;رومی، مولاناجلال&amp;zwnj;الدین، فیه&amp;zwnj;مافیه، تهران، ١٣۵٨. &lt;br /&gt;
داستان&amp;zwnj;های بیدپای، ترجمه&amp;zwnj;ی عبدالله بخاری، تهران، ١٣۶٩. &lt;br /&gt;
کلیله&amp;zwnj;ودمنه بهرامشاهی، ترجمه نصرالله منشی، تهران، سال انتشار؟ ازروی چاپ مشهور امیرنظام گروسی. &lt;br /&gt;
تقی، شکوفه، دوبال خرد، تهران ١٣٨۲.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
</description>
     <comments>https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2011/06/21/4730#comments</comments>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/3523">ادبیات کهن</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/1398">شکوفه تقی</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/3522">کلیله و دمنه</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak">خاک</category>
 <pubDate>Tue, 21 Jun 2011 10:04:46 +0000</pubDate>
 <dc:creator />
 <guid isPermaLink="false">4730 at https://archive.radiozamaneh.com</guid>
  </item>
  <item>
    <title>عقل در کلیله و دمنه</title>
    <link>https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2011/06/19/4728</link>
    <description>&lt;div class=&quot;fb-social-like-widget&quot;&gt;&lt;fb:like  href=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2011/06/19/4728&quot; send=&quot;false&quot; layout=&quot;box_count&quot; show_faces=&quot;false&quot; width=&quot;500&quot; action=&quot;like&quot; font=&quot;arial&quot; colorscheme=&quot;light&quot;&gt;&lt;/fb:like&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-sartitr&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    بخش سوم مجموعه مقالاتی پیرامون «کلیه و دمنه» از مجموعه جستارهای ادبیات کهن فارسی در دفتر «خاک»        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-nevisandeh&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    شکوفه تقی        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-filefield field-field-maghaleh-image&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    &lt;img  class=&quot;imagefield imagefield-field_maghaleh_image&quot; width=&quot;277&quot; height=&quot;177&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/sites/default/files/taghskd01.jpg?1308592201&quot; /&gt;        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;p&gt;شکوفه تقی - از محتوای داستان&amp;zwnj;ها و نص صریح کلیله&amp;zwnj;ودمنه برمی&amp;zwnj;آید که گردآورنده داستان&amp;zwnj;ها برزوی یا ابن&amp;zwnj;مقفع فیلسوفی یا حکیمی عقل&amp;zwnj;گرا بوده و توانایی عقل را بر&amp;zwnj;تر از سایر نیرو&amp;zwnj;ها می&amp;zwnj;دانسته است و معتقد بوده که تنها به&amp;zwnj;وسیله&amp;zwnj;ی عقل سلیم است که می&amp;zwnj;توان سلامت زندگی کرد و حکم تقدیر را تدبیر نمود.&lt;/p&gt;
&lt;!--break--&gt;&lt;!--break--&gt;&lt;p&gt;از دید مقدمه&amp;zwnj;ای که منسوب به ابن&amp;zwnj;مقفع است و در اول ترجمه&amp;zwnj;ی بخاری می&amp;zwnj;آید عقل آفریده&amp;zwnj;ی نخست جهان هستی محسوب می&amp;zwnj;شود. در این رابطه می&amp;zwnj;آید: &amp;laquo;عرش مجید را بیافرید و به رفعت و عظمت بیاراست و لوح و قلم را به احاطت و کتابت ماکان و ماهو کائن بپیراست&amp;raquo; (داستان&amp;zwnj;های بیدپای ۲۹). در فصل دیگر به تبین جهان&amp;zwnj;بینی خود پرداخته می&amp;zwnj;گوید که انسان عالم صغیر است و هرچه در عالم کبیر آمده به طریق اختصار و تقدیر در این عالم صغیر مهیا است. تأکید می&amp;zwnj;کند مقصود از آفرینش همین عالم صغیر می&amp;zwnj;باشد که آن را به شیوه&amp;zwnj;ی عالم کبیر ساخته&amp;zwnj;اند. به طور مثال می&amp;zwnj;آورد که عرش در عالم کبیر به منزله&amp;zwnj;ی سر انسان در عالم صغیر است. می&amp;zwnj;گوید همه چیز در عالم کبیر و صغیر به اندازه و از روی حساب بنا شده است و هر که بخواهد در آن دست ببرد نمی&amp;zwnj;تواند و برای هرچه حکمتی و دلیلی عقلانی موجود است و &amp;laquo;هیچ عاقلی را مجال و قدرت آن نه که در وی تصرفی کند&amp;raquo; (داستان&amp;zwnj;های بیدپای ۳۳). در واقع بنا بر باور صاحب مقدمه، سر انسان&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان جای را در عالم صغیر دارد که عرش خدایی در عالم کبیر. بر یکی خدا تکیه می&amp;zwnj;زند و بر دیگری عقل می&amp;zwnj;نشیند و از این رو آنچه بر اساس عقل باشد به صلاح است و پسندیده و به اندازه تلقی می&amp;zwnj;گردد از آن رو که عقل نماینده&amp;zwnj;ی خدا در انسان است. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img alt=&quot;&quot; align=&quot;left&quot; src=&quot;http://www.zamaaneh.com/pictures-new/TAGHSKD03.jpg&quot; /&gt;در مقدمه&amp;zwnj;ی مورد نظر در ستایش خدا می&amp;zwnj;آید که او عالم را به کمال قدرت و حکمت آفرید و عقل را دلیل برتری انسان بر سایر جانوران قرار داد (بهرامشاهی ۳۰). همانجا در ستایش عقل می&amp;zwnj;آید که به&amp;zwnj;طور مطلق کلید همه&amp;zwnj;ی خیرات این جهانی و آن جهانی محسوب می&amp;zwnj;شود. البته عقل به طور اخص در کلیله&amp;zwnj;ودمنه تعریف نمی&amp;zwnj;شود همانطور که از حیله تعریفی داده نمی&amp;zwnj;-شود. غیر ازآنکه تصویری از آن داده می&amp;zwnj;شود که با مقایسه شواهد و امثال می&amp;zwnj;توان نتیجه گرفت که منظور کتاب چیست. اما در مقدمه، در تقسیم عقل کلیله&amp;zwnj;ودمنه واضح&amp;zwnj;تر به شرح مطلب می&amp;zwnj;پردازد. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بطور مثال می&amp;zwnj;آید که عقل بر دو قسم است یکی عقل غریزی یا غیر مکتسب که خدا به همه ارزانی داشته است که در انگلیسی به common sense تعبیر می&amp;zwnj;شود و دیگری عقل مکتسب که به سبب تجربه بدست می&amp;zwnj;آید. اما این عقل غریزی اگر چه بالقوه وجود دارد خود به خود نمودی ندارد. به عبارتی مانند آتش در چوب است. برای اینکه شعله&amp;zwnj;ای ساخته شود باید وسیله&amp;zwnj;ی آتش زدن موجود باشد. وسیله&amp;zwnj;ی آتش زدن عبارت است از تجربه و تمرین. وقتی تجربه و تمرین به کمک فیض آسمانی عقل غریزی را بارور کردند نوبت به نگهداری از آتش و باروری آن می&amp;zwnj;رسد. در آنصورت باید با کسب هنر و استفاده از تجارت پیشنیان و فراگیری دانش آتش را زنده نگه داشت و از آن آتش برای رسیدن به آرزو&amp;zwnj;ها و خواست&amp;zwnj;های این دنیا و آن دنیا استفاده کرد (بهرامشاهی ۳۱). &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;گذشته از تعریف بالا باید خاطر نشان کرد که عقل در کلیله&amp;zwnj;ودمنه تنها راه نجات محسوب می&amp;zwnj;شود و فرد برای رسیدن به آن توانایی می&amp;zwnj;بایست با مشاهده، تجربه، تحقیق و قیاس به فعال کردن توانایی مورد نظر بپردازد و با هشیاری آن را رشد بدهد. به همین دلیل در کلیله&amp;zwnj;ودمنه به خواننده مرحله به مرحله درس داده می&amp;zwnj;شود که چگونه آن مراتب را تمرین کند تا سرانجام ملکه&amp;zwnj;ی او شود و نتیجه&amp;zwnj;ی آن خود را&amp;zwnj; در فکر و عمل نشان دهد. به&amp;zwnj;طور مثال تأکید می&amp;zwnj;شود که فرد در هیچ حال کاری نکند که زیان خود و دیگری را در برداشته باشد و اگر کاری با گفتار و منطق عملی است فرد به جنگ و پرخاش متوسل نشود و در همه&amp;zwnj;ی کار&amp;zwnj;ها جانب حزم و احتیاط را رعایت کند. دیگر اینکه برای رسیدن به مقصود انعطاف&amp;zwnj;پذیر و موقعیت&amp;zwnj;سنج باشد. به همین دلیل می&amp;zwnj;آید که چه بسا در موقع وقوع خطر بزرگ&amp;zwnj;تر، فرد حتی ناچار است با دشمن کوچک&amp;zwnj;تر ائتلاف کند اما هرگز نباید فراموش کند که هدف ائتلافش چیست.&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;شکوفه تقی: در کلیله&amp;zwnj;ودمنه قدرت عقل از تقدیر بیشتر است. تأکید ابن&amp;zwnj;مقفع بر این است که سعادتمندی انسان که از دید عوام به بخت و اقبال نسبت داده می&amp;zwnj;&amp;zwnj;شود در دست عقل و تدبیر اوست (بهرامشاهی ۳۱). تأکید می&amp;zwnj;شود حتی اگر کاری با کمک قضای الهی به&amp;zwnj;دست مرد شجاعی که فاقد رأی و تدبیر است انجام شود نتیجه در زیان و پشیمانی خواهد داد، حال آنکه اگر&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان کار از روی تدبیر و رأی انجام شود حاصلش پیروزی است.&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;مثالش داستان گربه و موش زیرک است. موش می&amp;zwnj;رود که برای خودش غذایی بیابد می&amp;zwnj;بیند که پیش رو گربه&amp;zwnj;ای در دام، انتظار او را می&amp;zwnj;&amp;zwnj;کشد، بالای درخت جغدی و در طرف دیگر راسویی است. با خودش می&amp;zwnj;گوید: &amp;laquo;مرا این ساعت هیچ گریزگاهی نیست جز عقل و حیلت من&amp;raquo; (داستان&amp;zwnj;های بیدپای ۲۱۶). موش به این نتیجه می&amp;zwnj;رسد که اگر وحشت کند و غمگین شود نابود می&amp;zwnj;شود و این از خردمندی به دور است. به همین دلیل تصمیم می&amp;zwnj;گیرد با گربه آشتی کند. به گربه می&amp;zwnj;گوید که من از بوم و راسو می&amp;zwnj;ترسم و آن&amp;zwnj;ها هم از تو می&amp;zwnj;ترسند. تو به آن&amp;zwnj;ها نشان بده که من با تو دوست هستم منهم دام ترا می&amp;zwnj;برم تا آزاد شوی. گربه موافقت می&amp;zwnj;کند چون چاره&amp;zwnj;ی دیگری هم ندارد. موش نزدیک او می&amp;zwnj;آید و گربه سرش را در آغوش می&amp;zwnj;گیرد. جغد و راسو با دیدن حمایت گربه، از خوردن موش ناامید می&amp;zwnj;شوند و می&amp;zwnj;روند. در این اثناء موش شروع به جویدن بند&amp;zwnj;ها می&amp;zwnj;کند اما شتابی در بریدن بند&amp;zwnj;ها نشان نمی&amp;zwnj;دهد. گربه شک می&amp;zwnj;کند که مگر او پشیمان شده است. موش توضیح می&amp;zwnj;دهد که دوستی او با گربه از سر ترس بوده نه از سر امیدواری. به همین دلیل به آهستگی بند را می&amp;zwnj;برد و تنها حلقه&amp;zwnj;ای را باقی می&amp;zwnj;گذارد. در این اثناء روز می&amp;zwnj;&amp;zwnj;شود و موش می&amp;zwnj;بیند که شکارچی می&amp;zwnj;آید. آخرین حلقه را هم می&amp;zwnj;برد و به سوراخ خود می&amp;zwnj;دود و گربه هم به بالای درخت می&amp;zwnj;گریزد. پس از آن وقتی گربه می&amp;zwnj;خواهد با موش دوستی کند موش گول این دوستی را نمی&amp;zwnj;خورد و می&amp;zwnj;گوید: &amp;laquo;بسی دوستی آشکار بود که نهان وی دشمنی باشد و بسی دشمنی آشکار که نهان وی دوستی گردد و هرکه در این هر دو حال بیدار نبود کار او هم چنان بود که کار کسی که به زندان پیل به گشن آمده نشیند آنگاه خوابش بگیرد&amp;raquo; (داستان&amp;zwnj;های بیدپای ۲١۹). &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img alt=&quot;&quot; align=&quot;left&quot; src=&quot;http://www.zamaaneh.com/pictures-new/TAGHSKD04.jpg&quot; /&gt;از آغاز کتاب بر می&amp;zwnj;آید که کتاب مورد نظر به طور اخص قصدش این است که خواننده را در جهت رفتار خردمندانه که تؤام با تحقیق و دانش و استفاده کامل از عقل است تربیت نماید و به خصوص به کسانی که صاحبان قدرتند نشان دهد که عقل چیست و بی&amp;zwnj;خردی کدامست. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بطور مثال در داستان شیر و گاو نشان می&amp;zwnj;دهد که چون شیر اهل تحقیق نیست پس قوای فکریش به راحتی آلت دست حیله گری&amp;zwnj;های دمنه می&amp;zwnj;شود و دست به کاری می&amp;zwnj;زند که از خردمندی به دور و به پشیمانی نزدیک است. به این جهت در کلیله&amp;zwnj;ودمنه از زبان برزوی در ستایش تحقیق می&amp;zwnj;آید که: &amp;laquo;اگر من بی&amp;zwnj;تحقیقی دست به دامن کسی زنم بر عقل خویش ستم کرده باشم و چشمه آفتاب را به گل بیندوده و خود را فریفته&amp;raquo; (داستان های بیدپای۶١). &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در داستان کبوتر حمایلی و یاران نشان داده می&amp;zwnj;شود که عاقل کیست و رفتار عاقلانه چیست و عقل کدامست. اگر خطایی یا گول خوردنی هم اتفاق &amp;zwnj;افتد با توسل به موقع به ابزار عقل، همه به راه صواب و نجات می&amp;zwnj;افتند. یعنی طوقی خود نماینده&amp;zwnj;ی رهبری از روی تدبیر است. کلاغی که خود شکارچی را دیده و در عین حال خردمند و مصلحت&amp;zwnj;اندیش و آینده&amp;zwnj;نگر است و دنبال یادگیری و کسب تجربه جدید می&amp;zwnj;گردد از تجربه فوق همانطور که صاحب کلیله&amp;zwnj;ودمنه در مقدمه تأکید می&amp;zwnj;کند به قیاس درس می&amp;zwnj;گیرد و در جستجوی یادگیری از تجربه&amp;zwnj;ی کبوتران به دنبال آن&amp;zwnj;ها روان می&amp;zwnj;شود. کبوتران در دام به نزد موشی می&amp;zwnj;آیند که نمونه&amp;zwnj;ی تدبیر و عقل در کلیله&amp;zwnj;ودمنه است و حتی نامش هم تداعی این مطلب را می&amp;zwnj;کند. &amp;laquo;زیرک&amp;raquo; دیر اعتماد و بااحتیاط است و برخلاف گاو که با شیر دوستی ناممکنی را شروع کرده حاضر نیست با کلاغ دوست شود. چون اساساً خودش را شکار کلاغ می&amp;zwnj;داند. گذشته از آن بر گرد خود با دور&amp;zwnj;اندیشی هزار راه فرار جسته تا بدام دشمنانش نیفتد. کلاغ وقتی می&amp;zwnj;بیند که موش چقدر هوشمند و در دوستی استوار است به حکم عقل می&amp;zwnj;خواهد او را به جمع دوستان خود پیوند بزند و از دوستی او برخوردار باشد. تنها پس از تحقیق و محک زدن درستی گفتار کلاغ است که می&amp;zwnj;تواند اعتماد موش را کاملاً جلب کند. به همین دلیل کلاغ موش را به جایی امن می&amp;zwnj;برد که موش بی&amp;zwnj;نیاز از این همه احتیاط باشد. در آنجا موش با سنگ&amp;zwnj;پشت و آهو هم دوست می&amp;zwnj;شود. اما پیش از دوست شدن هر کدام نخست صداقت دیگری را محک می&amp;zwnj;زنند و در همه حال برای نجات همدیگر از تدابیر خردمندانه استفاده می&amp;zwnj;کنند. مضافاً گفتگویی هم که با هم دارند گفتگویی خردمندانه است. یعنی هم از همدیگر یاد می&amp;zwnj;گیرند و هم از یکدیگر حمایت می&amp;zwnj;کنند و هم همزیستی آن&amp;zwnj;ها با هم فارغ از احساس خطر یا رقابت است. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;به&amp;zwnj;طور مثال وقتی‮ ‬موش‮ ‬با‮ ‬دوستان‮ ‬جدیدش‮ ‬از‮ ‬چگونگی‮ ‬از‮ ‬دست‮ ‬دادن‮ ‬ثروتش‮ ‬در‮ ‬گذشته‮ ‬می‮&amp;zwnj;‬گوید‮ ‬در‮ ‬نصیحت‮ ‬می&amp;zwnj;شنود‮ ‬که: &amp;laquo;‬مال‮ ‬خردمند‮ ‬خرد‮ ‬اوست‮ ‬و خزینه‮&amp;zwnj;ی ‬او‮ ‬کردار‮ ‬نیک‮ ‬او‮ ‬است‮.&amp;raquo; &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;برتری عقل بر قضا و قدر&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در کلیله&amp;zwnj;ودمنه قدرت عقل از تقدیر بیشتر است. تأکید ابن&amp;zwnj;مقفع بر این است که سعادتمندی انسان که از دید عوام به بخت و اقبال نسبت داده می&amp;zwnj;&amp;zwnj;شود در دست عقل و تدبیر اوست (بهرامشاهی ۳۱). تأکید می&amp;zwnj;شود حتی اگر کاری با کمک قضای الهی به&amp;zwnj;دست مرد شجاعی که فاقد رأی و تدبیر است انجام شود نتیجه در زیان و پشیمانی خواهد داد، حال آنکه اگر&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان کار از روی تدبیر و رأی انجام شود حاصلش پیروزی است. در تأیید این نکته در داستان شاذرم و ایرخت نشان داده می&amp;zwnj;شود که چگونه عقل و تدبیر زن (ایرخت) و مرد (ایلاد) و دانش حکیم (کناز آبزون) می&amp;zwnj;تواند از وقوع قضای بد آسمانی که برهمنان برای نابودی شاه رقم زده بودند جلوگیری کند و نتیجه در شادی و پیروزی و جلوگیری از خونریزی و مرگ بدهد. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img alt=&quot;&quot; align=&quot;left&quot; src=&quot;http://www.zamaaneh.com/pictures-new/TAGHSKD02.jpg&quot; /&gt;در تأکید این نکته که عقل و تدبیر برگ برنده در اصلاح امور است مثال آهویی آورده می&amp;zwnj;شود که خردمند است و خطر را با درایت تشخیص می&amp;zwnj;دهد. با این وجود به دام صیاد می&amp;zwnj;افتد. کلاغ که برای نجات آهو رفته از او می&amp;zwnj;پرسد که چرا او با این همه خرد گرفتاردام شده است. آهو در جواب می&amp;zwnj;گوید: &amp;laquo;ای برادر چون لشکر قضا کمین برگشاید، پرهیز چه سود دارد، که دفتر حکم و قضا از دیده نیرنگی پنهان است و به زیرکی تعلق ندارد.&amp;raquo; (داستان&amp;zwnj;های بیدپای ١۷١) در اینجا آهو صدای کسانی را منعکس می&amp;zwnj;کند که به قدرت قضا بیش از خرد انسان باور دارند حال آنکه زیرک (موش) با حرف&amp;zwnj;ها و نوع زندگی خود خلاف این را ثابت می&amp;zwnj;کند. با وجودی که داستان اینطور القاء می&amp;zwnj;کند که افتادن پرندگان یا سنگ&amp;zwnj;پشت به دام هر دو بلا و قضای آسمانی است، اما می&amp;zwnj;توان در&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان قصه دید که موش به جای تن دادن به این سرنوشت شوم از دندانش برای باطل کردن حکم قضا استفاده می&amp;zwnj;کند و یارانش را نجات می دهد. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در داستان شاه و فنزه یک بار دیگر بر نکته بالا تأکید می&amp;zwnj;شود. فنزه که نماد عاقل بااحتیاط در کلیله&amp;zwnj;ودمنه است با شاهی دوستی کرده و پسر شاه فرزند او را کشته. فنزه هم چشم پسر شاه را در آورده و گریخته است. شاه به قصد کینه&amp;zwnj;جویی، ظاهری دوستانه پیش گرفته تا او را بدام بیندازد و از او کینه بکشد. فنزه به تجربه از باطن داستان مطلع است. به همین دلیل هرچه پادشاه می&amp;zwnj;کند و هرچه می&amp;zwnj;گوید گول وعده و وعید او را نمی&amp;zwnj;خورد و همواره دلایلی محکمتر از دلایل شاه بر رد پیشنهادش می&amp;zwnj;آورد. در پایان آخرین حربه شاه این است که به او بقبولاند آنچه اتفاق افتاده حکم قضا بوده است: &amp;laquo;پادشاه گفت که تو دانی که هرچه در این عالم به بنده&amp;zwnj;ی مخلوق و بیچاره برسد از خیر و شر و نفع و ضر جز به تقدیری معلوم و قضایی مرقوم نیست. و هیچ کس را قوت آن نبود که رنجی یا راحتی به خودی خود به کسی رساند.&amp;raquo; نتیجه می&amp;zwnj;گیرد که هرچه بر سر پسر او و پسر فنزه رفته به دلیل حکم تقدیر و قضای الهی بوده است. اما فنزه این را هم رد می&amp;zwnj;کند و می&amp;zwnj;گوید: &amp;laquo;البته همه می&amp;zwnj;گویند که قضا و قدر الهی بالا&amp;zwnj;تر از اراده&amp;zwnj;ی انسان است اما هیچ کس هم نگفته است که باید جانب حزم و احتیاط را فرو گذاشت و با دست خود، خود را به بلا انداخت که چنین رفتاری از بی&amp;zwnj;خردی باشد و هیچ عاقلی آن را باور نخواهد کرد&amp;raquo; (داستان&amp;zwnj;های بیدپای ۲۲۶-۲٧۳). در ادامه وقتی شاه همچنان دلیل می&amp;zwnj;آورد که فنزه را با دانش خود بفریبد، پرنده در رد دلایل او دلیل می&amp;zwnj;-آورد که &amp;laquo;&amp;zwnj;تقدیر ممکن است وجود داشته باشد اما وظیفه&amp;zwnj;ی ماست که همواره تدبیر کنیم اگر تقدیر است که فرد گناه کند او باید با پرهیز آن را تدبیر کند و اگر شخص در کاری فرو ماند می&amp;zwnj;بایست حتی دست به حیله و تدبیر بزند و هرگاه که قضا و قدر حمله آورد سپر از توکل بسازد و هر که غیراز این کند در ریختن خون خودش با قاتلش شریک باشد (داستان&amp;zwnj;های بیدپای ۲۲٧). حرف آخر پرنده به پادشاه در رد حکم قضا این است: &amp;laquo;اما بر وی است که دست از قاعده&amp;zwnj;ی عقل باز ندارد و قضا را به قاضی گذارد و کار را بر موجبی پیش گیرد که عقلا نگویند که بهتر از این بایست&amp;raquo; (داستان&amp;zwnj;های بیدپای ۲۲٨).&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;نماد و تجسم عقل در کلیله&amp;zwnj;ودمنه&lt;br /&gt;
&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img alt=&quot;&quot; align=&quot;left&quot; src=&quot;http://www.zamaaneh.com/pictures-new/TADEKSH03.jpg&quot; /&gt;در کلیله&amp;zwnj;ودمنه &amp;laquo;زیرک&amp;raquo; (موش) یکی از نماد&amp;zwnj;های عقل است که حتی قضای آسمانی برایش بلا رقم می&amp;zwnj;زند او با کمک تدبیر و عقل و حیله آن بلا را به رحمت تبدیل می&amp;zwnj;کند. او بی&amp;zwnj;آنکه بدبین باشد دیر اعتماد و محتاط و مآل اندیش است. موش قصه&amp;zwnj;ی زیرک و گربه نمونه&amp;zwnj;ی دیگری از تدبیر و موقعیت سنجی و مآل&amp;zwnj;اندیشی است. او بطور موقت برحسب اقتضای شرایط با گربه&amp;zwnj;ای که در دام است دوستی می&amp;zwnj;کند تا جان خود را از دست دو دشمن بزرگ&amp;zwnj;تر نجات دهد. اما به هنگام آزادسازی گربه یک باره هل نمی&amp;zwnj;شود تا شتاب کند و جانب احتیاط را بگذارد او هرگز فراموش نمی&amp;zwnj;کند که گربه دشمن ذاتی و طبیعی اوست. &lt;br /&gt;
فنزه پرنده هم همانطور که در بالا قید شد یکی از کامل&amp;zwnj;ترین نمونه&amp;zwnj;های عقل در کلیله&amp;zwnj;ودمنه است. او به تدبیر در تقدیر اعتقاد دارد و در عمل خردمندی و هشیاریش را نشان می&amp;zwnj;دهد. می&amp;zwnj;داند که اگر طفلش از فرزند شاه آسیب دیده، خودش نیز آسیب خواهد دید از این رو فریب حرف&amp;zwnj;های پادشاه را که می&amp;zwnj;کوشد آزمندی و یا احساسات لطیف و حتی اعتقادات مذهبی او را برانگیزاند نمی&amp;zwnj;خورد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;نمونه&amp;zwnj;ی دیگری از کمال عقل شعهر است. شعهر شغال پرهیزگاری است که شاه از او دعوت به همکاری می&amp;zwnj;کند و او با دلایل قانع کننده خود زیر بار تقاضای شاه نمی&amp;zwnj;رود. او از آنچه که معمولاً در دربار&amp;zwnj;ها اتفاق می&amp;zwnj;افتد باخبر است و می&amp;zwnj;داند حسودان و جاه&amp;zwnj;طلبان با او چگونه برخورد خواهند کرد. با این وجود شاه او را موظف به قبول شغل می&amp;zwnj;کند. او از شاه می&amp;zwnj;خواهد که با او پیمان ببندد که هرگاه چنان شد که شاه به سعایت دشمنان قصد کشتن او را کرد، در کشتنش تعجیل نکند. شاه قول می&amp;zwnj;دهد. اما درباریان همانطور که شعهر پیش&amp;zwnj;بینی کرده عمل می&amp;zwnj;کنند. اول می&amp;zwnj;خواهند او را به رشوه&amp;zwnj;خواری و دزدی و بزه آلوده کنند. وقتی آلوده نمی&amp;zwnj;شود به او تهمت می&amp;zwnj;زنند که سهم گوشت شاه را دزدیده است. شاه که احتمالاً در این قسمت ضعف و حساسیت داشته، اتهام را با وجود علم به گیاهخواری شغال باور می&amp;zwnj;کند. تنها مادر شاه است که مانند داستان شیروگاو در مقام وجدان و عقل شاه پدیدار می&amp;zwnj;شود و این بار شاه را پیش از آنکه مرتکب جنایت شود از عواقب عمل شومش که بر اثر بی&amp;zwnj;خردی در شرف وقوع است باخبر می&amp;zwnj;کند و می&amp;zwnj;-ترساند. حال آنکه بدون پادرمیانی خردمندانه&amp;zwnj;ی ملکه شغال بی&amp;zwnj;گناه بی&amp;zwnj;تردید می&amp;zwnj;توانسته کشته شود. شعهر پس از اثبات بی&amp;zwnj;گناهیش می&amp;zwnj;خواهد از خدمت شاه برود اما شاه به او قول می&amp;zwnj;دهد که دیگر گول درباریان را نخورد و به شهادت کتاب به قول خود عمل می&amp;zwnj;کند (داستان&amp;zwnj;های بیدپای ۲۲۹-۲۴۴).&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;
&lt;strong&gt;در همین زمینه&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;http://radiozamaneh.com/node/4726&quot;&gt;::حیله، عقل و حکمت، بخش نخست مجموعه مقالات شکوفه تقی پیرامون کلیله و دمنه::&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;
&lt;a href=&quot;http://radiozamaneh.com/node/4727&quot;&gt;::نیرنگ در کلیله و دمنه، بخش دوم مجموعه مقالات شکوفه تقی پیرامون کلیله و دمنه::&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
</description>
     <comments>https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2011/06/19/4728#comments</comments>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/3523">ادبیات کهن</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/1398">شکوفه تقی</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/3522">کلیله و دمنه</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak">خاک</category>
 <pubDate>Sun, 19 Jun 2011 13:29:25 +0000</pubDate>
 <dc:creator />
 <guid isPermaLink="false">4728 at https://archive.radiozamaneh.com</guid>
  </item>
  <item>
    <title>«نیرنگ» در کلیله و دمنه </title>
    <link>https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2011/06/17/4727</link>
    <description>&lt;div class=&quot;fb-social-like-widget&quot;&gt;&lt;fb:like  href=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2011/06/17/4727&quot; send=&quot;false&quot; layout=&quot;box_count&quot; show_faces=&quot;false&quot; width=&quot;500&quot; action=&quot;like&quot; font=&quot;arial&quot; colorscheme=&quot;light&quot;&gt;&lt;/fb:like&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-sartitr&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    بخش دوم مجموعه مقالاتی پیرامون «کلیه و دمنه» از مجموعه جستارهای ادبیات کهن فارسی در دفتر «خاک»        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-nevisandeh&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    شکوفه تقی        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-filefield field-field-maghaleh-image&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    &lt;img  class=&quot;imagefield imagefield-field_maghaleh_image&quot; width=&quot;277&quot; height=&quot;177&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/sites/default/files/tadeksh01.jpg?1308314862&quot; /&gt;        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;p&gt;شکوفه تقی - در کلیله&amp;zwnj;و&amp;zwnj;دمنه دسته&amp;zwnj;ای از حیله&amp;zwnj;هاست که اگرچه توأم با عاقبت&amp;zwnj;اندیشی است اما چون انگیزه&amp;zwnj;ی حیله&amp;zwnj;گر آزمندی و ستمکاری است در هر حالی از دید کلیله&amp;zwnj;ودمنه محکوم است و برنده همواره کسی است که راه درست را پیموده است. مثالش دو شریک هستند که کنجد می&amp;zwnj;فروشند.&lt;/p&gt;
&lt;!--break--&gt;&lt;!--break--&gt;&lt;p&gt;یکی تصمیم می&amp;zwnj;گیرد شب در تاریکی بیاید و کنجد آن دیگری را بدزدد. برای اینکه در تاریکی مال شریکش را به آسانی تشخیص بدهد لباس خود را روی کنجد شریکش می&amp;zwnj;&amp;zwnj;اندازد تا نشانه باشد. شریک دیگر که مردی درستکار است و اتفاقاً سر به دکان زده می&amp;zwnj;بیند که شریکش لباسش را بر کنجد او گذاشته دلش می&amp;zwnj;سوزد، می&amp;zwnj;گوید چنین شریک درستکاری استحقاق آن را دارد که مال خودش از خاک و آسیب محفوظ بماند. شب شریک با دزد دیگری می&amp;zwnj;آید و کیسه کنجد را می&amp;zwnj;برد و به امید اینکه مال شریکش است و آن را با دزد دیگری تقسیم می&amp;zwnj;&amp;zwnj;کند و صبح می&amp;zwnj;فهمد که مال خود را دزدیده و تقسیم کرده است، پشیمانی عایدش می&amp;zwnj;شود. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;نمونه دیگرش پیرزنی بدکاره است که زنانی در خدمت او هستند و از میان این زنان یکی زیبا&amp;zwnj;تر از همه است و مردی خواستار او. رابطه&amp;zwnj;ی مرد و زن باعث می&amp;zwnj;شود پول کمتری به پیرزن برسد. پیرزن طمعکار قصد جان مرد جوان را می&amp;zwnj;کند به این معنا که وقت خواب در تنش سمی وارد کند. وقتی می&amp;zwnj;&amp;zwnj;خواهد در لوله بدمد تا سم را به مقعد مرد وارد کند از مرد بادی خارج می&amp;zwnj;شود و سم به دهان و حلق پیرزن می&amp;zwnj;ریزد و او را می&amp;zwnj;کشد. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img align=&quot;left&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;http://www.zamaaneh.com/pictures-new/TADEKSH02.jpg&quot; /&gt;اما داستان اصلی کلیله&amp;zwnj;ودمنه که با دقت به تفکیک معنای چاره&amp;zwnj;اندیشی از روی خیرخواهی و به قصد نجات و حیله&amp;zwnj;گری از روی آزمندی و بدخواهی می&amp;zwnj;پردازد&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان داستان شیر و گاو است. قصه با معرفی دو شغال شروع می&amp;zwnj;شود که هر دو عاقل و دانا و باتجربه هستند. منتها یکی آزمند و جاه&amp;zwnj;طلب است (دمنه) که از دانش و عقل برخوردار است اما از دانشش برای کسب قدرت فردی و آسیب به بی&amp;zwnj;گناه استفاده می&amp;zwnj;کند و دیگری (کلیله) که علم و عملش یکی است و با حکمت فارغ از آزمندی به تماشای جهان می&amp;zwnj;&amp;zwnj;پردازد و هر قدمی که برمی&amp;zwnj;دارد برای اصلاح مادی و معنوی است. این دو بعد عقل که بوسیله&amp;zwnj;ی دو شغال معرفی می&amp;zwnj;شوند از زبان کتاب چنین تعریف می&amp;zwnj;&amp;zwnj;شوند: &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;laquo;دو عاقل زیرک که یکی را حب جاه از جاده&amp;zwnj;ی مستقیم به بیراه افکنده و قوت شهوانی بر قوت عقل غالب گشته و نور بصیرت او را به حجاب ظلمت پوشانده و بدین وسیلت خسر&amp;zwnj;الدنیا و العقبی شده و دیگری به نور هدایت عقل بر سریر قناعت نشسته و بتاج کرامت متوّج گشته و بقوت عقل بر مطالب و مآرب خویش رسیده و سرافراز گشته پس عاقل کامل تأمل در این حکایت کند&amp;raquo; (بهرامشاهی ۶۵-۶۶). &lt;br /&gt;
گذشته از دو شغال ظاهراً قهرمانان اصلی قصه گاو و شیر هستند. گاو دنیادیده، مهربان، بی&amp;zwnj;آزار و خردمند است که گول ظاهر را خورده و با شیری که ذاتاً دشمن او محسوب می&amp;zwnj;شود به&amp;zwnj;وساطت دمنه طرح دوستی ریخته. شیر پادشاهی است ترسو که از هرچه قدرتش را به خطر بیندازد در هراس است. در واقع یک بعدش قدرت شیر است و یک بعدش ترسویی گربه. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;شکوفه تقی: مجازات و مرگ دمنه در واقع مجازات عقلی است که در جهت نفس و خودخواهی فردی شکل گرفته است و جاه&amp;zwnj;طلبی و آزمندی چشم او را کور کرده است&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;دمنه که در آرزوی رسیدن به بزرگی و جاه است پی به ضعف شیر و گاو هر دو می&amp;zwnj;برد و می&amp;zwnj;خواهد از این نمد برای خود کلاهی بدوزد. کلیله که نماینده&amp;zwnj;ی خردمندی و تدبیر بدون آزمندی است می&amp;zwnj;کوشد او را بازدارد. اما دمنه راهی را که رفته می&amp;zwnj;خواهد تا پایان ادامه دهد. به&amp;zwnj;همین دلیل با موجه نشان دادن دلایل عقلی و تباه کردن عقل گاو وشیر می&amp;zwnj;کوشد هر دو را بر علیه هم بشوراند و در چشم هم دشمن یکدیگر جلوه دهد. در این میان گاو دلیل می&amp;zwnj;آورد که شیر موردی ندارد با او در خشم باشد و شیر با خود استدلال می&amp;zwnj;کند که گاو نمی&amp;zwnj;تواند زورش به او برسد. خود را قانع می&amp;zwnj;کند که اساساً هر نقشه و طرح جنگی باطل است. اما علیرغم این دلایل روشن دمنه با منطقی ظاهر فریب به هر دو نیرنگ می&amp;zwnj;زند. از آنجایی که هر دو در باطن به&amp;zwnj;وسیله&amp;zwnj;ی نقاط ضعفشان کور شده&amp;zwnj;اند نمی&amp;zwnj;توانند از دانششان در جهت عقل که مطرح کردن مشکل است استفاده کنند. به&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان دلیل نقاط ضعف است که دمنه می&amp;zwnj;تواند حیله&amp;zwnj;اش را با موفقیت عملی کند و گاو را به&amp;zwnj;دست شیر نابود کند. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در پنچاتنترا که اصل این قصه آمده حرفی از محاکمه دمنه نیست غیر از آنکه شغال مورد نظر به خواست خودش می&amp;zwnj;رسد و پس از برداشتن مانع گاو به شیر نزدیک می&amp;zwnj;شود، اما در کلیله&amp;zwnj;ودمنه دستش به&amp;zwnj;وساطت پلنگ و مادر خردمند پادشاه رو می&amp;zwnj;شود و به ناچار در زندان پس از محاکمه از گرسنگی می&amp;zwnj;میرد. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;مجازات و مرگ دمنه در واقع مجازات عقلی است که در جهت نفس و خودخواهی فردی شکل گرفته است و جاه&amp;zwnj;طلبی و آزمندی چشم او را کور کرده است. به همین دلیل هم ابن&amp;zwnj;مقفع در ابتدای کتاب در تأیید نکته بالا تأکید می&amp;zwnj;کند: &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;laquo;دیگر باید که چون دانا گشت راهی بر دست گیرد تا از او راحت بیند همچنان&amp;zwnj;که خود را راحت جوید نصیب بهتر و نکو&amp;zwnj;تر به یاران رساند و چنان نسازد که راحت خود در رنج دیگران روا دارد&amp;raquo; (داستان&amp;zwnj;های بیدپای ۵۲). &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img align=&quot;left&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;http://www.zamaaneh.com/pictures-new/TADEKSH03.jpg&quot; /&gt;در داستان&amp;zwnj;های کلیله&amp;zwnj;ودمنه ما با دو جماعت از علما برخورد می&amp;zwnj;کنیم یکی گروه دمنه که زیرکیشان را با آزمندی و حسادت و دنیاخواهی آلوده می&amp;zwnj;کنند و از آن دانش در جهت سود خود و زیان دیگری استفاده می&amp;zwnj;کنند و دیگر گروهی از علما که کلیله نماد آن است. این&amp;zwnj;ها از قدرت کناره&amp;zwnj;گیری می&amp;zwnj;&amp;zwnj;کنند و نمی&amp;zwnj;گذارند که دانششان به آزمندی و حیله&amp;zwnj;گری آلوده شود. این&amp;zwnj;ها خردمندانی هستند که کتاب علم و عملشان را در جهت هم تشخیص داده و تأیید می&amp;zwnj;کند. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;گذشته از اینکه کلیله&amp;zwnj;ودمنه می&amp;zwnj;کوشد با دقت فرق بین عالم بی&amp;zwnj;عمل و عالم با خرد و حکمت را در قصه روشن کند، می&amp;zwnj;کوشد نشان دهد کسی که گول می&amp;zwnj;خورد و بی&amp;zwnj;عقل است در واقع گناهش کمتر از گول&amp;zwnj;زننده نیست. چرا که گول&amp;zwnj;خورنده پیشاپیش خودش را فریب داده و عقل و داناییش را در قضاوت از شرایط به&amp;zwnj;کار نگرفته است. مثالش پدر پیری است که پسر دزدش از او می&amp;zwnj;&amp;zwnj;خواهد در درختی بنشیند و به ناحق برله او شهادت بدهد و حقی را ناحق کند. پیرمرد می&amp;zwnj;داند که کارش اشتباه است و عاقبت کارش تباهی است اما با این وجود گول آزمندی را می&amp;zwnj;خورد و فکر می&amp;zwnj;کند با این کار پسرش را به ثروت می&amp;zwnj;رساند. اما آنچه می&amp;zwnj;کند نتیجه در مرگ خودش و بی&amp;zwnj;آبرویی و مال&amp;zwnj;باختگی پسرش می&amp;zwnj;دهد. &lt;br /&gt;
این نکته که گول&amp;zwnj;خورنده نخست از خود گول می&amp;zwnj;خورد، به بهترین شکل در قصه&amp;zwnj;ی راهب تصویر می&amp;zwnj;شود. در قصه می&amp;zwnj;آید که راهبی از پادشاهی خلعتی دریافت می&amp;zwnj;کند و مردی چشم طمع به آن می&amp;zwnj;دوزد. مرد تنها راهی که برای دزدیدن خلعت می&amp;zwnj;یابد ربودن دل راهب به بهانه&amp;zwnj;ی شاگردی است. وقتی اعتماد راهب را بر می&amp;zwnj;انگیزد لباس او را می&amp;zwnj;دزدد و راهب در جست&amp;zwnj;وجوی دزد به حیله&amp;zwnj;گرانی برمی&amp;zwnj;خورد که عاقبت&amp;zwnj;های متفاوت می&amp;zwnj;یابند و راهب نتیجه می&amp;zwnj;&amp;zwnj;گیرد: &amp;laquo;هیچ&amp;zwnj;کس مباد که بر کسی مکر سگالد که بناچار آن مکر و حیلت به وی باز نگردد&amp;raquo; (داستان&amp;zwnj;های بیدپای ۸۶). در پایان قصه، راهب شهادت می&amp;zwnj;&amp;zwnj;دهد: &amp;laquo;ای قاضی این&amp;zwnj;کار بر خلاف آنست که ترا خبر داده&amp;zwnj;اند و آگاه کرده&amp;zwnj;اند که کالای من دزد نبرد و این روباه را نه آن دو رنگ کشتند و زن بدکاره را نه زهر کشت و این زن را بینی نه آن مرد حجام برید که این همه ما بر خود کردیم&amp;raquo; (داستان&amp;zwnj;های بیدپای ۸۸). &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;یکی دیگر از مثال&amp;zwnj;های بی&amp;zwnj;عقلی داستان خرگوش و دم&amp;zwnj;شکنج است که گربه زاهدنما را قاضی خود می&amp;zwnj;کنند.&amp;nbsp;&lt;br /&gt;
&lt;img align=&quot;left&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;http://www.zamaaneh.com/pictures-new/SHTAGHKD03.jpg&quot; /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در قصه&amp;zwnj;ی مورد نظر خرگوش خانه&amp;zwnj;ی دم&amp;zwnj;شکنج را غصب کرده و وقتی دم&amp;zwnj;شکنج خانه&amp;zwnj;اش را پس می&amp;zwnj;خواهد. خرگوش مقاومت می&amp;zwnj;کند و می&amp;zwnj;گوید باید حکمی انتخاب کنند و دم&amp;zwnj;شکنج صاحب حق پیشنهاد می&amp;zwnj;کند به نزد گربه برای حکمیت بروند. دلیلش هم این است که او باور دارد گربه گیاهخوار و زاهد و قابل اعتماد است. گربه وقتی می&amp;zwnj;بیند که شکار خوبی نزدیک می&amp;zwnj;شود بیشتر تظاهر به عبادت می&amp;zwnj;کند تا زهدش را بیشتر به رخ شکار خود بکشاند و پس از آن به بهانه&amp;zwnj;ی کری آن&amp;zwnj;ها را به نزدیک خود می&amp;zwnj;کشاند و سپس یک لقمه چپشان می&amp;zwnj;کند (داستان&amp;zwnj;های بیدپای ۱٨۴). &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;گذشته از ساده&amp;zwnj;لوحی یکی دیگر از آفات عقل در کلیله&amp;zwnj;ودمنه دهن&amp;zwnj;بینی و ترجیح اجماع بر حکم عقل معرفی می&amp;zwnj;شود. مثالش راهبی است که گوسفندی را به قصد قربانی می&amp;zwnj;خرد و سه دزد که در گوسفندش نظر دارند به او می&amp;zwnj;گویند که سگ است. چون آن&amp;zwnj;ها در قولشان اتفاق دارند راهب باور می&amp;zwnj;-کند که حق با آنهاست چون قول را متوا&amp;zwnj;تر و مکرر شنیده است حتم می&amp;zwnj;کند که نظر خودش خطاست (داستان&amp;zwnj;های بیدپای ۱۸۷). &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;مثال دیگر وقتی است که همه می&amp;zwnj;گویند و درست هم می&amp;zwnj;گویند و عقل فرد هم با مشاهده و تجربه بر درستی آن حکم گواهی می&amp;zwnj;دهد اما با این وجود فرد گول توهم را می&amp;zwnj;خورد و حکم عقل را زیر پا می&amp;zwnj;گذارد. مثالش مردی نجار است که زنش را دوست دارد، می&amp;zwnj;خواهد باور کند که زنش هم او را دوست دارد. زیر تخت می&amp;zwnj;خوابد و همخوابگی زنش را با مردان دیگر تجربه می&amp;zwnj;کند. اما در پایان به جمله&amp;zwnj;ای که زن به قصد فریب او به یکی از عشاقش گفته اعتماد می&amp;zwnj;کند و صبح زن را با بادزدن پاداش می&amp;zwnj;دهد، به این معنا که بادبزن به&amp;zwnj;دست می&amp;zwnj;گیرد و مگس از روی همسرش می&amp;zwnj;راند (داستان&amp;zwnj;ها بیدپای ۱۹۳). قصه می&amp;zwnj;خواهد نشان &amp;zwnj;دهد که نه تنها خشم که شهوت هم کورکننده&amp;zwnj;ی چشم عقل است. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;نمونه دیگرش درازگوشی است که از فرط شهوت جفت شدن با درازگوش ماده گول روباه را می&amp;zwnj;خورد و به نزد شیر&amp;zwnj;گری برای خوراک آورده می&amp;zwnj;شود. شیر در او چنگ می&amp;zwnj;زند و از بی&amp;zwnj;زوری نمی&amp;zwnj;تواند کاری کند و خر فرار می&amp;zwnj;کند. روباه دوباره می&amp;zwnj;رود و خر را می&amp;zwnj;آورد و خر را اینطور قانع می&amp;zwnj;کند که شیر عاشق دلخسته&amp;zwnj;ای است که از فرط عشق تحمل ندارد، خر که شیر ندیده حرف روباه را باور می&amp;zwnj;کند تا جایی که شیر او را دریده و پاره می&amp;zwnj;کند. شیرگر بی&amp;zwnj;زور، قبل از اینکه شکار خود را بخورد او را به روباه وامی&amp;zwnj;گذارد تا برای غسل دستی به آب برساند. روباه هم دل و گوش خر را می&amp;zwnj;خورد. وقتی شیر سراغ عضوهای مورد نظر را می&amp;zwnj;گیرد روباه وجود آن دو عضو را انکار می&amp;zwnj;کند و می&amp;zwnj;گوید اگر این حیوان عقل و دل داشت که شکار نمی&amp;zwnj;شد. از دید کلیله&amp;zwnj;ودمنه کسی که به دلیل غلبه&amp;zwnj;ی کوری مذهبی، آز یا خشم و شهوت، عقل را زیر پا می&amp;zwnj;گذارد به خود همان&amp;zwnj;قدر ظلم کرده که ظالم نسبت به او. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;مثل شهوت، زود خشمی و شتاب در قضاوت نیز یکی دیگر از آفات عقل محسوب می&amp;zwnj;شود که صاحب کلیله&amp;zwnj;ودمنه همه را از آن پرهیز می&amp;zwnj;هد. مثالش راهبی است که به تازگی صاحب فرزند شده و برای او و همسرش کاری پیش می&amp;zwnj;آید و ناچار می&amp;zwnj;شوند کودک را با راسو که دوست سالیان او بوده تنها بگذارند. در این موقع ماری قصد نیش زدن طفل را می&amp;zwnj;کند و راسو او را پاره می&amp;zwnj;کند. به وقت بازگشت راهب، راسو با دهان خونین به نزد او می&amp;zwnj;دود و راهب می&amp;zwnj;پندارد که پسرش را کشته با چوبی او را می&amp;zwnj;کشد و پس از پی بردن به واقعیت حسرت و اندوه می&amp;zwnj;خورد که چرا در قضاوت شتاب کرده است (داستان&amp;zwnj;های بیدپای ۲۱۴).&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;در همین زمینه:&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;http://radiozamaneh.com/node/4726&quot;&gt;::حیله و عقل و حکمت در کلیله و دمنه، نخستین بخش مجموعه مقالات شکوفه تقی پیرامون کلیله و دمنه::&amp;nbsp;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
</description>
     <comments>https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2011/06/17/4727#comments</comments>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/3523">ادبیات کهن</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/1398">شکوفه تقی</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/3522">کلیله و دمنه</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak">خاک</category>
 <pubDate>Fri, 17 Jun 2011 12:39:15 +0000</pubDate>
 <dc:creator />
 <guid isPermaLink="false">4727 at https://archive.radiozamaneh.com</guid>
  </item>
  <item>
    <title>حیله، ‮ ‬عقل و حکمت ‬در کلیله‌و‌دمنه</title>
    <link>https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2011/06/15/4726</link>
    <description>&lt;div class=&quot;fb-social-like-widget&quot;&gt;&lt;fb:like  href=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2011/06/15/4726&quot; send=&quot;false&quot; layout=&quot;box_count&quot; show_faces=&quot;false&quot; width=&quot;500&quot; action=&quot;like&quot; font=&quot;arial&quot; colorscheme=&quot;light&quot;&gt;&lt;/fb:like&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-sartitr&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    بخش نخست مجموعه مقالاتی پیرامون «کلیه و دمنه» از مجموعه جستارهای ادبیات کهن فارسی در دفتر «خاک»        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-nevisandeh&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    شکوفه تقی        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-filefield field-field-maghaleh-image&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    &lt;img  class=&quot;imagefield imagefield-field_maghaleh_image&quot; width=&quot;277&quot; height=&quot;177&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/sites/default/files/shtaghkd01.gif?1308129736&quot; /&gt;        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;p&gt;شکوفه تقی - کلیله&amp;zwnj;ودمنه کتابی است که گردآوردنده&amp;zwnj;ی آن به&amp;zwnj;وسیله&amp;zwnj;ی تماثیل، حکم و امثال می&amp;zwnj;کوشد زندگی خردمندانه را از زندگی نابخردانه تفکیک کند. همچنین به خواننده درس بدهد چگونه با پرهیز از فریب خوردن و فریب دادن عقل را برای صلاح زندگی خود و دیگران انتخاب کند.&lt;/p&gt;
&lt;!--break--&gt;&lt;!--break--&gt;&lt;p&gt;برای اینکه مطلب کاملاً در ذهن خواننده جا بیفتد و مورد فهم پیر و جوان، شاهزاده و عامی قرار گیرد کتاب مورد نظر نخست می&amp;zwnj;کوشد نشان دهد حیله چیست. چه حیله&amp;zwnj;ای و چرا به صواب است و کدام به زیان. دیگر اینکه بی&amp;zwnj;عقلی چیست و چه مضراتی دارد و آفات عقل کدام است. سوم اینکه عقل چیست و شروط رشد و تحقق آن کدام است. برای تعلیم این مراحل صاحب کلیله&amp;zwnj;ودمنه از حکمت که میوه&amp;zwnj;ی خرد و تکامل یافته&amp;zwnj;ی آن است بهره می&amp;zwnj;گیرد تا به خواننده&amp;zwnj;ی خویش نشان دهد چگونه می&amp;zwnj;توان به وسیله&amp;zwnj;ی استفاده درست از عقل، شهوت، غضب و آزمندی را به زیر پا گذاشت، به سعادتمندی رسید. برای اینکه معنای حکمت و حکیم کاملاً در ذهن خواننده جا بیفتد در ابتدای کتاب فصلی می&amp;zwnj;آید به نام باب برزوی طبیب که در آن نشان داده می&amp;zwnj;شود حکمت چیست و حکیم کیست. در واقع با تصویر کامل زندگی برزوی، کتاب درس می&amp;zwnj;دهد منظور از حکیم کیست و چگونه می&amp;zwnj;توان به آن درجه از حکمت رسید. سپس در کل کتاب مرحله به مرحله رسیدن به آن مرتبه را به خواننده تعلیم می&amp;zwnj;دهد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;هدف مقاله&amp;zwnj;ی حاضر این است با کمک تدقیق و تحقیق در تماثیل، امثال، حکم و عبارات مستقیم کلیله&amp;zwnj;ودمنه به درکی که صاحب کلیله&amp;zwnj;ودمنه از تعاریف مورد نظر دارد برسد و آن&amp;zwnj;ها را تبیین، دسته&amp;zwnj;بندی، تفکیک و تعریف نماید. قصد نویسنده&amp;zwnj;ی مقاله آن نیست نتیجه شخصی بگیرد و یا نظر صاحب کتاب را با سایر فیلسوفان مسلمان یا متشرعین و عرفا مقایسه کند. بلکه می&amp;zwnj;کوشد جهان&amp;zwnj;بینی صاحب کتاب را در رابطه با تعریف حیله و عقل و حکمت از مطالب کتاب مورد نظر دریابد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;متونی که در اختیار نویسنده بوده دو ترجمه از کلیله&amp;zwnj;ودمنه یکی &amp;laquo;داستان&amp;zwnj;های بیدپای&amp;raquo; به ترجمه بخاری (حدود سال ۵۴۴) است و دیگری ترجمه نصرالله منشی معروف به کلیله&amp;zwnj;ودمنه بهرامشاهی (حدود سال&amp;zwnj;های ۵۳۸-۵۴۰). علت انتخاب این دو متن همزمانی آن&amp;zwnj;ها در ترجمه و در دست داشتن نسخ کامل و بی&amp;zwnj;غلط بوده است.&amp;nbsp;&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img alt=&quot;&quot; align=&quot;left&quot; src=&quot;http://www.zamaaneh.com/pictures-new/SHTAGHKD03.jpg&quot; /&gt;علت گزینش مفاهیم حیله، عقل و حکمت از جانب نویسنده، باور این نکته است که، در ادبیات فلسفی فارسی نه تنها بین هر یک از سه مفهوم با سه مرحله از رشد نفسانی، عقلانی و روحانی انسان که با نماد حیوان، انسان و پرنده نشان داده می&amp;zwnj;شوند ارتباطی نزدیک وجود دارد که نشان&amp;zwnj;دهنده&amp;zwnj;ی سه مرحله از رشد توانایی&amp;zwnj;های انسانی است. علاوه بر آن تعریفی که کتاب کلیله&amp;zwnj;ودمنه از عقل به طور اخص دارد می&amp;zwnj;تواند تعریف کننده&amp;zwnj;ی جهان&amp;zwnj;بینی نویسنده یا گردآورنده&amp;zwnj;ی آن باشد و برای من درک این جهان&amp;zwnj;بینی و معرفی آن مهم بوده است. مضافاً می&amp;zwnj;خواسته&amp;zwnj;ام بدانم کتابی که عمرش حداقل به دو هزاره می&amp;zwnj;رسد و به همه زبان&amp;zwnj;های زنده&amp;zwnj;ی دنیا ترجمه شده و تأثیری عمیق در فرهنگ شفاهی و کتبی همه&amp;zwnj;ی ملت&amp;zwnj;های جهان گذاشته است، چگونه به درک من از مفاهیم، حیله، عقل و حکمت کمک می&amp;zwnj;کند و چگونه می&amp;zwnj;توان آن را در زندگی روزمره و زندگی علمی به کار بست و با دیگران تقسیم کرد. امید است که این مقاله&amp;zwnj;ی کوچک بتواند حداقل بخشی از منظور را برساند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;نصرالله منشی در تجلیل کتاب کلیله&amp;zwnj;ودمنه می&amp;zwnj;گوید که &amp;laquo;از آن پرفایده&amp;zwnj;تر کتابی نکرده&amp;zwnj;اند بنای ابواب آن بر حکمت و موعظت نهاده&amp;raquo; (بهرامشاهی ۱۹). و هم می&amp;zwnj;گوید که &amp;laquo;آن حکمت&amp;zwnj;ها کان خرد است که هم پادشاهان به آن محتاجند و هم مردم.&amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;١. حیله &lt;br /&gt;
&lt;/strong&gt;الف: چاره&amp;zwnj;اندیشی&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;حیله در کلیله&amp;zwnj;ودمنه در پاره&amp;zwnj;ای موارد در صورت رعایت شرایطی، مثبت تلقی شده و از آن می&amp;zwnj;توان تعبیر به چاره&amp;zwnj;اندیشی، حتی تدبیر و عقل کرد. اما در صورت عدم رعایت آن شرایط فریب، مکر و نیرنگ تلقی شده، امری منفی شمرده می&amp;zwnj;شود. یعنی اگر حیله در راه نیات خیر بکار گرفته شود در کلیله&amp;zwnj;و دمنه ارزش محسوب می&amp;zwnj;شود.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;شکوفه تقی: کلیله&amp;zwnj;ودمنه کتابی است که گردآوردنده&amp;zwnj;ی آن بوسیله&amp;zwnj;ی تماثیل، حکم و امثال می&amp;zwnj;کوشد زندگی خردمندانه را از زندگی نابخردانه تفکیک کند. همچنین به خواننده درس بدهد چگونه با پرهیز از فریب خوردن و فریب دادن عقل را برای صلاح زندگی خود و دیگران انتخاب کند.&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;به همین دلیل وقتی فرد فارغ از آزمندی، قصدی خیر برای خود و جامعه دارد و در عین حال قصد آسیب رساندن به طرف مقابلش را هم ندارد، اما برای رسیدن به خواستش نمی&amp;zwnj;تواند از طریق معمول و متعارف وارد شود، ناچار می&amp;zwnj;شود از حیله استفاده کند و آن حیله در کلیله&amp;zwnj;و&amp;zwnj;دمنه مثبت است. بطور مثال برزوی پزشک اگر در لباس پزشک وارد هند می&amp;zwnj;شد و اعلام می&amp;zwnj;کرد که آمده است کتابی را به ایران ببرد که سال&amp;zwnj;ها دربار ایران در جستجوی آن بوده، کسی به او اجازه&amp;zwnj;ی چنین کاری را نمی&amp;zwnj;داد. پس برزوی با هشیاری راهی را پیدا می&amp;zwnj;کند که کمترین زیان را در بر داشته باشد. بطور مثال نامش را عوض می&amp;zwnj;کند. از مال و ثروت خرج می&amp;zwnj;کند. با جماعت اهل ادب دوستی می&amp;zwnj;کند. به دربار به دلیل فضائلش راه می&amp;zwnj;یابد. بعد کسی را که خزانه&amp;zwnj;دار کتاب است می&amp;zwnj;یابد با او طرح دوستی می&amp;zwnj;ریزد و وقتی دوستی به کمال می&amp;zwnj;رسد، او را از راز خود باخبر می&amp;zwnj;کند. تنها خطری که در اینجا برای فرد خزانه&amp;zwnj;دار می&amp;zwnj;توانست وجود داشته باشد این بود که برزوی پزشک پس از آنکه کتاب را بدست آورد کاری می&amp;zwnj;کرد که دیگران بفهمند و موقعیت خزانه&amp;zwnj;دار را به خطر بیندازند. اما او مراعات کافی را می&amp;zwnj;کند و تا زمان اقامتش در هند نمی&amp;zwnj;گذارد کسی به آن راز پی ببرد. به شهادت قصه کتاب کلیله&amp;zwnj;ودمنه با موفقیت به ایران می&amp;zwnj;رسد و از آنجا به همه&amp;zwnj;ی جهان می&amp;zwnj;رود. بریده&amp;zwnj;ی زیر مثالی از متن کلیله ودمنه است:&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;laquo;چون به نزدیک شهر آمد جامه بگردانید و به زی کسی بر آمد که خبرجوی باشد و ساخت با داناآن و بزرگان و مقدمان آشنایی کردن تا در میان ایشان معروف شد و دل&amp;zwnj;های ایشان به شرافت و لطافت به خود مایل کرد و از آن طرایفی که برده بود هرکسی را می&amp;zwnj;داد تا کار به جایی رسید که سخن وی پیش ملک هند بگفتند&amp;raquo; (داستان&amp;zwnj;های بیدپای۴۳- ۴۲). در این قصه البته حیله&amp;zwnj;ای که برزوی می&amp;zwnj;اندیشد برای نجات جان خود نیست برای انجام یک خدمت فرهنگی برای جامعه است، بی&amp;zwnj;آنکه قصد، آزمندی و یا زیان رساندن باشد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;مثال دیگری که از حیله&amp;zwnj;گری مثبت به منظور کمک به همنوعان در کلیله ودمنه می&amp;zwnj;آید. موضوع کلاغ وزیر است. وقتی بین کلاغان و جغدان جنگ پیش می&amp;zwnj;آید کلاغ وزیر که زیرک و دانا بوده می&amp;zwnj;گوید: &amp;laquo;در این کار زور به کار نمی&amp;zwnj;آید باید حیله&amp;zwnj;ای اندیشید.&amp;raquo; پس به پادشاه پیشنهاد می&amp;zwnj;کند که در مجمعی او را زخمی و خون&amp;zwnj;آلود کند و از آشیانه به زیر بیندازد.&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان شب جغدان قصد حمله به کلاغان را داشتند که کلاغ مجروح را می&amp;zwnj;یابند. کلاغ با درد و ناله از خیانتی که به دلیل دوستی با جغدان در حق او رفته با آن&amp;zwnj;ها می&amp;zwnj;گوید. از سه وزیر پادشاه جغدان یکی حرف او را باور نمی&amp;zwnj;کند چون او را از پیش می&amp;zwnj;شناسد که دانا و زیرک است. از این رو اصرار می&amp;zwnj;کند که دیگران را از اشتباه در آورد. می&amp;zwnj;گوید: &amp;laquo;بر گفتار این کلاغ اعتماد مکنید که صد هزار دشمن آن است که مراد خود را در اظهار عداوت حاصل نتواند کردن اما به دوستی نمودن و نزدیکی جستن مقصود خود برآورد&amp;raquo; (داستان&amp;zwnj;های بیدپای ۱۹۳).&amp;nbsp;&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;شکوفه تقی: در کلیله&amp;zwnj;ودمنه اگر فرد حیله&amp;zwnj;ای بیندیشد که قصدش نجات جان خود از دست ظالمی است، ولو اینکه نتیجه در نابودی ظالم بدهد پسندیده است. مانند داستان مار و زاغی.&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;علیرغم حرف&amp;zwnj;های جغد ناباور همه به کلاغ اعتماد می&amp;zwnj;کنند و به او در دربار جایگاهی والا می&amp;zwnj;دهند. وقتی کلاغ اعتماد پادشاه و درباریان را جلب می&amp;zwnj;کند به نزد کلاغان می&amp;zwnj;پرد و به آن&amp;zwnj;ها خبر می&amp;zwnj;دهد که بومان همه در غاری جمع شده&amp;zwnj;اند. پادشاه کلاغان می&amp;zwnj;گوید که کلاغ&amp;zwnj;ها هیزمی را که در اطراف غار ریخته جمع کنند و بدر غار بیاورند. کلاغ وزیر هم می&amp;zwnj;رود و شراره از آتش چوپانی که مشغول چرا دادن گوسفندانش است می&amp;zwnj;آورد و در هیزم&amp;zwnj;ها می&amp;zwnj;افکند. کلاغ&amp;zwnj;ها به سرعت باید با پرشان در آتش بدمند تا افروخته&amp;zwnj;تر شود. به این ترتیب بومان وقتی از غار بیرون می&amp;zwnj;آیند گرفتار آتش می&amp;zwnj;شوند و بعضی از اثر شعله و برخی از دود آن از بین می&amp;zwnj;روند. پادشاه کلاغ&amp;zwnj;ها از وزیرش می&amp;zwnj;-خواهد: &amp;laquo;مرا از اندازه&amp;zwnj;ی خرد بومان آگاه گردان&amp;raquo; کلاغ می&amp;zwnj;گوید تنها یکی از میان ایشان خردمند بود اما هرچه کرد هیچ کس به او گوش نداد. در قصه می&amp;zwnj;توان دید که وزیر کلاغان در پایان&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان بزرگی و عزتی را از پادشاه می&amp;zwnj;بیند که برزوی از انوشیروان دید. شاه در تحسین کلاغ وزیر می&amp;zwnj;گوید: &amp;laquo;دولت ما از رأی و عقل و تدبیر تو مستغنی نیست که مرد بود که به تنهایی کارهای بزرگ برآورد که به لشگر بسیار و عدت بی&amp;zwnj;شمار برنیاید و تو ازآن جمله&amp;zwnj;ای&amp;raquo; (داستان&amp;zwnj;های بیدپای ۲۰۰). &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;یکی دیگر از انواع حیله که در کلیله&amp;zwnj;ودمنه صریحاً به تدبیر، نه حیله، تعبیر شده داستان خرگوش و فیل است. فیلان آبشخور خرگوشان را تصاحب کرده&amp;zwnj;اند خرگوشان پیش بزرگ&amp;zwnj;تر خرگوشان می&amp;zwnj;روند و از او می&amp;zwnj;خواهند: &amp;laquo;در کار ما نظری بکن و تدبیری بساز&amp;raquo; البته &amp;laquo;تدبیری&amp;raquo; به عقل بزرگ&amp;zwnj;تر خرگوشان نمی&amp;zwnj;رسد. مگر خرگوشی دیگر که نامش پیروز است. او با استفاده از تاریکی شب و ماه شب چهاردهم و انعکاسش که در چشمه دیده می&amp;zwnj;شود، فیل را گول می&amp;zwnj;زند و به او چنان می&amp;zwnj;باوراند که و چشمه به ماه تعلق دارد و او فرستاده&amp;zwnj;ی ماه است و اگر فیلان به آن چشمه نزدیک شوند با ماه طرف خواهند بود. فیلان هم باور می&amp;zwnj;کنند و گرد چشمه دیگر نمی&amp;zwnj;گردند (داستان&amp;zwnj;های بیدپای ۱۸۳).&amp;nbsp;&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img alt=&quot;&quot; align=&quot;left&quot; src=&quot;http://www.zamaaneh.com/pictures-new/SHTAGHKD02.jpg&quot; /&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;یکی دیگر از انواع حیله&amp;zwnj;ها که در کتاب مثبت تلقی می&amp;zwnj;شود چاره&amp;zwnj;ای است که فرد برای نجات جان بوقت آگاهی از خطر می&amp;zwnj;اندیشد. نمونه&amp;zwnj;اش داستان بوزینه و سنگ&amp;zwnj;پشت است. در قصه می&amp;zwnj;آید که دوستیِ بوزینه و سنگ&amp;zwnj;پشت، همسر سنگ&amp;zwnj;پشت را نگران می&amp;zwnj;کند و خواهرخوانده&amp;zwnj;ی زن به او حیله&amp;zwnj;ای می&amp;zwnj;آموزد از این قرار که خود را به مریضی بزند و بعنوان دوای دردش از شوهرش بخواهد که &amp;laquo;دل&amp;raquo; میمونی را برای او بیاورد. سنگ&amp;zwnj;پشت ساده که تنها یک میمون می&amp;zwnj;شناسد، برای&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان او نقشه می&amp;zwnj;کشد که با حیله&amp;zwnj;ای به جزیره&amp;zwnj;ای بکشدش و قلبش را از سینه بیرون بیاورد. بوزینه از رفتار سنگ&amp;zwnj;پشت نر می&amp;zwnj;فهمد خطری در پیش است وقتی با اعتراف سنگ&amp;zwnj;پشت پی به همه چیز می&amp;zwnj;برد، با خود می&amp;zwnj;گوید: &amp;laquo;اکنون جز حیله و مکر دستگیری نمی&amp;zwnj;شناسم&amp;raquo; (بهرامشاهی ۲۴۳). سپس با حیله&amp;zwnj;ای ماهرانه خود را از خطر مرگ نجات می&amp;zwnj;-دهد. او با چاره اندیشی خود به موقع نجات پیدا می&amp;zwnj;کند بی&amp;zwnj;آنکه کسی در ماجرا آسیب ببیند و نهایتاً زن سنگ&amp;zwnj;پشت هم به خواست خودش که در اختیار داشتن شوهر است می&amp;zwnj;رسد. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;نوع دیگر حیله وقتی است که ضعیف برای نجات جان خود از دست ظالم بیندیشد. مثالش قصه&amp;zwnj;ی سه ماهی است که دو تا عاقل و با احتیاط بودند و یکی عاجز. این سه وقتی خبر می&amp;zwnj;شوند که ماهی&amp;zwnj;گیران قصد صید کردنشان را دارند اولی که اهل خرد و تجربه بوده و می&amp;zwnj;دانسته معنای آمدن ماهی&amp;zwnj;گیران چیست، تردید نکرده زود روی آب آمده و فرار می&amp;zwnj;کند بی&amp;zwnj;آنکه وقتی را هدر بدهد. ماهی دوم که کمی سستی کرده بود با آمدن صیادان پی به اشتباه خود می&amp;zwnj;برد و برای نجات جانش حیله&amp;zwnj;ای می&amp;zwnj;اندیشد. یعنی خود را به مردگی زد و جان سالم بدر می&amp;zwnj;برد. سومی که هم غافل از اوضاع بوده و هم عاجز در عمل، می&amp;zwnj;ماند و گرفتار می&amp;zwnj;شود (بهرامشاهی ۱۰۰-۱۰۱). &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در کلیله&amp;zwnj;ودمنه اگر فرد حیله&amp;zwnj;ای بیندیشد که قصدش نجات جان خود از دست ظالمی است، ولو اینکه نتیجه در نابودی ظالم بدهد پسندیده است. مانند داستان مار و زاغی. در این قصه می&amp;zwnj;آید که مار همواره جوجه&amp;zwnj;های پرنده را می&amp;zwnj;خورد و پرنده در فکر است که چشم مار را وقتی که خوابست در آورد. اما دوستش شغال که حیوان حیله&amp;zwnj;گر و دانایی است او را از این کار باز می&amp;zwnj;-دارد می&amp;zwnj;گوید: &amp;laquo;این تدبیر باب خردمندان نیست چه خردمند قصد دشمن بوجهی نکند که در او خطر جان باشد&amp;raquo; (بهرامشاهی ۹۱). در ادامه می&amp;zwnj;آید که &amp;laquo;چون فرد از قوت باز می&amp;zwnj;ماند بنای کارش را می&amp;zwnj;بایست بر حیله بنهد&amp;raquo; (بهرامشاهی ۹۱). در همین رابطه شغال به کلاغ یاد می&amp;zwnj;دهد طلایی را بردارد و مردم را به دنبال خود بکشاند و آن طلا را بر سر مار بیندازد. کلاغ&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان کار را می&amp;zwnj;کند و مردم با چوب و چماق مار را از پای در می&amp;zwnj;آورند. در پایان قصه تأکید می&amp;zwnj;شود که &amp;laquo;آنچه به حیلت توان کرد بقوت ممکن نباشد&amp;raquo; (بهرامشاهی ۹۴). این قصه نشان می&amp;zwnj;دهد که برای از پای در آوردن دشمن و نجات باید حیله&amp;zwnj;ای اندیشید که بی&amp;zwnj;نیاز از زور و قوای بدنی باشد و فرد به خطر نیفتد. از آنجایی که حیله اندیشی با ضعف قوای جسمانی و حفظ حیات ارتباط مستقیم دارد در کتاب بهترین حیله آنست که کمترین نیاز را به قوای بدنی داشته باشد و بیشترین تأثیر را. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;به این وسیله کلیله&amp;zwnj;ودمنه به فردی که فاقد توانایی است و در معرض خطر تهاجم و آسیب قرار دارد یاد می&amp;zwnj;دهد چگونه با دشمنش بجنگد که پیروز شود. یکی از راه&amp;zwnj;ها این است که از نقطه ضعف حریفش باخبر باشد و با محاسبات دقیق به جنگ او برود. بطور مثال در قصه&amp;zwnj;ی شیر و خرگوش نقطه ضعف شیر خود بزرگ بینی و باورش از قدرت خودش است و نمی&amp;zwnj;تواند باور کند که کسی می&amp;zwnj;تواند روی دست او بلند شود و یا خرگوشی ناچیز بتواند به او کلک بزند. همین حماقت و بی&amp;zwnj;خبری شیر است که دست خرگوش را باز می&amp;zwnj;گذارد تا کلک او را با حیله&amp;zwnj;ای ساده بکند. به این ترتیب در کلیله&amp;zwnj;ودمنه به ضعیف تعلیم داده می&amp;zwnj;شود که حیله را با مآل&amp;zwnj;اندیشی و تدبیر تؤام کند تا برای او عواقب بدی نداشته باشد: &amp;laquo;ای پسر بسا حیلت که بر محتال وبال گردد و مبادا که مکر تو چون مکر غوک شود&amp;raquo; (بهرامشاهی ۱٢٧). قصه از این قرار است که غوکی در کنار مار زندگی می&amp;zwnj;کند و مار بچه&amp;zwnj;ی غوک را می&amp;zwnj;خورد. غوک با خرچنگی دوست است، درددلش را به او می&amp;zwnj;گوید و خرچنگ در جواب او را راهنمائی می&amp;zwnj;کند که: &amp;laquo;با دشمن غالب توانا جز به مکر دست نتوان یافت&amp;raquo; (بهرامشاهی ١٢٧). به او می&amp;zwnj;گوید که راسویی در آن نزدیکی زندگی می&amp;zwnj;کند که دشمن مار است. به او یاد می&amp;zwnj;دهد که ماهی فراوان بگیرد و از سوراخ راسو تا سوراخ مار بچیند. راسو در پایان مار را می&amp;zwnj;خورد. و وقتی دیگر ماهیی نمی&amp;zwnj;یابد بچه&amp;zwnj;های سنگ&amp;zwnj;پشت را هم می&amp;zwnj;خورد.&lt;/p&gt;
</description>
     <comments>https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2011/06/15/4726#comments</comments>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/3521">ادبیات کهن فارسی</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/1398">شکوفه تقی</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/3522">کلیله و دمنه</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak">خاک</category>
 <pubDate>Wed, 15 Jun 2011 09:22:17 +0000</pubDate>
 <dc:creator />
 <guid isPermaLink="false">4726 at https://archive.radiozamaneh.com</guid>
  </item>
  </channel>
</rss>