<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?><rss version="2.0" xml:base="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/3241/all" xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/">
  <channel>
    <title>بهمن شعله‌ور</title>
    <link>https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/3241/all</link>
    <description></description>
    <language>fa</language>
          <item>
    <title>و آن شمایل روی سکه‌ها</title>
    <link>https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2011/09/16/6954</link>
    <description>&lt;div class=&quot;fb-social-like-widget&quot;&gt;&lt;fb:like  href=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2011/09/16/6954&quot; send=&quot;false&quot; layout=&quot;box_count&quot; show_faces=&quot;false&quot; width=&quot;500&quot; action=&quot;like&quot; font=&quot;arial&quot; colorscheme=&quot;light&quot;&gt;&lt;/fb:like&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-sartitr&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    رمان بی‌لنگر به شکل داستان دنباله‌دار در رادیو زمانه        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-nevisandeh&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    بهمن شعله‌ور        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-filefield field-field-maghaleh-image&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    &lt;img  class=&quot;imagefield imagefield-field_maghaleh_image&quot; width=&quot;250&quot; height=&quot;170&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/sites/default/files/bahmshodj01_0.jpg?1316157856&quot; /&gt;        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;p&gt;بهمن شعله&amp;zwnj;ور، بی&amp;zwnj;لنگر، بخش دوم و پایانی فصل چهاردهم: درست آن&amp;zwnj;وقت بود که فهمیدم چرا عمو جلال نمی&amp;zwnj;تواند بگذارد من برگردم و خودم را با عجله به کشتن بدهم. این قضیه خیلی او را به یاد اسکندر می&amp;zwnj;انداخت. احساسات کهنه را دوباره در او برمی&amp;zwnj;انگیخت. آن شکاف کهنه را دوباره بازمی&amp;zwnj;کرد. تمامیت او، هویت او را مورد سئوال قرار می&amp;zwnj;داد.&lt;/p&gt;
&lt;!--break--&gt;&lt;!--break--&gt;&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;(راست بود که او دیگر دست راست شاه نبود. حالا شاه&amp;zwnj;ها و شیخ&amp;zwnj;ها و امیرهای دنیا برای او کار می&amp;zwnj;کردند، از او کمک می&amp;zwnj;خواستند تا نفتشان را از دریا&amp;zwnj;ها بگذراند، برای هواپیما&amp;zwnj;هاشان لوازم یدکی فراهم کند، به تانک&amp;zwnj;هاشان مهمات برساند، شکم سرباز&amp;zwnj;هاشان را سیر کند.) بحث عمو جلال به&amp;zwnj;راستی با من نبود. با اسکندر بود. با اسکندر هم نبود، بلکه با شبح هویت گذشته خودش بود. دلم برایش سوخت. احساس کردم که باید در این کار ارضایش کنم، به&amp;zwnj;خاطر خود او، به&amp;zwnj;خاطر اسکندر.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;گفتم &amp;laquo;عمو جلال. این تصمیم اولین عمل وجودی اصیل زندگی منه.&amp;raquo; &lt;br /&gt;
آن طرف خط سکوت مطلق بود. فکر کردم صدای قورت دادن آب دهن عمو جلال را شنیدم. &lt;br /&gt;
با لحنی مردد گفت &amp;laquo;یه دفعه دیگه بگو.&amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;من جمله&amp;zwnj;ام را اصلاح کردم. &amp;laquo;چه من تصمیم بگیرم که برگردم، چه تصمیم بگیرم که برنگردم، این شاید اولین تصمیم زندگیمه که خودم گرفته&amp;zwnj;م. خودم، متوجه منظورم می&amp;zwnj;شین؟ نه چون به بابا قول داده بودم، نه چون به مادرجون قول داده بودم، نه چون به شما قول داده بودم، یا به اسکندر، یا به سیروس، یا به سام یا به یک کس دیگه، مرده یا زنده.&amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پرسید &amp;laquo;سام کیه؟&amp;raquo; &lt;br /&gt;
گفتم &amp;laquo;یک استعاره&amp;zwnj;اس. بعضی&amp;zwnj;ها می&amp;zwnj;گن فلان و بهمان. من می&amp;zwnj;گم سام.&amp;raquo; &lt;br /&gt;
گفت &amp;laquo;فهمیدم.&amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;img alt=&quot;&quot; align=&quot;middle&quot; src=&quot;http://radiozamaneh.com/sites/default/files/bilklfar.gif&quot; /&gt;من مثل آدمیم که کلید درشو گم کرده، اما انقدر از تاریکی می&amp;zwnj;ترسیده که به&amp;zwnj;جای اینکه توی تاریکی، اونجا که کلیدو گم کرده، دنبالش بگرده، رفته توی روشنایی می&amp;zwnj;گرده، جایی که می&amp;zwnj;دونه کلیدی نیست.&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;&amp;laquo;حرفی که من دارم اینه، که صرف&amp;zwnj;نظر از اینکه چه تصمیمی بگیرم، که برگردم یا برنگردم، اونجا بمونم یا برگردم اینجا، این اولین باریه که در زندگی خودم یک تصمیم گرفته&amp;zwnj;م. و سه روز برای این کار وقت زیادی نیست، هست؟&amp;raquo; &lt;br /&gt;
گفت &amp;laquo;دست&amp;zwnj;کم حرفات داره یه خورده قابل فهم می&amp;zwnj;شه. اون کلمات قلمبه&amp;zwnj;ای که قبلاً به&amp;zwnj;کار بردی چی بود؟&amp;raquo; &lt;br /&gt;
&amp;laquo;اولین عمل وجودی اصیل زندگیم.&amp;raquo; &lt;br /&gt;
گفت &amp;laquo;آره همونا! معنی اون جمله اینه؟ که خودت به اراده خودت یه تصمیم بگیری؟&amp;raquo; &lt;br /&gt;
گفتم &amp;laquo;کم و بیش.&amp;raquo; &lt;br /&gt;
&amp;laquo;و اولین تصمیم وجودی زندگیت باید تصمیمی باشه که احتمالاً به کشتنت بده؟ نمی&amp;zwnj;شه یه تصمیم سبک&amp;zwnj;تری باشه، یه چیزی که فقط یه دستی، یه پایی ازت بشکنه؟ اسکی، کوهنوردی، پرواز بدون موتور، چیزی از این قبیل؟&amp;raquo;&lt;br /&gt;
دیدم تیرم به&amp;zwnj;جای ریسمون به آسمون خورده. باید زور بیشتری می&amp;zwnj;زدم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;گفتم &amp;laquo;عمو جلال. بذارین دومرتبه سعی کنم. من ۳۳ ساله نتونسته&amp;zwnj;م هیچ کاری به اراده خودم بکنم، چون همیشه داشتم کارهای دیگه&amp;zwnj;ای می&amp;zwnj;کردم که به یک آدم دیگه قول داده بودم، مرده یا زنده. تمام عمرم من دویده&amp;zwnj;م که از اونجائی که هستم فرار کنم، فقط واسه اینکه برم یک جای دیگه، چونکه به یک نفر قول داده بودم. در طول این جریان یک جائی از قافله عقب موندم. مدتیه سعی می&amp;zwnj;کنم ببینم کجا از قافله عقب موندم. و بهترین حدسی که می&amp;zwnj;تونم بزنم اینه که یک جایی اونجا، مدت&amp;zwnj;ها پیش. من مثل آدمیم که کلید درشو گم کرده، اما انقدر از تاریکی می&amp;zwnj;ترسیده که به&amp;zwnj;جای اینکه توی تاریکی، اونجا که کلیدو گم کرده، دنبالش بگرده، رفته توی روشنایی می&amp;zwnj;گرده، جایی که می&amp;zwnj;دونه کلیدی نیست. اگه من برگردم، نمی&amp;zwnj;دونم دنبال چی می&amp;zwnj;گردم، نمی&amp;zwnj;دونم چی پیدا می&amp;zwnj;کنم، نمی&amp;zwnj;دونم چه خطرهایی متوجهمه، اما شاید فهمیدن همین مطلب اون کلیدی باشه که دارم دنبالش می&amp;zwnj;گردم.&amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;مدتی دراز به سکوت گذشت. پول تلفن را من نمی&amp;zwnj;دادم. اما اگر هم من می&amp;zwnj;دادم، از این سکوت ناراحت نمی&amp;zwnj;شدم. فصیح&amp;zwnj;ترین سکوتی بود که در عمرم شنیده بودم. عمو جلال آدمی نبود که دنبال کلمات بگردد. وقتی دوباره شروع به صحبت کرد، سئوالش سئوال دیگری بود.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;با لحنی که دیگر مبارزطلبانه نبود گفت &amp;laquo;و مرده&amp;zwnj;ها باید صبر کنن تا اینکه تو تصمیم وجودی اصیلتو بگیری؟&amp;raquo; &lt;br /&gt;
گفتم &amp;laquo;مطمئنم اهمیتی نمی&amp;zwnj;دن. مدت درازی من واسه مرده&amp;zwnj;ها صبر کرده&amp;zwnj;م. حالا بذارین یک کمی اونا واسه من صبر کنن.&amp;raquo; &lt;br /&gt;
پرسید &amp;laquo;پول چقدر داری؟&amp;raquo; &lt;br /&gt;
حالا می&amp;zwnj;دانستم که بحث را برده&amp;zwnj;ام. هم برای اسکندر، هم برای خودم. این همیشه استدلال آخر عمو جلال بود، وقتی&amp;zwnj; که استدلال دیگری نداشت. وقتی می&amp;zwnj;خواست مثمر ثمر باشد، به آدم پول پیشکش می&amp;zwnj;کرد. اما وقتی که استدلال بهتری نداشت هم همین کار را می&amp;zwnj;کرد. هر دو پیشکشی یکسان نبودند. اما آدم را یکسان آزرده می&amp;zwnj;کردند. اگر پول را قبول می&amp;zwnj;کردی آزرده می&amp;zwnj;شدی. اگر نمی&amp;zwnj;کردی آزرده می&amp;zwnj;شدی. اگر آن را می&amp;zwnj;گرفتی احساس بدی می&amp;zwnj;کردی. اگر نمی&amp;zwnj;گرفتی احساس بدی می&amp;zwnj;کردی. انگار که پول عمو جلال با گناه رنگ شده بود. چه تو به آن می&amp;zwnj;خوردی، چه آن به تو می&amp;zwnj;خورد، حال تو بد می&amp;zwnj;شد، بازنده از بازی بیرون می&amp;zwnj;آمدی.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اگر از عمو جلال می&amp;zwnj;پرسیدی آیا دو تا اسکناس پنجی برای خرد کردن یک اسکناس دهی دارد، یا اگر این سئوال را از کس دیگری در گوش&amp;zwnj;رس عمو جلال می&amp;zwnj;کردی، کیف پولش را درمی&amp;zwnj;آورد، یک اسکناس صدی به سویت می&amp;zwnj;انداخت، و می&amp;zwnj;گفت &amp;laquo;بیا. این یه صدیه. توی بانک خوردش کن،&amp;raquo; که مشکل را حل نمی&amp;zwnj;کرد. اگر می&amp;zwnj;پرسیدی نزدیک&amp;zwnj;ترین بانک یا نزدیک&amp;zwnj;ترین دفتر امریکن اکسپرس کجاست، واکنش فوری عمو جلال آن بود که دستش را به سوی کیف پولش ببرد. اگر در گوش&amp;zwnj;رس عمو جلال صحبت از چیزی می&amp;zwnj;کردی که به پول ربط داشت، فکر می&amp;zwnj;کرد که مطلب به&amp;zwnj;او مربوط می&amp;zwnj;شود. مثل این بود که در حضور قیصر بپرسی شمایل چه کسی روی سکه&amp;zwnj;هاست. و اگر به تو پول پیشکش می&amp;zwnj;کرد، چون فکر می&amp;zwnj;کرد منظورت آن بوده، یا بهش برمی&amp;zwnj;خورد چون فکر می&amp;zwnj;کرد منظور دیگری داشتی، تو هیچ شانس بردن نداشتی. و وقتی پول پیشکش می&amp;zwnj;کرد، اگر می&amp;zwnj;گرفتی تو آزرده می&amp;zwnj;شدِی، و اگر نمی&amp;zwnj;گرفتی به او برمی&amp;zwnj;خورد. و آنجا هم هیچ شانس بردن نداشتی. و اگر شازده خانوم&amp;zwnj;ها، شنگول و منگول، آن دور و بر بودند قضیه صد مرتبه بد&amp;zwnj;تر بود. چون همیشه اصرار داشتند که اظهار نظری بکنند، و می&amp;zwnj;توانستند همه چیز را آب و تاب بدهند، و از کاهی کوهی بسازند و از فنجان آبی دریایی. و عمو جلال آن&amp;zwnj;ها را می&amp;zwnj;پرستید.&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;img alt=&quot;&quot; align=&quot;middle&quot; width=&quot;200&quot; height=&quot;136&quot; src=&quot;http://www.radiozamaneh.com/sites/default/files/imagecache/maghaleh_image/amjalshol01_0.jpg&quot; /&gt;اگر در گوش&amp;zwnj;رس عمو جلال صحبت از چیزی می&amp;zwnj;کردی که به پول ربط داشت، فکر می&amp;zwnj;کرد که مطلب به&amp;zwnj;او مربوط می&amp;zwnj;شود. مثل این بود که در حضور قیصر بپرسی شمایل چه کسی روی سکه&amp;zwnj;هاست.&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;اگر در هلسینکی بودی و به عمو جلال در پاریس تلفن می&amp;zwnj;کردی تا سلامی بکنی، و اگر در هلسینکی بودی و به او در پاریس تلفن نمی&amp;zwnj;کردی تا سلامی بکنی، فوق&amp;zwnj;العاده ناخشنود می&amp;zwnj;شد، بلافاصله می&amp;zwnj;پرسید &amp;laquo;کی می&amp;zwnj;آی پیش من؟&amp;raquo; اگر من و من می&amp;zwnj;کردی، یا بهانه می&amp;zwnj;آوردی که وقت نداری، یا برای یک کنفرانس سه روزه آمده&amp;zwnj;ای، یا مرخصی نداری، یا باید به دانشگاه برگردی، یا باید برگردی سر کار، یا با پرواز چار&amp;zwnj;تر آمده&amp;zwnj;ای، یا هر بهانه دیگر، آخرین حرف او بود: &amp;laquo;خرجش چقدر می&amp;zwnj;شه؟&amp;raquo; یا &amp;laquo;پرواز کن، پولشو من می&amp;zwnj;دم،&amp;raquo; یا &amp;laquo;با کونکورد بیا!&amp;raquo; وقت تو مهم نبود. نقشه&amp;zwnj;های تو مهم نبود. کار تو مهم نبود. مرخصی تو مهم نبود. بگذر از آنکه بخواهی توضیح بدهی که دوست دخترت همراهت هست، که هر شب بغلت می&amp;zwnj;خوابد، و دلش می&amp;zwnj;خواهد در تمام طول سفر هر شب بغلت بخوابد. در خانه&amp;zwnj;های عمو جلال، حتی اگر می&amp;zwnj;گذاشتند زنی با خودت ببری که زنت نباشد، توی یک رختخواب نمی&amp;zwnj;خوابیدید.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;می&amp;zwnj;گفت &amp;laquo;با کونکورد بیا!&amp;raquo; صرفنظر از آنکه کونکورد آنجا پرواز می&amp;zwnj;کرد یا نه. و وقتی بلیط هواپیما، یا پول آن، یا چک را قبول می&amp;zwnj;کردی احساس حقارت می&amp;zwnj;کردی، احساس می&amp;zwnj;کردی خودت را فروخته&amp;zwnj;ای، احساس می&amp;zwnj;کردی که در این معامله خیلی ضرر کرده&amp;zwnj;ای، حتی اگر شازده خانوم&amp;zwnj;ها، شنگول و منگول، آنجا نبودند که برایت پشت چشم نازک کنند که بابا جونشون باز برای تو مثمر ثمر شده. و اگر بلیط را قبول نمی&amp;zwnj;کردی، لذا نمی&amp;zwnj;توانستی بروی، به عمو جلال بر می&amp;zwnj;خورد. و اگر اصلا تلفن نمی&amp;zwnj;کردی، یکجوری باد به گوش شازده خانوم&amp;zwnj;ها، شنگول و منگول، می&amp;zwnj;رساند که تو در هلسینکی بودی و تلفن نکردی، و آن&amp;zwnj;ها خبر را به باباجونشان می&amp;zwnj;رساندند. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;عمو جلال دوباره پرسید &amp;laquo;پول چقدر داری؟&amp;raquo; &lt;br /&gt;
گفتم &amp;laquo;دو دلار و سی و پنج سنت، پول خورد.&amp;raquo; &lt;br /&gt;
گفت &amp;laquo;یه چک برات می&amp;zwnj;فرستم.&amp;raquo; &lt;br /&gt;
گفتم &amp;laquo;نه، این کارو نمی&amp;zwnj;کنین. من دیگه روی پای خودمم.&amp;raquo; &lt;br /&gt;
با لحنی تفریحی گفت &amp;laquo;با دو دلار و سی و پنج سنت پول خورد؟&amp;raquo; &lt;br /&gt;
گفتم &amp;laquo;بعله. یه جوری سر می&amp;zwnj;کنم.&amp;raquo; &lt;br /&gt;
&amp;laquo;پول بلیط تهرانتم با همون می&amp;zwnj;دی؟&amp;raquo; &lt;br /&gt;
گفتم &amp;laquo;نه! هنوز تصمیم نگرفتم برم. اما اگه تصمیم گرفتم برم، یه فکری براش می&amp;zwnj;کنم.&amp;raquo; &lt;br /&gt;
&amp;laquo;و وقتی اونجایی چی خرج می&amp;zwnj;کنی؟ با جنگ و تورم و اون چیزا، چک ماهیونه سپرده امانی بابات پول نون پنج روزتم نمی&amp;zwnj;شه.&amp;raquo; &lt;br /&gt;
گفتم &amp;laquo;آره، می&amp;zwnj;دونم. یه فکری هم باید واسه اون بکنم.&amp;raquo; &lt;br /&gt;
&amp;laquo;تلفن چند تا از بر و بچه هامو اونجا بهت می&amp;zwnj;دم که کمکت کنن.&amp;raquo; &lt;br /&gt;
گفتم &amp;laquo;نه، ممنونم. اگه سلامی بخواین بهشون برسونم، با کمال میل. اما کمک نه، لطفاً.&amp;raquo; &lt;br /&gt;
گفت &amp;laquo;می&amp;zwnj;خوای تک رو بشی، آره؟&amp;raquo; &lt;br /&gt;
گفتم &amp;laquo;آره.&amp;raquo; &lt;br /&gt;
گفت &amp;laquo;مثل اسکندر؟&amp;raquo; &lt;br /&gt;
گفتم &amp;laquo;تک رو مثل اون؟ آره. اما نه از اون راهی برم که اون رفت.&amp;raquo; &lt;br /&gt;
گفت &amp;laquo;خوش شانس باشی!&amp;raquo; مطمئنم که این حرف را صمیمانه می&amp;zwnj;زد. و مطمئنم که من هم خیلی به شانس احتیاج داشتم.&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بعد از آنکه عمو جلال تلفن را قطع کرد یک دوش آب سرد گرفتم. من از دوش آب سرد متنفرم. از دوش طولانی با آب داغ کیف می&amp;zwnj;کنم. اما نمی&amp;zwnj;دانم چرا حالا هوس یک دوش آب سرد کردم. این سومین بار در این آخر هفته بود که به من تلفن می&amp;zwnj;کرد، و فکر کردم آخرین بار. اما اشتباه کرده بودم. به محض آنکه از زیر دوش درآمدم، دوباره تلفن زنگ زد. به ساعتم نگاه کردم. ساعت دو و ربع بعد از نصفه شب بود. عمو جلال تنها آدمی است که آن وقت شب تلفن می&amp;zwnj;کند. گویی هرگز نمی&amp;zwnj;داند هیچ کجای دنیا چه ساعتی است، به جز آنجایی که او هست. و با پولی که او برای تلفن راه دور می&amp;zwnj;دهد، و با کارهایی که او برای آدم می&amp;zwnj;کند، چه کسی است که شکایت کند؟ &lt;br /&gt;
پرسید &amp;laquo;چکار داری می&amp;zwnj;کنی؟&amp;raquo; &lt;br /&gt;
گفتم &amp;laquo;همین الان یه دوش آب سرد گرفتم.&amp;raquo; &lt;br /&gt;
پرسید &amp;laquo;مستی؟&amp;raquo; &lt;br /&gt;
گفتم &amp;laquo;نه. بر خلاف معمول هوش هوشم. و خنده&amp;zwnj;دار اینه که امشب هر چی بیشتر ویسکی می&amp;zwnj;خورم بیشتر هوش می&amp;zwnj;شم.&amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;خودم از حرف خودم تعجب کردم. همیشه سعی کرده بودم تا حد امکان معایبم را، یا دست&amp;zwnj;کم آنچه را که او عیب می&amp;zwnj;دانست، از عمو جلال پوشیده نگه دارم. و مشروبخواری را او عیب می&amp;zwnj;دانست. در واقع، هرگز پیش از آن مشروب&amp;zwnj;خواریم را پیش او اعتراف نکرده بودم. اما ناگهان احساس کردم که به تخم چپم هم نیست که عمو جلال چه چیزی را عیب می&amp;zwnj;داند یا نمی&amp;zwnj;داند. فکر می&amp;zwnj;کنم اگر در آن لحظه در رختخواب مشغول جماع بودم، و او می&amp;zwnj;پرسید چکار دارم می&amp;zwnj;کنم، بهش می&amp;zwnj;گفتم دقیقاً دارم چکار می&amp;zwnj;کنم و در چه حالتی. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;img alt=&quot;&quot; align=&quot;middle&quot; src=&quot;http://radiozamaneh.com/sites/default/files/bilengshlbf02.jpg&quot; /&gt;اون چیزی که من در فقرا دوست دارم اینه که اون&amp;zwnj;ها فقط می&amp;zwnj;تونن خودشون رو پیشکش کنن. و اون چیزی که در خیلی پولدار&amp;zwnj;ها ازش متنفرم اینه که هیچوقت خودشون رو پیشکش نمی&amp;zwnj;کنن.&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;گفت &amp;laquo;یه سئوال باید ازت بکنم.&amp;raquo; &lt;br /&gt;
گفتم &amp;laquo;دارم گوش می&amp;zwnj;دم.&amp;raquo; &lt;br /&gt;
گفت &amp;laquo;یه جواب کاملاً رک و راست می&amp;zwnj;خوام.&amp;raquo; &lt;br /&gt;
گفتم &amp;laquo;بهتون می&amp;zwnj;دم.&amp;raquo; از لحن سرد و بی&amp;zwnj;احساس صدای خودم تعجب کردم. فکر نمی&amp;zwnj;کنم هرگز با چنین لحنی با عمو جلال صحبت کرده بودم. فکر نمی&amp;zwnj;کنم کسی را بشناسم که هرگز با چنین لحنی با عمو جلال صحبت کرده باشد. &lt;br /&gt;
پرسید &amp;laquo;راستی از آدم&amp;zwnj;های خیلی پولدار متنفری؟&amp;raquo; &lt;br /&gt;
گفتم &amp;laquo;آره.&amp;raquo; &lt;br /&gt;
&amp;laquo;چرا؟&amp;raquo; &lt;br /&gt;
&amp;laquo;چون منو یاد آدم&amp;zwnj;هایی می&amp;zwnj;اندازن که خیلی فقیرن، خیلی گشنه&amp;zwnj;&amp;zwnj;ن، خیلی سردشونه، و خیلی تحقیر شده&amp;zwnj;ن.&amp;raquo; &lt;br /&gt;
گفت &amp;laquo;حتی اون آدم&amp;zwnj;های خیلی پولداری که کمک می&amp;zwnj;کنن به اون&amp;zwnj;هایی که خیلی فقیرن، خیلی گشنه&amp;zwnj;ن، خیلی سردشونه، و خیلی تحقیر شده&amp;zwnj;ن؟&amp;raquo; &lt;br /&gt;
گفتم &amp;laquo;اون&amp;zwnj;ها وقتی این کار رو می&amp;zwnj;کنن، بیش از همه آدم رو تحقیر می&amp;zwnj;کنن. معمولاً اون چیزی رو که به آدم می&amp;zwnj;دن برای خودشون ارزشی نداره، اما در برابرش می&amp;zwnj;خوان همه چیز آدمو بگیرن. خیال می&amp;zwnj;کنن آدمو خریده&amp;zwnj;ن.&amp;raquo; &lt;br /&gt;
پرسید &amp;laquo;و اونایی که این کارو نمی&amp;zwnj;کنن چی؟&amp;raquo; &lt;br /&gt;
گفتم &amp;laquo;هرگز یا خیلی پولدار نمی&amp;zwnj;شن یا خیلی پولدار نمی&amp;zwnj;مونن. تایمون اهل آتن شکسپیر رو خونده این؟&amp;raquo; &lt;br /&gt;
گفت &amp;laquo;نه.&amp;raquo; &lt;br /&gt;
گفتم &amp;laquo;منم فکر نمی&amp;zwnj;کردم خونده باشین. به هر حال هیچ دلیلی وجود نداره که کسی خیلی پولدار باشه.&amp;raquo; &lt;br /&gt;
پرسید &amp;laquo;تقصیر مرگ اسکندرو به گردن من می&amp;zwnj;دونی؟&amp;raquo; &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;گفتم &amp;laquo;نه. مرگ اسکندر ارتباطی به شما نداشت. شما دلتون می&amp;zwnj;خواد خیال کنین که مرگ اسکندر به شما ارتباط داشت، که زندگی اسکندر به شما ارتباط داشت، که هر کاری که اسکندر می&amp;zwnj;کرد به شما ارتباط داشت. شما دلتون می&amp;zwnj;خواد خیال کنین که هر کاری که هر کی می&amp;zwnj;کنه به شما ارتباط داره.&amp;raquo; &lt;br /&gt;
گفت &amp;laquo;من اسکندرو اونی که بود کردم. اون راه منو دنبال کرد.&amp;raquo; &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;گفتم &amp;laquo;شما هیچکسی رو اونی که بود نکردین. اسکندر و شما چند صباحی با هم از یک راه رفتین. بعد اسکندر به راه خودش رفت و اونی شد که بود. و شما براه خودتون رفتین و اونی شدین که هستین.&amp;raquo; &lt;br /&gt;
پرسید &amp;laquo;و اونی که من هستم چیه؟&amp;raquo; &lt;br /&gt;
&amp;laquo;خودتون نمی&amp;zwnj;دونین چی هستین؟&amp;raquo; &lt;br /&gt;
گفت &amp;laquo;چرا، می&amp;zwnj;دونم. می&amp;zwnj;خواستم بدونم تو فکر می&amp;zwnj;کنی من چی هستم.&amp;raquo; &lt;br /&gt;
گفتم &amp;laquo;راستش اگه شما خودتون می&amp;zwnj;دونین چی هستین نباید هیچ باکی داشته باشین که من چی فکر می&amp;zwnj;کنم هستین. نباید هیچ باکیتون باشه که کی چی فکر می&amp;zwnj;کنه هستین.&amp;raquo; &lt;br /&gt;
باز اصرار کرد: &amp;laquo;اسکندر و من عین هم بودیم.&amp;raquo; &lt;br /&gt;
گفتم &amp;laquo;اشتباه می&amp;zwnj;کنین. سیروس و شما عین همین. هر دوتون می&amp;zwnj;خرین و می&amp;zwnj;فروشین، هر دوتون نیاز دارین که همه دوستتون داشته باشن، و هردوتون بد جوری می&amp;zwnj;خواین که همه مردم کارهاتون رو بپسندن.&amp;raquo; &lt;br /&gt;
پرسید &amp;laquo;و اسکندر چی؟&amp;raquo; &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;گفتم &amp;laquo;اون یه دیدی داشت، یه رویایی داشت. غلط یا درست، یه رویایی داشت. و قیمت اونو با جون خودش پرداخت. شما در تمام عمرتون قیمت هیچ چیز رو، با هیچ چیز، با هیچ چیز بدرد بخوری، نپرداختین. و خیال می&amp;zwnj;کنین که دنیا رو خریدین. و زنتون خیال می&amp;zwnj;کنه که دنیا رو خریده. و دختراتون خیال می&amp;zwnj;کنن که دنیا رو خریدن. اگه شما کسی رو ساختین، اونا رو ساختین. تا این حد حرفتونو تصدیق می&amp;zwnj;کنم.&amp;raquo; &lt;br /&gt;
گفت &amp;laquo;از من متنفری، نیست؟&amp;raquo; &lt;br /&gt;
گفتم &amp;laquo;نه! یه وقتی بهتون عشق و علاقه داشتم. حالا دیگه برام بی&amp;zwnj;تفاوتین. حالا دیگه هیچی ندارین که من بخوام داشته باشم.&amp;raquo; &lt;br /&gt;
گفت &amp;laquo;راستی تصمیم گرفتی تمام پل&amp;zwnj;هاتو پشت سرت بسوزونی، نه؟&amp;raquo; &lt;br /&gt;
گفتم &amp;laquo;اونجایی که شما هستین، من دیگه پل لازم ندارم. چون دیگه از اون رودخونه، در اون نقطه، نمی&amp;zwnj;گذرم.&amp;raquo; &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;با لحنی طعن&amp;zwnj; آمیز گفت &amp;laquo;دیگه فکر نمی&amp;zwnj;کنی هیچوقت به کمک من احتیاج داشته باشی، نه؟&amp;raquo; &lt;br /&gt;
گفتم &amp;laquo;اینجاس که من و شما حرف همدیگه رو نمی&amp;zwnj;فهمیم. شما خیال می&amp;zwnj;کنین خیلی زیاد به من دادین، و برای هیچی. من فکر می&amp;zwnj;کنم شما خیلی کم به من دادین، و در برابرش خیلی زیاد از من گرفتین. اینجاس که خیلی پولدار&amp;zwnj;ها از قافله عقب می&amp;zwnj;مونن. شما به من یک مشت چیز دادین، یک مشت شی، یک مشت کاغذ که روش کله شاه&amp;zwnj;ها و رئیس جمهورا رو انداخته بودن، چیزهایی که برای شما ارزشی نداشت؛ و هیچوقت نفهمیدین برای قبول اون&amp;zwnj;ها من چه قیمتی پرداختم، چون هیچوقت نفهمیدین من در مقابلشون به شما چی دادم. بعد دیگه کم کم این چیزا اونقدر واسه من گرون تموم نشدن، چون برام بی&amp;zwnj;تفاوت شدن، چون شما برام بی&amp;zwnj;تفاوت شدین. حساب&amp;zwnj;ها جور در اومدن. شما به من یه چیزایی دادین که ارزشی برای شما نداشت. و من یه چیزایی رو قبول کردم که ارزشی برای من نداشت. با هم بی&amp;zwnj;حساب شدیم. این همون اشتباهی بود که شما با اسکندر هم کردین، وقتی بهش هشدار دادین که ممکنه دیگه نتونین کمکش بکنین، بدون اینکه بفهمین که اون جایی که اون بود، کمکی که شما می&amp;zwnj;تونستین بهش بکنین، براش مفت نمی&amp;zwnj;ارزید. و وقتی توی اون سیاهچال بهش پیشنهاد کمک کردین تا از اونجا درش بیارین، بعد از اون قیمتی که اون پرداخته بود، نشون می&amp;zwnj;داد که هنوزم نمی&amp;zwnj;فهمیدین که برای گرفتن کمکی که شما می&amp;zwnj;تونستین بهش بکنین، اون چه قیمت گزاف&amp;zwnj;تری رو باید می&amp;zwnj;پرداخت.&amp;raquo;&amp;nbsp;&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;گفت &amp;laquo;پس من به تو هیچی ندادم؛ و اون چیزی که من از تو خواستم چی بوده؟ و اون چیزی که تو به من دادی، چی بوده؟&amp;raquo; &lt;br /&gt;
&amp;laquo;اول من هر چی که دادین قبول کردم، با عشق و علاقه. و تمام وجود خودم رو به شما هدیه کردم، با عشق و علاقه. اما شما فکر کردین که تمام وجود من مال شماست، چون که خریدینش. و وقتی من دیدم که شما فرق این دو تا رو نمی&amp;zwnj;دونین، تمام وجود خودمو پس گرفتم، چون هیچی&amp;zwnj;شو نخریده بودین. اون چیزی که من در فقرا دوست دارم اینه که اون&amp;zwnj;ها فقط می&amp;zwnj;تونن خودشون رو پیشکش کنن. و اون چیزی که در خیلی پولدار&amp;zwnj;ها ازش متنفرم اینه که هیچوقت خودشون رو پیشکش نمی&amp;zwnj;کنن. فکر می&amp;zwnj;کنن مردم پولشون رو بیشتر دوست دارن. و همین طور هم هست. فراموش می&amp;zwnj;کنن که قیمت و ارزش یکی نیستن. ارزش از عشق ما ناشی می&amp;zwnj;شه، و از نیاز ما به اون عشق. قیمت اون چیزی است که آدم توی بازار می&amp;zwnj;پردازه. هیچ ارتباطی به عشق نداره.&amp;raquo; &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;laquo;می&amp;zwnj;شه این رو به یه زبون ساده&amp;zwnj;تر بگی، زبونی که یه آدم خیلی پولدار هم بتونه بفهمه؟&amp;raquo; &lt;br /&gt;
گفتم &amp;laquo;آره. ما هر دو خیلی متکبریم. اما من ترجیح می&amp;zwnj;دم یه متکبر خیلی فقیر باشم، تا یه متکبر خیلی پولدار.&amp;raquo; &lt;br /&gt;
گفت &amp;laquo;فکر می&amp;zwnj;کنم توی خانواده برادرم، سیروس تنها آدمیه که عقل سلیم داره.&amp;raquo; کلام آخر او در این مبحث. &lt;br /&gt;
گفتم &amp;laquo;آره. اون قدر هرچی رو که شما دارین، و هر چی رو که هستین، می&amp;zwnj;دونه. اون آدمی است که سخت بهش نیاز دارین. اون هویت شماست. خدا پدر خیلی پولدارا رو بیامرزه که دنیا رو به ارث می&amp;zwnj;برن. آمین.&amp;raquo; کلام آخر من در این مبحث. &lt;br /&gt;
با خودم گفتم، این آخر داستان من و عمو جلال است. غصه میلیون&amp;zwnj;ها پول مشروع یا نامشروع او دیگر با من نبود.&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
</description>
     <comments>https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2011/09/16/6954#comments</comments>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/3794">ادبیات ایران</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/3241">بهمن شعله‌ور</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/3244">بی لنگر</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak">خاک</category>
 <pubDate>Fri, 16 Sep 2011 07:24:17 +0000</pubDate>
 <dc:creator />
 <guid isPermaLink="false">6954 at https://archive.radiozamaneh.com</guid>
  </item>
  <item>
    <title>عمو جلال و شوالیه‌های مالتا</title>
    <link>https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2011/09/14/6898</link>
    <description>&lt;div class=&quot;fb-social-like-widget&quot;&gt;&lt;fb:like  href=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2011/09/14/6898&quot; send=&quot;false&quot; layout=&quot;box_count&quot; show_faces=&quot;false&quot; width=&quot;500&quot; action=&quot;like&quot; font=&quot;arial&quot; colorscheme=&quot;light&quot;&gt;&lt;/fb:like&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-sartitr&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    رمان بی‌لنگر به شکل داستان دنباله‌دار در رادیو زمانه        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-nevisandeh&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    بهمن شعله‌ور        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-filefield field-field-maghaleh-image&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    &lt;img  class=&quot;imagefield imagefield-field_maghaleh_image&quot; width=&quot;250&quot; height=&quot;170&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/sites/default/files/amjalshol01_0.jpg?1316365329&quot; /&gt;        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;p&gt;بهمن شعله&amp;zwnj;ور - عمو جلال کمی پس از کفن و دفن اسکندر از پست دولتیش کناره&amp;zwnj;گیری کرد. هیچکس نمی&amp;zwnj;دانست آیا از نظر شاه افتاد، یا اینکه مرگ اسکندر هویت دوگانه&amp;zwnj;اش را دستخوش بحران دیگری کرد که اجازه نمی&amp;zwnj;داد زندگیش را بنا بر معمول ادامه دهد، یا اینکه موقع را برای آغاز حرفه بازرگانی که مدت&amp;zwnj;ها پیش در نظر گرفته بود مساعد دید.&lt;/p&gt;
&lt;!--break--&gt;&lt;!--break--&gt;&lt;p&gt;اما یک بار دیگر نبوغ خود را در وقت&amp;zwnj;شناسی و استعداد خود را در ابقاء و جستن از خطر نشان داد. با علم به اینکه شانس هیچ کسی در یک دیوان&amp;zwnj;سالاری فاسد برای ابد نمی&amp;zwnj;پاید، سال&amp;zwnj;ها شرکت&amp;zwnj;های ظاهراً مستقل، به ریاست نوچه&amp;zwnj;های خود تأسیس کرده بود، ارتباطات و اعتبارنامه&amp;zwnj;های لازم را برایشان فراهم کرده بود تا بتوانند مناقصه&amp;zwnj;های دولتی دلخواه را به&amp;zwnj;دست آورند، و دوستانش را در پست&amp;zwnj;های حساس دولتی جا داده بود تا بتوانند همه امکانات لازم را برای داد و ستدهای او را فراهم کنند. وقتی پستش را&amp;zwnj;&amp;zwnj; رها کرد برای خودش یک امپراطوری کوچک تجاری و مالی به&amp;zwnj;وجود آورده بود.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اندکی پس از آن خودش و شرکت&amp;zwnj;هایش نماینده&amp;zwnj;های اختصاصی و شرکای شرکت&amp;zwnj;های عظیم بین&amp;zwnj;المللی شده بودند. توانائی و تمایل آن را داشت که در هر زمانی، در هنگام جنگ یا صلح، قحطی و یا سیل، تحریم اقتصادی یا شورش و انقلاب، برای کارمزد ناچیز ده در صد، در هر کجای دنیا، هر کالایی را از هر کسی بخرد و به هر کسی بفروشد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;گاهی پس از آنکه یک داد و ستد از خط زنجیر شرکت&amp;zwnj;های او و از مرزهای گوناگون گذشته بود، کارمزد او بالغ بر چند صد درصد اصل داد و ستد می&amp;zwnj;شد، و قیمت هر چه بود که می&amp;zwnj;شد حساب کرد، به اضافه رشوه&amp;zwnj;ای که به مأموران دولت&amp;zwnj;های گوناگون در سرتاسر دنیا داده شده بود، و همه چیز قانونی&amp;zwnj;تر از فروختن سیب کنار خیابان. هرگز هیچکسی به&amp;zwnj;خاطر کاری که عمو جلال کرده بود به زندان نمی&amp;zwnj;رفت. خیالت از این بابت راحت بود.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;حالا او آن سوی پرچین بود. یک مأمور فاسد دولت نبود، بلکه نیرویی بود که همه دولت&amp;zwnj;ها را فاسد می&amp;zwnj;کرد. تماس&amp;zwnj;ها و نفوذش مرز و مملکت نمی&amp;zwnj;شناخت. بیش از پیش در خارج زندگی می&amp;zwnj;کرد، در قصر&amp;zwnj;ها و خانه&amp;zwnj;های مجلل و مستحکمی که در همه جای دنیا داشت، اما بیشتر در ساحل جنوب فرانسه. با جت شخصی یا یات شخصی خودش سفر می&amp;zwnj;کرد. تلفن&amp;zwnj;هایش ممکن بود از هر کجای دنیا بیاید: پاریس، لندن، سن موریس، کان، ونیس. از توی لیموزینش که از کنار خانه آدم رد می&amp;zwnj;شد، از هواپیمایش توی هوا، از یات دویست متریش توی دریا. یک نهاد بین&amp;zwnj;المللی شده بود که به هیچ کشور تنهایی تعلق نداشت. خط زنجیر شرکت&amp;zwnj;هایش حالا دیگر از خود شاه و امپراتوری او بزرگ&amp;zwnj;تر بودند. حالا دیگر عمو جلال بود که شاه و یک مشت شاهزاده و شاهزاده خانم تاجرپیشه را در معاملات بین&amp;zwnj;المللی خود شریک می&amp;zwnj;کرد و به&amp;zwnj;شان کارمزد می&amp;zwnj;داد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;شایعات مربوط به او همه جا را پر کرده بود، که در قدس&amp;zwnj;الاقداس فراماسون&amp;zwnj;هاست، که یکی از ایلومیناتی (illuminati) است، که یکی از شوالیه&amp;zwnj;های مالتاست، که عضو کمیسیون سه&amp;zwnj;جانبه است، که از اسلحه&amp;zwnj;فروشان سنگین&amp;zwnj;وزن بین&amp;zwnj;المللی است، که از بزرگان سیا است و شرکت&amp;zwnj;هایش مجرایی هستند برای توزیع پول سیا در سراسر دنیا. هیچکس میزان دقیق ثروتش را نمی&amp;zwnj;دانست. گاهی می&amp;zwnj;شنیدی که کسی را که &amp;laquo;پز صد میلیون دلار رقت&amp;zwnj;بارش را می&amp;zwnj;داد&amp;raquo; مسخره می&amp;zwnj;کند.&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;img alt=&quot;&quot; align=&quot;middle&quot; src=&quot;http://radiozamaneh.com/sites/default/files/amjalshol04.jpg&quot; /&gt;حالا او، عمو جلال&amp;nbsp;آن سوی پرچین بود. یک مأمور فاسد دولت نبود، بلکه نیرویی بود که همه دولت&amp;zwnj;ها را فاسد می&amp;zwnj;کرد&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;روز&amp;zwnj;به&amp;zwnj;روز کمتر دست کسی، حتی فامیل، به دامنش می&amp;zwnj;رسید، اما نشانه&amp;zwnj;های حضورش در همه جا بود: یک سبد حجیم میوه یا یک تاج گل بسیار بزرگ، یک درخت تزئینی غول&amp;zwnj;آسا که از بزرگی توی خانه نمی&amp;zwnj;رفت، برای کریسمس، یا نوروز، یا سال نوی فرنگی، یا سال نوی یهودی، یا سال نوی چینی، بسته به ترکیب فامیل در آن سال. هیچ کیک تولدی را پیش از ورود هدیه عمو جلال، که معمولاً در آخرین لحظه وارد می&amp;zwnj;شد، نمی&amp;zwnj;بریدند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;کی می&amp;zwnj;دانست، شاید از توی جعبه کوچک هدیه یک الماس یک قیراطی در می&amp;zwnj;آمد. و وقتی در نمی&amp;zwnj;آمد، چه دلشکستگی بزرگی! افتخار واقعی آن بود که عمو جلال خودش تلفن کند. هدیه&amp;zwnj;ها را &amp;laquo;بر و بچه&amp;zwnj;های&amp;raquo; او می&amp;zwnj;فرستادند. ولی اگر تلفن می&amp;zwnj;کرد یعنی که به&amp;zwnj;یاد آورده بود، یا کسی به&amp;zwnj;یادش آورده بود که به&amp;zwnj;یاد بیاورد. اگر کسی ازدواج می&amp;zwnj;کرد بزرگ&amp;zwnj;ترین مایه تفکر و تعمق آن بود که عمو جلال چه هدیه&amp;zwnj;ای می&amp;zwnj;فرستد. عروسی&amp;zwnj;ها برای عمو جلال خیلی اهمیت داشتند. اهمیتشان برای زن&amp;zwnj;عمو جلال، شازده، حتی بیشتر بود. اگر او از تو خوشش می&amp;zwnj;آمد، عمو جلال هدیه بهتری بهت می&amp;zwnj;داد. اما اگر او را دلخور کرده بودی، بهتر بود که کل قضیه را فراموش کنی.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اگر کسی عمل جراحی کرده بود، همیشه یک سبد بسیار بزرگ گل در اتاق بهبودی انتظارش را می&amp;zwnj;کشید. برای بچه&amp;zwnj;ها عمو جلال همیشه عروسک&amp;zwnj;ها و حیوانات پارچه&amp;zwnj;ای غول&amp;zwnj;آسا می&amp;zwnj;فرستاد. اگر بچه&amp;zwnj;ای یک&amp;zwnj;بار هدیه&amp;zwnj;ای از عمو جلال گرفته بود، دیگر به هیچ شگردی نمی&amp;zwnj;شد راضیش کرد. هر چیزی که تو بهش می&amp;zwnj;دادی در مقایسه مفت نمی&amp;zwnj;ارزید. هدیه&amp;zwnj;های عمو جلال از دور معلوم بودند. احتیاج نبود آدم کارتشان را بخواند. به هر حال کارت چیزی نمی&amp;zwnj;گفت و هیچوقت هم به خط خود او، یا زن&amp;zwnj;عمو سارا، یا شازده خانوم&amp;zwnj;ها، شنگول و منگول، نبود. جان کلام اینکه، عمو جلال مثل خدا شده بود. هیچ کجا نبود، اما نشانه&amp;zwnj;های حضور و کراماتش همه جا بود. &amp;laquo;برو بچه&amp;raquo;&amp;zwnj;های عمو جلال با کفایت&amp;zwnj;ترین بروبچه&amp;zwnj;های دنیا بودند.&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;عمو جلال هیچ خبر نداشت که چطور روی زندگی قوم و خویش&amp;zwnj;ها و دوست و آشنا&amp;zwnj;هایش اثر می&amp;zwnj;گذارد. مردم عادت کرده بودند که زندگی&amp;zwnj;هاشان را دور عمو جلال متشکل کنند. اگر داشت وارد شهر می&amp;zwnj;شد، خبر ورودش دهن به دهن می&amp;zwnj;گشت. مردم زندگی&amp;zwnj;هاشان را زیر و زبر می&amp;zwnj;کردند، قرارهای قبلیشان را به هم می&amp;zwnj;زدند، دعوت به مهمانی&amp;zwnj;ها را رد می&amp;zwnj;کردند، به عروسی&amp;zwnj;ها نمی&amp;zwnj;رفتند، به عزا&amp;zwnj;ها نمی&amp;zwnj;رفتند، تاریخ مرخصیشان را عوض می&amp;zwnj;کردند تا در فرودگاه حاضر باشند و تقلا کنند که در صف مستقبلین نفر اول باشند، تا به او، یا به زن&amp;zwnj;عمو سارا، یا به شازده خانوم&amp;zwnj;ها، شنگول و منگول، خوش&amp;zwnj;آمد بگویند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اگر زن&amp;zwnj;عمو سارا یا شازده خانوم&amp;zwnj;ها تنها هم می&amp;zwnj;آمدند، همین بساط برقرار بود. دسترسی به آن&amp;zwnj;ها بیشتر بود. کار کمتری داشتند. آن همه معامله نداشتند که بکنند. تنها کاری که داشتند این بود که به سفر بروند، و خرید کنند. به هر حال خشنود کردن زن&amp;zwnj;عمو سارا مهم&amp;zwnj;تر از خشنود کردن عمو جلال بود. و خشنود کردن شازده خانوم&amp;zwnj;ها مهم&amp;zwnj;تر از خشنود کردن زن&amp;zwnj;عمو سارا. یا بهتر است بگوئیم ناخشنود نکردن زن&amp;zwnj;عمو سارا مهم&amp;zwnj;تر بود از ناخشنود نکردن عمو جلال، و ناخشنود نکردن شازده خانوم&amp;zwnj;ها مهم&amp;zwnj;تر بود از ناخشنود نکردن زن&amp;zwnj;عمو سارا. عمو جلال از زن&amp;zwnj;عمو سارا می&amp;zwnj;ترسید، اما شازده خانوم&amp;zwnj;ها چشم و چراغش بودند.&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;img alt=&quot;&quot; align=&quot;middle&quot; src=&quot;http://radiozamaneh.com/sites/default/files/amjalshol02_0.jpg&quot; /&gt;عمو جلال هیچ خبر نداشت که چطور روی زندگی قوم و خویش&amp;zwnj;ها و دوست و آشنا&amp;zwnj;هایش اثر می&amp;zwnj;گذارد. مردم عادت کرده بودند که زندگی&amp;zwnj;هاشان را دور عمو جلال متشکل کنند.&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;اما کوشش برای خشنود کردن شازده خانم&amp;zwnj;ها، شنگول و منگول، هیچ کمکی به هیچ چیز نمی&amp;zwnj;کرد. آن&amp;zwnj;ها انقدر به کوشش همه برای خشنود کردنشان عادت کرده بودند که دیگر حتی متوجه آن هم نمی&amp;zwnj;شدند. اما اگر سعی نمی&amp;zwnj;کردی که خشنودشان کنی، یا اگر کاری می&amp;zwnj;کردی که ناخشنودشان کند، و تقریباً هر کاری ناخشنودشان می&amp;zwnj;کرد، متوجه آن می&amp;zwnj;شدند. بعد چیزی یواشکی زیر گوش باباجونشان می&amp;zwnj;گفتند، یا اینکه ساعت دو بعداز نصفه شب یک تلفن راه دور به آن سر دنیا می&amp;zwnj;کردند تا به باباجونشان بگویند که تو سعی کافی برای خشنود کردن آن&amp;zwnj;ها نکرده بودی، یا اینکه سعی کرده بودی که ناخشنودشان کنی، یا اینکه فلان چیز را گفته بودی، یا فلان کار را کرده بودی، یا فلان چیز را نگفته بودی، یا فلان کار را نکرده بودی. بعد از باباجونشان می&amp;zwnj;خواستند که او هم ناخشنود شود، و دیگر برای تو &amp;laquo;مثمر ثمری&amp;raquo; نباشد. البته هیچ خبر نداشتند که بابا جونشان برای تو مثمر چه ثمری بوده، یا اصلاً برای تو مثمر ثمری بوده یا نه. این از اصول دینشان بود که باباجونشان برای تمام عالم مثمر ثمری بوده. وگرنه چرا مرتب دور دنیا سفر می&amp;zwnj;کرد؟ و هر کاری که باباجونشان کرده بود، آن&amp;zwnj;ها کرده بودند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اگر در حبشه قحطی بود مطمئن بودند که بابا جونشان در آنجا مثمر ثمری بوده. اگر مردم با قایق از کمبوجیه فرار کرده بودند، باباجونشان حتماً در کمبوجیه مثمر ثمری بوده. اگر در ال سالوادور جنگ بود، حتماً باباجونشان در ال سالوادور مثمر ثمری بوده. اگر در نیکاراگوا انقلاب شده بود، بابا جونشان حتماً در نیکاراگوا مثمر ثمری بوده. اگر در کس&amp;zwnj;تاریکا سیل آمده بود بابا جونشان حتماً در کس&amp;zwnj;تاریکا مثمر ثمری بوده. اگر در لهستان تظاهرات بود، حتماً باباجونشان در لهستان مثمر ثمری بوده. و اگر آدم جسارتاً می&amp;zwnj;پرسید که باباجونشان مثمر چه ثمری بوده، و برای چی، و برای کی، و برای کدام طرف دعوا، و علیه کدام طرف دعوا، این ناخشنودشان می&amp;zwnj;کرد. مفهوم ضمنی این سئوال آن بود که بابا جونشان ممکن بود طرف ناحق را گرفته باشد، که طرفی که باباجونشان گرفته بود خود&amp;zwnj;به&amp;zwnj;خود طرف حق نبود، که باباجونشان نمی&amp;zwnj;توانست همه طرف&amp;zwnj;ها را با هم بگیرد. این یعنی اینکه شاید باباجونشان نمی&amp;zwnj;دانست دارد چکار می&amp;zwnj;کند، یا اینکه آن&amp;zwnj;ها نمی&amp;zwnj;دانستند چی دارند می&amp;zwnj;گویند. بعد به بابا جونشان می&amp;zwnj;گفتند که تو سعی کافی برای خشنود کردن آن&amp;zwnj;ها نکرده بودی. و این را باباجونشان هرگز نه می&amp;zwnj;بخشید و نه فراموش می&amp;zwnj;کرد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اگر می&amp;zwnj;خواستی یک دو زاری به یک گدای سر خیابان بدهی می&amp;zwnj;گفتند این کار را نکن. یارو باید کارش از کار گذشته باشد. اگر کاری می&amp;zwnj;شد برای او کرد حتماً بابا جونشان تا آن وقت کرده بود.&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;img alt=&quot;&quot; align=&quot;middle&quot; src=&quot;http://radiozamaneh.com/sites/default/files/amjalshol03.jpg&quot; /&gt;اگر در حبشه قحطی بود مطمئن بودند که بابا جونشان در آنجا مثمر ثمری بوده. اگر مردم با قایق از کمبوجیه فرار کرده بودند، باباجونشان حتماً در کمبوجیه مثمر ثمری بوده. اگر در ال سالوادور جنگ بود، حتماً باباجونشان در ال سالوادور مثمر ثمری بوده. اگر در نیکاراگوا انقلاب شده بود، بابا جونشان حتماً در نیکاراگوا مثمر ثمری بوده. اگر در کس&amp;zwnj;تاریکا سیل آمده بود بابا جونشان حتماً در کس&amp;zwnj;تاریکا مثمر ثمری بوده.&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;اسکندر را نمونه بگیر. بعد از آن همه کار&amp;zwnj;ها که باباجون برای او کرده بود، رفته بود و خودش را به کشتن داده بود. این برای بابا جون خیلی گران تمام شده بود. خیلی ناراحتش کرده بود. چیزی نمانده بود که بابا جون از چشم اعلیحضرت بیفتد. بابا جون جان خودش را برای اسکندر به خطر انداخته بود. اما اسکندر احمق&amp;zwnj;تر از آن بود که حرف بابا جون را بشنود و جان خودش را نجات بدهد. از همه چیز گذشته اسکندر همه چیز را از بابا جون یاد گرفته بود، هر چی که می&amp;zwnj;دانست، درباره انقلاب و مارکسیسم و کمونیسم و سوسیالیسم و همه چی. مگه نمی&amp;zwnj;دونی، بابا جون دبیر اول کمیته ایالتی بود. و حالا اسکندر می&amp;zwnj;خواست به بابا جون درس انقلاب بده! بابا جون رو خجالت بده که چرا قائم مقام نخست وزیره و دوست اعلیحضرته. و این بعد از اونکه بابا جون کلی مارکسیست را از زندان و شکنجه و مرگ نجات داده بود. بعد از اینکه به خیلی هاشون کمک کرده بود که وکیل و وزیر و پولدار بشن.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;برای اسکندر هم همین کارو می&amp;zwnj;خواست بکنه، اگه اسکندر انقدر کله&amp;zwnj;شق نبود. کاری که با بابا جون کرد بخشش&amp;zwnj;ناپذیر بود. می&amp;zwnj;خواست بابا جون رو خجالت بده که چرا خیلی پولداره. انگار که خیلی پولدار بودن گناهه. همه باید خیلی پولدار باشن. این انقلابی&amp;zwnj;ها، این&amp;zwnj;ها مخالف این نیستن که کسی خیلی پولدار باشه. این&amp;zwnj;ها فقط نمی&amp;zwnj;خوان دیگران خیلی پولدار باشن. این&amp;zwnj;ها می&amp;zwnj;خوان همه بیان همه پولاشونو بدن به اونا. و اگه بابا جون انقدر پولدار نبود، چطوری می&amp;zwnj;تونست برای این همه آدم مثمر ثمر باشه؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;فقط آن&amp;zwnj;ها می&amp;zwnj;توانستند اسکندر را این چنین قطعی و تا به این اندازه، احمق و نمک&amp;zwnj;نشناس و بی&amp;zwnj;ملاحظه نسبت به عمو جلال و مقام او ترسیم کنند، که آمده بود و خودش را قربانی شکنجه و مرگ کرده بود، پس از آنکه عمو جلال به او گفته بود که این&amp;zwnj;کار را نکند؛ و اگر آدم یک کلمه در دفاع از اسکندر بیچاره به زبان می&amp;zwnj;آورد، این بی&amp;zwnj;&amp;zwnj;&amp;zwnj;نهایت ناخشنودشان می&amp;zwnj;کرد، چون مفهوم ضمنی آن این بود که آن&amp;zwnj;ها مارکسیسم را نمی&amp;zwnj;فهمیدند، یعنی که باباجونشان هیچوقت دبیر اول کمیته ایالتی نبود، یا اینکه آن&amp;zwnj;ها شاهزاده نبودند، که یعنی باباجونشان قائم مقام نخست وزیر نبود، یا آن&amp;zwnj;ها خون شاهانه در رگ&amp;zwnj;هایشان نداشتند، که یعنی که مامانشان نداشت، یا اینکه آن&amp;zwnj;ها به حد کافی پولدار نبودند، یا اینکه خیلی پولدار بودند، یا اینکه آن&amp;zwnj;ها به اندازه کافی احمق نبودند، یا اینکه خیلی احمق بودند. و آن&amp;zwnj;وقت آن&amp;zwnj;ها ناخشنود می&amp;zwnj;شدند. و به باباجونشان می&amp;zwnj;گفتند که او هم ناخشنود شود.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;به اعتبار باباجونشان خودشان را نخود هر آشی و داخل هر بحث و استدلالی می&amp;zwnj;کردند و درباره همه چیز نظر می&amp;zwnj;دادند. آن&amp;zwnj;ها همه چیز را نه تنها درباره مارکسیسم و سوسیالیسم و ایده&amp;zwnj;آلیسم و انقلاب، بلکه همچنین درباره علوم سیاسی، اقتصاد، فلسفه، ادبیات، موسیقی، مهندسی، نجوم، ستاره&amp;zwnj;شناسی و پزشکی می&amp;zwnj;دانستند. نه تنها برای آنکه بابا جون مارکس را خوانده بود و بوستان سعدی را کتاب&amp;zwnj;نویسی کرده بود، بلکه به&amp;zwnj;خاطر آنکه وقتی آدم برای دنیا مثمر ثمر است، همه چیز را درباره دنیا یاد می&amp;zwnj;گیرد؛ و اگر کسی جرأت می&amp;zwnj;کرد، اشاره بکند به اینکه ممکن بود که در یک رشته&amp;zwnj;ای مجموعه&amp;zwnj;ای متشکل از علم و دانش موجود باشد که احتیاج به تخصصی داشته باشد که باباجونشان ممکن بود نداشته باشد، یا اینکه آن&amp;zwnj;ها ممکن بود نداشته باشند، خیلی ناخشنود می&amp;zwnj;شدند. و وقتی کارت&amp;zwnj;ها و تلفن&amp;zwnj;ها و هدیه&amp;zwnj;ها و چک&amp;zwnj;ها بند می&amp;zwnj;آمدند، آدم می&amp;zwnj;فهمید که ناخشنودی به سرآب رسیده است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;و برای همه آن قوم و خویش&amp;zwnj;ها و دوست و آشنا&amp;zwnj;ها که زندگیشان را دور این کارت&amp;zwnj;ها و تلفن&amp;zwnj;ها و هدیه&amp;zwnj;ها و چک&amp;zwnj;ها متشکل کرده بودند، زندگی کردن به نحوی دیگر امکان&amp;zwnj;پذیر نبود. مثلاً، اگر کسی عروسی کرده بود به این انتظار که شب عروسیش یک چک گنده از عمو جلال دریافت کند، به&amp;zwnj;حساب آنکه عمو جلال با او هم به &amp;zwnj;همان نرخ حساب خواهد کرد که با برادر&amp;zwnj;ها و خواهر&amp;zwnj;هایش کرده بود، و شب عروسی خبری از چک نمی&amp;zwnj;شد، چون ممکن بود چیزی گفته باشد که زن&amp;zwnj;عمو سارا، یا شازده خانوم&amp;zwnj;ها، شنگول و منگول، را ناخشنود کرده باشد، کار عروسی لنگ می&amp;zwnj;شد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;یا اگر عمو جلال برای تحصیلات تو مثمر ثمر شده بود، و عمو جلال شیفته آن بود که برای تحصیلات آدم&amp;zwnj;ها مثمر ثمر باشد، چون این به معنای آن بود که او آن&amp;zwnj;ها را ساخته بود، یا به عبارت دیگر آن&amp;zwnj;ها را خریده بود، و بعد از چک شهریه خبری نمی&amp;zwnj;شد، چون که ممکن بود چیزی گفته باشی که شازده خانوم&amp;zwnj;ها، شنگول و منگول، را ناخشنود کرده باشی، کار تحصیلاتت لنگ می&amp;zwnj;شد.&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;یا اگر بیکار بودی و عادت کرده بودی دنبال کار نگردی، یا کار پیدا نکنی، به&amp;zwnj;خصوص اگر این عادت را هم کرده بودی که شاهانه زندگی کنی، و از چک ماهانه خبری نمی&amp;zwnj;شد، چون در روز معینی ریخت ماهت را در فرودگاهی نشان نداده بودی، یا یادت رفته بود که در موقع معینی کارتی یا دسته&amp;zwnj;گلی بفرستی، یا در محفل معینی حرفی زده بودی یا کاری کرده بودی که سبب ناخشنودی شود، کار خوردنت دچار اشکال می&amp;zwnj;شد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;و حالا که من هیچ کاری نکرده بودم که مرا پیش عمو جلال عزیز کند، یا مرا پیش زن&amp;zwnj;عمو سارا عزیز کند، یا مرا پیش شازده&amp;zwnj;خانوم&amp;zwnj;ها، شنگول و منگول، عزیز کند، در واقع هر چه در توانائیم بود کرده بودم تا سبب ناخشنودی همه&amp;zwnj;شان بشوم، چرا عمو جلال این چنین مشتاق بود که نگذارد من برگردم و، به&amp;zwnj;قول او، خودم را با عجله به کشتن بدهم. &lt;br /&gt;
بالاخره گفت &amp;laquo;تو هم عین اسکندری، کله شق، سمج، و در اشتباه.&amp;raquo;&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;درست آن&amp;zwnj;وقت بود که فهمیدم چرا عمو جلال نمی&amp;zwnj;تواند بگذارد من برگردم و خودم را با عجله به کشتن بدهم. این قضیه خیلی او را به یاد اسکندر می&amp;zwnj;انداخت. احساسات کهنه را دوباره در او برمی&amp;zwnj;انگیخت. آن شکاف کهنه را دوباره بازمی&amp;zwnj;کرد. تمامیت او، هویت او را مورد سئوال قرار می&amp;zwnj;داد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ادامه دارد&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;طرح: رادیو زمانه&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
</description>
     <comments>https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2011/09/14/6898#comments</comments>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/3794">ادبیات ایران</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/3241">بهمن شعله‌ور</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/4353">بی‌لنگر</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak">خاک</category>
 <pubDate>Wed, 14 Sep 2011 07:33:37 +0000</pubDate>
 <dc:creator />
 <guid isPermaLink="false">6898 at https://archive.radiozamaneh.com</guid>
  </item>
  <item>
    <title>چرا این مرتیکه لباس فراک تنش نیست؟</title>
    <link>https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2011/09/07/6561</link>
    <description>&lt;div class=&quot;fb-social-like-widget&quot;&gt;&lt;fb:like  href=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2011/09/07/6561&quot; send=&quot;false&quot; layout=&quot;box_count&quot; show_faces=&quot;false&quot; width=&quot;500&quot; action=&quot;like&quot; font=&quot;arial&quot; colorscheme=&quot;light&quot;&gt;&lt;/fb:like&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-sartitr&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    رمان بی‌لنگر به شکل داستان دنباله‌دار در رادیو زمانه        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-nevisandeh&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    بهمن شعله‌ور        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-filefield field-field-maghaleh-image&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    &lt;img  class=&quot;imagefield imagefield-field_maghaleh_image&quot; width=&quot;277&quot; height=&quot;188&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/sites/default/files/shol0709b01.jpg?1315599576&quot; /&gt;        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;p&gt;بهمن شعله&amp;zwnj;ور، بی&amp;zwnj;لنگر، فصل سیزدهم، بخش نخست- عمو جلال در کاخ سلطنتی ناچار شده بود برای درباریان، که اکیداً اصرار داشتند که او لباس فراک به تن کند، به همان نوع استدلال کند و در استدلالش پیروز شده بود. چطور می&amp;zwnj;شد یک زندانی کمونیست مرتد را وادار کرد که لباس فراک به تن کند، حتی اگر او یک وزیر آینده باشد؟ به هر حال، این راه خوبی برای آن بود که اعلیحضرت از او ناخرسند شوند و احتمال صاحب منصب شدن او از کفش برود.&lt;/p&gt;
&lt;!--break--&gt;&lt;!--break--&gt;&lt;p&gt;او و تیمسار صبح خیلی زود وارد کاخ شده بودند و ناچار شده بودند ساعت&amp;zwnj;ها صبر کنند تا اجازه شرفیابی بیابند.&amp;zwnj;گاه از خود می&amp;zwnj;پرسیدند که نکند به کلی فراموش شده باشند. شاید وقایع دیروز مزاحی بود که اعلیحضرت برای تفریح خودش با آن&amp;zwnj;ها کرده بود. برخی می&amp;zwnj;گفتند که اعلیحضرت گاهی از این مزاح&amp;zwnj;ها می&amp;zwnj;کند. عمو جلال البته ککش هم نمی&amp;zwnj;گزیداگر تمام قضیه یک شوخی از آب در می&amp;zwnj;امد. اما برای تیمسار مسئله صورت دیگری داشت.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اگر او با هیچ مدرکی بجز قسم و آیه خودش و شهادت این کمونیست مرتد خائن، مبنی بر اینکه اعلیحضرت همایونی با لفظ مبارک خودشان فرمان سرلشگری او و انتقالش به مرکز ساواک در تهران را صادر فرموده بودند، به اداره برمی&amp;zwnj;گشت، آن سرلشگر&amp;zwnj;ها و سپهبدهای مرکز ساواک دل و روده&amp;zwnj;اش را بیرون می&amp;zwnj;کشیدند، بخصوص حالا که با ستاره&amp;zwnj;های سرلشگری روی دوشش دور تا دور اداره رژه رفته بود و آن&amp;zwnj;ها را به رخ همه کشیده بود. در واقع سپهبد فرمانده&amp;zwnj;اش به او اخطار کرده بود که اگر با یک مدرک کتبی از کارگزینی مبنی بر سرلشگر شدن خودش به اداره برنگردد روزگارش سیاه خواهد بود. هیچکس از اینکه او سه ماه بعد از سرتیپ شدن سرلشگر شده باشد، بی&amp;zwnj;آنکه یک شاهی رشوه به کسی داده باشد، دل خوشی نداشت. اما اگر یک بار با لباس سرلشگری به پیشگاه اعلیحضرت شرفیاب می&amp;zwnj;شد، دیگر تردیدی درباره ارتقائش باقی نمی&amp;zwnj;ماند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;چند بار تیمسار به سرگرد گاردی که پشت میز نشسته بود نزدیک شده بود تا ببیند آیا باید به کسی درباره شرفیابی آنهابه پیشگاه اعلیحضرت همایونی یادآوری کرد. سرگرد، بدون آنکه حتی سرش را بالا کند، گفته بود &amp;laquo;تیمسار زیاد بی&amp;zwnj;صبر نباشین. هر وقت که اعلیحضرت میل داشته باشند که به یادشون بیاد، شما شرفیاب می&amp;zwnj;شین. هیچکس نمی&amp;zwnj;تونه به اعلیحضرت یادآوری کنه که چی باید یادشون بیاد.&amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&lt;img alt=&quot;&quot; align=&quot;middle&quot; src=&quot;http://radiozamaneh.com/sites/default/files/shol0709b02.jpg&quot; /&gt;و نخستین حرفی که از دهن اعلیحضرت غضب&amp;zwnj;کرده بیرون آمد این بود که: &amp;laquo;چرا این مرتیکه لباس فراک تنش نیست؟&amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;کاشف به عمل آمد که&amp;zwnj;گاه مردم روز&amp;zwnj;ها صبر کرده بودند، و به خانه رفته بودند و باز برگشته بودند تا روزهای بیشتری صبر کنند، تا آنکه دست آخر روزی اعلیحضرت آن&amp;zwnj;ها را به یاد آورده بود. گاهی هم اعلیحضرت جخت یادشان رفته بود و هیچکس جرأت نکرده بود، یا علاقه&amp;zwnj;ای نشان نداده بود، که به یادشان بیاورد. و چرا باید آن درباری&amp;zwnj;ها و افسرهای مزلف، که اعلیحضرت اسم دزد و دروغگو و ماتحت&amp;zwnj;لیس روشان گذاشته بود، بخواهند به او کمک کنند که سرلشگر بشود؟ تنها به خاطر آنکه درستکار و باتقوا و ساده&amp;zwnj;لوح بود؟ و چرا باید بخواهند کمک کنند که یک کمونیست مرتد خائن خدانشناس وزیر شود؟ تنها بخاطر آنکه بلد بود با اعلیحضرت خوش و بش کند؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;خوشبختانه اعلیحضرت به یاد آورد، و بالاخره آن&amp;zwnj;ها کمی به ظهر مانده شرفیاب شدند. در&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان تالار و با&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان روال دولا و راست شدن، اما این&amp;zwnj;بار با ملازمت دو درباری دیگر، به حضور اعلیحضرت پذیرفته شدند. و نخستین حرفی که از دهن اعلیحضرت غضب&amp;zwnj;کرده بیرون آمد این بود که: &amp;laquo;چرا این مرتیکه لباس فراک تنش نیست؟&amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;صدای شاه مثل غرش رعد در تالار ترکید و همه از ترس در جای خود خشک شدند. حالا گناه به گردن همه&amp;zwnj;شان می&amp;zwnj;افتاد. همه&amp;zwnj;شان می&amp;zwnj;بایست مکافات کله&amp;zwnj;خری این کمونیست مرتد خائن را پس بدهند. باید با اردنگی وادارش می&amp;zwnj;کردند فراک را تنش کند، می&amp;zwnj;خواست خوشش بیاید یا نه، به جای آنکه به گنده&amp;zwnj;گویی&amp;zwnj;های جسورانه او گوش بدهند. حتی عمو جلال هم داشت از ترس عرق می&amp;zwnj;کرد. شاید وقتی صحبت از سر و کار داشتن با شاه و شاهزاده جماعت پیش می&amp;zwnj;آمد، این درباری&amp;zwnj;ها و تیمسارهای مزلف عقلشان بیشتر از عمو جلال می&amp;zwnj;رسید. او از این مسائل چه می&amp;zwnj;دانست؟ تمام عمرش را با گدا گشنه&amp;zwnj;ها گذرانده بود و درباره تساوی حقوق بشر بالای منبر رفته بود. با تشویش زیاد یاد حرف&amp;zwnj;های قبلی شاه درباره درجا تیرباران کردن خود افتاد. اما خونسردیش را حفظ کرد. چون نپوشیدن فراک تصمیم او بود، و از آنجا که انگار هیچکس دیگر جرأت نمی&amp;zwnj;کرد جواب سئوال شاه را بدهد، او به&amp;zwnj;خود جسارت پاسخ دادن داد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;با آرامش تمام، و با در نظر داشتن آنکه، علیرغم حدس و گمان تیمسار، اعلیحضرت هنوز هم ممکن بود دقیقاً چنان تصمیمی بگیرند، گفت &amp;laquo;دیروز اعلیحضرت همایونی هنوز تصمیم نگرفته بودند که دستور تیرباران بنده را صادر بفرمایند یا نه. و چون هنوز هیچ شاهدی در دست نیست که اعلیحضرت بنده رو عفو فرموده باشند، و بنده هنوز یک زندانی هستم، بنده فکر کردم که جسارته که یک زندانی را که ممکنه تیرباران بشه، با لباس فراک در پیشگاه اعلیحضرت حاضر کنند.&amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;شاه با&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان لحن تهدید&amp;zwnj;آمیز، دوباره غرید &amp;laquo;سرکار فکر کردید؟ سرکار تصمیم گرفتید؟ و تمام مدتی که سرکار داشتید اون فکر&amp;zwnj;ها رو می&amp;zwnj;کردید و اون تصمیم هارو می&amp;zwnj;گرفتید وزیر دربار و رئیس تشریفات پفیوز ما داشتند چه غلطی می&amp;zwnj;کردند؟&amp;raquo; سرش را بر گرداند تا اثر حرف&amp;zwnj;هایش را در چهره وزیر دربار و رئیس تشریفات بخواند. هر دو مرد با بدن&amp;zwnj;های لرزان بلافاصله در برابر خشم ملوکانه تا کمر خم شدند و در&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان حالت ماندند، گوئی که آن تنها دفاعی بود که داشتند. عمو جلال متوجه شد که رئیس تشریفات یکی از ملازمان دیروز او، و مردی بود که امروز نومیدانه اصرار کرده بود که او لباس فراک بپوشد. وزیر دربار را از عکسش در روزنامه&amp;zwnj;ها می&amp;zwnj;شناخت.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;شاه، انگار که می&amp;zwnj;خواهد عمو جلال را شاهد بگیرد که نمی&amp;zwnj;تواند از آن جثه&amp;zwnj;های جبون تا کمر خم شده پاسخی دریافت کند، به&amp;zwnj;سوی عمو جلال برگشت. به&amp;zwnj;محض آنکه شاه رویش را برگرداند، دو بدن خم شده دوباره راست شدند. اما هر بار که سر شاه کوچک&amp;zwnj;ترین حرکتی در جهت آن&amp;zwnj;ها می&amp;zwnj;کرد، دوباره تا کمر خم می&amp;zwnj;شدند. این روال دو سه بار ادامه یافت و عمو جلال نزدیک بود از مسخره بودن آن بخنده بیفتد که دوباره نگاه تیز و نافذ شاه را بر چهره خود حس کرد. ظاهراً چون هیچکس دیگر آمادهاین کار نبود، با عمو جلال بود که پاسخ یا تفریح لازم را، هر کدام که میل مبارکشان بود، برای اعلیحضرت مهیا کند.&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در شگفت از اینکه مدافع درباری&amp;zwnj;ها و تیمسار&amp;zwnj;ها شده است، دوباره داوطلب پاسخ دادن شد: &amp;laquo;اعلیحضرت! اون&amp;zwnj;ها خیلی کوشش کردند بنده رو قانع کنند که لباس فراک بپوشم. گناه از سماجت بنده بود که فکر می&amp;zwnj;کردم لباس فراک تن یک زندانی کردن در حضور اعلیحضرت نامناسبه.&amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;چهره شاه چند لحظه&amp;zwnj;ای عبوس ماند ولی بالاخره لبخندی با اکراه برآن نقش بست. دوستانه گفت &amp;laquo;مهندس! تو ممکنه زندونی باشی، اما از همین حالا داری مثل درباریا صحبت می&amp;zwnj;کنی. شاید ما باید تو رو وزیر دربار یا رئیس تشریفات خودمون بکنیم.&amp;raquo;&lt;br /&gt;
با آن جمله شاه دوباره بر گشت و نظری به آن دو جثه خمیده انداخت که تازه راست شده بودند و می&amp;zwnj;خواستند دزدانه عرق چهره&amp;zwnj;های برافروخته&amp;zwnj;شان را پاک کنند. آن&amp;zwnj;ها دوباره با تنهای لرزان حالت خمیده خود را از سر گرفتند. عمو جلال از خودش پرسید چه مدتی او می&amp;zwnj;تواند در سمت وزارت دربار یا رئیس تشریفات دوام بیاورد. از نظر جسمی کار دقیقاً کمرشکنی بود. و آشکار بود که اعلیحضرت عادت داشت که اطرافیانش را دچار ترس و لرز و عرقریزی کند، تا هر لحظه خطر سقوط و رسوائی خود را انتظار داشته باشند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&lt;img alt=&quot;&quot; align=&quot;middle&quot; src=&quot;http://radiozamaneh.com/sites/default/files/bahmshodj02.jpg&quot; /&gt;عمو جلال به همه سئوال&amp;zwnj;ها با صداقت پاسخ داده بود. نه، مسلمان واقعی نبود. حتی به خدا هم اعتقاد نداشت. اما به ارزش&amp;zwnj;های انسانی همگانی، مانند درستکاری، مروت، نجابت، وفاداری و شرف اعتقاد داشت.&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;شاه با لبخندو نگاهی تفریحی پرسید &amp;laquo;مهندس، اصلا تو لباس فراک داری؟&amp;raquo; &lt;br /&gt;
&amp;laquo;نخیر، اعلیحضرت!&amp;raquo; &lt;br /&gt;
&amp;laquo;هیچوقت فراک تنت کرده&amp;zwnj;ی؟&amp;raquo; &lt;br /&gt;
&amp;laquo;نخیر، اعلیحضرت!&amp;raquo; &lt;br /&gt;
&amp;laquo;شاید نمی&amp;zwnj;خواستی فراکی رو به تن کنی که خیاط مخصوص تو ندوخته باشه.&amp;raquo; به نظر می&amp;zwnj;رسید که دوباره به شوخی و خوش و بش برگشته بودند. بازی از نو شروع شده بود و عمو جلال فرصت را از دست نداد. &lt;br /&gt;
&amp;laquo;مشکل من اون نبود اعلیحضرت. لباس&amp;zwnj;های حاضر آماده خوب به من می&amp;zwnj;آن. هیکلم چهل کامله.&amp;raquo; &lt;br /&gt;
شاه با سرخوشی زیاد خندید. نگاهی به درباریان اطرافش انداخت که همه، به جز وزیر دربار و رئیس تشریفات، داشتند مثل سگ&amp;zwnj;های آبی تربیت&amp;zwnj;شده می&amp;zwnj;خندیدند. افسران خودداری بیشتری داشتند و تنها لبخند می&amp;zwnj;زدند. تنها تیمسار ساواک شق و رق و بدون هیچ لبخندی، به حالت خبردار ایستاده بود. این بلافاصله توجه شاه را جلب کرد. &lt;br /&gt;
&amp;laquo;سرتیپ، می&amp;zwnj;بینم که مثل برق سرلشگر شدی. می&amp;zwnj;خوای بگی که اون دوتا ستاره دیگه رو از پیش خریده بودی؟&amp;raquo; &lt;br /&gt;
تیمسار پاشنه&amp;zwnj;هایش را به هم کوبید و در جواب پارس کرد: &amp;laquo;اعلیحضرتا! فرمان فرمان اعلیحضرت همایونی بود.&amp;raquo; &lt;br /&gt;
لحن شاه دوباره سر خوش و تفریحی بود &amp;laquo;می&amp;zwnj;خوای بگی که راستی راستی، بدون هیچ حکمی از کارگزینی ارتش، گذاشتن اون ستاره&amp;zwnj;ها رو بذاری روی دوشت؟&amp;raquo; &lt;br /&gt;
در میان شگفتی همه، تیمسار پاسخ داد &amp;laquo;اعلیحضرت همایونی! به من گفتند که اگر به زودی حکمی از کارگزینی دریافت نکنند کار من با کرام الکاتبینه.&amp;raquo;&lt;br /&gt;
شاه به صدای بلند خندید و گفت &amp;laquo;حکم رو در یافت می&amp;zwnj;کنن، تیمسار. دریافت می&amp;zwnj;کنن. غصه نخور.&amp;raquo; سرش را به&amp;zwnj;سوی آجودان نظامیش تکان داد، به نشانه آنکه او باید ترتیب کار را بدهد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بعد شاه فرمان داد که عمو جلال را در یک اتاق شرفیابی خصوصی به حضورش ببرند. هیچکس دیگر به جز دو گروهبان عظیم&amp;zwnj;الجثه گارد ثابت سلطنتی در اتاق نبود. سئوال&amp;zwnj;های رک و راست و دقیق زیادی از او کرده بود. آیا به راستی مسلمانی متدین بود؟ آیا به راستی دیگر به مارکسیسم اعتقاد نداشت؟ آیا به راستی از کمونیسم رویگردان شده بود؟ آیا به راستی قصد داشت به تعهد همکاریش با ساواک عمل کند، یا اینکه این&amp;zwnj;ها همه یک حیله تاکتیکی بود تا چند تا تیمسار دیگر را خر کند و برای خودش وقت بخرد؟ به او هشدار داده بود که اگر حتی گمان کند که دارد دروغ می&amp;zwnj;گوید جابجا فرمان تیربارانش را صادر می&amp;zwnj;کند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;عمو جلال به همه سئوال&amp;zwnj;ها با صداقت پاسخ داده بود. نه، مسلمان واقعی نبود. حتی به خدا هم اعتقاد نداشت. اما به ارزش&amp;zwnj;های انسانی همگانی، مانند درستکاری، مروت، نجابت، وفاداری و شرف اعتقاد داشت. بله، هنوز احساسات مارکسیستی داشت، اما دیگر حاضر نبود قدمی در راه پیشرفت اهداف مارکسیستی بردارد. اگر کمونیست&amp;zwnj;ها و مارکسیست&amp;zwnj;ها به قدرت می&amp;zwnj;رسیدند نخستین کسی که بعنوان خائن دار می&amp;zwnj;زدند او بود. گذشته از آن حالا دیگر زن و فرزند شیرخواری داشت و، اگر فرصتی به او داده می&amp;zwnj;شد، میل داشت زندگی مناسبی برای آن&amp;zwnj;ها فراهم کند و زندگی خانوادگی راحتی داشته باشد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;به یقین از حزب توده روی گردانده بود، چون آن&amp;zwnj;ها را هم به اندازه هر حزب دیگری فسادپذیر و متعصب یافته بود. قهرمان&amp;zwnj;پرستی زیادی در آن دیده بود. اعضاء سازمان جوانانشان را دیده بود که این طرف و آن طرف استالین را ستایش می&amp;zwnj;کردند و طوطی&amp;zwnj;وار تبلیغات روسیه استالینیستی را تکرار می&amp;zwnj;کردند. می&amp;zwnj;گفتند دکتر&amp;zwnj;ها مغز استالین را اندازه گرفته&amp;zwnj;اند و دیده&amp;zwnj;اند که از مغز آدم معمولی خیلی بزرگتراست و این باین معناست که استالین نابغه است. خط حزب خط بدون چون و چرای روسیه استالینیستی بود. ارتش سرخ شکست ناپذیر بود و در حزب کمونیست روسیه هیچکس جایزالخطا نبود.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;مدت&amp;zwnj;ها گمان می&amp;zwnj;کرد که برخی از اعضاء کمیته مرکزی حزب خیانتکارند. (کلمه خیانتکار را تفسیر نکرد و خوشحال بود که شاه این را از او نخواست. شاه آن را به معنای خیانتکار نسبت به شاه گرفت، و منظور عمو جلال خیانتکار نسبت به کشور بود، مأمور اینتلیجنت سرویس، آنچه که مصدق &amp;laquo;توده&amp;zwnj;ای نفتی&amp;raquo; می&amp;zwnj;خواند.) دریافته بود که رفقایش به اندازه هر آدم دیگری مستعد سستی&amp;zwnj;های بشری چون تکبر و غرور و رشک و حسد و رقابت هستند. آنجا هم افرادی بودند که برای پیشرفت شخصی روی جنازه مادرشان قدم می&amp;zwnj;نهادند و به اندازه هر یک از تیمسار&amp;zwnj;ها، درباری&amp;zwnj;ها، و وزرای شاه حرص موفقیت&amp;zwnj;های مادی و عطش قدرت داشتند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پس از سال&amp;zwnj;ها خدمت صادقانه به حزب، خود را هدف شایعات موذیانه&amp;zwnj;ای یافته بود که می&amp;zwnj;گفتند او مامور ساواک در حزب است، شایعاتی که توسط دستیارش، کسی که بیش از هر کس از سقوط او سود می&amp;zwnj;برد، پراکنده شده بود. چون او آدمی نبود که با مارک مامور دوجانبه و جاسوس و خائن زدن به رقبایش آن&amp;zwnj;ها را از میان بردارد، در کارش دچار گرفتاری شده بود. ظنش آن بود که دیر یا زود رقبای قصی القلب ترش مایه سقوط یا حتی انهدام او می&amp;zwnj;شوند. مگر استالین همین کار را با تمام رقبایش نکرده بود؟ بله، یقینا قصد داشت به تعهد همکاریش با ساواک عمل کند، صرفا بخاطر آنکه دیگر توده&amp;zwnj;ای&amp;zwnj;ها او را حتی کمتر از اعلیحضرت همایونی دوست داشتند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;شاه حالا به عمو جلال اجازه بود که در حضورش بنشیند و راحت باشد، سئوالات بسیاری درباره سازمان، سلسله مراتب، و خطوط تشکیلاتی حزب توده از او کرده بود. اعضاء کمیته مرکزی چه کسانی بودند؟ اعضاء کمیته اجرائی چه کسانی بودند؟ بسیار مطلع به نظر می&amp;zwnj;رسید و&amp;zwnj;گاه عمو جلال مطمئن نبود آیا شاه دارد از او کسب اطلاعات می&amp;zwnj;کند یا راستگوئی او را محک می&amp;zwnj;زند. می&amp;zwnj;خواست بداند کدامیک از روش&amp;zwnj;های ساواک برای نفوذ در حزب توده مؤثر بود و کدامیک نبود، و چرا حزب توده توانسته بود در نفوذ در ساواک آن&amp;zwnj;چنان موفق باشد، در حالیکه ساواک موفقیت کمی در نفوذ در حزب داشت. وقتی عمو جلال پاسخ داده بود که اعضاء حزب معتقد&amp;zwnj;تر بودند و صادقانه به آرمان&amp;zwnj;های خود ایمان داشتند، در حالیکه ساواکی&amp;zwnj;ها دنبال پول و قدرت و مقام بودند شاه از سر ناخشنودی غرولندکرده بود.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&lt;img alt=&quot;&quot; align=&quot;middle&quot; src=&quot;http://radiozamaneh.com/sites/default/files/shol0709b03.jpg&quot; /&gt;اعضاء سازمان جوانان حزب توده را دیده بود که این طرف و آن طرف استالین را ستایش می&amp;zwnj;کردند و طوطی&amp;zwnj;وار تبلیغات روسیه استالینیستی را تکرار می&amp;zwnj;کردند. می&amp;zwnj;گفتند دکتر&amp;zwnj;ها مغز استالین را اندازه گرفته&amp;zwnj;اند و دیده&amp;zwnj;اند که از مغز آدم معمولی خیلی بزرگتر است و این به این معناست که استالین نابغه است.&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;گفت&amp;zwnj;وگو بعد خودمانی&amp;zwnj;تر شده بود و باز به خوش و بش کشیده بود. شاه پرسیده بود آیا عمو جلال شعارهائی بر دیوار&amp;zwnj;ها بر علیه او نوشته بود. عمو جلال اذعان کرده بود که سال&amp;zwnj;ها پیش این کار را کرده بود و داوطلبانه شوخی رفقایش را در مورد زحمتی که در خطاطی شعار&amp;zwnj;ها می&amp;zwnj;کشید شرح داده بود. شاه به خنده گفته بود که انگار برخی از آن&amp;zwnj;ها را دیده بود چون بعضی را بیاد داشت که با خط زیبائی نوشته شده بودند. عمو جلال چنان احساس راحتی کرده بود که حتی شرکت خود را در تظاهرات امجدیه شرح داده بود.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;شاه می&amp;zwnj;خواست بداند چطور او موفق شده بود سرتیپ ساواک را تا به آن حد گول بزند، و چطور مردی که به خدا اعتقاد نداشت توانسته بود بآن درستی نماز بخواند. عمو جلال داستان سال هائی را که در ملاخانه سر کرده بود، داستان ملا مصطفی، و چوب هائی را که از او سر آموزش نماز خورده بود شرح داده بود. با هم حسابی به ریش تیمسار بیچاره ساواک که بیرون در تالار شرفیابی هنوز خبردار ایستاده بود خندیده بودند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;سپس شاه پرسیده بود که منظور عمو جلال از گفتن اینکه او هم &amp;laquo;به&amp;zwnj; همان اندازه اعلیحضرت متدین بود&amp;raquo; چه بود، در حالیکه خودش خوب می&amp;zwnj;دانست، و گمان می&amp;zwnj;برد که شاه هم می&amp;zwnj;داند، که او حتی به خدا هم اعتقاد ندارد. ستون فقرات عمو جلال باز تیر کشیده بود. تازه فهمیده بود چرا درباری&amp;zwnj;ها و تیمسارهای دور و بر شاه مرتب از ترس می&amp;zwnj;لرزیدند و عرق می&amp;zwnj;ریختند. این شاه شاهان می&amp;zwnj;توانست خودمانی بشود و دوستانه رفتار کند و بگذارد آدم احساس راحتی و امنیت بکند، و ناگهان با یک کلمه یا یک سئوال به آدم بفهماند که سرش هنوز ممکن است سر دار برود.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;عمو جلال با عصبیت به خودش پیچیده بود و سعی کرده بود خودش را از چاله&amp;zwnj;ای که کنده بود بیرون بیاورد. گفته بود &amp;laquo;اما اعلیحضرت، مفهوم ضمنی کلام من در آن لحظه این بود که من خودم آدمی مذهبی هستم. وقتی آن حرف را زدم خواب این را هم نمی&amp;zwnj;دیدم که به اعلیحضرت اعتراف کنم که آدم بی&amp;zwnj;دینی هستم.&amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اما شاه زیر بار این سفسطه&amp;zwnj;بازی&amp;zwnj;ها نمی&amp;zwnj;رفت. اصرار داشت بداند آیا او، عمو جلال، اعتقاد داشت که ایشان، اعلیحضرت، دیندار هستند یا نه. بعد از مدتی به خود پیچیدن و عرق ریختن، عمو جلال به این نتیجه رسیده بود که کم&amp;zwnj;خطر&amp;zwnj;ترین پاسخ آن است که بگوید نمی&amp;zwnj;دانم. شاه پرسیده بود آیا عمو جلال آن داستان نجات شاه را در میان زمین و هوا توسط پیغمبر باور کرده بود یا نه. با تیری که ستون فقراتش می&amp;zwnj;کشید، عمو جلال اعتراف کرده بود که آن را باور نکرده بود. آیا به نظر عمو جلال قاطبه مردم آن را باور کرده بودند یا نه. عمو جلال گفته بود که مردم مذهبی و مردم بی&amp;zwnj;سواد، بخصوص در روستا&amp;zwnj;ها، احتمالاً آن را باور کرده بودند، در حالیکه طبقات تحصیل&amp;zwnj;کرده، بخصوص در شهر&amp;zwnj;ها، احتمالاً نه. حالا تبردار واقعه می&amp;zwnj;توانست گردنش را بزند، یا اینکه از مرگ معذورش دارد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;آن روز وقتی عمو جلال کاخ سلطنتی را ترک گفت رئیس سازمان برنامه و قائم&amp;zwnj;مقام نخست وزیر بود. به او اجازه داده شده بود که به میل خود رفقای سابقش را که به راستی توبه کرده بودند در سازمان برنامه استخدام کند، و یا اینکه استخدامشان را در سایر ادرات و وزارتخانه&amp;zwnj;های دولتی توصیه کند، با این تفاهم که گردن او ضامن آن بود که آن&amp;zwnj;ها به راه راست بروند، و برای ریشه&amp;zwnj;کن کردن باقیمانده حزب توده، بخصوص شاخه حزب در ارتش و در ساواک، به تعهد خود برای همکاری کامل با ساواک عمل کنند. به عنوان مشاور ویژه اعلیحضرت همایونی،&amp;zwnj;گاه و بیگاه در صورت احضار، عمو جلال می&amp;zwnj;بایست برای مشاوره محرمانه شرفیاب شود.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;با گذشت ماه&amp;zwnj;ها و سال&amp;zwnj;ها، عمو جلال یار غار و محرم اسرار شاه شد. شاه از او به عنوان محکی برای سنجش راست و اصیل بودن کار&amp;zwnj;ها و نظریات تمام بادمجان دور قاب&amp;zwnj;چین&amp;zwnj;هایش، و برای درک نظریات و احساسات عامه مردم استفاده می&amp;zwnj;کرد، حتی پس از آنکه عمو جلال دیگر جزو عامه مردم نبود، ثروتی هنگفت به هم زده بود، و برای خودش یک جور درباری، یک پا شاه شده بود. سر فرشته سقوط کرده&amp;zwnj;ای بود در میان خیلی از فرشته&amp;zwnj;های سقوط کرده، رفقای حزبی سابقش، که همه وزیر و وکیل و مدیر کل و مقاطعه&amp;zwnj;کار عمده دولتی شده بودند، ثروت هنگفتی به هم زده بودند و هنوز در ته دل مثل عمو جلال خودشان را مارکسیست و انقلابی می&amp;zwnj;دانستند. بزودی حتی دختر چهار، بعد پنج، و بعد شش ساله عمو جلال هم، که به عنوان همبازی منحصر بفرد دختر کوچک شاه که هم سن خود او بود برگزیده شده بود، نوعی درباری شد، یک شازده کوچولو.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;همسر عمو جلال، زن&amp;zwnj;عمو سارا هم، خوب خودش را توی این عکس دسته&amp;zwnj;جمعی جا زده بود. او همیشه خودش را یکی از آن شازده&amp;zwnj;های کمرنگ پراکنده در روستا&amp;zwnj;ها به حساب آورده بود، که همگی ادعای قوم و خویشی سببی یا نسبی با یکی از شاهان مخلوع قاجار را داشتند که رضا خان قزاق سلسله&amp;zwnj;شان را برانداخته بود. در مهمانی&amp;zwnj;های شام یا کوکتیل اغلب می&amp;zwnj;شنیدی که خانمی با وقار و طمأنینه اعلام می&amp;zwnj;کرد که &amp;laquo;بله، خانوم. آخه مادر بزرگ من شازده بود. از طرف مادری ما با فخرالدوله&amp;zwnj;ها نسبت داریم.&amp;raquo; یا &amp;laquo;بله، خانوم. آخه پدر بزرگ من شازده بود. ما از فرمانفرمائیان&amp;zwnj;ها هستیم.&amp;raquo; و این شازده&amp;zwnj;ها به&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان اندازه شازده بودند که گدا گشنه. آه نداشتند که با ناله سودا کنند. زنعمو سارا یکی از این شازده&amp;zwnj;ها بود. از پدر بزرگ و مادر بزرگش کسی زیاد چیزی نمی&amp;zwnj;دانست. پدرش، که کوره سوادی بیشتر نداشت، در خانواده علم، وزیر دربار بزرگ شده بود و از آن راه زمانی به فرمانداری مشهد منصوب شده بود.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&lt;img alt=&quot;&quot; align=&quot;middle&quot; src=&quot;http://radiozamaneh.com/sites/default/files/shol0709b04_0.jpg&quot; /&gt;تازه فهمیده بود چرا درباری&amp;zwnj;ها و تیمسارهای دور و بر شاه مرتب از ترس می&amp;zwnj;لرزیدند و عرق می&amp;zwnj;ریختند. این شاه شاهان می&amp;zwnj;توانست خودمانی بشود و دوستانه رفتار کند و بگذارد آدم احساس راحتی و امنیت بکند، و ناگهان با یک کلمه یا یک سئوال به آدم بفهماند که سرش هنوز ممکن است سر دار برود.&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;آن روز&amp;zwnj;ها کاملا متداول بود که ملاک&amp;zwnj;های بزرگ نوکرهای خودشان را به سمت شهرداری و فرمانداری و استانداری برسانند. این وسیله&amp;zwnj;ای می&amp;zwnj;شد تا بهتر بتوانند زیر قانون بزنندو خلق خدا را بچاپند. این فرماندار&amp;zwnj;ها و استاندار&amp;zwnj;ها کوره سوادی بیش نداشتند، اما تا مغز استخوان درباری بودند. تمام آداب و رسوم دربار را می&amp;zwnj;دانستند، از قبیل تعظیم از جلو و از عقب، جلو جلو راه رفتن، عقب عقب راه رفتن، بوسیدن دست و پا و ماتحت و بقیه اعضاء مخصوص، و روال &amp;laquo;بله، بله گفتن،&amp;raquo; مانند &amp;laquo;بله اعلیحضرت،&amp;raquo; &amp;laquo;بله علیا حضرت،&amp;raquo; &amp;laquo;بله، والا حضرت،&amp;raquo; &amp;laquo;بله، حضرت والا،&amp;raquo; &amp;laquo;بله حضرت اشرف،&amp;raquo; &amp;laquo;بله، عالیجناب،&amp;raquo; و غیره و غیره. بسهولت می&amp;zwnj;توانستند در آن واحد رو به جلو تعظیم کنند و رو به عقب راه بروند. و این&amp;zwnj;ها عادت داشتند خودشان را با نسلی دیگر از فرمانداران و استانداران قدیم اشتباه بکنند، که براستی شاهزاده بودند. اغلب این شازده&amp;zwnj;های کمرنگ اصل و نسبشان را به آغا محمد خان قاجار نسبت می&amp;zwnj;دادند که، با داشتن دویست زن عقدی و صیغه، خواجه بود و نمی&amp;zwnj;توانست تخم و ترکه&amp;zwnj;ای پس بیندازد. اصل و نسبی بسیار مشکوک!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;با این حال، زن عمو سارا که براستی دسترسی زیادی به دربار نداشت، چونکه رابطه عمو جلال با شاه خصوصی بود، دو پائی وسط معرکه پریده بود و پست خود را بعنوان درباری افتخاری احراز کرده بود. هیچ فرصتی را برای آنکه به کوچک&amp;zwnj;ترین بهانه با لیموزین و شوفر عمو جلال به کاخ سلطنتی برود از دست نمی&amp;zwnj;داد، خواه دخترش با او باشد خواه نباشد. جمله&amp;zwnj;ای که با &amp;laquo;بله، خانوم، پریروز در کاخ سلطنتی...&amp;raquo; شروع می&amp;zwnj;شد، صرف نظر از اینکه چطور ختم شود، توجه همگان را در هر مهمانی کوکتیل به خود جلب می&amp;zwnj;کرد. خانم&amp;zwnj;ها را مثل آهن&amp;zwnj;ربا به سوی خودش می&amp;zwnj;کشید. لازم نبود به&amp;zwnj;شان بگوید که به او تنهااجازه داده بودند که تا دم دروازه درونی کاخ برود و دو ساعت آنجا توی ماشین، پشت دروازه بسته در انتظار دخترش بنشیند، تا اینکه والاحضرت همایونی دخترش را مرخص کنند. چند نفر دیگر می&amp;zwnj;توانستند بگویند که پلاک اتومبیلشان در دفتر کاخ ثبت شده، تا بتوانند تا دروازه درونی کاخ بروند؟ چه اهمیت داشت که سر راه ده جا جلویش را می&amp;zwnj;گرفتند تا برای یک افسر جوان قد بلند خوش قیافه دیگر گارد توضیح بدهد که &amp;laquo;بله، من به امر والاحضرت همایونی اینجا اومده&amp;zwnj;ام تا دخترم رو که در پیشگاه والاحضرت شرفیاب شده&amp;zwnj;اند برگردونم.&amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;احساس می&amp;zwnj;کرد که چشم&amp;zwnj;های از حدقه در آمده خانم&amp;zwnj;های رفقای حزبی سابق شوهرش به دهان او دوخته شده. حرفش را کلمه به کلمه می&amp;zwnj;بلعیدند. البته به عنوان زن دبیر اول کمیته ایالتی حزب، او همیشه در میان این گروه نوعی شاهزاده بود. و حالا که تمام شوهر&amp;zwnj;ها وزیر و کیل و مدیر کل و مقاطعه کار عمده بودند، و همه ثروتمند، او هنوز هم مقام شامخ خود را در می&amp;zwnj;انشان حفظ کرده بود. آنقدر الماس و برلیان بخودش آویزان می&amp;zwnj;کرد که راه رفتن برایش مشکل می&amp;zwnj;شد. برلیان همیشه نقطه ضعف او بود. در دوره نامزدی، و حتی در شب عروسی، شوهرش انگش&amp;zwnj;تر برلیانی برای او نخریده بود، در ابتدا چون که پولش را نداشت، و بعد&amp;zwnj;ها برای آنکه تقریبا تمام حقوقش را به صندوق حزب اهدا می&amp;zwnj;کرد تا برای بقیه اعضاء حزب سر مشقی باشد، و همچنین برای آنکه الماس و برلیان را کاملا بورژوا می&amp;zwnj;دانست. این بود که حالا زنعمو سارا داشت تلافی در می&amp;zwnj;اورد. هر چه برلیان بدستش می&amp;zwnj;رسید می&amp;zwnj;خرید و بهانه بی&amp;zwnj;چون و چرایش کاخ سلطنتی بود. انگار که بیرون دروازه کاخ، و پیش از دادن اجازه ورود، اول برلیان&amp;zwnj;های خانم&amp;zwnj;ها را وزن می&amp;zwnj;کردند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در شب نشینی&amp;zwnj;ها یکی از محبوب&amp;zwnj;ترین بازی&amp;zwnj;ها این بود که هر کسی حدس بزند زن عمو سارا چند قیراط برلیان به خودش آویزان کرده است. مثل اینکه آدم حدس بزند چند کالری در یک سبد میوه هست. با این تفاوت که اگر وزن برلیان&amp;zwnj;های زنعمو سارا را درست حدس می&amp;zwnj;زدی آن&amp;zwnj;ها را بعنوان جایزه بهت نمی&amp;zwnj;دادند تا با خودت ببری. و اگر گاهی کلک می&amp;zwnj;زد و چند تا برلیان گنده بدلی هم میان برلیان&amp;zwnj;های واقعیش جامیزد، به چه کسی ضرری می&amp;zwnj;خورد، یا اصلا کی می&amp;zwnj;فهمید؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;نقطه ضعف دیگر زن عمو سارا پالتو پوست بود. اول با پوست خرگوش شروع کرد، بعد با پوست روباه به کلاس بالا&amp;zwnj;تر رفت، و رفت و رفت تا رسید به سنجاب و سمور و خرس و راکون و سیاهگوش و پلنگ و ببر. بعد هر حیوان وحشی دیگری که کسی اسمش را هم نشنیده بود. هر بار که سفری به خارج می&amp;zwnj;کرد بی&amp;zwnj;برلیان و بی&amp;zwnj;پالتو پوست خارج می&amp;zwnj;شد و مثل خری که برلیان و پالتوپوست بارش کرده باشند بر می&amp;zwnj;گشت، بدون آنکه یک شاهی عوارض گمرکی بدهد. ادعایش همیشه این بود که با همین برلیان&amp;zwnj;ها و پوست&amp;zwnj;ها از مملکت خارج شده بود، و کی جرأت داشت از زن قائم مقام نخست وزیری که همبازی پکر شاه بود، و دخترش همبازی والاحضرت همایونی بود، سئوالی بکند؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;برای عمو جلال که خودش آدم ولخرجی نبود، این کار به عقل جور در می&amp;zwnj;آمد، نه تنها به خاطر آنکه راه خوبی بود برای استفاده زیاد و بی&amp;zwnj;زحمت، بلکه برای آنکه &amp;laquo;سرمایه&amp;zwnj;گذاری خوبی&amp;raquo; بود، با مفهوم ضمنی خاصی که &amp;laquo;سرمایه&amp;zwnj;گذاری&amp;raquo; برای عمو جلال داشت. اوهمیشه طرفدار یک &amp;laquo;سرمایه گذاری خوب&amp;raquo; بود، خواه صحبت از تجارت باشد، خواه احساسات، خواه علم ماوراء طبیعی. حتی پیش از آنکه وارد تجارت شود، این برایش استعاره خوبی بود. هر وقت لطفی به کسی می&amp;zwnj;کرد آن را نوعی &amp;laquo;سرمایه گذاری&amp;raquo; به حساب می&amp;zwnj;اورد. احتمالا به بهشت اعتقاد نداشت چون که سرمایه گذاری مطمئنی مثل برلیان و پوست نبود. بهر حال، حتی پس از آنکه پیمان نامه&amp;zwnj;های سازمان ملل و قوانین دولت&amp;zwnj;ها فروش، ورود و صدور پوست حیوانات وحشی را منع کردند، عمو جلال و زنعمو سارا به هر کلکی که بود مغازه یا فروشگاه از تولید به مصرفی در جائی از دنیا، خواه در نیو یورک و خواه در کوالالامپور، پیدا می&amp;zwnj;کردند که هرچه پوست بخواهند به آن&amp;zwnj;ها بفروشد تا به کلکسیونشان بیفزایند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;برای خانم&amp;zwnj;ها جالب&amp;zwnj;ترین قسمت سیر و سیاحت در خانه زنعمو سارا، که حالا دیگر بیشتر شبیه کاخ بود تا خانه، دیداری از &amp;laquo;سالن پالتو پوست&amp;raquo; بود، که بیشتر شباهت به کلبه شکارچی&amp;zwnj;ها یا فروشگاه گوشت شکار داشت تا به یک کمد لباس. گاهی عمو جلال، با تکبر مالکیت مشترک، زنش را در این بازدید&amp;zwnj;ها همراهی می&amp;zwnj;کرد، و اگر مجلس خودمانی بود چند لطیفه هم می&amp;zwnj;پراند. لطیفه محبوبش این بود که &amp;laquo;تن&amp;zwnj;ها پوستی که اینجا پیدا نمی&amp;zwnj;کنید پوست خره، و اون به این دلیله که زن من نسبت به خر تعصب داره.&amp;raquo; و پاسخ زنعمو سارا به این لطیفه، همیشه این بود که &amp;laquo;بنده پوست خر لازم ندارم چون که یک خر زنده دارم.&amp;raquo; عمو جلال مردی نبود که در گفتگو با زنش کلام آخر با او باشد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;مضحک بودن تمام قضیه تنها هنگامی آشکار شد که شرکت بیمه، بیمه نانه خانه&amp;zwnj;شان را باطل کرد، بدلیل آنکه ارزش پالتو&amp;zwnj;های پوست موجود در آن از میلیون&amp;zwnj;ها تومن گذشته بود. شرکت تنها بشرطی بیمه را تمدید می&amp;zwnj;کرد که پوست&amp;zwnj;ها به مغاره امنی با بیمه نامه جداگانه منتقل می&amp;zwnj;شدند، یا اینکه در خانه برای آن&amp;zwnj;ها مغاره مطمئنی ساخته می&amp;zwnj;شد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;دنیا را چه دیدی، هر روزی ممکن بود یک نفر یک کامیون زیر دیوار خانه پارک کند و ده میلیون تومن پوست را بدزدد. وقتی صحبت از آنقدر پول بود چه کسی می&amp;zwnj;توانست حدس بزند چقدر طول می&amp;zwnj;کشد تا یک نوکر خانه از راه بدر برود؟ اما انتقال پوست&amp;zwnj;ها به یک مغاره در بیرون خانه بمعنای آن بود که زنعمو سارا دیگر نمی&amp;zwnj;توانست مه&amp;zwnj;مان&amp;zwnj;هایش را به بازدید از سالن پوست دعوت کند، و این مطلب پوست&amp;zwnj;ها را برای او تقریبا بی&amp;zwnj;ارزش می&amp;zwnj;کرد. تهران اغلب آنقدر سرد نبود که نیازی به پوشیدن پالتو پوست باشد، و بهر حال زنعمو سارا بندرت پالتو پوست می&amp;zwnj;پوشید. از این رو، با وجود آنکه بیمه نامه پوست&amp;zwnj;ها باطل شده بود، آن&amp;zwnj;ها سال&amp;zwnj;ها در &amp;laquo;سالن پوست&amp;raquo; خانه ماندند، تا آنکه عموجلال در خانه با شکوه نوی که بنا می&amp;zwnj;کرد مغاره&amp;zwnj;ای برای آن&amp;zwnj;ها ساخت. اما دست&amp;zwnj;کم خریدن پوست، حتی اگر بطور موقتی هم شده، متوقف شد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;طرح: رادیو زمانه&lt;/p&gt;
</description>
     <comments>https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2011/09/07/6561#comments</comments>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/2204">ادبیات داستانی ایران</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/3241">بهمن شعله‌ور</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/4353">بی‌لنگر</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak">خاک</category>
 <pubDate>Wed, 07 Sep 2011 08:58:17 +0000</pubDate>
 <dc:creator />
 <guid isPermaLink="false">6561 at https://archive.radiozamaneh.com</guid>
  </item>
  <item>
    <title>ماجرای شرفیابی عمو جلال به پیشگاه همایونی</title>
    <link>https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2011/09/02/6558</link>
    <description>&lt;div class=&quot;fb-social-like-widget&quot;&gt;&lt;fb:like  href=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2011/09/02/6558&quot; send=&quot;false&quot; layout=&quot;box_count&quot; show_faces=&quot;false&quot; width=&quot;500&quot; action=&quot;like&quot; font=&quot;arial&quot; colorscheme=&quot;light&quot;&gt;&lt;/fb:like&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-sartitr&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    رمان بی‌لنگر به شکل داستان دنباله‌دار در رادیو زمانه        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-nevisandeh&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    بهمن شعله‌ور        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-filefield field-field-maghaleh-image&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    &lt;img  class=&quot;imagefield imagefield-field_maghaleh_image&quot; width=&quot;277&quot; height=&quot;188&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/sites/default/files/bahmshjsh01.jpg?1315080319&quot; /&gt;        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;p&gt;بهمن شعله&amp;zwnj;ور، بی&amp;zwnj;لنگر، فصل دوازدهم، بخش دوم و پایانیِ این فصل &amp;ndash; و عمو جلال حالا داشت به شرفیابی این آدم می&amp;zwnj;رفت. گو اینکه دیگر ترس آمیخته با احترامش در مقابل این آدمی که خودش را شاه شاهان می&amp;zwnj;دانست ریخته بود، می&amp;zwnj;دانست که او هم بوی مرگ و میر می&amp;zwnj;دهد.&lt;/p&gt;
&lt;!--break--&gt;&lt;!--break--&gt;&lt;p&gt;او هم ناچار شده بود دروغ بگوید و کلک بزند و نارو بزند و خودش را به دینداری بزند. او هم طعم ترس را چشیده بود. دینداری او هم مثل دینداری عمو جلال بود. مثل این سرتیپ خرکار و زودباور نبود که روزی پنج بار نمازش را سر ساعت می&amp;zwnj;خواند، و هر دو سال یکبار با تمام دینداری سر تراشیده&amp;zwnj;اش به زیارت مکه می&amp;zwnj;رفت، تا برای روز قیامتش ثواب جمع کند، روزی که فرشته&amp;zwnj;ها گناهان و ثواب&amp;zwnj;هایش را جمع می&amp;zwnj;زدند و او امیدوار بود که اگر ثواب کم آورد، جدش پیغمبر اکرم صل الله علیه و آله، برای او شفاعت کند.&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اما این قضیه ممکن بود به ضرر او هم تمام بشود. آیا مشتش پیش شاه باز شده بود؟ آیا شاه از تمام کلک&amp;zwnj;هایش سر در آورده بود؟ از نماز قلابیش، از قسم خوردنش با قرآن جیبی سرتیپ، از شوخیش راجع به شفاعت جدش در روز قیامت، از داستان جعلیش درباره یک دبیر اول واقعی کمیته ایالتی و یک دبیر اول قلابی ظاهری؟ آیا شاه می&amp;zwnj;خواست ببردش توی کاخ، بکشدش یک کنار و در گوشش بگوید &amp;laquo;ببین داداش! ممکنه تونسته باشی این سرتیپ خرکار پیر خرفت رو خر بکنی. اما مارو که دیگه نمی&amp;zwnj;تونی رنگ کنی. ما توی این کار استخون خورد کرده&amp;zwnj;یم. کلک این فلان شعرای بچه گول زنک رو نمی&amp;zwnj;خوریم. بازی راس راسیت چیه؟ به ما بگو، شاید بشه یه معامله&amp;zwnj;ای با هم بکنیم.&amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;دم دروازه کاخ، تیمسار عمو جلال را به افسر&amp;zwnj;های گارد تحویل داد، که با او مانند یک جنایتکار رفتار می&amp;zwnj;کردند و با خود تیمسار مانند یک بیگانه مظنون. اما پیش از تحویل دادنش، آخرین هشدار را به عمو جلال داد و بهش گفت که اگر به سلامتی خودش علاقمند است بهتر است در پیشگاه اعلیحضرت همایونی به زانو بیفتد و چکمه&amp;zwnj;های اعلیحضرت را ببوسد؛ و به نظر نمی&amp;zwnj;آمد که دارد به زبان استعاره حرف می&amp;zwnj;زند یا اینکه یک عبد عبید خداست که دارد عبد عبید دیگری را پند می&amp;zwnj;دهد. حرفش بیشتر شبیه یک فرمان بود.&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;تیمسار در گوشش گفت که اعلیحضرت، علیرغم تحصیلاتش در سویس و ظاهر روشنفکرانه&amp;zwnj;اش، به همان اندازه پدر مرحومش، اعلیحضرت فقید، قدیمی&amp;zwnj;المسلک بود. علیرغم اعتراض خفیفش در برابر دوربین، بخصوص دوربین خبرنگاران خارجی، دلش می&amp;zwnj;خواست که دست و پایش را ببوسند. تیمسار کسانی را می&amp;zwnj;شناخت که به خاطر نبوسیدن چکمه اعلیحضرت فقید، به خاطر آنکه سعی کرده بودند تنها با بوسیدن دستش سر و ته قضیه را هم بیاورند، جان خودشان را فدا کرده بودند. و آن&amp;zwnj;ها وزیر و درباری و فلان&amp;zwnj;الدوله و فلان&amp;zwnj;السلطنه قاجار بودند، نه یک کمونیست مرتد. با این پسر تاجدارشان خوشبختانه می&amp;zwnj;شد با بوسیدن دست سر وته قضیه را هم آورد. اما با مخمصه&amp;zwnj;ای که عمو جلال در آن بود بهتر بود که سراغ چکمه&amp;zwnj;ها برود.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&lt;img alt=&quot;&quot; align=&quot;middle&quot; src=&quot;http://radiozamaneh.com/sites/default/files/sharafyabi.gif&quot; /&gt;چند نفر درباری پرفیس و افاده با لباس&amp;zwnj;های جلف پرسیده بودند که چرا عمو جلال لباس فراک به تن ندارد. خیال می&amp;zwnj;کرد به شرفیابی در پیشگاه چه کسی احضار شده؟ یک کدخدا؟&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;کمتر کسی داستان کامل آن شرفیابی به حضور شاه را شنیده است. وقتی دو گروهبان گارد با قیافه&amp;zwnj;های لئیم زیر و روی او را می&amp;zwnj;گشتند، وقتی قیافه تیمسار را دید که گوسفندوار ایستاده بود تا یک سروان گارد زیر و روی او را هم مثل جانی&amp;zwnj;ها بگردد، حتی پس از آنکه هفت&amp;zwnj;تیرش را تحویل داده بود، عمو جلال فهمید که دارد به چه دنیای ممنوع&amp;zwnj;الورودی پای می&amp;zwnj;گذارد.&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در حالیکه دو گروهبان عظیم&amp;zwnj;الجثه و قوی&amp;zwnj;هیکل گارد با سبیل&amp;zwnj;های تابیده بازو&amp;zwnj;هایش را محکم در چنگ داشتند، از تالارهای پوشیده از آینه گذشتند. در ابتدا، وقتی که دستبند&amp;zwnj;هایش را باز کرده بودند فکر کرده بود که این از سر آدابدانی است که هیچکس نباید با دستبند در پیشگاه اعلیحضرت حاضر شود. اما وقتی چنگ محکم گروهبان&amp;zwnj;ها را بر بازو&amp;zwnj;هایش حس کرد دلیل واقعی را فهمید. لزومی به دستبند نبود. یک&amp;zwnj;بار که برگشت تا به تیمسار که پشت سرش می&amp;zwnj;آمد نگاه کند، گروهبان&amp;zwnj;ها تکان تند و محکمی به بازو&amp;zwnj;هایش دادند، تا بداند که هیچ نوع حرکت مقرر نشده را تحمل نخواهند کرد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;چند بار سر راه، افراد دیگری برای بازپرسی و استنطاق بیشتر متوقفشان کرده بودند. چند نفر درباری پرفیس و افاده با لباس&amp;zwnj;های جلف پرسیده بودند که چرا عمو جلال لباس فراک به تن ندارد. خیال می&amp;zwnj;کرد به شرفیابی در پیشگاه چه کسی احضار شده؟ یک کدخدا؟ هر بار تیمسار جواب داده بود که فرمان همایونی آن بود که زندانی را بلافاصله در پیشگاه همایونی حاضر کنند، که تیمسار او را با هواپیما مستقیماً از زندان ساواک در آبادان به تهران آورده بود، و وقتی برای تهیه لباس فراک نبود. به نظر درباری&amp;zwnj;ها جواب معقولی نبود ولی جواب بهتری برای دادن نبود.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;به عمو جلال درباره کوچک&amp;zwnj;ترین حرکتی که باید در پیشگاه همایونی بکند دستور اکید داده بودند. حالا می&amp;zwnj;بایست چشمش به ایماء و اشاره&amp;zwnj;های دو ملازم تازه فراک&amp;zwnj;پوشش باشد، تا بداند دقیقاً کی بایستد، کی قدم بر دارد، کی تعظیم کند، و دست آخر، کی خودش را به پای اعلیحضرت همایونی بیندازد و چکمه&amp;zwnj;های او را ببوسد. یک لحظه خشمش بجوش آمده بود و تصمیم جدی گرفته بود که، هر چه بادا باد، بوسیدن چکمه را فراموش کند. هر تاجی که اعلیحضرت می&amp;zwnj;خواست به سرش بزند باید بدون چکمه بوسی می&amp;zwnj;زد. خیلی ممنون. اما از لحظه&amp;zwnj;ای که به تالار شرفیابی وارد شده بود و نگاهش به شاه در ته تالار افتاده بود که در باریان و افسران شق و رق احاطه&amp;zwnj;اش کرده بودند، دچار شوک شده بود و مثل عروسک خیمه شب بازی، خود را تسلیم ایماء و اشاره&amp;zwnj;های ملازمان درباریش کرده بود.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در حالیکه نفس گروهبان&amp;zwnj;ها را پس گردنش احساس می&amp;zwnj;کرد، هنگام ورود به تالار، و چندین بار پس از ورود، همزمان با ملازمانش تا کمر خم شده بود، تا اینکه به او اشاره کرده بودند که چند قدم آخر را به تنهائی بردارد، خودش را به پای اعلیحضرت بیندازد، و چکمه&amp;zwnj;های او را ببوسد. در آن لحظه او بدون هیچ تردید، مقاومت، یا اراده&amp;zwnj;ای از خود پیش رفته بود و خوشحال&amp;zwnj;تر از آنکه می&amp;zwnj;توانست بدنبال ایماء و اشاره برود تا اینکه برای خودش فکر کند، خودش را به پای شاه انداخته بودو چکمه&amp;zwnj;های سیاه براقش را که بوی چرم تازه از آن&amp;zwnj;ها می&amp;zwnj;آمد بوسیده بود. با احساسی گنگ و مبهم شبیه به نیاز به گریستن در درون خود می&amp;zwnj;جنگید، اما خوشحال بود از آنکه هر چه بود صورت گرفته بود و تمام شده بود. گوئی در خواب، دوباره چهره شاه را از دور در استادیوم امجدیه، در روزی که او بر علیه یک فرد انتزاعی شعارهای انتزاعی داده بود، دیده بود و در شگفت شده بود.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&lt;img alt=&quot;&quot; align=&quot;middle&quot; src=&quot;http://radiozamaneh.com/sites/default/files/bahmshjsh03.jpg&quot; /&gt;این بازی دیگر برای آن مزلف&amp;zwnj;های درباری با لباس&amp;zwnj;های رنگ و وارنگشان نبود. یک قمار بود بین شاهان واقعی و دبیران ایالتی واقعی. گرچه باید مرتب به خودش یادآور می&amp;zwnj;شد که حریف قمارش دیگر یک فرماندار نظامی بذله&amp;zwnj;گو یا یک آخوندک سرتیپ نیست. او یک شاه مطلق بود.&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پس از چند دقیقه شاه به سردی گفته بود &amp;laquo;بلند شو!&amp;raquo; و عمو جلال&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان چنگ خشن دو دست نظامی را روی بازو&amp;zwnj;هایش حس کرده بود که او را سر پا ایستاندند و رو به عقب از تخت شاه دور کردند. عمو جلال با نگاهی سریع، &amp;laquo;تیمسارش&amp;raquo; را دیده بود که چند قدم دور&amp;zwnj;تر از او، در میان افسران و درباریان فراک&amp;zwnj;پوش، خبردار ایستاده بود. خودش هم راست ایستاده بود، به تماشای شاه، که داشت او را با نگاهی حاکی از کنجکاوی و تحقیر برانداز می&amp;zwnj;کرد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بالاخره شاه به زبان آمد &amp;laquo;پس این قیافه یک دبیر اول کمیته ایالتی حزب توده است، که از قضا برادر رئیس دیوان عالی کشور ما هم هست.&amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;عمو جلال در سکوت، خبردار ایستاده بود، بی&amp;zwnj;آنکه بداند چه در پاسخ شاه بگوید. چشمش به یکی از معلم&amp;zwnj;های درباریش افتاد، که حالا پشت شاه ایستاده بود. او هم ایماء و اشاره و کمکی نمی&amp;zwnj;کرد. ظاهراً درس خصوصی تمام شده بود. حالا دیگر خودش بود و خودش و هرچه بادا باد. شاید لزومی به پاسخ نبود. به هر حال خطر سکوت از همه چیز کمتر بود. قمار، قمار کلون&amp;zwnj;باز&amp;zwnj;ها بود.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;شاه به طعنه گفت &amp;laquo;آقای مهندس، ظاهراً شما آدم جالبی هستین! ما پرونده ساواک شما رو مرور کرده&amp;zwnj;ایم. مطمئن نیستیم که همه محتویاتش باورکردنی باشه. اما شما باید آدم خیلی زیرکی باشین که بیست سال عضو حزب توده بودین و فقط سه روز به زندان رفتین. چه جوری موفق به این کار شدین؟ چه جوری از حبس طولانی و شکنجه در امان موندین؟ شاید ما باید ساواکمون رو بازسازی کنیم و آدم&amp;zwnj;های زیرک&amp;zwnj;تری استخدام کنیم که بتونن از پس امثال شما بربیان.&amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;شاه نگاهی به سرتیپ ساواک انداخت تا اثر گفته&amp;zwnj;اش را در چهره او بخواند. عمو جلال تازه داشت از قضیه آن &amp;laquo;ما&amp;raquo; سر در می&amp;zwnj;اورد. &amp;laquo;ما&amp;raquo; مای اول شخص جمع نبود، بلکه &amp;laquo;ما&amp;raquo;ی ملوکانه بود. برادر او رئیس دیوان عالی کشور نبود، بلکه رئیس دیوان عالی کشور شخصی ملوکانه بود. لحن شاه کم کم داشت تفریحی می&amp;zwnj;شد. آیا داشت با او، مثل گربه&amp;zwnj;ای که با موش بازی می&amp;zwnj;کند، بازی می&amp;zwnj;کرد؟ آیا این به آن معنی بود که دست آخر او بلعیده می&amp;zwnj;شد؟ اما حالا دیگر داشت از خودش خاطرجمع&amp;zwnj;تر می&amp;zwnj;شد. داشتند به میدان عمل او قدم می&amp;zwnj;گذاشتند، میدان فصاحت و بلاغت، که او در آن پیرهنی پاره کرده بود. کتاب بوستان سعدی را بی&amp;zwnj;جهت کتاب&amp;zwnj;نویسی نکرده بود.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;laquo;مثلاً ما نمی&amp;zwnj;تونیم داستان عجیب و غریب شما را درباره یک دبیر اول ایالتی واقعی برای استان خوزستان، و یک دبیر اول ساختگی برای گم کردن رد او، باور کنیم. شما دبیر اول ایالتی واقعی بودین، اینطور نیست؟&amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ستون فقرات عمو جلال تیر کشید. اگر جواب مثبت می&amp;zwnj;داد، در یک آن تمام اعتبار &amp;laquo;تیمسارش&amp;raquo; و آن پرونده ساواک را، که تنها امید نجاتش بودند، از بین می&amp;zwnj;برد. سر خودش که هیچ، سر &amp;laquo;تیمسارش&amp;raquo; را هم، روی یک بشقاب نقره دو دستی تقدیم می&amp;zwnj;کرد. به یاد هشدار تیمسار افتاد: &amp;laquo;اگر سر من بره سر تو هم می&amp;zwnj;ره.&amp;raquo; اگر جواب منفی می&amp;zwnj;داد و سئوال شاه پاسخ مثبت ایجاب می&amp;zwnj;کرد، آیا این ذکاوت اعلیحضرت همایونی را مورد سئوال قرار نمی&amp;zwnj;داد؟ و مجازات مورد سئوال قرار دادن ذکاوت اعلیحضرت همایونی چه بود؟ نمی&amp;zwnj;شد آن را یک سئوال بدیهی تلقی کرد که احتیاج به پاسخ ندارد؟ تا زمانیکه پاسخ را به گوش خودش نشنیده بود نمی&amp;zwnj;دانست که سئوال شاه را پاسخ داده است:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;laquo;اگر عرض کنم که دبیر اول ایالتی واقعی نبودم، اعلیحضرت حرف منو باور خواهند کرد؟&amp;raquo;&lt;br /&gt;
شاه گفت &amp;laquo;نه، باور نخواهیم کرد.&amp;raquo;&lt;br /&gt;
&amp;laquo;پس بنده نباید عرضی بکنم که برای اعلیحضرت باور کردنی نباشه.&amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;معلم خصوصی قبلیش را دید که لب&amp;zwnj;هایش را می&amp;zwnj;جنباند تا یادآوریش کند که باید بگوید &amp;laquo;اعلیحضرت همایونی&amp;raquo; و نه &amp;laquo;اعلیحضرت&amp;raquo; خشک و خالی. این بابا شاه خالی نبود. شاه شاهان بود. شاهنشاه بود. اما آشکارا می&amp;zwnj;دید که پاسخ او اگر شاه را خوشنود نکرده بود، دست کم مایه سرگرمی او شده بود. لابد اعلیحضرت خوشنود شده بودند که کسی ذکاوتشان را مورد سئوال قرار نداده بود. او به زیرک&amp;zwnj;تر بودن از و پیشدستی کردن بر وزرا و درباریان و تیمسار&amp;zwnj;هایش شهرت داشت. مجبور به این کار بود. از چند تا سوءقصد و کودتا جان سالم بدر برده بود؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;از این لحظه به بعد دیگر عمو جلال نمی&amp;zwnj;توانست روی کسی جز خودش حساب کند. درس خصوصی را ول نکرده بود، بلکه از آن فارغ&amp;zwnj;التحصیل شده بود. دیگر به امید ایماء و اشاره کسی نمی&amp;zwnj;نشست. فکر خودش را می&amp;zwnj;کرد و تند وتیز هم فکر می&amp;zwnj;کرد. این بازی دیگر برای آن مزلف&amp;zwnj;های درباری با لباس&amp;zwnj;های رنگ و وارنگشان نبود. یک قمار بود بین شاهان واقعی و دبیران ایالتی واقعی. گرچه باید مرتب به خودش یادآور می&amp;zwnj;شد که حریف قمارش دیگر یک فرماندار نظامی بذله گو یا یک آخوندک سرتیپ نیست. او یک شاه مطلق بود، اسما یک شاه مشروطه که یک شبه خودش را شاه مطلق کرده بود و می&amp;zwnj;خواست که سرگرمش کنند. بیاد توپ بازی قبایل مایای باستانی مکزیک افتاد، که در آن سرکرده تیم برنده را در عید قربانشان قربانی می&amp;zwnj;کردند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;شاه پرسید &amp;laquo;این داستان مسلمان متدین بودن شما چیه؟ ما هیچوقت نشنیده بودیم که یک کمونیست مارکسیست مسلمان متدین باشه. ما هم کتاب&amp;zwnj;های مارکس را خوانده&amp;zwnj;ایم. آیا شما یک مسلمان متدین هستید؟&amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;عمو جلال باز صدای خودش را شنید که بی&amp;zwnj;هیچ اندیشه قبلی کلماتش را بزبان می&amp;zwnj;آورد. &amp;laquo;من هم مثل اعلیحضرت سید اولاد پیغمبر اکرم، صل الله علیه و آله هستم. در یک خانواده مسلمان بسیار متدین بزرگ شدم. گاهی خیلی مشگله که انسان بتونه از تجربیات کودکیش فرا&amp;zwnj;تر بره.&amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;حالا داشت نقش روان&amp;zwnj;شناس را بازی می&amp;zwnj;کرد. آیا اعلیحضرت کتاب&amp;zwnj;های فروید را هم خوانده بودند؟ چهره حریف همایونیش را بررسی کرد تا ببیند آیا توضیح او را باور کرده یا نه. اما به نظر می&amp;zwnj;رسید که اعلیحضرت هنوز منتظر پاسخ به سئوالشان بودند. پاسخ داده شده هنوز باعث سرگرمیشان نشده بود. عمو جلال باید کوشش بیشتری می&amp;zwnj;کرد. این بازی سر یک شاهی و صنار نبود. قمار کلون&amp;zwnj;باز&amp;zwnj;ها بود. باید خیلی بیشتر کوشش می&amp;zwnj;کرد. برای ادامه بازی دو پهلو با کلمات شاید حتی لازم می&amp;zwnj;شد که به پیشواز خطر برود. دوباره صدای خودش را شنید که می&amp;zwnj;گفت:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&lt;img alt=&quot;&quot; align=&quot;middle&quot; src=&quot;http://radiozamaneh.com/sites/default/files/bahmshjsh04.jpg&quot; /&gt;این قضیه &amp;laquo;جدمان&amp;raquo; کلک خوبی بود، می&amp;zwnj;خواست شاه راستی سید باشد یا نباشد. بهتر بود ادامه&amp;zwnj;اش بدهد. اگر سید بود شاید این تنها وجه اشتراکی بود که او و اعلیحضرت با هم داشتند، به جز آنکه احتمالا هیچ کدامشان به خدا ایمان نداشتند.&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;&amp;laquo;اگر اعلیحضرت همایونی اجازه چنین جسارتی را به بنده بدهند، باید عرض کنم که بنده هم کم و بیش به اندازه شخص اعلیحضرت همایونی متدین هستم.&amp;raquo; متوجه شد که برای اولین بار عبارت &amp;laquo;اعلیحضرت همایونی&amp;raquo; را به&amp;zwnj;کار برده و آن هم دو بار در یک جمله. حتماً توجه داشت که برای آنکه بازی ادامه پیدا کند دارد چه ریسک بزرگی می&amp;zwnj;کند. چهره حریف همایونیش را بررسی کرد تا ببیند حرفش چه اثری کرده است. به&amp;zwnj;نظرش آمد که شاه آب دهنش را قورت داد. ظاهراً هیچ سرگرم نشده بود. ولی به روی خودش نیاورد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;laquo;و شما از کجا می&amp;zwnj;دانید که ما چقدر متدین هستیم؟&amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;این به این معنا بود که بازی هنوز ادامه داشت. هنوز نه برده بود، نه باخته بود، بدون اینکه راستی بداند آیا بردن او را تحویل جلاد خواهد داد یا باختن. اما، به هر حال، هنوز گردنش زیر تیغ جلاد نبود. اعلیحضرت از سر فیض یک فرصت دیگر به او داده بودند. شاید آن کلمه &amp;laquo;همایونی&amp;raquo;،و دو بار در یک جمله، به دادش رسیده بود، لبه آن جمله دوپهلوی جسارت&amp;zwnj;آمیز را کند کرده بود. شاید اعلیحضرت هم با&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان وسواس و دقت رئیس تشریفات سلطنتی رد آن کلمه را نگه می&amp;zwnj;داشتند. شاید ایشان هم آن را می&amp;zwnj;شمردند، تا ببیند که هر کسی در یک شرفیابی چند بار آن را به کار برده یا نبرده. نمره برنده&amp;zwnj;ای بود. بهتر بود دنبالش را بگیرد.&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;laquo;بنده یک بار اعلیحضرت همایونی را پشت تلویزیون دیدم. اعلیحضرت همایونی داستانی از سفرتان به امامزاده داود در دوران ولیعهدی تعریف فرمودید که در آن اعلیحضرت همایونی از روی قاطر افتادند و دست جدمان، پیغمبر اکرم، صل الله علیه و آله، از غیب درآمد و اعلیحضرت همایونی را در میان هوا نجات داد.&amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;این قضیه &amp;laquo;جدمان&amp;raquo; کلک خوبی بود، می&amp;zwnj;خواست شاه راستی سید باشد یا نباشد. بهتر بود ادامه&amp;zwnj;اش بدهد. اگر سید بود شاید این تنها وجه اشتراکی بود که او و اعلیحضرت با هم داشتند، به جز آنکه احتمالا هیچ کدامشان به خدا ایمان نداشتند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اعلیحضرت با نگاهی مشکوک هنوز به عمو جلال زل زده بودند. ظاهراً قانع نشده بودند. خوب، عمو جلال او را پشت تلویزیون دیده بود که دیده بود. بعدش چه؟ آن داستان بی&amp;zwnj;سر و ته را باور کرده بود یا نه؟ از کی تا حالا مارکسیست&amp;zwnj;ها به این اباطیل معتقد شده بودند؟ و داستان آن &amp;laquo;بنده هم کم و بیش باندازهاعلیحضرت همایونی متدین هستم&amp;raquo; چی بود؟ داشت به اعلیحضرت طعنه می&amp;zwnj;زد؟ منظورش این بود که اعلیحضرت متدین نیستند؟ و چطور به خودش حق این جسارت را می&amp;zwnj;داد که دینداری خودش را، که یک کمونیست مرتد خدانشناس بود، با دینداری اعلیحضرت همایونی قیاس کند؟ اصلا چطور جرأت می&amp;zwnj;کرد به خودش جسارت این را بدهد که خودش و اعلیحضرت همایونی را در یک ردیف بگذارد؟ عمو جلال می&amp;zwnj;بایست بیشتر از این&amp;zwnj;ها کوشش کند و تند هم بکند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;عمو جلال دوباره صدای خودش را شنید که می&amp;zwnj;گفت &amp;laquo;اگر اعلیحضرت همایونی مسلمان متدینی نبودند، یقین دارم که پیغمبر اکرم، صل الله علیه و آله، جان اعلیحضرت همایونی را نجات نمی&amp;zwnj;دادند، با وجود آنکه اولادشان بودند.&amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;قیافه شاه مثل قیافه آدمی بود که می&amp;zwnj;داند دارند کلکی بهش می&amp;zwnj;زنند، اما چاره&amp;zwnj;ای ندارد چز آنکه با&amp;zwnj;هاشان راه بیاید. دور و بر به ملازمانش نگاه کرد تا اثر کلام عمو جلال را روی آن&amp;zwnj;ها بسنجد. بنظر می&amp;zwnj;آمد که آن&amp;zwnj;ها به کلی از مطلب پرت بودند و نه متوجه آن قیاس گستاخانه &amp;laquo;به&amp;zwnj; همان اندازه اعلیحضرت... &amp;raquo; جمله قبلی شده بودند و نه کلک تازه این لفاظی جمله تازه را، هر چه که بود، درک کرده بودند. اما چاپلوسانه سر&amp;zwnj;هایشان را در تأئید دینداری اعلیحضرت همایونی و داستان افتادن از قاطر او و بندبازی معجزه آسای جدش پیغمبر اکرم برای نجات او، مثل بز تکان می&amp;zwnj;دادند. ظاهرا سرتیپ ساواک خالصانه تحت تأثیر کلام عمو جلال قرار گرفته بود.&lt;br /&gt;
شاه گفت &amp;laquo;اگر ما شما و گروه خیانتکارتون را مورد عفو قرار بدیم، و به سمت&amp;zwnj;های مسئول دولتی منصوبتان بکنیم، می&amp;zwnj;توانیم اطمینان داشته باشیم که برای ما خوب کار خواهید کرد؟&amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;عمو جلال برای نخستین بار با یقین کامل گفت &amp;laquo;بله! اعلیحضرت! هر چقدر هم که ما در پیروی از حزب توده منحرف شده بودیم، هر چقدر هم که ما فرصت خدمت به اعلیحضرت همایونی رو از دست داده بودیم، من و رفقایم همیشه خواسته&amp;zwnj;ایم که به میهنمون خدمت بکنیم، یا خیال می&amp;zwnj;کردیم که داریم خدمت می&amp;zwnj;کنیم. &amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;کلام اخیر عمو جلال با چنان اخلاص و یقینی بیان شد که ظاهراً شاه به&amp;zwnj;راستی تحت تأثیر قرار گرفت.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;گفت &amp;laquo;آقای مهندس، این اولین جمله&amp;zwnj;ایست که از دهن شما درآمده که ما تمایل به باورکردنش داریم. شما مارکسیست&amp;zwnj;ها خائن هستید، اما دزد نیستید. دور تا دور ما را دزد&amp;zwnj;ها گرفته&amp;zwnj;اند. وزرامون دزدن. درباریامون دزدن. تیمسارهامون دزدن. مقامات عالیرتبه دولتیمون دزدن. همه شون دزدن و دروغگو.&amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;عمو جلال گفت &amp;laquo;اعلیحضرت، همین باعث می&amp;zwnj;شه که مردم به کمونیسم رو بیارن.&amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;متوجه شد که حالا که داشت صادقانه جواب می&amp;zwnj;داد دیگر عنوان &amp;laquo;همایونی&amp;raquo; را به کار نمی&amp;zwnj;برد. آیا شاه هم متوجه این مطلب می&amp;zwnj;شد و به این نتیجه می&amp;zwnj;رسید که تمام اظهارات دیگر او یا دروغ و یا طفره رفتن از حقیقت بوده؟ &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;شاه گفت &amp;laquo;تمایل داریم که این حرف رو هم باور کنیم. و اگر ما به شما اعتماد کنیم، و به شما اجازه بدیم که به ما خدمت کنید، آیا شما همیشه حقیقت را به ما خواهید گفت؟&amp;raquo;&lt;br /&gt;
عمو جلال گفت &amp;laquo;اگر مطمئن باشم که اعلیحضرت واقعا میل دارند حقیقت را بشنوند، همیشه حقیقت را به اعلیحضرت خواهم گفت.&amp;raquo;&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;شاه با لحنی عبوس و جدی، بی&amp;zwnj;آنکه دیگر نشانی از بازی و تفریح در آن باشد، گفت &amp;laquo;بله، ما میل داریم که شما حقیقت را به ما بگید. و می&amp;zwnj;تونید از همین حالا شروع کنید. آیا شما دبیر اول ایالتی حزب توده در استان خوزستان بودید یا نه؟&amp;raquo;&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;عمو جلال بی&amp;zwnj;اراده صدای خودش را شنید که می&amp;zwnj;گفت &amp;laquo;بله، اعلیحضرت، بودم.&amp;raquo;&lt;br /&gt;
&amp;laquo;پس هیچ دبیر اول قلابی در کار نبود؟&amp;raquo;&lt;br /&gt;
عمو جلال دوباره صدای خودش را شنید که می&amp;zwnj;گفت &amp;laquo;نخیر، اعلیحضرت!&amp;raquo; گوئی که اختیار ذهن خودش را به کلی از دست داده بود، یا اینکه دیگر علاقه&amp;zwnj;ای به ادامه بازی نداشت. بازی، به هر حال، با&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان اعتراف اول تمام شده بود. و چون نمی&amp;zwnj;دانست که بردن یا باختن بازی بود که او را تحویل جلاد می&amp;zwnj;داد، دیگر چه لازم بود که به خودش زحمت بدهد؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&lt;img alt=&quot;&quot; align=&quot;middle&quot; src=&quot;http://radiozamaneh.com/sites/default/files/bahmshjsh05.jpg&quot; /&gt;برای لحظه&amp;zwnj;ای تالار در سکوت محض فرورفت. همه نفس&amp;zwnj;هایشان را در سینه حبس کردند و منتظر اقدام بعدی شاه شدند. تبردار واقعه آماده فرود آوردن تبر بود. سئوال آن بود که گردن چه کسی پیش از همه زیر تبر می&amp;zwnj;رفت.&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;شاه به سخنش ادامه داد. &amp;laquo;تنها آدم&amp;zwnj;های قلابی اون ابله&amp;zwnj;های ساواک بودند که داستان بی&amp;zwnj;سرو ته شما رو باور کرده بودند؟&amp;raquo;&lt;br /&gt;
&amp;laquo;بله، اعلیحضرت! &amp;raquo;&lt;br /&gt;
شاه با لحنی شوم فریاد زد &amp;laquo;می&amp;zwnj;شنوی، سرتیپ؟&amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;عمو جلال از گوشه چشم نگاه کرد و سرتیپ ساواک را دید که خبردار ایستاده بود و آشکارا می&amp;zwnj;لرزید و عرق از چهره&amp;zwnj;اش روان بود. از ته دل دلش برای او سوخت. او، عمو جلال، او را به این روز انداخته بود. و اگر هر دوشان را با هم به&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان شکنجه&amp;zwnj;گاه می&amp;zwnj;فرستادند، آنوقت چه؟ چطور رویش می&amp;zwnj;شد به روی او نگاه کند؟ دیگر چه حکایت&amp;zwnj;هایی می&amp;zwnj;توانست برایش سر هم کند؟ اگر آدم فرض را بر این می&amp;zwnj;گذاشت که سرتیپ جانش را در این جریان از دست نمی&amp;zwnj;داد، چه برسد مقامش را. اگر عمو جلال را به زندان برمی&amp;zwnj;گرداندند، احتمالا سر و کارش با شکنجه&amp;zwnj;گر دیگری می&amp;zwnj;افتاد. و چه جور مراحمی می&amp;zwnj;توانست از زندانبان جدید، که قطعاً سرگذشت سلفش را شنیده بود، انتظار داشته باشد؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;شاه به عمو جلال گفت &amp;laquo;آقای دبیر کمیته ایالتی، حالا که شروع کرده&amp;zwnj;اید، یک جواب خالصانه دیگر هم به ما بدید! آیا این سرتیپ آدم با هوشیه؟&amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در شگفت از اینکه بازی هنوز آخر نشده بود، و شاه هنوز سر شوخی داشت، عمو جلال می&amp;zwnj;دانست که قلاب را به لب گرفته و می&amp;zwnj;بایست ریسمان را به هر طرف که او را می&amp;zwnj;کشید دنبال کند. سرنوشت خود او احتمالا در آخر این شرفیابی تعیین می&amp;zwnj;شد و خشنودی یا ناخشنودی سرتیپ ساواک دیگر خارج از موضوع بود. اما حالا دیگر کمتر نگران سرنوشت خود بود تا سرنوشت این سرباز پیر، این &amp;laquo;عبد عبید خداوند،&amp;raquo; که اینک برایش خالصانه احساس همدردی و علاقه می&amp;zwnj;کرد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;عمو جلال با اکراه گفت &amp;laquo;نه، اعلیحضرت!&amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اما درست در آن لحظه که شاه دوباره آماده غریدن به سرتیپ بود، با اضافه کردن پاسخی جسورانه و نطلبیده که از لحنش همدردی و اندوه می&amp;zwnj;بارید، هم خودش و هم شاه را متعجب کرد: &amp;laquo;اما، اعلیحضرت، انسان با تقوائیه. و تقوای اوست که او رو زودباور می&amp;zwnj;کنه.&amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;به چهره عرقریزان و بیچاره سرتیپ نگاه کرد و در آن نشانی از قدر&amp;zwnj;شناسی دید. چه به حالش فایده&amp;zwnj;ای می&amp;zwnj;کرد چه نمی&amp;zwnj;کرد، دست&amp;zwnj;کم عمو جلال، بدون توجه به سرنوشت خودش، داشت می&amp;zwnj;کوشید که کمی از دینش را به او ادا کند، و اگر می&amp;zwnj;توانست، او را از مخمصه نجات بدهد. در واقع درباره خودش احساس خوبی داشت و از خودش مغرور بود. حالا اگر اعدامش هم می&amp;zwnj;کردند، دست&amp;zwnj;کم لذت سربه&amp;zwnj;سر یک شاه گذاشتن و خوش و بش کردن و یکی بدو کردن با او را چشیده بود. توی چشم&amp;zwnj;های شاه نگاه کرده بود و رک و راست حرف&amp;zwnj;هایش را به او زده بود.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;شاه پرسید &amp;laquo;آقای دبیر کمیته ایالتی، دزد هم هست؟&amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;عمو جلال با لحنی قاطع و پر از فخر، انگار که سرتیپ آفریده اوست، گفت &amp;laquo;نه، اعلیحضرت! این رو مطمئنم که نیست! &amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;شاه گفت &amp;laquo;ما باور می&amp;zwnj;کنیم،&amp;raquo; و بعد فریاد زد &amp;laquo;سرتیپ! این مرد تو رو گول زده. اما دست&amp;zwnj;کم یک آدم خیلی زیرک تو رو گول زده. در واقع، نزدیک بود ما را هم گول بزنه. و اگه حواسمون رو جمع نکنیم، هنوزم ممکنه گولمون بزنه.&amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;برای لحظه&amp;zwnj;ای تالار در سکوت محض فرورفت. همه نفس&amp;zwnj;هایشان را در سینه حبس کرد و منتظر اقدام بعدی شاه شدند. تبردار واقعه آماده فرود آوردن تبر بود. سئوال آن بود که گردن چه کسی پیش از همه زیر تبر می&amp;zwnj;رفت.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;شاه گفت &amp;laquo;ما هم باورداریم که تو انسان باتقوائی هستی. کاش بندگان با تقوای بیشتری مثل تو داشتیم که به ما خدمت کنند. تو با تقوای ساده لوحانه&amp;zwnj;ات بیشتر داری به ما خدمت می&amp;zwnj;کنی تا همه این دزد&amp;zwnj;ها با دزدی&amp;zwnj;های زیرکانه&amp;zwnj;شون. و هر جوری که موفق به این کار شدی، عمل تو با این مرد زیرک که گولت زده، بیش از اعمال تو با تمام اون&amp;zwnj;هائی که شکنجه دادی و کشتی، به ما خدمت کرده. دست&amp;zwnj;کم موفق شدی او را به پیشگاه ما هدایت کنی تا ما بتوانیم حقیقت رو ازش بیرون بکشیم. و بدون شکنجه.&amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;عمو جلال از خودش پرسید آیا این فرصتی بود برای اینکه شاه بیشتر به خودش باد کند و ببالد؟ داشت جلوی ملازمانش پز می&amp;zwnj;داد؟ هر چه بیشتر عمو جلال را زیرک جلوه می&amp;zwnj;داد به زیرکی خودش که توانسته بود او را مقر بیاورد افزوده می&amp;zwnj;شد. راست بود که او توانسته بود عمو جلال را، بدون شکنجه، از لانه&amp;zwnj;اش بیرون بکشد. هنگام ورود به کاخ، اگر کسی به عمو جلال می&amp;zwnj;گفت که در پیشگاه اعلیحضرت همایونی تمام اسرارش را از سیر تا پیاز لو خواهد داد، عمو جلال از خنده روده&amp;zwnj;بر می&amp;zwnj;شد. او ترس آمیخته به احترامی را که آدم در برابر یک شاه شاهان قادر مطلق احساس می&amp;zwnj;کند، دست کم گرفته بود.&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;شاه دوباره غرید: &amp;laquo;سرتیپ! از امروز سرلشگری. و علاقمندیم که خودتو به مرکز ساواک در تهران منتقل کنی تا ما تو رو زیر نظر خودمون بگیریم.&amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;چه کیفی می&amp;zwnj;کرد که زن یک وزیر باشد و با یک لیموزین شوفردار اینطرف و آنطرف برود! این فک و فامیل زنش را هم سر جای خودشان می&amp;zwnj;نشاند. تازگی&amp;zwnj;ها، از وقتی ناچار شده بود توی زیرزمین یکی از آن&amp;zwnj;ها زندگی کند، خیلی خوار و خفیفش کرده بودند&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;سرتیپ در حالیکه هنوز می&amp;zwnj;لرزید، پاشنه&amp;zwnj;هایش را به هم کوبید. اما از چهره&amp;zwnj;اش پیدا بود که آرامش زیادی پیدا کرده است. حالا در چهره دیگر ملازمان نگرانی کمتری خوانده می&amp;zwnj;شد. گوئی که طوفان گذشته بود. شاه دیگر خشمگین نبود. شاه خشمگین ممکن بود به هر سویی تازیانه بزند. همه&amp;zwnj;شان در خطر بودند. حالا همه چشم&amp;zwnj;ها به عمو جلال بود. تبردار هنوز ممکن بود تبر را فرود بیاورد، اما در آنجا. آن&amp;zwnj;ها از آن بابت دلواپس نبودند. خشم و غضب اعلیحضرت نسبت به یک سرتیپ ساواک ممکن بود دامن آن&amp;zwnj;ها را هم بگیرد. اما خشم و غضب اعلیحضرت نسبت به یک کمونیست مرتد، که کم مانده بود شخص اعلیحضرت را هم گول بزند، نمی&amp;zwnj;توانست اثر وخیمی برای آن&amp;zwnj;ها داشته باشد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;عمو جلال هم احساس می&amp;zwnj;کرد که حکم بعدی بر گردن او خواهد بود. چنانکه از سیمای شاه برمی&amp;zwnj;آمد، امیدوار بود که سخت&amp;zwnj;ترین موج از سر او هم گذشته باشد. اگر شاه تا آن اندازه از سرتیپ خشنود بود، تا چه اندازه می&amp;zwnj;توانست از او خشمگین باشد؟ گرچه هیچ نمی&amp;zwnj;شد خاطر جمع بود. او از کار این شاهنشاه&amp;zwnj;ها چه می&amp;zwnj;دانست؟ همین الان نگفت که او نزدیک بود گولش بزند؟ مجازات &amp;laquo;نزدیک به گول زدن اعلیحضرت همایونی&amp;raquo; چه بود؟ آیا او سر دسته تیم برنده بود که حالا می&amp;zwnj;بایست قربانی شود، تا درس عبرتی باشد برای همه آن کسانی که ممکن بود یک روز خیال گول زدن اعلیحضرت همایونی را داشته باشند؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پس از چند لحظه تردید نامیمون، رعد صدای شاه، مجدداً با لحنی شوخ و طعنه&amp;zwnj;آمیز، در فضای تالار پیچید: &amp;laquo;اما بیایم سر شما، آقای مهندس مارکسیست! هنوز کاملاً تصمیم نگرفته&amp;zwnj;ایم که با شما چه کنیم. زیرکانه&amp;zwnj;ترین کار اینه که شما رو همین الان بدیم اینجا تیربارون کنند، تا دیگه مجال این رو نداشته باشین که برای ما شیطنت کنین و باز تیمسارهای ما رو گول بزنین. اما شما آدم جالبی هستین. می&amp;zwnj;تونین حتی موقعی که جونتون در خطره رک و راست باشین. بد نیست آدم یک کسی مثل شما دور و بر داشته باشه، که گاهی بهش گوش بده، به&amp;zwnj;جای همه این ماتحت&amp;zwnj;لیس&amp;zwnj;های دزد.&amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در این لحظه عمو جلال بی&amp;zwnj;اختیار، و با احساس سپاسگزاری آمیخته با فراغت، تعظیمی کرد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;شاه دوباره خطاب به سرتیپ فریاد زد &amp;laquo;تیمسار!&amp;raquo; نخستین باری بود که او را تیمسار خطاب می&amp;zwnj;کرد. &amp;laquo;دستور دارید که این شخص را فردا پیش ما برگردانید. شما شخصاً مسئولیت او را به عهده دارید. &amp;laquo;عمو جلال صدای به هم کوبیده شدن پاشنه&amp;zwnj;های پوتین را پشت سر خود شنید و شاه با دستش اشاره&amp;zwnj;ای کرد که نشان می&amp;zwnj;داد شرفیابی پایان پذیرفته است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;آنها همه، در حالیکه همزمان با هم و به&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان تعداد هنگام ورود، تعظیم می&amp;zwnj;کردند، عقب عقب رفته بودند و سالار را ترک گفته بودند. افسران و گروهبان&amp;zwnj;های گارد آن&amp;zwnj;ها را تا دروازه درونی کاخ، جائی که لیموزین ساواک در انتظار تیمسار بود، همراهی کرده بودند. به محض آنکه دروازه پشت سرشان بسته شده بود، تیمسار عمو جلال را در آغوش کشیده بود، هر دو گونه&amp;zwnj;اش را غرق بوسه کرده بود و مانند آن روز نمازخوانی اشک کودکانه ریخته بود.&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;تیمسار گفته بود &amp;laquo;منو گول زدی اما من می&amp;zwnj;بخشمت. تو سر منو توی یه طبق تقدیم اعلیحضرت همایونی کردی. اما با پس گرفتنش جبران اون کارو کردی. و درجه سرلشگریم رو هم برام گرفتی. تو در ساعت نیاز من شونه به شونه با من ایستادی و من هرگز این رو فراموش نخواهم کرد. گو اینکه پس از امروز دیگه فکر نمی&amp;zwnj;کنم به کمک من نیازی داشته باشی. دیگه به خر مراد خودت سواری. کی می&amp;zwnj;دونه اعلیحضرت چی برات در نظر گرفته. شرط می&amp;zwnj;بندم یک پست وزارت.&amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در راه بازگشت به ساواک عمو جلال به خودش گفته بود نکند حدس تیمسار درست باشد. و اگر درست بود چی؟ آیا او می&amp;zwnj;توانست چنین سمتی را قبول کند؟ مسلماً از جوخه اعدام یا طناب دار یا اتاق شکنجه بهتر بود. اما آیا این باعث نمی&amp;zwnj;شد که مردم شایعات مربوط به مأمور ساواک بودن او را در حزب باور کنند؟ اما به هر حال چه فرقی می&amp;zwnj;کرد؟ آدم&amp;zwnj;هائی که آن شایعات را به راه انداخته بودند یا باور کرده بودند، تا به حال یا کشته شده بودند یا به&amp;zwnj;زودی کشته می&amp;zwnj;شدند. و او زنده بود. شاید حالا آن&amp;zwnj;ها پست جاروکشی خیابان&amp;zwnj;ها را هم، اگر کسی به&amp;zwnj;شان پیشنهاد می&amp;zwnj;کرد، قبول می&amp;zwnj;کردند. به&amp;zwnj;هر حال، تمام رفقای سابقی که نظرشان برای او اهمیت داشت با او بودند، در زندان. آن&amp;zwnj;ها نخستین کسانی بودند که او را به قبول چنین پستی، اگر پیشنهاد می&amp;zwnj;شد، تشویق می&amp;zwnj;کردند. بیشتر برای کمک به خود آن&amp;zwnj;ها تا به خاطر او.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;به جهنم! حالا مجبور نبود پست وزارت باشد. تیمسار حتماً اغراق می&amp;zwnj;کرد. ریاست یک اداره کوچک کافی بود. از کار کردن برای یک بازاری بی&amp;zwnj;سواد برای یک چندر غاز که بهتر بود. حالا یک طفل شیرخوار داشت که باید فکرش را می&amp;zwnj;کرد. و کم کم داشت از دست زنش خسته می&amp;zwnj;شد که مدام غر می&amp;zwnj;زد که، بله، با یک آقای مهندس ازدواج کرده بود، اما یک روز صبح چشم باز کرده بود و دیده بود که زن یک میرزابنویس بازار است. چه کیفی می&amp;zwnj;کرد که زن یک وزیر باشد و با یک لیموزین شوفردار اینطرف و آنطرف برود! این فک و فامیل زنش را هم سر جای خودشان می&amp;zwnj;نشاند. تازگی&amp;zwnj;ها، از وقتی ناچار شده بود توی زیرزمین یکی از آن&amp;zwnj;ها زندگی کند، خیلی خوار و خفیفش کرده بودند. فیس و افاده مدامشان در باره اصل و نسب شاهانه&amp;zwnj;شان سرشان را بخورد. اگر تمام آنهائی را که خودشان را شازده قاجار می&amp;zwnj;دانستند از دور و بر مملکت جمع می&amp;zwnj;کردند، کسی پشت گاوآهن باقی نمی&amp;zwnj;ماند. و چطور می&amp;zwnj;شد که آغا محمد خان خواجه این همه تخم و ترکه داشته باشد؟ اما اگر این قضیه پیش می&amp;zwnj;امد، عجیب و غریب نبود که آدم یک شبه سمت دبیراولی کمیته ایالتی حزب توده را ول بکند و بشود وزیر شاه؟ مارکس در این مورد چه می&amp;zwnj;گفت؟ توی گور هفت بار دور خودش می&amp;zwnj;چرخید. و آیا آدم می&amp;zwnj;توانست به آن سرعت رنگ عوض کند؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;عمو جلال بالاخره به این نتیجه رسیده بود که شمردن جوجه&amp;zwnj;هایش پیش از آنکه سر از تخم در آورند، و کوشش برای حل یک تضاد فرضی ناشی از حدس و گمان یک تیمسار ساده لوح، کار بیهوده&amp;zwnj;ای است. سر نوشت او را به زودی مردی بوالهوس، خودسر، و خودمختار تعیین می&amp;zwnj;کرد، بی&amp;zwnj;آنکه نظر او را بپرسد، یا اینکه کمکی از دست خود او بر آید. تنها کاری که از او بر می&amp;zwnj;آمد صبر بود، و صبر هم کرد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;آن شب را در یک اتاق مبله و راحت در یک خانه امن ساواک گذرانده بود. تنها تجملی که در اتاقش موجود نبود تلفن بود. دو تا نگهبان مسلح پشت در اتاقش ایستاده بودند، با دستور اکید که مانع ورود یا خروج هر کسی بجز خود تیمسار شوند. تیمسار به همه پرسنل مرکز ساواک در تهران اطلاع داده بود که، بنا به فرمان ملوکانه، تمامی مسئولیت زندانی تا فردای آنروز بعهده شخص اوست. همچنان که به ایشان اطلاع داده بود که بنا به&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان فرمان ملوکانه او به درجه سرلشگری ارتقاء یافته و به مرکز ساواک در تهران منتقل شده است. افسران مافوقش، هر چقدر هم که از این امر ناخرسند بودند یا به او حسادت می&amp;zwnj;ورزیدند، نمی&amp;zwnj;خواستند با مردی جر و بحث کنند که برای بار دوم در مدت دو روز داشت به پیشگاه اعلیحضرت همایونی شرفیاب می&amp;zwnj;شد. و هیچکس از اینکه شاید قربانی کمونیستشان را هم از دست داده باشند خشنود نبود.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;روز بعد کله سحر، تیمسار با ستاره&amp;zwnj;های نو و براق سرلشگری روی دوشش، در اتاق عمو جلال حاضر شده بود. یک لباس فراک برای عمو جلال آورده بود که بپوشد، ولی او از پوشیدن آن خودداری کرده بود. به استدلال او، مگر نه آنکه او هنوز یک زندانی بود که دو تا گارد مسلح پشت در اتاقش ایستاده بودند؟ مگر اعلیحضرت نگفته بود که هنوز ممکن است بخواهد او را تیرباران کند، تا او دیگر نتواند تیمسار&amp;zwnj;هایش را گول بزند؟ آیا این گستاخانه نبود که لباس فراک تن یک زندانی بکنند، بخصوص زندانی&amp;zwnj;ای که امکان تیربارانش بود؟ اصرار کرده بود که اگر اعلیحضرت همایمونی در روز قبل ایرادی در لباس او ندیده بود، احتمالا امروز هم ایرادی در سر و وضع او نمی&amp;zwnj;دید. دست آخر تیمسار تسلیم شده بود. &lt;br /&gt;
گفته بود &amp;laquo;تو باهوش&amp;zwnj;تر از منی. تا ببینیم اون مزلف&amp;zwnj;های دربار در این&amp;zwnj;باره چه نظری دارن.&amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;طرح: رادیو زمانه&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
</description>
     <comments>https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2011/09/02/6558#comments</comments>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/2204">ادبیات داستانی ایران</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/3241">بهمن شعله‌ور</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/4353">بی‌لنگر</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak">خاک</category>
 <pubDate>Fri, 02 Sep 2011 08:16:16 +0000</pubDate>
 <dc:creator />
 <guid isPermaLink="false">6558 at https://archive.radiozamaneh.com</guid>
  </item>
  <item>
    <title>اصلاً سید نیست</title>
    <link>https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2011/08/31/6552</link>
    <description>&lt;div class=&quot;fb-social-like-widget&quot;&gt;&lt;fb:like  href=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2011/08/31/6552&quot; send=&quot;false&quot; layout=&quot;box_count&quot; show_faces=&quot;false&quot; width=&quot;500&quot; action=&quot;like&quot; font=&quot;arial&quot; colorscheme=&quot;light&quot;&gt;&lt;/fb:like&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-sartitr&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    رمان بی‌لنگر به شکل داستان دنباله‌دار در رادیو زمانه        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-nevisandeh&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    بهمن شعله‌ور        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-filefield field-field-maghaleh-image&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    &lt;img  class=&quot;imagefield imagefield-field_maghaleh_image&quot; width=&quot;250&quot; height=&quot;170&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/sites/default/files/bilgebsh01_0.jpg?1314994094&quot; /&gt;        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;p&gt;بهمن شعله&amp;zwnj;ور، بی&amp;zwnj;لنگر، فصل دوازدهم، بخش نخست - عمو جلال امتحان واقعی دوام و ابقاء خود را چند روز پیش از کودتای بیست و هشتم مرداد ۱۳۳۲ داد. پس از آنکه دو کودتای بیست و پنجم و بیست و ششم مرداد بر ضد کابینه دکتر مصدق و مجلس شکست خورده بود، شاه به بغداد گریخته بود، و کمیته مرکزی حزب توده تصمیم گرفته بود که در این دعوا کنار گود بنشیند، عمو جلال احساس کرد که اوضاع بد&amp;zwnj;تر از این&amp;zwnj;ها خواهد شد.&lt;/p&gt;
&lt;!--break--&gt;&lt;!--break--&gt;&lt;p&gt;حساب کرد که کودتاهای دیگری صورت خواهد گرفت و یکی از آن&amp;zwnj;ها به پیروزی خواهد انجامید. با شهرتی که او در خوزستان داشت، برایش جای تردید نبود که از جمله نخستین کسانی بود که فرمانداری نظامی به قتل می&amp;zwnj;رسانید. واگر آن&amp;zwnj;ها این کار را نمی&amp;zwnj;کردند، رفقای حسود زیر دستش که مشتاق بودند جای او را بگیرند، کلکش را می&amp;zwnj;کندند. یکی از محاسن عمو جلال این بود که، با اینکه می&amp;zwnj;دانست که رقبایش اگر دستشان می&amp;zwnj;رسید او را از بین می&amp;zwnj;بردند، هرگز حاضر نبود سنگ اول را بیندازد. او شایعات مامور دو جانبه بودن خود را به صورت اشتباهی از طرف رفقای غیور و افراطی حزب تلقی می&amp;zwnj;کرد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;شاید هم آتش اشتیاق عمو جلال برای مبارزه داشت سرد می&amp;zwnj;شد. سنش از نیمه عمر گذشته بود، چند سالی بود که ازدواج کرده بود، و حالا یک کودک شیرخوار داشت. بهر دلیلی که بود، روزبیست و پنجم مرداد زن و فرزندش را سوار اتوبوس شبانه تی. بی. تی به مقصد تهران کرد و بانتظار نشست. روز بیست و ششم مرداد، پس از شکست دومین کودتا توسط طرفداران مصدق، با عبا و عمامه از شهر فرار کرد. پاکت سربسته&amp;zwnj;ای پشت سر بجا گذاشت که حاوی استعفانامه او از پست دبیر اولی کمیته ایالتی، از عضویت کمیته اجرائی، و از عضویت حزب بود، پاکتی که دستیار و رقیبش بسرعت باز کرد و از آن بسود خود استفاده کرد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;عمو جلال وارد تهران شد و دوباره به انتظار نشست. روز بیست و هشتم مرداد، پس از آنکه سومین کودتا پیروز شده بود، عمو جلال نامه&amp;zwnj;ای از پستخانه مرکزی تهران برای سرهنگ ساواک در آبادان، به آدرس یک صندوق پستی که زمانی به او داده بودند تا &amp;laquo;اگر اطلاعاتی داشت گزارش دهد،&amp;raquo; پست کرد. با عادتی که به دور نینداختن اشیاء داشت، این آدرس را نگهداشته بود، بدون آنکه دلیل آن را بداند، چون یقین داشت که هرگز موردی برای استفاده از آن نخواهد یافت. تاریخ نامه را سه روز جلو&amp;zwnj;تر گذاشت، تا همزمان با روزی باشد که فرار شاه به بغداد پخش شده بود. با ذکر در نامه که آن را در صندوق پستی می&amp;zwnj;ندازد، و بعد پست کردن آن در پستخانه مرکزی به تاریخ دو روز پس از تاریخ ادعا شده در نامه، شاید سرهنگ را قانع می&amp;zwnj;کرد که تاریخ نامه درست است. در نامه اعتراف کرد که درجوانی مارکسیسم او را به بیراهه کشانده بود و او عضو حزب توده شده بود و تا چندی پیش در حز ب باقی مانده بود. بعد دلایل تغییر فکر و استعفای خود را داده بود. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;نوشت که به عنوان یک مسلمان معتقد، سال&amp;zwnj;ها به غلط پنداشته بود که هیچ ناهمسازی بین مارکسیسم و کمونیسم از یک سو، و اسلام از سوی دیگر، وجود ندارد، چون که هر دو برای ایجاد دنیائی که بر اساس عدل و انصاف بنا شده باشد می&amp;zwnj;کوشیدند. اما کم کم طبیعت خدانشناس کمونیسم، و عنادی را که نه تنها با اسلام بلکه با همه ادیان داشت، کشف کرده بود. او حتی به خطا می&amp;zwnj;پنداشت که حزب توده تابع خط استالینیستی روسیه نیست و هدفش استقلال سیاسی واقعی ایران است. کم کم در این&amp;zwnj;باره هم دچار تردید شده بود. اما آنچه که بالاخره ماهیت خائنانه آن&amp;zwnj;ها را برای او آشکار کرده بود رفتار بیشرمانه&amp;zwnj;ای بود که با شخص اول مملکت، مظهر استقلال کشور، کرده بودند و سبب گریز شرم&amp;zwnj;آور او از کشورش شده بودند. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;عمو جلال همیشه در فصاحت و بلاغت استاد بود. تحسین بی&amp;zwnj;اندازه&amp;zwnj;ای را که برای سعدی، استاد فصاحت و بلاغت در دوره زرین ادبیات ایران، داشت به این سبب بود. او اهمیت لحن درست را می&amp;zwnj;دانست. در نخستین نسخه نامه&amp;zwnj;اش بجای &amp;laquo;شخص اول مملکت&amp;raquo; نوشته بود &amp;laquo;اعلیحضرت.&amp;raquo; اما به نظرش آمده بود که آن کلمه در دهان یک توده&amp;zwnj;ای، حتی یک توده&amp;zwnj;ای پشیمان، دروغ جلوه می&amp;zwnj;کند. در نسخه دوم کلمه &amp;laquo;شاه&amp;raquo; را جایگزین کلمه &amp;laquo;اعلیحضرت&amp;raquo; کرده بود، اما به گمانش رسیده بود که کلمه فاقد احترام لازم است، به&amp;zwnj;خصوص زمانی که جان آدم در خطر باشد. در نسخه سوم اصطلاح دقیق لازم را پیدا کرده بود: &amp;laquo;شخص اول مملکت، مظهر استقلال کشور.&amp;raquo; این درست&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان لحنی بود که دنبالش می&amp;zwnj;گشت، طعمه کافی، درست به قدر دهن سرهنگ. گفت که خودش را مخفی کرده است، نه از ساواک، بلکه از رفقای حزبی سابقش که، از ترس آنکه او اسرارشان را برای مقامات دولتی فاش کند، ممکن بود قصد جان او را بکنند. گفت بمحض آنکه خود را از آن&amp;zwnj;ها در امان می&amp;zwnj;دید دوباره با سرهنگ تماس می&amp;zwnj;گرفت. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پس از پست کردن نامه خود را با زن و بچه&amp;zwnj;اش در زیر زمین خانه پسردائی زنش مخفی کرد و ریش گذاشت. حالا تنها کاری که برای کردن داشت صبر بود. سر فرصت، مامورین ساواک که لابد حالا اسم و آدرس تمام دوستان و قوم و خویش&amp;zwnj;های او را داشتند، رد او را تا آن خانه بو می&amp;zwnj;کشیدند. تا مدتی ممکن بود سراغ او را نگیرند، چون که در بحبوحه کودتا دنبال شکارهای بزرگتری بودند. گذشته از آن، این نامه تا مدتی خیالشان را از بابت او راحت می&amp;zwnj;کرد. بوقت خودش بسراغش می&amp;zwnj;امدند تااطلاعاتی را که می&amp;zwnj;توانستند از او کسب کنند، تا ببینند رد چه کسی را از طریق او می&amp;zwnj;توانند بگیرند، بخصوص اگر مدارکی کشف می&amp;zwnj;کردند که نشان می&amp;zwnj;داد او بیش از یک عضو ساده گمراه حزب بوده که حالا به غلط کردن افتاده. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;تا چند ماه بعد، عمو جلال گلیمش را یک جوری از آب بیرون کشید. یک کار میرزابنویسی با حقوق کم توی بازار پیدا کرد. رئیسش که لابد حدس زده بود که او یک توده&amp;zwnj;ای فراری است، خوشحال از اینکه مهندس برجسته&amp;zwnj;ای را که فرانسه و انگلیسی را خوب می&amp;zwnj;دانست با سه شاهی صنار پول، برای اداره مکاتبات صادرات و وارداتش استخدام کرده، نه سئوالی کرد و نه معرفی خواست.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&lt;img alt=&quot;&quot; align=&quot;middle&quot; width=&quot;200&quot; height=&quot;136&quot; src=&quot;http://radiozamaneh.com/sites/default/files/imagecache/maghaleh_image/bil08shbah01.jpg&quot; /&gt;بی&amp;zwnj;لنگر، بهمنن شعله ور: عمو جلال در نخستین نسخه نامه&amp;zwnj;اش به جای &amp;laquo;شخص اول مملکت&amp;raquo; نوشته بود &amp;laquo;اعلیحضرت.&amp;raquo; اما به نظرش آمده بود که آن کلمه در دهان یک توده&amp;zwnj;ای، حتی یک توده&amp;zwnj;ای پشیمان، دروغ جلوه می&amp;zwnj;کند. در نسخه دوم کلمه &amp;laquo;شاه&amp;raquo; را جایگزین کلمه &amp;laquo;اعلیحضرت&amp;raquo; کرده بود، اما به گمانش رسیده بود که کلمه فاقد احترام لازم است، به&amp;zwnj;خصوص زمانی که جان آدم در خطر باشد. در نسخه سوم اصطلاح دقیق لازم را پیدا کرده بود: &amp;laquo;شخص اول مملکت، مظهر استقلال کشور.&amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;وضع عمو جلال استثنائی نبود. سراسر مملکت پر از آدم&amp;zwnj;های بااستعداد فراری بود. به&amp;zwnj;زودی آگاه شد که فوجی از رفقایش در شرکت نفس سابق، او را سرمشق و هواسنج او را راهنمای خود قرار داده بودند و همزمان با او و به همان دلایل از خوزستان گریخته بودند. محتاج به یک پیر طریقت، همه&amp;zwnj;شان به دنبال او می&amp;zwnj;گشتند. شاید شانس عمو جلال چند صباحی دیگر می&amp;zwnj;پائید و آن&amp;zwnj;ها را از مخمصه می&amp;zwnj;رهانید. شاید ارتباط او با ساواک صحت داشت. مگر نبود که دو روز پیش از فاجعه او از پستش استعفا کرده بود و فلنگ را بسته بود؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;به هر حال حالا دیگر عمو جلال فوجی از رفقای سابق را به دنبال خود داشت که در آن روزهای ترس و وحشت به رهبری و راهنمائی او چشم امید دوخته بودند. مصدق پیرمرد از زمان بازگشت فاتحانه شاه در خانه&amp;zwnj;اش محبوس بود. دستیاران نزدیکش همه در زندان بودند، و آنهائی که پس از فرار شاه دم دهنشان را در باره شاه و خانواده سلطنتی نگرفته بودند درجا اعدام شده بودند. در میان آن&amp;zwnj;ها تنها فاطمی، که طبق گزارش&amp;zwnj;ها، در شب توقیفش پس از کودتای دوم یک فوج سرباز به زنش تجاوز کرده بودند، و روز بعد در ملاء عام خاندان سلطنتی را به باد ناسزا گرفته بود، شکنجه سختی را تحمل کرده بود و توبه نکرده جان داده بود. کریم&amp;zwnj;پور شیرازی، روزنامه&amp;zwnj;نگار رک و راست&amp;zwnj;گو را، که اشرف خواهر شاه را آشکارا فاحشه خوانده بود، در زندان شکنجه داده و آتش زده بودند. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;مجلس به دستور فرمانداری نظامی منحل شده بود و نمایندگانی که تا آخرین دم با مصدق همراه بودند زندانی و شکنجه شده بودند و یا به سزائی بد&amp;zwnj;تر رسیده بودند. گویندگان رادیو چنان داد سخن می&amp;zwnj;دادند که گوئی انقلاب مشروطه مرده بود و خاک شده بود و شاه بار دیگر، به شیوه کهن، فرمانروای مطلق بود. حتی بد&amp;zwnj;تر از آن، چنان می&amp;zwnj;گفتند که انگار سلطنت مشروطه پنجاه سال گذشته اصلا اتفاق نیفتاده بود، که قانون اساسی مشروطه اصلاً چیزی نگفته بود جز آنکه شاه فرمانروای مطلق است، و قانون اساسی و مجلس و مصدق همه جزئی از توطئه&amp;zwnj;ای از سوی اجانب و کمونیست&amp;zwnj;ها بودند که می&amp;zwnj;کوشیدند قدرت مطلق شاه را محدود و مملکت را تضعیف کنند. خوشبختانه به فیض الهی، ارتش این دسائس شیطانی را خنثی کرده بود و اعلیحضرت همایونی دیگر بار بر تخت طاوس نشسته بود و همین و همین. و بازاری&amp;zwnj;ها و ملا&amp;zwnj;ها که در اول کار با شور و اشتیاق از مصدق و جبهه ملی او پشتیبانی کرده بودند حالا دوباره داشتند زیر علم &amp;laquo;خدا، شاه، و ملت&amp;raquo; سینه می&amp;zwnj;زدند و علما خمس و ذکاتشان را می&amp;zwnj;گرفتند و فتوای مرتد بودن مصدق را صادر می&amp;zwnj;کردند. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;روز&amp;zwnj;ها به دستگیری دسته&amp;zwnj;جمعی اعضاء حزب توده و شب&amp;zwnj;ها به تیر باران نوجوانان توده&amp;zwnj;ای، که بی&amp;zwnj;اعتنا به تحریم حرکت شبانه هنوز روی دیوار&amp;zwnj;ها شعار می&amp;zwnj;نوشتند، سپری می&amp;zwnj;شد. اما غنیمت بزرگی که ساواک در بدر دنبالش می&amp;zwnj;گشت جای دیگری بود. حزب توده در سطح وسیعی در ارتش و در ساواک نفوذ کرده بود و حق تقدم کار ساواک در آن بود که شاخه نظامی-ساواکی حزب را کشف و ریشه کن کند. تا زمانی که آن سازمان در جای خود باقی بود خواب راحت به چشم کسی نمی&amp;zwnj;رفت. و فایده جوجه موجه&amp;zwnj;های حزب در آنچه بود که زیر شکنجه فاش می&amp;zwnj;کردند که راه یافتن کله گنده&amp;zwnj;ها را نشان بدهد. گمانی که سال&amp;zwnj;ها وجود داشت، که برخی از اعضاء کمیته مرکزی حزب توده عمال انگلیس بودند، فرقه&amp;zwnj;ای که مصدق آن&amp;zwnj;ها را &amp;laquo;توده&amp;zwnj;ای نفتی،&amp;raquo; (در برابر &amp;laquo;توده&amp;zwnj;ای استالینی) می&amp;zwnj;خواند، اینک تائید شده بود. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;روزنامه&amp;zwnj;های شب، صفحه پشت صفحه، پر بودند از &amp;laquo;توبه&amp;zwnj;نامه&amp;raquo;های توده&amp;zwnj;ای&amp;zwnj;های سابق، که به خیانت خود بر علیه خدا، شاه و میهن اعتراف می&amp;zwnj;کردند، از گناهان خود توبه و عاجزانه از اعلیحضرت همایونی تقاضای بخشش می&amp;zwnj;کردند. تا زمانی که دستگیر شدگان جوانان و جوجه موجه&amp;zwnj;ها بودند، کمیته مرکزی حزب اکیدا دستور داده بود که اعضاء حزب زیر شکنجه بمیرند ولی&amp;raquo; توبه نامه &amp;laquo;ندهند. زمانی که دستگیر شدگان نیمچه شدند، کمیته مرکزی شبانه نظرش را عوض کرد و گفت که دستگیر شدگان، در صورت لزوم، با امضای &amp;laquo;توبه&amp;zwnj;نامه&amp;raquo; جان خودشان را نجات بدهند، ولی هیچ سری را فاش نکنند. دیگر وظیفه ساواک بود که بداند هر عضوی چقدر می&amp;zwnj;داند، تا چه اندازه راست می&amp;zwnj;گوید، و تا کجا باید شکنجه شود، پیش از آنکه امضای یک &amp;laquo;توبه&amp;zwnj;نامه&amp;raquo; کافی باشد. از این رو روزنامه&amp;zwnj;های شب پر بودند از &amp;laquo;توبه&amp;zwnj;نامه&amp;raquo; یا بزبان مردم کوچه و بازار &amp;laquo;گه خوردن نامه&amp;zwnj;ها.&amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در آن زمان بود که عمو جلال و رفقایش نتیجه گرفتند که به اندازه کافی صبر کرده&amp;zwnj;اند. هر چه پارتی در میان دوستان دولتیشان داشتند ردیف کردند، هر چه پول می&amp;zwnj;توانستند برای رشوه دادن به تیمسار&amp;zwnj;ها و سرهنگ&amp;zwnj;های ساواک جمع کردند، تا مجازاتشان را کمی کمتر کند، و بعد دسته جمعی خودشان را تسلیم کردند. عمو جلال بدلیل رابطه&amp;zwnj;ای که با&amp;raquo; سرهنگش &amp;laquo;، که حالا بعد از گرفتن درجه سرتیپی &amp;laquo;تیمسارش&amp;raquo; شده بود، داشت، خودش را جلو انداخت. نوشت و پرسید آیا می&amp;zwnj;تواند به آبادان بیاید و خودش را، مانند&amp;raquo; یک عبد عبید خداوند به یک عبد عبید دیگر خداوند، شخصاً تسلیم تیمسار کند. عمو جلال آدمی بود که اگر ورق برنده دستش بود آن را تا فیها خالدونش بازی می&amp;zwnj;کرد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;تیمسار موافقت کرد. از همه چیز گذشته، برای او کلی اعتبار بود که بتواند یک فوج مهندس توده&amp;zwnj;ای شرکت نفت را یکباره دستگیر کند. اگر عمو جلال می&amp;zwnj;توانست یک فوج مهندس توده&amp;zwnj;ای شرکت نفت را تحویل بدهد، همه آماده اعتراف کردن، امضاء کردن و لو دادن، شاید از آن یک ستاره سرلشگری برای او از آب در می&amp;zwnj;آمد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&lt;img alt=&quot;&quot; align=&quot;middle&quot; src=&quot;http://radiozamaneh.com/sites/default/files/bilgebaash02.jpg&quot; /&gt;بی&amp;zwnj;لنگر، بهمن شعله&amp;zwnj;ور: تنها فاطمی، که طبق گزارش&amp;zwnj;ها، در شب توقیفش پس از کودتای دوم یک فوج سرباز به زنش تجاوز کرده بودند، و روز بعد در ملاء عام خاندان سلطنتی را به باد ناسزا گرفته بود، شکنجه سختی را تحمل کرده بود و توبه نکرده جان داده بود. کریم&amp;zwnj;پور شیرازی، روزنامه&amp;zwnj;نگار رک و راست&amp;zwnj;گو را، که اشرف خواهر شاه را آشکارا فاحشه خوانده بود، در زندان شکنجه داده و آتش زده بودند. در آن میان روزنامه&amp;zwnj;ها پر بودند از &amp;laquo;توبه&amp;zwnj;نامه&amp;raquo;&amp;zwnj;ها یا به قول مردم &amp;raquo;گه&amp;zwnj;خوردن&amp;zwnj;نامه&amp;zwnj;ها&amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;عمو جلال حرفی هم درباره مقداری پول برای رشوه زده بود، البته نه برای تیمسار که به&amp;zwnj;عنوان یک وطن&amp;zwnj;پرست واقعی و یک عبد عبید خداوند، محال بود فکرش را هم بکند، بلکه برای چرب کردن سبیل آن عده از افسران ارتش و ساواک که بی&amp;zwnj;رشوه برای مادرشان هم کاری نمی&amp;zwnj;کردند. این هم امیدبخش بنظر می&amp;zwnj;رسید. گذشته از همه چیز، او باید دویست هزار تومنی را که برای گرفتن درجه سرتیپیش رشوه داده بود، و دویست هزار تومنی را که باید برای گرفتن درجه سرلشگریش رشوه می&amp;zwnj;داد، از یک سوراخی در می&amp;zwnj;اورد. اگر چه حالا که سرتیپ شده بود، و حالا که اداره دوم، بدنبال سازمان مخفی حزب توده در ارتش، داشت سرش را توی هر سوراخی می&amp;zwnj;کرد، شاید آن سرهنگ&amp;zwnj;ها و تیمسارهای مزلف کارگزینی جرات این را نمی&amp;zwnj;کردند که یک سرتیپ اداره دوم را بدوشند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;عمو جلال با اتوبوس شبانه به آبادان رفت و در یک خانه امن ساواک خودش را تسلیم کرد. از آنجا او را دست&amp;zwnj;بند زدند، چشم&amp;zwnj;هایش را بستند، و با یک جیپ ارتشی به مقصدی که ساعتی با آنجا فاصله داشت بردند. وقتی چشم&amp;zwnj;هایش را باز کردند خودش را در اتاق آشنائی دید که در آن نماز خوانده بود. کاملا آماده بود که نمایش گذشته را تکرار کند. رد ساعت نماز را نگه می&amp;zwnj;داشت و این بار مهر و تسبیح تربت امام حسین خودش را هم به همراه آورده بود. این راز را هنوز با هیچ یک از رفقایش در میان نگذاشته بود، از ترس آنکه دستش رو شود، یا اینکه یکی از رفقایش هم&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان کلک را بزند، و در نتیجه پته او را روی آب بریزد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بالاخره سر و کله &amp;laquo;تیمسار&amp;raquo; پیدا شد که، گرچه کمی رسمی بود، باز او را بغل کرد، گونه&amp;zwnj;هایش را بوسید، و او را پسرم و برادر مسلمانم خطاب کرد. کار عمو جلال بسیار راحت بود.&amp;raquo; توبه نامه &amp;laquo;را امضاء کرد، تمام رفقایش را نام برد، همه حاضر و مشتاق برای تسلیم شدن و&amp;raquo; سوگند همکاری &amp;laquo;خوردن، که کلمه رمز بود برای خبرچین شدن. وقتی اسامی دیگران را پرسیدند، هرکسی را که در کادر رهبری کمیته ایالتی می&amp;zwnj;شناخت نام برد، به حساب اینکه همه یا دستگیر شده بودند یا کشته، یا اینکه دیگر عمو جلال را خائن و براستی مامور مخفی ساواک در حزب می&amp;zwnj;دانستند. کوشید تا آنجا که می&amp;zwnj;تواند نقش خود را در کادر رهبری کوچک نشان بدهد و نقش دستیارش را، مردی که سعی کرده بود او را پائین بکشد، که شایعه مامور ساواک بودن او را رایج کرده بود، و واقعا پس از استعفای او به پست دبیراولی کمیته ایالتی ارتقاء یافته بود، بزرگ&amp;zwnj;تر جلوه دهد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;با کاردانی معمول خودش داستانی سر هم کرده بود که، علیرغم آنکه در لیست&amp;zwnj;های حزبی او را دبیر اول حزب توده در آبادان معرفی کرده بودند، اوتن&amp;zwnj;ها یک عضو ساده و بی&amp;zwnj;اهمیت حزب بود. دبیر اول واقعی کمیته ایالتی نفر دوم بود و سال&amp;zwnj;های مدید نقش عمو جلال در حزب تنهااین بود که سپر بلائی برای این مرد باشد، تا او بتواند در رفت و آمد و انجام وظائف حزبیش آزاد بماند. داستان عجیب اما باور کردنی بود. این مسئله را روشن می&amp;zwnj;کرد که چرا در برخی همایش&amp;zwnj;های مهم حزبی، عمو جلال، که توسط دوستان دولتیش از برنامه یورش ساواک با خبر شده بود، تنها باصطلاح رهبری بود که حضور نداشت.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;تیمسار قرآن جیبیش را بیرون کشید و از عمو جلال خواست که دستش را روی آن بگذارد و قسم بخورد که آنچه که می&amp;zwnj;گوید عین حقیقت است، و اگر جز آن باشد روحش برای ابد در جهنم اسفل&amp;zwnj;السافلین بسوزد. عمو جلال وظیفه محول شده را به آسانی و بنحو احسن انجام داد و نکته&amp;zwnj;ای هم از خودش اضافه کرد باین مضمون که: &amp;laquo;اگر گفته&amp;zwnj;های من عین حقیقت نباشه، انشاء&amp;zwnj;الله که در روز قیامت جدم پیغمبر اعظم، صل الله علیه و آله، شفاعتم رو نکنه.&amp;raquo; این جمله سرتیپ را، که خودش هم سید بود و همیشه روی این شفاعت جدش در روز قیامت حساب کرده بود، سخت متأثر کرد. و این داستان خود مزاحی شد که سال&amp;zwnj;های سال عمو جلال و رفقایش را سرگرم کند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;روز بعد فوج توده&amp;zwnj;ای&amp;zwnj;های سابق عمو جلال با اتوبوس شبانه به آبادان آمدند و خودشان را تسلیم کردند. همگی نمایش عمو جلال را تکرار کردند و حتی برخیشان قسم خوردند که همیشه می&amp;zwnj;دانستند که عمو جلال یک دبیر اول قلابی است و نفر دوم است که زمام امور را بدست دارد. همگی به قرآن قسم خوردند، &amp;laquo;توبه&amp;zwnj;نامه&amp;raquo; و &amp;laquo;سوگند همکاری&amp;raquo; امضاء کردند، و هرچه پول به همراه آورده بودند تقدیم کردند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;با تسلیم و &amp;laquo;توقیف&amp;raquo; اسمی آن&amp;zwnj;ها، و توقیف آن عده محدود از رهبرانی که ساواک تا آن زمان از آن&amp;zwnj;ها اطلاعی نداشت، کمر حزب توده در آبادان شکست. عمو جلال باکی از این نداشت که دستیار سابقش داستان ساختگی او را انکار کند. زمانی که شکنجه&amp;zwnj;گر&amp;zwnj;ها کارشان با او تمام می&amp;zwnj;شد، یا مرده بود، یا حاضر بود به هر چیزی، از جمله داستان قلابی عمو جلال، اعتراف کند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;گزارش سرتیپ به تهران، حاکی بر اینکه شاخه حزب توده در آبادان مرده بود و خاک شده بود، و افرادی که مغز متفکر حزب توده در شرکت نفت را تشکیل می&amp;zwnj;دادند همگی دستگیر شده بودند و آماده آن بودند که نه تنها اعتراف، بلکه جاسوسی و خبر چینی کنند، مثل گردبادی اداره مرکزی ساواک را در تهران تکان داد. خبر گزارش دهن به دهن سلسله مراتب ساواک و ارتش را طی کرد و به گوش شخص شاه رسید و او را تحت تأثیر قرار داد. گزارش سرتیپ را خواست و شخصاً آن را خواند، پرونده ساواک عمو جلال را بررسی کرد، و فرمان داد که بلافاصله &amp;laquo;سرتیپ ساواک و سردسته مهندسین توده&amp;zwnj;ای شرکت نفت&amp;raquo; را به حضور او بیاورند. به سرتیپ دستور داده شد که در معیت عمو جلال فورا به تهران پرواز کند و آماده آن باشد که فورا در کاخ سعد آباد به پیشگاه اعلیحضرت همایونی شرفیاب شود.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;وقتی سرتیپ، هیجان&amp;zwnj;زده و سراسیمه، توی اتاقی که او و رفقایش در آن زندانی بودند دوید، نخستین واکنش عمو جلال ترس و اغتشاش فکر بود. سرتیپ اونیفرم تشریفاتی نو و براقی به تن داشت، و مانند یک سرتیپ واقعی پارس می&amp;zwnj;کرد. تند تند صحبت می&amp;zwnj;کرد و هیچ نشانی از انس و آشنائی در چهره&amp;zwnj;اش خوانده نمی&amp;zwnj;شد. کوتاه و مختصر به عمو جلال دستور داد که در عرض پانزده دقیقه آماده رفتن باشد. نگفت به کجا. رفقای عمو جلال حتی بیش از او هراسان شده بودند. مثل آن بود که گرفتاری بزرگی پیش آمده بود. شاید عمو جلال بلوف بزرگ زده بود. شاید در نزدیکیش به سرتیپ اغراق کرده بود. شاید تیر&amp;zwnj;هایشان به خطا رفته بود و جریان از دست سرتیپ بیرون رفته بود. شاید حالا برای خود سرتیپ گرفتاری درست شده بود، که معنایش این بود که پارتی و امید و پولشان همه از بین رفته بود.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;درست سر پانزده دقیقه دنبال عمو جلال آمدند. دست&amp;zwnj;هایش را دستبند زدند، چشم&amp;zwnj;هایش را بستند، و به داخل یک اتومبیل خیلی راحت هدایتش کردند. او و سرتیپ عقب اتومبیل نشسته بودند و ظاهرا یک محافظ در جلو در کنار راننده بود. در تمام سفر، که یک ساعتی طول کشید، هیچ صحبتی نشد. ظاهرا از چند پست نگهبانی گذشستند و عمو جلال صدای به هم خوردن پاشنه&amp;zwnj;های پوتین را شنید و احساس کرد که کسی دارد کارت&amp;zwnj;های شناسائی را بررسی می&amp;zwnj;کند. دست آخر، وقتی چشم&amp;zwnj;هایش را باز کردند خود را در یک فرودگاه در وسط یک پایگاه نیروی هوائی یافت. سرتیپ، دو مامور با لباس شخصی، و یک سروان نیروی هوائی دورش کرده بودند. سرتیپ نفسش در نمی&amp;zwnj;امد، اما هنوز بطرز آشکاری هیجان زده بود.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پس از چند دقیقه سروان هوائی به سرتیپ اعلام کرد که همه چیز آماده است و همه با شتاب بسوی یک جت کوچک نیروی هوائی که آماده پرواز بود حرکت کردند. یکی از دو مامور عقب ماند و دیگری جلو جلو همراه سروان حرکت می&amp;zwnj;کرد. سرتیپ بازوی راست عمو جلال را چنان محکم گرفته بود که گوئی یک قدم دور&amp;zwnj;تر از خود به او اعتماد نمی&amp;zwnj;کند. وقتی سروان و مامور جلوئی باندازه کافی دور شده بودند و مامور دیگر بانازه کافی در پشت سر مانده بود، سرتیپ، انگار دیگر نمی&amp;zwnj;تواند هیجانش را درون خودش نگهدارد، سرش را به گوش عمو جلال نزدیک کرد و با صدائی چندان بلند که با وجود صدای موتور هواپیما شنیده شود، به او گفت که به شرفیابی اعلیحضرت همایونی می&amp;zwnj;روند. &amp;laquo;این یعنی اینکه یا سر من می&amp;zwnj;ره یا اینکه درجه سر لشگریمو می&amp;zwnj;گیرم. و یادت باشه، اگه سر من بره سر تو هم می&amp;zwnj;ره.&amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ناگهان عمو جلال احساس ترس آمیخته با احترام عمیقی کرد. درجوانی بار&amp;zwnj;ها روی دیوار&amp;zwnj;ها با گل اخرا بر علیه شاه شعار نوشته بود، در حالیکه دوستانش آمدن جیپ&amp;zwnj;های پلیس و فرمانداری نظامی را می&amp;zwnj;پائیدند. شعار&amp;zwnj;ها با حروف درشت و خط قشنگ می&amp;zwnj;گفتند مرگ بر شاه خائن. رفقایش به شوخی می&amp;zwnj;گفتند که شعارهای عمو جلال را از یک فرسخی می&amp;zwnj;شد شناخت. او تنها کسی بود که روی نوشتن شعار&amp;zwnj;ها چنان زحمت می&amp;zwnj;کشید که گوئی دارد مشق خط می&amp;zwnj;نویسد. سر بسرش می&amp;zwnj;گذاشتند که با آن خطاطی منحصر به فردش بهتر بود شعار&amp;zwnj;هایش را امضاء هم بکند.&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;یک بار در استادیوم امجدیه، در مراسم جشن&amp;zwnj;های ورزشی به مناسبت تولد شاه، درست هنگامیکه شاه داشت مدال&amp;zwnj;ها را روی سینه ورزشکار&amp;zwnj;ها سنجاق می&amp;zwnj;کرد، عمو جلال و پانصد عضو وفادار حزب که روی نیمکت&amp;zwnj;های مقابل جایگاه سلطنتی نشسته بودند، شعار مرگ بر شاه خائن را سر داده بودند. در حالیکه مرتب در مقابل باتوم آژدان&amp;zwnj;ها و دژبان&amp;zwnj;ها و ته تفنگ سرباز&amp;zwnj;ها، که بلافاصله به آن&amp;zwnj;ها حمله&amp;zwnj;ور شده بودند، جاخالی می&amp;zwnj;دادند و می&amp;zwnj;کوشیدند دستگیر نشوند، در دایره&amp;zwnj;ای که هر لحظه وسیع&amp;zwnj;تر می&amp;zwnj;شد می&amp;zwnj;دویدند، مشت&amp;zwnj;هاشان را در هوا تکان می&amp;zwnj;دادند و به شعار مرگ بر شاه خائن ادامه می&amp;zwnj;دادند. در میان ترس و گیجی و جا خالی دادن برای پرهیز از باتوم&amp;zwnj;ها و ته تفنگ&amp;zwnj;ها، برای یک لحظه، عمو جلال نظری به شاه انداخته بود که در جایگاه سلطنتی، در لباس مارشالی و با عینک آفتابی، در حال سنجاق کردن مدال خشکش زده بود و با حیرت و کمی رنجش به جنجال میان جماعت نگاه می&amp;zwnj;کرد.&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;به جز آن یک نگاه سریع، هر چیز دیگری که در باره شاه می&amp;zwnj;دانست نوعی انتزاع و تجرید بود. و حالا او داشت به دیدار این موجود انتزاعی می&amp;zwnj;رفت، نه با عنوان شاه خائن، بلکه با عنوان اعلیحضرت همایون شاهنشاهی، که با یک اشاره می&amp;zwnj;توانست جابجا فرمان اعدام این سرتیپ قدرقدرت ساواک و خود او را صادر کند. و برای گرفتن مدال بخاطر دلاوریش، و یا تشویق برای مشق خطش هم نبود که به آنجا می&amp;zwnj;رفت، بلکه به&amp;zwnj;عنوان یک کمونیست سابق معترف به خیانتش، که تنها می&amp;zwnj;توانست عاجزانه از اعلیحضرت طلب بخشایش کند. وحشتی که احساس می&amp;zwnj;کرد شباهتی به هیچ احساسی که در زندگی کرده بود نداشت. ترس آمیخته بااحترامش هم همینطور. تنها احساس در زندگیش که کوچک&amp;zwnj;ترین شباهتی به احساس کنونی داشت مربوط به چند سال پیش می&amp;zwnj;شد، زمانی که باو گفته بودند که باید برای دیدن یکی از اعضاء کمیته مرکزی حزب به تهران برود. باو نگفته بودند کدام عضو، و بهر حال ملاقات هرگز صورت نگرفته بود.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در هواپیما تیمسار به دو افسر نیروی هوائی که همراه&amp;zwnj;شان بودند دستور داد تا دستبند عمو جلال را باز بکنند. به او گفت وانمود کند که هیچ نمی&amp;zwnj;داند کجا می&amp;zwnj;رود. و تا زمانی که به تهران رسیدند دیگر حرفی نزدند. در تمام طول سفر عمو جلال می&amp;zwnj;کوشید ملاقاتش را با شاه در ذهن مجسم کند. احساسی را داشت که در کودکی در حضور ملا مصطفی داشت، یا بعداً در حضور رئیس دبیرستانش، هر بار که برای مجازات صدایش می&amp;zwnj;کردند. جز آنکه فکر نمی&amp;zwnj;کرد این بار برای مجازات صدایش کرده باشند. چیزی در باره او شاه را تحت تاثیر قرار داده بود و شاه می&amp;zwnj;خواست شخصا سبک سنگینش کند. آیا می&amp;zwnj;شد برای این باشد که برادرش رئیس دیوان عالی کشور بود؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&lt;img alt=&quot;&quot; align=&quot;middle&quot; src=&quot;http://radiozamaneh.com/sites/default/files/bilgebaash03.jpg&quot; /&gt;بهمن شعله&amp;zwnj;ور، بی&amp;zwnj;لنگر: در تمام طول سفر عمو جلال می&amp;zwnj;کوشید ملاقاتش را با شاه در ذهن مجسم کند. احساسی را داشت که در کودکی در حضور ملا مصطفی داشت، یا بعداً در حضور رئیس دبیرستانش، هر بار که برای مجازات صدایش می&amp;zwnj;کردند. جز آنکه فکر نمی&amp;zwnj;کرد این بار برای مجازات صدایش کرده باشند.&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در تهران در حالیکه از یک اداره ساواک و ارتش به اداره دیگر می&amp;zwnj;رفتند،&amp;zwnj; گاه به او دستبند می&amp;zwnj;زدند و&amp;zwnj; گاه آن را باز می&amp;zwnj;کردند،&amp;zwnj;گاه چشم&amp;zwnj;هایش را می&amp;zwnj;بستند و&amp;zwnj;گاه آن&amp;zwnj;ها را باز می&amp;zwnj;گذاشتند،&amp;zwnj;گاه با او مانند جانی&amp;zwnj;ها رفتار می&amp;zwnj;کردند و&amp;zwnj;گاه ماننذ آدم&amp;zwnj;های خیلی مهم. تیمسارهای ارتش و ساواک در مورد کل قضیه بسیار مشکوک بودند. شخصا جانشان را می&amp;zwnj;دادند که با شاه شرفیابی خصوصی داشته باشند، چیزی که به آن&amp;zwnj;ها سر&amp;zwnj;شناسی زیادی می&amp;zwnj;داد که اغلب ارتقاء درجه به دنبال داشت. اگر کسی در دربار از لبخند یا تاب سبیل آدم خوشش می&amp;zwnj;امد نانش در روغن بود. افسران جوان اغلب خواب و خیال آن در سر می&amp;zwnj;پروراندند که به گارد سلطنتی منتقل شوند و فاسق یکی از والاحضرت&amp;zwnj;ها شوند. سرهنگ&amp;zwnj;ها هر بار که فرصتی می&amp;zwnj;یافتند تا دست شاه را ببوسند خواب درجه سرتیپی می&amp;zwnj;دیدند. اما تیمسارهای پیر می&amp;zwnj;دانستند که هر چه به نیروگاه نزدیک&amp;zwnj;تر می&amp;zwnj;شدند امکان بیشتری بود که برق آن&amp;zwnj;ها را بگیرد. مثلی بینشان بود که هرگز نزدیک دو چیز نایست، یکی فرمانده کل قوا و یکی لگد قاطر. با وجود این شیوه رفتارشان با سرتیپ نشان می&amp;zwnj;داد که دارند از حسادت می&amp;zwnj;میرند. یک سرتیپ تازه از زرورق در آمده و یک توده&amp;zwnj;ای با اعلیحضرت شرفیابی خصوصی داشته باشند! قابل تحمل نبود!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در یک اداره سر لشکری به&amp;zwnj;شان پارس کرده بود که&amp;raquo; سرتیپ، چرا اینجانی دستبند به دستش نیست؟ &amp;laquo;سرتیپ در جواب پاشنه&amp;zwnj;هایش را به هم کوبیده بود و گفته بود&amp;raquo; جناب تیمسار، بنده مسئولیت کامل زندانی رو بعهده می&amp;zwnj;گیرم! &amp;laquo;بعد به نجوا در گوش عمو جلال گفته بود&amp;raquo; جاکش داره از حسادت می&amp;zwnj;میره! اگه همه چی بر وفق مراد پیش بره، شاید بزودی درجه و می&amp;zwnj;زش مال من بشه! &amp;laquo;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ناگهان احساس عجیبی به عمو جلال دست داده بود، که گوئی هر دو آن&amp;zwnj;ها سال&amp;zwnj;ها در توطئه&amp;zwnj;ای شریک جرم بوده&amp;zwnj;اند. دیگر گوئی قرنهااز سال&amp;zwnj;های زندگیش بعنوان دبیر اول کمیته ایالتی حزب می&amp;zwnj;گذشت. نگاهش کن. هنوز ته دل خودش را یک مارکسیست دو آتشه می&amp;zwnj;دانست، بخودش می&amp;zwnj;گفت که تمام حرکت&amp;zwnj;هایش در چند ماه گذشته نوعی مانوور تاکتیکی بوده و نه تغییر جهت ایدئولوژیک، و حالا یار غار شده بود با این سرتیپ ساواک که بسیاری از رفقایش را شکنجه داده بود و کشته بود، و با هم داشتند می&amp;zwnj;رفتند برای یک شرفیابی خصوصی با اعلیحضرت همایونی شاه خائن. مضحک بنظر می&amp;zwnj;رسید اما واقعی بود و کمی هم هیجان&amp;zwnj;آور.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در بخش آخر سفر، تیمسار چند راهنمائی نهائی به عمو جلال کرده بود که در کاخ سلطنتی چطور رفتار کند. از چند تا از اقلام پرونده ساواکش، که تا حالا حتما به نظر اعلیحضرت رسیده بود، با خبرش کرده بود، از جمله آن یکی که خود او وارد کرده بود، به این مضمون که عمو جلال یک مسلمان دیندار بود و از این رو نمی&amp;zwnj;توانست یک کمونیست واقعی باشد. بی&amp;zwnj;تردید صلاح تیمسار در آن بود که عمو جلال در این شرفیابی امتحان خوبی بدهد. البته شاه شهرت به دینداری داشت. عمو جلال یکبار او را پشت تلویزیون دیده بود، درست پس از ترور نخست وزیر منصور بدست فدائیان اسلام. زار و نحیف و وحشت زده بنظر می&amp;zwnj;رسید و آشکار بود که می&amp;zwnj;خواهد جناح افراطی روحانیون را آرام کند. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;به مردم گفته بود که زندگانی طلسم شده&amp;zwnj;ای دارد. گفته بود که شب پیش از شاه شدنش، جدش حضرت پیغمبر اکرم، صل الله علیه و آله، در خواب به او نازل شده بود و باو فرموده بود که او را همیشه از جمیع بلیات ایمن خواهد داشت. بعد آسمان و ریسمانی به هم بافته بود از زیارتی که در دوران ولیعهدی به امامزاده داود کرده بود، که در سفر از قاطر افتاده بود و دستی از غیب در آمده بود و او را میان زمین و هوا گرفته بود. رو به نوکرش کرده بود و گفته بود &amp;laquo;دیدی چی شد؟&amp;raquo; و نوکرش گفته بود &amp;laquo;بله، والاحضرت! دست جدتان پیغمبر اکرم، صل الله علیه و آله، بود که وسط زمین و هوا نجاتتان داد!&amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;عمو جلال عین واکنش خودش را در آن لحظه به یاد داشت. با خشم و ناباوری فریاد زده بود &amp;laquo;مادر قحبه! یقین کرده که توده&amp;zwnj;های مردم خر و گول خورن. زندگی طلسم شده، بیلاخ! جدش پیغمبر اکرم. مادر قحبه اصلاً سید نیست.&amp;raquo; و بعد به یاد حرف لنین افتاده بود که مذهب تریاک توده&amp;zwnj;هاست.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ادامه دارد&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;طرح: رادیو زمانه&lt;/p&gt;
</description>
     <comments>https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2011/08/31/6552#comments</comments>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/2204">ادبیات داستانی ایران</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/3241">بهمن شعله‌ور</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/4353">بی‌لنگر</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak">خاک</category>
 <pubDate>Wed, 31 Aug 2011 05:41:25 +0000</pubDate>
 <dc:creator />
 <guid isPermaLink="false">6552 at https://archive.radiozamaneh.com</guid>
  </item>
  <item>
    <title>واترلو، آیوا، شنبه چهاردهم ژانویه ۱۹۸۴</title>
    <link>https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2011/08/26/6482</link>
    <description>&lt;div class=&quot;fb-social-like-widget&quot;&gt;&lt;fb:like  href=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2011/08/26/6482&quot; send=&quot;false&quot; layout=&quot;box_count&quot; show_faces=&quot;false&quot; width=&quot;500&quot; action=&quot;like&quot; font=&quot;arial&quot; colorscheme=&quot;light&quot;&gt;&lt;/fb:like&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-sartitr&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    رمان بی‌لنگر به شکل داستان دنباله‌دار در رادیو زمانه        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-nevisandeh&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    بهمن شعله‌ور        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-filefield field-field-maghaleh-image&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    &lt;img  class=&quot;imagefield imagefield-field_maghaleh_image&quot; width=&quot;277&quot; height=&quot;188&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/sites/default/files/amjalshol01.jpg?1314553348&quot; /&gt;        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;p&gt;بهمن شعله&amp;zwnj;ور - بی&amp;zwnj;لنگر، بخش چهارم، فصل یازدهم، واترلو، آیوا، شنبه چهاردهم ژانویه ۱۹۸۴، ساعت یک و نیم صبح - الان عمو جلال تلفن کرد، از پاریس. می&amp;zwnj;خواست بداند معنای تلگرافی که دربار تعویق کفن و دفن مادرم به تهران زده بودم چیست. گفت او ترتیب همه چیز را داده بود که تلگراف من رسید و همه کار&amp;zwnj;ها را خراب کرد. عمو جلال کسی است که ترتیب کار&amp;zwnj;ها را می&amp;zwnj;دهد. ترتیب همه کار&amp;zwnj;ها را. ما رویش حساب می&amp;zwnj;کنیم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;گفت &amp;laquo;برو بچه&amp;raquo;&amp;zwnj;هایش در تهران ترتیب همه چیز را داده بودند که تلگراف من رسید و همه کار&amp;zwnj;ها را خراب کرد. ببینید، عمو جلال خودش ترتیب کار&amp;zwnj;ها را نمی&amp;zwnj;دهد. &amp;laquo;برو بچه&amp;raquo;&amp;zwnj;هایش این کار را می&amp;zwnj;کنند. خیلی قابل اعتمادند. مجبورند باشند. عمو جلال رویشان حساب می&amp;zwnj;کند. ما همه رویشان حساب می&amp;zwnj;کنیم. در فامیل یک نفر می&amp;zwnj;میرد. خبرش به عمو جلال می&amp;zwnj;رسد. عمو جلال دستور کار را می&amp;zwnj;دهد. و &amp;laquo;برو بچه&amp;raquo;&amp;zwnj;هایش ترتیبی می&amp;zwnj;دهند که میت یک کفن و دفن حسابی داشته باشد و یک سنگ آبرومند روی قبرش بگذارند، و زن و بچه و یتیم&amp;zwnj;مانده&amp;zwnj;های مرده کمی پول نقد دم دستشان داشته باشند که اموراتشان بگذرد، تا اینکه ترتیب حساب و کتاب&amp;zwnj;ها داده شود. آدم خیلی دست و دل&amp;zwnj;بازی است، عمو جلالم را می&amp;zwnj;گویم. و &amp;laquo;برو بچه&amp;raquo;&amp;zwnj;هایش در همه جا هستند: تهران، پاریس، لندن، استانبول، هامبورگ، نیویورک، ریاض، آدیس&amp;zwnj;آبابا، کویت، هونگ کونگ، کوالالامپور. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;خودش به&amp;zwnj;ندرت در تدفین&amp;zwnj;ها حاضر می&amp;zwnj;شود. اما تاج&amp;zwnj;گل&amp;zwnj;هایش همیشه سر وقت می&amp;zwnj;رسند، در یکی از مرسدس&amp;zwnj;هایش، خواه خودش در آن&amp;zwnj;ها باشد یا نباشد. در هر شهری یک مرسدس دارد. خیلی به مرسدس اطمینان دارد. هیچوقت او را پشت فرمان هیچ اتومبیلی جز مرسدس ندیده&amp;zwnj;ام. هیچوقت ندیده&amp;zwnj;ام که اتومبیل کرایه&amp;zwnj;ای براند یا تاکسی سوار شود. به هر کجا که با جت سفر می&amp;zwnj;کند یک مرسدس در انتظارش است. اگر شهری است که در آن مرسدس ندارد، بروبچه&amp;zwnj;هایش به هر حال ترتیبی می&amp;zwnj;دهند که یک مرسدس در انتظارش یاشد. تمام برو بچه&amp;zwnj;هایش مرسدس دارند. حقوق خوبی می&amp;zwnj;گیرند و خیلی وفادارند. به فکرشان هم نمی&amp;zwnj;رسد که کار عمو جلال را ول بکنند، یا برای کس دیگری کار کنند. هیچ کسی را نمی&amp;zwnj;شناسم که این کار را کرده باشد. با عمو جلال مانند پدر خودشان رفتار می&amp;zwnj;کنند.&amp;nbsp;&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&lt;img alt=&quot;&quot; align=&quot;middle&quot; src=&quot;http://radiozamaneh.com/sites/default/files/amjalshol02_0.jpg&quot; /&gt;عمو جلال مردی بود که از زمانه خودش خیلی جلو&amp;zwnj;تر بود. او چیزهای طبیعی را بصورت تقریباً ماوراءطبیعی می&amp;zwnj;دید. مثلاً تأکید او بر قابل اعتماد بودن حتی با مرگ ختم نمی&amp;zwnj;شد. برای قابل اعتماد بودن انسان می&amp;zwnj;بایست بتواند حتی پس از مرگ هم پیش&amp;zwnj;بینی آینده&amp;zwnj;اش را بکند.&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;هیچکس را نمی&amp;zwnj;شناسم که عمو جلال اخراج کرده باشد. خوب، تقریباً هیچکس را. به&amp;zwnj;جز یک نفر، یک مأمور پارکینگ که برای شرکتش در تهران کار می&amp;zwnj;کرد. ظاهراً خیلی قابل اعتماد نبود. گاهی یک پانزده دقیقه&amp;zwnj;ای بدون هیچ نوع توضیحی ناپدید می&amp;zwnj;شد. اگر یک چیز باشد که عمو جلال قابلیت درکش را ندارد این است که کسی کاری را بدون توضیح انجام دهد. برای او هر چیزی قابل توضیح است، یا باید باشد. در زندگی هیچ رازی وجود ندارد. پس اگر چیزی قابل توضیح نیست کسی گناهکار است. به کسانی که چیز غیر قابل توضیح دارند نمی&amp;zwnj;شود اعتماد کرد. این بود که مأمور پارکینک را &amp;laquo;باید می&amp;zwnj;گذاشت پی کارش برود.&amp;raquo; عمو جلال این جور آدمی است. هرگز کسی را اخراج نمی&amp;zwnj;کند. فقط &amp;laquo;می&amp;zwnj;گذارد که او پی کارش برود.&amp;raquo; اگر هر جور دیگری این کار را بکند احساس بدی می&amp;zwnj;کند، احساس گناه می&amp;zwnj;کند. و برای اینکه بدانید چقدر دست و دل باز است، مردک را صدا کرد، یک اسکناس هزاری کف دستش گذاشت، و بهش گفت که خیلی متأسف است، ولی باید او را &amp;laquo;بگذارد که پی کارش برود.&amp;raquo; &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;مردک گیج شده بود. نمی&amp;zwnj;دانست چه خبر شده. اما خوشبختانه، هم برای او و هم برای عمو جلال، خوشحال بود که یک اسکناس هزاری در دست خودش ببیند. چهره&amp;zwnj;اش از خوشحالی برق زد، دست عمو جلال را که به نشانه خداحافظی دراز شده بود فشرد، از سر سپاسگزاری تعظیمی کرد، و پی کارش رفت. خوشحال بود از اینکه یک اسکناس هزاری در جیب داشت و هیچ کاری هم برای کردن نداشت. یک همچین آدمی بود. لابد چند هفته&amp;zwnj;ای پرسه می&amp;zwnj;زد، شازده&amp;zwnj;وار زندگی می&amp;zwnj;کرد، عشق می&amp;zwnj;کرد، خوشی می&amp;zwnj;کرد، و هیچ غمی در دنیا نداشت، تا اینکه پولش تمام می&amp;zwnj;شد. به این دلیل قابل اعتماد نبود. به این دلیل باید &amp;laquo;می&amp;zwnj;گذاشتند که پی کارش برود.&amp;raquo; قدر چیزی را که داشت نمی&amp;zwnj;دانست: کار ثابت، حقوق خوب، مرخصی با حقوق، مرخصی بیماری، پاداش و انعام. و هیچ باکیش نبود که این همه را از دست بدهد. نمی&amp;zwnj;توانی به کسی اعتماد کنی که غصه از دست دادن کارش را ندارد، و تا وقتی که خرج چند هفته&amp;zwnj;اش را دارد، غم فردایش نیست و نقشه&amp;zwnj;ای برای آینده ندارد. این نوع آدم را عمو جلال نمی&amp;zwnj;تواند تحمل کند. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;می&amp;zwnj;دانست که مردک به محض آنکه پولش ته می&amp;zwnj;کشید می&amp;zwnj;فهمید چه فرصتی را در زندگی از دست داده است و به&amp;zwnj;دنبال کار از دست&amp;zwnj;رفته&amp;zwnj;اش بر می&amp;zwnj;گشت. البته آنوقت دیگر خیلی دیر بود. زمانی که عمو جلال مردک را &amp;laquo;گذاشته بود که پی کارش برود،&amp;raquo; آماده بود که توضیحی به او بدهد. باو بگوید که شاید از کار خودش راضی نیست؛ که شاید این کار برای او مناسب نیست؛ که شاید ترجیح می&amp;zwnj;دهد برای آدم دیگری کار کند، آدمی که زیاد پابند وقت&amp;zwnj;شناسی و قابل اعتماد بودن و وفاداری نباشد. البته او کلمه وفاداری را به زبان نمی&amp;zwnj;آورد. شاید حتی فکرش را هم نمی&amp;zwnj;کرد. اما در ذهن او قابل اعتماد بودن و وفاداری تقریباً یکی بودند. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اگر غصه از دست دادن کارت را نداشتی، نمی&amp;zwnj;توانستی نسبت به آن وفادار باشی. اگر به کارت وفادار نبودی، نمی&amp;zwnj;توانستی به کارفرمایت هم وفادار باشی. و البته هر چه کارت بهتر بود و حقوقت بیشتر، وفاداریت هم بیشتر بود. عمو جلال به طور خودآگاه این فکر&amp;zwnj;ها را نمی&amp;zwnj;کرد. آن&amp;zwnj;ها را به طور غریزی می&amp;zwnj;دانست. تنها به کسی می&amp;zwnj;شد اعتماد کرد که از پیش برای آینده&amp;zwnj;اش نقشه می&amp;zwnj;کشید و می&amp;zwnj;دانست می&amp;zwnj;خواهد چه کاری را، برای چه مدتی، و در کجا بکند. با چنین آدمی می&amp;zwnj;شد به توافق و تفاهمی رسید، که اگر تو به او مهربانی و سخاوت نشان بدهی، او برای همیشه، یا دست&amp;zwnj;کم تا زمان بازنشستگی، یا تا هنگام مرگ، به تو وفادار می&amp;zwnj;ماند.&amp;nbsp;&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&lt;img alt=&quot;&quot; align=&quot;middle&quot; src=&quot;http://radiozamaneh.com/sites/default/files/amjalshol04.jpg&quot; /&gt;پیدا کردن یک تعریف دقیق قابل قبول برای عمو جلال کار آسانی نیست. از نظر تحصیلی مهندس برق است، که اجازه می&amp;zwnj;دهد آدم بهش آقای مهندس بگوید. اما آنقدر از عالم مهندسی و برق دور است که اگر از او بپرسی لامپ سوخته را چطور عوض می&amp;zwnj;کنی، می&amp;zwnj;گوید برقی صدا می&amp;zwnj;کنی. مهندس صدا کردن او مثل پدر صدا کردن یک کشیش کاتولیک است که پدر هیچ کسی نیست.&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;به این دلیل بود که شرکت&amp;zwnj;های عمو جلال در سراسر دنیا سخاوتمندانه&amp;zwnj;ترین مزایا و مقرری&amp;zwnj;ها و حقوق&amp;zwnj;های بازنشستگی را برای کارمندانشان داشتند. در تهران، سال&amp;zwnj;ها پیش از آنکه کسی اسمی از این حرف&amp;zwnj;ها شنیده باشد، برای کارمندانش حقوق بازنشستگی مقرر کرد و بیمه عمر گرفت. چی؟ مقرری بازنشستگی در یک شرکت خصوصی؟ مقرری چیزی بود که دولت به یک کارمند می&amp;zwnj;داد، بعد از سی سال خدمت. و بیمه عمر؟ کسی به آدم به خاطر مردن پول بدهد؟ چه حرف&amp;zwnj;ها؟ مردن یک مشیت الهی بود. خداوند جان را می&amp;zwnj;داد و خداوند جان را می&amp;zwnj;گرفت. آدم از مشیت الهی پول بسازد؟ واقعاً که! &lt;br /&gt;
البته عمو جلال مردی بود که از زمانه خودش خیلی جلو&amp;zwnj;تر بود، حتی پیش از آنکه با تمام آن افکار فرنگی شرکت&amp;zwnj;های مادر آشنا شود.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;او چیزهای طبیعی را بصورت تقریباً ماوراء طبیعی می&amp;zwnj;دید. مثلاً تاکید او بر قابل اعتماد بودن حتی با مرگ ختم نمی&amp;zwnj;شد. برای قابل اعتماد بودن انسان می&amp;zwnj;بایست بتواند حتی پس از مرگ هم پیش بینی آینده&amp;zwnj;اش را بکند. می&amp;zwnj;بایستی ضمانتی در کار باشد. و اینجا بود که پای بیمه عمر به میان می&amp;zwnj;آمد. جان کلام اینکه، چطور می&amp;zwnj;توانی روی کسی حساب کنی که نتواند روی تو حساب کند، حتی پس از مرگ؟ البته عمو جلال انتظار نداشت که کسی که برای او کار می&amp;zwnj;کرد بمیرد، یعنی پیش از آنکه بازنشسته شود. برای او حتی مرگ هم می&amp;zwnj;بایست به طور منظم و قابل پیش&amp;zwnj;بینی اتفاق بیفتد، تا به او فرصت این را بدهد که پیشاپیش برایش نقشه بکشد. هرگز کسی را که به طور ناگهانی می&amp;zwnj;مرد نمی&amp;zwnj;بخشید. این یقیناً مربوط به آن می&amp;zwnj;شد که مادرش، زمانی که او ده سال بیشتر نداشت، ناگهانی مرده بود. اما آن داستان بماند برای بعد. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;به هر دلیلی که بود او نمی&amp;zwnj;توانست کسانی را که ناگهانی و بدون اخطار قبلی، مثلاً در یک تصادف اتومبیل، می&amp;zwnj;مردند ببخشد، حتی اگر گناه تصادف به گردن آن&amp;zwnj;ها نبود. این همیشه به&amp;zwnj;طور ضمنی دلالت بر بی&amp;zwnj;توجهی آن&amp;zwnj;ها می&amp;zwnj;کرد. می&amp;zwnj;بایستی آهسته&amp;zwnj;تر می&amp;zwnj;راندند. می&amp;zwnj;بایستی &amp;laquo;دفاعی&amp;zwnj;تر&amp;raquo; می&amp;zwnj;راندند. اعتقاد زیادی به &amp;laquo;دفاعی&amp;raquo; راندن داشت. چنین احساسی در مورد آدمی که سی سال در شهرهایی مانند تهران، انکارا، استانبول، رم، پاریس، توکیو، و نیویورک رانده بود، بدون آنکه هرگز تصادفی کرده باشد، قابل فهم بود. عمو جلال من چنین آدمی است. و چطور می&amp;zwnj;شود چنین آدمی را تحسین نکرد؟ &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;مطلب دیگر این بود که او هرگز نمی&amp;zwnj;توانست به آدمی که سنش از سی گذشته بود و ازدواج نکرده بود اطمینان کند. نه اینکه او از آن&amp;zwnj;ها بود که در اخلاقیات جنسی جانماز آب می&amp;zwnj;کشند. و نه اینکه او به هیچ نوع عقیده مذهبی پای&amp;zwnj;بند بود که بتواند اعتقاد زیاد او را به عرف ازدواج توجیه کند. این مطلب، گذشته از آنکه خود او در سن سی سالگی ازدواج کرده بود، باز با افکار او در مورد نظم و ترتیب ارتباط داشت. ازدواج جزیی دیگر از یک زندگی با نظم و ترتیب بود. همه چیز را قابل پیش&amp;zwnj;بینی می&amp;zwnj;کرد. روی یک مرد زن&amp;zwnj;دار بهتر می&amp;zwnj;شد حساب کرد، حرکت&amp;zwnj;هایش را بهتر می&amp;zwnj;شد حدس زد، احتیاجاتش را بهتر می&amp;zwnj;شد دانست، و حتی بهانه بهتری برای دست و دل&amp;zwnj;بازی نسبت به او می&amp;zwnj;شد داشت. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;با شیوه&amp;zwnj;های زیرکانه و ناخود آگاه، همیشه کارمند&amp;zwnj;هایش را تشویق می&amp;zwnj;کرد که ازدواج کنند و مزدوج باقی بمانند. در گفت&amp;zwnj;وگو&amp;zwnj;هایش با کارمندان عزبش، به طور کاملا ناخودآگاه، همیشه اشاره می&amp;zwnj;کرد به &amp;laquo;وقتی ازدواج کردین و خونه و زندگی به هم زدین و غیره.&amp;raquo; با کارمندان مزدوجش همیشه آنقدر ملاحظه&amp;zwnj;کار بود که از حال زن و بچه&amp;zwnj;هایشان بپرسد. هرگز از فرصت آنکه محبت&amp;zwnj;های کوچکی به&amp;zwnj;شان بکند و برای همسرانشان هدیه کوچکی بفرستد غافل نمی&amp;zwnj;شد. اگر زوجی می&amp;zwnj;خواست جدا شود یا طلاق بگیرد، او همیشه طرف آن همسری بود که نمی&amp;zwnj;خواست جدا شود. و نظرش را بدون رودرواسی اعلام می&amp;zwnj;کرد. هرگز به مردی که زنش را طلاق داده بود اعتماد نمی&amp;zwnj;کرد. فکر اینکه زنی شوهرش را طلاق بدهد به ذهنش خطور هم نمی&amp;zwnj;کرد. همه می&amp;zwnj;دانستند که حتی اعلام قصد ازدواج دعوتی برای الطاف عمو جلال است. هدیه&amp;zwnj;های گرانب&amp;zwnj;های عروسی از طرف عمو جلال جزو مسلمات بود، چه خودش به عروسی می&amp;zwnj;آمد، چه نه. از طرف دیگر، مردان عزبی که برای عمو جلال کار می&amp;zwnj;کردند همیشه احساس می&amp;zwnj;کردند که سرشان کلاه رفته، که یک چیزی ازشان کم شده. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اما برگردیم سر مأمور پارکینگ. برای اینکه بدانید عمو جلال آدم&amp;zwnj;ها را به چه خوبی می&amp;zwnj;شناخت، مردک سه هفته دیگر، آس و پاس، برگشت تا دنبال کار بگردد. البته کاری برای او نبود. تقاضای دیدن عمو جلال را کرد. حالاانتظار دارید که مدیر عامل یک شرکت بزرگ که سرش به اندازه سر عمو جلال شلوغ است وقت دیدن مأمور پارکینگی را که سه هفته پیش خودش شخصا اخراج کرده نداشته باشد، به خصوص وقتی که قصد استخدام مجدد او را هم ندارد. اما عمو جلال من چنین آدمی نیست. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;مردک را دید، نه به این دلیل که از اینکه مردم از او خوششان نیاید بیزار است، که البته هست، و نه برای آنکه نیاز به این دارد که مردم دوستش داشته باشند، که دارد. مردک را دید برای آنکه فکر ندیدن او حتی به ذهنش خطور هم نکرد. بگذارید یک چیز را درباره عمو جلال به&amp;zwnj;تان بگویم. او نوع آدمی است که وقتی وارد یک هتل پنج ستاره می&amp;zwnj;شود، نه تنها به باربر و دربان و پیشخدمت و پادو انعام حسابی می&amp;zwnj;دهد، بلکه با تک تکشان دست می&amp;zwnj;دهد و می&amp;zwnj;گذارد احساس کنند که کاملا دوست و همپایه او هستند، که در حق او لطف بزرگی کرده&amp;zwnj;اند که هرگز فراموش نخواهد کرد. می&amp;zwnj;خواهد بدانند که امیدوار است که بار دیگر که به آن هتل می&amp;zwnj;آید او را به خاطر بیاورند، و او هم آن&amp;zwnj;ها را به خاطر بیاورد. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;سرشار از این ظرافت&amp;zwnj;کاری&amp;zwnj;هاست. و مهم&amp;zwnj;تر آنکه این ظرافت&amp;zwnj;کاری&amp;zwnj;ها برای او غریزی هستند و هیچ نشانی از ظاهرسازی و خودنمایی ندارند. از این رو برای او طبیعی بود که مردک را چند دقیقه&amp;zwnj;ای ببیند و از اینکه کار سابق او پر شده بود و فعلاً کار دیگری برای او موجود نبود اظهار تأسف کند. گفته بود، بعله، اگر در آینده جایی برای کار مأمور پارکینگ خالی شود او را در نظر می&amp;zwnj;گیرد. اما البته این قول نبود. او دیگر تعهدی نسبت به این مرد نداشت. فقط داشت ادب و نزاکت به خرج می&amp;zwnj;داد. اگر یک چیز بود که عمو جلال در آن تخصص داشت، آن ادب و نزاکت بود. هیچکس یک کلمه بی&amp;zwnj;ادبی یا درشتی از او نشنیده بود، حتی زمانی که از کوره درمی&amp;zwnj;رفت. اما هیچکس هم ندیده بود که او از کوره دربرود. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;گاهی گذاری دیده بودند که رنگش بپرد، حسابی بپرد، و آن زمانی بود که زنش در حال خشم و غضب هر چه فحش بود نثار او کرده بود. اما حتی در آن زمان هم، پس از آنکه آب دهنش را یکی دو بار قورت می&amp;zwnj;داد و می&amp;zwnj;گذاشت که رنگ به چهره&amp;zwnj;اش برگردد، چنان از خود خونسردی نشان می&amp;zwnj;داد که باعث اعجاب همه می&amp;zwnj;شد. چیزی می&amp;zwnj;گفت که کفر زن سلیطه&amp;zwnj;اش را بیشتر در می&amp;zwnj;آورد، چیزی مانند &amp;laquo;عزیزم باز داری بدون منطق صحبت می&amp;zwnj;کنی،&amp;raquo; یا &amp;laquo;وقتی تو در این حالت&amp;zwnj;ها هستی بحث کردن باهات بی&amp;zwnj;فایده است.&amp;raquo; بعد با خنده&amp;zwnj;ای دلپذیر و جمله&amp;zwnj;ای مانند &amp;laquo;پیش از ازدواج به من هشدار داده بودند که زنم بد خلقه&amp;raquo; مایه اعجاب بیشتر کسانی می&amp;zwnj;شد که شاهد هتک آبروی او بودند. اگر دختر&amp;zwnj;هایش عمل بسیار زننده&amp;zwnj;ای از یک آشنا یا غریبه را به او گزارش می&amp;zwnj;دادند، عملی که خون هر پدر دیگری را به جوش می&amp;zwnj;آورد، پاسخ عمو جلال جمله&amp;zwnj;ای از این دست بود: &amp;laquo;واضحه که ما نباید با این جور آدم&amp;zwnj;ها معاشرت داشته باشیم.&amp;raquo; &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;لذا، زمانی که عمو جلال به مردک گفته بود، بعله، او را &amp;laquo;در نظر خواهد گرفت،&amp;raquo; برای تمام حاضران، از جمله خود مردک، واضح بود که این قول نیست، بلکه تعارف است. چیزی را که مردک نمی&amp;zwnj;دانست این بود که اگر در آینده با اطلاعات تازه&amp;zwnj;ای درباره خودش بازمی&amp;zwnj;گشت، اطلاعاتی که نشان می&amp;zwnj;داد که تغییر کرده است، مثلاً، ازدواج کرده است، که طفل نوزادی دارد، که فهمیده است که زندگی گذشته&amp;zwnj;اش غیر مسئول، غیر قابل اعتماد، غیر قابل پیش&amp;zwnj;بینی، و پر از افراط بوده است، باز هم ممکن بود عمو جلال فرصت دیگری به او بدهد. عمو جلال به کمال&amp;zwnj;پذیری انسان اعتقاد داشت. اما مردک نباید توقع می&amp;zwnj;داشت که عمو جلال راه اصلاح اشتباهات گذشته را به او نشان بدهد. این صحیح نبود. برای کسب اعتبار گذشته مردک خودش باید این کار را انجام می&amp;zwnj;داد. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;سه هفته پیش فرصت این را داشت که توضیحی بخواهد و فرصت را از دست داده بود. مبلغی ناچیز را پذیرفته بود و در برابر آن یک کار دائم برای تمام عمر را از دست داده بود. در آن زمان عمو جلال کاملاً آماده بود تا در مورد شخصیت و رفتار مردک، کمی نصیحتش کند. حتی ممکن بود که بقید تعهد اصلاح در روش&amp;zwnj;هایش او را مدتی بیشتر بطور آزمایشی سر کار نگهدارد. در واقع عمو جلال از نصیحت کردن لذت می&amp;zwnj;برد و خوشش می&amp;zwnj;امد که مردم نظرش را بپرسند. اما اگر کسی یک بار به نصیحت&amp;zwnj;هایش توجه نمی&amp;zwnj;کرد، یا با او جر و بحث می&amp;zwnj;کرد، ناگهان لب از سخن فرو می&amp;zwnj;بست و مثل سنگ نفوذ ناپذیر می&amp;zwnj;شد. و دیگر محال بود که آن شخص بتواند از لطف پند و اندرز عمو جلال بهره&amp;zwnj;ای ببرد.&amp;nbsp;&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&lt;img alt=&quot;&quot; align=&quot;middle&quot; src=&quot;http://radiozamaneh.com/sites/default/files/amjalshol03.jpg&quot; /&gt;به هر دلیلی که بود عمو جلال نمی&amp;zwnj;توانست کسانی را که ناگهانی و بدون اخطار قبلی، مثلاً در یک تصادف اتومبیل، می&amp;zwnj;مردند ببخشد، حتی اگر گناه تصادف به گردن آن&amp;zwnj;ها نبود. این همیشه به&amp;zwnj;طور ضمنی دلالت بر بی&amp;zwnj;توجهی آن&amp;zwnj;ها می&amp;zwnj;کرد.&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;به هر حال، بر گردیم سر تلفن عمو جلال. تلگراف من که در آن خواسته بودم که دفن مادرم را تا ورود من، یا تا زمانی که از من خبر دیگری برسد، به تاخیر بیندازند، بر و بچه&amp;zwnj;های عمو جلال را گیج کرده بود. آن&amp;zwnj;ها رسمشان نبود که از امثال من، در واقع از هیچکسی جز عمو جلال، دستور بگیرند، به&amp;zwnj;خصوص دستوری که مخالف دستور او باشد. از تهران به او تلفن کرده بودند و دستور تازه خواسته بودند. دستور من مفت نمی&amp;zwnj;ارزید. من پیش آن&amp;zwnj;ها هیچ قرب و منزلتی نداشتم، چه پسر کسی باشم یا نباشم. رییسشان به&amp;zwnj;شان گفته بود یک میت را چال کنند، و آن&amp;zwnj;ها هم دقیقاً همین کار را می&amp;zwnj;کردند، مگر آنکه دستور دیگری از او می&amp;zwnj;رسید. به&amp;zwnj;نظر آن&amp;zwnj;ها این کمال نمک&amp;zwnj;نشناسی من بود که بخواهم دستور او را لغو کنم، به&amp;zwnj;جای آنکه به او در پاریس، یا لندن، یا توکیو، یا هر کجای دیگری که بود، تلفن کنم و ازش تشکر کنم. دستور عمو جلال را هیچ دیاری نمی&amp;zwnj;توانست لغو کند. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;غرض عمو جلال از این تلفن بیشتر آن بود که مرا &amp;laquo;بفهمد.&amp;raquo; عمو جلال تبحر زیادی در &amp;laquo;فهمیدن&amp;raquo; افراد داشت. برایش غیر قابل درک بود که من در چنین روز و زمانه&amp;zwnj;ای، علیرغم کفن و دفن، حتی به فکر بازگشت به تهران باشم. کسی که عقل درست و حسابی داشت این فکر حتی به سرش هم نمی&amp;zwnj;زد. مگر اخبار را دنبال نمی&amp;zwnj;کردم؟ از درخت&amp;zwnj;ها بیشتر از میوه آدم آویزان بود. مردم وقت گذشتن از خیابان می&amp;zwnj;مردند. اگر ماه رمضان سیگار می&amp;zwnj;کشیدی می&amp;zwnj;بردندت زندان. همین پریروز&amp;zwnj;ها یک دکتر را برای همین برده بودند زندان، وقتی که در مملکت قحطی دکتر هست. اگر دهنت بوی آبجو می&amp;zwnj;داد شلاقت می&amp;zwnj;زدند. زن&amp;zwnj;ها اگر شلوارشان را توی چکمه&amp;zwnj;هاشان می&amp;zwnj;کردند می&amp;zwnj;گرفتندشان. اگر چادر و چاقچور سرشان نمی&amp;zwnj;کردند می&amp;zwnj;رفتند زندان. مملکت را داشتند برمی&amp;zwnj;گرداندند به قرون وسطی. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;جنگ با عراق که حرفش را هم نزن، چون هیچ چیز خوبی درباره&amp;zwnj;اش نمی&amp;zwnj;شد گفت. عراقی&amp;zwnj;ها داشتند سلاح شیمیایی به&amp;zwnj;کار می&amp;zwnj;بردند. انقدر آدم کشته شده بود که حالا بچه&amp;zwnj;های چهارده ساله به جنگ می&amp;zwnj;رفتند. توی شهر&amp;zwnj;ها هم بدبختی کم نبود. قحطی همه چیز بود. همه چیز را باید از بازار سیاه می&amp;zwnj;خریدند، حتی کلینکس را. مردم برای خریدن جوجه به قیمت کلون باید توی صف می&amp;zwnj;ایستادند. حتی توی بازار سیاه هم برای خریدن مایحتاجت باید سبیل کسی را چرب می&amp;zwnj;کردی. برو بچه&amp;zwnj;های او مجبور بودند روزی هزار تومن به قصاب&amp;zwnj;ها رشوه بدهند تا بتوانند راسته و فیله بخرند. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;حالا من انتظار داشتم که با من چه کنند؟ چه چیز قابل توصیه&amp;zwnj;ای داشتم؟ بعد از چهارده سال اقامت در آمریکا، چه تحفه&amp;zwnj;ای داشتم با خودم می&amp;zwnj;آوردم که مرا پیش آن&amp;zwnj;ها عزیز کند؟ اگر آبجوخور&amp;zwnj;ها را در ملاء عام شلاق می&amp;zwnj;زدند، با ویسکی&amp;zwnj;خور&amp;zwnj;ها چکار می&amp;zwnj;کردند؟ بگذریم که من آنجا عرق سگی هم گیر نمی&amp;zwnj;آوردم بخورم چه برسد به ویسکی؟ اگر دکتر&amp;zwnj;ها را به&amp;zwnj;خاطر سیگار کشیدن در ماه رمضان می&amp;zwnj;بردند زندان، من چه حرفه مفیدتری داشتم برایشان سوقات می&amp;zwnj;آوردم که رفتار بهتری انتظار داشته باشم؟ آیا خیال داشتم بعضی از هزلیاتم را برایشان بخوانم که آن&amp;zwnj;ها بی&amp;zwnj;شک توهین به مقدسات می&amp;zwnj;دانستند؟ آیا خیال داشتم در تعزیه&amp;zwnj;خوانی&amp;zwnj;های شهادت امام حسین نقش شاهزاده هاملت را بازی کنم؟ جابه&amp;zwnj;جا دارم می&amp;zwnj;زدند. &lt;br /&gt;
آیا آمادگی این را داشتم که به عنوان جاسوس شیطان بزرگ، یا برادر اسکندر، که آن&amp;zwnj;ها او را یک کمونیست خدانشناس می&amp;zwnj;دانستند، زندانیم کنند، شکنجه&amp;zwnj;ام کنند و دارم بزنند، سوا از بلایی که به سر اسکندر آمده بود؟ آیا آماده بودم که به عنوان پسر رییس دیوان عالی کشور شاه، به&amp;zwnj;خاطر جنایاتی که در دوران ریاست او اتفاق افتاده بود، اعدام شوم؟ (البته اشاره&amp;zwnj;ای به اینکه من برادرزاده قائم مقام نخست وزیر و یار غار و همبازی پکر شاه بودم نمی&amp;zwnj;کرد. عمو جلال آدمی نبود که زیاد به جزئیات بپردازد.) &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;آیا من قرآن را از بر بودم، نماز خواندن بلد بودم، لب به مشروبات الکلی نمی&amp;zwnj;زدم، که خیال می&amp;zwnj;کردم می&amp;zwnj;توانم با جسارت و بی&amp;zwnj;هیچ ترسی توی دهن اژد&amp;zwnj;ها بروم و زنده بیرون بیایم؟ آیا در تحصیلاتم چنان موفقیت درخشانی نشان داده بودم که چاره&amp;zwnj;ای جز آن نداشتند که بگذارند پس از کفن و دفن مادرم سر آن&amp;zwnj;ها برگردم؟ و چه نظری داشتم درباره آنکه بلافاصله لباس نظام تنم کنند و بفرستندم به جبهه جنگ، تا کنار بچه&amp;zwnj;های سیزده چهارده ساله&amp;zwnj;ای بجنگم که جز دین و ایمانشان سلاحی در مقابل تانک&amp;zwnj;های عراقی نداشتند؟ &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;آیا من این چیز&amp;zwnj;ها را نمی&amp;zwnj;دانستم؟ البته که می&amp;zwnj;دانستم. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;چیزی که من همیشه در عمو جلال تحسین می&amp;zwnj;کردم روش منطقی و اصولی او در تفکر و استدلال بود. همانطور که داشت با لحنی خالی از احساس این سئوال&amp;zwnj;ها را مثل مسلسل به&amp;zwnj;سوی من پرتاب می&amp;zwnj;کرد، من بیش از آنکه تحت تأثیر صحت نظریاتش قرار بگیرم، از انظباط تصاعدی منطقش متأثر می&amp;zwnj;شدم. با هر دلیل بی&amp;zwnj;چون و چرایی که ارائه می&amp;zwnj;کرد من انتظار دلیل بعدی را می&amp;zwnj;کشیدم، و وقتی دلیل بعدی می&amp;zwnj;آمد من او را به&amp;zwnj;خاطر انظباط منطقیش تحسین می&amp;zwnj;کردم، و خودم را به&amp;zwnj;خاطر آنکه دلیل بعدی را پیش&amp;zwnj;بینی کرده بودم. ریشه این شیوه منطقی و تصاعدی تفکر عمو جلال را بی&amp;zwnj;شک می&amp;zwnj;بایست در تعلیمات مارکسیستی دوران جوانی او جست وجو کرد. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بله، سال&amp;zwnj;ها پیش، در دوره جوانیش، عمو جلال مارکسیست بود. اما اشتباه نکنید، او مارکسیست سابق نیست. اگر نام مارکسیست سابق رویش بگذارید خیلی به او بر می&amp;zwnj;خورد. اگر نام مارکسیست رویش بگذارید، آن را هم انکار می&amp;zwnj;کند. دست&amp;zwnj;کم در حضور جمع انکار می&amp;zwnj;کند. در واقع در حضور جمع از هر نوع بحثی که امکان اشاره به تمایلات سیاسی گذشته&amp;zwnj;اش داشت خودداری می&amp;zwnj;کرد. از ترس از گناه هم&amp;zwnj;نشینی، از آمیزش با هر یک از رفقا یا همکاران گذشته&amp;zwnj;اش که هنوز اعتراف به مارکسیست بودن، یا انقلابی بودن، یا افراطی بودن، یا چپی بودن می&amp;zwnj;کردند پرهیز می&amp;zwnj;کرد. اما در محافل خصوصی، اگر کسی او را مارکسیست می&amp;zwnj;خواند، با او مشاجره نمی&amp;zwnj;کرد. بلکه خوشش هم می&amp;zwnj;آمد. اما حتی در محافل خصوصی هم تنها کسانی که با آن&amp;zwnj;ها در باره تمایلات سیاسی&amp;zwnj;اش گفت&amp;zwnj;وگو می&amp;zwnj;کرد&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان دوستان مارکسیست سابقش بودند که با آن&amp;zwnj;ها می&amp;zwnj;شد چیزهایی را، بدون آشکارا نام بردنشان، فرض کرد. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در چنین مباحثاتی می&amp;zwnj;گفت که هنوز هم به&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان اعتقادات سیاسی گذشته&amp;zwnj;اش پابند است، جز آنکه دیگر به آن اعتقادات عمل نمی&amp;zwnj;کند. می&amp;zwnj;گفت، آدمهایی مثل ما دوگانگی شخصیت دارند. اعتقادات ما به یک صورت است، زندگیمان به یک صورت دیگر. این ظاهراً مسئله مشکل عقاید مارکسیستی داشتن ولی در واقع سرمایه&amp;zwnj;دار میلیاردر بودن را حل می&amp;zwnj;کرد. در چنین سیستم منطقی آدم می&amp;zwnj;توانست نه مارکسیست باشد، نه مارکسیست سابق، و نه سرمایه&amp;zwnj;دار، و در عین حال همه این&amp;zwnj;ها باشد. یک نوع دیالکتیک جدید بود که در آن قطب&amp;zwnj;های متضاد در یک نوع &amp;laquo;غیر حقیقت&amp;raquo; بالا&amp;zwnj;تر سازش می&amp;zwnj;کردند، که &amp;laquo;تلفیق&amp;raquo; نبود، بلکه نوعی &amp;laquo;دوگانگی دوجانبه&amp;raquo; بود که خود را در یک نوع &amp;laquo;غیر تلفیق&amp;raquo; آشکار می&amp;zwnj;کرد. &lt;br /&gt;
البته با عمو جلال آدم باید حواسش جمع باشد که به زبان هگل Hegel صحبت نکند. او از هگل خوشش نمی&amp;zwnj;آید. از مارکس خوشش می&amp;zwnj;اید. هگل را نخوانده است. مارکس را خوانده است. هگل را نمی&amp;zwnj;شناسد. مارکس را می&amp;zwnj;شناسد. و وقتی با او صحبت دیالکتیک می&amp;zwnj;کنی باید حواست جمع باشد که نه از سقراط و افلاطون و هگل، بلکه از مارکس و لنین صحبت کنی. برای عمو جلال تاریخ فلسفه از مارکس آغاز و به لنین ختم می&amp;zwnj;شود. اگر مارکس را فیلسوف بخوانی، این احتمالاً باعث اعجاب او خواهد شد. اگر او، عمو جلال را، فیلسوف بخوانی، آن را با لبخندی رد خواهد کرد، اما خوشش خواهد آمد. می&amp;zwnj;داند که این دیگران را تحت تأثیر قرار خواهد داد. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;با عمو جلال باید خیلی محتاط باشی که چه اسمی رویش می&amp;zwnj;گذاری. آدم خیلی حساسی است. گذشته از تعریف مارکسیست-مارکسیست سابق-انقلابی-انقلابی سابق-سرمایه دار میلیاردر، که به هر حال تعریف دقیقی نیست، پیدا کردن یک تعریف دقیق قابل قبول برای عمو جلال کار آسانی نیست. از نظر تحصیلی مهندس برق است، که اجازه می&amp;zwnj;دهد آدم بهش آقای مهندس بگوید. اما آنقدر از عالم مهندسی و برق دور است که اگر از او بپرسی لامپ سوخته را چطور عوض می&amp;zwnj;کنی، می&amp;zwnj;گوید برقی صدا می&amp;zwnj;کنی. مهندس صدا کردن او مثل پدر صدا کردن یک کشیش کاتولیک است که پدر هیچ کسی نیست. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اگر اسم میلیونر یا میلیاردر روی عمو جلال بگذاری خیال می&amp;zwnj;کند می&amp;zwnj;خواهی سبکش کنی، بدون اینکه درباره صحت یا عدم صحت آن بحثی بکند. البته هیچکس، حتی زنش، نمی&amp;zwnj;داند دقیقاً چقدر ثروت دارد. این رازی است که از همه پوشیده نگه می&amp;zwnj;دارد. با زنش وانمود می&amp;zwnj;کند که چندان هم پولدار نیست، صرفاً برای آنکه جلوی ولخرجی او را بگیرد. به&amp;zwnj;ندرت، وقتی اشاره&amp;zwnj;ای به ولخرجی او می&amp;zwnj;کند، و بلافاصله در مقابل رگبار فحش&amp;zwnj;های جانانه او از قبیل &amp;laquo;پست، گداصفت، گدا گشنه، خسیس، کنس، ندید بدید و تازه به دوران رسیده،&amp;raquo; عقب&amp;zwnj;نشینی می&amp;zwnj;کند، زیر لب مظلومانه غرولند می&amp;zwnj;کند که پول&amp;zwnj;هایش را از راه دزدی به&amp;zwnj;دست نیاورده بلکه برای آن عرق جبین ریخته است. اما وقتی رگبار سریع و بی&amp;zwnj;امان فحش شروع می&amp;zwnj;شود دلواپسیش دیگر ولخرجی زنش نیست بلکه آن است که هر چه زود&amp;zwnj;تر از زیر آتش دشمن جان سالم به&amp;zwnj;در ببرد. گرچه همه می&amp;zwnj;دانند که خشم و غضب زنش معمولاً ساختگی و به قصد مرعوب کردن اوست، از ترس عمو جلال از آن&amp;zwnj;ها هرگز کاسته نشده است، خواه ساختگی باشند خواه واقعی. &lt;br /&gt;
اگر اسم پیمانکار روی عمو جلال بگذاری آن را تحمل می&amp;zwnj;کند. اگر او را بازرگان بنامی بهش برمی&amp;zwnj;خورد. اگر به او تاجر بگویی خیلی بهش برمی&amp;zwnj;خورد. می&amp;zwnj;داند که در اینکه کارش تجارت است حرفی نیست، گرچه هیچکس نمی&amp;zwnj;داند تجارتش در چیست. صادرات و واردات است. اما صادرات و واردات چی؟ خوب، معلوم است، صادرات و واردات هر چه که احتیاج به صدور و ورود داشته باشد. منظور، هر چه که قانونی باشد، به&amp;zwnj;شرط آنکه قانونی را خیلی غیردقیق تعبیر کنید. مثلاً، آیا رشوه دادن به مأمورین دولت برای گرفتن قرارداد قانونی است؟ البته که هست. تنها راه تجارت کردن در نصف عالم همین است. آیا دفتر حساب قلابی درست کردن و پول رشوه را هم در آن آوردن قانونی است؟ جواب البته باز هم مثبت است. خواهی نشوی رسوا، همرنگ جماعت شو! وقتی در روم هستی به شیوه رومیان بزی! و گفته مارکوس اورلیوس را به&amp;zwnj;خاطر داشته باش: &amp;laquo;وقتی می&amp;zwnj;گویم روم، منظورم تمام عالم است.&amp;raquo; &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;حالا اگر کاری در کشوری قانونی باشد و در کشوری دیگر غیر قانونی چه باید کرد؟ برابر با قوانین کشوری که کار در آن قانونی است عمل کن و در کشور دیگر هر چه لازم است بکن تا ریشت گیر نیفتد. فایده شرکت بین&amp;zwnj;المللی بودن همین است. تصور کلی قانون نسبی و قابل چشم&amp;zwnj;پوشی می&amp;zwnj;شود. قانون می&amp;zwnj;شود جایی که جنس ارزان است ارزان بخر و جایی که گران است گران بفروش. عروسی را در کالیفرنیا بکن طلاق رادر لاس وگاس بده. در کلیسای کاتولیک&amp;zwnj;ها عروسی کن، در کلیسای موحدین طلاق بده. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;از روز ازل مردم همین کار را می&amp;zwnj;کردند. دولت&amp;zwnj;ها این کار را کرده&amp;zwnj;اند. کلیسا این کار را کرده. ازوداج کسی را پس از آنکه شش تا بچه پس انداخته باطل کنند. کار غلطی است؟ البته که نه. به&amp;zwnj;شرط آنکه آن را فقط برای شاهزادگان بکنند. به چه بهانه&amp;zwnj;ای؟ به بهانه اینکه زنی را که بیست سال باهاش زندگی کرده&amp;zwnj;ای و کرده&amp;zwnj;ای و برایت شش شکم زاییده اول نامزد برادرت بوده و به&amp;zwnj;خاطر این بر تو حرام بوده است. بچه&amp;zwnj;ها چی؟ همه حرامزاده. خوب، این مطلب را کی متوجه شدی؟ از اول می&amp;zwnj;دانسته&amp;zwnj;ای، فقط تازگی وجدانت را ناراحت کرده. از این رو: باطل شد. اخلاقیات برای فقرا است که وسعش را دارند. و امروزه شاهزادگان چه کسانی هستند؟ صاحبان صنایع، چپاولگران بین&amp;zwnj;المللی منابع طبیعی، شرکت&amp;zwnj;های بین&amp;zwnj;المللی. آنهایی که قوانین را وضع می&amp;zwnj;کنند، آنهایی که قوانین را لغو می&amp;zwnj;کنند. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;حالا چه می&amp;zwnj;شود اگر کشور الف گفت صدور فلان کالا به کشور ب قانونی است اما صدور آن به کشورهای پ و جیم و دال غیرقانونی است؟ خوب، ترتیبی می&amp;zwnj;دهی که برو بچه&amp;zwnj;هایت در کشور الف آن را به کشور ب صادر کنند و برو بچه&amp;zwnj;هایت در کشور ب آن را به کشور پ صادر کنند و برو بچه&amp;zwnj;هایت در کشور پ آن را دوباره به قیمتی گزاف&amp;zwnj;تر به کشورهای جیم و دال صادر کنند. حساب دو دو تا چهار تا. درست همانطور که قانون منع مشروبات الکلی در آمریکا فقط به نفع قاچاقچی&amp;zwnj;ها شد، قانونی و غیر قانونی بودن کار&amp;zwnj;ها در تجارت بین&amp;zwnj;المللی فقط سرمایه دار&amp;zwnj;ها را پولدار&amp;zwnj;تر می&amp;zwnj;کند. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اما مسئله اخلاقیات در تجارت چی؟ هیچی، شکسپیر یک&amp;zwnj;بار برای همیشه تعریفش را کرد. گفت تاجر کسی است که ارزان می&amp;zwnj;خرد و گران می&amp;zwnj;فروشد. و اگر تاجر معمولی هیچ نوع وسواسی درباره اخلاقیات شخصی خودش داشت، عمو جلال از آن بابت بیمی نداشت. این&amp;zwnj;ها حرف کاسبکار&amp;zwnj;ها بود. به&amp;zwnj;عنوان یک مارکسیست-کاپیتالیست دوگانه، که به اصول مارکسیسم اعتقاد داشت اما بنا بر اصول کاپیتالیسم زندگی می&amp;zwnj;کرد، او مجبور نبود غصه هیچ&amp;zwnj;کدام از این چیز&amp;zwnj;ها را بخورد. هیچ اصل تجاری با هویت ایدئولوژیکی مارکسیستی خیالی او جور در نمی&amp;zwnj;آمد. از این رو بود که از اینکه نام تاجر رویش بگذارند ناراحت می&amp;zwnj;شد. &lt;br /&gt;
....&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;em&gt;ادامه این فصل که طولانی&amp;zwnj;تر از ابعاد متعارف صفحات زمانه بود، استثنائاً فردا منتشر می&amp;zwnj;گردد.&lt;br /&gt;
&lt;/em&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;طرح: رادیو زمانه&lt;/p&gt;
</description>
     <comments>https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2011/08/26/6482#comments</comments>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/2204">ادبیات داستانی ایران</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/3241">بهمن شعله‌ور</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/4353">بی‌لنگر</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak">خاک</category>
 <pubDate>Fri, 26 Aug 2011 01:39:08 +0000</pubDate>
 <dc:creator />
 <guid isPermaLink="false">6482 at https://archive.radiozamaneh.com</guid>
  </item>
  <item>
    <title>تهران، ۱۵ اوت ۱۹۶۸ </title>
    <link>https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2011/08/19/6264</link>
    <description>&lt;div class=&quot;fb-social-like-widget&quot;&gt;&lt;fb:like  href=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2011/08/19/6264&quot; send=&quot;false&quot; layout=&quot;box_count&quot; show_faces=&quot;false&quot; width=&quot;500&quot; action=&quot;like&quot; font=&quot;arial&quot; colorscheme=&quot;light&quot;&gt;&lt;/fb:like&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-sartitr&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    رمان بی‌لنگر به شکل داستان دنباله‌دار در رادیو زمانه        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-nevisandeh&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    بهمن شعله‌ور        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-filefield field-field-maghaleh-image&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    &lt;img  class=&quot;imagefield imagefield-field_maghaleh_image&quot; width=&quot;277&quot; height=&quot;188&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/sites/default/files/bil08shbah01.jpg?1313946832&quot; /&gt;        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;بهمن شعله&amp;zwnj;ور، بی&amp;zwnj;لنگر، فصل نهم، دفتر خاطرات فرهنگ، تهران ۱۵ اوت ۱۹۶۸- نزدیک به یک سال از آخرین گفت&amp;zwnj;وگویم با بابا گذشته. سال اول حقوق را گذراندم. جریانات به&amp;zwnj; همان صورت که بابا پیش&amp;zwnj;بینی کرده بود پیش رفت. من یادداشت&amp;zwnj;های هنگفتی سر کلاس برداشته&amp;zwnj;ام و به ساواک گزارش داده&amp;zwnj;ام.&lt;/p&gt;
&lt;!--break--&gt;&lt;!--break--&gt;&lt;p&gt;دیوانه&amp;zwnj;شان کرده&amp;zwnj;ام. هر چیزی را که به سیاست ربط دارد گزارش داده&amp;zwnj;ام. و در تحصیل در رشته حقوق همه چیز به سیاست ربط دارد. هی به من گفته&amp;zwnj;اند &amp;ldquo;کمتر کن! کمتر کن!&amp;rdquo; جناب سرهنگ به من گفته اگر سرویس یادداشت&amp;zwnj;برداری می&amp;zwnj;خواست سرویس یادداشت&amp;zwnj;بر&amp;zwnj;داری استخدام می&amp;zwnj;کرد. گفته این درس&amp;zwnj;های تحمل&amp;zwnj;ناپذیر را یک بار خوانده، امتحان داده، و قبول شده. لازم نیست دوباره آن&amp;zwnj;ها را، پس از عبور از روده&amp;zwnj;های خودم، قاشق قاشق دهان او بگذارم. بالاخره به من گفته&amp;zwnj;اند که گفته&amp;zwnj;های استاد&amp;zwnj;ها را فراموش کنم و تمام کوششم را فقط روی گزارش دادن حرف&amp;zwnj;های دانشجویان متمرکز بکنم. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بیرون کلاس موفقیت بی&amp;zwnj;نظیری داشته&amp;zwnj;ام. جدیت و اشتیاق بی&amp;zwnj;اندازه من در انقلابی شدن، در نقش انقلابی بازی کردن، در انقلابی&amp;zwnj;ها را جستجو کردن، باعث شده که تمام گروه&amp;zwnj;ها از دیدن ریخت من بیزار باشند. تمام دانشکده مرا جاسوس و خبرچین شماره یک می&amp;zwnj;داند. در کلاس، هر کجا که بنشینم، صندلی دست راست و دست چپم خالی می&amp;zwnj;ماند. همه از من مثل جذامی&amp;zwnj;ها پرهیز می&amp;zwnj;کنند. وقتی توی خیابان راه می&amp;zwnj;روم کلمات &amp;ldquo;جاسوس&amp;rdquo; و &amp;ldquo;خبرچین&amp;rdquo; را پشت سرم فریاد می&amp;zwnj;زنند. در روزهای برفی آماج درجه یک گلوله&amp;zwnj;های برف گله گله همکلاسی هستم. وقتی راه می&amp;zwnj;روم انقدر جلوی پایم تف می&amp;zwnj;کنند که دیگر حسابش را نگه نمی&amp;zwnj;دارم. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;مواظبم ببینم کی کسی می&amp;zwnj;خواهد توی صورتم تف کند. به موقع خواهند دید که تند&amp;zwnj;تر از آنکه آن&amp;zwnj;ها بتوانند تف کنند من می&amp;zwnj;توانم صورتم را با دست&amp;zwnj;هایم بپوشانم. هیچ دوستی ندارم. دانشجوهایی که به ندرت، از سر ترحم، با من حرف می&amp;zwnj;زنند پسر&amp;zwnj;ها و دخترهای افسران ارتش و مأموران عالیرتبه دولتند. احتمالاً دو تا جاسوس دیگر ساواک هم در میان آن&amp;zwnj;ها هستند. آن&amp;zwnj;ها گروه کوچکی را تشکیل می&amp;zwnj;دهند که بقیه کلاس از آن&amp;zwnj;ها هم پرهیز می&amp;zwnj;کنند. اما چون من از آن&amp;zwnj;ها هم پرهیز می&amp;zwnj;کنم برای خودم یک گروه به خصوص شده&amp;zwnj;ام: یک اکثریت یک نفره. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در زمینه عشق و عاشقی، تنها یک دختر است که به من کوچک&amp;zwnj;ترین توجهی نشان می&amp;zwnj;دهد. می&amp;zwnj;گوید که دلش برای من و تنهائیم می&amp;zwnj;سوزد. او دختر یک سرلشگر ارتش است که محبوب کسی نیست، چونکه نه به خوشگلی معروف است، نه به با هوشی، و نه به فروتنی. ممکن هم هست که من راست راستی دلش را برده باشم. اما او هم چون هیچ دلگرمی از من ندیده، بالاخره دارد امیدش را از من می&amp;zwnj;برد. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;آنچه مایه شگفتی همه است این است که من با خوشرویی هر گونه توهینی را تحمل می&amp;zwnj;کنم، انگار که از مطرود بودن خودم خوشحالم. و واقعیت هم همین است. آنچه مایه شگفتی خود من است این است که ابداً احساس تنهایی نمی&amp;zwnj;کنم. احساس می&amp;zwnj;کنم که در هر قدمی که برمی&amp;zwnj;دارم بابا مرا همراهی می&amp;zwnj;کند. احساس می&amp;zwnj;کنم که دارم دوره نوجوانی او را دوباره می&amp;zwnj;گذرانم. با هر تحقیری، با هر توهینی که پشت سرم می&amp;zwnj;شنوم، با هر گلوله برفی که توی صورتم می&amp;zwnj;زنند، با هر تفی که جلوی پایم می&amp;zwnj;ا&amp;zwnj;ندازند، احساس می&amp;zwnj;کنم بابا را کمی بهتر می&amp;zwnj;شناسم. و اسکندر را هم همینطور. گاهی وقتی با جوانی رو در رو هستم که با تحقیر و تنفر محض بمن خیره شده است، احساس می&amp;zwnj;کنم که با اسکندر رو برو هستم. او را با آن چهار تا حیوان در آن زیرزمین تاریک مجسم می&amp;zwnj;کنم و نگرانش می&amp;zwnj;شوم. آیا او هم مثل من بالا خواهد آورد یا کاری را خواهد کرد که اسکندر با عمو جلال کرده بود؟ با چشم&amp;zwnj;های آماسیده به مخاطبش نگاه خواهد کرد و خواهد گفت &amp;ldquo;باز تو رو فرستادن که کثافت&amp;zwnj;کاریاشونو براشون بکنی؟&amp;rdquo; &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اما من احساس نمی&amp;zwnj;کنم که دارم کثافت&amp;zwnj;کاری کسی را برایش می&amp;zwnj;کنم. من دارم در دانشکده حقوق تحصیل می&amp;zwnj;کنم. اما بیشتر تحصیلم را بیرون از کلاس می&amp;zwnj;کنم. بابا حق داشت. من حق انتخاب دارم. به یقین می&amp;zwnj;دانم که هرگز رئیس دیوان عالی کشور نخواهم شد. همانطور که به یقین می&amp;zwnj;دانم که هرگز قائم مقام نخست وزیر نخواهم شد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;چهاردهم ژوئیه ۱۹۶۹&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بالاخره، به نشانه آنکه من میهن&amp;zwnj;دوستی و وفاداریم را به مام وطن ثابت کرده&amp;zwnj;ام، به من گذرنامه داده&amp;zwnj;اند. من بخشی از دین عظیمم را به اعلیحضرت همایونی، به خاطر تمام اعمال خیانتکارانه خانواده&amp;zwnj;ام، ادا کرده&amp;zwnj;ام. در کنسولگری آمریکا تقاضای ویزا کرده&amp;zwnj;ام. ریز نمراتم را ترجمه و تائید کرده&amp;zwnj;ام و از چندین دانشگاه در آمریکا پذیرش خواسته&amp;zwnj;ام. امتحان انگلیسی برای دانشجویان خارجی را داده&amp;zwnj;ام و با درجه ممتاز قبول شده&amp;zwnj;ام. بعد از ترجمه شکسپیر، سئوال&amp;zwnj;های امتحان مسخره به نظر می&amp;zwnj;آمدند. در واقع امروز یک پذیرش از یک دانشکده امریکایی، &amp;ldquo;دانشکده ایالتی واترلو،&amp;rdquo; در ایالت آیوا دریافت کردم. به نظر می&amp;zwnj;آید جای بسیار مناسبی برای من است. جایی که بتوانم &amp;ldquo;واترلوی&amp;rdquo; خودم را تجربه کنم. ناپلئون گفت &amp;ldquo;عنصر پنجم: گل.&amp;rdquo; &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان حال که برای رفتن آماده می&amp;zwnj;شوم، تحصیلم را در رشته حقوق دنبال می&amp;zwnj;کنم. امتحان&amp;zwnj;هایم را، چنانکه در خور پسر رئیس دیوان عالی کشور است، با نمرات درخشان گذرانده&amp;zwnj;ام. در موشکافی در مسائل زیرکانه حقوقی، به خصوص در حقوق قانون اساسی، استاد شده&amp;zwnj;ام. شاید رئیس دیوان عالی کشور به مراد خود برسد و خانواده شادزاد بار دیگر یک حقوقدان قانون اساسی پرورش دهد. حالا دیگر هیچ دلم نمی&amp;zwnj;خواهد که این آب و خاک را ترک کنم. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;وضع مطرود و منفور بودنم هیچ تغییری نکرده است. از اشتیاق من به نفوذ در سازمان&amp;zwnj;های مخفی دانشجویی کمی کاسته شده است، چون که ساواک از من، به عنوان بی&amp;zwnj;عرضه&amp;zwnj;ترین جاسوس و خبرچین خود، قطع امید کرده است. تنها و بشاش به راه خودم می&amp;zwnj;روم، آن چنان بشاش که کسی تحمل دیدنش را ندارد.&amp;nbsp;&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&lt;img alt=&quot;&quot; align=&quot;middle&quot; width=&quot;200&quot; height=&quot;130&quot; src=&quot;http://radiozamaaneh.info/sites/default/files/imagecache/maghaleh_image/shobahbilps01.jpg&quot; /&gt;پای تلفن صدای سیروس را می&amp;zwnj;شنیدم که از فرط هیجان و بیم و احترام و سپاس می&amp;zwnj;لرزید. پشت سر هم می&amp;zwnj;گفت &amp;laquo;هر کاری که بخوای، بابا جون! هر کاری که بخوای!&amp;raquo; سال&amp;zwnj;ها بود که بابا با تلفن با او صحبت نکرده بود، و حالا یکباره غافلگیرش کرده بود.&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;یکی از دخترهای کلاس یک روز مشتش را جلوی صورت من تکان داد و گفت &amp;ldquo;چه خبر خوشی داری؟&amp;rdquo; یکی دیگر گفت &amp;ldquo;کاش می&amp;zwnj;تونستم اون لبخندو از لبت محو کنم!&amp;rdquo; دختر&amp;zwnj;ها بیشتر به من پرخاش می&amp;zwnj;کنند. فکر می&amp;zwnj;کنند احتمال کمتری دارد که من گزارش آن&amp;zwnj;ها را بدهم، گو اینکه هیچکس نمی&amp;zwnj;تواند موردی را نام ببرد که من گزارش کسی را داده باشم یا برای کسی هیچ نوع گرفتاری درست کرده باشم. ممکن هم هست که بالاخره از کارم سر درآورده&amp;zwnj;اند، ماهیتم را کشف کرده&amp;zwnj;اند. فهمیده&amp;zwnj;اند که من از سر قصد عرضه هیچ کاری را ندارم، از جمله جاسوسی را، که من یک بی&amp;zwnj;عرضه تعمدی هستم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;اول سپتامبر ۱۹۶۹&lt;br /&gt;
&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پنج هفته است که تقاضای ویزای امریکا را کرده&amp;zwnj;ام و هنوز خبری از آن نیست. بنا به اصرار بابا هر هفته در تمام این پنج هفته سری به کنسولگری امریکا زده&amp;zwnj;ام. اول به نظر می&amp;zwnj;رسید که با دعوتنامه و تعهد مخارجی که سیروس فرستاده بود، با پذیرش دانشگاه، و با نمره&amp;zwnj;های درخشان من در امتحان زبان انگلیسی، گرفتن ویزای من چند روزی بیشتر طول نکشد. اما هنوز هیچ خبری نیست که نیست. بابا می&amp;zwnj;گوید که یک کلکی در کار است. گمانش آن است که، همانطور که پیش&amp;zwnj;بینی کرده بود، گذرنامه را به من داده&amp;zwnj;اند، اما کاری خواهند کرد که به من ویزا ندهند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;دهم اکتبر ۱۹۶۹&lt;br /&gt;
&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در کنسولگری بالاخره به من گفته&amp;zwnj;اند که به من ویزا نخواهند داد. منشی پشت میز نمی&amp;zwnj;تواند دلیلی برای این کار بیاورد. تقضای ملاقات با کنسول را می&amp;zwnj;کنم، چون می&amp;zwnj;دانم که بابا روی این کار اصرار خواهد کرد. می&amp;zwnj;گویند کنسول گرفتار&amp;zwnj;تر از آن است که با من ملاقات کند. من راه خانه را در پیش می&amp;zwnj;گیرم. &lt;br /&gt;
روز بعد بابا دوباره مرا به کنسولگری می&amp;zwnj;فرستد تا در دیدن کنسول، کنسول&amp;zwnj;یار، یک مأمور کنسولی، یا هر کسی که بتواند دلیلی به من ارائه بدهد، اصرار کنم. &amp;ldquo;باید به تو دلیلی ارائه بدن. من انقدر دیگه از قانون سرم می&amp;zwnj;شه، حتی از قانون اونا. باید بهت یک دلیل ارائه بدن، یک دلیل کتبی. در این مورد اصرار کن.&amp;rdquo; خیلی عصبانی است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;روز دیگر به کنسولگری برمی&amp;zwnj;گردم و اصرار به دیدن یک مأمور کنسولی می&amp;zwnj;کنم. به من می&amp;zwnj;گویند که هیچکس وقت دیدن مرا در آن روز ندارد. من تقاضای ملاقات برای یک روز دیگر می&amp;zwnj;کنم، برای هر روزی که وقت دارند. به من برای هفته بعد وقت ملاقات می&amp;zwnj;دهند. هفته دیگر برمی&amp;zwnj;گردم و موفق به دیدن یک کنسولیار می&amp;zwnj;شوم. او پرونده مرا سرسری ورق می&amp;zwnj;زند و می&amp;zwnj;گوید که بنا به گزارش مقامات مسئول کشور من، من یک عنصر خرابکارم. دلیل رد ویزای من آن است. من می&amp;zwnj;پرسم که آیا ممکن است این جواب را به صورت کتبی به من بدهند. جوابی که می&amp;zwnj;گیرم منفی است. اصرار کنم، طوری که می&amp;zwnj;دانم بابا می&amp;zwnj;خواهد اصرار کنم. می&amp;zwnj;پرسم من چطور می&amp;zwnj;توانم خرابکار باشم؟ من حتی معنی کلمه را هم نمی&amp;zwnj;دانم. من فقط هجده سال دارم. هیچوقت در سیاست دخالت نکرده&amp;zwnj;ام. هیچ نوع سابقه پلیسی ندارم. کنسولیار مؤدبانه به من خاطر نشان می&amp;zwnj;کند که بحث و جدال من با او نیست. می&amp;zwnj;گوید این صحبتی است بین من و مقامات مسئول کشورم.&amp;nbsp;&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&lt;img alt=&quot;&quot; align=&quot;middle&quot; src=&quot;http://radiozamaneh.com/sites/default/files/bilengshlbf02.jpg&quot; /&gt;پنج هفته است که تقاضای ویزای امریکا را کرده&amp;zwnj;ام و هنوز خبری از آن نیست&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;می&amp;zwnj;گوید &amp;ldquo;ما باید به اطلاعاتی که مأمورین امنیتی شما می&amp;zwnj;دن اعتماد کنیم. ما خودمون اطلاعات جمع&amp;zwnj;آوری نمی&amp;zwnj;کنیم. اگر از نظر ساواک شما خرابکارید، ما نمی&amp;zwnj;تونیم به شما اجازه ورود به آمریکا بدهیم.&amp;rdquo; بلند می&amp;zwnj;شود و مؤدبانه به من می&amp;zwnj;فهماند که وقت ملاقات تمام شده است. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;من قانع شده&amp;zwnj;ام، اما بابا نه. من می&amp;zwnj;توانم همین جا بمانم. می&amp;zwnj;توانم بخوانم و بنویسم و توی تآتر بازی کنم و حقوق هم بخوانم. واترلو می&amp;zwnj;تواند صبر کند. اما بابا مطلب را به صورتی دیگر می&amp;zwnj;بیند. باید برگردم به ساواک پیش به قول او، &amp;ldquo;سرهنگ وکیل عدلیه &amp;ldquo;ام. باید به او بگویم که آدم مزور و دوروئی است. باید بهش بگویم که بهتر است گزارششان را عوض کنند، وگرنه هرچه ببینند از چشم خودشان دیده&amp;zwnj;اند. &lt;br /&gt;
داد می&amp;zwnj;زند &amp;ldquo;بگو نمی&amp;zwnj;تونن منو اینجور بازیچه دست خودشون بکنن. ممکنه که من فقط به اسم رئیس دیوان عالی کشور باشم. اما هنوزم رئیس همون دیوان عالی کشور سگ صاحابم. دهنمو وامی&amp;zwnj;کنم. با بی. بی. سی مصاحبه می&amp;zwnj;کنم. با عفو بین&amp;zwnj;المللی مصاحبه می&amp;zwnj;کنم. با سازمان ملل صحبت می&amp;zwnj;کنم. با دیوان بین&amp;zwnj;المللی لاهه صحبت می&amp;zwnj;کنم. بذار بیان منم ببرن زندون، شکنجه&amp;zwnj;م بدن، بکشنم، تا همه دنیا بدونن چه عفریت&amp;zwnj;هایی هستن.&amp;rdquo; &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بعد از آنکه آتشش کمی فروکش کرده، تصمیم می&amp;zwnj;گیرد در استراتژی خودش تجدید نظر کند. به من می&amp;zwnj;گوید در گفتن آن حرف&amp;zwnj;ها کمی دست نگه دارم. می&amp;zwnj;گوید اگر کار به آنجا برسد اول دهنش را باز می&amp;zwnj;کند و می&amp;zwnj;گذارد که آن&amp;zwnj;ها بعداً خبردار شوند، وقتی که دیگر کاری از دستشان ساخته نیست. در حال حاضر فقط یک تهدید پوشیده کافی است. قرار بر این می&amp;zwnj;شود که من به سرهنگ تلفن کنم و بهش بگویم که چیز خیلی مهمی را می&amp;zwnj;خواهم گزارش کنم، به طور حضوری، تا مطمئن شوم که مرا فوراً خواهد پذیرفت. بعد بهش بگویم که پیامی از طرف رئیس دیوان عالی کشور دارم، که یا سوءتفاهم پیش&amp;zwnj;آمده را برطرف می&amp;zwnj;کنند، یا او عریضه&amp;zwnj;ای به پیشگاه اعلیحضرت همایونی تقدیم خواهد کرد. &amp;ldquo;بهش بگو خیلی جدی می&amp;zwnj;گم. خودشون منظورمو می&amp;zwnj;فهمن.&amp;rdquo; &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;من به سرهنگ تلفن می&amp;zwnj;کنم و او بلافاصله به من وقت ملاقات می&amp;zwnj;دهد. اول خیلی مشتاق است، ولی پس از شنیدن داستان من نومید می&amp;zwnj;شود. انتظار داشت که از من خبر یک نوع توطئه انقلابی مهم را بشنود. با این همه روش سازشکارانه&amp;zwnj;ای پیش می&amp;zwnj;گیرد. به من می&amp;zwnj;گوید به پدرم اطمینان بدهم که ساواک به تعهد خود عمل کرده است و این کنسولگری آمریکاست که دارد دروغ می&amp;zwnj;گوید. می&amp;zwnj;گوید آن&amp;zwnj;ها هستند که نمی&amp;zwnj;خواهند من پایم را به آمریگا بگذارم و گناه کار را به گردن ساواک می&amp;zwnj;اندازند. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;می&amp;zwnj;گوید &amp;ldquo;ما سپر بلای خوبی برای این&amp;zwnj;ها هستیم. به رئیس دیوان کشور بگو کلاه خودشو این وسط قاضی کنه. با این همه شایعه درباره اسکندر، آیا او فکر می&amp;zwnj;کنه که کنسول آمریکا خیلی مشتاقه که بذاره برادر اسکندر بره به یک دانشگاه امریکایی و اون شایعات رو تائید کنه؟ نه اینکه بگم اون شایعات واقعیت دارن، هرگز. اما خیال کن یک نفر بتونه تو رو قانع کنه که اون شایعات واقعیت دارن. می&amp;zwnj;تونی تصورشو بکنی که تو چه شاهد مهمی می&amp;zwnj;تونی بشی برای بعضی ازاون بابا&amp;zwnj;ها، عفو بین&amp;zwnj;المللی یا هر زهرماری که اسمشون هست؟ روز بعدشم می&amp;zwnj;برنت که جلوی اعضاء کمونیست مجلس آمریکا شهادت بدی. آیا رئیس دیوان عالی کشور فکر می&amp;zwnj;کنه که این اون چیزیه که کنسول آمریکا می&amp;zwnj;خواد؟ اگه هرگز چنین اتفاقی بیفته، اعلیحضرت همایونی گردن همه رو می&amp;zwnj;زنه، از جمله گردن رئیس دیوان کشورو.&amp;rdquo; برای اولین بار می&amp;zwnj;بینم که جناب سرهنگ دست از هنرپیشگی برداشته و به خودم می&amp;zwnj;گویم نکند این بار راست می&amp;zwnj;گوید.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;یازدهم اکتبر ۱۹۶۹&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;دیروز وقتی تمام این داستان را برای بابا تعریف می&amp;zwnj;کردم، او با شکیبایی روی صندلی نشست، گوش کرد، و با عصبیت با سر عصایش بازی کرد. وقتی حرفم تمام شد گفت &amp;ldquo;همه شون دروغگو و حقه&amp;zwnj;باز و دو رو هستن. حالا دیگه هیچوقت نمی&amp;zwnj;فهمیم واقعیت قضیه چیه. کنسولگری گناه رو می&amp;zwnj;ندازه گردن ساواک و ساواک گناه رو می&amp;zwnj;ندازه گردن کنسولگری. به هر صورت نتیجه این می&amp;zwnj;شه که ویزایی به دست تو نمی&amp;zwnj;آد. با تمام بی&amp;zwnj;شرمی و دروغگوئی&amp;zwnj;شون، این دفعه ممکنه که سرهنگ داره راستشو می&amp;zwnj;گه. آمریکائی&amp;zwnj;ها الان ممکنه بیشتر از این سگ&amp;zwnj;های هار از داستان اسکندر وحشت داشته باشن. به هر حال اینا سگ&amp;zwnj;های اونان. رئیس جمهورشون همین اخیراً به سرکرده سگای اینجا رأی اعتماد داد. ممکنه ناچار بشن برای ملت خودشون توضیح بدن که چرا این سگ&amp;zwnj;های دزد جنایتکار استحقاق حمایت مالیات&amp;zwnj;بده&amp;zwnj;های آمریکا رو دارن.&amp;rdquo; &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بعد از کمی مکث اضافه کرد &amp;ldquo;درخواست نامه&amp;zwnj;های ویزاشونو دیده&amp;zwnj;م. از زمان جوونی من هیچ عوض نشده. می&amp;zwnj;پرسه آیا توی عمرت یک کمونیست رو شناخته&amp;zwnj;ی، به یک کمونیست نون و آب داده&amp;zwnj;ی، به یک کمونیست پناه داده&amp;zwnj;ی، بغل یک کمونیست خوابیده&amp;zwnj;ی، به یک کمونیست پول قرض داده&amp;zwnj;ی، اما یک کلمه نمی&amp;zwnj;پرسه آیا یک فاشیست رو شناخته&amp;zwnj;ی، به یک فاشیست نون و آب داده&amp;zwnj;ی، به یک فاشیست پناه داده&amp;zwnj;ی، بغل یک فاشیست خوابیده&amp;zwnj;ی، به یک فاشیست پول قرض داده&amp;zwnj;ی؟ یه جایی از مرحله پرت شده&amp;zwnj;ان. توی آمریکا فاشیست بودن ایرادی نداره؟ آیا این عقیده&amp;zwnj;ای&amp;zwnj;ست که می&amp;zwnj;خوان مردم دنیا از امریکا داشته باشن؟ آیا قاضی دوگلاس، عضو دیوان عالی کشور امریکا، از متن این درخواست&amp;zwnj;نامه خبر داره و کاری برای تعویضش نمی&amp;zwnj;کنه؟ برای من سگ زرد برادر شغاله. برای من فرق نمی&amp;zwnj;کنه که جونم رو زیر استبداد هیتلر از دست بدم یا استبداد استالین، یا استبداد اعلیحضرت همایونی. همه&amp;zwnj;شون یک سگ فاشیستن. و اگه من دهنمو باز کنم وای به حال هر دوشون، هم جناب سرهنگ و هم جناب کنسول. &lt;br /&gt;
ناگهان از من خواست که تلفن سیروس را بگیرم. گویی که راه حلی یافته باشد، کاملاً به هیجان آمده بود. گفت&amp;rdquo; یک تیر دیگه توی ترکش داریم، پیش از اینکه من بزنم به سیم آخر. دادگستری خودمون رو دیده&amp;zwnj;یم. حالا بگذار دادگستری اون&amp;zwnj;ها رم ببینیم. عدالت شاه رو دیده&amp;zwnj;یم، حالا وقتشه که عدالت رئیس جمهورو ببینیم. &amp;ldquo;&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;دو ساعت طول کشید تا بتوانیم با سیروس در نیویورک تماس بگیریم. هی می&amp;zwnj;گفتند که خط اشغال است و هی بابا می&amp;zwnj;گفت به&amp;zwnj;شان بگویم که دوباره سعی کنند. بابا از آن طرف اتاق داد زد&amp;rdquo; بهشون بگو که مقام ریاست دیوان عالی کشور می&amp;zwnj;خواد با نیویورک صحبت کنه. این باید کنجکاوی اون سگ&amp;zwnj;ها رو بربیانگیزه. &amp;ldquo;&lt;br /&gt;
بالاخره تلفن&amp;zwnj;چی زنگ زد و گفت که نیویورک روی خط است. صدای سیروس را شنیدیم. بابا تلفن را از دست من گرفت. داد زد&amp;rdquo; سیروس! یک فرصت دیگه بهت می&amp;zwnj;دم که کوتاهی&amp;zwnj;های گذشته&amp;zwnj;تو جبران کنی، که اعتبار از دست رفته&amp;zwnj;تو پیش من دومرتبه به&amp;zwnj;دست بیاری. تمام گواهینامه&amp;zwnj;هات رو دیده&amp;zwnj;م: فروشنده روز، فروشنده هفته، فروشنده ماه، فروشنده سال. حالا یک قلم کار فروشندگی برات دارم، و اگر در این&amp;zwnj;کار موفق بشی، اعتبارت رو دومرتبه پیش من به&amp;zwnj;دست می&amp;zwnj;آری، گو اینکه در هر کار دیگه&amp;zwnj;یی من رو نومید کرده&amp;zwnj;ی. &amp;ldquo;&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پای تلفن صدای سیروس را می&amp;zwnj;شنیدم که از فرط هیجان و بیم و احترام و سپاس می&amp;zwnj;لرزید. پشت سر هم می&amp;zwnj;گفت&amp;rdquo; هر کاری که بخوای، بابا جون! هر کاری که بخوای! &amp;ldquo;سال&amp;zwnj;ها بود که بابا با تلفن با او صحبت نکرده بود، و حالا یکباره غافلگیرش کرده بود. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;ldquo; اول راست و پوست&amp;zwnj;کنده بمن بگو، و می&amp;zwnj;گم راست و پوست کنده! تبعه آمریکا هستی یا نه؟ &amp;ldquo;&lt;br /&gt;
سیروس با صدایی بغض&amp;zwnj;آلود گفت&amp;rdquo; هستم بابا، هستم! &amp;ldquo;حتماً داشت از خوشحالی اشک می&amp;zwnj;ریخت. سال&amp;zwnj;ها بود که این مطلب را پنهان کرده بود، مبادا که بخواهد برای دیدن برگردد. ایران تبعیت دوگانه را به رسمیت نمی&amp;zwnj;شناخت، گو اینکه برخی از دیپلمات&amp;zwnj;ها و مقامات عالیرتبه دولتیمان خودشان تبعیت دوگانه داشتند. خاطره مقامات دولتی به صورت دلبخواهی کار می&amp;zwnj;کرد. تنها وقتی که می&amp;zwnj;خواستند برای کسی پاپوش بدوزند به یاد مقررات می&amp;zwnj;ا&amp;zwnj;فتادند. اما در آن لحظه سیروس چنان مشتاق خشنود کردن بابا بود که دیگر برایش فرقی نمی&amp;zwnj;کرد. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;ldquo; پس دلم می&amp;zwnj;خواد به نمایندۀ کنگره و به سناتورت نامه بنویسی و ازشون بخوای که به کنسولشان در اینجا تا می&amp;zwnj;تونن فشار بیارن که بهشون توضیح بده که چرا به برادر هجده ساله تو که هرگز در تمام عمرش در سیاست مداخله نکرده ویزای آمریکا نمی&amp;zwnj;ده. &amp;ldquo;&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در این لحظه روی خط تلفن یک صدای تق شنیده شد و بابا فکر کرد که دارند تلفن را قطع می&amp;zwnj;کنند. با صدای بلند داد زد&amp;rdquo; آی شما سگ&amp;zwnj;های ساواک! وای به روزتون اگه تلفن رو روی من قطع بکنید! این مقام ریاست دیوان عالی کشوره که داره صحبت می&amp;zwnj;کنه. &amp;ldquo;&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;خط تلفن از سر ترس مطلق دوباره وصل شد. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;صدای سیروس را دوباره شنیدیم.&amp;rdquo; الو، الو! بابا جون، هنوز اونجایی؟ &amp;ldquo;&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بابا به نرمی گفت&amp;rdquo; آره پسرم! این سگ&amp;zwnj;ها و بوزینه&amp;zwnj;های ساواک داشتن با خط تلفن من ور می&amp;zwnj;رفتن. ولی حسابشونو رسیدم. یادت نره، به نماینده کنگره و به سناتورت، و به هر آدم صاحب نفوذ دیگه&amp;zwnj;ای که می&amp;zwnj;شناسی. من از کنسولگریشون دراینجا انتظار جواب دارم. بین خودشون و سگ&amp;zwnj;هاشون در اینجا، هی گناه اینو که کی دلش نمی&amp;zwnj;خواد فرهنگ وارد امریکا بشه به گردن همدیگه می&amp;zwnj;ندازن. &amp;ldquo;&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;سیروس با صدایی که هنوز با هیجان و سپاس بغض&amp;zwnj;آلود بود، داد زد&amp;rdquo; همین الان دست به&amp;zwnj;کار می&amp;zwnj;شم، بابا جون! امروز می&amp;zwnj;رم واشنگتن، شخصاً باهاشون صحبت می&amp;zwnj;کنم. &amp;ldquo;&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بابا گفت&amp;rdquo; بارک الله پسرم! &amp;ldquo;و گوشی را به من داد. من فقط سلام و علیکی با سیروس کردم، احوالش را پرسیدم، و تلفن را قطع کردم. بابا داشت تلوتلو خوران به طرف اتاق خوابش می&amp;zwnj;رفت. من به طرفش دویدم تا بازویش را بگیرم و مطمئن شوم که زمین نخورد. آن همه هیجان کاملاً خسته و کوفته&amp;zwnj;اش کرده بود. حتم داشتم که باز فشار خونش کلی بالا رفته. به رختخواب رفت و بقیه شب را خوابید.&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;طرح: رادیو زمانه&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;در همین زمینه:&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;http://radiozamaaneh.info/taxonomy/term/3244&quot;&gt;::رمان بی لنگر در رادیو زمانه::&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
</description>
     <comments>https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2011/08/19/6264#comments</comments>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/2204">ادبیات داستانی ایران</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/3241">بهمن شعله‌ور</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/4353">بی‌لنگر</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak">خاک</category>
 <pubDate>Fri, 19 Aug 2011 03:38:37 +0000</pubDate>
 <dc:creator />
 <guid isPermaLink="false">6264 at https://archive.radiozamaneh.com</guid>
  </item>
  <item>
    <title>اول سپتامبر ۱۹۶۱</title>
    <link>https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2011/08/17/6228</link>
    <description>&lt;div class=&quot;fb-social-like-widget&quot;&gt;&lt;fb:like  href=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2011/08/17/6228&quot; send=&quot;false&quot; layout=&quot;box_count&quot; show_faces=&quot;false&quot; width=&quot;500&quot; action=&quot;like&quot; font=&quot;arial&quot; colorscheme=&quot;light&quot;&gt;&lt;/fb:like&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-sartitr&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                     رمان بی‌لنگر در رادیو زمانه به شکل داستان دنباله‌دار        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-nevisandeh&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    بهمن شعله‌ور        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-filefield field-field-maghaleh-image&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    &lt;img  class=&quot;imagefield imagefield-field_maghaleh_image&quot; width=&quot;277&quot; height=&quot;188&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/sites/default/files/shob07bil01.jpg?1313567962&quot; /&gt;        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;p&gt;بهمن شعله&amp;zwnj;ور، بی&amp;zwnj;لنگر، دفتر خاطرات فرهنگ، فصل هشتم، تهران، اول سپتامبر ۱۹۶۱- بر خلاف انتظار خودم، در کنکور دانشگاه قبول شدم، و نفر هشتاد و چهارم. بابا از قبولی من، بخصوص از اینکه بین بیست و چهار هزار نفر، نفر هشتاد و چهارم شده&amp;zwnj;ام بی&amp;zwnj;&amp;zwnj;نهایت احساس غرور می&amp;zwnj;کند. اما هنوز هم اصرار دارد که من به دنبال گرفتن گذرنامه باشم، هر چند هم که می&amp;zwnj;خواهد طول بکشد.&lt;/p&gt;
&lt;!--break--&gt;&lt;!--break--&gt;&lt;p&gt;من به او گفتم ترجیح می&amp;zwnj;دهم اینجا بمانم، اینجا به دانشگاه بروم، و از او نگهداری کنم. اما با یکدندگی اصرار دارد که به امریکا بروم، اگر بگذارند. می&amp;zwnj;گوید پیرزن خدمتکار می&amp;zwnj;تواند ازش نگهداری کند. یک پرستار استخدام می&amp;zwnj;کند. حتی حاضر است بگذارد مادرجون برگردد و ازش نگهداری کند، اگز من با رفتن موافقت کنم. میل ندارم تنهایش بگذارم، اما حتی میل کمتری به مخالفت با او دارم. هر وقت با او جر و بحث می&amp;zwnj;کنم فشار خونش بالا&amp;zwnj;تر می&amp;zwnj;رود.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;نفر هشتاد و چهارم شدن به این معناست که می&amp;zwnj;توانم در هر دانشکده&amp;zwnj;ای که بخواهم نام نویسی کنم. همه بنا را بر این می&amp;zwnj;گذارند که به دانشکده پزشکی خواهم رفت، تنها ۳۰۰ نفر اول می&amp;zwnj;توانند در دانشکده پزشکی نام&amp;zwnj;نویسی کنند. دوستانم فکر می&amp;zwnj;کنند حماقت است اگر من این کار را نکنم. هیچکدام از ۳۰۰ نفر اول هرگز رشته&amp;zwnj;ای جز پزشکی انتخاب نمی&amp;zwnj;کند. مادر جون هم علاقه دارد پزشکی بخوانم. عمو جلال فکر می&amp;zwnj;کند که من باید مهندسی یا بانکداری را انتخاب کنم. اما بابا هنوز اصرار دارد که من حقوق بخوانم. هنوز فکر اینکه خانواده ما یک حقوقدان، یک متخصص قانون اساسی دیگر داشته باشد از کله&amp;zwnj;اش بیرون نرفته است. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;می&amp;zwnj;گوید &amp;laquo;قانون اوج اون تلاش انسانی است که اسمش رو تمدن می&amp;zwnj;گذاریم. افلاطون در کتاب جمهوری خودش قانونگذار رو بر&amp;zwnj;تر از همه جای داد.&amp;raquo; &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;گفتم &amp;laquo;افلاطون در جمهوری خودش من شاعر رو تبعید می&amp;zwnj;کرد، بگذر از اینکه کتک زدن زن&amp;zwnj;هارم توصیه می&amp;zwnj;کرد.&amp;raquo; &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;laquo;نباید اونجا خیلی تحت&amp;zwnj;اللفظی تعبیرش کنی. اونجا فقط داره زیاده&amp;zwnj;روی&amp;zwnj;های شاعرهای عصر خودشو سرزنش می&amp;zwnj;کنه که به خدایان یونان نسبت هرزگی می&amp;zwnj;دادن.&amp;raquo; &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;می&amp;zwnj;پرسم &amp;laquo;پس من باید قانونگذار بشم؟&amp;raquo; &lt;br /&gt;
می&amp;zwnj;گوید &amp;laquo;چرا که نه؟&amp;raquo; &lt;br /&gt;
با بی&amp;zwnj;گناهی کامل می&amp;zwnj;پرسم &amp;laquo;شاید یک رئیس دیوان عالی کشور؟&amp;raquo; &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&lt;img alt=&quot;&quot; align=&quot;middle&quot; src=&quot;http://www.radiozamaneh.com/sites/default/files/shob07bil04.jpg&quot; /&gt;جناب سرهنگ ظاهراً سکوت مرا یک عمل خائنانه دیگر تعبیر می&amp;zwnj;کند. شاید باید چیزی می&amp;zwnj;گفتم از این دست: برادر من چه عمل ننگینی کرده بود که با گیر افتادن و در تصادف اتومبیل کشته شدن خود، فرصتی به کمونیست&amp;zwnj;ها و سوسیالیست&amp;zwnj;ها داده بود که از او قهرمان بزرگی بسازند. یک خط شکسپیری مانند: باید از آن دیر&amp;zwnj;تر می&amp;zwnj;مرد، برای چنین پیامی زمانی دیگر می&amp;zwnj;بایست.&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;اما او این را طعنه&amp;zwnj;ای نسبت به&amp;zwnj;خودش تلقی می&amp;zwnj;کند. با اندوه زیاد می&amp;zwnj;گوید &amp;laquo;چون&amp;zwnj;که برخی از ما خودشون رو به فحشاء کشونده&amp;zwnj;ن این به&amp;zwnj;این معنا نیست که قانون فاحشه است. سال&amp;zwnj;ها پس از آنکه تمام این اعلیحضرت&amp;zwnj;ها و رؤسای دیوان عالی کشور مدفون شده&amp;zwnj;اند، قانون با همه پاکدامنیش خواهد درخشید. شاید تو باید جای بهتری برای رئیس دیوان عالی کشور شدن پیدا کنی. اینجا به رئیس دیوان عالی کشور نیازی ندارن. اینجا یک مدیر سیرک لازم دارن که جلودار دلقک&amp;zwnj;ها و سگ&amp;zwnj;های اعلیحضرت باشه.&amp;raquo; &lt;br /&gt;
پس برای خوشحال کردن بابا، سر و کار من با دانشکده حقوق می&amp;zwnj;افتد. هنرپیشگی و نویسندگی می&amp;zwnj;ماند برای اوقات بیکاری. همانطور که شایسته یک آقازاده و پسر رئیس دیوان عالی کشور است، من یک هنرپیشه آماتور خواهم شد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;۳۰ سپتامبر ۱۹۶۷&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;با وجود نفر هشتاد و چهارم شدن در کنکور سراسری، در دانشگاه از نوشتن نام من خودداری کرده&amp;zwnj;اند. مرا دوباره برای گرفتن اجازه به دفتر ساواک ارجاع کرده&amp;zwnj;اند. می&amp;zwnj;گویند هیچ دانشجوئی نمی&amp;zwnj;تواند بدون اجازه ساواک نام&amp;zwnj;نویسی کند. و من چنین اجازه&amp;zwnj;ای ندارم. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در دفتر ساواک دانشگاه به من می&amp;zwnj;گویند که موقعیت من موقعیت مشکلی است. به طور معمول دانشجوی دارنده سابقه سیاسی تنها لازم است یک &amp;laquo;توبه&amp;zwnj;نامه&amp;raquo; و &amp;laquo;نفرت&amp;zwnj;نامه&amp;raquo; پر کند، در آن به اعمال خائنانه گذشته&amp;zwnj;اش اعتراف کند، اظهار پشیمانی کند، نفرت خود را از خائنین اعلام کند، عاجزانه از اعلیحضرت همایونی طلب بخشایش کند، و &amp;laquo;توبه&amp;zwnj;نامه&amp;raquo; و &amp;laquo;نفرت&amp;zwnj;نامه&amp;raquo; را در دو روزنامه کثیرالانتشار شبانه به چاپ برساند. من به مأمور مربوطه یادآوری می&amp;zwnj;کنم که هرگز در زندگیم هیچ نوع سابقه سیاسی نداشته&amp;zwnj;ام. از من می&amp;zwnj;پرسد آیا من برادر اسکندر شادزاد نیستم. می&amp;zwnj;گویم &amp;laquo;بله، هستم.&amp;raquo; می&amp;zwnj;گوید &amp;laquo;این سابقه برای هفت پشتت کافیه. به هر حال، گرفتاری تو بیشتر از این حرف&amp;zwnj;هاست. تو باید به دفتر مرکزی ساواک مراجعه کنی.&amp;raquo; یک نمره تلفن روی یک تکه کاغذ یادداشت می&amp;zwnj;کند و به&amp;zwnj;دست من می&amp;zwnj;دهد. &lt;br /&gt;
با کمال تعجب، وقتی بیرون می&amp;zwnj;آیم احساس آرامش عجیبی می&amp;zwnj;کنم. شاید بعد از همه این حرف&amp;zwnj;ها مجبور نباشم به دانشکاه بروم. شاید حالا بتوانم در خانه بمانم و بخوانم و بنویسم و شب&amp;zwnj;ها روی صحنه بازی کنم. شاید بابا بالاخره فکر داشتن یک حقوقدان دیگر در خانواده را از کله&amp;zwnj;اش بیرون کند. اما اشتباه کرده&amp;zwnj;ام. بابا طرف دیگر قضیه را برایم تعریف می&amp;zwnj;کند. می&amp;zwnj;گوید اگر رضایتشان را جلب نکنم، بلافاصله مرا به سربازی خواهند برد، و اگر خیال می&amp;zwnj;کنم که این معرکه تماشایی است، باید صبر کنم تا آن معرکه دیگر را ببینم. اگر سر و کارم فقط به بازداشتگاه و سلول انفرادی بیفتد زیاد ایرادی ندارد. اما دیر یا زود بهانه&amp;zwnj;ای به دستشان خواهم داد که تیربارانم کنند. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;laquo;پسرم، با چشم خودت دیدیشون! وقتی به چنگشون بیفتی، به هر دلیلی، با هر شک و شبهه&amp;zwnj;ای، کارت ساخته است. اعمال اون&amp;zwnj;ها ربطی به گناه و بی&amp;zwnj;گناهی تو نداره، به اینکه تو کاری کرده&amp;zwnj;ی یا نکرده&amp;zwnj;ی نداره، به اینکه فکر کردن کاری رو داشته&amp;zwnj;ای یا نداشته&amp;zwnj;ای نداره. این&amp;zwnj;ها یک مشت سگ هارن که از تحقیر کردن، زجر دادن و شکنجه کردن آدم&amp;zwnj;های بیگناه لذت می&amp;zwnj;برن. بهت مثل یک تکه گوشت، به هر صورتی که بتونن تجاوز می&amp;zwnj;کنن. و اونجا هیچ راهی نداری که از اونا باهوش&amp;zwnj;تر باشی. اگه این رو به رفتن به دانشکده حقوق ترجیح می&amp;zwnj;دی، انتخاب با توئه.&amp;raquo; &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&lt;img alt=&quot;&quot; align=&quot;middle&quot; src=&quot;http://www.radiozamaneh.com/sites/default/files/shob07bil02.jpg&quot; /&gt;بابا می&amp;zwnj;تواند هر چیزی را موجه کند. وقتی شروع به استدلال می&amp;zwnj;کند، محال است که آدم مجاب نشده از در بیرون برود. چه تأسف&amp;zwnj;آور است که تمام استعدادش در سمت ریاست عالی دیوان کشور در یک سیرک تلف می&amp;zwnj;شود.&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;پس دوباره برمی&amp;zwnj;گردم به ساواک، به ساختمان واقع در خیابان شاهرضا، به&amp;zwnj;سراغ سرهنگ بازیگرم. از من می&amp;zwnj;پرسد آیا حاضرم یک &amp;laquo;توبه&amp;zwnj;نامه&amp;raquo; و &amp;laquo;نفرت&amp;zwnj;نامه&amp;raquo; امضاء کنم و آنرا در روزنامه&amp;zwnj;های شب به چاپ برسانم. من جواب مثبت می&amp;zwnj;دهم. ورقه را پیش روی من می&amp;zwnj;گذارد تا امضاء کنم. نامه خیلی ساده و احمقانه&amp;zwnj;ای&amp;zwnj;ست. من اعتراف می&amp;zwnj;کنم که توسط خائنین کمونیست خدانشناس از راه به&amp;zwnj;در رفته بودم و به اعمال خیانتکارانه نسبت به وطنم و اعلیحضرت همایونی اشتغال می&amp;zwnj;ورزیدم و اینک از کارم توبه کرده&amp;zwnj;ام و نسبت به خائنین ابراز نفرت می&amp;zwnj;کنم و از اعلیحضرت همایونی عاجزانه طلب بخشایش دارم. ظاهراً باید از تولد در خانواده&amp;zwnj;ای که ممکن بود روزی خائنی بپروراند سر بازمی&amp;zwnj;زدم. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;سرهنگ می&amp;zwnj;گوید &amp;laquo;فکرشو که می&amp;zwnj;کنم، شاید بهتر باشه که توبه&amp;zwnj;نامه تو رو چاپ نکنیم. شاید بهتر باشه بقیه ماهی&amp;zwnj;ها ندونن که ما تو رو یک دفعه گرفته&amp;zwnj;ایم و دوباره انداخته&amp;zwnj;ایم توی آب.&amp;raquo; &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;استعاره ماهی او مرا به یاد صوفی و حرف او می&amp;zwnj;اندازد. &amp;laquo;من طعمه&amp;zwnj;ام. تو هم همینطور.&amp;raquo; اما سعی می&amp;zwnj;کنم خودم را در برابر نگاه زیرکانه سرهنگ متعجب نشان بدهم. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;با لحنی زیرکانه، و کاملاً خوشنود از زیرکی خود، اضافه می&amp;zwnj;کند &amp;laquo;برای ما تو می&amp;zwnj;تونی به نحو دیگری ارزشمند&amp;zwnj;تر باشی. آیا حاضری تعهد همکاری با ما رو امضاء کنی؟&amp;raquo; &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;به جناب سرهنگ یادآوری می&amp;zwnj;کنم که من قبلا &amp;laquo;تعهد&amp;raquo; همکاری را امضاء کرده&amp;zwnj;ام. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;می&amp;zwnj;گوید &amp;laquo;اما همکاری تو هیچ ثمری نداشته. هر کسی رو که تا حالا گزارش دادی از مأمورای خودمون بوده. حالا یا خائنین بو برده&amp;zwnj;ن که تو داری با ما همکاری می&amp;zwnj;کنی، یا اینکه تو انقدر زیرک هستی که بدونی چه کسی رو گزارش بدی و جه کسی رو ندی.&amp;raquo; &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;من به او اطمینان می&amp;zwnj;دهم که من تمام کسانی را که با من تماس گرفته&amp;zwnj;اند گزارش داده&amp;zwnj;ام. به خاطرش می&amp;zwnj;آورم که من هفده سال بیشتر ندارم، که هیچ تجربه&amp;zwnj;ای در سیاست نداشته&amp;zwnj;ام، و هیچ آموزشی هم در کار جاسوسی یا ضد جاسوسی دریافت نکرده&amp;zwnj;ام. من هر کاری که می&amp;zwnj;گویند می&amp;zwnj;کنم. شاید این افراد از من دوری می&amp;zwnj;کنند چون&amp;zwnj;که، گذشته از اینکه برادر یک خائنم، پسر رئیس دیوان عالی کشور و برادرزاده قائم مقام نخست وزیر هم هستم. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&lt;img alt=&quot;&quot; align=&quot;middle&quot; src=&quot;http://www.radiozamaneh.com/sites/default/files/shob07bil03.jpg&quot; /&gt;استعاره ماهی مرا به یاد صوفی (یار و همرزم اسکندر)&amp;nbsp;و حرف او می&amp;zwnj;اندازد. &amp;laquo;من طعمه&amp;zwnj;ام. تو هم همینطور.&amp;raquo; اما سعی می&amp;zwnj;کنم خودم را در برابر نگاه زیرکانه سرهنگ متعجب نشان بدهم.&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;جناب سرهنگ به&amp;zwnj;طرزی معنی&amp;zwnj;دار زیر لب می&amp;zwnj;گوید &amp;laquo;اهم! شاید. شاید اینطور باشه. یا شاید تو زیرک&amp;zwnj;تر از اونی که به نظر می&amp;zwnj;رسه. ولی اگر هستی، مطمئن باش که دیر یازود مچت رو می&amp;zwnj;گیریم. و اونوقت دیگه صحبت از گذرنامه گرفتن و اسم&amp;zwnj;نویسی در دانشگاه نیست. حالیت می&amp;zwnj;شه چی می&amp;zwnj;گم؟&amp;raquo; &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در حالی&amp;zwnj;که سعی می&amp;zwnj;کنم خودم را هراسان نشان بدهم، ولی زیاد شورش را درنیاورم، می&amp;zwnj;گویم &amp;laquo;بله، قربان!&amp;raquo; &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;او با بزرگواری می&amp;zwnj;گوید &amp;laquo;یک فرصت دیگه بهت می&amp;zwnj;دیم. می&amp;zwnj;ذاریم در دانشکده حقوق اسم بنویسی. هر نوع فعالیت سیاسی که ببینی، هر اظهار نظر سیاسی که در کلاس می&amp;zwnj;شه، چه از طرف استاد&amp;zwnj;ها و چه از طرف دانشجو&amp;zwnj;ها، گزارش می&amp;zwnj;دی. یادت باشه که گزارش تو با یک یا دو گزارش دیگه مطابقه می&amp;zwnj;شه. حداقل سه دانشجوی مأمور در هر کلاس هست. یادت بمونه.&amp;raquo; &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;من می&amp;zwnj;گویم &amp;laquo;میمونه قربان! و از اینکه یک فرصت دیگه به بنده می&amp;zwnj;دین سپاسگزارم.&amp;raquo; انگشتش را به طرز تهدید&amp;zwnj;آمیزی تکان می&amp;zwnj;دهد و می&amp;zwnj;گوید &amp;laquo;اون کافی نیست. باید بیشتر از سپاسگزار باشی! باید کار با نتیجه بکنی. باید به سازمان&amp;zwnj;های مخفی دانشجویی بپیوندی، در اون&amp;zwnj;ها رخنه بکنی. تعدادشون زیاده. کمونیست&amp;zwnj;ها، سوسیالیست&amp;zwnj;ها، ملی&amp;zwnj;گرا&amp;zwnj;ها، اصول&amp;zwnj;گرا&amp;zwnj;ها، مارکسیست&amp;zwnj;های اسلامی. نماز می&amp;zwnj;خونی؟&amp;raquo; &lt;br /&gt;
می&amp;zwnj;گویم &amp;laquo;نه.&amp;raquo; &lt;br /&gt;
&amp;laquo;چرا؟&amp;raquo; &lt;br /&gt;
&amp;laquo;گمانم تربیت خوبی نداشتم، قربان!&amp;raquo; &lt;br /&gt;
&amp;laquo;هیچیک از عبارات قرآن رو بلدی؟&amp;raquo; &lt;br /&gt;
&amp;laquo;یکی. بسم الله الرحمان الرحیم.&amp;raquo; &lt;br /&gt;
می&amp;zwnj;پرسد &amp;laquo;چطور فقط یکی؟&amp;raquo; &lt;br /&gt;
می&amp;zwnj;گویم &amp;laquo;تعلیم و تربیت ناقصی داشتم، قربان! پدر من آدم خیلی مذهبی&amp;zwnj;ای نیست. می&amp;zwnj;گه از تعصبات مذهبی حتی بیشتر از تعصبات دیگه بیزاره.&amp;raquo; &lt;br /&gt;
دوباره زیر لب می&amp;zwnj;گوید &amp;laquo;اهم! تعجبی نداره که برادرت یک کمونیست خدانشناس از آب در اومد!&amp;raquo; &lt;br /&gt;
با اعتراض خفیفی می&amp;zwnj;گویم &amp;laquo;پدرم علاقه زیادی به کمونیست&amp;zwnj;ها هم نداره، قربان!&amp;raquo; &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;می&amp;zwnj;گوید &amp;laquo;این دلیل نمی&amp;zwnj;شه آدم مذهب نداشته باشه. به هر حال فکر نمی&amp;zwnj;کنم با اصول&amp;zwnj;گرا&amp;zwnj;ها و مارکسیست&amp;zwnj;های اسلامی بتونی کاری از پیش ببری. اون&amp;zwnj;ها اگر روزی پنج دفعه نماز نخونی و قرآن رو از حفظ نباشی نمی&amp;zwnj;ذارن طرفشون بری. تو فقط دنبال کمونیست&amp;zwnj;ها و سوسیالیست&amp;zwnj;ها باش. بهترین شانس رو با اون&amp;zwnj;ها داری. ندونستن قرآن پیش اون&amp;zwnj;ها یک پوئن مثبته. برای اون&amp;zwnj;ها طعمه خوبی می&amp;zwnj;شی. اون&amp;zwnj;ها از برادرت چنان قهرمان بزرگی ساخته&amp;zwnj;ن، حالا جزو اون&amp;zwnj;ها بوده یا نبوده.&amp;raquo; &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;من سکوت اختیار می&amp;zwnj;کنم. احساس می&amp;zwnj;کنم که الان هرچه بگویم ممکن است به ضررم تمام شود. جناب سرهنگ ظاهراً سکوت مرا یک عمل خائنانه دیگر تعبیر می&amp;zwnj;کند. شاید باید چیزی می&amp;zwnj;گفتم از این دست: برادر من چه عمل ننگینی کرده بود که، با گیر افتادن و در تصادف اتومبیل کشته شدن خود، فرصتی به کمونیست&amp;zwnj;ها و سوسیالیست&amp;zwnj;ها داده بود که از او قهرمان بزرگی بسازند. یک خط شکسپیری مانند&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;باید از آن دیر&amp;zwnj;تر می&amp;zwnj;مرد، برای&lt;br /&gt;
چنین پیامی زمانی دیگر می&amp;zwnj;بایست.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;سرهنگ می&amp;zwnj;گوید &amp;laquo;باید خیلی بیشتر از اونچه تا حالا کرده&amp;zwnj;ای تلاش کنی. اثبات ادعا با تو است. ما به نتیجه احتیاج داریم، نه به وعده و وعید. تو باید به ما ثابت کنی که مثل برادرت خائن نیستی. تحصیل دانشگاهی حق مسلم کسی نیست، یک امتیازه. یادت باشه. فقط اتباع وفادار اعلیحضرت همایونی حق چنین امتیازی رو دارن. گذرنامه هم همینطور. ما نمی&amp;zwnj;تونیم اجازه بدیم که خائنین به دانشگاه برن و افکار جوانان بیگناه رو فاسد بکنن. همچنین نمی&amp;zwnj;تونیم اجازه بدیم که دور دنیا بگردن و مایه بدنامی کشور بشن.&amp;raquo; &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;دوباره بازیش پرملات شده است و دارد زیادی شورش می&amp;zwnj;کند. دست&amp;zwnj;هایش را به همه طرف پرتاب می&amp;zwnj;کند، انگار که دارد مگس می&amp;zwnj;پراند. و نقطه جلوی چشمش که به هنگام دکلمه کردن به آن خیره می&amp;zwnj;شود، کمی به چپ رفته است و به چهره&amp;zwnj;اش قیافه لوچ&amp;zwnj;تری داده است. از خودم می&amp;zwnj;پرسم برای بازی در چه نقشی مناسب است؟ می&amp;zwnj;تواند نقشی را در یک نمایشنامه شکسپیر بازی کند. شاید &amp;laquo;دوک کورنوال&amp;raquo; Cornwall در شاه لیر:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;و چه هم پیمانی میان تو و خائنینی است&lt;br /&gt;
که هم اکنون در خطه ما پا نهاده&amp;zwnj;اند؟ &lt;br /&gt;
چرا دوور؟ بگذار اول جواب این سئوال را بدهد!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;فقط کاش می&amp;zwnj;گذاشت من کمی درس بازیگری بهش بدهم. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;حکم به&amp;zwnj;دست از اداره بیرون می&amp;zwnj;ایم. حالا من خبرچین و جاسوس بی&amp;zwnj;جیره و مواجب اعلیحضرت همایونی در کلاس اول دانشکده حقوق هستم. حالا من حق فراگرفتن دانش حقوق را دارم. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در خانه بابا سعی می&amp;zwnj;کند دلم را خوش کند. می&amp;zwnj;گوید هیچ غصه&amp;zwnj;ای نداشته باشم. هیچ چیزی نیست که من بتوانم گزارش بدهم که برای کسی دردسری ایجاد کند. هیچ استادی یا دبیری با کوچک&amp;zwnj;ترین گرایش نامتعارف اجازه تدریس در دانشگاه را ندارد. تمام استادان و دبیرانی که سابقه سیاسی داشتند مدت&amp;zwnj;ها پیش تسویه شدند. و بقیه قسم وفاداری خوردند و تعهدنامه همکاری با ساواک امضاء کردند تا بتوانند به تدریس ادامه بدهند. آنوقت بود که بابا کار زیاد دیوان عالی کشور را بهانه کرد و از پست استادی خود کناره&amp;zwnj;گیری کرد؛ و زمان این استعفا قابل توجه مقامات مسئول قرار گرفت. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اما درباره گزارش دادن دانشجو&amp;zwnj;ها می&amp;zwnj;گوید، فعالین سیاسی واقعی بیشتر از آن سرشان می&amp;zwnj;شود که در کلاس چیزی بگویند که من بتوانم گزارش بدهم. واگر یک دانشجوی خام بدون وابستگی به هیچ فرقه سیاسی حرفی بزند، می&amp;zwnj;گیرند می&amp;zwnj;برندش و یکی دو تا کشیده توی گوشش می&amp;zwnj;زنند تا اشکش سرازیر شود و ننه جونش را بخواهد. آنوقت یک تعهد ازش می&amp;zwnj;گیرند که دیگر غلط زیادی نکند و می&amp;zwnj;فرستندش خانه. این خودش بهترین آموزش در حقوق بشر و دمکراسی برای چنین دانشجویی است. می&amp;zwnj;پرسد &amp;laquo;فکر نمی&amp;zwnj;کنی فقط آشنا شدن با این حیوانات به قیمت دو سه تا کشیده، ارزش آموختن داشته باشه؟&amp;raquo; &lt;br /&gt;
من می&amp;zwnj;گویم &amp;laquo;چرا.&amp;raquo; بابا می&amp;zwnj;تواند هر چیزی را موجه کند. وقتی شروع به استدلال می&amp;zwnj;کند، محال است که آدم مجاب نشده از در بیرون برود. چه تأسف&amp;zwnj;آور است که تمام استعدادش در سمت ریاست عالی دیوان کشور در یک سیرک تلف می&amp;zwnj;شود. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بابا ادامه می&amp;zwnj;دهد &amp;laquo;اما در باره رخنه کردن در سازمان&amp;zwnj;های مخفی، اگه تو بتونی این کارو بکنی، هر کسی می&amp;zwnj;تونه. اگه تو بتونی توشون رخنه کنی، باید فاتحه&amp;zwnj;شونو خوند. بهت بگم بهترین دفاعی که داری چیه. در انقلابی بودن کاسه داغ&amp;zwnj;تر از آش بشو. این بلافاصله مارک خبرچین و جاسوس بهت می&amp;zwnj;زنه. بعد دیگه همه ازت دوری می&amp;zwnj;کنن، به&amp;zwnj;جز بقیه مأمورین ساواک. اونوقت با خیال راحت همه شونو گزارش بده و کلی اعتبار پیش جناب سرهنگ وکیل عدلیت کسب کن. می&amp;zwnj;خوای این کارو بکنی؟&amp;raquo; &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ناگهان با اشتیاق زیاد می&amp;zwnj;گم &amp;laquo;بعله! این بهترین راهه. مثل هنرپیشگی اغراق&amp;zwnj;آمیزه. مثل بازی پرملات جناب سرهنگه.&amp;raquo; &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;از حودم می&amp;zwnj;پرسم بابا همه این چیز&amp;zwnj;ها را از کجا یاد گرفته. آیا خودش هم همین راه را رفته بوده؟ برای اینکه روزی به ریاست دیوان عالی کشور اعلیحضرت همایونی برسد، چه قیمتی پرداخته بوده؟ &lt;br /&gt;
بابا، انگار که افکار مرا خوانده باشد، می&amp;zwnj;گوید &amp;laquo;تنها یک مشکل هست. برای این کار یک قیمتی می&amp;zwnj;پردازی. همه طردت می&amp;zwnj;کنن. همکلاسی&amp;zwnj;هات چنان ازت دوری می&amp;zwnj;کنن که انگار دهنت بوی سیر می&amp;zwnj;ده. تنها می&amp;zwnj;مونی. و وقتی از کنار یکی از همکلاسی&amp;zwnj;هات رد می&amp;zwnj;شی روی زمین تف می&amp;zwnj;کنه، احساس تنفر می&amp;zwnj;کنی. برای یک لحظه حتی به فکر این می&amp;zwnj;فتی که انتقام بگیری، که قدرت منفور خودت رو به کار ببری، گزارششو بدی، براش گرفتاری درست کنی. اما فقط برای یک لحظه، تا اینکه دو مرتبه عقلت سر جاش می&amp;zwnj;آد، تا اینکه به خاطر می&amp;zwnj;آری که چرا منفور بودن رو انتخاب کردی. می&amp;zwnj;تونی این جوری زندگی کنی؟ غرورت می&amp;zwnj;تونه اینو تحمل کنه؟&amp;raquo; &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;با اعتقاد کامل می&amp;zwnj;گویم &amp;laquo;بعله! این نوع زندگی رو ترجیح می&amp;zwnj;دم به اینکه یک پسر یا دختر رو پیش اون، به قول شما، قصابا و بچه بازا بفرستم.&amp;raquo; &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;او می&amp;zwnj;گوید &amp;laquo;احسن! پس حالا آماده تحصیل در رشته حقوقی.&amp;raquo; وقتی می&amp;zwnj;چرخد تا از اتاق بیرون برود چشمانش پر از اشک است. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;من از پشت سر صدایش می&amp;zwnj;کنم &amp;laquo;بابا! شما هم مجبور شدین همین راه رو برین؟&amp;raquo; &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بدون آنکه رویش را برگرداند می&amp;zwnj;گوید &amp;laquo;پسرم! حالا می&amp;zwnj;دونی. حالا می&amp;zwnj;دونی چه راهی در درازمدت به میز ریاست دیوان عالی کشور اعلیحضرت همایونی ختم می&amp;zwnj;شه. اما تو نسبت به من یک برتری داری. تو یک چیزی می&amp;zwnj;دونی که من اونوقت نمی&amp;zwnj;دونستم. و تو ممکنه مکان مناسبی برای دانستن اون چیز پیدا کنی. پس وقتی گذرنامه گرفتی، حق انتخاب داری.&amp;raquo;&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;em&gt;طرح: رادیو زمانه&lt;/em&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;در همین زمینه:&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;http://radiozamaaneh.info/taxonomy/term/3244&quot;&gt;::رمان بی لنگر در رادیو زمانه::&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
</description>
     <comments>https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2011/08/17/6228#comments</comments>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/2204">ادبیات داستانی ایران</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/3241">بهمن شعله‌ور</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/4353">بی‌لنگر</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak">خاک</category>
 <pubDate>Wed, 17 Aug 2011 07:59:23 +0000</pubDate>
 <dc:creator />
 <guid isPermaLink="false">6228 at https://archive.radiozamaneh.com</guid>
  </item>
  <item>
    <title>واترلو، آیوا، جمعه سیزدهم ژانویه ۱۹۸۴</title>
    <link>https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2011/08/03/5788</link>
    <description>&lt;div class=&quot;fb-social-like-widget&quot;&gt;&lt;fb:like  href=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2011/08/03/5788&quot; send=&quot;false&quot; layout=&quot;box_count&quot; show_faces=&quot;false&quot; width=&quot;500&quot; action=&quot;like&quot; font=&quot;arial&quot; colorscheme=&quot;light&quot;&gt;&lt;/fb:like&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-sartitr&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    رمان بی‌لنگر در رادیو زمانه به شکل داستان دنباله‌دار        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-filefield field-field-maghaleh-image&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    &lt;img  class=&quot;imagefield imagefield-field_maghaleh_image&quot; width=&quot;277&quot; height=&quot;180&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/sites/default/files/shobahbilps01.jpg?1312344729&quot; /&gt;        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;p&gt;بهمن شعله&amp;zwnj;ور، بی&amp;zwnj;لنگر، بخش دوم، فصل پنجم، واترلو، آیوا، جمعه سیزدهم ژانویه ۱۹۸۴، ساعت ساعت ۱۱: ۴۰ شب- سیروس همین الان تلفن کرد. پرسید به چه حقی من هی کفن و دفن یک زن مرده را به عقب می&amp;zwnj;انداختم. گفتم به این حق که در خانواده آن زن مرده من تنها حرامزاده&amp;zwnj;ای بودم که درد می&amp;zwnj;کشیدم. گفت اگر میزان درد کشیدن هر کس را از روی میزان عرق&amp;zwnj;خوریش حساب می&amp;zwnj;کردند، تردیدی نداشت که من خیلی درد می&amp;zwnj;کشم.&lt;/p&gt;
&lt;!--break--&gt;&lt;!--break--&gt;&lt;p&gt;می&amp;zwnj;خواست بداند آیا به&amp;zwnj;راستی خیال دارم به مراسم کفن و دفن بروم. گفتم خودم هم تا صبح دوشنبه کله سحر نخواهم دانست. گفت &amp;laquo;چه مرضی داری که می&amp;zwnj;خوای بری واسه کفن و دفن؟ توی این خونواده به&amp;zwnj;اندازه کافی کفن و دفن نداشته&amp;zwnj;ایم، با حضور میت و بی&amp;zwnj;حضور میت، که حالا تو می&amp;zwnj;خوای جون خودتو به&amp;zwnj;خطر بندازی که ببینی یه میت رو تو خاک بذارن؟ از اون گذشته، محاله بتونی به کفن و دفن برسی. اگه نمی&amp;zwnj;دونی بدون که مرده رو باید پیش از اینکه بو بگیره چال کنن.&amp;raquo; گفتم &amp;laquo;من فکر کفن و دفن نیستم&amp;raquo;. پرسید &amp;laquo;پس فکر چه زهرماری هستی؟ به&amp;zwnj;خاطر چه زهرماری می&amp;zwnj;خوای برگردی؟&amp;raquo; گفتم &amp;laquo;به&amp;zwnj;خاطر دو تا قبر پر و یه قبر خالی. گذشته از اون، می&amp;zwnj;خوام برم ارث و میراثمو بگیرم: یه کمربند قهوه&amp;zwnj;ای با سگک برنجی و یک کلاه قره&amp;zwnj;کل سیاه.&amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;شاید بخواهم پیش از آنکه دفنش کنند توی چشم&amp;zwnj;هایش نگاه کنم. شاید آنجا چیزی پیدا کنم، چیزی که سال&amp;zwnj;ها پیش گم کرده بودم، چیزی که آنجا جا گذاشته بودم. تنها کسی از عزیزانم که به&amp;zwnj;راستی داشت دفن می&amp;zwnj;شد. اسکندر کفن و دفن را قبول نکرد؛ و بابا نگذاشت که تا مردنش در مملکت بمانم. می&amp;zwnj;خواست پیش از آنکه نفس آخر را بکشد من از آن جهنم دره بیرون آمده باشم. می&amp;zwnj;ترسید بعد از مرگش نگذارند خارج شوم. تنها دلخوشی که با خودش به گور می&amp;zwnj;برد این بود که با تنها چشمش که هنوز می&amp;zwnj;دید رفتن مرا ببیند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;برو امریکا، پسرم! همین حالا! پیش از اینکه من بمیرم! به من قول بده! آخرین کلماتی که از دهنش بیرون آمد، از نصف دهنش، آن نصفی که هنوز حرکت می&amp;zwnj;کرد، در حالیکه نصف دیگر، نصف فلج&amp;zwnj;شده، نصف لال، مرا و دنیا را مسخره می&amp;zwnj;کرد. نگاه مجنون و بی&amp;zwnj;رحم چشم چپش خدا می&amp;zwnj;داند مرا به چه کاری بر می&amp;zwnj;انگیخت، در حالیکه چشم راستش به سقف اتاق پوزخند می&amp;zwnj;زد. برو امریکا، پسرم! رفتم، پدر! آسوده بخواب! چه قول&amp;zwnj;ها که مرده&amp;zwnj;ها از ما نمی&amp;zwnj;گیرند! و به چه قیمتی!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&lt;img alt=&quot;&quot; align=&quot;middle&quot; src=&quot;http://radiozamaneh.com/sites/default/files/shobahbilps02.jpg&quot; /&gt;اسکندر به&amp;zwnj;کلی توی عالم خودش بود. این بود که بابا باید دوباره برای زندگی من نقشه می&amp;zwnj;کشید. باید نقشه امریکای دیگری را می&amp;zwnj;کشید. امریکایی متفاوت. برو امریکا، پسرم! نمی&amp;zwnj;دانست که امریکا یک حالت ذهنی است. آدم آنچه را که خودش هست به امریکا می&amp;zwnj;آورد. آیا سیروس امریکایی داشت؟ بله.&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان امریکایی که الان دارد. فقط پول توی کیفت بذار! از من بشنو، فقط پول توی کیفت بذار! اسکندر چی؟ پسر جون، اونجا توی آب چه جور امریکایی داری؟ تنها صداقت کامل. تنها تعریف دقیق. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;سیروس گفت، بهت می&amp;zwnj;گم اونجا چی پیدا می&amp;zwnj;کنی. یه گلوله که اسم تو رو روش نوشته&amp;zwnj;ن. الان اونجا باغ وحشه. مردم رو به&amp;zwnj;جرم رد شدن از خیابون می&amp;zwnj;کشن، به&amp;zwnj;جرم نفس کشیدن می&amp;zwnj;کشن. به&amp;zwnj;من نگو که غصه تو رو نخورم. تو لامصب تنها چیزی هستی که توی این دنیا واسه من باقی مونده. تو برادر کوچیکه منی. من تنها چیزی هستم که واسه تو توی این دنیا باقی مونده. من باید ازت مراقبت کنم. فقط پول توی کیفت بذار! از من بشنو، فقط پول توی کیفت بذار! می&amp;zwnj;دانستم که باز دارم درباره او بی&amp;zwnj;انصافی می&amp;zwnj;کنم. شاید من به موفقیت او حسد می&amp;zwnj;ورزم. شاید من نمی&amp;zwnj;توانم تحمل کسانی را بکنم که برای نان درآوردن کار می&amp;zwnj;کنند، به جای اینکه از قِبَل مرده&amp;zwnj;ها بخورند. گرفتاری سیروس این است که زود خانه را ترک کرد، پیش از آنکه گند قضیه دربیاید.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;چیزی ندید. چیزی نشنید. از هیچ چیزی خبردار نشد. و وقتی هم که فهمید چه خبر شده انقدر زمان گذشته بود که دیگر اهمیتی نداشت. دست&amp;zwnj;کم برای او دیگر اهمیتی نداشت. او هرگز آدمی نبود که زیاد غصه چیزی را بخورد. از آن آدم&amp;zwnj;هاست که خیلی زود فراموش می&amp;zwnj;کنند. وقتی آن همه ماجراها داشت اتفاق می&amp;zwnj;افتاد داشت برای ما می&amp;zwnj;نوشت که چطور در تیم فوتبال دانشگاه نتردام پذیرفته شده است. برای مادرجون عکس&amp;zwnj;های خودش را با یال و کوپال فوتبال می&amp;zwnj;فرستاد و مادرجون آن&amp;zwnj;ها را سر طاقچه می&amp;zwnj;گذاشت. پسرم سیروس، از امریکا. توی تیم فوتباله؛ و این را به غریبه&amp;zwnj;ها می&amp;zwnj;گفت، با آن قیافه مات و مبهوت، بی&amp;zwnj;آنکه معنای حرفش را بداند. حالا دیگر تمام فکر و ذکرش اسکندر بود. جایی برای هیچکس دیگر نداشت. و وقتی کوارتربک تیم فوتبال شد، تلگراف زد. دو تا تلگراف. یکی به بابا و یکی به مادرجون. مادرجون می&amp;zwnj;گفت &amp;laquo;پسرم، کوارتربکه،&amp;raquo; بدون آنکه بداند کوارتربک چیست. سیروس خیلی زود امریکایی شد. اول با فوتبال، بعد با تحصیل در رشته امور بازرگانی، و بعد با کلک&amp;zwnj;بازی&amp;zwnj;های پولی؛ و فکرش را بکن که بابا می&amp;zwnj;خواست او حقوق بخواند، حقوق قانون اساسی. حقوقدان بشود، نه وکیل عدلیه. بابا خودش این&amp;zwnj;کار را کرده بود، حقوق قانون اساسی خوانده بود. در دانشگاه سوربن. برای این بود که می&amp;zwnj;خواست سیروس هم همین کار را بکند. پسر رئیس دیوان عالی کشور رسم و رسوم خانوادگی را دنبال کند. بابا نمی&amp;zwnj;گذاشت او برگردد آنجا و توی وکالت عدلیه بازی بیفتد. شاید شانس سیروس بهتر از شانس او بود. شاید سر و کارش با دادگاه&amp;zwnj;های بین&amp;zwnj;المللی می&amp;zwnj;افتاد. مثلا رئیس دیوان بین المللی لاهه&amp;zwnj;ای چیزی می&amp;zwnj;شد. بابا نمی&amp;zwnj;دانست کی توقعاتش را کم کند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;حالا دیگر قضیه خنده&amp;zwnj;دار شده بود. با آه و ناله می&amp;zwnj;گفت &amp;laquo;پسرم رو فرستادم امریکا حقوقدان بشه، فروشنده دوره&amp;zwnj;گرد شده. ببین امریکا با پسرم چه&amp;zwnj;کار کرده.&amp;raquo; اما این صحت نداشت. امریکا این کار را با پسرش نکرده بود. سیروس فروشنده زائیده شده بود. یادم نمی&amp;zwnj;آید که او هیچوقت به من و اسکندر چیزی داده باشد. معاوضه می&amp;zwnj;کرد. معامله پایاپای می&amp;zwnj;کرد. قرض می&amp;zwnj;داد. جرأت نداشتیم دست به چیزیش بزنیم. اگر من یا اسکندر دمپایی&amp;zwnj;هایش را در خانه می&amp;zwnj;پوشیدیم قیامت می&amp;zwnj;کرد. اگر خمیردندانش را مصرف می&amp;zwnj;کردیم محشر خر راه می&amp;zwnj;انداخت. خمیردندان او بود. با پول خودش آن را خریده بود. گو اینکه من یک بچه جغلی بودم و او برادر بزرگ من بود. اگر آنجا مانده بود سر و کارش به بازار می&amp;zwnj;افتاد. بابا هیچوقت نفهمید چرا سیروس مطابق نقشه&amp;zwnj;های او از آب درنیامد. با اسکندر حتی سعی هم نکرد. اسکندر به&amp;zwnj;کلی توی عالم خودش بود. این بود که بابا باید دوباره برای زندگی من نقشه می&amp;zwnj;کشید. باید نقشه امریکای دیگری را می&amp;zwnj;کشید. امریکایی متفاوت. برو امریکا، پسرم! نمی&amp;zwnj;دانست که امریکا یک حالت ذهنی است. آدم آنچه را که خودش هست به امریکا می&amp;zwnj;آورد. آیا سیروس امریکایی داشت؟ بله.&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان امریکایی که الان دارد. فقط پول توی کیفت بذار! از من بشنو، فقط پول توی کیفت بذار! اسکندر چی؟ پسر جون، اونجا توی آب چه جور امریکایی داری؟ تنها صداقت کامل. تنها تعریف دقیق.&amp;nbsp;&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&lt;img alt=&quot;&quot; align=&quot;middle&quot; src=&quot;http://radiozamaneh.com/sites/default/files/bilklfar.gif&quot; /&gt;نخیر، آقای مربی! خیلی ممنون! من می&amp;zwnj;چسبم به&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان &amp;laquo;ویلهلم شکسپیر&amp;raquo; و &amp;laquo;جفری چاسر اهل مانموث&amp;raquo; خودم. متخصص می&amp;zwnj;شوم در هر هفده زبان (مخرج) مسیحیت، و در هنر (مخرج) عاشقانه &amp;laquo;اووید.&amp;raquo; عمرم را در جست&amp;zwnj;وجوی &amp;laquo;میانه حالی زرین&amp;raquo; ارسطو و &amp;laquo;سوراخ کامل&amp;raquo; امرسون تلف می&amp;zwnj;کنم. باکیت نباشد که چیزی نمانده بود آلمانی مقدماتی و چاسر مقدماتی را رد بشوم، چون که خیال می&amp;zwnj;کردم ترجمه eine gute Fahrt می&amp;zwnj;شود &amp;laquo;یک گوز بزرگ&amp;raquo; و ترجمه Goddes privitee می&amp;zwnj;شود &amp;laquo;قبل منقل پروردگار.&amp;raquo; پارسال دو ملیون دلار بیمه عمر فروخت و ده در صدش را به جیب زد.&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;دوباره تلفن کرد، دو ساعت بعد. برای چهارمین بار. می&amp;zwnj;خواست بداند چرا انقدر طولش می&amp;zwnj;دهم. گفتم دارم تولد اسکندر را جشن می&amp;zwnj;گیرم. گفت &amp;laquo;البته که داری می&amp;zwnj;گیری. انقدر عرق بخور تا جون از هرچی بدترت درآد. کاری که هفده ساله داری می&amp;zwnj;کنی، چه تولد اسکندر باشه چه نباشه. خودتو گول نزن. مشکل خودتو اینجوری نمی&amp;zwnj;تونی حل کنی. برای همیشه نمی&amp;zwnj;تونی خودتو از واقعیت پنهان کنی. دیر یا زود پیدات می&amp;zwnj;کنه. یه دنیای درندشت اون بیرونه. و هر چی زود&amp;zwnj;تر بیای بیرون باهاش روبرو بشی برات راحت تره.&amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;گفته عمو زیگموند راست از دهن خود خره. ترجمه&amp;zwnj;اش کن به زبون اون، یعنی که بیا نیویورک بیمه عمر بفروش. می&amp;zwnj;تونه دست منو اونجا بند کنه. پسر اینجا پول از پارو بالا می&amp;zwnj;ره. می&amp;zwnj;دونم تو همیشه فکر کرده&amp;zwnj;ی که پول بوی گند می&amp;zwnj;ده. اما یکی از این روزا تو&amp;zwnj;ام باید نون شبتو مثل بقیه ما عمله اکره&amp;zwnj;ها دربیاری. اونوقت مجبور می&amp;zwnj;شی از اسبت پیاده شی و دیگه نتونی به آدمایی که تمام عمرشون کار کرده&amp;zwnj;ن با نظر تحقیر نیگاه کنی. نمی&amp;zwnj;تونی تا ابد تو مدرسه قایم بشی. نمی&amp;zwnj;تونی تا ابد پشت مرده&amp;zwnj;ها قایم بشی. شاید نتونم. اما سعی که می&amp;zwnj;تونم بکنم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;هیچوقت نتوانست بابا را به&amp;zwnj;خاطر آنکه تمام دارائیش را توی یک &amp;laquo;سرمایه امانی&amp;raquo; برای تحصیل من گذاشته بود ببخشد. احساس می&amp;zwnj;کرد که سرش کلاه رفته. بابا فکر می&amp;zwnj;کرد که سر او هم کلاه رفته، چونکه سیروس هیچوقت حقوقدان نشد. بابا رشته امور بازرگانی را تحصیل حساب نمی&amp;zwnj;کرد. بازرگانی چیزی بود که آدم در بازار یاد می&amp;zwnj;گرفت: که به مردم بچپانی پیش از آنکه مردم به تو بچپانند. ارزان بخر و گران بفروش. تنها بیتی از شکسپیر که در تمام زندگیش یاد گرفته بود، یا دست&amp;zwnj;کم میل به نقل قول آن داشت. لازم نبود سیروس به امریکا برود و آن&amp;zwnj;همه پول و وقت تلف کند که بازرگانی یاد بگیرد. می&amp;zwnj;توانست آنرا همین&amp;zwnj;جا در بازار کفاش&amp;zwnj;ها یاد بگیرد. و راجع به فوتبال چی؟ خیلی که زور می&amp;zwnj;زد آن را یک فعالیت جاهلانه به حساب می&amp;zwnj;آورد. عکس&amp;zwnj;های فوتبال سیروس را به&amp;zwnj;محض آنکه از پاکت روی زمین می&amp;zwnj;افتادند پاره پاره می&amp;zwnj;کرد. پسرش را برای این به امریکا فرستاده بود؟ فوتبال و امور بازرگانی؟ هیچ تصوری از امریکا نداشت.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;سیروس این را از عدل و انصاف به&amp;zwnj;دور می&amp;zwnj;دید. تمام عمرش سعی کرده بود که رضایت بابا را جلب کند. منتهای تلاش خودش را کرده بود. هر پدر دیگری بود به او افتخار می&amp;zwnj;کرد. لااقل او نرفت و خودش را مثل اسکندر به کشتن نداد. و به خاطر هیچ و پوچ. و مثل من هم عاطل و باطل از آب درنیامد. احساس می&amp;zwnj;کرد که ارث و میراثش را، هرچند هم که ناچیز بود، بالا کشیده&amp;zwnj;اند. اسکندر که مرده بود، لذا باید نصف همه چیز به او می&amp;zwnj;رسید. اسکندر چون مرده بود، البته برایش فرقی نمی&amp;zwnj;کرد که چی به کی برسد. اما سیروس احتیاجی به پول نداشت. سیروس می&amp;zwnj;گفت، چی؟ کدام فلان&amp;zwnj;کشی گفته که سیروس احتیاجی به پول ندارد؟ پول همیشه به دردش می&amp;zwnj;خورد. برای سرمایه&amp;zwnj;گذاری همیشه پول نقد لازم داشت. دو تا بچه نا&amp;zwnj;بالغ داشت که باید بزرگ می&amp;zwnj;کرد و به دانشکده امور بازرگانی وارتن می&amp;zwnj;فرستاد؛ و بابا رفته بود و همه چیزش را برای من گذاشته بود.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;این آنچه را که همیشه دانسته بود تأئید می&amp;zwnj;کرد. من همیشه عزیزدردانه بابا و مادرجون بودم. حتی اسکندر را هم به او ترجیح می&amp;zwnj;دادند، بچه اول بودن سیروس سرش را بخورد؛ و اسکندر و من همیشه با هم همدست بودیم، همیشه بر علیه او توطئه می&amp;zwnj;کردیم. و اگر راستش را بخواهی بدانی، بعد از رفتن مادر جون، او، سیروس بود که ما را بزرگ کرده بود. عملاً مرا سرپا گرفته بود، غذا دهنم گذاشته بود، یادم داده بود که چطور آب دهنم را قورت بدهم.&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&lt;img alt=&quot;&quot; align=&quot;middle&quot; src=&quot;http://radiozamaneh.com/sites/default/files/bilklfar02.gif&quot; /&gt;نوشته بود که، اگر بین خودمان بماند، او اولین تجربه جنسیش را با پتسی کرده بود. و باور کن که تجربه مردافکنی بود. وقتی آشنا شدند پتسی باکره نبود. کارکشته بود. اما سیروس از اینکه برای بار اول یک زن کارکشته راه و چاه را نشانش داده بود خوشحال بود. فکر کن اگر هر دوشان نمی&amp;zwnj;توانستند سوراخ دعا را پیدا کنند چه مکافاتی می&amp;zwnj;شد. البته انتظار داشت که من مطلب را پیش خودم نگه دارم و در این&amp;zwnj;باره پیش بابا و مادر جون، ولی به&amp;zwnj;خصوص پیش مادر جون، لب از لب باز نکنم. در این&amp;zwnj;باره نمی&amp;zwnj;بایست حتی به اسکندر هم حرفی بزنم. گو اینکه آنطور که من با اسکندر اخت بودم، یقین داشت که به هر حال باو خواهم گفت. ولی اگر به اسکندر می&amp;zwnj;گفتم باید قسمش می&amp;zwnj;دادم که مطلقا چیزی به مادر جون و بابا نگوید.&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;بعله، می&amp;zwnj;توانست دست مرا جایی بند کند. توی کلک&amp;zwnj;بازی&amp;zwnj;های بیمه عمر. یا اگر ترجیح می&amp;zwnj;دادم توی کلک&amp;zwnj;بازی&amp;zwnj;های معاملات ملکی. شاید می&amp;zwnj;توانستم زمین&amp;zwnj;خواری کنم و پول یامفت دربیاورم. یا بروم توی بورس و سرمایه&amp;zwnj;گذار بشوم. با درآمد کار نکرده زندگی کنم. یک اشرافی تمام&amp;zwnj;عیار. برای هفتمین بار عضو باشگاه میلیونرهای پرزیدنت شده. یعنی پرزیدنت کمپانی بیمه عمر مترو پولیتن، نه آن یکی دیوث. حالا سیخ کرده برای عضویت باشگاه میلیاردرهای پرزیدنت. با آن عکس مضحکی که ازش در مجله خودشان چاپ کرده&amp;zwnj;اند. آدم ما از.... یک غربتی که برای خودش در امریکا آدمی شده!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;چرا عمرتو واسه ادبیات و اون فلان شعرا تلف می&amp;zwnj;کنی؟ هیچی ازتوش در نمی&amp;zwnj;آد. هیچوقت هیچی از توش در نمی&amp;zwnj;اومده. مسابقه، بچه جون، اینجاس! البته که او باید اسمش را مسابقه بگذارد. برای من تمام دنیا یک صحنه نمایش است و برای او یک مسابقه فوتبال. نخیر، آقای مربی! خیلی ممنون! من می&amp;zwnj;چسبم به&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان &amp;laquo;ویلهلم شکسپیر&amp;raquo; و &amp;laquo;جفری چاسر اهل مانموث&amp;raquo; خودم. متخصص می&amp;zwnj;شوم در هر هفده زبان (مخرج) مسیحیت، و در هنر (مخرج) عاشقانه &amp;laquo;اووید.&amp;raquo; عمرم را در جست&amp;zwnj;وجوی &amp;laquo;میانه حالی زرین&amp;raquo; ارسطو و &amp;laquo;سوراخ کامل&amp;raquo; امرسون تلف می&amp;zwnj;کنم. باکیت نباشد که چیزی نمانده بود آلمانی مقدماتی و چاسر مقدماتی را رد بشوم، چون که خیال می&amp;zwnj;کردم ترجمه eine gute Fahrt می&amp;zwnj;شود &amp;laquo;یک گوز بزرگ&amp;raquo; و ترجمه Goddes privitee می&amp;zwnj;شود &amp;laquo;قبل منقل پروردگار.&amp;raquo; پارسال دو ملیون دلار بیمه عمر فروخت و ده در صدش را به جیب زد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;چرا عمرتو واسه نمایش و اون فلان شعرا تلف می&amp;zwnj;کنی؟ پول، بچه جون، اینجاس! توی بیمه عمر. و امروزه پوله که همه جا سواره. پول همیشه سوار بوده.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;زبانشان را خوب یاد گرفته. بی&amp;zwnj;خود نیست که گل سرسبد تمام بیمه&amp;zwnj;فروش&amp;zwnj;های امریکا شده. آره، بابا زود فرستادش اینجا. یک چیزی را آنجا جا گذاشت. اگر مانده بود کلی چیز&amp;zwnj;ها یاد می&amp;zwnj;گرفت. گو اینکه او هیچ وقت تجرد را نمی&amp;zwnj;فهمید. &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;حالا خیال کن یه دکترا گرفتی. چند می&amp;zwnj;ارزه؟ باید کلی ماتحت این و اونو ببوسی تا بهت یه کار بدن که سالی بیست هزار دلارش برسه. چند خیال می&amp;zwnj;کنی من پارسال درآوردم؟ بگم دویست هزار دلار چی می&amp;zwnj;گی؟ و یه چیز دیگه&amp;zwnj;ام خیلی خصوصی برات بگم. خبر محرمانه. تا پنج سال دیگه هر چی دانشگاه توی این مملکته ورشکسته. کارش ساخته&amp;zwnj;اس. فلس ملس ماکو. دونه دونه شون. حتی اونایی که سرمایه&amp;zwnj;های کلون دارن. حتی اونایی که تیم فوتبال پول&amp;zwnj;ساز دارن. فکر اونم بکن.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;فکر اونم کرده&amp;zwnj;ام. فقط پول تو کیفت بذار! از من بشنو، فقط پول تو کیفت بذار! تمام جوایزی که گرفته. فروشنده روز. فروشنده ماه. فروشنده سال. فروشنده قرن. یک ملت فروشنده. آیا این خواب و خیالی بود که بابا برای من داشت؟ امریکای بابا این بود؟ البته که یک دنیای درندشت اون بیرونه، اما سیروس از اون دنیا چی می&amp;zwnj;دونه؟ ما توی دو تا دنیای متفاوت زندگی می&amp;zwnj;کنیم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;وقتی اسکندر سر به نیست شد اون کدوم گوری بود؟ وقتی من کنار اون قبر لعنتی واایستادم و تماشا کردم که یک تابوت خالی رو چال کنن و یک سنگ قبر قلابی روش بذارن، اون کدوم گوری بود؟ داشت تلگراف می&amp;zwnj;زد، که به ما بگه که نتردام نمره اونیفورم فوتبالشو بایگانی کرده. کدوم گوری بود وقتی قلب و مغز بابا ترکید؟ کدوم گوری بود همه اون سال&amp;zwnj;هایی که من تماشا کردم که شمع&amp;zwnj;ها روی کیک تولد اسکندر زاد و ولد کنند، روشنشون کردم، خاموششون کردم، هر بار هراسون از اینکه با خاموش شدن شمع&amp;zwnj;ها شمع زندگی مادرجون هم خاموش بشه؟ کجا بود وقتی من اون کیک رو یه فرسخ راه تا قبرستون می&amp;zwnj;بردم، گدا&amp;zwnj;ها رو می&amp;zwnj;شمردم، کیک به خوردشون می&amp;zwnj;دادم، مادر جون رو تماشا می&amp;zwnj;کردم که کنار یک قبر خالی زانو زده و زار می&amp;zwnj;زنه، و بعد می&amp;zwnj;رسوندوشم خونه، سر سفره &amp;laquo;ته مونده غذای عزاداری.&amp;raquo; &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بذار بگم کدوم گوری بود. داشت بیمه عمر می&amp;zwnj;فروخت، به هر کس و ناکسی که یا احتیاج بهش نداشت یا وسع خریدنشو نداشت. سبیل دربون سازمان ملل رو چرب می&amp;zwnj;کرد که بذاره اون عکس قلابی رو اونجا بگیره، که توی اون مجله قلابی چاپ کنه و بفرسته برای بابا و مادرجون، که تحت تأثیر قرارشون بده. انگار که بابا و مادرجون در وضعی بودن که حوصله اون فلان شعرا رو داشته باشن. اما خدا شاهده که سعی می&amp;zwnj;کنم به&amp;zwnj;خاطر این سرزنشش نکنم. هی به&amp;zwnj;خودم می&amp;zwnj;گم لابد از قضایا خبر نداشت، اون که تنها واقع بین خانواده است، تنها پراگماتیست خانواده، تنها فروشنده، تنها ده در صد پورسانتاژی، اگه عمو جلال رو کنار بذاریم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;می&amp;zwnj;خواست بداند مرده&amp;zwnj;ها تا کی باید انتظار تصمیم گرفتن مرا بکشند. گفتم، وقت برای انتظار کشیدن دارند. مطمئنم وقت برای انتظار کشیدن دارند. هیچ جایی ندارند بروند. من مدت کافی انتظار مرده&amp;zwnj;ها را کشیده&amp;zwnj;ام. بگذار یک کمی هم آن&amp;zwnj;ها انتظار من را بکشند. صبح دوشنبه کله سحر جوابی برایش دارم. جوابی برای همه&amp;zwnj;شان دارم. در حال حاضر دارم تولد برادرم را جشن می&amp;zwnj;گیرم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;به&amp;zwnj;سلامتی تو، داشم!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;سیروس دوباره تلفن کرد. برای پنجمین بار. دارد شیوه &amp;laquo;فروشندگی با فشار&amp;raquo; را با من به&amp;zwnj;کار می&amp;zwnj;برد. می&amp;zwnj;خواهد پیش از آنکه چندان مست شوم که دیگر نشنوم، تمام پایگاه&amp;zwnj;های دفاعی مرا اشباع کند. مشروب این&amp;zwnj;کار را با من می&amp;zwnj;کند. گوشم را کر می&amp;zwnj;کند. وقتی داشتم با او صحبت می&amp;zwnj;کردم به&amp;zwnj;فکرم رسید که چه کم همدیگر را می&amp;zwnj;شناختیم. او برادر بزرگ من بود، حالا دیگر تنها برادرم بود. من برادر کوچک او بودم، حالا دیگر تنها برادر او بودم. و با این&amp;zwnj;همه چه کم همدیگر را می&amp;zwnj;شناختیم. چه کم همدیگر را دیده بودیم. در آن همه سال، چه کم در زندگی همدیگر سهیم شده بودیم.&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&lt;img alt=&quot;&quot; align=&quot;middle&quot; src=&quot;http://radiozamaneh.com/sites/default/files/bilengshlbf02.jpg&quot; /&gt;سیروس دوباره تلفن کرد. برای پنجمین بار. دارد شیوه &amp;laquo;فروشندگی با فشار&amp;raquo; را با من به&amp;zwnj;کار می&amp;zwnj;برد. می&amp;zwnj;خواهد پیش از آنکه چندان مست شوم که دیگر نشنوم، تمام پایگاه&amp;zwnj;های دفاعی مرا اشباع کند. مشروب این&amp;zwnj;کار را با من می&amp;zwnj;کند. گوشم را کر می&amp;zwnj;کند. وقتی داشتم با او صحبت می&amp;zwnj;کردم به&amp;zwnj;فکرم رسید که چه کم همدیگر را می&amp;zwnj;شناختیم. او برادر بزرگ من بود، حالا دیگر تنها برادرم بود. من برادر کوچک او بودم، حالا دیگر تنها برادر او بودم. و با این&amp;zwnj;همه چه کم همدیگر را می&amp;zwnj;شناختیم. چه کم همدیگر را دیده بودیم. در آن همه سال، چه کم در زندگی همدیگر سهیم شده بودیم.&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;من هفت ساله بودم که سیروس از خانه رفت. رفتنش را یادم هست. همه برای بدرقه&amp;zwnj;اش به فرودگاه مهرآباد رفتیم. بابا و مادر جون و اسکندر و من. بابا و مادر جون با هم خیلی مؤدب و رسمی بودند. مجلس خیلی محترم و جدی بود. سیروس همه&amp;zwnj;اش می&amp;zwnj;خندید تا مجلس را خودمانی&amp;zwnj;تر کند. می&amp;zwnj;گفت &amp;laquo;محض رضای خدا! تشییع جنازه که نیومدین که! این بناس که مجلس شادمانی باشه. من دارم می&amp;zwnj;رم امریکا تحصیل کنم، نمی&amp;zwnj;رم که بمیرم.&amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;وقت سوار شدن هواپیما که شد بابا دست دراز کرد تا با سیروس دست بدهد. اما سیروس دستش راکنار زد، بغلش کرد، و چند بار صورتش را بوسید. رسم بابا این بود. جلوی مردم دستش را دراز می&amp;zwnj;کرد که با ما دست بدهد. بزرگ شده فرانسه، با اخلاق فرانسوی، از اینکه مردان اروپایی، حتی پدر و پسر&amp;zwnj;ها، همدیگر را بغل کنند و ببوسند احساس ناراحتی می&amp;zwnj;کرد. اما وقتی ما بغلش می&amp;zwnj;کردیم و می&amp;zwnj;بوسیدمش، علیرغم اعتراض&amp;zwnj;هایش، خوشش می&amp;zwnj;آمد.&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;مادر جون مدت درازی سیروس را در بغل گرفت و خاموش گریه کرد. گریه&amp;zwnj;کنان گفت &amp;laquo;کی می&amp;zwnj;دونه آیا من تو رو دومرتبه می&amp;zwnj;بینم یا نه.&amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;سیروس داد زد &amp;laquo;ترا به&amp;zwnj;خدا مادر جون! میام می&amp;zwnj;بینمت. امریکا تا اینجا با طیاره جت یه روز فاصله&amp;zwnj;اس. می&amp;zwnj;دونی؟ تو قرون وسطی که زندگی نمی&amp;zwnj;کنیم. می&amp;zwnj;دونی؟ مردم دیگه با اسب و درشکه سفر نمی&amp;zwnj;کنن.&amp;raquo;&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;مادر جون دوباره گریه&amp;zwnj;کنان گفت &amp;laquo;پسرم، کی می&amp;zwnj;دونه خدا روز به&amp;zwnj;روز چه تقدیری برای ما معین کرده. من ممکنه فردا بمیرم.&amp;raquo; &lt;br /&gt;
سیروس گفت &amp;laquo;مادر جون، دوباره شروع نکن!&amp;raquo; &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;مادرجون دوباره او را در بغل گرفت و نگه داشت، تا اینکه بابا مؤدبانه روی شانه&amp;zwnj;اش زد و یادآوریش کرد که سیروس دارد دیرش می&amp;zwnj;شود. آن وقت مادرجون ولش کرد. حدس مادرجون درست بود. دیگر هرگز سیروس را ندید. سیروس یکی دو بار به بابا نوشت که برایش بلیط بگیرد تا برای دیدن بیاید. اما بابا نوشت که قرص سر جایش بنشیند تا تحصیلاتش تمام شود. وقت برای خانه آمدن زیاد بود. بابا البته فکر خرجش را می&amp;zwnj;کرد. آدم ثروتمندی نبود. هیچ قاضی درستکاری ثروتمند نبود، حالا می&amp;zwnj;خواهد رئیس دیوان عالی کشور باشد! تا شاهی آخر پولش خرج تحصیل سیروس می&amp;zwnj;شد. تنها چیزی که به&amp;zwnj;نام خودش داشت خانه&amp;zwnj;اش بود، که حاضر بود به گرو بگذارد، یا در صورت لزوم بفروشد، تا اینکه تحصیلات سیروس به پایان برسد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اما تحصیلات سیروس هیچوقت به پایان نرسید. اگر از بابا می&amp;zwnj;پرسیدی، هیچوقت شروع هم نشد. سیروس هیچوقت در دانشکده حقوق قبول نشد. شاید حتی سعی هم نکرد. وقتی رشته&amp;zwnj;اش را از دوره مقدماتی حقوق به امور بازرگانی تغییر داد، حتی به خودش زحمت این را نداد که به بابا اطلاع بدهد. اما همانطور که عکس&amp;zwnj;های خودش را با اونیفورم و کلاهخود فوتبال برای بابا می&amp;zwnj;فرستاد، بابا حدس می&amp;zwnj;زد که سیروس نه دارد حقوق می&amp;zwnj;خواند، نه دوره مقدماتی حقوق، و نه هیچ چیزی که شباهتی به حقوق داشته باشد. زیر لب غرولند می&amp;zwnj;کرد که &amp;laquo;دانشجوی حقوق، حتی اگه باهوش&amp;zwnj;تر از سیروس هم باشه، وقت اینجور کارهای احمقانه رو نداره.&amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بابا هیچوقت فکر نکرده بود که سیروس آدم باهوشی است. هیچکس، حتی خود سیروس، این فکر را نکرده بود. تنومند، عضلانی، خوش&amp;zwnj;قیافه و راحت طلب بود. مثل گربه از درخت بالا می&amp;zwnj;رفت. گاهی دیدنش روی یک شاخه کوچک نوک درخت گردوی باغ سر مرا گیج می&amp;zwnj;کرد. توپ را چنان با پا می&amp;zwnj;زد که تقریباً توی ابر&amp;zwnj;ها گم می&amp;zwnj;شد. و این پیش از آن بود که در امریکا فوتبالیست و کوارتربک تیم نتردام بشود.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;یادم هست که چطور در بچگی به برادر بزرگم سیروس می&amp;zwnj;بالیدم، به اینکه چطور از درخت بالا می&amp;zwnj;رفت و چطور توپ را با پا می&amp;zwnj;زد. عکس&amp;zwnj;هایش را با کلاهخود و یال و کوپال فوتبال به مدرسه می&amp;zwnj;بردم و جلوی بچه&amp;zwnj;ها پز می&amp;zwnj;دادم. وقتی بچه&amp;zwnj;ها همدیگر را پس و پیش می&amp;zwnj;زدند که زود&amp;zwnj;تر به عکس&amp;zwnj;ها نگاه کنند من برای خودم یک کنار لم می&amp;zwnj;دادم و به برادرم می&amp;zwnj;نازیدم. او نه تنها در امریکا درس می&amp;zwnj;خواند، که خودش افتخاری بود، بلکه کوارتربک تیم فوتبال دانشگاه نتردام هم بود. از شکل توپ دچار حیرت می&amp;zwnj;شدند. من برایشان راجع به فوتبال امریکایی داد سخن می&amp;zwnj;دادم و طوطی&amp;zwnj;وار حرف&amp;zwnj;های سیروس را تکرار می&amp;zwnj;کردم. می&amp;zwnj;گفتم &amp;laquo;به بازی فوتبال ما اونا می&amp;zwnj;گن ساکر. این توپ تخم&amp;zwnj;مرغ شکل توپ فوتبال اوناست. فوتبالشون یه چیزی مثل بازی روگبیه.&amp;raquo; گو اینکه هیچ&amp;zwnj;کدام از ما بازی روگبی را ندیده بود. آن&amp;zwnj;ها با شیفتکی عکس&amp;zwnj;های سیروس را تماشا می&amp;zwnj;کردند. می&amp;zwnj;گفتند، &amp;laquo;معرکه&amp;zwnj;اس!&amp;raquo;&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;وقتی به بابا نوشت که دارد در امور بازرگانی لیسانس می&amp;zwnj;گیرد بابا خیلی نومید شد، اما تعجبی نکرد. انگار همیشه می&amp;zwnj;دانست که سیروس مایه نومیدیش خواهد شد. بعد کار پیدا کرد و بابا احساس کرد که دیگر تعهدی نسبت به سیروس ندارد. از نظر او تحصیلات سیروس به پایان رسیده بود، یا به عبارت بهتر &amp;laquo;سقط&amp;raquo; شده بود. حالا دیگر می&amp;zwnj;توانست تمام هم و غمش را روی تحصیلات اسکندر و من بگذارد.&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;وقتی سیروس آن عکس را فرستاد و از بابا اجازه خواست که ازدواج کند، یا شاید باید گفت به بابا خبر داد که دارد ازدواج می&amp;zwnj;کند، عکس&amp;zwnj;العمل بابا یک&amp;zwnj;جور بی&amp;zwnj;تفاوتی بهت زده بود. انگار دیگر برایش فرقی نمی&amp;zwnj;کرد که سیروس چه&amp;zwnj;کار می&amp;zwnj;کند. همین&amp;zwnj;که نامه را باز کرد یک عکس روی زمین افتاد، یک عکس پولاروید رنگی از یک دختر بیست و چند ساله با لباس خانه. سیروس در کار با دوربین پولاروید مهارت داشت. اصولاً در کار با هر نوع دوربینی مهارت داشت. اسکندر همیشه به&amp;zwnj;شوخی می&amp;zwnj;گفت که سیروس کمی خون ژاپنی دارد، با چند ژن غالب در فن عکاسی. دختر توی عکس با لباس خانه در یک مطبخ کنار یک یخچال مغزپسته&amp;zwnj;ای رنگ ایستاده بود. دست راستش را به کمرش زده بود و دست چپش را بالا برده بود و به یخچال تکیه داده بود. قدش در حدود صدو شصت و چهار پنج سانتی&amp;zwnj;متر بود، گونه&amp;zwnj;های کپل گل سرخی و قیافه&amp;zwnj;ای سالم و بشاش ولی دهاتی داشت. با ملاحت و اعتماد بنفس به دوربین نگاه می&amp;zwnj;کرد. پشت عکس، بی&amp;zwnj;آن&amp;zwnj;که از او نام ببرد، سیروس نوشته بود &amp;laquo;همسر آینده من.&amp;raquo; لابد برای آن&amp;zwnj;که بابا را کنجکاو نگه دارد.&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بعد از خواندن نامه تنها چیزی که می&amp;zwnj;شد گفت این بود که اسمش پتسی Patsy است. سیروس با او در یک سالن ککتیل در نیویورک، جایی که &amp;laquo;پتسی&amp;raquo; در تعطیلات تابستانیش در آن گارسنی می&amp;zwnj;کرد، آشنا شده بود. لیسانس خانه&amp;zwnj;داری داشت و چیرلیدر cheerleader تیم فوتبال دانشگاه راتگرز بود. در واقع نصف سال هم به دانشگاه نتردام رفته بود. در ترنتون در ایالت نیوجرزی زندگی می&amp;zwnj;کرد، اما اصل و نسبش از شهر کوچکی در پنسیلوانیا به&amp;zwnj;نام &amp;laquo;مقاربت&amp;raquo; بود. آنجا یک دکان بقالی داشتند. حالا در ترنتون صاحب یک پمپ&amp;zwnj;بنزین بودند. چهار سال از سیروس بزرگ&amp;zwnj;تر بود. به&amp;zwnj;محض آنکه چشمشان به چشم یکدیگر افتاده بود فهمیده بودند که خدا آن&amp;zwnj;ها را برای هم خلق کرده. با همدیگر خیلی وجه اشتراک داشتند. و حالا سیروس از بابا اجازه می&amp;zwnj;خواست که با او ازدواج کند. اگر بابا ایرادی در این&amp;zwnj;کار نمی&amp;zwnj;دید، میل داشتند روز والنتاین ازدواج کنند که دو ماه دیگر بود. روز والنتاین برای پتسی روز مخصوصی بود و خیلی او را به هیجان می&amp;zwnj;آورد. راستش این بود که اولین قرار و مدارشان در روز والنتاین بود.&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;هنگام خواندن نامه بابا مات و مبهوت به&amp;zwnj;نظر می&amp;zwnj;رسید. بعضی کلمات را، چنان&amp;zwnj;که گویی معناشان را نمی&amp;zwnj;فهمد، زیر لب زمزمه می&amp;zwnj;کرد. کلماتی مانند گارسن، سالن ککتیل، مقاربت، اولین قرار و مدار، برای هم ساخته، روز والنتاین. بعد از اتمام نامه لحظه&amp;zwnj;ای توقف کرد و با چشمانی خالی از هر گونه احساس به فضا خیره شد. بعد دستش را با نامه به&amp;zwnj;سوی من دراز کرد و با حواس&amp;zwnj;پرتی گفت: &amp;laquo;این رو بخون. من ازش سر در نمی&amp;zwnj;آرم. شاید تو سر در بیاری. یه جایی توش حتماً یک مزاحی هست که من ظرافتشو درک نمی&amp;zwnj;کنم.&amp;raquo; وقتی این حرف را زد به&amp;zwnj;یادم آمد که چطور سیروس همیشه وقت حرف زدن می&amp;zwnj;خندید و بابا درباره خنده&amp;zwnj;اش چه می&amp;zwnj;گفت.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;راستش سیروس نمی&amp;zwnj;خندید. قهقهه می&amp;zwnj;زد، قهقه&amp;zwnj;ای که پله پله بالا می&amp;zwnj;رفت. و پیش و بعد از هر حرفی که می&amp;zwnj;زد همین قهقهه را سر می&amp;zwnj;داد. و وقتی می&amp;zwnj;خندید، چنانکه گویی خجل شده باشد، صورتش مثل لبو سرخ می&amp;zwnj;شد. خنده&amp;zwnj;اش هیچ ربطی به خنده&amp;zwnj;دار بودن مطلب نداشت. من از&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان بچگی این را فهمیده بودم. اولش هی از خودم می&amp;zwnj;پرسیدم چرا سیروس همیشه وقت حرف زدن می&amp;zwnj;خندد. اما کمی بعد متوجه شدم. سیروس این بود. اما بابا هیچوقت متوجه نشد. همیشه فکر می&amp;zwnj;کرد که چیزی غیر عادی یا نوعی بی&amp;zwnj;احترامی در خنده سیروس هست. بهش می&amp;zwnj;گفت &amp;laquo;من ظرافت این مزاح رو درک نمی&amp;zwnj;کنم. مزاحی در این حرف هست؟&amp;raquo; و وقتی سیروس او را مطمئن می&amp;zwnj;کرد که مزاحی در کار نیست، بابا می&amp;zwnj;گفت &amp;laquo;پس خنده برای چیه؟&amp;raquo; گاهی سیروس از کوره درمی&amp;zwnj;رفت و داد می&amp;zwnj;زد &amp;laquo;عجب حکایتیه&amp;zwnj; ها! توی این خونه ما حتی نمی&amp;zwnj;تونیم بخندیم، بدون اینکه لازم باشه حساب کتاب خنده&amp;zwnj;مونو پس بدیم!&amp;raquo;&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;حالا وقتی بابا نامه را به من داد تا بخوانم و ببینم آیا مزاحی در آن هست، من تقریباً صدای خنده سیروس را شنیدم. انگار که سعی کرده بود آنچه را که در نامه گفته بود شخصاً به زبان بیاورد و با هر کلمه آن قهقه پلکانیش را سر داده بود. ممکن نبود بتواند این داستان را شخصاً برای بابا تعریف کند. احتمالاً حتی یک کلمه&amp;zwnj;اش را هم نمی&amp;zwnj;توانست به&amp;zwnj;زبان بیاورد. چیزی که هیچکس متوجه نمی&amp;zwnj;شد این بود که علی&amp;zwnj;رغم بی&amp;zwnj;خیالی، هارت و پورت، حرف&amp;zwnj;های لاتی، و قهقه پلکانیش، سیروس در اصل خیلی خجالتی بود. در برابر هیبت بابا به&amp;zwnj;راستی ترسی آمیخته با احترام داشت. از هر کلمه&amp;zwnj;ای که از دهان بابا در می&amp;zwnj;آمد می&amp;zwnj;ترسید، انگار که هر چه بابا می&amp;zwnj;گفت یک حکم دادگاه بود.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;البته سیروس جداگانه برای من تمام ماجرای پتسی را نوشته بود و گفته بود که همه چیز را بین خودمان نگه دارم؛ و در یک جای نامه&amp;zwnj;اش به&amp;zwnj;من راستی مزاحی بود. به&amp;zwnj;من گفته بود که همسر آینده&amp;zwnj;اش &amp;laquo;جادوگر&amp;raquo; است. شوخی نمی&amp;zwnj;کنم. او هم شوخی نمی&amp;zwnj;کرد. نوشته بود که این داستان جن و پری نیست. نوشته بود همین حالا در امریکا آدم&amp;zwnj;هایی هستند که خودشان را جادوگر می&amp;zwnj;دانند، از نسل جادوگرهایی که دویست - سیصد سال پیش توی شهر سیلم Salem در ایالت ماساچوست به دار آویخته شده بودند. نوشته بود که مادر پتسی یک جادوگر حرفه&amp;zwnj;ای درست و حسابی بود و هر دو تا دخترش، پتسی و الما، را جادوگر بار آورده بود. بچه که بودند شب&amp;zwnj;ها قربانی می&amp;zwnj;کردند. مادرشان سر یک سنجاب یا خرگوش یا کبوتر را می&amp;zwnj;برید، خونش را توی یک کاسه می&amp;zwnj;ریخت، و تمام شب دورش شمع می&amp;zwnj;سوزاند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پتسی و الما مجبور بودند نزدیک به یک ساعت دنبال مادرشان و کاسه خون راه بروند و وردهای نامفهوم مادرشان را تکرار کنند. تمام قضیه را از پدرشان که جادوگر نیست مخفی نگه می&amp;zwnj;داشتند. البته وقتی پتسی را در لباس خانه می&amp;zwnj;دیدی که به آن یخچال تکیه کرده و با ملاحت به دوربین لبخند می&amp;zwnj;زند، گمان نمی&amp;zwnj;کردی که جادوگر باشد. شبیه به هر زن خانه&amp;zwnj;دار قشنگ دیگر بود. اما سیروس می&amp;zwnj;گفت که حتی خود او هم گاهی یقین پیدا می&amp;zwnj;کرد که او جادوگر است. زن بی&amp;zwnj;اندازه نیرومندی بود که می&amp;zwnj;توانست هر کسی را به هر کاری وادارد.&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;می&amp;zwnj;گفت که از&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان قرار و مدار اول سیروس را جادو کرده بود که ازش خواستگاری کند. و می&amp;zwnj;بینی که موفق هم شده بود. به او گفته بود که ترسی درباره اجازه دادن بابا نداشته باشد. گفته بود او را طوری جادو می&amp;zwnj;کند که چاره&amp;zwnj;ای جز اجازه دادن نداشته باشد. نوشته بود که، اگر بین خودمان بماند، او اولین تجربه جنسیش را با پتسی کرده بود. و باور کن که تجربه مردافکنی بود. وقتی آشنا شدند پتسی باکره نبود. کارکشته بود. اما سیروس از اینکه برای بار اول یک زن کارکشته راه و چاه را نشانش داده بود خوشحال بود. فکر کن اگر هر دوشان نمی&amp;zwnj;توانستند سوراخ دعا را پیدا کنند چه مکافاتی می&amp;zwnj;شد. البته انتظار داشت که من مطلب را پیش خودم نگه دارم و در این&amp;zwnj;باره پیش بابا و مادر جون، ولی به&amp;zwnj;خصوص پیش مادر جون، لب از لب باز نکنم. در این&amp;zwnj;باره نمی&amp;zwnj;بایست حتی به اسکندر هم حرفی بزنم. گو اینکه آنطور که من با اسکندر اخت بودم، یقین داشت که بهر حال باو خواهم گفت. ولی اگر به اسکندر می&amp;zwnj;گفتم باید قسمش می&amp;zwnj;دادم که مطلقا چیزی به مادر جون و بابا نگوید.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;این بود که وقتی دیدم بابا آنقدر از خواندن نامه مات و مبهوت شده، به&amp;zwnj;خصوص وقتیکه دستش را با نامه دراز کرد و چیزی راجع به یک &amp;laquo;مزاح&amp;raquo; گفت، به&amp;zwnj;خودم گفتم نکند سیروس در آن نامه هم بند را آب داده. اما وقتی نامه را خواندم فهمیدم که این کار را نکرده، فهمیدم که برای بابا کل قضیه یک مزاح بوده. یک مزاح بد. شاید برای بابا خود سیروس یک مزاح بد بود. بعد از سیروس بابا دیگر یاد گرفت که توقع زیادی از هیچ&amp;zwnj;کدام از بچه&amp;zwnj;هایش نداشته باشد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;جواب نامه سیروس را داد و به او اجازه داد که با &amp;laquo;همسر آینده&amp;zwnj;اش&amp;raquo; ازدواج کند، همانطور که آدم به یک مسافر اتوبوس اجازه می&amp;zwnj;دهد که کنارش بنشیند، یعنی به یک تعارف آب حمامی یک جواب آب حمامی می&amp;zwnj;دهد. بابا بنا را بر این می&amp;zwnj;گذاشت که پتسی حامله است. وگرنه چه لزومی به چنین عجله&amp;zwnj;ای بود؟ از آن پس دیگر به ندرت اسم سیروس را می&amp;zwnj;برد. حالا دیگر اسمش شده بود &amp;laquo;اون پسره.&amp;raquo; و هرگز حتی کوششی نکرد که اسم پتسی را یاد بگیرد. اسم او برای همیشه &amp;laquo;اون زنیکه&amp;raquo; ماند. و طفلکی سیروس را بگو که نگران این بود که بابا بداند که پتسی باکره نبود. انگار که بابا اهمیتی می&amp;zwnj;داد که پتسی چه بود یا نبود. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ادامه دارد...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;&amp;laquo;بی&amp;zwnj;لنگر&amp;raquo; &lt;/strong&gt;نوشته&amp;zwnj;ی &lt;strong&gt;بهمن شعله&amp;zwnj;ور&lt;/strong&gt; در دفتر خاک، ضمیمه&amp;zwnj;ی ادبی رادیو زمانه: &lt;strong&gt;چهارشنبه&amp;zwnj;ها و جمعه&amp;zwnj;های هر هفته&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;u&gt;طرح&amp;zwnj;: رادیو زمانه&lt;/u&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;بخش&amp;zwnj;های پیشین:&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;http://radiozamaneh.com/node/5753&quot;&gt;::جمعه سیزدهم ژانویه ۱۹۸۴،ساعت ۱۰ شب، بخش پنجم::&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;http://radiozamaneh.com/node/5671&quot;&gt;:: واترلو، آیوا، ساعت ۹ شب، بخش چهارم::&lt;br /&gt;
::امروز بیست و سوم فوریه ۱۹۶۷، بخش سوم ::&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;
&lt;a href=&quot;http://radiozamaneh.com/node/5551&quot;&gt;::بی&amp;zwnj;لنگر، دفتر خاطرات فرهنگ، بخش دوم::&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;
&lt;a href=&quot;http://radiozamaneh.com/node/5361&quot;&gt;::بی&amp;zwnj;لنگر، دفتر خاطرات فرهنگ، بخش نخست::&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;
&lt;a href=&quot;http://radiozamaneh.com/node/5345&quot;&gt;::سفر به قلب تاریکی، درآمد رابرت رید بر رمان بی&amp;zwnj;لنگر::&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
</description>
     <comments>https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2011/08/03/5788#comments</comments>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/2204">ادبیات داستانی ایران</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/3241">بهمن شعله‌ور</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/3244">بی لنگر</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak">خاک</category>
 <pubDate>Wed, 03 Aug 2011 04:12:10 +0000</pubDate>
 <dc:creator />
 <guid isPermaLink="false">5788 at https://archive.radiozamaneh.com</guid>
  </item>
  <item>
    <title>جمعه سیزدهم ژانویه ۱۹۸۴،ساعت ۱۰ شب</title>
    <link>https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2011/07/29/5753</link>
    <description>&lt;div class=&quot;fb-social-like-widget&quot;&gt;&lt;fb:like  href=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2011/07/29/5753&quot; send=&quot;false&quot; layout=&quot;box_count&quot; show_faces=&quot;false&quot; width=&quot;500&quot; action=&quot;like&quot; font=&quot;arial&quot; colorscheme=&quot;light&quot;&gt;&lt;/fb:like&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-sartitr&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    رمان بی‌لنگر در رادیو زمانه به شکل داستان دنباله‌دار        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-nevisandeh&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    بهمن شعله‌ور        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-filefield field-field-maghaleh-image&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    &lt;img  class=&quot;imagefield imagefield-field_maghaleh_image&quot; width=&quot;280&quot; height=&quot;188&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/sites/default/files/sholbilbpv01.jpg?1311924743&quot; /&gt;        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;p&gt;بهمن شعله&amp;zwnj;ور، بی&amp;zwnj;لنگر، فصل چهارم، واترلو، آیوا، ساعت ۱۰ شب، فرهنگ - اینکه مادر جون در سالروز تولد اسکندر بمیرد اجتناب ناپذیر بود. ابنکه او در این سالروز به&amp;zwnj;خصوص بمیرد با عقل جور در می&amp;zwnj;آید. اینکه کلارا باید این روز را برای کردن کاری که دارد می&amp;zwnj;کند انتخاب کرده باشد طنزآمیز است، گو اینکه هنوز اهمیت این روز را برای من نمی&amp;zwnj;داند. با این همه هر دو جریان در ذهن من خوب با هم جفت شده&amp;zwnj;اند.&lt;/p&gt;
&lt;!--break--&gt;&lt;!--break--&gt;&lt;p&gt;هر کدام تحمل آن دیگری را در عین حال آسان&amp;zwnj;تر و مشکل&amp;zwnj;تر می&amp;zwnj;کند. هرکدام همزمان واقعیت آن دیگری را کمتر و بیشتر می&amp;zwnj;کند. نمی&amp;zwnj;توانم مفهوم و مقصود نامه را کاملاً مشخص کنم. نه تنها باید به من بگوید دارد چه کار می&amp;zwnj;کند و با چه کسی، بلکه کجا دارد این&amp;zwnj;کار را می&amp;zwnj;کند و چه وقت.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;نامه را برمی&amp;zwnj;دارم و آن را دوباره می&amp;zwnj;خوانم، بیشتر برای آنکه سر خودم را گرم کنم تا اینکه مفهوم تازه&amp;zwnj;ای در آن بیابم. من باید یاد بگیرم که سر پای خودم بایستم. من همیشه به یک نفر دیگر تکیه کرده&amp;zwnj;ام. اول بابام، بعد جیمی، بعد جانی، بعد تو. به این دلیل باید این&amp;zwnj;کار را بکنم. حالیت نمی&amp;zwnj;شه؟ باید خودم را آزاد کنم. از همه. حتی از تو. به&amp;zwnj;خصوص از تو. و دیگه برام مهم نیست به کی صدمه می&amp;zwnj;خوره. لااقل هنوز نه. دمت گرم! اول بابام. بعد جیمی. بعد جانی. بعدش آپولوی ببر. نیمچه کلانتر شهر پشکل&amp;zwnj;آباد آیوا. یک تیپ شکارچی با تیر و کمون. یک آپولوی محلی با ته&amp;zwnj;ریش بور. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;نمی&amp;zwnj;فهمی چرا باید این کارو بکنم؟ ته دلم من هنوز یه دختر&amp;zwnj;بچه شهرستانیم با یک عالمه عقده. باید از شر این عقده&amp;zwnj;ها خلاص بشم. باید این کارو بکنم. قبول. اما چرا با این بابا؟ چرا با یه حرومزاده سه&amp;zwnj;شی نیرز مثل این بابا؟ دقیقاً واسه اینکه یه حرومزاده سه&amp;zwnj;شی نیرزه. می&amp;zwnj;خواستی با یه حرومزاده مثل تو این کارو بکنم که ممکن باشه عاشقش بشم؟ و نمی&amp;zwnj;خواد به من بگی که تو هیچوقت بغل یه سلیطه سه شی نیرز نخوابیده&amp;zwnj;ی. یا بگم ده بیست تا؟ دمت گرم! خوب بلده چه جوری احساسات یه مردو جریحه&amp;zwnj;دار بکنه. شیرزن باید مثل شیرزن رفتار کنه. تقدیرش اینه. اونم انقدر می&amp;zwnj;رقصه تا دیگه جای رقصیدن براش نمونده باشه.&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;دیگه از این آزاد&amp;zwnj;تر می&amp;zwnj;خواست باشه؟ اگه در ماشین رو براش باز می&amp;zwnj;کردی مطلقاً از ماشین پائین نمی&amp;zwnj;اومد. خیلی ممنون! خودم بلدم در صاحاب مرده ماشین رو واسه خودم وا کنم. در وا کردن یه بهانه دیگه&amp;zwnj;ست واسه کوچیک کردن ما زنا. شما مردا وانمود می&amp;zwnj;کنین که ما زنارو مثل بت پرستش می&amp;zwnj;کنین واسه اینکه بعد باهامون مثل فاحشه&amp;zwnj;ها رفتار کنین. بانو مترادف مودبانه فاحشه&amp;zwnj;ست. دمت گرم!&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&lt;img alt=&quot;&quot; align=&quot;middle&quot; src=&quot;http://radiozamaneh.com/sites/default/files/bilklfar.gif&quot; /&gt;کلارا در نوزده سالگی، با موی بور بلند، مثل یک فرشته. دوستش بدار! دوستش بدار! جلویش زانو بزن. جلویش زانو بزن و سئوال نهایی را بکن. زندگیت را صرف این کن که دوستش بداری، ازش نگهداری کنی، و قدرش را بدانی. آه که چه راحت می&amp;zwnj;توانستم دوستش بدارم و پرستشش کنم! فقط اگر این اشباح را نداشتم. آیا تقدیر من این است که همیشه عاشق چنین زیبایی و بی&amp;zwnj;گناهی بشوم؟ و با این&amp;zwnj;همه، رؤیای عشق و آزادی و خوشی او به کجا کشید؟ توی یک دادگاه محلی جلوی یک قاضی دهاتی به لجن کشیده شد.&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;جوری که سینه را جلو داد و رفت توی آن دادگاه محلی. اگه دنبال دلیل می&amp;zwnj;گردن بهشون دلیل ارائه می&amp;zwnj;دم. اگه می&amp;zwnj;خوان اسم زناکاری روش بذارن، خودم اسم زناکاری روش می&amp;zwnj;ذارم. چه قابل ستایش بود، وقتی که جلوی آن همه کاسبکار و خاله&amp;zwnj;خانباجی اعتراف کرد بله آقای قاضی! من زناکارم! زیر لبی هم نگفت. بلکه بدون هیچ شرم و خجالتی جار زد. اگه جانی دلش می&amp;zwnj;خواد اینو بشنوه، مهمون من. اگه اون تحمل اینو داره که اسم جاکش روش بذارن منم تحمل اینو دارم که اسم جنده روم بذارن. مگه نه اینکه شهر و زادگاه اونم هست؟ وه که چه شیرزن قابل ستایشی! آنا کارنینا بهش افتخار می&amp;zwnj;کرد. هدا گابلر بهش افتخار می&amp;zwnj;کرد. عمو ناتانائل بهش افتخار می&amp;zwnj;کرد. و اگه تو انقدر منو دوست داری که می&amp;zwnj;گی، وقتی&amp;zwnj; که دارم روی خودم اسم جنده می&amp;zwnj;ذارم توی اون دادگاه شونه به شونه من وامی&amp;zwnj;ایستی. و من آنجا ایستادم، با سر پائین افتاده و خجل، اما نه شانه به شانه او، بلکه در صف عقب، با قیافه و احساس یک آرتور دیمزدیل، نگران از اینکه نکند هر لحظه مرا به وسط دادگاه بکشانند تا همه جماعت شمائل یک غربتی زناکار را ببینند، بی&amp;zwnj;آنکه حتی بدانم آیا به چنین جرمی می&amp;zwnj;توانند تبعیدم کنند یا نه. و حالا هوای جهانگردی به&amp;zwnj;سرش افتاده. یک زن دیگر که ایزابل آرچر مایه بدبختیش شده. در ارتش داوطلب شو و دور دنیا را بگرد!&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;آلبوم عکس&amp;zwnj;ها را پیش رویم می&amp;zwnj;گذارم و به عکس&amp;zwnj;ها نگاه می&amp;zwnj;کنم. کلارا در پنج سالگی، هم&amp;zwnj;شکل شرلی تمپل. کلارا در هفت سالگی: کفش&amp;zwnj;های باباش را پوشیده، یک حوله دور سرخودش پیچیده و ادای کولی&amp;zwnj;ها را درمی&amp;zwnj;آورد. کلارا در نه سالگی: روی شانه&amp;zwnj;های غول&amp;zwnj;آسای بابابزرگش ایستاده.&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان بابابزرگی که به منع مشروبات الکلی رأی داد و سر راه منزل یک جعبه آبجو از قاچاقچی &amp;zwnj;شناس محل خرید. کلارا در چهارده سالگی: وقتی که مثل پسر&amp;zwnj;ها لباس می&amp;zwnj;پوشید، با پدرش به شکار و ماهیگیری می&amp;zwnj;رفت، با آن کمر و ران&amp;zwnj;های ظریفش از درخت&amp;zwnj;ها بالا می&amp;zwnj;رفت، یک گوساله برای مسابقه انجمن روستایی شهر بزرگ می&amp;zwnj;کرد، و در دسته آواز کلیسا می&amp;zwnj;خواند. چه دوست داشتنی به&amp;zwnj;نظر می&amp;zwnj;آمد و چه مهربان و چه خوش گمان! چطور شد که انقدر از مرد&amp;zwnj;ها بدگمان و منزجر شد؟&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;کلارا در پانزده سالگی: کلارای نازا. بعد از دیدن فیلمی که در آن یک دختر پانزده ساله تصور می&amp;zwnj;کرد که هیچوقت بچه&amp;zwnj;دار نخواهد شد، به این تصور افتاد که او هم هیچوقت بچه&amp;zwnj;دار نخواهد شد. حالا بچه نمی&amp;zwnj;خواهد. فکر می&amp;zwnj;کند عادلانه نیست که تنها زن&amp;zwnj;ها بار بچه&amp;zwnj;دار شدن را به&amp;zwnj;دوش بکشند. فکر می&amp;zwnj;کند همه باید بچه&amp;zwnj;های دیگران را به فرزندی قبول کنند، که منطق را بی&amp;zwnj;مورد می&amp;zwnj;کند.&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;کلارا در نوزده سالگی، با موی بور بلند، مثل یک فرشته. دوستش بدار! دوستش بدار! جلویش زانو بزن. جلویش زانو بزن و سئوال نهایی را بکن. زندگیت را صرف این کن که دوستش بداری، ازش نگهداری کنی، و قدرش را بدانی. آه که چه راحت می&amp;zwnj;توانستم دوستش بدارم و پرستشش کنم! فقط اگر این اشباح را نداشتم. آیا تقدیر من این است که همیشه عاشق چنین زیبایی و بی&amp;zwnj;گناهی بشوم؟ و با این&amp;zwnj;همه، رؤیای عشق و آزادی و خوشی او به کجا کشید؟ توی یک دادگاه محلی جلوی یک قاضی دهاتی به لجن کشیده شد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;به نامه برمی&amp;zwnj;گردم. شاید توضیح واضحات است که بگویم می&amp;zwnj;خواهد حسد مرا برانگیزد. مضحک است فکر کنم می&amp;zwnj;خواهد من پا پیش بگذارم و جلویش را بگیرم. کاری که می&amp;zwnj;کند احتمالاً بزرگ&amp;zwnj;تر از این حرف&amp;zwnj;هاست. احتمالاً می&amp;zwnj;کوشد مرا وادار کند که دوری از واقعیت را در زندگی خودم ببینم، از ابر&amp;zwnj;ها پائین بیایم و&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان احساسی را بکنم که آدم&amp;zwnj;های دیگر می&amp;zwnj;کنند. می&amp;zwnj;کوشد به من نشان دهد که او هم می&amp;zwnj;تواند جریانات ساده زندگی روزانه مردان و زنان را در لفافه افکار فلسفی فراگیر جهانی بپوشاند، که وقتی که به اصل مطلب می&amp;zwnj;رسیم تمام آن حرف&amp;zwnj;ها درباره روشن&amp;zwnj;بینی اگزیستانسیلی نمی&amp;zwnj;تواند با احساسات انسانی ساده عشق و حسد و خیانت برابری کند. من حق ندارم رنجیده&amp;zwnj;خاطر باشم. وقتی فرصت این&amp;zwnj;کار را داشتم، اگر تشویقش نکردم، مسلماً کوششی هم نکردم که جلویش را بگیرم. اگر این&amp;zwnj;کار را می&amp;zwnj;کردم آدم دورویی بودم. و الان هم اگر سعی کنم جلویش را بگیرم آدم دورویی هستم.&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&lt;img alt=&quot;&quot; align=&quot;middle&quot; src=&quot;http://radiozamaneh.com/sites/default/files/bilklfar02.gif&quot; /&gt;اگر کلارا گفت &amp;laquo;الان نمی&amp;zwnj;تونم حرف بزنم. وسط یه کاری هستم. دوشنبه صبح می&amp;zwnj;بینمت.&amp;raquo; معنی این حرف چه خواهد بود؟ که معامله راست&amp;zwnj;شده وجدان ندارد؟ که چوچول آب&amp;zwnj;افتاده هم همین&amp;zwnj;طور؟ البته که باز دارم حرف&amp;zwnj;های مستهجن می&amp;zwnj;زنم. چه کار دیگری از دستم برمی&amp;zwnj;آید؟ امشب هر اتفاقی ممکن است بیفتد. اگر فردا صبح عاشق او بشود چی؟ شاید او یک نیمچه کلانتر لایشعر و بالله بیشتر نباشد. ولی اگر یک معامله داشته باشد به اندازه دسته&amp;zwnj;خر و بداند چه جوری می&amp;zwnj;شود به زن&amp;zwnj;ها حال داد چی؟ اما دست&amp;zwnj;کم در این لحظه مرا دوست دارد. هنوز هم من عشق شماره یکش هستم. می&amp;zwnj;شنوی، نیمچه کلانتر؟ &amp;zwnj;ای آپولوی دهاتی! ناکس از حسادت دق کن! امشب باهاس هتک خودتو پاره کنی، در حالی&amp;zwnj;که من می&amp;zwnj;گیرم تخت و راحت می&amp;zwnj;خوابم.&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;اما آیا راستی می&amp;zwnj;خواهد که من این کار را بکنم؟ بخاطر خودش و بخاطر من؟ آیا دارد یک فرصت دیگر بمن می&amp;zwnj;دهد گه جلویش را بگیرم؟ که نشان بدهم که دوستش دارم؟ نه در لفافۀ حرفهای ایده آلیستی، بلکه آنطور که یک مرد معمولی یک زن معمولی را دوست دارد. که نشان بدهم که من هم می&amp;zwnj;توانم کسی را دوست داشته باشم، همانطور که آدم&amp;zwnj;های معمولی کسی را دوست دارند. آیا باز هم دارد مرا امتحان می&amp;zwnj;کند؟ تا نشانم بدهد که علیرغم همه روده درازی&amp;zwnj;های پر آب و تابم درباره عشق ایده&amp;zwnj;آل، من هم تنها یک عاشق حسود معمولیم که تا ترس از دست دادن معشوق پیش نیاید از خواب غفلت بیدار نمی&amp;zwnj;شوم. مگر همین قضیه با بث (Beth) پیش نیامد؟ مگر همین قضیه با شرلی پیش نیامد؟ مگر این قضیه&amp;zwnj;ای نیست که دارد با کلارا پیش می&amp;zwnj;آید؟ مگر نه اینکه من هم یک عاشق حسود معمولی دیگرم؟&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;و اگر هستم حالا باید چه&amp;zwnj; کار بکنم؟ هفت&amp;zwnj;تیرم را بردارم و بروم آنجا، خودم را جلوی نیمچه&amp;zwnj;کلانتر دست بیندازم، همانطور که جیمی خودش را جلوی من دست انداخت؟ یا اینکه باید بهش تلفن کنم، التماسش کنم، مرگ مادر بیچاره&amp;zwnj;ام را بهانه بکنم؟ آیا بعداً وقتی فهمید که من بهترین بهانه را داشتم که بهش تلفن کنم و جلویش را بگیرم و این کار را نکردم از من متنفر نخواهد شد؟ آیا وقتی فهمید که من امشب چه کشیدم و چه می&amp;zwnj;کشم و با این&amp;zwnj;همه از او کمک نخواستم از من متنفر نخواهد شد؟ آیا این ثابت نمی&amp;zwnj;کند که من همانم که او می&amp;zwnj;گوید، همانم که روانکاوم می&amp;zwnj;گوید: یک خودپرست خودخواه که حاضر نیست دیگران را حتی در غم و غصه خودش شریک کند؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;نامه را دوباره مرور می&amp;zwnj;کنم: اگر به دلیلی لازم شد با من تماس بگیری ما در اتاق ۲۱۶ &amp;laquo;هالیدی این&amp;raquo; هستیم. از آن لغت &amp;laquo;ما&amp;raquo; خوشم می&amp;zwnj;آید. نمی&amp;zwnj;گوید &amp;laquo;من هستم،&amp;raquo; بلکه &amp;laquo;ما هستیم.&amp;raquo; چه زیرکانه. اگر لازم شد با من صحبت کنی، مطمئنم می&amp;zwnj;توانی شماره را از اطلاعات تلفن بگیری. و چرا لازم باشد که من با او صحبت کنم؟ چه حرفی آنقدر ضروری دارم با او بزنم که نمی&amp;zwnj;تواند تا دوشنبه صبح به تعویق بیفتد؟ مگر اینکه بخواهم بگویم &amp;laquo;کلارا، محض رضای خدا. مادرم مرده. سام هم احتمالاً امشب کار خودش را تمام خواهد کرد. من الان به تو احتیاج دارم. یتیمم. به این جوانی و به این یتیمی. به خاطر این هم شده این&amp;zwnj;کار را نکن. برای رضای خدا هم شده این&amp;zwnj;کار را نکن! به&amp;zwnj;خاطر مادر بیچاره مرحومم که هنوز کفن و دفن نشده این&amp;zwnj;کار را نکن! به&amp;zwnj;خاطر من بیچاره یتیم این کار را نکن!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ولی اگر سعی کردم جلویش را بگیرم و نتوانستم آن&amp;zwnj;وقت چی؟ چه ضربه مهلکی خواهد بود؟ اگر گفت &amp;laquo;الان نمی&amp;zwnj;تونم حرف بزنم. وسط یه کاری هستم. دوشنبه صبح می&amp;zwnj;بینمت.&amp;raquo; معنی این حرف چه خواهد بود؟ که معامله راست&amp;zwnj;شده وجدان ندارد؟ که چوچول آب&amp;zwnj;افتاده هم همینطور؟ البته که باز دارم حرف&amp;zwnj;های مستهجن می&amp;zwnj;زنم. چه کار دیگری از دستم بر می&amp;zwnj;آید؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;به&amp;zwnj;یادت هستم. می&amp;zwnj;دانی که هنوز عشق من تویی. از آن لغت &amp;laquo;هنوز&amp;raquo; هم خوشم می&amp;zwnj;آید. چنان نا&amp;zwnj;مطمئن وسط جمله روی یک پا ایستاده. فوتش کنی می&amp;zwnj;افتد. انگار که می&amp;zwnj;گوید، الان عشق من هنوز تویی. اما تا دوشنبه صبح خدا می&amp;zwnj;داند. امشب هر اتفاقی ممکن است بیفتد. اگر فردا صبح عاشق او بشود چی؟ شاید او یک نیمچه کلانتر لایشعر و بالله بیشتر نباشد. ولی اگر یک معامله داشته باشد به اندازه دسته&amp;zwnj;خر و بداند چه جوری می&amp;zwnj;شود به زن&amp;zwnj;ها حال داد چی؟ اما دست&amp;zwnj;کم در این لحظه مرا دوست دارد. هنوز هم من عشق شماره یکش هستم. می&amp;zwnj;شنوی، نیمچه کلانتر؟ &amp;zwnj;ای آپولوی دهاتی! ناکس از حسادت دق کن! هنوزم من شماره یکم. تو حالا حالا&amp;zwnj;ها باید زور بزنی، خیلی&amp;zwnj;ام باید زور بزنی. امشب باهاس هتک خودتو پاره کنی، در حالی&amp;zwnj;که من می&amp;zwnj;گیرم تخت و راحت می&amp;zwnj;خوابم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;به&amp;zwnj;سلامتی تو، داشم!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;به این نتیجه رسیده&amp;zwnj;ام که نامه کلارا چیزی به&amp;zwnj;جز یک ژست طعنه&amp;zwnj;آمیز سانتیمانتال نیست و جواب من هم لازم نیست چیزی جز یک ژست طعنه&amp;zwnj;آمیز سانتیمانتال باشد. برای اینکه نشان بدهم من هم می&amp;zwnj;توانم چنین ژستی بگیرم یک سناریوی کوچک نوشته&amp;zwnj;ام که فردا در اتاق ۲۱۶ &amp;laquo;هالیدی&amp;zwnj;این&amp;raquo; روی پرده خواهد آمد. ماجرا ساعت ده صبح آغاز می&amp;zwnj;شود، ساعتی که به تجربه من وقفه کوتاهی است بین اولین و دومین لذت صبحگاهی، زمانی که عشاق هنوز در بسترند. در این وقت در را می&amp;zwnj;زنند و یک پسربچه یک دوجین گل سرخ، به همراه یک کارت و یک نامه، نثار بستر زناکاری می&amp;zwnj;کند. کارت یک کارت تولد است به مناسبت تولد تازه بانو، و درون آن پیامی است از منجی ما:&amp;zwnj; ای زن برو و کمی بیشتر زنا کن! در درون نامه گلچینی است از ترشحات دوشیزه کلاریسا هارلو درباره بکارت و پرده ضایع&amp;zwnj;شده، از این دست:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ای کرم ملعون &lt;br /&gt;
که گلبرگ بکارت را قربانی می&amp;zwnj;کنی&lt;br /&gt;
و برگی را که می&amp;zwnj;بلعی به زهر می&amp;zwnj;آلایی. &lt;br /&gt;
ای آفت سهمگین،&amp;zwnj; ای تندباد کویر، &lt;br /&gt;
ای زنگار فراگیر، که میوه نوبر بهار درخشان&lt;br /&gt;
را نابود می&amp;zwnj;سازی، که رنج کار را به سخره می&amp;zwnj;گیری، &lt;br /&gt;
که امید و اشتیاق برزگر زحمتکش را ضایع می&amp;zwnj;کنی!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ای بید کج نهاد که زیباترین&lt;br /&gt;
جامه زربفت را فاسد می&amp;zwnj;کنی!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ای شته شکمباره که شکوفه را فدا می&amp;zwnj;کنی&lt;br /&gt;
و سرخی حریر گلبرگ را به زردی یرقان بدل می&amp;zwnj;سازی!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اگر، آن سان که دین به ما می&amp;zwnj;آموزد، خداوندگار ما را &lt;br /&gt;
به اعمال نیک و بدمان داوری خواهد کرد، &lt;br /&gt;
ای بیچاره! شرم دارم بگویم که &lt;br /&gt;
هارلو هستی و هارلو خواهی ماند!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;و شعر کوتاهی از خودم از این دست:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;عشق من، این نه از سر حسد، &lt;br /&gt;
بل از سر اندوه بود: که تو&lt;br /&gt;
مجلس پایکوبی همگان باشی و من تنها&lt;br /&gt;
مهمان ناخوانده، در پشت در بسته. &lt;br /&gt;
من از حضور دیگران باکم نبود. &lt;br /&gt;
خوان کرم تو چندان بود که هیچ&lt;br /&gt;
یک از ما را گرسنه نمی&amp;zwnj;گذاشت.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;به سلامتی تو، داشم! &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;تلگراف عمو جلال و نامه کلارا را بر می&amp;zwnj;دارم و روی دیوار، در دو طرف تابلوی الاهه&amp;zwnj;های اضطراب&amp;zwnj;آور، نصب می&amp;zwnj;کنم، تا مرا از خطر پائین افتادن از هر دو طرف پشت&amp;zwnj;بام برحذر دارند. حالا دیگر روی میز کارم چیزی به&amp;zwnj;جز دفتر خاطرات، بطری ویسکی، و دو تا گیلاس برای من و اسکندر باقی نمانده است. یک صفحه روی گرامافون می&amp;zwnj;گذارم و به آواز جیمی بافت گوش می&amp;zwnj;دهم:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;سرم درد می&amp;zwnj;کنه&lt;br /&gt;
پاهام بو می&amp;zwnj;دن&lt;br /&gt;
و عیسارم دوست ندارم. &lt;br /&gt;
امروز از اون روزهاست&lt;br /&gt;
چون دیشب از اون شب&amp;zwnj;ها بوده.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;دو تا گیلاس را برای خودم و اسکندر پر می&amp;zwnj;کنم، می&amp;zwnj;نشینم، به تابلوی الاهه&amp;zwnj;های اضطراب&amp;zwnj;آور خیره می&amp;zwnj;شوم و سعی می&amp;zwnj;کنم حواس پرتم را جمع کنم. می&amp;zwnj;دانم که تا تولد اسکندر را درست و حسابی جشن نگرفته&amp;zwnj;ام نمی&amp;zwnj;توانم هیچ تصمیمی درباره هیچ مطلبی بگیرم. و تا آن&amp;zwnj;وقت چنان سیاه&amp;zwnj;مست شده&amp;zwnj;ام که مطلقاً نمی&amp;zwnj;توانم هیچ تصمیمی بگیرم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;تولدت مبارک، داشم! به&amp;zwnj;سلامتی تو!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ادامه دارد...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;&amp;laquo;بی&amp;zwnj;لنگر&amp;raquo; &lt;/strong&gt;نوشته&amp;zwnj;ی &lt;strong&gt;بهمن شعله&amp;zwnj;ور&lt;/strong&gt; در دفتر خاک، ضمیمه&amp;zwnj;ی ادبی رادیو زمانه: &lt;strong&gt;چهارشنبه&amp;zwnj;ها و جمعه&amp;zwnj;های هر هفته&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;u&gt;طرح&amp;zwnj;: رادیو زمانه&lt;/u&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;بخش&amp;zwnj;های پیشین:&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;http://radiozamaneh.com/node/5671&quot;&gt;:: واترلو، آیوا، ساعت ۹ شب، بخش چهارم::&lt;br /&gt;
::امروز بیست و سوم فوریه ۱۹۶۷، بخش سوم ::&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;
&lt;a href=&quot;http://radiozamaneh.com/node/5551&quot;&gt;::بی&amp;zwnj;لنگر، دفتر خاطرات فرهنگ، بخش دوم::&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;
&lt;a href=&quot;http://radiozamaneh.com/node/5361&quot;&gt;::بی&amp;zwnj;لنگر، دفتر خاطرات فرهنگ، بخش نخست::&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;
&lt;a href=&quot;http://radiozamaneh.com/node/5345&quot;&gt;::سفر به قلب تاریکی، درآمد رابرت رید بر رمان بی&amp;zwnj;لنگر::&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
</description>
     <comments>https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2011/07/29/5753#comments</comments>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/2204">ادبیات داستانی ایران</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/3241">بهمن شعله‌ور</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/3244">بی لنگر</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak">خاک</category>
 <pubDate>Fri, 29 Jul 2011 07:32:24 +0000</pubDate>
 <dc:creator />
 <guid isPermaLink="false">5753 at https://archive.radiozamaneh.com</guid>
  </item>
  <item>
    <title>امروز، بیست و سوم فوریه ۱۹۶۷</title>
    <link>https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2011/07/22/5569</link>
    <description>&lt;div class=&quot;fb-social-like-widget&quot;&gt;&lt;fb:like  href=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2011/07/22/5569&quot; send=&quot;false&quot; layout=&quot;box_count&quot; show_faces=&quot;false&quot; width=&quot;500&quot; action=&quot;like&quot; font=&quot;arial&quot; colorscheme=&quot;light&quot;&gt;&lt;/fb:like&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-sartitr&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    فصل دوم رمان بی‌لنگر، ادامه‌ی دفتر خاطرات فرهنگ        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-nevisandeh&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    بهمن شعله‌ور        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-filefield field-field-maghaleh-image&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    &lt;img  class=&quot;imagefield imagefield-field_maghaleh_image&quot; width=&quot;277&quot; height=&quot;184&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/sites/default/files/03bilshob01.jpg?1311320817&quot; /&gt;        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;p&gt;بهمن شعله&amp;zwnj;ور، بی&amp;zwnj;لنگر، فصل دوم، دفتر خاطرات فرهنگ، تهران، بیست وسوم فوریه ۱۹۶۷- امروز ساعت ۹ صبح یک جیپ نظامی جلوی خانه ما ایستاد و پیرزن دوید توی اتاق بابا تا بگوید که دو نفر آمده&amp;zwnj;اند او را ببینند. کارتشان را نمی&amp;zwnj;دادند و اسمشان را هم نمی&amp;zwnj;گفتند.&lt;/p&gt;
&lt;!--break--&gt;&lt;!--break--&gt;&lt;p&gt;بابا چند دقیقه&amp;zwnj;ای طول داد تا جواب بدهد. لابد داشت از پنجره نگاه می&amp;zwnj;کرد ببیند چه جور آدم&amp;zwnj;هایی هستند و چه جور ماشینی سوارند. بعد به پیرزن گفت که راه&amp;zwnj;شان بدهد. من از پنجره اتاقم نگاه کردم و دو تا مرد لاغر بلندقد با لباس قهوه&amp;zwnj;ای سیر و عینک آفتابی را دیدم که از پله&amp;zwnj;ها بالا آمدند و توی اتاق مهمانخانه رفتند. به&amp;zwnj;نظر نمی&amp;zwnj;آمد که خبر خوشی باشد. معلوم بود که مال ساواکند. شکل&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان آدم&amp;zwnj;هایی بودند که دو سه بار پیش&amp;zwnj;تر آمده بودند تا با بابا دربارۀ کفن ودفن قلابی اسکندر صحبت کنند. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;آیا حالا برای بابا گرفتاری پیش آمده بود؟ آیا آمده بودند بابا را دستگیر کنند؟ مگر عمو جلال نگفته بود که ماجرای اسکندر ممکن است همه&amp;zwnj;شان را کلهمعلق کند؟ اما چرا بابا را دستگیر کنند؟ هر کاری که بهش گفته بودند کرده بود. هر چه بهش گفته بودند بگوید گفته بود. بهش گفته بودند توی روزنامه&amp;zwnj;ها آگهی بدهد که پسرش در یک تصادف اتومبیل توی جاده چالوس کشته شده، داده بود. موافقت کرده بود که آن تشییع جنازه قلابی را راه بیندازد و بگذارد که یک تابوت خالی را با دستک و دنبک و با حضور کلیه خبرگزاری&amp;zwnj;ها دفن کنند. یک کلمه در این&amp;zwnj;باره حرفی به کسی نزده بود، حتی به مادر جون. پس چه دلیلی داشت که حالا بیایند و دستگیرش کنند؟ خونم به جوش آمده بود، ولی کاری از دستم برنمی&amp;zwnj;آمد. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بابا با ربدوشامبر به دیدنشان رفت. رسم بابا این نبود که با ربدوشامبر کسی را بپذیرد، به&amp;zwnj;خصوص که غریبه باشند. اما رسم هم نبود که غریبه&amp;zwnj;ها، با جیپ نظامی، سرزده، ساعت نه صبح روز جمعه به دیدنش بیایند. بخصوص حالا که دیگر در محاکمه&amp;zwnj;های دیوان عالی کشور حاضر نمی&amp;zwnj;شد و به وزارت دادگستری هم مشکل سر می&amp;zwnj;زد. مسلماً نیامده بودند که وادارش کنند از ریاست دیوان عالی کشور استعفا بدهد. بابا دیگر پست را نمی&amp;zwnj;خواست. سعی کرده بود استعفا بدهد و وزیر دادگستری بهش گفته بود که بنا بر منویات اعلیحضرت همایونی لازم بود که در پستش بماند. وزیر گفته بود که اگر حالا استعفا می&amp;zwnj;داد ممکن بود این شبهه پیش بیاید که ناراضی است. استعفای او ممکن بود باعث شود که مردم شایعات دروغ مرگ پسرش را باور کنند، شایعات عجیب و غریب و مضحکی که روزنامه&amp;zwnj;های غیر قانونی تروریستی به&amp;zwnj;راه انداخته بودند و تبلیغات کمونیستی بین&amp;zwnj;المللی در خارج از کشور به آن&amp;zwnj;ها دامن می&amp;zwnj;زد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;وزیر بالای منبر رفته بود که، بعله، حالا بی. بی. سی هم دستش به این روزنامه&amp;zwnj;های غیر قانونی مفتضح رسیده و وزارت خارجه منتهای تلاش را کرده که این شایعات را در نطفه خفه کند. بگذر از آن دلقک&amp;zwnj;هایی که اسم خودشان را سازمان عفو بین&amp;zwnj;المللی و از این اراجیف گذاشنه&amp;zwnj;اند، که کمونیست&amp;zwnj;ها و سوسیالیست&amp;zwnj;ها توشان نفوذ کرده&amp;zwnj;اند و حالا می&amp;zwnj;خواهند در امور داخلی کشور ما مداخله کنند و از هیچ کوششی برای حمله به دولت اعلیحضرت همایونی دریغ نمی&amp;zwnj;کنند. خیلی ممنون، ما احتیاج نداریم که این فضول&amp;zwnj;باشی&amp;zwnj;ها در امور داخلی ما مداخله کنند. ما سیستم خودمان را داریم که یکی از بهترین سیستم&amp;zwnj;های دنیاست و خیلی هم خوب کار می&amp;zwnj;کند. فکرش را بکنید که چنین شایعاتی چه داستان پرآب و تابی برای این&amp;zwnj;ها می&amp;zwnj;شود: پسر رئیس دیوان عالی کشور و غیره و ذالک. به هر وسیله&amp;zwnj;ای متشبث می&amp;zwnj;شوند که ما را بدنام کنند، که ما را به&amp;zwnj;صورت یک مشت وحشی بیابانی ترسیم کنند. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بابا به موافقت با اراجیف وزیر سرش را بره&amp;zwnj;وار تکان داده بود و قبول کرده بود که در پستش بماند، به&amp;zwnj;شرط آنکه کسی کار رسمی از او انتظار نداشته باشد، تا روز مرگش، که جداً آرزو می&amp;zwnj;کرد چیزی به آن نمانده باشد. وزیر گفته بود &amp;laquo;چه حرف&amp;zwnj;ها؟ از زندگی رئیس دیوان عالی کشور دست کم بیست سال دیگر باقی مانده.&amp;raquo; و بابا گفته بود &amp;laquo;چه زندگی&amp;zwnj;ای؟&amp;raquo; و وزیر خفقان گرفته بود. اگر حالا می&amp;zwnj;خواستند بابا استعفا بدهد این دو تا بوزینه را نمی&amp;zwnj;فرستادند. وزیر با پای خودش می&amp;zwnj;آمد. این&amp;zwnj;ها دو تا پادو ساواک بیشتر نبودند. یک مشت کثافت&amp;zwnj;کاری دیگر برای بابا داشتند که بکند. لابد ناچار می&amp;zwnj;شد یک مشت آگهی دیگر توی روزنامه&amp;zwnj;ها بدهد که شایعات جدید درباره اسکندر را انکار کنند. شاید آمده بودند به بابا اخطار کنند که مصاحبه&amp;zwnj;ای با خبرنگارهای خارجی نکند. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;وقتی بابا تو رفت من دویدم توی راهرو و پشت در بسته فالگوش ایستادم. اولش سلام و تعارفات معمولی بود ولی بعد صحبتشان به پچ و پچ نارسایی تبدیل شد که قابل فهم نبود. بعد یکهو فریاد برآشفتۀ بابا بلند شد که: &amp;laquo;اون بچه شونزده سال بیشتر نداره!&amp;raquo; پس دعوا سر لحاف ملا بود. دنبال من آمده بودند، نه دنبال بابا. دوباره شروع به پچ و پچ کردند. من به اتاق خودم دویدم. فکر کردم که بابا به&amp;zwnj;زودی به&amp;zwnj;دنبال من خواهد آمد و نمی&amp;zwnj;خواستم بداند که پشت در فالگوش ایستاده&amp;zwnj;ام. وقتی صدای باز شدن در اتاق مهمانخانه را شنیدم رفتم توی رختخواب، یک کتاب دستم گرفتم و وانمود کردم که مشغول خواندنم. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بابا آهسته در زد و تو آمد. سعی داشت خودش را آسوده&amp;zwnj;خاطر و بی&amp;zwnj;خیال نشان بدهد. یک مشت حرف عادی زد. پرسید آیا تازه از خواب بلند شده&amp;zwnj;ام. آیا دیشب خوب خوابیده بودم. چی دارم می&amp;zwnj;خوانم؟ بعد خیلی جدی شد و چهره&amp;zwnj;اش کاملاً برآشفت. سئوال&amp;zwnj;های زیادی کرد. آیا راجع به اسکندر با کسی حرف زده بودم؟ آیا چیزی راجع به این مطلب به مادرجون گفته بودم؟ آیا از گروهی به نام عفو بین&amp;zwnj;المللی چیزی می&amp;zwnj;دانستم؟ آیا کسی با من درباره بی&amp;zwnj; بی سی صحبتی کرده بود؟ آیا چیزی درباره اسکندر و دوستانش بود که می&amp;zwnj;دانستم و به او نگفته بودم؟ آیا راجع به آدمی که روزنامه را زیر در باغ گذاشته بود به کسی چیزی گفته بودم؟ آیا هیچ&amp;zwnj;وقت اسمش را یاد گرفته بودم؟ آیا او را دوباره دیده بودم؟ با هر سئوال صدایش کمی نگران&amp;zwnj;تر می&amp;zwnj;شد و لحنش مبرم&amp;zwnj;تر. بعد از آنکه به تمام سئوال&amp;zwnj;هایش جواب منفی داده بودم دست&amp;zwnj;هایش را با نومیدی به آسمان بلند کرد. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;گفت &amp;laquo;پاشو لباستو بپوش! دو تا بوزینه ساواک اون بیرونن. می&amp;zwnj;خوان ببرنت برای بازجوئی. احتمالاً سئوال&amp;zwnj;های زیادی درباره اسکندر و دوستاش ازت خواهند کرد. احتمالاً عکس&amp;zwnj;های زیادی بهت نشون خواهند داد و خواهند پرسید که هیچ کدومشون را می&amp;zwnj;شناسی یا نه. هر چی می&amp;zwnj;دونی بهشون بگو. هرچی می&amp;zwnj;خوان بدونن بهشون بگو. هر کاری بهت گفتن بکن. اینا قاتلن، پسرم! از قاتل هم بدترن! پست&amp;zwnj;ترین موجودات روی زمینن! لازم نیست من اینو بهت بگم. خودت می&amp;zwnj;دونی. خودت می&amp;zwnj;دونی چی به&amp;zwnj;سر اسکندر آوردن.&amp;raquo; &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اشک از چشم&amp;zwnj;هایش سرازیر بود. از رختخواب بیرون پریدم و بغلش کردم. من هم داشتم گریه می&amp;zwnj;کردم و او مو&amp;zwnj;هایم را نوازش می&amp;zwnj;کرد. گفت &amp;laquo;قول بده درست همون کاری روکه گفتم می&amp;zwnj;کنی.&amp;raquo; بهش قول دادم. &lt;br /&gt;
پرسیدم &amp;laquo;چیزی راجع به اونی که روزنامه رو زیر در گذاشت بهشون گفتین؟&amp;raquo; &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;گفت &amp;laquo;نه. چطور مگه؟&amp;raquo; &lt;br /&gt;
گفتم &amp;laquo;اگه عکس اون می&amp;zwnj;ون عکسایی باشه که بهم نشون می&amp;zwnj;دن می&amp;zwnj;شه بهشون چیزی نگم؟&amp;raquo; &lt;br /&gt;
گفت &amp;laquo;بذار امیدوار باشیم که قیافه&amp;zwnj;شو فراموش کرده&amp;zwnj;ی. پسرم این آدم&amp;zwnj;ها راه و روش&amp;zwnj;هایی دارن که آدم رو وادار کنن چیزایی رو بگه که نمی&amp;zwnj;خواد بگه. راه و روش&amp;zwnj;هایی دارن، پسرم. پست&amp;zwnj;ترین موجودات روی زمینن. وقتی من جوون بودم بهشون برخوردم. وقتی جوون بودم صابونشون به تنم خورد. می&amp;zwnj;دونی، همیشه که من رئیس دیوان عالی کشور نبودم. اما من شهامت اسکندر رو نداشتم، سرسختی اونو نداشتم. نمی&amp;zwnj;تونم بگم که بهش افتخار نمی&amp;zwnj;کنم. اما کاش جون خودشو نجات داده بود. اگه نه به&amp;zwnj;خاطر خودش، لااقل به&amp;zwnj;خاطر من، به&amp;zwnj;خاطر تو.&amp;raquo; &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;از خودم پرسیدم بابا به من چه می&amp;zwnj;گوید. او هم در جوانیش انقلابی بود؟ او هم زندانی شده بود، شکنجه شده بود، و بالاخره مقر آمده بود؟ آیا این قیمتی بود که برای رئیس دیوان عالی کشور شدن پرداخته بود،&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان طور که عمو جلال رنگ عوض کرده بود و وزیر شده بود؟ &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بابا آغوشش را باز کرد و گفت &amp;laquo;پسرم، قولی که به من دادی یادت نره.&amp;raquo; هیچ نشانی از اشک در چهره&amp;zwnj;اش نبود. من قولم را تکرار کردم. &amp;laquo;حالا هم اشکاتو پاک کن. پیش اون کفتارا ترس از خودت نشون نده. بهت نمی&amp;zwnj;گم که قهرمان&amp;zwnj;بازی در بیار. نمی&amp;zwnj;خوام یه قهرمان مرده دیگه به&amp;zwnj;جای پسر داشته باشم. اما ترس هم از خودت نشون نده.&amp;raquo; بابا آنجا ایستاد تا من کت و شلوارم را پوشیدم. ازش پرسیدم کراوات بزنم یا نه. گفت &amp;laquo;نه. همینجوری خوبه. فقط هر کاری رو که بهت گفتن بکن. باهاشون جر و بحث نکن. اگه بهت اهانت کردن یا تحقیرت کردن با بردباری تحمل کن. این آدم&amp;zwnj;ها شرم و حیا ندارن. اینو یادت باشه.&amp;raquo; &lt;br /&gt;
وقتی داشتند مرا از توی جاده شنی باغ به&amp;zwnj;طرف جیپ می&amp;zwnj;بردند بابا از پشت سر داد زد &amp;laquo;یادتون باشه شونزده سال بیشتر نداره و هیچی هم نمی&amp;zwnj;دونه!&amp;raquo; از قدرتی که در لحن صدایش بود حیرت کردم. نشانی از ناتوانی، ترس یا اندوه در صدایش نبود. رئیس بی&amp;zwnj;چون و چرای دیوان عالی کشور بود. آیا داشت خالی می&amp;zwnj;بست؟ یا اینکه داشت تهدیدشان می&amp;zwnj;کرد؟ تا بدانند که نمی&amp;zwnj;توانند یک&amp;zwnj;بار دیگر چنان معامله&amp;zwnj;ای با او بکنند، که نمی&amp;zwnj;توانند کاری را که با اسکندر کرده بودند با من هم بکنند. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;یکی از دو نفر سرش را کمی بر گرداند و داد زد &amp;laquo;کاریش نمی&amp;zwnj;کنن، جناب رئیس! چند تا سئوال ازش می&amp;zwnj;کنن و بس. قول بهتون می&amp;zwnj;دم.&amp;raquo; &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;من را عقب جیپ نشاندند و راه تهران را در پیش گرفتیم. از محمودیه که گذشتیم ناگهان ماشین وسط بر و بیابان توقف کرد. مرا از جیپ بیرون آوردند و بردند توی یک پاترول سیاه که ظاهراً تمام مدت دنبالمان کرده بود. دو تا مرد دیگر با عینک آفتابی توی پاترول نشسته بودند. مرا میان خودشان نشاندند. وقتی گفتند که می&amp;zwnj;خواهند چشم&amp;zwnj;هایم را ببندند کمی ترس ورم داشت. یاد حرف بابا افتادم که می&amp;zwnj;گفت این&amp;zwnj;ها قاتلند. اما یادم بود که گفته بود از خودم ترس نشان ندهم.&amp;nbsp;&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&lt;img alt=&quot;&quot; align=&quot;middle&quot; width=&quot;200&quot; height=&quot;73&quot; src=&quot;http://radiozamaneh.com/sites/default/files/03bilshob02.jpg&quot; /&gt;رابرت رید: &amp;laquo;بی&amp;zwnj;لنگر&amp;raquo; به بهترین معنای کلمه رمانی است راست&amp;zwnj;گرا (رئالیست) و در عین حال نمادین (سمبولیک). حماسه&amp;zwnj;ی ملتی&amp;zwnj;ست در لحظه&amp;zwnj;ای تاریک از تاریخ خود؛ همچنان که حماسه&amp;zwnj;ی خانواده&amp;zwnj;ای در ژرف&amp;zwnj;ترین بحران خود. رمانی است که سر و کارش با مفهوم نهایی ارزش&amp;zwnj;هاست، ارزش برای شخص همچنان که ارزش برای جامعه&amp;zwnj;ی بشری، که در آن میل غریزی شخص برای زنده ماندن با اسارت بشری و تعهدات خانوادگی و اجتماعی او در نبرد است.&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;حالا دیگر چشمم جائی را نمی&amp;zwnj;دید. بوی دو نفری را که کنارم نشسته بودند می&amp;zwnj;شنیدم. بوی بدی داشتند. از خودم می&amp;zwnj;پرسیدم آیا این&amp;zwnj;ها همان&amp;zwnj;هایی هستند که اسکندر را دستگیر کرده بودند. با این تفاوت که یقیناً اسکندر اینطور بره&amp;zwnj;وار دنبالشان نرفته بود. حتماً پیش از اینکه بتوانند دستگیرش کنند او را با تیر زده بودند. حتماً، حتی با قل و زنجیر، ناچار شده بودند تا توی پاترول خرکشش کنند. ناگهان تنفر شدیدی نسبت به این آدم&amp;zwnj;ها احساس کردم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;مرا تنگ میان خودشان انداخته بودند. هرچه هم که خودم را کوچک&amp;zwnj;تر می&amp;zwnj;کردم باز پا&amp;zwnj;هایشان را به پا&amp;zwnj;هایم فشار می&amp;zwnj;دادند. خیلی احساس ناراحتی می&amp;zwnj;کردم. یکیشان، نفر دست&amp;zwnj; چپی، چند لحظه&amp;zwnj;ای دستش را روی ران من گذاشت و بعد آن را برداشت. احساس انزجار کردم. وقتی دستش را برداشت نفس راحتی کشیدم. بعد دوباره همین کار را کرد و گذاشت که دستش همانجا بماند. تنم از چندش مورمور شد. به&amp;zwnj;یاد حرف بابا افتادم که می&amp;zwnj;گفت &amp;laquo;این&amp;zwnj;ها پست&amp;zwnj;ترین موجودات روی زمین.&amp;raquo; همچنین یادم آمد که گفته بود اگر به&amp;zwnj;هم اهانت کردند یا خواستند تحقیرم کنند آن را با بردباری تحمل کنم. ممکن بود منظورش این باشد؟ &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;یاد داستان&amp;zwnj;هایی افتادم که از اسکندر و دوستانش دربارۀ کارهای بسیار زشتی که با زندانیان سیاسی می&amp;zwnj;کردند شنیده بودم. داستان&amp;zwnj;هایی بود از استعمال بطری و باتون. داستان&amp;zwnj;هایی بود از تجاوز به زنان و نوجوانان. حتی داستانی بود از خرسی که ساواک تربیت کرده بود که به زن&amp;zwnj;ها تجاوز کند. آیا این&amp;zwnj;ها همجنس&amp;zwnj;باز&amp;zwnj;هاشان بودند؟ آیا خیال داشتند به&amp;zwnj;من تجاوز کنند؟ آیا منظور بابا از تحمل تحقیرشان این بود؟ آیا پیش از شکنجه به اسکندر تجاوز کرده بودند؟ آیا بطری به او استعمال کرده بودند؟ آیا دلیل گریه بابا کاری بود که می&amp;zwnj;ترسید با من بکنند، نه کاری که با اسکندر کرده بودند؟ اگر دست من بود، ترجیح می&amp;zwnj;دادم شکنجه&amp;zwnj;ام بدهند تا اینکه بهم تجاوز کنند. شکنجه را می&amp;zwnj;توانستم تحمل کنم. مگر بابا نگفت که به اسکندر افتخار می&amp;zwnj;کند. اما تجاوز را نمی&amp;zwnj;توانستم تحمل کنم. خیلی خجالت می&amp;zwnj;کشیدم. از ته دل از این آدم&amp;zwnj;ها منزجر شدم. بابا حق داشت. این&amp;zwnj;ها پست&amp;zwnj;ترین موجودات روی زمین بودند. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ماشین پیچید توی یک کوچه و بعد توی جائی که احتمالاً یک گاراژ زیر زمینی بود. صدای باز شدن یک در اتوماتیک گاراژ و بسته شدن آن را پشت سرمان شنیدم. مرا از یک پلکان پائین بردند و چشم بسته یک جا ایستاندند. آیا حالا بهم خیره شده بودند؟ داشتند سبک سنگینم می&amp;zwnj;کردند؟ نگاه می&amp;zwnj;کردند ببینند می&amp;zwnj;لرزم یا نه؟ دقیقاً&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان کاری را می&amp;zwnj;کردم که بابا گفته بود. سعی نمی&amp;zwnj;کردم قهرمان&amp;zwnj;بازی دربیاورم، ولی از خودم ترس هم نشان نمی&amp;zwnj;دادم. گرچه ترس ورم داشته بود. خیلی هم ترس ورم داشته بود. &lt;br /&gt;
بالاخره چشم&amp;zwnj;هایم را باز کردند. وسط یک تالار تاریک بی&amp;zwnj;در و پنجره، یا بهتر می&amp;zwnj;شد گفت یک زیرزمین بزرگ، ایستاده بودم. تابش خیره&amp;zwnj;کننده نور یک چراغ قوی روی یک میز چهره مردی را که پشت میز نشسته بود می&amp;zwnj;پوشاند. پا&amp;zwnj;هایش را روی میز گذاشته بود و ظاهراً داشت سیگار می&amp;zwnj;کشید. سه تا میز دیگر در گوشه&amp;zwnj;های دیگر تالار بود و در کنار هر کدام می&amp;zwnj;شد سایه محو کسی را که در تاریکی ایستاده بود دید. به&amp;zwnj;نظر می&amp;zwnj;رسید که مردی که پشت نور چراغ نشسته بود و پا&amp;zwnj;هایش روی میز بود اونیفرم نظامی به تن داشت. داد زد &amp;laquo;بشین!&amp;raquo; صدای خشن و دورگه&amp;zwnj;ای داشت. نگاه کردم و دیدم که یک صندلی پشت پایم است. روی آن نشستم. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;دوباره داد زد &amp;laquo;اسمت چیه؟&amp;raquo; یقین کردم که افسر ارتش است. مثل آن&amp;zwnj;ها پارس می&amp;zwnj;کرد. &lt;br /&gt;
گفتم &amp;laquo;فرهنگ شادزاد.&amp;raquo; &lt;br /&gt;
از لحن محجوب و محتاط صدای خودم تعجب کردم. خیال داشتم با صدایی بلند و رسا حرف بزنم، مثل بابا، وقتی داد زد &amp;laquo;یادتون باشه شونزده سال بیشتر نداره و هیچی هم نمی&amp;zwnj;دونه!&amp;raquo; اما صدایم حقیر و هراسان درآمده بود. طول تالار را بد حساب کرده بودم. &lt;br /&gt;
دوباره داد زد &amp;laquo;صداتو نمی&amp;zwnj;شنوم.&amp;raquo; &lt;br /&gt;
دوباره اسمم را به صدای بلند&amp;zwnj;تر تکرار کردم واین&amp;zwnj;بار سعی کردم آنقدر محجوب نباشم. &lt;br /&gt;
گفت &amp;laquo;حالا بهتر شد. می&amp;zwnj;دونی کجائی؟&amp;raquo; &lt;br /&gt;
گفتم &amp;laquo;نه.&amp;raquo; &lt;br /&gt;
عربده کشید &amp;laquo;چی؟&amp;raquo; &lt;br /&gt;
گفتم &amp;laquo;نه، قربان.&amp;raquo; آیا می&amp;zwnj;خواست مرا بترساند؟ خوب، موفق شده بود. خیال نداشتم بگویم &amp;laquo;قربان،&amp;raquo; ولی گفته بودم. &lt;br /&gt;
گفت &amp;laquo;بهتر شد. یعنی می&amp;zwnj;خوای بگی بابات بهت نگفت کجا داری می&amp;zwnj;ری؟&amp;raquo; &lt;br /&gt;
&amp;laquo;گفت می&amp;zwnj;رم برای بازپرسی.&amp;raquo; &lt;br /&gt;
&amp;laquo;بازپرسی توسط کی؟ اداره تخلیه فاضل&amp;zwnj;آب؟&amp;raquo; &lt;br /&gt;
&amp;laquo;گمانم گفت ساواک.&amp;raquo; &lt;br /&gt;
&amp;laquo;این شد یه حرفی. بازپرسی درباره چی؟&amp;raquo; &lt;br /&gt;
&amp;laquo;خودشم نمی&amp;zwnj;دونست. فکر می&amp;zwnj;کرد ممکنه ارتباطی با برادرم اسکندر داشته باشه.&amp;raquo; &lt;br /&gt;
&amp;laquo;پس جریان برادرت رو می&amp;zwnj;دونی؟ بابات دیگه بهت چی گفت؟&amp;raquo; &lt;br /&gt;
&amp;laquo;گفت هر کاری می&amp;zwnj;گین بکنم، به همه سئوالاتون جواب درست بدم، و هر چی رو که می&amp;zwnj;دونم راست و پوست&amp;zwnj;کنده بهتون بگم.&amp;raquo; &lt;br /&gt;
&amp;laquo;بابات آدم عاقلیه. می&amp;zwnj;بینم که اعلیحضرت همایونی آدم عاقلی رو رئیس دیوان عالی کشور کرده.&amp;raquo; دور و ور خود به آدم&amp;zwnj;هایی که در تاریکی ایستاده بودند نگاه کرد و واضح بود که دارد طعنه می&amp;zwnj;زند. &amp;laquo;و تو هم اون کاری رو که بابات گفت می&amp;zwnj;کنی؟&amp;raquo; &lt;br /&gt;
گفتم &amp;laquo;بله، قربان!&amp;raquo; &lt;br /&gt;
گفت &amp;laquo;باریک&amp;zwnj;الله پسر خوب! تو همیشه به حرف بابات گوش می&amp;zwnj;دی؟&amp;raquo; &lt;br /&gt;
گفتم &amp;laquo;بله، قربان!&amp;raquo; &lt;br /&gt;
گفت &amp;laquo;احسن! پسر خوبی هستی. فکر نمی&amp;zwnj;کنم هیچ مشکلی با تو داشته باشیم.&amp;raquo; &lt;br /&gt;
همانطور که از پشت میزش بلند می&amp;zwnj;شد، خطاب به چهره&amp;zwnj;هایی که در تاریکی پنهان بودند گفت &amp;laquo;آقایون، یه پسر خوب اینجا داریم. فکر نمی&amp;zwnj;کنم هیچ جور مشکلی باهاش داشته باشیم. همه چی رو راست و پوست کنده به ما می&amp;zwnj;گه و هر چی رم که می&amp;zwnj;دونه به ما می&amp;zwnj;گه.&amp;raquo; &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;به&amp;zwnj;طرفم که می&amp;zwnj;آمد دیدم که یک سرهنگ دوم ارتش است. یقه&amp;zwnj;اش باز بود و کراوات نداشت. سه نفر مرد گوشه&amp;zwnj;های تاریک همزمان و همگام با او داشتند به من نزدیک می&amp;zwnj;شدند. آن&amp;zwnj;ها اونیفرم به تن نداشتند و کراوات هم نزده بودند. احساس کردم اتاق دارد به من تنگ می&amp;zwnj;شود. سرهنگ یک سبیل چخماخی طویل به&amp;zwnj;شکل دستۀ دوچرخه داشت که دو نوکش را به&amp;zwnj;طرف بالا تاب داده بود، که به چهرۀ موذیش ظاهری شیطانی&amp;zwnj;تر می&amp;zwnj;داد. با چشمانی از خودراضی و هرزه به من نگاه می&amp;zwnj;کرد. در حالی که به&amp;zwnj;آرامی لپ مرا وشگون می&amp;zwnj;گرفت از آن&amp;zwnj;های دیگر پرسید &amp;laquo;خوب پسری نیست؟&amp;raquo; چندشم شد. آن&amp;zwnj;های دیگر لبخند&amp;zwnj;زنان سر تکان دادند. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;یکیشان گفت &amp;laquo;خوشگلم هست.&amp;raquo; من نگاهی بهش انداختم. موی روغن&amp;zwnj;زده براقی داشت، با لبخندی کثیف و سبیلی کلفت. چهار دندان طلا در وسط دهانش، دو تا بالا دو تا پایین، به لبخندش ظاهری شوم&amp;zwnj;تر می&amp;zwnj;داد. در&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان حال که داشتم چهره&amp;zwnj;اش را بررسی می&amp;zwnj;کردم دهانش با خنده&amp;zwnj;ای وقیح&amp;zwnj;تر کمی باز&amp;zwnj;تر شد و چشمکی شهوت آمیز به من زد. من بی&amp;zwnj;اختیار، گویی با نفرت، از او رو برگرداندم و به دو نفر دیگر نگاه کردم. یکیشان موی سرش را مثل گروهبان&amp;zwnj;های ارتش کوتاه زده بود و دندان افتاده جلویش مثل سوراخی در وسط لبخندش بود. سومی لبخند نمی&amp;zwnj;زد. از قیافه&amp;zwnj;اش تنها بدجنسی می&amp;zwnj;بارید. یاد حرف بابا افتادم: &amp;laquo;این&amp;zwnj;ها پست&amp;zwnj;ترین موجودات روی زمینن.&amp;raquo; او هم این قیافه&amp;zwnj;ها را دیده بود؟ آیا با این چهره&amp;zwnj;ها بود که اسکندر آخرین روزهای زندگیش را در یک تنگنا گذرانده بود؟ چقدر احساس تنهایی کرده بود! &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;احساس می&amp;zwnj;کردم دارم در چیزی با اسکندر سهیم می&amp;zwnj;شوم. دانستن اینکه اسکندر هم پیش از من زمانی را در اینجا سر کرده بود تنهائی و ترسم را کمتر کرد. فکر نمی&amp;zwnj;کردم عرصه را به&amp;zwnj;سختی اسکندر به من تنگ کنند. من شانزده سال بیشتر نداشتم، هیچ چیز نمی&amp;zwnj;دانستم، و هیچ کاری هم نکرده بودم. اما آیا این کافی بود؟ آیا حتی حرف مرا باور می&amp;zwnj;کردند؟ &lt;br /&gt;
سرهنگ گفت &amp;laquo;پس تو از داستان برادرت خبر داری؟&amp;raquo; و یک مشت دود سیگار در صورتم پف کرد. پای راستش را گذاشته بود روی یک صندلی که یکی از آن&amp;zwnj;ها با چابکی برایش پیش کشیده بود. معلوم بود که درجه&amp;zwnj;اش خیلی بالا&amp;zwnj;تر از آنهاست. بقیه لابد گروهبانی استواری چیزی بیشتر نبودند. &amp;laquo;از برادرت چی می&amp;zwnj;دونی؟&amp;raquo; &lt;br /&gt;
گفتم &amp;laquo;خیلی کم. می&amp;zwnj;دونم که مرده.&amp;raquo; &lt;br /&gt;
پرسید &amp;laquo;چه جوری مرد، پسرم؟&amp;raquo; &lt;br /&gt;
احساس چندش کردم. کاش بهم&amp;raquo; پسرم &amp;laquo;نمی&amp;zwnj;گفت. بابا به من&amp;raquo; پسرم &amp;laquo;می&amp;zwnj;گفت و خیلی خوشم می&amp;zwnj;آمد که مرا اینطور خطاب کند. احساس کردم این مرد دارد این کلمات را برای همیشه برای من کثیف می&amp;zwnj;کند. &lt;br /&gt;
گفتم &amp;laquo;توی یک تصادف اتومبیل مرد.&amp;raquo;&lt;br /&gt;
هر چهار نفر با هم خندیدند، خنده&amp;zwnj;ای طولانی و زشت و زننده. خندۀ سرهنگ از همه طولانی&amp;zwnj;تر بود، و آهسته و به&amp;zwnj;تدریج خاموش شد. گوئی که همه&amp;zwnj;شان با اسکندر آشنائی نزدیک و مرموزی داشتند. آیا لپ&amp;zwnj;های اسکندر را هم همینطور وشگون گرفته بود؟ آیا او را هم &amp;laquo;پسرم&amp;raquo; خطاب کرده بود؟ ناگهان همۀ ترسم ریخت. حالا تنها دلم می&amp;zwnj;خواست گریه کنم. اما اگر گریه می&amp;zwnj;کردم، اگر یک قطره اشک به چشمم می&amp;zwnj;آمد، این&amp;zwnj;ها آن را به نشانۀ ترس می&amp;zwnj;گرفتند. این&amp;zwnj;ها آدم&amp;zwnj;هایی نبودند که بدانند اشک اندوه یا عشق چیست. این کمک کرد که عزمم را جزم کنم. حالا دیگر حریفشان بودم. حالا دیگر حریف هر کسی بودم. می&amp;zwnj;توانستم هر بلائی را که به&amp;zwnj;سرم بیاورند تحمل کنم. &lt;br /&gt;
سرهنگ پرسید &amp;laquo;اینو کی بهت گفت؟&amp;raquo; &lt;br /&gt;
گفتم &amp;laquo;بابام.&amp;raquo;&lt;br /&gt;
گفت &amp;laquo;البته که بابات اینو بهت گفت. رئیس دیوان عالی کشور! بابات خیلی عقل به&amp;zwnj;خرج داد که اینو بهت گفت. روبه آن سه نفر دیگر گفت &amp;laquo;بچه&amp;zwnj;ها فکر نمی&amp;zwnj;کنین که رئیس دیوان عالی کشور خیلی عقل به&amp;zwnj;خرج داد؟&amp;raquo; آن&amp;zwnj;ها خنده&amp;zwnj;ای نخودی کردند. من نگاه&amp;zwnj;شان کردم. حالا همه&amp;zwnj;شان داشتند با لبخندی هرزه به من نگاه می&amp;zwnj;کردند. دندان طلائیه باز به من چشمکی شهوت&amp;zwnj;آمیز زد. همین نگاه کردن بهش پر از نفرتم می&amp;zwnj;کرد. &lt;br /&gt;
&amp;laquo;وقت کفن و دفن جسد برادرتو دیدی؟&amp;raquo;&lt;br /&gt;
گفتم &amp;laquo;نه.&amp;raquo;&lt;br /&gt;
سرهنگ پرسید &amp;laquo;چرا نه؟&amp;raquo;&lt;br /&gt;
گفتم &amp;laquo;جسدی نبود؟&amp;raquo;&lt;br /&gt;
دوباره پرسید &amp;laquo;چطور؟&amp;raquo;&lt;br /&gt;
گفتم &amp;laquo;توی تصادف جسد آنقدر درب و داغون شده بود و سوخته بود که قابل شناسائی نبود.&amp;raquo;&lt;br /&gt;
دوباره پرسید &amp;laquo;اینو کی بهت گفت؟&amp;raquo;&lt;br /&gt;
گفتم &amp;laquo;بابام.&amp;raquo;&lt;br /&gt;
گفت &amp;laquo;بابات، البته. جناب ریاست دیوان کشور!&amp;raquo;&lt;br /&gt;
به&amp;zwnj;خودم گفتم نکند دنبال بابا هستند. آیا می&amp;zwnj;خواستند گزکی از او بگیرند تا او را هم بکشند بیاورند اینجا؟ آیا می&amp;zwnj;خواستند حرفی از من بکشند که بهانه لازم را به دستشان بدهد؟ حتم داشتم که محال بود در این کار موفق شوند. مگر اینکه می&amp;zwnj;توانستند با نیرنگی حرفی از من بکشند. به&amp;zwnj;خاطر بابا هم شده بود حالا باید دست و پای خودم را جمع می&amp;zwnj;کردم. &lt;br /&gt;
&amp;laquo;حقیقت داره، پسرم. برادرت خیلی صدمه دیده بود. به عمل&amp;zwnj;های جراحی متعددی احتیاج داشت. این آقایون دکترهایی هستند که عملش کردن. اینا متخصصین ما هستن. بذار بهت معرفی شون کنم. این آقا دکتر فرزانه.&amp;raquo; با انگشتش به مرد دندان طلائی اشاره کرد، که تند و فرز دوباره لبخند و چشمکی به من زد. &amp;laquo;این آقا دکتر منوچهریانه.&amp;raquo; با دستش مردی را که دندان جلویش افتاده بود نشان داد. &amp;laquo;و این آقا دکتر عزیزیه.&amp;raquo;&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پس این&amp;zwnj;ها کسانی بودند که اسکندر را تا دم مرگ شکنجه داده بودند. از اسکندر شنیده بودم که شکنجه&amp;zwnj;گران ساواک اسم دکتر روی خودشان می&amp;zwnj;گذاشتند. به قربانیانشان می&amp;zwnj;گفتند که آن&amp;zwnj;ها بیمارند و این&amp;zwnj;ها دارند با این روش&amp;zwnj;ها بیماری&amp;zwnj;هایشان را شفا می&amp;zwnj;دهند. تعجب کردم که حالا به&amp;zwnj;جای خشم و کینه احساس قدر&amp;zwnj;شناسی می&amp;zwnj;کردم. احساس می&amp;zwnj;کردم به من لطفی کرده&amp;zwnj;اند تا مرا در روز&amp;zwnj;ها و لحظه&amp;zwnj;های آخر زندگی اسکندر سهیم کنند. وقتی که سرهنگ مرد&amp;zwnj;ها را معرفی می&amp;zwnj;کرد حال آدمی را داشتم که به آخرین یادگارهای عزیزانش نگاه می&amp;zwnj;کند. گوئی کسی داشت می&amp;zwnj;گفت: این رختخوابی بود که در آن می&amp;zwnj;خوابید. این پنجره&amp;zwnj;ای بود که از آن برای آخرین بار به بیرون نگاه کرد. این اتاقی بود که در آن برای آخرین بار احساس بی&amp;zwnj;کسی و بی&amp;zwnj;پناهی کرد.&amp;nbsp;&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&lt;img alt=&quot;&quot; align=&quot;right&quot; width=&quot;66&quot; height=&quot;162&quot; src=&quot;http://radiozamaneh.com/sites/default/files/03bilbloq01.gif&quot; /&gt;از میان خاطرات فرهنگ، پیش از مهاجرت به آمریکا: ... حالا نشانی از دلسوزی واقعی در لحن صدایش بود. آیا تصورکردنی بود که این آدم در آن لحظه به&amp;zwnj;راستی با من احساس همدردی می&amp;zwnj;کرد، که شرح تمامی آن جزئیات خونین به&amp;zwnj;خاطر آن نبود که او از زجر دادن یک پسر شانزده ساله لذت می&amp;zwnj;برد، بلکه به&amp;zwnj;خاطر آن بود که او ترجیح می&amp;zwnj;داد که مرا با به&amp;zwnj;حال تهوع انداختن به حرف بیاورد تا با شکنجه دادن؟ آیا او چنان با حرفه&amp;zwnj;اش خو گرفته بود که دیگر درد قربانیانش را احساس نمی&amp;zwnj;کرد؟ یا اینکه می&amp;zwnj;شد تصور کرد که او باور داشت که با تحمیل کردن آن شکنجه&amp;zwnj;های دردناک به قربانیانش به بخش بزرگ&amp;zwnj;تری از جامعه خدمت می&amp;zwnj;کرد، همان&amp;zwnj;طور که مأمورین تفتیش عقاید کلیسا بدن مرتدین را می&amp;zwnj;سوزاندند تا روحشان را نجات دهند؟ آیا می&amp;zwnj;بایست که من از او سپاسگزار باشم که، گر چه می&amp;zwnj;توانست، شخصاً به اسکندر تجاوز نکرده بود و او را شکنجه نداده بود؟ آیا ممکن بود که او هم پسری شانزده ساله داشت و او را &amp;laquo;پسرم&amp;raquo; خطاب می&amp;zwnj;کرد؟&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;سرهنگ پرسید &amp;laquo;دلت می&amp;zwnj;خواد این دکترا گزارشی از عمل&amp;zwnj;های جراحیشون روی برادرت بهت بدن؟&amp;raquo;&lt;br /&gt;
با تعجب بسیار احساس کردم دلم می&amp;zwnj;خواهد جزئیات آنچه را که به&amp;zwnj;سر اسکندر آورده بودند بشنوم، هر چقدر هم که می&amp;zwnj;خواست دردناک باشد. می&amp;zwnj;خواستم در درد و تنهایی و ترس او در آخرین لحظات زندگیش سهیم شوم. می&amp;zwnj;خواستم بدانم شایعاتی که شنیده بودم، مطلبی که در آن روزنامه مخفی چاپ شده بود، راست است یا نه. نیاز داشتم بدانم. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;گفتم &amp;laquo;بله. خیلی ممنون می&amp;zwnj;شم.&amp;raquo; می&amp;zwnj;ترسیدم که فقط دارند سر&amp;zwnj;به&amp;zwnj;سرم می&amp;zwnj;گذارند، می&amp;zwnj;ترسیدم که این&amp;zwnj;کار را نکنند، که خیلی از این کار شرم کنند، گو اینکه حالا دیگر احساس می&amp;zwnj;کردم که هدفشان ترساندن من است، تا به سئوال&amp;zwnj;هایشان جواب راست بدهم، تا از نظر ذهنی و روحی چنان ترسیده باشم که جرأت دروغ گفتن نداشته باشم. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;هر چهار تا خندیدند. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;سرهنگ گفت &amp;laquo;خوشم اومد. راستی که این بچه معصوم و ساده است. ممنون می&amp;zwnj;شه که داستان برادرشو براش بگیم. خب، پس معطل چی هستین؟ ده بذارین ممنونش کنیم!&amp;raquo;&lt;br /&gt;
حالا می&amp;zwnj;دانستم که همه چیز را برایم خواهند گفت، نه برای اینکه مرا بترسانند، بلکه برای اینکه به کار خود می&amp;zwnj;نازینند. هیچ باکی نبود که این آدم&amp;zwnj;ها احساس شرم بکنند. بابا حق داشت. این&amp;zwnj;ها بوئی از شرم و خجالت نبرده بودند. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;سرهنگ حرفش را دنبال کرد &amp;laquo; اول خیلی گشنه و تشنه&amp;zwnj;اش بود.&amp;raquo; ظاهراً بیش از آن از گفتن داستان لذت می&amp;zwnj;برد که دیگران را درآن لذت سهیم کند. یا شاید در آن گروه او تنها نفری بود که می&amp;zwnj;توانست یک جمله سر هم کند. بقیه شاید تنها می&amp;zwnj;توانستند خنده&amp;zwnj;نخودی بکنند، لبخند و چشمک بزنند، تجاوز جنسی بکنند، و شکنجه بدهند. &amp;laquo;نه می&amp;zwnj;تونست غذا بخوره نه آب. سه روز بود که نتونسته بود نه غذا بخوره نه آب.&amp;raquo; پس اینجاش راست بود. اول گشنه و تشنه نگهش داشته بودند. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;laquo;بد جوری خورد و خمیر شده بود، درب و داغون شده بود. نمی&amp;zwnj;تونستیم از راه دهن بهش غذا بدیم. دهنش کج و کوله شده بود، آرواره&amp;zwnj;ش شیکسته بود، دندوناش خورد شده بود. اینه که ناچار بودیم با لوله بهش غذا بدیم. از راه رگ نمی&amp;zwnj;تونستیم بهش غذا بدیم چون نمی&amp;zwnj;تونستیم رگاشو پیدا کنیم. این بود که ناچار شدیم از راه مقعد تغذیه&amp;zwnj;ش کنیم. این دکتر فرزان اینجا متخصص مقعدی ماست. مسئول این کار اون بود. روزی سه چهار وعده با لوله بهش غذا می&amp;zwnj;داد. در کار تغذیه از راه مقعد خبره است. بیشترین تجربه و بهترین وسیله رو داره. مگه نیست بچه&amp;zwnj;ها؟&amp;raquo; باز همه&amp;zwnj;شان&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان خنده زشت و زننده را کردند. &lt;br /&gt;
پس آنجاش هم درست بود. بعد از شکستن آرواره و خرد کردن دندان&amp;zwnj;هایش بار&amp;zwnj;ها به او تجاوز کرده بودند. طفلک اسکندر. دیگر از بابت خودم ترسی نداشتم. حالا می&amp;zwnj;توانستم هر چیزی را تحمل کنم. به مرد دندان&amp;zwnj;طلائی نگاه کردم. دوباره لبخند و چشمکی بهم زد. اشتیاق زیادی داشتم که توی صورتش تف کنم، درست توی اون چشم چشمک&amp;zwnj;زنش. ولی جلوی خودم را گرفتم. نمی&amp;zwnj;خواستم داستان را قطع کنم. نمی&amp;zwnj;خواستم بهانه&amp;zwnj;ای به&amp;zwnj;دستشان بدهم که دنبالش را نگیرند. هیچ خبر نداشتند که چقدر دارند مرا از خودشان ممنون می&amp;zwnj;کنند. هیچ خبر نداشتند که تا چه اندازه دانستن آن جزئیات درباره اسکندر برای من ارزش دارد، هر چه هم که کارشان ننگین بود. می&amp;zwnj;خواستم همه&amp;zwnj;اش را بشنوم. در همان حال که داشتم چهره مردک را بررسی می&amp;zwnj;کردم یک چشمک دیگر به من زد. شکی نداشتم که آماده بود تا به محض اینکه سرهنگ چراغ سبز نشان بدهد با من هم&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان ماجرا را تکرار کند. من چه احمق بودم که خیال می&amp;zwnj;کردم نمی&amp;zwnj;توانند با من آن کار&amp;zwnj;ها را بکنند، چون که من کاری نکرده بودم. اسکندر هم کاری نکرده بود. هیچ کاری نکرده بود که مستحق این حیوان&amp;zwnj;ها باشد. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;سرهنگ حرفش را دنبال کرد: &amp;laquo;بین وعده&amp;zwnj;های تغذیه با لوله ناچار بودیم که با بطری بهش غذا بدیم.&amp;raquo; پس بطری هم استعمال کرده بودند. تمام داستان&amp;zwnj;هایی که از اسکندر و دوستانش شنیده بودم راست بود. در روزنامه&amp;zwnj;ای خوانده بودم که مبتکر این روش شکنجه ترک&amp;zwnj;های عثمانی بودند، که با زندانی&amp;zwnj;های سرب بطری استعمال می&amp;zwnj;کردند. &amp;laquo;ناچار بودیم بطری رو، بین وعده&amp;zwnj;های تغذیه با لوله، همونجا نگه داریم تا دهنه زخم به هم نیاد. این دکتر منوچهریان متخصص تغذیه با بطریه.&amp;raquo; با دستش مرد با دندان افتاده را نشان داد، که لبخند بیمارگونه&amp;zwnj;ای زد، گوئی بچه مدرسه&amp;zwnj;ای است که برای خط خوبش تقدیرش کرده&amp;zwnj;اند. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;laquo;وقتی تمام این معالجه&amp;zwnj;ها درمانش نکرد ناچار شدیم الکتروشوک به&amp;zwnj;کار ببریم، به بیضه&amp;zwnj;ها.&amp;raquo; ستون فقراتم تیر کشید و پلک&amp;zwnj;هایم شروع به پریدن کرد. یاد خواب خرچنگ&amp;zwnj;ها افتادم. &amp;laquo;این دکتر عزیزی دارای بورد تخصصی در الکتروشوکه.&amp;raquo;&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&lt;img alt=&quot;&quot; align=&quot;middle&quot; src=&quot;http://radiozamaneh.com/sites/default/files/bilengshlbf02.jpg&quot; /&gt;فرهنگ، راوی رمان &amp;laquo;بی&amp;zwnj;لنگر&amp;raquo;: این رختخوابی بود که [اسکندر] در آن می&amp;zwnj;خوابید. این پنجره&amp;zwnj;ای بود که از آن برای آخرین بار به بیرون نگاه کرد. این اتاقی بود که در آن برای آخرین بار احساس بی&amp;zwnj;کسی و بی&amp;zwnj;پناهی کرد. &lt;br /&gt;
سرهنگ پرسید &amp;laquo;دلت می&amp;zwnj;خواد این دکترا گزارشی از عمل&amp;zwnj;های جراحیشون روی برادرت بهت بدن؟&amp;raquo;&lt;br /&gt;
با تعجب بسیار احساس کردم دلم می&amp;zwnj;خواهد جزئیات آنچه را که به&amp;zwnj;سر اسکندر آورده بودند بشنوم، هر چقدر هم که می&amp;zwnj;خواست دردناک باشد. می&amp;zwnj;خواستم در درد و تنهایی و ترس او در آخرین لحظات زندگیش سهیم شوم. می&amp;zwnj;خواستم بدانم شایعاتی که شنیده بودم، مطلبی که در آن روزنامه مخفی چاپ شده بود، راست است یا نه. نیاز داشتم بدانم. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;&amp;laquo;وقتی این هم درد بیمار رو دوا نکرد به درمان با سیگار متوسل شدیم. می&amp;zwnj;دونی این درمان چیه؟ نمی&amp;zwnj;دونی؟ خیلی ساده است. اینجا چون ما زیرسیگاری نداریم گاهی از بدن مریض برای خاموش کردن سیگارامون استفاده می&amp;zwnj;کنیم. کلی سوراخ توی تن مریض می&amp;zwnj;کنه، اما سوراخ&amp;zwnj;هاش نه خیلی بزرگه نه خیلی عمیق. اما خوشگل نیستن، مثل چاله چولۀ کریه آبله میمونن. &amp;raquo;&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;سرهنگ حرفش را قطع کرد و به بررسی چهره من پرداخت، تا اثر حرف&amp;zwnj;هایش را ببیند. این اولین توضیحی بود که داده بود که در لفافه زبان و اصطلاحات پزشکی مشکوک بیان نشده بود، که معنایش را هر ابلهی درک می&amp;zwnj;کرد. می&amp;zwnj;خواست مطمئن شود که گوشم با او بوده، که مروارید در آخر خر نمی&amp;zwnj;ریخته، که عبارت&amp;zwnj;پردازی&amp;zwnj;های تمثیلی کنایه&amp;zwnj;آمیزش را بی&amp;zwnj;خودی به هدر نمی&amp;zwnj;داده. می&amp;zwnj;خواست یقین کند که من قدر استعارات و کنایات بیمارگونۀ او را دانسته&amp;zwnj;ام، که به استعداد ادبی خداداد او کاملاً پی برده&amp;zwnj;ام. شاید انتظار داشت که تا به حال من از درد به خود پیچیده باشم و تمنا کرده باشم که سخن را کوتاه کند. شاید این کلیدی می&amp;zwnj;بود که نشان می&amp;zwnj;داد که من آمادۀ بازپرسی و گفتن حقیقت هستم. &lt;br /&gt;
حال با لحنی کم و بیش عنادآمیز گفت &amp;laquo;پسر، گوشت با من هست؟&amp;raquo;&lt;br /&gt;
گفتم: &amp;laquo;بله، قربان! هست.&amp;raquo;&lt;br /&gt;
پرسید: &amp;laquo;هنوز می&amp;zwnj;خوای ادامه بدم؟&amp;raquo;&lt;br /&gt;
گفتم: &amp;laquo;بله، قربان! ادامه بدید.&amp;raquo;&lt;br /&gt;
پرسید: &amp;laquo;معده&amp;zwnj;ت که ضعیف نیست، هان؟&amp;raquo;&lt;br /&gt;
در حالیکه داشتم خودم را برای دردناک&amp;zwnj;ترین جزئیات (اگر روایت روزنامه کاملاً راست بود) آماده می&amp;zwnj;کردم، گفتم &amp;laquo;فکر نمی&amp;zwnj;کنم، قربان.&amp;raquo;&lt;br /&gt;
&amp;laquo;خیال که نداری واسه من بالا بیاری؟ ما هنوز کلی سئوال داریم که باید جواب بدی.&amp;raquo;&lt;br /&gt;
&amp;laquo; نه، قربان! بالا نمی&amp;zwnj;آرم.&amp;raquo;&lt;br /&gt;
سرهنگ به تمام تالار اعلام کرد &amp;laquo;از قرار معلوم اینجا یه آقا پسری داریم که معدۀ خیلی قوی داره. می&amp;zwnj;خواد تمام قضیه رو تا آخر بشنوه. مام تمام قضیه رو براش تعریف می&amp;zwnj;کنیم. &amp;raquo;&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;رو به من کرد و با لحن مؤکدی گفت &amp;laquo;ناچار شدیم ببریم.&amp;raquo; دلم شروع کرد به بهم خوردن. پس همه&amp;zwnj;اش راست بود. &amp;laquo;می&amp;zwnj;دونی، دست&amp;zwnj;ها و پاهاش دیگه به دردش نمی&amp;zwnj;خوردن. اینه که مجبور شدیم ببریمشون، قطعشون کنیم.&amp;raquo;&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;دوباره چهره مرا بررسی کرد تا اثر حرفش را ببیند. حتماً رنگ من کاملاً پریده بود چون حالم داشت حسابی به هم می&amp;zwnj;خورد. اما فکر کردم می&amp;zwnj;توانم جلوی خودم را بگیرم. یک بار در هواپیما در یک پرواز دو ساعته به آبادان برای دیدن عمو جلال حالم به هم خورده بود، ولی توانسته بودم جلوی خودم را بگیرم. یک دختر جوان در ردیف مقابل نشسته بود و با لبخندی سادیستی مرا تماشا می&amp;zwnj;کرد. انتظار داشت که هر لحظه&amp;zwnj;ای من بالا بیاورم و مشتاق بود که شرمساری مرا ببیند. ظاهراً از اینکه حال او به هم نخورده بود خیلی به&amp;zwnj;خودش می&amp;zwnj;بالید. به&amp;zwnj;خودم گفته بودم از لج او هم شده، برای کم کردن روی او هم شده، بالا نخواهم آورد. از اینکه حال من به هم خورده باشد و حال او نه، خیلی خجل بودم. سیزده سالم بود. شاید این بار هم همانطور شانس می&amp;zwnj;آوردم. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;سرهنگ دوباره پرسید: &amp;laquo;مطمئنی که واسه من بالا نمی&amp;zwnj;آری؟&amp;raquo; من فقط سرم را تکان دادم و از برخورد با چشم&amp;zwnj;هایش پرهیز کردم. دیگر هیچ مطمئن نبودم. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;سرهنگ در&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان حال که سعی می&amp;zwnj;کرد توی چشم&amp;zwnj;های من نگاه کند، درست جلوی من به راست و به چپ قدم برمی&amp;zwnj;داشت و سرش را به آهنگ کلماتش تکان می&amp;zwnj;داد: &amp;laquo;ناچار شدیم دست&amp;zwnj;ها و پاهاش رو دونه به دونه ببریم. این دکترا مجبور شدن به نوبت عمل کنن. کار، کار یه نفر نبود. چیزی که باید بدونی اینه که ما اینجا مجهز به وسائل لازم نیستیم. وسط بر و بیابونیم. مثلاً ما اینجا دوای بیهوشی نداریم. باید بدون بیهوشی عمل کنیم.&amp;raquo; حالم داشت بیشتر به هم می&amp;zwnj;خورد. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;laquo;وسائل جدید جراحی نداریم. اینه که با اره چوب&amp;zwnj;بری عمل می&amp;zwnj;کنیم. البته یه خورده درد می&amp;zwnj;آره. مریض یه خورده هوار می&amp;zwnj;کشه. اینه که مجبوریم یه چیزی توی دهنش بچپونیم که زیاد بلند هوار نکشه. این دکترا گوش&amp;zwnj;های خیلی حساسی دارن. اگه ما جلوی آلودگی صوتی رو نگیریم شنوائیشون رو از دست می&amp;zwnj;دن.&amp;raquo;&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;من چشم&amp;zwnj;هایم را بسته بودم و دو دستم را محکم جلوی دهنم گرفته بودم. خیلی تلاش می&amp;zwnj;کردم، ولی فایده&amp;zwnj;ای نداشت. داشتم توی دست&amp;zwnj;هام استفراغ می&amp;zwnj;کردم و دو مرتبه آن را قورت می&amp;zwnj;دادم. &lt;br /&gt;
صدای سرهنگ را شنیدم که با احساس فراغت می&amp;zwnj;گفت &amp;laquo;چی گفتم بهتون؟ آقاپسرمون بالاخره حالش به هم خورد. از قرار معلوم معده&amp;zwnj;ش اونجور که فکر می&amp;zwnj;کرد قوی نیست. بهتره یکی یه سطل بهش بده. نمی&amp;zwnj;خوایم دور تا دور اتاق بالا بیاره وبعد مجبور بشه کف زمین رو تمیز کنه. واسه یه شازده پسر اعیون کار مناسبی نیست. پسر رئیس دیوان عالی کشور!&amp;raquo;&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;صدای یک سطل فلزی را که روی زمین خرکش می&amp;zwnj;کردند شنیدم و بعد دستی را روی شانه&amp;zwnj;ام حس کردم. چشم&amp;zwnj;هایم را باز کردم تا ببینم سطل کجاست و بعد دست&amp;zwnj;هایم را از روی دهنم برداشتم. مدت زیادی هی استفراغ کردم و عق زدم، هی عق زدم و استفراغ کردم، تا اینکه طعم تلخ صفرای خالص را در دهانم چشیدم. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;سرهنگ که هنوز دستش روی شانه&amp;zwnj;ام بود خم شد، توی چشم&amp;zwnj;هایم نگاه کرد و گفت &amp;laquo;حالت بهتر شد، پسرم؟&amp;raquo; من بی&amp;zwnj;آن&amp;zwnj;که از چشم&amp;zwnj;هایش پرهیز کنم سرم را تکان دادم. گفت &amp;laquo;من بهت هشدار دادم. اما تو کله&amp;zwnj;شق بودی. می&amp;zwnj;خواستی همه چی رو بشنوی. من توی این کار&amp;zwnj;ها بیشتر از تو تجربه دارم. می&amp;zwnj;دونم که بچه&amp;zwnj;های خوبی مثل تو با شنیدن این چیزا بالا می&amp;zwnj;آرن.&amp;raquo;&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پس از قرار معلوم من اولین بچه شانزده ساله&amp;zwnj;ای نبودم که گذرش به اینجا افتاده بود. و اولین بچه&amp;zwnj;ای هم نبودم که افتخار شنیدن ماجرای اسکندر یا ماجراهای شبیه آن را داشت. آنطور که از گفته&amp;zwnj;های سرهنگ برمی&amp;zwnj;آمد، چنان از کار خودش راضی بود که حتماً نمونۀ بارز بیماری و مداوای اسکندر و نمونه&amp;zwnj;های شبیه آن را برای بسیاری از مهمانانش تعریف کرده بود. لابد از این راه بود که داستان به بیرون درز کرده بود و به روزنامه&amp;zwnj;های مخفی، به بی&amp;zwnj;بی سی، و به سازمان عفو نمی&amp;zwnj;دانم چی چی رسیده بود. در ابتدا وقتی شروع کرد که داستان شاهکار&amp;zwnj;هایشان را بی&amp;zwnj;پرده برای من شرح دهد، فکر کردم که از آنجا زنده بیرون نخواهم آمد. اما بعد به&amp;zwnj;خودم گفتم که نکند او راستی می&amp;zwnj;خواهد داستان را همه جا پخش کند تا تن مردم حتی پیش از آنکه پایشان به آنجا برسد از ترس بلرزد. این&amp;zwnj;کار &amp;laquo;مداوای بیمارهای&amp;raquo; دیگر را برایش آسان&amp;zwnj;تر می&amp;zwnj;کرد. شاید حتی سبب آن می&amp;zwnj;شد که بیمارهای بیشتری برایش بفرستند. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;یا اینکه اسکندر یکی از شکست&amp;zwnj;های حرفه&amp;zwnj;ایش بود، چون وادارش کرده بود که تا دم مرگ با او برود بدون آنکه او لب از لب بگشاید، بدون آنکه رازی را برملا کند، یا کسی را لو بدهد. شاید مرا برای این کار می&amp;zwnj;خواستند، تا موفقیتی را که اسکندر از آن&amp;zwnj;ها دریغ کرده بود با من به&amp;zwnj;کف بیاورند، تا کار ناتمام اسکندر را من برایشان تمام کنم، گرچه من از هیچ سری آگاه نبودم. اسکندر کوشیده بود که مرا از خطر چنین روزی دور نگهدارد. گمان می&amp;zwnj;برد که چنین روزی بیاید و می&amp;zwnj;دانست که تنها با قدرت اراده و وفاداری و شهامت نمی&amp;zwnj;شد از آن جان سالم به&amp;zwnj;در برد. بسیار خوب، سرهنگ با وادار کردن من به استفراغ این دور را با من برده بود. اما لابد نتوانسته بود اسکندر را وادار به استفراغ کند. اگر توانسته بود، همچنین می&amp;zwnj;توانست وادارش کند که اسرارش را فاش کند و هر چه را که می&amp;zwnj;دانست به او بگوید. اسکندر از تمام &amp;laquo;متخصص&amp;raquo;های سرهنگ قوی&amp;zwnj;تر از آب در آمده بود. چقدر مایۀ افتخار من بود. حتی بابا هم با اکراه اذعان کرد که به اسکندر افتخار می&amp;zwnj;کند. &lt;br /&gt;
سرهنگ پرسید: &amp;laquo;پسرم، آماده&amp;zwnj;ای که به سئوال&amp;zwnj;های ما جواب بدی؟&amp;raquo;&lt;br /&gt;
من سر تکان دادم و گفتم &amp;laquo;بله، آماده&amp;zwnj;م.&amp;raquo;&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;احساسی که در آن لحظه برای او و برای دستیارانش داشتم برای خود من غیر قابل درک بود. احساسی بود ماورای تنفر، ماورای هر گونه احساس بشری که تا آن زمان تجربه کرده بودم یا می&amp;zwnj;توانستم تصور کنم. اندوهی بود ماورای یأس که هیچ اندازه تنفر نمی&amp;zwnj;توانست بیان کند. حالا می&amp;zwnj;فهمیدم که در تمام این هفته&amp;zwnj;ها و ماه&amp;zwnj;ها بابا چه حالی داشت. حالا می&amp;zwnj;فهمیدم چرا می&amp;zwnj;خواست که بمیرد. حس می&amp;zwnj;کردم که من هم می&amp;zwnj;خواهم بمیرم. و آدم&amp;zwnj;هایی که دور من بودند ربطی با آنچه که در آن لحظه احساس می&amp;zwnj;کردم نداشتند. &lt;br /&gt;
سرهنگ پرسید: &amp;laquo;پسرم، می&amp;zwnj;خوای صورتتو بشوری؟&amp;raquo; من نگاهی به او کردم و با حرکت سر جواب مثبت دادم. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;حالا نشانی از دلسوزی واقعی در لحن صدایش بود. آیا تصورکردنی بود که این آدم در آن لحظه به&amp;zwnj;راستی با من احساس همدردی می&amp;zwnj;کرد، که شرح تمامی آن جزئیات خونین به&amp;zwnj;خاطر آن نبود که او از زجر دادن یک پسر شانزده ساله لذت می&amp;zwnj;برد، بلکه به&amp;zwnj;خاطر آن بود که او ترجیح می&amp;zwnj;داد که مرا با به&amp;zwnj;حال تهوع انداختن به حرف بیاورد تا با شکنجه دادن؟ آیا او چنان با حرفه&amp;zwnj;اش خو گرفته بود که دیگر درد قربانیانش را احساس نمی&amp;zwnj;کرد؟ یا اینکه می&amp;zwnj;شد تصور کرد که او باور داشت که با تحمیل کردن آن شکنجه&amp;zwnj;های دردناک به قربانیانش به بخش بزرگ&amp;zwnj;تری از جامعه خدمت می&amp;zwnj;کرد، همان&amp;zwnj;طور که مأمورین تفتیش عقاید کلیسا بدن مرتدین را می&amp;zwnj;سوزاندند تا روحشان را نجات دهند؟ آیا می&amp;zwnj;بایست که من از او سپاسگزار باشم که، گر چه می&amp;zwnj;توانست، شخصاً به اسکندر تجاوز نکرده بود و او را شکنجه نداده بود؟ آیا ممکن بود که او هم پسری شانزده ساله داشت و او را &amp;laquo;پسرم&amp;raquo; خطاب می&amp;zwnj;کرد؟ &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;مرا به یک دستشویی در گوشه&amp;zwnj;ای تاریک بردند و گذاشتند که صورتم را بشویم. حتی دهانم رابا آب قرقره کردم که طعم تلخش برود. در آن لحظه به&amp;zwnj;نظرم مضحک آمد که دارم دهانم را قرقره می&amp;zwnj;کنم، انگار که دارم خودم را برای خوردن صبحانه آماده می&amp;zwnj;کنم. یادم آمد که در جایی داستان محکوم به اعدامی را خوانده بودم که در راه اتاق گاز خواهش کرده بود که بگذارند دندان&amp;zwnj;هایش را مسواک کند. آن مطلب هم به&amp;zwnj;نظرم مضحک آمده بود. اما به نحوی احساس کردم که اگر طعم تلخی در دهانم نباشد بهتر بتوانم با این آدم&amp;zwnj;ها روبرو شوم. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;مرا برای بازپرسی جلوی میز سرهنگ بردند. چند تا چراع دیگر هم روشن کردند. سرهنگ پرسید آیا میل به یک کوکاکولا دارم. گفتم بله. یک قلپ از آن خوردم و حالم بهتر شد. چه اهمیتی داشت که من داشتم یک نوشابه از چنین آدم&amp;zwnj;هایی در چنین لحظه&amp;zwnj;ای قبول می&amp;zwnj;کردم؟ سرهنگ پرسید از فعالیت&amp;zwnj;های اسکندر چه می&amp;zwnj;دانم. گفتم، هیچ چیز. گفتم که اسکندر مرا از همۀ کار&amp;zwnj;هایش بی&amp;zwnj;خبر نگه داشته بود تا که خطری متوجه من نشود، چون که به پدر و مادرم قول داده بود که مرا از سیاست دور نگه دارد. می&amp;zwnj;گفت اگر بلایی به&amp;zwnj;سر او بیاید مرا می&amp;zwnj;گیرند می&amp;zwnj;برند زندان و شکنجه&amp;zwnj;ام می&amp;zwnj;دهند و فکر می&amp;zwnj;کرد بهتر است که من هیچ چیز از فعالیت&amp;zwnj;های او ندانم. سرهنگ پرسید به&amp;zwnj;نظر من اسکندر و رفقایش چه فعالیت&amp;zwnj;هایی می&amp;zwnj;کردند. گفتم، یک مشت کار غیر قانونی، مثل چاپ روزنامه&amp;zwnj;های مخفی، یا شعار نوشتن روی دیوار&amp;zwnj;ها. دیده بودم که روزنامه&amp;zwnj;های مخفی را می&amp;zwnj;سوزاند. نمی&amp;zwnj;گذاشت من بخوانمشان. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;از چه وقت می&amp;zwnj;دانستم که به پاسگاه&amp;zwnj;های ژاندارمری حمله می&amp;zwnj;کنند؟ گفتم من هیچ خبر نداشتم که چنین کاری می&amp;zwnj;کنند. اسلحه&amp;zwnj;های گرمشان را کجا مخفی می&amp;zwnj;کردند؟ گفتم، من هیچ خبری نداشتم. خبر نداشتم که اسلحه دارند. هیچوقت اسکندر را با هیچ جور اسلحه&amp;zwnj;ای مثل هفت&amp;zwnj;تیر، تفنگ، تفنگ شکاری و از این جور چیز&amp;zwnj;ها ندیده بودم؟ گفتم، نه. پس اسلحه&amp;zwnj;ها را کجا نگه می&amp;zwnj;داشت؟ باز گفتم، نمی&amp;zwnj;دانستم اسلحه&amp;zwnj;ای دارد. رفقایش چه کسانی بودند؟ گفتم، نمی&amp;zwnj;دانم. با رفقای سابق مدرسه&amp;zwnj;اش بریده بود و رفقای تازه&amp;zwnj;اش را ما نمی&amp;zwnj;شناختیم. حتی نمی&amp;zwnj;دانستیم با چه کسی به کوهنوردی می&amp;zwnj;رود، به جز آن مواردی که عکسشان در روزنامه&amp;zwnj;ها چاپ می&amp;zwnj;شد. وقتی کسی همراهش بود مطمئن می&amp;zwnj;شد که من تا دم در به همراهش نروم یا روی رفقایش را نبینم و اسمشان را ندانم. سرهنگ پرسید آیا به&amp;zwnj;نظر من این مسئله عجیب نمی&amp;zwnj;آمد؟ گفتم، فکر می&amp;zwnj;کردم دارند کاری می&amp;zwnj;کنند که نباید بکنند. چرا به بابام نمی&amp;zwnj;گفتم؟ گفتم، نمی&amp;zwnj;خواستم از دست اسکندر عصبانی بشود. به هر حال دیگر اسکندر رفته بود. شش هفته بود که او را ندیده بودیم. گمان من آن بود که دیگر به خانه برنمی&amp;zwnj;گردد. در آن شش هفته من چه جور پیغام&amp;zwnj;هایی برایش رد و بدل کردم؟ گفتم، هیچ&amp;zwnj;جور. خودم چه پیغام&amp;zwnj;هایی از او داشتم؟ گفتم، چند تلفن کوتاه. یا از خودش یا از آدم&amp;zwnj;های غریبه. فقط می&amp;zwnj;گفتند که حالش خوب است. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;تا چه اندازه بابام و عمو جلال از فعالیت&amp;zwnj;های اسکندر خبر داشتند؟ گفتم اسکندر اسرارش را به هیچ&amp;zwnj;کدام از آن&amp;zwnj;ها نمی&amp;zwnj;گفت. فکر کردم، پس داستان از این قراره. می&amp;zwnj;خوان یه وصله به بابا و عمو جلال بچسبونن. آیا بابام و عمو جلال هیچ سعی کرده بودند اسکندر را وادار کنند که دست از فعالیت&amp;zwnj;هایش بردارد؟ گفتم، بار&amp;zwnj;ها. ولی او گوشش بدهکار نبود. ادعا می&amp;zwnj;کرد که فعالیتی نمی&amp;zwnj;کند. این بود که هر دوشان از او قطع امید کردند. هر چند وقت یک&amp;zwnj;بار اسکندر از خانه می&amp;zwnj;رفت و چه مدتی از خانه دور می&amp;zwnj;ماند؟ گفتم، بعد از آنکه دانشکده را ول کرد خیلی زیاد، و هر بار کم و بیش به مدت یک هفته. بابام نمی&amp;zwnj;پرسید کجا می&amp;zwnj;رود؟ گفتم، همه فکر می&amp;zwnj;کردیم می&amp;zwnj;رود کوهنوردی. کوهنورد معروفی بود. عکسش را توی همه روزنامه&amp;zwnj;ها انداخته بودند. بابام به اینکه او را دور و ور خانه نبیند عادت کرده بود. این بود که دیگر فکرش را هم نمی&amp;zwnj;کرد. پرسید اسکندر چقدر پول از بابام و عمو جلال می&amp;zwnj;گرفت. گفتم، هفته&amp;zwnj;ای پنجاه تومن از بابام مقرری می&amp;zwnj;گرفت. از عمو جلال هیچ چیز. حتی دیگر سکه پهلوی طلائی را هم که عمو جلال هر سال به همه بچه&amp;zwnj;ها عیدی می&amp;zwnj;داد قبول نمی&amp;zwnj;کرد. پرسید، چرا؟ گفتم، می&amp;zwnj;گفت نمی&amp;zwnj;خواهد به کسی مدیون باشد. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;دوباره پرسید کدامیک ار رفقای اسکندر را می&amp;zwnj;شناسم. حالا لحن صدایش تهدیدآمیز&amp;zwnj;تر بود. به من اخطار کرد که اگر دروغ بگویم بلافاصله متوجه می&amp;zwnj;شود، چون&amp;zwnj;که از ماه&amp;zwnj;ها پیش خانه ما را تحت نظر داشتند و همه کسانی را که به دیدنمان آمده بودند می&amp;zwnj;شناختند. آیا به&amp;zwnj;خاطر این بود که زود&amp;zwnj;تر پی من نیامده بودند، چون داشتند خانه را می&amp;zwnj;پائیدند و امیدوار بودند که کسی برای تماس با من بیاید؟ خوشبختانه هیچکس نیامده بود، به&amp;zwnj;جز آدمی که روزنامه را آورده بود. آیا برای این بود که عمو جلال هم دیگر به&amp;zwnj;دیدنمان نمی&amp;zwnj;آمد؟ حتماً خبر داشت که خانه ما تحت نظر است. معلوم بود که سرهنگ درباره &amp;laquo;تمام آنهائی که از ما دیدن کرده بودند&amp;raquo; دارد خالی می&amp;zwnj;بندد. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;به&amp;zwnj;شان جریان آدمی را که روزنامه را زیر درباغ انداخته بود گفتم. روزنامه را نشانم دادند. این روزنامه؟ با سر جواب مثبت دادم. یارو چه ریختی بود؟ گفتم من تقریباً صورتش را ندیدم. شب بود. تاریک بود. یارو کلاهش را تا روی دماغش پایین کشیده بود. شال گردن نصف صورتش را پوشانده بود. من به&amp;zwnj;طور اتفاقی دیدم که روزنامه&amp;zwnj;ای دارد از زیر در باغ تو می&amp;zwnj;اید. دویدم، در را باز کردم، و تا سر پا بایستد غافلگیرش کردم. توی تاریکی فقط یک نگاه به صورتش انداختم. گفت &amp;laquo;توی این روزنامه یه چیزی هست که تو و بابات لازمه ببینین. دربارۀ اسکندره. اگه کسی پرسید، تو من رو اصلاً ندیده&amp;zwnj;ی. حتی اگه باباتم پرسید. تو روزنامه رو زیر در پیدا کردی.&amp;raquo; گفت به محض اینکه روزنامه را خواندم آن را بسوزونم. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;تمام حرف&amp;zwnj;هایم راست بود. اگر او را گرفته بودند کتمان قضیه فایده&amp;zwnj;ای نداشت. اگر او را نگرفته بودند حرف&amp;zwnj;های من کمکی به&amp;zwnj;شان نمی&amp;zwnj;کرد. چیزی که به&amp;zwnj;شان نگفتم این بود که من روی او را خوب دیده بودم، که هر کجا که می&amp;zwnj;دیدمش می&amp;zwnj;شناختمش. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;سرهنگ پرسید آیا روزنامه را به بابام نشان دادم. گفتم، بله. اما تنها آن تکۀ مربوط به اسکندر و عکسش را. بقیه روزنامه را سوزانده بودم. پرسید که آیا به نظر من عکس، عکس اسکندر بود. گفتم مطمئن نبودم. با آن صورت محو&amp;zwnj;شده، می&amp;zwnj;توانست عکس هر کسی باشد. آیا بابام فکر می&amp;zwnj;کرد که عکس، عکس اسکندر است؟ گفتم او هم مثل من مطمئن نبود. بابام روزنامه را چکار کرد؟ گفتم پسش داد به من. من کجا فرستادمش؟ گفتم هیچ&amp;zwnj;جا. سوزاندمش. یارو به&amp;zwnj;من گفته بود اگر آن را در دست من ببینند می&amp;zwnj;کشندم. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;دوباره دربارۀ آن مرد سئوال کرد. مجبورم کرد همه چیز را تکرار کنم. حالا متوجه شدم که دارند صدایم را ضبط می&amp;zwnj;کنند. دوباره پرسید یارو چه شکلی بود. دوباره گفتم صورتش را ندیده بودم. تاریک بود. گفت چطور می&amp;zwnj;شد تاریک باشد وقتی یک چراغ درست بالای در باغ می&amp;zwnj;سوخت. گفتم که اسکندر مدت&amp;zwnj;ها پیش لامپ چراغ را شکسته بود تا در باغ تاریک باشد. بابا یک لامپ دیگر گذاشته بود، اسکندر آن یکی را هم شکسته بود. و در باغ همانطور تاریک مانده بود. این هم راست بود. دیدم که سرهنگ نگاهی به یکی از مرد&amp;zwnj;ها کرد، آن یکی که قیافه جدی و بدجنسی داشت و او را به&amp;zwnj;نام دکتر عزیزی متخصص شوک الکتریکی به&amp;zwnj;من معرفی کرده بود. مرد سرش را تکان مختصری داد. این به این معنا بود که راجع به لامپ شکسته می&amp;zwnj;دانستند؟ با خودم گفتم نکند حالا برای بابا به خاطر عوض نکردن لامپ گرفتاری درست کنند. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;سرهنگ پرسید &amp;laquo;مرتیکه سبیل داشت؟&amp;raquo;&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;فکر کردم تأئید این حرف نمی&amp;zwnj;تواند ضرری داشته باشد. این حرف هیچ سری را لو نمی&amp;zwnj;داد. تقریباً همۀ رفقای اسکندر سبیل داشتند. اسکندر به&amp;zwnj;شوخی می&amp;zwnj;گفت که انقلابی&amp;zwnj;ها را همیشه از سبیلشان می&amp;zwnj;شد شناخت و مأمورین ساواک را از عینک آفتابیشان. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اگر عکسش را می&amp;zwnj;دیدم می&amp;zwnj;شناختمش؟ گفتم گمان نمی&amp;zwnj;کنم، اما سعی می&amp;zwnj;کنم. از روی زرنگی این حرف را زدم، چون به هر حال بابا گفته بود که یک مشت عکس برای شناسائی به من نشان خواهند داد. کنجکاو هم بودم که بدانم کدام عکس&amp;zwnj;ها را نشانم خواهند داد. خودم هم درست نمی&amp;zwnj;دانستم کدام یکی از دوست&amp;zwnj;های اسکندر رفقای حزبیش هستند. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;چند تا تابلوی بزرگ آوردند که رویشان عکس&amp;zwnj;های زیادی چسبانده شده بود. با دقت بررسیشان کردم. بعضی&amp;zwnj;ها را شناختم که در روزنامه&amp;zwnj;های مخفی اسکندر دیده بودم، که زیرنویسشان می&amp;zwnj;گفت که زیر شکنجه مرده بودند. آن عکس&amp;zwnj;ها را انتخاب کردم و گفتم که قیافه&amp;zwnj;شان به&amp;zwnj;نظرم آشنا می&amp;zwnj;آمد. این حرف هم نمی&amp;zwnj;توانست ضرری داشته باشد. آیا آن&amp;zwnj;ها را رو در رو دیده بودم؟ گفتم، فکر نمی&amp;zwnj;کنم. فقط به&amp;zwnj;نظرم آشنا می&amp;zwnj;آمدند. پرسیدند آیا امکان داشت که عکسشان را در روزنامه دیده باشم. گفتم که امکان داشت. فکر می&amp;zwnj;کردم که دارم خیلی زرنگی به&amp;zwnj;خرج می&amp;zwnj;دهم. چه روزنامه&amp;zwnj;هائی؟ گفتم که پس از مرگش یک مشت روزنامه در اتاق اسکندر پیدا کرده بودم. غیر قانونی به&amp;zwnj;نظر می&amp;zwnj;رسیدند. پرسیدند که چکارشان کردم. سوزاندمشان. چرا؟ چون&amp;zwnj;که نمی&amp;zwnj;خواستم بابام پیداشان بکند و عصبانی بشود. فشار خونش بالا بود و دکتر&amp;zwnj;ها گفته بودند که نباید عصبانی بشود. به اسکندر بار&amp;zwnj;ها تذکر داده بود که آن&amp;zwnj;جور روزنامه&amp;zwnj;ها را به خانه نیاورد. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بعد عکس مردی را که روزنامه را برایم آورده بود دیدم. به&amp;zwnj;روی خودم نیاوردم. نگاه تندی به آن انداختم و رد شدم. عزیزی داشت مرا چهارچشمی می&amp;zwnj;پائید. فکر نمی&amp;zwnj;کردم متوجه شوند و متوجه هم نشدند. از خودم پرسیدم عکس او آنجا چکار می&amp;zwnj;کند. گرفته بودندش؟ یا داشتند دنبالش می&amp;zwnj;گشتند؟ آیا تمام آن آدم&amp;zwnj;ها مرده بودند، یا در&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان لحظه داشتند در سیاه&amp;zwnj;چال دیگری شکنجه می&amp;zwnj;شدند، یا اینکه جائی مخفی شده بودند، یا اینکه داشتند می&amp;zwnj;جنگیدند؟ عکس اسکندر آنجا نبود. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;سرهنگ بالاخره گفت &amp;laquo;به&amp;zwnj;نظرم بچه راستگوئی می&amp;zwnj;آی. به&amp;zwnj;نظر نمی&amp;zwnj;آد که داری دروغ می&amp;zwnj;گی. قیافه&amp;zwnj;ت نشون نمی&amp;zwnj;ده که مثل برادرت خائن باشی. می&amp;zwnj;تونی حدس بزنی که تو و خانواده&amp;zwnj;ت چقدر به مملکت و به اعلیحضرت همایونی مدیونین؟ فکرشو بکن، پسر رئیس دیوان عالی کشور مملکت خائن دربیاد. و اعلیحضرت اجازه داده&amp;zwnj;ن که بابات مقامشو نگه داره، به&amp;zwnj;جای اینکه اجازه بدن که ما بکشونیمش اینجا و تخمشو بکشیم.&amp;raquo;&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;از طرز صحبتش درباره بابا قلبم جریحه&amp;zwnj;دار شد. یک سرهنگ دوم و یک چنین سرهنگ دومی، و بابای من رئیس دیوان عالی کشور! دیده بودم که در وزارت دادگستری مردم با چه ترس و احترامی با بابا روبرو می&amp;zwnj;شدند، یا از او اسم می&amp;zwnj;بردند. ولی این چندین هفته هم دیده بودم که چه عاجز و درمانده شده بود. وقتی پای ساواک در میان می&amp;zwnj;آمد رئیس دیوان عالی کشور و این چیز&amp;zwnj;ها حرف مفت بود. حتی مادر جون هم با تمام سادگیش به این مطلب پی برده بود. فکر کردم بی&amp;zwnj;فایده است که بخواهم برای سرهنگ توضیح بدهم که بابا خواسته بود که از پستش استعفا بدهد و این اعلیحضرت بود که خواسته بود که او سر پستش باقی بماند تا شایعات مربوط به اسکندر را بخواباند، شایعاتی که تا به&amp;zwnj;حال حتی به بی&amp;zwnj;بی سی و سازمان عفو نمی&amp;zwnj;دانم چی چی هم رسیده بود. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;سرهنگ ادامه داد &amp;laquo;و عموت، اون سر کرده خائنا و کمونیستا، دبیر ایالتی سابق حزب توده، اعلیحضرت باید اجازه می&amp;zwnj;دادن که ما بیاریمش اینجا و دسته&amp;zwnj;خر به ماتحتش بکنیم. اگه این کارو کرده بودیم شاید برادر خائنت پیش از اینکه واسه خودش ارتش انقلابی تشکیل بده یه خورده فکر می&amp;zwnj;کرد. اما اعلیحضرت خیلی دلرحمند. به&amp;zwnj;جای اینکه عموتو دار بزنن می&amp;zwnj;کننش رئیس سازمان برنامه و قائم مقام نخست وزیر. و این دست مریزادیه که از خانواده تو دریافت می&amp;zwnj;کنن. این مطلب از یادت نره. برادرتم یادت نره. اگه فکر شیطنتی چیزی افتادی بذار ماجرای برادرت برات درس عبرتی باشه.&amp;raquo;&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;من ساکت ماندم. هیچ جوابی نداشتم بهش بدهم، یا که بخواهم بدهم. بی&amp;zwnj;فایده بود. مردک قابل اصلاح نبود. حالا دیگر قیافه کاملاً تهدیدکننده&amp;zwnj;ای داشت. اما من دیگر ترسی، دست&amp;zwnj;کم از بابت خودم، نداشتم. دلم کمی شور بابا را می&amp;zwnj;زد. حرف آن شب عمو جلال یادم بود: &amp;laquo;تو هنوز رئیس دیوان عالی کشوری. چی می&amp;zwnj;شه اگه تصمیم بگیری دهنتو وا کنی؟&amp;raquo; یعنی ممکن بود بابا را هم سر به نیست کنند؟ شاید یک تصادف اتومبیل هم برای او ترتیب بدهند؟ آیا به&amp;zwnj;خاطر این بود که بابا دیگر از خانه بیرون نمی&amp;zwnj;رفت؟ آیا به این دلیل بود که تمایلی به رفتن به بیمارستان برای آزمایش نشان نمی&amp;zwnj;داد، که دلش نمی&amp;zwnj;خواست هیچ دکتری به جز دکتر خودش را ببیند، که دوست قدیم و ندیم مدرسه&amp;zwnj;اش بود؟ زیاد نگران عمو جلال نبودم. یاد حرف بابا بودم که گفته بود که عمو جلال آدم سخت&amp;zwnj;جانی است و روی گور همه&amp;zwnj;شان خواهد رقصید. &lt;br /&gt;
سرهنگ در حالی&amp;zwnj;که انگشت سبابه&amp;zwnj;اش را توی صورت من تکان می&amp;zwnj;داد گفت &amp;laquo;تو باید خیلی شکر بکنی. خیلی هم باید جبران بکنی. بابات و عموتم همینطور. باور کن اونام اونقدر&amp;zwnj;ها هم که خیال می&amp;zwnj;کنن در امان نیستن. اگه یک قدم کج وردارن می&amp;zwnj;آرمشون اینجا حساب پی بدن. و خودت می&amp;zwnj;دونی که من اینجا چه جوری از مردم حساب پس می&amp;zwnj;گیرم. این&amp;zwnj;بار حتی اعلیحضرت هم نمی&amp;zwnj;تونن جلودار من بشن. دو تا خائن توی یه خانواده بسه. دلت می&amp;zwnj;خواد بلائی به&amp;zwnj;سر بابات و عموت بیاد؟&amp;raquo;&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;گفتم &amp;laquo;نه.&amp;raquo;&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;laquo;باریک الله! دلت می&amp;zwnj;خواد بلائی به&amp;zwnj;سر خودت بیاد؟ فکر می&amp;zwnj;کنی دل و جیگر اینو داشته باشی که اونی که به&amp;zwnj;سر برادرت اومد تحمل بکنی؟&amp;raquo;&lt;br /&gt;
گفتم &amp;laquo;نه.&amp;raquo;&lt;br /&gt;
&amp;laquo;باریک&amp;zwnj;الله! لااقل با خودت روراستی. با ما همکاری می&amp;zwnj;کنی؟&amp;raquo;&lt;br /&gt;
پرسیدم: &amp;laquo;چه جوری؟&amp;raquo;&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;laquo;به ما کمک کنی بقیۀ این خائنای دار و دسته برادرتو بگیریم. صاحاب هر کدوم از این عکسا رو دیدی به ما گزارش می&amp;zwnj;دی. هر کی باهات تماس گرفت به ما گزارش می&amp;zwnj;دی. و اگه شک ببرم که حتی فکر دروغ گفتنم به سرت زده گذرت می&amp;zwnj;افته به اینجا برای معالجۀ درست و حسابی. و جناب رئیس دیوان کشورم گذرش می&amp;zwnj;افته به اینجا واسه معالجه درست و حسابی. و کی می&amp;zwnj;دونه، شاید جناب رئیس سازمان برنامه و قائم مقام نخست وزیرم گذرش بیفته به اینجا برای معالجه درست و حسابی. اون دو تا باید مدت&amp;zwnj;ها پیش جلوی برادر خائنتو می&amp;zwnj;گرفتن، یا گزارششو به ما می&amp;zwnj;دادن، و در این کار کوتاهی کردن. در وظیفه&amp;zwnj;شون به اعلیحضرت همایونی کوتاهی کردن و اعلیحضرت اینو از یاد نمی&amp;zwnj;برن. هردوشون خائنن.&amp;raquo;&lt;br /&gt;
سرهنگ به من اخطار کرد که کارش با من فقط در حال حاضر تمام شده است. به من یک شماره تلفن داد تا اگر خائنی را دیدم، یا خائنی با من تماس گرفت، به آن شماره گزارش بدهم. دوباره عکس آدم&amp;zwnj;هائی را که ممکن بود با من تماس بگیرند یا من ممکن بود به&amp;zwnj;شان بربخورم، با من مرور کردند. عکس مردی که روزنامه را آورده بود میان آن&amp;zwnj;ها بود. دست&amp;zwnj;کم خوشحال شدم که هنوز او را نگرفته بودند. او جانش را برای رساندن آن روزنامه به من درخطر انداخته بود واگر این باعث دستگیریش شده بود من خیلی احساس گناه می&amp;zwnj;کردم. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;سرانجام به من گفتند می&amp;zwnj;توانم به خانه برگردم. دوباره چشم&amp;zwnj;هایم را بستند و مرا بردند توی پاترول. انقدر خسته بودم که می&amp;zwnj;توانستم سرپا بخوابم. توی ماشین، از بوی بد آدم&amp;zwnj;هائی که کنارم بودند، و از جوری که پا&amp;zwnj;هایشان را به پاهای من فشار می&amp;zwnj;دادند و دست&amp;zwnj;هایشان را روی ران&amp;zwnj;های من می&amp;zwnj;گذاشتند، می&amp;zwnj;توانستم بگویم که&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان دو نفر با من هستند. مگر اینکه همه&amp;zwnj;شان بوی بد می&amp;zwnj;دادند و همه&amp;zwnj;شان بچه&amp;zwnj;باز بودند. اما حالا، بعد از آن چیزهائی که در آن زیرزمین دیده و شنیده بودم، دیگر غصه این را نداشتم که دستشان را به پای من بمالند. فقط می&amp;zwnj;خواستم بخوابم. و بلافاصله همان&amp;zwnj;جا خوابم برد. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;وقتی داشتند چشم&amp;zwnj;هایم را باز می&amp;zwnj;کردند از خواب بیدار شدم. جلوی خانه&amp;zwnj;مان بودیم. آدم&amp;zwnj;هائی که دست مرا گرفته بودند و از ماشین بیرونم می&amp;zwnj;بردند دو تا مرد دیگر بودند. پس همه&amp;zwnj;شان عینک آفتابی می&amp;zwnj;زدند، بوی بد می&amp;zwnj;دادند، و بچه&amp;zwnj;باز بودند. سرتاسر جاده شنی باغ را دویدم و پله&amp;zwnj;ها را دو تا یکی کردم و پریدم توی بغل بابا، که مشتاقانه سر پله&amp;zwnj;ها منتظرم بود. حتماً تمام روز در انتظار من از پنجره اتاقش در باغ را تماشا کرده بود. اشک از چشم&amp;zwnj;هایش سرازیر شد و من را هم به گریه انداخت. &lt;br /&gt;
پرسید: &amp;laquo;بهت صدمه&amp;zwnj;ای زدن، پسرم؟ جسماً بهت صدمه&amp;zwnj;ای زدن؟&amp;raquo;&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;گفتم: &amp;laquo;نه. جسماً نه. اما شما راست می&amp;zwnj;گفتین. اینا پست&amp;zwnj;ترین موجودات روی زمینن. تمام کارهای وحشتناکی رو که با اسکندر کرده بودن واسه من تعریف کردن، تمام اون چیزائی که توی اون روزنامه نوشته بود، و حتی از اونم بد&amp;zwnj;تر. چنان به کار خودشون می&amp;zwnj;بالیدن! کاش می&amp;zwnj;دیدینشون.&amp;raquo;&lt;br /&gt;
&amp;laquo;دیده&amp;zwnj;مشون، پسرم.&amp;raquo;&lt;br /&gt;
&amp;laquo;گفتن اگه من باهاشون همکاری نکنم تمام اون کارارو با منم می&amp;zwnj;کنن.&amp;raquo;&lt;br /&gt;
&amp;laquo;پس، پسرم، نباید این بهانه رو بهشون بدی. من نمی&amp;zwnj;تونم تو رم از دست بدم. تو تنها چیزی هستی که برای من باقی مونده. تو تنها چیزی هستی که برای مادرت باقی مونده. از اسکندر ممنونم که به قولی که به من داده بود وفا کرد و نگذاشت تو درگیر بشی. خوشحالم که تو هیچی نمی&amp;zwnj;دونی که بهشون بگی.&amp;raquo;&lt;br /&gt;
گفتم: &amp;laquo;اما می&amp;zwnj;خوان که من هر کدوم از رفقای اسکندرو که باهام تماس بگیره گزارش بدم.&amp;raquo;&lt;br /&gt;
به تفریح گفت: &amp;laquo;هیچ&amp;zwnj;کدوم از رفقای اسکندر توی سه ماه گذشته با تو تماس گرفته؟&amp;raquo;&lt;br /&gt;
گفتم: &amp;laquo;نه.&amp;raquo;&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;laquo;فکر می&amp;zwnj;کنی هیچکدومشون انقدر احمق باشه که حالا این کارو بکنه، بر فرض اینکه تا حالا همه شونو نگرفته باشن؟ اسکندر کسی رو لو نداد. این به این معنا نیست که هیچ&amp;zwnj;کس دیگه&amp;zwnj;ای این کارو نکرد. دارن امتحانت می&amp;zwnj;کنن، پسرم. و دارن سعی می&amp;zwnj;کنن که منو بترسونن، که خفه نگه&amp;zwnj;م دارن، بعد از کاری که با اسکندر کردن. نگرانن که مبادا من با خبرنگارای خارجی مصاحبه کنم، یا یواشکی خبری بهشون بدم که شایعات مربوط به اسکندر رو تأئید کنه. دارن به&amp;zwnj;م یادآوری می&amp;zwnj;کنن که اگه دهنمو باز کنم چه چیز دیگه&amp;zwnj;ای رو می&amp;zwnj;تونم از دست بدم.&amp;raquo;&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;گفتم: &amp;laquo;آره. سرهنگه گفت که اگه شما هم یه قدم کج وردارین شمارم می&amp;zwnj;کشونه اونجا و اون کارای وحشتناک رو با شما هم می&amp;zwnj;کنه.&amp;raquo;&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;laquo;سرهنگه خیلی دلش می&amp;zwnj;خواد این کارو بکنه. اما سرهنگه فقط سگ خونه است. فعلا فقط داره پارس می&amp;zwnj;کنه. باید صبر کنه تا وقتی که صاحبش کیشش کنه. نه زود&amp;zwnj;تر از اون. و صاحبش هنوز نمی&amp;zwnj;خواد این کارو بکنه. نگه داشتن من توی این پست تا مدتی مقصودشونو برآورده می&amp;zwnj;کنه، تا وقتی که هنوز از افکار عمومی جهان می&amp;zwnj;ترسن. به موقع خودش واسه من هم یه ترتیبی می&amp;zwnj;دن. شاید یه تصادف اتومبیل واقعی. گرچه ممکنه زیاد قانع&amp;zwnj;کننده نباشه، که رئیس دیوان عالی کشور و پسرش هر دو توی دو تا تصادف متفاوت اتومبیل کشته بشن!&amp;raquo;&lt;br /&gt;
گفتم: &amp;laquo;گفت که شما خائنین.&amp;raquo;&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بابا آهی کشید و گفت: &amp;laquo;راست گفت، پسرم. اما نه به&amp;zwnj;دلیلی که اون فکر می&amp;zwnj;کنه. نه به ایده و مرامی که اون فکر می&amp;zwnj;کنه. چهل سال پیش من یک حرکت غلط کردم. من هم می&amp;zwnj;بایستی مثل اسکندر مرگ رو انتخاب می&amp;zwnj;کردم. اما من انتخابی کردم که منو زنده نگه داشت و در طویل&amp;zwnj;مدت رئیس دیوان عالی کشورم کرد. و طنز نهائی قضیه در اینه که این ماجرا وقتی برای اسکندر پیش بیاد که من رئیس دیوان عالی کشورم. اسکندر هم به نحوی این رو می&amp;zwnj;دونست. گرچه نقشه&amp;zwnj;اش این نبود، اما به نحوی می&amp;zwnj;دونست که مرگ او سبب می&amp;zwnj;شه که من نگاهی از نزدیک به خودم بکنم. می&amp;zwnj;خواست چشم&amp;zwnj;های منو باز بکنه و این کارو هم کرد. من سی سال بود که داشتم خودم رو گول می&amp;zwnj;زدم. اعلیحضرت به رئیس دیوان عالی کشور احتیاج ندارن. تنها عدالتی که در ملک اعلیحضرت هست عدالت جنگله، عدالتی که مجریانش همون حیوانات وحشی&amp;zwnj;ای هستند که دیدی. من به&amp;zwnj;سزای خودم رسیدم. وقتی بچه&amp;zwnj;های دیگران قربانی می&amp;zwnj;شدند من چشم&amp;zwnj;هام رو بستم. فکر کردم این ماجرا هیچوقت برای من پیش نخواهد اومد. اما تو لازم نیست نگران من باشی. تنها راهی که دیگه برای صدمه زدن به&amp;zwnj;من دارن اینه که به تو صدمه بزنن؛ و تو باید کاری بکنی که مطلقاً چنین بهانه&amp;zwnj;ای به دستشون ندی. باید اینو به&amp;zwnj;من قول بدی.&amp;raquo;&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;گفتم: &amp;laquo;قول می&amp;zwnj;دم. هرگز نمی&amp;zwnj;ذارم اونا با صدمه زدن به من به شما صدمه بزنن.&amp;raquo;&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;گفت: &amp;laquo;باریک&amp;zwnj;الله پسرم! به همین دلیل باید هر کاری که بهت می&amp;zwnj;گن بکنی، تا اینکه من راهی پیدا کنم تا تو رو از این مملکت خارج کنم. اگر بتونم. به امریکایی جایی بفرستمت. من هیچوقت روی سیروس حساب نکرده&amp;zwnj;ام. اما شاید این یک&amp;zwnj;بار منو ناامید نکنه.&amp;raquo;&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;گفتم: &amp;laquo;دنبال عمو جلال هم هستن. مواظب اونم هستن که ببینن یک حرکت غلط بکنه. فکر می&amp;zwnj;کنین باید بهش هشدار بدیم؟&amp;raquo;&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بابا گفت: &amp;laquo;پسرم، اون&amp;zwnj;ها مدت&amp;zwnj;هاست دنبال عمو جلالن. اگه می&amp;zwnj;تونستن گیرش بندازن تا حالا انداخته بودن. عمو جلالت مثل گربه هفت تا جون داره. هیچوقت دستشون بهش نمی&amp;zwnj;رسه. همین حالاشم گنده&amp;zwnj;تر از تور اوناست. فقط دارن بهش پارس می&amp;zwnj;کنن. احتیاج به هشدار نداره. چه مدتیه این دور و ور ندیدیش؟&amp;raquo;&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;گفتم: &amp;laquo;مدت زیادیه.&amp;raquo;&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;گفت: &amp;laquo;باریک&amp;zwnj;الله پسر باهوش! تو غصه عمو جلالتو نخور. فقط هر کاری رو که می&amp;zwnj;گن بکن. هر کسی که توی سه ماه آینده دور و ور تو بیاد و از اسکندر یا ازانقلاب حرف بزنه، یا بخواد تو رو وارد یه فرقه&amp;zwnj;ای بکنه، مأمور خودشونه. با وجدان راحت گزارششو بده. لابد تمام روزم چیزی نخورده&amp;zwnj;ای. از گشنگی باید هلاک باشی.&amp;raquo;&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;گفتم: &amp;laquo; آره. ساعت چنده؟&amp;raquo;&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;گفت: &amp;laquo;پنج. تمام روز اونجا بودی. می&amp;zwnj;ترسیدم که تورم از دست داده باشم. لااقل خوشحالم که بهت صدمه بدنی نزدن.&amp;raquo;&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بعد بابا به پیرزن گفت که نهار را بکشد. او هم تمام روز، چشم به&amp;zwnj;انتظار من، چیزی نخورده بود.&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ادامه دارد&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;چهارشنبه و جمعه هر هفته &lt;strong&gt;بی&amp;zwnj;لنگر&lt;/strong&gt;، نوشته&amp;zwnj;ی &lt;strong&gt;بهمن شعله&amp;zwnj;ور&lt;/strong&gt; در دفتر &amp;laquo;خاک&amp;raquo; ضمیمه&amp;zwnj;ی ادبی رادیو زمانه&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
</description>
     <comments>https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2011/07/22/5569#comments</comments>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/2204">ادبیات داستانی ایران</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/3241">بهمن شعله‌ور</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/4353">بی‌لنگر</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak">خاک</category>
 <pubDate>Fri, 22 Jul 2011 07:46:58 +0000</pubDate>
 <dc:creator />
 <guid isPermaLink="false">5569 at https://archive.radiozamaneh.com</guid>
  </item>
  <item>
    <title>بهمن شعله‌ور در زنده‌رود</title>
    <link>https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2011/06/04/4441</link>
    <description>&lt;div class=&quot;fb-social-like-widget&quot;&gt;&lt;fb:like  href=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2011/06/04/4441&quot; send=&quot;false&quot; layout=&quot;box_count&quot; show_faces=&quot;false&quot; width=&quot;500&quot; action=&quot;like&quot; font=&quot;arial&quot; colorscheme=&quot;light&quot;&gt;&lt;/fb:like&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-nevisandeh&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    شاپور بهیان        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-filefield field-field-maghaleh-image&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    &lt;img  class=&quot;imagefield imagefield-field_maghaleh_image&quot; width=&quot;277&quot; height=&quot;177&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/sites/default/files/behsho01.jpg?1307265106&quot; /&gt;        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;p&gt;دفتر خاک- بهمن شعله&amp;zwnj;ور در سال&amp;zwnj;های آغازین دهه&amp;zwnj;ی چهل با انتشار رمان &amp;laquo;سفر شب، و ظهور حضرت&amp;raquo; که در آن زمان در شمارگانی محدود با عنوان &amp;laquo;سفر شب&amp;raquo; منتشر شد و پس از مدت کوتاهی در محاق افتاد و تاکنون همچنان در محاق باقی مانده است، ناگهان به یک چهره&amp;zwnj;ی ادبی بدل شد. تا سال&amp;zwnj;ها کسی از بهمن شعله&amp;zwnj;ور خبر نداشت.&lt;/p&gt;
&lt;!--break--&gt;&lt;!--break--&gt;&lt;p&gt;علاقمندان به او همین&amp;zwnj;قدر می&amp;zwnj;دانستند که در آمریکا طبابت می&amp;zwnj;کند. چند سال پیش اما شعله&amp;zwnj;ور پس از سال&amp;zwnj;ها دوری از وطن به تهران و اصفهان سفر کرد و این سفر خبرساز شد. اکنون او برای نخستین بار دو رمان &amp;laquo;سفر شب و ظهور حضرت&amp;raquo; و &amp;laquo;بی&amp;zwnj;لنگر&amp;raquo; را در اینترنت منتشر کرده است. به این مناسبت مقاله&amp;zwnj;&amp;zwnj;ای برگزیدیم که از رویارویی دو نسل کاملاً متفاوت از نویسندگان ایران نشان دارد. در گسست و چندپارگی نسل&amp;zwnj;ها در ایران ما یکدیگر را چگونه می&amp;zwnj;بینیم و نویسنده&amp;zwnj;ای که تا سال&amp;zwnj;ها هیچگونه نشانی از او در دست نبوده، حضورش چه تأثیری در ذهن نسل&amp;zwnj;های بعد می&amp;zwnj;گذارد؟ &lt;strong&gt;شاپور بهیان&lt;/strong&gt; در مقاله&amp;zwnj;ای که اکنون در دفتر خاک می&amp;zwnj;خوانید به این پرسش&amp;zwnj;ها پاسخ می&amp;zwnj;دهد. این مقاله نخستین بار در &lt;strong&gt;فصل&amp;zwnj;نامه&amp;zwnj;ی زنده&amp;zwnj;رود، &lt;/strong&gt;شماره ۴۶ در سال ۱۳۸۷ منتشر شده است. توجه شما را به این مقاله&amp;nbsp;جلب می&amp;zwnj;کنیم:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;&lt;img alt=&quot;&quot; align=&quot;left&quot; src=&quot;http://www.zamaaneh.com/pictures-new/BEHSHO03.jpg&quot; /&gt;شاپور بهیان &lt;/strong&gt;- تنومند بود و طاس و گلگون با چشمی قرمز که اول خیال کردیم اصلاً همینطور بوده است و من به عکس جوانیش روی جلد کتابی که گذاشته بود روی میز نگاه کردم ببینم از اول اینطور بود یا نه که بعد خودش گفت - آخر سر که دیگر داشتیم خداحافظی می&amp;zwnj;کردیم- چشمش اینجا اینجور شده است و غریب&amp;zwnj;گزهای اصفهان این بلا را سرش آورده&amp;zwnj;اند. شعله&amp;zwnj;ور از آنجایی شروع کرد که معمولاً هر مهمانی شروع می&amp;zwnj;کند. از اصفهان گفت و از اینکه آخرین بار کی آمده بود اینجا و گفت از اصفهان فقط پل خواجویش و صفه&amp;zwnj;اش یادش مانده است و این مربوط به پنجاه سال پیش می&amp;zwnj;شود و از جمع ما یکی با خنده گفت این پل رانگو نگو که گرفت و گفت اتفاقاً دوست&amp;zwnj;های پزشکش در کالیفرنیا وقتی دور هم جمع می&amp;zwnj;شوند، بهش می&amp;zwnj;گویند گفتی رفتی زیر پل چه&amp;zwnj;کار و از اینجا بود که توپخانه شعله&amp;zwnj;ور و سیلان بی&amp;zwnj;وقفه کلماتی که غل&amp;zwnj;غل&amp;zwnj;کنان از دهنش بیرون می&amp;zwnj;زدند شروع شد و ما هر بار مترصد اینکه کی فرصت می&amp;zwnj;شود، سؤالی بپرسیم مأیوسانه و کنجکاوانه به دهان او چشم دوخته بودیم و هاج و واج از اینکه چطور این آدمی که ۴۱ سال از ایران دور بوده و به قول خودش به آن مأمور می&amp;zwnj;گفت نذر دارد هر ۴۱ سال یک&amp;zwnj;بار به ایران بیاید- این&amp;zwnj;طور فارسی را حرف می&amp;zwnj;زند انگار نه انگار ۴۰ سال گذشته است. نه نپقی نه من منی، نه دنبال کلمه معادلی گشتن که ما به کمکش بشتابیم و سر آخر هم لاتینش را بگوید و خودش را خلاص کند. اما کمتر چنین امکانی فراهم می&amp;zwnj;شد. آن&amp;zwnj;وقت شعله&amp;zwnj;ور به سر جنگ اصفهان رسید و اسم برد یکی یکی که کی&amp;zwnj;ها بودند و باعث و بانی&amp;zwnj;ها را و سراغ گرفت که کی کجاست و کی مرده است و کی زنده است و رسید به بهرام صادقی و دوستی&amp;zwnj;اش با حسن قائمیان و اینکه این دو خیال می&amp;zwnj;کردند بهمن شعله&amp;zwnj;ور ساواکی است چون شعله&amp;zwnj;ور کارمند &amp;laquo;سنتو&amp;raquo; بود یک&amp;zwnj;بار که کیفی دست گرفته بود و پیش این دو رفته بود و این&amp;zwnj;ها داشتند به شاه فحش می&amp;zwnj;داند بهرام صادقی سرش را آورده بود نزدیک کیف و داد زده بود: &amp;laquo;ما شاه&amp;zwnj;دوستیم، ما شاه&amp;zwnj;پرستیم.&amp;raquo; و از حسن قائمیان گفت که یک&amp;zwnj;بار رفته بود در بلندی ساختمانی پیش صادق چوبک و صادق چوبک بهش گفته بود حسن بیا خودمان را از این بالا بیندازیم پایین و حسن شاهد&amp;zwnj;بازانه گفته بود اجازه بدهید این ۳۰ ثانیه&amp;zwnj;ی آخر در خدمتتان باشیم.&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;شاپور بهیان: او که همه چیز داشت &amp;ndash; حتی لهجه&amp;zwnj;ی تهرانی جنوب شهری- جسمیت نمی&amp;zwnj;یافت. شکل نمی&amp;zwnj;گرفت. چیزی او را از ما دور می&amp;zwnj;کرد. این چه بود که او را دور می&amp;zwnj;کرد؟ نمی&amp;zwnj;دانیم. شعله&amp;zwnj;ور همه چیزش از ما بود اما نمی&amp;zwnj;توانستیم به او نزدیک شویم...&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;در برابر ما نویسنده&amp;zwnj;ای قرار داشت که در نظر بیشتر ما صرفاً نامی بود روی جلد کتابی با عنوان خشم و هیاهوی فاکنر، یا سرزمین هرز الیوت؛ نویسنده&amp;zwnj;ی رمان معروف &amp;laquo;سفر شب&amp;raquo; [و ظهور حضرت]، که سال&amp;zwnj;ها بود از ایران رفته بود. نه ماجرایی، نه روایتی، تا دست&amp;zwnj;کم پیکرمندترش کند و به وجودش عینیت بیشتری ببخشد. چنان که وقتی اثر نویسنده&amp;zwnj;ای را می&amp;zwnj;خوانی مایل می&amp;zwnj;شوی خودش را هم بینی. بعد با عادت&amp;zwnj;هایش، حالت&amp;zwnj;هایش و تکیه&amp;zwnj;کلام&amp;zwnj;هایش، علایق&amp;zwnj;اش بیشتر آشتا می&amp;zwnj;شوی و می&amp;zwnj;بینی او هم موجودی است چون سایر انسان&amp;zwnj;ها با&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان ضعف&amp;zwnj;ها و قوت&amp;zwnj;ها. اما شعله&amp;zwnj;ور برای ما این&amp;zwnj;گونه نبود. شعله&amp;zwnj;ور نامی بود بر صحفه کاغذ و تا حدی هم برخوردار از&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان هاله&amp;zwnj;ی ستایش&amp;zwnj;انگیزی که هنوز بر گرد سر غلامحسین ساعدی و بهرام صادقی است. نام&amp;zwnj;هایی حیرت&amp;zwnj;انگیز؛ در رفتار و در نوشتن. و این حیرت افزوده می&amp;zwnj;شد با داستان&amp;zwnj;هایی که می&amp;zwnj;شنیدیم و الان هم خودش داشت تا حدی به آن&amp;zwnj;ها دامن می&amp;zwnj;زد. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;با این فوران بی&amp;zwnj;امان کلمات طبیعی بود که با او بیشتر آشنا شویم. طبیعی بود که از این به بعد شعله&amp;zwnj;ور برایمان به موجودی واقعی تبدیل شود نه صرفاً شخصی انتزاعی که بشود با او دو - سه قدمی راه رفت. نظرش را درباره&amp;zwnj;ی این یا آن قضیه پرسید؛ این شعر یا آن داستان؛ این یا آن آدم. شماره&amp;zwnj;ای از او گرفت، آدرس ایمیلی - چیزی که نشانی باشد از اینکه با انسانی موجود سر و کار داریم. می&amp;zwnj;شنیدیم که پدرش در دستگاه برو و بیایی داشت. قاضی دادگستری بوده انگار. به سفارش او می&amp;zwnj;رود مترجم می&amp;zwnj;شود در ترکیه. سر قضیه&amp;zwnj;ی اصل ۴. عده&amp;zwnj;ای بودند که کار می&amp;zwnj;کردند. ازهاری هم یکیشان بود. هنوز سر و صدای &amp;laquo;سفر شب&amp;raquo; درنیامده بود. &amp;laquo;مسیح و بانو&amp;raquo; در این داستان در واقع&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان شاه و فرح&amp;zwnj;اند. کسی بو نمی&amp;zwnj;برد. یک نفر در قم می&amp;zwnj;گوید این توهین به مقدسات است. دنبالش را می&amp;zwnj;گیرند می&amp;zwnj;بیند نه این توهین به اعلاحضرت است. ازهاری یک روز به شعله&amp;zwnj;ور می&amp;zwnj;گوید شعله&amp;zwnj;ور شنیدم یک گه&amp;zwnj;هایی خورده&amp;zwnj;ای. شعله&amp;zwnj;ور می&amp;zwnj;فهمد هوا پس است. می&amp;zwnj;رود سفارت آمریکا. ویزا می&amp;zwnj;گیرد و راهی آمریکا می&amp;zwnj;شود. مدرک پزشکی&amp;zwnj;اش را بهش نمی&amp;zwnj;دهند. دوباره می&amp;zwnj;خواند. رژیم خیلی سعی می&amp;zwnj;کند برش&amp;zwnj;گرداند، نمی&amp;zwnj;تواند. می&amp;zwnj;ماند که می&amp;zwnj;ماند سال&amp;zwnj;ها به کار نوشتن و طبابت. حالا دارد رمانش را ترجمه می&amp;zwnj;کند. به انگلیسی نوشته بود و چاپش هم کرده بود. &amp;laquo;بی&amp;zwnj;لنگر&amp;raquo;. اصل کتاب را نیاورده بود مبادا کسی به یک شکلی بتواند کپی&amp;zwnj;اش کند و شروع کند به ترجمه&amp;zwnj;اش و از این به بعد بود که ما دیدیم شعله&amp;zwnj;ور دارد خود رمان را برای ما تعریف می&amp;zwnj;کند. نزدیک به یک ساعت بیشتر به شرح رمان گذشت که ماجرایش همانی بود که از عنوانش هم معلوم بود. بی&amp;zwnj;لنگری آدم مهاجر. سرگردانی روشنفکر بی&amp;zwnj;خانه و کاشانه.&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان یک ذره&amp;zwnj;ای هم که به وجود واقعی شعله&amp;zwnj;ور نزدیک شده بودیم، از دست رفت. کم کم در فاصله&amp;zwnj;ی شرح ماجراهایی که بر سر قهرمانش می&amp;zwnj;رفت، ما دیدیم بد نیست آهسته برخیزیم و به آبدارخانه برویم چای بریزیم. سیگار بکشیم. اگر آهسته برخاستیم، اگر آهسته روی پنجه پا راه رفتیم از سر عادت بود وگرنه با این حجم عظیم کلمات آهنگین و پرطنین، با این صدای بلند که مخاطب مشخصی نداشت جز توده&amp;zwnj;ای نامعلوم که ما بودیم، معلوم بود کم شدن یکی یا دو بلکه بیشتر از آن هم تأثیری در قضیه نداشت حتی اگر ناگهان غیب هم می&amp;zwnj;شدیم، باز بعید بود در تسلسل آن کلمات وقفه&amp;zwnj;ای پیش آید.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;شعله&amp;zwnj;وری که گمان داشتیم دارد در برابرمان شکل می&amp;zwnj;گیرد کم کم به عرصه&amp;zwnj;ی امر نامحسوس پرواز کرد، پر کشید و دوباره بر سطح نوشتار لغزید. تمام کلمه شد. تمام لحن شد. تمام آوا و صدا. او که همه چیز داشت &amp;ndash; حتی لهجه&amp;zwnj;ی تهرانی جنوب شهری- جسمیت نمی&amp;zwnj;یافت. شکل نمی&amp;zwnj;گرفت. چیزی او را از ما دور می&amp;zwnj;کرد. این چه بود که او را دور می&amp;zwnj;کرد؟ نمی&amp;zwnj;دانیم. در این چهل و چند سال سعی کرده بود همه چیزهایی را حفظ کند که فکر می&amp;zwnj;کرد هویتش را می سازند؛ از جمله زبان و نه فقط زبان فارسی، بلکه همین لهجه&amp;zwnj;ای را که انگار اصلاً با آن به دنیا آمده بود، نه آنکه کسبش کرده باشد، تا رویی کم کند، حالی بگیرد، پنجه&amp;zwnj;ای درافکند تا بگوید او صرفاً یک بچه&amp;zwnj;پولدار مرفه نبوده است. آیا اشتباه می&amp;zwnj;کرد؟ خواسته بود چیزی را که فکر می&amp;zwnj;کرد هویت اوست از گزند غربت و مهاجرت دور نگه دارد. انگار زبان محفظه ای باشد که در آن قرار گرفته بود و همین قرار گرفتن این فکر را در سر او انداخته بود که می&amp;zwnj;تواند بر تغییر حاصل از این دوری غلبه کند. تر و فرز و گرم&amp;zwnj;دهان و چالاک دو ساعت حرف زد اما نتوانستیم یک قدم به او نزدیک&amp;zwnj;تر شویم.در کنارش ایستادیم؛ با او عکس گرفتیم و با تلخی و اندوه ناشی از یک شکست به او گفتیم خداحافظ.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;em&gt;برگرفته از:&lt;strong&gt; فصل نامه زنده رود &lt;/strong&gt;شماره ۴۶ در سال ۱۳۸۷&lt;/em&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;در همین زمینه:&lt;br /&gt;
&lt;/strong&gt;&lt;a href=&quot;http://zamaaneh.com/khaak/2010/01/post_11.html&quot;&gt;::بخش نخست گفت و گو دفتر خاک با بهمن شعله&amp;zwnj;ور::&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;
&lt;a href=&quot;http://zamaaneh.com/khaak/2010/02/publish_at_17_02_2010.html&quot;&gt;::بخش دوم و پایانی گفت و گو دفتر خاک با بهمن شعله&amp;zwnj;ور::&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;دانلود دو رمان &amp;laquo;سفر شب و ظهور حضرت&amp;raquo; و نیز &amp;laquo;بی&amp;zwnj;لنگر&amp;raquo; نوشته&amp;zwnj;ی بهمن شعله&amp;zwnj;ور به شکل فایل پی دی اف. (&lt;a href=&quot;http://concoursepress.com/extra/books.htm&quot;&gt;منبع دانلود سایت ناشر رمان&lt;/a&gt;)&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;a href=&quot;http://concoursepress.com/images/SES.pdf&quot;&gt;&lt;img alt=&quot;&quot; align=&quot;middle&quot; src=&quot;http://www.zamaaneh.com/pictures-new/BEHSHO04.jpg&quot; /&gt;&lt;/a&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &lt;a href=&quot;http://concoursepress.com/images/BL.pdf&quot;&gt;&lt;img alt=&quot;&quot; align=&quot;middle&quot; src=&quot;http://www.zamaaneh.com/pictures-new/BEHSHO05.jpg&quot; /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
</description>
     <comments>https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2011/06/04/4441#comments</comments>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/3241">بهمن شعله‌ور</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/3244">بی لنگر</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/3245">زنده رود</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/3243">سفر شب و ظهور حضرت</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/3242">شاپور بهیان</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak">خاک</category>
 <pubDate>Sat, 04 Jun 2011 09:48:07 +0000</pubDate>
 <dc:creator />
 <guid isPermaLink="false">4441 at https://archive.radiozamaneh.com</guid>
  </item>
  </channel>
</rss>