<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?><rss version="2.0" xml:base="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/3239/all" xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/">
  <channel>
    <title>محمد ربوبی</title>
    <link>https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/3239/all</link>
    <description></description>
    <language>fa</language>
          <item>
    <title>«روایت همواره با گذشته سر و کار دارد»</title>
    <link>https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2012/08/25/18531</link>
    <description>&lt;div class=&quot;fb-social-like-widget&quot;&gt;&lt;fb:like  href=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2012/08/25/18531&quot; send=&quot;false&quot; layout=&quot;box_count&quot; show_faces=&quot;false&quot; width=&quot;500&quot; action=&quot;like&quot; font=&quot;arial&quot; colorscheme=&quot;light&quot;&gt;&lt;/fb:like&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-sartitr&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    گفت‌و‌گوی بورخس و ارنستو ساباتو درباره‌ی داستان کوتاه و رمان        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-nevisandeh&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    محمد ربوبی        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-filefield field-field-maghaleh-image&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    &lt;img  class=&quot;imagefield imagefield-field_maghaleh_image&quot; width=&quot;277&quot; height=&quot;188&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/sites/default/files/borgrb01.jpg?1346344801&quot; /&gt;        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;p&gt;محمد ربوبی- در دسامبر ۱۹۷۴، یک سال پس از مرگ دیکتاتور آرژانتین ( پرون  ) بارونس، ادیب و استاد دانشگاه بوئنس آیرس موقعیتی فراهم آورد که دو  نویسنده&amp;zwnj;ی بزرگ آمریکای لاتین ( بورخس و ساباتو) به گفت و گو نشینند و  درباره&amp;zwnj;ی ادبیات سخن گویند. دو نویسنده&amp;zwnj;ی آرژانتینی که شهرت عمومی دارند،  با دو شیوه&amp;zwnj;ی نوشتن، دو طرز تفکر و دو درک متضاد از سیاست.&lt;/p&gt;
&lt;!--break--&gt;&lt;!--break--&gt;&lt;p&gt;بورخس، هفتاد و پنج ساله، نه تنها بر ادبیات آمریکای لاتین تأثیر نهاد،  بلکه آثارش جزئی از ادبیات جهانی شده است. با این&amp;zwnj;حال اظهار نظر بورخس  درباره&amp;zwnj;ی رژیم نظامیان راست&amp;zwnj;گرا در آرژانتین، انتقاد روشنفکران سراسر جهان  را برانگیخت و آکادمی سلطنتی سوئد از اهدای جایزه&amp;zwnj;ی ادبیات نوبل به او  خودداری کرد.&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ساباتو، استاد علوم طبیعی، نویسنده&amp;zwnj;ای است مورد احترام عموم که با  کلیه&amp;zwnj;ی اقشار جامعه نشست و برخاست می&amp;zwnj;کرد. او مخالف سرسخت دیکتاتوری بود و  همواره طپانچه&amp;zwnj;ای دم دست داشت که مبادا یک نفر جانی به دستور نظامیان  راست&amp;zwnj;گرا او را سربه&amp;zwnj;نیست کند. پس از برکناری نظامیان راست&amp;zwnj;گرا، رئیس جمهور  منتخب آرژانتین از ساباتو که مورد اعتماد همگان بود، درخواست کرد ریاست  کمیسیونی را بر عهده گیرد که وضعیت شکنجه&amp;zwnj;ها، کشتارها، آدم&amp;zwnj;ربایی&amp;zwnj;ها و سر  به نیست کردن مخالفان رژیم دیکتاتوری را تحقیق و منتشر کند. چندی بعد گزارش  این کمیسیون به سرپرستی او در پنجاه هزار صفحه منتشر شد. ساباتو این گزارش  را که جامعه&amp;zwnj;ی آرژانتین، از جمله بورخس را تکان داد، مهم&amp;zwnj;ترین اثرش نامید.  اکنون با این مقدمات، متن گفت و گوی این دو نویسنده در مورد ادبیات را که  از یکی از نشریات معتبر ادبی در آلمان ترجمه کرده&amp;zwnj;ام می&amp;zwnj;خوانید. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;●آغاز گفت&amp;zwnj;و&amp;zwnj;گو&amp;nbsp;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;ساباتو:&lt;/strong&gt; بورخس اکنون چه چیزی می&amp;zwnj;نویسید؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;بورخس: &lt;/strong&gt;اکنون مجموعه داستان&amp;zwnj;های کوتاه &amp;laquo;کتاب شن&amp;raquo; و  اشعار &amp;laquo;گل سرخ ژرف&amp;raquo; را به پایان برده&amp;zwnj;ام. پس از نوشتن این ده داستان کوتاه  کاملاً خسته و کوفته شده&amp;zwnj;ام...مایلم چیز دیگری بنویسم، موقعی که فراغت کافی  داشته باشم. اما چنین فراغتی نیافته&amp;zwnj;ام. ساباتو! امروز موضوعی به خاطرم  رسید: ما می&amp;zwnj;توانیم در مورد این&amp;zwnj;که شما چه&amp;zwnj;طور رمان می&amp;zwnj;نویسید و من چه&amp;zwnj;طور  داستان می&amp;zwnj;نویسم، صحبت کنیم. بهتراست شما شروع کنید.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;&amp;nbsp;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&lt;strong&gt;&lt;img width=&quot;196&quot; height=&quot;184&quot; align=&quot;middle&quot; src=&quot;http://radiozamaneh.com/sites/default/files/borrb02.jpg&quot; alt=&quot;&quot; /&gt;ارنستو ساباتو، نویسنده و فیزیکدان آرژانتینی&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;ساباتو:&lt;/strong&gt;  فکر خوبی است. من اهل تعارف نیستم. پس شما شروع کنید تا من جرأت کنم.  به&amp;zwnj;نظرم این موضوع برای جوانان درس جالبی خواهد بود. مایل هستید شروع کنید؟  مگر توصیف داستان آسان&amp;zwnj;تر از رمان نیست؟ (هر دو می&amp;zwnj;خندند.) پس از شما  خواهش می&amp;zwnj;کنم دراین مورد سخن بگویید. چون جامعه&amp;zwnj;ی ادبی باز هم در مورد  این&amp;zwnj;که آیا نوشتن داستان دشوارتر است یا نوشتن رمان بحث می&amp;zwnj;کند. من اذعان  می&amp;zwnj;کنم که این موضوع مطلقاً جای بحث دارد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;بورخس:&lt;/strong&gt; آری، درست است. ببینیم می&amp;zwnj;توانیم آن را توضیح  دهیم... من فقط می&amp;zwnj;توانم به تجربیات خودم رجوع کنم که حتماً نباید با  تجربیات دیگران یکسان باشد: فرض کنیم، من در خیابانی گردش می&amp;zwnj;کنم و یا از  موزه&amp;zwnj;ای دیدن می&amp;zwnj;کنم ( موزه هایی که در اینجا متعددند ) و ناگهان متوجه  چیزی می&amp;zwnj;شوم که مرا تحت تأثیر قرار می&amp;zwnj;دهد. آنگاه، ذهنم واکنشی نشان  نمی&amp;zwnj;دهد. اگر آن چیز اثر زیبایی باشد، تجربه&amp;zwnj;ام به من می&amp;zwnj;گوید آن چیز روایی  است یا شاعرانه و یا هر دو. سپس آن چه را که بر من می&amp;zwnj;گذرد می&amp;zwnj;توانم با  این گفته&amp;zwnj;ی ژوزف کنراد توضیح دهم: او به دریانوردی تشبیه می&amp;zwnj;کند که از دور  لکه&amp;zwnj;ای در دریا می&amp;zwnj;بیند و این لکه قاره&amp;zwnj;ی آفریقاست. معنای این گفته&amp;zwnj;ی او  این است : این لکه، قاره&amp;zwnj;ای است با جنگل&amp;zwnj;های بکر، رودخانه&amp;zwnj;ها، انسان&amp;zwnj;ها و  اسطوره&amp;zwnj;ها و حیوانات وحشی. با این وجود، آنچه او می&amp;zwnj;بیند فوق&amp;zwnj;العاده ناچیز  است. همین امر بر من می&amp;zwnj;گذرد. من شکلی از دور و به طور سطحی می&amp;zwnj;بینم که  می&amp;zwnj;تواند جزیره&amp;zwnj;ای باشد. انتهای ساحل را می&amp;zwnj;بینم. آن سوی ساحل و ساحل  رو&amp;zwnj;به&amp;zwnj;رویم را می&amp;zwnj;بینم. اما نمی&amp;zwnj;دانم در این میان چه چیزهایی وجود دارند.  به&amp;zwnj;طور کلی آغاز و پایان داستان را درمی&amp;zwnj;یابم، اما هرچه بیشتر می&amp;zwnj;نگرم، باز  هم نمی&amp;zwnj;توانم بفهمم این جزیره در کجاست و به چه عصری تعلق دارد. این موضوع  هنگامی بر من آشکار می&amp;zwnj;شود که در موردش فکر کنم و یا درباره&amp;zwnj;ی آن بنویسم.  در این میان خطایی که از من سر می&amp;zwnj;زند ناشی از مبهم بودن این منطقه است که  هنوز کشف نشده است .من با نظر آلن پو موافق نیستم که می&amp;zwnj;گوید: ارزش یک  داستان در آخرین جمله&amp;zwnj;ی آن است. چون این نظر می&amp;zwnj;خواهد ما را متقاعد کند که  موضوع همه&amp;zwnj;ی داستان&amp;zwnj;ها جنایی است .&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;ساباتو:&lt;/strong&gt; به&amp;zwnj;نظرم، تعریف آلن پو در مورد داستان&amp;zwnj;های پلیسی درست است، نه داستان&amp;zwnj;های واقعی.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;&amp;nbsp;بورخس:&lt;/strong&gt;  کاملاً چنین است. در این&amp;zwnj;جا موضوعی مطرح می&amp;zwnj;شود: باید دید آیا بهتر است در  داستان، اول شخص و یا سوم شخص را به&amp;zwnj;کار برد؟ یکی از امتیازات به&amp;zwnj;کار بردن  اول شخص این است که داستان را شخصی گفته که دقیقاً خود نویسنده نیست و  بنابراین، نویسنده صد درصد مسئول سبک داستان نیست. چون سبک، شاخص خصوصیت  نویسنده&amp;zwnj;ی داستان است. بر عکس، اگر نویسنده&amp;zwnj;ی داستان، سوم شخص را به&amp;zwnj;کار  برد، خودش نویسنده&amp;zwnj;ی داستان است و کاملاً مسئول سبک آن. خلاصه&amp;zwnj;ی کلام، چند  روزی طول می&amp;zwnj;کشد تا درباره&amp;zwnj;ی همه&amp;zwnj;ی این&amp;zwnj;ها تصمیم گرفت. سپس این موضوع مطرح  می&amp;zwnj;شود که واقعه در بوئنس آیرس یا در جای دیگری رخ داده است (آه، فاصله&amp;zwnj;ی  مکانی!) به&amp;zwnj;نظرم فاصله باید متناسب باشد. من حد وسط را یافته&amp;zwnj;ام: در تمام  داستان&amp;zwnj;هایم بخشی از شهر پالرمو در اواخر قرن اخیر را برگزیده&amp;zwnj;ام. علتش این  است: مدت مدیدی سپری شده و کسی نمی&amp;zwnj;تواند به&amp;zwnj;طور دقیق تصور کند این  مکان&amp;zwnj;ها چگونه بوده&amp;zwnj;اند و مردم در آنجا چگونه سخن می&amp;zwnj;گفتند. اما اگر  نویسنده&amp;zwnj;ای موضوع روز را برگزیند، خواننده را، بی&amp;zwnj;آنکه خودش بخواهد،به نوعی  مفتش مبدل می&amp;zwnj;کند. چندی پیش، جوانی نزد من آمد که رمانی درباره کافه&amp;zwnj;ای  واقع در میدان سوکوریو نوشته بود. میدانی که چند سال پیش من به آنجا سر  می&amp;zwnj;زدم. به او گفتم این میدان به&amp;zwnj;نظرم مانند هر موضوع دیگری خودش دنیایی  است. به او توصیه کردم اسم این کافه را نبرد، چون خوانندگان رمان کوشش  خواهند کرد مو را از ماست بکشند و تحقیق کنند که آیا فلان دیوار همان رنگ  را دارد و مردم در آنجا چنین و چنان سخن می&amp;zwnj;گویند. به او توصیه کردم بنویسد  کافه&amp;zwnj;ای در بوئنس آیرس؛ و اگر نمی&amp;zwnj;خواهد اسمی از بوئنس آیرس ببرد، از آن  هم صرف&amp;zwnj;نظر کند. او پاسخ داد سالیانی است که تمام جزئیات میدان سوکوریو را  به&amp;zwnj;خوبی می&amp;zwnj;شناسد. گفتم، اگر هم تو در توصیف میدان اشتباه نکنی، باز هم  خواننده آنجا را جستجو خواهد کرد و همین امر مزاحم متن می&amp;zwnj;شود. ازاین&amp;zwnj;روست  که من داستان&amp;zwnj;هایم را به عصر معینی در پالرمو منتقل می&amp;zwnj;کنم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;ساباتو:&lt;/strong&gt; البته به استثنای داستانی که در بابل به&amp;zwnj;وقوع می&amp;zwnj;پیوندد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;بورخس: &lt;/strong&gt;البته چنین است. ورود به آنجا باز هم کمتر  محتمل است. پس از رسیدن به اینجا، تلاش می&amp;zwnj;کنم جزییات را پیش خودم مجسم کنم  . ساباتو! من معتقدم کسی که کتاب قطوری می&amp;zwnj;نویسد ( و شما این را بهتر از  من می&amp;zwnj;دانید) گرایش دارد اشخاص را جابه&amp;zwnj;جا کند و یا خودش را به جای قهرمان  رمان بگذارد. مثلاً، اخیراً رمانی خواندم، رمانی که اهمیت چندانی نداشت:&amp;zwnj;  &amp;laquo;بلبیت&amp;raquo; نوشته&amp;zwnj;ی سینگلر لویس. مؤلف، در پایان این رمان، جای شخصیت رمان را  گرفته است. اگر چنین نمی&amp;zwnj;کرد، وقایع را از فاصله&amp;zwnj;ی دور می&amp;zwnj;دیده است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;&amp;nbsp;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;ساباتو:&lt;/strong&gt; آیا در مورد دون کیشوت نیز چنین است؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;بورخس: &lt;/strong&gt;شامل دون کیشوت نیز می&amp;zwnj;شود. سروانتس تا آخر  کتاب پشت کیشوت قرار دارد. آدم با کیشوت دلبستگی دارد. در مورد گراف یا  کشیش و یا سلمانی طور دیگری است. حتی در مورد سانچو. ادامه می&amp;zwnj;دهم ...  موقعی که موضوع داستان را مجسم کرده&amp;zwnj;ام، آنچه باقی می&amp;zwnj;ماند، این است که  دریابم بین آغاز و پایان داستان چه می&amp;zwnj;گذرد. گاهی دو ـ سه صفحه می&amp;zwnj;نویسم و  به بیراهه می&amp;zwnj;روم. چون ناگهان متوجه می&amp;zwnj;شوم نباید این&amp;zwnj;جور رخ دهد. آنگاه  این صفحات را دور می&amp;zwnj;اندازم. بالاخره کسی که می&amp;zwnj;نویسد باید در این لحظات به  خواننده و متن روان داستان بیندیشد. نویسنده نباید خواننده را با  موقعیت&amp;zwnj;هایی که اهمیت ندارند رو&amp;zwnj;برو کند و باید در سراسر داستان نهایت دقت و  کوشش خود را به کار برد. &lt;br /&gt;
همانطور که همه می&amp;zwnj;دانند، واضح است که من به خاطر نابینایی جزئیات را  نمی&amp;zwnj;بینم. از اینرو، جزئیات را از دیگران می&amp;zwnj;پرسیم. مثلا از مادرم می&amp;zwnj;پرسم:  بگو، در یک حیاط منزل اجازه&amp;zwnj;ای چه گل&amp;zwnj;هایی ممکن است رشد کنند؟ پیش از شروع  به نوشتن داستان ، دو ـ سه شخصیت را برای مادرم توصیف می&amp;zwnj;کنم، انگار  نشسته&amp;zwnj;ام و مشغول نوشتن داستان هستم. البته همه این&amp;zwnj;ها فقط مربوط به داستان  است؛ و چیز غریبی در داستان نهفته است. چون کسی که داستان می&amp;zwnj;نویسد، در  ابتدای کار پر طمطراق می&amp;zwnj;نویسد و با خودپسندی. شاید بعدها این امر بغرنج  نهانی بر او آشکار شود. در این میان، نثر روایی پیوسته با گذشته سر و کار  دارد. شعر، نوشتالژی می&amp;zwnj;طلبد، ظرفِ زمانی می&amp;zwnj;طلبد، الهام می&amp;zwnj;طلبد. تفاوت  دیگر داستان با شعر، آخر داستان است که همیشه غافگیرکننده و غیرمنتظره است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;ساباتو &lt;/strong&gt;: آیا شما آخر داستان را هرگز تغییر نمی&amp;zwnj;دهید؟ آیا می&amp;zwnj;توانید از همان غافلگیری که شما در آغاز تصور کرده&amp;zwnj;اید صرفنطر کنید؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&lt;img width=&quot;196&quot; height=&quot;250&quot; src=&quot;http://radiozamaneh.com/sites/default/files/borrb03.jpg&quot; alt=&quot;&quot; /&gt;بورخس در سال ۱۹۶۳ پیش از آنکه کاملاً نابینا شود، یکی از دست&amp;zwnj;نوشته&amp;zwnj;هایش را امضاء می&amp;zwnj;کند.&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;بورخس:&lt;/strong&gt; کاملاٌ چنین است. به استثنای داستان&amp;zwnj;های پلیسی  که غافلگیری مکمل پایان داستان است. می&amp;zwnj;دانیم که در سرودن سونت [ شعرهایی  که درچهارده بیت سروده می&amp;zwnj;شوند ] آخرین بیت باید فوق&amp;zwnj;العاده اهمیت داشته  باشد. بنابراین نویسنده داستان در پی پایان با اهمیتی است. ساباتو، آنچه  می&amp;zwnj;بایست بگویم گفتم. حال نوبت شماست .&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;ساباتو:&lt;/strong&gt; به نطرم در وهله&amp;zwnj;ی نخست تفاوت قایل شدن بین  داستان کوتاه و رمان امری است دلخواه. با این وجود، اگر به تیپ&amp;zwnj;های اولیه  رجوع کنیم، تفاوت&amp;zwnj;ها را می&amp;zwnj;بینم. بی&amp;zwnj;تردید &amp;laquo; جنگ و صلح &amp;raquo; رمان است و &amp;laquo; با  تلبی&amp;raquo; داستان کوتاه. آنچه به روند نوشتن مربوط می&amp;zwnj;شود، من هم مانند بورخس  فکر می&amp;zwnj;کنم. لکه&amp;zwnj;ای که کنراد از آن سخن گفته در اغلب موارد استعاره&amp;zwnj;ی خوبی  است. البته من قاره&amp;zwnj;ای کشف می&amp;zwnj;کنم که نامحدود است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;بورخس:&lt;/strong&gt; حق با شماست . کشف کردن واژه&amp;zwnj;ی بهتری از اختراع کردن است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;ساباتو:&lt;/strong&gt;  موقعی که هنری بریکسون درباره&amp;zwnj;ی اثر ادبی سخن می&amp;zwnj;گوید، سخن به&amp;zwnj;جایی  می&amp;zwnj;گوید. او مدعی است که نویسنده، با الهامی مبهم اما کلی (گلوبال) شروع  می&amp;zwnj;کند و به&amp;zwnj;تدریج به کمک تجزیه و تحلیل و نزدیک شدن به آن، کامل&amp;zwnj;تر  می&amp;zwnj;شود، تا اینکه سرانجام به شکل نهایی آنچه ابتدا به او الهام شده و  بی&amp;zwnj;&amp;zwnj;&amp;zwnj;نهایت غنی&amp;zwnj;تر است نایل می&amp;zwnj;شود...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;همانطور که می&amp;zwnj;دانید، من رمان قطوری نوشته&amp;zwnj;ام: &amp;laquo;درباره&amp;zwnj;ی قهرمان&amp;zwnj;ها و  مقبره&amp;zwnj;ها&amp;raquo;.ابتدا نمی&amp;zwnj;دانستم که چه چیزهایی پیش خواهد آمد. اما از&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان  ابتدا می&amp;zwnj;دانستم که زنای با محارم پیش خواهد آمد. اگرچه به&amp;zwnj;طور دقیق  نمی&amp;zwnj;دانستم چگونه به تمام ماجرا پی خواهم برد. آیا این زنا بین برادر&amp;zwnj;ها،  یا بین دختر و پدر به وقوع می&amp;zwnj;پیوندد؟ آیا دو برادر مرتکب زنا می&amp;zwnj;شوند و  سپس برادر جای پدر را می&amp;zwnj;گیرد؟ این موضوع مرا باز هم به خود مشغول کرد.  موضوع دیگری نیز برای من قطعی بود: این موضوع که دختر یا خواهر، برادر یا  پدرش را خواهد کشت و شاه&amp;zwnj;نشین خانه را آتش خواهد زد. چون این شاه&amp;zwnj;نشین  خانه، از همان ابتدا مرا مجذوب کرده بود. باید به این تصور اجباری که ابتدا  و انتهای اثر را پدید می&amp;zwnj;آوَرَد، احترام گذاشت. دست&amp;zwnj;کم، خصوصیت اجباری آن  تصور را رؤیای ژرف واقعیتی می&amp;zwnj;نامیم که هنوز نمی&amp;zwnj;شود همه&amp;zwnj;ی جزئیاتش را  پیش&amp;zwnj;بینی کرد. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;همانطور که می&amp;zwnj;بینید کار من جور دیگری است. همه چیز در پایان&amp;zwnj;بندی  داستان پیش&amp;zwnj;بینی و مقرر شده است. من معتقدم این امر شبیه رؤیای زندگی است.  چون ما در زندگی نیز معطوف به اهداف معینی هستیم که جبری است. در مورد امور  مادی درست عکس آن است. امور مادی، واکنش در برابر علت است. گلوله&amp;zwnj;ی  بیلیارد،&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان راهی را طی می&amp;zwnj;&amp;zwnj;کند که بازی&amp;zwnj;کننده آن را پیش بینی کرده  است: زمان حال، آینده را تعیین می&amp;zwnj;کند. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;بورخس: &lt;/strong&gt;آری، یک مکانیسم. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;ساباتو: &lt;/strong&gt;در  ساعت، آنچه معین و مقرر شده پیشروی است. در انسان برعکس است. زمان به عقب  بازمی&amp;zwnj;گردد. تقدیر، موقعیت انسان است که کوک شده است. با اینکه هیچ علتی آن  را کوک نکرده است. اما در مورد چگونگی پیدایش رمان، باید بگویم شخصیت در  رمان قاطع&amp;zwnj;ترین اهمیت را دارد. در جزیره&amp;zwnj;ای که ما در&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان لحظه&amp;zwnj;ی نخست از  دور به&amp;zwnj;طور مبهم می&amp;zwnj;بینیم، آدم&amp;zwnj;هایی سکونت دارند و جالب&amp;zwnj;ترین نکته  آدم&amp;zwnj;هایی هستند که با آنها رو&amp;zwnj;به&amp;zwnj;رو خواهیم شد. این آدم&amp;zwnj;ها، همین که به  آنها نزدیک شویم، تکه&amp;zwnj;های جدا شده از خود مؤلف هستند. گویی مؤلف در  مخیله&amp;zwnj;اش در انتظار دیدار آنهاست. موقعی که داستایوفسکی وارد جزیره می&amp;zwnj;شود،  یا دو ـ سه شخص دیگر شبیه خودش رو&amp;zwnj;به&amp;zwnj;رو می&amp;zwnj;شود: او نه تنها با  راسکولینکو، بلکه با روسپی&amp;zwnj;ها، با ژنرال&amp;zwnj;ها و با جیب&amp;zwnj;بر&amp;zwnj;ها نیز رو&amp;zwnj;به&amp;zwnj;رو  می&amp;zwnj;شود. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;با توجه به اینکه هر رمان حدیث نفس است ـ آن چیزی که نباید به معنای  سطحی و پیش پا افتاده&amp;zwnj;اش فهمید ـ شخصیت&amp;zwnj;های یک رمان همانند شخصیت&amp;zwnj;ها در  توهم و خیال، حدیث نفس نویسنده است ـ اگرچه خصوصیت هیولایی دارند و بی&amp;zwnj;نام و  نشان&amp;zwnj;اند. این شخصیت&amp;zwnj;ها بازتاب توهمات نویسنده است. سرواتنس فقط دون کیشوت  نیست، بلکه او، سانچو، ترزا پانزا و دولسینا و ماری تورز و گراف نیز هست. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;بورخس:&lt;/strong&gt; من معتقدم این کتاب، دفاعیات آدم&amp;zwnj;های شریف از  دون کیشوت است. تردیدی نیست که خواننده، پس از خواندن کتاب به دون کیشوت  علاقمند می&amp;zwnj;شود، نه به دیگر شخصیت&amp;zwnj;ها. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;ساباتو:&lt;/strong&gt; من با نظر شما موافقم. منظور شما این است که  ما در شخصیت سروانتس جنبه&amp;zwnj;ی دون کیشوتی او را دوست داریم. این امر واضح  است. اما در همه&amp;zwnj;ی شخصیت&amp;zwnj;ها چیزی از خود مؤلف نهفته است. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;بورخس:&lt;/strong&gt; البته. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;بارونس&lt;/strong&gt; (&lt;em&gt;ناظر گفت و گو&lt;/em&gt;): ساباتو، شما در رمان اخیرتان با نام و نام خانوادگی به&amp;zwnj;عنوان یک شخصیت وارد رمان می&amp;zwnj;شوید.... &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;ساباتو: &lt;/strong&gt;من سعی کرده&amp;zwnj;ام، ته تنها یک رمان روان&amp;zwnj;شناختی  بنویسم، بلکه تجربه&amp;zwnj;ی متافیریکی هم هست. همه&amp;zwnj;ی ما رمان&amp;zwnj;های تجربی را  می&amp;zwnj;شناسیم با قهرمان&amp;zwnj;های تخیلی، که کم و بیش نماینده یا سخنگوی مؤلف رمان  هستند. این امر در رمان هوکسلی و در رمان ژید (سکه&amp;zwnj;سازان بدلی) دیده  می&amp;zwnj;شود. من می&amp;zwnj;خواستم پیش&amp;zwnj;تر بروم و خودِ مؤلف را نیز در رمان بگنجانم. اما  نه به&amp;zwnj;عنوان ناظر یا توصیف&amp;zwnj;کننده، بلکه او می&amp;zwnj;بایست خودش نیز شخصیتی در  رمان باشد. می&amp;zwnj;بایست این شخص&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان خصوصیت هستی&amp;zwnj;شناختی دیگر شخصیت&amp;zwnj;ها را  داشته باشد. با این روش کوشیدم نوعی رمان بنویسم که مؤلف از درون ماجرا، نه  از بیرون، ناظر چگونگی پیدایش روند توصیف رمان است. نمی&amp;zwnj;دانم در این کار  موفق شده&amp;zwnj;ام یا نه، در هر حال قصد من همین بود.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;بورخس&lt;/strong&gt;: در کیشوت نیز سخن بر سر سروانتس است، چنین نیست؟ &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;ساباتو:&lt;/strong&gt; البته، این رمان شاید نخستین رمان باز است که  نوشته شده است، اگر از انجیل بگذریم (می&amp;zwnj;خندد) که در آن درباره خدا سخن  گفته شده است. اما من می&amp;zwnj;خواهم به پرسش بارونس بازگردم. من کوشیدم به نوعی  خواننده را تحریک کنم، خصوصاً موقعی که در این رمان با شخص اول سخن  می&amp;zwnj;گویم. چون من می&amp;zwnj;خواستم چشم خواننده سرسری را که نقش مرا در این رمان به  عنوان حدیث نفس درک و فهم می&amp;zwnj;کند، بگشایم. اما در واقع، ورود من به عنوان  اول شخص و توصیف چنین &amp;laquo;رویداد&amp;raquo; در رمان، اشاره&amp;zwnj;ای است هشیاردهنده یا  نتیجه&amp;zwnj;گیری. اما اینک می&amp;zwnj;بینم که بیشتر خوانندگان آن را درک نکرده&amp;zwnj;اند. من  دراینجا می&amp;zwnj;خواستم درمورد مسئله&amp;zwnj;ی ناتورالیسم موضع بگیرم. رویدادهای  ناتورالیستی را با رویدادهای تخیلی کاملاً مخلوط کردم، چون این تنها راهی  است که می&amp;zwnj;توان رویدادهای تخیلی را به خواننده قبولاند. این &amp;laquo;رویداد&amp;zwnj;ها&amp;raquo;،  اگرچه توهم و تخیل&amp;zwnj;اند، لازم بود وارد رمان شوند تا این و آن خواننده،  ماجرای حدیث نفس را باور کند. خطری بود که من با آگاهی کامل به آن تن دادم.  چون به نطرم نویسنده موظف است آنچه را اصالت دارد و بدان معتقد است  بازگوید. نویسنده نباید، علیرغم مخاطرات افکار عمومی، از گفتن آن خودداری  کند. توصیف جزئیات &amp;laquo;طبیعی&amp;raquo; که در رمان به&amp;zwnj;کار گرفته شده، اعتماد و ایقان به  توهم و تخیل را افزایش می&amp;zwnj;دهد، بیش از همه به خل&amp;zwnj;ترین قسمت&amp;zwnj;های رمان.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;&amp;nbsp;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;بورخس:&lt;/strong&gt; دقیقاً چنین است. با اینکه آدم می&amp;zwnj;داند این  واقعیت دروغ است. Colreidge در این&amp;zwnj;باره گفته است: شرط مقدماتی نوشتن رمان  &amp;laquo;willing suspension of disbelief&amp;raquo; است. یعنی تعلیق ارادی ناباوری.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;ساباتو&lt;/strong&gt;: آری. از این روی، صحنه&amp;zwnj;ای را توصیف کرده&amp;zwnj;ام که  در لابیلا ـ کافه&amp;zwnj;ای در محله&amp;zwnj;ی رکولتا ـ بین سه شخصیت مهم به وقوع  می&amp;zwnj;پیوندد: دکتر اشنیتسلر، یک دانشجوی آمریکایی و خودم، نوعی مثلث، به  منظور ایجاد وضعیتی شبیه تآتر که از سنت&amp;zwnj;های تاتورالیستی رویگردان است.  لازم بود از توصیف همه&amp;zwnj;ی آدم&amp;zwnj;های دیگر در کافه، از توصیف صندلی&amp;zwnj;ها،  فنجان&amp;zwnj;ها، لیوان&amp;zwnj;ها و پیشخدمت&amp;zwnj;ها صرفنظر کنم. البته توصیف اینها به هیچ&amp;zwnj;وجه  لزومی هم نداشت. همه&amp;zwnj;ی اینها دروغ است، نوعی تحریف واقعیت است. این صحنه  می&amp;zwnj;بایست نشان دهد که ناتورالیسم تا چه حد دروغین می&amp;zwnj;تواند باشد. چون تنها  چیزی که واقعیت دارد، همین سه شخص است. سایر چیز&amp;zwnj;ها فرعی است، اهمیتی  ندارند و به نحوی خلاف واقع است. از کلیه&amp;zwnj;ی اشکال توصیف رمان، شکل  ناتورالیستی دروغ&amp;zwnj;ترین آنهاست. چون واقعیت بی&amp;zwnj;&amp;zwnj;&amp;zwnj;نهایت است و ناتورالیسم  نمی&amp;zwnj;تواند آن را کاملاً درک کند. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;بورخس&lt;/strong&gt;: رابرت لوییس استونسون گفته است، والتر اسکات  مسئول آن است. ناتورالیسم، او را واداشت یک رمان قرون وسطایی بنویسد.  نتیجه&amp;zwnj;ی منطقی&amp;zwnj;اش این شد که او در رمان، دژی را توصیف می&amp;zwnj;کند، با پل&amp;zwnj;ها،  برج و بارو&amp;zwnj;ها و غیره و غیره ... بعد&amp;zwnj;ها، مؤلفین معاصر چنین جزئیاتی را که  دیگر بی&amp;zwnj;معنا شده بودند، به&amp;zwnj;کار بردند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;ساباتو&lt;/strong&gt;: به عنوان مثال، در موبی ـ دیک، جزئیات  ناتورالیستی در مورد صید نهنگ یا دریانوردی توصیف شده، اما این رمان، رمان  متافیزیکی است. در آثار کافکا نیز توصیفات ناتورالیستی وجود دارند که سبب  ایقان و اعتقاد خواننده به توصیفات متافیزیکی می&amp;zwnj;شود.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;بارونس:&lt;/strong&gt; همچنین گفت&amp;zwnj;و&amp;zwnj;گوی دو عاشق و معشوق را نمی&amp;zwnj;شود در صحنه&amp;zwnj;ی ناتورالیستی توصیف کرد. توصیف آن در متن مضحک است. چنین نیست؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;بورخس:&lt;/strong&gt; این گفت&amp;zwnj;و&amp;zwnj;گو، در رومئو و ژولیا به نحو برجسته&amp;zwnj;ای وجود دارد که استعاره&amp;zwnj;ی دنیای احساسات آنهاست.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;ساباتو&lt;/strong&gt;: از اینرو یاوه&amp;zwnj;گویی به&amp;zwnj;نظر نمی&amp;zwnj;رسد. گفت&amp;zwnj;و&amp;zwnj;گوهای  یاوه، گفت&amp;zwnj;وگوی عادی را مبتذل کرده است و صرفاً برای قهرمان&amp;zwnj;های داستان&amp;zwnj;ها  تکان&amp;zwnj;دهنده&amp;zwnj;اند. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;منبع ترجمه:&lt;br /&gt;
&lt;/strong&gt;Zeitschrift f&amp;uuml;r Literatur,Nr.72,M&amp;auml;rz 2009 ،Schreibheft,&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
</description>
     <comments>https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2012/08/25/18531#comments</comments>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/2712">بورخس</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/2713">ساباتو</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/3239">محمد ربوبی</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/2714">ناتورالیسم</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak">خاک</category>
 <pubDate>Sat, 25 Aug 2012 20:50:11 +0000</pubDate>
 <dc:creator />
 <guid isPermaLink="false">18531 at https://archive.radiozamaneh.com</guid>
  </item>
  <item>
    <title>انسان ایدئولوگ‌ها در هیچ کجا وجود ندارد</title>
    <link>https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2012/08/15/17832</link>
    <description>&lt;div class=&quot;fb-social-like-widget&quot;&gt;&lt;fb:like  href=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2012/08/15/17832&quot; send=&quot;false&quot; layout=&quot;box_count&quot; show_faces=&quot;false&quot; width=&quot;500&quot; action=&quot;like&quot; font=&quot;arial&quot; colorscheme=&quot;light&quot;&gt;&lt;/fb:like&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-sartitr&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    مانیفست برلین        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-nevisandeh&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    اوژن یونسکو        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-motarjem&quot;&gt;
      &lt;div class=&quot;field-label&quot;&gt;برگردان:&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    محمد ربوبی        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-filefield field-field-maghaleh-image&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    &lt;img  class=&quot;imagefield imagefield-field_maghaleh_image&quot; width=&quot;277&quot; height=&quot;184&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/sites/default/files/eugun.jpg?1345485721&quot; /&gt;        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;p&gt;اوژن یونسکو - تآتر نمی&amp;zwnj;نویسم که داستانی نقل کنم. تآتر نمی&amp;zwnj;تواند روایی باشد، چون دراماتیک است. برای من، تآتر فقط توصیف واقعه نیست: چون در این حالت، رمان یا فیلم خواهد شد. یک قطعه تآتر، ساختاری است از چندین موقعیت و وضعیت شعور انسان که دربرگیرنده&amp;zwnj;ی همه&amp;zwnj;ی آن&amp;zwnj;هاست، اهمیت&amp;zwnj;شان بیشترمی&amp;zwnj;شود، به هم گره می&amp;zwnj;خورند و سرانجام، یا گره&amp;zwnj;ها از هم بازمی&amp;zwnj;شوند و یا با پیچیدگی غیرقابل تحملی پایان می&amp;zwnj;گیرند.&lt;/p&gt;
&lt;!--break--&gt;&lt;!--break--&gt;&lt;p&gt;چیزی پیشنهاد نمی&amp;zwnj;کنم. شکایت نمی&amp;zwnj;کنم. من معتقدم تآتری که گرایش ایدئولوژی دارد و هدف دیگری جز خود تآتر دارد، فقط به پیش&amp;zwnj;پا&amp;zwnj;افتاده&amp;zwnj;ترین ماهیت وجود انسان می&amp;zwnj;پردازد. معتقدم جامعه&amp;zwnj;ای که از تفکر منطقی جلوگیری کند، انسان را از اشتیاق&amp;zwnj;های واپس&amp;zwnj;زده و سرکوب&amp;zwnj;شده&amp;zwnj;اش، از مهم&amp;zwnj;ترین نیازمندی&amp;zwnj;هایش، از حماسه&amp;zwnj;هایش، از بیم وهراس&amp;zwnj;های اصیل وجدی&amp;zwnj;اش، از نهانی&amp;zwnj;ترین واقعیت&amp;zwnj;ها و آرزوهایش دور می&amp;zwnj;کند. تآتری که در خدمت چیزی باشد، همین که بیهودگی ایدئولوژی که نمایندگی می&amp;zwnj;کند به اثبات رسد، می&amp;zwnj;میرد. هیچ الزام و تعهدی، هیچ اجباری از خارج نمی&amp;zwnj;تواند مانع من شود که در یک صبحدم ماه ژوئن، از تازه&amp;zwnj;ترین درک شعور و آگاهی خودم از وجود و هستی انسان شگفت&amp;zwnj;زده نشوم.&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;من انتظار می&amp;zwnj;کشم، روزی زیبایی، دیوارهای تیره و تار زندان روزانه&amp;zwnj;ام را روشن و شفاف کند. غل و زنجیرهایم، بی&amp;zwnj;ریختی و زشتی، غم و اندوه، فلاکت و پیری و مرگ است. کدام انقلاب می&amp;zwnj;تواند مرا از اینها رها سازد؟ فقط هنگامی که اسرار وجودم مرا نگران نکنند، آنگاه کمی فراغت خاطر می&amp;zwnj;یابم و اختلاف نطر با همسفران را در میان می&amp;zwnj;گذارم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;آیا ایدئولوژی&amp;zwnj;ها را می&amp;zwnj;بایست کنار گذاشت؟ ایدئولوژی&amp;zwnj;ها خودکامه&amp;zwnj;اند. ایدئولوژی&amp;zwnj;ها فقط دیدگاه&amp;zwnj;ها و طرز نگرش&amp;zwnj;ها هستند. می&amp;zwnj;دانم که به ما خواهند گفت: ایدئولوژی را عینیت تعیین می&amp;zwnj;کند و انسان فقط بر مبنای شرایط عینی تاریخی آنچه را فکر می&amp;zwnj;کند که می&amp;zwnj;بایست به آن فکر کند. حقیقت ایدئولوژی دراین امر نهفته است. اما این امر اثبات&amp;zwnj; نشده است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اگرچه می&amp;zwnj;شود در مورد یک اثر هنری، در مورد یک واقعه، در مورد یک نظام دولتی یا اقتصادی ادعا کرد که چنین و چنان است، اگر چند تفسیر منطبق با هم باشند و یکدیگر را تأیید کنند، اگر هگل، اشپنگلر، یا مارکس یا تونبی، یا رنه گنون، یا تئولوژی، یا تحلیل روانی، تاریخ را برای من به نحوی متقاعد&amp;zwnj;کننده توضیح دهند، اگر هر ایدئولوژی الزاماً متقاعد&amp;zwnj;کننده نیست، اگر هر ایدئولوژی امری انتخابی است و انتخاب می&amp;zwnj;تواند عاقلانه نباشد و آدم عاقل هم می&amp;zwnj;تواند خطا کند، آنگاه انواع طرزتفکرها و ایدئولوژی&amp;zwnj;ها یکدیگر را ختثی می&amp;zwnj;کنند.&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;و بعد؟ چه چیز می&amp;zwnj;تواند تصویر اصیلی از جهان به ما اهداء کند؟ هنر و دانش.&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&lt;img align=&quot;middle&quot; height=&quot;147&quot; width=&quot;196&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;http://radiozamaneh.com/sites/default/files/%25b%25f/userfiles/%25u/eugun02.jpg&quot; /&gt;اوژن یونسکو: چه چیز می&amp;zwnj;تواند تصویر اصیلی از جهان به ما اهداء کند؟ هنر و دانش.&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;هر ایدئولوژی را می&amp;zwnj;توان پذیرفت، چون با فاکت&amp;zwnj;ها نمی&amp;zwnj;شود آن را رد کرد و نیز با فاکت&amp;zwnj;ها هم تأیید نمی&amp;zwnj;شود، همیشه می&amp;zwnj;شود آن را نفی کرد. ایدئولوژی عبارت است از سیستم فرضیه&amp;zwnj;ها و نظراتی که قابل اثبات هستند و یا قابل اثبات نیستند، بسته به اینکه با شور و شوق و از صمیم قلب، یعنی به طور غریزی مخالف یا موافق آن ایدئولوژی بود. اما دانشمند باید جست&amp;zwnj;وجو کند، تحقیق کند، آزمایش کند و دلایل عینی برای اثبات بیابد. فاکت&amp;zwnj;ها آن را رد می&amp;zwnj;کنند و یا تأیید می&amp;zwnj;کنند. او می&amp;zwnj;بایست پیوسته تجدید نظر کند. فاکت&amp;zwnj;ها باید عینی باشند و نه جز آن.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اما ایدئولوژی عینی ( یعنی ایدئولوژی راستین، که در ذهنیت خودش عینی است) بس نادر است.&amp;laquo; آدم متفکر&amp;raquo; هرگز تابع قید و بند دقیق والزام و اجبار نمی&amp;zwnj;شود. او می&amp;zwnj;تواند هر چیزی را که می&amp;zwnj;خواهد بگوید؛ می&amp;zwnj;تواند هر ادعایی بکند، می&amp;zwnj;تواند هر چیزی را توجیه کند و به ما ثابت کند که همه چیز مشمول سیستم او می&amp;zwnj;شود؛ و واقعاً چنین به&amp;zwnj;نظر می&amp;zwnj;رسد که همه چیز در سیستم او گنجانده شده است.&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;من ایدئولوگ نیستم، چون آدمی راستین هستم. بنابراین عینی&amp;zwnj;گرا هم هستم. من هنرمندم، آفریننده&amp;zwnj;ی شخصیت&amp;zwnj;هایی هستم: شخصیت&amp;zwnj;هایم نمی&amp;zwnj;توانند دروغ بگویند. اینها می&amp;zwnj;توانند فقط همانی باشند که هستند. شخصیت&amp;zwnj;هایم مایل هستند دروغ بگویند اما واقعاً نمی&amp;zwnj;توانند: چون اگر دروغ بگویند، آدم خواهد دید که دروغ می&amp;zwnj;گویند. اگر می&amp;zwnj;بایست دروغ بگویند طوری باید باشد که تماشاگران بتوانند آن را مشاهده کنند. هنر دروغ نمی&amp;zwnj;گوید. هنر راستین است. (حتی دروغ در هنر خودش را لو می&amp;zwnj;دهد. دروغ در نزد ایدئولوگ&amp;zwnj;ها نقابی است برای پرده&amp;zwnj;پوشی عقده&amp;zwnj;هایشان. در این مورد است که هنر با دانش هم&amp;zwnj;عنان می&amp;zwnj;شود.)&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;حقایق ساده و نو را می&amp;zwnj;بایست به شیوه&amp;zwnj;ای ساده بیان کرد: اثر هنری درس نیست. اثر هنری تخیل است، عرضه&amp;zwnj;ی دنیای تخیلی است. ارزش آن در منطق درونی آن است، در پیوستگی و انسجام و یکپارچگی عناصر آن است، ارزشش حقیقت آن است. اگر اثر هنری چیز دیگری جز تخیل باشد، اثر هنری نخواهد بود.&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اثر تآتری، اثری است تخیلی. دنیایی است که عرضه می&amp;zwnj;شود. هنر ـ کلیشه&amp;zwnj;ای که بارها و مدام فراموش شده است و باید دوباره به یاد آورد ـ تقلید طبیعت و جهان نیست. اثر تآتر، طبیعت مخصوص به خودش را دارد. تآتر دنیای دیگری است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;من نمی&amp;zwnj;گویم که دنیای خلاقیت شعر و شاعری هیچ شباهتی با به اصطلاح دنیای واقعی ندارد. این دنیای تخیلی مصالح خود را از به اصطلاح دنیای واقعی برداشت می&amp;zwnj;کند. این امر زائیده&amp;zwnj;ی پیوند من هنرمند با دنیاست. کودکی است زائیده&amp;zwnj;ی این پیوند. به این معنا، اثر هنری سند یا گواهی است، زیرا این دنیای نوین آفریده شده (اثر هنری) خصوصیات پدر و مادرش را در خود نهفته دارد، اگرچه در عین حال، در تقابل با آن&amp;zwnj;هاست و کپی آن&amp;zwnj;ها نیست: &amp;laquo;دنیای دیگری&amp;raquo; است.&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;شگقت&amp;zwnj;زده می&amp;zwnj;شوم که می&amp;zwnj;بینم بین فیدو (Feydeau ) و من شباهت زیادی وجود دارد. این شباهت در موضوع&amp;zwnj;ها نیست، در وقایع نیست، بلکه در ریتم و در ساختار است. در ساختار قطعه&amp;zwnj;ای چون &amp;laquo;پشه&amp;zwnj;ای در گوش&amp;raquo;، آهنگِ روندِ آن بسیار شتابان است و تحرک چنان سرعت می&amp;zwnj;گیرد که تا مرز جنون می&amp;zwnj;رسد.&lt;br /&gt;
معتقدم در این&amp;zwnj;کار، وسواس و ول زدن من و تکثر تشخیص داده می&amp;zwnj;شود. شاید کمدی همین است: درنگ نامنظم شتاب تحرک.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در تراژدی و در دردرام، نوعی توالی و روی هم چیدن تأثیرات ناگهانی وجود دارد: در درام، آهنگ روندِ واقعه کند و آهسته است، ترمز می&amp;zwnj;شود و بهتر پیش می&amp;zwnj;رود. در کمدی آهنگ روندِ واقعه مستقل به&amp;zwnj;نظر می&amp;zwnj;رسد و خالق اثر پیدا نیست. او دیگر ماشین را هدایت نمی&amp;zwnj;کند، بلکه ماشین است که او را هدایت می&amp;zwnj;کند. شاید تفاوت آن&amp;zwnj;ها در این است.&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;کمدی یا تراژدی: یک اثر تراژدی را در نظر آورید که روند تحرکش سریع&amp;zwnj;تر شود: از این تراژدی یک کمدی حاصل می&amp;zwnj;شود. اگر محتوای روان&amp;zwnj;شناسانه ازشخصیت&amp;zwnj;ها تهی شود، آنگاه یک کمدی خواهید داشت. از قهرمان، آدم اجتماعی ناب بسازید که وارد حقیقت اجتماعی و چرخه&amp;zwnj;های آن شود، آنگاه بار دیگر کمدی خواهیم داشت. قطعه&amp;zwnj;ای تراژیک ـ کمیک.&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;برخی منتقدان بر من خرده می&amp;zwnj;گیرند که من هومانیسم انتزاعی (آبستره) را نمایندگی می&amp;zwnj;کنم: انسانی که هرگز وجود ندارد. در واقع من طرفدار انسان در همه جا هستم، خواه دوست من باشد و خواه دشمن من. انسانی که در همه جا هست، انسان مشخص (کنکرت) است. آدم انتزاعی (آبستره)، انسان ایدئولوگ&amp;zwnj;هاست: انسان ایدئولوگ&amp;zwnj;ها در هیچ کجا وجود ندارد. موقعیت و وضعیت اساسی انسان، موقعیت و وضعیت شهروندی او نیست، بلکه موقعیت و وضعیت اساسی انسان میرایی است. موقعی که من از مرگ سخن می&amp;zwnj;گویم، همه آن را می فهمند. مرگ نه بورژوازی است و نه سوسیالیستی. آن&amp;zwnj;چه از درون وجودم سرچشمه می&amp;zwnj;گیرد، بیم و هراس عمیق من است که معتبرترین و عام&amp;zwnj;ترین چیزهاست.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;تآتر دیگری هم امکان دارد که قوی&amp;zwnj;تر و غنی&amp;zwnj;تر است. این تآتر، تآتر سمبولیک نیست بلکه سمبل است، تمثیلی نیست بلکه اسطوره&amp;zwnj;ای است. تآتری است که منبع&amp;zwnj;اش بیم و هراس&amp;zwnj;های دایمی ماست که پنهان است ولی هویدا و قایل رؤیت می&amp;zwnj;شود. جایی است که ایده به شکل مشخص (کنکرت) تحقق می&amp;zwnj;یابد. تآتری است که تجسم بیم و هراس&amp;zwnj;های ما، به نحوی آشکار، زنده و فوق&amp;zwnj;العاده تجلی می&amp;zwnj;یابد. چنین تآتری جامعه&amp;zwnj;شناسان را گمراه می&amp;zwnj;کند ولی پژوهشگران را به فکر وامی&amp;zwnj;دارد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;باید اعتراف کنم که اکنون، در مورد آثار ادبی و دراماتیک امر غریبی جریان دارد. به نظرم مباحثات به&amp;zwnj;ندرت در مورد خودِ آثار است، بلکه اغلب در حاشیه&amp;zwnj;ی جزئیات اثر جریان دارد. ظاهراً خود آثار بهانه&amp;zwnj;ای است برای این&amp;zwnj;گونه مباحثات. ابتدا از مؤلف اثر درخواست می&amp;zwnj;شود چیزی در مورد کارش اظهار کند و توضیحاتش بیش از خود اثر، که فقط به خودی خود وجود دارد، جلب توجه می&amp;zwnj;کند، در حالی&amp;zwnj;که فقط خود اثر است که خودش را توضیح می&amp;zwnj;دهد.&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ژاندارم&amp;zwnj;های چپ و ژاندارم&amp;zwnj;های راست، مایل&amp;zwnj;اند وجدان ما را ناراحت کنند، چون ما بازی می&amp;zwnj;کنیم. اما وجدان آنها می&amp;zwnj;بایست ناراحت باشد، چون عقل و خرد را از فرط بی&amp;zwnj;حوصلگی تباه می&amp;zwnj;کنند.&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;به ما می&amp;zwnj;گویند همه چیز سیاسی است. از جهاتی آری. اما هر چیزی سیاسی نیست. سیاستمداران حرفه&amp;zwnj;ای تمام مناسبات عادی بین انسان&amp;zwnj;ها را ویران می&amp;zwnj;کنند. پرداختن به امور سیاسی، هنرمند را از خود بیگانه می&amp;zwnj;کند و او را فریب می&amp;zwnj;دهد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;فقط برای آدم&amp;zwnj;هایی که عقل ناقص دارند، تاریخ پیوسته محق است. هنگامی که یک ایدئولوژی مسلط شود، ناحق است.&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;نه چپ&amp;zwnj;ها و نه راست&amp;zwnj;ها، هیچیک از پیشاهنگان خوش&amp;zwnj;شان نمی&amp;zwnj;آید، &amp;zwnj;چون پیشاهنگ ضد بورژوازی است. جوامع متحجر و جوامعی که رو به تحجرند قادر نیستند این امر را بپذیرند. تآتر برشت، تآتری است که به حماسه&amp;zwnj;ی یک مذهب مسلط چسبیده و مفتشان عقاید از آن دفاع می&amp;zwnj;کنند. این آتر درحال متحجر شدن است.&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;باید به تآتر رفت، مانند رفتن به مسابقه&amp;zwnj;ی فوتبال یا مسابقه&amp;zwnj;ی بکس و تنیس. این مسابقات واقعاً تصویر دقیقی از تآتر ناب را به ما نشان می&amp;zwnj;دهند: رودررویی ستیزه&amp;zwnj;گری، پویایی متقابل، برخوردِ نیروی اراده&amp;zwnj;ی دو طرف، بدون دلیل.&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;تز آبستراک درمقابل آنتی تز آبستراک، بدون سنتز: طرف مقابل بر حریف چیره می&amp;zwnj;شود، چون قدرت دارد او را از صحنه به&amp;zwnj;در برد و یا بدون این&amp;zwnj;که به هم برسند همزیستی می&amp;zwnj;کنند.&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;مأخذ ترجمه:&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اوژن یونسکو (Eug&amp;egrave;ne Ionesco ) برگرفته از نشریه &amp;laquo;اکسنته&amp;raquo; (AKZENTE) شماره ۹، سال ۱۹۶۲ در برلین&lt;/p&gt;
</description>
     <comments>https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2012/08/15/17832#comments</comments>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/3678">اوژن یونسکو</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/4813">ایدئولوژی</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/5300">تآتر</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/14246">تراژدی</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/3239">محمد ربوبی</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/14245">هنر ایدئولوژیک</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/14247">کمدی</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak">خاک</category>
 <pubDate>Tue, 14 Aug 2012 22:04:30 +0000</pubDate>
 <dc:creator />
 <guid isPermaLink="false">17832 at https://archive.radiozamaneh.com</guid>
  </item>
  <item>
    <title>استعاره‌ای برای عصر ما</title>
    <link>https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2012/07/18/16558</link>
    <description>&lt;div class=&quot;fb-social-like-widget&quot;&gt;&lt;fb:like  href=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2012/07/18/16558&quot; send=&quot;false&quot; layout=&quot;box_count&quot; show_faces=&quot;false&quot; width=&quot;500&quot; action=&quot;like&quot; font=&quot;arial&quot; colorscheme=&quot;light&quot;&gt;&lt;/fb:like&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-sartitr&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    تکنولوژی ژن، تکنولوژی اطلاعات و ادبیات        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-nevisandeh&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    یان شرشتاد        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-motarjem&quot;&gt;
      &lt;div class=&quot;field-label&quot;&gt;برگردان:&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    محمد ربوبی        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-filefield field-field-maghaleh-image&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    &lt;img  class=&quot;imagefield imagefield-field_maghaleh_image&quot; width=&quot;277&quot; height=&quot;188&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/sites/default/files/mrobesba01.jpg?1342979051&quot; /&gt;        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;p&gt;یان شرشتاد- تکنولوژی هر عصر غالباً مشخصات نوعی امپراتوری را دارد. این امپراتوری نامرئی است، ولی تأثیر و حتی گاه سلطه&amp;zwnj;ی آن بر زندگی ما ـ بی آنکه متوجه شویم ـ قطعی است. ما نویستدگان که به سنت&amp;zwnj;های بشردوستانه وفا داریم و تا آنجا که ممکن است از عرصه&amp;zwnj;های علمی می&amp;zwnj;گریزیم باید بپذیریم که تکنولوژی، بالقوه از قدرت بسیار زیادی برخورداراست.&lt;/p&gt;
&lt;!--break--&gt;&lt;!--break--&gt;&lt;p&gt;پذیرش این امر کافی نیست. هنگامی که جنبه&amp;zwnj;های مشکوک و قابل&amp;zwnj;تأمل تکنولوژی آشکار می&amp;zwnj;شود، نویسنده باید شهامت داشته باشد و با تکیه بر مبانی بشردوستانه انتقاد و اعتراض کند؛ و هنگامی که نویسنده&amp;zwnj;ای اعتراض می&amp;zwnj;کند، اعتراض&amp;zwnj;اش همواره شکل کاملاً مشخصی دارد: داستان دیگری نوشتن، به اصطلاح ضد داستان نوشتن.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;علم و دانش ما را در اساسی&amp;zwnj;ترین مبانی تحت&amp;zwnj;تأثیر قرار می&amp;zwnj;دهد، زیرا طرز تفکر ما را تعیین می&amp;zwnj;کند. هنگامی که دانشمندی چون کوپرنیک ایده&amp;zwnj;ی علمی جدیدی ارائه می&amp;zwnj;دهد، به مرور زمان انقلاب کوپرنیکی در فرهنگ رخ می&amp;zwnj;دهد؛ و هنگامی&amp;zwnj;که طرز تفکر دگرگون می&amp;zwnj;شود، زبـان و شیوه&amp;zwnj;ی نگارش نیز دگرگون می&amp;zwnj;شود. مُدل&amp;zwnj;های علمی قرن نوزدهم و بیستم مهم&amp;zwnj;ترین استراتژی&amp;zwnj;های ادبی را تحت تأثیر قرار دادند. علم و دانش جدید به شکل تکنیک مشخصی تجلی می&amp;zwnj;یابد و تکنیک با رسوخ در عرصه&amp;zwnj;های ادبی، نه تنها محتوا بلکه فرم ادبیات را دگرگون می&amp;zwnj;کند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;مشاهده&amp;zwnj;ی این امر که چگونه راه آهن، الکتریسته، تلفن، هواپیما، عکس&amp;zwnj;برداری با اشعه&amp;zwnj;ی ایکس و فیلم&amp;zwnj;های صامت بر پیشروان ادبیات مدرن، هم&amp;zwnj;چون مارسل پروست، جیمز جویس و جان دوس پاسوس تاثیر نهاده&amp;zwnj;اند دشوار نیست. مدل&amp;zwnj;های علمی، کاتالیزاتورهای اندیشه&amp;zwnj;های ادبی می&amp;zwnj;شوند. یک نمونه : لاورنس دورل، در اثرش با عنوان Alexandria Quartett در دهه&amp;zwnj;ی ۱۹۵۰ کوشید تئوری نسبیت را در چهار جلد بنویسد: سه جلد در مورد فضا و مکان و یک جلد در مورد زمان.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;درآستانه&amp;zwnj;ی هزاره&amp;zwnj;ی جدید، مایلم دو تکنولوژی را مطرح کنم که در آینده اهمیت بسیار زیادی کسب خواهند کرد. هر دو به شکل جنینی قبلاً وجود داشته&amp;zwnj;اند، ولی در دهه&amp;zwnj;ی ۱۹۷۰ چنان شتابان تکامل یافته&amp;zwnj;اند که هیچکس انتظارش را نداشت. منظورم تکنولوژی میکروبیولوژی و تکنولوژی دیجیتال است؛ و من با بی&amp;zwnj;صبری مترصدم که دریابم چه طرز تفکری و یا دقیق&amp;zwnj;تر بگویم کدام جهان&amp;zwnj;بینی و چه تصویری از انسان در این دو تکنولوژی نهفته است. چه چیزهایی نویسنده را شیفته&amp;zwnj;ی خود می&amp;zwnj;کنند و چه چیزهایی در این میان می&amp;zwnj;توانند قابل تأمل باشند؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;قاعدتاً بین تکنولوژی مسلط بر یک عصر و استعاره&amp;zwnj;ی اساسی آن عصر رابطه&amp;zwnj;ای وجود دارد. منظورم از استعاره&amp;zwnj;ی اساسی، آن استعاره است که دقایق برجسته&amp;zwnj;ی یک عصر فرهنگی را در خود متمرکز دارد. در عهد عتیق، &amp;laquo;بافت&amp;raquo; چنین استعاره&amp;zwnj;ای بود. بی&amp;zwnj;سبب نیست که واژه&amp;zwnj;ی لاتینی Text از فعل &amp;laquo;تنیدن و بافتن&amp;raquo; مشتق می&amp;zwnj;شود. در آغاز عصر مدرن، &amp;laquo;شهر&amp;raquo; چنین استعاره ای شد. امروز در اثر تکنولوژی دیجیتال می&amp;zwnj;توان گفت استعاره&amp;zwnj;ی عمده &amp;laquo;شبکه&amp;raquo; ( Netz )است. شاید واژه&amp;zwnj;ی &amp;laquo;شبکه&amp;raquo; در قرن بیست و یکم همان نقش مهمی را ایفا کند که واژه&amp;zwnj;ی &amp;laquo;اتم&amp;raquo; در قرن بیستم داشت.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&lt;img width=&quot;196&quot; height=&quot;261&quot; align=&quot;middle&quot; src=&quot;http://zamaaneh.com/pictures-new/kjaerstad.jpg&quot; alt=&quot;&quot; /&gt;یان شرشتاد، متولد ۱۹۵۳، رمان&amp;zwnj;نویس و مقاله&amp;zwnj;نویس نروژی.&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;در رابطه با این دو تکنولوژی که نام بردم، می&amp;zwnj;توان از شبکه&amp;zwnj;ی کروموزوم&amp;zwnj;ها و شبکه&amp;zwnj;ی اطلاعات سخن گفت. این دو شبکه، ابزاری هستند برای کشف شناخت تازه&amp;zwnj;ای از انسان و جهان. اما اگر از منظر دیگری بنگریم، همین شبکه&amp;zwnj;ها ممکن است مانند پرده&amp;zwnj;ای و یا عینکی جلوی چشم ما قرارگیرند و موقعی که در جست&amp;zwnj;وجوی شناخت نوینی هستیم، تعیین کنند چه و چگونه باید ببینیم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;تکنولوژی دیژیتال، Bit 0 وBit 1 را به شکل شبکه&amp;zwnj;ای جهان&amp;zwnj;شمول به هم می&amp;zwnj;تند و فضایی مجازی به وجود می&amp;zwnj;آورد که دراصطلاح Cyberspace نامیده می&amp;zwnj;شود. تکنولوژی ژن، از جُفت جُفتِ مولکول&amp;zwnj;های اساسی بیوشیمیایی یک شبکه بیولوژی می&amp;zwnj;تَنَد که همان واحدِ اساسی وراثت است. از این دو تکنولوژی، یکی می&amp;zwnj;خواهد جهان نوینی بیافریند و دیگری انسان نوینی.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;این روند، با ساحتِ ادبیات هم&amp;zwnj;عنان است، زیرا تخیل نیز دست اندرکارِ تنیدن شبکه&amp;zwnj;ای است به کمک واژه&amp;zwnj;ها. یعنی تنیدن داستان&amp;zwnj;هایی که تفاهم انسان و جهان را فراچنگ آورند. به عقیده&amp;zwnj;ی من، شبکه&amp;zwnj;ی تکنولوژی ژن بسیار تنگ&amp;zwnj;میدان و شبکه&amp;zwnj;ی تکنولوژی اطلاعات بسیار فراخ است. ادبیـات، نویسنده، با حذفِ جنبه&amp;zwnj;های اغراق&amp;zwnj;آمیز این دو تکنولوژی می&amp;zwnj;تواند شبکه&amp;zwnj;ای متناسب و متعادل به وجود آورد. شبکه&amp;zwnj;ای که دستِ کم قابل اطمینان است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;تکنولوژی ژن داستانی بس محدود از انسان را تعریف می&amp;zwnj;کند&lt;br /&gt;
&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;منظور من از تکنولوژی ژن، آن تکنیکی است که به ما امکان می&amp;zwnj;دهد ژن را از ارگانیسم&amp;zwnj;های مختلف جدا کنیم، در آن دست ببریم و آنها را تکثیر و تلفیق کنیم. یکی از بلندپروازترین برنامه&amp;zwnj;های عصرما پروژه&amp;zwnj;ی Projeect Human Genome است. هدف این پروژه، آن سه میلیارد واحد حیاتی است که ظاهراً مولکول&amp;zwnj;های اساسی (DNA) انسان و یا ژن&amp;zwnj;ها را تشکیل می&amp;zwnj;دهند. به زبانی دیگر، هدفِ این برنامه کشفِ خشت&amp;zwnj;های اولیه و تعیین سلسله مراتب و ترتیب و توالی این خشت&amp;zwnj;ها ( گنوم&amp;zwnj;ها) در ساختار وراثتِ انسان است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در حالی که مهندسین ژن، اصطلاحاتی چون &amp;laquo;حروف&amp;raquo;، &amp;laquo;واژه&amp;raquo; و&amp;laquo;گرامر&amp;raquo; را با گشاده&amp;zwnj;دستی به کار می&amp;zwnj;برند، این موضوع عرصه&amp;zwnj;ی بسیار جذابی برای نویسنده است. ظاهراً، مجموعه&amp;zwnj;ی ژنتیک مانند زبان نوشتاری است که فقط از چهار حرف تشکیل می&amp;zwnj;شود:ACGT . سپس بااین الفبای DNA ، کلماتی از سه حرف ساخته می&amp;zwnj;شود (سه حرفی که کلید رمزنگاری است ) و سرانجام اگر واژه&amp;zwnj;ها درست هجی شوند، به کمک یک میلیارد حرف، داستان انسان نوشته خواهد شد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&lt;img width=&quot;196&quot; height=&quot;111&quot; src=&quot;http://www.radiozamaneh.com/sites/default/files/images/mrobesba02.jpg&quot; alt=&quot;&quot; /&gt;●ما در عصری به&amp;zwnj;سر می&amp;zwnj;بریم که وفور دانستنی&amp;zwnj;ها شکل تازه&amp;zwnj;ای از نادانی شده است.&lt;br /&gt;
●مشکل اساسی اینجاست که نمی&amp;zwnj;شود هم&amp;zwnj;زمان هم در سطح پیشروی کرد و هم در عمق وارد شد.&lt;br /&gt;
●ژنتیک داستانی تعریف می&amp;zwnj;کند که انسان را تلخیص و ساده می&amp;zwnj;کند.&lt;br /&gt;
● نویسنده داستانی از بغرنج بودن و دهلیزهای تو در تو و غیرقابل نفوذ انسان ارائه می&amp;zwnj;دهد.&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;جست&amp;zwnj;وجوی ترتیب و توالی درست و صحیح، کنجکاوی مرا برمی&amp;zwnj;انگیزد. این جست&amp;zwnj;وجو مرا به یاد مشکلانی که در حین نوشتن با آنها رو به رو می&amp;zwnj;شوم می&amp;zwnj;اندازد. درحالی که بیولوژی با ژن&amp;zwnj;ها عمل می&amp;zwnj;کند، من به عنوان نویسنده با داستان&amp;zwnj;های کوتاه عمل می&amp;zwnj;کنم. من به نحوی در جست&amp;zwnj;وجوی داستان&amp;zwnj;هایی هستم که حاوی دستگاه وراثت انسان است و به هیجوجه چگونگی ترتیب و ردیف کردن این داستان&amp;zwnj;ها برایم یکسان نیست. درحالی که یک سری از آن&amp;zwnj;ها را خواننده سرهم بندی کردن بی&amp;zwnj;معنا می&amp;zwnj;یابد، ممکن است سری دیگری را واقع&amp;zwnj;های عمیقاً تکان&amp;zwnj;دهنده دریابد؛ آنچه که یونانی&amp;zwnj;ها تزکیه و یا پاکسازی نفس ( Kataharsis) نامیده&amp;zwnj;اند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;از سوی دیگر، من بی&amp;zwnj;اندازه نگرانم. تکنولوژی ژن نیز، مانند هر علم و دانش دیگری، داستانی از انسان را تعریف می&amp;zwnj;کند. اما این داستان بس محدود است. مبنای این تکنولوژی بر تلخیص یا فروکاست (Reduktion ) استوار است. اعتقاد بر این است که می&amp;zwnj;شود انسان را به واحدهای بسیار کوچک تجزیه کرد. آرزوی ورود به دستکاری ژن&amp;zwnj;ها، حاوی این نکته است که ما انسان&amp;zwnj;ها چیزی جز ماشین&amp;zwnj;های ارگانیکی نیستیم و با این تکنولوژی جدید می&amp;zwnj;شود تعمیرش کرد. گویی نسخه&amp;zwnj;ای برای انسان در دست است؛ و هرگاه پیش&amp;zwnj;تر رویم، به اصطلاحی برخورد می&amp;zwnj;کنیم همچون &amp;laquo;بهداشت نژادی&amp;raquo; و آینده&amp;zwnj;ای محتمل که می&amp;zwnj;توان کودکانی با ژن&amp;zwnj;هایی که آن&amp;zwnj;طور دلمان می&amp;zwnj;خواهد آفرید. خلاصه کنیم: رؤیای آفریدن انسان کامل. واین رؤیا، رؤیایی است که در سالیان گذشته درباره&amp;zwnj;اش چه چیزهایی که نشنیده&amp;zwnj;ایم. رؤیایی که کابوس میلیون&amp;zwnj;ها انسان شده است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;تکنولوژی ژن، اینک مدعی است که علل ژنتیکِ حدود چهار هزار بیماری کشف شده است. اما تاکنون حتی یک انسان بیمار بر مبنای این علم درمان نشده است. این امر نشان می&amp;zwnj;دهد پاسخ دادن به این مسایل بغرنج&amp;zwnj;تر از آن&amp;zwnj;اند که در ابتدای امر تصور می&amp;zwnj;شد؛ یعنی فعل و انفعالات ظریف&amp;zwnj;تر از آن هستند که بشود آن&amp;zwnj;ها را برنامه&amp;zwnj;ریزی کرد. ژن&amp;zwnj;ها به تنهایی و مجزا از یکدیگر عمل نمی&amp;zwnj;کنند. ژن&amp;zwnj;ها نیز در چهارچوب مجموعه&amp;zwnj;ی ارگانیسم باید در نظر گرفته شوند که این نیز محیط اجتماعی و زیستی را در بر می&amp;zwnj;گیرد. بیش از ۹۸ درصد ژن&amp;zwnj;های انسان در میمون (شمپانزه) نیز وجود دارند. به دیگر سخن: ما با مجزا کردن ژن&amp;zwnj;ها از یکدیگر برای این پرسش که چه چیزی انسان را می&amp;zwnj;سازد پاسخی نخواهیم یافت و دوباره از خود می&amp;zwnj;پرسیم که انسان چیست؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;تکنولوژی ژن نه تنها داستان تلخیص شده&amp;zwnj;ای را تعریف می&amp;zwnj;کند بلکه جبر و قطعیت را نیز به آن می&amp;zwnj;افزاید. ژنتیک بر مبنای این تفکر استوار است که هر ارگانیسم عبارت است از محتوای ژنتیک آن، یعنی مجموعه&amp;zwnj;ای از ژن&amp;zwnj;ها. اگر ما معتقدیم ژن&amp;zwnj;ها سرنوشت انسان را تعیین می&amp;zwnj;کنند، دراین صورت معتقدیم که می&amp;zwnj;توانیم با دستکاری در ژن&amp;zwnj;ها، سرنوشت خود را نیز دستکاری کنیم. این امر نشان می&amp;zwnj;دهد که از علم و دانش تا دین و مذهب فاصله&amp;zwnj;ی دوری نیست. در پسِ پژوهش&amp;zwnj;های وراثت، آرزوهای کیمیاگری در مورد زندگی ابدی کمین کرده است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ادبیـات با شبکه&amp;zwnj;ی دیگری عمل می&amp;zwnj;کند، شبکه&amp;zwnj;ای که تار و پود فراخ&amp;zwnj;تری دارد. هنگامی که نویسنده دسته&amp;zwnj;ای از کلمات و یا چند داستان را به ترتیب خاصی عرضه می&amp;zwnj;کند، او نیز مایل است که کارش کلیدِ اساسی&amp;zwnj;ترین مشکلاتِ بشریت باشد. ولی در حالی که ژنتیک داستانی تعریف می&amp;zwnj;کند که انسان را تلخیص و ساده می&amp;zwnj;کند، نویسنده داستانی از بغرنج بودن و دهلیزهای تو در تو و غیرقابل نفوذ انسان ارائه می&amp;zwnj;دهد. انسان، نه از موقعیتِ اجتماعیِ تنها به وجود می&amp;zwnj;آید و نه از مصالح ژنتیک&amp;zwnj;اش. داستان&amp;zwnj;های خوب، نشان می&amp;zwnj;دهند که انسان اساساً عرصه&amp;zwnj;ی مرموز و ناشناخته&amp;zwnj;ای است؛ نشان می&amp;zwnj;دهند که انسان هنوز امکانات غیر قابل تصوری دارد. و در این نگرش، شناخت توانایی&amp;zwnj;های انسان نهفته است که هیچ معلوم و مشخص نیست. شاید شکنندگی و ضعف&amp;zwnj;های ما ماهیتِ وجودی و حتی محتملاً نشانه&amp;zwnj;ی اصالتِ ماست.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;نویسنده، هم&amp;zwnj;چنین با واژه&amp;zwnj;ها، با داستان&amp;zwnj;ها، نشان می&amp;zwnj;دهد که می&amp;zwnj;توان از این طریق با فاتالیسم (تقدیرگرایی) بیولوژیک مقابله کرد ـ ازجمله به کمک اراده، به کمک تخیل، به کمک امیدواری&amp;zwnj;مان. نمی&amp;zwnj;توان پیش&amp;zwnj;بینی کرد که انسان، هر قدر هم ژن&amp;zwnj;هایش را تجزیه و تحلیل کنیم، چه خواهد کرد. یک متن ادبی موفق که در آن واژه&amp;zwnj;ها مانند ارگانیسم عمل می&amp;zwnj;کنند و کلیتی از امور و اتفاقاتِ پیوسته و مرتبط به هم را به حرکت درمی&amp;zwnj;آورند، نشان می&amp;zwnj;دهد که انسان در ماهیتِ خود غیر قابل پیش&amp;zwnj;بینی است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ژنتیک می&amp;zwnj;گوید انسان ماشینی است بیولوژیکی و فقط همین. دراین مورد که چه چیز ما را انسان می&amp;zwnj;سازد حرفی برای گفتن ندارد. صلاحیت و امکانات ادبیات داستانی در همین جاست. تکنولوژی، دست اندرکارِ آن است که انسان را تکه پاره کرده، بند از بندش جدا کند. نویسنده باید آنها را به هم وصل کند. اسطوره&amp;zwnj;های کهن از قهرمان&amp;zwnj;هایی تعریف می&amp;zwnj;کنند که کشته شده&amp;zwnj;اند، تکه&amp;zwnj;پاره شده&amp;zwnj;اند و هر تکه بدنشان به گوشه&amp;zwnj;ای پرتاب شده است. در این اسطوره&amp;zwnj;ها، اغلب زن است که به راه می&amp;zwnj;افتد، قطعات را جست&amp;zwnj;وجو می&amp;zwnj;کند و آنها را دوباره به هم وصل می&amp;zwnj;کند و زندگی تازه&amp;zwnj;ای به آن می&amp;zwnj;بخشد. مهندسین ژنتیک می&amp;zwnj;خواهند با سلول&amp;zwnj;ها هنرنمایی کنند، ولی اینان قادر نیستند زندگی نوینی بیافرینند. آفرینش، مشغله و کــارِ ادبیـــات است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;تکنولوژی اطلاعات ما را در اطلاعات غرق می&amp;zwnj;کند&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اساس صنعت دیجیتال نیز مانند میکروبیولوژی بر این مبنا قرار دارد که در اجزای کوچک (Bits) دستکاری کنیم. علی&amp;zwnj;رغم تکامل کامپیوتر، و متن&amp;zwnj;های پیوندی (Hypertext) ونخستین گروه BBS هیچکس ـ حتی ده سال پیش ـ نمی&amp;zwnj;توانست آنچه را که امروز اینترنت می&amp;zwnj;نامیم پیش&amp;zwnj;بینی کند: اینکه میلیون&amp;zwnj;ها کامپیوتر در یک شبکه&amp;zwnj;ی جهانی به هم متصل شوند. در نروژ، با جمعیتی چهار و نیم میلیونی، ۶.۱میلیون نفر که سن&amp;zwnj;شان بیش از ده سال است به اینترنت ، یعنی به بخش عمده&amp;zwnj;ی آن The world wide web دسترسی دارند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&lt;img width=&quot;196&quot; height=&quot;111&quot; align=&quot;middle&quot; src=&quot;http://www.radiozamaneh.com/sites/default/files/images/mrobesba03.jpg&quot; alt=&quot;&quot; /&gt;●کتاب، عرضه&amp;zwnj;کننده&amp;zwnj;ی معناست؛ عرضه کننده&amp;zwnj;ی مراوده&amp;zwnj;هاست. به زبان ساده، کتــاب تعبیرِعالم هستی است.&lt;br /&gt;
●شبکه به ما امکان می&amp;zwnj;دهد که متن&amp;zwnj;ها را قطعه قطعه کنیم و با قطعاتِ کاملاً مختلف، متن تازه&amp;zwnj;ای بسازیم.&lt;br /&gt;
●تکنولوژی، دست اندرکارِ آن است که انسان را تکه پاره کرده، بند از بندش جدا کند. نویسنده باید آنها را به هم وصل کند.&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;من به عنوان نویسنده، در آنچه که &amp;laquo;جامعه&amp;zwnj;ی اطلاعاتی&amp;raquo; نامیده می&amp;zwnj;شود، عناصر بسیار مثبتی می&amp;zwnj;بینم. در عصر ما که توده&amp;zwnj;های وسیعی با هم ارتباط دارند، واژه، کالایی شده است که با سابق تفاوت دارد. واژه&amp;zwnj;ها تقریباً مانند مواد خام هستند: مثل آهن، چوب، سنگ و .... بنابراین اینک اعتبار و اهمیت نویسنده به مراتب بیش از گذشته شده است. بمباران روزانه با اطلاعات، با خرده&amp;zwnj;دانستنی&amp;zwnj;ها، به من این امکان را می&amp;zwnj;دهد متن&amp;zwnj;هایی بنویسم که وسعت و تراکم اجزاء در آن&amp;zwnj;ها بیش از گذشته است ـ نه فقط به خاطر خودِ فاکت&amp;zwnj;ها، بلکه به عنوان ابزار مؤثر ادبی. از آنجا که اطلاعات عامل مهم تولیدِ ارزش در جامعه شده است، برای کتاب می&amp;zwnj;توان آینده&amp;zwnj;ی درخشانی را تأمین شده دانست. افکار، ایده&amp;zwnj;ها و داستان&amp;zwnj;هایی که در کتاب&amp;zwnj;های ادبی می&amp;zwnj;توان جای داد، ناگهان به معنای واقعی کلمه، ارزش طلا به خود می&amp;zwnj;گیرند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;یکی دیگر از جلوه&amp;zwnj;های پربارِ شبکه در سیستم متن&amp;zwnj;های پیوندی (Hypertext) آن است که میدان وسیعی است که همه&amp;zwnj;ی متن&amp;zwnj;ها را به یکدیگر متصل و مربوط می&amp;zwnj;سازد. هر متن در سطوح مختلف و به ترتیب&amp;zwnj;های گوناگون با دیگر متون ارتباط دارد. شبکه به ما امکان می&amp;zwnj;دهد که متن&amp;zwnj;ها را قطعه قطعه کنیم و با قطعاتِ کاملاً مختلف، متن تازه&amp;zwnj;ای بسازیم. حتی تداعی&amp;zwnj;های پراکنده، بسیار ظریف و بی&amp;zwnj;پایان مارسل پروست، در مقایسه با امکاناتی که شبکه در اختیار ما می&amp;zwnj;گذارد، جلوه&amp;zwnj;ی چندانی ندارند. شبکه به ما نشان می&amp;zwnj;دهد که رابطه&amp;zwnj;ی اشیاء با یکدیگر گاه مهم&amp;zwnj;تر از خود اشیاء است. این امکانات به نویسنده می&amp;zwnj;آموزاند که متن تازه&amp;zwnj;ای بیافریند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در داستانی که تکنولوژی IT تعریف می&amp;zwnj;کند، گویا انسان موجودی است که نیاز فراوانی به اطلاعات دارد. بیش از همه چیز، حیوانی است که دائماً در جست&amp;zwnj;وجوی دانستنی&amp;zwnj;هاست. موجودی &amp;zwnj;است که نیاز بی&amp;zwnj;پایانی به مراوده&amp;zwnj;ها و اطلاعات دارد. ایرادِ من به این تکنولوژی عدم توجه آن به مقوله&amp;zwnj;ی نسبیت است. این تکنولوژی ما را در اطلاعات غرق می&amp;zwnj;کند، بی آنکه تناسب و تمایزی در کار باشد. در www همه&amp;zwnj;چیز یکدست است و در کنار یکدیگر قرار دارد. ساختار این تکنولوژی ـ که مانند همه&amp;zwnj;ی ساختارهای نظامی&amp;zwnj;گری خود را خدشه&amp;zwnj;ناپذیر می&amp;zwnj;پندارد ـ این عیب را دارد که در آن مقام و موضعی مرکزی وجود ندارد. همه&amp;zwnj;ی اطلاعات مهم ولی یکسان&amp;zwnj;اند. مطالب پیش پا&amp;zwnj;افتاده و اطلاعات اساسی در کنار هم قراردارند. گاهی آدم چنین تصور می&amp;zwnj;کند که در درون حصاری مملو از مطالب پیش پاافتاده زندانی شده است. غیرممکن به نظر می&amp;zwnj;رسد بین راست و دروغ، بین رویدادهای مهم و شایعات تمایزی قایل شد. مثل&amp;laquo; The truth is out there &amp;raquo; در سریال تلویزیونی X-files .اما موقعی که تو به&amp;zwnj;درستی نمی&amp;zwnj;دانی آیا در&amp;laquo; اتوبان آینده&amp;raquo; هستی یا در درون سیستم فاضلابِ مملو از شایعات و دروغ پراکنی&amp;zwnj;ها گیر کرده&amp;zwnj;ای، یافتن حقیقت بسیار دشوار است. ما در عصری به&amp;zwnj;سر می&amp;zwnj;بریم که وفور دانستنی&amp;zwnj;ها شکل تازه&amp;zwnj;ای از نادانی شده است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;شبکه&amp;zwnj;ای که ما با آن روبرو هستیم، تار و پودِ گل و گشادی دارد. این شبکه، همه چیز را در خود فرامی&amp;zwnj;گیرد و درعین حال هیچ چیز را حفظ نمی&amp;zwnj;کند. تحمل پلورالیسم هم حد و حصری دارد: چه چیز گُه است و چه چیز طلاست؟ اگر دنیایی که ژنتیک بازتاب می&amp;zwnj;دهد با دیکتانوری جبر و قطعیت ( Determinisme) قابل مقایسه باشد، در این صورت، تکنولوژی اطلاعات جهانی آنارشیستی است که به هیچ چیز پای&amp;zwnj;بند نیست. من وارد شبکه می&amp;zwnj;شوم تا یک تصویر خیالی را جست&amp;zwnj;وجو کنم ـ مثلا Darth Vader از سری &amp;laquo; جنگ ستارگان &amp;raquo; را می&amp;zwnj;جویم و ۲۸۰۹۰ تصویر می&amp;zwnj;یابم. من نویسندۀ چینی Lu Xun را جست&amp;zwnj;وجو می&amp;zwnj;کنم و ۱۰۴۶ نام مشابه می&amp;zwnj;یابم!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;من به عنوان نویسنده&amp;zwnj;ی ادبیات داستانی می&amp;zwnj;توانم، در تقابل با چنین جهانی، یک شبکه&amp;zwnj;ی مستقل از داستان&amp;zwnj;ها طراحی کنم. این&amp;zwnj;کار را با برقراری سیستم سلسله مراتب (هیرارشی) انجام می&amp;zwnj;دهم. چون فضای کتاب محدود است، به طور مستقیم یا غیر مستقیم می&amp;zwnj;گویم که چه چیزهای مشخصی بر سایر چیزها تقدم دارند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;انسانِ امروز با کلاف سردرگمی در کلنجار است&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;انسانِ امروز با کلاف سردرگمی در کلنجار است، هم از نظر اخلاقی و هم از نظر وجودی. مشکل اساسی اینجاست که نمی&amp;zwnj;شود هم&amp;zwnj;زمان هم در سطح پیشروی کرد و هم در عمق وارد شد. نمی&amp;zwnj;شود از همه چیز، از همه&amp;zwnj;ی دانستنی&amp;zwnj;ها و از همه&amp;zwnj;ی سرگذشت&amp;zwnj;ها مطلع شد. و نمی&amp;zwnj;شود در همه&amp;zwnj;ی دانش&amp;zwnj;ها موشکافی کرد و تبحر یافت. صرف&amp;zwnj;نظراز تأمین نیازمندی&amp;zwnj;های اولیه، وظیفه&amp;zwnj;ی ما این است که انتخاب کنیم خواهان چه چیزهایی هستیم و در آن چیز به موشکافی بپردازیم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;برای انسان در گذر به هزاره&amp;zwnj;ی جدید، دور انداختن دشوارتر از جمع&amp;zwnj;آوری است. من به عنوان نویسنده چنین می&amp;zwnj;کنم: برای خوانندگانم خیلی چیزها را دور می&amp;zwnj;ریزم. نشان می&amp;zwnj;دهم چه چیزی آشغال است و چه چیزی با ارزش و قابل نگهداری است. در حالی که اینترنت عملاُ شبکه&amp;zwnj;ی مغشوشی است و خودسرانه تصاویرِ گمراه&amp;zwnj;کننده&amp;zwnj;ای سرهم&amp;zwnj;بندی می&amp;zwnj;کند، نویسنده از رشته&amp;zwnj;ها و از موضوعات بس متنوع تصویر کاملاً مشخصی ارائه می&amp;zwnj;دهد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;کتاب، رمان، نیز مانندِ &amp;laquo; جست&amp;zwnj;وجوگر&amp;raquo; در شبکه&amp;zwnj;ی اینترنت است. ماشین&amp;zwnj;های جست&amp;zwnj;و&amp;zwnj;جو مانند گوگل، یاهو، ویستا و آلتا و ... مکان&amp;zwnj;هایی هستند که انسان وارد آن می&amp;zwnj;شود تا درباره&amp;zwnj;ی اطلاعات، اطلاعاتی به دست آورد. اما رُمان، بر خلاف جست&amp;zwnj;وجوگر اتومانیک، با سیستمی از سلسله مراتب (هیرارشی) عمل می&amp;zwnj;کند. مؤلف، ارزش&amp;zwnj;گذاری کرده و در مورد ارزش&amp;zwnj;ها موضع می&amp;zwnj;گیرد. در کتاب، خواننده با مجموعه&amp;zwnj;ای از اطلاعات که به دقت انتخاب شده&amp;zwnj;اند روبروست؛ با جهانی که بین سطرها آشکار می&amp;zwnj;شود.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;من معتقدم این استراتژی درست است، زیرا در آینده آنچه عطش ما را سیراب خواهد کرد، قطعاُ اطلاعات نخواهد بود، بلکه موشکافی و دقت در مطالب است. و نویسنده، با خلق داستانی که کیفیتِ نادرِ اخلاقی و زیباشناسانه داشته باشد می&amp;zwnj;تواند دقتِ خواننده را جلب کند و اشتیاق&amp;zwnj;ها را برانگیزد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;قدرت کتاب در این است که مکانی یا زمینه&amp;zwnj;ای باشد تا مؤلف بتواند اطلاعات را تفسیر کند و میان آنها چنان رابطه&amp;zwnj;ای برقرار کند که به دانش بدل شود و در بهترین حالت به شناخت بینجامد. ادبیات داستانی به منظور اطلاع از فاکت&amp;zwnj;ها خوانده نمی&amp;zwnj;شود، بلکه برای درک معنا خوانده می&amp;zwnj;شود. کتاب، عرضه&amp;zwnj;کننده&amp;zwnj;ی معناست؛ عرضه کننده&amp;zwnj;ی مراوده&amp;zwnj;هاست. به زبان ساده، کتــاب تعبیرِعالم هستی است. ادبیات داستانی ـ به شکل کتاب به مفهوم اصلی&amp;zwnj;اش یک نرم افزار است و یا رادیکال&amp;zwnj;تر گفته شود: عالی&amp;zwnj;ترین نرم&amp;zwnj;افزارِ عصر ماست.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;من به عنوان رمان&amp;zwnj;نویس، معتقدم، داستان، شبکه&amp;zwnj;ای از داستان&amp;zwnj;ها، شناختی از انسان به دست می&amp;zwnj;دهد که به شیوه&amp;zwnj;ی دیگری نمی&amp;zwnj;توان به آن دست یافت. من، در مقابله با شبکه&amp;zwnj;ی ساخته&amp;zwnj;شده از ژن&amp;zwnj;ها به وسیله&amp;zwnj;ی میکروبیولوژی و شبکه&amp;zwnj;ی مصنوعی اطلاعات به وسیله تکنولوژی کامپیوترـ که یکی تنگ و دیگری فراخ است ـ شبکه&amp;zwnj;ی خودم را از داستان&amp;zwnj;هایی که معمای انسان را معتبر و محفوظ می&amp;zwnj;دارد، ارائه می&amp;zwnj;دهم و ادعا می&amp;zwnj;کنم که برخی دانستنی&amp;zwnj;ها مهم&amp;zwnj;تر از دیگر دانستنی&amp;zwnj;ها هستند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;میکروبیولوژی، در ما خیالِ خامِ انسان نوِی مصنوعی و برنامه&amp;zwnj;ریزی شده را پدید آورده است. ارتباطاتِ کامپیوتری، جهانی تصنعی با بافتی از تخیلاتِ غیر واقعی پدید آورده است که امروز بسیاری آن را با جهان واقعی عوضی می&amp;zwnj;گیرند. موقعی که واقعیت غیر واقعی می&amp;zwnj;شود، متناقضاً، وظیفه&amp;zwnj;ی غیر واقعیت ـ تخیــل ـ این می&amp;zwnj;شود که انسان را به خود آورد و به جهان بازگرداند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;اشاره:&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;em&gt;یان شرشتاد، متولد ۱۹۵۳، رمان&amp;zwnj;نویس و مقاله&amp;zwnj;نویس نروژی. مهم&amp;zwnj;ترین اثر او Homo Falsus نام دارد. منتقدان از این اثر به عنوان نخستین رمان پست مدرن در نروژ و یکی از مهم&amp;zwnj;ترین رمان&amp;zwnj;های پست مدرن در گستره&amp;zwnj;ی ادبیات جهانی نام می&amp;zwnj;برند. یان شرشتاد در آثارش تلاش می&amp;zwnj;کند واقع&amp;zwnj;گرایی، مدرنیسم، پست مدرنیسم و شیوه&amp;zwnj;ی &amp;laquo;متافیکشن&amp;raquo; یا دخالت نویسنده در متن را به هم بیامیزد.&lt;/em&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در همین زمینه:&lt;br /&gt;
&lt;a href=&quot;http://www.radiozamaneh.com/node/17027&quot;&gt;نقد سیاست&amp;zwnj;ورزی فیس&amp;zwnj;بوکی، عزیز خسروشاهی&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
</description>
     <comments>https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2012/07/18/16558#comments</comments>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/category/tags/%D8%A7%D8%AF%D8%A8%DB%8C%D8%A7%D8%AA-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%DB%8C">ادبیات داستانی</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/13399">تکنولوژی ارتباطات</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/13401">طبقه بندی اطلاعات</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/3239">محمد ربوبی</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/13400">ژنتیک</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak">خاک</category>
 <pubDate>Tue, 17 Jul 2012 22:25:54 +0000</pubDate>
 <dc:creator />
 <guid isPermaLink="false">16558 at https://archive.radiozamaneh.com</guid>
  </item>
  <item>
    <title>رمان‌ به‌عنوان سرگرمی اقشار فرودست</title>
    <link>https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2012/07/01/16293</link>
    <description>&lt;div class=&quot;fb-social-like-widget&quot;&gt;&lt;fb:like  href=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2012/07/01/16293&quot; send=&quot;false&quot; layout=&quot;box_count&quot; show_faces=&quot;false&quot; width=&quot;500&quot; action=&quot;like&quot; font=&quot;arial&quot; colorscheme=&quot;light&quot;&gt;&lt;/fb:like&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-nevisandeh&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    هاینس اشلافر        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-motarjem&quot;&gt;
      &lt;div class=&quot;field-label&quot;&gt;برگردان:&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    محمد ربوبی        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-filefield field-field-maghaleh-image&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    &lt;img  class=&quot;imagefield imagefield-field_maghaleh_image&quot; width=&quot;277&quot; height=&quot;188&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/sites/default/files/rfoubir01.jpg?1341595533&quot; /&gt;        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;p&gt;هاینس اشلافر - در قرن هجدهم، منتقدان ادبی که نگران اصول اخلاقی و احساس زیبا&amp;zwnj;شناسی خوانندگان بودند، علاقه&amp;zwnj;ی مفرط و روی آوردن فزاینده&amp;zwnj;ی آنان را به خواندن رمان، حرص و ولع فاجعه&amp;zwnj;آمیز تشخیص دادند. زیرا معتقد بودند که رمان محصول خیال&amp;zwnj;بافی و سرهم&amp;zwnj;بندی است و خواندنش نتیجه&amp;zwnj;ای جز گمراهی ندارد.&lt;/p&gt;
&lt;!--break--&gt;&lt;!--break--&gt;&lt;p&gt;حتی در قرن بیستم، نویسندگانی چون الیوت و بورخس که نویسندگان مدرن محسوب می&amp;zwnj;شوند، شکل ادبی رمان را شکل بی&amp;zwnj;قواره و پیش&amp;zwnj;پا&amp;zwnj;افتاده&amp;zwnj;ی ادبیات تلقی کرده&amp;zwnj;اند. رمان، وسیله&amp;zwnj;ی سرگرمی اقشار پایین و فرودست جامعه بود که معلومات لازم را نداشتند و نمی&amp;zwnj;توانستند به اشکال ممتاز و دشوار ادبی بپردازند. در دانشگاه&amp;zwnj;ها، در رشته&amp;zwnj;ی زبان و زبان&amp;zwnj;شناسی نیز تا نیمه&amp;zwnj;ی قرن بیستم اشتغال به درام و ادبیاتِ تغزلی، خصوصاً به اشعار غنایی، به مراتب بیش&amp;zwnj;تر از اشتغال به رمان بود. در اثر مشهور و مؤثر امیل اشتایگر، با عنوان &amp;laquo;اصطلاحات و مفاهیم فن شعر&amp;raquo; (۱۹۴۷) در فصل ادبیات داستانی به ادبیات منظوم اشاره شده است، نه به رمان. بنابراین، از تعریفِ او چنین برمی&amp;zwnj;آید که رمان شکل پیش&amp;zwnj;پاافتاده&amp;zwnj;ی ادبیات است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;سلیقه&amp;zwnj;ها دموکراتیزه و رمان هم نماینده&amp;zwnj;ی ادبیات شده است&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اما در مباحث عمومی چند دهه&amp;zwnj;ی اخیر این موضوع مطرح نیست. می&amp;zwnj;شود گفت این امر دال بر دمکراتیزه شدن ذوق و سلیقه&amp;zwnj;هاست.&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;img align=&quot;middle&quot; src=&quot;http://www.radiozamaneh.com/sites/default/files/images/rfoubir02.jpg&quot; alt=&quot;&quot; /&gt;هاینس اشلافر (Heinz Schlaffer) استاد ادبیات در دانشگاه اشتوتگارت و نویسنده &amp;laquo;تاریخچه ادبیات آلمان&amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;شاید بتوان سرآغاز این امر را سال ۱۹۶۸ تعیین کرد که نظریه&amp;zwnj;پردازان ادبیات در نظریه&amp;zwnj;های جدیدِ خود در مورد داستان&amp;zwnj;سرایی به رمان به&amp;zwnj;عنوان یک مُدل ادبی پرداختند. مناظراتِ تلویزیونی در مورد رمان&amp;zwnj;ها یکی از مشخصاتِ تلفیق تلویزیون، رمان و سلیقه&amp;zwnj;ی عموم است. اکنون، رمان در انظار عموم نماینده&amp;zwnj;ی تمام&amp;zwnj;عیار ادبیات معاصر و تنها نوع مسلط آن معرفی می&amp;zwnj;شود. آن نگرانی&amp;zwnj;ها و بدگمانی در مورد این&amp;zwnj;که خواندن رمان به فرزانگی، به اصول اخلاقی و به احساس هنری شهروندان آسیب می&amp;zwnj;رساند، برطرف شده است و رمان به مثابه&amp;zwnj;ی دستاورد فرهنگی ستوده شده و مورد ستایش قرار می&amp;zwnj;گیرد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اینک، رمان که سال&amp;zwnj;ها در حاشیه&amp;zwnj;ی ادبیات به&amp;zwnj;سر می&amp;zwnj;بُرد، نماینده&amp;zwnj;ی ادبیات شده است. مارسل رایش رانیسکی مجموعه&amp;zwnj;ای از آثار ادبی آلمان را که به نظرش ملاکِ ادبیات نوین آلمان برای خوانندگان امروزی است انتخاب کرده و در ۲۰ جلد منتشر خواهد شد. این ۲۰ جلد که جملگی رمان&amp;zwnj;اند با دو رمان &amp;laquo;وُرتر&amp;raquo; و &amp;laquo;خویشاوندی&amp;zwnj;های انتخابی&amp;raquo; که محبوب&amp;zwnj;ترین رمان&amp;zwnj;های گوته است آغاز می&amp;zwnj;شود، در حالی&amp;zwnj;که در گذشته &amp;laquo;فاوست&amp;raquo; و &amp;laquo;هرمان و دورته&amp;raquo; و سایر آثاری که او به نظم سروده بود، بر آثار منثورش ترجیح داده می&amp;zwnj;شد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;در ادبیات کلاسیک غرب رمان اهمیت داشت&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اگر به تاریخ ادبیاتِ کلاسیک رجوع کنیم می&amp;zwnj;بینیم در گذشته&amp;zwnj;ی نه چندان دور، موقعی که رمان شکل کلاسیکِ ادبیات محسوب نمی&amp;zwnj;شد، باز هم رمان جایگاه ویژه&amp;zwnj;ای در ادبیات داشته است. یوآخیم کایزر، مجموعه&amp;zwnj;ای از ادبیاتِ جهان منتشر کرد که جملگی رمان بودند. و اگر از مجموعه&amp;zwnj;ی او باز هم آثار گوته را به&amp;zwnj;عنوان ملاک نام بریم می&amp;zwnj;بینیم علاوه بر چهار رمان گوته که او برای خوانندگان انتخاب کرده بود، &amp;laquo;شعر و حقیقت&amp;raquo; و &amp;laquo;آموزه رنگ&amp;zwnj;ها&amp;raquo; هم جزو آنهاست که این دو نیز به نثر نوشته شده&amp;zwnj;اند. بنابراین، زمان و ملاک و سلیقه&amp;zwnj;ها دگرگون شده است. در یک همه&amp;zwnj;پرسی از نویسندگان مشهور کنونی در مورد مهم&amp;zwnj;ترین آثار ادبی پیشین، دو رمان در مقام نخست قرار گرفتند: &amp;laquo;دون کیشوت&amp;raquo; و &amp;laquo;زمان گم&amp;zwnj;شده&amp;raquo;. اگر پنجاه سال پیش این همه&amp;zwnj;پرسی انجام می&amp;zwnj;گرفت، محتملاّ &amp;laquo;ایلیاد&amp;raquo; (هومر)، &amp;laquo;کمدی الهی&amp;raquo; (دانته)، درام&amp;zwnj;های شکسپیر و اشعار بودلر مقام اول را احراز می&amp;zwnj;کردند. اینک در برنامه&amp;zwnj;ی بنگاه&amp;zwnj;های انتشاراتی و در بخش&amp;zwnj;های ادبی مجلات، رمان&amp;zwnj;ها قرار دارند. در حالی&amp;zwnj;که چاپ رمان مدام افزایش می&amp;zwnj;یابد، فهرست تجدیدِ چاپِ آثار کلاسیک پیوسته کاهش می&amp;zwnj;یابد. دیوان اشعار و درام&amp;zwnj;ها به&amp;zwnj;ندرت خریدار دارند. در عرصه&amp;zwnj;ی ادبیات، مرگِ آثار کهنسال فرا رسیده است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;زبان شعر، زبان جشن&amp;zwnj;ها بود&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;از دوران افلاطون و ارسطو، فن شعر( بوطیقا) مبنای نظریِ در مورد هدف، اجرا و اشکالِ گونه&amp;zwnj;گونِ حماسه، تراژدی و کمدی تلقی می&amp;zwnj;شد که از وحدت و یکپارچگی برخوردار بود. &amp;laquo;فن شعر&amp;raquo;، نخستین معیار و ملاکِ زبان نظم، یعنی زبان شعر بود که زبان استثنایی در جشن&amp;zwnj;ها بود. همانطور که پوشاکِ مراسم جشن&amp;zwnj;ها با پوشاکِ روزمره تفاوت داشت، زبانِ شعر نیز با زبان روزمره تفاوت داشت. همین که خدایان باستانی ناپدید شدند و برگزاری جشن&amp;zwnj;ها فراموش شد، حماسه&amp;zwnj;ها و منظومه&amp;zwnj;های کهن برای خوانندگانی که حال به چیزهای دیگری معتقد بودند و یا به چیزی اعتقاد نداشتند، فقط در کتاب&amp;zwnj;ها به&amp;zwnj;عنوان ادبیات بر جای ماند. دو هزار سال تمام، شاعران ما بعد از دوران باستان همان اشعار باستانی را تکرار کردند، از آن&amp;zwnj;ها تقلید کردند و یا به گونه&amp;zwnj;های دیگری سرودند: کلوپ اشتوک، حماسه&amp;zwnj;های ملی و مذهبی را به شعر سرود، وایلاند، داستان&amp;zwnj;ها را به نظم درآورد و کلایست، درام&amp;zwnj;های منظوم نگاشت. در قرن نوزدهم حتی یک رمان آلمانی نتوانست شهرت و محبوبیتِ عام این منظومه&amp;zwnj;ها را بیاید. شعر در حافظه&amp;zwnj;ها باقی می&amp;zwnj;ماند، برعکس به دشواری کسی بتوان یافت که جمله&amp;zwnj;ای از رمانی از بَر کرده باشد و بازگوید. ازاین&amp;zwnj;رو موقعی که اشتغال به ادبیات ـ به جای پرداختن به شعرـ پرداختن به رمان می&amp;zwnj;شود، نقل قول از آثار ادبی در گفت و گوهای روزمره ناپدید می&amp;zwnj;شود.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;شعر در حاشیه به زندگی&amp;zwnj;اش ادامه می&amp;zwnj;دهد&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;آنچه امروز از ادبیات گذشته خوانده می&amp;zwnj;شود، به&amp;zwnj;ندرت آثاری است که بیش از صد سال قدمت دارند و اگر این آثار بازهم خواننده دارند (مانند بودنبروک که توماس مان به سال ۱۹۰۱ نگاشته) ازاین&amp;zwnj;روست که خواندن این آثار چندان دشوار نیست.این آثار، رمان هستند و رمان شکل عمده&amp;zwnj;ی مصرفِ ادبیات در قرن اخیر شده است.&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;چون، شعر نو به وزن و قافیه و ریتم شعر کلاسیک پایبند نیست و فقط شکل نگارش بندها و سطرها رعایت می&amp;zwnj;شود، گوش و احساسِ درکِ شعریتِ شعر مختل می&amp;zwnj;شود. حتی دانشجویان رشته&amp;zwnj;ی زبان و زبان&amp;zwnj;شناسی هنگام تماشای نمایش مثلاً ناتان و یا تماشای فیلم&amp;zwnj;هایی از این نوع نمایش&amp;zwnj;ها، به ریتم و وزن و قافیه&amp;zwnj;ی اشعار چندان توجه&amp;zwnj;ای نمی&amp;zwnj;کنند.&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;حال که رمان چنین مستقل و متداول شده است، آن هیجان&amp;zwnj;های مجادلات نظری یا طنزگویی که روزگاری از آنِ سرودنِ شعر بود از دست رفته است. فرمالیست&amp;zwnj;های روس به&amp;zwnj;درستی رمان را نوعی تقلید هزل&amp;zwnj;آمیز ادبی نامیدند. رمان، بی&amp;zwnj;اعتناء به وزن و قافیه که از خصوصیات شعر است، در حاشیه&amp;zwnj;ی شعر حقانیتِ وجود و مقام خود را احراز کرده است و به زندگی خود ادامه می&amp;zwnj;دهد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;تفاوت رمان با دیگر نوشته&amp;zwnj;ها فقط در تخیل است&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در سیستم کلاسیکِ ادبیات، مقام رمان منثور دوگانه بود: از یک&amp;zwnj;سو رمان در تقابل با شعر قرار داشت، چون شعر، با غرور و نخوت، از زندگی روزمره روی برگردانده بود؛ واز سوی دیگر، رمان به زبانِ کوی و بَرزن و زبانِ حقوقی و علمی نزدیک شده بود.&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;موقعی که مشخصات اصلی شعر بی&amp;zwnj;اعتبار می&amp;zwnj;شود، مقام و موضع رمان در سیستم ادبیات نیز دگرگون می&amp;zwnj;شود. حال، رمان نوشته&amp;zwnj;ی فکاهی و لطیفه نیست، بلکه نوع ادبی مستقلی شده است که حقِ حیات دارد: با مقامی یکسان و هم&amp;zwnj;تراز با گفت و گوی روزمره، با گزارش&amp;zwnj;های روزنامه&amp;zwnj;ها، با سفرنامه&amp;zwnj;ها و با مقاله&amp;zwnj;های تاریخی، روان&amp;zwnj;شناسی و جامعه&amp;zwnj;شناسی. تفاوتِ رمان با این نوشته&amp;zwnj;ها فقط در تخیـــل است، اگرچه این ملاک را به دشواری بتوان تعریف کرد تا مقام ویژه&amp;zwnj;اش در ادبیات تعیین شود.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;رمان بر خلاف شعر زبان روزانه را به&amp;zwnj;کار می&amp;zwnj;گیرد&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;شعر، آهسته تراز نثر سروده و خوانده می&amp;zwnj;شود. شعر، حتی در شکل نوشتاری نیز همه&amp;zwnj;ی خصوصیاتی را که مدیون آواز و تلاوت است از دست نمی&amp;zwnj;دهد. کسی که شعری می&amp;zwnj;خواند، ریتم و آهنگِ شعر او را وادار به تکرارش می&amp;zwnj;کند؛ یعنی مسیر دهان به گوش طی می&amp;zwnj;شود. اما موقع خواندن نثر، راه مستقیم چشم به مغز طی می&amp;zwnj;شود که سریع&amp;zwnj;تر است. در زمانِ کشدار و منبسطِ شعر، توجه فقط معطوف به انتقال موضوع نیست، بلکه معنا و شکل غریب زبان شعر نیز مورد عنایت است ـ در حالی که رُمان زبان آشنای روزمره را به کار می&amp;zwnj;گیرد.&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;برخی از رمان&amp;zwnj;نویسان مانند اشترن، فلوبر، جویس، پروست و...... علیه&amp;zwnj;ی گرایشی که خصوصیات هنری زبان رمان را انکار می&amp;zwnj;کند اعتراض کرده&amp;zwnj;اند. اینان بر این باورند که رمان نویس&amp;zwnj;ها نیز در انتخاب واژگان و ساخت و پرداخت جملات، همانند حماسه&amp;zwnj;سرایان و غزل&amp;zwnj;سرایان، دقت می&amp;zwnj;کنند و این خواننده است که به خود زحمت نمی&amp;zwnj;دهد تفاوت رمان هنری با رمان سرگرم&amp;zwnj;کننده را دریابد. اکثر خوانندگان به وضوح از رمان&amp;zwnj;های دشوار هنری مانند &amp;laquo;&amp;zwnj;یولیسیس&amp;raquo; و &amp;laquo;زمان گم&amp;zwnj;شده&amp;raquo; و... دوری می&amp;zwnj;جویند و اگر برخی خوانندگان رمان&amp;zwnj;هایی مانند مادام بوواری، خویشاوندی&amp;zwnj;های انتخابی، ورتر و... را انتخاب می&amp;zwnj;کنند، ازاین روست که ماجراهای این رمان&amp;zwnj;ها آنان را تحت تأثیر قرار می&amp;zwnj;دهد، نه فراست و زبان این رمان&amp;zwnj;ها. از این&amp;zwnj;رو، تصور می&amp;zwnj;شود این رمان&amp;zwnj;ها هم&amp;zwnj;سان رمان&amp;zwnj;های ساده&amp;zwnj;اند. (مجموعه رمان&amp;zwnj;هایی که مارسل رانیسکی انتخاب کرده است، نیز فقط شامل این جور رمان&amp;zwnj;های ساده است)&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;رمان به شکل مسلط تولید و مصرف ادبیات تبدیل شده&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;از موقعی که رمان شکل مسلط تولید ومصرف ادبیات شده، یعنی از اواخر قرن نوزدهم، مناسبات بین سلطه و اپوزیسون درعرصه&amp;zwnj;ی انواع ادبیات (نظم ونثر) نیز دگرگون شده است. شعر غنایی با خصوصیات ویژه&amp;zwnj;اش: غرابت، اختصار، ایجاز و استعارات و اشاراتِ فاخر، از نثر مسلط دوری جُست. در گذشته، واژه&amp;zwnj;ی شعر به معنای &amp;laquo;سرودن نظم&amp;raquo; بود. وایلاند، داستان&amp;zwnj;هایش را که به نثر نگاشته بود (موزاریوم) &amp;laquo;اشعار در سه جلد&amp;raquo; نامید و شیلر، درام &amp;laquo;والن اشتاین&amp;raquo; را &amp;laquo;شعر دراماتیک&amp;raquo; نامید. پس از آن&amp;zwnj;که قصه&amp;zwnj;سرایان و درام&amp;zwnj;نویسان به نثر روی آوردند، مفهوم شعر فقط به اشکال کوتاه شعر غنایی اطلاق می&amp;zwnj;شد که به وزن و قافیه وفادار مانده بود. اشعار مدرن، بقایای غم&amp;zwnj;انگیز آن تشخصِ مقام و منزلتِ شعریت بود که منزلت خود را ازدست داده بود و در تقابل با رمان قرار گرفت. اشعار بودلر، مالارمه، ریلکه، کئورکه و.. ، ضدِ رمان بودند وبا خصوصیاتِ ویژه&amp;zwnj;شان: ایجاز و اختصار، شمردگی وآهستگی، پیچیدگی و ابهام، کوشیدند از خصوصیاتِ نوع مسلطِ ادبی (رمان) : طول و تفصیل، شتاب و وضوح دوری جویند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;قهرمانان رمان آشناتر از قهرمانان حماسه&amp;zwnj; هستند&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;قهرمان&amp;zwnj;های رمان که اغلب چندان هم قهرمان نیستند برای خواننده&amp;zwnj;ی رمان آشناتر از قهرمان&amp;zwnj;های حماسه&amp;zwnj;ها و درام&amp;zwnj;هاست. چون اغلب شخصیت&amp;zwnj;های رمان&amp;zwnj;ها در جستجوی همان خواسته&amp;zwnj;های خوانندگان هستند، بنابراین، احساس نزدیکی خوانندگان با این قهرمان&amp;zwnj;ها سهل&amp;zwnj;تر وآسان&amp;zwnj;تر برقرار می&amp;zwnj;شود: آنها در جست&amp;zwnj;وجوی عشق و خوشبختی&amp;zwnj;اند و آرزو می&amp;zwnj;کنند با خوشبختی در عشق به هر دو نایل آیند. برعکس، معدود آدم&amp;zwnj;هایی مایل هستند مثل قهرمان&amp;zwnj;های حماسه&amp;zwnj;ها با جنگ و ستیز به خوشبختی و سعادت نایل آیند و معدودتر خوانندگانی مایل هستند مثل قهرمان&amp;zwnj;های تراژدی&amp;zwnj;ها به خاطر ایده&amp;zwnj;ای به مرگ تن دردهند. در رمان، احساسات شایع و رایج پیروز می&amp;zwnj;شود: هر کسی می&amp;zwnj;تواند عشق بورزد وهمه می&amp;zwnj;خواهند خوشبخت شوند. در ادبیات کلاسیکِ یونان و رم حماسه&amp;zwnj;ها و درام&amp;zwnj;های عاشقانه وجود نداشت، اما در رمان اواخر عهد عتیق، عشق پایدار عاشق و معشوق در برابر پیشامدهای بد و اتفاقات ناگوار موضوع اصلی این رمان&amp;zwnj;ها شد. این متافیزیک عشق، بیشتر خواب و خیالات بود و کمتر با زندگی ملموس و تجربی آدم&amp;zwnj;های واقعی سر و کار داشت. در جامعه&amp;zwnj;ی مدرن بی&amp;zwnj;مذهب و بی&amp;zwnj;وطن، مهم&amp;zwnj;ترین هدف وغایت زندگی عشق و خوشبختی است که اهدافِ ملموس و تجربی&amp;zwnj;اند، نه هدف&amp;zwnj;های غیر ملموس. ازاین&amp;zwnj;رو قصه&amp;zwnj;های رمان&amp;zwnj;های پیش پا افتاده با ایده&amp;zwnj;ی اساسی جامعه&amp;zwnj;ی مدرن دمکرات همخوانی و انطباق دارند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;رمان به امروز تعلق دارد&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;رمان، معطوف به عصر کنونی است: زبانش، روایتش، فیگورهایش امروزی و سر و وضع&amp;zwnj;اش همواره تر و تازه است .این قانون که رمان باید همواره نو باشد (بی&amp;zwnj;مناسبت نیست که درزبان انگلیسیNovel گفته می&amp;zwnj;شود) بابِ طبع کار و فعالیتِ مؤسساتِ ادبی و بنگاه&amp;zwnj;های انتشاراتی است. در فصل بهار، دوـ سه رمان منتشر می&amp;zwnj;شوند که همه می&amp;zwnj;خواهند آنها را بخوانند. در فصل پاییز، دوـ سه رمان دیگر جای آنها را می&amp;zwnj;گیرد و سال بعد همه&amp;zwnj;ی آنها فراموش می&amp;zwnj;شوند. موقعی که رمان موفق می&amp;zwnj;شود از حاشیه به مرکز ادبیات انتقال یابد و نوع مسلط ادبیات می&amp;zwnj;شود، انتظاراتِ خواننده و تقاضایش این نوع ادبیات می&amp;zwnj;شود و ملاک ادبیات را تعیین می&amp;zwnj;کند. آثار قطوری که به شعر سروده شده&amp;zwnj;اند، دیگر ملاکِ ادبیات نیستند و تجدید چاپِ این آثار مطلوب و باصرفه نیست.&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;حال&amp;zwnj; که رمان موفق شده است از حاشیه به مرکز ادبیات انتقال یابد، اشکال کهن ادبیات فقط در کتاب&amp;zwnj;خانه&amp;zwnj;ها موجودند و به کار پژوهش&amp;zwnj;های ادبی می&amp;zwnj;آیند. اما رمان در تضاد با همان پدیده&amp;zwnj;هایی قرارمی&amp;zwnj;گیرد که موفقیت&amp;zwnj;اش مدیون آنهاست. این پدیده&amp;zwnj;ها که به مقام و منزلتِ ادبیات ارتباطی ندارند عبارتند از: عامه&amp;zwnj;پسندی، امروزی بودن، خواب و خیالاتِ روزمره که فراسوی رمان رسانه&amp;zwnj;های مناسبی یافته&amp;zwnj;اند و در موقعیتی قرار دارند کیفیت&amp;zwnj;های نوین رمان را به روش کامل&amp;zwnj;تری به روی صحنه آورند. فیلم یکی ازاین رسانه هاست.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;سینما، رمان را بیشتر از درام می&amp;zwnj;پسندد&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;نشانه&amp;zwnj;های قرابتِ رمان با فیلم این است که با علاقمندی از رمان&amp;zwnj;ها فیلم تهیه می&amp;zwnj;شود، نه ازدرام&amp;zwnj;ها. فیلم، وظیفه&amp;zwnj;ی خواننده&amp;zwnj;ی رمان را سهل وآسان&amp;zwnj;تر می&amp;zwnj;کند تا از شخصیت&amp;zwnj;ها و فضای رمان تصویر روشنی پیش خود مجسم کند: تماشاگر فیلم، بدون زحمت، متن رمان را روی پرده&amp;zwnj;ی سینما مشاهده می&amp;zwnj;کند، بی&amp;zwnj;آن&amp;zwnj;که نیروی تخیلش را به کار اندازد. علاوه براین، سینما وجه اشتراک را نیز تأمین می&amp;zwnj;کند: در حالی&amp;zwnj;که هر خواننده برداشتِ خاصی از متن رمان می&amp;zwnj;کند، تماشاگران فیلمی که از رمان تهیه شده همه یک چیز را می&amp;zwnj;بینند و تأثیر تصاویر متحرک بر تماشاگران فیلم، گذشته&amp;zwnj;ی حماسی رمان را با قدرت و به شدت حذف می&amp;zwnj;کند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;از قرن بیستم، شاید تحت تأثیر فیلم، رمان در زمان حال روایت می&amp;zwnj;شود. فیلم، فقط زمان حال را می&amp;zwnj;شناسد: توصیفِ شخصیت&amp;zwnj;ها و وقایع به&amp;zwnj;شکل عکس&amp;zwnj;برداری از مکان&amp;zwnj;ها و حرکاتِ شخصیت&amp;zwnj;ها بازتاب می&amp;zwnj;یابد. فقط گفت&amp;zwnj;وگوها باقی می&amp;zwnj;مانند که زمان آنها همیشه زمان حال است. (این امر شامل فیلم&amp;zwnj;های تاریخی نیز می&amp;zwnj;شود. در این فیلم&amp;zwnj;ها، گذشته چنان کنونی می&amp;zwnj;شود که گویی تماشاگر فیلم خود در جریان وقایع حضور داشته است.) تلویزیون از این هم فراتر می&amp;zwnj;رود: در تلویزیون، تخیل واقعیت و زمان حال که رمان آن را کشف کرده و فیلم آن را تکمیل کرده است حقیقت جلوه می&amp;zwnj;کند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;رمان نمی&amp;zwnj;تواند از دانش و هوش خواننده صرف&amp;zwnj;&amp;zwnj;نظر کند&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;فهم این موضوع که اینک چه امری به وقوع می&amp;zwnj;پیوندد به سوادِ خاصی نیاز ندارد. معاصر بودن به تحصیلاتِ کلاسیک نیازی ندارد. فهم ادبیات و اشعار سنتی، مستلزم فهم اشکال متعارفِ فن شعر، انواع آن، سبک&amp;zwnj;های آن و شناختِ اسطوره&amp;zwnj;ها و تاریخ و افکار بود؛ اما رمان می&amp;zwnj;تواند از همه&amp;zwnj;ی این&amp;zwnj;ها صرفِ نظرکند، چون با زندگی روزمره سر و کار دارد. اما رمان نمی تواند از قابلیت و استعداد، از توانایی و آمادگی خواننده صرف نظرکند. خواننده&amp;zwnj;ی رمان باید نام تعداد زیادی شخصیت&amp;zwnj;های دست اندرکار را که در چند صد صفحه روایت می&amp;zwnj;شود به خاطر بسپرد و این نام&amp;zwnj;ها را ـ بسته به صفحات رمان ـ چند روز و گاه چند هفته به خاطر آورد و پس از به پایان بردن هر فصل رمان نیز باز هم خواننده باید آنها را به یاد آورد. رمان این شادمانی و این رنج و عذابِ طول و تفصیل را از حماسه به ارث برده است.&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در دوران گذشته که وسایل سپری کردن وقت وجود نداشت، طول و تفصیل حماسه&amp;zwnj;ها سبب تسلی خاطر و رفع ملال می&amp;zwnj;شد. در قرن بیستم که این همه وسایل سرگرمی فراهم شده، رمان ناگزیر است کوتاه&amp;zwnj;تر نوشته شود. بیش از همه، تهیه&amp;zwnj;ی فیلم از رمان به این امر کمک می&amp;zwnj;کند. فیلم، یک رمان قطور را به دو ساعت و بدون وقفه کاهش می&amp;zwnj;دهد. تماشاگر فیلم با شیطنت و زرنگی جای خواننده&amp;zwnj;ی رمان را گرفته است.&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;آن نیازمندی&amp;zwnj;هایی که رمان برانگیخت ولی به سبب اصل و نسب ادبی&amp;zwnj;اش نتوانست بیش از نیمی از آنها را برآورده کند، اینک رسانه&amp;zwnj;های نوین می&amp;zwnj;توانند برآورده کنند. این امر، مقام و منزلتِ گذرای تاریخی رمان را آشکار می&amp;zwnj;کند. رمان، خوانندگان را برآن داشت و عادتشان داد فارغ از شعر روز و روزگارشان را بگذرانند و خوانندگان این رضای خاطر را با این بینش که می&amp;zwnj;شود بدون رمان هم زندگی را گذراند تلافی می&amp;zwnj;کنند. با رمان ، ادبیات به آخرین مرحله&amp;zwnj;ی خود رسیده است.&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;مأخذ ترجمه:&lt;br /&gt;
برگرفته ازمجله Sinn und Form [آکادمی هنرها / برلین۲۰۰۲]&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ایمیل مترجم:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;mailto:robubi@t-online.de&quot;&gt;robubi@t-online.de&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
</description>
     <comments>https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2012/07/01/16293#comments</comments>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/3813">ادبیات جهان</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/13250">ادبیات و سینما</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/category/tags/%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86">رمان</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/13248">رمان نویسی</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/3239">محمد ربوبی</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/13249">هاینس اشلافر</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak">خاک</category>
 <pubDate>Sun, 01 Jul 2012 07:33:43 +0000</pubDate>
 <dc:creator />
 <guid isPermaLink="false">16293 at https://archive.radiozamaneh.com</guid>
  </item>
  <item>
    <title>ارثیه قهرآمیز صلیبیون </title>
    <link>https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2011/09/29/7173</link>
    <description>&lt;div class=&quot;fb-social-like-widget&quot;&gt;&lt;fb:like  href=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2011/09/29/7173&quot; send=&quot;false&quot; layout=&quot;box_count&quot; show_faces=&quot;false&quot; width=&quot;500&quot; action=&quot;like&quot; font=&quot;arial&quot; colorscheme=&quot;light&quot;&gt;&lt;/fb:like&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-nevisandeh&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    گرد آلتهوف        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-motarjem&quot;&gt;
      &lt;div class=&quot;field-label&quot;&gt;برگردان:&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    محمد ربوبی        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-filefield field-field-maghaleh-image&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    &lt;img  class=&quot;imagefield imagefield-field_maghaleh_image&quot; width=&quot;277&quot; height=&quot;183&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/sites/default/files/robmokrz03a.jpg?1317580357&quot; /&gt;        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;p&gt;محمد ربوبی - رمانتیک جلوه دادن و اسطوره&amp;zwnj;سازی اعمال خشونت&amp;zwnj;آمیز صلیبیون نتایج فاجعه&amp;zwnj;باری به بار آورد. درباره&amp;zwnj; قتل عام جوانان نروژی به دست یکی از اهالی اسلو مقاله&amp;zwnj;های زیادی نوشته شده است. اما در این نوشته&amp;zwnj;ها کمتر به زمینه&amp;zwnj; تاریخی انگیزه&amp;zwnj; این قتل عام اشاره شده است. گرد آلتهوف، پروفسور تاریخ سده&amp;zwnj;های میانی در دانشگاه مونستر آلمان درمقاله&amp;zwnj;ای که ترجمه آن را می&amp;zwnj;خوانید به این مهم پرداخته است. م. ر.&lt;/p&gt;
&lt;!--break--&gt;&lt;!--break--&gt;&lt;p&gt;دکتر گرد آلتهوف (Gerd Althoff)، استاد دانشگاه و مدیر دانشگاه مونستر در آلمان - حال، ترور به استناد بر شریعت اسلامی، تألی بنیادگرایی مسیحی پیدا کرده و خشونت و غیر عقلایی بودنش دست کمی از دیگری ندارد. اگرچه در بدو امر به نظر می&amp;zwnj;رسد این ترور یک مورد و کار یک نفر است، اما پرسشی که اغلب و خرده&amp;zwnj;گیرانه از جهان اسلام درباره&amp;zwnj; ترور می&amp;zwnj;شود، حال از جهان مسیحی نیز می&amp;zwnj;شود که باید به آن پاسخ بدهد.&amp;nbsp;&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;قاتل جوانان، آندرس بهرینگ به صلیبیون استناد کرده و صلیب سرخ آن&amp;zwnj;ها را به عنوان سمبل خودش در اینترنت نقش بسته است. او با این اقدام، خود را به عنوان ادامه&amp;zwnj;دهنده&amp;zwnj; سنت صلیبیونی تبلیغ می&amp;zwnj;کند که آزاد کردن سرزمین مقدس (اورشلیم) از سلطه&amp;zwnj; مسلمان&amp;zwnj;ها هدف نهایی آنان بود. انگیزه&amp;zwnj; او اگرچه هنوز مشخص نیست اما از آنجا که مبارزه&amp;zwnj;اش در ارتباط با به اصطلاح &amp;quot;چیره&amp;zwnj;شدن بیگانگان مسلمان و کفار بر نروژ&amp;quot; بوده، احتمال می&amp;zwnj;رود تصوراتی از ایدئولوژی صلیبیون داشته و نیز ممکن است از ارزیابی&amp;zwnj;های کنونی جهان غرب و جهان اسلام درباره&amp;zwnj; جنگ&amp;zwnj;های صلیبی چیزهایی شنیده باشد. جهان غرب و جهان شرق، تصورات معینی از پدیده &amp;quot;جنگ&amp;zwnj;های صلیبی&amp;quot; در حافظه&amp;zwnj; فرهنگی خود ثبت کرده&amp;zwnj;اند که کاملاً با یکدیگر تفاوت دارند.&amp;nbsp;&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&lt;img alt=&quot;&quot; align=&quot;middle&quot; src=&quot;http://radiozamaneh.com/sites/default/files/robmokrz04.jpg&quot; /&gt;هتک حرمت خداوند را باید کفار با خون خود کفاره دهند&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;آیا ما در جهان غرب به اندازه کافی و با دقت به این فصل از تاریخ گذشته&amp;zwnj;مان که اعمال قهر به استناد مذهب است پرداخته&amp;zwnj;ایم و آنچه را که واقعاً در آن زمان به وقوع پیوسته نقادانه بررسی کرده&amp;zwnj;ایم: راه خطایی که حکم و فرمان اساسی مسیحیت را زیر پانهاده است؟ راهی که برای هویت&amp;zwnj;یابی کاملاً نامساعد است. آیا چنین نیست که ما با رمانتیک جلوه دادن و اسطوره&amp;zwnj;سازی جنگ&amp;zwnj;های صلیبی اجازه داده&amp;zwnj;ایم اکنون به چنین نتیجه فاجعه&amp;zwnj;باری بینجامد؟&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;به واقع، پاپ به صلیبیون اجازه داد کفار را بکشند. همانطور که او بیان کرده است: &amp;quot;خداوند خشمگین شده است زیرا آن&amp;zwnj;ها سرزمین&amp;zwnj;های مقدس را که عیسی مسیح در آنجا ظهور کرده لکه&amp;zwnj;دار کرده&amp;zwnj;اند. این هتک حرمت خداوند را باید کفار با خون خود کفاره دهند.&amp;quot;&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پاپ اعظم، اوربان دوم (۱۰۹۹ـ ۱۰۸۸) در موعظه&amp;zwnj;اش به مناسبت جنگ&amp;zwnj;های صلیبی چنین گفت: &amp;quot;باید از کفار به خاطر ریختن خون مؤمنین تو انتقام گرفت.&amp;quot;&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بر مبنای همین منطقِ کفاره دادن با خون، صلیبیون در سال ۱۰۹۹ اهالی غیر مسیحی و بی&amp;zwnj;دفاع اورشلبم را قتل عام کردند. همین صلیبیون پس از قتل عام بدون شرم و حیا در نامه&amp;zwnj;ای به پاپ نوشتند: &amp;zwnj;و اگر می&amp;zwnj;خواهی بدانی در اورشلیم پس از فتح ما چه گذشت، باید بدانی که صلیبیون ما با اسب&amp;zwnj;هایشان که تا زانو به خون &amp;zwnj;سارازن&amp;zwnj;ها آغشته بود می&amp;zwnj;تاختند.&amp;raquo; (در قرون وسطی اعراب مسلمان ساکن سینا را &amp;quot;سارازن&amp;quot; خطاب می&amp;zwnj;کردند ـ چون صلاح&amp;zwnj;الدین ایوبی براین دیار حکومت می&amp;zwnj;کرد و علیه صلیبیون می&amp;zwnj;جنگید، مترجم.) &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;و پاپ جانشین اوربان دوم که در این میان درگذشته بود به آن&amp;zwnj;ها چنین پاسخ داده بود: &amp;quot;بگذار خداوند که دست&amp;zwnj;های شما صلیبیون را با خون دشمنان تبرک و تقدیس کرد، شما را با عنایت بی&amp;zwnj;کرانش حفظ کند.&amp;quot; &lt;br /&gt;
به احتمال زیاد قاتل جوانان در نروژ از این تصمیم قاطع صلیبیون به کشتن کفار و از وقایع و ارزش&amp;zwnj;گذاری این واقعه در آن موقع بی&amp;zwnj;اطلاع بوده، زیرا فقط معدود مورخینی که به آن مقطع زمانی و به آن واقعه پرداخته&amp;zwnj;اند از آن اطلاع دارند. تاریخ&amp;zwnj;نویسی کوشش نکرده است موضوع جنگ&amp;zwnj;های صلیبی را نقادانه بررسی کرده و در حافظه&amp;zwnj; فرهنگی ما تثبیت&amp;zwnj; کند. بررسی نقادانه&amp;zwnj; جنگ&amp;zwnj;های صلیبی نه فقط به وسیله منتقدان کلیسا، بلکه به وسیله مقامات کلیسا می&amp;zwnj;توانست مانع پیدایش اسطوره&amp;zwnj;سازی فاجعه&amp;zwnj;بار جنگ&amp;zwnj;های صلیبی شود و اعمال غیر مسیحی صلیبیون را آشکار کند. ظاهراً آمادگی برای بررسی انتقادی اعمال قهر و کشت و کشتار به دستور کلیسا وجود نداشته است. شاید علت آن این است که مورخان، خود مسیحی بوده و یا گرایش&amp;zwnj;های مسیحی داشته&amp;zwnj;اند.&amp;nbsp;&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&lt;img alt=&quot;&quot; align=&quot;middle&quot; src=&quot;http://radiozamaneh.com/sites/default/files/robmokrz03.jpg&quot; /&gt;صلیبیون در سال ۱۰۹۹ اهالی غیر مسیحی و بی&amp;zwnj;دفاع اورشلیم را قتل عام کردند&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;این غفلت و اهمال&amp;zwnj;کاری سبب شده است که جنبه&amp;zwnj;های منفی اعمال صلیبیون نادیده گرفته شود و بازتاب آن را نه تنها در رمان&amp;zwnj;ها و فیلم&amp;zwnj;های تاریخی می&amp;zwnj;توان مشاهده کرد، بلکه فرا&amp;zwnj;تر از آن در اونیفرم&amp;zwnj;های سربازان آمریکایی در عراق نیز نقش بسته است: تصویر یک صلیبی با زره&amp;zwnj;پوش و شعار &amp;quot;Pork eating crusader&amp;quot;. ستودن کارآیی خارق&amp;zwnj;العاده&amp;zwnj; عملیات نظامی، تحمل کمبود&amp;zwnj;ها و دشواری&amp;zwnj;ها، جنگ گروه کوچکی علیه عده&amp;zwnj;&amp;zwnj;ای کلان و پیشروی به منطقه&amp;zwnj;ای نا&amp;zwnj;شناس، مصالحی بوده که برای سربازان زبده، یا افرادی که خود را چنین می&amp;zwnj;انگارند، بسیار جذاب و اغواکننده است. دراین مورد تاریخ&amp;zwnj;نگاری تخصصی غفلت کرده و عرصه را به دیگری واگذار کرده و نتیجه&amp;zwnj; این اهمال&amp;zwnj;کاری را اینک مشاهده می&amp;zwnj;کنیم. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;افزون بر اینها، مسئولیت پاپ&amp;zwnj;ها در مشروعیت اعمال قهر و مسایل و مشکلات حاصل از آن هرگز بررسی و تحقیق نشده است. پاپ&amp;zwnj;های قرن یازدهم که به رفرم کلیسا پرداختند، نتوانستند موضع مسیحیت را در قبال اعمال قهر به طور اساسی مشخص کنند. آن&amp;zwnj;ها به نکته&amp;zwnj;ای از تورات استناد کردند که در آن آمده است خداوند دستور نابود کردن اقوامی را داده است که او را نمی&amp;zwnj;شناسند و یا او را ستایش نمی&amp;zwnj;کنند. در اواسط سده&amp;zwnj;های میانی نیز علی&amp;zwnj;رغم تلاش&amp;zwnj;های جدی و اشاره به بخش&amp;zwnj;های متعدد انجیل که در آن&amp;zwnj;ها مسالمت مسیحی، دوستی مسیحی و دشمن&amp;zwnj;دوستی مهم&amp;zwnj;ترین وظیفه تعیین شده است، موضع پاپ&amp;zwnj;ها تغییر نکرد. بر عکس، پاپ&amp;zwnj;ها برای کشتن در خدمت کلیسا و یا به دستور کلیسا پاداش و وعده&amp;zwnj; ورود به بهشت دادند.&amp;nbsp;&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&lt;img alt=&quot;&quot; align=&quot;middle&quot; src=&quot;http://radiozamaneh.com/sites/default/files/robmokrz02.jpg&quot; /&gt;باید بدانی که صلیبیون ما با اسب&amp;zwnj;هایشان که تا زانو به خون &amp;zwnj;سارازن&amp;zwnj;ها آغشته بود می&amp;zwnj;تاختند&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;روی آوردن کلیسای مسیحی به مشروعیت اعمال قهر به خاطر مناقع و مصلحت کلیسا تنها به جنگ علیه کفار محدود نمی&amp;zwnj;شد، بلکه افراد مسیحی که از پاپ و کلیسا فرمان نمی&amp;zwnj;بردند و نیز مرتد&amp;zwnj;ها را نیز در برمی&amp;zwnj;گرفت. این امر یک قرن که آن را قرن &amp;quot;سلطه&amp;zwnj; جهانی پاپ&amp;quot; می&amp;zwnj;خوانند به درازا کشید: قرن جنگ&amp;zwnj;های گوناگون علیه مرتد&amp;zwnj;ان، تفتیش عقاید، شکنجه و تلاش&amp;zwnj;های مجدد و پی در پی به قصد تسلط دائمی پاپ&amp;zwnj;ها بر سرزمین&amp;zwnj;های مقدس: روی آوردن به اعمال قهرآمیز به درخواست و توقع سلطه&amp;zwnj; پاپ&amp;zwnj;ها که اطاعت کلیه&amp;zwnj; انسان&amp;zwnj;ها، از جمله اسقف&amp;zwnj;ها&amp;zwnj;، سلاطین، و امپراتور&amp;zwnj;ها را می&amp;zwnj;طلبید. اما این درخواست و توقع پاپ&amp;zwnj;ها، ناگزیر این پرسش را مطرح می&amp;zwnj;کرد که با عدم اطاعت چه باید کرد؟ &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اعمال قهر نتیجه&amp;zwnj; قابل پبش&amp;zwnj;بینی این تجدید نظر بود. این امر که از قرن یازدهم در تفسیر سنت مسیحی مجادلات شدیدی درگرفت برای مورخان آشکار است، اما در حافظه&amp;zwnj; فرهنگی جامعه تثبیت نشده است، وگرنه، خاطره&amp;zwnj; ستایش اعمال قهرآمیز و کشتار صلیبیون و بازتاب آن اقبال به مراتب کمتری می&amp;zwnj;داشت. &lt;br /&gt;
آیا تا کنون کلیسای کاتولیک به خصوص و نقد سنت جهان غرب به طور عام، به اندازه کافی پیگیرانه به این ارثیه مشکل&amp;zwnj;آفرین، یعنی به مشروعیت مسیحی کشتن و نابود کردن کفار به دلایل مذهبی پرداخته و آن را تجزیه و تحلیل و مردود کرده است؟ یا اینکه اهمال و سهل&amp;zwnj;انگاری، فضایی ایجاد کرده که مشروعیت و تقدیس اعمال قهرآمیز و کشتار در جنگ&amp;zwnj;ها ـ که گویا خداوند یار و یاورشان است ـ بار&amp;zwnj;ها و بار&amp;zwnj;ها به وقوع پیوندد؟ و سرانجام، این سهل&amp;zwnj;انگاری و اهمال&amp;zwnj;کاری همچنین مسئول بروز فرهنگ کاذب بنیادگرایی است که با سرمشق از دورانی که چنین جنگ&amp;zwnj;هایی بین فرهنگ&amp;zwnj;ها به وقوع پیوسته اینک به جنگ فرهنگ&amp;zwnj;ها روی آورد. مورخین و کلیساهای مسیحی دلایل کافی در اختیار دارند که با تمام امکانات خود با این گرایش&amp;zwnj;ها مقابله کنند.&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;در همین زمینه:&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;http://radiozamaneh.com/taxonomy/term/3239&quot;&gt;::مقالات محمد ربوبی در دفتر خاک، رادیو زمانه (سایت جدید)&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
</description>
     <comments>https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2011/09/29/7173#comments</comments>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/6072">تاریخ تمدن</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/6073">جنگ‌های صلیبی</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/3239">محمد ربوبی</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/6074">گرد آلتهوف</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak">خاک</category>
 <pubDate>Thu, 29 Sep 2011 07:09:43 +0000</pubDate>
 <dc:creator />
 <guid isPermaLink="false">7173 at https://archive.radiozamaneh.com</guid>
  </item>
  <item>
    <title>سانسور ادبیــات در آلمان</title>
    <link>https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2011/06/03/4440</link>
    <description>&lt;div class=&quot;fb-social-like-widget&quot;&gt;&lt;fb:like  href=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2011/06/03/4440&quot; send=&quot;false&quot; layout=&quot;box_count&quot; show_faces=&quot;false&quot; width=&quot;500&quot; action=&quot;like&quot; font=&quot;arial&quot; colorscheme=&quot;light&quot;&gt;&lt;/fb:like&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-nevisandeh&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    محمد ربوبی        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-filefield field-field-maghaleh-image&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    &lt;img  class=&quot;imagefield imagefield-field_maghaleh_image&quot; width=&quot;277&quot; height=&quot;177&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/sites/default/files/roboze01.jpg?1307093290&quot; /&gt;        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;p&gt;محمد ربوبی - پس از تسلیم بی&amp;zwnj;قید و شرط دولت نازی&amp;zwnj;ها، درهشتم می ۱۹۴۵، مقامات نظامی متفقین (آیالات متحده&amp;zwnj;ی آمریکا، انگلستان، فرانسه و اتحاد شوروی) نظارت بر رسانه&amp;zwnj;های همگانی را بر عهده گرفتند. در چارچوب برنامه&amp;zwnj;ای که &amp;laquo;نازی&amp;zwnj;زدایی&amp;raquo; نامیده شد، اقدامات تجدید تربیت به منظور آشنا کردن آلمانی&amp;zwnj;ها با موازین و ارزش&amp;zwnj;های دمکراسی آغاز شد. تحقق این برنامه، بدون کاربُردِ ابزار سانسور در آن موفع نیز برای اکثر آلمانی&amp;zwnj;ها چندان قانع&amp;zwnj;کننده نبود.&lt;/p&gt;
&lt;!--break--&gt;&lt;!--break--&gt;&lt;p&gt;
تا اواسط سال ۱۹۴۷، شورای کنترل&amp;zwnj;کننده&amp;zwnj;ی متفقین در چهار منطقه&amp;zwnj;ی اشغالی سیاست تجدید تربیت را هر یک به سلیقه و سیاست خود اجرا کردند. امتیاز چاپ و سهم دریافت کاغذ فقط به بنگاه&amp;zwnj;های انتشاراتی و کتابفروشی&amp;zwnj;های ضد نازی که دمکرات منش بودند تعلق گرفت. بیش از همه، ادبیاتی مورد تشویق قرارگرفت که آگاهی دمکراتیک، ضد میلیتاریستی، و انسان&amp;zwnj;دوستی را اشاعه می&amp;zwnj;دادند. شعار روز &amp;laquo;نوسازی فرهنگی&amp;raquo; بود. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img alt=&quot;&quot; align=&quot;left&quot; width=&quot;200&quot; height=&quot;334&quot; src=&quot;http://www.zamaaneh.com/pictures-new/ROBOZE02.jpg&quot; /&gt;اما مقرراتِ سانسور از تمایز ادبیات ناسیونال سوسیالیستی (نازی) نژادپرستی ومیلیتاریستی و ضد انسان&amp;zwnj;دوستی و زدودن آنها فرا&amp;zwnj;تر رفت و به ممنوعیت کلیه&amp;zwnj;ی انتشارات (به استثتای مواردی که اجازه&amp;zwnj;ی مقامات نظامی متفقین را دریافت کردند) و نیز ممنوعیت ورود فرآورده&amp;zwnj;های چاپی خارجی منجر گردید. اجرای تآ&amp;zwnj;تر نیز مشمول سانسور شد. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اگرچه بیشتر این مقررات و اقدامات در آن موقع و در آن شرایط تا حدودی قابل درک و منطقی به&amp;zwnj;نظر می&amp;zwnj;رسید، اما همه&amp;zwnj;ی آنها یک نقیصه&amp;zwnj;ی خطرناک نیز داشتند: نمی&amp;zwnj;شد خصوصیاتِ قیمومیتِ معنوی را انکار کرد. از این&amp;zwnj;رو، دمکراسی فرمایشی نزد بسیاری پسندیده نبود و افزون بر آن، برخی از تصمیمات ارگان&amp;zwnj;های سانسور تنگ&amp;zwnj;نظرانه، کوته&amp;zwnj;بینانه و یا اغراق&amp;zwnj;آمیز اتحاذ می&amp;zwnj;شدند. چنین بود در آوریل ۱۹۴۷، دستور ممنوعیت یک مجله&amp;zwnj;ی ادبی که آلفرد آندرش و هانس ورنر ریشتر منتشر می&amp;zwnj;کردند. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در ماده&amp;zwnj;ی پنجم مقررات کمیسیون عالی متفقین به سال ۱۹۴۹ درمورد مطبوعات، رادیو، گزارش&amp;zwnj;های خبری و نمایشگاه&amp;zwnj;ها (تآ&amp;zwnj;تر و سینما و ...) تا تعلیق آن درمناطق اشغالی در سال ۱۹۵۲ ـ تأکید شده بود که: &amp;laquo;گزارش&amp;zwnj;های خبری که حیثیت و اعتبار متفقین را خدشه&amp;zwnj;دار کنند و یا به امنیت آنان زیان رسانند جرم محسوب می&amp;zwnj;شوند.&amp;raquo; طبق این مقررات ارسال نسخه&amp;zwnj;ای از هر نشریه به مقاماتِ سانسور اجباری بود. مقامات متفقین حق داشتند نشریات مظنون را توقیف کنند&amp;raquo;. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اما مهم&amp;zwnj;تر اینکه هدف اصلی اقدامات متفقین دایر بر مبارزه با ایدئولوژی نازی&amp;zwnj;ها پیوسته و بیش از پیش بی&amp;zwnj;اهمیت و در مواردی حتی به عکس آن مبدل شد. در سال ۱۹۴۹ به دستور ژنرال کلی فیلم &amp;laquo;نورنبرگ و آموزش&amp;zwnj;&amp;zwnj;هایش&amp;raquo; که افشاگر فاشیسم بود، توقیف شد و مقامات نظامی از نمایش آن جلوگیری کردند. با شدت گرفتن جنگ سرد و منافع متضاد متفقین، با پیوستن مناطق اشغالی غرب آلمان به بلوک غرب، سانسور نیز به ابزار تبلیغات ضد کمونیستی مبدل شد. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;محمد ربوبی: مقرراتِ سانسور [در آلمان، پس از جنگ] از تمایز ادبیات ناسیونال سوسیالیستی (نازی) نژادپرستی و میلیتاریستی و ضد انسان&amp;zwnj;دوستی و زدودن آنها فرا&amp;zwnj;تر رفت و به ممنوعیت کلیه&amp;zwnj;ی انتشارات (به استثتای مواردی که اجازه&amp;zwnj;ی مقامات نظامی متفقین را دریافت کردند) و نیز ممنوعیت ورود فرآورده&amp;zwnj;های چاپی خارجی منجر گردید. اجرای تآ&amp;zwnj;تر نیز مشمول سانسور شد.&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;در روندِ سیاست فرهنگی جمهوری فدرال آلمان در آینده بندِ پنجم قانون اساسی که درماده&amp;zwnj;ی مه ۱۹۵۲ به تصویب رسید نقش اساسی ایفا کرد: &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;laquo;(۱) هرکس حق دارد نظراتش را از طریق گفتار و نوشتار و تصویر آزادانه بیـان و منتشر کند و از منابعی که عموم بدان&amp;zwnj;ها دسترسی دارند اطلاع یابد. آزادی مطبوعات و آزادی گزارش اخبار از طریق رادیو و فیلم تصمین می&amp;zwnj;&amp;zwnj;شود. سانسوری در کار نیست.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;(۲) این حقوق، در موارد مربوط به قوانین عمومی و مقررات ناظر بر محافظت جوانان و حفظ حیثیتِ اشخاص محدود می&amp;zwnj;شوند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;(۳) هنر و دانش، پژوهش و آموزش آزادند. آزادی آموزش وفاداری به قانون اساسی را منتفی نمی&amp;zwnj;کند.&amp;raquo; &lt;br /&gt;
بنابراین، جمله&amp;zwnj;ی: &amp;laquo;سانسوری در کار نیست&amp;raquo; به مفهوم این است که کنترل ضوابط تعیین&amp;zwnj;شده و رایج نباید از سوی مقاماتِ سانسور دولتی اعمال شود و مثلا &amp;laquo;اداره&amp;zwnj;ی امور ادبیات و بنگاه&amp;zwnj;های انتشاراتی&amp;raquo; و سانسور مقدماتی دولت (سانسور پیش از انتشار) نباید وجود داشته باشد. سانسور پس ازانتشار آثار و نیز پیگرد نقص ضوابط تعیین&amp;zwnj;شده از وظایف دادگاه&amp;zwnj;های عادی است. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img alt=&quot;&quot; align=&quot;left&quot; src=&quot;http://www.zamaaneh.com/pictures-new/ROBOZE03a.jpg&quot; /&gt;در موارد درگیری&amp;zwnj;های قانون اساسی با آزادی بیان، دیوان عالی کشور داوری می&amp;zwnj;کند. بنابراین قانون اساسی نقش دوگانه&amp;zwnj;ای ایفا می&amp;zwnj;کند: از سویی قانون اساسی آزادی بیان نظرات را تضمین می&amp;zwnj;کند، و از سوی دیگر از سوء&amp;zwnj;استفاده&amp;zwnj;ی ضد دمکراتیک جلوگیری می&amp;zwnj;کند. واضح است که در موارد مشخصی تعبیر و نفسیرهای گونه&amp;zwnj;گون می&amp;zwnj;توان ارائه داد. با این وجود، دربند سوم قانون اساسی آلمان، آزادی هنر به هیجوجه محدود نمی&amp;zwnj;شود. این آزادی بی&amp;zwnj;حد و حصر است. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;laquo;وفاداری به قانون اساسی&amp;raquo; فقط ناظر بر &amp;laquo;آزادی آموزش (تدریس) است، ولی برای آزادی هنر فضا و مقام ویژه&amp;zwnj;ای تضمین شده است. از این&amp;zwnj;رو، تولید و انتشار آثار هنری نباید به&amp;zwnj;عنوان جرم تلقی و تفسیر و تعبیر شوند. همچنین قانون مربوط به &amp;laquo;نشر آثار زیان&amp;zwnj;آور برای جوانان&amp;raquo; بازهم آزادی ویژه&amp;zwnj;ی هنر را محترم می&amp;zwnj;شمارد. در واقع، مقام ویژه&amp;zwnj;ی آزادی بی&amp;zwnj;حد و حصر هنر در آلمان از نتایج تجربیاتِ تلخ دوازده سال دیکتاتوری رژیم هیتلری بود. تدوین&amp;zwnj;کنندگان قانون اساسی به تصویب قانونی واقعاً آزاد و بی&amp;zwnj;حد و حصر در مورد هنر و بیان نظرات همت گماشتند. در واقع، محافطه&amp;zwnj;کاران بودند که برای محدودیتِ هنر به دادگاه&amp;zwnj;ها متوسل شدند. موارد متعددی از سانسور آثار هنری را می&amp;zwnj;توان برشمرد: &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;رمان مفیستو (Mephisto) را کلاوز مان (Klaus Mann) در تبعید نوشت و در بروکسل منتشرشد. مان، دراین رمان به نقش گروندگن G. Gr&amp;uuml;ndgen)) در آلمان هیتلری پرداخته بود. قرار بود این رمان در سال ۱۹۴۹ در برلین منتشر شود، ولی بنگاه انتشاراتی از برلین به مونیخ منتقل شد. مدیر مؤسسه&amp;zwnj;ی انتشاراتی به مؤلف نوشت: &amp;laquo;در مونیخ به&amp;zwnj;دشواری می&amp;zwnj;شود این رمان را منتشر کرد. گروندگن در اینجا یک شخصیت مهم است. در برلین انتشار این رمان کار آسانی بود ولی در آلمان غربی کار آسانی نیست.&amp;raquo; مـان، شگفت&amp;zwnj;زده و آزرده&amp;zwnj;خاطر در می ۱۹۴۹ ـ ۹ روز پیش از خودکشی ـ به مدیر مؤسسه&amp;zwnj;ی انتشاراتی پاسخ داد: &amp;laquo;چاپ و انتشار این رمان برای شما اقدام مهمی است و کار ساده&amp;zwnj;ای نیست. پس باید از انتشارش خودداری کرد. چرا؟ چون آقای گروندگن [...] شخصیت مهمی است. تازه چند سالی است که از سقوط رژیم هیتلر سپری شده و باز انتشار یک رمان شهامت می&amp;zwnj;طلبد. نباید خود را به مخاطره انداخت. باید پیوسته با قدرتمندان هم&amp;zwnj;سو و هم&amp;zwnj;صدا شد، با جریان آب شنا کرد و به نرخ روز نان خورد. می&amp;zwnj;دانم که این امر به کجا خواهد انجامید: به اردوگاه&amp;zwnj;های مرگ، اردوگاه&amp;zwnj;هایی که حال گویا کسی از وجود آنها اطلاع نداشته است!&amp;raquo; &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img alt=&quot;&quot; align=&quot;left&quot; width=&quot;200&quot; height=&quot;327&quot; src=&quot;http://www.zamaaneh.com/pictures-new/ROBOZE03.jpg&quot; /&gt;این رمان درسال ۱۹۵۶ به&amp;zwnj;وسیله&amp;zwnj;ی یک بنگاه انتشاراتی در برلین شرقی منتشر شد. در اواخر پاییز سال ۱۹۶۳ یک موسسه&amp;zwnj;ی انتشاراتی در هامبورگ تصمیم گرفت مجموعه&amp;zwnj;ی آثار مـان را منتشر کند و رمان مفیستو نیز جزیی از آن بود. در مارس ۱۹۶۴، پسرخوانده و وارثِ گروندگن ـ که سال پیش مرده بود ـ علیه&amp;zwnj;ی انتشار این رمان به دادگاه شهر هامبورگ شکایت برد. استدلالش این بود که رمان، شخصیت گروندگن را خدشه&amp;zwnj;دار کرده است. نویسنده&amp;zwnj;ی رمان در مقدمه تصریح کرده بود که مفسیتو سرگذشت واقعی نیست و فیگورهای رمان ـ از جمله هندریک هوفگن، نمونه و سمبل دلقک&amp;zwnj;هایی در یک رژیم غیرواقعی&amp;zwnj;اند. دادگاه هامبورگ درخواست شکایت را رد کرد. اما دادگاه ایالتی شکایتِ شاکی را تأیید و رای دادگاه هامبورگ را ملغی کرد. چندی بعد، دیوان عالی کشور نیز این رأی را تأیید نمود. بنابر این انتشار رمان منتفی شد. دیوان عالی کشور محافظت از خدشه وارد کردن به شخصیت را بر آزادی هنر ترجیح داد، با اینکه این شخص چندی پیش درگذشته بود. استدلال دیوان عالی کشور این بود که نباید حُرمتِ شخص فعالی مخدوش شود، چون او درسال ۱۹۳۳ [سال روی کارآمدن رژیم هیتلر] به خارج مهاجرت نکرده و در حکومت جدید کار و فعالیت کرده است! &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;سالیانی می&amp;zwnj;بایست سپری شود تا سرانجام درسال ۱۹۸۰یک بنگاه انتشاراتی این رمان را به شکل کتاب جیبی منتشر کرد ـ همراه با درج چندین صفحه در توجیه حقانیتِ انتشارش. اگرچه ممنوعیت رسمی انتشار رمان تا این تاریخ لغو نشده و معتبر بود، اما دادگاه در مورد انتشار رمان اقدامی نکرد. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;مورد دیگر مشابه با مورد ذکر شده، رمان گونتر گراس با عنوان &amp;laquo;گربه و موش&amp;raquo; است که به سال ۱۹۶۱ نگاشته شده بود. در ژوئن ۱۹۶۲ یک روزنامه&amp;zwnj;نگار محافظه&amp;zwnj;کار راستگرا، به بهانه&amp;zwnj;ی &amp;laquo;غیراخلاقی ومضر بودن به حال جوانان&amp;raquo; علیه انتشار این رمان به دادگاه شکایت برد. پیش از شکایت او، تبلیغاتِ وسیعی در مطبوعات علیه انتشار این رمان از سوی راستگرایان به&amp;zwnj;راه افتاده بود. در دسامبر ۱۹۶۲ وزیر کار و بهداشت ایالت هسن، در نامه&amp;zwnj;ای که به &amp;laquo;مرکز کشوری کنترل&amp;zwnj;کننده&amp;zwnj;ی نوشتارهای زیان&amp;zwnj;بخش به حال جوانان&amp;raquo; نوشت، درخواست کرد رمان گراس در لیست چنین آثاری گنجانده شود. اما ناشر رمان، با استناد به آزادی هنر، این درخواست را بی&amp;zwnj;مورد اعلام کرد. پروفسور مارتینی (استاد ادبیات و چند نویسنده&amp;zwnj;ی دیگر، از جمله دکتر انسنزبرگر در ارزیابی&amp;zwnj;های کتبی خود، به عنوان خبرگان آثار هنری، این اتهام را رد کردند. سرانجام در ژانویه&amp;zwnj;ی ۱۹۶۳ وزیر ایالت هسن، طی نامه&amp;zwnj;ای با پوزش&amp;zwnj;خواهی مؤکد، شکایت مقام مربوطه را پس گرفت. با این وجود، بار دیگر به مناسبت اعطای جایزه ادبی &amp;laquo;بوشنر&amp;raquo; به نویسنده&amp;zwnj;ی این رمان، جار و جنجالی در مورد این رمان و نویسنده&amp;zwnj;اش در گرفت. در فاصله&amp;zwnj;ی سال&amp;zwnj;های ۱۹۶۲ تا ۱۹۷۴ گروه&amp;zwnj;های مختلف محافظه&amp;zwnj;کار و راستگرا ـ از جمله &amp;laquo;اتحادیه سربازان آلمانی در ایالت هسن&amp;raquo; پیوسته کوشیدند ابتدا از نمایش فیلمی که بر اساس این رمان ساخته شده بود و سپس در اوت ۱۹۷۷ از نمایش این فیلم در تلویزیون جلوگیری کنند. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img alt=&quot;&quot; align=&quot;left&quot; src=&quot;http://www.zamaaneh.com/pictures-new/ROBOZE04.jpg&quot; /&gt;در عرصه&amp;zwnj;ی تآ&amp;zwnj;تر، به&amp;zwnj;طور یقین باید گفت که در جمهوری فدرال آلمان سانسور مقدماتی به شیوه&amp;zwnj;ی کلاسیک وجود نداشته است. اما برخی تصمیمات و نیز شرایط ساختاری محدودکننده بود. موارد خاصی که مورد تهدید و تحدید سانسور بوده و هستند موضوعات مسایل جنسی (سکس)، اهانت به پروردگارـ کفر؟، خدشه وارد کردن به شخصیت افراد، تحریک به اعمال قهر علیه&amp;zwnj;ی مؤسسات و مقامات دولتی، کلیسایی و اقتصادی است. در این مورد می&amp;zwnj;توان در وهله&amp;zwnj;ی نخست به آثار برتولد برشت، هوخ هوت، اک، فاسبیندر، کامو و سایرین اشاره کرد. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در مورد انتشارات: در جمهوری فدرال آلمان پیوسته از نشریات ویژه&amp;zwnj;ای شکایت و ممنوعیت آنها درخواست شده است. درسال ۱۹۵۴ در ارتباط با ممنوع شدن حزب کمونیست آلمان، شمار زیادی از نشریات در لیست سیاه قرارگرفتند و مصادره شدند: &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ـ درسال ۱۹۷۱ کتاب &amp;laquo;محاکمه&amp;zwnj;ی جنجالی دریفوس در آلمان&amp;raquo; و آثار زوننمان مصادره و ممنوع شدند. در همان سال، جلد بیست و نهم مجموعه&amp;zwnj;ی &amp;laquo;کتاب&amp;zwnj;های سرخ&amp;raquo; مصادره شدند. ناشر آن&amp;zwnj;ها در دادگاه به دوسال و نه ماه زندان محکوم شد. ـ درسال ۱۹۷۲ نوشته&amp;zwnj;ی فکاهی &amp;laquo;دنیای زیمنس&amp;raquo; اثر دلیوس مصادره شد و ۹ مورد از نوشته می&amp;zwnj;بایست سیاه و حذف شود. حدود ۳۷ هزار مارک مخارج دادگاه نیز بردوش ناشر افتاد. مخارج سنگین این دادگاه&amp;zwnj;ها نیز یکی از مشکلات کار ناشران بود. تقسیم مخارج دادگاه بین دو طرف دعوا، مؤسسه&amp;zwnj;ی انتشاراتی کوچک را ورشکسته می&amp;zwnj;کند ولی برای طرف مقابل که یک کنسرن بزرگ فراملیتی است امری بی&amp;zwnj;اهمیت است. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img alt=&quot;&quot; align=&quot;left&quot; src=&quot;http://www.zamaaneh.com/pictures-new/ROBOZE05.jpg&quot; /&gt;ـ در سال ۱۹۷۳ باردیگر &amp;laquo;تقویم سرخ&amp;raquo; و در سال ۱۹۷۵ اثر دیگری از این مؤسسه&amp;zwnj;ی انتشارتی مصادره شدند. سه سال بعد ناشر تبرئه شد ولی مخارج سنگین دادگاه را می&amp;zwnj;بایست بپردازد. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ـ درسال ۱۹۷۶ دادگاه شهر لاندهوت اثری از کاراسک را مصادره کرد. دادگاه آین اثر را تحریک به ارتکاب جرم تلقی کرد، زیرا در این اثر از برخی آنارشیست&amp;zwnj;ها نقل قول شده بود، ولی پس از چندی پرونده مسکوت اعلام شد. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ـ درسال ۱۹۷۶، الفرد اندرش، درپاسخ به گفتمانی که بخش ادبی روزنامه&amp;zwnj;ی &amp;laquo;فرنکفور&amp;zwnj;تر روندشو&amp;raquo; از سوم ژانویه با عنوان &amp;laquo;آیا هنوز گفتمان علنی و مباحثات فرهنگی وجود دارند؟&amp;raquo; با نویسندگان آغاز کرد ـ شعری فرستاد. او در این شعر تساوی در برابر قانون و آزادی بیان در آلمان قدرال را مورد سئوال قرار داد و با وضعیت دوران هیتلر مقایسه کرد. یکی از فرستنده&amp;zwnj;های رادیویی که پخش این مباحثات را در برنامه&amp;zwnj;اش قرارداده بود، ناگزیر از پخش آن خودداری کرد. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;مبارزه علیه&amp;zwnj;ی تروریسم بر فضای سیاسی آلمان فدرال تأثیرات منفی بر جای نهاد و به تصویب و تشدید یک سری قوانین کیفری منجر گردید که از این جمله&amp;zwnj;اند: بند ۸۸، الف (تایید ارتکاب جرم علیه&amp;zwnj;ی قانون اساسی) و بند ۱۲۶ (اختلال آرامش عمومی) و.... با این&amp;zwnj;همه دخالت دادگاه&amp;zwnj;ها در روند مباحثاتِ اجتماعی واضح و یکنواخت و فارغ از تناقض نبوده است: &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ـ درسال ۱۹۷۴، استاد ادبیات والتر ینس، در سخنرانی خود در برابر رئیس جمهور آلمان، والتر شل، به مخاطرات کنترل ادبیات و ابراز نظرات اشاره کرد و به آنهایی که در صددند بار دیگر ادبیات را منحصراً به شعر فروکاهند، هشیار داد. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ـ درسال ۱۹۷۹، اتحادیه&amp;zwnj;ی سهامداران تجارت کتاب، کمیسیونی به منظور مخافظت و پاسداری از انتشار کتاب تشکیل داد. در اطلاعیه&amp;zwnj;ای که این کمیسیون منتشر کرد، چنین آمده است: آزادی ادبیات اینک نیز همچون گذشته شرط ابتدایی فعالیت حرفه&amp;zwnj;ای در تمام عرصه&amp;zwnj;های تجارت کتاب است. از این&amp;zwnj;رو ما به دقت اقدامات سانسور آشکار و نهان راـ خواه از طریق فانونگذاری و خواه از طریق مقامات قضایی و جزایی و سایر مقامات انجام بگیرد زیر نظر داریم.&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;- در سال ۱۹۸۰، بند ۸۸ الف، که سمبل محدود کردن آزادی ابراز عقیده شده بود از سوی پارلمان به سبب کارکرد ناپسندش ملغی گردید. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;۱-در سال ۱۹۸۰ دو اثر تحقیقی که در این نوشته چندین بار از آن&amp;zwnj;ها نقل شده است، منتشر شد:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ـ اثری با عنوان: سانسور در جمهوری فدرال آلمان. فاکت&amp;zwnj;ها و تحلیل&amp;zwnj;ها. مؤلفین این اثر، کینسله و منده، مجموعه&amp;zwnj;ی نسبتاً جامعی از موارد سانسور را در رادیو، مطبوعات، فیلم&amp;zwnj;ها، کتابخانه&amp;zwnj;ها، تآ&amp;zwnj;تر، دبستان&amp;zwnj;ها، دانشگاه&amp;zwnj;ها و کلیسا ارائه دادند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;
۲ـ&amp;zwnj; اثری با عنوان: شهامت اظهار نظر علیه سانسور آزادی. مؤلفین این اثر، درویتس و آیلر بودند، با مقالاتی از هاینریش بل و سایر نویسندگان. اجازه&amp;zwnj;ی انتشار اثر اخیر دو سال به طول انجامید. &lt;br /&gt;
این موارد نشان می&amp;zwnj;دهد که موضوع سانسور در این سالیان حائز اهمیت ویژه&amp;zwnj;ای بوده است. مؤلفین در مقدمه&amp;zwnj;ی کتاب سانسور در جمهوری فدرال آلمان، چنین نوشته&amp;zwnj;اند: سانسور که در جمهوری فدرال آلمان هنوز هم شکلی از سلطه&amp;zwnj;گری نامشروع، یعتی سلطه&amp;zwnj;ی غیر دمکرانیک و مانع قوام اراده و منش دمکراتیک است در ۲۸۰۰ مورد به اثبات رسیده است. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;افزون براینها، باید به مناسبات اقتصادی و مالی در عرصه&amp;zwnj;ی رسانه&amp;zwnj;های عمومی نیز اشاره کرد. تمرکز شنابنده&amp;zwnj;ی صنایع چاپ و نشر و توزیع نیز یکی از عوامل سانسور است که به شکل آزادی تعداد پیوسته اندکی از مؤسسات تجلی می&amp;zwnj;یابد. مؤلفین و منتقدان ادبی در سالیان اخیر، اکیداً ولی بی&amp;zwnj;ثمر، پیوسته هشیار داده&amp;zwnj;اند که سانسور از نهاد&amp;zwnj;های قضایی به نهادهایی مانند هیئت&amp;zwnj;های تحریریه و مدیران و گردانندگان مطبوعات، رادیو، تلویزیون و تئا&amp;zwnj;تر انتقال یافته است. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در کنار عوامل گونه&amp;zwnj;گون سانسور پس از انتشار، از وادار شدن به خودسانسوری که ناشی از ایجاد فضای ترس برای دست&amp;zwnj;اندرکاران خلق آثار هنری است، نیز باید نام برد: اینک در جمهوری ما به جای دادگاه&amp;zwnj;ها و ارگان&amp;zwnj;های قضایی، صاحبان و مدیران رسانه&amp;zwnj;های عمومی سانسورگران واقعی شده&amp;zwnj;اند. &lt;br /&gt;
آزادی بیان و هنر به هوشیاری افکار عمومی نقاد بستگی دارد. اما در اینجا نوعی هراس و ترس از ابراز نظر واضح و آشکار در مورد تعارضات اجتماعی و اختلاف آراء و نظرات حکمفرماست. تعطیل گفتمان و یا کنترل افکار عمومی، مهم&amp;zwnj;ترین وسیله&amp;zwnj;ی تأمین منافع سلطه&amp;zwnj;گران است. آنچه در آغاز عصر روشنگری در سرلوحه&amp;zwnj;ی مطالبات سیاسی شهروندان قرار گرفته بود، اینک در عصر تمرکز رسانه&amp;zwnj;های عمومی و شبکه&amp;zwnj;های الکترونیکی ارزش مصرف خود را از دست می&amp;zwnj;دهند. هر گاه گرایش اعتیـــاد به احتیـــاط، گرایش به &amp;laquo;بهتر است ساکت شد&amp;raquo; منجر شود، آنگاه ابراز و انتشار آزاد عقاید و نظرات که شریف&amp;zwnj;ترین حقوق بشریت است، فراموش خواهد شد. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;منبع ترجمه : &lt;/strong&gt;Literaturzensur im Deutschland . Reclam. No. 15006-2 Stuttgart 1988&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;پانویس:&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;کنسرن اشپرینگر، مهم&amp;zwnj;ترین آنهاست که پیوسته فراگیر&amp;zwnj;تر می&amp;zwnj;شود. در اطلاعیه مورخ اکتبر ۱۹۶۷ نویسندگان آلمانی که در گروه ۴۷ متشکل شده بودند در این مورد چنین آمده است: کنسرن اشپرینگر ۳۳ درصد تمام روزنامه&amp;zwnj;ها و مجلات آلمان را کنترل می&amp;zwnj;کند. ما نویسندگان گروه ۴۷، این تمرکز را محدودیت و نقص آزادی بیان و عقیده تلقی کرده و خطری جدی برای مبانی دمکراسی پارلمانی در جمهوری فدرال آلمان ارزیابی می&amp;zwnj;کنیم. ازاینرو تصمیم گرفته&amp;zwnj;ایم: &lt;br /&gt;
۱) با هیجیک از روزنامه&amp;zwnj;ها و مجلات این کنسرن همکاری نکنیم. ۲) از ناشران آثار خود انتظار داریم هیج نوع آگهی تبلیغاتی آثار ما را در روزنامه&amp;zwnj;ها و مجلات این کنسرن منتشر نکنند. ۳) از نویسندگان، نقدنویسان، دانشمندان و همیاران خود در PEN و در آکادمی&amp;zwnj;های آلمان درخواست می&amp;zwnj;کنیم تأمل کنند که آیا می&amp;zwnj;توانند مسئولیت همکاری با این کنسرن بپذیرند. &lt;br /&gt;
چهل و هفت امضا. &lt;br /&gt;
برگرفته از مجله ادبی Tintemfisch ; No.: 1 &amp;ndash; Jahrbuch f&amp;uuml;r Literatur,Berlin.1967&amp;nbsp;&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;عکس&amp;zwnj;ها (از بالا به پایین):&lt;br /&gt;
&lt;/strong&gt;عکس&amp;zwnj; نخست جنبه&amp;zwnj;ی تزئینی دارد. مفیستو، نوشته&amp;zwnj;ی کلاوس مان، اریکا و کلاس مان، موش و گربه، نوشته&amp;zwnj;ی گونتر گراس، گونتر گراس، گروهی از نویسندگان گروه چهل و هفت در آلمان پس از جنگ جهانی دوم&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
</description>
     <comments>https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2011/06/03/4440#comments</comments>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/3238">ادبیات آلمان</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/category/tags/%D8%B3%D8%A7%D9%86%D8%B3%D9%88%D8%B1">سانسور</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/category/tags/%D8%B3%D8%A7%D9%86%D8%B3%D9%88%D8%B1-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8">سانسور کتاب</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/3239">محمد ربوبی</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak">خاک</category>
 <pubDate>Fri, 03 Jun 2011 08:08:00 +0000</pubDate>
 <dc:creator />
 <guid isPermaLink="false">4440 at https://archive.radiozamaneh.com</guid>
  </item>
  </channel>
</rss>