<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?><rss version="2.0" xml:base="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/3057/all" xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/">
  <channel>
    <title>بابک سلیمی‌زاده</title>
    <link>https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/3057/all</link>
    <description></description>
    <language>fa</language>
          <item>
    <title>نامه‌ای به آیرو</title>
    <link>https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2011/05/26/4257</link>
    <description>&lt;div class=&quot;fb-social-like-widget&quot;&gt;&lt;fb:like  href=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2011/05/26/4257&quot; send=&quot;false&quot; layout=&quot;box_count&quot; show_faces=&quot;false&quot; width=&quot;500&quot; action=&quot;like&quot; font=&quot;arial&quot; colorscheme=&quot;light&quot;&gt;&lt;/fb:like&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-sartitr&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    نامه‌ی بابک سلیمی‌زاده به وریا مظهر (آیرو)، شاعر کرد در تبعید فنلاند که چندی پیش در جوانی زندگی‌اش پایان یافت        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-nevisandeh&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    بابک سلیمی‌زاده        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-filefield field-field-maghaleh-image&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    &lt;img  class=&quot;imagefield imagefield-field_maghaleh_image&quot; width=&quot;277&quot; height=&quot;177&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/sites/default/files/babaksv01.jpg?1306689725&quot; /&gt;        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;p&gt;بابک سلیمی&amp;zwnj;زاده - &amp;laquo;آیرو&amp;raquo;&amp;zwnj;ی عزیزم! سه هفته است که با تهوری کمیاب، به زندگی خود پایان داده&amp;zwnj;ای. در این چند روز ایمیل&amp;zwnj;های بسیاری به من رسید که می&amp;zwnj;خواستند در سایت&amp;zwnj;ها و بنگاه&amp;zwnj;های خود برای تو ویژه&amp;zwnj;نامه و بزرگداشتی منتشر کنند و از من هم مقاله&amp;zwnj;ای &amp;laquo;در نقد و بررسی آثار&amp;raquo; تو می&amp;zwnj;خواستند.&lt;/p&gt;
&lt;!--break--&gt;&lt;!--break--&gt;&lt;p&gt;همان&amp;zwnj;ها که زندگی&amp;zwnj;ات را نادیده می&amp;zwnj;گرفتند، امروز به بزرگداشتِ مرگ تو مشغول&amp;zwnj;اند. در این میان، نتوانستم از درخواست دوستان دیرینه&amp;zwnj;ات پیمان وهاب&amp;zwnj;زاده و حسین نوش&amp;zwnj;آذر شانه خالی کنم. اما در این آشفته&amp;zwnj;بازار &amp;laquo;نقد&amp;raquo; و &amp;laquo;بررسی&amp;zwnj;ها&amp;raquo;، ترجیح دادم ارتباطم با تو را در&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان قالب همیشگی دنبال کنم: نامه. نامه همچون خونی که بدن را تغذیه می&amp;zwnj;کند، رابطه&amp;zwnj;ی من و تو را تضمین می&amp;zwnj;کرد. تو از وقتی من شناختم&amp;zwnj;ات &amp;laquo;درون&amp;raquo; ادبیات فارسی حضور نداشتی، من نیز از وقتی خودم را شناختم &amp;laquo;درون&amp;raquo; نبودم و گذر زمان هر چه بیشتر بر حاشیه&amp;zwnj;ها پرسه&amp;zwnj;زنان&amp;zwnj;ام کرد. برای رابطه با این &amp;laquo;خارج&amp;raquo; چه فرمی گویا&amp;zwnj;تر و غریب&amp;zwnj;تر از &amp;laquo;نامه&amp;raquo; می&amp;zwnj;توانست وجود داشته باشد؟ نامه قسمی از رابطه با خارج است برای &amp;laquo;خارج&amp;raquo; باقی گذاشتنِ آن دور&amp;zwnj;ترین بیرون. برای اجتناب از نزدیکی. چرا که هر &amp;laquo;دوستی&amp;raquo; به میانجیِ نوعی فاصله و دوری ممکن می&amp;zwnj;گردد و نه نزدیکی.&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;بابک سلیمی&amp;zwnj;زاده: نویسندگان بزرگ ما آن&amp;zwnj;ها بودند که در تاریکی زندگیِ خود را نوشتند و در&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان تاریکی راه دوم را برگزیدند. آن&amp;zwnj;ها که برای شدن، برای تأکید بر شدت&amp;zwnj;های زندگی، راهی جز خودکشی نیافتند، در جامعه&amp;zwnj;ای که &amp;laquo;زندگی&amp;raquo; را محکوم می&amp;zwnj;کرد (محکوم می&amp;zwnj;کند).&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;حتی در لحظاتی که فکر می&amp;zwnj;کنیم به نزدیک&amp;zwnj;ترین وجه ممکن با هم رابطه داریم، این رابطه به میانجیِ قسمی فاصله و دوری ممکن گشته است. نامه این فرم را حفظ می&amp;zwnj;کند. در نامه&amp;zwnj;های من و تو &amp;laquo;نامه&amp;zwnj;های دوستانه&amp;raquo; جایگزین خودِ دوستی شدند. و این خودش از دوستی قلمروزدایی می&amp;zwnj;کند. شاید کسانی باشند که دوستیشان در محافل شکل می&amp;zwnj;گیرد، اما برای ما آنجا جای نفس کشیدن نیست. آنجا هوای کافی برای یک جانور وجود ندارد.&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان شغالی که می&amp;zwnj;توان او را از قهقهه&amp;zwnj;اش شناخت. لذا سخن گفتن&amp;zwnj;اش به آوایی از راه دور (جزیره&amp;zwnj;ای نزدیک به قطب شمال) می&amp;zwnj;ماند، یا نامه&amp;zwnj;ای که اینهمه راه را پیموده است تا به اتاق من یا به گور تو رسیده است ـ راستی چه تفاوتی هست میان این دو؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;برای تو رابطه&amp;zwnj;ای مرموز از طریق کلماتِ تایپ&amp;zwnj;شده، که حضوری انسانی در پس آن ضرورت خاصی ندارد، بسیار هیجان&amp;zwnj;انگیز&amp;zwnj;تر بود. سیلانِ نامه&amp;zwnj;ها جایگزین &amp;laquo;دیدار&amp;raquo; می&amp;zwnj;شود. غیاب جایگزین حضور می&amp;zwnj;شود. همچون کافکا که با وجود اینکه &amp;laquo;فلیسه&amp;raquo; را فقط یک&amp;zwnj;بار از نزدیک ملاقات کرد، هرگز از نوشتن نامه برای او بازنمی&amp;zwnj;ایستاد. او همواره موانعی که مانع از دیدن معشوقه&amp;zwnj;اش می&amp;zwnj;شدند را تکثیر می&amp;zwnj;کرد تا از نزدیکی رهایی یابد. نامه ابزار عملیِ کسانی است که غیاب را بر حضور ترجیح داده&amp;zwnj;اند.&amp;nbsp;&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;بابک سلیمی&amp;zwnj;زاده: نویسنده می&amp;zwnj;نویسد تا بمیرد. آنچه از تو دریغ شد همین &amp;laquo;حق مرگ&amp;raquo; بود. تو از زندگی دست کشیدی چرا که پیش&amp;zwnj;تر &amp;laquo;حق مرگ&amp;raquo; را از تو دریغ داشته بودند.&amp;nbsp;&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;درباره&amp;zwnj;ی مرگ تو چه بگویم. بی&amp;zwnj;شک تو تنها همین غیاب&amp;zwnj;ات را ادامه داده&amp;zwnj;ای و رسانه&amp;zwnj;ها این وضعیت را &amp;laquo;مرگ تو&amp;raquo; نامیده&amp;zwnj;اند. البته این سر و صدا&amp;zwnj;ها موقتی&amp;zwnj;ست و دیری نخواهد پائید که مرگ تو را نیز فراموش خواهند کرد و چه بهتر که فراموش&amp;zwnj;ات کنند. همچون قهقهه&amp;zwnj;ی آن شغال که درباره&amp;zwnj;اش داستانی نوشتی، تو همچون آن قهقهه آمدی و رفتی و قطعاً فراموش خواهی شد اما همه&amp;zwnj;ی ما در صدای خنده&amp;zwnj;مان قهقهه&amp;zwnj;ی تو را خواهیم شنید. و این فرمی از یک حضور گریزنده است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img align=&quot;left&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;http://www.zamaaneh.com/pictures-new/BABAKSV02.jpg&quot; /&gt;در داستان &amp;laquo;قهقهه&amp;zwnj;ی شغال&amp;raquo; تو ابتدا &amp;laquo;حیوان کلیشه&amp;zwnj;ای&amp;raquo; و &amp;laquo;بازنمودی&amp;raquo; را شناسایی کردی. گربه&amp;zwnj;ای که مورد ترحم راوی داستان قرار می&amp;zwnj;گیرد و موقتاً حضورش ـ به طور عمدی ـ حضوری کلیشه&amp;zwnj;ای است. حتی وقتی راویِ داستان می&amp;zwnj;فهمد حیوان مزبور یک شغال است، بازهم امورِ داده شده، تصاویر شغال توی تلویزیون که گوشت مردار را به دندان گرفته است به ذهنش می&amp;zwnj;آید. اما در نیمه&amp;zwnj;ی دوم داستان، این حیوانِ روزمره و کلیشه&amp;zwnj;ای بدل می&amp;zwnj;شود به یک قهقهه. قهقهه&amp;zwnj;ای که حضوری گریزنده را در حضور کلیشه&amp;zwnj;ای پیشین&amp;zwnj;اش رؤیت&amp;zwnj;پذیر می&amp;zwnj;کند. قهقهه&amp;zwnj;ای حیوانی که زندگیِ انسانی را دربرمی&amp;zwnj;گیرد. حال کدامیک از ما هستیم که ازین پس صدای قهقهه&amp;zwnj;ی حیوانیِ تو در شعر&amp;zwnj;ها و داستان&amp;zwnj;هایش شنیده نشود؟ &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;شعر &amp;laquo;&lt;strong&gt;هایکوهای تجزیه&amp;zwnj;طلبانه&amp;zwnj;ی پیشمرگ زخمی&lt;/strong&gt;&amp;raquo; را یادم آمد. شعری که برای اولین بار فرستادی تا بخوانم، و به&amp;zwnj;واسطه&amp;zwnj;ی همین شعر دوستی میان ما شکل گرفت. دوستی&amp;zwnj;ای به میانجی شعر، و نه هیچ چیز دیگر. شعری که در آن از یک فرم معینِ شعری موسوم به &amp;laquo;هایکو&amp;raquo; چند فرمِ موقتی و نامتعین ساختی. هایکوهای تجزیه&amp;zwnj;طلبانه&amp;zwnj;ی تو، در واقع فرایندِ تجزیه&amp;zwnj;ی خود هایکو هم بودند. تجزیه&amp;zwnj;ای آیرونی&amp;zwnj;گونه که در پس&amp;zwnj;اش ترکیب بندی&amp;zwnj;ای دوباره و چندباره می&amp;zwnj;آید؛ و در &amp;zwnj;&amp;zwnj;نهایت فرمی گشوده به&amp;zwnj;دست می&amp;zwnj;دهد. فرمی که جهانی را می&amp;zwnj;گشاید، هر چیزی را اطلاق می&amp;zwnj;کند و در&amp;zwnj;&amp;zwnj;نهایت ضربدرِ خودش، به چیزی اطلاق نمی&amp;zwnj;شود. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;و البته شعرهایی هم هست که از مرگی که در زندگی می&amp;zwnj;زیستی حکایت دارد. شعرهایی که اتفاقاً این روز&amp;zwnj;ها همه سعی دارند آن&amp;zwnj;ها را نقل کنند تا نشان دهند که &amp;laquo;نامبرده همواره به مرگ می&amp;zwnj;اندیشید!!&amp;raquo; حال آنکه مرگ برای تو تنها یکی از نیروهای زندگی بود. یک فرم متعین به نام &amp;laquo;مرگ&amp;raquo; و &amp;laquo;خودکشی&amp;raquo; نبود. بل یکی از&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان شدن&amp;zwnj;ها و شدت&amp;zwnj;هایی بود که تو همواره در قهقهه&amp;zwnj;ی شعر&amp;zwnj;ها و نوشته&amp;zwnj;هایت اجرا کرده بودی. تو از مرگ هم قهقهه می&amp;zwnj;ساختی، یادت هست در یکی از آخرین نامه&amp;zwnj;ها در اوج بیماری برایم نوشتی: &amp;laquo;نانام امشب زنگ زد. حالم را پرسید. گفتم: آدم وقتی به مرگ فکر می&amp;zwnj;کند وحشت سرتاپایش را می&amp;zwnj;گیرد، ولی وقتی می&amp;zwnj;میرد تازه می&amp;zwnj;فهمد که مردن اصلاً ترسی نداشته. کلی خندیدیم. به زندگی و مرگ خندیدیم. گفت: &amp;laquo;ما پیش از تو می&amp;zwnj;ریم.&amp;raquo; گفتم: &amp;laquo;اگه راست می&amp;zwnj;گی سه نفری باهم بریم...&amp;raquo; &lt;br /&gt;
با این&amp;zwnj;حال، تو، تو که غیاب را به این ژرفی تجربه کرده&amp;zwnj;ای، خوب می&amp;zwnj;دانی که نویسنده می&amp;zwnj;نویسد تا بمیرد. آنچه از تو دریغ شد همین &amp;laquo;حق مرگ&amp;raquo; بود. تو از زندگی دست کشیدی چرا که پیش&amp;zwnj;تر &amp;laquo;حق مرگ&amp;raquo; را از تو دریغ داشته بودند. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;می&amp;zwnj;گویند شرایط موجود بذر مرگ را در ادبیات ما می&amp;zwnj;پاشد، شاید به این خاطر باشد که نویسندگان بسیاری در طول سده&amp;zwnj;ی اخیر به شیوه&amp;zwnj;ی تو خودکشی کرده&amp;zwnj;اند. این گفته اگرچه تا حدی درست است، اما صرفاً یک بیان ژورنالیستی از مسئله است. تو خودکشی کردی نه فقط به این دلیل که نمی&amp;zwnj;توانستی زندگی کنی، بل&amp;zwnj;که به این دلیل که نمی&amp;zwnj;توانستی بمیری. نویسنده&amp;zwnj;ی ایرانی نمی&amp;zwnj;تواند از طریق نوشتن بمیرد. به همین دلیل یا با &amp;laquo;حضور&amp;raquo; در محافل پر رونق دست به بازتولید زندگی&amp;zwnj;اش می&amp;zwnj;زند، و یا در تاریکی و انزوا به تهور خودکشی رو می&amp;zwnj;آورد تا مگر غیاب خود را اجرا کند. نویسندگان بزرگ ما آن&amp;zwnj;ها بودند که در تاریکی زندگیِ خود را نوشتند و در&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان تاریکی راه دوم را برگزیدند. آن&amp;zwnj;ها که برای شدن، برای تأکید بر شدت&amp;zwnj;های زندگی، راهی جز خودکشی نیافتند، در جامعه&amp;zwnj;ای که &amp;laquo;زندگی&amp;raquo; را محکوم می&amp;zwnj;کرد (محکوم می&amp;zwnj;کند).&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;قربان تو&lt;br /&gt;
ب&lt;br /&gt;
۱/۳/۹۰&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;عکس&amp;zwnj;ها(از بالا به پائین):&lt;br /&gt;
&lt;/strong&gt;بابک سلیمی&amp;zwnj;زاده، شاعر&lt;br /&gt;
وریا مظهر، (و.م آیرو)شاعر و داستان&amp;zwnj;نویس جوان&amp;zwnj;مرگ در تبعید فنلاند&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;در همین زمینه:&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;http://www.rezaghassemi.com/dastan_84.htm&quot;&gt;::قهقهه ی شغال / داستانی از و.م. آیرو::&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;
&lt;a href=&quot;http://www.mindmotor.net/Mind/?p=1002&quot;&gt;::هایکوهای تجزیه طلبانه پیشمرگِ زخمی / شعری از و.م. آیرو::&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
</description>
     <comments>https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2011/05/26/4257#comments</comments>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/3057">بابک سلیمی‌زاده</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/2570">وریا مظهر</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak">خاک</category>
 <pubDate>Thu, 26 May 2011 08:40:53 +0000</pubDate>
 <dc:creator />
 <guid isPermaLink="false">4257 at https://archive.radiozamaneh.com</guid>
  </item>
  </channel>
</rss>