<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?><rss version="2.0" xml:base="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/2570/all" xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/">
  <channel>
    <title>وریا مظهر</title>
    <link>https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/2570/all</link>
    <description></description>
    <language>fa</language>
          <item>
    <title>نامه‌ای به آیرو</title>
    <link>https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2011/05/26/4257</link>
    <description>&lt;div class=&quot;fb-social-like-widget&quot;&gt;&lt;fb:like  href=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2011/05/26/4257&quot; send=&quot;false&quot; layout=&quot;box_count&quot; show_faces=&quot;false&quot; width=&quot;500&quot; action=&quot;like&quot; font=&quot;arial&quot; colorscheme=&quot;light&quot;&gt;&lt;/fb:like&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-sartitr&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    نامه‌ی بابک سلیمی‌زاده به وریا مظهر (آیرو)، شاعر کرد در تبعید فنلاند که چندی پیش در جوانی زندگی‌اش پایان یافت        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-nevisandeh&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    بابک سلیمی‌زاده        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-filefield field-field-maghaleh-image&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    &lt;img  class=&quot;imagefield imagefield-field_maghaleh_image&quot; width=&quot;277&quot; height=&quot;177&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/sites/default/files/babaksv01.jpg?1306689725&quot; /&gt;        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;p&gt;بابک سلیمی&amp;zwnj;زاده - &amp;laquo;آیرو&amp;raquo;&amp;zwnj;ی عزیزم! سه هفته است که با تهوری کمیاب، به زندگی خود پایان داده&amp;zwnj;ای. در این چند روز ایمیل&amp;zwnj;های بسیاری به من رسید که می&amp;zwnj;خواستند در سایت&amp;zwnj;ها و بنگاه&amp;zwnj;های خود برای تو ویژه&amp;zwnj;نامه و بزرگداشتی منتشر کنند و از من هم مقاله&amp;zwnj;ای &amp;laquo;در نقد و بررسی آثار&amp;raquo; تو می&amp;zwnj;خواستند.&lt;/p&gt;
&lt;!--break--&gt;&lt;!--break--&gt;&lt;p&gt;همان&amp;zwnj;ها که زندگی&amp;zwnj;ات را نادیده می&amp;zwnj;گرفتند، امروز به بزرگداشتِ مرگ تو مشغول&amp;zwnj;اند. در این میان، نتوانستم از درخواست دوستان دیرینه&amp;zwnj;ات پیمان وهاب&amp;zwnj;زاده و حسین نوش&amp;zwnj;آذر شانه خالی کنم. اما در این آشفته&amp;zwnj;بازار &amp;laquo;نقد&amp;raquo; و &amp;laquo;بررسی&amp;zwnj;ها&amp;raquo;، ترجیح دادم ارتباطم با تو را در&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان قالب همیشگی دنبال کنم: نامه. نامه همچون خونی که بدن را تغذیه می&amp;zwnj;کند، رابطه&amp;zwnj;ی من و تو را تضمین می&amp;zwnj;کرد. تو از وقتی من شناختم&amp;zwnj;ات &amp;laquo;درون&amp;raquo; ادبیات فارسی حضور نداشتی، من نیز از وقتی خودم را شناختم &amp;laquo;درون&amp;raquo; نبودم و گذر زمان هر چه بیشتر بر حاشیه&amp;zwnj;ها پرسه&amp;zwnj;زنان&amp;zwnj;ام کرد. برای رابطه با این &amp;laquo;خارج&amp;raquo; چه فرمی گویا&amp;zwnj;تر و غریب&amp;zwnj;تر از &amp;laquo;نامه&amp;raquo; می&amp;zwnj;توانست وجود داشته باشد؟ نامه قسمی از رابطه با خارج است برای &amp;laquo;خارج&amp;raquo; باقی گذاشتنِ آن دور&amp;zwnj;ترین بیرون. برای اجتناب از نزدیکی. چرا که هر &amp;laquo;دوستی&amp;raquo; به میانجیِ نوعی فاصله و دوری ممکن می&amp;zwnj;گردد و نه نزدیکی.&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;بابک سلیمی&amp;zwnj;زاده: نویسندگان بزرگ ما آن&amp;zwnj;ها بودند که در تاریکی زندگیِ خود را نوشتند و در&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان تاریکی راه دوم را برگزیدند. آن&amp;zwnj;ها که برای شدن، برای تأکید بر شدت&amp;zwnj;های زندگی، راهی جز خودکشی نیافتند، در جامعه&amp;zwnj;ای که &amp;laquo;زندگی&amp;raquo; را محکوم می&amp;zwnj;کرد (محکوم می&amp;zwnj;کند).&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;حتی در لحظاتی که فکر می&amp;zwnj;کنیم به نزدیک&amp;zwnj;ترین وجه ممکن با هم رابطه داریم، این رابطه به میانجیِ قسمی فاصله و دوری ممکن گشته است. نامه این فرم را حفظ می&amp;zwnj;کند. در نامه&amp;zwnj;های من و تو &amp;laquo;نامه&amp;zwnj;های دوستانه&amp;raquo; جایگزین خودِ دوستی شدند. و این خودش از دوستی قلمروزدایی می&amp;zwnj;کند. شاید کسانی باشند که دوستیشان در محافل شکل می&amp;zwnj;گیرد، اما برای ما آنجا جای نفس کشیدن نیست. آنجا هوای کافی برای یک جانور وجود ندارد.&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان شغالی که می&amp;zwnj;توان او را از قهقهه&amp;zwnj;اش شناخت. لذا سخن گفتن&amp;zwnj;اش به آوایی از راه دور (جزیره&amp;zwnj;ای نزدیک به قطب شمال) می&amp;zwnj;ماند، یا نامه&amp;zwnj;ای که اینهمه راه را پیموده است تا به اتاق من یا به گور تو رسیده است ـ راستی چه تفاوتی هست میان این دو؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;برای تو رابطه&amp;zwnj;ای مرموز از طریق کلماتِ تایپ&amp;zwnj;شده، که حضوری انسانی در پس آن ضرورت خاصی ندارد، بسیار هیجان&amp;zwnj;انگیز&amp;zwnj;تر بود. سیلانِ نامه&amp;zwnj;ها جایگزین &amp;laquo;دیدار&amp;raquo; می&amp;zwnj;شود. غیاب جایگزین حضور می&amp;zwnj;شود. همچون کافکا که با وجود اینکه &amp;laquo;فلیسه&amp;raquo; را فقط یک&amp;zwnj;بار از نزدیک ملاقات کرد، هرگز از نوشتن نامه برای او بازنمی&amp;zwnj;ایستاد. او همواره موانعی که مانع از دیدن معشوقه&amp;zwnj;اش می&amp;zwnj;شدند را تکثیر می&amp;zwnj;کرد تا از نزدیکی رهایی یابد. نامه ابزار عملیِ کسانی است که غیاب را بر حضور ترجیح داده&amp;zwnj;اند.&amp;nbsp;&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;بابک سلیمی&amp;zwnj;زاده: نویسنده می&amp;zwnj;نویسد تا بمیرد. آنچه از تو دریغ شد همین &amp;laquo;حق مرگ&amp;raquo; بود. تو از زندگی دست کشیدی چرا که پیش&amp;zwnj;تر &amp;laquo;حق مرگ&amp;raquo; را از تو دریغ داشته بودند.&amp;nbsp;&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;درباره&amp;zwnj;ی مرگ تو چه بگویم. بی&amp;zwnj;شک تو تنها همین غیاب&amp;zwnj;ات را ادامه داده&amp;zwnj;ای و رسانه&amp;zwnj;ها این وضعیت را &amp;laquo;مرگ تو&amp;raquo; نامیده&amp;zwnj;اند. البته این سر و صدا&amp;zwnj;ها موقتی&amp;zwnj;ست و دیری نخواهد پائید که مرگ تو را نیز فراموش خواهند کرد و چه بهتر که فراموش&amp;zwnj;ات کنند. همچون قهقهه&amp;zwnj;ی آن شغال که درباره&amp;zwnj;اش داستانی نوشتی، تو همچون آن قهقهه آمدی و رفتی و قطعاً فراموش خواهی شد اما همه&amp;zwnj;ی ما در صدای خنده&amp;zwnj;مان قهقهه&amp;zwnj;ی تو را خواهیم شنید. و این فرمی از یک حضور گریزنده است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img align=&quot;left&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;http://www.zamaaneh.com/pictures-new/BABAKSV02.jpg&quot; /&gt;در داستان &amp;laquo;قهقهه&amp;zwnj;ی شغال&amp;raquo; تو ابتدا &amp;laquo;حیوان کلیشه&amp;zwnj;ای&amp;raquo; و &amp;laquo;بازنمودی&amp;raquo; را شناسایی کردی. گربه&amp;zwnj;ای که مورد ترحم راوی داستان قرار می&amp;zwnj;گیرد و موقتاً حضورش ـ به طور عمدی ـ حضوری کلیشه&amp;zwnj;ای است. حتی وقتی راویِ داستان می&amp;zwnj;فهمد حیوان مزبور یک شغال است، بازهم امورِ داده شده، تصاویر شغال توی تلویزیون که گوشت مردار را به دندان گرفته است به ذهنش می&amp;zwnj;آید. اما در نیمه&amp;zwnj;ی دوم داستان، این حیوانِ روزمره و کلیشه&amp;zwnj;ای بدل می&amp;zwnj;شود به یک قهقهه. قهقهه&amp;zwnj;ای که حضوری گریزنده را در حضور کلیشه&amp;zwnj;ای پیشین&amp;zwnj;اش رؤیت&amp;zwnj;پذیر می&amp;zwnj;کند. قهقهه&amp;zwnj;ای حیوانی که زندگیِ انسانی را دربرمی&amp;zwnj;گیرد. حال کدامیک از ما هستیم که ازین پس صدای قهقهه&amp;zwnj;ی حیوانیِ تو در شعر&amp;zwnj;ها و داستان&amp;zwnj;هایش شنیده نشود؟ &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;شعر &amp;laquo;&lt;strong&gt;هایکوهای تجزیه&amp;zwnj;طلبانه&amp;zwnj;ی پیشمرگ زخمی&lt;/strong&gt;&amp;raquo; را یادم آمد. شعری که برای اولین بار فرستادی تا بخوانم، و به&amp;zwnj;واسطه&amp;zwnj;ی همین شعر دوستی میان ما شکل گرفت. دوستی&amp;zwnj;ای به میانجی شعر، و نه هیچ چیز دیگر. شعری که در آن از یک فرم معینِ شعری موسوم به &amp;laquo;هایکو&amp;raquo; چند فرمِ موقتی و نامتعین ساختی. هایکوهای تجزیه&amp;zwnj;طلبانه&amp;zwnj;ی تو، در واقع فرایندِ تجزیه&amp;zwnj;ی خود هایکو هم بودند. تجزیه&amp;zwnj;ای آیرونی&amp;zwnj;گونه که در پس&amp;zwnj;اش ترکیب بندی&amp;zwnj;ای دوباره و چندباره می&amp;zwnj;آید؛ و در &amp;zwnj;&amp;zwnj;نهایت فرمی گشوده به&amp;zwnj;دست می&amp;zwnj;دهد. فرمی که جهانی را می&amp;zwnj;گشاید، هر چیزی را اطلاق می&amp;zwnj;کند و در&amp;zwnj;&amp;zwnj;نهایت ضربدرِ خودش، به چیزی اطلاق نمی&amp;zwnj;شود. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;و البته شعرهایی هم هست که از مرگی که در زندگی می&amp;zwnj;زیستی حکایت دارد. شعرهایی که اتفاقاً این روز&amp;zwnj;ها همه سعی دارند آن&amp;zwnj;ها را نقل کنند تا نشان دهند که &amp;laquo;نامبرده همواره به مرگ می&amp;zwnj;اندیشید!!&amp;raquo; حال آنکه مرگ برای تو تنها یکی از نیروهای زندگی بود. یک فرم متعین به نام &amp;laquo;مرگ&amp;raquo; و &amp;laquo;خودکشی&amp;raquo; نبود. بل یکی از&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان شدن&amp;zwnj;ها و شدت&amp;zwnj;هایی بود که تو همواره در قهقهه&amp;zwnj;ی شعر&amp;zwnj;ها و نوشته&amp;zwnj;هایت اجرا کرده بودی. تو از مرگ هم قهقهه می&amp;zwnj;ساختی، یادت هست در یکی از آخرین نامه&amp;zwnj;ها در اوج بیماری برایم نوشتی: &amp;laquo;نانام امشب زنگ زد. حالم را پرسید. گفتم: آدم وقتی به مرگ فکر می&amp;zwnj;کند وحشت سرتاپایش را می&amp;zwnj;گیرد، ولی وقتی می&amp;zwnj;میرد تازه می&amp;zwnj;فهمد که مردن اصلاً ترسی نداشته. کلی خندیدیم. به زندگی و مرگ خندیدیم. گفت: &amp;laquo;ما پیش از تو می&amp;zwnj;ریم.&amp;raquo; گفتم: &amp;laquo;اگه راست می&amp;zwnj;گی سه نفری باهم بریم...&amp;raquo; &lt;br /&gt;
با این&amp;zwnj;حال، تو، تو که غیاب را به این ژرفی تجربه کرده&amp;zwnj;ای، خوب می&amp;zwnj;دانی که نویسنده می&amp;zwnj;نویسد تا بمیرد. آنچه از تو دریغ شد همین &amp;laquo;حق مرگ&amp;raquo; بود. تو از زندگی دست کشیدی چرا که پیش&amp;zwnj;تر &amp;laquo;حق مرگ&amp;raquo; را از تو دریغ داشته بودند. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;می&amp;zwnj;گویند شرایط موجود بذر مرگ را در ادبیات ما می&amp;zwnj;پاشد، شاید به این خاطر باشد که نویسندگان بسیاری در طول سده&amp;zwnj;ی اخیر به شیوه&amp;zwnj;ی تو خودکشی کرده&amp;zwnj;اند. این گفته اگرچه تا حدی درست است، اما صرفاً یک بیان ژورنالیستی از مسئله است. تو خودکشی کردی نه فقط به این دلیل که نمی&amp;zwnj;توانستی زندگی کنی، بل&amp;zwnj;که به این دلیل که نمی&amp;zwnj;توانستی بمیری. نویسنده&amp;zwnj;ی ایرانی نمی&amp;zwnj;تواند از طریق نوشتن بمیرد. به همین دلیل یا با &amp;laquo;حضور&amp;raquo; در محافل پر رونق دست به بازتولید زندگی&amp;zwnj;اش می&amp;zwnj;زند، و یا در تاریکی و انزوا به تهور خودکشی رو می&amp;zwnj;آورد تا مگر غیاب خود را اجرا کند. نویسندگان بزرگ ما آن&amp;zwnj;ها بودند که در تاریکی زندگیِ خود را نوشتند و در&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان تاریکی راه دوم را برگزیدند. آن&amp;zwnj;ها که برای شدن، برای تأکید بر شدت&amp;zwnj;های زندگی، راهی جز خودکشی نیافتند، در جامعه&amp;zwnj;ای که &amp;laquo;زندگی&amp;raquo; را محکوم می&amp;zwnj;کرد (محکوم می&amp;zwnj;کند).&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;قربان تو&lt;br /&gt;
ب&lt;br /&gt;
۱/۳/۹۰&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;عکس&amp;zwnj;ها(از بالا به پائین):&lt;br /&gt;
&lt;/strong&gt;بابک سلیمی&amp;zwnj;زاده، شاعر&lt;br /&gt;
وریا مظهر، (و.م آیرو)شاعر و داستان&amp;zwnj;نویس جوان&amp;zwnj;مرگ در تبعید فنلاند&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;در همین زمینه:&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;http://www.rezaghassemi.com/dastan_84.htm&quot;&gt;::قهقهه ی شغال / داستانی از و.م. آیرو::&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;
&lt;a href=&quot;http://www.mindmotor.net/Mind/?p=1002&quot;&gt;::هایکوهای تجزیه طلبانه پیشمرگِ زخمی / شعری از و.م. آیرو::&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
</description>
     <comments>https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2011/05/26/4257#comments</comments>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/3057">بابک سلیمی‌زاده</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/2570">وریا مظهر</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak">خاک</category>
 <pubDate>Thu, 26 May 2011 08:40:53 +0000</pubDate>
 <dc:creator />
 <guid isPermaLink="false">4257 at https://archive.radiozamaneh.com</guid>
  </item>
  <item>
    <title>آن فانوس روشن، پیشه‌اش خاموشی</title>
    <link>https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2011/05/09/3844</link>
    <description>&lt;div class=&quot;fb-social-like-widget&quot;&gt;&lt;fb:like  href=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2011/05/09/3844&quot; send=&quot;false&quot; layout=&quot;box_count&quot; show_faces=&quot;false&quot; width=&quot;500&quot; action=&quot;like&quot; font=&quot;arial&quot; colorscheme=&quot;light&quot;&gt;&lt;/fb:like&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-sartitr&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    وریا مظهر، شاعر کرد از دست‌رفته و مجموعه اشعار «داد نزن، در این آینه کسی نیست»         &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-nevisandeh&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    حسین نوش‌آذر        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-filefield field-field-maghaleh-image&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    &lt;img  class=&quot;imagefield imagefield-field_maghaleh_image&quot; width=&quot;250&quot; height=&quot;159&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/sites/default/files/varia-mazhar_1.jpg?1305221747&quot; /&gt;        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;p&gt;حسین نوش&amp;zwnj;آذر - وقتی یکی از ما می&amp;zwnj;میرد، چیزی در هر یک از ما می&amp;zwnj;میرد. هفته&amp;zwnj;ی گذشته که خبر خودکشی دوستم وریا مظهر را شنیدم، اول خیس عرق شدم، بعد پرخاش کردم. هر کس به شیوه&amp;zwnj;ی خودش با مرگ رو در رو می&amp;zwnj;شود.&lt;/p&gt;
&lt;!--break--&gt;&lt;!--break--&gt;&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;http://www.zamahang.com/podcast/2010/20110509_nushazar_khaak.mp3&quot;&gt;&lt;img height=&quot;31&quot; width=&quot;273&quot; src=&quot;http://radiozamaneh.com/sites/default/files/musicicon_0_0_0.jpg&quot; alt=&quot;&quot; /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بی&amp;zwnj;تردید از وریا اشعار و داستان&amp;zwnj;های زیادی وجود دارد که هنوز منتشر نشده است. آنها هم که انتشار یافته&amp;zwnj;اند، به یک معنا هنوز منتشر نشده&amp;zwnj;اند. &amp;laquo;داد نزن، در این آینه کسی نیست&amp;raquo; را نخستین بار دوست دیگرم پیمان وهاب&amp;zwnj;زاده با امکانات یک انسان تبعیدی در شمارگانی سخت محدود در چاپخانه&amp;zwnj;ی یک چاپگر چینی منتشر کرد. وریا یکایک نسخه&amp;zwnj;های این کتاب را با عشق در پاکت گذاشت، با عشق نشانی یکایک ما را در چهارگوشه&amp;zwnj;ی جهان روی پاکت&amp;zwnj;ها نوشت، تمبر زد، به پستخانه رفت و هر یک از آن پاکت&amp;zwnj;ها را با عشق برای یکایک ما فرستاد. بهزاد رعیت، شاعر تبعیدی دیگر ما هم دو سال پیش بود انگار که پیش از خودکشی مجموعه&amp;zwnj;ای از اشعارش را در پاکت&amp;zwnj;ها گذاشت و به چهارگوشه&amp;zwnj;ی جهان فرستاد. رعیت همه&amp;zwnj;ی آن نسخه&amp;zwnj;های ارجمند را پشت&amp;zwnj;نویسی هم کرده بود: با احترام. بهزاد رعیت که با زندگی وداع کرده است. داد نزن، در این آینه کسی نیست! وریا این مجموعه را به زیباترین شعر زندگی&amp;zwnj;اش کلارا هدیه داده و در پیشانی کتاب از پیمان تشکر کرده است. بعدها این مجموعه در حلقه&amp;zwnj;ی فکری مایندموتور توسط دوست دیگر شاعر، شاعر معترض، بابک سلیمی&amp;zwnj;زاده منتشر شد. همین&amp;zwnj;هاست که ما را تا امروز نگه داشته. باید گفت و با صدای بلند هم گفت، باید خطاب به همه&amp;zwnj;ی سانسورگران تاریخ با صدای بلند گفت که یکی از ما مرد، اما ما هنوز هستیم.&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img height=&quot;289&quot; align=&quot;left&quot; width=&quot;200&quot; src=&quot;http://radiozamaneh.com/sites/default/files/varia_1.gif&quot; alt=&quot;&quot; /&gt;برنامه رادیویی خاک، امروز به شاعر از دست&amp;zwnj;رفته، وریا مظهر و اشعار او در مجموعه&amp;zwnj;ی &amp;laquo;داد نزن، در این آینه کسی نیست&amp;raquo; اختصاص دارد. وریا وقتی که خودش را کشت فقط سی و پنج سال داشت. در شش سال گذشته او به گستره&amp;zwnj;ی یک دهه پیر شده بود. عکسش را که دیدم نشناختم. عینک آفتابی تیره. نیمرخ یک شاعر که ویران است، اما ویرانی او را نمی&amp;zwnj;بینیم. وریا می&amp;zwnj;نویسد: عجب اتفاق ساده&amp;zwnj;ای/ که آدم هر چه غمگین&amp;zwnj;تر می&amp;zwnj;شود/کوچک&amp;zwnj;تر می&amp;zwnj;شود از حد معمولش. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;وریا وقتی شعر می&amp;zwnj;گوید داستان&amp;zwnj;نویس است و وقتی که داستان می&amp;zwnj;نویسد شاعر است. وقتی در آینه نگاه می&amp;zwnj;کنیم، کی را می&amp;zwnj;بینیم؟ من وقتی در آینه نگاه می&amp;zwnj;کنم خودم را می&amp;zwnj;بینم و وقتی که به خودم فکر می&amp;zwnj;کنم، طرحی از پدرم را می&amp;zwnj;بینم. داد نزن، در این آینه کسی نیست. نه. کسی نیست. این مجموعه از هر نظر در معنای بی&amp;zwnj;کسی سروده که نه، نوشته شده است. هر یک از اشعار &amp;ndash; داستان&amp;zwnj;های این کتاب تأملی در مفهوم بی&amp;zwnj;کسی&amp;zwnj;ست. کسی در ما نگاه می&amp;zwnj;کند، می&amp;zwnj;بیند کسی نیست. در خودش نگاه می&amp;zwnj;کند، می&amp;zwnj;بیند کسی نیست. جهان خالی&amp;zwnj;ست. اگر جهان یکسر تهی باشد، من چه می&amp;zwnj;کنم؟ فریاد می&amp;zwnj;زنم با این امید که شاید کسی صدای مرا بشنود. اگر کسی در پاسخ چیزی نگوید: می&amp;zwnj;نویسم فریاد کردم، کسی پاسخم را نداد و می&amp;zwnj;گذرم. درست مثل داستانی از بوریس ویان. راوی داستان پایش روی مین رفته. می&amp;zwnj;نویسد پای من روی مین رفت. همین. شاعر: داد نزن، در این آینه ... هم پایش روی مین رفته است. هفته&amp;zwnj;ی پیش صدای انفجارش را من شنیدم. وریا با ما می&amp;zwnj;گوید: پس دیگر هیچ معمولی نیست، اگر که بنویسم: چه غمگینی خود ای ملال بزرگ.&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;laquo;داد نزن، در این آینه...&amp;raquo; تلاشی&amp;zwnj;ست برای نشان دادن این ملال بزرگ. به پارک می&amp;zwnj;روی. پیرزنی را می&amp;zwnj;بینی با دامن بلند، چروک و مهربانی. این آرامش تهوع&amp;zwnj;آور است. می&amp;zwnj;خواهی با دوستت حرف بزنی، پی سیم تلفن می&amp;zwnj;گردی، سیم&amp;zwnj;ها در هم فرورفته&amp;zwnj;اند، همه چیز چنان آشفته است که می&amp;zwnj;نویسی: هر چی گشتم، تلفن&amp;zwnj;مون نبود. صدای تو را کسی نمی&amp;zwnj;شنود، تا زنده هستی. مرگ تو اما انفجاری&amp;zwnj;ست. پایت را از روی مین بردار. وقتی یکی از ما می&amp;zwnj;میرد، چیزی در هر یک از ما می&amp;zwnj;میرد. ما فقط صدای مرگ را می&amp;zwnj;توانیم بشنویم - از هدایت تا امروز.&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;وقتی که کوچه از دشت خالی می&amp;zwnj;شود&lt;br /&gt;
و دشت از کوچه&lt;br /&gt;
یا هر دو از هم&lt;br /&gt;
دو را ضرب در دو می&amp;zwnj;کنم و سر چارراه&lt;br /&gt;
مجنونی می&amp;zwnj;شوم ایستاده&lt;br /&gt;
با کت و شلواری سورمه&amp;zwnj;ای،&lt;br /&gt;
که از شدت ضربات سرگردانی&lt;br /&gt;
کراوات می&amp;zwnj;جود و&lt;br /&gt;
به لیلا می&amp;zwnj;گوید لیلی!&lt;br /&gt;
و در شعری دیگر می&amp;zwnj;نویسد:&lt;br /&gt;
پیش از آنکه به حرف بیاید چیزی، کسی&lt;br /&gt;
و بگوید از کسی، چیزی&lt;br /&gt;
راه به آخر خود رسیده است&lt;br /&gt;
- رسیده&amp;zwnj;ای رفیق!&lt;br /&gt;
در انتهای انتها&lt;br /&gt;
فانوسی روشن هست&lt;br /&gt;
پیشه&amp;zwnj;اش &lt;br /&gt;
خاموشی&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;خاموشی یک فانوس، فقط خاموشی یک فانوس است. مرگ هم فقط مرگ است. وقتی که مردی، دیگر نیستی. جاودانگی بی&amp;zwnj;معناست. وقتی که رفتی، رفتی. وقتی که نیستی، نیستی. زندگی باید کرد.&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;در همین زمینه:&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;a href=&quot;http://radiozamaneh.com/node/3783&quot;&gt;::وریا، كلارا و مرگ، شهزاده سمرقندی در گفت و گو با فاروق مظهری::&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
</description>
     <comments>https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2011/05/09/3844#comments</comments>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/2570">وریا مظهر</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak">خاک</category>
 <pubDate>Mon, 09 May 2011 14:03:08 +0000</pubDate>
 <dc:creator />
 <guid isPermaLink="false">3844 at https://archive.radiozamaneh.com</guid>
  </item>
  <item>
    <title>وریا، کلارا و مرگ</title>
    <link>https://archive.radiozamaneh.com/culture/goonagoon/2011/05/05/3783</link>
    <description>&lt;div class=&quot;fb-social-like-widget&quot;&gt;&lt;fb:like  href=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/culture/goonagoon/2011/05/05/3783&quot; send=&quot;false&quot; layout=&quot;box_count&quot; show_faces=&quot;false&quot; width=&quot;500&quot; action=&quot;like&quot; font=&quot;arial&quot; colorscheme=&quot;light&quot;&gt;&lt;/fb:like&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-sartitr&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    گفت‌و‌گو با فاروق مظهری، پدر وریا مظهر، شاعر جوان و کرد که چندی پیش درگذشت        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-nevisandeh&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    شهزاده سمرقندی        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-filefield field-field-maghaleh-image&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    &lt;img  class=&quot;imagefield imagefield-field_maghaleh_image&quot; width=&quot;250&quot; height=&quot;159&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/sites/default/files/varia-mazhar_0.jpg?1304603863&quot; /&gt;        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;p&gt;شهزاده سمرقندی - چند روز است که خبر خودکشی شاعر و نویسنده&amp;zwnj;ی جوان و کرد مقیم فنلاند در رسانه&amp;zwnj;های فارسی&amp;zwnj;زبان منتشر شده است. وریا مظهر در سی و پنج سالگی با خودکشی&amp;zwnj;اش تیتر رسانه&amp;zwnj;های فارسی&amp;zwnj;زبان شد. دوستان نزدیک وریا مظهر خودکشی او را تأیید کرده&amp;zwnj;اند اما پدر او این موضوع را در گفت&amp;zwnj;و&amp;zwnj;گویی که خواهید شنید تکذیب کرده است. در هر حال خودکشی وریا مظهر سبب خواهد شد اشعار و داستان&amp;zwnj;هایش را از منظری دیگر بخوانیم و چه بسا به تأیید آنها برسیم. وریا مظهر با خودکشی&amp;zwnj;، گفته&amp;zwnj;هایش در اشعار و داستان&amp;zwnj;هایش را دست کم در مورد خودش به انجام رساند. وریا مظهر شاعری جوان اما محزون بود و از مرگ با شادمانی حرف می&amp;zwnj;زد. او از مرگ در اشعارش به&amp;zwnj;عنوان یک پایان زیبا سخن می&amp;zwnj;گفت. نوشته&amp;zwnj;هایش پر بود از عزلت، زیبایی مرگ و کلارا.&lt;/p&gt;
&lt;!--break--&gt;&lt;!--break--&gt;&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;http://www.zamahang.com/podcast/2010/20110504_Oorya_Mazhar_suicide_shahzoda.mp3&quot; target=&quot;_blank&quot;&gt;&lt;img height=&quot;31&quot; width=&quot;273&quot; src=&quot;http://radiozamaneh.com/sites/default/files/musicicon.jpg&quot; alt=&quot;&quot; /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;
کلارا دختر وریا مظهر است که با مادرش در آلمان به&amp;zwnj;سر می&amp;zwnj;برد؛ دختر کوچک هشت&amp;zwnj;&amp;zwnj;ساله&amp;zwnj;ای که تنها عشق پدر جوانش بود. وریا مظهر بسیاری از اشعارش را به کلارا اهداء کرده است. وریا مظهر آثار ناتمام زیادی دارد. پدر او، فاروق مظهری در گفت وگو با رادیو زمانه از این آثار ناتمام یاد می&amp;zwnj;کند. او همچنین می&amp;zwnj;گوید که هیچ نشانه&amp;zwnj;ای از خودکشی در پسر خود ندیده است. در آخرین گفت&amp;zwnj;و&amp;zwnj;گو با او، وریا از نزدیکی و دیدار با دخترش شاد بوده است. همچنین قرار بوده که او برای چند روز به فنلاند به دیدار پدرش برود. توجه شما را به گفت&amp;zwnj;و&amp;zwnj;گویی که با &lt;strong&gt;فاروق مظهری&lt;/strong&gt;، پدر وریا مظهر انجام داده&amp;zwnj;ام جلب می کنم:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;
&lt;strong&gt;وریا مظهر، فرزند شما آیا خودکشی کرده است؟&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;
وریا در خانه&amp;zwnj;ی خودش فوت کرده. روز قبلش ما با هم تماس داشتیم. همان روز هم من چند بار زنگ زدم و وقتی که دیدم نیست،به خانه&amp;zwnj;اش رفتم. در بسته بود. تلفن در خانه زنگ می&amp;zwnj;خورد، اما کسی گوشی را برنمی&amp;zwnj;داشت. مظنون شدیم، به پلیس زنگ زدیم. آنها آمدند، در را بازکردند. متأسفانه جنازه&amp;zwnj;ی وریا در خانه افتاده بود. نه پلیس و نه مأموران پزشکی قانونی که در محل حادثه حضور داشتند و مسائل را بررسی می&amp;zwnj;کردند، هیچگونه نشانه&amp;zwnj;ای از جرم یا جنایت یا خودکشی پیدا نکردند. جنازه&amp;zwnj;ی وریا هنوز در پزشکی قانونی&amp;zwnj;ست و مسئولان در حال انجام دادن بررسی&amp;zwnj;ها هستند. ولی پس از بررسی&amp;zwnj;های اولیه ثابت شده است که وریا در اثر سکته&amp;zwnj;ی مغزی درگذشته و هیچگونه اقدام به خودکشی صورت نگرفته است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;
&lt;strong&gt;در گزارش&amp;zwnj;هایی که در رسانه&amp;zwnj;های کرد و فارسی&amp;zwnj;زبان انتشار پیدا کرده و همچنین در صحبت&amp;zwnj;هایی که دوستان و نزدیکان پسرتان به عنوان یک شاعر و نویسنده نوشته و منتشر کرده&amp;zwnj;اند، به این نکته برمی&amp;zwnj;خوریم که آنها همگی اعتقاد دارند که وریا از مرگ به&amp;zwnj;عنوان یک اتفاق مثبت و یک رویداد آرام&amp;zwnj;بخش یاد کرده. همچنین این را هم می&amp;zwnj;دانیم که وریا داروهای ضد افسردگی مصرف می&amp;zwnj;کرد. آیا به&amp;zwnj;نظر شما این&amp;zwnj;ها می&amp;zwnj;تواند احتمال خودکشی را افزایش دهد؟ آیا شما می&amp;zwnj;توانستید حدس بزنید که ممکن است روزی وریا دست به&amp;zwnj;کاری بزند که در برخی شعرهایش از آن صحبت کرده است؟&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;
انسان&amp;zwnj;ها روحیه&amp;zwnj;ها، نظرات و اخلاق&amp;zwnj;های مختلف دارند و با هم فرق می&amp;zwnj;کنند. پسرم، بله، در شعرهایش، در نوشته&amp;zwnj;هایش، ممکن است چیزهایی را مطرح کرده باشد. ولی من از نظر خودم اطمینان دارم که وقتی وریا درگذشت، او از یکی دو هفته قبلش بسیار خوشحال و سرحال بود. به&amp;zwnj;خاطر اینکه دخترش، کلارا که پیش مادرش در آلمان زندگی می&amp;zwnj;کند...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;
&lt;strong&gt;کلارا، دختری که در شعرهایش هم بارها از او یاد کرده...&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;
بله. کلارا. همان دختری که وریا در شعرهایش هم از او گفته. در هر حال با دخترش آمد فنلاند، چهار پنج روزی با هم بودیم. او نرفته بود خانه&amp;zwnj;ی خودش. با دخترش پیش ما بود. در آن زمان بسیار سرحال و خوشحال بود. بعد از ماه&amp;zwnj;ها که آرزوی دیدن دخترش را داشت، موفق شده بود او را ببیند. محال است که در آن شرایط و با آن روحیه&amp;zwnj;ی خوبی که داشت، دست به چنین کاری بزند. دقیقاً شب قبل از حادثه، ساعت هشت شب من با او تماس گرفتم. ما با هم حدوداً ده دقیقه تلفنی صحبت کردیم. گفت مادر بچه به من زنگ زده و گفته فردا ساعت چهار بچه را بیاور. برای همین می&amp;zwnj;خواست برگردد آلمان. بعید است که لااقل در آن زمان و در چنین شرایطی بتواند یا خواسته باشد دست به چنین کاری بزند. گفتم: مأموران پزشک قانونی هم که موضوع را بررسی کردند، احتمال خودکشی را کاملاً نفی می&amp;zwnj;کنند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;
&lt;strong&gt;برای ما قدری از کودکی و شرایط رشد وریا بگویید. ظاهراً وریا بسیار زود مادرش را از دست داد...&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;
&lt;img hspace=&quot;8&quot; height=&quot;289&quot; width=&quot;200&quot; vspace=&quot;8&quot; align=&quot;left&quot; src=&quot;http://radiozamaneh.com/sites/default/files/varia_0.gif&quot; alt=&quot;&quot; /&gt;وریا دو سال و نیم داشت که مادرش را از دست داد. مادرش سرطان گرفته بود. متأسفانه، با وجود آنکه او را برای درمان به چند کشور هم بردیم، معالجات اثر نکرد و فوت کرد. [آه می&amp;zwnj;کشد] هفت سال اول زندگی&amp;zwnj;اش را پیش مادربزرگ و خاله&amp;zwnj;هایش بود. من هم تنها زندگی می&amp;zwnj;کردم. آنها در سقز زندگی می&amp;zwnj;کردند و من به خاطر کارم در سنندج بودم و نمی&amp;zwnj;توانستم پیش وریا باشم. تازه هشت سالش شده بود که من مجدداً ازدواج کردم. وریا را پیش خودم آوردم، با خودم بزرگ شد. هیچ مشکلی در زندگی&amp;zwnj;مان ازین نظر نداشتیم. کاملاً به&amp;zwnj;طور طبیعی، نرمال، همه چیز نرمال رشد کرد، درس خواند، بزرگ شد. اما به دلایلی که بهتر می&amp;zwnj;دانید نشد که در آن مملکت بمانیم. با هم از ایران بیرون آمدیم و در خارج هم با هم زندگی می&amp;zwnj;کردیم. ضربه&amp;zwnj;ای که در زندگی خورد، در اثر ازدواج ناموفقش بود. این ازدواج به زودی به جدایی انجامید و در همان حال وریا وابستگی بسیار شدیدی به دخترش داشت.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;
&lt;strong&gt;وقتی مهاجرت کردید، وریا چند سالش بود؟&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;
وقتی ما به فنلاند آمدیم، وریا بیست و سه سال داشت. ما از طریق ترکیه آمدیم و یک سال هم ترکیه ماندیم. دقیقاً دوازده سال پیش بود. آن موقع، بله، وریا بیست و سه سال داشت که ما ایران را ترک کردیم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;
&lt;strong&gt;وریا چطور به زندگی&amp;zwnj;اش نگاه می&amp;zwnj;کرد؟ فکر می&amp;zwnj;کرد جوان موفقی&amp;zwnj;ست؟ به هر حال کتاب&amp;zwnj;های شعر و داستانش منتشر شده بود و فارسی زبان&amp;zwnj;ها او را به&amp;zwnj;عنوان یک نویسنده و شاعر مطرح می&amp;zwnj;شناختند. یا اینکه به نظر شما ضربات روحی که در اثر دوری از دخترش به او وارد آمده بود، یا مشکلات دوری از وطن مهم&amp;zwnj;تر از اینگونه موفقیت&amp;zwnj;های ادبی بود؟  &lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;
خدمت شما عرض شود که من ندیدم از دوری از وطن گلایه&amp;zwnj;ای داشته باشد. چون در هر حال کارهایی را که در ایران شروع کرده بود، در اینجا ادامه می&amp;zwnj;داد. از موفقیت&amp;zwnj;هایی که در زمینه&amp;zwnj;ی ادبی به&amp;zwnj;دست آورده بود، بسیار خوشحال بود ولی گمان می&amp;zwnj;کرد که کافی نیست. دلش می&amp;zwnj;خواست ادامه بدهد. بسیاری از شعرها و داستان&amp;zwnj;هایش هنوز منتشر نشده. باید همه را جمع&amp;zwnj;آوری کنم. این اواخر داشت یک داستان می&amp;zwnj;نوشت. دو هفته پیش به من گفت چیزی نمانده تمام شود. همانطور که گفتم ضربه&amp;zwnj;ای که این زناشویی ناموفق به او وارد کرد، و جدایی از دخترش به او صدمه زد. غیر ازین دو مسأله، هرگز ندیدم از مسائل دیگر گلایه&amp;zwnj;ای داشته باشد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;
&lt;strong&gt;آرزو داشت در آینده چه کاری بکند؟ چه برنامه&amp;zwnj;های ناتمامی داشت؟&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;
آرزو داشت بتواند بنویسد، شعر بگوید و با شاعران و نویسندگان خارج از ایران ارتباط داشته باشد و هر چند که با بسیاری از آنها دوستی و ارتباط داشت، اما باز به&amp;zwnj;نظرش ناکافی بود. در شب &amp;zwnj;شعرهایی که در فنلاند یا در سوئد برگزار می&amp;zwnj;شد، شرکت می&amp;zwnj;کرد. با بسیاری از شاعران آشنایی و رفت و آمد داشت. در مجموع از کارهای ادبی&amp;zwnj;ای که به انجام رسانده بود راضی بود، اما به نظرش ناکافی می&amp;zwnj;آمد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;
&lt;strong&gt;در همین زمینه:&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;a href=&quot;http://radiozamaneh.com/content/%D8%AE%D9%88%D8%AF%DA%A9%D8%B4%DB%8C-%DB%8C%DA%A9-%D8%B4%D8%A7%D8%B9%D8%B1-%D8%AA%D8%A8%D8%B9%DB%8C%D8%AF%DB%8C-%DA%A9%D8%B1%D8%AF&quot; target=&quot;_blank&quot;&gt;::خودکشی یک شاعر تبعیدی کرد،رادیو زمانه، بخش خبر::&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
</description>
     <comments>https://archive.radiozamaneh.com/culture/goonagoon/2011/05/05/3783#comments</comments>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/category/tags/%D8%B4%D8%B9%D8%B1">شعر</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/culture">فرهنگ, هنر و ادبيات</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/2570">وریا مظهر</category>
 <pubDate>Thu, 05 May 2011 13:55:42 +0000</pubDate>
 <dc:creator />
 <guid isPermaLink="false">3783 at https://archive.radiozamaneh.com</guid>
  </item>
  <item>
    <title>خودکشی یک شاعر تبعیدی کرد</title>
    <link>https://archive.radiozamaneh.com/content/%D8%AE%D9%88%D8%AF%DA%A9%D8%B4%DB%8C-%DB%8C%DA%A9-%D8%B4%D8%A7%D8%B9%D8%B1-%D8%AA%D8%A8%D8%B9%DB%8C%D8%AF%DB%8C-%DA%A9%D8%B1%D8%AF</link>
    <description>&lt;div class=&quot;fb-social-like-widget&quot;&gt;&lt;fb:like  href=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/content/%D8%AE%D9%88%D8%AF%DA%A9%D8%B4%DB%8C-%DB%8C%DA%A9-%D8%B4%D8%A7%D8%B9%D8%B1-%D8%AA%D8%A8%D8%B9%DB%8C%D8%AF%DB%8C-%DA%A9%D8%B1%D8%AF&quot; send=&quot;false&quot; layout=&quot;box_count&quot; show_faces=&quot;false&quot; width=&quot;500&quot; action=&quot;like&quot; font=&quot;arial&quot; colorscheme=&quot;light&quot;&gt;&lt;/fb:like&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-first-news&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    no        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-filefield field-field-article-image&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    &lt;img  class=&quot;imagefield imagefield-field_article_image&quot; width=&quot;250&quot; height=&quot;159&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/sites/default/files/varia-mazhar.jpg?1304517644&quot; /&gt;        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;p&gt;از سه ماه پیش تاکنون از وریا مظهر، یکی از شاعران و نویسندگان کرد تبعیدی هیچ&amp;zwnj;گونه نشانی در دست نیست. دوستان و نزدیکان وی از خودکشی او در تبعید فنلاند خبر داده&amp;zwnj;اند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بنا به گزارش&amp;zwnj;هایی که به بخش فرهنگی رادیو زمانه رسیده است، وریا مظهر، شاعر و نویسنده خوش&amp;zwnj;آتیه کرد در تبعید فنلاند پنج روز پیش&amp;nbsp;ظاهراً&amp;nbsp;خودکشی کرده است.&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;نخستین بار خبر درگذشت وریا مظهر در برخی سایت&amp;zwnj;های کردی و در سایت اخبار روز منتشر شد. دوستان و نزدیکان شاعر که برخی از آن&amp;zwnj;ها از چهره&amp;zwnj;های ادبی در تبعید به&amp;zwnj;شمار می&amp;zwnj;آیند و با وریا مظهر به طور منظم مکاتبه و مراوده داشتند، در شبکه&amp;zwnj;های اجتماعی مانند فیس&amp;zwnj;بوک و در برخی سایت&amp;zwnj;های ادبی این خبر را تأیید کرده&amp;zwnj;اند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;همچنین پس از تحقیقات گسترده، سرانجام نزدیک&amp;zwnj;ترین دوست شاعر که در فنلاند با او آمد و شد داشت، خبر خودکشی وریا مظهر را تأیید کرد. به گفته او این شاعر و نویسنده تبعیدی پنج روز پیش خودکشی کرده است. اما در همان حال در گفت و گوی تلفنی همکاران ما با پدر وریا مظهر، آقای فاروغ مظهری، خبر&amp;nbsp;خودکشی پسرش را تکذیب کرد. این گفت و گو در روزهای آینده در بخش فرهنگ زمانه منتشر خواهد شد. فاروغ مظهری، پدر وریا مظهر در این گفت و گو از کودکی و شرایط رشد وریا سخن می&amp;zwnj;گوید.&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;
وریا مظهر: فراموشی هنری است که باید ظرافت&amp;zwnj;هایش را آموخت تا آموخت که پس از این&amp;zwnj;همه سکندری خوردن و افتادن باز بتوان برخاست و صد البته صبح&amp;zwnj;ها هم توی آینه چهره خود را بازشناخت. این را کلارا این روزها با لبخندش به من می&amp;zwnj;آموزد&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;وریا مظهر داستان&amp;zwnj;ها و اشعارش را به زبان فارسی می&amp;zwnj;نوشت، اما از نویسندگان و شاعران مطرح کرد ایرانی بود که از سال&amp;zwnj;ها پیش در تبعید فنلاند زندگی می&amp;zwnj;کرد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;وریا مظهر از شاعران نوپرداز و شورشی به&amp;zwnj;شمار می&amp;zwnj;آمد، و اشعار و داستان&amp;zwnj;هایش را با زبانی ساده و گویا می&amp;zwnj;نوشت.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اشعار وریا مظهر از تلاش او برای دست یافتن به قالب&amp;zwnj;های روایی تازه نشان دارد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در شعر وریا مظهر نوعی اندوه عمیق توأم با خشم به چشم می&amp;zwnj;خورد. او در اشعارش مانند یک شورشی به روابط زندگی روزانه پشت پا می&amp;zwnj;زند، اما در همان حال مانند یک شاعر از اندوه از دست دادن تکیه&amp;zwnj;گاه&amp;zwnj;های اجتماعی و خانوادگی رنج می&amp;zwnj;برد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img hspace=&quot;8&quot; alt=&quot;&quot; vspace=&quot;8&quot; align=&quot;left&quot; width=&quot;200&quot; height=&quot;289&quot; src=&quot;http://www.radiozamaneh.com/sites/default/files/varia.gif&quot; /&gt;وریا مظهر برخی از اشعارش را به تنها دخترش &amp;laquo;کلارا&amp;raquo; هدیه داده و در پاره&amp;zwnj;ای از اشعاری که پیش از خودکشی از او منتشر شده، با دخترش گفت&amp;zwnj;و&amp;zwnj;گویی عمیق و شاعرانه انجام می&amp;zwnj;دهد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;از وریا مظهر مجموعه داستان &amp;laquo;چیدن قارچ به سبک فنلاندی&amp;raquo; نیز منتشر شده است. این کتاب را نشر نی که از ناشران معتبر ایران به&amp;zwnj;شمار می&amp;zwnj;آید، در سال ۱۳۸۴منتشر کرد و در همان زمان با اقبال منتقدان و پاره&amp;zwnj;ای از خواننئدگان مواجه شد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;وریا مظهر در داستان&amp;zwnj;نویسی نیز به زبان و طرح مستقل دست یافته و موفق شده سویه&amp;zwnj;های روایی و دراماتیک ساده&amp;zwnj;ترین و پیش&amp;zwnj;پاافتاده&amp;zwnj;ترین رویدادهای زندگی روزانه را کشف کند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;وریا مظهر در داستان&amp;zwnj;هایش یک شاعر و در شعرهایش یک داستان&amp;zwnj;گو غمگین است که بر روابط حقیر زندگی طغیان می&amp;zwnj;کند و آنها را همواره به چالش می&amp;zwnj;کشد. دستاورد او در این میان یک اندوه عمیق و نهادینه شده است که با مرگ&amp;zwnj;خواهی نیز گاهی پهلو می&amp;zwnj;زند&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;وریا مظهر در یکی از نامه&amp;zwnj;هایی که از او به یادگار مانده می&amp;zwnj;نویسد: &amp;laquo;بله: &amp;quot;فراموشی&amp;quot;، چون که نباید همه وجوه رنج را فراموش کرد. بهتر است در چیزهایی که می&amp;zwnj;نویسیم، پیشاپیش سهم عمده&amp;zwnj;ای را برای این لغت بزرگ کنار گذاشته باشیم، وگرنه فقط رنج توی نوشته&amp;zwnj;هایمان را همراه با رنج خود نوشتن منتقل و تحمیل کرده&amp;zwnj;ایم و این انصافاً کار خوبی نیست. فراموشی هنری است که باید ظرافت&amp;zwnj;هایش را آموخت تا آموخت که پس از این&amp;zwnj;همه سکندری خوردن و افتادن باز بتوان برخاست و صد البته صبح&amp;zwnj;ها هم توی آینه چهره خود را بازشناخت. این را کلارا این روزها با لبخندش به من می&amp;zwnj;آموزد. همین که می&amp;zwnj;توانم در لبخند کلارا کمی رنج دوری از او را فراموش کنم، یعنی که او گوشه&amp;zwnj;ای از ظرافت&amp;zwnj;های هنر فراموشی را به من می&amp;zwnj;آموزد.&amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;کلارا، دختر این شاعر کرد هشت سال پیش متولد شد. اشعار وریا مظهر از یاد و خاطره&amp;zwnj;ی کلارا مشحون است. بنا به برخی گزارش&amp;zwnj;های تأیید نشده، در ماه&amp;zwnj;های آخر زندگانی این شاعر تبعیدی، به برخی دلایل او از نظر قانونی اجازه نداشت دخترش را ملاقات کند. &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;از وریا مظهر در کانادا دو دفتر شعر با شمارگان بسیار اندک منتشر شده و در اختیار دوستان و دوستدارانش قرار گرفته است. مهم&amp;zwnj;ترین داستان&amp;zwnj;ها و اشعار او اما هنوز در ایران انتشار نیافته است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;یکی از مجموعه اشعار وریا مظهر در سایت &amp;quot;مایند موتور&amp;quot; همراه با مقالاتی از او انتشار یافته است. وریا مظهر از شاعران نزدیک به حلقه&amp;zwnj; فکری &amp;quot;مایند موتور&amp;quot; به&amp;zwnj;شمار می&amp;zwnj;&amp;zwnj;آمد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;دوستان او در ایران به یاد این شاعر کرد شبی را به شعرخوانی خواهند گذراند و یاد و خاطره او را گرامی خواهند داشت.&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;در همین زمینه:&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;http://www.akhbar-rooz.com/article.jsp?essayId=37683&quot;&gt;::کردستان شاعری خوب را از دست داد::&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;http://khpaknia.wordpress.com/2007/03/12/409/&quot;&gt;::اهمیت روزهای یکشنبه، وریا مظهر::&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;http://www.mindmotor.net/Mind/?p=1129&quot;&gt;::دانلود مجموعه اشعار&amp;nbsp;&amp;quot;داد نزدن در آینه کسی نیست&amp;quot;&amp;nbsp;از وریا مظهر::&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;http://www.mindmotor.net/Mind/?p=1116&quot;&gt;::دانلود ترجمه وریا مظهر از کتاب &amp;quot;مفت زندگی می کنیم، مفت! اثر شاعر ترک، اورهان ولی کانیک::&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
</description>
     <comments>https://archive.radiozamaneh.com/content/%D8%AE%D9%88%D8%AF%DA%A9%D8%B4%DB%8C-%DB%8C%DA%A9-%D8%B4%D8%A7%D8%B9%D8%B1-%D8%AA%D8%A8%D8%B9%DB%8C%D8%AF%DB%8C-%DA%A9%D8%B1%D8%AF#comments</comments>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/iran">اخبار ایران</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/2577">خودکشی</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/2576">شاعر کرد</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/2572">شاعران ایرانی در تبعید</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/2570">وریا مظهر</category>
 <pubDate>Tue, 03 May 2011 22:40:23 +0000</pubDate>
 <dc:creator />
 <guid isPermaLink="false">3739 at https://archive.radiozamaneh.com</guid>
  </item>
  </channel>
</rss>