<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?><rss version="2.0" xml:base="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/2409/all" xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/">
  <channel>
    <title>عرفان</title>
    <link>https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/2409/all</link>
    <description></description>
    <language>fa</language>
          <item>
    <title>فلسفه زبان از منظر مولانا  </title>
    <link>https://archive.radiozamaneh.com/reflections/2012/12/14/22616</link>
    <description>&lt;div class=&quot;fb-social-like-widget&quot;&gt;&lt;fb:like  href=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/reflections/2012/12/14/22616&quot; send=&quot;false&quot; layout=&quot;box_count&quot; show_faces=&quot;false&quot; width=&quot;500&quot; action=&quot;like&quot; font=&quot;arial&quot; colorscheme=&quot;light&quot;&gt;&lt;/fb:like&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-nevisandeh&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    احمد علوی        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-filefield field-field-maghaleh-image&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    &lt;img  class=&quot;imagefield imagefield-field_maghaleh_image&quot; width=&quot;312&quot; height=&quot;202&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/sites/default/files/mawlana.jpg?1356202442&quot; /&gt;        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;p&gt;احمد علوی - هرچند عرصه گفتگو در مورد فلسفه زبان به معنی اخص و امروزی آن فلسفه زبان است، اما عارفان و بویژه مولانا خود را از پراختن به آن بی نیاز ندانسته&amp;zwnj;اند. مشکل اما آن است که مقایسه ساختار آثار عرفانی پیشینیان با آثار فیلسوفان زبان امروز دشوار است. بنابراین &amp;nbsp;پژوهشگر غالبا ناچار است به &amp;laquo;کشف&amp;raquo; فلسفه زبانی عارفان دوره گذشته بپردازد.&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;!--break--&gt;&lt;!--break--&gt;&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;کشف فلسفه زبانی مولانا و پاسخ های او به مسائل مربوط به پرسش&amp;zwnj;های فلسفه زبان نیز مشمول همین چالش است. با این وجود بررسی آثار مولانا و به ویژه مثنوی او این فایده را دارد که ارتباط زبان مولانا با معرفت&amp;zwnj;شناسی و روش تاویلی او را به نمایش گذاشته و بررسی آگاهانه و نظام&amp;zwnj;مند آثار او را به عنوان یک &amp;laquo;نمونه&amp;raquo; امکان پذیر می&amp;zwnj;کند.&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;انگیزه پرداختن به مثنوی و بررسی جایگاه فلسفه زبان در آن، این است که یکی از برجسته&amp;zwnj;ترین زبان شناسی متن دینی را می&amp;zwnj;توان در آثار مولانا و بخصوص مثنوی معنوی او دید. مثنوی ساختار خاص خود را دارد که آنرا از ساختار سایر متون عرفانی یا فلسفی کلاسیک متمایز می&amp;zwnj;کند. ساختار مثنوی ظاهرا از نظم موجی پیروی می&amp;zwnj;کند. مولانا تصورات خود را به شکل شعر برای مخاطب روایت می&amp;zwnj;کند. این زنجیره پرداخته شده از شعر دائما موضوع عوض می&amp;zwnj;کند تا مخاطب را با خود به ایستگاه پایانی بکشاند.&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;شاید بتوان ادعا کرد موج اشعار مولانا به هیچ قالبی وفادار نیست، جز همان قالب تکنیک شعری مثنوی. در باطن اما، این پراکندگی ظاهری، در معناها به هم گره می&amp;zwnj;خورد و جهت&amp;zwnj;گیری سامانی را به خود می&amp;zwnj;گیرد. ساختار زبان مولانا وآهنگ کلام&amp;zwnj;اش با فلسفه زبان او پیوند دارد. می&amp;zwnj;دانیم که فلسفه زبان به معنی امروزی آن، در دوره مولانا تدوین نشده بود، ولی مولانا به عنوان کسی که زبان را برای انتقال معنا به کار می&amp;zwnj;گیرد، در مورد زبان بی&amp;zwnj;نظر نیست.&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;از آنجا که منطق&amp;zwnj;شناسان و متکلمان و فقیهان در چارچوب دستگاه نظری خود با شیوه خاص خود مسائل مربوط به زبان را به گفتگو گذاشته&amp;zwnj;اند، مولانا کم یا زیاد از این مباحث تاثیر پذیرفته است. هر چند نظرات او به آن شکلی که امروز مرسوم است- یعنی در قالب ساختاری مشخص- عرضه نشده است اما مطالعه مثنوی می&amp;zwnj;تواند چارچوب فلسفه زبان او را کم یا بیش به نمایش بگذارد.&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&lt;strong&gt;مولانا و زبان&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;از نگاه مولانا زبان اندامی است که توانائی گفتگو و گفتار به کمک آن شکل می&amp;zwnj;گیرد. هوا از نای گذر می&amp;zwnj;کند. در دهان در قالب اصواتی شکل می&amp;zwnj;گیرد. اندام&amp;zwnj;های درونی دهان وبطوراخص زبان در فرایند تولید صوت مشارکت دارند تا صوت با هوا به بیرون از دهان بجهد(کلمه لفظ در عربی به همین معنا &amp;nbsp;است). صدا برلایه&amp;zwnj;های درونی گوش مخاطب &amp;laquo;تاثیر&amp;raquo; می&amp;zwnj;گذارد. یکی از معناهای لغت عربی کلام نیز تاثیر گذاشتن است. صداها به&amp;zwnj; وسیله مخاطب کدگشائی و تاویل شده و معنا در جهان درون او آفریده می&amp;zwnj;شود. در همین فرایند است که &amp;quot;معنا&amp;quot; از &amp;quot; ذهن&amp;quot; گوینده به &amp;quot;ذهن&amp;quot; مخاطب او گذر می&amp;zwnj;کند. مولانا این مراحل گوناگون را چنین سروده است:&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;right&quot; dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp; چون که حرف و صوت و دم یکتا شود&amp;nbsp;&amp;nbsp; آن همه بگذارد و دریا شود&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;right&quot; dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp; حرف&amp;zwnj; گو و حرف &amp;zwnj;نوش و حرف&amp;zwnj;ها&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; هر سه جان گردند اندر انتها&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;مولانا در ابیاتی که آمد، فرآورده نهائی ترکیب دم و صوت و حرف؛ یعنی معنا را که از نظر کیفی و ماهوی با تک تک اجزاء یکسان ندانسته، با صفاتی همچون &amp;laquo;دریا&amp;raquo; و &amp;laquo;جان&amp;raquo; توصیف می&amp;zwnj;کند. چه به گمان او با پیوستن این اجزای گفتار یعنی صدا و حرف در فرآیند گفتار جهان بزرگ معنائی آفریده می&amp;zwnj;شود، که بزرگی آن هم&amp;zwnj;تراز دریا است.&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;این توصیف از گفتار و شنودار بسیار ساده و در نتیجه دارای کاستی است. اما به هر رو تصویری از فرایند گفتار- شنودار را ارائه می&amp;zwnj;دهد. گفتار اما با خود اندام زبان- که نامش از آن گرفته شده است- یا حتی سایر اندام&amp;zwnj;های فرستادن و دریافت پیام یکی نیست. بر همین منوال فهم گفتار نیز از شنیدن یا دریافت صوت از مجرای گوش هم یکی نیست. گفتار البته از جنس زبان یعنی اندام مدیریت صوت هم نیست. بلکه از جنس و سنخ دیگری است.&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;این جابجائی نام لازم و ملزوم، عرفا انجام شده تا رابطه&amp;zwnj;ای را به نمایش بگذارد. در زبان عربی هم همین کار صورت گرفته یعنی لسان که نام اندام گفتار است بر خود گفتار نهاده شده است. کارکرد زبان کنترل و تغییر فرم اصواتی است که الفاظ از آنها تشکیل شده است. حال آنکه گفتار یک سلسله نمادها، علائم و سمبل&amp;zwnj;ها است که در چارچوب یک فرهنگ معین دارای معنا، ولی خارج از آن بی&amp;zwnj;معنا است.&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;زبان بر اساس این نگاه حامل و حاوی پیام&amp;zwnj;های معینی است که در صورتی که خطاب کننده و مخاطب بر آن توافق داشته باشند معانی را از یکی به دیگری منتقل می&amp;zwnj;کند. این معمول&amp;zwnj;ترین و ساده&amp;zwnj;ترین تصویر از کارکرد زبان است. کارکردهای زبان و بخصوص زبان متن دینی اما موضوع پرسش&amp;zwnj;های بسیار گوناگونی است.&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&lt;strong&gt;رابطه زبان و جهان برون&amp;zwnj;زبانی&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;مولانا لفظ یا زبان را برای توصیف و تصویر جهان برون و درون از ذهن دارای کاستی می&amp;zwnj;داند. این درک او بر نسبی&amp;zwnj;گرائی و تکثرگرایی شناخت&amp;zwnj;شناسانه و دین&amp;zwnj;شناسانه او موثر است. سراینده مثنوی، در یک تمثیل زبان را به ابزاری هم&amp;zwnj;چون دستگاه رصد سیارات تشبیه می&amp;zwnj;کند. رصد سیارات تنها تخمینی در مورد جابجائی آنها از راه دور بوده و بر دانش از راه دور و اطلاعاتی محدود استوار است. چنین شناختی با &amp;laquo;علم&amp;raquo; و &amp;laquo;دانش&amp;raquo; قطعی نسبت به سیارات یکی نیست. او سروده است:&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp; لفظ در معنی همیشه نارسان&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;زان پیمبر گفت قد کل لسان&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp; نطق اسطرلاب باشد در حساب&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;چه قدر داند ز چرخ و آفتاب&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp; خاصه چرخی کین فلک زو پره&amp;zwnj;ای&amp;zwnj;ست &amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;آفتاب از آفتابش ذره&amp;zwnj;ای&amp;zwnj;ست&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;شاعر هرچند زبان را در گزارش واقعیت نارسا می&amp;zwnj;بیند، اما درعین حال نقش آن را در شناخت جهان نفی نمی&amp;zwnj;کند. استفاده او از تمثیل، تشبیه، کنایه، مجاز و استعاره راهی برای افزایش کارائی زبان است. این عارف در جای دیگری با به&amp;zwnj;کارگیری روش تشبیه، جنبه دیگری ازناکارائی&amp;zwnj;های زبان، یعنی ناکارائی آن &amp;zwnj;را در شناخت جهان عقبا (پسین) به بررسی می&amp;zwnj;گذارد.&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;او با استناد به آیه (۱۷ سجدة) جهان عقبا(پسین) را قابل توصیف زبانی نمی&amp;zwnj;داند چون آن جهان موضوع درک حسی انسان نیست. انسان اما مجبور است برای فهمی هر چند ناقص از جهان عقبی، از زبانی استفاده کند که خاص دنیای محسوس و مادی است. روشن است که کارکرد این زبان تصویری (&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;Figurative language&lt;/span&gt;) بیان واقعیت نیست، بلکه انتقال معناست.&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp; تا به نسرین مناسک در وفا&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;حق چه بخشد در جزا و درعطا&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp; چون خبیثان را چنین خلعت دهد &amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;طیبین را تا چه بخشد در رصد&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp; آن دهد حقشان که لا عین رات&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;که نگنجد در زبان و در لغت&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp; کین حقیقت قابل تاویل&amp;zwnj;هاست&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;وین توهم مایه تخییل&amp;zwnj;هاست&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp; آن حقیقت را که باشد ازعیان&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;هیچ تاویلی نگنجد در میان&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;در اینجا مولانا فلسفه زبان خود را به روش تاویلش از متن دینی پیوند زده، به نوعی فلسفه زبان دین خود را نیز آشکار می&amp;zwnj;کند. او استدلال می&amp;zwnj;کند که چیزی که چشم ندیده در زبان و کلمات نیز نمی&amp;zwnj;گنجد. او حتی از این هم فراتر رفته مدعی است که عین حقیقت- هر حقیقتی- نیز قابل تاویل زبانی نیست.&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;انسان اما ناچار است برای توصیف پدیده&amp;zwnj;های غیر ملموس و ناآشنا از همین زبانی که با آن آشناست کمک بگیرد. این امر به استفاده از کلمات مشترک لفظی منجر می&amp;zwnj;شود. مولانا توصیه می&amp;zwnj;کند که هنگام تاویل متن دینی نمی&amp;zwnj;بایست فریب اشتراک لفظی را خورد، چه علی&amp;zwnj;رغم اشتراک لفظی و استفاده یکسان از کلمات برای نامیدن پدیده&amp;zwnj;های این جهان و جهان پسین، میان پدیده&amp;zwnj;های این جهانی و آن جهانی شباهتی وجود ندارد.&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp; آن شراب حق بدان مطرب برد&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; وین شراب تن ازین مطرب چرد&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp; هردوگر یک نام دارد در سخن&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &amp;nbsp;لیک شتان این حسن تا آن حسن&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp; اشتباهی هست لفظی در بیان&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;لیک خود کو آسمان تا ریسمان &amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp; اشتراک لفظ دایم ره &amp;zwnj;زن&amp;zwnj;ست&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; اشتراک گبر و مومن در تن&amp;zwnj;ست&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;وجود اشتراک لفظی میان پدیده&amp;zwnj;های محسوس و نامحسوس هرچند راهی برای نوعی، گذر از آشنا به ناآشنا، و نوعی شناخت تلقی می&amp;zwnj;شود، اما درعین حال دارای آسیب شناسی خاص خود است. این جنبه&amp;zwnj;های دوگانه اشتراک لفظی همواره مورد توجه مولاناست و در موارد دیگری به آن اشاره می&amp;zwnj;کند. به گمان او لفظ همچون جسدی است که هر چند به اشتراک برای اشاره بکار گرفته می&amp;zwnj;شود، اما آن دو حقیقت متفاوتی دارند که جنبه متفاوت آنها در جسم لفظ به فراموشی سپرده می&amp;zwnj;شود.&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;ولی برای مولانای &amp;laquo;معناگرا&amp;raquo; دسترسی به حقیقت هدف است و نه جسم. چنان&amp;zwnj;که از اشعار فوق بر می&amp;zwnj;آید که مولانا رابطه زبان و معنا را ذاتی، ثابت و ساده نمی&amp;zwnj;بیند. از این رو او به نحله نام&amp;zwnj;گرا نزدیک می&amp;zwnj;شود، اما او پیوند میان زبان و معنا را مطلقا نفی نمی&amp;zwnj;کند. چنین موضعی می&amp;zwnj;تواند به عنوان گرایش انتقادی یا پراگماتیسم تعریف شود.&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&lt;strong&gt;&amp;nbsp;تنگنای زبان در در وصف جهان دیگر&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;تنگنای زبان در وصف این جهان و آن جهان از مضامین تکراری مثنوی مولاناست. گویا بدون پذیرش این تنگنا کلیت دستگاه نظری او قابل فهم نیست. . کلماتی همچون فهم، معرفت، علم، شناخت، احساس، نوعی تلقی از فرایند دریافت از جهان ملموس پیرامون انسان است. هیچکدام از این کلمات حقیقت مدلول خود را به تمامه بیان نمی&amp;zwnj;کند. انسان با استفاده از این کلمات که با دستگاه شناخت او سازگاری دارد، محدودیت&amp;zwnj;های شناخت جهان را دور می&amp;zwnj;زند و چهره&amp;zwnj;ای &amp;laquo;تحریف&amp;raquo; شده از آن ارائه می&amp;zwnj;دهد.&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;این چهره تحریف شده است، چون جهان بیرون را به شکلی که انسان درک می&amp;zwnj;کند، یعنی به شکلی که با سرشت او سازگار است، توصیف می&amp;zwnj;کند.&amp;nbsp; تحریف&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;(Bias)&lt;/span&gt; یا کژدیسی نظام یافته جهان بیرون شرط فهم جهان است. این فرایند مشروط به وجود یک دستگاه زبانی است. دستگاه زبانی ، تصویری قابل دریافت از جهان بیرون می&amp;zwnj;سازد. بنابراین درک او از خدا و مفاهیم مشابه حتی بیش از این تحریف شده است.&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;کلمه آب تنها یک چند خصوصیات از مجموعه خصوصیات مایع سیالی که آب است را به ذهن منتقل می&amp;zwnj;کند. خصوصیاتی که به همراه کلمه به ذهن متبادر می&amp;zwnj;شود، آن خصوصیاتی است در زمینه معین از آب تجربه شده است. کلمه گل نیز بازتاب دهنده همه خصوصیات مربوط به گل نیست. هرکسی هنگام شنیدن و یا اندیشه در مورد گل، تنها به خصوصیات معدودی از آن توجه می&amp;zwnj;کند. گاه رنگ آن برجسته و دیگر خصوصیات آن فراموش می&amp;zwnj;شود و گاه بوی آن. بخاطر آوردن همزمان همه خصوصیاتی همچون رنگ، بو، وزن، عناصر تشکیل&amp;zwnj;دهنده &amp;nbsp;و.. عملا غیر ممکن است. بنابراین آنچه در کلمه گل یا با کلمه گل باقی می&amp;zwnj;ماند، برخی یا حتی مهم&amp;zwnj;ترین خصوصیت آن است.&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;مفهوم کلی گل نیز-علی&amp;zwnj;رغم عمومیت مفهوم آن نیز- که به اصطلاح فیلسوفان شامل جنس و فصل آن است- چیزی جز خلاصه کردن، گل به دو مولفه نیست. تقسیم بندی وجود ازنظرفیلسوفان به وجود عینی ، ذهنی و لفظی ناشی از همین درک بود. فیلسوفان قدیم علی&amp;zwnj;رغم هر شباهتی میان تصاویر انسان از جهان عینی بیرونی و واقعیت بیرونی ، تفاوت اساسی میان آنها قائل بودند. آنها این تفاوت اساسی را تفاوت در نحوه هستی آنها می&amp;zwnj;دانستند. واقعیت بیرونی پیچیده، متغیر و با آثاری است که تصویر ذهنی فاقد آن است. مولانا این بت&amp;zwnj;سازی و بت&amp;zwnj;سوزی مداوم از جهان بیرون از خود را به زبان شعر چنین می&amp;zwnj;سراید:&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp; صورتگر نقاشم هرلحظه بتی سازم&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &amp;nbsp;&amp;nbsp;وآنگه همه بت&amp;zwnj;ها را در پیش تو بگدازم&amp;nbsp; &amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp; صد نقش برانگیزم، با روح درآمیزم&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;چون نقش تو را بینم، در آتشش اندازم&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp; تو ساقی خماری یا دشمن هشیاری&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;یا آن&amp;zwnj;که کنی ویران هر خانه که من سازم&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp; &amp;nbsp;جان ریخته شد با تو، آمیخته شد با تو&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;چون بوی تو دارد جان، جان را هله بنوازم&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp; در خانه آب و گل بی تو است خراب این دل&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;یا خانه درآ جانا، یا خانه بپردازم&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;right&quot; dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp; در قران این جهان با آن جهان&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;این جهان از شرم می&amp;zwnj;گردد جهان&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp; این عبارت تنگ و قاصر رتبت&amp;zwnj;ست&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; ورنه خس را با اخص چه نسبت&amp;zwnj;ست &amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp; زاغ در رز نعره&amp;zwnj; زاغان زند&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;بلبل از آواز خوش کی کم کند&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;right&quot; dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&lt;strong&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp; رابطه لفظ و معنا&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;مولانا میان لفظ و معنا تفکیک قائل شده و آنها را یکی نمی&amp;zwnj;داند. همو یکی از نشانه&amp;zwnj;های این امر را حیرانی ذهن انسان در هنگام توجه به کلمه و مدلول یا حرف و معنا می&amp;zwnj;داند. این چالش را او چنین توضیح می&amp;zwnj;دهد:&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp; ناطقی یا حرف بیند یا غرض &amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; کی شود یک دم محیط دو عرض&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp; گر به معنی رفت شد غافل ز حرف &amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;پیش و پس یک دم نبیند هیچ طرف&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp; آن زمان که پیش&amp;zwnj;بینی آن زمان &amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; تو پس خود کی ببینی این بدان&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;چون محیط حرف و معنی نیست جان &amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; چون بود جان خالق این هر دوان&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;غرض گوینده- که قلب لفظ است- در چالش دیالکتیکی برون و درون، نمی&amp;zwnj;تواند هم&amp;zwnj;زمان آشکار شود. بنابراین یکی در قالب دیگری پنهان می&amp;zwnj;شود. بنا به چنین برداشتی رابطه زبان(کلمه و کلام) و مخاطب ساده، ثابت و یک سویه نیست. رابطه در پویائی است و ممکن است با توجه به عواملی از جمله رابطه میان گوینده و مخاطب، زمینه&amp;zwnj;ای که گوینده و مخاطب را احاطه کرده دگرگون شود. نماگر ذیل برخی از این پیچيدگی و پویائی را به نمایش می&amp;zwnj;گذارد.&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&lt;img alt=&quot;&quot; src=&quot;http://radiozamaneh.com/sites/default/files/%25b%25f/userfiles/%25u/mulana_language.jpg&quot; style=&quot;width: 550px; height: 334px; margin-left: 5px; margin-right: 5px;&quot; /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;بنا به مدل فوق، رابطه میان گوینده و مخاطب رابطه پویا و زنده&amp;zwnj;ای است که طی یک فرایند صورت می&amp;zwnj;پذیرد. گوینده با استفاده از نشانه زبانی- گزاره- پیامی را برای مخاطب ارسال می&amp;zwnj;کند. زمینه به مفهوم کلی آن، که عناصر تشکیل دهنده گفتگو را احاطه کرده، بر چگونگی این فرایند تاثیر می&amp;zwnj;گذارد. به همین دلیل است که معنای گزاره معین در دو زمینه متفاوت و یا تغییر گوینده و مخاطب یکسان تاویل نمی&amp;zwnj;شود. نماگر، چالش گوینده- مخاطب از سوئی و چالش میان گزاره- مرجع(زبان- معنا) در فرایند ارجاع را به خوبی به نمایش می&amp;zwnj;گذارد.&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&lt;strong&gt;معنا در ذهن و قلب گوینده است نه در خارج از ذهن&lt;/strong&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;right&quot; dir=&quot;RTL&quot;&gt;یافتن یک فلسفه زبان یکپارچه در مثنوی آسان نیست. در برخی از ابیات مثنوی نشانه&amp;zwnj;هائی بر گرایش مولانا به نظریه معرفتی- روانی یافت می&amp;zwnj;شود. اما مولانا هنگام بررسی صفات خداوند و طرح اخص فلسفه زبان دینی ، به نظریه کاربردی تمایل نشان می&amp;zwnj;دهد. گرایش مولانا به نظریه روانی- معرفتی در ابیات متعددی طرح شده است. بنابر چنین برداشتی، مولانا مدلول گفتار را در دل- ذهن گوینده و یا نیت او جستجو می&amp;zwnj;کند. مولانا که در قالب ادبیات کهن سخن می&amp;zwnj;راند، زبان را عرض و مکنونات قلبی را گوهر هر گزاره دانسته معنای گفتار را تابع نیت و غرض گویند تلقی می&amp;zwnj;کند.&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp; زانک دل جوهر بود، گفتن عرض&amp;nbsp;&amp;nbsp; &amp;nbsp;&amp;nbsp;پس طفیل آمد عرض، جوهرغرض &amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp; چند ازین الفاظ و اضمار ومجاز&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; سوزخواهم سوز با آن سوزساز&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp; آتشی ازعشق درجان برفروز&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &amp;nbsp;سر بسر فکر وعبارت را بسوز&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;همین گرایش مولانا به فلسفه زبان خاص اوست که موجب می&amp;zwnj;شود تا او در هنگام تاویل متن تکوینی و تدوینی، در ظاهر متوقف نشود و معناها را در پس متن جستجو کند. همو در هنگام عبور از&amp;laquo; فکر و عبارت&amp;raquo; به معنا میل می&amp;zwnj;کند و آنرا نیز در درون خود می&amp;zwnj;یابد. تلاش برای کسب شناخت درونی که از راه کشف و شهود بدست می&amp;zwnj;آید، توصیه مولانا برای عبور از مجاز به حقیقت است.&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;مولانا جای دیگری رابطه معنا و لفظ را به پرسش و بررسی گذاشته، مدعی است که فهم (عمیق) از پدیده&amp;zwnj;ها بسیار فراترازشناخت اسامی آنهاست. رابطه میان لفظ و معنای آن هم&amp;zwnj;چون رابطه میان پرنده و آشیانه اوست. توجه به کلمه و ظاهر آن مانع توجه به محتوی و معنای کلمه می&amp;zwnj;شود و بالعکس. در حالی که کلمات ساکن و ثابت هستند، معناها همچون جوی در حرکت و جریان هستند همین امر موجب بسیاری از کژفهمی&amp;zwnj;هاست.&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp; چه تعلق آن معانی را به جسم&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;چه تعلق فهم اشیا را به اسم&amp;nbsp;&amp;nbsp; &amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp; لفظ چون وکرست و معنی طایرست&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &amp;nbsp;&amp;nbsp;جسم جوی و روح آب سایرست&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp; او روان&amp;zwnj;ست و تو گویی واقف&amp;zwnj;ست&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; او دوان&amp;zwnj;ست و تو گویی عاکف&amp;zwnj;ست&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp; گر نبینی سیر آب از چاک&amp;zwnj;ها&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &amp;nbsp;&amp;nbsp;چیست بر وی نو به نو خاشاک&amp;zwnj;ها&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp; هست آن خاشاک صورت&amp;zwnj;های فکر&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;نو به نو در می&amp;zwnj;رسد اشکال بکر&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp; مولانا در جای دیگری از رابطه زبان (عبارت) و حال (ذهنی-روانی) گوینده سروده است:&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp; هر عبارت خود نشان حالتی&amp;zwnj;ست &amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; حال چون دست و عبارت آلتی&amp;zwnj;ست&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp; آلت زرگر به دست کفش&amp;zwnj;گر هم&amp;zwnj;چو دانه&amp;zwnj; کشت کرده ریگ در&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp; وآلت اسکاف پیش برزگر &amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; پیش سگ که استخوان در پیش خر&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp; به گمان او هر جمله نشانه وضعیت روحی روانی خاصی است. او در یک تشبیه رابطه لفظ و معنا را رابطه دست و ابزار می&amp;zwnj;داند. چه او معتقد است که این معنا است که کالبد یا لفظ را شکل می&amp;zwnj;دهد و بر آن فرمان می&amp;zwnj;راند. مولانا سپس به پیامدهای فلسفه زبان خود و روش تاویلی معناگرائی که از آن استنتاج می&amp;zwnj;شود پرداخته، پیامدهای فلسفه زبان خود بر راهکار تاویلی خود را به نمایش می&amp;zwnj;گذارد:&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp; معنی آن باشد که بستاند تو را&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; بی&amp;zwnj;نیاز از نقش گرداند تو را&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp; معنی آن نبود که کور و کر کند&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; مرد را بر نقش، عاشق&amp;zwnj;تر کند&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp; کور را قسمت خیال غم فزاست&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; بهره چشم این خیالات فناست&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;مولانا با استفاده از راهکاری چنین آنگاه که به تفسیر سوره ضحی می&amp;zwnj;پردازد به ظاهر کفایت&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;نمی&amp;zwnj;کند؛ از آن گذر نموده به معنا می&amp;zwnj;پردازد. او هم&amp;zwnj;زمان دو معنا یکی برونی و دیگری درونی را در بامداد (ضحی) می&amp;zwnj;یابد. ضحی در معنای برونی همان چاشت&amp;zwnj;گاه یا بامداد است. این عارف اما ضحی را کنایه و اشاره به یک معنای درونی&amp;zwnj;تر می&amp;zwnj;داند. چه در جهان معنوی او برون اهمیت چندانی ندارد. در جهان زبانی او نیز چنین است. برون راهی برای رسیدن و اشاره به درون و فرایند پایا و پویای مداوم است.&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&lt;strong&gt;چگونگی دلالت نام&amp;zwnj;ها و گزاره&amp;zwnj;ها بر خدا و جهان قدسی&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;مولانا آنجا که به چگونگی دلالت نام&amp;zwnj;ها و گزاره&amp;zwnj;ها در مورد خدا می&amp;zwnj;پردازد، مجددا ناکارائی زبان را برجسته نموده و استفاده از نام&amp;zwnj;ها و صفات انسانی برای توصیف خداوند را به گونه خاص خود به بررسی می&amp;zwnj;گذارد. در اینجا او از نظریه معرفتی- روانی عدول نموده به نظریه کاربردی نزدیک می&amp;zwnj;شود. او مدعی است که توصیف خدا با صفاتی هم&amp;zwnj;چون آگاهی و بینائی برای تاثیر و کارکردی است که این گونه سخن گفتن دارد. بدین ترتیب مولانا توصیفات خداوند در قران و متن دینی را نوعی کنش گفتاری (&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;Speech acts&lt;/span&gt;) می&amp;zwnj;داند. بدین ترتیب فهم معنای کلمه و کلام به چگونگی کارکرد آن مشروط می&amp;zwnj;شود. بنا به تعریف فیلسوفان زبان، کنش گفتاری بسیار متنوع است. نوعی از این کنش که فراگفتاری (&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;Perlocutionary act&lt;/span&gt;) خوانده می&amp;zwnj;شود، عبارت از نوعی گفتار است که موجب تاثیر بر مخاطب شده و او را به انجام کاری می&amp;zwnj;خواند. نظر مولانا در خصوص گزاره&amp;zwnj;های مربوط به خدا را می&amp;zwnj;توان جزء همین نوع اخیر دانست.&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp; از پی آن گفت حق خود را بصیر&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; که بود دید ویت هر دم نذیر&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp; از پی آن گفت حق خود را سمیع&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; تا ببندی لب ز گفتار شنیع&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp; از پی آن گفت حق خود را علیم &amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;تا نیندیشی فسادی تو ز بیم&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;بنا به استدلال مولانا، معنای گزاره&amp;zwnj;هائی که خداوند در آنها با صفت&amp;zwnj;هائی همچون بینائی و شنوائی توصیف می&amp;zwnj;شود را باید در کارکرد و تاثیری دید که چنین گزاره&amp;zwnj;هائی بر مخاطبان آنها دارد. وگرنه توصیف خداوند با این صفات از جنبه&amp;zwnj;های گوناگونی مورد ایراد است. او رابطه ذاتی و طبیعی میان صفت و موصوف را انکار می&amp;zwnj;کند. چون وقتی می&amp;zwnj;توان به سیاه نام کافور داد، پس دیگر ادعای ارتباط ذاتی میان صفت و موصف، موضوعیت ندارد.&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;در اینجا مولانا به نحله نام&amp;zwnj;گرائی نزدیک می&amp;zwnj;شود. همو بر این باور است که چون صفات همگی آفریده خداوند هستند، قابل حمل بر او و قادر به توصیف او نیستند.&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp; نیست اینها بر خدا اسم علم &amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; که سیه کافور دارد نام هم&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp; اسم مشتق&amp;zwnj;ست و اوصاف قدیم &amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; نه مثال علت اولی سقیم&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp; ورنه تسخر باشد و طنز و دها &amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; کر را سامع ضریران را ضیا&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp; یا علم باشد حیی نام وقیح &amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; یا سیاه زشت را نام صبیح&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp; طفلک نوزاده را حاجی لقب یا لقب غازی نهی بهر نسب&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp; گر بگویند این لقب&amp;zwnj;ها در مدیح &amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; تا ندارد آن صفت نبود صحیح&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp; تسخر و طنزی بود آن یا جنون &amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; پاک حق عما یقول الظالمون&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;از مثال&amp;zwnj;های فوق باور مولانا مبنی بر ذاتی نبودن پیوند نام و مدلول به خوبی آشکار است. اما به عقیده او نمی&amp;zwnj;توان این امررا که زبان به نوعی جهان هستی را حکایت می&amp;zwnj;کند، کاملا نفی کرد. به&amp;zwnj;کارگیری گسترده راه&amp;zwnj;کار تمثیل، تشبیه وحکایت (&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;Allegory&lt;/span&gt;) درمثنوی، ما رابا چگونگی دلالت زبانی آشنا می&amp;zwnj;کند. نظام زبان که آفریده انسان با همه محدودیتش است، تصویری کامل و دقیق از واقعیت ارائه نمی&amp;zwnj;دهد، زبان چیزی جز فهم، تعبیر و حکایتی از واقعیت&amp;zwnj;ها نیست.&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&lt;strong&gt;زبان مفهومی گسترده&amp;zwnj;تر از دلالت لفظی دارد&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;مفهوم زبان به باور مولانا کلی&amp;zwnj;تر از آنی است که در عرف عامه مورد نظر است. زبان به مفهوم عمومی آن نشانه است، هر پدیده خود نشانه&amp;zwnj;ای است و هر نشانه حامل پیامی و سخنی. بنابراین پدیده&amp;zwnj;ها همواره در حال گفتگو هستند. او برهمین اساس &amp;laquo;کلام خدا&amp;raquo;را به گونه دیگری متفاوت از گرایش حشویه، مشبه و برخی از فقیهان و متکلمان تاویل می&amp;zwnj;کند.&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp; خود تودانی، کافتابی در حمل&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; تا چه گوید با نبات و با دَقَل&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp; خود تودانی هم که آن آب زلال&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; می چه گوید با ریاحین و نهال&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;zwnj;&amp;nbsp;&amp;nbsp; چون دم و حرفست از افسون&amp;zwnj;گران&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;صنع حق با جمله اجزای جهان&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp; صد سخن گوید نهان بی&amp;zwnj;حرف و لب&amp;nbsp;&amp;nbsp; &amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;جذب یزدان با اثرها و سبب&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp; لیک تاثیرش ازو معقول نیست&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;نه که تاثیر از قدر معمول نیست&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;right&quot; dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;به بیان مولانا آفتاب با گیاهان و آب زلال با ریحان با تاثیری که بر آنها می&amp;zwnj;گذارد سخن می&amp;zwnj;گوید. همچنین رخدادهای جهان هستی در ابیات بالا به عنوان سخن گفتن خدا تعبیر می&amp;zwnj;شود. این البته&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;شگفت&amp;zwnj;آور نیست چون منظور از سخن گفتن خداوند در نزد عارفانی همچون مولانا تجلی خداوند به واسطه نام&amp;zwnj;ها در موجودات و کردار اوست.&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;او در دفتر نخست مثنوی همین مطالب را به گونه دیگری سروده است.&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp; برعدم&amp;zwnj;ها کان ندارد چشم و گوش&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;چون فسون خواند همی آید به جوش&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp; از فسون او عدم&amp;zwnj;ها زود زود&amp;nbsp; &amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; خوش معلق می&amp;zwnj;زند سوی وجود&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp; باز بر موجود افسونی چو خواند&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; زو دو اسپه در عدم موجود راند&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp; گفت در گوش گل و خندانش کرد&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;گفت با سنگ و عقیق کانش کرد&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp; گفت با جسم آیتی تا جان شد او&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; گفت با خورشید تا رخشان شد او&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp; باز در گوشش دمد نکته&amp;zwnj; مخوف&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; در رخ خورشید افتد صد کسوف&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp; تا به گوش ابر آن گویا چه خواند&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;کوچومشک ازدیده&amp;zwnj; خود اشک راند&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp; تا به گوش خاک حق چه خوانده است&amp;nbsp; &amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;کو مراقب گشت و خامش مانده است&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp; او در دفتر سوم آنجا که به توضیح معنای &amp;laquo;تسبیح&amp;raquo; پدیده&amp;zwnj;ها می&amp;zwnj;پردازد، به شکل آشکارتری تفاوت میان درک خود و ظاهرگرایان را به نمایش می&amp;zwnj;گذارد.&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp; کوه&amp;zwnj;ها هم لحن داودی کند &amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;جوهر آهن بکف مومی بود&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp; باد حمال سلیمانی شود &amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;بحر با موسی سخن&amp;zwnj;دانی شود&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp; ماه با احمد اشارت&amp;zwnj;بین شود&amp;nbsp;&amp;nbsp; &amp;nbsp;&amp;nbsp; &amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;نار ابراهیم را نسرین شود&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp; خاک قارون را چو ماری در کشد&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;استن حنانه آید در رشد&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp; سنگ بر احمد سلامی می&amp;zwnj;کند&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;کوه یحیی را پیامی می&amp;zwnj;کند&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp; ما سمعیعیم و بصیریم و خوشیم&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;با شما نامحرمان ما خامشیم&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp; چون شما سوی جمادی می&amp;zwnj;روید&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &amp;nbsp;محرم جان جمادان چون شوید&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp; از جمادی عالم جان&amp;zwnj;ها روید&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; غلغل اجزای عالم بشنوید&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp; فاش تسبیح جمادات آیدت &amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;وسوسه&amp;zwnj;ی تاویل&amp;zwnj;ها نربایدت&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp; چون ندارد جان تو قندیل&amp;zwnj;ها &amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;بهر بینش کرده&amp;zwnj;ای تاویل&amp;zwnj;ها&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp; که غرض تسبیح ظاهر کی بود&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;دعوی دیدن خیال غی بود (دفتر سوم)&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;مولانا هر چند کل جهان را در &amp;laquo;تسبیح&amp;raquo; مداوم می&amp;zwnj;بیند، اما شرط فهم تسبیح پدیده&amp;zwnj;ها را تعالی بینش، روش و منش پیوستن به جهان می&amp;zwnj;داند چه او این سه مولفه را از یک دیگر جدا نمی&amp;zwnj;داند. جهان هستی به گمان این عارف زنجیره&amp;zwnj;ای از هست شدن است که این خود هم&amp;zwnj;زمان، نوعی گفتگوی خداوند با&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;پدیده&amp;zwnj;هایی است که از ظرف نیستی به هستی می&amp;zwnj;آیند و این خود نوعی لبیک دعوت حق مبتنی بر هست شدن است:&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp; هر دمی از وی همی&amp;zwnj;آید الست&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;جوهر و اعراض می&amp;zwnj;گردند هست&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp; گر نمی&amp;zwnj;آید بلی زیشان ولی&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;آمدنشان از عدم باشد بلی&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp; زانچ گفتم من ز فهم سنگ و چوب&amp;nbsp;&amp;nbsp; &amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;در بیانش قصه&amp;zwnj;ای هش&amp;zwnj;دار خوب (دفتر نخست)&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;مولانا سپس دامنه استدلال خود را به وحی هم تعمیم داده، وحی را نوعی گفتگوی خاص می&amp;zwnj;داند که به قول او احساس نهان و گوش جان فعال است.&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp; وحی چه بود گفتنی از حس نهان&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; پس محل وحی گردد گوش جان&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp; گوش جان و چشم جان جز این حس است&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; گوش عقل و گوش ظن زین مفلس است&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;هم&amp;zwnj;چنان که ملاحظه می&amp;zwnj;شود، مولانا، معنای دیگری بجز آنچه رایج است را از سخن خدا و وحی عرضه می&amp;zwnj;کند. چنین تاویلی با زبان شناسی فلسفی و پارادیم هستی&amp;zwnj;شناسانه او در سازگاری است. چون مولانا معناگراست و برای معنا&amp;zwnj;گرایان همه هستی سخنی است و همه هستی در حال سخن است. با بیدار شدن احساس نهان، سخن هستی شنوده می&amp;zwnj;شود.&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&lt;strong&gt;روش تاویلی مولانا&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;بنیاد فلسفه زبان مولانا بر راه&amp;zwnj;کار تاویلی او موثر است. او در کشمکش میان ظاهر و باطن راه باطن را بر می&amp;zwnj;گزیند. نماد این انتخاب او را می&amp;zwnj;توان در ابیات فراوانی از مثنوی دید. بر اساس روش معنا&amp;zwnj;گرا، مولانا قرآن را دارای معناهای باطنی می&amp;zwnj;داند.&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp; حرف قرآن را بدان كه ظاهری است زير ظاهر باطنی بس&amp;zwnj; قاهري است&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp; زير آن باطن يكی بطن سوم&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &amp;nbsp;كه در او گردد خردها جمله گم&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp; بطن چارم از نبی خود كس&amp;zwnj; نديد&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; جز خدای بی نظير بی نديد&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp; تو زقرآن ای پسر ظاهر مبين&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; ديو آدم را نبيند جز كه طين&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;نقطه&amp;shy;ی برجسته راهکار تاویلی مولانا گسترش&amp;zwnj; دايره تاويل به فهم همه واقعيات، اعم از تکوینی و تدوینی و همچنین نوشتاری، گفتاری و کرداری است. از اين&amp;zwnj;رو است كه مولوی برای فهم چگونگی تاويل قرآن به تشبيه قرآن با &amp;quot;شخص&amp;zwnj; آدمی&amp;quot; و رابطه&amp;shy; ميان &amp;quot;نقش&amp;zwnj; ظاهر&amp;quot; و &amp;quot;باطن&amp;quot; آن می&amp;shy;پردازد. ديگر آن&amp;shy;كه مولانا ميان سرشت تاويل&amp;zwnj;كننده و فرآورده تاويل او سنخیت می&amp;zwnj;بيند. لذا عجيب نيست كه آنچه مولانا &amp;quot;ديو&amp;quot; می&amp;zwnj;خواند از فرزند انسان جز گلی و خاكی نبيند.&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;بيان اين انديشه از سوی مولانا امری تصادفی نيست چرا كه او در جای ديگری از سویی بين &amp;quot;تاويل خود&amp;quot; و &amp;quot;تاويل متن&amp;quot; رابطه برقرار می&amp;shy;كند. به زبان دیگر تاویل متن به نوعی در پیوند با تاویل متن خویش است. تو گویی که فهم&amp;quot; متن خویشتن&amp;quot; بر فهم هر متنی چه تکوینی تا تدوینی مقدم است.&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;مولانا از سوی ديگر در بين تاويل برای دريافت واقعيت متن و تاويل متن واقعيت نوعی شباهت&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;می&amp;zwnj;بيند، چه او تصور انسان از جهان را نیز همچون خیالی می&amp;zwnj;داند.&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;right&quot; dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp; نیست&amp;zwnj;وش باشد خیال اندر روان&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; تو جهانی بر خیالی بین روان&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp; بر خیالی صلح&amp;zwnj;شان و جنگ&amp;zwnj;شان&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; وزخیالی فخرشان و ننگ&amp;zwnj;شان&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;او آنجا که به انطباق روش تاویلی خود در عرصه متن می&amp;zwnj;پردازد، در مورد روش معناگرای خود سروده است:&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp; حرف قرآن را ضریران معدن&amp;zwnj;اند&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; خر نبینند و به پالان بر زنند&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp; چون تو بینائی، خر رو که جست&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; چند پالان دوزی، ای پالان&amp;zwnj;پرست؟&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp; خر چو هست، آید یقین پالان تو را&amp;nbsp;&amp;nbsp; کم نگردد نان، چو باشد جان تو را&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;مولانا میان راهکار تاویلی و ویژگی تاویل&amp;zwnj;کننده نوعی همسازی می&amp;zwnj;بیند. به گمان او این کورشعوران هستند که ظاهر را درک می&amp;zwnj;کنند. و الا کمی فراست کافی است تا به این نتیجه رسید که این معناست که عامل حرکت است و ظاهر جز پوسته&amp;zwnj;ای برآن نیست.&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;مولوی در مورد رابطه&amp;shy;ی تاويل و تاويل&amp;zwnj;گر در دفتر نخست مثنوی خود در ابيات ۱۰۷۸ به بعد اين چنين به آن می&amp;shy;پردازد:&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp; تا هوا تازه&amp;shy;ست، ايمان تازه نيست&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; کين هوا، جز قفل آن دروازه نيست&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp; كرده ای تاويل حرف بكر را&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; خويش&amp;zwnj; را تاويل كن نی ذكر را&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp; برهوا تاويل قرآن می&amp;shy;كنی&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; پست و گژ شد از تو معنی سنی&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;در ابياتی كه آمد، توصيه مولوی ابتدا متوجه &amp;quot;تاويل خود&amp;quot; است تا تاويل&amp;zwnj;گر بتواند با جستن از دام &amp;quot;هوا&amp;quot; ايمان تازه كرده، مقدمات تاويل متن را فراهم كند. مولوي در ادامه برای بيان رابطه&amp;shy; &amp;quot;هوا&amp;quot; و تاثير آن بر تاويل تاويل&amp;zwnj;گر، به داستاني توسل می&amp;zwnj;جويد. ن&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;كته پرقدرت مهم در اين داستان، مقايسه ميان متن و واقعيت يا به عبارت ديگر واقعيت متن كه پس&amp;zwnj; ظاهر آن است و متن واقعيت است كه در پيرامون تاويل&amp;zwnj;گر، وجود دارد. اين مقايسه يا به عبارتی شبيه دانستن متن و واقعيت از سویی و شباهت روند تاويل در فهم آن&amp;shy;ها يكی ديگر از مطالبی است كه به نظرات مولوی در ارتباط با مسائل اين نوشته موضوعيت می&amp;zwnj;بخشد.&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp; آن مگس&amp;zwnj; بر برگ كاه و بول خر&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; همچو كشتيبان، همی افراشت سر&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp; گفت من دريا و كشتی خوانده&amp;zwnj;ام &amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; مدتي در فكر آن می&amp;zwnj;مانده&amp;shy;ام&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp; اينك اين دريا و اين كشتی و من&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; مرد كشتيبان و اهل و رای&amp;zwnj;زن&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp; بر سر دريا همی راند اومد&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; می نمودش&amp;zwnj; آنقدر بيرون زحد&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp; بود بی حد آن چمين نسبت بدو&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; آن نظر كه بيند آن&amp;shy; را راست كو؟&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp; عالمش&amp;zwnj; چندان بود كش&amp;zwnj; بينش&amp;zwnj; است&amp;nbsp;&amp;nbsp; چشم چندين، بحر هم چنديينش&amp;zwnj; است&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp; صاحب تاويل باطل چون مگس&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; وهم او، بولِ خر و تصوير خَس&amp;zwnj;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp; گر مگس&amp;zwnj;، تاويل بگذارد به رای&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; آن مگس&amp;zwnj; را بخت گرداند همای&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; آن مگس&amp;zwnj; نبود كش&amp;zwnj;، اين عبرت بود &amp;nbsp;&amp;nbsp; روح او نی در خور صورت بود&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp; (دفتر اول ابیات ۱۰۸۲)&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;اين داستان يا به &amp;shy;قول شاعر &amp;quot;تاويل ركيك مگس&amp;zwnj;&amp;quot; را مولوی از آن جهت طرح می&amp;shy;كند تا تفاوت بين واقعيت مستقل از ذهن و زبان و پنداشت تاويل&amp;zwnj;گر را بيشتر نشان دهد. مگس&amp;zwnj; حقيری كه تاويل&amp;zwnj;اش&amp;zwnj; دارای سنخيت با ظرف و ظرفيت وجودی و جهان درونش&amp;zwnj; است، بر تكه كاهی شناور بر ادرار چارپايان در طويله&amp;shy;ای، متن واقعيت- جهان برون- را چنان می&amp;shy;یابد، كه هيچ شباهتی با اصل آن ندارد. كاه، كشتی و ادرار دريایی تلقی می&amp;shy;شود. مگس&amp;zwnj; - كشتيبان اين كشتي بادبان برافراشته - همه عناصر متن واقعيت را به گونه&amp;shy;&amp;zwnj;ای درك می&amp;shy;كند، كه در عين عدم سنخيت با واقعيت بيرونی، با واقعيت درونی او در هماهنگی است.&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;به نظر مولوی &amp;quot;تاويل&amp;quot; اعم از تاويل متن و يا متن واقعيت دارای نوعي سنخيت با هويت &amp;nbsp;و شخصیت تاويل&amp;zwnj;گر است. مگس&amp;zwnj; كه به جای تاويل خود، تلاش&amp;zwnj; دارد تا واقعيت را تاويل كند، در دريای توهمات و &amp;quot;هوای&amp;quot; خويش&amp;zwnj; غرق و با واقعيت بيگانه مي&amp;shy;شود. &amp;nbsp;در نتیجه به جای تاويل واقعيت، خود را تاويل&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;می&amp;zwnj;&amp;shy;كند. مگس در همین فرایند است که بیگانه از جهان آن را وارونه درک می&amp;shy;کند.&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;نتيجه طبيعی چنين نگرشی به رابطه تاويل و تاويل&amp;zwnj;گر، متن و واقعيت اين است كه تاويل &amp;quot;خود&amp;quot; بر تاويل &amp;quot;بيرون از خود&amp;quot;، مقدم است. در جای ديگر مولانا تاويل سازگار با روح قران را مشروط و منوط به هم&amp;zwnj;سازی و هماهنگی ميان هويت تاويل&amp;zwnj;گر با روح قرآن می&amp;shy;داند. او می&amp;shy;سراید:&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp; معني قرآن ز قرآن پرس&amp;zwnj; و بس&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; وز كسی كآتش&amp;zwnj; زده است اندرهوس&amp;zwnj;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp; پيش&amp;zwnj; قرآن گشت قربانی و پست&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; آن&amp;zwnj;كه عين روح او قرآن شدست&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp; روغنی كاو شد فدای گُل بكُل&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; واه روغن بوی كن خواهی توگل&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp; (دفتر پنجم شماره ۳۱۲۷)&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;در اين ابيات فهم معانی قرآنی مشروط به &amp;quot;آتش&amp;zwnj;&amp;quot; كشيدن هوس&amp;zwnj;، &amp;quot;قربانی&amp;quot; كردن &amp;quot;خود&amp;quot; و كوتاه آمدن در مقابل قرآن است. به آتش&amp;zwnj; كشيدن هوس&amp;zwnj;، قرباني كردن خود، و كوتاه آمدن هم&amp;shy;چنين مقدمه&amp;shy; هماهنگی روح فرد با روح قرآن است و زمينه&amp;shy;ای برای فهم قرآن از طريق قرآن است. فدا شدن در اينجا يعنی از دست دادن تاويل خود و فدا كردن تاويل برخاسته از افق خود است؛ به سود افقی که با بطن متن سازگاراست. مولانا در جای دیگری این معنا را با صراحت بیشتری عرضه می&amp;zwnj;کند:&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp; در هر که از دیده بد می&amp;zwnj;نگری &amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; از چنبره وجود خود می&amp;zwnj;نگری&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp; (دفتر پنجم در معنی اینکه ارنا الاشیاء کما هی)&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;او در جای دیگری از مثنوی خود، مطلبی را که آمد، به گونه دیگری بازگو کرده و اشاره می&amp;zwnj;کند به این&amp;zwnj;که متن دینی همان بازتاب تجربه پیامبرانه است و لاجرم برای فهم متن دینی باید تجربه پیامبران را تکرار کرد تا در پرتو آن به فهم عمیق متن دینی نائل شد.&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp; چون تو در قرآن حق بگریختی&amp;nbsp; &amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; با روان انبیا آمیختی&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp; هست قرآن حاله&amp;zwnj;ای انبیا &amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; ماهیان بحر پاک کبریا&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;بنابراین شرط گریختن بسوی قرآن همانا آمیخته شدن با سیر و سلوک نبوی است، چه قرآن همان سیرت پیامبراست که چون ماهی در دریای پاک کبریائی غرق آمده است. این اشعار خود نشان دیگری است از گرایش مولانا به نظریه قصد گوینده ( &lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;Intention-Based Semantics&lt;/span&gt;). نمی&amp;zwnj;توان انکار کرد که میان این سمت&amp;zwnj;گیری مولانا و فلسفه تاویل صدرالدین شیرازی شباهت زیادی وجود دارد.&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;مولانا حتی برای فهم روایات مذهبی - که خود غالبا تاویل هستند- نیز روش معناگرا را بر می&amp;zwnj;گزیند و آنها را تاویل می&amp;zwnj;کند. تاویل روایات- که تاویل تاویل است- نشان می&amp;zwnj;دهد که سیر تاویلی مولانا پایان&amp;zwnj;پذیر نیست. چنان&amp;zwnj;که در فهم یک روایت از پیامبر اسلام، چنین سروده است.&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp; گفت پیغامبر ز سرمای بهار&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &amp;nbsp;تن مپوشانید یاران زینهار&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp; زانک با جان شما آن می&amp;zwnj;کند&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;کان بهاران با درختان می&amp;zwnj;کند&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp; لیک بگریزید از سرد خزان &amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &amp;nbsp;کان کند کو کرد با باغ و رزان&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp; راویان این را به ظاهر برده&amp;zwnj;اند &amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &amp;nbsp;هم بر آن صورت قناعت کرده&amp;zwnj;اند&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp; بی&amp;zwnj;خبر بودند از جان آن گروه &amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &amp;nbsp;کوه را دیده ندیده کان بکوه&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp; آن خزان نزد خدانفس وهواست&amp;nbsp; &amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;عقل و جان عین بهارست و بقاست&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp; مر ترا عقلی&amp;zwnj;ست جزوی در نهان &amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &amp;nbsp;کامل العقلی بجو اندر جهان&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp; جزو تو از کل او کلی شود &amp;nbsp; &amp;nbsp;عقل کل بر نفس چون غلی شود&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp; پس بتاویل این بود کانفاس پاک &amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &amp;nbsp;چون بهارست و حیات برگ و تاک&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;اهمیت روش تاویل&amp;zwnj;گرادرمثنوی معنوی به گونه&amp;zwnj;ای است که اگر ادعا شود که روش و زبان غالب این کتاب تاویل&amp;zwnj;گرائی است، مبالغه نیست. یک نمونه از بکارگیری چنین روشی را در تحلیل اسطوره آدم و حوا مشاهده می&amp;zwnj;کنیم.&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp; ذلت آدم ز اشکم بود و باه&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &amp;nbsp;&amp;nbsp;و آن ز ابلیس از تکبر بود و جاه&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp; لاجرم او زود استغفار کرد&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &amp;nbsp;وآن لعین از توبه استکبار کرد&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp; حرص حلق و فرج هم خود بدرگی&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &amp;nbsp;لیک منصب نیست و آن اشکستگی&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp; بیخ و شاخ این ریاست را اگر&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; بازگویم دفتری باید دگر&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp; اسب سرکش را عرب شیطانش خواند&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; نه ستوری را که در مرعی بماند&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp; شیطنت گردن&amp;zwnj;کشی بد در لغت&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; مستحق لعنت آمد این صفت&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp; مولانا در این ابیات برون متن و ظاهر لفظ را با ابزار نقد و روش معناگرا می&amp;zwnj;شکافد تا به معنی المعانی دست یابد. او به ظاهر معنی شیطان قناعت نمی&amp;zwnj;کند تا به &amp;quot;معنای&amp;quot; آن که همانا سرکشی است دست یابد. شیطان در این معنا یک موصوف و قال نیست که صفت و حال است، که در اینجا و آنجا و همه جا حضور دارد. نمونه دیگری که این مطلب را تایید می&amp;zwnj;کند، آنجاست که مولانا به مقايسه&amp;shy;ای ميان تاويل متن نوشتاری، گفتاری و كرداری پرداخته و تلاش&amp;zwnj; می&amp;zwnj;كند گوهر مشترك روش&amp;zwnj; تاويل&amp;zwnj;گرا در برخورد با اين سه لايه گوناگون از هستی&amp;nbsp; را بر ملا كند.&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp; فايده هر ظاهری خود باطن است&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; همچو نفع اندر دواها كامن است&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp; هيچ نقاشی نگارد زين نقش&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; بی اميد نفع، بهر عين نقش&amp;zwnj;؟&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp; بلكه بهر ميهمانان و كهان&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; که به فرجه وا رهند از اندهان&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp; شادی بچگان و ياد دوستان&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; دوستان رفته را از نقش&amp;zwnj; آن&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp; هيچ كوزه&amp;zwnj;گر كند كوزه شتاب&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; بهر عين كوزه، نه بر بوی آب ؟&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp; هيچ كاسه&amp;zwnj;گر كند كاسه تمام&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; بهر عين كاسه، نه بهر طعام؟&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp; نقش&amp;zwnj; ظاهر، بهر نقش&amp;zwnj; غايب است&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; و آن برای غايب ديگر ببست&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp; هيچ خطاطی نويسد، خط به فن&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; بهر عين خط، نه بهر خواندن؟&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp; تا سوم، چارم، دهم بر ميشمر&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; این فوايد را به هر مقدار نظر&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp; همچو بازی&amp;shy;های شطرنج ای پسر&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; فايده هر لعب در تالی نگر&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp; اين نهادند بهر آن لعب نهان&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; و آن برای آن و آن بهر فلان&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp; وآن نظرهايی كه آن افسرده نيست&amp;nbsp;&amp;nbsp; جز رونده و جز درنده پرده نيست&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp; (دفتر چهارم ۲۸۸۰ تا ۲۹۰۱)&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;در مقايسه&amp;zwnj;ای كه مولانا ميان كشيدن نقاشی و ساختن كوزه و كاسه و نگاشتن خط و متن و بالاخره بازی شطرنج انجام می&amp;shy;دهد، وجه مشتركی را پیدا می&amp;zwnj;کند كه هركدام از اين &amp;quot;كردار&amp;quot;ها را دارای معانی&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;می&amp;shy;يابد كه در درون آن متن پنهان است. لازمه دريافت معنا به گمان و زبان مولانا &amp;quot;افسرده&amp;quot; نبودن يا جامد نبودن &amp;quot;نظر&amp;quot; و رونده بودن آن است. هم&amp;shy;چنين به قول مولانا &amp;quot;ناظر&amp;quot; می&amp;shy;بايست پرده&amp;shy;های گوناگونی را كه بر معانی ، پوششی از غيب كشيده بشكافد تا ابتدا از ظاهر به معنای اول و سپس&amp;zwnj; از معنایی به معنای دیگر که پنها&amp;zwnj;ن&amp;zwnj;تر است عبور كند.&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;مولانا بر آن است که ناظر اگر بخواهد به قلب و معنای نهايی متن دست يابد، می&amp;shy;بايست از معنای نخست به معنای دوم و ساير معانی كه هر كدام در پس&amp;zwnj; يكديگر نهان است سير كند. به نظر می&amp;shy;رسد كه مولانا همه اين معانی را در طول يكديگر می&amp;shy;بيند و از اين جهت می&amp;shy;توان گفت كه لايه&amp;shy;های معنايی&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;هيچ&amp;shy;گاه به پايان نمی&amp;shy;رسد و عبور از يك لايه معنايی مقدمه ورود به لايه ديگر و گذر از جهانی به جهان ديگر است.&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&lt;strong&gt;نتیجه&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;&amp;zwnj;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;گیری&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;فلسفه زبان مولانا در چارچوب طبقه&amp;zwnj;بندی امروزی، به نظریه روانی- معرفتی و نظریه کاربردی نزدیک است. این فلسفه زبان جزم&amp;zwnj;گرا نیست و سوبژکتیو و تکثرگراست. چون بنا به درک این عارف ، زبان نمی&amp;zwnj;تواند واقعیت برون زبانی را نمایندگی کند.&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;اما مولانا کاملا نام&amp;zwnj;گراهم نیست و راهی میان ایندو گرایش را بر می&amp;zwnj;گزیند. میان فلسفه زبان و شناخت&amp;zwnj;شناسی مولانا که درک انسان از جهان را نوع &amp;laquo;خیال&amp;raquo; می&amp;zwnj;داند، سازگاری وجود دارد. زبان در مثنوی مولانا فراتر از زبان گفتاری بوده و نوعی ارتباط و داد و ستد پیام نشانه میان پدیده&amp;zwnj;ها تلقی می&amp;zwnj;شود. مرجع فهم کلمه و کلام در نزد مولانا گوینده است و با کشف نیت اوست که می&amp;zwnj;توان معنای گزاره&amp;zwnj;ها را دریافت.&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;او هم&amp;zwnj;زمان بر این باور است که گزاره&amp;zwnj;های مربوط به خداوند نوعی کنش فراگفتاری و معطوف به آموزه&amp;zwnj;های اخلاقی است. بنا به ادبیات مثنوی، رابطه میان دلالت لفظی و مدلولات آنها ساده، یک&amp;zwnj;طرفه و ثابت نیست. بر مبنای همین فلسفه زبانی است که مولانا راه&amp;zwnj;کار تاویلی را برای فهم معنای متن به&amp;zwnj;کار می&amp;zwnj;گیرد.&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;اهمیت ظاهر زبان در چارچوب چنین روشی محدود و این دریافت معنا است که اولویت می&amp;zwnj;بابد. حقیقت سخن انسان، سخن پدیده&amp;zwnj;های جهان و بالاخره سخن خدا، همان پیام نهفته و نهائی آنها است. ظرف پیام اهمیت زیادی در انتقال پیام ندارد، چه زبان بسیار متنوع است. مهم اما آن است که میان ظرف و مظروف تفاوت قائل شد. چه در غیر این صورت سقوط به محاق قشری&amp;zwnj;گرائی بعید نیست.&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&lt;strong&gt;درهمین زمینه:&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&lt;a href=&quot;http://radiozamaneh.com/reflections/2012/11/05/21373&quot;&gt;&lt;strong&gt;فلسفه زبان دین در پارادایم صدرايی&lt;/strong&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&lt;a href=&quot;http://radiozamaneh.com/reflections/2012/11/26/22021&quot;&gt;&lt;strong&gt;فلسفه زبان و روش تاویل حکیم سبزواری&lt;/strong&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
</description>
     <comments>https://archive.radiozamaneh.com/reflections/2012/12/14/22616#comments</comments>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/4359">احمد علوی</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/reflections">انديشه زمانه</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/17834">تاویل متن</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/2409">عرفان</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/13937">فلسفه زبان</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/17832">لفظ</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/17830">مثتوی معنوی</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/17831">معرفت شناسی</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/17833">معنا</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/13404">مولانا</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/10344">کلام</category>
 <pubDate>Fri, 14 Dec 2012 15:13:26 +0000</pubDate>
 <dc:creator>politics</dc:creator>
 <guid isPermaLink="false">22616 at https://archive.radiozamaneh.com</guid>
  </item>
  <item>
    <title>شعر پارسی مانند نفت، بلای جان  ایران؟</title>
    <link>https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2012/11/27/21907</link>
    <description>&lt;div class=&quot;fb-social-like-widget&quot;&gt;&lt;fb:like  href=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2012/11/27/21907&quot; send=&quot;false&quot; layout=&quot;box_count&quot; show_faces=&quot;false&quot; width=&quot;500&quot; action=&quot;like&quot; font=&quot;arial&quot; colorscheme=&quot;light&quot;&gt;&lt;/fb:like&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-sartitr&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                     نقشِ عرفان در شعر و اندیشه‌ی کهن و مُدرنِ ایرانی        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-nevisandeh&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    محمود فلکی        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-filefield field-field-maghaleh-image&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    &lt;img  class=&quot;imagefield imagefield-field_maghaleh_image&quot; width=&quot;277&quot; height=&quot;188&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/sites/default/files/mfalakmys01.jpg?1354642499&quot; /&gt;        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;محمود فلکی - گفته می&amp;zwnj;شود که اگر ایران نفت نمی&amp;zwnj;داشت وضع ما بهتر می&amp;zwnj;بود، چرا که دولت&amp;zwnj;ها با فروش یا پول نفت، خود را از بسیاری از بحران&amp;zwnj;های اقتصادی، مالی یا سیاسی برای کوتاه&amp;zwnj;مدت هم که شده نجات می دهند و مردم را آرام نگه می&amp;zwnj;دارند.&lt;/p&gt;
&lt;!--break--&gt;&lt;!--break--&gt;&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;من نه اقتصاددان هستم و نه سیاستمدار که در مورد این نکته داوری دقیقی داشته باشم و درباره&amp;zwnj;ی درستی یا نادرستی آن نظر بدهم. اما در دل این سخن می&amp;zwnj;تواند واقعیت مهمی نهفته باشد، و آن اینکه کارها در نزد ما عمدتاً نه بر پایه&amp;zwnj;ی برنامه&amp;zwnj;ای پیش&amp;zwnj;بینی&amp;zwnj;شده و مشخص و مناسب با شرایط ، بلکه بر &amp;quot;حلِ&amp;quot; زودگذرِ مسائل بنا می&amp;zwnj;شود. و چون شاید از سرچشمه&amp;zwnj;ی ثروت ملی، درست و عادلانه بهره&amp;zwnj;گیری نمی&amp;zwnj;شود، کارها به سامان نمی&amp;zwnj;رسند و جامعه در بحران یا بهتر است بگوییم در رکود باقی می&amp;zwnj;ماند.&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;شاید در نگاه نخست به نظر برسد که قیاس بین نقش سرمایه&amp;zwnj;ی ملی نفت با نقش شعر در جامعه برآورد درستی نباشد، ولی اگر کمی ژرف&amp;zwnj;تر به موضوع بنگریم، شاید مشابهتی بتوان یافت:&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;این نکته به&amp;zwnj;ظاهر بر همه&amp;zwnj;گان روشن است که در ایران شعر در همه&amp;zwnj;ی پهنه&amp;zwnj;های آگاهی انسانی نقش پایه&amp;zwnj;ای داشته و به خاطر قدرت اقناعی&amp;zwnj;اش، بسیاری از اندیشمندان نگره&amp;zwnj;ها و باورهای خود را در قالب شعر بیان کرده&amp;zwnj;اند. برخی این پدیده را به عنوان توانِ فرهنگ ایرانی نیز ارزیابی می&amp;zwnj;کنند. در همین راستا اگر بخواهیم زبان پارسی را در سده&amp;zwnj;های میانی با دو زبان مهم دیگر در این سده&amp;zwnj;ها در شرق، یعنی عربی و ترکی، مقایسه کنیم، بیشتر به واقعیت این رویکرد پی می&amp;zwnj;بریم. در سده&amp;zwnj;های میانی، به&amp;zwnj;ویژه پس از برپایی امپراطوری عثمانی در سده&amp;zwnj;ی پانزدهم میلادی، سه زبان پارسی، عربی و ترکی در پهنه&amp;zwnj;ها&amp;zwnj;ی اندیشه و نوشتار در شرق اهمیتی ویژه و نقشی محوری در فرهنگ اسلامی داشتند؛ زبان&amp;zwnj;هایی که به نوعی به تعامل با یکدگر نیز رسیده بودند. زبان عربی بیشتر زبان دین و قوانین اسلامی، ترکی بیشتر زبان مسائل عملی مانند طرح مسائل نظامی و ... ، و پارسی بیشتر زبان شعر و عرفان بوده&amp;zwnj;اند. یعنی می&amp;zwnj;بینیم که ایرانی&amp;zwnj;ها حتی در قیاس با همسایه&amp;zwnj;گان خود به شعر بیشتر اهمیت می&amp;zwnj;دادند. شعر کلاسیک ما، تا آنجا که از تذکره&amp;zwnj;ها به ما رسیده است، به عبارتی هفت هزار و به عبارت دیگر دوازده هزار شاعر پرورده، اما دانشمند و فیلسوف به معنای واقعی کلمه از حد انگشتان دست تجاوز نمی&amp;zwnj;کنند. آنها هم بیشتر تئولوگ (دین&amp;zwnj;پژوه) بودند تا فیلسوف که آثارشان را عمدتاً به زبان عربی پدید آورده&amp;zwnj;اند.&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&lt;img align=&quot;middle&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;http://zamaaneh.com/pictures-new/falaki_m.jpg&quot; style=&quot;width: 196px; height: 183px;&quot; /&gt;محمود فلکی:&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;●با آغاز روشنگری کم&amp;zwnj;کم نثر رُمان جای منظومه&amp;zwnj;های داستانی و نمایشنامه&amp;zwnj;های منظوم را می&amp;zwnj;گیرد&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;●بازتاب خِرَدِ &amp;nbsp;برآمده از روشنگری در نثر راحت&amp;zwnj;تر انجام گرفت و فضای شعری پیشین در غرب، برخلاف ایران، مانع از گسترش اندیشه درپیکره&amp;zwnj;ی نثر نشد.&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;●در ایران شعر پارسی، در آغاز جنبه&amp;zwnj;ی خردگریزی نداشت&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;●از سده&amp;zwnj;ی ششم به بعد در ایران شعر از خِرد و از واقعیت گریخت و به دامن رؤیا پناه برد&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;	●رونق صوفیگری با اقبال مردم باعث شد که حکام از سخت&amp;zwnj;گیری نسبت به صوفیان دست بردارند&lt;/p&gt;&lt;/blockquote&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;اما این پرسش هم می&amp;zwnj;تواند پیش بیاید که شعر در بسیاری از کشورها در غرب، از یونان و رُم باستان گرفته تا اروپای سده&amp;zwnj;&amp;zwnj;های میانه (تا سده&amp;zwnj;ی هجدهم) نقش محوری در تبیین هستی داشته است، پس چرا آن کشورها برخلاف ما، هم از بیان شعریِ مسائل دور شدند و هم رشد دیگری در جهت مدرنیته پیش گرفتند؟ و چرا ایران با آن سابقه&amp;zwnj;ی شعری درازمدت و دراز&amp;zwnj;دامن، در پهنه&amp;zwnj;ی اندیشه&amp;zwnj;های فلسفی و رشد در مسیر زندگی مدرن راه به جایی نبرده است؟&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;با آغاز روشنگری و گسترش خِرَدگرایی در غرب کم&amp;zwnj;کم نثر، به&amp;zwnj;ویژه در قالب رُمان، جای منظومه&amp;zwnj;های داستانی و نمایشنامه&amp;zwnj;های منظوم را می&amp;zwnj;گیرد، و تنها شاخه&amp;zwnj;ای از شعر که جنبه&amp;zwnj;ی داستانی یا نمایشی ندارد، به حیاتش ادامه می&amp;zwnj;دهد؛ منتها این شعر (&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;Lyrik&lt;/span&gt;) دیگر مانند گذشته مهم&amp;zwnj;ترین رسانه&amp;zwnj;ی ادبی نبود؛ چرا که با رشد فردیت و پیچیده&amp;zwnj;ترشدن مناسبات انسانی در شرایط نوین، بیان اندیشه به قالبی از نوشتار نیاز داشت که بتواند رشد اجتماعی و روانی- اندیشگی انسان مدرن را، فراتر از محدودیت&amp;zwnj;های قالب شعر، بیان کند. افزون بر این، در منظومه&amp;zwnj;های داستانی، انسان&amp;zwnj;ها یا شخصیت&amp;zwnj;های داستانی عمدتاً رشد یا تحول ذهنی نداشتند و مانند خودِ جامعه ایستا بودند و همه چیز بیشتر بر پایه&amp;zwnj;ی تصادف یا دخالت سرنوشت و عوامل ماورای طبیعی، رقم زده می&amp;zwnj;شد. اما با پدیداری روشنگری و رشد دانش و تحول انسان به لحاظ روانی- اندیشگی، رشد و تحول شخصیت&amp;zwnj;های داستانی در پیوند با پیرامون نیز باید به نوعی بازتاب می&amp;zwnj;یافت. ارایه&amp;zwnj;ی این نوع رشد در آغاز روشنگری که به رُمانِ رشد و تحول (&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;Entwicklungsroman&lt;/span&gt;) معروف است، تنها با نثر، با توان گسترش&amp;zwnj;یابنده&amp;zwnj; و نرمش&amp;zwnj;پذیرش در پهنه&amp;zwnj;های گوناگونِ آگاهی اجتماعی امکان&amp;zwnj;پذیر بود که توانست کم&amp;zwnj;کم جایگزین بسیاری از ارزش&amp;zwnj;های شعری شود. اما باید این نکته را در نظر داشت که شعر پیش&amp;zwnj;مدرن غرب، ناگزیر خردگریز نبود، بلکه خردِ&amp;nbsp; و هستی&amp;zwnj;شناسی ویژه&amp;zwnj;ی زمان خود را بازتاب می&amp;zwnj;داد؛ و برای همین است که بازتاب خِرَدِ &amp;nbsp;برآمده از روشنگری در نثر راحت&amp;zwnj;تر انجام گرفت و فضای شعری پیشین، برخلاف ایران، مانع از گسترش اندیشه درپیکره&amp;zwnj;ی نثر نشد. افزون بر این، در این راستا البته بهره&amp;zwnj;گیری مسیحیت غرب از فلسفه&amp;zwnj;ی یونانی که در سوی کشف داده&amp;zwnj;های هستی موجود و این&amp;zwnj;جهانی حرکت می&amp;zwnj;کرد، در رشد اندیشه و دانش در سوی روشنگری و خردگرایی نقش محوری ایفا کرد.&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;در ایران نیز شعر پارسی، در آغاز جنبه&amp;zwnj;ی خردگریزی نداشت. ابزاری بود برای بیان قصه یا بازتابِ اندیشه&amp;zwnj;ای معین. شعر پارسی نوین که پس از حمله&amp;zwnj;ی اعراب و اسلامی شدن ایران، پدید می&amp;zwnj;آید، شعری که به &amp;quot;سبک خراسانی&amp;quot; معروف شده، هنوز خردگرا به معنای آن زمانیِ خود بوده. شاهنامه&amp;zwnj;ی فردوسی به عنوان برترین نمونه&amp;zwnj;ی این سبک، با وجود حضور مسلط اساطیر و افسانه&amp;zwnj;های تاریخی، در مجموع شعری خردگریز نیست.&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;البته باید در اینجا توضیح بدهم که&amp;nbsp; &amp;quot;خِرَد&amp;quot; به چه معنایی در شعر فردوسی و دیگران کارکرد داشته. واژه&amp;zwnj;ی خِرَد که از واژه&amp;zwnj;ی اوستایی &amp;quot;خِرَتو&amp;quot; برمی&amp;zwnj;آید و سپس&amp;zwnj;تر در پارسی میانه (پهلوی) در اثر معروف &amp;quot;مینوی خرد&amp;quot; بازتاب ویژه&amp;zwnj;ای می&amp;zwnj;یابد، که در واقع نوعی اندرزنامه و دستورات اخلاقی است، بیشتر به معنای درایت در رعایت اصول اخلاقی- اجتماعی است. به بیان دیگر، پاسداشتِ خِرَد در گذشته به معنای رعایت اخلاق اجتماعی و آیین دینی بوده که با همین مفهوم در شعر شاعران و اندیشمندان گذشته به شکل پند و اندرز یا شکل&amp;zwnj;های دیگر به کار برده شده که همان &amp;quot;حکمت&amp;quot; یا &amp;quot;دانایی&amp;quot; (&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;Weisheit&lt;/span&gt;) است و از آن به عنوان &amp;quot;فرزانگی&amp;quot; نیز یاد می&amp;zwnj;کنند و هیچ پیوندی با خِرَد مدرن (&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;Vernunft&lt;/span&gt;)، خِرَدِ کانتی ندارد که برآمده از اندیشه&amp;zwnj;ی روشنگری و سکولاریسم است.&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;اما در هر حال شعر خراسانی با واقعیت ملموس و مناسبات پیرامون در پیوند بوده و زندگی را در &amp;quot;بوی جوی مولیان&amp;quot; و در &amp;quot;یاد یار مهربان&amp;quot; که امری خاکی و این&amp;zwnj;جهانی بوده به شعر بیان می&amp;zwnj;کرده، که اگر همان روند ادامه می&amp;zwnj;یافت شاید اندیشه&amp;zwnj;ی ایرانی در سمت دیگری گرایش می&amp;zwnj;یافت، سمتی که با واقعیت&amp;zwnj;ها برخوردی بخردانه می&amp;zwnj;کرد؛ چرا که همه&amp;zwnj;ی اندیشه&amp;zwnj;ها عمدتاً از رهگذر شعر، به مثابه&amp;zwnj;ی مهم&amp;zwnj;ترین رسانه ارایه می&amp;zwnj;شدند.&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;با حضور مؤثر اندیشه&amp;zwnj;ی عرفانی در جامعه، به&amp;zwnj;ویژه از سده&amp;zwnj;ی ششم به بعد، و بهره&amp;zwnj;گیری عرفان از مهم&amp;zwnj;ترین رسانه&amp;zwnj;ی آن زمان یعنی شعر، شعر از همان خِرد ِ پیشین و از واقعیت گریخت و به دامن رؤیا پناه برد؛ چرا که پایه&amp;zwnj;ی عرفان را رازورزی، ابهام و توّهم می&amp;zwnj;سازد. با قیاس بین شاهنامه&amp;zwnj;ی فردوسی (سده&amp;zwnj;ی چهارم هجری) و منطق&amp;zwnj;الطیر عطار (سده&amp;zwnj;ی ششم هجری)، متوجه این نکته می&amp;zwnj;شویم که عرفان چگونه حتی در قصه&amp;zwnj;ها و افسانه&amp;zwnj;ها راه یافته و همه چیز ابزاری می&amp;zwnj;شود برای اثبات اندیشه&amp;zwnj;های عرفانی. شاهنامه به&amp;zwnj;هیچ&amp;zwnj;وجه اثری عرفانی نیست، در حالی که منظومه&amp;zwnj;های عطار همه عرفانی&amp;zwnj;اند. اما حتی در منظومه&amp;zwnj;ای مانند خسرو و شیرین از نظامی گنجوی که در آن رابطه&amp;zwnj;ی زمینیِ عاشق و معشوقی به نظم کشیده می&amp;zwnj;شود، نظامی می&amp;zwnj;کوشد در نهایت از آن نتایج عرفانی به دست دهد (فلک جز عشق محرابی ندارد). به گمانم این نوع رویکرد نسبت به عرفان و خردگریزی بنیادی آن، چنان تأثیری بر زبان و فرهنگ ایرانی و بر همه&amp;zwnj;ی اشکال آگاهی انسان ایرانی گذاشت که او را انسانی خیالاتی و گذشته&amp;zwnj;گرا و به اصطلاح امروز رمانتیک یا سانتیمانتال بار آورد. شاید برای همین است که اکثر ایرانی&amp;zwnj;ها هنوز بیشتر با رؤیاهاشان زندگی می&amp;zwnj;کنند تا با واقعیت&amp;zwnj;ها.&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;برای اینکه روشن&amp;zwnj;تر به این مسئله بپردازم، نگاهی می&amp;zwnj;اندازم به نقش عرفان در تاریخِ&amp;nbsp; ادبی- فرهنگی ایران که به گمانم در روند شکل&amp;zwnj;گیری اندیشه&amp;zwnj;ی ایرانی تعیین&amp;zwnj;کننده بوده است. این نگاه، البته تنها برآوردی است جهت طرح پایه&amp;zwnj;ای این مسئله و هنوز تا رسیدن به یک کار گسترده&amp;zwnj;ی علمی فاصله دارد.&lt;a href=&quot;#_edn1&quot; name=&quot;_ednref1&quot; title=&quot;&quot;&gt;[۱]&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;۱) از آنجا که پس از حمله&amp;zwnj;ی مغول به ایران در سده&amp;zwnj;ی هفتم هجری که جز کشته و ویرانی و فلاکت چیزی برجا نگذاشت، مردمِ بی&amp;zwnj;خانمان و مأیوس از زندگی در پی پناهگاهی بودند که با درماندگی و افسردگی آنان سازگاری داشته باشد؛ به عبارت دیگر به فضایی نیاز داشتند که در آن دست&amp;zwnj;کم به لحاظ روحی آرامشی بیایند. آنها این پناهگاه را به دو دلیل در خانقاه&amp;zwnj;ها یافتند: نخست اینکه مردم دیگر اعتمادی به پیشوایان دینی&amp;zwnj; یا خشک&amp;zwnj;اندیشان دین رسمی که همبسته&amp;zwnj;ی حاکمیت وقت بودند، نداشتند تا به آنها پناه ببرند. دیگر اینکه مردمِ درمانده و فقیرشده می&amp;zwnj;توانستند در خانقاه&amp;zwnj;ها هم چیزی برای تغذیه هم سرپناهی بیابند. آنها حتی اجازه داشتند در مراسم صوفیان نیز شرکت کنند.&lt;a href=&quot;#_edn2&quot; name=&quot;_ednref2&quot; title=&quot;&quot;&gt; [۲]&amp;nbsp;&lt;/a&gt; یعنی آنها در محیط خانقاه&amp;nbsp; یک نوع پشتگرمی و همبستگی و هویت تازه&amp;zwnj;ای در برابر فضای بحرانی و درماندگی اجتماعی می&amp;zwnj;یافتند. بدین گونه بر هواداران جنبش صوفیگری آن چنان افزوده شد که این جنبش هم&amp;zwnj;چون دینی نسبتاً مستقل به موازات دین رسمی، نهاد و آیین ویژه&amp;zwnj;ی خود را گسترش داد.&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;۲) از آنجا که در آن زمان به&amp;zwnj;جز صوفیگری یا اندیشه&amp;zwnj;ی عرفانی در کلیت آن جایگزینی (آلترناتیوی) برای سرخوردگان وجود نداشت، مردم ناچار به صوفیان می&amp;zwnj;پیوستند که در فرقه&amp;zwnj;های گوناگون در سراسر کشور فعال بودند. یعنی در واقع عرفان، که در آغاز پیدایش به خاطر نوعی خودگردانیِ دینی و گرایش در جهت خصوصی کردن دین و نزدیکی بی&amp;zwnj;واسطه به خدایش، توانشی پیشرو داشت که او را از دین رسمی متمایز می&amp;zwnj;کرد، کم&amp;zwnj;کم خود مانع از پیدایش و رشد اندیشه&amp;zwnj;های دیگر &amp;zwnj;شد؛ زیرا عرفان به عنوان نوعی اپوزیسیون، انسان&amp;zwnj;هایی را که احتمالاً در پی اندیشه&amp;zwnj; یا گشایشِ دیگری بودند به خود جذب می&amp;zwnj;کرد. اگر هم اندیشه&amp;zwnj;ی نوینی خارج از جهان اسلام مانند اندیشه&amp;zwnj;ی یونانی که جهان غرب را در سوی رشد دانش و اندیشه و روشنگری کشاند، به بحث گذاشته می&amp;zwnj;شد، نه تنها خشک&amp;zwnj;اندیشان زاهد، بلکه عارفان نیز با آن به&amp;zwnj;شدت مقابله می&amp;zwnj;کردند، یا تنها به آن بخش از فلسفه&amp;zwnj;ی یونانی مانند نگره&amp;zwnj;ی افلاتونی نظر داشتند که با ذهنیت عرفانی&amp;zwnj;شان سازگاری داشت. اما آن بخش از فلسفه را که برای کشف هستی این&amp;zwnj;جهانی می&amp;zwnj;کوشید، پس می&amp;zwnj;زدند. محمد غزالی، صوفی معروف سده&amp;zwnj;ی پنجم هجری، در رساله&amp;zwnj;ی &amp;quot; &lt;em&gt;المنقذ من&amp;zwnj;الضلال&lt;/em&gt;&amp;quot; فیلسوفان را &amp;quot;کافر&amp;quot; می&amp;zwnj;داند و نه تنها به تکفیر فیلسوفان یونانی مانند افلاتون و ارسطو می&amp;zwnj;پردازد، بلکه تکفیر اندیشمندانی مانند ابن&amp;zwnj;سینا و ابوریحان بیرونی را هم که به فلسفه&amp;zwnj;ی یونانی می&amp;zwnj;پرداختند، واجب می&amp;zwnj;شمارد.&lt;a href=&quot;#_edn3&quot; name=&quot;_ednref3&quot; title=&quot;&quot;&gt;[۳]&amp;nbsp;&lt;/a&gt; عبدالقادر جیلانی (گیلانی) شیخ معروف دستور می&amp;zwnj;داد کتاب&amp;zwnj;های فلسفی را نابود کنند؛ زیرا آنها را برای شاگردانش &amp;quot;خطرناک&amp;quot; می&amp;zwnj;دانست.&lt;a href=&quot;#_edn4&quot; name=&quot;_ednref4&quot; title=&quot;&quot;&gt;[۴]&amp;nbsp;&lt;/a&gt; مولوی در داستان &amp;quot;نالیدن ستون حنانه&amp;quot; پای کسانی را که &amp;quot;استدلال&amp;quot; می&amp;zwnj;کردند، یعنی می&amp;zwnj;کوشیدند با خرد و منطق سخن بگویند، &amp;quot;چوبین&amp;quot; می&amp;zwnj;نامد و کسانی را که با فلسفه، شک و &amp;quot;شبهه&amp;quot; برمی&amp;zwnj;انگیختند &amp;quot;شیطان دون&amp;quot; و &amp;quot;کور&amp;quot; می&amp;zwnj;خواند &amp;nbsp;و &amp;quot;سرنگونی&amp;quot; آنها را آرزو می&amp;zwnj;کرد؛ چرا که می&amp;zwnj;ترسید آنها با ایجاد شک و پرسش &amp;quot;دین حق&amp;quot; را برهم زنند:&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;شبهه انگیزد آن شیطان دون&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;درفتند این&amp;zwnj;جمله کوران سرنگون&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;پای استدلالیان چوبین بود&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;پای چوبین سخت بی&amp;zwnj;تمکین بود&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;...&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;فلسفی را زهره نی تا دم زند&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;دم زند، دین حقش برهم زند. &lt;a href=&quot;#_edn5&quot; name=&quot;_ednref5&quot; title=&quot;&quot;&gt;[۵]&amp;nbsp;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;خاقانی، شاعر و عارف، فلسفه&amp;zwnj;ی ارسطو وحتی افلاتون را قفلی می&amp;zwnj;داند بر دربِ &amp;quot;احسن&amp;zwnj;الملل&amp;quot; (کشورهای اسلامی) و دستور دفعِ آنها را می&amp;zwnj;دهد:&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;قفلِ اسطوره&amp;zwnj;ای ارسطو را&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;بر درِ احسن&amp;zwnj;الملل منهید&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;نقشِ فرسوده&amp;zwnj;ی فلاطن را&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;بر طراز بهین حلل منهید!&lt;a href=&quot;#_edn6&quot; name=&quot;_ednref6&quot; title=&quot;&quot;&gt; [۶]&amp;nbsp;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;نمونه&amp;zwnj;هایی از این دست در ادبیات ما فراوان است که برای تمرکز در بحث اصلی از بیان نمونه&amp;zwnj;های دیگر درمی&amp;zwnj;گذرم.&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;در هر حال، صوفیگری به قدری دامنه و نفوذ یافت که بسیاری به تشکیل گروه&amp;zwnj;ها و سازمان&amp;zwnj;های جدید صوفیگری اقدام کردند. تعداد فرقه&amp;zwnj;های صوفی که، بنا به گزارش هجویری، در سده&amp;zwnj;ی پنجم به دوازده می&amp;zwnj;رسید،&lt;a href=&quot;#_edn7&quot; name=&quot;_ednref7&quot; title=&quot;&quot;&gt; [۷]&amp;nbsp;&lt;/a&gt; در سده&amp;zwnj;های پسین به&amp;zwnj;قدری فرقه&amp;zwnj;سازی رونق یافت که تعداد آنها به دویست فرقه افزایش یافت.&lt;a href=&quot;#_edn8&quot; name=&quot;_ednref8&quot; title=&quot;&quot;&gt; [۸]&amp;nbsp;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;رونق صوفیگری با اقبال مردم باعث شد که حکام از سخت&amp;zwnj;گیری و آزار آغازین نسبت به صوفیان که در سده&amp;zwnj;های پیشین نمونه&amp;zwnj;هایی وجود داشت (مثل کشتن حلاج &amp;nbsp;و سهروردی و ...) دست بردارند و آنها را به سود خود و در سوی افزایش قدرت خویش به&amp;zwnj;کار گیرند و حتی برخی از حاکمان خود مدعی صوفیگری می&amp;zwnj;شدند و از شیخی پیروی می&amp;zwnj;کردند. به همین خاطر برخی ازحاکمان و امیران و وزیران به ساختن خانقاه&amp;zwnj;های جدید دست زدند؛ مانند خانقاهی که غازان خان در تبریز یا اولجایتو در سلطانیه و همدان برپا کردند. همچنین وزرای آن زمان، یعنی رشیدالدین فضل&amp;zwnj;اله و پسرش غیاث&amp;zwnj;الدین به ترتیب در سلطانیه و در سرخاب تبریز خانقاهایی ساختند.&lt;a href=&quot;#_edn9&quot; name=&quot;_ednref9&quot; title=&quot;&quot;&gt; [۹]&amp;nbsp;&lt;/a&gt;&amp;nbsp; صوفیان نه تنها از پرداخت مالیات معاف بودند، بلکه خرجی سالانه، شامل هدایا، موقوفات و عایدات فراوان به آنها تعلق می&amp;zwnj;گرفت؛ به مثل به یک شیخ خانقاه، سالانه ۱۰۶۲۰ دینار نقد، ۲۸۳۲ مَن نان و همین مقدار گوشت و صابون از موقوفات&amp;nbsp; داده می&amp;zwnj;شد. حتی مریدان شیخ در خانقاه از جیره&amp;zwnj;ی نقدی و جنسی کافی بهره می&amp;zwnj;بردند.&lt;a href=&quot;#_edn10&quot; name=&quot;_ednref10&quot; title=&quot;&quot;&gt; [۱۰]&amp;nbsp;&lt;/a&gt; این حالت به گونه&amp;zwnj;ای بود که عبید زاکانی صوفیان را &amp;quot;مفتخوار&amp;quot; می&amp;zwnj;نامید.&lt;a href=&quot;#_edn11&quot; name=&quot;_ednref11&quot; title=&quot;&quot;&gt; [۱۱]&amp;nbsp;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;عرفان با چنین موقعیت و گستره&amp;zwnj;ای در همه&amp;zwnj;ی آحاد زندگی مردم و در رسانه&amp;zwnj;های آن زمان، به&amp;zwnj;ویژه شعر، تأثیری ژرف و تعیین&amp;zwnj;کننده گذاشت. یعنی شعر عمدتاً از واقعیت و خرد گریخت و به توّهم و رؤیا پیوست و اندیشه&amp;zwnj;ی ایرانی به جای پژوهش جهان موجود و واقعی به کالبد شکافی رابط&amp;zwnj;ه&amp;zwnj;ی انسان با خدا پرداخت که در آن راستا، زندگی مادی و خاکی نفی و همه چیز در گرو پیوستن به خدا معنا یافت. البته بخشی از عارفان نظیر حافظ به پاره&amp;zwnj;ای از لذات مادی مانند شراب و عشق زمینی هم اهمیت می&amp;zwnj;دادند که در آثارشان بازتاب یافته که از زیباترین شاهکارهای ادبیات شعری پارسی هستند، اما در نزد اینان نیز، افزون بر اینکه عشقِ زمینی عمدتاً در رابطه&amp;zwnj;ای یکسویه معنا می&amp;zwnj;یافت و معادله&amp;zwnj;ی عشق از سوی شاعر- مرد تعیین می&amp;zwnj;شد، اندیشه&amp;zwnj;ی عرفانی وزنه&amp;zwnj;ی بیشتری داشت و نقش اصلی را ایفا می&amp;zwnj;کرد.&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;۳)شعر عرفانی مانع از گسترش فرم نمایش و پی&amp;zwnj;آیندِ آن، یعنی گفت&amp;zwnj;و&amp;zwnj;گو&amp;zwnj; (دیالوگ) شده است. سنت نمایش در غرب، سنتی دیرینه است. از هومر و اُوید تا شکسپیر و گوته، نمایش در قالب نظم از مهم&amp;zwnj;ترین رسانه در تبیین هستی و بیان نگره&amp;zwnj;ها از رهگذر گفت&amp;zwnj;و&amp;zwnj;گو بود. اساساً نمایش بر پایه&amp;zwnj;ی گفت&amp;zwnj;و&amp;zwnj;گو&amp;zwnj; در فرهنگ دموکراتیک نوع یونانی به عنوان عاملی در تبادل آرا شکل می&amp;zwnj;گیرد؛ سنتی که در اروپا تداوم یافت و در برخورد آرا و شکل&amp;zwnj;گیری روشنگری نقش مهمی ایفا نمود. یعنی در واقع نمایشنامه، نشانگر حضور دیالوگ در یک جامعه در هر سطحی است، چیزی که در ادبیات کهن ما در مجموع غایب است و شکل آغازین و پیش&amp;zwnj;مدرن آن (صحنه&amp;zwnj;های شبه&amp;zwnj;نمایش) که در شاهنامه رخ می&amp;zwnj;نماید، با نفوذ عرفان، همان اندک که می&amp;zwnj;توانست پایه&amp;zwnj;ای برای کارهای پسین باشد، رشدی نمی&amp;zwnj;کند. چرا؟&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;می&amp;zwnj;دانیم که جامعه&amp;zwnj;ی ما در درازنای حضور استبداد و دیکته شدن از بالا هرگز فرصت واقعی برای رسیدن به فردیتی که خود را از بندها رها سازد، نداشته است. جنبش&amp;zwnj;ها و حرکت&amp;zwnj;های اجتماعی یا انقلاب از هر نوعش، هر کدام در برهه&amp;zwnj;ای کوتاه اندکی زنگ تنفس اعلام کردند و بعد هر گونه صدای مخالف سرکوب شد. اما در این جامعه به&amp;zwnj;جز استبداد حکومتی، عرفان نیز، به گمانم، نقش مهمی در یکسویه&amp;zwnj;نگری و نرسیدن به فردیت داشته&amp;zwnj; است. عرفان در ذات خویش یکسویه&amp;zwnj;نگر و تک&amp;zwnj;صدا و مُبلغِ انفعال است. برای عرفان همه&amp;zwnj;چیز حتی عشق و لذت خاکی وسیله&amp;zwnj;ای است برای رسیدن به معبود ازلی (خدا)، و در این راستا هم فرمانبری از مراد یا شیخ هم پیروی از آیین&amp;zwnj;های دینی، بدون هیچ اما و اگر و واکنش یا پرسشی (هر چه استاد ازل گفت، بگو می&amp;zwnj;گویم)، وظیفه است. به&amp;zwnj;جز اندیشه به ذات ازلی و تلاش درونی برای رسیدن یا یگانه شدن با آن، اندیشه&amp;zwnj;ی دیگری حق اهلیت نمی&amp;zwnj;یابد یا اینکه آن اندیشه بر پایه&amp;zwnj;ی نگره&amp;zwnj;ی عرفانی سنجیده و فهمیده می&amp;zwnj;شود؛ یعنی فرد باید کور و کر تنها به پیروی از مراد، هستی&amp;zwnj;اش را هویت ببخشد و اراده&amp;zwnj;ی آزاد و تصمیم&amp;zwnj;گیری، پرسش و شک که هسته&amp;zwnj;ی آغازین برای رشد فکری است، در آن نمی&amp;zwnj;تواند راه بیابد. در یک کلام، عرفان یا شعر عرفانی راه گفت&amp;zwnj;و&amp;zwnj;گو را می&amp;zwnj;بندد و تنها &amp;nbsp;اندیشه&amp;zwnj;ای یکسو&amp;zwnj;نگر و تک&amp;zwnj;صدا در آن بازتاب می&amp;zwnj;یابد، در حالی که نمایش با حضور گفت&amp;zwnj;و&amp;zwnj;گو می&amp;zwnj;تواند چند سویه و چند صدایی باشد. بنابراین به گمانم نفوذ بیش از حد عرفان در ادب و اندیشه&amp;zwnj;ی ایرانی باعث شد که همان شبه&amp;zwnj;نمایش آغازین که در شاهنامه شاهد آنیم، تنها در منظومه&amp;zwnj;های پسین، در بهترین حالت منظومه&amp;zwnj;های نظامی که از شاهکارهای ادبیات پارسی به حساب می&amp;zwnj;آیند، از حد تکرار شبه نمایشی تجاوز نمی&amp;zwnj;کنند و نمی&amp;zwnj;توانند به سطح یک نمایشنامه&amp;zwnj;ی واقعی فراروند. گوته در &amp;quot;دیوان غربی- شرقی&amp;quot;&amp;zwnj;اش، با وجود تحسین از شعر پارسی، با درک این نکته با شگفتی و حسرت می&amp;zwnj;نویسد: &amp;quot;شگفت&amp;zwnj;آور است که ادبیات پارسی هیچ نمایشنامه&amp;zwnj;ای ندارد. اگر می&amp;zwnj;توانست یک شاعر نمایش&amp;zwnj;نامه&amp;zwnj;نویس داشته باشد، ادبیاتش چهره&amp;nbsp; و منزلت دیگری می&amp;zwnj;یافت.&amp;quot;&lt;a href=&quot;#_edn12&quot; name=&quot;_ednref12&quot; title=&quot;&quot;&gt; [۱۲]&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;در اینجا لازم می&amp;zwnj;دانم برای رفع شبه&amp;zwnj;ی احتمالی توضیح بدهم که طرح این مسئله به معنای نادیده گرفتن ارزش&amp;zwnj;های ادبی و زیبایی شناختی آثار شعری پارسی و شعر عرفانی نیست. این نوع شعر، چه غزلیات مولوی باشد چه شعر حافظ یا نظامی و عطار و ...، همه از قله&amp;zwnj;های ادبیات شعری ما هستند که ارزش &amp;zwnj;ادبی&amp;zwnj;شان و حرکت&amp;zwnj;های زیبای زبانی-ساختاری&amp;zwnj;شان بر همه&amp;zwnj;گان روشن است. من اما بحثم را در اینجا نه در پیوند با ارزش ادبی یا ساختاری- زبانی، بلکه در ارتباط با تأثیر اندیشه&amp;zwnj;ی عرفانی از رهگذر شعر بر روند تحول اجتماعی- اندیشگی در فرهنگ ایرانی- اسلامی مطرح می&amp;zwnj;کنم؛ چرا که حضور عرفان همچنان به عنوان عامل بازدارنده، خودآگاه یا ناخودآگاه، هنوز در آثار ادبی کنونی ما&amp;nbsp; و اندیشه&amp;zwnj;ی ما بازتاب می&amp;zwnj;یابد. این بازتاب از چند سو همچنان خودنمایی می&amp;zwnj;کند. اگرچه به&amp;zwnj;جز عرفان عوامل دیگری نیز در این مسیر دخیل اند، ولی تأثیر عرفان نسبت به عوامل دیگر، به دلایل گفته شده، برتری دارد:&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;۱)بسیاری از شاعران و نویسندگان یا به&amp;zwnj;طور کلی هنرمندان و روشنفکران معاصر ایرانی هنوز در برخوردشان احساس مرادی دارند و نیاز به مریدان و مقلدان فراوان. هنوز به سن چهل سالگی نرسیده احساس استادی به آنها دست می&amp;zwnj;دهد و مانند شیخی دچار خودپسندی و خودبزرگ&amp;zwnj;بینی غریبی می&amp;zwnj;شوند و مرتب تئوری و حکم صادر می&amp;zwnj;کنند. برای همین است که در ادبیات ما مانند دیگر اَشکال آگاهی اجتماعی هنوز جنبه&amp;zwnj;ی تقلیدی در آن کارکرد قوی&amp;zwnj;تری دارد.&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;۲) در این احساس مرادی به احساس پیشوایی در کشف نحله&amp;zwnj;های نوین شعری و ادبی مبتلا می&amp;zwnj;شوند. انگار شیخی روزی بیدار شود و فریاد شوقِ کشف و کرامات سر دهد، با ادعای دستیابی به سرچشمه&amp;zwnj;ی الهام، به معبود ازلی. گمان نمی&amp;zwnj;کنم هیچ جا مانند ایران هر چند سال به چند سال عده&amp;zwnj;ای خود را صاحب نحله یا جنبش شعری نوین بدانند. من که نزدیک به ۳۰ سال است که در آلمان زندگی می&amp;zwnj;کنم تا حالا ندیده&amp;zwnj;ام که در این اینجا این همه جریان&amp;zwnj;های جدید شعری یا ادبی سر بردارند، این همه ادعاهای کشفِ این یا آن نوآوری با نامگذاری&amp;zwnj;های مختلف ( شعر پرفورمانس, شعرآوا , نفس&amp;zwnj;بريدگی در شعر، &amp;nbsp;زبانيت، شعر پسامدرن، شعر گفتاری، غزل پست مدرن و مانندگان). اساساً تفاوت شکل&amp;zwnj;گیریِ یک جریان ادبی (مانند هر جریان دیگر در زمینه&amp;zwnj;های دیگر) در غرب که در روال طبیعیِ رشد و حرکت خود می&amp;zwnj;تواند به سامان برسد، به این ترتیب نیست که ابتدا بیایند برای خودشان مکتب&amp;zwnj;سازی و جریان&amp;zwnj;سازی کنند و بعد بنشینند بر پایه&amp;zwnj;ی آن عنوان&amp;zwnj;ها شعر یا داستان بنویسند. اگر جریانی واقعاً شکل بگیرد، بعدها تئوریسین&amp;zwnj;های ادبی از رهگذر آثار ارایه&amp;zwnj;شده به تحلیل آن می&amp;zwnj;پردازند و احتمالاً نامی هم بر آن جریان می&amp;zwnj;گذارند یا نمی&amp;zwnj;گذارند. ولی در جامعه&amp;zwnj;ای مثل ایران که هیچ چیز سرِ جای خودش نیست اول جریانی می&amp;zwnj;سازند و نام&amp;zwnj;گذاری می&amp;zwnj;کنند، بعد می&amp;zwnj;کوشند بر پایه&amp;zwnj;ی آن، شعر بنویسند. آیا این نشان&amp;zwnj;دهنده&amp;zwnj;ی نامتعادل و ناموزون بودن مناسبات اجتماعی نیست که ادبیات را هم دربرمی&amp;zwnj;گیرد؟ آیا نوآوری واقعی با تغییر اندیشه پیش نمی&amp;zwnj;آید که زبان ِ ویژه&amp;zwnj;ی خود را نیز به بار می&amp;zwnj;آورد؟&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;۳) اگر به شعرها و حتی بسیاری از داستان&amp;zwnj;های معاصری که به&amp;zwnj;ظاهر از سوی کسانی نوشته شده که دینی و عارف نیستند، دقت شود، می&amp;zwnj;بینیم که برخورد آنها با جهان پیرامون و حتی عشق با اغراق عرفانی همراه است. این حالت چه در شعرِ به&amp;zwnj;مثل شاملو چه در رُمان بوف کور هدایت و ... بروزی جدی دارد، حتی اگر نمایی غیرِ دینی هم داشته باشد.&lt;a href=&quot;#_edn13&quot; name=&quot;_ednref13&quot; title=&quot;&quot;&gt; [۱۳]&lt;/a&gt; در این راستا البته برخی از شاعران مانند نیما و فروغ تا حدودی استثناء هستند؛ اگرچه در شعر آنها هم گاهی آن نوع اغراق عرفانی اینجا و آنجا هنوز زندگی می&amp;zwnj;یابد؛ مانند &amp;quot;مرغ آمین&amp;quot; نیما و &amp;quot;کسی می&amp;zwnj;آید که مثل هیچکس نیست&amp;quot; از فروغ.&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;۴) بارها در بحث&amp;zwnj;ها و جدل&amp;zwnj;ها، بسیاری از شاعران که اهل تئوری شعر هم هستند عقل یا خِرَد در شعر را طرد کردند؛ انگار خرد در ذات خود مخل شعر باشد، همان&amp;zwnj;گونه که عارفان برای رسیدن به معبود ازلی عقل را مخل و مانع می&amp;zwnj;دانستند و می&amp;zwnj;دانند. این خردگریزی عرفانی همچنان هم در زبانِ تئوری شعری در ایران و هم در خود شعرها بازتابی جدی و تعیین&amp;zwnj;کننده دارد. وقتی آدم از دانش و خِرَد و اندیشه در شعر یا هنر سخن می&amp;zwnj;گوید خیلی&amp;zwnj;ها رم می&amp;zwnj;کنند و خِرَد و اندیشه را سمی برای شعر می&amp;zwnj;دانند. از بس ما را از عقل یا خرد ترسانده&amp;zwnj;اند، که بسیاری از ما جرئت نمی&amp;zwnj;کنیم از خرد در ادبیات سخن بگوییم؛ زیرا فوراً به سنت&amp;zwnj;گرایی و کهنه&amp;zwnj;گرایی متهم می&amp;zwnj;شویم. شاید این نوع عقل&amp;zwnj;گریزی باز هم برگردد به فرهگ جان&amp;zwnj;سخت عرفانی که عقل را مخلِ رسیدن به خدا- معشوق می&amp;zwnj;داند. زیرا اگر انسان با خِرَدش وارد می&amp;zwnj;شد یا بشود پرسش&amp;zwnj;ها در مورد خیلی&amp;zwnj;چیزها شروع می&amp;zwnj;شد یا می&amp;zwnj;شود؛ و پرسش، آغاز شک است و شک هم هسته&amp;zwnj;ی آغازینِ شناخت؛ و شناخت هم یعنی اسطوره&amp;zwnj;زدایی از عرفان یا دین&amp;zwnj;مداری و ... پس برای آنها بهتر این بود و هست که عقل را کنار بزنند، ولی ما در جهان مدرن بیش از هر چیز به عقل یا خرد نیازمندیم؛ زیرا به نظر می&amp;zwnj;آید که بی&amp;zwnj;خردی در جامعه به حد اشباع رسیده باشد. منظورم از خرد، نه &amp;quot;خردباوری محاسبه&amp;zwnj;گر یا خردِ ابزاری&amp;quot; یا &amp;quot;عقلِ عبوس&amp;quot; (عقلِ فاناتیک، از هر نوعش) است که با هدفِ نظارت و کنترل عمل می&amp;zwnj;کند، بلکه خردی است که رو به&amp;zwnj;سوی آزادی ، آزادی به مفهوم لبیرالیته، دارد. منظورم از &amp;quot;خرد&amp;quot; در شعر، نه شعر سیاست&amp;zwnj;زده&amp;zwnj;ی دیروز و امروز است که بیشتر در سطح رویدادها و شعارها محدود می&amp;zwnj;ماَند، که برآمده و باقی&amp;zwnj;مانده از &amp;quot;تعهد اجتماعیِ&amp;quot; چپ سنتی است، و نه شعر گلایه&amp;zwnj;های صرفاً خصوصی است، که شعر امروز از آن اشباع شده است. منظورم شعری است که به مسائل، پدیده&amp;zwnj;ها، حتی سیاست، و به &amp;quot;من&amp;quot; (درون و تن) و به رابطه&amp;zwnj;اش نسبت به پیرامون با نگاه ژرف&amp;zwnj; و ریزبینانه&amp;zwnj;ای می&amp;zwnj;نگرد، و با فراروی از کلی&amp;zwnj;گویی مرسوم، جزء را فدای کل نمی&amp;zwnj;کند.&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;۵) رازورزی، پیچیده&amp;zwnj;گویی و نقیض&amp;zwnj;گویی از خصلت&amp;zwnj;های برآمده از اندیشه&amp;zwnj;ی عرفانی است. برای اینکه &amp;quot;رقیب&amp;quot; یا &amp;quot;دیگری&amp;quot; از &amp;quot;اسرار عشق&amp;quot; آگاه نشود، نیاز به زبان رمز&amp;zwnj;آمیز و اشاره است، نه زبان شفاف و فهما. در واقع عارفان معادله&amp;zwnj;ی ساده&amp;zwnj;&amp;zwnj;ی رابطه&amp;zwnj;ی انسان با خدا را چنان با اصطلاحات عجیب و غریب و پوشیده، و با شطح و طامات و بازی&amp;zwnj;های حروفی می&amp;zwnj;پیچانند تا اندیشه&amp;zwnj;شان را چیزی فراانسانی و آسمانی جلوه دهند. این حالت رازورزی و زبان اشاره و وانمود به اندیشه&amp;zwnj;ای پیچیده و برتر در بسیاری از شعرهای معاصر ما نیز خودنمایی می&amp;zwnj;کند که به&amp;zwnj;جز تأثیر فضای برآمده از فشار اجتماعی و ترس، فکر می&amp;zwnj;کنم بیشتر برمی&amp;zwnj;گردد به پیشینه&amp;zwnj;ی تفکر عرفانی که خودآگاه یا ناخودآگاه در اندیشه&amp;zwnj;ی ایرانی می&amp;zwnj;زید.&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;حالا برمی&amp;zwnj;گردم به سخن آغازینم در مورد رابطه&amp;zwnj;ی نقش نفت و شعر: وجود منبع طبیعی مانند نفت یا هر چیز دیگر به خودی خود نمی تواند امری منفی باشد، مهم در چگونگی بهره&amp;zwnj;گیری از آن منبع است. شعر نیز مانند هر منبع یا ابزار اندیشگی کارکردی مشابه دارد؛ منتها یکی در جهان مادی کارکرد دارد و دیگری در جهان معنوی. در یک فرهنگ پیشرو، عوامل مادی و معنوی در همنوایی و در سامانه&amp;zwnj;ای نسبتن برابر و در تأثیر متقابل در حرکت اجتماعی نقش ایفا می&amp;zwnj;کنند. تنها در هموندی و حرکت همسانِ و همسازِ فرهنگ مادی و معنوی است که جامعه در سوی شکوفایی پیش می&amp;zwnj;رود. بنابراین، مسئله بر سر چگونگی بهره&amp;zwnj;گیری از این نمودهای طبیعی و دستاوردهای بشری است و اینکه در جامعه&amp;zwnj;ی ما همه&amp;zwnj;چیز در مشابهت به هم به نوعی در نابسامانی عمومی حرکت می&amp;zwnj;یابد. شعر ما تا پیش از جنبش مشروطیت هنوز در رؤیای گل و بلبلی می&amp;zwnj;زیست و با واقعیت پیرامون کمتر در پیوند بود. این خواب هزار ساله با انقلاب مشروطیت آشفته شد، بی&amp;zwnj;آنکه کاملاً به بیداری رسیده باشد. در واقع مشروطیت تلنگری بود تا شعر پارسی بار دیگر با واقعیت پیرامون آشتی کند. اما این بیداری و آشتی با واقعیت که گام مهمی بود با شکست انقلاب و استبداد رضاشاهی به پس نشست. منتها تأثیر و تبلور داده&amp;zwnj;های جنبش مشروطیت را در شعر نیما یوشیج می&amp;zwnj;توان شاهد بود که به&amp;zwnj;مثل در شعر &amp;quot;افسانه&amp;quot;، اندیشه&amp;zwnj;ی عرفانی را &amp;quot;کید و دروغ&amp;quot; می&amp;zwnj;نامد. متأسفانه شرایط استبدادی باعث شد تا شعر پارسی به فضای استعاری و سمبلیک و با چاشنی عرفانی پناه ببرد. در دهه&amp;zwnj;ی بیست خورشیدی، با آغاز جنبش نفت، شعر ما اگرچه به پیرامون و مسائل اجتماعی توجه کرد، ولی جای &amp;quot;شیخ&amp;quot; در عرفان را کیش شخصیت و قهرمان&amp;zwnj;پروری و شهیدپروری گرفت که در بنیاد با عرفان تفاوتی ندارد. در دوره&amp;zwnj;ی محمد رضا شاه نیز شعر در همان روند پیشین، منتها ترس خورده&amp;zwnj;تر ادامه می&amp;zwnj;یابد. بی&amp;zwnj;دلیل نیست که شاعری مانند سپهری پس از انقلاب ۵۷ بیش از دیگر شاعران مطرح می&amp;zwnj;شود؛ چرا که نیاز خفته به عرفانی که درونیِ انسان ایرانی شده، دوباره در شرایط دین&amp;zwnj;مداری سر برمی&amp;zwnj;دارد؛ به گونه&amp;zwnj;ای که حتی برخی از کمونیست&amp;zwnj;ها هم عارف شدند. و اصولاً در شرایط بحرانی و فشار، انسان در جست&amp;zwnj;و&amp;zwnj;جوی پناهگاهی روحانی است تا در آن به آرامش برسد؛ و در ایران، دمِ دست&amp;zwnj;ترین آرامگاه، عرفان است؛ همان&amp;zwnj;گونه که پس از حمله&amp;zwnj;ی مغول مردم به عرفان پناه بردند. این حالت در شعر اغلب شاعران مهاجر نیز که آبشخورشان شعر داخلی بود، نیز خودنمایی می&amp;zwnj;کند. عده&amp;zwnj;ای از ما، از جمله خودم، در دوره&amp;zwnj;&amp;zwnj;ی سرگشتگی تا حدودی به عرفان پناه بردیم و خودآگاه یا ناخودآگاه به زبان عرفان، شعر- ناله&amp;zwnj;های خود را سر دادیم. من خودم در آغاز مهاجرتم نزدیک به پانصد بیت مثنوی متأثر از مولوی سرودم که بخشی از آن در کتاب شعرم &amp;quot;&lt;em&gt;انسان، آرزوی برنیامده&lt;/em&gt;&amp;quot;، زیر عنوانِ &amp;quot;سماعِ آهوانه&amp;zwnj;ی عشق&amp;quot;، به چاپ رسیده است (آلمان، ۱۳۶۶). خودگاه یا ناخودآگاو باز بیهوده نیست که عده&amp;zwnj;ای در دهه&amp;zwnj;های پسین در فکر تئوریزه کردنِ خرد&amp;zwnj;گریزی در شعر شدند و زبان&amp;zwnj;آوریِ رازورانه متداول شد.&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;در پایان باید به این نکته اشاره و تأکید کنم که من در اینجا به هیچوجه با خود شعر به معنای عام آن از درمخالفت درنیامده&amp;zwnj;ام و جنبه&amp;zwnj;های احساسی و روحی در شعر و تنوع ساختاری، زبانی ، تصویری و محتوایی را هم نادیده نمی&amp;zwnj;گیرم. در این داوری شعرهای خودم را هم جدا نمی&amp;zwnj;کنم. یعنی من هم یکی از این شاعران هستم که همدوش دیگران در این گرداب غلتیده&amp;zwnj;ام. دیگر اینکه البته در هر دوره&amp;zwnj;ای شاعرانی استثنایی هم هستند که کارشان تا حدودی با دیگران متفاوت است و در این راستا شعرهای برجسته&amp;zwnj;ای هم در هر دوره&amp;zwnj;ای پدید آمده، اما اینان در یک اقلیت ناچیز می&amp;zwnj;گنجند و امر مسلط، همان است که درباره&amp;zwnj;اش در اینجا سخن گفته&amp;zwnj;ام. سه&amp;zwnj; دیگر، هر کس حق دارد به عرفان یا هر پدیده&amp;zwnj;ی دینی به عنوان امری خصوصی علاقه&amp;zwnj;مند یا باورمند باشد. اما اگر این باور بخواهد چگونگیِ هستیِ اندیشه در یک ملت را دیکته کند و نقشی بازدارنده داشته باشد، مسئله متفاوت می&amp;zwnj;شود.&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;منظور از این نوشته، یکی توجه دادن به ماهیت پدیده&amp;zwnj;ها در پیوند با رشد اندیشه در یک جامعه است و دیگر اینکه شعر ما مانند هر شکلِ دیگر از آگاهی اجتماعی (سیاست، جامعه&amp;zwnj;شناسی، فلسفه و ...) بیش از هر چیز به خِرَد و روشن&amp;zwnj;اندیشی و روشن&amp;zwnj;گویی نیاز دارد. منظورم از حضور خِرد یا اندیشه در شعر، پیش&amp;zwnj;اندیشی، اخلاق و مفهوم&amp;zwnj;گرایی یا شعارهای سیاسی- اجتماعی نیست. شاید بهتر باشد بگویم &amp;quot;اندیشه&amp;zwnj;ی شعر&amp;quot;، که شعر را از ابزار شدن فرا می&amp;zwnj;برد و فلسفه را در وجودش، ویژه&amp;zwnj;ی شعر می&amp;zwnj;کند، نه اینکه بر شعر سوار شود.&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;در این روزها گاهی انتقادهایی از شعر شاعران جوان می&amp;zwnj;شود که به سمت ساده&amp;zwnj;گویی میل کرده&amp;zwnj;اند. متأسفانه شعر این شاعران، کم به دستم رسیده و نمی&amp;zwnj;توانم درباره آنها داوری درستی داشته باشم. امیدوارم روزی با خواندن بیشتر آن شعرها بتوانم با داوری دقیق&amp;zwnj;تر به این مسئله بپردازم. اما با همین اندک، به نظرم، شاید شعر ما دارد دوباره با واقعیت آشتی می&amp;zwnj;کند. یعنی شاعر دیگر نمی&amp;zwnj;کوشد با بازی&amp;zwnj;های غلوآمیزِ زبانی و پیچیده کردن مفاهیم، شعرش را جلوه&amp;zwnj;ای ادبی در سطح بالا بدهد، بلکه سرراست و روشن و با دیدار تازه از اشیاء و پیرامون حرفش را می&amp;zwnj;زند. شاید این آغازِ یک خانه&amp;zwnj;تکانی در سوی روشن&amp;zwnj;اندیشی و&amp;nbsp; بیان شفاف باشد. چون نه تنها شعر ما &amp;nbsp;بلکه سخن و نوشته&amp;zwnj;ی معمولی بسیاری از ما در هر زمینه&amp;zwnj;ای هنوز به فضای رازورانه&amp;zwnj;ی عرفانی آلوده است و هنوز بسیاری از چیزها در هاله&amp;zwnj;ای از اشارات و ابهام و تعارف&amp;zwnj;گونه، که روی دیگر دروغ و ریاست، بیان می&amp;zwnj;شود. فرهنگ ما از رازورزی و ابهام&amp;zwnj;گویی، خرد&amp;zwnj;گریزی و بی&amp;zwnj;خردی اشباع شده است، و شعری که خود را در راستای بی&amp;zwnj;خردی و بی&amp;zwnj;معنایی هموار می&amp;zwnj;کند در همین فضای عمومی و مسلط جامعه قرار می&amp;zwnj;گیرد و نادانسته همگام با آن حرکت می&amp;zwnj;کند و نمی&amp;zwnj;تواند شعر پیشرو باشد. شعر پیشرو شعری است که جهان تازه&amp;zwnj;ای به جامعه ارایه می&amp;zwnj;دهد، نه اینکه در پریشانیِ گفتارِ عمومی سهیم شود.&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;البته طبیعی است که در این مسیر و در آغاز ساده&amp;zwnj;گویی ابتذال هم می&amp;zwnj;تواند با آن آمیخته شود، اما شاید از دلِ همین&amp;zwnj;ها، حرف&amp;zwnj;های روشن و شاعرانه&amp;zwnj;ای بربیاید که به خاطر قدرت اقناعی شعر، حتی بر دیگر اَشکال شعور اجتماعی تأثیر بگذارد و جامعه در سمت روشنی و شفاف کردن مفاهیم و رابطه&amp;zwnj;های انسانی پیش برود. شاید.&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;در همین زمینه:&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&lt;a href=&quot;http://www.radiozamaneh.com/category/tags/%D9%85%D8%AD%D9%85%D9%88%D8%AF-%D9%81%D9%84%DA%A9%DB%8C&quot;&gt;دکتر محمود فلکی در رادیو زمانه&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&lt;strong&gt;پانویس&amp;zwnj;ها:&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;div&gt;
&lt;div id=&quot;edn1&quot;&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;[۱]&amp;nbsp; به این مسئله در رساله&amp;zwnj;ی دکترایم زیر عنوان &amp;quot; &lt;em&gt;گوته و حافظ: درک و کژفهمی متقابلِ فرهنگ آلمانی و ایرانی&lt;/em&gt;&amp;quot; گسترده پرداخته&amp;zwnj;ام (به زبان آلمانی).&lt;/p&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div id=&quot;edn2&quot;&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&lt;a href=&quot;#_ednref2&quot; name=&quot;_edn2&quot; title=&quot;&quot;&gt;&amp;nbsp;[۲]&amp;nbsp;&lt;/a&gt;&amp;nbsp; ن. ک. احمد علی رجایی بخارایی: فرهنگ اشعار حافظ. تهران، 1358، ص 466&lt;/p&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div id=&quot;edn3&quot;&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&lt;a href=&quot;#_ednref3&quot; name=&quot;_edn3&quot; title=&quot;&quot;&gt;&amp;nbsp;[۳]&amp;nbsp;&lt;/a&gt;&amp;nbsp; ن. ک. قاسم غنی: بحث در آثار و افکار و احوال حافظ. جلد دوم: تاریخ تصوف در اسلام ... تهران، هرمس، 2007. ص 561&lt;/p&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div id=&quot;edn4&quot;&gt;
&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;#_ednref4&quot; name=&quot;_edn4&quot; title=&quot;&quot;&gt;[۴]&amp;nbsp;&lt;/a&gt; Vgl. Annemarie Schimmel: Mystische Dimensionen des Islam. Die Geschichte des Sufismus. Mit zahlreichen Abbildungen. Frankfurt a.M. / Leipzig 1995. S. 36.&lt;/p&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div id=&quot;edn5&quot;&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&lt;a href=&quot;#_ednref5&quot; name=&quot;_edn5&quot; title=&quot;&quot;&gt;[۵]&amp;nbsp;&lt;/a&gt;&amp;nbsp; مولوی: مثنوی معنوی. به اهتمام و تصحیح نیکلسون. چاپ نهم. تهران، امیرکبیر، 1362. ص 106- 105&lt;/p&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div id=&quot;edn6&quot;&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&lt;a href=&quot;#_ednref6&quot; name=&quot;_edn6&quot; title=&quot;&quot;&gt;&amp;nbsp;[۶]&amp;nbsp;&lt;/a&gt;&amp;nbsp; قاسم غنی؛ همان، ص 564&lt;/p&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div id=&quot;edn7&quot;&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&lt;a href=&quot;#_ednref7&quot; name=&quot;_edn7&quot; title=&quot;&quot;&gt;&amp;nbsp;[۷]&amp;nbsp;&lt;/a&gt;&amp;nbsp; ابوالحسن هجویری: کشف المحجوب. به اهتمام شکلوفسکی. 1926، ص 218&lt;/p&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div id=&quot;edn8&quot;&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&lt;a href=&quot;#_ednref8&quot; name=&quot;_edn8&quot; title=&quot;&quot;&gt;&amp;nbsp;[۸]&amp;nbsp;&lt;/a&gt;&amp;nbsp; رجایی بخارایی، همان، ص 444&lt;/p&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div id=&quot;edn9&quot;&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&lt;a href=&quot;#_ednref9&quot; name=&quot;_edn9&quot; title=&quot;&quot;&gt;&amp;nbsp;[۹]&amp;nbsp;&lt;/a&gt;&amp;nbsp; ذبیح&amp;zwnj;اله صبا: تاریخ ادبیات در ایران. جلد سوم- بخش اول. چاپ هفتم. تهران، 1369، ص 184&lt;/p&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div id=&quot;edn10&quot;&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&lt;a href=&quot;#_ednref10&quot; name=&quot;_edn10&quot; title=&quot;&quot;&gt;&amp;nbsp;[۱۰]&amp;nbsp;&lt;/a&gt;&amp;nbsp; ن.ک. پیشگفتار انجوی شیرازی در: دیوان خواجه حافظ شیرازی. تهران، 1386، ص 81&lt;/p&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div id=&quot;edn11&quot;&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&lt;a href=&quot;#_ednref11&quot; name=&quot;_edn11&quot; title=&quot;&quot;&gt;&amp;nbsp;[۱۱]&amp;nbsp;&lt;/a&gt;&amp;nbsp; عبید زاکانی: کلیات. به اهتمام پرویز اتابکی. تهران، 1343، ص 317&lt;/p&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div id=&quot;edn12&quot;&gt;
&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;#_ednref12&quot; name=&quot;_edn12&quot; title=&quot;&quot;&gt;&amp;nbsp;[۱۲]&lt;/a&gt; Goethe: West-&amp;ouml;stlicher Divan. Hrsg. und erl&amp;auml;utert von Hans-J.Weitz. 8. Auf., Frankfurt a.M. 1988, S. 192.&lt;/p&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div id=&quot;edn13&quot;&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&lt;a href=&quot;#_ednref13&quot; name=&quot;_edn13&quot; title=&quot;&quot;&gt;&amp;nbsp;[۱۳]&lt;/a&gt;&amp;nbsp; درباره&amp;zwnj;ی جنبه&amp;zwnj;های عرفانی در آثار هدایت و شاملو و...، مقاله&amp;zwnj;هایی نوشته&amp;zwnj;ام که در کتاب&amp;zwnj;هایم منتشر شده&amp;zwnj;اند. بخش&amp;zwnj;هایی از این مقاله&amp;zwnj;ها را می&amp;zwnj;توانید در سایت شخصی&amp;zwnj;ام مشاهده کنید (&lt;a href=&quot;http://www.m-falaki.com&quot;&gt;&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;www.m-falaki.com&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;).&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
</description>
     <comments>https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2012/11/27/21907#comments</comments>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/3236">ادبیات معاصر ایران</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/17313">تصوف</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/4093">شعر معاصر ایران</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/17314">صوفی گری</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/2409">عرفان</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/17312">عرفان ایرانی</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/category/tags/%D9%85%D8%AD%D9%85%D9%88%D8%AF-%D9%81%D9%84%DA%A9%DB%8C">محمود فلکی</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak">خاک</category>
 <pubDate>Tue, 27 Nov 2012 08:52:41 +0000</pubDate>
 <dc:creator>hosseinn</dc:creator>
 <guid isPermaLink="false">21907 at https://archive.radiozamaneh.com</guid>
  </item>
  <item>
    <title>انسان و درد غربت</title>
    <link>https://archive.radiozamaneh.com/reflections/2012/03/15/12045</link>
    <description>&lt;div class=&quot;fb-social-like-widget&quot;&gt;&lt;fb:like  href=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/reflections/2012/03/15/12045&quot; send=&quot;false&quot; layout=&quot;box_count&quot; show_faces=&quot;false&quot; width=&quot;500&quot; action=&quot;like&quot; font=&quot;arial&quot; colorscheme=&quot;light&quot;&gt;&lt;/fb:like&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-nevisandeh&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    شکوفه تقی        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-filefield field-field-maghaleh-image&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    &lt;img  class=&quot;imagefield imagefield-field_maghaleh_image&quot; width=&quot;480&quot; height=&quot;319&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/sites/default/files/mevlana.jpg?1332275150&quot; /&gt;        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;p&gt;شکوفه تقی &amp;minus; متکلمین، عرفا و فلاسفه&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;&amp;zwnj;&lt;/span&gt;ی اسلامی با گرایش نوافلاطونی در این رأی که انسان غریبه&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;&amp;zwnj;&lt;/span&gt;ای است تبعیدی، وحدت نظر دارند، در این که انسان در یک معنویت آسمانی ریشه دارد و به شادی نمی&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;&amp;zwnj;&lt;/span&gt;رسد مگر اینکه راه آمده را در نوردیده، به جایگاه اصلی خویش باز گردد. اختلافشان اما بر سر تعریف رابطه&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;&amp;zwnj;&lt;/span&gt;ی انسان و خدا، علت جدایی و نحوه&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;&amp;zwnj;&lt;/span&gt;ی برگشت او به بهشت، و تعریف کامیابی است.&lt;/p&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;!--break--&gt;&lt;!--break--&gt;&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;در این مقاله سعی بر این است که نشان داده شود کلام، کامیابی انسان را در برخورداری از غریزه می&amp;zwnj;داند &amp;minus; البته به نام خدا &amp;minus; &amp;nbsp;و تأکیدش بر شکم و عضو جنسی است. عرفان، کامیابی را در درک عشق می&amp;zwnj;داند و تأکیدش به روی دل و به معرفت رسیدن آن است. فلاسفه درک حقیقت و پیوست به عقل کل را یگانه کامیابی می&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;&amp;zwnj;&lt;/span&gt;شناسند، و تاکیدشان به روی قوای ذهنی و کمال بخشیدن آن است.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&lt;b&gt;درد جدایی و کلام&lt;/b&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;تصویری که متون شرعی و کتب دینی از آدم می&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;&amp;zwnj;&lt;/span&gt;دهند یادآور موجود ضعیف، نازپرورده و بی اراده&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;&amp;zwnj;&lt;/span&gt;ای است که بیرون از حیطه&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;&amp;zwnj;&lt;/span&gt;ی اقتدار خدا نمی&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;&amp;zwnj;&lt;/span&gt;تواند زندگی کند. خدایی هم که تصویر می&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;&amp;zwnj;&lt;/span&gt;شود پدر یا حاکمی است، که ارتباطش را با وابستگانش در یک خط عمودی تعریف می&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;&amp;zwnj;&lt;/span&gt;کند. به این معنا که او در قله&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;&amp;zwnj;&lt;/span&gt;ی هرم قدرت قرار دارد و دیگران به میزان اطاعتی که از او می&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;&amp;zwnj;&lt;/span&gt;کنند در قدرت، نزدیکش قرار می&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;&amp;zwnj;&lt;/span&gt;گیرند. بنابراین تمرد در قاموس شریعت کلمه&amp;zwnj;ای است که بیانش مجازاتی سنگین به دنبال دارد. در این رابطه خدا برای اینکه رعایایش را زیر نفوذ خود نگاه دارد، برای آنها امکاناتی فراهم می&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;&amp;zwnj;&lt;/span&gt;کند که در آن عظمت او و ناتوانی ایشان ملحوظ است. مادامی&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;&amp;zwnj;&lt;/span&gt;که رابطه بر اساس اطاعت و رعایت عظمت خدا تعریف می&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;&amp;zwnj;&lt;/span&gt;شود، ارباب و رعیت در نقش تعریف شده&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;&amp;zwnj;&lt;/span&gt;ی خود بازی می&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;&amp;zwnj;&lt;/span&gt;کنند، و رابطه به چرخش خود ادامه می&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;&amp;zwnj;&lt;/span&gt;دهد. اما وقتی نقش مورد نظر، به طور مثال به دلیل سرباز زدن یکی از رعایا از ادامه بازی، دچار وقفه می&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;&amp;zwnj;&lt;/span&gt;شود، ارباب یا خدا با تمام قدرت وارد صحنه می&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;&amp;zwnj;&lt;/span&gt;شود تا با شکستن اراده&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;&amp;zwnj;&lt;/span&gt;ی زیر دست، عامل وقفه را از میان بر دارد.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;از آنجایی که در چنین روابطی تمنیات مادی حضوری پر اهمیت دارند، محرومیت و برخورداری از مواهب مادی بزرگترین عامل دردکِشی و کامیابی، در زندگی انسانی است. و شریعت، &amp;laquo;درد غربت&amp;raquo; انسان را در این قالب ترسیم می&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;&amp;zwnj;&lt;/span&gt;کند. به طوری که پیرو شریعت یاد می&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;&amp;zwnj;&lt;/span&gt;گیرد به شوق مواهب بهشت از نعمت زندگی در این دنیا بگذرد. به همین دلیل بهشت شریعت، بهشتی است پر از برخورداری شکمی و جنسی.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;در رابطه&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;&amp;zwnj;&lt;/span&gt;ای که شریعت از خدا و انسان ترسیم می&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;&amp;zwnj;&lt;/span&gt;کند می&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;&amp;zwnj;&lt;/span&gt;توان دید خدا دیکتاتوری است که برای وابسته نگاه داشتن رعیت به خود، او را به یک زندگی نازپرورده آغشته می&amp;zwnj;کند. نمی&amp;zwnj;گذارد او برای یک زندگی سالم و پر مسئولیت که نتیجه در استقلال فرد می&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;&amp;zwnj;&lt;/span&gt;دهد تربیت شود. از این رو در داستان آفرینش تورات، آدم وقتی مجبور می&amp;zwnj;شود روزیِ خود را از طریق کشت پر زحمت زمین به دست آورد به جای لذت بردن از کاشت و برداشت، و لذت از جذبه&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;&amp;zwnj;&lt;/span&gt;ی استقلال، این همه را تنبهیی سخت تلقی می&amp;zwnj;کند، آرزوی بازگشت به زندگی خود در &amp;laquo;بهشت&amp;raquo; را در دل می&amp;zwnj;پرواند.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;بنیاد شریعت بر اطاعت بی چون و چرا از فرامین و احکام الهی است، که یا در کتاب آمده، یا به صورت عرف جریان دارد. در چنین رابطه&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;&amp;zwnj;&lt;/span&gt;ای یک سو اطاعت و برخورداری از آسایش و لذت قرار می&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;&amp;zwnj;&lt;/span&gt;گیرد و یک سو تمرد و رنجِ محرومیت از لذائذ. انسانی که در این چنین نظامی تربیت می&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;&amp;zwnj;&lt;/span&gt;شود، برای برخورداری از تنعم می&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;&amp;zwnj;&lt;/span&gt;بایست فاقد اراده&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;&amp;zwnj;&lt;/span&gt;ی مستقل و آزاد بار بیاید.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;به این ترتیب آدمی که شریعت ترسیم می&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;&amp;zwnj;&lt;/span&gt;کند، در اعمالش پاداش و مجازات نقش مهمی دارد، نمونه&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;&amp;zwnj;&lt;/span&gt;اش رفتار آدم در داستان آفرینش است که وقت روبرویی با خدا، جسارت ندارد مسئولیت عملش را به عهده بگیرد. &amp;laquo;گناه&amp;raquo; را به گردن دیگری می&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;&amp;zwnj;&lt;/span&gt;اندازد. دیگر اینکه نمی&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;&amp;zwnj;&lt;/span&gt;تواند ببیند زندگی مستقلش در زمین شرف دارد بر زندگی پر از ترس و اطاعتش در بهشت.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;در واقع می&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;&amp;zwnj;&lt;/span&gt;توان دید انسانی که شریعت می&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;&amp;zwnj;&lt;/span&gt;پرورد موجودی است که بهترین صورت مثالیش آدم است: مردی نازپرورده، ترسو و وابسته&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;&amp;zwnj;&lt;/span&gt;ی تمنیات که قدرت بریدن و کندن از سرچشمه&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;&amp;zwnj;&lt;/span&gt;ی قدرت را ندارد. در خفا زنش حوا را دوست دارد و او را مادر جهانیان می&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;&amp;zwnj;&lt;/span&gt;نامد. اما در حضور خدا قدرت ندارد از او دفاع کند. چنین کسی اگر می&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;&amp;zwnj;&lt;/span&gt;خواهد به بهشت برگردد برای پیوستن به ذات قدرت و برخورداری از نعمات است. شریعت رابطه انسان و خدا را در قدرت، تنعمات شکمی، و جنسی تعریف می&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;&amp;zwnj;&lt;/span&gt;کند. اطاعت از خدا یا ارباب سبب تحقق این سه می&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;&amp;zwnj;&lt;/span&gt;شود و سرپیچی، محرومیت می&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;&amp;zwnj;&lt;/span&gt;آورد. محرومیت از تنعمات بزرگترین انگیزه درد کشیدن آدم است.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&lt;b&gt;درد جدایی و عرفان &lt;/b&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;در عرفان درد انسان، جدایی از معشوق است و بهشت مکان و خاستگاه عشق. زمین مکان کثرت است؛ زندانی که جدایی عاشق و معشوق در آن رقم زده&amp;zwnj;اند. و غریزه که اسباب تن سپردن به تمنیات را فراهم می&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;&amp;zwnj;&lt;/span&gt;کند، بزرگترین معاند به حساب می&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;&amp;zwnj;&lt;/span&gt;آید. نفس هم بخش خودبین و منفعت&amp;zwnj;اندیش انسان است که او را در همه حال به سوی منافع کوتاه مدت سوق می&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;&amp;zwnj;&lt;/span&gt;دهد.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;از این رو عارف با محروم کردن نفس در صدد اصلاح و تربیت این وجود معاند در خود بر می&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;&amp;zwnj;&lt;/span&gt;آید، تا جایی که بتواند سنگی را که دیوار بین او و معشوق است، چنان صیقل دهد که از آن نورِ وصال بدرخشد. بعبارت دیگر اگر چه عارف از سوی غریزه تشویق می&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;&amp;zwnj;&lt;/span&gt;شود با توالد و تناسل، اندوختن مادیات و چراندن شکم برای بقای خویش بجنگد، برای رسیدن به این خواست&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;&amp;zwnj;&lt;/span&gt;ها دست به هر دسیسه و نیرنگی بزند، و از در هر رقابت و حسادتی در آید، اما با توسل به ریاضت و تمرین، خود را از آمیختن با نفسانیات باز می&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;&amp;zwnj;&lt;/span&gt;دارد. و پس از گذر از امتحانات سخت به غریزه خود می&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;&amp;zwnj;&lt;/span&gt;آموزد بقا را در حیطه&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;&amp;zwnj;&lt;/span&gt;ای نوین تجربه کند.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;سالک باور دارد با رها شدن از توهمات، به روشن&amp;zwnj;بینی می&amp;zwnj;رسد. بی غرض نگاه کردن، دشمنی نورزیدن و از خود به دیگری بخشیدن، نگران قحطی نبودن پیامدهایی است که این رهایی بدنبال دارد. و این رهایی سبب پیوستنِ بی واسطه&amp;zwnj;ی عارف به حقایق می&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;&amp;zwnj;&lt;/span&gt;شود، حقایقی که درکشان انسان را از کینه ورزی و خشونت و جنگ بر سر نان و آب و موضوع جنسی و پول بی نیاز می&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;&amp;zwnj;&lt;/span&gt;کند. مضافا نتیجه در آفرینشی می&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;&amp;zwnj;&lt;/span&gt;دهد که بیرون از قلمرو غریزه است. از این رو عارف همه تاکیدش برای نجات از زندان ماده کوشش در پاک کردن دل است. عرفا تاکیدشان بر اطاعت مرید از پیر است. داستان پادشاه، کنیزک و طبیب غیب در مثنوی معنوی و قصه صورتگران چین و آینه پردازان گواه این مطلب است (رک به دفتر اول مثنوی).&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&lt;b&gt;درد جدایی و متون فلسفی متأثر ازجریان &amp;nbsp;نوافلاطونی&lt;/b&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;در فلسفه&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;&amp;zwnj;&lt;/span&gt;ی اسلامی متاثر از فلسفه&amp;zwnj;ی نوافلاطونی، انسان پرنده&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;&amp;zwnj;&lt;/span&gt;ای آزاد ترسیم می&amp;zwnj;شود، که در جوار سرچشمه&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;&amp;zwnj;&lt;/span&gt;ی دانش و خرد زندگی می&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;&amp;zwnj;&lt;/span&gt;کند. دردی که او را می&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;&amp;zwnj;&lt;/span&gt;سوزاند و فریادش را در می&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;&amp;zwnj;&lt;/span&gt;آورد درد جدایی از این سرچشمه&amp;zwnj;ی آگاهی، و زندانی شدن در میان کسانی است که توانِ فهمیدنِ حقایق را به شیوه&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;&amp;zwnj;&lt;/span&gt;ی او ندارند.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;در فلسفه&amp;zwnj;ی نوافلاطونی، آنچه انسان را زندانی این ظلمت می&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;&amp;zwnj;&lt;/span&gt;کند لذائذی است که غریزه&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;&amp;zwnj;&lt;/span&gt;ی زندگی برای گردش چرخه&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;&amp;zwnj;&lt;/span&gt;ی آفرینش در انسان گذاشته. و برای گول زدن انسان و تن سپاری او به این چرخش، چشمش را نه تنها به روی رنج&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;&amp;zwnj;&lt;/span&gt;هایی که پی&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;&amp;zwnj;&lt;/span&gt;آمد تن سپردن به غریزه است، بسته، که آن امیال را خواستنی&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;&amp;zwnj;&lt;/span&gt;ترین پاداش برای او جلوه داده است. به طوری که انسان به وقت غلبه&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;&amp;zwnj;&lt;/span&gt;ی آن امیال بی چون و چرا از در اطاعت در می&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;&amp;zwnj;&lt;/span&gt;آید و تنها وقتی متوجه سقوط خویش در دام می&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;&amp;zwnj;&lt;/span&gt;شود که مجال پرواز از او گرفته شده است.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;بهشتی که فلاسفه&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;&amp;zwnj;&lt;/span&gt;ی نوافلاطونی ترسیم می&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;&amp;zwnj;&lt;/span&gt;کنند، مکانی است، که پرنده، فارغ از توهمات، مجال فهم حقایق را دارد . خدا همان سرچشمه&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;&amp;zwnj;&lt;/span&gt;ی خرد ناب است که نزدیکی به او برخوردازی از سرچشمه&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;&amp;zwnj;&lt;/span&gt;ی دانش و کمال را بدنبال دارد. از این رو درد فیلسوف، درد دوری از این سرچشمه&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;&amp;zwnj;&lt;/span&gt;ی آگاهی است.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;از این رو فیلسوف می&amp;zwnj;کوشد با فراگیری علوم و تمرین&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;&amp;zwnj;&lt;/span&gt;های مداوم، بر کوریی که غریزه بر انسان تحمیل می&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;&amp;zwnj;&lt;/span&gt;کند غلبه کرده، تدریجا به بهشت حقایق باز گردد.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;در تبین مطلب بالا می&amp;zwnj;توان مثالی از رساله ۴۸ از رسائل اخوان صفا آورد. در این رساله آمده است&amp;nbsp;که نفس، معادل روح، حکیم غریبی است، که در عالم جسمانی، شهر غریب، به بلاهای جسد و فساد هیولی، زنی فاسد، دچار شده است. آن زن شبانه روز مشغول خوردن و نوشیدن است. لباس&amp;zwnj;های فاخر می&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;&amp;zwnj;&lt;/span&gt;پوشد. در مسکن گران زندگی می&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;&amp;zwnj;&lt;/span&gt;کند. مرد حکیم از فرط عشقی که به او دارد همه تلاشش را بر آن می&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;&amp;zwnj;&lt;/span&gt;گذارد که زن را اصلاح کند. برای تحقق این امر او شب و روز به زن می&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;&amp;zwnj;&lt;/span&gt;پردازد. چنان در پرداختن به زن شب و روزش را می&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;&amp;zwnj;&lt;/span&gt;گذراند، که به کلی فراموش می&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;&amp;zwnj;&lt;/span&gt;کند که از کجا آمده، و قصدش از اقامت در شهر غریب چیست. (رک رسائل اخوان صفا جلد چهارم ، ۱۸۳).&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;ابن&amp;zwnj;سینا نیز در &lt;i&gt;رسالة &lt;/i&gt;&lt;i&gt;&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;&amp;zwnj;&lt;/span&gt;الطیر&lt;/i&gt;، خاستگاه روح را مکانی قدسی می&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;&amp;zwnj;&lt;/span&gt;داند، که به نیرنگ صیاد به شوق دانه در دام، جهان ماده، افتاده است. غریزه سبب می&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;&amp;zwnj;&lt;/span&gt;شود پرنده در دام اسیر شود و گذشته خود را از یاد ببرد (دوبال خرد، ۳۱).&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;از دید فلاسفه اسلامی بی&amp;zwnj;خبری و غفلت مادامی که فرد ندای هاتف غیب را نشنود، ادامه خواهد داشت. و صیاد هر آن در کمین او خواهد بود. تنها در صورت با خبر شدن و کسب کمالات است که روح بیدار می&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;&amp;zwnj;&lt;/span&gt;شود. بیداری هم معمولا با درد همراه است. از آن رو که فرد متوجه شرایط خود در زندان دنیا می&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;&amp;zwnj;&lt;/span&gt;شود و بر ناتوانی خود واقف می&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;&amp;zwnj;&lt;/span&gt;گردد، ملاقات با کسانی که پریدن را آموخته&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;&amp;zwnj;&lt;/span&gt;اند، او را به یاد آن دوران قدسی می&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;&amp;zwnj;&lt;/span&gt;اندازد. این در &lt;i&gt;رساله&lt;/i&gt;&lt;i&gt;&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;&amp;zwnj;&lt;/span&gt;الطیر &lt;/i&gt;با نماد پرنده، دام و مرغانی که آموخته&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;&amp;zwnj;&lt;/span&gt;اند با بندی در پا به پرواز در آیند ترسیم شده است.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;با استناد به فلسفه مشاء یادآوری یعنی فراگیری از حکما و بکار گرفتن تعالیم آنها سبب فزونی شوق در دل زندانی می&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;&amp;zwnj;&lt;/span&gt;شود. تا جایی که از یک طرف درک اسارت، غم غربت را در دلش افزون می&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;&amp;zwnj;&lt;/span&gt;کند و از طرف دیگر شوق بازگشت به خاستگاه و جمع شدن با یاران همگن قرار از او می&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;&amp;zwnj;&lt;/span&gt;رباید. تا آنگاه که با &amp;laquo;یاران حقیقت&amp;raquo; جمع شده قصد بازگشت به شهر زادوبوم خود می&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;&amp;zwnj;&lt;/span&gt;کند.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;اخوان&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;&amp;zwnj;&lt;/span&gt;صفا و ابن&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;&amp;zwnj;&lt;/span&gt;سینا همانند بسیاری از فلاسفه اسلامی بر این اخوت و اتحاد یاران حقیقت همواره تاکید فراوان داشته&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;&amp;zwnj;&lt;/span&gt;اند. هم ابن&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;&amp;zwnj;&lt;/span&gt;سینا خود حلقه&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;&amp;zwnj;&lt;/span&gt;ای از یاران همدل را همیشه بر گرد خود داشته است، و هم اخوان&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;&amp;zwnj;&lt;/span&gt;صفا در چنین حلقه&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;&amp;zwnj;&lt;/span&gt;ای بوده&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;&amp;zwnj;&lt;/span&gt;اند. آنها باور داشته&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;&amp;zwnj;&lt;/span&gt;اند که تنها در صورت پیمودن مراتب کمال انسانی در جهت ملاقات با عقل است که مرغ روح آرام می&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;&amp;zwnj;&lt;/span&gt;گیرد.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;همان گونه که ذکرش رفت فلاسفه اسلامی متاثر از فلسفه نوافلاطونی، راه برگشت یا پیمودن قوس صعود را کسب خرد و عمل بدان می&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;&amp;zwnj;&lt;/span&gt;دانند. و باور دارند فرد با ورزدیدن صداقت و خلوص در کار تکامل خود، مرتبه به مرتبه از تاریکی که به او بر اثر زندگی در زندان ماده افزوده، کاسته می&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;&amp;zwnj;&lt;/span&gt;شود. و نزدیکیش به عقل کل و درک حقیقت چنان بر روشن بینی و حکمت او می&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;&amp;zwnj;&lt;/span&gt;افزاید که توان دیدن آینده را می&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;&amp;zwnj;&lt;/span&gt;یابد.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;به این ترتیب می&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;&amp;zwnj;&lt;/span&gt;توان دید که کلام، کامیابی انسان را در برخورداری از غریزه، به نام خدا می&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;&amp;zwnj;&lt;/span&gt;داند و تاکیدش به روی شکم و عضو جنسی است. عرفان، کامیابی را در درک عشق می&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;&amp;zwnj;&lt;/span&gt;داند و تاکیدش به روی معرفت و هشیاری دل است. فلاسفه اما درک حقیقت و پیوست به عقل کل را یگانه کامیابی می&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;&amp;zwnj;&lt;/span&gt;دانند، و تاکیدشان به روی قوای ذهنی و کمال بخشیدن عقل است.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&lt;b&gt;مراجع&lt;/b&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;ابن&amp;zwnj;سینا، &lt;i&gt;احوال&amp;zwnj;النفس، &lt;/i&gt;تصحیح الاهوانی، بیروت ۱۳۷۱ قمری.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;ابن&amp;zwnj;سینا، رساله&amp;zwnj;نفس، تصحیح عمید، تهران ۱۳۳۱ شمسی.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;ابن&amp;zwnj;سینا، &lt;i&gt;حی&amp;zwnj;بن&amp;zwnj;یقظان، &lt;/i&gt;تصحیح امین، قاهره ۱٩۵۲ میلادی.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;ابن&amp;zwnj;سینا، &lt;i&gt;قصیده&amp;zwnj;العینیه&lt;/i&gt;، تصحیح غلامحسین صدیقی، تهران ۱۳۳۲ شمسی.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;شکوفه تقی، دو بال خرد، تهران، ١٣٨١ شمسی.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;ابوالفتوح رازی ، &lt;i&gt;تفسیر روح&amp;zwnj;الجنان&lt;/i&gt;، ج. ۷-۱٠ تهران ۱۳۸۵ قمری.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;رسائل اخوان&amp;zwnj;صفا، ۴ جلد، بیروت ۱۳۷۶ قمری.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;جلال الدین محمد رومی، مثنوی معنوی، تصحیح نیکلسون، تهران ۱۳۶۳ شمسی.&lt;/div&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
</description>
     <comments>https://archive.radiozamaneh.com/reflections/2012/03/15/12045#comments</comments>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/10345">ابن سینا</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/reflections">انديشه زمانه</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/1398">شکوفه تقی</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/2409">عرفان</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/4906">فلسفه اسلامی</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/10346">نوافلاطونیان</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/10344">کلام</category>
 <pubDate>Thu, 15 Mar 2012 22:42:44 +0000</pubDate>
 <dc:creator />
 <guid isPermaLink="false">12045 at https://archive.radiozamaneh.com</guid>
  </item>
  <item>
    <title> صدرالمتألّهین و عشق به زیبارویان</title>
    <link>https://archive.radiozamaneh.com/reflections/2011/08/20/6343</link>
    <description>&lt;div class=&quot;fb-social-like-widget&quot;&gt;&lt;fb:like  href=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/reflections/2011/08/20/6343&quot; send=&quot;false&quot; layout=&quot;box_count&quot; show_faces=&quot;false&quot; width=&quot;500&quot; action=&quot;like&quot; font=&quot;arial&quot; colorscheme=&quot;light&quot;&gt;&lt;/fb:like&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-sartitr&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    معرفی رساله &amp;quot;في عشق الظرفاء و الفتيان للأوجه الحسان&amp;quot;        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-nevisandeh&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    مهرداد افشار        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-filefield field-field-maghaleh-image&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    &lt;img  class=&quot;imagefield imagefield-field_maghaleh_image&quot; width=&quot;170&quot; height=&quot;116&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/sites/default/files/miniatur1.jpg?1313842450&quot; /&gt;        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;p&gt;مهرداد افشار &amp;minus; صدرالدین محمد شیرازی فرزند ابراهیم قوام معروف به ملاصدرا&lt;span&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp; (۹۷۹-۱۰۵۰) یکی از بزرگترین فیلسوفانی است که تاکنون در جهان اسلام ظهور کرده است. مکتب فلسفی او که به &amp;laquo;حکمت متعالیه&amp;raquo; معروف است، بدیع و ابتکاری است. البته همان&amp;zwnj;گونه که خود او نیز بارها به صراحت بیان کرده است، وی بر دوش پیشینیان خویش نشسته و با بهره&amp;zwnj;مندی از افکار آنان، اعم از اندیشه&amp;zwnj;های عرفانی، مشایی، اشراقی، کلامی و نقلی، دستگاه فلسفی خود را بنیان نهاده است.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;!--break--&gt;&lt;!--break--&gt;&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;حکمت متعالیه در کنار دو مکتب فلسفی مشایی و اشراقی جای می&amp;zwnj;گیرد و به زعم گروهی برتر از آنهاست. پدید&amp;zwnj;آورندۀ این مکتب اگرچه برخلاف رقبای خود، یعنی پورسینا و شهاب&amp;zwnj;الدین سهروردی که هرگز تن به ازدواج ندادند، ازدواج کرد و صاحب زن و فرزند شد، اما بسیار دیر&amp;zwnj;هنگام و در سن ۴۰ سالگی به این امر مبادرت ورزید.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;حکیم شیرازی در طول حیات خویش آثار بسیاری از خود به جا گذاشت که اکثر آنها در فلسفه است، اما افزون بر رسایل فلسفی، وی کتاب&amp;zwnj;های چندی در تفسیر برخی سوَر قرآن و شرح و تفسیری بر کتاب حدیثی اصول کافی نیز نوشته است.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;ملاصدرا نظام فلسفی خود را در آثار متعددی، مانند الشواهد الربوبیه، المظاهر الإلهیه، المشاعر، تعلیقات برشفا، تعلیقات بر حکمه&amp;zwnj;الاشراق و...، انعکاس داده است، اما مهمترین اثری که به طور کامل و جامع دستگاه فلسفی او در آن پیاده شده است، کتاب &amp;laquo;الحکمه المتعالیه فی الاسفار الاربعه العقلیه&amp;raquo; است. این کتاب در عین نشان دادن دستگاه فلسفی ممتاز صدرالدین محمد، چونان موسوعه&amp;zwnj;ای نیز به شمار می&amp;zwnj;رود که در آن آرا و انظار حکیمان و عارفان و متکلمان بزرگ دیگر نیز گزارش، تحلیل و نقد شده است. کتاب مذکور که در حوزه&amp;zwnj;های علوم دینی در ایران محور تدریس و تدرس قرار دارد، بارها و به صورت&amp;zwnj;های گوناگون چاپ شده است.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;کتاب اسفار در چهار مرحله یا سفر تنظیم شده است:&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;minus; سفر اول &amp;laquo; السفر من الخلق الی الحق&amp;raquo; درباره امور عامه است که در مجلدات اول تا سوم مورد بحث قرار گرفته است.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;minus; سفر دوم &amp;laquo;السفر بالحق فی الحق&amp;raquo; دربارۀ طبیعیات است که در جلد چهارم و پنجم آمده است.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;minus; سفر سوم &amp;laquo;السفرمن الحق الی الخلق بالحق&amp;raquo; که دربارۀ ذات و صفات واجب است که در دو مجلد ششم و هفتم آمده است.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;minus; سفر چهارم &amp;laquo;السفر بالحق فی الخلق&amp;raquo; که دربارۀ علم نفس از مبدأ تکوّن تا برگشت به عالم آخرت و معاد و حشر نفوس انسانی است که در جلد هشتم و نهم آمده است.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;در سفر سوم این کتاب (مجلد هفتم) در موقف هشتم که دربارۀ عنایت الاهی است، در فصل بیستم بحثی با این عنوان آمده است: &amp;laquo;فی ذکر عشق الظرفاء و الفتیان للأوجه الحسان&amp;raquo;. درواقع، ملاصدرا از فصل شانزدهم تا فصل بیست و سوم این موقف بحث بسیار مهمِّ عشق&amp;zwnj; به خداوند را مطرح می&amp;zwnj;کند و نشان می&amp;zwnj;دهد که عشق به خداوند در همه موجودات عالم سریان یافته، و معشوق حقیقی برای همگان اوست. به بهانۀ این بحث و برای تبیین و توضیح درست این مسئله، وی فصل بیستم را منعقد کرده و رسالۀ &amp;laquo;فی ذکر عشق الظرفاء و الفتیان للأوجه الحسان&lt;a title=&quot;&quot; name=&quot;_ftnref1&quot; href=&quot;#_ftn1&quot;&gt;&lt;span&gt;&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;[1]&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&amp;raquo; را در آن جای می&amp;zwnj;دهد.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&lt;b&gt;&amp;nbsp;&lt;/b&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&lt;b&gt;توضیح چند مطلب &lt;/b&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;bull; یک&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;از دیدگاه حکیمان و عارفان مسلمان مایۀ بقای موجودات، عشق دایمی آنان نسبت به خداوند است و اگر موجودی حتی برای لحظه&amp;zwnj;ای از عشق الهی بی بهره گردد، فانی و هلاک می شود. برهانی که صدرالمتالّهین بر این امر می&amp;zwnj;آورد در شکل زیر قابل ترسیم است:&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;مقدمه نخست: وجود با تمام اقسام آن خیر و نیکو است و در مقابل، عدم شر و نامطلوب است.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;مقدمه دوم: وجود نوع واحد و بسیطی است که تنها دارای مراتب تشکیکی است، یعنی حقیقت وجود واحد است و اختلاف وجودات تنها در کمال و نقص و شدت و ضعف است.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;مقدمه سوم: نهایت کمال وجود نیز وجود خداوند است، زیرا کمال بی&amp;zwnj;نهایت است، اما چون موجودات دیگر همگی معلول خداوند هستند، از این رو، بهره&amp;zwnj;ای از این کمال مطلق داشته و میل و کشش به سمت علت خویش دارند.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;نتیجه: بنابراین، در تمام موجودات نوعی عشق و طلب وجود دارد که عبارت است از عشق به کمال مطلق یا همان عشق الهی. (ملاصدرا، ۱۳۸۰، ج۷، ص۱۹۸-۱۹۹)&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;bull; دو&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;عشق در نگاه عرفانی و فلسفی بر دو قسم است: عشق حقیقی و عشق مجازی. و خود عشق مجازی باز بر دو نوع است: حیوانی و نفسانی.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;عشق حقیقی عبارت است از عشق به ذات و صفات و افعال خداوند.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;عشق مجازی حیوانی عبارت است عشقی حاصل از شهوت جسمانی و لذت بهیمی و به اطاعت از نفس اماره، از این رو، مذموم و ناپسند است.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;اما عشق مجازی نفسانی از همسانی جوهری نفس عاشق با معشوق است و از نفس لطیف و صاف پدیدار می&amp;zwnj;گردد. (تفصیل بیشتری از این مطلب در همین نوشتار خواهد آمد)&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;bull; سه&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;عشق مجازی مورد بحث نزد حکیمان و عارفان مسلمان، عشق مجازی یک انسان به انسان دیگر، خواه عشق مرد به زن یا مرد به مرد یا زن به مرد یا زن به زن، است. اما علاقه مرد به زن یا زن به مرد که صرفا برای نکاح و ازدواج است، از این نوع خارج شده است.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;bull; چهار&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;دربارۀ عشق به ظرفا و زیبارویان، اعم از همجنس و ناهمجنس، در آثار حکیمان مسلمان سخن بسیار آمده است که از میان آنها رسالۀ ششم از رسایل اخوان&amp;zwnj;الصفا (بنگرید به: رسایل اخوان&amp;zwnj;الصفا، ج۳، رسالۀ ششم) از جایگاه ویژه&amp;zwnj;ای برخوردار است&lt;a title=&quot;&quot; name=&quot;_ftnref2&quot; href=&quot;#_ftn2&quot;&gt;&lt;span&gt;&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;[2]&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&lt;b&gt;&amp;nbsp;&lt;/b&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&lt;b&gt;گزارش و شرح رساله&lt;/b&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&lt;b&gt;&amp;nbsp;&lt;/b&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;صدرالمتالّهین در آغاز این رساله به نقل از شیخ&amp;zwnj;الرییس چنین می&amp;zwnj;گوید: دربارۀ ماهیت عشق به ظریفان و زیبا صورتان و اینکه آیا چنین عشقی نیکو است یا ناپسند، مورد ستایش است یا نکوهش در میان حکیمان اختلاف نظر وجود دارد (ابن سینا، ۱۴۰۰، ص۳۸۳، و ملا صدرا، ۱۳۸۰، ج۷، ص۲۲۹)&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;وی سپس نظرگاه&amp;zwnj;های مطرح درباب این عشق را به این شرح گزارش می&amp;zwnj;کند:&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;bull; نظریۀ نخست:&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;گروهی این نوع عشق را مذمت کرده و آن را رذیلتی برای دارندۀ آن شمرده و آن را عمل بی&amp;zwnj;کاران و بطّالین خوانده&amp;zwnj;اند.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;bull; نظریۀ دوم:&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;گروهی دیگر آن را نیکو شمرده و صاحب آن را دارای فضیلت نفسانی بلندی دانسته که غایتی ارجمند را دنبال می&amp;zwnj;کنند.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;bull; نظریۀ سوم:&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;عده&amp;zwnj;ای چنین عشقی را برخاسته از نوعی بیماری روحی شمرده&amp;zwnj;اند.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;bull; نظریۀ چهارم:&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;و عدۀ دیگری آن را جنون/ دیوانگی الهی خوانده&amp;zwnj;اند.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;bull; نظریۀ پنجم:&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;و نهایتا عده ای هم اصلا درباب ماهیت و علل این عشق تأمل نکرده و هیچ آگاهی دربارۀ آن نداشته و طبعا نظری هم در این زمینه نداده&amp;zwnj;اند. (ملاصدرا، همان، ص۲۲۹-۲۳۰)&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;صدرالمتالهین، نخست، پیش از آنکه به نقد و بررسی اقوال مطرح در این مسئله بپردازد، نظرگاه خود را در این مسئله تبیین می&amp;zwnj;کند. وی معتقد است که دیدگاه برآمده از دقت و ژرف&amp;zwnj;کاوی حاصل از ملاحظۀ امور براساس علل و اسباب کلی و مبادی عالی و غایاتِ حکمت&amp;zwnj;بار دربارۀ چنین عشقی (که مستلزم التذاذِ شدید از نیکو صورتان و زیبارویان و نیز محبّت مفرط به کسی است که دارای چهره&amp;zwnj;ای ظریف و با لطافت است و نیز از تناسب بدنی و خوش&amp;zwnj;تراشی و ترکیبِ نیکو برخوردار است) این است که این عشق لاجرم باید برخاسته از امور الاهی و مشتمل بر مصالح و حکمت&amp;zwnj;های او باشد، چون به طور طبیعی در میان اکثر ملل و اقوام عالم بی&amp;zwnj;هیچ تکلف و تصنعی، یافت می&amp;zwnj;شود. لذا باید آن را نیکو و مورد ستایش دانست، به ویژه که از مبادی ارجمند و غایات بلند ناشی می&amp;zwnj;شود. (همان، ص۲۳۰)&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;در ادامه صدرا نشان می&amp;zwnj;دهد که چگونه این عشق برخاسته از مبدئی عالی و غایتی بلند است. وی در توضیح و تبیین این امر، تصریح می&amp;zwnj;کند که این عشق تنها در میان ملل متمدّن که در علومِ دقیق و ژرف و صنایع و ادبیات و ریاضیات پیشرفته&amp;zwnj;اند، مانند ایرانیان، اهل عراق و شام و رومیان، وجود دارد. اما اقوام غیرمتمدن و خشن، مانند اکراد، اعراب، ترک&amp;zwnj;ها و سیاهان&lt;a title=&quot;&quot; name=&quot;_ftnref3&quot; href=&quot;#_ftn3&quot;&gt;&lt;span&gt;&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;[3]&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;، از این عشق بی&amp;zwnj;بهره&amp;zwnj;اند. وی سپس در توضیح غایت حکمت&amp;zwnj;آمیز این عشق، میلِ معلّمان برای تربیت و تعلیم شاگردان را نیز برخاسته از همین عشق می&amp;zwnj;شمارد که اگر نبود، شاید رغبتی به تعلیم صِبیان و غلامان از سوی مربیان وجود نمی&amp;zwnj;داشت.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&lt;b&gt;مبادی و غایات عشق به زیبارویان&lt;/b&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;گفتیم که از نگاه صدرالمتالّهین محبّت مفرط/ عشق به کسی که دارای چهره&amp;zwnj;ای ظریف و بدنی خوش&amp;zwnj;تراش و ترکیبی نیکو است (التذاذِ شدید از نیکو صورتان و زیبارویان) برخاسته از طبیعت الاهی و مشتمل بر مصالح و حکمت&amp;zwnj;های او است، زیرا این پدیده در میان اکثر ملل و اقوام عالم بی&amp;zwnj;هیچ تکلّف و تصنّعی همواره وجود داشته است. از این رو، باید آن را نیکو و مورد ستایش دانست، به ویژه که چنین عشقی ریشه در مبادی ارجمند و غایات بلند دارد.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&lt;b&gt;&amp;nbsp;&lt;/b&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;اکنون ببینیم که آن مبادی ارجمند و آن غایات بلند چیستند؟&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;صدرالدین شیرازی دربارۀ مبادی عالی این عشق چنین تحلیلی ارایه می&amp;zwnj;کند که وقتی به تاریخ اقوام و ملل گوناگون می&amp;zwnj;نگریم، آشکارا درمی&amp;zwnj;یابیم که برخی از ملت&amp;zwnj;ها از تمدن و فرهنگ عمیقی برخوردار بود&amp;zwnj;ه&amp;zwnj;اند و رشد و نموّ اندیشه&amp;zwnj;های علمی دقیق، مانند ریاضیات و فلسفه، بارآوری تکنولوژی&amp;zwnj;ها، رواج فرهنگ و اخلاق و به طور خلاصه ایجاد تمدن&amp;zwnj;های بزرگ بشری، حاصل کوشش&amp;zwnj;های چنین ملل و اقوامی بوده است. وی ایرانیان، رومیان و اهل عراق و شام را جزو این اقوام متمدن و فرهنگ&amp;zwnj;ساز می&amp;zwnj;شمارد. در مقابل، اقوامی نیز در دنیا بود&amp;zwnj;ه و هستند که با ژرف&amp;zwnj;اندیشی و تمدن&amp;zwnj;سازی بیگانه بوده&amp;zwnj;اند. از نظر صدرا، اکراد، اعراب، ترکان و زنگیان از این اقوام به شمار می&amp;zwnj;روند.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;اکنون دوباره به این دو گروه می&amp;zwnj;نگریم. تحقیق تاریخی نشان می&amp;zwnj;دهد که در میان اغلب این ملت&amp;zwnj;ها و انسان&amp;zwnj;های متمدن، نرم&amp;zwnj;خو، نیکو&amp;zwnj;سرشت و صاحبان علوم دقیق و صنایع لطیف، عشق به انسان زیبا صورت و خوش&amp;zwnj;اندام، خواه همجنس یا ناهمجنس، همواره یافت می&amp;zwnj;شده است و نمی&amp;zwnj;توان انسانی را یافت که نازک قلب، نرم&amp;zwnj;خو، صاف ذهن و مهربان جان بوده باشد و در بُرهه&amp;zwnj;ای از ایام عمر خویش از چنین محبت و عشقی بهرمند نبوده باشد! در مقابل، گروه دوم که دارای جان&amp;zwnj;های غلیظ و قلب&amp;zwnj;های خشن و طبیعت&amp;zwnj;هایی خشک بوده&amp;zwnj;اند، معمولا چنین محبت و عشقی در میانشان مشاهده نشده است. تنها شکلِ محبت انسانی&amp;zwnj; که در میان اینان یافت می&amp;zwnj;شد، منحصر در علاقه به جنس دیگر، یعنی محبت مردان به زنان و زنان به مردان، است، آن هم صرفا برای ازدواج و انجام عمل جنسی برای خاموش کردن آتش شهوت؛ همان&amp;zwnj;گونه که در طبیعت حیوانات نیز چنین علاقه&amp;zwnj;ای به طور غریزی برای انجام عمل جنسی و اطفاء شهوت مندرج است! و هدف از این امر غریزی در عالم دوام حیات نسل موجودات، از جمله انسان&amp;zwnj; است. با این بیان روشن می&amp;zwnj;شود که مبدأ چنین عشقی از سوی ظرفا به زیبا صورتان، اعم از عشق پسران و مردان به یکدیگر و نیز عشق زنان به زنان و...، بسیار ارجمند است.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;صدرالمتالهین دربارۀ شرافت غایی این عشق نیز چنین می&amp;zwnj;گوید: غایت و غرض از عشقِ ظریفان و نرم&amp;zwnj;خویان به پسران (غِلمان) و کودکان، تربیت، تأدیب و تهذیب آنان و نیز آموزش علوم جزیی، مانند نحو و لغت و بیان و هندسه و ...، و صنایع دقیق و اخلاق نیکو و اشعار لطیف و موزون و موسیقی و آهنگ خوش و تعلیم قصه&amp;zwnj;ها و اخبار تاریخی و آموزش احادیث دین و دیگر کمالات نفسانی به آنان است. روشن است که کودکان پس از تربیت ابتدایی از سوی پدران و مادران خویش، برای تکمیل تعلیم و تربیت همچنان به آموزش استادان و معلمان و به توجه نیکو و برخاسته از احسان و مهربانی آنان نیازمند هستند. از این رو، عنایت الاهی موجب پدیداری میل و کشش مردان بالغ (و از جمله معلمان) به کودکان (صبیان) و عشق و محبت آنان به پسران نیکو چهره (غِلمان الحِسان الوجوه) شده است تا این امر انگیزه و مشوّق این استادان برای تربیت و آموزش پسران و رساندن آنان به کمال نفسانی و اغراض عالی باشد. از نظر صدرا اگر چنین حکمت شریف و غایت بلندی نبود، خداوند چنین میل و کشش و عشقی را در اکثر ظرفا و دانشمندان نمی&amp;zwnj;آفرید، زیرا در این صورت خلق این نوع عشق، کاری بی&amp;zwnj;دلیل و پوچ به شمار می&amp;zwnj;رفت و می&amp;zwnj;دانیم که حکیم مطلق کار عبث و پوچ انجام نمی&amp;zwnj;دهد.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;سپس صدرالدین محمد چنین نتیجه می&amp;zwnj;گیرد که ناگزیر باید باور داشت که این حالت و عشق در انسان جزو فضایل و کردار پسندیده به شمار می&amp;zwnj;رود، نه جزو رذایل و کردار ناپسند. آنگاه وی در تأیید این حالت نفسانی به جان خویش سوگند خورده، می&amp;zwnj;گوید چنین عشقی سبب می&amp;zwnj;شود تا نفس انسان از تمام دغدغه&amp;zwnj;ها و شواغل دنیایی دست شوید و همّت و اشتغال نفسانی خود را تنها به یک امر معطوف دارد و آن عبارت است از اشتیاق وافر به دیدن جمال و زیبایی محبوب انسانی که دربردارندۀ آثار جمال و جلال الهی است، زیرا خود خداوند گفته است که: &amp;laquo;لقد خلقنا الانسان فی احسن تقویم&lt;a title=&quot;&quot; name=&quot;_ftnref4&quot; href=&quot;#_ftn4&quot;&gt;&lt;span&gt;&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;[4]&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&amp;raquo; (تین/ ۴) و &amp;laquo;ثم انشأناه خلقا آخر فتبارک الله أحسن الخالقین&lt;a title=&quot;&quot; name=&quot;_ftnref5&quot; href=&quot;#_ftn5&quot;&gt;&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;[5]&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&amp;raquo; (مومنون/ ۱۴). از این رو، عشق نفسانی یک انسان به انسان دیگر، اگر مبدیی برخاسته از افراط در شهوت حیوانی نداشته، ریشه در استحسان شمایل معشوق و ترکیبِ نیکو و حسن اخلاق و تناسب حرکات و افعال و غنج و دلالش داشته باشد، بی&amp;zwnj;شک جزو فضایل و کمالات انسان شمرده خواهد شد و موجب رقت قلب و تذکیه ذهن و نورانیت و آمادگی نفس برای ادراک امور دقیق و عمیق می&amp;zwnj;شود. و به همین دلیل است که مشایخ عرفان و سلوک معنوی، مریدان و شاگردان خویش را در آغاز این سیر معنوی، به چنین عشقی سفارش و ترغیب می&amp;zwnj;کنند. بزرگان گفته&amp;zwnj;اند که عشق پاک (انسانی) کوتاه&amp;zwnj;ترین راه برای تلطیف نفس و نورانیت قلب است. و در احادیث وارد شده است که: &amp;laquo;خداوند زیبا است و زیبایی را دوست می&amp;zwnj;دارد&amp;raquo;. (این بخش از بحث را در اسفار، ج ۷، ص۲۳۰-۲۳۳ ببینید)&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&lt;b&gt;اتحاد عاشق و معشوق&lt;/b&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;بحث حاضر تتمه&amp;zwnj;ای دارد که لطایف و نکات ظریف بسیاری در آن مستبطن است و تا بدان جا می&amp;zwnj;رسد که آن ظریف حکیم (حلاج) در وصف اتحاد نفس عاشق با صورت معشوقش، می&amp;zwnj;گوید:&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;أنا من أهوی و من أهوی أنا &lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;نحن روحان حللنا بدنا&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;فإذا أبصرتَنی أبصرتَه &lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&amp;nbsp;و إذا أبصرتَه أبصرتَنا&lt;a title=&quot;&quot; name=&quot;_ftnref6&quot; href=&quot;#_ftn6&quot;&gt;&lt;span&gt;&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;[6]&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;در ادامه صدرالمتالهین نشان می&amp;zwnj;دهد که تنها همین اتحاد روحانی مذکور ممکن است و اتحاد جسمانی میان عاشق و معشوق هرگز ممکن نیست و هر چه تماس بدنی میان عاشق و معشوق بیشتر گردد عطشِ عشق فرو نمی&amp;zwnj;نشیند، بلکه افزون می&amp;zwnj;شود. از همین رو است که بالاترین آرزوی عاشق در گام نخست، نزدیکی بسیار به معشوق و همنشینی با او است. اما زمانی که به این آرزو دست یابد، آرزویی فراتر تمنا می&amp;zwnj;کند و خواهان خلوت و همنشینی با معشوق بدون حضورِ غیر می&amp;zwnj;شود. همین که بدین آرزو رسید و با معشوق خلوت گزید و مجلس را از أغیار و بیگانگان خالی دید، تمنای معانقه و بوسیدن روی معشوق می&amp;zwnj;کند. و اگر این امر میسر گردد، باز هم تمنایی فراتر دارد و آن آرزوی خوابیدن با محبوب در زیر یک لحاف و جمع شدن با او تا حدّ ممکن و بیش از حدّ مجاز است. با همۀ این اوصاف باز هم عاشق قانع نمی&amp;zwnj;شود و شوق و هیجان و آتش درونی&amp;zwnj;اش فرو نمی&amp;zwnj;نشیند، بلکه این آتش درون و شوق و اضطراب نفسانی وی افزون&amp;zwnj;تر می&amp;zwnj;شود&lt;a title=&quot;&quot; name=&quot;_ftnref7&quot; href=&quot;#_ftn7&quot;&gt;&lt;span&gt;&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;[7]&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;. همانگونه که شاعر گفته است:&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;أعانقها و النفس بعدُ مشوقه إلیها &lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;و هل بعد العناق تدانی؟&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;و ألثم فاها، کی یزول حرارتی &lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;فیزداد ما ألقی من الهیجان&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;کأنّ فؤادی لیس یشفی غلیله &lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;سوی أن یری الرّوحان یتّحدان&lt;a title=&quot;&quot; name=&quot;_ftnref8&quot; href=&quot;#_ftn8&quot;&gt;&lt;span&gt;&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;[8]&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;صدرالدین محمد علت این که عاشق با وصال جسمانی معشوق قانع نمی&amp;zwnj;شود را این می&amp;zwnj;داند که درواقع معشوق حقیقی، این گوشت و پوست و استخوان نیست، بلکه صورت روحانی مجردی است که در عالمی دیگر (عالم مُثُل) موجود است. (همان، ص۲۳۹)&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&lt;b&gt;منابع&lt;/b&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&lt;b&gt;&amp;nbsp;&lt;/b&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;minus; ابن سینا، ۱۴۰۰ق، رسایل (رسالۀ عشق)، قم: انتشارات بیدار.&lt;/div&gt;
&lt;p&gt;&lt;span dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;minus; صدرالدین محمد شیرازی، ۱۳۸۰ش، الحکمه المتعالیه فی الاسفار الاربعه، ج۷، تهران: بنیاد حکمت اسلامی صدرا. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;div&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;پانویس&amp;zwnj;ها&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;hr width=&quot;33%&quot; size=&quot;1&quot; align=&quot;left&quot; /&gt;
&lt;div id=&quot;ftn1&quot;&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&lt;a title=&quot;&quot; name=&quot;_ftn1&quot; href=&quot;#_ftnref1&quot;&gt;&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;[1]&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;. صدرا این نام را از رساله عشق ابن سینا وام گرفته است.&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div id=&quot;ftn2&quot;&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&lt;a title=&quot;&quot; name=&quot;_ftn2&quot; href=&quot;#_ftnref2&quot;&gt;&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;[2]&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;. بسیاری از تحلیل های صدرا در این بحث از همین رساله اخوان الصفا برگرفته شده است.&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div id=&quot;ftn3&quot;&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&lt;a title=&quot;&quot; name=&quot;_ftn3&quot; href=&quot;#_ftnref3&quot;&gt;&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;[3]&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;. تنها جهت دقت و امانت در گزارش از این رساله این نکته را آورده ام. و الا بی شک این تنها یک نظریه است و گمان ندارم امروزه کسی بدان باور داشته باشد.&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div id=&quot;ftn4&quot;&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&lt;a title=&quot;&quot; name=&quot;_ftn4&quot; href=&quot;#_ftnref4&quot;&gt;&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;[4]&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;. که به راستی انسان را در نیکوترین اعتدال آفریدیم.&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div id=&quot;ftn5&quot;&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&lt;a title=&quot;&quot; name=&quot;_ftn5&quot; href=&quot;#_ftnref5&quot;&gt;&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;[5]&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;. آنگاه [جنین را در] آفرینشی دیگر پدید آوردیم آفرین باد بر خدا که بهترین آفرینندگان است.&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div id=&quot;ftn6&quot;&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&lt;a title=&quot;&quot; name=&quot;_ftn6&quot; href=&quot;#_ftnref6&quot;&gt;&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;[6]&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;. من آنم که عاشق است و آنکه عاشق است منم؛ ما چونان دو روحیم که در یک بدن حلول کردیم&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;پس انگاه که ببینی مرا ببینی او را؛ و آنگاه که ببینی او را، ببینی مرا.&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div id=&quot;ftn7&quot;&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&lt;a title=&quot;&quot; name=&quot;_ftn7&quot; href=&quot;#_ftnref7&quot;&gt;&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;[7]&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;. صدرالمتالهین با چنان وسواس و دقت و هیجانی این حالات را توصیف و تحلیل می&amp;zwnj;کند که گویا خودِ وی بارها و بارها به چنین عشقی مبتلا شده باشد!&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div id=&quot;ftn8&quot;&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&lt;a title=&quot;&quot; name=&quot;_ftn8&quot; href=&quot;#_ftnref8&quot;&gt;&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;[8]&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;. او را در آغوش می گیرم، اما نفس من همچنان مشتاق او است؛ آیا فراتر از آغوش نزدیکی&amp;zwnj;ای هست؟&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;لبانش را می بوسم تا از گرمای [درونم] کاسته شود، هیجانم همچنان افزون می شود!&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;گویا جوشش قلب من فرو نمی نشیند جز اینکه ببیند این دو روح با یکدیگر متحد شده اند.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
</description>
     <comments>https://archive.radiozamaneh.com/reflections/2011/08/20/6343#comments</comments>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/5110">اسفار اربعه</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/reflections">انديشه زمانه</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/5108">این سینا</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/4907">حکمت متعالیه</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/5106">صدرالمتألّهین</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/2409">عرفان</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/definition-tags-19">عشق</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/4906">فلسفه اسلامی</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/5107">ملاصدرا</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/5109">مهرداد افشار</category>
 <pubDate>Sat, 20 Aug 2011 07:27:43 +0000</pubDate>
 <dc:creator>nikfar</dc:creator>
 <guid isPermaLink="false">6343 at https://archive.radiozamaneh.com</guid>
  </item>
  <item>
    <title>زن، عارف، کارگر</title>
    <link>https://archive.radiozamaneh.com/society/haftkoocheh/2011/07/11/5342</link>
    <description>&lt;div class=&quot;fb-social-like-widget&quot;&gt;&lt;fb:like  href=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/society/haftkoocheh/2011/07/11/5342&quot; send=&quot;false&quot; layout=&quot;box_count&quot; show_faces=&quot;false&quot; width=&quot;500&quot; action=&quot;like&quot; font=&quot;arial&quot; colorscheme=&quot;light&quot;&gt;&lt;/fb:like&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-nevisandeh&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    ونداد زمانی        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-filefield field-field-maghaleh-image&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    &lt;img  class=&quot;imagefield imagefield-field_maghaleh_image&quot; width=&quot;355&quot; height=&quot;200&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/sites/default/files/simone_weil.jpg?1310410586&quot; /&gt;        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;p&gt;ونداد زمانی &amp;minus; سیمون وی (&amp;quot;وایل&amp;quot; در تلفظ آلمانی) هرگز به خاطر روی برگرداندن از یهودیت، مخالفتش با مارکسیسم، یا  شرکت در جنگ ضد فاشیستی و عجیب&amp;zwnj;تر از همه رجعتش به مذهب محافظه کارِ کاتولیک مورد موأخذه جامعه فرهنگی فرانسه قرار نگرفت. منش او در آمادگی برای پذیرش تفاوت&amp;zwnj;ها در رفتار اجتماعی بود که شوک&amp;zwnj;برانگیز بود، منشی که سابقه آن در اروپا به تلاش&amp;zwnj;های انسان&amp;zwnj;گرایان دوره نوزایش (رنسانس) می&amp;zwnj;رسید.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;یکی از خصوصیات مثبت جامعه دلباز و سرزنده می&amp;zwnj;تواند این باشد که امکان بروز و پرورش انسان&amp;zwnj;های خاص را در خود فراهم می&amp;zwnj;کند. آدم&amp;zwnj;های خاص نه با تعبیر اینکه آن&amp;zwnj;ها از دیگران فقط با هوش&amp;zwnj;تر، حساستر و یا مغرور&amp;zwnj;تر باشند بلکه در مفهومی آنچنان متفاوت و غیر متعارف که هضم و درک اعمال آن&amp;zwnj;ها حتی برای خود جامعه نیز دشوار باشد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;زندگی سیمون وی (۱۹۴۳ &amp;ndash; ۱۹۰۹)، که تحصیل فلسفه، فعالیت&amp;zwnj;های اجتماعی برای مبارزه با فقر و بی&amp;zwnj;عدالتی، گرایش به ایده&amp;zwnj;های سوسیالیستی و آنارشیستی، روآوری به عرفان  و سرانجام کاتولیسیسیم جنبه&amp;zwnj;هایی از آن هستند، نمونه بارزِ شخصیتی است که به شکل غیر مترقبه&amp;zwnj;ای همیشه در حال تعارض با هر نوع استاندارد از پیش تعیین شده در پیرامون خود بود.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;سیمون که امنیت و استاندارد زندگی طبقه متوسط یک خانواده یهودی ولی غیرمذهبی پاریسی را تجربه کرده بود، فعالیت سیاسی&amp;zwnj;اش را از ۶ سالگی با نخوردن شکلات و شکر برای همدردی با سربازان جنگ جهانی اول شروع کرد که در گودال&amp;zwnj;های نظامی گیر کرده بودند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;سیمون وی که لقب&amp;zwnj;هایی چون &amp;laquo;باکره سرخ&amp;raquo; و  &amp;laquo;مریخی&amp;raquo; را نصیب خود کرد، از نوجوانی سر پرشوری داشت. در ۱۰ سالگی خود را &amp;laquo;بلشویک&amp;raquo; خواند و در ۱۲ سالگی  یونانی باستان را فرا گرفته بود. دانشجو که شد، مدام در تظاهرات واعتصاب&amp;zwnj;ها شرکت می&amp;zwnj;کرد و مقاله&amp;zwnj;های پرشور سیاسی می&amp;zwnj;نوشت.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;سیمون قراری برای ایستایی و تثبیت نداشت. انسانی که به ادبیات مارکسیستی گرایش داشت، ، مثل همییشه در مقابل موج عمومی مقاومت کرد و با&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان شدتی که روشنفکران از مذهب فاصله می&amp;zwnj;گرفتند خود را به افکار روحانی و مذهبی نظیر آیین&amp;zwnj;های متعدد هندی و تصوف شرقی نزدیک ساخت.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بعد از فارغ التحصیلی در رشته فلسفه د ر&amp;Eacute;cole Normale Sup&amp;eacute;rieure (پاریس)  و بعد از تجربه کوتاه مدتِ تدریس، بر اساس دیدگاه&amp;zwnj;های فلسفی و روحانی جدیدش، به این نتیجه رسید که بهترین شیوه زندگی &amp;laquo;کارگری در کارخانه&amp;raquo; است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img width=&quot;200&quot; height=&quot;240&quot; align=&quot;left&quot; src=&quot;http://www.radiozamaneh.com/sites/default/files/simon_weil-2.jpg&quot; alt=&quot;&quot; /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;تجربه تلخ کارگری در کارخانه و آشنایی با  زندگی اسفناک کارگران این شبهه و سئوال را در ذهن او ایجاد کرد که چرا بر طبق دیدگاه های مارکس، کارگرانی که جز زنجیر پاهای خود چیز دیگری برای از دست دادن ندارند با وجود شرائط بد اقتصادی انقلاب نمی کنند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;تداوم شک و تردید سیمون وی به انگیزه های سرکوب شده کارگرانی که در جستجوی لقمه نانی هستند او را به عقاید مذهبی  کاتولیک نزدیک ساخت. او همچون عارف مسیحی قرون وسطی  ترِزا آویلای قدیس  (Saint Teresa of Avila)  دوری گزیدن از امیال و آرزوهای مادی را راهگشای بدبختی های بشر فرض کرد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بر اساس همین اعتقاد بود که  ضمن نزدیک شدن به آیین هندی نظیر &amp;laquo; باگاواد- گیتا&amp;raquo;	(Bhagavad-Gita)  و نحله های دیگر اشراق هندی معتقد شد که رنج فیزیکی  و طاقت فرسای کارگری برای او الهام روحانی تدارک خواهد دید و بر طبق همین آرزوها بود که در مورد کارگران در کتاب  خود &amp;laquo; جاذبه و فیض&amp;raquo; (Gravity and Grace)  به این باور رسید که &amp;laquo;کارگران بیشتر از نان به شعر نیازمندند و مذهب می تواند این نیاز کارگران را برآورده سازد&amp;raquo;.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;سیمون به دلیل ضعف جسمی، سردردهای مزمن و فعالیت&amp;zwnj;های سیاسی و صنفی قادر به نگهداری شغل کارگری&amp;zwnj;اش نبود. پیاپی اخراج می&amp;zwnj;شد. با وجود آنکه در نوشته&amp;zwnj;های فلسفی&amp;zwnj;اش از &amp;laquo;عدم خشونت&amp;raquo; حرف می&amp;zwnj;زد، در سال ۱۹۳۶ به طور ناگهانی به اسپانیا رفت و تصمیم گرفت که در جنگ&amp;zwnj;های داخلی اسپانیا در صف ازادیخواهان با نیروهای فاشیست به رهبری فرانکو وارد جنگ شود.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;سیمون دوبوار، از سیمون وی به عنوان انسانی یاد کرده که دلش نگران همگان است. شاعر بزرگ قرن بیستم تی. اس. الیوت نیز او را نابغه خوانده است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;سیمون وی هرگز به خاطر روی برگرداندن از یهودیت، مخالفتش مارکسیسم، یا  شرکت در جنگ ضد فاشیستی و عجیب&amp;zwnj;تر از همه رجعتش به مذهب محافظه کارِ کاتولیک مورد موأخذه جامعه فرهنگی فرانسه قرار نگرفت. منش او در آمادگی برای پذیرش تفاوت&amp;zwnj;ها در رفتار اجتماعی بود که شوک&amp;zwnj;برانگیز بود، منشی که سابقه آن در اروپا به تلاش&amp;zwnj;های انسان&amp;zwnj;گرایان دوره نوزایش (رنسانس) می&amp;zwnj;رسید.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;سیمون وی پس از اشغال فرانسه توسط آلمان هیتلری به نهضت مقاومت پیوست. پرستاری آموخت تا بتواند به مجروحان کمک کند. دوری از خانواده در دوران تبعید در انگلستان بسیار رنجش داد. ریاضت&amp;zwnj;کشی، جسمش را ناتوان کرد. به سل مبتلا شد و بر اثر سکته&amp;zwnj; قلبی درگذشت.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;مقاله&amp;zwnj;ای درباره&amp;nbsp;عرفان سیمون وی:&lt;span&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div&gt;&lt;b&gt;&lt;font size=&quot;4&quot;&gt;&lt;a href=&quot;http://www.laphamsquarterly.org/roundtable/author/peter-foges/&quot;&gt;Peter Foges&lt;/a&gt;, &lt;a href=&quot;http://www.laphamsquarterly.org/roundtable/roundtable/the-mystique-of-the-manual.php&quot;&gt;&lt;i&gt;The Mystique Of The Manual&lt;/i&gt; &lt;/a&gt;, Simone Weil,1909-&amp;nbsp;1943 &lt;/font&gt;&lt;/b&gt;&lt;/div&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;/p&gt;
</description>
     <comments>https://archive.radiozamaneh.com/society/haftkoocheh/2011/07/11/5342#comments</comments>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/4099">سیمون وی</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/2409">عرفان</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/category/tags/%D9%88%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%AF-%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C">ونداد زمانی</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/society/haft-koocheh">هفت کوچه</category>
 <pubDate>Mon, 11 Jul 2011 15:37:19 +0000</pubDate>
 <dc:creator>Babak M</dc:creator>
 <guid isPermaLink="false">5342 at https://archive.radiozamaneh.com</guid>
  </item>
  <item>
    <title>طغیان زندگی بر ضد فرم‌ها در فرهنگ مدرن</title>
    <link>https://archive.radiozamaneh.com/reflections/2011/04/25/3506</link>
    <description>&lt;div class=&quot;fb-social-like-widget&quot;&gt;&lt;fb:like  href=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/reflections/2011/04/25/3506&quot; send=&quot;false&quot; layout=&quot;box_count&quot; show_faces=&quot;false&quot; width=&quot;500&quot; action=&quot;like&quot; font=&quot;arial&quot; colorscheme=&quot;light&quot;&gt;&lt;/fb:like&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-sartitr&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    طغیان زندگی برضد فرم (۲)        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-nevisandeh&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    شهناز مسمی‌پرست        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-filefield field-field-maghaleh-image&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    &lt;img  class=&quot;imagefield imagefield-field_maghaleh_image&quot; width=&quot;600&quot; height=&quot;388&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/sites/default/files/form2.jpg?1303966665&quot; /&gt;        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;شهناز مسمی&amp;zwnj;پرست &amp;ndash; فرم&amp;zwnj;ها از فرایند زندگی خلق می&amp;zwnj;شوند و نیروها و انرژی&amp;zwnj;های زندگی درون فرم&amp;zwnj;ها رشد و نمو می&amp;zwnj;کنند و گسترش می&amp;zwnj;یابند تا زمانی که فرم&amp;zwnj;های کهنه قابلیت خود را برای رشد نیروها از دست می&amp;zwnj;دهند و فرایند زندگی فرم&amp;zwnj;های جدیدی می&amp;zwnj;آفریند که جایگزین فرم&amp;zwnj;های کهنه می&amp;zwnj;شوند.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;!--break--&gt;&lt;!--break--&gt;&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;در بخش نخست این نوشته مفهوم فرم، تکوین، نحوه عینیت و تاریخیت آن را از دید گئورگ زیمل، فیلسوف و جامعه&amp;zwnj;شناس آلمانی (۱۹۱۸ &amp;ndash; ۱۸۵۸) بررسی کردیم. اینک به نظر زیمل در مورد فرهنگ مدرن و طغیان زندگی بر ضد فرم&amp;zwnj;ها در آن می&amp;zwnj;پردازیم.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&lt;b&gt;ایدۀ اصلی در هر دورۀ مهم فرهنگی&lt;/b&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;به گفتۀ زیمل در مقالۀ &amp;quot;تضاد در فرهنگ مدرن&amp;quot;:&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;laquo;در هر دورۀ مهم فرهنگی، می&amp;zwnj;توانیم ایده&amp;zwnj;ای اصلی را مشاهده کنیم که جنبش&amp;zwnj;های معنوی از آن نشأت می&amp;zwnj;گیرند و به نظر می&amp;zwnj;رسد به آن ایده گرایش دارند. هر ایدۀ اصلی به شیوه&amp;zwnj;های بی شمار جرح و تعدیل می&amp;zwnj;شود، مبهم می&amp;zwnj;شود و مورد مخالفت قرار می&amp;zwnj;گیرد. با وجود این، آن ایده &amp;quot;ذات نهفتۀ&amp;quot; آن دوره را نمایان می&amp;zwnj;کند. ... ایدۀ اصلی برای کلاسیسیم یونان ایدۀ &lt;i&gt;وجود&lt;/i&gt;، وجود هماهنگ، جوهری و الهی بود. این الوهیت به طور پانتئیستی (وحدت وجودی) بدون فرم ارائه نمی&amp;zwnj;شد، بلکه به صورت فرم&amp;zwnj;های به صورت معناداری شکل&amp;zwnj;پذیر ساخته می&amp;zwnj;شد. قرون وسطای مسیحی به جای آن مفهوم &lt;b&gt;&lt;i&gt;خدا&lt;/i&gt;&lt;/b&gt; را هم به مثابه خاستگاه و هم به مثابه هدف هر واقعیتی، سرور بی&amp;zwnj;چون و چرای هستی ما و با این همه طالب اطاعت و دلبستگی آزادانه از جانب ما، قرار داد. از عصر رنسانس، این جایگاه به تدریج به وسیلۀ مفهوم &lt;b&gt;&lt;i&gt;طبیعت&lt;/i&gt;&lt;/b&gt; اشغال شد. این مفهوم به مثابه تنها وجود و حقیقت ظاهر شد، و معهذا در عین حال به مثابه یک آرمان، به مثابه چیزی که نخست می&amp;zwnj;بایست بازنمایی شود و مورد تأکید قرار گیرد.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;گئورگ زیمل:&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;laquo;در هر دورۀ مهم فرهنگی، می&amp;zwnj;توانیم ایده&amp;zwnj;ای اصلی را مشاهده کنیم که جنبش&amp;zwnj;های معنوی از آن نشأت می&amp;zwnj;گیرند و به نظر می&amp;zwnj;رسد به آن ایده گرایش دارند. هر ایدۀ اصلی به شیوه&amp;zwnj;های بی شمار جرح و تعدیل می&amp;zwnj;شود، مبهم می&amp;zwnj;شود و مورد مخالفت قرار می&amp;zwnj;گیرد. با وجود این، آن ایده &amp;quot;ذات نهفتۀ&amp;quot; آن دوره را نمایان می&amp;zwnj;کند.&amp;raquo;&lt;/div&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;نخست این امر در میان هنرمندان روی داد، که برایشان جوهر نهاییِ واقعیت عالی&amp;zwnj;ترین ارزش را تجسم می&amp;zwnj;کرد. قرن هفدهم ایده&amp;zwnj;هایش را حول مفهوم &lt;i&gt;قانون طبیعی&lt;/i&gt; بنا کرد، که تنها آن را ذاتاً معتبر و موجه می&amp;zwnj;دانست. قرن روسو طبیعت را به مثابه آرمان&amp;zwnj;اش، ارزش مطلق&amp;zwnj;اش، نقطۀ نهایی آرزویش، پاس می&amp;zwnj;داشت. در اواخر این دوره، &lt;i&gt;من (اگو)&lt;/i&gt;، شخصیت روحی، به مثابه مفهوم اصلی نوی سربرآورد. برخی متفکران کلیت وجود را به مثابه آفرینشی توسط من(اگو) تصویر کردند؛ برخی دیگر هویت شخصی را وظیفه تلقی کردند، وظیفۀ ذاتی برای انسان. بنابراین من(اگو)، فردیت انسانی، یا به مثابه اقتضای اخلاق مطلق یا به مثابه هدف متافیزیکی جهان نمایان شد.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;قرن نوزدهم به&amp;zwnj;رغم انواع متنوع جنبش&amp;zwnj;های فکری&amp;zwnj;اش ایدۀ اصلی فراگیری پرورش نداد ــ مگر شاید این عنوان را به&amp;zwnj;ایدۀ &lt;i&gt;جامعه&lt;/i&gt; بدهیم، که از نظر بسیاری از متفکران قرن نوزدهم واقعیت زندگی را خلاصه می&amp;zwnj;کرد. از این رو فرد غالباً نقطۀ صرف تلاقی برای زنجیره&amp;zwnj;های اجتماعی، یا حتی فرضی مانند اتم، تلقی می&amp;zwnj;شد. به گونه&amp;zwnj;ای دیگر، فرورفتن کامل خود &lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;(self)&lt;/span&gt; در جامعه مورد نیاز بود؛ سرسپردگی کامل شخص به جامعه وظیفه&amp;zwnj;ای مطلق تلقی می&amp;zwnj;شد، که اخلاق و هرچیز دیگری را دربرمی&amp;zwnj;گرفت. تازه در اواخر این قرن بود که&amp;zwnj;ایده&amp;zwnj;ای جدید نمایان شد: مفهوم &lt;i&gt;زندگی&lt;/i&gt; به جایگاهی مرکزی برکشیده شد، که در آن دریافت واقعیت با ارزش&amp;zwnj;های متافیزیکی، روان&amp;zwnj;شناختی، اخلاقی و زیبایی&amp;zwnj;شناختی وحدت می&amp;zwnj;یافت.&amp;raquo;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&lt;b&gt;دو فیلسوف برجسته و ایدۀ زندگی&lt;/b&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;دو فیلسوف مهم این قرن، شوپنهاور و نیچه، هر دو از معنای زندگی می&amp;zwnj;پرسند: معنای زندگی، مطلقا به مثابه زندگی چیست؟ ارزش زندگی صرفاً از آن رو که زندگی است چیست؟ زندگی از نظر این دو نمی&amp;zwnj;تواند معنایی از فراسوی خویش به دست آورد.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;از نظر شوپنهاور زندگی همواره ارادۀ خود را به چنگ می&amp;zwnj;آورد اگرچه در هزار فرم مخفی باشد. نیچه نیز هدفی بیرون از زندگی را انکار می&amp;zwnj;کند و زندگی را ارتقا یافتن، غنی شدن و پیش رفتن به سوی قدرت و کمال نشئت گرفته از خودِ زندگی می&amp;zwnj;داند.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;مفهوم زندگی نقطۀ تلاقی برای این دو خط سیر متضاد اندیشه است که چارچوبی برای تصمیمات بنیادی زندگی مدرن فراهم می&amp;zwnj;کند.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&lt;b&gt;نمونۀ اکسپرسیونیسم&lt;/b&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;زیمل سپس با چندین مثال یگانگی موقعیت فرهنگی معاصر را شرح می&amp;zwnj;دهد که ضدیت با اصل فرم به معنای دقیق کلمه، و نه ضدیت با فرمی کهنه، است. از جمله مثال&amp;zwnj;های او جنبش اکسپرسیونیسم است:&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;laquo;معنای اکسپرسیونیسم آن است که عواطف درونی هنرمند دقیقاً همان&amp;zwnj;گونه که او آن&amp;zwnj;ها را تجربه می&amp;zwnj;کند در کارش مشهود است؛ عواطف و احساسات او در اثرش ادامه و بسط می&amp;zwnj;یابد. عواطف انسانی نمی&amp;zwnj;تواند در قرارداد یا عرف هنری تجسم یابد، یا به وسیلۀ فرمی که از بیرون بر آن&amp;zwnj;ها تحمیل می&amp;zwnj;شود شکل گیرد. به این دلیل اکسپرسیونیسم هیچ چیز مشترکی با آن تقلیدِ از هستی یا رویدادی که نیت و قصد امپرسیونیسم است ندارد. تأثرات (امپرسیون&amp;zwnj;ها) مصنوعاتِ صرفاً فردیِ هنرمند نیستند، که منحصراً از درون تعیین شوند، بلکه منفعل و وابسته به جهان بیرون&amp;zwnj;اند. اثر هنری که آن&amp;zwnj;ها را منعکس می&amp;zwnj;کند نوعی آمیزه میان زندگی هنری و خاص&amp;zwnj;بودگیِ ابژه&amp;zwnj;ای مفروض است. هر فرم هنری باید از جایی به هنرمند برسد: از سنت، از مثال پیشین، از اصلی ثابت. ولی همۀ این خاستگاه&amp;zwnj;های فرم قید و بندهایی بر یک زندگی&amp;zwnj;اند، که می&amp;zwnj;خواهد از درون خویش به نحوی خلاقانه جاری شود. اگر زندگی به چنین فرم&amp;zwnj;هایی تن دهد، فقط خویش را در اثر هنری تسلیم&amp;zwnj;شده، صلابت&amp;zwnj;یافته، و تحریف&amp;zwnj;شده می&amp;zwnj;یابد.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&lt;img hspace=&quot;10&quot; height=&quot;295&quot; border=&quot;0&quot; align=&quot;left&quot; width=&quot;250&quot; vspace=&quot;10&quot; src=&quot;http://www.radiozamaneh.com/sites/default/files/cezan_0.png&quot; id=&quot;پل سزان&quot; dir=&quot;rtl&quot; alt=&quot;پل سزان&quot; /&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;بیایید مدل اکسپرسیونیستی فرایند خلاق را، در خالص&amp;zwnj;ترین فرم&amp;zwnj;اش، در نظر بگیریم. بر اساس این مدل حرکات روح نقاش بدون هیچ تداخلی با دستی که قلم&amp;zwnj;مو را می&amp;zwnj;گیرد بسط می&amp;zwnj;یابند. نقاشی آن&amp;zwnj;ها را بیان می&amp;zwnj;کند، درست همان&amp;zwnj;طور که ژستی عواطف درونی را بیان می&amp;zwnj;کند یا فریادی درد را بیان می&amp;zwnj;کند: حرکات قلم&amp;zwnj;مو حرکات روح را بدون مقاومتی دنبال می&amp;zwnj;کند؛ بنابراین تصویر روی بوم تغلیظ بی&amp;zwnj;واسطۀ زندگی درونی را نشان می&amp;zwnj;دهد، که اجازه نمی&amp;zwnj;داد هیچ چیز سطحی یا بیگانه در آشکارگی&amp;zwnj;اش وارد شود. روی نقاشی&amp;zwnj;های اکسپرسیونیستی اغلب نام ابژه&amp;zwnj;ای گذاشته شده است که به نظر می&amp;zwnj;رسد هیچ چیز مشترکی با آن ندارد، و بسیاری از مردم این امر را عجیب و غیرعقلانی می&amp;zwnj;دانند. بااین همه، در واقع آن نامگذاری چنان بی&amp;zwnj;معنی نیست که بر طبق پیش&amp;zwnj;پنداشت&amp;zwnj;های هنری پیشین به نظر می&amp;zwnj;آید. عواطف و احساسات درونی هنرمند که در اثری اکسپرسیونیستی به بیرون سرازیر می&amp;zwnj;شود، ممکن است از منابع ناشناخته&amp;zwnj;ای درون روح سرچشمه بگیرند. ولی آن&amp;zwnj;ها همچنین می&amp;zwnj;توانند از محرکات ناشی از ابژه&amp;zwnj;هایی در جهان خارج سرچشمه بگیرند.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot; class=&quot;rteleft&quot;&gt;&amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;تا همین اواخر تصور می&amp;zwnj;شد که پاسخ هنری موفقیت&amp;zwnj;آمیز باید به لحاظ ریخت&amp;zwnj;شناختی مشابه با محرکی باشد که آن را برانگیخته است؛ در حقیقت کل مکتب امپرسیونیستی مبتنی بر این دریافت بود. یکی از دستاوردهای بزرگ اکسپرسیونیسم زدودن این ایده بود. اکسپرسیونیسم در عوض نشان داد که نیازی به این&amp;zwnj;همانی میان فرمِ علت و فرمِ معلول&amp;zwnj;اش وجود ندارد. بنابراین، دریافتی از ویولون یا چهرۀ انسان می&amp;zwnj;تواند در نقاش پاسخ&amp;zwnj;های عاطفی&amp;zwnj;ای را برانگیزد که هنر او آن&amp;zwnj;ها را به فرمی کاملاً متفاوت تبدیل کند. می&amp;zwnj;توان گفت که هنرمند اکسپرسیونیست میلی را که در پسِ پشت مدلی پنهان است، میلی که زندگی او را به حرکت وامی&amp;zwnj;دارد، جایگزین مدل&amp;zwnj;اش می&amp;zwnj;کند، میلی که فقط از خودش تبعیت می&amp;zwnj;کند. فعلِ خلاق، که به نحو انتزاعی بیان می&amp;zwnj;شود و با این همه خط سیر واقعی اراده را دنبال می&amp;zwnj;کند، مبارزۀ زندگی را برای آن که خودِ زندگی باشد نشان می&amp;zwnj;دهد. هرهنگام که زندگی خود را بروز می&amp;zwnj;دهد، می&amp;zwnj;خواهد که فقط خود را بروز دهد؛ بنابراین بر هر فرمی که به وسیلۀ واقعیت دیگری روی آن انداخته شده است غلبه می&amp;zwnj;کند.&amp;raquo;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;این تقریباً همان چیزی است که مرلوپونتی دربارۀ نقاشی سزان می&amp;zwnj;گوید. سزان در تابلوهایش از اصول پرسپکتیو و نظم تصویری پیروی نمی&amp;zwnj;کند و این باعث برخی انتقادات از او شده است. از جمله برنارد این کار او را خودکشی سزان می&amp;zwnj;نامد: نشانه رفتن واقعیت در عین محروم کردنِ خود از ابزار نیل به آن. مرلوپونتی می&amp;zwnj;گوید که سزان از فرم&amp;zwnj;های پیشین و از سنت پیروی نمی&amp;zwnj;کند بلکه طبیعت را آنگونه که بی&amp;zwnj;واسطه بر او رخ می&amp;zwnj;نماید نشان می&amp;zwnj;دهد. تجربۀ سزان دست اول است، این تجربه پیش از آن است که حواسِ جدا از هم شده، تفکر و دیگر قوای مجزای انسانی روی آن کار کنند. آنچه نقاشی او بیان می&amp;zwnj;کند اندیشۀ به&amp;zwnj;روشنی تعریف شده&amp;zwnj;ای نیست چون چنین اندیشه&amp;zwnj;ای باید پیش از آن درون ما یا دیگری گفته شده باشد. از نظر مرلوپونتی زندگی و شرایط هستی سزان تبیین کنندۀ آثار سزان نیستند، یعنی اینجا مسئلۀ علت و معلول نیست بلکه نقاشی سزان همان زندگی اوست.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;این ویژگی یعنی بیان خود زندگی و نیروی آن را می&amp;zwnj;توانیم در آثار هنری بزرگ و مصنوعات یگانۀ انسانی ببینیم. در این آثار که از نیروی خلاق روح سرچشمه می&amp;zwnj;گیرند چیزی وجود دارد که فراتر از فرم&amp;zwnj;هایی است که آن آثار در آن&amp;zwnj;ها گنجانده می&amp;zwnj;شوند. شوق به بیان بی&amp;zwnj;واسطۀ زندگی در جوانان که از شور زندگی لبریزند بیشتر دیده می&amp;zwnj;شود. زیمل جستجوی فراگیر خلاقیت و نوآوری را در میان جوانان این عصر پیامد همین انگیزۀ نهفته می&amp;zwnj;داند.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&lt;b&gt;نمونۀ پراگماتیسم&lt;/b&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;همین میل بنیادی را زیمل در جنبش پراگماتیستی در فلسفه می&amp;zwnj;بیند. آنچه پراگماتیسم به آن حمله می&amp;zwnj;کند استقلال حقیقت است که درطول تاریخ مسلم گرفته شده است.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;laquo;به ادعای شخص پراگماتیست زندگی بیرونی ما، همان قدر که زندگی درونی ما، مبتنی بر تخیلی یا تصوری از شناخت است. اگر آن حقیقی باشد زندگی ما را حفظ و حمایت خواهد کرد؛ اگر خطا باشد، ما را به تباهی خواهد کشاند. تخیلات ما به وسیلۀ عوامل مؤثر صرفاً روانی ساخته می&amp;zwnj;شود. آن&amp;zwnj;ها به هیچ وجه بازتاب&amp;zwnj;های مکانیکی واقعیت نیستند که زندگی&amp;zwnj;های واقعی ما با آن&amp;zwnj;ها به هم بافته شده&amp;zwnj;اند. بنابراین تصادف بی نهایت قابل توجهی است اگر آن&amp;zwnj;ها به پیامدهای مطلوب و قابل پیش&amp;zwnj;بینی&amp;zwnj; درون قلمرو امر واقعی ختم شوند. با این همه، محتمل است که در میان تأثرات و ایده&amp;zwnj;های بی&amp;zwnj;شماری که زندگانی عملی ما را تعیین می&amp;zwnj;کنند شماری وجود داشته باشند که به این سبب که زندگی را حفظ و حمایت می&amp;zwnj;کنند عنوان حقیقت را کسب کرده باشند، در حالی که شماری دیگر با پیامدهای متضاد خطا نامیده شوند. بنابراین حقیقتِ اصالتاً مستقلی وجود ندارد که متعاقباً به درون جریان زندگی کشیده شود تا آن را به نحو مقتضی هدایت کند. بر عکس، در میان شمار نامتناهی تصاویر و ایده&amp;zwnj;هایی که در مسیر جریان آگاهی ما تولید می&amp;zwnj;شوند، شماری هستند که با ارادۀ ما به زندگی مطابقت و سازگاری دارند. می&amp;zwnj;توان گفت که این یک تصادف است؛ با همۀ این احوال ما بدون این تصادف نمی&amp;zwnj;توانستیم هستی داشته باشیم. دقیقاً این ایده&amp;zwnj;های مؤثر و سودبخش&amp;zwnj;اند که ما آن&amp;zwnj;ها را درست و حقیقی می&amp;zwnj;دانیم. از این رو نه ابژه&amp;zwnj;ها به خودی خودشان، و نه عقل خودمختار، است که ارزش(صدق) اندیشه&amp;zwnj;های ما را تعیین می&amp;zwnj;کنند. بلکه، زندگی است ــ زندگی ای که گاه از طریق ضروریات محض بقا، گاه از طریق ژرف&amp;zwnj;ترین نیازهای روحی اظهار وجود می&amp;zwnj;کند ـــ که ما را وادار می&amp;zwnj;کند تصورات&amp;zwnj;مان را طبقه&amp;zwnj;بندی کنیم، یک قطب آن را حقیقت محض بنامیم و قطب دیگر را خطای محض.&amp;raquo;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;البته زیمل در اینجا به نقد پراگماتیسم نمی&amp;zwnj;پردازد و کاری به صدق و کذب آن ندارد. صرفاً می&amp;zwnj;خواهد بگوید که بسط این نظریه در دوران معاصر طغیان دیگری را بر ضد خود فرم نشان می&amp;zwnj;دهد.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&lt;b&gt;نمونۀ عرفان&lt;/b&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;زیمل مثال&amp;zwnj;های دیگری در زمینۀ اخلاق و دین نیز می&amp;zwnj;زند. نقد رابطۀ جنسی در ازدواج و روی آوردن افراد به عرفان را نشانه&amp;zwnj;هایی از این طغیان می&amp;zwnj;داند. فرم&amp;zwnj;هایی که احساس دینی را عینیت می&amp;zwnj;بخشند و هدایت می&amp;zwnj;کنند، یعنی دین&amp;zwnj;های موجود، برای زندگی معاصر غیرقانع&amp;zwnj;کننده به نظر می&amp;zwnj;رسند.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;انگیزه و نیاز دینی که ریشه&amp;zwnj;ای بس طولانی در تاریخ زندگی انسانی دارد از میان نمی&amp;zwnj;رود بلکه در جستجوی اهداف و شیوه&amp;zwnj;های متفاوت است. عرفان توانسته است تا حدی این نیاز را برآورده کند زیرا احساس دینی را به صورتی نامتعین بسط می&amp;zwnj;دهد به گونه&amp;zwnj;ای که هیچ جزمیتی در آن نیست.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;عرفان شخص را در بیکرانگی بدون فرم رها می&amp;zwnj;کند و شور و اشتیاق شدید روح او را بیان می&amp;zwnj;کند. &amp;laquo;زندگی می&amp;zwnj;خواهد مستقیماً به مثابه دین ابراز وجود کند، نه از رهگذر زبانی با واژگانی معلوم و نحوی مقرر.&amp;raquo; &amp;laquo;زندگی در اینجا می&amp;zwnj;خواهد چیزی را به دست آورد که نمی&amp;zwnj;تواند به آن برسد. زندگی می&amp;zwnj;خواهد از تمام فرم&amp;zwnj;ها فراتر رود و در بی&amp;zwnj;واسطگی محض&amp;zwnj;اش نمایان شود. معهذا فرایندهای اندیشیدن، آرزو کردن، و ساختن فقط می&amp;zwnj;توانند فرمی را جانشین فرم دیگری کنند. آن&amp;zwnj;ها هرگز نمی&amp;zwnj;توانند زندگی را که به معنای دقیق کلمه از فرم فراتر می&amp;zwnj;رود جانشین فرم به معنای دقیق کلمه کنند. ... اگرچه این تضاد مزمن میان فرم و زندگی در بسیاری از ادوار تاریخی حاد شده است، هیچ یک مگر دوران ما آن را به این وضوح به مثابه مضمون اصلی&amp;zwnj;اش برملا نکرده است.&amp;raquo;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;از نظر زیمل این وضعیت پارادوکس&amp;zwnj;وار ممکن است موقتی باشد ولی آن در هر حال عمیق&amp;zwnj;ترین مسئلۀ شخص مدرن است.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&lt;b&gt;منابع:&lt;/b&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;گئورگ زیمل، مقالۀ تضاد در فرهنگ مدرن، از کتاب &lt;i&gt;فردیت و فرم&lt;/i&gt;&lt;i&gt;&amp;zwnj;&lt;/i&gt;&lt;i&gt;های اجتماعی&lt;/i&gt;، در دست ترجمه.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div&gt;Maurice Merleau-Ponty, &lt;a href=&quot;http://faculty.uml.edu/rinnis/cezannedoubt.pdf&quot;&gt;&lt;span&gt;Cezanne&amp;rsquo;s doubt&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&lt;b&gt;بخش یکم نوشته:&lt;/b&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&lt;a href=&quot;../../../../../../../node/3402&quot;&gt;&lt;span&gt;طغیان زندگی برضد فرم&amp;zwnj;ها در طول تاریخ فرهنگ&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&lt;b&gt;&amp;nbsp;&lt;/b&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&lt;b&gt;از همین نویسنده درباره گئورگ زیمل در &amp;quot;اندیشه زمانه&amp;quot;:&lt;/b&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&lt;a href=&quot;http://radiozamaneh.com/reflections/2011/03/09/2377&quot;&gt;&lt;span&gt;طلوع جامعه&amp;zwnj;شناسی از دیدگاه زیمل&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&lt;a href=&quot;http://radiozamaneh.com/reflections/2011/02/21/1947&quot;&gt;&lt;span&gt;اندام فلسفه&amp;zwnj;ورزی&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&lt;a href=&quot;http://radiozamaneh.com/content/%D8%B2%DB%8C%D9%85%D9%84-%D8%B4%D8%AE%D8%B5%DB%8C%D8%AA-%D8%AD%D8%A7%D8%B4%DB%8C%D9%87%E2%80%8C%D8%A7%DB%8C-%D9%80%D9%80%D9%80-%D9%82%D8%B7%D8%B9%D9%87%E2%80%8C%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%DB%80-%D9%81%D9%84%D8%B3%D9%81%DB%80-%D9%85%D8%AF&quot;&gt;&lt;span&gt;زیمل شخصیت حاشیه&amp;zwnj;ای ــقطعه&amp;zwnj;ای دربارۀ فلسفۀ مد&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&lt;a href=&quot;http://radiozamaneh.com/content/%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DA%AF%D8%B4%D8%AA-%D8%AC%D8%A7%D9%88%D8%AF%D8%A7%D9%86-%D9%86%DB%8C%DA%86%D9%87&quot;&gt;&lt;span&gt;بازگشت جاودان نیچه&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
</description>
     <comments>https://archive.radiozamaneh.com/reflections/2011/04/25/3506#comments</comments>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/reflections">انديشه زمانه</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/2407">اکسپرسیونیسم</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/2331">شهناز مسمی‌پرست</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/2406">شوپنهاور</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/2409">عرفان</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/2333">فرم و محتوا</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/2405">نیچه</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/2408">پراگماتیسم</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/2332">گئورگ زیمل</category>
 <pubDate>Mon, 25 Apr 2011 06:47:23 +0000</pubDate>
 <dc:creator>nikfar</dc:creator>
 <guid isPermaLink="false">3506 at https://archive.radiozamaneh.com</guid>
  </item>
  </channel>
</rss>