<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?><rss version="2.0" xml:base="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/2339/all" xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/">
  <channel>
    <title>آذر نفیسی</title>
    <link>https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/2339/all</link>
    <description></description>
    <language>fa</language>
          <item>
    <title>ملت آواره</title>
    <link>https://archive.radiozamaneh.com/culture/goonagoon/2011/04/21/3409</link>
    <description>&lt;div class=&quot;fb-social-like-widget&quot;&gt;&lt;fb:like  href=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/culture/goonagoon/2011/04/21/3409&quot; send=&quot;false&quot; layout=&quot;box_count&quot; show_faces=&quot;false&quot; width=&quot;500&quot; action=&quot;like&quot; font=&quot;arial&quot; colorscheme=&quot;light&quot;&gt;&lt;/fb:like&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-nevisandeh&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    آذر نفیسی         &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-motarjem&quot;&gt;
      &lt;div class=&quot;field-label&quot;&gt;برگردان:&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    امید بهروزی        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-filefield field-field-maghaleh-image&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    &lt;img  class=&quot;imagefield imagefield-field_maghaleh_image&quot; width=&quot;277&quot; height=&quot;177&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/sites/default/files/aznafisi01.jpg?1303575899&quot; /&gt;        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;p&gt;آذر نفیسی ـ من در تاریخ ۱ دسامبر ۲۰۰۸ یک شهروند آمریکایی شدم؛ یعنی، یازده سال و پنج ماه پس از آنکه زندگی در این کشور را آغاز کردم. یک صبح آفتابی و سرد بود؛ پسرم مرا دم &amp;laquo;اداره مهاجرت و تابعیت&amp;raquo; در شهر &amp;laquo;فِیرفکس&amp;raquo; (ویرجینیا) پیاده کرد و برایم آرزوی موفقیت کرد. اداره مهاجرت در یک ساختمان شیشه ای- فلزی در یک پارکینگ در نزدیکی بزرگراه قرار داشت. این ساختمان با اینکه ویژگی یا زیبایی خاصی نداشت، ولی مستحکم و با ابهت به&amp;zwnj;نظر می&amp;zwnj;رسید. داخل اداره در یک اتاق انتظار خیلی بزرگ نشستم و تند تند پرسش&amp;zwnj;های مربوط به تابعیت آمریکا را مرور کردم، با اینکه آن&amp;zwnj;ها را از بر بودم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;مصاحبه بر خلاف ترسی که از آن داشتم، خیلی دلپذیر&amp;zwnj;تر از آنچه فکرش را می&amp;zwnj;کردم، از آب در آمد. فقط دو تا سؤال شهروندی از من پرسیدند، و گفتند به زبان انگلیسی یک جمله ساده بنویسم. مصاحبه&amp;zwnj;گر من یک زن آمریکایی آفریقایی&amp;zwnj;تبار جوان و مهربان بود؛ از شغلم پرسید. وقتی به او گفتم نویسنده هستم، گفت می&amp;zwnj;خواهد بداند چه جور کتاب&amp;zwnj;هایی نوشته&amp;zwnj;ام. گفتم یکی از کتاب&amp;zwnj;هایم را برایش می&amp;zwnj;فرستم، ولی به من یادآوری کرد که چون کارمند دولت است نمی&amp;zwnj;تواند از ارباب رجوع خود هدیه قبول کند. گفت اگر تا ساعت دو صبر کنم،&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان روز می&amp;zwnj;توانم قسم بخورم و به تابعیت آمریکا دربیایم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;جایی نبود که در آنجا منتظر باشم، جز یک رستوران در&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان نزدیکی. یک روزنامه خریدم، قهوه و تخم&amp;zwnj;مرغ سفارش دادم، و پشت یک میز کنار پنجره نشستم. دفترچه&amp;zwnj;ام را باز کردم تا افکارم را یادداشت کنم، ولی افکارم خیلی گیج&amp;zwnj;کننده به&amp;zwnj;نظر می&amp;zwnj;رسید. این ارتباط با آمریکا چگونه شروع شد؟ وقتی در تهران دختر جوانی بودم، استاد انگلیسی&amp;zwnj;ام برایم داستان &amp;laquo;جادوگر شهر آز&amp;raquo; را تعریف کرد. این اولین بار بود که اسم آمریکا و ایالت کانزاس و گردباد را شنیدم. بعد&amp;zwnj;ها هم با رودخانه&amp;zwnj;ای به اسم می&amp;zwnj;سی سی پی آشنا شدم. در طول سال&amp;zwnj;هایی که در جمهوری اسلامی ایران زبان انگلیسی تدریس می&amp;zwnj;کردم، اغلب موارد به کتاب &amp;laquo;ماجرا&amp;zwnj;های هاکلبری فین&amp;raquo; رجوع می&amp;zwnj;کردم. در سرتاسر این کتاب، &amp;laquo;هاک&amp;raquo; و &amp;laquo;جیم&amp;raquo; دنیای متمدن و به قاعده را وارونه می&amp;zwnj;کنند. آن&amp;zwnj;ها آدم&amp;zwnj;هایی خرابکار ولی دل&amp;zwnj;رحم هستند که به غرایز و تجارب خود اعتماد می&amp;zwnj;کنند. هر چقدر بیشتر کتاب&amp;zwnj;های آمریکایی می&amp;zwnj;خواندم، بیشتر با شخصیت&amp;zwnj;هایی آشنا می&amp;zwnj;شدم که ظاهراً&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان کار&amp;zwnj;های هاک و جیم را انجام می&amp;zwnj;دادند: &amp;laquo;مرد نامرئیِ&amp;raquo; رالف الیسون؛ &amp;laquo;گتسبیِ&amp;raquo; اف. اسکات فیتزجرالد؛ و &amp;laquo;جِینیِ&amp;raquo; زولا نیل هرستون. همین جنبه&amp;zwnj;ی آمریکا بود (منظورم ماهیت آوارگی و سرگردانی آن است) که من بیشترین ارتباط را با آن برقرار می&amp;zwnj;کردم. آمریکا یک جور&amp;zwnj;هایی این حس آوارگی درونی را تشویق می&amp;zwnj;کند، و مطمئناً به همین علت خیلی&amp;zwnj;ها که به این کشور مهاجرت می&amp;zwnj;کنند احساس می&amp;zwnj;کنند در موطن خودشان هستند: این افراد مهاجر می&amp;zwnj;توانند غریبه باشند ولی در عین حال به این کشور تعلق داشته باشند. من سال&amp;zwnj;ها قبل از آنکه یک آمریکایی بشوم، در تخیلم می&amp;zwnj;دیدم که آمریکا وطنم است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img height=&quot;293&quot; width=&quot;200&quot; align=&quot;left&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;http://www.radiozamaneh.com/sites/default/files/aznafisi02.jpg&quot; /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بعد از ناهار، رفتم در صف طولانی کسانی ایستادم که منتظر بودند بسته&amp;zwnj;های تابعیت را تحویل بگیرند؛ این بسته&amp;zwnj;های تابعیت شامل یک کتابچه حاوی &amp;laquo;اعلام استقلال&amp;raquo; و &amp;laquo;قانون اساسی آمریکا&amp;raquo; و یک پرچم کوچک آمریکا بر روی یک میل پرچم پلاستیکی طلایی&amp;zwnj;رنگ بود. وارد یک اتاق شدیم و نشستیم. سرود ملی آمریکا در زمینه پخش می&amp;zwnj;شد، و یک تلویزیون هم تصاویری از پرچم و مناظر آمریکا نشان می&amp;zwnj;داد. شماره صندلی من ۳۰ بود؛ صندلی چپ من شماره&amp;zwnj;اش ۲۹ بود و صندلی سمت راست من ۳۱ بود. شماره ۳۱ برایم آدم جالبی بود. او برعکس من و مردی که سمت چپ من نشسته بود، به نظر می&amp;zwnj;رسید به خودش این زحمت را داده که به سر و وضعش برسد؛ یک پیراهن صورتی و یک کراوات گل بهی پوشیده بود. چشمان قهوه&amp;zwnj;ای پررنگ و لبخند دلنشینی داشت. لحظه&amp;zwnj;ای صدایش را شنیدم که داشت به زبان عربی حرف می&amp;zwnj;زد. احتمالاً سی و پنج - شش ساله بود. کمی وول خورد و به سمت من نگاه کرد؛ حرکاتش مثل آدمی بود که دارد له له می&amp;zwnj;زند تا سر صحبت را باز کند. من هم به نشانه اینکه او را به صحبت کردن تشویق کنم، لبخندی زدم و او هم به من لبخند زد و به پرچم کوچک توی دستم اشاره کرد و بعد هم پرچم خودش را تکانی داد و گفت: &amp;laquo;ده سال است که در آپارتمانم یک پرچم آمریکا نگه می&amp;zwnj;دارم. آن را بیرون می&amp;zwnj;آورم، خاکش را می&amp;zwnj;گیرم، و آن را دوباره سر جایش می&amp;zwnj;گذارم.&amp;raquo; مکثی کرد و گفت: &amp;laquo;حالا هم این پرچم!&amp;raquo; دفعه بعدی که پرچم آمریکا را از کمد بیرون می&amp;zwnj;آورد به&amp;zwnj;عنوان یک آمریکایی این&amp;zwnj;کار را می&amp;zwnj;کرد. او در ادامه صحبت&amp;zwnj;هایش گفت که انتظار چه چیز&amp;zwnj;هایی را باید داشته باشیم: اول از همه، پیغام خوشامدگویی رئیس جمهور آمریکا برایمان پخش می&amp;zwnj;شود، بعد هم یک سخنرانی درباره شهروندی آمریکا، و بعد هم تک تک ما را صدا می&amp;zwnj;کنند. به من گفت: &amp;laquo;یادت باشد پرچمت را توی دستت بگیری و لبخند هم بزن چون یک نفر از ما عکس می&amp;zwnj;گیرد.&amp;raquo; ولی هیچ کس از ما عکس نگرفت.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;او مثل یک داماد هیجان&amp;zwnj;زده بود که چیزی به مراسم عروسی&amp;zwnj;اش نمانده بود، و برای یک غریبه داشت از بخت خوبش حرف می&amp;zwnj;زد؛ اینکه سال&amp;zwnj;ها عکس محبوب خود را پنهان می&amp;zwnj;کرده و هر از گاهی آن را بیرون می&amp;zwnj;آورده و به آن زل می&amp;zwnj;زده، و حالا هم این پرچم! به حرف&amp;zwnj;هایش گوش می&amp;zwnj;دادم ولی خودم زیاد حرف نمی&amp;zwnj;زدم. آیا می&amp;zwnj;توانستم بگویم که من خاطر هاک فین و جیم، و به خاطر دوروثی و آز، شهروند آمریکا شدم؟ نمی&amp;zwnj;توانستم چیزی بگویم که در حد خوشحالی او و غرق شدن کاملش در لحظه جاری باشد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پس از آن، همه ما از اداره مهاجرت قدم بیرون گذاشتیم و در برابر آن روز سرد و پر نور قرار گرفتیم. به شوهرم زنگ زدم تا به او بگویم که من الان اولین فرد آمریکایی خانواده هستم. در حالی&amp;zwnj;که در امتداد خیابان قدم می&amp;zwnj;زدم، یک ماشین جلو پایم نگه داشت؛ دیدم&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان دوست عربم است؛ شیشه را پایین داد و پرسید دوست دارم سوار ماشینش بشوم. از او تشکر کردم و عذر خواستم؛ این وضعیت کمی نوستالژیک بود؛ دور شدن ماشینش را آنقدر نگاه کردم تا آنکه محو شد. ناگهان یادم آمد که من اسم او را نمی&amp;zwnj;دانم، و اینکه از او نپرسیدم اهل کدام کشور است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;منبع ترجمه:&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;http://www.newyorker.com/reporting/2011/04/18/110418fa_fact_nafisi&quot;&gt;نیویورکر، ۱۸ آوریل ۲۰۱۱ &lt;/a&gt;&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;این متن با اجازه کتبی خانم آذر نفیسی از انگلیسی به فارسی ترجمه و در بخش فرهنگ رادیو زمانه منتشر شد.&lt;/p&gt;
</description>
     <comments>https://archive.radiozamaneh.com/culture/goonagoon/2011/04/21/3409#comments</comments>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/2339">آذر نفیسی</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/2340">امید بهروزی</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/culture">فرهنگ, هنر و ادبيات</category>
 <pubDate>Thu, 21 Apr 2011 10:47:16 +0000</pubDate>
 <dc:creator>Babak M</dc:creator>
 <guid isPermaLink="false">3409 at https://archive.radiozamaneh.com</guid>
  </item>
  </channel>
</rss>