<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?><rss version="2.0" xml:base="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/2204/all" xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/">
  <channel>
    <title>ادبیات داستانی ایران</title>
    <link>https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/2204/all</link>
    <description></description>
    <language>fa</language>
          <item>
    <title>شاهکارهای داریوش مهرجویی</title>
    <link>https://archive.radiozamaneh.com/culture/book-review/2012/10/11/20428</link>
    <description>&lt;div class=&quot;fb-social-like-widget&quot;&gt;&lt;fb:like  href=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/culture/book-review/2012/10/11/20428&quot; send=&quot;false&quot; layout=&quot;box_count&quot; show_faces=&quot;false&quot; width=&quot;500&quot; action=&quot;like&quot; font=&quot;arial&quot; colorscheme=&quot;light&quot;&gt;&lt;/fb:like&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-sartitr&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    در خرابات مغان نوشته داریوش مهرجویی        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-nevisandeh&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    مسعود کدخدایی        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-filefield field-field-maghaleh-image&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    &lt;img  class=&quot;imagefield imagefield-field_maghaleh_image&quot; width=&quot;277&quot; height=&quot;188&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/sites/default/files/masmeh01.jpg?1350325363&quot; /&gt;        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;p&gt;مسعود کدخدایی - داریوش مهرجویی، کارگردان سر&amp;zwnj;شناسی که نامش در تاریخ سینمای ایران برای همیشه ثبت شده است، کارگردان فیلم⁭های زیبایی مانند &amp;laquo;گاو&amp;raquo;، &amp;laquo;آقای هالو&amp;raquo; و &amp;laquo;پستچی&amp;raquo; و یکی از سینماگران محبوب دوران جوانی من، رمانی نوشته است به نام &amp;laquo;در خرابات مغان&amp;raquo;.&lt;/p&gt;
&lt;!--break--&gt;&lt;!--break--&gt;&lt;p&gt;
	معلوم است که با اشتیاق می&amp;zwnj;⁭نشینم تا آن⁭ را بخوانم. اما پس از چند صفحه اطلاعات فهرست⁭وارِ فلسفی و عقیدتی حوصله⁭ام را سر می&amp;zwnj;⁭برد. به خودم می&amp;zwnj;⁭گویم حوصله کن! این داریوش مهرجویی است که می&amp;zwnj;⁭نویسد، بخوان، ببین شاید منظور خاصی دارد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;سرانجام تصمیم گرفتم هر جور شده کتاب را تا آخر بخوانم؛ و خواندم. اما آسان نبود. و وقتی تصمیم گرفتم نقدی هم بر آن بنویسم در واقع شکنجه⁭ مضاعفی را بر خودم تحمیل کردم، اما باز گفتم این را هم به خاطر گُل روی کارگردانی که چند کارش تاریخی شده و ماندگار است، انجام می&amp;zwnj;⁭دهم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بگذارید گام به گام جلو برویم: &amp;laquo;محمود ملکی&amp;raquo;، قهرمان رمانِ &amp;laquo;در خرابات مغان&amp;raquo; فرزند خانواده⁭ای سنتی است که پدرش در تهران تجارتخانه⁭ای دارد. او سال ۱۹۷۹ که&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان سال انقلاب، یعنی ۱۳۵۷ خودمان است به آمریکا می&amp;zwnj;⁭رود و دلش می&amp;zwnj;⁭خواهد که الهیات و فلسفه بخواند، اما در پی خواسته⁭ پدرش رشته⁭ اقتصاد و بازرگانی می&amp;zwnj;⁭خواند، اما در پی علاقه و اشتیاق خودش، در دانشگاه واحدهای زیادی فلسفه و الهیات هم برمی⁭دارد. او در&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان جوانی با یکی از دانشجویان که یک ایتالیایی کاتولیک است آشنا می&amp;zwnj;⁭شود و کارشان به ازدواج می&amp;zwnj;⁭کشد و بچه⁭دار هم می&amp;zwnj;⁭شوند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;محمود که حالا ۲۳ سال است در آمریکا زندگی می&amp;zwnj;⁭کند و یک دختر شانزده&amp;zwnj;ساله هم دارد داستان زندگی⁭اش را که سرآغاز کتاب هم هست، این⁭گونه آغاز می&amp;zwnj;⁭کند:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;laquo;من معمولأ هر وقت حال و روزم خرابه و تو قعر ناامنی و بی⁭پولی و بیکاری گیر کرده⁭م و ملال و افسردگی حتی تو خواب ولم نمی&amp;zwnj;⁭کنه به نوشن داستان بدبختی⁭هام می&amp;zwnj;⁭پردازم و سعی می&amp;zwnj;⁭کنم با مرور لحظات خاص و زیر و بم⁭هاش خودمو سرگرم و مداوا کنم. چون عین روانکاوی مفتی میمونه... و از شما چه پنهون، بعضی وقت⁭&amp;zwnj;ها مؤثر هم هست... الان چند روزیه که به⁭خاطر مسائل یازده سپتامبر، منو بعد از سال⁭&amp;zwnj;ها سابقه⁭ کاری تو امریکا از کار بیکار کردن...&amp;raquo; ص ۷&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پس تا اینجا با یک ایرانی سرو کار داریم که در آمریکا درس خوانده و زندگی می&amp;zwnj;⁭کند و حالا در &amp;laquo;قعر ناامنی و بی⁭پولی و بیکاری&amp;raquo; گیر کرده است و دارد سرگذشتش را می&amp;zwnj;⁭نویسد. او این سرگذشت را به⁭طور خطی از زمانی که به آمریکا رفته است پی می&amp;zwnj;⁭گیرد و بدون پس و پیش رفتن در زمان، و بدون فصل⁭بندی، یک⁭نفس تا آخر کتاب پیش می&amp;zwnj;⁭رود. در اینجا طبق قراری که نویسنده در همین آغاز کتاب با ما می&amp;zwnj;⁭گذارد، قرار است که در پایان کتاب به همین پاراگراف آغاز کتاب برسیم و محمود را بی⁭پول، بیکار، افسرده و در قعر ناامنی ببینیم. اما این را می&amp;zwnj;⁭گذاریم برای بعد تا ببینیم نویسنده بر سر قرارش می&amp;zwnj;⁭ماند یا نه. در ضمن همین جمله⁭های آغاز کتاب را خوب به خاطر بسپارید، چون ناچار خواهم شد که در مورد دیگری نیز دوباره به آن⁭&amp;zwnj;ها رجوع کنم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&lt;img alt=&quot;&quot; src=&quot;http://radiozamaneh.com/sites/default/files/%25b%25f/userfiles/%25u/masmeh02.jpg&quot; style=&quot;width: 196px; height: 296px;&quot; /&gt;مسعود کدخدایی: از کلیشه&amp;zwnj;های فیلمفارسی&amp;zwnj;ها، هم بزن بزن در این کتاب هست، هم مجلس&amp;zwnj;های رقص و قمار، و هم چلوکباب. تنها چیزهایی که جایشان خالی است، یکی آبگوشت است و دیگری ریختن آب توبه سر یک زن بدکاره.&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;داستان که پیش می&amp;zwnj;⁭رود می&amp;zwnj;⁭بینیم محمود مسلمانی است که نماز و روزه⁭اش هیچ⁭گاه ترک نمی&amp;zwnj;⁭شود، و تا این سال آخر هیچ⁭گاه ریشش را هم از ته نزده است. زنش هم هر یکشنبه به کلیسا می&amp;zwnj;⁭رود و یک کاتولیک پر و پا قرص است. محمود در یک کازینو کار می&amp;zwnj;⁭کند و مسئولیت مهمی هم دارد. او همین⁭جوری سربه&amp;zwnj;راه و سربه⁭زیر روز&amp;zwnj;ها به قمارخانه می&amp;zwnj;⁭رود، و نه با زن⁭های آنجا کاری دارد و نه دست به مشروب می&amp;zwnj;⁭زند. او غیر از دریافتِ حقوق حلالش در این مکانِ حرام و در میان حرامیان به هیچ درآمد جنبی دیگری نیز فکر نمی&amp;zwnj;⁭کند. محمود همان⁭جا نمازش را هم می&amp;zwnj;⁭خواند، و شب⁭&amp;zwnj;ها به خانه برمی⁭گردد و در تختخواب زن مسیحی⁭اش می&amp;zwnj;⁭خوابد و گاهی به مسجد هم می&amp;zwnj;⁭رود، تا آن⁭که ماجرای یازده سپتامبر پیش می&amp;zwnj;⁭آید. در این هنگام ایتالیایی⁭های صاحب کازینو که با مافیا هم در ارتباط هستند، تحت تأثیر جو ضد اسلامی که در آمریکا پیش آمده از او می&amp;zwnj;⁭خواهند تا مو&amp;zwnj;هایش را بور کند و یک اسم غربی هم برای خودش انتخاب کند، وگرنه اخراجش می&amp;zwnj;⁭کنند. او اخراج را ترجیح می&amp;zwnj;⁭دهد. اما این بی⁭عدالتی روان او را پریشان می&amp;zwnj;⁭کند و از خورد و خوراک می&amp;zwnj;⁭افتد و روزی سوار بر ماشینش، بی⁭هدف سر به بیابان می&amp;zwnj;⁭گذارد و ناگهان آب رودخانه⁭ای که از پنجره⁭ ماشینِ در گل مانده⁭اش تو می&amp;zwnj;⁭ریزد و خیسش می&amp;zwnj;⁭کند، به هوشش می&amp;zwnj;⁭آورد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;او پس از این ماجرا و ماجراهای دیگری که به بعضی از آن⁭&amp;zwnj;ها اشاره خواهم کرد، به یک توانِ بر&amp;zwnj;تر از توانِ انسانی دست می&amp;zwnj;⁭یابد و می&amp;zwnj;⁭تواند ببیند پلیس⁭هایی که او را گرفته⁭اند چه پرونده⁭هایی در دست بررسی دارند و خودنویس یکی از آن⁭&amp;zwnj;ها را با استفاده از&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان نیروی بر&amp;zwnj;تر، بی⁭دخالت دست، از جیبش درمی⁭آورد و در هوا معلق نگه می&amp;zwnj;⁭دارد. سپس اتفاق⁭هایی می&amp;zwnj;⁭افتد که خیلی به نظرمان آشنا می&amp;zwnj;⁭رسند، چون مشابه آن⁭&amp;zwnj;ها را بار&amp;zwnj;ها در فیلم⁭های آمریکایی دیده⁭ایم. از جمله پلیس و اف بی&amp;zwnj; آی به او پیشنهاد همکاری می&amp;zwnj;⁭دهند و در چند صحنه⁭ توضیحی معلوم می&amp;zwnj;⁭شود که او دارد چه کمک⁭های شایانی به آن⁭&amp;zwnj;ها می&amp;zwnj;⁭کند. یادم رفت بگویم که او را گرفته بودند، چون شک کرده بودند که نکند با القاعده همکاری می&amp;zwnj;⁭کند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;به⁭نظر می&amp;zwnj;⁭رسد که آقای مهرجویی موقع نوشتن این کتاب زیادی فیلم⁭های آمریکایی دیده است، چون همان⁭طور که گفتم بسیاری از صحنه⁭های این کتاب برای کسی که فیلم⁭های آمریکایی می&amp;zwnj;⁭بیند آشنا و تکراری است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;این آقا محمود که شخص اول رمان است، و البته رفته رفته کارهایی می&amp;zwnj;⁭کند که باید او را به⁭جای شخص اول، قهرمان نامید، با&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان نیرویی که دارد و فرا&amp;zwnj;تر از نیروهایی است که در طبیعت وجود دارند، یک⁭باره می&amp;zwnj;⁭تواند شماره⁭ کارت⁭های روی میز قمار را از پشت بخواند، و می&amp;zwnj;⁭تواند بداند که مهره⁭ چرخِ سیارِ قمارخانه بر کدام خال می&amp;zwnj;⁭نشیند. او شبی با دختر شانزده&amp;zwnj;ساله و همسرش به یک کازینوی تازه &amp;zwnj;تأسیس می&amp;zwnj;⁭رود &amp;laquo;که یک آبشار پر از آتیش داره&amp;raquo; که لابد نمادی از آتش جهنم است، یا شاید هم نماد آتشکده⁭های مغان.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در آن⁭جا او به دختر و همسرش می&amp;zwnj;⁭گوید که پولشان را روی چه خال⁭هایی بگذارند. آن⁭&amp;zwnj;ها هم گوش می&amp;zwnj;⁭کنند و هر بار برنده می&amp;zwnj;⁭شوند و موقع رفتن جمع ژتون⁭&amp;zwnj;هاشان به ۱۳۴هزار دلار می&amp;zwnj;⁭رسد. این مردِ بیکار و درمانده و بی⁭پول، اما مسلمان و نمازگزار، در همین جای جهنمی که آبشاری از آتش دارد و گویا &amp;laquo;خرابات مغان&amp;raquo; است، یک⁭باره نور خدا می&amp;zwnj;⁭بیند و همان⁭جا چک می&amp;zwnj;⁭کشد و همه⁭ آن پول⁭های حرام را به یک مؤسسه⁭ خیریه می&amp;zwnj;⁭بخشد. برای او مهم هم نیست که این پول⁭&amp;zwnj;ها را - هرچند با اشاره⁭ او - اما در واقع زن و دخترش برده⁭اند و مال آن⁭هاست.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;آقای مهرجویی اگر به⁭جای آن⁭که این کتاب را رمان می&amp;zwnj;⁭نامید، آن⁭را سناریو می&amp;zwnj;⁭نامید، یک کمی بهتر می&amp;zwnj;⁭شد. آن⁭وقت دست⁭کم می&amp;zwnj;⁭شد گفت که یک سناریوی بد، اما بازارپسند است، و می&amp;zwnj;⁭شد برای مثال این⁭جوری خود را تسکین داد، یا گول زد که هنرمند از روی ناچاری، برای تأمین مخارج زندگی⁭اش آن⁭ را نوشته است. اما در جایگاه رمان هنوز نمی&amp;zwnj;⁭دانم چه صفتی برایش مناسب است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;laquo;در خرابات مغان&amp;raquo; همان⁭گونه که عنوانی کلیشه⁭ای است، پر از صحنه⁭های کلیشه⁭ای نیز هست. وقتی می&amp;zwnj;⁭گوییم &amp;laquo;در خرابات مغان&amp;raquo;، بی⁭اختیار به⁭یاد حافظ و ادبیات عرفانی می&amp;zwnj;⁭افتیم که همه به دوره⁭ای دور و گذشته تعلق دارند. پس این نام این &amp;laquo;سیگنال&amp;raquo; را می&amp;zwnj;⁭فرستد که ما نباید انتظار داشه باشیم که این کتاب به مفهوم⁭⁭های تازه⁭ای بپردازد. بنا بر اتفاق، از میان همه⁭ قرارهایی که یک نویسنده در&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان ابتدای کتاب با خواننده⁭اش می&amp;zwnj;⁭گذارد، این تنها موردی است که مهرجویی به آن وفادار می&amp;zwnj;⁭ماند و هیچ مفهوم، فکر یا صحنه⁭ نویی در کتابش وارد نمی&amp;zwnj;⁭کند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;البته قرار است در این کتاب برخورد ناعادلانه و غلط غرب، یا به⁭طور مشخص⁭&amp;zwnj;تر آمریکا به مسلمانان و اسلام، پس از یازده سپتامبر مورد بررسی قرار گیرد، آن⁭هم از دیدگاه رمان و زیبایی⁭&amp;zwnj;شناسی. اما به⁭جای آن، ما با نگاهی بسیار سطحی و بازاری، و&amp;zwnj; گاه کاریکاتوری روبه⁭رو می&amp;zwnj;⁭شویم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;می&amp;zwnj;⁭توان گفت که عنوان، فشرده⁭&amp;zwnj;ترین واژه یا جمله⁭ای است که نویسنده برای معرفی اثرش به⁭کار می&amp;zwnj;⁭برد. پس حیف است که به این زودی از بررسی عنوان &amp;laquo;در خرابات مغان&amp;raquo; دست برداریم.&lt;br /&gt;
	وقتی عنوان کتاب خود کلیشه⁭ای باشد، پس زیاد هم خلاف انتظار نیست که ببینیم خود کتاب نیز پر از کلیشه است. شاید آقای مهرجویی در گزیدن این عنوان گوشه⁭ چشمی به &amp;laquo;رند&amp;raquo; و &amp;laquo;رندی&amp;raquo; هم داشته است و خواسته بگوید که &amp;laquo;رندانه&amp;raquo; هم به نعل زده است و هم به میخ!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;البته در کتاب نمی&amp;zwnj;⁭شود چنین نگاه تیز و رندانه⁭ای را دید، اما می&amp;zwnj;⁭شود گمان کرد که این موضوع از ذهن نویسنده⁭اش دور نبوده است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;محمود مسلمان که همه⁭ فیلسوفان و فلسفه⁭&amp;zwnj;هاشان را از بر است و دین⁭&amp;zwnj;ها را هم می&amp;zwnj;⁭شناسد، در خراباتی که در این کتاب یک کازینو است گرفتار آمده و سرانجام در همان⁭جا هم نور خدا را می&amp;zwnj;⁭بیند و در کشوری مانند آمریکا که حرف اول و وسط و آخر را پول می&amp;zwnj;⁭زند، به⁭مانند لوطی⁭های فیلمفارسی یا بعضی قهرمانان هالیوودی در آن واحد از خیر ۱۳۴ هزار دلار می&amp;zwnj;⁭گذرد!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اگر با دیدی خیلی انسان⁭گرایانه و مثبت نگاه کنیم، می&amp;zwnj;⁭توانیم بگوییم که مهرجویی با برگزیدن چنین عنوان عرفانی خواسته است با برخوردی نوستالژیک بر ارزش⁭های از دست&amp;zwnj;رفته انسانی گریه کند. اما همه⁭ این⁭&amp;zwnj;ها حدس و گمان است، و در صورتی اعتبار دارد که کارنامه⁭ مهرجویی و کتاب، هر دو را همزمان در مد نظر داشته باشیم. اما اگر خود مهرجویی را هیچ نشناسیم و این کتاب را تنها به عنوان یک رمان یا متنی که باید خودش از خودش دفاع کند بخوانیم، اوضاع چگونه است؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;حدود ۶۰ صفحه⁭ اول کتاب به بحث و بررسی فلسفه⁭&amp;zwnj;ها و ایدئولوژی⁭های غرب و شرق جهان از سقراط و افلاطون گرفته تا حشاشیون و بودا و مارکس می&amp;zwnj;⁭پردازد. آدم فکر می&amp;zwnj;⁭کند روز اولی است که برای آموزش فلسفه سر کلاسی نشسته و استادی آمده است و فهرست آن⁭چه را که در طول مدتی دراز باید درس بدهد برایش مرور می&amp;zwnj;⁭کند. در اینجا نویسنده هرچند تلاش می&amp;zwnj;⁭کند تا لحنی غیر آکادمیک و خودمانی و گفت⁭وگویی به آن بدهد، باز هم آن⁭ را در داستان درونی نمی&amp;zwnj;⁭کند و زیادی است، چون:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اول این⁭که هرچه در این بخش در باب فلسفه و ایدئولوژی می&amp;zwnj;⁭خوانی به یادت نمی&amp;zwnj;⁭ماند، و دوم این⁭که اگر همه⁭ این صحبت⁭&amp;zwnj;ها از کتاب حذف شوند، باز هم هیچ کمبودی حس نمی&amp;zwnj;⁭شود. و سوم این⁭که این⁭همه نوشته⁭ اضافی باعث گیجی خواننده می&amp;zwnj;⁭شود و نمی&amp;zwnj;⁭داند که در این داستان باید روی چه موضوع یا موضوع⁭هایی تمرکز کند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;مهرجویی با دقت زیاد در تشریح حرکت⁭&amp;zwnj;ها که برای سناریوی یک فیلم مناسب است، یک صحنه⁭ پر هیجانِ زد و خورد در کازینو، یک صحنه⁭ درگیری مافیایی⁭&amp;zwnj;ها در یک باغ، و چند صحنه⁭ دیگر را ترسیم می&amp;zwnj;⁭کند. دقت کنید که می&amp;zwnj;⁭گویم &amp;laquo;ترسیم&amp;raquo; می&amp;zwnj;⁭کند، و نمی&amp;zwnj;⁭گویم &amp;laquo;می&amp;zwnj;⁭آفریند&amp;raquo;، چون در بسیاری از فیلم⁭های آمریکایی صحنه⁭های مشابه آن⁭&amp;zwnj;ها را دیده⁭ایم و در کار مهرجویی آفرینشی دیده نمی&amp;zwnj;⁭شود.&lt;br /&gt;
	یکی از صحنه⁭های کلیشه⁭ای و نچسبی که در کتاب هست و هیچ⁭جوری نمی&amp;zwnj;⁭شود آن⁭را جدی گرفت و بیشتر به جوک می&amp;zwnj;⁭ماند این صحنه است:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;laquo;ناگهان چیزی دیدم که آمپر آمپر برق ازم پراند: باور کنید، دیدم که مادونا و چایلد یعنی حضرت مریم در&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان لباس حریر سفید چین⁭دار که توی تابلوی کلیسا دیده بودم در حالی که مسیح کوچک رو تو آغوش گرفته بود، اون سمت خیابون میان درختا، از پشت اتومبیل مأمورین، پدیدار شد که مادونا لبخند می&amp;zwnj;⁭زد و پر از نور و درخشندگی بود، در اون شب تاریک؛ و مسیح کوچک در حالی که اون هم دهن باز کرده و انگشت کوچیکش رو به طرف من اشاره کرده و چیزی می&amp;zwnj;⁭گفت... هر دو آروم آروم به من نزدیک می&amp;zwnj;⁭شدن.&amp;raquo; ص. ۲۰۰&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;راوی حتی این⁭&amp;zwnj;ها را در خواب هم نمی&amp;zwnj;⁭بیند. مریم و مسیح در بیداری⁭اش بر او ظاهر می&amp;zwnj;⁭شوند و قصد شوخی هم ندارد، و چندی بعد:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;laquo;یکی از همون شب⁭های بی⁭خوابی، نیمه⁭شب پا شدم از یخچال شیری، پنیری بردارم که ناگهان چشمم به تصویر زنده⁭ای افتاد که هیچ⁭گاه فراموشش نکردم و همه⁭ جزئیاتش رو مو به مو به یاد دارم. دیدم در انتهای راهروی تاریک و دراز، درست زیر عکس تصلیب مسیح (از مونیچلی؟) حضرت علی وسط، و دو طفلان مسلم دو طرف او نشستن؛ همه سبزپوش با دستار عربی و بالای سرشان درویش، کشکول به&amp;zwnj;دست و تبرزین بر دوش. همه زنده و سر حال به من نگاه می&amp;zwnj;⁭کردن و لبخند می&amp;zwnj;زدن. حضرت، ذوالفقارش روی زانو، آروم سر تکون می&amp;zwnj;⁭داد. از دیدن صحنه⁭ زنده و شفاف لرزه بر اندامم افتاد، زانوهام سست شد و من بی&amp;zwnj;اختیار زانو زدم و نشستم و همچنان خیره و مجذوب و مسحور به او نگاه می&amp;zwnj;⁭کردم و نفس نفس می&amp;zwnj;⁭زدم، از شوق، از عشق... و در یک خلسه⁭ گوارا غوطه می&amp;zwnj;⁭خوردم...&amp;raquo; ص. ۲۰۲-۲۰۳&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اگر باور نمی&amp;zwnj;⁭کنید که کارگردان مشهور، آقای مهرجویی روشنفکر همه⁭ این⁭&amp;zwnj;ها را خیلی جدی و به عنوان پدیده⁭هایی مثبت و مقبول در رمانش آورده است، و هیچ قصد طنزآوری و رندی هم نداشته است، بروید و کتاب ⁭را بخوانید. راوی، مریم و عیسی را نه حتی مانند بعضی⁭&amp;zwnj;ها در ماه، که در خیابان می&amp;zwnj;⁭بیند، و در خانه⁭اش حضرت علی به او سر تکان می&amp;zwnj;⁭دهد! مهرجویی شاید خواسته است به سبک رئالیسم جادویی رمان بنویسد! البته این هم خودش نوعی رئالیسم جاویی یا جادوی واقعیت در ایران است که از کارگردان توانای فیلم⁭های &amp;laquo;گاو&amp;raquo; و &amp;laquo;پستچی&amp;raquo; نویسنده⁭ ناتوانی می&amp;zwnj;⁭سازد که در کازینوهای آمریکا به دنبال نور خدا می&amp;zwnj;⁭گردد. این استحاله خودش نوعی رئالیسم جادویی نیست؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;یکی از دلیل⁭های باورنکردنی بودن وقایع در این رمان می&amp;zwnj;⁭تواند این باشد که نویسنده داستانی برای نوشتن نداشته است. او زیر تأثیر واقعه⁭ای که نتیجه⁭های زیانباری برای عده⁭ای بی⁭گناه داشته، تصمیم گرفته است داستانی بسازد. خیلی از نویسندگان این&amp;zwnj;کار را می&amp;zwnj;⁭کنند و در ذات خودش ایرادی ندارد، به شرطی که نویسنده بتواند وقایع گِردآوری شده⁭اش را در داستان درونی کند. اما چون مهرجویی در این&amp;zwnj;کار نتوانسته است از عهده⁭ این&amp;zwnj;کار برآید، وقایع رمان به⁭صورت وصله پینه⁭هایی از جنس⁭&amp;zwnj;ها و رنگ⁭های گوناگون به آن چسبیده و آن را از ریخت انداخته⁭اند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در اینجا برمی⁭گردم به پاراگرف اول کتاب. راوی به گفته⁭ خودش &amp;laquo;در قعر ناامنی و بی⁭پولی و بیکاری&amp;raquo; گیر کرده است و حالا &amp;laquo;به نوشتن داستان بدبختی⁭&amp;zwnj;ها&amp;raquo;یش می&amp;zwnj;⁭پردازد، و چند روزی است که از یازده سپتامبر گذشته است. پس ما انتظار داریم وقتی که راوی داستان زندگی⁭اش را به⁭طور خطی از آمدن به آمریکا شروع می&amp;zwnj;⁭کند، پس از شرح چند و چون بیکاری و درمانده شدنش، در پایان برسد به همین حال و روزی که الان دارد و باعث نوشتن سرگذشتش شده است. اما از آنجا که نویسنده داستانی نداشته، و با سرهم⁭بندی کردن وقایعی که به⁭درد یک فیلم تفریحی پرهیجان می&amp;zwnj;⁭خورد که دو ساعتت را پرکند، علت مهمی را که راوی را بر آن داشته تا زندگی⁭اش را بازگو کند از یاد می&amp;zwnj;⁭برد، و در آخر کتاب، راوی بسیار از این پیش⁭&amp;zwnj;تر می&amp;zwnj;⁭رود، و ما او را در حالی&amp;zwnj;&amp;zwnj; رها می&amp;zwnj;⁭کنیم که در پایتخت باهامس است و می&amp;zwnj;⁭گوید:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;laquo;ولی با توجه به ۱۵۰ هزار دلاری که سرمایه⁭گذاری کرده بودم و با قلب صاف و بی&amp;zwnj;شیله پیله، تو یه مملکت آزاد بی&amp;zwnj;گانگستر و بی&amp;zwnj; اف بی &amp;zwnj;آی، و بی&amp;zwnj;تروریست مشکوک تونستیم پس از یه هفته فعالیت اونقدر درآریم که بتونیم یه هتل پنج ستاره⁭ هفت&amp;zwnj;طبقه⁭ای بخریم&amp;raquo;. ص ۳۰۲&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;البته او وقتی به باهاماس می&amp;zwnj;⁭رسد می&amp;zwnj;⁭زند به ساحل و شروع می&amp;zwnj;⁭کند به خواندن نماز. می&amp;zwnj;گوید:&lt;br /&gt;
	&amp;laquo;رکعت⁭های متعدد رو پشت سر هم می&amp;zwnj;⁭خوندم و به رکوع و سجود می&amp;zwnj;⁭رفتم. نفهمیدم چند رکعت بود. به هر حال بسیار مدیونش بودم و می&amp;zwnj;⁭خواستم تلافی درکنم. خدا خودش حسابشو نگه می&amp;zwnj;⁭داشت، برای من دیگه حساب و کتاب معنایی نداشت... خوندم و خوندم و بعد نشستم و به راز و نیاز و شکر اون که ما رو به اون⁭جا کشونده بود!&amp;raquo; ص ۳۰۲&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;البته می&amp;zwnj;⁭شد پایان داستان از آن⁭چه که در آغاز قرار گذاشته شده بود جلو&amp;zwnj;تر برود. در آن صورت داستان نباید خطی نوشته می&amp;zwnj;⁭شد، و باید فصل⁭بندی⁭های لازمی در کتاب انجام می&amp;zwnj;⁭گرفت. اما شتاب در چپاندن وقایع پرهیجان در داستان، باعث می&amp;zwnj;⁭شود تا نویسنده شرط و شروطی را که با خوانندگانش گذاشته بود فراموش کند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;مهرجویی در این کتاب از بام بلند ارزش⁭هایی که آفریده بود، بی&amp;zwnj; چتر نجات می&amp;zwnj;⁭پرد و بد جوری سقوط می&amp;zwnj;⁭کند. در یک صحنه که روی همه⁭ به اصطلاح فیلمفارسی⁭&amp;zwnj;ها یا فیلم⁭های آبگوشتی را سفید کرده، قهرمان مسخره⁭ او که حالا دیگر به قدرت غیب⁭گویی و پیش⁭بینی آینده هم پیراسته شده، پس از آن⁭که یک روز در بازار بورس ۲۵۰ هزار دلار نصیبش می&amp;zwnj;⁭شود (و این را حلال می&amp;zwnj;⁭داند)، تصمیم می&amp;zwnj;⁭گیرد تا به صد تن از بدبخت بیچاره⁭های امریکایی نذری بدهد. ۹۳ نفر می&amp;zwnj;⁭آیند و او به رستوران پرسپولیس سفارشِ ۱۱۰ ⁭تا چلوکباب سلطانی می&amp;zwnj;⁭دهد، آن⁭هم با همه⁭ مخلفات مانند دوغ و پیاز و گوجه⁭فرنگی، و مهرجوییِ نویسنده و کارگردان برای آن⁭که رودست همه⁭ سازندگان فیلمفارسی بلند شود، توی هر جعبه⁭ کادویی غذا یک اسکناس بیست دلاری هم می&amp;zwnj;⁭گذارد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;از کلیشه⁭های فیلمفارسی⁭&amp;zwnj;ها، هم بزن بزن در این کتاب هست، هم مجلس⁭های رقص و قمار، و هم چلوکباب. تنها چیزهایی که جایشان خالی است، یکی آبگوشت است و دیگری ریختن آب توبه سر یک زن بدکاره.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بد نیست یک جمع⁭بندی از کلیشه⁭های آمریکاییِ استفاده شده در این رمان هم بدهم:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;-یک آدم خسته و درب و داغون که در منطقه⁭ای دور از شهر و آبادی گرفتار مصیبتی شده، در طلب کمک به درِ تنها خانه⁭ای می&amp;zwnj;⁭رود که در آن منطقه هست.&lt;br /&gt;
	-در کازینو مچ یکی را در تقلب می&amp;zwnj;⁭گیرند و کتک⁭کاری می&amp;zwnj;⁭شود.&lt;br /&gt;
	-مافیایی⁭&amp;zwnj;ها در یک مهمانی، در باغی بزرگ به جان هم می&amp;zwnj;⁭افتند.&lt;br /&gt;
	-پلیس و اف بی &amp;zwnj;آی سخت تلاش می&amp;zwnj;⁭کنند تا همکاری کسی را که از قدرت مافوق طبیعی برخوردار است به⁭دست بیاورند.&lt;br /&gt;
	-یک پلیس خوشگل عاشق قهرمانِ داستان می&amp;zwnj;⁭شود که در کتابِ حاضر به احتمال بسیار زیاد، به⁭خاطر رعایت امور سانسور در ایران نمی&amp;zwnj;⁭تواند برای عشقبازی به رختخواب او برود.&lt;br /&gt;
	و اما شاهکار بزرگ آقای مهرجویی در این است که بارز&amp;zwnj;ترین کلیشه⁭های فیلمفارسی و فیلم⁭های هالیوودی را، یک⁭جا در این اثرش گرد آورده است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;شناسنامه کتاب:&lt;br /&gt;
	در خرابات مغان&lt;br /&gt;
	مهرجویی، داریوش&lt;br /&gt;
	نشر قطره- تهران ۱۳۹۱&lt;br /&gt;
	چاپ اول. ۳۰۳ ص&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;http://blog.ferdosi.com/&quot;&gt;&lt;strong&gt;لینک: نوشته&amp;zwnj;های مسعود کدخدایی&lt;/strong&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;	&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
</description>
     <comments>https://archive.radiozamaneh.com/culture/book-review/2012/10/11/20428#comments</comments>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/2204">ادبیات داستانی ایران</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/category/tags/%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D9%88%D8%B4-%D9%85%D9%87%D8%B1%D8%AC%D9%88%DB%8C%DB%8C">داریوش مهرجویی</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/16054">در خرابات مغان</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/6481">مسعود کدخدایی</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/culture/book-review">کتاب زمانه</category>
 <pubDate>Thu, 11 Oct 2012 16:53:41 +0000</pubDate>
 <dc:creator>hosseinn</dc:creator>
 <guid isPermaLink="false">20428 at https://archive.radiozamaneh.com</guid>
  </item>
  <item>
    <title>تن دادن به استبداد خانواده یا تحمل رنج غربت؟</title>
    <link>https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2012/03/28/12514</link>
    <description>&lt;div class=&quot;fb-social-like-widget&quot;&gt;&lt;fb:like  href=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2012/03/28/12514&quot; send=&quot;false&quot; layout=&quot;box_count&quot; show_faces=&quot;false&quot; width=&quot;500&quot; action=&quot;like&quot; font=&quot;arial&quot; colorscheme=&quot;light&quot;&gt;&lt;/fb:like&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-sartitr&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    داستان بلند «قطار ساعت ۱۰ به وقت لندن» در گفت‌و‌گو سارا شاد با پونه ابدالی        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-nevisandeh&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    سارا شاد        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-filefield field-field-maghaleh-image&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    &lt;img  class=&quot;imagefield imagefield-field_maghaleh_image&quot; width=&quot;277&quot; height=&quot;188&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/sites/default/files/pebdssh01.jpg?1333215604&quot; /&gt;        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;p&gt;سارا شاد - نام پونه ابدالی با &amp;laquo;شاباجی خانم&amp;raquo; پیوند خورده و به &amp;laquo;قطار ساعت ۱۰ به وقت لندن&amp;raquo; که در مقایسه با نخستین کتاب نویسنده اثر متفاوتی&amp;zwnj;ست رسیده است. البته پونه ابدالی به متفاوت بودن این دو اثر آگاه است و می&amp;zwnj;گوید تلاش کرده از مجموعه اول جدا شود و در کتاب دوم به زبان یکدست&amp;zwnj;تری برسد.&lt;/p&gt;
&lt;!--break--&gt;&lt;!--break--&gt;&lt;p&gt;او در مجموع ساده&amp;zwnj;نویسی را به پیچیده&amp;zwnj;گویی ترجیح می&amp;zwnj;دهد. شاید به همین دلیل است که داستان بلند &amp;laquo;قطار ساعت ۱۰ به وقت لندن&amp;raquo; مجور چاپ نگرفت و نویسنده&amp;zwnj;اش سرانجام مجبور شد کتاب را به صورت اینترنتی منتشر کند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پونه ابدالی می&amp;zwnj;گوید وقتی داستان بلند &amp;laquo;قطار ساعت ۱۰ به وقت لندن&amp;raquo;  را می&amp;zwnj;نوشته به انتشار آن خیلی امیدوار بوده و بدون هیچ کم و کسری آن را نوشته است؛ همانطور که همیشه می&amp;zwnj;پسندد: بدون محافظه&amp;zwnj;کاری و در پشت و پسله حرف زدن. آنچه می&amp;zwnj;خوانید گفت&amp;zwnj;وگوی من با این نویسنده جوان است که تصمیم دارد در کار بعدی&amp;zwnj;اش که یک رمان خواهد بود درباره &amp;laquo;جوان&amp;zwnj;کشی&amp;raquo; و &amp;laquo;پدرسالاری همیشگی&amp;raquo; حرف بزند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;img align=&quot;middle&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;http://www.radiozamaneh.com/sites/default/files/images/pebdssh05.jpg&quot; /&gt;پونه ابدالی، نویسنده&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;&lt;img align=&quot;bottom&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;http://www.zamaaneh.com/pictures-new/Communicate-icon.png&quot; /&gt;&amp;nbsp;هیچ می&amp;zwnj;دانی از &amp;laquo;شاباجی خانم&amp;raquo; تا &amp;laquo;قطار ساعت ۱۰ به وقت لندن&amp;raquo; چقدر تغییر کرده&amp;zwnj;ای؟ مثل این است که یک نویسنده دیگر &amp;laquo;قطار ساعت ۱۰&amp;raquo; را نوشته باشد. نویسنده &amp;laquo;شاباجی خانم&amp;raquo; پشت حرف&amp;zwnj;هایی که می&amp;zwnj;زد و زبان&amp;zwnj;آوری&amp;zwnj;هایی که می&amp;zwnj;کرد پنهان شده بود، اما &amp;laquo;در قطار ساعت ۱۰&amp;raquo; آن بازی&amp;zwnj;های زبانی را کنار گذاشته و مثل این است که به راه دیگری وارد شده. بگذار با موضوع زبان گفت&amp;zwnj;و&amp;zwnj;گومان را شروع کنیم. قبول داری که زبان تو در این دو مجموعه تغییر کرده و در داستان&amp;zwnj;نویسی هم یک&amp;zwnj;راست می&amp;zwnj;روی سر اصل مطلب؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;پونه ابدالی - &lt;/strong&gt;البته! تغییر که خیلی زیاد بوده. سعی خودم را کرده بودم که از &amp;laquo;شاباجی خانم&amp;raquo; جدا شوم و زبان یک&amp;zwnj;دست&amp;zwnj;تری داشته باشم. بیشتر خواندم و نوشتم و بیشتر تمرین کردم. اما نمی&amp;zwnj;دانم منظورت از اینکه بازی&amp;zwnj;های زمانی را کنار گذاشته&amp;zwnj;ام چیست. ساده&amp;zwnj;گویی چیز دیگری است اما اینکه زود رفته&amp;zwnj;ام سر اصل مطلب. نه اینطور فکر نمی&amp;zwnj;کنم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img align=&quot;bottom&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;http://www.zamaaneh.com/pictures-new/Communicate-icon.png&quot; /&gt;بسیار خوب. ساده&amp;zwnj;گویی را چطور تعریف می&amp;zwnj;کنی؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ساده&amp;zwnj;گویی؟ چه سؤال سختی. همانطور که هستم شاید... به دور از پیچیدگی. راستش نمی&amp;zwnj;دانم چطور می&amp;zwnj;شود تعریفش کرد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img align=&quot;bottom&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;http://www.zamaaneh.com/pictures-new/Communicate-icon.png&quot; /&gt;وقتی با &amp;laquo;قطار ساعت ۱۰&amp;raquo; روبرو شدم حس کردم با یک بدن عریان روبرو هستم. اصلاً فرا&amp;zwnj;تر از عریانی، یک اسکلت را جلوی چشمم دیدم که هیچ گوشت و بدن و لباس و مویی ندارد. این&amp;zwnj;قدر که صریح  نوشته&amp;zwnj;ای به نظر من. حتی توصیفات توی این داستان محو هستند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;نمی&amp;zwnj;دانم منظورت از بدن عریان چیست. شاید تابو&amp;zwnj;هایی باشد که در داستان قطار می&amp;zwnj;شکند یا (شاید هم رژیم گرفته-شوخی می&amp;zwnj;کنم-) از این زاویه به داستان نگاه نکرده بودم و شاید برخلاف شما شاباجی خانم را خیلی عریان&amp;zwnj;تر و ساده&amp;zwnj;تر می&amp;zwnj;دانستم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img align=&quot;bottom&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;http://www.zamaaneh.com/pictures-new/Communicate-icon.png&quot; /&gt;البته فضاسازی&amp;zwnj;ات خوب است اما از عناصر دیگری برای فضاسازی استفاده کرده&amp;zwnj;ای...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;همیشه پرهیز می&amp;zwnj;کنم از توصیف با کلمات کلیشه&amp;zwnj;ای. سعی می&amp;zwnj;کنم تشریح کنم فضا را تا توصیف. بازی&amp;zwnj;های زبانی را دوست دارم اما نه بیش از حد پیچیده کردن کلمات را می&amp;zwnj;پسندم و نه تسلطی به آن دارم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&lt;img align=&quot;middle&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;http://www.radiozamaneh.com/sites/default/files/images/pebdssh03.jpg&quot; /&gt;پونه ابدالی: همیشه پرهیز می&amp;zwnj;کنم از توصیف با کلمات کلیشه&amp;zwnj;ای&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;&lt;img align=&quot;bottom&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;http://www.zamaaneh.com/pictures-new/Communicate-icon.png&quot; /&gt; شاباجی خانم به نظرم عریان نیست. تو در شاباجی خانم یک نویسنده محتاط بودی اما در داستان بلندت دیگر هیچ احتیاطی در روایت نمی&amp;zwnj;بینم. آرام و متین و بدون هیاهو و بی&amp;zwnj;آنکه تلاش کنی سیاه&amp;zwnj;نمایی داشته باشی خیلی چیز&amp;zwnj;ها را بازگو می&amp;zwnj;کنی.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;laquo;شاباجی خانم&amp;raquo; کار اول من بود. اولین تجربه نوشتن من. شاید کمی ترسو بودم آنجا و شاید هنوز به آن جهان&amp;zwnj;بینی که باید هر هنرمندی پشت کار&amp;zwnj;هایش داشته باشد نرسیده بودم. زبان خودم را نشناخته بودم. در &amp;laquo; قطار ساعت ۱۰  &amp;raquo; اینطور نیست. نوشین در مقابل شماست. زیر سایه&amp;zwnj; دیکتاتوری مادرش بزرگ شده و حالا در بیست و هفت&amp;zwnj;سالگی با جهانی روبه&amp;zwnj;رو می&amp;zwnj;شود و تا حدی می&amp;zwnj;تواند خودش را بشناسد. باید ببینیم چطور می&amp;zwnj;تواند گره&amp;zwnj;های زندگی&amp;zwnj;اش را با دست و نه با دندان باز کند و آیا اصلاً می&amp;zwnj;تواند یا نه؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img align=&quot;bottom&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;http://www.zamaaneh.com/pictures-new/Communicate-icon.png&quot; /&gt;در &amp;laquo;قطار ساعت ۱۰&amp;raquo; می&amp;zwnj;خواهی بدون پیش&amp;zwnj;داوری واقعیت&amp;zwnj;ها را نشان بدهی. شاید به همین دلیل هم در ساده&amp;zwnj;نویسی افراط کرده&amp;zwnj;ای. گاهی پیش می&amp;zwnj;آید که می&amp;zwnj;خواهی چیزی را وصف کنی، اما عقب می&amp;zwnj;نشینی. در حالی&amp;zwnj;که در &amp;laquo;شاباجی خانم&amp;raquo; تصویرسازی&amp;zwnj;های خوب کم نیست.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;خاکستری نگاه کردن و قضاوت نکردن چیزی است و ساده&amp;zwnj;نویسی چیز دیگر. عمدی در ساده&amp;zwnj;نویسی وجود نداشته و آنچه می&amp;zwnj;خوانید محصول&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان چیزی است که در ذهن و زبان من به عنوان نویسنده شکل گرفته. اگر یادتان نمانده چیزی، پس ایراد کار از من است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img align=&quot;bottom&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;http://www.zamaaneh.com/pictures-new/Communicate-icon.png&quot; /&gt; مهم&amp;zwnj;ترین درونمایه داستانت دیکتاتوری خانواده و رشد شخصیت در یک محیط استبدادزده است.چطور می&amp;zwnj;شود شخصیتی را در این محیط نشان داد و در همان حال قضاوت نکرد؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پیش فرض ما برای زندگی در جهان مدرن نگاه بدون قضاوت است. ما اینجا نیستیم تا قضاوت کنیم و برای آدم&amp;zwnj;ها تصمیم بگیریم این اتفاقی است که در داستان مدرن هم می&amp;zwnj;افتد. میان سیاه و سفید طیف وسیعی از رنگ خاکستری است که ما همگی بین آن در حال حرکتیم. هیچکس نمی&amp;zwnj;تواند درباره دیگری به یک قضاوت قطعی برسد. چه در داستان&amp;zwnj;هایم و چه در زندگی تمام سعی خودم را می&amp;zwnj;کنم که به همین شکل، بدون پیش&amp;zwnj;داوری به مسائل نگاه کنم و امیدوارم که موفق شده باشم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&lt;img align=&quot;middle&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;http://www.radiozamaneh.com/sites/default/files/images/pebdssh04.jpg&quot; /&gt;پونه ابدالی: چه در داستان&amp;zwnj;هایم و چه در زندگی تمام سعی خودم را می&amp;zwnj;کنم که به همین شکل،  بدون پیش&amp;zwnj;داوری به مسائل نگاه کنم و امیدوارم که موفق شده باشم.&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;&lt;img align=&quot;bottom&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;http://www.zamaaneh.com/pictures-new/Communicate-icon.png&quot; /&gt;اجازه بده از زبان عبور کنیم و به نویسنده&amp;zwnj;ای بپردازیم که با وجود آنکه شاید خودش می&amp;zwnj;دانسته که امکان انتشار داستانش کم است، اما خطر کرده و آن را نوشته. وقتی داستانت را می&amp;zwnj;نوشتی و مثلاً به بخش &amp;laquo;رهایی&amp;raquo; رسیده بودی به این فکر نکردی که داستانت مجوز چاپ نمی&amp;zwnj;گیرد؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;راستش را بخواهید خیلی امیدوارانه نوشتم. بدون هیچ کم و کسری. اصلاً فکر نمی&amp;zwnj;کردم که چاپ شدنش با مشکل برخورد کند. من از محافظه&amp;zwnj;کاری و پشت و پسله حرف زدن خوشم نمی&amp;zwnj;آید. این ویژگی شخصی من هم هست. دوستانم گاهی گله می&amp;zwnj;کنند از رک&amp;zwnj;گویی و صراحتم. اما خُب، نمی&amp;zwnj;شود ذات کسی را عوض کرد. همین است که نمود دارد در کارم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img align=&quot;bottom&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;http://www.zamaaneh.com/pictures-new/Communicate-icon.png&quot; /&gt;چرا داستان بلند؟ برایم بگو چرا به رمان فکر نکردی؟ فکر می&amp;zwnj;کردی سوژه&amp;zwnj;ات ظرفیت نداشت برای رمان؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ساز و کار رمان همانطور که خودت می&amp;zwnj;دانی با داستان بلند فرق دارد. بهتر است آهسته و پیوسته قدم بردارم. هم قصه و هم من در آن زمان گنجایش نوشتن رمان را نداشتیم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img align=&quot;bottom&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;http://www.zamaaneh.com/pictures-new/Communicate-icon.png&quot; /&gt;من خودم دانشجو هستم در خارج از کشور. به&amp;zwnj;خوبی می&amp;zwnj;توانم فضایی را که در داستانت ایجاد کرده&amp;zwnj;ای با تمام ویژگی&amp;zwnj;هایش درک کنم. غربت دلگیر، نومیدی، تنهایی و موارد دیگر. اما بگو، این دختر، یعنی نوشین چطور ناگهان در تاکسی یک دفعه تصمیم می&amp;zwnj;گیرد برگردد ایران؟ خودت تجربه زندگی در خارج از کشور را داشته&amp;zwnj;ای و می&amp;zwnj;دانی آدم نمی&amp;zwnj;تواند به راحتی چنین تصمیم&amp;zwnj;هایی بگیرد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;هنوز هم معلوم نیست نوشین برمی&amp;zwnj;گردد یا نه. او بین دوراهی زندگیش گیر کرده. بین اینکه کسی منتظرش نیست در ایران و اینکه در خارج به آن خود&amp;zwnj;شناسی که تا به حال درک نکرده بوده رسیده. البته که راحت نیست. من فکر می&amp;zwnj;کردم ناراحت بودن نوشین پیداست. خیلی&amp;zwnj;ها هستند (حتماً خودت می&amp;zwnj;دانی و دیده&amp;zwnj;ای) که با چه شرایط خاصی زندگی کردن در آنجا را قبول می&amp;zwnj;کنند در صورتی که به نظر نمی&amp;zwnj;&amp;zwnj;آید کار عاقلانه&amp;zwnj;ای کرده باشند. نوشین بین این دوراهی گیر کرده؛ بین دوباره برگشتن به آن خانه و بودن کنار آن مادر و تنها ماندن در غربت و درک بیشتر خودش.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img align=&quot;bottom&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;http://www.zamaaneh.com/pictures-new/Communicate-icon.png&quot; /&gt;ناراحتی نوشین کاملاً پیداست و تو خیلی خوب توانسته&amp;zwnj;ای این فضا را توصیف کنی. همینطور دو راهی زندگی او را خوب نشان داده&amp;zwnj;ای. اما&amp;nbsp;وقتی داستان را می&amp;zwnj;خواندم مطمئن شده بودم که تصمیم گرفته بماند در لندن. یعنی اگر خودم به جای او بودم همین کار را می&amp;zwnj;کردم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;راستش سخت است تصمیم&amp;zwnj;گیری در این مورد. آیا اگر من بودم این کار را می&amp;zwnj;کردم؟ شاید نه! برمی&amp;zwnj;گشتم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;!--[if gte mso 9]&gt;&lt;xml&gt;
&lt;o:OfficeDocumentSettings&gt;
&lt;o:RelyOnVML /&gt;
&lt;o:AllowPNG /&gt;
&lt;/o:OfficeDocumentSettings&gt;
&lt;/xml&gt;&lt;![endif]--&gt;&lt;!--[if gte mso 9]&gt;&lt;xml&gt;
&lt;o:OfficeDocumentSettings&gt;
&lt;o:RelyOnVML /&gt;
&lt;o:AllowPNG /&gt;
&lt;/o:OfficeDocumentSettings&gt;
&lt;/xml&gt;&lt;![endif]--&gt;&lt;!--[if gte mso 9]&gt;&lt;xml&gt;
&lt;w:WordDocument&gt;
&lt;w:View&gt;Normal&lt;/w:View&gt;
&lt;w:Zoom&gt;0&lt;/w:Zoom&gt;
&lt;w:TrackMoves /&gt;
&lt;w:TrackFormatting /&gt;
&lt;w:PunctuationKerning /&gt;
&lt;w:ValidateAgainstSchemas /&gt;
&lt;w:SaveIfXMLInvalid&gt;false&lt;/w:SaveIfXMLInvalid&gt;
&lt;w:IgnoreMixedContent&gt;false&lt;/w:IgnoreMixedContent&gt;
&lt;w:AlwaysShowPlaceholderText&gt;false&lt;/w:AlwaysShowPlaceholderText&gt;
&lt;w:DoNotPromoteQF /&gt;
&lt;w:LidThemeOther&gt;EN-US&lt;/w:LidThemeOther&gt;
&lt;w:LidThemeAsian&gt;X-NONE&lt;/w:LidThemeAsian&gt;
&lt;w:LidThemeComplexScript&gt;AR-SA&lt;/w:LidThemeComplexScript&gt;
&lt;w:Compatibility&gt;
&lt;w:BreakWrappedTables /&gt;
&lt;w:SnapToGridInCell /&gt;
&lt;w:WrapTextWithPunct /&gt;
&lt;w:UseAsianBreakRules /&gt;
&lt;w:DontGrowAutofit /&gt;
&lt;w:SplitPgBreakAndParaMark /&gt;
&lt;w:DontVertAlignCellWithSp /&gt;
&lt;w:DontBreakConstrainedForcedTables /&gt;
&lt;w:DontVertAlignInTxbx /&gt;
&lt;w:Word11KerningPairs /&gt;
&lt;w:CachedColBalance /&gt;
&lt;/w:Compatibility&gt;
&lt;m:mathPr&gt;
&lt;m:mathFont m:val=&quot;Cambria Math&quot; /&gt;
&lt;m:brkBin m:val=&quot;before&quot; /&gt;
&lt;m:brkBinSub m:val=&quot;&amp;#45;-&quot; /&gt;
&lt;m:smallFrac m:val=&quot;off&quot; /&gt;
&lt;m:dispDef /&gt;
&lt;m:lMargin m:val=&quot;0&quot; /&gt;
&lt;m:rMargin m:val=&quot;0&quot; /&gt;
&lt;m:defJc m:val=&quot;centerGroup&quot; /&gt;
&lt;m:wrapIndent m:val=&quot;1440&quot; /&gt;
&lt;m:intLim m:val=&quot;subSup&quot; /&gt;
&lt;m:naryLim m:val=&quot;undOvr&quot; /&gt;
&lt;/m:mathPr&gt;&lt;/w:WordDocument&gt;
&lt;/xml&gt;&lt;![endif]--&gt;&lt;!--[if gte mso 9]&gt;&lt;xml&gt;
&lt;w:WordDocument&gt;
&lt;w:View&gt;Normal&lt;/w:View&gt;
&lt;w:Zoom&gt;0&lt;/w:Zoom&gt;
&lt;w:TrackMoves /&gt;
&lt;w:TrackFormatting /&gt;
&lt;w:PunctuationKerning /&gt;
&lt;w:ValidateAgainstSchemas /&gt;
&lt;w:SaveIfXMLInvalid&gt;false&lt;/w:SaveIfXMLInvalid&gt;
&lt;w:IgnoreMixedContent&gt;false&lt;/w:IgnoreMixedContent&gt;
&lt;w:AlwaysShowPlaceholderText&gt;false&lt;/w:AlwaysShowPlaceholderText&gt;
&lt;w:DoNotPromoteQF /&gt;
&lt;w:LidThemeOther&gt;EN-US&lt;/w:LidThemeOther&gt;
&lt;w:LidThemeAsian&gt;X-NONE&lt;/w:LidThemeAsian&gt;
&lt;w:LidThemeComplexScript&gt;AR-SA&lt;/w:LidThemeComplexScript&gt;
&lt;w:Compatibility&gt;
&lt;w:BreakWrappedTables /&gt;
&lt;w:SnapToGridInCell /&gt;
&lt;w:WrapTextWithPunct /&gt;
&lt;w:UseAsianBreakRules /&gt;
&lt;w:DontGrowAutofit /&gt;
&lt;w:SplitPgBreakAndParaMark /&gt;
&lt;w:DontVertAlignCellWithSp /&gt;
&lt;w:DontBreakConstrainedForcedTables /&gt;
&lt;w:DontVertAlignInTxbx /&gt;
&lt;w:Word11KerningPairs /&gt;
&lt;w:CachedColBalance /&gt;
&lt;/w:Compatibility&gt;
&lt;m:mathPr&gt;
&lt;m:mathFont m:val=&quot;Cambria Math&quot; /&gt;
&lt;m:brkBin m:val=&quot;before&quot; /&gt;
&lt;m:brkBinSub m:val=&quot;&amp;#45;-&quot; /&gt;
&lt;m:smallFrac m:val=&quot;off&quot; /&gt;
&lt;m:dispDef /&gt;
&lt;m:lMargin m:val=&quot;0&quot; /&gt;
&lt;m:rMargin m:val=&quot;0&quot; /&gt;
&lt;m:defJc m:val=&quot;centerGroup&quot; /&gt;
&lt;m:wrapIndent m:val=&quot;1440&quot; /&gt;
&lt;m:intLim m:val=&quot;subSup&quot; /&gt;
&lt;m:naryLim m:val=&quot;undOvr&quot; /&gt;
&lt;/m:mathPr&gt;&lt;/w:WordDocument&gt;
&lt;/xml&gt;&lt;![endif]--&gt;&lt;!--[if gte mso 9]&gt;&lt;xml&gt;
&lt;w:LatentStyles DefLockedState=&quot;false&quot; DefUnhideWhenUsed=&quot;true&quot;
DefSemiHidden=&quot;true&quot; DefQFormat=&quot;false&quot; DefPriority=&quot;99&quot;
LatentStyleCount=&quot;267&quot;&gt;
&lt;w:LsdException Locked=&quot;false&quot; Priority=&quot;0&quot; SemiHidden=&quot;false&quot;
UnhideWhenUsed=&quot;false&quot; QFormat=&quot;true&quot; Name=&quot;Normal&quot; /&gt;
&lt;w:LsdException Locked=&quot;false&quot; Priority=&quot;9&quot; SemiHidden=&quot;false&quot;
UnhideWhenUsed=&quot;false&quot; QFormat=&quot;true&quot; Name=&quot;heading 1&quot; /&gt;
&lt;w:LsdException Locked=&quot;false&quot; Priority=&quot;9&quot; QFormat=&quot;true&quot; Name=&quot;heading 2&quot; /&gt;
&lt;w:LsdException Locked=&quot;false&quot; Priority=&quot;9&quot; QFormat=&quot;true&quot; Name=&quot;heading 3&quot; /&gt;
&lt;w:LsdException Locked=&quot;false&quot; Priority=&quot;9&quot; QFormat=&quot;true&quot; Name=&quot;heading 4&quot; /&gt;
&lt;w:LsdException Locked=&quot;false&quot; Priority=&quot;9&quot; QFormat=&quot;true&quot; Name=&quot;heading 5&quot; /&gt;
&lt;w:LsdException Locked=&quot;false&quot; Priority=&quot;9&quot; QFormat=&quot;true&quot; Name=&quot;heading 6&quot; /&gt;
&lt;w:LsdException Locked=&quot;false&quot; Priority=&quot;9&quot; QFormat=&quot;true&quot; Name=&quot;heading 7&quot; /&gt;
&lt;w:LsdException Locked=&quot;false&quot; Priority=&quot;9&quot; QFormat=&quot;true&quot; Name=&quot;heading 8&quot; /&gt;
&lt;w:LsdException Locked=&quot;false&quot; Priority=&quot;9&quot; QFormat=&quot;true&quot; Name=&quot;heading 9&quot; /&gt;
&lt;w:LsdException Locked=&quot;false&quot; Priority=&quot;39&quot; Name=&quot;toc 1&quot; /&gt;
&lt;w:LsdException Locked=&quot;false&quot; Priority=&quot;39&quot; Name=&quot;toc 2&quot; /&gt;
&lt;w:LsdException Locked=&quot;false&quot; Priority=&quot;39&quot; Name=&quot;toc 3&quot; /&gt;
&lt;w:LsdException Locked=&quot;false&quot; Priority=&quot;39&quot; Name=&quot;toc 4&quot; /&gt;
&lt;w:LsdException Locked=&quot;false&quot; Priority=&quot;39&quot; Name=&quot;toc 5&quot; /&gt;
&lt;w:LsdException Locked=&quot;false&quot; Priority=&quot;39&quot; Name=&quot;toc 6&quot; /&gt;
&lt;w:LsdException Locked=&quot;false&quot; Priority=&quot;39&quot; Name=&quot;toc 7&quot; /&gt;
&lt;w:LsdException Locked=&quot;false&quot; Priority=&quot;39&quot; Name=&quot;toc 8&quot; /&gt;
&lt;w:LsdException Locked=&quot;false&quot; Priority=&quot;39&quot; Name=&quot;toc 9&quot; /&gt;
&lt;w:LsdException Locked=&quot;false&quot; Priority=&quot;35&quot; QFormat=&quot;true&quot; Name=&quot;caption&quot; /&gt;
&lt;w:LsdException Locked=&quot;false&quot; Priority=&quot;10&quot; SemiHidden=&quot;false&quot;
UnhideWhenUsed=&quot;false&quot; QFormat=&quot;true&quot; Name=&quot;Title&quot; /&gt;
&lt;w:LsdException Locked=&quot;false&quot; Priority=&quot;1&quot; Name=&quot;Default Paragraph Font&quot; /&gt;
&lt;w:LsdException Locked=&quot;false&quot; Priority=&quot;11&quot; SemiHidden=&quot;false&quot;
UnhideWhenUsed=&quot;false&quot; QFormat=&quot;true&quot; Name=&quot;Subtitle&quot; /&gt;
&lt;w:LsdException Locked=&quot;false&quot; Priority=&quot;22&quot; SemiHidden=&quot;false&quot;
UnhideWhenUsed=&quot;false&quot; QFormat=&quot;true&quot; Name=&quot;Strong&quot; /&gt;
&lt;w:LsdException Locked=&quot;false&quot; Priority=&quot;20&quot; SemiHidden=&quot;false&quot;
UnhideWhenUsed=&quot;false&quot; QFormat=&quot;true&quot; Name=&quot;Emphasis&quot; /&gt;
&lt;w:LsdException Locked=&quot;false&quot; Priority=&quot;59&quot; SemiHidden=&quot;false&quot;
UnhideWhenUsed=&quot;false&quot; Name=&quot;Table Grid&quot; /&gt;
&lt;w:LsdException Locked=&quot;false&quot; UnhideWhenUsed=&quot;false&quot; Name=&quot;Placeholder Text&quot; /&gt;
&lt;w:LsdException Locked=&quot;false&quot; Priority=&quot;1&quot; SemiHidden=&quot;false&quot;
UnhideWhenUsed=&quot;false&quot; QFormat=&quot;true&quot; Name=&quot;No Spacing&quot; /&gt;
&lt;w:LsdException Locked=&quot;false&quot; Priority=&quot;60&quot; SemiHidden=&quot;false&quot;
UnhideWhenUsed=&quot;false&quot; Name=&quot;Light Shading&quot; /&gt;
&lt;w:LsdException Locked=&quot;false&quot; Priority=&quot;61&quot; SemiHidden=&quot;false&quot;
UnhideWhenUsed=&quot;false&quot; Name=&quot;Light List&quot; /&gt;
&lt;w:LsdException Locked=&quot;false&quot; Priority=&quot;62&quot; SemiHidden=&quot;false&quot;
UnhideWhenUsed=&quot;false&quot; Name=&quot;Light Grid&quot; /&gt;
&lt;w:LsdException Locked=&quot;false&quot; Priority=&quot;63&quot; SemiHidden=&quot;false&quot;
UnhideWhenUsed=&quot;false&quot; Name=&quot;Medium Shading 1&quot; /&gt;
&lt;w:LsdException Locked=&quot;false&quot; Priority=&quot;64&quot; SemiHidden=&quot;false&quot;
UnhideWhenUsed=&quot;false&quot; Name=&quot;Medium Shading 2&quot; /&gt;
&lt;w:LsdException Locked=&quot;false&quot; Priority=&quot;65&quot; SemiHidden=&quot;false&quot;
UnhideWhenUsed=&quot;false&quot; Name=&quot;Medium List 1&quot; /&gt;
&lt;w:LsdException Locked=&quot;false&quot; Priority=&quot;66&quot; SemiHidden=&quot;false&quot;
UnhideWhenUsed=&quot;false&quot; Name=&quot;Medium List 2&quot; /&gt;
&lt;w:LsdException Locked=&quot;false&quot; Priority=&quot;67&quot; SemiHidden=&quot;false&quot;
UnhideWhenUsed=&quot;false&quot; Name=&quot;Medium Grid 1&quot; /&gt;
&lt;w:LsdException Locked=&quot;false&quot; Priority=&quot;68&quot; SemiHidden=&quot;false&quot;
UnhideWhenUsed=&quot;false&quot; Name=&quot;Medium Grid 2&quot; /&gt;
&lt;w:LsdException Locked=&quot;false&quot; Priority=&quot;69&quot; SemiHidden=&quot;false&quot;
UnhideWhenUsed=&quot;false&quot; Name=&quot;Medium Grid 3&quot; /&gt;
&lt;w:LsdException Locked=&quot;false&quot; Priority=&quot;70&quot; SemiHidden=&quot;false&quot;
UnhideWhenUsed=&quot;false&quot; Name=&quot;Dark List&quot; /&gt;
&lt;w:LsdException Locked=&quot;false&quot; Priority=&quot;71&quot; SemiHidden=&quot;false&quot;
UnhideWhenUsed=&quot;false&quot; Name=&quot;Colorful Shading&quot; /&gt;
&lt;w:LsdException Locked=&quot;false&quot; Priority=&quot;72&quot; SemiHidden=&quot;false&quot;
UnhideWhenUsed=&quot;false&quot; Name=&quot;Colorful List&quot; /&gt;
&lt;w:LsdException Locked=&quot;false&quot; Priority=&quot;73&quot; SemiHidden=&quot;false&quot;
UnhideWhenUsed=&quot;false&quot; Name=&quot;Colorful Grid&quot; /&gt;
&lt;w:LsdException Locked=&quot;false&quot; Priority=&quot;60&quot; SemiHidden=&quot;false&quot;
UnhideWhenUsed=&quot;false&quot; Name=&quot;Light Shading Accent 1&quot; /&gt;
&lt;w:LsdException Locked=&quot;false&quot; Priority=&quot;61&quot; SemiHidden=&quot;false&quot;
UnhideWhenUsed=&quot;false&quot; Name=&quot;Light List Accent 1&quot; /&gt;
&lt;w:LsdException Locked=&quot;false&quot; Priority=&quot;62&quot; SemiHidden=&quot;false&quot;
UnhideWhenUsed=&quot;false&quot; Name=&quot;Light Grid Accent 1&quot; /&gt;
&lt;w:LsdException Locked=&quot;false&quot; Priority=&quot;63&quot; SemiHidden=&quot;false&quot;
UnhideWhenUsed=&quot;false&quot; Name=&quot;Medium Shading 1 Accent 1&quot; /&gt;
&lt;w:LsdException Locked=&quot;false&quot; Priority=&quot;64&quot; SemiHidden=&quot;false&quot;
UnhideWhenUsed=&quot;false&quot; Name=&quot;Medium Shading 2 Accent 1&quot; /&gt;
&lt;w:LsdException Locked=&quot;false&quot; Priority=&quot;65&quot; SemiHidden=&quot;false&quot;
UnhideWhenUsed=&quot;false&quot; Name=&quot;Medium List 1 Accent 1&quot; /&gt;
&lt;w:LsdException Locked=&quot;false&quot; UnhideWhenUsed=&quot;false&quot; Name=&quot;Revision&quot; /&gt;
&lt;w:LsdException Locked=&quot;false&quot; Priority=&quot;34&quot; SemiHidden=&quot;false&quot;
UnhideWhenUsed=&quot;false&quot; QFormat=&quot;true&quot; Name=&quot;List Paragraph&quot; /&gt;
&lt;w:LsdException Locked=&quot;false&quot; Priority=&quot;29&quot; SemiHidden=&quot;false&quot;
UnhideWhenUsed=&quot;false&quot; QFormat=&quot;true&quot; Name=&quot;Quote&quot; /&gt;
&lt;w:LsdException Locked=&quot;false&quot; Priority=&quot;30&quot; SemiHidden=&quot;false&quot;
UnhideWhenUsed=&quot;false&quot; QFormat=&quot;true&quot; Name=&quot;Intense Quote&quot; /&gt;
&lt;w:LsdException Locked=&quot;false&quot; Priority=&quot;66&quot; SemiHidden=&quot;false&quot;
UnhideWhenUsed=&quot;false&quot; Name=&quot;Medium List 2 Accent 1&quot; /&gt;
&lt;w:LsdException Locked=&quot;false&quot; Priority=&quot;67&quot; SemiHidden=&quot;false&quot;
UnhideWhenUsed=&quot;false&quot; Name=&quot;Medium Grid 1 Accent 1&quot; /&gt;
&lt;w:LsdException Locked=&quot;false&quot; Priority=&quot;68&quot; SemiHidden=&quot;false&quot;
UnhideWhenUsed=&quot;false&quot; Name=&quot;Medium Grid 2 Accent 1&quot; /&gt;
&lt;w:LsdException Locked=&quot;false&quot; Priority=&quot;69&quot; SemiHidden=&quot;false&quot;
UnhideWhenUsed=&quot;false&quot; Name=&quot;Medium Grid 3 Accent 1&quot; /&gt;
&lt;w:LsdException Locked=&quot;false&quot; Priority=&quot;70&quot; SemiHidden=&quot;false&quot;
UnhideWhenUsed=&quot;false&quot; Name=&quot;Dark List Accent 1&quot; /&gt;
&lt;w:LsdException Locked=&quot;false&quot; Priority=&quot;71&quot; SemiHidden=&quot;false&quot;
UnhideWhenUsed=&quot;false&quot; Name=&quot;Colorful Shading Accent 1&quot; /&gt;
&lt;w:LsdException Locked=&quot;false&quot; Priority=&quot;72&quot; SemiHidden=&quot;false&quot;
UnhideWhenUsed=&quot;false&quot; Name=&quot;Colorful List Accent 1&quot; /&gt;
&lt;w:LsdException Locked=&quot;false&quot; Priority=&quot;73&quot; SemiHidden=&quot;false&quot;
UnhideWhenUsed=&quot;false&quot; Name=&quot;Colorful Grid Accent 1&quot; /&gt;
&lt;w:LsdException Locked=&quot;false&quot; Priority=&quot;60&quot; SemiHidden=&quot;false&quot;
UnhideWhenUsed=&quot;false&quot; Name=&quot;Light Shading Accent 2&quot; /&gt;
&lt;w:LsdException Locked=&quot;false&quot; Priority=&quot;61&quot; SemiHidden=&quot;false&quot;
UnhideWhenUsed=&quot;false&quot; Name=&quot;Light List Accent 2&quot; /&gt;
&lt;w:LsdException Locked=&quot;false&quot; Priority=&quot;62&quot; SemiHidden=&quot;false&quot;
UnhideWhenUsed=&quot;false&quot; Name=&quot;Light Grid Accent 2&quot; /&gt;
&lt;w:LsdException Locked=&quot;false&quot; Priority=&quot;63&quot; SemiHidden=&quot;false&quot;
UnhideWhenUsed=&quot;false&quot; Name=&quot;Medium Shading 1 Accent 2&quot; /&gt;
&lt;w:LsdException Locked=&quot;false&quot; Priority=&quot;64&quot; SemiHidden=&quot;false&quot;
UnhideWhenUsed=&quot;false&quot; Name=&quot;Medium Shading 2 Accent 2&quot; /&gt;
&lt;w:LsdException Locked=&quot;false&quot; Priority=&quot;65&quot; SemiHidden=&quot;false&quot;
UnhideWhenUsed=&quot;false&quot; Name=&quot;Medium List 1 Accent 2&quot; /&gt;
&lt;w:LsdException Locked=&quot;false&quot; Priority=&quot;66&quot; SemiHidden=&quot;false&quot;
UnhideWhenUsed=&quot;false&quot; Name=&quot;Medium List 2 Accent 2&quot; /&gt;
&lt;w:LsdException Locked=&quot;false&quot; Priority=&quot;67&quot; SemiHidden=&quot;false&quot;
UnhideWhenUsed=&quot;false&quot; Name=&quot;Medium Grid 1 Accent 2&quot; /&gt;
&lt;w:LsdException Locked=&quot;false&quot; Priority=&quot;68&quot; SemiHidden=&quot;false&quot;
UnhideWhenUsed=&quot;false&quot; Name=&quot;Medium Grid 2 Accent 2&quot; /&gt;
&lt;w:LsdException Locked=&quot;false&quot; Priority=&quot;69&quot; SemiHidden=&quot;false&quot;
UnhideWhenUsed=&quot;false&quot; Name=&quot;Medium Grid 3 Accent 2&quot; /&gt;
&lt;w:LsdException Locked=&quot;false&quot; Priority=&quot;70&quot; SemiHidden=&quot;false&quot;
UnhideWhenUsed=&quot;false&quot; Name=&quot;Dark List Accent 2&quot; /&gt;
&lt;w:LsdException Locked=&quot;false&quot; Priority=&quot;71&quot; SemiHidden=&quot;false&quot;
UnhideWhenUsed=&quot;false&quot; Name=&quot;Colorful Shading Accent 2&quot; /&gt;
&lt;w:LsdException Locked=&quot;false&quot; Priority=&quot;72&quot; SemiHidden=&quot;false&quot;
UnhideWhenUsed=&quot;false&quot; Name=&quot;Colorful List Accent 2&quot; /&gt;
&lt;w:LsdException Locked=&quot;false&quot; Priority=&quot;73&quot; SemiHidden=&quot;false&quot;
UnhideWhenUsed=&quot;false&quot; Name=&quot;Colorful Grid Accent 2&quot; /&gt;
&lt;w:LsdException Locked=&quot;false&quot; Priority=&quot;60&quot; SemiHidden=&quot;false&quot;
UnhideWhenUsed=&quot;false&quot; Name=&quot;Light Shading Accent 3&quot; /&gt;
&lt;w:LsdException Locked=&quot;false&quot; Priority=&quot;61&quot; SemiHidden=&quot;false&quot;
UnhideWhenUsed=&quot;false&quot; Name=&quot;Light List Accent 3&quot; /&gt;
&lt;w:LsdException Locked=&quot;false&quot; Priority=&quot;62&quot; SemiHidden=&quot;false&quot;
UnhideWhenUsed=&quot;false&quot; Name=&quot;Light Grid Accent 3&quot; /&gt;
&lt;w:LsdException Locked=&quot;false&quot; Priority=&quot;63&quot; SemiHidden=&quot;false&quot;
UnhideWhenUsed=&quot;false&quot; Name=&quot;Medium Shading 1 Accent 3&quot; /&gt;
&lt;w:LsdException Locked=&quot;false&quot; Priority=&quot;64&quot; SemiHidden=&quot;false&quot;
UnhideWhenUsed=&quot;false&quot; Name=&quot;Medium Shading 2 Accent 3&quot; /&gt;
&lt;w:LsdException Locked=&quot;false&quot; Priority=&quot;65&quot; SemiHidden=&quot;false&quot;
UnhideWhenUsed=&quot;false&quot; Name=&quot;Medium List 1 Accent 3&quot; /&gt;
&lt;w:LsdException Locked=&quot;false&quot; Priority=&quot;66&quot; SemiHidden=&quot;false&quot;
UnhideWhenUsed=&quot;false&quot; Name=&quot;Medium List 2 Accent 3&quot; /&gt;
&lt;w:LsdException Locked=&quot;false&quot; Priority=&quot;67&quot; SemiHidden=&quot;false&quot;
UnhideWhenUsed=&quot;false&quot; Name=&quot;Medium Grid 1 Accent 3&quot; /&gt;
&lt;w:LsdException Locked=&quot;false&quot; Priority=&quot;68&quot; SemiHidden=&quot;false&quot;
UnhideWhenUsed=&quot;false&quot; Name=&quot;Medium Grid 2 Accent 3&quot; /&gt;
&lt;w:LsdException Locked=&quot;false&quot; Priority=&quot;69&quot; SemiHidden=&quot;false&quot;
UnhideWhenUsed=&quot;false&quot; Name=&quot;Medium Grid 3 Accent 3&quot; /&gt;
&lt;w:LsdException Locked=&quot;false&quot; Priority=&quot;70&quot; SemiHidden=&quot;false&quot;
UnhideWhenUsed=&quot;false&quot; Name=&quot;Dark List Accent 3&quot; /&gt;
&lt;w:LsdException Locked=&quot;false&quot; Priority=&quot;71&quot; SemiHidden=&quot;false&quot;
UnhideWhenUsed=&quot;false&quot; Name=&quot;Colorful Shading Accent 3&quot; /&gt;
&lt;w:LsdException Locked=&quot;false&quot; Priority=&quot;72&quot; SemiHidden=&quot;false&quot;
UnhideWhenUsed=&quot;false&quot; Name=&quot;Colorful List Accent 3&quot; /&gt;
&lt;w:LsdException Locked=&quot;false&quot; Priority=&quot;73&quot; SemiHidden=&quot;false&quot;
UnhideWhenUsed=&quot;false&quot; Name=&quot;Colorful Grid Accent 3&quot; /&gt;
&lt;w:LsdException Locked=&quot;false&quot; Priority=&quot;60&quot; SemiHidden=&quot;false&quot;
UnhideWhenUsed=&quot;false&quot; Name=&quot;Light Shading Accent 4&quot; /&gt;
&lt;w:LsdException Locked=&quot;false&quot; Priority=&quot;61&quot; SemiHidden=&quot;false&quot;
UnhideWhenUsed=&quot;false&quot; Name=&quot;Light List Accent 4&quot; /&gt;
&lt;w:LsdException Locked=&quot;false&quot; Priority=&quot;62&quot; SemiHidden=&quot;false&quot;
UnhideWhenUsed=&quot;false&quot; Name=&quot;Light Grid Accent 4&quot; /&gt;
&lt;w:LsdException Locked=&quot;false&quot; Priority=&quot;63&quot; SemiHidden=&quot;false&quot;
UnhideWhenUsed=&quot;false&quot; Name=&quot;Medium Shading 1 Accent 4&quot; /&gt;
&lt;w:LsdException Locked=&quot;false&quot; Priority=&quot;64&quot; SemiHidden=&quot;false&quot;
UnhideWhenUsed=&quot;false&quot; Name=&quot;Medium Shading 2 Accent 4&quot; /&gt;
&lt;w:LsdException Locked=&quot;false&quot; Priority=&quot;65&quot; SemiHidden=&quot;false&quot;
UnhideWhenUsed=&quot;false&quot; Name=&quot;Medium List 1 Accent 4&quot; /&gt;
&lt;w:LsdException Locked=&quot;false&quot; Priority=&quot;66&quot; SemiHidden=&quot;false&quot;
UnhideWhenUsed=&quot;false&quot; Name=&quot;Medium List 2 Accent 4&quot; /&gt;
&lt;w:LsdException Locked=&quot;false&quot; Priority=&quot;67&quot; SemiHidden=&quot;false&quot;
UnhideWhenUsed=&quot;false&quot; Name=&quot;Medium Grid 1 Accent 4&quot; /&gt;
&lt;w:LsdException Locked=&quot;false&quot; Priority=&quot;68&quot; SemiHidden=&quot;false&quot;
UnhideWhenUsed=&quot;false&quot; Name=&quot;Medium Grid 2 Accent 4&quot; /&gt;
&lt;w:LsdException Locked=&quot;false&quot; Priority=&quot;69&quot; SemiHidden=&quot;false&quot;
UnhideWhenUsed=&quot;false&quot; Name=&quot;Medium Grid 3 Accent 4&quot; /&gt;
&lt;w:LsdException Locked=&quot;false&quot; Priority=&quot;70&quot; SemiHidden=&quot;false&quot;
UnhideWhenUsed=&quot;false&quot; Name=&quot;Dark List Accent 4&quot; /&gt;
&lt;w:LsdException Locked=&quot;false&quot; Priority=&quot;71&quot; SemiHidden=&quot;false&quot;
UnhideWhenUsed=&quot;false&quot; Name=&quot;Colorful Shading Accent 4&quot; /&gt;
&lt;w:LsdException Locked=&quot;false&quot; Priority=&quot;72&quot; SemiHidden=&quot;false&quot;
UnhideWhenUsed=&quot;false&quot; Name=&quot;Colorful List Accent 4&quot; /&gt;
&lt;w:LsdException Locked=&quot;false&quot; Priority=&quot;73&quot; SemiHidden=&quot;false&quot;
UnhideWhenUsed=&quot;false&quot; Name=&quot;Colorful Grid Accent 4&quot; /&gt;
&lt;w:LsdException Locked=&quot;false&quot; Priority=&quot;60&quot; SemiHidden=&quot;false&quot;
UnhideWhenUsed=&quot;false&quot; Name=&quot;Light Shading Accent 5&quot; /&gt;
&lt;w:LsdException Locked=&quot;false&quot; Priority=&quot;61&quot; SemiHidden=&quot;false&quot;
UnhideWhenUsed=&quot;false&quot; Name=&quot;Light List Accent 5&quot; /&gt;
&lt;w:LsdException Locked=&quot;false&quot; Priority=&quot;62&quot; SemiHidden=&quot;false&quot;
UnhideWhenUsed=&quot;false&quot; Name=&quot;Light Grid Accent 5&quot; /&gt;
&lt;w:LsdException Locked=&quot;false&quot; Priority=&quot;63&quot; SemiHidden=&quot;false&quot;
UnhideWhenUsed=&quot;false&quot; Name=&quot;Medium Shading 1 Accent 5&quot; /&gt;
&lt;w:LsdException Locked=&quot;false&quot; Priority=&quot;64&quot; SemiHidden=&quot;false&quot;
UnhideWhenUsed=&quot;false&quot; Name=&quot;Medium Shading 2 Accent 5&quot; /&gt;
&lt;w:LsdException Locked=&quot;false&quot; Priority=&quot;65&quot; SemiHidden=&quot;false&quot;
UnhideWhenUsed=&quot;false&quot; Name=&quot;Medium List 1 Accent 5&quot; /&gt;
&lt;w:LsdException Locked=&quot;false&quot; Priority=&quot;66&quot; SemiHidden=&quot;false&quot;
UnhideWhenUsed=&quot;false&quot; Name=&quot;Medium List 2 Accent 5&quot; /&gt;
&lt;w:LsdException Locked=&quot;false&quot; Priority=&quot;67&quot; SemiHidden=&quot;false&quot;
UnhideWhenUsed=&quot;false&quot; Name=&quot;Medium Grid 1 Accent 5&quot; /&gt;
&lt;w:LsdException Locked=&quot;false&quot; Priority=&quot;68&quot; SemiHidden=&quot;false&quot;
UnhideWhenUsed=&quot;false&quot; Name=&quot;Medium Grid 2 Accent 5&quot; /&gt;
&lt;w:LsdException Locked=&quot;false&quot; Priority=&quot;69&quot; SemiHidden=&quot;false&quot;
UnhideWhenUsed=&quot;false&quot; Name=&quot;Medium Grid 3 Accent 5&quot; /&gt;
&lt;w:LsdException Locked=&quot;false&quot; Priority=&quot;70&quot; SemiHidden=&quot;false&quot;
UnhideWhenUsed=&quot;false&quot; Name=&quot;Dark List Accent 5&quot; /&gt;
&lt;w:LsdException Locked=&quot;false&quot; Priority=&quot;71&quot; SemiHidden=&quot;false&quot;
UnhideWhenUsed=&quot;false&quot; Name=&quot;Colorful Shading Accent 5&quot; /&gt;
&lt;w:LsdException Locked=&quot;false&quot; Priority=&quot;72&quot; SemiHidden=&quot;false&quot;
UnhideWhenUsed=&quot;false&quot; Name=&quot;Colorful List Accent 5&quot; /&gt;
&lt;w:LsdException Locked=&quot;false&quot; Priority=&quot;73&quot; SemiHidden=&quot;false&quot;
UnhideWhenUsed=&quot;false&quot; Name=&quot;Colorful Grid Accent 5&quot; /&gt;
&lt;w:LsdException Locked=&quot;false&quot; Priority=&quot;60&quot; SemiHidden=&quot;false&quot;
UnhideWhenUsed=&quot;false&quot; Name=&quot;Light Shading Accent 6&quot; /&gt;
&lt;w:LsdException Locked=&quot;false&quot; Priority=&quot;61&quot; SemiHidden=&quot;false&quot;
UnhideWhenUsed=&quot;false&quot; Name=&quot;Light List Accent 6&quot; /&gt;
&lt;w:LsdException Locked=&quot;false&quot; Priority=&quot;62&quot; SemiHidden=&quot;false&quot;
UnhideWhenUsed=&quot;false&quot; Name=&quot;Light Grid Accent 6&quot; /&gt;
&lt;w:LsdException Locked=&quot;false&quot; Priority=&quot;63&quot; SemiHidden=&quot;false&quot;
UnhideWhenUsed=&quot;false&quot; Name=&quot;Medium Shading 1 Accent 6&quot; /&gt;
&lt;w:LsdException Locked=&quot;false&quot; Priority=&quot;64&quot; SemiHidden=&quot;false&quot;
UnhideWhenUsed=&quot;false&quot; Name=&quot;Medium Shading 2 Accent 6&quot; /&gt;
&lt;w:LsdException Locked=&quot;false&quot; Priority=&quot;65&quot; SemiHidden=&quot;false&quot;
UnhideWhenUsed=&quot;false&quot; Name=&quot;Medium List 1 Accent 6&quot; /&gt;
&lt;w:LsdException Locked=&quot;false&quot; Priority=&quot;66&quot; SemiHidden=&quot;false&quot;
UnhideWhenUsed=&quot;false&quot; Name=&quot;Medium List 2 Accent 6&quot; /&gt;
&lt;w:LsdException Locked=&quot;false&quot; Priority=&quot;67&quot; SemiHidden=&quot;false&quot;
UnhideWhenUsed=&quot;false&quot; Name=&quot;Medium Grid 1 Accent 6&quot; /&gt;
&lt;w:LsdException Locked=&quot;false&quot; Priority=&quot;68&quot; SemiHidden=&quot;false&quot;
UnhideWhenUsed=&quot;false&quot; Name=&quot;Medium Grid 2 Accent 6&quot; /&gt;
&lt;w:LsdException Locked=&quot;false&quot; Priority=&quot;69&quot; SemiHidden=&quot;false&quot;
UnhideWhenUsed=&quot;false&quot; Name=&quot;Medium Grid 3 Accent 6&quot; /&gt;
&lt;w:LsdException Locked=&quot;false&quot; Priority=&quot;70&quot; SemiHidden=&quot;false&quot;
UnhideWhenUsed=&quot;false&quot; Name=&quot;Dark List Accent 6&quot; /&gt;
&lt;w:LsdException Locked=&quot;false&quot; Priority=&quot;71&quot; SemiHidden=&quot;false&quot;
UnhideWhenUsed=&quot;false&quot; Name=&quot;Colorful Shading Accent 6&quot; /&gt;
&lt;w:LsdException Locked=&quot;false&quot; Priority=&quot;72&quot; SemiHidden=&quot;false&quot;
UnhideWhenUsed=&quot;false&quot; Name=&quot;Colorful List Accent 6&quot; /&gt;
&lt;w:LsdException Locked=&quot;false&quot; Priority=&quot;73&quot; SemiHidden=&quot;false&quot;
UnhideWhenUsed=&quot;false&quot; Name=&quot;Colorful Grid Accent 6&quot; /&gt;
&lt;w:LsdException Locked=&quot;false&quot; Priority=&quot;19&quot; SemiHidden=&quot;false&quot;
UnhideWhenUsed=&quot;false&quot; QFormat=&quot;true&quot; Name=&quot;Subtle Emphasis&quot; /&gt;
&lt;w:LsdException Locked=&quot;false&quot; Priority=&quot;21&quot; SemiHidden=&quot;false&quot;
UnhideWhenUsed=&quot;false&quot; QFormat=&quot;true&quot; Name=&quot;Intense Emphasis&quot; /&gt;
&lt;w:LsdException Locked=&quot;false&quot; Priority=&quot;31&quot; SemiHidden=&quot;false&quot;
UnhideWhenUsed=&quot;false&quot; QFormat=&quot;true&quot; Name=&quot;Subtle Reference&quot; /&gt;
&lt;w:LsdException Locked=&quot;false&quot; Priority=&quot;32&quot; SemiHidden=&quot;false&quot;
UnhideWhenUsed=&quot;false&quot; QFormat=&quot;true&quot; Name=&quot;Intense Reference&quot; /&gt;
&lt;w:LsdException Locked=&quot;false&quot; Priority=&quot;33&quot; SemiHidden=&quot;false&quot;
UnhideWhenUsed=&quot;false&quot; QFormat=&quot;true&quot; Name=&quot;Book Title&quot; /&gt;
&lt;w:LsdException Locked=&quot;false&quot; Priority=&quot;37&quot; Name=&quot;Bibliography&quot; /&gt;
&lt;w:LsdException Locked=&quot;false&quot; Priority=&quot;39&quot; QFormat=&quot;true&quot; Name=&quot;TOC Heading&quot; /&gt;
&lt;/w:LatentStyles&gt;
&lt;/xml&gt;&lt;![endif]--&gt;&lt;!--[if gte mso 9]&gt;&lt;xml&gt;
&lt;w:LatentStyles DefLockedState=&quot;false&quot; DefUnhideWhenUsed=&quot;true&quot;
DefSemiHidden=&quot;true&quot; DefQFormat=&quot;false&quot; DefPriority=&quot;99&quot;
LatentStyleCount=&quot;267&quot;&gt;
&lt;w:LsdException Locked=&quot;false&quot; Priority=&quot;0&quot; SemiHidden=&quot;false&quot;
UnhideWhenUsed=&quot;false&quot; QFormat=&quot;true&quot; Name=&quot;Normal&quot; /&gt;
&lt;w:LsdException Locked=&quot;false&quot; Priority=&quot;9&quot; SemiHidden=&quot;false&quot;
UnhideWhenUsed=&quot;false&quot; QFormat=&quot;true&quot; Name=&quot;heading 1&quot; /&gt;
&lt;w:LsdException Locked=&quot;false&quot; Priority=&quot;9&quot; QFormat=&quot;true&quot; Name=&quot;heading 2&quot; /&gt;
&lt;w:LsdException Locked=&quot;false&quot; Priority=&quot;9&quot; QFormat=&quot;true&quot; Name=&quot;heading 3&quot; /&gt;
&lt;w:LsdException Locked=&quot;false&quot; Priority=&quot;9&quot; QFormat=&quot;true&quot; Name=&quot;heading 4&quot; /&gt;
&lt;w:LsdException Locked=&quot;false&quot; Priority=&quot;9&quot; QFormat=&quot;true&quot; Name=&quot;heading 5&quot; /&gt;
&lt;w:LsdException Locked=&quot;false&quot; Priority=&quot;9&quot; QFormat=&quot;true&quot; Name=&quot;heading 6&quot; /&gt;
&lt;w:LsdException Locked=&quot;false&quot; Priority=&quot;9&quot; QFormat=&quot;true&quot; Name=&quot;heading 7&quot; /&gt;
&lt;w:LsdException Locked=&quot;false&quot; Priority=&quot;9&quot; QFormat=&quot;true&quot; Name=&quot;heading 8&quot; /&gt;
&lt;w:LsdException Locked=&quot;false&quot; Priority=&quot;9&quot; QFormat=&quot;true&quot; Name=&quot;heading 9&quot; /&gt;
&lt;w:LsdException Locked=&quot;false&quot; Priority=&quot;39&quot; Name=&quot;toc 1&quot; /&gt;
&lt;w:LsdException Locked=&quot;false&quot; Priority=&quot;39&quot; Name=&quot;toc 2&quot; /&gt;
&lt;w:LsdException Locked=&quot;false&quot; Priority=&quot;39&quot; Name=&quot;toc 3&quot; /&gt;
&lt;w:LsdException Locked=&quot;false&quot; Priority=&quot;39&quot; Name=&quot;toc 4&quot; /&gt;
&lt;w:LsdException Locked=&quot;false&quot; Priority=&quot;39&quot; Name=&quot;toc 5&quot; /&gt;
&lt;w:LsdException Locked=&quot;false&quot; Priority=&quot;39&quot; Name=&quot;toc 6&quot; /&gt;
&lt;w:LsdException Locked=&quot;false&quot; Priority=&quot;39&quot; Name=&quot;toc 7&quot; /&gt;
&lt;w:LsdException Locked=&quot;false&quot; Priority=&quot;39&quot; Name=&quot;toc 8&quot; /&gt;
&lt;w:LsdException Locked=&quot;false&quot; Priority=&quot;39&quot; Name=&quot;toc 9&quot; /&gt;
&lt;w:LsdException Locked=&quot;false&quot; Priority=&quot;35&quot; QFormat=&quot;true&quot; Name=&quot;caption&quot; /&gt;
&lt;w:LsdException Locked=&quot;false&quot; Priority=&quot;10&quot; SemiHidden=&quot;false&quot;
UnhideWhenUsed=&quot;false&quot; QFormat=&quot;true&quot; Name=&quot;Title&quot; /&gt;
&lt;w:LsdException Locked=&quot;false&quot; Priority=&quot;1&quot; Name=&quot;Default Paragraph Font&quot; /&gt;
&lt;w:LsdException Locked=&quot;false&quot; Priority=&quot;11&quot; SemiHidden=&quot;false&quot;
UnhideWhenUsed=&quot;false&quot; QFormat=&quot;true&quot; Name=&quot;Subtitle&quot; /&gt;
&lt;w:LsdException Locked=&quot;false&quot; Priority=&quot;22&quot; SemiHidden=&quot;false&quot;
UnhideWhenUsed=&quot;false&quot; QFormat=&quot;true&quot; Name=&quot;Strong&quot; /&gt;
&lt;w:LsdException Locked=&quot;false&quot; Priority=&quot;20&quot; SemiHidden=&quot;false&quot;
UnhideWhenUsed=&quot;false&quot; QFormat=&quot;true&quot; Name=&quot;Emphasis&quot; /&gt;
&lt;w:LsdException Locked=&quot;false&quot; Priority=&quot;59&quot; SemiHidden=&quot;false&quot;
UnhideWhenUsed=&quot;false&quot; Name=&quot;Table Grid&quot; /&gt;
&lt;w:LsdException Locked=&quot;false&quot; UnhideWhenUsed=&quot;false&quot; Name=&quot;Placeholder Text&quot; /&gt;
&lt;w:LsdException Locked=&quot;false&quot; Priority=&quot;1&quot; SemiHidden=&quot;false&quot;
UnhideWhenUsed=&quot;false&quot; QFormat=&quot;true&quot; Name=&quot;No Spacing&quot; /&gt;
&lt;w:LsdException Locked=&quot;false&quot; Priority=&quot;60&quot; SemiHidden=&quot;false&quot;
UnhideWhenUsed=&quot;false&quot; Name=&quot;Light Shading&quot; /&gt;
&lt;w:LsdException Locked=&quot;false&quot; Priority=&quot;61&quot; SemiHidden=&quot;false&quot;
UnhideWhenUsed=&quot;false&quot; Name=&quot;Light List&quot; /&gt;
&lt;w:LsdException Locked=&quot;false&quot; Priority=&quot;62&quot; SemiHidden=&quot;false&quot;
UnhideWhenUsed=&quot;false&quot; Name=&quot;Light Grid&quot; /&gt;
&lt;w:LsdException Locked=&quot;false&quot; Priority=&quot;63&quot; SemiHidden=&quot;false&quot;
UnhideWhenUsed=&quot;false&quot; Name=&quot;Medium Shading 1&quot; /&gt;
&lt;w:LsdException Locked=&quot;false&quot; Priority=&quot;64&quot; SemiHidden=&quot;false&quot;
UnhideWhenUsed=&quot;false&quot; Name=&quot;Medium Shading 2&quot; /&gt;
&lt;w:LsdException Locked=&quot;false&quot; Priority=&quot;65&quot; SemiHidden=&quot;false&quot;
UnhideWhenUsed=&quot;false&quot; Name=&quot;Medium List 1&quot; /&gt;
&lt;w:LsdException Locked=&quot;false&quot; Priority=&quot;66&quot; SemiHidden=&quot;false&quot;
UnhideWhenUsed=&quot;false&quot; Name=&quot;Medium List 2&quot; /&gt;
&lt;w:LsdException Locked=&quot;false&quot; Priority=&quot;67&quot; SemiHidden=&quot;false&quot;
UnhideWhenUsed=&quot;false&quot; Name=&quot;Medium Grid 1&quot; /&gt;
&lt;w:LsdException Locked=&quot;false&quot; Priority=&quot;68&quot; SemiHidden=&quot;false&quot;
UnhideWhenUsed=&quot;false&quot; Name=&quot;Medium Grid 2&quot; /&gt;
&lt;w:LsdException Locked=&quot;false&quot; Priority=&quot;69&quot; SemiHidden=&quot;false&quot;
UnhideWhenUsed=&quot;false&quot; Name=&quot;Medium Grid 3&quot; /&gt;
&lt;w:LsdException Locked=&quot;false&quot; Priority=&quot;70&quot; SemiHidden=&quot;false&quot;
UnhideWhenUsed=&quot;false&quot; Name=&quot;Dark List&quot; /&gt;
&lt;w:LsdException Locked=&quot;false&quot; Priority=&quot;71&quot; SemiHidden=&quot;false&quot;
UnhideWhenUsed=&quot;false&quot; Name=&quot;Colorful Shading&quot; /&gt;
&lt;w:LsdException Locked=&quot;false&quot; Priority=&quot;72&quot; SemiHidden=&quot;false&quot;
UnhideWhenUsed=&quot;false&quot; Name=&quot;Colorful List&quot; /&gt;
&lt;w:LsdException Locked=&quot;false&quot; Priority=&quot;73&quot; SemiHidden=&quot;false&quot;
UnhideWhenUsed=&quot;false&quot; Name=&quot;Colorful Grid&quot; /&gt;
&lt;w:LsdException Locked=&quot;false&quot; Priority=&quot;60&quot; SemiHidden=&quot;false&quot;
UnhideWhenUsed=&quot;false&quot; Name=&quot;Light Shading Accent 1&quot; /&gt;
&lt;w:LsdException Locked=&quot;false&quot; Priority=&quot;61&quot; SemiHidden=&quot;false&quot;
UnhideWhenUsed=&quot;false&quot; Name=&quot;Light List Accent 1&quot; /&gt;
&lt;w:LsdException Locked=&quot;false&quot; Priority=&quot;62&quot; SemiHidden=&quot;false&quot;
UnhideWhenUsed=&quot;false&quot; Name=&quot;Light Grid Accent 1&quot; /&gt;
&lt;w:LsdException Locked=&quot;false&quot; Priority=&quot;63&quot; SemiHidden=&quot;false&quot;
UnhideWhenUsed=&quot;false&quot; Name=&quot;Medium Shading 1 Accent 1&quot; /&gt;
&lt;w:LsdException Locked=&quot;false&quot; Priority=&quot;64&quot; SemiHidden=&quot;false&quot;
UnhideWhenUsed=&quot;false&quot; Name=&quot;Medium Shading 2 Accent 1&quot; /&gt;
&lt;w:LsdException Locked=&quot;false&quot; Priority=&quot;65&quot; SemiHidden=&quot;false&quot;
UnhideWhenUsed=&quot;false&quot; Name=&quot;Medium List 1 Accent 1&quot; /&gt;
&lt;w:LsdException Locked=&quot;false&quot; UnhideWhenUsed=&quot;false&quot; Name=&quot;Revision&quot; /&gt;
&lt;w:LsdException Locked=&quot;false&quot; Priority=&quot;34&quot; SemiHidden=&quot;false&quot;
UnhideWhenUsed=&quot;false&quot; QFormat=&quot;true&quot; Name=&quot;List Paragraph&quot; /&gt;
&lt;w:LsdException Locked=&quot;false&quot; Priority=&quot;29&quot; SemiHidden=&quot;false&quot;
UnhideWhenUsed=&quot;false&quot; QFormat=&quot;true&quot; Name=&quot;Quote&quot; /&gt;
&lt;w:LsdException Locked=&quot;false&quot; Priority=&quot;30&quot; SemiHidden=&quot;false&quot;
UnhideWhenUsed=&quot;false&quot; QFormat=&quot;true&quot; Name=&quot;Intense Quote&quot; /&gt;
&lt;w:LsdException Locked=&quot;false&quot; Priority=&quot;66&quot; SemiHidden=&quot;false&quot;
UnhideWhenUsed=&quot;false&quot; Name=&quot;Medium List 2 Accent 1&quot; /&gt;
&lt;w:LsdException Locked=&quot;false&quot; Priority=&quot;67&quot; SemiHidden=&quot;false&quot;
UnhideWhenUsed=&quot;false&quot; Name=&quot;Medium Grid 1 Accent 1&quot; /&gt;
&lt;w:LsdException Locked=&quot;false&quot; Priority=&quot;68&quot; SemiHidden=&quot;false&quot;
UnhideWhenUsed=&quot;false&quot; Name=&quot;Medium Grid 2 Accent 1&quot; /&gt;
&lt;w:LsdException Locked=&quot;false&quot; Priority=&quot;69&quot; SemiHidden=&quot;false&quot;
UnhideWhenUsed=&quot;false&quot; Name=&quot;Medium Grid 3 Accent 1&quot; /&gt;
&lt;w:LsdException Locked=&quot;false&quot; Priority=&quot;70&quot; SemiHidden=&quot;false&quot;
UnhideWhenUsed=&quot;false&quot; Name=&quot;Dark List Accent 1&quot; /&gt;
&lt;w:LsdException Locked=&quot;false&quot; Priority=&quot;71&quot; SemiHidden=&quot;false&quot;
UnhideWhenUsed=&quot;false&quot; Name=&quot;Colorful Shading Accent 1&quot; /&gt;
&lt;w:LsdException Locked=&quot;false&quot; Priority=&quot;72&quot; SemiHidden=&quot;false&quot;
UnhideWhenUsed=&quot;false&quot; Name=&quot;Colorful List Accent 1&quot; /&gt;
&lt;w:LsdException Locked=&quot;false&quot; Priority=&quot;73&quot; SemiHidden=&quot;false&quot;
UnhideWhenUsed=&quot;false&quot; Name=&quot;Colorful Grid Accent 1&quot; /&gt;
&lt;w:LsdException Locked=&quot;false&quot; Priority=&quot;60&quot; SemiHidden=&quot;false&quot;
UnhideWhenUsed=&quot;false&quot; Name=&quot;Light Shading Accent 2&quot; /&gt;
&lt;w:LsdException Locked=&quot;false&quot; Priority=&quot;61&quot; SemiHidden=&quot;false&quot;
UnhideWhenUsed=&quot;false&quot; Name=&quot;Light List Accent 2&quot; /&gt;
&lt;w:LsdException Locked=&quot;false&quot; Priority=&quot;62&quot; SemiHidden=&quot;false&quot;
UnhideWhenUsed=&quot;false&quot; Name=&quot;Light Grid Accent 2&quot; /&gt;
&lt;w:LsdException Locked=&quot;false&quot; Priority=&quot;63&quot; SemiHidden=&quot;false&quot;
UnhideWhenUsed=&quot;false&quot; Name=&quot;Medium Shading 1 Accent 2&quot; /&gt;
&lt;w:LsdException Locked=&quot;false&quot; Priority=&quot;64&quot; SemiHidden=&quot;false&quot;
UnhideWhenUsed=&quot;false&quot; Name=&quot;Medium Shading 2 Accent 2&quot; /&gt;
&lt;w:LsdException Locked=&quot;false&quot; Priority=&quot;65&quot; SemiHidden=&quot;false&quot;
UnhideWhenUsed=&quot;false&quot; Name=&quot;Medium List 1 Accent 2&quot; /&gt;
&lt;w:LsdException Locked=&quot;false&quot; Priority=&quot;66&quot; SemiHidden=&quot;false&quot;
UnhideWhenUsed=&quot;false&quot; Name=&quot;Medium List 2 Accent 2&quot; /&gt;
&lt;w:LsdException Locked=&quot;false&quot; Priority=&quot;67&quot; SemiHidden=&quot;false&quot;
UnhideWhenUsed=&quot;false&quot; Name=&quot;Medium Grid 1 Accent 2&quot; /&gt;
&lt;w:LsdException Locked=&quot;false&quot; Priority=&quot;68&quot; SemiHidden=&quot;false&quot;
UnhideWhenUsed=&quot;false&quot; Name=&quot;Medium Grid 2 Accent 2&quot; /&gt;
&lt;w:LsdException Locked=&quot;false&quot; Priority=&quot;69&quot; SemiHidden=&quot;false&quot;
UnhideWhenUsed=&quot;false&quot; Name=&quot;Medium Grid 3 Accent 2&quot; /&gt;
&lt;w:LsdException Locked=&quot;false&quot; Priority=&quot;70&quot; SemiHidden=&quot;false&quot;
UnhideWhenUsed=&quot;false&quot; Name=&quot;Dark List Accent 2&quot; /&gt;
&lt;w:LsdException Locked=&quot;false&quot; Priority=&quot;71&quot; SemiHidden=&quot;false&quot;
UnhideWhenUsed=&quot;false&quot; Name=&quot;Colorful Shading Accent 2&quot; /&gt;
&lt;w:LsdException Locked=&quot;false&quot; Priority=&quot;72&quot; SemiHidden=&quot;false&quot;
UnhideWhenUsed=&quot;false&quot; Name=&quot;Colorful List Accent 2&quot; /&gt;
&lt;w:LsdException Locked=&quot;false&quot; Priority=&quot;73&quot; SemiHidden=&quot;false&quot;
UnhideWhenUsed=&quot;false&quot; Name=&quot;Colorful Grid Accent 2&quot; /&gt;
&lt;w:LsdException Locked=&quot;false&quot; Priority=&quot;60&quot; SemiHidden=&quot;false&quot;
UnhideWhenUsed=&quot;false&quot; Name=&quot;Light Shading Accent 3&quot; /&gt;
&lt;w:LsdException Locked=&quot;false&quot; Priority=&quot;61&quot; SemiHidden=&quot;false&quot;
UnhideWhenUsed=&quot;false&quot; Name=&quot;Light List Accent 3&quot; /&gt;
&lt;w:LsdException Locked=&quot;false&quot; Priority=&quot;62&quot; SemiHidden=&quot;false&quot;
UnhideWhenUsed=&quot;false&quot; Name=&quot;Light Grid Accent 3&quot; /&gt;
&lt;w:LsdException Locked=&quot;false&quot; Priority=&quot;63&quot; SemiHidden=&quot;false&quot;
UnhideWhenUsed=&quot;false&quot; Name=&quot;Medium Shading 1 Accent 3&quot; /&gt;
&lt;w:LsdException Locked=&quot;false&quot; Priority=&quot;64&quot; SemiHidden=&quot;false&quot;
UnhideWhenUsed=&quot;false&quot; Name=&quot;Medium Shading 2 Accent 3&quot; /&gt;
&lt;w:LsdException Locked=&quot;false&quot; Priority=&quot;65&quot; SemiHidden=&quot;false&quot;
UnhideWhenUsed=&quot;false&quot; Name=&quot;Medium List 1 Accent 3&quot; /&gt;
&lt;w:LsdException Locked=&quot;false&quot; Priority=&quot;66&quot; SemiHidden=&quot;false&quot;
UnhideWhenUsed=&quot;false&quot; Name=&quot;Medium List 2 Accent 3&quot; /&gt;
&lt;w:LsdException Locked=&quot;false&quot; Priority=&quot;67&quot; SemiHidden=&quot;false&quot;
UnhideWhenUsed=&quot;false&quot; Name=&quot;Medium Grid 1 Accent 3&quot; /&gt;
&lt;w:LsdException Locked=&quot;false&quot; Priority=&quot;68&quot; SemiHidden=&quot;false&quot;
UnhideWhenUsed=&quot;false&quot; Name=&quot;Medium Grid 2 Accent 3&quot; /&gt;
&lt;w:LsdException Locked=&quot;false&quot; Priority=&quot;69&quot; SemiHidden=&quot;false&quot;
UnhideWhenUsed=&quot;false&quot; Name=&quot;Medium Grid 3 Accent 3&quot; /&gt;
&lt;w:LsdException Locked=&quot;false&quot; Priority=&quot;70&quot; SemiHidden=&quot;false&quot;
UnhideWhenUsed=&quot;false&quot; Name=&quot;Dark List Accent 3&quot; /&gt;
&lt;w:LsdException Locked=&quot;false&quot; Priority=&quot;71&quot; SemiHidden=&quot;false&quot;
UnhideWhenUsed=&quot;false&quot; Name=&quot;Colorful Shading Accent 3&quot; /&gt;
&lt;w:LsdException Locked=&quot;false&quot; Priority=&quot;72&quot; SemiHidden=&quot;false&quot;
UnhideWhenUsed=&quot;false&quot; Name=&quot;Colorful List Accent 3&quot; /&gt;
&lt;w:LsdException Locked=&quot;false&quot; Priority=&quot;73&quot; SemiHidden=&quot;false&quot;
UnhideWhenUsed=&quot;false&quot; Name=&quot;Colorful Grid Accent 3&quot; /&gt;
&lt;w:LsdException Locked=&quot;false&quot; Priority=&quot;60&quot; SemiHidden=&quot;false&quot;
UnhideWhenUsed=&quot;false&quot; Name=&quot;Light Shading Accent 4&quot; /&gt;
&lt;w:LsdException Locked=&quot;false&quot; Priority=&quot;61&quot; SemiHidden=&quot;false&quot;
UnhideWhenUsed=&quot;false&quot; Name=&quot;Light List Accent 4&quot; /&gt;
&lt;w:LsdException Locked=&quot;false&quot; Priority=&quot;62&quot; SemiHidden=&quot;false&quot;
UnhideWhenUsed=&quot;false&quot; Name=&quot;Light Grid Accent 4&quot; /&gt;
&lt;w:LsdException Locked=&quot;false&quot; Priority=&quot;63&quot; SemiHidden=&quot;false&quot;
UnhideWhenUsed=&quot;false&quot; Name=&quot;Medium Shading 1 Accent 4&quot; /&gt;
&lt;w:LsdException Locked=&quot;false&quot; Priority=&quot;64&quot; SemiHidden=&quot;false&quot;
UnhideWhenUsed=&quot;false&quot; Name=&quot;Medium Shading 2 Accent 4&quot; /&gt;
&lt;w:LsdException Locked=&quot;false&quot; Priority=&quot;65&quot; SemiHidden=&quot;false&quot;
UnhideWhenUsed=&quot;false&quot; Name=&quot;Medium List 1 Accent 4&quot; /&gt;
&lt;w:LsdException Locked=&quot;false&quot; Priority=&quot;66&quot; SemiHidden=&quot;false&quot;
UnhideWhenUsed=&quot;false&quot; Name=&quot;Medium List 2 Accent 4&quot; /&gt;
&lt;w:LsdException Locked=&quot;false&quot; Priority=&quot;67&quot; SemiHidden=&quot;false&quot;
UnhideWhenUsed=&quot;false&quot; Name=&quot;Medium Grid 1 Accent 4&quot; /&gt;
&lt;w:LsdException Locked=&quot;false&quot; Priority=&quot;68&quot; SemiHidden=&quot;false&quot;
UnhideWhenUsed=&quot;false&quot; Name=&quot;Medium Grid 2 Accent 4&quot; /&gt;
&lt;w:LsdException Locked=&quot;false&quot; Priority=&quot;69&quot; SemiHidden=&quot;false&quot;
UnhideWhenUsed=&quot;false&quot; Name=&quot;Medium Grid 3 Accent 4&quot; /&gt;
&lt;w:LsdException Locked=&quot;false&quot; Priority=&quot;70&quot; SemiHidden=&quot;false&quot;
UnhideWhenUsed=&quot;false&quot; Name=&quot;Dark List Accent 4&quot; /&gt;
&lt;w:LsdException Locked=&quot;false&quot; Priority=&quot;71&quot; SemiHidden=&quot;false&quot;
UnhideWhenUsed=&quot;false&quot; Name=&quot;Colorful Shading Accent 4&quot; /&gt;
&lt;w:LsdException Locked=&quot;false&quot; Priority=&quot;72&quot; SemiHidden=&quot;false&quot;
UnhideWhenUsed=&quot;false&quot; Name=&quot;Colorful List Accent 4&quot; /&gt;
&lt;w:LsdException Locked=&quot;false&quot; Priority=&quot;73&quot; SemiHidden=&quot;false&quot;
UnhideWhenUsed=&quot;false&quot; Name=&quot;Colorful Grid Accent 4&quot; /&gt;
&lt;w:LsdException Locked=&quot;false&quot; Priority=&quot;60&quot; SemiHidden=&quot;false&quot;
UnhideWhenUsed=&quot;false&quot; Name=&quot;Light Shading Accent 5&quot; /&gt;
&lt;w:LsdException Locked=&quot;false&quot; Priority=&quot;61&quot; SemiHidden=&quot;false&quot;
UnhideWhenUsed=&quot;false&quot; Name=&quot;Light List Accent 5&quot; /&gt;
&lt;w:LsdException Locked=&quot;false&quot; Priority=&quot;62&quot; SemiHidden=&quot;false&quot;
UnhideWhenUsed=&quot;false&quot; Name=&quot;Light Grid Accent 5&quot; /&gt;
&lt;w:LsdException Locked=&quot;false&quot; Priority=&quot;63&quot; SemiHidden=&quot;false&quot;
UnhideWhenUsed=&quot;false&quot; Name=&quot;Medium Shading 1 Accent 5&quot; /&gt;
&lt;w:LsdException Locked=&quot;false&quot; Priority=&quot;64&quot; SemiHidden=&quot;false&quot;
UnhideWhenUsed=&quot;false&quot; Name=&quot;Medium Shading 2 Accent 5&quot; /&gt;
&lt;w:LsdException Locked=&quot;false&quot; Priority=&quot;65&quot; SemiHidden=&quot;false&quot;
UnhideWhenUsed=&quot;false&quot; Name=&quot;Medium List 1 Accent 5&quot; /&gt;
&lt;w:LsdException Locked=&quot;false&quot; Priority=&quot;66&quot; SemiHidden=&quot;false&quot;
UnhideWhenUsed=&quot;false&quot; Name=&quot;Medium List 2 Accent 5&quot; /&gt;
&lt;w:LsdException Locked=&quot;false&quot; Priority=&quot;67&quot; SemiHidden=&quot;false&quot;
UnhideWhenUsed=&quot;false&quot; Name=&quot;Medium Grid 1 Accent 5&quot; /&gt;
&lt;w:LsdException Locked=&quot;false&quot; Priority=&quot;68&quot; SemiHidden=&quot;false&quot;
UnhideWhenUsed=&quot;false&quot; Name=&quot;Medium Grid 2 Accent 5&quot; /&gt;
&lt;w:LsdException Locked=&quot;false&quot; Priority=&quot;69&quot; SemiHidden=&quot;false&quot;
UnhideWhenUsed=&quot;false&quot; Name=&quot;Medium Grid 3 Accent 5&quot; /&gt;
&lt;w:LsdException Locked=&quot;false&quot; Priority=&quot;70&quot; SemiHidden=&quot;false&quot;
UnhideWhenUsed=&quot;false&quot; Name=&quot;Dark List Accent 5&quot; /&gt;
&lt;w:LsdException Locked=&quot;false&quot; Priority=&quot;71&quot; SemiHidden=&quot;false&quot;
UnhideWhenUsed=&quot;false&quot; Name=&quot;Colorful Shading Accent 5&quot; /&gt;
&lt;w:LsdException Locked=&quot;false&quot; Priority=&quot;72&quot; SemiHidden=&quot;false&quot;
UnhideWhenUsed=&quot;false&quot; Name=&quot;Colorful List Accent 5&quot; /&gt;
&lt;w:LsdException Locked=&quot;false&quot; Priority=&quot;73&quot; SemiHidden=&quot;false&quot;
UnhideWhenUsed=&quot;false&quot; Name=&quot;Colorful Grid Accent 5&quot; /&gt;
&lt;w:LsdException Locked=&quot;false&quot; Priority=&quot;60&quot; SemiHidden=&quot;false&quot;
UnhideWhenUsed=&quot;false&quot; Name=&quot;Light Shading Accent 6&quot; /&gt;
&lt;w:LsdException Locked=&quot;false&quot; Priority=&quot;61&quot; SemiHidden=&quot;false&quot;
UnhideWhenUsed=&quot;false&quot; Name=&quot;Light List Accent 6&quot; /&gt;
&lt;w:LsdException Locked=&quot;false&quot; Priority=&quot;62&quot; SemiHidden=&quot;false&quot;
UnhideWhenUsed=&quot;false&quot; Name=&quot;Light Grid Accent 6&quot; /&gt;
&lt;w:LsdException Locked=&quot;false&quot; Priority=&quot;63&quot; SemiHidden=&quot;false&quot;
UnhideWhenUsed=&quot;false&quot; Name=&quot;Medium Shading 1 Accent 6&quot; /&gt;
&lt;w:LsdException Locked=&quot;false&quot; Priority=&quot;64&quot; SemiHidden=&quot;false&quot;
UnhideWhenUsed=&quot;false&quot; Name=&quot;Medium Shading 2 Accent 6&quot; /&gt;
&lt;w:LsdException Locked=&quot;false&quot; Priority=&quot;65&quot; SemiHidden=&quot;false&quot;
UnhideWhenUsed=&quot;false&quot; Name=&quot;Medium List 1 Accent 6&quot; /&gt;
&lt;w:LsdException Locked=&quot;false&quot; Priority=&quot;66&quot; SemiHidden=&quot;false&quot;
UnhideWhenUsed=&quot;false&quot; Name=&quot;Medium List 2 Accent 6&quot; /&gt;
&lt;w:LsdException Locked=&quot;false&quot; Priority=&quot;67&quot; SemiHidden=&quot;false&quot;
UnhideWhenUsed=&quot;false&quot; Name=&quot;Medium Grid 1 Accent 6&quot; /&gt;
&lt;w:LsdException Locked=&quot;false&quot; Priority=&quot;68&quot; SemiHidden=&quot;false&quot;
UnhideWhenUsed=&quot;false&quot; Name=&quot;Medium Grid 2 Accent 6&quot; /&gt;
&lt;w:LsdException Locked=&quot;false&quot; Priority=&quot;69&quot; SemiHidden=&quot;false&quot;
UnhideWhenUsed=&quot;false&quot; Name=&quot;Medium Grid 3 Accent 6&quot; /&gt;
&lt;w:LsdException Locked=&quot;false&quot; Priority=&quot;70&quot; SemiHidden=&quot;false&quot;
UnhideWhenUsed=&quot;false&quot; Name=&quot;Dark List Accent 6&quot; /&gt;
&lt;w:LsdException Locked=&quot;false&quot; Priority=&quot;71&quot; SemiHidden=&quot;false&quot;
UnhideWhenUsed=&quot;false&quot; Name=&quot;Colorful Shading Accent 6&quot; /&gt;
&lt;w:LsdException Locked=&quot;false&quot; Priority=&quot;72&quot; SemiHidden=&quot;false&quot;
UnhideWhenUsed=&quot;false&quot; Name=&quot;Colorful List Accent 6&quot; /&gt;
&lt;w:LsdException Locked=&quot;false&quot; Priority=&quot;73&quot; SemiHidden=&quot;false&quot;
UnhideWhenUsed=&quot;false&quot; Name=&quot;Colorful Grid Accent 6&quot; /&gt;
&lt;w:LsdException Locked=&quot;false&quot; Priority=&quot;19&quot; SemiHidden=&quot;false&quot;
UnhideWhenUsed=&quot;false&quot; QFormat=&quot;true&quot; Name=&quot;Subtle Emphasis&quot; /&gt;
&lt;w:LsdException Locked=&quot;false&quot; Priority=&quot;21&quot; SemiHidden=&quot;false&quot;
UnhideWhenUsed=&quot;false&quot; QFormat=&quot;true&quot; Name=&quot;Intense Emphasis&quot; /&gt;
&lt;w:LsdException Locked=&quot;false&quot; Priority=&quot;31&quot; SemiHidden=&quot;false&quot;
UnhideWhenUsed=&quot;false&quot; QFormat=&quot;true&quot; Name=&quot;Subtle Reference&quot; /&gt;
&lt;w:LsdException Locked=&quot;false&quot; Priority=&quot;32&quot; SemiHidden=&quot;false&quot;
UnhideWhenUsed=&quot;false&quot; QFormat=&quot;true&quot; Name=&quot;Intense Reference&quot; /&gt;
&lt;w:LsdException Locked=&quot;false&quot; Priority=&quot;33&quot; SemiHidden=&quot;false&quot;
UnhideWhenUsed=&quot;false&quot; QFormat=&quot;true&quot; Name=&quot;Book Title&quot; /&gt;
&lt;w:LsdException Locked=&quot;false&quot; Priority=&quot;37&quot; Name=&quot;Bibliography&quot; /&gt;
&lt;w:LsdException Locked=&quot;false&quot; Priority=&quot;39&quot; QFormat=&quot;true&quot; Name=&quot;TOC Heading&quot; /&gt;
&lt;/w:LatentStyles&gt;
&lt;/xml&gt;&lt;![endif]--&gt;&lt;!--[if gte mso 10]&gt;
&lt;style&gt;
/* Style Definitions */
table.MsoNormalTable
{mso-style-name:&quot;Table Normal&quot;;
mso-tstyle-rowband-size:0;
mso-tstyle-colband-size:0;
mso-style-noshow:yes;
mso-style-priority:99;
mso-style-qformat:yes;
mso-style-parent:&quot;&quot;;
mso-padding-alt:0cm 5.4pt 0cm 5.4pt;
mso-para-margin-top:0cm;
mso-para-margin-right:0cm;
mso-para-margin-bottom:10.0pt;
mso-para-margin-left:0cm;
line-height:115%;
mso-pagination:widow-orphan;
font-size:11.0pt;
font-family:&quot;Calibri&quot;,&quot;sans-serif&quot;;
mso-ascii-font-family:Calibri;
mso-ascii-theme-font:minor-latin;
mso-fareast-font-family:&quot;Times New Roman&quot;;
mso-fareast-theme-font:minor-fareast;
mso-hansi-font-family:Calibri;
mso-hansi-theme-font:minor-latin;
mso-bidi-font-family:Arial;
mso-bidi-theme-font:minor-bidi;}
&lt;/style&gt;
&lt;![endif]--&gt;&lt;!--[if gte mso 10]&gt;
&lt;style&gt;
/* Style Definitions */
table.MsoNormalTable
{mso-style-name:&quot;Table Normal&quot;;
mso-tstyle-rowband-size:0;
mso-tstyle-colband-size:0;
mso-style-noshow:yes;
mso-style-priority:99;
mso-style-qformat:yes;
mso-style-parent:&quot;&quot;;
mso-padding-alt:0cm 5.4pt 0cm 5.4pt;
mso-para-margin-top:0cm;
mso-para-margin-right:0cm;
mso-para-margin-bottom:10.0pt;
mso-para-margin-left:0cm;
line-height:115%;
mso-pagination:widow-orphan;
font-size:11.0pt;
font-family:&quot;Calibri&quot;,&quot;sans-serif&quot;;
mso-ascii-font-family:Calibri;
mso-ascii-theme-font:minor-latin;
mso-fareast-font-family:&quot;Times New Roman&quot;;
mso-fareast-theme-font:minor-fareast;
mso-hansi-font-family:Calibri;
mso-hansi-theme-font:minor-latin;
mso-bidi-font-family:Arial;
mso-bidi-theme-font:minor-bidi;}
&lt;/style&gt;
&lt;![endif]--&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;img align=&quot;bottom&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;http://www.zamaaneh.com/pictures-new/Communicate-icon.png&quot; /&gt;می&amp;zwnj;توانی از کارهای بعدی&amp;zwnj;ات بگویی؟ چه چیزهایی داری می&amp;zwnj;نویسی و کی آماده می&amp;zwnj;شوند برای انتشار؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;یک مجموعه داستان آماده دارم که به امید خدا در سال ۹۱ به ناشر خواهم داد. در این مجموعه بیشتر به مسائل اجتماعی و روابط بین آدم&amp;zwnj;ها پرداخته&amp;zwnj;ام که لزوما مربوط به دیکتاتوری یا جامعه پدرسالاری نیست. اما در مورد رمانی که حالا طرحش در حال آماده شدن است و مشغول مطالعه هستم ایده&amp;zwnj;ی اصلی&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان &amp;laquo;جوان کشی&amp;raquo; است.&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان پدرسالاری همیشگی.&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در همین زمینه:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;http://www.radiozamaneh.com/node/11950&quot;&gt;::گفت&amp;zwnj;و&amp;zwnj;گو سارا شاد با فرهاد بابایی::&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
</description>
     <comments>https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2012/03/28/12514#comments</comments>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/2204">ادبیات داستانی ایران</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/10652">سارا شاد- دفتر خاک</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/10651">قطار ساعت ۱۰ به وقت لندن</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/7782">پونه ابدالی</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak">خاک</category>
 <pubDate>Wed, 28 Mar 2012 19:25:32 +0000</pubDate>
 <dc:creator />
 <guid isPermaLink="false">12514 at https://archive.radiozamaneh.com</guid>
  </item>
  <item>
    <title>فرهاد بابایی: «برج آزادی می‌خوره تو سر یه فیل...»</title>
    <link>https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2012/03/14/11950</link>
    <description>&lt;div class=&quot;fb-social-like-widget&quot;&gt;&lt;fb:like  href=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2012/03/14/11950&quot; send=&quot;false&quot; layout=&quot;box_count&quot; show_faces=&quot;false&quot; width=&quot;500&quot; action=&quot;like&quot; font=&quot;arial&quot; colorscheme=&quot;light&quot;&gt;&lt;/fb:like&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-sartitr&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    گفت‌و گوی سارا شاد با فرهاد بابایی، داستان‌نویس        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-filefield field-field-maghaleh-image&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    &lt;img  class=&quot;imagefield imagefield-field_maghaleh_image&quot; width=&quot;277&quot; height=&quot;188&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/sites/default/files/fbabaeiins01.jpg?1332961302&quot; /&gt;        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;p&gt;سارا شاد - فرهاد بابایی از شش سال پیش تا به حال هیچ کتابی منتشر نکرده است. از زمانی که &amp;quot;پدرعزرائیل&amp;quot; را چاپ کرد تا همین حالا. زیاد می&amp;zwnj;نویسد. این را از داستان&amp;zwnj;هایی که در سایت&amp;zwnj;های مختلف ادبی منتشر می کند می توان فهمید.&lt;/p&gt;
&lt;!--break--&gt;&lt;!--break--&gt;&lt;p&gt;با وسواس و دقیق هم کار می&amp;zwnj;کند. با این&amp;zwnj;همه در این شش سال هیچ یک از داستان&amp;zwnj;هایش مجوز انتشار نگرفته&amp;zwnj;اند و او با پدیده&amp;zwnj;ای که وزارت ارشاد به آن می گوید &amp;quot;اصلاحیه&amp;quot; کنار نیامده. او به این کلمه می&amp;zwnj;گوید &amp;quot;سانسور&amp;quot; و &amp;quot;توقیف&amp;quot; و به هیچ عنوان حاضر نیست با آن کنار بیاید. اما هنوز امیدوار است به نوشتن و می&amp;zwnj;گوید کار بهتری سراغ ندارد؛ حتی در سرزمینی که خودش به آن می&amp;zwnj;گوید &amp;quot;اسرارآمیز&amp;quot; و اینطور توصیفش می کند:&amp;quot;ایران خیلی اسرار&amp;zwnj;آمیزه. شاید چون عصر، عصر شیاطین و دیوها و اهریمنان است. من هم شیطانی می&amp;zwnj;نویسم. حالا شما تعبیر کن به سوررئال&amp;quot;. در ادامه، گفت&amp;zwnj;وگوی مفصل من را با این نویسنده جوان می&amp;zwnj;خوانید؛ نویسنده ای که &amp;quot;پدر عزرائیل&amp;quot; را در سال ۸۴ منتشر کرد و بعد  از آن فقط به نوشتن بدون خوانده شدن روی آورد تا به قول خودش مثل مگس سمج باشد در این مسیر.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img align=&quot;bottom&quot; src=&quot;http://www.zamaaneh.com/pictures-new/Communicate-icon.png&quot; alt=&quot;&quot; /&gt;از نوشتن &amp;laquo;پدر عزرائیل&amp;raquo; خیلی وقت گذشته و تو هنوز مجموعه دیگری منتشر نکردی. چرا؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;img align=&quot;middle&quot; src=&quot;http://radiozamaneh.com/sites/default/files/images/fbabaeiins02_0.jpg&quot; alt=&quot;&quot; /&gt;فرهاد بابایی،&amp;nbsp;داستان&amp;zwnj;نویس&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;فرهاد بابایی&lt;/strong&gt; - بلی. دست کم شش سال می گذره. در یک کلام به خاطر سانسور در مملکت عزیزم ایران بوده که اینطور شده. داستان زیاد نوشتم ولی من و ناشر شرمنده همدیگه شدیم. خب نمی ذارن چاپ بشه. چه کنم! به همه چی گیر می دن و لاک می گیرن. انگاری کتاب بخشی از مواد مخدر شده و من نمی دونم! بهرجهت من و امثال من آدمای خطرناکی نیستیم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img align=&quot;bottom&quot; src=&quot;http://www.zamaaneh.com/pictures-new/Communicate-icon.png&quot; alt=&quot;&quot; /&gt;تا منظورت از خطر چی باشد. می&amp;zwnj;گویی داستان زیاد نوشتی؛ اینکه زیاد بنویسی اما به مدت شش سال نتوانی اینهمه نوشته را منتشر کنی حس نومیدی به تو نمی&amp;zwnj;دهد؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;یکی از مشخصه&amp;zwnj;های عجیب ایران اینه که بعضی از کلمات مفهومشونو از دست دادن یا کم کم اینجوری می&amp;zwnj;شن... یعنی خیلی اوقات اون مفهوم دیگه مفهوم دقیق یک اسم یا صفت نیست. کلاً از بیخ فاتحه کلمه خونده شده! حالا تا تصور خود شما از خطر چی باشه! حالا این زیاد مهم نیست. من هم نومید می&amp;zwnj;شم. خُب، دوست &amp;zwnj;دارم داستانام چاپ بشه تا بقیه هم بخونن. حالا نقش&amp;zwnj;آفرینی&amp;zwnj;های دیگه&amp;zwnj;ش بمونه. اما عادت کردم بهش. مثل مردم زندگی می&amp;zwnj;کنم. اصلاً از خود مردم یاد گرفتم. تو نگاه کن! توی همین تهرون مردم هر روز از خواب بلند می&amp;zwnj;شن کار می&amp;zwnj;کنن قرض بالا میارن دختر باید شوهر بدن بیمارن مجنونن ناراضین آزادی&amp;zwnj;خواهن دولتی خصوصی تا لحظه آخر هم همینجور وول می&amp;zwnj;خورن توی هم. یعنی زندگی می&amp;zwnj;کنن. ممکنه به اون چیزی هم که می&amp;zwnj;خوان نرسن. فکر کن نصف بیشترشون نمی&amp;zwnj;رسن. خُب یعنی چی! چی بود؟ چی شد؟ فاتحه! کلنگشو می&amp;zwnj;کوبن روی خاک. منم همینطور. یکی مثل همه. زندگی می&amp;zwnj;کنم تا ببینم می&amp;zwnj;رسم بهش یا نه. مهم اینه که سکان از دستم در نره. مهم اینه.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&lt;img align=&quot;middle&quot; src=&quot;http://www.radiozamaneh.com/sites/default/files/images/fbabaeiins04.jpg&quot; alt=&quot;&quot; /&gt;هر کی ندونه فکر می&amp;zwnj;کنه ما&amp;zwnj;ها یه جماعتی هستیم که داریم یه ویروس نانوی واگیردار تولید می&amp;zwnj;کنیم برای نابودی کهکشان!&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;&lt;img align=&quot;bottom&quot; src=&quot;http://www.zamaaneh.com/pictures-new/Communicate-icon.png&quot; alt=&quot;&quot; /&gt;خیلی&amp;zwnj;ها می&amp;zwnj;نویسند و کارهایشان در ارشاد رد می&amp;zwnj;شود یا اصلاحیه می&amp;zwnj;خورد. نق می&amp;zwnj;زنند، اما کارشان را اصلاح می&amp;zwnj;کنند و سانسور شده و تغییرکرده می&amp;zwnj;دهند برای انتشار. کارهای تو کلاً رد مجوز شدند یا خودت حاضر نشدی با سانسور کنار بیایی؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;نویسندگی و تألیف کتاب و شاعری و کلاً کار فرهنگی توی ایران جای نق و نوق نداره. هیچکس هم چاقو بیخ گلوی نویسنده و شاعر نذاشته که طرف حتماً بره بنویسه. این مردم صبح که بلند می&amp;zwnj;شن اول به قیمت جدید نون سنگک و تخم مرغ و دلار و سکه فکر می&amp;zwnj;کنن. پس کسی نامه فدایت شوم برای ما نویسنده&amp;zwnj;ها نفرستاده که حالا بیاییم تا یه خط و دو خطمون سانسور شد سر و صدا راه بندازیم. اینجا ایرانه. پس نویسنده زیر نظره. دوم اینکه کتابای من توقیف شده. یه رمانم، &amp;laquo;برج&amp;raquo; سه سال پیش سانسور شد، به قول خودشون که از کلمه&amp;zwnj;های زیبا برای یه کار زشت می&amp;zwnj;خوان استفاده کنن، به اصطلاح &amp;laquo;اصلاحیه&amp;raquo; خورد! یا غیر قابل انتشار! من می&amp;zwnj;گم سانسور و توقیف. اونا نمی&amp;zwnj;تونن برای این&amp;zwnj;کار زشت از کلمه&amp;zwnj;های طبیعی و نرم استفاده کنن. حالا کاری نداریم. حدود ۴۰ صفحه از یه رمان ۱۱۰ صفحه&amp;zwnj;ای رو گفتن بردار! منم چون اصولاً هنوز مغز خر  نخوردم برنداشتم. تازه یعنی چی؟ اصلاً تو مگه کی هستی که می&amp;zwnj;گی چی بنویس چی ننویس؟ مردم مگه عقل ندارن که تو براشون تعیین تکلیف می&amp;zwnj;کنی؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;آقای معاونش اومده می&amp;zwnj;گه کتاب بد یا نمی&amp;zwnj;دونم کتابی که ضرر داشته باشه حتا برای هزار نفر هم که تیراژ کتاب باشه ضرر داره و باید جلوشو گرفت! لطیفه می&amp;zwnj;سرایند! نوبت کتاب می&amp;zwnj;شه یه سری آدم در نقش امشی میان سمپاشی که مردم آلوده نشن. کجای دنیا یه برگ کاغذ و دو تا کلمه قصه برای مردم ضرر داره. نمی&amp;zwnj;دونم شاید باید گل خشخاش بکارم. تولید دارویی هم داره برای مریضا خوبه. یه سری کارام هم هست که ناشر به ارشاد نداده. شناسنامه داره ولی به&amp;zwnj;خاطر وضعیت بدی که اونا برای ناشر درست کردن (تهدید به تعطیلی و احضار ناشر و توضیح خواستن...) فعلاً قرار شده برای مجوز ندیم به اونا. بدبختی داریم! هر کی ندونه فکر می&amp;zwnj;کنه ما&amp;zwnj;ها یه جماعتی هستیم که داریم یه ویروس نانوی واگیردار تولید می&amp;zwnj;کنیم برای نابودی کهکشان! مهم نیست. آدم اگه آدمه مثل مگس باید سمج باشه&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img align=&quot;bottom&quot; src=&quot;http://www.zamaaneh.com/pictures-new/Communicate-icon.png&quot; alt=&quot;&quot; /&gt;کارهایی که از تو خواندم به فضای سوررئال نزدیک&amp;zwnj;تر بودند تا هر چیز دیگری. حتی توی برخی از کار&amp;zwnj;هایت یک جور باورناپذیری تخیلی دیدم مثل داستان چاه&amp;zwnj;های نفت که در یکی از سایت&amp;zwnj;ها از تو منتشر شد. آن داستان غلظت سوررئالش از داستان&amp;zwnj;های کتابت هم بیشتر است. این فضا نمی&amp;zwnj;خواهم بگویم جدید است اما ماهرانه&amp;zwnj;تر از کار خیلی از نویسنده&amp;zwnj;های جوان و هم سن و سال توست. سؤالم این است که از اول سوررئال می&amp;zwnj;نوشتی یا به مرور این روند را پیدا کردی و در پیش گرفتی؟ و چرا سوررئال؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;مرسی که اینقدر دقیق مطالعه کردی. من از شش سال پیش به این ور خط نوشتاریم و نوع جنس داستانام عوض شده. شاید به&amp;zwnj;خاطر مطالعه آثار دیگران بوده یا پیشرفت فکری و کاری خودم. البته خوشحالم. مهم این بوده که به نقطه&amp;zwnj;ای رسیدم که دوستش دارم و نمی&amp;zwnj;خوام از دستش بدم. حالا اسمشو گذاشتن سوررئال. باشه. منم توی این مصاحبه از همین کلمه استفاده می&amp;zwnj;کنم. اما در مورد سؤال شما... نه من از اول این جوری نمی&amp;zwnj;نوشتم چون دنیا رو یه طور دیگه می&amp;zwnj;دیدم. بعد&amp;zwnj;ها که درگیری بیشتری با آدما و زندگی و کارشون پیدا کردم، خودمونی بگم یه کم عقلم رشد کرد و تازه فهمیدم چی به چیه... دیدم جهان داستانی من نمی&amp;zwnj;تونه یه قصه رو طبیعی تعریف کنه. به&amp;zwnj;خاطر ذات و فطرت آدمای سرزمینم. به&amp;zwnj;خاطر جو و موقعیتی که توش گرفتار شدم و شدیم و شدن!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;img align=&quot;middle&quot; width=&quot;200&quot; height=&quot;133&quot; src=&quot;http://www.radiozamaneh.com/sites/default/files/images/befunky_sketcher_2.jpg&quot; alt=&quot;&quot; /&gt;فرهاد بابایی:&amp;nbsp;دوست دارم اسرار و زبان و رموز زنان را کشف کنم&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;اینجا تکنیک باید دست منو بگیره تا بتونم حرفمو بزنم. منم به این نوع تکنیک متوسل شدم تا حرفم رو بزنم. همین. مهم برای من بیان حرفو مقصودمه. به همین سادگی. دلم می&amp;zwnj;خواد کسی رو گیج نکنم و یه راست برم سر اصل مطلب. حالا چرا اینجور نوشتن یا به قول شما سوررئال: می&amp;zwnj;دونی... وضعیت مردم سرزمین من بسیار عجیبه. خیلی عجیب. من توی تهرون چیزهایی می&amp;zwnj;بینم و می&amp;zwnj;شنوم که همیشه به دوستام می&amp;zwnj;گم... اگه آقای گارسیا مارکز توی ایران زندگی می&amp;zwnj;کرد به&amp;zwnj;جای صد سال تنهایی هزار سال تنهایی می&amp;zwnj;نوشت. مملکت ایران مملکت عجیبیه. امیدوارم از پس نوشتن درباره ایران بربیام. گاهی وقتا تخیلم کم می&amp;zwnj;آره درباره&amp;zwnj;ش. باور نمی&amp;zwnj;کنی ولی توی شهر که قدم می&amp;zwnj;زنم یه موج از داستانای حقیقی ولی غیر واقعی هجوم می&amp;zwnj;آره تو ذهنم. یه چیزی رو می&amp;zwnj;بینم.. هست... ولی غیر واقعیه. دروغه. ولی مردم باهاش زندگی می&amp;zwnj;کنن... عجیبه این رفتار. ولی هست. حقیقیه ولی غیر واقعی. همین&amp;zwnj;هارو بخوام بنویسم سانسور می&amp;zwnj;شه. چون آقا بالاسر ما می&amp;zwnj;دونه قضیه چیه. اجازه نمی&amp;zwnj;ده. برای همین هم سانسور می&amp;zwnj;آد بالا و داغشو می&amp;zwnj;چسبونه توی ذهن. ما راوی جامعه هستیم از پنجره خودمون. همین. ولی اونا پنجره&amp;zwnj;هایی رو که دوست ندارن تخته&amp;zwnj;کوب می&amp;zwnj;کنن.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img align=&quot;bottom&quot; src=&quot;http://www.zamaaneh.com/pictures-new/Communicate-icon.png&quot; alt=&quot;&quot; /&gt;یعنی اگر در کشور دیگری زندگی می&amp;zwnj;کردی اینطور نمی&amp;zwnj;نوشتی؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;سؤالت چقدر آدمو به فکر فرو می&amp;zwnj;بره! شایدم من. نمی&amp;zwnj;دونم. توی یه کشور دیگه؟ نمی&amp;zwnj;دونم. شاید اصلاً دنبال یه کار دیگه می&amp;zwnj;رفتم. هیچوقت بهش فکر نکرده بودم اگه مثلاً خدایی نکرده زبونم لال دور از جون توی سوییس زندگی می&amp;zwnj;کردم چه کاره می&amp;zwnj;شدم! ولی جداً از این حرفا اگه جای دیگه&amp;zwnj;ای بودم و نویسنده بودم بازم می&amp;zwnj;رفتم دنبال اون سرشتو ذات قلبی آدما. از اونا می&amp;zwnj;نوشتم. همون چیزی که گفتم اون اول حرفام. دروغی که واقعیت نداره ولی به&amp;zwnj;خاطر مناسبات بشری یه جامعه، حقیقته. یه چیزی تو این مایه&amp;zwnj;ها. نوع نگاه همین بود ولی شکل و رنگ و بو شاید عوض می&amp;zwnj;شد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;img align=&quot;middle&quot; src=&quot;http://radiozamaneh.com/sites/default/files/images/fbabaeiins05_0.jpg&quot; alt=&quot;&quot; /&gt;فرهاد بابایی: تلاش کردم تلخ و شیرینو با هم بنویسم. ادکلن هم که می&amp;zwnj;خوام بخرم می&amp;zwnj;رم سراغ بوی تلخ و شیرین&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;&lt;img align=&quot;bottom&quot; src=&quot;http://www.zamaaneh.com/pictures-new/Communicate-icon.png&quot; alt=&quot;&quot; /&gt; من توی داستانت آدم قاتی زیاد می&amp;zwnj;بینم. آدمی که خیال می&amp;zwnj;بافد. با خودش حرف می&amp;zwnj;زند. خواب&amp;zwnj;های درهم می&amp;zwnj;بیند. مسیر روزمره&amp;zwnj;اش را حتی گم می&amp;zwnj;کند. آدمی که شاید ظاهراً خیلی هم موقر و عادی به نظر برسد اما تو او را طوری توی جنون جا انداخته&amp;zwnj;ای که بالاخره می&amp;zwnj;فهمیم  زیاد هم وضعیتش عادی نیست. (یک چیزی را من برداشت کرده&amp;zwnj;ام. تو تلاش می&amp;zwnj;کنی غیرعادی بودن آدم&amp;zwnj;های داستا&amp;zwnj;&amp;zwnj;ن&amp;zwnj;هایت را با فضای سوررئال نشان بدهی). این آدم در بیشتر موارد هم مرد است و فقط در یکی از داستا&amp;zwnj;&amp;zwnj;ن&amp;zwnj;هایت متوجه شدم که روی شخصیت زن داستان اینطور مانور داده&amp;zwnj;ای. چرا؟ چون خودت مرد هستی؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;یه نویسنده باید صادق باشه. روراست. اینو همه می&amp;zwnj;دونن. همین. آدم خودشو که نمی&amp;zwnj;تونه فریب بده. من یه مرد هستم پس اولین گزینه برای بیان فکرم و تخیلم مردانه می&amp;zwnj;شه. این قانون نیست. فکر می&amp;zwnj;کنم یه حالت غریزی&amp;zwnj;ست موقع نوشتن در طبیعی&amp;zwnj;ترین شکلش. اما من واقعاً دوست می&amp;zwnj;دارم که از زبان یک زن هم حرف بزنم. کما اینکه توی سه تا از رمان&amp;zwnj;هایم که سانسور نذاشته چاپ بشه من از زبان پسربچه&amp;zwnj;ها روایت کردم. توی داستان پارازیت راوی یه پسربچه است. توی داستان دیوکده راوی جمعی از بچه&amp;zwnj;های یک مدرسه هستند که قصه را ما این چنین و ما آن&amp;zwnj;چنان روایت می&amp;zwnj;کنند. توی داستان پدر پشه هم راوی&amp;zwnj;ام سوم شخص است ولی زاویه نگاهم برای یک پسربچه است. اما توی رمان آخرم که همین چند ماه پیش تموم شده می&amp;zwnj;رسیم به برعکس حرف تو! راوی همه رمان ۳۰۰ صفحه&amp;zwnj;ایم یک خانوم است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اسم رمان هست &amp;laquo;شرط بهرام برای ناهید&amp;raquo;. نوشتنش لذت&amp;zwnj;بخش بود. اولین بار بود که این همه سخن از زبان یک زن نوشتم. سخت هم بود. پرینت&amp;zwnj;های امتحانی هم که من معمولاً&amp;zwnj; بعد از تمام شدن داستانم به افراد معدودی می&amp;zwnj;دهم تا بخوانند، این&amp;zwnj;بار فقط به خانوم&amp;zwnj;ها دادم تا بخوانند. و البته بسیار نکته&amp;zwnj;های جالب و اساسی یادم دادند. گاف&amp;zwnj;های زیادی هم ازم گرفتند. می&amp;zwnj;دونی یه چیزی هست البته خیلی شخصیه برای من. اونم اینه که خیلی دوست دارم اسرار و زبان و رموز زنان را کشف کنم. آن&amp;zwnj;ها با کیفیت زندگی می&amp;zwnj;کنند. با کیفیت بیشتری از مردان. من بسیار دوست دارم آن کیفیت را کشف کنم. این کیفیت که می&amp;zwnj;گم خیلی گسترده&amp;zwnj;س. نویسندگی هم گاهی حالت درمان برایم پیدا می&amp;zwnj;کند. معتقدم با یک بحران و ناهنجاری باید مثل خودش رفتار کرد. مملکت من عجیبه. ایران خیلی اسرار آمیزه. شاید چون عصر، عصر شیاطین و دیو&amp;zwnj;ها و اهریمنان است. من هم شیطانی می&amp;zwnj;نویسم. حالا شما تعبیر کن به سوررئال.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;img align=&quot;middle&quot; width=&quot;200&quot; height=&quot;240&quot; src=&quot;http://www.radiozamaneh.com/sites/default/files/images/fbabaeiins07.jpg&quot; alt=&quot;&quot; /&gt;وضعیت مملکت منو هیپنوتیزم کرده و تلخ&amp;zwnj;نگارم کرده. اما یه ذره هوش برام مونده.&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;&lt;img align=&quot;bottom&quot; src=&quot;http://www.zamaaneh.com/pictures-new/Communicate-icon.png&quot; alt=&quot;&quot; /&gt;منظورم این است که سوررئال داستان&amp;zwnj;های تو یک سوررئال کاملا مردانه است. فضا&amp;zwnj;ها و توصیفات و حتی ویژگی&amp;zwnj;های رفتاری. همه و همه از یک دنیای مردانه جنون&amp;zwnj;زده روایت می&amp;zwnj;کنند. خودت این را قبول نداری؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بله. قبول دارم. بالاخره مرد مجنون زیاد دیدم. زن مجنون هم دیدم ولی درکش نکردم کامل. بنابراین از چیزی می&amp;zwnj;نویسم که بتوانم از پس آن بربیام و دروغ به هم نبافم. مردم خیلی باهوشند. مردم&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان خواننده&amp;zwnj;ها.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img align=&quot;bottom&quot; src=&quot;http://www.zamaaneh.com/pictures-new/Communicate-icon.png&quot; alt=&quot;&quot; /&gt;چرا می&amp;zwnj;گویی زنان با کیفیت بیشتری از مردان زندگی می&amp;zwnj;کنند؟ یعنی در این ورطه&amp;zwnj;ای که به آن می&amp;zwnj;گویی شیطانی دچار بحران و ناهنجاری کمتری هستند یا می&amp;zwnj;خواهی بگویی ناهنجاری&amp;zwnj;هایشان باکیفیت&amp;zwnj;تر است؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;نه. اون جمله آخرم رو درباره بخش اول سوالت گفتم. درباره آدمای قاتی پرسیدی و اینکه انگار غیر عادی&amp;zwnj;شون می&amp;zwnj;کنم و از این حرفا. بحثم درباره خانوما هم جدا بود. ما بالا بریم پایین بیایم خانوما دچار نابهنجاری&amp;zwnj;های عجیب و غریبی هستن. ردخور نداره. البته در جامعه و وطن. داریم در این مورد حرف می&amp;zwnj;زنیم. نابهنجاری با کیفیت دارن، درست می&amp;zwnj;گی. اما این کیفیت مفهوم همیشگی واژه کیفیت رو نداره. معنیش می&amp;zwnj;کنم به عمق یا گودی یه نابهنجاری. دقیقاً مثل زلزله که محل اتفاقش در عمق کم&amp;zwnj; خطرناکه و در عمق زیاد نه. مهم اینه که این نابهنجاری خانوما توی جامعه در چه عمقی اتفاق می&amp;zwnj;افته که کیفیت بیشتری پیدا می&amp;zwnj;کنه.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;حالا جدا از همه این حرفا که بخش آخر سؤال شما منو وادار کرد این پاسخو بدم، منظور خود من از اینکه زنان با کیفیت بالاتری زندگی می&amp;zwnj;کنن، یه چیزه: اونم اینکه اون&amp;zwnj;ها می&amp;zwnj;دونن چی مال چیه و چی مال کجاس کی چی می&amp;zwnj;خواد! شاید ساده باشه ولی درک من تا الان این حد بوده. از رنگ&amp;zwnj;ها و بو&amp;zwnj;ها گرفته تا واکنش&amp;zwnj;ها و تغییرات رفتاری، از فرستادن سیگنال&amp;zwnj;ها و پالس&amp;zwnj;های خیلی ضعیف گرفته تا خشم و هیاهو! یاد فاکنر هم بخیر! از نگه داشتن راز&amp;zwnj;ها و رموز شخصیشان و همینطور اطرافیانشون گرفته تا فراموشی قسمتی از تاریخ ذهنیشان. کوچک&amp;zwnj;ترین رفتارشان دلیل دارد. این یعنی با کیفیت بیشتر. اینو من سر همین رمان آخریه بهش رسیدم و سعی کردم برام یه جور کلاس درس باشه. از همون خانومایی هم که پرینت دادم بخونن یاد گرفتم. یعنی برام قضیه رو شکافتن.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img align=&quot;bottom&quot; src=&quot;http://www.zamaaneh.com/pictures-new/Communicate-icon.png&quot; alt=&quot;&quot; /&gt;تو عامیانه می&amp;zwnj;نویسی. خواندنش گاهی سخت می&amp;zwnj;شود. با اینهمه اصرار داری به عامیانه نوشتن. چرا؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;یادم هست استادم توی کارگاه داستان نویسی جناب آقای محمد محمد علی یک بار بهم گفت محاوره نویسی و یا به قول شما عامیانه&amp;zwnj;نویسی ته نداره. بهم گفت این جوری که تو می&amp;zwnj;نویسی پایانی براش نیست و می&amp;zwnj;تونی کلمات رو خیلی عجیب&amp;zwnj;تر و شکسته&amp;zwnj;تر هم بنویسی... بهم گفت مهم اینه که بتونی مقصودتو به خواننده برسونی. چه ادبی چه محاوره. بهم گفت نثر داستانت یه دست باشه. جوری بنویسی که اگر هم ادبی نوشته باشی ولی خواننده جملات رو توی ذهنش تبدیل به محاوره کنه بدون اینکه چیزی رو از دست بده. این حرف توی گوش من مونده، بعد از ده سال. یه چیز دیگه اینکه من چون خیلی به دیالوگ آدما دقت می&amp;zwnj;کنم تا بتونم بعد&amp;zwnj;ها توی داستانام استفاده کنم برای همین ساختارش توی ذهنم حک می&amp;zwnj;شه. شاید حرفم اشتباه باشه. بالاخره سعی می&amp;zwnj;کنم مقصودمو بگم. این چیزا قاعده و قانونی نداره. یکدستی بهترین چیزه. همینه دیگه.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img align=&quot;bottom&quot; src=&quot;http://www.zamaaneh.com/pictures-new/Communicate-icon.png&quot; alt=&quot;&quot; /&gt;از داستان&amp;zwnj;نویسی پول هم در می&amp;zwnj;آوری؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&lt;img align=&quot;middle&quot; src=&quot;http://www.radiozamaneh.com/sites/default/files/images/fbabaeiins03.jpg&quot; alt=&quot;&quot; /&gt;پدر عزراییل، فرهاد بابایی. من هم شیطانی می&amp;zwnj;نویسم. حالا شما تعبیر کن به سوررئال.&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;خیر. کارای دیگه می&amp;zwnj;کنم که بتونم با پولش دو دقیقه بشینمو داستان بنویسم. البته می&amp;zwnj;شه از نویسندگی هم توی همین مملکت ایران پول درآورد ولی وقتی کتابم سانسور می&amp;zwnj;شه و جواز نمی&amp;zwnj;گیره خب حق&amp;zwnj;التألیفی هم ندارم. اصلاً نمی&amp;zwnj;دونم چک ناشر چه شکلی هست! مهم هم نیست.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img align=&quot;bottom&quot; src=&quot;http://www.zamaaneh.com/pictures-new/Communicate-icon.png&quot; alt=&quot;&quot; /&gt;حالا که به گفته خودت آدم باید صادق باشد می&amp;zwnj;شود صادقانه بگویی با وجود اینکه به نشر کار&amp;zwnj;هایت امید نداری در این شرایط، برای چی می&amp;zwnj;نویسی؟ نکند داری از نوشتن برای درمان استفاده می&amp;zwnj;کنی؟ اگر اینطور است برای درمان چی؟ اگر اینطور نیست برای چی می&amp;zwnj;نویسی؟ اینهمه هم جدی می&amp;zwnj;نویسی. من کار&amp;zwnj;هایت را می&amp;zwnj;شناسم. با وسواس می&amp;zwnj;نویسی. دقیق می&amp;zwnj;نویسی. هدف داری.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اولین کلمه&amp;zwnj;ای که توی ذهنم اومد رو می&amp;zwnj;گم: امیدواری. دوم اینکه برای عمری که تا همین الان صرف کردم ارزش قائلم. سوم هم اینکه رفقای خیلی عزیز و نازنینی دارم که تشویقم می&amp;zwnj;کنن و جزو سوالای همیشگیشون شده که ازم بپرسن الان درباره چی می&amp;zwnj;نویسی. خب فکر کن یه روز بگم بهشون که دیگه نمی&amp;zwnj;نویسم. حتماً باید کار بهتری سراغ داشته باشم که بتونم جواب بدم. ولی خب... من کار بهتری جز این نمی&amp;zwnj;شناسم. البته بلدم نیستم. کلاً&amp;zwnj; خوشیم دیگه همینجوری. مهم اینه که دنبال سکه و دلار نیستم. حالم از نوسانات بازار به هم می&amp;zwnj;خوره. نه این&amp;zwnj;که وضع مالی خوبی داشته باشم... خنده&amp;zwnj;م می&amp;zwnj;گیره به وضع مالی خوب خودم فکر می&amp;zwnj;کنم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;همیشه فکر می&amp;zwnj;کنم کره زمین همین امشب از مدار خارج می&amp;zwnj;شه و می&amp;zwnj;ترکه. اونوقت باید ببینی چقدر دلار و سکه توی کهکشان داره پرواز می&amp;zwnj;کنه! ماشینای پورشه و بوگاتی حاج آقا&amp;zwnj;ها توی فضا پرواز می&amp;zwnj;کنن و صاف می&amp;zwnj;رن توی شیشه صرافیا. خرده شیشه&amp;zwnj;ها مثل رگبار می&amp;zwnj;پاشه روی صورت آدما. بچه&amp;zwnj;های دوساله... نوزاد... یه عالم عروسو داماد با هم قاتی شدن... همه برج&amp;zwnj;های دنیا مثل شمشیرهای می&amp;zwnj;دون جنگ توی هم وول می&amp;zwnj;خورن... برج میلاد می&amp;zwnj;خوره به برج ایفل... برج یه کیلومتری امارات می&amp;zwnj;خوره به برج مراقبت فرودگاه جان اف کندی آمریکا برج آزادی می&amp;zwnj;خوره تو سر یه فیل. همه پرنده&amp;zwnj;ها توی کهکشان لای دلار و سکه معلق موندن. راستی همه مردن. سکوت محض. توی خلاء هم که صدا نیست. برای درمان هم می&amp;zwnj;نویسم. واقعاً گاهی اوقات که دارم یه چیزی رو می&amp;zwnj;نویسم خودم از خودم یاد می&amp;zwnj;گیرم. مجبورم می&amp;zwnj;کنه برم فکر کنم درباره&amp;zwnj;ش. توی زندگی خودم پیداش می&amp;zwnj;کنم. شاید همون قضیه رو. ولی انگار تا اون لحظه نمی&amp;zwnj;دیدمش.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img align=&quot;bottom&quot; src=&quot;http://www.zamaaneh.com/pictures-new/Communicate-icon.png&quot; alt=&quot;&quot; /&gt;آقای فرهاد بابایی، تلخ می&amp;zwnj;نویسی. قبول داری؟ اینهمه تلخی چطوری توی داستا&amp;zwnj;&amp;zwnj;ن&amp;zwnj;هایت مثل سیل روانه شده.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;متأسفم که اینجوریه. ولی همیشه تلاش کردم تلخ و شیرین و با هم بنویسم. اصلاً این ذائقه رو دوست می&amp;zwnj;دارم. ادکلن هم که می&amp;zwnj;خوام بخرم می&amp;zwnj;رم سراغ بوی تلخ و شیرین. یه پزشکی بیاد منو هیپنوتیزم کنه بگه همه چی شیرینه منم شیرین می&amp;zwnj;نویسم. مثل الان که وضعیت مملکت منو هیپنوتیزم کرده و تلخ&amp;zwnj;نگارم کرده. اما یه ذره هوش برام مونده. اونم درک حقیقتیه که از فطرت این مردم و مملکت درک کردم و می&amp;zwnj;تونم بنویسمش. حالا اگه اونا می&amp;zwnj;ترسن. خب بترسن. به من چه! &amp;zwnj;ترسو بار اومدن. چاره ترس هم سانسوره. اینم مهم نیست. داستانه که وجود داره. همین کافیه.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img align=&quot;bottom&quot; src=&quot;http://www.zamaaneh.com/pictures-new/Communicate-icon.png&quot; alt=&quot;&quot; /&gt;بله اتفاقاً گاهی شیرین هم می&amp;zwnj;نویسی اما شیرینی نوشته&amp;zwnj;هایت هم زهر دارد. آدم خوب می&amp;zwnj;فهمد افتاده توی یک گودال درهم و برهم پر از اتفاق&amp;zwnj;های عجیب و باورنکردنی. اگر نظر من را بخواهی می&amp;zwnj;گویم همینطور ادامه بده. اما فکری هم به حال انتشارات داستا&amp;zwnj;&amp;zwnj;&amp;zwnj;نهایت کردی؟ فکر می&amp;zwnj;کنم با نشر آن&amp;zwnj;ها در اینترنت میانه خوبی نداری.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;نه زیاد دوست ندارم توی اینترنت منتشر کنم. قبلاً هم گفتم نشر کاغذی رو بیشتر دوست دارم. شاید سال دیگه زیرزمینی چاپشون کنم. بدم به دوستام و دوروبری هام. بعضیا می&amp;zwnj;گن پولیش کن و بفروش. من می&amp;zwnj;گم روم نمی&amp;zwnj;شه. چون دکه کتابفروشی که ندارم. خودم باید بدم به دوروبری&amp;zwnj;هام بعد نمی&amp;zwnj;تونم بگم پولشو بده. تازه مگه چقدر می&amp;zwnj;شه. مهم نیست. خود کتابه دربیاد مهم&amp;zwnj;تره. نظر چند نفر رو می&amp;zwnj;شنوم و نقد می&amp;zwnj;شم. اصلاحم می&amp;zwnj;کنن و خلاصه داستان حک و اصلاح خوب می&amp;zwnj;شه برای روز بزرگ. یه روز خوب.&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
</description>
     <comments>https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2012/03/14/11950#comments</comments>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/2204">ادبیات داستانی ایران</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/10653">سارا شاد-دفتر خاک</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/7781">فرهاد بابایی</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak">خاک</category>
 <pubDate>Wed, 14 Mar 2012 11:36:20 +0000</pubDate>
 <dc:creator />
 <guid isPermaLink="false">11950 at https://archive.radiozamaneh.com</guid>
  </item>
  <item>
    <title>فروپاشی زندگی خصوصی مردم</title>
    <link>https://archive.radiozamaneh.com/culture/book-review/2012/03/04/11617</link>
    <description>&lt;div class=&quot;fb-social-like-widget&quot;&gt;&lt;fb:like  href=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/culture/book-review/2012/03/04/11617&quot; send=&quot;false&quot; layout=&quot;box_count&quot; show_faces=&quot;false&quot; width=&quot;500&quot; action=&quot;like&quot; font=&quot;arial&quot; colorscheme=&quot;light&quot;&gt;&lt;/fb:like&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-sartitr&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    نگاهی به رمان «دکتر نون زنش را بیشتر از مصدق دوست دارد»، نوشته‌ی شهرام رحیمیان به‌عنوان یک رمان استراتژیک        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-nevisandeh&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    رامتین کریمی        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-filefield field-field-maghaleh-image&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    &lt;img  class=&quot;imagefield imagefield-field_maghaleh_image&quot; width=&quot;277&quot; height=&quot;199&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/sites/default/files/rahishrk01_0.jpg?1331155951&quot; /&gt;        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;p&gt;رامتین کریمی-ایده&amp;zwnj;ی مرکزی &amp;laquo;دکتر نون زنش را بیش&amp;zwnj;تر از مصدق دوست دارد&amp;raquo;  چنان جذابیت دارد که هر جستار نقادانه را وامی&amp;zwnj;دارد که بحث را از بررسی و  تبیین انتقادی همان ایده آغاز کند.&lt;/p&gt;
&lt;!--break--&gt;&lt;!--break--&gt;&lt;p&gt;نقطه&amp;zwnj;ی عزیمت این رمان و مایه&amp;zwnj;ی اصلی  جدابوده&amp;zwnj;گی &amp;laquo;دکتر نون&amp;zwnj;...&amp;raquo; از سطح عمومی رمان&amp;zwnj;های فارسی در دهه&amp;zwnj;ی اخیر،  چیزی نیست جز باز&amp;zwnj;تولید یک ضد-رخداد تاریخی (کودتای ۲۸ مرداد) در فضایی  خصوصی، فضایی عیناً مشابه با فضای تکراری و ملال&amp;zwnj;آور داستان&amp;zwnj;های چند سال  اخیر: خانه، روابط خانواد&amp;zwnj;گی.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;
در &amp;laquo;دکتر نون ...&amp;raquo; با روایت جزئیت&amp;zwnj;پردازانه&amp;zwnj;ی &amp;laquo;امر عمومی&amp;raquo; به شکل رمان&amp;zwnj;های  اجتماعی (رمان&amp;zwnj;های احمد محمود مثلاً) روبه&amp;zwnj;رو نیستیم. با این&amp;zwnj;که درونمایه&amp;zwnj;ی  اصلی رمان بر کودتا متمرکز است، اما در متن آن با اتفاق&amp;zwnj;هایی که در  مکان&amp;zwnj;های عمومی رخ داد و به سقوط دولت مصدق منتهی شد، مواجه نیستیم. &lt;br /&gt;
&amp;laquo;دکتر نون&amp;zwnj;...&amp;raquo; نه به روایت وقایع خیابانی&amp;zwnj;ای می&amp;zwnj;پردازد که پیاده&amp;zwnj;نظام  کودتا&amp;zwnj;چی مرتکب شد و نه از آن&amp;zwnj;چه در ساعات منتهی به کودتا بر شخصیت&amp;zwnj;های  رمان ( که مصدق نیز یکی از آن&amp;zwnj;هاست) گذشت&amp;zwnj; چیزی می&amp;zwnj;گوید. ایده&amp;zwnj;&amp;zwnj;ی اصلی رمان  باز&amp;zwnj;تولید امر عمومی، واقعه&amp;zwnj;ای که عمومیت ذاتی آن است = کودتا، در نوع  خاصی از دگرگونی (فروپاشی) امر خصوصی است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;img align=&quot;middle&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;http://www.radiozamaneh.com/sites/default/files/images/rahishrk03.jpg&quot; /&gt;شهرام رحیمیان، نویسنده&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;این مسأله در مکان&amp;zwnj;شناسی رمان به روشنی به چشم می&amp;zwnj;آید؛ بیش&amp;zwnj;تر زمان  روایت در خانه&amp;zwnj;&amp;zwnj;ی دکتر نون می&amp;zwnj;گذرد و بخش کوچکی از آن در حمامی که  بازداشتگاه (انفرادی = خصوصی) اوست؛ جز زمانی که دکتر نون از خانه بیرون  می&amp;zwnj;رود و به جرم خیانت از هواداران مصدق کتک می&amp;zwnj;خورد، همه&amp;zwnj;ی مکان&amp;zwnj;های دیگر  رمان فقط پیش از کودتا، زمانمند می&amp;zwnj;شوند. کودتا به شکلی ذاتی واقعه&amp;zwnj;ای  مربوط به پولیس یا دولت-شهر است، در حقیقت کودتا مستقیماً بر پولیس اثر  می&amp;zwnj;گذارد و آن را دگرگون می&amp;zwnj;کند. هر نوع کودتایی صرفاً برای این رخ می&amp;zwnj;دهد  که بر دولت-شهر اثر بگذارد و بدن (طبیعی-تاریخی = دولت ملی، یا بدن  عرفی-هنجاری = دولت&amp;zwnj;های مستقر الیگارشیک) پولیس را دفرمه کند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;
غایت ایده&amp;zwnj;ی مرکزی &amp;laquo;دکتر نون&amp;zwnj;...&amp;raquo; این&amp;zwnj;جا است که واقعه&amp;zwnj;ای ساحتاً پولیسی را  در مکانی احیا می&amp;zwnj;کند (فرا&amp;zwnj;می&amp;zwnj;خواند) که منطقاً دور از دسترس پولیس تعریف  یا تلقی می&amp;zwnj;شود. خانه تنها مکانی در دل دولت-شهر است که در شرایط عادی  (بخوانید در ایدئولوژی برساخته&amp;zwnj;ی پولیس = قانون) دور از نظرگاه و سیطره&amp;zwnj;ی  امر عمومی، نظرگاهی که بنا بر همان ایدئولوژی پولیس &amp;laquo;حق دارد&amp;raquo; به آن تجاوز  کند، تلقی می&amp;zwnj;شود. استراتژی غایی رمان، بی&amp;zwnj;اعتبار کردن همین تلقی است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;
بازداشتگاه دکتر نون نیز، به شکلی متناقض بیرون از رابطه&amp;zwnj;ی قانونی  (ایدئولوژیک) امر عمومی و پولیس، قرار می&amp;zwnj;گیرد. درست است که بازداشتگاه تحت  کنترل عوامل کودتا است اما جدا از محدوده&amp;zwnj;ای است که دولت برآمده از کودتا  به عنوان حوزه&amp;zwnj;ی عملکردی&amp;zwnj;اش وامی&amp;zwnj;نماید، بازداشتگاه و شکنجه&amp;zwnj;گاه دکتر نون  به نوعی مازاد دولت-شهر یا حیاط-خلوت آن است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;
انتخاب حمام برای مکان بازداشت به طریقی استعاری (و شاید ناآگاهانه) بر  همین امر اشاره دارد؛ حمام یکی از خصوصی&amp;zwnj;ترین مکان&amp;zwnj;ها است. وجه استعاری این  انتخاب وقتی پر&amp;zwnj;رنگ می&amp;zwnj;شود که خصوصی&amp;zwnj;ترین مکان زیست &amp;laquo;خصوصی&amp;raquo; دکتر نون به  محل خصوصی&amp;zwnj;ترین کردار پولیس بدل می&amp;zwnj;شود. بازداشتگاه دکتر نون، محل  فعالیت&amp;zwnj;های &amp;laquo;خصوصی&amp;raquo; پولیس است؛ قرار نیست با بازداشت دکتر نون بر وجه  شهروندی او به عنوان عضوی از دولت-شهر، مطابق آن&amp;zwnj;چه در دادگاه و دیگر  مکان&amp;zwnj;های رسمی صورت می&amp;zwnj;گیرد، قضاوت کنند، بازداشتگاه جایی است که نیروی  خصوصی (غیر-رسمی) پولیس به وجه خصوصی دکتر نون (احساس و علاقه&amp;zwnj;ی او نسبت به  همسرش) تجاوز می&amp;zwnj;کند تا بر وجه شهروندی او (با مصاحبه علیه مصدق) تأثیر  بگذارد و به این ترتیب &amp;laquo;امر عمومی&amp;raquo; را (قضاوت عامه&amp;zwnj;ی مردم) دگرگون کند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&lt;img align=&quot;middle&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;http://www.radiozamaneh.com/sites/default/files/images/rahishrk02.jpg&quot; /&gt; باز&amp;zwnj;تولید امر عمومی در نوع خاصی از دگرگونی (فروپاشی) امر خصوصی&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;پس در هر دو مکان، چه در خانه و چه در بازداشتگاه، ساحت&amp;zwnj;های (مطابق با  ایدئولوژی) جداگانه&amp;zwnj;ی &amp;laquo;امر عمومی&amp;raquo; و &amp;laquo;امر خصوصی&amp;raquo; باز&amp;zwnj;توزیع می&amp;zwnj;شوند و  شکل&amp;zwnj;های از پیش موجود تخصیص&amp;zwnj;شان را از دست می&amp;zwnj;دهند. از یک سو در مکان اصلی  رمان، خانه&amp;zwnj;ی دکتر نون و ملکتاج، واقعه&amp;zwnj;ای جوش&amp;zwnj;خورده با امر عمومی (کودتا)  در چگونگی روابط آن دو نفر، در تشکل امر خصوصی، مستحیل می&amp;zwnj;شود؛ و از سوی  دیگر در مکان فرعی، در بازداشتگاه، امر خصوصی دکتر نون (وجوهی از زندگی  غیر-شهروندی او)، احساس و عاطفه&amp;zwnj;ی او نسبت به همسرش، در دیدگاه عامه&amp;zwnj;ی مردم  نسبت به وجه شهروندی شخصیت او و دولت محبوبش، در امر عمومی، اثر می&amp;zwnj;کند و  آن را تغییر می&amp;zwnj;دهد. مابقی رمان شرح اثرات این تغییر در زند&amp;zwnj;گی دکتر نون  است. زندگی&amp;zwnj;ای که دیگر جز تمسخر و کتک&amp;zwnj;خوردن فاقد انتفاعی از وجه شهروندی  است و سراسر در مالیخولیایی &amp;laquo;خصوصی&amp;raquo; غرق شده است. این&amp;zwnj;بار نیز &amp;laquo;امر عمومی&amp;raquo;،  بی&amp;zwnj;آبرویی سیاسی دکتر نون، در روابط بیمار&amp;zwnj;گون او و ملکتاج، در امر خصوصی،  منحل می&amp;zwnj;شود و بار دیگر روش&amp;zwnj;های توزیع ایدئولوژیک &amp;laquo;امر محسوس&amp;raquo;، روش&amp;zwnj;هایی  که پولیس پیش می&amp;zwnj;نهد، بی&amp;zwnj;اعتبار می&amp;zwnj;شود.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;
اگر بنا به تعریف ژاک رانسیر از &amp;laquo;سیاست ادبیات&amp;raquo; به رمان بنگریم، استراتژی  &amp;laquo;دکتر نون&amp;zwnj;...&amp;raquo; مصداق سیاست ادبیات است و نه محتوای تاریخی آن. چنانچه شرح  داده شد تحقق مکرر &amp;laquo;باز&amp;zwnj;توزیع امر محسوس&amp;raquo; نفس نوشته&amp;zwnj;شدن رمان را به کنشی  سیاسی بدل کرده است. از نظرگاهی آلتوسری نیز &amp;laquo;دکتر نون&amp;zwnj;...&amp;raquo; رمان ارزشمندی  است، چرا که ماهیت ایدئولوژیک وجود تمایز و مرز مابین مکان&amp;zwnj;های خصوصی و  عمومی و نیز همه&amp;zwnj;ی قوانینی را برملا می&amp;zwnj;کند که ساز&amp;zwnj;وبرگ&amp;zwnj;های ایدئولوژیک  دولت(-شهر) مستقر کرده&amp;zwnj;اند.&lt;/p&gt;
</description>
     <comments>https://archive.radiozamaneh.com/culture/book-review/2012/03/04/11617#comments</comments>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/2204">ادبیات داستانی ایران</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/10063">دکتر نون زنش را بیشتر از مصدق دوست دارد</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/2609">رامتین کریمی</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/1438">شهرام رحیمیان</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/culture/book-review">کتاب زمانه</category>
 <pubDate>Sun, 04 Mar 2012 08:59:01 +0000</pubDate>
 <dc:creator />
 <guid isPermaLink="false">11617 at https://archive.radiozamaneh.com</guid>
  </item>
  <item>
    <title>بهروز شیدا: بهمنی‌‌ رها شده است. پشت‌اش ایستاده‌ایم یا زیرش؟</title>
    <link>https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2012/02/29/11453</link>
    <description>&lt;div class=&quot;fb-social-like-widget&quot;&gt;&lt;fb:like  href=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2012/02/29/11453&quot; send=&quot;false&quot; layout=&quot;box_count&quot; show_faces=&quot;false&quot; width=&quot;500&quot; action=&quot;like&quot; font=&quot;arial&quot; colorscheme=&quot;light&quot;&gt;&lt;/fb:like&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-sartitr&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    گفت‌و‌گو با بهروز شیدا پیرامون بحران مرجعیت، سرکوب نهادهای مدنی، جنبش زنان و ادبیات معترض در سایه نهمین انتخابات مجلس شورای اسلامی در اسفند ماه ۱۳۹۰         &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-nevisandeh&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    دفتر خاک        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-filefield field-field-maghaleh-image&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    &lt;img  class=&quot;imagefield imagefield-field_maghaleh_image&quot; width=&quot;277&quot; height=&quot;192&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/sites/default/files/behrsheinnu04.jpg?1358782292&quot; /&gt;        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;p&gt;دفتر خاک در گفت&amp;zwnj;و&amp;zwnj;گو با بهروز شیدا به مناسبت نهمین انتخابات مجلس شورای اسلامی - بهروز شیدا، منتقد و پژوهشگر ادبی سال&amp;zwnj;هاست که در سوئد زندگی می&amp;zwnj;کند. او در این سال&amp;zwnj;ها همواره مهم&amp;zwnj;ترین جریان&amp;zwnj;های ادبی در داخل و خارج از ایران را نقد کرده است. جستارهای بهروز شیدا در نقد و پژوهش ادبی در فصل&amp;zwnj;نامه&amp;zwnj;های چاپ خارج از ایران منتشر شده است.&lt;/p&gt;
&lt;!--break--&gt;&lt;!--break--&gt;&lt;p&gt;او تاکنون نخواسته به دلیل سانسور هیچ کتابی یا حتی مقاله&amp;zwnj;ای در ایران انتشار دهد. برخی از آثار او: در سوک آبی&amp;zwnj; آب&amp;zwnj;&amp;zwnj;ها: مجموعه&amp;zwnj;ای از شانزده جستار پیرامون ادبیات ایران، از تلخی&amp;zwnj; فراق تا تقدس تکلیف: پژوهشی در جست&amp;zwnj;وجوی تأثیر گفتمان فرهنگ ایرانی بر بخشی از رمان فارسی پس از انقلاب، گم&amp;zwnj;شده در فاصله دو اندوه: مجموعه&amp;zwnj;ای از نه مقاله با نگاه به سه قصه&amp;zwnj; زندان&amp;zwnj;های رژیم جمهوری اسلامی تا نگاه به تفاوت دیوانگی در آثار شیخ فریدالدین عطار و بهرام صادقی، تراژدی&amp;zwnj;های ناتمام در قاب قدرت: مجموعه&amp;zwnj;ای از جستارهایی درباره موضوعات گوناگون؛ از نقاشی ایرانی تا قصه&amp;zwnj;های صادق چوبک. پنجره&amp;zwnj;ای به بیشه اشاره: مجموعه&amp;zwnj;ای از هشت جستار در مورد جهان ادبیات فارسی؛ از نگاه به مفهوم دیوانگی تا نگاه به حضور لات&amp;zwnj;ها. مخمل سرخ رویا: مجموعه&amp;zwnj;ای از هفت جستار در مورد پنج رمان غربی و دو رمان فارسی از منظر نظریه&amp;zwnj;پردازان گوناگون؛ می&amp;zwnj;نویسم: توقف به فرمان نشانه&amp;zwnj;ها: مجموعه&amp;zwnj;ای از ده جستار در مورد ادبیات، تئا&amp;zwnj;تر، سینما، فوتبال و مجموعه&amp;zwnj;های تلویزیونی و سرانجام هفت دات کام.&lt;br /&gt;
	&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در مجموعه&amp;zwnj;ای که در رادیو زمانه به مناسبت انتخابات مجلس شورای اسلامی در نهمین دوره آن در اسفندماه ۱۳۹۰ خورشیدی تدارک دیده&amp;zwnj;ایم، با جمعی از نویسندگان، منتقدان و هنرمندان ایرانی گفت&amp;zwnj;و&amp;zwnj;گوهایی انجام داده&amp;zwnj;ایم. توجه شما را به گفت&amp;zwnj;و گو با بهروز شیدا جلب می&amp;zwnj;کنیم. (این گفت&amp;zwnj;و&amp;zwnj;گو به شکل کتبی انجام شده است. رسم&amp;zwnj;الخط (شیوه کتابت) بهروز شیدا را تغییر نداده&amp;zwnj;ایم):&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;&amp;nbsp;آیا به نظر شما علی خامنه&amp;zwnj;ای به عنوان یک مرجع سیاسی و مذهبی هنوز مشروعیت دارد؟&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;مرجعیت علی خامنه&amp;zwnj;ای در محدوده&amp;zwnj;ی جناح&amp;zwnj;های گوناگون جمهوری&amp;zwnj;ی اسلامی مشروعیت پیدا می&amp;zwnj;کرده است؛ یعنی در محدوده&amp;zwnj;ی خودی&amp;zwnj;ها. این مرجعیت &amp;laquo;توتالیتر &amp;ndash; مقدس&amp;raquo; تنها به سه شرط ممکن است: ۱- در محدوده&amp;zwnj;ی خودی&amp;zwnj;ها جناح&amp;zwnj;های رقیبی وجود داشته باشند که داوری&amp;zwnj;ی مرجع در لحظه&amp;zwnj;ی اختلاف را ضروری کنند. ۲- همه&amp;zwnj;ی جناح&amp;zwnj;های رقیب مرجع را &amp;laquo;داوری بی&amp;zwnj;طرف&amp;raquo; بپندارند که خود &amp;laquo;وقت و بی&amp;zwnj;وقت&amp;raquo; به حذف آن&amp;zwnj;ها اقدام نخواهد کرد. ۳-همه&amp;zwnj;ی جناح-های رقیب باور داشته باشند که داوری&amp;zwnj;های مرجع باعث ریزش نیروهای خودی نخواهد شد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;این هر سه شرط اینک از میان رفته است. پس مرجعیتی که هم از نخست، هم از نخستین روز تولد جمهوری&amp;zwnj;ی اسلامی، بر مبنای حذف پرتکفیر و شکنجه و قتلِ غیرخودی&amp;zwnj;ها بنا شده است، اینک با حذف بی&amp;zwnj;مهار خودی&amp;zwnj;ها، وجود خود را منتفی می&amp;zwnj;کند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;img align=&quot;middle&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;http://radiozamaneh.com/sites/default/files/images/behsheinnu02.jpg&quot; style=&quot;height: 284px; width: 196px;&quot; /&gt;هفت دات کام، یک وبلاگ فرضی، بهروز شیدا&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;&amp;nbsp;پیش از درگذشت احمد شاملو و هوشنگ گلشیری، در شعر و در داستان&amp;zwnj;نویسی ظاهراً مرجعی برای تشخیص خوب از بد، زشت از زیبا وجود داشت. به نظر شما آیا بحران مرجعیت سیاسی در قلمرو فرهنگ هم تأثیرگذار است یا این دو، دو مقوله جداگانه&amp;zwnj;اند و گفتمان&amp;zwnj;های سیاسی از جمله گفتمان مرجعیت، بر گفتمان&amp;zwnj;های فرهنگی اثرگذار نیستند؟&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ماجرای &amp;laquo;مرجعیت&amp;raquo; احمد شاملو و هوشنگ گلشیری چیز دیگری است. در جهان هنر مرجعیت فردی منتفی است؛ نقض غرض است. چیزی را که گروهی &amp;laquo;مرجعیت&amp;raquo; این یا آن فرد می&amp;zwnj;خوانند، بیش از هرچیز باید تسلط نوعی گفتمان دانست که البته بانیان و پیروانی دارد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;laquo;مرجعیت&amp;raquo; احمد شاملو و هوشنگ گلشیری را که به&amp;zwnj;تمامی خارج از جهان ادبیات است، در جهان ادبیات تسلط گفتمان شعر شاملویی و گفتمان قصه&amp;zwnj;ی گلشیر&amp;zwnj;ی&amp;zwnj;گونه می&amp;zwnj;خوانم و گمان می&amp;zwnj;کنم این دو گفتمان بسیار پیش از مرگ جسمانی&amp;zwnj;ی بانیان خود حضور گقتمان&amp;zwnj;های رقیب را در کنار خود تجربه کرده بودند. دلایل تسلط گفتمان&amp;zwnj;های شعر شاملویی و قصه&amp;zwnj;ی گلشیری&amp;zwnj;گونه در دوران یا دوران&amp;zwnj;هایی از تاریخ ادبیات ما و نیز چرایی&amp;zwnj;ی پایان تسلط آن&amp;zwnj;ها البته بحث دیگری است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;گمان می&amp;zwnj;کنم میان زوال مرجعیت علی خامنه&amp;zwnj;ای و پایان تسلط گفتمان&amp;zwnj;های شعر شاملویی و قصه&amp;zwnj;ی گلشیری&amp;zwnj;گونه هیچ ارتباطی نیست. آغاز زوال مرجعیت علی خامنه&amp;zwnj;ای یعنی خلل در سیاست حذف مدام صدای دیگری. پایان تسلط گفتمان شعر شاملویی و قصه&amp;zwnj;ی گلشیری&amp;zwnj;گونه اما راه به آینده&amp;zwnj;ای گشوده است که در آن کثرت&amp;zwnj; صداهای دیگر، شعر شاملویی و قصه&amp;zwnj;ی گلشیری&amp;zwnj;گونه را تا تاریخ رنگین خیال انسانی بدرقه کرده است؛ تا بستر آرزوی مانده&amp;zwnj;گاری.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;&amp;nbsp;با از بین رفتن مرجعیت سیاسی، به نظر می&amp;zwnj;رسد که مرجعیت در جامعه، در معنای شاخص&amp;zwnj;هایی معتبر برای تشخیص امور از یکدیگر زیر سئوال رفته. آیا این امر از نظر فرهنگی به سود ماست یا به زیان ما؟ پیامد&amp;zwnj;هایش به گمان جناب&amp;zwnj;عالی چیست؟&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;تکرار می&amp;zwnj;کنم: گمان نمی&amp;zwnj;کنم میان تضعیف مرجعیت سیاسی و &amp;laquo;مرجعیت ادبی&amp;raquo; رابطه&amp;zwnj;ای باشد. و بازهم تکرار می&amp;zwnj;کنم در این&amp;zwnj;جا باید به جای &amp;laquo;مرجعیت ادبی&amp;raquo; از گفتمان ادبی سخن گفت. و اضافه می&amp;zwnj;کنم هنگامی که از یک گفتمانِ ادبی سخن می&amp;zwnj;گوییم، معیارهایی را در نظر داریم که ادبیت یک متن را تعیین می&amp;zwnj;کنند. پرسشی اما باقی است: رابطه&amp;zwnj;ی ادبیت یک متن و یک گفتمان ادبی چیست؟ هر متن ادبی به محضِ تولد دو چیز را در خود حمل می&amp;zwnj;کند: تفاوت و معیار. تفاوت یعنی اینکه انواع، سبک&amp;zwnj;ها، فورم&amp;zwnj;های جدید تنها به شرطی متولد می&amp;zwnj;شوند که معیارهای قدیمی را بشکنند. متن جدید اما برای این&amp;zwnj;که بتواند خود را متن ادبی بخواند نیاز دارد ادبیت خود را بر مبنای معیارهایی دیگر توجیه کند. این بازی پایان ندارد. در این بازی&amp;zwnj;ی بی&amp;zwnj;پایان هیچ &amp;laquo;زیانی&amp;raquo; نیست. ذاتِ خلق ادبی معیارشکنی است. &amp;laquo;زیان&amp;raquo; آن&amp;zwnj;جا است که متن ادبی قادر به تبیین معیار ادبیتِ خویش نباشد. به یک کلام ادبیت جوهر متغیر متن ادبی است. وهمه&amp;zwnj;ی ویژه&amp;zwnj;گی&amp;zwnj;غریب جهان ادبیات شاید در همین عبارت متناقضی باشد که می&amp;zwnj;خواهد لزوم و سیالیت ادبیت را یک&amp;zwnj;جا تعریف کند: جوهرِ متغیر.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;&amp;nbsp;در دوران دولت نهم و دولت دهم، به ویژه در قلمرو داستان&amp;zwnj;نویسی با انبوهی از کتاب&amp;zwnj;های کم&amp;zwnj;حجم مواجه&amp;zwnj;ایم و نام&amp;zwnj;هایی که چند صباحی بر سر زبان&amp;zwnj;ها می&amp;zwnj;افتند و سپس فراموش می&amp;zwnj;شوند. از سوی دیگر، دست&amp;zwnj;کم در لحظه&amp;zwnj;ای که این مصاحبه را انجام می&amp;zwnj;دهیم، از ارزش پول ملی مدام کاسته می&amp;zwnj;شود. آیا به نظر شما تورم در اقتصاد می&amp;zwnj;تواند در پیوند با تورم در عرصه&amp;zwnj;های فرهنگی باشد؟ اگر چنین است، پیامد آن در درازمدت برای ادبیات معاصر ایران چیست؟&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;الیاس کانتی در کتاب توده و قدرت چنین هم می&amp;zwnj;گوید: توده هنگامی ساخته می&amp;zwnj;شود که کمیت جای کیفیت را می&amp;zwnj;گیرد. توده در همه&amp;zwnj;ی اشکال خویش چه تماشاچی&amp;zwnj;ی مسابقه&amp;zwnj;ی فوتبال باشد چه طرف&amp;zwnj;دار یک اندیشه&amp;zwnj;ی سیاسی، پدیده&amp;zwnj;ای است که در آن فردیت جایی ندارد. بر مبنای همین فقدان فردیت است که توده می&amp;zwnj;تواند ابزار همه&amp;zwnj;ی خشونت&amp;zwnj;ها نیز باشد. آن&amp;zwnj;چه تعریف پول و توده را به هم نزدیک می&amp;zwnj;کند این است که پول نیز هنگامی پول می&amp;zwnj;شود که کمیت جای کیفیت را می&amp;zwnj;گیرد. تورم اقتصادی وضعیتی است که در آن حجم کالا نسبت به حجم پول در گردش پایین می&amp;zwnj;آید؛ یعنی ارزش پول پایین می&amp;zwnj;آید؛ یعنی معیار کمیت تغییر می&amp;zwnj;کند. تورم اقتصادی توده&amp;zwnj;ی تورمی می&amp;zwnj;سازد. توده&amp;zwnj;ی تورمی معیارهای ارزش&amp;zwnj;های فرهنگی &amp;ndash; اجتماعی را تغییر می&amp;zwnj;دهد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;img align=&quot;middle&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;http://radiozamaneh.com/sites/default/files/images/behsheinnu03.jpg&quot; style=&quot;height: 270px; width: 196px;&quot; /&gt;در سوگ آبی&amp;nbsp;آب&amp;zwnj;ها، مقالاتی در نقد ادبیات ایران، بهروز شیدا&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;بدین ترتیب به نظر نمی&amp;zwnj;رسد که افزایش تعداد یا &amp;laquo;ناماندگاری&amp;zwnj;ی&amp;raquo; رمان فارسی در سال&amp;zwnj;های اخیر را بتوان به تورم اقتصادی نسبت داد. چه بیش از هر چیز در این&amp;zwnj;جا تغییر معیارهای کمیت بر مبنای خلق فردی رخ می&amp;zwnj;دهد. یعنی انبوه کتاب حاصل جمعی نوعی کیفیت است؛ حتا اگر آن کیفیت در چشم سوم &amp;laquo;نامانده&amp;zwnj;گار&amp;raquo; بنماید. دلیل تولید انبوه &amp;laquo;ادبیات داستانی&amp;raquo; در سال&amp;zwnj;های اخیر را باید در جای دیگر جست.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;و می&amp;zwnj;ماند یک پرسش دیگر: کثرت و نامانده&amp;zwnj;گاری آثار هنری آیا هم&amp;zwnj;زاد&amp;zwnj;اند؟ گمان نمی&amp;zwnj;کنم. از میان کثرت مانده&amp;zwnj;گاری هم خواهد رویید؛ که هنر در کثرت متولد می&amp;zwnj;شود؛ در کیفیت می&amp;zwnj;ماند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;در هر دوره&amp;zwnj;ای از تاریخ آثاری در جهت سیاست&amp;zwnj;های فرهنگی مسلط پدید آمده&amp;zwnj;اند. در دهه گذشته ادبیات داستانی ما با یک سویه شهری در فضاهای آپارتمانی شکل گرفته.&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;چیزی را که شما &amp;laquo;ادبیات داستانی&amp;raquo; با یک سویه شهری در &amp;laquo;فضاهای آپارتمانی&amp;raquo; می&amp;zwnj;خوانید، تصویر زنده&amp;zwnj;گی&amp;zwnj;ی طبقه&amp;zwnj;ی متوسط مدرن است که تنها در فضاهای &amp;laquo;غیرقانونی &amp;ndash; شبه مخفی&amp;raquo; همه&amp;zwnj;ی وجود خویش را عریان می&amp;zwnj;-کند؛ یعنی جشن می&amp;zwnj;گیرد، سخن می&amp;zwnj;گوید، به صفحه&amp;zwnj;های اینترنتی سر می&amp;zwnj;زند، چت می&amp;zwnj;کند، وبلاگ می&amp;zwnj;نویسد، موسیقی گوش می&amp;zwnj;کند، لباس دل&amp;zwnj;خواه می&amp;zwnj;پوشد، کانال&amp;zwnj;های ممنوعه&amp;zwnj;ی تلویزیونی تماشا می&amp;zwnj;کند، مشروب می&amp;zwnj;-نوشد، جفت خویش را ملاقات می&amp;zwnj;کند، نوشته&amp;zwnj;های دیگران کامنت می&amp;zwnj;گذارد. فضاهای دربسته آینه&amp;zwnj;ی &amp;laquo;غربتی&amp;raquo; است که در بخش بزرگی از &amp;laquo;ادبیات داستانی&amp;zwnj;ی&amp;raquo; طبقه&amp;zwnj;ی متوسط مدرن صیقل می&amp;zwnj;خورد. عناصر عمده&amp;zwnj;ی این &amp;laquo;ادبیات داستانی&amp;raquo;، را شاید بتوان این&amp;zwnj;گونه شماره کرد: بحران دو جنس، درگیری&amp;zwnj;ی نسل&amp;zwnj;ها، خودویرانی، سرگردانی، غیاب نیکی، خسته&amp;zwnj;گی، سرکوب شده&amp;zwnj;گی توسط سیستم پدرسالار مستحیل در فورم&amp;zwnj;هایی که به صدای بلند می&amp;zwnj;خواهند بگویند هیچ صدایی بر هیچ صدایی سر نیست؛ که یک پرسش انگار در همه&amp;zwnj; جای این &amp;laquo;ادبیات داستانی&amp;raquo; می&amp;zwnj;چرخد: این همه تاریکی از کجا است؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;شاخه&amp;zwnj;ای از شعر فارسی در دوران سیادت دولت نهم و دهم به دوران پیش از مشروطیت نظر دارد و به روایتی متأثر از فرهنگ نوحه&amp;zwnj;خوانی&amp;zwnj;ست.&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;و اما در مورد &amp;laquo;شاخه&amp;zwnj;ای از شعر فارسی&amp;raquo; &amp;laquo;در دوران سیادت دولت نهم و دهم&amp;raquo;: روز تولد این شعر را باید درمیان روزهای اوج جنبشی جست&amp;zwnj;وجو کرد که پس از انتخابات دوره&amp;zwnj;ی دهم ریاست&amp;zwnj;جمهوری شعله کشید. می&amp;zwnj;دانیم که در نوحه سایه&amp;zwnj;ی دو نوع ادبی پیدا است: حماسه و مرثیه. و نیز می&amp;zwnj;دانیم که در بحبوحه&amp;zwnj;ی یک جنبش اعتراضی جهان ساده، پرامید و دوقطبی هم می&amp;zwnj;شود. در چنین جهانی ستایش مبارزان حماسه می&amp;zwnj;سازد؛ مرگِ مبارزان مرثیه.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در شعرهایی که &amp;laquo;به روایتی متأثر از فرهنگ نوحه&amp;zwnj;خوانی&amp;raquo; است البته عنصر مهم دیگری حضور دارد: این یا آن قالب شعر کلاسیک که &amp;laquo;قاعده&amp;zwnj;افزایی&amp;raquo; یعنی وزن عروضی و قافیه ویژه&amp;zwnj;گی&amp;zwnj;ی عمده&amp;zwnj;ی آن است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;آیا شما اعتقاد دارید که ادبیات داستانی و شعر می&amp;zwnj;تواند از یک سویه اعتراض برخوردار باشد؟&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;البته که می&amp;zwnj;تواند. ادبیات ظرف همه&amp;zwnj;ی سویه&amp;zwnj;های انسانی است؛ از آن میان سویه&amp;zwnj;ی اعتراض اجتماعی &amp;ndash; سیاسی.آیا عامل اعتراض اثر را شعاری و تبلیغی جلوه نمی&amp;zwnj;دهد؟ اعتراض باید چگونه باشد که اثر به قلمرو شعار نزدیک نشود؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;موضوع هیچ &amp;laquo;اثری&amp;raquo; آن را &amp;laquo;شعاری&amp;raquo; یا &amp;laquo;تبلیغی&amp;raquo; نمی&amp;zwnj;کند. فورم یک &amp;laquo;اثر&amp;raquo; است که آن را به یک متن ادبی تبدیل می&amp;zwnj;کند یا نمی&amp;zwnj;کند. هر اثر &amp;laquo;اعتراضی&amp;zwnj;ای&amp;raquo; متن ادبی نیست. متنِ ادبی اما می&amp;zwnj;تواند &amp;laquo;اثری&amp;raquo; &amp;laquo;اعتراضی&amp;raquo; باشد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;پس از کودتا &amp;laquo;اعتراض&amp;raquo; به عنوان یک مضمون در شعر نمودش چگونه بوده است؟ آیا اصلاً نمودی داشته؟&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;laquo;پس از کودتا&amp;raquo; سویه&amp;zwnj;ی اعتراض اجتماعی &amp;ndash; سیاسی بیش از هر چیز در انواعی نمود داشته است که به سرعت آفریده می&amp;zwnj;شوند؛ در شعر و ترانه. نمونه&amp;zwnj;ها بسیار&amp;zwnj;اند؛ در خارج از کشور بسیار بیشتر.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;در داستان&amp;zwnj;نویسی هم؟&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در زمینه&amp;zwnj;ی &amp;laquo;ادبیات داستانی&amp;raquo;، اما بیش از این&amp;zwnj;که شاهد حضورِ &amp;laquo;مضمون اعتراض&amp;raquo; باشیم، شاهد فضاهای تاریک هستیم. انگار ادبیات داستانی&amp;zwnj;ی این دوران پیش از آن&amp;zwnj;که فرصت کند از &amp;laquo;جنبش اعتراضی&amp;raquo; &amp;laquo;مضمون&amp;raquo; بسازد، - &amp;laquo;تباهی&amp;zwnj;ی زمانه&amp;raquo; را هم&amp;zwnj;چنان سخت&amp;zwnj;جان&amp;zwnj; یافته است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;strong&gt;به موضوع مهمی اشاره کردید: سرعت. مک&amp;zwnj;لوهان ادعا می&amp;zwnj;کند که یک سال در دوران ما، برابر است با ده سال در دوران پیشامدرن. در عمل هم می&amp;zwnj;بینیم که در بیست سال گذشته به اندازه دو قرن رویدادهای تعیین&amp;zwnj;کننده اتفاق افتاده. آیا فکر نمی&amp;zwnj;کنید، &amp;laquo;سرعت&amp;raquo; با &amp;laquo;آفرینش ادبی&amp;raquo; جور در نمی&amp;zwnj;آید؟ و آیا همین شتاب در شکل&amp;zwnj;گیری رویدادهای تاریخی باعث نمی&amp;zwnj;شود که ادبیات خلاق اصولاً برکنار بماند از رویداد اجتماعی و تاریخی؟&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بله درست است. به یک کلام باید گفت &amp;laquo;سرعت با آفرینش ادبی جور درنمی&amp;zwnj;آید.&amp;raquo; سرعت اما تنها در کار نویسنده اخلال ایجاد نمی&amp;zwnj;کند که کار مخاطب را نیز مختل می&amp;zwnj;کند. ناگفته روشن است که آفرینش ادبی دو سو دارد. در یک سو نویسنده است در سوی دیگر مخاطب. در میان این دو متن ایستاده است. مخاطب متن را ادامه می&amp;zwnj;دهد؛ گسترش می&amp;zwnj;دهد؛ بازمی&amp;zwnj;آفریند. تنها نویسنده نیست که به فرصت نیاز دارد، مخاطب نیز به فرصت نیاز دارد. محرومیت نویسنده و مخاطب از فرصت بیش از هرچیز متن ادبی را در نوعی &amp;laquo;مفیدیت&amp;raquo; یا &amp;laquo;کالاگونه&amp;zwnj;گی&amp;raquo; فرومی-کاهد که مبنای اصلی&amp;zwnj;ی آن جلوه&amp;zwnj;ی بی&amp;zwnj;وقفه است. در چنین حالتی ما به خاطرِ متنِ ادبی جلوه نمی&amp;zwnj;کنیم؛ که تنها متنی تولید می&amp;zwnj;کنیم که به کار جلوه آید. در &amp;laquo;عصر گلوبالیسم&amp;raquo; سرعت در بسیاری از اوقات تعمق را مغلوب می&amp;zwnj;کند؛ انواع ادبی انواع مبتنی بر سرعت انواع مبتنی بر &amp;laquo;تعمق&amp;raquo; را به حاشیه&amp;zwnj;های &amp;laquo;دور&amp;zwnj;تر&amp;raquo; می&amp;zwnj;رانند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;تنها راهی که در این&amp;zwnj;جا باقی است. فهم این شرایط است؛ فهم همه&amp;zwnj;ی شرایط &amp;laquo;تاریخی &amp;ndash; اجتماعی.&amp;raquo; از همین رو است که گمان می&amp;zwnj;کنم امروز پیش از هر زمان دیگری در میان دو ضلع نویسنده و مخاطب، بارِ مراقبت از &amp;laquo;تعمق&amp;raquo; بر دوش مخاطب است. چه تنها تا زمانی که می&amp;zwnj;دانیم &amp;laquo;متن&amp;zwnj;ها&amp;raquo; در جهانی نوشته می&amp;zwnj;شوند که سرعت فراموشی می&amp;zwnj;سازد، چیزی از فردیتِ ما حفظ می&amp;zwnj;شود. در غیر این صورت تنها تکه&amp;zwnj;ای از بی&amp;zwnj;&amp;zwnj;&amp;zwnj;نهایت هستیم که زیر تابلوی تفاوت سخت شبیه شده&amp;zwnj;اند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;چشم&amp;zwnj;انداز در آینده چیست به نظر شما؟&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;آینده؟ نمی&amp;zwnj;دانم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بهمنی&amp;zwnj;&amp;zwnj; رها شده است. پشت&amp;zwnj;اش ایستاده&amp;zwnj;ایم یا زیرش؟ نمی&amp;zwnj;دانم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;کانون نویسندگان ایران عملاً منحل شده. اخیراً دولت خانه سینما را هم منحل کرده است. فصل&amp;zwnj;نامه&amp;zwnj;های ادبی تأثیرگذار هم پس از در محاق افتادن نشریه کارنامه وجود ندارند. نبود نهادهای مستقل فرهنگی چه تأثیری به نظر شما در کیفیت ادبیات خلاق خواهد گذاشت؟&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;تأثیری سخت تعیین&amp;zwnj;کننده. نبود نهادهای مستقل ادبیات ایران را به سوی محدودیت، سکوت، دست&amp;zwnj;بسته&amp;zwnj;گی، انتشار پاره&amp;zwnj;ای از آثار در خارج از کشور خواهد راند و شاید گروهی از نویسنده&amp;zwnj;گان ایرانی را به سوی زبان&amp;zwnj;های دیگر.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;آقای شیدا عزیز،از شما سپاسگزاریم که به ما وقت دادید.&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
</description>
     <comments>https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2012/02/29/11453#comments</comments>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/2204">ادبیات داستانی ایران</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/9182">بحران و تحریم</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/9971">بهروز شیدا</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/5353">شعر فارسی</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak">خاک</category>
 <pubDate>Wed, 29 Feb 2012 08:17:52 +0000</pubDate>
 <dc:creator />
 <guid isPermaLink="false">11453 at https://archive.radiozamaneh.com</guid>
  </item>
  <item>
    <title>ورق‌بازهای زن‌گریز</title>
    <link>https://archive.radiozamaneh.com/culture/book-review/2011/12/17/9052</link>
    <description>&lt;div class=&quot;fb-social-like-widget&quot;&gt;&lt;fb:like  href=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/culture/book-review/2011/12/17/9052&quot; send=&quot;false&quot; layout=&quot;box_count&quot; show_faces=&quot;false&quot; width=&quot;500&quot; action=&quot;like&quot; font=&quot;arial&quot; colorscheme=&quot;light&quot;&gt;&lt;/fb:like&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-sartitr&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    نگاهی به رمان &amp;quot;ورق‌باز‌ها&amp;quot;         &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-nevisandeh&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    محمد عبدی        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-filefield field-field-maghaleh-image&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    &lt;img  class=&quot;imagefield imagefield-field_maghaleh_image&quot; width=&quot;277&quot; height=&quot;188&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/sites/default/files/varaghf01.jpg?1324328516&quot; /&gt;        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;در رمان &amp;quot;ورق&amp;zwnj;باز&amp;zwnj;ها&amp;quot; نوشته مهدی فاتحی، با شخصیت&amp;zwnj;های روزنامه&amp;zwnj;نگار در تهران امروز روبرو هستیم که در حاشیه وقایع سیاسی و اجتماعی، درگیر مشکلات عدیده&amp;zwnj;ای در زندگی و خانواده&amp;zwnj;شان هستند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;quot;ورق&amp;zwnj;باز&amp;zwnj;ها&amp;quot; که به دلیل عدم دریافت مجوز در ایران، در خارج از کشور به چاپ رسیده، به نظر می&amp;zwnj;رسد ترکیبی است از تجربیات نویسنده به عنوان روزنامه&amp;zwnj;نگار با وقایع تخیلی&amp;zwnj;یی که نویسنده مرزی برای آن قائل نشده و در قید و بند باور&amp;zwnj;پذیر کردن همه وقایع نیست و حتی بدش هم نمی&amp;zwnj;آید که به برخی قسمت&amp;zwnj;ها رنگ و لعاب سوررئال بدهد.&lt;/p&gt;
&lt;!--break--&gt;&lt;!--break--&gt;&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;مهدی فاتحی در وب&amp;zwnj;سایت انتشارات مردمک (ناشر کتاب) خودش را چنین معرفی کرده:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;quot;کودکیم را با جنگ و بعد از آن با جنگ&amp;zwnj;زدگی و آوارگی در تهران گذراندم. دوران دانشگاهم را با خاتمی و انجمن دانشگاه آغاز کردم و با سرخوردگی دور دوم به پایان رساندم. فعالیت مطبوعاتی&amp;zwnj;ام را با شروع فشار&amp;zwnj;ها آغاز کردم و با دلزدگی به پایان رساندم. سی سال زندگی&amp;zwnj;ام چکیده&amp;zwnj;ای شد از تاریخ پرهیاهو و بی&amp;zwnj;سرانجام کشورم و ناخواسته دریافتم کسی که در این دوران به دنیا می&amp;zwnj;آید یک محکوم ابدی است که جز نوشتن کلماتش روی این دیوار&amp;zwnj;ها راه دیگری برای زیستن ندارد.&amp;quot;&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&lt;img alt=&quot;&quot; align=&quot;middle&quot; src=&quot;http://radiozamaneh.com/sites/default/files/varaghf02.jpg&quot; /&gt;محمد عبدی: &amp;quot;ورق&amp;zwnj;باز&amp;zwnj;ها&amp;quot; داستان یک رفاقت را باز می&amp;zwnj;گوید؛ رفاقت میان آرمین و توکا طی چند سال که دچار بحران&amp;zwnj;هایی می&amp;zwnj;شود. دغدغه اصلی نویسنده &amp;quot;رابطه&amp;quot; است و از خلال آن کندوکاوی در رابطه زناشویی دو زوج و تاثیر آن بر رفاقت مردانه.&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;در &amp;quot;ورق&amp;zwnj;بازها&amp;quot; خبری از جنگ و آوارگی نیست، اما داستان در بطن وقایع بعد از دوران خاتمی و سرکوب&amp;zwnj;ها شکل می&amp;zwnj;گیرد، هرچند نویسنده مستقیم به درون این وقایع نفوذ نمی&amp;zwnj;کند و ترجیح می&amp;zwnj;دهد احوال شخصیت&amp;zwnj;ها را در بستر این اجتماع پرتنش بررسی کند. اما با این حال به دلیل شغل روزنامه&amp;zwnj;نگاری شخصیت&amp;zwnj;های اصلی، برخی از وقایع خودبه&amp;zwnj;خود با وقایع سیاسی و اجتماعی گره می&amp;zwnj;خورند و ما بازتاب این وقایع را در شخصیت&amp;zwnj;ها می&amp;zwnj;بینیم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;quot;ورق&amp;zwnj;باز&amp;zwnj;ها&amp;quot; داستان یک رفاقت را باز می&amp;zwnj;گوید؛ رفاقت میان آرمین و توکا طی چند سال که دچار بحران&amp;zwnj;هایی می&amp;zwnj;شود. در غالب داستان آرمین راوی است، اما راوی در طول داستان چند بار عوض می&amp;zwnj;شود؛ گاهی به دانای کل بدل می&amp;zwnj;شود و در بخشی توکا روایت خود را بازگو می&amp;zwnj;کند. عوض شدن راوی ترفند مناسبی در بیان این قصه پرپیچ و تاب است که در آن در &amp;zwnj;&amp;zwnj;نهایت هر کسی جزای کار خود را به شکلی می&amp;zwnj;بیند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;از ابتدای داستان با یک شوک روبرو هستیم: توکا جنایتی انجام داده که تمام داستان در سایه آن شکل می&amp;zwnj;گیرد. نویسنده از این موضوع برای پیشبرد وقایع و شخصیت&amp;zwnj;ها استفاده می&amp;zwnj;کند و تلاش چندانی ندارد که این عمل توکا را برای خواننده ریشه&amp;zwnj;یابی کند. در واقع این جنایت که تمام داستان حول آن شکل می&amp;zwnj;گیرد نوعی &amp;quot;مگ گافین&amp;quot; است که دور از واقعیت می&amp;zwnj;ایستد اما محملی می&amp;zwnj;شود برای پیشبرد قصه. دغدغه اصلی نویسنده &amp;quot;رابطه&amp;quot; است و از خلال آن کندوکاوی در رابطه زناشویی دو زوج و تاثیر آن بر رفاقت مردانه.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در پایان اما داستان، ترازو را به نفع رفاقت مردانه سنگین می&amp;zwnj;کند. هر دو مرد در رابطه با زن&amp;zwnj;هایشان دچار مشکلات عدیده&amp;zwnj;ای هستند و زن&amp;zwnj;های قصه اساساً &amp;quot;فم فاتال&amp;quot; (زنانی که پلیدی و شر به همراه می&amp;zwnj;آورند) به نظر می&amp;zwnj;رسند. در واقع شاید مشکل داستان از همین جا شکل می&amp;zwnj;گیرد که در آن زن&amp;zwnj;ها شخصیت&amp;zwnj;های قوی و پرداخت&amp;zwnj;شده&amp;zwnj;ای ندارند. آن&amp;zwnj;ها تنها در زندگی مرد&amp;zwnj;ها حضور دارند و عامل به بار آوردن مصیبت&amp;zwnj;ها به نظر می&amp;zwnj;رسند. ما از درونیات این زن&amp;zwnj;ها چندان باخبر نمی&amp;zwnj;شویم و تنها با واگویه&amp;zwnj;های مردهایی روبرو هستیم که در قبال زن&amp;zwnj;ها چندان باتجربه به نظر نمی&amp;zwnj;رسند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&lt;img alt=&quot;&quot; align=&quot;middle&quot; src=&quot;http://radiozamaneh.com/sites/default/files/varaghf03.jpg&quot; /&gt;مهدی فاتحی، نویسنده&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;در واقع نویسنده با بهره&amp;zwnj;گیری از تجربیات زندگی و فعالیت&amp;zwnj;های روزنامه&amp;zwnj;نگاری خود موفق می&amp;zwnj;شود فضایی مردانه در ستایش رفاقت&amp;zwnj;های مردانه خلق کند، اما قوام قصه به زن&amp;zwnj;های کامل&amp;zwnj;تر و پرداخت&amp;zwnj;شده&amp;zwnj;تری نیاز داشت که به نظر می&amp;zwnj;رسد نویسنده - به مانند بسیاری از نویسنده&amp;zwnj;های ایرانی نسل پس از انقلاب- در شناخت این قشر پیچیده چندان موفق نیست.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;به همین دلیل زن&amp;zwnj;هراسی ویژگی اصلی شخصیت&amp;zwnj;های مرد این داستان است و در آخر هم هر دو شخصیت مرد داستان از تهران سیاه و دودآلود و پر از مصیبت و از زن&amp;zwnj;ها به عنوان عامل دردسر می&amp;zwnj;گریزند و در پاریس، خلوت دنجی را بدون مصیبت&amp;zwnj;های سیاسی و اجتماعی تهران و مهم&amp;zwnj;تر بدون زن&amp;zwnj;ها جست&amp;zwnj;و&amp;zwnj;جو می&amp;zwnj;کنند تا به ورق&amp;zwnj;بازی دیرینه خود ادامه دهند:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;quot;اینجا هم دوباره کارمان به&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان ورق&amp;zwnj;بازی&amp;zwnj;های سابق کشید با این تفاوت که اینجا دیگر نه از آدم&amp;zwnj;های عبوس خبری بود و نه دخترهایی که می&amp;zwnj;خواستند با ما آشنا شوند ولی هنوز از قیمت و هزینه آشنایی خبری نداشتند. (...) در کافه&amp;zwnj;هایش نوازندگان با ساکسیفون&amp;zwnj;ها و کلارینت&amp;zwnj;های خودشان خون را در رگ&amp;zwnj;های آدم&amp;zwnj;ها جاری می&amp;zwnj;کنند. موسیقی&amp;zwnj;ای که بعد از سال&amp;zwnj;ها دوباره در من زنده شد و نیرویی به من داد که می&amp;zwnj;توانم به هیچ&amp;zwnj;کدام از زن&amp;zwnj;های اطرافم نگاه نکنم.&amp;quot;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ترس از زنان و ستایش رفاقت مردانه تا آنجا پیش می&amp;zwnj;رود که در قسمت&amp;zwnj;هایی به شکل همجنس&amp;zwnj;گرایی سرکوب شده (میل آرمین به توکا) خودنمایی می&amp;zwnj;کند، بی&amp;zwnj;آنکه نویسنده- شاید به&amp;zwnj;خاطر سانسور، از آنجا که داستان در وهله اول برای چاپ در ایران نوشته شده بود- بخواهد وارد جزئیات این احساسات شود.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;نثر نویسنده نثر ساده اما روان است و با روزنامه&amp;zwnj;نگاری پهلو می&amp;zwnj;زند. جدای از چند اشتباه فاحش دیکته&amp;zwnj;ای (مثلاً &amp;quot;توجیح&amp;quot; به جای توجیه در چند جای کتاب) و چند جمله پرطمطراق، ساختار جملات معمولاً فارسی روانی است که فارغ از اداهای مرسوم نوشته شده؛ با جملات کوتاه و مستقیم به سراغ اصل مطلب رفتن که با شغل راوی/نویسنده- به عنوان روزنامه&amp;zwnj;نگار- همخوانی دارد و خواندن کتاب را برای خواننده آسان می&amp;zwnj;کند تا راوی چکیده همه آنچه گذشته را در جمله نهایی با مخاطب&amp;zwnj;اش قسمت کند: &amp;quot;هر دو خیره به ورق&amp;zwnj;های کف دستمان به تنها چیزی که فکر می&amp;zwnj;کنیم برد و باخت است.&amp;quot;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;شناسنامه کتاب:&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
ورق&amp;zwnj;بازها- نوشته مهدی فاتحی، انتشارات مردمک، ۱۳۹۰، ۱۳۰ صفحه، ۱۰ دلار.&lt;/p&gt;
</description>
     <comments>https://archive.radiozamaneh.com/culture/book-review/2011/12/17/9052#comments</comments>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/2204">ادبیات داستانی ایران</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/definition-tags-17">محمد عبدی</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/8094">مهدی فاتحی</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/8093">ورق بازها</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/culture/book-review">کتاب زمانه</category>
 <pubDate>Sat, 17 Dec 2011 04:07:35 +0000</pubDate>
 <dc:creator />
 <guid isPermaLink="false">9052 at https://archive.radiozamaneh.com</guid>
  </item>
  <item>
    <title>برزخ دانته</title>
    <link>https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2011/11/04/8070</link>
    <description>&lt;div class=&quot;fb-social-like-widget&quot;&gt;&lt;fb:like  href=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2011/11/04/8070&quot; send=&quot;false&quot; layout=&quot;box_count&quot; show_faces=&quot;false&quot; width=&quot;500&quot; action=&quot;like&quot; font=&quot;arial&quot; colorscheme=&quot;light&quot;&gt;&lt;/fb:like&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-sartitr&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    رمان بی‌لنگر به شکل داستان دنباله‌دار در رادیو زمانه        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-nevisandeh&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    بهمن شعله‌ور        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-filefield field-field-maghaleh-image&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    &lt;img  class=&quot;imagefield imagefield-field_maghaleh_image&quot; width=&quot;277&quot; height=&quot;188&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/sites/default/files/sholdaninf01.jpg?1320393662&quot; /&gt;        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;p&gt;بهمن شعله&amp;zwnj;ور، بی&amp;zwnj;لنگر، فصل بیست و دوم - درست پیش از طلوع آفتاب دو تا پاسدار به من دستبند زدند و مرا با یک جیپ به زندان اوین بردند. خیابان&amp;zwnj;های شهر همه تاریک و خالی بودند. تنها اتومبیل&amp;zwnj;های توی جاده متعلق به پلیس و پاسداران بودند. در تاریکی پیش از سحر سعی داشتم جهت&amp;zwnj;یابی کنم و نقشه قدیمی شهر را دوباره در ذهنم زنده کنم.&lt;/p&gt;
&lt;!--break--&gt;&lt;!--break--&gt;&lt;p&gt;اما دو نوع مشکل داشتم. خیابان&amp;zwnj;ها و میدان&amp;zwnj;های تازه زیادی بنا کرده بودند و خیابان&amp;zwnj;های قدیمی همه نام&amp;zwnj;های تازه داشتند. تا آنجا که می&amp;zwnj;توانستم حساب بکنم نام خیابان شاهرضا به خیابان انقلاب و نام خیابان پهلوی به خیابان ولی عصر بدل شده بود. در تاریکی نمی&amp;zwnj;توانستم نام خیابان&amp;zwnj;های دیگر را بخوانم. &lt;br /&gt;
نزدیک سحر به محوطه زندان اوین رسیدیم. از دو پاسگاه نگهبانی با پاسداران مسلسل به&amp;zwnj;دست گذشتیم، خود زندان را که نمایی نامیمون داشت دور زدیم، و جلوی یک گروه ساختمان اداره&amp;zwnj;نما توقف کردیم. مرا به داخل یک اتاق دراز بدون پنجره بردند که چیزی جز یک نیمکت چوبی در آن نبود. یک لامپ بیست و پنج وات مسکین که از سقفی بسیار بلند آویخته بود به زحمت وسط اتاق را روشن می&amp;zwnj;کرد. به من گفتند آنجا منتظر شوم و صدای قفل شدن در را شنیدم. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;روی نیمکت چوبی نشستم و سرم را در دست&amp;zwnj;های دستبند خورده&amp;zwnj;ام نگه داشتم. خسته&amp;zwnj;تر از آن بودم که بتوانم فکر کنم. احساس عجیب و بی&amp;zwnj;تفاوتی داشتم، گویی که بیرون از زمان بودم. آیا این همه یک خواب بود؟ آیا مادرجون به راستی مرده بود؟ آیا او را دفن کرده بودند، بدون آنکه من بتوانم حتی یک لحظه رویش را ببینم؟ کجا بودم؟ آیا به&amp;zwnj;راستی هزار&amp;zwnj;ها فرسنگ از واترلو دور بودم؟ آیا به&amp;zwnj;راستی سه روز پیش صبحی را دفن کرده بودم؟ آیا کلارا را برای آخرین بار در آغوش گرفته بودم و بوسیده بودم و برای همیشه ترک کرده بودم؟ خوشبختانه خیلی زود خوابم برد و تا چند ساعت بعد که برای بردن من به بازپرسی آمدند، بیدار نشدم. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;دستبند&amp;zwnj;هایم را باز کردند و مرا به داخل یک دفتر کار بزرگ بردند. یک سرهنگ با اونیفورم ارتشی و ریش توپی پشت میز نشسته بود و مشغول خواندن بود. بدون آنکه چشمش را از خواندن بردارد، با دست راست یک صندلی را به من نشان داد و با دست چپش پاسدار را مرخص کرد. من نشستم و شروع به ماساژ دست&amp;zwnj;هایم کردم، جایی که دستبند آن&amp;zwnj;ها را ساییده بود. بعد شروع به آمارگیری اشیاء دور و برم کردم. اتاق کاملاً عریان بود. پرونده&amp;zwnj;های زیادی که دسته دسته روی هم انباشته شده بودند تقریباً تمام میز را پوشانده بودند. سعی کردم چهره سرهنگ را که هنوز غرق در خواندن بود بررسی کنم. ناگهان کتابی را که در دستش بود شناختم. دفتر خاطرات من بود. گاوم حسابی زائیده بود. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;سعی کردم حدس بزنم به کجا رسیده و در آن لحظه مشغول خواندن کدام مطلب است. آیا آواز جیمی بافت را می&amp;zwnj;خواند: سرم درد می&amp;zwnj;کنه/پاهام بو می&amp;zwnj;دن/ و عیسی رم دوست ندارم؟ یا آیا آن چنین مفتون شرح زناکاری&amp;zwnj;های بی&amp;zwnj;حساب من شده بود؟ چه با ملاحظه بودم که مدرک مفسد فی الارض بودن و دعوتنامه دار زدن خودم را به همراه آورده بودم که وقت و پول جمهوری اسلامی را تلف نکرده باشم. &lt;br /&gt;
وقتی بالاخره سرهنگ سرش را بلند کرد چنان یکه&amp;zwnj;ای خوردم که نگو. سرهنگ صبحانی بود، سرهنگ هنرپیشه روحوضی خیابان شاهرضای خودم. احساس خوشحالی غیر مترقبه&amp;zwnj;ای به من دست داد، انگار که به دوستی قدیمی برخورده بودم که سال&amp;zwnj;ها از او بی&amp;zwnj;خبر بودم یا اینکه تصور می&amp;zwnj;کردم مرده. بی&amp;zwnj;اختیار از جایم بلند شدم، تا به&amp;zwnj;محض نشانه آشنایی دادن از طرف او، قدم پیش بگذارم و با او دست بدهم. اما او بدون کوچک&amp;zwnj;ترین نشانه آشنایی، با چهره&amp;zwnj;ای گرفته و بی&amp;zwnj;تفاوت، به بررسی چهره من مشغول بود. با نومیدی سر جایم نشستم. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;گفت &amp;quot;برادر، اتهّامات خیلی جدی بر علیه تو هست، اتهامات خیلی خیلی جدی. هم بر علیه تو و هم بر علیه خانواده&amp;zwnj;ت. به&amp;zwnj;نظر می&amp;zwnj;آد که خانواده تو آشیانه افراد خائن و خدانشناس بوده، بگذریم از اینکه سید اولاد پیغمبری و اون هم سید طباطبائی. اعترافاتی که به خط خودت و به زبان خودت در این دفتر خاطرات ثبت کرده&amp;zwnj;ای به تنهایی کافیه برای اینکه ما تو رو مفسد فی الارض اعلام کنیم و بلافاصله دار بزنیم. حتی پیش از اینکه بازپرسی رو شروع بکنیم تا ببینیم جاسوس و خرابکار هستی یا نه.&amp;quot; &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;وقتی بلند شد تسبیحی در دستش دیدم که احتمالا صلوات&amp;zwnj;هایش را روی آن می&amp;zwnj;شمرد. دوباره در چهره&amp;zwnj;اش خیره شدم که ببینم مبادا اشتباه کرده باشم. پیر&amp;zwnj;تر از سرهنگ هنرپیشه روحوضی من به نظر می&amp;zwnj;رسید، ولی البته این تعجبی نداشت. چهارده سال از آخرین برخورد ما می&amp;zwnj;گذشت. ولی حتی با وجود ریش توپی، شباهتش انکارناپذیر بود. و نشان روی یقه&amp;zwnj;اش&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان نشان رسته دادرسی ارتش بود. آیا ممکن بود که او برادر دوقولو یا پسرعموی سرهنگ من باشد؟ سرهنگ، انگار که میل ندارد بگذارد که به بررسی چهره او ادامه بدهم، پشتش را به من کرد. حالا تسبیح را پشت سرش در هر دو دست گرفته بود و دانه&amp;zwnj;ها را در سکوت می&amp;zwnj;شمرد. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;یکهو سرش را برگرداند و با بدنی نیم خیز شده انگشت سبابه دست راستش را به&amp;zwnj;سوی من نشانه رفت وگفت &amp;quot;اول اون پدر خائنت بود، سردسته خیانتکارا و مرتد&amp;zwnj;ها، بالا&amp;zwnj;ترین مقام قضایی کشور در دوره اون شاه ملعون، که وظیفه داشت که محافظ جان برادران مسلمان ما باشه، اما در عوض در تمام مدتی که هزاران برادر و خواهر مسلمان ما شکنجه می&amp;zwnj;شدند و به شهادت می&amp;zwnj;رسیدند، او لب از لب باز نکرد.&amp;quot; &lt;br /&gt;
حالا دیگر تردیدی نداشتم که با&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان سرهنگ هنرپیشه روحوضی خودم روبرو هستم. وقتی سرش را به&amp;zwnj;طرف من برگرداند چشمانش&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان لوچی پیشین را به خود گرفت. به&amp;zwnj;زودی در نقش سابقش ظاهر شد و میان صندلی&amp;zwnj;های خالی و میز و دیوار شروع به قیقاج رفتن کرد. دست&amp;zwnj;هایش همانطور در هوا مگس&amp;zwnj;های خیالی را کیش می&amp;zwnj;کردند و آن نقطه فرضی که چشمان لوچش را به آن می&amp;zwnj;دوخت کمی به طرف چپ بینی&amp;zwnj;اش منحرف شده بود. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;quot;بعد اون یکی اولاد نا&amp;zwnj;خلف و کافر دیگر پیغمبر مکرم، اون خیانتکارو مرتد کبیر، رئیس سازمان برنامه و قائم مقام نخست وزیر، که اول یک کمونیست خدانشناس بود، و بعد رنگ عوض کرد و محرم اسرار و یار غار اون شاه ملعون شد. که با هم بیت&amp;zwnj;المال خلق مسلمان رو می&amp;zwnj;چاپیدند و خرج خودش و ملکه زناکارش و خواهرای فاحشه&amp;zwnj;اش می&amp;zwnj;کردن. بعد نوبت رسید به اون برادرت، اون یکی کمونیست مرتد خدان&amp;zwnj;شناس، از دار و دسته اون فدائیان خلق گمراه، که سرانجام به&amp;zwnj;دست عمال همون شاه ملعون زیر شکنجه کشته شد و حقش هم بود. و حالا می&amp;zwnj;رسیم به تو، یک کافر خدان&amp;zwnj;شناس دیگه، عرق&amp;zwnj;خور زنباره زناکار، که به همه مقدسات اهانت می&amp;zwnj;کنه، که نماز یومیه&amp;zwnj;شو بلد نیست، که روزه نمی&amp;zwnj;گیره، که نمی&amp;zwnj;دونه چند روز می&amp;zwnj;شه میت رو بدون کفن و دفن روی زمین نگه داشت، که لقب سید رو از جلوی اسمش برداشته، انگار که شرم داره که سید طباطبایی و اولاد پیغمبر مکرم باشه. که بعد از چهارده سال فسق و فجور و حرام کردن بیت&amp;zwnj;المال مسلمین در سدوم و عموره آمریکا حالا در وسط جهاد مقدس ما و در آستانه پیروزی ما برگشته تا برای شیطان بزرگ و نوکرش صدام ملعون جاسوسی و خرابکاری بکنه. ولی ما در زیر سایه حضرت حق و به هدایت امام پیش می&amp;zwnj;ریم و سر اون مار هفت خط، اون شیطان بزرگ رو به سنگ می&amp;zwnj;کوبیم، و پوزه نوکرش صدام ملعون رو هم به خاک می&amp;zwnj;مالیم.&amp;quot; &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پیش خودم اذعان کردم که من بی&amp;zwnj;خود سرهنگ را هنرپیشه روحوضی خوانده بودم. او یک هنرپیشه طراز اول بود. اصیل&amp;zwnj;ترین هنرپیشه&amp;zwnj;ای بود که در عمرم دیده بودم. خود من هیچ نقشی را چنان قانع&amp;zwnj;کننده بازی نکرده بودم که این مرد نقش خودش را بازی می&amp;zwnj;کرد. او و نقشش یکی بودند، نقشی که هر ده بیست سال یک&amp;zwnj;بار با هر رژیم تازه&amp;zwnj;ای که سر کار میآمد عوض می&amp;zwnj;شد. و تنها گریم و لباس بازی که برای اجرای آن احتیاج داشت یک اونیفورم بود و یک ریش توپی و یک تسبیح.&amp;nbsp;&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&lt;img alt=&quot;&quot; align=&quot;middle&quot; src=&quot;http://radiozamaneh.com/sites/default/files/sholdaninf02.jpg&quot; /&gt;این دیگر واترلو نبود. حتی دنیای سرهنگ هنرپیشه&amp;zwnj;ام هم نبود. حالا دیگر از برزخ دانته گذشته بودیم و در حلقه اول دوزخ پائین می&amp;zwnj;رفتیم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;به&amp;zwnj;زودی برگشته بودیم سر&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان صحنه دوک کرنوال: چرا دو ور؟ بگذار اول جواب این سئوال را بدهد. سرهنگ اکیداً می&amp;zwnj;خواست بداند چرا من این زمان بخصوص را برای بازگشت انتخاب کرده بودم، و به چه هدفی؟ واقعیت مرگ مادرم در زیر این جرمم که نمی&amp;zwnj;دانستم چه مدت می&amp;zwnj;شد میت را بدون کفن و دفن روی زمین نگه داشت نفی شده بود، اگر اصلا میتی در کار بود. حالا آسان&amp;zwnj;ترین کار برای من آن بود که اذعان کنم که مادرم اصلاً نمرده بود، که جسدش هرگز روی زمین نمانده بود، که اصلاً جسدی در کار نبود، که اصلاً من مادر نداشتم، که تمام قضیه یک حقه بود، بهانه&amp;zwnj;ای برای آنکه من در میان جهاد مقدسمان به کشور برگردم تا برای شیطان بزرگ و آن صدام ملعون جاسوسی و خرابکاری کنم. بعد هم بگذارم دارم بزنند یا تیربارانم کنند، یا هر کاری که با یک مفسد فی الارض می&amp;zwnj;کردند. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اگر سرهنگ بازپرسی مرا در دفتر کار سابقش در خیابان شاهرضا فراموش کرده بود، من چه جوابی می&amp;zwnj;توانستم به او بدهم که هیچ مطلبی را روشن کند. نه، به&amp;zwnj;راستی آسان&amp;zwnj;تر بود که اعتراف کنم و بگذارم دارم بزنند و قضیه را ختم کنند. اما در میان شور و هیجان نمایش روحوضیش گوش سرهنگ به اقرار و اعتراف من بدهکار نبود. گفت که او شیوه&amp;zwnj;های بهتری برای اقرار و اعتراف گرفتن از امثال من دارد. گفت کسان دیگری را دارد که به جان من بیندازد تا وادارم کنند که تمام نقشه&amp;zwnj;های شیطانیم را فاش کنم. &lt;br /&gt;
با این تهدید سرهنگ زنگ زد و مرا به پاسداران محافظم سپرد، که دوباره به من دستبند زدند و مرا به زندان برگرداندند. اما این بار مقصدم نه آن نیمکت چوبی در آن اتاق دراز و بی&amp;zwnj;سرو صدا که روی آن در حالت نشسته راحت خوابیده بودم، بلکه آن زندان زشت و شوم بود. مرا از ساختمان اداری بیرون آوردند، و پیاده دور ردیف ساختمان&amp;zwnj;های اداری گرداندند، و به طرف زندان بردند. در آن حال که به عمارت شوم زندان که هر لحظه نزدیک&amp;zwnj;تر و بزرگ&amp;zwnj;تر و شوم&amp;zwnj;تر می&amp;zwnj;شد چشم دوخته بودم، قلبم داشت فرومی&amp;zwnj;ریخت. دومرتبه به زمان و فضای واقعی برگشته بودم. این دیگر واترلو نبود. حتی دنیای سرهنگ هنرپیشه&amp;zwnj;ام هم نبود. حالا دیگر از برزخ دانته گذشته بودیم و در حلقه اول دوزخ پائین می&amp;zwnj;رفتیم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پشت یک در بزرگ فولادی سیاه&amp;zwnj;رنگ توقف کردیم و نگهبانان پیش از آنکه بگذارند وارد شویم، از روزنه در بازرسیمان کردند. پاسداران ریشوی مسلسل به&amp;zwnj;دست مرا تحویل پاسداران ریشویی دادند که اسلحه کمری داشتند. مرا از چند دالان دور و دراز گذراندند و از روزنه چند در دیگر بازرسی کردند. بالاخره وارد یک تالار عظیم و تاریک شدیم که با ستون&amp;zwnj;های سنگی قطور و سقف بسیار بلندش به حمام&amp;zwnj;های روم باستان شباهت داشت. هوا مثل هوای زیرزمین یا قنات بوی نا&amp;zwnj; می&amp;zwnj;داد، انگار که سال&amp;zwnj;ها بود که رنگ آفتاب را ندیده بود. سکوت سنگین تالار گویی پر از پچ پچ و نجواهای توطئه&amp;zwnj;آمیزی بود که از پشت درهای بسته بی&amp;zwnj;شمار میآمد. گاهی صدا یا فریاد خفیفی، گوئی از فضای ماوراء زمین، به گوش می&amp;zwnj;رسید. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پس از توقفی کوتاه که در طول آن نگهبانان من عوض شدند، مرا از در فولادی دیگری گذراندند، در دالان دور و دراز تاریک و بوی نا&amp;zwnj;گرفته دیگری راه بردند، و وارد سلول بی&amp;zwnj;پنجره بدبویی کردند که نور ضعیف لامپ کوچکی آویخته از سقفی بسیار بلند، آن را اسماً روشن می&amp;zwnj;کرد. دستبند&amp;zwnj;هایم را باز کردند و مرا تنها گذاشتند. وقتی صدای قفل شدن در را شنیدم آهسته در کنجی روی زمین نشستم. صرف&amp;zwnj;نظر از بوی بد سلول، و سرنوشتی که در انتظارم بود، از تنها بودن احساس راحتی کردم. حتی تاریک روشن سلول هم مایه تسکین خاطرم بود. داشتم چشم&amp;zwnj;هایم را می&amp;zwnj;بستم تا سعی کنم چرتی بزنم که از حرکتی ناگهانی در گوشه دیگر سلول یکه خوردم. سایه سیاهی که شق و رق ایستاده بود ناگهان تا کمر خم شد. تنها نبودم. مرد ریشویی در تاریکی گوشه دیگر سلول داشت نماز می&amp;zwnj;خواند. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;احساس کردم کسی به خلوت من تجاوز کرده و از آن رنجیده خاطر شدم. حالا دیگر ممکن نبود که بتوانم چرتی بزنم. اول باید تکلیفم را با این بیگانه مزاحم روشن می&amp;zwnj;کردم، و این کار تا پایان نماز او امکان نداشت. شروع به بررسی هیکل تاریکش کردم که پشت به دیوار داشت و رویش با من زاویه&amp;zwnj;ای تشکیل می&amp;zwnj;داد. صورتش را ایستاده، در حال رکوع، و در حال سجود بررسی کردم. با در نظر گرفتن آنکه ریش آدم را مسن&amp;zwnj;تر نشان می&amp;zwnj;دهد، جوانی هم&amp;zwnj;سن من بود. ظاهراً بدون آنکه مطلقاً از وجود من یا مزاحمتم آگاه باشد در وظیفه مقدس خودش غرق بود. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اما چرا او داشت آنجا نماز می&amp;zwnj;خواند؟ اصلاً او آنجا چکار می&amp;zwnj;کرد؟ اگر من آنجا بودم چون که مفسد فی الارض بودم و از یک خانواده مفسد فی الارض میآمدم، این آخوندک با تقوا چطور سر و کارش به آنجا افتاده بود؟ آیا او را آورده بودند تا جاسوسی مرا بکند، از من حرف بکشد، اسرار مرا کشف کند، در خواب به حرف&amp;zwnj;هایم گوش بدهد؟ همانطور که به این سئوال&amp;zwnj;ها می&amp;zwnj;اندیشیدم و چشمم به تاریک روشن سلول خو می&amp;zwnj;گرفت، متوجه آفتابه&amp;zwnj;ای در گوشه دیگر اتاق شدم که کنار شیر آبی در دیوار و یک شبکه آهنی در کف زمین قرار داشت. چهار دست و پا و سینه&amp;zwnj;خیز به&amp;zwnj;طرف شبکه آهنی رفتم تا درباره&amp;zwnj;اش تحقیق کنم. چاهک خلا بود. و بوی بد از آنجا میآمد. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;چهار دست و پا رو به عقب خزیدم، انگار که قدرت سر پا ایستادن نداشتم، یا انگار که زندگی تازه&amp;zwnj;ای که به آن محکوم شده بودم نیاز به روی دو پا ایستادن، نیاز به انسان بودن را منتفی کرده بود. به&amp;zwnj;نظر میآمد که وضعیت تازه من چهار دست و پا راه رفتن را ایجاب می&amp;zwnj;کرد. وقتی دوباره به گوشه خودم رسیدم به عقب تکیه دادم، پا&amp;zwnj;هایم را دراز کردم، و احساس کردم که درمحیط طبیعی مخصوص به خودم هستم. حالا اگر صندلی یا نیمکتی در آنجا می&amp;zwnj;دیدم به سختی یکه می&amp;zwnj;خوردم. کمی پائین&amp;zwnj;تر رفتم و روی زمین دراز کشیدم تا آن را برای خواب شبانه&amp;zwnj;ام امتحان کنم. روشن بود که آن کف سخت اتاق رختخواب شب من است. اگر دست&amp;zwnj;هایم را مثل بالش زیر سرم تا می&amp;zwnj;کردم تا حد معقولی قابل تحمل بود. دوباره بلند شدم و نشستم، چون بنظر می&amp;zwnj;آمد که نماز هم&amp;zwnj;سلولیم رو به اتمام است. مهرنمازش را برداشت، آن را سه بار بوسید و توی جیبش گذاشت. بعد برای نخستین بار نگاهش را به&amp;zwnj;سوی من گرداند. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;سرش را با احترام و دوستانه خم کرد و گفت &amp;laquo;سلام علیکم.&amp;raquo; &lt;br /&gt;
من با ادب جواب سلامش را دادم &amp;laquo;سلام علیکم.&amp;raquo; &lt;br /&gt;
چند لحظه&amp;zwnj;ای در سکوت به یکدیگر خیره شدیم و همدیگر را سبک سنگین کردیم، انگار که حرف دیگری برای زدن نداریم. قیافه مهربانی داشت وچهره&amp;zwnj;اش ازآرامش خاطر کاملی برخوردار بود. جاسوس بنظر نمی&amp;zwnj;آمد. با خودم گفتم نکند سکوت او نشانه ظنی است که او به من دارد، که او هم با خودش می&amp;zwnj;گوید مبادا مرا برای جاسوسی او اینجا گذاشته&amp;zwnj;اند. &lt;br /&gt;
گفت &amp;laquo;اسم من مراده.&amp;raquo; &lt;br /&gt;
گفتم &amp;laquo;اسم من فرهنگه.&amp;raquo; از خودم پرسیدم آیا این اسم کوچک اوست یا به رسم فدائیان یا مجاهدین دارد اسم مستعار خودش را به من می&amp;zwnj;دهد. &lt;br /&gt;
پرسیدم &amp;laquo;کار آدم باتقوائی مثل شما اینجا چیه؟ گمون می&amp;zwnj;کردم اینجا جای آدمای مفسد فی الارضی مثل منه؟&amp;raquo; &lt;br /&gt;
پرسید &amp;laquo;شما مفسد فی الارضین؟&amp;raquo; &lt;br /&gt;
با خنده گفتم &amp;laquo;اونا اینطور می&amp;zwnj;گن.&amp;raquo; &lt;br /&gt;
با مهربانی پرسید &amp;laquo;جهودین؟ بهائی&amp;zwnj;این؟&amp;raquo; &lt;br /&gt;
گفتم &amp;laquo;اگه باورتون بشه، شیعه مرتضی علیم. و علاوه بر اون سید اولاد پیغمبرم هستم، اونم سید طباطبائی.&amp;raquo; &lt;br /&gt;
گفت &amp;laquo;ظاهرتون نشون نمی&amp;zwnj;ده.&amp;raquo; &lt;br /&gt;
گفتم &amp;laquo;می&amp;zwnj;دونم. این یکی از گرفتاری&amp;zwnj;هامه. موقع تولدم توی شناسنامه بابام لقب سید رو از جلوی اسمم حذف کرده بود.&amp;raquo; &lt;br /&gt;
&amp;laquo;و اونا شما رو به این خاطر سرزنش می&amp;zwnj;کنن؟&amp;raquo; &lt;br /&gt;
&amp;laquo;آره. بخاطر این و بخاطر کلی چیزای دیگه.&amp;raquo; &lt;br /&gt;
&amp;laquo;به دین اسلام اعتقاد دارین؟&amp;raquo; &lt;br /&gt;
گفتم &amp;laquo;من به هیچی اعتقاد ندارم. مشکل اصلیم اینه.&amp;raquo; &lt;br /&gt;
پس از گفتن این حرف به فکرم رسید که شاید تا همانجا هم زیادی حرف زده بودم. اگر او را آنجا کاشته بودند تا جاسوسی مرا بکند، من اولین اعترافم را به او کرده بودم، پیش از آنکه بدانم او با آن همه ریش و سبیل، با آن مهر تربت امام حسین، و با آن نماز خواندن پرهیزکارانه&amp;zwnj;اش درآنجا چه می&amp;zwnj;کند. &lt;br /&gt;
برای آنکه ابتکار عمل را به&amp;zwnj;دست بگیرم پرسیدم &amp;laquo;اما شما واسه چی اینجائین؟ شما که آدم با اعتقادی به نظر می&amp;zwnj;آین.&amp;raquo; &lt;br /&gt;
با اندوه گفت &amp;laquo;آدم با اعتقادیم هستم. اعتقاد واقعی. من یه زمانی مجاهد بودم، پیش از اینکه گند مجاهدین در بیاد. من هم همون ریشه و شیره&amp;zwnj;ای رو دارم که اینا دارن. با هم انقلاب کردیم که یک جامعه اسلامی مبنی بر عدل و انصاف بنا کنیم. حالا بعضیامون قربونی همون جامعه&amp;zwnj;ای شدیم که بنا کردیم.&amp;raquo; &lt;br /&gt;
پرسیدم &amp;laquo;و هنوزم اعتقاد دارین؟&amp;raquo; &lt;br /&gt;
گفت &amp;laquo;به اسلام واقعی بله. به اینا دیگه نه. به مجاهدینم دیگه نه. گرفتاری من اینه که از اینجا رونده و از اونجا مونده شده&amp;zwnj;م.&amp;raquo; &lt;br /&gt;
&amp;laquo;حالا تأسف می&amp;zwnj;خورین که چرا انقلاب کردین؟&amp;raquo; &lt;br /&gt;
&amp;laquo;نه. انقلاب باید می&amp;zwnj;شد. اون رژیم تا مغز استخون فاسد بود. باید ور می&amp;zwnj;افتاد. شاه یه قصاب فاسد بود. یک نوکر دست نشونده. یه دلقک آمریکا و انگلیس. یک متحد اسرائیل. اسرائیل بود که ساواک رو برای شاه درست کرد. اگه انقلاب هیچ کاری نکرد لااقل هزار فامیل نوکر امریکا و انگلیس رو ورانداخت، اتحاد با اسرائیل رو از بین برد. دیگه آمریکا و انگلیس نمی&amp;zwnj;تونن هر وقت دلشون بخواد یه کودتای نظامی اینجا بکنن. این ملا&amp;zwnj;ها خیلی عیبا دارن. مسیر انقلاب رو به&amp;zwnj;کلی منحرف کردن. تمام آزادی&amp;zwnj;هایی رو که انقلاب به همه قول داده بود فراموش کردن. شاه فاسد و قصاب هم بود. این&amp;zwnj;ها هم هم فاسدن، هم قصاب. عمامه جای تاج رو گرفته. این&amp;zwnj;ها روی شاه رو هم سفید کردن. اما این&amp;zwnj;ها از شاه مردمی&amp;zwnj;ترن. شاه اصلاً از این مردم نبود. ولی این&amp;zwnj;ها نماینده بد&amp;zwnj;ترین بخش این مردمن. واسه همینم بر انداختن اینا مشکل&amp;zwnj;تر از بر انداختن شاهه. امیدوارم اینا عوض شن. امیدوارم انقلاب دوباره در مسیر درستش بیفته. امیدوارم یک روزی اسلام واقعی در اینجا حکمفرما بشه.&amp;raquo; &lt;br /&gt;
گفتم &amp;laquo;کدوم اسلام واقعی؟ همه دم از اسلام واقعی می&amp;zwnj;زنن. اینا می&amp;zwnj;گن اسلام واقعی همینه که اینا آورده&amp;zwnj;ن. سلطان عربستان سعودی می&amp;zwnj;گه اسلام واقعی اونه که اون داره. اون سلطان حسن بکش می&amp;zwnj;گه امیرالموئمنین اونه و اسلام واقعی اونه که اون تو مراکش داره. اون دلقک شیخ کویت می&amp;zwnj;گه عدل و انصاف اسلامی اونه که توی کویت حکمفرما است. مصر همینو می&amp;zwnj;گه. سوریه همینو می&amp;zwnj;گه. لیبی همینو می&amp;zwnj;گه. امارات همینو می&amp;zwnj;گن.&amp;raquo; &lt;br /&gt;
&amp;laquo;اسلام واقعی اونه که قران مجید و محمد مصطفی و علی ابن ابی طالب گفته&amp;zwnj;ن.&amp;raquo; &lt;br /&gt;
&amp;laquo;آره. اما تعبیرشو کی می&amp;zwnj;خواد بکنه؟ اون یارو که سر چاه وایساده به اسم امام زمون پول می&amp;zwnj;گیره و پستچی امام زمون شده؟&amp;raquo; &lt;br /&gt;
&amp;laquo;تعبیر قرآن رو خود قرآن می&amp;zwnj;کنه.&amp;raquo; &lt;br /&gt;
&amp;laquo;اما اینکه اون تعبیر چیه رو باز هر آدمی توی ذهن خودش باید بکنه. و اون امتی که توضیح&amp;zwnj;المسائل می&amp;zwnj;خونن که بدونن انگشتشونو چند بار باید در ماتحتشون بچرخونن تا پاک بشن قدرت تعبیر قرآن رو هم ندارن. تا اونجا که من می&amp;zwnj;دونم مذاهب همونقدر به بشریت فایده رسونده&amp;zwnj;ن که ضرر. در جنگ بین یا به نام مذاهب بیشتر آدم کشته شده تا در هر جنگ دیگر.&amp;raquo; &lt;br /&gt;
گفت &amp;laquo;به گمونم شما به هیچ مذهبی اعتقاد ندارین.&amp;raquo; &lt;br /&gt;
&amp;laquo;بهتون گفتم، من به هیچی اعتقاد ندارم.&amp;raquo; &lt;br /&gt;
&amp;laquo;نماز خوندن بلدین؟&amp;raquo; &lt;br /&gt;
گفتم &amp;laquo;نه. یادم رفته. اینم یکی دیگه از اتهامات منه.&amp;raquo; &lt;br /&gt;
&amp;laquo;اتهامات دیگه&amp;zwnj;ای هم هست؟&amp;raquo; &lt;br /&gt;
گفتم &amp;laquo;فراوون. عرق می&amp;zwnj;خورم، زنا می&amp;zwnj;کنم، قرآن ندارم، مهر نماز ندارم، تسبیح ندارم، سجاده ندارم. به&amp;zwnj;جای قرآن شاهنامه می&amp;zwnj;خونم، حافظ می&amp;zwnj;خونم، خیام می&amp;zwnj;خونم. بابام رئیس دیوان کشور اون شاه ملعون بوده. عموم محرم اسرار و یار غار همون شاه ملعون بوده. برادرم به&amp;zwnj;دست عمال همون شاه ملعون شکنجه شد و کشته شد. خودمم اومدم اینجا واسه آمریکا و عراق جاسوسی و خرابکاری کنم.&amp;raquo; &lt;br /&gt;
با دانایی گفت &amp;laquo;می&amp;zwnj;خواین بگین که اسم شما شادزاده؟&amp;raquo; &lt;br /&gt;
من کمی یکه خوردم. گفتم &amp;laquo;بله.&amp;raquo; &lt;br /&gt;
&amp;laquo;اسم برادرتون اسکندر نبود؟&amp;raquo; &lt;br /&gt;
بدون آنکه دیگر تعجب کنم گفتم &amp;laquo;بله.&amp;raquo; &lt;br /&gt;
بلند شد و قدمی به&amp;zwnj;طرف من برداشت. با مهربانی گفت &amp;laquo;می&amp;zwnj;تونم روتونو ببوسم؟&amp;raquo; من گذاشتم مرا در آغوش بکشد و رویم را ببوسد. &lt;br /&gt;
گفت &amp;laquo;می&amp;zwnj;تونیم همدیگه رو تو خطاب کنیم؟ این شما گفتن خیلی فاصله بین آدما ایجاد می&amp;zwnj;کنه.&amp;raquo; &lt;br /&gt;
من با اشتیاق گفتم &amp;laquo;البته که می&amp;zwnj;تونیم.&amp;raquo; &lt;br /&gt;
گفت &amp;laquo;برادرت یکی از قهرمانای انقلاب بود. از بابت کاری که باهاش کردن خیلی متأسفم.&amp;raquo; &lt;br /&gt;
پرسیدم &amp;laquo;می&amp;zwnj;شناختیش؟&amp;raquo; &lt;br /&gt;
گفت &amp;laquo;شخصاً نه. اما می&amp;zwnj;شناختمش. همه می&amp;zwnj;شناختنش. وقتی کارا خیلی سخت می&amp;zwnj;شد ما همه از شهامت اون الهام می&amp;zwnj;گرفتیم. حیف شد زنده نموند تا پیروزی انقلاب رو ببینه. ولی شایدم برای اون بهتر بود که زنده نموند. اگه زنده مونده بود اینا می&amp;zwnj;کشتنش.&amp;raquo; &lt;br /&gt;
گفتم &amp;laquo;حالا به&amp;zwnj;سر ما چی می&amp;zwnj;آد؟&amp;raquo; &lt;br /&gt;
خیلی عادی گفت &amp;laquo;دارمون می&amp;zwnj;زنن.&amp;raquo; &lt;br /&gt;
از سر تسلیم پرسیدم &amp;laquo;کی؟&amp;raquo; &lt;br /&gt;
او هم با&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان تسلیم و رضا گفت &amp;laquo;منو دو سه هفته دیگه. بسته به اینه که باور کنن یا نه، که من مدت&amp;zwnj;ها پیش از مجاهدین بریده بودم، پیش از اونکه اینجور گندشون در بیاد. اگه حرفمو باور کنن می&amp;zwnj;دونن که من دیگه براشون خطری ندارم. اگه نه منم و چوبه دار. و می&amp;zwnj;دونم که همین حالا دارن به حرفامون گوش می&amp;zwnj;دن.&amp;raquo; &lt;br /&gt;
پرسیدم &amp;laquo;منظورت اینه که دیوار موش داره، موشم گوش داره؟&amp;raquo; &lt;br /&gt;
گفت &amp;laquo;دقیقاً. اینه که هرچی رو که می&amp;zwnj;خوای کسی نشنوه به زبون نیار.&amp;raquo; &lt;br /&gt;
گفتم &amp;laquo;من هیچی ندارم که نخوام کسی بشنوه. این بزرگ&amp;zwnj;ترین گرفتاریمه. فکر می&amp;zwnj;کنی منو چند وقت دیگه دار بزنن؟&amp;raquo; &lt;br /&gt;
&amp;laquo;بسته به اینه که باور کنن جاسوس و خرابکاری یانه. اگه راستی فکر کنن که جاسوسی، به تو هم دو سه هفته بیشتر مهلت نمی&amp;zwnj;دن. اگه باور کنن که جاسوس نیستی ممکنه فقط بفرستنت جبهه.&amp;raquo; &lt;br /&gt;
گفتم &amp;laquo;اگه دو هفته دیگه تو رو دار بزنن، من نمی&amp;zwnj;دونم چطوری می&amp;zwnj;تونم تنهایی اینجا دوام بیاورم.&amp;raquo; &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;لبخند تلخ ولی دلپذیری بر لب&amp;zwnj;هایش نقش بست. دیگر حرفی برای گفتن نداشتیم. هر کدام با خیال خوش چوبه دار به گوشه خود خزیدیم، روی زمین دراز شدیم، و به خواب رفتیم.&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
</description>
     <comments>https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2011/11/04/8070#comments</comments>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/2204">ادبیات داستانی ایران</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/4103">بهمن شعله ور</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/3244">بی لنگر</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak">خاک</category>
 <pubDate>Fri, 04 Nov 2011 08:01:03 +0000</pubDate>
 <dc:creator />
 <guid isPermaLink="false">8070 at https://archive.radiozamaneh.com</guid>
  </item>
  <item>
    <title>ویس</title>
    <link>https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2011/10/08/7461</link>
    <description>&lt;div class=&quot;fb-social-like-widget&quot;&gt;&lt;fb:like  href=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2011/10/08/7461&quot; send=&quot;false&quot; layout=&quot;box_count&quot; show_faces=&quot;false&quot; width=&quot;500&quot; action=&quot;like&quot; font=&quot;arial&quot; colorscheme=&quot;light&quot;&gt;&lt;/fb:like&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-sartitr&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    پاره‌داستان &amp;quot;ویس&amp;quot; با اجرای فرهنگ کسرایی        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-nevisandeh&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    فرهنگ کسرایی        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-filefield field-field-maghaleh-image&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    &lt;img  class=&quot;imagefield imagefield-field_maghaleh_image&quot; width=&quot;250&quot; height=&quot;170&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/sites/default/files/schtaghvr01_0.jpg?1318536471&quot; /&gt;        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;p&gt;دفتر خاک - &amp;quot;ویس&amp;quot;، پاره&amp;zwnj;داستانی&amp;zwnj;ست از فرهنگ کسرایی و با اجرای رادیویی او. کسرایی&amp;nbsp;نویسنده و بازیگر تآتر است&amp;nbsp;که از سال ۱۹۸۰ تاکنون در آلمان زندگی می&amp;zwnj;کند. او چند سالی در دانشگاه فرانکفورت ادبیات آلمان و تاریخ هنر تحصیل کرد و از ۱۹۸۷ به تئاتر روی آورد.&lt;/p&gt;
&lt;!--break--&gt;&lt;!--break--&gt;&lt;p&gt;فرهنگ کسرایی از بنیانگذاران &amp;laquo;تآتر میترا&amp;raquo; و &amp;laquo;تآتر تندیس&amp;raquo; و نیز رادیو محلی &amp;laquo;صدای آشنا&amp;raquo; در فرانکفورت است. از او پیش از این &amp;laquo;گسست&amp;raquo; با آرش گرگین، &amp;laquo;تو&amp;raquo; و &amp;laquo;مارمولک&amp;raquo; و چند نمایشنامه و به&amp;zwnj;تازگی &amp;laquo;چهار کتاب و نیم&amp;raquo; منتشر شده است.&amp;quot;ویس&amp;quot; با اجرای فرهنگ کسرایی را&amp;nbsp;می&amp;zwnj;توانید &lt;u&gt;&lt;a href=&quot;http://radiozamaneh.com/sites/default/files/vis-1.mp3&quot;&gt;بشنوید &lt;/a&gt;&lt;/u&gt;و بخوانید.&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;http://radiozamaneh.com/sites/default/files/vis-1.mp3&quot;&gt;&lt;img alt=&quot;&quot; align=&quot;middle&quot; src=&quot;http://radiozamaneh.com/sites/default/files/musicicon_14.jpg&quot; /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;برف می&amp;zwnj;بارد. &lt;br /&gt;
برف می&amp;zwnj;بارد بی&amp;zwnj;هیچ درنگی می&amp;zwnj;بارد برف، پی یا پی، شب از پشت شب و روز از پی روز. &lt;br /&gt;
تو گوئی سالی است که می&amp;zwnj;بارد این برف بر این دشتِ رنگ&amp;zwnj;باخته از سرما، &lt;br /&gt;
بر شاخساران ِ این چند چنار ِ کهنه سال و بر کنگره&amp;zwnj;ی دیوارهای این دژ ِ پیر و تنها. &lt;br /&gt;
وَ چنان پرشتاب و سخت، که تار می&amp;zwnj;شود نگاه ازین سفیدی دریده&amp;zwnj;ی بیشرم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;لیک ایستاده ویس، در گوشه&amp;zwnj;ی ایوانی بر بلند&amp;zwnj;ترین جایگاه این دژ. &lt;br /&gt;
گوئی بر دماغه&amp;zwnj;ی کشتی&amp;zwnj;ئی روی دریای خروشنده&amp;zwnj;ی این برفِ پرشیده&amp;zwnj;ی پرخشم؛ &lt;br /&gt;
اما پایدار و استوار &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&lt;img alt=&quot;&quot; align=&quot;middle&quot; width=&quot;200&quot; height=&quot;214&quot; src=&quot;http://zamaaneh.com/pictures-new/farhang_kasraei02.jpg&quot; /&gt;فرهنگ کسرایی،&amp;nbsp;نویسنده و بازیگر تآتر&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;درین نیمروز به شب ماننده، درین بوران و باد ِ شورنده. &lt;br /&gt;
نه، نه، نه سرد است جان او، نه تنش فِسُرده از سرما. &lt;br /&gt;
انگار کوره&amp;zwnj;ای است او پرتف وَز تفِ آتشش پوستْ رنگْ باخته به برف. &lt;br /&gt;
چنان حریر جامه بر تن ِ لختش می&amp;zwnj;لرزد و می&amp;zwnj;جنبد که به گمان آید سرآن دارد این سر تا به پا آتش را از این یخْ&amp;zwnj;بادِ توفنده کامی بیشتر بخشد. &lt;br /&gt;
آتشفشانی است جانش پر سوز و گذار، تاب ندارد، پریشان است و تنش بندی این آتشزار.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;مامش، پیچیده در خزی از خرسی سفید&lt;br /&gt;
با سربندی از دُم ِ روباهی &lt;br /&gt;
با پیرایه&amp;zwnj;هائی سیمن، سینه&amp;zwnj;ریزی از مروارید &lt;br /&gt;
با شرابی سرخ بر دست، ایستاده برآستانه&amp;zwnj;ی ایوان. &lt;br /&gt;
گاه نگاهَـش به ژرفای این دشتِ برفین است و&amp;zwnj;گاه به بروبالای آن سیمین بر ِ خوشْ&amp;zwnj;خـَرام.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;با تن ِ بلورینش پوشیده در حریری، سفیدیْـش از برف بیش&lt;br /&gt;
با لبخندی سرد و لبانی کبود، با چهره&amp;zwnj;ای از سرمای باد آبی&lt;br /&gt;
با موهای رقصانش در زوزه&amp;zwnj;ی این بوران ِ بیدادگر&lt;br /&gt;
چشم دوخته ویس به آوار آسمان برین دشتِ یخْ بسته بنیاد. &lt;br /&gt;
سرخ است اما چشمان او، سرخ&amp;zwnj;تر از خون به جوش آمده&amp;zwnj;اش. &lt;br /&gt;
چه اندیشه است با او که خون به چشمانش فشانده؟ &lt;br /&gt;
در دلش چه جوش و خروشی است، چه بلوائی است، چه غوغائی است؟ &lt;br /&gt;
زبانه&amp;zwnj;های چه آتشی بر جانش چنگ می&amp;zwnj;زنند؟ &lt;br /&gt;
به تازیانه&amp;zwnj;ی کدام آتش گوشت درتنش ریش ریش گشته، رگانش را تار و پود دریده؟ &lt;br /&gt;
از تفِ کدام آتش هر دَمَـش تیغی است بر گلو؟ &lt;br /&gt;
این گلوله&amp;zwnj;ی آتشین در دلش زاده&amp;zwnj;ی کدام خشم است؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;برف، برف، برف می&amp;zwnj;بارد، هولناک برف می&amp;zwnj;بارد. &lt;br /&gt;
آسمان بر زمین دوخته این برفِ دژکامه&amp;zwnj;ی بدخو&lt;br /&gt;
وَ سرما چنان گستاخ است و بی&amp;zwnj;پروا که در دَم می&amp;zwnj;فِسُرد هر آهی که از دهان گریزد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;مامَش، شهربانو، لبانش به سرخی شراب اندوده، چهره&amp;zwnj;اش از گرماشْ برافروخته&lt;br /&gt;
با گلْ آتشی بر گونه&amp;zwnj;هاش تن&amp;zwnj;ناز و شـَنگ، &lt;br /&gt;
هرچند درپیچیده در خزی ستبر و کلفت، &lt;br /&gt;
تاب می&amp;zwnj;خورد ولی آرام چو پرنیانی در آوای این برفْ&amp;zwnj;باد ِ سرگشته. &lt;br /&gt;
چشمانش اما برفآبی، نگاهش سرد، &lt;br /&gt;
قلبش گویا یخ پارگکی است و دل، فسرده&amp;zwnj;آتش &amp;zwnj;.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;و هنگامه&amp;zwnj;ی بادِ برف&amp;zwnj;ْانگیز است و شاخسار خشک این چند چنار پیر.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ویس خیره بر دشت است و نیوشا به نالِشِ باد&lt;br /&gt;
که ناگاه اخگری از دل آتشازایش برمیجهد. &lt;br /&gt;
شراره&amp;zwnj;ی نابهنگامی؛ &lt;br /&gt;
به فغان و وائی ز بختِ خانمان سوزش&amp;zwnj;، ماننده&lt;br /&gt;
به شوربختیش که رساند سوی آسمان فریاد&lt;br /&gt;
به بانگ و خروش ِ نهفته در دلش. &lt;br /&gt;
زچه رو می&amp;zwnj;ژولد و می&amp;zwnj;شورد این شرارهْ، یادپاره&amp;zwnj;هایش را؟ &lt;br /&gt;
چه بر او گذشته از پی این سال&amp;zwnj;ها؟ &lt;br /&gt;
چه دستی نگون&amp;zwnj;بختیش را چنین بی&amp;zwnj;آزرم سرشته بود؟ &lt;br /&gt;
کام ِ خواهشبار کدام آتشپاره&amp;zwnj;ای نازاده عروسی را که او بود، به شاه&amp;zwnj;موبدی بخشیده بود؟ &lt;br /&gt;
کدام نازپرورده&amp;zwnj;ی پرآزی همخونش را به بالینش کشانده بود؟ &lt;br /&gt;
چه رنگ&amp;zwnj;زن ِ تن&amp;zwnj;نازی دل و جانش به بازی گرفته بود؟ &lt;br /&gt;
پریشان بود ویس وز گدازه&amp;zwnj;های این خشم دیرپا جانش برافروخته.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;وباری سرمائی بیدادگر بود و برفی سنگین و سخت، &lt;br /&gt;
روی ایوان شهربانو درآستانه&amp;zwnj;ی در ایستاده، &lt;br /&gt;
و ویس در گوشه&amp;zwnj;ی ایوان خیره به دشت.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در این هنگام بادی غریوان برمی آشوبد برف از شاخسار درختان. &lt;br /&gt;
زلف پر پیچ و شکن ِ ویس موج می&amp;zwnj;افکند در باد. &lt;br /&gt;
تاب می&amp;zwnj;خورد حریر جامه&amp;zwnj;اش چنان پریشان حال که پنداری نوائی پر تاب و تنش، پیکرش را به رقص واداشته! &lt;br /&gt;
نیز شهربانو را هم این گردش ِ وَهم&amp;zwnj;انگیز باد تکانی داده، چرخانده &lt;br /&gt;
چون چرخش آن شراب سرخش در جام. &lt;br /&gt;
آن، آتش و برف است در ولوله&amp;zwnj;ی باد&lt;br /&gt;
اینجانْ فسرده، در آشوبِ شرابْ ویلان. &lt;br /&gt;
وَ می&amp;zwnj;گردند این هردو با هم وَ درآن، از هم جدا. &lt;br /&gt;
گاه می&amp;zwnj;پیچد دست مامش چو ماری بر کمرگاهش&lt;br /&gt;
گاه درمیپیچد گیسوی ویس بر گلوگاه شهربانویش&lt;br /&gt;
می&amp;zwnj;خندد مامْ شوخ و شنگ به جرنگاجرنگ آویزه&amp;zwnj;هاش&lt;br /&gt;
اشک می&amp;zwnj;فشاند ز خشم ویس به بخت دردآلوده&amp;zwnj;اش&lt;br /&gt;
روی به سرخی باده&amp;zwnj;اش باخته شهربانو با باد کژ و مژ می&amp;zwnj;شود&lt;br /&gt;
ویس مشت بر برف می&amp;zwnj;افکند پنچه به پستانِ مام می&amp;zwnj;زند&lt;br /&gt;
زخویشش سرمست و زباده&amp;zwnj;اش سرخوش پای می&amp;zwnj;کوبد مامَـش&lt;br /&gt;
ویس به دندان گیسوانش می&amp;zwnj;کند زهرخند می&amp;zwnj;زند و پس&lt;br /&gt;
می&amp;zwnj;گردند همچنان این هردو با هم وَ درآن، از هم جدا&lt;br /&gt;
و باد پیچا پیچ در ایوان و ویس آتش پیچ و بی&amp;zwnj;گاه و سرمست مامش.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;نه دگر ویس را بی&amp;zwnj;تابیش نمی&amp;zwnj;گنجد در تن و دگرش نیست هیچ توانی، گو که در دم بپوکد این پرشیده&amp;zwnj;ی آتشبار، &lt;br /&gt;
پس به آنی از دیده&amp;zwnj;ی مامش دور از نگین کهربائیْـش می&amp;zwnj;چکاند زهری جگرسوز بر سرخی لبان آنـْک جانش سوزانده بود؛ برآن لبان ِ شراب اندوده، بر آن گونه&amp;zwnj;های گلگون و آن نگاه سرد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;خنده برلبِ ویس می&amp;zwnj;شکفد ناگاه، &lt;br /&gt;
قهقهایش به آسمان می&amp;zwnj;رود. &lt;br /&gt;
و سبکپا می&amp;zwnj;دود، از برف و بوران چابک&amp;zwnj;تر، از باد تند&amp;zwnj;تر، می&amp;zwnj;دود&lt;br /&gt;
می&amp;zwnj;دود در دشت، می&amp;zwnj;سرد بر برف، می&amp;zwnj;جهد، می&amp;zwnj;پرد و گریزپا و شادان می&amp;zwnj;رود در پی خویش.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;و برف است و بوران&lt;br /&gt;
در دوردست سایه&amp;zwnj;ای از دژ پیری در مه&lt;br /&gt;
بر ایوانش جامی واژگون &lt;br /&gt;
شرابی ریخته بر برف&lt;br /&gt;
و یخ بسته پیکری، جگرسوز و چروکیده&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;در همین زمینه:&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;http://radiozamaneh.com/node/6584&quot;&gt;::ویس و رامین از منظری زنانه، دکتر شکوفه تقی، رادیو زمانه::&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;http://radiozamaaneh.us/taxonomy/term/3715&quot;&gt;::آثار فرهنگ کسرایی در دفتر خاک، رادیو زمانه::&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
</description>
     <comments>https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2011/10/08/7461#comments</comments>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/2204">ادبیات داستانی ایران</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/3715">فرهنگ کسرایی</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/6366">ویس</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak">خاک</category>
 <pubDate>Sat, 08 Oct 2011 03:27:16 +0000</pubDate>
 <dc:creator />
 <guid isPermaLink="false">7461 at https://archive.radiozamaneh.com</guid>
  </item>
  <item>
    <title>ای عمو تایمون! ‌ای لومپن! </title>
    <link>https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2011/10/05/7277</link>
    <description>&lt;div class=&quot;fb-social-like-widget&quot;&gt;&lt;fb:like  href=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2011/10/05/7277&quot; send=&quot;false&quot; layout=&quot;box_count&quot; show_faces=&quot;false&quot; width=&quot;500&quot; action=&quot;like&quot; font=&quot;arial&quot; colorscheme=&quot;light&quot;&gt;&lt;/fb:like&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-sartitr&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    رمان بی‌لنگر به شکل داستان دنباله‌دار در رادیو زمانه        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-filefield field-field-maghaleh-image&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    &lt;img  class=&quot;imagefield imagefield-field_maghaleh_image&quot; width=&quot;277&quot; height=&quot;188&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/sites/default/files/sazmbs02.jpg?1318007999&quot; /&gt;        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;p&gt;بهمن شعله&amp;zwnj;ور، بی&amp;zwnj;لنگر، فصل هجدهم، بخش نخست - زمین، به من ریشه بده! نه برای خوردن، بلکه برای کاشتن. برای رسوخ در این جنگل اسفالت آدم به ریشه نیاز دارد، ریشه اصلی عمیق، ریشه بدون ابهام. من اینجا فضای خودم را دارم. اما این کافی نیست. به لنگر احتیاج دارم، به چیزی که در جا نگهم دارد، به زمین اتصالم بدهد.&lt;/p&gt;
&lt;!--break--&gt;&lt;!--break--&gt;&lt;p&gt;&amp;nbsp;دریغا از آن سرکرده دلیر سرخپوستان. گفت، زمین من؟ زمین من آنجاست که اجساد دلاورانم مدفونند. به اجساد دلاورانش نظر می&amp;zwnj;انداخت که از هر سو، از سم اسبش تا به افق، پراکنده بودند. به هر سو که نگاه می&amp;zwnj;کرد زمینش زیر پایش بود. نیازی به ابهام نداشت. اشباح در شب&amp;zwnj;هایش ترکتازی نمی&amp;zwnj;کردند. اما شب&amp;zwnj;های من پر از اشباحند. عمو عزرا Ezra، گفتی که اشباح آدم صاف و صادق را نمی&amp;zwnj;ترسانند؟ من خیلی صاف و صادقم و کلی از اشباح می&amp;zwnj;ترسم. گفتی هیچ چیز اهمیت ندارد بجز خلوص کامل و تعریف دقیق؟ مرده&amp;zwnj;ها را فراموش کردی، مرده&amp;zwnj;هایی که دور و بر باقی می&amp;zwnj;مانند و هوای زندگان را فاسد می&amp;zwnj;کنند. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اما، تعریف دقیق من چیست؟ من کسی هستم که در یک کالبد نقش&amp;zwnj;های بسیاری را بازی می&amp;zwnj;کنم. و وقتی مردم می&amp;zwnj;پرسند، اسم آقاپسر چی می&amp;zwnj;دونه باشه؟ می&amp;zwnj;گم، هر چی که دل مبارکدون بخواد. من تام بیچاره&amp;zwnj;ام. من شازده املتم. من عیسی مسیحم، من پنتیوس پیلاطم Pontius Pilate، من بابا ظاهر کون پتی&amp;zwnj;ام، من اون ویالون زن عینکیم. من عبلی لجنم. من کون خرم. تعریف دقیق. بذار عمو عزرا هی بگه از گوش خوک نمی&amp;zwnj;شه کیف حریر درست کرد. نه ربا خورم. نه طلا دارم. نه ریشه دارم. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;من کسیم که ننه ندارم، بابا ندارم، تقریباً برادر ندارم، اما یک گله عموی خردمند دارم. عمو جلال میلیاردر، عمو تایمون Timon گدا، عمو والت Walt سرگردون، عمو والاس Wallace بیمه&amp;zwnj;چی، عمو کارل لومپن پرولتاریا، عمو زیگموند Sigmund جهود، عمو عزرای جهودکش، عمو لودویگ Ludwigآلمانی، عمو بیلیام Billyum ایرلندی، سناتور، و جد اعلا عمو بزرگ انگلیسی، نمایشنامه&amp;zwnj;نویس، هنرپیشه. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;من آکنده از خرد دیگرانم، از خودم هیچ. من صدا می&amp;zwnj;شنوم، صداهای مبهم و دو پهلو. عمو والاس می&amp;zwnj;گه، پیش&amp;zwnj;در&amp;zwnj;آمد&amp;zwnj;ها تمام شده. حالا نوبت ایمان نهایی است. عمو لودویگ می&amp;zwnj;گه، حرف&amp;zwnj;های ناگفتنی براستی وجود دارند. عمو بزرگ ویلیام می&amp;zwnj;گه، پول توی کیفت بذار! از من بشنو، فقط پول توی کیفت بذار! عمو عزرا می&amp;zwnj;گه، طلا خوردنی نیست. رباخواری نکن. هیچ چیز مهم نیست بجز کیفیت عاطفه. عمو کارل می&amp;zwnj;گه، گرفتاری تو اینه که تو لومپنی. کلاس نداری. عمو زیگموند می&amp;zwnj;گه، زیر دامن مامان جونت نیگاه کن. همه جواب&amp;zwnj;ها اونجاست. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;و حالا مرده. و این شبح هرشب توی شب من ترکتازی می&amp;zwnj;کنه و می&amp;zwnj;گه، املت! من روح برادرتم! محکوم به فنا! انتقام مرگ غیر طبیعی منو بگیر! و این یکی شبح دیگه می&amp;zwnj;گه، املت! من روح باباتم. محکوم به فنا. انتقام مرگ طبیعی منو بگیر. و این یکی شبح دیگه می&amp;zwnj;گه، املت! من روح ننه&amp;zwnj;تم. واسه من دعا کن. و من چیکار می&amp;zwnj;کنم؟ نقش بازی می&amp;zwnj;کنم. دنبال تعریف دقیق می&amp;zwnj;گردم. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اما ناچاریم تعریف دقیق داشته باشیم، تعریف مجزا، روشن، و خالی از تناقض، پیش از اینکه شب سحر بشه، پیش از اینکه از مستی به خواب هوشیاری فروبریم. از نو شروع کنیم. من کی هستم؟ من یک خیالباف خانوم&amp;zwnj;بازم. کجا هستم؟ توی دنیا. دنیا چیه؟ دنیا هر چیزی است که موردش باشد. هان، این عمو لودویگه. می&amp;zwnj;گه Die Welt ist alles was der Fall ist.. آلمانیش شاید قابل فهم&amp;zwnj;تر باشه. می&amp;zwnj;گه، دنیا مجموعه واقعیات است نه اشیاء. Die Welt ist die Gesamtheit der Tatsachen، nicht der dinge هر چی که می&amp;zwnj;خواد مفهومش باشه. ما که نمی&amp;zwnj;فهمیم. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;واقعیات چه هستند؟ واقعیات این&amp;zwnj;ها هستند: واقعیت: اسکندر مرده. مدت&amp;zwnj;هاست مرده. مرده اما دفن نشده. واقعیت: مادرجون مرده. مرده اما دفن نشده. واقعیت: بابا مرده و دفن شده. سام نه مرده، نه زنده&amp;zwnj;اس. آهسته داره گیاه می&amp;zwnj;شه. شاید کلم قرمز. بث Beth عروسی کرده رفته. تقریباً عروسی کرده، اما به هر حال رفته. شاید پشیمونه، اما رفته. شاید غمگینه، اما رفته. کلارا نرفته، اما داره می&amp;zwnj;ره. کم مونده که با نیمچه کلان&amp;zwnj;تر حیوان دوپشت بسازه. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;خب، این&amp;zwnj;ها مجموعه واقعیات من هستن. این دنیای منه. جای من کجای این دنیاست؟ از این سر تا اون سرش. وجب به وجبش. من توی دنیای خودم لول می&amp;zwnj;خورم. با دنیای خودم نزدیکی می&amp;zwnj;کنم. با دنیای خودم عشقبازی می&amp;zwnj;کنم. دنیای خودمو پر از آدم می&amp;zwnj;کنم. توی دنیای خودم نقش&amp;zwnj;بازی می&amp;zwnj;کنم. فضای من اینجاست. از سر تا به پا هنرپیشه&amp;zwnj;ام. وقتی بابا نقش روح رو بازی می&amp;zwnj;کنه، من نقش پولونیوس Polonius رو بازی می&amp;zwnj;کنم. وقتی اسکندر نقش روح رو بازی می&amp;zwnj;کنه، من بازم نقش پولونیوس رو بازی می&amp;zwnj;کنم. وقتی عمو جلال نقش پولونیوس رو بازی می&amp;zwnj;کنه، من می&amp;zwnj;رم توی نقش شازده املت. وقتی مادر جون نقش مادر املت رو بازی می&amp;zwnj;کنه، من نقش کوریولان Coriolanus رو بازی می&amp;zwnj;کنم. وقتی سیروس نقش یاگو Iago رو بازی می&amp;zwnj;کنه، من نقش اتلو Othello رو بازی می&amp;zwnj;کنم. وقتی بث Beth افیلیاOphelia می&amp;zwnj;شه، من لیرتیز Laertes می&amp;zwnj;شم. وقتی کلارا کلئوپاترا Cleopatra می&amp;zwnj;شه، من مارک آنتونی Mark Anthony می&amp;zwnj;شم. وقتی اون فاحشه می&amp;zwnj;شه و فاحشه زیرک می&amp;zwnj;شه، من هنوزم نقش مارک آنتونی رو بازی می&amp;zwnj;کنم. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;من کیف می&amp;zwnj;کنم نقش مارک آنتونی رو بازی کنم، نقش شازده املتو، نقش یاگو رو، نقش ریچارد دویوم و سیم و چهارمو و پنجم و شیشم و جیشم و پیشم و خویشم و تایمون و کوریولان و شایلاک Shylock جهود و لیرLear پادشاه و دلقک و عیسی روح الله و بابا ظاهر کون برهنه و پونتیوس پیلاط و عبلی لجن. من عاشق نقش بازی کردنم، من عاشق بازی کردنم. عاشق بازی کردن مارک آنتونیم، بخصوص با کلارا. اون حالا داره نقش کی رو بازی می&amp;zwnj;کنه؟ البته نقش کلئوپاترا رو. آه، کلئوپاترای عزیزم، کلئوپاترای لذیذم، کلئوپاترای مطلقم، کلئوپاترای هالیدی اینم. هر چه بیشتر ارضاء می&amp;zwnj;کند گرسنه&amp;zwnj;تر می&amp;zwnj;سازد. کاش هرگز او را ندیده بودم. بزرگ&amp;zwnj;ترین سرباز روی زمین به یک جنده&amp;zwnj;باز حسود بدل شده. کلارا کارت را دلیرانه بکن! دقیق بکن! با چشمان باز و پاهای باز. می&amp;zwnj;دونم کاری که می&amp;zwnj;کنی فقط یک عمل جسمانیه، نه؟ فقط می&amp;zwnj;خوای با هم یر به یر بشیم، نه؟ فقط می&amp;zwnj;خوای از شر عقده&amp;zwnj;های خودت خلاص بشی، نه؟ می&amp;zwnj;دونم که فقط منو دوست داری، نه؟ حسودی؟ بچه می&amp;zwnj;شی! بزرگ&amp;zwnj;ترین سرباز روی زمین و حسودی؟ چیزی که بین ما هست چنان عرفانی است، چنان روحانی است، چنان معنوی است، چنان بی&amp;zwnj;نظیره که هیچ چیز نمی&amp;zwnj;تونه اونو نقض کنه. در قیاس با اونچه که ما داریم، یه خورده مالش و آبریزش چه اهمیتی داره؟ مثل دست دادنه، نه؟ هیچ چیز اهمیت ندارد بجز ماهیت عواطف. خلوص مطلق. باز بودن مطلق. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;برگردیم سر لوح خودم. دنیای من کجاست؟ نه اینجا. نه اونجا. صوفی می&amp;zwnj;گه، من به هیچ کجا تعلق ندارم. من یک لومپن هستم. فقط فکر نیازهای بدنی خودم هستم، لذات حیوانیم. می&amp;zwnj;گم، والله راست می&amp;zwnj;گی. من می&amp;zwnj;خورم و می&amp;zwnj;خوابم و می&amp;zwnj;کنم. زندگی من وعده به وعده و کن به کن می&amp;zwnj;گذره. می&amp;zwnj;گه من دلقک هم هستم. می&amp;zwnj;گم، اونم راست می&amp;zwnj;گی. می&amp;zwnj;گه من به بیماری بورژوازی مبتلا هستم. می&amp;zwnj;گم، والله راست می&amp;zwnj;گی. من اصلاً خود بوبوازیم. می&amp;zwnj;گه من ننگ یادبود حماسی برادرمم. باورکردنی نیست که خون اسکندر توی رگ&amp;zwnj;های من جاریه. می&amp;zwnj;گم والله اونم راست می&amp;zwnj;گی. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;روانکاو من می&amp;zwnj;گه من از انزجار از خود، دمدمی مزاجی، و تضاد شدید احساسات رنج می&amp;zwnj;برم، از سلطه&amp;zwnj;جویی دهانی و شهوانیت مقعدی. می&amp;zwnj;گه، من خودم رو از اینکه من زنده&amp;zwnj;ام و اسکندر مرده ملامت می&amp;zwnj;کنم. می&amp;zwnj;گه من از دنیا بی&amp;zwnj;اندازه متنفرم چون از خودم بی&amp;zwnj;اندازه متنفرم. می&amp;zwnj;گم، راست می&amp;zwnj;گی. من از یک تایمونایتیس Timonitis شدید رنج می&amp;zwnj;برم. قلم:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اگر السی بی&amp;zwnj;ایدیس Alcibiades هموطنان مرا بکشد&lt;br /&gt;
از قول تایمون به السیبییدیس این را بگویید&lt;br /&gt;
که برای تایمون بی&amp;zwnj;تفاوت است. اما اگرآتن زیبا&lt;br /&gt;
راچپاول کند و ریش پیرمردان تنومند را بکند، &lt;br /&gt;
و دوشیزگان عفیف ما را به لکه ننگ جنگ وحشی&lt;br /&gt;
و خونخوار بی&amp;zwnj;حرمت کند. پس بگذارید او بداند&lt;br /&gt;
و بگویید که این گفته تایمون است که با تأثر&lt;br /&gt;
از حال پیر و جوانمان، چاره&amp;zwnj;ای ندارم جز آنکه&lt;br /&gt;
بگویم که برای من بی&amp;zwnj;تفاوت است، چون که&lt;br /&gt;
برای دشنه&amp;zwnj;های آنان بی&amp;zwnj;تفاوت است، مادام که&lt;br /&gt;
گلو&amp;zwnj;هایتان پاسخگو هستند. بگذارید السی بی&amp;zwnj;ایدیس&lt;br /&gt;
بلای جان شما باشد، و شما بلای جان او. &lt;br /&gt;
و این زمانی دراز بپاید. &lt;br /&gt;
با این همه من میهنم را دوست می&amp;zwnj;دارم و&lt;br /&gt;
کسی نیستم که خرابی همگانی خوشنودم کند، &lt;br /&gt;
آنچنان که شایعات عوام گزارش می&amp;zwnj;دهد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ای عمو تایمون! &amp;zwnj;ای لومپن! &amp;zwnj;ای تایمون! &amp;zwnj;ای تایمون! &amp;zwnj;ای لومپن! تو هیچ کلاس نداری. تونم به همون بدی ال سیبی ایدیسی، تونم به بدی کوریولانوسی، که هرگز از توده&amp;zwnj;های دم&amp;zwnj;دمی مزاج بوگندو، از آن حیوان هزارسر، خوشش نمی&amp;zwnj;آمد، که از نفس سیرخور&amp;zwnj;ها بیزار بود، که مادر عزیزش را، مادام که زنده بود، محترم نداشت. رحم و شفقتت کجاست؟ پس آن همه مادر بی&amp;zwnj;پسر چه؟ پس آن همه پسر بی&amp;zwnj;مادر چه؟ پس آن همه اجساد مرده که هوای مرا فاسد می&amp;zwnj;کنند چه؟ آیا اگر مرا در تابوتی به خانه می&amp;zwnj;آوردند، می&amp;zwnj;خندیدی؟ بخدا عمو کارل راست می&amp;zwnj;گفت. تو هیچ کلاس نداری. تو لومپنی. تعریف دقیق. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;صوفی می&amp;zwnj;گه، من به ملتم خائن شده&amp;zwnj;ام. و صوفی مرد شریفیه. می&amp;zwnj;پرسم، ملت من کیه؟ اسکندر ملت من بود. و حالا مرده. برای چی؟ برای اون حیوون هزارسر. سام ملت من بود. و داره می&amp;zwnj;میره. برای چی؟ برای اون یکی حیوون هزارسر. جان آدامز John Adams به توماس جفرسن گفت، تو از فرد مطلق می&amp;zwnj;ترسی. من از قلت. اما طفلکی جان ته دلش سلطنت&amp;zwnj;طلب بود. اگه بهش یک تاج داده بودند قبول می&amp;zwnj;کرد. اما من، هم از فرد مطلق می&amp;zwnj;ترسم، هم از قلت، هم از کثرت. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;صوفی می&amp;zwnj;گه، من به آرمان اسکندر خائن شدم. اون باهاس بدونه. اون در آرمان اسکندر سهیم بود. من نمی&amp;zwnj;دونستم آرمان اسکندر چیه. اون می&amp;zwnj;دونست. و اسکندر مرده. و صوفی زنده است. به چه قیمتی؟ و صوفی می&amp;zwnj;گه من به آرمان اسکندر خائن شدم. و صوفی مرد شریفیه. و حالا که مرده، همه در آرمان اسکندر سهیم شدن. همه آرمان اسکندرو به خودشون اختصاص دادن. همه اسکندرو به خودشون اختصاص دادن. آدم راحت&amp;zwnj;تر می&amp;zwnj;تونه مرده&amp;zwnj;ها رو در آغوش بگیره، تا زنده&amp;zwnj;ها رو، خطاهاشون رو بپذیره، محاسنی رو بهشون نسبت بده که هیچوقت ادعای داشتنشو نداشتن. برای این خلق خدا همه خائنن، بجز اونهایی که کشته شدن. انگار که بیگناهی رو فقط با مردن می&amp;zwnj;شه ثابت کرد. بهترینشان هیچ ایمانی ندارند، حال آنکه بدترینشان از جدیت آتشینی برخوردارند. هان، این عمو بیلیامه. بیلیام ایرلندی. سناتور. به اونم تا دم مردنش نسبت لومپن دادن. به اونم نسبت خیانت دادن. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;با این همه، اگه اسکندرو پیش&amp;zwnj;تر نکشته بودن، حالا می&amp;zwnj;کشتنش. توده دمدمی مزاج. اونهایی که جایی برای خلوص کامل ندارند. هر کسی بنام خدای خودش. خوش گفتی عمو عزرا. اما خودت هم رفتی ایتالیا زیر علم پیشوا موسولینی سینه زدی. صوفی می&amp;zwnj;پرسه، آخه تو واسه ملتت داری چیکار می&amp;zwnj;کنی؟ می&amp;zwnj;گم، من ملت ندارم. می&amp;zwnj;گه، این از لومپن بودنم بدتره. تو نه تنها طبقه خودتو نمی&amp;zwnj;شناسی، ملت خودتم نمی&amp;zwnj;شناسی. می&amp;zwnj;گم والله راست می&amp;zwnj;گی. من طبقه ندارم. من کلاس ندارم. من ملت ندارم. می&amp;zwnj;پرسه، برای خاطره رویای دنیای عادلانه اسکندر داری چیکار می&amp;zwnj;کنی؟ می&amp;zwnj;گم، درد می&amp;zwnj;کشم. برای خاطره رویای دنیای عادلانه اسکندر درد می&amp;zwnj;کشم. این تنها کاریه که بلدم بکنم. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;روانکاوم می&amp;zwnj;گه من عقده شهید شدن دارم. می&amp;zwnj;گه از درد کشیدن لذت می&amp;zwnj;برم. می&amp;zwnj;گه، توی ترحم نفس خر غلت می&amp;zwnj;زنم، البته وقت یکه دلقکی نمی&amp;zwnj;کنم، یا سیاه&amp;zwnj;مست نیستم. می&amp;zwnj;گم، باشه. می&amp;zwnj;گم من یک هنرپیشه تراژیک هستم که آستر کمدی دارم. می&amp;zwnj;گه، من نقش&amp;zwnj;های بازیگریمو با هویت واقعیم قاطی کردم. می&amp;zwnj;گم، خلاف به عرضدون رسوندن. نقش&amp;zwnj;های بازیگری من همون هویت واقعیمن. اوهام من واقعیات من شدن. من اون چیزی که نقششو بازی می&amp;zwnj;کنم نیستم. من اون نقش&amp;zwnj;هایی رو بازی می&amp;zwnj;کنم که هستم. تایمون، کوریولان، اتللو، املت، مارک آنتونی، لیر، تام بیچاره، دلقک لیر، پنتیوس پیلاطس، بابا ظاهر کون پتی، عیسی روح الله، شایلاک، عبلی لجن. نقش همه شونو بازی می&amp;zwnj;کنم. اما اون حرف من حالیش نمی&amp;zwnj;شه. خیال می&amp;zwnj;کنه سه نمایش تراژدی ادیپوس Oedipus رو زیگموند فروید نوشته. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;گاهی فکر می&amp;zwnj;کنم درد کشیدن تنها کار شرافتمندانه&amp;zwnj;ای&amp;zwnj;ست که باقی مونده، که مردم دنیا به دو گروه تقسیم می&amp;zwnj;شن، اونهایی که درد می&amp;zwnj;کشن، و اونهایی که سبب درد می&amp;zwnj;شن. و من خوشتر دارم درد بکشم تا اینکه سبب درد بشم. صوفی می&amp;zwnj;گه، خرم زیر بار درد می&amp;zwnj;کشه. برای دردشون داری چیکار می&amp;zwnj;کنی؟ می&amp;zwnj;گم، هیچی. باهاشون درد می&amp;zwnj;کشم. سهیم می&amp;zwnj;شم. رویا در سرم می&amp;zwnj;پرورونم. خواب می&amp;zwnj;بینم. فکر می&amp;zwnj;کنم. عرق می&amp;zwnj;خورم. با خودم حرف می&amp;zwnj;زنم. می&amp;zwnj;گه، دمت گرم. این یک عالمه به درد اونا کمک می&amp;zwnj;کنه. تو فقط داری خودتو گول می&amp;zwnj;زنی. تو نمی&amp;zwnj;خوای با حقیقت روبرو بشی. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;حقیقت؟ حقیقت؟ چه لقمه دهن پرکنی! کدوم حقیقت و حقیقت چه کسی و در کدام فصل از زندگی آدمیزاد؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بر کوهی غول آسا و سراشیب، &lt;br /&gt;
پر از صخره و پرتگاه، &lt;br /&gt;
حقیقت ایستاده است، و آنکه&lt;br /&gt;
به آن رسیدن می&amp;zwnj;خواهد، &lt;br /&gt;
می بایست گرد آن کوه&lt;br /&gt;
بگردد و بگردد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;آهان، این عمو جانه John، نه، John Kennedy نه، جان&amp;zwnj;دان، John Donne. این هم در کتاب صوفی نیست. کتاب صوفی کارل مارکسه. بهش می&amp;zwnj;گم، صوفی، حقیقت یک خورده از عمو کارل گنده تره. هر چقدرم که لومپن مومپنش بکنی. اما اون نمی&amp;zwnj;فهمه. هیچ هنر استعاره نداره. مثل من جناس سازی و بازی با زبون رو بلد نیست. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;روانکاو من کلمه &amp;quot;حقیقت&amp;quot; رو بکار نمی&amp;zwnj;بره. اون بهش می&amp;zwnj;گه &amp;quot;واقعیت.&amp;quot; تشخیص واقعیت. امتحان واقعیت. مواجهه با واقعیت. البته واقعیت هم لقمه دهن پرکنیه. اما لقمه کوچکتری است از حقیقت. و واقعیت چیست، سقراط؟ بگو! واقعیت چیزی است که با چیزی دیگر می&amp;zwnj;آمیزی و چیزی تازه بدست می&amp;zwnj;آوری. به همین دقیقی است. می&amp;zwnj;گه، هر چی که هست، تو نمی&amp;zwnj;خوای با واقعیت روبرو بشی. می&amp;zwnj;پرسه، می&amp;zwnj;دونی واقعیت چیه؟ می&amp;zwnj;گم، آره. دقیقه&amp;zwnj;ای دو دلاره. پنجاه دقیقه صد دلار، پنج روز در هفته، پولی که من به تو می&amp;zwnj;دم، و درد می&amp;zwnj;آره. می&amp;zwnj;گه، تو خوشت می&amp;zwnj;آد به مردم نیش بزنی. الانم داری به من نیش می&amp;zwnj;زنی. من بلافاصله معذزت می&amp;zwnj;خوام. من عاشق معذرت خواستنم. درش مهارت دارم. هر دفعه معذرت می&amp;zwnj;خوام، دو دلار برام آب می&amp;zwnj;خوره. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;گو اینکه من &amp;quot;حقیقت&amp;quot; را بیش از &amp;quot;واقعیت&amp;quot; دوست دارم. عرفانی&amp;zwnj;تر است، لیز&amp;zwnj;تر است، لومپن&amp;zwnj;تر است. جای بیشتری برای ابهام باقی می&amp;zwnj;گذارد. فقط یک حقیقت نیست. هر کسی حقیقت خودش را دارد. حالا، حقیقت من چیست؟ من حقیقتی ندارم. مثل آقای نمی&amp;zwnj;دونم چی چی در کتاب تاریخچه بارچستر در تمام مسائل مهم عقیده&amp;zwnj;ای ندارم. در تمام مباحث اساسی اعتقادی ندارم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;حقیقت، قربان، یک گاو ماده است که دیگر به این خلایق شیری نمی&amp;zwnj;دهد. از این رو رفته&amp;zwnj;اند تا شیر گاو نر را بدوشند. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;احسنت! این عمو ساموئل انگیسی است، دکتر ساموئل. این هم از حقیقت بنده. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اما چشم و چراغ من عمو بزرگ ویلیام انگلیسی است، نمایشنامه&amp;zwnj;نویس، هنرپیشه. من با او می&amp;zwnj;میرم و با او زنده می&amp;zwnj;شوم. برای آنکه او دودستی می&amp;zwnj;زند، هم با چپ و هم با راست. هم به نعل می&amp;zwnj;زند و هم به میخ. حقیقت&amp;zwnj;های او همیشه جفت جفت می&amp;zwnj;آیند. برای هر اتللویی یک یاگو هست. فقط پول توی کیفت بذار! برای هر ژولیتی یک دایه هست. هر مسئله اخلاقی که می&amp;zwnj;خواهد باشد، می&amp;zwnj;بینی که عمو بزرگ ویلیام دو پایی در هر دو طرف قضیه است. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;هدف من چیست؟ هدف من آن است که با زیستن مثل سگ، بر مرگ متکبر پیروز شوم. اما این هم راستی هدف من نیست. هدف مشنگ است. هدف بابا ظاهر کون پتی است. هدف عبلی لجن است. هدف من چیست؟ من هدفی ندارم. نقش بازی می&amp;zwnj;کنم. آیا مرکز شور و شوقی دارم؟ نه؟ آیا در زندگی نیازی دارم؟ نه. بله، لنگ و پاچه. خفه شو، مشنگ! خفه&amp;zwnj; شو پاچه ور مالیده خر نفهم! بنده هم همین رو عرض کردم. بنده هم عرض کردم پاچه. خفه شو، جناس گوی لعنتی، شهوت&amp;zwnj;پرست اضطراری، مذکر متعصب، که، مست یا هوش، لنگت را به تعرض روی نیمی از خواهران این شهر بلند کرده&amp;zwnj;ای. از توست که کلارا بیزار است، نه از من. بث Beth تو را گذاشت و رفت، نه مرا. شرلی از دست تو فرار کرد، نه از دست من. سام از تو متنفر است، نه از من. تو هستی که همه دوستان نجیب مرا منزجر کرده&amp;zwnj;ای، کوس رسوایی مرا در تمام شهر زده&amp;zwnj;ای. تو خودت را وارد این مقوله نکن، می&amp;zwnj;شنوی؟ این جای عنتربازی&amp;zwnj;های تو نیست. ما باید امشب پیش از طلوع آفتاب، پیش از آنکه از مستی به خواب هوشیاری فرو رویم، یک مشت تعریف دقیق پیدا کنیم، مجرد و روشن و خالی از تناقضات. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;خب، حالا اون رفته و من دوباره خودم هستم. سئوال را تکرار می&amp;zwnj;کنم. آیا من در زندگی نیازی دارم؟ بله، کله پاچه و لنگ و پاچه و عرق. خفه شو، مشنگ! دهن آلوده&amp;zwnj;ات را ببند، زبانی را که در هر سوراخی می&amp;zwnj;کنی بسته نگهدار! صحبت ما درباره تو نیست. صحبت ما درباره من است، من! که من چه هستم؟ و من که هستم؟ و ریشه من کجاست؟ نه اینجا، نه آنجا، نه هیچ کجا. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;سئوال را تکرار می&amp;zwnj;کنم. آیا من نیازی دارم؟ نه. روانکاو من می&amp;zwnj;گه، انکار، سرکوبی و رپرسیون، فرونشانی و سوپرسیون، وسواس و اضطرار، دهانیت و مقعدیت. نیازهای تو این&amp;zwnj;ها هستند. من می&amp;zwnj;گم، فلان&amp;zwnj;شعر. می&amp;zwnj;گه، یک انکار دیگه. من می&amp;zwnj;گم، یک فلان&amp;zwnj;شعر دیگه. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
</description>
     <comments>https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2011/10/05/7277#comments</comments>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/2204">ادبیات داستانی ایران</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/4103">بهمن شعله ور</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/3244">بی لنگر</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak">خاک</category>
 <pubDate>Wed, 05 Oct 2011 08:50:42 +0000</pubDate>
 <dc:creator />
 <guid isPermaLink="false">7277 at https://archive.radiozamaneh.com</guid>
  </item>
  <item>
    <title>چرا این مرتیکه لباس فراک تنش نیست؟</title>
    <link>https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2011/09/07/6561</link>
    <description>&lt;div class=&quot;fb-social-like-widget&quot;&gt;&lt;fb:like  href=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2011/09/07/6561&quot; send=&quot;false&quot; layout=&quot;box_count&quot; show_faces=&quot;false&quot; width=&quot;500&quot; action=&quot;like&quot; font=&quot;arial&quot; colorscheme=&quot;light&quot;&gt;&lt;/fb:like&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-sartitr&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    رمان بی‌لنگر به شکل داستان دنباله‌دار در رادیو زمانه        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-nevisandeh&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    بهمن شعله‌ور        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-filefield field-field-maghaleh-image&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    &lt;img  class=&quot;imagefield imagefield-field_maghaleh_image&quot; width=&quot;277&quot; height=&quot;188&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/sites/default/files/shol0709b01.jpg?1315599576&quot; /&gt;        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;p&gt;بهمن شعله&amp;zwnj;ور، بی&amp;zwnj;لنگر، فصل سیزدهم، بخش نخست- عمو جلال در کاخ سلطنتی ناچار شده بود برای درباریان، که اکیداً اصرار داشتند که او لباس فراک به تن کند، به همان نوع استدلال کند و در استدلالش پیروز شده بود. چطور می&amp;zwnj;شد یک زندانی کمونیست مرتد را وادار کرد که لباس فراک به تن کند، حتی اگر او یک وزیر آینده باشد؟ به هر حال، این راه خوبی برای آن بود که اعلیحضرت از او ناخرسند شوند و احتمال صاحب منصب شدن او از کفش برود.&lt;/p&gt;
&lt;!--break--&gt;&lt;!--break--&gt;&lt;p&gt;او و تیمسار صبح خیلی زود وارد کاخ شده بودند و ناچار شده بودند ساعت&amp;zwnj;ها صبر کنند تا اجازه شرفیابی بیابند.&amp;zwnj;گاه از خود می&amp;zwnj;پرسیدند که نکند به کلی فراموش شده باشند. شاید وقایع دیروز مزاحی بود که اعلیحضرت برای تفریح خودش با آن&amp;zwnj;ها کرده بود. برخی می&amp;zwnj;گفتند که اعلیحضرت گاهی از این مزاح&amp;zwnj;ها می&amp;zwnj;کند. عمو جلال البته ککش هم نمی&amp;zwnj;گزیداگر تمام قضیه یک شوخی از آب در می&amp;zwnj;امد. اما برای تیمسار مسئله صورت دیگری داشت.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اگر او با هیچ مدرکی بجز قسم و آیه خودش و شهادت این کمونیست مرتد خائن، مبنی بر اینکه اعلیحضرت همایونی با لفظ مبارک خودشان فرمان سرلشگری او و انتقالش به مرکز ساواک در تهران را صادر فرموده بودند، به اداره برمی&amp;zwnj;گشت، آن سرلشگر&amp;zwnj;ها و سپهبدهای مرکز ساواک دل و روده&amp;zwnj;اش را بیرون می&amp;zwnj;کشیدند، بخصوص حالا که با ستاره&amp;zwnj;های سرلشگری روی دوشش دور تا دور اداره رژه رفته بود و آن&amp;zwnj;ها را به رخ همه کشیده بود. در واقع سپهبد فرمانده&amp;zwnj;اش به او اخطار کرده بود که اگر با یک مدرک کتبی از کارگزینی مبنی بر سرلشگر شدن خودش به اداره برنگردد روزگارش سیاه خواهد بود. هیچکس از اینکه او سه ماه بعد از سرتیپ شدن سرلشگر شده باشد، بی&amp;zwnj;آنکه یک شاهی رشوه به کسی داده باشد، دل خوشی نداشت. اما اگر یک بار با لباس سرلشگری به پیشگاه اعلیحضرت شرفیاب می&amp;zwnj;شد، دیگر تردیدی درباره ارتقائش باقی نمی&amp;zwnj;ماند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;چند بار تیمسار به سرگرد گاردی که پشت میز نشسته بود نزدیک شده بود تا ببیند آیا باید به کسی درباره شرفیابی آنهابه پیشگاه اعلیحضرت همایونی یادآوری کرد. سرگرد، بدون آنکه حتی سرش را بالا کند، گفته بود &amp;laquo;تیمسار زیاد بی&amp;zwnj;صبر نباشین. هر وقت که اعلیحضرت میل داشته باشند که به یادشون بیاد، شما شرفیاب می&amp;zwnj;شین. هیچکس نمی&amp;zwnj;تونه به اعلیحضرت یادآوری کنه که چی باید یادشون بیاد.&amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&lt;img alt=&quot;&quot; align=&quot;middle&quot; src=&quot;http://radiozamaneh.com/sites/default/files/shol0709b02.jpg&quot; /&gt;و نخستین حرفی که از دهن اعلیحضرت غضب&amp;zwnj;کرده بیرون آمد این بود که: &amp;laquo;چرا این مرتیکه لباس فراک تنش نیست؟&amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;کاشف به عمل آمد که&amp;zwnj;گاه مردم روز&amp;zwnj;ها صبر کرده بودند، و به خانه رفته بودند و باز برگشته بودند تا روزهای بیشتری صبر کنند، تا آنکه دست آخر روزی اعلیحضرت آن&amp;zwnj;ها را به یاد آورده بود. گاهی هم اعلیحضرت جخت یادشان رفته بود و هیچکس جرأت نکرده بود، یا علاقه&amp;zwnj;ای نشان نداده بود، که به یادشان بیاورد. و چرا باید آن درباری&amp;zwnj;ها و افسرهای مزلف، که اعلیحضرت اسم دزد و دروغگو و ماتحت&amp;zwnj;لیس روشان گذاشته بود، بخواهند به او کمک کنند که سرلشگر بشود؟ تنها به خاطر آنکه درستکار و باتقوا و ساده&amp;zwnj;لوح بود؟ و چرا باید بخواهند کمک کنند که یک کمونیست مرتد خائن خدانشناس وزیر شود؟ تنها بخاطر آنکه بلد بود با اعلیحضرت خوش و بش کند؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;خوشبختانه اعلیحضرت به یاد آورد، و بالاخره آن&amp;zwnj;ها کمی به ظهر مانده شرفیاب شدند. در&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان تالار و با&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان روال دولا و راست شدن، اما این&amp;zwnj;بار با ملازمت دو درباری دیگر، به حضور اعلیحضرت پذیرفته شدند. و نخستین حرفی که از دهن اعلیحضرت غضب&amp;zwnj;کرده بیرون آمد این بود که: &amp;laquo;چرا این مرتیکه لباس فراک تنش نیست؟&amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;صدای شاه مثل غرش رعد در تالار ترکید و همه از ترس در جای خود خشک شدند. حالا گناه به گردن همه&amp;zwnj;شان می&amp;zwnj;افتاد. همه&amp;zwnj;شان می&amp;zwnj;بایست مکافات کله&amp;zwnj;خری این کمونیست مرتد خائن را پس بدهند. باید با اردنگی وادارش می&amp;zwnj;کردند فراک را تنش کند، می&amp;zwnj;خواست خوشش بیاید یا نه، به جای آنکه به گنده&amp;zwnj;گویی&amp;zwnj;های جسورانه او گوش بدهند. حتی عمو جلال هم داشت از ترس عرق می&amp;zwnj;کرد. شاید وقتی صحبت از سر و کار داشتن با شاه و شاهزاده جماعت پیش می&amp;zwnj;آمد، این درباری&amp;zwnj;ها و تیمسارهای مزلف عقلشان بیشتر از عمو جلال می&amp;zwnj;رسید. او از این مسائل چه می&amp;zwnj;دانست؟ تمام عمرش را با گدا گشنه&amp;zwnj;ها گذرانده بود و درباره تساوی حقوق بشر بالای منبر رفته بود. با تشویش زیاد یاد حرف&amp;zwnj;های قبلی شاه درباره درجا تیرباران کردن خود افتاد. اما خونسردیش را حفظ کرد. چون نپوشیدن فراک تصمیم او بود، و از آنجا که انگار هیچکس دیگر جرأت نمی&amp;zwnj;کرد جواب سئوال شاه را بدهد، او به&amp;zwnj;خود جسارت پاسخ دادن داد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;با آرامش تمام، و با در نظر داشتن آنکه، علیرغم حدس و گمان تیمسار، اعلیحضرت هنوز هم ممکن بود دقیقاً چنان تصمیمی بگیرند، گفت &amp;laquo;دیروز اعلیحضرت همایونی هنوز تصمیم نگرفته بودند که دستور تیرباران بنده را صادر بفرمایند یا نه. و چون هنوز هیچ شاهدی در دست نیست که اعلیحضرت بنده رو عفو فرموده باشند، و بنده هنوز یک زندانی هستم، بنده فکر کردم که جسارته که یک زندانی را که ممکنه تیرباران بشه، با لباس فراک در پیشگاه اعلیحضرت حاضر کنند.&amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;شاه با&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان لحن تهدید&amp;zwnj;آمیز، دوباره غرید &amp;laquo;سرکار فکر کردید؟ سرکار تصمیم گرفتید؟ و تمام مدتی که سرکار داشتید اون فکر&amp;zwnj;ها رو می&amp;zwnj;کردید و اون تصمیم هارو می&amp;zwnj;گرفتید وزیر دربار و رئیس تشریفات پفیوز ما داشتند چه غلطی می&amp;zwnj;کردند؟&amp;raquo; سرش را بر گرداند تا اثر حرف&amp;zwnj;هایش را در چهره وزیر دربار و رئیس تشریفات بخواند. هر دو مرد با بدن&amp;zwnj;های لرزان بلافاصله در برابر خشم ملوکانه تا کمر خم شدند و در&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان حالت ماندند، گوئی که آن تنها دفاعی بود که داشتند. عمو جلال متوجه شد که رئیس تشریفات یکی از ملازمان دیروز او، و مردی بود که امروز نومیدانه اصرار کرده بود که او لباس فراک بپوشد. وزیر دربار را از عکسش در روزنامه&amp;zwnj;ها می&amp;zwnj;شناخت.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;شاه، انگار که می&amp;zwnj;خواهد عمو جلال را شاهد بگیرد که نمی&amp;zwnj;تواند از آن جثه&amp;zwnj;های جبون تا کمر خم شده پاسخی دریافت کند، به&amp;zwnj;سوی عمو جلال برگشت. به&amp;zwnj;محض آنکه شاه رویش را برگرداند، دو بدن خم شده دوباره راست شدند. اما هر بار که سر شاه کوچک&amp;zwnj;ترین حرکتی در جهت آن&amp;zwnj;ها می&amp;zwnj;کرد، دوباره تا کمر خم می&amp;zwnj;شدند. این روال دو سه بار ادامه یافت و عمو جلال نزدیک بود از مسخره بودن آن بخنده بیفتد که دوباره نگاه تیز و نافذ شاه را بر چهره خود حس کرد. ظاهراً چون هیچکس دیگر آمادهاین کار نبود، با عمو جلال بود که پاسخ یا تفریح لازم را، هر کدام که میل مبارکشان بود، برای اعلیحضرت مهیا کند.&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در شگفت از اینکه مدافع درباری&amp;zwnj;ها و تیمسار&amp;zwnj;ها شده است، دوباره داوطلب پاسخ دادن شد: &amp;laquo;اعلیحضرت! اون&amp;zwnj;ها خیلی کوشش کردند بنده رو قانع کنند که لباس فراک بپوشم. گناه از سماجت بنده بود که فکر می&amp;zwnj;کردم لباس فراک تن یک زندانی کردن در حضور اعلیحضرت نامناسبه.&amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;چهره شاه چند لحظه&amp;zwnj;ای عبوس ماند ولی بالاخره لبخندی با اکراه برآن نقش بست. دوستانه گفت &amp;laquo;مهندس! تو ممکنه زندونی باشی، اما از همین حالا داری مثل درباریا صحبت می&amp;zwnj;کنی. شاید ما باید تو رو وزیر دربار یا رئیس تشریفات خودمون بکنیم.&amp;raquo;&lt;br /&gt;
با آن جمله شاه دوباره بر گشت و نظری به آن دو جثه خمیده انداخت که تازه راست شده بودند و می&amp;zwnj;خواستند دزدانه عرق چهره&amp;zwnj;های برافروخته&amp;zwnj;شان را پاک کنند. آن&amp;zwnj;ها دوباره با تنهای لرزان حالت خمیده خود را از سر گرفتند. عمو جلال از خودش پرسید چه مدتی او می&amp;zwnj;تواند در سمت وزارت دربار یا رئیس تشریفات دوام بیاورد. از نظر جسمی کار دقیقاً کمرشکنی بود. و آشکار بود که اعلیحضرت عادت داشت که اطرافیانش را دچار ترس و لرز و عرقریزی کند، تا هر لحظه خطر سقوط و رسوائی خود را انتظار داشته باشند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&lt;img alt=&quot;&quot; align=&quot;middle&quot; src=&quot;http://radiozamaneh.com/sites/default/files/bahmshodj02.jpg&quot; /&gt;عمو جلال به همه سئوال&amp;zwnj;ها با صداقت پاسخ داده بود. نه، مسلمان واقعی نبود. حتی به خدا هم اعتقاد نداشت. اما به ارزش&amp;zwnj;های انسانی همگانی، مانند درستکاری، مروت، نجابت، وفاداری و شرف اعتقاد داشت.&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;شاه با لبخندو نگاهی تفریحی پرسید &amp;laquo;مهندس، اصلا تو لباس فراک داری؟&amp;raquo; &lt;br /&gt;
&amp;laquo;نخیر، اعلیحضرت!&amp;raquo; &lt;br /&gt;
&amp;laquo;هیچوقت فراک تنت کرده&amp;zwnj;ی؟&amp;raquo; &lt;br /&gt;
&amp;laquo;نخیر، اعلیحضرت!&amp;raquo; &lt;br /&gt;
&amp;laquo;شاید نمی&amp;zwnj;خواستی فراکی رو به تن کنی که خیاط مخصوص تو ندوخته باشه.&amp;raquo; به نظر می&amp;zwnj;رسید که دوباره به شوخی و خوش و بش برگشته بودند. بازی از نو شروع شده بود و عمو جلال فرصت را از دست نداد. &lt;br /&gt;
&amp;laquo;مشکل من اون نبود اعلیحضرت. لباس&amp;zwnj;های حاضر آماده خوب به من می&amp;zwnj;آن. هیکلم چهل کامله.&amp;raquo; &lt;br /&gt;
شاه با سرخوشی زیاد خندید. نگاهی به درباریان اطرافش انداخت که همه، به جز وزیر دربار و رئیس تشریفات، داشتند مثل سگ&amp;zwnj;های آبی تربیت&amp;zwnj;شده می&amp;zwnj;خندیدند. افسران خودداری بیشتری داشتند و تنها لبخند می&amp;zwnj;زدند. تنها تیمسار ساواک شق و رق و بدون هیچ لبخندی، به حالت خبردار ایستاده بود. این بلافاصله توجه شاه را جلب کرد. &lt;br /&gt;
&amp;laquo;سرتیپ، می&amp;zwnj;بینم که مثل برق سرلشگر شدی. می&amp;zwnj;خوای بگی که اون دوتا ستاره دیگه رو از پیش خریده بودی؟&amp;raquo; &lt;br /&gt;
تیمسار پاشنه&amp;zwnj;هایش را به هم کوبید و در جواب پارس کرد: &amp;laquo;اعلیحضرتا! فرمان فرمان اعلیحضرت همایونی بود.&amp;raquo; &lt;br /&gt;
لحن شاه دوباره سر خوش و تفریحی بود &amp;laquo;می&amp;zwnj;خوای بگی که راستی راستی، بدون هیچ حکمی از کارگزینی ارتش، گذاشتن اون ستاره&amp;zwnj;ها رو بذاری روی دوشت؟&amp;raquo; &lt;br /&gt;
در میان شگفتی همه، تیمسار پاسخ داد &amp;laquo;اعلیحضرت همایونی! به من گفتند که اگر به زودی حکمی از کارگزینی دریافت نکنند کار من با کرام الکاتبینه.&amp;raquo;&lt;br /&gt;
شاه به صدای بلند خندید و گفت &amp;laquo;حکم رو در یافت می&amp;zwnj;کنن، تیمسار. دریافت می&amp;zwnj;کنن. غصه نخور.&amp;raquo; سرش را به&amp;zwnj;سوی آجودان نظامیش تکان داد، به نشانه آنکه او باید ترتیب کار را بدهد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بعد شاه فرمان داد که عمو جلال را در یک اتاق شرفیابی خصوصی به حضورش ببرند. هیچکس دیگر به جز دو گروهبان عظیم&amp;zwnj;الجثه گارد ثابت سلطنتی در اتاق نبود. سئوال&amp;zwnj;های رک و راست و دقیق زیادی از او کرده بود. آیا به راستی مسلمانی متدین بود؟ آیا به راستی دیگر به مارکسیسم اعتقاد نداشت؟ آیا به راستی از کمونیسم رویگردان شده بود؟ آیا به راستی قصد داشت به تعهد همکاریش با ساواک عمل کند، یا اینکه این&amp;zwnj;ها همه یک حیله تاکتیکی بود تا چند تا تیمسار دیگر را خر کند و برای خودش وقت بخرد؟ به او هشدار داده بود که اگر حتی گمان کند که دارد دروغ می&amp;zwnj;گوید جابجا فرمان تیربارانش را صادر می&amp;zwnj;کند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;عمو جلال به همه سئوال&amp;zwnj;ها با صداقت پاسخ داده بود. نه، مسلمان واقعی نبود. حتی به خدا هم اعتقاد نداشت. اما به ارزش&amp;zwnj;های انسانی همگانی، مانند درستکاری، مروت، نجابت، وفاداری و شرف اعتقاد داشت. بله، هنوز احساسات مارکسیستی داشت، اما دیگر حاضر نبود قدمی در راه پیشرفت اهداف مارکسیستی بردارد. اگر کمونیست&amp;zwnj;ها و مارکسیست&amp;zwnj;ها به قدرت می&amp;zwnj;رسیدند نخستین کسی که بعنوان خائن دار می&amp;zwnj;زدند او بود. گذشته از آن حالا دیگر زن و فرزند شیرخواری داشت و، اگر فرصتی به او داده می&amp;zwnj;شد، میل داشت زندگی مناسبی برای آن&amp;zwnj;ها فراهم کند و زندگی خانوادگی راحتی داشته باشد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;به یقین از حزب توده روی گردانده بود، چون آن&amp;zwnj;ها را هم به اندازه هر حزب دیگری فسادپذیر و متعصب یافته بود. قهرمان&amp;zwnj;پرستی زیادی در آن دیده بود. اعضاء سازمان جوانانشان را دیده بود که این طرف و آن طرف استالین را ستایش می&amp;zwnj;کردند و طوطی&amp;zwnj;وار تبلیغات روسیه استالینیستی را تکرار می&amp;zwnj;کردند. می&amp;zwnj;گفتند دکتر&amp;zwnj;ها مغز استالین را اندازه گرفته&amp;zwnj;اند و دیده&amp;zwnj;اند که از مغز آدم معمولی خیلی بزرگتراست و این باین معناست که استالین نابغه است. خط حزب خط بدون چون و چرای روسیه استالینیستی بود. ارتش سرخ شکست ناپذیر بود و در حزب کمونیست روسیه هیچکس جایزالخطا نبود.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;مدت&amp;zwnj;ها گمان می&amp;zwnj;کرد که برخی از اعضاء کمیته مرکزی حزب خیانتکارند. (کلمه خیانتکار را تفسیر نکرد و خوشحال بود که شاه این را از او نخواست. شاه آن را به معنای خیانتکار نسبت به شاه گرفت، و منظور عمو جلال خیانتکار نسبت به کشور بود، مأمور اینتلیجنت سرویس، آنچه که مصدق &amp;laquo;توده&amp;zwnj;ای نفتی&amp;raquo; می&amp;zwnj;خواند.) دریافته بود که رفقایش به اندازه هر آدم دیگری مستعد سستی&amp;zwnj;های بشری چون تکبر و غرور و رشک و حسد و رقابت هستند. آنجا هم افرادی بودند که برای پیشرفت شخصی روی جنازه مادرشان قدم می&amp;zwnj;نهادند و به اندازه هر یک از تیمسار&amp;zwnj;ها، درباری&amp;zwnj;ها، و وزرای شاه حرص موفقیت&amp;zwnj;های مادی و عطش قدرت داشتند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پس از سال&amp;zwnj;ها خدمت صادقانه به حزب، خود را هدف شایعات موذیانه&amp;zwnj;ای یافته بود که می&amp;zwnj;گفتند او مامور ساواک در حزب است، شایعاتی که توسط دستیارش، کسی که بیش از هر کس از سقوط او سود می&amp;zwnj;برد، پراکنده شده بود. چون او آدمی نبود که با مارک مامور دوجانبه و جاسوس و خائن زدن به رقبایش آن&amp;zwnj;ها را از میان بردارد، در کارش دچار گرفتاری شده بود. ظنش آن بود که دیر یا زود رقبای قصی القلب ترش مایه سقوط یا حتی انهدام او می&amp;zwnj;شوند. مگر استالین همین کار را با تمام رقبایش نکرده بود؟ بله، یقینا قصد داشت به تعهد همکاریش با ساواک عمل کند، صرفا بخاطر آنکه دیگر توده&amp;zwnj;ای&amp;zwnj;ها او را حتی کمتر از اعلیحضرت همایونی دوست داشتند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;شاه حالا به عمو جلال اجازه بود که در حضورش بنشیند و راحت باشد، سئوالات بسیاری درباره سازمان، سلسله مراتب، و خطوط تشکیلاتی حزب توده از او کرده بود. اعضاء کمیته مرکزی چه کسانی بودند؟ اعضاء کمیته اجرائی چه کسانی بودند؟ بسیار مطلع به نظر می&amp;zwnj;رسید و&amp;zwnj;گاه عمو جلال مطمئن نبود آیا شاه دارد از او کسب اطلاعات می&amp;zwnj;کند یا راستگوئی او را محک می&amp;zwnj;زند. می&amp;zwnj;خواست بداند کدامیک از روش&amp;zwnj;های ساواک برای نفوذ در حزب توده مؤثر بود و کدامیک نبود، و چرا حزب توده توانسته بود در نفوذ در ساواک آن&amp;zwnj;چنان موفق باشد، در حالیکه ساواک موفقیت کمی در نفوذ در حزب داشت. وقتی عمو جلال پاسخ داده بود که اعضاء حزب معتقد&amp;zwnj;تر بودند و صادقانه به آرمان&amp;zwnj;های خود ایمان داشتند، در حالیکه ساواکی&amp;zwnj;ها دنبال پول و قدرت و مقام بودند شاه از سر ناخشنودی غرولندکرده بود.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&lt;img alt=&quot;&quot; align=&quot;middle&quot; src=&quot;http://radiozamaneh.com/sites/default/files/shol0709b03.jpg&quot; /&gt;اعضاء سازمان جوانان حزب توده را دیده بود که این طرف و آن طرف استالین را ستایش می&amp;zwnj;کردند و طوطی&amp;zwnj;وار تبلیغات روسیه استالینیستی را تکرار می&amp;zwnj;کردند. می&amp;zwnj;گفتند دکتر&amp;zwnj;ها مغز استالین را اندازه گرفته&amp;zwnj;اند و دیده&amp;zwnj;اند که از مغز آدم معمولی خیلی بزرگتر است و این به این معناست که استالین نابغه است.&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;گفت&amp;zwnj;وگو بعد خودمانی&amp;zwnj;تر شده بود و باز به خوش و بش کشیده بود. شاه پرسیده بود آیا عمو جلال شعارهائی بر دیوار&amp;zwnj;ها بر علیه او نوشته بود. عمو جلال اذعان کرده بود که سال&amp;zwnj;ها پیش این کار را کرده بود و داوطلبانه شوخی رفقایش را در مورد زحمتی که در خطاطی شعار&amp;zwnj;ها می&amp;zwnj;کشید شرح داده بود. شاه به خنده گفته بود که انگار برخی از آن&amp;zwnj;ها را دیده بود چون بعضی را بیاد داشت که با خط زیبائی نوشته شده بودند. عمو جلال چنان احساس راحتی کرده بود که حتی شرکت خود را در تظاهرات امجدیه شرح داده بود.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;شاه می&amp;zwnj;خواست بداند چطور او موفق شده بود سرتیپ ساواک را تا به آن حد گول بزند، و چطور مردی که به خدا اعتقاد نداشت توانسته بود بآن درستی نماز بخواند. عمو جلال داستان سال هائی را که در ملاخانه سر کرده بود، داستان ملا مصطفی، و چوب هائی را که از او سر آموزش نماز خورده بود شرح داده بود. با هم حسابی به ریش تیمسار بیچاره ساواک که بیرون در تالار شرفیابی هنوز خبردار ایستاده بود خندیده بودند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;سپس شاه پرسیده بود که منظور عمو جلال از گفتن اینکه او هم &amp;laquo;به&amp;zwnj; همان اندازه اعلیحضرت متدین بود&amp;raquo; چه بود، در حالیکه خودش خوب می&amp;zwnj;دانست، و گمان می&amp;zwnj;برد که شاه هم می&amp;zwnj;داند، که او حتی به خدا هم اعتقاد ندارد. ستون فقرات عمو جلال باز تیر کشیده بود. تازه فهمیده بود چرا درباری&amp;zwnj;ها و تیمسارهای دور و بر شاه مرتب از ترس می&amp;zwnj;لرزیدند و عرق می&amp;zwnj;ریختند. این شاه شاهان می&amp;zwnj;توانست خودمانی بشود و دوستانه رفتار کند و بگذارد آدم احساس راحتی و امنیت بکند، و ناگهان با یک کلمه یا یک سئوال به آدم بفهماند که سرش هنوز ممکن است سر دار برود.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;عمو جلال با عصبیت به خودش پیچیده بود و سعی کرده بود خودش را از چاله&amp;zwnj;ای که کنده بود بیرون بیاورد. گفته بود &amp;laquo;اما اعلیحضرت، مفهوم ضمنی کلام من در آن لحظه این بود که من خودم آدمی مذهبی هستم. وقتی آن حرف را زدم خواب این را هم نمی&amp;zwnj;دیدم که به اعلیحضرت اعتراف کنم که آدم بی&amp;zwnj;دینی هستم.&amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اما شاه زیر بار این سفسطه&amp;zwnj;بازی&amp;zwnj;ها نمی&amp;zwnj;رفت. اصرار داشت بداند آیا او، عمو جلال، اعتقاد داشت که ایشان، اعلیحضرت، دیندار هستند یا نه. بعد از مدتی به خود پیچیدن و عرق ریختن، عمو جلال به این نتیجه رسیده بود که کم&amp;zwnj;خطر&amp;zwnj;ترین پاسخ آن است که بگوید نمی&amp;zwnj;دانم. شاه پرسیده بود آیا عمو جلال آن داستان نجات شاه را در میان زمین و هوا توسط پیغمبر باور کرده بود یا نه. با تیری که ستون فقراتش می&amp;zwnj;کشید، عمو جلال اعتراف کرده بود که آن را باور نکرده بود. آیا به نظر عمو جلال قاطبه مردم آن را باور کرده بودند یا نه. عمو جلال گفته بود که مردم مذهبی و مردم بی&amp;zwnj;سواد، بخصوص در روستا&amp;zwnj;ها، احتمالاً آن را باور کرده بودند، در حالیکه طبقات تحصیل&amp;zwnj;کرده، بخصوص در شهر&amp;zwnj;ها، احتمالاً نه. حالا تبردار واقعه می&amp;zwnj;توانست گردنش را بزند، یا اینکه از مرگ معذورش دارد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;آن روز وقتی عمو جلال کاخ سلطنتی را ترک گفت رئیس سازمان برنامه و قائم&amp;zwnj;مقام نخست وزیر بود. به او اجازه داده شده بود که به میل خود رفقای سابقش را که به راستی توبه کرده بودند در سازمان برنامه استخدام کند، و یا اینکه استخدامشان را در سایر ادرات و وزارتخانه&amp;zwnj;های دولتی توصیه کند، با این تفاهم که گردن او ضامن آن بود که آن&amp;zwnj;ها به راه راست بروند، و برای ریشه&amp;zwnj;کن کردن باقیمانده حزب توده، بخصوص شاخه حزب در ارتش و در ساواک، به تعهد خود برای همکاری کامل با ساواک عمل کنند. به عنوان مشاور ویژه اعلیحضرت همایونی،&amp;zwnj;گاه و بیگاه در صورت احضار، عمو جلال می&amp;zwnj;بایست برای مشاوره محرمانه شرفیاب شود.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;با گذشت ماه&amp;zwnj;ها و سال&amp;zwnj;ها، عمو جلال یار غار و محرم اسرار شاه شد. شاه از او به عنوان محکی برای سنجش راست و اصیل بودن کار&amp;zwnj;ها و نظریات تمام بادمجان دور قاب&amp;zwnj;چین&amp;zwnj;هایش، و برای درک نظریات و احساسات عامه مردم استفاده می&amp;zwnj;کرد، حتی پس از آنکه عمو جلال دیگر جزو عامه مردم نبود، ثروتی هنگفت به هم زده بود، و برای خودش یک جور درباری، یک پا شاه شده بود. سر فرشته سقوط کرده&amp;zwnj;ای بود در میان خیلی از فرشته&amp;zwnj;های سقوط کرده، رفقای حزبی سابقش، که همه وزیر و وکیل و مدیر کل و مقاطعه&amp;zwnj;کار عمده دولتی شده بودند، ثروت هنگفتی به هم زده بودند و هنوز در ته دل مثل عمو جلال خودشان را مارکسیست و انقلابی می&amp;zwnj;دانستند. بزودی حتی دختر چهار، بعد پنج، و بعد شش ساله عمو جلال هم، که به عنوان همبازی منحصر بفرد دختر کوچک شاه که هم سن خود او بود برگزیده شده بود، نوعی درباری شد، یک شازده کوچولو.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;همسر عمو جلال، زن&amp;zwnj;عمو سارا هم، خوب خودش را توی این عکس دسته&amp;zwnj;جمعی جا زده بود. او همیشه خودش را یکی از آن شازده&amp;zwnj;های کمرنگ پراکنده در روستا&amp;zwnj;ها به حساب آورده بود، که همگی ادعای قوم و خویشی سببی یا نسبی با یکی از شاهان مخلوع قاجار را داشتند که رضا خان قزاق سلسله&amp;zwnj;شان را برانداخته بود. در مهمانی&amp;zwnj;های شام یا کوکتیل اغلب می&amp;zwnj;شنیدی که خانمی با وقار و طمأنینه اعلام می&amp;zwnj;کرد که &amp;laquo;بله، خانوم. آخه مادر بزرگ من شازده بود. از طرف مادری ما با فخرالدوله&amp;zwnj;ها نسبت داریم.&amp;raquo; یا &amp;laquo;بله، خانوم. آخه پدر بزرگ من شازده بود. ما از فرمانفرمائیان&amp;zwnj;ها هستیم.&amp;raquo; و این شازده&amp;zwnj;ها به&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان اندازه شازده بودند که گدا گشنه. آه نداشتند که با ناله سودا کنند. زنعمو سارا یکی از این شازده&amp;zwnj;ها بود. از پدر بزرگ و مادر بزرگش کسی زیاد چیزی نمی&amp;zwnj;دانست. پدرش، که کوره سوادی بیشتر نداشت، در خانواده علم، وزیر دربار بزرگ شده بود و از آن راه زمانی به فرمانداری مشهد منصوب شده بود.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&lt;img alt=&quot;&quot; align=&quot;middle&quot; src=&quot;http://radiozamaneh.com/sites/default/files/shol0709b04_0.jpg&quot; /&gt;تازه فهمیده بود چرا درباری&amp;zwnj;ها و تیمسارهای دور و بر شاه مرتب از ترس می&amp;zwnj;لرزیدند و عرق می&amp;zwnj;ریختند. این شاه شاهان می&amp;zwnj;توانست خودمانی بشود و دوستانه رفتار کند و بگذارد آدم احساس راحتی و امنیت بکند، و ناگهان با یک کلمه یا یک سئوال به آدم بفهماند که سرش هنوز ممکن است سر دار برود.&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;آن روز&amp;zwnj;ها کاملا متداول بود که ملاک&amp;zwnj;های بزرگ نوکرهای خودشان را به سمت شهرداری و فرمانداری و استانداری برسانند. این وسیله&amp;zwnj;ای می&amp;zwnj;شد تا بهتر بتوانند زیر قانون بزنندو خلق خدا را بچاپند. این فرماندار&amp;zwnj;ها و استاندار&amp;zwnj;ها کوره سوادی بیش نداشتند، اما تا مغز استخوان درباری بودند. تمام آداب و رسوم دربار را می&amp;zwnj;دانستند، از قبیل تعظیم از جلو و از عقب، جلو جلو راه رفتن، عقب عقب راه رفتن، بوسیدن دست و پا و ماتحت و بقیه اعضاء مخصوص، و روال &amp;laquo;بله، بله گفتن،&amp;raquo; مانند &amp;laquo;بله اعلیحضرت،&amp;raquo; &amp;laquo;بله علیا حضرت،&amp;raquo; &amp;laquo;بله، والا حضرت،&amp;raquo; &amp;laquo;بله، حضرت والا،&amp;raquo; &amp;laquo;بله حضرت اشرف،&amp;raquo; &amp;laquo;بله، عالیجناب،&amp;raquo; و غیره و غیره. بسهولت می&amp;zwnj;توانستند در آن واحد رو به جلو تعظیم کنند و رو به عقب راه بروند. و این&amp;zwnj;ها عادت داشتند خودشان را با نسلی دیگر از فرمانداران و استانداران قدیم اشتباه بکنند، که براستی شاهزاده بودند. اغلب این شازده&amp;zwnj;های کمرنگ اصل و نسبشان را به آغا محمد خان قاجار نسبت می&amp;zwnj;دادند که، با داشتن دویست زن عقدی و صیغه، خواجه بود و نمی&amp;zwnj;توانست تخم و ترکه&amp;zwnj;ای پس بیندازد. اصل و نسبی بسیار مشکوک!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;با این حال، زن عمو سارا که براستی دسترسی زیادی به دربار نداشت، چونکه رابطه عمو جلال با شاه خصوصی بود، دو پائی وسط معرکه پریده بود و پست خود را بعنوان درباری افتخاری احراز کرده بود. هیچ فرصتی را برای آنکه به کوچک&amp;zwnj;ترین بهانه با لیموزین و شوفر عمو جلال به کاخ سلطنتی برود از دست نمی&amp;zwnj;داد، خواه دخترش با او باشد خواه نباشد. جمله&amp;zwnj;ای که با &amp;laquo;بله، خانوم، پریروز در کاخ سلطنتی...&amp;raquo; شروع می&amp;zwnj;شد، صرف نظر از اینکه چطور ختم شود، توجه همگان را در هر مهمانی کوکتیل به خود جلب می&amp;zwnj;کرد. خانم&amp;zwnj;ها را مثل آهن&amp;zwnj;ربا به سوی خودش می&amp;zwnj;کشید. لازم نبود به&amp;zwnj;شان بگوید که به او تنهااجازه داده بودند که تا دم دروازه درونی کاخ برود و دو ساعت آنجا توی ماشین، پشت دروازه بسته در انتظار دخترش بنشیند، تا اینکه والاحضرت همایونی دخترش را مرخص کنند. چند نفر دیگر می&amp;zwnj;توانستند بگویند که پلاک اتومبیلشان در دفتر کاخ ثبت شده، تا بتوانند تا دروازه درونی کاخ بروند؟ چه اهمیت داشت که سر راه ده جا جلویش را می&amp;zwnj;گرفتند تا برای یک افسر جوان قد بلند خوش قیافه دیگر گارد توضیح بدهد که &amp;laquo;بله، من به امر والاحضرت همایونی اینجا اومده&amp;zwnj;ام تا دخترم رو که در پیشگاه والاحضرت شرفیاب شده&amp;zwnj;اند برگردونم.&amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;احساس می&amp;zwnj;کرد که چشم&amp;zwnj;های از حدقه در آمده خانم&amp;zwnj;های رفقای حزبی سابق شوهرش به دهان او دوخته شده. حرفش را کلمه به کلمه می&amp;zwnj;بلعیدند. البته به عنوان زن دبیر اول کمیته ایالتی حزب، او همیشه در میان این گروه نوعی شاهزاده بود. و حالا که تمام شوهر&amp;zwnj;ها وزیر و کیل و مدیر کل و مقاطعه کار عمده بودند، و همه ثروتمند، او هنوز هم مقام شامخ خود را در می&amp;zwnj;انشان حفظ کرده بود. آنقدر الماس و برلیان بخودش آویزان می&amp;zwnj;کرد که راه رفتن برایش مشکل می&amp;zwnj;شد. برلیان همیشه نقطه ضعف او بود. در دوره نامزدی، و حتی در شب عروسی، شوهرش انگش&amp;zwnj;تر برلیانی برای او نخریده بود، در ابتدا چون که پولش را نداشت، و بعد&amp;zwnj;ها برای آنکه تقریبا تمام حقوقش را به صندوق حزب اهدا می&amp;zwnj;کرد تا برای بقیه اعضاء حزب سر مشقی باشد، و همچنین برای آنکه الماس و برلیان را کاملا بورژوا می&amp;zwnj;دانست. این بود که حالا زنعمو سارا داشت تلافی در می&amp;zwnj;اورد. هر چه برلیان بدستش می&amp;zwnj;رسید می&amp;zwnj;خرید و بهانه بی&amp;zwnj;چون و چرایش کاخ سلطنتی بود. انگار که بیرون دروازه کاخ، و پیش از دادن اجازه ورود، اول برلیان&amp;zwnj;های خانم&amp;zwnj;ها را وزن می&amp;zwnj;کردند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در شب نشینی&amp;zwnj;ها یکی از محبوب&amp;zwnj;ترین بازی&amp;zwnj;ها این بود که هر کسی حدس بزند زن عمو سارا چند قیراط برلیان به خودش آویزان کرده است. مثل اینکه آدم حدس بزند چند کالری در یک سبد میوه هست. با این تفاوت که اگر وزن برلیان&amp;zwnj;های زنعمو سارا را درست حدس می&amp;zwnj;زدی آن&amp;zwnj;ها را بعنوان جایزه بهت نمی&amp;zwnj;دادند تا با خودت ببری. و اگر گاهی کلک می&amp;zwnj;زد و چند تا برلیان گنده بدلی هم میان برلیان&amp;zwnj;های واقعیش جامیزد، به چه کسی ضرری می&amp;zwnj;خورد، یا اصلا کی می&amp;zwnj;فهمید؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;نقطه ضعف دیگر زن عمو سارا پالتو پوست بود. اول با پوست خرگوش شروع کرد، بعد با پوست روباه به کلاس بالا&amp;zwnj;تر رفت، و رفت و رفت تا رسید به سنجاب و سمور و خرس و راکون و سیاهگوش و پلنگ و ببر. بعد هر حیوان وحشی دیگری که کسی اسمش را هم نشنیده بود. هر بار که سفری به خارج می&amp;zwnj;کرد بی&amp;zwnj;برلیان و بی&amp;zwnj;پالتو پوست خارج می&amp;zwnj;شد و مثل خری که برلیان و پالتوپوست بارش کرده باشند بر می&amp;zwnj;گشت، بدون آنکه یک شاهی عوارض گمرکی بدهد. ادعایش همیشه این بود که با همین برلیان&amp;zwnj;ها و پوست&amp;zwnj;ها از مملکت خارج شده بود، و کی جرأت داشت از زن قائم مقام نخست وزیری که همبازی پکر شاه بود، و دخترش همبازی والاحضرت همایونی بود، سئوالی بکند؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;برای عمو جلال که خودش آدم ولخرجی نبود، این کار به عقل جور در می&amp;zwnj;آمد، نه تنها به خاطر آنکه راه خوبی بود برای استفاده زیاد و بی&amp;zwnj;زحمت، بلکه برای آنکه &amp;laquo;سرمایه&amp;zwnj;گذاری خوبی&amp;raquo; بود، با مفهوم ضمنی خاصی که &amp;laquo;سرمایه&amp;zwnj;گذاری&amp;raquo; برای عمو جلال داشت. اوهمیشه طرفدار یک &amp;laquo;سرمایه گذاری خوب&amp;raquo; بود، خواه صحبت از تجارت باشد، خواه احساسات، خواه علم ماوراء طبیعی. حتی پیش از آنکه وارد تجارت شود، این برایش استعاره خوبی بود. هر وقت لطفی به کسی می&amp;zwnj;کرد آن را نوعی &amp;laquo;سرمایه گذاری&amp;raquo; به حساب می&amp;zwnj;اورد. احتمالا به بهشت اعتقاد نداشت چون که سرمایه گذاری مطمئنی مثل برلیان و پوست نبود. بهر حال، حتی پس از آنکه پیمان نامه&amp;zwnj;های سازمان ملل و قوانین دولت&amp;zwnj;ها فروش، ورود و صدور پوست حیوانات وحشی را منع کردند، عمو جلال و زنعمو سارا به هر کلکی که بود مغازه یا فروشگاه از تولید به مصرفی در جائی از دنیا، خواه در نیو یورک و خواه در کوالالامپور، پیدا می&amp;zwnj;کردند که هرچه پوست بخواهند به آن&amp;zwnj;ها بفروشد تا به کلکسیونشان بیفزایند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;برای خانم&amp;zwnj;ها جالب&amp;zwnj;ترین قسمت سیر و سیاحت در خانه زنعمو سارا، که حالا دیگر بیشتر شبیه کاخ بود تا خانه، دیداری از &amp;laquo;سالن پالتو پوست&amp;raquo; بود، که بیشتر شباهت به کلبه شکارچی&amp;zwnj;ها یا فروشگاه گوشت شکار داشت تا به یک کمد لباس. گاهی عمو جلال، با تکبر مالکیت مشترک، زنش را در این بازدید&amp;zwnj;ها همراهی می&amp;zwnj;کرد، و اگر مجلس خودمانی بود چند لطیفه هم می&amp;zwnj;پراند. لطیفه محبوبش این بود که &amp;laquo;تن&amp;zwnj;ها پوستی که اینجا پیدا نمی&amp;zwnj;کنید پوست خره، و اون به این دلیله که زن من نسبت به خر تعصب داره.&amp;raquo; و پاسخ زنعمو سارا به این لطیفه، همیشه این بود که &amp;laquo;بنده پوست خر لازم ندارم چون که یک خر زنده دارم.&amp;raquo; عمو جلال مردی نبود که در گفتگو با زنش کلام آخر با او باشد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;مضحک بودن تمام قضیه تنها هنگامی آشکار شد که شرکت بیمه، بیمه نانه خانه&amp;zwnj;شان را باطل کرد، بدلیل آنکه ارزش پالتو&amp;zwnj;های پوست موجود در آن از میلیون&amp;zwnj;ها تومن گذشته بود. شرکت تنها بشرطی بیمه را تمدید می&amp;zwnj;کرد که پوست&amp;zwnj;ها به مغاره امنی با بیمه نامه جداگانه منتقل می&amp;zwnj;شدند، یا اینکه در خانه برای آن&amp;zwnj;ها مغاره مطمئنی ساخته می&amp;zwnj;شد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;دنیا را چه دیدی، هر روزی ممکن بود یک نفر یک کامیون زیر دیوار خانه پارک کند و ده میلیون تومن پوست را بدزدد. وقتی صحبت از آنقدر پول بود چه کسی می&amp;zwnj;توانست حدس بزند چقدر طول می&amp;zwnj;کشد تا یک نوکر خانه از راه بدر برود؟ اما انتقال پوست&amp;zwnj;ها به یک مغاره در بیرون خانه بمعنای آن بود که زنعمو سارا دیگر نمی&amp;zwnj;توانست مه&amp;zwnj;مان&amp;zwnj;هایش را به بازدید از سالن پوست دعوت کند، و این مطلب پوست&amp;zwnj;ها را برای او تقریبا بی&amp;zwnj;ارزش می&amp;zwnj;کرد. تهران اغلب آنقدر سرد نبود که نیازی به پوشیدن پالتو پوست باشد، و بهر حال زنعمو سارا بندرت پالتو پوست می&amp;zwnj;پوشید. از این رو، با وجود آنکه بیمه نامه پوست&amp;zwnj;ها باطل شده بود، آن&amp;zwnj;ها سال&amp;zwnj;ها در &amp;laquo;سالن پوست&amp;raquo; خانه ماندند، تا آنکه عموجلال در خانه با شکوه نوی که بنا می&amp;zwnj;کرد مغاره&amp;zwnj;ای برای آن&amp;zwnj;ها ساخت. اما دست&amp;zwnj;کم خریدن پوست، حتی اگر بطور موقتی هم شده، متوقف شد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;طرح: رادیو زمانه&lt;/p&gt;
</description>
     <comments>https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2011/09/07/6561#comments</comments>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/2204">ادبیات داستانی ایران</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/3241">بهمن شعله‌ور</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/4353">بی‌لنگر</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak">خاک</category>
 <pubDate>Wed, 07 Sep 2011 08:58:17 +0000</pubDate>
 <dc:creator />
 <guid isPermaLink="false">6561 at https://archive.radiozamaneh.com</guid>
  </item>
  <item>
    <title>ماجرای شرفیابی عمو جلال به پیشگاه همایونی</title>
    <link>https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2011/09/02/6558</link>
    <description>&lt;div class=&quot;fb-social-like-widget&quot;&gt;&lt;fb:like  href=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2011/09/02/6558&quot; send=&quot;false&quot; layout=&quot;box_count&quot; show_faces=&quot;false&quot; width=&quot;500&quot; action=&quot;like&quot; font=&quot;arial&quot; colorscheme=&quot;light&quot;&gt;&lt;/fb:like&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-sartitr&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    رمان بی‌لنگر به شکل داستان دنباله‌دار در رادیو زمانه        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-nevisandeh&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    بهمن شعله‌ور        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-filefield field-field-maghaleh-image&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    &lt;img  class=&quot;imagefield imagefield-field_maghaleh_image&quot; width=&quot;277&quot; height=&quot;188&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/sites/default/files/bahmshjsh01.jpg?1315080319&quot; /&gt;        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;p&gt;بهمن شعله&amp;zwnj;ور، بی&amp;zwnj;لنگر، فصل دوازدهم، بخش دوم و پایانیِ این فصل &amp;ndash; و عمو جلال حالا داشت به شرفیابی این آدم می&amp;zwnj;رفت. گو اینکه دیگر ترس آمیخته با احترامش در مقابل این آدمی که خودش را شاه شاهان می&amp;zwnj;دانست ریخته بود، می&amp;zwnj;دانست که او هم بوی مرگ و میر می&amp;zwnj;دهد.&lt;/p&gt;
&lt;!--break--&gt;&lt;!--break--&gt;&lt;p&gt;او هم ناچار شده بود دروغ بگوید و کلک بزند و نارو بزند و خودش را به دینداری بزند. او هم طعم ترس را چشیده بود. دینداری او هم مثل دینداری عمو جلال بود. مثل این سرتیپ خرکار و زودباور نبود که روزی پنج بار نمازش را سر ساعت می&amp;zwnj;خواند، و هر دو سال یکبار با تمام دینداری سر تراشیده&amp;zwnj;اش به زیارت مکه می&amp;zwnj;رفت، تا برای روز قیامتش ثواب جمع کند، روزی که فرشته&amp;zwnj;ها گناهان و ثواب&amp;zwnj;هایش را جمع می&amp;zwnj;زدند و او امیدوار بود که اگر ثواب کم آورد، جدش پیغمبر اکرم صل الله علیه و آله، برای او شفاعت کند.&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اما این قضیه ممکن بود به ضرر او هم تمام بشود. آیا مشتش پیش شاه باز شده بود؟ آیا شاه از تمام کلک&amp;zwnj;هایش سر در آورده بود؟ از نماز قلابیش، از قسم خوردنش با قرآن جیبی سرتیپ، از شوخیش راجع به شفاعت جدش در روز قیامت، از داستان جعلیش درباره یک دبیر اول واقعی کمیته ایالتی و یک دبیر اول قلابی ظاهری؟ آیا شاه می&amp;zwnj;خواست ببردش توی کاخ، بکشدش یک کنار و در گوشش بگوید &amp;laquo;ببین داداش! ممکنه تونسته باشی این سرتیپ خرکار پیر خرفت رو خر بکنی. اما مارو که دیگه نمی&amp;zwnj;تونی رنگ کنی. ما توی این کار استخون خورد کرده&amp;zwnj;یم. کلک این فلان شعرای بچه گول زنک رو نمی&amp;zwnj;خوریم. بازی راس راسیت چیه؟ به ما بگو، شاید بشه یه معامله&amp;zwnj;ای با هم بکنیم.&amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;دم دروازه کاخ، تیمسار عمو جلال را به افسر&amp;zwnj;های گارد تحویل داد، که با او مانند یک جنایتکار رفتار می&amp;zwnj;کردند و با خود تیمسار مانند یک بیگانه مظنون. اما پیش از تحویل دادنش، آخرین هشدار را به عمو جلال داد و بهش گفت که اگر به سلامتی خودش علاقمند است بهتر است در پیشگاه اعلیحضرت همایونی به زانو بیفتد و چکمه&amp;zwnj;های اعلیحضرت را ببوسد؛ و به نظر نمی&amp;zwnj;آمد که دارد به زبان استعاره حرف می&amp;zwnj;زند یا اینکه یک عبد عبید خداست که دارد عبد عبید دیگری را پند می&amp;zwnj;دهد. حرفش بیشتر شبیه یک فرمان بود.&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;تیمسار در گوشش گفت که اعلیحضرت، علیرغم تحصیلاتش در سویس و ظاهر روشنفکرانه&amp;zwnj;اش، به همان اندازه پدر مرحومش، اعلیحضرت فقید، قدیمی&amp;zwnj;المسلک بود. علیرغم اعتراض خفیفش در برابر دوربین، بخصوص دوربین خبرنگاران خارجی، دلش می&amp;zwnj;خواست که دست و پایش را ببوسند. تیمسار کسانی را می&amp;zwnj;شناخت که به خاطر نبوسیدن چکمه اعلیحضرت فقید، به خاطر آنکه سعی کرده بودند تنها با بوسیدن دستش سر و ته قضیه را هم بیاورند، جان خودشان را فدا کرده بودند. و آن&amp;zwnj;ها وزیر و درباری و فلان&amp;zwnj;الدوله و فلان&amp;zwnj;السلطنه قاجار بودند، نه یک کمونیست مرتد. با این پسر تاجدارشان خوشبختانه می&amp;zwnj;شد با بوسیدن دست سر وته قضیه را هم آورد. اما با مخمصه&amp;zwnj;ای که عمو جلال در آن بود بهتر بود که سراغ چکمه&amp;zwnj;ها برود.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&lt;img alt=&quot;&quot; align=&quot;middle&quot; src=&quot;http://radiozamaneh.com/sites/default/files/sharafyabi.gif&quot; /&gt;چند نفر درباری پرفیس و افاده با لباس&amp;zwnj;های جلف پرسیده بودند که چرا عمو جلال لباس فراک به تن ندارد. خیال می&amp;zwnj;کرد به شرفیابی در پیشگاه چه کسی احضار شده؟ یک کدخدا؟&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;کمتر کسی داستان کامل آن شرفیابی به حضور شاه را شنیده است. وقتی دو گروهبان گارد با قیافه&amp;zwnj;های لئیم زیر و روی او را می&amp;zwnj;گشتند، وقتی قیافه تیمسار را دید که گوسفندوار ایستاده بود تا یک سروان گارد زیر و روی او را هم مثل جانی&amp;zwnj;ها بگردد، حتی پس از آنکه هفت&amp;zwnj;تیرش را تحویل داده بود، عمو جلال فهمید که دارد به چه دنیای ممنوع&amp;zwnj;الورودی پای می&amp;zwnj;گذارد.&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در حالیکه دو گروهبان عظیم&amp;zwnj;الجثه و قوی&amp;zwnj;هیکل گارد با سبیل&amp;zwnj;های تابیده بازو&amp;zwnj;هایش را محکم در چنگ داشتند، از تالارهای پوشیده از آینه گذشتند. در ابتدا، وقتی که دستبند&amp;zwnj;هایش را باز کرده بودند فکر کرده بود که این از سر آدابدانی است که هیچکس نباید با دستبند در پیشگاه اعلیحضرت حاضر شود. اما وقتی چنگ محکم گروهبان&amp;zwnj;ها را بر بازو&amp;zwnj;هایش حس کرد دلیل واقعی را فهمید. لزومی به دستبند نبود. یک&amp;zwnj;بار که برگشت تا به تیمسار که پشت سرش می&amp;zwnj;آمد نگاه کند، گروهبان&amp;zwnj;ها تکان تند و محکمی به بازو&amp;zwnj;هایش دادند، تا بداند که هیچ نوع حرکت مقرر نشده را تحمل نخواهند کرد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;چند بار سر راه، افراد دیگری برای بازپرسی و استنطاق بیشتر متوقفشان کرده بودند. چند نفر درباری پرفیس و افاده با لباس&amp;zwnj;های جلف پرسیده بودند که چرا عمو جلال لباس فراک به تن ندارد. خیال می&amp;zwnj;کرد به شرفیابی در پیشگاه چه کسی احضار شده؟ یک کدخدا؟ هر بار تیمسار جواب داده بود که فرمان همایونی آن بود که زندانی را بلافاصله در پیشگاه همایونی حاضر کنند، که تیمسار او را با هواپیما مستقیماً از زندان ساواک در آبادان به تهران آورده بود، و وقتی برای تهیه لباس فراک نبود. به نظر درباری&amp;zwnj;ها جواب معقولی نبود ولی جواب بهتری برای دادن نبود.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;به عمو جلال درباره کوچک&amp;zwnj;ترین حرکتی که باید در پیشگاه همایونی بکند دستور اکید داده بودند. حالا می&amp;zwnj;بایست چشمش به ایماء و اشاره&amp;zwnj;های دو ملازم تازه فراک&amp;zwnj;پوشش باشد، تا بداند دقیقاً کی بایستد، کی قدم بر دارد، کی تعظیم کند، و دست آخر، کی خودش را به پای اعلیحضرت همایونی بیندازد و چکمه&amp;zwnj;های او را ببوسد. یک لحظه خشمش بجوش آمده بود و تصمیم جدی گرفته بود که، هر چه بادا باد، بوسیدن چکمه را فراموش کند. هر تاجی که اعلیحضرت می&amp;zwnj;خواست به سرش بزند باید بدون چکمه بوسی می&amp;zwnj;زد. خیلی ممنون. اما از لحظه&amp;zwnj;ای که به تالار شرفیابی وارد شده بود و نگاهش به شاه در ته تالار افتاده بود که در باریان و افسران شق و رق احاطه&amp;zwnj;اش کرده بودند، دچار شوک شده بود و مثل عروسک خیمه شب بازی، خود را تسلیم ایماء و اشاره&amp;zwnj;های ملازمان درباریش کرده بود.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در حالیکه نفس گروهبان&amp;zwnj;ها را پس گردنش احساس می&amp;zwnj;کرد، هنگام ورود به تالار، و چندین بار پس از ورود، همزمان با ملازمانش تا کمر خم شده بود، تا اینکه به او اشاره کرده بودند که چند قدم آخر را به تنهائی بردارد، خودش را به پای اعلیحضرت بیندازد، و چکمه&amp;zwnj;های او را ببوسد. در آن لحظه او بدون هیچ تردید، مقاومت، یا اراده&amp;zwnj;ای از خود پیش رفته بود و خوشحال&amp;zwnj;تر از آنکه می&amp;zwnj;توانست بدنبال ایماء و اشاره برود تا اینکه برای خودش فکر کند، خودش را به پای شاه انداخته بودو چکمه&amp;zwnj;های سیاه براقش را که بوی چرم تازه از آن&amp;zwnj;ها می&amp;zwnj;آمد بوسیده بود. با احساسی گنگ و مبهم شبیه به نیاز به گریستن در درون خود می&amp;zwnj;جنگید، اما خوشحال بود از آنکه هر چه بود صورت گرفته بود و تمام شده بود. گوئی در خواب، دوباره چهره شاه را از دور در استادیوم امجدیه، در روزی که او بر علیه یک فرد انتزاعی شعارهای انتزاعی داده بود، دیده بود و در شگفت شده بود.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&lt;img alt=&quot;&quot; align=&quot;middle&quot; src=&quot;http://radiozamaneh.com/sites/default/files/bahmshjsh03.jpg&quot; /&gt;این بازی دیگر برای آن مزلف&amp;zwnj;های درباری با لباس&amp;zwnj;های رنگ و وارنگشان نبود. یک قمار بود بین شاهان واقعی و دبیران ایالتی واقعی. گرچه باید مرتب به خودش یادآور می&amp;zwnj;شد که حریف قمارش دیگر یک فرماندار نظامی بذله&amp;zwnj;گو یا یک آخوندک سرتیپ نیست. او یک شاه مطلق بود.&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پس از چند دقیقه شاه به سردی گفته بود &amp;laquo;بلند شو!&amp;raquo; و عمو جلال&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان چنگ خشن دو دست نظامی را روی بازو&amp;zwnj;هایش حس کرده بود که او را سر پا ایستاندند و رو به عقب از تخت شاه دور کردند. عمو جلال با نگاهی سریع، &amp;laquo;تیمسارش&amp;raquo; را دیده بود که چند قدم دور&amp;zwnj;تر از او، در میان افسران و درباریان فراک&amp;zwnj;پوش، خبردار ایستاده بود. خودش هم راست ایستاده بود، به تماشای شاه، که داشت او را با نگاهی حاکی از کنجکاوی و تحقیر برانداز می&amp;zwnj;کرد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بالاخره شاه به زبان آمد &amp;laquo;پس این قیافه یک دبیر اول کمیته ایالتی حزب توده است، که از قضا برادر رئیس دیوان عالی کشور ما هم هست.&amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;عمو جلال در سکوت، خبردار ایستاده بود، بی&amp;zwnj;آنکه بداند چه در پاسخ شاه بگوید. چشمش به یکی از معلم&amp;zwnj;های درباریش افتاد، که حالا پشت شاه ایستاده بود. او هم ایماء و اشاره و کمکی نمی&amp;zwnj;کرد. ظاهراً درس خصوصی تمام شده بود. حالا دیگر خودش بود و خودش و هرچه بادا باد. شاید لزومی به پاسخ نبود. به هر حال خطر سکوت از همه چیز کمتر بود. قمار، قمار کلون&amp;zwnj;باز&amp;zwnj;ها بود.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;شاه به طعنه گفت &amp;laquo;آقای مهندس، ظاهراً شما آدم جالبی هستین! ما پرونده ساواک شما رو مرور کرده&amp;zwnj;ایم. مطمئن نیستیم که همه محتویاتش باورکردنی باشه. اما شما باید آدم خیلی زیرکی باشین که بیست سال عضو حزب توده بودین و فقط سه روز به زندان رفتین. چه جوری موفق به این کار شدین؟ چه جوری از حبس طولانی و شکنجه در امان موندین؟ شاید ما باید ساواکمون رو بازسازی کنیم و آدم&amp;zwnj;های زیرک&amp;zwnj;تری استخدام کنیم که بتونن از پس امثال شما بربیان.&amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;شاه نگاهی به سرتیپ ساواک انداخت تا اثر گفته&amp;zwnj;اش را در چهره او بخواند. عمو جلال تازه داشت از قضیه آن &amp;laquo;ما&amp;raquo; سر در می&amp;zwnj;اورد. &amp;laquo;ما&amp;raquo; مای اول شخص جمع نبود، بلکه &amp;laquo;ما&amp;raquo;ی ملوکانه بود. برادر او رئیس دیوان عالی کشور نبود، بلکه رئیس دیوان عالی کشور شخصی ملوکانه بود. لحن شاه کم کم داشت تفریحی می&amp;zwnj;شد. آیا داشت با او، مثل گربه&amp;zwnj;ای که با موش بازی می&amp;zwnj;کند، بازی می&amp;zwnj;کرد؟ آیا این به آن معنی بود که دست آخر او بلعیده می&amp;zwnj;شد؟ اما حالا دیگر داشت از خودش خاطرجمع&amp;zwnj;تر می&amp;zwnj;شد. داشتند به میدان عمل او قدم می&amp;zwnj;گذاشتند، میدان فصاحت و بلاغت، که او در آن پیرهنی پاره کرده بود. کتاب بوستان سعدی را بی&amp;zwnj;جهت کتاب&amp;zwnj;نویسی نکرده بود.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;laquo;مثلاً ما نمی&amp;zwnj;تونیم داستان عجیب و غریب شما را درباره یک دبیر اول ایالتی واقعی برای استان خوزستان، و یک دبیر اول ساختگی برای گم کردن رد او، باور کنیم. شما دبیر اول ایالتی واقعی بودین، اینطور نیست؟&amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ستون فقرات عمو جلال تیر کشید. اگر جواب مثبت می&amp;zwnj;داد، در یک آن تمام اعتبار &amp;laquo;تیمسارش&amp;raquo; و آن پرونده ساواک را، که تنها امید نجاتش بودند، از بین می&amp;zwnj;برد. سر خودش که هیچ، سر &amp;laquo;تیمسارش&amp;raquo; را هم، روی یک بشقاب نقره دو دستی تقدیم می&amp;zwnj;کرد. به یاد هشدار تیمسار افتاد: &amp;laquo;اگر سر من بره سر تو هم می&amp;zwnj;ره.&amp;raquo; اگر جواب منفی می&amp;zwnj;داد و سئوال شاه پاسخ مثبت ایجاب می&amp;zwnj;کرد، آیا این ذکاوت اعلیحضرت همایونی را مورد سئوال قرار نمی&amp;zwnj;داد؟ و مجازات مورد سئوال قرار دادن ذکاوت اعلیحضرت همایونی چه بود؟ نمی&amp;zwnj;شد آن را یک سئوال بدیهی تلقی کرد که احتیاج به پاسخ ندارد؟ تا زمانیکه پاسخ را به گوش خودش نشنیده بود نمی&amp;zwnj;دانست که سئوال شاه را پاسخ داده است:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;laquo;اگر عرض کنم که دبیر اول ایالتی واقعی نبودم، اعلیحضرت حرف منو باور خواهند کرد؟&amp;raquo;&lt;br /&gt;
شاه گفت &amp;laquo;نه، باور نخواهیم کرد.&amp;raquo;&lt;br /&gt;
&amp;laquo;پس بنده نباید عرضی بکنم که برای اعلیحضرت باور کردنی نباشه.&amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;معلم خصوصی قبلیش را دید که لب&amp;zwnj;هایش را می&amp;zwnj;جنباند تا یادآوریش کند که باید بگوید &amp;laquo;اعلیحضرت همایونی&amp;raquo; و نه &amp;laquo;اعلیحضرت&amp;raquo; خشک و خالی. این بابا شاه خالی نبود. شاه شاهان بود. شاهنشاه بود. اما آشکارا می&amp;zwnj;دید که پاسخ او اگر شاه را خوشنود نکرده بود، دست کم مایه سرگرمی او شده بود. لابد اعلیحضرت خوشنود شده بودند که کسی ذکاوتشان را مورد سئوال قرار نداده بود. او به زیرک&amp;zwnj;تر بودن از و پیشدستی کردن بر وزرا و درباریان و تیمسار&amp;zwnj;هایش شهرت داشت. مجبور به این کار بود. از چند تا سوءقصد و کودتا جان سالم بدر برده بود؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;از این لحظه به بعد دیگر عمو جلال نمی&amp;zwnj;توانست روی کسی جز خودش حساب کند. درس خصوصی را ول نکرده بود، بلکه از آن فارغ&amp;zwnj;التحصیل شده بود. دیگر به امید ایماء و اشاره کسی نمی&amp;zwnj;نشست. فکر خودش را می&amp;zwnj;کرد و تند وتیز هم فکر می&amp;zwnj;کرد. این بازی دیگر برای آن مزلف&amp;zwnj;های درباری با لباس&amp;zwnj;های رنگ و وارنگشان نبود. یک قمار بود بین شاهان واقعی و دبیران ایالتی واقعی. گرچه باید مرتب به خودش یادآور می&amp;zwnj;شد که حریف قمارش دیگر یک فرماندار نظامی بذله گو یا یک آخوندک سرتیپ نیست. او یک شاه مطلق بود، اسما یک شاه مشروطه که یک شبه خودش را شاه مطلق کرده بود و می&amp;zwnj;خواست که سرگرمش کنند. بیاد توپ بازی قبایل مایای باستانی مکزیک افتاد، که در آن سرکرده تیم برنده را در عید قربانشان قربانی می&amp;zwnj;کردند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;شاه پرسید &amp;laquo;این داستان مسلمان متدین بودن شما چیه؟ ما هیچوقت نشنیده بودیم که یک کمونیست مارکسیست مسلمان متدین باشه. ما هم کتاب&amp;zwnj;های مارکس را خوانده&amp;zwnj;ایم. آیا شما یک مسلمان متدین هستید؟&amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;عمو جلال باز صدای خودش را شنید که بی&amp;zwnj;هیچ اندیشه قبلی کلماتش را بزبان می&amp;zwnj;آورد. &amp;laquo;من هم مثل اعلیحضرت سید اولاد پیغمبر اکرم، صل الله علیه و آله هستم. در یک خانواده مسلمان بسیار متدین بزرگ شدم. گاهی خیلی مشگله که انسان بتونه از تجربیات کودکیش فرا&amp;zwnj;تر بره.&amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;حالا داشت نقش روان&amp;zwnj;شناس را بازی می&amp;zwnj;کرد. آیا اعلیحضرت کتاب&amp;zwnj;های فروید را هم خوانده بودند؟ چهره حریف همایونیش را بررسی کرد تا ببیند آیا توضیح او را باور کرده یا نه. اما به نظر می&amp;zwnj;رسید که اعلیحضرت هنوز منتظر پاسخ به سئوالشان بودند. پاسخ داده شده هنوز باعث سرگرمیشان نشده بود. عمو جلال باید کوشش بیشتری می&amp;zwnj;کرد. این بازی سر یک شاهی و صنار نبود. قمار کلون&amp;zwnj;باز&amp;zwnj;ها بود. باید خیلی بیشتر کوشش می&amp;zwnj;کرد. برای ادامه بازی دو پهلو با کلمات شاید حتی لازم می&amp;zwnj;شد که به پیشواز خطر برود. دوباره صدای خودش را شنید که می&amp;zwnj;گفت:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&lt;img alt=&quot;&quot; align=&quot;middle&quot; src=&quot;http://radiozamaneh.com/sites/default/files/bahmshjsh04.jpg&quot; /&gt;این قضیه &amp;laquo;جدمان&amp;raquo; کلک خوبی بود، می&amp;zwnj;خواست شاه راستی سید باشد یا نباشد. بهتر بود ادامه&amp;zwnj;اش بدهد. اگر سید بود شاید این تنها وجه اشتراکی بود که او و اعلیحضرت با هم داشتند، به جز آنکه احتمالا هیچ کدامشان به خدا ایمان نداشتند.&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;&amp;laquo;اگر اعلیحضرت همایونی اجازه چنین جسارتی را به بنده بدهند، باید عرض کنم که بنده هم کم و بیش به اندازه شخص اعلیحضرت همایونی متدین هستم.&amp;raquo; متوجه شد که برای اولین بار عبارت &amp;laquo;اعلیحضرت همایونی&amp;raquo; را به&amp;zwnj;کار برده و آن هم دو بار در یک جمله. حتماً توجه داشت که برای آنکه بازی ادامه پیدا کند دارد چه ریسک بزرگی می&amp;zwnj;کند. چهره حریف همایونیش را بررسی کرد تا ببیند حرفش چه اثری کرده است. به&amp;zwnj;نظرش آمد که شاه آب دهنش را قورت داد. ظاهراً هیچ سرگرم نشده بود. ولی به روی خودش نیاورد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;laquo;و شما از کجا می&amp;zwnj;دانید که ما چقدر متدین هستیم؟&amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;این به این معنا بود که بازی هنوز ادامه داشت. هنوز نه برده بود، نه باخته بود، بدون اینکه راستی بداند آیا بردن او را تحویل جلاد خواهد داد یا باختن. اما، به هر حال، هنوز گردنش زیر تیغ جلاد نبود. اعلیحضرت از سر فیض یک فرصت دیگر به او داده بودند. شاید آن کلمه &amp;laquo;همایونی&amp;raquo;،و دو بار در یک جمله، به دادش رسیده بود، لبه آن جمله دوپهلوی جسارت&amp;zwnj;آمیز را کند کرده بود. شاید اعلیحضرت هم با&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان وسواس و دقت رئیس تشریفات سلطنتی رد آن کلمه را نگه می&amp;zwnj;داشتند. شاید ایشان هم آن را می&amp;zwnj;شمردند، تا ببیند که هر کسی در یک شرفیابی چند بار آن را به کار برده یا نبرده. نمره برنده&amp;zwnj;ای بود. بهتر بود دنبالش را بگیرد.&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;laquo;بنده یک بار اعلیحضرت همایونی را پشت تلویزیون دیدم. اعلیحضرت همایونی داستانی از سفرتان به امامزاده داود در دوران ولیعهدی تعریف فرمودید که در آن اعلیحضرت همایونی از روی قاطر افتادند و دست جدمان، پیغمبر اکرم، صل الله علیه و آله، از غیب درآمد و اعلیحضرت همایونی را در میان هوا نجات داد.&amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;این قضیه &amp;laquo;جدمان&amp;raquo; کلک خوبی بود، می&amp;zwnj;خواست شاه راستی سید باشد یا نباشد. بهتر بود ادامه&amp;zwnj;اش بدهد. اگر سید بود شاید این تنها وجه اشتراکی بود که او و اعلیحضرت با هم داشتند، به جز آنکه احتمالا هیچ کدامشان به خدا ایمان نداشتند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اعلیحضرت با نگاهی مشکوک هنوز به عمو جلال زل زده بودند. ظاهراً قانع نشده بودند. خوب، عمو جلال او را پشت تلویزیون دیده بود که دیده بود. بعدش چه؟ آن داستان بی&amp;zwnj;سر و ته را باور کرده بود یا نه؟ از کی تا حالا مارکسیست&amp;zwnj;ها به این اباطیل معتقد شده بودند؟ و داستان آن &amp;laquo;بنده هم کم و بیش باندازهاعلیحضرت همایونی متدین هستم&amp;raquo; چی بود؟ داشت به اعلیحضرت طعنه می&amp;zwnj;زد؟ منظورش این بود که اعلیحضرت متدین نیستند؟ و چطور به خودش حق این جسارت را می&amp;zwnj;داد که دینداری خودش را، که یک کمونیست مرتد خدانشناس بود، با دینداری اعلیحضرت همایونی قیاس کند؟ اصلا چطور جرأت می&amp;zwnj;کرد به خودش جسارت این را بدهد که خودش و اعلیحضرت همایونی را در یک ردیف بگذارد؟ عمو جلال می&amp;zwnj;بایست بیشتر از این&amp;zwnj;ها کوشش کند و تند هم بکند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;عمو جلال دوباره صدای خودش را شنید که می&amp;zwnj;گفت &amp;laquo;اگر اعلیحضرت همایونی مسلمان متدینی نبودند، یقین دارم که پیغمبر اکرم، صل الله علیه و آله، جان اعلیحضرت همایونی را نجات نمی&amp;zwnj;دادند، با وجود آنکه اولادشان بودند.&amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;قیافه شاه مثل قیافه آدمی بود که می&amp;zwnj;داند دارند کلکی بهش می&amp;zwnj;زنند، اما چاره&amp;zwnj;ای ندارد چز آنکه با&amp;zwnj;هاشان راه بیاید. دور و بر به ملازمانش نگاه کرد تا اثر کلام عمو جلال را روی آن&amp;zwnj;ها بسنجد. بنظر می&amp;zwnj;آمد که آن&amp;zwnj;ها به کلی از مطلب پرت بودند و نه متوجه آن قیاس گستاخانه &amp;laquo;به&amp;zwnj; همان اندازه اعلیحضرت... &amp;raquo; جمله قبلی شده بودند و نه کلک تازه این لفاظی جمله تازه را، هر چه که بود، درک کرده بودند. اما چاپلوسانه سر&amp;zwnj;هایشان را در تأئید دینداری اعلیحضرت همایونی و داستان افتادن از قاطر او و بندبازی معجزه آسای جدش پیغمبر اکرم برای نجات او، مثل بز تکان می&amp;zwnj;دادند. ظاهرا سرتیپ ساواک خالصانه تحت تأثیر کلام عمو جلال قرار گرفته بود.&lt;br /&gt;
شاه گفت &amp;laquo;اگر ما شما و گروه خیانتکارتون را مورد عفو قرار بدیم، و به سمت&amp;zwnj;های مسئول دولتی منصوبتان بکنیم، می&amp;zwnj;توانیم اطمینان داشته باشیم که برای ما خوب کار خواهید کرد؟&amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;عمو جلال برای نخستین بار با یقین کامل گفت &amp;laquo;بله! اعلیحضرت! هر چقدر هم که ما در پیروی از حزب توده منحرف شده بودیم، هر چقدر هم که ما فرصت خدمت به اعلیحضرت همایونی رو از دست داده بودیم، من و رفقایم همیشه خواسته&amp;zwnj;ایم که به میهنمون خدمت بکنیم، یا خیال می&amp;zwnj;کردیم که داریم خدمت می&amp;zwnj;کنیم. &amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;کلام اخیر عمو جلال با چنان اخلاص و یقینی بیان شد که ظاهراً شاه به&amp;zwnj;راستی تحت تأثیر قرار گرفت.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;گفت &amp;laquo;آقای مهندس، این اولین جمله&amp;zwnj;ایست که از دهن شما درآمده که ما تمایل به باورکردنش داریم. شما مارکسیست&amp;zwnj;ها خائن هستید، اما دزد نیستید. دور تا دور ما را دزد&amp;zwnj;ها گرفته&amp;zwnj;اند. وزرامون دزدن. درباریامون دزدن. تیمسارهامون دزدن. مقامات عالیرتبه دولتیمون دزدن. همه شون دزدن و دروغگو.&amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;عمو جلال گفت &amp;laquo;اعلیحضرت، همین باعث می&amp;zwnj;شه که مردم به کمونیسم رو بیارن.&amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;متوجه شد که حالا که داشت صادقانه جواب می&amp;zwnj;داد دیگر عنوان &amp;laquo;همایونی&amp;raquo; را به کار نمی&amp;zwnj;برد. آیا شاه هم متوجه این مطلب می&amp;zwnj;شد و به این نتیجه می&amp;zwnj;رسید که تمام اظهارات دیگر او یا دروغ و یا طفره رفتن از حقیقت بوده؟ &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;شاه گفت &amp;laquo;تمایل داریم که این حرف رو هم باور کنیم. و اگر ما به شما اعتماد کنیم، و به شما اجازه بدیم که به ما خدمت کنید، آیا شما همیشه حقیقت را به ما خواهید گفت؟&amp;raquo;&lt;br /&gt;
عمو جلال گفت &amp;laquo;اگر مطمئن باشم که اعلیحضرت واقعا میل دارند حقیقت را بشنوند، همیشه حقیقت را به اعلیحضرت خواهم گفت.&amp;raquo;&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;شاه با لحنی عبوس و جدی، بی&amp;zwnj;آنکه دیگر نشانی از بازی و تفریح در آن باشد، گفت &amp;laquo;بله، ما میل داریم که شما حقیقت را به ما بگید. و می&amp;zwnj;تونید از همین حالا شروع کنید. آیا شما دبیر اول ایالتی حزب توده در استان خوزستان بودید یا نه؟&amp;raquo;&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;عمو جلال بی&amp;zwnj;اراده صدای خودش را شنید که می&amp;zwnj;گفت &amp;laquo;بله، اعلیحضرت، بودم.&amp;raquo;&lt;br /&gt;
&amp;laquo;پس هیچ دبیر اول قلابی در کار نبود؟&amp;raquo;&lt;br /&gt;
عمو جلال دوباره صدای خودش را شنید که می&amp;zwnj;گفت &amp;laquo;نخیر، اعلیحضرت!&amp;raquo; گوئی که اختیار ذهن خودش را به کلی از دست داده بود، یا اینکه دیگر علاقه&amp;zwnj;ای به ادامه بازی نداشت. بازی، به هر حال، با&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان اعتراف اول تمام شده بود. و چون نمی&amp;zwnj;دانست که بردن یا باختن بازی بود که او را تحویل جلاد می&amp;zwnj;داد، دیگر چه لازم بود که به خودش زحمت بدهد؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&lt;img alt=&quot;&quot; align=&quot;middle&quot; src=&quot;http://radiozamaneh.com/sites/default/files/bahmshjsh05.jpg&quot; /&gt;برای لحظه&amp;zwnj;ای تالار در سکوت محض فرورفت. همه نفس&amp;zwnj;هایشان را در سینه حبس کردند و منتظر اقدام بعدی شاه شدند. تبردار واقعه آماده فرود آوردن تبر بود. سئوال آن بود که گردن چه کسی پیش از همه زیر تبر می&amp;zwnj;رفت.&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;شاه به سخنش ادامه داد. &amp;laquo;تنها آدم&amp;zwnj;های قلابی اون ابله&amp;zwnj;های ساواک بودند که داستان بی&amp;zwnj;سرو ته شما رو باور کرده بودند؟&amp;raquo;&lt;br /&gt;
&amp;laquo;بله، اعلیحضرت! &amp;raquo;&lt;br /&gt;
شاه با لحنی شوم فریاد زد &amp;laquo;می&amp;zwnj;شنوی، سرتیپ؟&amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;عمو جلال از گوشه چشم نگاه کرد و سرتیپ ساواک را دید که خبردار ایستاده بود و آشکارا می&amp;zwnj;لرزید و عرق از چهره&amp;zwnj;اش روان بود. از ته دل دلش برای او سوخت. او، عمو جلال، او را به این روز انداخته بود. و اگر هر دوشان را با هم به&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان شکنجه&amp;zwnj;گاه می&amp;zwnj;فرستادند، آنوقت چه؟ چطور رویش می&amp;zwnj;شد به روی او نگاه کند؟ دیگر چه حکایت&amp;zwnj;هایی می&amp;zwnj;توانست برایش سر هم کند؟ اگر آدم فرض را بر این می&amp;zwnj;گذاشت که سرتیپ جانش را در این جریان از دست نمی&amp;zwnj;داد، چه برسد مقامش را. اگر عمو جلال را به زندان برمی&amp;zwnj;گرداندند، احتمالا سر و کارش با شکنجه&amp;zwnj;گر دیگری می&amp;zwnj;افتاد. و چه جور مراحمی می&amp;zwnj;توانست از زندانبان جدید، که قطعاً سرگذشت سلفش را شنیده بود، انتظار داشته باشد؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;شاه به عمو جلال گفت &amp;laquo;آقای دبیر کمیته ایالتی، حالا که شروع کرده&amp;zwnj;اید، یک جواب خالصانه دیگر هم به ما بدید! آیا این سرتیپ آدم با هوشیه؟&amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در شگفت از اینکه بازی هنوز آخر نشده بود، و شاه هنوز سر شوخی داشت، عمو جلال می&amp;zwnj;دانست که قلاب را به لب گرفته و می&amp;zwnj;بایست ریسمان را به هر طرف که او را می&amp;zwnj;کشید دنبال کند. سرنوشت خود او احتمالا در آخر این شرفیابی تعیین می&amp;zwnj;شد و خشنودی یا ناخشنودی سرتیپ ساواک دیگر خارج از موضوع بود. اما حالا دیگر کمتر نگران سرنوشت خود بود تا سرنوشت این سرباز پیر، این &amp;laquo;عبد عبید خداوند،&amp;raquo; که اینک برایش خالصانه احساس همدردی و علاقه می&amp;zwnj;کرد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;عمو جلال با اکراه گفت &amp;laquo;نه، اعلیحضرت!&amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اما درست در آن لحظه که شاه دوباره آماده غریدن به سرتیپ بود، با اضافه کردن پاسخی جسورانه و نطلبیده که از لحنش همدردی و اندوه می&amp;zwnj;بارید، هم خودش و هم شاه را متعجب کرد: &amp;laquo;اما، اعلیحضرت، انسان با تقوائیه. و تقوای اوست که او رو زودباور می&amp;zwnj;کنه.&amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;به چهره عرقریزان و بیچاره سرتیپ نگاه کرد و در آن نشانی از قدر&amp;zwnj;شناسی دید. چه به حالش فایده&amp;zwnj;ای می&amp;zwnj;کرد چه نمی&amp;zwnj;کرد، دست&amp;zwnj;کم عمو جلال، بدون توجه به سرنوشت خودش، داشت می&amp;zwnj;کوشید که کمی از دینش را به او ادا کند، و اگر می&amp;zwnj;توانست، او را از مخمصه نجات بدهد. در واقع درباره خودش احساس خوبی داشت و از خودش مغرور بود. حالا اگر اعدامش هم می&amp;zwnj;کردند، دست&amp;zwnj;کم لذت سربه&amp;zwnj;سر یک شاه گذاشتن و خوش و بش کردن و یکی بدو کردن با او را چشیده بود. توی چشم&amp;zwnj;های شاه نگاه کرده بود و رک و راست حرف&amp;zwnj;هایش را به او زده بود.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;شاه پرسید &amp;laquo;آقای دبیر کمیته ایالتی، دزد هم هست؟&amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;عمو جلال با لحنی قاطع و پر از فخر، انگار که سرتیپ آفریده اوست، گفت &amp;laquo;نه، اعلیحضرت! این رو مطمئنم که نیست! &amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;شاه گفت &amp;laquo;ما باور می&amp;zwnj;کنیم،&amp;raquo; و بعد فریاد زد &amp;laquo;سرتیپ! این مرد تو رو گول زده. اما دست&amp;zwnj;کم یک آدم خیلی زیرک تو رو گول زده. در واقع، نزدیک بود ما را هم گول بزنه. و اگه حواسمون رو جمع نکنیم، هنوزم ممکنه گولمون بزنه.&amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;برای لحظه&amp;zwnj;ای تالار در سکوت محض فرورفت. همه نفس&amp;zwnj;هایشان را در سینه حبس کرد و منتظر اقدام بعدی شاه شدند. تبردار واقعه آماده فرود آوردن تبر بود. سئوال آن بود که گردن چه کسی پیش از همه زیر تبر می&amp;zwnj;رفت.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;شاه گفت &amp;laquo;ما هم باورداریم که تو انسان باتقوائی هستی. کاش بندگان با تقوای بیشتری مثل تو داشتیم که به ما خدمت کنند. تو با تقوای ساده لوحانه&amp;zwnj;ات بیشتر داری به ما خدمت می&amp;zwnj;کنی تا همه این دزد&amp;zwnj;ها با دزدی&amp;zwnj;های زیرکانه&amp;zwnj;شون. و هر جوری که موفق به این کار شدی، عمل تو با این مرد زیرک که گولت زده، بیش از اعمال تو با تمام اون&amp;zwnj;هائی که شکنجه دادی و کشتی، به ما خدمت کرده. دست&amp;zwnj;کم موفق شدی او را به پیشگاه ما هدایت کنی تا ما بتوانیم حقیقت رو ازش بیرون بکشیم. و بدون شکنجه.&amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;عمو جلال از خودش پرسید آیا این فرصتی بود برای اینکه شاه بیشتر به خودش باد کند و ببالد؟ داشت جلوی ملازمانش پز می&amp;zwnj;داد؟ هر چه بیشتر عمو جلال را زیرک جلوه می&amp;zwnj;داد به زیرکی خودش که توانسته بود او را مقر بیاورد افزوده می&amp;zwnj;شد. راست بود که او توانسته بود عمو جلال را، بدون شکنجه، از لانه&amp;zwnj;اش بیرون بکشد. هنگام ورود به کاخ، اگر کسی به عمو جلال می&amp;zwnj;گفت که در پیشگاه اعلیحضرت همایونی تمام اسرارش را از سیر تا پیاز لو خواهد داد، عمو جلال از خنده روده&amp;zwnj;بر می&amp;zwnj;شد. او ترس آمیخته به احترامی را که آدم در برابر یک شاه شاهان قادر مطلق احساس می&amp;zwnj;کند، دست کم گرفته بود.&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;شاه دوباره غرید: &amp;laquo;سرتیپ! از امروز سرلشگری. و علاقمندیم که خودتو به مرکز ساواک در تهران منتقل کنی تا ما تو رو زیر نظر خودمون بگیریم.&amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;چه کیفی می&amp;zwnj;کرد که زن یک وزیر باشد و با یک لیموزین شوفردار اینطرف و آنطرف برود! این فک و فامیل زنش را هم سر جای خودشان می&amp;zwnj;نشاند. تازگی&amp;zwnj;ها، از وقتی ناچار شده بود توی زیرزمین یکی از آن&amp;zwnj;ها زندگی کند، خیلی خوار و خفیفش کرده بودند&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;سرتیپ در حالیکه هنوز می&amp;zwnj;لرزید، پاشنه&amp;zwnj;هایش را به هم کوبید. اما از چهره&amp;zwnj;اش پیدا بود که آرامش زیادی پیدا کرده است. حالا در چهره دیگر ملازمان نگرانی کمتری خوانده می&amp;zwnj;شد. گوئی که طوفان گذشته بود. شاه دیگر خشمگین نبود. شاه خشمگین ممکن بود به هر سویی تازیانه بزند. همه&amp;zwnj;شان در خطر بودند. حالا همه چشم&amp;zwnj;ها به عمو جلال بود. تبردار هنوز ممکن بود تبر را فرود بیاورد، اما در آنجا. آن&amp;zwnj;ها از آن بابت دلواپس نبودند. خشم و غضب اعلیحضرت نسبت به یک سرتیپ ساواک ممکن بود دامن آن&amp;zwnj;ها را هم بگیرد. اما خشم و غضب اعلیحضرت نسبت به یک کمونیست مرتد، که کم مانده بود شخص اعلیحضرت را هم گول بزند، نمی&amp;zwnj;توانست اثر وخیمی برای آن&amp;zwnj;ها داشته باشد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;عمو جلال هم احساس می&amp;zwnj;کرد که حکم بعدی بر گردن او خواهد بود. چنانکه از سیمای شاه برمی&amp;zwnj;آمد، امیدوار بود که سخت&amp;zwnj;ترین موج از سر او هم گذشته باشد. اگر شاه تا آن اندازه از سرتیپ خشنود بود، تا چه اندازه می&amp;zwnj;توانست از او خشمگین باشد؟ گرچه هیچ نمی&amp;zwnj;شد خاطر جمع بود. او از کار این شاهنشاه&amp;zwnj;ها چه می&amp;zwnj;دانست؟ همین الان نگفت که او نزدیک بود گولش بزند؟ مجازات &amp;laquo;نزدیک به گول زدن اعلیحضرت همایونی&amp;raquo; چه بود؟ آیا او سر دسته تیم برنده بود که حالا می&amp;zwnj;بایست قربانی شود، تا درس عبرتی باشد برای همه آن کسانی که ممکن بود یک روز خیال گول زدن اعلیحضرت همایونی را داشته باشند؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پس از چند لحظه تردید نامیمون، رعد صدای شاه، مجدداً با لحنی شوخ و طعنه&amp;zwnj;آمیز، در فضای تالار پیچید: &amp;laquo;اما بیایم سر شما، آقای مهندس مارکسیست! هنوز کاملاً تصمیم نگرفته&amp;zwnj;ایم که با شما چه کنیم. زیرکانه&amp;zwnj;ترین کار اینه که شما رو همین الان بدیم اینجا تیربارون کنند، تا دیگه مجال این رو نداشته باشین که برای ما شیطنت کنین و باز تیمسارهای ما رو گول بزنین. اما شما آدم جالبی هستین. می&amp;zwnj;تونین حتی موقعی که جونتون در خطره رک و راست باشین. بد نیست آدم یک کسی مثل شما دور و بر داشته باشه، که گاهی بهش گوش بده، به&amp;zwnj;جای همه این ماتحت&amp;zwnj;لیس&amp;zwnj;های دزد.&amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در این لحظه عمو جلال بی&amp;zwnj;اختیار، و با احساس سپاسگزاری آمیخته با فراغت، تعظیمی کرد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;شاه دوباره خطاب به سرتیپ فریاد زد &amp;laquo;تیمسار!&amp;raquo; نخستین باری بود که او را تیمسار خطاب می&amp;zwnj;کرد. &amp;laquo;دستور دارید که این شخص را فردا پیش ما برگردانید. شما شخصاً مسئولیت او را به عهده دارید. &amp;laquo;عمو جلال صدای به هم کوبیده شدن پاشنه&amp;zwnj;های پوتین را پشت سر خود شنید و شاه با دستش اشاره&amp;zwnj;ای کرد که نشان می&amp;zwnj;داد شرفیابی پایان پذیرفته است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;آنها همه، در حالیکه همزمان با هم و به&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان تعداد هنگام ورود، تعظیم می&amp;zwnj;کردند، عقب عقب رفته بودند و سالار را ترک گفته بودند. افسران و گروهبان&amp;zwnj;های گارد آن&amp;zwnj;ها را تا دروازه درونی کاخ، جائی که لیموزین ساواک در انتظار تیمسار بود، همراهی کرده بودند. به محض آنکه دروازه پشت سرشان بسته شده بود، تیمسار عمو جلال را در آغوش کشیده بود، هر دو گونه&amp;zwnj;اش را غرق بوسه کرده بود و مانند آن روز نمازخوانی اشک کودکانه ریخته بود.&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;تیمسار گفته بود &amp;laquo;منو گول زدی اما من می&amp;zwnj;بخشمت. تو سر منو توی یه طبق تقدیم اعلیحضرت همایونی کردی. اما با پس گرفتنش جبران اون کارو کردی. و درجه سرلشگریم رو هم برام گرفتی. تو در ساعت نیاز من شونه به شونه با من ایستادی و من هرگز این رو فراموش نخواهم کرد. گو اینکه پس از امروز دیگه فکر نمی&amp;zwnj;کنم به کمک من نیازی داشته باشی. دیگه به خر مراد خودت سواری. کی می&amp;zwnj;دونه اعلیحضرت چی برات در نظر گرفته. شرط می&amp;zwnj;بندم یک پست وزارت.&amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در راه بازگشت به ساواک عمو جلال به خودش گفته بود نکند حدس تیمسار درست باشد. و اگر درست بود چی؟ آیا او می&amp;zwnj;توانست چنین سمتی را قبول کند؟ مسلماً از جوخه اعدام یا طناب دار یا اتاق شکنجه بهتر بود. اما آیا این باعث نمی&amp;zwnj;شد که مردم شایعات مربوط به مأمور ساواک بودن او را در حزب باور کنند؟ اما به هر حال چه فرقی می&amp;zwnj;کرد؟ آدم&amp;zwnj;هائی که آن شایعات را به راه انداخته بودند یا باور کرده بودند، تا به حال یا کشته شده بودند یا به&amp;zwnj;زودی کشته می&amp;zwnj;شدند. و او زنده بود. شاید حالا آن&amp;zwnj;ها پست جاروکشی خیابان&amp;zwnj;ها را هم، اگر کسی به&amp;zwnj;شان پیشنهاد می&amp;zwnj;کرد، قبول می&amp;zwnj;کردند. به&amp;zwnj;هر حال، تمام رفقای سابقی که نظرشان برای او اهمیت داشت با او بودند، در زندان. آن&amp;zwnj;ها نخستین کسانی بودند که او را به قبول چنین پستی، اگر پیشنهاد می&amp;zwnj;شد، تشویق می&amp;zwnj;کردند. بیشتر برای کمک به خود آن&amp;zwnj;ها تا به خاطر او.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;به جهنم! حالا مجبور نبود پست وزارت باشد. تیمسار حتماً اغراق می&amp;zwnj;کرد. ریاست یک اداره کوچک کافی بود. از کار کردن برای یک بازاری بی&amp;zwnj;سواد برای یک چندر غاز که بهتر بود. حالا یک طفل شیرخوار داشت که باید فکرش را می&amp;zwnj;کرد. و کم کم داشت از دست زنش خسته می&amp;zwnj;شد که مدام غر می&amp;zwnj;زد که، بله، با یک آقای مهندس ازدواج کرده بود، اما یک روز صبح چشم باز کرده بود و دیده بود که زن یک میرزابنویس بازار است. چه کیفی می&amp;zwnj;کرد که زن یک وزیر باشد و با یک لیموزین شوفردار اینطرف و آنطرف برود! این فک و فامیل زنش را هم سر جای خودشان می&amp;zwnj;نشاند. تازگی&amp;zwnj;ها، از وقتی ناچار شده بود توی زیرزمین یکی از آن&amp;zwnj;ها زندگی کند، خیلی خوار و خفیفش کرده بودند. فیس و افاده مدامشان در باره اصل و نسب شاهانه&amp;zwnj;شان سرشان را بخورد. اگر تمام آنهائی را که خودشان را شازده قاجار می&amp;zwnj;دانستند از دور و بر مملکت جمع می&amp;zwnj;کردند، کسی پشت گاوآهن باقی نمی&amp;zwnj;ماند. و چطور می&amp;zwnj;شد که آغا محمد خان خواجه این همه تخم و ترکه داشته باشد؟ اما اگر این قضیه پیش می&amp;zwnj;امد، عجیب و غریب نبود که آدم یک شبه سمت دبیراولی کمیته ایالتی حزب توده را ول بکند و بشود وزیر شاه؟ مارکس در این مورد چه می&amp;zwnj;گفت؟ توی گور هفت بار دور خودش می&amp;zwnj;چرخید. و آیا آدم می&amp;zwnj;توانست به آن سرعت رنگ عوض کند؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;عمو جلال بالاخره به این نتیجه رسیده بود که شمردن جوجه&amp;zwnj;هایش پیش از آنکه سر از تخم در آورند، و کوشش برای حل یک تضاد فرضی ناشی از حدس و گمان یک تیمسار ساده لوح، کار بیهوده&amp;zwnj;ای است. سر نوشت او را به زودی مردی بوالهوس، خودسر، و خودمختار تعیین می&amp;zwnj;کرد، بی&amp;zwnj;آنکه نظر او را بپرسد، یا اینکه کمکی از دست خود او بر آید. تنها کاری که از او بر می&amp;zwnj;آمد صبر بود، و صبر هم کرد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;آن شب را در یک اتاق مبله و راحت در یک خانه امن ساواک گذرانده بود. تنها تجملی که در اتاقش موجود نبود تلفن بود. دو تا نگهبان مسلح پشت در اتاقش ایستاده بودند، با دستور اکید که مانع ورود یا خروج هر کسی بجز خود تیمسار شوند. تیمسار به همه پرسنل مرکز ساواک در تهران اطلاع داده بود که، بنا به فرمان ملوکانه، تمامی مسئولیت زندانی تا فردای آنروز بعهده شخص اوست. همچنان که به ایشان اطلاع داده بود که بنا به&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان فرمان ملوکانه او به درجه سرلشگری ارتقاء یافته و به مرکز ساواک در تهران منتقل شده است. افسران مافوقش، هر چقدر هم که از این امر ناخرسند بودند یا به او حسادت می&amp;zwnj;ورزیدند، نمی&amp;zwnj;خواستند با مردی جر و بحث کنند که برای بار دوم در مدت دو روز داشت به پیشگاه اعلیحضرت همایونی شرفیاب می&amp;zwnj;شد. و هیچکس از اینکه شاید قربانی کمونیستشان را هم از دست داده باشند خشنود نبود.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;روز بعد کله سحر، تیمسار با ستاره&amp;zwnj;های نو و براق سرلشگری روی دوشش، در اتاق عمو جلال حاضر شده بود. یک لباس فراک برای عمو جلال آورده بود که بپوشد، ولی او از پوشیدن آن خودداری کرده بود. به استدلال او، مگر نه آنکه او هنوز یک زندانی بود که دو تا گارد مسلح پشت در اتاقش ایستاده بودند؟ مگر اعلیحضرت نگفته بود که هنوز ممکن است بخواهد او را تیرباران کند، تا او دیگر نتواند تیمسار&amp;zwnj;هایش را گول بزند؟ آیا این گستاخانه نبود که لباس فراک تن یک زندانی بکنند، بخصوص زندانی&amp;zwnj;ای که امکان تیربارانش بود؟ اصرار کرده بود که اگر اعلیحضرت همایمونی در روز قبل ایرادی در لباس او ندیده بود، احتمالا امروز هم ایرادی در سر و وضع او نمی&amp;zwnj;دید. دست آخر تیمسار تسلیم شده بود. &lt;br /&gt;
گفته بود &amp;laquo;تو باهوش&amp;zwnj;تر از منی. تا ببینیم اون مزلف&amp;zwnj;های دربار در این&amp;zwnj;باره چه نظری دارن.&amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;طرح: رادیو زمانه&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
</description>
     <comments>https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2011/09/02/6558#comments</comments>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/2204">ادبیات داستانی ایران</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/3241">بهمن شعله‌ور</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/4353">بی‌لنگر</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak">خاک</category>
 <pubDate>Fri, 02 Sep 2011 08:16:16 +0000</pubDate>
 <dc:creator />
 <guid isPermaLink="false">6558 at https://archive.radiozamaneh.com</guid>
  </item>
  <item>
    <title>اصلاً سید نیست</title>
    <link>https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2011/08/31/6552</link>
    <description>&lt;div class=&quot;fb-social-like-widget&quot;&gt;&lt;fb:like  href=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2011/08/31/6552&quot; send=&quot;false&quot; layout=&quot;box_count&quot; show_faces=&quot;false&quot; width=&quot;500&quot; action=&quot;like&quot; font=&quot;arial&quot; colorscheme=&quot;light&quot;&gt;&lt;/fb:like&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-sartitr&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    رمان بی‌لنگر به شکل داستان دنباله‌دار در رادیو زمانه        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-nevisandeh&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    بهمن شعله‌ور        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-filefield field-field-maghaleh-image&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    &lt;img  class=&quot;imagefield imagefield-field_maghaleh_image&quot; width=&quot;250&quot; height=&quot;170&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/sites/default/files/bilgebsh01_0.jpg?1314994094&quot; /&gt;        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;p&gt;بهمن شعله&amp;zwnj;ور، بی&amp;zwnj;لنگر، فصل دوازدهم، بخش نخست - عمو جلال امتحان واقعی دوام و ابقاء خود را چند روز پیش از کودتای بیست و هشتم مرداد ۱۳۳۲ داد. پس از آنکه دو کودتای بیست و پنجم و بیست و ششم مرداد بر ضد کابینه دکتر مصدق و مجلس شکست خورده بود، شاه به بغداد گریخته بود، و کمیته مرکزی حزب توده تصمیم گرفته بود که در این دعوا کنار گود بنشیند، عمو جلال احساس کرد که اوضاع بد&amp;zwnj;تر از این&amp;zwnj;ها خواهد شد.&lt;/p&gt;
&lt;!--break--&gt;&lt;!--break--&gt;&lt;p&gt;حساب کرد که کودتاهای دیگری صورت خواهد گرفت و یکی از آن&amp;zwnj;ها به پیروزی خواهد انجامید. با شهرتی که او در خوزستان داشت، برایش جای تردید نبود که از جمله نخستین کسانی بود که فرمانداری نظامی به قتل می&amp;zwnj;رسانید. واگر آن&amp;zwnj;ها این کار را نمی&amp;zwnj;کردند، رفقای حسود زیر دستش که مشتاق بودند جای او را بگیرند، کلکش را می&amp;zwnj;کندند. یکی از محاسن عمو جلال این بود که، با اینکه می&amp;zwnj;دانست که رقبایش اگر دستشان می&amp;zwnj;رسید او را از بین می&amp;zwnj;بردند، هرگز حاضر نبود سنگ اول را بیندازد. او شایعات مامور دو جانبه بودن خود را به صورت اشتباهی از طرف رفقای غیور و افراطی حزب تلقی می&amp;zwnj;کرد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;شاید هم آتش اشتیاق عمو جلال برای مبارزه داشت سرد می&amp;zwnj;شد. سنش از نیمه عمر گذشته بود، چند سالی بود که ازدواج کرده بود، و حالا یک کودک شیرخوار داشت. بهر دلیلی که بود، روزبیست و پنجم مرداد زن و فرزندش را سوار اتوبوس شبانه تی. بی. تی به مقصد تهران کرد و بانتظار نشست. روز بیست و ششم مرداد، پس از شکست دومین کودتا توسط طرفداران مصدق، با عبا و عمامه از شهر فرار کرد. پاکت سربسته&amp;zwnj;ای پشت سر بجا گذاشت که حاوی استعفانامه او از پست دبیر اولی کمیته ایالتی، از عضویت کمیته اجرائی، و از عضویت حزب بود، پاکتی که دستیار و رقیبش بسرعت باز کرد و از آن بسود خود استفاده کرد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;عمو جلال وارد تهران شد و دوباره به انتظار نشست. روز بیست و هشتم مرداد، پس از آنکه سومین کودتا پیروز شده بود، عمو جلال نامه&amp;zwnj;ای از پستخانه مرکزی تهران برای سرهنگ ساواک در آبادان، به آدرس یک صندوق پستی که زمانی به او داده بودند تا &amp;laquo;اگر اطلاعاتی داشت گزارش دهد،&amp;raquo; پست کرد. با عادتی که به دور نینداختن اشیاء داشت، این آدرس را نگهداشته بود، بدون آنکه دلیل آن را بداند، چون یقین داشت که هرگز موردی برای استفاده از آن نخواهد یافت. تاریخ نامه را سه روز جلو&amp;zwnj;تر گذاشت، تا همزمان با روزی باشد که فرار شاه به بغداد پخش شده بود. با ذکر در نامه که آن را در صندوق پستی می&amp;zwnj;ندازد، و بعد پست کردن آن در پستخانه مرکزی به تاریخ دو روز پس از تاریخ ادعا شده در نامه، شاید سرهنگ را قانع می&amp;zwnj;کرد که تاریخ نامه درست است. در نامه اعتراف کرد که درجوانی مارکسیسم او را به بیراهه کشانده بود و او عضو حزب توده شده بود و تا چندی پیش در حز ب باقی مانده بود. بعد دلایل تغییر فکر و استعفای خود را داده بود. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;نوشت که به عنوان یک مسلمان معتقد، سال&amp;zwnj;ها به غلط پنداشته بود که هیچ ناهمسازی بین مارکسیسم و کمونیسم از یک سو، و اسلام از سوی دیگر، وجود ندارد، چون که هر دو برای ایجاد دنیائی که بر اساس عدل و انصاف بنا شده باشد می&amp;zwnj;کوشیدند. اما کم کم طبیعت خدانشناس کمونیسم، و عنادی را که نه تنها با اسلام بلکه با همه ادیان داشت، کشف کرده بود. او حتی به خطا می&amp;zwnj;پنداشت که حزب توده تابع خط استالینیستی روسیه نیست و هدفش استقلال سیاسی واقعی ایران است. کم کم در این&amp;zwnj;باره هم دچار تردید شده بود. اما آنچه که بالاخره ماهیت خائنانه آن&amp;zwnj;ها را برای او آشکار کرده بود رفتار بیشرمانه&amp;zwnj;ای بود که با شخص اول مملکت، مظهر استقلال کشور، کرده بودند و سبب گریز شرم&amp;zwnj;آور او از کشورش شده بودند. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;عمو جلال همیشه در فصاحت و بلاغت استاد بود. تحسین بی&amp;zwnj;اندازه&amp;zwnj;ای را که برای سعدی، استاد فصاحت و بلاغت در دوره زرین ادبیات ایران، داشت به این سبب بود. او اهمیت لحن درست را می&amp;zwnj;دانست. در نخستین نسخه نامه&amp;zwnj;اش بجای &amp;laquo;شخص اول مملکت&amp;raquo; نوشته بود &amp;laquo;اعلیحضرت.&amp;raquo; اما به نظرش آمده بود که آن کلمه در دهان یک توده&amp;zwnj;ای، حتی یک توده&amp;zwnj;ای پشیمان، دروغ جلوه می&amp;zwnj;کند. در نسخه دوم کلمه &amp;laquo;شاه&amp;raquo; را جایگزین کلمه &amp;laquo;اعلیحضرت&amp;raquo; کرده بود، اما به گمانش رسیده بود که کلمه فاقد احترام لازم است، به&amp;zwnj;خصوص زمانی که جان آدم در خطر باشد. در نسخه سوم اصطلاح دقیق لازم را پیدا کرده بود: &amp;laquo;شخص اول مملکت، مظهر استقلال کشور.&amp;raquo; این درست&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان لحنی بود که دنبالش می&amp;zwnj;گشت، طعمه کافی، درست به قدر دهن سرهنگ. گفت که خودش را مخفی کرده است، نه از ساواک، بلکه از رفقای حزبی سابقش که، از ترس آنکه او اسرارشان را برای مقامات دولتی فاش کند، ممکن بود قصد جان او را بکنند. گفت بمحض آنکه خود را از آن&amp;zwnj;ها در امان می&amp;zwnj;دید دوباره با سرهنگ تماس می&amp;zwnj;گرفت. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پس از پست کردن نامه خود را با زن و بچه&amp;zwnj;اش در زیر زمین خانه پسردائی زنش مخفی کرد و ریش گذاشت. حالا تنها کاری که برای کردن داشت صبر بود. سر فرصت، مامورین ساواک که لابد حالا اسم و آدرس تمام دوستان و قوم و خویش&amp;zwnj;های او را داشتند، رد او را تا آن خانه بو می&amp;zwnj;کشیدند. تا مدتی ممکن بود سراغ او را نگیرند، چون که در بحبوحه کودتا دنبال شکارهای بزرگتری بودند. گذشته از آن، این نامه تا مدتی خیالشان را از بابت او راحت می&amp;zwnj;کرد. بوقت خودش بسراغش می&amp;zwnj;امدند تااطلاعاتی را که می&amp;zwnj;توانستند از او کسب کنند، تا ببینند رد چه کسی را از طریق او می&amp;zwnj;توانند بگیرند، بخصوص اگر مدارکی کشف می&amp;zwnj;کردند که نشان می&amp;zwnj;داد او بیش از یک عضو ساده گمراه حزب بوده که حالا به غلط کردن افتاده. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;تا چند ماه بعد، عمو جلال گلیمش را یک جوری از آب بیرون کشید. یک کار میرزابنویسی با حقوق کم توی بازار پیدا کرد. رئیسش که لابد حدس زده بود که او یک توده&amp;zwnj;ای فراری است، خوشحال از اینکه مهندس برجسته&amp;zwnj;ای را که فرانسه و انگلیسی را خوب می&amp;zwnj;دانست با سه شاهی صنار پول، برای اداره مکاتبات صادرات و وارداتش استخدام کرده، نه سئوالی کرد و نه معرفی خواست.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&lt;img alt=&quot;&quot; align=&quot;middle&quot; width=&quot;200&quot; height=&quot;136&quot; src=&quot;http://radiozamaneh.com/sites/default/files/imagecache/maghaleh_image/bil08shbah01.jpg&quot; /&gt;بی&amp;zwnj;لنگر، بهمنن شعله ور: عمو جلال در نخستین نسخه نامه&amp;zwnj;اش به جای &amp;laquo;شخص اول مملکت&amp;raquo; نوشته بود &amp;laquo;اعلیحضرت.&amp;raquo; اما به نظرش آمده بود که آن کلمه در دهان یک توده&amp;zwnj;ای، حتی یک توده&amp;zwnj;ای پشیمان، دروغ جلوه می&amp;zwnj;کند. در نسخه دوم کلمه &amp;laquo;شاه&amp;raquo; را جایگزین کلمه &amp;laquo;اعلیحضرت&amp;raquo; کرده بود، اما به گمانش رسیده بود که کلمه فاقد احترام لازم است، به&amp;zwnj;خصوص زمانی که جان آدم در خطر باشد. در نسخه سوم اصطلاح دقیق لازم را پیدا کرده بود: &amp;laquo;شخص اول مملکت، مظهر استقلال کشور.&amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;وضع عمو جلال استثنائی نبود. سراسر مملکت پر از آدم&amp;zwnj;های بااستعداد فراری بود. به&amp;zwnj;زودی آگاه شد که فوجی از رفقایش در شرکت نفس سابق، او را سرمشق و هواسنج او را راهنمای خود قرار داده بودند و همزمان با او و به همان دلایل از خوزستان گریخته بودند. محتاج به یک پیر طریقت، همه&amp;zwnj;شان به دنبال او می&amp;zwnj;گشتند. شاید شانس عمو جلال چند صباحی دیگر می&amp;zwnj;پائید و آن&amp;zwnj;ها را از مخمصه می&amp;zwnj;رهانید. شاید ارتباط او با ساواک صحت داشت. مگر نبود که دو روز پیش از فاجعه او از پستش استعفا کرده بود و فلنگ را بسته بود؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;به هر حال حالا دیگر عمو جلال فوجی از رفقای سابق را به دنبال خود داشت که در آن روزهای ترس و وحشت به رهبری و راهنمائی او چشم امید دوخته بودند. مصدق پیرمرد از زمان بازگشت فاتحانه شاه در خانه&amp;zwnj;اش محبوس بود. دستیاران نزدیکش همه در زندان بودند، و آنهائی که پس از فرار شاه دم دهنشان را در باره شاه و خانواده سلطنتی نگرفته بودند درجا اعدام شده بودند. در میان آن&amp;zwnj;ها تنها فاطمی، که طبق گزارش&amp;zwnj;ها، در شب توقیفش پس از کودتای دوم یک فوج سرباز به زنش تجاوز کرده بودند، و روز بعد در ملاء عام خاندان سلطنتی را به باد ناسزا گرفته بود، شکنجه سختی را تحمل کرده بود و توبه نکرده جان داده بود. کریم&amp;zwnj;پور شیرازی، روزنامه&amp;zwnj;نگار رک و راست&amp;zwnj;گو را، که اشرف خواهر شاه را آشکارا فاحشه خوانده بود، در زندان شکنجه داده و آتش زده بودند. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;مجلس به دستور فرمانداری نظامی منحل شده بود و نمایندگانی که تا آخرین دم با مصدق همراه بودند زندانی و شکنجه شده بودند و یا به سزائی بد&amp;zwnj;تر رسیده بودند. گویندگان رادیو چنان داد سخن می&amp;zwnj;دادند که گوئی انقلاب مشروطه مرده بود و خاک شده بود و شاه بار دیگر، به شیوه کهن، فرمانروای مطلق بود. حتی بد&amp;zwnj;تر از آن، چنان می&amp;zwnj;گفتند که انگار سلطنت مشروطه پنجاه سال گذشته اصلا اتفاق نیفتاده بود، که قانون اساسی مشروطه اصلاً چیزی نگفته بود جز آنکه شاه فرمانروای مطلق است، و قانون اساسی و مجلس و مصدق همه جزئی از توطئه&amp;zwnj;ای از سوی اجانب و کمونیست&amp;zwnj;ها بودند که می&amp;zwnj;کوشیدند قدرت مطلق شاه را محدود و مملکت را تضعیف کنند. خوشبختانه به فیض الهی، ارتش این دسائس شیطانی را خنثی کرده بود و اعلیحضرت همایونی دیگر بار بر تخت طاوس نشسته بود و همین و همین. و بازاری&amp;zwnj;ها و ملا&amp;zwnj;ها که در اول کار با شور و اشتیاق از مصدق و جبهه ملی او پشتیبانی کرده بودند حالا دوباره داشتند زیر علم &amp;laquo;خدا، شاه، و ملت&amp;raquo; سینه می&amp;zwnj;زدند و علما خمس و ذکاتشان را می&amp;zwnj;گرفتند و فتوای مرتد بودن مصدق را صادر می&amp;zwnj;کردند. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;روز&amp;zwnj;ها به دستگیری دسته&amp;zwnj;جمعی اعضاء حزب توده و شب&amp;zwnj;ها به تیر باران نوجوانان توده&amp;zwnj;ای، که بی&amp;zwnj;اعتنا به تحریم حرکت شبانه هنوز روی دیوار&amp;zwnj;ها شعار می&amp;zwnj;نوشتند، سپری می&amp;zwnj;شد. اما غنیمت بزرگی که ساواک در بدر دنبالش می&amp;zwnj;گشت جای دیگری بود. حزب توده در سطح وسیعی در ارتش و در ساواک نفوذ کرده بود و حق تقدم کار ساواک در آن بود که شاخه نظامی-ساواکی حزب را کشف و ریشه کن کند. تا زمانی که آن سازمان در جای خود باقی بود خواب راحت به چشم کسی نمی&amp;zwnj;رفت. و فایده جوجه موجه&amp;zwnj;های حزب در آنچه بود که زیر شکنجه فاش می&amp;zwnj;کردند که راه یافتن کله گنده&amp;zwnj;ها را نشان بدهد. گمانی که سال&amp;zwnj;ها وجود داشت، که برخی از اعضاء کمیته مرکزی حزب توده عمال انگلیس بودند، فرقه&amp;zwnj;ای که مصدق آن&amp;zwnj;ها را &amp;laquo;توده&amp;zwnj;ای نفتی،&amp;raquo; (در برابر &amp;laquo;توده&amp;zwnj;ای استالینی) می&amp;zwnj;خواند، اینک تائید شده بود. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;روزنامه&amp;zwnj;های شب، صفحه پشت صفحه، پر بودند از &amp;laquo;توبه&amp;zwnj;نامه&amp;raquo;های توده&amp;zwnj;ای&amp;zwnj;های سابق، که به خیانت خود بر علیه خدا، شاه و میهن اعتراف می&amp;zwnj;کردند، از گناهان خود توبه و عاجزانه از اعلیحضرت همایونی تقاضای بخشش می&amp;zwnj;کردند. تا زمانی که دستگیر شدگان جوانان و جوجه موجه&amp;zwnj;ها بودند، کمیته مرکزی حزب اکیدا دستور داده بود که اعضاء حزب زیر شکنجه بمیرند ولی&amp;raquo; توبه نامه &amp;laquo;ندهند. زمانی که دستگیر شدگان نیمچه شدند، کمیته مرکزی شبانه نظرش را عوض کرد و گفت که دستگیر شدگان، در صورت لزوم، با امضای &amp;laquo;توبه&amp;zwnj;نامه&amp;raquo; جان خودشان را نجات بدهند، ولی هیچ سری را فاش نکنند. دیگر وظیفه ساواک بود که بداند هر عضوی چقدر می&amp;zwnj;داند، تا چه اندازه راست می&amp;zwnj;گوید، و تا کجا باید شکنجه شود، پیش از آنکه امضای یک &amp;laquo;توبه&amp;zwnj;نامه&amp;raquo; کافی باشد. از این رو روزنامه&amp;zwnj;های شب پر بودند از &amp;laquo;توبه&amp;zwnj;نامه&amp;raquo; یا بزبان مردم کوچه و بازار &amp;laquo;گه خوردن نامه&amp;zwnj;ها.&amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در آن زمان بود که عمو جلال و رفقایش نتیجه گرفتند که به اندازه کافی صبر کرده&amp;zwnj;اند. هر چه پارتی در میان دوستان دولتیشان داشتند ردیف کردند، هر چه پول می&amp;zwnj;توانستند برای رشوه دادن به تیمسار&amp;zwnj;ها و سرهنگ&amp;zwnj;های ساواک جمع کردند، تا مجازاتشان را کمی کمتر کند، و بعد دسته جمعی خودشان را تسلیم کردند. عمو جلال بدلیل رابطه&amp;zwnj;ای که با&amp;raquo; سرهنگش &amp;laquo;، که حالا بعد از گرفتن درجه سرتیپی &amp;laquo;تیمسارش&amp;raquo; شده بود، داشت، خودش را جلو انداخت. نوشت و پرسید آیا می&amp;zwnj;تواند به آبادان بیاید و خودش را، مانند&amp;raquo; یک عبد عبید خداوند به یک عبد عبید دیگر خداوند، شخصاً تسلیم تیمسار کند. عمو جلال آدمی بود که اگر ورق برنده دستش بود آن را تا فیها خالدونش بازی می&amp;zwnj;کرد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;تیمسار موافقت کرد. از همه چیز گذشته، برای او کلی اعتبار بود که بتواند یک فوج مهندس توده&amp;zwnj;ای شرکت نفت را یکباره دستگیر کند. اگر عمو جلال می&amp;zwnj;توانست یک فوج مهندس توده&amp;zwnj;ای شرکت نفت را تحویل بدهد، همه آماده اعتراف کردن، امضاء کردن و لو دادن، شاید از آن یک ستاره سرلشگری برای او از آب در می&amp;zwnj;آمد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&lt;img alt=&quot;&quot; align=&quot;middle&quot; src=&quot;http://radiozamaneh.com/sites/default/files/bilgebaash02.jpg&quot; /&gt;بی&amp;zwnj;لنگر، بهمن شعله&amp;zwnj;ور: تنها فاطمی، که طبق گزارش&amp;zwnj;ها، در شب توقیفش پس از کودتای دوم یک فوج سرباز به زنش تجاوز کرده بودند، و روز بعد در ملاء عام خاندان سلطنتی را به باد ناسزا گرفته بود، شکنجه سختی را تحمل کرده بود و توبه نکرده جان داده بود. کریم&amp;zwnj;پور شیرازی، روزنامه&amp;zwnj;نگار رک و راست&amp;zwnj;گو را، که اشرف خواهر شاه را آشکارا فاحشه خوانده بود، در زندان شکنجه داده و آتش زده بودند. در آن میان روزنامه&amp;zwnj;ها پر بودند از &amp;laquo;توبه&amp;zwnj;نامه&amp;raquo;&amp;zwnj;ها یا به قول مردم &amp;raquo;گه&amp;zwnj;خوردن&amp;zwnj;نامه&amp;zwnj;ها&amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;عمو جلال حرفی هم درباره مقداری پول برای رشوه زده بود، البته نه برای تیمسار که به&amp;zwnj;عنوان یک وطن&amp;zwnj;پرست واقعی و یک عبد عبید خداوند، محال بود فکرش را هم بکند، بلکه برای چرب کردن سبیل آن عده از افسران ارتش و ساواک که بی&amp;zwnj;رشوه برای مادرشان هم کاری نمی&amp;zwnj;کردند. این هم امیدبخش بنظر می&amp;zwnj;رسید. گذشته از همه چیز، او باید دویست هزار تومنی را که برای گرفتن درجه سرتیپیش رشوه داده بود، و دویست هزار تومنی را که باید برای گرفتن درجه سرلشگریش رشوه می&amp;zwnj;داد، از یک سوراخی در می&amp;zwnj;اورد. اگر چه حالا که سرتیپ شده بود، و حالا که اداره دوم، بدنبال سازمان مخفی حزب توده در ارتش، داشت سرش را توی هر سوراخی می&amp;zwnj;کرد، شاید آن سرهنگ&amp;zwnj;ها و تیمسارهای مزلف کارگزینی جرات این را نمی&amp;zwnj;کردند که یک سرتیپ اداره دوم را بدوشند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;عمو جلال با اتوبوس شبانه به آبادان رفت و در یک خانه امن ساواک خودش را تسلیم کرد. از آنجا او را دست&amp;zwnj;بند زدند، چشم&amp;zwnj;هایش را بستند، و با یک جیپ ارتشی به مقصدی که ساعتی با آنجا فاصله داشت بردند. وقتی چشم&amp;zwnj;هایش را باز کردند خودش را در اتاق آشنائی دید که در آن نماز خوانده بود. کاملا آماده بود که نمایش گذشته را تکرار کند. رد ساعت نماز را نگه می&amp;zwnj;داشت و این بار مهر و تسبیح تربت امام حسین خودش را هم به همراه آورده بود. این راز را هنوز با هیچ یک از رفقایش در میان نگذاشته بود، از ترس آنکه دستش رو شود، یا اینکه یکی از رفقایش هم&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان کلک را بزند، و در نتیجه پته او را روی آب بریزد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بالاخره سر و کله &amp;laquo;تیمسار&amp;raquo; پیدا شد که، گرچه کمی رسمی بود، باز او را بغل کرد، گونه&amp;zwnj;هایش را بوسید، و او را پسرم و برادر مسلمانم خطاب کرد. کار عمو جلال بسیار راحت بود.&amp;raquo; توبه نامه &amp;laquo;را امضاء کرد، تمام رفقایش را نام برد، همه حاضر و مشتاق برای تسلیم شدن و&amp;raquo; سوگند همکاری &amp;laquo;خوردن، که کلمه رمز بود برای خبرچین شدن. وقتی اسامی دیگران را پرسیدند، هرکسی را که در کادر رهبری کمیته ایالتی می&amp;zwnj;شناخت نام برد، به حساب اینکه همه یا دستگیر شده بودند یا کشته، یا اینکه دیگر عمو جلال را خائن و براستی مامور مخفی ساواک در حزب می&amp;zwnj;دانستند. کوشید تا آنجا که می&amp;zwnj;تواند نقش خود را در کادر رهبری کوچک نشان بدهد و نقش دستیارش را، مردی که سعی کرده بود او را پائین بکشد، که شایعه مامور ساواک بودن او را رایج کرده بود، و واقعا پس از استعفای او به پست دبیراولی کمیته ایالتی ارتقاء یافته بود، بزرگ&amp;zwnj;تر جلوه دهد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;با کاردانی معمول خودش داستانی سر هم کرده بود که، علیرغم آنکه در لیست&amp;zwnj;های حزبی او را دبیر اول حزب توده در آبادان معرفی کرده بودند، اوتن&amp;zwnj;ها یک عضو ساده و بی&amp;zwnj;اهمیت حزب بود. دبیر اول واقعی کمیته ایالتی نفر دوم بود و سال&amp;zwnj;های مدید نقش عمو جلال در حزب تنهااین بود که سپر بلائی برای این مرد باشد، تا او بتواند در رفت و آمد و انجام وظائف حزبیش آزاد بماند. داستان عجیب اما باور کردنی بود. این مسئله را روشن می&amp;zwnj;کرد که چرا در برخی همایش&amp;zwnj;های مهم حزبی، عمو جلال، که توسط دوستان دولتیش از برنامه یورش ساواک با خبر شده بود، تنها باصطلاح رهبری بود که حضور نداشت.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;تیمسار قرآن جیبیش را بیرون کشید و از عمو جلال خواست که دستش را روی آن بگذارد و قسم بخورد که آنچه که می&amp;zwnj;گوید عین حقیقت است، و اگر جز آن باشد روحش برای ابد در جهنم اسفل&amp;zwnj;السافلین بسوزد. عمو جلال وظیفه محول شده را به آسانی و بنحو احسن انجام داد و نکته&amp;zwnj;ای هم از خودش اضافه کرد باین مضمون که: &amp;laquo;اگر گفته&amp;zwnj;های من عین حقیقت نباشه، انشاء&amp;zwnj;الله که در روز قیامت جدم پیغمبر اعظم، صل الله علیه و آله، شفاعتم رو نکنه.&amp;raquo; این جمله سرتیپ را، که خودش هم سید بود و همیشه روی این شفاعت جدش در روز قیامت حساب کرده بود، سخت متأثر کرد. و این داستان خود مزاحی شد که سال&amp;zwnj;های سال عمو جلال و رفقایش را سرگرم کند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;روز بعد فوج توده&amp;zwnj;ای&amp;zwnj;های سابق عمو جلال با اتوبوس شبانه به آبادان آمدند و خودشان را تسلیم کردند. همگی نمایش عمو جلال را تکرار کردند و حتی برخیشان قسم خوردند که همیشه می&amp;zwnj;دانستند که عمو جلال یک دبیر اول قلابی است و نفر دوم است که زمام امور را بدست دارد. همگی به قرآن قسم خوردند، &amp;laquo;توبه&amp;zwnj;نامه&amp;raquo; و &amp;laquo;سوگند همکاری&amp;raquo; امضاء کردند، و هرچه پول به همراه آورده بودند تقدیم کردند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;با تسلیم و &amp;laquo;توقیف&amp;raquo; اسمی آن&amp;zwnj;ها، و توقیف آن عده محدود از رهبرانی که ساواک تا آن زمان از آن&amp;zwnj;ها اطلاعی نداشت، کمر حزب توده در آبادان شکست. عمو جلال باکی از این نداشت که دستیار سابقش داستان ساختگی او را انکار کند. زمانی که شکنجه&amp;zwnj;گر&amp;zwnj;ها کارشان با او تمام می&amp;zwnj;شد، یا مرده بود، یا حاضر بود به هر چیزی، از جمله داستان قلابی عمو جلال، اعتراف کند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;گزارش سرتیپ به تهران، حاکی بر اینکه شاخه حزب توده در آبادان مرده بود و خاک شده بود، و افرادی که مغز متفکر حزب توده در شرکت نفت را تشکیل می&amp;zwnj;دادند همگی دستگیر شده بودند و آماده آن بودند که نه تنها اعتراف، بلکه جاسوسی و خبر چینی کنند، مثل گردبادی اداره مرکزی ساواک را در تهران تکان داد. خبر گزارش دهن به دهن سلسله مراتب ساواک و ارتش را طی کرد و به گوش شخص شاه رسید و او را تحت تأثیر قرار داد. گزارش سرتیپ را خواست و شخصاً آن را خواند، پرونده ساواک عمو جلال را بررسی کرد، و فرمان داد که بلافاصله &amp;laquo;سرتیپ ساواک و سردسته مهندسین توده&amp;zwnj;ای شرکت نفت&amp;raquo; را به حضور او بیاورند. به سرتیپ دستور داده شد که در معیت عمو جلال فورا به تهران پرواز کند و آماده آن باشد که فورا در کاخ سعد آباد به پیشگاه اعلیحضرت همایونی شرفیاب شود.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;وقتی سرتیپ، هیجان&amp;zwnj;زده و سراسیمه، توی اتاقی که او و رفقایش در آن زندانی بودند دوید، نخستین واکنش عمو جلال ترس و اغتشاش فکر بود. سرتیپ اونیفرم تشریفاتی نو و براقی به تن داشت، و مانند یک سرتیپ واقعی پارس می&amp;zwnj;کرد. تند تند صحبت می&amp;zwnj;کرد و هیچ نشانی از انس و آشنائی در چهره&amp;zwnj;اش خوانده نمی&amp;zwnj;شد. کوتاه و مختصر به عمو جلال دستور داد که در عرض پانزده دقیقه آماده رفتن باشد. نگفت به کجا. رفقای عمو جلال حتی بیش از او هراسان شده بودند. مثل آن بود که گرفتاری بزرگی پیش آمده بود. شاید عمو جلال بلوف بزرگ زده بود. شاید در نزدیکیش به سرتیپ اغراق کرده بود. شاید تیر&amp;zwnj;هایشان به خطا رفته بود و جریان از دست سرتیپ بیرون رفته بود. شاید حالا برای خود سرتیپ گرفتاری درست شده بود، که معنایش این بود که پارتی و امید و پولشان همه از بین رفته بود.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;درست سر پانزده دقیقه دنبال عمو جلال آمدند. دست&amp;zwnj;هایش را دستبند زدند، چشم&amp;zwnj;هایش را بستند، و به داخل یک اتومبیل خیلی راحت هدایتش کردند. او و سرتیپ عقب اتومبیل نشسته بودند و ظاهرا یک محافظ در جلو در کنار راننده بود. در تمام سفر، که یک ساعتی طول کشید، هیچ صحبتی نشد. ظاهرا از چند پست نگهبانی گذشستند و عمو جلال صدای به هم خوردن پاشنه&amp;zwnj;های پوتین را شنید و احساس کرد که کسی دارد کارت&amp;zwnj;های شناسائی را بررسی می&amp;zwnj;کند. دست آخر، وقتی چشم&amp;zwnj;هایش را باز کردند خود را در یک فرودگاه در وسط یک پایگاه نیروی هوائی یافت. سرتیپ، دو مامور با لباس شخصی، و یک سروان نیروی هوائی دورش کرده بودند. سرتیپ نفسش در نمی&amp;zwnj;امد، اما هنوز بطرز آشکاری هیجان زده بود.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پس از چند دقیقه سروان هوائی به سرتیپ اعلام کرد که همه چیز آماده است و همه با شتاب بسوی یک جت کوچک نیروی هوائی که آماده پرواز بود حرکت کردند. یکی از دو مامور عقب ماند و دیگری جلو جلو همراه سروان حرکت می&amp;zwnj;کرد. سرتیپ بازوی راست عمو جلال را چنان محکم گرفته بود که گوئی یک قدم دور&amp;zwnj;تر از خود به او اعتماد نمی&amp;zwnj;کند. وقتی سروان و مامور جلوئی باندازه کافی دور شده بودند و مامور دیگر بانازه کافی در پشت سر مانده بود، سرتیپ، انگار دیگر نمی&amp;zwnj;تواند هیجانش را درون خودش نگهدارد، سرش را به گوش عمو جلال نزدیک کرد و با صدائی چندان بلند که با وجود صدای موتور هواپیما شنیده شود، به او گفت که به شرفیابی اعلیحضرت همایونی می&amp;zwnj;روند. &amp;laquo;این یعنی اینکه یا سر من می&amp;zwnj;ره یا اینکه درجه سر لشگریمو می&amp;zwnj;گیرم. و یادت باشه، اگه سر من بره سر تو هم می&amp;zwnj;ره.&amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ناگهان عمو جلال احساس ترس آمیخته با احترام عمیقی کرد. درجوانی بار&amp;zwnj;ها روی دیوار&amp;zwnj;ها با گل اخرا بر علیه شاه شعار نوشته بود، در حالیکه دوستانش آمدن جیپ&amp;zwnj;های پلیس و فرمانداری نظامی را می&amp;zwnj;پائیدند. شعار&amp;zwnj;ها با حروف درشت و خط قشنگ می&amp;zwnj;گفتند مرگ بر شاه خائن. رفقایش به شوخی می&amp;zwnj;گفتند که شعارهای عمو جلال را از یک فرسخی می&amp;zwnj;شد شناخت. او تنها کسی بود که روی نوشتن شعار&amp;zwnj;ها چنان زحمت می&amp;zwnj;کشید که گوئی دارد مشق خط می&amp;zwnj;نویسد. سر بسرش می&amp;zwnj;گذاشتند که با آن خطاطی منحصر به فردش بهتر بود شعار&amp;zwnj;هایش را امضاء هم بکند.&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;یک بار در استادیوم امجدیه، در مراسم جشن&amp;zwnj;های ورزشی به مناسبت تولد شاه، درست هنگامیکه شاه داشت مدال&amp;zwnj;ها را روی سینه ورزشکار&amp;zwnj;ها سنجاق می&amp;zwnj;کرد، عمو جلال و پانصد عضو وفادار حزب که روی نیمکت&amp;zwnj;های مقابل جایگاه سلطنتی نشسته بودند، شعار مرگ بر شاه خائن را سر داده بودند. در حالیکه مرتب در مقابل باتوم آژدان&amp;zwnj;ها و دژبان&amp;zwnj;ها و ته تفنگ سرباز&amp;zwnj;ها، که بلافاصله به آن&amp;zwnj;ها حمله&amp;zwnj;ور شده بودند، جاخالی می&amp;zwnj;دادند و می&amp;zwnj;کوشیدند دستگیر نشوند، در دایره&amp;zwnj;ای که هر لحظه وسیع&amp;zwnj;تر می&amp;zwnj;شد می&amp;zwnj;دویدند، مشت&amp;zwnj;هاشان را در هوا تکان می&amp;zwnj;دادند و به شعار مرگ بر شاه خائن ادامه می&amp;zwnj;دادند. در میان ترس و گیجی و جا خالی دادن برای پرهیز از باتوم&amp;zwnj;ها و ته تفنگ&amp;zwnj;ها، برای یک لحظه، عمو جلال نظری به شاه انداخته بود که در جایگاه سلطنتی، در لباس مارشالی و با عینک آفتابی، در حال سنجاق کردن مدال خشکش زده بود و با حیرت و کمی رنجش به جنجال میان جماعت نگاه می&amp;zwnj;کرد.&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;به جز آن یک نگاه سریع، هر چیز دیگری که در باره شاه می&amp;zwnj;دانست نوعی انتزاع و تجرید بود. و حالا او داشت به دیدار این موجود انتزاعی می&amp;zwnj;رفت، نه با عنوان شاه خائن، بلکه با عنوان اعلیحضرت همایون شاهنشاهی، که با یک اشاره می&amp;zwnj;توانست جابجا فرمان اعدام این سرتیپ قدرقدرت ساواک و خود او را صادر کند. و برای گرفتن مدال بخاطر دلاوریش، و یا تشویق برای مشق خطش هم نبود که به آنجا می&amp;zwnj;رفت، بلکه به&amp;zwnj;عنوان یک کمونیست سابق معترف به خیانتش، که تنها می&amp;zwnj;توانست عاجزانه از اعلیحضرت طلب بخشایش کند. وحشتی که احساس می&amp;zwnj;کرد شباهتی به هیچ احساسی که در زندگی کرده بود نداشت. ترس آمیخته بااحترامش هم همینطور. تنها احساس در زندگیش که کوچک&amp;zwnj;ترین شباهتی به احساس کنونی داشت مربوط به چند سال پیش می&amp;zwnj;شد، زمانی که باو گفته بودند که باید برای دیدن یکی از اعضاء کمیته مرکزی حزب به تهران برود. باو نگفته بودند کدام عضو، و بهر حال ملاقات هرگز صورت نگرفته بود.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در هواپیما تیمسار به دو افسر نیروی هوائی که همراه&amp;zwnj;شان بودند دستور داد تا دستبند عمو جلال را باز بکنند. به او گفت وانمود کند که هیچ نمی&amp;zwnj;داند کجا می&amp;zwnj;رود. و تا زمانی که به تهران رسیدند دیگر حرفی نزدند. در تمام طول سفر عمو جلال می&amp;zwnj;کوشید ملاقاتش را با شاه در ذهن مجسم کند. احساسی را داشت که در کودکی در حضور ملا مصطفی داشت، یا بعداً در حضور رئیس دبیرستانش، هر بار که برای مجازات صدایش می&amp;zwnj;کردند. جز آنکه فکر نمی&amp;zwnj;کرد این بار برای مجازات صدایش کرده باشند. چیزی در باره او شاه را تحت تاثیر قرار داده بود و شاه می&amp;zwnj;خواست شخصا سبک سنگینش کند. آیا می&amp;zwnj;شد برای این باشد که برادرش رئیس دیوان عالی کشور بود؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&lt;img alt=&quot;&quot; align=&quot;middle&quot; src=&quot;http://radiozamaneh.com/sites/default/files/bilgebaash03.jpg&quot; /&gt;بهمن شعله&amp;zwnj;ور، بی&amp;zwnj;لنگر: در تمام طول سفر عمو جلال می&amp;zwnj;کوشید ملاقاتش را با شاه در ذهن مجسم کند. احساسی را داشت که در کودکی در حضور ملا مصطفی داشت، یا بعداً در حضور رئیس دبیرستانش، هر بار که برای مجازات صدایش می&amp;zwnj;کردند. جز آنکه فکر نمی&amp;zwnj;کرد این بار برای مجازات صدایش کرده باشند.&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در تهران در حالیکه از یک اداره ساواک و ارتش به اداره دیگر می&amp;zwnj;رفتند،&amp;zwnj; گاه به او دستبند می&amp;zwnj;زدند و&amp;zwnj; گاه آن را باز می&amp;zwnj;کردند،&amp;zwnj;گاه چشم&amp;zwnj;هایش را می&amp;zwnj;بستند و&amp;zwnj;گاه آن&amp;zwnj;ها را باز می&amp;zwnj;گذاشتند،&amp;zwnj;گاه با او مانند جانی&amp;zwnj;ها رفتار می&amp;zwnj;کردند و&amp;zwnj;گاه ماننذ آدم&amp;zwnj;های خیلی مهم. تیمسارهای ارتش و ساواک در مورد کل قضیه بسیار مشکوک بودند. شخصا جانشان را می&amp;zwnj;دادند که با شاه شرفیابی خصوصی داشته باشند، چیزی که به آن&amp;zwnj;ها سر&amp;zwnj;شناسی زیادی می&amp;zwnj;داد که اغلب ارتقاء درجه به دنبال داشت. اگر کسی در دربار از لبخند یا تاب سبیل آدم خوشش می&amp;zwnj;امد نانش در روغن بود. افسران جوان اغلب خواب و خیال آن در سر می&amp;zwnj;پروراندند که به گارد سلطنتی منتقل شوند و فاسق یکی از والاحضرت&amp;zwnj;ها شوند. سرهنگ&amp;zwnj;ها هر بار که فرصتی می&amp;zwnj;یافتند تا دست شاه را ببوسند خواب درجه سرتیپی می&amp;zwnj;دیدند. اما تیمسارهای پیر می&amp;zwnj;دانستند که هر چه به نیروگاه نزدیک&amp;zwnj;تر می&amp;zwnj;شدند امکان بیشتری بود که برق آن&amp;zwnj;ها را بگیرد. مثلی بینشان بود که هرگز نزدیک دو چیز نایست، یکی فرمانده کل قوا و یکی لگد قاطر. با وجود این شیوه رفتارشان با سرتیپ نشان می&amp;zwnj;داد که دارند از حسادت می&amp;zwnj;میرند. یک سرتیپ تازه از زرورق در آمده و یک توده&amp;zwnj;ای با اعلیحضرت شرفیابی خصوصی داشته باشند! قابل تحمل نبود!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در یک اداره سر لشکری به&amp;zwnj;شان پارس کرده بود که&amp;raquo; سرتیپ، چرا اینجانی دستبند به دستش نیست؟ &amp;laquo;سرتیپ در جواب پاشنه&amp;zwnj;هایش را به هم کوبیده بود و گفته بود&amp;raquo; جناب تیمسار، بنده مسئولیت کامل زندانی رو بعهده می&amp;zwnj;گیرم! &amp;laquo;بعد به نجوا در گوش عمو جلال گفته بود&amp;raquo; جاکش داره از حسادت می&amp;zwnj;میره! اگه همه چی بر وفق مراد پیش بره، شاید بزودی درجه و می&amp;zwnj;زش مال من بشه! &amp;laquo;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ناگهان احساس عجیبی به عمو جلال دست داده بود، که گوئی هر دو آن&amp;zwnj;ها سال&amp;zwnj;ها در توطئه&amp;zwnj;ای شریک جرم بوده&amp;zwnj;اند. دیگر گوئی قرنهااز سال&amp;zwnj;های زندگیش بعنوان دبیر اول کمیته ایالتی حزب می&amp;zwnj;گذشت. نگاهش کن. هنوز ته دل خودش را یک مارکسیست دو آتشه می&amp;zwnj;دانست، بخودش می&amp;zwnj;گفت که تمام حرکت&amp;zwnj;هایش در چند ماه گذشته نوعی مانوور تاکتیکی بوده و نه تغییر جهت ایدئولوژیک، و حالا یار غار شده بود با این سرتیپ ساواک که بسیاری از رفقایش را شکنجه داده بود و کشته بود، و با هم داشتند می&amp;zwnj;رفتند برای یک شرفیابی خصوصی با اعلیحضرت همایونی شاه خائن. مضحک بنظر می&amp;zwnj;رسید اما واقعی بود و کمی هم هیجان&amp;zwnj;آور.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در بخش آخر سفر، تیمسار چند راهنمائی نهائی به عمو جلال کرده بود که در کاخ سلطنتی چطور رفتار کند. از چند تا از اقلام پرونده ساواکش، که تا حالا حتما به نظر اعلیحضرت رسیده بود، با خبرش کرده بود، از جمله آن یکی که خود او وارد کرده بود، به این مضمون که عمو جلال یک مسلمان دیندار بود و از این رو نمی&amp;zwnj;توانست یک کمونیست واقعی باشد. بی&amp;zwnj;تردید صلاح تیمسار در آن بود که عمو جلال در این شرفیابی امتحان خوبی بدهد. البته شاه شهرت به دینداری داشت. عمو جلال یکبار او را پشت تلویزیون دیده بود، درست پس از ترور نخست وزیر منصور بدست فدائیان اسلام. زار و نحیف و وحشت زده بنظر می&amp;zwnj;رسید و آشکار بود که می&amp;zwnj;خواهد جناح افراطی روحانیون را آرام کند. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;به مردم گفته بود که زندگانی طلسم شده&amp;zwnj;ای دارد. گفته بود که شب پیش از شاه شدنش، جدش حضرت پیغمبر اکرم، صل الله علیه و آله، در خواب به او نازل شده بود و باو فرموده بود که او را همیشه از جمیع بلیات ایمن خواهد داشت. بعد آسمان و ریسمانی به هم بافته بود از زیارتی که در دوران ولیعهدی به امامزاده داود کرده بود، که در سفر از قاطر افتاده بود و دستی از غیب در آمده بود و او را میان زمین و هوا گرفته بود. رو به نوکرش کرده بود و گفته بود &amp;laquo;دیدی چی شد؟&amp;raquo; و نوکرش گفته بود &amp;laquo;بله، والاحضرت! دست جدتان پیغمبر اکرم، صل الله علیه و آله، بود که وسط زمین و هوا نجاتتان داد!&amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;عمو جلال عین واکنش خودش را در آن لحظه به یاد داشت. با خشم و ناباوری فریاد زده بود &amp;laquo;مادر قحبه! یقین کرده که توده&amp;zwnj;های مردم خر و گول خورن. زندگی طلسم شده، بیلاخ! جدش پیغمبر اکرم. مادر قحبه اصلاً سید نیست.&amp;raquo; و بعد به یاد حرف لنین افتاده بود که مذهب تریاک توده&amp;zwnj;هاست.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ادامه دارد&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;طرح: رادیو زمانه&lt;/p&gt;
</description>
     <comments>https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2011/08/31/6552#comments</comments>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/2204">ادبیات داستانی ایران</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/3241">بهمن شعله‌ور</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/4353">بی‌لنگر</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak">خاک</category>
 <pubDate>Wed, 31 Aug 2011 05:41:25 +0000</pubDate>
 <dc:creator />
 <guid isPermaLink="false">6552 at https://archive.radiozamaneh.com</guid>
  </item>
  <item>
    <title>سردار</title>
    <link>https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2011/08/28/6533</link>
    <description>&lt;div class=&quot;fb-social-like-widget&quot;&gt;&lt;fb:like  href=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2011/08/28/6533&quot; send=&quot;false&quot; layout=&quot;box_count&quot; show_faces=&quot;false&quot; width=&quot;500&quot; action=&quot;like&quot; font=&quot;arial&quot; colorscheme=&quot;light&quot;&gt;&lt;/fb:like&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-sartitr&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                             &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-nevisandeh&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    فرهنگ کسرایی        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-filefield field-field-maghaleh-image&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    &lt;img  class=&quot;imagefield imagefield-field_maghaleh_image&quot; width=&quot;277&quot; height=&quot;190&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/sites/default/files/farkasab01.jpg?1314724452&quot; /&gt;        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-filefield field-field-audiom&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    &lt;div class=&quot;filefield-file&quot;&gt;&lt;img class=&quot;filefield-icon field-icon-audio-mpeg&quot;  alt=&quot;audio/mpeg icon&quot; src=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/sites/all/modules/filefield/icons/audio-x-generic.png&quot; /&gt;&lt;a href=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/sites/default/files/f_kasraie__sardar_1.mp3&quot; type=&quot;audio/mpeg; length=2788206&quot;&gt;f_kasraie__sardar.mp3&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;p&gt;دفتر خاک - سردار، پاره&amp;zwnj;داستانی&amp;zwnj;ست از فرهنگ کسرایی، نویسنده و بازیگر تآتر که از سال ۱۹۸۰ تاکنون در آلمان زندگی می&amp;zwnj;کند. او چند سالی در دانشگاه فرانکفورت ادبیات آلمان و تاریخ هنر تحصیل کرد و از ۱۹۸۷ به تئاتر روی آورد.&lt;/p&gt;
&lt;!--break--&gt;&lt;!--break--&gt;&lt;p&gt;فرهنگ کسرایی از بنیانگذاران &amp;laquo;تآتر میترا&amp;raquo; و &amp;laquo;تآتر تندیس&amp;raquo; و نیز رادیو محلی &amp;laquo;صدای آشنا&amp;raquo; در فرانکفورت است. از او پیش از این &amp;laquo;گسست&amp;raquo; با آرش گرگین، &amp;laquo;تو&amp;raquo; و &amp;laquo;مارمولک&amp;raquo; و چند نمایشنامه و به&amp;zwnj;تازگی &amp;laquo;چهار کتاب و نیم&amp;raquo; منتشر شده است. او درباره&amp;zwnj;ی عنوان تازه&amp;zwnj;ترین کتابش می&amp;zwnj;گوید: &amp;laquo;عنوان این کتاب، خواننده را کنجکاو آن نیم دیگر می&amp;zwnj;کند که نیست و یا آن نیم زائدی که آویزان چهار است.&amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;روایت فرهنگ کسرایی تصویری از دغدغه&amp;zwnj;های انسانی&amp;zwnj;ست که به این نیمِ سرگردان می&amp;zwnj;پردازد. او خودش، درباره&amp;zwnj;ی شخصیت&amp;zwnj;های &amp;laquo;چهار کتاب و نیم&amp;raquo; می&amp;zwnj;گوید: &amp;laquo;انسان آویزان به اینجا و اکنون که جست&amp;zwnj;و&amp;zwnj;جوگر است و عاشق.&amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;laquo;چهار کتاب و نیم&amp;raquo; را انتشارات آیدا سال گذشته در شهر بوخوم، در آلمان منتشر کرده است. در شناسنامه&amp;zwnj;ی کتاب، زیر نام نویسنده تعداد کلمات این کتاب هم به تأکید آمده است: ۲۱۳۷۲ کلمه که کنایه&amp;zwnj;ای در خود نهفته دارد.&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&lt;img alt=&quot;&quot; align=&quot;middle&quot; width=&quot;200&quot; height=&quot;214&quot; src=&quot;http://zamaaneh.com/pictures-new/farhang_kasraei02.jpg&quot; /&gt;فرهنگ کسرایی،&amp;nbsp;نویسنده و بازیگر تآتر که از سال ۱۹۸۰ تاکنون در آلمان زندگی می&amp;zwnj;کند.&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;سردار، پاره&amp;zwnj;داستانی که امروز در دفتر خاک در در ۲۵۰ کلمه از فرهنگ کسرایی منتشر می&amp;zwnj;شود، اما روایت سرگردانی انسان&amp;zwnj;های آویزان به یک هستی نیم&amp;zwnj;بند نیست. این ۲۵۰ کلمه از برخی لحاظ با ۲۱۳۷۲ کلمه&amp;zwnj;ای که پیشتر یاد کردیم، تفاوت دارد. این کلمات داستانی شعرگونه&amp;zwnj; یا در واقع شعری داستان&amp;zwnj;گونه را رقم می&amp;zwnj;زنند که به یکی از مهم&amp;zwnj;ترین اسطوره&amp;zwnj;های ملی و مذهبی ما نظر دارند. می&amp;zwnj;خوانیم و اگر مایل باشید از طریق فایل صوتی با صدای نویسنده هم آن را می&amp;zwnj;توانید بشنوید:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;a href=&quot;http://radiozamaneh.com/sites/default/files/f_kasraie__sardar_1.mp3&quot;&gt;&lt;img alt=&quot;&quot; align=&quot;middle&quot; src=&quot;http://radiozamaneh.com/sites/default/files/musicicon_14.jpg&quot; /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;چه سرداری، چه سرداری&lt;br /&gt;
چه نامور سرداری&lt;br /&gt;
کز ورزائی خاکاب و بذر تا برفرازیدن ِ عَـلـمی پرنشان&lt;br /&gt;
تن&amp;zwnj;ها بانگ نوآمده&amp;zwnj;ای ز آسمان بسنده بود.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;وَه چه سرداری، چه سرداری وَه&lt;br /&gt;
که درآن هنگامه&amp;zwnj;ی چکاچاکِ آهن و زنج وزار تن&amp;zwnj;پارگان&lt;br /&gt;
غریو و آوایش چکادِ کوه را نیز لرزانده بود.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;چه سرداری وای&lt;br /&gt;
که آویخته از گردن اسبِ آغشته به خونش، &lt;br /&gt;
ز تیغی که زانویش واشکافته، رگ و گوشتش دریده، قلبش ریش&lt;br /&gt;
پرشور وخشم ودیوانه&amp;zwnj;وار شمشیر می&amp;zwnj;زد هنوز.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;چه سرداری&lt;br /&gt;
که آب بر دیده، لبْ پارپار، اسبْ مرده&lt;br /&gt;
دست با کوبه&amp;zwnj;ی تیغی سختْ دورافکنده، تیری بر گـُرده نشسته و جان پژولیده&lt;br /&gt;
می&amp;zwnj;غژید سوی رود و می&amp;zwnj;ژکید: &lt;br /&gt;
&amp;laquo;ای داغت مانده در گلویم،&amp;zwnj;ای پتیارهْ رودِ ولگرد&lt;br /&gt;
پس کجاست آبت، وامانده؟ &lt;br /&gt;
کجاست آنکه بی&amp;zwnj;هیچ شرمی سرم را بمباریده بود، &lt;br /&gt;
آن گندْدهان ِ بی&amp;zwnj;چاک و بست که جانم به پشیزی فروخت و رفت؟ &lt;br /&gt;
آآخ سوخت جگرم ازین نبردِ بی&amp;zwnj;چون و چرا&lt;br /&gt;
هستیم برد به یغما او، برخی&amp;zwnj;یش چون شوم! &lt;br /&gt;
این پاره پاره ابر&amp;zwnj;ها سنگ شوند&amp;zwnj;ای کاش و فروریزند مرگبار&lt;br /&gt;
جان تا کی کـَنـَم برین رود تا اشک فشانند برمن، آیندگانش فسونبار. &lt;br /&gt;
تو که هیچ&amp;zwnj;ای رودِ بی&amp;zwnj;دار و مان&lt;br /&gt;
گرآن ژاژخا به دیده&amp;zwnj;ام درآید، چنان به دندان گـَزَمـَش، که&amp;zwnj;گاه آن نیز نباشـَدَش&lt;br /&gt;
تا از خدایش یاد آورد. &lt;br /&gt;
کجائی آب، هان به کدام گوری مانده&amp;zwnj;ای!!&amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;چه سرداری، چه سرداری، وای که چه سرداری&lt;br /&gt;
که درشکسته بر کناره&amp;zwnj;ی رود این چنین نماز می&amp;zwnj;خواند &lt;br /&gt;
تاک خونش از تن روان بود. &lt;br /&gt;
وَه چه سرداری، چه سرداری!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;
&lt;strong&gt;شما بخوانیدش ابوالفضل عباس&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;&amp;nbsp;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;طرح: رادیو زمانه&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;در همین زمینه:&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;http://zamaaneh.com/khaak/2009/12/post_8.html&quot;&gt;::گویه های یک نفر با مارمولک وجودش، فرهنگ کسرایی::&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
</description>
     <comments>https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2011/08/28/6533#comments</comments>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/2204">ادبیات داستانی ایران</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/5320">سردار</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/3715">فرهنگ کسرایی</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak">خاک</category>
 <pubDate>Sun, 28 Aug 2011 07:57:20 +0000</pubDate>
 <dc:creator />
 <guid isPermaLink="false">6533 at https://archive.radiozamaneh.com</guid>
  </item>
  <item>
    <title>چهاردهم ژانویه ۱۹۸۴، ساعت یک و نیم صبح </title>
    <link>https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2011/08/27/6500</link>
    <description>&lt;div class=&quot;fb-social-like-widget&quot;&gt;&lt;fb:like  href=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2011/08/27/6500&quot; send=&quot;false&quot; layout=&quot;box_count&quot; show_faces=&quot;false&quot; width=&quot;500&quot; action=&quot;like&quot; font=&quot;arial&quot; colorscheme=&quot;light&quot;&gt;&lt;/fb:like&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-sartitr&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    رمان بی‌لنگر به شکل داستان دنباله‌دار در رادیو زمانه        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-nevisandeh&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    بهمن شعله‌ور        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-filefield field-field-maghaleh-image&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    &lt;img  class=&quot;imagefield imagefield-field_maghaleh_image&quot; width=&quot;277&quot; height=&quot;188&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/sites/default/files/bahmshodj01.jpg?1314553799&quot; /&gt;        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;p&gt;بهمن شعله&amp;zwnj;ور - بی&amp;zwnj;لنگر، بخش چهارم، بخش دوم فصل یازدهم، واترلو، آیوا، شنبه چهاردهم ژانویه ۱۹۸۴، ساعت یک و نیم صبح - تعریف حرفه&amp;zwnj;ای محبوب من برای عمو جلال &amp;laquo;ده در صدی&amp;raquo; است. چه کسی ده در صدی است؟&lt;/p&gt;
&lt;!--break--&gt;&lt;!--break--&gt;&lt;p&gt;آدمی که ده در صد می&amp;zwnj;گیرد. ده در صد چه چیز را؟ ده در صد هرچه را که می&amp;zwnj;خرد و می&amp;zwnj;فروشد. چی می&amp;zwnj;خرد و چی می&amp;zwnj;فروشد؟ خب، هر چیزی که ده در صدش برسد. از کی می&amp;zwnj;خرد و به کی می&amp;zwnj;فروشد؟ هر کی که ده در صد بدهد. و اگر چیزی را دوبار و سه بار و چندین بار می&amp;zwnj;خریدی و می&amp;zwnj;فروختی، اول ده درصد گیرت می&amp;zwnj;امد، بعد بیست در صد، بعد سی در صد، بعد چهل در صد، بعد پنجاه در صد تا به آخر. ده در صد حداقلش بود، و بهرحال آدم ده در صد ده در صد می&amp;zwnj;شمرد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;به چه قوانینی می&amp;zwnj;بایست پایبند بود، بشری یا الهی؟ خب، قوانین الهی را فراموش کن. استالین گفت، پاپ چند تا لشگر داره؟ البته سئوال غلط بود. بهتر بود بپرسد، پاپ اخیراً چند تا فرمان بخشش گناه فروخته؟ یا چند تا بانک واتیکان اخیراً متهم به اختلاس شده&amp;zwnj;اند؟ پیش از آنکه لشکر داشته باشی باید پول داشته باشی. اگر کسی توی این دنیا تجارت بلد باشد آن کس کلیساست. زمان رنسانس به شاهزاده&amp;zwnj;های سه ساله خونخوار مقام کاردینالی می&amp;zwnj;فروختند. به قیمت مناسب. البته به قیمت مناسب. حتی جولیوس دوم هم از این کار مصون نبود. یک مقام کاردینالی می&amp;zwnj;فروخت که خرج جنگ&amp;zwnj;هایش را بدهد، یکی دیگر برای آنکه برای میکل آنژ مرمر بخرد.&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&lt;img alt=&quot;&quot; align=&quot;middle&quot; src=&quot;http://radiozamaneh.com/sites/default/files/bahmshodj03.jpg&quot; /&gt;استالین گفت، پاپ چند تا لشگر داره؟ البته سئوال غلط بود. بهتر بود بپرسد، پاپ اخیراً چند تا فرمان بخشش گناه فروخته؟ یا چند تا بانک واتیکان اخیراً متهم به اختلاس شده&amp;zwnj;اند؟ پیش از آنکه لشکر داشته باشی باید پول داشته باشی.&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;و قوانین بشری چی؟ داوری بشر جائزالخطاست و قوانینش همه نسبی است، وابسته به یک زمان و یک مکان خاص، و آدمی می&amp;zwnj;تواند و لازم است که از زیر آن&amp;zwnj;ها طفره برود. در یک مملکت جانی باش، در مملکتی دیگر قهرمانی. بخصوص اگر پولدار باشی. جنایت یک شخص تقدس شخصی دیگر است. آن&amp;zwnj;هایی که قانون وضع کردند، می&amp;zwnj;توانند قانون بشکنند. از این رو چه باید کرد؟ باید پولدار شد و خیلی تند. پولدار شو، صاحب قدرت می&amp;zwnj;شوی. صاحب قدرت شو، پولدار می&amp;zwnj;شوی. و به هر قیمتی شده، از زندان رفتن بپرهیز. همیشه یک شیخ&amp;zwnj;نشین برای خریدن هست.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پس هویت چی؟ خب، آن داستان دیگریست. البته عمو جلال اذعان می&amp;zwnj;کند که دوگانگی شخصیت و دوگانگی هویت دارد. و این را با چنان لاقیدی خودپسندانه&amp;zwnj;ای می&amp;zwnj;گوید که انگار دارد از یک مرد دوزنه حرف می&amp;zwnj;زند. حضرت آقا! دلم می&amp;zwnj;خواست می&amp;zwnj;توانستم بهش بگویم. حضرت آقا! هویت تو جان توست! هویت تو روان توست! مثل آب در کف دست&amp;zwnj;های توست. یک شکاف نازک و به بیرون نشد خواهد کرد و بر خاک خواهد ریخت. حرفی از این دست. حضرت آقا! شما از فنجان ترک خورده آب نمی&amp;zwnj;خورید. از بشقاب ترک خورده طعام نمی&amp;zwnj;خورید. چطور می&amp;zwnj;خواهید با هویت ترک خورده دور شهر بگردید؟ کالبد آدمی یک گلدان پر از خاک نیست که ترک بر دارد و هنوز جان آدمی را در خود نگهدارد. حبابی بلورین است که رایحه&amp;zwnj;ای در خود دارد. شکافی نازک و رایحه به آسمان خواهد گریخت. بادبادکی پر از هواست. نیش سوزنی خالیش خواهد کرد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اما این فلسفه است. و عمو جلال از فلسفه مبراست. یا بهتر بگوئیم، شعر است، و عمو جلال از شعر مبراست. نه این کاملاً صحیح نیست. عمو جلال فلسفه را خوب می&amp;zwnj;داند. مارکس را خوانده است. و شعر را خوب می&amp;zwnj;شناسد. چهل و سه سال پیش در کلاس انشاء بیست گرفت. یک بار بوستان سعدی را حفظ کرد، آن را کلمه به کلمه، به&amp;zwnj;عنوان تکلیف کلاس، کتاب&amp;zwnj;نویسی کرد. و یک بیست در انشاء گرفت، یک بیست در املاء، و یک بیست در مشق خط. این چیز دیگری است که عمو جلال در آن استاد است، مشق خط. تمام قوم و خویش&amp;zwnj;ها التماس می&amp;zwnj;کنند که چند خط از سعدی برایشان خطاطی کند تا در سالن&amp;zwnj;های پذیرائیشان بیاویزند. از این خیلی خوشش می&amp;zwnj;آید. برای این کار هر کدام ده پوئن در چاپلوسی می&amp;zwnj;گیرند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;گفتن اینکه کتاب&amp;zwnj;نویسی کردن بوستان سعدی ۴۳ سال پیش شناختن ادبیات نیست، که رونویسی کردن نظم به معنای فهم شعر نیست، از نظر عمو جلال و خانواده&amp;zwnj;اش، زن&amp;zwnj;عمو سارا و شازده خانوم&amp;zwnj;ها، شنگول و منگول، توهین به مقدسات است. گفتن اینکه سعدی بیشتر ناظم و لفاظ بود تا شاعر، کفر است. آدمی با شخصیت خاص می&amp;zwnj;خواهد که حافظ نخوانده باشد، مولوی نخوانده باشد، و فقط سعدی خوانده باشد. یا بهتر بگوئیم، بوستان سعدی را کتابنویسی کرده باشد. این نوع شخصیتی است که عمو جلال دارد. این نوع شخصیت همیشه در خطاطی استاد است. این نوع همیشه خیر و نیکوکار است و همیشه پولدار.&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&lt;img alt=&quot;&quot; align=&quot;middle&quot; src=&quot;http://radiozamaneh.com/sites/default/files/bahmshodj02.jpg&quot; /&gt;حضرت آقا! دلم می&amp;zwnj;خواست می&amp;zwnj;توانستم بهش بگویم. حضرت آقا! هویت تو جان توست! هویت تو روان توست! مثل آب در کف دست&amp;zwnj;های توست. یک شکاف نازک و به بیرون نشد خواهد کرد و بر خاک خواهد ریخت.&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;به هر حال می&amp;zwnj;بینید چرا آدمی از نوع من همیشه آدمی از نوع عمو جلال را گیج می&amp;zwnj;کند. خودتان فکرش را بکنید. مثلاً من را بگیرید. سی و سه سالم است. آه ندارم با ناله سودا کنم و احتمالاً هرگز هم نخواهم داشت. تحصیلاتم را تمام نکرده&amp;zwnj;ام و احتمالاً هرگز تمام نخواهم کرد. سنم از سی گذشته، هنوز ازدواج نکرده&amp;zwnj;ام، و احتمالاً هرگز نخواهم کرد. هرگز در زندگیم هیچ نقشه&amp;zwnj;ای نکشیده&amp;zwnj;ام و احتمالاً هرگز نخواهم کشید. همه اشعار حافظ و مولوی را خوانده&amp;zwnj;ام ولی چیز زیادی از سعدی نخوانده&amp;zwnj;ام. شعر را دوست دارم ولی از نظم زیاد خوشم نمی&amp;zwnj;آید. فلسفه را می&amp;zwnj;فهمم ولی منطق سرم نمی&amp;zwnj;شود. و خطم افتضاح است. این را با عمو جلال قیاس کنید که چنان منظم، منطقی و اصولی است که احتمالا نقشه زائیده شدن خودش را از پیش کشیده بود. و میلیاردر است. و فلسفه را خوب می&amp;zwnj;داند، چون که مارکس را خوانده است. و شعر را خوب می&amp;zwnj;شناسد چون بوستان سعدی را کتاب&amp;zwnj;نویسی کرده است. و مشق خطش بی&amp;zwnj;نظیر است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;این گفت&amp;zwnj;وگوی تلفنی را در نظر بگیرید. چطور من می&amp;zwnj;توانم یک ساعت تمام پای تلفن راه دور از پاریس بنشینم و با درستی هر نظرش موافقت کنم و منطق هر کلمه&amp;zwnj;ای را که گفته قبول کنم و آخر سر باز هم ندانم آیا بالاخره به کفن و دفن مادرم خواهم رفت یا نه؟ چه تصمیمی می&amp;zwnj;خواستم دوشنبه صبح بگیرم که نمی&amp;zwnj;شد همین حالا بگیرم؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;می&amp;zwnj;پرسد، چیکار می&amp;zwnj;خوای برای مادرت اونجا بکنی که برو بچه&amp;zwnj;های من نمی&amp;zwnj;تونن بکنن؟ هیچی! اذعان می&amp;zwnj;کنم. چیکار می&amp;zwnj;تونی حالا که مرده براش بکنی؟ هیچی! اذعان می&amp;zwnj;کنم. نکنه یکهو دین و ایمون پیدا کرده&amp;zwnj;ای، اون دنیائی شده&amp;zwnj;ای، خیال می&amp;zwnj;کنی روحش داره از آسمون تماشات می&amp;zwnj;کنه و خیلی ناراحت می&amp;zwnj;شه اگه پسرش رو سر کفن و دفن نبینه؟ نه! اذعان می&amp;zwnj;کنم. پس واسه چی می&amp;zwnj;خوای بری اونجا؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;می&amp;zwnj;گویم، واسه اون نمی&amp;zwnj;خوام برم اونجا. واسه خودم می&amp;zwnj;خوام برم. نمی&amp;zwnj;خوام برم کاری واسه اون بکنم. می&amp;zwnj;خوام یه کاری واسه خودم بکنم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ممکنه بپرسم چه کاریه که می&amp;zwnj;خوای واسه خودت بکنی؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;می&amp;zwnj;گویم، هنوز نمی&amp;zwnj;دونم. هنوز اصلا مطمئن نیستم می&amp;zwnj;رم یا نمی&amp;zwnj;رم. اما اگه تصمیم بگیرم برم، می&amp;zwnj;رم، چونکه می&amp;zwnj;خوام یه کاری واسه خودم بکنم، نه واسه اون.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;این حرف عمو جلال را دیوانه کرد. برای اولین بار در زندگیم به گوش خودم شنیدم که عصبانی شد. گفت نمی&amp;zwnj;داند اصلاً چرا به خودش زحمت بحث کردن با من را می&amp;zwnj;دهد، چراً اصلا سعی می&amp;zwnj;کند برای من &amp;laquo;مثمر ثمری&amp;raquo; باشد. این اصطلاح عمو جلال است. خودش را برای مردم &amp;laquo;مثمر ثمر&amp;raquo; می&amp;zwnj;کند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;گفت، بذار بهت بگم اونجا واسه خودت چیکار می&amp;zwnj;کنی! این کار دیگری است که عمو جلال در آن مهارت دارد، به مردم بگوید چکار دارند می&amp;zwnj;کنند، بجای آنکه بگذارد خودشان کشف کنند که چکار دارند می&amp;zwnj;کنند. اشتباه نکنید، به&amp;zwnj;تان نمی&amp;zwnj;گوید چکار باید بکنید. خیر، از آن نوع آدم&amp;zwnj;ها نیست. فقط به&amp;zwnj;تان می&amp;zwnj;گوید چکار دارید می&amp;zwnj;کنید. برایتان باصطلاح تحلیل می&amp;zwnj;کند. آن چیز دیگری است که در آن مهارت دارد. همه چیز را برای آدم تحلیل می&amp;zwnj;کند. وادارت می&amp;zwnj;کند به چشم خودت ببینی داری چکار می&amp;zwnj;کنی.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;گفت، بذاربهت بگم اونجا واسه خودت چیکار می&amp;zwnj;کنی. خودتو با عجله بکشتن می&amp;zwnj;دی. و اگه این کاریه که می&amp;zwnj;خوای بکنی، چرا همینجا نمی&amp;zwnj;کنیش؟ چرا ده هزار فرسخ سفر کنی که خودتو بکشی؟ چرا این کارو همین جا نکنی و درد سر همه رم کم کنی؟ اونجوری دست کم همه می&amp;zwnj;تونن بیان تشییع جنازت. یه تیر تو مخ خودت بزن، خلاص. هم راحت تره، هم سریع&amp;zwnj;تر، هم ترو تمیز&amp;zwnj;تر. قبول نداری؟ نه گشنگی می&amp;zwnj;کشی، نه شکنجه می&amp;zwnj;شی، نه بهت اهانت می&amp;zwnj;شه. یادت باشه، تو آدم خیلی مغروری هستی. مشکل&amp;zwnj;ترین قسمت مطلب وقتی نیست که شکنجت می&amp;zwnj;دن، بلکه وقتی است که بهت اهانت می&amp;zwnj;کنن.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;این مطلب هم درست است. عمو جلال می&amp;zwnj;داند درست به کجای آدم بزند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پرسید، می&amp;zwnj;خوای بری تنهائی یه انقلاب دیگه راه بندازی؟ گفتم، اصلاً و ابداً! می&amp;zwnj;خوای بری با جمهوری اسلامی کار کنی؟ گفتم، نه! پس چه غلطی می&amp;zwnj;خوای اونجا بکنی؟ گفتم، می&amp;zwnj;خوام برم ببینم اونجا چه خبره. داد زد، خب من برات می&amp;zwnj;گم اونجا چه خبره، خیلی بهتر از اون که تو بتونی واسه خودت کشف کنی. هر روز یه گزارش واسه من از اونجا می&amp;zwnj;اد، از آدمائی که اونجان، که همیشه می&amp;zwnj;دونستن اونجا چه خبره، که می&amp;zwnj;دونن چی رو با چی مقایسه کنن. آدمائی مثل خود من، که قبلا یکی دو بار توی این معرکه بوده ن، که یکی دو بار از این معرکه جون سالم بدر برده ن. تو اونجا بیست و چهار ساعتم دوام نمی&amp;zwnj;اری. قیمه قیمه ت می&amp;zwnj;کنن.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در این مطلب هم حق داشت. اگر یک نفر بود که همیشه از معرکه جان سالم بدر می&amp;zwnj;برد، آ ن یک نفر عمو جلال بود. و قبلا یکی دو بار توی این معرکه&amp;zwnj;ها گیر کرده بود. در جوانی عضو حزب منحله توده بود. عضو مارکسیت-لنینیست مومن&amp;zwnj;تر از او در تمام حزب پیدا نمی&amp;zwnj;شد. تمام مراحل ترقی را در حزب بسرعت طی کرده بودو برای خودش آدم خیلی مهمی شده بود. دبیر اول کمیته ایالتی حزب در استان نفت خیز خوزستان بود، که با نیروی عظیم کارگریش از نظر سیاسی یکی از مهم&amp;zwnj;ترین استان&amp;zwnj;های کشور به شمار می&amp;zwnj;امد. مدتی دراز&amp;zwnj;تر از همه رفقای حزبیش توانسته بود خود را از زندان و شکنجه&amp;zwnj;گاه دور نگهدارد. تا بدان حد که برخی از رقبایش در حزب از روی حسادت شایع کرده بودند که او حتما با ساواک شاه زد و بند دارد. آدم بیست سال عضو باین مهمی حزب باشد، عضو شورای اجرائی و دبیر اول مهم&amp;zwnj;ترین کمیته ایالتی باشد، و تنها سه روز را در زندان گذرانده باشد! به عقل جور در نمی&amp;zwnj;امد! هیچکس انقدر خوش شانس نبود!&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&lt;img alt=&quot;&quot; align=&quot;middle&quot; width=&quot;200&quot; height=&quot;135&quot; src=&quot;http://radiozamaneh.com/sites/default/files/bahmshodj04.jpg&quot; /&gt;سی و سه سالم است. آه ندارم با ناله سودا کنم و احتمالاً هرگز هم نخواهم داشت. تحصیلاتم را تمام نکرده&amp;zwnj;ام و احتمالاً هرگز تمام نخواهم کرد. سنم از سی گذشته، هنوز ازدواج نکرده&amp;zwnj;ام، و احتمالاً هرگز نخواهم کرد. هرگز در زندگیم هیچ نقشه&amp;zwnj;ای نکشیده&amp;zwnj;ام و احتمالاً هرگز نخواهم کشید.&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;البته این شایعات صحت نداشت. آنچه به عمو جلال کمک کرده بود که احتمالات را به سود خود تغییر دهد اسلوب او، نظم و ترتیب او، و شخصیت ملایم و فریبنده او بود. البته شانس هم آورده بود. در تمامی حرفه&amp;zwnj;ها و درهمه گروه&amp;zwnj;های ایدئولوژیک، دوستان بسیاری داشت، نه از سر حسابگری و انتظار نفع شخصی، بلکه بخاطر آنکه مردی دوست داشتنی بود و دلش می&amp;zwnj;خواست که مردی دوست داشتنی باشد. بطور غریزی هرگز از کسی بدی نمی&amp;zwnj;گفت. اگر حرف خوبی برای زدن در باره کسی نداشت حرفی نمی&amp;zwnj;زد. گاهی وقتی رفقای حزبیش با تندی و هیجان در باره یک دشمن سیاسی حرف می&amp;zwnj;زدند، عمو جلال با خونسردی کامل نظر خود را با چنین جمله&amp;zwnj;ای ابراز می&amp;zwnj;کرد: &amp;laquo;خب، از یک تیمسار ارتش چه انتطاری دارین؟&amp;raquo; یا &amp;laquo;از یک ملا چه انتظاری داشتین؟&amp;raquo; &amp;laquo;از اینکه یک شکنجه گر ساواک چنین رفتاری داره تعجب می&amp;zwnj;کنین؟&amp;raquo; این باعث می&amp;zwnj;شد که رفقایش با نومیدی دست به آسمان بلند کنند. بخاطر خونسردی بیحدش، رفقایش باو لقب &amp;laquo;کدو تنبل&amp;raquo; داده بودند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;او مؤمن&amp;zwnj;ترین مارکسیست-لنینیست حزب بود، اما هرگز متعصب جلوه نمی&amp;zwnj;کرد. مانند رفقای دیگرش از کلماتی مانند بورژوا، خرده بورژا، کاپیتالیست، انتلکتوال، لومپن و غیره، صرفاً برای اهانت به کسی استفاده نمی&amp;zwnj;کرد، بلکه آن&amp;zwnj;ها را با نوعی عینیت علمی، و بدون هیچ گونه کینه شخصی، بکار می&amp;zwnj;برد. مهیج&amp;zwnj;ترین بحث&amp;zwnj;های سیاسیش، اگر چه در ایمان و اعتقاد چیزی از کسی کم نداشتند، فاقد لحن تند و زننده این نوع برخورد&amp;zwnj;ها بودند. بار&amp;zwnj;ها اتفاق می&amp;zwnj;فتاد که بحثی جدی با یک حریف سیاسی را با جمله&amp;zwnj;ای ملایم از این دست ختم می&amp;zwnj;کرد: &amp;laquo;خب، واضحه که ما داریم واسه دو تا تیم متفاوت هورا می&amp;zwnj;کشیم.&amp;raquo; و وقتی کسی می&amp;zwnj;پرسید، &amp;laquo;یعنی می&amp;zwnj;خواین بگین که اگه تیم شما ببره منو دار نمی&amp;zwnj;زنین؟&amp;raquo; او پاسخ می&amp;zwnj;داد &amp;laquo;ابداً. فقط می&amp;zwnj;خوام بگم که این کارو بدون هیچ کینه و دشمنی شخصی می&amp;zwnj;کنم. ولی مطمئنم که شما هم متقابلا همین لطف رو در حق من خواهید کرد.&amp;raquo; این بذله گوئی&amp;zwnj;های زیرکانه او را پیش برخی عزیز می&amp;zwnj;کرد و خشم و غضب برخی دیگر را برمی&amp;zwnj;انگیخت.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بیش از یکبار، در لحظه رفتن به یک همایش مخفی حزبی، تلفنی از دوستی، آشنائی، یا تحسین&amp;zwnj;کننده&amp;zwnj;ای در جبهه دولتی دریافت کرده بود که او را از رفتن به همایش بر حذر داشته بود. اغلب مواقع، این به آن معنا بود که فرمانداری نظامی یا ساواک بوئی از تشکیل همایش برده بودند و در صدد یورش به آن بودند. عمو جلال وانمود می&amp;zwnj;کرد که این نوعی شوخی است و هر گونه آگاهی از هر گونه حزب یا هر گونه همایشی را انکار می&amp;zwnj;کرد، اما بلافاصله به تکاپو می&amp;zwnj;فتاد تا رفقایش را آگاه کند و از خطر برهاند. تعداد دفعاتی که نتوانسته بود رفقایش را بموقع آگاه کند و تنها توانسته بود، با نرفتن به همایش، خطر را از خودش دور سازد ساواک را قانع کرده بود که او نمی&amp;zwnj;تواند در سلسله مراتب حزبی عضو مهمی باشد. و این مطلب در نبردن او به زندان و شکنجه&amp;zwnj;گاه کمک کرده بود. اما به رقبایش در حزب نیز، که گمان به همکاری او با ساواک داشتند، حربه&amp;zwnj;ای بر علیه او داده بود. تعداد دفعاتی که توانسته بود رفقایش را، درست پیش از ساعت یورش، از خطر برهاند از اعتبار رقبایش کاسته بود و رهبری او را تائید کرده بود. گرچه دشمنان حسودش هنوز میان خودشان پچ و پچی کرده بودند که ساواک این یورش&amp;zwnj;ها را برای افزودن به اعتبار او ترتیب داده بوده.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;یک خروار داستان از شوخی&amp;zwnj;های طعنه&amp;zwnj;آمیزی که با فرمانداران نظامی ایالتی، روسای پلیس، و دادستان&amp;zwnj;های ارتشی کرده بود داشت. می&amp;zwnj;دانست چطور آن&amp;zwnj;ها را تحت تأثیر قرار دهد، چطور زیادی اعتراض نکند، و چطور سر بزنگاه جزئیاتی چند میان حرف بیاورد تا توجه&amp;zwnj;شان را از اصل مطلب بدور کند. یک بار هنگام دستگیریش، یک فرماندار نظامی به او گفته بود &amp;laquo;تو که همچی پخی نیستی.&amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;او با خونسردی کنایه آمیزی گفته بود &amp;laquo;مگه من گفتم هستم، تیمسار؟&amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;تیمسار با هیجان، به اعتراض گفته بود &amp;laquo;آخه می&amp;zwnj;گن تو دبیر اول کمیته ایالتی حزب توده&amp;zwnj;ای.&amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;عمو جلال پرسیده بود &amp;laquo;هیچوقت این حرف رو از دهن من شنیده ین؟&amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;تیمسار با اکراه اذعان کرده بود که این حرف را هرگز از دهان عمو جلال نشنیده بود.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در زمان اعتصاب کارگران شرکت نفت، یا در تظاهرات خیابانی گروه&amp;zwnj;های چپ، پلیس او را بار&amp;zwnj;ها برای چند ساعتی دستگیر کرده بود. ولی او همیشه توانسته بود مأمورین را قانع کند که، علیرغم تمایلات چپیش، شایعه دبیر اول کمیته ایالتی بودن او شایعه موذیانه&amp;zwnj;ای بود که احتمالاً دبیر اول واقعی حزب از سر شوخی به راه انداخته بود، و الان خودش توی یک زیر زمین دنج نشسته بود و داشت به ریش او و ریش ساواک هر دو می&amp;zwnj;خندید.&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;یکبار، هنگام بازجوئی در یک شکنجه&amp;zwnj;گاه ساواک، حدس بسیار زیرکانه&amp;zwnj;ای زده بود که ثمره&amp;zwnj;اش را نه تنها در آن روز، بلکه تا سال&amp;zwnj;های سال چشیده بود. هنگام بازجوئی، در زیر رگبار توهین و ناسزا و تهدید به شکنجه و مرگ، با متانت توجه کرده بود که سرهنگ ساواک مویش را تقریباً از ته زده است. حدس زده بود که سرهنگ یک مسلمان با ایمان است که یک ماه پیش، در عید قربان، از سفر حج برگشته است و در آنجا سرش را تیغ انداخته بوده است. با زهد ساختگی پرسیده بود آیا امکان آن هست که بازجوئی را چند دقیقه&amp;zwnj;ای متوقف کنند تا او، پیش از غروب آفتاب، نماز عصرش را بخواند. کلکش به&amp;zwnj;نحوی سحرآمیز گرفته بود. سرهنگ بلافاصله و با احترام تمام او را به دفتر کار خودش برده بود، سجاده و مهر و تسبیح تربت امام حسین خودش را به او قرض داده بود، قبله را نشانش داده بود، و با شکیبایی در اتاق دیگر به انتظار پایان نماز او نشسته بود.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;مشکوک از آنکه اتاق آینه یک طرفه و میکروفون مخفی دارد، عمو جلال حد اعلای دقت و وسواس را به&amp;zwnj;خرج داده بود که نمازش را درست بخواند و رکوع و سجودش را کاملا به&amp;zwnj;وقت انجام دهد، چنانکه گوئی زندگیش به آن بسته بود. که بسته هم بود. حتی به&amp;zwnj;خودش جرات آن را داده بود که نمازش را به نجوای بلند بخواند، آنقدر بلند که خود را عابد و زاهد نشان بدهد، ولی نه چندان بلند که حمل بر تظاهر بشود. ولاالضالین را با تلفظ درست عربی، به شیوه طلبه&amp;zwnj;ها، ادا کرده بود وامیدوار بود که هیچ اشتباه لفظی نکند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;شکش بسیار به&amp;zwnj;جا بود. اتاق آینه یک طرفه و میکروفون مخفی داشت. سرهنگ که در ابتدا شکی نکرده بود، پس از آنکه حیرت نخستینش، که یک کمونیست خدانشناس بخواهد که نماز عصرش را پیش از غروب آفتاب بخواند، برطرف شده بود، کم کم به شک افتاده بود. پشت آینه و میکروفون چشم&amp;zwnj;هایش را مانند عقاب و گوش&amp;zwnj;هایش را مانند جغد تیز کرده بود و مترصد نشسته بود تا کوچک&amp;zwnj;ترین نشانی را که مبادا حقه خورده باشد کشف کند. با کمی اشتیاق شروع به نقشه کشیدن کرده بود که اگر عمو جلال عابد کاذب از آب در آمد، چه بلائی به&amp;zwnj;سر او بیاورد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در ابتدا، به خیال آنکه شاهد یک نماز صامت خواهد بود، سرهنگ نماز را زیر لب زمزمه می&amp;zwnj;کرد تا زمان درست رکوع&amp;zwnj;ها و سجود&amp;zwnj;ها را در نظر بگیرد. این تنها راهی بود که می&amp;zwnj;توانست بداند آیا عمو جلال به&amp;zwnj;راستی دارد نماز می&amp;zwnj;خواند یا ادای آن را در می&amp;zwnj;آورد. وقتی در یافته بود که عمو جلال دارد بصدای بلند نماز می&amp;zwnj;خواند، ذوق زده شده بود. حالا دیگر محال بود که کسی بتواند سر او را شیره بمالد. توی مبلش راحت لم داده بود و در حالیکه تعلیمیش را کف دست چپش می&amp;zwnj;زد سراپا گوش شده بود. مانند یک ملای ملاخانه بود که به نماز خواندن یک بچه مدرسه گوش می&amp;zwnj;کرد و آماده آن بود که با کوچک&amp;zwnj;ترین تلفظ خطا به جانش بیفتد و سیاه و کبودش کند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;وقتی سرهنگ دید که عمو جلال اشتباهی در نمازش نمی&amp;zwnj;کند، و وقتی تلفظ فصیح عربی او بخصوص ولاالضالینش را شنید، از خودش نومید شد. در آن حال که تمرکز چهره او را در سر نماز تماشا می&amp;zwnj;کرد به&amp;zwnj;یادش آمد که عمو جلال وقتی تقاضای نمازخواندن کرد که او آماده شده بود تا فرمان شکنجه&amp;zwnj;اش را صادر کند. به&amp;zwnj;یاد شهادت حضرت علی ابن&amp;zwnj;ابیطالب، امیرالمومنین و مولای متقیان افتاد که شربت شهادت را در سر نماز سر کشیده بود؛ که در حالیکه صدای پای جلادان را پشت سرش شنیده بود و شمشیر دودمه&amp;zwnj;اش ذوالفقار در کنار سجاده&amp;zwnj;اش بود، حاضر نشده بود دست از سجودش در مقابل خدای خود بردارد و نمازش را بشکند تا جان خودش را نجات دهد. اگر کسی تا بدان حد مفسد فی الارض بود که خلیفه برگزیده پیامبر و دوست خدا را در سر نماز به شهادت برساند، زهی خوشبختی شهید که روحش جابجا به&amp;zwnj;سوی بهشت پرواز می&amp;zwnj;کرد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;سرهنگ به&amp;zwnj;یاد آورد که خود او، با تمام زهد و تقوایش، متوجه نشده بود که وقت نماز عصر در حال قضا شدن است، در حالی که این زندانی، در آستانه شکنجه شدن یا شاید مرگ، وظیفه خود را نسبت به خدای خودش از یاد نبرده بود. و همین حالا هم، بی&amp;zwnj;هیچ دغدغه&amp;zwnj;ای درباره آنچه که در انتظارش نشسته بود، تمرکز حواس و تسلط بر نفس خود را حفظ می&amp;zwnj;کرد، در حالی که خود او، حاجی آقایی که تازه از سفر سومش به خانه خدا برگشته بود، بجای آنکه خواهش زندانی را تذکری برای انجام وظیفه دینی خود پیش از قضا شدن نماز عصر ببیند، اینجا نشسته بود و مثل عقاب او را می&amp;zwnj;پائید، بامید آنکه خطائی از او ببیند و بر سرش بپرد و سخت تراز پیش شکنجه&amp;zwnj;اش بدهد.&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&lt;img alt=&quot;&quot; align=&quot;middle&quot; src=&quot;http://radiozamaneh.com/sites/default/files/bahmshodj05.jpg&quot; /&gt;عمو جلال و شاگرد خطاکار وسط کلاس روبروی یکدیگر می&amp;zwnj;ایستادند و عمو جلال با گفتن &amp;laquo;ولا&amp;zwnj;الضالین،&amp;raquo; و شاگرد خطاکار با گفتن &amp;laquo;ولا الزالین،&amp;raquo; آب دهن&amp;zwnj;هایشان را به صورت همدیگر تف می&amp;zwnj;کردند، و بقیه شاگردان کلاس تلفظ کلمه را زیر لب تمرین می&amp;zwnj;کردند تا وقتی که نوبت چوب خوردنشان برسد.&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;حالا گیرم که زندانی خطائی هم می&amp;zwnj;کرد، کلمه&amp;zwnj;ای را اینجا و آنجا جا می&amp;zwnj;نداخت، یادر تعداد رکعت&amp;zwnj;ها اشتباه می&amp;zwnj;کرد! آیا این تعجبی داشت؟ با آن ترس و وحشتی که لابد احساس می&amp;zwnj;کرد! چشم&amp;zwnj;هایش را بسته باشند، چپانده باشندش توی یک جیپ نظامی، برده باشندش یک جای نا&amp;zwnj;شناس، توی یک دخمه بی&amp;zwnj;پنجره، بی&amp;zwnj;آنکه بداند آیا بار دیگر آفتاب را خواهد دید یا نه، بی&amp;zwnj;آنکه بداند آیا شکنجه&amp;zwnj;اش خواهند کرد یا نه، آیا جسد تکه پاره شده&amp;zwnj;اش را توی یک رودخانه خواهند انداخت یا نه.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;سرهنگ به تعلیمی دستش نگاه کرده بود که خنجری در آن پنهان بود. آیا او شمر بود، یزید بود، قاتل امام حسین بود؟ آیا او قاتلی بود که پشت سر مولای متقیان، علی ابن&amp;zwnj;ابیطالب، ایستاده بود، آماده برای آنکه به محض اتمام نمازش به او ضربت بزند، اما نه یک ثانیه زود&amp;zwnj;تر، تا او را از شربت شهادت و روحش را از رفتن به بهشت محروم کند؟ و اگر زندانی تقاضای نماز خواندن نکرده بود چه؟ اگر شکنجه را در سکوت تحمل کرده بود و تا به آخر، تا دم مرگ، تا گفتن اشهد و ان لا اله الا الله، مسلمان معتقد بودن خودش را بروز نداده بود؟ تمام این سال&amp;zwnj;ها سرهنگ وجدان خودش را باین بهانه آرام کرده بود که او تنها کمونیست&amp;zwnj;های خدانشناس را که دشمن خدا و شاه و میهن بودند شکنجه می&amp;zwnj;داد یا می&amp;zwnj;کشت. آیا مسلمان معتقد دیگری مانند این مرد را هم ندانسته شهید کرده بود، مردی که الان در برابر پروردگار خودش سجده می&amp;zwnj;کرد، بیخبر از آنکه چشمان قاتلی میان او و خدای او حائل شده و چهار چشمی او را می&amp;zwnj;پاید؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;سرهنگ ناگهان بی&amp;zwnj;اختیار به هق و هق افتاد و اشک ندامت از چشمانش باریدن گرفت. او آنجا کارش چه بود، در یک سیاهچال میان بر و بیابان؟ دیگر برای این جور کار&amp;zwnj;ها پیر شده بود. مدت&amp;zwnj;ها در انتظار بازنشستگی نشسته بود، به این امید که پیش از بازنشستگی ستاره سرتیپی&amp;zwnj;اش را بگیرد. اما آن جاکش&amp;zwnj;های توی کارگزینی و دفتر ریاست ستاد هی او را سر می&amp;zwnj;دواندند. این سال سومی بود که ستاره سرتیپی را بهش قول داده بودند و بعد زیرش زده بودند. آن جاکش&amp;zwnj;های توی کارگزینی، سه سال پشت سر هم، هر سال پنجاه هزار تومن تلکه&amp;zwnj;اش کرده بودند. می&amp;zwnj;گفتند سه بار اسمش را روی لیست ترفیع برای توشیح همایونی گذاشته بودند و هر بار اعلیحضرت آن را خط زده بودند. و کی می&amp;zwnj;دانست راست می&amp;zwnj;گویند یا دروغ؟ فقط می&amp;zwnj;خواستند پیش از تحویل جنس ما را حسابی بدوشند. چقدر فکر می&amp;zwnj;کنند یک سرهنگ حقوق می&amp;zwnj;گیرد که سالی پنجاه هزار تومن به آن&amp;zwnj;ها رشوه بدهد؟ باید بدانند که ما افسرهای اداره دوم از دله&amp;zwnj;دزدی چیزی گیرمان نمی&amp;zwnj;آید. کی به ما رشوه می&amp;zwnj;دهد، این کمونیست&amp;zwnj;های خدان&amp;zwnj;شناس گدا گشنه که ترجیح می&amp;zwnj;دهند زیر شکنجه بمیرند تا اینکه با ما معامله کنند؟&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;می&amp;zwnj;گویند، اما ما قدرت داریم. می&amp;zwnj;گویند، همه از ما می&amp;zwnj;ترسند. و این چه تاجی به&amp;zwnj;سر من زده؟ اسم ما را اس اس و گشتاپو و از این چیز&amp;zwnj;ها گذاشته&amp;zwnj;اند. بعله که از ما می&amp;zwnj;ترسند. دور ما آسه آسه راه می&amp;zwnj;روند که شاخشان نزنیم. اما این چه کمکی به ترفیع من کرده؟ ماتحت تیمسار&amp;zwnj;ها را می&amp;zwnj;بوسند و ما سرهنگ&amp;zwnj;ها را سر می&amp;zwnj;دوانند. تا آنجا که بتوانند ما را می&amp;zwnj;دوشند. ما از آن جوجه افسرهای مزلف گارد سلطنتی نیستیم که دست به معامله پشت در اتاق خواب والاحضرت&amp;zwnj;ها می&amp;zwnj;ایستند و هر آنی آماده به خدمتند. مطمئن باش که آن&amp;zwnj;ها ترفیعاتشان را تند تند می&amp;zwnj;گیرند. دانشگاه جنگ ندیده ستاره&amp;zwnj;های سرتیپی و سرلشگری و سپهبدیشان را پشت سر هم می&amp;zwnj;گیرند. اما من بدبخت ده سال پیش دانشگاه جنگ را تمام کردم و در یک کلاس صد و ده نفری شاگرد اول شدم و هنوز با درجه سرهنگی دارم توی یک سیاه چال به اعلیحضرت خدمت می&amp;zwnj;کنم و جوان&amp;zwnj;های گمراه شده مردم را شکنجه می&amp;zwnj;دهم. و برای چی؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;امیدوارم که اعلیحضرت قدر خدمت بنده را بدانند. اگر انقلابی بشود من اولین کسی هستم که مردم از یک درخت بدار می&amp;zwnj;کشند، در حالیکه اعلیحضرت همایونی و همه خانواده سلطنتی به سویس یا لوس آنجلس یا یک جای دیگری فرار می&amp;zwnj;کنند و بقیه عمرشان را به عیش و عشرت می&amp;zwnj;گذرانند. خدا می&amp;zwnj;داتد چقدر پول توی حساب&amp;zwnj;های شماره دار بانک&amp;zwnj;های سویس تل انبار کرده&amp;zwnj;اند. امیر حسین می&amp;zwnj;گفت وقتی تعداد صفر&amp;zwnj;ها را روی آن چک&amp;zwnj;ها می&amp;zwnj;دید باورش نمی&amp;zwnj;شد. دو سال توی سویس وابسته نظامی بود. باید کثافتکاری&amp;zwnj;های آن&amp;zwnj;ها را برایشان می&amp;zwnj;کرد. باید بعضی از حساب&amp;zwnj;ها را با کارت شناسائی قلابی برایشان باز می&amp;zwnj;کرد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;همه کثافتکاری&amp;zwnj;هایشان را ما&amp;zwnj;ها باید برایشان بکنیم. به هیچکس به&amp;zwnj;جز ما افسرهای ابله و وفادار اداره دوم اعتماد نمی&amp;zwnj;کنند. و ثمره&amp;zwnj;اش برای ما چیست؟ آن جوجه افسرهای مزلف که واکسیل&amp;zwnj;های زرد قناری می&amp;zwnj;بندند و همه وقتشان را در کاباره&amp;zwnj;ها و فاحشه خانه&amp;zwnj;ها می&amp;zwnj;گذرانند ما را جاسوس و اس اس و گشتاپو صدا می&amp;zwnj;کنند. و همه می&amp;zwnj;گویند ما قدرت داریم، که آن میرزابنویس&amp;zwnj;های اداره کارگزینی جرات نمی&amp;zwnj;کنند ترفیع ما را عقب بیندازند، که هیچکس، حتی شخص اعلیحضرت، اسم ما را روی لیست خط نمی&amp;zwnj;زند. شاید این بعد از سرلشگر شدنمان درست باشد. اما من شک دارم که رنگ ستاره دومم را ببینم. شک دارم حتی ستاره سرتیپیم را هم ببینم. برای ابد باید سرهنگ بمانم، قصاب عبد و عبید اعلیحضرت همایونی.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;رشته افکار سرهنگ زمانی قطع شده بود که عمو جلال نمازش را تمام کرده بود، چهارزانو نشسته بود و یک دور تسبیح صلوات روی تسبیح سرهنگ فرستاده بود، مهر و تسبیح تربت امام حسین را سه بار بوسیده بود، آن&amp;zwnj;ها را در سجاده پیچیده بود و با احترام و خلوص تمام روی طبقه بالای قفسه گذاشته بود. سرهنگ بار دیگر تحت تاثیر زهد و تقوای عمو جلال قرار گرفته بود و گمان کرده بود که او، به انتظار مرگ، داشت خودش را برای شهادت آماده می&amp;zwnj;کرد. به میان اتاق دویده بود، عمو جلال را در آغوش گرفته بود، او را &amp;laquo;پسرم&amp;raquo; و &amp;laquo;برادر مسلمانم&amp;raquo; خطاب کرده بود، گونه&amp;zwnj;هایش را غرق بوسه کرده بود، و در حالیکه کودکانه اشک می&amp;zwnj;ریخت، از او خواسته بود تا او را، به نام جد مشترکشان، پیغمبر اکرم، الله هم صل علی محمد و آل محمد، ببخشد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;عمو جلال هم سخت به هیجان آمده بود و صمیمانه اشک ریخته بود و با محبتی راستین سرهنگ را در آغوش گرفته بود و بوسیده بود. سر نماز، موقتاً خودش را از یاد برده بود و فراموش کرده بود که نمازش دروغی است. به فکر پدر و مادر مرحومش افتاده بود که هر دو مسلمان معتقد، و هر دو نواده پیغمبر بودند. نخستین نمازی را که در سن شش سالگی خوانده بود به یاد آورده بود. پشت سر مادر چادر به سرش ایستاده بود، تنها جمله نماز را که می&amp;zwnj;دانست، بسم الله الرحمن الرحیم، پشت سر هم تکرار کرده بود، و همزمان با رکوع و سجود مادرش رکوع و سجود کرده بود. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;جریان اول به نظرش خنده&amp;zwnj;دار آمده بود. اما پس از آنکه مادرش به او اطمینان داده بود که آن شیوه نماز خواندن برای یک پسر شش ساله قابل قبول است، و تا زمانی که سنش به جائی برسد که تمام نماز را یاد بگیرد، و بشرط آنکه دلش با نمازش باشد، همه ثواب نماز به او می&amp;zwnj;رسد، کار را جدی&amp;zwnj;تر گرفته بود. گذشته از آن، بودن با مادرش، مادرش را در نماز همراهی کردن، و دیدن اینکه این کار چقدر مادرش را خوشحال می&amp;zwnj;کرد، کافی بود تا به این کار احساسی مانند حرمت بدهد، حرمتی که هرگز بعنوان یک مسلمان معتقداحساس نکرد. در واقع، عمو جلال درست پس از مرگ مادرش، زمانی که ده سال بیشتر نداشت، ایمانش را به خدا از دست داد. گوئی هر نوع احساس دینداری در او در رابطه مستقیم با پیوندی بود که با مادرش داشت. حتی می&amp;zwnj;شد گفت که جوانمرگ شدن مادرش سبب روی بر گرداندن او از خدا شده بود، چون خدا را به نحوی مسئول آن می&amp;zwnj;دانست.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;زمانی که عمو جلال نماز دروغینش را شروع کرد، ناچار شد انگیزه شدیدی را در خود خفه کند که ترغیبش می&amp;zwnj;کرد پشت سر هم بسم الله الرحمن الرحیم بگوید و حرکات شبح مادرش را، که در یک چادر سفید گلدار مواج، سه قدم جلو&amp;zwnj;تر از او، در فواصل معین رکوع و سجود می&amp;zwnj;کرد، تقلید کند. اما وقتی به دنیای واقعیت بر گشت که یادش آمد کجاست و چه کسی احتمالاً از پشت آینه یک&amp;zwnj;طرفه مراقب اوست، و چه سرنوشتی در پایان نماز در انتظارش است. وقتی جریان خاطراتش دوباره به کودکی و پدر و مادرش برگشت، آنچه که کلامش را در مسیر خود هدایت کرد و او را از اشتباه در نمازش باز داشت انضباط سختی بود که در چند سال تحصیلش در ملاخانه تبریز، در زیر چشمهای ریزو تراخمی ملا مصطفی، کسب کرده بود، و چوب&amp;zwnj;های زیادی که برای هر تلفظ غلط، بخصوص در تلفظ کلمه ولا الضالین نوش جان کرده بود.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بالاخره آنقدر در تلفظ آن کلمه استاد شده بود که ملا مصطفی همیشه او را صدا می&amp;zwnj;کرد تا، برای ارشاد شاگردان دیگر کلاس، نقش شاگرد نمونه و کار&amp;zwnj;شناس خبره راایفا کند. هر بار پس از آنکه شاگردی سر آن کلمه به لکنت افتاده بود و جیره چوبش را نوش جان کرده بود، ملا مصطفی رویش را به تخته و پشت ستبر و رشیدش را به کلاس می&amp;zwnj;کرد و فریاد می&amp;zwnj;زد &amp;laquo;جلاآآآل!&amp;raquo; عمو جلال از جا می&amp;zwnj;پرید و با صدائی متحیر و وحشت&amp;zwnj;زده داد می&amp;zwnj;زد &amp;laquo;بله، جناب ملا!&amp;raquo; ملا با لحنی آرام می&amp;zwnj;گفت &amp;laquo;یادشون بده!&amp;raquo; به دنبال این حرف یک صحنه خنده&amp;zwnj;دار پشت سر ملا اجرا می&amp;zwnj;شد که در آن عمو جلال و شاگرد خطاکار وسط کلاس روبروی یکدیگر می&amp;zwnj;ایستادند و عمو جلال با گفتن &amp;laquo;ولا&amp;zwnj;الضالین،&amp;raquo; و شاگرد خطاکار با گفتن &amp;laquo;ولا الزالین،&amp;raquo; آب دهن&amp;zwnj;هایشان را به صورت همدیگر تف می&amp;zwnj;کردند، و بقیه شاگردان کلاس تلفظ کلمه را زیر لب تمرین می&amp;zwnj;کردند تا وقتی که نوبت چوب خوردنشان برسد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ملا با شکیبایی همانطور رو به تخته می&amp;zwnj;ایستاد و چوب را پشت سرش با هر دو دست در برابر چشمان وحشت&amp;zwnj;زده شاگردان می&amp;zwnj;فشرد. معمولاً تا زمانی که شاگرد تلفظ درست را یاد نگفته بود ملا رویش را بر نمی&amp;zwnj;گرداند. اگر پس از سه دور تف کردن متقابل شاگرد درسش را یاد نگرفته بود، با هر تلفظ غلط ملا به&amp;zwnj;سرعت برمی&amp;zwnj;گشت و یک ضربه محکم با چوب به کپل شاگرد می&amp;zwnj;زد. اگر پس از شش دور تف کردن شاگرد هنوز تلفظ را یاد نگرفته بود، پسرک ده تا چوب تازه نوش جان می&amp;zwnj;کرد، پنج تا به دست راست و پنج تا به دست چپ، در حالیکه سوزش دست راست هنوز خوب نشده بود. سیستم ملا مصطفی چنان منظم بود که آدم می&amp;zwnj;توانست ساعتش را از روی آن تنظیم کند. و شاید عمو جلال نظم و ترتیب زندگیش را، سیستمش را، آنجا یاد گرفته بود. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;البته بسیاری از بچه&amp;zwnj;های کلاس، از سر گناه هم&amp;zwnj;نشینی، کم کم از عمو جلال هم منزجر شده بودند. شاید اگر او تلفظ ولاالضالین را به آن خوبی یاد نگرفته بود، ملا از آن&amp;zwnj;ها آن همه توقع نداشت. اما به یاد هم داشتند که پیش از کار&amp;zwnj;شناس خبره شدن، عمو جلال هم به سهم خودش به اندازه کافی چوب نوش جان کرده بود. بچه&amp;zwnj;های دیگر اذیتش می&amp;zwnj;کردند و هر بار که از کنارش رد می&amp;zwnj;شدند یک ولاالضالین توی صورتش تف می&amp;zwnj;کردند. و هر زمان که کسی با عمو جلال حرفش یا دعوایش می&amp;zwnj;شد، &amp;laquo;سوگلی ملا&amp;raquo; راحت&amp;zwnj;ترین ناسزایی بود که می&amp;zwnj;توانست نثار او کند. گو اینکه عمو جلال بندرت با کسی حرفش یا دعوایش می&amp;zwnj;شد و اگر درست حسابش را می&amp;zwnj;کردی، همیشه بیشتر دوست داشت تا دشمن.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;با تمام دینی که عمو جلال تا سال&amp;zwnj;های سال به چوب ملا داشت، تمام موفقیت آن روزش را نمی&amp;zwnj;شد به آن بزرگوار نسبت داد. و تنها شانس یا یک حدس زیرکانه هم نبود که جان او را نجات داده بود. حتی اینجا هم می&amp;zwnj;شد نشانه&amp;zwnj;ای از نقشه ریزی با حساب او در زندگی دید. آن چند سال آموزش در ملاخانه تبریز، سال&amp;zwnj;ها سال پیش، نمی&amp;zwnj;توانست به تنهائی نماز خواندن بی&amp;zwnj;نقص او را در آن شکنجه&amp;zwnj;گاه ساواک تضمین کند. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;از زمانیکه او ده ساله بود ایمان خود را به اسلام و به خدا از دست داده بود و کوشش می&amp;zwnj;کرد نگذارد ذهنش به گذشته باز گردد. در مدرسه متوسطه در تهران بخودش فشار می&amp;zwnj;اورد که در کلاس عربی کارش جلوه زیادی نداشته باشد. در واقع، بطور نیمه خود آگاه، کوشش می&amp;zwnj;کرد که در عربی نمره بد بگیرد تا از بر چسب &amp;laquo;بچه ملا&amp;raquo; بودن در امان باشد. بسیاری از شاگردان متوسطه در پایان رژیم شاه سابق از این بر چسب نفرت داشتند. آن&amp;zwnj;ها بخشی از آن موج فکری نو بودند که به ترتیب با فرهنگ غربی، پوچگرائی، و مارکسیسم آشنا می&amp;zwnj;شدند. چون بیشتر آن&amp;zwnj;ها که شهرستانی یا روستائی بودند، زمانی در گذشته، حتی اگر شده برای مدتی کوتاه، در ملاخانه آموزش دیده بودند، و چون بیشتر آن&amp;zwnj;ها دست کم یکی دو تا عکس از پدران یا پدر بزرگ&amp;zwnj;هاشان با عبا و عمامه دیده بودند، نسبت به این برچسب حساسیت داشتند. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در سن سی و پنج شش سالگی، با وجود آنکه سال&amp;zwnj;ها نماز نخوانده بود، هر زمان که عمو جلال از کنار مسجد یا مناره&amp;zwnj;ای رد می&amp;zwnj;شد و صدای موزون موذن را می&amp;zwnj;شنید، متوجه می&amp;zwnj;شد که بی&amp;zwnj;اختیار دارد کلمات موذن را در ذهن خود تکرار می&amp;zwnj;کند. می&amp;zwnj;ایستاد و خود را بسختی سرزنش می&amp;zwnj;کرد که چرا نتوانسته خود را کاملا از چنگال عقب ماندگی فکری گذشته&amp;zwnj;اش رهائی دهد. خود را ملامت می&amp;zwnj;کرد که چرا بازمانده نسل&amp;zwnj;ها نسل اجداد خرده بورژوای ملا زده است و هنوز یک انقلابی مارکسیست دو آتشه نیست. اما در زمان بخصوصی در گذشته، و خود او هم نمی&amp;zwnj;دانست چه زمان، نفرت خود را نسبت به زبان عربی و صدای اذان موذن و صدای قاری در سوگواری&amp;zwnj;ها از دست داد و دوباره به تکرار کلمات قرآن در ذهن خود، هر کجا که آن&amp;zwnj;ها را می&amp;zwnj;شنید، پرداخت. و چندی پس از آن تصمیم سنجیده&amp;zwnj;ای گرفت که نمازهای روزانه&amp;zwnj;اش را دوباره از بر کند. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;کی می&amp;zwnj;دانست، شاید یک روزی به درد می&amp;zwnj;خورد. مگر نه اینکه هشتاد در صد ملت، بخصوص در شهرستان&amp;zwnj;ها و روستا&amp;zwnj;ها هنوز بی&amp;zwnj;سواد ولی مذهبی بودند؟ کی می&amp;zwnj;دانست قسمت او چه بود؟ یک روزی ممکن بود برای فرار از دست ساواک عبا به دوش و عمامه بر سر کند و خودش را ملا جا بزند. حتی می&amp;zwnj;توانست نانش را هم آنطور بدست بیاورد، توی خانه&amp;zwnj;ها روضه خوانی کند، و در کفن و دفن&amp;zwnj;ها قاری شود، یا حتی در روزهای قتل تعزیه بخواند. از آن راه می&amp;zwnj;توانست زندگی راحتی بکند. اگر روضه خوان&amp;zwnj;ها با کوره سوادشان می&amp;zwnj;توانستند این کار را بکنند، مطمئنا او می&amp;zwnj;توانست در این کار موفق&amp;zwnj;تر باشد. می&amp;zwnj;توانست چنان وعظ بکند که مایه رشک واعظ&amp;zwnj;ها شود. شاید کمی هم مارکسیسم و الهیات آزادی بخش برای توده هادر آن&amp;zwnj;ها بگنجاند، از فلاکت فقرا و پلیدی اغنیا سخن براند. گذشته از همه چیز، تمام تاریخ شهادت امام&amp;zwnj;های شیعیان چیزی جز یک مبارزه انقلابی در برابر ظلم و فساد و حرص و آز نبود. چه افیون توده&amp;zwnj;ها بود یا نبود، مارکس و لنین فرصت این را از دست داده بودند که از نماد مبارزه مذهبی در برابر پلیدی بعنوان حربه&amp;zwnj;ای در انقلابات امروزه استفاده کنند. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;البته اعتقاد مکتبی عمو جلال بیش از آن بود که او بتواند بطور جدی از خط حزبی و اصول&amp;zwnj;الدین سیاسیش عدول کند. در کلاس&amp;zwnj;های &amp;laquo;آموزش مکتبی&amp;raquo; و &amp;laquo;انتقاد از خود&amp;raquo; او همیشه شاگرد اول، شاگرد نمونه و&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان &amp;laquo;سوگلی ملا&amp;raquo; بود که می&amp;zwnj;توانست &amp;laquo;ولا الضالین&amp;raquo; را بهتر از همه تلفظ کند. حتی وقتی خودش ملا، معلم، و دبیر اول کمیته ایالتی حزب شد، مشکل به ذهنش خطور می&amp;zwnj;کرد که از اصول&amp;zwnj;الدین سیاسی خود منحرف شود. اما شاید چون اصول&amp;zwnj;الدین قدیمی تری هنوز در عمق ضمیر ناخودآگاهش فعال بود، خودش را بدلایلی راضی کرد که دوباره نمازش را یاد بگیرد و عبارات متداول قرآن را از بر کند. و اگر این کار را برای چنین روز مبادائی نکرده بود، روزی که نیاز مبرم به نماز خواندن داشت، زندگیش در آن روز در آن شکنجه&amp;zwnj;گاه ساواک به مفت نمی&amp;zwnj;رزید. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;آن نماز عصر نه تنها جانش را در آن روز نجات داد، بلکه سبب شد که یک قلم در پرونده ساواک او ثبت شود، حاکی از اینکه او مسلمانی معتقد بود و از این رو شایعه اینکه او کمونیست معتقدی بوده است احتمالاً نمی&amp;zwnj;توانست درست باشد. سال&amp;zwnj;ها بعد، وقتی رنگ عوض کرد و به رژیم شاه پیوست، این قلم بیش از هر چیز دیگری در پرونده قطور ساواکش مایه اعتبار او شد. حتی وقتی رژیم شاه ساقط شد و رژیم جمهوری اسلامی بر سر کار آمد، پرونده قدیمی ساواک او به کمکش شتافت، همچنان که دوست قدیمیش، &amp;laquo;سرهنگ&amp;raquo; ساواک سابق، حاجی سه بار مکه رفته، که حالا به عنوان یک مسلمان معتقد واقعی سردار شده بود و با تمام دم و دستگاهش به اداره اطلاعات جمهوری اسلامی انتقال یافته بود. اگر ساواک شاه او را کمونیست نشناخته بود اداره اطلاعات جمهوری اسلامی هم نمی&amp;zwnj;توانست او را کمونیست به حساب بیاورد. اما این صحبت بماند برای بعد. برگردیم سر آن عصر نمازخوانی. پس از آن روز عمو جلال و سرهنگ ساواک دوست &amp;laquo;جون&amp;zwnj;جونی&amp;raquo; شدند، که دشمنان حزبیش را بیش از پیش به این بدگمان کردکه او مأمور مخفی ساواک بوده است. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;البته آن نوع شایعه را نمی&amp;zwnj;شد زیر سبیلی در کرد. اگر حزب به&amp;zwnj;راستی فکر می&amp;zwnj;کرد که او مامور مخفی ساواک است، ممکن بود سرش را زیر آب کنند. چنین مواردی پیش آمده بود. عمو جلال از چنین مواردی آگاهی شخصی داشت. اما عمو جلال این را هم می&amp;zwnj;دانست که چنین موردی بدون دستور صریح از بالا&amp;zwnj;ترین مقامات رهبری حزبی نمی&amp;zwnj;توانست پیش بیاید، بخصوص اگر صحبت از دستور قتل یک دبیر اول کمیته ایالتی در میان بود. و حزب آنقدر عضو در ارتش و در ساواک داشت که بتوانند پرونده&amp;zwnj;ها را بر رسی کنند و دریابند که او مامور ساواک نیست. مگر آنکه کسی در ساواک می&amp;zwnj;خواست کلک او را بدست عمال خود حزب بکند، که در این صورت می&amp;zwnj;توانستند اطلاعات دروغ در پرونده ساواک او وارد کنند. اما از جهت دیگر، اگر ساواک راستی گمان می&amp;zwnj;کرد که او آنقدر مهم است، خودشان این عمل پلید را خیلی راحت&amp;zwnj;تر و سریع&amp;zwnj;تر انجام می&amp;zwnj;دادند، به این امید که زیر شکنجه اطلاعات زیادی هم از او کسب کنند. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
</description>
     <comments>https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2011/08/27/6500#comments</comments>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/2204">ادبیات داستانی ایران</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/4103">بهمن شعله ور</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/3244">بی لنگر</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak">خاک</category>
 <pubDate>Sat, 27 Aug 2011 09:00:49 +0000</pubDate>
 <dc:creator />
 <guid isPermaLink="false">6500 at https://archive.radiozamaneh.com</guid>
  </item>
  <item>
    <title>واترلو، آیوا، شنبه چهاردهم ژانویه ۱۹۸۴</title>
    <link>https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2011/08/26/6482</link>
    <description>&lt;div class=&quot;fb-social-like-widget&quot;&gt;&lt;fb:like  href=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2011/08/26/6482&quot; send=&quot;false&quot; layout=&quot;box_count&quot; show_faces=&quot;false&quot; width=&quot;500&quot; action=&quot;like&quot; font=&quot;arial&quot; colorscheme=&quot;light&quot;&gt;&lt;/fb:like&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-sartitr&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    رمان بی‌لنگر به شکل داستان دنباله‌دار در رادیو زمانه        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-nevisandeh&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    بهمن شعله‌ور        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-filefield field-field-maghaleh-image&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    &lt;img  class=&quot;imagefield imagefield-field_maghaleh_image&quot; width=&quot;277&quot; height=&quot;188&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/sites/default/files/amjalshol01.jpg?1314553348&quot; /&gt;        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;p&gt;بهمن شعله&amp;zwnj;ور - بی&amp;zwnj;لنگر، بخش چهارم، فصل یازدهم، واترلو، آیوا، شنبه چهاردهم ژانویه ۱۹۸۴، ساعت یک و نیم صبح - الان عمو جلال تلفن کرد، از پاریس. می&amp;zwnj;خواست بداند معنای تلگرافی که دربار تعویق کفن و دفن مادرم به تهران زده بودم چیست. گفت او ترتیب همه چیز را داده بود که تلگراف من رسید و همه کار&amp;zwnj;ها را خراب کرد. عمو جلال کسی است که ترتیب کار&amp;zwnj;ها را می&amp;zwnj;دهد. ترتیب همه کار&amp;zwnj;ها را. ما رویش حساب می&amp;zwnj;کنیم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;گفت &amp;laquo;برو بچه&amp;raquo;&amp;zwnj;هایش در تهران ترتیب همه چیز را داده بودند که تلگراف من رسید و همه کار&amp;zwnj;ها را خراب کرد. ببینید، عمو جلال خودش ترتیب کار&amp;zwnj;ها را نمی&amp;zwnj;دهد. &amp;laquo;برو بچه&amp;raquo;&amp;zwnj;هایش این کار را می&amp;zwnj;کنند. خیلی قابل اعتمادند. مجبورند باشند. عمو جلال رویشان حساب می&amp;zwnj;کند. ما همه رویشان حساب می&amp;zwnj;کنیم. در فامیل یک نفر می&amp;zwnj;میرد. خبرش به عمو جلال می&amp;zwnj;رسد. عمو جلال دستور کار را می&amp;zwnj;دهد. و &amp;laquo;برو بچه&amp;raquo;&amp;zwnj;هایش ترتیبی می&amp;zwnj;دهند که میت یک کفن و دفن حسابی داشته باشد و یک سنگ آبرومند روی قبرش بگذارند، و زن و بچه و یتیم&amp;zwnj;مانده&amp;zwnj;های مرده کمی پول نقد دم دستشان داشته باشند که اموراتشان بگذرد، تا اینکه ترتیب حساب و کتاب&amp;zwnj;ها داده شود. آدم خیلی دست و دل&amp;zwnj;بازی است، عمو جلالم را می&amp;zwnj;گویم. و &amp;laquo;برو بچه&amp;raquo;&amp;zwnj;هایش در همه جا هستند: تهران، پاریس، لندن، استانبول، هامبورگ، نیویورک، ریاض، آدیس&amp;zwnj;آبابا، کویت، هونگ کونگ، کوالالامپور. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;خودش به&amp;zwnj;ندرت در تدفین&amp;zwnj;ها حاضر می&amp;zwnj;شود. اما تاج&amp;zwnj;گل&amp;zwnj;هایش همیشه سر وقت می&amp;zwnj;رسند، در یکی از مرسدس&amp;zwnj;هایش، خواه خودش در آن&amp;zwnj;ها باشد یا نباشد. در هر شهری یک مرسدس دارد. خیلی به مرسدس اطمینان دارد. هیچوقت او را پشت فرمان هیچ اتومبیلی جز مرسدس ندیده&amp;zwnj;ام. هیچوقت ندیده&amp;zwnj;ام که اتومبیل کرایه&amp;zwnj;ای براند یا تاکسی سوار شود. به هر کجا که با جت سفر می&amp;zwnj;کند یک مرسدس در انتظارش است. اگر شهری است که در آن مرسدس ندارد، بروبچه&amp;zwnj;هایش به هر حال ترتیبی می&amp;zwnj;دهند که یک مرسدس در انتظارش یاشد. تمام برو بچه&amp;zwnj;هایش مرسدس دارند. حقوق خوبی می&amp;zwnj;گیرند و خیلی وفادارند. به فکرشان هم نمی&amp;zwnj;رسد که کار عمو جلال را ول بکنند، یا برای کس دیگری کار کنند. هیچ کسی را نمی&amp;zwnj;شناسم که این کار را کرده باشد. با عمو جلال مانند پدر خودشان رفتار می&amp;zwnj;کنند.&amp;nbsp;&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&lt;img alt=&quot;&quot; align=&quot;middle&quot; src=&quot;http://radiozamaneh.com/sites/default/files/amjalshol02_0.jpg&quot; /&gt;عمو جلال مردی بود که از زمانه خودش خیلی جلو&amp;zwnj;تر بود. او چیزهای طبیعی را بصورت تقریباً ماوراءطبیعی می&amp;zwnj;دید. مثلاً تأکید او بر قابل اعتماد بودن حتی با مرگ ختم نمی&amp;zwnj;شد. برای قابل اعتماد بودن انسان می&amp;zwnj;بایست بتواند حتی پس از مرگ هم پیش&amp;zwnj;بینی آینده&amp;zwnj;اش را بکند.&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;هیچکس را نمی&amp;zwnj;شناسم که عمو جلال اخراج کرده باشد. خوب، تقریباً هیچکس را. به&amp;zwnj;جز یک نفر، یک مأمور پارکینگ که برای شرکتش در تهران کار می&amp;zwnj;کرد. ظاهراً خیلی قابل اعتماد نبود. گاهی یک پانزده دقیقه&amp;zwnj;ای بدون هیچ نوع توضیحی ناپدید می&amp;zwnj;شد. اگر یک چیز باشد که عمو جلال قابلیت درکش را ندارد این است که کسی کاری را بدون توضیح انجام دهد. برای او هر چیزی قابل توضیح است، یا باید باشد. در زندگی هیچ رازی وجود ندارد. پس اگر چیزی قابل توضیح نیست کسی گناهکار است. به کسانی که چیز غیر قابل توضیح دارند نمی&amp;zwnj;شود اعتماد کرد. این بود که مأمور پارکینک را &amp;laquo;باید می&amp;zwnj;گذاشت پی کارش برود.&amp;raquo; عمو جلال این جور آدمی است. هرگز کسی را اخراج نمی&amp;zwnj;کند. فقط &amp;laquo;می&amp;zwnj;گذارد که او پی کارش برود.&amp;raquo; اگر هر جور دیگری این کار را بکند احساس بدی می&amp;zwnj;کند، احساس گناه می&amp;zwnj;کند. و برای اینکه بدانید چقدر دست و دل باز است، مردک را صدا کرد، یک اسکناس هزاری کف دستش گذاشت، و بهش گفت که خیلی متأسف است، ولی باید او را &amp;laquo;بگذارد که پی کارش برود.&amp;raquo; &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;مردک گیج شده بود. نمی&amp;zwnj;دانست چه خبر شده. اما خوشبختانه، هم برای او و هم برای عمو جلال، خوشحال بود که یک اسکناس هزاری در دست خودش ببیند. چهره&amp;zwnj;اش از خوشحالی برق زد، دست عمو جلال را که به نشانه خداحافظی دراز شده بود فشرد، از سر سپاسگزاری تعظیمی کرد، و پی کارش رفت. خوشحال بود از اینکه یک اسکناس هزاری در جیب داشت و هیچ کاری هم برای کردن نداشت. یک همچین آدمی بود. لابد چند هفته&amp;zwnj;ای پرسه می&amp;zwnj;زد، شازده&amp;zwnj;وار زندگی می&amp;zwnj;کرد، عشق می&amp;zwnj;کرد، خوشی می&amp;zwnj;کرد، و هیچ غمی در دنیا نداشت، تا اینکه پولش تمام می&amp;zwnj;شد. به این دلیل قابل اعتماد نبود. به این دلیل باید &amp;laquo;می&amp;zwnj;گذاشتند که پی کارش برود.&amp;raquo; قدر چیزی را که داشت نمی&amp;zwnj;دانست: کار ثابت، حقوق خوب، مرخصی با حقوق، مرخصی بیماری، پاداش و انعام. و هیچ باکیش نبود که این همه را از دست بدهد. نمی&amp;zwnj;توانی به کسی اعتماد کنی که غصه از دست دادن کارش را ندارد، و تا وقتی که خرج چند هفته&amp;zwnj;اش را دارد، غم فردایش نیست و نقشه&amp;zwnj;ای برای آینده ندارد. این نوع آدم را عمو جلال نمی&amp;zwnj;تواند تحمل کند. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;می&amp;zwnj;دانست که مردک به محض آنکه پولش ته می&amp;zwnj;کشید می&amp;zwnj;فهمید چه فرصتی را در زندگی از دست داده است و به&amp;zwnj;دنبال کار از دست&amp;zwnj;رفته&amp;zwnj;اش بر می&amp;zwnj;گشت. البته آنوقت دیگر خیلی دیر بود. زمانی که عمو جلال مردک را &amp;laquo;گذاشته بود که پی کارش برود،&amp;raquo; آماده بود که توضیحی به او بدهد. باو بگوید که شاید از کار خودش راضی نیست؛ که شاید این کار برای او مناسب نیست؛ که شاید ترجیح می&amp;zwnj;دهد برای آدم دیگری کار کند، آدمی که زیاد پابند وقت&amp;zwnj;شناسی و قابل اعتماد بودن و وفاداری نباشد. البته او کلمه وفاداری را به زبان نمی&amp;zwnj;آورد. شاید حتی فکرش را هم نمی&amp;zwnj;کرد. اما در ذهن او قابل اعتماد بودن و وفاداری تقریباً یکی بودند. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اگر غصه از دست دادن کارت را نداشتی، نمی&amp;zwnj;توانستی نسبت به آن وفادار باشی. اگر به کارت وفادار نبودی، نمی&amp;zwnj;توانستی به کارفرمایت هم وفادار باشی. و البته هر چه کارت بهتر بود و حقوقت بیشتر، وفاداریت هم بیشتر بود. عمو جلال به طور خودآگاه این فکر&amp;zwnj;ها را نمی&amp;zwnj;کرد. آن&amp;zwnj;ها را به طور غریزی می&amp;zwnj;دانست. تنها به کسی می&amp;zwnj;شد اعتماد کرد که از پیش برای آینده&amp;zwnj;اش نقشه می&amp;zwnj;کشید و می&amp;zwnj;دانست می&amp;zwnj;خواهد چه کاری را، برای چه مدتی، و در کجا بکند. با چنین آدمی می&amp;zwnj;شد به توافق و تفاهمی رسید، که اگر تو به او مهربانی و سخاوت نشان بدهی، او برای همیشه، یا دست&amp;zwnj;کم تا زمان بازنشستگی، یا تا هنگام مرگ، به تو وفادار می&amp;zwnj;ماند.&amp;nbsp;&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&lt;img alt=&quot;&quot; align=&quot;middle&quot; src=&quot;http://radiozamaneh.com/sites/default/files/amjalshol04.jpg&quot; /&gt;پیدا کردن یک تعریف دقیق قابل قبول برای عمو جلال کار آسانی نیست. از نظر تحصیلی مهندس برق است، که اجازه می&amp;zwnj;دهد آدم بهش آقای مهندس بگوید. اما آنقدر از عالم مهندسی و برق دور است که اگر از او بپرسی لامپ سوخته را چطور عوض می&amp;zwnj;کنی، می&amp;zwnj;گوید برقی صدا می&amp;zwnj;کنی. مهندس صدا کردن او مثل پدر صدا کردن یک کشیش کاتولیک است که پدر هیچ کسی نیست.&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;به این دلیل بود که شرکت&amp;zwnj;های عمو جلال در سراسر دنیا سخاوتمندانه&amp;zwnj;ترین مزایا و مقرری&amp;zwnj;ها و حقوق&amp;zwnj;های بازنشستگی را برای کارمندانشان داشتند. در تهران، سال&amp;zwnj;ها پیش از آنکه کسی اسمی از این حرف&amp;zwnj;ها شنیده باشد، برای کارمندانش حقوق بازنشستگی مقرر کرد و بیمه عمر گرفت. چی؟ مقرری بازنشستگی در یک شرکت خصوصی؟ مقرری چیزی بود که دولت به یک کارمند می&amp;zwnj;داد، بعد از سی سال خدمت. و بیمه عمر؟ کسی به آدم به خاطر مردن پول بدهد؟ چه حرف&amp;zwnj;ها؟ مردن یک مشیت الهی بود. خداوند جان را می&amp;zwnj;داد و خداوند جان را می&amp;zwnj;گرفت. آدم از مشیت الهی پول بسازد؟ واقعاً که! &lt;br /&gt;
البته عمو جلال مردی بود که از زمانه خودش خیلی جلو&amp;zwnj;تر بود، حتی پیش از آنکه با تمام آن افکار فرنگی شرکت&amp;zwnj;های مادر آشنا شود.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;او چیزهای طبیعی را بصورت تقریباً ماوراء طبیعی می&amp;zwnj;دید. مثلاً تاکید او بر قابل اعتماد بودن حتی با مرگ ختم نمی&amp;zwnj;شد. برای قابل اعتماد بودن انسان می&amp;zwnj;بایست بتواند حتی پس از مرگ هم پیش بینی آینده&amp;zwnj;اش را بکند. می&amp;zwnj;بایستی ضمانتی در کار باشد. و اینجا بود که پای بیمه عمر به میان می&amp;zwnj;آمد. جان کلام اینکه، چطور می&amp;zwnj;توانی روی کسی حساب کنی که نتواند روی تو حساب کند، حتی پس از مرگ؟ البته عمو جلال انتظار نداشت که کسی که برای او کار می&amp;zwnj;کرد بمیرد، یعنی پیش از آنکه بازنشسته شود. برای او حتی مرگ هم می&amp;zwnj;بایست به طور منظم و قابل پیش&amp;zwnj;بینی اتفاق بیفتد، تا به او فرصت این را بدهد که پیشاپیش برایش نقشه بکشد. هرگز کسی را که به طور ناگهانی می&amp;zwnj;مرد نمی&amp;zwnj;بخشید. این یقیناً مربوط به آن می&amp;zwnj;شد که مادرش، زمانی که او ده سال بیشتر نداشت، ناگهانی مرده بود. اما آن داستان بماند برای بعد. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;به هر دلیلی که بود او نمی&amp;zwnj;توانست کسانی را که ناگهانی و بدون اخطار قبلی، مثلاً در یک تصادف اتومبیل، می&amp;zwnj;مردند ببخشد، حتی اگر گناه تصادف به گردن آن&amp;zwnj;ها نبود. این همیشه به&amp;zwnj;طور ضمنی دلالت بر بی&amp;zwnj;توجهی آن&amp;zwnj;ها می&amp;zwnj;کرد. می&amp;zwnj;بایستی آهسته&amp;zwnj;تر می&amp;zwnj;راندند. می&amp;zwnj;بایستی &amp;laquo;دفاعی&amp;zwnj;تر&amp;raquo; می&amp;zwnj;راندند. اعتقاد زیادی به &amp;laquo;دفاعی&amp;raquo; راندن داشت. چنین احساسی در مورد آدمی که سی سال در شهرهایی مانند تهران، انکارا، استانبول، رم، پاریس، توکیو، و نیویورک رانده بود، بدون آنکه هرگز تصادفی کرده باشد، قابل فهم بود. عمو جلال من چنین آدمی است. و چطور می&amp;zwnj;شود چنین آدمی را تحسین نکرد؟ &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;مطلب دیگر این بود که او هرگز نمی&amp;zwnj;توانست به آدمی که سنش از سی گذشته بود و ازدواج نکرده بود اطمینان کند. نه اینکه او از آن&amp;zwnj;ها بود که در اخلاقیات جنسی جانماز آب می&amp;zwnj;کشند. و نه اینکه او به هیچ نوع عقیده مذهبی پای&amp;zwnj;بند بود که بتواند اعتقاد زیاد او را به عرف ازدواج توجیه کند. این مطلب، گذشته از آنکه خود او در سن سی سالگی ازدواج کرده بود، باز با افکار او در مورد نظم و ترتیب ارتباط داشت. ازدواج جزیی دیگر از یک زندگی با نظم و ترتیب بود. همه چیز را قابل پیش&amp;zwnj;بینی می&amp;zwnj;کرد. روی یک مرد زن&amp;zwnj;دار بهتر می&amp;zwnj;شد حساب کرد، حرکت&amp;zwnj;هایش را بهتر می&amp;zwnj;شد حدس زد، احتیاجاتش را بهتر می&amp;zwnj;شد دانست، و حتی بهانه بهتری برای دست و دل&amp;zwnj;بازی نسبت به او می&amp;zwnj;شد داشت. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;با شیوه&amp;zwnj;های زیرکانه و ناخود آگاه، همیشه کارمند&amp;zwnj;هایش را تشویق می&amp;zwnj;کرد که ازدواج کنند و مزدوج باقی بمانند. در گفت&amp;zwnj;وگو&amp;zwnj;هایش با کارمندان عزبش، به طور کاملا ناخودآگاه، همیشه اشاره می&amp;zwnj;کرد به &amp;laquo;وقتی ازدواج کردین و خونه و زندگی به هم زدین و غیره.&amp;raquo; با کارمندان مزدوجش همیشه آنقدر ملاحظه&amp;zwnj;کار بود که از حال زن و بچه&amp;zwnj;هایشان بپرسد. هرگز از فرصت آنکه محبت&amp;zwnj;های کوچکی به&amp;zwnj;شان بکند و برای همسرانشان هدیه کوچکی بفرستد غافل نمی&amp;zwnj;شد. اگر زوجی می&amp;zwnj;خواست جدا شود یا طلاق بگیرد، او همیشه طرف آن همسری بود که نمی&amp;zwnj;خواست جدا شود. و نظرش را بدون رودرواسی اعلام می&amp;zwnj;کرد. هرگز به مردی که زنش را طلاق داده بود اعتماد نمی&amp;zwnj;کرد. فکر اینکه زنی شوهرش را طلاق بدهد به ذهنش خطور هم نمی&amp;zwnj;کرد. همه می&amp;zwnj;دانستند که حتی اعلام قصد ازدواج دعوتی برای الطاف عمو جلال است. هدیه&amp;zwnj;های گرانب&amp;zwnj;های عروسی از طرف عمو جلال جزو مسلمات بود، چه خودش به عروسی می&amp;zwnj;آمد، چه نه. از طرف دیگر، مردان عزبی که برای عمو جلال کار می&amp;zwnj;کردند همیشه احساس می&amp;zwnj;کردند که سرشان کلاه رفته، که یک چیزی ازشان کم شده. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اما برگردیم سر مأمور پارکینگ. برای اینکه بدانید عمو جلال آدم&amp;zwnj;ها را به چه خوبی می&amp;zwnj;شناخت، مردک سه هفته دیگر، آس و پاس، برگشت تا دنبال کار بگردد. البته کاری برای او نبود. تقاضای دیدن عمو جلال را کرد. حالاانتظار دارید که مدیر عامل یک شرکت بزرگ که سرش به اندازه سر عمو جلال شلوغ است وقت دیدن مأمور پارکینگی را که سه هفته پیش خودش شخصا اخراج کرده نداشته باشد، به خصوص وقتی که قصد استخدام مجدد او را هم ندارد. اما عمو جلال من چنین آدمی نیست. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;مردک را دید، نه به این دلیل که از اینکه مردم از او خوششان نیاید بیزار است، که البته هست، و نه برای آنکه نیاز به این دارد که مردم دوستش داشته باشند، که دارد. مردک را دید برای آنکه فکر ندیدن او حتی به ذهنش خطور هم نکرد. بگذارید یک چیز را درباره عمو جلال به&amp;zwnj;تان بگویم. او نوع آدمی است که وقتی وارد یک هتل پنج ستاره می&amp;zwnj;شود، نه تنها به باربر و دربان و پیشخدمت و پادو انعام حسابی می&amp;zwnj;دهد، بلکه با تک تکشان دست می&amp;zwnj;دهد و می&amp;zwnj;گذارد احساس کنند که کاملا دوست و همپایه او هستند، که در حق او لطف بزرگی کرده&amp;zwnj;اند که هرگز فراموش نخواهد کرد. می&amp;zwnj;خواهد بدانند که امیدوار است که بار دیگر که به آن هتل می&amp;zwnj;آید او را به خاطر بیاورند، و او هم آن&amp;zwnj;ها را به خاطر بیاورد. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;سرشار از این ظرافت&amp;zwnj;کاری&amp;zwnj;هاست. و مهم&amp;zwnj;تر آنکه این ظرافت&amp;zwnj;کاری&amp;zwnj;ها برای او غریزی هستند و هیچ نشانی از ظاهرسازی و خودنمایی ندارند. از این رو برای او طبیعی بود که مردک را چند دقیقه&amp;zwnj;ای ببیند و از اینکه کار سابق او پر شده بود و فعلاً کار دیگری برای او موجود نبود اظهار تأسف کند. گفته بود، بعله، اگر در آینده جایی برای کار مأمور پارکینگ خالی شود او را در نظر می&amp;zwnj;گیرد. اما البته این قول نبود. او دیگر تعهدی نسبت به این مرد نداشت. فقط داشت ادب و نزاکت به خرج می&amp;zwnj;داد. اگر یک چیز بود که عمو جلال در آن تخصص داشت، آن ادب و نزاکت بود. هیچکس یک کلمه بی&amp;zwnj;ادبی یا درشتی از او نشنیده بود، حتی زمانی که از کوره درمی&amp;zwnj;رفت. اما هیچکس هم ندیده بود که او از کوره دربرود. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;گاهی گذاری دیده بودند که رنگش بپرد، حسابی بپرد، و آن زمانی بود که زنش در حال خشم و غضب هر چه فحش بود نثار او کرده بود. اما حتی در آن زمان هم، پس از آنکه آب دهنش را یکی دو بار قورت می&amp;zwnj;داد و می&amp;zwnj;گذاشت که رنگ به چهره&amp;zwnj;اش برگردد، چنان از خود خونسردی نشان می&amp;zwnj;داد که باعث اعجاب همه می&amp;zwnj;شد. چیزی می&amp;zwnj;گفت که کفر زن سلیطه&amp;zwnj;اش را بیشتر در می&amp;zwnj;آورد، چیزی مانند &amp;laquo;عزیزم باز داری بدون منطق صحبت می&amp;zwnj;کنی،&amp;raquo; یا &amp;laquo;وقتی تو در این حالت&amp;zwnj;ها هستی بحث کردن باهات بی&amp;zwnj;فایده است.&amp;raquo; بعد با خنده&amp;zwnj;ای دلپذیر و جمله&amp;zwnj;ای مانند &amp;laquo;پیش از ازدواج به من هشدار داده بودند که زنم بد خلقه&amp;raquo; مایه اعجاب بیشتر کسانی می&amp;zwnj;شد که شاهد هتک آبروی او بودند. اگر دختر&amp;zwnj;هایش عمل بسیار زننده&amp;zwnj;ای از یک آشنا یا غریبه را به او گزارش می&amp;zwnj;دادند، عملی که خون هر پدر دیگری را به جوش می&amp;zwnj;آورد، پاسخ عمو جلال جمله&amp;zwnj;ای از این دست بود: &amp;laquo;واضحه که ما نباید با این جور آدم&amp;zwnj;ها معاشرت داشته باشیم.&amp;raquo; &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;لذا، زمانی که عمو جلال به مردک گفته بود، بعله، او را &amp;laquo;در نظر خواهد گرفت،&amp;raquo; برای تمام حاضران، از جمله خود مردک، واضح بود که این قول نیست، بلکه تعارف است. چیزی را که مردک نمی&amp;zwnj;دانست این بود که اگر در آینده با اطلاعات تازه&amp;zwnj;ای درباره خودش بازمی&amp;zwnj;گشت، اطلاعاتی که نشان می&amp;zwnj;داد که تغییر کرده است، مثلاً، ازدواج کرده است، که طفل نوزادی دارد، که فهمیده است که زندگی گذشته&amp;zwnj;اش غیر مسئول، غیر قابل اعتماد، غیر قابل پیش&amp;zwnj;بینی، و پر از افراط بوده است، باز هم ممکن بود عمو جلال فرصت دیگری به او بدهد. عمو جلال به کمال&amp;zwnj;پذیری انسان اعتقاد داشت. اما مردک نباید توقع می&amp;zwnj;داشت که عمو جلال راه اصلاح اشتباهات گذشته را به او نشان بدهد. این صحیح نبود. برای کسب اعتبار گذشته مردک خودش باید این کار را انجام می&amp;zwnj;داد. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;سه هفته پیش فرصت این را داشت که توضیحی بخواهد و فرصت را از دست داده بود. مبلغی ناچیز را پذیرفته بود و در برابر آن یک کار دائم برای تمام عمر را از دست داده بود. در آن زمان عمو جلال کاملاً آماده بود تا در مورد شخصیت و رفتار مردک، کمی نصیحتش کند. حتی ممکن بود که بقید تعهد اصلاح در روش&amp;zwnj;هایش او را مدتی بیشتر بطور آزمایشی سر کار نگهدارد. در واقع عمو جلال از نصیحت کردن لذت می&amp;zwnj;برد و خوشش می&amp;zwnj;امد که مردم نظرش را بپرسند. اما اگر کسی یک بار به نصیحت&amp;zwnj;هایش توجه نمی&amp;zwnj;کرد، یا با او جر و بحث می&amp;zwnj;کرد، ناگهان لب از سخن فرو می&amp;zwnj;بست و مثل سنگ نفوذ ناپذیر می&amp;zwnj;شد. و دیگر محال بود که آن شخص بتواند از لطف پند و اندرز عمو جلال بهره&amp;zwnj;ای ببرد.&amp;nbsp;&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&lt;img alt=&quot;&quot; align=&quot;middle&quot; src=&quot;http://radiozamaneh.com/sites/default/files/amjalshol03.jpg&quot; /&gt;به هر دلیلی که بود عمو جلال نمی&amp;zwnj;توانست کسانی را که ناگهانی و بدون اخطار قبلی، مثلاً در یک تصادف اتومبیل، می&amp;zwnj;مردند ببخشد، حتی اگر گناه تصادف به گردن آن&amp;zwnj;ها نبود. این همیشه به&amp;zwnj;طور ضمنی دلالت بر بی&amp;zwnj;توجهی آن&amp;zwnj;ها می&amp;zwnj;کرد.&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;به هر حال، بر گردیم سر تلفن عمو جلال. تلگراف من که در آن خواسته بودم که دفن مادرم را تا ورود من، یا تا زمانی که از من خبر دیگری برسد، به تاخیر بیندازند، بر و بچه&amp;zwnj;های عمو جلال را گیج کرده بود. آن&amp;zwnj;ها رسمشان نبود که از امثال من، در واقع از هیچکسی جز عمو جلال، دستور بگیرند، به&amp;zwnj;خصوص دستوری که مخالف دستور او باشد. از تهران به او تلفن کرده بودند و دستور تازه خواسته بودند. دستور من مفت نمی&amp;zwnj;ارزید. من پیش آن&amp;zwnj;ها هیچ قرب و منزلتی نداشتم، چه پسر کسی باشم یا نباشم. رییسشان به&amp;zwnj;شان گفته بود یک میت را چال کنند، و آن&amp;zwnj;ها هم دقیقاً همین کار را می&amp;zwnj;کردند، مگر آنکه دستور دیگری از او می&amp;zwnj;رسید. به&amp;zwnj;نظر آن&amp;zwnj;ها این کمال نمک&amp;zwnj;نشناسی من بود که بخواهم دستور او را لغو کنم، به&amp;zwnj;جای آنکه به او در پاریس، یا لندن، یا توکیو، یا هر کجای دیگری که بود، تلفن کنم و ازش تشکر کنم. دستور عمو جلال را هیچ دیاری نمی&amp;zwnj;توانست لغو کند. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;غرض عمو جلال از این تلفن بیشتر آن بود که مرا &amp;laquo;بفهمد.&amp;raquo; عمو جلال تبحر زیادی در &amp;laquo;فهمیدن&amp;raquo; افراد داشت. برایش غیر قابل درک بود که من در چنین روز و زمانه&amp;zwnj;ای، علیرغم کفن و دفن، حتی به فکر بازگشت به تهران باشم. کسی که عقل درست و حسابی داشت این فکر حتی به سرش هم نمی&amp;zwnj;زد. مگر اخبار را دنبال نمی&amp;zwnj;کردم؟ از درخت&amp;zwnj;ها بیشتر از میوه آدم آویزان بود. مردم وقت گذشتن از خیابان می&amp;zwnj;مردند. اگر ماه رمضان سیگار می&amp;zwnj;کشیدی می&amp;zwnj;بردندت زندان. همین پریروز&amp;zwnj;ها یک دکتر را برای همین برده بودند زندان، وقتی که در مملکت قحطی دکتر هست. اگر دهنت بوی آبجو می&amp;zwnj;داد شلاقت می&amp;zwnj;زدند. زن&amp;zwnj;ها اگر شلوارشان را توی چکمه&amp;zwnj;هاشان می&amp;zwnj;کردند می&amp;zwnj;گرفتندشان. اگر چادر و چاقچور سرشان نمی&amp;zwnj;کردند می&amp;zwnj;رفتند زندان. مملکت را داشتند برمی&amp;zwnj;گرداندند به قرون وسطی. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;جنگ با عراق که حرفش را هم نزن، چون هیچ چیز خوبی درباره&amp;zwnj;اش نمی&amp;zwnj;شد گفت. عراقی&amp;zwnj;ها داشتند سلاح شیمیایی به&amp;zwnj;کار می&amp;zwnj;بردند. انقدر آدم کشته شده بود که حالا بچه&amp;zwnj;های چهارده ساله به جنگ می&amp;zwnj;رفتند. توی شهر&amp;zwnj;ها هم بدبختی کم نبود. قحطی همه چیز بود. همه چیز را باید از بازار سیاه می&amp;zwnj;خریدند، حتی کلینکس را. مردم برای خریدن جوجه به قیمت کلون باید توی صف می&amp;zwnj;ایستادند. حتی توی بازار سیاه هم برای خریدن مایحتاجت باید سبیل کسی را چرب می&amp;zwnj;کردی. برو بچه&amp;zwnj;های او مجبور بودند روزی هزار تومن به قصاب&amp;zwnj;ها رشوه بدهند تا بتوانند راسته و فیله بخرند. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;حالا من انتظار داشتم که با من چه کنند؟ چه چیز قابل توصیه&amp;zwnj;ای داشتم؟ بعد از چهارده سال اقامت در آمریکا، چه تحفه&amp;zwnj;ای داشتم با خودم می&amp;zwnj;آوردم که مرا پیش آن&amp;zwnj;ها عزیز کند؟ اگر آبجوخور&amp;zwnj;ها را در ملاء عام شلاق می&amp;zwnj;زدند، با ویسکی&amp;zwnj;خور&amp;zwnj;ها چکار می&amp;zwnj;کردند؟ بگذریم که من آنجا عرق سگی هم گیر نمی&amp;zwnj;آوردم بخورم چه برسد به ویسکی؟ اگر دکتر&amp;zwnj;ها را به&amp;zwnj;خاطر سیگار کشیدن در ماه رمضان می&amp;zwnj;بردند زندان، من چه حرفه مفیدتری داشتم برایشان سوقات می&amp;zwnj;آوردم که رفتار بهتری انتظار داشته باشم؟ آیا خیال داشتم بعضی از هزلیاتم را برایشان بخوانم که آن&amp;zwnj;ها بی&amp;zwnj;شک توهین به مقدسات می&amp;zwnj;دانستند؟ آیا خیال داشتم در تعزیه&amp;zwnj;خوانی&amp;zwnj;های شهادت امام حسین نقش شاهزاده هاملت را بازی کنم؟ جابه&amp;zwnj;جا دارم می&amp;zwnj;زدند. &lt;br /&gt;
آیا آمادگی این را داشتم که به عنوان جاسوس شیطان بزرگ، یا برادر اسکندر، که آن&amp;zwnj;ها او را یک کمونیست خدانشناس می&amp;zwnj;دانستند، زندانیم کنند، شکنجه&amp;zwnj;ام کنند و دارم بزنند، سوا از بلایی که به سر اسکندر آمده بود؟ آیا آماده بودم که به عنوان پسر رییس دیوان عالی کشور شاه، به&amp;zwnj;خاطر جنایاتی که در دوران ریاست او اتفاق افتاده بود، اعدام شوم؟ (البته اشاره&amp;zwnj;ای به اینکه من برادرزاده قائم مقام نخست وزیر و یار غار و همبازی پکر شاه بودم نمی&amp;zwnj;کرد. عمو جلال آدمی نبود که زیاد به جزئیات بپردازد.) &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;آیا من قرآن را از بر بودم، نماز خواندن بلد بودم، لب به مشروبات الکلی نمی&amp;zwnj;زدم، که خیال می&amp;zwnj;کردم می&amp;zwnj;توانم با جسارت و بی&amp;zwnj;هیچ ترسی توی دهن اژد&amp;zwnj;ها بروم و زنده بیرون بیایم؟ آیا در تحصیلاتم چنان موفقیت درخشانی نشان داده بودم که چاره&amp;zwnj;ای جز آن نداشتند که بگذارند پس از کفن و دفن مادرم سر آن&amp;zwnj;ها برگردم؟ و چه نظری داشتم درباره آنکه بلافاصله لباس نظام تنم کنند و بفرستندم به جبهه جنگ، تا کنار بچه&amp;zwnj;های سیزده چهارده ساله&amp;zwnj;ای بجنگم که جز دین و ایمانشان سلاحی در مقابل تانک&amp;zwnj;های عراقی نداشتند؟ &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;آیا من این چیز&amp;zwnj;ها را نمی&amp;zwnj;دانستم؟ البته که می&amp;zwnj;دانستم. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;چیزی که من همیشه در عمو جلال تحسین می&amp;zwnj;کردم روش منطقی و اصولی او در تفکر و استدلال بود. همانطور که داشت با لحنی خالی از احساس این سئوال&amp;zwnj;ها را مثل مسلسل به&amp;zwnj;سوی من پرتاب می&amp;zwnj;کرد، من بیش از آنکه تحت تأثیر صحت نظریاتش قرار بگیرم، از انظباط تصاعدی منطقش متأثر می&amp;zwnj;شدم. با هر دلیل بی&amp;zwnj;چون و چرایی که ارائه می&amp;zwnj;کرد من انتظار دلیل بعدی را می&amp;zwnj;کشیدم، و وقتی دلیل بعدی می&amp;zwnj;آمد من او را به&amp;zwnj;خاطر انظباط منطقیش تحسین می&amp;zwnj;کردم، و خودم را به&amp;zwnj;خاطر آنکه دلیل بعدی را پیش&amp;zwnj;بینی کرده بودم. ریشه این شیوه منطقی و تصاعدی تفکر عمو جلال را بی&amp;zwnj;شک می&amp;zwnj;بایست در تعلیمات مارکسیستی دوران جوانی او جست وجو کرد. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بله، سال&amp;zwnj;ها پیش، در دوره جوانیش، عمو جلال مارکسیست بود. اما اشتباه نکنید، او مارکسیست سابق نیست. اگر نام مارکسیست سابق رویش بگذارید خیلی به او بر می&amp;zwnj;خورد. اگر نام مارکسیست رویش بگذارید، آن را هم انکار می&amp;zwnj;کند. دست&amp;zwnj;کم در حضور جمع انکار می&amp;zwnj;کند. در واقع در حضور جمع از هر نوع بحثی که امکان اشاره به تمایلات سیاسی گذشته&amp;zwnj;اش داشت خودداری می&amp;zwnj;کرد. از ترس از گناه هم&amp;zwnj;نشینی، از آمیزش با هر یک از رفقا یا همکاران گذشته&amp;zwnj;اش که هنوز اعتراف به مارکسیست بودن، یا انقلابی بودن، یا افراطی بودن، یا چپی بودن می&amp;zwnj;کردند پرهیز می&amp;zwnj;کرد. اما در محافل خصوصی، اگر کسی او را مارکسیست می&amp;zwnj;خواند، با او مشاجره نمی&amp;zwnj;کرد. بلکه خوشش هم می&amp;zwnj;آمد. اما حتی در محافل خصوصی هم تنها کسانی که با آن&amp;zwnj;ها در باره تمایلات سیاسی&amp;zwnj;اش گفت&amp;zwnj;وگو می&amp;zwnj;کرد&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان دوستان مارکسیست سابقش بودند که با آن&amp;zwnj;ها می&amp;zwnj;شد چیزهایی را، بدون آشکارا نام بردنشان، فرض کرد. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در چنین مباحثاتی می&amp;zwnj;گفت که هنوز هم به&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان اعتقادات سیاسی گذشته&amp;zwnj;اش پابند است، جز آنکه دیگر به آن اعتقادات عمل نمی&amp;zwnj;کند. می&amp;zwnj;گفت، آدمهایی مثل ما دوگانگی شخصیت دارند. اعتقادات ما به یک صورت است، زندگیمان به یک صورت دیگر. این ظاهراً مسئله مشکل عقاید مارکسیستی داشتن ولی در واقع سرمایه&amp;zwnj;دار میلیاردر بودن را حل می&amp;zwnj;کرد. در چنین سیستم منطقی آدم می&amp;zwnj;توانست نه مارکسیست باشد، نه مارکسیست سابق، و نه سرمایه&amp;zwnj;دار، و در عین حال همه این&amp;zwnj;ها باشد. یک نوع دیالکتیک جدید بود که در آن قطب&amp;zwnj;های متضاد در یک نوع &amp;laquo;غیر حقیقت&amp;raquo; بالا&amp;zwnj;تر سازش می&amp;zwnj;کردند، که &amp;laquo;تلفیق&amp;raquo; نبود، بلکه نوعی &amp;laquo;دوگانگی دوجانبه&amp;raquo; بود که خود را در یک نوع &amp;laquo;غیر تلفیق&amp;raquo; آشکار می&amp;zwnj;کرد. &lt;br /&gt;
البته با عمو جلال آدم باید حواسش جمع باشد که به زبان هگل Hegel صحبت نکند. او از هگل خوشش نمی&amp;zwnj;آید. از مارکس خوشش می&amp;zwnj;اید. هگل را نخوانده است. مارکس را خوانده است. هگل را نمی&amp;zwnj;شناسد. مارکس را می&amp;zwnj;شناسد. و وقتی با او صحبت دیالکتیک می&amp;zwnj;کنی باید حواست جمع باشد که نه از سقراط و افلاطون و هگل، بلکه از مارکس و لنین صحبت کنی. برای عمو جلال تاریخ فلسفه از مارکس آغاز و به لنین ختم می&amp;zwnj;شود. اگر مارکس را فیلسوف بخوانی، این احتمالاً باعث اعجاب او خواهد شد. اگر او، عمو جلال را، فیلسوف بخوانی، آن را با لبخندی رد خواهد کرد، اما خوشش خواهد آمد. می&amp;zwnj;داند که این دیگران را تحت تأثیر قرار خواهد داد. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;با عمو جلال باید خیلی محتاط باشی که چه اسمی رویش می&amp;zwnj;گذاری. آدم خیلی حساسی است. گذشته از تعریف مارکسیست-مارکسیست سابق-انقلابی-انقلابی سابق-سرمایه دار میلیاردر، که به هر حال تعریف دقیقی نیست، پیدا کردن یک تعریف دقیق قابل قبول برای عمو جلال کار آسانی نیست. از نظر تحصیلی مهندس برق است، که اجازه می&amp;zwnj;دهد آدم بهش آقای مهندس بگوید. اما آنقدر از عالم مهندسی و برق دور است که اگر از او بپرسی لامپ سوخته را چطور عوض می&amp;zwnj;کنی، می&amp;zwnj;گوید برقی صدا می&amp;zwnj;کنی. مهندس صدا کردن او مثل پدر صدا کردن یک کشیش کاتولیک است که پدر هیچ کسی نیست. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اگر اسم میلیونر یا میلیاردر روی عمو جلال بگذاری خیال می&amp;zwnj;کند می&amp;zwnj;خواهی سبکش کنی، بدون اینکه درباره صحت یا عدم صحت آن بحثی بکند. البته هیچکس، حتی زنش، نمی&amp;zwnj;داند دقیقاً چقدر ثروت دارد. این رازی است که از همه پوشیده نگه می&amp;zwnj;دارد. با زنش وانمود می&amp;zwnj;کند که چندان هم پولدار نیست، صرفاً برای آنکه جلوی ولخرجی او را بگیرد. به&amp;zwnj;ندرت، وقتی اشاره&amp;zwnj;ای به ولخرجی او می&amp;zwnj;کند، و بلافاصله در مقابل رگبار فحش&amp;zwnj;های جانانه او از قبیل &amp;laquo;پست، گداصفت، گدا گشنه، خسیس، کنس، ندید بدید و تازه به دوران رسیده،&amp;raquo; عقب&amp;zwnj;نشینی می&amp;zwnj;کند، زیر لب مظلومانه غرولند می&amp;zwnj;کند که پول&amp;zwnj;هایش را از راه دزدی به&amp;zwnj;دست نیاورده بلکه برای آن عرق جبین ریخته است. اما وقتی رگبار سریع و بی&amp;zwnj;امان فحش شروع می&amp;zwnj;شود دلواپسیش دیگر ولخرجی زنش نیست بلکه آن است که هر چه زود&amp;zwnj;تر از زیر آتش دشمن جان سالم به&amp;zwnj;در ببرد. گرچه همه می&amp;zwnj;دانند که خشم و غضب زنش معمولاً ساختگی و به قصد مرعوب کردن اوست، از ترس عمو جلال از آن&amp;zwnj;ها هرگز کاسته نشده است، خواه ساختگی باشند خواه واقعی. &lt;br /&gt;
اگر اسم پیمانکار روی عمو جلال بگذاری آن را تحمل می&amp;zwnj;کند. اگر او را بازرگان بنامی بهش برمی&amp;zwnj;خورد. اگر به او تاجر بگویی خیلی بهش برمی&amp;zwnj;خورد. می&amp;zwnj;داند که در اینکه کارش تجارت است حرفی نیست، گرچه هیچکس نمی&amp;zwnj;داند تجارتش در چیست. صادرات و واردات است. اما صادرات و واردات چی؟ خوب، معلوم است، صادرات و واردات هر چه که احتیاج به صدور و ورود داشته باشد. منظور، هر چه که قانونی باشد، به&amp;zwnj;شرط آنکه قانونی را خیلی غیردقیق تعبیر کنید. مثلاً، آیا رشوه دادن به مأمورین دولت برای گرفتن قرارداد قانونی است؟ البته که هست. تنها راه تجارت کردن در نصف عالم همین است. آیا دفتر حساب قلابی درست کردن و پول رشوه را هم در آن آوردن قانونی است؟ جواب البته باز هم مثبت است. خواهی نشوی رسوا، همرنگ جماعت شو! وقتی در روم هستی به شیوه رومیان بزی! و گفته مارکوس اورلیوس را به&amp;zwnj;خاطر داشته باش: &amp;laquo;وقتی می&amp;zwnj;گویم روم، منظورم تمام عالم است.&amp;raquo; &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;حالا اگر کاری در کشوری قانونی باشد و در کشوری دیگر غیر قانونی چه باید کرد؟ برابر با قوانین کشوری که کار در آن قانونی است عمل کن و در کشور دیگر هر چه لازم است بکن تا ریشت گیر نیفتد. فایده شرکت بین&amp;zwnj;المللی بودن همین است. تصور کلی قانون نسبی و قابل چشم&amp;zwnj;پوشی می&amp;zwnj;شود. قانون می&amp;zwnj;شود جایی که جنس ارزان است ارزان بخر و جایی که گران است گران بفروش. عروسی را در کالیفرنیا بکن طلاق رادر لاس وگاس بده. در کلیسای کاتولیک&amp;zwnj;ها عروسی کن، در کلیسای موحدین طلاق بده. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;از روز ازل مردم همین کار را می&amp;zwnj;کردند. دولت&amp;zwnj;ها این کار را کرده&amp;zwnj;اند. کلیسا این کار را کرده. ازوداج کسی را پس از آنکه شش تا بچه پس انداخته باطل کنند. کار غلطی است؟ البته که نه. به&amp;zwnj;شرط آنکه آن را فقط برای شاهزادگان بکنند. به چه بهانه&amp;zwnj;ای؟ به بهانه اینکه زنی را که بیست سال باهاش زندگی کرده&amp;zwnj;ای و کرده&amp;zwnj;ای و برایت شش شکم زاییده اول نامزد برادرت بوده و به&amp;zwnj;خاطر این بر تو حرام بوده است. بچه&amp;zwnj;ها چی؟ همه حرامزاده. خوب، این مطلب را کی متوجه شدی؟ از اول می&amp;zwnj;دانسته&amp;zwnj;ای، فقط تازگی وجدانت را ناراحت کرده. از این رو: باطل شد. اخلاقیات برای فقرا است که وسعش را دارند. و امروزه شاهزادگان چه کسانی هستند؟ صاحبان صنایع، چپاولگران بین&amp;zwnj;المللی منابع طبیعی، شرکت&amp;zwnj;های بین&amp;zwnj;المللی. آنهایی که قوانین را وضع می&amp;zwnj;کنند، آنهایی که قوانین را لغو می&amp;zwnj;کنند. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;حالا چه می&amp;zwnj;شود اگر کشور الف گفت صدور فلان کالا به کشور ب قانونی است اما صدور آن به کشورهای پ و جیم و دال غیرقانونی است؟ خوب، ترتیبی می&amp;zwnj;دهی که برو بچه&amp;zwnj;هایت در کشور الف آن را به کشور ب صادر کنند و برو بچه&amp;zwnj;هایت در کشور ب آن را به کشور پ صادر کنند و برو بچه&amp;zwnj;هایت در کشور پ آن را دوباره به قیمتی گزاف&amp;zwnj;تر به کشورهای جیم و دال صادر کنند. حساب دو دو تا چهار تا. درست همانطور که قانون منع مشروبات الکلی در آمریکا فقط به نفع قاچاقچی&amp;zwnj;ها شد، قانونی و غیر قانونی بودن کار&amp;zwnj;ها در تجارت بین&amp;zwnj;المللی فقط سرمایه دار&amp;zwnj;ها را پولدار&amp;zwnj;تر می&amp;zwnj;کند. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اما مسئله اخلاقیات در تجارت چی؟ هیچی، شکسپیر یک&amp;zwnj;بار برای همیشه تعریفش را کرد. گفت تاجر کسی است که ارزان می&amp;zwnj;خرد و گران می&amp;zwnj;فروشد. و اگر تاجر معمولی هیچ نوع وسواسی درباره اخلاقیات شخصی خودش داشت، عمو جلال از آن بابت بیمی نداشت. این&amp;zwnj;ها حرف کاسبکار&amp;zwnj;ها بود. به&amp;zwnj;عنوان یک مارکسیست-کاپیتالیست دوگانه، که به اصول مارکسیسم اعتقاد داشت اما بنا بر اصول کاپیتالیسم زندگی می&amp;zwnj;کرد، او مجبور نبود غصه هیچ&amp;zwnj;کدام از این چیز&amp;zwnj;ها را بخورد. هیچ اصل تجاری با هویت ایدئولوژیکی مارکسیستی خیالی او جور در نمی&amp;zwnj;آمد. از این رو بود که از اینکه نام تاجر رویش بگذارند ناراحت می&amp;zwnj;شد. &lt;br /&gt;
....&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;em&gt;ادامه این فصل که طولانی&amp;zwnj;تر از ابعاد متعارف صفحات زمانه بود، استثنائاً فردا منتشر می&amp;zwnj;گردد.&lt;br /&gt;
&lt;/em&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;طرح: رادیو زمانه&lt;/p&gt;
</description>
     <comments>https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2011/08/26/6482#comments</comments>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/2204">ادبیات داستانی ایران</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/3241">بهمن شعله‌ور</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/4353">بی‌لنگر</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak">خاک</category>
 <pubDate>Fri, 26 Aug 2011 01:39:08 +0000</pubDate>
 <dc:creator />
 <guid isPermaLink="false">6482 at https://archive.radiozamaneh.com</guid>
  </item>
  </channel>
</rss>