<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?><rss version="2.0" xml:base="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/18620/all" xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/">
  <channel>
    <title>رستم التواریخ</title>
    <link>https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/18620/all</link>
    <description></description>
    <language>fa</language>
          <item>
    <title>وقتی که سلطان فرنی می‌خورد</title>
    <link>https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2013/01/25/23743</link>
    <description>&lt;div class=&quot;fb-social-like-widget&quot;&gt;&lt;fb:like  href=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2013/01/25/23743&quot; send=&quot;false&quot; layout=&quot;box_count&quot; show_faces=&quot;false&quot; width=&quot;500&quot; action=&quot;like&quot; font=&quot;arial&quot; colorscheme=&quot;light&quot;&gt;&lt;/fb:like&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-sartitr&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    تأملی در برآمدن و سقوط سلاطین در ایران با بازخوانی روایتی از رستم‌التواریخ        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-nevisandeh&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    مسعود کدخدایی        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-filefield field-field-maghaleh-image&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    &lt;img  class=&quot;imagefield imagefield-field_maghaleh_image&quot; width=&quot;277&quot; height=&quot;188&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/sites/default/files/mkhrtav01.jpg?1359626263&quot; /&gt;        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;p&gt;مسعود کدخدایی -&amp;nbsp; &amp;quot;جمله&amp;quot; چیز عجیبی است! جمله گذشته از بلندی و کوتاهی و سطح، عمق هم دارد. جمله وزن هم دارد. جمله می⁭تواند تیز و برّنده، یا نرم و لطیف باشد. می⁭تواند کوبنده، یا نوازش⁭دهنده باشد.&lt;/p&gt;
&lt;!--break--&gt;&lt;!--break--&gt;&lt;p&gt;می⁭تواند به⁭صورت لالایی درآید و به خوابت ببرد، یا مانند جمله⁭ای که من دیشب خواندم، خوابت را به⁭تمامی از چشمانت بدزدد، و آرامشت را برهم بزند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;دیشب چیزی درباره⁭ی شاه سلطان حسین خوانده بودم که نمی⁭گذاشت بخوابم. راجع به آخرهای سلطنتش بود. درباره⁭ی همان روزی که تاج را بر سر اشرف افغان می⁭گذارد. همه در دربار جمع شده⁭اند، و شاه فرنی می⁭خورد. سلطانی سیصد و چند سال پیش فرنی خورده است، و هنگام خوردن جمله⁭ای گفته است که حالا نمی⁭گذارد خواب به چشم من بیاید!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;شاه سلطان حسین ۳۰ سال شاه ایران بود. ایرانی بزرگ. افغانستان هم جزو ایران بود آن زمان. او وارث سرزمین پهناور و آباد صفویه بود. آباد به نسبت.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;شاه در حال فرنی خوردن است که جمله⁭ای می⁭گوید. جمله⁭ای که نگذاشت تا صبح بخوابم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ما شاهِ آخرشرّ، که همان عاقبت به شرّ باشد، کم نداشته⁭ایم. شاه سلطان حسین هم یکی از آن⁭هاست. مجسم کن وارث یکی از بزرگ&amp;zwnj;ترین فرمانروایی⁭های جهان باشی و ۳۰ سال بر سریر قدرت، آن⁭وقت عاقبتت چنین باشد که نتوانی رُک و راست حرفت را بزنی و مجبور شوی همه⁭ی تجربه⁭ی زندگی⁭ات را در یک جمله⁭ی طعنه⁭آمیز جمع کنی و به آرامی بر زبانش بیاوری! به آرامی! بی فریاد، و به سانِ فرزانگان. نه به گونه⁭ی فرمانروایان.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;من از تاریخی که در مدرسه خوانده بودم همین⁭قدر یادم بود که شاه سلطان حسین آدم ضعیف⁭النفسی بود. ضعیف⁭النفس! که ایران را دودستی تقدیم افغان⁭ها کرد.&lt;/p&gt;
&lt;table align=&quot;left&quot; border=&quot;0&quot; cellpadding=&quot;1&quot; cellspacing=&quot;1&quot; style=&quot;width: 230px;&quot;&gt;
&lt;tbody&gt;
&lt;tr&gt;
&lt;td class=&quot;rtecenter&quot;&gt;
&lt;p&gt;&lt;img alt=&quot;&quot; src=&quot;http://www.radiozamaneh.com/sites/default/files/images/mkhrtav02.jpg&quot; style=&quot;width: 230px; height: 384px;&quot; /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;p&gt;●&lt;strong&gt;رستم&amp;zwnj;التواریخ:&lt;/strong&gt; نوشته محمد هاشم آصف ملقب به رستم&amp;zwnj;الحکما.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;به اهتمام: محمد مشیری&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;تاریخ ایران را در دوران شاه سلطان حسین صفوی&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;و استیلای افغان&amp;zwnj;ها&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بر ایران بیان می&amp;zwnj;کند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;محمد علی جمال&amp;zwnj;زاده درباره رستم&amp;zwnj;التواریخ گفته است: &amp;laquo;این کتاب متضمن مطالب&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;و وقایع و اشارات و نکات&amp;zwnj;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بسیاری است&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;که گوشه&amp;zwnj;هایی از اوضاع و احوال سیاسی و به&amp;zwnj;خصوص&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اجتماعی&amp;zwnj; مملکت را و&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;هموطنان ما را&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در مدت زمانی قریب به&amp;zwnj;یک قرن&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;(درست در مدت&amp;zwnj; هشتاد و اندی سال) نشان می&amp;zwnj;دهد&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;و به&amp;zwnj;طوری نشان می&amp;zwnj;دهد&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;که به&amp;zwnj;احتمال قوی&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در سایر کتاب&amp;zwnj;ها و تواریخ به&amp;zwnj;دست نمی&amp;zwnj;آید&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;و حتی می&amp;zwnj;توان ادعا نمود&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;که پاره&amp;zwnj;ای از آن وقایع&amp;zwnj;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در هیچ کتاب دیگری&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;به دست نخواهد آمد.&amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;مجله وحید، فروردین ۱۳۵۰&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;/td&gt;
&lt;/tr&gt;
&lt;/tbody&gt;
&lt;/table&gt;
&lt;p&gt;همیشه چنین است. از همه⁭ی جمله⁭هایی که آدم می⁭خواند، تنها بعضی از آن⁭ها به یادش می⁭ماند. یک کتاب را هم که بخوانی همین⁭جور است. هیچ⁭وقت همه⁭اش را به خاطر نمی⁭سپاری و تنها بعضی از جمله⁭هایش در ذهنت نقش می⁭بندد و ماندگار می⁭شود. اما گناه از تاریخ⁭نویسان هم هست. حال ناسیونالیسم ایرانی باعث شده یا تنبلی و یا آگاهی کم، زیاد به بحث ما ربطی ندارد، اما باید در این باره بیشتر به ما می⁭گفتند که او در چه شرایطی آن تاج شاهنشاهیِ ایران کهنسال را بر سر اشرف افغان گذاشت. تازه اگر افغانستان هم در آن زمان بخشی از ایران بوده، پس باز هم کشور به دست بیگانه نیفتاده است! دیگر این⁭که مگر همه⁭ی شاهان ایران تا آن زمان ایرانی بوده⁭اند؟ چگونه می⁭شود محمود غزنوی و شاهان سلجوقی و خیلی دیگر از این⁭گونه شاهان را ایرانی به⁭حساب آورد، اما نوبت به افغان⁭ها که می⁭رسد آن⁭ها را غریبه حساب کنیم؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;من شرح این مجلسی را که در آن نشسته⁭اند و فرنی می⁭خورند در کتاب رستم⁭التواریخ خواندم. این کتاب نوشته⁭ی محمد آصف رستم⁭الحکما است که در طول زندگانی⁭اش در خدمت حدود ۲۰ تن از شاهان و فرمانروایان ایران بوده و آن⁭چه را که می⁭گوید چیزهایی است که خودش دیده و یا در همان زمان شنیده است، و به این خاطر کتابش مُرده⁭ریگِ پُرارزشی است که به فراوانی زیر دست و پا نریخته است. آن⁭جور که خودش می⁭گوید، باید خیلی از حکایت⁭ها را هم از پدرش شنیده باشد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;آخرهای سلطنت اوست. شاه سلطان حسین را می⁭گویم. یا بهتر است بگویم آخرین روز سلطنتش. روزی که خودش تعیین می⁭کند تا آخرین روز سلطنتش باشد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;او شاهی است که به گفته⁭ی رستم⁭الحکما پرده⁭ی بکارت سه هزار دختر را به مردی و مردانگی، و بر طبق آیین شرع مقدّس دریده، و افزون بر این⁭ها در بیش از دو هزار زن جمیله دخول کرده است (آن هم به آیین شرع مقدّس).&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;رستم⁭الحکما چگونگی زن گرفتن⁭های او را چنین توضیح می⁭دهد:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;quot;هرکس زنی در حسن و جمال بی⁭نظیر داشت، با رضا و رغبت تمام او را طلاق می⁭گفت و از روی مصلحت و طلبِ منفعت او را به دربار معدلت⁭بارِ خاقانی می⁭آورد و او را برای آن یگانۀ آفاق عقد می⁭نمودند، با شرایط شرعیّه. و آن زبدۀ ملوک از آن حوروش محظوظ و متلذّذ می⁭شد و او را با شرایط شرعیّه مرخّص می⁭فرمود و مطلّقه می⁭نمود و آن زن خرّم و خوش از سرکارِ فیض⁭ آثارِ پادشاهی اتفاع یافته، با دولت و نعمت باز به عقد شوهر خود درمی⁭آمد.&amp;quot;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پس او دربار ثروتمندی داشته است. می⁭شود گفت که ثروت بی⁭کرانی داشته است. و مهم⁭تر از آن، باید به این توجه کرد که او در مصرف پول و جواهر هم هیچ محدودیتی نداشته است. نه کسی به او می⁭گفته که چرا چنین و چنان خرج می⁭کنی، و نه دغدغه⁭ی کاهش سهامش را در بازار بورس داشته است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;باید کمی دقیق بود. بی⁭شک کسانی بوده⁭اند که چیزهایی می⁭گفته⁭اند، اما او یک تکّه جواهر گران⁭بها بوده است. منظورم این است که او برای دور و بری⁭هایش یک تکّه جواهر گران⁭قیمت بوده که نمی⁭گذاشته⁭اند صدا و حتا نفس کسی به او برسد. او را چنان در لابه⁭لای لایه⁭های لطیف خوشی و لذت پیچیده بودند، و چنان دیوارهایی از طلا و نقره و دیگر جواهرات گوناگون گرداگردش، و در برابر چشمانش چیده بودند، که دیگر لازم نمی⁭دید تا چیز دیگری را هم ببیند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;مجسم کن که در طول ۳۰ سال هیچ⁭چیز کم نداشته باشی. مجسم کن که بهترین خوراک و نوشیدنی را برایت بیاورند و خوشگل⁭ترین دختران کشوری را به هر روش که بخواهی و در هر لحظه⁭ای که اراده کنی به بستر ببری، و همه⁭ی آن⁭هایی که می⁭شناسی و دور و بَرَت هستند، و با آنان نشست و برخاست داری، برای هرآن⁭چه که می⁭گویی به تو به⁭به و آفرین بگویند!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;جمله تمام است! آن⁭چه⁭را که گفتم پیش خود مجسم کنید تا به سراغ جمله⁭ی بعدی برویم. تنها این را هم بیفزاینم که اگر زن هستید و این را می⁭خوانید، به⁭جای واژه⁭ی &amp;quot;دختران&amp;quot;، بگذارید &amp;quot;پسران&amp;quot;، و جمله را دوباره بخوانید.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;تازه مردهایی که زنان خوشگل و جوان داشتند آرزو می⁭کردند که او را دودستی به او تقدیم کنند تا شاه شبی بر او بخوابد و صبح روز بعد، بنا بر اصول شرع مقدس طلاقش دهد و با پول و هدیه بازپسش بفرستد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;شاید جا دارد که در این⁭جا کمی روی کلمه⁭ی &amp;quot;ناموس&amp;quot; مکث کنیم و به آن بیندیشیم. بی⁭خود نیست که ایرانیان این⁭همه از ناموس گفته⁭اند، و البته هنوز هم می⁭گویند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در مجلسی که شاه دارد فرنی می⁭خورد، اشرف افغان و پیروانش هم نشسته⁭اند. اشرف افغان پسرعموی محمود افغان، از طایفه⁭ی غلجه⁭ای بوده که همین محمودِ افغان، پدر این اشرف را هم کشته بوده است. حالا همین اشرف افغان که در این مجلسِ فرنی⁭خوران نشسته است و داریم از او صحبت می⁭کنیم، به تازگی پسرعموی دیوانه⁭اش را کشته است. به احتمال قوی هنوز چهره⁭ی کبود او جلوی چشمانش هست. محمود آخر عُمرش دیوانه شده بود. همراهان اشرف یک بالش روی دهانش گذاشته بودند، و اشرف آن⁭قدر روی بالش نشسته بود، تا چنان⁭که رستم⁭الحکما می⁭گوید &amp;quot;جان از سوراخ اسفلش&amp;quot; به⁭در رفته بود.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اگر همین⁭قدر از ماجرا خبر داشته باشیم، فکر می⁭کنیم که عجب پدرسوخته⁭ی سفاکی بوده است این اشرف افغان! اما اگر بدانیم که آن بیچاره از دست پسرعموی دیوانه⁭اش چه کشیده، به گمانم نظر دیگری پیدا می⁭کنیم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پسرعمویش که در آخر عمر دیوانه شده بود، به او که رئیس کشیک⁭چی⁭ها، یا به زبان امروزی رییس سازمان امنیتش بوده بی⁭خودی مشکوک می⁭شود، و کاری می⁭کند که من تا به⁭حال مانندش را در جایی نخوانده بودم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اشرف افغان با چند تن از دور و بری⁭هایش به حمام رفته⁭اند که همین پسرعمویش محمودِ افغان، دستور می⁭دهد درِ حمام را گِل بگیرند و همه⁭ی راه⁭های خروجی آن⁭را هم ببندند. آن⁭گاه تنها یک سوراخ در بام حمام باز می⁭گذارند که از آن سوراخ برای آن بدبخت⁭ها خوراکی پایین بیندازند تا از گرسنگی نمیرند.&lt;br /&gt;
	نمی⁭دانم آن بدبخت⁭ها با کون برهنه چه⁭قدر آن تو می⁭مانند. اما پس از مدت⁭ها یکی از اهالی اصفهان که فامیل همین رستم⁭الحکما است می⁭رود و آن⁭ها را از سوراخ بام بالا می⁭کشد، و از راه⁭های مخفی به کاخ شاه سلطان حسین که محمود خان دیوانه در آن بستری بوده می⁭رسانند. آن⁭ها نگهبان را می⁭کشند و به سراغ محمود افغان می⁭روند و بالش کذایی را روی دهانش می⁭گذارند و جانش را می⁭گیرند، و حالا بعد از این واقعه است که آن مجلس فرنی⁭خوران برپا شده است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اما لازم است بدانیم که این محمود افغان در دربار شاه سلطان حسین چه می⁭کرده است. شاه سلطان حسین شاهی بوده که رستم⁭الحکما همه⁭جا از او با نام &amp;quot;سلطان جمشیدنشان&amp;quot; یاد می⁭کند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;محمود افغان به ایران حمله کرده و به کمک خیانت و توطئه⁭ی درباریانِ شاه سلطان حسین و قزلباشان، فرمانروایی ایران را در دست گرفته است. او با یکی از دختران شاه ازدواج کرده و سه سال است که نه تنها داماد، بلکه ولیعهد شاه نیز شده است. او در این اواخر شاه را در محدوده⁭ی مشخصی از قصر حبس کرده و همه⁭ی ارتباطات او را هم زیر نظر گرفته بوده است. حالا اشرف افغان شاه را از حبس درآورده و بر بالای مجلس نشانده، آن⁭هم چه مجلسی!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;آن⁭جا، در آن ضیافت همه⁭ی افغان⁭هایی که در واقع قدرت حکومتی را در دست داشتند، همین &amp;quot;اشرف خان&amp;quot; را که دیگر &amp;quot;اشرف سلطان&amp;quot; شده بود، به عنوان شاه پذیرفته بودند. با وجود این او سلطانِ جمشید نشان را از حبس خانگی درمی⁭آورد و مجلسی برپا می⁭کند که به گفته رستم⁭الحکما:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;quot;همۀ علما و فضلا و اعزه و اشراف و اعیان و اکابر و صنادید و رؤسای اهل تشیع و تسنن را به مهمانی طلب فرمود و بر صدر مجلس سلطان جمشید نشان را بر مسند مرواریددوخته برنشانیدند و متکای مرصع به جواهر رنگارنگ و مکلل به لئآلی درخشان را بر پشت آن شهنشاه والاجاه نهادند و سفرۀ ضیافت گستردند و خوان⁭های پر ناز و نعمت، به⁭ترتیب در میان نهادند و مشغول به اکل گردیدند. سلطان جمشید نشان به خوردن فرنی مشغول شد و سر بالا نمود و فرمود: ای اشرف سلطان از این فرنی بخور و بدان چه طعم از آن محسوس می⁭شود.&amp;quot;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بله! این است آن جمله⁭ای که تا صبح نگذاشته است بخوابم:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;quot; ای اشرف سلطان از این فرنی بخور و بدان چه طعم از آن محسوس می⁭شود.&amp;quot;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;وقتی آدم می⁭بیند شاهی که ۳۰ سال بر هر آن⁭چه که اراده کرده دست هم یافته بود، اینک در مجلسی نشسته که اختیارش در دست بیگانه⁭ای است، و آن⁭گاه به⁭جای آن⁭که نگران کشور و آینده⁭اش باشد، در فکر خوردن فرنی و طعم آن است، حیران می⁭ماند! او دیگر به فکر فردای نامعلوم خود هم نیست. تو گویی که او دیگر نگران هیچ⁭چیز نیست! او دیگر پاک⁭باخته است. درویشِ، درویش است! چگونه می⁭شود که او در آن لحظه تنها به طعم آن فرنی فکر می⁭کند؟ به⁭راستی بر او چه رفته بود؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اما این همه⁭ی داستان نیست. این پاسخ اشرف سلطان است که داستانی از آن می⁭سازد. اشرف خان قاشقی از آن فرنی می⁭خورد و می⁭گوید:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;quot;قربانت گردم، نفهمیدم که غیر شیر و نشاسته و شکر چیزی دیگر در آن باشد.&amp;quot;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پس می⁭بینیم که برای اشرف خان، فرنی، فرنی است. او از خان⁭زاده⁭های افغان است که سال⁭ها در رکاب پسرعموی شورشی⁭اش در کوه و بیابان و اردوهای جنگی به⁭سر برده و هنوز کاخ⁭نشین نشده. او چگونه می⁭تواند ظرافت چشایی شاهی را که ۳۰ سال بهترین مزه⁭ها را چشیده است داشته باشد؟ او تازه دارد به &amp;quot;قدرت&amp;quot; و دست⁭یابیِ به آن فکر می⁭کند؛ و این یکی، قدرتی را که داشته و به زیر و بَم آن آشناست پشت سر نهاده است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;فلسفه⁭ی هستی در جام فرنی!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;آن یکی دارد می⁭کُشد تا به قدرت برسد، و این یکی چه کُشته⁭ها که نداده تا به این⁭جا رسیده که دیگر اکنون هیچ اهمیتی برای قدرت قائل نیست!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;این⁭ها را از خودم نمی⁭گویم. به زودی خواهیم دید که او چگونه دیگر هیچ ارزشی برای قدرت قائل نیست. همین چندی پیش به دستور محمود افغان شکم همۀ امیران و وزیران و نزدیکان شاه را در برابر چشمانش با شمشیر پاره کرده و دل و روده⁭اشان را بیرون ریخته⁭اند. رستم⁭الحکما که گفتارش از طنز خالی نیست می⁭گوید:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;quot;نعوذبالله، به یک⁭بار آن غلامان خونخوار، شمشیرها از غلاف بیرون کشیده و دویدند و بر شکم⁭های بزرگ امرا و وزرا و عمله⁭جات مذکورۀ به ناز و نعمت پرورده فرود آورده و خروار خروار پیه از شکم⁭های ایشان بیرون آمده و در و دیوار از خون ایشان منقّش گردید.&amp;quot;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;و سپس نشانی⁭اش را هم می⁭دهد که در کجا گودالی کندند، و چگونه آنان را در آن انداختند و خاک بر سرشان ریختند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;شاه به چشم سر، و به چشم جان دیده است که قدرت چه بلاهایی بر سرش آورده است. اکنون نتیجه⁭ی آن⁭چه که از آن همه قدرت برایش به⁭جا مانده، تنها و تنها درک و حس اختلافِ طعمی است که این فرنی با فرنی⁭های دیگر دارد!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;table align=&quot;right&quot; border=&quot;0&quot; cellpadding=&quot;1&quot; cellspacing=&quot;1&quot; style=&quot;width: 230px;&quot;&gt;
&lt;tbody&gt;
&lt;tr&gt;
&lt;td&gt;
&lt;p&gt;&lt;img alt=&quot;&quot; src=&quot;http://www.radiozamaneh.com/sites/default/files/images/mkhrtav03a.jpg&quot; style=&quot;width: 230px; height: 340px;&quot; /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;p class=&quot;rtecenter&quot;&gt;●&lt;strong&gt;شاه سلطان حسین &lt;/strong&gt;(حکومت: ۱۱۰۵-۱۱۳۵ه&amp;zwj;. ق/۱۶۹۴-۱۷۲۲م)&lt;/p&gt;
&lt;p class=&quot;rtecenter&quot;&gt;آخرین پادشاه&lt;/p&gt;
&lt;p class=&quot;rtecenter&quot;&gt;از دودمان صفوی بود&lt;/p&gt;
&lt;p class=&quot;rtecenter&quot;&gt;که به مدت ۳۰ سال حکومت کرد.&lt;/p&gt;
&lt;p class=&quot;rtecenter&quot;&gt;او در ۱۴ ذیحجه سال ۱۱۰۵ هجری قمری (۶ اوت ۱۶۹۴ میلادی) تاج&amp;zwnj;گذاری کرد&lt;/p&gt;
&lt;p class=&quot;rtecenter&quot;&gt;و حکومتش با قیام افغان&amp;zwnj;ها به رهبری محمود هوتکی و سقوط اصفهان پایتخت کشور در ۱۱۳۵ هجری قمری (۱۷۲۲ میلادی) به پایان رسید.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;/td&gt;
&lt;/tr&gt;
&lt;/tbody&gt;
&lt;/table&gt;
&lt;p&gt;قدرتی که در این حس نهفته است، خاص است. این قدرتی است که هیچ⁭کس نمی⁭تواند آن را از شاه سلطان حسین بگیرد. این افشره&amp;zwnj;ی قدرتی است که در ۳۰ سال پادشاهی نهفته بوده، و چنان خاص، و چنان تک است که هیچ⁭کس دیگری غیر از او توان دست⁭یابی به آن⁭را ندارد. توجه کنید که در پاسخ اشرف سلطان که می⁭گوید: &amp;quot;نفهمیدم که غیر شیر و نشاسته و شکر چیزی دیگر در آن باشد&amp;quot;، شاه سلطان حسینِ جمشیدنشان چگونه ابرازِ برتری می⁭کند، و این شاهِ پاک⁭باخته چگونه قدرت شاهانه⁭ای را که جزو وجودی⁭اش گشته به رخ نظامیِ تجمل⁭ندیده⁭ای می⁭کشد که اینک برای جَستن بر سریر قدرت در کمین نشسته است. شاه می⁭گوید- و شاید به هنگام گفتن زهرخندی هم به لب داشته است- که:&lt;br /&gt;
	&amp;quot;عنبر اشهب در آن کرده⁭اند.&amp;quot;!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;عنبر اشهب یا عنبر سیاه ماده⁭ای است که در شکم نوعی ماهی تولید می⁭شود و روی آب دریا جمع می⁭شود و بی⁭شک ماده⁭ای گران و کمیاب بوده است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اشرف سلطان به طعنه می⁭گوید صد هزار آفرین بر ذهن و حواس جمع قبله&amp;zwnj;ی عالم که با این⁭همه بلا و حادثه⁭های ناخوشی که برایش رخ داده، هنوز طعم فرنی را خوب می⁭فهمد. او خاکسارانه، اما به طعنه می⁭افزاید:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;quot;بندۀ کمترین مشاعرم برجا نمی⁭باشد. به سبب آن⁭که نمی⁭دانم که در این حدود مآل کار ما چگونه خواهد بود. خود را در دریای فتنه و فساد غوطه⁭ور می⁭بینم و این آسمان شعبده⁭باز ما را فریب داده و ریشخند نموده و دُم شیری در دست ما داده و آخر کار ما به خواری و زاری و هلاکت خواهد انجامید.&amp;quot;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اشرف افغان این⁭ها را به کسی می⁭گوید که چندی پیش، پس از کشتاری که به فرمان محمودِ افغان در بارگاهش انجام داده⁭اند، مجبورش ساخته⁭اند تا ۵۰ تن از زنان⁭ حرم را که برایش باقی گذاشته بودند طلاق دهد و به امیران افغانی ببخشد. او ۳۵۰ تن دیگر از زنان حرم را هم پیش از آن، به فرمان همین محمود افغان طلاق داده بود. دروغ و راستش به گردن رستم⁭الحکما که می⁭گوید بیشتر از هزار تن از فرزند و فرزندزادگانش را کشتند و زن⁭های آبستنشان را در اتاق⁭ها و حجره⁭ها گذاردند و درهای آن⁭ها را با گِل بستند و برای شاه تنها یک زن، یک کنیزک، و یک خواجه باقی گذاشتند، و آن⁭ها را در دو سه حجره جا دادند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اشرف سلطان پس از آن نیشی که می⁭زند سر در گوش پهلودستی⁭اش می⁭گذارد و چنین می⁭گوید:&lt;br /&gt;
	&amp;quot;تا آسمان به گردش آمده چنین بی⁭عاری مخلوق نشده که با این ناخوشی⁭ها و بدی⁭هایی که به وی روی داده هنوز طعم فرنی درک و فهم می⁭کند.&amp;quot;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;او کنایه⁭ی شاه را نمی⁭فهمد، کنایه⁭ی شاهی که به⁭هنگام چشم گشودن بر این گیتی شاهزاده بوده و بیش⁭تر از ۳۰ سال ناب⁭ترین مزه⁭ها را چشیده، و آن⁭چه که در رؤیاهایش بوده به عمل درآورده، و اکنون به طعمی اشاره می⁭کند که درکِ مفهوم آن تنها در توان اوست. و این توانی است که هیچ⁭کس نمی⁭تواند آن⁭را از او بگیرد. او فهمیده است در این آخر کار، که دیگر باید به⁭دنبال قدرتی برای حفظ هویتش باشد که هرگز نتوانند آن⁭ را از او بازپس بگیرند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;او در اوج قدرتش دریاچه⁭ای ساخته بود که زنان ماه⁭پیکر برای لذتِ او در آن به آب⁭بازی و شنا می⁭پرداختند. او یک &amp;quot;حظخانه&amp;quot; ساخته بود، و آن حجره⁭ای بوده از سنگ مرمر صیقلی که از دو طرف شیب داشته، و چنین می⁭نماید که شبیه یک قیف بوده که از بالا گشاد و به پهنای هفت متر، و از پایین تنگ و به باریکی یک متر بوده است. شاهِ شاهان و دخترکی زیبا، هر دو برهنه و آماده&amp;zwnj;ی عشق و صفا:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;quot;از بالای آن مکان عمیق روبه⁭روی هم می⁭نشستند و پاهای خود را فراخ می⁭نهادند و از روی خواهش همدیگر را به دقت تماشا می⁭نمودند و می⁭لغزیدند از بالا تا زیر. چون به⁭هم می⁭رسیدند الف راست به خانۀ کاف فرو می⁭رفت. پس آن دو طالب و مطلوب دست بر گردن همدیگر می⁭نمودند و بعد از دست⁭بازی و بوس و کنار بسیار، آن بهشتی سرشت مجامعتی روح⁭بخشا با زوجۀ حورسیمای خود می⁭نمود.&amp;quot;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;و چون این⁭ها برایش کافی نبود، یک &amp;quot;لذت⁭خانه&amp;quot; هم ساخته بود که با چهل پنجاه نفر از زنان &amp;quot;غمزه⁭گر&amp;quot; و &amp;quot;عشوه⁭پرداز&amp;quot; خود به آن⁭جا می⁭رفت و در وسط می⁭نشست و آن پری⁭رویان و پری⁭پیکران، لخت مادرزاد، هرکدام نازبالشی از پَر قو به زیر کمر خود می⁭نهادند و &amp;quot;پاهای خود را به زیر کمر و زانو می⁭کشیدند و به پشت می⁭خوابیدند&amp;quot; و عشوه⁭ها می⁭نمودند و سلطان:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;quot;از هر یک که خوش&amp;zwnj;ترش می⁭آمد به⁭دست مبارک خود دستش را می⁭گرفت و به مردی و مردانگی او را در میان می⁭خوابانید و پاهای نازک حنای⁭نگار بستۀ او را بر دوش مبارک خود می⁭انداخت و عمود لحمیِ&amp;nbsp; سختِ مانندِ فولاد خود را بر سپرِ مدوّرِ طولانیِ سیمینِ نازکِ آن نازنین فرو می⁭کوفت و مجامعتی خسروانه می⁭نمود که لاحول ولا قوة الابالله.&amp;quot;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;شاه شاهان، شاه سلطان حسین که اکنون از آن⁭همه امکانِ بی⁭کران که برای بردن لذت داشته، تنها کاسه⁭ای فرنی در برابر دارد، باید تمامی درد و حسرت، و شاید خشم نهفته⁭اش را در محدوده⁭ی همین کاسه ابراز دارد. او &amp;quot;سر بالا نمود و فرمود ای اشرف سلطان از این فرنی بخور و بدان چه طعم از آن محسوس می⁭شود.&amp;quot;!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;او سرش را بالا می⁭برد و به اشرف سلطان خطاب می⁭کند که:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;quot; ای اشرف سلطان از این فرنی بخور و بدان چه طعم از آن محسوس می⁭شود!&amp;quot;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;این خطاب و فرمانی است که با سر افراشته گفته می⁭شود. جمله امری است آن⁭جا که می⁭گوید &amp;quot;بدان&amp;quot;، و بدان به این معنی است که تو نمی⁭دانی! و جمله امری است آن⁭جا که با &amp;quot;ای اشرف سلطان&amp;quot; شروع می⁭شود.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;او از اشرف افغان نمی⁭پرسد که طعم این فرنی چگونه است. او نمی⁭پرسد که این خوب است یا بد. او به قطع می⁭داند که این بی⁭نظیر است، و بهترین است، و نیز می⁭داند که آن جنگجوی خونریز، هنوز چیزی از لطایف و ظرایف نهفته در تجمل حاصل از قدرت نمی⁭فهمد. این سپاهی که درپی انتقام و خون⁭خواهیِ کشته⁭شدگان ایل و تبار و هم⁭کیشانِ سنی&amp;zwnj;مذهبش سر به شورش برداشته و اینک به کشوری عظیم دست یافته است، تنها بخش مادی و فیزیکی قدرت را می⁭بیند که چه تعداد سپاهی و چه مقدار سرزمین در زیر نفوذ دارد. اما شاهی که این⁭ها را همه داشته، حالا دیگر به⁭روی ارزش⁭های نهفته در لذت⁭های کوچکِ شخصی چشمانش گشوده شده، و کمی بعد می⁭بینیم که چگونه خود را از بار سنگین تاج پادشاهی نیز آسوده می⁭کند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;برای اشرف سلطان گرفتن قدرت، و بودن در صحنه&amp;zwnj;ی سیاسی جدی است، و شاه را مسخره می⁭کند آن⁭جا که در گوش بغل⁭دستی⁭اش می⁭گوید:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;quot;تا آسمان به گردش آمده چنین بی⁭عاری مخلوق نشده که با این ناخوشی⁭ها و بدی⁭هایی که به وی روی داده هنوز طعم فرنی درک و فهم می⁭کند.&amp;quot;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;این سلطانِ صفوی که بارها در جنگ نیز شرکت کرده و همواره پیروز برگشته، و قدرت را همه⁭گونه آزموده، و زمانی دراز بر قله⁭های قدرتش پرچم لذت را افراشته بوده است، این شاهی که رستم⁭الحکما می⁭گوید هم زیبا بود و هم پرزور، اینک به فرزانه⁭ای بدل شده که دیگر می⁭داند قدرت ماندگار نیست و پیوسته دست به⁭دست می⁭گردد. او از این روست که دیگر آن⁭را جدی نمی⁭گیرد. اکنون برای او دیگر درکِ طعمِ عنبر اشهبی که در آن فرنی است، جدی است، و تنها همین از آنِ او است: درکِ طعم عنبر اشهبی که هیچ کسی نمی⁭تواند آن⁭را از او بِسِتاند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;آن⁭روز پس از خوردن و نوشیدن، آن اشرف سلطانیْ که تازه از خفت کون⁭برهنه در حمام بودن، و چشم به سقفِ آن دوختن تا بلکه مائده⁭ای از سوراخِ رو به آسمانش پایین بیفتد و از گرسنگی نمیرد به⁭در آمده، و هنوز اعتمادِ به نفس لازم را به⁭دست نیاورده، می⁭گوید که تاج و کمربند پادشاهی را بیاورند، و سپس:&lt;br /&gt;
	&amp;quot;از جا برخاست و به سلطان جمشیدنشان سر فرود آورد و فرمود کلاه پادشاهی بر سر مبارک بگذار و تاج بر آن نه و کمر پادشاهی بر میان بند و به رتق و فتق امور پادشاهی و به نظم و نسق مهماتِ جهان⁭پناهی اشتغال نما.&amp;quot;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اما سلطان جمشیدنشان که آن⁭چه را که باید بگوید به⁭هنگام خوردن فرنی گفته است و دیگر سخن تازه⁭ای برای گفتن ندارد، &amp;quot;به دست مبارک خود کلاه پادشاهی با تاج&amp;quot; را بر سر اشرف افغان می⁭گذارد، و کمربندِ گوهرنشانِ پادشاهی را بر میانش می⁭بندد!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;من این⁭ها را خوانده بودم که شب خوابم نمی⁭برد. وقتی همه&amp;zwnj;ی فلسفه&amp;zwnj;ی هستی را در کاسه⁭ای فرنی برایت خلاصه کنند و جلوی⁭ات بگذارند، بسیار طبیعی است اگر بر اثر آن به شوک دچار شوی و شب هم خوابت نبرد. پادشاهِ یکی از بزرگ&amp;zwnj;ترین کشورهای جهان در آن روزگار که حدود فرمانروایی⁭اش علاوه بر ایرانِ امروز، به افغانستان، بلخ، داغستان، گرجستان، ارمنستان و بحرین&amp;nbsp; می⁭رسیده، و در طول سلطنتش بکارت سه هزار دختر را برداشته و با دو هزار زن زیبا خوابیده و &amp;quot;هر کس زنی در حسن و جمال بی⁭نظیر داشت، با رضا و رغبتِ تمام او را طلاق می⁭گفت و از روی مصلحت و طلبِ منفعت او را به دربار معدلت⁭بارِ خاقانی می⁭آورد و او را برای آن یگانۀ آفاق عقد می⁭نمودند...&amp;quot;، اکنون سلطنت و تاج شاهی را می⁭بخشد و به لذتِ کاسه⁭ای&amp;nbsp; فرنی که عنبر اشهب در آن باشد دل خوش می⁭کند. او جزای آن⁭همه قدرت را به⁭سختی پس داده است. او وقتی تاج را بر سر اشرف افغان می⁭گذارد، با گریه می⁭گوید:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;quot;از اولاد و احفاد&amp;nbsp; و اقربا و وزرا و امرا و کسانم احدی باقی نماند.&amp;quot;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;وقتی که شاهی تاج از سر برمی⁭گیرد و گریه می⁭کند، دیگر به هیئت آدمی درمی⁭آید که تو هم می⁭توانی با او وجوه مشترکی داشته باشی. حالا دیگر می⁭شود که دلت برایش بسوزد و قطره اشکی هم برایش بیفشانی. او اکنون دیگر شاه بی تاج و تختی است که همه&amp;zwnj;ی کسانش را از دست داده و در آن کاخ بیگانه است. او دیگر آدمی دل⁭شکسته، و کسان از دست داده است. آدمی از گوشت و پوست و خون و احساس که اشک هم دارد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;دیشب خوابم نمی⁭برد چون به جایی رسیده بودم که درد شاه سلطان حسینی را که حالا آدمی معمولی شده بود درک می⁭کردم. آن⁭ را حس می⁭کردم، و پیش خودم فکر می⁭کردم که اشرف افغان که زهرِ نیشِ طنزِ دردآلودِ سلطان به او گزندی نرسانده بود، در آن لحظه⁭ای که شاه سلطان حسین صفوی، شاهِ ممالک محروسه⁭ی ایران که از خزر تا خلیج، و از هند تا روم زیر فرمانش بوده بود، آن تاج را بر سرش می⁭گذاشت و گریه می⁭کرد و می⁭گفت: &amp;quot;از اولاد و احفاد و اقربا و وزرا و امرا و کسانم احدی باقی نماند&amp;quot;، به چه فکر می⁭کرده است؟ و آیا آن زمان توانسته بود آینده⁭ی شوم خویش را حدس بزند؟&lt;br /&gt;
	من وقتی به آنجای حکایت رسیدم که در چنان مجلسی که شرحش رفت، سلطان از طعم عنبر اشهب می⁭گفت و آن⁭را می⁭ستود، بغضم گرفته بود. آیا سلطان هم در آن هنگام بغضش گرفته بود؟&lt;br /&gt;
	رستم⁭الحکما دیگر این⁭را نمی⁭گوید.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;آن⁭چه داخل گیومه آمده، نقل قول مستقیم&amp;nbsp; از کتاب &amp;quot;رستم⁭التواریخ&amp;quot; به اهتمام محمد مشیری است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
</description>
     <comments>https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2013/01/25/23743#comments</comments>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/18620">رستم التواریخ</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/18621">رستم الحکما</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/18619">شاه سلطان حسین</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/6481">مسعود کدخدایی</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak">خاک</category>
 <pubDate>Fri, 25 Jan 2013 21:13:41 +0000</pubDate>
 <dc:creator>hosseinn</dc:creator>
 <guid isPermaLink="false">23743 at https://archive.radiozamaneh.com</guid>
  </item>
  </channel>
</rss>