<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?><rss version="2.0" xml:base="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/17910/all" xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/">
  <channel>
    <title>جور هندوستان</title>
    <link>https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/17910/all</link>
    <description></description>
    <language>fa</language>
          <item>
    <title>سفرنامه بهمن فرسی به هندوستان</title>
    <link>https://archive.radiozamaneh.com/culture/book-review/2012/12/17/22744</link>
    <description>&lt;div class=&quot;fb-social-like-widget&quot;&gt;&lt;fb:like  href=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/culture/book-review/2012/12/17/22744&quot; send=&quot;false&quot; layout=&quot;box_count&quot; show_faces=&quot;false&quot; width=&quot;500&quot; action=&quot;like&quot; font=&quot;arial&quot; colorscheme=&quot;light&quot;&gt;&lt;/fb:like&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-sartitr&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    فرازهایی از سفرنامه بهمن فرسی به هندوستان        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-nevisandeh&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    مسعود کدخدایی        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-filefield field-field-maghaleh-image&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    &lt;img  class=&quot;imagefield imagefield-field_maghaleh_image&quot; width=&quot;277&quot; height=&quot;188&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/sites/default/files/khadfors01.jpg?1356282521&quot; /&gt;        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;p&gt;مسعود کدخدایی - وقتی سفرنامه⁭ی &amp;laquo;جور هندُستان&amp;raquo; را دیدم، با خودم فکر کردم امروزه با این⁭همه اطلاعاتی که روی اینترنت و تلویزیون می&amp;zwnj;⁭توان درباره⁭ی هر گوشه⁭ای از این گوی گردان که نامش گیتی است پیدا کرد، دیگر چه نیازی هست به سفرنامه نوشتن، آن⁭هم به شکل کتاب؟&lt;/p&gt;
&lt;!--break--&gt;&lt;!--break--&gt;&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پرسش دیگری که در ذهنم پدید آمد این بود که آدم چرا سفرنامه می&amp;zwnj;⁭خواند؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در پاسخ پرسش نخست، با خودم گفتم به⁭خاطر نام بهمن فُرسی هم که شده باید این کتاب را خواند، و در پاسخ پرسش دوم دریافتم که برای هر پژوهشی، چه تاریخی و چه اجتماعی، هر سفرنامه⁭ای یک سرچشمه یا مرجع دستِ اول است. و دیگر آنکه سفرنامه از دیدِ یک شخص بیان می&amp;zwnj;⁭شود، و جزیی از زندگی او به⁭حساب می&amp;zwnj;⁭آید. پس اگر کسی که آن سفر را تجربه کرده برایت مهم و قابل توجه باشد، با خواندن سفرنامه⁭اش، ساعت⁭هایی را در کنار او خواهی گذراند و بیشتر با او آشنا خواهی شد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;با خواندن این سفرنامه، در کنارِ کهنه⁭کارِ صحنه⁭ی ادبیات و هنر فارسی، در کنار بهمن فُرسی محال است دچار کسالت شوی و به خمیازه کشیدن بیفتی. او در این سفرنامه، بسیار صمیمی و روشن از دلیل سفرش به هندوستان، چگونگی آن، دغدغه⁭&amp;zwnj;ها و نگرانی⁭&amp;zwnj;هایش، و نیز نگاهی که به همراهانش دارد، سخن می&amp;zwnj;⁭گوید؛ آن⁭هم با لحنی خودمانی و دوستانه. تو گویی روبه⁭رویت نشسته و بی&amp;zwnj;تکلف برایت روایت می&amp;zwnj;⁭کند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;به گمانم بهترین شیوه⁭ی معرفی کتاب &amp;laquo;جور هندُستان&amp;raquo; این است که تکه⁭هایی از آن را در زیر بیاورم. این قطعه⁭&amp;zwnj;ها به⁭خوبی شیوه⁭ی نگارش، نثر و زبان کتاب را نشان می&amp;zwnj;⁭دهند، و به قول معروف از نوع&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان مُشکی هستند که نیازی به تبلیغ هیچ عطاری ندارند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;همه⁭ی نوشته⁭های داخل گیومه بازگفته⁭هایی مستقیم از کتاب جُورِ هندُستان است:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&lt;img alt=&quot;&quot; src=&quot;http://www.radiozamaneh.com/sites/default/files/images/khadfors02.jpg&quot; style=&quot;width: 196px; height: 272px;&quot; /&gt;جور هندوستان، سفرنامه، بهمن فرسی&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;&amp;laquo;من برای این سفر &amp;laquo;تور&amp;raquo; زده به هندوستان، آن⁭گونه جور که شاعر گفته نکشیدم، اما هندوستانی دیدم مالامال از جوری شگفت. طاووس هم اصلأ ندیدم. بنگاله و طوطیان هند را هم ندیدم. از قند پارسی هم بعد معلوم می&amp;zwnj;⁭شود چه دیدم یا ندیدم.&amp;raquo; ص. ۵&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در این سفر مخاطب بهمن فُرسی &amp;laquo;داش ابول&amp;raquo; است که&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان خود اوست،&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان خودی که همه داریم و تنها که می&amp;zwnj;⁭شویم، او را مخاطب قرار می&amp;zwnj;⁭دهیم:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;laquo;هفتخط بودن انگلیسی⁭&amp;zwnj;ها را خودت واردی داش ابول. این⁭&amp;zwnj;ها اگر بخواهند شاخ و شونۀ داخلی برای &amp;laquo;ویلز&amp;raquo; و &amp;laquo;اسکاتلند&amp;raquo; بکشند، به خودشان می&amp;zwnj;⁭گویند &amp;laquo;انگلند&amp;raquo; اگر بخواهند مترسک سر خرمن بشوند و دنیا را بترسانند و بدوشند، می&amp;zwnj;⁭شوند &amp;laquo;بریتانیای کبیر&amp;raquo; یعنی &amp;laquo;گریت بیتِن&amp;raquo; اگر هم بخواهند در اروپا موش بدوانند، می&amp;zwnj;⁭شوند &amp;laquo;یونایتد کینگدام&amp;raquo;. ص. ۱۱&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;laquo;یک مجله از کیسۀ پشت صندلی این مسافر جلویی برداشتم که چشمی روی عکس⁭&amp;zwnj;هایش بگردانم. توی صفحۀ چندم این مجله، در همسایگی یک تبلیغ تمام⁭صفحۀ عطر شانل، یک بانوی صاحب⁭مقامی که از یک جای آفریقا داشت برمی⁭گشت، در یک مصاحبه می&amp;zwnj;⁭گفت: &amp;quot;در دنیای وحشتناکی زندگی می&amp;zwnj;⁭کنیم. در هفت ساعتی ما به پهنای اقیانوس⁭&amp;zwnj;ها گرسنگی و فقر موج می&amp;zwnj;⁭زند، آن⁭وقت ما به آن&amp;zwnj;ها مین می&amp;zwnj;⁭فروشیم. بعد هم مین جمع⁭کن. بعد هم کمیته⁭های امداد و کنفرانس⁭های دلسوزی&amp;quot; این بانو درست می&amp;zwnj;⁭گوید. اما مسأله این است که برای همۀ دنیا فراهم نیست، آن هفت ساعت را پس بزند و تصویر واقعیت را به همۀ دنیا نشان بدهد. اگر هم یکی می&amp;zwnj;⁭رود و می&amp;zwnj;⁭بیند و حرفش را می&amp;zwnj;⁭زند، حرفش می&amp;zwnj;⁭ماند در گور یک مصاحبه، در کیسۀ پشت صندلی یک هواپیما که دارد می&amp;zwnj;⁭رود به⁭سوی یکی از همین اقیانوس⁭&amp;zwnj;ها.&amp;raquo;ص. ۱۴-۱۵&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;laquo;روی هم رفته تا اینجا، در این دل سیاه شب، دهلی کثیف، نامنظم و درب و داغون است. کف بیشتر خیابان⁭&amp;zwnj;ها که از آن&amp;zwnj;ها گذشتیم خاکی و گلی بود با لکه⁭های آسفالت! و چاله و دست⁭انداز مبسوط. آمد و رفت چارچرخه و سه⁭چرخه و دوچرخه و بی⁭چرخه، و پیاده و موتوری و بی⁭موتور در خیابان⁭&amp;zwnj;ها، مملو از معطلی و ول⁭معطلی و چپ اندر قیچی⁭ست. تصادف البته ندیدم. مردمانش گذشته از مزاحمت طبیعی، یعنی نداشتن و خواستن، یعنی گدایی، برای تأمین چند روپیه برای ارتزاق یومیه، در مجموع خوددار و بی⁭آزار می&amp;zwnj;⁭نمایند. تجاوز و گستاخی به معنای بقیۀ دنیا نشان نمی&amp;zwnj;⁭دهند.&amp;raquo; ص. ۱۸&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;laquo;از این واژۀ فرودگاه که فرهنگستان قالب کرده است به اعلاحضرت قدر قدرت هیچ خوشم نمی&amp;zwnj;⁭آید داش ابول! یعنی چه فرودگاه! هیچ نباشد، آنجا در برابر هر فرود یک پرواز هم صورت می&amp;zwnj;⁭گیرد. پس چرا اسمش را نگذاشته⁭اند پروازگاه؟ اگر پرواز نباشد فرود هم نخواهد بود. خلاصه انداخته⁭!&amp;zwnj;اند آقاجان! &amp;raquo; ص. ۵۷&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;laquo;واژۀ قافله را در مورد همتورهای خودم خیلی به کار برده⁭ام، اما هیچ انگشت اشارۀ رسایی بر نقش آن&amp;zwnj;ها نرانده⁭ام. این قافله مرکب است از بیست تن موجود دوپای ناطق، و ظاهرأ عاقل و بالغ، که دستی هم یک چیزی داده⁭اند، و به مدت شانزده روز، خودشان را انداخته⁭اند توی یک تور! به عبارت دیگر خودشان را محکوم کرده⁭اند که مدت شانزده روز، اجبارأ! در کنار هم، زندگی اجتماعی به معنای واقعی کلمه بکنند.&amp;raquo; ص. ۶۳&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;laquo;پت گرفتار لقوه است. به قول شما: پارکینسون. عجب روزگاری است: لقوه را باید ترجمه کنی به پارکینسون تا خود بیماری و شدت آن شناخته بشود. تا حرفت را بهتر بفهمند. پارکینسون گفتن در بعضی دهان⁭&amp;zwnj;ها علامت تمدن! هم هست. قبول دارم، واژۀ خوشایندی نیست. اصلأ واژۀ زشتی⁭ست. ولی این است که هست. زبان ننۀ! توست. من که آن⁭را اختراع نکرده⁭ام! بماند.&lt;br /&gt;
	بیماری پت خیلی هم پیشرفته است. تقریبأ بی⁭وقفه همه جایش تکان می&amp;zwnj;⁭خورد. در وضع نشسته یا ایستاده. سرش می&amp;zwnj;⁭لغزد به یک سو. بالاتنه⁭اش لنگر برمی⁭دارد. دست و پایش می&amp;zwnj;⁭پرند و نافرمانی می&amp;zwnj;⁭کنند. حرفش توی دهان و لای لب شکسته و بریده و جویده می&amp;zwnj;⁭شود. اما صورتش خوددار و جسور است. سعی دارد که همیشه عادی و متبسم باشد. خیال می&amp;zwnj;⁭کنم رابرت [شوهر پت] و پت، بیماری پت را به عنوان یک پدیدۀ بی⁭رحم و گذشت پذیرفته⁭اند و با آن زندگی می&amp;zwnj;⁭کنند. دیگر جنگی میان آن&amp;zwnj;ها و بیماری در کار نیست.&amp;raquo; ص. ۶۵&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&lt;img alt=&quot;&quot; src=&quot;http://www.radiozamaneh.com/sites/default/files/images/khadfors03.jpg&quot; style=&quot;width: 196px; height: 309px;&quot; /&gt;بهمن فرسی، نویسنده آثار به&amp;zwnj;یاد ماندنی مانند &amp;laquo;شب یک، شب دو&amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;&amp;laquo;امروز نوبت هندنوردی از راه زمین بود... اتوبوس شهری و بیابانی هندی فرق تابناکی! باهم ندارند. هردوشان یک اتاق چوبی دنگال آهنپوش رونده⁭اند: در حد مقرون به رفع حاجت. شهری⁭اش قدری پست قد است. بیابانی⁭⁭اش قدری کشیده قامت. شهری⁭اش زهوار دررفته، بی&amp;zwnj;در و پیکر، کبره بسته و درهم تپیده است. بیابانی⁭اش پنجرۀ وانشو دارد. پرده⁭های پنجره⁭&amp;zwnj;ها هم عشقی⁭⁭اند. عشقشان بکشد کنار می&amp;zwnj;⁭روند، نکشد، نمی&amp;zwnj;⁭روند.&amp;raquo; ص. ۱۰۹&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;laquo;بازار&amp;zwnj;ها و بازارک⁭&amp;zwnj;ها و میدان⁭&amp;zwnj;ها و میدانچه⁭&amp;zwnj;ها پراند از بُنشَن و تره⁭بار. دکان⁭&amp;zwnj;ها دارند از دست جنس می&amp;zwnj;⁭ترکند. بیشتر از همه چیز قماش و چرخ خیاطی همه⁭جا ریخته! بعله، ریخته و تل⁭انبار. در بند نظم نباش. هند به تمام دنیا برنج می&amp;zwnj;⁭فروشد. محصولات نخی می&amp;zwnj;⁭فروشد. ادویه و چای می&amp;zwnj;⁭فروشد.&lt;br /&gt;
	مردم کمخور و بی⁭حرص⁭اند. دست خواستاری، دست سؤال! همه⁭جا از آستین اکثریت دراز است. خودی و بیگانه ندارد. چون فقر هست پس دست سؤال بیشتر رو به بیگانه و مسافر دراز است که چیزی در کیسه دارد.&amp;raquo; ص. ۱۱۸&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;laquo;با قطار شتابدی اکسپرس که نه شتاب داشت نه اکسپرس بود، سر غروب رسیدیم به آگرا. سکو&amp;zwnj;ها، رهرو&amp;zwnj;ها و محوطه⁭های تو و بیرون ایستگاه با پرتوی شام غریبانی! روشن بود. نور برای دیدن و خوب دیدن و دیده شدن نبود. برای گم نشدن و راه پیدا کردن بود. تالار ورودی ایستگاه از انبوه جمعیت ایستاده و لمیده و خوابیده جای سوزن⁭انداز نداشت. یک لحظه خیال کردم دمکراسی هند کار خودش را صورت داده و همۀ ساکنان آگرا آمده⁭اند آنجا، به یک علتی اعتصاب لمیده و خوابیده ترتیب داده⁭اند. به بیرون از ایستگاه که رسیدیم معلوم شد قضیه به کاپیتالیسم!، به داشتن و نداشتن ارتباط دارد. یک رگبار ناحق بی⁭معرفت! درگرفته است، و لشگر عظیم بی⁭جا و مکان⁭&amp;zwnj;ها به قصد داشتن سرپناه، راهرو&amp;zwnj;ها و محوطۀ ایستگاه را اشغال موقت اضطراری کرده⁭اند. به ما اطمینان دادند که تا نیم ساعت دیگر همۀ آن&amp;zwnj;ها برمی⁭گردند زیر چادرشب رختخواب آسمان، و نیایش به درگاه ویشنو را از سر می&amp;zwnj;⁭گیرند.&amp;raquo; ص. ۱۲۹-۱۳۰&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;laquo;و با اجازۀ خانوما و آقایونا، خروار خروار هم گلاب به روتون، تا یادم نرفته باید بنویسم که شاشیدن از همه رقم! کوچک و بزرگ... از من هم نپرسید چرا زبان شکرین فارسی به آن نوع سنگین!&amp;zwnj;اش (از لحاظ وزن مخصوص!) می&amp;zwnj;⁭گوید &amp;quot;شاش بزرگ&amp;quot;... بعله، ملاء عام کدام است، جلو چشم صغیر و کبیر، اناث و ذکور، در خیابان و بیابان دایر است. هیچ قبح و ناخوشایندی هم ندارد. بزرگش! در وضعیت نشسته، رو به رهگذر و ناظر صورت می&amp;zwnj;⁭گیرد، و کوچکش! در وضعیت ایستاده، رو به دیوار یا هوا!، یعنی پشت به رهگذر و بیننده. البته این⁭همه آواره و بی⁭جا و مکان، این همه چُرتی و هپروتی لولنده در چشم⁭انداز، این همه مستحق دورمانده از حق، راه و چارۀ دیگری هم ندارد. به اونی⁭ام که داشته می&amp;zwnj;⁭رفته، و ناگهان شاش بدجوری خِراِشو گرفته حَرَجی نیست داش ابول!&amp;raquo; ص. ۱۴۰&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;laquo;سوزاندنگاه! گاندی را هم دیدیم. با خاکستری ناپیدا و آتشی که همواره پیداست. یادگار مردی وارهیده از چنبر هستی. میعادگاه هندوان. و دوستداران میراث او از هر گوشۀ جهان. او اکنون تنها یک شعله است. شعله⁭یی که بناست هرگز رو به خاموشی نرود. و بنا هم نیست که مردمان دور آن بگردند. و بوسه بر شعله⁭دان بنشانند.&amp;raquo; ص. ۱۷۱&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;این نمونه⁭ای بود از نثر و لحن و سبک بهمن فُرسی در &amp;laquo;جور هندُستان&amp;raquo;. سبک و زبانی که ویژه⁭ی خود اوست، و چون از دل برمی⁭آید، بر دل هم می&amp;zwnj;⁭نشیند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ناگفته نگذارم که رمز و راز این⁭همه علامت پرسش: (!) را که فُرسی گذاشته است نفهمیدم. به نظر می&amp;zwnj;⁭رسد که او اصرار دارد تا خواننده را در جایی که خودش به تعجب واداشته شده، به تعجب وادارد. من به عنوان خواننده از این⁭همه فرمانِ تعجب و توجه چندان راضی نیستم. فکر می&amp;zwnj;⁭کنم بهتر است نویسنده،&amp;zwnj;گاه و هنگام تعجب و توجهِ بیشتر را، بیشتر به خودِ خواننده واگذار کند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;به نظر من اگر آقای فُرسی به⁭جای این⁭همه علامتِ امر به توجه و تعجب، توجهِ بیشتری به قرار دادن ویرگول⁭&amp;zwnj;ها و زیر و زبر&amp;zwnj;ها در جاهایی می&amp;zwnj;⁭کرد که به خواندنِ درستِ جمله⁭&amp;zwnj;ها کمک می&amp;zwnj;⁭رساند، خواندن کتاب را آسان⁭&amp;zwnj;تر و نیز خوشایند&amp;zwnj;تر از این می&amp;zwnj;⁭کرد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;شناسنامه کتاب:&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;جور هندُستان: سفرنامه&lt;br /&gt;
	فُرسی، بهمن&lt;br /&gt;
	انتشارات فردوسی- استکهلم ۲۰۱۲&lt;br /&gt;
	چاپ اول. ۱۷۴ ص.&lt;br /&gt;
	شابک: ۹۷۸۹۱۹۷۹۸۸۶۱۲&lt;/p&gt;
</description>
     <comments>https://archive.radiozamaneh.com/culture/book-review/2012/12/17/22744#comments</comments>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/17909">بهمن فرسی</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/17910">جور هندوستان</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/4115">سفرنامه</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/6481">مسعود کدخدایی</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/culture/book-review">کتاب زمانه</category>
 <pubDate>Mon, 17 Dec 2012 18:31:43 +0000</pubDate>
 <dc:creator>hosseinn</dc:creator>
 <guid isPermaLink="false">22744 at https://archive.radiozamaneh.com</guid>
  </item>
  </channel>
</rss>