<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?><rss version="2.0" xml:base="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/17654/all" xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/">
  <channel>
    <title>بازنگری فرهنگی</title>
    <link>https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/17654/all</link>
    <description></description>
    <language>fa</language>
          <item>
    <title>شبان‌ـ رمگی و حاکمیت ملی</title>
    <link>https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2012/12/11/22366</link>
    <description>&lt;div class=&quot;fb-social-like-widget&quot;&gt;&lt;fb:like  href=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2012/12/11/22366&quot; send=&quot;false&quot; layout=&quot;box_count&quot; show_faces=&quot;false&quot; width=&quot;500&quot; action=&quot;like&quot; font=&quot;arial&quot; colorscheme=&quot;light&quot;&gt;&lt;/fb:like&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-sartitr&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                     شبان – رمگی و حاکمیت ملی؛ جستاری در بازنگری فرهنگ ایران به مناسبت چهاردهمین سالگرد قتل محمد مختاری، شاعر و نویسنده در ماجرای موسوم به «قتل‌های زنجیره‌ای»        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-nevisandeh&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    محمد مختاری        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-filefield field-field-maghaleh-image&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    &lt;img  class=&quot;imagefield imagefield-field_maghaleh_image&quot; width=&quot;277&quot; height=&quot;189&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/sites/default/files/mmokht03.jpg?1355589770&quot; /&gt;        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;p&gt;محمد مختاری - بیش از صد سال است که جامعه&amp;zwnj;ی ما دوران گذار از ارزش&amp;zwnj;های کهن به ارزش&amp;zwnj;های نو را می&amp;zwnj;گذراند. بیش از صد سال است که فرهنگ سنتی ما با فرهنگ&amp;zwnj;هایی مواجه شده است که در بسیاری از وجوه بنیادی خود، با آن&amp;zwnj;ها همساز و همگون نیست. ناهمگونی و ناهماهنگی این نظام&amp;zwnj;های ارزشی، نه تنها هم&amp;zwnj;زیستی ناگزیر آن&amp;zwnj;ها را دشوار کرده است، بلکه هر دم بر تناقض و تعارض ارزش&amp;zwnj;ها، گرایش&amp;zwnj;ها، روش&amp;zwnj;ها و منش&amp;zwnj;ها نیز افزوده است.&lt;/p&gt;
&lt;!--break--&gt;&lt;!--break--&gt;&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;البته این&amp;zwnj;گونه دشواری&amp;zwnj;ها و گرفتاری&amp;zwnj;ها را در هر جامعه&amp;zwnj;ای که دوران گذار از کهنه به نو را می&amp;zwnj;گذارند، می&amp;zwnj;توان بازیافت. اما در موقعیت انتقالی ما، مسايل و دشواری&amp;zwnj;هایی رخ نموده است که هم از ویژگی&amp;zwnj;های فرهنگی و عارضه&amp;zwnj;های تاریخی منحصر به خود ما نشأت گرفته است؛ و هم از عوارض سیاسی و اقتصادی فرهنگ غیر خودی. به همین سبب نیز دوران انتقالی ما دچار پیچیدگی&amp;zwnj;ها و عارضه&amp;zwnj;هایی شده است که بدون درک و چاره آن&amp;zwnj;ها راه به&amp;zwnj; جایی نخواهیم برد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;نخستین وجه این دشواری&amp;zwnj;ها و معضلات این است که فرهنگ سنتی ما، تا پیش از دوران گذار، مدت&amp;zwnj;های دراز گرفتار انجماد و انحطاطی دردناک بوده است که پویایی و توان رشد آن را به تحلیل برده بوده است. از این&amp;zwnj;رو مقاومت نهادهای اجتماعی و اقتصادی و سیاسی و اندیشگی و... آن در برابر گرایش&amp;zwnj;های نو، صرفاً به سائقه&amp;zwnj;ی اختلاف نو و کهنه نیست، بل&amp;zwnj;که از بابت فقدان انگیزه و نیروی رشد درونی، و کمبود زمینه&amp;zwnj;های متناسب با نوگرایی، در اثر تداوم عوامل انحطاط، نیز بوده است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;وجه دیگری از دشواری&amp;zwnj;ها در این است که تعارض نو و کهنه، از مکانیسم فعال اجتماعی و تکامل فرهنگی جامعه نتیجه نشده است. بل&amp;zwnj;&amp;zwnj;که تعارض و تضاد، در اساس میان ارزش&amp;zwnj;های کهن &amp;laquo;خودی&amp;raquo; و ارزش&amp;zwnj;های نو &amp;laquo;بیگانه&amp;raquo; بوده است. یعنی ارزش&amp;zwnj;های قدیمی خودی، با ارزش&amp;zwnj;های تازه&amp;zwnj;ای که از فرهنگ&amp;zwnj;های غیر خودی می&amp;zwnj;خواسته&amp;zwnj;ایم اقتباس کنیم، در تضاد می&amp;zwnj;افتاده است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;معضل دیگر ما این بوده است که ارزش&amp;zwnj;های نو بیگانه، تنها از راه مجاورت و داد و ستد معمول و طبیعی فرهنگ&amp;zwnj;های خودی و بیگانه، مطرح و پدیدار نشده است، بل&amp;zwnj;که در بسیاری از عرصه&amp;zwnj;های سیاسی، اجتماعی، اقتصادی، آموزشی، تربیتی، علمی، اندیشگی، و... متأثر از رابطه&amp;zwnj;ای سلطه&amp;zwnj;جویانه و وابستگی&amp;zwnj;طلب و استعماری نیز بوده است که در این یکی دو قرن، فرهنگ ما را در محاصره داشته است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پس دوران انتقال ما، گرفتار مشکلی چند بُعدی و همه&amp;zwnj;جانبه است، و از تضادها و تناقض&amp;zwnj;های گوناگونی رنج می&amp;zwnj;برد:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;
	۱ـ تضاد انحطاط و عقب&amp;zwnj;افتادگی با اعتلا و توسعه.&lt;br /&gt;
	۲ـ تضاد ارزش&amp;zwnj;های نو و سنتی.&lt;br /&gt;
	۳ـ تضاد فرهنگ خودی و فرهنگ&amp;zwnj;های بیگانه.&lt;br /&gt;
	۴ـ تضاد میان استقلال ملی و رابطه&amp;zwnj;ی وابستگی، چه استعماری و چه امپریالیستی.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&lt;img alt=&quot;&quot; src=&quot;http://www.radiozamaneh.com/sites/default/files/images/mmokht02.jpg&quot; style=&quot;width: 196px; height: 50px;&quot; /&gt;هیچ عقل سلیمی نیست که به اعتلای ملی علاقه&amp;zwnj;مند باشد، و دستاوردهای بشری را رد و انکار کند. و با ارزش&amp;zwnj;هایی چون دموکراسی، حقوق بشر، آزادی&amp;zwnj; اراده و حاکمیت ملی و صنعت و فن&amp;zwnj;شناسی و... به مخالفت برخیزد.&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;در چنین رابطه&amp;zwnj;ی پیچیده&amp;zwnj;ای، &amp;laquo;سنت&amp;raquo; به&amp;zwnj;ویژه از لحاظ سیاسی، با سرنوشت ملی گره خورده است، و بی&amp;zwnj;آنکه از وجوه انحطاطی فرسوده&amp;zwnj;اش تفکیک و پالوده شود، عامل مقاومت در برابر &amp;laquo;بیگانه&amp;raquo; شناخته شده، و به مبارزه با عوامل و روابط وابستگی&amp;zwnj;طلب و سلطه&amp;zwnj;گر پرداخته است. از این&amp;zwnj;رو نفی هر جزء آن، حتا اجزاء غبارگرفته و زنگ&amp;zwnj;زده&amp;zwnj;اش نیز، در نظر بسیاری از شهروندان سنتی ما، نه به&amp;zwnj;منزله&amp;zwnj;ی اثبات &amp;laquo;نو&amp;raquo; که به معنی هماهنگی و همسازی با &amp;laquo;بیگانه&amp;raquo; تلقی یا القا شده است. به طور قطع لمیدگان بر سنت نیز، که منافع و حیثیت اجتماعی و تاریخی&amp;zwnj;شان در گرو حفظ آن بوده است، بر این معنا دامن زده&amp;zwnj;اند. و هر گونه رویکردی به اخذ تمدن نو را هم&amp;zwnj;ردیف دشمنی با هویت ملی و فرهنگ خودی قلمداد کرده&amp;zwnj;اند.&lt;br /&gt;
	پیداست که در این میان عوامل و گرایش&amp;zwnj;ها و سیاست&amp;zwnj;هایی نیز وجود داشته است که در این همسازی و همدستی با سلطه&amp;zwnj;ی بیگانه سهیم بوده است. پس دامنه&amp;zwnj;ی بدبینی و بی&amp;zwnj;اعتمادی به نوآوران و منادیان اندیشه&amp;zwnj;های نو و پیوند با فرهنگ&amp;zwnj;های پیشرفته&amp;zwnj;ی جهانی، گسترش یافته است. بعضی سیاست&amp;zwnj;بازانِ فرصت&amp;zwnj;طلب نیز با ترفندها و سیاست&amp;zwnj;های عامه&amp;zwnj;پسند، از همین خاصیت و خصوصیت بهره می&amp;zwnj;جسته&amp;zwnj;اند، و با عامیانه&amp;zwnj; کردن مسائل فرهنگی، و کشیدن شکل مار، جامعه را علیه معرفت نو و رشد فرهنگی به مقاومت می&amp;zwnj;خوانده&amp;zwnj;اند، و بسیاری از گروه&amp;zwnj;های اجتماعی را علیه گرایش&amp;zwnj;های نو می&amp;zwnj;شورانده&amp;zwnj;اند. وگرنه هیچ عقل سلیمی نیست که به اعتلای ملی علاقه&amp;zwnj;مند باشد، و دستاوردهای بشری را رد و انکار کند. و با ارزش&amp;zwnj;هایی چون دموکراسی، حقوق بشر، آزادی&amp;zwnj; اراده و حاکمیت ملی و صنعت و فن&amp;zwnj;شناسی و... به مخالفت برخیزد. حال اگر از چنین ارزش&amp;zwnj;هایی در جوامع غربی، استفاده&amp;zwnj;های غیر انسانی هم شده است، بحث دیگری است. روش و گرایش غیر انسانی برخی از آن&amp;zwnj;ها نمی&amp;zwnj;تواند دلیل فاصله&amp;zwnj;گیری ما از اصل ارزش&amp;zwnj;ها و دستاوردها باشد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;با توجه به همین عارضه است که راه&amp;zwnj; حل&amp;zwnj;های پیشنهاد شده در این صد ساله، اغلب در جهت&amp;zwnj;های افراط و تفریط دنبال شده است. در حقیقت بسیاری از راه&amp;zwnj;حل&amp;zwnj;ها، به اقتضاها و ایجاب&amp;zwnj;&amp;zwnj;های جامعه بی&amp;zwnj;اعتنا مانده، یا بیشتر به موضع&amp;zwnj;گیری&amp;zwnj;های سیاسی بدل شده است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;نظری به برخوردهای گوناگون و راه &amp;zwnj;حل&amp;zwnj;های پیشنهاد&amp;zwnj;شده در این ده&amp;zwnj;&amp;zwnj;ها سال، نشان می&amp;zwnj;دهد که هر یک اغلب از بابتی دچار نارسایی یا ناسازی بوده است. یکی نتوانسته است برخی از ناهم&amp;zwnj;خوانی&amp;zwnj;های فرهنگ غیر خودی را با اقتضاهای ملی بازبیند، و دیگری نخواسته است در هیچ وجهی از فرهنگ خودی تردید و درنگ کند. یکی سرگشتگی یا خودباختگی در برابر تمدن نو را زاده&amp;zwnj;ی بی&amp;zwnj;خبری از مقدورات و امکانات فرهنگ غنی خویش دانسته است؛ و دیگری هر مخالفتی را با وجهی از رابطه&amp;zwnj;ی فرهنگی نو، نتیجه&amp;zwnj;ی کهنه&amp;zwnj;پرستی و عقب&amp;zwnj;افتادگی تعبیر کرده است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بحث&amp;zwnj;های گوناگون و پردامنه&amp;zwnj;ی &amp;laquo;اخذ تمدن فرنگی&amp;raquo;، &amp;laquo;غرب&amp;zwnj;زدگی&amp;raquo;، &amp;laquo;درک هویت شهودی و شرقی&amp;raquo;، &amp;laquo;بازگشت به خویش&amp;raquo;، &amp;laquo;سنت و مدرنیسم&amp;raquo;، &amp;laquo;تهاجم فرهنگی&amp;raquo; و... از همین راه و در دل همین گرفتاری پدید آمده است که هنوز هم ادامه دارد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اما تا هنگامی که سنجش و ارزیابی وسیع و عمیق &amp;laquo;آنچه خود داریم&amp;raquo;، و &amp;laquo;آنچه از دیگری می&amp;zwnj;خواهیم اقتباس کنیم&amp;raquo;، پدید نیاید؛ راهی به سوی اعتلای فرهنگی و تعیین سرنوشت ملی نیز گشوده نخواهد شد. هر ملتی در گرفتاری میان سنت و مدرنیسم، از چنین پژوهش و سنچش و گزینش آگاهانه&amp;zwnj;ای ناگزیر است. پدید آمدن یک ترکیب فعال و توانمند و مفید فرهنگی، در مجاورت فرهنگ&amp;zwnj;های پیشرفته، در گرو چنین گزینش آگاهانه&amp;zwnj;ای است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;هر سنتی تنها هنگامی به درد توسعه&amp;zwnj;ی ملی می&amp;zwnj;خورد که در ذات خود عاملی بازدارنده نباشد. حفظ هویت فرهنگی در گروه حفظ رشد و استقلال ملی، بنا بر ایجاب&amp;zwnj;ها و اقتضاهای معاصر است. پس اگر سنتی نتواند در تعیین سرنوشت و مشارکت ملی کارساز شود، و در حقیقت سکوی پرش به سوی نو نگردد، به یقین کارکردی زیان&amp;zwnj;بار یا دست&amp;zwnj;کم خنثا خواهد داشت. نمی&amp;zwnj;توان بر عوارض و نارسایی&amp;zwnj;های فرهنگ کهنه چشم فروبست، و به سرنوشت ملی وفادار ماند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;یکی از ارزش&amp;zwnj;هایی که در این دوران گذار مطرح شده، و از هر بابتی مورد نزاع و تضاد بوده، و از درگیری&amp;zwnj;ها آسیب نیز دیده است، ارزش &amp;laquo;انسان&amp;raquo; و حقوق و کارکرد او در زندگی اجتماعی معاصر است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;انقلاب مشروطه در اساس بر محور همین ارزش پدید آمد. و طرز نگرشی را در تعیین حق سرنوشت انسان مطرح کرد که الزاماً با نگرش سنتی ما در این&amp;zwnj;باره متضاد بود.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;انقلاب مشروطه برآن بود که ساخت دیرینه&amp;zwnj;ی استبدادی را در حکومت بر مردم بر هم زند و ساختی پدید آورد که در همه&amp;zwnj;ی عرصه&amp;zwnj;های زندگی اجتماعی و فرهنگ ملی به حاکمیت اراده&amp;zwnj;ی انسان ایرانی بینجامد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&lt;img alt=&quot;&quot; src=&quot;http://www.radiozamaneh.com/sites/default/files/images/mmokht02.jpg&quot; style=&quot;width: 196px; height: 50px;&quot; /&gt;هر سنتی تنها هنگامی به درد توسعه&amp;zwnj;ی ملی می&amp;zwnj;خورد که در ذات خود عاملی بازدارنده نباشد.(...) نمی&amp;zwnj;توان بر عوارض و نارسایی&amp;zwnj;های فرهنگ کهنه چشم فروبست، و به سرنوشت ملی وفادار ماند.&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;مشروطه به معنای دخالت انسان در تعیین سرنوشت ملی، از راه شکل&amp;zwnj;گیری قانون بود. لازمه&amp;zwnj;ی چنین گرایشی تبیین و تثبیت حقوق مدنی شهروندان و به طور کلی آزادی و جامعه&amp;zwnj;ی مدنی بود. چنین ارزش و گرایش و روشی، طبعاً سابقه&amp;zwnj;ای در فرهنگ دیرینه&amp;zwnj;ی ما نداشت. حقوق مدنی و تجربه&amp;zwnj;های دموکراتیک و آزادی&amp;zwnj;های سیاسی و اجتماعی و... در سابقه&amp;zwnj;ی تاریخی ما &amp;laquo;نهادینه&amp;raquo; نشده بود. هیچ تشکل و انتظام اجتماعی برای چنین ارزش&amp;zwnj;هایی وجود نداشت. در حقیقت چنین ارزش&amp;zwnj;هایی اقتباسی بود از دستاوردهای سیاسی و اجتماعی و اقتصادی و حقوقی و علمی و اندیشگی فرهنگ&amp;zwnj;های غیر خودی. به همین سبب نیز تنها نهاد سیاسی و دستگاه استبدادی قاجار با آن&amp;zwnj;ها سر ستیز نداشت، بل&amp;zwnj;&amp;zwnj;که کل فرهنگ ما در بسیاری از وجوه و اصولش با آن&amp;zwnj;ها در تعارض بود. به همین سبب نیز به&amp;zwnj;رغم تمکین نظام سیاسی جامعه در برابر درخواست مشروطه&amp;zwnj;خواهان، مواجهه&amp;zwnj;ی همه&amp;zwnj;جانبه&amp;zwnj;ای از هر گوشه&amp;zwnj;ی زندگی اجتماعی، به صورت مستقیم و غیرمستقیم، پنهان و آشکار، در رد و انکار و حذف و تعدیل و التقاط و حتا مسخ آن&amp;zwnj;ها پدیدار شد. حاصل آن شد که طی چندین دهه پس از انقلاب مشروطه شاهد آن بوده&amp;zwnj;ایم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در حقیقت تداوم نگرش به انسان بر مبنای فرهنگ سنتی، خواه&amp;zwnj;ناخواه در نحوه&amp;zwnj;ی استقرار و تجسم چنین ارزش&amp;zwnj;های نوظهوری، در مواضع حقوقی و قانونی و تشکیلاتی حکومت کاملاً مؤثر افتاد. تا جایی که نهادینه&amp;zwnj;شدن آن&amp;zwnj;ها هنوز هم که هنوز است به&amp;zwnj;&amp;zwnj;راستی رخ نداده است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;تاکنون بارها به فقدان تجربه&amp;zwnj;ی تاریخی دموکراسی در نظام اجتماعی&amp;zwnj;مان اشاره شده است. بارها گفته شده است که ما طی قرن&amp;zwnj;ها از &amp;laquo;استبداد شرقی&amp;raquo; در رنج بوده&amp;zwnj;ایم. اما کمتر خواسته&amp;zwnj;ایم دامنه&amp;zwnj;ی تأثیر اجتماعی و فرهنگی همین دو عارضه را در زندگی فردی و اجتماعی&amp;zwnj;مان بازشناسیم. از این گذشته تاکنون هرگاه که سخن از &amp;laquo;فرهنگ&amp;raquo; به میان آمده است، بر وجوهی متعالی از دستاوردهای تاریخی&amp;zwnj;مان تأکید کرده&amp;zwnj;ایم. به بررسی ارزش&amp;zwnj;های مثبت و غنای فرنگی خویش پرداخته&amp;zwnj;ایم. و از جمله بر ارزش&amp;zwnj;های والای انسانی در نظام ذهنی گذشته&amp;zwnj;مان اصرار ورزیده&amp;zwnj;ایم. اما کمتر بر آن بوده&amp;zwnj;ایم که به محدودیت&amp;zwnj;ها و نارسایی&amp;zwnj;های این فرهنگ، در مواجهه با اقتضاهای زندگی معاصر، و به&amp;zwnj;ویژه در عرصه&amp;zwnj;ی حق و شأن و حضور انسان، و حاکمیت اراده و مشارکت ملی در تعیین سرنوشت خویش بپردازیم. به&amp;zwnj;ویژه کمتر به این پرسش پاسخ گفته&amp;zwnj;ایم که به راستی مبنای نگرش به انسان در فرهنگ سنتی ما چیست؟ آزادی و برابری و قدرت اراده و مدارا و خرد و بلوغ انسانی که اساس ذهنیت مشروطه بوده است، چگونه و از راه کدام نهادهای اجتماعی و سیاسی و اقتصادی و حقوقی و... در فرهنگ ما تبیین و تسجیل شده است؟ و اگر به&amp;zwnj;راستی چنین ارزش&amp;zwnj;ها و روش&amp;zwnj;ها و نهادهایی در نظام فرهنگی ما وجود نداشته است، آیا نباید راز گرفتاری&amp;zwnj;های صدساله را در تقابل این بخش فرهنگ با فرهنگ هنو نیز جستجو کرد، و سپس به فاصله&amp;zwnj;گیری از عوامل بازدارنده پرداخت، و امکانات اجتماعی و سیاسی و فرهنگی این فاصله&amp;zwnj;گیری را به طور بنیادی پدید آورد؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;من بر آنم که در این بررسی همین مسایل را از راه تحلیل و بازخوانی ادبیات کهن&amp;zwnj;مان بازجویم. و معتقدم که تاکنون از این زاویه به این ادبیات غنی ننگریسته&amp;zwnj;ایم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ادبیات ما تبلور باورها، ارزش&amp;zwnj;ها، هنجارها و گرایش&amp;zwnj;های فرهنگ دیرینه&amp;zwnj;ی ماست. و تاکنون هم از زاویه&amp;zwnj;های مختلفی پژوهش شده است. در تأیید و بزرگداشت و غنا و علو آن بسیار سخن گفته&amp;zwnj;ایم که البته بجا نیز بوده است. اما گرفتاری&amp;zwnj;های دوران گذار، و ضرورت&amp;zwnj;های سرنوشت ملی، ما را ناگزیر می&amp;zwnj;کند که بر محدودیت&amp;zwnj;های آن نیز به تبع محدودیت&amp;zwnj;های کل فرهنگ&amp;zwnj;مان چشمی بگشاییم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;من بر اسناد ادبی&amp;zwnj;مان، به&amp;zwnj;منزله&amp;zwnj;ی اسناد فرهنگی کهن&amp;zwnj;مان می&amp;zwnj;نگرم. و تأمل و تحقیق در آن&amp;zwnj;ها را برای شناخت هرچه بیشتر خویش یک ضرورت فرهنگی می&amp;zwnj;دانم. با این&amp;zwnj;گونه پژوهش&amp;zwnj;ها و تأمل&amp;zwnj;ها در تمام عرصه&amp;zwnj;های فرهنگ خودی، می&amp;zwnj;توان عوامل بازدارنده را بهتر بازشناخت. و در نتیجه با چشم بازتر و برنامه&amp;zwnj;ی آگاهانه&amp;zwnj;تری به سراغ فرهنگ&amp;zwnj;های مجاور رفت. و با تأمل و پژوهش دقیق در آن&amp;zwnj;ها، امکان گزینش آگاهانه را در پاسخ به ضرورت&amp;zwnj;های ملی پدید آورد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;البته فرهنگ انسانی همواره از راه نقد و نفی اصولی و مبارزه، غنی و نو شده، و تکامل یافته است. ضمناً غنای فرهنگ و توسعه&amp;zwnj;ی ملی، خود عذرخواه چنین جسارت&amp;zwnj;هایی&amp;zwnj; است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ادبیات ما، در یک نگاه کلی، در دو عرصه&amp;zwnj;ی کاملاً قابل تشخیص، دو رویکرد معرفتی به انسان و زندگی را بازمی&amp;zwnj;شناساند. اگرچه این دو رویکرد، در تحلیل نهایی، از یک خاستگاه کلی جدا و برکنار نیست. از این دو راه و روش است که می&amp;zwnj;توان حد و مرز و ارزش و کارآیی انسانی و خرد و اراده&amp;zwnj;اش را، در گزینش زیستی و اجتماعی، بازشناخت. اصول و پایه&amp;zwnj;های اساسی نظم اجتماعی&amp;zwnj; ـ کیهانی را به گونه&amp;zwnj;ای که معین است دریافت. میزان و نوع وابستگی یا استقلال آدمی را در برقراری رابطه با جامعه و جهان، یا حد اختیار و انتخاب و دخالتش را در آن&amp;zwnj;ها مشخص کرد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;این دو گونه برخورد با نظم موجود را می&amp;zwnj;توان چنین تبیین کرد:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;الف&amp;zwnj;ـ پیروی از نظم مسلط یا هماهنگی با آنچه هست. به منظور حفظ و برقراری نظم تخطی&amp;zwnj;ناپذیر در زندگی اجتماعی و جهان. در این رویکرد، ارزش فرد تابع ارزش جامعه و جهان است.&lt;br /&gt;
	ب- فاصله&amp;zwnj;گیری از نظم مسلط. از راه توجه به درون خویش، و فراغت از بیرون؛ که در حقیقت با نفی انفعالی آن همراه است. در این رویکرد، ارزش فرد در معنویت منتزع از جامعه و دنیا، از آن&amp;zwnj;ها فرامی&amp;zwnj;گذرد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;رویکرد نخست، از سر ارزش&amp;zwnj;ها و روابطی که مبتنی بر ساخت مسلط دیرینه است به آدمی می&amp;zwnj;نگرد. و توفیق او را در پیروی از چنین نظامی، یا دست&amp;zwnj;کم در هماهنگی با آن تصور و تصویر می&amp;zwnj;کند.&lt;br /&gt;
	رویکرد دوم، گذشتن از سر زندگی اجتماعی، و نهایتاً نفی انفعالی آن را پیشنهاد می&amp;zwnj;کند. تا درون آدمی به حضوری منفی در برابر کل نظم موجود اعتلاء یابد. و از این راه به آنچه شایسته&amp;zwnj;ی معنویت و روحانیت آن است دست یابد.&lt;br /&gt;
	اولی گرایشی است منطقی و اخلاقی و سیاسی و علمی، که باید آن را در آثار تاریخی و اخلاقی و ادبی و علمی و متون مربوط به تعلیم و تربیت، و سیاست مدن و تدبیر منزل، و سیاست نفس و روان&amp;zwnj;شناسی اجتماعی، و بیش از همه در بازتاب&amp;zwnj;های آن&amp;zwnj;ها در ادبیات بازجست.&lt;br /&gt;
	در این&amp;zwnj;گونه آثار، هم منش و روش و ارزش&amp;zwnj; روابط انسانی مشخص می&amp;zwnj;شود؛ و هم روان&amp;zwnj;شناسی و رفتار فردی و اجتماعی، و افت و خیز و اوج و حضیض احساس&amp;zwnj;ها و اندیشه&amp;zwnj;های مربوط به رستگاری انسان، و میزان کارآیی و فردیت خلاق او.&lt;br /&gt;
	دومی گرایشی&amp;zwnj; است اشراقی و شهودی و عرفانی، که باید آن را در آثاری جست که به فاصله&amp;zwnj;گیری از نظام و مناسبات مسلط اجتماعی راغب است. و نوعی نفی منفعلانه را توصیه می&amp;zwnj;کند. مانند بسیاری از آثار متصوفه که حاصل برخوردی منفی با دنیا و واقعیت است: دنیا و واقعیتی که آدمی را از امکان اعتلای خویش باز داشته است؛ هم ازعلو سکرآمیز روح او جلوگیری کرده است و هم ارزش او را به ابتذال زندگی معمول مادی آلوده است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&lt;img alt=&quot;&quot; src=&quot;http://www.radiozamaneh.com/sites/default/files/images/mmokht02.jpg&quot; style=&quot;width: 196px; height: 50px;&quot; /&gt;در فرهنگ ما، جامعه در هرم قدرتی متجلی شده است که رأس آن کل ساخت و نهادها و تشکیلات قدرت و حاکمیت است، و قاعده&amp;zwnj;اش کل نفوس جامعه را دربرمی&amp;zwnj;گیرد که ذرات منفرد ناپیوسته&amp;zwnj;ای هستند و قدرت مستقیماً بر آن&amp;zwnj;ها اعمال می&amp;zwnj;شود. در نتیجه هیچ نهاد واسطه&amp;zwnj;ای بین فرد و قدرت حاکم تنظیم&amp;zwnj;کننده&amp;zwnj;&amp;zwnj;ی رابطه نیست. (...) حق &amp;laquo;آمریت&amp;raquo; از آن &amp;laquo;بالایی&amp;zwnj;ها&amp;raquo; و حق &amp;laquo;اطاعت&amp;raquo; از آن &amp;laquo;پایینی&amp;zwnj;ها&amp;raquo; است. حق تعیین سرنوشت از آن &amp;laquo;بالایی&amp;zwnj;ها&amp;raquo;، و حق تأیید آن از آن &amp;laquo;پایینی&amp;zwnj;ها&amp;raquo;ست. این رابطه&amp;zwnj;ای است حق و مقدر. که از آن گریزی نیست. و همیشه هم از پیش تعیین شده است.&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;در این میان البته آثار واقع&amp;zwnj;بینانه&amp;zwnj;تری چون گلستان و بوستان سعدی نیز در مرز مشترک هر دو گرایش پدید آمده است. و خود نتیجه&amp;zwnj;ی کوشش&amp;zwnj;های آموزشی و مکتبی است که هم به سلوک و خلاق مبتنی بر نظم اجتماعی نظر دوخته است، و هم به آفاق &amp;laquo;طیران&amp;raquo; انسانی نگاهی افکنده است. و راهی میانه روانه برای پل زدن میان دو گرایش، برگزیده و پیشنهاد کرده است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اما نگاهی دقیق&amp;zwnj;تر به هر دو گرایش، نشان می&amp;zwnj;دهد که هیچ&amp;zwnj;یک از این دو، از کلیت نظام ارزشی فرهنگ ایرانی بیرون نیست. در نتیجه یکی از راه اثبات، و یکی از راه نفی، از همین اساس مایه گرفته و با همین ساخت شکل یافته است. منتها یکی به گونه&amp;zwnj;ای مستقیم، و دیگری به گونه&amp;zwnj;ای غیر مستقیم. آن راه بینابین نیز به شیوه&amp;zwnj;ی مصلحت&amp;zwnj;گرایی میانه روانه، باز بر همین اساس مبتنی است. و شاید به دلیل واقع&amp;zwnj;بینی محافظه&amp;zwnj;کارانه&amp;zwnj;اش، توانسته است قرن&amp;zwnj;ها مورد توجه قرار گیرد. و از بسیاری جهات بیشتر با واقعیت عملی هماهنگ بماند.&lt;br /&gt;
	اما آنچه از این گرایش&amp;zwnj;ها برمی&amp;zwnj;آید این است که در یک چیز مشترکند. و آن عدم دخالت در وضع موجود، برای دگرگون کردن ریشه&amp;zwnj;های آن است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;این وفاداری به ساخت نظام، سبب شده است که هم در نظام معرفتی &amp;zwnj;ـ ارزشی متصوفه و سلسله مراتب ذهنی و ارتباط و آموزشی آن&amp;zwnj;ها، نوعی برداشت از نظام اجتماعی مسلط صورت گیرد؛ و هم در نظام معرفتی &amp;zwnj;ـ ارزشی دانشمندان و اهل سیاست و تاریخ، و ادیبان و مبلغان اخلاقی، چنین مشخصه&amp;zwnj;ای نمودار باشد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;چه عارف شیفته و چه دانشمند اخلاقی، چه ادیب پندآموز و چه شاعر تغنی&amp;zwnj;گر، همگی بر اساس هنجار و رابطه&amp;zwnj;ای به عمل یا نظر یا سخن پرداخته&amp;zwnj;اند، یا ارائه طریق کرده&amp;zwnj;اند، که از اعتقاد خدشه&amp;zwnj;ناپذیر به یک ساخت ذهنی و تاریخی و اجتماعی برمی&amp;zwnj;آید. و غالباً همگان تسلیم آنند، و بدان تمکین می&amp;zwnj;کنند. یا گویی از آنجا که هنجار دیگری برای برقراری رابطه و رفتار نمی&amp;zwnj;شناسند، در شکل و ساخت و نظم&amp;zwnj; پذیرفته&amp;zwnj;ی خویش نیز بدان تأسی می&amp;zwnj;کنند. یا از آن نسخه&amp;zwnj;برداری می&amp;zwnj;کنند. به طوری که نشانه&amp;zwnj;های اصلی آن را در بازتاب&amp;zwnj;های کلامی و رفتاری&amp;zwnj;شان به روشنی می&amp;zwnj;توان بازشناخت.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بررسی این &amp;laquo;رابطه&amp;raquo; و ارزش ویژه&amp;zwnj;ای که مبنای هر یک از رویکردهای یاد شده است، سبب می&amp;zwnj;شود که هم حد و مرز &amp;laquo;فردیت&amp;raquo; انسان، و کاربرد اجتماعی &amp;laquo;خرد&amp;raquo; مشخص شود؛ و هم چگونگی &amp;laquo;آزادی&amp;raquo; و تصور &amp;laquo;برابری&amp;raquo; و وجود یا عدم &amp;laquo;حاکمیت اراده&amp;raquo; و &amp;laquo;حق تعیین سرنوشت&amp;raquo; در دل این نظام، روشن گردد؛ هم اساس روابط و امتیازهای مادی و معنوی در جمعه نمایان شود؛ و هم برداشت و انگاشت انسان ایرانی از ارزش&amp;zwnj;هایی که برای حق و شأن و حضور اجتماعی خود، و نحوه&amp;zwnj;ی رابطه&amp;zwnj;اش با &amp;laquo;قدرت&amp;raquo; و نظام سیاسی جامعه، اندیشیده است مشخص گردد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;من مبنای این &amp;laquo;رابطه&amp;raquo; و &amp;laquo;ارزش ویژه&amp;raquo; را در بدیهی بودن اصلی می&amp;zwnj;جویم که اصول و ارزش&amp;zwnj;های دیگر، تقریباً به واسطه&amp;zwnj; یا بی&amp;zwnj;واسطه، بدان منتهی می&amp;zwnj;شود، یا از آن نشأت می&amp;zwnj;گیرد. و ادبیات کهن ما در هر نوعش، تجلی&amp;zwnj;گاه چرخش و گرایش حول چنین محوری است. به گونه&amp;zwnj;ای که هم در دور شدن خود از آن، و هم در نزدیک شدنش بدان، همواره حرمت &amp;laquo;تابویی&amp;raquo; آن را حفظ و محافظت کرده است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;شبان&amp;zwnj;ـ رمگی&amp;nbsp;&lt;/strong&gt; [۱]&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;من این اصل را که مبنای روابط اجتماعی است، &amp;laquo;شبان &amp;zwnj;ـ رمگی&amp;raquo; نام می&amp;zwnj;نهم. و آن را در گرو یک نظم اجتماعی مقدر می&amp;zwnj;یابم که گروه&amp;zwnj;بندی بدیهی و معینی را مشخص می&amp;zwnj;کند. بخشی از جامعه را در برابر بخشی دیگر، به هر دلیل و علتی، به امتیازهای ممتاز می&amp;zwnj;شمارد. به بخشی از جامعه حق مالکیت و معنویت و امتیاز تعیین سرنوشت خویش و سرنوشت دیگران را می&amp;zwnj;دهد. بخشی از جامعه را نیز به صورت تابع درمی&amp;zwnj;آورد که نیازمند قیمومت&amp;zwnj; و هدایت و اداره شدن است. خصلت عمومی و اصلی این واقعیت، در تأیید و تأکید بر تفاوت، اختلاف، تضاد، و به طور کلی نابرابری، نمایان می&amp;zwnj;گردد، که پایه&amp;zwnj;ی ارزشی هر رفتار و گفتار و پنداری است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;از این نظرگاه، انسان در وجه عام خود، در حکم کودک صغیری است که به سبب نارسایی و عدم بلوغ ذهنی، به قیم نیازمند است. یا در کلیت اجتماعی خود، در حکم رمه&amp;zwnj;ای است که بی&amp;zwnj;شبان و چوب&amp;zwnj; دستش، از هم می&amp;zwnj;پاشد، و هرز و هدر می&amp;zwnj;رود.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;این خصلت فرهنگی، هم خصلت افراد است، و هم خصلت جامعه است. هم در یک واحد کوچک اجتماعی، ساری و جاری است؛ و هم رابطه&amp;zwnj;ی انسان و جهان را می&amp;zwnj;نمایاند. هم در رابطه&amp;zwnj;ی فرد با فرد برقرار است؛ و هم در رابطه&amp;zwnj;ی فرد با گروه، یا رابطه&amp;zwnj;ی گروه با گروه. حتا در رابطه&amp;zwnj;ی فرد با درونش نیز متصور است. جالب توجه این است که هم روابط دوستانه از آن مایه می&amp;zwnj;گیرد، و هم روابط دشمنانه. هم کسی که از وفاداری به &amp;laquo;وضع موجود&amp;raquo; سخن گفته، بر همین مبنا سخن گفته است؛ هم کسی که از &amp;laquo;وضع موجود&amp;raquo; ناخشنود بوده، و از آن اعراض کرده، یا بر آن تاخته، یا برافتادن آن را طلبیده است، باز جایگزینی بر همین مبنا و روال پیشنهاد کرده است. و این امر اخیر تراژیک&amp;zwnj;ترین جنبه&amp;zwnj;ی تاریخی &amp;laquo;تناقض&amp;raquo; دیرینه&amp;zwnj;ی فرهنگی ماست.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;هم عنصری و انوری و معزی و نظام&amp;zwnj;الملک و جوینی و رشید&amp;zwnj;الدین فضل&amp;zwnj;اله، در پذیرش و تأیید و ترویج و تبلیغ&amp;zwnj;شان، تابع و تحکیم بخش این ارزش و رابطه بوده&amp;zwnj;اند. و هم ناصر خسرو و کسایی و سهروردی و عین&amp;zwnj;القضات وحسن صباح و خواجه نصیر و نقطویه و سربداران و... در اصلاح و اعتراض و اعراض و نفی و انکار و عصیان&amp;zwnj;شان.&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&lt;img alt=&quot;&quot; src=&quot;http://www.radiozamaneh.com/sites/default/files/images/mmokht02.jpg&quot; style=&quot;width: 196px; height: 50px;&quot; /&gt;هر کس در هر موقعیتی، و به اعتباری، خود رأس هرم کوچکتری به حساب می&amp;zwnj;آید که در هرم&amp;zwnj;های بزرگتری محاط است. همه به ابتلای &amp;laquo;قدرت&amp;raquo; مبتلایند. رابطه&amp;zwnj;ی انسان&amp;zwnj;ها با هم، نه رابطه&amp;zwnj;ی برابر، بل&amp;zwnj;که رابطه&amp;zwnj;ی بالا و پایین، رئیس و مرئوس، سلطان و رعیت، رهبر و پیرو، یا همان شبان و رمه است. خواه این شبان &amp;zwnj;ـ رمگی درون یک خانواده باشد، خواه در حد یک محله یا روستا و صنف و گروه و طبقه و شهر و کشور، و خواه در یک مذهب و طریقت و فرقه و جنبش و دعوت و مدرسه و خانقاه و... اصل، برقراری قداست آن بالایی است. و به قول نظام&amp;zwnj;الملک کسی را نرسد که در آن تردید یا خدشه&amp;zwnj;ای کند.&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;نه سلسله مراتب باطنیان مصر و الموت از این قاعده مستثناست. نه سلسله&amp;zwnj;ی مشایخ و دستگاه و روابط و مدارج تصوف. نه نظام آموزشی نظامیه&amp;zwnj;&amp;zwnj;ها، و نه آموزه&amp;zwnj;ها و معیارهای تعلیم و تربیت امیران و شاهانی که فرزندان&amp;zwnj;شان را چون کیکاووس بن وشمگیر به رهنمودها و تجربه&amp;zwnj;های خویش فرامی&amp;zwnj;خوانده&amp;zwnj;اند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;نه فردوسی و بیقهی و ابن&amp;zwnj;سینا و غزالی و سعدی و نظامی و صائب و... در تعادل&amp;zwnj;جویی خردمندانه&amp;zwnj;شان از این روش و ارزش و گرایش به طور بنیادی عدول کرده&amp;zwnj;اند؛ نه سنایی و عطار و مولوی و عراقی و حافظ و... در فاصله&amp;zwnj;گیری وارسته، و ترک دنیای عاشقانه و رندانه&amp;zwnj;شان، از تأثیر آن مبرا یا برکنار مانده&amp;zwnj;اند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اگرچه این&amp;zwnj;ها همه در مجموع، نمایندگان آن دو گرایش منطقی و اشراقی&amp;zwnj;اند که در اثبات یا نفی و تصحیح و اصلاح&amp;zwnj; نظری و تعدیل مصادیق قدرت، گفتار و پندار و کردار گویایی داشته&amp;zwnj;اند، اما همگان با همه&amp;zwnj;ی تفاوت&amp;zwnj;ها یا تضادهاشان، به مفهوم مشترکی از قدرت و نظام ذهنی آن و رفتار و پندار ناشی از آن، پای&amp;zwnj;بند بوده&amp;zwnj;اند که &amp;laquo;رابطه&amp;zwnj;ی&amp;raquo; آدمی را تابع &amp;laquo;سلسله مراتب&amp;raquo; نگه می&amp;zwnj;داشته است. هم عرصه&amp;zwnj;ی معنوی و هم عرصه&amp;zwnj;ی مادی زندگی انسان&amp;zwnj;ها را به &amp;laquo;ساحت واحدی&amp;raquo; می&amp;zwnj;پیوسته است که مشخصه&amp;zwnj;ی دیرینه&amp;zwnj;ی فرهنگ ایرانی است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در این فرهنگ، جامعه در هرم قدرتی متجلی شده است که رأس آن کل ساخت و نهادها و تشکیلات قدرت و حاکمیت است، و قاعده&amp;zwnj;اش کل نفوس جامعه را دربرمی&amp;zwnj;گیرد که ذرات منفرد ناپیوسته&amp;zwnj;ای هستند و قدرت مستقیماً بر آن&amp;zwnj;ها اعمال می&amp;zwnj;شود. در نتیجه هیچ نهاد واسطه&amp;zwnj;ای بین فرد و قدرت حاکم تنظیم&amp;zwnj;کننده&amp;zwnj;&amp;zwnj;ی رابطه نیست. رأس هرم اساساً برآمدِ حق حاکمیت عمومی انسان&amp;zwnj;ها نیست. بل&amp;zwnj;که به علل و طرق مختلف، تجسم یک قدرت جدا از همگان، یا منتزع از اراده&amp;zwnj;ی انسان&amp;zwnj;های عام بوده است. یعنی قدرتی که از انسان عام و اراده و بلوغ ذهنی و خواست و آرزو و منافع او نشأت نمی&amp;zwnj;گرفته است. بل&amp;zwnj;که تنها بر انسان اعمال می&amp;zwnj;شده است. بدیهی&amp;zwnj; است که عین همین سلسله مراتب در ساخت معرفتی و اعتقادی افراد نیز متبلور بوده است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;همیشه مقام یا موقعی بوده است که چنین قدرتی را به خود منسوب کرده، یا متعلق به خود دانسته است. یا چنین قدرتی به او منسوب شده یا تعلق یافته، و یا تفویض شده است. همواره یک عمل یا عامل برتر و فراتر وجود داشته است که بر عموم انسان&amp;zwnj;ها، و طبعاً بر سرنوشت آن&amp;zwnj;ها مسلط بوده است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;این قدرت و دارنده&amp;zwnj;ی آن، که همه&amp;zwnj;ی حق را در خود می&amp;zwnj;داشته یا می&amp;zwnj;پنداشته است، در نهایت مشروط به امتیاز و شرط و امکان موروثی یا معنوی بوده، که معمولاً کسی که از آن&amp;zwnj;ها بی&amp;zwnj;بهره بوده نیز خود را بدان&amp;zwnj;ها متصف می&amp;zwnj;شمرده است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;یکی از بالاترین نمودهای اجتماعی&amp;zwnj;ـ سیاسی&amp;zwnj;ـ اعتقادی این امتیاز، &amp;laquo;فّر&amp;raquo; پادشاهی بوده است. اما این &amp;laquo;فّر&amp;raquo; که در دوره&amp;zwnj;های متأخر به نیروی معنوی سلطان و حاکم و... تعبیر شده، چیزی نبوده است که شاه یا حاکمی، خود را فاقد آن تصور کرده باشد. به همین سبب نیز این قدرت و مقام، عملاً یک قدرت و مقام مطلق بوده است، که حق مطلقی نیز پدید می&amp;zwnj;آورده است. و دیگران را تنها به ازای پذیرش این حق مطلق، و اطاعت از آن، &amp;laquo;محق&amp;raquo; می&amp;zwnj;شناخته، یا به خود نزدیک، یا از خود دور، می&amp;zwnj;کرده است. و طبعاً در برابر هیچ&amp;zwnj;کس و هیچ نهادی نیز مسئول نبوده است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;از این راه و بدین&amp;zwnj;ترتیب، همیشه حقیقت مطلق تنها از آن کسانی بوده است که در راستای این قدرت و اعتقاد قرار داشته&amp;zwnj;اند. در نتیجه حقیقت مطلق همیشه در &amp;laquo;بالا&amp;raquo; و کارکرد و حق &amp;laquo;بالایی&amp;zwnj;ها&amp;raquo; بوده است. هم&amp;zwnj;چنان که پیروی از آن، کارکرد و حق &amp;laquo;پایینی&amp;zwnj;ها&amp;raquo; شمرده می&amp;zwnj;شده است. پس حق &amp;laquo;آمریت&amp;raquo; از آن &amp;laquo;بالایی&amp;zwnj;ها&amp;raquo; و حق &amp;laquo;اطاعت&amp;raquo; از آن &amp;laquo;پایینی&amp;zwnj;ها&amp;raquo; است. حق تعیین سرنوشت از آن &amp;laquo;بالایی&amp;zwnj;ها&amp;raquo;، و حق تأیید آن از آن &amp;laquo;پایینی&amp;zwnj;ها&amp;raquo;ست. این رابطه&amp;zwnj;ای است حق و مقدر. که از آن گریزی نیست. و همیشه هم از پیش تعیین شده است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اما حضور و شأن و مفهوم این قدرت برتر، تنها در رأس هرم خلاصه و محدود نمی&amp;zwnj;ماند. بل&amp;zwnj;که آنچه در تاریخ زندگی ایرانی، یک مسأله&amp;zwnj;ی ساختی به حساب می&amp;zwnj;آید، این است که این نوع ساخت قدرت و امتیاز مادی و معنوی، از رأس هرم تا پایه&amp;zwnj;ی هرم، به صورت &amp;laquo;سلسله مراتب&amp;raquo; طولی یا عمودی پذیرفته&amp;zwnj;ای برقرار بوده و تکرار می&amp;zwnj;شده است. همچنان که در موقعیت&amp;zwnj;ها و مقام&amp;zwnj;های برتر و فروتر، در هر گونه درجه&amp;zwnj;بندی فردی یا گروهی و اجتماعی نیز به صورت عرضی یا افقی، متجلی می&amp;zwnj;شده است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;هر کس در هر موقعیتی، و به اعتباری، خود رأس هرم کوچکتری به حساب می&amp;zwnj;آید که در هرم&amp;zwnj;های بزرگتری محاط است. همه به ابتلای &amp;laquo;قدرت&amp;raquo; مبتلایند. رابطه&amp;zwnj;ی انسان&amp;zwnj;ها با هم، نه رابطه&amp;zwnj;ی برابر، بل&amp;zwnj;که رابطه&amp;zwnj;ی بالا و پایین، رئیس و مرئوس، سلطان و رعیت، رهبر و پیرو، یا همان شبان و رمه است. خواه این شبان &amp;zwnj;ـ رمگی درون یک خانواده باشد، خواه در حد یک محله یا روستا و صنف و گروه و طبقه و شهر و کشور، و خواه در یک مذهب و طریقت و فرقه و جنبش و دعوت و مدرسه و خانقاه و... اصل، برقراری قداست آن بالایی است. و به قول نظام&amp;zwnj;الملک کسی را نرسد که در آن تردید یا خدشه&amp;zwnj;ای کند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;یک شبان همیشه در هر گوشه&amp;zwnj;ای و هر بخشی از جامعه که باشد، رمه&amp;zwnj;ای دارد. یا رمه&amp;zwnj;ای پیدا می&amp;zwnj;کند. هیچ&amp;zwnj;کس هم که نباشد، بالاخره زن و بچه&amp;zwnj;ای در میان خواهد بود، یا برادر کوچکتری، یا همبازی خردتری، یا شاگردی و... هر کس خود را در درون به صورت شبانی تصور می&amp;zwnj;کند. اگرچه خود در بیرون، نسبت به شبان بزرگ&amp;zwnj;تر، جزء رمه به حساب می&amp;zwnj;آید. باز همان ساخت و سنت &amp;laquo;شبان&amp;zwnj; ـ رمگی&amp;raquo; را نسبت به زیردستان خود، یا اساساً نسبت به کسانی که به لحاظی از خود فروترشان می&amp;zwnj;انگارد، اعمال می&amp;zwnj;کند.&lt;br /&gt;
	رابطه&amp;zwnj;ی بالا و پایین، خواه ناخواه امری نیست که تنها در هویت اجتماعی و سلسله مراتب اداری و سیاسی متصور یا مجسم باشد. بل&amp;zwnj;که این یک ارزش بدیهی و اعتقادی است که تأثیر قطعی و قاطع در ذهنیت جامعه نیز دارد. و از راه روان&amp;zwnj;شناسی فردی و اجتماعی، به صورت مشخصه&amp;zwnj;ی اصلی این نظام فرهنگی درآمده است. ترتیب و آیین جامعه و انسان بر همین نظم و نسق است. کارکرد آن کسی که در رأس هرم بزرگ جامعه است، از راه سلسله مراتب، این است که &amp;laquo;ترتیب و آیین ملک را به جای خویش بازبرد، و اندازه&amp;zwnj;ی درجه&amp;zwnj;ی هر کسی پدیدار کند. ارزانیان را به پایه&amp;zwnj;ی خویش رساند، و ناارزانیان را دست کوتاه کند، و به کار و پیشه&amp;zwnj;ی خویش فرستد&amp;raquo;.&amp;nbsp; [۲]&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;آنکه درباره&amp;zwnj;ی &amp;laquo;سیاست مدن&amp;raquo; می&amp;zwnj;نویسد نیز قصدش در واقع پرداختن دستگاهی برای &amp;laquo;عدالت&amp;raquo; یا نظریه&amp;zwnj;ای حقوقی و... نیست. بل&amp;zwnj;که مقصودش پرداختن به اموری است که مایه&amp;zwnj;ی استحکام نظام می&amp;zwnj;شود. و حتا فایده&amp;zwnj;ی حکمت عملی را در این می&amp;zwnj;داند که فاضیل و طریق کسب آن&amp;zwnj;ها و رذایل و راه اجتناب از آن&amp;zwnj;ها را به ما می&amp;zwnj;آموزد. و ما را از کمالات انسانی برخوردار می&amp;zwnj;سازد. و هنگامی که به توضیح این فضایل می&amp;zwnj;پردازد، دانسته می&amp;zwnj;شود که فضیلت به معنای حفظ موقع و مقام هر کسی است. و اساساً خداوند مردم را از حیث عقول و آراء متفاوت خلق کرده است، و به همین سبب اختلاف در طبقات اجتماعی حاصل می&amp;zwnj;شود. اگر همه&amp;zwnj;ی مردم از زمره&amp;zwnj;ی ملوک و فرمانروایان و یا جملگی از اهل کسب و حرفه بودند،جامعه قوام نمی&amp;zwnj;یافت و نظام آن می&amp;zwnj;گسیخت. اگر همه غنی بودند هیچکس به دیگری در امور اجتماعی معاونت و برای او کار نمی&amp;zwnj;کرد. و اگر همه تهیدست بودند از زیان و نومیدی هلاک می&amp;zwnj;شدند.&amp;nbsp; [۳]&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پس هر کس باید در تکافوی نیازها وحل مسایل و حرکت در مدار معین خویش باشد. کار هر کس تنها به دست خود اوست. و آنکه در رأس امور است کار و کارکردش حفظ استحکام همین بنیان، و نگهداری رعایا در فرمان است. زیرا می&amp;zwnj;داند که وقتی کشور از ترتیب بیفتاده باشد، چنین می&amp;zwnj;شود: شریفان مالیده شوند، و دونان با دستگاه گردند. و هر که را قوتی باشد هرچه خواهد کند. و کار مصلحان ضعیف شود، و بدحال گردند. و مفسدان توانگر شوند. و کمتر کسی به امیری رسد، و دون&amp;zwnj;تر کسی عمیدی یابد. و اصیلان و فاضلان محروم مانند. و هر فرومایه&amp;zwnj;ای باک ندارد که لقب پادشاه و وزیر بر خویشتن نهد... رعیت بی&amp;zwnj;فرمان شود. و لشکریان دور از دست گردند. و تمییز از میان مردم برخیزد.&amp;nbsp; [۴]&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;از &amp;laquo;نامه&amp;zwnj;ی تنسر&amp;raquo; و &amp;laquo;پندنامه&amp;zwnj;ی اردشیر بابکان&amp;raquo; و &amp;laquo;مینوی خرد&amp;raquo;، و نیز اندرزها و پندنامه&amp;zwnj;های دیگری که جابه&amp;zwnj;جا در شاهنامه، گرایش و منش انسانی ایران باستان را می&amp;zwnj;نمایانند، تا کتاب&amp;zwnj;های دوره&amp;zwnj;ی هزارساله&amp;zwnj;ی زبان دری، چه از نوع قابوس&amp;zwnj;نامه و سیاست&amp;zwnj;نامه، یا اخلاق ناصری و نفایس&amp;zwnj;الفنون آملی و جامع مفیدی و....، و چه از نوع مرزبان&amp;zwnj;نامه و کلیله و دمنه و مقامات حمیدی و انوار سهیلی و... یا تاریخ&amp;zwnj;های بلعمی و بخارا و بیهقی و راحت&amp;zwnj;الصدور و سیرت&amp;zwnj; جلال&amp;zwnj;الدین و جهان&amp;zwnj;گشا و رشیدی و وصاف و گزیده&amp;zwnj;ی مستوفی و حبیب&amp;zwnj;السیر و ناسخ&amp;zwnj;&amp;zwnj;التواریخ و... و چه کتاب&amp;zwnj;های اهل حق و تصوف چون کشف&amp;zwnj;المحجوب و طبقات الصوفیه و اسرارالتوحید و آثار ژنده پیل و تذکرةالاولیاء و مناقب&amp;zwnj;العارفین افلاکی و... همه به چنین ساخت ذهنی و عینی صریح و مشخصی احاله می&amp;zwnj;یابند. بر این&amp;zwnj;ها مزید می&amp;zwnj;شود کل قصاید و منظومه&amp;zwnj;ها و مثنوی&amp;zwnj;های حوزه&amp;zwnj;ی مدح و داستان و اخلاق و آموزش و... حتا آثار فلسفی و یا روایی عامیانه و افسانه&amp;zwnj;ها که باز بر مبانی این &amp;laquo;رابطه&amp;zwnj;ی&amp;raquo; بدیهی و خدشه&amp;zwnj;ناپذیر تأکید می&amp;zwnj;ورزند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;آن اصل خدشه&amp;zwnj;ناپذیر و رابطه&amp;zwnj;ی &amp;laquo;شبان&amp;zwnj; ـ رمگی&amp;raquo;، با تفاوت&amp;zwnj;هایی اندک، که احیاناً از این اثر تا آن اثر، یا از این حوزه&amp;zwnj;ی ادبی تا آن حوزه&amp;zwnj;ی تاریخی و... یافته است، هم&amp;zwnj;چنان در تمام این آثار نمایان و ساری و جاری است. و چون و چرایی هم در آن نیست.&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&lt;img alt=&quot;&quot; src=&quot;http://www.radiozamaneh.com/sites/default/files/images/mmokht02.jpg&quot; style=&quot;width: 196px; height: 50px;&quot; /&gt;به هر گوشه از ادب پارسی که بنگریم رنگ و نشانی از هستی استبداد&amp;zwnj;زده&amp;zwnj;ی ما، و رابطه&amp;zwnj;ی شبان &amp;zwnj;ـ رمگی دیرینه، پدیدار می&amp;zwnj;شود. حتا اگر کتابی به&amp;zwnj;هیچ روی و از هیچ راه به این &amp;laquo;مفهوم رایج&amp;raquo; مربوط نشود، گویی &amp;laquo;مقدمه&amp;raquo; و &amp;laquo;دیباچه&amp;zwnj;ی&amp;raquo; آن محمل مناسبی بوده است برای بازتاب این ابتلای عمومی.&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;شاید این تأکید بر اصل &amp;laquo;شبان&amp;zwnj;ـ رمگی&amp;raquo;، به گمان بعضی، کمی مبالغه&amp;zwnj;آمیز آید. و گمان رود که وجوه دیگر این ادب و فرهنگ را در باب انسان و روابط اجتماعی از یاد برده&amp;zwnj;ام. اما تأکید می&amp;zwnj;کنم که اولاً این اصل چندان در ساخت فرهنگی ما ریشه&amp;zwnj;دار است که بندرت می&amp;zwnj;توان شعر و سخن و بحث فلسفی و اخلاقی و... یافت که از آن برکنار مانده باشد. و چنانچه حرف و سخنی برکنار از آن نیز پیدا شود، استثنای منحصر و غیرقابل تعمیمی است که نمی&amp;zwnj;تواند مشخصه&amp;zwnj;ی ذهنیت پیش از مشروطه&amp;zwnj;ی ما محسوب شود.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ثانیاً من در این بحث تنها به طرح و مبنای اساسی در جهت ترسیم نوع چهره&amp;zwnj;ی انسانی، به&amp;zwnj;ویژه با توجه به موقعیت ارادی و فردیت او پرداخته&amp;zwnj;ام. و برآن نیستم که در این بحث همه&amp;zwnj;ی خطوط چهره&amp;zwnj;ی این فرهنگ و ادب را بازنمایم. ضمناً بر یک نکته نیز مشخصاً تکیه می&amp;zwnj;کنم. و آن این است که تاکنون غالباً پژوهشگران بر وجوهی از فضایل اخلاقی و رفتاری و ارزش&amp;zwnj;های عالی و متعالی گذشته&amp;zwnj;ی ما پرداخته&amp;zwnj;اند که جا دارد با توجه به چنین ساخت و گرایش اساسی، دوباره ارزیابی شود. هر فضیلت و رذیلتی باید در کل دستگاه ارزشی این نظام سنجیده شود. و تنها در چنین حالتی است که جنبه&amp;zwnj;ها و پی&amp;zwnj;آمدهای دیگر فضایل و مکارم اخلاقی ما نیز روشن می&amp;zwnj;گردد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در جامعه&amp;zwnj;ای که بر نظم و امتیاز و رابطه&amp;zwnj;ای ویژه استوار است، اخلاقیات و رسوم و عادات و روش و منش معین و متناسبی اشاعه می&amp;zwnj;یابد که بیش از هر چیز، با حفظ و برقراری همان نظم و امتیاز هماهنگ است. نظمی که بر عدالت اجتماعی و آزادی و خرد و اراده&amp;zwnj;ی آگاه آدمی مبتنی باشد، روش&amp;zwnj;های اخلاقی و رفتارهای فردی و اجتماعی متناسب با خود را می&amp;zwnj;طلبد. نظمی هم که خواه از نظر سیاسی و اقتصادی و خواه از لحاظ اعتقادی و اندیشگی بر امتیاز و سلسله مراتب استوار است، سلوک و اخلاق مربوط به خود را می&amp;zwnj;جوید.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;به همین سبب نیز &amp;laquo;مدینه&amp;zwnj;های فاضله&amp;zwnj;&amp;raquo;ای که در گذشته پیشنهاد شده است،&amp;nbsp; [۵]در نهایت چیزی جدا از همان اعتقادات و ارزش&amp;zwnj;های تخطی&amp;zwnj;ناپذیر نبوده است. به همین دلیل نیز غالب آن&amp;zwnj;ها دچار تناقضی حل&amp;zwnj;ناشدنی و آشکار باقی مانده است. یا اساساً چشم&amp;zwnj;انداز خود را اتصال به موجودات روحانی و غیرزمینی قرار داده است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در این میان البته گاه پای اشعار و آثار متفاوتی چون بعضی از غزل&amp;zwnj;های حافظ، و چند قصیده&amp;zwnj;ای از ناصر خسرو و... نیز به&amp;zwnj;میان می&amp;zwnj;آید که توجه دقیق&amp;zwnj;تری را می&amp;zwnj;طلبد. اگرچه به نظر من این&amp;zwnj;ها نیز به اعتباری خود باز در مفصل همان &amp;laquo;تناقض&amp;raquo; قرار می&amp;zwnj;گیرد. و از بابت روشن&amp;zwnj;گری این ذات متناقض فرهنگی بس ارزشمند است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;
	این&amp;zwnj;گونه آثار از یک&amp;zwnj; سو روایت&amp;zwnj;گر پای&amp;zwnj;بندی به نظام و واقعیت سخت دل&amp;zwnj;شکن و آزاردهنده است. و از سوی دیگر، اعتراض به آن و نفی و طرد آن را فریاد می&amp;zwnj;کند. بی&amp;zwnj;آنکه در این اعتراض و نفی، نظمی مخالف یا متفاوت یا متضاد با آن پیشنهاد شود. گویی این &amp;laquo;ذهنیت&amp;raquo; جز در جهت تلطیف یا تعدیل یا جابه&amp;zwnj;جایی مصادیق چنین نظمی، کارآیی نداشته است. پس همواره یا از آن کناره گرفته است. یا مصداقی دیگر را پیشنهاد کرده است. و این همه به امید برقراری تعادلی بوده است که خود صورت دیگری از همان ساخت و مفهوم اصلی است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;
	با این همه شعر کسی چون حافظ از بابتی، و سخن کسی چون ناصر خسرو از بابتی دیگر، در حد فاصل آن دو گرایش یاد شده است. با این تفاوت که اگر حد فاصل سعدی جنبه&amp;zwnj;ی اثباتی دارد، گرایش اینان حاوی نفی است. جنبه&amp;zwnj;ی اندو&amp;zwnj;ه&amp;zwnj;بارش نیز در همین است که اساس مشکل را نه در اصل &amp;laquo;مفهوم&amp;raquo; بل&amp;zwnj;که تنها در &amp;laquo;مصداق&amp;raquo; آن می&amp;zwnj;یابد. از این&amp;zwnj;رو هم &amp;laquo;مفهوم&amp;raquo; رایج معین درباره&amp;zwnj;ی نظم اجتماعی &amp;zwnj;ـ کیهانی را می&amp;zwnj;پذیرد، و هم مدام مصادیقش را نفی می&amp;zwnj;کند. در نهایت مصداق&amp;zwnj;هایی هم که خود ارائه می&amp;zwnj;دهد، با آن دیگرها تفاوتی ماهوی ندارد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ناصر خسرو وضع دردناک&amp;zwnj;تری نیز می&amp;zwnj;یابد. اگرچه خود متوجه آن نیست. او در تعصب سخت و اعتراض اخلاقی و زهد عبوس خود، از یک سو تنها راه چاره را فاصله&amp;zwnj;گیری از این نظم دنیایی می&amp;zwnj;پندارد. و از سوی دیگر برآن است که مصداق نظم مسلط را در همین دنیا تعویض کند. در حالی که مصداق قابل پذیرش او نیز باجی به مصداق نفی&amp;zwnj;شده نمی&amp;zwnj;دهد. و میان خلافت بغداد و خلافت قاهره، در اساس تفاوتی نیست.&amp;nbsp; [ ۷]هم&amp;zwnj;چنان که میان نظام حکومتی شاه شجاع و امیر مبارزالدین نیز در زمان حافظ، تفاوت ماهوی وجود ندارد. [ ۸]&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;به&amp;zwnj;هرحال ما همواره با چنین تناقضی زیسته&amp;zwnj;ایم، و خود را با آن منطبق کرده&amp;zwnj;ایم. در نتیجه بسیاری از مسائلی که می&amp;zwnj;تواند مانع و رادعی در راه رشد و اعتلای آدمی تلقی شود، برای ما به&amp;zwnj; صورت اصول و عقاید و عادات و اخلاقیات سنتی و ارزش&amp;zwnj;های بدیهی درآمده است. همواره نیز پشت&amp;zwnj;کننده&amp;zwnj;ی بدان&amp;zwnj;ها، از هر جنبه و از هر نظرگاهی، مبغوض و مطرود و مردود و ملعون و... تلقی شده است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;به هر گوشه از ادب پارسی که بنگریم رنگ و نشانی از هستی استبداد&amp;zwnj;زده&amp;zwnj;ی ما، و رابطه&amp;zwnj;ی شبان &amp;zwnj;ـ رمگی دیرینه، پدیدار می&amp;zwnj;شود. حتا اگر کتابی به&amp;zwnj;هیچ روی و از هیچ راه به این &amp;laquo;مفهوم رایج&amp;raquo; مربوط نشود، گویی &amp;laquo;مقدمه&amp;raquo; و &amp;laquo;دیباچه&amp;zwnj;ی&amp;raquo; آن محمل مناسبی بوده است برای بازتاب این ابتلای عمومی. اصرار و ابرام در این امر تا حدی است که مقدمه&amp;zwnj;ی آثار شاعران و نویسندگان این هزارساله به&amp;zwnj;راستی عبرت&amp;zwnj;انگیز است، و خود عرصه&amp;zwnj;ی پژوهشی دامنه&amp;zwnj;دار است که فعلاً قصد پرداخت به آن را ندارم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;به&amp;zwnj;هرحال سابقه&amp;zwnj;ی ذهنی و تاریخی ما، این مفهوم رایج و ابتلای سلسله مراتب را به تمام عرصه&amp;zwnj;های حیات تعمیم داده است. و پیش از هر چیز نیز تبلور آن را در هرم قدرت جامعه، چنین توجیه و تحلیل کرده است:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;
	جهان بر سلاطین گردد، و هر کسی را که برکشیدند، برکشیدند. و نرسد کسی را که گوید چرا چنین است.&amp;nbsp; [۹] و ملوک هرچه خواهند گویند، و با ایشان حجت گفتن روی ندارد. [ ۱۰] زیرا قوت پادشاهان را خدای بزرگ به آن&amp;zwnj;ها عطا کرده است، و بر خلق زمین واجب کرده که بدان قوه بباید گروید. [ ۱۱]&lt;br /&gt;
	ملک تالی دین است. و هر که دین او پاک&amp;zwnj;تر و عقیدت او صافی&amp;zwnj;تر، در بزرگداشت جانب ملوک و تعظیم فرمان&amp;zwnj;های پادشاهان مبالغت زیادت واجب شمرد، و هوا و طاعت و اخلاص و مناصحت ایشان را از ارکان دین پندارد. و اگر این مصلحت بر این سیاق رعایت &amp;zwnj;نیافتنی نظام کارها گسسته گشتی.&amp;nbsp; [۱۲]&lt;br /&gt;
	البته این معنا تنها بر زبان یک سیاست&amp;zwnj;مدار یا خدمت&amp;zwnj;گزار حکومت، چون بیهقی، و یا دبیر حاشیه&amp;zwnj;نشینی چون نصراله منشی جاری نیست. بل&amp;zwnj;که هواداران هر فرقه و گروه و گرایشی نیز بر همین اساس، به تبیین کارکرد و مفهوم &amp;laquo;شبان &amp;zwnj;&amp;zwnj;ـ رمگی&amp;raquo; پرداخته&amp;zwnj;اند. اگرچه هر یک به سائقه&amp;zwnj;ی گرایش متفاوت خویش، انتظار خود را از این اصل نیز بیان داشته&amp;zwnj;اند. که در اینجا تنها به ذکر چند نمونه به ترتیب از یک مذهبیِ متعصب، یک صوفی سرگردان، یک عالم اخلاق، و یک شاعر و ادیب جهان&amp;zwnj;دیده بسنده می&amp;zwnj;کنم:&lt;br /&gt;
	پادشاه راعی رعیت باشد، و راعی را با آفتاب مشابهت کرده&amp;zwnj;اند که بر همه&amp;zwnj;ی بقاع به نیک و بد تافته شود. و نیک و بد دنیا به حجت ظاهر شود. و به قیامت پدید آید محق از مبطل و تقی از شقی و موافق از منافق.&amp;nbsp; [۱۳]&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;
	پادشاه چون شبان است و رعیت چون رمه. بر شبان واجب باشد که رمه را از گرگ نگاه دارد، و در رفع شر او بکوشد. و اگر در رمه بعضی قوچ با قّرَن باشد، و بعضی میش و بی&amp;zwnj;&amp;zwnj;قّرَن، صاحب قّرَن خواهد که بر بی&amp;zwnj;&amp;zwnj;قّرَن حیفی کند، و تعدی نماید، آفت او زایل کند. [ ۱۴]&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;سلطان سایه&amp;zwnj;ی هیبت خدای است بر روی زمین. یعنی که بزرگ و برگماشته&amp;zwnj;ی خدای است بر خلق خویش. پس بباید دانست که کسی را که او پادشاهی و فّر ایزدی داد، دوست باید داشتن، و پادشاهان را متابع باید بودن و ملوک منازعت نشاید کردن، و دشمن نباید داشتن. [ ۱۵]&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;نخستین ابیات باب اول بوستان نیز به چنین نظام ارزشی و مراتب و چشم&amp;zwnj;اندازهای آن ناظر است:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;شنیدم که در وقت نزع روان&lt;br /&gt;
	به هرمز چنین گفت نوشیروان&lt;br /&gt;
	که خاطر نگهدار درویش باش&lt;br /&gt;
	نه در بند آسایش خویش باش&lt;br /&gt;
	نیاید به نزدیک دانا پسند&lt;br /&gt;
	شبان خفته و گرگ در گوسپند&lt;br /&gt;
	برو پاس درویش محتاج دار&lt;br /&gt;
	که شاه از رعیت بود تاجدار&lt;br /&gt;
	رعیت نشاید به بیداد کشت&lt;br /&gt;
	که مر سلطنت را پناهند و پشت&lt;br /&gt;
	مراعات دهقان کن از بهر خویش&lt;br /&gt;
	که مزدور خوشدل کند کار بیش [ ۱۶]&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;این نیز پیشنهادی مصلحت&amp;zwnj;گرایانه از گلستان سعدی است که نوع فضیلت اخلاقی را در روابط انسان&amp;zwnj;ها، مطابق گرایش مسلط تعیین می&amp;zwnj;کند. و اصل قدرت را مبنای رفتار می&amp;zwnj;نمایاند:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ناسزایی را که بینی بختیار&lt;br /&gt;
	عاقلان تسلیم کردند اختیار&lt;br /&gt;
	چون نداری ناخن درنده تیز&lt;br /&gt;
	با بدان آن به که کم گیری ستیز&lt;br /&gt;
	هر که با پولاد بازو پنجه کرد&lt;br /&gt;
	ساعد سیمین خود را رنجه کرد&lt;br /&gt;
	باش تا دستش ببندد روزگار&lt;br /&gt;
	پس به کام دوستان مغزش برآر [۱۷]&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;تعمیم و اشاعه&amp;zwnj;ی این روش و گرایش، به روان&amp;zwnj;شناسی و رفتار ویژه و دیرینه&amp;zwnj;ای انجامیده است که از راه چند مشخصه&amp;zwnj;ی بارز، همگان را به نوعی حامل و عامل، یا تابع و مطیع قدرت و حق&amp;zwnj;ِ ناشی از آن تبدیل می&amp;zwnj;کرده است. از این&amp;zwnj;رو بازتاب&amp;zwnj;ها و گونه&amp;zwnj;های مکمل این &amp;laquo;شبان&amp;zwnj;ـ رمگی&amp;raquo; را در سطح&amp;zwnj;های مختلف زندگی فردی و اجتماعی چنین می&amp;zwnj;توان تبیین کرد:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;الف&amp;zwnj;ـ پدرسالاری که نمودار تمرکز قدرت و حق و شأن آن در فرد شاخص خانواده تا جامعه و جهان است.&lt;br /&gt;
	ب&amp;zwnj;ـ مردسالاری که نمودار تمرکز قدرت و حق و شأن آن در دست جنس اول است. از بالا تا پایین جامعه.&lt;br /&gt;
	ج&amp;zwnj;ـ رئیس، پیر، شیخ، ارباب، آقا، مراد، قطب، مقتدا، مرشد، پیشکسوت، مرجع&amp;zwnj;سالاری که خود نمودار قدرت و حق و شأن در درجه&amp;zwnj;ها و موقعیت&amp;zwnj;های گوناگون اجتماعی، آیینی، عقیدتی، فرهنگی، حرفه&amp;zwnj;ای و... است. و هرگز نباید آن را با ضرورت رعایت حرمت و ادب و ارادت به بزرگان و پیران و استادان و... مشتبه کرد.&lt;br /&gt;
	د&amp;zwnj;ـ من محوری که نمودار تصور و تمرکز قدرت و حق در خویش است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;نابرابری حقوق&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;این&amp;zwnj;ها همه نمودار فرهنگی است که در آن، حاکمیت و قدرت و حق از آنِ همه&amp;zwnj;ی آحاد انسانی نیست. و همیشه هر حق و حرمتی، سایه&amp;zwnj;ای از زور و ترس نیز فرومی&amp;zwnj;افکند. در نتیجه به ازای ارزش و حق هر فرد، ارزش و حق فرد دیگر نادیده گرفته می&amp;zwnj;شود، یا که از میان می&amp;zwnj;رود. همیشه در هر گوشه از جامعه، مرجعی و ریش سپیدی و رئیسی و شاهی و شاه&amp;zwnj;چه&amp;zwnj;ای و قدرتمندی و ارباب و مقتدا و مرادی هست که هم بر سنت و آیین شبان&amp;zwnj;ـ رمگی تأکید می&amp;zwnj;ورزد، و هم فردیت دیگران را به ازای حفظ فردیت خوش، دستخوش نفوذ و فشار و تأثیر عوامل و اجزای گوناگون این نظام سلسله مراتبی می&amp;zwnj;کند. در نتیجه امکان اراده و خلاقیت آزاد فرد را از او سلب می&amp;zwnj;کند. و توان سازنده&amp;zwnj;اش را به حداقل می&amp;zwnj;رساند، یا همیشه وابسته به دیگری نگه می&amp;zwnj;دارد.&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&lt;img alt=&quot;&quot; src=&quot;http://www.radiozamaneh.com/sites/default/files/images/mmokht02.jpg&quot; style=&quot;width: 196px; height: 50px;&quot; /&gt;همیشه در هر گوشه از جامعه، مرجعی و ریش سپیدی و رئیسی و شاهی و شاه&amp;zwnj;چه&amp;zwnj;ای و قدرتمندی و ارباب و مقتدا و مرادی هست که هم بر سنت و آیین شبان&amp;zwnj;ـ رمگی تأکید می&amp;zwnj;ورزد، و هم فردیت دیگران را به ازای حفظ فردیت خودش، دستخوش نفوذ و فشار و تأثیر عوامل و اجزای گوناگون این نظام سلسله مراتبی می&amp;zwnj;کند. در نتیجه امکان اراده و خلاقیت آزاد فرد را از او سلب می&amp;zwnj;کند. و توان سازنده&amp;zwnj;اش را به حداقل می&amp;zwnj;رساند، یا همیشه وابسته به دیگری نگه می&amp;zwnj;دارد.&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;نمودهای ریشه&amp;zwnj;دار این دستگاه نظری و عملی را در رفتار هر فرد، می&amp;zwnj;توان در عرف و عادت و سلوک و اخلاق و ویژگی&amp;zwnj;های روان&amp;zwnj;شناختی و جامعه&amp;zwnj;شناختی دیرینه&amp;zwnj;ی ما بازجست. مانند من محوری، کیش شخصیت، نخبه&amp;zwnj;گرایی، سلطه&amp;zwnj;طلبی، خودپرستی&amp;zwnj;های عقل کلی، شیوه&amp;zwnj;های مرید و مرادی، خویشتن بزرگ پنداری&amp;zwnj;های حتا خیرخواهانه!، حامل حقیقت مطلق پنداشتن خویش، باطل انگاشتن عقاید دیگران، مفاخره&amp;zwnj;های زروگویانه یا بی&amp;zwnj;خبرانه یا متعصبانه و... هم چنان که پیامدهای اندیشگی و اعتقادیِ جمعی آن را در قبال جهان و طبیعت و قدرت برتر، می&amp;zwnj;توان در &amp;laquo;بندگی و خاکساری و فرودستی و بی&amp;zwnj;مقداری ذلیلانه&amp;raquo;، &amp;laquo;ترس&amp;raquo;، &amp;laquo;تسلیم&amp;zwnj;پذیری&amp;raquo;، &amp;laquo;اعتقاد به بی&amp;zwnj;اعتباری زندگی&amp;raquo;، &amp;laquo;عدم رستگاری انسان در این دنیا&amp;raquo; و... مشاهده کرد، که کارآیی همه&amp;zwnj;ی این&amp;zwnj;ها نخست در نفی &amp;laquo;فردیت&amp;raquo; و اراده&amp;zwnj;ی آدمی، و طبعاً نفی حق و شأن و حضور اوست.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پیداست که حفظ موقعیت افرادی بدین&amp;zwnj;گونه نابرابر، نمی&amp;zwnj;تواند با اصل برابری انسان&amp;zwnj;ها هماهنگ باشد. و آنچه در فرهنگ ما دستاوردی در باب برابری محسوب شده است، در اساس، مربوط به منشأ پیدایش آدمی و آفرینش است. البته این دستاورد نسبت به آنچه پیش از آن در نظام کاستی یا طبقات معین و غیرقابل نفوذ، در ایران پیش از اسلام حاکم بوده است، خود نقطه&amp;zwnj;ی عطف ارزشمندی است. اما هرگز به &amp;laquo;برابری&amp;raquo; در معنای حقوق بهره&amp;zwnj;وری اجتماعی ارتباطی ندارد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;این&amp;zwnj;گونه نظریه&amp;zwnj;ی برابری، تنها تصوری از برابری در ارزش زیستی و نژادی است، و نه در تحقق ارزش اجتماعی انسان. نظام اجتماعی هم&amp;zwnj;چنان اساس نابرابری، و حتا نفی عملی همین ارزش نظری است. از این&amp;zwnj;رو از این گونه اعتقاد و برابری، در عمل تعارفی بیش نمی&amp;zwnj;مانده است. چه در عمل و چه در نظر، به تصور برابری انسان&amp;zwnj;ها در حقوق و آزادی&amp;zwnj;های اجتماعی نمی&amp;zwnj;انجامیده است. هم&amp;zwnj;چنان که درباره&amp;zwnj;ی به اصطلاح &amp;laquo;جنس دوم&amp;raquo; نیز از این&amp;zwnj;گونه تعارفات و ارزش&amp;zwnj;گذاری&amp;zwnj;های مجرد، بسیار دیده شده است، حال آنکه سرتاسر زندگی اجتماعی و سیاسی و اقتصادی و فرهنگی ما، زن را به یک موجود فرعی و تابع و &amp;laquo;متعلقه&amp;zwnj;ی&amp;raquo; مرد تبدیل می&amp;zwnj;کرده است. و کارکرد ویژه&amp;zwnj;ای برایش در نظر می&amp;zwnj;گرفته، که از اندیشه&amp;zwnj;ی &amp;laquo;نابرابری&amp;raquo; نتیجه می&amp;zwnj;شده است، و نه فقط از موقعیت و نوع جنسیت او:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;زن خوب فرمانبر پارسا&lt;br /&gt;
	کند مرد درویش را پادشا&lt;br /&gt;
	که را خانه آباد و همخوابه دوست&lt;br /&gt;
	خدا را به رحمت نظر سوی اوست&lt;br /&gt;
	چو مستور باشد زن و خوبروی&lt;br /&gt;
	به دیدار او در بهشت است شوی&lt;br /&gt;
	دلارام باشد زن نیکخواه&lt;br /&gt;
	ولیکن زن بد خدایا پناه&lt;br /&gt;
	در خرمی بر سرایی ببند&lt;br /&gt;
	که بانگ زن از وی برآید بلند&lt;br /&gt;
	چو زن راه بازار گیرد بزن&lt;br /&gt;
	وگرنه تو در خانه بنشین چو زن&lt;br /&gt;
	اگر زن ندارد سوی مرد گوش&lt;br /&gt;
	سراویل کحلیش در مرد پوش&lt;br /&gt;
	چو در روی بیگانه خندید زن&lt;br /&gt;
	دگر مرد گو لاف مردی مزن&lt;br /&gt;
	ز بیگانگان چشم زن کور باد&lt;br /&gt;
	چو بیرون شد از خانه در گور باد&lt;br /&gt;
	چه نغز آمد این یک سخن زان دو تن&lt;br /&gt;
	که بودند سرگشته از دست زن&lt;br /&gt;
	یکی گفت کس را زن بد مباد&lt;br /&gt;
	دگر گفت زن در جهان خود مباد&lt;br /&gt;
	زن نو کن ای دوست هر نوبهار&lt;br /&gt;
	که تقویم پاری نیاید به کار [۱۹]&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;عشق که شریف&amp;zwnj;ترین و آرمانی&amp;zwnj;ترین رابطه&amp;zwnj;ی بی&amp;zwnj;واسطه میان انسان&amp;zwnj;هاست، از اندیشه&amp;zwnj;ی نابرابری تأثیر دوگانه&amp;zwnj;ای گرفته است. از یک سو حضور رابطه&amp;zwnj;ی هماهنگ و یگانه میان زن و مرد را از میان برده، یا مخدوش کرده است. و از سوی دیگر به عشق مذکر گراییده که سرتاسر ادبیات ما را به خود اختصاص داده است. و اساسش اغلب بر رابطه&amp;zwnj;ای یک سویه میان آقا و برده است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;به&amp;zwnj;هرحال اگر ارزش برابر در بهره&amp;zwnj;وری از حق و شأن و حضور و قدرت مادی و معنوی تحقق نیابد، و موقعیت هر کس از پیش، و بنابه علل و عوامل گوناگون و فراتر از کار و کارکرد و توان و دستاوردش تعیین شده باشد، دیگر چگونه می&amp;zwnj;توان از مساوات سخن گفت؟ برابری در این منطق، مبتنی بر حفظ موقعیت از پیش تعیین شده است، و نه در تغییر آن به سود همگان. فرد از موقعیت اجتماعی&amp;zwnj;اش منتزع نیست. انسان در رابطه&amp;zwnj;هایش شناخته می&amp;zwnj;شود، و تحقق می&amp;zwnj;یابد. شأن و حضور و حق و قدرتش در گسترش همین رابطه معنا می&amp;zwnj;شود. حال آن&amp;zwnj;که حفظ سنت نابرابر موقعیت&amp;zwnj;ها و امتیازها، گستره&amp;zwnj;ی روابط آدمی را تنگ&amp;zwnj;تر و تنگ&amp;zwnj;تر می&amp;zwnj;سازد. مسأله با ستایش&amp;zwnj;های توخالی و تعارف&amp;zwnj;های بی&amp;zwnj;مزه و احترام&amp;zwnj;گزاری&amp;zwnj;های بی&amp;zwnj;ضمانت اجرا به فقیر و غنی و ارباب و برده، و کارگر و کارفرما و زن و مرد نیز حل نمی&amp;zwnj;شود. تنها هنگامی می&amp;zwnj;توان به برابری انسان&amp;zwnj;ها در نظام ارزشی یک جامعه باور داشت که در آن نظم و نهاد، راه و حق و امکان عملی و حقوقی و قانونی شکوفایی استعدادها و کارآیی&amp;zwnj;های انسانی مشخص و معین و در دسترس همگان باشد. بدیهی&amp;zwnj;ست که چنین وجهی، از مشخصات فرهنگ سنتی ما نیست.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;ساخت استبدادی ذهن&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;جامعه&amp;zwnj;ای که اساسش بر ساخت استبدادی قدرت و معرفت است، مشخصات و مختصات افرادش را نیز مطابق نمونه&amp;zwnj;های مطلوب رفتاری و پنداری خود می&amp;zwnj;آراید. ساخت استبدادی ذهن، زاییده و زاینده&amp;zwnj;ی ساخت استبدادی جامعه است. مشخصه&amp;zwnj;ی زندگی کسانی است که در برابر قدرت و بالا دست زبونند، و نسبت به زیردست، مستبد و خودسر و خودرأی.&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&lt;img alt=&quot;&quot; src=&quot;http://www.radiozamaneh.com/sites/default/files/images/mmokht02.jpg&quot; style=&quot;width: 196px; height: 50px;&quot; /&gt;سرتاسر زندگی اجتماعی و سیاسی و اقتصادی و فرهنگی ما، زن را به یک موجود فرعی و تابع و &amp;laquo;متعلقه&amp;zwnj;ی&amp;raquo; مرد تبدیل می&amp;zwnj;کرده است. و کارکرد ویژه&amp;zwnj;ای برایش در نظر می&amp;zwnj;گرفته، که از اندیشه&amp;zwnj;ی &amp;laquo;نابرابری&amp;raquo; نتیجه می&amp;zwnj;شده است، و نه فقط از موقعیت و نوع جنسیت او.&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;این ساخت استبدادی، کل انسان و جهان را ملاک روابط آدمی قرار نمی&amp;zwnj;دهد، بل&amp;zwnj;که روابط انسان&amp;zwnj;ها را تنها مطابق ارزش&amp;zwnj;های تعیین&amp;zwnj;شده توسط بخشی از انسان&amp;zwnj;ها، معین می&amp;zwnj;کند. ساخت استبدادی ذهن به&amp;zwnj;رغم همه&amp;zwnj;ی بحث&amp;zwnj;ها و جدل&amp;zwnj;های دراز دامن درباره&amp;zwnj;ی جبر و اختیار، در عمل و در تحلیل نهایی، قدرت اراده و آزادی آدمی را به عاملی دیگر وابسته می&amp;zwnj;دارد. و یا آن را تنها به امکان و حرکت و کنشی در محدوده&amp;zwnj;ی یک نظام اندیشگی و اجتماعی تغییرناپذیر، محدود و معین می&amp;zwnj;کند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بحث&amp;zwnj;های تجریدی راجع به اینکه انسان مجبور است، یا مختارِ فعل خویش است، اغلب از حوزه&amp;zwnj;ی فلسفه و کلام و... فراتر نمی&amp;zwnj;رود. به&amp;zwnj;ویژه به عرصه&amp;zwnj;ی زندگانی عملی و ساخت اجتماعی نمی&amp;zwnj;کشد. آنچه در این&amp;zwnj;گونه بحث&amp;zwnj;ها از &amp;laquo;آزادی&amp;raquo; اراده می&amp;zwnj;شود، یک امر جدا از فعلیت یافتن اراده&amp;zwnj;ی انسان&amp;zwnj; در اداره&amp;zwnj;ی جامعه، و دخالت در سرنوشت و نظام اجتماعی است. از این رو در اساس، در این گرایش، حاکمیت و قدرت اراده&amp;zwnj;ی آزاد و آگاه آدمی، برای رابطه&amp;zwnj;گیری و برقراری مناسبات آزاد، محلی از اعراب ندارد. نه قرارداد و قانونی از آن حمایت می&amp;zwnj;کند، نه در نهادی اجتماعی تبلور می&amp;zwnj;یابد. ارزش آدمی همواره در سیطره و دایره&amp;zwnj;ی معین نظم معلوم، مفهوم است. خویشکاری انسان، کارآیی او را در این نظم، معین می&amp;zwnj;دارد. او در نبرد میان نیکی و بدی شرکت می&amp;zwnj;جوید، اما تنها مطابق ضابطه&amp;zwnj;ها و امکان&amp;zwnj;هایی که همین نظام اجتماعی و مقدر تعیین کرده است. و این شرکت جستن برای دگرگونی بنیادی آن نیست. در هر رابطه پای کسی دیگر نیز به میان می&amp;zwnj;آید که برتر یا تعیین&amp;zwnj;کننده است. از فردی&amp;zwnj;ترین و جزیی&amp;zwnj;ترین روابط انسانی تا پیچیده&amp;zwnj;ترین و کلی&amp;zwnj;ترین مناسبات اجتماعی تابع همین قاعده و ضابطه است. کمتر حرکتی در نفی و انکار و سست گرفتن این قاعده و ضابطه پذیرفتنی است. هم در شاهنامه این نظم مقدر اجتماعی به یک اصل و تابوی بزرگ می&amp;zwnj;گراید، [۲۰]و هم در مدینه&amp;zwnj;ی فاضله&amp;zwnj;ی سعدی. فقدان اراده&amp;zwnj;ی آزاد، تنها در برقراری رابطه با آدمی محسوس نیست، بل&amp;zwnj;که رابطه&amp;zwnj;گیری مستقیم و بی&amp;zwnj;واسطه&amp;zwnj; با طبیعت را نیز مخدوش می&amp;zwnj;کند، و پیرو خود می&amp;zwnj;سازد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;فرهنگ مبتنی بر رابطه&amp;zwnj;ی ارباب&amp;zwnj;ـ رعیت، چه به صورت اقطاع، چه به شکل تیول، چه همراه با وابستگی برده&amp;zwnj;وار دهقان به زمین، و چه به گونه&amp;zwnj;ی دیگر، بخش بزرگی از انسان&amp;zwnj;ها را فاقد اراده&amp;zwnj;ی آزاد برای ارتباط مستقیم با طبیعت می&amp;zwnj;خواهد. در نتیجه چنین انسانی نه در بهره&amp;zwnj;گیری از طبیعت، و نه در رابطه&amp;zwnj;گیری با آن، حق و شأن و قدرتی نداشته است. دهقان وابسته به زمین حتا از ابتدایی&amp;zwnj;ترین شکل رابطه&amp;zwnj;گیری با بخش&amp;zwnj;هایی از هستی طبیعی محروم می&amp;zwnj;ماند. چنین کسی نمی&amp;zwnj;توانتسه است جایی فراتر از حوزه&amp;zwnj;ی زحمت و مشقت خود را نیز ببیند. چه رسد به اینکه از مواهب آن بهره برد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بدین ترتیب، هم رابطه&amp;zwnj;ی انسان با انسان، فرعی بر نظام مسلط اجتماعی بوده است، و هم رابطه&amp;zwnj;ی انسان با طبیعت. به طبع چنین ساختی نمی&amp;zwnj;تواند بر آزادی فرد استوار باشد. هر رابطه&amp;zwnj;ای با رنگ و انگ&amp;zwnj;های گوناگون، مانند حرمت فلان و رعایت بهمان و رضایت بیسار و... تنها بر اساس استبداد برقرار می&amp;zwnj;شود. استبداد خصلت رابطه&amp;zwnj;ی &amp;laquo;بالایی&amp;zwnj;ها و پایینی&amp;zwnj;ها&amp;raquo;ست. رابطه&amp;zwnj;ی &amp;laquo;بالا&amp;zwnj;ـ پایین&amp;raquo; نه تنها در جامعه و نظام مناسبات، بل&amp;zwnj;که در اساس ارزش&amp;zwnj;ها و طرح ذهنی و معرفتی افراد نیز برقرار است. ذهن افراد با گونه&amp;zwnj;ای &amp;laquo;استبداد&amp;raquo; پرورده می&amp;zwnj;شود که گویی جز آن وجه دیگری متصور نیست. به&amp;zwnj;ویژه که این استبداد همواره با &amp;laquo;حق&amp;raquo; جابه&amp;zwnj;جا و جایگزین می&amp;zwnj;شود. پس هر کسی درون خود شبانی دارد که به خود حق می&amp;zwnj;دهد چوب&amp;zwnj;دستش را بر سر رمه&amp;zwnj;اش فرود آورد. رابطه&amp;zwnj;ی جامعه بر اساس و به یاری این چوب&amp;zwnj;دست برقرار می&amp;zwnj;شود، یا برقرار می&amp;zwnj;ماند. چه تعلیم و تربیت، چه روابط سیاسی و اداری و حکومتی، چه روابط میان لایه&amp;zwnj;ها و طبقات اجتماعی، از همین ساخت و ابزار یاری و مایه می&amp;zwnj;گیرد تا برقرار ماند. رابطه با بسیاری از عوامل و پدیده&amp;zwnj;ها و اشیاء در حکم &amp;laquo;تابو&amp;raquo; جلوه می&amp;zwnj;کند. همواره لایه&amp;zwnj;ای از ترس بر &amp;laquo;حرمت&amp;raquo; کشیده است. در نتیجه هر رابطه&amp;zwnj;ی درونی و اعتقادی را نیز به چنین شائبه&amp;zwnj;ای می&amp;zwnj;آلاید. راز بسیاری از تهدیدها و انذارها را در پندها و انذارهای اخلاقی و... در همین ویژگی باید جست. چوب&amp;zwnj;دست همیشه روی سر افراد هست، تنها شکل فیزیکی آن مهم نیست. بل&amp;zwnj;که مهم&amp;zwnj;تر از آن تصویر ذهنی است که در نهانی&amp;zwnj;ترین لایه&amp;zwnj;های درون &amp;laquo;پیرو و مطیع&amp;raquo; نیز نمودار است. بسیار طبیعی می&amp;zwnj;نماید اگر که پردازندگان یا مؤلفان این ساخت استبدادی ذهن، از این تصویر ذهنی به &amp;laquo;وجدان&amp;raquo; تعبیر کنند تا اصل برقرار ماند. بیهوده نیست که تمام تلاش عرفا و فاصله&amp;zwnj;گیران از این نظام اجتماعی و ذهنی، برآن متمرکز بوده است که جای این &amp;laquo;ترس&amp;raquo; را با &amp;laquo;عشق&amp;raquo; عوض کنند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;تقدیر&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در سیطره&amp;zwnj;ی چنین روابط و عوامل و نیروهایی، &amp;laquo;خردمند آن است که خویش را در قبضه&amp;zwnj;ی تسلیم نهد، و بر هول و قوت خویش و عدتی که دارد اعتماد نکند&amp;raquo;. [۲۲] یعنی همکاری با نظم مقدر، اساس حرکت و کوشش آدمی است. حقی برای دگرگون کردن این نظم متصور نیست.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;دو چیز محال عقل است. خوردن بیش از رزق مقسوم، و مردن پیش از وقت معلوم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;قضا دگر نشود گر هزار ناله و آه&lt;br /&gt;
	به کفر یا به شکایت برآید از دهنی&lt;br /&gt;
	فرشته&amp;zwnj;ای که وکیل است بر خزاین باد&lt;br /&gt;
	چه غم خورد که بمیرد چراغ پیرزنی&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;به نانهاده دست نرسد، و نهاده هر کجا که هست برسد. [ ۲۳]&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;شاید چنین مفهومی از تقدیر در سنت و عادت فرهنگی ما آرام&amp;zwnj;بخش باشد. اما چنین آرامشی از سر انفعال است. نخستین برآمدِ منفی این پذیرش و آرامش نیز این است که اصل قدرت را به یک تقدیر اجتماعی بدل کرده است. قدرتی که تخطی نمی&amp;zwnj;پذیرد، و قعطی و همیشگی انگاشته می&amp;zwnj;شود، و کسی حق دخالت در آن را ندارد زیر &amp;laquo;با قضا مغالبت نرود&amp;raquo;. [۲۴]&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&lt;img alt=&quot;&quot; src=&quot;http://www.radiozamaneh.com/sites/default/files/images/mmokht02.jpg&quot; style=&quot;width: 196px; height: 50px;&quot; /&gt;عشق که شریف&amp;zwnj;ترین و آرمانی&amp;zwnj;ترین رابطه&amp;zwnj;ی بی&amp;zwnj;واسطه میان انسان&amp;zwnj;هاست، از اندیشه&amp;zwnj;ی نابرابری تأثیر دوگانه&amp;zwnj;ای گرفته است. از یک سو حضور رابطه&amp;zwnj;ی هماهنگ و یگانه میان زن و مرد را از میان برده، یا مخدوش کرده است. و از سوی دیگر به عشق مذکر گراییده که سرتاسر ادبیات ما را به خود اختصاص داده است. و اساسش اغلب بر رابطه&amp;zwnj;ای یک سویه میان آقا و برده است.&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;فرهنگ ایرانی در پی شکستن راز تقدیر نبوده است، بل&amp;zwnj;که در راز ایستاده است. آن را پذیرفته است. هرچه را نمی&amp;zwnj;داند، اما از اتفاقش در شگفت است، به آن راز پیوند می&amp;zwnj;دهد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ادبیات ایرانی در بخش اعظم خود، بیان رازهای جهان را تعهد کرده است، و در مرحله&amp;zwnj;ی باور و تسلیم به آن&amp;zwnj;ها قرار دارد، نه در مرحله&amp;zwnj;ی شناخت آن&amp;zwnj;ها یا تردید در آ&amp;zwnj;ن&amp;zwnj;ها. شاید این با فرمانبرداری کورکورانه از تقدیر تفاوت داشته باشد. اما هرچه هست عاملی نیرومند برای تداوم وضع موجود است که به سود همگان نیست. در این پیروی و تسلیم، گاه رعایت سنت&amp;zwnj;ها و قوانین اجتماعی نیز در میان می&amp;zwnj;آید. اما نمی&amp;zwnj;توان آن را مساوی شناخت قوانین تاریخی و اجتماعی و هماهنگی با آن&amp;zwnj;ها دانست.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;توجیه رمز این&amp;zwnj;گونه تسلیم و احتراز جستن و یافتن علت آنچه پنهان و مرموز است، در ایمان قطعی به خیر و کمال نظام جامعه و نظام کیهانی نهفته است. در این نظام، هر کس و هر چیز در جای ضرور و شایسته&amp;zwnj;ی خود انگاشته می&amp;zwnj;شود. این&amp;zwnj;گونه آرامش و سکون و اعتدال، تنها در تصوری ایستا از جهان و جامعه، می&amp;zwnj;تواند پدید آید:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;چو دولت نبخشد سپهر بلند&lt;br /&gt;
	نیاید به مردانگی در کمند&lt;br /&gt;
	نه سختی رسد از ضعیفی به مور&lt;br /&gt;
	نه شیران به سرپنچه خوردند و زور&lt;br /&gt;
	چون نتوان بر افلاک دست آختن&lt;br /&gt;
	ضرورست با گردشش ساختن [۲۵]&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;این تصور ایستا از جهان و جامعه، تقدیر را به صورت قانون زندگی، و برای زندگی درمی&amp;zwnj;آورد. پس نمی&amp;zwnj;توان برآن شورید و آن را بر هم زد. اما می&amp;zwnj;توان کردار آدمی را با این قانون سنجید. از همین راه است که تقدیر به قانونی اخلاقی و کیفر مبدل می&amp;zwnj;شود. [ ۲۶]&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;این همه تأکید بر ناپدیداری و بی&amp;zwnj;اعتباری روزگار و پستی دنیا، در سرتاسر ادبیات کهن ما، ناشی از چنین دستگاه نظری و ساخت اجتماعی است که به تقریب جایی برای اراده&amp;zwnj;ی آزاد فرد باقی نگذاشته است. هرگونه رستگاری و روش و منش و گرایش نیک را در تسلیم و وفاداری به ارزش&amp;zwnj;هایی وابسته و پیوسته است که به تداوم سنت و آیین یاری می&amp;zwnj;کند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;خرد&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در این روابط و نظام ارزش&amp;zwnj;ها کاربرد خرد اهمیت ویژه&amp;zwnj;ای می&amp;zwnj;یابد، و مهم&amp;zwnj;ترین عامل در رستگاری آدمی و برقراری تعادل اجتماعی تلقی می&amp;zwnj;شود. خرد به یاری فرد می&amp;zwnj;آید تا بر این لبه&amp;zwnj;ی تیغ، در حفظ تعادل و توازن بکوشد. بر عهده&amp;zwnj;ی خرد است که آدمی را از آنچه در بیرون و درون گرفتاری&amp;zwnj;زاست برهاند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;شناخت راه و رسمی که انسان را بر سلامت بدارد، کار خرد و دانش است. و آن هر دو گرایش یادشده، در آغاز بحث، به استعانت خرد دل بسته&amp;zwnj;اند. اما هر یک تعبیر ویژه&amp;zwnj;ای از آن ارائه می&amp;zwnj;دهد. هم پیروی از نظم موجود، به یاری خرد موکول و میسر است، و هم فاصله&amp;zwnj;گیری از آن.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;البته آنجا که خرد دلیل و راهنمای اعراض از دنیا و ترک این مادیت آلوده می&amp;zwnj;شود، وجه مشخص و روشنی پدید می&amp;zwnj;آید. اما هنگامی که سخن از کاربرد خرد در پیروی از وضع موجود باشد، مسأله هم گونه&amp;zwnj;گون می&amp;zwnj;شود، و هم پیچیده. زیرا آن کس که پیروی از وضع موجود را برگزیده است، می&amp;zwnj;داند که دانش و خرد بر آنچه این نظم و حاکمیت می&amp;zwnj;طبد، مبتنی است، و هیچ عملی نمی&amp;zwnj;تواند مانعی بر سر راه حکومت باشد. در نهایت آنچه غزالی&amp;nbsp; [۲۷]یا خواجه نصیر نیز می&amp;zwnj;گویند برای تهذیب و تزکیه&amp;zwnj;ی سلطان و حاکمیت خاص، و در راه اصلاح مفاسدی است که احتمال دارد به چنین نظامی راه یابد. وگرنه اساس همان اساس نظام&amp;zwnj;الملکی است. یعنی خرد همزاد آزادی و حق تعیین سرنوشت انسان و حاکمیت اراده&amp;zwnj;ی او نیست. بل&amp;zwnj;&amp;zwnj;که فقط توازن و تعادل لازم را میان انسان و حاکمیت اعمال شده بر او فراهم می&amp;zwnj;آورد. و از این راه متأسفانه به همزادی استبداد می&amp;zwnj;گراید. گویی روال ذهنی و ارزش انسانی در این جامعه چنان است که از &amp;laquo;انبان&amp;raquo; [۲۸] ملا قطب شیرازی نیز دست آخر باید همان چیزی بیرون آید که در &amp;laquo;جامع&amp;raquo; رشیدی&amp;nbsp; [۲۹]نهفته است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;هم ناصر خسرو در دعوت مؤکد و مکرر به &amp;laquo;خرد&amp;raquo; مصداقی از چنین نظمی را پیشنهاد می&amp;zwnj;کند که بر ذهنیت معطوف به حامل حقیقت و قدرت و حاکمیت مطلق مبتنی است، و هم عنصری که مصداقی برای این نظم و قدرت و حاکمیت، بیرون از دایره&amp;zwnj;ی ذهنیت و اعتقاد ناصر خسرو، یا در تقابل با آن می&amp;zwnj;طلبد، و آن را در قصاید عقلانی&amp;zwnj;اش می&amp;zwnj;ستاید. هر دو نیز مخالفان این مصادیق را به یاری خردی می&amp;zwnj;کوبند که از چوب&amp;zwnj;دست شبانی قابل تمیز و تشخیص نیست. [ ۳۰]&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بر این اساس همه کس را عقل خود به کمال نماید، و فرزند خود به جمال.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;گر از بسیط زمین عقل منعدم گردد&lt;br /&gt;
	به خود گمان نبرد هیچ کس که نادانم [۳۱]&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;هنگامی که پای اثبات نظریه&amp;zwnj;ی خویش در میان است، این خرد در تعصب نیز کاربرد پیدا می&amp;zwnj;کند. و این زمانی است که کسی برای اثبات نظر خویش که البته همیشه حق است، به خرد متوسل می&amp;zwnj;شود. و مخالفت خود را بی&amp;zwnj;خرد، و دور از راه روشن خردمندی می&amp;zwnj;پندارد. این گونه هشدارها و زنهارهای مبتنی بر &amp;laquo;خرد&amp;raquo; در ادب پارسی، برای نفی و رد مدعی یا دشمن یا رقیب یا مخالف، فراوان&amp;zwnj;تر از آن است که نیازی به استشهاد داشته باشد. اما برای نمونه می&amp;zwnj;توان جابه&amp;zwnj;جا به آثار ناصر خسرو مراجعه کرد. مثلاً هنگامی که در رد کسی سخن می&amp;zwnj;گوید، برخورد منفی و منکرانه&amp;zwnj;ی خویش را چندان قوی می&amp;zwnj;گیرد، که حتا به کسی چون محمد زکریای رازی نیز دشنام&amp;zwnj;هایی از این گونه نثار می&amp;zwnj;کند:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;نادان غافل، جاهل، مهوس بی&amp;zwnj;باک و... و سخنان او را، بدین سبب که برخلاف پیروان ارسطو در ایران، به جمع میان دین و فلسفه معتقد نیست، هوس و دعاوی دور از خرد و خرافات بی&amp;zwnj;دلیل می&amp;zwnj;خواند. [ ۳۲]&lt;br /&gt;
	به&amp;zwnj;هرحال خرد کاربردی، نیرویی نیست که آدمی آن را در تبیین خاص خویش از جهان به&amp;zwnj; کار ببرد، یا که در تعیین سرنوشت خویش به آن متکی باشد. خرد تعادل و توازن میان قوای نفسانی انسان پدید می&amp;zwnj;آورد. از این&amp;zwnj;رو &amp;laquo;قوه&amp;zwnj;ی دوست&amp;raquo; است. حال آنکه دو قوه&amp;zwnj;ی دیگر آدمی یعنی خشم و آرزو &amp;laquo;قوه&amp;zwnj;ی دشمن&amp;zwnj;&amp;raquo;اند. و مرد کامل کسی است که تعادلی میان سه قوه&amp;zwnj;ی خرد، خشم و آرزوی او برقرار باشد. [ ۳۳]&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&lt;img alt=&quot;&quot; src=&quot;http://www.radiozamaneh.com/sites/default/files/images/mmokht02.jpg&quot; style=&quot;width: 196px; height: 50px;&quot; /&gt;استبداد همواره با &amp;laquo;حق&amp;raquo; جابه&amp;zwnj;جا و جایگزین می&amp;zwnj;شود. پس هر کسی درون خود شبانی دارد که به خود حق می&amp;zwnj;دهد چوب&amp;zwnj;دستش را بر سر رمه&amp;zwnj;اش فرود آورد. رابطه&amp;zwnj;ی جامعه بر اساس و به یاری این چوب&amp;zwnj;دست برقرار می&amp;zwnj;شود، یا برقرار می&amp;zwnj;ماند. چه تعلیم و تربیت، چه روابط سیاسی و اداری و حکومتی، چه روابط میان لایه&amp;zwnj;ها و طبقات اجتماعی، از همین ساخت و ابزار یاری و مایه می&amp;zwnj;گیرد تا برقرار ماند. رابطه با بسیاری از عوامل و پدیده&amp;zwnj;ها و اشیاء در حکم &amp;laquo;تابو&amp;raquo; جلوه می&amp;zwnj;کند. همواره لایه&amp;zwnj;ای از ترس بر &amp;laquo;حرمت&amp;raquo; کشیده است. در نتیجه هر رابطه&amp;zwnj;ی درونی و اعتقادی را نیز به چنین شائبه&amp;zwnj;ای می&amp;zwnj;آلاید.&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;حوزه&amp;zwnj;ی این برقراری تعادل و توازن در &amp;laquo;سیاست نفس&amp;raquo; است. در حوزه&amp;zwnj;ی &amp;laquo;سیاست مدن&amp;raquo; نیز جز از طریق فرد، کارآیی بنیادی ندارد. اگر فردی که تبلور حق و قدرت و حاکمیت نظام اجتماعی است، از چنین &amp;laquo;خرد&amp;raquo; تعادل&amp;zwnj;بخشی برخورد باشد، چه بسا که زندگی اجتماعی بیشتر قابل تحمل شود. و اگر آنان که در &amp;laquo;سلسله مراتب قدرت&amp;raquo; قرار دارند، از خرد فاصله گیرند، حاصل چیزی جز اغتشاش و بلای مضاعف نخواهد بود، و جور و ستم که خاصیت چنین نظامی است، از حد معمول خود نیز درمی&amp;zwnj;گذرد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پس ملک از خردمندان جمال گیرد. و پادشاهان به صحبت خردمندان از آن محتاج&amp;zwnj;ترند که خردمندان به قربت پادشاهان.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پندی اگر بشنوی این پادشاه&lt;br /&gt;
	در همه عالم به از این پند نیست.&lt;br /&gt;
	جز به خردمند مفرما عمل&lt;br /&gt;
	گرچه عمل کار خردمند نیست. [ ۳۴]&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اما همین خرد که این همه حاکمان بدان نیازمندند، خود به همه آموخته است که در نزدیک شدن به رأس قدرت و حاکمیت باید حد نگه دارند. و بسیار به احتیاط عمل کنند. زیرا نصحیت پادشاهان کردن کسی را مسلم باشد که بیم سر ندارد و امید زر.&amp;nbsp; [۳۵]و عاقل چون خلاف درمیان آمد بجهد، چون صلح بیند لنگر بنهد که آنجا سلامت بر کران است، و اینجا حلاوت در میان. [ ۳۶]&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;از این&amp;zwnj;رو آن کس که چون بیهقی به کار جهان می&amp;zwnj;پردازد، خرد را راهنمای خویش در بیرون&amp;zwnj; شدن از مضایق و دشواری&amp;zwnj;های سیاست، و در کنار آمدن و مماشات با وضع موجود می&amp;zwnj;شناسد. و آن کس هم که مانند دوست سعدی، به زندگی معمول و عادی و دور از درگیری سیاست و قدرت می&amp;zwnj;اندیشد، چون در امضای کاری متردد باشد، باز ناگزیر است که آن طرف را اختیار کند که بی&amp;zwnj;آزارتر باشد. [ ۳۷]&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اما برای کناره&amp;zwnj;گیری از این دنیا، کارکرد خرد یکرویه و صاف و صریح است. خرد در اینجا مبنای امر و نهی مشخصی است. وسیله&amp;zwnj;ی گزینش یک سوی است. هم&amp;zwnj;&amp;zwnj;چنان&amp;zwnj; که علم نیز در این زمینه کارکردی از همین دست دارد:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;خرد کیمیای صلاح است و نعمت&lt;br /&gt;
	خرد معدن خیر و عدل است و احسان&lt;br /&gt;
	به فرمان کسی را شود نیکبختی&lt;br /&gt;
	به دو جهان که باشد خرد را به فرمان&lt;br /&gt;
	نگهبان تن جان پاک است لیکن&lt;br /&gt;
	دلت را خرد کرد بر جان نگهبان&lt;br /&gt;
	به زندان دنیا روان است جانت&lt;br /&gt;
	خرد خواهدش کرد بیرون ز زندان [۳۸]&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;این وجه خرد همه جا بر یک روال و یک سیاق است. درجه&amp;zwnj;ی قاطعیتش معین و دور از هر نوسانی است. به&amp;zwnj;ویژه که پشتوانه&amp;zwnj;ی قوی و محکمی از آن خرد نخستین دارد که نخستین آفریده است. و در حقیقت هرگونه ستایشی از خرد بدان باز می&amp;zwnj;گردد. زیرا هم نمودی از آفرینش روحانی است و هم عامل و الگوی اصلی در پرداخت به سرنوشت روحانی بشر است. این نکته هم از عقل مادی یا بالقوه که تنها نزد مردم عادی است برمی&amp;zwnj;آید، و هم از عقل مقدسی که سرآمدِ به فعل درآمدن عقل در حالات و موقعیت&amp;zwnj;های مختلف است؛ و تنها شمار اندکی از انسان&amp;zwnj;ها از آن بهره&amp;zwnj;ورند؛ و آن مفهوم ادراک و تمیز منطقی که به کار پرداختن به اینجا و این جهان می&amp;zwnj;آید، تنها یک وجه فرعی و تابع است و بس:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;کنون ای خردمند وصف خرد&lt;br /&gt;
	بدین جایگه گفتن اندر خورد&lt;br /&gt;
	خرد بهتر از هر چه ایزد بداد&lt;br /&gt;
	ستایش خرد را به از راه داد&lt;br /&gt;
	خرد رهنمای و خرد دلگشای&lt;br /&gt;
	خرد دست گیرد به هر دو سرای&lt;br /&gt;
	ازو شادمانی و زویت غمی&amp;zwnj;ست&lt;br /&gt;
	وزویت فزونی وزویت کمی&amp;zwnj;ست&lt;br /&gt;
	خرد تیره و مرد روشن روان&lt;br /&gt;
	نباشد همی شادمان یک زمان&lt;br /&gt;
	کسی کو خرد را ندارد به پیش&lt;br /&gt;
	دلش گردد از کرده&amp;zwnj;ی خویش ریش&lt;br /&gt;
	هشیوار دیوانه خواند ورا&lt;br /&gt;
	همان خویش بیگانه دارند ورا&lt;br /&gt;
	خرد چشم جان است چون بنگری&lt;br /&gt;
	تو بی&amp;zwnj;چشم شادان جهان نسپری&lt;br /&gt;
	نخست آفرینش خرد را شناس&lt;br /&gt;
	نگهبان جان است و آن را سپاس&lt;br /&gt;
	سپاس تو گوش است و چشم و زبان&lt;br /&gt;
	کز این سه رسد نیک و بد بیگمان&lt;br /&gt;
	خرد را و جان را که یارد ستود&lt;br /&gt;
	وگر من ستایم که یارد شنود. [ ۳۹]&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;چنان که پیداست در این ستایش ممتاز از خرد نیز، که خاص فردوسی است، وجه کاربردی خرد بیدرنگ از حد یک عامل تعادل&amp;zwnj;بخش در &amp;laquo;سیاست نفس&amp;raquo;، به وجه مقدس و فوق انسانی خود می&amp;zwnj;گراید. وجهی که ادبیات پارسی در طرح و ستایش آن ممتاز است.&amp;nbsp; [۴۰] خردی که در &amp;laquo;سیاست مدن&amp;raquo; و حیات اجتماعی به&amp;zwnj; کار می&amp;zwnj;آید، اغلب یا در اساس، به همراه چند عامل اصلی دیگر چون نژاد و گوهر و... کارآیی می&amp;zwnj;یابد. در نتیجه در اینجا نیز باز همان تناقض عمیق در ذات این فرهنگ نمایان می&amp;zwnj;شود. آدمی به&amp;zwnj;رغم بهره&amp;zwnj;وری از چنین خردی، امکان مشارکت در تعیین سرنوشت خویش را نمی&amp;zwnj;یابد. نظام اجتماعی&amp;zwnj;ـ فرهنگی&amp;zwnj;ـ کیهانی&amp;zwnj;، بر اساس پیش&amp;zwnj;فرض&amp;zwnj;های پذیرفته برقرار است. در نتیجه کارکرد خرد اساساً در جهت سازمان&amp;zwnj;دهی خردمندانه&amp;zwnj;ی جامعه نیست.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;سیاست نفس و اخلاق فردی&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بدین ترتیب در این فرهنگ، هر تکلیفی یکسره به عهده&amp;zwnj;ی فرد است. هر تعادل و توازنی تنها از او انتظار می&amp;zwnj;رود. اگرچه در عمل و واقعیت، نظام اجتماعی بر آدمی چیره است، بازهم اصل همه چیز در ذات و نفس آدمی جستجو می&amp;zwnj;شود. و این از آن&amp;zwnj;روست که حق &amp;laquo;عقل در دست نفس چنان گرفتار است که مرد عاجز در دست زن گربز&amp;raquo;. [۴۱]&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;سیاست نفس اساس حل مشکلات اجتماعی است. و چنان که یاد شد برقراری اعتدال در سیاست مدن نیز در حقیقت به حفظ اعتدال در فرد موکول است. هر مقرره و قانون و ضابطه&amp;zwnj;ای تنها از این طریق کارآیی می&amp;zwnj;یابد. در واقع جامعه را سیاست عقلانی&amp;zwnj;ـ اجتماعی به انتظام مطلوب نمی&amp;zwnj;رساند. از تبلور مادی و معنوی و عمومی و نهادی ارزش&amp;zwnj;ها و مقررات در یک نظام اداری متعادل خبری نیست. اگر فرد خوب باشد، موانع اجتماعی مسأله&amp;zwnj;ای به حساب نمی&amp;zwnj;آید. جامعه در هر شکل و هر نظمی که هست، گو باشد. مهم این است که فرد به اخلاق نیکو آراسته شود.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&lt;img alt=&quot;&quot; src=&quot;http://www.radiozamaneh.com/sites/default/files/images/mmokht02.jpg&quot; style=&quot;width: 196px; height: 50px;&quot; /&gt;فرهنگ ایرانی در پی شکستن راز تقدیر نبوده است، بل&amp;zwnj;که در راز ایستاده است. آن را پذیرفته است. هرچه را نمی&amp;zwnj;داند، اما از اتفاقش در شگفت است، به آن راز پیوند می&amp;zwnj;دهد.ادبیات ایرانی در بخش اعظم خود، بیان رازهای جهان را تعهد کرده است، و در مرحله&amp;zwnj;ی باور و تسلیم به آن&amp;zwnj;ها قرار دارد، نه در مرحله&amp;zwnj;ی شناخت آن&amp;zwnj;ها یا تردید در آ&amp;zwnj;ن&amp;zwnj;ها. شاید این با فرمانبرداری کورکورانه از تقدیر تفاوت داشته باشد. اما هرچه هست عاملی نیرومند برای تداوم وضع موجود است که به سود همگان نیست.&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;به همین سبب می&amp;zwnj;توان آشکارا دید که شاعران گذشته&amp;zwnj;ی ما، به&amp;zwnj;رغم آنکه انسان&amp;zwnj;دوستان ارزشمندی بوده&amp;zwnj;اند، بسیاری از آنچه را که مانع و رادع و یا عارضه&amp;zwnj;ای در مناسبات اجتماعی و انسانی می&amp;zwnj;توان ارزیابی کرد، طبیعی می&amp;zwnj;انگاشته&amp;zwnj;اند؛ و آن&amp;zwnj;ها را هم چون اصولی بدیهی پذیرا می&amp;zwnj;بوده&amp;zwnj;اند. چنان که سعدی هم انسان&amp;zwnj;دوست گرانقدری است و هم به اقتضای این فرهنگ و نظام اجتماعی، یک مردسالار، پدرسالار، پیشکسوت سالار، و تابع رابطه&amp;zwnj;ی مرید و مرادی و بالا و پایین، و مرکزیت و سلسله مراتب قدرت است. در برخورد با این مجمموعه نیز مصلحت&amp;zwnj;گرایی است که به حفظ عافیت و سلامت، در برکناری او از دو لبه&amp;zwnj;ی تیز و متضاد فقر و غناء، درویشی و پادشاهی، ستم و عدالت و... است. پس قناعت، تواضع، خاموشی، آرامش، تعادل طبع و ترحم و... توصیه و تأکیدی نظری و عملی اوست.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;برای حفظ و برقراری اعتدال زندگی انسانی، هیچ&amp;zwnj; گونه دگرگونی و دخالتی بنیادی از سوی فرد در اصل نظام صورت نمی&amp;zwnj;پذیرد. نظام همان است که هست. این فرد است که باید مبنا و محمل هر دگرگونی در خود باشد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ادبیات اخلاقی و پندآمیز ما، اساس خطاب خود را به گونه&amp;zwnj;ای فردی برآورده است. گویی &amp;laquo;فرد&amp;raquo; در یک مدار خودبسنده و بی&amp;zwnj;رابطه یا در خلاء، و مجزا از مجموعه&amp;zwnj;ی نظام اجتماعی و فرهنگی می&amp;zwnj;زید. به آنچه کمتر عنایت می&amp;zwnj;شود، همان نظم قدرت و حاکمیت سلسله مراتبی است که حقی است تخطی&amp;zwnj;ناپذیر. و همه چیز در سیطره&amp;zwnj;ی آن است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;شعر ما از زاویه&amp;zwnj;ی اخلاق فردی به انسان مهر می&amp;zwnj;ورزد. او را جدا از موقعیتش می&amp;zwnj;نگرد. رعایت او را توصیه می&amp;zwnj;کند. خواستار و هوادار رستگاری اوست. بی&amp;zwnj;&amp;zwnj;آن&amp;zwnj;که اساس جمعی حضور آدمی را در این رستگاری کارساز بداند. یا که جز گله و شکایت از این نظم مقدر، که بیدرنگ از جامعه به کیهان و سپهر و روزگار تسری می&amp;zwnj;یابد، یا تأویل می&amp;zwnj;شود، کار دیگری انجام دهد. نفرین و ناله و شکوه و گاه پرخاش در برابر سرنوشت مسلم، و از پیش تعیین&amp;zwnj;شده، تنها واکنش این ذهن مقهور مکلف است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;شاه و گدا و فقیر و غنی و حاکم و محکوم و... به یکسان به رعایت نوعی رفتار و گفتار و پندار فراخوانده یا پند و اندرز داده می&amp;zwnj;شوند، که شایسته&amp;zwnj;ی نظم موجود است. ذات این اخلاق در همین تناقض است که حاکم و محکوم را بر یک روال به رعایت ارزش&amp;zwnj;ها و اصول خود فرامی&amp;zwnj;خواند. هرگونه رفتار و سلوک اندیشه و رابطه&amp;zwnj;ی انسانی، از راه پند و اندرز توصیه می&amp;zwnj;&amp;zwnj;شود. بی&amp;zwnj;آنکه برای انتظام این روابط یا رعایت اخلاق و تعلیم و تربیت و عدالت، نظم و نهاد اجتماعی متناسبی وجود داشته باشد. شاید از همین بابت است که در ادبیات ما این همه پند و اندرز و هشدار و زنهار و... وجود دارد که گاه به پرگویی مفرطی می&amp;zwnj;انجامد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;قاعدتاً در جامعه&amp;zwnj;ای که از راه قانون و تعلیم و تربیت اجتماعی نظام عقلانی یافته باشد، نیازی به این همه ادبیات اندرزی نباید باشد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;وقتی امکان برقراری توازن و تعادل در بیرون یا نظم اجتماعی وجود ندارد، پس فشار بر فرد، یا ترغیب او به حفظ آن، پیامدی طبیعی یا ناگزیر است. به همین سبب نیز هست که کتاب&amp;zwnj;های اخلاقی و نصیحت&amp;zwnj;نامه&amp;zwnj;ها و... تا حد غیرقابل تحملی از &amp;laquo;تناقض&amp;raquo; انباشته است. چنین تناقضی از گوشه و کنار مدینه&amp;zwnj;ی فاضله&amp;zwnj;ی سعدی آشکار است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;گفته&amp;zwnj;اند که این &amp;laquo;مدینه&amp;zwnj;ی فاضله&amp;raquo; به تقریب گل سرسبد گرایش&amp;zwnj;های اخلاقی و ارزش&amp;zwnj;های اجتماعی ماست. جدال سعدی با مدعی، در واقع بیان همین تناقض برای برقراری تعادل و توازن است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;کلمات قصار در رسوا کردن مستبدان، و ذم چاپلوسی در برابر سلاطین، با اندرز برای تحمل خاشعانه، در صورتی که ستم از ناحیت زورمندان رواگردد، و اطاعت از صاحبان قدرت، درمی&amp;zwnj;آمیزد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;سعدی هم این گونه می&amp;zwnj;سراید:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;من از بینوایی نیم روی زرد&lt;br /&gt;
	غم بینوایان رخم زرد کرد.&lt;br /&gt;
	نخواهد که بیند خردمند ریش&lt;br /&gt;
	نه بر عضو مردم نه بر عضو خویش&lt;br /&gt;
	یکی اول از تندرستان منم&lt;br /&gt;
	که ریشی ببینم بلرزد تنم&lt;br /&gt;
	منغض بود عیش آن تندرست&lt;br /&gt;
	که باشد به پهلوی بیمار سست&lt;br /&gt;
	چو بینم که درویش مسکین نخورد&lt;br /&gt;
	به کار اندرم لقمه زهرست و درد. [ ۴۲]&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;و هم می&amp;zwnj;گوید:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;مکن ز گردش گیتی شکایت ای درویش&lt;br /&gt;
	که تیره&amp;zwnj;بختی اگرهم بر این نسق مردی&lt;br /&gt;
	توانگرا چو دل و دست کامرانت هست&lt;br /&gt;
	بخور ببخش که دنیا و آخرت بردی&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ستایش اراده&amp;zwnj;ی انسان به عمل، نصحیت به تسلیم و رضا در برابر سرنوشت محتوم را در پی دارد. آرزوی انسان&amp;zwnj;دوستانه&amp;zwnj;ی تساوی انسان&amp;zwnj;هاـ به دلیل اینکه در آفرینش ز یک گوهرند ـ، با قبول اینکه جامعه&amp;zwnj;ی بشری از ازل تا ابد، به فرادست و فرودست تقسیم شده است، و نصحیت به فرودستان که با این سرنوشت بسازند، و هرگز از در &amp;laquo;نبرد با شیران&amp;raquo; درنیآیند، تبلور همین تناقض است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در جامعه&amp;zwnj;ای که &amp;laquo;درویش را دست قدرت بسته است، و توانگر را پای ارادت شکسته&amp;raquo;&amp;nbsp; [۴۴] جز این چه توصیه&amp;zwnj;ای می&amp;zwnj;توان کرد که &amp;laquo;ای خداوندان نعمت اگر شما را انصاف بودی و ما را قناعت، رسم سؤال از جهان برخاستی&amp;raquo;.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;سعدی یا هر اخلاق&amp;zwnj;گرا و پندآموز تعادل&amp;zwnj;گرای دیگر در این فرهنگ و ادبیات، چگونه می&amp;zwnj;توانست دو امر سازش&amp;zwnj;ناپذیر را سازش دهد. و در یک زمان با بلاغتی یکسان دو گرایش آشتی&amp;zwnj;ناپذیر را تبلیغ کند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;شاید مسأله&amp;zwnj;ی مهم این است که آنچه امروز از نظر ما آشتی&amp;zwnj;ناپذیر، و منحصراً متضاد جلوه می&amp;zwnj;کند، از نظر آنان بدیهی یا سازگار می&amp;zwnj;نموده است. برای شاعران و ادیبان و اخلاق&amp;zwnj;گرایان ما، این گونه اخلاقیات ناهمگن، یک کل زنده بوده است. فلسفه&amp;zwnj;ی معاش آنان، فلسفه&amp;zwnj;ی فرودستانی بوده است که از ضعف خود آگاهند، و از زورمندان متنفرند. لیکن از نبرد آشکار می&amp;zwnj;پرهیزند، یا می&amp;zwnj;هراسند. یا در اساس در اندیشه&amp;zwnj;ی چنین نبردی نیستند. و یا حقی برای مشارکت در حاکمیت خویش نمی&amp;zwnj;شناسند. و اگرهم روزی به چنین حق یا نبردی توجه داده شوند، آن را عدول از نصیب و قسمت ازلی می&amp;zwnj;انگارند. و در نهایت هم اگر به چنین نبردی کشانده شوند، به راهبری شبانان دیگری قانع یا ناگزیر یا گرفتار می&amp;zwnj;شوند.&lt;br /&gt;
	حاصل این فلسفه، مقابله با شر به وسیله&amp;zwnj;ی عقب&amp;zwnj;نشینی فردگرایانه از برابر آن است. از همین راه است که جامعه در اساس خود به آن نظم قاهر و برقرار تن درمی&amp;zwnj;دهد. و آن را منطقی یا طبیعی یا بدیهی می&amp;zwnj;انگارد. زیرا می&amp;zwnj;بیند تا بوده همین بوده است، و می&amp;zwnj;اندیشد که تا هست همین است. پس تنها راه دیگری که باقی می&amp;zwnj;ماند، همان فاصله&amp;zwnj;گیری از نظم موجود است که در تجربه&amp;zwnj;ی صوفیانه&amp;zwnj;ی تاریخ&amp;zwnj;مان به تفصیل شاهد آن بوده&amp;zwnj;ایم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;اشاره:&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;جستار &amp;laquo; شبان&amp;zwnj;ـ رمگی و حاکمیت ملی&amp;raquo; از کتاب &amp;laquo;تمرین مدارا&amp;raquo; بیست مقاله در بازخوانی فرهنگ و ... (انتشارات ویستار، ۱۳۷۷)&amp;nbsp; نوشته محمد مختاری برگرفته شده و با اجازه سهراب مختاری در زمانه به انتشار رسیده.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;پانوشت:&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;
	۱ـ اصل این بحث به تفصیل، و همراه با تشریح &amp;laquo;رویکرد دوم&amp;raquo; که فاصله&amp;zwnj;گیری از وضع موجود بنابر سلوک عرفانی&amp;zwnj; است در کتاب &amp;laquo;انسان در شعر معاصر&amp;raquo; آمده است.&lt;br /&gt;
	ضمناً در چاپ مجله&amp;zwnj;ی &amp;laquo;تکاپو&amp;raquo; در سال ۷۲ شماره&amp;zwnj;ی ۱ و ۲ کل منابع و مآخذ حذف شده بود. در اینجا به منابعی که مستقیماً نقل قول از آن&amp;zwnj;ها شده یا ضرورتی داشته، ارجاع شده است.&lt;br /&gt;
	۲ ـ خواجه نظام&amp;zwnj;الملک، ابوعلی حسن بن علی طوسی: سیاست&amp;zwnj;نامه (سیرالملوک). به کوشش دکتر جعفر شعار. ص ۲۱۶ سازمان کتاب&amp;zwnj;های جیبی.&lt;br /&gt;
	۳ ـ دکتر ذبیح&amp;zwnj;اله صفا: تاریخ علوم عقلی در تمدن اسلامی. مجلد اول. ص ۲۶۰ به بعد که تلخیصی از اصول عقاید ابن سینا را درباره&amp;zwnj;ی سیاست مدن و تدبیر منزل و تهذیب نفس، بنابر &amp;laquo;الاشارات و التنبیهات&amp;raquo; او نقل کرده است.&lt;br /&gt;
	۴ ـ سیاست&amp;zwnj;نامه. ص ۱۶ـ ۲۱۵.&lt;br /&gt;
	۵ ـ طرحی از &amp;laquo;مدینه&amp;zwnj;ی فاضله&amp;raquo; ی سعدی را در کتاب انسان در شعر معاصر آورده&amp;zwnj;ام. ر. ک به ص ۸۵ به بعد. درباره&amp;zwnj;ی &amp;laquo;آراء اهل المدینه الفاضله&amp;raquo; اثر برجسته&amp;zwnj;ی ابونصر فارابی، فیلسوف الهی مشهور به معلم ثانی، باید توجه داشت که در این کتا، که به معنی امروزی حاوی نظریه&amp;zwnj;ی سیاسی اوست، هیچ &amp;laquo;برنامه&amp;zwnj;ی سیاسی&amp;raquo; دیده نمی&amp;zwnj;شود. سیاست فارابی بر مجموعه&amp;zwnj;ی جهان&amp;zwnj;شناسی او، و شناختن از قانون&amp;zwnj;های کلی که مدیر کائنات است، و روان&amp;zwnj;شناسی او مبتنی است؛ و از آن تفکیک نمی&amp;zwnj;شود. از این&amp;zwnj;رو، مفهومی که از مدینه&amp;zwnj;ی فاضله و یا جامعه&amp;zwnj;ی نمونه داشته است، شامل کلیه&amp;zwnj;ی سرزمین&amp;zwnj;های معمور بوده که مسکون بشر باشد.&lt;br /&gt;
	درباره&amp;zwnj;ی رئیس مدینه و خصال او ر. ک: آراء اهل المدینه الفاضله. قدم&amp;zwnj;له و حققه الدکتور البیر نصری نادر. طبع بیرون. ۱۹۵۹ ص ۱۰۸ـ ۹۹.&lt;br /&gt;
	این مدینه&amp;zwnj;ی فاضله بیشتر &amp;laquo;مدینه&amp;zwnj;ی معصومین آخرالزمان&amp;raquo; است. در این&amp;zwnj;باره ر. ک: هانری کربن: تاریخ فلسفه&amp;zwnj;ی اسلامی. ترجمه&amp;zwnj;ی اسدالله مبشری. ص ۲۰۹ـ ۲۰۰.&lt;br /&gt;
	۶-بحث&amp;zwnj;ها و نظریه&amp;zwnj;های سیاست در ایران، بیشتر مبتنی بر گرایش اخلاقی افلاطونی بوده است. نه آن&amp;zwnj;گونه که ارسطو به سیاست می&amp;zwnj;نگریسته است، و هر پدیده&amp;zwnj;ی سیاسی را در جوامع انسانی آفریده&amp;zwnj;ی تغییرات اجتماعی می&amp;zwnj;دانسته است. از این&amp;zwnj;رو در این مطالعات، از آن تنازع و برخورد و تضاد که در طرح نظریه&amp;zwnj;ی سیاسی ارسطو میان طبقات اجتماعی دیده می&amp;zwnj;شود، نشانی نیست.&lt;br /&gt;
	۷ ـ ر. ک به وصف خلافت فاطمی در مصر که خود ناصر خسرو در &amp;laquo;سفرنامه&amp;raquo; یاد کرده است. صفحات ۶۱ـ ۶۰، ۶۷ـ ۶۳، ۷۶ـ ۷۴.&lt;br /&gt;
	سفرنامه به کوشش دکتر نادر وزین&amp;zwnj;پور. چاپ سازمان&amp;zwnj;های کتاب&amp;zwnj;های جیبی.&lt;br /&gt;
	۸ ـ درباره&amp;zwnj;ی اوضاع عصر حافظ و حکومت این دو تن، ر. ک: محمود کتبی: تاریخ آل مظفر چاپ ۱۳۳۵.&lt;br /&gt;
	دکتر قاسم غنی: بحث در آثار و افکار و احوال حافظ. جلد اول. چاپ زوار.&lt;br /&gt;
	۹ ـ ابوالفضل بیهقی: تاریخ مسعودی. تصحیح دکتر علی&amp;zwnj;اکبر فیاض. ص ۳۹. چاپ دانشگاه مشهد.&lt;br /&gt;
	۱۰ ـ&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان ص ۲۶۷.&lt;br /&gt;
	۱۱ ـ&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان ص ۹۹.&lt;br /&gt;
	۱۲ـ ابوالعمالی نصراله منشی: کلیله و دمنه. تصحیح مجتبی می&amp;zwnj;نوی. چاپ دانشگاه تهران. ص ۶ و ۴.&lt;br /&gt;
	۱۳ ـ عبدالجلیل قزوینی رازی: النقض، بعض مثالب النواصب فی&amp;zwnj; نقض بعض فضائح الروافض. تصحیح می&amp;zwnj;رجلال&amp;zwnj;الدین محدث ارموی. ص ۶۴ و نیز ص ۱۳۰.&lt;br /&gt;
	۱۴ ـ نجم&amp;zwnj;الدین رازی (معروف به دایه): مرصاد العباد. تصحیح دکتر محمد امین ریاحی. بنگاه ترجمه و نشر کتاب. ص ۴۳۸.&lt;br /&gt;
	۱۵ ـ امام محمد بن محمد غزالی طوسی: نصیحة&amp;zwnj;الملکوک. تصحیح جلال&amp;zwnj;الدین همایی. انتشارات انجمن آثار ملی. ص ۸۱ به بعد.&lt;br /&gt;
	۱۶ ـ شیخ مصلح&amp;zwnj;الدین سعدی شیرازی: بوستان. تصحیح دکتر غلامحسین یوسفی. انتشارات خوارزمی ص ۴۲.&lt;br /&gt;
	۱۷ ـ سعدی: گلستان. تصحیح رستم علی&amp;zwnj;یف. ص ۸۶.&lt;br /&gt;
	۱۸ - خواجه&amp;zwnj;نصیرالدین طوسی: اخلاق ناصری. تصحیح مجتبی مینوی. انتشارات خوارزمی. فصل هفتم. ص ۱۵۴ـ ۱۳۱.&lt;br /&gt;
	۱۹- بوستان ص ۱۶۲&lt;br /&gt;
	۲۰ ـ راجع به کارکرد انسان در نظام اجتماعی ایران در شاهنامه و منابع و مآخذ مربوط به آن. ر. ک: محمد مختاری: حماسه در رمز و راز ملی. ص ۱۲۳ به بعد.&lt;br /&gt;
	۲۱ ـ کارل وتیفوگل جامعه&amp;zwnj;شناس آلمانی، مفهوم تازه&amp;zwnj;ای از استبداد را بنابر آنچه در جامعه&amp;zwnj;های شرقی برقرار بود، با عنوان &amp;laquo;دسپوتیسم شرقی&amp;raquo; عرضه کرده است. مقصودش از این اصطلاح وضعیت جامعه&amp;zwnj;ای است که دارای چنین مشخصاتی باشد:&lt;br /&gt;
	۱ـ حکومت فردی&lt;br /&gt;
	۲ـ اداره&amp;zwnj;ی کشور با سازمان اداری متمرکز&lt;br /&gt;
	۳ـ نبودن اشرافیتی ثابت&lt;br /&gt;
	۴ـ پست بودن موقعیت بازرگانان در جامعه&lt;br /&gt;
	۵ـ کم اهمیتی برده&amp;zwnj;داری&lt;br /&gt;
	۶ـ کشاورزی مبتنی بر آبیاری وسیع&lt;br /&gt;
	وتیفوگل به شیوه&amp;zwnj;ای اغراق&amp;zwnj;آمیز بر این اصل آخر تأکید می&amp;zwnj;ورزد تا حدی که&amp;zwnj;گاه عوامل دیگر اجتماعی و اقتصادی و طبیعی و سیاسی و... را در برابر عامل &amp;laquo;آب&amp;raquo; بسیار کمرنگ می&amp;zwnj;کند. به عقیده&amp;zwnj;ی او این گونه نظام اجتماعی اقتداری پدید می&amp;zwnj;آورده است که هیچ حد و قانون و سنتی نداشته است و خودسرانه اعمال می&amp;zwnj;شده است. ر. ک:&lt;br /&gt;
	Karl. A. Wittfugel: Oriental Despostism. A comparative Study of Total Power. Yale University. ۱۹۶۴.&lt;br /&gt;
	۲۲- تاریخ بیهقی ص ۶۳۰&lt;br /&gt;
	۲۳- گلستان ص ۴۵۹&lt;br /&gt;
	۲۴- تاریخ بیهقی ص ۱۹۷&lt;br /&gt;
	۲۵ ـ بوستان. ص ۱۳۶. ضمناً تمام باب پنجم از این بابت قابل تأمل است.&lt;br /&gt;
	۲۶ـ تفصیل این مطلب را در کتاب &amp;laquo;حماسه در رمز و راز ملی&amp;raquo; آورده&amp;zwnj;ام. ر. ک به صفحات ۱۶۴ به بعد، ۲۰۱ به بعد، ۳۵۱ به بعد.&lt;br /&gt;
	درباره&amp;zwnj;ی &amp;laquo;تقدیر&amp;raquo; بحث ممتع و گسترده&amp;zwnj;ای نیز در اثر زیر هست:&lt;br /&gt;
	جلال ستاری: هزار و یک شب و افسانه&amp;zwnj;ی شهرزاد صفحات ۳۰۲ـ ۲۰۲ چاپ ۱۳۴۸.&lt;br /&gt;
	۲۷ ـ درباره&amp;zwnj;ی آراء غزالی درباره&amp;zwnj;ی سیاست، ر. ک: هانری لائوست: سیاست و غزالی ۲ جلد. ترجمه&amp;zwnj;ی مهدی مظفری. بنیاد فرهنگ ایران. فصل&amp;zwnj;های چهارم و پنجم به&amp;zwnj;ویژه ص ۳۵۴ به بعد. و نیز ر. ک: کیمیای سعادت. به کوشش حسین خدیوجم. رکن دوم. اصل دهم. ص ۵۲۵ به بعد. سازمان کتاب&amp;zwnj;های جیبی.&lt;br /&gt;
	۲۸ ـ انبان ملاقطب از تشبیهات زبانزد فارسی بوده است. زیرا قطب&amp;zwnj;الدین محمود شیرازی که هم&amp;zwnj;دوره&amp;zwnj;ی رشیدالدین فضل&amp;zwnj;اله وزیر سلاطین مغول بوده، و به &amp;laquo;الشارح العلامه&amp;raquo; معروف بوده است، در علوم گوناگون تبحر داشته است. علم او را بر هرچه می&amp;zwnj;خواسته&amp;zwnj;اند مشتمل می&amp;zwnj;دانسته&amp;zwnj;اند.&lt;br /&gt;
	راجع به مناسبات و سلوک ملاقطب با دربار مغولان و رشید&amp;zwnj;الدین فضل&amp;zwnj;اله ر. ک: مجتبی می&amp;zwnj;نوی: نقد حال. ص ۳۸۶ـ ۳۴۴ چاپ خوارزمی.&lt;br /&gt;
	۲۹ ـ رشیدالدین فضل&amp;zwnj;اله: جامع&amp;zwnj;التواریخ. که یکی از اعظم کتب تاریخی به زبان فارسی است. بخش&amp;zwnj;هایی از آن تاکنون منتشر شده است. ازجمله ر. ک: جامع&amp;zwnj;التواریخ جزء اول از جلد اول. به اهتمام آ. آ. روماسکویج. ل. آ ختاموروف. ع. ع. علی&amp;zwnj;زاده. مسکو. ۱۹۵۶.&lt;br /&gt;
	۳۰ ـ در این&amp;zwnj;باره ر. ک: دیوان ناصر خسرو. تصحیح مجتبی می&amp;zwnj;نوی&amp;zwnj;ـ مهدی محقق. چاپ دانشگاه تهران. ازجمله صفحات ۶ـ ۴۳۵، ۳۰ـ ۵۲۶.&lt;br /&gt;
	همچنین دیوان عنصری: تصحیح دکتر محمد دبیر سیاقی. صفحات ۱۷۹ـ ۱۶۷.&lt;br /&gt;
	۳۱ ـ گلستان ص ۴۳۸.&lt;br /&gt;
	۳۲ ـ ر. ک: تاریخ علوم عقلی ص ۱۷۶.&lt;br /&gt;
	۳۳ ـ تاریخ بیهقی.&lt;br /&gt;
	۳۴ ـ گلستان ص ۴۲۴، ۳۵ـ&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان ص ۴۸۰.&lt;br /&gt;
	۳۶-&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان ص ۴۷۷، ۳۷-&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان ص ۴۳۰&lt;br /&gt;
	۳۸- دیوان ناصرخسرو ص ۸۴&lt;br /&gt;
	۳۹ ـ فردوسی: شاهنامه. ج اول ص ۳ـ ۲. تصحیح رستم علی&amp;zwnj;یف&amp;zwnj;ـ محمد نوری عثمانوف. چاپ تهران ۱۹۷۱&lt;br /&gt;
	۴۰ ـ در ادبیات پارسی تعبیرهای گوناگونی برای &amp;laquo;خرد&amp;raquo; هست که آن را فوق همه چیز قرار می&amp;zwnj;دهد. سنایی در &amp;laquo;حدیقه&amp;raquo; آن را &amp;laquo;سلطان قادر خوشخو&amp;raquo; خوانده و گفته است: عقل شاه است و دیگران حشمند. ر. ک: حدیقة&amp;zwnj; الحقیقه. تصحیح مدرس رضوی. چاپ دانشگاه تهران. ص ۳۰۵ـ ۲۹۷. این تعبیر و تشبیه که جابه&amp;zwnj;جا در ادب فارسی مشهود است، نشانگر اوج و اعتلای مقام انسانی&amp;zwnj; است از این دیدگاه، کمال واقعی نفس انسان در ایناست که خود یک عالم عقلانی شود، که در آن تمام نظم جهانی و مراتب وجود منعکس است. این گونه انطباق نهایی انسان با هستی، بر یک هماهنگی درونی منطبق است. و تنها از راه تجرد و تجرید می&amp;zwnj;تواند پدید آید.&lt;br /&gt;
	ضمناً جهانگیر کویاجی، دانشمند هندی پژوهشی کرده است در مفاهیم فلسفی و عقلی شاهنامه، و در اصل &amp;laquo;خرد&amp;raquo; بر این باور است که توازی و تشابه ویژه&amp;zwnj;ای وجود دارد میان نظرگاه &amp;laquo;شاهنامه&amp;raquo; و &amp;laquo;می&amp;zwnj;نوی خرد&amp;raquo;. که در هیچ اثر دیگری تا این حد به خرد اهمیت داده نشده است.&lt;br /&gt;
	خرد در این کتاب تنها نقطه&amp;zwnj;ی آغاز هستی نیست، بل&amp;zwnj;که دایره&amp;zwnj;ای است شامل و کامل که همه موظفند آن را ستایش کنند. آن هم در حد نیایش. کویاجی این اصل را در سه مرحله: آیین خرد، بستگی&amp;zwnj;های خرد با روان و تن آدمی، نقش خرد در آفرینش، تحلیل کرده است. ر. ک: پژوهش در شاهنامه. ترجمه&amp;zwnj;ی دکتر مهدی غروی. ص ۳۷ـ ۳۱ از انتشارات مجله&amp;zwnj;ی هنر و مردم. همچنین ر. ک: می&amp;zwnj;نوی خرد. ترجمه&amp;zwnj;ی دکتر احمد تفضلی. بنیاد فرهنگ ایران.&lt;br /&gt;
	۴۱ ـ گلستان ص ۴۵۲.&lt;br /&gt;
	۴۲ ـ بوستان ص ۵۸.&lt;br /&gt;
	۴۳ ـ گلستان ص ۴۲۰.&lt;br /&gt;
	۴۴-&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان ص ۴۰۰&lt;/p&gt;
</description>
     <comments>https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2012/12/11/22366#comments</comments>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/17653">بازنگری در فرهنگ ایران</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/17654">بازنگری فرهنگی</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/17652">شبان – رمگی و حاکمیت ملی</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/definition-tags-125">محمد مختاری</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak">خاک</category>
 <pubDate>Mon, 10 Dec 2012 23:07:13 +0000</pubDate>
 <dc:creator>hosseinn</dc:creator>
 <guid isPermaLink="false">22366 at https://archive.radiozamaneh.com</guid>
  </item>
  </channel>
</rss>