<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?><rss version="2.0" xml:base="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/1627/all" xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/">
  <channel>
    <title>گزارش زندگی ما</title>
    <link>https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/1627/all</link>
    <description></description>
    <language>fa</language>
          <item>
    <title>گلشیفته فراهانى و مشکل همجنس‌گرایى ناخواسته</title>
    <link>https://archive.radiozamaneh.com/culture/revayat/2012/02/13/10981</link>
    <description>&lt;div class=&quot;fb-social-like-widget&quot;&gt;&lt;fb:like  href=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/culture/revayat/2012/02/13/10981&quot; send=&quot;false&quot; layout=&quot;box_count&quot; show_faces=&quot;false&quot; width=&quot;500&quot; action=&quot;like&quot; font=&quot;arial&quot; colorscheme=&quot;light&quot;&gt;&lt;/fb:like&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-sartitr&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    گزارش زندگى ما- شماره ۵٧        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-nevisandeh&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    شهرنوش پارسی‌پور         &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-filefield field-field-maghaleh-image&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    &lt;img  class=&quot;imagefield imagefield-field_maghaleh_image&quot; width=&quot;277&quot; height=&quot;188&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/sites/default/files/golshipars01.jpg?1329110161&quot; /&gt;        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;p&gt;شهرنوش پارسی&amp;zwnj;پور - چندى پیش گلشیفته فراهانى در یک ویدئوى کوتاه اندام برهنه خود را در معرض تماشا گذاشت و سر و صداى زیادى برپا شد. افرادى به او روسپى خطاب کردند. این مسئله باعث شد تا من به این فکر کنم که جامعه چه توقعى از زن دارد.&lt;/p&gt;
&lt;!--break--&gt;&lt;!--break--&gt;&lt;p&gt;یک آقاى آخوند در زندان جمهورى اسلامى دختران را مورد خطاب قرار داد و چنین گفت: &amp;laquo;تصور ما از زن موجود لطیفى&amp;zwnj;ست که چادر به سر کنار دیوار نشسته و در حالى که کودکش را شیر مى&amp;zwnj;دهد قطره اشکى از چشمان معصومش مى&amp;zwnj;چکد.&amp;raquo; &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;http://www.zamahang.com/podcast/2010/20120211_Shahrnush_Gozaareshe_Zendegie_Maa_No_57.mp3&quot;&gt;&lt;img align=&quot;middle&quot; src=&quot;http://radiozamaneh.com/sites/default/files/musicicon_14.jpg&quot; alt=&quot;&quot; /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;به طورى که مى بینید با تکیه بر این تصویر آرمانى از زن، گلشیفته بدون شک یک روسپى&amp;zwnj;ست. حالا او به عنوان یک روسپى مى&amp;zwnj;تواند برقصد. البته رقصیدن تا همین اواخر کار مردان بوده است. همچنین گلشیفته از این پس مى&amp;zwnj;تواند با مردش به سفر برود. این هم از جمله کارهاى مردانه است. تا همین اواخر این مردان بودند که با هم به سفر مى&amp;zwnj;رفتند. گلشیفته حالا اگر دلش بخواهد مى&amp;zwnj;تواند یک چایخانه باز کند. البته مى&amp;zwnj;دانیم که این کار تا همین الان یک کار مردانه است. بر طبق آنچه که جعفر شهرى در کتابش مى&amp;zwnj;نویسد چایخانه مکانى بود که پسران زیبا در آنجا خدمت مى&amp;zwnj;کردند و به کلى یک نهاد مردانه بود. در ژاپن زنان در چایخانه&amp;zwnj;ها نقش بسیار مهمى بازى مى&amp;zwnj;کنند. چایخانه مکان تربیت مردان&amp;zwnj; ست که باید در آنجا صبر و تحمل و آداب اجتمایى بیاموزند. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در داستان گیل&amp;zwnj;گمش مى&amp;zwnj;خوانیم که بانو سیدورى که در باغ جواهرنشان زندگى مى&amp;zwnj;کند، شراب&amp;zwnj;فروش است. او البته حجاب نیز دارد. اگر در پنج هزار سال پیش زنان شراب&amp;zwnj;فروش بوده&amp;zwnj;اند امروز نیز مى&amp;zwnj;توانند باشند. اما شراب&amp;zwnj;فروشى در کشور ما یک کار مردانه است. این حرفه اى&amp;zwnj;ست یکسره مردانه. زنان تنها کارهاى معینى مى توانند انجام بدهند که مهم&amp;zwnj;ترینش را در بالا گفتم: کنار دیوار نشستن و اشک ریختن. مهم&amp;zwnj;ترین چیزى که مردان از آنان دزدیده&amp;zwnj;اند رفتار جنسى&amp;zwnj;ست. رفتار جنسى را از زنان دزدیده&amp;zwnj;اند و انجام آن را به مردان جوان و پسران واگذاشته&amp;zwnj;اند. این یک ساختار بسیار قدیمى در ایران است. البته دلایل تاریخى آن روشن است. به دلیل حملات متعدد و بى&amp;zwnj;شمار تاریخى جامعه مردان زنان را از بازى در اجتماع حذف کرده&amp;zwnj;اند. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&lt;img align=&quot;middle&quot; src=&quot;http://radiozamaneh.com/sites/default/files/parsipoursh.gif&quot; alt=&quot;&quot; /&gt;شهرنوش پارسی&amp;zwnj;پور: انسان در برابر خدا لخت است و این است که معنا دارد. انسان اگر صادق باشد نیز در برابر خود لخت است. انسان اصولاً اگر در حضور باشد لخت است.&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;روشن است وقتى قبیله&amp;zwnj;اى یورش مى آورد زن&amp;zwnj;دزدى و تجاوز به زن نیز بسیار رایج مى&amp;zwnj;شود. پس همیشه، پس از رفتن مهاجمان بچه&amp;zwnj;هاى حرامزاده روى دست جامعه باقى مى&amp;zwnj;ماند. پس زنان باید مخفى باقى مى&amp;zwnj;ماندند. اما این مخفى باقى ماندن با توسرى و روسرى و حجاب همراه بوده است. &lt;br /&gt;
مسئله از نظر مردان ایرانى بسیار روشن است. خوانندگان مرد در جمهورى اسلامى ترانه&amp;zwnj;هایى را که زنان در زمان شاه خوانده&amp;zwnj;اند با سرافرازى مى&amp;zwnj;خوانند بى&amp;zwnj;آنکه به منشاء آن اشاره&amp;zwnj;اى بکنند. من باور ندارم که جمهورى اسلامى مى&amp;zwnj;توانست بدون رضایت مردان این همه بلا به سر زن&amp;zwnj;ها بیاورد. همیشه گفته&amp;zwnj;اند هر ملتى لیاقت&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان حکومتى را دارد که بر او فرمان مى&amp;zwnj;راند. شک ندارم که بخش قابل تأملى از مردان ایرانى از بابت تحقیر و توهینى که نصیب زن&amp;zwnj;ها شده بود کیف مى&amp;zwnj;کردند. بخشى از این آقایان به دلیل حالت به اصطلاح غیرت&amp;zwnj;مندى و بخش دیگرى به دلیل عادت به همجنس&amp;zwnj;بازى زنان را مزاحم مى&amp;zwnj;دیدند. البته همه بر این اصل که یک روز مى&amp;zwnj;شود زنى را خرید و به خانه آورد تا کار کند و بچه بزاید توافق داشتند. اما این جنس کنار مانده را باید همیشه در کنار نگه داشت تا دم در نیاورد. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ورود زن&amp;zwnj;ها به بازار کار در زمان سلسله پهلوى بسیارى از مردان را دیوانه کرد. کشف حجاب برخى را تا دم مرگ برد. تمام لطف حضور آقاى امام خمینى در این نکته نهفته است: خوب کردى پدر زن&amp;zwnj;ها را در آوردى! حالا خودمان با خودمان. یاد سفرهاى جاده ابریشم به خیر که با هم به عنوان دو دلداده کیف مى&amp;zwnj;کردیم؛ که البته روشن است که بسیارى از مردان ایرانى نیز در کنار زن&amp;zwnj;ها ایستادند و حتى جانشان را بر سر این کار از دست دادند. اذیت و آزار تا به آنجا رسید که زنان دسته دسته به زندان رفتند و اعدام شدند، و هنوز هم دارند به زندان مى&amp;zwnj;روند. و در میانه این هاى و هوى گلشیفته برهنه شده است. شاید براى آنکه ثابت کند اختیار بدنش دست خود اوست، که کسى حق ندارد براى او تعیین تکلیف کند که چه باید بپوشد. شاید او مى خواهد بگوید آقایان لباس را براى آن مى&amp;zwnj;پوشند که از سرما نلرزند. یا شاید مى خواهد بگوید ببینید، من چنین هستم. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;img align=&quot;middle&quot; src=&quot;http://www.radiozamaneh.com/sites/default/files/images/golshipars02.jpg&quot; alt=&quot;&quot; /&gt;شهرنوش پارسی&amp;zwnj;پور: نجابت ما به مقدار پارچه&amp;zwnj;اى که دور خود مى&amp;zwnj;پیچیم بستگى دارد. چقدر جالب مى&amp;zwnj;شد اگر یک بار مى&amp;zwnj;نشستیم و درباره ارزش&amp;zwnj;ها با یکدیگر بحث مى&amp;zwnj;کردیم. (عکس: گلشیفته فراهانی)&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;در جریان سفرى به آلمان خانم نقاشى از من خواست تا لخت شوم و او از من نقاشى کند. به او پاسخ دادم که بدن من در این سن و سال ابداً از زیبایى برخوردار نیست و مطمئن باشید که اگر زیبا بود بدون تأمل لخت مى&amp;zwnj;شدم. حالا به راستى این پرسش مطرح مى شود که لخت بودن چه اشکالى دارد؟ مثلاً اگر همه در فصل گرما لخت باشیم چه حادثه سویى رخ خواهد داد؟ مگر اجداد ما که لخت بودند چه حادثه&amp;zwnj;اى رخ مى&amp;zwnj;داد؟ یا مردمانى که هنوز لخت یا نیمه&amp;zwnj;لخت زندگى مى&amp;zwnj;کنند بسیار نانجیب هستند؟ روشن است که هر کارى در آغازش غوغابرانگیز است. باور دارم که بعضى از مردان و حتى زنان به شدت از دست گلشیفته خشمگین هستند. نجابت ما به مقدار پارچه&amp;zwnj;اى که دور خود مى&amp;zwnj;پیچیم بستگى دارد. چقدر جالب مى&amp;zwnj;شد اگر یک بار مى&amp;zwnj;نشستیم و درباره ارزش&amp;zwnj;ها با یکدیگر بحث مى&amp;zwnj;کردیم. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;حالا یادم آمد که اخیراً یک قبیله از لختى&amp;zwnj;ها که در غارى در کرمان زندگى مى کردند کشف شدند، بعد هم ناگهان سکوت شد. من اغلب به این انسان&amp;zwnj;ها فکر مى&amp;zwnj;کنم و همه&amp;zwnj;اش نگرانم که مبادا همه آن&amp;zwnj;ها را اعدام کرده باشند. روشن است که حالا اگر گلشیفته به ایران برود وضع خطرناکى براى خود به&amp;zwnj;وجود خواهد آورد. یک دختر مصرى که لخت شده بود در میدان تحریر جان خود را از دست داد. جامعه&amp;zwnj;هاى نجیب خاورمیانه در برابر رویدادهاى جدید واکنش نشان مى&amp;zwnj;دهند. این جامعه&amp;zwnj;ها ثابت کرده&amp;zwnj;اند که نجیب هستند. پوشیده هستند و هربار که به مکه مى روند سه بانوخدا را به عنوان ستون شیطان سنگباران مى کنند. آن&amp;zwnj;ها زنانگى را در خود مى&amp;zwnj;کشند و به مردان یک وجهى تبدیل مى&amp;zwnj;شوند، و هرگز هیچ اختراع یا ابتکارى به نام آن&amp;zwnj;ها ثبت نمى&amp;zwnj;شود. به&amp;zwnj;راستى به دو دلیل: دلیل نخست آنکه وجه زنانه را در خود کشته&amp;zwnj;اند و یک وجهى هستند. دوم به این دلیل که سروش غیب همیشه در چهره&amp;zwnj;اى زنانه بر مرد دانش ظاهر مى&amp;zwnj;شود. هیچ نابغه&amp;zwnj;اى در جهان نیست که بتواند بدون اتکا بر وجه زنانه حضورش ارزشى بیافریند. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;و کلامى به گلشیفته: عزیزم، هنگامى که مى&amp;zwnj;دانى جامعه به شدت واکنش نشان خواهد داد چرا لخت مى&amp;zwnj;شوى؟ خودت خوب مى&amp;zwnj;دانى که میان لباس پوشیده و لخت بودن تفاوتى نیست. انسان در برابر خدا لخت است و این است که معنا دارد. انسان اگر صادق باشد نیز در برابر خود لخت است. انسان اصولاً اگر در حضور باشد لخت است. دوستان غربى دائم عادت دارند وجه فیزیکى هر چیز را ببینند. آنان در عین حال ممکن است دچار این احساس بشوند که در میان مردمان و قوم و گروه&amp;zwnj;هاى دیگر قال و مقال ایجاد بکنند. ضروررتى وجود ندارد که ما به آنچه آن&amp;zwnj;ها از ما مى&amp;zwnj;خواهند تن در دهیم. با این حال حالا که لخت شده&amp;zwnj;اى یادت باشد که هیچ چیز تغییر نکرده است و نمی&amp;zwnj;کند. جامعه ایران این&amp;zwnj;شکلى&amp;zwnj;ست: همه کار مجاز است اما پشت پرده و در پستو. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;و امید که بتوانى خونسردى خود را حفظ کنى.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در همین زمینه:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;http://www.radiozamaneh.com/taxonomy/term/2271&quot;&gt;::برنامه&amp;zwnj;های رادیویی شهرنوش پارسی&amp;zwnj;پور در رادیو زمانه::&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;
&lt;a href=&quot;http://shahrnushparsipur.com/&quot;&gt; ::وب&amp;zwnj;سایت شهرنوش پارسی&amp;zwnj;پور::&amp;emsp;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
</description>
     <comments>https://archive.radiozamaneh.com/culture/revayat/2012/02/13/10981#comments</comments>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/culture/revayat">روایت زمانه</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/2271">شهرنوش پارسی پور</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/1627">گزارش زندگی ما</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/2044">گلشیفته فراهانی</category>
 <pubDate>Mon, 13 Feb 2012 05:16:02 +0000</pubDate>
 <dc:creator />
 <guid isPermaLink="false">10981 at https://archive.radiozamaneh.com</guid>
  </item>
  <item>
    <title>جدایی نادر از سیمین</title>
    <link>https://archive.radiozamaneh.com/culture/revayat/2011/10/24/7739</link>
    <description>&lt;div class=&quot;fb-social-like-widget&quot;&gt;&lt;fb:like  href=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/culture/revayat/2011/10/24/7739&quot; send=&quot;false&quot; layout=&quot;box_count&quot; show_faces=&quot;false&quot; width=&quot;500&quot; action=&quot;like&quot; font=&quot;arial&quot; colorscheme=&quot;light&quot;&gt;&lt;/fb:like&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-sartitr&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    گزارش زندگی ما- شماره ۴١        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-nevisandeh&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    شهرنوش پارسی‌پور        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-filefield field-field-maghaleh-image&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    &lt;img  class=&quot;imagefield imagefield-field_maghaleh_image&quot; width=&quot;277&quot; height=&quot;180&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/sites/default/files/parsjnas01.jpg?1319743310&quot; /&gt;        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;p&gt;شهرنوش پارسی&amp;zwnj;پور - بانوی افغان را همیشه در ورزشگاه&amp;zwnj;مان می&amp;zwnj;بینم. البته نام او بانوی افغان نیست. نامش را نمی&amp;zwnj;دانم. با پسرش هم سلام وعلیک دارم. مادر و پسر با هم به ورزشگاه می&amp;zwnj;آیند. بانو زائیده سال ١٣٠۵ است. امسال درست ۸۵ سال دارد. اما چهره&amp;zwnj;اش جوان&amp;zwnj;تر به نظر می&amp;zwnj;آید. پوشیده است و سربند دارد.&lt;/p&gt;
&lt;!--break--&gt;&lt;!--break--&gt;&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;http://www.zamahang.com/podcast/2010/20111022_Shahrnush_Gozaareshe_Zendegie_Maa.mp3&quot;&gt;&lt;img alt=&quot;&quot; align=&quot;middle&quot; src=&quot;http://radiozamaneh.com/sites/default/files/musicicon_14.jpg&quot; /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اینجا یک ورزشگاه آمریکایی&amp;zwnj;ست و حضور پوشیده بانوی افغان زیبایی ویژه&amp;zwnj;ای ایجاد کرده است. بانو اصلیت پشتون دارد. پسرش مردی بلنداندام است که هر روز مادر را به ورزشگاه می&amp;zwnj;آورد. بانو اغلب با وزنه&amp;zwnj;های مختلف تمرین می&amp;zwnj;کند، و یا به سونای ورزشگاه می&amp;zwnj;رود. آن&amp;zwnj;ها از مهاجران افغان هستند و چنین به نظرم می&amp;zwnj;رسد که تمامی آمریکائیان ورزشگاه این بانو را دوست دارند. گاهی با هم به پارسی گپی می&amp;zwnj;زنیم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;یک نکته روشن است ک بانو به حضور سنگینی تبدیل نشده است. ورزش می&amp;zwnj;کند و روشن است که ورزشکار سنتی نیست. ورزش را باید در همین حدود سنی بالای ۸۰ سال آموخته باشد. خوشبختانه از سلامت جسمانی برخوردار است. پسرش به من پند می&amp;zwnj;دهد که به جای قهوه چای بخورم. می&amp;zwnj;گوید که چای سبز بهتر است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;دیشب که فیلم جدایی نادر از سیمین را دیدم بی&amp;zwnj;اختیار به یاد این مرد افغان و مادرش افتادم. در صحنه آغازین فیلم سیمین در دادگاه خانواده فریاد می&amp;zwnj;زند که نادر باید با او از کشور خارج شود. مرد می&amp;zwnj;گوید که نمی&amp;zwnj;تواند پدرش را که دچار آلزایمر است تنها بگذارد. زن می&amp;zwnj;گوید پدر که حافظه ندارد و به خاطر نمی&amp;zwnj;آورد که با او نسبت دارد. نادر پاسخ می&amp;zwnj;دهد، &amp;quot;اما من که به یاد دارم پسر او هستم.&amp;quot; این آغاز درامی&amp;zwnj;ست که در مدتی که فیلم روی پرده است تماشاگر را میخکوب نگه می&amp;zwnj;دارد. پسر می&amp;zwnj;خواهد از پدرش نگهداری کند. برای همین مهاجرت نمی&amp;zwnj;کند. این فیلم باید بر ایرانیان مقیم خارج از کشور تأثیر غریبی گذاشته باشد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&lt;img alt=&quot;&quot; align=&quot;middle&quot; src=&quot;http://radiozamaneh.com/sites/default/files/parsjnas02.jpg&quot; /&gt;شهرنوش پارسی&amp;zwnj;پور: یک میل هیولایی در جامعه وجود دارد که همه را به سال صفر بکشاند.&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;به یاد خاله شوکت می&amp;zwnj;افتم که چشم امیدش به من بود و تنهایش گذاشتم. در یکی از آخرین گفت&amp;zwnj;وگوهایی که با هم داشتیم گفت که دچار اندوه مداوم است. این سرنوشت غریبی&amp;zwnj;ست که تمامی عزیزان من دور از من مرده&amp;zwnj;اند. مادر در سفر آمریکا دچار این احساس بود که از کشور سرخپوستان دیدار می&amp;zwnj;کند. او شروع کرده بود که نتواند راه برود. هم او، هم پدر که شهرهای آبادان و خرمشهر را پشت سر گذاشته بود تا آخرین ماه&amp;zwnj;های عمرش را در تهران بگذراند بر این باور بودند که بچه&amp;zwnj;ها را باید مستقل بار آورد. هرگز این احساس را در ما تقویت نکرده بودند که به خاطر خانواده و حفظ آن کاری انجام دهیم. با این حال همین ۲۰ سال پیش از مرگ آنان بود که ما، حتی مائی که یاغی شده بودیم در اجتماعات خانوادگی شرکت می&amp;zwnj;کردیم. اما قبل&amp;zwnj;تر از آن، در هنگامی که من هشت &amp;ndash; ۹ ساله بودم خانواده و خویشاوندان با پیوندی بسیار عمیق به یکدیگر متصل بودند. روزهای نخست عید در هیاهو و غوغای بسیاری می&amp;zwnj;گذشت. پیش می&amp;zwnj;آمد که در یک روز پنج بار افراد مختلف خانواده را در خانه خاله&amp;zwnj;بزرگ و دائی&amp;zwnj;بزرگ و خاله کوچک&amp;zwnj;تر و خالخانم و... ملاقات می&amp;zwnj;کردیم. از آن مهم&amp;zwnj;تر جمع&amp;zwnj;های خانوادگی بود که هفته&amp;zwnj;ای چند روز برقرار بود. دوشنبه&amp;zwnj;های خانه این خاله و چهارشنبه&amp;zwnj;ها خانه خاله دیگر. بخش کاشانی خانواده که سنت&amp;zwnj;گرا&amp;zwnj;تر بودند در مقاطع مختلف ماه یکدیگر را می&amp;zwnj;دیدند. اول ماه و هشتم ماه و چهاردهم ماه و الی آخر. این معاشرت&amp;zwnj;ها را زن&amp;zwnj;های خانواده اداره می&amp;zwnj;کردند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;به خلاف آنچه معروف است ایران یک کشور پدرسالار نبود؛ و یا اگر بود در زیر ساختار خود یک شبکه زنانه داشت که با دقت و ظرافت ویژه&amp;zwnj;ای حافظ سنت&amp;zwnj;های خانوادگی بود. برنامه&amp;zwnj;ها به نحوی تنظیم شده بود که افراد خانواده و خویشاوندان حداقل ماهی هفت - هشت بار یکدیگر را ببینند. این معاشرت&amp;zwnj;ها گاهی بسیار کلافه&amp;zwnj;کننده بود، چون اغلب اجباری بود. اما از حق نمی&amp;zwnj;توان گذشت که سودمندی&amp;zwnj;های زیادی داشت. شبکه خویشاوندان در بسیاری از مواقع مراقب و نگهبان یکدیگر بودند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&lt;img alt=&quot;&quot; align=&quot;middle&quot; src=&quot;http://radiozamaneh.com/sites/default/files/parsjnas04.jpg&quot; /&gt;اما من که به یاد دارم پسر او هستم&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;حالا نادر در فیلم دارد پدرش را می&amp;zwnj;شوید. او با دقت این&amp;zwnj;کار را می&amp;zwnj;کند، اما در نیمه راه از کار باز می&amp;zwnj;ماند تا گریه سیری بکند. او مردی&amp;zwnj;ست خسته و زحمتکش. از بامداد تا شام می&amp;zwnj;دود. نمی&amp;zwnj;خواهد مهاجرت کند، گرچه اقبالش را دارد. پدرش که دچار آلزایمر است عامل اصلی این تصمیم&amp;zwnj;گیری&amp;zwnj;ست.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;واقعیتی&amp;zwnj;ست که تمامی مردم دنیا به یکدیگر شبیه هستند. در همین ورزشگاه ما، بسیار مواقع پدران و پسران را با هم می&amp;zwnj;توان دید که به اتفاق ورزش می&amp;zwnj;کنند. این آقای مسن آمریکایی همیشه همراه پدرش که بالای ۹۰ سال دارد به ورزشگاه می&amp;zwnj;آید. پدر و پسر در لحظاتی که ورزش نمی&amp;zwnj;کنند پشت میز می&amp;zwnj;نشینند و یا ورق&amp;zwnj;بازی می&amp;zwnj;کنند. شمار پیرمرد&amp;zwnj;ها و پیرزن&amp;zwnj;های ورزشگاه ما بسیار زیاد است. روشن است که جامعه در جوار خانواده تأسیساتی به&amp;zwnj;وجود آورده است که کمک آن&amp;zwnj;ها باشد. اغلب اتوبوس&amp;zwnj;هایی در برابر ورزشگاه ایستاده&amp;zwnj;اند که زنان و مردان پیر را از مؤسسات مختلف به آنجا می&amp;zwnj;آورند. این&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان اشکالی&amp;zwnj;ست که درام زندگی نادر و سیمین را شکل می&amp;zwnj;بخشد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;نادر و سیمین دچار گرفتاری&amp;zwnj;هایی هستند که به سادگی قابل رفع و رجوع است. سیمین می&amp;zwnj;خواهد برای دخترش مهاجرت کند. پیام پشت این حرف بسیار روشن است. او دوست نمی&amp;zwnj;دارد دخترش حجاب داشته باشد. خودش نیز حجاب را دوست ندارد. یاد آغاز انقلاب می&amp;zwnj;افتم و صحنه&amp;zwnj;ای که خویشاوندی در فرودگاه دیده بود. زن و شوهری از کشور خارج می&amp;zwnj;شدند و مأمور فرودگاه یقه آن&amp;zwnj;ها را گرفته بود که خانم نمی&amp;zwnj;تواند انگشتر الماسش را از کشور خارج کند. زن با خشم الماس را از انگشتش بیرون کشیده وبه سوی مأمور پرتاب کرده بود و با فریاد گفته بود: احمق! ما دو پزشک هستیم. دو مغز دارد از کشور خارج می&amp;zwnj;شود. و تو نگران انگشتر هستی؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پس سیمین هم به دلایل&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان دو پزشک دارد از کشور خارج می&amp;zwnj;شود. برای من روشن است که اگر حجاب اجباری را بردارند سیمین و بسیار دیگر کوششی برای خروج از کشور نخواهند داشت. این حجاب، حتی در همین فاصله&amp;zwnj;ای که من با ایران دارم روی سرم سنگینی می&amp;zwnj;کند. به رغم آنکه معنای عارفانه این پارچه را دریافته&amp;zwnj;ام، اما درست به همین دلیل از آن نفرت دارم. سیمین هم از آن نفرت دارد. درک این نفرت برای نادر بسیار مشکل است. او نمی&amp;zwnj;تواند باور کند که حمل این قطعه پارچه در گرمای ۴۵ درجه تابستان چقدر مشکل است. اما نادر دارد وجوه دیگر این بدبختی را مشاهده می&amp;zwnj;کند. از نظر شوهر زن کارگری که در خانه او کار می&amp;zwnj;کند خانه کوچک و امکانات محدود نادر &amp;quot;طاغوتی&amp;quot; به نظر می&amp;zwnj;رسد. این گرفتاری ایران امروز است. امواج روستایی به شهر&amp;zwnj;ها می&amp;zwnj;ریزند و زندگی بسته و کوچک یک خانواده از طبقه متوسط چشم آن&amp;zwnj;ها را پر می&amp;zwnj;کند. فیلم به قدری خوب این مشکلات را بررسی کرده است که به راستی بهتر از آن ممکن نبوده است. کمتر فیلم ایرانی دیده&amp;zwnj;ام که این همه موجز باشد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&lt;img alt=&quot;&quot; align=&quot;middle&quot; src=&quot;http://radiozamaneh.com/sites/default/files/parsjnas03.jpg&quot; /&gt;جدایی نادر از سیمین بهترین معرف ایران در سال ۱۳۹۰ است.&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;جدایی نادر از سیمین یک فیلم سهل و ممتنع است. درگیر شدن نادر با زن کارگر خانه و پیدا شدن سر و کله شوهر او سرآغاز دردسرهایی&amp;zwnj;ست که دردسرهای روزانه ایران به شمار می&amp;zwnj;آیند. انبوه بچه&amp;zwnj;ها در دادگستری تهران و تغییر روند رفتاری زن و مرد؛ نبود امکانات اجتماعی برای حل مشکلات مردم و فشارهای بی&amp;zwnj;جایی همانند حفظ حجاب؛ همه با هم به این فیلم شناسنامه&amp;zwnj;ای می&amp;zwnj;دهد که بهترین معرف ایران در سال ۱۳۹۰ است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;امروز تمامی خاله&amp;zwnj;ها و عمه و عمو&amp;zwnj;ها و دائی&amp;zwnj;های من مرده&amp;zwnj;اند. جمع عظیمی از مردگانی که تا همین ۴۰ سال پیش پر از شور و زندگی نظم اجتماعی ایران را اداره می&amp;zwnj;کردند اکنون در پشت سر من قرار گرفته&amp;zwnj;اند. پدر کراواتی نادر هم به زودی به خیل این مردگان می&amp;zwnj;پیوندد. نادر هم چاره&amp;zwnj;ای ندارد جز مهاجرت از ایران، چنان که اصغر فرهادی، کارگردان فیلم نیز در یکی از همین روز&amp;zwnj;ها مجبور به ترک کشور خواهد شد. البته اگر این نظمی که برقرار است برقرار بماند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;مسئله این است که شوهر زن کارگر رضایت نمی&amp;zwnj;دهد که انسان متوسط نفس بکشد. یک میل هیولایی در جامعه وجود دارد که همه را به سال صفر بکشاند. مرد بیچاره به راستی چاره&amp;zwnj;ای ندارد جز آنکه چراغ ماشین نادر را داغان کند و شیشه ماشین او را بشکند. او قهرمان کوچک یک مجموعه کوچک است. نادر نیز مجبور می&amp;zwnj;شود دروغ بگوید، و هنگامی که فردی همانند نادر دروغ بگوید معنی&amp;zwnj;اش این است که به&amp;zwnj;زودی سنگ روی سنگ بند نخواهد شد. دیدار از این فیم خوب را به همه توصیه می&amp;zwnj;کنم. کمتر پیش می&amp;zwnj;آید که بتوانیم چهره خود را این همه حقیقی در آینه روزگار ببینیم. و در خاتمه باید از بازی بی&amp;zwnj;&amp;zwnj;&amp;zwnj;نهایت ماهرانه تمامی هنرپیشگان فیلم یاد کرد که کاری کرده&amp;zwnj;اند کارستان. فیلم ثابت می&amp;zwnj;کند که برای ساختن یک شاهکار ابداً به بودجه بزرگی نیازمند نیستیم.&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;در همین زمینه:&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;http://radiozamaneh.com/category/tags/%D8%AC%D8%AF%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D9%86%D8%A7%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%D8%B3%DB%8C%D9%85%DB%8C%D9%86&quot;&gt;::مقالاتی درباره &amp;quot;جدایی نادر از سیمین&amp;quot;، ساخته اصغر فرهادی در رادیو زمانه::&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;http://www.radiozamaneh.com/culture/revayat&quot;&gt;::برنامه&amp;zwnj;های رادیویی شهرنوش پارسی&amp;zwnj;پور در رادیو زمانه::&amp;nbsp;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
</description>
     <comments>https://archive.radiozamaneh.com/culture/revayat/2011/10/24/7739#comments</comments>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/category/tags/%D8%A7%D8%B5%D8%BA%D8%B1-%D9%81%D8%B1%D9%87%D8%A7%D8%AF%DB%8C">اصغر فرهادی</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/category/tags/%D8%AC%D8%AF%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D9%86%D8%A7%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%D8%B3%DB%8C%D9%85%DB%8C%D9%86">جدایی نادر از سیمین</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/culture/revayat">روایت زمانه</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/2271">شهرنوش پارسی پور</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/1627">گزارش زندگی ما</category>
 <pubDate>Mon, 24 Oct 2011 15:47:49 +0000</pubDate>
 <dc:creator />
 <guid isPermaLink="false">7739 at https://archive.radiozamaneh.com</guid>
  </item>
  <item>
    <title>همجنس‌گرایی از دید یک همجنس‌گرا </title>
    <link>https://archive.radiozamaneh.com/culture/revayat/2011/09/26/7167</link>
    <description>&lt;div class=&quot;fb-social-like-widget&quot;&gt;&lt;fb:like  href=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/culture/revayat/2011/09/26/7167&quot; send=&quot;false&quot; layout=&quot;box_count&quot; show_faces=&quot;false&quot; width=&quot;500&quot; action=&quot;like&quot; font=&quot;arial&quot; colorscheme=&quot;light&quot;&gt;&lt;/fb:like&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-sartitr&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    گزارش زندگی ما- شماره ٣٧        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-filefield field-field-maghaleh-image&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    &lt;img  class=&quot;imagefield imagefield-field_maghaleh_image&quot; width=&quot;250&quot; height=&quot;160&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/sites/default/files/payamfili01_0.jpg?1317233980&quot; /&gt;        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;شهرنوش پارسی&amp;zwnj;پور -&amp;nbsp; مدتی&amp;zwnj;ست نقد بر قصه نمی&amp;zwnj;نویسم، اما دیروز کتابی&amp;nbsp;به دستم رسید با عنوان&amp;nbsp;&amp;quot;من سبز می&amp;zwnj;شوم، میوه می&amp;zwnj;دهم، انجیر&amp;quot; نوشته پیام فیلی.&amp;nbsp;همین طوری آن را باز کردم و بعد تا ته خواندم. جمله نخست کتاب چنین است: &amp;laquo;من بیست و یک سال دارم. من همجنس&amp;zwnj;گرا هستم. من آفتاب بعد از ظهر را دوست دارم.&amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;!--break--&gt;&lt;!--break--&gt;&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;http://www.zamahang.com/podcast/2010/20110910_Shahrnush_gozaareshe_Zendegie_Maa_No_37&quot;&gt;&lt;img alt=&quot;&quot; align=&quot;middle&quot; src=&quot;http://radiozamaneh.com/sites/default/files/musicicon_14.jpg&quot; /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;
واقعیتش را بگویم جمله کنجکاویم را برانگیخت تا ببینم یک همجنس&amp;zwnj;گرا جهان خود را چگونه توصیف می&amp;zwnj;کند. ابن البته در شرایط ایرانی زندگی شجاعتی&amp;zwnj;ست که شخص بتواند اعتراف کند که همجنس&amp;zwnj;گراست. این مسئله تا همین اواخر در سطح جهانی به صورت یک تابو بوده است و همجنس&amp;zwnj;گرایان خود را پنهان می&amp;zwnj;کردند. این مسئله صدمه بسیار زیادی به جامعه بشری وارد کرده است. حقیقتی&amp;zwnj;ست که جنایت&amp;zwnj;های زیادی صورت گرفته تا مسئله همجنس&amp;zwnj;گرایی پنهان باقی بماند. چقدر که سازمان&amp;zwnj;های جاسوسی جهان از افراد باج گرفته&amp;zwnj;اند تا راز آن&amp;zwnj;ها را به عنوان همجنس&amp;zwnj;گرا برملا نکنند. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;دیشب هم یک رادیو امریکایی داشت در زمینه همجنس&amp;zwnj;گرایی گفت می&amp;zwnj;کرد، و چنین گفته شد که عمر همجنس&amp;zwnj;گرایی به اندازه عمر انسان غار است. این هم واقعیتی&amp;zwnj;ست و همجنس&amp;zwnj;گرایی میان حیوانات نیز دیده می&amp;zwnj;شود. پس در اینجا آنچه که گفته خواهد شد با هدف موافقت یا مخالفت با همجنس&amp;zwnj;گرایی نیست، چون شخص من این واقعیت را پذیرفته&amp;zwnj;ام که برخی از مردم، اعم از زن و مرد همجنس&amp;zwnj;گرا هستند. اما جالب است وقتی ببینیم مرد همجنس&amp;zwnj;گرا دچار احساس و حالت بارداری&amp;zwnj;ست. دچار میل به زایش است و این را صراحتاً اعتراف می&amp;zwnj;کند. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پیام فیلی در صفحه ۳۹ کتابش می&amp;zwnj;نویسد: &amp;quot;من باردار هستم؛ نوزادی از اخناتون و پرنده&amp;zwnj;ای از پکر. شکمم بالا آمده و دهانم نمناک است.&amp;quot;&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;مسئله بارداری به کرات و هر بار در قالبی بر زبان آورده می&amp;zwnj;شود، اما این واقعیتی&amp;zwnj;ست که مرد همجنس&amp;zwnj;گرا قادر به بچه&amp;zwnj;دار شدن نیست. در نتیجه مسئله بارداری باید بسیار قابل تأمل و بسیار قابل بررسی باشد.&amp;nbsp;&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&lt;img alt=&quot;&quot; align=&quot;middle&quot; width=&quot;200&quot; height=&quot;128&quot; src=&quot;http://zamaaneh.org/sites/default/files/imagecache/maghaleh_image/pafilkhaak01.jpg&quot; /&gt;پیام فیلی، نویسنده و میل به بارداری:من یک سرگرمی تازه پیدا کرده&amp;zwnj;ام. دستم را روی شکمم نگه می&amp;zwnj;دارم و منتظر تکان&amp;zwnj;های ریز و&amp;zwnj; گاه گاه می&amp;zwnj;شوم. بعد به هر کجای پوست شکمم که جنبشی در زیر آن احساس شود، با انگشت ضربه&amp;zwnj;ای می&amp;zwnj;زنم. ضربه&amp;zwnj;ای کوتاه و آرام. اغلب به این ضربه&amp;zwnj;ها پاسخی می&amp;zwnj;آید...&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;اخناتون، فرعون مصر که برای نخستین بار در تاریخ مشوق تک&amp;zwnj;خدایی بود، یکی از شخصیت&amp;zwnj;های این داستان بلند (نوول) را تشکیل می&amp;zwnj;دهد. او گاهی مرده است و گاهی زنده و حالتی به شدت اروتیک میان راوی داستان و این فرعون مرده وجود دارد. شاید پیام فیلی این نکته ساده را کشف کرده باشد که میان آئین&amp;zwnj;های تک&amp;zwnj;خدایی و تأئید همجنس&amp;zwnj;گرایی رابطه&amp;zwnj;ای هست. نخستین در میان ادبیاتی که به ما ارث رسیده گیل&amp;zwnj;گمش است که در کنار زوج وحشی&amp;zwnj;اش، انکیدو، آنقدر احساس کمال می&amp;zwnj;کند که به اتفاق دست به کار حذف زنانگی هستی می&amp;zwnj;شوند. در حقیقت گویا مسئله چنین بررسی می&amp;zwnj;شود: اگر که دو مرد می&amp;zwnj;توانند با یکدیگر ارتباط داشته باشند پس حضور زن و تحمل زن و زنانگی&amp;zwnj;اش دیگر لزومی ندارد. در این حالت زن را می&amp;zwnj;توان به ابزار ساده&amp;zwnj;ای برای بارداری و انجام کارهای خانه تقلیل داد. در این حالت خدای تنها قادر است با شریک مردانه&amp;zwnj;اش نقش درجه یک و درجه دو را بازی کنند. اما از آنجایی که زنان، به رغم به صفر تقلیل داده شدن اما صفر کامل نیستند، می&amp;zwnj;توان از آن&amp;zwnj;ها به عنوان ابواب جمعی شیطان بهره&amp;zwnj;برداری کرد. یعنی مسئله این است که زن یا کاملاً بی&amp;zwnj;عمل و ابزار ناطق است، که در این حالت خوب است، و یا بی&amp;zwnj;عمل نیست و قصد نقش بازی کردن دارد، که در این حال&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان شیطان است و شرور. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در کتاب پیام فیلی، گرچه از الاهه زنانه&amp;zwnj;ای گفتار در میان می&amp;zwnj;آید، اما روشن است که راوی همجنس&amp;zwnj;گرا خود را با او هم&amp;zwnj;هویت می&amp;zwnj;داند. از یک مادر کاملاً برهنه نیز سخن در میان می&amp;zwnj;آید که بایستی همین حالت مادینه&amp;zwnj;وار زمین و آسمان باشد. اما باز تا اینجا مشکل باروری دوست همجنس&amp;zwnj;گرای ما روشن نمی&amp;zwnj;شود. او برای تشریح و تبیین باروری خود ادبیات زیادی را به کار می&amp;zwnj;گیرد. مثلاً می&amp;zwnj;نویسد: &amp;quot;من یک سرگرمی تازه پیدا کرده&amp;zwnj;ام. دستم را روی شکمم نگه می&amp;zwnj;دارم و منتظر تکان&amp;zwnj;های ریز و&amp;zwnj; گاه گاه می&amp;zwnj;شوم. بعد به هر کجای پوست شکمم که جنبشی در زیر آن احساس شود، با انگشت ضربه&amp;zwnj;ای می&amp;zwnj;زنم. ضربه&amp;zwnj;ای کوتاه و آرام. اغلب به این ضربه&amp;zwnj;ها پاسخی می&amp;zwnj;آید.&amp;quot; &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در جای دیگری می&amp;zwnj;گوید: &amp;quot;من- پادشاهی سرگردان با پرنده&amp;zwnj;ای در سر و نوزادی در شکم...&amp;quot;&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در جوار این میل شدید به بارور شدن و زائیدن از مسئله وحشتناکی نیز گفتار در میان می&amp;zwnj;آید. می&amp;zwnj;گوید: &amp;quot;بلند می&amp;zwnj;شوم. شراب اخناتون را لاجرعه سر می&amp;zwnj;کشم و با خودم فکر می&amp;zwnj;کنم که در آسمان اسرائیل چند خورشید همزمان می&amp;zwnj;درخشد؟&amp;quot; &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;این مسئله نیاز به چند خورشید نیز به کرات تکرار می&amp;zwnj;شود. البته می&amp;zwnj;دانیم که در بعد داستانی ممکن است منظور حضور چند مذهب در آن واحد در اسرائیل باشد، اما مسئله چند خورشید چون در جاهای دیگر کتاب نیز می&amp;zwnj;آید بیشتر جنبه نیاز شدید به &amp;quot;داغ شدن شدید&amp;quot; را به ذهن متبادر می&amp;zwnj;کند. من در اینجا علاقمندم به این نکته اشاره کنم که وجود یک خورشید به طور کلی برای دنیا کافی&amp;zwnj;ست و اگر مثلاً دو خورشید داشته باشیم که در دو طرف آسمان قرار داشته باشند وضعیت وحشتناکی ایجاد خواهد شد. یعنی هیچگاه شب نخواهیم داشت و هیچگاه نخواهیم توانست بخوابیم و هرگز از خنکای یک غروب لذت نخواهیم برد، و به زبان ساده&amp;zwnj;تر گویا ما در مرحله&amp;zwnj;ای هستیم که ضرورت وجودی و لازم شب را درنیافته&amp;zwnj;ایم. &lt;br /&gt;
اما بازگشت می&amp;zwnj;کنم به این میل تند به بارور شدن که در برخی جا&amp;zwnj;ها منجر به تقلید از شعر فروغ فرخزاد نیز شده است. باروری برای یک زن حالتی خود به خودی و طبیعی&amp;zwnj;ست. در موارد محدودی&amp;zwnj;ست که زنان دچار میل شدید باروری می&amp;zwnj;شوند، و این هنگامی&amp;zwnj;ست که یک زن عقیم به دنیا می&amp;zwnj;آید و یا با مردی عقیم رندگی می&amp;zwnj;کند. اما زنان عقیم نیز، چون به طور خود به خودی دارای زهدان هستند به نحوی باروری را حس می&amp;zwnj;کنند. گرچه که گاهی حوادث ترسناکی رخ می&amp;zwnj;دهد. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;حادثه&amp;zwnj;ای را به خاطر می&amp;zwnj;آورم که زن عقیمی سه بچه زن همسایه را در چاه انداخت و کشت، چون تحمل نداشت آن&amp;zwnj;ها را ببیند. اما از این حالت افراطی که بگذریم زن چون خود به خود می&amp;zwnj;زاید این همه از زایش گفت&amp;zwnj;وگو نمی&amp;zwnj;کند. چنانکه مرد کشتزار نیز چون کشت می&amp;zwnj;کند دائم از کشت گفتار در میان نمی&amp;zwnj;آورد. به طور کلی هر انسان مولدی که چیزی تولید می&amp;zwnj;کند کم کم با محصول کار خود یک حالت سازوار و زایا به&amp;zwnj;وجود می&amp;zwnj;آورد. پیام فیلی اما در اینجا نشان می&amp;zwnj;دهد که به عنوان یک همجنس&amp;zwnj;گرا از صرف روابط جنسی داشتن خسته شده است، که به راستی هم باید همین&amp;zwnj;طور باشد. یک زن و مرد که باهم جفت می&amp;zwnj;شوند در جوار این جفت شدن هزار و یک رابطه می&amp;zwnj;سازند که زایش در رأس آن&amp;zwnj;ها قرار دارد. آنان تقسیم کار می&amp;zwnj;کنند و رابطه&amp;zwnj;شان حالت خود به خودی می&amp;zwnj;گیرد. اما گویا در ارتباط همجنس&amp;zwnj;گرایانه، چون مبنای رابطه صرفاً و صرفاً رفتار جنسی&amp;zwnj;ست شخص همجنس&amp;zwnj;گرا در جایی از زندگی&amp;zwnj;اش به شدت خسته می&amp;zwnj;شود. او خسته می&amp;zwnj;شود از این همه به سکس فکر کردن. حالا می&amp;zwnj;خواهد بزاید، اما بدبختانه زایش امکان ندارد. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اینک این پرسش پیش می&amp;zwnj;آید که در غیاب زایش حقیقی یک همجنس&amp;zwnj;گرا جهان را چگونه تحمل می&amp;zwnj;کند؟ در کار پیام فیلی این حالت، این نیاز شدید به زایش به صورت یک حالت گنگ و وهمی در می&amp;zwnj;آید. او از &amp;quot;پکر&amp;quot; دوستش حرف می&amp;zwnj;زند که همجنس&amp;zwnj;گرا نیست. تمایلی مخفی در راوی دیده می&amp;zwnj;شود که هر طور ممکن باشد پکر را وابدارد به همجنس&amp;zwnj;گرایی. به این قطعه توجه کنید:&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;quot;پکر روی زمین نشسته و قرقره&amp;zwnj;ها را آماده می&amp;zwnj;کند. ما برای هوا کردن بادبادک&amp;zwnj;ها فضایی باز می&amp;zwnj;خواهیم. چیزی که در اتاق نشیمن نیست. من می&amp;zwnj;روم و با یک تکه بزرگ آسمان در دست&amp;zwnj;هایم برمی&amp;zwnj;گردم. پکر همه چیز را آماده کرده و منتظر است. من روی چهارپایه&amp;zwnj;ای می&amp;zwnj;ایستم و آسمان بزرگم را به سقف اتاق نشیمن می&amp;zwnj;چسبانم. پکر یکی از بادبادک&amp;zwnj;ها را به من می&amp;zwnj;دهد. بعد چند نسیم کوچک را از جیب پیراهنش بیرون می&amp;zwnj;آورد و در آسمان من&amp;zwnj;&amp;zwnj; رها می&amp;zwnj;کند. بادبادک&amp;zwnj;ها به هوا می&amp;zwnj;روند و قرقره&amp;zwnj;ها در دست من می&amp;zwnj;چرخند.&amp;quot; &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;نیاز شدید راوی به عشق پکر که نمی&amp;zwnj;تواند متعلق به او باشد منجر به وصله پینه کردن آسمان می&amp;zwnj;شود.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پرسشی که پیش می&amp;zwnj;آید این است: چرا نباید در زیر آسمان حقیقی بادبادک بازی کنیم؟ آیا جز این است که از حالت خود به خودی زندگی خارج شده&amp;zwnj;ایم و می&amp;zwnj;خواهیم همه چیز را در داخل یک اتاق در بسته پنهان کنیم؟ حتی آسمان و نسیم را؟&amp;nbsp;&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در خواندن این داستان بلند (نوول) اغلب از اینکه به عنوان زن دچار حالت خود به خودی زایش هستم دچار اضطراب می&amp;zwnj;شدم. این پرسش ساده در ذهنم شکل می&amp;zwnj;گرفت که آیا با زائیدن حقی را از مردی گرفته&amp;zwnj;ام که به جای بازی کردن نقش خودش دوست دارد در نقش زنانه من ظاهر شود؟ و بعد این پرسش در ذهنم بالا و پائین می&amp;zwnj;رفت که این میل به زائیدن در این دوست همجنس&amp;zwnj;گرای ما تا کجا پیش می&amp;zwnj;رود؟ آیا در آخر کار و در عاقبت تمامی این چیز&amp;zwnj;ها این او نیست که قفر بودن طبیعی خود را، و میل به بارور شدن را با نفرت از زن، این &amp;quot;هیولای زاینده&amp;quot;، جبران می&amp;zwnj;کند؟ &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بسیار جالب می&amp;zwnj;شد که این بحث ادامه پیدا می&amp;zwnj;کرد.&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;در همین زمینه:&lt;br /&gt;
&lt;/strong&gt;&lt;a href=&quot;http://www.radiozamaneh.com/culture/khaak/2011/04/17/3301&quot;&gt;::پاره&amp;zwnj;ای از داستان بلند من سبز می&amp;zwnj;شوم، میوه می&amp;zwnj;دهم انجیر، نوشته پیام فیلی با صدای نویسنده::&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;
&lt;a href=&quot;http://zamaaneh.org/culture/khaak/2011/04/13/3202&quot;&gt;::ترس از تنهایی و تنهایی در ترس، گفت&amp;zwnj;و&amp;zwnj;گو دفتر خاک با پیام فیلی، رادیو زمانه::&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;
&lt;a href=&quot;http://radiozamaneh.com/taxonomy/term/1627&quot;&gt;::برنامه رادیویی &amp;quot;گزارش زندگی ما&amp;quot;&amp;nbsp;از شهرنوش پارسی پور در رادیو زمانه::&amp;nbsp;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
</description>
     <comments>https://archive.radiozamaneh.com/culture/revayat/2011/09/26/7167#comments</comments>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/culture/revayat">روایت زمانه</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/2271">شهرنوش پارسی پور</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/2282">پیام فیلی</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/1627">گزارش زندگی ما</category>
 <pubDate>Mon, 26 Sep 2011 09:00:09 +0000</pubDate>
 <dc:creator />
 <guid isPermaLink="false">7167 at https://archive.radiozamaneh.com</guid>
  </item>
  <item>
    <title>اعدام‌های متوالی در ایران و طرحی برای یک داستان- دانش ۲ </title>
    <link>https://archive.radiozamaneh.com/culture/revayat/2011/07/16/5374</link>
    <description>&lt;div class=&quot;fb-social-like-widget&quot;&gt;&lt;fb:like  href=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/culture/revayat/2011/07/16/5374&quot; send=&quot;false&quot; layout=&quot;box_count&quot; show_faces=&quot;false&quot; width=&quot;500&quot; action=&quot;like&quot; font=&quot;arial&quot; colorscheme=&quot;light&quot;&gt;&lt;/fb:like&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-sartitr&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    گزارش زندگی ما- شماره ٢٧        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-nevisandeh&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    شهرنوش پارسی‌پور        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-filefield field-field-maghaleh-image&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    &lt;img  class=&quot;imagefield imagefield-field_maghaleh_image&quot; width=&quot;277&quot; height=&quot;161&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/sites/default/files/parsgzen01.jpg?1310802751&quot; /&gt;        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;p&gt;شهرنوش پارسی&amp;zwnj;پور - گفتم که دکتر جان زد تخمک گوریل را از هسته&amp;zwnj;ی بارورکننده&amp;zwnj;ی آن تخلیه کرد و سپس دو اسپرم خود را که حامل کروموزوم وای و ایکس بودند در هم ترکیب کرد. این ترکیب را در تخمک تخلیه&amp;zwnj;شده از هسته&amp;zwnj;ی بارورکننده&amp;zwnj;ی گوریل قرار داد.&lt;/p&gt;
&lt;!--break--&gt;&lt;!--break--&gt;&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;http://www.zamahang.com/podcast/2010/20110713_Shahrnush_Gozareshe_Zendegi27.mp3&quot;&gt;&lt;img alt=&quot;&quot; align=&quot;middle&quot; src=&quot;http://www.zamaaneh.com/pictures-new/musicicon.jpg&quot; /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;سپس این معجون عجیب را در لوله تخمدان گوریل جای داد. البته من گفتم و شما شنیدید، اما چندین سال طول کشید تا دکتر این عملیات احمقانه را انجام دهد. گفتم احمقانه، به این دلیل ساده که طبیعت این&amp;zwnj;کار را به روش ساده&amp;zwnj;تری از طریق یک زن و مرد انجام می&amp;zwnj;دهد. اما دکتر جان زد دو هدف مشترک را دنبال می&amp;zwnj;کرد. نخست اینکه آیا گوریل می&amp;zwnj;تواند بچه&amp;zwnj;ی آدم را به&amp;zwnj;دنیا بیاورد یا نه. دوم اینکه آیا می&amp;zwnj;شود مردی از خودش بزاید؟ هر چند که به موجود حقیری همانند گوریل هم نیاز داشته باشد؟ دکتر هیچ&amp;zwnj;گاه نمی&amp;zwnj;گفت، اما این واقعیتی بود که از این بابت که مردان مهمی همانند او از زن به دنیا می&amp;zwnj;آمدند دلخور بود. تاریخ ثابت کرده بود که بخش اعظم دانشمندان و بزرگان جهان مرد هستند. تقریباً تا ۹۹ درصد شخصیت&amp;zwnj;های مهم جهان مرد هستند. حالا بسیار مضحک است که این موجود مهم باید از یک موجود نا&amp;zwnj;مهم به نام زن به دنیا بیاید. گرچه این زن می&amp;zwnj;توانست همانند همسر خود او بسیار زیبا باشد، و واقعیت آنکه فرزندان او هم که بسیار به مادر رفته بودند بسیار زیبا از کار درآمده بودند. مهم&amp;zwnj;تر از همه آنکه او دخترش آنی را بسیار دوست می&amp;zwnj;داشت. هرگز در زندگی باور نمی&amp;zwnj;کرد که بتواند موجودی از طایفه&amp;zwnj;ی زنان را بسیار دوست داشته باشد. دکتر در حقیقت نه به مادرش و نه به شارلوت علاقه&amp;zwnj;ی زیادی نداشت. از شارلوت حتی تا حدی می&amp;zwnj;ترسید. در ته وجود زن چیزی بود که ترس&amp;zwnj;آور بود. دکتر باور نداشت که شارلوت او را دوست داشته باشد. چگونه ممکن بود زنی همانند شارلوت او را که کتش همیشه از تنش داشت می&amp;zwnj;ریخت و بوی فنول می&amp;zwnj;داد دوست داشته باشد. اکنون که نطفه&amp;zwnj;ی دکتر با گوریل بسته شده بود و گوریل نشان می&amp;zwnj;داد که باردار است دکتر اندکی آرام گرفته بود. در این آرامش بود که شب&amp;zwnj;ها در خانه احساس می&amp;zwnj;کرد شارولت بوی مرد می&amp;zwnj;دهد. گرچه دکتر خودش مرد بود اما بوی مرد را به خوبی حس می&amp;zwnj;کرد. زن همانند سابق به پر و پای او نمی&amp;zwnj;پیچید. مدت&amp;zwnj;ها بود که دیگر نارضایتی خود را از بابت کمبود جنسی برملا نمی&amp;zwnj;کرد. با این حال دکتر متوجه بود که یک جای کار خراب است. اما بارداری گوریل چنان ذهنش را اشغال کرده بود که نمی&amp;zwnj;توانست به چیز دیگری فکر کند. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;جان زد کوچک در یک نیمه&amp;zwnj;شب به دنیا آمد. هرچند که دکتر امکانش را داشت که بچه را زود&amp;zwnj;تر به دنیا بیاورد، اما چون بار اولی بود که مرتکب آدم&amp;zwnj;سازی شده بود ترجیح می&amp;zwnj;داد برای طبیعت هم میدان کوچکی را باز کند. دکتر در آزمایشگاه تنها بود، البته فکر می&amp;zwnj;کرد تنهاست. در همین جا باید بگویم که دکتر درباره&amp;zwnj;ی این مولود تازه با هیچکس گفت&amp;zwnj;وگویی نکرده بود. آدم&amp;zwnj;سازی ابداً ممنوع بود. دکتر کار خلافی را مرتکب شده بود. اما آنچه را که او نمی&amp;zwnj;دانست این بود که آزمایشگاه به طور جدی پوشیده از دروبین&amp;zwnj;های مخفی بود. البته نه اینکه دکتر احمق باشد، اما وقت نداشت که به این حقیقت ساده توجه کند، گرچه او در این عملیات&amp;zwnj;های آدم&amp;zwnj;سازی از ذره&amp;zwnj; بین&amp;zwnj;های الکترونیکی ساخته&amp;zwnj;ی دوستش راج گوپتای هندی استفاده کرده بود. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اکنون ببینیم راج گوپتای که باشد. او که در دهلی به دنیا آمده بود از درون یک خانواده از کاست نجس&amp;zwnj;ها برخاسته بود. گرچه مبارزات گاندی بسیار کمک کرده بود تا او بتواند با خفت و خواری کمتری زندگی کند، اما واقعیتی&amp;zwnj;ست که هند بیشتر از آنچه که باید فکرش را کرد سنت&amp;zwnj;گراست. راج در مدرسه شاگرد بسیار بااستعدادی بود و همیشه شاگرد اول می&amp;zwnj;شد، اما همین نکته هم&amp;zwnj;شاگردی&amp;zwnj;هایش را آزار می&amp;zwnj;داد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&lt;img alt=&quot;&quot; align=&quot;middle&quot; src=&quot;http://www.zamaaneh.com/pictures-new/PARSGZEN02.jpg&quot; /&gt;شهرنوش پارسی&amp;zwnj;پور: او تصمیم گرفت تا با استفاده از همین سلول&amp;zwnj;ها تمامی انجیل متی را روی یک شاخه موی سپید مادرش بنویسد. برای انجام این کار طبیعتاً به یک قلم مادون میکروسکوپی نیاز داشت. در جریان عمل متوجه شد که این قلم مادون میکروسکوپی باید آن&amp;zwnj;چنان ظریف باشد که او، راج، فکر کند و قلم بنویسد. این یک پدیده&amp;zwnj;ی بسیار پیچیده&amp;zwnj;ی کامپیوتری&amp;zwnj;ست که باید راج گوپتای باشید تا بتوانید درباره&amp;zwnj;ی جزئیات آن بنویسید.&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;او به&amp;zwnj;عنوان نجس حق نداشت شاگرد اول بشود. گاهی اذیت و آزارهای دوستانش به حدی می&amp;zwnj;رسید که راج را به&amp;zwnj;راستی اندوهگین می&amp;zwnj;کرد. در جریان همین مسائل بود که با دوستان مسلمانش برخورد کرد. آنان با او همانند نجس&amp;zwnj;ها رفتار نمی&amp;zwnj;کردند. راج پانزده ساله بود و داشت دیپلم می&amp;zwnj;گرفت. سه سال از درس و مدرسه پیش افتاده بود، و درست در همین زمان وسوسه شده بود تا مسلمان بشود و از هندو&amp;zwnj;ها انتقام بگیرد. قضای اتفاق در سر راه یک کشیش فرانسوی قرار گرفت که از طریق دبیری از دبیران راج گوپتای کشف کرده بود که او پسر بسیار بااستعدادی&amp;zwnj;ست. کشیش فرانسوی که به&amp;zwnj;خوبی به چند زبان هندی صحبت می&amp;zwnj;کرد راج را به شدت تحت تأثیر قرار داد. راج بدون بحث و گفت&amp;zwnj;وگوی زیاد مسیحی شد. در محله&amp;zwnj;ی آنان فقط یک کلیسا وجود داشت که متعلق به آمریکایی&amp;zwnj;ها بود. راج تحت تأثیر کشیش فرانسوی بود که راه این کلیسا را کشف کرد. با کشیش امریکایی گفتمانی به راه انداخت و در روز سوم گفتمان یک پرسپیتاریان حقیقی شده بود. هنگامی که کشیش فرانسوی متوجه شد دیگر کار از کار گذشته بود. کشیش فرانسوی کوشید به او ثابت کند که حقانیت کلیسای کاتولیک جهانی&amp;zwnj;ست، اما راج به راستی پرسپیتاریان شده بود، گرچه همیشه کتاب مقدسی را که دوست فرانسوی&amp;zwnj;اش به او هدیه داده بود به همراه داشت. او مسیح را از طریق این کتاب درک کرده بود. هنگامی که در دانشگاه در رشته&amp;zwnj;ی ساخت سلول&amp;zwnj;های الکترونیکی برای کامپیو&amp;zwnj;تر درس می&amp;zwnj;خواند فکر عجیبی به سرش زد. او تصمیم گرفت تا با استفاده از همین سلول&amp;zwnj;ها تمامی انجیل متی را روی یک شاخه موی سپید مادرش بنویسد. برای انجام این کار طبیعتاً به یک قلم مادون میکروسکوپی نیاز داشت. در جریان عمل متوجه شد که این قلم مادون میکروسکوپی باید آن&amp;zwnj;چنان ظریف باشد که او، راج، فکر کند و قلم بنویسد. این یک پدیده&amp;zwnj;ی بسیار پیچیده&amp;zwnj;ی کامپیوتری&amp;zwnj;ست که باید راج گوپتای باشید تا بتوانید درباره&amp;zwnj;ی جزئیات آن بنویسید. راج در جریان این کار&amp;zwnj;ها از طریق بورسی به آمریکا منتقل شد. عجیب است اگر بگویم که دختری هم سر راه او قرار گرفت به نام بتسی جکسون، که بنا را بر ازدواج گذاشتند. بتسی به راج پیشنهاد داد تا نامش را عوض کند، و راج تنها حاضر شد نام کوچکش را عوض کند، آن هم مشروط بر اینکه بتسی نیز نام مادر او را برای خود انتخاب کند. پس راج گوپتای در روز ازدواج شده بود جرالد گوپتای، و بتسی نیز به نام پرواتی گوپتای به همسری راج درآمد... &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ای خواننده و شنونده عزیز، من در برنامه شماره قبل پسر-گوریل جان زد را به سن دو سالگی رساندم، این در حالی&amp;zwnj;ست که در این شماره از برنامه&amp;zwnj;ی او تازه به&amp;zwnj;دنیا آمده است. علت این اشکال محترم این است که من این دو قسمت را با هم نوشتم. بعد اما قسمت نخست را زود&amp;zwnj;تر تصحیح کردم و این&amp;zwnj;کار البته طبیعی&amp;zwnj;ست. منتها با فاصله&amp;zwnj;ی یک هفته این&amp;zwnj;کار را کردم، در نتیجه یادم رفته بود در قسمت دوم چه نوشته&amp;zwnj;ام. حالا هم این اشکال را تصحیح نمی&amp;zwnj;کنم، چون به نظرم می&amp;zwnj;رسد این طوری بهتر است. &lt;br /&gt;
واقعیت اما این است که جان زد کوچولو گرچه در نیم&amp;zwnj;شب به دنیا آمد اما این نیمه&amp;zwnj;شب در اعماق زمستان قرار داشت. پدرش تصمیم گرفت او را پنهان کند. او دچار این توهم بود که جان زد دوم باید از&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان لحظه&amp;zwnj;ی نخست زایش خود حرف بزند، چون او نخستین انسانی بود که از یک مرد و فقط از یک مرد و اندکی گوریل به دنیا آمده بود. گفتم اندکی گوریل و این واقعیت است، چون هسته&amp;zwnj;ی اولیه&amp;zwnj;ی وجود جان زد دوم فاقد کروموزوم ایکس مادر بود، بلکه مستقیماً از ایکس پدرش به همراه ایگرگ او شکل گرفته بود. زهدان گوریل صرفاً مکانی برای پرورش پسرک بود. با این حال او هم در لحظه تولد همانند همه&amp;zwnj;ی بچه&amp;zwnj;ها گریه کرد. صدای این گریه&amp;zwnj;ی تاریخی و تصویر جان زد دوم، که بعد&amp;zwnj;ها پدرش در کمال لجبازی او را جهان صدا می&amp;zwnj;کرد، به وسیله&amp;zwnj;ی پرفسور مایک هاریسون، عضو عالی&amp;zwnj;رتبه&amp;zwnj;ی سازمان نقد عیار دانشمندان، یعنی سازمان: &lt;br /&gt;
ISCO&lt;br /&gt;
که به معنای: &lt;br /&gt;
Inspection of Scientists Criterion Organization&lt;br /&gt;
باشد برای همیشه در تاریخ دانش و به&amp;zwnj;طور کلی تاریخ بشری ضبط شد. بعداً خواهید دانست که این شخصیت کیست. &lt;br /&gt;
بقیه&amp;zwnj;ی این داستان هیجان&amp;zwnj;انگیز را در شماره&amp;zwnj;ی آینده بخوانید.&lt;br /&gt;
&amp;emsp;&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
</description>
     <comments>https://archive.radiozamaneh.com/culture/revayat/2011/07/16/5374#comments</comments>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/culture/revayat">روایت زمانه</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/1403">شهرنوش پارسی‌پور</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/1627">گزارش زندگی ما</category>
 <pubDate>Sat, 16 Jul 2011 07:52:35 +0000</pubDate>
 <dc:creator />
 <guid isPermaLink="false">5374 at https://archive.radiozamaneh.com</guid>
  </item>
  <item>
    <title>هاله سحابی </title>
    <link>https://archive.radiozamaneh.com/culture/revayat/2011/06/18/4808</link>
    <description>&lt;div class=&quot;fb-social-like-widget&quot;&gt;&lt;fb:like  href=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/culture/revayat/2011/06/18/4808&quot; send=&quot;false&quot; layout=&quot;box_count&quot; show_faces=&quot;false&quot; width=&quot;500&quot; action=&quot;like&quot; font=&quot;arial&quot; colorscheme=&quot;light&quot;&gt;&lt;/fb:like&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-sartitr&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    گزارش زندگی ما- شماره ٢٣        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-nevisandeh&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    شهرنوش پارسی‌پور        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-filefield field-field-maghaleh-image&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    &lt;img  class=&quot;imagefield imagefield-field_maghaleh_image&quot; width=&quot;277&quot; height=&quot;183&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/sites/default/files/saparsh01.jpg?1308592353&quot; /&gt;        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;p&gt;شهرنوش پارسی&amp;zwnj;پور - دو هفته&amp;zwnj;ای&amp;zwnj;ست از کشتن هاله سحابی، دختر عزت&amp;zwnj;الله سحابی می&amp;zwnj;گذرد. انسان به&amp;zwnj;راستی نمی&amp;zwnj;داند چه بگوید. حتی تصور فشاری که مردم در ایران تحمل می&amp;zwnj;کنند، بسیار مشکل است. نیروهای وابسته به حکومت به هر نحو که دلشان بخواهد عمل می&amp;zwnj;کنند.&lt;/p&gt;
&lt;!--break--&gt;&lt;!--break--&gt;&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;a href=&quot;http://www.zamahang.com/podcast/2010/20110618_Gozaresh_Zendegi_Ma_23_Shahrnush.mp3&quot;&gt;&lt;img alt=&quot;&quot; align=&quot;middle&quot; src=&quot;http://radiozamaneh.com/sites/default/files/musicicon_0_7.jpg&quot; /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;داشتم متمرکز می&amp;zwnj;شدم بر نوشتن درباره&amp;zwnj;ی اعدام در ایران که ناگهان هاله به آن وضع دلخراش به قتل رسید. چنین به&amp;zwnj;نظر می&amp;zwnj;رسد افرادی که دست به این قتل&amp;zwnj;ها می&amp;zwnj;زنند پشتشان بسیار محکم است. آنها در کمال وقاحت حتی تعیین می&amp;zwnj;کنند که مقتول در کجا باید دفن شود. به&amp;zwnj;راستی باید به پزشک دلیری که حقیقت را به گوش مردم می&amp;zwnj;رساند تبریک گفت. این خود نشان می&amp;zwnj;دهد که مردم به مرزی رسیده&amp;zwnj;اند که دیگر حفظ زندگی برایشان از اهمیتی برخوردار نیست. حاضرند جان خود را به خطر بیندازند و حقیقت را بگویند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img alt=&quot;&quot; align=&quot;left&quot; src=&quot;http://www.zamaaneh.com/pictures-new/SAPARSH02.jpg&quot; /&gt;اکنون این پرسش پیش می&amp;zwnj;آید که دلیل این همه پستی و رذالت در کدامین نکته نهفته شده است؟ چگونه است که این افراد برای کشتن مردم کارت سفید دارند؟ چه نکته&amp;zwnj;ای آنها را تا این حد دلیر کرده است؟ به&amp;zwnj;طور معمول جبارها هنگامی&amp;zwnj;که به جایی می&amp;zwnj;رسند که مورد نفرت آحاد جامعه قرار می&amp;zwnj;گیرند، مجبور به عقب&amp;zwnj;نشینی می&amp;zwnj;شوند. اما کوچک&amp;zwnj;مردان جمهوری اسلامی بدون سر سوزنی شرم و در کمال بی&amp;zwnj;پروایی هر کار که دلشان بخواهد انجام می&amp;zwnj;دهند. آیا پول نفت است که این&amp;zwnj;همه آنها را جری کرده است؟ و یا ما با ابله&amp;zwnj;هایی روبرو هستیم که جداً به حقانیت خود باور دارند؟ البته برخی از آنها به شدت ابله هستند. جاهلی که یقه&amp;zwnj;ی فائزه هاشمی را گرفته بود و به او فحش&amp;zwnj;های چارواداری می&amp;zwnj;داد از این دسته است. او همان موجودی&amp;zwnj;ست که می&amp;zwnj;داند چرا چادر به سر زن می&amp;zwnj;کنند. علتش بسیار ساده است، برای او به&amp;zwnj;عنوان نرینه&amp;zwnj;ی مقتدر این فرصت را فراهم می&amp;zwnj;آورند تا &amp;laquo;زنک&amp;raquo; را بکوبد. آن بیچاره هم باید یک دستش به حجابش باشد و دامنه&amp;zwnj;ی چادر در میان پاهایش بپیچد تا هرگاه نر ما هوس کرد از او هتک حیثیت کند. این&amp;zwnj;بار اما وقاحت از حد گذشته است. طرف می&amp;zwnj;کشد و مطمئن است که تنبیه نمی&amp;zwnj;شود. چه عاملی او را تا این حد مقتدر کرده است؟ می&amp;zwnj;خواهم عرض کنم این تکنولوژی&amp;zwnj;ست که او را تا این حد غره کرده است. از اعدام&amp;zwnj;های دسته&amp;zwnj;جمعی گفت&amp;zwnj;وگو در میان است. سی - چهل نفر را با هم اعدام می&amp;zwnj;کنند بی&amp;zwnj;آن&amp;zwnj;که روشن شود دلیل این اعدام&amp;zwnj;ها چیست. فرض را بر این می&amp;zwnj;گذاریم که این افراد سیاسی هستند. اکنون این پرسش پیش می&amp;zwnj;آید که چگونه شناسایی می&amp;zwnj;شوند. عرض می&amp;zwnj;کنم به مدد تکنولوژی. همان تکنولوژی که اصغر آقا آب منگل را آنقدر قوی کرده است که در روز روشن هاله سحابی را بکشد و ککش هم نگزد.&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اخیراً عکسی دیدم از کوچک&amp;zwnj;ترین دوریین جهان. گویا ابعاد این دوربین دو میلیمتر و نیم در دو میلیمتر و نیم است. به جهت نمایش کوچکی آن را میان دست&amp;zwnj;های یک مورچه گذاشته بودند و از مورچه عکس گرفته بودند.باور نمی کنید؟ بروید به گوگل و بزنید کوچک&amp;zwnj;ترین دوربین جهان. عکس آن بی&amp;zwnj;درنگ در برابر شما ظاهر خواهد شد. آن را در کنار مداد تراشیده&amp;zwnj;ای گذاشتند و دوربین مربوطه از مغز مداد هم کوچک&amp;zwnj;تر است. حالا فرض کنید شما رئیس یک دولت هستی آیا نخواهی کوشید این دوربین را بخری؟ هنگامی که ده&amp;zwnj;ها میلیارد تومان خرچ تهیه&amp;zwnj;ی فیلم مختار ثقفی شده آیا شما خرج نمی&amp;zwnj;کنی و این دوربین را نمی&amp;zwnj;خری؟ یک دولت باید احمق به&amp;zwnj;تمام&amp;zwnj;معنا باشد که این کار را نکند.&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;شهرنوش پارسی&amp;zwnj;پور : به اندازه&amp;zwnj;ی جورج اورول، نویسنده کتاب ١٩٨٤ ناامید نیستم. ایمان دارم که از میان گله&amp;zwnj;ی دانشمندانی که نیروی فکر خود را در خدمت قدرت&amp;zwnj;ها گذاشته&amp;zwnj;اند، تنی چند به آینده&amp;zwnj;ی بشریت می&amp;zwnj;اندیشند. آن&amp;zwnj;ها راه&amp;zwnj;هایی پیدا خواهند کرد تا انسان را نجات دهند، مثلاً مهاجرت به یک کره&amp;zwnj;ی دیگر. در این حالت چون البته نزدیک&amp;zwnj;ترین کره شاید قابل سکونت برای ما به اندازه&amp;zwnj;ی چهار سال نوری با ما فاصله دارد، پس در طی سال های نوری آینده چه بسا راه حلی پیش پای انسان گذاشته شود تا بتواند خود را از شر اصغر آقا آب منگل نجات دهد. البته خوشبختانه خود آب منگل هم زیر نطر کامپیوتر مرکزی&amp;zwnj;ست، بنابراین ممکن است به موقع سرش زیر آب برود.&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;من شک ندارم که این دوربین&amp;zwnj;های کوچک به&amp;zwnj;طور گسترده در تمام جهان پخش شده&amp;zwnj;اند. به شخصه کوچک&amp;zwnj;ترین شکی ندارم که این دوربین در هر خانه&amp;zwnj;ای نصب شده است. حالا شما می توانی قاه قاه به من بخندی و بگویی گیریم که این دوربین&amp;zwnj;ها که لابد آواگیر هم دارند چگونه ممکن است کنترل شوند. اولاً کتاب ١٩٨٤ را بخوانید تا بدانید چگونه این&amp;zwnj;کار ممکن است. اما اگر آن کتاب تخیلی&amp;zwnj;ست شما اندکی به کامپیوتر و توانایی&amp;zwnj;های آن فکر کنید. فرض کنید در خانه&amp;zwnj;ی من دوربین&amp;zwnj;هایی وجود دارد. منظورم همان دوربین&amp;zwnj;های میکروسکوپی&amp;zwnj;ست که وقتی به&amp;zwnj;در و دیوار نصب شده است ابداً قابل مشاهده نیست. حالا حتماً می&amp;zwnj;پرسی چگونه این دوربین را به خانه&amp;zwnj;ی شما آورده&amp;zwnj;اند؟ به&amp;zwnj;نظر من دو راه وجود دارد: یا یک نفر به&amp;zwnj;عنوان کارگر لوله&amp;zwnj;کش و یا برق&amp;zwnj;کار می&amp;zwnj;آید و با ابزار مخصوصی در چند ثانیه این دوربین&amp;zwnj;ها را در خانه&amp;zwnj;ی شما می&amp;zwnj;کارد؛ و یا آسان&amp;zwnj;تر از آن، ماهواره&amp;zwnj;ها از بالا آنها را به سوی هدف پرتاب می&amp;zwnj;کنند؛ شاید هم کامپیوتر آنها را پخش می&amp;zwnj;کند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;img alt=&quot;&quot; align=&quot;left&quot; src=&quot;http://www.zamaaneh.com/pictures-new/SAPARSH03.jpg&quot; /&gt;به هر حال این&amp;zwnj;کار نباید بسیار سخت باشد. حالا خانه&amp;zwnj;ی من یا شما زیر پوشش قرار می&amp;zwnj;گیرد. من در خانه&amp;zwnj;ام دارم درباره&amp;zwnj;ی کلت و کلاشنیکفی که به&amp;zwnj;عنوان اسلحه گیر آورده&amp;zwnj;ام حرف می&amp;zwnj;زنم. این دوربین&amp;zwnj;ها را جوری لابد تنظیم کرده&amp;zwnj;اند که در تماس با کامپیوترهای مخصوص باشند. این کامپیوترها به این اسم&amp;zwnj;ها حساس هستند. کامپیوتر نام مرا با نام سلاح&amp;zwnj;هایی که از آنها نام برده&amp;zwnj;ام بالا می&amp;zwnj;کشد. هنگامی که من زیاد از کلت و کلاشنیکف حرف بزنم نامم هی بالاتر و بالاتر می&amp;zwnj;آید، تا جایی&amp;zwnj;که مورد توجه یک مقام امنیتی قرار بگیرم. بنابراین مقام امنیتی از میان میلیون&amp;zwnj;ها نام حق گزینش دارد و این&amp;zwnj;کار را به&amp;zwnj;سادگی انجام می&amp;zwnj;دهد.&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;حالا فرض کنیم من خیلی زرنگم و به جای کلت و کلاشنیکف از لیموترش و پرتقال حرف می&amp;zwnj;زنم. به طور قطع کامپیوتر مرکزی به این مسئله هم حساس است که یک نام حتی خنثی چند بار در روز به&amp;zwnj; زبان آورده می&amp;zwnj;شود. در نتیجه لیموترش و پرتقال هم مسئله&amp;zwnj;ساز می&amp;zwnj;شود. این مسئله&amp;zwnj;سازی می&amp;zwnj;تواند نام مرا به&amp;zwnj;عنوان کسی که زیاد از لیموترش حرف می&amp;zwnj;زند بالا بیاورد. البته روشن است که خانه&amp;zwnj;ی افراد مشهور و مهم نیز به صورت ادواری مورد بررسی قرار می&amp;zwnj;گیرد. حالا این دوست ما از طریق استراق سمع می&amp;zwnj;شنود که آقای عزت&amp;zwnj;الله سحابی درباره&amp;zwnj;ی او چه می&amp;zwnj;گوید. البته وحشت می&amp;zwnj;کند؛ البته اجازه نمی&amp;zwnj;دهد که مراسم تشییع جنازه&amp;zwnj;ی او با آرامش برگزار شود؛ و البته می&amp;zwnj;تواند با پنجه&amp;zwnj;بکس به شکم دختر او بکوبد و طحالش را پاره کند، و البته ککش هم نگزد. دلیلش روشن است. او صاحب ابزاری&amp;zwnj;ست که او را توانمند کرده. از فردا هنگامی که مردم در خانه&amp;zwnj;هایشان درباره&amp;zwnj;ی هاله سحابی حرف می زنند، کامپیوتر مرکزی محاسبه می&amp;zwnj;کند که چند نفر خیلی بیشتر حرف می&amp;zwnj;زنند و باز نام&amp;zwnj;هایی بالا می&amp;zwnj;آید. بنابر این هر چه زمان بگذرد و هرچه ما بیشتر واقف شویم که بسیار زیر کنترل هستیم صدایمان کوتاه&amp;zwnj;تر و کوتاه&amp;zwnj;تر می&amp;zwnj;شود. حالا اگر خیلی سکوت کنیم، باز کامپیوتر مرکزی حساس می&amp;zwnj;شود که فلانی اصلاً حرف نمی&amp;zwnj;زند.&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;طوری که می&amp;zwnj;بینید در دنیای بسیار زشتی زندگی می&amp;zwnj;کنیم. حتی یک غار در دنیا وجود ندارد که به درون آن پناه ببریم تا بتوانیم در کمال شادی به یکدیگر بگوییم: دوستت دارم، چرا که طرف می&amp;zwnj;شنود. حالا فکر کن که شنونده&amp;zwnj;ی تو اصغر آقا آب منگل باشد که می&amp;zwnj;تواند به راحتی آب خورن به دختر رفسنجانی فحش چاروارداری بدهد و خیز بردارد که او را بزند. این یارو حتی وقتی ببیند که هاله سحابی در خلوت خانه&amp;zwnj;اش دارد خمیازه می&amp;zwnj;کشد عصبانی می&amp;zwnj;شود، چون هیچ زنی حق ندارد بازوهایش را از حد مجاز بازتر کند، بنابراین در روز تشییع جنازه&amp;zwnj;ی پدر او آدم می&amp;zwnj;فرستد تا او را کاردی کند، و یا به زبان جدیدتر پنجه&amp;zwnj;بکس به او بکوبد.&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;من البته به اندازه&amp;zwnj;ی جورج اورول، نویسنده کتاب ١٩٨٤ ناامید نیستم. ایمان دارم که از میان گله&amp;zwnj;ی دانشمندانی که نیروی فکر خود را در خدمت قدرت&amp;zwnj;ها گذاشته&amp;zwnj;اند، تنی چند نیز هستند که برای آینده&amp;zwnj;ی بشریت نگران&amp;zwnj;اند. آنان بدون شک به این می&amp;zwnj;اندیشند که پاتک بزنند. بی&amp;zwnj;شک آنها راه&amp;zwnj;هایی پیدا خواهند کرد تا انسان را نجات دهند، مثلاً مهاجرت به یک کره&amp;zwnj;ی دیگر. در این حالت چون البته نزدیک&amp;zwnj;ترین کره شاید قابل سکونت برای ما به اندازه&amp;zwnj;ی چهار سال نوری با ما فاصله دارد، پس نتیجه می&amp;zwnj;گیرم که در طی سال های نوری آینده چه بسا راه حلی پیش پای انسان گذاشته شود تا بتواند خود را از شر اصغر آقا آب منگل نجات دهد. البته خوشبختانه خود آب منگل هم زیر نطر کامپیوتر مرکزی&amp;zwnj;ست، بنابراین ممکن است به موقع سرش زیر آب برود.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
</description>
     <comments>https://archive.radiozamaneh.com/culture/revayat/2011/06/18/4808#comments</comments>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/culture/revayat">روایت زمانه</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/1403">شهرنوش پارسی‌پور</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/2531">هاله سحابی</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/1627">گزارش زندگی ما</category>
 <pubDate>Sat, 18 Jun 2011 13:37:33 +0000</pubDate>
 <dc:creator />
 <guid isPermaLink="false">4808 at https://archive.radiozamaneh.com</guid>
  </item>
  <item>
    <title>سرگذشت دردناک علی</title>
    <link>https://archive.radiozamaneh.com/culture/revayat/2011/06/04/4427</link>
    <description>&lt;div class=&quot;fb-social-like-widget&quot;&gt;&lt;fb:like  href=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/culture/revayat/2011/06/04/4427&quot; send=&quot;false&quot; layout=&quot;box_count&quot; show_faces=&quot;false&quot; width=&quot;500&quot; action=&quot;like&quot; font=&quot;arial&quot; colorscheme=&quot;light&quot;&gt;&lt;/fb:like&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-sartitr&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    برنامه «گزارش زندگی ما»– شماره ٢١        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-nevisandeh&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    شهرنوش پارسی‌پور         &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-filefield field-field-maghaleh-image&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    &lt;img  class=&quot;imagefield imagefield-field_maghaleh_image&quot; width=&quot;277&quot; height=&quot;177&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/sites/default/files/parsal01.jpg?1307296818&quot; /&gt;        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;p&gt;شهرنوش پارسی&amp;zwnj;پور - علی از جنوب ایران برای من نامه&amp;zwnj;ای نوشته که شرح دردناک یک زندگی&amp;zwnj;ست. او که اغلب از طریق رادیو زمانه با من تماس می&amp;zwnj;گیرد این&amp;zwnj;بار اما به زندگی خودش پرداخته است. البته این را می&amp;zwnj;دانستم که در جنوب ایران همجنس&amp;zwnj;گرایی آداب ویژه&amp;zwnj;ای دارد و به کرات دیده می&amp;zwnj;شود مردی به عقد مرد دیگر درمی&amp;zwnj;آید.&lt;/p&gt;
&lt;!--break--&gt;&lt;!--break--&gt;&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;http://www.zamahang.com/podcast/2010/20110602_Zendagiye_Ma_21_Parsipur.mp3&quot;&gt;&lt;img alt=&quot;&quot; align=&quot;middle&quot; src=&quot;http://radiozamaneh.com/sites/default/files/musicicon_0_0.jpg&quot; /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اگر این رابطه بر اساس خواست هر دو نفر باشد اشکالی ندارد، اما اغلب دیده می&amp;zwnj;شود که مردان، به&amp;zwnj;ویژه پسربچه&amp;zwnj;ها به&amp;zwnj;زور مورد تجاوز قرار می&amp;zwnj;گیرند. این نکته&amp;zwnj;ای&amp;zwnj;ست که جامعه&amp;zwnj;ی ما به آن بی&amp;zwnj;اعتنایی می&amp;zwnj;کند، و ابن بی&amp;zwnj;اعتنایی دو دلیل دارد. دلیل نخست آن&amp;zwnj;که گفت&amp;zwnj;وگو از مسائل جنسی یک تابوی بزرگ در جامعه ماست. مردم موظف&amp;zwnj;اند درد&amp;zwnj;ها و رنج&amp;zwnj;های جنسی خودشان را در اعماق وجود خود مخفی کنند. این مخفی&amp;zwnj;کاری نتیجه&amp;zwnj;ی ترسناکی به بار می&amp;zwnj;آورد: بسیاری از مردم در این حالت دچار یک غوز روحی می&amp;zwnj;شوند؛ در خودشان فرومی&amp;zwnj;ریزند و شخصیتشان می&amp;zwnj;شکند. در این حالت این آمادگی را پیدا می&amp;zwnj;کنند که به هر زورگویی باج بدهند. راز بردگان بدون زنجیر در ایران در همین نکته نهفته است. ظاهراً صاحبان مقامات به این نتیجه رسیده&amp;zwnj;اند که برای آنکه مردم از خود شخصیت نشان ندهند به آنها تجاوز کن.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;شهرنوش پارسی&amp;zwnj;پور: به&amp;zwnj;راستی چند درصد مردان جامعه ما در کودکی مورد تجاوز قرار می&amp;zwnj;گیرند؟ تا آنجایی که ذهن من کار می&amp;zwnj;کند هیچ کتابی در این زمینه در ایران منتشر نشده است. شاید هم شده و من خبر ندارم. در آمریکا اطلاع دارم که کتاب&amp;zwnj;های زیادی نوشته می&amp;zwnj;شود. اغلب جلوگیری از این تجاوزات غیر ممکن است. پسربچه&amp;zwnj;ای که مجبور است به شاگردی برود اغلب مورد تجاوز قرار می&amp;zwnj;گیرد.&amp;zwnj;&amp;zwnj;&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;تجاوز در مورد زنان با خرد کردن روحیه&amp;zwnj;ی آن&amp;zwnj;ها و تبدیل کردنشان به اندام جنسی ممکن می&amp;zwnj;شود. به آن&amp;zwnj;ها می&amp;zwnj;گویند &amp;laquo;عورت&amp;raquo;، و بعد از تمام صفت&amp;zwnj;های انسانی تخلیه&amp;zwnj;شان می&amp;zwnj;کنند. در مورد مردان اما وضع اسفناک&amp;zwnj;تر است. آن&amp;zwnj;ها در کودکی اغلب مورد تجاوز قرار می&amp;zwnj;گیرند. این تجاوز اغلب به&amp;zwnj;زور انجام می&amp;zwnj;گیرد. &lt;br /&gt;
علی می&amp;zwnj;نویسد در هنگامی که پنج ساله بوده در خیابان&amp;zwnj;های اطراف زیارتگاه شاه&amp;zwnj;چراغ در شیراز گم می&amp;zwnj;شود. وحشت این گم&amp;zwnj;شدگی چنان شدید بوده که علی بر این پندار است که دلیل لکنت&amp;zwnj;زبانش باید همین حادثه باشد. زنی او را که به شدت گریه می&amp;zwnj;کرده پیدا می&amp;zwnj;کند و تحویل نگهبان زیارتگاه می&amp;zwnj;دهد. کمی بعد اقوام او وی را پیدا می&amp;zwnj;کنند، اما علی برای همیشه خاطره&amp;zwnj;ی این گم شدن را در ذهن خود نگه می&amp;zwnj;دارد. هنگامی که او به هفت سالگی می&amp;zwnj;رسد، بچه&amp;zwnj;های بزرگ&amp;zwnj;تر اقوام و دوستان از سادگی او استفاده می&amp;zwnj;کنند و عملاً او را مورد تجاوز قرار می&amp;zwnj;دهند. این کار بار&amp;zwnj;ها انجام می&amp;zwnj;شود و او خود به نوبه&amp;zwnj;ی خود دست به همین عمل می&amp;zwnj;زند، بی&amp;zwnj;آنکه بداند بعد&amp;zwnj;ها همین خاطرات در بزرگسالی باعث عذاب روحی او خواهد شد. در پانزده&amp;zwnj;سالگی، هنگامی که مشروب خورده بوده، دوباره درگیر این رفتار می&amp;zwnj;شود و از پدرش کتک می&amp;zwnj;خورد. کمی بعد که این حادثه تکرار شده برادرش وحشیانه او را کتک می&amp;zwnj;زند. رفتار افراد خانواده با او همانند یک مجرم بوده است. علی به این ترتیب دچار انزوا می&amp;zwnj;شود و در همین انزواست که بار&amp;zwnj;ها مورد حمله قرار می&amp;zwnj;گیرد و متجاوزان چند بار موفق می&amp;zwnj;شوند از او بهره کشی جنسی کنند.&lt;br /&gt;
علی از مسیری در جریان خواندن کتاب&amp;zwnj;های ممنوعه قرار می&amp;zwnj;گیرد و از فضای تنگ رفتارهای جنسی با ضرب و زور خارج می&amp;zwnj;شود. اندیشه&amp;zwnj;اش به&amp;zwnj;کار می&amp;zwnj;افتد و موفق می&amp;zwnj;شود به رغم لکنت زبان، خود را به دانشگاه برساند.&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img alt=&quot;&quot; align=&quot;left&quot; src=&quot;http://www.zamaaneh.com/pictures-new/PARSAL02.jpg&quot; /&gt;در دانشگاه است که علی با دختری آشنا می&amp;zwnj;شود که کمی از او بزرگ&amp;zwnj;تر است. این رابطه به شکل ناقص باقی می&amp;zwnj;ماند. ظاهراً علی نمی&amp;zwnj;داند چگونه باید با یک دختر کنار آمد. البته می&amp;zwnj;دانیم این کار مشکلی&amp;zwnj;ست. سنت چنان مردان و زنان را از یکدیگر ترسانده است که رابطه&amp;zwnj;هایی از این دست همیشه با وحشت و ندانم&amp;zwnj;کاری توأم می&amp;zwnj;شود. در مورد علی و این دختر نیز وضع برهمین منوال است. آن&amp;zwnj;ها قادر نیستند رابطه&amp;zwnj;ی خود را ادامه دهند و از یکدیگر جدا می&amp;zwnj;شوند. امروز علی در حالی که نیازهای شدید عاطفی دارد نمی&amp;zwnj;داند چکار باید بکند. او که بیست و سه ساله است و به اندازه&amp;zwnj;ی کافی خوش قیافه، تنها مانده است. من البته روان&amp;zwnj;شناس نیستم، اما براین پندارم که شخصیت علی به دلیل تجاوزات دوران کودکی و کتک&amp;zwnj;های شدیدی که از افراد خانواده&amp;zwnj;اش و دیگران خورده است چند تکه شده. نکته مهم این است که علی به این حالت خود اشراف کامل دارد. او با دقت تمام موارد تجاوز را در ذهن خود ثبت کرده است. روشن است که از این بابت به شدت صدمه خورده است. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;به&amp;zwnj;راستی چند درصد مردان جامعه ما در کودکی مورد تجاوز قرار می&amp;zwnj;گیرند؟ تا آنجایی که ذهن من کار می&amp;zwnj;کند هیچ کتابی در این زمینه در ایران منتشر نشده است. شاید هم شده و من خبر ندارم. در آمریکا اطلاع دارم که کتاب&amp;zwnj;های زیادی نوشته می&amp;zwnj;شود. اغلب جلوگیری از این تجاوزات غیر ممکن است. پسربچه&amp;zwnj;ای که مجبور است به شاگردی برود اغلب مورد تجاوز قرار می&amp;zwnj;گیرد.&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان&amp;zwnj;طور که گفتم به&amp;zwnj;نظر می&amp;zwnj;رسد این مسئله به صورت رسمی زشت در جامعه جا افتاده است. سابقه تاریخی و ماقبل تاریخی آن به هزاران سال پیش بازگشت می&amp;zwnj;کند. بسا که رسم بردگی در ارتباط تنگاتنگ باشد با همین مسئله&amp;zwnj;&amp;zwnj;ی تجاوز. لزومی ندارد که به پای برده زنجیر ببندیم. به او تجاوز می&amp;zwnj;کنیم و او از آن پس پشتش خم است. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;آنچه که در اینجا من به علی و دیگرانی که مورد تجاوز قرار گرفته&amp;zwnj;اند می&amp;zwnj;توام بگویم این است که دوستان! گرچه رفتار جنسی یکی از مهم&amp;zwnj;ترین رویدادهای زندگی ماست، اما تنها رفتار نیست. میدان بسیار گسترده&amp;zwnj;ای فراوری ماست برای حرکت علمی، فنی و هنری. خود علی نمونه&amp;zwnj;ی بارز این رفتار است. او که از نظر روانی خرد و خراب و خسته بوده است و از لکنت زبان رنج می&amp;zwnj;برده موفق شده خود را به دانشگاه برساند. زندان رفتن پدر او به دلیل مشکلات خانوادگی نیز با اینکه باعث وحشت شدید او شده، چرا که همه او را متهم کرده&amp;zwnj;اند که سهل&amp;zwnj;انگاری او موجب دستگیری پدر شده، اما باعث نشده که علی از پای بیفتد. امروز اما این مسئله مطرح است که او چگونه بتواند بر تنهایی خود غلبه کند و دوستی برای خود بجوید. روشن است که علی به رغم تمام سوابق زندگی&amp;zwnj;اش تمایلی به همجنس نداشته و بیشتر در جست&amp;zwnj;وجوی جنس مخالف است. باور دارم بسیاری از کسانی که ادعای همجنس&amp;zwnj;گرایی دارند، اغلب محصول تجاوزات دوران کودکی هستند، که چون نمی&amp;zwnj;توانند راهی پیدا کنند برای غلبه بر این گرفتاری و چون راه نزدیک شدن به دختران و زنان را نمی&amp;zwnj;دانند به همجنس خود روی می&amp;zwnj;آورند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در اینجا پیشنهاد یک بحث باز را دارم. این مسئله باید از حالت راز بودن خارج شود. شخصی که مورد تجاوز قرار گرفته باید بتواند حرف خود را بزند. &amp;laquo;اپرا وینفری&amp;raquo;، بانوی برگزیده و بیلیاردر آمریکایی یکی از کسانی&amp;zwnj;ست که در کودکی وحشیانه مورد تجاوز قرار گرفته است. او نیز هنانند علی موفق به بازسازی شخصیت خود شده. منتهی تفاوت مطلب در این است که جامعه باز امریکا به او اجازه داده است تا حرف بزند و مشکلات خود را بگوید. البته کار مشکلی ست اما من به علی پیشنهاد می&amp;zwnj;کنم زندگی خود را بنویسد. البته نه آن طور که خام برای من نوشته بود. بلکه بنشیند و در این خلوت ناخواسته به این بیندیشد که چه عواملی باعث شده تا افراد به خود اجازه دهند به او تجاوز کنند. علی ممکن است راه حل&amp;zwnj;هایی برای این مسئله داشته باشد؛ می&amp;zwnj;توان انجمنی درست کرد از افرادی که مورد تجاوز قرار گرفته&amp;zwnj;اند. باید جلوی بهره&amp;zwnj;کشی جنسی گرفته شود. باید کاری کرد تا انسانی که مورد تجاوز قرار گرفته با سربلندی در جامعه زندگی کند. به علی تبریک می&amp;zwnj;گویم که شهامت اعتراف کردن داشته است. به او تبریک می&amp;zwnj;گویم که به این نکته نیز اعتراف می&amp;zwnj;کند که خودش نیز چند باری با دیگران ارتباط برقرار کرده است. روشن است که او مظلوم&amp;zwnj;نمایی نمی&amp;zwnj;کند. آماده است که بار هر مسئولیتی را به گردن بگیرد. علی باید بداند که این حق اوست که همسری برای خود انتخاب کند، و صمیمانه آرزو دارم دختری در سر راه او قرار گیرد که موقعیت او را درک کند. از حالا می&amp;zwnj;دانم علی پیری شادی خواهد داشت چون از دروغ متنفر است.&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;در همین زمینه:&lt;br /&gt;
&lt;/strong&gt;&lt;a href=&quot;http://www.spiegel.de/spiegel/0,1518,683572,00.html&quot;&gt;::گزارشی از سوءاستفاده&amp;zwnj;ی جنسی از یکی از نویسندگان مهم آلمانی زبان&amp;nbsp;در کودکی&amp;nbsp; توسط کشیش&amp;zwnj;ها در اشپیگل آن&amp;zwnj;لاین::&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;
&lt;a href=&quot;http://www.ivs-online.de/service-literatur--Literatur+zum+Thema+Stottern+und+andere+Redeflussstoerungen.html&quot;&gt;:: کتاب&amp;zwnj;هایی برای خوددرمانی لکنت&amp;zwnj;زبان::&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;http://zamaaneh.com/khaak/2010/06/post_46.html&quot;&gt;::داستان تکراری تجاوز جنسی با نگاهی به &amp;laquo;شب هول&amp;raquo; به مناسبت روز جهانی کودکان قربانی تجاوز، رادیو زمانه، برنامه رادیویی خاک::&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
</description>
     <comments>https://archive.radiozamaneh.com/culture/revayat/2011/06/04/4427#comments</comments>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/category/tags/%D8%AA%D8%AC%D8%A7%D9%88%D8%B2-%D8%AC%D9%86%D8%B3%DB%8C">تجاوز جنسی</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/culture/revayat">روایت زمانه</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/1403">شهرنوش پارسی‌پور</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/3221">لکنت زبان</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/1627">گزارش زندگی ما</category>
 <pubDate>Sat, 04 Jun 2011 10:06:01 +0000</pubDate>
 <dc:creator />
 <guid isPermaLink="false">4427 at https://archive.radiozamaneh.com</guid>
  </item>
  <item>
    <title>نامه زیبا- دلم آغوش و بویی خوش می‌طلبد</title>
    <link>https://archive.radiozamaneh.com/content/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%B2%DB%8C%D8%A8%D8%A7-%D8%AF%D9%84%D9%85-%D8%A2%D8%BA%D9%88%D8%B4-%D9%88-%D8%A8%D9%88%DB%8C%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%B4-%D9%85%DB%8C%E2%80%8C%D8%B7%D9%84%D8%A8%D8%AF</link>
    <description>&lt;div class=&quot;fb-social-like-widget&quot;&gt;&lt;fb:like  href=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/content/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%B2%DB%8C%D8%A8%D8%A7-%D8%AF%D9%84%D9%85-%D8%A2%D8%BA%D9%88%D8%B4-%D9%88-%D8%A8%D9%88%DB%8C%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%B4-%D9%85%DB%8C%E2%80%8C%D8%B7%D9%84%D8%A8%D8%AF&quot; send=&quot;false&quot; layout=&quot;box_count&quot; show_faces=&quot;false&quot; width=&quot;500&quot; action=&quot;like&quot; font=&quot;arial&quot; colorscheme=&quot;light&quot;&gt;&lt;/fb:like&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-sartitr&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    گزارش زندگی ما- شماره ١٨        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-nevisandeh&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    شهرنوش پارسی‌پور        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-filefield field-field-maghaleh-image&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    &lt;img  class=&quot;imagefield imagefield-field_maghaleh_image&quot; width=&quot;282&quot; height=&quot;199&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/sites/default/files/217298_170591406331575_135367649853951_454168_6272676_n.jpg?1305470090&quot; /&gt;        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;p&gt;شهرنوش پارسی&amp;zwnj;پور - دوست جوانی به نام زیبا ای&amp;zwnj;میل بلندی فرستاده که من کوشیدم آن را کپی کنم برای شما که حروف به هم ریخت، پس در زیر آن را می نویسم:&lt;/p&gt;
&lt;!--break--&gt;&lt;!--break--&gt;&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;http://www.zamahang.com/podcast/2010/20110515_Gozaresh_Zendegi_Ma_18.mp3&quot; target=&quot;_blank&quot;&gt;&lt;img height=&quot;31&quot; width=&quot;273&quot; src=&quot;http://radiozamaneh.com/sites/default/files/musicicon.jpg&quot; alt=&quot;&quot; /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;
&amp;laquo;شهرنوش عزیز، من شمارا دوست دارم چرا که در صورت شما طعم خوش فقط زندگی و دیگر هیچ را می&amp;zwnj;بینم. سرخوشی که کاملاً زنانه است و من نتوانستم هیچگاه از آن دم برآرم. شانه&amp;zwnj;هایم خسته از بار مسئولیتی&amp;zwnj;ست که از خامی و جوانی بردوش گرفتم. من همیشه ترسیده&amp;zwnj;ام. از کلماتی که بار معنی آنها شب و روز روزگارم را در چنگ خود گرفته و مدام به من درست و غلط را یادآور می&amp;zwnj;شوند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;
دلم آغوش و بویی خوش را می&amp;zwnj;طلبد. بویی مردانه و دستی که مرا همراه شود. از تنهایی می&amp;zwnj;ترسم. از همه&amp;zwnj;چیز می&amp;zwnj;ترسم. و کودک درونم زندگی را با تمام وجود به خود می&amp;zwnj;خواند. دلم خنده می&amp;zwnj;خواهد. کلمات رکیکی که هیچ قضاوتی بر هرزگی آن نرود. چشمک و ناز و لوندی... مستی که پشیمانی به دنبال نداشته باشد. با صدای بلند بخندم و در آغوش گیرم هرآن کس را که می&amp;zwnj;خواهم... من همیشه برای دیگران زیستم...حالا برای اولین&amp;zwnj;بار در گوشه&amp;zwnj;ای گمنام می&amp;zwnj;نویسم... و نمی&amp;zwnj;ترسم چون کسی مرا نمی&amp;zwnj;بیند... می&amp;zwnj;خواهم از رازها و عشق&amp;zwnj;هایم بگویم... و به گناهانم اعتراف کنم... لطفاً با من تماس بگیرید.&amp;quot;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;
زیبای عزیز، صداقت و صراحت شما نشان می&amp;zwnj;دهد که در ذات خود انسان خوشبختی هستی. این بسیار نیک است. انسان هنگامی که برای خودش نقاب نمی&amp;zwnj;گذارد و می&amp;zwnj;تواند خودش را بدون نقاب و حجاب ببیند هیچگاه خیلی بدبخت نخواهد شد. میل طبیعی و سرشار شما برای زندگی قابل درک و دریافت است. البته می&amp;zwnj;دانم که جامعه به زن اجازه حرف زدن نداده است. زن نباید از امیالش حرف بزند. از یک شیئی جنسی انتظار نمی&amp;zwnj;رود که تمایلاتی داشته باشد. جامعه ما آنقدر در این زمینه بی&amp;zwnj;رحم است که حتی می&amp;zwnj;تواند یک زن را به خاطر ابراز حالت ساده و صمیمی روانی&amp;zwnj;اش بکشد، اما چه باک، ما باهم گپ می&amp;zwnj;زنیم و از میانه سنگلاخی که برایمان درست کرده&amp;zwnj;اند عبور می&amp;zwnj;کنیم. من امروز در سن شصت&amp;zwnj;وپنج سالگی به یک صلح مطلق با طبیعت رسیده&amp;zwnj;ام. باران و آفتاب و ماه و خورشید و مهتاب و سردی و گرمی و داغی و یخی و همه&amp;zwnj;چیز و همه&amp;zwnj;چیز اسباب شادی&amp;zwnj;ام می شوند. حتی به این معنا رسیده&amp;zwnj;ام که اگر مرا در سلول تنگی زندانی کنند که کاملاً تاریک هم باشد باز از زندگی لذت خواهم برد؛ چون چند متر مکعبی هوا در آن وجود خواهد داشت و هوا خود به تنهایی می تواند انسان را شاد کند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;
اما هنگامی که بسیار جوان بودم به طرزی شگفت به شما شباهت داشتم. گاهی تصور این که کسی مرا در آغوش بگیرد آنقدر بزرگ می&amp;zwnj;شد که چون ناگهان درک می&amp;zwnj;کردم آغوشی نیست ممکن بود بیفتم زمین. می&amp;zwnj;دانی عزیزم! هیولای کوچک پدرسوخته&amp;zwnj;ای به نام &amp;laquo;اوول&amp;raquo; هرماهه به در می&amp;zwnj;کوبد. او گاهی آنقدر شدید به در می&amp;zwnj;کوبد که آدم دلش می&amp;zwnj;خواهد سر به صحرا بگذارد و جیغ بزند و گریه بکند. هیولای کوچک می&amp;zwnj;خواهد به دنیا بیاید، انگار کفش&amp;zwnj;های باله هم به تن کرده. می&amp;zwnj;رقصد و می&amp;zwnj;رقصد و در چرخش دوار روزگار دایره می&amp;zwnj;زند و با اجازه شما مرد طلب می&amp;zwnj;کند؛ درست همانطور که شما نوشتی. البته تجلی بیرونی حالت این هیولا این است که شما پرپری می&amp;zwnj;شوی. دلت می&amp;zwnj;خواهد کلمات رکیکی بشنوی که اصلاً به نطرت بد نمی&amp;zwnj;آید. خودت هم دلت می&amp;zwnj;خواهد آنها را بگویی. حالا توصیه من به شما این است که هرگاه دچار این حال شدی به این هیولای کوچک فکر کن و او را دوست بدار. این از آن جاهایی&amp;zwnj;ست که کوچک بزرگ را هدایت می&amp;zwnj;کند. می&amp;zwnj;برد تا آنجا که هیولاهای کوچک به دنیا می&amp;zwnj;آیند و تمامی وقت آدم را می&amp;zwnj;گیرند و دیگر سبکسری میسر نمی&amp;zwnj;شود.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;
اما توصیه من به شما این است که حتی وقتی بسیار بسیار پرپری هستی، و حتی در آن چنان راه دوری هستی که دمی به خمره زدن مجاز تلقی می&amp;zwnj;شود، بازهم مراقب باش که تنت را به دست هرکسی ندهی. چون آن وقت یک&amp;zwnj;باره یک حادثه تلخ اتفاق می&amp;zwnj;افتد. چون همانقدر که شما به عنوان یک زن رازدار هستی و &amp;laquo;نمی&amp;zwnj;گویی&amp;raquo;، طرف اما اغلب بوقی برمی&amp;zwnj;دارد و در آن می&amp;zwnj;دمد، و این اندکی بعد به معنای آن است که شما برای همیشه آزادی&amp;zwnj;ات را از دست می&amp;zwnj;دهی. که در همان حال که دختر خوبی هستی نامت سر زبان&amp;zwnj;ها می&amp;zwnj;افتد. نام آدم هم که بر سر زبان بیفتد بی&amp;zwnj;درنگ آزادی&amp;zwnj;اش را از دست می&amp;zwnj;دهد. می&amp;zwnj;خواهم بگویم آنها، نزدیکان ما که بر سر کردن و. نکردن با ما بگومگو می&amp;zwnj;کنند متاسفانه اغلب حق دارند. با این حال باید راه حلی پیدا کرد برای جوانانی که حداقل برای یک برهه زمانی این آزادی را داشته باشند که جوانسری کنند. انسان باید حق داشته باشد زیر باران به همراه مردش بدود و اگر لازم شد در پس کوچه&amp;zwnj;ای بوسه&amp;zwnj;ای رد و بدل کند. جامعه باید بیاموزد که این حال جوانانه را درک کند. بدبختانه هرقدر جامعه&amp;zwnj;ها در خشکسالی بیشتری باشند تلخ&amp;zwnj;تر و عبوس&amp;zwnj;تر می&amp;zwnj;شوند. در اینترنت خواندم که امام مسجد آن روستای پاکستانی دستور داده است دختر چهارده&amp;zwnj;ساله&amp;zwnj;ای را که گویا به کسی علاقه&amp;zwnj;مند بوده تا صد ضربه شلاق بزنند. دختر در ضربه هفتادم از دنیا رفته است. انسان اینها را که می&amp;zwnj;شنود از هرچه امام و مرد است حالش به هم می&amp;zwnj;خورد و می&amp;zwnj;خواهد روی سر دنیا بالا بیاورد. مثلاً به جامعه خود ما نگاه کن. همه زنان را در پارچه سیاه پیچیده است. چون یک روز متوجه شده که رنگ سیاه، اگر زیاد استعمال بشود می&amp;zwnj;تواند میدان حس را بکشد و خفگی بیاورد. این کثافت از فضیلت رنگ سیاه با خبر نیست، که در عین حال یک رنگ بسیار سکسی&amp;zwnj;ست. حالا نمی&amp;zwnj;خواهم از رنگ سیاه حرف بزنم. فقط به اشاره&amp;zwnj;ای گفتم تا بدانی مردان اغلب از تجلیات عاطفی زنان می&amp;zwnj;ترسند. زن خواهنده مردان را مشوش می&amp;zwnj;کند. دلیلش در جوامع ما اغلب مشخص است. آنها از زن به عنوان ابزار باروری استفاده می&amp;zwnj;کنند و در عوض برای ارضای جنسی به سراغ همجنس خود می&amp;zwnj;روند. همان امامی که دستور شلاق زدن داده را اگر بروی و زندگی&amp;zwnj;اش را بررسی کنی می بینی به پسران تجاوز می&amp;zwnj;کند. زن فقط یک نوع ابزار باروری تلقی شده.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;
اما زیبای عزیز، همیشه بکوش به این حس خواستنت و زوج طلب کردنت یک رنگ مطالعاتی بدهی. لطفا به من نخند. بهترین دوای درمان این نوع خواهندگی&amp;zwnj;ها مطالعه آنهاست. میدان حرکت علمی بسیار گسترده است. منظورم علمی&amp;zwnj;ست که هنوز به وجود نیامده و شاید چه بسا زنان باید دریچه&amp;zwnj;های آن را بگشایند. منظورم علمی&amp;zwnj;ست که هر اتم هیدرژن جدا از بقیه اتم&amp;zwnj;ها مورد مطالعه قرار می&amp;zwnj;گیرد. من خیلی دلم می&amp;zwnj;خواهد دختران را ببینم که قادرند برای هستی معنایی پیدا کنند. توجه داشته باش که نحوه حرکت برای یک زن اغلب در حالت &amp;laquo;بستیدن- بازیدن&amp;raquo; یا همان &amp;laquo;قبض و بسط&amp;raquo; معنا دارد. این را جامعه مردانه می&amp;zwnj;داند و زن&amp;zwnj;ها را در حالت &amp;laquo;بستیدن&amp;raquo; یا همان قبض نگاه می&amp;zwnj;دارد. اکنون اگر می&amp;zwnj;خواهی بسط را که همان بازیدن باشد، تجربه کنی ناگهان متوجه خواهی شد که اگر جریده روی بهتر است، چرا که همانطور که خواجه شیراز می&amp;zwnj;فرماید: جریده رو که گذرگاه عافیت تنگ است. جداً بهت می&amp;zwnj;گویم که باید ذهن علمی&amp;zwnj;ات را بپرورانی و هرگاه حالت پرپری به سراغت آمد به آن کوچک فکر کنی که آرزوی به دنیا آمدن دارد و تو را وسوسه می&amp;zwnj;کند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;
این را هم بدان که وقتی بتوانی از خودت شناخت به دست آوری پیر که بشوی بسیار خوشبخت خواهی بود. شاد باشی و برایت یک عاشقانه کبیر آرزو می&amp;zwnj;کنم تا بتوانی زیر باران شادمانه بدوی. حداقل یک&amp;zwnj;بار در زندگی.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;
شاد باشی.&lt;/p&gt;
</description>
     <comments>https://archive.radiozamaneh.com/content/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%B2%DB%8C%D8%A8%D8%A7-%D8%AF%D9%84%D9%85-%D8%A2%D8%BA%D9%88%D8%B4-%D9%88-%D8%A8%D9%88%DB%8C%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%B4-%D9%85%DB%8C%E2%80%8C%D8%B7%D9%84%D8%A8%D8%AF#comments</comments>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/society">جامعه</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/2323">روایت زمانه</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/1627">گزارش زندگی ما</category>
 <pubDate>Sun, 15 May 2011 14:34:51 +0000</pubDate>
 <dc:creator />
 <guid isPermaLink="false">4008 at https://archive.radiozamaneh.com</guid>
  </item>
  <item>
    <title>مجاهدین خلق و داوری تاریخ- بخش دوم</title>
    <link>https://archive.radiozamaneh.com/content/%D9%85%D8%AC%D8%A7%D9%87%D8%AF%DB%8C%D9%86-%D8%AE%D9%84%D9%82-%D9%88-%D8%AF%D8%A7%D9%88%D8%B1%DB%8C-%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE-%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D8%AF%D9%88%D9%85</link>
    <description>&lt;div class=&quot;fb-social-like-widget&quot;&gt;&lt;fb:like  href=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/content/%D9%85%D8%AC%D8%A7%D9%87%D8%AF%DB%8C%D9%86-%D8%AE%D9%84%D9%82-%D9%88-%D8%AF%D8%A7%D9%88%D8%B1%DB%8C-%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE-%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D8%AF%D9%88%D9%85&quot; send=&quot;false&quot; layout=&quot;box_count&quot; show_faces=&quot;false&quot; width=&quot;500&quot; action=&quot;like&quot; font=&quot;arial&quot; colorscheme=&quot;light&quot;&gt;&lt;/fb:like&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-sartitr&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    گزارش زندگی ما – شماره ١٧        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-filefield field-field-maghaleh-image&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    &lt;img  class=&quot;imagefield imagefield-field_maghaleh_image&quot; width=&quot;250&quot; height=&quot;176&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/sites/default/files/camp-ashraf-women_0.jpg?1305221778&quot; /&gt;        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;p&gt;شهرنوش پارسی&amp;zwnj;پور - گفتم که در دیدن و شنیدن درباره مجاهدین و چریک&amp;zwnj;ها همیشه به یاد ماشین&amp;zwnj;های ژیان و پیکان می&amp;zwnj;افتادم.  در مقطعی که پیکان به بازار آمد یک حس غریبی در جامعه پیدا شد.  همه به هیجان آمده بودند و همه دل&amp;zwnj;شان می&amp;zwnj;خواست یک پیکان یا ژیان داشته باشند،  اما همه با خشم و حالت انتقادی می&amp;zwnj;گفتند این خودرو مونتاژی&amp;zwnj;ست و صنعت تلقی نمی&amp;zwnj;شود.  رویای این که پیکان کاملاً دست ساخت ایرانیان باشد آنقدر شدید شد که عاقبت در دوره جمهوری اسلامی مقطعی رسید که پیکان کاملاً ایرانی ساخته شد.  با این ماشین است که کارگر به معنای واقعی کلمه در ایران مفهوم پیدا کرد،  اما مسئله به اینجاها ختم نمی&amp;zwnj;شد.  پیکان و در دنباله آن ژیان در جامعه این حس را ایجاد کرده بود که می&amp;zwnj;توانم در ماشین خودم بنشینم و از شرق به غرب و از شمال به جنوب بروم.  روشن است که در این میدان فراخی که من برای خود پیدا کرده&amp;zwnj;ام حمل چند قبضه اسلحه نیز امکان&amp;zwnj;پذیر است.  این برداشت انسان را بسیار زیاد به یاد داستان بانی و کلاید می&amp;zwnj;اندازد.  می&amp;zwnj;توان با ماشین به راه&amp;zwnj;های دور رفت. می&amp;zwnj;توان مسلح بود. می&amp;zwnj;توان در عصر زیردریایی&amp;zwnj;های اتمی و ناوهای هواپیمابر و ماهواره&amp;zwnj;ها دچار این توهم شد که چند قبضه اسلحه یاکلاشنیکف نیز اسلحه به شمار می&amp;zwnj;آید.  این بانی و کلایدبازی در ایران بدبختانه ابعاد گسترده&amp;zwnj;ای پیدا کرد.  تا اینجا دو بعد از این داستان پیکان و ژیان روشن شده است.  بعد خود را صنعتی دیدن و تحول کیفی و روحی کردن و کارگر شدن و از رویای پرستش کارگران حمایت کردن، و بعد دوم در پیکان خود احساس آزادی کردن و به این&amp;zwnj;سوی و آن&amp;zwnj;سوی رفتن و اسلحه&amp;zwnj;بازی کردن.  اما بعد سومی نیز هست که قابل تامل و بررسی ست:  آیا نیروهای خارجی از مونتاز اتومبیل در ایران شاد بودند؟  من از اصطلاح نیروهای خارجی به&amp;zwnj;طور مبهم استفاده می&amp;zwnj;کنم و ترجیح می&amp;zwnj;دهم از نیروی ویژه&amp;zwnj;ای نام نبرم، اما آیا این مسئله در کشورهای همسایه ایجاد حسادت نکرده بوده است؟  و آیا در برخی کشورهای دیگر باعث این هشدار نبوده است که ایران دارد بیدار و آگاه می&amp;zwnj;شود و از حالت قرون وسطایی خارج می&amp;zwnj;شود و این به صلاح ما نیست؟&lt;/p&gt;
&lt;!--break--&gt;&lt;!--break--&gt;&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;http://www.zamahang.com/podcast/2010/20110422_Shahrnush_Gozaareshe_Zendegie_Maa_No_17.mp3&quot; target=&quot;_blank&quot;&gt;&lt;img height=&quot;31&quot; width=&quot;273&quot; src=&quot;http://radiozamaneh.com/sites/default/files/musicicon.jpg&quot; alt=&quot;&quot; /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;
حالا یک کم مسئله را خودمانی&amp;zwnj;تر بررسی کنیم.  آیا ما با داشتن پیکان و ژیان یک کم هول نکرده بودیم و دچار این توهم نشده بودیم که حالا &amp;laquo;هرکاری مجاز است&amp;raquo;؟  آیا ما در طول تاریخ از محرومیت جنسی رنج نبرده بودیم و آیا راه حل مشی مسلحانه را از این روی برنگزیده بودیم که برای نوع جدید رابطه&amp;zwnj;های&amp;zwnj;مان راه حلی بیابیم؟  این حقیقتی است که زن و مرد در ایران در نظام ارباب رعیتی حق ارتباط آزاد نداشته&amp;zwnj;اند.  روشن است که برای رسیدن به یک حد مجاز ارتباطی کسی به اندیشه حمل سلاح بیفتد.  بالاخره باید روشن بشود که ما ابزار جنسی نیستیم.  بلکه فقط می&amp;zwnj;خواهیم از حق طبیعی و انسانی خود برای داشتن ارتباط سالم با جنس مخالف بهره&amp;zwnj;برداری کنیم.  کسانی که باد به باد نیروهای مذهبی دادند از این راز اطلاع داشتند.  آنها نخستین کاری که کردند تحریم رفتار جنسی میان زن و مرد بود.  اخیراً کار این تحریم ها به جای باریکی کشیده است.  نمی&amp;zwnj;توانید سگ نگه دارید.  سگ نجس است.  این افراد  &amp;laquo;موذیانه&amp;raquo; توجه ندارند که ایران یک جامعه کشاورزی است و کشاورزان با سگ زندگانی می&amp;zwnj;کنند.  تمامی موانع را جلوی پای ایرانی&amp;zwnj;ها گذاشتند تا به قدرت برسند.  اما باز با گفتن این حرف&amp;zwnj;ها قصد دفاع یا نکوهش از مجاهدین را ندارم، فقط می&amp;zwnj;دانم که اصل خون این جریان را به هم پیوند داده است.  منتهی شک نیست که جریان&amp;zwnj;های چریکی در ایران صدمه جبران&amp;zwnj;ناپذیری به مسیر رشد ایران زده است.  در عصری که غرب به سرعت الکترونیکی می&amp;zwnj;شد ما در چهارچوب مکانیسم حرکتی پیکان و ژیان باقی ماندیم.  ما دچار یک توهم بزرگ شدیم که جوانی ما و نسبت سواد ما به جامعه مادر به ما حق می دهد که سلاح به دست بگیریم و به جای همه تصمیم بگیریم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;
امروز اما بخشی از مجاهدین در عراق دچار گرفتاری دردناکی شده&amp;zwnj;اند.  من به عنوان یک ایرانی از این داستان در رنج هستم.  به اشتباهاتی که مجاهدین مرتکب شده&amp;zwnj;اند واقفم، اما از نسبت درنده&amp;zwnj;خویی و بی&amp;zwnj;رحمی و سفاکیت جمهوری اسلامی نیز آگاهی دارم.  معتقد هستم که دستی نامرئی مجاهدین را به عراق رانده است، و البته این پاداش کسانی است که روی یک پا می&amp;zwnj;ایستند.  انتخاب رئیس&amp;zwnj;جمهور از جانب این گروه اشتباه محض بوده است، اما کشتن ده&amp;zwnj;ها تن به این جرم کار بسیار غیر قابل بخشایشی است.  جداً باور دارم که جهان باید به مجاهدین در محاصره عراق پناهندگی بدهد.  آنها بیش از حد رنج کشیده&amp;zwnj;اند و منطقی است که باقیمانده عمر خود را در آرامش به&amp;zwnj;سر ببرند.  روشن است که عصر جنگ&amp;zwnj;های چریکی و مشی مسلحانه به سر آمده است.  حالا همه ما از دید ماهواره قابل رویت هستیم.  هرگاه به جایی تلفن می&amp;zwnj;کنیم نام و نشانی&amp;zwnj;مان روی صفحه تلفن ظاهر می&amp;zwnj;شود.  تازه این نخستین گام&amp;zwnj;هاست.  به&amp;zwnj;زودی بناست که در مغز همه ما یک سلول الکترونیکی کار بگذارند تا افکارمان به صورت شفاف بر صفحه مونیتور ظاهر شود.  دیگر نمی&amp;zwnj;دانم در چنین دنیایی چهارهزار مجاهد چه خطری برای چه کسی ایجاد می&amp;zwnj;کنند؟  البته افرادی را دیده&amp;zwnj;ام که کینه شتری نسبت به مجاهدین دارند و حاضرند آنها را با چنگ و دندان پاره کنند، اما من شک ندارم که جامعه ایران نسبت به این گروه نیز تسامح و تساهل دارد.  به سهم خود از جهان می&amp;zwnj;خواهم که جایی به مجاهدین اردوگاه اشرف بدهد.  من به سهم خود می&amp;zwnj;توانم تعهد کنم که آنها خطری برای هیچکس ایجاد نمی&amp;zwnj;کنند.  بر روشنفکران ایران فرض است که مسئله مجاهدین را بدون تعصب مورد بررسی قرار دهند.  این جریان نیمه&amp;zwnj;روستائی- نیمه&amp;zwnj;شهری باید در معرض نور قرار گیرد.  این حالت قرنطینه که آنها پیدا کرده&amp;zwnj;اند به صلاح جامعه نیست.  مجاهدین فرزندان مردم ایران هستند.  نبوی نوشته بود که هرکس به مدت پنج دقیقه در زندگی&amp;zwnj;اش مجاهد بوده است.  اگر این حرف بهایی داشته باشد باید به این فکر بکنیم که به خاطر آن پنج دقیقه&amp;zwnj;ای که مجاهد بوده&amp;zwnj;ایم مسئول جان این افراد هستیم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;
باز تکرار می&amp;zwnj;کنم که من هرگز در زندگی&amp;zwnj;ام مجاهد نبوده&amp;zwnj;ام، اما اعتراف می&amp;zwnj;کنم از زمان حمله به اردوگاه اشرف آرامش من نیز به هم ریخته است.  به یاد روزه&amp;zwnj;های بلند مجاهدین می&amp;zwnj;افتم که در زندان تقریباً همیشه روزه بودند.  یکی از زندانیان چپ&amp;zwnj;گرا به من گفت که آنها تمرین گرسنگی می&amp;zwnj;کنند.  یادم هست که آن موقع از دست مجاهدین خشمگین می&amp;zwnj;شدم.  امروز اما متوجه می&amp;zwnj;شوم که آنها تبلور رویاهای بخشی از جامعه ایران بوده&amp;zwnj;اند.  بیایید همه با هم برای آن که مجاهدین خلق از این گرفتاری به درآیند همکاری کنیم، و بیایید همه با هم به بررسی مسئله مجاهدین بپردازیم.  به راستی ما چقدر در راندن آنها به سوی مشی مسلحانه مقصر بوده&amp;zwnj;ایم؟  چقدر رویا دیده&amp;zwnj;ایم که نیرویی را برابر نظام شاه یا آیت&amp;zwnj;الله مستقر کنیم؟  حتی اگر یک روز یا حتی یک ساعت چنین رویایی در ذهن ما وجود داشته است در برابر مجاهدین مسئول هستیم.  آنها بخواهید یا نخواهید فرزندان ما هستند.  فرزندکشی دیگر بس است.  باید راهی برای نجات آنها پیدا کنیم حتی اگر آنها انگشتان خود را به علامت پیروزی بالا بیاورند بازهم ما موظف هستیم به آنها یاری برسانیم، نه برای آن که بر عقاید خود پافشاری کنند، بلکه برای آن که آنها در این لحظه از تاریخ نیازمند کمک هستند.  اگر ما بخواهیم آنها نجات پیدا خواهند کرد،  اما اگر نخواهیم همه آنها از میان خواهند رفت.  چون اصل خون بر آنها غلبه دارد و از مرگ دیگر نمی&amp;zwnj;هراسند. باور کنید گناه مرگ آنها به پای ما نوشته خواهد شد.  ما درعین حال باید میدان گفتمانی را با آنها بگشاییم.  سال&amp;zwnj;هاست که باهم حرف نزده&amp;zwnj;ایم و این باعث کدورت می&amp;zwnj;شود.  پس با هم حرف بزنیم.  راهی باز کنیم برای ارتباط مجدد.  برای این که این کار را بکنیم ابداً مجبور نیستیم سیاسی باشیم.  تنها کافی&amp;zwnj;ست به انسانیت بیاندیشیم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;http://www.radiozamaneh.com/culture/revayat/2011/04/30/3658&quot; target=&quot;_blank&quot;&gt;بخش نخست&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
</description>
     <comments>https://archive.radiozamaneh.com/content/%D9%85%D8%AC%D8%A7%D9%87%D8%AF%DB%8C%D9%86-%D8%AE%D9%84%D9%82-%D9%88-%D8%AF%D8%A7%D9%88%D8%B1%DB%8C-%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE-%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D8%AF%D9%88%D9%85#comments</comments>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/society">جامعه</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/2323">روایت زمانه</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/1627">گزارش زندگی ما</category>
 <pubDate>Sun, 08 May 2011 14:37:06 +0000</pubDate>
 <dc:creator />
 <guid isPermaLink="false">3847 at https://archive.radiozamaneh.com</guid>
  </item>
  <item>
    <title>پاسخی کلی به برخی از پرسش‌ها</title>
    <link>https://archive.radiozamaneh.com/content/%D9%BE%D8%A7%D8%B3%D8%AE%DB%8C-%DA%A9%D9%84%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%A8%D8%B1%D8%AE%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D9%BE%D8%B1%D8%B3%D8%B4%E2%80%8C%D9%87%D8%A7</link>
    <description>&lt;div class=&quot;fb-social-like-widget&quot;&gt;&lt;fb:like  href=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/content/%D9%BE%D8%A7%D8%B3%D8%AE%DB%8C-%DA%A9%D9%84%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%A8%D8%B1%D8%AE%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D9%BE%D8%B1%D8%B3%D8%B4%E2%80%8C%D9%87%D8%A7&quot; send=&quot;false&quot; layout=&quot;box_count&quot; show_faces=&quot;false&quot; width=&quot;500&quot; action=&quot;like&quot; font=&quot;arial&quot; colorscheme=&quot;light&quot;&gt;&lt;/fb:like&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-sartitr&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    برنامه گزارش زندگی ما- شماره ١۵        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-nevisandeh&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    شهرنوش پارسی‌پور        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-filefield field-field-maghaleh-image&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    &lt;img  class=&quot;imagefield imagefield-field_maghaleh_image&quot; width=&quot;267&quot; height=&quot;177&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/sites/default/files/shahrnush_parsipour_05.jpg?1303655753&quot; /&gt;        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;p&gt;شهرنوش پارسی&amp;zwnj;پور - شماری از خوانندگان سایت اینجانب درباره برنامه&amp;zwnj;های مختلف اظهار نظرهای جالبی عرضه کرده&amp;zwnj;اند. بسیاری دائم این را نوشته&amp;zwnj;اند که چرا من به جز داستان&amp;zwnj;نویسی می&amp;zwnj;کوشم در مباحث دیگری وارد شوم. برخی به رادیو زمانه شکایت کرده&amp;zwnj;اند که چرا اجازه می&amp;zwnj;دهد نوشته&amp;zwnj;های غیر علمی من منتشر شود.&lt;/p&gt;
&lt;!--break--&gt;&lt;!--break--&gt;&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;http://www.zamahang.com/podcast/2010/20110324_Shahrnush_Gozaareshe_Zendegie_Maa_No_15.mp3&quot; target=&quot;_blank&quot;&gt;&lt;img height=&quot;31&quot; width=&quot;273&quot; src=&quot;http://radiozamaneh.com/sites/default/files/musicicon.jpg&quot; alt=&quot;&quot; /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;
نخست به این مطلب اشاره کنم که گرچه من داستان&amp;zwnj;نویس هستم، اما این نکته نباید باعث شود که در زمینه دیگری مطالعه نکنم. افراد چنان بر این امر پافشاری می&amp;zwnj;کنند که من فقط داستان بنویسم که گویا داستان&amp;zwnj;نویسی کار هجوی است و بهتر است من به هجویات خودم بپردازم. جهت آگاهی این دسته از دوستان عرض می&amp;zwnj;کنم که یک داستان&amp;zwnj;نویس مجبور است معلومات قابل تاملی داشته باشد تا بتواند یک داستان بنویسد. داستان&amp;zwnj;نویسی یعنی کالبدشکافی حقیقت به طریقی که هست و نه به طریقی که می&amp;zwnj;خواهند باشد. اینطوری&amp;zwnj;ست که بسیاری از نویسندگان با دولت&amp;zwnj;های وقت درگیری پیدا می&amp;zwnj;کنند. پس نویسنده مجبور است بسیار بداند و استعدادکی هم در داستان&amp;zwnj;نویسی داشته باشد تا امر داستان&amp;zwnj;نویسی ممکن شود. معنی این حرف این نیست که من بسیار می&amp;zwnj;دانم، بلکه فقط موید این حقیقت است که مو&amp;zwnj;هایم را در آسیاب سفید نکرده&amp;zwnj;ام. این واقعیتی&amp;zwnj;ست که اینجانب در جست&amp;zwnj;وجوی کالبدشکافی از حقیقت به گونه&amp;zwnj;ای که هست متوجه اساطیر شده&amp;zwnj;ام. اساطیر را نیز به گونه&amp;zwnj;ای می&amp;zwnj;فهمم که ربطی به خرافات پیدا نمی&amp;zwnj;کند. برعکس زبان اسطوره در جایی میان روانکاوی اجتماعی و فردی سیر می&amp;zwnj;کند و گاهی ریشه در تاریخ نیز دارد. برای درک این مطلب تنها به ذکر یک نمونه اکتفا می&amp;zwnj;کنم:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;
شما هنگامی که خشمگین می&amp;zwnj;شوید و قصد حمله به کسی یا کسانی را می&amp;zwnj;کنید تابع آن بخش از روان خود می&amp;zwnj;شوید که توان جنگیدن دارد. در این حالت می&amp;zwnj;توان شما را به یک جنگجو تشبیه کرد. انگار که روان یکی از شخصیت&amp;zwnj;های جنگجو- مثلاً بهرام، خدای جنگ- بر شما غلبه کرده است. اکنون جمعی را در نظر بگیرید که قصد حمله به گروه دیگری را می&amp;zwnj;کنند. در این حالت نیز گویی همان &amp;laquo;روان جنگجوی بهرام&amp;raquo; بر فراز سر همه در حرکت است. مثلاً مردم در ایران در حال حاضر همه عصبی و پرتحرک هستند و به نحوی مشت&amp;zwnj;های&amp;zwnj;شان گره شده و آماده حمله است. پس همان روان بهرام جنگجو بر آن&amp;zwnj;ها غلبه کرده است. اما چون زنان ایران نیز در این مقطع بسیار خشمگین هستند چهره این خدای جنگ که بتواند نمایشگر حالت فعلی مردم ایران باشد یک وجه زنانه نیز دارد. مثلاً بیشتر از آن&amp;zwnj;که آدم با دیدن آن&amp;zwnj;ها به یاد ونوس بیفتد به یاد دیان، الهه شکار و یا آتنه، بانو خدای رزمجوی یونانی می&amp;zwnj;افتد. این چنین است که می&amp;zwnj;توان از طریق مطالعه اسطوره نسبت به بسیاری از مسائل شناخت پیدا کرد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;
اکنون روی سخن من با کسانی&amp;zwnj;ست که مرتب اعتراض می&amp;zwnj;کنند من چرا این چیز&amp;zwnj;ها را می&amp;zwnj;نویسم. در اینجا به خود اجازه می&amp;zwnj;دهم که از این افراد بپرسم آن&amp;zwnj;چه را من برای شما می&amp;zwnj;نویسم در کجا مشابه&amp;zwnj;اش را دیده&amp;zwnj;اید که در مقایسه با آن مرا متهم به بی&amp;zwnj;سوادی می&amp;zwnj;کنید و دست به اعتراض می&amp;zwnj;زنید؟ چرا نوشته&amp;zwnj;های من باید شبیه نوشته&amp;zwnj;های دیگران باشد تا شما راضی بشوید؟ اینجانب عادت دارم به مسائل پیرامونم فکر کنم. مثلاً به ورق&amp;zwnj;های پاسور فکر کرده&amp;zwnj;ام و به این نتیجه رسیده&amp;zwnj;ام که آن&amp;zwnj;ها شبیه به یک تقویم هستند. پاسور پنجاه و دو برگ دارد به نشانه پنجاه و دو هفته سال. چهار خال دارد به نشانه بهار و تابستان و پاییز و زمستان، و هر خال سیزده برگ دارد. البته ما دوازده ماه داریم، اما اگر به سال قمری توجه داشته باشیم گاهی می&amp;zwnj;توانیم یک ماه به مجموعه دوازده اضافه کنیم (هر سه سال) تا نظم سال شمسی برهم نخورد. اکنون که این چیز&amp;zwnj;ها را برای شما می&amp;zwnj;نویسم ابداً به خاطر نمی&amp;zwnj;آورم در جایی این مطلب را خوانده باشم، اما کاملاً درست به نظر می&amp;zwnj;رسد. اخیراً این را در جمعی گفتم و شنونده&amp;zwnj;ای با خشم به سوی یک دوست باسواد برگشت و پرسید: راست می&amp;zwnj;گوید؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;
این را از این جهت نوشتم که بسیار از این مطالبی که برای شما می&amp;zwnj;نویسم محصول اندیشه خود من است. من جایی آن&amp;zwnj;ها را نخوانده&amp;zwnj;ام که مرجع آن را برای شما روشن کنم، و در یک برنامه ده&amp;zwnj;دقیقه&amp;zwnj;ای نیز نمی&amp;zwnj;توانم نام صد جلد کتاب مرجع را ذکر کنم. در عین حال نمی&amp;zwnj;توانم بگویم به قول دکارت یا کانت یا کس دیگری، بلکه باید بگویم به قول خودم، که این هم حرف بزرگی&amp;zwnj;ست. بعد شما می&amp;zwnj;خوانید و خشمگین می&amp;zwnj;شوید، چون به نظرتان می&amp;zwnj;آید حرفی غیر علمی&amp;zwnj;ست.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;
زمانی به آقایی پاسخ داده بودم که علم صرفاً برازنده آقایان است و همین بسیاری را خشمگین کرده بود. دوستان عزیز اگر به جای من بودید و از عنفوان جوانی هرچه را به صورت جدی به آقایان پیرامون&amp;zwnj;تان گفته بودید مواجه با حالت تمسخر آن&amp;zwnj;ها می&amp;zwnj;شدید به این نتیجه می&amp;zwnj;رسیدید که مردان تحمل شنیدن هیچ حرف جدی و جدیدی را از دهان یک زن ندارند. اخیراً یکی از شخصیت&amp;zwnj;های مشهور ایران با خشم فروخورده&amp;zwnj;ای به من گفت اسم تو هم در جمع کسانی آمده است که واژه&amp;zwnj;هایی را ابداع کرده&amp;zwnj;اند. هرچه پرسیدم در کجا این را خوانده پاسخ نداد. این البته به وضوح روشن است که بسیاری از واژه&amp;zwnj;ها را زنان اختراع کرده&amp;zwnj;اند، اما در هنگام گفت&amp;zwnj;وگو این خشم مردان را برمی&amp;zwnj;انگیزد. می&amp;zwnj;دانم به شما برخواهد خورد، اما بدبختانه این واقعیتی&amp;zwnj;ست که بسیاری از مردان زن را به عنوان یک شیئی جنسی می&amp;zwnj;بینند. می&amp;zwnj;گویید نه؟ توجه کنید به وازه &amp;laquo;عورت&amp;raquo; که خطاب به زنان اطلاق می&amp;zwnj;شود یا تا همین اواخر اطلاق می&amp;zwnj;شده است. اکنون مرا در هجده&amp;zwnj;سالگی در ذهن مجسم کنید که به آقایی می&amp;zwnj;گویم به نظر شما چرا ما زنان نباید جرئت داشته باشیم تنها به خیابان برویم؟ و او در جواب بگوید: اگر میل داشته باشی من پارتنر تو می&amp;zwnj;شوم تا بتوانی به خیابان بروی. یا به آقای شاعری می&amp;zwnj;گویم نظر شما درباره این شعر چیست؟ و او پاسخ می&amp;zwnj;دهد: ببخشید خانم من زن دارم، و ده&amp;zwnj;ها مثال دیگر.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;
در حال حاضر یک رادیو زمانه&amp;zwnj;ای وجود دارد و من یکی از افرادی که برای آن برنامه درست می&amp;zwnj;کنم و صمیمانه می&amp;zwnj;کوشم هربار حرف نویی برای شما بزنم، و هربار از بابت حمله اغلب بدون علت شما یکه می&amp;zwnj;خورم. البته این حق شماست که اگر نارضایتی دارید ابراز کنید، اما تعیین تکلیف کردن برای افراد کار من و شما نیست. همچنین توهین کردن که عمل نادرستی&amp;zwnj;ست.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;
در ضمن جهت اطلاع افرادی که بسیار از علم صحبت می&amp;zwnj;کنند به اطلاع می&amp;zwnj;رسانم که هر اتم هیدروژن با اتم بغل دستی خود تا حدودی متفاوت است. مثل من و شما. راستی آیا علمی را می&amp;zwnj;شناسید که به این مهم پرداخته باشد؟ این هم از عقاید خود من است. حالا آیا برای گفتن چنین حرفی باید دانش فیزیک و شیمی داشت؟ آیا نمی&amp;zwnj;توان بر اساس یک نگاه کلی به طبیعت به این نتیجه رسید که اتم&amp;zwnj;های هیدروژن با یکدیگر تفاوت دارند؟ مثلاً آیا نمی&amp;zwnj;شود فرض کرد نوعی حالت نرینگی و مادینگی نیز در میان اتم&amp;zwnj;ها وجود داشته باشد؟ اشکالی دارد انسان این استنباط را با صدای بلند بگوید؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;
و یک نکته دیگر: به نظر شما اینکه مسلمان&amp;zwnj;های شیعه در هنگام نماز خواندن پیشانی خود را روی مهری می&amp;zwnj;گذارند که خاکش از کربلا آمده است آیا یک حرکت خرافی&amp;zwnj;ست؟ و یا یک حرکت علمی و عالمانه؟ من ادعا می&amp;zwnj;کنم که این یک حرکت کاملاً عالمانه و حت علمی&amp;zwnj;ست و به قطع و یقین حاضرم درباره آن گفتمانی با شما داشته باشم. اما پیش از باز کردن آن گفتمان علاقه&amp;zwnj;مندم نظر شما را در این&amp;zwnj;باره بدانم.  لطف کنید و در این بحث شرکت کنید و نظر بدهید. در عین حال بازهم ادعا می&amp;zwnj;کنم که بخش قابل تاملی از آن&amp;zwnj;چه که به نام خرافات نامیده شده است باید زیر ساخت علمی داشته باشد.  بازهم از شما دعوت می کنم تا در این بحث وارد شوید.  شاید بتوانیم درکنار یکدیگر به نتایج جالبی برسیم.  راستی مردم در ایران در هنگام ریختن آب داغ روی زمین و در شب بسم&amp;zwnj;الله می&amp;zwnj;گویند تا جن&amp;zwnj;ها فرار کرده و نسوزند.  به نظر شما این یک رفتار علمی&amp;zwnj;ست یا خرافی؟&lt;/p&gt;
</description>
     <comments>https://archive.radiozamaneh.com/content/%D9%BE%D8%A7%D8%B3%D8%AE%DB%8C-%DA%A9%D9%84%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%A8%D8%B1%D8%AE%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D9%BE%D8%B1%D8%B3%D8%B4%E2%80%8C%D9%87%D8%A7#comments</comments>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/society">جامعه</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/2323">روایت زمانه</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/1627">گزارش زندگی ما</category>
 <pubDate>Sun, 24 Apr 2011 14:35:28 +0000</pubDate>
 <dc:creator />
 <guid isPermaLink="false">3501 at https://archive.radiozamaneh.com</guid>
  </item>
  <item>
    <title>گلناز امین</title>
    <link>https://archive.radiozamaneh.com/content/%DA%AF%D9%84%D9%86%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D9%85%DB%8C%D9%86</link>
    <description>&lt;div class=&quot;fb-social-like-widget&quot;&gt;&lt;fb:like  href=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/content/%DA%AF%D9%84%D9%86%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D9%85%DB%8C%D9%86&quot; send=&quot;false&quot; layout=&quot;box_count&quot; show_faces=&quot;false&quot; width=&quot;500&quot; action=&quot;like&quot; font=&quot;arial&quot; colorscheme=&quot;light&quot;&gt;&lt;/fb:like&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-sartitr&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    گزارش زندگی ما– شماره ١٤        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-nevisandeh&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    شهرنوش پارسی‌پور        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-filefield field-field-maghaleh-image&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    &lt;img  class=&quot;imagefield imagefield-field_maghaleh_image&quot; width=&quot;285&quot; height=&quot;190&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/sites/default/files/golnaz-amin-left_mihan-roos.jpg?1303308366&quot; /&gt;        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;p&gt;شهرنوش پارسی&amp;zwnj;پور - نخستین باری که گلناز امین را دیدم بهار سال ١٩٩٢ میلادی در لوس آنجلس بود. در پائیز سال قبل از آن در ایران بودم که بنیاد پژوهش&amp;zwnj;های زنان ایران از من دعوت به عمل آورد که در سومین نشست این بنیاد در لوس آنجلس شرکت کنم. دعوت را پذیرفتم. دعوت&amp;zwnj;های دیگری نیز از من به عمل آمد که همه را پذیرفتم. اما در اسفندماه&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان سال دوباره به زندان افتادم. این ماه اسفند مصادف شده بود با یکی از عزاداری&amp;zwnj;های مذهبی. &lt;/p&gt;
&lt;!--break--&gt;&lt;!--break--&gt;&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;http://www.zamahang.com/podcast/2010/20110420_Shahrnush_Gozaresh_ZendegiMaa_14.mp3&quot; target=&quot;_blank&quot;&gt;&lt;img height=&quot;31&quot; width=&quot;273&quot; src=&quot;http://radiozamaneh.com/sites/default/files/musicicon.jpg&quot; alt=&quot;&quot; /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;
حالا به یاد نمی&amp;zwnj;آورم ماه رمضان بود و یا ماه محرم. در عین حال تعطیلات عید نیز به این مجموعه تعطیلات اضافه شده بود. و تقریبا یک ماه کامل عزاداری و تعطیلات عید باعث شد تا کار رسیدگی به پرونده من به تعویق افتد. در نتیجه برنامه ریزی سفر من که بنا بود در آغاز به آلمان بروم و سپس به سوئد و از آنجا به آمریکا تغییر شکل داد. دوران سفر به آلمان و سوئد را در زندان بودم و چند روز پیش از آغاز کنفرانس سه روزه بنیاد آزاد شدم. کبودی ناشی از ضربه هائی که یکی از ماموران جمهوری اسلامی به صورتم کوبیده بود هنوز باقی بود و قیافه غم انگیزی پیدا کرده بودم. مجبور بودم به سویس بروم تا بتوانم از سفارت آمریکا ویزا بگیرم. این بخش از برنامه نیز به یاری دوست نازنیم، روانشاد الهه سمیعی به انجام رسید. به خاطر می&amp;zwnj;آورم که در هواپیمای سویس ایر که مرا به لوس انجلس می&amp;zwnj;برد از آرامش عجیبی برخوردار بودم. پس از سال&amp;zwnj;های دراز که زیر بار فشار روانی بودم اینک بر فراز اقیانوس اتلس به حرکت&amp;zwnj;های دلقکی نگاه می&amp;zwnj;کردم که از طریق تلویزیون مدار بسته با انجام حرکات ورزشی نشسته به مسافر این راه دور فرصتی می&amp;zwnj;داد تا خستگی عضلانی را برطرف کند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;
و در همین شهر لوس انجلس بود که گلناز امین را درمیان خیل دوستان آینده دیدم. این مقدمه&amp;zwnj;ای شد برای آغاز یک دوستی عمیق و دراز مدت. در رسیدن به لوس آنجلس متوجه شدم که سه زن ایرانی، هما سرشار، افسانه نجم ابادی و گلناز امین بنیانگزاران بنیاد پژوهش&amp;zwnj;های زنان ایران هستند. در عمل اما دو تن از آنان، یعنی هما سرشار و افسانه نجم ابادی از ادامه کار خودداری ورزیدند، اما گلناز امین کار را با علاقه ادامه داد و اینک در بهار سال ٢٠١١ بیست و دومین اجلاس این بنیاد در هلند برگزار خواهد شد. گلناز امین با پشتکار، علاقه و پای زنی قابل تحسینی کار برگزاری این کنفرانس&amp;zwnj;ها را ادامه می&amp;zwnj;دهد. اینک اما در بهار سال نود و دو او زنی بود باریک اندام و بسیار خوش لباس که لبخند از لبانش محو نمی&amp;zwnj;شد. او در جریان برگزاری سومین کنفرانس بنیاد پژوهش&amp;zwnj;ها میهماندار من بود و &amp;zwnj;&amp;zwnj;نهایت محبت را در حق من روا داشت، که البته او تنها نبود و تمامی دوستانی که در این کنفرانس شرکت داشتند همین محبت را در حق من روا می&amp;zwnj;داشتند. به گفته یکی از آن&amp;zwnj;ها هفتصد دلار پول تلگراف هائئ شده بودکه آن&amp;zwnj;ها بتوانند مرا از ایران و از زندان خارج کنند. در همین سال در جریان سفرهای متعدد به شهرهای مختلف آمریکا در بوستون که مکان زندگی گلناز امین بود که یک بار دیگر او را دیدم و در خانه زیبایش با او ناهار خوردم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;
دوسال بعد دوباره در آمریکا بودم و این بار برای همیشه. لطف گلناز امین باز همیشه شامل حالم بوده است. گلناز زنی ست جدی و کوشا. او که از جمهوری اسلامی صدمه زیادی خورده و پدرش را در این رابطه از دست داده است باور دارد که باید کار کرد و کارکرد و کار کرد. آنان که با کنفرانس&amp;zwnj;های بنیاد پژوهش&amp;zwnj;های زنان آشنائی دارند می&amp;zwnj;دانند که این بنیاد با چه نظم و دقتی جلسات خود را برگزار می&amp;zwnj;کند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;
بنیاد هرساله مبانی موضوعی نوینی را در رابطه با زنان مطرح می&amp;zwnj;کند و سخنرانان برگزیده&amp;zwnj;ای نظریات خود را در اختیار عموم قرار می&amp;zwnj;دهند. گلناز امین همیشه در تمام این کنفرانس&amp;zwnj;ها حضور دارد. پادرد شدید او نیز حتی قادر نیست این زن پرکار را از پای درآورد. من در برخی از این کنفرانس&amp;zwnj;ها شرکت داشته&amp;zwnj;ام. البته همیشه با لطف گلناز امین که یا مرا دعوت کرده است و یا اگر کنفرانس در نزدیکی محل زندگی من بوده است ترتیب شرکت رایگان مرا داده است. تا آنجا که به خاطر دارم در نوزدهمین کنفرانس بنیاد بود که مرا به عنوان زن برگزیده سال معرفی کردند. بدون شک حضور گلناز امین در این گزینش نقش داشته است. آن روز را که معرفی شدم به خاطر سپرده&amp;zwnj;ام. به خوبی به یاد می&amp;zwnj;آورم که گلناز با نگرانی مراقب بود تا همه کار&amp;zwnj;ها به خوبی جریان داشته باشد. این کنفرانس در نزدیکی واشینگتن برگزار می&amp;zwnj;شد. بنیاد خرج تهیه فیلمی مستند درباره مرا نیز تقبل کرده بود و مرضیه وفامهر فیلم را ساخته بود که با تشویق حاضران روبرو شد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;
اما چند سال پیش از این کنفرانس، در سال دوهزار و سه که در رودایلند، در شهر پرووینس زندگی می&amp;zwnj;کردم گلنار چندین بار از بوستون به دیدارم آمد. به اتفاق از کاخ هاثی دیدنی این منطقه بازدید می&amp;zwnj;کردیم. گاهی نیز به سراغ عتیقه فروشی&amp;zwnj;های دیدنی و جالب این منطقه می&amp;zwnj;رفتیم. برطبق توضیح گلناز امین این عتیقه فروشی&amp;zwnj;ها در سراسر امریکا بی&amp;zwnj;همتا هستند. البته ما خرید چندانی نمی&amp;zwnj;کردیم، اما تماشای این مجموعه آثار هنر بشری بسیار قابل تامل بود.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;
گلناز امین در خانواده&amp;zwnj;ای بهائی به دنیا آمده است، اما هرگز ندیده&amp;zwnj;ام که تعصب مذهبی داشته باشد. او هرگز داعیه مذهبی نداشته است. پدر او، مهدی امین امین در دوران جمهوری اسلامی اعدام شده است. می&amp;zwnj;دانیم که بهائیان در جمهوری اسلامی به شدت تحت تعقیب هستند. هنگامی که می&amp;zwnj;خواستم این نکته را بنویسم روز سیزدهم ماه دسامبر بود. فکر کردم شاید گلی امین علاقه&amp;zwnj;ای به طرح این مسئله نداشته باشد. چون بسیار کم دیده&amp;zwnj;ام که او درباره این حادثه دلخراش گفتی در میان آورد. پس به او تلفن کردم. هنگامی که مسئله را مطرح کردم بسیار منقلب شد. ظاهرا در&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان تاریخی زنگ زده بودم که پدر گلی اعدام شده بود. این مسئله مرا هم شگفت زده کرد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;
و باز بیشتر شگفت زده هستم که این همه اعدام از برای چیست؟ چرا باید از بهائیان یا صاحبان دین&amp;zwnj;ها و اندیشه&amp;zwnj;های دیگر ترسید؟ روشن است که جمهوری اسلامی مردم ایران را صغیر می&amp;zwnj;داند. و از این وحشت دارد که مردم، یعنی گوسفندان گله او رمه خود را ترک کنند. امروزه روز در در زمانه&amp;zwnj;ای هستیم که صاحبان عقاید و ادیان مختلف بیش از پیش به یکدیگر نزدیک می&amp;zwnj;شوند. دلایل متعددی وجود دارد که باعث می&amp;zwnj;شود تعصبات مذهبی فروکش کند. اما در ایران هنوز این باور وجود دارد که همه باید عضو یک گله معین باشند. چنین است که بهائیان را اعدام می&amp;zwnj;کنند و مسحیان ترور می&amp;zwnj;شوند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;
گلناز امین با پای زنی قابل تحسینی بنیاد پژوهش&amp;zwnj;های زنان ایران را اداره می&amp;zwnj;کند. هرگز ندیده&amp;zwnj;ام از پدرش سخنی بگوید و یا در این مورد گله و شکایتی بکند. اما باید در کار برگزاری کنفرانس&amp;zwnj;های این چنینی باشید تا بدانید چه کار سختی ست. کنفرانس هرساله در یکی از شهرهای جهان برگزار می&amp;zwnj;شود. اهالی آن شهر به ویژه زنان در کار برگزاری کنفرانس همکاری می&amp;zwnj;کنند. هرساله پس از بحث&amp;zwnj;های زیاد موضوعی به عنوان طرح گفتگوهای سال بعد انتخاب می&amp;zwnj;شود. در طی سال افرادی که علاقمند به شرکت در کنفرانس هستند سخنرانی هائی تهیه می&amp;zwnj;کنند. نظم و ترتیب کنفرانس&amp;zwnj;های بنیاد رشک برانگیز است. آیا اینکه پدر گلناز امین اعدام شده است عاملی در پای زنی او در ادامه این کار سترگ است؟ شاید به راستی گلناز در جستجوی پیدا کردن راهی بوده است تا خاطره پدر را گرامی دارد. اما هرگز دیده نشده است که در جریان کنفرانس از بهائیان سخنی در میان آید. یا گلناز امین پافشاری داشته باشد تا دیده شود. پس مرگ دلخراش پدر انگیزه اصلی گلی در ادامه دادن این راه خطیر نیست. تنها می&amp;zwnj;توان گفت که او زنی ست سرسخت که کار خود را دوست می&amp;zwnj;دارد. جهان از کمبود افرادی که صادقانه و با علاقه مسیری را دنبال می&amp;zwnj;کنند رنج می&amp;zwnj;برد. گفته می&amp;zwnj;شود که اگر با علاقه و از سر وظیفه&amp;zwnj;شناسی کاری، ولو کاری کوچک را ادامه دهیم به نتایج بزرگی خواهیم رسید. بدون شک گلی امین جزو آن دسته از مردمانی ست که سر خود را با آسودگی و وجدان پاکیزه بر بالش می&amp;zwnj;گذارند. &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;
یاد او گرامی باد و امید آنکه روزی این کنفرانس در ایران برگزار شود تا هموطنان داخل کشور بتوانند در آن شرکت کرده و بدون وحشت حرف بزنند. تا آن روز بیاید گلی دارد صبورانه کار می&amp;zwnj;کند. کنفرانس این بنیاد مکان برخورد دوستان فعالی ست که هرساله با دست پر راهی این کنفرانس می&amp;zwnj;شوند.&lt;/p&gt;
</description>
     <comments>https://archive.radiozamaneh.com/content/%DA%AF%D9%84%D9%86%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D9%85%DB%8C%D9%86#comments</comments>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/society">جامعه</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/2323">روایت زمانه</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/1627">گزارش زندگی ما</category>
 <pubDate>Wed, 20 Apr 2011 14:06:07 +0000</pubDate>
 <dc:creator />
 <guid isPermaLink="false">3389 at https://archive.radiozamaneh.com</guid>
  </item>
  <item>
    <title>خانم دکتر یوکوفوجی موتو و ژاپن پس از زلزله</title>
    <link>https://archive.radiozamaneh.com/culture/revayat/2011/04/10/3220</link>
    <description>&lt;div class=&quot;fb-social-like-widget&quot;&gt;&lt;fb:like  href=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/culture/revayat/2011/04/10/3220&quot; send=&quot;false&quot; layout=&quot;box_count&quot; show_faces=&quot;false&quot; width=&quot;500&quot; action=&quot;like&quot; font=&quot;arial&quot; colorscheme=&quot;light&quot;&gt;&lt;/fb:like&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-sartitr&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    گزارش زندگی ما– شماره ١٣        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-nevisandeh&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    شهرنوش پارسی‌پور        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-filefield field-field-maghaleh-image&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    &lt;img  class=&quot;imagefield imagefield-field_maghaleh_image&quot; width=&quot;314&quot; height=&quot;214&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/sites/default/files/bp6_0.jpg?1303308422&quot; /&gt;        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;p&gt;شهرنوش پارسی&amp;zwnj;پور - مدتی پیش، درست به خاطر نمی&amp;zwnj;آورم یک سال پیش یا بیشتر به دعوت بخش ایران&amp;zwnj;شناسی دانشگاه اوساکا به ژاپن رفتم. در آغاز یکی از استادان ایرانی مقیم ژاپن با من تماس گرفت و بعد خانم دکتر یوکو فوجی موتو&amp;zwnj;ای میلی فرستاد. این مقدمه آشنائی بود، تا بعد در خود ژاپن با چشمان خودم ببینم که آن&amp;zwnj;ها یک ملت متفاوت هستند. خانم فوجی موتو پارسی را بسیار خوب گپ می&amp;zwnj;زند، آنقدر که شگفت انگیز است. اما شگفتی در این حد ایستا نیست. در جلسه&amp;zwnj;ای که بخشی از ایران&amp;zwnj;شناسان ژاپن حضور داشتند متوجه شدم که ژاپنی تنها زمانی کاری را به انجام می&amp;zwnj;رساند که بتواند خوب انجام دهد. آنان همه با آنچنان روانی و روشنی پارسی گپ می&amp;zwnj;زدند که انسان پارسی زبان را خوش می&amp;zwnj;آمد. افتخار دارم بگویم که یک حالت دوستی میان من و خانم فوجی موتو پا گرفت.&lt;/p&gt;
&lt;!--break--&gt;&lt;!--break--&gt;&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;http://www.zamahang.com/podcast/2010/20110324_Shahrnush_Gozaareshe_Zendegie_Maa_No_13_correction.mp3&quot; target=&quot;_blank&quot;&gt;&lt;img height=&quot;31&quot; width=&quot;273&quot; src=&quot;http://radiozamaneh.com/sites/default/files/musicicon.jpg&quot; alt=&quot;&quot; /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;
می&amp;zwnj;دانید که خوراک&amp;zwnj;های ژاپنی بسیار ظریف و شسته و رفته هستند. ما ایرانی&amp;zwnj;ها هم عادت داریم به آشپزی خود افتخار کنیم. از آنجائی که خانم فوجی موتو مدت&amp;zwnj;ها در شهر شیراز زندگی کرده بود یک روز از او پرسیدم از میان خوراک&amp;zwnj;های ایرانی از کدام بدش می&amp;zwnj;آید. ایشان هم بلادرنگ گفت: پیاز خام! بی&amp;zwnj;اختیار خندیدم. این واقعیتی ست که پیاز خام هم پیاله برخی از خوراک&amp;zwnj;های ایرانی به ویژه چلوکباب است. از پس از این جمله بود که متوجه شدم میهماندارم را بیشتر از حد میهمانداری دوست دارم. البته من همیشه مستعد هستم که با همه دوست بشوم، اما این بار به راستی احساس دوستی کردم. چای سبز شگفت انگیزی که باخانم فوجی موتو در کافه&amp;zwnj;ای نوشیدیم، و تئا&amp;zwnj;تر کابوکی که با یکدیگر رفتیم، همه این&amp;zwnj;ها به خاطرات بسیار خوش برای من تبدیل شده است. و دست آخر نیز او گل سینه&amp;zwnj;ای به من داد که بسیار زیبا بود و به گفته خودش از مادرش برای او باقی مانده بود. هنوز کارت یادگاری را که او برای من در آغاز سال ببر فرستاد روی قفسه کتابخانه قرار دارد. ژاپن جائی بود که من می&amp;zwnj;توانستم با خیال راحت از سال&amp;zwnj;های دوازده گانه چینی حرف بزنم بی&amp;zwnj;آن که متهم به خرافاتی بودن بشوم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;
و بعد تماشای مردم که همانند انبوه مورچگان در قطار&amp;zwnj;ها سوار می&amp;zwnj;شدند و انبوه مردمی که معلوم بود روزانه بیشتر از هشت ساعت کار می&amp;zwnj;کنند. مهربانی صاحب میهمانخانه، که بی&amp;zwnj;آنکه انگلیسی بداند با استفاده از زبان اشاره به من کمک کرد تا اینترنتم را راه بیندازم. حضور زری طاهری در ژاپن و حالت بسیار راحتی که ایرانی&amp;zwnj;های مقیم ژاپن در میان این مردم حس می&amp;zwnj;کنند. همه این&amp;zwnj;ها خاطرات بسیار خوشی بود. اکنون مدت&amp;zwnj;ها بود که از خانم فوجی موتو خبری نداشتم، و با خودم فکر می&amp;zwnj;کردم که چه بسا او از دست من به دلیلی رنجیده خاطر است. حالا عید تت بود و سال نو خرگوش آغاز می&amp;zwnj;شد. یک&amp;zwnj;ای میل کوتاه زدم و سال نو را تبریک گفتم. خانم فوجی موتو بیدرنگ تماس گرفت و گفت که مشغول پیاده کردن نوار سخنرانی من روی کاغذ بوده است. از من می&amp;zwnj;خواست که نگاهی به این انبوه نوشته&amp;zwnj;ها بکنم، و من به قول معروف&amp;zwnj;ای والله آوردم. این خانم ژاپنی نشسته بود و افاضات حقیر را که در دو ساعت انجام گرفته بود، واژه به واژه روی کاغذ آورده بود. یک جلسه پرسش و پاسخ هم بود که ایشان همه را از نوار پیاده کرده بود. به راستی شرمنده شدم و در عین حال احساس غرور می&amp;zwnj;کردم. البته موضوعی که در ژاپن درباره آن گپ زده بودم بزودی در رادیو زمانه با اندکی تفاوت به چهره برنامه رادیویی عرضه خواهد شد. اما واقعیتی ست که خانم فوجی موتو به معنای حقیقی کلمه زحمت کشیده بود. یک کار بسیار ژاپنی انجام داده بود که اجر چندانی هم ندارد. این نوشته&amp;zwnj;ها بناست در پخش بسیار محدودی به چاپ برسد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;
هنوز عرق شرمندگی من خشک نشده بود که زلزله ژاپن رخ داد. از طریق اینترنت بودکه آن فیلم&amp;zwnj;های ترسناک را دیدم. گفته می&amp;zwnj;شود شدت زلزله به حدی بوده که روی سرعت زمین تاثیر گذاشته. روشن است که هنگامی که دوستی در میان مردمی دارید بیشتر نگران می&amp;zwnj;شوید. فقط دو کلمه نوشتم: خوب هستید؟ پاسخ مفصل&amp;zwnj;تر بود. خانم فوجی موتو ساکن بخش غربی جزایر است و این بخش شرقی ست که اینهمه به شدت آسیب دیده است. اما او به شدت نگران کشورش هست. حالا دیگر از او خبر ندارم و قصد هم ندارم با نوشتن&amp;zwnj;ای میل وقت عزیزش را بگیرم. بدون شک او هم همانند همه ژاپنی&amp;zwnj;ها بسیج شده است تا کاری انجام دهد، و من مانده&amp;zwnj;ام چه کاری برای ژاپن انجام دهم. کمپانی سازنده سواری من نیسان است.&amp;zwnj;ای میلی دریافت کردم که از صاحبان نیسان خواسته بود به ژاپن کمک کنند. مبلغی کوچک فرستادم و در دریای فکر فرو رفتم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;
چقدر بد است که آدم دانش فیزیکی و ریاضی نداشته باشد، که من ندارم. چقدر هم بد است که آدم خرافاتی باشد، که من هستم. اما فکری نیمه خرافی و شبه علمی به مغزم آمده که در زیر می&amp;zwnj;نویسم. امیدوارم نخندید به من. آن فکر این است که آیا یکی از دلایل شدت زلزله ژاپن &amp;laquo;انگیختگی خاک و شن و سنگ&amp;raquo; است؟ البته نمی&amp;zwnj;دانم چنین اصطلاحی وجود دارد یا نه. اما من براساس خرافاتولوژی دچار این پندار شده&amp;zwnj;ام که خاک و سنگ و شن هم می&amp;zwnj;توانند انگیخته شوند. در یکی از کابوس هائی که در دوران بیماری&amp;zwnj;هایم داشته&amp;zwnj;ام می&amp;zwnj;دیدم که یک تمدن عظیمی در متجاوز از بیست هزار سال پیش در روی زمین وجود داشته است که به دلیل &amp;laquo;انگیختگی خاک&amp;raquo; به نابودی کشانده شده است و همه چیز به هوا رفته. بیائید باهم این خرافات را بررسی کنیم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;
ما می&amp;zwnj;دانیم که خاک هم همانند هر پدیده&amp;zwnj;ای زنده است و از مولکول&amp;zwnj;های تپنده و متحرک ساخته شده است. درست به همین علت گل و میوه به بار می&amp;zwnj;نشیند. سنگ هم می&amp;zwnj;دانیم که از نظر علمی ثابت شده است که حرکت دارد و سلول سازی می&amp;zwnj;کند. اکنون ما بیدریغ از الکتریسیته استفاده می&amp;zwnj;کنیم تلفن و رادیو و تلویزیون و اینترنت به راه است. و دامنه امواجی که ما را احاطه کرده است به شدت گسترش یافته. همه ما به این دلیل انگیخته هستیم. مثلا الان ساعت چهار بامداد است، اما من به مدد الکتریسیته بیدار هستم و دارم برای شما می&amp;zwnj;نویسم که همین فردا آن را ضبط کنم و از طریق اینترنت برای رادیو زمانه بفدرستم. من دائم انگیخته هستم. شدت این انگیختگی به حدی ست که نه انقلاب مصر و لیبی را از تلویزیون دیدم و نه حتی زلزله ژاپن را. می&amp;zwnj;ترسم مهار رفتاری&amp;zwnj;ام را از دست بدهم. حالا آیا ذرات خاک هم که دائم دارند با این امواج بمباران می&amp;zwnj;شوند انگیخته هستند؟ مثلا آیا شتاب رشد سلولی سنگ، به دلیل انگیختگی ناشی از برخورد امواج الکتریسیته به آن بیشتر شده است؟ هم اکنون یک مقاله اینترنتی خواندم که سرعت زمین به اندازه یک در میلیونیوم ثانیه بیشتر شده است. خودتان فکرش را بکنید که این چقدر تحول کوچکی ست، اما از قرار برای دانشمندان بسیار مهم است. حالا آیا ممکن است که ذرات خاک، مثلا در همین نسبت یک میلیونیوم ثانیه شتاب رشد یا حرکت بیشتری پیدا کرده باشند؟ اگر این خرافات سر سوزنی جای بررسی داشته باشد آیا می&amp;zwnj;توان محاسبه کرد که مجموعه سنگ&amp;zwnj;ها و خاک&amp;zwnj;ها با هم چقدر تحرک بیشتری پیدا کرده&amp;zwnj;اند؟ و آیا می&amp;zwnj;توانند در ایجاد زلزله&amp;zwnj;های شدید موثر باشند؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;
حالا آیا آخر زمان همین است؟ یعنی مقطعی که خاک بسیار انگیخته می&amp;zwnj;شود و دارای نوعی هشیاری &amp;laquo;فراخاکی&amp;raquo; یا مثلا &amp;laquo;ابرخاکی&amp;raquo; می&amp;zwnj;شود؟ مثلا خاک جسد یک مرده خاک شده در تحرک ممکن است دوباره و به زحمت یک شکل قابل تامل و قابل بررسی پیدا کند. چون این خاک &amp;laquo;انگیخته&amp;raquo; شده و گذشته خود را بازسازی می&amp;zwnj;کند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;
اگر دوست دارید این بحث خرافی را ادامه بدهیم بنویسید و نظر بدهید. یادتان باشد که من دانشمند نیستم و رسماً اعتراف می&amp;zwnj;کنم که خرافاتی هستم.&lt;/p&gt;
</description>
     <comments>https://archive.radiozamaneh.com/culture/revayat/2011/04/10/3220#comments</comments>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/culture/revayat">روایت زمانه</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/1627">گزارش زندگی ما</category>
 <pubDate>Sun, 10 Apr 2011 13:57:50 +0000</pubDate>
 <dc:creator />
 <guid isPermaLink="false">3220 at https://archive.radiozamaneh.com</guid>
  </item>
  <item>
    <title>من درون</title>
    <link>https://archive.radiozamaneh.com/culture/revayat/2011/04/09/3219</link>
    <description>&lt;div class=&quot;fb-social-like-widget&quot;&gt;&lt;fb:like  href=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/culture/revayat/2011/04/09/3219&quot; send=&quot;false&quot; layout=&quot;box_count&quot; show_faces=&quot;false&quot; width=&quot;500&quot; action=&quot;like&quot; font=&quot;arial&quot; colorscheme=&quot;light&quot;&gt;&lt;/fb:like&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-sartitr&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    برنامه گزارش زندگی ما-  شماره ۱۲        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-nevisandeh&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    شهرنوش پارسی‌پور        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-filefield field-field-maghaleh-image&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    &lt;img  class=&quot;imagefield imagefield-field_maghaleh_image&quot; width=&quot;200&quot; height=&quot;135&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/sites/default/files/shahrnushparsipour.jpg?1302724891&quot; /&gt;        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;p&gt;شهرنوش پارسی&amp;zwnj;پور - با دوست زندانی ساکن بند هشت گفتمانی داشتیم که منجر به طرح مسئله &amp;laquo;من درون&amp;raquo; شد. دیشب داشتم به یک سریال هندی ساخته &amp;laquo;بالی&amp;zwnj;وود&amp;raquo; که از سایتی پخش می&amp;zwnj;شد نگاه می&amp;zwnj;کردم. مرد برهمنی که پسر بسیار باهوشی از فرقه به اصطلاح نجس&amp;zwnj;ها را به فرزندی پذیرفته است در مقام پند و اندرز به او می&amp;zwnj;گفت تا من درونی خود را پرورش دهد و تعالی بخشد. این نکته مرا به یاد یک فیلم بسیار خوب فرانسوی به نام &amp;laquo;عموی آمریکائی من&amp;raquo; ساخته آلن رنه انداخت. آلن رنه برای ساختن این فیلم از اندیشه&amp;zwnj;های فلسفی هانری لابوری، دانشمند فرانسوی الهام گرفته است.&lt;/p&gt;
&lt;!--break--&gt;&lt;!--break--&gt;&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;http://www.zamahang.com/podcast/2010/20110310_Shahrnush_Gozaareshe_Zendegie_Maa_12.mp3&quot; target=&quot;_blank&quot;&gt;&lt;img height=&quot;31&quot; width=&quot;273&quot; src=&quot;http://radiozamaneh.com/sites/default/files/musicicon.jpg&quot; alt=&quot;&quot; /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;قهرمانان فیلم سه شخصیت هستند که با من درون خود درگیری دارند. رنه کشاورز زاده&amp;zwnj;ای ست که به رهبری یک کارخانه پارچه&amp;zwnj;بافی رسیده. هنرپیشه مورد علاقه او ژان گابن است. ژانین زنی&amp;zwnj;ست هنرپیشه و نویسنده که از طبقه کارگر برخاسته و عاشق ژان، نویسنده و سیاستمدار بورژوا است. ژانین همیشه تحسین&amp;zwnj;کننده مردان قهرمان و شمشیرزن است. ژان محبوب او برعکس عاشق دانیل داریو، هنرپیشه زن فرانسوی&amp;zwnj;ست. در جریان فیلم متوجه می&amp;zwnj;شویم که ارتباط ژان و ژانین در حقیقت ارتباط من درونی واژگونه آنهاست. مرد درون ژانین که روحیه قهرمانی دارد، به زن درون ژان که ملکه&amp;zwnj;وار است عشق می&amp;zwnj;ورزد. رنه، مدیر کارخانه برعکس به من درونی مردانه خود تکیه دارد، و تمامی حرکات و رفتار ژان گابن، هنرپیشه مورد علاقه خود را بازسازی می&amp;zwnj;کند. در نتیجه روشن می&amp;zwnj;شود که لزومی ندارد که ما یک &amp;laquo;من درونی&amp;raquo; از جنس خودمان داشته باشیم. خود من تا جائی که به خاطر می&amp;zwnj;آورم در کودکی دائم در کنار شوالیه&amp;zwnj;ها شمشیر می&amp;zwnj;زدم. علاقه من به آرامین، یکی از سه تفنگدار، و یا ژان دلاور قصر سن پل علاقه&amp;zwnj;ی حقیقی بود. به&amp;zwnj;نظر می&amp;zwnj;رسد که من درونی من یک مرد جنگجو بوده است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;
اما یک آن به عقب بازگردید و به ژرفای تاریخ بروید. خود را به زمانی برسانید که &amp;laquo;آینه&amp;raquo; هنوز اختراع نشده است. در چنین فضائی مردم از خود چه تصوری دارند؟ هرگاه این پرسش را مطرح کرده&amp;zwnj;ام پاسخ شنیده&amp;zwnj;ام که مردم به خود در آب می&amp;zwnj;نگریستند. دست بر قضا در داستان نارسیس (نرگس) می&amp;zwnj;بینیم که او هنگامی که در آب نگاه می&amp;zwnj;کند به خود عاشق می&amp;zwnj;شود. حالا تا اینجا را داشته باشید و فقط به این فکر کنید که در زمان&amp;zwnj;های پیش از آینه مردم خود را در چه کسانی باز می&amp;zwnj;یافتند؟ مجسمه&amp;zwnj;ای در خاورمیانه کشف شده که باستان&amp;zwnj;شناسان نام آن را &amp;laquo;ونوس خاورمیانه&amp;raquo; گذاشته&amp;zwnj;اند. این مجسمه زنی&amp;zwnj;ست با شکم بزرگ و سینه&amp;zwnj;های آویزان و دست و پای به نسبت کوتاه. از این مجسمه به مقدار زیادی در گوشه و کنار پیدا شده و این پندار را به&amp;zwnj;وجود می&amp;zwnj;آورد که او به گونه&amp;zwnj;ای یکی از خدایان بوده است. از آنجائی که گهگاه ابعاد هیکل این مجسمه بسیار کوچک است و در دست جای می&amp;zwnj;گیرد می&amp;zwnj;توان باور کرد که او خدای سیاری بوده است و همیشه با صاحبش زندگی و حرکت می&amp;zwnj;کرده. در این حالت بر این پندارم که این خدای نه خیلی زیبا بایستی در نقش من درونی افراد نقش بازی می&amp;zwnj;کرده. چرا؟ آینه وجود ندارد و ما چه کسی را بیشتر از همه می&amp;zwnj;بینیم؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بی&amp;zwnj;شک ما، اعم از زن و مرد، بیشتر از هر کس وابسته به مادر خود بوده&amp;zwnj;ایم. در بخش قابل ملاحظه&amp;zwnj;ای از این دوران پدر حضور غایبی بوده است. مدت زمان درازی نیست که پدر به مجموعه ابواب&amp;zwnj;جمعی خانواده پیوسته است. در طی میلیون&amp;zwnj;ها سال کودکان در پیرامون مادر خود حلقه زده بوده&amp;zwnj;اند. این خیلی طبیعی&amp;zwnj;ست که خود را در آینه&amp;zwnj;ی چهره این مادر بنگرند. روشن است که زنی در ده هزار سال پیش که هر ساله یک بچه می&amp;zwnj;زائیده و دائم بچه شیر می&amp;zwnj;داده، دارای شکمی بزرگ و سینه&amp;zwnj;های آویزانی بوده باشد. اما در عین حال چه بسا بزرگی شکم این مجسمه&amp;zwnj;ها به این دلیل بوده باشد که سازندگان آن&amp;zwnj;ها می&amp;zwnj;خواسته&amp;zwnj;اند تجسمی از مادر گهانی را در معبد خانگی خود نگاه دارند. شکم بزرگ او می&amp;zwnj;بایست&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان زهدانی باشد که تمامیت کهکشان&amp;zwnj;ها را در خود گرفته است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;
براین پندارم که اگر ما رهبری جامعه را از نوع زنانه بربگزینیم، منظورم&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان دختر شش - هفت ساله&amp;zwnj;ی بلوچ است، باعث خواهیم شد تا مردم در آرامش و احساس امنیت بیشتری زندگی کنند. این حقیقتی&amp;zwnj;ست که طبیعت زنانه به ذات هستی نزدیک&amp;zwnj;تر و با آن هماهنگ&amp;zwnj;تر است. اینک اما اگر جهان خود را زنانه&amp;zwnj;وار می&amp;zwnj;نمایاند، تردیدی نمی&amp;zwnj;توان داشت که انسان، این رونده و طی طریق&amp;zwnj;کننده در این متن، اعم از آنکه زن یا مرد باشد، بیشتر در قالب مردانه قابل دریافت است. ما می&amp;zwnj;حرکتیم، رونده هستیم، در بطن حضور مادر خود به سوی مجهولی می&amp;zwnj;رویم. پس مردانه هستیم، ولو آنکه زن باشیم. از این روی امروزه شگفت&amp;zwnj;انگیز نیست اگر که عطار نیشابوری، از رابعه عدویه، عارف بزرگ ایران در میان مردان و به صفت مردانه یاد کند. آیا آنچه که می&amp;zwnj;خواهم بگویم روشن است؟ نه روشن نیست،. پس چند و چونی بیشتری را واگو می&amp;zwnj;کنم:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;
می&amp;zwnj;بینیم که مکانیت هستی، یا&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان گهان خود را در پیکره زنی بسیار عظیم و بی&amp;zwnj;کرانه به نمایش می&amp;zwnj;گذارد. ما همه از خورشید&amp;zwnj;ها تا سیاره کوچک زمین و انسان&amp;zwnj;های ساکن آن همانند جنین&amp;zwnj;هائی هستیم که در اندرونه&amp;zwnj;ی زهدانی این مادر کبیر زندگی می&amp;zwnj;کنیم. از آنجائی که در حرکتیم، و از آنجائی که به &amp;laquo;قصد&amp;raquo; در حرکتیم، پس هم مقصودی داریم، که نمی&amp;zwnj;دانیم چیست و هم به دلیل &amp;laquo;حرکتیدن&amp;raquo; از صفتی مردانه برخورداریم، حالا چه زن باشیم و چه مرد. هر کنشی نرخویانه است. ما همه مردیم چون مردانه می&amp;zwnj;رویم. در عین حال همه مایان جنینیم و در کودکی&amp;zwnj;ای ابدی دست و پا می&amp;zwnj;رنیم، چرا که در زهدان &amp;laquo;او&amp;raquo; هستیم. اگر آن فیلم داستان- دانشی آمریکائی را که به نام &amp;laquo;راز کیهان&amp;raquo; در ایران نمایش داده شد دیده باشید این معنا به خوبی در آنجا جا افتاده است. پس چه بسا بتوانیم بگوئیم: خدا کودکی&amp;zwnj;ست که هنوز به دنیا نیامده است، چرا که هریک از ما یکی از سلول&amp;zwnj;های او هستیم و میلیون&amp;zwnj;ها سال است که ما می&amp;zwnj;آئیم و می&amp;zwnj;رویم و خواهیم آمد و خواهیم رفت. ما پیکره خدا را داریم سلول به سول می&amp;zwnj;سازیم. این&amp;zwnj;کار با رنج و تعب و البته شادمانی و شعف و وجد اتفاق می&amp;zwnj;افتد، از این روی پس خدا کودکی&amp;zwnj;ست که هنوز به دنیا نیامده، از دیگر سو او آن به آن و ذره به ذره به چلیپا کشیده می&amp;zwnj;شد، به چلیپا کشیده می&amp;zwnj;شود و به چلیپا کشیده خواهد شد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;
اکنون اگر یک بارهم کودکی را به پادشاهی برگزینیم آیا اشتباه کرده&amp;zwnj;ایم؟ و یا در حقیقت پادشاه واقعی را برگزیده&amp;zwnj;ایم؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;
گرچه شما این برنامه را زمانی بعد&amp;zwnj;تر خواهید شنید و خواهید خواند، اما امروز صدمین سالروز هشت مارس است. به طور رسمی صد سال از مبارزه زنان برای به دست آوردن آزادی می&amp;zwnj;گذرد. این روشن است که مردان آزاد نخواهند شد اگر که زنان اسیر باشند. و زنان و مردان آزاد نخوهند شد اگر که کودکان اسیر باشند. پس به امید آزادی برای همه مردمان، از زنده و مردگان، چرا که آنان که در راه آزادی انسان مرگ را پذیرا شدند، به گونه&amp;zwnj;ای که بر من روشن نیست، خبر آزادی را دریافت خواهند کرد و خاک لاجرم سبز&amp;zwnj;تر خواهد شد.&lt;/p&gt;
</description>
     <comments>https://archive.radiozamaneh.com/culture/revayat/2011/04/09/3219#comments</comments>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/culture/revayat">روایت زمانه</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/1627">گزارش زندگی ما</category>
 <pubDate>Sat, 09 Apr 2011 19:11:22 +0000</pubDate>
 <dc:creator />
 <guid isPermaLink="false">3219 at https://archive.radiozamaneh.com</guid>
  </item>
  <item>
    <title>پیشنهادی برای ساختار آینده‌ی حکومت ایران</title>
    <link>https://archive.radiozamaneh.com/culture/revayat/2011/03/05/2294</link>
    <description>&lt;div class=&quot;fb-social-like-widget&quot;&gt;&lt;fb:like  href=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/culture/revayat/2011/03/05/2294&quot; send=&quot;false&quot; layout=&quot;box_count&quot; show_faces=&quot;false&quot; width=&quot;500&quot; action=&quot;like&quot; font=&quot;arial&quot; colorscheme=&quot;light&quot;&gt;&lt;/fb:like&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-sartitr&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    برنامه‌ی گزارش زندگی ما- شماره‌ی ۹        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-nevisandeh&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    شهرنوش پارسی‌پور        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-filefield field-field-maghaleh-image&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    &lt;img  class=&quot;imagefield imagefield-field_maghaleh_image&quot; width=&quot;250&quot; height=&quot;138&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/sites/default/files/shahrnush-parsipur_0_0.gif?1299343311&quot; /&gt;        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;p&gt;شهرنوش پارسی&amp;zwnj;پور- جهان اسلام شلوغ و آشفته است. مراکش، تونس، لیبی، مصر، اردن، سوریه، بحرین و ایران درهم می&amp;zwnj;جوشند. بدون شک عربستان نیز دچار یک حالت انقلابی شدید است که تا این لحظه (نیمه&amp;zwnj;ی اسفند سال ۸۹ شمسی) هنوز بارز نشده است. همه&amp;zwnj;ی اینها نشانه&amp;zwnj;ی این است که مردم خاورمیانه دارند به صراحت و در عین شفافیت فریاد می&amp;zwnj;زنند و نشان می&amp;zwnj;دهند که آمادگی شدید دریافت معنای دموکراسی را دارند، اما من براین پندارم که گرچه از نظر روانی این آمادگی به وجود آمده است، اما از نظر واقعیت&amp;zwnj;های جامعه&amp;zwnj;شناختی، ما اندکی با این معنا فاصله داریم. روشن است که اینجانب توان راه&amp;zwnj;اندازی گفتمان درباب تمامی مناطق خاورمیانه را ندارم، چراکه شناختم از این جوامع محدود است، اما در باب ایران می&amp;zwnj;توانم تاحدی حرف بزنم. پس گفتارم را محدود به ایران می&amp;zwnj;کنم.&lt;/p&gt;
&lt;!--break--&gt;&lt;!--break--&gt;&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;http://www.zamahang.com/podcast/2010/20110227_Shahrnush_Gozaareshe_Zendegie_Maa_No_A9.mp3&quot; target=&quot;_blank&quot;&gt;&lt;img height=&quot;31&quot; width=&quot;273&quot; src=&quot;http://radiozamaneh.com/sites/default/files/musicicon.jpg&quot; alt=&quot;&quot; /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;
به پندار من ما ایرانی&amp;zwnj;ها از نظرگاه ذهنی به آن مرحله&amp;zwnj;ای رسیده&amp;zwnj;ایم که دموکراسی را در درون جامعه&amp;zwnj;ی خود جذب کنیم، اما حداقل سه مشکل وجود دارد: مشکل نخست جغرافیایی است. ما در مرکز جهان قدیم قرار گرفته&amp;zwnj;ایم و از این نقطه نظرگاه مکان رفت و آمد قبایل از شرق به غرب و از غرب به شرق و از شمال به جنوب و برعکس هستیم. در درازای تاریخ نیز بارها و بارها مورد تجاوز و هجوم قرار گرفته&amp;zwnj;ایم. راز حجاب زنان و پوشیدگی مردان ایرانی در همین معنا نهفته است. ما باید پوشیده می&amp;zwnj;بودیم. بیشتر پوشیده در رنگ سیاه تا کمتر سکسی جلوه کنیم و کمتر مورد توجه قرار بگیریم. در روستاهای ایران که تا همین اواخر، مردم گل به سر و کله&amp;zwnj;ی بچه&amp;zwnj;های&amp;zwnj;شان می&amp;zwnj;مالیدند و زشت&amp;zwnj;نمایی می&amp;zwnj;کردند تا مورد هجوم و تجاوز قرار نگیرند. پس ما همیشه شاه گردن کلفتی انتخاب می&amp;zwnj;کردیم که ادای خشونت دربیاورد که این یعنی استبداد. یا رئیس قبیله&amp;zwnj;ی مهاجم رئیس ما می&amp;zwnj;شد که چون دچار کمیت عددی بود با خشونت رفتار می&amp;zwnj;کرد تا ما را مرعوب کند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;
مشکل دیگر ما اما بوم&amp;zwnj;شناسانه&amp;zwnj;ای یا اکولوژیکی است. کم&amp;zwnj;آبی در ایران مشکل عظیمی ایجاد کرده است. حفر قنات و بسته بودن پای مردم به زمین منجر به شکل&amp;zwnj;گیری نظام ارباب و رعیتی شده است. در زمان حجاج ابن یوسف که خلیفه&amp;zwnj;ی بی&amp;zwnj;رحمی بود دستور داده بودند که به پای رعیت&amp;zwnj;های فراری زنجیر نبندند، اما نام روستای&amp;zwnj;شان را روی پیشانی&amp;zwnj;شان داغ کنند. این بیچارگان بی&amp;zwnj;زنجیر چاره&amp;zwnj;ای نداشتند جز آن که همانند گوسفند به آغلی به نام روستای زادگاه&amp;zwnj;شان بازگشت کنند. حالا اگر مملکت همانند هندوستان پرآب و جنگلی بود روستایی فراری می&amp;zwnj;توانست به عمق جنگل برود و یک مرتاض آزاد بشود.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;
مشکل سوم اما که از همه&amp;zwnj;ی مشکلات مهم&amp;zwnj;تر است عدم رشد تکنولوژیکی است. گرچه ما در دنیای قدیم اختراعات زیادی کردیم که خط یکی از مهم&amp;zwnj;ترین آنهاست (منظورم کل مردم منطقه است که صاحب اختراعات بودند)، اما این واقعیتی&amp;zwnj;ست که در جهان معاصر از این نظر و به دلایل متعدد از کار کمک به رشد دانش و علم و فن درماندیم، و این نکته&amp;zwnj;ی مهمی&amp;zwnj;ست. چون &amp;laquo;۹۹ درصد&amp;raquo; کل اختراعات و اکتشافات جهان در طی این صدسال اخیر رخ داده و به تمامی در حوزه&amp;zwnj;ی کشورهای غربی، و به ویژه آمریکا. &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;
من به عنوان یک ایرانی از این بابت به دو دلیل شرمنده نیستم. دلیل نخست آن که دلایل این عقب&amp;zwnj;ماندگی را می&amp;zwnj;شناسم و می&amp;zwnj;دانم اگر این دلایل از میان بروند همه در سراسر جهان می&amp;zwnj;توانند کشف و اختراع کنند، اما دلیل دوم این که می&amp;zwnj;دانم در یک آینده&amp;zwnj;ی نزدیک افراد بشر با صمیمیت به این دانش&amp;zwnj;های امروز خواهند خندید. چرا؟ خب به این دلیل ساده که هر اتم هیدرژن دارای ساختاری متفاوت از هیدرژن مجاور است. در نتیجه به شمار هیدرژن&amp;zwnj;های عالم- حداقل- باید دانش بشری را گسترانید. پس میدان گسترده&amp;zwnj;ای برای حرکت باز است و لزومی ندارد که خجالت زده باشیم، اما حالا جای باز کردن این گفتمان نیست. فقط این نکته اهمیت دارد که جامعه&amp;zwnj;ای که خود تکنولوژی را نیافریده است نمی&amp;zwnj;تواند دموکراسی را به راحتی نهادینه کند. یک مثال می&amp;zwnj;زنم: اخیراً شخصی به من گفت که واشنگتن، نخستین رئیس جمهور آمریکا از دندان&amp;zwnj;های مصنوعی چوبی استفاده می&amp;zwnj;کرده. بی&amp;zwnj;درنگ من به این نتیجه رسیدم که حداقل یکی از دندان&amp;zwnj;سازان امریکا در شکل&amp;zwnj;گیری دموکراسی آمریکایی بسیار موثر بوده است. می&amp;zwnj;توان باور کرد که این دندان&amp;zwnj;ساز با رئیس&amp;zwnj;جمهور در باب آزادی و دموکراسی نیز گفتمان داشته و عقاید و نظریات صاحبان حرفه&amp;zwnj;ها را به گوش او می&amp;zwnj;رسانیده است. به زبان ساده&amp;zwnj;تر آمریکا جمهوری مردمانی است که کار می&amp;zwnj;کنند و اشیایی خلق می&amp;zwnj;کنند که پیش از آنها وجود نداشته است. آنان برای حفظ آزادی&amp;zwnj;ها می&amp;zwnj;جنگند تا بتوانند قدرت آفرینندگی خود را بگسترانند. هر آفریننده&amp;zwnj;ای به نوبه&amp;zwnj;ی خود می&amp;zwnj;داند که زنان به عنوان آفریننده&amp;zwnj;ی بچه از جایگاه والایی برخوردارند. در نتیجه در آمریکا که مهد مردمان آفریننده است زنان از اهمیت برخوردارند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;
اما آیا چنین گفتمانی در میان ما وجود دارد؟ در کشور ما فروشندگان کالا مهم&amp;zwnj;ترین اهمیت را دارند. آیا دیده&amp;zwnj;اید که هرگز روی قالی&amp;zwnj;ها نام قالیبافان را بنویسند؟ هرگز. برعکس به کرات نام حاج&amp;zwnj;آقایی که سفارش قالی داده بافته می&amp;zwnj;شود. در ایران ما به عنوان سازنده و تولیدکننده&amp;zwnj; صاحب آثار خود نیستیم. آقایی را می&amp;zwnj;شناسم که در ایران کارخانه&amp;zwnj;ای را باز کرد و یک&amp;zwnj;سال بعد آن را بست. چون مجبور شده بود به حداقل چهل گروه باج بدهد. پس تا روزی که ما میدانی برای افزارمندان و انسان&amp;zwnj;های آفریننده باز نکنیم با دموکراسی فاصله&amp;zwnj;ی زیادی داریم و این کار به تانی و با زحمت زیاد ممکن می&amp;zwnj;شود. در وهله&amp;zwnj;ی نخست در گرو حرمت&amp;zwnj;گذاری حقیقی به زنان است که آفریننده&amp;zwnj;ی انسان هستند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;
به دلایل بالا و بسیاری دلایل دیگر در منطقه&amp;zwnj;ی ما همیشه پادشاهان حکومت کرده&amp;zwnj;اند. در طی هفت هزار سال گذشته که تاریخ تاحدی شناخته شده است ما همیشه با نام پادشاهان روبه&amp;zwnj;رو هستیم، اما می&amp;zwnj;دانیم که ساختار نظام شاهنشاهی به نظر بخش قابل تاملی از مردم ایران غیر قابل قبول و منفور است. در عوض بخش دیگر جامعه&amp;zwnj;ی ما در قبال آخرین پادشاه ایران دچار احساس شرمندگی و خجالت هستند و آرزوی بازگشت خانواده&amp;zwnj;ی او را دارند. با این حال می&amp;zwnj;دانیم شمار مخالفان آنقدر زیاد است که اگر این سنت به ایران بازگردد همیشه در تشنج و اضطراب دست و پا خواهد زد. اکنون پرسش من این است: آیا ما باید بیاییم و به شکل خام از نظم جمهوری آمریکا که برازنده&amp;zwnj;ی همین کشور است استفاده کنیم؟ یا برعکس از نظم کهنه&amp;zwnj;ی منطقه&amp;zwnj;ی خودمان تعریفی به دست بدهیم که برای همه&amp;zwnj;گان قابل پذیرش و دلپذیر باشد؟ به راستی چرا ما باید به نظم هفت هزارساله&amp;zwnj;ی خود که حامل ویژگی&amp;zwnj;های منطقه&amp;zwnj;ی ماست پشت کنیم؟ چرا مفهوم شاه را و این بار به روایت انسان سازنده و افزارمند تعریف نکنیم؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;
این تعریف چیست؟ به پندار اینجانب این تعریف &amp;laquo;دو واژه&amp;raquo; است: &amp;laquo;شاهنشاهی گزینشی&amp;raquo;، و اگر دل&amp;zwnj;تان بخواهد بگوییم &amp;laquo;سلطنت انتخابی&amp;raquo;. ببینیم پادشاهی انتخابی یعنی چه؟ به پندار اینجانب پادشاهی گزینشی یعنی انتخاب و گزینش یک شاه برای یک دوران ویژه. یعنی مثلاً دوازده سال. این شاه یک شاه مشروطه خواهد بود و سلطنت خواهد کرد و اما نه حکومت. کارها را اما نخست&amp;zwnj;وزیر و وزیران و نمایندگان و مدیران برگزیده&amp;zwnj;ی مردم انجام خواهند داد، اما پرسش این است که این شاه باید حامل کدامین ویژگی&amp;zwnj;های شخصیتی باشد؟ عرض من این است که او در هر دوره نماینده&amp;zwnj;ی آن بخش از مردم خواهد بود که بناست کاری را به کرده درآورند. به عنوان نمونه می&amp;zwnj;توانم پیشنهاد کنم که نخستین پادشاه ایران یک دختر بلوچ شش، هفت&amp;zwnj;ساله از فقیرترین طایفه باشد. به نظرتان عحیب می&amp;zwnj;آید؟ حتما عجیب است، اما به انتهای برنامه رسیده&amp;zwnj;ام و در برنامه&amp;zwnj;ی آینده در این زمینه، ریخت&amp;zwnj;شناسی قابل پذیرشی ارائه خواهم داد.&lt;br /&gt;
لطفا در این گفتمان شرکت کنید و نظر خود را بگویید.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;سرگذشت، مسائل و داستان&amp;zwnj;های زندگی خود را به ایمیل خانم شهرنوش پارسی&amp;zwnj;پور ارسال کنید:&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;a rel=&quot;nofollow&quot; href=&quot;mailto:shahrnush.parsipur@googlemail.com&quot;&gt;shahrnush.parsipur@googlemail.com&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
</description>
     <comments>https://archive.radiozamaneh.com/culture/revayat/2011/03/05/2294#comments</comments>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/culture/revayat">روایت زمانه</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/1627">گزارش زندگی ما</category>
 <pubDate>Sat, 05 Mar 2011 16:41:52 +0000</pubDate>
 <dc:creator />
 <guid isPermaLink="false">2294 at https://archive.radiozamaneh.com</guid>
  </item>
  </channel>
</rss>