<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?><rss version="2.0" xml:base="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/1619/all" xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/">
  <channel>
    <title>ادبیات زندان</title>
    <link>https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/1619/all</link>
    <description></description>
    <language>fa</language>
          <item>
    <title>مرائی کافر است</title>
    <link>https://archive.radiozamaneh.com/culture/book-review/2012/09/10/19466</link>
    <description>&lt;div class=&quot;fb-social-like-widget&quot;&gt;&lt;fb:like  href=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/culture/book-review/2012/09/10/19466&quot; send=&quot;false&quot; layout=&quot;box_count&quot; show_faces=&quot;false&quot; width=&quot;500&quot; action=&quot;like&quot; font=&quot;arial&quot; colorscheme=&quot;light&quot;&gt;&lt;/fb:like&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-sartitr&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    داستان‌های زندان: مرائی کافر است، نوشته نسیم خاکسار        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-nevisandeh&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    منیره برادران        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-filefield field-field-maghaleh-image&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    &lt;img  class=&quot;imagefield imagefield-field_maghaleh_image&quot; width=&quot;277&quot; height=&quot;188&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/sites/default/files/monbara02.jpg?1347730570&quot; /&gt;        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;p&gt;منیره برادران - تواب پدیده بغرنج و بسیار تراژیک زندان&amp;zwnj;های جمهوری اسلامی است که تأثیر تخریبی آن بر فرد و جامعه کمتر بررسی شده&amp;zwnj; است. باید اذعان کرد که پرداختن به آن هم ساده نیست. کسانی که تواب شدن را تجربه کرده&amp;zwnj;اند، به&amp;zwnj;ندرت توان آن را می&amp;zwnj;یابند که به آن اعتراف کنند و آنچه را که بر آن&amp;zwnj;ها گذشته شرح دهند. در نمایاندن این پدیده اما، ادبیات خلاق می&amp;zwnj;تواند با دست بازتری عمل کند.&lt;/p&gt;
&lt;!--break--&gt;&lt;!--break--&gt;&lt;p&gt;&amp;laquo;یک&amp;zwnj;باره احساس کردم سگ شدم. سگ نه به معنای حیوانی هار. نه! بر عکس، حیوانی مطیع و بدبخت.&amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;با این توصیف تکان&amp;zwnj;دهنده داستان &amp;laquo;مرائی کافر است&amp;raquo; آغاز می&amp;zwnj;شود. نسیم خاکسار در این داستان وضعیت بغرنج چند تواب را نشان می&amp;zwnj;دهد. پیش از آنکه بدانیم چه بر راوی- محمد- رفته&amp;zwnj; است، با وضعیت کنونی او آشنا می&amp;zwnj;شویم:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;laquo;حالا نشسته&amp;zwnj;ام توی سلولم. باقر این طرفم نشسته. احمدی آن طرفم. روبرویم هم جوادی و یونس&amp;zwnj;اند. کمی با فاصله از یکدیگر. پنج&amp;zwnj;تایی سرگرم خواندن&amp;zwnj;ایم. آن&amp;zwnj;ها دارند کتاب&amp;zwnj;های مطهری را می&amp;zwnj;خوانند. من گناهان کبیره&amp;zwnj; آیت&amp;zwnj;اله شهید دستغیب دستم است. همه&amp;zwnj;مان از دم از آن آدم&amp;zwnj;های سگ شده&amp;zwnj;ایم.&amp;raquo;&lt;br /&gt;
	راوی در مرور خاطراتش خواننده را بیشتر با تواب&amp;zwnj;ها و فضایی که حاج آقا&amp;zwnj;ها در آن سال&amp;zwnj;های اول دهه ۶٠، ایجاد کرده&amp;zwnj;اند، آشنا می&amp;zwnj;کند. دردناک&amp;zwnj;تر آنکه، این فضای جهنمی با همکاری خود آن&amp;zwnj;ها ساخته&amp;zwnj; شده &amp;zwnj;است. کارشان این شده که نماز و دعا بخوانند، همدیگر را زیر نظر بگیرند و هر عمل کوچک دیگری را به &amp;laquo;برادر جمشیدی&amp;raquo; گزارش کنند. بازجو و نگهبان&amp;zwnj;ها را برادر خطاب می&amp;zwnj;کنند و برای شلاق زدن زندانی از یکدیگر پیشی می&amp;zwnj;گیرند. لاجوردی را ناجی خود می&amp;zwnj;دانند. یونس به ملاقات خانواده و پدرش نمی&amp;zwnj;رود و می&amp;zwnj;گوید: &amp;laquo;پدر واقعی من حاج آقاست.&amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;حالت&amp;zwnj;های فردی که شکنجه می&amp;zwnj;شود&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پس از دستگیری، روزهای پیاپی محمد را با شلاق می&amp;zwnj;زنند- به کف پایش که از هر عضو دیگر بدن حساس&amp;zwnj;تر است. در توصیف شکنجه می&amp;zwnj;گوید: &amp;laquo;همه زیبایی وجودت را می&amp;zwnj;سپارند به دست شلاق و تمام. خوب. این تن چقدر تاب بیاورد. گلوله نیست که ناغافل بخورد توی مغزت و تمامت کند. همین&amp;zwnj;طور فرود می&amp;zwnj;آید. ساعت&amp;zwnj;ها. و جسم، جسم بدبخت و بی&amp;zwnj;کس باید تک و تنها بار بکشد.&amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&lt;img alt=&quot;&quot; src=&quot;http://radiozamaneh.com/sites/default/files/%25b%25f/userfiles/%25u/monbara01.jpg&quot; style=&quot;width: 196px; height: 133px&quot; /&gt;گروهی از زندانیان سیاسی در اوین در سال&amp;zwnj;های دهه ۱۳۶۰&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;ما پذیرفته&amp;zwnj;ایم که شکنجه عملی زشت است، جنایت است و باید ممنوع شود. با این&amp;zwnj;همه به ندرت از تأثیرات درد بر فرد شکنجه&amp;zwnj;شونده، حس&amp;zwnj;های او در آن حالت درماندگی و رابطه وی با شکنجه&amp;zwnj;گر اطلاع داریم. گزارش&amp;zwnj;ها و خاطرات زندان گرچه شهادتی هستند بر وجود شکنجه و انواع آن ولی در این نوشته&amp;zwnj;ها به بخش روان&amp;zwnj;شناختی آن کمتر پرداخته می&amp;zwnj;شود. چرا که کسی که شکنجه را تجربه کرده، به&amp;zwnj;سختی قادر است که حالت&amp;zwnj;های خود را در آن موقعیت ترومای حاد شرح دهد. به ویژه وقتی نتیجه این نبرد نابرابر شکست و تسلیم قربانی باشد: تواب شدن.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;نسیم خاکسار سعی می&amp;zwnj;کند از زبان راوی، این حالت&amp;zwnj;ها را نشان دهد. شاید اگر نویسنده، خود زندان و شکنجه را تحمل نکرده بود، نمی&amp;zwnj;توانست با چنین دقتی این حالت&amp;zwnj;ها را توصیف کند. (او سال&amp;zwnj;هایی را در زمان شاه و دوره کوتاهی را در سال ١٣۵٨ در اهواز زندانی بوده است.) راوی برای بیان درد از فریاد&amp;zwnj;هایش کمک می&amp;zwnj;گیرد. &amp;laquo;ضربه&amp;zwnj;ها که بالا می&amp;zwnj;رفت فریادهایی از حنجره&amp;zwnj;ام بیرون می&amp;zwnj;آمد که به صدای هیچ حیوانی شبیه نبود.&amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;روز چهارم و پنجم دیگر جای سالمی در بدنش نیست. با این&amp;zwnj;همه او را از سلولش بیرون می&amp;zwnj;کشند و باز شلاقش می&amp;zwnj;زنند. در لحظه&amp;zwnj;ای که او خود را از ادامه مقاومت ناتوان می&amp;zwnj;بیند، حاج آقا، اسدالله لاجوردی، در نقش ناجی ظاهر می&amp;zwnj;شود و دستور می&amp;zwnj;دهد که شلاق زدن را قطع کنند. اینجا حالت درماندگی قربانی در زیر شکنجه و قدرت و اختیار مطلق شکنجه&amp;zwnj;گر بر جسم قربانی خود را می&amp;zwnj;بینیم. در لحظاتی که زندانی خود را بر لبه پرتگاه می&amp;zwnj;بیند، اغلب مافوق شکنجه&amp;zwnj;گر وارد میدان می&amp;zwnj;شود. به فرمان او شکنجه می&amp;zwnj;تواند تا بی&amp;zwnj;&amp;zwnj;نهایت ادامه یابد و یا یک اشاره او کافی است که شکنجه قطع شود. او در آن لحظه خداست:&lt;br /&gt;
	&amp;laquo;راستی به چه کسی بگویم، این من نبودم. این جسمم بود. پوستم، آه، پوستم بود. آن وقت حاج آقا مثل فرشته&amp;zwnj;ای سر رسید. با دست&amp;zwnj;هایم که آزاد بود زانو&amp;zwnj;هایش را چسبیدم و با التماس گفتم: حاج آقا. حاج آقا تنهام نذارین.&amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;و حاج آقا مثل &amp;laquo;پدری مهربان&amp;raquo; دست روی سرش می&amp;zwnj;کشد و قول می&amp;zwnj;دهد که هیچ&amp;zwnj;وقت تنهایش نگذارد. هیچ&amp;zwnj;وقت.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;راوی به جرگه تواب&amp;zwnj;ها پرتاب می&amp;zwnj;شود ولی آن&amp;zwnj;ها، توبه&amp;zwnj;اش را نمی&amp;zwnj;پذیرند و او را &amp;laquo;مرائی&amp;raquo; &amp;ndash;ریاکار- می&amp;zwnj;خوانند. صحنه پایانی داستان در حسینیه اوین اتفاق می&amp;zwnj;افتد. او را روی تخت خوابانده&amp;zwnj;اند و شلاق می&amp;zwnj;زنند. پیش از او جوادی را زده بودند. در اینجا راوی دچار اختلال حواس می&amp;zwnj;شود و خود را جواد می&amp;zwnj;بیند و با جواد هم&amp;zwnj;هویت می&amp;zwnj;شود.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&lt;img alt=&quot;&quot; src=&quot;http://radiozamaneh.com/sites/default/files/%25b%25f/userfiles/%25u/monbara03.jpg&quot; style=&quot;width: 196px; height: 132px&quot; /&gt;گروهی از زندانیان سیاسی در اوین در سال&amp;zwnj;های دهه ۱۳۶۰&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;این&amp;zwnj;بار شلاق او را به راه دیگری می&amp;zwnj;برد. رهایی؟ می&amp;zwnj;شود خودش، محمد. بغض سر باز می&amp;zwnj;کند:&lt;br /&gt;
	&amp;laquo;اشک گرم و داغ هنوز روی گونه&amp;zwnj;ام روان است. اشکی آشنا؛ اشکی که از اعماق وجودم می&amp;zwnj;جوشد و از چشمانم بیرون می&amp;zwnj;زند. اشکی که استخوان&amp;zwnj;های سرد و مرده&amp;zwnj;ام را گرم می&amp;zwnj;کند و بند بند آن&amp;zwnj;ها را از هم می&amp;zwnj;گشاید. حس می&amp;zwnj;کنم آرام آرام دارم از جلد سگی&amp;zwnj;ام بیرون می&amp;zwnj;آیم.&amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;و نفرت فروخورده، تفی می&amp;zwnj;شود و به صورت حاج آقا پرتاب می&amp;zwnj;شود:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;laquo;درد تا مغز استخوانم پیچیده است. نفس حاج آقا که روی گونه&amp;zwnj;هایم ول می&amp;zwnj;شود، دهان باز می&amp;zwnj;کنم و خون و آب غلیظ مانده در دهانم را با نفرت به صورتش تف می&amp;zwnj;کنم. تف! و دیگر چیزی نمی&amp;zwnj;فهمم.&amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;تواب یک قربانی و محصول شکنجه است&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;laquo;تواب&amp;raquo; واژه اسلامی است و در رابطه با گناه معنی می&amp;zwnj;یابد، جایی که موضع&amp;zwnj;گیری در مقابل حکومت اسلامی با ایمان و بی&amp;zwnj;ایمانی تعبیر می&amp;zwnj;شود. آن کسی که مخالف حکومت است، گناهکار و &amp;laquo;فاسد&amp;raquo; است و وظیفه حکومت ارشاد گناهکاران است، آن هم با شلاق و دیگر روش&amp;zwnj;های شست&amp;zwnj;وشوی مغزی. این&amp;zwnj;ها البته با واژه&amp;zwnj;های دینی اعمال می&amp;zwnj;شوند تا به شکنجه بار الهی دهند: تعزیر، حد، توبه، مرائی و...&lt;br /&gt;
	در هر حالت اما، مسئول و مقصر در این تغییرات مسخ&amp;zwnj;کننده، شکنجه است. با هر واژه&amp;zwnj;ای-شکنجه یا تعزیر- مسئله بر سر حفظ قدرت، سرکوب مخالفان و درهم شکستن انسان&amp;zwnj;هاست. نسیم خاکسار نشان می&amp;zwnj;دهد که تواب، قربانی است، قربانی وضعیتی جنایت&amp;zwnj;بار.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;گرچه مسئولیت فردی را هم نمی&amp;zwnj;توان کاملاً ندیده گرفت اما جایگاهش در آن حداقل&amp;zwnj;هایی است که در آن باریکه&amp;zwnj;ای از اختیار تصمیم&amp;zwnj;گیری وجود دارد.&amp;zwnj;گاه این باریکه هم نیست، زمانی که شکنجه تعادل روانی زندانی را تا آنجایی به هم می&amp;zwnj;ریزد که او دیگر اختیاری بر تصمیم و اراده&amp;zwnj;اش ندارد. شکنجه هم&amp;zwnj;ازین&amp;zwnj;روی نکوهیده&amp;zwnj;ترین سیاست و یک عمل ضد بشری است که می&amp;zwnj;تواند چنین اثرات تخریبی به دنبال داشته باشد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;شخصیت&amp;zwnj;های زندانی داستان، این جوان&amp;zwnj;های تباه&amp;zwnj;شده توانایی لذت بردن، آرزو و امید داشتن و چه بسا قدرت دوست داشتن را از دست داده&amp;zwnj;اند. برای بسیاری از آن&amp;zwnj;ها آینده هم تباه شده است. داستان &amp;laquo;مرائی کافر است&amp;raquo; قدرت انسان بودن و دوست داشتن را به نمایش می&amp;zwnj;گذارد. در لحظه&amp;zwnj;ای که مهر به دوست -جواد- پیروز می&amp;zwnj;شود، راوی به خود می&amp;zwnj;&amp;zwnj;آید، اشک در چشمش روان می&amp;zwnj;شود و خشمش را بیرون می&amp;zwnj;ریزد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;گرچه &amp;laquo;مرائی کافر است&amp;raquo;، را به عنوان یک داستان باید نگریست، ولی صحنه&amp;zwnj;ها و شخصیت&amp;zwnj;های آن از دنیای تخیل سربرنیاورده&amp;zwnj;اند. هر کسی که زندان اوائل دهه ۶٠ را دیده باشد، این صحنه&amp;zwnj;ها و شخصیت&amp;zwnj;ها را خوب می&amp;zwnj;شناسد. آن&amp;zwnj;ها واقعیت&amp;zwnj;های زندان جمهوری اسلامی هستند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;زبانی که نسیم خاکسار برای این داستان برگزیده، در عین سادگی و بی&amp;zwnj;تکلف بودن، حس&amp;zwnj;های پیچیده انسان دربند را به خوبی به خواننده منتقل می&amp;zwnj;کند. انتخاب نظرگاه اول شخص مفرد، داستان را شبیه یک نوشته مستند می&amp;zwnj;کند و از طرف دیگر گزینش چنین نظرگاهی فضای بیشتری برای بیان حالت&amp;zwnj;های درونی پدید می&amp;zwnj;آورد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;laquo;مرائی کافر است&amp;raquo; را نسیم خاکسار در فروردین ١٣۶۵ نوشته و چندین بار از جمله در مجموعه داستانی به همین نام به چاپ رسیده است.&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;این داستان را در تارنمای &amp;laquo;بیداران&amp;raquo; می&amp;zwnj;توانید بخوانید:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;http://www.bidaran.net/spip.php?article64&quot;&gt;لینک: مرائی کافر است، نسیم خاکسار، بیداران&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;عکس نخست: خطاب و عتاب لاجوردی به سه زندانی سیاسی&lt;br /&gt;
	&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
</description>
     <comments>https://archive.radiozamaneh.com/culture/book-review/2012/09/10/19466#comments</comments>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/1619">ادبیات زندان</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/14303">داستان های زندان</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/15351">مرائی کافر است</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/1618">منیره برادران</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/8944">نسیم خاکسار</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/culture/book-review">کتاب زمانه</category>
 <pubDate>Mon, 10 Sep 2012 19:09:50 +0000</pubDate>
 <dc:creator>hosseinn</dc:creator>
 <guid isPermaLink="false">19466 at https://archive.radiozamaneh.com</guid>
  </item>
  <item>
    <title> زندان در آثار نسیم خاکسار</title>
    <link>https://archive.radiozamaneh.com/culture/book-review/2012/08/23/18668</link>
    <description>&lt;div class=&quot;fb-social-like-widget&quot;&gt;&lt;fb:like  href=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/culture/book-review/2012/08/23/18668&quot; send=&quot;false&quot; layout=&quot;box_count&quot; show_faces=&quot;false&quot; width=&quot;500&quot; action=&quot;like&quot; font=&quot;arial&quot; colorscheme=&quot;light&quot;&gt;&lt;/fb:like&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-nevisandeh&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    منیره برادران        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-filefield field-field-maghaleh-image&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    &lt;img  class=&quot;imagefield imagefield-field_maghaleh_image&quot; width=&quot;277&quot; height=&quot;188&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/sites/default/files/baradkh01.jpg?1346091460&quot; /&gt;        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;منیره برادران - نسیم خاکسار بیش از هر نویسنده دیگری تلاش کرده که موضوع زندان را وارد ادبیات کند. حضور زندان در آثار او به ویژه در دوره&amp;zwnj;ای از کار&amp;zwnj;هایش که به سال&amp;zwnj;های اول تبعید وی در دهه ۶٠ برمی&amp;zwnj;گردد، چشمگیر&amp;zwnj;تر است. پس از این دوره، تبعید موضوع محوری نوشته&amp;zwnj;های او قرار می&amp;zwnj;گیرد.&lt;/p&gt;
&lt;!--break--&gt;&lt;!--break--&gt;&lt;p&gt;در این بررسی به رمان &amp;laquo;دیروزی&amp;zwnj;ها&amp;raquo; و داستان &amp;laquo;مرائی کافر است&amp;raquo; که از مهم&amp;zwnj;ترین آثار ادبیات زندان ما محسوب می&amp;zwnj;شوند می&amp;zwnj;پردازیم. این دو داستان برمحور موقعیت و حالت&amp;zwnj;های انسان زندانی شکل می&amp;zwnj;گیرند؛ انسانی که به خاطر آرمان&amp;zwnj;های سیاسی&amp;zwnj;اش در بند است. زندان به عنوان مکان و عامل حادثه، در خدمت بازآفرینی انسان دربند قرار می&amp;zwnj;گیرد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;دیروزی&amp;zwnj;ها&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;laquo;دیروزی&amp;zwnj;ها&amp;raquo; که از بهترین رمان&amp;zwnj;های زندان محسوب می&amp;zwnj;شود، در فروردین ١٣۶۶ با کیفیت نازل چاپ، با خط ریز و غیر متعارف در ٨٢ صفحه منتشر شده است. به&amp;zwnj;ندرت بتوانید آن را در بازار پیدا کنید، احتمالاً هیچ&amp;zwnj;گاه تجدید چاپ نشده نباشد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&lt;img align=&quot;middle&quot; src=&quot;http://www.radiozamaneh.com/sites/default/files/%25b%25f/userfiles/%25u/baradkh03.jpg&quot; alt=&quot;&quot; /&gt;نسیم خاکسار&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;مکان داستان بند شش زندان قصر و زمان آن دهه ۵٠ است. نسیم خاکسار که در آن سال&amp;zwnj;ها زندانی بوده و مدتی را در زندان قصر گذرانده است، تصویر دقیقی از مکان و فضای بند عمومی زندان و رفتار زندانی&amp;zwnj;ها ارائه می&amp;zwnj;دهد که قطعاً برای نویسنده&amp;zwnj;ای که زندان را ندیده و در آن زندگی نکرده باشد، تا حدودی غیر ممکن می&amp;zwnj;بود.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;داستان بر محور چند شخصیت زندانی، که از &amp;laquo;استخوان خردکرده&amp;zwnj;های زندان&amp;raquo; هستند، شکل گرفته است. این پیرمرد&amp;zwnj;ها که بیشتر عمرشان را در زندان گذرانده&amp;zwnj;اند، رفتارشان در تناقض با محیط قرار دارد، آن&amp;zwnj;ها در گفتار روزمره الفاظ بزرگ به&amp;zwnj;کار می&amp;zwnj;گیرند ولی در رفتار &amp;zwnj;گاه به کودکان می&amp;zwnj;مانند. هر یکی خود را نماینده &amp;laquo;حزب&amp;raquo; می&amp;zwnj;داند و دیگری را &amp;laquo;بریده&amp;raquo; و نالایق.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در گذشته&amp;zwnj;های دور آن&amp;zwnj;ها افسران جوانی بودند یا مبارزانی که با جسارت کم&amp;zwnj;نظیری گام در راه عدالت گذاشته و با دفاعیات جانانه&amp;zwnj;شان دادگاه را به لرزه درآورده&amp;zwnj; بودند؛ و حالا بعد از نزدیک به سه دهه زندان به پیرمردهایی منزوی تبدیل شده&amp;zwnj;اند که تاب دیدن یکدیگر را ندارند. آن&amp;zwnj;ها هر کدام در تنهایی خود در برابر استبداد ایستاده&amp;zwnj;اند. حکایت آن&amp;zwnj;ها طنزی تلخ است و این طنز زندگی در جا&amp;zwnj;ی&amp;zwnj;جای زبان و تصاویر رمان&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;نمایان است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;از بیرون که نگاه کنیم این تناقض&amp;zwnj;ها مضحک به نظر می&amp;zwnj;رسند و حتی می&amp;zwnj;توانند مایه تصاویری کاریکاتورگونه قرار گیرند. ولی زندانی کمتر قادر است از بیرون به خود بنگرد. ضد و نقیض&amp;zwnj;ها و رفتارهای معصوم و کودکانه حوادث روزمره وی را تشکیل می&amp;zwnj;دهند. &amp;laquo;دیروزی&amp;zwnj;ها&amp;raquo; گرچه دریچه&amp;zwnj;ای می&amp;zwnj;گشاید از بیرون به درون زندان، اما به نگاهی از بیرون بسنده نمی&amp;zwnj;کند. خواننده به زندان پرتاب می&amp;zwnj;شود و در کنار دربندیان قرار می&amp;zwnj;گیرد؛ نگاهی با فاصله اما نه جدا از آن&amp;zwnj;ها.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;حافظه گم&amp;zwnj;شده&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;حوادثی که بستر رمان واقع می&amp;zwnj;&amp;zwnj;شوند، مثل اعتصاب، به&amp;zwnj;هم زدن جشن&amp;zwnj;های شاهی در زندان به مناسبت&amp;zwnj;هایی چون ٢٨ مرداد، انفرادی و شلاق، حاصل تخیل نویسنده نیستند. این حوادث در آن سال&amp;zwnj;ها در هر بندی اتفاق می&amp;zwnj;افتاد. ولی نسیم خاکسار در  پی مستند کردن این حوادث و مکان&amp;zwnj;ها و زمان&amp;zwnj;ها نیست. این&amp;zwnj;ها را می&amp;zwnj;توان در خاطرات زندان آن دوره یافت. خاکسار در این رمان انسان زندانی را به تصویر می&amp;zwnj;کشد و به جنبه روان&amp;zwnj;شناختی او نظر دارد به تأثیر دنیای بسته بر زندانی؛ انسانی که خاطرات بیرون از زندان و حتی مبارزه و دفاعیات پرشور او در سال&amp;zwnj;های اول دستگیری رو به محو شدن می&amp;zwnj;رود. در این رمان انسان&amp;zwnj;هایی را می&amp;zwnj;بینیم که روزمرگی زندان حافظه&amp;zwnj;شان را ربوده است. روز&amp;zwnj;ها تکرار می&amp;zwnj;شوند مثل راه رفتن در طول راهرو&amp;zwnj;ها که رفت و برگشت در آن به پاندول ساعتی می&amp;zwnj;ماند که &amp;laquo;باید سال&amp;zwnj;های سال تا آن زمان که چرخ و دنده&amp;zwnj;اش می&amp;zwnj;چرخند مسیر ثابتی را رفت و برگشت کند.&amp;raquo; ص۴۴&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;صفائی به کتاب خودآموز انگلیسی&amp;zwnj;اش دل خوش کرده است. سال&amp;zwnj;ها آن را دوره کرده و باز دوره می&amp;zwnj;کند. او با کت و شلوار و کفش&amp;zwnj;های واکس&amp;zwnj;زده، هر روز و هر سال، در همان نقطه از حیاط زندان، و با همان لباس در راستای باریکی از حاشیه باغچه قدم می&amp;zwnj;زند. زمستان&amp;zwnj;ها یک شال تیره رنگ هم دور گردنش می&amp;zwnj;اندازد. اسداللهی عادت دارد موقع قدم زدن رب&amp;zwnj;دوشامبر کرکی&amp;zwnj;اش را بپوشد و تسبیح بگرداند. الهیاری که سال&amp;zwnj;هایی را در شوروی گذرانده، به ایران آمده بود تا روی وضعیت اقتصادی &amp;ndash; اجتماعی در روستاهای ایران مطالعه کند. جباری روستازاده است که با خان&amp;zwnj;ها جنگیده است. با&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان سادگی و خلق و خوی&amp;zwnj;گاه زمخت و&amp;zwnj;گاه مهربان و همچنان مثل درخت ایستاده و نسشته بر روی چارپایه&amp;zwnj;اش به دنیا می&amp;zwnj;نگرد. ساکت است و جز چند کلمه از زبانش چیزی نمی&amp;zwnj;شنوی. اما با همین چند کلام عصاره فکر و وجودش را بیرون می&amp;zwnj;ریزد. فقط اوست که احترام زیادی نزد همه دارد و کمتر در نزد همرزمان سابقش. او خود را در دنیای تنهائی امن&amp;zwnj;تر می&amp;zwnj;بیند. می&amp;zwnj;گوید: &amp;laquo;از همه شون خسته&amp;zwnj;ام. همه شون&amp;raquo; و می&amp;zwnj;خواهد کاری به کارش نداشته باشند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;شخصیت&amp;zwnj;های داستان&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&lt;img align=&quot;middle&quot; src=&quot;http://www.radiozamaneh.com/sites/default/files/%25b%25f/userfiles/%25u/baradkh02.jpg&quot; alt=&quot;&quot; /&gt;دیروزی&amp;zwnj;ها، نوشته نسیم خاکسار&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;کسی که در زندان شاه بوده باشد این شخصیت&amp;zwnj;ها را به رغم نامهای دیگری که نویسنده برای آن&amp;zwnj;ها برگزیده، به نام می&amp;zwnj;شناسد و شخصیتهای حقیقی چون صفر قهرمانی، شهیدزند، علی خاوری، عزیز یوسفی و... را در رمان بازمی یابد. ولی &amp;laquo;دیروز&amp;zwnj;ها&amp;raquo; یک رمان است، رمانی که مهر تاریخ بر خود دارد و مربوط به زمان و مکان و موقعیت معینی است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;شخصیت&amp;zwnj;های دیگر در &amp;laquo;دیروزی&amp;zwnj;ها&amp;raquo; جنبه سمبلیک دارند. شیخ مرتضی نماینده قشر تنگ&amp;zwnj;نظر مسلمان زندان است. کاری به امور سیاسی زندان ندارد و نگرانی&amp;zwnj;اش در این خلاصه می&amp;zwnj;شود که مبادا تن&amp;zwnj;اش به تن چپی&amp;zwnj;ها بخورد و نجس شود. همیشه و هر جا کتاب دعایی در دست دارد که دوره کردن آن برایش تمامی ندارد. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;حمید نماد نسل جوان چریک&amp;zwnj;ها است. او سرشار از انرژی و امید تلاش می&amp;zwnj;کند که در زندان مقاومت صدایی بلند داشته باشد. او زندان را برکه&amp;zwnj;ای بسته نمی&amp;zwnj;خواهد. باید نسیمی بر آن وزاند و&amp;zwnj; گاه طوفانی؛ پیمان&amp;zwnj;هایی برای مقاموت و مبارزه. دکتر صفوت با حمید همفکر است ولی برخلاف او و دیگر جوانان، دکتر این توان را دارد که با مردان دیروزی نشست و برخاست داشته باشد. حتماً که حرفه&amp;zwnj;اش در جلب اعتماد آن&amp;zwnj;ها بی&amp;zwnj;تأثیر نبوده است. او می&amp;zwnj;کوشد تا دنیای این مردان دیروزی را بشناسد و آن&amp;zwnj;ها را از دنیای خیالیشان بیرون آورد و با واقعیات روز سازگاری دهد. به الهیاری می&amp;zwnj;گوید: &amp;laquo;یک آدم شکنجه&amp;zwnj;شده هم می&amp;zwnj;تونه خیلی چیز&amp;zwnj;ها را نبینه. چرا دو دستی به گذشته چسبیده&amp;zwnj;این. چهره تو. من. چهره&amp;zwnj; ما هنوز شکل خودشو نیافته. در آیند&amp;zwnj;ه&amp;zwnj;س که نقش خودشو پیدا می&amp;zwnj;کنه. کدام اهریمن پایان این نبرد رو اعلام کرده. اگه لازمه چیزی ویران بشه، بگذار ویران بشه. چه هراسی است. از چه می&amp;zwnj;ترسیم. دوباره می&amp;zwnj;سازیمش. این بهتره تا آدم جغد ویرانه&amp;zwnj;ها باشه.&amp;raquo; ص٣۴&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در همین زمینه&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;http://www.radiozamaneh.com/culture/book-review/2012/08/08/17900&quot;&gt;داستان&amp;zwnj;های زندان از منیره برادران در زمانه &lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
</description>
     <comments>https://archive.radiozamaneh.com/culture/book-review/2012/08/23/18668#comments</comments>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/1619">ادبیات زندان</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/14303">داستان های زندان</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/14834">دیروزی ها</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/8944">نسیم خاکسار</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/culture/book-review">کتاب زمانه</category>
 <pubDate>Wed, 22 Aug 2012 22:24:38 +0000</pubDate>
 <dc:creator />
 <guid isPermaLink="false">18668 at https://archive.radiozamaneh.com</guid>
  </item>
  <item>
    <title> نامه‌های زندان</title>
    <link>https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2012/01/07/9765</link>
    <description>&lt;div class=&quot;fb-social-like-widget&quot;&gt;&lt;fb:like  href=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2012/01/07/9765&quot; send=&quot;false&quot; layout=&quot;box_count&quot; show_faces=&quot;false&quot; width=&quot;500&quot; action=&quot;like&quot; font=&quot;arial&quot; colorscheme=&quot;light&quot;&gt;&lt;/fb:like&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-sartitr&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    زندان‌نگاری بعد از ۲۲ خرداد        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-nevisandeh&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    منیره برادران        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-filefield field-field-maghaleh-image&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    &lt;img  class=&quot;imagefield imagefield-field_maghaleh_image&quot; width=&quot;277&quot; height=&quot;188&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/sites/default/files/kamangar.jpg?1326140919&quot; /&gt;        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;p&gt;منیره برادران - از اسناد زندان&amp;zwnj;نگاری بعد از ۲۲ خرداد، نامه&amp;zwnj;هایی هستند پیرامون زندان و وضعیت زندانی&amp;zwnj;ها و اعتراض به وضعیت موجود. این نامه&amp;zwnj;ها عموماً مخاطب معینی ندارند و حتی برخی هم که خطاب به مقامات حکومتی و یا خامنه&amp;zwnj;ای نوشته شده&amp;zwnj;اند، هدفشان بیشتر توجه دادن افکار عمومی است.&lt;/p&gt;
&lt;!--break--&gt;&lt;!--break--&gt;&lt;p&gt;سعید ملک&amp;zwnj;پور در نامه&amp;zwnj;ای از زندان، دستگیری و بازجویی&amp;zwnj;اش را شرح می&amp;zwnj;دهد:&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;quot;اکثر اوقات شکنجه&amp;zwnj;ها به صورت گروهی انجام می&amp;zwnj;گرفت و در حالی که چشم&amp;zwnj;بند و دست&amp;zwnj;بند داشتم چند نفر با کابل، چماق، مشت و لگد و گاهی شلاق ضرباتی به سر و گردن و سایر اعضای بدنم می&amp;zwnj;زدند. این کار&amp;zwnj;ها به منظور وادار ساختن من به نوشتن آنچه توسط بازجویان دیکته می&amp;zwnj;شد و اجبار به بازی کردن نقش در مقابل دوربین طبق سناریو دلخواه و نوشته شده توسط آنان می&amp;zwnj;بود. گاهی شکنجه&amp;zwnj;ها توأم با شوک الکتریکی بود که بسیار دردناک بوده و تا چند لحظه پس از آن امکان حرکت نداشتم. یک&amp;zwnj;بار در اواخر مهرماه ۱۳۸۷ هم مرا در حالی&amp;zwnj;که چشم&amp;zwnj;بند به چشم داشتم برهنه کرده و تهدید به استعمال بطری آب کردند.&amp;quot;&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;و در نامه عاطفه نبوی از اوین، پاییز ١٣٨٨ می&amp;zwnj;خوانیم: &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;quot;اینجا زمانی غمگین، مبهوتی که سهیلا قدیری در اوج ناباوری اعدام می&amp;zwnj;شود و صبح روز اعدام همه آرام و بی&amp;zwnj;صدا، با موهای ژولیده و چشم&amp;zwnj;های ورم&amp;zwnj;کرده و هر از گاهی سیاه از ریمل&amp;zwnj;ها و خط چشم&amp;zwnj;های ریخته شده و سیگارهای پیاپی، بی&amp;zwnj;خنده و شوخی و دعوا می&amp;zwnj;ایستند تا شمرده شوند و سرمای صبح پائیز استخوان&amp;zwnj;سوز می&amp;zwnj;شود. زمانی که ترس را در چشمان زیر حکمی&amp;zwnj;هایی می&amp;zwnj;بینی که در روزمرگی زندان آنچه را که انتظارشان را می&amp;zwnj;کشید فراموش کرده بودند. و زمانی شادمانه می&amp;zwnj;خندی که زنان و دختران شاد و لوده در جشن دهمین روز تولد کودکی که مادرش مظنون به قتل است می&amp;zwnj;رقصند و ترانه&amp;zwnj;های کوچه بازاری می&amp;zwnj;خوانند! و یا قصاصی از بند رسته&amp;zwnj;ای که به هیأت مردگان با رضایت شاکی از پای چوبه دار و گویی از سرزمین مرگ بازگشته و با سلام و صلوات و در میان اشک&amp;zwnj;ها و آغوش&amp;zwnj;ها به بند باز می&amp;zwnj;گردانند!&amp;quot;&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&lt;img align=&quot;middle&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;http://radiozamaneh.com/sites/default/files/atefe_nabavi_0.jpg&quot; /&gt;عاطفه نبوی - صبح روز اعدام همه آرام و بی&amp;zwnj;صدا، با موهای ژولیده و چشم&amp;zwnj;های ورم&amp;zwnj;کرده و هر از گاهی سیاه از ریمل&amp;zwnj;ها و خط چشم&amp;zwnj;های ریخته شده و سیگارهای پیاپی، بی&amp;zwnj;خنده و شوخی و دعوا می&amp;zwnj;ایستند تا شمرده شوند&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;شبنم مدد&amp;zwnj;زاده در نامه&amp;zwnj;اش ماجرای دادگاه رفتن خود و برادرش را توضیح می&amp;zwnj;دهد:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;quot;دادگاه با حضور نماینده دادستان و بازجوهای اطلاعات برگزار می&amp;zwnj;شود. کیفرخواست خوانده می&amp;zwnj;شود. اتهامات محاربه و تبلیغ علیه نظام... در مقابل این اتهامات اجازه دفاع از ما سلب می&amp;zwnj;شود. در مقابل دفاعیات فرزاد که من در مراحل بازجویی شکنجه شدم، مرا مورد ضرب وشتم قرار دادند، قاضی آثار شکنجه را می&amp;zwnj;خواهد! و این در حالی است که یک سال از بازداشت ما می&amp;zwnj;گذرد. در طول یک سال هر زخمی التیام می&amp;zwnj;یابد الا زخم روح! اما کیست که آن را بشنود یا ببیند؟! در مقابل اعتراض ما قاضی جواب داد مشت و لگد که شکنجه محسوب نمی&amp;zwnj;شود. دروغ می&amp;zwnj;گویید! شما منافق&amp;zwnj;ها همه اینطوری هستید! این چنین بود که قاضی، قضاوت نکرده رأی صادر می&amp;zwnj;کرد و این به یقین&amp;zwnj;ات می&amp;zwnj;رساند که در وجدان قاضی تنها تصویری از دغدغه عدالت کشیده شده است. بازجو&amp;zwnj;ها هم در عین نمایش قدرت نه تنها از جانب خود بلکه از جانب تمامی همکارانشان ادعا کردند که هیچگونه شکنجه و هیچ ضرب وشتمی در بازداشتگاه صورت نمی&amp;zwnj;گیرد... داگاه تمام می&amp;zwnj;شود و قاضی اعلام می&amp;zwnj;کند که تا هفته آینده حکم صادر می&amp;zwnj;شود. می&amp;zwnj;دانیم همه چیز از پیش روشن است و حساب شده و پرده در لحظه&amp;zwnj; معلوم فرو خواهد افتاد. تنها چیزی که راضیمان می&amp;zwnj;کند این است که بالاخره بعد از یک سال دادگاه تشکیل شد.&amp;quot;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;نامه&amp;zwnj;های اعدام&amp;zwnj;شدگان&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;نامه&amp;zwnj;های فرزاد کمانگر از زندان مانند زندگی او در تاریخ ماندگار می&amp;zwnj;مانند. او آموزگار، فعال سیاسی و اهل قلم بود. نامه&amp;zwnj;های او زبان ادبی و شعرگونه دارند و سرشار از جلوه&amp;zwnj;های طبیعت&amp;zwnj;اند. او حتی در نامیدن مخاطبش از طبیعت و اسطوره بهره می&amp;zwnj;گیرد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;quot;به ققنوس&amp;zwnj;های دیار ما - نازنینم سلام، روز زن است،&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان روزی که همیشه خدا منتظرش هستم. در این روز به جای دستان مهربان تو، شاخه گل نرگسم را آراسته خیال پریشان&amp;zwnj;تر از گیسوانت می&amp;zwnj;نمایم. دو سال است که دستانم نه رنگ بنفشه به خود دیده است و نه عطر گل یاس (...) نازنینم نه صدای آوازم را می&amp;zwnj;شنوی و نه می&amp;zwnj;توانم شمعی برایت روشن نمایم، اینجا ارباب &amp;laquo;دیوار&amp;zwnj;ها&amp;raquo; شمع&amp;zwnj;ها را نیز به زنجیر می&amp;zwnj;کشد شاعر هم نیستم تا به مانند آن پیر عاشق به کالبد باد، روح عشق بدمم تا نوازشگر جامه تنت باشد...&amp;quot;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;جایی خطاب به دانش آموزانش در روستاهای کردستان می&amp;zwnj;نویسد:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;quot;بچه&amp;zwnj;ها سلام، - دلم برای همه شما تنگ شده، اینجا شب و روز با خیال و خاطرات شیرینتان شعر زندگی می&amp;zwnj;سرایم، هر روز به جای شما به خورشید روز به خیر می&amp;zwnj;گویم، از لای این دیوارهای بلند با شما بیدار می&amp;zwnj;شوم، با شما می&amp;zwnj;خندم و با شما می&amp;zwnj;خوابم. گاهی چیزی شبیه دلتنگی همه وجودم را می&amp;zwnj;گیرد. رفیق، هم&amp;zwnj;بازی و معلم دوران کودکیتان/ زندان رجایی شهر کرج/۹/۱۲/۱٣٨۶&amp;quot;&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;img align=&quot;middle&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;http://radiozamaneh.com/sites/default/files/sirin_elem_hulu.jpg&quot; /&gt;خدیجه مقدم: دلم می&amp;zwnj;خواهد همه مردم بدانند که شیرین علم هولی را که دیروز ١٩ اردیبهشت ٨٨ اعدام کردند، بی&amp;zwnj;گناه بود. (عکس: شیرین علم هولی)&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;و جایی به معلمان دربند می&amp;zwnj;نویسد:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;quot;این روز&amp;zwnj;ها نیازی نیست برای سرودن یک شعر دور دنیا راه بیفتی تا ببینی کجا قلبت به درد می&amp;zwnj;آید یا کجا تراوش قلم به فریادت می&amp;zwnj;رسد، برای گرفتن یک عکس دیگر نیازی به سرک کشیدن به فلان نقطه بحران&amp;zwnj;زده دنیا نیست، برای خواندن یک آواز یا ساختن یک آهنگ نیاز به لمس درد و رنج مردم فلسطین و عراق و افغانستان نیست، نت و ضرب آهنگت را می&amp;zwnj;توانی با ضربان قلب مادران نگران این شهر هماهنگ کنی، صدای سنج و طبل آن را همراه با فرود آمدن &amp;laquo;چوب الف&amp;raquo; بر سر و گرده این مردم هم وزن کنی.... این روز&amp;zwnj;ها هوای تموز ناجوانمرده خزانی شده، حکایت بیابان کردن جنگل است، می&amp;zwnj;توان همه چیز را دید حتا اگر &amp;laquo;تلویزیون کور باشد&amp;raquo;، می&amp;zwnj;توان همه چیز را شنید حتا اگر &amp;laquo;رادیو هم کر باشد&amp;raquo;، می&amp;zwnj;توان ناخوانده&amp;zwnj;ها و نانوشته&amp;zwnj;ها را از لای سطور سیاه روزنامه فهمید حتا اگر &amp;laquo;روزنامه هم لال شده باشد&amp;raquo;، می&amp;zwnj;توان همه چیز را لمس و درک کرد حتا اگر پیرامونت را دیوارهایی به بلندا و ضخامت اوین فرا گرفته باشد... این روز&amp;zwnj;ها دیگر تنها در کوچه پس&amp;zwnj;کوچه&amp;zwnj;های شهرمان پرسه نمی&amp;zwnj;زنم. دلم در میدان هفت تیر و انقلاب و جمهوری می&amp;zwnj;تپد، در دستم شاخه گلی است تا به مادران داغدار این شهر نثار کنم./ زندان اوین، ۱۴ آذر ۱۳۸۸&amp;quot;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;و فرهاد وکیلی، زندانی کرد دیگر در اوین می&amp;zwnj;نویسد:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;quot;یاد اولین روزهای انتقالم به ۲۰۹ را زنده می&amp;zwnj;کرد. زمانی که پس از تحمل سخت&amp;zwnj;ترین اعمال غیر انسانی اداره اطلاعات در سنندج برای تشدید فشار به اینجا منتقل شدم. با افرادی به عنوان کار&amp;zwnj;شناس روبه&amp;zwnj;رو شده و آنان پرونده پرافتخار خود را که حکایت از سال&amp;zwnj;ها بازجویی&amp;zwnj;هایشان بود را برای ایجاد رعب و وحشت بیشتر برای من تعریف کرده تا من باور کنم در این مکان هیچ&amp;zwnj;کس نمی&amp;zwnj;تواند چیزی را برای خود نگه دارد... روز&amp;zwnj;ها و هفته&amp;zwnj;ها و ماه&amp;zwnj;ها تحمل سلول انفرادی، فشار همیشگی بازجویی و بی&amp;zwnj;خبری از خانواده و دنیای بیرون از زندان فرصتی را برایم خلق کرد تا بتوانم بر خود و آنچه ایده&amp;zwnj;آل وآرمانم بود فکر کنم. من باور کرده&amp;zwnj;ام که گاهی اوقات سکوت تأثیری را خواهد داشت که بسیاری از میتینگ&amp;zwnj;ها وتجمع&amp;zwnj;ها و تحریر مقالات احساسی نمی&amp;zwnj;توانند آن&amp;zwnj;گونه تأثیری را داشته باشند. در طول مدت زندان بار&amp;zwnj;ها خواستم بنویسم و بار&amp;zwnj;ها نوشتم. ابتدا نوشتن سخت بود و در &amp;zwnj;&amp;zwnj;نهایت از آنچه که صفحه کاغذ را سیاه کرده بود، احساس رضایت نمی&amp;zwnj;شد. همیشه می&amp;zwnj;دانستم در این نوشتن&amp;zwnj;ها چیزی کم است آن هم یک مورد بسیار اساسی بود. من باید به آنچه می&amp;zwnj;گفتم و می&amp;zwnj;نوشتم خود ایمان داشته باشم که در غیر این&amp;zwnj;صورت خود را فردی سست&amp;zwnj;عنصر و خائن به تمامی ارزش&amp;zwnj;ها می&amp;zwnj;دانستم.&amp;quot;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&lt;img align=&quot;middle&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;http://radiozamaneh.com/sites/default/files/arton4.jpg&quot; /&gt;بهمن احمدی امویی:&amp;quot;می&amp;zwnj;گویند زندان اوین در دهه چهل شمسی ساخته شده است. و ما، یعنی تمام ساکنان گذشته و حال این زندان، انگار با هم در یک زمان در آن بوده&amp;zwnj;ایم، هر گوشه&amp;zwnj;اش یاد و خاطره&amp;zwnj;ای باید نهفته باشد. می&amp;zwnj;نشینم و روی آجرهای سردش دست می&amp;zwnj;کشم. شاید چیزی احساس کنم.&amp;quot;&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;از شیرین علم هولی دو نامه در دست است. نامه اول شرح شکنجه و فشار&amp;zwnj;ها است و نامه دوم دادخواستی است علیه بی&amp;zwnj;عدالتی&amp;zwnj;هایی که بر او رفته است. این نامه&amp;zwnj;ها سندی است مهم بر جنایت&amp;zwnj;های جمهوری اسلامی و نیز نشان مقاومت او:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;quot;من در اردیبهشت ١٣۶٧ در تهران توسط تعدادی از مأموران نظامی و لباس شخصی دستگیر شدم و مستقیماً به مقر سپاه منتقل شدم. به محض ورود و پیش از هر گونه سؤال و جوابی، شروع به کتک زدن من کردند. من در مجموع ٢۵ روز در سپاه ماندم. ٢٢ روز آن را در اعتصاب غذا به سر بردم و تمام آن مدت متحمل انواع شکنجه&amp;zwnj;های جسمی و روحی شدم. بازجو&amp;zwnj;ها مرد بودند و من با دستبند به تخت بسته شده بودم. آن&amp;zwnj;ها با باتوم برقی، کابل، مشت و لگد به سر و صورت و اعضای بدنم و کف پا&amp;zwnj;هایم می&amp;zwnj;کوبیدند. من حتا در آن زمان به راحتی نمی&amp;zwnj;توانستم فارسی را بفهمم و صحبت کنم. زمانی که سؤال&amp;zwnj;&amp;zwnj;هایشان بی&amp;zwnj;جواب می&amp;zwnj;ماند، باز مرا به باد کتک می&amp;zwnj;گرفتند تا از هوش می&amp;zwnj;رفتم. صدای اذان که می&amp;zwnj;آمد برای نماز می&amp;zwnj;رفتند و تا زمان بازگشتشان به من فرصت می&amp;zwnj;دادند به قول خودشان فکر&amp;zwnj;هایم را بکنم و زمانی که بازمی&amp;zwnj;گشتند، دوباره کتک، بی&amp;zwnj;هوشی، آب یخ و ... /شیرین علم هولی، بند نسوان اوین، ٢٨/١٠/١٣٨٨&amp;quot;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;و در نامه دوم به تاریخ ١٣ اردیبهشت ١٣٨٩، پنج روز قبل از اعدام می&amp;zwnj;نویسد:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;quot;دوران زندانیم وارد سه سالگی خود شده است، یعنی سه سال زندگی زجرآور پشت میله&amp;zwnj;های زندان اوین، که دو سال از آن دوران زندان را بلاتکلیف بدون وکیل و بدون وجود داشتن حکمی مبنی بر قرار بازداشتم گذراندم. به من می&amp;zwnj;گویند بیا و کرد بودنت را انکار کن، پس می&amp;zwnj;گویم: اگر چنین کنم خودم را انکار کرده&amp;zwnj;ام&amp;quot;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;فرزاد کمانگر، فرهاد وکیلی، علی حیدریان، شیرین علم هولی و مهدی اسلامیان در روز ۱۹ اردیبهشت سال ۱۳۸۹ اعدام شدند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;خبر اعدام آن&amp;zwnj;ها خیلی&amp;zwnj;ها را در ماتم برد. در کردستان مراسم بزرگداشت برای آن&amp;zwnj;ها برگزار شد، به یاد فرزاد کمانگر روز ۱۹ اردیبهشت روز معلم آزاده نام گرفت و نوشته&amp;zwnj;های زیادی درباره او منتشر شد. کسانی که در زندان اوین با شیرین علم هولی هم&amp;zwnj;بند و هم&amp;zwnj;سلول بودند، در رثای او و از خاطراتشان با او نوشتند. سیلوا هارطونیان شیرین را فرشته نگهبان نامید.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;خدیجه مقدم نوشت: &amp;quot;دلم می&amp;zwnj;خواهد همه مردم بدانند که شیرین علم هولی را که دیروز ١٩ اردیبهشت ٨٨ اعدام کردند، بی&amp;zwnj;گناه بود... شیرین را از نزدیک شناخته بودمش. با هم همسفره شدیم و هر روز در حیاط زندان همراه هم قدم زدیم، درد دل کردیم، بحث کردیم، با هم آواز خواندیم، خندیدم، گریه کردیم و به هم امید دادیم که دنیا اینجور نمی&amp;zwnj;ماند، دنیا تغییر خواهد کرد زندگی ما هم تغییر خواهد کرد.&amp;quot;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;و نگین شیخ الاسلامی: &amp;quot;از تیر ماه، هنوز یک ماه از دستگیریم نگذشته بود که شیرین را به بند من آوردند، فقط پوست و استخوان بود. از بس شکنجه شده بود نای حرف زدن هم نداشت. ریه&amp;zwnj;هاش خونریزی کرده بود، مرتب دوچار شوک می&amp;zwnj;شد... در حیاط بند، در میان لباس&amp;zwnj;های شسته&amp;zwnj;شده&amp;zwnj; سیلوا بر روی طناب، صلیبی را که خود آن را درست کرده بود، به یادگار برای سیلوا بر جای گذاشت. او به سیلوا نشان داد در کشوری که اقلیت&amp;zwnj;ها را نادیده می&amp;zwnj;گیرند و در میان زندانی که زندانبانان آن سیلوا و مهوش و فریبا را نجس می&amp;zwnj;دانند و به عقایدشان بی&amp;zwnj;حرمتی می&amp;zwnj;کنند، او از میان سلول&amp;zwnj;های آهنی و دیوارهای خاکستری هدیه&amp;zwnj;&amp;zwnj;ای از صلیب برای او به یادگار می&amp;zwnj;آورد.&amp;quot;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;به رغم دستگیری&amp;zwnj;های وسیع بعد از ٢٢ خرداد ۸۸، هنوز اما، نوشته&amp;zwnj;هایی که جنبه خاطره&amp;zwnj;نویسی داشته باشند، از زندان این دوره بسیار اندک است. سایه زندان در بیرون از زندان هم حی و حاضر است و بی&amp;zwnj;انتها. زندان مخوف و مخوف&amp;zwnj;تر&amp;zwnj; شده است.&amp;zwnj;گاه انسان قادر نیست درد و سوزش زخمی را که هنوز باز و ترمیم نیافته است، توصیف کند. شاید زمان لازم است تا کسانی که این دوره سیاه را از سرگذرانده&amp;zwnj;اند و کسانی که هنوز در زندان هستند با احکام حبس&amp;zwnj;های طولانی، بتوانند از تجربه&amp;zwnj;های پردردشان بنویسند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در بین اندک زندان&amp;zwnj;نگاری&amp;zwnj;های دوره اخیر، نامه بهمن احمدی امویی که به تاریخ آبان ۱۳۹۰ از زندان به همسرش ژیلا بنی یعقوب نوشته، تصویری از زندگی زندان را به&amp;zwnj;دست می&amp;zwnj;دهد. او می&amp;zwnj;نویسد که در اتاق ۹، بند ۳۵۰ اوین، ۱۸ نفر با هم زندگی می&amp;zwnj;کنند. در همین نامه کوتاه ما با ترکیب زندانی&amp;zwnj;ها، بازی&amp;zwnj;های جمعی، دلتنگی&amp;zwnj;ها و حس&amp;zwnj;های زندانی&amp;zwnj;ها آشنا می&amp;zwnj;شویم. او تسلسل زندان را در دیوارهای اوین می&amp;zwnj;بیند و می&amp;zwnj;خواهد که آن را حس کند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;quot;می&amp;zwnj;گویند این زندان در دهه چهل شمسی ساخته شده است. و ما، یعنی تمام ساکنان گذشته و حال این زندان، انگار با هم در یک زمان در آن بوده&amp;zwnj;ایم، هر گوشه&amp;zwnj;اش یاد و خاطره&amp;zwnj;ای باید نهفته باشد. می&amp;zwnj;نشینم و روی آجرهای سردش دست می&amp;zwnj;کشم. شاید چیزی احساس کنم.&amp;quot;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;در همین زمینه:&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;a href=&quot;http://radiozamaneh.com/taxonomy/term/1618&quot;&gt; ::مقالات منیره برادران پیرامون زندان&amp;zwnj;نگاری&amp;zwnj;های زندانیان سیاسی در دفتر خاک، رادیو زمانه::&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
</description>
     <comments>https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2012/01/07/9765#comments</comments>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/1619">ادبیات زندان</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/8623">زندان نگاری</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/1618">منیره برادران</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak">خاک</category>
 <pubDate>Sat, 07 Jan 2012 01:15:12 +0000</pubDate>
 <dc:creator />
 <guid isPermaLink="false">9765 at https://archive.radiozamaneh.com</guid>
  </item>
  <item>
    <title>زندان‌نگاری‌های بعد از ٢٢ خرداد (۱)</title>
    <link>https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2011/12/23/9242</link>
    <description>&lt;div class=&quot;fb-social-like-widget&quot;&gt;&lt;fb:like  href=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2011/12/23/9242&quot; send=&quot;false&quot; layout=&quot;box_count&quot; show_faces=&quot;false&quot; width=&quot;500&quot; action=&quot;like&quot; font=&quot;arial&quot; colorscheme=&quot;light&quot;&gt;&lt;/fb:like&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-nevisandeh&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    منیره برادران        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-filefield field-field-maghaleh-image&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    &lt;img  class=&quot;imagefield imagefield-field_maghaleh_image&quot; width=&quot;277&quot; height=&quot;184&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/sites/default/files/baradzk01.jpg?1324837996&quot; /&gt;        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;p&gt;منیره برادران - بعد از ۲۲ خرداد ۱۳۸۸ دستگیری و شکنجه ابعاد هولناکی به خود گرفت. تلویزیون به محلی برای به نمایش درآوردن اعترافات و کیفرخواست جمعی شد. ما آن نمایش&amp;zwnj;های تراژیک را دیدیم که با بی&amp;zwnj;شرمی تمام عیاری سازمان داده شده بودند، پشت صحنه را باید خود می&amp;zwnj;خواندیم.&lt;/p&gt;
&lt;!--break--&gt;&lt;!--break--&gt;&lt;p&gt;آن اعترافات البته فقط برای ارعاب جامعه و شکستن روح و روان زندانی&amp;zwnj;ها نبود، بهانه&amp;zwnj;ای هم بود برای اعدام. محمدرضا علی زمانی و آرش رحمانی&amp;zwnj;پور شاید هرگز فکر نمی&amp;zwnj;کردند که آن نمایش&amp;zwnj;های ساختگی، بهانه اعدامشان خواهد شد. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;وضعیتی که پیش آمد کم و بیش یادآور جنایت&amp;zwnj;های دهه ۶۰ بود و حافظه گم&amp;zwnj;شده دهه ۶۰ را دوباره زنده کرد. با این تفاوت که این&amp;zwnj;بار جنایت پوشیده نماند، در&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان روز&amp;zwnj;ها گزارش&amp;zwnj;هایی از دستگیری و شکنجه&amp;zwnj;ها به سرعت به بیرون درز پیدا کرد، پرده&amp;zwnj;ها را کنار زد و به&amp;zwnj;طور وسیعی انعکاس یافت. پیش از آنکه &amp;quot;جنگ سایبری&amp;quot; عرصه وب&amp;zwnj;لاگ&amp;zwnj;نویسی اعتراضی را مسدود کند و پیام&amp;zwnj;های اینترنتی را مورد کنترل شدید خود قرار دهد، جنایت رسوا شده بود.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ویژگی گزارش&amp;zwnj;های این دوره سرعت و شتاب در نوشتن است و در عین حال فضاسازی و به&amp;zwnj;کارگیری زبان عامیانه و بی&amp;zwnj;اعتنایی به قواعد و دستور زبان. چند نمونه را ببینیم:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;quot;ما رو انداختند توی یه مینی&amp;zwnj;بوسی که پر از آدم کتک&amp;zwnj;خورده و شل و پل بود مثل خود ما. مینی&amp;zwnj;بوس ما رو به یه کلانتری برد. انقدر کتک خورده بودم که نفهمیدم کجا بود. بعد ما رو اونجا کنار دیوار چیدند و منو دوستم کنار هم وایسادیم. بعد یه لباس شخصی قوی هیکلی اومد و یکی در میون می&amp;zwnj;کشید بیرون و با تک پا سوار مینی&amp;zwnj;بوسمون کرد و اون لحظه دیگه از دوستم خبر نداشتم و ندارم ما رو به همراه ده&amp;zwnj;ها نفر دیگه به اردوگاه کهریزک بردند. باور نمی&amp;zwnj;کنید حداقل اون اتاقی که ما رو بردند ۲۰۰ نفر بودند. همه زخمی و باتوم&amp;zwnj;خورده. صدای ناله همه جا رو فرا گرفته بود. با خودم گفتم اینا می&amp;zwnj;خوان چی به سرمون بیارن. شاید فردا بریم دادسرایی. خدایا ما رو از شر اینا راحت کن. باورم نمی&amp;zwnj;شه که ۲۴ ساعت پیش کجا بودم. رضا یاوری (نام مستعار من)، ۶ مرداد ماه ساعت ۱: ۱۰ دقیقه بامداد&amp;quot;&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;و گوشه&amp;zwnj;ای از یک گزارش تکان&amp;zwnj;دهنده از شکنجه&amp;zwnj; دانشجویان در زیرزمین وزارت کشور (سایت اخبار روز، آدینه ۱۹ تیر ۱٣٨٨) &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;quot;توی سلول در هم می&amp;zwnj;لولیم. بوی گند دستشویی حالمان را به هم می&amp;zwnj;زند. هر از گاهی دست و پای یکی از بچه&amp;zwnj;ها می&amp;zwnj;خورد به پای شکسته&amp;zwnj; و ناله&amp;zwnj; جگرسوز... بچه&amp;zwnj;ها خسته شده&amp;zwnj;اند. حال و حوصله رسیدگی به کسی که پایش شکسته را ندارند. احساس می&amp;zwnj;کنیم که از زندگی ساقط شده. با اون پای شکسته و سر و کله خونی و هیکل استخوانی&amp;zwnj;اش اصلاً به چشم نمی&amp;zwnj;آید. به یک تکه گوشت تبدیل شده. یکی از بچه&amp;zwnj;ها بغلش کرد آورد توی سلول. بیچاره را باتوم می&amp;zwnj;زدند تا بلند شود اما بنده خدا نمی&amp;zwnj;توانست تکان بخورد.&amp;quot;&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;و در همین گزارش دانشجوی دیگری از شکسته شدن توهمش می&amp;zwnj;نویسد: &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;quot;اگر رفقای ما فلان جایشان را از ترس خراب کردند، حق داشتند. چرا که نمی&amp;zwnj;دانستند با چه کسانی روبرو شده&amp;zwnj;اند. چه بسیار امثال من که منکر شکنجه&amp;zwnj;های حکومت بودند و آن شب همه&amp;zwnj;اش را باور کردند حتی از فلان آویزان کردن را... &amp;quot;&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&lt;img align=&quot;middle&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;http://radiozamaneh.com/sites/default/files/images/baradzk02.jpg&quot; /&gt;مریم صبری، از قربانیان تجاوز جنسی که این تابو را شکست&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;و گزارش رکسانا از خیابان، در آن خرداد ۸۸: &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;quot;خیلی خندیدیم، آنقدر خندیدیم که یادم بره قد خر ترسیده بودم، همون اول کار یارو با اسپری فلفل زد تو چشم رابی، فقط می&amp;zwnj;گفت دارم می&amp;zwnj;سوزم، از ترس حلقم خشک شده بود. بعد اومدیم بریم سمت راست میدان که گیر افتادیم. جلوی کرکره&amp;zwnj;های یک مغازه بسته داشتن می&amp;zwnj;زدند، من فقط می&amp;zwnj;گفتم نزنین، نزنین. تو چشمش اسپری زدن، اونا هم می&amp;zwnj;زدن. دختر و پسر و پیر و جوون... چقدر ترسیده بودم خوبه؟ خیلی... بعد باتوم&amp;zwnj;ها رسید به من، یکی روی بازوی راست، یکی پشت کمر، یکی به پا، پشت هم... اون وقت آنقدر درد نداشت. پیچیدیم تو کوچه، یکی با لگد گذاشت تو کمرم، قبلاً ولی حواسم بود یکی با لگد زد تو کمر رابی... بعدش خیلی خندیدیم، تمام مدتی که از این کوچه می&amp;zwnj;رفتیم اون کوچه، از این خیابان به اون خیابان من چرت و پرت می&amp;zwnj;گفتم که بخندیم که یادم بره چقدر ترسیده بودم و چقدر پر از نفرتم...&amp;quot;&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;زهره تنکابنی چند روز بعد از آزادی در زمستان سال ۱۳۸۸می نویسد:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;quot;۴۵ روز بهای ناچیزی بود که برای در کنار مردم بودن پرداختم. ولی دلم گرفته نه از بابت خودم و نه از بابت ۴۵ روزی که به عبث گذشت. برای نظام جمهوری اسلامی که دوست و دشمن، پیر و جوان و نخبه و عامی را به یک چوب می&amp;zwnj;راند. خشونت فقط باتوم، زنجیر و نهایتاً کشتن نیست، بلکه به بند کشیدن و اتلاف عمر انسان&amp;zwnj;ها بویژه جوانان هم در مقوله خشونت می&amp;zwnj;گنجد... دلم گرفته اصلاً خجالت می&amp;zwnj;کشم که مرا با این سنم آزاد کردند اما جوانانی پر شور و نخبه و وطن&amp;zwnj;پرست را در بند نگه داشته&amp;zwnj;اند... نفیسه دختری ٢٣ ساله، نفر پنجم کار&amp;zwnj;شناسی ارشد مهندسی شیمی شریف و شاگرد بر&amp;zwnj;تر المپیاد سراسری که با گرایش نفت و گاز یعنی مهم&amp;zwnj;ترین گنجینه این کشور، دارد روزهای بدی را که بیش از پنجاه روز است به بطالت در بند می&amp;zwnj;گذراند... دلم سخت آرزوی دیدارش در آزادی را دارد. پریسا دختری سخت با فرهنگ و صبور و صادق است که تمام هم و غمش مراقبت از اجرای حقوق بشر بود. هر دوی آن&amp;zwnj;ها صادقانه در پی احضار تلفنی بازداشت شدند. نفیسه نماز ظهر عاشورا را به همراه بسیجیان دانشگاه تهران برگزار کرد.&amp;quot; &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&lt;img align=&quot;middle&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;http://radiozamaneh.com/sites/default/files/images/baradzk04.jpg&quot; /&gt;بهاره مقامی: &amp;quot;شقایق پرپر شده ایران&amp;quot;&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;از مشخصه&amp;zwnj;های زندان تابستان ۸۸ تجاوز و آزار جنسی بطور سیستماتیک است. در زندان&amp;zwnj;نویسی&amp;zwnj;های دهه ۶۰ هم از آزار جنسی و تجاوز سخن به میان آمده است، ولی آنطور که از گزارش&amp;zwnj;های تابستان ۸۸ متوجه می&amp;zwnj;شویم، تجاوز و آزارهای جنسی این&amp;zwnj;بار جنبه سیستماتیک پیدا کرد و مردان هم مورد تجاوز قرار گرفتند. نکته در خور تأمل این است که از تابو&amp;zwnj;ها کاسته شده است، قربانیان تجاوز زبان به افشا گشوده، سکوت را شکسته، حرف می&amp;zwnj;زنند و می&amp;zwnj;نویسند. مریم صبری در یک مصاحبه راه دور با تلویزیون صدای آمریکا گفت که در زندان از طرف بازجوهای مختلفی به او تجاوز شده است. بهاره مقامی نوشت که از طرف حسین طائب فرمانده&amp;zwnj; وقت بسیج مورد تجاوز قرار گرفته است. وی همچنین از تجاوز به دختر جوان دیگری به نام مهسا گزارش داد و مرد جوانی در برابر دوربین گفت که در زندان مورد تجاوز قرار گرفته است. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;به اشکال دیگری هم زندانی مورد آزار و شکنجه جنسی قرار می&amp;zwnj;گیرد: زندانی را مجبور می&amp;zwnj;کنند با شکنجه و تهدید به تجاوز، که به همخوابگی با همکاران و همفکران خود &amp;quot;اعتراف&amp;quot; کند. سعیده کردی&amp;zwnj;نژاد می&amp;zwnj;نویسد:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;quot;فریبا گریه می&amp;zwnj;کرد و می&amp;zwnj;گفت به من گفته&amp;zwnj;اند اعدام می&amp;zwnj;شوی باید اقرار کنی و بگی که با خبرنگارهای خارجی رابطه نامشروع داشتی و علاوه بر این واسه&amp;zwnj;شون جاسوسی هم می&amp;zwnj;کردی مثل اینکه فریبا وقتی خبرنگارهای خارجی می&amp;zwnj;آمدند ایران با مجوز وزارت ارشاد به عنوان راهنما همراهیشون می&amp;zwnj;کرده شوهر فریبا یک آدم بسیار مذهبی بود و مسئول بسیج دانشگاه سوره و فیلمساز فیلم&amp;zwnj;های دفاع مقدس بوده و حالا بعد از این جریانات که خبرنگارهای خارجی اخراج شدند رفته بودند سراغ خبرنگارهای داخلی که با اون&amp;zwnj;ها کار می&amp;zwnj;کردند و هرگونه تهمتی را واسه انتقام بهشون می&amp;zwnj;چسبوندن&amp;quot; &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;نوشتن در باره این موضوعات وقتی قربانی نه دیگری، نه یک بی&amp;zwnj;نام، بلکه تو هستی خود تو با نام ونشانت، جسارت بیشتری می&amp;zwnj;طلبد. در نوشته فرشته قاضی و محبوبه عباسقلی&amp;zwnj;زاده این گام برداشته می&amp;zwnj;شود. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;فرشته قاضی می&amp;zwnj;نویسد: &amp;quot;صدای مردی را از پشت سرم می&amp;zwnj;شنوم که می&amp;zwnj;گوید: در افغانستان با چه کسانی دیدار داشتی و برای چه سازمانی جاسوسی می&amp;zwnj;کردی؟ &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;از شوک اول خارج نشده، مجدداً شوک دیگری وارد می&amp;zwnj;شود. می&amp;zwnj;گویم: من خبرنگار سایت امروز هستم و به همین دلیل بازداشت شده&amp;zwnj;ام و... هنوز حرفم تمام نشده فریاد می&amp;zwnj;کشد: چند بسته قرص ضد بارداری با خود برده بودی؟ من ناباورانه می&amp;zwnj;شنوم، اما به آنچه می&amp;zwnj;شنوم باور ندارم. تکرار می&amp;zwnj;کند و من اعتراض می&amp;zwnj;کنم اما با لحن مشمئزکننده&amp;zwnj;ای می&amp;zwnj;گوید: یا جاسوسی یا روابط نامشروع. انتخاب با خودته!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;quot;چند سال پیش و هنگام جنگ افغانستان به عنوان خبرنگار همشهری، به این کشور سفر کرده&amp;zwnj;ام و امروز با گذشت سال&amp;zwnj;ها با چنین اتهامی مواجه می&amp;zwnj;شوم یعنی مرا به خاطر سفر به افغانستان بازداشت کرده&amp;zwnj;اند؟ اما چرا چند سال دیر&amp;zwnj;تر؟ &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&lt;img align=&quot;middle&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;http://radiozamaneh.com/sites/default/files/images/baradzk06.jpg&quot; /&gt;فرشته قاضی، روزنامه&amp;zwnj;نگاری که وقایع جنبش را لحظه به لحظه در تویتر گزارش می&amp;zwnj;داد&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;هر چه سعی می&amp;zwnj;کنم بر خود مسلط باشم، نمی&amp;zwnj;شود. بار&amp;zwnj;ها توضیح می&amp;zwnj;دهم که نه جاسوسی در کار بوده و نه رابطه نامشروعی و... اما فایده&amp;zwnj;ای ندارد. بازجویی که او را نمی&amp;zwnj;بینم شروع به تعریف جزئیاتی می&amp;zwnj;کند که گویا در فیلم&amp;zwnj;های پورنو دیده است؛ و با لحنی مشمئز کننده... و شروع می&amp;zwnj;کند به تعریف یک فیلم سکسی با جزئیات یک رابطه جنسی و از من می&amp;zwnj;خواهد بنویسم. جزئیاتی که بیان می&amp;zwnj;کند به شدت تهوع&amp;zwnj;آور است. حالم به هم می&amp;zwnj;خورد. واقعاً بالا می&amp;zwnj;آورم. چشم&amp;zwnj;بندم را بالا می&amp;zwnj;کشم و بلند می&amp;zwnj;شوم، اما هنوز کامل نایستاده&amp;zwnj;ام که ضربه&amp;zwnj;ای از پشت وارد می&amp;zwnj;شود و با شدت به میز صندلی&amp;zwnj;ام می&amp;zwnj;خورم و خون از دماغم سرازیر می&amp;zwnj;شود. می&amp;zwnj;افتم و چند ضربه با پا به پهلو&amp;zwnj;ها و پشتم می&amp;zwnj;زند و زنان زندانبان را صدا می&amp;zwnj;کند. مرا با آن حال به سلولم می&amp;zwnj;اندازند. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;تمام لباس و تنم خونی است، اما اجازه حمام کردن نمی&amp;zwnj;دهند. لباسی هم ندارم که عوض کنم. از درد به خودم می&amp;zwnj;پیچم. دوباره سراغم می&amp;zwnj;آیند. همین که وارد اتاق بازجویی می&amp;zwnj;شوم، می&amp;zwnj;گویم: چرا از من نمی&amp;zwnj;پرسید چه کرده&amp;zwnj;ام و چه نوشته&amp;zwnj;ام؟ با تمسخر می&amp;zwnj;گوید: مهم نیست چه کرده&amp;zwnj;ای. آنچه را که من می&amp;zwnj;خواهم باید بنویسی در غیر این صورت می&amp;zwnj;اندازمت توی سلولی که تا حد مرگ بهت تجاوز کنند... قلبم به شدت می&amp;zwnj;زند شاید متوجه می&amp;zwnj;شود رنگم به یکباره می&amp;zwnj;پرد که می&amp;zwnj;گوید: ما مردان زیادی اینجا داریم که سال&amp;zwnj;هاست زنی را ندیده و تشنه زن هستند و....&amp;quot;&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;و محبوبه عباسقلی&amp;zwnj;زاده: &amp;quot;روزهای اول بازداشت دو گزینه در پیش روی من بود: یا اعتراف در مورد اینکه مزدور خارجی هستم و از بعضی از رهبران اصلاح&amp;zwnj;طلب دستور می&amp;zwnj;گیرم، یا بگویم که بی&amp;zwnj;حجابم، شرب خمر می&amp;zwnj;کنم و روابطی با این و آن دارم و برایش جزئیات آن را باز کنم... روز بعد بازجو آخرین برگ برنده&amp;zwnj;اش را برای شکستن دیوانگی&amp;zwnj;های من رو می&amp;zwnj;کند، مواجهه با جوان له شده&amp;zwnj;ای که پس از روز&amp;zwnj;ها مقاومت باید در برابر همه می&amp;zwnj;گفت با من رابطه داشته است، همه یعنی بازجو، زن زندانبان، زندانی دیگری از&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان جوانان که نفهیمدم بودنش در آنجا برای شکنجه او بود یا نه و دوربین.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&lt;img align=&quot;middle&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;http://radiozamaneh.com/sites/default/files/images/baradzk05.jpg&quot; /&gt;در گزارش محبوبه عباسقلی&amp;zwnj;زاده &amp;quot;من&amp;quot;ِ راوی آزاردیده برجسته است&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;بعد&amp;zwnj;ها فهمیدم بازجو بار&amp;zwnj;ها با آن جوان له شده بازی کرده بود، بار&amp;zwnj;ها او را به پشت در اتاق بازجویی من آورده بود، شکنجه&amp;zwnj;اش داده بود و به او گفته بود: &amp;laquo;باید این زن را بشکنی، فهمیدی باید این زن ج... را بشکنی، خرد کنی...&amp;raquo; هرگز گمان نمی&amp;zwnj;کردم برای منی که تلاش کرده بودم &amp;laquo;زنا&amp;raquo;، &amp;laquo;اقرار به رابطه&amp;raquo;، و.. را به سخره بگیرم این مواجهه مسخره تا این حد گران باشد. رفتار غریزی&amp;zwnj;ام آنچنان از عقلانیتی که در این چند هفته مرا در برابر شکستن حفظ می&amp;zwnj;کرد سبقت گرفته بود که خود نفهمیدم چه می&amp;zwnj;کنم. خشمی که نمی&amp;zwnj;دانم از کجا سر باز کرده بود، به فریادهای هیستیریک مکرر تبدیل شده بود و در تمام زندان می&amp;zwnj;پیچید. نیرویی چند برابر پیدا کرده بودم که از دستانم، گلویم و چشمان از حدقه در آمده&amp;zwnj;ام بیرون می&amp;zwnj;پاشید. این همه وحشی شدن را در خود سراغ نداشتم وقتی خطاب به آن جوان فریاد می&amp;zwnj;زدم که &amp;laquo;قسم می&amp;zwnj;خورم تو را خواهم کشت. تو را در هرجا که باشی پیدا می&amp;zwnj;کنم و می&amp;zwnj;کشمت.&amp;raquo;&amp;quot;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در گزارش عباسقلی&amp;zwnj;زاده &amp;quot;من&amp;quot; راوی حضوری پررنگ دارد. او از این &amp;quot;من&amp;quot; می&amp;zwnj;نویسد، از چالش&amp;zwnj;هایش و به گونه&amp;zwnj;ای که گویا آن را از بیرون می&amp;zwnj;نگرد. محبوبه عباسقلی&amp;zwnj;زاده در نوشته خود نه تنها تصویری از شیوه&amp;zwnj;های بازجویی ارائه می&amp;zwnj;دهد، بلکه یک بحث روانشناسانه اجتماعی را مطرح می&amp;zwnj;کند و سعی دارد از نگاه فمینیستی به موضوع بنگرد. به ارزش&amp;zwnj;های خود مراجعه می&amp;zwnj;کند و به چالش با خود و این ارزش&amp;zwnj;ها می&amp;zwnj;پردازد و در پایان می&amp;zwnj;کوشد خود را بازسازی کند و نیز این چالش&amp;zwnj;ها را از خودش فرا&amp;zwnj;تر برده و آن را موضوعی اجتماعی کند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;quot;بیان این تجربه&amp;zwnj;ها و تحلیل جنسیتی آن باعث می&amp;zwnj;شود که گفتار جنسیتی جنبش سبز نیز همچون ادبیات، موسیقی و فرهنگ مردمی&amp;zwnj;اش به موازات رشد جنبش شکل بگیرد و برای عمق بخشیدن به مبارزه&amp;zwnj;ای که نظام بنیادگرای مسلط را به چالش می&amp;zwnj;کشد، مهم&amp;zwnj;ترین عنصر هویت بخش آن یعنی عورت&amp;zwnj;انگاری زن و نگاه بیمارگونه&amp;zwnj;اش را به مقوله سکسوآلیته واکاوی کند.&amp;quot;&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ادامه دارد&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
</description>
     <comments>https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2011/12/23/9242#comments</comments>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/1619">ادبیات زندان</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/1618">منیره برادران</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak">خاک</category>
 <pubDate>Fri, 23 Dec 2011 11:53:11 +0000</pubDate>
 <dc:creator />
 <guid isPermaLink="false">9242 at https://archive.radiozamaneh.com</guid>
  </item>
  <item>
    <title>اینجا بند نسوان است</title>
    <link>https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2011/12/12/8893</link>
    <description>&lt;div class=&quot;fb-social-like-widget&quot;&gt;&lt;fb:like  href=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2011/12/12/8893&quot; send=&quot;false&quot; layout=&quot;box_count&quot; show_faces=&quot;false&quot; width=&quot;500&quot; action=&quot;like&quot; font=&quot;arial&quot; colorscheme=&quot;light&quot;&gt;&lt;/fb:like&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-sartitr&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    ادبیات زندان و زندان‌نگاری‌های سال‌های دهه ۸۰        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-nevisandeh&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    منیره برادران        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-filefield field-field-maghaleh-image&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    &lt;img  class=&quot;imagefield imagefield-field_maghaleh_image&quot; width=&quot;277&quot; height=&quot;270&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/sites/default/files/minkhamb01.jpg?1323979960&quot; /&gt;        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;p&gt;منیره برادران - در دهه ۸۰ شاهد گسترش فعالیت&amp;zwnj;های مدنی و در رأس آن&amp;zwnj;ها مبارزات برابری&amp;zwnj;خواهانه زنان و نیز گسترده&amp;zwnj;تر شدن عرصه&amp;zwnj;های اعتراض رسانه&amp;zwnj;ای به برکت وبلاگ&amp;zwnj;نویسی هستیم. با سرکوب و دستگیری کنشگران این عرصه&amp;zwnj;ها در کشوری که حکومتش هیچ حرکت مستقل و انتقادی را برنمی تابد، نسل جدیدی از زندانی سیاسی پدید آمد.&lt;/p&gt;
&lt;!--break--&gt;&lt;!--break--&gt;&lt;p&gt;این نسل متفاوت با پیشینیان خود زندان را تجربه کرد که در زندان&amp;zwnj;نگاری این دوره منعکس است. از ویژگی این نوشته&amp;zwnj;&amp;zwnj;ها تر و تازه بودن&amp;zwnj;شان در زمان نگارش آن&amp;zwnj;هاست. راویان گزارش خود را چند روز بعد از آزادی و &amp;zwnj;گاه حتی در زمان حبس می&amp;zwnj;نوشتند و بلافاصله از طریق رسانه&amp;zwnj;های اینترنتی در دسترس همگان قرار می&amp;zwnj;دادند. جنبه ژورنالیستی این نوشته&amp;zwnj;ها بیشتر از وجه خاطره نویسی آن&amp;zwnj;هاست. راویان عمدتاً زن هستند. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در همین&amp;zwnj;جا تذکر این نکته را ضروری می&amp;zwnj;بینم که کاربرد واژه &amp;quot;نسل&amp;quot;، شامل همه زندانی&amp;zwnj;های سیاسی یک دوره نمی&amp;zwnj;شود. در همین دوره زندانیان متهم به براندازی، وابستگی به سازمان&amp;zwnj;های سیاسی مخالف و یا زندانیان کرد، زندان را جوری دیگر تجربه کردند تا فعالان مدنی. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در نیمه دوم دهه ۸۰ که کارزار زنان با شکل&amp;zwnj;گیری &amp;quot;جنبش یک میلیون امضاء&amp;quot; و &amp;quot;کمپین علیه سنگسار&amp;quot; جنبه بیرونی به خود گرفت، بازداشت گسترده کنشگران زن را در پی داشت. در زندان آن&amp;zwnj;ها با زنانی که قربانی فقر، محرومیت و قوانین تبعیض&amp;zwnj;آمیز بوده&amp;zwnj;اند، هم&amp;zwnj;بند شدند.&amp;nbsp;&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;هم&amp;zwnj;بندی با زندانیان غیر سیاسی شاید برای مدتی کوتاه قابل تحمل و حتی پرماجرا باشد ولی در درازمدت فرسایش مضاعفی برای زندانی سیاسی ایجاد می&amp;zwnj;کند. مردان زندانی سیاسی عموماً این اقبال را دارند که با هم&amp;zwnj;سنخی&amp;zwnj;های خودشان هم&amp;zwnj;بند شود مگر در موارد تنبیهی. ولی در دهه&amp;zwnj;های ۷۰ و ۸۰ برای زندانیان زن چنین نبود. در زمستان ۱۳۸۸ زنان زندانی سیاسی در اعتراض به این امر و خواست داشتن بند مستقل دست به اعتصاب زدند. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;زندان میدان کارزار &lt;br /&gt;
&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;برای دختران جوانی که در کارزار &amp;quot;یک میلیون امضاء&amp;quot; برای تغییر قوانین نابرابر تلاش می&amp;zwnj;کردند، اما، هم&amp;zwnj;بند شدن با زنان محروم و دیدن چهره عریان نابرابری و خشونت دلیلی بود بر حقانیت باور&amp;zwnj;هاشان. آن&amp;zwnj;ها این فرصت را به تداوم کارزارشان تبدیل کردند. آن&amp;zwnj;ها برای زنانی که به آن&amp;zwnj;ها هیچ&amp;zwnj;وقت فرصتی برای آگاهی به حقوقشان داده نشده، از حق برابری گفتند و از رنج&amp;zwnj;ها و بی&amp;zwnj;حقی&amp;zwnj;هایی که قوانین و فرهنگ مردسالار بر این زنان تحمیل کرده، نوشتند. این گزارش&amp;zwnj;ها فصل تازه&amp;zwnj;ای در ادبیات زندان را گشوده که ممکن است به چند هفته یا حتی چند روز حبس مربوط باشد. کم شدن دامنه مسائل، این امکان را به راویان می&amp;zwnj;دهد که در نوشته&amp;zwnj;شان بر روی یک یا چند موضوع تمرکز و تعمق کنند.&amp;nbsp;&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&lt;img alt=&quot;&quot; align=&quot;middle&quot; src=&quot;http://radiozamaneh.com/sites/default/files/monbzanz03.jpg&quot; /&gt;مریم حسین&amp;zwnj;خواه:آن&amp;zwnj;ها من را فرستاده بودند آنجا تا تنبیه شوم، من اما آنجا بودم تا آدم&amp;zwnj;هایی را ببنیم و بشناسم که هیچ جای دیگر و هیچ&amp;zwnj;وقت دیگر نمی&amp;zwnj;شد که بشناسمشان&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;تفاوت آشکاری در نوشته&amp;zwnj;های پیش از ٢٢خرداد ١٣٨٨و بعد از آن وجود دارد که گویای تغییر شرایط زندان است. در این بررسی این دو دوره را از هم جدا می&amp;zwnj;کنم. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;مریم حسین&amp;zwnj;خواه می&amp;zwnj;نویسد: &amp;quot;آن&amp;zwnj;ها من را فرستاده بودند آنجا تا تنبیه شوم، من اما آنجا بودم تا آدم&amp;zwnj;هایی را ببنیم و بشناسم که هیچ جای دیگر و هیچ&amp;zwnj;وقت دیگر نمی&amp;zwnj;شد که بشناسمشان. آدم&amp;zwnj;هایی که نیمه پنهان جامعه ما هستند که مثل یک زخم چرکین آن&amp;zwnj;ها را از همه پنهان می&amp;zwnj;کنیم و حتی بودنشان را به روی خودمان نمی&amp;zwnj;آوریم.&amp;quot; &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;جلوه جواهری زندگی&amp;zwnj;های از هم پاشیده ساکنان اوین را گواه روشنی بر ناعادلانه بودن قوانینی می&amp;zwnj;داند که برای تغییرش مبارزه می&amp;zwnj;کند. او می&amp;zwnj;نویسد:&amp;quot;اینجا بند نسوان اوین است، با بیش از هزار و یک قصه، قصه&amp;zwnj;هایی تو در تو که در هزار توی هر بند و سلول در هم می&amp;zwnj;آمیزند و دوباره تکرار می&amp;zwnj;شوند. قصه&amp;zwnj;های واقعی از زندگی زنانی که وقتی می&amp;zwnj;فهمند برای نوشتن و گفتن از حقوق زنان، بازداشت شده&amp;zwnj;&amp;zwnj;ای، همه وجودشان همدردی می&amp;zwnj;شود. اینجا در بند نسوان زندان اوین برای گفتن از خواسته&amp;zwnj;هایمان نیازی به مثال آوردن نیست.&amp;quot; &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;شاید برای خواسته&amp;zwnj;هایی که بدیهی می&amp;zwnj;نمایند، نیازی به مثال نباشد، ولی برای ما که سرگذشت&amp;zwnj;های تلخ این زنان را اغلب از طریق صفحه حوادث روزنامه&amp;zwnj;ها و در سطح می&amp;zwnj;شناسیم، این مثال&amp;zwnj;ها لازم است که نظری هم به عمق این زندگی&amp;zwnj;ها داشته باشیم. زنان کنشگر در تصویر هم&amp;zwnj;بندانشان به رابطه علت و معلولی ناشی از قوانین زن&amp;zwnj;ستیز و فرهنگ مردسالار انگشت می&amp;zwnj;گذارند. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;&amp;quot;شوهرکشی&amp;quot;&lt;br /&gt;
&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;quot;شوهرانمان در گورهای سربسته هستند و ما هم در گورهای سرباز، ما&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان روزی که شوهرانمان را کشتیم، خودمان هم مردیم.&amp;quot; &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;محبوبه حسین&amp;zwnj;زاده این جملات را از زنی نقل می&amp;zwnj;کند که در تخت سه&amp;zwnj;طبقه&amp;zwnj; روبروی او با کابوس&amp;zwnj;های مرگ شوهرش شب را به صبح می&amp;zwnj;رساند. او شوهرش را با ضربات چاقو به قتل رسانده است. در نگاه کنشگران به پدیده &amp;quot;شوهرکشی&amp;quot; که به یکی از جرائم متداول در بین زنان زندانی تبدیل شده، دقت و نگاه جامعه&amp;zwnj;شناسانه مشهود است. شهناز غلامی درباره زندان تبریز می&amp;zwnj;نویسد:&amp;nbsp;&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&lt;img alt=&quot;&quot; align=&quot;middle&quot; src=&quot;http://radiozamaneh.com/sites/default/files/monbzanz04.jpg&quot; /&gt;جلوه جواهری: اینجا بند نسوان اوین است، با بیش از هزار و یک قصه، قصه&amp;zwnj;هایی تو در تو که در هزار توی هر بند و سلول در هم می&amp;zwnj;آمیزند و دوباره تکرار می&amp;zwnj;شوند&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;quot;در دهه&amp;zwnj;های گذشته تعداد قاتلان زن در زندان بسیار معدود بود، (به عنوان مثال هشت نفر در سال ١٣۶٨) ولی امروزه چهل درصد زندانیان زن در بند مذکور را در شهر تبریز، زنان قاتل تشکیل می&amp;zwnj;دهند. وجود چنین آماری آن هم فقط مربوط به یک بند از زندان بزرگ تبریز یعنی &amp;laquo;بند هشت نسوان جرائم&amp;raquo; تأمل&amp;zwnj;برانگیز است و بیانگر وجود نا&amp;zwnj;بهنجاری&amp;zwnj;های عمیق اجتماعی حاکی از مدیریت ناصحیح جامعه می&amp;zwnj;باشد. می&amp;zwnj;توان گفت بیش از نیمی از این قاتلان به جرم همسرکشی به زندان آورده شده&amp;zwnj;اند. این مسأله گویای این واقعیت به&amp;zwnj;غایت تلخ است که زنان جامعه ما در نتیجه اعمال فشار از سوی فرهنگ مردسالارانه حاکم به اشکال مختلف مثل اجرا و تصویب قوانین تبعیض&amp;zwnj;آمیز علیه زنان، بی&amp;zwnj;&amp;zwnj;تناسب با شرایط فعلی جامعه، نگرش جنسیتی تعصب&amp;zwnj;آمیز و حاکمیت عرفی یک طرفه مردانه ناچار در خانواده&amp;zwnj;هایی زندگی کنند که بسیار نابسامان و شکننده بوده و واکنش همسرکشی بازتاب شرایطی است که آسیب&amp;zwnj;شناسی دقیق آن در این مجال نمی&amp;zwnj;گنجد.&amp;quot; &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;تقریباً در تمام نوشته&amp;zwnj;های مورد نظر ما پدیده شوهرکشی که با عدم امکان حق طلاق گره خورده است، حضور اندوهباری دارد. جلوه جواهری می&amp;zwnj;نویسد: &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;quot;بسیاری از زنان به زندان افتاده&amp;zwnj;اند فقط و فقط برای اینکه حق طلاق نداشتند. آری، مقصر بسیاری از موارد همسرکشی در میان ساکنان بند نسوان، نداشتن حق طلاق است و بن&amp;zwnj;بست&amp;zwnj;هایی که جامعه و&amp;zwnj; گاه قوانین برای&amp;zwnj;شان ایجاد کرده&amp;zwnj;اند.&amp;quot; &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;مریم حسین خواه می&amp;zwnj;نویسد: &amp;quot;از زندان متنفرم به خاطر سمیرایی که وقتی به زندان آمد یک دختر ١٨ ساله چشم و گوش بسته بود و وقتی من دیدمش یکی از گنده&amp;zwnj;لات&amp;zwnj;های اوین که جرأت نمی&amp;zwnj;کردم به او سلام کنم، پدرش را کشته بود. پدری که سال&amp;zwnj;ها به او تجاوز می&amp;zwnj;کرد، که باردارش کرده بود. زهر به پدر اثر کرد و سمیرا زنده ماند. می&amp;zwnj;خواست هردوشان بمیرند. نشد. آمد زندان. نابود شد.&amp;quot; &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;و ناهید کشاورز از &amp;quot;ژ&amp;quot; دختر جوانی می&amp;zwnj;نویسد که به جرم معاونت در قتل شوهرش در زندان به سر می&amp;zwnj;برد: &amp;quot;او تحصیلاتش را در دوره راهنمایی ناتمام نهاده است. ژیان سبزواری است. او در ۱۶ سالگی با شوهرش ازدواج کرده است. شوهری که به گفته او بسیار خشن بوده است. در آخر با همکاری مرد جوانی در ۱۸ سالگی شوهرش را می&amp;zwnj;کشد. هم&amp;zwnj;جرمش اعدام شده است. خودش می&amp;zwnj;گوید: زندگی فعلی من در زندان خیلی بهتر از زندگیم با شوهرم است.&amp;quot; &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;شهناز غلامی از از زبان خدیجه خانم که به جرم قتل شوهرش در زندان است، می&amp;zwnj;نویسد: &amp;quot;ما در شرایط بسیار سخت اقتصادی به&amp;zwnj;سر می&amp;zwnj;بردیم من با بچه&amp;zwnj;هایم در یک کارخانه آجرپزی در تبریز کار می&amp;zwnj;کردم ولی شوهرم مرا به شدت کتک می&amp;zwnj;زد و مورد آزار و اذیت قرار می&amp;zwnj;داد. او بدون اجازه من همسر دیگری اختیار کرده بود و ما هرچه پس&amp;zwnj;انداز می&amp;zwnj;کردیم او همه را خرج خود و همسر دومش می&amp;zwnj;کرد تا اینکه یک روز در دعوای هر روزه بیل را برداشتم و او را مصدوم کردم.&amp;quot; &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;تبعیضات دیگر&lt;br /&gt;
&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;همان&amp;zwnj;قدر که بی&amp;zwnj;مهری قوانین، نظام سیاسی و فرهنگ زن&amp;zwnj;ستیز در زندان خشن&amp;zwnj;تر و عریان&amp;zwnj;تر است، جامعه و خانواده هم نسبت به زن &amp;quot;مجرم&amp;quot; بی&amp;zwnj;رحم&amp;zwnj;تر می&amp;zwnj;شوند. جلوه جواهری می&amp;zwnj;نویسد: &amp;quot;در هر گوشه اغلب زنانی را می&amp;zwnj;بینیم که زیر ضرب و شتم شوهرانشان دست به جنایت زده&amp;zwnj;اند، در حالی که نمی&amp;zwnj;توانستند از حصار تنگی که دورشان را گرفته، رهایی یابند اما همین زنان را می&amp;zwnj;بینی که به محض زندانی شدن، فراموش&amp;zwnj;شدگان خانواده&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان شوهران و پدرانی هستند که آن&amp;zwnj;ها را به اینجا کشانده&amp;zwnj;اند.&amp;quot;&amp;nbsp;&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&lt;img alt=&quot;&quot; align=&quot;middle&quot; src=&quot;http://radiozamaneh.com/sites/default/files/monbzanz05.jpg&quot; /&gt;ناهید کشاورز از &amp;quot;ژ&amp;quot; دختر جوانی می&amp;zwnj;نویسد که به جرم معاونت در قتل شوهرش در زندان به سر می&amp;zwnj;برد&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;مریم حسین خواه می&amp;zwnj;نویسد: &amp;quot;بندی که ما بودیم بند محکومان مالی بود و بیشترشان یا به خاطر شریک شدن در معاملات مالی شوهر&amp;zwnj;هایشان به زندان افتاده بودند. یا آقای شوهر از چک و امضای آن&amp;zwnj;ها استفاده کرده بود. قسمت دردناک ماجرا هم آنجا بود که جناب شوهر خودش با وثیقه رفته بود بیرون و زن بیچاره داشت آب خنک می&amp;zwnj;خورد و یا بد&amp;zwnj;تر از آن زنش را طلاق داده بود.&amp;quot; &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;زنان متهم به جرائم مربوط به مواد مخدر و فحشاء هم که از رایج&amp;zwnj;ترین جرائم در زندان&amp;zwnj;هاست، در اغلب موارد از طرف مردان خانواده وادار به این&amp;zwnj;کار شده&amp;zwnj;اند. با این&amp;zwnj;همه عمدتاً آن&amp;zwnj;ها هستند که باید بار مجازات را بر دوش کشند. همین تبعیض در مورد &amp;quot;جرائم&amp;quot; مربوط به رابطه نامشروع هم عمل می&amp;zwnj;کند. مریم حسین&amp;zwnj;خواه به نقل از دختر جوانی می&amp;zwnj;نویسد: &amp;quot;خانه دوست پسرم بودم که ریختند و ما را گرفتند. فکر کنم همسایه&amp;zwnj;ها خبر داده بودند. دوستم بعد یک هفته سند گذاشت و آزاد شد، ولی من هفت ماهه که اینجا هستم.&amp;quot; &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;تأثیر زندان بر فعالیت کنشگران&lt;br /&gt;
&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;مریم حسین&amp;zwnj;خواه از آن چند هفته زندان، آنقدر خاطره و درد دارد که رد آن&amp;zwnj;ها در یادداشت&amp;zwnj;هایش در وبلاگ، هنوز هم پیداست: &amp;quot;اما وقتی مرا بازداشت کردند نمی&amp;zwnj;دانستند مرا به کجا می&amp;zwnj;فرستند، نمی&amp;zwnj;دانستند بودن کنار این زنان برای همه عمر خواب آرام را از من خواهد گرفت. نمی&amp;zwnj;دانستند با دیدن قربانیان برخی که می&amp;zwnj;خواهم سرنوشتشان تغییر کند دیگر هیچ&amp;zwnj;گاه نخواهم توانست شانه از زیر بار مسئولیت سنگین خود خالی کنم.&amp;quot; &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;او در زندان تصمیم می&amp;zwnj;گیرد کتابخانه&amp;zwnj;ای برای بند زنان اوین راه&amp;zwnj;اندازی کند و این&amp;zwnj;کار را بعد از آزادی با یاری جمعی از فعالان حوزه زنان و اعضای کتابخانه صدیقه دولت&amp;zwnj;آبادی پیش می&amp;zwnj;برد. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;زندانی شدن جلوه جواهری به ابتکاری از طرف او و دوستانش می&amp;zwnj;انجامد. نمایشگاهی از آثار جلوه جواهری در دی ماه ١٣٨۶، زمانی که او هنوز دربند است، برپا می&amp;zwnj;شود. هدف نمایشگاه کمک به زنان زندانی از طریق عواید حاصل از فروش این آثار است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;زنان قربانی و&amp;nbsp;ناآگاهی به حقوق خود&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در مورد مسئله ناآگاهی به حقوق و قوانین در میان زندانیان روایت&amp;zwnj;ها متفاوت هستند. در مقابل بعضی روایت&amp;zwnj;ها، مثلاً در روایت شهناز غلامی از زندان تبریز، که زنان هیچ آگاهی از حقوق خود ندارند، ناهید کشاورز عقیده دیگری دارد: &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;quot;همه این زنان خواهان قوانین بهتر و تغییر مناسبات اجتماعی هستند و به نوعی شاهد شکلی از آگاهی جنسیتی در آنان هستیم، گرچه برای درگیر شدن در مبارزه اجتماعی برای انجام تغییرات، هنوز این آگاهی را ندارند اما وقتی تو توضیح می&amp;zwnj;دهی که برای چه چیزهایی مبارزه می&amp;zwnj;کنی و چرا به اینجا آمده&amp;zwnj;ای، با تو همدلی می&amp;zwnj;کنند و به نوعی در تلاش&amp;zwnj;های تو امید به تغییر زندگیشان را می&amp;zwnj;بینند.&amp;quot; &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;محبوبه حسین&amp;zwnj;زاده هم ناآگاهی را مطلق نمی&amp;zwnj;بیند: &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;quot;زن زندانی که هم&amp;zwnj;اکنون او نیز مشغول ثبت خاطراتش در دفتر کوچکی است مرا به گوشه&amp;zwnj;ای می&amp;zwnj;کشاند و می&amp;zwnj;گوید آیا من می&amp;zwnj;توانم به شما برای جمع آوری امضاء کمک کنم و می&amp;zwnj;خواهد هرطور شده برگه&amp;zwnj;ای را به او برسانیم تا زنانی که خود در بن&amp;zwnj;بست اوین گرفتار مانده&amp;zwnj;اند برای دیگران روزنه&amp;zwnj;ای بازکنند، با تک تک امضا&amp;zwnj;هایشان&amp;quot;&amp;nbsp;&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&lt;img alt=&quot;&quot; align=&quot;middle&quot; src=&quot;http://radiozamaneh.com/sites/default/files/monbzanz06.jpg&quot; /&gt;محبوبه حسین&amp;zwnj;زاده هم ناآگاهی را مطلق نمی&amp;zwnj;بیند.&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;توجه به مسائل حقوقی در برخورد خود این کنشگران با زندانبانان هم مشهود است. آن&amp;zwnj;ها از حقوق خود دفاع می&amp;zwnj;کنند و به موارد نقض قانون اعتراض می&amp;zwnj;کنند. نیلوفر گلکار در مصاحبه&amp;zwnj;ای می&amp;zwnj;گوید: &amp;quot;وارد اوین که شدیم به ما چشم&amp;zwnj;بند زدند و گفتند باید چشم&amp;zwnj;بند بزنیم. ابتدا چند نفر اعتراض کردند که این&amp;zwnj;کار قانونی نیست ولی مسئولان اوین ما را مجبور به زدن چشم&amp;zwnj;بند&amp;zwnj;ها کردند.&amp;quot; &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;این فضاهای باریک هم که بعد از دهه ۶۰ ایجاد شده بود، بعد از ٢٢ خرداد ٨٨ بسته شد و تجاوز، شکنجه، اعترافات اجباری، قتل و اعدام&amp;zwnj;های سیاسی تداعی وضعیت آن دهه سیاه شد. &amp;quot;الان مثل دهه شصته یک طرفش محاربه هست که جرمش اعدامه و طرف دیگه&amp;zwnj;اش هم توبه و اظهار پشیمانیه&amp;quot;. این حرف بازجوست که سعیده کردی&amp;zwnj;نژاد در نوشته&amp;zwnj;اش آورده است. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;این را هم فراموش نکنیم که در&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان زمان هم بودند زندانیانی با اتهامات دیگر و بازجویی&amp;zwnj;هایی از نوع دیگر. آن&amp;zwnj;ها شکنجه می&amp;zwnj;شدند و به اعدام یا حبس سنگین محکوم می&amp;zwnj;شدند. از نوشته جلوه جواهری درباره شیرین علم هولی، که بعد از اعدام او نوشته، متوجه می&amp;zwnj;شویم که شیرین را برای اعتراف شکنجه می&amp;zwnj;کردند. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بعضی از نوشته&amp;zwnj;هایی که در اینجا به آن اشاره شد، در اینترنت هم به&amp;zwnj;سختی قابل دریافت هستند. رسانه&amp;zwnj;های اینترنتی این حسن را دارند که نوشته&amp;zwnj;ای را در زمانی کوتاه در سراسر دنیا انتشار دهند، اما با حذف از حافظه اینترنتی، دسترسی به آن&amp;zwnj;ها مشکل&amp;zwnj;آفرین می&amp;zwnj;شود. این یکی از مشکلات دنیای رسانه&amp;zwnj;ای امروزی است که به ما گوشزد می&amp;zwnj;کند برای ضبط و ثبت این نوشته&amp;zwnj;ها که غیر از جنبه ادبی آن&amp;zwnj;ها در زمره اسناد و مدارک قرار دارند، تدابیری بیندیشم. مثلاً از طریق ایجاد یک سایت آرشیو ویژه یا چاپ آن&amp;zwnj;ها.&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;عکس نخست: نقاشی، اثر مینو خواجه&amp;zwnj;الدین&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;در همین زمینه:&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;a href=&quot;http://radiozamaneh.com/taxonomy/term/1619&quot;&gt;::مجموعه مقالات منیره برادران پیرامون ادبیات زندان در دفتر &amp;quot;خاک&amp;quot;::&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
</description>
     <comments>https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2011/12/12/8893#comments</comments>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/1619">ادبیات زندان</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/1618">منیره برادران</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak">خاک</category>
 <pubDate>Mon, 12 Dec 2011 21:51:44 +0000</pubDate>
 <dc:creator />
 <guid isPermaLink="false">8893 at https://archive.radiozamaneh.com</guid>
  </item>
  <item>
    <title>ساکن شماره ۱۱۳۴۵ زندان اوین</title>
    <link>https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2011/11/26/8573</link>
    <description>&lt;div class=&quot;fb-social-like-widget&quot;&gt;&lt;fb:like  href=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2011/11/26/8573&quot; send=&quot;false&quot; layout=&quot;box_count&quot; show_faces=&quot;false&quot; width=&quot;500&quot; action=&quot;like&quot; font=&quot;arial&quot; colorscheme=&quot;light&quot;&gt;&lt;/fb:like&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-sartitr&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    بخش دوم مجموعه جستارهایی پیرامون ادبیات زندان و یادنگاری‌های زندانیان سیاسی در ایران        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-nevisandeh&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    منیره برادران        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-filefield field-field-maghaleh-image&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    &lt;img  class=&quot;imagefield imagefield-field_maghaleh_image&quot; width=&quot;277&quot; height=&quot;188&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/sites/default/files/mehmok01.jpg?1322505739&quot; /&gt;        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;p&gt;منیره برادران - دارنده شماره ۱۱۳۴۵ مهرانگیز کار است که در بهار ۱۳۷۹ در بازگشت از کنفراس برلین دستگیر و محاکمه شد. در کتاب &amp;quot;گردنبند مقدس&amp;quot; وی مروری دارد به این دوره. جرم خانم کار ظاهراً شرکت در کنفرانس برلین است و به &amp;quot;بخش تحقیقات ویژه&amp;quot; که بخشی از دادگاه انقلاب اسلامی است، حواله داده می&amp;zwnj;شود.&lt;/p&gt;
&lt;!--break--&gt;&lt;!--break--&gt;&lt;p&gt;به عنوان وکیل و حقوقدان، مهرانگیز کار پیش&amp;zwnj;تر هم شاهد بوده که در سیستم قضایی در پناه صفت &amp;quot;ویژه&amp;quot; هر بی&amp;zwnj;عدالتی را برای تحکیم و توسعه قدرت انحصاری به کار می&amp;zwnj;بردند و تبعیضات و ضعف&amp;zwnj;های قانون و دستگاه قضایی را می&amp;zwnj;شناخته و سال&amp;zwnj;ها در نقد آن&amp;zwnj;ها قلم زده است. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;حال خود او در بند این &amp;quot;ویژه&amp;zwnj;ها&amp;quot; گرفتار آمده است. &amp;quot;تحقیقات ویژه&amp;quot; یعنی ساعت&amp;zwnj;ها سرگردانی در راهروهای بازجویی و دادگاه و شب&amp;zwnj;ها خستگی و درماندگی در سلول انفرادی ۲۰۹. او در کمال ناباوری می&amp;zwnj;بیند که بازجو موارد بازجویی&amp;zwnj;های او را عیناً از نوشته&amp;zwnj;های حسین شریعتمداری و روزنامه کیهان کپی&amp;zwnj;برداری می&amp;zwnj;کند و می&amp;zwnj;نویسد: &amp;quot;کنفرانس برلین در واقع دست&amp;zwnj;آویزی است برای حوادث بزرگی که در راه است. بی&amp;zwnj;تردید اگر در کنفرانس برلین هم شرکت نمی&amp;zwnj;کردم، به بهانه دیگری دستگیر می&amp;zwnj;شدم.&amp;quot;&lt;br /&gt;
مهرانگیز کار به مصائبی می&amp;zwnj;اندیشد که موکلانش سال&amp;zwnj;ها در برخورد با &amp;quot;ویژه&amp;quot;&amp;zwnj;های سازمان&amp;zwnj;های قضایی کشور تحمل می&amp;zwnj;کردند. در &amp;quot;گردنبند مقدس&amp;quot; او با دقت و ریزبینی حرفه&amp;zwnj;ای به عنوان حقوقدان، ابتذال دستگاه قضایی، مراحل بازجویی و محاکمه و نیز ناتوانی مطلق زندانی را در این سیستم بی&amp;zwnj;داد شرح می&amp;zwnj;دهد. به چشم می&amp;zwnj;بیند که در صحن &amp;quot;دادگاه&amp;quot; حاکم شرع با متهمی معامله می&amp;zwnj;کند. دادی در کار نیست و راه رهایی در &amp;quot;معامله&amp;quot; جست&amp;zwnj;وجو می&amp;zwnj;شود.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;خلا زمانی &lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;نحوه شروع کتاب یکی از دغدغه&amp;zwnj;های نویسندگان است. سخن آغازین بیان رازی است که به&amp;zwnj;تدریج در خوانش کتاب گشوده می&amp;zwnj;شود. &amp;quot;گردنبند مقدس&amp;quot; با تحویل سال ۱۳۸۰ و نگاه راوی به سال پیش شروع می&amp;zwnj;شود. مهرانگیز کار با ظرافت خاصی خلا زمانی آخر اسفند ۱۳۷۹ را که ساعت پنج و نیم است تا آغاز سال جدید که نیمه&amp;zwnj;شب فرامی&amp;zwnj;رسد، برای ورود به حکایت خود برمی&amp;zwnj;گزیند. می&amp;zwnj;نویسد:&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;quot;در آستانه سال ۱۳۸۰ بعد از عبور از زمان بی&amp;zwnj;نام، هر چه تقویم رسمی را وارونه ورق می&amp;zwnj;زنم، از روزهایی می&amp;zwnj;گذرم که در آن روز&amp;zwnj;ها اندیشه&amp;zwnj;ای را به صلیب کشیده&amp;zwnj;اند. به&amp;zwnj;تدریج برگ&amp;zwnj;های تقویم گزارشگر ده&amp;zwnj;ها مصلوب خاموش می&amp;zwnj;شوند. دستبند و چشم&amp;zwnj;بند گاهی تمام سطح کاغذهای تقویم را پوشانده است.&amp;quot; ص۱۴&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;دنیای بدیل زندانی &lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;نوشتن درباره زندان، حتی اگر چند هفته یا چند ماه باشد، مانند گشودن دریچه&amp;zwnj;ای است بر دنیایی که در یک سوی آن حاکمان و زندانبانان بی&amp;zwnj;مانع و با دست باز عدالت را سر می&amp;zwnj;برند و سوی دیگر محکومان هستند که در آن تاریکخانه بی&amp;zwnj;عدالتی دست و پا می&amp;zwnj;زنند، می&amp;zwnj;خواهند تسلیم نشوند و بدیل خویش می&amp;zwnj;جویند. حتی زندانیان غیر سیاسی هم به شیوه خود به مقاومت متوسل می&amp;zwnj;شوند. مهرانگیز کار شاهد اتفاقات جالبی در این دنیای رویارویی&amp;zwnj;هاست و آن&amp;zwnj;ها را در کتابش ثبت کرده است. گرچه دوره دو ماهه زندان وی بیشتر در انفرادی و مدتی هم با یار دیرینش شهلا لاهیجی، که همچون او به جرم شرکت در کنفرانس برلین محاکمه می&amp;zwnj;شود، می&amp;zwnj;گذرد، ولی هواخوری و نیز صدای زندانیان سلول&amp;zwnj;های دیگر به او امکان دیدن و شنیدن را می&amp;zwnj;دهد.&amp;nbsp;&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&lt;img alt=&quot;&quot; align=&quot;middle&quot; src=&quot;http://www.radiozamaneh.com/sites/default/files/mehmok02.jpg&quot; /&gt;منیره برادران: در جای&amp;zwnj;&amp;zwnj;جای &amp;quot;گردنبند&amp;quot; مقدس اتفاقات زندان با خاطره تلخ کنفرانس برلین به هم می&amp;zwnj;آمیزد.&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;در هواخوری می&amp;zwnj;بیند که از دریچه سلولی که مربوط به بخش مرد&amp;zwnj;ها است، شورت و کرست زنانه&amp;zwnj;ای به نمایش درمی&amp;zwnj;آید. زندانی در ساعاتی که احساس می&amp;zwnj;کرد زنان زندانی در هواخوری هستند این&amp;zwnj;کار را می&amp;zwnj;کرد. او یک مرد زن&amp;zwnj;نما بود و دوست داشت او را &amp;quot;مینا&amp;quot; بنامند و معتقد بود که پدر و مادرش اشتباه کرده&amp;zwnj;اند که اسم &amp;quot;محمود&amp;quot; را روی او گذاشته&amp;zwnj;اند. مهرانگیز کار می&amp;zwnj;نویسد:&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;quot;پرچم زنانگی این انسان که تکلیف خود را با جنسیتش به اراده خود تعیین کرده بود، همه را به خنده و شادمانی آشتی می&amp;zwnj;داد (...) با صدایی که نازک می&amp;zwnj;کرد با کرشمه از درون سلول برای زنان زندانی پیام می&amp;zwnj;فرستاد: خواهرهای عزیز، مرا از خودتان بدانید. اسم من مینا است. هیچ&amp;zwnj;کس نمی&amp;zwnj;خواهد باور کند مثل شما&amp;zwnj;ها ظریف و احساساتی هستم. خاک بر سرشان...&amp;quot; ص ۷۴&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;یادم هست که چند سال پیش در یکی از سمینارهای زنان، سخنرانی که صحبتش به موضوع ترانس&amp;zwnj;سکسوال مربوط می&amp;zwnj;شد، بحث خود را با این مثال از کتاب &amp;quot;گردنبند مقدس&amp;quot; آغاز کرد تا به روشنی نشان دهد که چگونه در جمهوری اسلامی انسان&amp;zwnj;هایی که خود را در تناقض با جنستی که جامعه برایشان تعیین کرده می&amp;zwnj;بینند، مجرم محسوب می&amp;zwnj;شوند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;راوی در جایی دیگر از آوازخوانی دسته&amp;zwnj;جمعی مردان زندانی می&amp;zwnj;گوید که شب&amp;zwnj;ها مایه تفریح راوی و دیگر زندانی&amp;zwnj;ها می&amp;zwnj;شوند. آوازه&amp;zwnj;خوان در سلولش نغمه&amp;zwnj;ای را ساز می&amp;zwnj;کند، بشکن می&amp;zwnj;زند و می&amp;zwnj;رقصد و دیگران در سلول&amp;zwnj;های دیگر با کاسه و بشقاب با او همراه می&amp;zwnj;شوند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;برگشت به گذشته&amp;zwnj;ها&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;مهرانگیز کار در &amp;quot;گردنبند مقدس&amp;quot; خود را محدود به حال &amp;ndash; زندان ۱۳۷۹- نمی&amp;zwnj;کند. از نامه &amp;quot;ما نویسنده&amp;zwnj;ایم&amp;quot; یاد می&amp;zwnj;کند که از امضاءکنندگانش بوده است و &amp;quot;انتشار آن در فضای اختناق&amp;zwnj;آمیز سیاسی که درآمیخته با ترس و ارعاب بود، یخ&amp;zwnj;های قرون را شکست.&amp;quot; از شبی می&amp;zwnj;نویسد که او و پنج تن دیگر که از اعضای کانون نویسندگان بودند در میهمانی وابسته فرهنگی آلمان غافلگیرانه با یورش مأمورین امنیتی مواجه می&amp;zwnj;شوند و بازداشت می&amp;zwnj;گردند. این&amp;zwnj;ها از حوادث مهم تاریخ اهل قلم هستند که با قتل و توطئه&amp;zwnj;های امنیتی مورد سرکوب وحشیانه قرار گرفتند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در جای&amp;zwnj;&amp;zwnj;جای &amp;quot;گردنبند&amp;quot; مقدس اتفاقات زندان با خاطره تلخ کنفرانس برلین به هم می&amp;zwnj;آمیزد. در دالان&amp;zwnj;های ۲۰۹ در بازجویی&amp;zwnj;ها و دادگاه انقلاب اسلامی، درد و زخم توهین&amp;zwnj;هایی که از طرف معترضان کنفرانس برلین بر مهرانگیز کار و دیگر شرکت&amp;zwnj;کنندگان آن کنفرانس بارید، او را&amp;zwnj;&amp;zwnj; رها نمی&amp;zwnj;کند. می&amp;zwnj;نویسد:&lt;br /&gt;
&amp;quot;در &amp;zwnj;&amp;zwnj;نهایت خستگی و بیزاری، صحنه&amp;zwnj;هایی از کنفرانس برلین در برابرم جان می&amp;zwnj;گرفت. به صدای آن مرد سپیدمو می&amp;zwnj;اندیشیدم که در هنگام سخنرانی من نعره می&amp;zwnj;زد و می&amp;zwnj;گفت: زنیکه روسری&amp;zwnj;ات را بردار.&amp;quot; ص۵۴&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;او صدور چنین امر و نهی&amp;zwnj;&amp;zwnj;هایی را با نحوه بازجویی در تحقیقات ویژه هم&amp;zwnj;ریشه می&amp;zwnj;بیند: &amp;quot;هر دو می&amp;zwnj;خواستند ایران در کام تک&amp;zwnj;صدایی باقی بماند. هر دو برای جامعه پیچیده ایران نسخه می&amp;zwnj;نوشتند. برای جامعه رنگارنگ و پرتنوعی که تاب و توان پذیرش نسخه واحد سیاسی را ندارد، حکم قطعی صادر می&amp;zwnj;کردند.&amp;quot; ص ۵۶&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;تجربه شخصی&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;quot;گردنبند مقدس&amp;quot; ضمن اینکه بیان درد عظیم بی&amp;zwnj;عدالتی و ابتذال دستگاه قضایی در پناه قوانین اسلامی در جامعه است، روایت یک تجربه شخصی نیز هست. مهرانگیز کار در این کتاب تنها به عنوان یک حقوقدان سخن نمی&amp;zwnj;گوید، از حس درماندگی خود به عنوان متهم، از اینکه به عنوان یک زن که از طرف حاکم شرع مورد تحقیر قرار می&amp;zwnj;گیرد و از دلتنگی&amp;zwnj;هایش در زندان می&amp;zwnj;نویسد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در این کتاب اشاراتی هم به زندان در دوره سیاه دهه اول بعد از انقلاب می&amp;zwnj;شود که فراموش نکنیم پایه ننگین شکنجه و اعدام مخالفان را آن زمان بنا نهادند. مهرانگیز کار حتی خوانندگانش را به بعد از آزادی می&amp;zwnj;برد به بیمارستانی که در آنجا به او خبر می&amp;zwnj;دهند مبتلا به سرطان است که سلول&amp;zwnj;های بیماری در زندان آغاز به رشد کرده است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;کتاب با سه پیوست پایان می&amp;zwnj;یابد: &amp;quot;مکاشفات زندان&amp;quot; که گزارشی است به قلم مهرانگیز کار که پیش از انتشار این کتاب در نشریه حقوق بشر منتشر شده بود. دومی &amp;quot;اولویت&amp;zwnj;ها در دستور کار مجلس ششم&amp;quot; که زبان حقوقی دارد و سرانجام &amp;quot;پایان یک رقص سیاسی&amp;quot;، کپی گزارشی است از کنفرانس برلین به قلم لیلی فرهادپور که متأسفانه به دلیل ریز بودن بیش از حد خط قابل خواندن نیست.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;شناسنامه کتاب:&lt;br /&gt;
&lt;/strong&gt;گردنبند مقدس، مهرانگیز کار، چاپ اول سال ۲۰۰۲، سوئد، نشر باران&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;در همین زمینه:&lt;br /&gt;
&lt;/strong&gt;&lt;a href=&quot;http://www.radiozamaneh.com/node/6384&quot;&gt;::&amp;quot;ادبیات و زندان&amp;quot; بخش نخست گفت&amp;zwnj;و&amp;zwnj;گوها و نقدهای منیره برادران پیرامون یادنگاری&amp;zwnj;های زندانیان سیاسی در ایران، کتابخانه زمانه::&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
</description>
     <comments>https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2011/11/26/8573#comments</comments>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/1619">ادبیات زندان</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/1618">منیره برادران</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/7518">مهرانگیز کار</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/7519">گردنبند مقدس</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak">خاک</category>
 <pubDate>Sat, 26 Nov 2011 10:23:18 +0000</pubDate>
 <dc:creator />
 <guid isPermaLink="false">8573 at https://archive.radiozamaneh.com</guid>
  </item>
  <item>
    <title>دانشجویان در بند</title>
    <link>https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2011/11/09/8173</link>
    <description>&lt;div class=&quot;fb-social-like-widget&quot;&gt;&lt;fb:like  href=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2011/11/09/8173&quot; send=&quot;false&quot; layout=&quot;box_count&quot; show_faces=&quot;false&quot; width=&quot;500&quot; action=&quot;like&quot; font=&quot;arial&quot; colorscheme=&quot;light&quot;&gt;&lt;/fb:like&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-sartitr&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    زندان‌نگاری‌های سال‌های دهه ۱۳۷۰        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-nevisandeh&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    منیره برادران        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-filefield field-field-maghaleh-image&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    &lt;img  class=&quot;imagefield imagefield-field_maghaleh_image&quot; width=&quot;277&quot; height=&quot;188&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/sites/default/files/monbar01_0.jpg?1321041776&quot; /&gt;        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;p&gt;منیره برادران - کتاب &amp;quot;اندیشه و تازیانه&amp;quot;، گزارش و شهادت اکبر محمدی بر بازجویی&amp;zwnj;ها و شکنجه&amp;zwnj;هایی است که در سال&amp;zwnj;های دهه ۷۰ در زندان بر او رفت. او نوشته&amp;zwnj;اش را با معرفی خود آغاز می&amp;zwnj;کند: &lt;br /&gt;
&amp;quot;من اکبر محمدی هستم. بی&amp;zwnj;گمان بار&amp;zwnj;ها و بار&amp;zwnj;ها نام مرا در پیوند با ددمنشی&amp;zwnj;های رژیم جمهوری اسلامی از رادیو&amp;zwnj;ها و تلویزیون&amp;zwnj;ها شنیده و یا در روزنامه&amp;zwnj;ها خوانده&amp;zwnj;اید ولی مطمئن هستم از آنچه که در زندان&amp;zwnj;های رژیم بر سرم آمده، آگاهی ندارید.&amp;quot;&lt;/p&gt;
&lt;!--break--&gt;&lt;!--break--&gt;&lt;p&gt;می&amp;zwnj;نویسد در استان سرسبز و خرم مازندان در سرزمین مازیار&amp;quot; &amp;zwnj;زاده شد. از فعالان دانشجویی بوده و پنج روز بعد از ۱۸ تیر ۱۳۷۸ توسط وزارت اطلاعات دستگیر و به زندان توحید برده می&amp;zwnj;شود.&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان زندان کمیته مشترک ضد خرابکاری زمان شاه که در جمهوری اسلامی هم همچنان زندان بازجویی و شکنجه&amp;zwnj;گاه ماند تا ۲۰ سال و حالا که به موزه عبرت تبدیل شده، در آن اثری از این دوره سیاه نیست. اکبر محمدی از شکنجه&amp;zwnj;های خود می&amp;zwnj;گوید که حدود سه ماه و نیم ادامه داشت:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;
&amp;quot;حدود بیست و هفت روز اول یک روز در میان با کابل به کف پای من می&amp;zwnj;زدند. حدود بیست و هفت روز فقط روزی یک ساعت برای استراحت و خواب داخل سلول بودم...&amp;quot; ص ۲۱&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;به او دستبند قپانی می&amp;zwnj;زنند، آویزانش می&amp;zwnj;کنند، با مشت و لگد به او حمله می&amp;zwnj;کنند، ترتیبی می&amp;zwnj;دهند که شاهد شکنجه برادر و دائی&amp;zwnj;اش باشد، تهدید و ناسزا، ماه&amp;zwnj;ها انفرادی و... اثرات شکنجه بر تن جوان او ماندگار می&amp;zwnj;شود: کمردردهای شدید که &amp;zwnj;گاه قدرت حرکت را از او می&amp;zwnj;گیرد، ناراحتی روحی، بی&amp;zwnj;خوابی و درد در ناحیه قلب. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img alt=&quot;&quot; align=&quot;left&quot; src=&quot;http://radiozamaneh.com/sites/default/files/monbar02_0.jpg&quot; /&gt;بالاخره در دادگاهی که وکیل تسخیری نقش مأمور اطلاعاتی را دارد به ۱۵ سال زندان محکوم می&amp;zwnj;شود. اکبر محمدی بار&amp;zwnj;ها دست به اعتصاب غذا می&amp;zwnj;زند. او در سال هفتم حبس در زندان درگذشت. مرگی مبهم. &lt;br /&gt;
این کتاب ظاهراً در زندان نوشته شده است، شش سال پس از دستگیری. نه راوی و نه ناشر، هیچ&amp;zwnj;کدام در ابتدای کتاب توضیحی در این&amp;zwnj;باره نمی&amp;zwnj;دهند. این نکته با اهمیت را به&amp;zwnj;طور تصادفی در سطری از صفحات پایانی کتاب متوجه می&amp;zwnj;شویم. &amp;quot;و تا الان مدت شش سال و اندی است که در زندان هستم، لااقل ۱۰۰ بار مرا خواسته&amp;zwnj;اند که تقاضای عفو نمایم...&amp;quot; ص ۹۲&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;محور نوشته اکبر محمدی شرح بازجویی&amp;zwnj;هاست. از او می&amp;zwnj;خواهند در مورد خودش و برادرش به نکرده&amp;zwnj;ها اعتراف کند، خود را عامل بیگانگان بداند و نظیر این&amp;zwnj;ها که شیوه&amp;zwnj;های همیشگی حکومت اسلامی در سرکوب و تخریب مخالفان بوده است. این سؤال&amp;zwnj;ها بار&amp;zwnj;ها وبار&amp;zwnj;ها تکرار می&amp;zwnj;شوند. این شیوه بازجویی&amp;zwnj;های اطلاعاتی را شاید همه شنیده باشیم. شنیدن ولی به معنای حس عذاب نیست. راوی کتاب اندیشه و تازیانه این تکرار عذاب&amp;zwnj;آور را به&amp;zwnj;طور مکرر و روزشمار نشان می&amp;zwnj;دهد. صحنه&amp;zwnj;ها و گفته&amp;zwnj;ها آنقدر شبیه هم هستند که ممکن است در ابتدا خواننده آن را به بی&amp;zwnj;دقتی نوشته نسبت دهد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اگر از شیوه اغراق&amp;zwnj;گویی در ارائه نقش خود و به ویژه نقش برادرش- منوچهر محمدی- بگذریم، گزارش اکبر محمدی سند مهمی از حوادث کوی دانشگاه در ۱۸ تیر و گواهی بر سرکوب و شکنجه دانشجویان است. در پایان این کتاب صحنه&amp;zwnj;هایی از رویدادهای ۱۸ تیر ۱۳۷۸ به شکل تصویری نشان داده می&amp;zwnj;شود.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;کم&amp;zwnj;کاری دانشجویان در بند در زندان&amp;zwnj;نگاری این دوره&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;متأسفانه زندان&amp;zwnj;نگاری دهه ۷۰ بسیار اندک است و در این اندک نوشته&amp;zwnj;ها، سهم دانشجویان، که بیشترین تعداد زندانیان آن دروه را تشکیل می&amp;zwnj;دهند، کمتر است. سوای کتاب &amp;quot;اندیشه و تازیانه&amp;quot;، من کتاب یا گزارش&amp;zwnj;های مکتوب دیگری پیدا نکردم جز نامه و مصاحبه&amp;zwnj;هایی پراکنده. علی افشاری، فعال دانشجویی که در سال ۱۳۷۹ دستگیر شد، در نامه&amp;zwnj;ای خطاب به رئیس قوه قضائیه شکنجه و وضعیت خود را در زندان شرح می&amp;zwnj;دهد:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;
&amp;quot;... به بند انفرادی ۲۴۰ زندان اوین منتقل شدم و بازجویی امنیتی آغاز شد که از&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان ابتدا با فحاشی، توهین و برخوردهای اجباری همراه بود. پس از یک هفته بازجویی پیوسته و توأم با بی&amp;zwnj;خوابی و ایستادن&amp;zwnj;های ممتد مقابل دیوار و تهدید به انواع و اقسام شکنجه، به دلیل عدم پذیرش خواست بازجویان در قبول اتهام براندازی، پس گرفتن سخنان اعلام شده در سخنرانی فوق&amp;zwnj;الاشاره، معذرت&amp;zwnj;خواهی از رهبری و ریاست قوه قضائیه و پاسخگویی به سئوالات خارج از چهارچوب موضوع بازداشت، پس از ۲۴ ساعت بی&amp;zwnj;خوابی در حالی که در صندلی عقب ماشین خوابانده شدم و چشم&amp;zwnj;بند به چشم، در داخل پتو پیچیده شدم به مکانی که به قول بازجویان &amp;quot;تاریکخانه اشباح&amp;quot; بود و بعد&amp;zwnj;ها فهمیدم بازداشتگاه ۵۹ سپاه پاسداران است، منتقل شدم. در&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان شب انتقال مورد ضرب و شتم و فحاشی از سوی چند نفر قرار گرفتم و مجبور شدم بر خلاف حقوق و تمایلم به پاسخگویی درباره موارد خارج از موضوع بازداشت بپردازم.&amp;quot;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img alt=&quot;&quot; align=&quot;left&quot; src=&quot;http://radiozamaneh.com/sites/default/files/monbar03.jpg&quot; /&gt;جمهوری اسلامی وادار کردن زندانی&amp;zwnj;ها را به اعترافات اجباری که در دهه ۶۰ زیر شکنجه&amp;zwnj;های طاقت&amp;zwnj;فرسا صورت می&amp;zwnj;گرفت، شیوه متداول خود ساخته و به ویژه در دوره&amp;zwnj;های سرکوب گسترده به آن توسل می&amp;zwnj;جوید. زندانیانی که تن به مصاحبه داده&amp;zwnj;اند، بندرت پیش آمده که درباره آن سخن بگویند. علی افشاری یکی از کسانی بود که در مقابل دوربین تلویزیون &amp;quot;اعتراف&amp;quot; کرد. او سکوت را در این&amp;zwnj;باره می&amp;zwnj;شکند و در ادامه&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان نامه با صداقت از شکستن خود و شرایطی که وادار به اعتراف در جلوی دوربین شد، می&amp;zwnj;نویسد: &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;quot;شدت و عمق فشارهای جسمانی و روانی، محرومیت&amp;zwnj;ها و ایزولگی به&amp;zwnj;تدریج و به صورت مستمر، چنان فزونی یافت که پس از یک ماه ایستادگی ناگاه مقاومتم شکست و شخصیتم فروریخت و چونان کودکی که در فضایی غریبه قرار گرفته است از فضای گذشته&amp;zwnj;ام گسسته و تبدیل به موجودی مصلوب&amp;zwnj;الاختیار و فاقدالاراده شدم که چون مومی در دستان بازجو بود و بازجو در موقعیتی مسلط قرار گرفت. در این وضعیت بحرانی همچون بیمار روانی سیر معکوس اجتماعی شدن را طی کردم و روز به روز فاصله بیشتری با شخصیت قبلی&amp;zwnj;ام پیدا کردم. وضعیتم به&amp;zwnj;گونه&amp;zwnj;ای بود که توان مخالفت و ایستادگی در برابر بازجو را نداشتم و تنها توانم معطوف به کاستن از شدت و ابعاد خواسته&amp;zwnj;های بازجو بود..&amp;quot; &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;او در ادامه می&amp;zwnj;افزاید:&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;quot;روال انجام مصاحبه اجباری بدین ترتیب بود که نخست محور&amp;zwnj;ها از سوی سربازجو دیکته شد و پس از چانه زدن با بازجو، متن اولیه مصاحبه با اعمال نظر تیم بازجویی تدوین شد و سه مصاحبه ویدئویی در داخل محیط بازداشتگاه با حضور تیم بازجویی صورت گرفت. فیلم&amp;zwnj;ها برای تیم کار&amp;zwnj;شناسی ارسال شد و مجدداٌ بر اساس نظر کار&amp;zwnj;شناسان و تغییرات آن&amp;zwnj;ها بر روی متن&amp;zwnj;های پیاده&amp;zwnj;شده مصاحبه&amp;zwnj;ها، متنی جدید تهیه گشت و در اختیار اینجانب قرار گرفت تا آن را حفظ کنم و پس از یک روز تمرین به مکانی در داخل پادگان عشرت&amp;zwnj;آباد منتقل شدم که قرار بود مصاحبه&amp;zwnj;ای ویدئویی با یک تیم فیلمبرداری حرفه&amp;zwnj;ای صورت گیرد، که ناگاه و بدون هیچگونه پیش زمینه قبلی با خبرنگار و تیم فیلمبرداری صدا و سیما مواجه شدم.&amp;quot;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;فقدان خاطره&amp;zwnj;نویسی&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;زندان&amp;zwnj;نگاری&amp;zwnj;های دهه ۷۰ و بیش از همه نوشته&amp;zwnj;های دانشجویان دربند این دوره، گزارش&amp;zwnj;گونه و تنها بر روی بازجویی&amp;zwnj;ها متمرکز هستند و از فضای بند&amp;zwnj;ها و حضور دیگر زندانیان، زندگی جمعی و حس&amp;zwnj;ها و برداشت&amp;zwnj;های فردی، که در خاطره&amp;zwnj;نویسی&amp;zwnj;های دهه ۶۰ مشاهده می&amp;zwnj;کنیم، اثری در آن&amp;zwnj;ها نیست. این کمبود به ویژه در زندانیان اصلاح&amp;zwnj;طلب مشاهده می&amp;zwnj;شود. گویا در نگاه این رهاشدگان از بند، زندان به خودی خود به عنوان دوره&amp;zwnj;ای درخور تأمل جای چندانی ندارد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اندیشه و تازیانه، خاطرات اکبر محمدی، شرکت کتاب در لوس آنجلس، ۱۳۸۵&lt;br /&gt;
و نامه علی افشاری به آیت الله شاهرودی، به تاریخ ۲۳ مرداد ۱۳۸۴&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
</description>
     <comments>https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2011/11/09/8173#comments</comments>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/1619">ادبیات زندان</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/1618">منیره برادران</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak">خاک</category>
 <pubDate>Wed, 09 Nov 2011 05:48:00 +0000</pubDate>
 <dc:creator />
 <guid isPermaLink="false">8173 at https://archive.radiozamaneh.com</guid>
  </item>
  <item>
    <title>یاس و داس</title>
    <link>https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2011/10/26/7875</link>
    <description>&lt;div class=&quot;fb-social-like-widget&quot;&gt;&lt;fb:like  href=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2011/10/26/7875&quot; send=&quot;false&quot; layout=&quot;box_count&quot; show_faces=&quot;false&quot; width=&quot;500&quot; action=&quot;like&quot; font=&quot;arial&quot; colorscheme=&quot;light&quot;&gt;&lt;/fb:like&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-sartitr&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    نگاهی به &amp;quot;یاس و داس&amp;quot; نوشته فرج سرکوهی، از مجموعه ادبیات زندان در سال‌های دهه ۱۳۷۰        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-nevisandeh&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    منیره برادران        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-filefield field-field-maghaleh-image&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    &lt;img  class=&quot;imagefield imagefield-field_maghaleh_image&quot; width=&quot;277&quot; height=&quot;188&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/sites/default/files/yas_va_das_02.jpg?1319918328&quot; /&gt;        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;p&gt;منیره برادران - بررسی ادبیات زندان را که تاکنون محدود به دهه ۱۳۶۰ کرده بودم، با زندان و زندان&amp;zwnj;نگاری&amp;zwnj;ها در دهه ۱۳۷۰ ادامه می&amp;zwnj;دهم و سپس به دهه ۱۳۸۰ می&amp;zwnj;پردازم.&lt;/p&gt;
&lt;!--break--&gt;&lt;!--break--&gt;&lt;p&gt;چهره زندان سیاسی در دهه ۱۳۷۰ تفاوت&amp;zwnj;هایی با دهه پیش از آن دارد. بعد از قلع و قمع سازمان&amp;zwnj;های سیاسی مخالف و اعدام زندانیان سیاسی، مشخصه و ترکیب زندان سیاسی در دهه ۱۳۷۰تغییر کرد. از تعداد زندانیان سیاسی کاسته شد و&amp;zwnj;گاه به جای حبس&amp;zwnj;های طولانی&amp;zwnj;مدت، سعی می&amp;zwnj;کردند با ارعاب و کنترل و احضار&amp;zwnj;ها مخالفان و منتقدان را ساکت و یا مجبور به ترک کشور کنند. به جای اعدام به شیوه قتل و ترور روی آوردند. از اواخر این دهه به ویژه با فعال شدن جنبش دانشجویی بر تعداد زندانیان سیاسی افزوده شد. بر خلاف دهه ۶۰ که زندانیان سیاسی را عمدتاً نیروهای وابسته به سازمان&amp;zwnj;های مخالف تشکیل می&amp;zwnj;دادند این&amp;zwnj;بار وکلا، روزنامه&amp;zwnj;نگاران، نویسندگان، دانشجویان و کارگران و فعالان مدنی زندانی می&amp;zwnj;شدند. در نیمه دوم این دهه همچنین پای کسانی به زندان کشیده شد که از وابستگان حکومت بودند و بعضی حتی پیشتر&amp;zwnj;ها در سرکوب نیروهای مخالف دست داشتند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;از دهه ۱۳۷۰ کتاب زندان&amp;zwnj;نگاری زیادی در دست نداریم. من برای بررسی، سه کتاب را برگزیده&amp;zwnj;ام که به ترتیب زمان بازداشت، به بررسی آن&amp;zwnj;ها می&amp;zwnj;پردازم. در این بخش &amp;quot;یاس و داس&amp;quot;، نوشته فرج سرکوهی را به دست می&amp;zwnj;گیرم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;یاس و داس&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;فرج سرکوهی در این کتاب گذری دارد به زندگی سیاسی و فرهنگی خود از آغاز دوره جوانی در دهه ۴۰ تا زمانی که در سال ۱۳۷۷مجبور به ترک کشور شد. در این گذر، راوی گریزپا ما را با محافل و فضای ادبی و فرهنگی دهه ۴۰ آشنا می&amp;zwnj;کند و سپس اشاره&amp;zwnj;ای هم به فضای زندان سیاسی دهه ۵۰ دارد، که هفت سال از جوانی نویسنده در آنجا گذشته است. بعد از انقلاب او به فعالیت فرهنگی و روزنامه&amp;zwnj;نگاری روی می&amp;zwnj;آورد و از سردبیران نشریه آدینه می&amp;zwnj;شود. تکیه کتاب &amp;quot;یاس و داس&amp;quot; اما بر تلاش او و سایر نویسندگان برای تجدید حیات کانون نویسندگان بعد از پشت سرگذراندن سال&amp;zwnj;های سیاه ۶۰ تا ۶۴ و حوادث دردناکی است که در دهه ۷۰ بر آن&amp;zwnj;ها گذشت.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;تجمع نویسندگان که بعد از ممنوعیت کانون نویسندگان در سال ۶۰ به پراکندگی و یا حداکثر دیدارهایی به بهانه میهمانی محدود شده بود، می&amp;zwnj;رفت که حضور خود را در جامعه علنی کند. این اقدام از&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان ابتدا مورد مقابله و یورش امنیتی&amp;zwnj;ها قرار گرفت. علی اکبر سعیدی سیرجانی را به اتهامات ناروا دستگیر کردند. نامه&amp;zwnj;ای که نویسندگان در اعتراض به این دستگیری نوشتند، با تهدید و اخطار&amp;zwnj;ها انتشار علنی نیافت و سعیدی سیرجانی را در آذر ۱۳۷۳ در زندان به قتل رساندند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;ما نویسنده&amp;zwnj;ایم&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در همین زمان نامه &amp;quot;ما نویسنده&amp;zwnj;ایم&amp;quot; منتشر شد که اعتبارش نه تنها به خاطر متن زیبا و لحن شجاعانه&amp;zwnj;اش، بلکه فرا&amp;zwnj;تر از آن به اعتبار امضای ۱۳۴ نفر از اهل قلم بود. این نامه به عنوان حادثه&amp;zwnj;ای بسیار مهم در تاریخ قلم و کانون نویسندگان ایران ماندگار است. در این نامه به صراحت اعلام شده بود که: &amp;quot;آزادی اندیشه و بیان و نشر در همه&amp;zwnj;ی عرصه&amp;zwnj;های حیات فردی و اجتماعی بی&amp;zwnj;هیچ حد و حصر و استثناء حق همگان است.&amp;quot;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;توافق بر سر آن نامه و امضا&amp;zwnj;ها در شرایطی که حتی زندگی خصوصی روشنفکران منتقد و معترض زیر ذره&amp;zwnj;بین امنیتی&amp;zwnj;ها قرار داشت، کاری بود بس دشوار. فرج سرکوهی در &amp;quot;یاس و داس&amp;zwnj;&amp;quot; روندی را که به نوشتن این نامه منتهی شد و از سختی&amp;zwnj;هایی که با آن روبرو بودند، شرح می&amp;zwnj;دهد:&amp;quot;در چندین جلسه نام&amp;zwnj;ها را بررسی کردیم. حدود ۳۵۰ کس برای امضا کردن برگزیدیم. دعوت به امضا را بین خود تقسیم کردیم. کاری دشوار بود. با تلفن که کنترل بود نمی&amp;zwnj;توانستیم حرف بزنیم. به خانه&amp;zwnj;ها باید می&amp;zwnj;رفتیم. بعضی&amp;zwnj;ها در جریان نبودند و توضیح آنکه جمع مشورتی چه است و چه می&amp;zwnj;خواهد و توضیح کلمه به کلمه متن وقت می&amp;zwnj;برد. سوءتفاهم&amp;zwnj;ها بود و ترس&amp;zwnj;ها و تردید&amp;zwnj;ها و اختلافاتی که از گذشته مانده بود و و و. سرانجام از آن ۳۵۰ نفر ۱۳۴ نفر متن را امضا کردند.&amp;quot; ص ۱۳۰&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&lt;img alt=&quot;&quot; align=&quot;middle&quot; src=&quot;http://radiozamaneh.com/sites/default/files/yas_va_das.jpg&quot; /&gt;فرج سرکوهی: دانستم که کار تمام است. ۴۸ روز زنده به گوری را با چشم&amp;zwnj;انتظاری مرگ، با درد و شکنجه&amp;zwnj;های آقای هاشمی و حاج اصغرآقا و دیگرانی که از آن&amp;zwnj;ها تنها کابل&amp;zwnj;هایشان را به یاد دارم و مشت و لگد&amp;zwnj;هایشان و زجرآور&amp;zwnj;تر از همه با زخم&amp;zwnj;های دردناک مصاحبه&amp;zwnj;های اجباری گذراندم&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;این نامه در آن دوره ارعاب و واهمه پس از سرکوب دهه ۶۰ تأثیر زیادی در شکستن آن فضا داشت و به اعتماد به نفس روشنفکران و اهل قلم افزود. این نامه که راهش البته به جراید داخلی بسته بود، در مدت کوتاهی انعکاس بزرگی یافت. در ایران دست به دست چرخید و رسانه&amp;zwnj;های خارج از ایران در سطح گسترده&amp;zwnj;ای به آن پرداختند. واکنش دستگاه سرکوب حکومت شدید بود. به هر حیله و جنایتی دست یازیدند: از شلاق و زندان و افترا و تهدید گرفته تا نقشه کشتار دسته&amp;zwnj;جمعی نویسندگان با پرتاب اتوبوس حامل آن&amp;zwnj;ها به دره، تا قتل احمد میرعلائی، غفار حسینی، احمد تفضلی، ابراهیم زال&amp;zwnj;زاده، محمد مختاری، محمدجعفر پوینده، مجید شریف، حمید حاجی&amp;zwnj;زاده و پسر ده ساله&amp;zwnj;اش. و همزمان چهره&amp;zwnj;های سیاسی شناخته&amp;zwnj;شده&amp;zwnj;ای چون پروانه و داریوش فروهر و نیز پیروز دوانی به طرز فجیعی به قتل رسیدند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;این حوادث نه مربوط به تاریخ دور، بلکه در گذشته&amp;zwnj;ای نزدیک اتفاق افتادند و در حافظه ما هنوز تازه و زنده هستند. گفته&amp;zwnj;ها و نوشته&amp;zwnj;ها هم در این&amp;zwnj;باره کم نیستند. &amp;quot;یاس و داس &amp;quot;ولی، حکایت این وقایع تلخ از زبان شاهدی است که در مرکز آن حوادث قرار داشته است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;زنده به گوری&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;فرج سرکوهی را ناپدید کردند و قصد کشتن او را داشتند. وقتی این طرح به همت تلاش&amp;zwnj;های فریده زبرجد و دیگران نقش بر آب شد، وزارت اطلاعات با طرح توطئه&amp;zwnj;ای از دستگیری فرج داستانی سرهم کرد و اعلام نمود که او به اختیار خود ناپدید شده است. این ماجرای بغرنج و پیچیده را سرکوهی در کتابش شرح می&amp;zwnj;دهد و وضعیتی را که در آن دوره ناپدیدشدن در پائیز ۱۳۷۵ تجربه کرده است، به زنده به گوری تشبیه می&amp;zwnj;کند:&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;quot;دانستم که کار تمام است. ۴۸ روز زنده به گوری را با چشم&amp;zwnj;انتظاری مرگ، با درد و شکنجه&amp;zwnj;های آقای هاشمی و حاج اصغرآقا و دیگرانی که از آن&amp;zwnj;ها تنها کابل&amp;zwnj;هایشان را به یاد دارم و مشت و لگد&amp;zwnj;هایشان و زجرآور&amp;zwnj;تر از همه با زخم&amp;zwnj;های دردناک مصاحبه&amp;zwnj;های اجباری گذراندم.&amp;quot; ص۲۱۲&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;او را دو بار اعدام نمایشی می&amp;zwnj;کنند:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;quot;دیدم که چگونه مرگ&amp;zwnj;آگاهی، جهان را رنگی دیگر می&amp;zwnj;زند و زخم درمان&amp;zwnj;ناپذیر داستایفسکی را فهمیدم که تجربه نادر چشم&amp;zwnj;انتظاری مرگ را از سر گذرانده بود.&amp;quot; ص۲۰۴&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بعد از اینکه توطئه ناپدید کردن فرج سرکوهی برملا می&amp;zwnj;شود، او را ظاهراً آزاد می&amp;zwnj;کنند در حالیکه تحت کنترل شدید پلیس است. در وضعیتی که او خود را شکست&amp;zwnj;خورده می&amp;zwnj;بیند و امیدی به زندگی ندارد، نامه معروف خود را که به &amp;quot;زجرنامه فرج&amp;quot; شناخته شد، می&amp;zwnj;نویسد و در آن از ماجراهای ناپدید شدن در فرودگاه مهرآباد، شکنجه&amp;zwnj;ها و اعترافات پرده برمی&amp;zwnj;دارد. این نامه یکی از اسناد مهم تاریخ زندان و شکنجه دوران ما است. نامه نه در رهایی بلکه در وضعیت برزخی نوشته شده و لحن نامه، تکرار جملات و خط&amp;zwnj;خوردگی و حتی غلط&amp;zwnj;های متن حکایت از وضعیتی دارد که راوی درگیرش بوده است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;نقد&amp;zwnj;ها &lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;quot;یاس و داس&amp;quot; در زمان انتشارش با انتقاداتی روبرو شد. چند نفری از یاران زندانی فرج سرکوهی در دوره شاه قضاوت او را در مورد بیژن جزنی سرسری و دور از انصاف خواندند. و چند نفر دیگر از یاران جمع مشورتی، نادرستی&amp;zwnj;هایی در گزارش او از این جمع دیدند. به مثل اینکه بر خلاف گفته او جمع مشورتی در غیاب او تعطیل نشده بود.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ملاحظه و بررسی من اما، به بخش زندان&amp;zwnj;نگاری این کتاب معطوف است. دستگیری&amp;zwnj;های متوالی فرج سرکوهی در آن سال ۱۳۷۵ و توطئه&amp;zwnj;هایی که برای قتل و یا شکستن او داشتند، در آن زمان بسیاری از ما را درگیر خود کرد. با انتشار نامه دی ماه- &amp;quot;زجرنامه فرج&amp;quot; - همه&amp;zwnj;مان گریستیم و بعد&amp;zwnj;ها بر آزادی&amp;zwnj;اش شادی کردیم. چند سال پس از آزادی که او کتاب &amp;quot;یاس و داس&amp;quot; را بیرون داد، علاقمند بودیم که بدانیم چه بر فرج گذشت و انتظار داشتیم با تجربه&amp;zwnj;های حسی و شخصی وی به ویژه در آن روزهای زنده به گوری و شکنجه آشنا شویم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;قلم سرکوهی در این بخش اما، با ابهام توأم است و بین گفتن و نگفتن می&amp;zwnj;چرخد. هر جا که ردی از آن وضعیت نمایان می&amp;zwnj;شود، او خواننده را به نامه دی ماه حواله می&amp;zwnj;دهد. در حالیکه خواننده آن زجرنامه مشتاق بود که شاید روزی نویسنده در آزادی آن را رازگشایی کند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;
&lt;strong&gt;شناسنامه کتاب:&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;یاس و داس، فرج سرکوهی، نشر باران۲۰۰۲&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
</description>
     <comments>https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2011/10/26/7875#comments</comments>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/1619">ادبیات زندان</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/6802">دهه هفتاد</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/6804">فرج سرکوهی</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/1618">منیره برادران</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/6803">یاس و داس</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak">خاک</category>
 <pubDate>Wed, 26 Oct 2011 03:28:18 +0000</pubDate>
 <dc:creator />
 <guid isPermaLink="false">7875 at https://archive.radiozamaneh.com</guid>
  </item>
  <item>
    <title>زندان، وضعیت برزخ</title>
    <link>https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2011/10/04/7287</link>
    <description>&lt;div class=&quot;fb-social-like-widget&quot;&gt;&lt;fb:like  href=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2011/10/04/7287&quot; send=&quot;false&quot; layout=&quot;box_count&quot; show_faces=&quot;false&quot; width=&quot;500&quot; action=&quot;like&quot; font=&quot;arial&quot; colorscheme=&quot;light&quot;&gt;&lt;/fb:like&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-sartitr&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    نقدی بر &amp;quot;جرقه‌هایی از خاطره از زندان‌های ایران&amp;quot; خاطرات زندان شهلا طالبی        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-nevisandeh&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    منیره برادران        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-filefield field-field-maghaleh-image&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    &lt;img  class=&quot;imagefield imagefield-field_maghaleh_image&quot; width=&quot;274&quot; height=&quot;188&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/sites/default/files/barshtal01.jpg?1318785935&quot; /&gt;        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;p&gt;منیره برادران - کتاب Ghosts of Revolution (rekindled memories of imprisonment in Iran) که من آن را با برگردانی آزاد روح انقلاب (جرقه&amp;zwnj;هایی از خاطره از زندان&amp;zwnj;های ایران) می&amp;zwnj;نامم، توسط شهلا طالبی نوشته شده است. او به مدت هشت سال در سال&amp;zwnj;های دهه ۶۰ در زندان بوده است.&lt;/p&gt;
&lt;!--break--&gt;&lt;!--break--&gt;&lt;p&gt;&amp;nbsp;کتاب با آزادی او از زندان جمهوری اسلامی شروع می&amp;zwnj;شود. بر خلاف تصور عمومی، آزادی در آن سال&amp;zwnj;ها و به ویژه بعد از کشتار زندانی&amp;zwnj;ها در تابستان ۱۳۶۷، با شوق و شادی همراه نبود. برای راوی راه زندان تا خانه از خاوران می&amp;zwnj;گذرد. خاک خشک و بی&amp;zwnj;نام و نشان این گورستان، صبورانه و پر اندوه به انتظار نشسته است. شهلا هم شنیده بود که مردگان در آنجا بی&amp;zwnj;نام و نشان هستند و کاشتن درخت و گیاه ممنوع است. ولی مشاهده عینی پتکی است که حس را فلج می&amp;zwnj;کند و بی&amp;zwnj;رحمی را عریان و بارز&amp;zwnj;تر نشان می&amp;zwnj;دهد. او با ناباوری به پدرش نگاه می&amp;zwnj;کند. نگاه پدر به گوشه&amp;zwnj;ای می&amp;zwnj;چرخد که درخت و سبزی در آنجا پیداست. شهلا هنوز نمی&amp;zwnj;داند که در آنجا فقط بهایی&amp;zwnj;ها دفن شده&amp;zwnj;اند. حمید، همسرش آنجا در سایه درختی آرمیده است؟ فریبی به اندازه یک مکث.&amp;nbsp;&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;این اولین آزادی راوی نیست. سابق بر آن هم او از زندان آزاده شده بود، در پائیز ۱۳۵۷ همراه با انقلابی که شعار آزادی هنوز ممنوع نشده بود. آن بار جمعیت بزرگی جلوی دروازه زندان قصر برای استقبال از زندانیان به انتظار ایستاده بودند. در آن روز با شاخه&amp;zwnj;های گل از او استقبال کرده بودند و او غرق در آرزوهای شیرین انقلاب در میان جمعیت به دانشگاه رفته بود. &lt;br /&gt;
این&amp;zwnj;بار اما، در بیرون دروازه اوین تنها خانواده در انتظارش هستند.&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;دو صحنه کاملاً متضادی که به موازات هم به تصویر کشیده می&amp;zwnj;شوند و واقعیت تلخی را که با پیروزی اسلام&amp;zwnj;گرایان در ایران حاکم شد، بیشتر ملموس می&amp;zwnj;کنند. راوی که دو سال تجربه زندان شاهی و هشت سال زندگی در زندان&amp;zwnj;های جمهوری اسلامی را پشت سر دارد، در مرور خاطرات خود از هر دو زندان یاد می&amp;zwnj;کند و جا&amp;zwnj;به&amp;zwnj;جا تصویر&amp;zwnj;ها را کنار هم قرار می&amp;zwnj;دهد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;عادت&amp;zwnj;زدایی در زندان&amp;zwnj;نگاری&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;شهلا طالبی با انتخاب صحنه آزادی از زندان برای کتاب زندان&amp;zwnj;نگاری به خواننده می&amp;zwnj;گوید که کتابش نگاهی است از بیرون به زندان و تصاویر بازسازی&amp;zwnj;شده و مجازی هستند. این نگاه از دور در روند کتاب هم حفظ می&amp;zwnj;شود و می&amp;zwnj;بینیم که اغلب رویدادی در بیرون از زندان باعث می&amp;zwnj;شود که راوی در خاطره&amp;zwnj;هایش دوباره به زندان پرتاب شود. مثلاً کابوسی که در آزادی در خوابش ظاهر می&amp;zwnj;شود، او را به زیرزمین شکنجه می&amp;zwnj;برد. دیدار تصادفی یک هم&amp;zwnj;بندی در مینی&amp;zwnj;بوسی در تهران، یاد &amp;quot;تخت&amp;zwnj;ها&amp;quot;، &amp;quot;دستگاه&amp;quot; یا &amp;quot;جعبه&amp;zwnj;ها&amp;quot; را در او زنده می&amp;zwnj;کند.&amp;nbsp;&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&lt;img align=&quot;middle&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;http://radiozamaneh.com/sites/default/files/barshtal02.jpg&quot; /&gt;خاطران زندان شهلا طالبی به زبان انگلیسی. شکستگی زمان و سیالیت ذهن. &amp;quot;می&amp;zwnj;نویسد که نگاه خیره آن&amp;zwnj;ها، که مرگ را انتخاب کردند، از آن او شد.&amp;quot; &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;دامنه تخریبی آن دوره شکنجه روانی در سال ۱۳۶۳ با برچیده شدن آن به پایان نرسید. شهلا طالبی به تأثیرات آن دوره می&amp;zwnj;پردازد و از کسانی سخن می&amp;zwnj;گوید که تعادل روانیشان در اثر آن شکنجه&amp;zwnj;ها ویران شد. از زنی به نام دنیا - فکر کنم مثل نام&amp;zwnj;های دیگر مستعار باشد- می&amp;zwnj;گوید که مرده بود قبل از آنکه مرده باشد. برای توصیف آن دوره واژه &amp;quot;تابوت&amp;quot; هم به کار گرفته شده است. شهلا طالبی در تأملی که روی این نام&amp;zwnj;ها می&amp;zwnj;کند، رد این واژه را در نوشته&amp;zwnj;های مردان زندانی می&amp;zwnj;یابد در حالیکه زنان، که خود این تجربه را پشت سر دارند، از واژهای دیگری استفاده کرده&amp;zwnj;اند. (این شیوه شکنجه و همچنین &amp;quot;واحد مسکونی&amp;quot; تنها در مورد زنان به کار گرفته شد. (۱)&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;او در یاد&amp;zwnj;هایش که به شیوه به اصطلاح &amp;quot;در بحر خود رفتن&amp;quot; همراه است ما را با احساسات و دنیای درونی خود آشنا می&amp;zwnj;کند. خود را از آن سرگذشت&amp;zwnj;ها جدا نمی&amp;zwnj;داند. از خودکشی&amp;zwnj;ها در زندان در تابستان ۶۷ می&amp;zwnj;نویسد و از ردی که آن&amp;zwnj;ها از خود برجا گذاشتند و می&amp;zwnj;گذارد که آن&amp;zwnj;ها از زبان او حرف خود را بزنند. می&amp;zwnj;نویسد که نگاه خیره آن&amp;zwnj;ها، که مرگ را انتخاب کردند، از آن او شد.&amp;nbsp;&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;او در ضمن زنده کردن گوشه&amp;zwnj;هایی از زندان به پرسش&amp;zwnj;ها و تأملات خود می&amp;zwnj;پردازد و ما را هم به تأمل وامی&amp;zwnj;دارد. در توصیف صحنه&amp;zwnj;ها یا دوره&amp;zwnj;هایی از زندان واژه برزخ را به کار می&amp;zwnj;گیرد و یکی از موقعیت&amp;zwnj;های برزخی را که خود تجربه کرده است، شرح می&amp;zwnj;دهد. در تابستان ۱۳۶۳ او و تعداد دیگری از زندانیان مقاوم را از اوین به قزل حصار منتقل می&amp;zwnj;کنند. تمام صحنه&amp;zwnj;سازی&amp;zwnj;های زندانبانان حکایت از آن دارد که آن&amp;zwnj;ها را به &amp;quot;دستگاه&amp;quot; اختراعی حاج داوود رحمانی می&amp;zwnj;برند. سه روز آن&amp;zwnj;ها را در یک قرنطینه نگه می&amp;zwnj;دارند و این یک تجربه برزخی&amp;zwnj;ست. آن&amp;zwnj;ها نمی&amp;zwnj;دانستند که با تغییراتی در مدیریت زندان قزل حصار آن دستگاه&amp;zwnj;ها برچیده شده&amp;zwnj;اند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;داستان یوسف&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در لابلای روایت&amp;zwnj;ها و خاطره&amp;zwnj;های زندان، شهلا طالبی گریزی هم به دوران کودکی دارد که در روستایی در آذربایجان سپری شده است. خاطره هائی که از آن دوران برجسته می&amp;zwnj;شوند، مثل تنبیهات سخت در مدرسه و خشونت پسر&amp;zwnj;ها در بازی&amp;zwnj;های کودکی، که در مقوله زندان و شکنجه تداوم می&amp;zwnj;یابند. این تداوم در مورد داستان&amp;zwnj;ها و اسطوره&amp;zwnj;های مذهبی هم صادق است. خشونتی که بر یوسف پیغمبر رفت، بی&amp;zwnj;رحمی ابراهیم، که برای دینش حاضر به کشتن پسر است و موسی اسطوره&amp;zwnj;های ما هستند که مدام بازتولید می&amp;zwnj;شوند.&amp;nbsp;&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&lt;img align=&quot;middle&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;http://radiozamaneh.com/sites/default/files/barshtal04.jpg&quot; /&gt;دستخط حمید.شهلا طالبی و همسرش حمید، با هم راهی زندان می&amp;zwnj;شوند. همسر در تابستان ۶۷ اعدام می&amp;zwnj;شود. این حادثه و نیز اعدام هزاران زندانی دیگر در آن دهه ۶۰، که در بین آن&amp;zwnj;ها دوستان راوی هم بودند و نیز خودکشی چند تن از هم&amp;zwnj;بندی&amp;zwnj;ها، باعث می&amp;zwnj;شوند که مقوله مرگ، به مسئله و وسواس ذهنی او تبدیل شود. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;پسران ده یوسف پسر همسایه را سخت کتک می&amp;zwnj;زنند، چون محبوب خانه است. دیگر بچه&amp;zwnj;ها و از جمله راوی هم از ترس چماق مسعود، پسربچه فرمانده عملیات، وادار به شرکت در این مراسم می&amp;zwnj;شوند. &lt;br /&gt;
جایی دیگر یوسف عموزاده راوی، علیل مادرزاد، بهانه&amp;zwnj;ای می&amp;zwnj;شود برای تفریحات خشن اهالی ده. برادر&amp;zwnj;ها و دیگر مردهای فامیل هم در این بزم&amp;zwnj;های آزار شرکت دارند. سرگذشت این عموزاده که پایانی سخت تراژیک می&amp;zwnj;یابد، به روشی داستان&amp;zwnj;گونه و با توصیف صحنه&amp;zwnj;ها، ما را با این سؤال مواجه می&amp;zwnj;کند که آیا شکنجه در ناخودآگاه جمعی و تاریخی ما زنده نیست؟ البته راوی با آوردن این داستان واقعی، که طولانی&amp;zwnj;شدنش حکایت زندان را دچار گسست می&amp;zwnj;کند، وارد مقایسه آن با وضعیت زندان جمهوری اسلامی می&amp;zwnj;شود. در آزار و شکنجه یوسف، که گناهش ناتوانی مادرزادی است - به دلیل ازدواج&amp;zwnj;های مرسوم خانوادگی- همه مردان ده و فامیل شرکت دارند. این مسئولیت جمعی که راه فرار از عدالت را هموار می&amp;zwnj;کند، در کشتار ۶۷ هم اتفاق افتاد. راوی اشاره می&amp;zwnj;کند که در شلاق زدن زنان و در اعدام مردان، همه نگهبانان وادار به شرکت شدند. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;نقل این تجربه&amp;zwnj;ها و حس&amp;zwnj;های دوران کودکی امکانی برای شناخت حسی و روان&amp;zwnj;شناختی پدیده&amp;zwnj;های زندان فراهم می&amp;zwnj;کند. یوسف عمواقلی در رودررویی نزدیک با مرگ - برادر و عموزاده&amp;zwnj;ها برای تفریح؟! او را به روخانه پرت می&amp;zwnj;کنند- روانش را هم می&amp;zwnj;بازد. تجربه مرگ یا&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان حالت برزخی در اعدام&amp;zwnj;های مصنوعی هم اتفاق می&amp;zwnj;افتد، شکنجه&amp;zwnj;ای که در در زندان&amp;zwnj;های جمهوری اسلامی در دهه ۶۰ به کار گرفته می&amp;zwnj;شد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;عشق&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;شهلا طالبی و همسرش حمید، با هم راهی زندان می&amp;zwnj;شوند. همسر در تابستان ۶۷ اعدام می&amp;zwnj;شود. این حادثه و نیز اعدام هزاران زندانی دیگر در آن دهه ۶۰، که در بین آن&amp;zwnj;ها دوستان راوی هم بودند و نیز خودکشی چند تن از هم&amp;zwnj;بندی&amp;zwnj;ها، باعث می&amp;zwnj;شوند که مقوله مرگ، به مسئله و وسواس ذهنی او تبدیل شود.&amp;nbsp;&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;شهلا باید بار سنگین روزهای بدون معشوق را به دوش بکشد. گذشت زمان قادر نیست عشق را به محاق برد. عشق به حمید همه جا حضور دارد، حضوری سخت اندوه&amp;zwnj;بار. هر بار که راوی از حمید می&amp;zwnj;نویسد حتی از زمان آشنایی و از زندگی مشترک، صدای درد عاشق را می&amp;zwnj;شنویم. او می&amp;zwnj;گذارد که خواننده در حس&amp;zwnj;های او شریک شود و نامه&amp;zwnj;ای از او را در کتاب می&amp;zwnj;آورد. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;عشق به پدر و مادر هم در کتاب نمایی پررنگ دارد. عشقی که با احترام و قدردانی توأم است. راوی با نشان دادن سختی&amp;zwnj;هایی را که پدر و مادر پشت در زندان&amp;zwnj;ها متحمل شدند، رنج خانواده&amp;zwnj;های زندانیان سیاسی را بازگو می&amp;zwnj;کند، رنجی که در خاطره&amp;zwnj;نگاری&amp;zwnj;های زندان کمتر به آن توجه می&amp;zwnj;شود.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;حضور فردیت&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;&amp;nbsp;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;کتاب شهلا طالبی خاطره&amp;zwnj;نویسی زندان، به مفهومی که سرگذشت و تجربه&amp;zwnj;های خود را از ابتدای دستگیری تا به آخر شرح دهد، نیست. راوی خود را مقید به زمان نمی&amp;zwnj;کند. او کتابش را با آزادی از زندان شروع می&amp;zwnj;کند و در صفحات نزدیک به پایان از دستگیریش می&amp;zwnj;گوید. در این جابجایی زمان او به خواننده می&amp;zwnj;قبولاند که این کتاب گزیده&amp;zwnj;هایی از خاطرات وی هستند گوشه&amp;zwnj;هایی که با زندگی و حس&amp;zwnj;های او سخت عجین شده&amp;zwnj;اند. شاید از همین روست که در انتقال آن&amp;zwnj;ها به خواننده تجربه&amp;zwnj;های حسی او نقشی فعال دارند.&amp;nbsp;&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&lt;img align=&quot;middle&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;http://radiozamaneh.com/sites/default/files/barshtal03.jpg&quot; /&gt;نامه حمید به شهلا.&amp;quot;شهلا هنوز نمی&amp;zwnj;داند که در آنجا فقط بهایی&amp;zwnj;ها دفن شده&amp;zwnj;اند. حمید، همسرش آنجا در سایه درختی آرمیده است؟ فریبی به اندازه یک مکث.&amp;quot; &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;بیان احساسات، در زندان&amp;zwnj;نگاری و اصولاً در هر نوع خاطره&amp;zwnj;نویسی اهمیت دارد و حکایت از حضور &amp;quot;من&amp;quot; راوی است. ولی در این کتاب، بیان حسی&amp;zwnj; گاه چنان پررنگ می&amp;zwnj;شود که به استقلال خواننده برای دریافت&amp;zwnj;های خود فضای کافی باقی نمی&amp;zwnj;گذارد. شاید عجین شدن گذشته و حال باعث می&amp;zwnj;شود که راوی نتواند با گذشته فاصله بگیرد، حدی از فاصله که لازمه احاطه بر گذشته و به تصویر کشیدن آن است. مشکل مشابه در خوانش کتاب &amp;ndash; مشکلی که من با آن مواجه بودم- گم شدن در متن بود به دلیل تداخل خاطره&amp;zwnj;ها و موضوعات در همدیگر. شیوه نگارشی که به حرکت سیال ذهن در ادبیات نزدیک است، ولی نامرسوم زندان&amp;zwnj;نگاری.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;کاستی در کتاب&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;هر کتاب زندان مستقل از سایر نوشته و مدارک زندان یک مستند است. به این مفهوم که خود به تنهایی گویای بخشی از زندان است که برای بازگویی برگزیده است. در کتاب روح انقلاب اما جابه&amp;zwnj;جا به خاطره&amp;zwnj;هایی از فاجعه ۶۷ و خاوران برمی&amp;zwnj;خوریم که در متن و زمینه زندان قرار ندارند. مثلاً خواننده&amp;zwnj;ای که از خاوران چیزی نداند متوجه نمی&amp;zwnj;شود که آرمیدگان این گورستان را مردگان چپ به اتهام &amp;quot;کافر&amp;quot; بودن شامل می&amp;zwnj;شوند، کشتگان ۶۷ در گودال&amp;zwnj;های جمعی دفن شده&amp;zwnj;اند و خانواده&amp;zwnj;ها اجازه تجمع در آنجا را ندارند. یا اگر خواننده از اسناد و نوشته&amp;zwnj;های دیگران درباره زندان بی&amp;zwnj;اطلاع باشد، با خواندن این کتاب از فتوای قتل زندانیان و هیأت مرگ مطلع نمی&amp;zwnj;شود، نمی&amp;zwnj;فهمد که چرا حمید و دیگران را که پیشتر به حبس محکوم شده بودند، اعدام کردند و چرا زنان بی&amp;zwnj;دین را برای نماز نخواندن به تازیانه محکوم کردند. &lt;br /&gt;
قرار نگرفتن حادثه در متن را در بررسی شخصیت&amp;zwnj;ها هم مشاهده می&amp;zwnj;کنیم. آن&amp;zwnj;ها از زمین زندان کنده می&amp;zwnj;شوند و در انتزاع نشان داده می&amp;zwnj;شوند.&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;استفاده از نقاشی&amp;zwnj;های زندان سودابه اردوان در این کتاب با انتخابی متناسب با موضوع، البته تا حدی به فضاسازی زندان کمک می&amp;zwnj;کند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;نوشتن، چالش با خود&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;شهلا طالبی در فصل پایانی کتاب از درگیری&amp;zwnj;هایی که با خود در پرداختن به خاطره&amp;zwnj;های زندان داشته، می&amp;zwnj;نویسد. زندگی با همه تناقض&amp;zwnj;هایش در سرزمینی غریب و با زبانی بیگانه، محرکی می&amp;zwnj;شود برای نوشتن و برای رهایی از کابوس&amp;zwnj;ها. نوشتن برای او نقش طلسماتی دارد که به کودکان می&amp;zwnj;بستند تا در مقابل شر و بیماری در امان باشند. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;این&amp;zwnj;کار اما اگرچه کاستن از درد&amp;zwnj;ها و کمک به ادامه زندگی است، اما خود بی&amp;zwnj;درد نیست. کتاب روح انقلاب تا انتشار راهی دراز پیموده است. اولین بخش&amp;zwnj;های آن در سال ۱۹۹۹ و بخش&amp;zwnj;های پایانی در سال ۲۰۱۰ نوشته شده&amp;zwnj;اند.&amp;nbsp;&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;نوشتن از زندان به زبانی دیگر، چالش&amp;zwnj;ها و سختی&amp;zwnj;هایی را با خود دارد، از طرف دیگر ولی زندان را از عرصه ایرانی&amp;zwnj;ها فرا&amp;zwnj;تر می&amp;zwnj;برد. این کتاب که توسط یک انتشاراتی دانشگاهی منتشر شده، به ویژه می&amp;zwnj;تواند عرصه گسترده&amp;zwnj;ای را برای آشنایی با زندان&amp;zwnj;های ایران فراهم کند. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;کتاب جدید دیگری که به زبان انگلیسی به نگارش درآمده و در آمریکا منتشر شده است، خاطرات جعفر یعقوبی است با عنوان: &lt;br /&gt;
Let Us Water the Flowers (The Memoir of a Political Prisoner in Iran) Jafar Yaghoobi&lt;br /&gt;
و توسط انتشارات پرومتئوس در آوریل ۲۰۱۱ منتشر شده است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;۱- درباره این شکنجه&amp;zwnj;ها و تأثیرات آن به کتاب دوزخ روی زمین، ایرج مصداقی مراجعه کنید.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;Ghosts of Revolution (rekindled memories of imprisonment in Iran), by Shahla Talebi&lt;br /&gt;
Publisher: Stanford University Press, Fe. 2011-09-24&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;&amp;nbsp;&lt;img align=&quot;right&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;http://radiozamaneh.com/sites/default/files/imagecache/jelde_ketab/monbar01.jpg&quot; /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;در همین زمینه:&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;http://radiozamaneh.com/node/6384&quot;&gt;::زندان و ادبیات، منیره برادران::&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
</description>
     <comments>https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2011/10/04/7287#comments</comments>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/1619">ادبیات زندان</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/6181">شهلا طالبی</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/1618">منیره برادران</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak">خاک</category>
 <pubDate>Tue, 04 Oct 2011 09:24:48 +0000</pubDate>
 <dc:creator />
 <guid isPermaLink="false">7287 at https://archive.radiozamaneh.com</guid>
  </item>
  <item>
    <title>«تاریخ را آن‌گونه که روی داده به یاد آوریم»</title>
    <link>https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2011/07/23/5610</link>
    <description>&lt;div class=&quot;fb-social-like-widget&quot;&gt;&lt;fb:like  href=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2011/07/23/5610&quot; send=&quot;false&quot; layout=&quot;box_count&quot; show_faces=&quot;false&quot; width=&quot;500&quot; action=&quot;like&quot; font=&quot;arial&quot; colorscheme=&quot;light&quot;&gt;&lt;/fb:like&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-sartitr&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    گفت‌و‌گوی منیره برادران با محمد جعفری پیرامون کتاب «اوین، گاهنامه‌ی چند سال و اندی»، ادبیات زندان (۲۱)        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-nevisandeh&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    منیره برادران        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-filefield field-field-maghaleh-image&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    &lt;img  class=&quot;imagefield imagefield-field_maghaleh_image&quot; width=&quot;277&quot; height=&quot;189&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/sites/default/files/mohjambar01.jpg?1311399215&quot; /&gt;        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;p&gt;منیره برادران - &amp;laquo;اوین، گاهنامه پنج سال و اندی&amp;raquo;، جلد اول زندان&amp;zwnj;نگاری محمد جعفری است که به حوادثی که در زندان بر وی گذشت، می&amp;zwnj;پردازد و جلد دوم با عنوان جامعه&amp;zwnj;شناسی زندانی و زندانبان به&amp;zwnj;طور عام سیستم زندانه&amp;zwnj;ای سیاسی تاریخ معاصر ایران را در نظر دارد.&lt;/p&gt;
&lt;!--break--&gt;&lt;!--break--&gt;&lt;p&gt;محمد جعفری، مدیر مسئول روزنامه انقلاب اسلامی، روز ۲۱ خرداد ۱۳۶۰ در کرمانشاه دستگیر و به تهران منتقل می&amp;zwnj;گردد و به مدت پنج سال و اندی &amp;laquo;خانه&amp;zwnj;به&amp;zwnj;دوش&amp;raquo; زندان&amp;zwnj;ها و بندهای مختلف می&amp;zwnj;شود. راوی با دقت و جزئیات از موقعیت پرونده، بازجوئی&amp;zwnj;ها و دادگاه خود می&amp;zwnj;نویسد. محمد جعفری، که به ناگهان خود را در سلول انفرادی و زیر بازجویی می&amp;zwnj;بیند، مدیر مسئول روزنامه&amp;zwnj;ای بود که ارگان رئیس جمهور محسوب می&amp;zwnj;شد. او که حرفه و فعالیت&amp;zwnj;های خود را خارج از چارچوب قانون نمی&amp;zwnj;بیند و حتی فکر می&amp;zwnj;کند به&amp;zwnj;زودی آزاد می&amp;zwnj;شود، باید به&amp;zwnj;سرعت دریابد که در زندان صحبت از قانون خود جرم به&amp;zwnj;حساب می&amp;zwnj;آید: &amp;laquo;تا اندازه&amp;zwnj;ای دریافتم که اوضاع در بیرون متشنج است و حساب و کتابی در کار نیست و بحث از قانون و لایحه مطبوعات و جرم مطبوعاتی مطرح نیست. حدس زدم که از این به بعد عقاید را به دادگاه می&amp;zwnj;کشند و دادگاه&amp;zwnj;های تفتیش عقاید به&amp;zwnj;کار خواهد افتاد.&amp;raquo; ص ۶۸&lt;br /&gt;
&lt;img alt=&quot;&quot; align=&quot;left&quot; width=&quot;200&quot; height=&quot;291&quot; src=&quot;http://radiozamaneh.com/sites/default/files/category_pictures/baradajm03.jpg&quot; /&gt;محمد جعفری به همین جرم به پانزده سال حبس محکوم می&amp;zwnj;شود. از نزدیکان بنی&amp;zwnj;صدر کسانی را اعدام می&amp;zwnj;کنند، از جمله رشید صدرالحفاظی، منوچهر مسعودی، مشاور حقوقی ریاست جمهوری و ذوالفقاری، مسئول محافظان ریاست جمهور، که در کتاب از آن&amp;zwnj;ها یاد شده است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در ادامه نقد و بررسی کتاب &amp;laquo;اوین، گاهنامه پنج سال و اندی&amp;raquo;، گفت&amp;zwnj;وگویی دارم با مؤلف آن آقای محمد جعفری:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;&lt;img alt=&quot;&quot; align=&quot;right&quot; src=&quot;http://www.zamaaneh.com/pictures-new/Communicate-icon.png&quot; /&gt;منیره برادران &lt;/strong&gt;- آقای جعفری، چه انگیزه&amp;zwnj;ای باعث شد که خاطراتتان را از زندان به روی کاغذ بیاورید؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;محمد جعفری &lt;/strong&gt;- وقتی به زندان افتادم، اصلاً انتظارش را نداشتم و نمی&amp;zwnj;دانستم که از زندان جان سالم بدر می&amp;zwnj;برم یا نه. این را در کتاب ننوشته&amp;zwnj;ام، آقای لاجوردی اول برایم درخواست اعدام کرده بود و در کیفرخواست مرا مفسد فی&amp;zwnj;الارض، محارب و یاغی شناخته بودند. اما به دلیلی که برایم روشن نیست آقای گیلانی مانع شد. اول حبس ابد دادند و بعد آن را به پانزده سال تقلیل دادند. در&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان یکی- دو ماه اول، در ذهن خودم فکر کردم، که اگر آزاد شوم، حداقل کاری که می&amp;zwnj;توانم بکنم، این است که آن چیزهایی که من چه در زندان، چه در بیرون از زندان و چه از سال&amp;zwnj;های گذشته که همراه انقلاب بودم و در آن دست داشتم یا از حوادثی اطلاع داشتم یا به نوعی با آن&amp;zwnj;ها برخورد کرده و یا مطلع شده بودم، برای نسل حاضر و نسل آینده و برای ضبط در تاریخ، این&amp;zwnj;ها را بنویسم و تقریباً طراحی اولیه چند جلد کتاب را در زندان در ذهنم پرورانده بودم &amp;ndash; که در خود کتاب به این مطلب اشاره شده است - و از زمانی که بیرون آمدم هفت- هشت جلد از آن را منتشر کرده&amp;zwnj;ام. بنابرین در خود زندان با خودم عهد کردم که تمام آن چیزهایی که من به چشم خود دیده بودم، بنویسم. فکر کردم شاید این تجربه&amp;zwnj;ها به درد دیگران ونسل&amp;zwnj;های آینده بخورد. از زندان که بیرون آمدم و امکاناتش فراهم شد، اقدام به نوشتن کردم. در نوشته&amp;zwnj;ام کوشش کرده&amp;zwnj;ام نه از خودم قهرمان بسازم و نه اینکه تا جایی که امکان دارد حقوق دیگری را تضعیف کنم یا از بین ببرم. با صداقت تمام - البته به زعم خودم - حوادثی را که بر من گذشته و یا من در جریان آن&amp;zwnj;ها قرار گرفته و یا دیده و یا به نحوی مطلع شده بودم، به رشته تحریر درآورده&amp;zwnj;ام. جلد اول را که شما مطالعه کرده&amp;zwnj;اید اگر جلد دوم را هم مطالعه کنید می&amp;zwnj;بینید که اطلاعاتی در آنجا هست و یا تحلیلی، که در نوع خود منحصر به فرد و برای اولین بار منتشر شده&amp;zwnj;اند و به نظر خودم سبک خاصی است که از دیگر کتاب&amp;zwnj;ها در این رابطه متفاوت است. بعضی&amp;zwnj;ها که جلد دوم را خوانده بودند و با من رابطه داشتند، گفتند که تقریبا سوال&amp;zwnj;هایی که ما نسبت به توبه کردن&amp;zwnj;ها داشتیم، با خواندن کتاب شما برطرف شد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img alt=&quot;&quot; align=&quot;right&quot; src=&quot;http://www.zamaaneh.com/pictures-new/Communicate-icon.png&quot; /&gt;من البته جلد دوم کتاب زندان شما را هم خوانده&amp;zwnj;ام، که به نظرم بیشتر کلی&amp;zwnj;گویی بود و چون در این سلسله نوشته&amp;zwnj;ها، محور را روی خاطرات زندان گذاشته&amp;zwnj;ام، از آن گذشتم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;به زعم من همه آن&amp;zwnj;ها هم به زندان مربوط است و نتیجه تجربه&amp;zwnj;های زندان. اول قصد داشتم که جلد دوم کتاب را در آخر فصل جلد اول بیاورم. بعد با سئوال&amp;zwnj;هایی که چند نفر مطرح کردند، دیدم که ارزش دارد در جلد جداگانه&amp;zwnj;ای منتشر شود. به خصوص برای اینکه کسانی که در زندان&amp;zwnj;های استالین بودند و یا در زندان&amp;zwnj;های اروپای شرقی، بعد که آمده بودند بیرون، کتاب نوشته بودند و نشان داده بودند که چگونه توبه کردن&amp;zwnj;ها صورت می&amp;zwnj;گیرد. من به این علت تصمیم گرفتم این&amp;zwnj;کار را بکنم و این&amp;zwnj;ها هم جزو خاطرات من است. علاوه بر این وقتی از زندان بیرون آمدم، خدا رحمت کند زنده یاد مهندس بازرگان را دیدم در جلسه&amp;zwnj;ای که برای دعای کمیل گذاشته بودند و من هم در آن شرکت داشتم، کنار هم نشستیم و یک مقداری صحبت کردیم. او به من گفت: آقای جعفری، شما آیا چیزی از وضیعتی که در زندان گذشت، در ذهن دارید؟ گفتم: بله. گفت: به شما توصیه می&amp;zwnj;کنم که آن&amp;zwnj;ها را به روی کاغذ بیاورید. در مقدمه&amp;zwnj;ی کتاب هم از آن مرحوم یاد کرده&amp;zwnj;ام و همچنین از یکی -دو نفر دیگر که به من توصیه کردند خاطراتم را بنویسم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img alt=&quot;&quot; align=&quot;right&quot; src=&quot;http://www.zamaaneh.com/pictures-new/Communicate-icon.png&quot; /&gt;برای نوشتن خاطراتتان باید گذشته را بازسازی می&amp;zwnj;کردید. با چه مشکلاتی در این پروسه مواجه بودید؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اتفاقاً من چندان مشکلی نداشتم. علتش هم آن بود که اگر الان هم بخواهم برای شما حرف بزنم، مثل اینکه در زندان هستم و&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان وقایع دارد بر من واقع می&amp;zwnj;شود. وقتی از زندان بیرون آمدم، دوستان و رفقا- چه رفقای سیاسی و چه رفقای غیر سیاسی- که می&amp;zwnj;آمدند، می&amp;zwnj;پرسیدند که در زندان چه گذشت و من هر دفعه برای هر فردی یک دوره از آن خاطرات را شروع می&amp;zwnj;کردم از نو گفتن و تقریباً کلیات آن&amp;zwnj;ها برای من ملکه شده بود. شما حتماً می&amp;zwnj;دانید که سولژنتسین زندانی دوره استالین بود که توانست از زندان استالین جان سالم بدر برد و بیاید خارج و کتابی منتشر کند که در نوع خود بی&amp;zwnj;سابقه بود و در دنیا آن موقع بسیار سر و صدا کرد. وقتی از او پرسیدند که در زندان&amp;zwnj;هایی که بودی و هیچ لوازم نوشتن و کتاب وجود نداشت، چطور توانستی این اطلاعات را به این درستی به بیرون منتقل کنی، در جواب گفت که هر خاطره&amp;zwnj;ای که برایم اتفاق می&amp;zwnj;افتاد، مرتب برای خودم تکرار می&amp;zwnj;کردم که برایم بشود ملکه.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&lt;img alt=&quot;&quot; align=&quot;middle&quot; width=&quot;200&quot; height=&quot;101&quot; src=&quot;http://radiozamaneh.com/sites/default/files/monbarja.gif&quot; /&gt;محمد جعفری: دولت&amp;zwnj;های استبدادگر و به ویژه دولت مستبد ولایت فقیه با استبداد فراگیرخود کوشش می&amp;zwnj;کند که نه تنها فجایع دهه ۶۰ فراموش شود بلکه دست به تحریف دوران شاه و دوران مصدق هم می&amp;zwnj;زنند. ما مواجه هستیم با دستگاه سانسور همه جانبه&amp;zwnj;ای. در کتاب&amp;zwnj;های تاریخی مدرسه و دانشگاه و سایر کتاب&amp;zwnj;ها، آن&amp;zwnj;ها تمامی وقایعی را که جنایت است و در آن دست داشته&amp;zwnj;اند، کوشش می&amp;zwnj;کنند، به نوعی به فراموشی سپرده شود.&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;تقریباً برای من هم- نمی&amp;zwnj;خواهم بگویم دقیقاً مثل او- چنین واقعه&amp;zwnj;ای اتفاق افتاد. من هم وقتی آمدم بیرون، هر واقعه&amp;zwnj;ای را اگر بگویم صد بار تکرار کردم، اغراق نگفته&amp;zwnj;ام. علاوه بر این، در زندان که بودم فوق&amp;zwnj;العاده دقت می&amp;zwnj;کردم که زندانبان&amp;zwnj;ها و افراد دیگر چطور با هم برخورد می&amp;zwnj;کنند و آن&amp;zwnj;ها را به ذهن می&amp;zwnj;سپردم چون برای خودم بسیار اهمیت داشت. از نظر ذهن هم، یک مقدار ذهن آماده&amp;zwnj;ای برای حفظ و نگهداری مطالب دارم. برای همین به مشکلات چندانی برنمی خوردم الا اینکه&amp;zwnj; گاه اتفاق می&amp;zwnj;افتاد که می&amp;zwnj;خواستم تقریباً تاریخ دقیق فلان حادثه را به یاد بیاورم، در اینجا کمی دچار مشکل می&amp;zwnj;شدم. مراجعه می&amp;zwnj;کردم، برمی&amp;zwnj;گشتم، می&amp;zwnj;آمدم، در ذهنم جلو و عقب می&amp;zwnj;کردم تا تقریباً دقیق پیدا کنم که فلان مسئله در چه تاریخی اتفاق افتاده و یا اینکه در آن موقع من در کدام بند بودم و از این قبیل.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img alt=&quot;&quot; align=&quot;right&quot; src=&quot;http://www.zamaaneh.com/pictures-new/Communicate-icon.png&quot; /&gt;انتشار کتاب، تأثیری در کار و فعالیت شما داشت؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;منظورتان خیلی روشن نیست. چه نوع فعالیتی؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img alt=&quot;&quot; align=&quot;right&quot; src=&quot;http://www.zamaaneh.com/pictures-new/Communicate-icon.png&quot; /&gt;منظورم این است که زندگی و نوع فعالیت شما تغییر کرد؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در ایران که بودم، دیدم عملاً امکان اینکه چیزهایی را که در ذهنم به&amp;zwnj;طور خام طراحی کرده بودم، منتشر کنم، نبود. بعد از خارج شدن از ایران چون نه وضع اقتصادی مناسبی داشتم نه کار مناسبی و چرخ زندگی خانواده هم باید می&amp;zwnj;چرخید، برایم سخت بود. تا اینکه مقداری زندگی سر و سامانی گرفت و چرخ زندگی به راه افتاد بعد از آن شروع کردم به نوشتن. یادداشت می&amp;zwnj;کردم و می&amp;zwnj;گذاشتم کنار. آن موقع هنوز وضع کامپیو&amp;zwnj;تر به این شکل نبود. بنابرین طبعاً مجبور بودم بخشی از وقتم را که بنا بود بگذارم برای معیشت خانواده، صرف این&amp;zwnj;کار کنم. خانواده&amp;zwnj;ام این را تحمل کردند. از آن&amp;zwnj;ها تشکر می&amp;zwnj;کنم که کمتر فشار آوردند تا از این کار&amp;zwnj;ها دست بردارم. حتی زمانی که به کار مشغول بودم- شاید اغراق نباشد- بخش عظیمی از وقتم را صرف یادداشت، تحقیق و مطالعه و جمع و جور کردن، آنچه در بیست- سی سال گذشته اتفاق افتاده بود، می&amp;zwnj;کردم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img alt=&quot;&quot; align=&quot;right&quot; src=&quot;http://www.zamaaneh.com/pictures-new/Communicate-icon.png&quot; /&gt;آیا کتاب&amp;zwnj;های دیگر خاطرات زندان را مطالعه کرده&amp;zwnj;اید؟ اگر آری، چه تفاوت&amp;zwnj;هایی در نگاه و نگارش آن&amp;zwnj;ها با کتاب خودتان می&amp;zwnj;بینید؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;تفاوت عمده&amp;zwnj;ای در نوشته&amp;zwnj;های دیگران با این نوشته وجود دارد. اولین تفاوت این است که من کوشش کرده&amp;zwnj;ام که آنچه را که واقعیت است، بنویسم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img alt=&quot;&quot; align=&quot;right&quot; src=&quot;http://www.zamaaneh.com/pictures-new/Communicate-icon.png&quot; /&gt;ببخشید این سؤال را می&amp;zwnj;کنم. آیا کتاب&amp;zwnj;های دیگران را خوانده&amp;zwnj;اید؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بله. قبل از انتشار کتابم، کتاب احسان نراقی از کاخ شاه تا اوین را خواندم. چون مدتی در سال ۶۰ و ۶۱ با هم هم&amp;zwnj;بند بودیم، از او انتظار چنین کتابی را نداشتم به همین علت در جلد دوم- از صفحه ۱۳۷ تا ۱۳۸ آن کتاب را نقد کرده&amp;zwnj;ام که چرا آقای نراقی به این سبک کتاب نوشته، یعنی اینکه بخشی از مطلب را گفته و از بخش دیگر طفره رفته است و این کتاب بیشتر به کار تبرئه&amp;zwnj;ی جنایت&amp;zwnj;های واقع شده در زندان جمهوری اسلامی می&amp;zwnj;خورد تا حقایق واقع شده بر زندانی&amp;zwnj;ها. بخشی از حقیقت را گفتن و از بخش دیگر آن طفره رفتن خود دروغ بزرگی است. بعد کتاب خاطرات زندان شهرنوش پارسی&amp;zwnj;پور را خواندم و پشت دیوارهای بلند، خاطرات شجاع&amp;zwnj;الدین شفا را خواندم که توسط همسرش خانم آذر آریان&amp;zwnj;پور نوشته شده است. و جسته و گریخته کتاب&amp;zwnj;های مصداقی و همچنین بیست سی جلد کتاب دیگر که بعضاً نکاتی داشته بعضاً نداشته. قضاوت را به عهده خواننده می&amp;zwnj;گذارم. قضاوت خود من این است که تفاوت عمده&amp;zwnj;ای که وجود دارد، این است که هیچگاه من نخواسته&amp;zwnj;ام خلاف آن چیزی را که در زندان اتفاق افتاده، به روی کاغذ بیاورم یا از خودم قهرمان&amp;zwnj;سازی کرده باشم. بلکه خواسته&amp;zwnj;ام مسائلی را روشن کنم- حالا تا چه اندازه موفق بوده&amp;zwnj;ام بستگی به نظر خوانندگان و کسانی که مطالب مختلف را مطالعه کرده&amp;zwnj;اند، دارد. به همین علت تمام نکاتی را که چیزهایی را روشن می&amp;zwnj;کرد بدون آنکه فکر کنم به دوستان یا شخص خودم بربخورد، آورده&amp;zwnj;ام. نکاتی هست که به خود من برخورد دارد و یا ضعفی و اشتباهی را نشان می&amp;zwnj;دهد، ولی به&amp;zwnj;رغم این&amp;zwnj;ها، آن&amp;zwnj;ها را هم همانطور که اتفاق افتاده، نوشته&amp;zwnj;ام. در کتاب&amp;zwnj;هایی که خوانده&amp;zwnj;ام، کمتر این را دیده&amp;zwnj;ام. در کتاب شهرنوش پارسی&amp;zwnj;پور، تقریباً احساسم این بود که او هم چیزهایی را که واقعیت داشته، نوشته، یعنی آب در مسئله نکرده است. اما وقتی کتاب آذر آریان&amp;zwnj;پور همسر شجاع&amp;zwnj;الدین&amp;zwnj; شفا را خواندم، برای من که اطلاع دارم تعجب&amp;zwnj;برانگیز بود که درباره&amp;zwnj;ی نویسنده نوشته که او از خاندان نایب حسین کاشی است که مدت&amp;zwnj;ها علیه دولت در مناطق مرکزی و اطراف کویر جنگید. به نظرم این مسخره&amp;zwnj;ترین چیزی بود که خواندم. من خودم که اهل کویر و روستای ماربین اردستان هستم، به چشم خودم افرادی را دیده و با آن&amp;zwnj;ها گفت&amp;zwnj;وگو کرده&amp;zwnj;ام که وقتی نایب حسین کاشی می&amp;zwnj;آمد، تمام امکانات آنجا را غارت می&amp;zwnj;کرد و گوسفند&amp;zwnj;ها و حشم آن&amp;zwnj;ها را می&amp;zwnj;برد. پدربزرگم و عمویم که الان زنده نیستند، برای من تعریف کرده&amp;zwnj;اند این&amp;zwnj;ها را. حالا این شده مبارزه با دولت. خب، طبعاً وقتی مسائل زندان هم مطرح شود، شاید همین شکل را پیدا کند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img alt=&quot;&quot; align=&quot;left&quot; width=&quot;200&quot; height=&quot;290&quot; src=&quot;http://radiozamaneh.com/sites/default/files/baradajm02.jpg&quot; /&gt;یک تفاوت عمده دیگر کتابم این است که تمام کوشش من این بوده که پاسخ دهم چرا آدم&amp;zwnj;هایی که دسته- دسته به زندان می&amp;zwnj;آیند کارهای کرده و نکرده را به گردن می&amp;zwnj;گیرند و بعد هم اعدام می&amp;zwnj;شوند و در زندان اعلام می&amp;zwnj;کنند که ما با میل خود و آزادانه دست به این اعترافات می&amp;zwnj;زنیم. چندین نفر را در کتاب به نام آورده&amp;zwnj;ام مثلاً حسین روحانی که با او چند روزی هم سلولی بودم. خودش به من گفت که حکمش اعدام تعلیقی است. من یقین داشتم که او را زنده نمی&amp;zwnj;گذارند ولی نمی&amp;zwnj;توانستم این را به او صاف و پوست کنده بگویم. جایش هم نبود. علاوه بر این خاطرجمع نبودم که اگر بگویم این حرف بیرون نخواهد رفت و پرونده مرا سنگین&amp;zwnj;تر نخواهد کرد. عوامل دادستانی می&amp;zwnj;خواستند تمام اطلاعات او را بگیرند. چرا وقتی بیرون هستند و امکان اطلاعات وجود دارد، توبه نمی&amp;zwnj;کنند؟ در زندان چه اتفاقی می&amp;zwnj;افتد؟ مثل آدمی که دارد غرق می&amp;zwnj;شود، دست به هر کاری می&amp;zwnj;زند که نجات پیدا کند. اینکه انسان کاری را که کرده به عهده بگیرد، از نظر من عیب نیست و ضرری ندارد. من خودم هم نگران نبودم اعمالی را که کرده بودم، به بازجویم بگویم ولی کاری را که نکرده بودم به هیچ وجه نه. چند بار اتفاق افتاد و شما مطالعه کرده&amp;zwnj;اید که با اینکه احتمال می&amp;zwnj;دادم ممکن است مرا اعدام کنند، نظرم را صریح و روشن گفتم. یکی دفاع از مهندس بازرگان دیگری هم دفاع از بنی صدر بود که از من می&amp;zwnj;خواستند بیایم و در تلویزیون بگویم که او از خارجی&amp;zwnj;ها پول گرفته است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img alt=&quot;&quot; align=&quot;right&quot; src=&quot;http://www.zamaaneh.com/pictures-new/Communicate-icon.png&quot; /&gt;جاهایی بوده که خودتان را سانسور کرده باشید؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ممکن است چیزهایی را ننوشته باشم. اما آن چیزهایی که ننوشته&amp;zwnj;ام، از نظر خودم پیش پاافتاده بودند. چیزهایی را که فکر می&amp;zwnj;کردم اهمیت و تجربه&amp;zwnj;ای در بر دارند، بدون ذره&amp;zwnj;ای سانسور منتشر کرده&amp;zwnj;ام. حتی چند نفر از دوستانی که در ایران هستند، فوق&amp;zwnj;العاده از کار من ناراحت شدند و پیام&amp;zwnj;های متعددی برایم فرستاند و شاید هنوز هم دلشان به دلیل اینکه مسائلی در رابطه با آن&amp;zwnj;ها عنوان کرده&amp;zwnj;ام، از من صاف نشده باشد. خودم هم آگاه بودم که این اتفاق می&amp;zwnj;افتد اما به خودم گفتم که اگر ما مسائل خودمان را نگوئیم و پنهان کنیم و اعمال خودمان را نقد نکنیم چه حقی داریم که مسائل دیگران را منتشر کنیم. بنابرین جواب سؤال شما منفی است. واقعاً به ذهنم نمی&amp;zwnj;آید که مسئله&amp;zwnj;ای را می&amp;zwnj;دانستم و آن را سانسور کرده باشم و این چه به ضرر خودم بوده باشد و یا به ضرر کسان دیگر. حتی در مورد دوست و استاد و همکار خودم آقای بنی&amp;zwnj;صدر هم که در واقع استاد ما بود و ما از سال ۵۲ تا به امروز رابطه&amp;zwnj;ی تنگاتنگی با هم داریم، مطالبی که در مورد ایشان به ذهنم رسیده، نوشته&amp;zwnj;ام. در کتابم خوانده&amp;zwnj;اید که گفته&amp;zwnj;ام وقتی از رادیو در سخنان فخرالدین حجازی در شب نوزدهم ماه مبارک رمضان سال ۶۰ شنیدم که او با مجاهدین رفته است، این خبر مثل پتکی بود که به سر من زده باشند هنوز هم ضربه&amp;zwnj;ی آن را حس می&amp;zwnj;کنم. با اینکه ممکن است کسانی از این خوششان نیامده باشد. البته آقای بنی&amp;zwnj;صدر هم آن&amp;zwnj;ها را با سعه صدر نگریسته و حتی انتقاد به اعمال خود را هم فهرست کرده است. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img alt=&quot;&quot; align=&quot;right&quot; src=&quot;http://www.zamaaneh.com/pictures-new/Communicate-icon.png&quot; /&gt;فجایع دهه ۶۰ در کشورمان به&amp;zwnj;شدت مورد سانسور و تحریف واقع شده است. خیلی&amp;zwnj;ها ترجیح می&amp;zwnj;دهند که گذشته به فراموشی سپرده شود. فکر می&amp;zwnj;کنید برای مقابله با فراموشی چه می&amp;zwnj;توان کرد؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;این مردم نیستند که می&amp;zwnj;خواهند آن فجایع فراموش شود. این دولت&amp;zwnj;های استبدادگر و به ویژه دولت مستبد ولایت فقیه است که با استبداد فراگیرخود کوشش می&amp;zwnj;کند که نه تنها فجایع دهه ۶۰ فراموش شود بلکه دست به تحریف دوران شاه و دوران مصدق هم می&amp;zwnj;زنند. ما مواجه هستیم با دستگاه سانسور همه جانبه&amp;zwnj;ای. در کتاب&amp;zwnj;های تاریخی مدرسه و دانشگاه و سایر کتاب&amp;zwnj;ها، آن&amp;zwnj;ها تمامی وقایعی را که جنایت است و در آن دست داشته&amp;zwnj;اند، کوشش می&amp;zwnj;کنند، به نوعی به فراموشی سپرده شود. بنابرین نمی&amp;zwnj;توانید از آن&amp;zwnj;ها توقع داشته باشید. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;از طرف دیگرهم کسانی که بیست و چهار سال دست اندر کار استقرار استبداد بوده&amp;zwnj;اند و با دست آن&amp;zwnj;ها استبداد مستقر شده و در تمام جنایت دهه ۶۰ و ۷۰ دست داشته&amp;zwnj;اند، آن&amp;zwnj;ها هم طبعاً مایل نیستند که مسائل آن دوران روشن شود. شما می&amp;zwnj;بینید که وقتی قرار است اعدام&amp;zwnj;های فله&amp;zwnj;ای چند هزار نفری که در فاصله&amp;zwnj;ی یک ماهی کمتر و یا بیشتر اتفاق افتاد گفته شود، حتی امروز بعد از سی سال اصلاح&amp;zwnj;گرایان حاضر نیستند به روشنی آن مسائل را آن طور که واقع شده بیان کنند.&amp;zwnj;گاه می&amp;zwnj;گویند نمی&amp;zwnj;دانستیم، اطلاعات نداشتیم و یا کار قوه قضائیه بوده و ما خبر نداشتیم و از این قبیل. حتی سران اصلاحات امروز هم حاضر نیستند که آن جنایت بی&amp;zwnj;سابقه را محکوم کنند. وقتی کسی پُست مهمی داشت مثل وکیل مجلس بودن، مسئولیت قضائی داشتن، فرمانده سپاه بودن و نخست وزیر بودن و... نمی&amp;zwnj;شود گفت اطلاع نداشته است. با وجود این آن&amp;zwnj;ها هم می&amp;zwnj;خواهند مسائل گفته نشود. چون اگر بخواهند این&amp;zwnj;ها را عنوان کنند خب، مردم می&amp;zwnj;پرسند شما پس چه کاره بودید؟ و آن&amp;zwnj;ها باید پاسخ دهند. و اگر هم آن جنایت را محکوم کنند، طبعاً بایستی آمرین و عاملین آن را محکوم کنند که در درجه اول باید محکومیت خمینی صادر شود و با این کار نمی&amp;zwnj;شود گفت که باید به دوران طلایی خمینی و یا اجرای بدون تنازل قانون اساسی برگردیم. می&amp;zwnj;بینید که گیر کار اینجاست. اگر کسانی که دم از اصلاحات می&amp;zwnj;زنند حداقل با خودشان و با ملت روراست باشند، می&amp;zwnj;توانند بگویند در آن موقع به دلیل خاصی و روی اعتمادی که به آقای خمینی بود، ما این&amp;zwnj;ها را ناخواسته و یا ناخودآگاه انجام دادیم. طبعا همین اندازه هم که بگویند، هم برای خودشان و هم برای ملت ارزش خودش را دارد. البته از آن&amp;zwnj;ها هم نباید توقع چندانی داشت. توقع از کسانی است که اطلاعاتی دارند و آن&amp;zwnj;ها را منتشر نمی&amp;zwnj;کنند. برای آنکه این اطلاعات از بین نرود، وظیفه&amp;zwnj;ی هر کسی است که مرتب و در مواقع مختلف این&amp;zwnj;ها را یادآوری کند تا از حافظه حذف نشوند. نکته&amp;zwnj;ای را بگویم ابوعلی سینا می&amp;zwnj;گوید مردم دو خاصیت دارند و به دلیل این دو خاصیت مشکل پیدا می&amp;zwnj;کنند. یکی اینکه زود فراموش می&amp;zwnj;کنند. دوم اینکه نابینایی دارند. به این علت امروز با شما دوست هستند فردا دشمن می&amp;zwnj;شوند و یا به عکس و نمی&amp;zwnj;دانید چرا؟ &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;باید تاریخ را آنطور که روی داده، نه اینکه آرزوهای خودمان را از تاریخ، به یاد نسل حاضر بیاوریم. حوادث باید در ظرف زمانی و مکانی خود توضیح داده شود. چون اگر شرایط عوض شود مسائل هم عوض می&amp;zwnj;شود. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;تنها راه آنکه فراموش نشود، نوشتن، یادآوری، کنفرانس دادن، تکرار کردن و در موقعیت&amp;zwnj;های ویژه، تهیه فیلم، نمایشنامه و از این قبیل است. مثلاً ماجرای سینما رکس آبادان و اعدام&amp;zwnj;های ۶۰ تا ۶۷ و به ویژه اعدام&amp;zwnj;های بدون دادگاه و اعدام زندانیانی که در شرف آزاد شدن بودند، تجاوز به انسان&amp;zwnj;ها در زندان، انواع و اقسام شکنجه&amp;zwnj;ها. راه دیگری به نظر من نمی&amp;zwnj;رسد. من هر چه در توان داشتم اگر مصاحبه&amp;zwnj;ای داشتم یا اگر مطلبی نوشته&amp;zwnj;ام، هر جا و هر موقع که لازم دیده&amp;zwnj;ام، این&amp;zwnj;ها را یادآوری کرده&amp;zwnj;ام و باز خواهم کرد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;در همین زمینه:&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;http://radiozamaneh.com/node/5454&quot;&gt;::جرم، مدیر مسئول روزنامه انقلاب اسلامی، منیره برادران::&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
</description>
     <comments>https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2011/07/23/5610#comments</comments>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/1619">ادبیات زندان</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/4246">محمد جعفری</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/1618">منیره برادران</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak">خاک</category>
 <pubDate>Sat, 23 Jul 2011 05:33:36 +0000</pubDate>
 <dc:creator />
 <guid isPermaLink="false">5610 at https://archive.radiozamaneh.com</guid>
  </item>
  <item>
    <title>جرم: مدیر مسئول روزنامه‌ی انقلاب اسلامی</title>
    <link>https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2011/07/16/5455</link>
    <description>&lt;div class=&quot;fb-social-like-widget&quot;&gt;&lt;fb:like  href=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2011/07/16/5455&quot; send=&quot;false&quot; layout=&quot;box_count&quot; show_faces=&quot;false&quot; width=&quot;500&quot; action=&quot;like&quot; font=&quot;arial&quot; colorscheme=&quot;light&quot;&gt;&lt;/fb:like&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-sartitr&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    ادبیات زندان (۲۰)         &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-nevisandeh&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                     منیره برادران         &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-filefield field-field-maghaleh-image&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    &lt;img  class=&quot;imagefield imagefield-field_maghaleh_image&quot; width=&quot;275&quot; height=&quot;180&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/sites/default/files/baradajm01.jpg?1310803994&quot; /&gt;        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;p&gt;منیره برادران - &amp;laquo;اوین، گاهنامه پنج سال و اندی&amp;raquo;، جلد اول زندان&amp;zwnj;نگاری محمد جعفری است که به حوادثی که در زندان بر وی گذشت، می&amp;zwnj;پردازد و جلد دوم با عنوان جامعه&amp;zwnj;شناسی زندانی و زندانبان به&amp;zwnj;طور عام سیستم زندانه&amp;zwnj;ای سیاسی تاریخ معاصر ایران را در نظر دارد. از آنجا که تمرکز این سلسله&amp;zwnj;نوشته&amp;zwnj;ها بر روی خاطره&amp;zwnj;نویسی زندان قرار دارد، در اینجا به بررسی جلد اول اکتفا می&amp;zwnj;کنم.&lt;/p&gt;
&lt;!--break--&gt;&lt;!--break--&gt;&lt;p&gt;محمد جعفری، مدیر مسئول روزنامه انقلاب اسلامی، روز ۲۱ خرداد ۱۳۶۰ در کرمانشاه دستگیر و به تهران منتقل می&amp;zwnj;گردد و به مدت پنج سال و اندی &amp;laquo;خانه&amp;zwnj;به&amp;zwnj;دوش&amp;raquo; زندان&amp;zwnj;ها و بندهای مختلف می&amp;zwnj;شود: از بازداشتگاه کمیته مشترک (زندان توحید) که حالا به موزه عبرت تبدیل شده، تا اوین و قزل&amp;zwnj;حصار. در کتابش، او در هر جابه&amp;zwnj;جایی، زندان، بند و سلول خود را با دقت شرح می&amp;zwnj;دهد و حتی شماره&amp;zwnj;ی سلولش را به&amp;zwnj;یاد می&amp;zwnj;آورد و در مواردی هم&amp;zwnj;بندی&amp;zwnj;هایش را هم با نام برمی&amp;zwnj;شمرد. راوی با دقت و جزئیات بیشتری از موقعیت پرونده، بازجوئی&amp;zwnj;ها و دادگاه خود می&amp;zwnj;نویسد. این&amp;zwnj;ها برای درست&amp;zwnj;نویسی تاریخ کشورمان اهمیت فراوانی دارد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;حوادث خرداد ۶۰ که با کودتا علیه رئیس جمهور بنی&amp;zwnj;صدر همراه بود و موج گسترده&amp;zwnj;ی دستگیری، شکنجه و اعدام&amp;zwnj;های جمعی را در پی داشت، در تاریخ&amp;zwnj;نگاری رسمی به&amp;zwnj;شدت تحریف و مورد سانسور واقع شده است. محمد جعفری، که به ناگهان خود را در سلول انفرادی و زیر بازجویی می&amp;zwnj;بیند، مدیر مسئول روزنامه&amp;zwnj;ای بود که ارگان رئیس جمهور محسوب می&amp;zwnj;شد. او که حرفه و فعالیت&amp;zwnj;های خود را خارج از چارچوب قانون نمی&amp;zwnj;بیند و حتی فکر می&amp;zwnj;کند به&amp;zwnj;زودی آزاد می&amp;zwnj;شود، باید به&amp;zwnj;سرعت دریابد که در زندان صحبت از قانون خود جرم به&amp;zwnj;حساب می&amp;zwnj;آید: &amp;laquo;تا اندازه&amp;zwnj;ای دریافتم که اوضاع در بیرون متشنج است و حساب و کتابی در کار نیست و بحث از قانون و لایحه مطبوعات و جرم مطبوعاتی مطرح نیست. حدس زدم که از این به بعد عقاید را به دادگاه می&amp;zwnj;کشند و دادگاه&amp;zwnj;های تفتیش عقاید به&amp;zwnj;کار خواهد افتاد.&amp;raquo; ص ۶۸&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;محمد جعفری به همین جرم به پانزده سال حبس محکوم می&amp;zwnj;شود. از نزدیکان بنی&amp;zwnj;صدر کسانی را اعدام می&amp;zwnj;کنند، از جمله رشید صدرالحفاظی، منوچهر مسعودی، مشاور حقوقی ریاست جمهوری و ذوالفقاری، مسئول محافظان ریاست جمهور، که در کتاب از آن&amp;zwnj;ها یاد شده است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;کاربرد دیالوگ در خاطره&amp;zwnj;نویسی&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;
&lt;img alt=&quot;&quot; align=&quot;left&quot; width=&quot;200&quot; height=&quot;291&quot; src=&quot;http://radiozamaneh.com/sites/default/files/category_pictures/baradajm03.jpg&quot; /&gt;بیشترین صفحات کتاب به موضوعات پرونده&amp;zwnj;ی راوی و دیگر همکاران بنی&amp;zwnj;صدر و شرح گفت&amp;zwnj;وگوهای رد و بدل شده با بازجو&amp;zwnj;ها مربوط است که به شیوه&amp;zwnj;ی دیالوگ بیان شده&amp;zwnj;اند. نمونه&amp;zwnj;ای از گزارش بازجوئی:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;laquo;اولین سؤال این بود که از من پرسید: &amp;laquo;نظر شما نسبت به گروگان&amp;zwnj;گیری چیست؟&amp;raquo; جواب دادم من نظرم را در سه مقاله روزنامه انقلاب اسلامی تحت عنوان &amp;laquo;گروگان&amp;zwnj;گیری&amp;raquo; نوشته&amp;zwnj;ام. شما می&amp;zwnj;توانید به آن&amp;zwnj;ها مراجعه کنید و نظر مرا که مدون و چاپ شده است ملاحظه کنید. بازجو فشار آورد که &amp;laquo;خوب حالا خودت بگو نظرت چیست؟&amp;raquo; باز گفتم من نظرم را همانجا مشروح با ذکر دلایل گفته&amp;zwnj;ام ولی این مسئله نقاط مثبت و منفی همراه خودش را داشته است. سپس پرسید: &amp;laquo;چه مقالاتی را شما در روزنامه خودتان نوشته&amp;zwnj;اید؟&amp;raquo; حدود یکصد و چندتایی از سرمقاله&amp;zwnj;های روزنامه انقلاب اسلامی و مقالات مختلف دیگری با نام و بی&amp;zwnj;نام و نیز بعضی از گزارش&amp;zwnj;ها و تحلیل&amp;zwnj;ها را خود نوشته بودم. سرمقاله&amp;zwnj;ها اکثراً با ذکر نام خودم همراه بود. بنابرین تعدادی از سرمقاله&amp;zwnj;ها را که خودم نوشته بودم نام بردم.&amp;raquo; ص۴۵&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;
در خاطره&amp;zwnj;نویسی و ثبت حافظه، استفاده از روش دیالوگ چندان مناسب به نظر نمی&amp;zwnj;رسد. بیشتر از این جهت که عین گفته&amp;zwnj;ها و شنیده&amp;zwnj;ها معمولاً در حافظه ثبت نمی&amp;zwnj;شوند. البته از طرف دیگر این موضوع به سلیقه&amp;zwnj;ی نوشتن هر کس و همچنین به نحوه&amp;zwnj;ی ثبت رویداد&amp;zwnj;ها در حافظه برمی&amp;zwnj;گردد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;شرح&amp;zwnj;حال&amp;zwnj;نویسی یا خاطره&amp;zwnj;نویسی؟ &lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;کتاب &amp;laquo;اوین، گاهنامه پنج سال و اندی&amp;raquo; بیش از آنکه خاطرات زندان باشد، شرح حال (اتوبیوگرافی) راوی در زندان است. خاطره&amp;zwnj;نویسی، گرچه روایت تجربه&amp;zwnj;ها و مشاهدات راوی&amp;zwnj;ست و حوادث از زبان و نگاه راوی نقل می&amp;zwnj;شوند، ولی به شرح دنیای خود محدود نیست. موضوع خاطره&amp;zwnj;نویسی مشاهده و نقل حوادث بیرونی و انسان&amp;zwnj;های پیرامون است. از این جهت خاطره&amp;zwnj;نویسی با اتوبیوگرافی تفاوت دارد. &lt;br /&gt;
محمد جعفری اما در کتابش، جز در موارد اندکی از حضور و رفتار دیگر زندانیان و حوادث زندان سخن به میان نمی&amp;zwnj;آورد. پنج سال زندگی در بند&amp;zwnj;ها و زندان&amp;zwnj;های مختلف و در بندهایی که جمعیتش همواره چند برابر ظرفیت معمول آن بوده است، باید پر از حوادث و خاطره&amp;zwnj;ی همبندی&amp;zwnj;ها باشد، ولی این خاطره&amp;zwnj;ها در کتاب حضور ندارند. کسانی هم که به دفعات از آن&amp;zwnj;ها سخن به میان می&amp;zwnj;آید، همکاران راوی و بنی&amp;zwnj;صدر هستند و اینجا هم موضوع پرونده و برخورد&amp;zwnj;ها در بازجویی&amp;zwnj;ها و مصاحبه&amp;zwnj;ها در میان است.&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&lt;img alt=&quot;&quot; align=&quot;middle&quot; width=&quot;200&quot; height=&quot;69&quot; src=&quot;http://radiozamaneh.com/sites/default/files/category_pictures/baradajm04.jpg&quot; /&gt;منیره برادران: محمد جعفری بارها در کتابش از واژه&amp;zwnj;ی &amp;laquo;گروهکی&amp;raquo; استفاده می&amp;zwnj;کند. &amp;laquo;گروهک&amp;raquo; کلمه&amp;zwnj;ای&amp;zwnj;ست که رژیم جمهوری اسلامی و چه بسا حزب توده برای تحقیر سازمان&amp;zwnj;های سیاسی ابداع کرده بود. این واژه هیچگاه به فرهنگ و زبان و اصطلاحات زندانیان غیرتواب راه نیافت. بی&amp;zwnj;دقتی در کاربرد واژه&amp;zwnj;ها در مورد همجنس&amp;zwnj;گرایان هم صدق می&amp;zwnj;کند. محمد جعفری از آن&amp;zwnj;ها در کتابش با عنوان با &amp;laquo;اواخواهر&amp;raquo; یاد می&amp;zwnj;کند...&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;محمد جعفری برای شرح حال خود با صداقت وارد می&amp;zwnj;شود. از هراس&amp;zwnj;هایش می&amp;zwnj;نویسد، برای مثال از &amp;laquo;ترس و وحشتی&amp;raquo; که هر بار با بستن چشمبند در او ایجاد می&amp;zwnj;شد؛ نوشتن نامه&amp;zwnj;ی عفو برای آزادی را پنهان نمی&amp;zwnj;کند؛ از مصاحبه&amp;zwnj;ی تلویزیونی که در آن شرکت داشته، می&amp;zwnj;نویسد و از صحنه&amp;zwnj;بازی&amp;zwnj;های آن. این مصاحبه حالت یک میزگرد داشت که کسان دیگری هم در آن شرکت داشتند و از تلویزیون سراسری پخش شد. جعفری می&amp;zwnj;نویسد که وی در این میزگرد به سهم خود تلاش می&amp;zwnj;کرده به نظراتش خیانت نکند و تنها به انتقاداتی که به بنی&amp;zwnj;صدر داشته، به&amp;zwnj;ویژه به نزدیکی او به سازمان مجاهدین خلق اکتفا کند. به نوشته&amp;zwnj;ی او، آقای طاهر احمدزاده در این مصاحبه مجبور می&amp;zwnj;شود به دروغ بگوید به هنگام فرار دستگیر شده است در حالی&amp;zwnj;که او را در منزلش دستگیر کرده بودند. محمد جعفری که باید از حافظه&amp;zwnj;ی خوبی برخوردار باشد، سؤال&amp;zwnj;هایی را که &amp;zwnj;گاه و بی&amp;zwnj;گاه برای سنجش عقاید زندانیان طرح می&amp;zwnj;کردند، به&amp;zwnj;یاد می&amp;zwnj;آورد و جالب آنکه یکی از این سؤال&amp;zwnj;ها مربوط بود به&amp;zwnj;نظر زندانی - زندانی مرد- نسبت به حجاب.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;واژه&amp;zwnj;های تحقیرآمیز&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;طبق نوشته&amp;zwnj;ی محمد جعفری، در تقسیم&amp;zwnj;بندی بند&amp;zwnj;ها، او را در بندهای &amp;laquo;غیر گروهکی&amp;raquo; جا می&amp;zwnj;دادند. این بند&amp;zwnj;ها &amp;laquo;شامل ساواکی، ارتشی، جبهه&amp;zwnj;ای&amp;zwnj;، شریعتمداری، بختیاری، نوژه&amp;zwnj;ای، نامارا، قطب&amp;zwnj;زاده&amp;zwnj;ای&amp;zwnj;، مکتب قرآن (گروه کاک احمد یعنی احمد مفتی&amp;zwnj;زاده)، بنی&amp;zwnj;صدری&amp;zwnj; و جسته و گریخته چپی&amp;zwnj; و مجاهد بود&amp;raquo;. زندانیان این بند&amp;zwnj;ها اگرچه از امکانات بیشتری و تنبیهات کمتری برخوردار بودند، ولی به نوع زننده&amp;zwnj;ای از طرف نگهبانان مورد تحقیر قرار می&amp;zwnj;گرفتند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;laquo;ناگهان سر و کله آقای سلیمانی، آن پاسدار نجف&amp;zwnj;آبادی در بند پیدا شد و یک&amp;zwnj;راست رفت جلوی صف و جای امام جماعت قرار گرفت و نماز را شروع کرد و زندانیان هم از روی ترس و تقیه در صف&amp;zwnj;ها پشت سر وی به نماز ایستادند (...) بالاخره آقای سلیمانی نماز را تمام کرد و طبق سنت بسیاری از پیش&amp;zwnj;نمازان که بین دو نماز چند مسئله می&amp;zwnj;گویند و یا موعظه&amp;zwnj;ای کوتاه می&amp;zwnj;کنند، برای اینکه نقش امامت خود را تمام و کمال به انجام رسانده باشد، درست نظیر سایر ائمه مساجد، برگشت رو به مردم ایستاد و گفت: &amp;laquo;چند مسئله هم برای ثواب خواهم گفت.&amp;raquo; رساله&amp;zwnj;ای در دست داشت. &lt;br /&gt;
&lt;img alt=&quot;&quot; align=&quot;left&quot; width=&quot;200&quot; height=&quot;290&quot; src=&quot;http://radiozamaneh.com/sites/default/files/baradajm02.jpg&quot; /&gt;رساله را باز کرد و شروع به خواندن و توضیح دادن عملی مسئله&amp;zwnj;ی استبرا و در حالی&amp;zwnj;که داشت مسئله استبرا را توضیح می&amp;zwnj;داد با دست خود عملاً آن را از روی زیرشلواری&amp;zwnj;اش انجام می&amp;zwnj;داد. کف دست خود را باز کرد و به زیر &amp;laquo;دُبَر&amp;raquo; خود برد و گفت: &amp;laquo;نگاه کنید انگشت شست بالای خصیتین و انگشت پائین زیر آن قرار دارد و اضافه کرد &amp;quot;سه مرتبه عمل کنید&amp;quot; و با حرکت دست و انگشتان و بالا و پایین بردن آن&amp;zwnj;ها، عملاً آن را نشان داد.&amp;raquo; ص ۱۸۰&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;laquo;گروهکی&amp;raquo;، واژه&amp;zwnj;ای که محمد جعفری بار&amp;zwnj;ها در کتاب به&amp;zwnj;کار گرفته، کلمه&amp;zwnj;ی ابداعی رژیم جمهوری اسلامی و چه بسا حزب توده بوده که آن&amp;zwnj;ها از سر تحقیر در مورد سازمان&amp;zwnj;های سیاسی مخالف به&amp;zwnj;کار می&amp;zwnj;گرفتند. این واژه هیچگاه به فرهنگ زبان و اصطلاحات زندانیان غیرتواب راه نیافت. این بی&amp;zwnj;دقتی در کاربرد واژه&amp;zwnj;ها در مورد همجنس&amp;zwnj;گرایان هم صدق می&amp;zwnj;کند. محمد جعفری از آن&amp;zwnj;ها با &amp;laquo;اواخواهر&amp;raquo; (گیومه از من است) یاد می&amp;zwnj;کند و حتی در بخشی که آوردن آن&amp;zwnj;ها را به بندشان توضیح می&amp;zwnj;دهد، برای عنوان بخش، همین واژه&amp;zwnj;ی تحقیرآمیز و تمسخرآمیز را به&amp;zwnj;کار می&amp;zwnj;گیرد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;یکی دیگر از مواردی که برای من جای تعجب داشت، اعتقاد آقای جعفری در زندان به موضوع نجاست و پاکی است. در هفته&amp;zwnj;های اول دستگیری، وقتی او را با یک جوان چپی هم&amp;zwnj;سلول می&amp;zwnj;کنند، از جهت رعایت نجاست و پاکی دچار مشکل می&amp;zwnj;شود و به این نتیجه می&amp;zwnj;رسد که آن&amp;zwnj;ها نمی&amp;zwnj;توانند در یک سلول با مسالمت در کنار هم زندگی کنند و از بازجو می&amp;zwnj;خواهد که سلولش را عوض کنند. مشکل یک&amp;zwnj;بار دیگر، وقتی او را با یک بهایی هم&amp;zwnj;سلول می&amp;zwnj;کنند، به نحوی دیگر بروز می&amp;zwnj;کند. &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;laquo;بعد از آوردن این شخص بهایی به این سلول پیش خودم فکر کردم اگر این&amp;zwnj;ها به آن چیزهایی که می&amp;zwnj;گویند اعتقاد دارند، پس چرا مسلمان و بهایی و چپی را در یک سلول نگه می&amp;zwnj;دارند؟ این&amp;zwnj;ها که بهایی و چپی را نجس می&amp;zwnj;دانند و می&amp;zwnj;گویند نمی&amp;zwnj;شود دست&amp;zwnj; تر به آن&amp;zwnj;ها زد (...) پس معلوم می&amp;zwnj;شود که این حرف&amp;zwnj;ها برای عوام&amp;zwnj;الناس است و نه اینکه اعتقادی در کار باشد و یا اینکه هر کسی را که بازداشت می&amp;zwnj;کنند، او را کافر و نجس می&amp;zwnj;دانند، که این به حقیقت نزدیک&amp;zwnj;تر است.&amp;raquo; ص۹۷&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;کودکی در بند مردان&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در خاطره&amp;zwnj;نویسی&amp;zwnj;های زنان، از کودکانی که همراه مادرشان در زندان به&amp;zwnj;سر می&amp;zwnj;بردند، سخن رفته است. ولی نشنیده بودیم که پدری هم، فرزندش را در زندان نگهداری کند. محمد جعفری از پسربچه&amp;zwnj;ی هشت- نه ساله&amp;zwnj;ای یاد می&amp;zwnj;کند که همراه پدرش، حاج کبیری، در زندان بود. مادر پسرک اعدام شده بود. من که سال&amp;zwnj;ها با کودکان زندانی در بند&amp;zwnj;ها زندگی کرده بودم، مشتاق بودم که از رفتار و مشغولیت&amp;zwnj;های این پسربچه در بند مردان و رفتار زندانیان با او بدانم. متأسفانه اطلاعات بیشتری در مورد این پسربچه داده نمی&amp;zwnj;شود حتی نام او برای ما پوشیده می&amp;zwnj;ماند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;کتاب محمد جعفری نگرش و بیان ویژه&amp;zwnj;ی خود را دارد که شاید تا حدودی با زندان&amp;zwnj;نگاری&amp;zwnj;های دیگر تفاوت داشته باشد. زندان&amp;zwnj;های سیاسی دهه&amp;zwnj;ی ۶۰ را ترکیب بسیار متفاوت و ناهمگونی از افکار و سازمان&amp;zwnj;های سیاسی یا حتی غیر سیاسی تشکیل می&amp;zwnj;داد. این تنوع و ناهمگونی خود را در زندان&amp;zwnj;نگاری این دوره نمایان می&amp;zwnj;سازد و این دستاورد بزرگی در ادبیات زندان است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;شناسنامه&amp;zwnj;ی کتاب&amp;zwnj;های محمد جعفری:&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;laquo;اوین، گاهنامه&amp;zwnj;ی پنج سال و اندی&amp;raquo; و &amp;laquo;جامعه&amp;zwnj;شناسی زندانی و زندانبان&amp;raquo;، محمد جعفری، انتشارات برزاوند، ۱۳۸۰&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;در همین زمینه:&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;a href=&quot;http://http: //www. mohammadjafari. com&quot;&gt;::سایت محمد جعفری::&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
</description>
     <comments>https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2011/07/16/5455#comments</comments>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/1619">ادبیات زندان</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/4246">محمد جعفری</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/1618">منیره برادران</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak">خاک</category>
 <pubDate>Sat, 16 Jul 2011 08:11:31 +0000</pubDate>
 <dc:creator />
 <guid isPermaLink="false">5455 at https://archive.radiozamaneh.com</guid>
  </item>
  <item>
    <title>«دنیا کوچک شده بود»</title>
    <link>https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2011/07/09/5277</link>
    <description>&lt;div class=&quot;fb-social-like-widget&quot;&gt;&lt;fb:like  href=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2011/07/09/5277&quot; send=&quot;false&quot; layout=&quot;box_count&quot; show_faces=&quot;false&quot; width=&quot;500&quot; action=&quot;like&quot; font=&quot;arial&quot; colorscheme=&quot;light&quot;&gt;&lt;/fb:like&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-sartitr&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    گفت‌وگو منیره برادران با عفت ماهباز پیرامون زندان‌نگاری‌های او با عنوان «فراموشم مکن»؛ از مجموعه‌ی بررسی ادبیات زندان شماره‌ی ۱۹ در دفتر خاک         &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-nevisandeh&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    منیره برادران         &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-filefield field-field-maghaleh-image&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    &lt;img  class=&quot;imagefield imagefield-field_maghaleh_image&quot; width=&quot;277&quot; height=&quot;185&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/sites/default/files/baradmaheffm01.jpg?1310408459&quot; /&gt;        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;p&gt;منیره برادران در گفت&amp;zwnj;و&amp;zwnj;گو با عفت ماهباز - &amp;laquo;فراموشم مکن&amp;raquo; عنوان کتاب زندان&amp;zwnj;نگاری عفت ماهباز، نام گلی است که تمنا و انتظار عاشق از معشوق را تداعی می&amp;zwnj;کند. ولی این دو واژه&amp;zwnj;ی آشنا بر روی جلد کتاب خاطرات زندان، تمنائی است فرا&amp;zwnj;تر از رابطه&amp;zwnj;ی دو فرد، انتظاری است از همه&amp;zwnj;ی ما که فراموششان نکنیم.&lt;/p&gt;
&lt;!--break--&gt;&lt;!--break--&gt;&lt;p&gt;زیر عنوان و روی جلد کتاب عکس راوی را می&amp;zwnj;بینیم در کنار همسرش، نشسته دور یک سفره، سفره&amp;zwnj;ای ساده در اتاقی نسبتاً خالی. کتاب را نخوانده، می&amp;zwnj;دانیم که این سفره دیگر هرگز گسترده نخواهد شد. به&amp;zwnj;رغم اختلاف در دیدگاه&amp;zwnj;ها، سرگذشت&amp;zwnj;های نسل راوی به&amp;zwnj;هم شباهت دارند. دربدری&amp;zwnj;های قبل از دستگیری، شکنجه و تنبیه&amp;zwnj;های پایان&amp;zwnj;ناپذیر و سایه&amp;zwnj;ی اعدام پس از دستگیری. اعدام برادر و همسر، حد شلاق به جرم نخواندن نماز، بندهای دربسته و انفرادی&amp;zwnj;ها، از تجربه&amp;zwnj;های عفت ماهباز بوده است. &amp;laquo;فراموشم مکن&amp;raquo; اما، تنها حکایت این&amp;zwnj;ها نیست. عفت عاشق است و هراسی از برملا شدن آن ندارد. با&amp;zwnj;&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان حرکت پیش&amp;zwnj;بینی&amp;zwnj;نشده&amp;zwnj;ای که یک&amp;zwnj;بار در راهرو ٢٠٩ به سمت همسرش می&amp;zwnj;دود و او را می&amp;zwnj;بوسد، عفت از تمنا&amp;zwnj;هایش برای ما حرف می&amp;zwnj;زند. شور و عشقی در لابلای کلمات و سطور موج می&amp;zwnj;زند که در کمتر کتاب خاطرات زندان سراغ داریم. با عفت ماهباز، نویسنده&amp;zwnj;ی زندان&amp;zwnj;نگاری &amp;laquo;فراموشم مکن&amp;raquo; گفت&amp;zwnj;و&amp;zwnj;گویی کردم که اکنون از نظر خوانندگان دفتر خاک می&amp;zwnj;گذرد:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;-------------------&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;منیره برادران - در مقدمه کتابت به دردسرهای نوشتن خاطرات زندان اشاره می&amp;zwnj;کنی. می&amp;zwnj;شود بیشتر توضیح دهی. در پروسه نوشتن با چه مشکلاتی مواجه بودی؟ &lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;&lt;img alt=&quot;&quot; align=&quot;left&quot; width=&quot;150&quot; height=&quot;191&quot; src=&quot;http://www.zamaaneh.com/pictures-new/BARADMAHEFFM04.jpg&quot; /&gt;عفت ماهباز-&lt;/strong&gt; حتماً. آرزوی بسیاری از زندانیان است که روزی خاطراتشان را بنویسند. من هم چنین آرزویی در سر داشتم. در مرداد سال ۱۳۶۹ در&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان روزهایی که به عنوان مرخصی ده روزه از زندان بیرون آمده بودم، به یکی از آرزو&amp;zwnj;هایم که رفتن به قله توچال بود، پاسخ دادم. همانجائی که از حیاط &amp;laquo;آموزشگاه&amp;raquo; اوین آن را چون تخم مرغی درخشان می&amp;zwnj;دیدم. در همانجا یعنی بالای قله توچال روی تخته&amp;zwnj;سنگی نام دوستان و عزیزانی را که در این سال&amp;zwnj;ها کشته شده بودند، نوشتم و همانجا با خود عهد بستم که روزی هر آنچه را که دیده&amp;zwnj;ام، بنویسم. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پس از رهایی، مدت&amp;zwnj;ها درگیر درک واقعیت&amp;zwnj;های زندگی در بیرون از زندان بودم، تلاشم این بود تا بتوانم دوباره ادامه تحصیل دهم. زحماتم برای رفع حکم اخراج که در زمان انقلاب فرهنگی برایم صادر شده بود، نتیجه نداد. تا زمانی&amp;zwnj;که در ایران بودم، شرایط پیرامونم و بار و دردی که بر دوشم سنگینی می&amp;zwnj;کرد، مانع از نوشتن می&amp;zwnj;شد. در سال ۱۹۹۴ در آلمان بودم و دنبال شرایطی می&amp;zwnj;گشتم که بتوانم خاطراتم را بنویسم. با یکی دو نفر از دوستانم در زمینه چگونگی نوشتن مشورت کردم حتی حدود ۱۵۰ صفحه&amp;zwnj;ای هم نوشتم. ولی تطبیق با شرایط زندگی در سرزمین جدید آنقدر سخت بود که نتوانستم به این&amp;zwnj;کار ادامه دهم. بار سنگین تنهائی همه جا همراهم بود و من بی&amp;zwnj;قرار بودم. نمی&amp;zwnj;توانستم جائی آرام گیرم. برای اینکه بتوانم بنویسم باید احساس امنیت می&amp;zwnj;کردم و آرامش گم شده را به&amp;zwnj;دست می&amp;zwnj;آوردم. درگیر مسایلی شدم که با روح و روان من سازگار نبود. آموختن زبان و پذیرفته شدن در محیط غریب، فشار مضاعفی را بر من وارد می&amp;zwnj;کرد. هر نوشته&amp;zwnj;ای را که زندانیان می&amp;zwnj;نوشتند، به&amp;zwnj;دقت می&amp;zwnj;خواندم، که ببینم آیا از دردهای من هم گفته&amp;zwnj;اند. به خودم می&amp;zwnj;گفتم کاش آن&amp;zwnj;ها چیزهائی را هم که بر من و امثال من گذشت، می&amp;zwnj;نوشتند. این آرزوی بیهوده&amp;zwnj;ای بود. یک&amp;zwnj;بار در گفت&amp;zwnj;وگو با تو از کتابت انتقاد کردم که چرا در مورد شخصیت یکی از هم&amp;zwnj;بندی&amp;zwnj;هامان که هر دو او را می&amp;zwnj;شناختیم، ننوشته&amp;zwnj;ای. تو پاسخ دادی: &amp;laquo;خوب، من این&amp;zwnj;گونه نوشتم هر کسی باید خودش آنچه را که می&amp;zwnj;خواهد منعکس کند، بنویسد.&amp;raquo; &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;این حرف درست و دقیقی بود و من باید خودم می&amp;zwnj;نوشتم و شرایطش را هم خودم باید فراهم می&amp;zwnj;کردم. البته در آن دوره هم چیزهائی می&amp;zwnj;نوشتم ولی نوشتن خاطرات زندان فرق می&amp;zwnj;کرد. وقتی کتاب اولم را بردم برای نشر باران، فضای آنجا را طوری دیدم که احساس کردم انگار اینجا در امان هستم. فکر کردم اینجا می&amp;zwnj;توانم بنویسم. با مسئول نشر باران، مسعود مافان، صحبت کردم. قبول کرد و حتی از نظر امکانات به من کمک کرد. رفتارش خیلی دوستانه بود. اوایل خانه یکی از آشنایان او بودم. بعد به&amp;zwnj;طور اتفاقی یکی از دوستان قدیمی را دیدم که با یک سوئدی ازدواج کرده بود. نزد آن&amp;zwnj;ها رفتم. آنجا به من آرامش می&amp;zwnj;داد حتی حضور سه کودک در خانه برایم خوب بود. به این ترتیب توانستم کتابم را بنویسم و ادیت کنم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;اشاره کردی به کتاب اولت. چه کتابی بود؟ &lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img alt=&quot;&quot; align=&quot;left&quot; width=&quot;150&quot; height=&quot;211&quot; src=&quot;http://www.zamaaneh.com/pictures-new/BARAEMB02.jpg&quot; /&gt;&amp;laquo;چراغی در راه، چراغی در دست&amp;raquo; که درباره&amp;zwnj;ی زنان ایران و چگونگی گذارشان به فمینیسم است و شامل مجموعه مصاحبه&amp;zwnj;هایی است با زنانی که امروز شخصیت&amp;zwnj;های اثرگذار جنبش زنان هستند؛ به&amp;zwnj;طور نمونه شیرین عبادی -در آن زمان هنوز جایزه نوبل نگرفته بود- مهرانگیز کار، نوشین احمدی، شهلا شرکت، نیره توحیدی، شهلا لاهیجی. در این مصاحبه&amp;zwnj;ها، خواننده با روند مبارزات زنان در طی دوران بعد از سرکوب و بستن دفا&amp;zwnj;تر زنان و شکل&amp;zwnj;گیری دوباره فعالیت&amp;zwnj;های فمنیستی در ایران آشنا می&amp;zwnj;شود.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در صحبت&amp;zwnj;هایت از احساس تنهائی بعد از آزادی گفتی. این حس از کجا می&amp;zwnj;آید؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;همسر و عشق بزرگ زندگی&amp;zwnj;ام را با اعدام وی از من ربوده بودند. در زندان فکر می&amp;zwnj;کردم من واقعیت نبودن او را پذیرفته&amp;zwnj;ام حتی بهتر از دوستان دیگرم در زندان. به دوستانی که همسرشان اعدام شده بود، می&amp;zwnj;گفتم: باید زندگی کرد، همه آدم&amp;zwnj;ها روزی از میان می&amp;zwnj;روند و آن&amp;zwnj;ها قطعاً از ما می&amp;zwnj;خواهند به زندگی ادامه دهیم. دوستانم می&amp;zwnj;گفتند که آزادی را بدون همسرشان دوست ندارند. و پاسخ من این بود: خب، چه می&amp;zwnj;شود کرد باید این واقعیت هر چند تلخ را بپذیریم و ... &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اما وقتی از زندان بیرون آمدم، انگار که تازه حس نبودن او را فهمیدم. دنیا در بیرون کوچک شده بود و دیگر جایی زیبا نبود. هر جا می&amp;zwnj;رفتم سایه&amp;zwnj;ی نبود او مرا آزار می&amp;zwnj;داد. کوچه و خیابان و خانه هم بدون حضور او تنها شده بودند. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;شاید حس تنهایی من دلیل دیگری هم داشت. ما در زندان زمانی که روزنامه داشتیم- البته در بندهای عمومی- خبر&amp;zwnj;ها و تحلیل&amp;zwnj;ها را با اشتیاق دنبال می&amp;zwnj;کردیم که از حوادث جامعه دور نباشیم. یک چیز بزرگ را اما نمی&amp;zwnj;دیدیم، مردم تغییر کرده بودند و ما در زندان این را ندیده بودیم. پیش از دستگیری ما با مردمی روبرو بودیم که با مردمی که مثلاً وقتی من در سال ۶۳ دستگیر شدم، فرق داشتند. برای بسیاری از آن&amp;zwnj;ها آن مسائلی که زمانی ارزش بودند، دیگر ارزش به حساب نمی&amp;zwnj;آمدند. ما در زندان از واقعیت جامعه بی&amp;zwnj;خبر بودیم. دره و فاصله&amp;zwnj;ای بود بین ما؛ و این حس تنهایی آدم را بیشتر می&amp;zwnj;کرد. این تنهایی هنوز هم با من است. شاید اصلاً این فلسفه وجودی آدمی است و شاید هم مربوط به آن باشد که عزیزی را به صورت مرگ غیر طبیعی از من جدا کردند. اینگونه جدایی چیزی است که هیچ&amp;zwnj;وقت نمی&amp;zwnj;توان خلا آن را پر کرد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;چه مدتی طول کشید نوشتن کتاب فراموشم مکن؟ &lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img alt=&quot;&quot; align=&quot;left&quot; width=&quot;150&quot; height=&quot;239&quot; src=&quot;http://www.zamaaneh.com/pictures-new/BARADMAHEFFM03.jpg&quot; /&gt;از زمانی که شروع به نوشتن کردم تا انتشار آن سه سال و نیم طول کشید. دلیل طولانی شدن هم این بود که نوشتن و یادآوری ان دوران برایم بسیار دشوار بود. دوباره می&amp;zwnj;رفتم به آن خراب شده، &amp;laquo;خراب&amp;zwnj;آباد&amp;raquo;ی که دوستش نداشتم. در زمان نوشتن حتی زندگی بیرون هم قادر نبود مرا از گذشته بیرون بکشد، حتی صدای کودکانی که دوستشان داشتم و در کنارم بودند، نمی&amp;zwnj;توانست مرا شاد کند. انگار هر سطری جان آدمی را می&amp;zwnj;ستاند. شش ماهه نوشتن مجموعه خاطرات را تمام کرده بودم ولی باید برمی&amp;zwnj;گشتم و دوباره بازبینی می&amp;zwnj;کردم. بعد از هفت بار بازبینی، در بار آخر به ناشر گفتم کاش کتاب را به ادیتور بدهند چون خودم قادر به ادیت آخر نبودم. امروز که کتابم را ورق می&amp;zwnj;زنم، دلم می&amp;zwnj;خواهد با برخی کلمات وربروم و چیزهایی را تغییر دهم. اما آن زمان انگار دیگر قادر نبودم، نمی&amp;zwnj;توانستم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;نوشتن خاطرات زندان چه تأتیری بر زندگی تو داشت؟ &lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;احساس کردم بار سنگینی را از دوشم برداشتند و در واقع بخشی از دینی را که نسبت به خودم و بقیه داشتم، توانسته بودم ادا کنم. هر چند در حین نوشتن دلم می&amp;zwnj;خواست حافظه&amp;zwnj;ام یاری می&amp;zwnj;داد و می&amp;zwnj;توانستم چهره تک تک کسانی را که از نزد ما بردند و اعدامشان کردند، تصویر کنم همان&amp;zwnj;گونه که برای همسرم کردم. ولی متأسفانه یارای آن را نداشتم و&amp;zwnj;گاه جز نام کوچک آنان و خطوط چهره&amp;zwnj;شان چیز دیگری را به&amp;zwnj;یاد نمی&amp;zwnj;آوردم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;چه تأثیری بر فعالیت تو داشت؟&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بعد از آمدن به خارج از کشور، فعالیت در حوزه&amp;zwnj;ی حقوق بشر و زنان همیشه جزو الویت&amp;zwnj;های زندگی من بوده است. ولی چیزی که نوشتن و تجربه زندان به من آموخت، این است که چطور می&amp;zwnj;توانیم با همدیگر تفاهم داشته باشیم.&amp;zwnj; گاه که از مرارت&amp;zwnj;های خارج خسته می&amp;zwnj;شوم به خودم می&amp;zwnj;گویم این&amp;zwnj;ها دوستان تو هستند تو باید جامعه را با آن&amp;zwnj;ها بسازی. آن وقت کمی آرام می&amp;zwnj;گیرم و دوباره انرژی می&amp;zwnj;گیرم. &lt;br /&gt;
انتشار کتابم یک خوشحالی بزرگ درونی هم در من به وجود آورده و آن زنده کردن همسرم است و عشقی که به او داشتم. اخیراً نوشته&amp;zwnj;ای از اسد سیف را به&amp;zwnj;طور تصادفی در گوگول دیدم که درباره عشق در کتابم نوشته بود، با عنوان &amp;laquo;عشقِ در بند&amp;raquo;. حس کردم ویس و رامینی در کتابم است که توانسته&amp;zwnj;ام به خواننده منتقل کنم و شاید سال&amp;zwnj;های دور، که دیگر ما نیستیم، از درون این کتاب عشقی را پیدا کنند که بر بستر زندگی واقعی و حقیقی جاری بود و حصار&amp;zwnj;ها هم نتوانست آن را در خود خفه کند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;آذر سال ۱۳۶۰ برادرت علی ماهباز را اعدام می&amp;zwnj;کنند. برادر من هم در همین زمان&amp;zwnj;ها اعدام شد. می&amp;zwnj;توانم تصور کنم چه حادثه دردناکی برای تو و خانواده&amp;zwnj;ات بوده است. تو در آن زمان بر این نظر بودی- یا حداقل سازمانی که به آن تعلق داشتی بر این نظر بود- که حکومت اسلامی را باید حمایت کرد. همین حکومت برادر عزیز ترا اعدام کرد. این تناقض را آن موقع چطور دیدی؟ منظورم حس آن موقع است؟ حسی دوگانه نداشتی؟&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img alt=&quot;&quot; align=&quot;left&quot; src=&quot;http://www.zamaaneh.com/pictures-new/BARADMAHEFFM05.jpg&quot; /&gt;هنوز پس از گذشت سال&amp;zwnj;ها، سنگینی بار آن لحظه جلوی زندان اوین که وصیت نامه&amp;zwnj;ها را می&amp;zwnj;دادند، روی شانه&amp;zwnj;های من است. دختر ۲۲ ساله&amp;zwnj;ای بودم که ۷۰ ساله شدم. می&amp;zwnj;خواستم درد بابا را التیام دهم، خواهرانم را که بزرگ&amp;zwnj;تر از من بودند و مهم&amp;zwnj;تر از همه همسر برادرم را که با دو بچه&amp;zwnj;اش تنها مانده بود، آرام کنم. به او چه بگویم؟ چطور در چشمانش نگاه کنم من که به او قول داده بودم علی را اعدام نمی&amp;zwnj;کنند؟ هنوز آخرین نگاه برادرم در روز قبل از دستگیری&amp;zwnj;اش با من است. من و او همفکر بودیم. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;آن موقع این&amp;zwnj;گونه گمان می&amp;zwnj;کردم که این حکومت در مقابل امپریالیسم امریکا ایستاده و ما باید از انقلاب دفاع کنیم و عناصری از حکومت با حرکاتی ناآگاهانه می&amp;zwnj;خواهند انقلاب را از بین ببرند. در واقع نمی&amp;zwnj;دیدیم آنچه که دارد قربانی می&amp;zwnj;شود آزادی است. استبداد و تبعیض را نمی&amp;zwnj;دیدم. در واقع ما این چیز&amp;zwnj;ها را در مبارزه با آمریکا عمده نمی&amp;zwnj;دانستیم. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در سال ۶۰ بعد از اعدام علی درد دیگری که هنوز با من است، این بود که از طرف سازمان- اکثریت- به من گفته بودند بروم سر کارش و تحقیق کنم و ببینم دلیل اینکه برادرم را اعدام کردند، چه بود. این برای من بسیار دردناک بود. برای چه می&amp;zwnj;خواستند این کار انجام شود؟ من در صداقت برادرم به آرمانش شکی نداشتم. همسرم شاپور سعی کرد مرا آرام کند و گفت که بچه&amp;zwnj;های سازمان مجبورند این تحقیق را بکنند. من به محل کار برادرم در سرخه&amp;zwnj;حصار رفتم و از همکارانش تحقیق کردم. خوب بود که این کار را کردم و به اعدام او اعتراض کردم و دلایل اعدامش را خواستم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;به این سؤال پاسخی دادند؟&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بعد از مدت&amp;zwnj;ها پاسخی که به من دادند این بود که برادرم در کردستان به مداوی کرد&amp;zwnj;ها پرداخته است و مجاهدین را مداوا کرده است. البته اگر به مداوی آن&amp;zwnj;ها هم پرداخته بود جزو کارش بود و قسم پزشکی که خورده بود. اگر نمی&amp;zwnj;کرد جرمی مرتکب شده بود. البته باید بگویم برادرم هیچگاه به کردستان سفر نکرده بود و زمانی که او را دستگیر کردند، قرار بود ماه بعد برای مداوی زخمیان جنگی به اهواز برود. سال گذشته فردی در ایمیلی برایم نوشت که در لحظات آخری که برادرم را برای اعدام بردند در کنارش بوده است. نوشت که در غروبی که علی شعر &amp;laquo;من بیجارکاری نکونم ماری&amp;raquo; را می&amp;zwnj;خواند او را صدا می&amp;zwnj;کنند، همه می&amp;zwnj;دانستند او را برای اعدام می&amp;zwnj;برند. او نوشته بود که در دادگاه دو سؤال از علی کرده بودند: آیا او به سازمان برای کردستان کمک دارویی کرده و آیا سازمان فدائیان اکثریت را قبول دارد؟ جواب برادرم به هر دوی این سؤالات مثبت بود و او را به همین دلایل اعدام کردند. یادش گرامی&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;در کتابت از خاطرات تلخی که حاصل بایکوت و ایجاد حصار در حصار بود، یاد کرده&amp;zwnj;ای. امروز توانسته&amp;zwnj;ای از آن درد رهایی یابی؟&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;گذشت زمان درد&amp;zwnj;ها را بهتر می&amp;zwnj;کند ولی&amp;zwnj;گاه می&amp;zwnj;بینم خارج از کشور هم خود زندان دیگری است. در ایران که بودم برخورد مردم گونه&amp;zwnj;ای دیگر بود. آن&amp;zwnj;ها مرا در حصار اندیشه قرار نمی&amp;zwnj;دادند. رفتار انسانی من ملاک بود و به من همان&amp;zwnj;قدر محبت داشتند که به آن دیگری. اما بیرون از کشور، باز آن دیوار&amp;zwnj;ها همه جا دیده می&amp;zwnj;شود. من خیلی زود از سازمان&amp;zwnj;های سیاسی و در واقع از &amp;laquo;ایدئولوژی&amp;zwnj;های بسته&amp;raquo; کنار کشیدم. خود را به جنبش زنان و فعالیت&amp;zwnj;های حقوق بشر نزدیک&amp;zwnj;تر می&amp;zwnj;دیدم. اما اینجا هم می&amp;zwnj;بینم که آدم&amp;zwnj;ها مرا و در واقع افکارم را نخوانده رد می&amp;zwnj;کنند. همه جا می&amp;zwnj;بینی آن سوی دیوار قرار گرفته&amp;zwnj;ای. در این سال&amp;zwnj;ها افکارم را نوشته&amp;zwnj;ام به عنوان یک فعال علنی، افکار پنهانی نداشته&amp;zwnj;ام. اما بسیاری هنوز مشکوک هستند. از کنارشان که رد می&amp;zwnj;شوی، احیاناً فحشی زیر لب زمزمه می&amp;zwnj;کنند. نمونه آن در یکی از سمینارهای زنان اتفاق افتاد که من به عنوان یکی از سخنرانان دعوت داشتم. از چند نفر به طرق مختلف تحقیق کرده بودند که آیا به ایران رفته&amp;zwnj;ام یا نه؟ اگر ایران رفته بودم که خودم اعلام می&amp;zwnj;کردم. من اعتقاداتم را با صدای بلند گفته و نوشته&amp;zwnj;ام و نیازی نمی&amp;zwnj;بینم که افکارم را پنهان کنم. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;برخی از دوستان رادیکال، زنانی که شجاعانه از ایدئولوژی&amp;zwnj;ها فاصله گرفته&amp;zwnj;اند، و یا خود این را می&amp;zwnj;گویند، ترا همیشه آن دیگری به حساب می&amp;zwnj;آورند. هر جا که وارد می&amp;zwnj;شوی این بیگانگی را حس می&amp;zwnj;کنی. دیوار&amp;zwnj;ها در بین ما زنان هم بسیار بلند است و در رابطه با فعالین زن هم که از ایران به این سمینار&amp;zwnj;ها می&amp;zwnj;آیند، دیده می&amp;zwnj;شود. فضای بدبینی ایجاد می&amp;zwnj;کنند و در این فضا این زنان برای اینکه از طرف آن دوستان رادیکال رانده نشوند، از من دوری می&amp;zwnj;کنند.&amp;zwnj; گاه صحنه&amp;zwnj;های خنده&amp;zwnj;داری برایم پیش آمده و من قبل از اینکه این دوستانی که از ایران می&amp;zwnj;آیند، چیزی بگویند، خود را از آن&amp;zwnj;ها دور نگه می&amp;zwnj;دارم. امیدوارم روزی بدانیم که این روش غلط دنیای تنگ و نامریی ایدئولوژی&amp;zwnj;ها است که ما را گرفتار خود کرده است.&amp;nbsp;&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;laquo;به یاد آن روز&amp;zwnj;ها و شب&amp;zwnj;های سخت و هولناک است که می&amp;zwnj;نویسم و برای آنکه فراموش نکنیم یاد یاران را و یاد بنفشه&amp;zwnj;ها را.&amp;raquo; &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;تو نوشته&amp;zwnj;ای که به سهم خودت با فراموشی مقابله کنی. ولی خارج از سهم کم ما فجایع دهه ۶۰ در کشورمان بشدت مورد سانسور و تحریف واقع شده و می&amp;zwnj;شود. خیلی&amp;zwnj;ها ترجیح می&amp;zwnj;دهند که گذشته به فراموشی سپرده شود. فکر می&amp;zwnj;کنی برای مقابله با فراموشی چه می&amp;zwnj;توان کرد؟&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;نوشتن و گفتن وسیله&amp;zwnj;ای است که در دست ماست و همچنین به عنوان اکتیویست می&amp;zwnj;توانیم با صدای بلند در خیابان&amp;zwnj;ها و مکان&amp;zwnj;هایی که می&amp;zwnj;شود صدایت را به دیگران برسانی، حرف بزنیم تا حقایق پنهان نمانند. تا روزی که کمیسیون حقیقت&amp;zwnj;یاب در کشور ما به کار افتد و مسایل ناگفته گفته شود، بخشی از تلاش ما باید همین صدا&amp;zwnj;ها و نوشته&amp;zwnj;ها باشد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;شناسنامه&amp;zwnj;ی کتاب:&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;فراموشم مکن، عفت ماهباز، نشر باران، سال ۲۰۰۸&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;در همین زمینه:&lt;br /&gt;
&lt;/strong&gt;&lt;a href=&quot;http://radiozamaneh.com/culture/khaak/2011/07/02/5116&quot;&gt;::نقد &amp;laquo;فراموشم مکن&amp;raquo; خاطرات عفت ماهباز از زندان&amp;zwnj;های جمهوری اسلامی ایران، منیره برادران::&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;عکس&amp;zwnj;ها:&lt;br /&gt;
&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;سفره&amp;zwnj;ای که دیگر هرگز گسترده نشد، عفت ماهباز و همسرش که جمهوری اسلامی ایران او را اعدام کرد&lt;br /&gt;
عفت ماهباز، نویسنده&amp;zwnj;ی کتاب &amp;laquo;فراموشم مکن&amp;raquo;&lt;br /&gt;
فراموشم مکن، زندان&amp;zwnj;نگاری&amp;zwnj;های عفت ماهباز&lt;br /&gt;
گردن&amp;zwnj;بند، یادگاری از زندان&amp;zwnj;های جمهوری اسلامی ایران&lt;br /&gt;
خانواده&amp;zwnj;ی زندانیان اعدام&amp;zwnj;شده در گورستان خاوران&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
</description>
     <comments>https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2011/07/09/5277#comments</comments>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/1619">ادبیات زندان</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/4024">خاک</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/2376">عفت ماهباز</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/3873">فراموشم مکن</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/1618">منیره برادران</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak">خاک</category>
 <pubDate>Sat, 09 Jul 2011 12:54:10 +0000</pubDate>
 <dc:creator />
 <guid isPermaLink="false">5277 at https://archive.radiozamaneh.com</guid>
  </item>
  <item>
    <title>فراموشم مکن! </title>
    <link>https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2011/07/02/5116</link>
    <description>&lt;div class=&quot;fb-social-like-widget&quot;&gt;&lt;fb:like  href=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2011/07/02/5116&quot; send=&quot;false&quot; layout=&quot;box_count&quot; show_faces=&quot;false&quot; width=&quot;500&quot; action=&quot;like&quot; font=&quot;arial&quot; colorscheme=&quot;light&quot;&gt;&lt;/fb:like&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-sartitr&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    بررسی «فراموشم مکن» زندان‌‌نگاری عفت ماهباز از مجموعه‌ی بررسی ادبیات زندان شماره‌ی ۱۸ در دفتر خاک         &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-nevisandeh&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    منیره برادران        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-filefield field-field-maghaleh-image&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    &lt;img  class=&quot;imagefield imagefield-field_maghaleh_image&quot; width=&quot;277&quot; height=&quot;179&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/sites/default/files/baraemb01.jpg?1309600573&quot; /&gt;        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;p&gt;&amp;laquo;فراموشم مکن&amp;raquo; عنوان کتاب زندان&amp;zwnj;نگاری عفت ماهباز، نام گلی است که تمنا و انتظار عاشق از معشوق را تداعی می&amp;zwnj;کند. ولی این دو واژه&amp;zwnj;ی آشنا بر روی جلد کتاب خاطرات زندان، تمنائی است فرا&amp;zwnj;تر از رابطه&amp;zwnj;ی دو فرد، انتظاری است از همه&amp;zwnj;ی ما که فراموششان نکنیم.&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;!--break--&gt;&lt;!--break--&gt;&lt;p&gt;&amp;laquo;می&amp;zwnj;نویسم تا بخشی از بار سنگینی که بر دوش دارم بر زمین بگذارم. می&amp;zwnj;نویسم از زخم&amp;zwnj;ها و درد&amp;zwnj;ها و شکنجه&amp;zwnj;های روحی و روانی رفته بر انسان&amp;zwnj;ها تا فراموش نشوند.&amp;raquo; (ص۷)&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;زیر عنوان و روی جلد کتاب عکس راوی را می&amp;zwnj;بینیم در کنار همسرش، نشسته دور یک سفره، سفره&amp;zwnj;ای ساده در اتاقی نسبتاً خالی. کتاب را نخوانده، می&amp;zwnj;دانیم که این سفره دیگر هرگز گسترده نخواهد شد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;به&amp;zwnj;رغم اختلاف در دیدگاه&amp;zwnj;ها، سرگذشت&amp;zwnj;های نسل راوی به&amp;zwnj;هم شباهت دارند. دربدری&amp;zwnj;های قبل از دستگیری، شکنجه و تنبیه&amp;zwnj;های پایان&amp;zwnj;ناپذیر و سایه&amp;zwnj;ی اعدام پس از دستگیری. اعدام برادر و همسر، حد شلاق به جرم نخواندن نماز، بندهای دربسته و انفرادی&amp;zwnj;ها، از تجربه&amp;zwnj;های عفت ماهباز بوده است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;عشق در زندان&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img alt=&quot;&quot; align=&quot;left&quot; width=&quot;200&quot; height=&quot;281&quot; src=&quot;http://www.zamaaneh.com/pictures-new/BARAEMB02.jpg&quot; /&gt;&amp;laquo;فراموشم مکن&amp;raquo; اما، تنها حکایت این&amp;zwnj;ها نیست. عفت عاشق است و هراسی از برملا شدن آن ندارد. با&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان حرکت پیش&amp;zwnj;بینی&amp;zwnj;نشده&amp;zwnj;ای که یک&amp;zwnj;بار در راهرو ٢٠٩ به سمت همسرش می&amp;zwnj;دود و او را می&amp;zwnj;بوسد، عفت از تمنا&amp;zwnj;هایش برای ما حرف می&amp;zwnj;زند. شور و عشقی در لابلای کلمات و سطور موج می&amp;zwnj;زند که در کمتر کتاب خاطرات زندان سراغ داریم. این عشق &amp;laquo;در بهار آزادی&amp;raquo; در دفتر &amp;laquo;پیشگام&amp;raquo; شکل می&amp;zwnj;گیرد و روزهای دربدری و ترس دائمی از دستگیری از سرمستی&amp;zwnj;اش نمی&amp;zwnj;کاهد. عاشقان دستگیر می&amp;zwnj;شوند. سختی زندان اما از شور و شیفتگی آن&amp;zwnj;ها نمی&amp;zwnj;کاهد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;laquo;به&amp;zwnj;یاد او در سلول آوازهای عاشقانه می&amp;zwnj;خواندم. بعضی شعرهای حافظ را در ذهنم مرور می&amp;zwnj;کردم. یاد گرفته بودم که در سلول گلدوزی کنم. برایش شقایق&amp;zwnj;زار دامنه&amp;zwnj;ی دماوند را گلدوزی کردم. لابلای چکن&amp;zwnj;هایش، طوری که به آسانی دیده نشود، نوشتم: به اندازه&amp;zwnj;ی زندگی دوستت دارم. در یکی از دیدارهای کوتاه&amp;zwnj;مان، آن را یواشکی به او دادم.&amp;raquo; ص ۵٠&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;نامه&amp;zwnj;های زندان، که راوی آن&amp;zwnj;ها را در پیوست آورده شاهدی بر آن عشق است. آن دو در نامه&amp;zwnj;هایشان عشق و آرمان را به هم پیوند می&amp;zwnj;زنند و در بیان احساسشان از مظاهر طبیعت بهره می&amp;zwnj;جویند: &amp;laquo;کمی دلتنگم ولی وقتی به کوه استوار و بلند البرز و به شما و همه عزیزانم می&amp;zwnj;اندیشم، دلتنگی&amp;zwnj;ام را می&amp;zwnj;زدایم.&amp;raquo; (ص۳۰۷)&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;این داستان واقعی از عشق اما با دلهره و دغدغه&amp;zwnj;ای همراه است که شما به ندرت در داستان&amp;zwnj;های عشقی دیگر می&amp;zwnj;یابید. عشقی که در بیرون از زندان دائم با هراس دستگیری و زندان توأم است، در زندان اسیر ترس و دلهره دیگری می&amp;zwnj;شود: دلهره&amp;zwnj;ی خیانت. خیانت معشوق به آرمان&amp;zwnj;ها در زیر شکنجه. زندان بوته&amp;zwnj;ی آزمایش سختی است برای عشق. تمنای تن را نمی&amp;zwnj;توان از عشق گرفت. معشوق را زنده دوست داریم. اما زندان، میدان نبرد دائمی است. نبرد میان وسوسه&amp;zwnj;ی زنده ماندن و وفاداری به آرمان&amp;zwnj;ها. زندگی را دوست داریم، همه جا، و در زندان زندگی ارزش بیشتری می&amp;zwnj;یابد، ولی در زندان هر لحظه ناچاریم به بهای آن نیز بیندیشیم: &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;laquo;نگرانی ما شاید در آن لحظه [لحظه ملاقات] نه دوری از همدیگر و نه تیرباران شدن، بلکه شکستن در زیر شکنجه و فشار بود.&amp;raquo; ص ٨٠&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;و وقتی عفت در راهرو ٢٠٩ یکباره و بی&amp;zwnj;گدار دل به دریا می&amp;zwnj;زند و به&amp;zwnj;سوی معشوق می&amp;zwnj;شتابد، در آن تنها فرصت کوتاه، به کوتاهی یک آن، نمی&amp;zwnj;گوید دوستت دارم. می&amp;zwnj;بوسدش و می&amp;zwnj;پرسد: &amp;laquo;سازمان را قبول داری؟&amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;شلاق&amp;nbsp;در ازای&amp;nbsp;نماز&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;این عشق سرنوشتی تراژیک می&amp;zwnj;یابد. معشوق، علیرضا (شاپور) اسکندری در تابستان ۶۷ اعدام می&amp;zwnj;شود. تابستان سیاه کش می&amp;zwnj;آید. عفت هنوز خبر هولناک را نشنیده است که در &amp;laquo;دادگاه&amp;raquo; تفتیش عقیده به خاطر نخواندن نماز به حد شلاق محکوم می&amp;zwnj;شود. عفت لحظه- لحظه این تجربه&amp;zwnj;ی دردناک را برای ما شرح می&amp;zwnj;دهد:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;laquo;گویی ساعت کش می&amp;zwnj;آید. بسم&amp;zwnj;الله می&amp;zwnj;گوید و من خود را جمع می&amp;zwnj;کنم و زوزه&amp;zwnj;ی شلاق هوا را می&amp;zwnj;شکافد. زوزه&amp;zwnj;ی شلاق و آهنگران: تمام. بلند می&amp;zwnj;شوم و به سمت سلول می&amp;zwnj;روم. آهنگران صدایش زود&amp;zwnj;تر از من به داخل سلول می&amp;zwnj;رسد و نمی&amp;zwnj;شود گوش نکرد. در گوش خانه می&amp;zwnj;کند. نمی&amp;zwnj;شود گوش را بست.&amp;raquo; ص ١٩٨&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;laquo;فراموشم مکن&amp;raquo; برگی از جنایت&amp;zwnj;های جمهوری اسلامی ایران را در آن تابستان شوم ۶٧ به نمایش می&amp;zwnj;گذارد که در بررسی این جنایت کمتر به آن توجه شده است. مجازات حد شلاق برای زنان &amp;laquo;مرتد&amp;raquo;.&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;منیره برادران:&amp;nbsp;بعد&amp;zwnj;ها زمانی که بر آن&amp;zwnj;ها هم روشن شد که دشمن نه آن دور&amp;zwnj;ها و در آن طرف اقیانوس&amp;zwnj;ها، بلکه در همین خانه&amp;zwnj;ی خودمان نشسته و می&amp;zwnj;تازد بر همه&amp;zwnj;مان و زمانی که رفتار و برخوردهای آن&amp;zwnj;ها در زندان تغییر کرد و ایستادگی برای حقوق زندانی، از مرزهای &amp;laquo;ما&amp;raquo; و آن &amp;laquo;دیگری&amp;raquo; گذشت، باز مرز&amp;zwnj;ها و دیوار&amp;zwnj;های سخت&amp;zwnj;جان باقی ماندند و سفره&amp;zwnj;ها همچنان از هم جدا بود.&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;پس از آن قتل عام، زندان دیگر شور گذشته را ندارد. بیشتری&amp;zwnj;ها در خود فرومی&amp;zwnj;روند. جای خالی رفتگان بر همه سنگینی می&amp;zwnj;کند. ورزش&amp;zwnj;های عفت دیگر شور و رنگ رقص را ندارد: &amp;laquo;ما با باری از درد و غم به زندگی ادامه می&amp;zwnj;دادیم.&amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;بایکوت&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;رنج&amp;zwnj;های مشترک اما باعث نگردید که رنج&amp;zwnj;های آن &amp;laquo;دیگری&amp;raquo; را ببینیم. نگاه&amp;zwnj;مان را از یکدیگر دزدیدیم و رنج&amp;zwnj;های مشترک را ندیدیم. یا اگر دیدیم، حسشان نکردیم. مرز خصومت در بین هم&amp;zwnj;زنجیران &amp;zwnj;گاه انتها نداشت. عفت ماهباز آن طرف دیوار بود و زندانی بایکوت&amp;zwnj;شده. او از هواداران سازمان فدائیان/اکثریت بود که به همراه حزب توده در سال&amp;zwnj;های سخت و سیاه سرکوب جمهوری اسلامی در سال&amp;zwnj;های اول دهه&amp;zwnj;ی ۶۰، این حکومت را تائید کرده بود. گرچه این بایکوت صرفاً ناشی از اختلاف نظر نبود، بلکه از تعلق سیاسی و حمایت و همدستی این سازمان&amp;zwnj;های سیاسی با رژیم حکایت داشت، ولی می&amp;zwnj;توانست تحریم غیرانسانی فرد زندانی دیگری را توجیه کند؟&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ب&lt;img alt=&quot;&quot; align=&quot;left&quot; width=&quot;200&quot; height=&quot;275&quot; src=&quot;http://www.zamaaneh.com/pictures-new/BARAEMB04.jpg&quot; /&gt;عد&amp;zwnj;ها زمانی که بر آن&amp;zwnj;ها هم روشن شد که دشمن نه آن دور&amp;zwnj;ها و در آن طرف اقیانوس&amp;zwnj;ها، بلکه در همین خانه&amp;zwnj;ی خودمان نشسته و می&amp;zwnj;تازد بر همه&amp;zwnj;مان و زمانی که رفتار و برخوردهای آن&amp;zwnj;ها در زندان تغییر کرد و ایستادگی برای حقوق زندانی، از مرزهای &amp;laquo;ما&amp;raquo; و آن &amp;laquo;دیگری&amp;raquo; گذشت، باز مرز&amp;zwnj;ها و دیوار&amp;zwnj;های سخت&amp;zwnj;جان باقی ماندند و سفره&amp;zwnj;ها همچنان از هم جدا بود. بایکوت تنها جدا کردن کمون و جمع&amp;zwnj;های مشترک نبود. بایکوت، نادیده گرفتن حقوق آن &amp;laquo;دیگری&amp;raquo; و تحقیر و توهین آن&amp;zwnj;ها بود. بایکوت نقطه&amp;zwnj;ی مقابل بردباری است. بایکوت نادیده گرفتن فرد است، چرا که فرد را به وابستگی گروهی - که اغلب به گذشته تعلق داشت- تقلیل می&amp;zwnj;دهد و اساس داوری&amp;zwnj;اش بر پیش&amp;zwnj;داوری است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;از بایکوت&amp;zwnj;ها و پشت به&amp;zwnj;هم&amp;zwnj;کردن&amp;zwnj;ها، دیگران هم نوشته&amp;zwnj;اند. در کتاب عفت اما، بیهودگی و تلخی آن را بیشتر حس می&amp;zwnj;کنیم:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;laquo;در آن اتاق کوچک [در زیرزمین مخوف ۲۰۹] که نفس&amp;zwnj;هامان هر لحظه در هم گره می&amp;zwnj;خورد، نگاه&amp;zwnj;هامان را از هم دریغ می&amp;zwnj;کردیم. بی&amp;zwnj;هیچ سلامی و کلامی... در آن چهاردیواری کوچک و تنگ، نفس&amp;zwnj;هامان به دیوار می&amp;zwnj;خورد و برمی گشت. ما در دو سفره&amp;zwnj;ی جداگانه غذا می&amp;zwnj;خوردیم.&amp;raquo; ص ٩٠&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اغلب این قدرت جمع بود که ما را مطیع فضا و تصمیم&amp;zwnj;های پنهانی خود می&amp;zwnj;ساخت. وقتی از جمع دور می&amp;zwnj;افتادیم، فرد بودیم. &amp;zwnj;گاه رفتارمان تغییر می&amp;zwnj;کرد و می&amp;zwnj;شدیم خودمان. عفت یک&amp;zwnj;بار در سلول انفرادی، همسایه&amp;zwnj;ای می&amp;zwnj;یابد از هواداران خط سه. آن&amp;zwnj;ها قبلاً هم&amp;zwnj;بند هم بودند، اما بی&amp;zwnj;هیچ سلامی و کلامی. در سلول انفرادی نیاز به هم&amp;zwnj;صحبتی&amp;zwnj; گاه مرز&amp;zwnj;ها را به هیچ می&amp;zwnj;گیرد، به ویژه وقتی که یک دیوار سیمانی مانع آن است که چشم در چشم هم دوخته شود. در غیاب نفوذ جمع، یکباره چراغ رابطه روشن می&amp;zwnj;شود. همسایه برای عفت مورس می&amp;zwnj;زند و حتی خطر را به&amp;zwnj;جان خریده، برایش در فرورفتگی دیوار حمام بریده&amp;zwnj;ی روزنامه می&amp;zwnj;گذارد:&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;laquo;سختی دیوار سبب شده بود تا دیوارهای تصنعی بین ما فروبریزد. ما از پشت دیوارهای بلند سلول به هم دست دوستی دادیم.&amp;raquo; ص٩٢&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;منیره برادران: اغلب این قدرت جمع بود که ما را مطیع فضا و تصمیم&amp;zwnj;های پنهانی خود می&amp;zwnj;ساخت. وقتی از جمع دور می&amp;zwnj;افتادیم، فرد بودیم. &amp;zwnj;گاه رفتارمان تغییر می&amp;zwnj;کرد و می&amp;zwnj;شدیم خودمان&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;همیشه از خود پرسیده&amp;zwnj;ام این بایکوت&amp;zwnj;های غیرانسانی آیا فقط از آن گروهی خاص بود که در اکثریت قرار داشتند؟ یا اینکه هر یک از ما این پتانسیل را داشتیم که اگر در جایگاه قدرت قرار گیریم،&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان رفتاری را نشان دهیم که خود به&amp;zwnj;عنوان قربانی، کراهت آن را با تمام وحود لمس کرده&amp;zwnj;ایم؟ سلاح قدرت در بین زندانیان، اغلب چیزی نیست جز در اکثریت قرار داشتن. عفت هم از رفتار غیرانسانی مبرا نمی&amp;zwnj;ماند. مدت&amp;zwnj;ها بعد و شاید سال&amp;zwnj;ها بعد، در انفرادی و در روزهایی که برایش جیره&amp;zwnj;ی شلاق تعیین کرده بودند، متوجه رفتار زننده&amp;zwnj;اش با جمیله می&amp;zwnj;شود و با خود پیمان می&amp;zwnj;بندند که در صورتی&amp;zwnj;که زنده بماند و به بند عمومی برگردد از آن دوست متعلق به &amp;laquo;آن دیگری&amp;raquo; پوزش بخواهد. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;عفت با خود به چالش می&amp;zwnj;نشیند، مثل من و قطعاً مثل خیلی&amp;zwnj;های دیگر. می&amp;zwnj;نویسد: &amp;laquo;بار&amp;zwnj;ها از خود پرسیده&amp;zwnj;ام آیا اگر من هم آن طرف خط بودم، در بر&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان پاشته می&amp;zwnj;چرخید و من هم جزو تحریم&amp;zwnj;کنندگان قرار می&amp;zwnj;گرفتم؟ آیا رفتار من با جمیله در آن سلول نشان نمی&amp;zwnj;داد که من هیچ بهتر از آن&amp;zwnj;ها نبودم؟&amp;raquo; ص٢١٨&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;کتاب می&amp;zwnj;تواند ما را همه ما را به چالشی بزرگ فراخواند. امروز من فکر می&amp;zwnj;کنم ریشه&amp;zwnj;ی بایکوت را باید در دیدگاهی جست که به جای باور به دموکراسی از تعصب&amp;zwnj;های فکری تبعیت می&amp;zwnj;کند. در اکثریت بودن می&amp;zwnj;تواند برای طرد &amp;laquo;دیگری&amp;raquo; وسوسه&amp;zwnj;برانگیز باشد ولی قابل توجیه نیست. حتی حس خشم به دیگری که حسی انسانی است، نمی&amp;zwnj;تواند بر درست بودن بایکوت صحه گذارد. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img alt=&quot;&quot; align=&quot;left&quot; src=&quot;http://www.zamaaneh.com/pictures-new/BARAEMB03.jpg&quot; /&gt;محیط تنگ زندان و بی&amp;zwnj;پناهی در برابر فشارهای ضدانسانی حکومت زندانبان می&amp;zwnj;تواند به خرده حسابهای بین زندانیان دامن زند، می&amp;zwnj;تواند خشم را کینه توز کند و حس را مبنای قضاوت دهد. عفت ماهباز هم که ادعا می&amp;zwnj;کند خشم و کینه&amp;zwnj;ای نسبت به زندانیان دیگری که باعث آزارش شده&amp;zwnj;اند، ندارد،&amp;zwnj;گاه خود از این حس بری نیست. در واکنش به کسانی که از نوشتن تقاضای مرخصی خودداری کردند، می&amp;zwnj;نویسد: &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;laquo;[چپ&amp;zwnj;های انقلابی] معتقد بودند که تنها خودشان باید مقاومت کنند و منتظر آزادی باشند تا لابد مردم آن&amp;zwnj;ها را روی شانه&amp;zwnj;&amp;zwnj;هایشان ببرند. عده&amp;zwnj;ای از آن&amp;zwnj;ها چنین کردند و در زندان ماندند و متاسفانه بی&amp;zwnj;آنکه مردم آن&amp;zwnj;ها را بر دوش بکشند، بیرون آمدند!&amp;raquo; ص ۲۵۶&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ولی بایکوت، روشی که سال&amp;zwnj;ها در زندان&amp;zwnj;ها- به ویژه در زندان زنان- اعمال شد، ریشه در نگاه غیربردبار و استبدادی دارد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;کم دقتی&amp;zwnj;ها&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;از آنجا که این چند نکته مربوط به حوادثی هستند که به لحاظ تاریخی دقت در آن&amp;zwnj;ها اهمیت دارد، اینجا به آن&amp;zwnj;ها اشاره می&amp;zwnj;کنم:&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در ص ۲۲۸ آمده: &amp;laquo;در فروردین ۱۳۶۸ از طریق روزنامه&amp;zwnj;های کیهان و اطلاعات از اختلافات درون حاکمیت باخبر شدیم. در روزنامه&amp;zwnj;ها نامه&amp;zwnj;ی اعتراضی آیت&amp;zwnj;الله منتظری به آیت&amp;zwnj;الله خمینی و شورای عالی قضائی درباره&amp;zwnj;ی اعدام&amp;zwnj;های گسترده&amp;zwnj;ی زندانیان سیاسی، و بخش&amp;zwnj;هایی از نامه&amp;zwnj;ی استعفای میرحسین موسوی، نخست وزیر چاپ شده بود.&amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در آن شماره از روزنامه که عفت ماهباز به آن اشاره دارد نه نامه&amp;zwnj;های آیت&amp;zwnj;الله منتظری، بلکه نامه&amp;zwnj;های تند احمد خمینی به وی بود و خبر از آن می&amp;zwnj;داد که منتظری به اعدام&amp;zwnj;های ۶۷ اعتراض داشته است. انتشار این نامه&amp;zwnj;ها به سال&amp;zwnj;های بعد برمی&amp;zwnj;گردد؛ یعنی به زمان انتشار خاطرات ایشان - و در این اعتراض، منتظری تنها ماند بنابرین &amp;laquo;اختلافات درون حاکمیت&amp;raquo; در آن زمان و حداقل در این مورد مشخص مصداق ندارد. همچنین میرحسین موسوی نه در فروردین ۶۸ استعفا داد و نه بعد&amp;zwnj;ها. بلکه کنار رفتن او به دنبال حذف پست نخست&amp;zwnj;وزیری در قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران بود.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در صفحه ۱۸۳ از اعدام زندانی&amp;zwnj;های چپ در مرداد ۶۷ سخن رفته است. در حالی&amp;zwnj;که بنا به گواه زندانی&amp;zwnj;ها و همچنین با استناد به گفت&amp;zwnj;وگوی علی خامنه&amp;zwnj;ای با آیت&amp;zwnj;الله منتظری و با مراجعه به خاطرات ایشان می&amp;zwnj;دانیم که اعدام زندانیان چپ در شهریور ماه بوده است. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در جایی دیگر - گرچه با اشاره&amp;zwnj;ای کوتاه &amp;ndash; قضاوتی دور از انصاف در مورد مردان زندانی که از قتل عام ۶۷ جان بدر بردند، به چشم می&amp;zwnj;خورد. ماهباز ظاهراً به نقل از یکی از آن&amp;zwnj;ها می&amp;zwnj;نویسد &amp;laquo;ما را شکنجه کردند و بردند برای تیرباران.&amp;raquo; (ص ۲۷۴) و چند سطر پائین&amp;zwnj;تر از تمسخر و بی&amp;zwnj;اعتمادی خانواده&amp;zwnj;ها و مادران نسبت به آن&amp;zwnj;ها خبر می&amp;zwnj;دهد و اینکه مادران آن&amp;zwnj;ها را مقصر می&amp;zwnj;دانستند. چنین حس&amp;zwnj;هایی را که عمومی و آشکار هم بیان نشدند، می&amp;zwnj;شناسیم ولی می&amp;zwnj;دانیم که ربطی به واقعیت ندارند. و بسیار تجربه&amp;zwnj;های دیگر خلاف این را می&amp;zwnj;گویند. این پیش&amp;zwnj;داوری&amp;zwnj;ها، به دوره&amp;zwnj;های آخر زندان راوی برمی&amp;zwnj;گردند، به سال&amp;zwnj;های بعد از اعدام همسر و کشتار هزاران زندانی در سال ۶۷؛ به زمانی که سایه&amp;zwnj;ی سیاه اختلافات گروهیمان مانع شد تا درد و اندوه عفت در از دست دادن همسر و دوستانش را ببینیم و حس کنیم. سالهایی که هیچ حادثه&amp;zwnj;ای، حتی خبر آزادی تعداد زیادی از هم&amp;zwnj;بندانمان نمی&amp;zwnj;توانست سنگینی جای خالی رفتگان را پر کند. و نیز نام &amp;laquo;علیرضا تشید&amp;raquo; به اشتباه &amp;laquo;علیرضا تشیع&amp;raquo; نوشته شده است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;laquo;فراموشم مکن&amp;raquo; با قلمی روان و یکدست و صمیمی نوشته شده است. به یاد آوردن آنچه در آن سال&amp;zwnj;های سیاه اتفاق افتاد، از همه مهم&amp;zwnj;تر یادآور آن است که می&amp;zwnj;توانست آن جنایت&amp;zwnj;ها اتفاق نیفتد و می&amp;zwnj;بایست اتفاق نمی&amp;zwnj;افتاد.&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
</description>
     <comments>https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2011/07/02/5116#comments</comments>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/1619">ادبیات زندان</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/2376">عفت ماهباز</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/3873">فراموشم مکن</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/1618">منیره برادران</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak">خاک</category>
 <pubDate>Sat, 02 Jul 2011 09:56:13 +0000</pubDate>
 <dc:creator />
 <guid isPermaLink="false">5116 at https://archive.radiozamaneh.com</guid>
  </item>
  <item>
    <title>حکایت شب‌های هزار بار مردن</title>
    <link>https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2011/06/25/4920</link>
    <description>&lt;div class=&quot;fb-social-like-widget&quot;&gt;&lt;fb:like  href=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2011/06/25/4920&quot; send=&quot;false&quot; layout=&quot;box_count&quot; show_faces=&quot;false&quot; width=&quot;500&quot; action=&quot;like&quot; font=&quot;arial&quot; colorscheme=&quot;light&quot;&gt;&lt;/fb:like&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-sartitr&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    گفت و گوی منیره برادران با مهدی اصلانی از مجموعه خاطرات زندان در دفتر «خاک»، بخش هفدهم        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-nevisandeh&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    منیره برادران         &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-filefield field-field-maghaleh-image&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    &lt;img  class=&quot;imagefield imagefield-field_maghaleh_image&quot; width=&quot;277&quot; height=&quot;182&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/sites/default/files/mobaaslmah01.jpg?1308991460&quot; /&gt;        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;p&gt;منیره برادران - مهدی اصلانی از زمستان ۱۳۶۳ که در ارتباط با جریان فدائیان خلق/ ۱۶ آذر دستگیر شد تا زمان آزادی در اسفند ۱۳۶۷ ساکن بندهای مختلف در زندان&amp;zwnj;های تهران و کرج بوده و حوادث دردناکی را تجربه کرده است.&lt;/p&gt;
&lt;!--break--&gt;&lt;!--break--&gt;&lt;p&gt;اصلانی پیش از پرداختن به این تجربه&amp;zwnj;ها در زندان&amp;zwnj;نگاری&amp;zwnj;اش که با عنوان &amp;laquo;کلاغ و گل سرخ&amp;raquo; منتشر شده، ابتدا خود را به ما می&amp;zwnj;نمایاند و از زندگی و فعالیت&amp;zwnj;های سیاسی&amp;zwnj;اش پیش از زندان می&amp;zwnj;نویسد و به&amp;zwnj;طور گذرا با نقل چند خاطره ما را با خانه و محله&amp;zwnj;ی کودکی و جوانی&amp;zwnj;اش، سه راه اکبرآباد، آشنا می&amp;zwnj;کند. با وارد شدن به عرصه&amp;zwnj;ی فعالیت سیاسی و سازمان محبوب یا خانه&amp;zwnj;ی دوم راوی، یاد&amp;zwnj;ها بسط می&amp;zwnj;یابند.&lt;br /&gt;
عنوان &amp;laquo;کلاغ و گل سرخ&amp;raquo;، نام تابلویی از علیرضا اسپهبد را برگزیده است. بر روی جلد کتاب تصویر بازسازی شده&amp;zwnj;ی این نقاشی قرار دارد و بهروز شیدا در پیشگفتار راز اسطوره&amp;zwnj;ی &amp;laquo;کلاغ و گل سرخ&amp;raquo; را شرح می&amp;zwnj;دهد. با مهدی اصلانی پیرامون زندان&amp;zwnj;نگاری او در &amp;laquo;کلاغ و گل سرخ&amp;raquo; گفت&amp;zwnj;&amp;cedil;گویی انجام دادم که می&amp;zwnj;خوانید:&lt;br /&gt;
----------&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;
●بعد از حدود بیست سال که به نوشتن خاطرات&amp;zwnj;ات پرداختی، حافظه یاری&amp;zwnj;ات می&amp;zwnj;کرد؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;مهدی اصلانی - دلایلی چند برایم حکمِ تمرین حافظ و به گونه&amp;zwnj;ای مقابله با خوره&amp;zwnj;ی فراموشی و واکسینه شدن در مواجهه با آن داشت. یکی از اولین اقداماتِ من که پس از پرت شدن به تبعید، (که البته با سماجت و اصرار رفیقی که وامدارش هستم) فعلیت یافت، نقل خاطره و گفتن روایت&amp;zwnj;های دوران حبس با تمامی جزیئات و ثبت آن بر روی کاست بود. ساعت&amp;zwnj;ها لاجرعه و یک&amp;zwnj;نفس گفتم و خود را سبک کردم. محصول کار به روی پانزده کاست یک ساعته ثبت شد و این به هنگامی بود که حافظه&amp;zwnj;ام هنوز تاز&amp;zwnj;گی&amp;zwnj;اش را از دست نداده بود. دیگر آن&amp;zwnj;که از&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان ابتدای حضور در تبعید همه ساله در یادمان&amp;zwnj;های آن تابستان خونین &lt;img alt=&quot;&quot; align=&quot;left&quot; src=&quot;http://www.zamaaneh.com/pictures-new/MOBAASLMAH02.jpg&quot; /&gt;مشاهدات خود گفته و می&amp;zwnj;گویم. سالی را به یاد ندارم که در غربت تبعید و مراسم&amp;zwnj; سنتی پاسداشت جان&amp;zwnj;باختگان تابستان شصت و هفت به عنوان شاهد واگویی حکایت درد نکرده باشم. مدام و به&amp;zwnj;قدر بضاعت دانسته&amp;zwnj;هایم، نوشته و گفته&amp;zwnj;ام. این همه برایم حکمِ ورزشِ ذهنی را داشت تا با لاغر شدن حافظه مقابله کنم. به نابینایانی پهلو می&amp;zwnj;زدم که بر حسب ضرورت هزاران شماره تلفن را در حافظه جای می&amp;zwnj;دهند. افزون بر این، خاطره&amp;zwnj;نویسی زندان به مدد تجارب ثبت شده&amp;zwnj;ی دیگر همدردان این شانس را نصیب کسانی می&amp;zwnj;کند که از نشر تجارب مکتوب &amp;zwnj;&amp;zwnj;نهایت بهره را ببرند. این تأخیر ناخواسته البته برای من توفیق اجباری بود. در این فاصله&amp;zwnj;ی دراز، خاطرات بسیاری قلمی شد و پاره&amp;zwnj;ای از آن&amp;zwnj;ها مورد نقد قرار گرفتند. نکات مثبت و منفی در ثبت هر یک از این روایات یاری&amp;zwnj;رسان حافظه&amp;zwnj;ی جمعی است. خاطره&amp;zwnj;نویسی زندان را می&amp;zwnj;توان به ذات، شخصی دانست اما برآمد حافظه&amp;zwnj;ی جمعی&amp;zwnj;ست. مکرر گفته و باور دارم، به تعداد زنده&amp;zwnj;ماند&amp;zwnj;گان زندان، روایت وجود دارد. روایت زندان بی&amp;zwnj;انتهاست. زندان حرف آخر ندارد: &amp;laquo;یک قصه بیش نیست و از هر زبان که می&amp;zwnj;شنویم نامکرر است&amp;raquo; به همین معنا زندان دانای کل ندارد. بندیان، نقالِ روایت خویش&amp;zwnj;اند. اگر بتوان حرف آخری برای زندان در نظر داشت، حرف آخر نزد آخرین نقال به امانت مانده: &amp;laquo;کسی راز مرا داند که از این سو به آن سویم بگرداند&amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;●بازسازی گذشته&amp;zwnj;ی دردناک، زندگی امروز تو را مختل نکرد؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;گذشته&amp;zwnj;ی دردناک هنوز با ماست و به پایان نرسیده. نقل روایت زندان کار ساده&amp;zwnj;ای نیست، دست&amp;zwnj;کم برای من. زندانی با نقل خاطرات خود درد را چون روحی سرگردان ظاهر می&amp;zwnj;کند. می&amp;zwnj;گویند یکی از بزرگ&amp;zwnj;ترین ویژ&amp;zwnj;&amp;zwnj;گی&amp;zwnj;های ذات آدمی عنصر فراموشی اوست. اگر قرار بود آدمیان همه&amp;zwnj;ی ناهنجاری&amp;zwnj;ها و دردهای حاصل از آن را به بوته فراموشی نسپرند و حامل درد باشند، در جهان جز مشتی روان&amp;zwnj;پریش باقی نمی&amp;zwnj;ماند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;مهدی اصلانی: مهم&amp;zwnj;ترین خواست اما برای مقابله با فراموشی همانا جنبش داد&amp;zwnj;خواهی&amp;zwnj;ست. در دادخواهی عادلانه است که هرکس به قدرِ شراکتش در جنایات و پلیدی&amp;zwnj;ها سهم خواهد برد. مقابله با خوره&amp;zwnj;ی فراموشی و تاخت زدن یاد و حافظه با نسیان، موضوع کانونی جنبش داد&amp;zwnj;خواهی&amp;zwnj;ست.&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;اما نقل زندان حکایت دیگر است. زندانی از ابتدای حبس، ناچار است فراموش نکند و در نبرد و معامله&amp;zwnj;ای نابرابر یاد و فراموشی را با هم تاخت بزند. وی تقابلی جانکاه با عنصر فراموش&amp;zwnj;شدگی دارد. نباید هیچ چیز از حافظه برود، که فراموشی و مرگ زودرس یکی است. دژخیم و قرقبان می&amp;zwnj;خواهد همه چیز از یاد ببری جز سبعیت جان&amp;zwnj;سوزش را؛ تو را هیچ&amp;zwnj;کس نمی&amp;zwnj;بیند؛ همه فراموش&amp;zwnj;ات کرده&amp;zwnj;اند؛ اینجا انتهای دنیاست؛ و تو اما نباید فراموش کنی. با آنکه میل به گفتن مرا در رده&amp;zwnj;ی شاهدانی نهاده که هر سال روایتگر درد بوده&amp;zwnj;اند، با اینهمه نقل خاطره هماره برایم باز&amp;zwnj;تولید درد بوده است. به هنگام ثبت خاطرات و قلمی کردن آن، دو بار کارم به بیمارستان قلب کشید. هنوز صدای دندان قروچه و خُر&amp;zwnj;خُر رفیق نیست&amp;zwnj;شده&amp;zwnj;ام را به هنگام خواب می&amp;zwnj;شنوم. زوزه&amp;zwnj;ی تازیانه بر تن یار. قپانی و دست&amp;zwnj;های از کارافتاده و بازوان بی&amp;zwnj;رمق. کجا بودیم؟ چه سئوال کردید؟ زندگی؟ اخلال؟ همه جاده&amp;zwnj;ای است بی&amp;zwnj;بازگشت که جز رد پای دوست، نشانی بر آن نمی&amp;zwnj;بینم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;●چه مدت نوشتن کتاب کلاغ و گل سرخ طول کشید؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;نوشتن کلاغ و گلسرخ در مجموع دو سال زمان برد. افزون از نیمی از زمان دو ساله صرف پرداختن به بخش آغازین کتاب شد که تحت عنوان &amp;laquo;یاد&amp;zwnj;مانده&amp;zwnj;ها&amp;raquo; آورده شده است. بی&amp;zwnj;اغراق بگویم بخش اول کتاب، جدا از حجمی افزون از ۳۰۰ صفحه، یک سال زمان از من گرفت. از ابتدای نوشتن بر مبنای منطقی با خود قرار گذاشته بودم که کتاب &amp;zwnj;&amp;zwnj;نهایت در ۵۰۰ صفحه و تنها در یک جلد منتشر شود. می&amp;zwnj;خواستم کتاب پرتابل و قابل دسترس باشد. در قطار، اتوبوس، کنار تخت و... لمس و خوانده شود. این کتاب می&amp;zwnj;توانست به&amp;zwnj;راحتی در دو مجلد عرضه شود. روی آن ۳۰۰ صفحه یک سال کار کردم و برایم بسیار دشوار که حکم بر حذفش دهم. در &amp;zwnj;&amp;zwnj;نهایت فشرده&amp;zwnj;ی آن همه را در بخش آغازین کتاب مشاهده می&amp;zwnj;کنید.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;●در جای-جای کتاب از دوستان همبندی می&amp;zwnj;نویسی که اعدام شدند؛ از کاظم خوشابی، سرخوش، مهدی فریدونی و دیگران. تو ما را وادار می&amp;zwnj;کنی که آن&amp;zwnj;ها را فراموش نکنیم. احساس نمی&amp;zwnj;کنی باری را که سال&amp;zwnj;ها بر دوش&amp;zwnj;ات سنگینی می&amp;zwnj;کرده، زمین گذاشته&amp;zwnj;ای؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;تخت شکنجه&amp;zwnj;گاه&amp;zwnj;ها پر است از فریاد گمنامانی که اگر نه در هیچ چیز دیگر که در دفاع از شرف و کرامت انسانی هیچ کم نگذاشته&amp;zwnj;اند. شاید بتوان در دسته&amp;zwnj;بندی خاطراتِ مکتوب و ثبت شده&amp;zwnj;ی تاکنونی زندان برای &lt;img alt=&quot;&quot; align=&quot;left&quot; src=&quot;http://www.zamaaneh.com/pictures-new/MOBAASLMAH03.jpg&quot; /&gt;هریک از آن&amp;zwnj;ها موضوعی محوری را درنظر گرفت. در میان خاطرات زندان آثاری هستند که جغرافیای زندان در آن برجستگی دارد. یا روابط میان زندانیان موضوع اصلیشان است و یا درگیری&amp;zwnj;های میان گروهی در آن متمایز است و.... موضوعاتی از این دست. دغدغه&amp;zwnj;ی &amp;laquo;کلاغ و گل&amp;zwnj;سرخ&amp;raquo; و موضوع کانونی آن اما رفاقت بود و حرمت رفیق و البته یاد گمنامانی که کم&amp;zwnj;فروش نبودند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;●در کشورمان، سال&amp;zwnj;های دهه&amp;zwnj;ی ۶۰ خط قرمزهای حکومت به&amp;zwnj;شمار می&amp;zwnj;آید. خیلی&amp;zwnj;ها هم ترجیح می&amp;zwnj;دهند که گذشته مسکوت بماند. اگر روزی تغییرات جدی به سمت آزادی در کشورمان روی دهد، فکر می&amp;zwnj;کنی مهم&amp;zwnj;ترین اقدام یا خواسته برای مقابله با فراموشی چه چیزی است؟ &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پاره&amp;zwnj;ای کسان جدا از سکوت، به یک دلیل ساده به حذفِ تاریخی آن دوران کمر همت بسته&amp;zwnj; و هدفشان دستکاری حافظه و مخدوش کردن آن است. اینان باید حضور خود را در آن دوران به گونه&amp;zwnj;ای توجیه کنند. با آنکه مخوف&amp;zwnj;ترین جنایت تاریخ زندان&amp;zwnj; را کشتار دوزخ&amp;zwnj;سال شصت و هفت دانسته و تاریخ زندان را به دلایلی چند به بعد و پس از آن بخش می&amp;zwnj;کنم، لیک سیاه&amp;zwnj;ترین دوره&amp;zwnj;ی زندان حکومت اسلامی را دوره ۱۳۶۳-۱۳۶۰ می&amp;zwnj;دانم. دوره&amp;zwnj;ای که با درگیری&amp;zwnj;های خیابانی پس از سی خرداد سال شصت آغاز و تا انتهای سال شصت و سه و برکناری حاج داوود رحمانی از ریاست زندان قزل&amp;zwnj;حصار و اسدالله لاجوردی از مدیریت زندان اوین و دادستانی انقلاب به پایان رسید. شب&amp;zwnj;های هزار بار مردن و تک&amp;zwnj;تیرهای شمارش&amp;zwnj;شده در اوین. سیاست تواب&amp;zwnj;سازی و اوج جنون و جنایت در تابوت و قیامت و اتاق مسکونی و دیگر شکنجه&amp;zwnj;های ابداعی در اوین و قزل&amp;zwnj;حصار و دیگر زندان&amp;zwnj;های شهرستان&amp;zwnj;ها (که هنوز بسیار در موردش کم می&amp;zwnj;دانیم) به تمامی محصول این دوران شوم است. در این دوران چپ&amp;zwnj;های مسلمان دیروز که بعد&amp;zwnj;تر با حذف از چرخه&amp;zwnj;ی قدرت با شناسنامه اصلاح&amp;zwnj;طلبی مورد شناسایی واقع شدند حضورِ مؤثر و پررنگ داشته&amp;zwnj;اند. لذا ترجمان سکوت و نگفتن و کم گفتن را باید در معنای آن حضور جست. مهم&amp;zwnj;ترین خواست اما برای مقابله با فراموشی همانا جنبش داد&amp;zwnj;خواهی&amp;zwnj;ست. در دادخواهی عادلانه است که هرکس به قدرِ شراکتش در جنایات و پلیدی&amp;zwnj;ها سهم خواهد برد. مقابله با خوره&amp;zwnj;ی فراموشی و تاخت زدن یاد و حافظه با نسیان، موضوع کانونی جنبش داد&amp;zwnj;خواهی&amp;zwnj;ست. در داد&amp;zwnj;خواهی و محاکمه&amp;zwnj;ی عادلانه است که زوایای پنهان و در سایه&amp;zwnj;ی جنایت آشکار می&amp;zwnj;شود و طشتِ آن از بام به زیر می&amp;zwnj;افتد.&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;در همین زمینه:&lt;br /&gt;
&lt;/strong&gt;&lt;a href=&quot;http://news.gooya.com/politics/archives/2010/08/108764.php&quot;&gt;::درآمد بهروز شیدا بر کلاغ و گل سرخ، گویا نیوز::&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;
&lt;a href=&quot;http://www.dw-world.de/dw/article/0,,4661647,00.html&quot;&gt;::کلاغ و گل سرخ، داستان یک خاورانی زنده::&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;http://zamaaneh.com/literature/2010/06/post_611.html&quot;&gt;::گفت و گو ناصر غیاثی با مهدی اصلانی درباره &amp;laquo;کلاغ و گل سرخ&amp;raquo;، رادیو زمانه::&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;http://www.dw-world.de/dw/article/0,,4662667,00.html&quot;&gt;::مصاحبه دویچه&amp;zwnj;وله با مهدی اصلانی::&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;
&lt;a href=&quot;http://www.bbc.co.uk/persian/arts/2009/10/091013_wmj-aa-book-review.shtml&quot;&gt;::نقد علی امینی بر کلاغ و گل سرخ در بی بی سی فارسی::&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;http://radiozamaneh.com/node/4806&quot;&gt;::معرفی و بررسی &amp;laquo;کلاغ و گل سرخ&amp;raquo;، منیره برادران،&amp;nbsp;بخش&amp;nbsp;شانزدهم مجموعه ادبیات زندان در دفتر خاک::&amp;nbsp;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
</description>
     <comments>https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2011/06/25/4920#comments</comments>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/1619">ادبیات زندان</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/1618">منیره برادران</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/3605">مهدی اصلانی</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/3606">کلاغ و گل سرخ</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak">خاک</category>
 <pubDate>Sat, 25 Jun 2011 08:42:43 +0000</pubDate>
 <dc:creator />
 <guid isPermaLink="false">4920 at https://archive.radiozamaneh.com</guid>
  </item>
  <item>
    <title>کلاغ، خبررسان حقیقت تلخ</title>
    <link>https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2011/06/18/4806</link>
    <description>&lt;div class=&quot;fb-social-like-widget&quot;&gt;&lt;fb:like  href=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2011/06/18/4806&quot; send=&quot;false&quot; layout=&quot;box_count&quot; show_faces=&quot;false&quot; width=&quot;500&quot; action=&quot;like&quot; font=&quot;arial&quot; colorscheme=&quot;light&quot;&gt;&lt;/fb:like&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-sartitr&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    نقد و بررسی «کلاغ و گل سرخ» نوشته‌ی مهدی اصلانی از مجموعه خاطرات زندان در دفتر «خاک»، بخش شانزدهم        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-nevisandeh&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    منیره برادران        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-filefield field-field-maghaleh-image&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    &lt;img  class=&quot;imagefield imagefield-field_maghaleh_image&quot; width=&quot;277&quot; height=&quot;180&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/sites/default/files/masmb01.jpg?1308800446&quot; /&gt;        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;p&gt;منیره برادران - مهدی اصلانی برای کتاب &amp;laquo;زندان&amp;zwnj;نگاری&amp;raquo; (۱) خویش عنوان &amp;laquo;کلاغ و گل سرخ&amp;raquo;، نام تابلویی از علیرضا اسپهبد را برگزیده است. بر روی جلد کتاب تصویر بازسازی شده این نقاشی قرار دارد و بهروز شیدا در پیشگفتار راز اسطوره&amp;zwnj;ی &amp;laquo;کلاغ و گل سرخ&amp;raquo; را شرح می&amp;zwnj;دهد.&lt;/p&gt;
&lt;!--break--&gt;&lt;!--break--&gt;&lt;p&gt;&amp;nbsp;مهدی اصلانی از زمستان ۱۳۶۳ که در ارتباط با جریان فدائیان خلق/ ۱۶ آذر دستگیر شد تا زمان آزادی در اسفند ۱۳۶۷ ساکن بندهای مختلف در زندان&amp;zwnj;های تهران و کرج بوده و حوادث دردناکی را تجربه کرده است. اصلانی پیش از پرداختن به این تجربه&amp;zwnj;ها، ابتدا خود را به ما می&amp;zwnj;نمایاند و از زندگی و فعالیت&amp;zwnj;های سیاسی&amp;zwnj;اش پیش از زندان می&amp;zwnj;نویسد و به&amp;zwnj;طور گذرا با نقل چند خاطره ما را با خانه و محله&amp;zwnj;ی کودکی و جوانی&amp;zwnj;اش، سه راه اکبرآباد، آشنا می&amp;zwnj;کند. با وارد شدن به عرصه&amp;zwnj;ی فعالیت سیاسی و سازمان محبوب یا خانه&amp;zwnj;ی دوم راوی، یاد&amp;zwnj;ها بسط می&amp;zwnj;یابند. این دوران گرچه بخش کوتاهی از زندگی او را تشکیل می&amp;zwnj;دهد، ولی سرنوشت و آینده او را رقم می&amp;zwnj;زند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img alt=&quot;&quot; align=&quot;left&quot; width=&quot;250&quot; height=&quot;313&quot; src=&quot;http://www.zamaaneh.com/pictures-new/MASMB02.jpg&quot; /&gt;&amp;laquo;من به خاطر ریشه&amp;zwnj;هایم به سازمان چریکهای فدائی خلق پیوستم. ریشه&amp;zwnj;هایم مرا به زندان کشاندند. به خاطر ریشه&amp;zwnj;هایم در زندان ماندم. فصل اول این کتاب ظرف فکری من را پیش چشم شما قرار می&amp;zwnj;دهد...&amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;راوی در این بخش ضمن اشاراتی به خاطرات زندگی سیاسی&amp;zwnj;اش، به مواضع سازمان اکثریت می&amp;zwnj;پردازد که رهبری وقت آن &amp;laquo;در گرگ تازی حکومت اسلامی، که سلاخی بهترین فرزندان این ملک بلاخیز را هدف داشت، طرف جنایتکار را گرفت.&amp;raquo; (ص ۴۲) و بنا به این باور که &amp;laquo;هر کس به سهم خود می&amp;zwnj;بایست تاوان خطاهای گذشته خود را پرداخت کند&amp;raquo; بر رویدادهای درون این سازمان مکث می&amp;zwnj;کند. نثر طنز و شوخ&amp;zwnj;طبع مهدی اصلانی وقتی نشریه&amp;zwnj;های کار، ارگان سازمان فدائیان خلق اکثریت، آن زمان را ورق می&amp;zwnj;زند، به تلخی می&amp;zwnj;گراید: &amp;laquo;سازمان اکثریت نه تنها در مقابل برق&amp;zwnj;رفتگی در جامعه چراغی برنیفروخت، که تیغ به روی روشنایی کشید.&amp;raquo; (ص ۴۹) و یا &amp;laquo;نقش نشریه کار در آن دوران به پرده&amp;zwnj;های دیواری&amp;zwnj;ای که تعزیه&amp;zwnj;گردان&amp;zwnj;های دوره&amp;zwnj;گرد در کوچه&amp;zwnj;ها نصب می&amp;zwnj;کردند، شباهت داشت.&amp;raquo; (ص ۴۳)&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;روایت با شرح دستگیری، شکنجه و بازجویی&amp;zwnj;ها ادامه می&amp;zwnj;یابد و شیوه&amp;zwnj;های پیچیده و کثیف امنیتی سپاه پاسداران را در تعقیب و گریز مخالفان برملا می&amp;zwnj;کند. راوی این دوره را در بازداشتگاه کمیته مشترک &amp;ndash; شکنجه&amp;zwnj;گاه بدنام نظام شاهی و اسلامی- که بعد از انقلاب نام&amp;zwnj;های مختلفی به&amp;zwnj;خود گرفت و اکنون به &amp;laquo;موزه عبرت&amp;raquo; تبدیل شده است، می&amp;zwnj;گذراند. بعد از بازجویی&amp;zwnj;ها زندانی بندهای مختلف اوین، زندان قزل&amp;zwnj;حصار و گوهردشت می&amp;zwnj;شود. این دوره همزمان است با تعدیل نسبی سیاست اداره&amp;zwnj;ی زندان&amp;zwnj;ها، که مقاومت را در زندان&amp;zwnj;ها بالا&amp;zwnj;تر برده و آن را علنی&amp;zwnj;تر ساخته است. این بخش از زندان&amp;zwnj;نگاری اصلانی حکایت کمون&amp;zwnj;ها، بحث&amp;zwnj;های سیاسی، کتاب&amp;zwnj;خوانی&amp;zwnj;ها، ورزش، شوخی&amp;zwnj;ها و به عبارت دیگر زندگی جاری در زندان&amp;zwnj;هاست.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;قتل عام زندانیان در تابستان ۶۷&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;قتل عام زندانیان در تابستان ۶۷ نقطه&amp;zwnj;ی پایانی است به همه این&amp;zwnj;ها. مهدی اصلانی در زندان گوهردشت است و شاهد و راوی جنایتی که در آنجا اتفاق افتاد.&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;منیره برادران: &amp;laquo;پس از گذشت سال&amp;zwnj;ها مهدی اصلانی از احساس گناه رهایی نیافته است. او می&amp;zwnj;نویسد: کاش من جنوب شهری می&amp;zwnj;دانستم و می&amp;zwnj;توانستم آن لحظه از جای برخیزم و فریاد برآرم: آقا! برادر! هی حاجی! جانی! قاتل! جاکش! به جای اون من باید بروم چپ، صف در اثر اشتباه من جا&amp;zwnj;به&amp;zwnj;جا شده. جای من و اون باید تغییر کنه.&amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;laquo;امروز یک هفته از قطع کانال&amp;zwnj;های ارتباطی می&amp;zwnj;گذشت. در این فاصله بچه&amp;zwnj;ها کرکره&amp;zwnj;های فلزی پنجره اتاق عمومی را با وسایلی شبیه به دیلم کمی بالا زده بودند. از آنجا می&amp;zwnj;توانستیم محوطه بیرونی را به&amp;zwnj;سختی به تماشا بنشینیم. ناگهان خبر رسید که کامیونی یخچال&amp;zwnj;دار مقابل در اصلی آمفی تئا&amp;zwnj;تر و حسینیه گوهردشت پارک کرده است. از لای کرکره&amp;zwnj;های فلزی مشاهده کردیم که پاسداران مشغول جا&amp;zwnj;به&amp;zwnj;جا کردن و بارگیری محموله&amp;zwnj;هایی هستند. در همان حال تعدادی دیگر از پاسداران، که نقاب&amp;zwnj;هایی به صورت زده بودند، مشغول سم&amp;zwnj;پاشی محوطه کناری حسینیه بودند. ما مسخ شده بودیم. نگاه می&amp;zwnj;کردیم، اما نمی&amp;zwnj;دیدیم.&amp;raquo; (ص ۲۹۸)&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پس از قتل عام زندانیان مجاهد در ماه مرداد، زندانیان چپ فراخوانده می&amp;zwnj;شوند تا هیئت مرگ درباره&amp;zwnj;ی مرگ یا زندگیشان تصمیم بگیرد. روز ۶ شهریور مهدی اصلانی و گروه دیگری از همبندی&amp;zwnj;های او را چشم&amp;zwnj;بسته بیرون می&amp;zwnj;برند. او تصادفاً جلوی صف قرار می&amp;zwnj;گیرد. در بین راه به &amp;laquo;دادگاه&amp;raquo; در یکی از پیچ&amp;zwnj;های راهرو&amp;zwnj;ها راوی به دنبال یکی از فرامین نگهبان به اشتباه به سمتی دیگر می&amp;zwnj;پیچد. ترکیب صف به&amp;zwnj;هم می&amp;zwnj;خورد و جلودار جهان&amp;zwnj;بخش سرخوش می&amp;zwnj;شود. او اولین نفری است که به دادگاه فراخوانده می&amp;zwnj;شود. چند دقیقه&amp;zwnj;ی بعد راوی و دیگر زندانی&amp;zwnj;ها می&amp;zwnj;شنوند که جهان&amp;zwnj;بخش سرخوش غر&amp;zwnj;&amp;zwnj;و&amp;zwnj;لندکنان از اتاق خارج می&amp;zwnj;شود. او را به سمت چپ راهرو هدایت می&amp;zwnj;کنند. او می&amp;zwnj;رود و دیگر کسی او را نمی&amp;zwnj;بیند. او می&amp;zwnj;توانست مهدی اصلانی باشد یا زندانی دیگری. &lt;br /&gt;
پس از گذشت سال&amp;zwnj;ها مهدی اصلانی از احساس گناه رهایی نیافته است. &amp;laquo;کاش من جنوب شهری می&amp;zwnj;دانستم و می&amp;zwnj;توانستم آن لحظه از جای برخیزم و فریاد برآرم: آقا! برادر! هی حاجی! جانی! قاتل! جاکش! به جای اون من باید بروم چپ، صف در اثر اشتباه من جا&amp;zwnj;به&amp;zwnj;جا شده. جای من و اون باید تغییر کنه.&amp;raquo; (ص ۳۰۹)&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;چرا من زنده ماندم؟ &lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;حس گناه یا حس شرم پدیده&amp;zwnj;ی رایج در میان بازماندگان قتل عام و جنایت&amp;zwnj;های بزرگ است و ربطی به فرهنگ ما ندارد. پریمو لوی، از بازماندگان آشویتس، از این حس و پرسش دردناک نوشته است. چرا دیگران رفتند و من زنده ماندم؟ او که زنده ماندن خویش را مدیون یک تصادف است، وقتی از زبان یکی از آشنایانش که پس از رهایی از اردوگاه مرگ به&amp;zwnj;دیدنش آمده، می&amp;zwnj;شنود، که &amp;laquo;یک معجزه باعث نجات او شده تا بتواند بر آنچه بر دیگران رفت، شهادت دهد&amp;raquo;، سخت آزرده می&amp;zwnj;شود. او که چنین حسی را در اظهارات دیگر بازماندگان آشویتس هم مشاهده کرده، می&amp;zwnj;نویسد: &amp;laquo;شاید این خیلی بی&amp;zwnj;معنی باشد. ولی این&amp;zwnj;طور است. او ضمن اینکه این پدیده را عمومی می&amp;zwnj;بیند، ولی تأکید می&amp;zwnj;کند که بروز آن در فرد می&amp;zwnj;تواند متفاوت باشد.&amp;raquo; (۲)&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;مهدی اصلانی: &amp;laquo;من به خاطر ریشه&amp;zwnj;هایم به سازمان چریک&amp;zwnj;های فدائی خلق پیوستم. ریشه&amp;zwnj;هایم مرا به زندان کشاندند. به خاطر ریشه&amp;zwnj;هایم در زندان ماندم. فصل اول این کتاب ظرف فکری من را پیش چشم شما قرار می&amp;zwnj;دهد...&amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;در زندان&amp;zwnj;نگاری&amp;zwnj;های ما هم، به&amp;zwnj;ویژه در بین کسانی که قتل عام ۶۷ را در زندان تجربه کرده&amp;zwnj;اند، پدیده&amp;zwnj;ی حس گناه و شرم مشاهده می&amp;zwnj;شود. یکی از دلایل نوشتن و بازگویی حوادث زندان هم می&amp;zwnj;تواند تسکین این درد باشد. برای فرار از این حس که آدمی را از درون مثل خوره می&amp;zwnj;خورد، هر کسی به چیزی پناه می&amp;zwnj;برد. اصلانی بعد از آزادی، زمانی که در ایران بود و راه نوشتن بسته، تا سر حد اعتیاد به الکل شدن پیش می&amp;zwnj;رود. ولی مشق سه&amp;zwnj;تار و زخمه&amp;zwnj;ی آن او را از الکلی شدن نجات می&amp;zwnj;دهد. (ص ۳۴۱)&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;و&amp;zwnj; گاه بار تخریب، چنان قوی است که نوشتن و صد&amp;zwnj;ها کار دیگر نمی&amp;zwnj;توانند بر آن غلبه یابند. پریمو لوی و ژان آمری، که هردو کتاب&amp;zwnj;ها و مقالات زیادی در بررسی تجربه&amp;zwnj;ی آشویتس نوشتند، روزی که هیچکس انتظارش را نداشت، به زندگی خود پایان دادند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;خاورانی&amp;zwnj;ها&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;لحن نوشته&amp;zwnj;ی اصلانی وقتی از تابستان ۶۷ می&amp;zwnj;نویسد، تغییر می&amp;zwnj;کند. زبان شوخ می&amp;zwnj;رود و طنین واژه&amp;zwnj;ها پردرد می&amp;zwnj;شود. او خود را &amp;laquo;کلاغ شوم&amp;raquo; می&amp;zwnj;بیند. &amp;laquo;بیست سال پیش اگر می&amp;zwnj;دانستم روزی فرا خواهد رسید که مجبور به بازگویی حوادثی خواهم شد که شاهد بخشی از آن بوده&amp;zwnj;ام، سعی می&amp;zwnj;کردم همه&amp;zwnj;ی آن لحظات را با همه وجودم ببلعم. آخر قرار نبود من مانند کلاغی شوم قاصد مرگ پاره&amp;zwnj;های تن&amp;zwnj;ام باشم.&amp;raquo; (۲۸۶)&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;مهدی اصلانی نمی&amp;zwnj;دانست، هیچ&amp;zwnj;کس نمی&amp;zwnj;دانست که روزی هم&amp;zwnj;بندانشان که دوران محکومیت خود را می&amp;zwnj;گذراندند، به مسلخ برده خواهند شد. ولی او بعد از بیست سال که آن سال&amp;zwnj;ها را به&amp;zwnj;یاد می&amp;zwnj;آورد، از روحیات و زندگی آن انسان&amp;zwnj;های آرمان&amp;zwnj;جو یاد می&amp;zwnj;کند پیش از آنکه از پایان زندگیشان خبر دهد: &amp;laquo;خاورانی شد&amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;وقتی به مهدی فریدونی، پسر جنوب&amp;zwnj;شهری که در زندان به &amp;laquo;شامیت&amp;raquo; معروف بود، می&amp;zwnj;رسد، برای تصویر این شخصیت محبوب زندان، روش گفت&amp;zwnj;وگو با وی را برمی&amp;zwnj;گزیند، به زبان کوچه، که &amp;laquo;شامیت&amp;raquo; جز آن نمی&amp;zwnj;شناخته است. در گفت&amp;zwnj;وگوی بازسازی&amp;zwnj;شده، &amp;laquo;شامیت&amp;raquo; از دستگیری&amp;zwnj;اش می&amp;zwnj;گوید: &amp;laquo;تو خیابان پهلوی بالا روبروی آتلانتیک بساط داشتم. همه چی هم می&amp;zwnj;فروختم. از نوارهای غیرمجاز هایده و پایده بگیر تا ساعت مچی و باطری قلب و کاست سراومد زمستون و نوار سخنرانی مسعود تو امجدیه.&amp;raquo; (ص ۴۳۱)&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;laquo;شاه&amp;zwnj;میت&amp;raquo; در یکی از یورش&amp;zwnj;های مأموران، دستگیر می&amp;zwnj;شود و به اتهام وابستگی به سازمان مجاهدین پانزده سال حکم می&amp;zwnj;گیرد. در ۱۸ مرداد ۶۷ اعدام می&amp;zwnj;شود. &amp;laquo;نمی&amp;zwnj;دانم کجا قایمت کردند. تو کدوم گورستان و کدام لعنت&amp;zwnj;آباد دفن شدی؟&amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;زبان کوچه&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ویژگی و زیبایی کتاب &amp;laquo;کلاغ و گل سرخ&amp;raquo; در زبانی است که اصلانی به&amp;zwnj;کار گرفته است. بهروز شیدا آن را زبان کوچه می&amp;zwnj;نامد. اصلانی سال&amp;zwnj;ها با این زبان زیسته و آن را خوب می&amp;zwnj;شناسد، ولی برای نوشتن روایت زندان، روی این زبان کار کرده، آن را با طنز آمیخته و زبانی ویژه&amp;zwnj;ی خود از آن ساخته است. به این نمونه توجه کنیم: &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;laquo;بعد از فرار رجوی و بنی صدر سازمان اکثریت &amp;laquo;پشت دست&amp;raquo; برنده نشست. تمام دارایی خود و &amp;laquo;چپ&amp;raquo; (اصطلاحی در قمار و به معنای کل موجودی قمارباز) خود را در نوبت بانک امام خمینی خواند، در این قمار خونین یازده یازده آورد و سوخت و سوزاند.&amp;raquo; (ص ۴۲)&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;این زبان شیوا در کنار صداقت و تنوع در روایت، کتاب را به رمان نزدیک کرده و از تلخی سنگین زندان می&amp;zwnj;کاهد و یکی از دلایل موفقیت کتاب &amp;laquo;کلاغ و گل سرخ&amp;raquo; بوده است. این کتاب در عرض کمتر از دو سال بعد از اولین نشر آن، به&amp;zwnj;تازگی برای سومین بار تجدید چاپ گردید. &lt;br /&gt;
متأسفانه اما، راوی در به&amp;zwnj;کارگیری زبان کوچه، در دو- سه جای کتاب نتوانسته از فرهنگ لودگی کوچه فاصله بگیرد. شوخی&amp;zwnj;های مردانه&amp;zwnj;ای که رنگ جنسی دارند، نقل می&amp;zwnj;شوند که تناسبی با زندان&amp;zwnj;نگاری ندارند. مثل لقب &amp;laquo;برادر قاشقی&amp;raquo; (ص۳۵۲)، شرح و بسط غسل&amp;zwnj;های شبانه&amp;zwnj;ی زندانی حزب الله (۱۵۶ تا ۱۵۹) و میل لواط در یک آخوند زندانی. (ص ۱۹۴ و ۱۹۵)&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در دقت و وسواسی، که مهدی اصلانی روی زبان دارد، حضور زبان&amp;zwnj;ها و گویش&amp;zwnj;های مختلف در کشورمان را فراموش نمی&amp;zwnj;کند. سخن یک ترک به ترکی نوشته می&amp;zwnj;شود و ترجمه&amp;zwnj;اش در پانویس. حرف یک اصفهانی را با لهجه&amp;zwnj;ی شیرین خود او را می&amp;zwnj;خوانیم. این نشان احترام به زبان&amp;zwnj;ها و گویش&amp;zwnj;های رایج در کشورمان و به رسمیت شناختن آن&amp;zwnj;هاست.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;عشق&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در زندان&amp;zwnj;نگاری مردان صحبت از عشق به میان نمی&amp;zwnj;آید. مهدی اصلانی این تابو را شکسته و از عشق خود به مریم، دختر جوانی که ضمناً از رفقای تشکیلاتی اوست، سخن می&amp;zwnj;گوید. دیدارهای آن دو همیشه با دلهره و نگرانی توأم بوده است. پیش از دستگیری خطر تعقیب و دستگیری همه جا آن&amp;zwnj;ها را دنبال می&amp;zwnj;کند و بعد از دستگیری نگرانی از لو رفتن مریم. راوی در سال&amp;zwnj;های بعدی زندان کمتر از او یاد می&amp;zwnj;کند. در شهریور ۶۷ که مرگ همه جا سایه افکنده و خواب را از زندانی&amp;zwnj;ها ربوده است، بار دیگر یاد مریم زنده می&amp;zwnj;شود. راوی آرزو می&amp;zwnj;کند که بخوابد و او را خواب ببیند. بعد از آزادی آن دو همدیگر را می&amp;zwnj;بینند ولی به نظر می&amp;zwnj;رسد عمر عشقشان به&amp;zwnj;سر آمده است. دختر راهی کاناداست.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;دقت و بی&amp;zwnj;دقتی&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;مهدی اصلانی در نوشتن کتاب &amp;laquo;کلاغ و گل سرخ&amp;raquo; &amp;zwnj;&amp;zwnj;نهایت دقت را به&amp;zwnj;کار برده است. در مورد هر حادثه&amp;zwnj;ای که خود شاهد آن نبوده و نیز در نقل قول از دیگران یا سازمان&amp;zwnj;ها، اصل ارجاع را فراموش نمی&amp;zwnj;کند. او از بی&amp;zwnj;دقتی&amp;zwnj;های رایج در نوشته&amp;zwnj;های مربوط به زندان و ارائه&amp;zwnj;ی آمار نادقیق و اغراق دوری می&amp;zwnj;جوید. این نکته&amp;zwnj;ی مهمی است و حکایت از &amp;zwnj;آن دارد که زندان&amp;zwnj;نگاری ما دارد از ادعاهای کلی و غیر مستند فاصله می&amp;zwnj;گیرد. اصلانی در فصل آخر کتاب بی&amp;zwnj;مسئولیتی&amp;zwnj;ها و بی&amp;zwnj;دقتی&amp;zwnj;های سازمان&amp;zwnj;ها را در ارائه&amp;zwnj;ی آمار اعدامی&amp;zwnj;های تابستان ۶۷، نشان می&amp;zwnj;دهد و بعد از کنکاش در آمار و اسامی، اعدام&amp;zwnj;شدگان این فاجعه را، برای دقت بیشتر با تفکیک سازمانی آن&amp;zwnj;ها، ۳۷۰۰ نفر می&amp;zwnj;داند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;یک اشتباه سهوی - شاید هم بر اثر یک اشتباه چاپی بوده- به تاریخ مقاله&amp;zwnj;ی جنجالی &amp;laquo;ایران و استعمار سرخ و سیاه&amp;raquo;، که در دی ماه ۵۶ انتشار یافت، برمی&amp;zwnj;گردد که در کتاب سال ۵۷ نوشته شده است. (ص ۴۰۳) و چند نکته&amp;zwnj; در مورد کاربرد نادرست ولی رایج بعضی کلمات در زبان محاوره&amp;zwnj;ای و نیز ایراد به شیوه&amp;zwnj;ی نوشتاری کتاب وارد است که می&amp;zwnj;خواهم در اینجا مطرح کنم نه به قصد ایرادهای &amp;laquo;ملالغتی&amp;raquo;، بلکه دقت دادن ما، خواننده و نویسنده، به موضوع زبان و مسئولیت ما در قبال زبان. &lt;br /&gt;
واژه&amp;zwnj;ی &amp;laquo;درب&amp;raquo; به جای کلمه &amp;laquo;در&amp;raquo; به&amp;zwnj;کار گرفته شده است مثل درب سلول، درب اتاق، که باید باشد در سلول در اتاق و... درب در فرهنگ لغت فارسی به معنی دروازه آمده است و من فکر می&amp;zwnj;کنم رواج آن در زبان محاوره&amp;zwnj;ای از غلط&amp;zwnj;های مصطلح زبان ما باشد. &lt;br /&gt;
راوی بر جدانویسی&amp;zwnj;های کلمات ترکیبی اصرار دارد. اینکه این امر تا چه حد اسیر سلیقه&amp;zwnj;ی نویسنده و روزنامه&amp;zwnj;نگار واقع شده، اینکه تا کجا کاربرد آن به&amp;zwnj;جاست و ضرورت دارد (به&amp;zwnj;طور نمونه نگارش واژه&amp;zwnj;ی &amp;laquo;رهبر&amp;raquo;، که کلمه&amp;zwnj;ی ساده و جاافتاده&amp;zwnj;ی فارسی است، به&amp;zwnj;صورت &amp;laquo;ره&amp;zwnj;بر&amp;raquo;)، اینکه آیا این جدانویسی&amp;zwnj;ها خواندن را ساده&amp;zwnj;تر می&amp;zwnj;کند یا مشکل&amp;zwnj;تر، چقدر در قاعده&amp;zwnj;ی زبان فارسی می&amp;zwnj;گنجد، بحث دیگری است که پرداختن به آن در صلاحیت من نیست. ولی باید دقت کرد که جدانویسی در نگارش، قواعد زبان فارسی را نباید زیر پا بگذارد. مثلا کلمات زنده&amp;zwnj;گی، آهسته&amp;zwnj;گی، مانده&amp;zwnj;گار و نظیر این&amp;zwnj;ها که جا&amp;zwnj;به&amp;zwnj;جا در کتاب به&amp;zwnj;کار رفته&amp;zwnj;اند، نادرست هستند. اینکه می&amp;zwnj;نویسیم: زندگی، - و درست همین است- به&amp;zwnj;خاطر حضور حرف گ است که به جای ه نشسته تا آن حذف شود.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;شعر در کلاغ و گل سرخ&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;شعر در زندان حضوری زیبا داشت. زندانیان شعرهایی را که حفظ بودند در دفترچه&amp;zwnj;هایی می&amp;zwnj;نوشتند. در هر بندی از این دفترهای شعر چندتایی وجود داشت و دست به&amp;zwnj;دست می&amp;zwnj;چرخید. و نیز بر روی دیوار سلول&amp;zwnj;ها به هر وسیله&amp;zwnj;ی ممکن شعری ثبت شده بود. اصلانی که از حضور نوشته و شعر بر دیوار سلولش شگفت&amp;zwnj;زده شده، می&amp;zwnj;نویسد: &amp;laquo;زندانی با هر وسیله&amp;zwnj;ای که دم دستش بود به انتقال حس و آن خود پرداخته بود. عمده وسیله&amp;zwnj;ی نوشتن بر دیوارهای سلول&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان قاشق روحی&amp;zwnj;ای [که قاشق روئی باشد] بود که برای غذا خوردن در اختیار زندانی قرار می&amp;zwnj;گرفت. هجوم این همه شعر بر دیواره&amp;zwnj;های زندان شاید تأکیدی باشد بر درستی این معنا که تاریخ ذهنی انسان ایرانی زیر نگین شعر قرار دارد.&amp;raquo; (ص ۱۱۹)&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;حضور فعال شعر در ذهن ایرانی،&amp;zwnj;گاه اما، با عاریت و تداخل بیش از حد آن در درون نثر نه تنها به زیبایی نثر کمکی نمی&amp;zwnj;کند، بلکه به استقلال و استحکام نوشته لطمه می&amp;zwnj;زند. یک نوشته باید قادر باشد تا حد امکان با اتکا به خود حس نویسنده را بیان کند. در کتاب کلاغ و گل سرخ جا&amp;zwnj;به&amp;zwnj;جا از شعر بهره گرفته شده است، شعرهایی از شاعران بزرگ و آشنای ما، از حافظ تا شاملو و نیما و دیگران. در حالی&amp;zwnj;که اصلانی با قلم توانای خود قادر به بیان خویش است، چه نیازی است به توسل به شعر دیگران، و آن هم در لابلای متن؟ این کار نه تنها کمکی به فضاسازی نمی&amp;zwnj;کند بلکه حتی توجه خواننده را از محتوا و اصل دور می&amp;zwnj;سازد و او را به دنیای شاعر می&amp;zwnj;برد. البته استفاده از قطعه&amp;zwnj;ای شعر مجزا از متن و در سر فصل کتاب و یا یک بخش از آن حکایت دیگری است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;پانویس:&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
۱- اصطلاح &amp;laquo;زندان&amp;zwnj;نگاری&amp;raquo; را در صحبت&amp;zwnj;های آقای ناصر مهاجر با رادیو دویچه وله در مورد کتاب &amp;laquo;کلاغ و گل سرخ&amp;raquo; شنیدم و از این پس آن را به جای &amp;laquo;خاطرات زندان&amp;raquo; به&amp;zwnj;کار خواهم گرفت.&lt;br /&gt;
۲-از کتاب Die Untergegangenen und die Geretteten&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;شناسنامه&amp;zwnj;ی کتاب:&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
کلاغ و گل سرخ، مهدی اصلانی، نشر مجله آرش، چاپ نخست: تابستان ۱۳۸۸&lt;br /&gt;
پخش سراسری: کتاب فروغ، کلن آلمان، تماس با نویسنده &lt;a href=&quot;mailto:maslani@gmx.net&quot;&gt;maslani@gmx.net&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;
&lt;strong&gt;در همین زمینه:&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;a href=&quot;http://news.gooya.com/politics/archives/2010/08/108764.php&quot;&gt;::درآمد بهروز شیدا بر کلاغ و گل سرخ، گویا نیوز::&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;
&lt;a href=&quot;http://www.dw-world.de/dw/article/0,,4661647,00.html&quot;&gt;::کلاغ و گل سرخ، داستان یک خاورانی زنده::&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;http://zamaaneh.com/literature/2010/06/post_611.html&quot;&gt;::گفت و گو ناصر غیاثی با مهدی اصلانی درباره &amp;laquo;کلاغ و گل سرخ&amp;raquo;، رادیو زمانه::&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;http://www.dw-world.de/dw/article/0,,4662667,00.html&quot;&gt;::مصاحبه دویچه&amp;zwnj;وله با مهدی اصلانی::&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;
&lt;a href=&quot;http://www.bbc.co.uk/persian/arts/2009/10/091013_wmj-aa-book-review.shtml&quot;&gt;::نقد علی امینی بر کلاغ و گل سرخ در بی بی سی فارسی::&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;http://radiozamaneh.com/node/4630&quot;&gt;::گفت و گو&amp;nbsp;منیره برادران با ایرج مصداقی پیرامون &amp;laquo;نه زیستن، نه مرگ&amp;raquo;، بخش پانزدهم مجموعه ادبیات زندان در دفتر &amp;laquo;خاک&amp;raquo;::&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
</description>
     <comments>https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2011/06/18/4806#comments</comments>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/1619">ادبیات زندان</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/1618">منیره برادران</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/3605">مهدی اصلانی</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/3606">کلاغ و گل سرخ</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak">خاک</category>
 <pubDate>Sat, 18 Jun 2011 13:12:40 +0000</pubDate>
 <dc:creator />
 <guid isPermaLink="false">4806 at https://archive.radiozamaneh.com</guid>
  </item>
  </channel>
</rss>