<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?><rss version="2.0" xml:base="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/16054/all" xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/">
  <channel>
    <title>در خرابات مغان</title>
    <link>https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/16054/all</link>
    <description></description>
    <language>fa</language>
          <item>
    <title>بدون مذهبم هرگز</title>
    <link>https://archive.radiozamaneh.com/culture/book-review/2012/11/01/21024</link>
    <description>&lt;div class=&quot;fb-social-like-widget&quot;&gt;&lt;fb:like  href=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/culture/book-review/2012/11/01/21024&quot; send=&quot;false&quot; layout=&quot;box_count&quot; show_faces=&quot;false&quot; width=&quot;500&quot; action=&quot;like&quot; font=&quot;arial&quot; colorscheme=&quot;light&quot;&gt;&lt;/fb:like&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-sartitr&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    نگاهی به رمان «در خرابات مغان» نوشته‌ داریوش مهرجویی        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-nevisandeh&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    حامد احمدی        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-filefield field-field-maghaleh-image&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    &lt;img  class=&quot;imagefield imagefield-field_maghaleh_image&quot; width=&quot;277&quot; height=&quot;184&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/sites/default/files/mrhahm01.jpg?1352232646&quot; /&gt;        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;p&gt;حامد احمدی -&amp;nbsp; وقتی رمان &amp;laquo;در خرابات مغان&amp;raquo; نوشته داریوش مهرجویی را می&amp;zwnj;خوانید، از هر در و دریچه&amp;zwnj;ای که وارد بشوید، آخرش به بن&amp;zwnj;بست و ناامیدی می&amp;zwnj;رسید. این ناامیدی البته از کیفیت این رمان ناشی می&amp;zwnj;شود نه از حال و هوای داستان که اتفاقاً پر از امید و معجزه&amp;zwnj; و اتفاقات واهی و اعجاب&amp;zwnj;انگیز است. درونمایه اثر، نثر نویسنده، شیوه داستان&amp;zwnj;پردازی او و در یک نگاه هر آنچه که می&amp;zwnj;تواند از یک نوشته&amp;zwnj; ادبی اثری قابل طرح&amp;nbsp; بسازد، در رمان مهرجویی روی نقطه&amp;zwnj; صفر ایستاده است.&lt;/p&gt;
&lt;!--break--&gt;&lt;!--break--&gt;&lt;p&gt;اگر این رمان سیصد صفحه&amp;zwnj;ای از آقای مهرجویی را بخواهیم در چند خط خلاصه کنیم باید نوشت که با داستان یک ایرانی مسلمان در آمریکا مواجه هستیم که از هر سمت جلو پایش مسیری برخلاف دین و مذهبش باز می&amp;zwnj;شود؛ مرد مسلمان و معتقدی که با دختری کاتولیک ازدواج می&amp;zwnj;کند، در کازینو مشغول به کار می&amp;zwnj;شود، با تغییر هویت صوری از اسلام برگشته و به مسیحیت روی می&amp;zwnj;آورد اما با این همه، تا آخر، در اعماق قلب و روحش مسلمان باقی می&amp;zwnj;ماند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;شاید در ظاهر معلوم نباشد، اما چنانچه لایه&amp;zwnj;های فریبنده و جذاب داستان را کنار بزنید، در درون&amp;zwnj;مایه و تم ابتدایی و البته نهایی با یک &amp;laquo;بدون دخترم هرگز&amp;raquo; معکوس مواجه هستید. اگر در &amp;laquo;بدون دخترم هرگز&amp;raquo; گروگان&amp;zwnj;گیری سال ۱۹۷۹ پزشک ایرانی ساکن آمریکا را بی&amp;zwnj;کار و مجبور به بازگشت به ایران می&amp;zwnj;کند و همسرش بتی میان فضایی یکسره خلاف فرهنگش در تنگنای پذیرفتن آداب و مذهب غریبه قرار می&amp;zwnj;گیرد و استقامت می&amp;zwnj;کند و اعتقاداتش را نگه می&amp;zwnj;دارد، در رمان &amp;laquo;در خرابات مغان&amp;raquo; محمود ملکی که تحت تأثیر حادثه ۱۱سپتامبر شغلش را از دست می&amp;zwnj;دهد، به جای بازگشت به کشورش، خودش در نقش اول، میان جمعیتی غریبه با فرهنگی متفاوت می&amp;zwnj;ماند و در حالی که همه سعی دارند به اعتقاد او دستبرد بزنند و باورهایش را سرکوب کنند، تا آخرین نفس از اسلام و نماز و مسجد تک&amp;zwnj;نفره&amp;zwnj;اش در ساحل دست نمی&amp;zwnj;کشد و به همه&amp;zwnj; این&amp;zwnj;ها پایبند می&amp;zwnj;ماند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&lt;img alt=&quot;&quot; src=&quot;http://www.radiozamaneh.com/sites/default/files/images/mrhahm02.jpg&quot; style=&quot;width: 196px; height: 116px;&quot; /&gt;داریوش مهرجویی&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;محمود ملکی راوی &amp;laquo;در خرابات مغان&amp;raquo; دقیقاً به اندازه&amp;zwnj; بتی &amp;laquo;بدون دخترم هرگز&amp;raquo; سطحی و خلاف&amp;zwnj;گو و مهم&amp;zwnj;تر از همه شلوغ&amp;zwnj;کن است. هرچه&amp;zwnj;قدر تصویر جامعه&amp;zwnj; ایرانی و ضعف&amp;zwnj;هایش در &amp;laquo;بدون دختر هرگز&amp;raquo; بزرگ&amp;zwnj;نمایی شده، در رمان &amp;laquo; در خرابات مغان&amp;raquo; هم آمریکایی&amp;zwnj;ها با تصاویر معوج برای مخاطب به نمایش درآمده&amp;zwnj;اند. مأموران اف&amp;zwnj;بی&amp;zwnj;آی که در کار شناسایی تروریست&amp;zwnj;های واقعه&amp;zwnj; ۱۱سپتامبر هستند، به شکل موجوداتی خنگ و مفلوک تصویر شده&amp;zwnj;اند که گمان می&amp;zwnj;کنند شعله&amp;zwnj;زرد نه یک خوردنی که نوعی بمب خطرناک است و مقابل ذهن پاکیزه و ماورایی محمود که قادر به خواندن اندیشه&amp;zwnj;ها و درون آدم&amp;zwnj;هاست زانو می&amp;zwnj;زنند و از او می&amp;zwnj;خواهند در ریشه&amp;zwnj;کنی جرم و جنایت در آمریکا به آن&amp;zwnj;ها کمک کند! مردم آمریکا تقریباً در داستان حضوری ندارند و مافیایی&amp;zwnj;های حاکم بر کازینو، ایتالیایی&amp;zwnj;هایی هستند که همچون همسر و پدرزن محمود، آدم&amp;zwnj;های خون&amp;zwnj;گرم و لوطی&amp;zwnj;مسلکی&amp;zwnj;اند که در سخت&amp;zwnj;ترین شرایط از راوی داستان حمایت می&amp;zwnj;کنند تا او را از تنگناهای زندگی که توسط جامعه&amp;zwnj; آمریکایی به وجود آمده، بیرون بیاورند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در چنین نگاهی مضمون&amp;zwnj;وار، که فرم رمان را هم رقم می&amp;zwnj;زند، &amp;laquo;در خرابات مغان&amp;raquo; یک فیلمفارسی، یک پاورقی سهل&amp;zwnj;پسند و با اغماض یک فیلم هالیوودی درجه چند است که از پشت عینک یک ایرانی روایت می&amp;zwnj;شود. واقعاً روایت پخش کردن غذای نذری توسط محمود بین گرسنه&amp;zwnj;های آمریکایی و بعد به نماز جماعت ایستادن این جمعیت سیر شده پشت سر او را چه&amp;zwnj;قدر می&amp;zwnj;توان جدی گرفت؟ مأمور زن اف&amp;zwnj;بی&amp;zwnj;آی که ایرانی&amp;zwnj;ست و شبی در هتل خودش پیشنهاد می&amp;zwnj;دهد که با محمود عشق&amp;zwnj;بازی کند و البته با جواب منفی مسلمان&amp;zwnj;وار او مواجه می&amp;zwnj;شود، چه&amp;zwnj;قدر وجود خارجی دارد؟ ما با یک روایت فانتزی و تخیلی مواجه هستیم یا یک قصه&amp;zwnj;ی رئال؟ قصه&amp;zwnj;ای که با انتخاب روز یازدهم سپتامبر سال ۲۰۰۱ و حادثه&amp;zwnj; تروریستی&amp;zwnj;اش به عنوان گره اصلی داستان، خود را به عنوان یک قصه&amp;zwnj; واقعی و معاصر به مخاطب معرفی می&amp;zwnj;کند، در هر جای روایت که نویسنده خواسته، ناگهان وارد ساحت قصه&amp;zwnj;های شاه&amp;zwnj;پریانی می&amp;zwnj;شود و به قهرمان داستان قدرت ماورایی ذهن&amp;zwnj;خوانی می&amp;zwnj;دهد و تمام بخش مشقت&amp;zwnj;بار زندانی شدنش را در حد یک کمدی&amp;zwnj;فانتزی سطحی فرومی&amp;zwnj;کاهد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;تکلیف مهرجویی نه در روایت داستانش روشن است، نه در نثری که برای نوشتن انتخاب کرده. همه&amp;zwnj; چیز مثل رمانی که با این اثر قابل تطبیق است، یعنی &amp;laquo;بدون دخترم هرگز&amp;raquo;، در خدمت مضمون ظاهراً جذاب غریبه&amp;zwnj;ای در میان جمع قرار دارد؛ غریبه&amp;zwnj;ای که میان اجبار محیط با اینکه به خیلی چیزها از جمله بگو بخند با دخترهای کازینو، خدمت کردن به قمارخانه&amp;zwnj; ممنوعه در اسلام، ازدواج با دختر غیر مسلمان و آخر سر هم تغییر هویت به یک غیر ایرانی مسیحی تن می&amp;zwnj;دهد اما تا اعماق وجود به قول خودش به اسلام و پیامبرش ایمان دارد و مسجد تک&amp;zwnj;نفره و شخصی&amp;zwnj;اش را در ساحل اقیانوس رها نمی&amp;zwnj;کند و هرجا هم به بن&amp;zwnj;بست معنوی می&amp;zwnj;رسد، به مسجد فیلادلفیا و ضریح شیخ لبنانی و روشنفکر و بابصیرت دخیل می&amp;zwnj;بندد. شیخی که طبق داستان ربطی به مسلمانان افراطی و تروریست ندارد اما توسط نیروهای اطلاعاتی آمریکا بدون دلیل و سند و مدرک کارش به ابوغریب هم می&amp;zwnj;کشد!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&lt;img alt=&quot;&quot; src=&quot;http://www.radiozamaneh.com/sites/default/files/images/mrhahm03.jpg&quot; style=&quot;width: 196px; height: 294px;&quot; /&gt;&amp;laquo;در خرابات مغان&amp;raquo; نوشته داریوش مهرجویی شکل اسلامی&amp;zwnj;شده &amp;laquo;بدون دخترم هرگز&amp;raquo; نوشته بتی محمودی&amp;zwnj;ست. این رمان را می&amp;zwnj;توان &amp;laquo;بدون مذهبم هرگز&amp;raquo; نامید.&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;راوی که در چند جای داستان، فیلم&amp;zwnj;های آمریکایی را مسخره می&amp;zwnj;کند، خودش هم چیزی فراتر از یکی از همان فیلم&amp;zwnj;های هالیوودی نیست که تمام خرده&amp;zwnj;ریزها و خرده&amp;zwnj;چیزهای مبتذل را کنار هم می&amp;zwnj;چیند و در همان حال مثل یک اثر پست&amp;zwnj;مدرن هم نمی&amp;zwnj;تواند با ارتقاء دادن و غنی کردن مصالح فرومایه و کیچ، اثری فراتر بسازد و کاملاً در سطح آغاز می&amp;zwnj;شود، ادامه می&amp;zwnj;یابد و به آخر می&amp;zwnj;رسد. مافیایی&amp;zwnj;های خوش&amp;zwnj;قلب با آن مهمانی کلیشه&amp;zwnj;ای در باغ، مأموران بی&amp;zwnj;عرضه، دختر مأمور که زیبایی اثیری دارد و عاشق محمود می&amp;zwnj;شود، پدرزن الکلی و خوش&amp;zwnj;مشرب،دوست دختر زیبا و پرشور و تبدیلش به همسر فداکار، فرزند مهربان و فهیم، مرزعه&amp;zwnj;دار پولدار و رئوف که محمود را از مرگ نجات می&amp;zwnj;دهد، شیخ روشن&amp;zwnj;ضمیر، ثروتمند شدن ناگهانی و دست آخر فرار از جهنم آمریکا به بهشت آرام جزایر باهاماس همه&amp;zwnj; مصالح و وسایل مهرجویی برای نوشتن یک داستان هالیوودی ایرانی هستند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;laquo;در خرابات مغان&amp;raquo; را نمی&amp;zwnj;شود جدی گرفت. چون از نویسنده&amp;zwnj; این کتاب، داریوش مهرجویی تا راوی قصه محمود ملکی، هیچ&amp;zwnj;کدام چیزی را جدی نمی&amp;zwnj;گیرند. همه &amp;zwnj;چیز سهل روایت می&amp;zwnj;شود. با استدلالی لنگ و اتفاقاتی بی&amp;zwnj;پایه و الابختکی و خوشبختی پایانی و خوش&amp;zwnj;باشی تخدیرکننده و آدرس غلط دادن&amp;zwnj;های مدام درباره&amp;zwnj; یک جامعه&amp;zwnj; خارجی و ساختن تیپ&amp;zwnj;های مسخره&amp;zwnj; از خود راوی مسلمان بگیر تا رؤسای کازینو و برادر بی&amp;zwnj;خدا و خانواده&amp;zwnj; بازاری و لشکری از آدم&amp;zwnj;های بی&amp;zwnj;هویت و کم&amp;zwnj;هویت و جدی گرفته نشده. دقیقاً مثل راوی که هر کجا از استدلال و منطق و تحلیل شرایط وامی&amp;zwnj;ماند، به جنگل جلو خانه و مدیتیشین با مهر و جانماز و خلسه&amp;zwnj; عرفانی پناه می&amp;zwnj;برد، مهرجویی هم هرجا در پیشبرد درست داستانش به مشکل برخورده، به اتفاقات بی&amp;zwnj;منطق و معجزه&amp;zwnj;های واهی روی آورده تا بلکه قصه به صفحه&amp;zwnj; ۳۰۰ و نقطه&amp;zwnj; پایانی&amp;zwnj;اش برسد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اگر اضافات رمان مهرجویی حذف و به یک فیلم تبدیل شود، آن&amp;zwnj;گاه شاید بتوان با یک پاکت پاپ&amp;zwnj;کورن سراغش رفت و به مدت ۱۲۰ دقیقه تفریح کرد. اما چه می&amp;zwnj;شود کرد که خواندن و خوردن با هم سخت است. آن هم خواندن چیزی که یک طرفش نشانه&amp;zwnj;های عامه&amp;zwnj;پسند چیده شده و درست وسط چنین نمایش سرگرم&amp;zwnj;کننده&amp;zwnj;ای پای اعتقادات و روح منزه و ماورای مرموز و فلسفه و مسیح سرگردان و نان مقدس و هزار دغدغه&amp;zwnj; سطحی دیگر باز شده است. مهم&amp;zwnj;تر از همه&amp;zwnj; این&amp;zwnj;ها دست چرب شده با روغن&amp;zwnj; پاپ&amp;zwnj;کورن صفحه&amp;zwnj;های کتاب را کثیف می&amp;zwnj;کند. پس بهتر است ما هم به عنوان مخاطب ادبیات داستانی این کتاب را جدی نگیریم و با پاپ&amp;zwnj;کورن&amp;zwnj;هایمان به سینما برویم و یکی از هزار فیلم مشابه این کتاب را تماشا کنیم. خوب است آقای مهرجویی هم به این پیشنهاد فکر کند!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;http://www.forouzesh.com/book/bookdetail.aspx?code=GfTbzfTfTulYEbzYEbzYEtZrdJXtZtZQkrdYEtZ&quot;&gt;&amp;nbsp;●&lt;/a&gt;&lt;a href=&quot;http://www.forouzesh.com/book/bookdetail.aspx?code=GfTbzfTfTulYEbzYEbzYEtZrdJXtZtZQkrdYEtZ&quot;&gt;لینک: در خرابات مغان، داریوش مهرجویی، رمان، نشر قطره&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در همین زمینه:&lt;br /&gt;
	&lt;a href=&quot;http://www.radiozamaneh.com/node/20428&quot;&gt;شاهکارهای داریوش مهرجویی، مسعود کدخدایی، کتاب زمانه&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;
	&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
</description>
     <comments>https://archive.radiozamaneh.com/culture/book-review/2012/11/01/21024#comments</comments>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/3236">ادبیات معاصر ایران</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/16547">حامد احمدی</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/category/tags/%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D9%88%D8%B4-%D9%85%D9%87%D8%B1%D8%AC%D9%88%DB%8C%DB%8C">داریوش مهرجویی</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/16054">در خرابات مغان</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/culture/book-review">کتاب زمانه</category>
 <pubDate>Thu, 01 Nov 2012 07:51:27 +0000</pubDate>
 <dc:creator>hosseinn</dc:creator>
 <guid isPermaLink="false">21024 at https://archive.radiozamaneh.com</guid>
  </item>
  <item>
    <title>شاهکارهای داریوش مهرجویی</title>
    <link>https://archive.radiozamaneh.com/culture/book-review/2012/10/11/20428</link>
    <description>&lt;div class=&quot;fb-social-like-widget&quot;&gt;&lt;fb:like  href=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/culture/book-review/2012/10/11/20428&quot; send=&quot;false&quot; layout=&quot;box_count&quot; show_faces=&quot;false&quot; width=&quot;500&quot; action=&quot;like&quot; font=&quot;arial&quot; colorscheme=&quot;light&quot;&gt;&lt;/fb:like&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-sartitr&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    در خرابات مغان نوشته داریوش مهرجویی        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-nevisandeh&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    مسعود کدخدایی        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-filefield field-field-maghaleh-image&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    &lt;img  class=&quot;imagefield imagefield-field_maghaleh_image&quot; width=&quot;277&quot; height=&quot;188&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/sites/default/files/masmeh01.jpg?1350325363&quot; /&gt;        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;p&gt;مسعود کدخدایی - داریوش مهرجویی، کارگردان سر&amp;zwnj;شناسی که نامش در تاریخ سینمای ایران برای همیشه ثبت شده است، کارگردان فیلم⁭های زیبایی مانند &amp;laquo;گاو&amp;raquo;، &amp;laquo;آقای هالو&amp;raquo; و &amp;laquo;پستچی&amp;raquo; و یکی از سینماگران محبوب دوران جوانی من، رمانی نوشته است به نام &amp;laquo;در خرابات مغان&amp;raquo;.&lt;/p&gt;
&lt;!--break--&gt;&lt;!--break--&gt;&lt;p&gt;
	معلوم است که با اشتیاق می&amp;zwnj;⁭نشینم تا آن⁭ را بخوانم. اما پس از چند صفحه اطلاعات فهرست⁭وارِ فلسفی و عقیدتی حوصله⁭ام را سر می&amp;zwnj;⁭برد. به خودم می&amp;zwnj;⁭گویم حوصله کن! این داریوش مهرجویی است که می&amp;zwnj;⁭نویسد، بخوان، ببین شاید منظور خاصی دارد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;سرانجام تصمیم گرفتم هر جور شده کتاب را تا آخر بخوانم؛ و خواندم. اما آسان نبود. و وقتی تصمیم گرفتم نقدی هم بر آن بنویسم در واقع شکنجه⁭ مضاعفی را بر خودم تحمیل کردم، اما باز گفتم این را هم به خاطر گُل روی کارگردانی که چند کارش تاریخی شده و ماندگار است، انجام می&amp;zwnj;⁭دهم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بگذارید گام به گام جلو برویم: &amp;laquo;محمود ملکی&amp;raquo;، قهرمان رمانِ &amp;laquo;در خرابات مغان&amp;raquo; فرزند خانواده⁭ای سنتی است که پدرش در تهران تجارتخانه⁭ای دارد. او سال ۱۹۷۹ که&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان سال انقلاب، یعنی ۱۳۵۷ خودمان است به آمریکا می&amp;zwnj;⁭رود و دلش می&amp;zwnj;⁭خواهد که الهیات و فلسفه بخواند، اما در پی خواسته⁭ پدرش رشته⁭ اقتصاد و بازرگانی می&amp;zwnj;⁭خواند، اما در پی علاقه و اشتیاق خودش، در دانشگاه واحدهای زیادی فلسفه و الهیات هم برمی⁭دارد. او در&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان جوانی با یکی از دانشجویان که یک ایتالیایی کاتولیک است آشنا می&amp;zwnj;⁭شود و کارشان به ازدواج می&amp;zwnj;⁭کشد و بچه⁭دار هم می&amp;zwnj;⁭شوند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;محمود که حالا ۲۳ سال است در آمریکا زندگی می&amp;zwnj;⁭کند و یک دختر شانزده&amp;zwnj;ساله هم دارد داستان زندگی⁭اش را که سرآغاز کتاب هم هست، این⁭گونه آغاز می&amp;zwnj;⁭کند:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;laquo;من معمولأ هر وقت حال و روزم خرابه و تو قعر ناامنی و بی⁭پولی و بیکاری گیر کرده⁭م و ملال و افسردگی حتی تو خواب ولم نمی&amp;zwnj;⁭کنه به نوشن داستان بدبختی⁭هام می&amp;zwnj;⁭پردازم و سعی می&amp;zwnj;⁭کنم با مرور لحظات خاص و زیر و بم⁭هاش خودمو سرگرم و مداوا کنم. چون عین روانکاوی مفتی میمونه... و از شما چه پنهون، بعضی وقت⁭&amp;zwnj;ها مؤثر هم هست... الان چند روزیه که به⁭خاطر مسائل یازده سپتامبر، منو بعد از سال⁭&amp;zwnj;ها سابقه⁭ کاری تو امریکا از کار بیکار کردن...&amp;raquo; ص ۷&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پس تا اینجا با یک ایرانی سرو کار داریم که در آمریکا درس خوانده و زندگی می&amp;zwnj;⁭کند و حالا در &amp;laquo;قعر ناامنی و بی⁭پولی و بیکاری&amp;raquo; گیر کرده است و دارد سرگذشتش را می&amp;zwnj;⁭نویسد. او این سرگذشت را به⁭طور خطی از زمانی که به آمریکا رفته است پی می&amp;zwnj;⁭گیرد و بدون پس و پیش رفتن در زمان، و بدون فصل⁭بندی، یک⁭نفس تا آخر کتاب پیش می&amp;zwnj;⁭رود. در اینجا طبق قراری که نویسنده در همین آغاز کتاب با ما می&amp;zwnj;⁭گذارد، قرار است که در پایان کتاب به همین پاراگراف آغاز کتاب برسیم و محمود را بی⁭پول، بیکار، افسرده و در قعر ناامنی ببینیم. اما این را می&amp;zwnj;⁭گذاریم برای بعد تا ببینیم نویسنده بر سر قرارش می&amp;zwnj;⁭ماند یا نه. در ضمن همین جمله⁭های آغاز کتاب را خوب به خاطر بسپارید، چون ناچار خواهم شد که در مورد دیگری نیز دوباره به آن⁭&amp;zwnj;ها رجوع کنم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&lt;img alt=&quot;&quot; src=&quot;http://radiozamaneh.com/sites/default/files/%25b%25f/userfiles/%25u/masmeh02.jpg&quot; style=&quot;width: 196px; height: 296px;&quot; /&gt;مسعود کدخدایی: از کلیشه&amp;zwnj;های فیلمفارسی&amp;zwnj;ها، هم بزن بزن در این کتاب هست، هم مجلس&amp;zwnj;های رقص و قمار، و هم چلوکباب. تنها چیزهایی که جایشان خالی است، یکی آبگوشت است و دیگری ریختن آب توبه سر یک زن بدکاره.&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;داستان که پیش می&amp;zwnj;⁭رود می&amp;zwnj;⁭بینیم محمود مسلمانی است که نماز و روزه⁭اش هیچ⁭گاه ترک نمی&amp;zwnj;⁭شود، و تا این سال آخر هیچ⁭گاه ریشش را هم از ته نزده است. زنش هم هر یکشنبه به کلیسا می&amp;zwnj;⁭رود و یک کاتولیک پر و پا قرص است. محمود در یک کازینو کار می&amp;zwnj;⁭کند و مسئولیت مهمی هم دارد. او همین⁭جوری سربه&amp;zwnj;راه و سربه⁭زیر روز&amp;zwnj;ها به قمارخانه می&amp;zwnj;⁭رود، و نه با زن⁭های آنجا کاری دارد و نه دست به مشروب می&amp;zwnj;⁭زند. او غیر از دریافتِ حقوق حلالش در این مکانِ حرام و در میان حرامیان به هیچ درآمد جنبی دیگری نیز فکر نمی&amp;zwnj;⁭کند. محمود همان⁭جا نمازش را هم می&amp;zwnj;⁭خواند، و شب⁭&amp;zwnj;ها به خانه برمی⁭گردد و در تختخواب زن مسیحی⁭اش می&amp;zwnj;⁭خوابد و گاهی به مسجد هم می&amp;zwnj;⁭رود، تا آن⁭که ماجرای یازده سپتامبر پیش می&amp;zwnj;⁭آید. در این هنگام ایتالیایی⁭های صاحب کازینو که با مافیا هم در ارتباط هستند، تحت تأثیر جو ضد اسلامی که در آمریکا پیش آمده از او می&amp;zwnj;⁭خواهند تا مو&amp;zwnj;هایش را بور کند و یک اسم غربی هم برای خودش انتخاب کند، وگرنه اخراجش می&amp;zwnj;⁭کنند. او اخراج را ترجیح می&amp;zwnj;⁭دهد. اما این بی⁭عدالتی روان او را پریشان می&amp;zwnj;⁭کند و از خورد و خوراک می&amp;zwnj;⁭افتد و روزی سوار بر ماشینش، بی⁭هدف سر به بیابان می&amp;zwnj;⁭گذارد و ناگهان آب رودخانه⁭ای که از پنجره⁭ ماشینِ در گل مانده⁭اش تو می&amp;zwnj;⁭ریزد و خیسش می&amp;zwnj;⁭کند، به هوشش می&amp;zwnj;⁭آورد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;او پس از این ماجرا و ماجراهای دیگری که به بعضی از آن⁭&amp;zwnj;ها اشاره خواهم کرد، به یک توانِ بر&amp;zwnj;تر از توانِ انسانی دست می&amp;zwnj;⁭یابد و می&amp;zwnj;⁭تواند ببیند پلیس⁭هایی که او را گرفته⁭اند چه پرونده⁭هایی در دست بررسی دارند و خودنویس یکی از آن⁭&amp;zwnj;ها را با استفاده از&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان نیروی بر&amp;zwnj;تر، بی⁭دخالت دست، از جیبش درمی⁭آورد و در هوا معلق نگه می&amp;zwnj;⁭دارد. سپس اتفاق⁭هایی می&amp;zwnj;⁭افتد که خیلی به نظرمان آشنا می&amp;zwnj;⁭رسند، چون مشابه آن⁭&amp;zwnj;ها را بار&amp;zwnj;ها در فیلم⁭های آمریکایی دیده⁭ایم. از جمله پلیس و اف بی&amp;zwnj; آی به او پیشنهاد همکاری می&amp;zwnj;⁭دهند و در چند صحنه⁭ توضیحی معلوم می&amp;zwnj;⁭شود که او دارد چه کمک⁭های شایانی به آن⁭&amp;zwnj;ها می&amp;zwnj;⁭کند. یادم رفت بگویم که او را گرفته بودند، چون شک کرده بودند که نکند با القاعده همکاری می&amp;zwnj;⁭کند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;به⁭نظر می&amp;zwnj;⁭رسد که آقای مهرجویی موقع نوشتن این کتاب زیادی فیلم⁭های آمریکایی دیده است، چون همان⁭طور که گفتم بسیاری از صحنه⁭های این کتاب برای کسی که فیلم⁭های آمریکایی می&amp;zwnj;⁭بیند آشنا و تکراری است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;این آقا محمود که شخص اول رمان است، و البته رفته رفته کارهایی می&amp;zwnj;⁭کند که باید او را به⁭جای شخص اول، قهرمان نامید، با&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان نیرویی که دارد و فرا&amp;zwnj;تر از نیروهایی است که در طبیعت وجود دارند، یک⁭باره می&amp;zwnj;⁭تواند شماره⁭ کارت⁭های روی میز قمار را از پشت بخواند، و می&amp;zwnj;⁭تواند بداند که مهره⁭ چرخِ سیارِ قمارخانه بر کدام خال می&amp;zwnj;⁭نشیند. او شبی با دختر شانزده&amp;zwnj;ساله و همسرش به یک کازینوی تازه &amp;zwnj;تأسیس می&amp;zwnj;⁭رود &amp;laquo;که یک آبشار پر از آتیش داره&amp;raquo; که لابد نمادی از آتش جهنم است، یا شاید هم نماد آتشکده⁭های مغان.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در آن⁭جا او به دختر و همسرش می&amp;zwnj;⁭گوید که پولشان را روی چه خال⁭هایی بگذارند. آن⁭&amp;zwnj;ها هم گوش می&amp;zwnj;⁭کنند و هر بار برنده می&amp;zwnj;⁭شوند و موقع رفتن جمع ژتون⁭&amp;zwnj;هاشان به ۱۳۴هزار دلار می&amp;zwnj;⁭رسد. این مردِ بیکار و درمانده و بی⁭پول، اما مسلمان و نمازگزار، در همین جای جهنمی که آبشاری از آتش دارد و گویا &amp;laquo;خرابات مغان&amp;raquo; است، یک⁭باره نور خدا می&amp;zwnj;⁭بیند و همان⁭جا چک می&amp;zwnj;⁭کشد و همه⁭ آن پول⁭های حرام را به یک مؤسسه⁭ خیریه می&amp;zwnj;⁭بخشد. برای او مهم هم نیست که این پول⁭&amp;zwnj;ها را - هرچند با اشاره⁭ او - اما در واقع زن و دخترش برده⁭اند و مال آن⁭هاست.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;آقای مهرجویی اگر به⁭جای آن⁭که این کتاب را رمان می&amp;zwnj;⁭نامید، آن⁭را سناریو می&amp;zwnj;⁭نامید، یک کمی بهتر می&amp;zwnj;⁭شد. آن⁭وقت دست⁭کم می&amp;zwnj;⁭شد گفت که یک سناریوی بد، اما بازارپسند است، و می&amp;zwnj;⁭شد برای مثال این⁭جوری خود را تسکین داد، یا گول زد که هنرمند از روی ناچاری، برای تأمین مخارج زندگی⁭اش آن⁭ را نوشته است. اما در جایگاه رمان هنوز نمی&amp;zwnj;⁭دانم چه صفتی برایش مناسب است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;laquo;در خرابات مغان&amp;raquo; همان⁭گونه که عنوانی کلیشه⁭ای است، پر از صحنه⁭های کلیشه⁭ای نیز هست. وقتی می&amp;zwnj;⁭گوییم &amp;laquo;در خرابات مغان&amp;raquo;، بی⁭اختیار به⁭یاد حافظ و ادبیات عرفانی می&amp;zwnj;⁭افتیم که همه به دوره⁭ای دور و گذشته تعلق دارند. پس این نام این &amp;laquo;سیگنال&amp;raquo; را می&amp;zwnj;⁭فرستد که ما نباید انتظار داشه باشیم که این کتاب به مفهوم⁭⁭های تازه⁭ای بپردازد. بنا بر اتفاق، از میان همه⁭ قرارهایی که یک نویسنده در&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان ابتدای کتاب با خواننده⁭اش می&amp;zwnj;⁭گذارد، این تنها موردی است که مهرجویی به آن وفادار می&amp;zwnj;⁭ماند و هیچ مفهوم، فکر یا صحنه⁭ نویی در کتابش وارد نمی&amp;zwnj;⁭کند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;البته قرار است در این کتاب برخورد ناعادلانه و غلط غرب، یا به⁭طور مشخص⁭&amp;zwnj;تر آمریکا به مسلمانان و اسلام، پس از یازده سپتامبر مورد بررسی قرار گیرد، آن⁭هم از دیدگاه رمان و زیبایی⁭&amp;zwnj;شناسی. اما به⁭جای آن، ما با نگاهی بسیار سطحی و بازاری، و&amp;zwnj; گاه کاریکاتوری روبه⁭رو می&amp;zwnj;⁭شویم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;می&amp;zwnj;⁭توان گفت که عنوان، فشرده⁭&amp;zwnj;ترین واژه یا جمله⁭ای است که نویسنده برای معرفی اثرش به⁭کار می&amp;zwnj;⁭برد. پس حیف است که به این زودی از بررسی عنوان &amp;laquo;در خرابات مغان&amp;raquo; دست برداریم.&lt;br /&gt;
	وقتی عنوان کتاب خود کلیشه⁭ای باشد، پس زیاد هم خلاف انتظار نیست که ببینیم خود کتاب نیز پر از کلیشه است. شاید آقای مهرجویی در گزیدن این عنوان گوشه⁭ چشمی به &amp;laquo;رند&amp;raquo; و &amp;laquo;رندی&amp;raquo; هم داشته است و خواسته بگوید که &amp;laquo;رندانه&amp;raquo; هم به نعل زده است و هم به میخ!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;البته در کتاب نمی&amp;zwnj;⁭شود چنین نگاه تیز و رندانه⁭ای را دید، اما می&amp;zwnj;⁭شود گمان کرد که این موضوع از ذهن نویسنده⁭اش دور نبوده است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;محمود مسلمان که همه⁭ فیلسوفان و فلسفه⁭&amp;zwnj;هاشان را از بر است و دین⁭&amp;zwnj;ها را هم می&amp;zwnj;⁭شناسد، در خراباتی که در این کتاب یک کازینو است گرفتار آمده و سرانجام در همان⁭جا هم نور خدا را می&amp;zwnj;⁭بیند و در کشوری مانند آمریکا که حرف اول و وسط و آخر را پول می&amp;zwnj;⁭زند، به⁭مانند لوطی⁭های فیلمفارسی یا بعضی قهرمانان هالیوودی در آن واحد از خیر ۱۳۴ هزار دلار می&amp;zwnj;⁭گذرد!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اگر با دیدی خیلی انسان⁭گرایانه و مثبت نگاه کنیم، می&amp;zwnj;⁭توانیم بگوییم که مهرجویی با برگزیدن چنین عنوان عرفانی خواسته است با برخوردی نوستالژیک بر ارزش⁭های از دست&amp;zwnj;رفته انسانی گریه کند. اما همه⁭ این⁭&amp;zwnj;ها حدس و گمان است، و در صورتی اعتبار دارد که کارنامه⁭ مهرجویی و کتاب، هر دو را همزمان در مد نظر داشته باشیم. اما اگر خود مهرجویی را هیچ نشناسیم و این کتاب را تنها به عنوان یک رمان یا متنی که باید خودش از خودش دفاع کند بخوانیم، اوضاع چگونه است؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;حدود ۶۰ صفحه⁭ اول کتاب به بحث و بررسی فلسفه⁭&amp;zwnj;ها و ایدئولوژی⁭های غرب و شرق جهان از سقراط و افلاطون گرفته تا حشاشیون و بودا و مارکس می&amp;zwnj;⁭پردازد. آدم فکر می&amp;zwnj;⁭کند روز اولی است که برای آموزش فلسفه سر کلاسی نشسته و استادی آمده است و فهرست آن⁭چه را که در طول مدتی دراز باید درس بدهد برایش مرور می&amp;zwnj;⁭کند. در اینجا نویسنده هرچند تلاش می&amp;zwnj;⁭کند تا لحنی غیر آکادمیک و خودمانی و گفت⁭وگویی به آن بدهد، باز هم آن⁭ را در داستان درونی نمی&amp;zwnj;⁭کند و زیادی است، چون:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اول این⁭که هرچه در این بخش در باب فلسفه و ایدئولوژی می&amp;zwnj;⁭خوانی به یادت نمی&amp;zwnj;⁭ماند، و دوم این⁭که اگر همه⁭ این صحبت⁭&amp;zwnj;ها از کتاب حذف شوند، باز هم هیچ کمبودی حس نمی&amp;zwnj;⁭شود. و سوم این⁭که این⁭همه نوشته⁭ اضافی باعث گیجی خواننده می&amp;zwnj;⁭شود و نمی&amp;zwnj;⁭داند که در این داستان باید روی چه موضوع یا موضوع⁭هایی تمرکز کند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;مهرجویی با دقت زیاد در تشریح حرکت⁭&amp;zwnj;ها که برای سناریوی یک فیلم مناسب است، یک صحنه⁭ پر هیجانِ زد و خورد در کازینو، یک صحنه⁭ درگیری مافیایی⁭&amp;zwnj;ها در یک باغ، و چند صحنه⁭ دیگر را ترسیم می&amp;zwnj;⁭کند. دقت کنید که می&amp;zwnj;⁭گویم &amp;laquo;ترسیم&amp;raquo; می&amp;zwnj;⁭کند، و نمی&amp;zwnj;⁭گویم &amp;laquo;می&amp;zwnj;⁭آفریند&amp;raquo;، چون در بسیاری از فیلم⁭های آمریکایی صحنه⁭های مشابه آن⁭&amp;zwnj;ها را دیده⁭ایم و در کار مهرجویی آفرینشی دیده نمی&amp;zwnj;⁭شود.&lt;br /&gt;
	یکی از صحنه⁭های کلیشه⁭ای و نچسبی که در کتاب هست و هیچ⁭جوری نمی&amp;zwnj;⁭شود آن⁭را جدی گرفت و بیشتر به جوک می&amp;zwnj;⁭ماند این صحنه است:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;laquo;ناگهان چیزی دیدم که آمپر آمپر برق ازم پراند: باور کنید، دیدم که مادونا و چایلد یعنی حضرت مریم در&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان لباس حریر سفید چین⁭دار که توی تابلوی کلیسا دیده بودم در حالی که مسیح کوچک رو تو آغوش گرفته بود، اون سمت خیابون میان درختا، از پشت اتومبیل مأمورین، پدیدار شد که مادونا لبخند می&amp;zwnj;⁭زد و پر از نور و درخشندگی بود، در اون شب تاریک؛ و مسیح کوچک در حالی که اون هم دهن باز کرده و انگشت کوچیکش رو به طرف من اشاره کرده و چیزی می&amp;zwnj;⁭گفت... هر دو آروم آروم به من نزدیک می&amp;zwnj;⁭شدن.&amp;raquo; ص. ۲۰۰&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;راوی حتی این⁭&amp;zwnj;ها را در خواب هم نمی&amp;zwnj;⁭بیند. مریم و مسیح در بیداری⁭اش بر او ظاهر می&amp;zwnj;⁭شوند و قصد شوخی هم ندارد، و چندی بعد:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;laquo;یکی از همون شب⁭های بی⁭خوابی، نیمه⁭شب پا شدم از یخچال شیری، پنیری بردارم که ناگهان چشمم به تصویر زنده⁭ای افتاد که هیچ⁭گاه فراموشش نکردم و همه⁭ جزئیاتش رو مو به مو به یاد دارم. دیدم در انتهای راهروی تاریک و دراز، درست زیر عکس تصلیب مسیح (از مونیچلی؟) حضرت علی وسط، و دو طفلان مسلم دو طرف او نشستن؛ همه سبزپوش با دستار عربی و بالای سرشان درویش، کشکول به&amp;zwnj;دست و تبرزین بر دوش. همه زنده و سر حال به من نگاه می&amp;zwnj;⁭کردن و لبخند می&amp;zwnj;زدن. حضرت، ذوالفقارش روی زانو، آروم سر تکون می&amp;zwnj;⁭داد. از دیدن صحنه⁭ زنده و شفاف لرزه بر اندامم افتاد، زانوهام سست شد و من بی&amp;zwnj;اختیار زانو زدم و نشستم و همچنان خیره و مجذوب و مسحور به او نگاه می&amp;zwnj;⁭کردم و نفس نفس می&amp;zwnj;⁭زدم، از شوق، از عشق... و در یک خلسه⁭ گوارا غوطه می&amp;zwnj;⁭خوردم...&amp;raquo; ص. ۲۰۲-۲۰۳&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اگر باور نمی&amp;zwnj;⁭کنید که کارگردان مشهور، آقای مهرجویی روشنفکر همه⁭ این⁭&amp;zwnj;ها را خیلی جدی و به عنوان پدیده⁭هایی مثبت و مقبول در رمانش آورده است، و هیچ قصد طنزآوری و رندی هم نداشته است، بروید و کتاب ⁭را بخوانید. راوی، مریم و عیسی را نه حتی مانند بعضی⁭&amp;zwnj;ها در ماه، که در خیابان می&amp;zwnj;⁭بیند، و در خانه⁭اش حضرت علی به او سر تکان می&amp;zwnj;⁭دهد! مهرجویی شاید خواسته است به سبک رئالیسم جادویی رمان بنویسد! البته این هم خودش نوعی رئالیسم جاویی یا جادوی واقعیت در ایران است که از کارگردان توانای فیلم⁭های &amp;laquo;گاو&amp;raquo; و &amp;laquo;پستچی&amp;raquo; نویسنده⁭ ناتوانی می&amp;zwnj;⁭سازد که در کازینوهای آمریکا به دنبال نور خدا می&amp;zwnj;⁭گردد. این استحاله خودش نوعی رئالیسم جادویی نیست؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;یکی از دلیل⁭های باورنکردنی بودن وقایع در این رمان می&amp;zwnj;⁭تواند این باشد که نویسنده داستانی برای نوشتن نداشته است. او زیر تأثیر واقعه⁭ای که نتیجه⁭های زیانباری برای عده⁭ای بی⁭گناه داشته، تصمیم گرفته است داستانی بسازد. خیلی از نویسندگان این&amp;zwnj;کار را می&amp;zwnj;⁭کنند و در ذات خودش ایرادی ندارد، به شرطی که نویسنده بتواند وقایع گِردآوری شده⁭اش را در داستان درونی کند. اما چون مهرجویی در این&amp;zwnj;کار نتوانسته است از عهده⁭ این&amp;zwnj;کار برآید، وقایع رمان به⁭صورت وصله پینه⁭هایی از جنس⁭&amp;zwnj;ها و رنگ⁭های گوناگون به آن چسبیده و آن را از ریخت انداخته⁭اند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در اینجا برمی⁭گردم به پاراگرف اول کتاب. راوی به گفته⁭ خودش &amp;laquo;در قعر ناامنی و بی⁭پولی و بیکاری&amp;raquo; گیر کرده است و حالا &amp;laquo;به نوشتن داستان بدبختی⁭&amp;zwnj;ها&amp;raquo;یش می&amp;zwnj;⁭پردازد، و چند روزی است که از یازده سپتامبر گذشته است. پس ما انتظار داریم وقتی که راوی داستان زندگی⁭اش را به⁭طور خطی از آمدن به آمریکا شروع می&amp;zwnj;⁭کند، پس از شرح چند و چون بیکاری و درمانده شدنش، در پایان برسد به همین حال و روزی که الان دارد و باعث نوشتن سرگذشتش شده است. اما از آنجا که نویسنده داستانی نداشته، و با سرهم⁭بندی کردن وقایعی که به⁭درد یک فیلم تفریحی پرهیجان می&amp;zwnj;⁭خورد که دو ساعتت را پرکند، علت مهمی را که راوی را بر آن داشته تا زندگی⁭اش را بازگو کند از یاد می&amp;zwnj;⁭برد، و در آخر کتاب، راوی بسیار از این پیش⁭&amp;zwnj;تر می&amp;zwnj;⁭رود، و ما او را در حالی&amp;zwnj;&amp;zwnj; رها می&amp;zwnj;⁭کنیم که در پایتخت باهامس است و می&amp;zwnj;⁭گوید:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;laquo;ولی با توجه به ۱۵۰ هزار دلاری که سرمایه⁭گذاری کرده بودم و با قلب صاف و بی&amp;zwnj;شیله پیله، تو یه مملکت آزاد بی&amp;zwnj;گانگستر و بی&amp;zwnj; اف بی &amp;zwnj;آی، و بی&amp;zwnj;تروریست مشکوک تونستیم پس از یه هفته فعالیت اونقدر درآریم که بتونیم یه هتل پنج ستاره⁭ هفت&amp;zwnj;طبقه⁭ای بخریم&amp;raquo;. ص ۳۰۲&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;البته او وقتی به باهاماس می&amp;zwnj;⁭رسد می&amp;zwnj;⁭زند به ساحل و شروع می&amp;zwnj;⁭کند به خواندن نماز. می&amp;zwnj;گوید:&lt;br /&gt;
	&amp;laquo;رکعت⁭های متعدد رو پشت سر هم می&amp;zwnj;⁭خوندم و به رکوع و سجود می&amp;zwnj;⁭رفتم. نفهمیدم چند رکعت بود. به هر حال بسیار مدیونش بودم و می&amp;zwnj;⁭خواستم تلافی درکنم. خدا خودش حسابشو نگه می&amp;zwnj;⁭داشت، برای من دیگه حساب و کتاب معنایی نداشت... خوندم و خوندم و بعد نشستم و به راز و نیاز و شکر اون که ما رو به اون⁭جا کشونده بود!&amp;raquo; ص ۳۰۲&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;البته می&amp;zwnj;⁭شد پایان داستان از آن⁭چه که در آغاز قرار گذاشته شده بود جلو&amp;zwnj;تر برود. در آن صورت داستان نباید خطی نوشته می&amp;zwnj;⁭شد، و باید فصل⁭بندی⁭های لازمی در کتاب انجام می&amp;zwnj;⁭گرفت. اما شتاب در چپاندن وقایع پرهیجان در داستان، باعث می&amp;zwnj;⁭شود تا نویسنده شرط و شروطی را که با خوانندگانش گذاشته بود فراموش کند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;مهرجویی در این کتاب از بام بلند ارزش⁭هایی که آفریده بود، بی&amp;zwnj; چتر نجات می&amp;zwnj;⁭پرد و بد جوری سقوط می&amp;zwnj;⁭کند. در یک صحنه که روی همه⁭ به اصطلاح فیلمفارسی⁭&amp;zwnj;ها یا فیلم⁭های آبگوشتی را سفید کرده، قهرمان مسخره⁭ او که حالا دیگر به قدرت غیب⁭گویی و پیش⁭بینی آینده هم پیراسته شده، پس از آن⁭که یک روز در بازار بورس ۲۵۰ هزار دلار نصیبش می&amp;zwnj;⁭شود (و این را حلال می&amp;zwnj;⁭داند)، تصمیم می&amp;zwnj;⁭گیرد تا به صد تن از بدبخت بیچاره⁭های امریکایی نذری بدهد. ۹۳ نفر می&amp;zwnj;⁭آیند و او به رستوران پرسپولیس سفارشِ ۱۱۰ ⁭تا چلوکباب سلطانی می&amp;zwnj;⁭دهد، آن⁭هم با همه⁭ مخلفات مانند دوغ و پیاز و گوجه⁭فرنگی، و مهرجوییِ نویسنده و کارگردان برای آن⁭که رودست همه⁭ سازندگان فیلمفارسی بلند شود، توی هر جعبه⁭ کادویی غذا یک اسکناس بیست دلاری هم می&amp;zwnj;⁭گذارد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;از کلیشه⁭های فیلمفارسی⁭&amp;zwnj;ها، هم بزن بزن در این کتاب هست، هم مجلس⁭های رقص و قمار، و هم چلوکباب. تنها چیزهایی که جایشان خالی است، یکی آبگوشت است و دیگری ریختن آب توبه سر یک زن بدکاره.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بد نیست یک جمع⁭بندی از کلیشه⁭های آمریکاییِ استفاده شده در این رمان هم بدهم:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;-یک آدم خسته و درب و داغون که در منطقه⁭ای دور از شهر و آبادی گرفتار مصیبتی شده، در طلب کمک به درِ تنها خانه⁭ای می&amp;zwnj;⁭رود که در آن منطقه هست.&lt;br /&gt;
	-در کازینو مچ یکی را در تقلب می&amp;zwnj;⁭گیرند و کتک⁭کاری می&amp;zwnj;⁭شود.&lt;br /&gt;
	-مافیایی⁭&amp;zwnj;ها در یک مهمانی، در باغی بزرگ به جان هم می&amp;zwnj;⁭افتند.&lt;br /&gt;
	-پلیس و اف بی &amp;zwnj;آی سخت تلاش می&amp;zwnj;⁭کنند تا همکاری کسی را که از قدرت مافوق طبیعی برخوردار است به⁭دست بیاورند.&lt;br /&gt;
	-یک پلیس خوشگل عاشق قهرمانِ داستان می&amp;zwnj;⁭شود که در کتابِ حاضر به احتمال بسیار زیاد، به⁭خاطر رعایت امور سانسور در ایران نمی&amp;zwnj;⁭تواند برای عشقبازی به رختخواب او برود.&lt;br /&gt;
	و اما شاهکار بزرگ آقای مهرجویی در این است که بارز&amp;zwnj;ترین کلیشه⁭های فیلمفارسی و فیلم⁭های هالیوودی را، یک⁭جا در این اثرش گرد آورده است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;شناسنامه کتاب:&lt;br /&gt;
	در خرابات مغان&lt;br /&gt;
	مهرجویی، داریوش&lt;br /&gt;
	نشر قطره- تهران ۱۳۹۱&lt;br /&gt;
	چاپ اول. ۳۰۳ ص&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;http://blog.ferdosi.com/&quot;&gt;&lt;strong&gt;لینک: نوشته&amp;zwnj;های مسعود کدخدایی&lt;/strong&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;	&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
</description>
     <comments>https://archive.radiozamaneh.com/culture/book-review/2012/10/11/20428#comments</comments>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/2204">ادبیات داستانی ایران</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/category/tags/%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D9%88%D8%B4-%D9%85%D9%87%D8%B1%D8%AC%D9%88%DB%8C%DB%8C">داریوش مهرجویی</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/16054">در خرابات مغان</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/6481">مسعود کدخدایی</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/culture/book-review">کتاب زمانه</category>
 <pubDate>Thu, 11 Oct 2012 16:53:41 +0000</pubDate>
 <dc:creator>hosseinn</dc:creator>
 <guid isPermaLink="false">20428 at https://archive.radiozamaneh.com</guid>
  </item>
  </channel>
</rss>