<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?><rss version="2.0" xml:base="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/1398/all" xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/">
  <channel>
    <title>شکوفه تقی</title>
    <link>https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/1398/all</link>
    <description></description>
    <language>fa</language>
          <item>
    <title>روان‌درمانی در قصه‌های عامیانه‌</title>
    <link>https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2012/12/08/22226</link>
    <description>&lt;div class=&quot;fb-social-like-widget&quot;&gt;&lt;fb:like  href=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2012/12/08/22226&quot; send=&quot;false&quot; layout=&quot;box_count&quot; show_faces=&quot;false&quot; width=&quot;500&quot; action=&quot;like&quot; font=&quot;arial&quot; colorscheme=&quot;light&quot;&gt;&lt;/fb:like&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-nevisandeh&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    شکوفه تقی        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-filefield field-field-maghaleh-image&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    &lt;img  class=&quot;imagefield imagefield-field_maghaleh_image&quot; width=&quot;277&quot; height=&quot;188&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/sites/default/files/taghsh01.jpg?1355508630&quot; /&gt;        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;p&gt;شکوفه تقی - در قصه&amp;zwnj;های عامیانه مانند جریان حوادث در عالم واقع، با زنان و مردانی ملاقات می&amp;zwnj;کنیم که به دلیل برخورداری از نشانه&amp;zwnj;های قدرت، یا دچار شدن به وهم خود بزرگ&amp;zwnj;پنداری، همواره دیگران را در حال توطئه نسبت به خود فرض می&amp;zwnj;کنند و کوچک&amp;zwnj;ترین &amp;laquo;بی&amp;zwnj;حرمتی&amp;raquo; نسبت به خود را به شدیدترین شکل پاسخ می&amp;zwnj;دهند. حال آنکه حق خود می&amp;zwnj;دانند به هر گونه که بخواهند حریم&amp;zwnj;شکنی کنند و آن را ترجمه&amp;zwnj;ی عظمت خود بدانند. از این رو در کتاب قانون شخصی خود، که اغلب نانوشته است، مجازات&amp;zwnj;های سنگین و مرگ ارزان، برای کسانی که خلاف میل آنها عمل کرده، وضع و در صورت توان اجرا می&amp;zwnj;کنند.&lt;/p&gt;
&lt;!--break--&gt;&lt;!--break--&gt;&lt;p&gt;در قصه&amp;zwnj;ها، داستان&amp;zwnj;ها، و وقایع تاریخی فراوان حدیث کسانی نقل می&amp;zwnj;شود، که به توهمی آدم&amp;zwnj;ها کشته&amp;zwnj;اند، بناها سوزانده&amp;zwnj;اند و دوستی&amp;zwnj;ها ویران کرده&amp;zwnj;اند، و به توهمی دیگر هدایا بخشیده&amp;zwnj; و انفاق&amp;zwnj;ها کرده&amp;zwnj;اند. از این افراد که میان دو قطب دائم سرگردان بوده، بی آنکه تعادلی در رفتارشان باشد، در ابعاد و اندازه&amp;zwnj;های متفاوت در همه&amp;zwnj;ی جهان و همه&amp;zwnj;ی دوران&amp;zwnj;های یافت شده&amp;zwnj;اند. مثالش می&amp;zwnj;تواند فردی با قدرت اجتماعی محدود باشد که خود را در رابطه&amp;zwnj;ای جهانشاه می&amp;zwnj;پندارد، یا رئیس حکومتی که خود را خدا فرض می&amp;zwnj;کند. و این فرض&amp;nbsp; سر آغاز کج&amp;zwnj;بینی و کج&amp;zwnj;روی او در آسیب به خود و جهان شده است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در این مقاله سعی می&amp;zwnj;کنم نشان دهم که هرچه فرد باورش از قدرت و اهمیت خود بیشتر باشد برای &amp;laquo;تأدیب&amp;raquo; یا شکنجه&amp;zwnj;ی فردی که &amp;laquo;خائن&amp;raquo; می&amp;zwnj;پندارد، مجازات سنگین&amp;zwnj;تری اعمال می&amp;zwnj;کند؛ و جنسیت فرد در این اعمال خشونت نقشی کم&amp;zwnj;تر، توهمِ اهمیت، نقش بیشتری دارد. مقاله&amp;zwnj;ی حاضر همچنین می&amp;zwnj;کوشد&amp;zwnj; نشان دهد قصه&amp;zwnj;های به اصطلاح عامیانه مشکل خودبزرگ بینی را در افراد دوقطبی به&amp;zwnj;خوبی می&amp;zwnj;شناخته&amp;zwnj;اند و با نقش تعیین&amp;zwnj;کننده و درمانگر زبانِ نمادین، و نحوه&amp;zwnj;ی کاربردِ آن آشنا بوده&amp;zwnj;اند و از این زبان در گفتار و تصویر درمانی استفاده می&amp;zwnj;کردند تا به شیوه&amp;zwnj;ای رمز&amp;zwnj;آمیز، بیمار را مرحله به مرحله در یک فرآیند زمانی بدون اینکه خودش متوجه شود درمان کنند. این شیوه&amp;zwnj;های درمانی امروزه نیز می&amp;zwnj;تواند در بسیاری از سطوح درمانی کاربرد مؤثر داشته باشد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&lt;img alt=&quot;&quot; src=&quot;http://www.radiozamaneh.com/sites/default/files/images/taghish03.jpg&quot; style=&quot;width: 196px; height: 132px;&quot; /&gt;صحنه عروسی در یک تابلوی مینیاتور&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;در این مقاله از دو قصه مثال آورده می&amp;zwnj;شود: یکی پادشاهی که کج&amp;zwnj;بینی مخرب جنسی دارد شاهدش شهریارِ پادشاه در افسانه&amp;zwnj;های هزارویک شب است. همانطور که در مقاله&amp;zwnj;ی &amp;laquo;بن&amp;zwnj;مایه&amp;zwnj;های زن&amp;zwnj;ستیری و دیوانگاری&amp;raquo; آمد، &lt;a href=&quot;http://www.radiozamaneh.com/node/17180&quot;&gt;[لینک]&amp;nbsp;&lt;/a&gt; همسرش را با مردی دیگر در حین معاشقه می&amp;zwnj;یابد. آن دو را می&amp;zwnj;کشد. سپس دستور می&amp;zwnj;دهد هر شب دختر جوانی را به بسترش ببرند، تا سحرگاه او را به&amp;zwnj;دست دژخیمان بسپرند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;دیگر شاهزاده خانمی با ذهن متوهم، که شخصیتی دوقطبی دارد. شاهدش در قصه&amp;zwnj;ی شاهزاده ابراهیم و فتنه&amp;zwnj;ی خونریز شاهزاده خانم چین است. او که زنی زیبا و قدرتمند است، و در حلقه&amp;zwnj;ی ندیمگانش زندگی می&amp;zwnj;کند، چنان از مردها بیزار است و نسبت به آنها بدبین، که پاسخ خواستگاران و عشاقش را با مرگشان می&amp;zwnj;دهد. این دو قصه در نکاتی با هم تفاوت دارند ولی از بسیاری جهات به لحاظ طرح مشکل و شیوه&amp;zwnj;ی درمان&amp;nbsp; شبیه هم هستند. درباره این مشابهات و وجوه افتراق بحث می&amp;zwnj;کنیم:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در هزارویک شب می&amp;zwnj;خوانیم که شهرزاد از علت بیزاری پادشاه از زنان باخبر است. می&amp;zwnj;داند که هیچ عروسی از بستر او سحرگاه زنده بیرون نیامده است. با این وجود از روی اعتمادی که به دانش و توان قصه&amp;zwnj;گویی خود و درمانگری قصه&amp;zwnj;هایش دارد، تصمیم به ازدواج با پادشاه می&amp;zwnj;گیرد و خواهرش دنیازاد را هم با خود به قصر می&amp;zwnj;برد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در آنجا دنیازاد، به وقت خواب از&amp;nbsp; شهرزاد می&amp;zwnj;خواهد برایش قصه&amp;zwnj;ای بگوید. او خطاب به خواهرش شروع به قصه&amp;zwnj;گویی می&amp;zwnj;کند. توجه به این نکته اهمیت دارد که او شاه را طرف خطاب قرار نمی&amp;zwnj;دهد. قصه را برای خواهرش و به تقاضای او می&amp;zwnj;گوید. او به&amp;zwnj;خوبی می&amp;zwnj;داند شاه، که خود را بزرگ&amp;zwnj;ترین قدرت می&amp;zwnj;داند و هیچکس را در آن جایگاه نمی&amp;zwnj;بیند که به او درسی یا پندی بدهد نمی&amp;zwnj;تواند مخاطب مستقیم او باشد. همین در واقع اولین قدم، در موفقیت شهرزاد است. حال وظیفه&amp;zwnj;ی قصه&amp;zwnj;گوی تواناست که تشخیص دهد این شاه در درون هر بیماری با قدرت تمام زندگی می&amp;zwnj;کند. وقتی بیماری فرد اوج می&amp;zwnj;گیرد شاه درون جایش را با قدرت مطلقه یعنی با خدا عوض می&amp;zwnj;کند و خودش تبدیل به خدا می&amp;zwnj;شود. پس باید حواس درمانگر جمع باشد تا به این غول درون به گونه ای نزدیک شود که نتیجه&amp;zwnj;اش جلب علاقه در مسیر بهبود بیمار باشد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;قصه&amp;zwnj;ی شهریار نشان می&amp;zwnj;دهد پادشاه که خود در آغاز مستمع آزاد است، چنان مشتاق شنیدن دنباله&amp;zwnj;ی قصه می&amp;zwnj;شود که مرگ عروس را تا سحرگاهی دیگر به تعویق می&amp;zwnj;اندازد. به این ترتیب شهرزاد درمی&amp;zwnj;یابد چگونه شوق پادشاه را مدیریت کند، که پادشاه مجذوب لایه&amp;zwnj;های پنهان کلام نمادین و پر تصویر شهرزاد شود. به این ترتیب شهرزاد به شهریار&amp;nbsp; بهبودی را می فهماند؛ و همان فهمیدن اگرچه با دانستن همراه نبوده، کمکش می&amp;zwnj;کند تا بر خشم درونی خویش غلبه کند و به زن نگاهی تازه داشته باشد.&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در واقع توانایی شهرزاد در قصه&amp;zwnj;گویی&amp;zwnj; به شاه کمک می&amp;zwnj;کند تا بر&amp;nbsp; آن نیروی اهریمنی لجام&amp;zwnj;گسیخته که در او به بهره&amp;zwnj;گیری از تن زنان، و کشتن ایشان تبدیل شده بود، غلبه یابد و به&amp;zwnj;تدریج آن را به نیروی محبت، آفرینش سه کودک و ساختن رابطه&amp;zwnj;ای نیکو با همسرش بدل کند. وقتی در قصه دیگر سخنی از کشتن زنان نیست می&amp;zwnj;توان چنین باور کرد که شهریار از آن میل ویرانگر جنسی شفا یافته است. به&amp;zwnj;خصوص که حاصل رابطه فرزندانی است که تا قبل از شهرزاد در زندگی شهریار سخنی از آنان نیست.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در قصه&amp;zwnj;ی شاهزاده ابراهیم و فتنه&amp;zwnj;ی خونریز، شاهزاده ابراهیم در آستانه&amp;zwnj;ی تجربه&amp;zwnj;ی بلوغ به شکار می&amp;zwnj;رود. در غاری به&amp;zwnj;واسطه&amp;zwnj;ی پیرمردی با عکس یک دختر زیبا به نام فتنه&amp;zwnj;ی خونریز آشنا می&amp;zwnj;شود.&amp;nbsp; پیرمرد درباره&amp;zwnj;ی دختر می&amp;zwnj;گوید همه عاشق او هستند. اما او هر کس را که به خواستگاریش برود می&amp;zwnj;کشد. شاهزاده ابراهیم مثل هر جوانی که هر چه شکار سخت&amp;zwnj;تر به&amp;zwnj;دست آید دلباخته&amp;zwnj;تر سر در پی آن می&amp;zwnj;گذارد، زندگیش را می&amp;zwnj;گذارد تا شاهزاده خانم را بیابد. بی&amp;zwnj;آنکه بداند علت بی&amp;zwnj;رحمی شاهزاده خانم چیست. فقط امیدوار است که وقتی شاهزاده خانم او را دید، خود عاشق شاهزاده ابراهیم بشود.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;شاهزاده ابراهیم در &amp;laquo;شهر چین&amp;raquo; که در گذشته باور داشتند آخر دنیاست، از ناچاری و غربت به خانه&amp;zwnj;&amp;zwnj;ی پیرزنی می&amp;zwnj;رود. پیرزن وقتی علت سفر شاهزاده را، و غم و دلباختگی او را می&amp;zwnj;بیند چاره&amp;zwnj;ای می&amp;zwnj;اندیشد. اگرچه قصه&amp;zwnj;ی فتنه&amp;zwnj;ی خونریز را می&amp;zwnj;داند. اما نمی&amp;zwnj;داند علت خونریزی زن و دشمنی&amp;zwnj;اش با جنس مخالف چیست.&amp;nbsp; به همین دلیل هم، در ابتدا می کوشد شاهزاده ابراهیم را از این جست&amp;zwnj;وجو به&amp;zwnj;دنبال فتنه پرهیز دهد. وقتی موفق نمی&amp;zwnj;شود خود را به صورت زنان زائر و مقدس در می&amp;zwnj;آورد. به این بهانه که از سفر کربلا آمده، به&amp;nbsp; بارگاه شاهزاده خانم راه پیدا می&amp;zwnj;کند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پیرزن وقتی به شاهزاده خانم احساس نزدیکی می&amp;zwnj;کند از او می&amp;zwnj;پرسد چرا با آن&amp;zwnj;همه زیبایی ازدواج نمی&amp;zwnj;کند. شاهزاده خانم که مثل شهریار احساس خودبزرگ&amp;zwnj;بینی شدیدی دارد، و انتظار این &amp;laquo;بی&amp;zwnj;ادبی&amp;raquo; را از کسی که مادون او بوده نداشته، با سیلی چنان به گوش پیرزن می&amp;zwnj;زند که برق از سرش پریده و بیهوش می&amp;zwnj;شود. شاهزاده خانم که فکر می&amp;zwnj;کرده پیرزن را کشته، وقتی به هوش می&amp;zwnj;آید یک&amp;zwnj;باره چنان خوشحال می&amp;zwnj;شود، که از روی ترحم راز مگویش را که تا پیش از این با کسی در میان نگذاشته، در قالب بیان رؤیایی با پیرزن در میان می&amp;zwnj;گذارد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پیرزن به خوابی که دختر نقل می&amp;zwnj;کند با دقت و درایت گوش می&amp;zwnj;دهد. به راز دختر پی می&amp;zwnj;برد، در همان حال بی&amp;zwnj;آنکه دختر بفهمد به چاره&amp;zwnj;ی کار می&amp;zwnj;اندیشد. در ملاحظه&amp;zwnj;ای که از شخصیت دختر می&amp;zwnj;کند نخست در می&amp;zwnj;یابد که دختر دو قطبی است و توازن شخصیتی ندارد. می&amp;zwnj;تواند به سرعت از نقطه&amp;zwnj;ی تفریط به افراط محض کشیده شود و در رفتارش توازن خردمندانه و روابط منطقی وجود ندارد. به عبارتی در یک سر رفتارش خشونت بسیار است و در سر دیگر دلسوزی و احساس ندامت شدید و در مجموع رفتارش فاقد میانه&amp;zwnj;روی&amp;zwnj;ست. او به تجربه فهمیده که حرف زدن و نصیحت کردن برای این زن زیبا و قدرتمند سودی ندارد. پس باید به زبانی غیر مستقیم و نمادین&amp;nbsp; به او تفهیم کند که یک وهم او را به کشتن مردانی که خواستگارش هستند واداشته. درمانش در نگاه کردن به ماجرا از پنجره&amp;zwnj;ای دیگر است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بعد از دست&amp;zwnj;یابی به راز زن، پیرزن نزد شاهزاده ابراهیم می&amp;zwnj;رود و به او می&amp;zwnj;گوید حمامی در شهر بسازد. حمام محلی بوده که همه ناچار بودند به آنجا بروند. پس اگر تصویری در در و دیوار بوده، شاهزاده خانمِ مظنون، و خودبزرگ&amp;zwnj;بین، ترسیم آن را توطئه&amp;zwnj;ای علیه شخص خود نمی&amp;zwnj;پنداشته است.&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;شاهزاده ابراهیم به سفارش پیرزن بر اساس خوابی که دختر برای او نقل کرده بود، دستور می&amp;zwnj;دهد سه نقش در سربینه&amp;zwnj;ی حمام ترسیم کنند. در نقش اول همان رؤیای دختر را می&amp;zwnj;کشند که در آن دیده بود او به صورت آهویی درآمده و جفتی دارد که او نیز آهوست. این دو با هم مسافتی راه می&amp;zwnj;روند. تا اینکه پای آهوی نر به سوراخ موش می&amp;zwnj;رود. آهوی ماده می&amp;zwnj;رود با دهانش آب می&amp;zwnj;آورد، تا پای آهوی نر را از سوراخ بیرون بکشد. در تصویر دوم دنباله&amp;zwnj;ی رؤیای دختر می&amp;zwnj;آید که بعد از طی مسافتی، پای آهوی ماده به سوراخی می&amp;zwnj;رود و آهوی نر می&amp;zwnj;رود اما باز نمی&amp;zwnj;گردد. یعنی تصویر دوم آنجا پایان می&amp;zwnj;گیرد که کینه&amp;zwnj;جویی شاهزاده خانم آغاز می&amp;zwnj;شود. چرا که می&amp;zwnj;پندارد آهوی نر او را فراموش کرده و دیگری را بر او ترجیح داده است. از آنجایی که مثل شهریار قدرت دارد، خودش را مهم ترین فرد می&amp;zwnj;پندارد. پس حق خود می&amp;zwnj;داند این بی&amp;zwnj;حرمتی را با همه&amp;zwnj;ی ابزار قدرتی که در اختیار دارد، مجازات کند. از این رو هر که با داعیه&amp;zwnj;ی عشق پا پیش می&amp;zwnj;گذارد، به قتل می&amp;zwnj;رساند.&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&lt;img alt=&quot;&quot; src=&quot;http://www.radiozamaneh.com/sites/default/files/images/taghish02.jpg&quot; /&gt;حمام شاه مشهد&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;به سفارش پیرزن، شاهزاده ابراهیم دستور می&amp;zwnj;دهد در تصویر سوم&amp;nbsp; صیادی را بکشند که آهوی نر را به تیر زده است. تدبیر پیرزن مؤثر می&amp;zwnj;افتد و فتنه&amp;zwnj;ی خونریز که دعوت شده حمام را افتتاح کند با دیدن تصویر سوم آهی از نهادش بر می&amp;zwnj;خیزد که حکایت از فهم مطلب و دلسوزی برای آهو دارد. پیرزن با مشاهده&amp;zwnj;ی حالت دختر و شناختی که قبلاً از او پیدا کرده بود، می فهمد که سوراخی در دیوار اوهام دختر ایجاد کرده است. اگرچه ترحم و کینه&amp;zwnj;کشی گاه دو روی سکه&amp;zwnj;ی خودپرستی هستند، با این وجود پیرزن می&amp;zwnj;بیند که از این طریق بهتر می&amp;zwnj;تواند به حل مشکل بپردازد. پس به پسر می&amp;zwnj;گوید که آماده&amp;zwnj;ی مرحله&amp;zwnj;ی بعد بشود.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;او به پسر می&amp;zwnj;گوید باید لباس سفید بپوشد، به مقابل در قصر دختر برود و بگوید: &amp;laquo;وای آهویم. وای آهویم&amp;raquo; بعد فرار کند. در مرحله دوم هم یک دست لباس سبز بپوشد و به همان ترتیب فرار کند. در مرحله ی سوم لباس سرخ بپوشد و همان جمله را تکرار کند، اما فرار نکند تا او را بگیرند. به پسر یاد می&amp;zwnj;دهد وقتی دستگیر شد در پاسخ اینکه چرا گفته وای آهویم همان خوابی را که دختر برای پیرزن تعریف کرده، و بر دیوار حمام نقش شده تعریف کند و بیفزاید که در آن خواب، او برای بردن آب رفته و به تیر صیاد کشته شده است. پسر به گفته&amp;zwnj;ی پیرزن عمل می&amp;zwnj;کند. به دختر می&amp;zwnj;گوید چند سال است که شهر به شهر دنبال او می&amp;zwnj;گردد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;فتنه با شنیدن ماجرا از هوش می&amp;zwnj;رود. وقتی به هوش می&amp;zwnj;آید خودش نتیجه می&amp;zwnj;گیرد که شاهزاده جفت اوست و با هم ازدواج می&amp;zwnj;کنند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در واقع قصه&amp;zwnj;ی نخست هزارویک شب و قصه&amp;zwnj;ی فتنه&amp;zwnj;ی خونریز در مجموعه&amp;zwnj;ی گل به صنوبر چه کرد، نشان می&amp;zwnj;دهد قدرت اجتماعی و تصور قدرتمند بودن یا به&amp;zwnj;عبارتی &amp;laquo;خودخداپنداری&amp;raquo; در زنان و مردان سبب بروز خشونت رفتاری شدید می&amp;zwnj;شود. هر چقدر تصوری که فرد از عظمت خود دارد بزرگ&amp;zwnj;تر و ابزاری که برای ابراز خشونت در اختیار دارد قوی&amp;zwnj;تر باشد، به همان اندازه به خطایی که کسی در رابطه با او مرتکب می&amp;zwnj;شود خشونت&amp;zwnj;بار تر پاسخ می&amp;zwnj;دهد. هر چقدر خشونت رفتاری بیشتر است، دلالت بیشتری بر بیماری و کج فهمی فرد دارد. به همین دلیل استفاده از زبان مستقیم، کارآیی کمتری برای این افراد دارد. ولی زبان نمادین و غیر مستقیم که در رابطه با مشکلات مخاطب جنبه&amp;zwnj;ی روایی یا تصویری می&amp;zwnj;یابد،&amp;nbsp; می&amp;zwnj;تواند در کنار سایر شیوه&amp;zwnj;های درمان، اثر فراوانی داشته باشد. اما شرط دیگر مؤثر بودن این زبان، شناختِ مشکل و حرکت در یک فرآیند زمانی مناسب در جهت حل آن است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;تصویر نخست (تزئینی): یک جفت کفش با پارچه ترمه&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;●پاره&amp;zwnj;ای از جستارهای دکتر شکوفه تقی در دفتر &amp;laquo;خاک&amp;raquo;، رادیو زمانه:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;http://www.radiozamaneh.com/node/21019&quot;&gt;اسطوره&amp;zwnj;ی همای و شاه&amp;zwnj;بانوان ایرانی&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;http://www.radiozamaneh.com/node/17180&quot;&gt;بن&amp;zwnj;مایه&amp;zwnj;های فرهنگی زن&amp;zwnj;ستیزی و دیوانگاری زنان در ایران&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;http://www.radiozamaneh.com/node/15635&quot;&gt;بنیان&amp;zwnj;های فرهنگی حاکمیت و درنده&amp;zwnj;خویی در ایران&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;http://www.radiozamaneh.com/node/14361&quot;&gt;حقوق جنسی و قدرت اجتماعی&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;http://www.radiozamaneh.com/node/13863&quot;&gt;قداست دوشیزگی در مذاهب بدوی &lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;http://www.radiozamaneh.com/node/13149&quot;&gt;چهار نماد زنانه، چهار قهرمان شاهنامه &lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;http://www.radiozamaneh.com/node/12045&quot;&gt;انسان و درد غربت&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;http://www.radiozamaneh.com/node/10765&quot;&gt;تربیت شغلی قهرمان در افسانه&amp;zwnj;های ایرانی&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;http://www.radiozamaneh.com/node/10218&quot;&gt;&amp;nbsp;گذر آئینی قهرمانان فقیر از نوجوانی به جوانی&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;http://www.radiozamaneh.com/node/9972&quot;&gt;افسانه&amp;zwnj;های گذر پسران&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;http://www.radiozamaneh.com/node/9654&quot;&gt;شاهزاده و تک همسری&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;http://www.radiozamaneh.com/node/9635&quot;&gt;افسانه&amp;zwnj;های ایرانی و مراسم آئینی گذر پسران&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;http://www.radiozamaneh.com/node/8715&quot;&gt;دو درخت مقدس در تورات و متون اسلامی&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;http://www.radiozamaneh.com/node/8601&quot;&gt;از پادشاهان تا پیامبران&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;http://www.radiozamaneh.com/node/8302&quot;&gt;دو درخت مقدس در آئین پادشاهان باستان&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;http://www.radiozamaneh.com/node/8091&quot;&gt;زال همسر و پدری عاشق یا شمنی توانا &lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;http://www.radiozamaneh.com/node/7924&quot;&gt;زال انسان کامل شاهنامه&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;http://www.radiozamaneh.com/node/6584&quot;&gt;ویس و رامین از منظر زنانه&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;http://www.radiozamaneh.com/node/6578&quot;&gt;فرانک:مظهر هشیاری و خردمندی مادرانه در شاهنامه&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;http://www.radiozamaneh.com/node/4730&quot;&gt;حکمت و چگونگی تجسم آن در کلیله و دمنه&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;http://www.radiozamaneh.com/node/4726&quot;&gt;حیله، ‮ ‬عقل و حکمت ‬در کلیله&amp;zwnj;و&amp;zwnj;دمنه&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;http://www.radiozamaneh.com/node/4727&quot;&gt;&amp;laquo;نیرنگ&amp;raquo; در کلیله و دمنه &lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;http://www.radiozamaneh.com/node/4728&quot;&gt;عقل در کلیله و دمنه&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
</description>
     <comments>https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2012/12/08/22226#comments</comments>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/17549">روان درمانی</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/1398">شکوفه تقی</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/17548">قصه های عامیانه</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/17550">قصه و روان درمانی</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak">خاک</category>
 <pubDate>Sat, 08 Dec 2012 09:45:41 +0000</pubDate>
 <dc:creator>hosseinn</dc:creator>
 <guid isPermaLink="false">22226 at https://archive.radiozamaneh.com</guid>
  </item>
  <item>
    <title>اسطوره‌ی همای و شاه‌بانوان ایرانی</title>
    <link>https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2012/10/29/21019</link>
    <description>&lt;div class=&quot;fb-social-like-widget&quot;&gt;&lt;fb:like  href=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2012/10/29/21019&quot; send=&quot;false&quot; layout=&quot;box_count&quot; show_faces=&quot;false&quot; width=&quot;500&quot; action=&quot;like&quot; font=&quot;arial&quot; colorscheme=&quot;light&quot;&gt;&lt;/fb:like&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-nevisandeh&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    شکوفه ‌تقی        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-filefield field-field-maghaleh-image&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    &lt;img  class=&quot;imagefield imagefield-field_maghaleh_image&quot; width=&quot;277&quot; height=&quot;188&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/sites/default/files/atousasht01.jpg?1351970245&quot; /&gt;        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;p&gt;شکوفه تقی - همای در فرهنگ ایرانیان هم نام مرغ سعادت است و هم نام شاه&amp;zwnj;بانویی اساطیری در قبل از اسلام. همانطور که مرغ همای صورتی ترکیبی از چند حیوان و پرنده دارد، شاه&amp;zwnj;بانوی همای، نیز ترکیبی از چندین شاه&amp;zwnj;بانوی هخامنشی است.&lt;/p&gt;
&lt;!--break--&gt;&lt;!--break--&gt;&lt;p&gt;همای در واقع قالبی است که در آن بسیاری از شاه&amp;zwnj;بانوان تاریخی قبل از اسلام با مشخصات&amp;zwnj; گاه واقعی &amp;zwnj;گاه افسانه&amp;zwnj;ای جمع شده&amp;zwnj;اند. در این مقاله سعی شده است به اختصار جنبه&amp;zwnj;های تاریخی و افسانه&amp;zwnj;ای این شاه&amp;zwnj;بانو کنار هم آورده شود، تا نشان داده شود این همایی که ساخته شده چه بسا صورتی از تاریخ&amp;zwnj;نگاری به شیوه&amp;zwnj;ی عامیانه بوده که از طریق مبلغین دینی برای خوراک فکری مردم فراهم می&amp;zwnj;شده است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;تا آنجا که تاریخ ایران نشان می&amp;zwnj;دهد شاه&amp;zwnj;بانویی به نام همای در ایران قبل از اسلام پادشاهی نکرده است. در هیچ کجا نیز از ملکه&amp;zwnj;ای به نام همای که وجود تاریخیش نیز به اثبات رسیده باشد نامی برده نشده است. قدیمی&amp;zwnj;ترین اشاره به نام همای در فروردین&amp;zwnj;یشت اوستاست که فَرَوَهرِ همای در شمار چند تن از زنان بزرگ دین زرتشتی ستوده می&amp;zwnj;شود (کرده&amp;zwnj;ی ٣٠: ١٣٩: ٢). در پانویس استاد پورداود می&amp;zwnj;نویسد که منظور از همای دختر کی گشتاسب پادشاه دینگستر سلسله&amp;zwnj;ی اساطیری کیانیان است (ر.ک به یشت&amp;zwnj;ها ٢: ١٠۶).&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&lt;img align=&quot;middle&quot; alt=&quot;&quot; height=&quot;241&quot; src=&quot;http://www.radiozamaneh.com/sites/default/files/images/shokutaghmw05.jpg&quot; width=&quot;196&quot; /&gt;دکتر شکوفه تقی، نویسنده، شاعر و مردم&amp;zwnj;شناس&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;در تاریخ هخامنشیان مقتدر&amp;zwnj;ترین زن در تمام سلسله، آتوسا دختر کوروش است که همسر برادرش کمبوجیه می&amp;zwnj;شود. سپس به همسری گئوماته&amp;zwnj;ی مغ یا بردیای دروغین درمی&amp;zwnj;آید. پس از کشته شدن گئوماته به&amp;zwnj;دست داریوش، به همسری او درمی&amp;zwnj;آید. در زمان پادشاهی داریوش و پسرش خشایار، آتوسا مقتدر&amp;zwnj;ترین زن در همه&amp;zwnj;ی جهان بوده است. بر اساس گفته&amp;zwnj;های هرودت، او شوهرش داریوش را به کشورگشایی تشویق می&amp;zwnj;کرده. حتی راه&amp;zwnj; حل&amp;zwnj;های نظامی نیز ارائه می&amp;zwnj;داده است. او در شمار کسانی&amp;zwnj;ست که از اسرار داریوش باخبر بوده است. می&amp;zwnj;دانسته گئوماته که بوده و نسبت داریوش با پادشاهی چه بوده است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پیرنیا در تاریخ ایران باستان ربطی بین آتوسا و همای اساطیری نمی&amp;zwnj;بیند. می&amp;zwnj;گوید نام مادر اردشیر آمستریس بوده است. در این رابطه توضیح می&amp;zwnj;دهد که هامستریس یا آمستریس اسم همسر خشایار، ملکه&amp;zwnj;ی مادر و نیز نام شهری در مشرق آسیای صغیر بوده است. او می&amp;zwnj;افزاید اگر &amp;laquo;یس&amp;raquo; آخر کلمه را که یونانی است، حذف کنیم هامستر می&amp;zwnj;شود. چون حرف ش در یونانی وجود ندارد، فارسی آن هاماشتر می&amp;zwnj;شود، که با اندکی اختلاف&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان هماشتر است. پیرنیا گمان نزدیک به یقین دارد که نام ملکه هُماشَترَ یعنی همای مملکت و [شهریاری] بوده است (تاریخ ایران باستان ۲: ۸۲۲). نام این ملکه را پلوتارک پاریزاتیس می&amp;zwnj;نویسد. این ملکه دختر اردشیر درازدست است، که از مادری بابلی به دنیا آمده و با برادرش داریوش دوم ازدواج کرده است. برای به&amp;zwnj;دست آوردن دل پسرش اردشیر دوم، و برای برآورد خواست&amp;zwnj;های شخصی خود، دختران اردشیر را به&amp;zwnj;عنوان همسر بر او روا کرده است. پلوتارک از او که زنی بسیار مقتدر بوده و می&amp;zwnj;خواسته پسرش کوروش کوچک به جای اردشیر پادشاه شود، اما به خواستش نمی&amp;zwnj;رسد، به&amp;zwnj;عنوان زنی بسیار کینه&amp;zwnj;جو یاد کرده است. درباره&amp;zwnj;ی اوست که می&amp;zwnj;گویند با عروس مقتدر خود استتیرا وارد جنگ رقابت می&amp;zwnj;شود. در پایان هم موفق به مسموم کردن و کشتن عروسش می&amp;zwnj;شود.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در تاریخ طبری نام مادر بهمن اردشیر، که طبری او را&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان اردشیر درازدست می&amp;zwnj;نامد آستوریا یا استار آمده است. او نسب استار را به طالوت از قوم بنی&amp;zwnj;اسرائیل می&amp;zwnj;رساند. در واقع بهمن را پسر خشایار پسر دارای بزرگ یا داریوش می&amp;zwnj;داند و می&amp;zwnj;گوید بعد از اردشیر درازدست خمانی دختر بهمن به پادشاهی رسید. طبری او را زنی نیکوکار، شجاع، گشاده&amp;zwnj;دست و صاحب جمال می&amp;zwnj;شناسد، که لقب تخت&amp;zwnj;نشینش همای شهرآزاد بوده است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در ادامه طبری می&amp;zwnj;گوید خمانی به فارس رفت، شهر استخر را بنا کرد و پیاپی سپاه به جنگ روم فرستاد. از روم هم اسیران بسیار آورد و فرمان داد که برایش بنای شهر استخر را بسازند. اما روشن نیست که منظورش بنای تخت جمشید است، یا معبد آناهیتا. در این&amp;zwnj;باره می&amp;zwnj;گوید دستور داد: &amp;laquo;در هر گوشه از حوزه&amp;zwnj;ی استخر، بنایی بلند و شگفت&amp;zwnj;آور به سبک رومیان بسازند؛ یکی در استخر بود و دیگری در یک فرسخی شهر دارابگرد. سومی در چهار فرسخی راه خراسان. خمانی در طلب رضای خدا عزوجل سخت کوشید و نصرت و ظفر یافت و خراج از رعیت برداشت و مدت پادشاهی او سی سال بود&amp;raquo; (طبری ج. ٢: ۴٨۶).&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ناگفته نماند که در ایران بقایای سه معبد آناهیتای موجود است. از این سه یکی در استخر بوده که از بقایایش مسجد ساخته بودند. دیگری در کنگاور و سومی در بی&amp;zwnj;شاپور که معبد بی&amp;zwnj;شاپور تقریباً سالم مانده است. اینکه یکی از وظایف ملکه&amp;zwnj;ی مادر خدمت به معبد آناهیتا تحت هر عنوانی بوده، یا ملکه مادر تجلی زمینی آناهیتا محسوب می&amp;zwnj;شده اگرچه به عینه جایی مستقیماً ذکرش نرفته به&amp;zwnj;نظر امکان&amp;zwnj;پذیر می&amp;zwnj;رسد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در تاریخ طبری می&amp;zwnj;آید: &amp;laquo;پادشاهی بهمن ۸۰ سال بود.&amp;raquo; در حالی که اردشیر درازدست ۴۱ سال در مدت ۴۶۵-۴٢۴ قبل از میلاد سلطنت کرده است. نوه&amp;zwnj;اش اردشیر دوم نیز به مدت ۴۶ سال&amp;nbsp; ( ۴٠۴-٣۵٨ قبل از میلاد) پادشاه بوده است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در ادامه طبری می&amp;zwnj;گوید که بهمن به غیر از خُمانی پسری به نام ساسان داشت. اما دخترش از او بار گرفت. در نتیجه پدرش به خواسته&amp;zwnj;ی دختر تاج را بر شکم او گذاشت تا بعد از خودش پسر یا نوه&amp;zwnj;اش به پادشاهی برسد. شاید این دخالتی که در اسطوره، همای در تعیین پادشاهی می&amp;zwnj;کند، یا به نوعی نفوذش را بر پدرش نشان می&amp;zwnj;دهد یادآور دخالت پروشات یا پریسات در کار سلطنت باشد و تمایلش به اینکه می&amp;zwnj;خواست پسر کوچکش کوروش دوم، به سلطنت برسد، اما با کشته شدن کوروش مادر به خواستش نرسید. در روایت طبری ساسان شوریده از رفتار پدر به استخر می&amp;zwnj;رود، معتکف و چوپان می&amp;zwnj;شود.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&lt;img alt=&quot;&quot; src=&quot;http://www.radiozamaneh.com/sites/default/files/images/atousasht02.jpg&quot; style=&quot;width: 196px; height: 197px;&quot; /&gt;معبد آناهیتا&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;علاوه بر طبری بسیاری دیگر از مورخین که به ذکر سلسله&amp;zwnj;ی اساطیری کیانیان پرداخته&amp;zwnj;اند از همای به عنوان یک وجود تاریخی یاد کرده&amp;zwnj;اند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بلعمی هم بهمن اردشیر را&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان اردشیردراز دست می&amp;zwnj;داند. (تاریخ بلعمی ۲: ۶۸۳). او حتی در توجیه رفتار اردشیر می&amp;zwnj;گوید بهمن پدر همای کار خلافی نکرده بود. چرا که به رسم مغان آن روز با دخترش ازدواج کرده و او را ملکه&amp;zwnj;ی خود کرده است (تاریخ بلعمی ۲׃۶۸۵).&lt;br /&gt;
	مسعودی هم ساختمان آتشکده&amp;zwnj;ای در استخر را که &amp;laquo;مجوسان آن را بزرگ می&amp;zwnj;پندارند&amp;raquo; به همای نسبت می&amp;zwnj;دهد. (مروج&amp;zwnj;الذهب ۱: ۶٠۵)&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;فردوسی نیز در شرح حال اردشیر و همای به نقل&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان مطلب می&amp;zwnj;پردازد. او در شاهنامه یک&amp;zwnj;بار از همای دختر کی گشتاسب می&amp;zwnj;گوید که خواهر اسفندیار بوده، با خواهرش به&amp;zwnj;آفرید به دست ترکان اسیر شده و اسفندیار برای نجاتش رفته است. سپس از همای نوه&amp;zwnj;ی اسفندیار دختر اردشیر بهمن می&amp;zwnj;گوید. دو خواهری که می&amp;zwnj;دانیم همسر برادرشان کمبوجیه بوده&amp;zwnj;اند سپس گئوماته یا بردیای دروغی آن&amp;zwnj;ها را تصاحب کرده در تاریخ هخامنشی دختران کوروش هستند. همسر سوم آن&amp;zwnj;ها داریوش است، که سلطنت را به&amp;zwnj;دست می&amp;zwnj;گیرد و وارث کوروش می&amp;zwnj;شود.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;فردوسی پادشاهی همای چهرزاد را ۳۲ سال می&amp;zwnj;داند. می&amp;zwnj;گوید وقتی به پادشاهی رسید همه نیکویی پیشه گرفت. جهان را به داد و دهش از خود خشنود کرد. و وقتی زمان وضع حملش رسید دلش نیامد پادشاهی را به نوزادش بدهد. بلکه او را در صندوق گذاشت و به آب فرات انداخت: (شاهنامه ج۶: ٣۵۶) از ذکر فرات برمی&amp;zwnj;آید که فردوسی محل قصر را یا شوش یا تیسفون دانسته. شوش هم در زمان هخامنشیان و تیسفون در زمان اشکانیان و سپس ساسانیان پایتخت بوده است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در متون فارسی که جنبه&amp;zwnj;ی افسانه&amp;zwnj;ای متن بر جنبه&amp;zwnj;ی تاریخی آن غلبه دارد می&amp;zwnj;آید که همای از زن مصری اردشیر درازدست بود. تأکید می&amp;zwnj;شود هما لقب تخت&amp;zwnj;نشین او، و نام اصلی&amp;zwnj;اش شمیران بنت بهمن بوده است. یعنی او را ربط می&amp;zwnj;دهند به سمیرامیس ملکه&amp;zwnj;ی نیمه&amp;zwnj;اسطوره&amp;zwnj;ای بابل که بعد از همسرش در مناطق بین&amp;zwnj;النهرین، پارس و ماد، حتی یونان بسیار شناخته شده بوده است. علت این ارتباط می&amp;zwnj;تواند به دلیل این مورد تاریخی باشد که اردشیر اول هخامنشی ملقب به درازدست (۴۶۵-۴۲۴ پ. م.) در زمان پادشاهی پدرش همانطور که از زمان کوروش رسم شده بود، به عنوان ولیعهد، ساتراپ بابل بود. او در این زمان با زنی بابلی ازدواج کرد، حاصل این ازدواج پروشات یا پری ساتیس بود. که پیرنیا همانطور که ذکر شد او را آمستریس و هماشترا می&amp;zwnj;داند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در تاریخ می&amp;zwnj;آید که اردشیر بر سر جانبداری مادرش از برادرش کوروش دوم و کشتن همسرش استتیرا، مدتی مادرش را از صحنه&amp;zwnj;ی قدرت دور می&amp;zwnj;کند. او به ناچار در بابل قعله&amp;zwnj;نشین می&amp;zwnj;شود. اما به گفته&amp;zwnj;ی پلوتارک مادر وسایل عیش و نوش پسرش را فراهم می&amp;zwnj;کند. هیچ اقدام ناپسند او را بد نمی&amp;zwnj;بیند و هیچ&amp;zwnj;یک از تمنیات او را بی&amp;zwnj;جواب نمی&amp;zwnj;گذارد. تا اینکه درمی&amp;zwnj;یابد شاه عاشق یکی از دخترانش به نام آتوساست و این تمایل را پنهان نگاه می&amp;zwnj;دارد. وقتی ملکه از این امر باخبر می&amp;zwnj;شود، دختر را به شدت مورد مهر و الطاف خویش قرار می&amp;zwnj;دهد. او را ملکه و زیبا&amp;zwnj;ترین زن جهان می&amp;zwnj;نامد. به اردشیر تلقین می&amp;zwnj;کند که دخترش را علنی به همسری خود درآورد. پلوتارک همچنین استناد می&amp;zwnj;کند به گفته&amp;zwnj;ی هراکلید و می&amp;zwnj;گوید اردشیر به همین ترتیب دختر دوم خود را نیز که نامش آمستریس بود به زنی گرفت. اما زنی که همچنان محبوب او ماند&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان آتوسا بود. گویا این دختر به بیماری جذام دچار می&amp;zwnj;شود و اردشیر بی&amp;zwnj;آنکه از عشق او دست بکشد برایش فدیه&amp;zwnj;های فراوان می&amp;zwnj;دهد. از آن جمله پلوتارک می&amp;zwnj;گوید که شاه همواره در معبد ژنون در مقابل هیکل ایزد به زانو درآمده، برای سلامت زن خود آتوسا دعا می&amp;zwnj;کرد (حیات مردان نامی، ج. ۴: ۵١٠)&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پیرنیا می&amp;zwnj;گوید که مقصود پلوتارک از ژنون آناهیتا بوده است، که اردشیر برای او و مهر، معبدی ساخته بود و هیاکل آن&amp;zwnj;ها را در آن معابد گذاشته بود (تاریخ ایران باستان ج. ۲׃۹۹۱).&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;به این ترتیب آتوسا هم اسم دختر کوروش و همسر محبوب داریوش است که با قدرت تمام در زمان پادشاهی داریوش حکومت می&amp;zwnj;کند. هم اسم دختر محبوب اردشیر دوم که به همسری پدرش در می&amp;zwnj;آید و به خواست پدر شهبانوشهبانوان می&amp;zwnj;شود. آمستریس هم اسم دختر اردشیر درازدست و مادر اردشیر دوم است و هم اسم دختر اردشیر دوم و همسر او.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;●پاره&amp;zwnj;ای از جستارهای دکتر شکوفه تقی در دفتر &amp;laquo;خاک&amp;raquo;، رادیو زمانه:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;http://www.radiozamaneh.com/node/17180&quot;&gt;بن&amp;zwnj;مایه&amp;zwnj;های فرهنگی زن&amp;zwnj;ستیزی و دیوانگاری زنان در ایران&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;http://www.radiozamaneh.com/node/15635&quot;&gt;بنیان&amp;zwnj;های فرهنگی حاکمیت و درنده&amp;zwnj;خویی در ایران&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;http://www.radiozamaneh.com/node/14361&quot;&gt;حقوق جنسی و قدرت اجتماعی&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;http://www.radiozamaneh.com/node/13863&quot;&gt;قداست دوشیزگی در مذاهب بدوی &lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;http://www.radiozamaneh.com/node/13149&quot;&gt;چهار نماد زنانه، چهار قهرمان شاهنامه &lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;http://www.radiozamaneh.com/node/12045&quot;&gt;انسان و درد غربت&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;http://www.radiozamaneh.com/node/10765&quot;&gt;تربیت شغلی قهرمان در افسانه&amp;zwnj;های ایرانی&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;http://www.radiozamaneh.com/node/10218&quot;&gt;&amp;nbsp;گذر آئینی قهرمانان فقیر از نوجوانی به جوانی&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;http://www.radiozamaneh.com/node/9972&quot;&gt;افسانه&amp;zwnj;های گذر پسران&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;http://www.radiozamaneh.com/node/9654&quot;&gt;شاهزاده و تک همسری&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;http://www.radiozamaneh.com/node/9635&quot;&gt;افسانه&amp;zwnj;های ایرانی و مراسم آئینی گذر پسران&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;http://www.radiozamaneh.com/node/8715&quot;&gt;دو درخت مقدس در تورات و متون اسلامی&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;http://www.radiozamaneh.com/node/8601&quot;&gt;از پادشاهان تا پیامبران&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;http://www.radiozamaneh.com/node/8302&quot;&gt;دو درخت مقدس در آئین پادشاهان باستان&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;http://www.radiozamaneh.com/node/8091&quot;&gt;زال همسر و پدری عاشق یا شمنی توانا &lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;http://www.radiozamaneh.com/node/7924&quot;&gt;زال انسان کامل شاهنامه&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;http://www.radiozamaneh.com/node/6584&quot;&gt;ویس و رامین از منظر زنانه&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;http://www.radiozamaneh.com/node/6578&quot;&gt;فرانک:مظهر هشیاری و خردمندی مادرانه در شاهنامه&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;http://www.radiozamaneh.com/node/4730&quot;&gt;حکمت و چگونگی تجسم آن در کلیله و دمنه&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;http://www.radiozamaneh.com/node/4726&quot;&gt;حیله، ‮ ‬عقل و حکمت ‬در کلیله&amp;zwnj;و&amp;zwnj;دمنه&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;http://www.radiozamaneh.com/node/4727&quot;&gt;&amp;laquo;نیرنگ&amp;raquo; در کلیله و دمنه &lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;http://www.radiozamaneh.com/node/4728&quot;&gt;عقل در کلیله و دمنه&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
</description>
     <comments>https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2012/10/29/21019#comments</comments>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/16540">آتوسا</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/16541">آمستریس</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/16543">اردشیر درازدست</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/16544">تاریخ بلعمی</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/16542">تاریخ طبری</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/16537">ساسانیان</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/category/tags/%D8%B4%D8%A7%D9%87%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87">شاهنامه</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/1398">شکوفه تقی</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/16536">مرغ سعادت</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/16545">معبد آناهیتا</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/7237">هخامنشیان</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/16535">هما</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/16546">پلوتارک</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/16539">کمبوجیه</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/16538">کوروش</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak">خاک</category>
 <pubDate>Mon, 29 Oct 2012 13:43:43 +0000</pubDate>
 <dc:creator>hosseinn</dc:creator>
 <guid isPermaLink="false">21019 at https://archive.radiozamaneh.com</guid>
  </item>
  <item>
    <title>بن‌مایه‌های فرهنگی زن‌ستیزی و دیوانگاری زنان در ایران</title>
    <link>https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2012/07/25/17180</link>
    <description>&lt;div class=&quot;fb-social-like-widget&quot;&gt;&lt;fb:like  href=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2012/07/25/17180&quot; send=&quot;false&quot; layout=&quot;box_count&quot; show_faces=&quot;false&quot; width=&quot;500&quot; action=&quot;like&quot; font=&quot;arial&quot; colorscheme=&quot;light&quot;&gt;&lt;/fb:like&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-sartitr&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    ترس و خشونت در رفتار با زنان         &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-nevisandeh&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    شکوفه تقی        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-filefield field-field-maghaleh-image&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    &lt;img  class=&quot;imagefield imagefield-field_maghaleh_image&quot; width=&quot;277&quot; height=&quot;188&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/sites/default/files/shoktzs01.jpg?1351083491&quot; /&gt;        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;p&gt;شکوفه تقی - افسانه&amp;zwnj;های &amp;laquo;هزار و یک شب&amp;raquo; با معرفی دو پادشاه: شاه&amp;zwnj;زمان و شهریار که با هم برادرند آغاز می&amp;zwnj;شود. در نخستین داستان کتاب می&amp;zwnj;خوانیم که این&amp;zwnj;دو برادر همسران&amp;zwnj;شان را دوست داشتند، و به آن&amp;zwnj;ها اعتماد می&amp;zwnj;کردند. اما رفتار خیانتکارانه&amp;zwnj; همسران باعث تغییر روحیه&amp;zwnj; آنان شد.&lt;/p&gt;
&lt;!--break--&gt;&lt;!--break--&gt;&lt;p&gt;در توضیح می&amp;zwnj;آید شاه&amp;zwnj;زمان که قرار بوده برای دیدن برادرش از شهر بیرون برود، به سببی در قصر می&amp;zwnj;ماند و ناخواسته شاهد مغازله&amp;zwnj; همسرش با مردی می&amp;zwnj;شود. او دلشکسته از خیانت، هر دو را به دم تیغ می&amp;zwnj;سپرد و اندوهگین و سرخورده به دیدار برادرش شهریار می&amp;zwnj;رود.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;شهریار می&amp;zwnj;کوشد برادر را با شکار، به تفریح مشغول کند. اما شاه&amp;zwnj;زمان ماندن در قصر را ترجیح می&amp;zwnj;دهد. وقتی سرگرم گردش در باغ برادر است، اتفاقاً همسر شهریار را نیز در حال عشرت با غلامی می&amp;zwnj;بیند. ماجرا را با شهریار در میان می&amp;zwnj;گذارد. برادر اما باور نمی&amp;zwnj;کند تا به چشم خود می&amp;zwnj;بیند.&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان باعث می&amp;zwnj;شود ملکه&amp;zwnj; خود را بکشد. از آن پس به وزیرش دستور می&amp;zwnj;دهد هر روز دختری باکره بیابد. کام&amp;zwnj;یافته از عروس، دختر نگون&amp;zwnj;بخت را سحرگاه به تیغ مرگ بسپرد. به همان اندازه&amp;zwnj;ای که شهریار در کینه&amp;zwnj;کشی از زنان به صورت فعال می&amp;zwnj;کوشد، شاه&amp;zwnj;زمان بدبین به زنان، روی به زهد آورده، دست از زن و دنیا می&amp;zwnj;کشد.&lt;br /&gt;
	&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;تیغ قهر شهریار، شهری از زنان را به کینه&amp;zwnj;کشی از یک زن به آغوش مرگ می&amp;zwnj;سپرد، تا جایی که در شهر دختری مناسب ذائقه&amp;zwnj; شاهی نمی&amp;zwnj;ماند. مگر شهرزاد دختر خردمند و توانای وزیر که با پای خود به دام شهریار می&amp;zwnj;آید تا به این بازی مردانه خاتمه دهد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&lt;img align=&quot;middle&quot; alt=&quot;&quot; height=&quot;241&quot; src=&quot;http://www.radiozamaneh.com/sites/default/files/images/shokutaghmw05.jpg&quot; width=&quot;196&quot; /&gt;دکتر شکوفه تقی، نویسنده، شاعر و مردم&amp;zwnj;شناس&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;شهرزاد که در میان شاعران و بزرگان ادب آوازه&amp;zwnj;ای نیکو داشته، خواهرش دنیازاد را نیز همراه می&amp;zwnj;برد. به هنگام خواب، دنیازاد از شهرزاد می&amp;zwnj;خواهد برایش قصه&amp;zwnj;ای بگوید. شهرزاد قصه&amp;zwnj;ای آغاز می&amp;zwnj;کند که سحرگاه علیرغم میل شاه به شنیدن، نیمه&amp;zwnj;تمام می&amp;zwnj;ماند تا شبی دیگر به پایان برسد. شاه در انتظار شنیدن قصه، کشتن شهرزاد را هزار و یک شب به تعویق می&amp;zwnj;اندازد.&lt;br /&gt;
	&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در پایان هزار و یک شب، شهریار درمی&amp;zwnj;یابد که نمی&amp;zwnj;خواهد همسرش را که مادر سه فرزند و زنی لایق و تواناست بکشد. یعنی شهرزاد که دختر وزیر است و زنی خردمند با قصه&amp;zwnj;هایش شاه را از درد شکست و احساس ضعف در برابر نیروی جنسی زن آزاد می&amp;zwnj;کند؛ به طوری&amp;zwnj;که بی&amp;zwnj;نیاز از خون ریختن و انتقام می&amp;zwnj;شود.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اما مدارک درونی سایر قصه&amp;zwnj;ها گواه آن است که سایر زنان قصه&amp;zwnj;های هزار و یک شب، حتی آنان که سرشان را به روی تنشان نگه می&amp;zwnj;دارند، به دلیل زن بودن و باوری که از دیو بودن آنان در جامعه وجود دارد، به اشاره&amp;zwnj;ای سرشان به باد می&amp;zwnj;رود، مثل همه&amp;zwnj; آن زنانی که قبل از شهرزاد عروس شهریار شده بودند.&lt;br /&gt;
	&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در قصه&amp;zwnj;های هزار و یک شب می&amp;zwnj;توان دید رفتار ضد انسانی با زنان و توجیه آن که &amp;zwnj;گاه صورتی قانونی،&amp;zwnj;گاه شرعی،&amp;zwnj;گاه اخلاقی و&amp;zwnj; گاه تربیتی پیدا می&amp;zwnj;کند، امری است که مختص یک برهه&amp;zwnj; خاص زمانی یا یک منطقه&amp;zwnj; جغرافیایی نیست. رفتاری است که به صورتی وسیع در جریان بوده و هست. در این میان قصه&amp;zwnj;ها گوشه&amp;zwnj;ای از این دیوباوری و ابراز خشونت شدید نسبت به زن را به نمایش می&amp;zwnj;گذارند، بی&amp;zwnj;آنکه در اغلب موارد سعی خودآگاهانه&amp;zwnj;ای در دگرگون کردن دیوباوری نسبت به زن داشته باشند.&lt;br /&gt;
	&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در تاریخ هرودت می&amp;zwnj;آید که سسوستریس، پادشاه مصر به دلیل رفتار خشونت&amp;zwnj;باری که با رودخانه&amp;zwnj;ای&amp;zwnj; طغیان کرده داشته، به مدت ۱۰ سال کور می&amp;zwnj;شود. در سال یازدهم از هاتفی می&amp;zwnj;شنود علاج نابینایی او، در شستن چشمش با ادرار زنی است که به شوهرش وفادار بوده است. از میان همه&amp;zwnj; زنانی که امتحان می&amp;zwnj;شوند، تنها یک زن از آزمایش روسفید بیرون می&amp;zwnj;آید. شاه بقیه&amp;zwnj; زنان از جمله ملکه&amp;zwnj; خویش را در شهر اریتره پولوس جمع می&amp;zwnj;کند و - با استناد به هرودت - آنها را می&amp;zwnj;سوزاند (کتاب دوم: ١١١)&lt;br /&gt;
	علاوه بر قصه و تاریخ، در متون دینی، از جمله پاره&amp;zwnj;ای متون زرتشتی که عموماً متعلق به دوران ساسانیان است، اما بعد از اسلام به فارسی میانه کتابت شده، می&amp;zwnj;توان دید زن به گونه&amp;zwnj;ای ترسیم شده که گویا هدفش خیانت به مرد در جهت امیال خویش است. به طور مثال در بندهشن بزرگ می&amp;zwnj;آید که هرمز پس از آنکه زن را می&amp;zwnj;آفریند، او را مورد خطاب قرار می&amp;zwnj;دهد: &amp;laquo;تو را نیز آفریدم (در حالی) که تو را سر ده پتیاره از جهی است&amp;raquo; (بندهش آفرینش مردم: ١۰٨). در ادامه می&amp;zwnj;آید که هدف از آفرینش زن دادن لذت جنسی به مرد به منظور بقای آفرینش بوده است. تأکید می&amp;zwnj;شود که اگر هرمز &amp;laquo;مخلوقکی&amp;raquo; می&amp;zwnj;یافت که می&amp;zwnj;توانست از او مرد را بیافریند، هرگز زن را نمی&amp;zwnj;آفرید. علاوه بر بندهشن، ارداویراف&amp;zwnj;نامه و وندیداد نیز در نسبت دیوانگاری به زن سهیم می&amp;zwnj;شوند.&lt;br /&gt;
	&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;باید گفت نحوه&amp;zwnj; خطاب پاره&amp;zwnj;ای متون فقهی زرتشتی، شباهت فراوانی با فحوای کلام تورات در کتاب آفرینش دارد. در تورات نیز تلاش می&amp;zwnj;شود نشان داده شود که زن برای مرد آفریده شده است (پیدایش ۲: ۱۸). اما زن با کمک مار که نماینده غلبه&amp;zwnj; میل جنسی است آدم را &amp;laquo;گمراه&amp;raquo; می&amp;zwnj;کند (پیدایش ۳: ۶-۸ و۱۴). به همین دلیل حوا با عادت ماهانه و &amp;laquo;درد فراوان&amp;raquo; به هنگام زایمان مجازات می&amp;zwnj;شود (پیدایش ۳: ۱۶). در واقع زن دیوی انگاشته شده است که فاقد شعور و ارزش&amp;zwnj;های اخلاقی است، زود گول می&amp;zwnj;خورد، میل خیانت به مرد دارد، نهایتاً قوای جنسی سرکشی دارد که می&amp;zwnj;تواند آن را علیه نفوذ و قدرت مرد استفاده کند. از این&amp;zwnj;رو چنین توجیه می&amp;zwnj;شود که برای تربیت و تسلط بر او باید از خشونت استفاده کرد. در همین رابطه در فرهنگ عوام ایرانیان شنیده می&amp;zwnj;شود &amp;laquo;یک دختر هفت مادر گبر می&amp;zwnj;خواهد.&amp;raquo; یا حتی در مقایسه دو کودک نوپا از دو جنس متفاوت می&amp;zwnj;آید که &amp;laquo;دختر پنج ماه و پنجه، پسر نه ماه و نازی&amp;raquo; این اصطلاح در شرایطی استفاده می&amp;zwnj;شود که می&amp;zwnj;خواهند بگویند که اگر دختربچه&amp;zwnj;ای زود&amp;zwnj;تر به راه یا به حرف افتاده هنری نیست. دختر اصولاً باید زود&amp;zwnj;تر وارد زندگی شود. از این&amp;zwnj;رو در پنج ماهگی اگر ننشست، باید بر سرش کوفت تا بنشیند. اما پسر حتی اگر در نه ماهگی نتوانست بنشیند، مانعی ندارد، باید نوازشش کرد.&lt;br /&gt;
	&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&lt;img alt=&quot;&quot; height=&quot;267&quot; src=&quot;http://www.radiozamaneh.com/sites/default/files/images/shoktzs03.jpg&quot; width=&quot;196&quot; /&gt;زن&amp;zwnj;آزاری در قصه&amp;zwnj;ها و تاریخ، شکوفه تقی، نشر باران&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;تحت تأثیر &amp;laquo;دیوانگاری&amp;raquo; زن که در اغلب جوامع، مبتلابه مردم بوده است، به زنان نیز اینگونه تلقین می&amp;zwnj;شده که فاقد ارزش&amp;zwnj;های لازم انسانی هستند. یعنی همانطور که پای زنان در چین قالب گرفته می&amp;zwnj;شده تا کوچک بماند و مردپسند باشد، ذهن و فکر زن نیز بر اثر تلقین و تربیت قالب گرفته می&amp;zwnj;شده، تا اندازه&amp;zwnj; تصوری باشد که جامعه می&amp;zwnj;خواسته از زن داشته باشد. برای مثال در داستان سمک عیار، که تاریخ اجتماعی مردم خاورمیانه را تا حدود قرن هشتم هجری منعکس می&amp;zwnj;کند، می&amp;zwnj;خوانیم راوی قصه از زبان آبان&amp;zwnj;دخت در جواب پدرش که می&amp;zwnj;پرسد آیا به ازدواج با خورشید شاه رضایت دارد می&amp;zwnj;گوید: &amp;laquo;ای پدر دختر خود نمی&amp;zwnj;باید که از مادر در وجود آید. اما چون بزاد به شوهر اولی&amp;zwnj;تر، یا در زیر خاک&amp;raquo; (سمک عیار ۲: ۱۴۱). این اظهار نظر از زبان یک شاهزاده خانم در حالی می&amp;zwnj;شود که در همین مجموعه&amp;zwnj; داستان&amp;zwnj;های سمک عیار صد&amp;zwnj;ها نمونه از قهرمانی&amp;zwnj;های زنان عیار و مادران دلاور وجود دارد که اعمالشان و نوع زندگیشان در تضاد با باوری است که جامعه از زنان دارد. البته این زنان برای انجام آن دلاوری&amp;zwnj;های به ناچار لباس مردانه می&amp;zwnj;پوشیده&amp;zwnj;اند.&lt;br /&gt;
	&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در قصه&amp;zwnj;های سمک عیار، مثل قصه&amp;zwnj;های هزار و یک شب، نشان داده می&amp;zwnj;شود تلاش&amp;zwnj;های انسانی، حتی انجام قهرمانی&amp;zwnj;های حیرت&amp;zwnj;آور زن نه تنها برای او حقی انسانی ایجاد نمی&amp;zwnj;کند که در قضاوتی که جامعه از زن دارد نیز تغییری ایجاد نمی&amp;zwnj;کند. این را نه تنها قصه&amp;zwnj;ها نشان می&amp;zwnj;دهند، شواهد تاریخی هم تأیید می&amp;zwnj;کنند که هرکس، هرگاه که می&amp;zwnj;خواسته، می&amp;zwnj;توانسته زن را اگرچه صنعتگری توانا، یا خواننده&amp;zwnj;ای برجسته، حتی منجم و ریاضی&amp;zwnj;دان بدزدد، به هرکس که بخواهد به کنیزی بفروشد و هر بلایی که بخواهد بر سر او بیاورد. زن اگر توانایی غیر معمول بدنی، یا فکری نداشته، در اسارت می&amp;zwnj;مانده است تا مردی به یاریش بیاید. این موضوع حتی در شرح بسیاری از سیاحان و تذکره&amp;zwnj;نویسان و جغرافی&amp;zwnj;نویسان نیز مشاهده می&amp;zwnj;شود.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;علت این دیوانگاری و در نتیجه ابراز خشونت شدید به زن چیست؟ پاسخ به این سؤال نیاز به بحثی مفصل و ارائه&amp;zwnj; مدارک بسیار دارد. در کتاب &amp;laquo;زن&amp;zwnj;آزاری در قصه&amp;zwnj;ها و تاریخ&amp;raquo; به قلم این نویسنده به این پرسش پرداخته می&amp;zwnj;شود. در اینجا می&amp;zwnj;توان گفت که در فرهنگ ایرانیان یکی از تعاریف دیو ضد خداست. کسی که در برابر قدرت موجود طغیان و در برابر او ابراز وجود می&amp;zwnj;کند، یا از قوانین موجود اطاعت نمی&amp;zwnj;کند. نیروی جنسی در مرد معمولاً خودمختار و نافرمان عمل می&amp;zwnj;کند. یکی از دلایل می&amp;zwnj;تواند این باشد که زن با حضورش همواره خطری بزرگ برای غیر قابل کنترل شدن نیروی جنسی مردانه ایجاد می&amp;zwnj;کند. این از اختیار بیرون رفتن و میل به تصرف زن، زن و نیروی جنسی او را رقیبی خطرناک برای خدا و قانون می&amp;zwnj;کند. در جوامع بدوی، طبیعت به مرد اجازه می&amp;zwnj;دهد توانایی جسمی و جنسی بیشتری ابراز &amp;zwnj;کند، و دست مرد را باز می&amp;zwnj;گذارد تا زن را به میزانی که می&amp;zwnj;خواهد در اختیار داشته باشد. اما از آنجایی که زن نیز انسان است و مثل مرد در پی موقعیت می&amp;zwnj;گردد تا قدرت خود را به کرسی بنشاند، مرد را همواره در این عرصه به چالش می&amp;zwnj;کشاند تا در شرایطی متزلزل نگاه &amp;zwnj;دارد. از این رو رابطه&amp;zwnj; زن و مرد در بنیان به یک بازی قدرت با اسامی متفاوت تبدیل می&amp;zwnj;شود که جاذبه&amp;zwnj;ها و دافعه&amp;zwnj;های گریزناپذیر خودش را دارد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;برای اینکه مرد بتواند زن را در اختیار داشته باشد و کمتر احساس خطر کند زن را چنان تعریف می&amp;zwnj;کند که هوای طغیان در برابر قانون مردانه به سرش نزند، اگر زن بداند که داغ و درفش انتظارش را می&amp;zwnj;کشد. این بخش فرهنگی ماجراست، دیگر اینکه امکان حضور در جامعه و رشد توانایی&amp;zwnj;های انسانی از زن گرفته شده است. از نظر جسمانی هم در بسیاری از فرهنگ&amp;zwnj;ها زنان را چنان ختنه کرده&amp;zwnj;اند که هرگز قدرت جنسی خود را به وسیله لذت کشف نکنند.&lt;br /&gt;
	&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در کتاب سمک عیار مطلبی می&amp;zwnj;آید که نشان می&amp;zwnj;دهد یکی از دلایل دیوانگاری زنان در عدم توانایی مردان بر تسلط بر قوای جنسی خویش ریشه دارد. در&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان&amp;zwnj;جا نشان داده می&amp;zwnj;شود که اغلب مردان چنان مقاومت ناچیزی در برابر جاذبه&amp;zwnj; جنسی زنانه دارند که نه تنها زنان با استفاده از این ضعف موفق به شکستن آن&amp;zwnj;ها می&amp;zwnj;شوند که حتی دشمنانشان با آراستن خود به شکل زنان، در رسیدن به خواستشان توفیق می&amp;zwnj;یابند. این موضوع به بهترین شکل در قصه&amp;zwnj;ای تصویر می&amp;zwnj;شود که سمک، در صدد شکست دادن پهلوان بزرگ و نامداری بر می&amp;zwnj;آید. هر چه می&amp;zwnj;کند نمی&amp;zwnj;تواند با قوای بدنی بر او برتری بیابد. به ناچار از راه حیله خود را به صورت زنی در آورده، به عشوه&amp;zwnj;ای پهلوان را به دام انداخته، شکستش می&amp;zwnj;دهد. راوی داستان در این رابطه می&amp;zwnj;گوید: &amp;laquo;بنگرید که چه قوم&amp;zwnj;اند زنان که به یک کرشمه، مردی که به شکل زنان برآمده بود، بهزاد را چنان سراسیمه کرد و بر جای بداشت چنانکه یک قدم پیش نتوان نهاد.&amp;raquo; سمک در ادامه می&amp;zwnj;گوید: &amp;laquo;همه مردان عالم بسته مکر زنان&amp;zwnj;اند. بوی ماده، شیران غران را در دام آورد&amp;raquo; (سمک عیار ۱: ۱۳۷)&lt;br /&gt;
	&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;منابع &lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
	ابن&amp;zwnj;بطوطه، سفرنامه ابن&amp;zwnj;بطوطه، ترجمه محم علی موحد، تهران ١٣٣٧.&lt;br /&gt;
	احمدی خراسانی، نوشین، زنان زیر سایه&amp;zwnj;ی پدرخوانده&amp;zwnj;ها، تهران ١۳٨٠.&lt;br /&gt;
	افاری، ژانت، انجمن&amp;zwnj;های نیمه سری زنان در نهضت مشروطه، ترجمه جواد یوسفیان، تهران ١۳٧٧.&lt;br /&gt;
	الکاتب الارجانی، فرامرز بن خداد بن عبدالله، سمک عیار، ۵ جلد به تصحیح خانلری، پرویز، تهران، ١۳۶٢ ببعد.&lt;br /&gt;
	الیاده، میرچا، آئین&amp;zwnj;ها ونمادهای آشناسازی (رازهای زادن و دوباره زادن)، ترجمه نصرالله زنگویی، تهران ۱۳۶۸).&lt;br /&gt;
	تقی، شکوفه، زن آزاری در قصه&amp;zwnj;ها و تاریخ، استکهلم، نشر باران ١٣٨۶&lt;br /&gt;
	حجازی، بنفشه، به زیر مقنعه، تهران ١۳٧۶&lt;br /&gt;
	حجازی، بنفشه، زن به ظن تاریخ، تهران ١٣٧٠&lt;br /&gt;
	دلریش، بشری، زن در دوره مغول، تهران ١٣٧۵&lt;br /&gt;
	ستاری، جلال، افسون شهرزاد، تهران ١٣۶٨&lt;br /&gt;
	ستاری، جلال، سیمای زن درفرهنگ ایران، تهران ١۳٧۳&lt;br /&gt;
	سفرنامه مارکوپولو ترجمه حبیب الله صحیحی، تهران ١۳۵٠&lt;br /&gt;
	شکورزاده، ابراهیم، عقاید و رسوم عامه مردم خراسان، تهران ١٣۴۶&lt;br /&gt;
	شهری، جعفر، تاریخ اجتماعی تهران، تهران ١۳٧١&lt;br /&gt;
	شهری، جعفر، تهران قدیم، تهران ١٣٧١&lt;br /&gt;
	کار، مهرانگیز، پژوهشی درباره خشونت علیه زنان در ایران، تهران ١٣٨٠&lt;br /&gt;
	کریستنسن، ایران در زمان ساسانیان، ترجمه رشید یاسمی، تهران ١٣٧٠&lt;br /&gt;
	مشدی گلین&amp;zwnj;خانم، قصه&amp;zwnj;های مشدی گلین خانم، گردآوری ل. پ. الول ساتن، تهران ١٣٧۶&lt;br /&gt;
	می&amp;zwnj;رنیا، سیدعلی، فرهنگ مردم، تهران١٣۶٩&lt;br /&gt;
	می&amp;zwnj;شل، آندره، جنبش اجتماعی زنان، ترجمه هما زنجانی&amp;zwnj;زاده، تهران ١۳٧٢&lt;br /&gt;
	هرودت، تاریخ هرودت، ترجمه فارسی مازندرانی، تهران، ١۳۶٢&lt;br /&gt;
	هزارویک شب به کوشش بهرام افراسیابی جلد ١-۵، تهران ١٣٧٨&lt;br /&gt;
	&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
</description>
     <comments>https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2012/07/25/17180#comments</comments>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/11075">ادبیات کهن ایران</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/13814">بن مایه های زن ستیزی در ادبیات و فرهنگ ایران</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/13815">دیوانگاری زنان زن آزاری در قصه ها و تاریخ</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/13813">زن در ادبیات کهن ایران</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/13812">سمک عیار</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/1398">شکوفه تقی</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/13811">هزار و یک شب</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak">خاک</category>
 <pubDate>Wed, 25 Jul 2012 02:53:05 +0000</pubDate>
 <dc:creator />
 <guid isPermaLink="false">17180 at https://archive.radiozamaneh.com</guid>
  </item>
  <item>
    <title>بنیان‌های فرهنگی حاکمیت و درنده‌خویی در ایران</title>
    <link>https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2012/06/19/15635</link>
    <description>&lt;div class=&quot;fb-social-like-widget&quot;&gt;&lt;fb:like  href=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2012/06/19/15635&quot; send=&quot;false&quot; layout=&quot;box_count&quot; show_faces=&quot;false&quot; width=&quot;500&quot; action=&quot;like&quot; font=&quot;arial&quot; colorscheme=&quot;light&quot;&gt;&lt;/fb:like&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-nevisandeh&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    شکوفه تقی        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-filefield field-field-maghaleh-image&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    &lt;img  class=&quot;imagefield imagefield-field_maghaleh_image&quot; width=&quot;277&quot; height=&quot;188&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/sites/default/files/shotaghm01.jpg?1340467072&quot; /&gt;        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;p&gt;شکوفه تقی - رقابت و میل غلبه بر رقیب، یکی از عوامل ظهور درنده&amp;zwnj;خویی در انسان است. در قصه&amp;zwnj;ها و تاریخ می&amp;zwnj;توان دید زن یا مرد با رقیب جنسی، عاطفی، یا رقیب قدرت خود، به شرط احساس خطر، می&amp;zwnj;تواند به سبع&amp;zwnj;ترین شکل رفتار کند.&lt;/p&gt;
&lt;!--break--&gt;&lt;!--break--&gt;&lt;p&gt;این میل که با تنازع برای بقا مربوط است، در ترس مفرط انسان و احساس ضعف او ریشه دارد. از این&amp;zwnj;رو هر چقدر احساس ترس بزرگ&amp;zwnj;تر باشد، ددمنشی هم می&amp;zwnj;تواند بزرگتر باشد. اما آدمی برای مشروعیت دادن به این درنده&amp;zwnj;خویی، همواره دنبال عواملی می&amp;zwnj;گردد تا به آن لباس تقدس و خیرخواهی بپوشاند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;برای اثبات ارتباط بین میل رقابت و فعال شدن خصلت درنده&amp;zwnj;خویی در انسان، مثال&amp;zwnj;های عدیده&amp;zwnj;ای در همه&amp;zwnj;ی زمینه&amp;zwnj;ها وجود دارد. در این مقاله مثال&amp;zwnj;هایی از تاریخ ساسانیان آورده می&amp;zwnj;شود، تا نشان داده شود کسی که در رأس قدرت نشسته، یا می&amp;zwnj;خواهد بنشیند، چگونه با درنده&amp;zwnj;خویی با رقیبان  سیاسی خود برخورد می&amp;zwnj;کند. و برای توجیه آن از دین و عاملان دین مدد می&amp;zwnj;گیرد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;علت انتخاب ساسانیان نحوه&amp;zwnj;ی شکل&amp;zwnj;گیری و تأسیس حکومت به وسیله&amp;zwnj;ی اردشیر بابکان است، که  به استناد منابع تاریخی، پادشاهی صاحب فره ایزدی قلمداد شده و دین زرتشتی را دین رسمی ایرانیان کرده است. همچنین ادعا کرده که حکومت ملوک&amp;zwnj;الطوایف اشکانیان بت&amp;zwnj;پرست یا بی&amp;zwnj;دین بوده. او در ایرانشهر بنیان یکتاپرستی را گذاشته است. اما اردشیر کسی&amp;zwnj;ست که اردوان آخرین شاه اشکانی را کشته، فرزندانش را زندانی، اسیر، و تبعید کرده و با دختر اردوان ازدواج کرده است. سپس دختر باردار را به&amp;zwnj;دست وزیر یا موبدان&amp;zwnj;موبد سپرده، تا طعمه&amp;zwnj;&amp;zwnj;ی مرگ شود. علاوه بر آن رقیبان سیاسی خود را دیو نامیده. با کمک روحانیونی که همدست او بودند، دست به قلع و قمع رقیبان و مخالفان &amp;zwnj;زده تا اینکه سرانجام بر قله&amp;zwnj;ی قدرت نشسته است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در این مقاله برای نشان دادن ارتباط بین ترس از رقیب سیاسی دینی و اعمال خشونت شدید و تقدیس جنایت به نام دین، سه مثال از تاریخ ساسانیان آورده می&amp;zwnj;شود؛ یکی از اردشیر بابکان و برخوردش با اردوان و  اشکانیان و مردمی که دین اردشیر را نمی&amp;zwnj;پذیرفتند. دیگر در رابطه با برخوردی که بهرام اول به هنگام رسیدن به قدرت با مانی و طرفدارانش کرد. سوم رفتاری که خسرو انوشیروان برای رسیدن به قدرت و تثبیت خود با مزدک و مزدکیان کرد. شواهد مثال از کارنامه&amp;zwnj;ی ارشیر بابکان و نامه&amp;zwnj;ی تنسر آورده شده. در سایر موارد به فارسنامه و تاریخ طبری مراجعه شده است.&lt;/p&gt;
&lt;p class=&quot;MsoNormal&quot; dir=&quot;RTL&quot; style=&quot;margin-top:0cm;margin-right:8.5pt;margin-bottom:&lt;br /&gt;
0cm;margin-left:8.5pt;margin-bottom:.0001pt;text-align:justify;direction:rtl;&lt;br /&gt;
unicode-bidi:embed&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-family:&amp;quot;Tahoma&amp;quot;,&amp;quot;sans-serif&amp;quot;;&lt;br /&gt;
mso-bidi-language:FA&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p class=&quot;MsoNormal&quot; dir=&quot;RTL&quot; style=&quot;margin: 0cm 8.5pt 0.0001pt; text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;&quot;&gt;&lt;img align=&quot;middle&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;http://www.radiozamaneh.com/sites/default/files/images/shokutaghmw05.jpg&quot; /&gt;دکتر  شکوفه تقی، نویسنده، شاعر و مردم&amp;zwnj;شناس&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;تنسر روحانی و وزیر قدرتمند معروف اردشیر پاپکان، بوده است، که در به قدرت رسیدن اردشیر نقش مؤثری داشته است.[۱] گفته می&amp;zwnj;شود او کسی بوده، که از ابتدا مژده&amp;zwnj;ی ظهور اردشیر را می&amp;zwnj;داده است. تا اینکه اردشیر به تخت سلطنت تکیه می&amp;zwnj;زند و در قدرت سیاسی مذهبی ابقاء می&amp;zwnj;شود.[۲] در زمانی که اردشیر به قدرت کامل رسیده و داعیه&amp;zwnj;ی درستکاری و ظاهرالصلاحی او همه جا را پر کرده، شکایت از مظالمی که در حق مردم روا داشته، همه جا را پر می&amp;zwnj;کند. این با چهره&amp;zwnj;ی مذهبی و صاحب فرهی که می&amp;zwnj;کوشد از خود به مردم نشان دهد فرق دارد. از آن جمله شاه طبرستان به اردشیر نامه می&amp;zwnj;نویسد. آنچه از مردم شنیده و سؤال و درد مردم است را برای اردشیر مطرح می&amp;zwnj;کند. اردشیر به تنسر دستور می&amp;zwnj;دهد برای او پاسخ بنویسد. پاسخ مزبور امروزه به صورت کتابی کوچک به نام نامه&amp;zwnj;ی تنسر در اختیار ماست. این کتاب که به&amp;zwnj;وسیله&amp;zwnj;&amp;zwnj;ی ابن&amp;zwnj;المقفع به عربی و سپس در قرن هفتم هجری به فارسی ،ترجمه شده است، از مستندات تاریخی است، که اشاره به نحوه&amp;zwnj;ی مجازات رقیبان و مخالفان سیاسی و مذهبی، به منظور برقراری حکومت مطلقه&amp;zwnj;ی دیکتاتوری دارد. تنسر به عنوان خط&amp;zwnj;دهنده و نظریه&amp;zwnj;پرداز حکومت، ضمن اشاره به مواردی که نتیجه در خونریزی بسیار داده، بی آنکه شدت خونریزی را انکار کند، در توجیه &amp;laquo;اسراف اردشیر در ریختن خون مردم&amp;raquo; می&amp;zwnj;گوید:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;quot;و نمودی که &amp;laquo;زبان&amp;zwnj;های مردم بر خون&amp;zwnj;ریختن شهنشاه دراز شد.&amp;raquo; جواب آنست که بسیار پادشاهان باشند، که اندک قتل ایشان  اسراف بود. اگر ده تن بکشند. و بسیار باشند که هزار هزار  را بکشند، هم  زیادت باید کشت.&amp;quot;[۳]&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;quot;دیگر  آنچه یاد کردی که &amp;laquo;شهنشاه آتش&amp;zwnj;ها از آتشکده&amp;zwnj;ها برگرفت و بکشت و نیست کرد. و چنین دلیری هرگز در دین، کسی نکرد.&amp;raquo; بداند که این حال بدین صعبی نیست. ترا بخلاف راستی معلوم است. چنانست، که بعد از دارا، ملوک&amp;zwnj;الطوایف هر یک برای خویش آتشگاه ساخته. و آن همه بدعت بود، که بی فرمان شاهان قدیم نهادند. شاهنشاه باطل گردانید.&amp;quot;[۴]&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در واقع نشان داده می&amp;zwnj;شود در زمان اردشیر، نه تنها هر دینی غیر از دین زرتشت باطل به حساب می&amp;zwnj;آمده، که هر برداشتی از دین زرتشت هم اگر خلاف برداشت اردشیر و تنسر از دین بوده، باطل بوده است. از این&amp;zwnj;رو باید همه&amp;zwnj;ی آتش&amp;zwnj;هایی که غیر دولتی بودند، خاموش و آتشکده&amp;zwnj;ها ویران می&amp;zwnj;شدند. به گفته&amp;zwnj;ی تنسر برای ارعاب مردم مجازات&amp;zwnj;های بسیاری باب شده بود. از آن جمله: &amp;laquo;بر درگاه شهنشاه پیلان بپای كردند و گاوان و درازگوش و درخت بفرمود زدن.&amp;laquo; و می&amp;zwnj;گوید همه را اردشیر به فرمان دین کرده است، تا اگر کسی در دین &amp;laquo;تأویلی نامشروع&amp;raquo; کند به مکافات عملش برسد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اگر تفسیر تنسر از متن نبود امروزه درك مطلب بسیار دشوار می&amp;zwnj;شد. اما با خواندن مطلب تنسر می&amp;zwnj;توان دریافت كه &amp;laquo;درخت بفرمود زدن&amp;raquo; همان دار زدن است. در مجازات &amp;laquo;پیل بپای کردن&amp;raquo; می&amp;zwnj;گوید: &amp;laquo;پیل آنست كه راهزن و مبتدع را در پای پیل می&amp;zwnj;فرمود انداخت. گاو دیگی بود، بر صورت گاو ساخته. ارزیر درو می&amp;zwnj;گداختند، آدمی درو می&amp;zwnj;افكندند و درازگوشی بود از آهن به سه پایه، بعضی را از پا بیآویخته، آنجا می&amp;zwnj;داشتند، تا هلاك شود،  درخت چهار میخ را بر راست كرده بودند. این عقوبات جز جادو و راهزن را نكردی&amp;raquo;.[۵]&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p class=&quot;MsoNormal&quot; dir=&quot;RTL&quot; style=&quot;margin: 0cm 8.5pt 0.0001pt; text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;img align=&quot;middle&quot; src=&quot;http://www.radiozamaneh.com/sites/default/files/images/shotaghm02.jpg&quot; alt=&quot;&quot; /&gt;در نامه&amp;zwnj;ی تنسر می&amp;zwnj;توان دید که یکی از مصادیق دیو، کسی است که &amp;laquo;در دین تأویل&amp;zwnj;های نامشروع نهد&amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p class=&quot;MsoNormal&quot; dir=&quot;RTL&quot; style=&quot;margin-top:0cm;margin-right:8.5pt;margin-bottom:&lt;br /&gt;
0cm;margin-left:8.5pt;margin-bottom:.0001pt;text-align:justify;direction:rtl;&lt;br /&gt;
unicode-bidi:embed&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot; style=&quot;font-family:&amp;quot;Tahoma&amp;quot;,&amp;quot;sans-serif&amp;quot;;&lt;br /&gt;
mso-ascii-font-family:&amp;quot;Times New Roman&amp;quot;;mso-hansi-font-family:&amp;quot;Times New Roman&amp;quot;;&lt;br /&gt;
color:black&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;تنسر می&amp;zwnj;گوید این مجازاتی بوده، که در حق جادوگران و دزدان اعمال می&amp;zwnj;کرده&amp;zwnj;اند. اما با خواندن تاریخ ساسانیان، می&amp;zwnj;توان دید، که پادشاه بر هر که می&amp;zwnj;خواسته&amp;zwnj; تهمت دزدی و جادوگری می&amp;zwnj;زده و او را به همین ترتیب مجازات می&amp;zwnj;کرده است. در واقع این شاه بوده که مخالفان و رقیبان خود را به هر نامی که می&amp;zwnj;خواسته، می&amp;zwnj;خوانده و مجازات می&amp;zwnj;کرده است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;به طور مثال در تاریخ ساسانیان می&amp;zwnj;خوانیم انوشیروان فرستاده بود كه ماهبوذ را به نزدش بیاورند. او از فرماندهان بزرگ ارتش خسرو بود، که به كار لشکری اشتغال داشت. ماهبوذ به فرستاده گفته بود كه پس از انجام كار بیدرنگ به حضور پادشاه خواهد شتافت. انوشیروان این جواب را بهانه كرد و دستور داد به روی سه پایه بنشیند، در همانجا هم س از چندین روز اعدام شد. این مطلب نشان می&amp;zwnj;دهد مجازات مذكور نه تنها مخصوص جادوگران یا دزدان نبوده، که هر مجازاتی که در زمان اردشیر گذاشته شده، تا زمان انوشیروان ادامه داشته است. اتهام دیو و جادو، به هركسی كه مقابل شاه، قانون یا دین او قرار می&amp;zwnj;گرفته، زده می&amp;zwnj;شده است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در نامه&amp;zwnj;ی تنسر می&amp;zwnj;توان دید که یکی از مصادیق دیو، کسی است که &amp;laquo;در دین تاویل&amp;zwnj;های نامشروع نهد&amp;raquo;. از این رو به نظر او این &amp;laquo;گمراهی&amp;zwnj;ها و خیره سری&amp;zwnj;ها&amp;raquo; را تنها می&amp;zwnj;توان با &amp;laquo;شكافتن و داغ نهادن&amp;raquo; درمان كرد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;تنسر در نامه&amp;zwnj;اش به شاه طبرستان كار اردشیر را به كار طبیبی تشبیه می&amp;zwnj;كند كه ناچار از داغ زدن بر زخم و دادن دواهای تلخ به منظور بهبود فرد است. هرچند كه فغان و گریه&amp;zwnj;ی طفل دل مادر را بسوزاند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در نظام سیاسی و اجتماعی ساسانی داغ و درفشی كه استفاده می&amp;zwnj;كردند، حتی زنده سوزاندن مردمی كه مخالف شاه بودند، چنین توجیه می&amp;zwnj;شده که قصد دیودرمانی فرد بوده است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;وقتی تنسر می&amp;zwnj;خواهد جرایم مردمی که در زمان اردشیر خونشان ریخته شده و مجازات&amp;zwnj;های سنگین شده&amp;zwnj;اند را بشمارد می&amp;zwnj;گوید: &amp;raquo;همچو دیو كه از بند بگشایند، كارها فروگذاشتند، به شهرها بدزدی و فتنه و عیاری و شغل&amp;zwnj;های بد پراگنده شده، تا بدان رسید كه بندگان بر خداوندگاران دلیر شده&amp;zwnj;&amp;zwnj;اند و زنان بر شوهران فرمانفرمای&amp;raquo;.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در همان جا می&amp;zwnj;آید كه در روزگار گذشته رسم بود كه &amp;raquo;زننده را زنند و خسته را خسته كنند و غاصب و سارق را مثله كنند و زانی.&amp;raquo; رسمی كه اردشیر بر آن می&amp;zwnj;افزاید بریدن بینی زانی است. اما می&amp;zwnj;گوید عضو دیگر او را ناقص نكنند. در ادامه توجیه می&amp;zwnj;شود که فرد می&amp;zwnj;بایست بعد از آن، هم قادر به ادامه&amp;zwnj;ی كار كردن باشد، هم با حضور در مجامع عام، شرمنده و خجالت &amp;zwnj;زده شود.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;از كارهای دیگری كه اردشیر می&amp;zwnj;كند ،گذاشتن یا محكم كردن طبقات در جامعه است. اینكه هركس فقط باید با هم&amp;zwnj;طبقه&amp;zwnj;ی خود وصلت كند. تنسر می&amp;zwnj;گوید طبقات و رعایت مراتب هر طبقه مثل اركان یك ساختمان است. بدون آن اركان، خانه ویران می&amp;zwnj;شود. منظور از خانه از نظر او خانه و خانواده است. چرا كه می&amp;zwnj;گوید از رعایت نكردن این اصول اعقاب ناخلف درست می&amp;zwnj;شود. آنها وقار و عظمت پدرانشان را پیش عامه از بین می&amp;zwnj;برند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;تنسر سپس در تأیید كاری كه اردشیر كرده، می&amp;zwnj;گوید هیچ پادشاهی مانند او به استحكام طبقات و نظام طبقاتی كمك نكرده. و به آن اهمیت نداده است. همان جا میگوید: &amp;laquo;میان اهل درجات و عامه تمییزی ظاهر و عام بادید آورد، به مركب و لباس و سرای و بستان و زن و خدمتگار.&amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بعد اشاره دارد كه چگونه حتی میان ارباب درجات هم به لباس و نحوه&amp;zwnj;ی تغذیه و اشربه و مساكن تفاوت گذاشت. قانون وضع کرد كه اگر كسی بعد از او این مراتب و درجات را بهم بریزد و یا مرتبه نویی ایجاد کند، باید خونش ریخته، اموالش غارت شود. بازماندگانش یا خودش، در صورت زنده ماندن، جلای وطن كنند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اردشیر در سال ٢٤١ میلادی بدرود زندگی می&amp;zwnj;گوید. پسرش شاپور اول به جای او به تخت می&amp;zwnj;نشیند.[۶] شاپور در سال ٢٤٢ تاجگذاری می&amp;zwnj;کند. با استناد به ابن&amp;zwnj;الندیم در روز تاجگذاری او یکشنبه اول نیسان مطابق با مارس ٢٤٢  میلادی، مانی[۷] اولین خطبه&amp;zwnj;ی خود را ایراد می&amp;zwnj;کند.[۸] مانی کتاب شاپورگان خود را به نام همین پادشاه کرده است. منابع مانوی و اشعاری که از مانی به جا مانده، گواه اند که شاپور رابطه&amp;zwnj;ی بسیار خوبی با مانی داشته است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;به شهادت تاریخ و آثار به جا مانده از مانویان، دعوت مانی، در آغاز چنان پیشرفتی داشته، که تمام بابل و سرزمین ایران را فرا گرفته بوده است. دربار شاپور هم با او در همراهی کامل بوده است. در کتاب کفلایه، وقتی مانی شرح حال خود را می&amp;zwnj;نویسد، از روابطش با شاپور خبر می&amp;zwnj;دهد. با استناد به همان کتاب او سال&amp;zwnj;ها در رکاب شاه بوده و با اجازه&amp;zwnj;ی او دین خود را تبلیغ کرده. و به هند و روم سفر کرده است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در سال ٢٧٢ میلادی شاپور فوت می&amp;zwnj;کند.[۹] پسرش هرمزد اول به سلطنت می&amp;zwnj;رسد. او نیز یک سال بیشتر زندگی نمی&amp;zwnj;کند. پس از او برادر هرمزد، ورهرام اول، به سلطنت می&amp;zwnj;رسد. در زمان او اختلاف روحانیون زرتشتی با مانی بالا می&amp;zwnj;گیرد. تا جایی که بزرگترین دشمن او، موبدان موبد، که قاضی&amp;zwnj;القضات هم بوده، او را به خروج از دین زرتشتی محکوم می&amp;zwnj;کند. گزارش شیوه&amp;zwnj;ی کشتن مانی یادآور بردار کردن حلاج است. به این ترتیب که نخست مانی را مصلوب می&amp;zwnj;کنند. سپس زنده زنده پوست می&amp;zwnj;کنند. بعد سرش را می&amp;zwnj;برند و پوست او را از کاه پر می&amp;zwnj;کنند. بر یکی از دروازه&amp;zwnj;های گندی&amp;zwnj;شاپور خوزستان می&amp;zwnj;آویزند. این واقعه در سال ٢٧٦ میلادی یعنی همان سال&amp;zwnj;های اولیه&amp;zwnj;ی پادشاهی ورهرام یا بهرام، اتفاق می&amp;zwnj;افتد. این دروازه است که به نام &amp;laquo;باب مانی&amp;raquo; موسوم می&amp;zwnj;شود.&lt;/p&gt;
&lt;p class=&quot;MsoNormal&quot; dir=&quot;RTL&quot; style=&quot;margin-top:0cm;margin-right:8.5pt;margin-bottom:&lt;br /&gt;
0cm;margin-left:8.5pt;margin-bottom:.0001pt;text-align:justify;direction:rtl;&lt;br /&gt;
unicode-bidi:embed&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot; style=&quot;font-family:&amp;quot;Tahoma&amp;quot;,&amp;quot;sans-serif&amp;quot;;&lt;br /&gt;
color:black&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p class=&quot;MsoNormal&quot; dir=&quot;RTL&quot; style=&quot;margin: 0cm 8.5pt 0.0001pt; text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot; style=&quot;font-family: &amp;quot;Tahoma&amp;quot;,&amp;quot;sans-serif&amp;quot;; color: black;&quot;&gt;&lt;img align=&quot;middle&quot; src=&quot;http://www.radiozamaneh.com/sites/default/files/images/shotaghm04.jpg&quot; alt=&quot;&quot; /&gt;&lt;/span&gt;خسرو انوشیروان جوان رقیبان سیاسی خود را به فجیع&amp;zwnj;ترین شکل قلع و قمع کرد.&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;در فارسنامه می&amp;zwnj;آید وقتی بهرام به جای پدر نشست، چون در دین بسیار متعصب بود. حیله&amp;zwnj;های بسیاری اندیشید تا &amp;laquo;مانی زندیق&amp;raquo; را بدست آورد.  برای اینکه به خواستش برسد، زر و زور و تزویر به کار گرفت، تا پیروان او را شناخت. با موبدان&amp;zwnj;موبد ساخت. تا مجلس مناظره&amp;zwnj;ای برای محکوم کردن مانی تشکیل بدهد. چنین گفت که اگر در آن مناظره، مانی اقرار به بطلان دینش کند و توبه از باورهایش، او را حبس ابد کنند. اما اگر توبه نکرد، او را چنان بکشند، تا عبرت همه&amp;zwnj;ی مردم دنیا بشود. اما مانی در آن مجلس توبه نکرد: &amp;laquo;و آنگاه بهرام بفرمود، تا پوست او بیرون کردند، و بکاه بیاگندند و اول کسی که پوست او پر کاه کردند مانی زندیق بود. از این جهت هر کی سر ملحدان و زندیقان باشد، پوست او پر کاه کنند&amp;raquo;[۱۰]&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;مانند ورهرام اول، که با کمک موبدان موبد زرتشتی، در ظاهر به نام حفظ دین، اما در باطن برای کسب قدرت و بسط آن، به جنگ مانی رفت و به قلع و قمع مانویان پرداخت، انوشیروان نیز به جنگ مزدک و پیروان او رفت. به این ترتیب که در زمان پدرش قباد یا کواذ، مردم از وجود طبقات و شرایط مذهبی که بر جامعه حاکم بود، به آزار آمده، بر علیه سلطه&amp;zwnj;ی روحانیت زرتشتی که قدرت سیاسی و مذهبی را در قبضه&amp;zwnj;ی خود داشت طغیان کردند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;مزدک با پیامِ برداشتن فواصل میان مردم، و تقسیم نعمات اجتماعی، که در انحصار گروهی خاص بود، به صحنه&amp;zwnj; آمد. و قباد را با خود همراه کرد. پادشاه که خود از مداخله&amp;zwnj;ی بیش از حد اشراف و روحانیت در کار سلطنت احساس ضعف کرده بود، با قدرت بخشیدن به مزدک، &amp;zwnj;کوشید خود را از یک طرف به مردم نزدیک کند، از طرف دیگر رقیبی در برابر قدرت معاندی بتراشد که مانع به قدرت کامل رسیدن او بود می&amp;zwnj;شد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;خسرو انوشیروان جوان، برای سوار شدن بر اریکه&amp;zwnj;ی قدرت و حفظ مقام ولایت&amp;zwnj;عهدی، نخست رقیبان سیاسی خود را به فجیع&amp;zwnj;ترین شکل قلع و قمع کرد. سپس به دستیاری روحانیون، مزدک را کشت. یک به یک مزدکیان را نابود کرد. سپس به تحکیم طبقات پرداخت.[۱۱] اموالی که به گفته&amp;zwnj;ی او مزدکیان از اشراف گرفته بودند و بین مردم تقسیم کرده بودند، و زنانشان را به آنان باز &amp;zwnj;گرداند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در ارتباط با قیام مزدک طبری و بسیاری از تاریخ نویسان از جمله مسعودی، مفصل نوشته&amp;zwnj;اند. و نظام&amp;zwnj;الملک در تایید همان مطالب می&amp;zwnj;گوید که مزدک موبدان&amp;zwnj;موبد بوده، می&amp;zwnj;خواسته &amp;laquo;کیش گبرگی&amp;raquo; را زیان برساند. و &amp;laquo;راهی نو در جهان گسترد&amp;raquo;. در ادامه همه&amp;zwnj;ی تاکید، بر کیش نو آوردن، و &amp;laquo;زندقه&amp;raquo; در زمان انوشیروان است. او اشاره به آن دارد که انوشیروان از اینکه مزدک در پدرش و مردم نفوذ بسیار داشته، در رنج بوده است. پس نیرنگی فراهم می&amp;zwnj;کند تا به آن وسیله مزدک و همه&amp;zwnj;ی طرفدارانش را نابود کند. تا خودش قدرت را بی معارض بدست بگیرد. برای رسیدن به مقصود، یک میهمانی بزرگ ترتیب می&amp;zwnj;دهد و خود را میزبان مزدک و طرفدارانش نشان می&amp;zwnj;دهد. دوازده هزار نفر از مزدکیان را به جشنی می&amp;zwnj;خواند. روز قبل از جشن دستور می&amp;zwnj;دهد تا دوازده هزار چاله بکنند. و آماده بگذارند. روز موعود همه را بیست تا بیست تا به پشت قصر می&amp;zwnj;فرستد. روستائیان که از روز قبل در حیاط قصر برای کندن چاله&amp;zwnj;ها جمع شده بودند، آنها را می&amp;zwnj;گیرند، با سر در گودال فرو می&amp;zwnj;کنند و پایشان را بیرون بگذارند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;به گفته&amp;zwnj;ی سیاست&amp;zwnj;نامه وقتی هر دوازده هزار را در خاک می&amp;zwnj;کنند، انوشیروان به پدرش و مزدک خبر می&amp;zwnj;دهد که همه را خلعت پوشانده&amp;zwnj;اند. و منتظر ایستاده&amp;zwnj;اند. از مزدک  و پدرش می&amp;zwnj;خواهد به آنها که گوش به فرمانند نگاه کند. بعد مزدک را می&amp;zwnj;گیرد و او را از پای در خاک می&amp;zwnj;کند. به مردمی که از روستاها برای کندن چاه جمع کرده بود، می&amp;zwnj;گوید بروند به مزدک بی احترامی کنند. ریش و سبیل او را بکنند. آنقدر به شکنجه&amp;zwnj;ی او ادامه می&amp;zwnj;دهند تا می&amp;zwnj;میرد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;به این ترتیب انوشیروان از محبوبیت و قدرتی که مزدک داشته و او در مقابلش احساس حقارت و ضعف می&amp;zwnj;کرده انتقام می&amp;zwnj;گیرد. همچنین از مردم در ابتدای به قدرت رسیدن خود نسق می&amp;zwnj;کشد. تا بدانند با چه کسی طرف هستند. و پایشان را از گلیمشان فراتر نبرند. سپس برای جلب طرفداری اشراف و بزرگان به آنها خلعت و مقام می&amp;zwnj;بخشد، تا او را در نشستن بر تخت سلطنت حمایت کنند.[۱۲]&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;واقعه قلع و قمع مزدکیان که در عموم تواریخ مربوط به آن اشاره شده است بین سال های ٥٢٨ و ٥٢٩ میلادی صورت گرفته است. کریستنسن می&amp;zwnj;گوید یکی از دلایل بزرگ نفرت انوشیروان از مزدک، انتخاب پسر دیگر کواذ، کاوس،&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;برای ولیعهدی بوده و انوشیروان موقعیت خود را در خطر می&amp;zwnj;دیده است.[۱۳]&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در رفتار اردشیر، موسس سلسله&amp;zwnj;ی ساسانیان، با رقبای خود، می&amp;zwnj;توان دید ترس از دست دادن قدرت، چه سبعیتی را می&amp;zwnj;تواند در یک حاکم و یاران او ایجاد کند. در عین حال می&amp;zwnj;توان دید هر چقدر این حاکم میدان عملش بیشتر باشد، سبعیتی هم که اعمال می&amp;zwnj;کند در رابطه با ترسش و غلبه بر ضعفی که در خود احساس می&amp;zwnj;کند بزرگ&amp;zwnj;تر است. برای اینکه این احساس وحشت شدید را از خود و دیگران پنهان کند، و آن را از انتقاد دور نگه دارد و به وسیله&amp;zwnj;ی آن برای خود آبرو و اعتبار هم بخرد، به سبعیت خود لباس خیرخواهی و تقدس می&amp;zwnj;پوشاند. میل جنایت و حذف بی رحمانه&amp;zwnj;ی رقیب را ترویج دین، اشاعه&amp;zwnj;ی حکم خدا و دفاع از حریم الهی، یا هر اسم عامه پسند دیگری می&amp;zwnj;گذارد. در همان حال با شیطانی قلمداد کردن رقیب، مجال هر خشونتی را نسبت به دشمن یا رقیب به هوادارن خود می&amp;zwnj;دهد. علاوه بر آن برای اعمال آن خشونت، پاداش دنیایی و اخروی نیز وضع می&amp;zwnj;کند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در نامه&amp;zwnj;ی تنسر به وضوح می&amp;zwnj;توان خواند، تنسر منکر خونریزی در دوران اردشیر نیست. اما آن را برای حفظ دین و برقراری حکومت دین لازم می&amp;zwnj;داند. باور دارد اردشیر از آن بیشتر هم خون می&amp;zwnj;ریخت، روا بود.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در دوران قباد انوشیروان جوان، که خود را در آستانه&amp;zwnj;ی حذف شدن می&amp;zwnj;بیند، برای رسیدن به قدرت، با خشونت دست به خونریزی، برای حذف رقیبان سیاسی خود می&amp;zwnj;زند. برای از میان بردن آنها خشن&amp;zwnj;ترین و حتی ناجوانمردانه&amp;zwnj;ترین روش&amp;zwnj;ها را بکار می&amp;zwnj;گیرد؛ به این بهانه که مزدک از دین خارج شده است. طبقات جامعه به هم ریخته و منافع اشراف به خطر افتاده است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;انوشیروان هم مانند اردشیر، برای اجرای نقشه&amp;zwnj;های سبع و قدرت&amp;zwnj;پرستانه&amp;zwnj;ی خود، از روحانیون و روستائیان کمک می&amp;zwnj;گیرد. یک دسته را در جایگاه برنامه&amp;zwnj;ریز و هدایت کننده&amp;zwnj;ی اهداف خود قرار می&amp;zwnj;دهد. دسته&amp;zwnj;ی دیگر را عمله&amp;zwnj;ی فکری خود می&amp;zwnj;کند. شاهزادگان و قدرتمدارن را هم با پول، خلعت و زن می&amp;zwnj;خرد. و دهانشان را بسته نگاه می&amp;zwnj;دارد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;منابع:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;
ایران در زمان ساسانیان، آرتور کریستینسن، ترجمه رشید یاسمی، تهران ١٣٧٠.&lt;br /&gt;
سیرالملوک یا سیاست&amp;zwnj;نامه، خواجه نظام&amp;zwnj;الملک، به تصحیح هیوبرت دارک، تهران ١٣٧٨.&lt;br /&gt;
فارسنامه، ابن بلخی، تصحیح رونالد نیکلسون، کمبریج ١٩٢١.&lt;br /&gt;
نامه&amp;zwnj;ی تنسر، متن فارسی تصحیح مجتبی مینوی، تهران ١٣١١.&lt;br /&gt;
تاریخ طبری، محمد جریر طبری، ترجمه ابوالقاسم پاینده، ج. ٢، تهران ١٣٦٦.&lt;br /&gt;
شاهنامه فردوسی، ابوالقاسم فردوسی، پادشاهی اردشیر بابکان، تصحیح عثمانوف، ج. ٧، مسکو ١٩٦٨.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پانویس&amp;zwnj;ها:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;١) اردشیر که در حدود سال ٢١٢ میلادی بر اردوان آخرین پادشاه اشکانی خروج کرد. برای برقراری حکومتش چهارده سال زدوخورد کرد. تا بالاخره توانست در سال ٢٢٦ میلادی بر تخت ایران بنشیند. و ایرانشهر را به صورت &amp;laquo;یک خدایی&amp;raquo; &amp;laquo;یک پادشاهی&amp;raquo; در آورد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;٢) بنا به روایات متعدد پهلوی، عربی و فارسی، او از زادگان ملوک&amp;zwnj;الطوایف بوده، که شاهی را از پدرش به ارث برده. اما آن را واگذاشته، تا همه&amp;zwnj;ی زندگیش را وقف به قدرت رسیدن اردشیر کند. دینکرد، چاپ پشوتن سنجانا، ج ٩، صص ٤٥٠-٤٥٦ ترجمه صص. ٥٦٩-٥٧٨.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;٣) نامه&amp;zwnj;ی تنسر ١٦.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;٤) نامه&amp;zwnj;ی تنسر ٢٢.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;۵) نامه&amp;zwnj;ی تنسر ٢٣.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;٦) با استناد به کارنامه&amp;zwnj;ی اردشیر بابکان، اردشیر که دستور قتل همسر باردارش، دختر اردوان پنجم، را به تنسر داده بود، سال&amp;zwnj;ها بعد که در حسرت داشتن فرزندی است از وزیرش می&amp;zwnj;شنود که مادر و فررند زنده هستند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;٧)مانی از نجبای ایران بوده که بنابر روایات موجود مادرش از خاندان شاهان اشکانی بوده که هنگام تولد مانی سلطنت ایران را داشتند. تولد او در سال ٢١٥-٢١٦میلادی بوده است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;٨) نقش برجسته&amp;zwnj;ای در نقش رجب، شاپور را سوار بر اسب نشان می&amp;zwnj;دهد، که بزرگان دولت شاهنشاهی به دنبال او هستند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;٩) در بسیاری منابع هم می&amp;zwnj;آید که مانی در زمان شاپور به دلیل آنکه نتوانست پسر شاپور را درمان کند و او مرد. مورد بی مهری شاپور قرار گرفت. از این رو ناچار از ترک وطن شد. به هند رفت و بعد از مرگ شاپور دوباره بازگشت.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;۱۰) فارسنامه&amp;zwnj;ی ابن بلخی ٦٤.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;١١ ) قصه&amp;zwnj;ای است در این باره نقل می&amp;zwnj;شود؛ انوشیروان در جنگی نیاز به پول، برای تامین مخارج لشکر داشت. یک کفشگر راضی به پرداخت آن شد. به شرطی که فرزندش بتواند باسواد بشود. انوشیروان با همه&amp;zwnj;ی احتیاجی که به آن پول بود از دریافت کمک صرفنظر کرد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;١٢) خواجه نظام الملک، سیاست نامه ٢٧٥-٢٧٨.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;١٣) ایران در زمان ساسانیان، کریستینسن، ترجمه یاسمی، نهضت مزدکیه، ٤٨٠-٤٨٣&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;شرح بلاهایی که بر سر مزدک و یارانش آمده را طبری و مورخین عرب و فردوسی هر کدام جدا جدا و مفصل نوشته&amp;zwnj;اند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;
در همین زمینه:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;http://www.radiozamaneh.com/taxonomy/term/1398&quot;&gt;::مقالات دکتر شکوفه تقی در دفتر &amp;laquo;خاک&amp;raquo;، زمانه::&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
</description>
     <comments>https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2012/06/19/15635#comments</comments>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/12796">اردشیر بابکان</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/12795">بنیان های قدرت سیاسی در ایران</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/1398">شکوفه تقی</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/definition-tags-24">قدرت</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/12794">قدرت سیاسی</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak">خاک</category>
 <pubDate>Tue, 19 Jun 2012 07:09:17 +0000</pubDate>
 <dc:creator />
 <guid isPermaLink="false">15635 at https://archive.radiozamaneh.com</guid>
  </item>
  <item>
    <title>حقوق جنسی و قدرت اجتماعی</title>
    <link>https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2012/05/18/14361</link>
    <description>&lt;div class=&quot;fb-social-like-widget&quot;&gt;&lt;fb:like  href=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2012/05/18/14361&quot; send=&quot;false&quot; layout=&quot;box_count&quot; show_faces=&quot;false&quot; width=&quot;500&quot; action=&quot;like&quot; font=&quot;arial&quot; colorscheme=&quot;light&quot;&gt;&lt;/fb:like&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-sartitr&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    موقعیت اجتماعی زنان و مسائل جنسیتی آنان در افسانه‌های کهن        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-nevisandeh&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    شکوفه تقی        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-filefield field-field-maghaleh-image&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    &lt;img  class=&quot;imagefield imagefield-field_maghaleh_image&quot; width=&quot;277&quot; height=&quot;188&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/sites/default/files/shtaghmf01.jpg?1337630927&quot; /&gt;        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;p&gt;شکوفه تقی- قصه&amp;zwnj;های مردمی یکی از منابع غنی برای شناخت وضعیت زنان و مسائل جنسیتی ایشان در گذشته، به&amp;zwnj;خصوص در جوامع سنتی است. از آنجایی که قصه&amp;zwnj;های عامیانه معمولاً ابزاری برای آموزش کودکان، یا سرگرمی بزرگسالان بوده، و در آن&amp;zwnj;ها از زبان استعاری استفاده &amp;zwnj;شده، معمولاً قصه&amp;zwnj;گو برای بیان مطالب دستش باز&amp;zwnj;تر بوده است. از این رو در مطالعه&amp;zwnj;ی نماد&amp;zwnj;ها و بن&amp;zwnj;مایه&amp;zwnj;های قصه&amp;zwnj;ها، می&amp;zwnj;توان بسیاری از حلقه&amp;zwnj;های گمشده&amp;zwnj; تاریخی و روابط اجتماعی را یافت.&lt;/p&gt;
&lt;!--break--&gt;&lt;!--break--&gt;&lt;p&gt;این مقاله سعی می&amp;zwnj;کند با استفاده از منابعی مثل سمک عیار، هزار و یک شب، قصه&amp;zwnj;های عامیانه&amp;zwnj; ملل و کتاب تورات نشان دهد بین تعریفی که از ارزش جنسی و انسانی یک جنس می&amp;zwnj;شود، و قدرت اجتماعی آن جنس، ارتباطی مستقیم وجود دارد. از این&amp;zwnj;رو وقتی زن در جامعه&amp;zwnj; سنتی فاقد قدرت اجتماعی لازم است، حقوق انسانی و جنسیش نیز به&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان میزان در چشم قوانین و عرف اجتماعی کاهش می&amp;zwnj;یابد. به&amp;zwnj;طوری&amp;zwnj; که خویشاوندان مذکر او اختیاردار حقوقش می&amp;zwnj;شوند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در کتاب سمک عیار می&amp;zwnj;بینیم مادامی که دختر در خانه&amp;zwnj; پدری به&amp;zwnj;سر می&amp;zwnj;برد پدر، سپس برادران، مالک حقوق انسانی او می&amp;zwnj;شوند. پدر می&amp;zwnj;تواند تصمیم بگیرد این حق را به خود دختر، یا مردان دیگر خانواده واگذار کند. در کتاب می&amp;zwnj;آید قزل-ملک شاهزاده&amp;zwnj; ارمنستان دختر غور کوهی را، در غیاب پدر از برادرانش خواستگاری می&amp;zwnj;کند. برادران می&amp;zwnj;گویند تا پدرشان زنده است آن&amp;zwnj;ها حقی ندارند. قزل&amp;zwnj;ملک فرستاده&amp;zwnj;ای نزد غور کوهی می&amp;zwnj;فرستد و غور می&amp;zwnj;گوید که نخست باید با دختر صحبت کند. اگر رضایت داد &amp;laquo;کنیز شاهزاده&amp;raquo; خواهد بود (سمک عیار ۲: ۱۲۰).&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&lt;img align=&quot;middle&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;http://www.radiozamaneh.com/sites/default/files/images/shokutaghmw05.jpg&quot; /&gt;دکتر  شکوفه تقی، نویسنده، شاعر و مردم&amp;zwnj;شناس&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;تعلق حقوق دختر به مردان خانواده&amp;zwnj;اش در زمان دوشیزگی چنان مسلم بوده، که اگر مردی بی&amp;zwnj;اجازه&amp;zwnj; پدر به این حق تجاوز می&amp;zwnj;کرده، بر طبق عرف جاری در جامعه با مجازاتی سنگین روبرو می&amp;zwnj;شده است. در تورات در این رابطه می&amp;zwnj;آید وقتی دینه دختر لیا، که خواهر و هووی راحیل است، به تصرف پسر رئیس شهر که به شدت دلباخته&amp;zwnj; اوست در می&amp;zwnj;آید، برادران نقشه&amp;zwnj; شومی برای مرد متجاوز و خاندانش می&amp;zwnj;کشند. در پایان نه تنها مردان آن&amp;zwnj;ها را می&amp;zwnj;کشند، که علاوه بر تصرف زنان و کودکانشان، همه&amp;zwnj; اموال آن&amp;zwnj;ها را نیز تصاحب می&amp;zwnj;کنند. (پیدایش ۳۴: ۱۱۔۱۹).&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;با استناد به عرف جامعه&amp;zwnj;&amp;zwnj; سنتی اگر دختر بی&amp;zwnj;اجازه&amp;zwnj; پدر یا مردان خانواده، مردی را برگزیند نیز شدیداً مجازات می&amp;zwnj;&amp;zwnj;شود.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در قصه&amp;zwnj; &amp;laquo;چوپان و دختر خورشید&amp;raquo; یکی از دختران خورشید در یکی از گشت&amp;zwnj;های روزانه&amp;zwnj;اش دلباخته&amp;zwnj; چوپانی می&amp;zwnj;شود که مهارت بی&amp;zwnj;حدی در نواختن نی داشته است. علاوه بر آن&amp;zwnj; چوپان لامای مقدسی بوده، که برای خورشید قربانی می&amp;zwnj;کردند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;با کمک مادر چوپان که جادوگر توانایی است و نحوه&amp;zwnj; جوشاندن و ترکیب داروهای شفابخش را می&amp;zwnj;داند، مرد جوان به صورت لحافی زیبا در می&amp;zwnj;آید و با دختر خورشید به قصر او می&amp;zwnj;رود. پس از سپری کردن مدتی در قصر خورشید، آن دو با هم می&amp;zwnj;گریزند و به ته دره&amp;zwnj;ای پناه می&amp;zwnj;برند. وقتی برای چیدن گیاهان به بالای کوه می&amp;zwnj;روند خورشید آن&amp;zwnj;ها را می&amp;zwnj;بیند و هر دو را تبدیل به سنگ می&amp;zwnj;کند. (افسانه&amp;zwnj;های سرخپوستان۲: ۱۷۹-۱۹۱).&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در قصه&amp;zwnj;ها می&amp;zwnj;توان دید نه تنها حقوق جنسیتی زن مانند سایر حقوق انسانی او از آن خویشاوند ذکور زن بوده، که هر چه دلالت بر هشیاری دختر و ابراز تمایل او به همسر داشتن می&amp;zwnj;کرده، نیز تهدیدی برای قدرت مرد، محسوب می&amp;zwnj;شده، و بیان آن نیز به مجازات دختر می&amp;zwnj;انجامیده است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در قصه&amp;zwnj; &amp;laquo;ملکه&amp;zwnj; وجیهه&amp;zwnj;آباد&amp;raquo; می&amp;zwnj;آید دختری از غارغار کلاغ تعبیری می&amp;zwnj;کند، که وقتی آن را به پدرش می&amp;zwnj;گوید، پدر حمل بر همسرخواهی دخترش می&amp;zwnj;کند. به دختر ناسزا گفته، تهدید می&amp;zwnj;کند برای زهر چشم سایر دختران، پوستش را خواهد کند. تا آن&amp;zwnj;ها باشند در برابر پدر اسم شوهر نیاورند. (افسانه&amp;zwnj;های ترکستان ١٠٩).&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;img align=&quot;middle&quot; src=&quot;http://www.radiozamaneh.com/sites/default/files/images/shtaghmf02.jpg&quot; alt=&quot;&quot; /&gt;&amp;laquo;چوپان و دختر خورشید&amp;raquo;. در قصه&amp;zwnj;ها هوش زن تهدیدی برای مرد است.&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;در قصه&amp;zwnj;های هزار و یک شب نقل می&amp;zwnj;شود حاتم از شهر شاه&amp;zwnj;آباد می&amp;zwnj;گذشته، در آنجا درختی کهنسال می&amp;zwnj;بیند که بر شاخه&amp;zwnj;هایش سر آدمیان روییده، و زیر درخت تالابی از آب و خون است. وقتی زیر درخت می&amp;zwnj;نشیند سر&amp;zwnj;ها قهقهه می&amp;zwnj;&amp;zwnj;زنند. قبل از اینکه حاتم دیوانه شود خضر به کمکش می&amp;zwnj;آید توضیح می&amp;zwnj;دهد دختر سام احمر جادوگر روزی در پیش پدر &amp;laquo;ذکر شوهر&amp;raquo; کرده&amp;zwnj;است. سام احمر از شنیدن این سخن چنان خشمگین می&amp;zwnj;شود که دخترش را در طلسم تالاب می&amp;zwnj;&amp;zwnj;اندازد (هزار و یک شب۴: ۲۷۱۴).&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در داستان سمک عیار &amp;laquo;ماهانه&amp;raquo;، دختر ارمن&amp;zwnj;شاه، که دل در گرو مهر خورشید&amp;zwnj;شاه بسته است، به او می&amp;zwnj;نویسد که همسری او را قبول کند. وقتی جاسوسان خبر را به گوش ارمن&amp;zwnj;شاه که با خورشید&amp;zwnj;شاه دشمن است، می&amp;zwnj;رسانند، قزل&amp;zwnj;ملک برادر دختر چنان خشمگین می&amp;zwnj;شود که تصمیم می&amp;zwnj;گیرد خواهرش را بکشد. دبور پهلوان او را باز می&amp;zwnj;دارد؛ نصیحت می&amp;zwnj;&amp;zwnj;کند که اگر هم می&amp;zwnj;خواهد او را بکشد باید پنهانی این&amp;zwnj;کار را انجام دهد و &amp;laquo;آوازه بیندازد&amp;raquo; که خودش مرده است (سمک عیار۲: ۱۱۰).&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در داستان &amp;laquo;حسن و خلیفه&amp;zwnj; هارون&amp;zwnj;الرشید&amp;raquo; دختری به مردی اظهار محبت می&amp;zwnj;کند. برای اینکه مجازات شرعی و اجتماعی دامن دختر و پسر را نگیرد، خلیفه وساطت می&amp;zwnj;کند و آن&amp;zwnj;ها را به عقد هم در می&amp;zwnj;آورد. این دختر به دست پدر کشته نمی&amp;zwnj;شود. اما از حقوق مالی محروم می&amp;zwnj;شود. مادر دختر وقتی بعد از مدت&amp;zwnj;ها او را ملاقات می&amp;zwnj;کند به او می&amp;zwnj;گوید: &amp;laquo;ای گیس&amp;zwnj;بریده گریه نکن؟ اگر پدر و مادر می&amp;zwnj;خواستی این گند رو بالا نمی&amp;zwnj;آوردی، که از اون موقع تا حالا پدرت نمی&amp;zwnj;تونه سر بلند کنه. دختر گفت&amp;zwnj; ای مادر باز جای شکرش باقیه که یه کسی مثل خلیفه هم شد پدر من و هم شد پدر اون، ما رو کابین کرد، مادرش گفت الاغ هم اگه پسر ببره پیش خلیفه قبول می&amp;zwnj;کنه&amp;raquo; (قصه&amp;zwnj;های مشدی گلین خانم ٢٣٩).&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در بسیاری موارد مجازات&amp;zwnj;ها به وسیله&amp;zwnj;ی خویشاوندان مؤنث دختر به اجرا در می&amp;zwnj;آمده است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در هزار و یک شب می&amp;zwnj;آید که بازرگانی مصری دختری به نام طلایه داشت که از او زیبا&amp;zwnj;تر در جهان نبود. بازرگان این دختر یگانه را بسیار دوست داشت. هر کس به خواستگاری دختر می&amp;zwnj;آمد او مخالفت می&amp;zwnj;کرد. تا اینکه پدر برای معامله&amp;zwnj;ای از شهر بیرون می&amp;zwnj;رود و وقتی پیش از ایام موعود به خانه بازمی&amp;zwnj;گردد در کنار بستر دختر غلامی کافور نام را می&amp;zwnj;بیند. در دم غلام را می&amp;zwnj;کشد. و وقتی می&amp;zwnj;خواهد دختر را هم بکشد دختر سوگند یاد می&amp;zwnj;کند که غلام در غذایش بنگ ریخته و او را بی&amp;zwnj;هوش کرده است. پدر حرف دختر را باور می&amp;zwnj;کند. اما می&amp;zwnj;&amp;zwnj;گوید برای &amp;laquo;رهایی از ننگ&amp;raquo; باید از آن شهر بروند (هزار و یک شب۳: ۲٠۵۶).&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در قصه&amp;zwnj; راپونزل به موضوعی مشابه برمی&amp;zwnj;خوریم. مادر یا نامادری که جادوگر هم هست، دختر را بالای برجی زندانی می&amp;zwnj;کند تا او را از دسترس مردان در امان نگاه دارد. دختر با آوازش مردی را به آن برج می&amp;zwnj;کشاند. معاشرت دختر با مرد سبب طرد آن دو می&amp;zwnj;شود، طوری&amp;zwnj;که ناچارند از شهر بروند. در صحرا- نمادی برای تبعید- زندگی کنند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;آنچه به نظر می&amp;zwnj;رسد این است که عرف جامعه در برابر &amp;laquo;صاحب دختر&amp;raquo; دو راه می&amp;zwnj;گذاشته است: یا با کشتن دختر از حیثیت خود دفاع کند و دوباره به جامعه برگردد، یا جلای وطن کند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&lt;img align=&quot;middle&quot; src=&quot;http://www.radiozamaneh.com/sites/default/files/images/shtaghmf03.jpg&quot; alt=&quot;&quot; /&gt; در قصه &amp;laquo;ملکه وجیهه&amp;zwnj;آباد&amp;raquo; دختری از غار غار یک کلاغ تعبیر جنسی می&amp;zwnj;کند. پدرش او را تهدید به مجازات می&amp;zwnj;کند.&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;در بسیاری موارد لازم نیست که دختر کار غیر اخلاقی کرده باشد تا پدر احساس کند شرافتش لکه&amp;zwnj;دار شده. نالایقی داماد نیز می&amp;zwnj;تواند دلیلی بر مجازات کردن عروس باشد. در قصه&amp;zwnj;های هزار و یک شب پادشاه خواستار دختری زیباروی است. پدر دختر، وزیر، می&amp;zwnj;گوید عهد کرده او را به پسر عمویش بدهد. ملک از دست او خشمگین می&amp;zwnj;شود و دستور می&amp;zwnj;دهد دختر را با خفت و خواری به عقد زشت&amp;zwnj;ترین مرد شهر که کوتوله&amp;zwnj; گوژپشتی بوده درآورند. فردای روز عروسی پدر دختر به قصد کشتن دختر می&amp;zwnj;آید تا ننگ را از خود پاک کند (هزارویک شب ١: ١۳٢).&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در تاریخ ایران باستان و مصر شواهد و مدارک فراوان وجود دارد، که پدر نه تنها می&amp;zwnj;تواند دختر را به هر کس که بخواهد بدهد، که خود نیز در صورت تمایل می&amp;zwnj;تواند در او تصاحب کند. از آن شمارند پادشاهان هخامنشی و ساسانی و فراعنه مصر. پلوتارک از وصلت اردشیر دوم با دخترش آتوسا می&amp;zwnj;گوید. در این رابطه می&amp;zwnj;آورد که اردشیر در ابتدا عشقش را پنهان می&amp;zwnj;کرد. وقتی پاریزاتیس مادر اردشیر خبردار شد، دختر را مورد محبت فراوان قرار داد. و به اردشیر که عشقش را مخفی داشته بود، چنان القاء کرد که با دخترش رسماً ازدواج کند. با استناد به پلوتارک محبت پادشاه به دخترش به آن حد بود که وقتی زن به بیماری جذام مبتلا شد، ذره&amp;zwnj;ای از محبت پادشاه به او کم نشد (حیات مردان نامی۴: ۵١٠).&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در داراب&amp;zwnj;نامه&amp;zwnj; طرطوسی که اثری داستانی است و به شیوه&amp;zwnj; تاریخی نگاشته شده است، می&amp;zwnj;آید همای، مادر داراب یا داریوش سوم، دختر اردشیر است، که فرزندش را از پدرش بار گرفته است: &amp;laquo;همای گفت پدر من بر من آسیب رسانید و مهر از من برداشت و از این سر جز یزدان کس خبر ندارد و مرا یک ماه شد که ایام معروفه&amp;zwnj; خود ندیده&amp;zwnj;ام&amp;raquo; (داراب&amp;zwnj;نامه&amp;zwnj; طرطوسی١: ١٠).&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p class=&quot;rtecenter&quot;&gt;---------------------------&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img align=&quot;middle&quot; src=&quot;http://www.radiozamaneh.com/sites/default/files/images/shtaghmf04.jpg&quot; alt=&quot;&quot; /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;em&gt;ابراهیم وقت ورود به مصر به همسرش می&amp;zwnj;گوید: &amp;laquo;اینک می&amp;zwnj;دانم که تو زن نیکومنظری هستی. همانا چون اهل مصر ترا ببینند گویند این زوجه&amp;zwnj; اوست. پس مرا بکشند و ترا زنده نگاه دارند. پس بگو خواهر من هستی تا به خاطر تو برای من &amp;laquo;خیریت&amp;raquo; شود و جانم به سبب تو زنده ماند&amp;raquo;&lt;/em&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class=&quot;rtecenter&quot;&gt;---------------------------&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در قصه&amp;zwnj;ها مردی که قصد تصرف دختر را دارد، معمولاً به عنوان ناپدری معرفی می&amp;zwnj;شود. اما شواهد و مدارک درونی قصه&amp;zwnj;ها نشان می&amp;zwnj;دهد، که این مرد در بسیاری موارد پدر دختر است که مانند ناپدری عمل می&amp;zwnj;کند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در قصه&amp;zwnj;ی &amp;laquo;دوشیزه بی&amp;zwnj;دست&amp;raquo; که تفکر مسیحی و باورهای قرون&amp;zwnj;وسطایی را به نمایش می&amp;zwnj;گذارد، دختر بعد از گریز از نزد پدر، که او را برای رفاه خود به شیطان فروخته، به صورت روح در می&amp;zwnj;آید تا اینکه پادشاهی او را می&amp;zwnj;یابد (کاربردهای افسون ۶۵٨-۶۶٣).&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در قصه&amp;zwnj;ی &amp;laquo;جامه&amp;zwnj;ای از پرهای سفید&amp;raquo; دختری که نامادری بدذاتی دارد، به مردی ترسناک، زشت و پیر به نام ریش&amp;zwnj;سیاه شوهر داده می&amp;zwnj;شود. ریش&amp;zwnj;سیاه را نامادری از &amp;laquo;روزگار قدیم&amp;raquo; می&amp;zwnj;شناخته است (نمادی برای پدر یا ناپدری.) ریش&amp;zwnj;سیاه برای وادار کردن دختر به انجام وظایف زناشویی او را در اتاقی زندانی می&amp;zwnj;کند و سخت آزار می&amp;zwnj;دهد. دختر در خواب و بیداری پرنده&amp;zwnj;ای را می&amp;zwnj;بیند که بال&amp;zwnj;هایش را می&amp;zwnj;کند، به او می&amp;zwnj;&amp;zwnj;دهد و می&amp;zwnj;گوید از آن پر&amp;zwnj;ها برای خودش لباس بدوزد. دختر به محض پوشیدن آن، پرنده&amp;zwnj;ای می&amp;zwnj;شود و از دست ریش&amp;zwnj;سیاه می&amp;zwnj;گریزد (افسانه&amp;zwnj;هایی از تبت ٢: ٣١&amp;zwnj;۴٠).&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;img align=&quot;middle&quot; src=&quot;http://www.radiozamaneh.com/sites/default/files/images/shtaghmf05.jpg&quot; alt=&quot;&quot; /&gt; در قصه&amp;zwnj;ها پدری که قصد تصرف دخترش را دارد، معمولاً به عنوان ناپدری او معرفی می&amp;zwnj;شود.&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;همان&amp;zwnj;طور که بخشی از مردم دنیا در دوره یا دورانی از تاریخ دخترانشان را قبل از ازدواج پنهان می&amp;zwnj;کردند، و در شرایطی به دست صاحب بعدی می&amp;zwnj;سپردند، که حتی آفتاب روی آنان را ندیده باشد، در قسمتی دیگر از دنیا پدر و مادر یا عرف جامعه می&amp;zwnj;توانسته به اسم &amp;laquo;فاحشگی مقدس&amp;raquo; زنان جوان را برخلاف میلشان وادار به هم&amp;zwnj;بستر شدن با مردان غریبه کند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;مارکوپولو در این رابطه می&amp;zwnj;گوید در تبت برای زن ننگ بزرگی بوده که باکره به خانه&amp;zwnj; شوهر برود. از این رو دختران را تا زمانی که باکره بودند شوهر نمی&amp;zwnj;داده&amp;zwnj;اند. با استناد به مارکوپولو ایشان باور داشتند که دختر می&amp;zwnj;بایست قبل از ازدواج با مردان دیگر هم&amp;zwnj;بستر شده باشد، تا موجب رضایت خدایان فراهم گردد. به همین دلیل به محض اینکه کاروانی به محل زندگی آن&amp;zwnj;ها می&amp;zwnj;رسیده، پدران و مادران دختران پا به بخت خود را، نزد کاروانیان برده، از آن&amp;zwnj;ها خواهش می&amp;zwnj;کردند که از دخترانشان بهره&amp;zwnj;برداری کنند. آن&amp;zwnj;گونه که مارکوپولو می&amp;zwnj;گوید اگر دختری مشتری مناسبی می&amp;zwnj;یافته سرافراز باز می&amp;zwnj;گشته است، و زر و زیوری را که دریافت کرده بوده، بر خود می&amp;zwnj;آویخته است. اما وقتی دختر ازدواج می&amp;zwnj;کرد و به مقام &amp;laquo;متعلقه&amp;raquo; می&amp;zwnj;رسید، یعنی دارای صاحب می&amp;zwnj;شد، دیگر کسی نمی&amp;zwnj;توانست به او حتی نگاهی بیندازد (سفرنامه&amp;zwnj; مارکوپولو ١٧۴).&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در همین رابطه هرودوت می&amp;zwnj;گوید که بابلی&amp;zwnj;ها عادت شرم&amp;zwnj;آوری دارند، هر زنی که در آنجا تولد یافته باشد باید یک بار در طول زندگی به معبد ونوس برود و در آنجا با یک بیگانه مقاربت کند. بسیاری از مردم ثروتمند که غیور&amp;zwnj;تر از آنند که با دیگران آشکارا آمیزش کنند، در کالسکه&amp;zwnj;های سربسته به معبد می&amp;zwnj;روند و ملازمان بسیار دنبال آن&amp;zwnj;ها حرکت می&amp;zwnj;کنند. آن&amp;zwnj;ها در آنجا محلی اختیار می&amp;zwnj;نمایند. بقیه&amp;zwnj; زن&amp;zwnj;ها در &amp;laquo;حیاط مقدس&amp;raquo; می&amp;zwnj;نشینند و دسته&amp;zwnj;گل پارچه&amp;zwnj;ای به سر می&amp;zwnj;گذارند. مردم از هر زنی که خوششان بیاید سکه&amp;zwnj;ای در دامنش می&amp;zwnj;&amp;zwnj;اندازند و او را به خارج محوطه&amp;zwnj; مقدس می&amp;zwnj;برند. این سکه به هر میزانی که باشد نباید رد شود. چون به محض اینکه به دامن زن بیفتد &amp;laquo;مقدس&amp;raquo; می&amp;zwnj;شود. هرودوت می&amp;zwnj;گوید شبیه رسم بالا در قبرس نیز دیده می&amp;zwnj;شود (کتاب ١: ١٩٩).&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;در تملک شوهر&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در جامعه&amp;zwnj;ی سنتی پس از ازدواج، شوهر مالک حقوق انسانی و جنسی زن می&amp;zwnj;شود. در این رابطه می&amp;zwnj;توان از داستان ابراهیم مثال آورد. در تورات می&amp;zwnj;آید ابراهیم وقت ورود به مصر به همسرش می&amp;zwnj;گوید: &amp;laquo;اینک می&amp;zwnj;دانم که تو زن نیکومنظری هستی. همانا چون اهل مصر ترا ببینند گویند این زوجه&amp;zwnj; اوست. پس مرا بکشند و ترا زنده نگاه دارند. پس بگو خواهر من هستی تا به خاطر تو برای من &amp;laquo;خیریت&amp;raquo; شود و جانم به سبب تو زنده ماند&amp;raquo; (پیدایش۱۲: ۱۳). زیبایی سارا باعث می&amp;zwnj;شود ابراهیم پایش به دربار باز&amp;zwnj; شود. زنش به همسری فرعون درآید و به ابراهیم مال و مکنت فراوان &amp;zwnj;رسد. او وقتی ثروتمند می&amp;zwnj;شود، خدا بر فرعون بلایی می&amp;zwnj;فرستد که به سبب آن فرعون می&amp;zwnj;فهمد زنی که به همسری خود درآورده زوجه&amp;zwnj; ابراهیم است. پس او را به شوهرش باز می&amp;zwnj;گرداند (پیدایش ۱۲: ۱۲-۲۰).&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p class=&quot;rtecenter&quot;&gt;----------------------------&lt;/p&gt;
&lt;p class=&quot;rtecenter&quot;&gt;&lt;img align=&quot;middle&quot; src=&quot;http://www.radiozamaneh.com/sites/default/files/images/shtaghmf06.jpg&quot; alt=&quot;&quot; /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class=&quot;rtecenter&quot;&gt;&lt;em&gt;هرودوت می&amp;zwnj;گوید که بابلی&amp;zwnj;ها عادت شرم&amp;zwnj;آوری دارند، هر زنی که در آنجا تولد یافته باشد باید یک بار در طول زندگی به معبد ونوس برود و در آنجا با یک بیگانه مقاربت کند.&lt;/em&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class=&quot;rtecenter&quot;&gt;----------------------------&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در قسمت دیگر داستان ابراهیم می&amp;zwnj;آید که او در آرزوی فرزند به پیش&amp;zwnj;نهاد همسرش سارا با کنیز او جفت می&amp;zwnj;شود. اما سارا که تحمل کبرفروشی کنیز خود، هاجر، را ندارد، از شوهرش می&amp;zwnj;خواهد که او و پسرش را از برابر چشمش دور کند (پیدایش ۱۶: ۱-۱۶). در قانون حمورابی بند ١۴۶ می&amp;zwnj;آید که اگر مردی زنش بچه نیاورد و او از کنیزی بچه آورد و کنیز ادعای مساوات با زن اول را بکند، مرد نمی&amp;zwnj;تواند زن را بفروشد. چون از او بچه دارد. اما می&amp;zwnj;تواند زن را در شمار سایر کنیزان نگاه دارد. در مورد ابراهیم قضیه از این فرا&amp;zwnj;تر می&amp;zwnj;رود. بلایی که در تورات بر سر هاجر می&amp;zwnj;آید از آن دست مجازات&amp;zwnj;هایی است که در قصه&amp;zwnj;ها بر زنانی اعمال می&amp;zwnj;شود که مرتکب جرم جنسی شده&amp;zwnj;اند. در تورات می&amp;zwnj;آید که ابراهیم صبح مشک آبی روی دوش زن می&amp;zwnj;گذارد و او را با بچه&amp;zwnj;اش روانه می&amp;zwnj;کند. آن&amp;zwnj;ها به بیابان بی&amp;zwnj;آب و علفی می&amp;zwnj;روند (پیدایش ٢١: ۱۴-١۶).&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;به روایت تورات وقتی آب مشک تمام می&amp;zwnj;شود هاجر اسماعیل را زیر بوته&amp;zwnj;ای می&amp;zwnj;گذارد و از او فاصله می&amp;zwnj;گیرد، تا مرگش را نبیند. خدا گریه و فغان هاجر را می&amp;zwnj;شنود و به او الهام می&amp;zwnj;کند که در نزدیکی آنجا چاهی است. زن با پسرش برای خود در آن بیابان آبادیی درست می&amp;zwnj;کند، از قبل چاه و پولی که از کاروانیان می&amp;zwnj;گیرد، روزگار می&amp;zwnj;گذراند. در این مقطع ابراهیم دوباره در زندگی آن&amp;zwnj;ها پیدا می&amp;zwnj;شود، تا مالکیت چاه را به&amp;zwnj;دست آورد. البته متن به صراحت نمی&amp;zwnj;گوید که منظور&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان چاهی است که هاجر پیدا کرده است. تنها به قرینه است که می&amp;zwnj;توان دید هر دو یکی است. زیرا در ابتدای متن قید می&amp;zwnj;شود که مادر و پسر به بیابان بی&amp;zwnj;آب و علف بئر&amp;zwnj;شبع می&amp;zwnj;&amp;zwnj;روند و در بازگشت ابراهیم نیز، به&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان چاه اشاره می&amp;zwnj;شود. می&amp;zwnj;آید نزدیکان ابی&amp;zwnj;ملک قصد تصاحب چاه را دارند و ابراهیم به ابی&amp;zwnj;ملک گاو و گوسفند می&amp;zwnj;دهد و با او عهد می&amp;zwnj;بندد: &amp;laquo;وابی&amp;zwnj;ملک به ابراهیم گفت این هفت بره ماده که جدا ساختی چیست گفت که این هفت بره&amp;zwnj; ماده را از دست من قبول فرمای تا شهادت باشد که این چاه را من حفر نمودم&amp;raquo; (پیدایش ٢١: ٢٨-٢٩).&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در تورات می&amp;zwnj;بینیم که نه تنها همه&amp;zwnj; حقوق زن به مرد او تعلق دارد، که پس از مرد به خانواده&amp;zwnj; او منتقل می&amp;zwnj;شود، ولو اینکه تنها بازمانده&amp;zwnj;ی مرد یک زن باشد. برای مثال تامار عروس یهودا پسر یعقوب است. یهودا دختر را برای پسر اولش می&amp;zwnj;گیرد. او می&amp;zwnj;میرد. پسر دوم هم می&amp;zwnj;میرد. یهودا به زن می&amp;zwnj;گوید لباس بیوگی بپوشد به خانه&amp;zwnj; پدرش برود و منتظر باشد که پسر سومش به مردی برسد. (پیدایش ٣٨: ١-٣٠).&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;از داستان روت در تورات می&amp;zwnj;توان چنین برداشت کرد که در جامعه&amp;zwnj; یهودی آن روز زن بعد از ازدواج به تملک خانواده&amp;zwnj;ی شوهر در می&amp;zwnj;آید، و زنی که به فرمان مادرشوهر پس از مرگ شوهر وفادارانه سر می&amp;zwnj;نهد، پاداش می&amp;zwnj;بیند. در قصه می&amp;zwnj;آید که مادرشوهر روت، او را برای خوشه&amp;zwnj;چینی نزد یکی از افراد خانواده&amp;zwnj;ی شوهرش که مردی دولتمند به نام بوعز بوده می&amp;zwnj;&amp;zwnj;فرستد. دختر به دلیل آنکه با مادر شوهرش خوش&amp;zwnj;رفتار بوده است، مورد تکریم مرد قرار می&amp;zwnj;گیرد. مادر شوهر وقتی می&amp;zwnj;&amp;zwnj;شنود که مرد دختر را با دستمزد خوبی برگردانده، به دختر می&amp;zwnj;گوید که برود و خودش را تقدیم مرد کند (روت ۳: ۱۔۱۸). &lt;br /&gt;
&amp;laquo;بوعز به مشایخ و تمامی قوم خود گفت شما امروز شاهد باشید که تمامی مایملک الیملک و تمامی مایملک کلیون و محلون را از دست نعومی (مادر شوهر روت) خریدم. و هم روت موآبیه زن محلون را به زنی خود خریدم.&amp;raquo; (روت ٩: ۴).&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در همین رابطه اگر زن از همسرش بگریزد هویتش را از دست می&amp;zwnj;دهد در چشم جامعه می&amp;zwnj;میرد. در دسته&amp;zwnj;ای از قصه&amp;zwnj;ها می&amp;zwnj;آید زنان به دلیل ظلم و ستمی که شوهر یا خانواده&amp;zwnj; شوهر در حق ایشان روا می&amp;zwnj;دارند از خانه&amp;zwnj; می&amp;zwnj;گریزند. این&amp;zwnj;ها اگرچه رسماً برای گذران زندگی به فاحشگی تن در نمی&amp;zwnj;دهند، اما ناچارند بی&amp;zwnj;هویت چون روحی سرگردان در حاشیه&amp;zwnj; جامعه زندگی کنند. در قصه&amp;zwnj;ی &amp;laquo;دختری روی درخت کاج&amp;raquo; دختر که از دست ستم&amp;zwnj;های مادر شوهر فرار کرده، به صورت روحی در می&amp;zwnj;آید. تنها وقتی به وضعیت عادی باز می&amp;zwnj;گردد که راهبی او را می&amp;zwnj;یابد و به خانه&amp;zwnj;ی شوهر باز می&amp;zwnj;گرداند. آن&amp;zwnj;ها از ترس اینکه مبادا دختر موجود مقدسی شده باشد و با ارواح مقدس در تماس باشد دست از آزار و اذیت او برمی&amp;zwnj;دارند. (افسانه&amp;zwnj;های چینی ١٢١-۱٢۴).&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;منابع&lt;br /&gt;
افسانه&amp;zwnj;های چینی، ترجمه مهیار و کامیار نیک&amp;zwnj;پور، تهران ۱۳۷۹. &lt;br /&gt;
افسانه&amp;zwnj;های ترکستان، گردآوری ناصر پورپیرار، برزین آذرمهر، تهران ١٣۶٠. &lt;br /&gt;
الکاتب الارجانی، فرامرزبن&amp;zwnj;خداد بن عبدالله، سمک عیار، به تصحیح خانلری، پرویز، تهران ١۳۶٢ ببعد. &lt;br /&gt;
بتل&amp;zwnj;هایم، برونو، کاربردهای افسون، ترجمه کاظم شیوارضوی، تهران سال چاپ؟ &lt;br /&gt;
پلوتارک حیات مردان نامی، ترجمه رضا مشایخی، تهران ١٣۶٩. &lt;br /&gt;
تقی، شکوفه، زن آزاری در قصه&amp;zwnj;ها و تاریخ، نشر باران، استکهلم ١٣٨٧. &lt;br /&gt;
طرطوسی، دارابنامه، تهران ۱۳۵۶. &lt;br /&gt;
سفرنامه مارکوپولو، ترجمه حبیب&amp;zwnj;الله صحیحی، تهران ١۳۵٠. &lt;br /&gt;
شتوویچکووا، دانا ومیلادا، افسانه&amp;zwnj;هایی از مردم تبت، ترجمه اردشیر نیک&amp;zwnj;پور، تهران ۱۳۷۹. &lt;br /&gt;
فوره سل&amp;zwnj;تر، هلن، افسانه&amp;zwnj;های سرخپوستان، ترجمه اردشیر نیک&amp;zwnj;پور، تهران ۱۳۷۹. مشدی&amp;zwnj;گلین&amp;zwnj;خانم، قصه&amp;zwnj;های مشدی&amp;zwnj;گلین&amp;zwnj;خانم، گردآوری ل. پ. الول ساتن، تهران ١٣٧۶. &lt;br /&gt;
هرودوت، تاریخ هرودت، ترجمه فارسی مازندرانی، تهران ١۳۶٢  &lt;br /&gt;
هزارویک شب به کوشش بهرام افراسیابی، تهران ١٣٧٨&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در همین زمینه:&lt;br /&gt;
&lt;a href=&quot;http://www.radiozamaneh.com/taxonomy/term/1398&quot;&gt; ::جستارهای دکتر شکوفه تقی در رادیو زمانه::&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
</description>
     <comments>https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2012/05/18/14361#comments</comments>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/11946">ابراهیم</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/11582">افسانه</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/11943">تورات</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/7513">حقوق جنسی</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/category/tags/%D8%AD%D9%82%D9%88%D9%82-%D8%B2%D9%86%D8%A7%D9%86">حقوق زنان</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/8953">زنان و مردان</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/11948">سارا</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/1398">شکوفه تقی</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/11945">قدرت اجتماعی</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/11944">مردمشناسی</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/11947">هاجر</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak">خاک</category>
 <pubDate>Fri, 18 May 2012 07:27:47 +0000</pubDate>
 <dc:creator />
 <guid isPermaLink="false">14361 at https://archive.radiozamaneh.com</guid>
  </item>
  <item>
    <title>قداست دوشیزگی در مذاهب بدوی </title>
    <link>https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2012/05/05/13863</link>
    <description>&lt;div class=&quot;fb-social-like-widget&quot;&gt;&lt;fb:like  href=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2012/05/05/13863&quot; send=&quot;false&quot; layout=&quot;box_count&quot; show_faces=&quot;false&quot; width=&quot;500&quot; action=&quot;like&quot; font=&quot;arial&quot; colorscheme=&quot;light&quot;&gt;&lt;/fb:like&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-nevisandeh&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    شکوفه تقی        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-filefield field-field-maghaleh-image&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    &lt;img  class=&quot;imagefield imagefield-field_maghaleh_image&quot; width=&quot;277&quot; height=&quot;184&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/sites/default/files/taghvirg01.jpg?1336593572&quot; /&gt;        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;p&gt;شکوفه تقی - آدم خدا را در آینه&amp;zwnj;ی خود آفرید یا خدا آدم را؟ منظور پدر-خدایی است که بی&amp;zwnj;شریک بر کل ادیان بدوی و قبیله&amp;zwnj;مدار حکومت کرده است. در جامعه&amp;zwnj;ای که زمین عرصه&amp;zwnj;ی فتوحات مردانه است بعید نیست که خدا شخصیتی مردانه و نیازهایی مردانه پیدا &amp;zwnj;کند.&lt;/p&gt;
&lt;!--break--&gt;&lt;!--break--&gt;&lt;p&gt;در چنین جوامعی اتفاق می&amp;zwnj;افتد که تصرف دختر برای نخستین بار و مصرف دوشیزگی او، امتیازی محسوب می&amp;zwnj;شود که مردان با برخوردای بیشتر از آن بر اهمیت و سروری خود در میان همگنان می&amp;zwnj;افزایند. از این رو در مذاهبی که هسته&amp;zwnj;ی اصلیش در بیابان شکل گرفته است، دوشیزگی دختران نوجوان، اهمیتی قدسی یافته که می&amp;zwnj;بایست با اسلحه&amp;zwnj;ی شرف مردان دفاع شود. تدریجاً در فرهنگ بومی مذاهب بدوی، چنان بر این ارتباط تقدس و شرف تأکید شده، که مهم&amp;zwnj;ترین دغدغه&amp;zwnj;ی زنان و مردان شده است. به طوری که حتی پادشاهان برای لکه&amp;zwnj;دار کردن شرف دشمنانشان، دختران آن&amp;zwnj;ها را می&amp;zwnj;دزدیدند و خود دخترانشان را در زیرزمین&amp;zwnj;ها بزرگ می&amp;zwnj;کردند، تا دشمن پی به وجود آن&amp;zwnj;ها نبرد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بقیه&amp;zwnj;ی مردم از ترس این دشمن، نه تنها پای دخترانشان را می&amp;zwnj;بستند، یا آن&amp;zwnj;ها را در خردسالی به &amp;laquo;خانه&amp;zwnj;ی بخت&amp;raquo; می&amp;zwnj;فرستادند، که با شیوه&amp;zwnj;های مختلف می&amp;zwnj;کوشیدند دختران را با تنبیه یا ترس از مجازات،&amp;zwnj;گاه شوق پاداش، طوری آموزش دهند که &amp;laquo;چشم و گوششان&amp;raquo; بسته بماند. چگونه ساختن این فیلترهای تربیتی برای مربیان دختران پاداش و مجازات&amp;zwnj;هایی به دنبال داشته است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&lt;img align=&quot;middle&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;http://www.radiozamaneh.com/sites/default/files/images/shokutaghmw05.jpg&quot; /&gt;دکتر  شکوفه تقی، نویسنده، شاعر و مردم&amp;zwnj;شناس&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;قصه&amp;zwnj;های عامیانه&amp;zwnj;ای که قهرمان اصلی آن یک دختر نوجوان است، یکی از جاهایی است که در آن می&amp;zwnj;توان نه تنها با دستگاه ارزش&amp;zwnj;گذاری مذهبی جامعه آشنا شد، که دید چگونه فیلترهای فرهنگی در رابطه با پرهیزهای جنسیتی دختران ایجاد می&amp;zwnj;شده&amp;zwnj;اند و چطور در عمیق&amp;zwnj;ترین لایه&amp;zwnj;های ذهنی کودکان رخنه می&amp;zwnj;کردند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;از این رو در قصه&amp;zwnj;های عامیانه هم می&amp;zwnj;توان قسمتی از تاریخ اجتماعی ملل را دید و هم کاربرد فیلتر&amp;zwnj;ها را مطالعه کرد. در همین جاست که می&amp;zwnj;توان دید نیازهای مردانه&amp;zwnj;ی خدا&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان برون&amp;zwnj;فکنی امیال جنسی مردانه است که صورتی آسمانی یافته است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;برای مثال در قصه&amp;zwnj;ها، می&amp;zwnj;توان مشاهده کرد، زیبا&amp;zwnj;ترین دختران را، در صورت دوشیزه بودن برای خدایان تقدیم می&amp;zwnj;کردند، همانطور که در تاریخ می&amp;zwnj;خوانیم پادشاهان تا همین یکی دو دهه&amp;zwnj;ی پیش همسرانشان را از میان دوشیزگان بسیار جوان زیبا و والاتبار انتخاب می&amp;zwnj;کرده&amp;zwnj;اند. یا در قصه آموخت دخترانی که دوشیزگی خود را به هر دلیل از دست می&amp;zwnj;دادند نه تنها نابود می&amp;zwnj;شدند که خانواده&amp;zwnj;شان را هم به نابودی می&amp;zwnj;کشاندند. در عین حال دوشیزگانی که در حفظ خود و ناموس خانواده می&amp;zwnj;کوشیدند به پاداش&amp;zwnj;های بزرگ و سروری سایر زنان می&amp;zwnj;رسیدند، تا جایی که پاره&amp;zwnj;ای از این دوشیزگان نوزاد قهرمانی که ناجی جامعه بوده را در بطن خود رشد می&amp;zwnj;داده&amp;zwnj;اند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در این مقاله سعی شده است با آوردن مثال از قصه&amp;zwnj;ها و روایت، به تصویر این مطلب پرداخته &amp;zwnj;شود. مضافاً نشان داده شود بین اهمیت قدسی دوشیزگی در پاره&amp;zwnj;ای جوامع و تمنیات مردانه&amp;zwnj; در جامعه بدوی ارتباطی مستقیم وجود دارد. مثال&amp;zwnj;هایی که در قصه&amp;zwnj;ها و افسانه&amp;zwnj;ها وجود دارد بی&amp;zwnj;شمار است. در این مقاله به دلیل تنگی فرصت تنها اندکی انتخاب شده است. (ر.ک: زن&amp;zwnj;آزاری در قصه&amp;zwnj;ها و تاریخ)&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ابن&amp;zwnj;بطوطه در سفرنامه&amp;zwnj;ی خویش وقتی درباره&amp;zwnj;ی آداب و رسوم مردم جزایر مالادیو می&amp;zwnj;نویسد، درباره&amp;zwnj;ی علت مسلمان شدن آنان می&amp;zwnj;گوید وقتی مردم جزایر در ابتداء &amp;laquo;کافر&amp;raquo; بودند، هر ماه عفریتی از جنیان که شکل یک کشتی بود، از دریا بیرون می&amp;zwnj;آمد. مردم دوشیزه&amp;zwnj;ای را زینت می&amp;zwnj;کردند و به بتخانه&amp;zwnj;ای که در کنار دریا بود می&amp;zwnj;بردند و یک شب در آنجا می&amp;zwnj;گذاشتند. صبح که در بتخانه را باز می&amp;zwnj;کردند، مرده&amp;zwnj;ی دخترک را می&amp;zwnj;یافتند که دوشیزگی خود را از دست داده بود. این عمل هر ماه تکرار می&amp;zwnj;شد.&lt;/p&gt;
&lt;p class=&quot;rtecenter&quot;&gt;-----------------------------------------------&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img align=&quot;middle&quot; src=&quot;http://www.radiozamaneh.com/sites/default/files/images/taghvirg02.jpg&quot; alt=&quot;&quot; /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class=&quot;rtecenter&quot;&gt;&lt;em&gt;&amp;nbsp;تصویر: &amp;laquo;از دست دادن بکارت&amp;raquo;، گوگن. شکوفه تقی: &amp;laquo;در قصه&amp;zwnj;ها دختر بی&amp;zwnj;گناه است. از این رو در پایان به سعادت و سربلندی می&amp;zwnj;رسد.&amp;raquo;&lt;/em&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class=&quot;rtecenter&quot;&gt;-----------------------------------------------&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;قرار گذاشتند که بین اهل محل قرعه بکشند و قرعه به هر خانواده&amp;zwnj;ای اصابت کرد دختر آن خانواده را برای انجام مراسم ببرند. تا مردی از اهل مغرب به نام ابوالبرکات بربری به این محل رسید. وی مردی حافظ قرآن بود و در جزیره در خانه&amp;zwnj;ی پیرزنی سکنی داشت. روزی به خانه آمد و دید که قوم خویش&amp;zwnj;های پیرزن دور او جمع شده، مشغول گریه و زاری&amp;zwnj;اند. علت را پرسید به او گفتند که قرعه به نام دخترشان افتاده است. مرد تصمیم می&amp;zwnj;گیرد به جای دخترک به بتخانه برود. او آن شب تا صبح قرآن می&amp;zwnj;خواند و &amp;laquo;عفریت&amp;raquo; به دریا فرو می&amp;zwnj;رود و دیگر باز نمی&amp;zwnj;گردد. با استناد به ابن بطوطه مردم جزیره پس از آن مسلمان می&amp;zwnj;شوند (سفرنامه&amp;zwnj;ی ابن بطوطه ۶٠۴).&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;
در قصه&amp;zwnj;ی &amp;laquo;ملک محمد و دیو یک لنگو&amp;raquo; دیوی یکبار در ماه به ولایت می&amp;zwnj;آید و هر ماه یک دختر، یک سبد بزرگ خرما هفده منی، و یک طبق حلوای ده منی، از ولایت جیره می&amp;zwnj;گیرد. وقتی ملک&amp;zwnj;محمد به آن شهر می&amp;zwnj;رسد نوبت به دختر پادشاه رسیده است. دختر را با حلوا و خرما در گنبد گذاشته&amp;zwnj;اند تا به مصرف دیو برسد، که ملک&amp;zwnj;محمد وارد صحنه می&amp;zwnj;شود و پای دیو را می&amp;zwnj;برد (گل به صنوبر چه کرد ١: ١: ١٣١&amp;shy;١١۴). &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;شاهان و قدرتمندان نیز که خود را نمایندگان خدا در زمین می&amp;zwnj;دانستند دوشیزگان در حیطه&amp;zwnj;ی فرمانروائیشان را، ملک خود به حساب می&amp;zwnj;آوردند. در تاریخ بخارا می&amp;zwnj;آید که المقنع و گماردگانش در خراسان حکم می&amp;zwnj;راندند. یکی از این دست&amp;zwnj;نشسته&amp;zwnj;گان که بر جان و مال و ناموس مردم حق تام داشت، مقرر کرده بود تمام دوشیزگان شب اول عروسی، پیش از آن&amp;zwnj;که با داماد جمع شود می&amp;zwnj;بایست به محل اقامت حاکم فرستاده شود (تاریخ بخارا ۸۹).&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در جوامع&amp;zwnj;الحکایات داستان مشابهی نقل می&amp;zwnj;شود: &amp;laquo;مر جهودان را ملکی بود نام او قنطور و او بر آن جماعت مسلط بود و اهل مدینه را در طاعت خود آورده بود و به انواع ظلم مر ایشان را می&amp;zwnj;رنجانید و یکی از ظلم&amp;zwnj;ها که او می&amp;zwnj;کرد آن بود که هرکس زنی خواستی نخست آن زن&amp;zwnj; را آراسته نزدیک او بردندی‮ ‬تا‮ ‬او‮ ‬بکارت‮ ‬زایل‮ ‬کردی‮ ‬آنگاه‮ ‬شب‮ ‬دوم‮ ‬به خانه&amp;zwnj;ی‮ ‬شوهر‮ ‬رفتی‮&amp;raquo; (جوامع&amp;zwnj;الحکایات۲: ۲٠۵). &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;مارکوپولو می&amp;zwnj;گوید که در &amp;laquo;زیامبا&amp;raquo;، کامبوج امروزی، هیچ دختری حق شوهر کردن نداشته، مگر این&amp;zwnj;که اول از بوته&amp;zwnj;ی آزمایش شاه بگذرد و مدتی در دربار باشد. بعد از مرخصی پولی دریافت می&amp;zwnj;کند که در آینده بتواند با آن برای خود همسری بیابد. هم&amp;zwnj;چنین می&amp;zwnj;آید که در چین، احمد نامی حاکم مطلق چین بود و او به دلیل این&amp;zwnj;که مردم از فسق و فجور حاکم نسبت به زنان و دختران خود به عجز آمده بودند، او را سرنگون ساختند (سفرنامه&amp;zwnj;ی مارکوپولو ٢۴٨).&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;
در هزار و یک شب می&amp;zwnj;آید که دزدان دخترانی را اسیر گرفته، با خود برای فروش به قلعه&amp;zwnj;ی سمندر جادو که جادوگری را از هاروت بابلی آموخته بود می&amp;zwnj;بردند. فروشنده&amp;zwnj;ی دختر&amp;zwnj;ها مردی به نام &amp;laquo;دلاور گردن بند&amp;raquo; می&amp;zwnj;گوید که در قبال هر دختر هم&amp;zwnj;وزنش طلا دریافت می&amp;zwnj;کند. &amp;laquo;ببراز&amp;raquo; که شنونده&amp;zwnj;ی این راز است از مرد می&amp;zwnj;پرسد که چرا سمندر دختر&amp;zwnj;ها را به این گرانی می&amp;zwnj;خرد. دزد می&amp;zwnj;گوید که سمندر جادو مردی شراب&amp;zwnj;خوار است که باید روزی یک دختر باکره را با شرابش کباب کند و بخورد وگرنه می&amp;zwnj;میرد. (هزار و یک شب۵: ۳۳۸۳).&lt;/p&gt;
&lt;p class=&quot;rtecenter&quot;&gt;-----------------------------------------------&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img align=&quot;middle&quot; src=&quot;http://www.radiozamaneh.com/sites/default/files/images/taghvirg04.jpg&quot; alt=&quot;&quot; /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class=&quot;rtecenter&quot;&gt;&lt;em&gt;تصویر: ازاله بکارت در ترکیه &amp;laquo;بزن‮ ‬بزن‮ ‬ای‮ ‬چوپان/ ‬بزن‮ ‬بزن‮ ‬ای‮ ‬چوپان‮/ ‬من‮ ‬دختر‮ ‬دال‮ ‬بودم/ ‬در‮ ‬کمر‮ ‬غار‮ ‬بودم‮/ ‬دایا‮ ‬منه‮ ‬اسیر‮ ‬کرد/ ‬شیر‮ه ‬منه‮ ‬ذلیل‮ ‬کرد‮&amp;raquo; (افسانه&amp;zwnj;های لری ١۰۶&amp;shy;١١٢).&lt;/em&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class=&quot;rtecenter&quot;&gt;-----------------------------------------------&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اما پاسخ این پرسش که منظور از خوردن دختر چیست را نه تنها می&amp;zwnj;توان در قصه&amp;zwnj;های اروپایی مثل شنل قرمزی دید که در قصه&amp;zwnj;های ایرانی هم مثال&amp;zwnj;های فراوانی در آن رابطه وجود دارد. قصه&amp;zwnj;ی دختر دال یکی از مثال&amp;zwnj;هاست که نشان می&amp;zwnj;دهد برای بسیاری از دختران زندگی و حفظ دوشیزگی قبل از ازدواج یکی بوده است. در‮ ‬قصه&amp;zwnj;ی ‮ &amp;laquo;‬دختر‮ ‬دال&amp;raquo; ‮ ‬ پیرزنی که دختر کچل خود را به جای &amp;laquo;دختر دال&amp;raquo; جا زده، تا عروس پادشاه &amp;zwnj;کند، &amp;laquo;دختر دال&amp;raquo; را عریان کرده در جنگل به درختی می&amp;zwnj;بندد. شب، شیری به سراغ دختر می&amp;zwnj;آید تا او را بخورد. دختر می&amp;zwnj;‮&amp;zwnj;‬گوید: &amp;laquo;حالا که می&amp;zwnj;خواهی مرا بخوری طوری بخور که حتی یک قطره خون از من روی زمین نریزد&amp;raquo;. شیر هم قبول می&amp;zwnj;کند. اما وقتی می&amp;zwnj;رود کنار رودخانه تا آب بخورد سه قطره خون &amp;laquo;دختر دال&amp;raquo; از سبیلش می&amp;zwnj;چکد. از آن سه عدد نی سبز می&amp;zwnj;شود. شعری که نی&amp;zwnj;ها می&amp;zwnj;خوانند نشان‮ ‬می‮&amp;zwnj;دهد‮ ‬که‮ ‬مقصود‮ ‬از‮ ‬خوردن دختر‮ ‬و خون‮ ‬نریختن‮ ‬چیست.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;
‮ &amp;laquo;بزن‮ ‬بزن‮ ‬ای‮ ‬چوپان/ ‬بزن‮ ‬بزن‮ ‬ای‮ ‬چوپان‮/ ‬من‮ ‬دختر‮ ‬دال‮ ‬بودم/ ‬در‮ ‬کمر‮ ‬غار‮ ‬بودم‮/ ‬دایا‮ ‬منه‮ ‬اسیر‮ ‬کرد/ ‬شیر‮ه ‬منه‮ ‬ذلیل‮ ‬کرد‮&amp;raquo; (افسانه&amp;zwnj;های لری ١۰۶&amp;shy;١١٢).&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;
دختر همان&amp;zwnj;طور که در سایر قصه&amp;zwnj;ها دیده می&amp;zwnj;شود طرد یا آواره می&amp;zwnj;شود، چوپانی که نی را شهر به شهر می&amp;zwnj;برد و می&amp;zwnj;نوازد نماد آوارگی دختر است. اما قصه می&amp;zwnj;گوید که دختر بی&amp;zwnj;گناه است. از این رو در پایان به سعادت و سربلندی می&amp;zwnj;رسد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;
در قصه پیرزن از ترس این&amp;zwnj;که مبادا رازش برملا شود نی&amp;zwnj;ها را می&amp;zwnj;خرد و آن&amp;zwnj;ها را به آشغال&amp;zwnj;دانی می&amp;zwnj;اندازد. پیرزن دیگری نی&amp;zwnj;ها را می&amp;zwnj;یابد و به خانه می&amp;zwnj;برد. &amp;laquo;دختر دال&amp;raquo; که روحش در نی بوده از آن بیرون می&amp;zwnj;آید، با خدمتی که به پیرزن می&amp;zwnj;کند و نجابتی که از خود نشان می&amp;zwnj;دهد، تدریجاً‮ ‬به‮ ‬جایگاه از دست رفته باز می&amp;zwnj;گردد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;قصه&amp;zwnj;ی &amp;laquo;دختر غازچران&amp;raquo; که روایت&amp;zwnj;های متفاوت آن در قصه&amp;zwnj;های عامیانه&amp;zwnj;ی &amp;zwnj;همه&amp;zwnj;ی کشور&amp;zwnj;ها یافت می&amp;zwnj;شود، مثال بارز مطلب بالا است. در این قصه دختر با شاهزاده&amp;zwnj;ای عروسی می&amp;zwnj;کند و روزی که قرار است دختر را به شهر شوهر آینده ببرند، مادر به او دستمالی می&amp;zwnj;دهد که حاوی سه قطره خون است- نمادی برای سربلندی خود مادر در زناشویی&amp;zwnj;اش. او از دخترش می&amp;zwnj;خواهد که آن را نگهداری کند. قصه نشان می&amp;zwnj;دهد خاله، که می&amp;zwnj;خواهد دختر خود را به جای عروس به همسری پادشاه در آورد، دارویی به دختر می&amp;zwnj;دهد تا او را تشنه کند و&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان سبب می&amp;zwnj;شود که دختر دستمالش را به آب بیندازد- به آب&amp;zwnj;دادن نمادی برای از دست دادن- در نتیجه از جایگاه اجتماعی که برایش تدارک دیده شده است سقوط کند. هر دو قصه نشان می&amp;zwnj;دهد که وقتی دختر عمداً کاری بر خلاف عرف نکرده، علیرغم بهایی که برای از دست رفتن دوشیزگی می&amp;zwnj;پردازد سرانجام به سعادت می&amp;zwnj;رسد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;
در قصه&amp;zwnj;های مشدی گلین&amp;zwnj;خانم داستانی وجود دارد که نشان می&amp;zwnj;دهد، حفاظت ناموس خانواده و نگهداری از دختر، وظیفه&amp;zwnj;ی مادر است. و دوشیزه نبودن دختر چه مصایبی می&amp;zwnj;تواند برای خانواده به دنبال داشته باشد. در قصه&amp;zwnj;ی &amp;laquo;عروسی که دختر نبود&amp;raquo; می&amp;zwnj;آید که داماد ساعتی بعد از ورود به حجله، از آن بیرون می&amp;zwnj;آید و به زن برادرش می&amp;zwnj;گوید که عروس باکره نبوده است. وقتی مادرشوهر از ماجرا خبردار می&amp;zwnj;شود، حکم می&amp;zwnj;کند جواهراتی که به سر و سینه&amp;zwnj;ی عروس زده&amp;zwnj;اند را بکنند و در صندوق مخصوص بگذارند. وقتی عمه&amp;zwnj;ی عروس می&amp;zwnj;گوید که عقب &amp;laquo;گل دختر&amp;raquo; آمده، خواهر عروس با مصیبت بر سرش می&amp;zwnj;زند که &amp;laquo;خواهرش گه هم بالا نیاورده چه برسد به گل.&amp;raquo; عمه می&amp;zwnj;رود با مشت، بر سر همسر برادرش می&amp;zwnj;کوبد و می&amp;zwnj;گوید: &amp;laquo;خاک بر سرت با این دختر بزرگ کردنت.&amp;raquo; مادر که خود حامله بوده، بی&amp;zwnj;سروصدا تریاک می&amp;zwnj;خورد و خود&amp;zwnj;کشی می&amp;zwnj;کند. بعد معلوم می&amp;zwnj;شود که پسرعمو دختر را دوست داشته. چون فقیر بوده، پدر دختر حاضر نمی&amp;zwnj;شده دختر را به او دهد. پسرعمو هم برای این&amp;zwnj;که &amp;laquo;قیمت&amp;raquo; دختر را بشکند، به او تجاوز کرده است (قصه&amp;zwnj;های مشدی گلین خانم ٢٧٢).&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;
در اهمیت دوشیزگی و احترام به حق مردی که صاحب دختر است در تورات می&amp;zwnj;آید اگر دختر باکره&amp;zwnj;ای که نامزد مردی است، با مرد دیگر جمع شود، زن و مرد را دم دروازه&amp;zwnj;ی شهر می&amp;zwnj;باید آن&amp;zwnj;قدر سنگ بزنند که کشته شوند. اما اگر مردی با دختر باکره&amp;zwnj;ای که نامزد کسی نیست بخوابد، آن مرد باید آن دختر را به زنی بگیرد و به پدر دختر پنجاه مثقال نقره بدهد (تثنیه٢٢: ٢٢-۲۴). اما اگر مردی زنی را بگیرد و شب عروسی دریابد زن باکره نبوده است، باید دختر را به خانه&amp;zwnj;ی پدرش پس بفرستند و اهالی شهر باید دختر را آن&amp;zwnj;قدر سنگ بزنند که بمیرد‮ (تثنبه ٢٠: ۲١-۲۲).&lt;/p&gt;
&lt;p class=&quot;rtecenter&quot;&gt;-----------------------------------------------&lt;/p&gt;
&lt;p class=&quot;rtecenter&quot;&gt;&lt;img align=&quot;middle&quot; src=&quot;http://www.radiozamaneh.com/sites/default/files/images/taghvirg05.jpg&quot; alt=&quot;&quot; /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class=&quot;rtecenter&quot;&gt;&lt;em&gt;شکوفه تقی: در تورات آمده اگر دختر باکره&amp;zwnj;ای که نامزد مردی است، با مرد دیگر جمع شود، زن و مرد را دم دروازه&amp;zwnj;ی شهر می&amp;zwnj;باید آن&amp;zwnj;قدر سنگ بزنند که کشته شوند.&lt;/em&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class=&quot;rtecenter&quot;&gt;-----------------------------------------------&lt;/p&gt;
&lt;p class=&quot;rteright&quot;&gt;
در &amp;laquo;قصه&amp;zwnj;ی هفت برادر و یک خواهر&amp;raquo;، دختر همه&amp;zwnj;ی دنیا را دنبال برادر&amp;zwnj;هایش می&amp;zwnj;گردد و وقتی آن&amp;zwnj;ها را پیدا می&amp;zwnj;کند، همه کار از جمله همسر هم برایشان پیدا می&amp;zwnj;کند. اما زنانِ برادران، از فرط حسادت، به دختر که شکمش به دلیل غذا باد کرده، تهمت حاملگی می&amp;zwnj;زنند. برادران بدون تحقیق، برای از میان برداشتن &amp;laquo;این لکه&amp;zwnj;ی ننگ&amp;raquo; تصمیم به کشتن او می&amp;zwnj;گیرند. برادر کوچک وقتی دختر را به ده دیگری می&amp;zwnj;برد، تصمیمش عوض می&amp;zwnj;شود. دختر را در ده غریبه&amp;zwnj;&amp;zwnj; رها می&amp;zwnj;کند. مردی او را به خانه&amp;zwnj;اش می&amp;zwnj;برد و وقتی می&amp;zwnj;فهمد که بی&amp;zwnj;گناه است، &amp;laquo;حلال پسرش می&amp;zwnj;کند&amp;raquo; دختر صاحب دو پسر می&amp;zwnj;شود و به پسر&amp;zwnj;هایش یاد می&amp;zwnj;دهد قصه&amp;zwnj;ی مادرشان را با زبان بچه&amp;zwnj;گانه بگویند. خبر به گوش برادر&amp;zwnj;ها می&amp;zwnj;رسد. آن&amp;zwnj;ها زنان خود را طلاق می&amp;zwnj;دهند، خواهر را بر می&amp;zwnj;دارند و در سفر قشلاقی با خود می&amp;zwnj;برند (افسانه های لری ١٧٠&amp;shy;١٧٣).&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در الهی&amp;zwnj;نامه&amp;zwnj;ی عطار قصه&amp;zwnj;ای در رابطه با باکره بودن زنان و اهمیت آن می&amp;zwnj;آید که از هر جهت قابل توجه است. در آن قصه نشان داده می&amp;zwnj;شود حتی اگر شوهر آن&amp;zwnj;قدر &amp;laquo;جوان&amp;zwnj;مرد&amp;raquo; باشد که بتواند با &amp;laquo;کمال بزرگواری&amp;raquo; زن را ببخشد، زن به دلیل عذاب وجدان، نمی&amp;zwnj;تواند خود را ببخشد. در این حکایت زن روز بعد از ازدواج به حال مرگ می&amp;zwnj;افتد. در همان&amp;zwnj;جا می&amp;zwnj;آید درمان هیچ طبیبی هم نمی&amp;zwnj;تواند او را یاری کند:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;laquo;ولی من این خجالت را چه سازم &lt;br /&gt;
که می&amp;zwnj;دانم که می&amp;zwnj;دانی تو رازم &lt;br /&gt;
چو تو هستی خبردار از گناهم &lt;br /&gt;
کجا برخیزد این آتش ز راهم &lt;br /&gt;
بگفت این و ز خجلت بی&amp;zwnj;خبر گشت &lt;br /&gt;
سیه شد رویش و حالش دگر گشت &lt;br /&gt;
چو هر چیزی که بودش را ببخشید&lt;br /&gt;
نماندش هیچ دیگر جان ببخشید&amp;raquo; (الهی&amp;zwnj;نامه ١۴۴).&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;نماد دوشیزگی&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در قصه معمولاً از اشارات مستقیم به رفتار جنسی پرهیز می&amp;zwnj;شود، به خصوص که مخاطب قصه بسیار اتفاق می&amp;zwnj;افتد که دختران کم سال باشد از این رو برای بیان مطالب از نمادهایی آشنا کمک گرفته می&amp;zwnj;شود. یکی از این&amp;zwnj;ها نماد کفش است. در قصه&amp;zwnj;ها زنی شایسته زناشویی است که &amp;laquo;کفشی کوچک و بلورین&amp;raquo; داشته باشد. و زنی که &amp;laquo;کفشی گشاد و گلی&amp;raquo; دارد فاقد هر نوع احترامی است. در این رابطه گیلگمش برای توهین به ایش&amp;zwnj;تر، ایزدبانوی باروری، او را &amp;laquo;کفشی که پا را آزار می&amp;zwnj;دهد&amp;raquo; می&amp;zwnj;نامد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در قصه&amp;zwnj;ی سیندرلا آنچه مانع می&amp;zwnj;شود جای سیندرلا را زنی دیگر اشغال کند، کوچکی پای او است. و کفش بلورینش که نشان دوشیزگی اوست،&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان هم وسیله&amp;zwnj;ی پیدا کردن او می&amp;zwnj;شود. در قصه&amp;zwnj;ی سیندرلا یا خاکسترنشین می&amp;zwnj;خوانیم که شاهزاده لنگه&amp;zwnj; کفش بلورین سیندرلا را یافته، با&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان لنگه کفش به جستجوی او می&amp;zwnj;رود. دو خواهر بزرگ&amp;zwnj;تر که پاهای بزرگی دارند، برای این&amp;zwnj;که کفش اندازه&amp;zwnj;ی پایشان بشود، ناچارند انگشت پایشان را ببرند. وقتی پرنده&amp;zwnj;ها خبر می&amp;zwnj;دهند که کفش پر از خون است، خواستگار متوجه می&amp;zwnj;شود دختری را که جستجو می&amp;zwnj;کند، هنوز نیافته است. تا این&amp;zwnj;که سیندرلا یا خاکسترنشین پای ظریفش را در کفش بلورین می&amp;zwnj;کند و به دنبال آن به همسری شاهزاده در می&amp;zwnj;آید.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;
همان&amp;zwnj;قدر که در قصه&amp;zwnj;ی سیندرلا کفش سبب خوشبختی و سعادتش می&amp;zwnj;شود، در قصه&amp;zwnj;ی&amp;zwnj; کفش سرخ، زندگی دخترک فقیری به نام کارن، بوسیله&amp;zwnj;ی کفشش تباه می&amp;zwnj;شود. به این معنا که دخترک در روز به خاک&amp;zwnj;سپاری مادرش با پیرزنی آشنا می&amp;zwnj;شود. پیرزن او را به فرزندی قبول می&amp;zwnj;کند. به دختر کفشی از تیماج سرخ می&amp;zwnj;دهد که بسیار زیبا و برازنده است. کارن با همان&amp;zwnj; کفش&amp;zwnj;ها به مراسم جشن بلوغ خود به کلیسا می&amp;zwnj;رود. کفش&amp;zwnj;ها به هر طرف که خودشان بخواهند حرکت می&amp;zwnj;-کنند، و دختر را به رقص و جست و خیز وا می&amp;zwnj;دارند، بی&amp;zwnj;آنکه دختر بتواند آن&amp;zwnj;ها را از پای خود بکند. دختر جوان آن&amp;zwnj;قدر با آن کفش&amp;zwnj;ها می&amp;zwnj;رقصد که از پاهای مجروحش خون می&amp;zwnj;آید. در پایان او از دژخیمی می&amp;zwnj;خواهد که پا&amp;zwnj;هایش را با تبر قطع کند. آن&amp;zwnj;گاه به کلیسا می&amp;zwnj;رود و به عنوان راهبه آرامش می&amp;zwnj;یابد (هزاردستان ١٢۵&amp;shy;١٣۵). این قصه که بنظر می&amp;zwnj;رسد در دوران قرون وسطی صورتی مذهبی یافته، از&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان دسته قصه&amp;zwnj;هاست که قصد آموزش اخلاقی به دختران نوجوان دارد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;
در حالی که در قصه&amp;zwnj;های قدیمی&amp;zwnj;تر مطلب به این وضوح مطرح نمی&amp;zwnj;شود و خبری از مکان&amp;zwnj;های مذهبی در آن&amp;zwnj;ها نیست و اخلاقیاتی مستقیما مطرح نمی&amp;zwnj;شود. مثلا در قصه&amp;zwnj;ی&amp;zwnj; باغ گل زرد می&amp;zwnj;آید پینه&amp;zwnj;دوزی کفش&amp;zwnj;های کهنه&amp;zwnj;اش سبب زمین خوردن پسر پادشاه می&amp;zwnj;-شود. او از پیرمرد می&amp;zwnj;خواهد که برایش لباسی از گل بدوزد تا او را ببخشد. پیرمرد به دخترش می&amp;zwnj;گوید او لباس را برای شاهزاده آماده می&amp;zwnj;کند. نامزد شاهزاده می&amp;zwnj;شود. در ایام نامزدی پسر پادشاه برای دختر سیبی می&amp;zwnj;فرستد تا گاز بزند. و کفشی تا اندازه&amp;zwnj;اش را امتحان کند. کنیز پادشاه سیب را گاز می&amp;zwnj;زند &amp;laquo;به طوری که هسته&amp;zwnj;اش بیرون می&amp;zwnj;پرد&amp;raquo;. وقتِ امتحانِ کفش هم، پایش را در گل کرده، باعث کثیفی و پارگی آن می&amp;zwnj;شود. این هر دو از دید شاهزاده دلالت بر دوشیزه نبودن دختر کفاش می&amp;zwnj;کند. همین در وقت ازدواج مانع نزدیکی پسر پادشاه به عروس می&amp;zwnj;شود. تا این&amp;zwnj;که ملکه تدبیری می&amp;zwnj;اندیشد. بر آن اساس دختر در سه رنگ باغ متفاوت، پسر را ملاقات می&amp;zwnj;کند. در هر باغ، لباسی به&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان رنگ می&amp;zwnj;پوشد، در باغ گل یاس، انگشتش را می&amp;zwnj;برد. گوشه&amp;zwnj;ی لباسش را پاره می&amp;zwnj;کند و خون را بند می&amp;zwnj;آورد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;
وقتی پسر دیر وقت به خانه بر می&amp;zwnj;گردد آن&amp;zwnj;چه سبب می&amp;zwnj;شود که با همسرش آشتی کند تصنیفی است که‮ ‬دختر‮ ‬می‮&amp;zwnj;‬خواند: ‮ &amp;laquo;آخ‮ ‬دستم، ‮ ‬واخ‮ ‬دستم‮ ‬جام‮ ‬زرنگار‮ ‬پسر‮ ‬پادشاه‮ ‬بریده‮ ‬شستم‮.&amp;raquo; ‬بعد‮ ‬شست‮ ‬بریده-ی‮ ‬دختر‮ ‬را‮ ‬می&amp;zwnj;بیند‮ ‬که‮ ‬در یک ‮روایت‮ ‬با‮ ‬تکه&amp;zwnj;ای ‬از‮ ‬شال‮ ‬مرد‮ ‬بسته‮ ‬شده‮ ‬‬و در‮ ‬روایتی‮ ‬دیگر‮ ‬با‮ ‬گوشه&amp;zwnj;ی‮ ‬لباس‮ ‬دختر. در‮ ‬واقع‮ ‬آنچه‮ ‬سبب‮ ‬آشتی‮ ‬مرد‮ ‬می‮&amp;zwnj;‬شود‮ ‬باور‮ ‬این‮ ‬نکته‮ ‬است‮ ‬که‮ ‬دختر‮ ‬دوشیزه‮ ‬بوده‮ ‬است. ‮ ‬&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;
در قصه&amp;zwnj;ی &amp;laquo;ننه ماهی&amp;raquo; دختری می&amp;zwnj;رود لب آب ماهی بشوید. سر می&amp;zwnj;خورد و آب کفشش را می&amp;zwnj;برد. پسر پادشاه لنگه کفش را می&amp;zwnj;-یابد. به جستجوی دختر بر می&amp;zwnj;خیزد. نامادری دختر، به او تهمت حاملگی می&amp;zwnj;زند. اما ننه ماهی که در واقع فرشته&amp;zwnj;ی بخت دختر بوده، به یاریش می&amp;zwnj;آید. باعث می&amp;zwnj;شود پسر پادشاه با او عروسی کند (افسانه&amp;zwnj;های لری ۹۵).&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;
&lt;strong&gt; دوشیزگی و بارداری مقدس&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;
حفظ دوشیزگی برای زنان، در پاره&amp;zwnj;ای فرهنگ&amp;zwnj;ها چنان اهمیت قدسی پیدا کرد، که در باور مذهبی، قهرمان دینی و ملی، می&amp;zwnj;بایست از دوشیزه&amp;zwnj;ای به دنیا بیاید.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بارز&amp;zwnj;ترین نمونه&amp;zwnj;ی آن داستان مریم و تولد عیسی است، که با استناد به کتب دینی از روح&amp;zwnj;القدس، وقتی که جامه&amp;zwnj;اش را در می&amp;zwnj;آورد تا تن بشوید، باردار می&amp;zwnj;شود. دیگر تولد سوشیانس &amp;laquo;ناجی مذهبی ایرانیان&amp;raquo; است، که دوشیزه&amp;zwnj;ای در دریاچه اساطیری کیانسه یا در دریاچه هامون فرو می&amp;zwnj;رود و باردار می&amp;zwnj;شود. &lt;br /&gt;
در قصه&amp;zwnj;ی &amp;laquo;اژدهای زرد&amp;raquo; دختر جوانی در کنار چشمه مشغول شستن سبزی است، در آب هلوی سبزی را می&amp;zwnj;بیند. با خودش می&amp;zwnj;گوید داشتن هلوی سبز بهتر است از نداشتن هلو. هلو را می&amp;zwnj;خورد و باردار می&amp;zwnj;شود. خانمِ خانه وقتی متوجه&amp;zwnj;ی بارداری دختر می&amp;zwnj;شود، او را از خانه بیرون می&amp;zwnj;کند. دختر دردش را به پیرزنی می&amp;zwnj;گوید او بی&amp;zwnj;آن&amp;zwnj;که حرف&amp;zwnj;های دختر را باور کند از سر دلسوزی او را به کلبه&amp;zwnj;ی مخروبه&amp;zwnj;ای می&amp;zwnj;برد، و روی تشکی از کاه جا می&amp;zwnj;دهد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;وقتی زمان وضع حمل دختر می&amp;zwnj;رسد پرنده&amp;zwnj;ای درخشان به کمک دختر می&amp;zwnj;آید. پس از سه روز پرنده ناپدید می&amp;zwnj;شود و دختر جوان که ناچار بوده در مزرعه کار کند، بچه&amp;zwnj;اش را کف جویی می&amp;zwnj;خواباند. ماری به پسر نوزاد شیر می&amp;zwnj;دهد. این پسر کسی است که اژدهای بزرگ را می&amp;zwnj;کشد و مردم را از شر او خلاص می&amp;zwnj;کند (افسانه&amp;zwnj;هایی از تبت۲: ۱۳-۳۱). جزئیات این افسانه با داستان مریم، شستشو در کنار آب، باردار شدن، به بیابان پناه بردن، در طویله&amp;zwnj;ای وضع حمل کردن و سپس یک ناجی را بدنیا آوردن که به&amp;zwnj;وسیله&amp;zwnj;ی روح&amp;zwnj;القدس معجزاتش را انجام می&amp;zwnj;دهد قابل مقایسه است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;به این ترتیب در قصه&amp;zwnj;ها می&amp;zwnj;توان دید بین نگاهی که در عرف جامعه به نیروی جنسی مردانه وجود دارد و ارزش قدسیی دوشیزگی زن ارتباطی مستقیم وجود دارد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;کتاب&amp;zwnj;های مرجع&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;
ابن بطوطه، سفرنامه ابن بطوطه، ترجمه محمد علی موحد، تهران ١٣٣٧. &lt;br /&gt;
ابوبکر محمدبن&amp;zwnj;جعفر نر شخی، تاریخ بخارا، ترجمه ابونصر محمدبن&amp;zwnj;نصر القباوی، تهران، انتشارات توس. &lt;br /&gt;
انجوی شیرازی، سید ابوالقاسم، گل به صنوبر چه گفت، دو جلد، تهران ١٣۵٩. &lt;br /&gt;
آندرسن، هانس کریستین، هزار دستان، ترجمه مسعود حاتم، تهران ۱۳۳۵. &lt;br /&gt;
تقی، شکوفه، زن آزاری در قصه&amp;zwnj;ها و تاریخ، نشر باران استکهلم، ١٣٨۶. &lt;br /&gt;
رحمانیان، افسانه&amp;zwnj;های لری، تهران ١۳٧٩. &lt;br /&gt;
سفرنامه مارکوپولو ترجمه حبیب الله صحیحی، تهران ١۳۵٠. &lt;br /&gt;
شتوویچکووا، دانا ومیلادا، افسانه&amp;zwnj;هایی از مردم تبت دو جلد، ترجمه اردشیر نیک&amp;zwnj;پور، تهران ۱۳۷۹. &lt;br /&gt;
عوفی، محمد، جوامع&amp;zwnj;الحکایات، ج اول ودوم تهران ١۳۵۵. &lt;br /&gt;
عطار، فریدالدین، الهی&amp;zwnj;نامه به تصحیح فواد روحانی، تهران ١۳۵٩. &lt;br /&gt;
عهد عتیق کتاب تورات، سفر پیدایش، سفر تثنیه. &lt;br /&gt;
مشدی گلین خانم، قصه&amp;zwnj;های مشدی گلین&amp;zwnj;خانم، گردآوری ل. پ. الول ساتن، تهران ١٣٧۶. &lt;br /&gt;
هزارویک شب به کوشش بهرام افراسیابی جلد ١-۵، تهران ١٣٧٨.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در همین زمینه:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;http://www.radiozamaneh.com/taxonomy/term/1398&quot;&gt;::دکتر شکوفه تقی در &amp;laquo;دفتر خاک&amp;raquo;، رادیو زمانه::&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
</description>
     <comments>https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2012/05/05/13863#comments</comments>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/11582">افسانه</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/1476">بکارت</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/11581">دوشیزگی</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/1398">شکوفه تقی</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak">خاک</category>
 <pubDate>Fri, 04 May 2012 22:40:19 +0000</pubDate>
 <dc:creator />
 <guid isPermaLink="false">13863 at https://archive.radiozamaneh.com</guid>
  </item>
  <item>
    <title>چهار نماد زنانه، چهار قهرمان شاهنامه </title>
    <link>https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2012/04/17/13149</link>
    <description>&lt;div class=&quot;fb-social-like-widget&quot;&gt;&lt;fb:like  href=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2012/04/17/13149&quot; send=&quot;false&quot; layout=&quot;box_count&quot; show_faces=&quot;false&quot; width=&quot;500&quot; action=&quot;like&quot; font=&quot;arial&quot; colorscheme=&quot;light&quot;&gt;&lt;/fb:like&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-nevisandeh&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    شکوفه تقی        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-filefield field-field-maghaleh-image&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    &lt;img  class=&quot;imagefield imagefield-field_maghaleh_image&quot; width=&quot;277&quot; height=&quot;188&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/sites/default/files/shoktaghk01.jpg?1334647563&quot; /&gt;        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;p&gt;شکوفه تقی - گاو بَرمایه یا پُرمایه، سیمرغ، غُرم و کرم هفتواد، چهار نماد جانوری بخت در شاهنامه هستند، که در رابطه با زندگی فریدون، زال، اردشیر پاپکان و هفتواد، ظاهر می&amp;zwnj;شوند. این نماد&amp;zwnj;ها که یا مادینه بوده، یا دارای مشخصات مادینه، در سه مورد با مادر، دختر و معشوق قهرمان همزادی دارند، جز مورد زال که نماد انسانی و جانوری در هم ادغام شده، به صورت سیمرغ افسانه&amp;zwnj;ای، که مشخصات پرورنده و ایزدبانو را دارد، ظهور می&amp;zwnj;کند.&lt;/p&gt;
&lt;!--break--&gt;&lt;!--break--&gt;&lt;p&gt;در این مقاله چهار نماد مادینه&amp;zwnj;ی بخت، در رابطه با زندگی چهار قهرمان مرد شاهنامه بررسی می&amp;zwnj;شود. سعی است نشان داده شود فرانک و گاو پُرمایه محصول فرهنگی جامعه&amp;zwnj;ی کشاورزی، زال و سیمرغ محصول فرهنگی جامعه&amp;zwnj;ی شکارچی هستند، گلنار و غُرم محصول فرهنگی جامعه&amp;zwnj;ی دامداری و دختر صنعتگر و کرم هفتواد در جامعه&amp;zwnj;ای ساخته شده که در آن پیشه&amp;zwnj;ی مردم عیاری و صنعتگری بوده است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;گاو پُرمایه، نماد بخت پادشاهی در جامعه&amp;zwnj;ی کشاورزی&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;فردوسی می&amp;zwnj;گوید چهل سال مانده به سرآمدن هزاره&amp;zwnj;ی پادشاهی ضحاک، او خواب می&amp;zwnj;بیند که سه مرد جوان در کاخش پدیدار شدند. آن&amp;zwnj;که کوچک&amp;zwnj;تر بود، با قامتی سرومانند و فرّ کیانی با کمر شاهوار بسته و گرز گاوسر، به جنگش می&amp;zwnj;-آید، بر گردنش پالهنگ می&amp;zwnj;گذارد، او را کشان&amp;zwnj;کشان به البرزکوه می&amp;zwnj;برد. (شاهنامه ۱: ۵۴) یکی از مُعَبّران خبر از نابودکننده&amp;zwnj;ی او &amp;laquo;آفریدون&amp;raquo; می&amp;zwnj;دهد. ضحاک می&amp;zwnj;پرسد فریدون به چه کینه&amp;zwnj;ای قصد نابودی او را دارد. موبد خبر می&amp;zwnj;دهد که ضحاک پدر او آبتین و گاوی به نام بَرمایه که دایه&amp;zwnj;ی اوست را خواهد کشت.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;چهل سال بعد، فریدون با فرّ جمشید از فرانک در حالی به دنیا می&amp;zwnj;آید که پدرش آبتین بدست ضحاک کشته است. در حالی که برای عموم پدر بخت فرزند است در حماسه&amp;zwnj;ی فریدون مادر تجلی بخت بلند فرزند است. وقتی خبر می&amp;zwnj;شود که ضحاک قصد کشتن فرزندش را دارد، برای نوزادش گاوی می&amp;zwnj;یابد که فردوسی در توصیف او می&amp;zwnj;گوید:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;laquo;که کس در جهان گاو چونان ندید&lt;br /&gt;
نه از پیرسر کاردانان شنید&amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;و نوزادش را از او برخوردار می&amp;zwnj;-کند. گاو پرمایه به مدت سه سال دایه&amp;zwnj;ی فریدون است، تا اینکه ضحاک از وجودش باخبر می&amp;zwnj;شود و دستور کشتن او را می&amp;zwnj;-دهد. قبل از اینکه دست ایادی ضحاک به کودک برسد، فرانک خودش را به مرغزار می&amp;zwnj;رساند، فرزندش را برداشته، به البرزکوه می&amp;zwnj;برد. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در این حماسه می&amp;zwnj;توان دید فرانک نه تنها راه قله را می&amp;zwnj;-شناسد که تنی چالاک و توانا هم دارد:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;laquo;بیاورد فرزند را چون نوند&lt;br /&gt;
چو مرغان بر آن تیغ کوه بلند&amp;raquo; &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در آنجا &amp;laquo;مردی دینی&amp;raquo; که می&amp;zwnj;بایست پرورنده&amp;zwnj;ی معنوی فرزندش باشد را می&amp;zwnj;یابد. شرایط خود را به او توضیح می&amp;zwnj;دهد و خودش را &amp;laquo;سوگواری از ایران زمین&amp;raquo; معرفی می&amp;zwnj;کند، فرزندش را هم کسی که سرور مردم خواهد شد:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;laquo;بدان کین گرانمایه فرزند من&lt;br /&gt;
همی&amp;zwnj;بود خواهد سر انجمن&amp;raquo; (شاهنامه ۱: ۵۹) &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;img align=&quot;middle&quot; src=&quot;http://www.radiozamaneh.com/sites/default/files/images/shoktaghk02.jpg&quot; alt=&quot;&quot; /&gt;گاو پُرمایه، نماد بخت پادشاهی در جامعه&amp;zwnj;ی کشاورزی&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;وقتی مادر کودکش را در امنیت کامل قرار می&amp;zwnj;دهد، فرستادگان ناامید ضحاک گاو را به تلافی نابود می&amp;zwnj;کنند. و خانه&amp;zwnj;ی فرانک را به آتش می&amp;zwnj;کشند. فریدون دور از دسترس دشمن بر فراز قله پرورش می&amp;zwnj;یابد. پس از آنکه شانزده ساله می&amp;zwnj;شود از کوه به زیر می&amp;zwnj;آید قصد ایوان پادشاه را می&amp;zwnj;کند:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;laquo;به اروند رود اندر آورد روی&lt;br /&gt;
چنان چون بود مرد دیهیم جوی&lt;br /&gt;
اگر پهلوانی ندانی زبان&lt;br /&gt;
به تازی تو اروند را دجله خوان&amp;raquo; &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در اینجا می&amp;zwnj;توان دید نماد جانوری بخت فریدون گاوی شیرده، نماد انسانی، مادری توانا و بیداربخت است. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اما در ارتباط با فریدون و فرهنگ کشاورزی می&amp;zwnj;توان مثال از شاهنامه آورد که می&amp;zwnj;گوید:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;laquo;به روز خجسته، سرِ مهرماه&lt;br /&gt;
به سر، بر نهاد آن کیانی کلاه&lt;br /&gt;
دل از داوری&amp;zwnj;ها بپرداختند&lt;br /&gt;
به آئین یکی جشن نو ساختند&amp;raquo; &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;فریدون، آغاز مهرگان، که مهم&amp;zwnj;ترین جشن کشاورزان بوده، بر تخت می&amp;zwnj;نشیند. و دستور می&amp;zwnj;دهد تا آتش بیفروزند، بر آتش، عنبر و زعفران که قربانی گیاهی است، بسوزانند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در ادامه&amp;zwnj;ی معرفی فریدون، فردوسی می&amp;zwnj;گوید:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;laquo;پرستیدن مهرگان دین اوست&lt;br /&gt;
تن آسانی و خوردن آئین اوست&amp;raquo; (شاهنامه ۱: ۷۹)&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;وقتی فرانک خبر می&amp;zwnj;شود پسرش شاه شده، به شکرانه&amp;zwnj;ی فرارسیدن چنان روزی، آن گونه عمل می&amp;zwnj;کند که یک ملکه&amp;zwnj;ی قدرتمند و با مکنت. نیایش کنان سر و تن را می&amp;zwnj;شوید. بر کردگار نماز می&amp;zwnj;گزارد. نیازمندان را به مدت یک هفته اطعام می&amp;zwnj;کند، &amp;laquo;چنان که درویشی نمی&amp;zwnj;ماند.&amp;raquo; هفته&amp;zwnj;ی دیگر ساز بزم می&amp;zwnj;کند. خانه&amp;zwnj;اش را مانند بوستان می&amp;zwnj;آراید و بزرگان را به جشن خود دعوت می&amp;zwnj;کند. به گفته&amp;zwnj;ی فردوسی چنان از پادشاهی پسر سپاسگزار است که در گنج را می&amp;zwnj;گشاید و بر پول کمترین وقعی نمی&amp;zwnj;گذارد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;سپس به رسم تهنیت هدایای بسیاری مانند جامه و گوهر شاهوار، ژوبین و تیغ و کمر، بار ش&amp;zwnj;تر می&amp;zwnj;کند و به همراه اسبان تازی به نزد پسر می&amp;zwnj;برد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;laquo;وزان پس جهاندیدگان سوی شاه&lt;br /&gt;
ز هر گوشه&amp;zwnj;ای برگرفتند راه&amp;raquo; (شاهنامه ۱: ۸۱)&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در مراسم آئینی که فرانک به هنگام رسیدن پسرش به پادشاهی انجام می&amp;zwnj;دهد می&amp;zwnj;توان بخشی از مراسم آئینی همه&amp;zwnj;ی ادیان و فرهنگ&amp;zwnj;هایی را دید که در کنار رود&amp;zwnj;هایی مانند دجله و فرات حتی نیل رشد کرده&amp;zwnj;اند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;سیمرغ نماد بخت پهلوانی در جامعه&amp;zwnj;ی شکارچی&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بعد از فریدون، منوچهر نتیجه&amp;zwnj;ی او به تخت شاهی می&amp;zwnj;نشیند. اهمیت دوران پادشاهی منوچهر به پهلوان او سام و تولد فرزندش زال، پدر رستم است. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در شاهنامه پادشاهی منوچهر سرآغاز رسمی دوران پهلوانی است، اگرچه سام به منوچهر می&amp;zwnj;گوید: &amp;laquo;مرا پهلوانی نیای تو داد&amp;raquo;. در پادشاهی منوچهر برای اولین&amp;zwnj;بار از قدرت و نفوذ پهلوانان سخن به میان می&amp;zwnj;آید و آن&amp;zwnj;ها نخستین کسانی هستند که بر شاه آفرین می&amp;zwnj;کنند. و او را &amp;laquo;دارای تاج و فرّه موبدان&amp;raquo; می&amp;zwnj;دانند. در این&amp;zwnj;جا می&amp;zwnj;توان دید که فرّه پهلوانی از آن خانواده&amp;zwnj;ی سام نریمان است. و&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان فرّه است که به زال و سپس به رستم می&amp;zwnj;رسد و نام فرِّه شاهنشهی می&amp;zwnj;یابد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پادشاهی منوچهر با داستان بی&amp;zwnj;پسری سام پهلوان، که بی&amp;zwnj;فرزند مانده آغاز می&amp;zwnj;شود. و این&amp;zwnj;که به دعا، از یکی از همسرانش فرزندی به دنیا می&amp;zwnj;آید که مویش سفید است. سام وقتی او را می&amp;zwnj;بیند می&amp;zwnj;پندارد به مجازات گناهی، به چنین ننگی دچار شده است. از آن رو می&amp;zwnj;گوید:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;laquo;چو آیند و پرسند گردنکشان&lt;br /&gt;
چه گویم از این بچه&amp;zwnj;ی بدنشان&amp;raquo; &lt;br /&gt;
و دستور می&amp;zwnj;دهد نوزاد را به کوه بیندازند. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در این حماسه پدر که می&amp;zwnj;بایست بخت نوزاد باشد، او را از خود می&amp;zwnj;راند و مادر کاری برای بازداشتن او نمی&amp;zwnj;کند. بلکه این پرنده&amp;zwnj;ی افسانه&amp;zwnj;ای است که کودک را به فرزندی بر می&amp;zwnj;گزیند و بخت او را بلند می&amp;zwnj;کند. سیمرغ در این حماسه نقش مادری مهربان، قدرتمند، با تدبیر، آینده&amp;zwnj;نگر، پرورنده&amp;zwnj;ای برخوردار از هوش غریزی و آموزگاری با خرد آسمانی را بازی می&amp;zwnj;کند. او که در حماسه&amp;zwnj;ی زال مشخصات یک زن کامل و یک ایزدبانو را دارد از زندگی زال نوزاد از نخستین روز تا روزگار جوانی چنان مراقبت می&amp;zwnj;کند که آوازه&amp;zwnj;ی سلامت و قدرت او در جهان می&amp;zwnj;پیچد. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در همین ایام است که سام خواب می&amp;zwnj;بیند مردی از هند سوار بر اسب تازی به نزد او آمد و مژده&amp;zwnj;ی زندگی فرزندش را داد. شب دوم خواب می&amp;zwnj;بیند از &amp;laquo;کوه هند&amp;raquo; درفشی بلند برافراشته شد، جوانی خوبروی پدیدار شد. و از پس او لشکری نمایان گشت. و دید که در طرف دست چپ و دست راست جوان، یک موبد، و یک پیر خردمند هستند که به هنگام دیدن سام زبان به نکوهش او می&amp;zwnj;گشایند و می&amp;zwnj;گویند:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;laquo;ترا دایه گر مرغ شاید همی&lt;br /&gt;
پس این پهلوانی چه باید همی&amp;raquo; &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;سام به جستجو بر می&amp;zwnj;آید. پس از آنکه مطلع می&amp;zwnj;شود پسرش در البرزکوه است، با سپاه فراوان به آن&amp;zwnj;جا می&amp;zwnj;رود، تا فرزندش را به شادی و عزت با خود بیاورد. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;رفتار و حضور سیمرغ در هنگام یافتن و پرورش زال مادرانه است و عنصری مادینه که حامل دلسوزی، مراقبت و هشیاری بسیار است را به نمایش می&amp;zwnj;گذارد. حتی وقتی سام برای بردنش می&amp;zwnj;آید، زال از او نمی&amp;zwnj;تواند دل بکند. اما سیمرغ مانند مادری مهربان و با تدبیر که بهترین&amp;zwnj;ها را برای فرزندش می&amp;zwnj;-خواهد، او را به رفتن تشویق می&amp;zwnj;کند. در&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان حال دلداری می&amp;zwnj;دهد، نوازش می&amp;zwnj;کند. به او می&amp;zwnj;گوید که او را زیر پر خود پرورانده است. تشویقش می&amp;zwnj;کند، برود و جاه و جلال زندگی پهلوانی را ببیند. برای این&amp;zwnj;که او را مطمئن کند همیشه همراهش خواهد بود و هر وقت که نیاز باشد به یاری او خواهد آمد، پری از پر&amp;zwnj;هایش را به او می&amp;zwnj;دهد و می&amp;zwnj;گوید:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;laquo;ابا خویشتن بر یکی پرّ من&lt;br /&gt;
خجسته بود سایه فرّ من&amp;raquo; (شاهنامه ۱: ۱۴۵) &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;توضیح می&amp;zwnj;دهد اگر در موردی به سختی افتاد، آن پر را آتش بزند. او&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان دم ظاهر خواهد شد. حتی به او می&amp;zwnj;آموزد چگونه آئینی و افسونگرانه، روحش را به یاری بخواند، تا ظاهر شود. سپس پهلوان جوان و کوه&amp;zwnj;پیکر را، با مهربانی و نرمش، بی&amp;zwnj;آن&amp;zwnj;که کوچک&amp;zwnj;ترین آزاری ببیند، برمی&amp;zwnj;دارد. در نزد سام و لشکریان به زمین می&amp;zwnj;گذارد. مانند فریدون زال نیز با فرّه پهلوانی به زیر می&amp;zwnj;-آید، تا جهان پهلوان و جانشین پدرش بشود.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;مرتبه&amp;zwnj;ای دیگر که سیمرغ ظاهر می&amp;zwnj;شود هنگام تولد رستم است. فردوسی حال زال جهان&amp;zwnj;پهلوان را بر بالای بستر همسرش رودابه &amp;laquo;پر از آب رخسار و خسته جگر&amp;raquo; توصیف می&amp;zwnj;-کند. در این&amp;zwnj;جاست که زال به&amp;zwnj;یادش می&amp;zwnj;آید باید از سیمرغ یاری بگیرد:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;laquo;یکی مجمر آورد و آتش فروخت&lt;br /&gt;
و ز آن پرّ سیمرغ لختی بسوخت&amp;raquo; (شاهنامه ۱: ۲۳۷) &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;زال برای ملاقات با سیمرغ مراسمی آئینی انجام می&amp;zwnj;دهد که در آن افروختن آتش و سوزاندن پر هست. و ستودن سیمرغ:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;laquo;برو کرد زال آفرین دراز&lt;br /&gt;
ستودش فراوان و بردش نماز&amp;raquo; &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;سیمرغ به هنگام ظهور، با زال در &amp;zwnj;&amp;zwnj;نهایت مهر رفتار می&amp;zwnj;کند و دلسوزانه و مادرانه سرزنشش می&amp;zwnj;کند: &lt;br /&gt;
پس طریق شکافتن شکم و محل یافتن گیاهی را به زال نشان می&amp;zwnj;دهد. همچنین دلداری می&amp;zwnj;دهد که خطری نخواهد بود. سیمرغ در این مرتبه یادآور بی&amp;zwnj;بی&amp;zwnj;ها و زنان داروگر است که هم مامایی می&amp;zwnj;دانند و هم از رموز گیاهان باخبرند. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&lt;img align=&quot;middle&quot; src=&quot;http://www.radiozamaneh.com/sites/default/files/images/shoktaghk03.jpg&quot; alt=&quot;&quot; /&gt;سیمرغ نماد بخت پهلوانی در جامعه&amp;zwnj;ی شکارچی&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;بار سومی که سیمرغ در شاهنامه پدیدار می&amp;zwnj;شود وقتی است که رستم خسته و شکسته از جنگ اسفندیار روئین&amp;zwnj;تن به خانه آمده، دست از زندگی شسته. زال می&amp;zwnj;گوید:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;laquo;یکی چاره دانم من این را گزین&lt;br /&gt;
که سیمرغ را یار خوانم برین&lt;br /&gt;
گر او باشدم زین سخن رهنمای&lt;br /&gt;
بماند به ما کشور و بوم و جای&amp;raquo; (شاهنامه ۶: ۲٩۳) &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;زال برای فراخواندن سیمرغ یک بار دیگر به مراسم آئینی متوسل می&amp;zwnj;شود. به گفته&amp;zwnj;ی شاهنامه &amp;laquo;زال فسونگر&amp;raquo; سه مجمر پر از آتش بر می&amp;zwnj;دارد با سه &amp;laquo;هشیار و گرد&amp;raquo; به قله&amp;zwnj;ی کوه می&amp;zwnj;روند و از میان دیبا پر سیمرغ را بدر می&amp;zwnj;آورد، پر را اندکی در بالای مجمر می&amp;zwnj;سوزاند تا نیمه شب که سیمرغ پدیدار می&amp;zwnj;شود&lt;br /&gt;
سیمرغ زال را غرق غم و اندوه در کنار آتش دیده به سویش می&amp;zwnj;آید و دلجویی کنان می&amp;zwnj;پرسد:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;laquo;بدو گفت سیمرغ شا&amp;zwnj;ها چه بود&lt;br /&gt;
که آمد ازین سان نیازت به دود&amp;raquo; &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;زال همان&amp;zwnj;گونه که کسی در نزد مادر عزیزی می&amp;zwnj;گرید و ناله می&amp;zwnj;کند در کنار سیمرغ می&amp;zwnj;نالد و می&amp;zwnj;گوید چه بر سر رستم آمده است:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;laquo;تن رستم شیردل خسته شد&lt;br /&gt;
از آن خستگی جان من بسته شد&amp;raquo; &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;سیمرغ باز هم به شیوه&amp;zwnj;ای مادرانه او را دلداری می&amp;zwnj;دهد:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;laquo;بدوی گفت سیمرغ کای پهلوان&lt;br /&gt;
مباش اندرین کار خسته روان&amp;raquo; &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;به او می&amp;zwnj;گوید که رخش و رستم را به نزدش بیاورند تا دردم مرهمی بر زخم&amp;zwnj;هایشان بگذارد. وقتی رستم را به نزد سیمرغ می&amp;zwnj;آورند او هم&amp;zwnj;چنان مهربان و مادرانه با رستم حرف می&amp;zwnj;زند و با دلسوزی سرزنشش می&amp;zwnj;کند که:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;laquo;چرا رزم جستی ز اسفندیار &lt;br /&gt;
چرا آتش افکندی اندر کنار&amp;raquo; (شاهنامه ۶: ۲٩۵) &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;سیمرغ پیکان را از زخم رستم بیرون می&amp;zwnj;کشد و خون و خستگی او را با منقارش پاک می&amp;zwnj;کند. سپس با پرش به روی همه&amp;zwnj;ی زخم&amp;zwnj;های او می&amp;zwnj;کشد. به&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان شیوه رخش را هم درمان می&amp;zwnj;کند. بعد هم می&amp;zwnj;کوشد رستم را از جنگ با اسفندیار باز بدارد. در این حماسه می&amp;zwnj;توان دید که سیمرغ بخت و نماد فر پهلوانی زال است که تا پایان همراه اوست. حضورش آورنده&amp;zwnj;ی زندگی، خردمندی و اقتدار است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در داستان زال می&amp;zwnj;توان دید بختی که با نماد سیمرغ تجلی می&amp;zwnj;کند می&amp;zwnj;تواند به جامعه&amp;zwnj;ی شکارچی تعلق داشته باشد. بخصوص که بین پاره&amp;zwnj;ای از خصائل آرتمیس الهه&amp;zwnj;ی شکار یونانی و سیمرغ می&amp;zwnj;توان وجوه مشترکی یافت. از آن جمله جفت بودن با آپولو که هم همسر و هم دو قلوی اوست، کمک به زایمان زنان، شفابخشی و مرهم گذاری بر زخم&amp;zwnj;ها. در عین حال پیروزمندانه از میان برنده&amp;zwnj;ی دشمنان خویش است. هم&amp;zwnj;چنان که پهلوان باید هر دو خصال را نسبت به مردم مورد دفاع خود و دشمنان آن مرز و بوم داشته باشد. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;دیگر اینکه سیمرغ در داستان زال چشمان عقاب را دارد و بر قله&amp;zwnj;ی کوه زندگی می&amp;zwnj;کند و در وهله&amp;zwnj;ی اول ملاقاتش با نوزاد حماسه، زال، به قصد شکار صورت می&amp;zwnj;گیرد. یعنی سیمرغ شخصیت یک شکارچی و یک پرورنده را دارد که مانند خود شخصیت پهلوان نسبت به کسانی که زیر پوشش دفاعی او هستند حمایت&amp;zwnj;کننده و نسبت به تهدیدکنندگان آن مرگ&amp;zwnj;آور است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;بره نماد فرّه دینی در جامعه&amp;zwnj;ی دامدار &lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;فردوسی می&amp;zwnj;گوید در زمان اردوان پنجم، پادشاه اشکانیان، دست نشانده&amp;zwnj;اش، بابک، در استخر پارس، حکومت داشت. مردی به نام ساسان، از نسل ساسان پسر دارا، به خدمت بابک در می&amp;zwnj;آید. مرد جوان روزگاری سخت و پر تلاش در خدمت بابک دارد. تا اینکه بابک شبی در خوابی ساسان شبان خود را سوار بر پیل می&amp;zwnj;بیند، که تیغ هندی در دست دارد. شب دوم خواب می&amp;zwnj;بیند که موبد یا مغی سه آتش فروزان &amp;laquo;چو آذرگشسب و چو خرّاد و مهر فروزان به کردار گردان سپهر&amp;raquo; با خود حمل می&amp;zwnj;کند. او این سه آتش را در پیش ساسان می&amp;zwnj;گذارد و در هرکدام عود می&amp;zwnj;سوزد. معبران خبر می&amp;zwnj;دهند که چنین خوابی برای هرکسی دیده شود، سرانجام او یا پسرش پادشاهی خواهد بود. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بابک ساسان را نزد خود می&amp;zwnj;خواند و از اصل و نسبش می&amp;zwnj;-پرسد. مرد جوان وقتی احساس امنیت می&amp;zwnj;کند، از نسب خویش که به دارا می&amp;zwnj;رسد و از ترس اشکانیان پنهان نگاه داشته، او را باخبر می&amp;zwnj;سازد. بابک وقتی از این خبر خوش مطلع می&amp;zwnj;شود به تعظیم و اکرام مرد جوان می&amp;zwnj;پردازد. به گفته شاهنامه &amp;laquo;جامه&amp;zwnj;ی پهلوی با آلت خسروی&amp;raquo; بر تن او می&amp;zwnj;پوشاند و برایش کاخی &amp;laquo;پرمایه&amp;raquo; بنا می&amp;zwnj;کند. او را سر شبانان می&amp;zwnj;کند و در خدمتش غلام و پرستار می&amp;zwnj;گذارد. وقتی از مال و خواسته بی&amp;zwnj;نیازش می&amp;zwnj;کند دختر خود را که تاج و مایه&amp;zwnj;ی افتخارش بوده به او می&amp;zwnj;دهد. (شاهنامه ۷: ۱۱٩) &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&lt;img align=&quot;middle&quot; src=&quot;http://www.radiozamaneh.com/sites/default/files/images/shoktaghk04.jpg&quot; alt=&quot;&quot; /&gt;بره نماد فرّه دینی در جامعه&amp;zwnj;ی دامدار&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;دختر بابک پس از نه ماه پسری به دنیا می&amp;zwnj;آورد که ساسان به یاد نیای ارشد خود &amp;laquo;همی خواندش بابکان اردشیر&amp;raquo;. بابک به کمک مربیان و آموزگاران او را چنان به همه&amp;zwnj;ی هنر&amp;zwnj;ها آراسته می&amp;zwnj;کند که خبرش به اردوان می&amp;zwnj;رسد. فردوسی وقتی نوجوان زیبارو و هنرمند را توصیف می&amp;zwnj;کند حرفی از فرّه یا بخت او نمی&amp;zwnj;زند. اما می&amp;zwnj;گوید که اردوان خواستار آن می&amp;zwnj;شود که فرزند بابک در کنار فرزندان خودش در کاخ شاهی پروریده شود. و قول می&amp;zwnj;دهد با اردشیر مانند فرزند خویش رفتار کند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بابک نوجوان را با سوغات فراوان از استخر به ری می&amp;zwnj;فرستد. و اردوان، به وعده&amp;zwnj;ی خویش وفا می&amp;zwnj;کند، نوجوان را مانند یکی از پسرانش در دربار خویش می&amp;zwnj;پذیرد. تا ماجرای شکار-اختلاف بین یکی از پسران اردوان و اردشیر بر سر اینکه چه کسی شکار را زده- مطرح می&amp;zwnj;شود.&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان سبب می&amp;zwnj;شود که اردوان او را از قصر شاهی به آخور اسبان تازی بفرستد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;به شهادت کارنامه&amp;zwnj;ی اردشیرپاپکان و شاهنامه، اردشیر با مال و خواسته&amp;zwnj;ای که پدربزرگش، بابک، به نزد او می&amp;zwnj;فرستد روزگارش را به شادخواری طی می&amp;zwnj;کند و منتظر فرصت می&amp;zwnj;-شود. در این ایام محبوب اردوان، گلنار، تجسم انسانی بخت اردشیر می&amp;zwnj;شود. او که هم گنجور و هم دستور پادشاه است و نزد او از جان و دلش عزیز&amp;zwnj;تر، اردشیر را از بام می&amp;zwnj;بیند و دلباخته&amp;zwnj;ی او می&amp;zwnj;شود. شب با کمند به زیر می&amp;zwnj;آید و خود را بر اردشیر عرضه و اظهار بندگی می&amp;zwnj;کند. این در حالی است که اردوان به این دختر زیباروی به منزله&amp;zwnj;ی بخت خود و فال نیکوی خود نگاه می&amp;zwnj;کند. و هیچ روزی نیست که بدون نگاه بر روی او آغاز &amp;zwnj;کند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در این دوران بابک می&amp;zwnj;میرد. اردوان پسر بزرگ خود را به فرمانروایی پارس به جای بابک می&amp;zwnj;فرستد، بی&amp;zwnj;آنکه بر اردشیر ارزشی بگذارد. هم&amp;zwnj;زمان اردوان از اخترشماران می&amp;zwnj;خواهد به طالع پادشاهی او نگاه کنند. به هنگام رصد، گلنار حاضر می&amp;zwnj;شود. در طول سه روز هر چه را باید می&amp;zwnj;شنود. ستاره&amp;zwnj;شماران روز چهارم به نزد اردوان می&amp;zwnj;روند و به او می&amp;zwnj;-گویند جوانی که والامقام و از&amp;zwnj;نژاد سپهبدان است از نزد او می&amp;zwnj;-گریزد و پس از آن شهریاری بلنداختر می&amp;zwnj;شود. گلنار به نزد اردشیر می&amp;zwnj;آید و او را از شنیده&amp;zwnj;ها باخبر می&amp;zwnj;کند. ارشیر تصمیم به مراجعت به پارس می&amp;zwnj;گیرد. و به او می&amp;zwnj;گوید اگر همراهش بشود او را بانوی بانوان می&amp;zwnj;کند. زن جوان می&amp;zwnj;پذیرد. فردوسی می&amp;zwnj;گوید:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;laquo;کنیزک در گنج&amp;zwnj;ها باز کرد&lt;br /&gt;
ز هر گوهری جستن آغاز کرد&amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اردشیر یک اسب سیاه و یک اسب سفید از آخور اردوان بر می&amp;zwnj;دارد. با گلنار از ری به پارس می&amp;zwnj;گریزد. اردوان وقتی بیدار می&amp;zwnj;شود و گلنار را نمی&amp;zwnj;یابد، خبر می&amp;zwnj;شود زن و مرد و اسبان و مال و خواسته از او گریخته&amp;zwnj;اند. با سپاهیان به دنبال ایشان می&amp;zwnj;تازد. در وهله&amp;zwnj;ی اول می&amp;zwnj;گویند که غُرمی را دیدند که به دنبال آن دو سوار می&amp;zwnj;دوید. وقتی اردوان ماجرای غُرم را می&amp;zwnj;پرسد به او می&amp;zwnj;گویند:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;laquo;چنین داد پاسخ که آن فرّ اوست&lt;br /&gt;
به شاهی و نیک اختری پرّ اوست&amp;raquo; (شاهنامه ۷: ۱۲۸) &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در واقع این نخستین بار است که از فرّ اردشیر سخن به میان می&amp;zwnj;آید. در مرحله&amp;zwnj;ی بعد می&amp;zwnj;گویند که آن دو تن را دیدند که غُرم بر پشت اسب یکی از آن دو نشسته بود. در این&amp;zwnj;جا فرّه و بخت یکی گرفته می&amp;zwnj;شود:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;laquo;که بختش پس پشت او برنشست&lt;br /&gt;
از این تاختن باد ماند بدست&amp;raquo; (شاهنامه ۷: ۱۲٩) &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;مادینه بودن غرم در داستان فرار اردشیر وقتی تأیید می&amp;zwnj;شود که به اردوان می&amp;zwnj;گویند باید شتاب کرد و جلوی اردشیر را گرفت: &amp;laquo;نباید که او نوشد از غرمُ، شیر&amp;raquo; (شاهنامه ۷: ۱۲۹) که کنایه از بهره&amp;zwnj;برداری از بخت خود و رسیدن به شهریاری است در عین حال به مادینه بودن حیوان نیز اشاره دارد. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اردشیربابکان به دلیل همراهی بخت بی&amp;zwnj;مانع به پارس می&amp;zwnj;-رسد. وقتی که طرفدارانش بر گرد او جمع می&amp;zwnj;شوند موبدی به او می&amp;zwnj;گوید:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;laquo;از این پس کنی رزم با اردوان&lt;br /&gt;
که اختر جوانست و خسرو جوان&amp;raquo; &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در داستان اردشیر و ارتباط آن با بخت نیز مانند داستان زال دیدن آینده به وسیله&amp;zwnj;ی رؤیا، رؤیای سام و خبر گرفتن از حیات پسر، و افروختن سه آتش مقدس و به&amp;zwnj;کار بردن بوی خوش برای آتش وجود دارد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در این داستان براحتی می&amp;zwnj;توان ارتباط بین غُرم را با تعریفی که ساسانیان از حکومت خود می&amp;zwnj;کردند یافت. اردشیربابکان کسی است که حکومت دینی را در کنار پادشاهی خود قرار می&amp;zwnj;دهد. نسبت خانوادگی خود را به گشتاسب می&amp;zwnj;رساند. و دین زرتشت را دین رسمی سراسر کشورهای ایرانی تحت پادشاهی خود می&amp;zwnj;کند. از این رو می&amp;zwnj;توان چنین برداشت کرد که غُرم، بخصوص که با صفت پاک در شاهنامه می&amp;zwnj;آید، نماد بخت یا فرّه دینی و بخت پادشاهی باشد. در عین حال که غرم حیوان مقدس فرهنگ و جامعه&amp;zwnj;ی دامداری نیز به حساب می&amp;zwnj;-آید. مضافاً در قصه&amp;zwnj;ی اردشیربابکان تأکید می&amp;zwnj;شود ساسان پدر اردشیر شبان بوده است. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در داستان اردشیر می&amp;zwnj;توان دید که غرم نشان و نماد بخت به معنای برخورداری از ثروت و برکت در زندگی است، که هم شامل احشام و زمین می&amp;zwnj;شود، هم سلامت و زندگی آدم&amp;zwnj;ها و هم زن. نتیجه&amp;zwnj;ای که از این نماد می&amp;zwnj;توان گرفت این است که به&amp;zwnj;زعم نویسندگان داستان و ابداع کنندگان نماد، چنین پادشاهی آورنده&amp;zwnj;ی برکت برای خود و مردم است. در واقع غرم صورت دامی برخورداری از زندگی است. همان&amp;zwnj;طور که در یک فرهنگ کشاورزی خوشه&amp;zwnj;ی درشت و سلامت گندم نمادی است که حق مطلب را در رابطه با بخت و ثروت و برخورداری از برکات زندگی ادا می&amp;zwnj;کند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;کرم هفتواد نماد بخت در جامعه&amp;zwnj;ی صنعتگران &lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;فردوسی به&amp;zwnj;هنگام نقل داستان اردشیربابکان از داستان کرم هفتواد می&amp;zwnj;گوید. قصه از این قرار است که در پارس شهری به نام کجاران با مردمی فقیر بوده، و شغل غالب مردم ریسندگی. در این شهر دختران ریسنده که از سپیده تا شام کار می&amp;zwnj;کردند، بسیار بودند. هفتواد یکی از این صنعتگران ریسنده بوده که هم خودش و هم هفت پسر و یگانه دخترش زندگی را در کار ریسندگی گذاشته بودند. دختر هفتواد که فردوسی او را &amp;laquo;نیک بخت&amp;raquo; و &amp;laquo;پرهنر&amp;raquo; معرفی می&amp;zwnj;کند، روزی در وقت صرف خورش، از درخت سیبی در کنارش می&amp;zwnj;افتد. او سیب را بر می&amp;zwnj;دارد و در میان آن کرمی می&amp;zwnj;یابد. کرم را روی دوکش می&amp;zwnj;گذارد. در آن روز به بخت کرم بیش از هر روز می&amp;zwnj;ریسد. به زودی متوجه می&amp;zwnj;شود کرم بخت بیدار شده خانواده&amp;zwnj;ی اوست. به دنبال حضور این هشیاری اقتصادی، ثروتی عظیم برای خانواده&amp;zwnj;ی دختر فراهم می&amp;zwnj;شود. از ثروتی که دختر به سبب بخت کرم برای پدر و هفت برادرش تهیه می&amp;zwnj;کند، آن&amp;zwnj;ها به چنان مکنتی می&amp;zwnj;رسند که رقیب پادشاه می&amp;zwnj;شوند. قلعه&amp;zwnj;ای بزرگ می&amp;zwnj;سازند و نام شهر کجاران را &amp;laquo;کرمان&amp;raquo; می&amp;zwnj;گذارند. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;img align=&quot;middle&quot; src=&quot;http://www.radiozamaneh.com/sites/default/files/images/shoktaghk05.jpg&quot; alt=&quot;&quot; /&gt;قلعه بم، قلعه کرم هفتواد&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;از برکت کرم و بخت بلند دختر، نه تنها هفتواد و پسرانش به پادشاهی و سروری مردم کرمان می&amp;zwnj;رسند که هرکس به بخت کرم کار می&amp;zwnj;کند نیز ثروتمند می&amp;zwnj;شود. به این ترتیب پرستندگان کرم فزونی می&amp;zwnj;گیرند. در این میان دختر، خادم یا پریستار آئین کرم می&amp;zwnj;شود. هر روز او را خوراک می&amp;zwnj;دهد و توجه می&amp;zwnj;کند. تا اینکه کرم به چنان اژدهایی بدل می&amp;zwnj;شود، که هیچ یک از سپاهیان اردشیر نمی&amp;zwnj;توانند با پدر و هفت برادر دختر و کسانی که با ایشان همراه هستند مقابله کنند. آن&amp;zwnj;ها نه تنها قلعه&amp;zwnj;ای نفوذ ناپذیر می&amp;zwnj;سازند که بخت کرم هم یارشان است. تا اینکه اردشیر به حیله وارد قلعه&amp;zwnj;ی نفوذناپذیر هفتواد می&amp;zwnj;شود و به جنگ کرم می&amp;zwnj;رود و با ریختن فلز گداخته در شکم کرم، او را می&amp;zwnj;کشد. به این ترتیب بخت هفتواد می&amp;zwnj;خوابد و بخت پادشاه بر او غلبه می&amp;zwnj;کند:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;laquo;بدانید کامد به سر، کار کرم&lt;br /&gt;
گذشت اختر و روز بازار کرم&amp;raquo; (شاهنامه ۷: ۱۵۰) &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در قصه نشانی از مادینه بودن کرم نیست اما یابنده و نگهدارنده و پرورش دهنده&amp;zwnj;ی او دختر هفتواد است. در واقع بخت اوست که به مدد خانواده&amp;zwnj;اش و پرستندگان کرم که&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان &amp;laquo;عیاران&amp;raquo; و صنعتگران باشند می&amp;zwnj;آید. (فردوسی می&amp;zwnj;گوید پسر بزرگ هفتواد که نامش شاهوست و سالار و عیار است با پدرش به دار کشیده می&amp;zwnj;شود.) و کرم نماد رونق گرفتن و ثروتی است که صنعت دستی زنان برای جامعه آورده است. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در پایان می&amp;zwnj;توان چنین نتیجه گرفت که بخت در شاهنامه خود یا نمادی مادینه است و مشخصاتی مادینه دارد و یا با زنی مربوط می&amp;zwnj;شود. مرد تنها وقتی به سروری کامل می&amp;zwnj;رسد که با این عنصر مادینه که نگهدار زندگی او و راهنمایش در رسیدن به ثروت و قدرت است بپوندد. در مورد فریدون بخت خود را در قالب گاو برمایه و فرانک هشیار نشان می&amp;zwnj;دهد. از توانایی و اقتداری که فرانک از خود نشان می&amp;zwnj;دهد می&amp;zwnj;توان دید که قصه محصول دوران مادرسالاری است. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در داستان زال سیمرغ در نقش ایزدبانویی که مظهر مهربانی و خردمندی و هشیاری کامل در عین حال جنگجویی است ظاهر می&amp;zwnj;شود. از مراسم آئینی که در قصه وجود دارد می&amp;zwnj;توان دید که به دوران کهن شکارگری و افسونگری بازمی&amp;zwnj;گردد. بخصوص که مراسم در معبد طبیعی ایرانیان یعنی کوه انجام می&amp;zwnj;شود و سه مجمر آتش نماینده&amp;zwnj;ی سه آتش مقدس روشن می&amp;zwnj;شود و بر آن قربانی گیاهی خوشبوی و عود و عبیر سوخته می&amp;zwnj;شود. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در داستان غُرم، قدرت گرفتن فرهنگ دامداری را می&amp;zwnj;توان دید. شبانی و تقدس غرم، میش و بره در همه&amp;zwnj;ی فرهنگ&amp;zwnj;هایی که محصول جوامع دامدار است دیده می&amp;zwnj;شود. در این فرهنگ&amp;zwnj;ها پیامبران و مقدسین در لباس شبانان پدیدار می&amp;zwnj;شوند و برکت خداوندی و روزی خود را در نماد بره و گوسفند و میش و غرم نشان می&amp;zwnj;دهند. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در داستان کرم هفتواد، معنای بخت در جوامع صنعتگر و عیار نشان داده می&amp;zwnj;شود. برکت و روزی برای مردم نه از کشاورزی است و نه شکار. بلکه دسته&amp;zwnj;ای از مردان به کار آهنگری و ساختن آلت و ادوات جنگ می&amp;zwnj;پرداختند و زنان کارشان نساجی، ریشندگی، بافندگی و سایر صنایع دستی بوده است. این هر چهار گروه بخت را برکت و برخورداری از خواسته و مال و قدرت که تسهیل&amp;zwnj;کننده&amp;zwnj;ی زندگی است می&amp;zwnj;دانند و آن با نمادی حیوانی نشان داده می&amp;zwnj;شود که دارای مشخصات زنانه بوده یا با زنی مربوط می&amp;zwnj;شود.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;منابع&lt;br /&gt;
- شاهنامه نه جلدی به تصحیح برتلس چاپ مسکو ۱٩۶۵&lt;br /&gt;
- برهان قاطع، محمد حسین بن&amp;zwnj;خلف تبریزی، تهران ۱۳۶١&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در همین زمینه:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;http://www.radiozamaneh.com/taxonomy/term/1398&quot;&gt;::مقالات شکوفه تقی در زمانه::&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
</description>
     <comments>https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2012/04/17/13149#comments</comments>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/11075">ادبیات کهن ایران</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/category/tags/%D8%B4%D8%A7%D9%87%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87">شاهنامه</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/1398">شکوفه تقی</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak">خاک</category>
 <pubDate>Tue, 17 Apr 2012 07:26:10 +0000</pubDate>
 <dc:creator />
 <guid isPermaLink="false">13149 at https://archive.radiozamaneh.com</guid>
  </item>
  <item>
    <title>انسان و درد غربت</title>
    <link>https://archive.radiozamaneh.com/reflections/2012/03/15/12045</link>
    <description>&lt;div class=&quot;fb-social-like-widget&quot;&gt;&lt;fb:like  href=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/reflections/2012/03/15/12045&quot; send=&quot;false&quot; layout=&quot;box_count&quot; show_faces=&quot;false&quot; width=&quot;500&quot; action=&quot;like&quot; font=&quot;arial&quot; colorscheme=&quot;light&quot;&gt;&lt;/fb:like&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-nevisandeh&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    شکوفه تقی        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-filefield field-field-maghaleh-image&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    &lt;img  class=&quot;imagefield imagefield-field_maghaleh_image&quot; width=&quot;480&quot; height=&quot;319&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/sites/default/files/mevlana.jpg?1332275150&quot; /&gt;        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;p&gt;شکوفه تقی &amp;minus; متکلمین، عرفا و فلاسفه&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;&amp;zwnj;&lt;/span&gt;ی اسلامی با گرایش نوافلاطونی در این رأی که انسان غریبه&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;&amp;zwnj;&lt;/span&gt;ای است تبعیدی، وحدت نظر دارند، در این که انسان در یک معنویت آسمانی ریشه دارد و به شادی نمی&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;&amp;zwnj;&lt;/span&gt;رسد مگر اینکه راه آمده را در نوردیده، به جایگاه اصلی خویش باز گردد. اختلافشان اما بر سر تعریف رابطه&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;&amp;zwnj;&lt;/span&gt;ی انسان و خدا، علت جدایی و نحوه&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;&amp;zwnj;&lt;/span&gt;ی برگشت او به بهشت، و تعریف کامیابی است.&lt;/p&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;!--break--&gt;&lt;!--break--&gt;&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;در این مقاله سعی بر این است که نشان داده شود کلام، کامیابی انسان را در برخورداری از غریزه می&amp;zwnj;داند &amp;minus; البته به نام خدا &amp;minus; &amp;nbsp;و تأکیدش بر شکم و عضو جنسی است. عرفان، کامیابی را در درک عشق می&amp;zwnj;داند و تأکیدش به روی دل و به معرفت رسیدن آن است. فلاسفه درک حقیقت و پیوست به عقل کل را یگانه کامیابی می&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;&amp;zwnj;&lt;/span&gt;شناسند، و تاکیدشان به روی قوای ذهنی و کمال بخشیدن آن است.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&lt;b&gt;درد جدایی و کلام&lt;/b&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;تصویری که متون شرعی و کتب دینی از آدم می&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;&amp;zwnj;&lt;/span&gt;دهند یادآور موجود ضعیف، نازپرورده و بی اراده&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;&amp;zwnj;&lt;/span&gt;ای است که بیرون از حیطه&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;&amp;zwnj;&lt;/span&gt;ی اقتدار خدا نمی&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;&amp;zwnj;&lt;/span&gt;تواند زندگی کند. خدایی هم که تصویر می&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;&amp;zwnj;&lt;/span&gt;شود پدر یا حاکمی است، که ارتباطش را با وابستگانش در یک خط عمودی تعریف می&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;&amp;zwnj;&lt;/span&gt;کند. به این معنا که او در قله&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;&amp;zwnj;&lt;/span&gt;ی هرم قدرت قرار دارد و دیگران به میزان اطاعتی که از او می&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;&amp;zwnj;&lt;/span&gt;کنند در قدرت، نزدیکش قرار می&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;&amp;zwnj;&lt;/span&gt;گیرند. بنابراین تمرد در قاموس شریعت کلمه&amp;zwnj;ای است که بیانش مجازاتی سنگین به دنبال دارد. در این رابطه خدا برای اینکه رعایایش را زیر نفوذ خود نگاه دارد، برای آنها امکاناتی فراهم می&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;&amp;zwnj;&lt;/span&gt;کند که در آن عظمت او و ناتوانی ایشان ملحوظ است. مادامی&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;&amp;zwnj;&lt;/span&gt;که رابطه بر اساس اطاعت و رعایت عظمت خدا تعریف می&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;&amp;zwnj;&lt;/span&gt;شود، ارباب و رعیت در نقش تعریف شده&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;&amp;zwnj;&lt;/span&gt;ی خود بازی می&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;&amp;zwnj;&lt;/span&gt;کنند، و رابطه به چرخش خود ادامه می&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;&amp;zwnj;&lt;/span&gt;دهد. اما وقتی نقش مورد نظر، به طور مثال به دلیل سرباز زدن یکی از رعایا از ادامه بازی، دچار وقفه می&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;&amp;zwnj;&lt;/span&gt;شود، ارباب یا خدا با تمام قدرت وارد صحنه می&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;&amp;zwnj;&lt;/span&gt;شود تا با شکستن اراده&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;&amp;zwnj;&lt;/span&gt;ی زیر دست، عامل وقفه را از میان بر دارد.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;از آنجایی که در چنین روابطی تمنیات مادی حضوری پر اهمیت دارند، محرومیت و برخورداری از مواهب مادی بزرگترین عامل دردکِشی و کامیابی، در زندگی انسانی است. و شریعت، &amp;laquo;درد غربت&amp;raquo; انسان را در این قالب ترسیم می&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;&amp;zwnj;&lt;/span&gt;کند. به طوری که پیرو شریعت یاد می&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;&amp;zwnj;&lt;/span&gt;گیرد به شوق مواهب بهشت از نعمت زندگی در این دنیا بگذرد. به همین دلیل بهشت شریعت، بهشتی است پر از برخورداری شکمی و جنسی.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;در رابطه&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;&amp;zwnj;&lt;/span&gt;ای که شریعت از خدا و انسان ترسیم می&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;&amp;zwnj;&lt;/span&gt;کند می&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;&amp;zwnj;&lt;/span&gt;توان دید خدا دیکتاتوری است که برای وابسته نگاه داشتن رعیت به خود، او را به یک زندگی نازپرورده آغشته می&amp;zwnj;کند. نمی&amp;zwnj;گذارد او برای یک زندگی سالم و پر مسئولیت که نتیجه در استقلال فرد می&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;&amp;zwnj;&lt;/span&gt;دهد تربیت شود. از این رو در داستان آفرینش تورات، آدم وقتی مجبور می&amp;zwnj;شود روزیِ خود را از طریق کشت پر زحمت زمین به دست آورد به جای لذت بردن از کاشت و برداشت، و لذت از جذبه&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;&amp;zwnj;&lt;/span&gt;ی استقلال، این همه را تنبهیی سخت تلقی می&amp;zwnj;کند، آرزوی بازگشت به زندگی خود در &amp;laquo;بهشت&amp;raquo; را در دل می&amp;zwnj;پرواند.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;بنیاد شریعت بر اطاعت بی چون و چرا از فرامین و احکام الهی است، که یا در کتاب آمده، یا به صورت عرف جریان دارد. در چنین رابطه&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;&amp;zwnj;&lt;/span&gt;ای یک سو اطاعت و برخورداری از آسایش و لذت قرار می&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;&amp;zwnj;&lt;/span&gt;گیرد و یک سو تمرد و رنجِ محرومیت از لذائذ. انسانی که در این چنین نظامی تربیت می&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;&amp;zwnj;&lt;/span&gt;شود، برای برخورداری از تنعم می&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;&amp;zwnj;&lt;/span&gt;بایست فاقد اراده&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;&amp;zwnj;&lt;/span&gt;ی مستقل و آزاد بار بیاید.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;به این ترتیب آدمی که شریعت ترسیم می&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;&amp;zwnj;&lt;/span&gt;کند، در اعمالش پاداش و مجازات نقش مهمی دارد، نمونه&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;&amp;zwnj;&lt;/span&gt;اش رفتار آدم در داستان آفرینش است که وقت روبرویی با خدا، جسارت ندارد مسئولیت عملش را به عهده بگیرد. &amp;laquo;گناه&amp;raquo; را به گردن دیگری می&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;&amp;zwnj;&lt;/span&gt;اندازد. دیگر اینکه نمی&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;&amp;zwnj;&lt;/span&gt;تواند ببیند زندگی مستقلش در زمین شرف دارد بر زندگی پر از ترس و اطاعتش در بهشت.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;در واقع می&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;&amp;zwnj;&lt;/span&gt;توان دید انسانی که شریعت می&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;&amp;zwnj;&lt;/span&gt;پرورد موجودی است که بهترین صورت مثالیش آدم است: مردی نازپرورده، ترسو و وابسته&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;&amp;zwnj;&lt;/span&gt;ی تمنیات که قدرت بریدن و کندن از سرچشمه&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;&amp;zwnj;&lt;/span&gt;ی قدرت را ندارد. در خفا زنش حوا را دوست دارد و او را مادر جهانیان می&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;&amp;zwnj;&lt;/span&gt;نامد. اما در حضور خدا قدرت ندارد از او دفاع کند. چنین کسی اگر می&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;&amp;zwnj;&lt;/span&gt;خواهد به بهشت برگردد برای پیوستن به ذات قدرت و برخورداری از نعمات است. شریعت رابطه انسان و خدا را در قدرت، تنعمات شکمی، و جنسی تعریف می&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;&amp;zwnj;&lt;/span&gt;کند. اطاعت از خدا یا ارباب سبب تحقق این سه می&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;&amp;zwnj;&lt;/span&gt;شود و سرپیچی، محرومیت می&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;&amp;zwnj;&lt;/span&gt;آورد. محرومیت از تنعمات بزرگترین انگیزه درد کشیدن آدم است.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&lt;b&gt;درد جدایی و عرفان &lt;/b&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;در عرفان درد انسان، جدایی از معشوق است و بهشت مکان و خاستگاه عشق. زمین مکان کثرت است؛ زندانی که جدایی عاشق و معشوق در آن رقم زده&amp;zwnj;اند. و غریزه که اسباب تن سپردن به تمنیات را فراهم می&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;&amp;zwnj;&lt;/span&gt;کند، بزرگترین معاند به حساب می&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;&amp;zwnj;&lt;/span&gt;آید. نفس هم بخش خودبین و منفعت&amp;zwnj;اندیش انسان است که او را در همه حال به سوی منافع کوتاه مدت سوق می&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;&amp;zwnj;&lt;/span&gt;دهد.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;از این رو عارف با محروم کردن نفس در صدد اصلاح و تربیت این وجود معاند در خود بر می&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;&amp;zwnj;&lt;/span&gt;آید، تا جایی که بتواند سنگی را که دیوار بین او و معشوق است، چنان صیقل دهد که از آن نورِ وصال بدرخشد. بعبارت دیگر اگر چه عارف از سوی غریزه تشویق می&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;&amp;zwnj;&lt;/span&gt;شود با توالد و تناسل، اندوختن مادیات و چراندن شکم برای بقای خویش بجنگد، برای رسیدن به این خواست&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;&amp;zwnj;&lt;/span&gt;ها دست به هر دسیسه و نیرنگی بزند، و از در هر رقابت و حسادتی در آید، اما با توسل به ریاضت و تمرین، خود را از آمیختن با نفسانیات باز می&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;&amp;zwnj;&lt;/span&gt;دارد. و پس از گذر از امتحانات سخت به غریزه خود می&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;&amp;zwnj;&lt;/span&gt;آموزد بقا را در حیطه&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;&amp;zwnj;&lt;/span&gt;ای نوین تجربه کند.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;سالک باور دارد با رها شدن از توهمات، به روشن&amp;zwnj;بینی می&amp;zwnj;رسد. بی غرض نگاه کردن، دشمنی نورزیدن و از خود به دیگری بخشیدن، نگران قحطی نبودن پیامدهایی است که این رهایی بدنبال دارد. و این رهایی سبب پیوستنِ بی واسطه&amp;zwnj;ی عارف به حقایق می&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;&amp;zwnj;&lt;/span&gt;شود، حقایقی که درکشان انسان را از کینه ورزی و خشونت و جنگ بر سر نان و آب و موضوع جنسی و پول بی نیاز می&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;&amp;zwnj;&lt;/span&gt;کند. مضافا نتیجه در آفرینشی می&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;&amp;zwnj;&lt;/span&gt;دهد که بیرون از قلمرو غریزه است. از این رو عارف همه تاکیدش برای نجات از زندان ماده کوشش در پاک کردن دل است. عرفا تاکیدشان بر اطاعت مرید از پیر است. داستان پادشاه، کنیزک و طبیب غیب در مثنوی معنوی و قصه صورتگران چین و آینه پردازان گواه این مطلب است (رک به دفتر اول مثنوی).&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&lt;b&gt;درد جدایی و متون فلسفی متأثر ازجریان &amp;nbsp;نوافلاطونی&lt;/b&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;در فلسفه&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;&amp;zwnj;&lt;/span&gt;ی اسلامی متاثر از فلسفه&amp;zwnj;ی نوافلاطونی، انسان پرنده&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;&amp;zwnj;&lt;/span&gt;ای آزاد ترسیم می&amp;zwnj;شود، که در جوار سرچشمه&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;&amp;zwnj;&lt;/span&gt;ی دانش و خرد زندگی می&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;&amp;zwnj;&lt;/span&gt;کند. دردی که او را می&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;&amp;zwnj;&lt;/span&gt;سوزاند و فریادش را در می&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;&amp;zwnj;&lt;/span&gt;آورد درد جدایی از این سرچشمه&amp;zwnj;ی آگاهی، و زندانی شدن در میان کسانی است که توانِ فهمیدنِ حقایق را به شیوه&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;&amp;zwnj;&lt;/span&gt;ی او ندارند.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;در فلسفه&amp;zwnj;ی نوافلاطونی، آنچه انسان را زندانی این ظلمت می&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;&amp;zwnj;&lt;/span&gt;کند لذائذی است که غریزه&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;&amp;zwnj;&lt;/span&gt;ی زندگی برای گردش چرخه&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;&amp;zwnj;&lt;/span&gt;ی آفرینش در انسان گذاشته. و برای گول زدن انسان و تن سپاری او به این چرخش، چشمش را نه تنها به روی رنج&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;&amp;zwnj;&lt;/span&gt;هایی که پی&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;&amp;zwnj;&lt;/span&gt;آمد تن سپردن به غریزه است، بسته، که آن امیال را خواستنی&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;&amp;zwnj;&lt;/span&gt;ترین پاداش برای او جلوه داده است. به طوری که انسان به وقت غلبه&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;&amp;zwnj;&lt;/span&gt;ی آن امیال بی چون و چرا از در اطاعت در می&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;&amp;zwnj;&lt;/span&gt;آید و تنها وقتی متوجه سقوط خویش در دام می&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;&amp;zwnj;&lt;/span&gt;شود که مجال پرواز از او گرفته شده است.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;بهشتی که فلاسفه&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;&amp;zwnj;&lt;/span&gt;ی نوافلاطونی ترسیم می&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;&amp;zwnj;&lt;/span&gt;کنند، مکانی است، که پرنده، فارغ از توهمات، مجال فهم حقایق را دارد . خدا همان سرچشمه&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;&amp;zwnj;&lt;/span&gt;ی خرد ناب است که نزدیکی به او برخوردازی از سرچشمه&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;&amp;zwnj;&lt;/span&gt;ی دانش و کمال را بدنبال دارد. از این رو درد فیلسوف، درد دوری از این سرچشمه&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;&amp;zwnj;&lt;/span&gt;ی آگاهی است.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;از این رو فیلسوف می&amp;zwnj;کوشد با فراگیری علوم و تمرین&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;&amp;zwnj;&lt;/span&gt;های مداوم، بر کوریی که غریزه بر انسان تحمیل می&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;&amp;zwnj;&lt;/span&gt;کند غلبه کرده، تدریجا به بهشت حقایق باز گردد.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;در تبین مطلب بالا می&amp;zwnj;توان مثالی از رساله ۴۸ از رسائل اخوان صفا آورد. در این رساله آمده است&amp;nbsp;که نفس، معادل روح، حکیم غریبی است، که در عالم جسمانی، شهر غریب، به بلاهای جسد و فساد هیولی، زنی فاسد، دچار شده است. آن زن شبانه روز مشغول خوردن و نوشیدن است. لباس&amp;zwnj;های فاخر می&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;&amp;zwnj;&lt;/span&gt;پوشد. در مسکن گران زندگی می&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;&amp;zwnj;&lt;/span&gt;کند. مرد حکیم از فرط عشقی که به او دارد همه تلاشش را بر آن می&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;&amp;zwnj;&lt;/span&gt;گذارد که زن را اصلاح کند. برای تحقق این امر او شب و روز به زن می&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;&amp;zwnj;&lt;/span&gt;پردازد. چنان در پرداختن به زن شب و روزش را می&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;&amp;zwnj;&lt;/span&gt;گذراند، که به کلی فراموش می&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;&amp;zwnj;&lt;/span&gt;کند که از کجا آمده، و قصدش از اقامت در شهر غریب چیست. (رک رسائل اخوان صفا جلد چهارم ، ۱۸۳).&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;ابن&amp;zwnj;سینا نیز در &lt;i&gt;رسالة &lt;/i&gt;&lt;i&gt;&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;&amp;zwnj;&lt;/span&gt;الطیر&lt;/i&gt;، خاستگاه روح را مکانی قدسی می&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;&amp;zwnj;&lt;/span&gt;داند، که به نیرنگ صیاد به شوق دانه در دام، جهان ماده، افتاده است. غریزه سبب می&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;&amp;zwnj;&lt;/span&gt;شود پرنده در دام اسیر شود و گذشته خود را از یاد ببرد (دوبال خرد، ۳۱).&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;از دید فلاسفه اسلامی بی&amp;zwnj;خبری و غفلت مادامی که فرد ندای هاتف غیب را نشنود، ادامه خواهد داشت. و صیاد هر آن در کمین او خواهد بود. تنها در صورت با خبر شدن و کسب کمالات است که روح بیدار می&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;&amp;zwnj;&lt;/span&gt;شود. بیداری هم معمولا با درد همراه است. از آن رو که فرد متوجه شرایط خود در زندان دنیا می&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;&amp;zwnj;&lt;/span&gt;شود و بر ناتوانی خود واقف می&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;&amp;zwnj;&lt;/span&gt;گردد، ملاقات با کسانی که پریدن را آموخته&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;&amp;zwnj;&lt;/span&gt;اند، او را به یاد آن دوران قدسی می&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;&amp;zwnj;&lt;/span&gt;اندازد. این در &lt;i&gt;رساله&lt;/i&gt;&lt;i&gt;&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;&amp;zwnj;&lt;/span&gt;الطیر &lt;/i&gt;با نماد پرنده، دام و مرغانی که آموخته&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;&amp;zwnj;&lt;/span&gt;اند با بندی در پا به پرواز در آیند ترسیم شده است.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;با استناد به فلسفه مشاء یادآوری یعنی فراگیری از حکما و بکار گرفتن تعالیم آنها سبب فزونی شوق در دل زندانی می&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;&amp;zwnj;&lt;/span&gt;شود. تا جایی که از یک طرف درک اسارت، غم غربت را در دلش افزون می&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;&amp;zwnj;&lt;/span&gt;کند و از طرف دیگر شوق بازگشت به خاستگاه و جمع شدن با یاران همگن قرار از او می&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;&amp;zwnj;&lt;/span&gt;رباید. تا آنگاه که با &amp;laquo;یاران حقیقت&amp;raquo; جمع شده قصد بازگشت به شهر زادوبوم خود می&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;&amp;zwnj;&lt;/span&gt;کند.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;اخوان&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;&amp;zwnj;&lt;/span&gt;صفا و ابن&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;&amp;zwnj;&lt;/span&gt;سینا همانند بسیاری از فلاسفه اسلامی بر این اخوت و اتحاد یاران حقیقت همواره تاکید فراوان داشته&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;&amp;zwnj;&lt;/span&gt;اند. هم ابن&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;&amp;zwnj;&lt;/span&gt;سینا خود حلقه&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;&amp;zwnj;&lt;/span&gt;ای از یاران همدل را همیشه بر گرد خود داشته است، و هم اخوان&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;&amp;zwnj;&lt;/span&gt;صفا در چنین حلقه&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;&amp;zwnj;&lt;/span&gt;ای بوده&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;&amp;zwnj;&lt;/span&gt;اند. آنها باور داشته&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;&amp;zwnj;&lt;/span&gt;اند که تنها در صورت پیمودن مراتب کمال انسانی در جهت ملاقات با عقل است که مرغ روح آرام می&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;&amp;zwnj;&lt;/span&gt;گیرد.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;همان گونه که ذکرش رفت فلاسفه اسلامی متاثر از فلسفه نوافلاطونی، راه برگشت یا پیمودن قوس صعود را کسب خرد و عمل بدان می&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;&amp;zwnj;&lt;/span&gt;دانند. و باور دارند فرد با ورزدیدن صداقت و خلوص در کار تکامل خود، مرتبه به مرتبه از تاریکی که به او بر اثر زندگی در زندان ماده افزوده، کاسته می&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;&amp;zwnj;&lt;/span&gt;شود. و نزدیکیش به عقل کل و درک حقیقت چنان بر روشن بینی و حکمت او می&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;&amp;zwnj;&lt;/span&gt;افزاید که توان دیدن آینده را می&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;&amp;zwnj;&lt;/span&gt;یابد.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;به این ترتیب می&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;&amp;zwnj;&lt;/span&gt;توان دید که کلام، کامیابی انسان را در برخورداری از غریزه، به نام خدا می&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;&amp;zwnj;&lt;/span&gt;داند و تاکیدش به روی شکم و عضو جنسی است. عرفان، کامیابی را در درک عشق می&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;&amp;zwnj;&lt;/span&gt;داند و تاکیدش به روی معرفت و هشیاری دل است. فلاسفه اما درک حقیقت و پیوست به عقل کل را یگانه کامیابی می&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;&amp;zwnj;&lt;/span&gt;دانند، و تاکیدشان به روی قوای ذهنی و کمال بخشیدن عقل است.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&lt;b&gt;مراجع&lt;/b&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;ابن&amp;zwnj;سینا، &lt;i&gt;احوال&amp;zwnj;النفس، &lt;/i&gt;تصحیح الاهوانی، بیروت ۱۳۷۱ قمری.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;ابن&amp;zwnj;سینا، رساله&amp;zwnj;نفس، تصحیح عمید، تهران ۱۳۳۱ شمسی.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;ابن&amp;zwnj;سینا، &lt;i&gt;حی&amp;zwnj;بن&amp;zwnj;یقظان، &lt;/i&gt;تصحیح امین، قاهره ۱٩۵۲ میلادی.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;ابن&amp;zwnj;سینا، &lt;i&gt;قصیده&amp;zwnj;العینیه&lt;/i&gt;، تصحیح غلامحسین صدیقی، تهران ۱۳۳۲ شمسی.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;شکوفه تقی، دو بال خرد، تهران، ١٣٨١ شمسی.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;ابوالفتوح رازی ، &lt;i&gt;تفسیر روح&amp;zwnj;الجنان&lt;/i&gt;، ج. ۷-۱٠ تهران ۱۳۸۵ قمری.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;رسائل اخوان&amp;zwnj;صفا، ۴ جلد، بیروت ۱۳۷۶ قمری.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;جلال الدین محمد رومی، مثنوی معنوی، تصحیح نیکلسون، تهران ۱۳۶۳ شمسی.&lt;/div&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
</description>
     <comments>https://archive.radiozamaneh.com/reflections/2012/03/15/12045#comments</comments>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/10345">ابن سینا</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/reflections">انديشه زمانه</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/1398">شکوفه تقی</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/2409">عرفان</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/4906">فلسفه اسلامی</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/10346">نوافلاطونیان</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/10344">کلام</category>
 <pubDate>Thu, 15 Mar 2012 22:42:44 +0000</pubDate>
 <dc:creator />
 <guid isPermaLink="false">12045 at https://archive.radiozamaneh.com</guid>
  </item>
  <item>
    <title>تربیت شغلی قهرمان در افسانه‌های ایرانی</title>
    <link>https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2012/02/05/10765</link>
    <description>&lt;div class=&quot;fb-social-like-widget&quot;&gt;&lt;fb:like  href=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2012/02/05/10765&quot; send=&quot;false&quot; layout=&quot;box_count&quot; show_faces=&quot;false&quot; width=&quot;500&quot; action=&quot;like&quot; font=&quot;arial&quot; colorscheme=&quot;light&quot;&gt;&lt;/fb:like&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-sartitr&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    بخش چهارم و پایانی درآمدی بر افسانه‌های ایرانی با موضوع گذر نوجوان از کودکی به بلوغ        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-nevisandeh&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    شکوفه تقی        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-filefield field-field-maghaleh-image&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    &lt;img  class=&quot;imagefield imagefield-field_maghaleh_image&quot; width=&quot;277&quot; height=&quot;203&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/sites/default/files/shotaghpm01.jpg?1328728809&quot; /&gt;        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;p&gt;شکوفه تقی - طبقه&amp;zwnj; سوم افسانه&amp;zwnj;ها با درونمایه گذر قهرمان از نوجوانی به بلوغ به تعلیم و تربیت شغلی قهرمان فقیر  می&amp;zwnj;پردازد. این افسانه&amp;zwnj;ها به دو دسته تقسیم می&amp;zwnj;شوند. در دسته&amp;zwnj;ی اول یک قهرمان و یک ضد قهرمان به موازات هم در حرکت&amp;zwnj;اند. در اینجا به پدر و مادر یا خاستگاه اجتماعی آن&amp;zwnj;ها اشاره نمی&amp;zwnj;&amp;zwnj;شود. اما به&amp;zwnj;خوبی دیده می&amp;zwnj;شود که هر دو جوان فقیر و در صدد کسب معاش هستند. این دو جوان&amp;zwnj;گاه برادر و&amp;zwnj;گاه دوست و همسفر هستند. از این دو&amp;zwnj; گاه یکی راه و دیگری بی&amp;zwnj;راه نامیده می&amp;zwnj;شود.&lt;/p&gt;
&lt;!--break--&gt;&lt;!--break--&gt;&lt;p&gt;بی&amp;zwnj;راه اغلب با باوری که از زیرکی خود دارد سر راه را که درستکار و مهربان است کلاه می&amp;zwnj;گذارد و به&amp;zwnj;دلیل باوری که از سادگی راه دارد آنچه سهم هر دو است را به&amp;zwnj;خود اختصاص می&amp;zwnj;دهد و حتی کاری می&amp;zwnj;کند تا راه بمیرد. &amp;laquo;راه&amp;raquo; که در آستانه&amp;zwnj;ی مرگ قرار گرفته، به&amp;zwnj;وسیله دختری خوب و مهربان شفا می&amp;zwnj;یابد. قهرمان قصه به کمک دختر، دانش شفابخشی می&amp;zwnj;آموزد، سپس با توسل به آن دانش که شفابخش خود او بوده، موفق به درمان دختر پادشاه که به علل نامعلومی دیوانه یا گنگ شده می&amp;zwnj;پردازد. قهرمان افسانه سرانجام به زنان متعدد و پادشاهی می&amp;zwnj;رسد. و بی&amp;zwnj;راه که پی به راز او برده و می&amp;zwnj;خواهد با نیرنگ&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان کار را انجام بدهد، اما طعمه&amp;zwnj;ی حیواناتی می&amp;zwnj;شود که راه، پیش&amp;zwnj;تر از او راز آن&amp;zwnj;ها را کشف کرده است. قدیمی&amp;zwnj;ترین نمونه&amp;zwnj;ی این دسته از افسانه&amp;zwnj;ها در منظومه هفت پیکر نظامی آمده است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در دسته&amp;zwnj;ی دوم قهرمان پسری یکدانه و عزیز کرده است که پدر خارکن او به&amp;zwnj;دلیل تنگی معیشت ناچار از فروش او می&amp;zwnj;شود. پسر با هوشمندی راه&amp;zwnj;های نجات از فقر و رسیدن به مکنت را می&amp;zwnj;آموزد. از آنجائی که معلمش قصد جان او را دارد به کمک دختر او که خود جادوگری می&amp;zwnj;داند و نوجوان را دوست دارد راه پیروزی بر معلم خود را می&amp;zwnj;یابد و موفق می&amp;zwnj;شود در پایان پدر دختر را بکشد و با دختر جادوگر و دختر پادشاه هم زمان ازدواج &amp;zwnj;کند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;laquo;کاری که کس نکرده&amp;raquo; افسانه&amp;zwnj;ی پسری زیبا و باهوش است که پدر فقیرش او را به صد تومان به درویشی می&amp;zwnj;فروشد. درویش دختری زیبا دارد که به پسر علاقمند می&amp;zwnj;شود. به او ماجرای پدرش را می&amp;zwnj;&amp;zwnj;گوید، پسر فنون جادوگری را می&amp;zwnj;آموزد. خواستگار دختر پادشاه می&amp;zwnj;&amp;zwnj;شود. پادشاه او را به دنبال انجام آزمونی می&amp;zwnj;فرستد، و آن عبارت از دست زدن به کاری است که کسی پیش از آن نکرده است. پسر با کمک دانشی که از جادوگر آموخته و همراهی دختر مرد جادوگر، آن کار را انجام می&amp;zwnj;دهد. در پایان با دختر پادشاه و دختر درویش عروسی می&amp;zwnj;کند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;بهره&amp;zwnj;برداری از میراث ولو ناچیز گذشتگان&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;طبقه&amp;zwnj;ی چهارم از افسانه&amp;zwnj;ها موضوعش استفاده درست از میراثی ناچیز است که برای پسر فقیر به جا مانده است. در این دسته از افسانه&amp;zwnj;ها زن حضور چشمگیری ندارد. در واقع قهرمان می&amp;zwnj;بایست یاد بگیرد که با استفاده زیرکانه از میراثش به سعادت و خوشبختی برسد، در مورد دسته&amp;zwnj;ی اول و دوم از این افسانه&amp;zwnj;ها حتی می&amp;zwnj;توان متوجه نقش منفی زن شد و اینکه قهرمان برای رسیدن به سعادت باید بر او غلبه کند و او را به زیر سلطه&amp;zwnj;ی خود درآورد و انتقام احساس حقارتی را که در برابر زن کرده بکشد. این افسانه&amp;zwnj;ها در مقاله&amp;zwnj;ی حاضر به سه دسته تقسیم می&amp;zwnj;شوند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&lt;img align=&quot;middle&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;http://www.radiozamaneh.com/sites/default/files/images/shokutaghmw05.jpg&quot; /&gt;دکتر  شکوفه تقی، نویسنده، شاعر و مردم شناس&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;قهرمان دسته&amp;zwnj;ی اول پسر فقیری است که پدرش مرده و برای او میراثی به&amp;zwnj;ظاهر بی&amp;zwnj;ارزش گذاشته. پسر وقتی بزرگ می&amp;zwnj;شود و به سن کارکردن می&amp;zwnj;رسد، میراث را - هرچند ناچیز- برمی&amp;zwnj;دارد و به دنبال معاش از خانه بیرون می&amp;zwnj;آید. آن میراث به گونه&amp;zwnj;ای جادویی به کمکش می&amp;zwnj;آید و در پایان موفق می&amp;zwnj;شود با دختر پادشاه عروسی کند. مرد ثروتمندی بشود و جایگاه طبقاتی خود را عوض کند. در این دسته پسر کاری شجاعانه انجام نمی&amp;zwnj;دهد فقط حواسش را به کار می&amp;zwnj;گیرد تا از میراث خوب استفاده می&amp;zwnj;کند. &amp;laquo;دختر پادشاه و پسر درویش&amp;raquo; یکی از این نمونه&amp;zwnj;هاست.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;قصه&amp;zwnj;ی &amp;laquo;میراث باارزش&amp;raquo; نیز به این دسته تعلق دارد. قهرمان این افسانه مرد کچلی است که از پدرش برای او یک نی&amp;zwnj;لبک، یک گرز و یک کیسه به جا مانده است. کچل این هر سه را برمی&amp;zwnj;دارد و به منظور کسب روزی با مادرش خداحافظی می&amp;zwnj;کند. کچل اتفاقاً می&amp;zwnj;فهمد که کیسه جادویی است. وقتی ثروتمند می&amp;zwnj;&amp;zwnj;شود دختر پادشاه را خواستگاری می&amp;zwnj;کند. دختر راضی به ازدواج با کچل نمی&amp;zwnj;شود اما پادشاه که ثروت کچل او را به طمع انداخته، به فکر دسیسه&amp;zwnj;ای می&amp;zwnj;افتد تا هم دخترش را به کچل ندهد و هم ثروت او را از دستش به در آورد. اما در پایان کچل با کمک&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان وسیله&amp;zwnj;ی جادویی که به ارث برده هم دختر پادشاه را تصاحب می&amp;zwnj;کند و هم پادشاهی را. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در دسته&amp;zwnj;ای دیگر از افسانه&amp;zwnj;ها دو برادر هستند از پدری خارکن که مرغی جادویی پیدا کرده است. پیرمرد می&amp;zwnj;میرد و مرغ می&amp;zwnj;ماند. مادر دو پسر بعد از مرگ شوهر، مردی یهودی را به زندگی راه می&amp;zwnj;دهد، و مرد با پسران دشمنی می&amp;zwnj;کند. اما پسران فرار می&amp;zwnj;کنند و به سرانجامی نیکو می&amp;zwnj;رسند. افسانه&amp;zwnj;ی &amp;laquo;سعد و سعید&amp;raquo; یکی از این نمونه&amp;zwnj;هاست. در این قصه که در افسانه&amp;zwnj;های کردی به نام سعید و مسعود آمده، مردی یهودی بنام شمعون می&amp;zwnj;کوشد مرغ سعادت را که تخمش گوهر شب&amp;zwnj;چراغ است از خانواده&amp;zwnj;ی خارکن بدزدد. زن خارکن را عاشق خود می&amp;zwnj;کند، به او سفارش می&amp;zwnj;کند مرغ را بکشد و سر و جگرش را برای شمعون نگاه دارد. اما دو پسر سر و جگر مرغ را می&amp;zwnj;خورند. زن تحت تأثیر عشق یهودی می&amp;zwnj;خواهد دو پسرش را بکشد. مردی که مأمور این کار است مرغی را می&amp;zwnj;کشد و با خونش لباس بچه&amp;zwnj;ها را می&amp;zwnj;آلاید و به نزد زن می&amp;zwnj;برد. دو پسر فرار می&amp;zwnj;کنند. سعید و مسعود از هم به ناچار جدا می&amp;zwnj;شوند و به دو راه مختلف می&amp;zwnj;روند. اما بخت با آن&amp;zwnj;ها همراه است. سعید با سه دیو ملاقات می&amp;zwnj;کند که ارثیه&amp;zwnj;ی سلیمان را دارند. این برادر با حیله آن را از دست دیوان بدر می&amp;zwnj;آورد و به ثروت بسیار می&amp;zwnj;&amp;zwnj;رسد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;برادر دوم که سر مرغ را خورده بدون هیچ زحمتی به کمک اقبال به پادشاهی می&amp;zwnj;رسد. سعید- برادری که جگر مرغ را خورده- خبر دلارام چهل کنیز را می&amp;zwnj;شنود. به قلعه&amp;zwnj;ی او می&amp;zwnj;رود و هر شب پول فراوان خرج می&amp;zwnj;کند. دلارام که تا قبل از آن هرکس نزد او آمده بر اثر ولخرجی کیسه&amp;zwnj;اش ته کشیده، از گشاده&amp;zwnj;دستی سعید به شک می&amp;zwnj;افتد. وقتی به راز او پی می&amp;zwnj;برد، جگر را از گلویش بیرون می&amp;zwnj;کشد. اما چون طلسم به اسم سعید است برای دلارام نتیجه&amp;zwnj;ی معکوس دارد. سعید روز بعد کلاه سلیمان را بر سر می&amp;zwnj;گذارد. و هر چهل&amp;zwnj; و &amp;zwnj;یک زنی را که در خدمت دلارام هستند، تبدیل به &amp;laquo;الاغ&amp;raquo; می&amp;zwnj;کند. سرانجام با نیرنگ دلارام را به همسری خود در می&amp;zwnj;آورد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;برای مثال در آخر افسانه می&amp;zwnj;آید که &amp;laquo;قهرمان قصه رفت پیش دختر شاه پریان و به او گفت که هم آنچه از او گرفته پس بدهد هم زنش بشود.&amp;raquo; دختر او را مسخره می&amp;zwnj;کند، و پسر هم ترکه&amp;zwnj;اش را درمی&amp;zwnj;آورد تو سر دختر می&amp;zwnj;زند. او را تبدیل به الاغ می&amp;zwnj;کند. بعد که دختر به التماس و زاری می&amp;zwnj;افتد او را از صورت الاغ بیرون می&amp;zwnj;آورد. دلیل توفیق قهرمانان این قصه&amp;zwnj; بخت ایشان و زحمت گذشتگان آنهاست. آنچه آن&amp;zwnj;ها را وادار به فرار از خانه و دست زدن به آزمون&amp;zwnj;هایی می&amp;zwnj;کند وجود شمعون یهودی است که قصد جانشان را دارد و مادرشان که به او دلباخته است. این دو قهرمان هم مانند قهرمان افسانه&amp;zwnj;ی علی می&amp;zwnj;شزا انگیزه فرارشان از خانه حفظ جان است. در حالی که بقیه&amp;zwnj;ی قهرمانان فقیر انگیزه&amp;zwnj;شان در ترک خانه، کسب معیشت است. در این دسته از افسانه&amp;zwnj;ها قهرمان به ثروت می&amp;zwnj;رسد. اما راه درست برخورد کردن با زن را هرگز نمی&amp;zwnj;فهمد. او تا پایان برای رسیدن به زنی که قدرتمند و بالا&amp;zwnj;تر از اوست به زور متوسل می&amp;zwnj;شود، و این برای قهرمانان این دسته از افسانه&amp;zwnj;ها قبحی ندارد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در برخی افسانه&amp;zwnj;ها قهرمان نوجوان از فرط کوچکی و ناچیزی به چشم نمی&amp;zwnj;آید. از این رو نخودی نامیده می&amp;zwnj;شود. این پسر خردسال تنها کسی است که در میان قهرمانان فقیر افسانه&amp;zwnj;های عامیانه ایرانی دست به کارهای شجاعانه می&amp;zwnj;زند و سرانجام برای پدر و مادر بسیار فقیرش روزی و ثروت فراوان می&amp;zwnj;آورد. در این دسته از افسانه&amp;zwnj;ها &amp;zwnj;گاه سخنی از رسیدن نخودی به سن مردی و ازدواج با دختر پادشاه نیست، و گاهی نیز می&amp;zwnj;آید که در پایان نخودی با یک خاله نخودی عروسی می&amp;zwnj;کند.&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&lt;img width=&quot;200&quot; height=&quot;136&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;http://radiozamaneh.com/sites/default/files/imagecache/maghaleh_image/shoktafs01.jpg&quot; /&gt;در افسانه های ایران شاهزادگان هرگز مادر ندارند، یا به نامشان اشاره&amp;zwnj;ای نمی&amp;zwnj;شود اما همه پدر دارند. قهرمانان فقیر بر عکس همه مادر دارند اما اغلب بی&amp;zwnj;پدر هستند.&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;افسانه نخودنخودی یکی از این&amp;zwnj;هاست. زن و مرد فقیری که فرزندی ندارند تا عصای دست آن&amp;zwnj;ها باشد. یک روز پیرزن برای شوهرش آش پخته. اما کسی نیست که برای او ببرد. زن آرزو می&amp;zwnj;کتد کسی را داشت. از توی آش نخودی بیرون می&amp;zwnj;پرد.&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان نخود به هوای آنکه برود کاسه&amp;zwnj;ی مسی پدرش را از پادشاه بگیرد، آب رودخانه را سر می&amp;zwnj;کشد. یک ببر تیزدندان را که با خود همراه کرده می&amp;zwnj;بلعد. با یک گرگ و روباه هم&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان کار را می&amp;zwnj;کند. وقتی صدای او را که برای گرفتن حق پدرش آمده، پادشاه می&amp;zwnj;شنود دستور می&amp;zwnj;دهد او را به لانه&amp;zwnj;ی خروسان جنگی بیاندازند. نخودی از همه&amp;zwnj;ی حیواناتی که همراه اوست کمک می&amp;zwnj;گیرد. بعد هم وقتی می&amp;zwnj;خواهند آتشش بزنند با آب رودخانه آن را خاموش می&amp;zwnj;کند. عاقبت خزانه را خالی می&amp;zwnj;کند. و به نزد پدرمادرش بر می&amp;zwnj;گردد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;جست&amp;zwnj;وجوی بخت و تصمیم به تغییر شرایط&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;طبقه&amp;zwnj;ی پنجم افسانه&amp;zwnj;ها موضوعش یافتن بخت برای قهرمان فقیر است. در این طبقه دسته&amp;zwnj;های متفاوتی نمی&amp;zwnj;گنجد در عین حال که خود طبقه&amp;zwnj;ی مستقلی است. انگیزه قهرمان مانند بسیاری از نوجوانان فقیر افسانه&amp;zwnj;ها، جست&amp;zwnj;وجوی بخت خفته&amp;zwnj; و رسیدن به امکان مالی و همسر و فرزند است. نوجوان افسانه که کوشا و پرکار اما هنوز فقیر است، &amp;zwnj;گاه به سبب خوابی، سفارش کسی، یا باور خودش در صدد یافتن یا بیدار کردن بختش برمی&amp;zwnj;آید. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در افسانه &amp;laquo;پسر باکله&amp;raquo; به روایت تربت حیدریه، جوانی با مادر پیرش زندگی سختی دارند. به گونه&amp;zwnj;ای که هرچه زحمت می&amp;zwnj;کشند حتی از پس تهیه&amp;zwnj;ی نان روزانه هم بر نمی&amp;zwnj;آیند. به اصطلاح قصه &amp;laquo;هشتشان گرو نه&amp;zwnj;شان است&amp;raquo;. پسر برای دگرگون کردن شرایط تصمیم می&amp;zwnj;گیرد از جادوگری کمک بگیرد تا &amp;laquo;بخت او را سفید کند&amp;raquo;. او هفت شبانه&amp;zwnj;روز راه می&amp;zwnj;رود تا به پیرزنی می&amp;zwnj;رسد که دختر جوان و زبان بسته دارد. پیرزن از پسر می&amp;zwnj;خواهد از جادوگر علت و چاره&amp;zwnj;ی بسته بودن زبان دختر را بپرسد. پسر در غاری با پیرمردی موسفید ملاقات می&amp;zwnj;کند که قبلاً قاصدی به نزد جادوگر فرستاده و جواب سؤالش را نگرفته است. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در مرتبه&amp;zwnj;ی&amp;zwnj; سوم بر لب دریا اژدهایی را می&amp;zwnj;بیند که می&amp;zwnj;خواهد پرواز کند اما نمی&amp;zwnj;تواند. پسر به کمک اژد&amp;zwnj;ها از دریا رد می&amp;zwnj;شود و جادوگر را می&amp;zwnj;یابد و او تنها به سه سؤال پسر که مربوط به دیگران است جواب می&amp;zwnj;دهد. اژد&amp;zwnj;ها بعد از آنکه جواب سؤالش را از پسر دریافت می&amp;zwnj;کند دو بال در می&amp;zwnj;آورد و در عوض آن به پسر دو مروارید می&amp;zwnj;&amp;zwnj;دهد. پیرمرد هم در زیر پایش خم&amp;zwnj;های طلا و جواهر می&amp;zwnj;یابد. به قهرمان که در بیرون آوردن آن&amp;zwnj;ها به او کمک کرده نیمی از جواهرات را می&amp;zwnj;بخشد و دختر پیرزن هم که زبانش با ازدواج باز می&amp;zwnj;شود، به همسری مرد جوان درمی&amp;zwnj;آید. به این ترتیب مرد جوان با &amp;laquo;بخت سفید&amp;raquo; به خانه بازمی&amp;zwnj;گردد. در این دسته از افسانه&amp;zwnj;ها پسر جاه&amp;zwnj;طلبی غیر معقول ندارد، احساسش نسبت به زن آینده&amp;zwnj;اش بیش از آنکه جنبه&amp;zwnj; عاشقانه داشته باشد عقلی و عملی است. قهرمان ذهنی هشیار و روحیه&amp;zwnj;ای مصمم دارد و بی&amp;zwnj;درنگ خود را در جای درست قرار داده و در به&amp;zwnj;دست آوردن سعادت خود مصممانه اقدام می&amp;zwnj;&amp;zwnj;کند. او دختری را می&amp;zwnj;جوید که مناسب اوست و می&amp;zwnj;تواند آن دختر را به زبان آورد برخلاف بسیاری از مردان که زنان سخنگو را هم لال می&amp;zwnj;کنند. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اما دسته&amp;zwnj;ی دیگری از افسانه هم هست که در همین طبقه&amp;zwnj;بندی می&amp;zwnj;گنجد و قهرمان به دنبال بختش می&amp;zwnj;رود اما چون احمق و نادان است نمی&amp;zwnj;تواند از سعادتی که به او روی&amp;zwnj;آور شده بهره&amp;zwnj;مند شود. از این&amp;zwnj;رو در پایان طعمه&amp;zwnj;ی مرگ می&amp;zwnj;شود. این افسانه بیشتر در نواحی خراسان یافت شده است و به&amp;zwnj;نظر می&amp;zwnj;رسد از منطقه چین وارد این ناحیه شده باشد. مشابه این افسانه بیش از هر جایی در افسانه&amp;zwnj;های چینی یافت می&amp;zwnj;شود. نماد اژد&amp;zwnj;ها و حرکت عاقلانه&amp;zwnj; قهرمان نیز از نوع حرکت قهرمانان چینی این دسته از افسانه&amp;zwnj;هاست.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;آنچه در یازده طبقه و هفده گروه افسانه&amp;zwnj;هایی که ذکرش رفت مشترک است تعلق آن&amp;zwnj;ها به ژانر افسانه&amp;zwnj;های پریان یا پریوار است. در این نوع از قصه عنصر قدرتمند جادو یا  magicحضوری بسیار قدرتمند دارد و با زندگی قهرمان کاملاً آمیخته است. به گونه&amp;zwnj;ای که به افسانه مشخصات یک رؤیای قاعده&amp;zwnj;مند را که دارای موضوع، مضمون، انگیزه، آغاز و پایان است می&amp;zwnj;دهد. در این دسته از افسانه&amp;zwnj;ها مانند رؤیا زمان و مکان جادویی است. زبان روایت یا ارتباط و انتقال زبان نمادین است. قهرمان همه&amp;zwnj;&amp;zwnj;ی افسانه&amp;zwnj;ها پسر و سن او در حدود نوجوانی است. همه&amp;zwnj;ی قهرمانان- ولو به زور- برای رسیدن به بلوغ و رسیدن به مرحله&amp;zwnj;ی مردانگی باید خانه را ترک کنند. همه از مراتبی آزمونی می&amp;zwnj;&amp;zwnj;گذرند و با مشکلاتی روبرو می&amp;zwnj;شوند که آن&amp;zwnj;ها را در آستانه&amp;zwnj;ی مرگ قرار می&amp;zwnj;دهند. اما در پایان به کمک یک نیروی جادویی به چیزی می&amp;zwnj;رسند که یک مرد باید برسد تا مورد احترام خود و جامعه باشد؛ و این شامل هر دو دسته قهرمان افسانه&amp;zwnj;ها می&amp;zwnj;شود چه شاهزادگان و چه فقرا. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اما آنچه در این افسانه&amp;zwnj;ها- به&amp;zwnj;لحاظ خاستگاه طبقاتی قهرمان- متفاوت است وضعیت خانوادگی قهرمان است. به&amp;zwnj;طور مثال، شاهزادگان هرگز مادر ندارند، یا به نامشان اشاره&amp;zwnj;ای نمی&amp;zwnj;شود اما همه پدر دارند. قهرمانان فقیر بر عکس همه مادر دارند اما اغلب بی&amp;zwnj;پدر هستند. شاهزادگان همیشه زنی دلباخته&amp;zwnj;ی آنان می&amp;zwnj;شود و شاهزاده با زن و یا زنانی ازدواج می&amp;zwnj;کند که خود دوست دارد. آن&amp;zwnj;ها به او عشق می&amp;zwnj;&amp;zwnj;ورزند. و این زنان هرگز به او خیانت نمی&amp;zwnj;کنند. اما قهرمانان فقیر در اغلب موارد انگیزه&amp;zwnj;شان از نزدیک شدن به زن کسب ثروت و قدرت است تا عشق. همواره یک جنگ بر سر قدرت بین دختر و قهرمان فقیر وجود دارد. &amp;zwnj;گاه دختر و &amp;zwnj;گاه قهرمان برنده می&amp;zwnj;شود. اما در پایان همیشه پیروزی با قهرمان است. او وقتی دختر پادشاه را می&amp;zwnj;گیرد اغلب به&amp;zwnj;دلیل ثروت و قدرتی است که به آن رسیده&amp;zwnj; نه عشق دوجانبه بین زن و مرد. در حالی که شاهزادگان، به&amp;zwnj;خصوص آن&amp;zwnj;ها که جانشین پادشاه می&amp;zwnj;شوند، باید خصایل برجسته&amp;zwnj;ی اخلاقی مانند درستکاری، شجاعت و کف نفس و بخت بلند داشته باشند. اما نوجوان فقیر در مواقع نادری دلرحم است. در اغلب موارد تنبل و حیله&amp;zwnj;گر است و اگر موفق می&amp;zwnj;شود یک وجود جادویی را با خود همراه کند بیشتر به&amp;zwnj;دلیل حیله&amp;zwnj;گری او و حماقت آن موجود جادویی است نه به&amp;zwnj;دلیل جنگی که با او کرده و او را شکست داده است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;چقدر از این برداشت&amp;zwnj;ها ساخته و پرداخته&amp;zwnj;ی ذهن ناخودآگاه انسان است و چقدر محصول واقعیت&amp;zwnj;های اجتماعی که قصه&amp;zwnj;ها در آن ساخته شده، قضاوتی است که به عهده خواننده گذاشته می&amp;zwnj;شود. آنچه می&amp;zwnj;&amp;zwnj;توان با تکیه بر مثال&amp;zwnj;های عدیده&amp;zwnj;ای که از افسانه&amp;zwnj;ها آورده شد برداشت کرد این است که افسانه&amp;zwnj;های هفده&amp;zwnj;گانه&amp;zwnj;ی بالا همه با بن&amp;zwnj;مایه&amp;zwnj;ها و نمادهای نزدیک به هم مضمونی را می&amp;zwnj;سازند که بیان نوع خاصی از ادبیات شفاهی است که ما در این مقاله آن را افسانه می&amp;zwnj;نامیم و این گونه از افسانه&amp;zwnj;ها که موضوعش ترک خانه در جست&amp;zwnj;وجوی مردی و بازگشت به خانه به&amp;zwnj;عنوان یک مرد کامل است، می&amp;zwnj;تواند تاریخ قدسی مراسی آئینی باشد که برای پسران به هنگام گذر از کودکی نوجوانی و رسیدن به جوانی نقل می&amp;zwnj;کرده&amp;zwnj;اند. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;منابع&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;افسانه&amp;zwnj;ها و متل&amp;zwnj;های کردی، گردآوری علی اشرف درویشیان، جلد اول و دوم تهران ۱۳۸٠&lt;br /&gt;
افسانه&amp;zwnj;ها، صبحی مهتدی، جلد اول، تهران ۱۳۵۲. &lt;br /&gt;
افسانه&amp;zwnj;های ایرانیان، آرتور امانوئل کریستین سن، ترجمه امیر حسین اکبری شالچی، تهران ١٣٨۶. &lt;br /&gt;
افسانه&amp;zwnj;های ترکستان، گردآوری ناصر&amp;zwnj;پور پیرار، برزین آذرمهر، تهران ١٣۶٠. &lt;br /&gt;
افسانه&amp;zwnj;های خراسان، جلد سوم، حمیدرضا خزاعی، مشهد ١۳۷۹. &lt;br /&gt;
افسانه&amp;zwnj;های دری، گردآوری روشن رحمانی، تهران ۱۳۷۷. &lt;br /&gt;
افسانه&amp;zwnj;های لری، گرد آوری داریوش رحمانیان، تهران ۱۳۷۹. &lt;br /&gt;
اوسنه&amp;zwnj;های خواب، میهن محسن دوست، تهران ۱۳۸۰. &lt;br /&gt;
باغ&amp;zwnj;های بلورین خیال، خسرو صالحی، تهران ۱۳۷۷. &lt;br /&gt;
توپوزقلی میرزا، قصه&amp;zwnj;های ایرانی، گردآوری الول ساتن، به کوشش احمد وکیلیان و زهره زنگنه، تهران ١٣٨۶. &lt;br /&gt;
شکورزاده، عقاید و رسوم مردم خراسان، تهران ۱۳۴۶. &lt;br /&gt;
قصه&amp;zwnj;های فارس، بازنویسی و ویرایش عباس مخبر، تهران ١۳۸٠. &lt;br /&gt;
قصه&amp;zwnj;های مشدی گلین خانم، ل. پ. الول ساتن، تهران ۱۳۷۴. &lt;br /&gt;
گل به صنوبر چه کرد، دو جلد، گردآوری ابوالقاسم انجوی شیرازی، تهران ١٣۵٧. &lt;br /&gt;
هدایت، صادق، فرهنگ عامیانه مردم ایران، تهران ۱۳٧۸. &lt;br /&gt;
الیاد، می&amp;zwnj;رچه، آیین&amp;zwnj;ها و نمادهای آشناسازی، ترجمه نصرالله زنگوئی، تهران ۱٣۶٨&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در همین زمینه:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;http://www.radiozamaneh.com/taxonomy/term/1398&quot;&gt;::مقالات شکوفه تقی در رادیو زمانه::&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
</description>
     <comments>https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2012/02/05/10765#comments</comments>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/8961">افسانه های ایرانی</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/1398">شکوفه تقی</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak">خاک</category>
 <pubDate>Sun, 05 Feb 2012 09:40:09 +0000</pubDate>
 <dc:creator />
 <guid isPermaLink="false">10765 at https://archive.radiozamaneh.com</guid>
  </item>
  <item>
    <title> گذر آئینی قهرمانان فقیر از نوجوانی به جوانی</title>
    <link>https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2012/01/21/10218</link>
    <description>&lt;div class=&quot;fb-social-like-widget&quot;&gt;&lt;fb:like  href=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2012/01/21/10218&quot; send=&quot;false&quot; layout=&quot;box_count&quot; show_faces=&quot;false&quot; width=&quot;500&quot; action=&quot;like&quot; font=&quot;arial&quot; colorscheme=&quot;light&quot;&gt;&lt;/fb:like&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-sartitr&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    بخش سوم درآمدی بر افسانه‌های ایرانی با موضوع گذر نوجوان از کودکی به بلوغ        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-nevisandeh&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    شکوفه تقی        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-filefield field-field-maghaleh-image&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    &lt;img  class=&quot;imagefield imagefield-field_maghaleh_image&quot; width=&quot;277&quot; height=&quot;184&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/sites/default/files/sho03mp01.jpg?1327350915&quot; /&gt;        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;p&gt;شکوفه تقی - افسانه&amp;zwnj;های گذر نوجوان فقیر و رسیدن او به مردی در این مقاله به لحاظ موضوعی به پنج طبقه تقسیم می&amp;zwnj;شوند. در این افسانه&amp;zwnj;ها آنچه در زندگی نوجوان برای گذر از کودکی به مردی اهمیت دارد کسب ثروت و موقعیت اجتماعی است.&lt;/p&gt;
&lt;!--break--&gt;&lt;!--break--&gt;&lt;p&gt;وقتی این شرایط فراهم شد جوان می&amp;zwnj;تواند، ولو به زور، هر زنی را بخواهد تصاحب کند. از این&amp;zwnj;رو در این دسته از افسانه&amp;zwnj;ها چگونه برخورد کردن با همسر و رعایت زمان آئینی نامزدی، تقوای جنسی، داشتن درک از طرف مقابل، احترام به شرایط و روحیات او فاقد اهمیت است. در عوض به قهرمان آموخته می&amp;zwnj;شود که با کسب پاره&amp;zwnj;ای مهارت&amp;zwnj;ها بتواند گلیم خود را از آب بیرون بکشد. سری میان سر&amp;zwnj;ها درآورد و کسی بشود. در این دسته از افسانه&amp;zwnj;ها زن به لحاظ معشوقیت چندان قابل توجه نیست. اما از نظر تعلیم&amp;zwnj;دهی و راهنمایی قهرمان در رسیدن به مقصود، وجودش در گذر آئینی قهرمان از نوجوانی و رسیدن به مردی بسیار مهم شمرده می&amp;zwnj;شود. به عبارت دیگر برای قهرمان فقیر زن بیشتر ارزش ابزاری دارد. قهرمان فقیر به وسیله&amp;zwnj;&amp;zwnj;ی او می&amp;zwnj;تواند به سروری برسد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;تربیت جنسی قهرمان&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;موضوع طبقه&amp;zwnj;ی اول افسانه&amp;zwnj;ها تربیت جنسی قهرمان است. افسانه به&amp;zwnj;وضوح تصریح می&amp;zwnj;کند قهرمان تنها در شرایطی به مردی می&amp;zwnj;رسد که از آزمون&amp;zwnj;های مختلف بگذرد و نزد زنی کارکشته تعلیم ببیند. از این&amp;zwnj;رو تقوای جنسی و یا هُل نشدن و خود&amp;zwnj; را نگه &amp;zwnj;داشتن که در افسانه&amp;zwnj;های بخش نخستین این مقاله آمد و سبب رشد قهرمان می&amp;zwnj;&amp;zwnj;شد در بخش دوم اهمیت خود را در مرد شدن قهرمان از دست می&amp;zwnj;دهد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در افسانه&amp;zwnj;ی &amp;laquo;محمد شبان و دختر شاه پریان&amp;raquo; پسر فقیری تنها خویشش مادری پیرزن و ناتوان است. او به دلیل تنگی معیشت ناچار است از ده&amp;zwnj;شان برود. اقبال بلندش او را نزد شاهزاده خانمی آورده، پیشکار او می&amp;zwnj;شود. در راه سنگ&amp;zwnj;هایی می&amp;zwnj;یابد، که خون دختری است، که به جادوی دیوی در رودخانه می&amp;zwnj;چکد. و او نمی&amp;zwnj;داند. آن سنگ&amp;zwnj;های قیمتی را با گردوهایی برای بازی عوض می&amp;zwnj;کند. تا اینکه شاه و وزیر از اهمیت سنگ&amp;zwnj;ها باخبر می&amp;zwnj;شوند. به&amp;zwnj;دنبال یابنده آن&amp;zwnj;ها می&amp;zwnj;&amp;zwnj;فرستند، و محمد مجبور می&amp;zwnj;شود برود منشأ آن&amp;zwnj;ها را بیابد. محمد از روی ناچاری دختر را پیدا می&amp;zwnj;کند. آنجاست که می&amp;zwnj;فهمد دیوی او را طلسم کرده است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;محمد از دیو استفاده می&amp;zwnj;کند. و وقتی دیگر به او احتیاجی ندارد شیشه&amp;zwnj;ی عمرش را می&amp;zwnj;شکند. در مرتبه&amp;zwnj;ی بعد مجبور می&amp;zwnj;شود دختر دیگری را بیابد که در صندوق خوابیده. و از خونش گل سرخ می&amp;zwnj;چکد. در مرتبه&amp;zwnj;ی سوم باید مادیان چل&amp;zwnj;کره را پیدا کند، و آن حیوان را مرکوب خود سازد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&lt;img align=&quot;middle&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;http://www.radiozamaneh.com/sites/default/files/images/shokutaghmw05.jpg&quot; /&gt; دکتر شکوفه تقی، مردم&amp;zwnj;شناس، شاعر و داستان&amp;zwnj;نویس&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;این مادیان نخست خود را پیر می&amp;zwnj;پندارد، پس از آنکه &amp;laquo;مرکوب&amp;raquo; جوان می&amp;zwnj;شود دوباره احساس زیبایی و جوانی می&amp;zwnj;کند. در اینجا نشان داده می&amp;zwnj;شود که نوجوان بی&amp;zwnj;نیاز از تقوای جنسی است و در واقع مردانگی او در ارتباطی که با زنان دارد بیدار می&amp;zwnj;شود. دختری که از گلویش خون می&amp;zwnj;کشد نماد نوجوانی قهرمان است، گل سرخ نماد عاشق شدن قهرمان و داشتن احساسات رمانتیک است. اما آنچه از محمد شبان یک مرد می&amp;zwnj;سازد &amp;laquo;سواری گرفتن&amp;raquo; از مادیان چل&amp;zwnj;کره است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در مرتبه&amp;zwnj;ی آخر وقتی محمد قرار است با دسیسه&amp;zwnj;ی وزیر و پادشاه بمیرد با کمک دخترانی که نجات داده زنده می&amp;zwnj;ماند و پادشاه و وزیر به آتش سوخته می&amp;zwnj;شوند. محمد هم به هر چه آرزویش است می&amp;zwnj;&amp;zwnj;رسد. &lt;br /&gt;
در این قصه اثری از جنگ و ستیز نیست تنها درست عمل کردن، اقبال بلند، فراموش نکردن، ارتباط درست برقرار کردن با زن، به قهرمان فقیر در رسیدن به خواستش کمک می&amp;zwnj;کند. شاه و وزیر نماینده&amp;zwnj;ی مربیان و تعلیم&amp;zwnj;دهندگان پسر فقیر هستند که با فرستادن او به&amp;zwnj;دنبال چیزهای مختلف، مردانگی او را در بوته&amp;zwnj;ی آزمایش می&amp;zwnj;&amp;zwnj;گذارند، و قوای مثبت جنسی&amp;zwnj;اش را بیدار می&amp;zwnj;کنند تا از او مردی بسازند که بتواند شوهر و رئیس خانواده باشد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در این دسته از افسانه&amp;zwnj;ها جنگی اتفاق نمی&amp;zwnj;افتد، آزمون بزرگی هم در کار نیست. دختران پری&amp;zwnj;زاد و اسیر دیو اند، قهرمان برای شکستن طلسم دیو&amp;zwnj;ها به جای نیروی جنگ&amp;zwnj;آوری که مخصوص شاهزادگان است از بخت بلند و حیله&amp;zwnj;گری و راهنمایی دختران بهره می&amp;zwnj;گیرد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;افسانه&amp;zwnj;ی &amp;laquo;گوهر ابریشم و دختر شاه پریان&amp;raquo; نیز از این دسته است با اندکی تفاوت در آغاز. مروارید خوشه و دُر دو گوشه از قصه&amp;zwnj;های فارس نیز به این دسته تعلق دارد. افسانه&amp;zwnj;هایی که در این دسته می&amp;zwnj;گنجند همه مضمونی واحد دارند و آن با بن&amp;zwnj;مایه&amp;zwnj;هایی که به&amp;zwnj;ظاهر با هم متفاوت هستند اما در باطن معنای مشترکی می&amp;zwnj;رسانند همراه است، خویشکاری قهرمانان فقیر هم چندان فرق نمی&amp;zwnj;کند.&amp;zwnj;&amp;zwnj; همانطور که گفته شد تقوای جنسی چندان اهمیتی ندارد. قهرمان از هر حیله&amp;zwnj;ای می&amp;zwnj;تواند در رسیدن به خواستش بهره بگیرد، و اصلاً اهمیتی ندارد زنی که برای همسری انتخاب می&amp;zwnj;کند او را دوست داشته باشد. همین&amp;zwnj; که قهرمان بتواند او را ولو به زور از آن خود کند کافی است. رسیدن به ثروت و قدرت هدف اصلی قهرمان است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;تربیت اجتماعی قهرمان&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;موضوع طبقه&amp;zwnj;ی دوم تربیت اجتماعی قهرمان و آماده کردن او برای قبول وظایف و مسئولیت&amp;zwnj;های خانوادگی است. قهرمان این طبقه از افسانه&amp;zwnj;ها نوجوان فقیری است که غیر از مادر مربی دیگری نداشته، لوس و بی&amp;zwnj;تربیت بار آمده، اما دل مهربانی دارد. او در درجه&amp;zwnj;ی اول به دلیل فقر ناچار از ترک خانه است. اقبالش او را در کنار زنی قرار می&amp;zwnj;دهد که از سر اجبار همسرش شده یا قرار است بشود. از این رو زن یا اقدام به اصلاح او می&amp;zwnj;کند یا او را با گذاشتن سنگ&amp;zwnj;های بزرگ در پیش پایش به مبارزه می&amp;zwnj;خواند، و همین سبب تربیت او و بیدار شدن مردانگی&amp;zwnj;اش و گذر از کودکی می&amp;zwnj;شود. در این دسته از افسانه&amp;zwnj;ها تربیت اجتماعی قهرمان اهمیت بسیاری در مرد شدن او و قبول اجتماعی یافتن دارد. در این طبقه از افسانه&amp;zwnj;ها چهار دسته افسانه وجود دارد که در زیر به آن&amp;zwnj;ها پرداخته می&amp;zwnj;شود:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;
۱. &amp;laquo;یک گردو بینداز بیاید&amp;raquo; نمونه&amp;zwnj;ای از این مجموعه است. پیرزنی پسری تنبل و کچل دارد. که روزش را به بازی و قمابازی می&amp;zwnj;گذراند. پسر بالاخره مجبور می&amp;zwnj;شود از خانه بیرون بیاید و دنبال روزی و زندگی برود. در راه می&amp;zwnj;شنوند که دختر والی را به کسی می&amp;zwnj;دهند که بتواند ستون مقابل خانه را با یک ضربت شمشیر دو قسم کند کچل ادعا می&amp;zwnj;کند که از پس کار بر می&amp;zwnj;آید.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&lt;img align=&quot;middle&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;http://www.radiozamaneh.com/sites/default/files/images/sho03mp02.jpg&quot; /&gt;افسانه &amp;quot;مادیان چهل&amp;zwnj;کره&amp;quot; می&amp;zwnj;گوید: نوجوان بی&amp;zwnj;نیاز از تقوای جنسی است و در واقع مردانگی او در ارتباطی که با زنان دارد بیدار می&amp;zwnj;شود.&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;کچل دست و دلباز و نسبت به حیوانات مهربان است. همین سبب یاری ایشان به قهرمان می&amp;zwnj;شود. در مرتبه&amp;zwnj;ی بعد باید گوسفندان را به چرا ببرد بی&amp;zwnj;آنکه لاغر یا چاق بشوند. او از بچه&amp;zwnj;گرگی کمک می&amp;zwnj;گیرد. بعد باید چهل بوقلمون را به چرا ببرد بی&amp;zwnj;آنکه یکی کم یا زیاد بشود. این&amp;zwnj;ها همه مرتبه به مرتبه اتفاق می&amp;zwnj;افتد تا قهرمان فقیر را از بازیگوشی و سر به هوایی بیرون بیآورد و او را آماده&amp;zwnj; قبول مسئولیت خانوادگی بکند. او از پس این وظایف به کمک حیوانات و جادو خوب برمی&amp;zwnj;آید. دختر والی که هنوز مرد جذابی در او نیافته تصمیم می&amp;zwnj;گیرد به او کلک بزند و بوقلمون را بردارد. اما &amp;quot;باز&amp;quot;ی که کچل- نماینده نیروی جنسی کچل- به او غذا رسانده به یاریش می&amp;zwnj;آید. شرط چهارم این است که قصه&amp;zwnj;ای بگوید و با تمام شدن قصه انبار گردو هم خالی شود- نماد خوش&amp;zwnj;سخنی و مجلس گرم کنی. کچل قصه&amp;zwnj;ی خود را می&amp;zwnj;گوید و در پایان دختر والی و دو دختر دیگر ناچار می&amp;zwnj;شوند همسر او شوند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;٢. در قصه&amp;zwnj;ی &amp;laquo;چوب رقص&amp;raquo; نشان می&amp;zwnj;دهد که قهرمان افسانه خوش رقصی و خوش مشربی می&amp;zwnj;داند. به عبارت دیگر شغلش مطربی است در عین حال پدر مهربانی دارد که برای ماهیان غذا و نان می&amp;zwnj;&amp;zwnj;ریخته است. این پسر که در کنار آب لنگه&amp;zwnj;کفشی یافته، رابطه با زنان را عبارت از خوش&amp;zwnj;مشربی و عشق&amp;zwnj;بازی بدون مسئولیت می&amp;zwnj;داند. این خوش&amp;zwnj;مشرب بودن و بی&amp;zwnj;مسئولیتی در رابطه با زنان را قصه با نماد چوب به رقص نشان می&amp;zwnj;هد. این چوب را مرد سیاه&amp;zwnj;پوستی ساخته و پسر در آن جای گرفته است. او به این وسیله به نزد دختر پادشاه راه می&amp;zwnj;یابد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پدر دختر، جوان را به دنبال هرچه می&amp;zwnj;فرستد مرد سیاه&amp;zwnj;پوست، جوان را در فراهم کردن آن کمک می&amp;zwnj;کند. تا اینکه دختر و پسر عروسی می&amp;zwnj;کنند. اما دختر روز به روز لاغر و پریده&amp;zwnj;رنگ می&amp;zwnj;شود. یعنی ازدواج ناموفق است. از این رو مرد سیاه&amp;zwnj;پوست برای بیدار کردن حس زناشویی تهدید می&amp;zwnj;کند که هر چیزی که پسر به دست آورده باید نصف شود از جمله دختر. این دختر را به وحشت می&amp;zwnj;اندازد و کرمی که سبب زردی او شده از گلویش بیرون می&amp;zwnj;آید. سپس سیاه&amp;zwnj;پوست توضیح می&amp;zwnj;دهد که او پسر یک نهنگ است و آنچه برای پسر کرده به دلیل خدمتی است که پدر او در حق ماهیان کرده است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در افسانه&amp;zwnj;ی &amp;laquo;پسری دلش رحم می&amp;zwnj;آید&amp;raquo; قهرمان قصه مرده&amp;zwnj;ای را از کتک خوردن نجات می&amp;zwnj;دهد. مرده زنده می&amp;zwnj;شود و به او خدمت می&amp;zwnj;&amp;zwnj;کند. پسر از خانه با نوکر بیرون می&amp;zwnj;رود. در شهری می&amp;zwnj;بایست دختر پادشاه را که زبانش بسته است گویا کند. مرده که زنده شده کمکش می&amp;zwnj;کند تا بتواند دختر پادشاه را به همسری خود درآورد. سپس از او خداحافظی می&amp;zwnj;کند و دوباره می&amp;zwnj;میرد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;۳. در یک دسته از افسانه&amp;zwnj;ها که می&amp;zwnj;توان آن&amp;zwnj;ها را زیرمجموعه این دسته دانست، پسر پادشاه یا پسر خارکن یا صیادی فقیر با محبتی که در حق حیوانات می&amp;zwnj;کند موفق می&amp;zwnj;شود سه معمای پادشاه را حل و سپس با دختر او ازدواج کند. این دسته از افسانه&amp;zwnj;ها گاهی برای شاهزادگان هم آمده اما من آن&amp;zwnj;ها را ترجیحاً در بخش قهرمانان فقیر می&amp;zwnj;آورم چون شاهزاده بودن قهرمان فرقی به حال افسانه نمی&amp;zwnj;کند. به&amp;zwnj;خصوص که در روایات دیگر این افسانه مستقیماً گفته شده که پسر فرزند مرد فقیری است. قهرمان افسانه در این مجموعه هیچ کاری غیر از&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان مهربانی اولیه نمی&amp;zwnj;کند حتی عاشق دختر پادشاه هم نمی&amp;zwnj;شود بلکه حیوانات در حل معما به یاری او می&amp;zwnj;آیند و او در پایان به کام دل خود می&amp;zwnj;رسد. افسانه &amp;laquo;دختر شهر چین&amp;raquo; از این دسته است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;۴. در دسته&amp;zwnj;ی دیگر از افسانه&amp;zwnj;ها به دعای پدر و مادر پسر نامزد برجسته&amp;zwnj;ای پیدا می&amp;zwnj;کند. اما چون دختر از خاستگاه متفاوتی است و پسر هنوز به آن شعور نرسیده که قدر زنش را بداند، می&amp;zwnj;بایست از آزمون مردی بگذرد. افسانه&amp;zwnj;ی &amp;laquo;اکبر و دختر ماهی&amp;raquo; یکی از این افسانه&amp;zwnj;هاست. مادری نذر می&amp;zwnj;کند اگر صاحب پسری شود دختر ماهی را برای او بگیرد. پسر وقتی به سن بلوغ می&amp;zwnj;رسد، مادرش قاب نقره و سرپوش طلا- همانطور که مادر عروس خواسته- می&amp;zwnj;برد تا ماهی را به خانه بیاورد. ماهی شب عروسی دختری زیبا می&amp;zwnj;شود که همه&amp;zwnj;ی کار&amp;zwnj;ها را می&amp;zwnj;کند. گویا اکبر به دلیل نوجوانی یا هر دلیل دیگر نمی&amp;zwnj;تواند قدر خوبی و زیبایی دختر را بداند. تا اینکه پسر پادشاه عاشق دختر می&amp;zwnj;شود و می&amp;zwnj;خواهد که اکبر او را طلاق بدهد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اکبر رضایت نمی&amp;zwnj;دهد. بعد پسر پادشاه به کمک وزیر برای اکبر سه&amp;zwnj; شرط می&amp;zwnj;گذارند، که اگر نتواند آن شروط را عملی کند، باید زنش را طلاق بدهد. شرائط به این قرار است: قالی&amp;zwnj;ای بیاورد که همه&amp;zwnj;ی لشکر شاه گوشه&amp;zwnj;ای از آن را هم پر نکند و با همه&amp;zwnj;ی بزرگی در یک قوطی جای بگیرد. شرط دوم این است که شاخه&amp;zwnj;ی خرمایی بیاورد که همه لشکر و اهل کاخ بخورند و تمام نشود. شرط سوم این است که بچه&amp;zwnj;ای بیاورد که سه روزه باشد اما حرف بزند. اکبر از پس هیچ&amp;zwnj;یک از این شروط بر نمی&amp;zwnj;آید اما مادر دختر و خود دختر شروط را عملی می&amp;zwnj;کنند. به همین دلیل دخترماهی و اکبر با هم می&amp;zwnj;مانند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در این افسانه نیز نوجوان قهرمان، بیاری زن و دعای پدرمادرش صاحب همسر و فرزند و تنعم می&amp;zwnj;شود. اما خودش نه جنگی می&amp;zwnj;کند و نه از خوانی می&amp;zwnj;گذرد. تنها مطلبی که باید خوب بداند و آویزه گوشش کند این است که زن خوبی دارد و قدر او را در زندگی بداند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;در همین زمینه:&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;a href=&quot;http://www.radiozamaneh.com/taxonomy/term/1398&quot;&gt; ::مقالات دکتر شکوفه تقی در رادیو زمانه::&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;
&lt;a href=&quot;http://www.radiozamaneh.com/culture/khaak/2012/01/05/9635&quot;&gt; :: افسانه&amp;zwnj;های ایرانی با موضوع گذر نوجوان از کودکی به بلوغ، شکوفه تقی، دفتر خاک، رادیو زمانه::&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
</description>
     <comments>https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2012/01/21/10218#comments</comments>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/8961">افسانه های ایرانی</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/1398">شکوفه تقی</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/8511">مراسم آئینی گذر پسران</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak">خاک</category>
 <pubDate>Sat, 21 Jan 2012 15:37:08 +0000</pubDate>
 <dc:creator />
 <guid isPermaLink="false">10218 at https://archive.radiozamaneh.com</guid>
  </item>
  <item>
    <title>افسانه‌های گذر پسران</title>
    <link>https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2012/01/13/9972</link>
    <description>&lt;div class=&quot;fb-social-like-widget&quot;&gt;&lt;fb:like  href=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2012/01/13/9972&quot; send=&quot;false&quot; layout=&quot;box_count&quot; show_faces=&quot;false&quot; width=&quot;500&quot; action=&quot;like&quot; font=&quot;arial&quot; colorscheme=&quot;light&quot;&gt;&lt;/fb:like&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-sartitr&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    افسانه‌های ایرانی با موضوع گذر نوجوان از کودکی به بلوغ        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-nevisandeh&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    شکوفه تقی        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-filefield field-field-maghaleh-image&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    &lt;img  class=&quot;imagefield imagefield-field_maghaleh_image&quot; width=&quot;516&quot; height=&quot;345&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/sites/default/files/untitled-1_0.jpg?1326459637&quot; /&gt;        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;p&gt;شکوفه تقی - موضوع طبقه&amp;zwnj;ی دوم این دسته از افسانه&amp;zwnj;ها شاهزاده&amp;zwnj;ای است نازپرورده، در جست&amp;zwnj;وجوی وصال شاهزاده خانمی مردستیز و بدبین. شاهزاده به شرطی موفق به گذر و رسیدن به مردی می&amp;zwnj;-شود که دل شاهزاده خانم را به&amp;zwnj;دست آورده، او را مشتاق همسری خود کند.&lt;/p&gt;
&lt;!--break--&gt;&lt;!--break--&gt;&lt;p&gt;به عبارت دیگر به او ثابت کند که با مردهای دیگر فرق دارد. در این طبقه از افسانه&amp;zwnj;ها، قهرمان، یگانه پسر است که در روزگار پیری پدر به&amp;zwnj;دنیا آمده است. از این رو مسابقه با برادران بر سر جانشینی پادشاه وجود ندارد. بلکه محک خوردن لیاقت شاهزاده در رسیدن به مردی و یافتن همسری برجسته است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;قهرمان این دسته از افسانه&amp;zwnj;ها شاهزاده&amp;zwnj;ای است که به هنگام نوجوانی به&amp;zwnj;وسیله&amp;zwnj; پیرمردی که مربی اوست، با عشق آشنا می&amp;zwnj;شود. در واقع او با جست&amp;zwnj;وجو و تلاشی که برای رسیدن به دختر مورد علاقه&amp;zwnj;ی خود می&amp;zwnj;کند مرد می&amp;zwnj;شود. زن که خود شاهزاده خانمی مقتدر و زیباست، قهرمان را به مبارزه می&amp;zwnj;خواند. در برابرش خوان&amp;zwnj;های متعدد می&amp;zwnj;گذارد. در صورتی به همسری او درمی&amp;zwnj;آید که او از همه&amp;zwnj;ی آزمون&amp;zwnj;ها سربلند بیرون بیاید. قهرمان که خود بی&amp;zwnj;تجربه و نازپروریده است برای رسیدن به چنین همسری باید از پیرمرد یا پیرزنی کمک بگیرد. انگیزه&amp;zwnj;ی شاهزاده برای بیرون آمدن از خانه نخست شکار و تفریح است. قهرمان با عروس آینده خود نیز به&amp;zwnj;هنگام شکار آشنا می&amp;zwnj;-شود. در این دسته از افسانه&amp;zwnj;ها&amp;zwnj;گاه انگیزه&amp;zwnj;ی بیرون آمدن از خانه یافتن دلداده&amp;zwnj;ای است. به این ترتیب که شاهزاده به&amp;zwnj;وسیله&amp;zwnj;ی پدر یا مربی&amp;zwnj;اش از ورود به اتاقی و مشاهده&amp;zwnj;ی تصویری منع می&amp;zwnj;شود.&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان محرک نوجوان در ورود و تماشا می&amp;zwnj;شود.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&lt;img align=&quot;middle&quot; src=&quot;http://www.radiozamaneh.com/sites/default/files/images/taghishafi02.jpg&quot; alt=&quot;&quot; /&gt;در برخی از افسانه&amp;zwnj;ها، قهرمان به&amp;zwnj;دلیل تجربه و پیشینه&amp;zwnj;اش از زن جرأت نمی&amp;zwnj;کند مردی خود را باور کند. گاهی هم بی&amp;zwnj;توجه به شرایط نامزدی و دوران گذر آئینی در جفت شدن با همسرش و نمایش آن به جهان شتاب می&amp;zwnj;کند.&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;در افسانه&amp;zwnj;ی &amp;laquo;دختر شاه سمرقند&amp;raquo; پادشاهی در روزگار پیری صاحب پسری می&amp;zwnj;شود. وقتی پسر دوران درسش تمام می&amp;zwnj;شود، به شکار می&amp;zwnj;رود و آهویی می&amp;zwnj;بیند. آهو غیب می&amp;zwnj;شود به جایش یک توبره کاه و یک کله&amp;zwnj;قند می&amp;zwnj;ماند. در این قصه جای پیرمرد قصه&amp;zwnj;های قبلی را کچلی می&amp;zwnj;گیرد، تا راهنمای وزیر در پیدا کردن آهو شود. او خبر می&amp;zwnj;دهد که دختر پادشاه سمرقند زنی یگانه و استثنایی است، که علم طب و جادوگری می&amp;zwnj;داند. ضمناً خبر می&amp;zwnj;دهد که او هم عاشق ملک&amp;zwnj;ابراهیم است. اما عشق مانع امتحان کردن شاهزاده نمی&amp;zwnj;شود. کچل و ملک-ابراهیم پیرزنی را در شهر سمرقند پیدا، و او ایشان را در یافتن شاهزاده خانم کمک می&amp;zwnj;کند. پیرزن نخست یک مرغ طلایی به نزد دختر می&amp;zwnj;برد. سپس کچل وظیفه&amp;zwnj;ی راهنمایی شاهزاده را به عهده می&amp;zwnj;گیرد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در مرتبه&amp;zwnj;ی اول دختر و پسر به&amp;zwnj;راهنمائی دختر باید در باغ زنجفیل ملاقات کنند. اما پسر که هنوز به بلوغ کامل و آمادگی ملاقات با معشوق نرسیده، خوابش می&amp;zwnj;برد. و دختر در جیبش گردو می&amp;zwnj;گذارد. در این قصه پیرزن چیزی از دختر و روان&amp;zwnj;شناسی او نمی&amp;zwnj;داند. این کچل است که فرمان قضیه در دستش است. در مرتبه&amp;zwnj;ی دوم به&amp;zwnj;راهنمائی کچل، خروسی طلایی برای دختر به&amp;zwnj;وسیله&amp;zwnj;ی پیرزن فرستاده می&amp;zwnj;-شود. دختر قرار ملاقات را به صورتی تلویحی در باغ دارچین می&amp;zwnj;گذارد. و این به&amp;zwnj;عهده کچل است که پیغام را بفهمد و برای شاهزاده ترجمه کند. باز هم ملک&amp;zwnj;ابراهیم خوابش می&amp;zwnj;برد. و دختر این&amp;zwnj;بار در جیبش قاپ می&amp;zwnj;گذارد. تا کودکی و بازیچه خواستن را به او یادآوری کند. در مرتبه&amp;zwnj;ی سوم کچل به انگشت شاهزاده خراشی می&amp;zwnj;زند و روی زخم نمک می&amp;zwnj;پاشد تا او بیدار بماند. بعد از اینکه دو دلداده یکدیگر را ملاقت می&amp;zwnj;کنند، در باغ هل دختر و پسر می&amp;zwnj;خوابند. و شمشیری برهنه میان خود می&amp;zwnj;گذارند. پسر عموی دختر که نامزد اوست بوسیله&amp;zwnj;ی داروغه می&amp;zwnj;آید. آن&amp;zwnj;ها را می&amp;zwnj;بندد تا برود به شاه خبر بدهد که چه اتفاقی افتاده است. اما کچل با زنش به آنجا می&amp;zwnj;رود و آن&amp;zwnj;ها را آزاد می&amp;zwnj;کند. و خودشان را در آنجا در بند می&amp;zwnj;گذارد. در پایان دختر پادشاه و ملک ابراهیم باهم ازدواج می&amp;zwnj;کنند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در این طبقه از افسانه&amp;zwnj;ها نیز موضوع همسران متعدد برای شاهزاده نیست. فقط رسیدن به&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان شاهزاده خانم مطرح است. قهرمان با انجام مراسمی آئینی که در افسانه آمده، تدریجاً یاد می&amp;zwnj;گیرد که از بچگی و بازیگوشی بیرون بیاید و مرد شود. در این قصه هم قهرمان تا قبل از ازدواج با دختر نباید به او نزدیک شود. باید کف نفس داشته باشد و به دوران نامزدی احترام بگذارد. همچنین تعالیم پیرزن و پیرمردی را که راهنمای اوست مو به مو به کار بندد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&lt;img align=&quot;middle&quot; src=&quot;http://www.radiozamaneh.com/sites/default/files/images/taghishafi03.jpg&quot; alt=&quot;&quot; /&gt;گل به صنوبر چه کرد؟ پسر نازپرورده از تن دادن به تمایلات نوجوانی منع می&amp;zwnj;شود.&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;در افسانه&amp;zwnj;ی &amp;laquo;ملک&amp;zwnj;محمد تجار&amp;raquo; همین روند دنبال می&amp;zwnj;شود. منتها به جای پیرزن، دختر پیرزن که جادوگر است ملک&amp;zwnj;محمد را به شاهزاده خانم راهنمایی می&amp;zwnj;کند. درویشی هم که در ابتدای قصه هست شوهر خواهر ملک&amp;zwnj;محمد می&amp;zwnj;شود. و در قصه می&amp;zwnj;آید که او دیوی زیر فرمان ملک&amp;zwnj;محمد است که ملک&amp;zwnj;محمد را از جایی به جایی دیگر می&amp;zwnj;&amp;zwnj;برد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;از جمله کسانی که به مرد کمک می&amp;zwnj;کنند یکی پیرمردی است که دختر را به او معرفی می&amp;zwnj;کند. دیگر پیرزنی که در شهر دختر زندگی می&amp;zwnj;کند و با حیله یا جادوگری پسر را به دختر وصل می&amp;zwnj;کند. پسر هم با راهنمایی شاهزاده خانم و پیرزن باید بفهمد که مشکل ذهنی دختر چیست. چرا با مردان دشمن است. تا وسیله&amp;zwnj;ی رفع سوءظن او را فراهم کند. شاهزاده هم باید نشان دهد که با مردانی که دختر تا پیش از آن ملاقات گرده و سبب بدبینی او شده&amp;zwnj;اند فرق دارد. و یگانه جفت دختر است. در پایان افسانه شاهزاده هم پادشاهی می&amp;zwnj;رسد و هم مالک پادشاهی شاهزاده خانم می&amp;zwnj;شود، بی&amp;zwnj;آنکه برای رسیدن به او هیچ شجاعتی را ابراز کرده باشد. در این دسته از افسانه&amp;zwnj;ها شاهزاده بیشتر از ترفند و کمک و راهنمائی&amp;zwnj;های دیگران استفاده کرده است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;وفای به عهد&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;وفای به عهد و تقوای جنسی با وجود عشقی بزرگ، موضوع طبقه&amp;zwnj;ی سوم افسانه&amp;zwnj;هاست. و مضمون افسانه&amp;zwnj;ها این است که نجیب زاده&amp;zwnj;ای شجاع و درستکار می&amp;zwnj;باید به خود و شاهزاده&amp;zwnj;ای که با او هم&amp;zwnj;زمان به&amp;zwnj;دنیا آمده فداکاری و درستکاری خود را در تقوای جنسی ثابت کند. انگیزه بیرون آمدن وزیرزاده یا برادر کوچک&amp;zwnj;تر، یا پسر کوچک&amp;zwnj;تر از خانه، یافتن دختری است که شاهزاده می&amp;zwnj;خواهد همسرش باشد. قهرمان افسانه که نزدیک&amp;zwnj;ترین دوست شاهزاده است با اینکه خود دلبسته&amp;zwnj;ی زن شده و زن به او علاقمند است اما هرگز در هنگام گذر از خوان&amp;zwnj;ها از قوانین درستکاری عدول نمی&amp;zwnj;کند. قهرمان هر نوع فداکاری را می&amp;zwnj;کند تا شاهزاده به همسر آینده&amp;zwnj;اش برسد. اما شاهزاده که فردی ضعیف است به جای قدردانی از قهرمان با بدگمانی بهانه&amp;zwnj;ای می&amp;zwnj;جوید تا او را از سر راه خود بردارد. سرانجام به بهانه&amp;zwnj;ی خیانت او را می&amp;zwnj;کشد. یا سنگ می&amp;zwnj;کند. اما زن شاهزاده با قربانی کردن نوزاد پسر خود به روی سنگ او را به زندگی باز می&amp;zwnj;&amp;zwnj;گرداند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در این افسانه&amp;zwnj;ها دو پسر- یکی در خانه&amp;zwnj;ی وزیر و یکی در خانه&amp;zwnj;ی شاه- هم&amp;zwnj;زمان به دنیا می&amp;zwnj;آیند و هر دو یگانه فرزندان پدرشان هستند. دو جوان یک دختر را می&amp;zwnj;خواهند، یکی بدون عشق و دیگری از روی عشق. یکی بی&amp;zwnj;زحمت به دختر می&amp;zwnj;رسد و دیگری همه&amp;zwnj;ی &amp;zwnj;تلاشش را می&amp;zwnj;کند که دختر به شاهزاده برسد. &amp;laquo;پریزاد&amp;raquo; یکی از این افسانه&amp;zwnj;هاست.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;بدبینی و پرهیز از ازدواج&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;موضوع طبقه&amp;zwnj;ی چهارم از افسانه&amp;zwnj;های گذر، رسیدن به مردی به&amp;zwnj;وسیله&amp;zwnj;ی نفی کامل قوای جنسی است. حتی دل نباختن، پرهیز و نفرت از زن نیز در آن&amp;zwnj;ها تشویق و توجیه می&amp;zwnj;شود. فرق این افسانه&amp;zwnj;ها با افسانه&amp;zwnj;های طبقه&amp;zwnj;ی دوم در این است که به جای ترغیب تقوای جنسی در جهت احترام و عشق به زن و بالا بردن توانائی قهرمان در کف نفس و داشتن اراده قهرمان به بدبینی و زن&amp;zwnj;ستیزی تشویق می&amp;zwnj;شود.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;laquo;گل به صنوبر چه کرد&amp;raquo; از این دسته است. افسانه درباره&amp;zwnj;ی پسری نازپروده است که از رفتن به باغی- تن دادن به تمایلات نوجوانی- منع می&amp;zwnj;شود. وقتی بزرگ می&amp;zwnj;شود مثل هر نوجوانی با اصرار به باغ می&amp;zwnj;&amp;zwnj;رود و در آنجا آهویی می&amp;zwnj;یابد. آهو را دنبال می&amp;zwnj;کند. شکار به قلعه&amp;zwnj;ای می&amp;zwnj;رود و تبدیل به دختری می&amp;zwnj;شود. دختر برای قهرمان روشن می&amp;zwnj;&amp;zwnj;کند که دو راه بیشتر پیش روی نوجوان نیست یا کشف راز گل به صنوبر چه کرد و وصال دختر، یا باختن سر. او سر کشته&amp;zwnj;گان را که در انجام مأموریت ناموفق مانده&amp;zwnj;اند به مرد جوان نشان می&amp;zwnj;دهد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پسر به کمک سه کبوتر به شهر گل می&amp;zwnj;رود. - گل مرد قصابی است که سگی با قلاده&amp;zwnj;ی طلا دارد- پیرمردی به یاری پسر می&amp;zwnj;آید به او پری می&amp;zwnj;دهد. بعد به خانه&amp;zwnj;ی قصاب دعوت می&amp;zwnj;شود. قصاب بعد از خوردن غذا با سگ پس&amp;zwnj;مانده را به زنی که در قفس است می&amp;zwnj;دهد. سپس راز را برای قهرمان افسانه فاش می&amp;zwnj;کند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;راز گل از این قرار است که او دختر عموی خود صنوبر را دوست دارد. با او وفاداری و نیکی می&amp;zwnj;کند. اما زن به او خیانت می&amp;zwnj;کند. و به خدمت دیوان درمی&amp;zwnj;آید. حتی قصد کشتن او را می&amp;zwnj;کند. گل دیوان را می&amp;zwnj;&amp;zwnj;کشد. به گردن سگ که در جنگ با دیوان یاری&amp;zwnj;اش کرده، یک قلاده&amp;zwnj;ی طلا می&amp;zwnj;اندازد. اما زن را در قفس می&amp;zwnj;گذارد. و زجر می&amp;zwnj;دهد. وقتی گل می&amp;zwnj;خواهد شاهزاده را به دلیل در پرده ماندن راز بکشد، قهرمان از پیرمرد و پر یاری می&amp;zwnj;گیرد و به شهر خود باز می&amp;zwnj;گردد. پس از آن هرگز به فکر ازدواج نمی&amp;zwnj;افتد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در پاره&amp;zwnj;ای روایات به جای پیرمرد سیمرغ به&amp;zwnj;یاری مرد می&amp;zwnj;آید. در این دسته از افسانه&amp;zwnj;ها سخن از شجاعت و درستکاری قهرمان نیست، تنها هوشیاری او در گریختن از مهلکه و توسل به فرد درست و یاری&amp;zwnj;رسان شرط است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;احترام به&amp;zwnj;خواست همسر &lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;موضوع طبقه&amp;zwnj;ی ششم افسانه&amp;zwnj;ها انتخاب اجباری همسر و طولانی شدن دوران آزمونی گذر به&amp;zwnj;دلیل ترس، و یا شتابی است که به دلیل عدم اعتماد به نفس، قهرمان در گذر از نوجوانی به مردی دارد. در این طبقه از افسانه&amp;zwnj;ها قهرمان به&amp;zwnj;دلیل تجربه&amp;zwnj;ی پیشینه&amp;zwnj;اش از زن یا جرأت نمی&amp;zwnj;کند مردی خود را باور کند یا بی&amp;zwnj;توجه به شرایط نامزدی و دوران گذر آئینی در جفت شدن با همسرش و نمایش آن به جهان شتاب می&amp;zwnj;کند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;قهرمان در صورتی در این افسانه&amp;zwnj;ها از نوجوانی گذر می&amp;zwnj;کند که بر این نقصان غلبه کند. از این&amp;zwnj;رو این طبقه افسانه&amp;zwnj;ها به&amp;zwnj;لحاظ خویشکاری قهرمان و مضمون افسانه&amp;zwnj;ها به دو دسته تقسیم می&amp;zwnj;&amp;zwnj;شوند:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&lt;img align=&quot;middle&quot; src=&quot;http://www.radiozamaneh.com/sites/default/files/images/taghishafi04.jpg&quot; alt=&quot;&quot; /&gt;در افسانه&amp;zwnj;ها عامیانه&amp;zwnj; پریان مرز خیال و واقعیت برداشته می&amp;zwnj;شود، اشیاء جاندار می&amp;zwnj;شوند و وقایعی که در افسانه اتفاق می&amp;zwnj;افتد مانند وقایع رؤیاست.&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;قهرمان دسته&amp;zwnj;ی اول شاهزاده&amp;zwnj;ای است که نامادری به او دلباخته است و قصد تجاوز به او را دارد. علاوه بر آن می&amp;zwnj;خواهد حیوانی که دوست و محافظ اوست را هم بکشد. وقتی نوجوان از خود تقوای جنسی نشان می&amp;zwnj;دهد، نامادری به&amp;zwnj;دلیل انتقام&amp;zwnj;کشی، پدر را بر علیه او می&amp;zwnj;شوراند و نوجوان برای نجات جانش ناچار از فرار و فرورفتن در لباس مبدل می&amp;zwnj;شود. بعد از جدائی از حیوان جادویی و تجربه&amp;zwnj;ی بلوغ، وقتی نوجوان در حال شستن تن خویش است شاهزاده خانمی او را می&amp;zwnj;بیند و دلباخته&amp;zwnj;اش می&amp;zwnj;شود. در این دسته از افسانه&amp;zwnj;ها سخنی از دلباختگی خود شاهزاده نیست- او با پوشیدن لباس مبدل همچنان می&amp;zwnj;کوشد خود را نارسیده نشان دهد. شاهزاده به هنگام گزینش همسر، او را که ظاهری متفاوت با سایر خواستگاران دارد برای خود انتخاب می&amp;zwnj;کند. به همین دلیل از جانب پدرش طرد می&amp;zwnj;شود. و ناچار است زندگی فقیرانه و تؤام با مسکنتی داشته باشد. اما همسرش را دوست دارد. می&amp;zwnj;کوشد به او در بیرون آمدن از آن لباس کمک کند اما بی&amp;zwnj;فایده است. در این دسته از افسانه&amp;zwnj;ها نقش حامیانه&amp;zwnj;ی حیوان جادویی که نقش دایه را در کودکی قهرمان بازی کرده بسیار اهمیت دارد. و همین حیوان است که او را از جنگیدن و دست زدن به کارهای شجاعانه بی&amp;zwnj;نیاز می&amp;zwnj;کند. در افسانه&amp;zwnj;ی &amp;laquo;کیقباد و بحری&amp;raquo; بحری اسب کیقباد این نقش را بازی می&amp;zwnj;کند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;افسانه&amp;zwnj;ی &amp;laquo;کره اسب دریایی&amp;raquo; و &amp;laquo;کره اسب سیاه&amp;raquo; به این دسته تعلق دارد. ملک&amp;zwnj;محمد در این افسانه کره اسب زیبایی دارد، که پری-زاد است و زبان او را می&amp;zwnj;فهمد. &amp;laquo;علی می&amp;zwnj;شزا&amp;raquo; نیز یکی از روایات همین دسته از افسانه&amp;zwnj;هاست. در این دسته از افسانه&amp;zwnj;ها قهرمان هم تقوای جنسی دارد و هم از زن پرهیز تؤام با ترس می&amp;zwnj;کند. گویا حضور نامادری در او ترس از زن را ایجاد کرده است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در دسته&amp;zwnj;ی دوم از این طبقه افسانه&amp;zwnj;ها قهرمان اصلی- دختر یا پسر به&amp;zwnj;طور اتفاقی همسری طلسم&amp;zwnj;شده نصیبش شده است. قهرمان در آغاز عروس یا داماد خود را حیوانی یا موجودی نخواستنی می&amp;zwnj;یابد و وقتی متوجه می&amp;zwnj;شود که در زیر لباسی ناموجه موجودی زیبا و دوست&amp;zwnj;داشتنی پنهان شده به او دل می&amp;zwnj;بندد و برای جبران رفتار اولیه خود با رفتاری شتابان می&amp;zwnj;کوشد واقعبت همسر خود را به جهان نشان بدهد. سپس به وسوسه&amp;zwnj;ی دیگران تصمیم به سوزاندن آن لباس می&amp;zwnj;گیرد. با وجودی که در این سوزاندن قصدی خیرخواهانه نهفته است سبب ناپدیدی فرد طلسم&amp;zwnj;شده می&amp;zwnj;شود. قهرمان که متوجه اشتباه خود شده با کفش آهنی هفت سال شهر به شهر دنبال نامزدش می&amp;zwnj;گردد. در این گشتن آئینی می&amp;zwnj;آموزد که همسرش را برای خودش بخواهد نه برای ارزش&amp;zwnj;گذاری&amp;zwnj;های دیگران. دیگر اینکه می&amp;zwnj;کوشد عدم اعتماد به&amp;zwnj;نفسی را که در گذشته داشته جبران کند. او با جست&amp;zwnj;وجویش صداقتش را در عشق به همسرش ثابت می&amp;zwnj;کند و دختر هم که او را دوست دارد به او در شکستن طلسم یاری می&amp;zwnj;کند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;laquo;مهر و نگار&amp;raquo; یکی از این دسته از افسانه&amp;zwnj;هاست. قهرمان یکی از سه پسر پادشاه است. که به&amp;zwnj;وسیله&amp;zwnj;ی تیر انداختن- مانند برادرانش- می&amp;zwnj;&amp;zwnj;بایست همسر آینده خود را بیابد. تیر پسر کوچک بر سر خاکستر فرود می&amp;zwnj;آید. در آنجا یک پری طلسم&amp;zwnj;شده را می&amp;zwnj;یابد. دختر لباسی عجیب دارد- در این مورد لباس کاغذی- مرد جوان که می&amp;zwnj;داند زنش از زنان برادرش بهتر است برای اینکه او دیگر به آن لباس بازنگردد و همه زیبایی او را ببینند، لباس نامزدش را می&amp;zwnj;سوزاند. ناپدید شدن پری و آرزوی یافتن او انگیزه قهرمان برای از خانه بیرون آمدن است. پس از آن قهرمان که انگشتر دختر را در دست دارد به دنبالش می&amp;zwnj;&amp;zwnj;رود، به کمک کنیزی به دختر راه می&amp;zwnj;یابد و بعد همه&amp;zwnj;ی حوادثی اتفاق می&amp;zwnj;افتد که در سایر افسانه&amp;zwnj;هایی از این دست افتاده است. از قبیل نامزدی دختر با پسر خاله، روبرو شدن با مادران جادوگر، یاری دختر در غلبه بر شرایط و فراری جادویی با کمک وسایلی که نقشی جادویی بازی می&amp;zwnj;کنند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در این دسته از افسانه&amp;zwnj;ها که به افسانه&amp;zwnj;ها عامیانه&amp;zwnj;ی پریان معروف است می&amp;zwnj;توان دید که چگونه مرز خیال و واقعیت برداشته می&amp;zwnj;شود، اشیاء جاندار می&amp;zwnj;شوند و وقایعی که در افسانه اتفاق می&amp;zwnj;افتد مانند وقایع رؤیاست. البته افسانه روند منطقی خود دارد اما زبانی که به&amp;zwnj;کار گرفته می&amp;zwnj;شود کاملاً نمادین است و به&amp;zwnj;وضوح می&amp;zwnj;توان دید که گوینده از بیان آن&amp;zwnj;ها قصدی آگاهانه ندارد همانطور که در رؤیا این کنار هم گذاشتن آگاهانه&amp;zwnj;ی نماد&amp;zwnj;ها و بن&amp;zwnj;مایه&amp;zwnj;ها معنایی ندارد. از این نظر افسانه&amp;zwnj;ها با قصه&amp;zwnj;ها و حکایات کاملاً متفاوت هستند، به&amp;zwnj;هیچوجه قصد پندگویی ندارند بلکه با نماد&amp;zwnj;ها و بن&amp;zwnj;مایه&amp;zwnj;ها با نوجوان به گونه&amp;zwnj;ای سخن می&amp;zwnj;گویند که نوجوان در اثر شنیدن و انجام آئینی آن اعمال جادویی خود احساس می&amp;zwnj;کند که تبدیل به قهرمان افسانه شده است بی&amp;zwnj;آنکه سعی آگاهانه&amp;zwnj;ای در کار باشد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;وجه مشخصه&amp;zwnj;ی قهرمانان افسانه&amp;zwnj;ای که در بالا ذکرشان رفت تقوای جنسی است. حادثه&amp;zwnj;ی سحرانگیز اصلی در افسانه اتفاق جادویی بلوغ است که به یکباره کودکی را مرد می&amp;zwnj;کند. این افسانه&amp;zwnj;ها به لحاظ انتخاب همسر آینده به سه دسته تقسیم می&amp;zwnj;شوند در دسته&amp;zwnj;ی اول قهرمان برای یافتن همسر- ظاهراً برای پدرش- از خانه بیرون می&amp;zwnj;آید و با یک یا سه همسری که جملگی خواهان او هستند به پادشاهی می&amp;zwnj;رسد، دسته&amp;zwnj;ی دوم عاشق دختری می&amp;zwnj;شوند و به&amp;zwnj;منظور یافتن او خانه را ترک می&amp;zwnj;کنند. در دسته&amp;zwnj;ی سوم قهرمان ناچار از ترک خانه می&amp;zwnj;شود و به&amp;zwnj;نوعی جبری یا همسرش او را انتخاب می&amp;zwnj;کند و یا تقدیر موجود طلسم شده&amp;zwnj;ای را پیش رویش می&amp;zwnj;گذارد. اما آنچه در هر هشت دسته افسانه مشترک است قهرمان باید خانه را ترک کند، باید تقوای جنسی داشته باشد، باید از پس آزمون&amp;zwnj;ها برآید و اگر در جایی خطا کرد مانند سوزاندن بی&amp;zwnj;موقع جلد همسر و اصرار به عریان کردن او باید هفت سال با ریاضت جبران مافات کند. وقتی از دوران آئینی ریاضت و سلوک بیرون آمد، از نوجوانی گذشته به سن مردی می&amp;zwnj;رسد به طوری که می&amp;zwnj;تواند یک زندگی خانوادگی را اداره کند و در جامعه به عنوان مرد شناخته شود.&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;در همین زمینه:&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;a href=&quot;http://www.radiozamaneh.com/node/9654&quot;&gt;::مجموعه افسانه&amp;zwnj;های ایرانی با موضوع گذر پسران از کودکی به بلوغ، از دکتر شکوفه تقی در دفتر &amp;quot;خاک&amp;quot;، رادیو زمانه::&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;
&lt;a href=&quot;http://www.radiozamaneh.com/taxonomy/term/1398&quot;&gt; ::مقالات دکتر شکوفه تقی در رادیو زمانه::&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
</description>
     <comments>https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2012/01/13/9972#comments</comments>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/8510">افسانه‌های ایرانی</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/1398">شکوفه تقی</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak">خاک</category>
 <pubDate>Fri, 13 Jan 2012 12:54:32 +0000</pubDate>
 <dc:creator />
 <guid isPermaLink="false">9972 at https://archive.radiozamaneh.com</guid>
  </item>
  <item>
    <title>شاهزاده و تک همسری</title>
    <link>https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2012/01/06/9654</link>
    <description>&lt;div class=&quot;fb-social-like-widget&quot;&gt;&lt;fb:like  href=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2012/01/06/9654&quot; send=&quot;false&quot; layout=&quot;box_count&quot; show_faces=&quot;false&quot; width=&quot;500&quot; action=&quot;like&quot; font=&quot;arial&quot; colorscheme=&quot;light&quot;&gt;&lt;/fb:like&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-sartitr&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    بخش دوم درآمدی بر افسانه‌های ایرانی با موضوع گذر نوجوان از کودکی به بلوغ        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-nevisandeh&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    شکوفه تقی        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-filefield field-field-maghaleh-image&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    &lt;img  class=&quot;imagefield imagefield-field_maghaleh_image&quot; width=&quot;277&quot; height=&quot;188&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/sites/default/files/shoktafs01.jpg?1325813771&quot; /&gt;        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;p&gt;شکوفه تقی - در این مقاله سعی است نشان داده شود در آن نوع از افسانه&amp;zwnj;های ایرانی که موضوعش گذر یک پسر نوجوان از آستانه&amp;zwnj;ی کودکی به بلوغ است، به&amp;zwnj;لحاظ موضوع و مضمون یعنی بن&amp;zwnj;مایه و نماد، وحدتی تیپولوژیکی وجود دارد.&lt;/p&gt;
&lt;!--break--&gt;&lt;!--break--&gt;&lt;p&gt;در این مقاله همچنین قصد است که نشان داده شود افسانه&amp;zwnj;هایی که قهرمانش شاهزاده است، زن و چگونه رسیدن به او موضوع اصلی افسانه&amp;zwnj;های گذر است. در حالی که در افسانه&amp;zwnj;هایی با قهرمان فقیر، موضوع اصلی رسیدن به ثروت است. بخش دوم این مقدمه را می&amp;zwnj;خوانیم:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در دسته&amp;zwnj;ی دوم افسانه&amp;zwnj;هایی که موضوعشان گذر شاهزاده نوجوان از عالم کودکی به بلوغ است، شرط جانشینی پادشاه، محک خوردن شجاعت، غیرت و مردانگی، لیاقت و درستکاری، به خصوص تقوای جنسی شاهزاده جوان در یافتن معشوق است. که از این نظر با دسته&amp;zwnj;ی اول یکسان است اما وجه افتراق این دسته با دسته&amp;zwnj;ی نخست در تعداد همسران است. یعنی در این دسته از افسانه&amp;zwnj;ها قهرمان از ابتدا تا انتها دلباخته&amp;zwnj;ی نامزد خود است. و به غیر از او با زنی دیگر ازدواج نمی&amp;zwnj;کند. حتی وقتی پادشاهان دختران خودشان را که به&amp;zwnj;دست او آزاد شده&amp;zwnj;اند می&amp;zwnj;خواهند به همسری او درآورند، نمی&amp;zwnj;&amp;zwnj;پذیرد. در این دسته از افسانه&amp;zwnj;ها نجابت جنسی به اندازه شجاعت، برای قهرمان اهمیت دارد.&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&lt;img align=&quot;middle&quot; src=&quot;http://www.radiozamaneh.com/sites/default/files/images/shokutaghmw05.jpg&quot; alt=&quot;&quot; /&gt;دکتر شکوفه تقی، نویسنده، شاعر و مردم شناس&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;مکان اصلی یا خاستگاه این دسته از قصه&amp;zwnj;ها یک باغ میوه است که در آن میوه&amp;zwnj;های غیر معمول و استثنایی مانند سیب طلا یا اناری با دانه&amp;zwnj;های یاقوت، و یا سیبی یا نارنجی که بعد از چندی قرار است تبدیل به دختری &amp;zwnj;شود روئیده می&amp;zwnj;شود. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;وظیفه&amp;zwnj;ی پسران پادشاه یافتن دزدی است که سیب&amp;zwnj;ها را می&amp;zwnj;رباید. دو برادر بزرگ&amp;zwnj;تر به&amp;zwnj;دلیل غلبه&amp;zwnj;ی خواب در یافتن دزد ناموفق می&amp;zwnj;مانند. پسر کوچک با بریدن انگشت بر تمایلات نوجوانی غلبه می&amp;zwnj;کند. نشان می&amp;zwnj;&amp;zwnj;دهد که ارزش ورود به عالم مردی را دارد. بعد از آن باید ثابت کند که درستکار و وفادار به محبوب و نامزد خود است و به هیچ زن دیگری چشم ندارد. مضافاً باید شغل و حرفه&amp;zwnj;ای بداند که نشان مرد شدن است. حال آنکه برادران دیگر نه تنها پرخواب، تنبل و بی&amp;zwnj;عرضه هستند که همسرانشان را می&amp;zwnj;خواهند مجانی به&amp;zwnj;دست آوردند. برادران این دسته از افسانه&amp;zwnj;ها مانند دسته&amp;zwnj;ی اول می&amp;zwnj;کوشند با خیانت و دسیسه حاصل کار برادرشان را از آن خود کنند. اما در پایان نیرنگ آن&amp;zwnj;ها بی&amp;zwnj;اثر می&amp;zwnj;شود.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;قصه&amp;zwnj;ی &amp;quot;باغ سیب&amp;quot;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در قصه&amp;zwnj;ی &amp;quot;باغ سیب&amp;quot; گفته می&amp;zwnj;شود پادشاه باغ سیبی دارد. این سیب&amp;zwnj;ها قرار بود وقتی می&amp;zwnj;رسند به دخترانی تبدیل شوند تا پادشاه آن&amp;zwnj;ها را برای پسرانش عقد کند. در این افسانه دو برادر اول در امتحان شکست می&amp;zwnj;خورند. اما پسر سوم دزد را می&amp;zwnj;یابد. ملک&amp;zwnj;محمد با شمشیر به دست دزد می&amp;zwnj;زند. اما او سیب را می&amp;zwnj;برد. قهرمان بی&amp;zwnj;آنکه کسی از او خواسته باشد، رد خون را می&amp;zwnj;گیرد. به چاهی می&amp;zwnj;&amp;zwnj;رسد. برادران او را می&amp;zwnj;یابند اما طاقت فرو رفتن در چاه را ندارند. ملک محمد در چاه فرو می&amp;zwnj;رود. در ته چاه دختری می&amp;zwnj;یابد. این دختر یکی از سه سیب است. دختر پیشنهاد می&amp;zwnj;کند که دیو را در خواب بکشد. اما ملک&amp;zwnj;محمد می&amp;zwnj;گوید که او با نامردی جنگ نمی&amp;zwnj;کند. دیو را بیدار می&amp;zwnj;&amp;zwnj;کند. دو دختر نامزد برادران ملک&amp;zwnj;محمد هستند و دختر کوچک قرار است نامزد ملک&amp;zwnj;محمد بشود. او به ملک&amp;zwnj;محمد از اموال دیو یک دستاس طلا می&amp;zwnj;دهد که از آن یاقوت و مروارید می&amp;zwnj;ریزد. یک صندوقچه&amp;zwnj;ی طلا که اگر درش را باز کنند خروسی بیرون می&amp;zwnj;آید. از نوکش زمرد می&amp;zwnj;ریزد. این&amp;zwnj;ها جهیزیه دختر هستند. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;دختر که به ملک&amp;zwnj;محمد دلباخته این دو طلسم یا اشیاء جادویی را رمز زناشویی خود با قهرمان قرار می&amp;zwnj;دهد. در عین حال او را از یاری کردن به برادرانش باز می&amp;zwnj;دارد. اما ملک&amp;zwnj;محمد به حرف دختر گوش نمی&amp;zwnj;دهد. برادران با ملک&amp;zwnj;محمد&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان می&amp;zwnj;کنند که دختر به او گفته است. ملک محمد دختران را بالا می&amp;zwnj;فرستد. خودش در ته چاه به حیله&amp;zwnj;ی برادرانش اسیر می&amp;zwnj;&amp;zwnj;ماند. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;خوان بعدی در ته چاه است. او برای گذران زندگی ناچار است گاویاری کند و زمین را شخم بزند. ملک محمد دو شیری را که در آن نزدیکی هستند به خیش می&amp;zwnj;بندد که می&amp;zwnj;تواند نماد رام کردن نیروی جنسی و برخورداری از توان بالای بدنی و شجاعت بسیار باشد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;سپس با اژدهایی که بر سر آب خانه کرده می&amp;zwnj;جنگد. این اژد&amp;zwnj;ها از مردم برای رساندن کمی آب به آن&amp;zwnj;ها، دختر و غذا باج می&amp;zwnj;گیرد. قهرمان اژد&amp;zwnj;ها را می&amp;zwnj;کشد. و دختر را نجات می&amp;zwnj;دهد. در مرتبه&amp;zwnj;ی سوم ماری را که کشنده جوجگان سیمرغ است از بین می&amp;zwnj;برد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&lt;img align=&quot;middle&quot; src=&quot;http://www.radiozamaneh.com/sites/default/files/images/has3.jpg&quot; alt=&quot;&quot; /&gt;قهرمان می&amp;zwnj;&amp;zwnj;بایست در همه جا امتحان درستکاری، شجاعت و مردانگی خود را پس دهد و با صداقت توان بدنی خود را به کار &amp;zwnj;گیرد. تنها در این دسته از افسانه&amp;zwnj;هاست که بن&amp;zwnj;مایه&amp;zwnj; بریدن انگشت آمده است.همچنین قهرمان برای پیشبرد کار خود از هیچ حیله&amp;zwnj;ای استفاده نمی&amp;zwnj;کند.&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در مرتبه&amp;zwnj;ی چهارم سیمرغ به ملک&amp;zwnj;محمد کمک می&amp;zwnj;کند. ملک&amp;zwnj;محمد همانطور که در مرتبه&amp;zwnj;ی نخست انگشتش را بریده، در مرتبه&amp;zwnj;ی بعد پایش را می&amp;zwnj;برد تا از گوشت خود مرغ را تغذیه &amp;zwnj;کند. سیمرغ نه تنها آن را نمی&amp;zwnj;خورد که چند پر خود را نیز به وقت جدا شدن به او می&amp;zwnj;دهد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در مرتبه&amp;zwnj;ی پنجم ملک&amp;zwnj;محمد در شهر خودش در می&amp;zwnj;یابد که هنگام عروسی برادرانش است. می&amp;zwnj;خواهند دختر کوچک را به عقد شاه درآورند. دختر شرط عروسی دستاس و خروس را می&amp;zwnj;گذارد. شاه دستور می&amp;zwnj;دهد آنچه دختر خواسته را برای او فراهم کنند. کسی نمی&amp;zwnj;تواند آن را آماده کند مگر ملک&amp;zwnj;محمد که در نزد زرگری کار گرفته است. وقتی از ماجرای دستاس و خروس که نزد خودش است باخبر می&amp;zwnj;شود، شب پر سیمرغ را آتش می&amp;zwnj;زند. از او کمک می&amp;zwnj;گیرد که به زیر زمین رفته، آن دو طلسم جادویی را بیاورد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در مرتبه&amp;zwnj;ی ششم عروس را از حمام می&amp;zwnj;دزدد و بر پشت اسب می&amp;zwnj;نشاند و فرار می&amp;zwnj;کند. در مرتبه&amp;zwnj;ی هفتم بدون خون&amp;zwnj;ریزی بی&amp;zwnj;گناهی خود را ثابت می&amp;zwnj;کند و به عروس خود و پادشاهی می&amp;zwnj;رسد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در این دسته از افسانه&amp;zwnj;ها که موضوعش اثبات شجاعت و درستکاری نوجوان در رسیدن به مردی است معمولاً نیروهای غیبی برای یاری می&amp;zwnj;آیند. پیرزن و پیرمرد هم گهگاه نقش تعلیم&amp;zwnj;دهنده را دارند. اما نقششان بسیار ضعیف است. همه&amp;zwnj;ی افسانه به همت قهرمان و راهنمایی دختری که به قهرمان دلباخته پیش می&amp;zwnj;رود. قهرمان می&amp;zwnj;&amp;zwnj;بایست در همه جا امتحان درستکاری، شجاعت و مردانگی خود را پس دهد. با صداقت توان بدنی خود را به کار &amp;zwnj;گیرد. تنها در این دسته از افسانه&amp;zwnj;هاست که بن&amp;zwnj;مایه&amp;zwnj;ی بریدن انگشت آمده است. مضافاً قهرمان برای پیشبرد کار خود از هیچ حیله&amp;zwnj;ای استفاده نمی&amp;zwnj;کند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;درخت انار در &amp;quot;متل سیمرغ&amp;quot;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در &amp;quot;متل سیمرغ&amp;quot; به جای درخت سیب درخت انار آمده است. و درون انار&amp;zwnj;ها گوهر شب&amp;zwnj;چراغ است. در این افسانه قهرمان دختر پادشاه را از شر شیری که سر آب را بسته نجات می&amp;zwnj;دهد. شاه حاضر می&amp;zwnj;شود که دختر و نصف پادشاهی را به او بدهد. اما او نمی&amp;zwnj;خواهد &amp;quot;همه&amp;zwnj;ی حواسش پیش نامزد خود است.&amp;quot; در اینجا ابزار جادویی که عاشق را به معشوق برساند نیست. یعنی عروس جهیزی ندارد. بلکه ملک محمد شاگرد خیاط می&amp;zwnj;شود، و از سیمرغ می&amp;zwnj;خواهد لباسی برای عروسی بدوزد که در هیچ جا نظیرش یافت نمی&amp;zwnj;شود.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در روایت ملک&amp;zwnj;جمشید پیرزن به او از اژد&amp;zwnj;ها می&amp;zwnj;گوید. و اینکه سرچشمه آلوده شده است. همین پیرزن درباره&amp;zwnj;ی دختر پادشاه که قرار است کشته شود حرف می&amp;zwnj;زند. در این قصه هم ملک&amp;zwnj;جمشید راضی نمی&amp;zwnj;شود که با دختر پادشاه عروسی کند. چون دلبسته&amp;zwnj;ی نامزد خود است. به شهر دیگری می&amp;zwnj;رود و کفاشی می&amp;zwnj;کند. سپس خیاطی می&amp;zwnj;کند. به این ترتیب هفت شغل را یاد می&amp;zwnj;گیرد. موفق می&amp;zwnj;&amp;zwnj;شود هر بار کاری کند تا دیوی هفت سر که جلوی آفتاب را گرفته، مجبور کند یکی&amp;zwnj;یکی سر&amp;zwnj;هایش را از مقابل آفتاب کنار بکشد. در پایان از پس همه&amp;zwnj;ی تکالیفی که به عهده&amp;zwnj;ی او گذاشته شده با شجاعت و درستکاری و مهربانی بر می&amp;zwnj;آید. و در پایان به سعادت و پادشاهی می&amp;zwnj;رسد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در روایت &amp;quot;درخت سیب و دیو&amp;quot; کوچک&amp;zwnj;ترین دختر که نامزد ملک&amp;zwnj;ابراهیم است در نزد او طشت طلایی گذاشته که خودش رخت می&amp;zwnj;شوید. و یک قفس طلا که بلبل طلا در آن آواز می&amp;zwnj;خواند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&lt;img align=&quot;middle&quot; src=&quot;http://www.radiozamaneh.com/sites/default/files/images/30ma45y.jpg&quot; alt=&quot;&quot; /&gt;آنچه در این دسته از افسانه&amp;zwnj;ها وجود دارد اشاره مستقیم به وجود باغ و دزدیده شدن سیبی است و قهرمان کسی خواهد بود که خودش دزد نباشد و دزد را بیابد. دیگر انجام مراسم آئینی انگشت بریدن و سوم عشق قهرمان به نامزدش و وفاداری اوست. چنین دلباختگی و وفاداری در قهرمان دسته&amp;zwnj;ی اول وجود ندارد.&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;در قصه&amp;zwnj;ی ملک&amp;zwnj;جمشید اگر کسی از سیب&amp;zwnj;ها بخورد همیشه جوان می&amp;zwnj;ماند. طلسمی که در چاه است و در پایان قصه قهرمان باید برای نامزدش بیاورد تا با او ازدواج کند، یک مرغ طلایی است و یک خروس طلایی و دوازده جوجه طلایی در یک سینی طلایی است-نمادی برای باروری کامل جنسی و سفید بختی هر دو طرف. در اتاق دیگر یک دست لباس سفید و یک اسب سفید است که ملک جمشید به آن&amp;zwnj;ها دست نمی&amp;zwnj;زند زیرا در پایان قصه به دردش می&amp;zwnj;خورد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;مراتب این دسته از افسانه&amp;zwnj;ها از این قرار است: کوچک&amp;zwnj;ترین پسر، اول دستش را می&amp;zwnj;برد. دوم بر خواب غلبه می&amp;zwnj;کند. سوم دزد را تعقیب می&amp;zwnj;کند. چهارم به چاه فرو می&amp;zwnj;رود. پنجم دختر&amp;zwnj;ها را با شجاعت از دست دیو نجات می&amp;zwnj;دهد. بعد برادرانش در بالا کشیدن او از چاه به او خیانت می&amp;zwnj;کنند. اما او موفق می&amp;zwnj;شود نجات پیدا کند. همه&amp;zwnj;ی همّ قهرمان، بازگشت به خانه و اثبات بی&amp;zwnj;گناهی خود و رسیدن به نامزد خودش است. در مرحله&amp;zwnj;ی نهایی نه تنها عروسش را نجات می&amp;zwnj;دهد که به او هدیه&amp;zwnj;ای می&amp;zwnj;دهد که هیچ کس دیگر نمی&amp;zwnj;تواند بدهد. و این هدیه معمولاً نمادی در رابطه با یک ازدواج موفق و پر سعادت است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;مضمون دسته&amp;zwnj;ی اول و دوم افسانه&amp;zwnj;ها همانطور که در بخش نخست این مقدمه آمد بسیار شبیه هم است، حتی موتیف&amp;zwnj;ها و سمبل&amp;zwnj;هایی که در افسانه&amp;zwnj;ها آمده&amp;zwnj;گاه شبیه به هم و&amp;zwnj; گاه معنای مشابهی دارند. بسیار هم اتفاق می&amp;zwnj;&amp;zwnj;افتد که یک موتیف در روایت دیگر&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان افسانه&amp;zwnj; تفسیر می&amp;zwnj;شود. مثل اینکه در باغ پادشاه، سیب&amp;zwnj;های طلایی بود که وقتی می&amp;zwnj;رسید تبدیل به یک دختر می&amp;zwnj;شد. در واقع سمبل&amp;zwnj;ها و موتیف&amp;zwnj;ها گاهی در دسته&amp;zwnj;ی اول و دوم چنان به هم شباهت دارند که می&amp;zwnj;توان خاستگاه هر دو دسته را یکی دانست اما آنچه دسته&amp;zwnj;ی دوم را از دسته&amp;zwnj;ی اول متفاوت می&amp;zwnj;کند، اشاره مستقیم به وجود باغ و دزدیده شدن سیبی است و قهرمان کسی خواهد بود که خودش دزد نباشد و دزد را بیابد. دیگر انجام مراسم آئینی انگشت بریدن و سوم عشق قهرمان به نامزدش و وفاداری اوست. چنین دلباختگی و وفاداری در قهرمان دسته&amp;zwnj;ی اول وجود ندارد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;دلرحمی و لیاقت شرط جانشینی پادشاه&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;قهرمان دسته&amp;zwnj;ی سوم افسانه&amp;zwnj;ها شاهزاده جوانی است که پدر او را که کوچک&amp;zwnj;ترین فرزندش است، از سایر فرزندانش بیشتر دوست دارد. و همین سبب حسادت برادران شده است. پسران دیگر می&amp;zwnj;خواهند ثابت کنند که او ارزش عشق پادشاه را ندارد. و در صورت امکان به پدر و سلامتی او بی&amp;zwnj;توجه است. اما نوجوان که در آغاز حرکتی می&amp;zwnj;کند که می&amp;zwnj;توان از آن بی&amp;zwnj;علاقگی به پدر و بازیگوشی را برداشت کرد، در طول قصه ثابت می&amp;zwnj;کند که نه تنها به پدرش عشق می&amp;zwnj;ورزد که بسیار شجاع و لایق و دلرحم است. از این رو ارزش جانشینی پادشاه را دارد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;گلبانگ یکی از این افسانه&amp;zwnj;هاست. پادشاه مریض می&amp;zwnj;شود و درمانش در شکم ماهی سبزرنگ و عجیبی است. پسران پادشاه با کمک ماهیگیران ماهی را می&amp;zwnj;یابند و آن را نزد ملک&amp;zwnj;ابراهیم- کوچک&amp;zwnj;ترین پسر- می&amp;zwnj;آورند، اما او که مجذوب زیبایی ماهی شده، با وجود آگاهی از بیماری پدر و امکان علاجش به&amp;zwnj;دست ماهی، آن را به دریا می&amp;zwnj;اندازد. وقتی خبر به پدر می&amp;zwnj;رسد او را نمی&amp;zwnj;کشد اما از خود می&amp;zwnj;راند. در واقع به دلیل طرد پدر قهرمان ناچار است از خانه بیرون بیاید. اما وقتی در بیرون خانه است با انجام آزمون&amp;zwnj;هایی نشان می&amp;zwnj;دهد که به پدرش و سلامتی او دلبستگی دارد. تا در پایان که موفق به شفای پدر می&amp;zwnj;شود و خودش به همسر و پادشاهی می&amp;zwnj;رسد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;این دسته از افسانه&amp;zwnj;ها گاهی با دسته&amp;zwnj;ی اول و دوم افسانه&amp;zwnj;ها که پیش از این آمد تلفیق می&amp;zwnj;شوند. ملک ابراهیم ماهی را به دریا بر می&amp;zwnj;گرداند. طرد می&amp;zwnj;شود. وقتی می&amp;zwnj;فهمد گلبانگ پرنده&amp;zwnj;ای است که وجودش سبب شفای پدرش می&amp;zwnj;شود به جستجوی آن می&amp;zwnj;رود. در این راه با سه زن جادوگر که قصد فریب او را دارند برخورد می&amp;zwnj;کند موفق به کشتن هر سه می&amp;zwnj;شود و در مرحله&amp;zwnj;ی سوم باغی پر از دختران زیبا می&amp;zwnj;یابد که بوسیله&amp;zwnj;ی سومین جادوگر طلسم شده&amp;zwnj;اند. در واقع در طبقه&amp;zwnj;ی اول افسانه&amp;zwnj;هایی که موضوعش گذر نوجوان و رسیدن به جایگاه مردی است، سه دسته افسانه می&amp;zwnj;گنجد. در هر سه دسته جانشینی پدر و گذر از خوان&amp;zwnj;های متعدد، اما مشابه و آزمون&amp;zwnj;های سخت مطرح است.&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ادامه دارد&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;در همین زمینه:&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;a href=&quot;http://www.radiozamaneh.com/node/9635&quot;&gt;::بخش نخست درآمدی بر افسانه&amp;zwnj;های ایرانی با موضوع گذر نوجوان از کودکی به بلوغ::&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;
&lt;a href=&quot;http://www.radiozamaneh.com/taxonomy/term/1398&quot;&gt; ::جستارهای شکوفه تقی در دفتر خاک، رادیو زمانه::&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
</description>
     <comments>https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2012/01/06/9654#comments</comments>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/8510">افسانه‌های ایرانی</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/1398">شکوفه تقی</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/8511">مراسم آئینی گذر پسران</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak">خاک</category>
 <pubDate>Fri, 06 Jan 2012 01:36:12 +0000</pubDate>
 <dc:creator />
 <guid isPermaLink="false">9654 at https://archive.radiozamaneh.com</guid>
  </item>
  <item>
    <title>افسانه‌های ایرانی و مراسم آئینی گذر پسران</title>
    <link>https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2012/01/05/9635</link>
    <description>&lt;div class=&quot;fb-social-like-widget&quot;&gt;&lt;fb:like  href=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2012/01/05/9635&quot; send=&quot;false&quot; layout=&quot;box_count&quot; show_faces=&quot;false&quot; width=&quot;500&quot; action=&quot;like&quot; font=&quot;arial&quot; colorscheme=&quot;light&quot;&gt;&lt;/fb:like&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-sartitr&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    بخش نخست درآمدی بر افسانه‌های ایرانی با موضوع گذر نوجوان از کودکی به بلوغ        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-nevisandeh&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    شکوفه تقی        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-filefield field-field-maghaleh-image&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    &lt;img  class=&quot;imagefield imagefield-field_maghaleh_image&quot; width=&quot;277&quot; height=&quot;188&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/sites/default/files/shokutaghmw01.jpg?1326047258&quot; /&gt;        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;p&gt;شکوفه تقی - در میان اغلب قبائل بدوی، مراسم آئینی ورود برای پسران بین سنین هفت تا دوازده سال، دارای اهمیت فراوان بوده است. پسران را دسته&amp;zwnj;جمعی،&amp;zwnj;گاه با زور از خانواده، بخصوص مادر، جدا می&amp;zwnj;کردند، تا در محلی دور از چشم دیگران به&amp;zwnj;ویژه زنان، ختنه کنند. وگرنه به کشیدن دندان جلویی اکتفا می&amp;zwnj;کردند.&lt;/p&gt;
&lt;!--break--&gt;&lt;!--break--&gt;&lt;p&gt;در این ایام پسران می&amp;zwnj;بایست در مکان&amp;zwnj;هایی، مثلاً نقاط متروک جنگلی که یادآور گور بوده، برای مدتی به&amp;zwnj;سر می&amp;zwnj;بردند. بر تنشان&amp;zwnj; گاه گل اخرا&amp;zwnj;گاه خاکستر می&amp;zwnj;&amp;zwnj;مالیدند. گاهی هم پوشاکی که یادآور لباس زنان یا حیوانات بوده در برشان می&amp;zwnj;کردند. و پس از آن ایشان را از بوته&amp;zwnj;ی امتحانات سخت جسمانی می&amp;zwnj;گذراندند. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;علاوه بر تحمل آسیب&amp;zwnj;های سخت جسمانی که&amp;zwnj; گاه سبب مرگ نوآموز می&amp;zwnj;شده، ایشان می&amp;zwnj;بایست غذایی مخصوص که عموماً گیاهی بوده بخورند. در بسیاری موارد هم مجبور می&amp;zwnj;شدند از دستشان مطلقاً استفاده نکنند. علاوه بر آن به&amp;zwnj;زبانی نامفهوم سخن بگویند. در برخی مراسم این پسران باید مدتی بالای درخت زندگی می&amp;zwnj;کردند، هم&amp;zwnj;زمان مادرانشان به&amp;zwnj;صورتی آئینی برایشان به عزاداری مشغول می&amp;zwnj;شدند. رسم بوده در این دوران نوآموزان به&amp;zwnj;وسیله&amp;zwnj; مرد پیر یا بزرگ&amp;zwnj;تر قبیله تعلیم می&amp;zwnj;دیدند. از جمله موارد آموزشی، افسانه&amp;zwnj;ای بوده که به تاریخ قدسی مراسم مربوط می&amp;zwnj;شده است. پس از آن باصطلاح &amp;quot;رازآموخته&amp;quot; شده، در هیئت مردی جوان با هویتی نو و یا لقبی تازه، به&amp;zwnj;زندگی اجتماعی قبیله خود باز می&amp;zwnj;گشته&amp;zwnj;اند. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;این مراسم نه تنها در افسانه&amp;zwnj;های بسیاری ثبت شده، که آثار و بقایای آن&amp;zwnj;ها هنوز در میان اقوام و ملل موجود است. به&amp;zwnj;عبارت دیگر هم مدارک تاریخی و نشانه&amp;zwnj;های آئینی دلالت بر وجود آن&amp;zwnj; مراسم می&amp;zwnj;کند و هم افسانه&amp;zwnj;های فراوانی. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در مجموعه مقالاتی که در روزهای آینده در رادیو زمانه می خوانید، سعی است نشان داده شود در آن نوع از افسانه&amp;zwnj;های ایرانی که موضوعش گذر یک پسر نوجوان از آستانه&amp;zwnj;ی کودکی به بلوغ است، به&amp;zwnj;لحاظ موضوع و مضمون یعنی بن&amp;zwnj;مایه و نماد، وحدتی تیپولوژیکی وجود دارد.&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&lt;img align=&quot;middle&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;http://www.radiozamaneh.com/sites/default/files/images/shokutaghmw05.jpg&quot; /&gt;دکتر شکوفه تقی، نویسنده، شاعر و مردم شناس&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;بر اساس موضوع، افسانه&amp;zwnj;هایی که قهرمان آن شاهزاده است، به شش طبقه و افسانه&amp;zwnj;هایی با قهرمان فقیر، به پنج طبقه تقسیم می&amp;zwnj;&amp;zwnj;شوند. در هر یک از این افسانه&amp;zwnj;ها دسته یا دسته&amp;zwnj;هایی می&amp;zwnj;گنجند. در حالی که کل افسانه&amp;zwnj;ها به&amp;zwnj;لحاظ خاستگاه اجتماعی قهرمان، به دو گروه تقسیم می&amp;zwnj;شوند. اگرچه ممکن است در بعضی موارد قهرمان فقیر و شاهزاده جای عوض کنند. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;از آنجایی که در این افسانه&amp;zwnj;ها، قهرمان اصلی برای رسیدن به جایگاه نوین، یعنی برخورداری از موقعیت اجتماعی، رسیدن به همسر والاتبار و ثروت، دست به کارهایی می&amp;zwnj;زند، تا از مراحل آزمونی متفاوتی بگذرد؛ و گذر از این مراحل و نحوه&amp;zwnj;ی این گذر، به هر دسته از افسانه&amp;zwnj;ها مشخصات ویژه&amp;zwnj;ای می&amp;zwnj;دهد. در زیر، ضمن طبقه&amp;zwnj;بندی افسانه&amp;zwnj;ها به آن مشخصات نیز پرداخته می&amp;zwnj;شود.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در این مقاله همچنین قصد است که نشان داده شود افسانه&amp;zwnj;هایی که قهرمانش شاهزاده است، زن و چگونه رسیدن به او موضوع اصلی افسانه&amp;zwnj;های گذر است. در حالی که در افسانه&amp;zwnj;هایی با قهرمان فقیر، موضوع اصلی رسیدن به ثروت است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;شاهزاده&amp;zwnj;ی قهرمان&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;موضوع طبقه&amp;zwnj;ی اول افسانه&amp;zwnj;ها اگرچه در ابتدا انتخاب یکی از پسران به جانشینی پادشاه است، اما شرط جانشینی آوردن دختری است که پادشاه خوابش را دیده و شفای زندگی خود را در یافتن او می&amp;zwnj;&amp;zwnj;داند.&amp;zwnj; گاه به جای دختر، موضوع جست&amp;zwnj;وجو پرنده یا میوه است؛ و درد پدر هم&amp;zwnj;گاه پیری است،&amp;zwnj;گاه کوری.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;افسانه&amp;zwnj;های این طبقه به&amp;zwnj;لحاظ مضمونشان به سه دسته تقسیم می&amp;zwnj;&amp;zwnj;شوند. در این سه دسته افسانه، اگرچه صورت نماد&amp;zwnj;ها و موتیف&amp;zwnj;ها تغییر می&amp;zwnj;کند، مثلاً سیب انار یا نارنج می&amp;zwnj;شود. اما میوه بودن خود را حفظ می&amp;zwnj;کند. پرنده نیز&amp;zwnj; گاه طوطی می&amp;zwnj;شود،&amp;zwnj;گاه پرنده&amp;zwnj;ای سفید و نایاب،&amp;zwnj;گاه مرغ زرد، اما پرنده می&amp;zwnj;ماند. خوان&amp;zwnj;هایی هم که قهرمان باید از آن بگذرد، &amp;zwnj;گاه مبارزه با دیو است، &amp;zwnj;گاه زن جادوگر. مرکوب قهرمان &amp;zwnj;گاه دختر دلاوری است که خود را به صورت سیمرغ درآورده،&amp;zwnj;گاه خود سیمرغ است. گاهی هم دیوی که به اطاعت قهرمان در آمده است. وسایل جادویی هم که به&amp;zwnj;دست قهرمان می&amp;zwnj;افتد اگر از دیوان گرفته باشد همانی است که یک مرد برای اداره خانواده و تأمین معاش لازم دارد. آنچه دختر به قهرمان می&amp;zwnj;دهد هم نماد توانائی&amp;zwnj;های زنانه است&amp;zwnj;. از این رو می&amp;zwnj;توان سه دسته&amp;zwnj;ی اول را به لحاظ موضوع یعنی جانشینی پادشاه و نحوه&amp;zwnj;ی یافتن همسر، در یک طبقه جای داد و به لحاظ مضمون در سه دسته گنجاند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;شاهزاده و عشق و چندهمسری &lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;مضمون افسانه&amp;zwnj;های دسته&amp;zwnj;ی اول یکی به مشکل برخوردن جان یا سلطنت پادشاه پیر است، و ارائه راه حل به&amp;zwnj;وسیله&amp;zwnj;ی وزیر یا کسی مانند او. راه حل هم معمولاً به یافتن دختری دلخواسته برای پادشاه ختم می&amp;zwnj;شود. سپس افسانه به معرفی نوجوانی می&amp;zwnj;پردازد که معمولاً کوچک&amp;zwnj;ترین پسر پادشاه است و افسانه شرح مرد شدن اوست.&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&lt;img align=&quot;middle&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;http://www.radiozamaneh.com/sites/default/files/images/shokutaghmw02.jpg&quot; /&gt;شکوفه تقی - کشکول وسیله&amp;zwnj; امرار معاش است؛ سفره نماد توانایی تهیه&amp;zwnj; غذا برای خانواده و شاخ نفیر بر باروری مردانه دلالت دارد&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;به این ترتیب که او ابتدا به دلیل خردسالی یا نوجوانی برای انجام وظیفه&amp;zwnj;ی خطیر نجات زندگی پادشاه یا پادشاهی او انتخاب نمی&amp;zwnj;شود. اما نوجوان با اصرار و &amp;zwnj;گاه پنهان از پدر به تنهایی یا با برادرانش به جست&amp;zwnj;وجوی خواست پدر بر می&amp;zwnj;آید. این جست&amp;zwnj;وجو او را از خانه&amp;zwnj;ی کودکی بیرون می&amp;zwnj;کشد. راهی کوه، بیابان، یا جنگل می&amp;zwnj;کند. در آن مکان&amp;zwnj;ها&amp;zwnj; گاه به چاه می&amp;zwnj;افتد و می&amp;zwnj;بایست با دیو یا دیوانی بجنگد. جنگ نوجوان سبب رهایی دختر یا دختران و به&amp;zwnj;دست آوردن مال و خواسته فراوان می&amp;zwnj;شود. قهرمان در مقایسه با برادرانش در مواجهه با خطرات و موانع، بیشترین شجاعت را نشان می&amp;zwnj;دهد. او پس از گذر از خوان&amp;zwnj;های متعدد، لیاقت، هوشمندی، درستکاری، شجاعت، توانائی بدنی، توانائی پولسازی، مردانگی و بخشش خود را به اثبات می&amp;zwnj;رساند. وقتی توفیق یافت که از مرز نوجوانی گذر کند، به وصال دختران متعدد که دلباخته&amp;zwnj;ی او هستند و او آن&amp;zwnj;ها را دوست دارد، پاداش داده می&amp;zwnj;شود. سپس به سروری که اطاعت برادران و ثروتی فراوان را به&amp;zwnj;دنبال دارد می&amp;zwnj;رسد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;افسانه&amp;zwnj;ی ملک&amp;zwnj;محمد و دیو یک&amp;zwnj;لنگو&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;افسانه&amp;zwnj;ی ملک&amp;zwnj;محمد و دیو یک&amp;zwnj;لنگو از این دست است. پادشاه هفت پسر دارد. شش نفر از یک مادر و آخرین که ملک&amp;zwnj;محمد باشد، از مادری دیگر. پادشاه خواب می&amp;zwnj;بیند که مرغ طوطی و قفس طلا بالای سر اوست. و می&amp;zwnj;گوید پادشاهی را به کسی می&amp;zwnj;سپرد که مرغ را با قفس برای او بیاورد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در افسانه&amp;zwnj;ی ملک&amp;zwnj;محمد کسی جانشین پادشاه خواهد شد که مرغ طوطی و قفس طلا را بیاورد. شش برادر به&amp;zwnj;عزم آوردن طوطی و قفس طلا می&amp;zwnj;روند. اما دست خالی باز می&amp;zwnj;گردند. تا نوبت به ملک&amp;zwnj;محمد می&amp;zwnj;رسد. برادر&amp;zwnj;ها از ترس اینکه مبادا او موفق شود از پسش می&amp;zwnj;روند. ملک&amp;zwnj;محمد با درستکاری عمل می&amp;zwnj;کند. بر تک&amp;zwnj;تک موانع با شجاعت و راهنمائی دخترانی که نجات داده غلبه می&amp;zwnj;کند. اما از آنجائی که هنوز نوجوان و کم&amp;zwnj;تجریه است، به برادرانش بیش از آنکه باید اعتماد می&amp;zwnj;-کند.&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان باعث می&amp;zwnj;شود آن&amp;zwnj;ها او را فریب داده، در آستانه&amp;zwnj;ی مرگ قرار دهند. اما او که بختش بیدار است، و به&amp;zwnj;دلیل دلرحمی، زوداعتماد است، نیروهای غیبی مثل &amp;quot;حضرت علی&amp;quot; در برخی دیگر از روایات خضر یا پیرمردی روحانی یاریش می&amp;zwnj;کنند. قهرمان نجات&amp;zwnj;یافته در شهری دیگر برادرانش را که همه به مشاغل ناچیز و کارهایی بی&amp;zwnj;ارزش مشغول&amp;zwnj;اند، می&amp;zwnj;یابد. ملک&amp;zwnj;محمد به خانه&amp;zwnj;ی پیرزنی می&amp;zwnj;رود. در آنجا خبر می&amp;zwnj;یابد که دیوی قصد کشتن دختر پادشاه را دارد. ملک&amp;zwnj;محمد دختر پادشاه را نجات می&amp;zwnj;دهد، و او نامزدش می&amp;zwnj;شود.&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&lt;img align=&quot;middle&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;http://www.radiozamaneh.com/sites/default/files/images/shokutaghmw03.jpg&quot; /&gt;شکوفه تقی - در افسانه می&amp;zwnj;آید که مرغ و قفس طلا در قصر دختر شاه پریان است. راهی که ملک&amp;zwnj;محمد به سوی مرغ و قفس طلا باید بپیماید راه &amp;quot;پلنگ و شیر و عفریت&amp;quot; است. (عکس: دختر شاه پریان اثر پروانه اعتمادی)
&lt;/p&gt;&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;اما از آنجائی که در دوران آئینی نامزدی، قهرمان می&amp;zwnj;بایست نفس خود را نگاه دارد، ملک&amp;zwnj;محمد به دختری که از دست دیو نجات داده می&amp;zwnj;گوید: &amp;quot;ای دختر تو حالا خواهر من هستی بیا تا بخوابیم. آنوقت شمشیر را بین خودشان گذاشتند و خوابیدند.&amp;quot; سپس دختر را می&amp;zwnj;&amp;zwnj;گذارد و به جست&amp;zwnj;وجوی طوطی و قفس طلا می&amp;zwnj;رود. در مرتبه&amp;zwnj;ی بعد برادرانش را می&amp;zwnj;یابد. به آن&amp;zwnj;ها علیرغم بدی که در حق او کردند نیکی می&amp;zwnj;کند. سپس برادر&amp;zwnj;ها با هفت خواهر پری&amp;zwnj;زاد ملاقات می&amp;zwnj;کنند که کوچک&amp;zwnj;ترین آن&amp;zwnj;ها به ملک&amp;zwnj;محمد دل می&amp;zwnj;بندد. (دختری که در مرتبه&amp;zwnj;ی دوم پیدا می&amp;zwnj;شود معمولاً دختر دلاوری است که با شجاعت و نیروی بدنی قهرمان را یاری می&amp;zwnj;کند و به سوی مقصد نهایی خود می&amp;zwnj;برد.) دختر یک دسته&amp;zwnj; موی خود را به ملک&amp;zwnj;محمد می&amp;zwnj;دهد تا در صورت نیاز به کمکش بیاید. سپس ملک&amp;zwnj;محمد اموال جادویی سلیمان را که در دست دیوان بوده، به&amp;zwnj;وسیله&amp;zwnj;ی هوشیاری خود به&amp;zwnj;دست می&amp;zwnj;آورد. این اموال شامل کشکول، سفره و شاخ نفیر می&amp;zwnj;شود که هر سه نماد بیان مرد شدن و قابلیت تشکیل خانواده است؛ کشکول وسیله&amp;zwnj;ی امرار معاش، سفره نماد توانایی تهیه&amp;zwnj;ی غذا برای خانواده و شاخ نفیر دلالت بر باروری مردانه دارد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در افسانه می&amp;zwnj;آید که مرغ و قفس طلا در قصر دختر شاه پریان است. راهی که ملک&amp;zwnj;محمد به سوی مرغ و قفس طلا باید بپیماید راه &amp;quot;پلنگ و شیر و عفریت&amp;quot; است. شهر دختر شاه پریان هم هفت دربند دارد. و در دربند آخر یک دیو هفت&amp;zwnj;سر زندگی می&amp;zwnj;کند. در راه رفتن به سوی جایگاه دیو، دختری که همراه ملک&amp;zwnj;محمد است تبدیل به پرنده می&amp;zwnj;-شود و او را بر پشت خود می&amp;zwnj;نشاند. در بیست فرسخ آخر دختر به شکل اصلی خود باز می&amp;zwnj;گردد. ملک&amp;zwnj;محمد را سوزنی می&amp;zwnj;کند. زیر گلویش می&amp;zwnj;زند. سپس تبدیل به کبوتر شده، شاهد اعمال ملک&amp;zwnj;محمد می&amp;zwnj;شود. ملک&amp;zwnj;محمد در آن شهر به دیوی که اول داستان دیده، بر می&amp;zwnj;خورد. به او باج می&amp;zwnj;دهد. دیو با او همراه می&amp;zwnj;شود. به او یاد می&amp;zwnj;-دهد چگونه به اتاق خواب دختر شاه پریان راه پیدا کند. ملک&amp;zwnj;محمد دختر شاه پریان را در خوابگاهش خفته می&amp;zwnj;یابد. همانطور که به او گفته شده، جای لاله&amp;zwnj;ها را عوض می&amp;zwnj;کند. از گونه&amp;zwnj;ی دختر بوسه&amp;zwnj;ای برمی&amp;zwnj;دارد. بند&amp;zwnj;های زیر جامه&amp;zwnj;ی او را می&amp;zwnj;گشاید. مرغ و قفس را از قلعه بیرون می&amp;zwnj;برد. باز هم دختری که پیش از آن نجات داده، به صورت مرکوب پرنده&amp;zwnj;اش در می&amp;zwnj;آید.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ملک&amp;zwnj;محمد که هنوز به بلوغ و رشد کافی شخصیتی به&amp;zwnj;لحاظ شناخت آدم&amp;zwnj;ها نرسیده، باز هم گول برادرانش را می&amp;zwnj;خورد. آن&amp;zwnj;ها او را کور می&amp;zwnj;&amp;zwnj;کنند و در چاه می&amp;zwnj;اندازند. &amp;quot;حضرت علی&amp;quot; برای بار دوم به یاری&amp;zwnj;اش می&amp;zwnj;آید. ملک&amp;zwnj;محمد به&amp;zwnj;وسیله&amp;zwnj;ی تاجری از چاه در می&amp;zwnj;آید. سپس دو کبوتر او را راهنمایی می&amp;zwnj;کنند که از پوست درخت برای شفای چشم و گذر از دریا بهره بگیرد. این هر دو به کار پادشاه شدن او می&amp;zwnj;آید. دیگر اینکه در زیر درخت هفت&amp;zwnj;خم خسروی می&amp;zwnj;یابد. در پایان دختر شاه پریان بیدار می&amp;zwnj;شود و در جست&amp;zwnj;وجوی مردی که مرغ را ربوده برمی&amp;zwnj;آید. برادران خود را یابنده&amp;zwnj;ی مرغ اعلام می&amp;zwnj;کنند. اما در پاسخ سؤالات دختر، خاموش می&amp;zwnj;مانند. ملک&amp;zwnj;محمد که خود را به دختر شاه پریان رسانده، نشانی&amp;zwnj;ها را می&amp;zwnj;دهد. برادرانش رسوا می&amp;zwnj;شوند. ملک&amp;zwnj;محمد صاحب اموال جادویی سلیمان که قبلاً ذکرش رفت، هفت خم خسروی، سه زن که یکی شاهزاده خانم است، دیگری پری&amp;zwnj;زادی دلاور و سومی پری صاحب قلعه می&amp;zwnj;شود.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;افسانه&amp;zwnj;ی &amp;quot;برگ مروارید&amp;quot;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;افسانه&amp;zwnj;ی &amp;quot;برگ مروارید&amp;quot; روایتی دیگر از قصه&amp;zwnj;ی ملک&amp;zwnj;محمد است. درویشی به پادشاهی که چشمش کور شده، می&amp;zwnj;گوید برگ مروارید درمان&amp;zwnj;کننده اوست. برگ مروارید هم در قلعه&amp;zwnj;ای که به دیوان تعلق دارد یافت می&amp;zwnj;شود.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;دو برادر به راهی می&amp;zwnj;روند و برادر کوچک راهی دیگر را که دشوار&amp;zwnj;تر است برمی&amp;zwnj;گزیند. این راه او را به قصر دختری پری&amp;zwnj;زاد می&amp;zwnj;رساند که برادرش دیوی است آدمخوار. پری&amp;zwnj;زاد که جادوگری می&amp;zwnj;داند، شاهزاده را به صورت یک دسته جارو در می&amp;zwnj;آورد و گوشه&amp;zwnj;ی خانه می&amp;zwnj;گذارد. در این قلعه دیو با شاهزاده کشتی می&amp;zwnj;گیرد. وقتی شکست می&amp;zwnj;خورد و جانش به&amp;zwnj;خطر می&amp;zwnj;افتد، غلام حلقه&amp;zwnj; به گوش شاهزاده می&amp;zwnj;شود. در قلعه&amp;zwnj;ی دوم و سوم&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان اتفاق می&amp;zwnj;افتد. بعد دیو برای ملک&amp;zwnj;محمد دو اسب بادپیما می&amp;zwnj;آورد. و او را به باغی که در آن برگ مروارید یافت می&amp;zwnj;شود، راهنمایی می&amp;zwnj;کند. این باغ هم مانند قصر دختر شاه پریان در قصه&amp;zwnj;ی قبلی چهار نگهبان دارد. می&amp;zwnj;بایست برگ را با چوبی دو شاخ برید. در این باغ هم جانوران وحشی هستند. در باغ پلکانی با چهل پله و چهل زنگ است، که ملک&amp;zwnj;محمد باید زنگ&amp;zwnj;ها را با پنبه ببندد. در آنجا دختری مانند قصه&amp;zwnj;ی قبلی خوابیده، ملک محمد باید جای لاله&amp;zwnj;هایی که بر بالا و پایین پایش می&amp;zwnj;سوزد را عوض کند و از روی دختر بوسه&amp;zwnj;ای بردارد و بند چهل تا از چهل و یک شلوار دختر را باز کند و بقیه&amp;zwnj;ی اعمال آئینی. در این قصه هم برادران خیانت می&amp;zwnj;کنند و قهرمان را به چاه می&amp;zwnj;اندازند. اما دختر کوچکی که نامزد ملک&amp;zwnj;محمد است با او می&amp;zwnj;ماند. او ملک&amp;zwnj;محمد را از چاه نجات می&amp;zwnj;دهد. دختر شاه پریان وقتی بیدار می&amp;zwnj;شود سوار قالیچه&amp;zwnj;ی حضرت سلیمان می&amp;zwnj;شود. به&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان شیوه&amp;zwnj;ی قصه&amp;zwnj;ی قبلی آورنده برگ مروارید را می&amp;zwnj;شناسد. در این قصه هم ملک&amp;zwnj;محمد مانند قصه&amp;zwnj;ی قبلی زنان متعدد می&amp;zwnj;گیرد که آخرین آن&amp;zwnj;ها&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان دختر شاه پریان است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt; قصه&amp;zwnj;ی شاه زنان&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در قصه&amp;zwnj;ی شاه زنان، پادشاه چشم&amp;zwnj;درد دارد و دوایش در شهر زنان. در این افسانه قهرمان با دیوی و دختری ملاقات می&amp;zwnj;کند. دیو از ترسش با شاهزاده همراه می&amp;zwnj;شود و به صورت پرنده&amp;zwnj;ای درمی&amp;zwnj;آید. او را به شهر زنان می&amp;zwnj;برد. او دختر را می&amp;zwnj;بوسد و دارو را برمی&amp;zwnj;دارد. قهرمان در پایان شیشه&amp;zwnj;ی عمر دیو را می&amp;zwnj;شکند. برادر&amp;zwnj;ها در راه خانه به او خیانت می&amp;zwnj;کنند. او را به چاه می&amp;zwnj;اندازند و او در چاه دریچه&amp;zwnj;ای پیدا می&amp;zwnj;کند. خود را به صورت کچلی در می&amp;zwnj;آورد. از آنجا می&amp;zwnj;گریزد. در پایان پادشاه شهر زنان به دنبالش می&amp;zwnj;آید. او را می&amp;zwnj;یابد. و برای شاهزاده&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان اتفاقی می&amp;zwnj;افتد که برای قهرمانان قبلی.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;افسانه&amp;zwnj;ی &amp;quot;شاه و پسرش&amp;quot;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در افسانه&amp;zwnj;ی &amp;quot;شاه و پسرش&amp;quot; علاج چشم شاه خاک پای دختر پادشاه روم است. پسر کوچک پادشاه موفق می&amp;zwnj;شود دیوی را شکست بدهد. اما در این قصه به جای دختری که اسیر دیو است خود دیو دسته&amp;zwnj;ای از مویش را به پسر می&amp;zwnj;دهد. موی دیو به یاریش می&amp;zwnj;آید. بعد با پهلوانی برخورد می&amp;zwnj;کند که معلوم می&amp;zwnj;شود دختری است. دختر می&amp;zwnj;گوید عهد کرده با کسی ازدواج کند که در کشتی بر او غلبه کند. دختر عاشق و همراه او می&amp;zwnj;شود. وقتی به حضور پادشاه روم می&amp;zwnj;روند، او می&amp;zwnj;گوید در قبال خاک پای دخترش، اسب چالاکی می&amp;zwnj;خواهد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در این قصه پادشاه وقتی چشمش بینا می&amp;zwnj;شود طمع در همسر پسرش می&amp;zwnj;کند- در افسانه&amp;zwnj;ها نابینایی پدر می&amp;zwnj;تواند نماد عدم توانایی او در باروری جنسی باشد. برای اینکه بتواند دختر را تصاحب کند پسر خود را کور می&amp;zwnj;کند. پسر هم با کمک کبوتری شفای چشمش را می&amp;zwnj;یابد. بر پدر پیروز می&amp;zwnj;شود. همسرش را به&amp;zwnj;دست می&amp;zwnj;آورد. در اینجا سخن از زنان متعدد نیست. در این قصه برادران قبل از رسیدن به مقصود مرده&amp;zwnj;اند. در پایان تنها رقیب پسر کوچک، پدرش است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;افسانه&amp;zwnj;ی &amp;quot;چین و ماچین&amp;quot;و پری&amp;zwnj; چل&amp;zwnj;گیسو&amp;quot; &lt;br /&gt;
&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;افسانه&amp;zwnj;ی &amp;quot;چین و ماچین&amp;quot; نیز به این دسته تعلق دارد. در پایان ملک جمشید با هر سه دختر عروسی می&amp;zwnj;کند و به پادشاهی می&amp;zwnj;رسد. &amp;quot;پری&amp;zwnj; چل&amp;zwnj;گیسو&amp;quot; از مجموعه قصه&amp;zwnj;های فارس نیز زیرمجموعه&amp;zwnj;ی این دسته از افسانه&amp;zwnj;هاست. اگر چه در ابتدا به&amp;zwnj;نظر می&amp;zwnj;رسد موضوع آن انتخاب جانشین برای پادشاه نباشد. به این ترتیب که پدر ملک ابراهیم که غیر از او دو پسر دیگر دارد، از او می&amp;zwnj;خواهد به اتاق چهلم نرود. او که همه&amp;zwnj;ی قصر در اختیارش گذاشته شده مگر آن اتاق، وارد حریمی که نباید، می&amp;zwnj;شود. در آنجا تصویر دختری را می&amp;zwnj;یابد که صورتش لابلای عکس یک خروس سفید پنهان است. یافتن خود دختر انگیزه&amp;zwnj;ی خروج قهرمان از خانه می&amp;zwnj;شود. در این افسانه ملک&amp;zwnj;ابراهیم در شهری که مردم لاغر دارد ساکن می&amp;zwnj;شود. درمی&amp;zwnj;یابد که او طلسم&amp;zwnj;شکنی است که مردم شهر انتظارش را می&amp;zwnj;کشند. ملک&amp;zwnj;ابراهیم پس از شکستن طلسم دنبال آن خروس سفید می&amp;zwnj;رود. از خوان&amp;zwnj;های دیگر هم می&amp;zwnj;گذرد. اموال جادویی حضرت سلیمان را از دیوان می&amp;zwnj;گیرد. در پایان پری که صاحب خروس سفید است بیدار می&amp;zwnj;&amp;zwnj;شود. به&amp;zwnj;دنبال ملک&amp;zwnj;ابراهیم می&amp;zwnj;آید. از نشانه&amp;zwnj;ها درمی&amp;zwnj;یابد که چه کسی خروس سفید را برده است.&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&lt;img align=&quot;middle&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;http://www.radiozamaneh.com/sites/default/files/images/shokutaghmw04.jpg&quot; /&gt;شکوفه تقی - خوان&amp;zwnj;هایی که قهرمان باید از آن&amp;zwnj;ها بگذرد ملاقات با دیوان و شکست دادن آن&amp;zwnj;ها و به انقیاد درآوردنشان، نجات جان نامزد آینده از دست دیو، نبرد با دختر پهلوان و غلبه بر او، رفتن به قصر دختر شاه پریان و غلبه بر میل جنسی در حریم ممنوعه و دزدیدن مرغ است.(عکس: دیو زرد)&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;موضوع این دسته از افسانه&amp;zwnj;ها انتخاب جانشینی برای پادشاه است. پسری می&amp;zwnj;بایست جانشین پدر شود که بتواند جوانی و قدرت را به او به&amp;zwnj;وسیله&amp;zwnj;ی آوردن دختر جوانی که وجودش با نمادهای متفاوت نشان داده می&amp;zwnj;شود بازگرداند. خوان&amp;zwnj;هایی که قهرمان باید از آن&amp;zwnj;ها بگذرد ملاقات با دیوان و شکست دادن آن&amp;zwnj;ها و به انقیاد درآوردنشان، نجات جان نامزد آینده از دست دیو، نبرد با دختر پهلوان و غلبه بر او، رفتن به قصر دختر شاه پریان و غلبه بر میل جنسی در حریم ممنوعه و دزدیدن مرغ است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;قهرمان که در آغاز افسانه هنوز نوجوان، حتی کودکی است. در طول افسانه به بلوغ جسمانی می&amp;zwnj;رسد. اما ساده لوحی&amp;zwnj;اش که سبب گول خوردن او از برادرانش می&amp;zwnj;شود نشان می&amp;zwnj;دهد که هنوز کاملاً به مردی نرسیده است. از این رو دختران، پرنده و هر چه بدست آورده را از دست می&amp;zwnj;دهد. تا اینکه به&amp;zwnj;دلیل درستکاری و مهربانی&amp;zwnj;اش یک نیروی غیبی به کمکش می&amp;zwnj;آید. قهرمان جوان، بعد از اینکه از چاه درمی&amp;zwnj;آید برای تأمین معاش ناچار است حرفه&amp;zwnj;ای بیاموزد. او در انجام کارهای دستی ارزشش محک می&amp;zwnj;خورد. و موفق می&amp;zwnj;شود چیزی را بسازد که دیگران نمی&amp;zwnj;توانند. در پایان با حضور دختر شاه پریان حق به حقدار می&amp;zwnj;رسد. شجاعت قهرمان و جنگش با دیوان که دشمنان امنیتی محسوب می&amp;zwnj;شوند از یک طرف، دفاع از حقوق ناموسی، مبارزه با نفس و یادگیری فنون و حرف و با عشق رسیدن به همسر مورد علاقه، از مشخصات قهرمان این دسته از افسانه&amp;zwnj;هاست. قهرمان نه اجازه دارد بترسد و نه نادرستی بورزد. مضافاً می&amp;zwnj;بایست بختش بیدار باشد تا در موقع تنگنا به یاری&amp;zwnj;اش بیاید. به همین دلیل در پایان به چند همسر که هر یک با ارزش&amp;zwnj;تر از دیگری است پاداش داده می&amp;zwnj;شود.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ادامه دارد&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
</description>
     <comments>https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2012/01/05/9635#comments</comments>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/8510">افسانه‌های ایرانی</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/1398">شکوفه تقی</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/8511">مراسم آئینی گذر پسران</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak">خاک</category>
 <pubDate>Thu, 05 Jan 2012 02:29:45 +0000</pubDate>
 <dc:creator />
 <guid isPermaLink="false">9635 at https://archive.radiozamaneh.com</guid>
  </item>
  <item>
    <title>دو درخت مقدس در تورات و متون اسلامی</title>
    <link>https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2011/12/03/8715</link>
    <description>&lt;div class=&quot;fb-social-like-widget&quot;&gt;&lt;fb:like  href=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2011/12/03/8715&quot; send=&quot;false&quot; layout=&quot;box_count&quot; show_faces=&quot;false&quot; width=&quot;500&quot; action=&quot;like&quot; font=&quot;arial&quot; colorscheme=&quot;light&quot;&gt;&lt;/fb:like&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-nevisandeh&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    شکوفه تقی        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-filefield field-field-maghaleh-image&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    &lt;img  class=&quot;imagefield imagefield-field_maghaleh_image&quot; width=&quot;277&quot; height=&quot;188&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/sites/default/files/olbshta01.jpg?1323115564&quot; /&gt;        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: justify; margin: 6pt 5.65pt; unicode-bidi: embed; direction: rtl&quot;&gt;شکوفه تقی - در کتاب آفرینش تورات، سخن از دو درخت قدسی می&amp;shy;رود؛ درخت معرفت خوب و بد و درخت حیات. این دو که در مرکزی یگانه در بهشت روئیده&amp;shy;اند و چهار رودخانه از زیرشان جاری است، و برگردشان فضای مقدسی قرار دارد، یادآور دیلمون اساطیری بین&amp;shy;النهرین اند.&amp;nbsp;در این بهشت آدم که نخستین انسان و به&amp;shy;عبارتی فرزند خداست با اینکه سمت باغبانی دارد از خوردن میوه&amp;shy;ی درخت معرفت خوب وبد منع می&amp;shy;شود. وقتی آدم با راهنمایی حوا به حریم ممنوعه وارد می&amp;shy;شود خدا می&amp;shy;گوید:&lt;/div&gt;
&lt;!--break--&gt;&lt;!--break--&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&amp;nbsp;همانا انسان مثل یکی از ما شده است که عارف نیک و بد گردیده. اینک مبادا دست خود را دراز کند و از درخت حیات نیز گرفته بخورد و تا به ابد زنده ماند. پس خداوندخدا او را از باغ عدن بیرون کرد تا کار زمینی را که از آن گرفته شده بود بکند.&amp;nbsp;آدم را بیرون کرد. به طرف مشرق عدن، کروبیان را مسکن داد و شمشیر آتشباری را، که بهر سو گردش می&amp;shy;کرد، تا طریق درخت حیات را محافظت کند.&lt;a class=&quot; FCK__AnchorC FCK__AnchorC FCK__AnchorC FCK__AnchorC FCK__AnchorC FCK__AnchorC FCK__AnchorC&quot; title=&quot;&quot; name=&quot;_ftnref1&quot; href=&quot;#_ftn1&quot;&gt;&lt;span&gt;&lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;[1]&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;با کمک متون شرق باستان به&amp;shy;خصوص بابل، می&amp;shy;توان دید که در باغ پادشاهان، نه تنها شجره&amp;shy;ی حیاتی به نشان درخت زندگی پادشاه کاشته می&amp;shy;شده، که باغبان اصلی این باغ&amp;shy;ها هم خود پادشاه بوده است.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;در متن تورات جنس دو درخت مقدس روشن نیست. و گفته نمی&amp;shy;شود درختی که کروبیان با شمشیر آتشین از آن مراقبت می&amp;shy;کنند، درخت حیات خداست، اما از ترسی که بر صاحب باغ غلبه می&amp;shy;کند، می&amp;shy;توان دید که &amp;nbsp;خدا هم مانند یکی از پادشاهان بین&amp;shy;النهرین عمل می&amp;shy;کند. می&amp;shy;گوید: و از لفظ &amp;laquo;ما&amp;raquo; بر می&amp;shy;آید که اشاره به جمع خدایان می&amp;shy;تواند وجود داشته باشد. از آن رو که در دین یهود تکیه بر خدای واحد وجود دارد، می&amp;shy;توان از جمع بستن دریافت که قصه ریشه&amp;shy;ی غیر عبری دارد و از فرهنگی آمده که در آن به خدایان متعدد باور داشته&amp;shy;اند. &amp;nbsp;در واقع می&amp;shy;توان از بن&amp;shy;مایه و نمادهایی که به کار گرفته شده تاثیر اساطیر بین&amp;shy;النهرین را بیش از هر جای دیگر در آن دید.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;img alt=&quot;&quot; align=&quot;middle&quot; src=&quot;http://www.radiozamaneh.com/sites/default/files/olbshta03.jpg&quot; /&gt;...&amp;nbsp;نور &amp;laquo;الله&amp;raquo;&amp;nbsp;را می&amp;shy;توان به قندیلی تشبیه کرد که در آن چراغی است و آن چراغ در بلوری است و بلور مانند ستاره از درخت &amp;laquo;مبارک&amp;raquo; زیتون که &amp;laquo;نه شرقی و نه غربی&amp;raquo; است می&amp;shy;درخشد.&lt;/div&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;این قصه اگرچه خود به پادشاهی مطلق آدم اشاره&amp;shy;ای ندارد در تفاسیر بعدی تورات به مفسرین مجال آن را داده که از شخصیت آدم برداشتی بزرگتر کنند. به این معنا که او نمونه&amp;shy;ی کهن&amp;shy;الگویی نوع انسان و در تفاسیر عرفانی یهودی الهام&amp;shy;بخش شخصیت پردازی &lt;i&gt;آدم قدمون شده است.&lt;/i&gt;&amp;nbsp;&lt;i&gt;آدم قدمون&lt;/i&gt; در عرفان یهودی نماد انسان کامل، تجسم خدا، محل تجلی نور خدا و انعکاس خدا در آینه&amp;shy;ی آفرینش است. در پرداخت شخصیت آدم قدمون مقدمات این باور که نمونه&amp;shy;ی کامل خدا در زمین، انسانی دینی است نه سیاسی، فراهم شده است.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;در تورات جنس درختی که به حیات خدا مربوط می&amp;shy;شود روشن نیست. اما با استناد به تفاسیر تورات می&amp;shy;توان دریافت که میوه&amp;shy;ی قابل توجهی نداشته است. چرا که اولاً خدا در ابتداء آدم را از خوردن آن منع نمی&amp;shy;کند. دوماً با اینکه در کنار درخت معرفت خوب و بد روئیده، میوه اش به چشم نمی&amp;shy;آید. بنابراین احتمال دارد که این درخت هم مانند سرو و چنار بذر داشته نه میوه، خدا محض احتیاط، کروبیان را به پاسداری حریم درخت می&amp;shy;گمارد. و این دو درخت هم مانند درختان متون زرتشتی با اینکه از مرکز واحد روئیده&amp;shy;اند، بر گرد هم نمی&amp;shy;پیچند. اگرچه یک درخت نماد حیات خدا و یک درخت نماد زندگی آدم که نخستین انسان و پیامبر است تلقی می&amp;shy;شود.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;b&gt;دو درخت در قرآن&lt;/b&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;در قرآن دو درخت مقدس اصلی وجود دارد. یکی درخت سدرة &amp;laquo;المنتهی&amp;raquo; است و دیگری درخت &amp;laquo;مبارک&amp;raquo; زیتون. در تفاسیر اسلامی به تفصیل به این دو درخت پرداخته شده است. در ادبیات اسلامی نیز این دو درخت جایگاه ویژه&amp;shy;ای دارند. البته در قرآن به درختی که آدم و حوا از آن خوردند نیز اشاره می&amp;shy;شود، اما این درخت نه نامی دارد و نه صفتی. فقط &amp;laquo;شجر&amp;raquo; نامیده می&amp;shy;شود. در حالی که&amp;nbsp;دو درخت مقدس قرآن هم مصادیق زمینی دارند هم صفت خدایی.&amp;nbsp;جای این دو درخت در مرکزی واحد، یکی در زمین&amp;nbsp;و دیگری در آسمان است.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;در قرآن به میوه&amp;shy;ی درخت زیتون مانند میوه&amp;shy;ی انجیر قسم خورده شده است. علاوه بر این در سوره&amp;shy;ی نور می&amp;shy;آید که الله نور آسمان&amp;shy;ها و زمین است و نورش را می&amp;shy;توان به قندیلی تشبیه کرد که در آن چراغی است و آن چراغ در بلوری است و بلور مانند ستاره از درخت &amp;laquo;مبارک&amp;raquo; زیتون که &amp;laquo;نه شرقی و نه غربی&amp;raquo; است می&amp;shy;درخشد.&lt;a class=&quot; FCK__AnchorC FCK__AnchorC FCK__AnchorC FCK__AnchorC FCK__AnchorC FCK__AnchorC FCK__AnchorC&quot; title=&quot;&quot; name=&quot;_ftnref2&quot; href=&quot;#_ftn2&quot;&gt;&lt;span&gt;&lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;[2]&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/a&gt; بسیاری از مفسرین از جمله ابوالفتوح رازی درخت زیتونی&amp;nbsp;را که نور از آن می&amp;shy;تابد نماد پیامبر اسلام گرفته&amp;shy;اند.&lt;a class=&quot; FCK__AnchorC FCK__AnchorC FCK__AnchorC FCK__AnchorC FCK__AnchorC FCK__AnchorC FCK__AnchorC&quot; title=&quot;&quot; name=&quot;_ftnref3&quot; href=&quot;#_ftn3&quot;&gt;&lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;[3]&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/a&gt; او از عبدالله بن عمر نقل می&amp;shy;کند که مقصود از مشکوة جوف محمد و زجاجه دل اوست. در &lt;i&gt;کشف&amp;shy;الاسرار&lt;/i&gt; روایت می&amp;shy;شود که مقصود از شجره&amp;shy;ی &amp;laquo;مبارکه&amp;raquo; ابراهیم است که محمد از نسل او پدید آمده است و مشکوة ابراهیم است. زجاجه اسماعیل و مصباح کنایه از محمد است.&amp;nbsp;در داستان موسی و رسیدن او به پیامبری هم تصویری مشابه داده می&amp;shy;شود، اگر چه از درخت زیتون اسم برده نمی&amp;shy;شود. در تفاسیر گاه به درختی سبز و گاه به درخت سدره اشاره می&amp;shy;شود. از فحوای آیات مربوطه برمی&amp;shy;آید که موسی به حریم درختی قدسی وارد شده است. خدا از میان درخت به صورت نور می&amp;shy;تابد. گرد درختی که خدا از آن می&amp;shy;تابد حرم مقدس یا وادی مقدس یا وادی ایمن نامیده می&amp;shy;شود، که موسی برای ورود به آن مکان مانند ورود به هر مکان مقدس دیگری باید کفش&amp;shy;هایش را بکند.&lt;a class=&quot; FCK__AnchorC FCK__AnchorC FCK__AnchorC FCK__AnchorC FCK__AnchorC FCK__AnchorC FCK__AnchorC&quot; title=&quot;&quot; name=&quot;_ftnref4&quot; href=&quot;#_ftn4&quot;&gt;&lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;[4]&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&amp;nbsp;بدنبال این پذیرفته شدن در حرم است که موسی از طرف خدا به پیامبری برگزیده می&amp;shy;شود تا برای فرعون &amp;laquo;خبر&amp;raquo; ببرد.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&amp;nbsp;درخت زیتون قبل از اسلام بعنوان نماد پادشاهی و بقای ملک شناخته شده بوده است. هرودت می&amp;shy;گوید خشایارشاه قبل از فتح یونان در خواب می&amp;shy;بیند که بر روی سرش شاخه&amp;shy;ی زیتونی است و آن شاخه گسترده شده همه&amp;shy;ی جهان را در سایه سار خود می&amp;shy;گیرد. مغی که رؤیای او را تعبیر می&amp;shy;کند به او مژده می&amp;shy;دهد که پادشاهیش به سراسر جهان خواهد رسید.&lt;a class=&quot; FCK__AnchorC FCK__AnchorC FCK__AnchorC FCK__AnchorC FCK__AnchorC FCK__AnchorC FCK__AnchorC&quot; title=&quot;&quot; name=&quot;_ftnref5&quot; href=&quot;#_ftn5&quot;&gt;&lt;span&gt;&lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;[5]&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;img alt=&quot;&quot; align=&quot;middle&quot; src=&quot;http://www.radiozamaneh.com/sites/default/files/olbshta02.jpg&quot; /&gt;هرودت می&amp;shy;گوید خشایارشاه قبل از فتح یونان در خواب می&amp;shy;بیند که بر روی سرش شاخه&amp;shy;ی زیتونی است و آن شاخه گسترده شده همه&amp;shy;ی جهان را در سایه سار خود می&amp;shy;گیرد&lt;/div&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;درختی که در قرآن نماد عالم بالا و تن خداست درخت سدرة المنتهاست. این درخت در سوره&amp;shy;ی نجم صفتی خدایی دارد به این معنا که هم صفت خدا &amp;laquo;منتها&amp;raquo; می&amp;shy;آید و هم صفت درخت. در قرآن سدرةالمنتهی درختی است که در بالاترین آسمان و در بهشت روئیده است. خدا یا جبرئیل بر این درخت آشیان دارد. خدا این درخت را در معراج محمد با نور خود می&amp;shy;پوشاند و از همین درخت خدا&amp;nbsp;با محمد&amp;nbsp;در معراج ملاقات می&amp;shy;کند.&lt;a class=&quot; FCK__AnchorC FCK__AnchorC FCK__AnchorC FCK__AnchorC FCK__AnchorC FCK__AnchorC FCK__AnchorC&quot; title=&quot;&quot; name=&quot;_ftnref6&quot; href=&quot;#_ftn6&quot;&gt;&lt;span&gt;&lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;[6]&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;در واقع مطالبی که مفسرین در تفسیر مطلب فوق می&amp;zwnj;آورند بر اساس مطالبی است که پیش از آن در متون و افواه وجود داشته است. در تفاسیر قرآن همچنین می&amp;zwnj;آید که این درختی است وارونه که شاخ وبرگش مانند سقفی بر سر زمین فروریخته است. این درخت سایه گس&amp;zwnj;تر مثالی از درخت کیهانی است؛ درختی که می&amp;zwnj;تواند میوه&amp;zwnj;هایش ماه و خورشید و ستارگان باشد، از اصل نورانی آسمان روییده و بر زمین چون طاق و گنبدی سایه افکنده است. به عبارت دیگر سدرة المنتهی درخت کیهان است که دوام و بقای جهان را به نمایش می&amp;zwnj;گذارد. 
&lt;p&gt;در معراجنامه&amp;zwnj;ای که منسوب به ابن&amp;zwnj;سیناست ضمن سخن از سفر آسمانی محمد (ص) به سدرة&amp;zwnj;المنتهی اشاره می&amp;zwnj;شود که در آسمان هشتم قرار‮ ‬دارد. در تعریف‮ ‬سدرة‮&amp;zwnj;‬المنتهی‮ ‬می‮&amp;zwnj;آید‮ ‬که‮ ‬ریشه‮ ‬در‮ ‬آسمان‮ ‬و شاخ‮ ‬و برگ‮ ‬رو به‮ ‬زیر‮ ‬دارد‮ ‬که‮ ‬سایه‮ ‬آن‮ ‬بر‮ ‬آسمان‮ ‬و زمین‮ ‬افتاده‮ ‬است.&lt;a class=&quot; FCK__AnchorC FCK__AnchorC FCK__AnchorC FCK__AnchorC FCK__AnchorC FCK__AnchorC FCK__AnchorC&quot; title=&quot;&quot; name=&quot;_ftnref7&quot; href=&quot;#_ftn7&quot;&gt;&lt;span&gt;&lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;[7]&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;طبری در شرح معراج می&amp;zwnj;گوید که در آسمان چهارم محمد (ص) درخت طوبی را دید که بر گرد آن ارواح پیامبران جمع بود.&lt;a class=&quot; FCK__AnchorC FCK__AnchorC FCK__AnchorC FCK__AnchorC FCK__AnchorC FCK__AnchorC FCK__AnchorC&quot; title=&quot;&quot; name=&quot;_ftnref8&quot; href=&quot;#_ftn8&quot;&gt;&lt;span&gt;&lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;[8]&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;شیخ شهید سهروردی از نماد درخت بخصوص درخت همه&amp;zwnj;تخمه در رسالات خود بهره گرفته است. در عقل سرخ او مفهوم زرتشتی درخت همه&amp;zwnj;تخمه را با معنای اسلامی طوبی یا بهشت می&amp;zwnj;آمیزد و درخت مورد نظر را چنین تعریف می&amp;zwnj;کند: &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;درخت طوبی درختی عظیم است. هر کس که بهشتی بود چون به بهشت رود آن درخت در بهشت ببیند و در میان این یازده کوه که شرح دادیم کوهی است که او در آن کوهست. پیر در پاسخ پرسشگر که میوه درخت می&amp;zwnj;پرسد می&amp;zwnj;گوید که هر میوه که تو در جهان می&amp;zwnj;بینی بر آن درخت باشد و این میوه&amp;zwnj;ها که پیش تست همه از ثمره اوست. اگرنه آن درخت بودی هرگز پیش تو نه میوه بودی و نه درخت و نه ریاحین و نه نبات. پس پیر ادامه می&amp;zwnj;دهد که سیمرغ بر سر طوبی آشیان دارد و بامداد سیمرغ از آشیان خود بدر آید و پر بر زمین باز گستراند. از اثر پر او میوه بر درخت پیدا شود و نبات بر زمین.&lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt;&amp;laquo;&lt;/span&gt;.&lt;a class=&quot; FCK__AnchorC FCK__AnchorC FCK__AnchorC FCK__AnchorC FCK__AnchorC FCK__AnchorC FCK__AnchorC&quot; title=&quot;&quot; name=&quot;_ftnref9&quot; href=&quot;#_ftn9&quot;&gt;&lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;[9]&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/a&gt; &amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;در واقع او درخت طوبی و &amp;laquo;درخت همه&amp;shy;تخمه&amp;raquo; را که در &lt;i&gt;بن دهشن&lt;/i&gt; آمده یکی می&amp;shy;گیرد.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;img alt=&quot;&quot; align=&quot;middle&quot; src=&quot;http://www.radiozamaneh.com/sites/default/files/olbshta05.jpg&quot; /&gt;درختی که در قرآن نماد عالم بالا و تن خداست درخت سدرة المنتهاست. این درخت در سوره&amp;shy;ی نجم صفتی خدایی دارد به این معنا که هم صفت خدا &amp;laquo;منتها&amp;raquo; می&amp;shy;آید و هم صفت درخت.&lt;/div&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&amp;nbsp;در‮ ‬تفسیر‮کشف&amp;zwnj;الاسرار ‮ ‬از‮ ‬زبان‮ ‬محمد (ص) ‮ معراج چنین ‬شرح‮ داده ‬می‮&amp;zwnj;شود‮ ‬که &amp;laquo;از ‬آسمان‮ ‬هفتم‮ ‬برگذشتم‮ ‬تا‮ ‬به‮ ‬سدرة&amp;zwnj;المنتهی‮ ‬رسیدم&amp;raquo; ‮ ‬سپس ذکر می&amp;zwnj;شود که از ریشه&amp;zwnj;ی درخت چهار جویبار جاری بودند دو تا از آن&amp;zwnj;ها پنهان و دوتای دیگر آشکار. ‬ میبدی درخت را در مرکز بهشت می&amp;zwnj;بیند. او همچنین از زبان محمد می&amp;zwnj;گوید که نوری عظیم دیده که بر آن درخت می&amp;zwnj;درخشد.&lt;a class=&quot; FCK__AnchorC FCK__AnchorC FCK__AnchorC FCK__AnchorC FCK__AnchorC FCK__AnchorC FCK__AnchorC&quot; title=&quot;&quot; name=&quot;_ftnref10&quot; href=&quot;#_ftn10&quot;&gt;&lt;span&gt;&lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;[10]&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;در قرآن می&amp;shy;توان دید که درخت سدر همان درخت هزار تخمه و درخت چنار طلایی&amp;nbsp;یا چنار مقدس هخامنشیان است. گذشته از مشابهت فراوانی که بین درخت چنار، هزار تخمه و درخت سدرة المنتهی وجود دارد می&amp;shy;توان به لحاظ حضور خدا در درخت یاد آوری کرد که در یکی اهورامزدا، در یکی سیمرغ&amp;nbsp;و در درخت سدرة المنتهی جبرئیل و یا خدا آشیان دارد.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;با توجه به خاصیت روشنایی بخشی روغن زیتون و دوام و خرمّی برگش، زیتون نماد مناسبی برای&amp;nbsp;حیات پادشاه روحانی یا پیامبر شده است. از این رو می&amp;shy;توان چنین برداشت کرد که درخت زیتون قرآن ، هوم اساطیر زرتشتی، تاک هخامنشیان&amp;nbsp;و خرمای سومریان&lt;a class=&quot; FCK__AnchorC FCK__AnchorC FCK__AnchorC FCK__AnchorC FCK__AnchorC FCK__AnchorC FCK__AnchorC&quot; title=&quot;&quot; name=&quot;_ftnref11&quot; href=&quot;#_ftn11&quot;&gt;&lt;span&gt;&lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;[11]&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/a&gt; قصدشان نشان دادن انسان کاملی است که جانشین خدا در زمین شده است. این جانشینی را در تاریخ شرق باستان به پادشاه نسبت می&amp;shy;داده&amp;shy;اند و باور بر آن بوده است که او تن زمینی خداست. این باور در زمان داریوش هم وجود داشته است. فرمانروایی و سلطه&amp;shy;&amp;shy;ی مطلق هخامنشیان در مدتی نزدیک به سه قرن بر زمین می&amp;shy;توانسته به تقویت این باور کمک کرده باشد.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&amp;nbsp;در دین زرتشت فره پادشاه از پیامبر جدا شده است این با نماد گریختن سه پرنده از تن جمشید در متون زرتشتی نشان داده می&amp;shy;شود. سپس زرتشت واسطه&amp;shy;ی میان اهورامزدا و پادشاه شده است. بعبارت دیگر پادشاهی درخت پادشاه بی واسطه گرد درخت خدا نمی&amp;shy;پیچید. در مسیحیت نیز پادشاه دین بالاتر از پادشاه زمینی قرار می&amp;shy;گیرد و چنین باوری به دین مانی نیز می&amp;shy;رسد. در اسلام به&amp;shy;خصوص تصوف محمد پادشاه مطلق روحانیت و نخستین آفریده است. از این جهت حتی ورای &lt;i&gt;آدم قدمون&lt;/i&gt; می&amp;shy;رود. او در باور صوفیه نوری است که سبب شده خدا خود را در آینه&amp;shy;ی وجود ببیند.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;نورمحمدی یا حقیقت محمدی از دید متصوفین و فلاسفه اسلامی لوگوس، عقل اول و یک هستی جهانی است که از ازل وجود داشته است و خدا خود را نخستین بار در آینه&amp;shy;ی وجود او دیده است.&amp;nbsp;از نظر ظهور نور خدایی اولین و از نظر کمال آخرین و رسیده&amp;shy;ترین میوه&amp;shy;ی هستی است که همه&amp;shy;ی دانش خداوندی را در خود دارد. از دید فلاسفه&amp;shy;ی اسلامی حقیقت محمدی همان حق در اولین مرحله از تجلی ابدی است. یعنی حق به عنوان علم تجلی. حقیقت محمد به لحاظ وجود شناسی حقیقت حقایق&amp;nbsp;هم خوانده می&amp;shy;شود. حقیقت حقایق در نهایت چیزی جز خود حق نیست.&amp;nbsp;اولین آینه و اولین صورتی است که حق در آن خود را جلوه&amp;shy;گر می&amp;shy;سازد. محمد از دید تصوف اسلامی به عنوان انسان کامل در سطح کونی اولین تعین حق و به لحاظ کلامی اولین مخلوق خداست.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;img alt=&quot;&quot; align=&quot;middle&quot; src=&quot;http://www.radiozamaneh.com/sites/default/files/olbshta04.jpg&quot; /&gt;دو درخت زیتون و سدرة&amp;zwnj;المنتهی در قرآن، مانند دو درخت چنار و تاک در زمان هخامنشیان و یا دو درخت همه&amp;zwnj;تخمه و گئوکرن یا هوم سفید در اساطیر زرتشتی، نماد انسان کامل و یا عالم کوچک و نماد خدا یا عالم بزرگ است&lt;/div&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;عرفا و متصوفه از جمله ابن&amp;shy;عربی همواره به این حدیث توسل می&amp;shy;جویند که &amp;laquo;اولین چیزی که خداوند آفرید نور من بود&amp;raquo; حقیقت محمدی را نور محمدی هم می&amp;shy;خوانند. از دید ابن&amp;shy;عربی این نور در پیامبران سلف محمد، مرحله به مرحله خود را نشان داده است، تا در محمد به نهایت و کمال خود رسیده است. در واقع در جهان&amp;shy;شناختی عرفانی ابن&amp;shy;عربی، نور محمد نخستین نور است. همه&amp;shy;ی نور&amp;shy;های بعدی از او پدید آمده است. &amp;nbsp;و او اساس آفرینش جهان است. در رابطه با محمد و انسان کامل بودن او ابن&amp;shy;عربی در &lt;i&gt;فص حکمة فردیة فی کلمة محمدیة&lt;/i&gt; می&amp;shy;گوید که او کاملترین موجود در این نوع انسانی است. از این روست که امر با او آغاز و بدو ختم می&amp;shy;شود. &amp;laquo;و او هنگامی که آدم میان آب و گل بوده نبی بوده است.&amp;raquo;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;به این ترتیب می&amp;zwnj;توان دید که دو درخت زیتون و سدرة&amp;zwnj;المنتهی در قرآن، مانند دو درخت چنار و تاک در زمان هخامنشیان و یا دو درخت همه&amp;zwnj;تخمه و گئوکرن یا هوم سفید در اساطیر زرتشتی، نماد انسان کامل و یا عالم کوچک و نماد خدا یا عالم بزرگ است. نماد دو گانه&amp;zwnj;ی درختان نشان می&amp;zwnj;دهد در سنت پادشاهی شرق به-خصوص ایران و آشور ابتداء پادشاه و پیامبر یکی بوده&amp;zwnj;اند. در دین زرتشتی تقسیم شده&amp;zwnj;اند و در دین مسیح و مانی پیامبر تجسم خدا در زمین شده است. در اسلام به خصوص عالم تصوف، پیامبر اسلام نه تنها نماینده و محل تجلی نور خدا که بهانه&amp;zwnj;ی مطلق پدید آمدن موجودات و کیهان نیز قلمداد شده است.&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;strong&gt;منابع:&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;آموزگار، ژاله-احمد تفضلی، &lt;i&gt;اسطوره&amp;shy;ی زندگی زرتشت&lt;/i&gt;، تهران ۱۳۷۲&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;i&gt;اوستا&lt;/i&gt;، به گزارش و پژوهش جلیل دوستخواه، دو جلد، تهران ١٣۷۰&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;i&gt;بندهشن&lt;/i&gt;، فرنبغ دادگی، به گزارش مهرداد بهار، تهران ۱۳۶۹&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;بهار، مهرداد ، &lt;i&gt;از اسطوره تا تاریخ&lt;/i&gt;، تهران ١٣۷۶&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;بهار، مهرداد ، &lt;i&gt;پژوهشی در اساطیر ایران&lt;/i&gt;، پاره&amp;shy;ی نخست، تهران ۱٣۶۲&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;بویس، مری، &lt;i&gt;تاریخ&lt;/i&gt; &lt;i&gt;کیش زرتشت هخامنشیان&lt;/i&gt;، ترجمه&amp;shy;ی همایون صنعتی&amp;shy;زاده، جلد دوم تهران ۱۳۷٥&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;بویس، مری ، &lt;i&gt;زردشتیان باورها و آداب دینی آن&amp;shy;ها&lt;/i&gt;، ترجمه&amp;shy;ی عسکر بهرامی، تهران ١٣٨١&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;خوارزمی، تاج&amp;shy;الدین حسین، شرح فصوص&amp;shy;الحکم شیخ اکبر محیی&amp;shy;الدین ابن&amp;shy;عربی، تهران ۱۳۶۴&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;i&gt;درخت آسوریگ&lt;/i&gt;، برگردان و تصحیح ماهیار نوابی، تهران ۱۳۶٣&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;دوبوکور، مونیک، &lt;i&gt;رمزهای زنده جان&lt;/i&gt;، ترجمه جلال ستاری، تهران ١۳۷۳&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;رازی، جلال&amp;shy;الدین ابوالفتوح ، &lt;i&gt;تفسیرروح&amp;shy;الجنان&lt;/i&gt;، مجلدات ۷-۸، تهران ۱٣٨٥ هجری قمری&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;i&gt;سفرنامه&amp;shy;ی مادام ژان دیولافوا&lt;/i&gt;، ترجمه ی ایرج فره&amp;shy;وشی، دو جلد، تهران ۱۳۷١&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;فره&amp;shy;وشی، بهرام ، &lt;i&gt;جهان فروری&lt;/i&gt;، تهران ۱۳۶۴&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;کلیم، کایت هانس تواخیم ، &lt;i&gt;هنرمانوی&lt;/i&gt;، ترجمه&amp;shy;ی ابوالقاسم اسماعیل&amp;shy;پور، تهران ۱٣۷٣&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;کمپ، هارولد آلبرت ، &lt;i&gt;کورش کبیر&lt;/i&gt;، ترجمه&amp;shy;ی دکتر رضازاده شفق، تهران ۱۳٨۴&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;کندی، ادی سموئیل، &lt;i&gt;آئین شهریاری در شرق&lt;/i&gt;، ترجمه&amp;shy;ی فریدون بدره&amp;shy;ای، تهران ۱٣۸١&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;کوک جان مانوئل، &lt;i&gt;شاهنشاهی هخامنشی&lt;/i&gt;، ترجمه&amp;shy;ی مرتضی ثاقب&amp;shy;فر، تهران ۱٣٨۳&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;کینگ، لئوناردو، &lt;i&gt;تاریخ بابل&lt;/i&gt;، ترجمه&amp;shy;ی رقیه بهزادی، تهران ١٣۸۶&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;گزنفون، &lt;i&gt;بازگشت ده هزار یونانی&lt;/i&gt;، ترجمه&amp;shy;ی حسینقلی میرزا سالور عمادالسلطنه به اهتمام مسعود سالور، تهران ۱٣٨۴&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;لوکوک، پی&amp;shy;یر، کتیبه&amp;shy;های هخامنشی، ترجمه نازیلا خلخالی، تهران ۱٣۸۲&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;موله، م.، &lt;i&gt;ایران باستان&lt;/i&gt;، ترجمه&amp;shy;ی ژاله آموزگار، تهران ١۳۷۲&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;i&gt;مینوی خرد&lt;/i&gt;، ترجمه&amp;shy;ی احمد تفضلی، تهران ۱٣۷٩&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;هوک، ساموئیل هنری، &lt;i&gt;اساطیر خاور میانه&lt;/i&gt;، ترجمه&amp;shy;ی علی اصغر بهرامی-فرنگیس مزداپور، انتشارات روشنگران&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;i&gt;ویسپرد،&lt;/i&gt; به گزارش ابراهیم پورداود، به کوشش بهرام فره وشی ، تهران ۱۳٥۷&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;هینلز، جان ، &lt;i&gt;شناخت اساطیر ایران&lt;/i&gt;، ترجمه&amp;shy;ی ژاله آموزگار-احمد تفضلی، تهران ١٣۶۸&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;یاحقی محمد جعفر، &lt;i&gt;فرهنگ اساطیر ایران&lt;/i&gt;، تهران ۱۳۶۹&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;الیاد، میرچه، &lt;i&gt;رساله در تاریخ ادیان&lt;/i&gt;، ترجمه&amp;shy;ی جلال ستاری، تهران ١۳۷٩&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;i&gt;یشت&amp;shy;ها،&lt;/i&gt; به گزارش ابراهیم پورداود، به کوشش بهرام فره وشی، دو جلد، تهران ۱۳٥۶&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;ایزوتسو، توشیهیکو، &lt;i&gt;صوفیسم و تائوئیسم&lt;/i&gt;، ترجمه&amp;shy;ی محمد جواد گوهری، تهران ۱٣۷٩&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt;Samuel Noah Kramer, &lt;i&gt;Mythologies of the Ancient World&lt;/i&gt;, NY 1961&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt;Diane Woldstein and Samuel Noah kramer, &lt;i&gt;Inanna&lt;/i&gt;, Stockholm, 1995&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt;Mrs. J. h. Philpot, &lt;i&gt;The Sacred Tree in Religion and Myth&lt;/i&gt;, NY 2004&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt;Samuel Noah Kramer, &lt;i&gt;The Sumerians&lt;/i&gt;, Chicago and London 1971&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt;Herodotus, &lt;i&gt;the Histories&lt;/i&gt;, London 1998&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div&gt;&lt;br clear=&quot;all&quot; /&gt;
&lt;div id=&quot;ftn1&quot;&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;a class=&quot; FCK__AnchorC FCK__AnchorC FCK__AnchorC FCK__AnchorC FCK__AnchorC FCK__AnchorC FCK__AnchorC&quot; title=&quot;&quot; name=&quot;_ftn1&quot; href=&quot;#_ftnref1&quot;&gt;&lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;[1]&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;سفر پیدایش باب سوم ۲۲-۲۴.&lt;/font&gt;&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div id=&quot;ftn2&quot;&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;a class=&quot; FCK__AnchorC FCK__AnchorC FCK__AnchorC FCK__AnchorC FCK__AnchorC FCK__AnchorC FCK__AnchorC&quot; title=&quot;&quot; name=&quot;_ftn2&quot; href=&quot;#_ftnref2&quot;&gt;&lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;[2]&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;نور: ۳٥.&lt;/font&gt;&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div id=&quot;ftn3&quot;&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;a class=&quot; FCK__AnchorC FCK__AnchorC FCK__AnchorC FCK__AnchorC FCK__AnchorC FCK__AnchorC FCK__AnchorC&quot; title=&quot;&quot; name=&quot;_ftn3&quot; href=&quot;#_ftnref3&quot;&gt;&lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;[3]&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;&lt;i&gt;تفسیرروح الجنان&lt;/i&gt; ج. ۷-٨: ۲۲۴.&lt;/font&gt;&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div id=&quot;ftn4&quot;&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;a class=&quot; FCK__AnchorC FCK__AnchorC FCK__AnchorC FCK__AnchorC FCK__AnchorC FCK__AnchorC FCK__AnchorC&quot; title=&quot;&quot; name=&quot;_ftn4&quot; href=&quot;#_ftnref4&quot;&gt;&lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;[4]&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;طه: ۱۰-۱۲.&lt;/font&gt;&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div id=&quot;ftn5&quot;&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;a class=&quot; FCK__AnchorC FCK__AnchorC FCK__AnchorC FCK__AnchorC FCK__AnchorC FCK__AnchorC FCK__AnchorC&quot; title=&quot;&quot; name=&quot;_ftn5&quot; href=&quot;#_ftnref5&quot;&gt;&lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;[5]&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;کتاب هفتم ١۹.&lt;/font&gt;&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div id=&quot;ftn6&quot;&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/font&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;[6]&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;&amp;nbsp;نجم:١۶.&lt;/font&gt;&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div id=&quot;ftn7&quot;&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;a class=&quot; FCK__AnchorC FCK__AnchorC FCK__AnchorC FCK__AnchorC FCK__AnchorC FCK__AnchorC FCK__AnchorC&quot; title=&quot;&quot; name=&quot;_ftn7&quot; href=&quot;#_ftnref7&quot;&gt;&lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;[7]&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;i&gt;&lt;span&gt;معراجنامه&lt;/span&gt;&lt;/i&gt;&lt;span&gt;١١٢&lt;/span&gt;&lt;span&gt;.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div id=&quot;ftn8&quot;&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;a class=&quot; FCK__AnchorC FCK__AnchorC FCK__AnchorC FCK__AnchorC FCK__AnchorC FCK__AnchorC FCK__AnchorC&quot; title=&quot;&quot; name=&quot;_ftn8&quot; href=&quot;#_ftnref8&quot;&gt;&lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;[8]&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;&lt;i&gt;ترجمه تفسیر طبری&lt;/i&gt;، ج. ۱٫۲، س. ۱٨٥&lt;/font&gt;&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div id=&quot;ftn9&quot;&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;a class=&quot; FCK__AnchorC FCK__AnchorC FCK__AnchorC FCK__AnchorC FCK__AnchorC FCK__AnchorC FCK__AnchorC&quot; title=&quot;&quot; name=&quot;_ftn9&quot; href=&quot;#_ftnref9&quot;&gt;&lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;[9]&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;&lt;i&gt;رساله&lt;/i&gt;&lt;i&gt;عقل&lt;/i&gt;&lt;i&gt;سرخ&lt;/i&gt;،۸-١۰.&lt;/font&gt;&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div id=&quot;ftn10&quot;&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;a class=&quot; FCK__AnchorC FCK__AnchorC FCK__AnchorC FCK__AnchorC FCK__AnchorC FCK__AnchorC FCK__AnchorC&quot; title=&quot;&quot; name=&quot;_ftn10&quot; href=&quot;#_ftnref10&quot;&gt;&lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;[10]&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;کشف&lt;i&gt; الاسرار وعدة&amp;shy;الابرار&lt;/i&gt;، ج. ٥، ص. ۴٩۲&lt;/font&gt;&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div id=&quot;ftn11&quot;&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;a class=&quot; FCK__AnchorC FCK__AnchorC FCK__AnchorC FCK__AnchorC FCK__AnchorC FCK__AnchorC FCK__AnchorC&quot; title=&quot;&quot; name=&quot;_ftn11&quot; href=&quot;#_ftnref11&quot;&gt;&lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;[11]&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span&gt;در اساطیر سومری ایزدبانوی آشوری ایش&amp;zwnj;تر وهمتای سومری او اینانا که هردو الهه&amp;zwnj;ی باروری هستند که با نماد گیاهی درخت خرما ‮ ‬نشان‮ ‬داده‮ ‬می&amp;zwnj;شده اند‮. ‬ در اساطیر بین&amp;zwnj;النهرین این درخت نخستین بار بوسیله&amp;zwnj;ی اینانا کاشته شده است. &lt;br /&gt;
درخت خرما در اساطیر بسیار متقدم بین&amp;zwnj;النهرین بعنوان نماد باروری اهیمت فراوان داشته است. این درخت معمولاً به ایزد بانوی باروری که مسئول توالد و تناسل و نگهداری از فرزندان و خانمان است مربوط می&amp;zwnj;شده است. &lt;br /&gt;
چه بسا وقتی سارگون اذعان می&amp;zwnj;دارد که مادرش کاهنه&amp;zwnj;ای است و پدرش را نمی&amp;zwnj;شناسد، اشاره به همین نسب بردن ازمادر دارد. &lt;br /&gt;
در ارتباط درخت زندگی پادشاه بین النهرین با درختی در باغ و کاهنه&amp;zwnj;ای که آن را کاشته است باید گفت که اینانا کاهنه&amp;zwnj;ی مقدس آسمانی و ملکه&amp;zwnj;ی آسمان و زمین نخستین درختی که بعد از رویش آسمان و زمین درمیان آب&amp;zwnj;های فرات روئیده می&amp;zwnj;شود را بر می&amp;zwnj;دارد به اوروک می&amp;zwnj;برد و در باغ مقدس خود می&amp;zwnj;کارد. با دست&amp;zwnj; خودش از آن درخت مراقبت می&amp;zwnj;کند و بر گردش پای می&amp;zwnj;کوبد و زمین را هموار می&amp;zwnj;کند. از خود می&amp;zwnj;-پرسد چه زمانی خواهد پائید تا از آن درخت اورنگی بسازد و بر آن بنشیند و بستری بر پا کند که بر آن بیاساید. این درخت پنج سال و سپس ده سال طول می&amp;zwnj;کشد تا بزرگ شود. سپس یک مار در خاکش خانه کرده و پرندگان جوجه&amp;zwnj;هایشان را در شاخ و برگ درخت آشیان می&amp;zwnj;دهند. &lt;br /&gt;
این داستان قابل مقایسه با داستان بارداری مریم و تولد عیسی در قرآن است. به خوبی می&amp;zwnj;توان دید که مریم هم به سان کاهنه&amp;zwnj;ای در معبدی بزرگ شده و به شکلی معجزه آسا از روح&amp;zwnj;القدس باردار می&amp;zwnj;-شود. او به هنگام وضع حمل به بیابانی می&amp;zwnj;رود. در آنجا به درخت خرمایی چنگ می&amp;zwnj;زند. درخت در دم سبز می&amp;zwnj;شود، از آن خرمای تازه می&amp;zwnj;ریزد و آبی از زیر آنجاری می&amp;zwnj;شود. بدنبال آن باروری عیسی&amp;zwnj;ع بدنیا می&amp;zwnj;آید. عیسی هم از دید پیروانش تجسم خدا در روی زمین و دارنده&amp;zwnj;ی پادشاهی آسمانی است.&lt;/span&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;در همین زمینه&lt;/strong&gt;:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;http://www.radiozamaneh.com/taxonomy/term/1398&quot;&gt;::جستارهای دکتر شکوفه تقی در &amp;quot;دفتر خاک&amp;quot;، رادیو زمانه::&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
</description>
     <comments>https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2011/12/03/8715#comments</comments>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/1398">شکوفه تقی</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak">خاک</category>
 <pubDate>Sat, 03 Dec 2011 08:35:08 +0000</pubDate>
 <dc:creator />
 <guid isPermaLink="false">8715 at https://archive.radiozamaneh.com</guid>
  </item>
  <item>
    <title>از پادشاهان تا پیامبران</title>
    <link>https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2011/11/27/8601</link>
    <description>&lt;div class=&quot;fb-social-like-widget&quot;&gt;&lt;fb:like  href=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2011/11/27/8601&quot; send=&quot;false&quot; layout=&quot;box_count&quot; show_faces=&quot;false&quot; width=&quot;500&quot; action=&quot;like&quot; font=&quot;arial&quot; colorscheme=&quot;light&quot;&gt;&lt;/fb:like&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-sartitr&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    دو درخت مقدس در متون زرتشتی و اساطیر مذهبی ایرانی        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-nevisandeh&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    شکوفه تقی        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-filefield field-field-maghaleh-image&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    &lt;img  class=&quot;imagefield imagefield-field_maghaleh_image&quot; width=&quot;277&quot; height=&quot;188&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/sites/default/files/shtaghht01.jpg?1322592413&quot; /&gt;        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;شکوفه تقی - در‮ ‬بندهشن‮ از دو درخت یاد می&amp;zwnj;شود‮ ‬که‮ ‬در‮ مرکزی واحد در ‬فراخکرت‮ ‬می‮&amp;zwnj;‬رویند؛ ‬یکی‮ ‬درخت‮ ‬همه‬تخمه‮ ‬که‮ ‬مادر‮ ‬همه&amp;zwnj;ی‮ ‬گیاهان‮ ‬محسوب‮ ‬می&amp;zwnj;شود،دیگری‮ ‬درخت‮ ‬هوم‮ ‬سپید‮ ‬که‮ ‬آورنده&amp;zwnj;ی‮ ‬بی‮مرگی‮ ‬است‮.&lt;/div&gt;
&lt;!--break--&gt;&lt;!--break--&gt;&lt;div&gt;با استناد به بندهشن یا بندهش هوم سرور و شهریار گیاهان موصوف به &amp;laquo;آن دوردارنده&amp;zwnj;ی مرگ&amp;raquo; است.&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;در &lt;i&gt;وندیداد&lt;/i&gt; به درخت گئوکرن اشاره می&amp;shy;شود، که بر گرد آن صدها هزارها و ده&amp;shy;ها هزار گیاهان دارویی روئیده است. بسیاری از دانشمندان و مفسرین اوستا این درخت را با هوم سفید که آورنده&amp;shy;ی بی مرگی است یکی دانسته اند. این گیاه در هند با نام&amp;laquo;سوم&amp;raquo; شناخته شده و به شهریار گیاهان دارویی معروف بوده که از آسمان آمده است.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;در هرمزد یشت می&amp;zwnj;آید که زرتشت فروهر &amp;laquo;درخت گئوکرنه توانا و مزدا آفریده&amp;raquo; را می&amp;zwnj;ستاید. در پاورقی استاد پورداود توضیح می&amp;zwnj;دهد که گئوکرنه درختی است که آن را هوم سفید تصور کرده&amp;zwnj;اند.&lt;a class=&quot; FCK__AnchorC FCK__AnchorC FCK__AnchorC FCK__AnchorC FCK__AnchorC FCK__AnchorC FCK__AnchorC FCK__AnchorC FCK__AnchorC FCK__AnchorC FCK__AnchorC FCK__AnchorC&quot; title=&quot;&quot; name=&quot;_ftnref1&quot; href=&quot;#_ftn1&quot;&gt;&lt;span&gt;&lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;[1]&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;مهرداد بهار با استناد به بندهشن می&amp;zwnj;گوید ‬که‮ ‬اهورامزدا‮ ‬در‮ ‬نزدیک ‬درخت‮ همه&amp;zwnj;تخمه، درخت‮ ‬گئو‮ ‬کرن‮ ‬را ‮‬‮( که‮ ‬همان‮ ‬هوم‮ ‬سپید‮ ‬باشد)‬، ‮ ‬آفرید‮ ‬که‮ ‬بازدارنده‮ ‬پیری‮ ‬بد‮نهاد، ‬زنده‮&amp;zwnj;‬کننده&amp;zwnj;ی ‬مردگان‮ ‬و جاودانی‮&amp;zwnj;‬بخش‮ ‬زندگان‮ ‬است.&lt;a class=&quot; FCK__AnchorC FCK__AnchorC FCK__AnchorC FCK__AnchorC FCK__AnchorC FCK__AnchorC FCK__AnchorC FCK__AnchorC FCK__AnchorC FCK__AnchorC FCK__AnchorC FCK__AnchorC&quot; title=&quot;&quot; name=&quot;_ftnref2&quot; href=&quot;#_ftn2&quot;&gt;&lt;span&gt;&lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;[2]&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;در‮ ‬تأکید‮ ‬بر‮ ‬خواص‮ ‬هوم‮ ‬می‮&amp;zwnj;‬آید: هوم‮ ‬سپید‮ ‬درمان‮ ‬بخش‮ ‬پاکیزه‮ ‬در‮ ‬کنار‮ ‬چشمه‮ ‬اردویسور‮ ‬اناهیتا‮ ‬رسته‮ ‬است. ‮ ‬هر‮ ‬که‮ ‬آن‮ ‬را‮ ‬بخورد‮ ‬بی‮ ‬مرگ‮ ‬می‮شود‮. درخت‮ ‬هوم‮ ‬سرور‮ ‬گیاهان‮ ‬است.&lt;a class=&quot; FCK__AnchorC FCK__AnchorC FCK__AnchorC FCK__AnchorC FCK__AnchorC FCK__AnchorC FCK__AnchorC FCK__AnchorC FCK__AnchorC FCK__AnchorC FCK__AnchorC FCK__AnchorC&quot; title=&quot;&quot; name=&quot;_ftnref3&quot; href=&quot;#_ftn3&quot;&gt;&lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;[3]&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;در دینکرد هفتم می&amp;zwnj;آید که برای انتقال فروهر زرتشت از عالم مینو به این جهان، امشاسپندان ساقه&amp;zwnj;ای از گیاه مقدس هوم ساختند که به بلندی یک مرد بود و فروهر زرتشت را به درون آن بردند. سپس آن را از آن روشنی بی&amp;zwnj;پایان برداشتند و بر کوه اساطیری اسنوند که جای آن در منابع ایرانی آذربایجان ذکر شده است نهادند. ۳۳۰سال مانده به پایان سه هزاره&amp;zwnj;ی سومٍ جهان، دو تن از امشاسپندان، بهمن و اردیبهشت، به شکل موجودات این&amp;zwnj;جهانی درآمدند و به جایی که دو مرغ برای جفتگیری نشسته بودند و هفت سال پیش از آن مار&amp;zwnj;ها بچه&amp;zwnj;های آنان را خورده بودند رسیدند. به دل مرغان انداختند که به دنبال هوم روانه شوند. مرغان دو سر آن هوم را گرفتند و آن را در آشیانه&amp;zwnj;ی خویش نهادند. تقدس هوم و بودن فروهر زرتشت در میان آن سبب شد که مار&amp;zwnj;ها نتوانند از درخت بالا روند و به بچه مرغان دست یابند.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;
&lt;blockquote&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;img alt=&quot;&quot; align=&quot;middle&quot; src=&quot;http://www.radiozamaneh.com/sites/default/files/shtaghht02.jpg&quot; /&gt;در‮ ‬بندهشن‮ از دو درخت یاد می&amp;zwnj;شود‮ ‬که‮ ‬در‮ مرکزی واحد در ‬فراخکرت‮ ‬می‮&amp;zwnj;‬رویند؛ ‮ ‬یکی‮ ‬درخت‮ ‬همه‬تخمه‮ ‬که‮ ‬مادر‮ ‬همه&amp;zwnj;ی‮ ‬گیاهان‮ ‬محسوب‮ ‬می&amp;zwnj;شود، ‮ ‬دیگری‮ ‬درخت‮ ‬هوم‮ ‬سپید‮ ‬که‮ ‬آورنده&amp;zwnj;ی‮ ‬بی‮مرگی‮ ‬است. (نقاشی: مهرداد مهرپور، آویخته از درخت همه&amp;zwnj;تخمه. رنگ و روغن)&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ساقه&amp;zwnj;ی هوم با آن درخت پیوند خورد و همیشه تازه و سرسبز، بالای آن درخت در حال رویش بود. در اینجا از درختی که مرغان بر بالای آن آشیان دارند اسمی برده نمی&amp;zwnj;شود. ما نمی&amp;zwnj;دانیم چگونه درختی است اما می&amp;zwnj;آید که ساقه&amp;zwnj;ی هوم شاخه&amp;zwnj;ای از درخت می&amp;zwnj;شود. یا با درخت پیوند می&amp;zwnj;خورد. سپس می&amp;zwnj;&amp;zwnj;خوانیم که دوغدو مادر زرتشت با پوروشسب پیوند زناشویی می&amp;zwnj;بندد. آنگاه بهمن و اردیبهشت با هم به نزد پوروشسب می&amp;zwnj;آیند و در دل او اندازند که آن ساقه&amp;zwnj;ی هوم را با خود ببرد. پوروشسب به سوی رود اساطیری داییتی که شاخه&amp;zwnj;ی هوم در کنار آن رسته بود، می&amp;zwnj;رود.&lt;/p&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;پوروشسب که آیین پرستش را به جای آورده، هوم را بریده، آن را نزد همسر خود دوغدو می&amp;zwnj;برد و به او می&amp;zwnj;سپرد تا هنگام کاربرد آن فرا رسد. می&amp;zwnj;آید که اورمزد جوهر تن زرتشت را به باد و ابر فرستاد و به صورت باران روانه زمین کرد. از آن باران گیاهان روییدند و از گیاهان شش گاو خوردند و سینه&amp;zwnj;هایشان پر شیر شد. دوغدو شیر گاوان را در دیگی چهار گوش می&amp;zwnj;دوشد. به ستونی می&amp;zwnj;آویزد. سپس پوروشسب ساقه&amp;zwnj;ی هوم&amp;zwnj;ای را که قبلا بریده بود به همسرش می&amp;zwnj;دهد. او هم آن را کوبیده، با آن شیر گاو که جوهر تن زرتشت در آن بوده می&amp;zwnj;آمیزد و بدین گونه فروهر‮ ‬و جوهر‮ ‬تن‮ ‬زرتشت‮ ‬به‮ ‬هم‮ ‬آمیزند‮ ‬و سپس‮ ‬دوغدو‮ ‬و پوروشسب‮ ‬پیش‮ ‬ازآنکه‮ ‬با‮ ‬هم‮ ‬گرد‮ ‬آیند‮ ‬از‮ ‬آن‮ ‬می&amp;zwnj;نوشند. ‮به این ترتیب ‬نطفه&amp;zwnj;ی‮ ‬زرتشت‮ ‬در‮ ‬زهدان‮ ‬مادرش‮ ‬شکل‮ ‬می&amp;zwnj;گیرد‮&lt;a class=&quot; FCK__AnchorC FCK__AnchorC FCK__AnchorC FCK__AnchorC FCK__AnchorC FCK__AnchorC FCK__AnchorC FCK__AnchorC FCK__AnchorC FCK__AnchorC FCK__AnchorC FCK__AnchorC&quot; title=&quot;&quot; name=&quot;_ftnref4&quot; href=&quot;#_ftn4&quot;&gt;&lt;span&gt;&lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;[4]&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;در &lt;i&gt;مینوی خرد&lt;/i&gt; نیز از دو گیاه یا درخت یاد می&amp;shy;شود. یکی هوم است که مرتب&amp;zwnj;کننده&amp;zwnj;ی روان مردگان در دریای ورکش است. &amp;nbsp;و درباره&amp;shy;ی این درخت تأکید می&amp;shy;شود که در ژرفترین نقطه&amp;shy;ی دریا رسته، فروهر پارسایان به نگاهبانی آن مشغول و &amp;laquo;کرماهی&amp;raquo; پیوسته مراقب است که حیوانات موذی به آن آسیبی نرسانند، دیگری درخت &amp;laquo;دورکننده&amp;shy;ی غم بسیار تخمه است&amp;raquo; که در آن آشیانه&amp;shy;ی سیمرغ قرار دارد. آن پرنده هرگاه از درخت مزبور برخیزد هزار شاخه بر روی آن می&amp;shy;روید و هرگاه دوباره بنشیند هزار شاخه بشکند و با تخم در جهان پراکنده شود.&lt;a class=&quot; FCK__AnchorC FCK__AnchorC FCK__AnchorC FCK__AnchorC FCK__AnchorC FCK__AnchorC FCK__AnchorC FCK__AnchorC FCK__AnchorC FCK__AnchorC FCK__AnchorC FCK__AnchorC&quot; title=&quot;&quot; name=&quot;_ftnref5&quot; href=&quot;#_ftn5&quot;&gt;&lt;span&gt;&lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;[5]&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;در‮ ‬بندهشن به آن درخت همه&amp;zwnj;تخمه، نیکو پزشک، یا کوشا پزشک و یا همه&amp;zwnj;درمان نیز می&amp;zwnj;گویند.&amp;zwnj;&amp;zwnj; همانطور که گفته شد جایگاه این درخت در دریای فراخکرت است. در ریشه&amp;zwnj;ی این درخت است که نه کوه آفریده شده است و از سوراخ کوه ٩٩٩٩ جوی جاری است. در بندهشن همچنین به آشیان سیمرغ اشاره می&amp;zwnj;شود که بر بالای درخت همه&amp;zwnj;تخمه‮ ‬است‮ ‬و هرسال‮ ‬سیمرغ‮ ‬آن‮ ‬درخت‮ ‬را‮ ‬می&amp;zwnj;افشاند، ‮ ‬و‮ ‬تخم&amp;zwnj;های‮ ‬آن‮ ‬را‮ ‬در‮ ‬آب‮ ‬می‬ریزد‮ ‬آن‮ ‬تخم&amp;zwnj;ها‮ ‬در‮ ‬آب‮ ‬می‮&amp;zwnj;آمیزد، تا‮ ‬تیشتر‮فرشته&amp;zwnj;ی باران ‬آنها‮ ‬را بگیرد‮ ‬و‮ ‬به‮ ‬کشورها‮ ‬بباراند. ‮ این درخت میوه&amp;zwnj;ی خوراکی ندارد بلکه بذرش افشانده می&amp;zwnj;شود و جهان از آن بذر می&amp;zwnj;روید. در رشن یشت فقره ۱۷ به درخت ویسپوبیش اشاره می&amp;zwnj;شود که آشیانه&amp;zwnj;ی سیمرغ است. استاد پورداود در پاورقی می&amp;zwnj;گوید که این درختی است که در کتب پهلوی بنام &amp;laquo;هرویسپ&amp;zwnj;تخمک&amp;raquo; آمده است که در میان دریای فراخکرت قرار دارد، در کنار درخت گئوکرن روئیده است.&lt;a class=&quot; FCK__AnchorC FCK__AnchorC FCK__AnchorC FCK__AnchorC FCK__AnchorC FCK__AnchorC FCK__AnchorC FCK__AnchorC FCK__AnchorC FCK__AnchorC FCK__AnchorC FCK__AnchorC&quot; title=&quot;&quot; name=&quot;_ftnref6&quot; href=&quot;#_ftn6&quot;&gt;&lt;span&gt;&lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;[6]&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/a&gt; &amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;در شاهنامه نیز دو درخت با اهمیت قدسی پدیدار می&amp;zwnj;شوند؛ یکی در داستان رستم و اسفندیار است و سیمرغ به منظور یاری رستم از درخت گز شاخه&amp;zwnj;ای می&amp;zwnj; کند. دیگری‮ در رابطه با زرتشت‮ ‬و دو‮ ‬شاخه&amp;zwnj;ی‮ ‬سروی ‮ ‬که از‮ ‬بهشت‮ ‬می&amp;zwnj;آورد. و یکی‮ ‬را‮ ‬در قریه&amp;zwnj;ی‮ ‬کاشمر‮ ‬و دیگری‮ ‬را‮ ‬در‮ ‬دیه‮ ‬فریومد‮ ‬می&amp;zwnj;کارد. در&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان جا زرتشت به درختی &amp;laquo;گشن&amp;raquo; تشبیه می&amp;zwnj;شود که در ایوان کاخ گشتاسب روییده و همه برگش پند و بارش خرد بوده است. سپس به سرو کاشمر اشاره می&amp;zwnj;شود که زرتشت آن را از بهشت آورده، بر در آتشکده آذر برزین مهر کاشته است. با استناد به فردوسی بر شاخ و برگ این سرو آزاد نوشته بود که گشتاسب به &amp;laquo;دین بهی&amp;raquo; در آمده بوده است. او می&amp;zwnj;گوید مدتی که از زمان ِکشت ِشاخه گذشت، سرو چنان گشت که بر گردش کمند نیز نمی&amp;zwnj;گردید. پس چون شاخ و برگش انبوه شد گشتاسب بر گرد آن کاخی خوب ساخت. در کاخ دو ایوان از زر ناب ساخت و زمینش را از نقره پوشاند و بجای خاک بر آن عنبر ریخت.&lt;a class=&quot; FCK__AnchorC FCK__AnchorC FCK__AnchorC FCK__AnchorC FCK__AnchorC FCK__AnchorC FCK__AnchorC FCK__AnchorC FCK__AnchorC FCK__AnchorC FCK__AnchorC FCK__AnchorC&quot; title=&quot;&quot; name=&quot;_ftnref7&quot; href=&quot;#_ftn7&quot;&gt;&lt;span&gt;&lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;[7]&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/a&gt; &amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;آنچنان که فردوسی می&amp;zwnj;گوید گشتاسب فرمان داد که بر دیوارهای کاخ یا پرستشگاه نقش جمشید را که پرستنده&amp;zwnj;ی مهر و ماه بود نگاشتند و فریدون را با گرز گاوسرش نقش کردند. وقتی که کاخ را از زر بنا کرد و به دیوار&amp;zwnj;هایش گهر نشاند، بر گرد آن حصاری آهنین کشید و شاه در آن منزل کرد. بعد از آن به سراسر کشور پیام فرستاد که مانند سرو کاشمر هیچ درختی در جهان نیست. این را خداوند از بهشت برای او فرستاده و به او گفته که از اینجا به مینو گرایش پیدا کند. ا و از آن&amp;zwnj;ها که &amp;laquo;پند&amp;raquo; او را شنیده بودند خواست که پیاده به سوی سرو کاشمر بروند و به زرتشت روی بیاورند و به بتان چین پشت کنند.&lt;span dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;br clear=&quot;all&quot; /&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;چنین به نظر می&amp;zwnj;آید که فرمانش در جهان پراکنده شد و همه&amp;zwnj;ی نامداران به سوی سرو کاشمر‮ ‬روی‮ ‬نهادند، ‬از‮ ‬آن‮ ‬پس‮ ‬آنجا‮ ‬چنان‮ ‬پرستشگاهی‮ ‬شد‮ ‬که‮ با استناد به شاهنامه &amp;laquo;زرتشت‮ ‬پشت‮ ‬دیو‮ ‬را‮ ‬در آن‮ ‬بست&amp;raquo;. از این متن نیز چنین استنباط می&amp;zwnj;شود که پادشاه درخت حیات دینی یا آسمانی را در کنار خود می&amp;zwnj;کارد. در این مرتبه می&amp;zwnj;توان دید که گشتاسب نماد پادشاهی و زرتشت نماد دین است. از این نظر گشتاسب با نخستین پادشاهان هخامنشی که خود نماد کامل خدا در زمین هستند فرق دارد. در حالی که در متون هخامنشی، داریوش خود را برگزیده&amp;zwnj;ی اهورامزدا می&amp;zwnj;داند و در واقع&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان صفاتی را به خود نسبت می&amp;zwnj;دهد که ایزد مهر به آن متصف است. در حالی که در گاهان این زرتشت است که یگانه برگزیده&amp;zwnj;ی اهورامزداست. در یسنه هات ٢٩ بخش ٢ می&amp;zwnj;آید: &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;آنگاه آفریدگار جهان از اشه پرسید: کدامین کس را سزاوار ردی جهان می&amp;zwnj;-&amp;zwnj;شناسی تا بتوانیم یاوری خویش و تُخشایی به آبادانی جهان را بدو ببخشیم؟ &lt;br /&gt;
چه کسی را به سالاری جهان خواستاری که هواخواهان دروج و خشم را در هم بشکند و از کار باز دارد؟ &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;سپس در بخش ٣ اشه بدو پاسخ می&amp;zwnj;دهد: &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;چنین سرداری به جهان و مردمان بیداد نمی&amp;zwnj;ورزد، او مهربان و بی&amp;zwnj;آزار است. از آنان کسی را نمی&amp;zwnj;شناسم که بتواند نیکوکاران را در برابر تباهکاران نگاهبانی کند. او باید در میان مردمان نیرومند&amp;zwnj;تر از همه باشد تا هرگاه مرا فراخواند به یاریش بشتابم. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;در بخش ۴ می&amp;zwnj;آ&amp;zwnj;ید: &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;بی&amp;zwnj;گمان مزدا بهتر از همه به یاد دارد که در گذشته دیوان و مردان دروند چه کردند و آگاه است که در آینده چه خواهند کرد. اهوره تنها دادگس&amp;zwnj;تر در جهان است. پس آنچه خواست او باشد&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان خواهد شد. &lt;br /&gt;
در گاهان خدایان و ایزدان متعدد وجود ندارد. یک خدا در آسمان و یک پیامبر در زمین است. پادشاه یعنی کی گشتاسب پیام خدا را بواسطه&amp;zwnj;ی زرتشت دریافت می&amp;zwnj;کند. در حالی که در سنگ&amp;zwnj;نبشته&amp;zwnj;های هخامنشی اهورامزدا خدای خدایان است (به این معنا که خدایان دیگری هم غیر او وجود دارند) و داریوش شاه شاهان. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;در بند ۶ می&amp;zwnj;آید: &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;آنگاه مزدا اهوره&amp;zwnj;ی آگاه که هنجار زندگی از فرزانگی اوست، گفت: آیا تو سردار یا ردی را که سرشار از اشه باشد نمی&amp;zwnj;&amp;zwnj;شناسی؟ آیا براستی آفریدگار، ترا به راهبری و نگاهبانی [آفرینش] برنگزیده است؟ 
&lt;p&gt;بند ٧ از این قرار است: &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;اهوره&amp;zwnj;ی با اشه همکام این منثره&amp;zwnj;ی فزاینده&amp;zwnj;ی بهروزی را بیافرید و مزدای ورجاوند خود آن را برای بهبود جهان و کامروایی درست کرداران بیاموخت: &lt;br /&gt;
ای منش نیک! &lt;br /&gt;
کیست آنکه از تست و مردمان را براستی یاری خواهد بخشید؟ &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;بند ٨ در مورد این پاسخ است: &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;یگانه کسی که من در اینجا می&amp;zwnj;شناسم که به آموزش ما گوش فراداده زرتشت سپیتمان است. &lt;br /&gt;
تن&amp;zwnj;ها او خواهان آن است که سرودهای ستایش مزدا و اشه را به گوش مردمان برساند. هم از این روست که او را گفتاری شیوا و دلپذیر دادیم. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;از فحوای کلام گاهان بر می&amp;zwnj;آید که در دین، زرتشت به طور قطع بر&amp;zwnj;ترین آفریده و یگانه جانشین اهورامزدا بر روی زمین است. چنان که در بند ۱۰ می&amp;zwnj;آید: &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;من نیز او را بر&amp;zwnj;ترین آفریده&amp;zwnj;ی تو می&amp;zwnj;شناسم. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;سپس در مورد کسی که یاور زرتشت در زمین است پرسیده می&amp;zwnj;شود: &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;ای زرتشت کیست دوست اشون تو؟ کیست آنکه بدرستی خواستار بلند آوازگی مگه&amp;zwnj;ی بزرگ است؟ پاسخ داده می&amp;zwnj;شود: براستی چنین کسی کی گشتاسب دلیر است. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;نکته&amp;zwnj;ای که در پایان این بخش باید اضافه کرد این است که در متون زرتشتی دو درخت هوم سفید و هزارتخمه از مرکزی واحد می&amp;zwnj;رویند اما با هم یکی نمی&amp;zwnj;شوند. در حالی که در نگاره&amp;zwnj;های شرق باستان دیده می&amp;zwnj;شود که درخت تاک بر گرد درخت دیگری که&amp;zwnj;گاه چنار است و&amp;zwnj;گاه درختی دیگر پیچیده است. از مقایسه&amp;zwnj;ی متن سنگ&amp;zwnj;نبشته&amp;zwnj;ی داریوش با گاهان می&amp;zwnj;توان چنین برداشت کرد که داریوش خود را نماینده&amp;zwnj;ی مطلق اهورامزدا در روی زمین می&amp;zwnj;بیند. همانطور که او خدای خدایان آسمان است داریوش شاهنشاه روی زمین است و دو درخت تاک و چنار که یکی بر گرد دیگری می&amp;zwnj;پیچید نمادی است که تأکیدی مستقیم بر این امر دارد.&lt;a class=&quot; FCK__AnchorC FCK__AnchorC FCK__AnchorC FCK__AnchorC FCK__AnchorC FCK__AnchorC FCK__AnchorC FCK__AnchorC FCK__AnchorC FCK__AnchorC FCK__AnchorC FCK__AnchorC&quot; title=&quot;&quot; name=&quot;_ftnref9&quot; href=&quot;#_ftn9&quot;&gt;&lt;span&gt;&lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;9]&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;strong&gt;پانویس&amp;zwnj;ها:&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div&gt;&lt;br clear=&quot;all&quot; /&gt;
&lt;div id=&quot;ftn1&quot;&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;a class=&quot; FCK__AnchorC FCK__AnchorC FCK__AnchorC FCK__AnchorC FCK__AnchorC FCK__AnchorC FCK__AnchorC FCK__AnchorC FCK__AnchorC FCK__AnchorC FCK__AnchorC FCK__AnchorC&quot; title=&quot;&quot; name=&quot;_ftn1&quot; href=&quot;#_ftnref1&quot;&gt;&lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;&lt;font color=&quot;#000000&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/font&gt;[1]&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;i&gt;&lt;span&gt;یشت&amp;shy;ها&lt;/span&gt;&lt;/i&gt;&lt;span&gt;، ج. اول&amp;nbsp;فقره ۳۰.ص. ۶٥.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div id=&quot;ftn2&quot;&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;a class=&quot; FCK__AnchorC FCK__AnchorC FCK__AnchorC FCK__AnchorC FCK__AnchorC FCK__AnchorC FCK__AnchorC FCK__AnchorC FCK__AnchorC FCK__AnchorC FCK__AnchorC FCK__AnchorC&quot; title=&quot;&quot; name=&quot;_ftn2&quot; href=&quot;#_ftnref2&quot;&gt;&lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;[2]&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;i&gt;&lt;span&gt;پژوهشی در&lt;/span&gt;&lt;/i&gt;&lt;i&gt;&lt;span&gt;اساطیر&lt;/span&gt;&lt;/i&gt;&lt;i&gt;&lt;span&gt;ایران&lt;/span&gt;&lt;/i&gt;&lt;span&gt;،&lt;/span&gt;&lt;span&gt; پاره&amp;shy;ی نخست، ٦٧&lt;/span&gt;&lt;span&gt;و&lt;/span&gt;&lt;span&gt;٧٨&lt;/span&gt;&lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt;.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div id=&quot;ftn3&quot;&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;a class=&quot; FCK__AnchorC FCK__AnchorC FCK__AnchorC FCK__AnchorC FCK__AnchorC FCK__AnchorC FCK__AnchorC FCK__AnchorC FCK__AnchorC FCK__AnchorC FCK__AnchorC FCK__AnchorC&quot; title=&quot;&quot; name=&quot;_ftn3&quot; href=&quot;#_ftnref3&quot;&gt;&lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;[3]&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;&lt;i&gt;بندهشن&lt;/i&gt;گزارشمهردادبهار،٨٧.&lt;/font&gt;&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div id=&quot;ftn4&quot;&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;a class=&quot; FCK__AnchorC FCK__AnchorC FCK__AnchorC FCK__AnchorC FCK__AnchorC FCK__AnchorC FCK__AnchorC FCK__AnchorC FCK__AnchorC FCK__AnchorC FCK__AnchorC FCK__AnchorC&quot; title=&quot;&quot; name=&quot;_ftn4&quot; href=&quot;#_ftnref4&quot;&gt;&lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;[4]&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;i&gt;&lt;span&gt;اسطوره&lt;/span&gt;&lt;/i&gt;&lt;i&gt;&lt;span&gt;زندگی&lt;/span&gt;&lt;/i&gt;&lt;i&gt;&lt;span&gt;زرتشت،&lt;/span&gt;&lt;/i&gt;&lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;span&gt;٩&lt;/span&gt;&lt;span&gt;٣ـ&lt;/span&gt;&lt;span&gt;٤١.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div id=&quot;ftn5&quot;&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;a class=&quot; FCK__AnchorC FCK__AnchorC FCK__AnchorC FCK__AnchorC FCK__AnchorC FCK__AnchorC FCK__AnchorC FCK__AnchorC FCK__AnchorC FCK__AnchorC FCK__AnchorC FCK__AnchorC&quot; title=&quot;&quot; name=&quot;_ftn5&quot; href=&quot;#_ftnref5&quot;&gt;&lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;[5]&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;i&gt;&lt;span&gt;مینوی خرد&lt;/span&gt;&lt;/i&gt;&lt;span&gt;&amp;nbsp;فصل ۶۱ فقره ۲۸-٣۰ و فقره ٣۷-۳۹.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div id=&quot;ftn6&quot;&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;a class=&quot; FCK__AnchorC FCK__AnchorC FCK__AnchorC FCK__AnchorC FCK__AnchorC FCK__AnchorC FCK__AnchorC FCK__AnchorC FCK__AnchorC FCK__AnchorC FCK__AnchorC FCK__AnchorC&quot; title=&quot;&quot; name=&quot;_ftn6&quot; href=&quot;#_ftnref6&quot;&gt;&lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;[6]&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;&lt;i&gt;بندهشن&lt;/i&gt; &lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;١٠١.&lt;/font&gt;&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div id=&quot;ftn7&quot;&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;a class=&quot; FCK__AnchorC FCK__AnchorC FCK__AnchorC FCK__AnchorC FCK__AnchorC FCK__AnchorC FCK__AnchorC FCK__AnchorC FCK__AnchorC FCK__AnchorC FCK__AnchorC FCK__AnchorC&quot; title=&quot;&quot; name=&quot;_ftn7&quot; href=&quot;#_ftnref7&quot;&gt;&lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;[7]&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span&gt;سرو‮ ‬درخت‮ ‬همیشه‮ ‬سبزی‮ ‬است‮ ‬که‮ ‬گویا‮ ‬از‮ ‬اصل‮ ‬اکدی‮ ‬سرو‮ ‬گرفته‮ ‬شده‮ ‬است‮ ‬و به‮ ‬نقل‮ ‬از‮ ‬فرهنگ‮ ‬اساطیر‮ (‬ص‮. ۲۴۵) ‬نام‮ ‬درختی‮ ‬است‮ ‬که‮ ‬در‮ ‬سرزمین‮ ‬سیسیل‮ ‬به‮ ‬طور‮ ‬خود‮رو‮ ‬وجود‮ ‬دارد‮. ‬این‮ ‬درخت‮ ‬در‮ ‬لبنان‮ ‬و کوه&amp;zwnj;های‮ ‬قبرس‮ ‬Cyprus‮ ‬که‮ ‬اصلا‮ ‬با‮ ‬کلمه‮ ‬سرو‮ ‬همریشه‮ ‬است‮ ‬نیز کاشته‮ ‬می&amp;zwnj;شود‮. ‬&lt;br /&gt;
با استناد به کتاب عهد عتیق، سلیمان در ساختن معبد بزرگ اورشلیم بیشترین استفاده را از سروهای آزاد لبنان کرد، گویا نوح نیز کشتی خود را از آن ساخت. این درخت در اساطیر یونان نشانه سوگواری و از دست دادن محبوب بوده است. ‬&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;a class=&quot; FCK__AnchorC FCK__AnchorC FCK__AnchorC FCK__AnchorC FCK__AnchorC FCK__AnchorC FCK__AnchorC FCK__AnchorC FCK__AnchorC FCK__AnchorC FCK__AnchorC FCK__AnchorC&quot; title=&quot;&quot; name=&quot;_ftn8&quot; href=&quot;#_ftnref8&quot;&gt;&lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;[8]&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;&lt;i&gt;شاهنامه&lt;/i&gt;،چاپمسكو،ج&lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt;. &lt;/span&gt;٦،٦٨ـ٧١.&lt;/font&gt;&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div id=&quot;ftn9&quot;&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;a class=&quot; FCK__AnchorC FCK__AnchorC FCK__AnchorC FCK__AnchorC FCK__AnchorC FCK__AnchorC FCK__AnchorC FCK__AnchorC FCK__AnchorC FCK__AnchorC FCK__AnchorC FCK__AnchorC&quot; title=&quot;&quot; name=&quot;_ftn9&quot; href=&quot;#_ftnref9&quot;&gt;&lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;[9]&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;&lt;i&gt;اوستا&lt;/i&gt;، گزارش جلیل دوستخواه، ج. ۱، گاهان.&lt;/font&gt;&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;در همین زمینه:&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;http://www.radiozamaneh.com/node/8302&quot;&gt;::دو درخت مقدس در آئین پادشاهان باستان، دکتر شکوفه تقی، دفتر خاک، رادیو زمانه::&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;http://www.radiozamaneh.com/node/8302&quot;&gt;::جستارهایی از دکتر شکوفه تقی در دفتر خاک، رادیو زمانه::&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
</description>
     <comments>https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2011/11/27/8601#comments</comments>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/7553">اساطیر ایران</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/1398">شکوفه تقی</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/7552">فرهنگ ایران</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak">خاک</category>
 <pubDate>Sun, 27 Nov 2011 05:47:31 +0000</pubDate>
 <dc:creator />
 <guid isPermaLink="false">8601 at https://archive.radiozamaneh.com</guid>
  </item>
  </channel>
</rss>