<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?><rss version="2.0" xml:base="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/13726/all" xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/">
  <channel>
    <title>نغمه زربافیان</title>
    <link>https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/13726/all</link>
    <description></description>
    <language>fa</language>
          <item>
    <title>به آهنگ یافتن خویش…</title>
    <link>https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2012/10/14/20456</link>
    <description>&lt;div class=&quot;fb-social-like-widget&quot;&gt;&lt;fb:like  href=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2012/10/14/20456&quot; send=&quot;false&quot; layout=&quot;box_count&quot; show_faces=&quot;false&quot; width=&quot;500&quot; action=&quot;like&quot; font=&quot;arial&quot; colorscheme=&quot;light&quot;&gt;&lt;/fb:like&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-sartitr&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    شعرهای آن سکستن        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-nevisandeh&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    نغمه زربافیان        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-filefield field-field-maghaleh-image&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    &lt;img  class=&quot;imagefield imagefield-field_maghaleh_image&quot; width=&quot;277&quot; height=&quot;188&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/sites/default/files/annesaxnz01.jpg?1350670196&quot; /&gt;        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;p&gt;نغمه زربافیان - نقاشی &amp;laquo;شب پرستاره&amp;raquo; (۱) ونسان ون&amp;zwnj;گوگ را سراسر ستاره&amp;zwnj;هایی فراگرفته که از درخشانی به خورشیدهایی خُرد می&amp;zwnj;مانند. چنان شور و بی&amp;zwnj;قراری در آسمان این نقاشی تابان است که گویی هر آینه از هم خواهد پاشید؛ و این&amp;zwnj;همه تنش، حاصل ضربات کوتاه و سریع قلم&amp;zwnj;موی نقاش و درونِ مشتعل اوست.&lt;/p&gt;
&lt;!--break--&gt;&lt;!--break--&gt;&lt;p&gt;ون&amp;zwnj;گوگ می&amp;zwnj;گوید: &amp;laquo;نگریستن به ستاره&amp;zwnj;ها همواره مرا به رؤیا می&amp;zwnj;برد. از خود می&amp;zwnj;پرسم چرا نباید بتوان به نقطه&amp;zwnj;های روشن آسمان دست یافت- همچون نقطه&amp;zwnj;های سیاه روی نقشه فرانسه؟ همانطور که برای رفتن به شهر تاراسکون یا روئن سوار قطار می&amp;zwnj;شویم، برای رسیدن به ستاره&amp;zwnj;ها سوار قطار مرگ می&amp;zwnj;شویم.&amp;raquo; (۲)&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;آن سکستن، شاعر آمریکایی، یک ماه پیش از چهل و ششمین سالگرد تولدش در سال ۱۹۷۴ به زندگی خود پایان داد. شعر او، شرح حال درون است. از تاریکی&amp;zwnj;هایی می&amp;zwnj;نویسد که کسی نمی&amp;zwnj;خواهد حضورشان را به یاد آورد؛ تلخ&amp;zwnj;نامه&amp;zwnj;هایی به خویش: از ناآرامی&amp;zwnj;های بیرونی (پدری الکلی که به دنبال سوءاستفاده جنسی از اوست) تا خروش&amp;zwnj;های آرام&amp;zwnj;ناپذیر روح (اضطراب&amp;zwnj;ها و اندوه&amp;zwnj;ها و هراس&amp;zwnj;ها). او می&amp;zwnj;نویسد:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;laquo;از زندگی تنها سهمی کوچک می&amp;zwnj;خواستم: ازدواجی و فرزندی. خودم را به آب و آتش زدم که یک زندگی سنتی داشته باشم؛ همان زندگی که با آن خو گرفته بودم، اما نمی&amp;zwnj;توان با چند حصار کوچک سفید، کابوس&amp;zwnj;ها را بیرون راند.&amp;raquo; (۳)&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&lt;img alt=&quot;&quot; src=&quot;http://www.radiozamaneh.com/sites/default/files/images/annesaxnz02.jpg&quot; style=&quot;width: 196px; height: 303px;&quot; /&gt;مجموعه اشعار آن سکستن&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;و چنین بود که آن سکستن از کابوس&amp;zwnj;هایش شعر ساخت. همه حس&amp;zwnj;های فروخورده، خواسته&amp;zwnj;های سرکوب&amp;zwnj;شده و تمامی ممنوعه&amp;zwnj;ها و نهی&amp;zwnj;شده&amp;zwnj;هایش شعر شد و هر کلمه از شعر او چون تکه&amp;zwnj;های نور به سیاهی&amp;zwnj;های درون تابید و آشکارشان کرد؛ هر شعر چون ستاره&amp;zwnj;های تپنده نقاشی ون گوگ حکایتِ بکر&amp;zwnj;ترین ناگفته&amp;zwnj;ها شد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;سکستن پس از اولین دوره بستری شدنش در آسایشگاه روانی به توصیه پزشک برای درمان خود به نوشتن شعر روی آورد. او در شعر&amp;zwnj;هایش مضمون&amp;zwnj;هایی را به&amp;zwnj;کار می&amp;zwnj;گرفت که در آن زمان تکان&amp;zwnj;دهنده و کم&amp;zwnj;سابقه بود- مثل روابط نامشروع با اعضای نزدیک خانواده، عادت ماهانه، خودارضایی و سقط جنین. راوی شعرهایش&amp;zwnj; گاه خود اوست و&amp;zwnj; گاه دیگری.&amp;zwnj;گاه از تجربه&amp;zwnj;های خودش می&amp;zwnj;نویسد، &amp;zwnj;گاه از آنچه که هیچ&amp;zwnj;گاه اتفاق نیفتاده است. &amp;laquo;بازیگر نمایشنامه زندگینامه خود&amp;raquo; عنوانی است که این شاعر به خودش داده است. (۴)&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;سکستن در شعر &amp;laquo;لالایی&amp;raquo; (۵) از تجربه&amp;zwnj; بستری شدنش در یک آسایشگاه روانی سخن می&amp;zwnj;گوید. بند اول توضیحی گزارش&amp;zwnj;گونه از فضای آن آسایشگاه است: عصر تابستان، شب پره&amp;zwnj;های پشت توری پنجره&amp;zwnj;های قفل&amp;zwnj;شده و پرده&amp;zwnj;های رنگ&amp;zwnj;پریده،... و پرستاری که قرص&amp;zwnj;های بیماران را می&amp;zwnj;دهد:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;قرص خواب من سفید است.&lt;br /&gt;
	مرواریدی باشکوه؛&lt;br /&gt;
	که بیرون می&amp;zwnj;کشدم از خویش،&lt;br /&gt;
	پوست آزرده&amp;zwnj;ام بیگانه می&amp;zwnj;شود،&lt;br /&gt;
	همچون یک توپ پارچه سست.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;زبان گزارش&amp;zwnj;گونه&amp;zwnj; شعر با ورود &amp;laquo;قرص سفید&amp;raquo; در استعاره می&amp;zwnj;آمیزد، چرا که آن قرص خواب&amp;zwnj;آورست که راوی شعر را به رؤیا می&amp;zwnj;برد. با آن قرص از واقعیت- اتاق آسایشگاه و پرده&amp;zwnj;های کهنه و پنجره&amp;zwnj;های قفل&amp;zwnj;شده- می&amp;zwnj;گسلد، از واقعیت و از خویش بیرون کشیده می&amp;zwnj;شود و به خواب می&amp;zwnj;رود؛ نه با لالایی مادر، که با قرصی که پرستار شب به او می&amp;zwnj;دهد؛ نه با زمزمه&amp;zwnj;ای از سر محبت- با دارویی که به شکل &amp;laquo;مرواریدی باشکوه&amp;raquo; می&amp;zwnj;بیند، مرواریدی که ارزشش در آن است که او را از آنچه نمی&amp;zwnj;خواهد دور می&amp;zwnj;کند. &amp;laquo;لالایی&amp;raquo; بی&amp;zwnj;صداست: قرص بی&amp;zwnj;رنگی که او را از بیداری می&amp;zwnj;رهاند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;سروده&amp;zwnj;های سکستن را بخشی از جریان &amp;laquo;شعر اعتراف&amp;raquo; (۶) می&amp;zwnj;دانند که در دهه ۱۹۶۰ در آمریکا رواج یافت. شعرهایی به شدت فردی از شاعرانی که بی&amp;zwnj;واسطه و مستقیم، بدون استفاده از صدایی دیگر- پرسونا یا منِ شعری- از محرمانه&amp;zwnj;ترین ذرات زندگی خود می&amp;zwnj;گویند و درونی&amp;zwnj;ترین احساساتشان و هر آنچه از گفتنش شرم دارند و&amp;nbsp; می&amp;zwnj;خواهند پنهانش کنند و آنچه که بازگویی&amp;zwnj;اش آمیخته با رنج است را عریان می&amp;zwnj;کنند. رابرت لوئل (۷) از نخستین شاعرانی بود که در کتاب &amp;laquo;اتودهایی از زندگی&amp;raquo; در سال ۱۹۵۹، زندگی خصوصی خود را درونمایه شعر&amp;zwnj;هایش قرار داد. سیلویا پلات، جان بریمن و رندل جرل (۸) از دیگر شاعران شعر اعتراف بودند. غریب آنکه، بیشتر همین شاعران که خاموش&amp;zwnj;ترین کنج&amp;zwnj;های وجود خویش را در شعر&amp;zwnj;هایشان آشکار ساختند، به دست خود&amp;zwnj;&amp;zwnj;شان همان وجود را از میان بردند و به زندگی&amp;zwnj;شان پایان دادند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;درونگرایی ژرف شاعران این دوره از ادبیات آمریکا چهار دهه پس از زمانی آغاز می&amp;zwnj;شود که تی. اس. الیوت در مقاله &amp;laquo;سنت و استعداد فردی&amp;raquo; (۹) شعر را گریز از احساسات و شخصیت شاعر تعریف کرد. سال&amp;zwnj;های ۱۹۶۰ همچنین دوران پرتلاطمی در صحنه سیاست آمریکا- از جنگ ویتنام و اعتراض&amp;zwnj;ها و شورش&amp;zwnj;های علیه جنگ تا جریان واترگیت و کناره&amp;zwnj;گیری ریچارد نیکسون از ریاست جمهوری به&amp;zwnj;شمار می&amp;zwnj;رود. در این هنگامه، شاعر با سکوتِ کلمات &amp;laquo;اعتراف&amp;raquo; می&amp;zwnj;کند: اعتراف به خالی بی&amp;zwnj;شکل کاغذ سفید، به نادیده ناآشنایی که روزی در برابر آن کلمات قرار خواهد گرفت، اعتراف به خویش که شاید از تهیِ آن کاغذ و خواننده غریب آن دور&amp;zwnj;تر باشد و به آهنگ یافتن خویش.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&lt;img alt=&quot;&quot; src=&quot;http://www.radiozamaneh.com/sites/default/files/images/annesaxnz03.jpg&quot; style=&quot;width: 196px; height: 308px;&quot; /&gt;&amp;laquo;از زندگی تنها سهمی کوچک می&amp;zwnj;خواستم: ازدواجی و فرزندی.&amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;به آهنگ یافتن خویش است که سکستن در تاریکی رؤیا، جست&amp;zwnj;و&amp;zwnj;جوی خیابانی از گذشته خود را آغاز می&amp;zwnj;کند. در شعر &amp;laquo;خیابان بخشش، شماره ۴۵&amp;raquo; (۱۰) شعر با رؤیایی آغاز می&amp;zwnj;شود که شاعر در آن به جست&amp;zwnj;و&amp;zwnj;جوی خیابانی به نام بخشش است: شماره خانه و نام خیابان را به یاد می&amp;zwnj;آورد و شیشه&amp;zwnj;های رنگین پنجره هال آن را. خانه&amp;zwnj;ای سه&amp;zwnj;طبقه، مادر، مادر بزرگ و مادر مادربزرگش. اما در این گذشته&amp;zwnj; روشن که به&amp;zwnj;روشنی به خاطر می&amp;zwnj;آورد، ترجیع&amp;zwnj;بندی مرتب تکرار می&amp;zwnj;شود که رؤیایش را در هم می&amp;zwnj;شکند: &amp;laquo;آنجا نیست. / آنجا نیست.&amp;raquo; خیابان را نمی&amp;zwnj;یابد. به اکنون باز می&amp;zwnj;گردد: کیف پول، سیگار&amp;zwnj;ها، قرص&amp;zwnj;ها و کلید&amp;zwnj;هایش. و به جست&amp;zwnj;و&amp;zwnj;جوی آن خیابان کبریت می&amp;zwnj;زند. تاریکی را می&amp;zwnj;یابد و تمام گم&amp;zwnj;کرده&amp;zwnj;هایش را:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;... ماشین فورد سبزرنگم،&lt;br /&gt;
	خانه&amp;zwnj;ام در حومه شهر،&lt;br /&gt;
	دو فرزند کوچک&lt;br /&gt;
	که زنبور درون من آن&amp;zwnj;ها را چون گرده مکیده&lt;br /&gt;
	و شوهری که چشمانش را زدوده&lt;br /&gt;
	تا پشت و روی مرا نبیند...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;laquo;و این دیگر رؤیا نیست&amp;raquo;. از روشنی تمام لحظه&amp;zwnj;های رفته، تنها ناداشته&amp;zwnj;هایش به جای مانده و فقط گم&amp;zwnj;کرده&amp;zwnj;ها واقعی&amp;zwnj;اند. در اینجاست که&amp;nbsp; شاعر تاریکی را می&amp;zwnj;یابد؛ گسترده و ژرف. او آنگاه که به گم کردن تمامی داشته&amp;zwnj;هایش اعتراف می&amp;zwnj;کند، واقعیت را پیدا می&amp;zwnj;کند: &amp;laquo;و این دیگر رؤیا نیست&amp;raquo;. چنین است که از تمامیت گذشته تنها حس فقدان ماناست.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;رؤیا را بیرون می&amp;zwnj;کشم از خویش&lt;br /&gt;
	و می&amp;zwnj;کوبمش به دیوار سیمانی تقویم بی&amp;zwnj;قواره&amp;zwnj;ای&lt;br /&gt;
	که در آن می&amp;zwnj;زیم...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;با فروغ شکننده یک کبریت، سکستن به دنبال تصاحب گذشته&amp;zwnj;ای است که در یک خیابان تبلور می&amp;zwnj;یابد؛ گذشته&amp;zwnj;ای که در سیاهی زمان حال محو شده است. خانه شماره ۴۵ خیابان بخشش (۱۱) به آرامش خانه&amp;zwnj;های نقاشی &amp;laquo;شب پرستاره&amp;raquo; (۱۲) ون گوگ است. خانه&amp;zwnj;هایی که نقاش با خطوطی آرام و صاف تصویر کرده و گویی دور از غوغای آن آسمان تپنده به خواب رفته&amp;zwnj;اند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در گوشه این نقاشی سروی است که از کنار خانه&amp;zwnj;ها آغاز می&amp;zwnj;گردد و به بلند&amp;zwnj;ترین نقطه آسمان می&amp;zwnj;انجامد؛ سرگشته میان سکون خانه&amp;zwnj;ها و آشوب ستاره&amp;zwnj;ها. سروی نه راست&amp;zwnj;قامت و ناگذرا و نیز اسیر پیچ و تاب&amp;zwnj;های تشویش. در شعر &amp;laquo;شب پرستاره&amp;raquo; (۱۲) سکستن که ملهم از همین نقاشی است، این سرو چنین نقش شده:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;شهر وجود ندارد&lt;br /&gt;
	مگر آنجا که یک درخت سیاه گیسو&lt;br /&gt;
	به بالا لغزیده، همچون زنی مغروق در آسمانی تفته.&lt;br /&gt;
	شهر خاموش است. شب از یازده ستاره می&amp;zwnj;تپد.&lt;br /&gt;
	آه، شب پرستاره&amp;zwnj; پرستاره!&lt;br /&gt;
	می&amp;zwnj;خواهم اینگونه بمیرم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;آن سکستن با نیستی می&amp;zwnj;آمیزد؛ ناگهان و بی&amp;zwnj;درنگ و بالا می&amp;zwnj;رود، نه به سوی فرودست زمین، که به میان ستارگانی که برای رسیدن به آن&amp;zwnj;ها سوار قطار مرگ می&amp;zwnj;شویم. مثل&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان درختی که از نقاشی به شعر او لغزیده، از شب&amp;zwnj;های پرستاره ون گوگ به تاریکانِ شعر سکستن.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پانویس&amp;zwnj;ها:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;http://en.wikipedia.org/wiki/Image:VanGogh-starry_night_ballance1.jpg&quot;&gt;۱- Vincent van Gogh, &amp;ldquo;The Starry Night&amp;rdquo;:&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;
	۲-&amp;nbsp; The Letters of Vincent van Gogh, ed. Ronald de Leeuw, Trans. Arnold J. Pomerans, Penguin Classics, 1998.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;۳- -J.D. McClatchy, Anne Sexton: The Artist and Her Critics, Indianan University Press, 1978.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;۴- J.D. McClatchy, &amp;ldquo;Anne Sexton: Somehow to Endure&amp;rdquo;, American Women Poets, ed. Harold Bloom, Chelsea House Publishers, 1986.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;۵- &amp;ldquo;Lullaby&amp;rdquo;, Selected Poems of Anne Sexton, eds. Diane Wood Middlebrook and Diana Hume George, Mariner Books, 2000.&lt;br /&gt;
	۶-&amp;nbsp; Confessional Poetry&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;۷-&amp;nbsp; Robert Lowell, Life Studies&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;۸-&amp;nbsp; Sylvia Plath, John Berryman, Randall Jarrell&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;۹-&amp;nbsp; T.S. Eliot, &amp;ldquo;Tradition and Individual Talent&amp;rdquo;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;۱۰-&amp;ldquo;45 Mercy Street&amp;rdquo;, The Complete Poems: Anne Sexton, Mariner Books, 1999.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;۱۱-این شعر الهام بخش ترانه&amp;zwnj;ای با همین نام از پیتر گِیبریِل، خواننده و موسیقیدان انگلیسی بوده است که در سال ۱۹۸۶ منتشر شد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;۱۲- &amp;ldquo;The Starry Night&amp;rdquo;, Selected Poems of Anne Sexton.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ویدئو: ترانه &amp;laquo;خانه شماره ۴۵ خیابان بخشش&amp;raquo; از پیتر گِیبریِل، خواننده و موسیقیدان انگلیسی با الهام از شعر آن سکستن&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-emvideo field-field-maghaleh-video&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    &lt;div class=&quot;emvideo emvideo-video emvideo-youtube&quot;&gt;&lt;iframe id=&quot;media-youtube-html5-1&quot; title=&quot;YouTube video player&quot; class=&quot;media-youtube-html5&quot; type=&quot;text/html&quot; width=&quot;425&quot; height=&quot;350&quot; src=&quot;http://www.youtube.com/v/5Y5KELHc0Hw?hd=1&quot; frameborder=&quot;0&quot;&gt;&lt;/iframe&gt;
&lt;/div&gt;        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
</description>
     <comments>https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2012/10/14/20456#comments</comments>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/16073">آن سکستن</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/3800">شعر جهان</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/13726">نغمه زربافیان</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak">خاک</category>
 <media:content url="http://youtube.com/v/5Y5KELHc0Hw" fileSize="1235" type="application/x-shockwave-flash"> <media:thumbnail url="http://img.youtube.com/vi/5Y5KELHc0Hw/0.jpg" />
</media:content>
 <enclosure url="http://youtube.com/v/5Y5KELHc0Hw" length="1235" type="application/x-shockwave-flash" />
 <pubDate>Sat, 13 Oct 2012 23:18:37 +0000</pubDate>
 <dc:creator>hosseinn</dc:creator>
 <guid isPermaLink="false">20456 at https://archive.radiozamaneh.com</guid>
  </item>
  <item>
    <title>خانه‌ای هست آیا؟</title>
    <link>https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2012/07/25/17008</link>
    <description>&lt;div class=&quot;fb-social-like-widget&quot;&gt;&lt;fb:like  href=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2012/07/25/17008&quot; send=&quot;false&quot; layout=&quot;box_count&quot; show_faces=&quot;false&quot; width=&quot;500&quot; action=&quot;like&quot; font=&quot;arial&quot; colorscheme=&quot;light&quot;&gt;&lt;/fb:like&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-sartitr&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    گذری در جهان شعری الیزابت بیشاب        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-nevisandeh&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    نغمه زربافیان        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-filefield field-field-maghaleh-image&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    &lt;img  class=&quot;imagefield imagefield-field_maghaleh_image&quot; width=&quot;277&quot; height=&quot;187&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/sites/default/files/zarelb01.jpg?1343184125&quot; /&gt;        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;p&gt;نغمه زربافیان - خانه&amp;zwnj;ای هست آیا؟ آیا می&amp;zwnj;توان خود را متعلق به جایی دانست، در آن ریشه کرد، آرام گرفت؟ یا چون ابر در گذاریم، با دره&amp;zwnj;هایی مدام زیر پای؟ الیزابت بیشاپ، شاعر آمریکایی، در شعر &amp;laquo;پرسش&amp;zwnj;هایی درباره سفر&amp;raquo; می&amp;zwnj;پرسد که آیا نباید در خانه می&amp;zwnj;ماندیم و به سرزمین&amp;zwnj;های دیگر فقط می&amp;zwnj;اندیشیدیم؟&lt;/p&gt;
&lt;!--break--&gt;&lt;!--break--&gt;&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;laquo;آیا باید رؤیا&amp;zwnj;هامان را هم در خواب ببینیم&lt;br /&gt;
وهم داشته باشیم؟&amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;نحیف&amp;zwnj;ترین پرنده سبز رنگ جهان&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;الیزابت بیشاب می&amp;zwnj;پرسد چرا می&amp;zwnj;شتابیم به دیدن &amp;laquo;نحیف&amp;zwnj;ترین پرنده&amp;zwnj; سبز رنگ جهان&amp;raquo;، آنگاه که تنها دمی از زندگی&amp;zwnj;مان باقی&amp;zwnj;ست؟ در بند دوم اما با تردید می&amp;zwnj;گوید: &amp;laquo;حیف بود اگر نمی&amp;zwnj;شنیدیم آواز آن دیگر پرنده قهوه&amp;zwnj;ای رنگ چاق را که بر فراز پمپ شکسته بنزین در یک کلیسا می&amp;zwnj;خواند.&amp;raquo; &lt;br /&gt;
شعر با این پرسش پایان می&amp;zwnj;گیرد:&lt;br /&gt;
&amp;laquo;آیا نباید در خانه - هر کجا که هست - می&amp;zwnj;ماندیم؟&amp;raquo; (۱)&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;خانه&amp;zwnj;ای هست آیا؟ در آخرین پرسشِ آخرین سطر شعر، &amp;laquo;خانه&amp;raquo; مکانی ثابت و مشخص نیست. هر جا می&amp;zwnj;تواند باشد و هیچ&amp;zwnj;جا نیست، مثل نقاشی&amp;zwnj;هایی که هنگام کودکی از خانه می&amp;zwnj;کشیدیم: مربعی با یک مثلث بر فراز آن، بدون حجم و با درونی نادیدنی؛ خانه&amp;zwnj;ای با شش خط کوتاه و یک در مستطیلی و همیشه بسته، گاه با دودکشی بر بام که دودی از آن بلند نمی&amp;zwnj;شود؛ خانه&amp;zwnj;ای که نمی&amp;zwnj;توان به آن راه یافت.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;پیدایی و ناپیدایی جهان&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;الیزابت بیشاپ در سال ۱۹۱۱ در ایالت ماساچوست آمریکا به دنیا آمد و در سال ۱۹۷۹ همان&amp;zwnj;جا از جهان رفت. او در هشت&amp;zwnj;ماهگی پدرش را از دست داد و در پنج سالگی، مادرش در آسایشگاه روانی بستری شد و تا پایان عمر همان&amp;zwnj;جا &amp;zwnj;ماند. کودکی او با پدربزرگ و مادربزرگش گذشت- با سالخوردگی و مرگ:&lt;br /&gt;
&amp;laquo;حس می&amp;zwnj;کردم خودم در حال پیر شدن و حتی مردنم. احساس بی&amp;zwnj;حوصله&amp;zwnj;گی و تنهایی می&amp;zwnj;کردم، با مادربزرگ و پدربزرگ ساکتم، تنها شام خوردن&amp;zwnj;هایم... شب&amp;zwnj;ها چراغ قوه&amp;zwnj;ام را روشن و خاموش می&amp;zwnj;کردم و می&amp;zwnj;گریستم.&amp;raquo;&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;جهان با روشن کردن چراغ کوچک او پیدا می&amp;zwnj;شود و با خاموش کردنش ناپیدا می&amp;zwnj;گردد. چنین است که جهان به&amp;zwnj;دست می&amp;zwnj;آید و مدام از دست می&amp;zwnj;گریزد. جهانی که با روشن کردن چراغ قوه&amp;zwnj;اش در آن می&amp;zwnj;نگرد، انباشته از فقدان و نیستی است؛ انباشته از خاموشی.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;شعر اعتراف&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&lt;img width=&quot;196&quot; height=&quot;303&quot; align=&quot;middle&quot; src=&quot;http://radiozamaneh.com/sites/default/files/%25b%25f/userfiles/%25u/zarelb02.jpg&quot; alt=&quot;&quot; /&gt;مجموعه اشعار الیزابت بیشاپ که پس از مرگ او انتشار یافت&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;بیشاپ در زمانه&amp;zwnj;ای می&amp;zwnj;نویسد که در سال ۱۹۵۹ با انتشار کتاب اشعار رابرت لوئل به نام &amp;laquo;اتودهایی از زندگی&amp;raquo; دوره تازه&amp;zwnj;ای در تاریخ شعر آمریکا رقم می&amp;zwnj;خورد. این دوره به دوره &amp;laquo;شعر اعتراف&amp;raquo; معروف است. شاعران این دوره خصوصی&amp;zwnj;ترین حوادث زندگی خود را موضوع شعر می&amp;zwnj;کنند و در واقع زندگی&amp;zwnj;نامه خود را می&amp;zwnj;سرایند. در این اشعار، بین راوی شعر و شاعر هیچ فاصله&amp;zwnj;ای نیست. شاعر در شعر خویش برهنه می&amp;zwnj;شود و تاریک&amp;zwnj;ترین و تلخ&amp;zwnj;ترین تجربه&amp;zwnj;هایش را با خواننده در میان می&amp;zwnj;گذارد با این باور که هر چه ژرف&amp;zwnj;تر روح خود را بکاود، شعرش هم به همان اندازه پرقدرت&amp;zwnj;تر خواهد بود. در همین زمان و کنار همین شاعران، الیزابت بیشاپ از &amp;laquo;شعر اعتراف&amp;raquo; کناره می&amp;zwnj;گیرد و آن را به نقد می&amp;zwnj;کشد:&lt;br /&gt;
&amp;laquo;...از شعر اعتراف بیزارم... حالم به هم می&amp;zwnj;خورد از نوشتن درباره مادر&amp;zwnj;ها و پدر&amp;zwnj;ها و زندگی جنسی و این چیز&amp;zwnj;ها.&amp;raquo; نامه به رابرت لوئل، ۱۹۷۲.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;یک شاعر خویشتندار&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بیشاپ در اشعاری که پیش از مرگش به چاپ رساند، هیچگاه آشکارا از اعتیادش به الکل سخن نگفت، افسردگی شدیدش را به عنوان مضمون به کار نگرفت و به تجربه&amp;zwnj;های جنسی&amp;zwnj;اش اشاره&amp;zwnj;ای نکرد. در آن زمان چنین موضوعاتی از سوژه&amp;zwnj;های اصلی شعرهای شاعران هم&amp;zwnj;عصر او بودند؛ شاعرانی که او آثارشان را بیشتر توصیف فاجعه&amp;zwnj;های شخصی می&amp;zwnj;داند تا شعر. بیشتر عاشقانه&amp;zwnj;های بیشاپ پس از مرگ او منتشر می&amp;zwnj;شوند. خویشتنداری شاخصه اصلی شعر اوست.&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بیشاپ به جای واگویی تجربه&amp;zwnj;های شخصی&amp;zwnj;اش، یک پمپ بنزین را وصف می&amp;zwnj;کند، یا به تکه&amp;zwnj;های یخ شناور بر دریایی چون سنگ مرمرِ متحرک و کودکی با مادربزرگش می&amp;zwnj;پردازد که در آشپزخانه&amp;zwnj;ای انباشته از صدای کتری آب بر اجاق گاز و باران شهریوری قرار دارد. راوی شعرهای او ناظری است موشکاف که در دنیای اطراف خود می&amp;zwnj;نگرد و دیده&amp;zwnj;هایش را به دقت وصف می&amp;zwnj;کند و به این ترتیب شرحی گزارش&amp;zwnj;گونه و اغلب بدون دخالت احساسات به&amp;zwnj;دست می&amp;zwnj;دهد. مثل این است که او فقط بیننده زندگی خویش است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;همه چیز رنگین کمان بود&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;شعر &amp;laquo;ماهی&amp;raquo; (۲) با این سطر آغاز می&amp;zwnj;شود: &amp;laquo;یک ماهی بزرگ گرفتم.&amp;raquo; سپس شاعر جزء به جزء اعضای بدن آن ماهی را توصیف می&amp;zwnj;کند؛ ماهی پیری که بی&amp;zwnj;هیچ مقاومتی به قلاب می&amp;zwnj;افتد- با پوست قهوه&amp;zwnj;ای راه راهش، چون کاغذ دیواری کهنه&amp;zwnj;ای و نقش&amp;zwnj;هایی به&amp;zwnj;سان سرخ&amp;zwnj;گل&amp;zwnj;های تمام شکفته که از پس سال&amp;zwnj;ها لک شده&amp;zwnj;اند و از میان رفته&amp;zwnj;اند. او با نگاهش بیرون و درون ماهی را می&amp;zwnj;کاود- آبشش&amp;zwnj;ها و &amp;laquo;گوشت سفید زمختش&amp;raquo;؛ از &amp;laquo;استخوان&amp;zwnj;های ریز و درشتش&amp;raquo; تا &amp;laquo;امعا و احشای براقش&amp;raquo;؛ و آنگاه از قایقی که راوی شعر در آن نشسته می&amp;zwnj;نویسد: یک قایق کهنه اجاره&amp;zwnj;ای با موتوری زنگ&amp;zwnj;زده و نیمکتی ترک&amp;zwnj;خورده از آفتاب. تا اینکه در پایان شعر، ناگاه در روغنی که کف قایق را پوشانده رنگین&amp;zwnj;کمانی می&amp;zwnj;یابد: &amp;laquo;همه چیز رنگین کمان بود، رنگین کمان، رنگین کمان.&amp;raquo; از تمام آنکهنگی و فرسودگی و کسالت، ناگهان کمانی از رنگ پدیدار می&amp;zwnj;شود- نه بر آسمان که بر کف قایق. در تهِ کراهت، زیبایی را می&amp;zwnj;یابد؛ و در آن لحظه است که ماهی را می&amp;zwnj;رهاند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;  هنر گم کردن &lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&lt;img width=&quot;196&quot; height=&quot;303&quot; align=&quot;middle&quot; src=&quot;http://radiozamaneh.com/sites/default/files/%25b%25f/userfiles/%25u/zarelb03.jpg&quot; alt=&quot;&quot; /&gt;&amp;nbsp;زندگی الیزابت بیشاپ به عنوان یک شاعر دگرباش با لوتا د ماسدو شوئارس از موضوعات مهم در شعر آمریکاست.&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;زندگی بیشاپ در سفر می&amp;zwnj;گذرد. از شهری به شهر دیگر، از قاره&amp;zwnj;ای به قاره دیگر می&amp;zwnj;رود و در یک مکان نزیستن را تجربه می&amp;zwnj;کند و در هر سفر، خانه&amp;zwnj;ای و سرزمینی را از دست می&amp;zwnj;دهد. آیا از دست دادن داشته&amp;zwnj;ها فاجعه&amp;zwnj;ای است؟ هر ثانیه چیزی از دست می&amp;zwnj;دهیم. از ماه تمامی که برگی می&amp;zwnj;پوشاندش؛ از برگی که باد می&amp;zwnj;ربایدش؛ و از سکونی که بازمی&amp;zwnj;گردد در پی باد. در هر ذره از زمان از دست می&amp;zwnj;دهیم چیزی را. در بودن هر چه که به آن می&amp;zwnj;نگریم، می&amp;zwnj;توانیم نبودش را نیز ببینیم. نیستی بخشی از هستی هر لحظه است. شعر &amp;laquo;یک هنر&amp;raquo; توصیف همین فقدان&amp;zwnj;هاست:&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;دشوار نیست تبحر در هنرِ گم کردن؛ &lt;br /&gt;
بسیاری از چیز&amp;zwnj;ها گویی چنان انباشته&amp;zwnj;اند از میل به گم شدن&lt;br /&gt;
که فقدانشان فاجعه نیست.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;هر روز چیزی گم کن. بپذیر آشفتگی ناشی از &lt;br /&gt;
کلیدهای گم شده در&amp;zwnj;ها را، ساعات هدر رفته را&lt;br /&gt;
دشوار نیست تبحر در هنر گم کردن.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;آنگاه تمرین کن بیشتر گم کردن&amp;zwnj;ها را، سریع&amp;zwnj;تر گم کردن&amp;zwnj;ها را؛ &lt;br /&gt;
مکان&amp;zwnj;ها و نام&amp;zwnj;ها و مقصد سفرت را. &lt;br /&gt;
هیچ&amp;zwnj;یک از این&amp;zwnj;ها فاجعه&amp;zwnj;ای به بار نخواهد آورد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;من ساعت مادرم را گم کردم. و ببین! آخرین یا &lt;br /&gt;
دومین خانه از سه خانه محبوبم از دست رفت.&lt;br /&gt;
دشوار نیست تبحر در هنر گم کردن.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;من دو شهر را از دست دادم. دو شهر زیبا را. و بیشتر از آن، &lt;br /&gt;
قلمروهایی که از آنِ من بود، دو رودخانه، یک قاره.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;هرچند که دلتنگشانم، اما از دست&amp;zwnj;دادنشان فاجعه نبود.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;- حتی از دست دادن تو (آن صدای شوخ، ژستی که دوست داشتم)&lt;br /&gt;
دروغ نخواهم گفت. پیداست که &lt;br /&gt;
چندان دشوار نیست تبحر در هنر از دست دادن.&lt;br /&gt;
اگرچه انگار (بنویس&amp;zwnj;اش!) انگار که فاجعه&amp;zwnj;ای است.(۳)&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;جمله آغازین شعر که در هر شش بند به نوعی تکرار می&amp;zwnj;شود: &amp;laquo;دشوار نیست تبحر در هنر گم کردن&amp;raquo;، سطر به سطر لایه&amp;zwnj;های متفاوت فقدان را می&amp;zwnj;کاود. صدای شعر از گم کردن کلید در&amp;zwnj;ها، ساعت مچی مادر و خانه&amp;zwnj;اش تا شهر&amp;zwnj;ها و رودخانه&amp;zwnj;ها و قاره&amp;zwnj;ای که از دست داده می&amp;zwnj;گوید. و تمام این رفته&amp;zwnj;ها را یک ترجیع&amp;zwnj;بند به هم متصل می&amp;zwnj;کند: &amp;laquo;دشوار نیست تبحر در هنر گم کردن.&amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;هدف از تکرار این جمله چیست؟ اثبات حقیقت یا گریز از دهشتِ واقعیت؟ بند پایانی شعر از دنیای اشیاء و مکان&amp;zwnj;ها جدا می&amp;zwnj;شود و کسی را خطاب قرار می&amp;zwnj;دهد، اما نحوه نوشتن این بند که به شدت متفاوت از بندهای دیگرست، آن سویه دیگر از باور راوی شعر را آشکار می&amp;zwnj;کند: &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;حتی از دست دادن تو (آن صدای شوخ، ژستی که دوست می&amp;zwnj;داشتم)&lt;br /&gt;
دروغ نخواهم گفت. &lt;br /&gt;
پیداست که چندان دشوار نیست تبحر در هنر از دست دادن، &lt;br /&gt;
اگرچه انگار (بنویس&amp;zwnj;اش!) انگار که فاجعه&amp;zwnj;ای است.(۴)&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در این بند است که پس از جهانِ بی&amp;zwnj;جان و دنیای خشکی و آب، برای نخستین بار از فقدان انسانی می&amp;zwnj;نویسد. و همین مضمون متفاوت حتی ساختار شعر را نیز دچار تلاطم می&amp;zwnj;کند. در اینجا، از جملات قاطعانه بخش&amp;zwnj;های پیشین که در ساختاری منظم قرار گرفته&amp;zwnj;اند، خبری نیست. آن جملات ساده که به دنبال جمله اصلیِ حاوی تم شعر می&amp;zwnj;آیند و ظاهراً به دنبال اثبات آن، مثال&amp;zwnj;هایی از زندگی روزمره&amp;zwnj;اند که با زبانی بی&amp;zwnj;پیرایه و نثرگونه کنار هم قرار گرفته&amp;zwnj;اند. اما دو جمله معترضه در بخش پایانی، طوفانی از تردید در تمام شعر برمی&amp;zwnj;انگیزد. در اینجا حتی نوشتن از فقدان &amp;laquo;آن صدای شوخ و ژستی که دوست می&amp;zwnj;داشتم&amp;raquo; نیز مصیبتی است چنان دشوار که نمی&amp;zwnj;تواند آن را بنویسد و به خود نهیب می&amp;zwnj;زند که &amp;laquo;بنویس&amp;zwnj;اش!&amp;raquo; واژه &amp;laquo;دروغ&amp;raquo; نیز آن قاطعیت سطرهای پیشین را می&amp;zwnj;آشوبد. (آیا تا به حال حقیقت را نگفته بود؟) و قید &amp;laquo;انگار&amp;raquo; در آخرین سطر شعر، خود انکار درونمایه شعر می&amp;zwnj;شود.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;دشوار نیست. از دست بده!&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بیشاپ زندگی را مجموعه&amp;zwnj;ای از گم کردن&amp;zwnj;ها و از دست دادن&amp;zwnj;ها می&amp;zwnj;داند. در کشاکش لحظه&amp;zwnj;هایی که از پی هم می&amp;zwnj;گذرند، آنچه که از دست می&amp;zwnj;دهیم- از ساعت مادر تا قاره&amp;zwnj;ای که در آن زیسته&amp;zwnj;ایم- این گم کرده&amp;zwnj;هاست که بودن ما را شکل می&amp;zwnj;دهد. بیشاپ را جهانی فراگرفته که به سرعت تحلیل می&amp;zwnj;رود و او نظاره&amp;zwnj;گر آن است. چرا &amp;laquo;هنر از دست دادن&amp;raquo; را باید مثل مهارتی آموخت؟ با تکرار و تمرین و به صورتی روشمند- با خو گرفتن؛ با پذیرفتن آنچه که هست (و آنچه که هست مدام می&amp;zwnj;گریزد از دست بی&amp;zwnj;آنکه بتوان جلویش را گرفت.) مهراس. دشوار نیست. از دست بده! و با هر بند از شعر خود به گونه&amp;zwnj;ای پنهان فرو می&amp;zwnj;ریزد در&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان حال که دلگرمی می&amp;zwnj;دهد و آموزش. و هر چه پیش می&amp;zwnj;رود، تردید هم بیشتر می&amp;zwnj;شود. گم کردن یا از دست دادن، خود به هنر تبدیل می&amp;zwnj;شود. فقدان، خود خاستگاه هنر می&amp;zwnj;شود. &lt;br /&gt;
از فقدان است که هنرمند می&amp;zwnj;آفریند آنگاه که رفته&amp;zwnj;ها را می&amp;zwnj;آفریند. دشوار نیست از دست دادن، چرا که نگاه می&amp;zwnj;داردشان. فقدان، خود به زیبایی تبدیل می&amp;zwnj;شود. اگر این گم&amp;zwnj;کرده&amp;zwnj;ها و از دست داده&amp;zwnj;هاست که زندگی ما را شکل می&amp;zwnj;دهد، اگر ما مجموعه&amp;zwnj;ای از گم&amp;zwnj;کرده&amp;zwnj;هامان هستیم و هر تکه از وجودمان، خاطره&amp;zwnj;ای&amp;zwnj;ست از آنچه که از دست رفته؛ زیستن به نوعی کنارآمدن با نیستی است؛ و در این میان هنر انکار فقدان است. انکار گم کردن&amp;zwnj;ها و از دست دادن&amp;zwnj;هاست.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;منابع:&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class=&quot;rteright&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p class=&quot;rteright&quot;&gt;1)&amp;ldquo;Questions of Travel&amp;rdquo;, Elizabeth Bishop: Poems, Prose and Letters, eds. Robert Giroux and Lloyd Schwartz, (Library of America, 2008), p. 74.&lt;br /&gt;
2)&amp;ldquo;The Fish&amp;rdquo;, Elizabeth Bishop: Poems, Prose and Letters, p.33.&lt;br /&gt;
3) &amp;quot;One Art&amp;rdquo;, Elizabeth Bishop: Poems, Prose and Letters, p. 166.&lt;br /&gt;
4)&amp;ldquo;One Art&amp;rdquo;, Elizabeth Bishop: Poems, Prose and Letter, p. 166.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ویدئو: شعر &amp;laquo;یک هنر&amp;raquo; (One Art ) از الیزابت بیشاب به زبان اصلی&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-emvideo field-field-maghaleh-video&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    &lt;div class=&quot;emvideo emvideo-video emvideo-youtube&quot;&gt;&lt;iframe id=&quot;media-youtube-html5-2&quot; title=&quot;YouTube video player&quot; class=&quot;media-youtube-html5&quot; type=&quot;text/html&quot; width=&quot;425&quot; height=&quot;350&quot; src=&quot;http://www.youtube.com/v/lU2uzZWr_k4?hd=1&quot; frameborder=&quot;0&quot;&gt;&lt;/iframe&gt;
&lt;/div&gt;        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
</description>
     <comments>https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2012/07/25/17008#comments</comments>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/category/tags/%D8%A7%D8%AF%D8%A8%DB%8C%D8%A7%D8%AA-%D8%A2%D9%85%D8%B1%DB%8C%DA%A9%D8%A7">ادبیات آمریکا</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/3813">ادبیات جهان</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/13723">الیزابت بیشاب</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/13724">شعر اعتراف</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/13725">شعر معاصر آمریکا</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/13726">نغمه زربافیان</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak">خاک</category>
 <media:content url="http://youtube.com/v/lU2uzZWr_k4" fileSize="1256" type="application/x-shockwave-flash"> <media:thumbnail url="http://img.youtube.com/vi/lU2uzZWr_k4/0.jpg" />
</media:content>
 <enclosure url="http://youtube.com/v/lU2uzZWr_k4" length="1256" type="application/x-shockwave-flash" />
 <pubDate>Wed, 25 Jul 2012 02:42:07 +0000</pubDate>
 <dc:creator />
 <guid isPermaLink="false">17008 at https://archive.radiozamaneh.com</guid>
  </item>
  </channel>
</rss>