<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?><rss version="2.0" xml:base="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/12919/all" xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/">
  <channel>
    <title>مهدی یزدانی خرم</title>
    <link>https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/12919/all</link>
    <description></description>
    <language>fa</language>
          <item>
    <title>مردی که همه‌ چیز می‌دانست</title>
    <link>https://archive.radiozamaneh.com/culture/book-review/2012/06/24/15877</link>
    <description>&lt;div class=&quot;fb-social-like-widget&quot;&gt;&lt;fb:like  href=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/culture/book-review/2012/06/24/15877&quot; send=&quot;false&quot; layout=&quot;box_count&quot; show_faces=&quot;false&quot; width=&quot;500&quot; action=&quot;like&quot; font=&quot;arial&quot; colorscheme=&quot;light&quot;&gt;&lt;/fb:like&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-sartitr&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    در نقد رمان «من منچستر یونایتد را دوست دارم» نوشته مهدی یزدانی‌خرم         &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-nevisandeh&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    محمد میرزاخانی         &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-filefield field-field-maghaleh-image&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    &lt;img  class=&quot;imagefield imagefield-field_maghaleh_image&quot; width=&quot;277&quot; height=&quot;188&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/sites/default/files/mirzmyk01b.jpg?1340901951&quot; /&gt;        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;p&gt;کتاب زمانه - &amp;laquo;من منچستر یونایتد را دوست دارم&amp;raquo; نوشته مهدی یزدانی&amp;zwnj;خرم در اردیبهشت ماه سال جاری منتشر شد و اکنون به جاپ دوم هم رسیده است. این رمان در سال&amp;zwnj;های دهه ۱۳۸۰ آغاز می&amp;zwnj;گردد، به گذشته می&amp;zwnj;رود و نویسنده ما را با خود، در روایتی پیچ در پیچ و چند لایه به سال&amp;zwnj;های دهه ۱۳۲۰ تا ۱۳۳۰ می&amp;zwnj;برد و در این سفر تاریخی به تاریخ معاصر ایران، خواننده&amp;zwnj;اش را با بیش از ۱۰۰ شخصیت آشنا می&amp;zwnj;کند.&lt;/p&gt;
&lt;!--break--&gt;&lt;!--break--&gt;&lt;p&gt;یزدانی&amp;zwnj;خرم گفته است که این رمان، &amp;laquo;اثری&amp;zwnj;ست در جعل تاریخ و هجو زمان&amp;raquo; محمد میرزاخانی، نقد مفصلی بر این رمان نوشته است.&lt;a href=&quot;http://www.radiozamaneh.com/node/15819&quot;&gt;&lt;strong&gt; بخش نخست این نقد&lt;/strong&gt;&lt;/a&gt; را روز جمعه ۲ تیر ۱۳۹۱ در &amp;laquo;کتاب زمانه&amp;raquo; منتشر شد. بخش دوم و پایانی این نقد را می&amp;zwnj;خوانید:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;چهار) تاریخ و استعاره: آب را بریزید همان&amp;zwnj;جایی که می&amp;zwnj;سوزد&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;
۱. 	در اولین سطح یا لایه&amp;zwnj;ی رویی داستان، آن&amp;zwnj;چه از تاریخ در این داستان می&amp;zwnj;خوانیم، تاریخ دو سه دهه&amp;zwnj;ی آغاز همین سده&amp;zwnj;ی خورشیدی است. اما در لایه&amp;zwnj;های بعدی می&amp;zwnj;توان تاریخ دوره&amp;zwnj;های دیگر را هم در &amp;laquo;من منچستر یونایتد را دوست دارم&amp;raquo; مشاهده کرد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&lt;img align=&quot;middle&quot; src=&quot;http://www.radiozamaneh.com/sites/default/files/images/mirzmyk03.jpg&quot; alt=&quot;&quot; /&gt;محمد میرزاخانی:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;● نگاهِ نویسنده رو به جلو است: استفاده از تاریخ گذشته&amp;zwnj;ی نه &amp;zwnj;چندان &amp;zwnj;دور برای بازگویی تاریخ روزگار خود.&lt;br /&gt;
● عمق ماجرا حکایت از تاریخ دو سه دهه&amp;zwnj;ی اخیر این قرن دارد: قتل&amp;zwnj;های زنجیره&amp;zwnj;ای، قتل روزنامه&amp;zwnj;نگاران، مسئله&amp;zwnj;ی حجاب، اقتصاد بیمار کشور، مسئله&amp;zwnj;ی امنیت ملی، تکیه&amp;zwnj;کلام&amp;zwnj;های سیاست&amp;zwnj;مداران امروز ایران.&lt;br /&gt;
● نویسنده&amp;zwnj;ی این رُمان، تاریخ این دوران را کم&amp;zwnj;وبیش خوانده؛ اما او پیوندهای زیرین جریان&amp;zwnj;ها را چندان ـ دقیق و عمیق ـ درک نکرده است.&lt;br /&gt;
● همه&amp;zwnj;ی شخصیت&amp;zwnj;های داستان تقریباً به یک اندازه اهمیت دارند و به همین شکل تقریباً همه به یک اندازه بی&amp;zwnj;اهمیت&amp;zwnj;اند.&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;
۱. ۱. 	اگر نگاهی کلی به تاریخ چهارده قرن اخیر ایران داشته باشیم، چندین بار اساسی زیر و بالا شده&amp;zwnj;ایم و خاک سرزمینمان به توبره کشیده شده است: اعراب، مغول&amp;zwnj;ها، ترک&amp;zwnj;ها. [با آن&amp;zwnj;چه خود با دیگران یا با خود کرده&amp;zwnj;ایم، فعلاً کاری ندارم.] آن&amp;zwnj;قدر سر&amp;zwnj;ها بریده و خون&amp;zwnj;ها ریخته شده که توصیف آن با &amp;laquo;حمامِ خون&amp;raquo; و &amp;laquo;رودِ خون&amp;raquo; و &amp;laquo;دریای خون&amp;raquo; هم بسنده نمی&amp;zwnj;کند. از یک منظر، آن&amp;zwnj;چه در این داستان می&amp;zwnj;گذرد و می&amp;zwnj;خوانیم هم، مُشتی است از این رود&amp;zwnj;ها و دریاهای خون که خاکِ این دیار را سیراب کرده&amp;zwnj;اند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;
۱. ۲. 	از منظری دیگر، آن&amp;zwnj;چه خود با خود کرده&amp;zwnj;ایم، دست&amp;zwnj;مایه&amp;zwnj;ی دیگری است برای نگاهی به این اثر. درگیری&amp;zwnj;های قومی، مذهبی، طبقاتی، چشم درآوردن&amp;zwnj;های حاکمانِ ظالم، از کله&amp;zwnj;ها پشته ساختن، مقطوع&amp;zwnj;النسل&amp;zwnj;کردن&amp;zwnj;ها، مثله کردن&amp;zwnj;ها، تجاوز&amp;zwnj;ها، و خلاصه همه&amp;zwnj;ی جفاهایی که ایرانی در این هزاره&amp;zwnj;ها بر ایرانی روا داشته است: این&amp;zwnj;ها همه نگاهی است به گذشته&amp;zwnj;ی دور از رهگذرِ گذشته&amp;zwnj;ای نزدیک.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;
۱. ۳. 	از منظری دیگر، نگاهِ نویسنده رو به جلو است: استفاده از تاریخ گذشته&amp;zwnj;ی نه &amp;zwnj;چندان &amp;zwnj;دور برای بازگویی تاریخ روزگار خود: در وجهی استعاری و غیر مستقیم. نشانه&amp;zwnj;های فراوانی در متن هست که اساساً آن&amp;zwnj;چه روایت می&amp;zwnj;شود تنها در ظاهر، تاریخِ دو سه دهه&amp;zwnj;ی اوایل این سده&amp;zwnj;ی خورشیدی است؛ اما عمق ماجرا حکایت از تاریخ دو سه دهه&amp;zwnj;ی اخیر این قرن دارد: قتل&amp;zwnj;های زنجیره&amp;zwnj;ای، قتل روزنامه&amp;zwnj;نگاران، مسئله&amp;zwnj;ی حجاب، اقتصاد بیمار کشور، مسئله&amp;zwnj;ی امنیت ملی، تکیه&amp;zwnj;کلام&amp;zwnj;های سیاست&amp;zwnj;مداران امروز ایران (مثلاً &amp;laquo;آب را بریزید همان&amp;zwnj;جا که می&amp;zwnj;سوزد!&amp;raquo;) و مانند این&amp;zwnj;ها.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;
۲. 	استفاده از &amp;laquo;دانشجوی سرطانی تاریخ&amp;raquo;، دانشجویی که سرطانی موروثی در جان&amp;zwnj;اش ریشه کرده، وجهی دیگر از این نگاهِ استعاری است. دانشجوی تاریخ دیگر دانشجوی تاریخ نیست. خودِ تاریخ است. و بیمار، سرطانی و روبه&amp;zwnj;مرگ&amp;zwnj;بودن&amp;zwnj;اش هم روبه&amp;zwnj;مرگیِ تاریخ این سرزمین را نمایش می&amp;zwnj;دهد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;آن&amp;zwnj;چه از این نگاهِ استعاری حاصل می&amp;zwnj;شود این است: نه آن دانشجوی تاریخ درمان&amp;zwnj;پذیر است، و نه تاریخِ بیمار ما راهی به سوی سلامت خواهد جُست. هر دو بیماریشان ارثی است. و مگر می&amp;zwnj;توان از پس ماترکِ فاسدِ آبا و اجدادی برآمد؟ تک&amp;zwnj;تکِ گلبول&amp;zwnj;های خون دانشجو آلوده&amp;zwnj;اند؛ تک&amp;zwnj;تکِ اعضای این جامعه در تمامِ طولِ تاریخ به&amp;zwnj;نوعی بیمار بوده&amp;zwnj;اند: قاتل، فاحشه، جنایت&amp;zwnj;کار، خائن، دزد، بیمار روانی و...؛ این بیماری سرنوشت مقدرِ ماست. دانشجوی سرطانی نتیجه&amp;zwnj;ی آزمایش&amp;zwnj;هایش را نمی&amp;zwnj;گیرد و اگر هم بگیرد آن را پاره می&amp;zwnj;کند و دور می&amp;zwnj;ریزد؛ وارثانِ این تاریخ هم نمی&amp;zwnj;خواهند بپذیرند که این تاریخ از ریشه و اساس بیمار است، تا چه رسد به این&amp;zwnj;که به فکر درمان باشند. نتیجه: علم و تجربه (تاریخ در دو معنایِ آن) نشان داده که درمانی برای این درد وجود ندارد. سرطان تمامِ رگ و پیِ وجود ما و نیاکان و جامعه و تاریخ و فرهنگِ ما را گرفته است. دستِ بالا می&amp;zwnj;توانیم شاهدِ خونی باشم که بر تنِ خیابان&amp;zwnj;ها می&amp;zwnj;ریزد: خونِ آن دانشجوی تاریخِ سرطانی یا خونِ تنِ بیمار و زخمیِ ایران.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;پنج) کاریکاتورِ خشونت: وقتی بروسلی زامبی می&amp;zwnj;شود&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;از نظر من یکی از نقاطِ ضعفِ اساسیِ این اثر ـ و حتماً از نظرِ خودِ نویسنده یکی از نقاطِ قوتِ آن ـ در این است که خواسته عصاره&amp;zwnj;ی خشونت جاری در تاریخ ایران را به مبالغه&amp;zwnj;آمیز&amp;zwnj;ترین وجهِ آن، به نمایش بگذارد اما راه درستی را برای این مقصود پیش نگرفته. نمایش خشونت ـ به باور من ـ یک چیز است و خشونت را به ملعبه و مضحکه تبدیل کردن یک چیز دیگر.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;اما، استراتژی نویسنده برای نمایش این خشونت عریان چیست؟ &lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;۱. 	استفاده از مواردِ متعدد و گوناگون مظاهرِ خشونت در جامعه: جنگ، آدم&amp;zwnj;کشی، اعدام، و... &lt;br /&gt;
۲. 	استفاده از شخصیت&amp;zwnj;های فاسدی که به&amp;zwnj;نوعی بیمارگونه عاشقِ خشونت&amp;zwnj;اند: قاتل&amp;zwnj;های زنجیره&amp;zwnj;ای، آن&amp;zwnj;هایی که عاشق جمع کردن اجزای بریده&amp;zwnj;ی مرده&amp;zwnj;ها هستند، و... &lt;br /&gt;
۳. 	متوسل شدن به خشن&amp;zwnj;ترین و بی&amp;zwnj;رحمانه&amp;zwnj;ترین راه&amp;zwnj;ها در رویارویی دو انسانی که با یکدیگر به دلیلی درگیر می&amp;zwnj;شوند: کسی با آجر مغز آن یکی را بیرون می&amp;zwnj;پاشد، آن یکی سر دخترش را گوش&amp;zwnj;تاگوش وسط خانه&amp;zwnj;اش و جلو چشم بقیه&amp;zwnj;ی اعضای خانه می&amp;zwnj;بُرد، و... &lt;br /&gt;
۴. 	پایان&amp;zwnj;بندی هر نوع رویدادی یا فرجامِ هر شخصیتی با یک نوع خشونتِ جدید: هر کسی وارد داستان می&amp;zwnj;شود نباید همین&amp;zwnj;طور راه&amp;zwnj;اش را بکشد و بیرون برود؛ دستِ&amp;zwnj;کم باید یک گلوله&amp;zwnj;ای هم به مغزش شلیک شود و بعد، از صحنه خارج شود! اگر هم نشد، یک دشنه&amp;zwnj;ای، چاقویی، چیزی پهلویش را بشکافد یا انگشتانش را قطع کند، یا گردن&amp;zwnj;اش را کامل ببُرد، یا خلاصه یک بلای بدتری سرش بیاید تا بی&amp;zwnj;نصیب از دنیای داستانی این اثر خارج نشده باشد. &lt;br /&gt;
۵. 	هدر ندادن هیچ فرصتی برای خشونت و یا بهتر است بگویم: &amp;laquo;هر تیری که از هر تفنگی و تحت هر شرایط و توسطِ هر کسی شلیک می&amp;zwnj;شود، حتماً و حتماً باید وارد قلب یا مغز یک نفر شود.&amp;raquo; &lt;br /&gt;
۶. 	دیالکتیکِ خون و خشونت: اگر قاتلی هم نبود که بفرستیم دنبال خون ریختن و سر بریدن و مثله کردن و مانند این&amp;zwnj;ها، خودِ آدم&amp;zwnj;ها را (مثلاً&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان پیرمرد را) می&amp;zwnj;فرستیم تا برود داوطلبانه از دیگران بخواهد که او را بکشند، تیرباران کنند، اعدام کنند: با این تأکید که اعدام با طناب حال نمی&amp;zwnj;دهد، خون ندارد؛ باید به پیرمرد یا پیرمرد&amp;zwnj;ها یاد داد که بروند و بخواهند که حتماً تیرباران شوند، حتا اگر لازم است رشوه بدهند و سبیل قاتل&amp;zwnj;ها را چرب کنند تا خونشان را بریزند کف خیابان، حتا بیشتر از این: مقتول&amp;zwnj;ها پیش از کشته شدن، بی&amp;zwnj;دلیل چند نفری را بکشند تا بهانه&amp;zwnj;ای شود که خودشان را اعدام کنند و بکشند. &lt;br /&gt;
۷. 	سگ&amp;zwnj;کُش شدن: هر کس و هر چیز بهتر است به فجیع&amp;zwnj;ترین شکلی سگ&amp;zwnj;کُش شود. بهترین پایان برای هر آغازی، سگ&amp;zwnj;کُش شدن است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;شش) آرکی&amp;zwnj;تیپِ رُمان: روزنامه&amp;zwnj;ی حوادث&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&lt;img align=&quot;middle&quot; src=&quot;http://www.radiozamaneh.com/sites/default/files/images/mirzmyk02b.jpg&quot; alt=&quot;&quot; /&gt;&amp;nbsp; مهدی یزدانی&amp;zwnj;خرم، نویسنده &amp;laquo;من منچستر یونایتد را دوست دارم&amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;ساختار روایی رُمان ـ حالا که با دقتِ بیشتری نگاه می&amp;zwnj;کنم ـ بسیار شبیه است به روزنامه&amp;zwnj;های حوادث. تصوّر کنید که روزنامه&amp;zwnj;های حوادث مربوط به سال&amp;zwnj;های ۲۰ و ۳۰ را به دست آورده&amp;zwnj;اید و دارید یک&amp;zwnj;یک وقایع برجسته&amp;zwnj;ی حوادث آن سال&amp;zwnj;ها را می&amp;zwnj;خوانید: قاتلی چنین کرد؛ روزنامه&amp;zwnj;نگاری چنان شد؛ بچه&amp;zwnj;دزدی به دام افتاد؛ نخست&amp;zwnj;وزیر ترور شد؛ و... و...؛ در مورد هر کدام، یک&amp;zwnj;دو صفحه می&amp;zwnj;خوانی و می&amp;zwnj;روی سراغ خبر بعدی. خبری که البته نه کاملاً مرتبط به آن است و نه کاملاً بی&amp;zwnj;ارتباط: دستِ کم ارتباطِ زمانی، موضوعی و ژانریشان مشخص است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;تفاوت اما در این&amp;zwnj;جاست که:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ـ نویسنده خواسته این اخبار و حوادث را به هم مرتبط کند؛ &lt;br /&gt;
ـ حوادث و اخبار زمان&amp;zwnj;های دیگر ـ مثل زمانِ حاضر ـ را لابه&amp;zwnj;لای حوادث آن زمان بگنجانَد؛ &lt;br /&gt;
ـ عناصری تخیلی، داستانی، ادبی، شاعرانه، اغراق&amp;zwnj;آمیز و... به این حوادث بیفزاید؛&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;هفت) سطحی&amp;zwnj;نگری تاریخی: فرار از ژرف&amp;zwnj;کاوی&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;هفت. ۱. کارکردِ مورد ششم به&amp;zwnj;درستی در این&amp;zwnj;جا روشن می&amp;zwnj;شود. نویسنده به جای آن&amp;zwnj;که نگاهی ژرف و کاوشگرانه و تحلیلی و انتقادی به تاریخ یک دوره داشته باشد ـ که البته رسیدن به آن نیازمند مطالعه&amp;zwnj;ی بسیار عمیق&amp;zwnj;تر، تخیل&amp;zwnj;ورزی بسیار بالا&amp;zwnj;تر، روایتی کاملاً گسترش&amp;zwnj;یافته&amp;zwnj;تر و متفاوت&amp;zwnj;تر است ـ در سطح گذر می&amp;zwnj;کند. به جای مفاهیم با اسم&amp;zwnj;ها روبه&amp;zwnj;روییم؛ به جای توصیف&amp;zwnj;ها با صفت&amp;zwnj;ها روبه&amp;zwnj;روییم؛ به جای بازکردن&amp;zwnj;ها و شکافتن&amp;zwnj;ها با قید&amp;zwnj;ها روبه&amp;zwnj;روییم. برای مثال بار&amp;zwnj;ها اسم مصدق در این&amp;zwnj;جا و آن&amp;zwnj;جا می&amp;zwnj;آید، اما کمتر مطلبِ روشنی دستِ خواننده را می&amp;zwnj;گیرد. مصدق هم از این منظر حداکثر مثل یک فاحشه یا قاتل دیده می&amp;zwnj;شود: سطحی و گذرا. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;از نظر منِ خواننده، نویسنده&amp;zwnj;ی این رُمان، تاریخ این دوران، و در حقیقت تاریخ صد سال اخیر ایران و جهان، را کم&amp;zwnj;وبیش خوانده؛ با برخی نام&amp;zwnj;ها، وقایع، جریان&amp;zwnj;ها، قرارداد&amp;zwnj;ها، و... کم یا زیاد آشنا است؛ اما آن&amp;zwnj;چه از کلیتِ این کار برمی&amp;zwnj;آید این است که او پیوندهای زیرین جریان&amp;zwnj;ها را چندان ـ دقیق و عمیق ـ درک نکرده است. درکِ درست و انتقادی و همه&amp;zwnj;جانبه&amp;zwnj;ای نه از آدم&amp;zwnj;ها دارد، نه از وقایع بزرگ و کوچک، و نه از کلیتِ تاریخ این صد سال. همه&amp;zwnj;چیز به&amp;zwnj;نوعی در&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان هیمنه&amp;zwnj;ی نام&amp;zwnj;ها ـ کم&amp;zwnj;وبیش ـ محدود می&amp;zwnj;مانَد: هیمنه&amp;zwnj;ی حوادث و اخبار با خمیرمایه&amp;zwnj;ی بازی&amp;zwnj;های ادبی و تخیلی. رسیدن به کُنهِ جریان&amp;zwnj;های پیچیده&amp;zwnj;ی یک&amp;zwnj;صد سال اخیر تاریخ ایران و جهان، نیازمند درکی هوشمندانه&amp;zwnj;تر و مطالعاتی پُرمایه&amp;zwnj;تر است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;هفت. ۲. گذشته از درکِ درست و ژرف و هوشمندانه از تاریخ، چیزی که ارزشی به مراتب بیشتر از این دارد، قدرتِ تخیل داستان&amp;zwnj;نویس است: قدرتِ تخیلی که خوب بداند تفاوت تاریخ و تاریخ&amp;zwnj;نویسی با داستان و داستان&amp;zwnj;نویسی دقیقاً در کجا&amp;zwnj;ها است. قدرتِ تخیلی که از تاریخ یا از هر چیزی تنها در راستای کار خود بهره بگیرد و گرفتار آن نشود. از کارهای کلاسیک&amp;zwnj;ترِ قرنِ بیستم مثل وداع با اسلحه تا کارهای مدرن&amp;zwnj;تر مثل سورِ بُز که موضوع اصلیشان دوره&amp;zwnj;ای از تاریخ یک جامعه یا جنگ است، آن&amp;zwnj;چه بیشتر از اطلاعاتِ تاریخی ـ شبه&amp;zwnj;تاریخی دارای اهمیت است، قدرتِ تخیل و داستان&amp;zwnj;پردازی نویسنده است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;برای ارائه&amp;zwnj;ی روایتی داستانی از تاریخِ یک دوره نیاز نیست جنبه&amp;zwnj;های مختلف آن جامعه و دوره را در قالبِ زندگی و فرجامِ انسان&amp;zwnj;های متعدد، در صفحاتی محدود، به نمایش بگذاریم. کافی است یک دو نمونه را خوب بشکافیم و بپروریم. بقیه خودبه&amp;zwnj;خود به حاشیه می&amp;zwnj;روند اما حاشیه&amp;zwnj;های مهم که برای شناختِ&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان موارد اصلی به آن&amp;zwnj;ها کاملاً نیاز است. (عجالتاً به بحث &amp;laquo;سبک&amp;raquo; کاری ندارم.)&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در این شکلی که در این رُمان مشاهده می&amp;zwnj;کنیم، همه&amp;zwnj;ی شخصیت&amp;zwnj;های داستان تقریباً به یک اندازه اهمیت دارند و به همین شکل تقریباً همه به یک اندازه بی&amp;zwnj;اهمیت&amp;zwnj;اند. همه اصلی&amp;zwnj;اند و همه حاشیه&amp;zwnj;ای: ایده&amp;zwnj;ای پُست&amp;zwnj;مدرن و ساختارشکنانه. اما مشکلِ این ایده این است که آن&amp;zwnj;قدر تک&amp;zwnj;تکِ شخصیت&amp;zwnj;ها و وقایع داستان لاغر و نحیف هستند که الکی&amp;zwnj;الکی از الکِ روایتِ داستان و الکِ ذهنِ خواننده رد می&amp;zwnj;شوند و هیچ&amp;zwnj;چیز دندان&amp;zwnj;گیری نیست که میان توری الک گیر کند و خواننده بتواند به&amp;zwnj;نوعی بر آن تمرکز کند و بفهمد و درک کند که نویسنده برای پرواندنِ این شخصیت یا این موضوع، زحمتِ ویژه&amp;zwnj;ای کشیده است. همه&amp;zwnj;چیز می&amp;zwnj;شود امواجی کوبنده که خروشان پیش می&amp;zwnj;آیند اما وقتی می&amp;zwnj;روند تنها اندکی کف در مشت خواننده باقی می&amp;zwnj;مانَد که آن&amp;zwnj;هم زود از کف می&amp;zwnj;رود و هیچ.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;هشت) راویِ حراف و بافنده: مردی که همه&amp;zwnj;چیز همه&amp;zwnj;چیز همه&amp;zwnj;چیز می&amp;zwnj;دانست&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;زاویه&amp;zwnj;ی دید این داستان، دانای کلِ نامحدود است (نویسنده در یک دو مورد خواسته بگوید راوی&amp;zwnj;اش دانای کلِ محدود است و در یک گفت&amp;zwnj;وگو هم بر این تأکید کرده؛ که البته به نظرم کاملاً بی&amp;zwnj;ربط است.)؛ افعالِ به کار رفته اغلب &amp;laquo;ماضی نقلی&amp;raquo;&amp;zwnj;اند. دقیقاً شبیه اینکه کسی بنشید و برایت چیزی از این&amp;zwnj;جا و آن&amp;zwnj;جا و این و آن تعریف کند: فلانی داشته می&amp;zwnj;رفته که دیده فلانی افتاده بوده روی زمین و تا آمده او را برداره شنیده که یکی فریاد زده....؛ و به همین منوال. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اتخاذ این زاویه&amp;zwnj;ی دید و این صیغه&amp;zwnj;ی فعلی برای چنین روایتی در یک سطح کاملاً خوب و زیرکانه است. خواننده کاملاً حس می&amp;zwnj;کند که راوی کنارش نشسته و خودش دارد برایت ماجرا را داغ&amp;zwnj;داغ تعریف می&amp;zwnj;کند. اما درست همین مسأله از یک&amp;zwnj;جا به بعد می&amp;zwnj;شود نقطه&amp;zwnj;ی ضعف عمده&amp;zwnj;ی داستان. درست باز به خاطرِ&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان راوی&amp;zwnj;یی که کنار گوش&amp;zwnj;ات ایستاده: راوی وقتی به آن شیوه برایت داستان در داستان در داستان در داستان تعریف کند، شخصیت پشتِ شخصیت و حادثه پشتِ حادثه روایت کند، باعث می&amp;zwnj;شودکاملاً قاطی کنی که بالاخره می&amp;zwnj;خواهد چه بگوید، به کجا می&amp;zwnj;خواهد برود؛ و حتا به این فکر می&amp;zwnj;کنی که &amp;laquo;عجب خالی&amp;zwnj;بندیه! همین&amp;zwnj;جور یک&amp;zwnj;ضرب می&amp;zwnj;بنده! یه ذره هم نفس بکشی بد نیست! چه آسمون&amp;zwnj;ریسمونی می&amp;zwnj;کنه!&amp;raquo; خواننده اعتمادش را به راوی و داستان&amp;zwnj;اش از دست می&amp;zwnj;دهد. دستِ نویسنده ـ راوی زود رو می&amp;zwnj;شود. خودت می&amp;zwnj;توانی ادامه&amp;zwnj;ی کار را بگیری و بروی جلو. مهم نیست که نتیجه عینِ هم نمی&amp;zwnj;شود، مهم این است که اتفاقاً نتیجه&amp;zwnj;ی کلی یکی است: &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;شخصیت &amp;laquo;الف&amp;raquo; وارد داستان می&amp;zwnj;شود؛ مقداری درباره&amp;zwnj;اش حرف می&amp;zwnj;زنی، زندگی&amp;zwnj;اش، سرگذشت&amp;zwnj;اش، عقایدش، موقعیتِ فعلی&amp;zwnj;اش و...؛ بعد از یک&amp;zwnj;جایی او را وصل می&amp;zwnj;کنی به شخصیت &amp;laquo;ب&amp;raquo;. و همین کار را با &amp;laquo;ب&amp;raquo; می&amp;zwnj;کنی و سرِ رشته را می&amp;zwnj;گیری و می&amp;zwnj;روی تا می&amp;zwnj;رسی به &amp;laquo;ن&amp;raquo; و &amp;laquo;و&amp;raquo; و &amp;laquo;هـ&amp;raquo; و &amp;laquo;ی&amp;raquo;.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;نوعِ سنتی و اصیلِ این نوع روایت، سابقه&amp;zwnj;ای کهن دارد: داستان در داستان. از هزارویک&amp;zwnj;شب تا عمده&amp;zwnj;ترین آثار ادبی فارسی بر این شیوه تألیف شده&amp;zwnj;اند. و البته هر کدام با هم تفاوت&amp;zwnj;هایی دارند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;تفاوت شیوه&amp;zwnj;ی روایی این اثر با سنتِ این نوع روایت در این است که دیگر به&amp;zwnj;درستی نمی&amp;zwnj;شود نام&amp;zwnj;اش را &amp;laquo;داستان در داستان&amp;raquo; گذاشت. به نظرم راهکارِ نویسنده برای گریز از زحمتِ عمیق و حرفه&amp;zwnj;ای نوشتن این است: &amp;laquo;شخصیت ـ حادثه در پیِ شخصیت ـ حادثه&amp;raquo;. یعنی شخصیتی را می&amp;zwnj;آوریم، حادثه&amp;zwnj;ای برایش می&amp;zwnj;سازیم. بعد داستانِ او را تمام&amp;zwnj;شده یا ناشده کنار می&amp;zwnj;گذاریم و می&amp;zwnj;رویم سراغ &amp;laquo;شخصیت ـ حادثه&amp;raquo;ی بعدی و در ادامه تقریباً هیچ کاری به شخصیت&amp;zwnj;های پیشین نداریم ـ مگر به&amp;zwnj;ندرت. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;البته درست کردن و پرداختِ صد شخصیت ـ حادثه کار چندان ساده&amp;zwnj;ای نیست. مسلم است. اما درست بر همین قیاس باید گفت: درست کردن صد شخصیت ـ حادثه&amp;zwnj;ی یک صفحه&amp;zwnj;ای کار چندان سختی هم نیست. پیدا کردن تکه &amp;zwnj;چوب یا پاره&amp;zwnj;سنگ&amp;zwnj;های طبیعی خوشگل کار خیلی مشکلی نیست. مشکل تراشیدن آن&amp;zwnj;هاست تا آن&amp;zwnj;جایی که یگانه و منحصربه&amp;zwnj;فرد و به&amp;zwnj;یادماندنی شوند. چه در کنار دریا راه بروی و سنگ&amp;zwnj;های زیبا جمع بکنی، و چه در خیابان&amp;zwnj;ها قدم بزنی و سوژه&amp;zwnj;های جالب شکار بکنی، هر دو زحمت دارند ولی نه خیلی. هر دو به یک اندازه کم نیروی تخیل را به کار می&amp;zwnj;گیرند. برای امتحان کافی است یک روز آدم به یکی از این مکان&amp;zwnj;ها برود: بازار تهران، استادیوم آزادی، پارک دانشجو، سه راه آذری، خیابان ولی&amp;zwnj;عصر، دانشگاه تهران، بهشت زهرا، فرودگاه مهرآباد، مترو، کتابفروشی&amp;zwnj;های راسته&amp;zwnj;ی کریم&amp;zwnj;خان، مناطق محروم پایین&amp;zwnj;شهر، بیمارستان، حمام عمومی، و...؛ آن&amp;zwnj;قدر ایده&amp;zwnj;های عجیب&amp;zwnj; و غریب مشاهده خواهد کرد که از شماره بیرون است. کافی است شخصْ قدرت تخیل داشته باشد تا بتواند چیزی شبیه به داستان از این&amp;zwnj;ها بسازد و بپردازد. اما خودمان بهتر می&amp;zwnj;دانیم که این&amp;zwnj;ها تنها &amp;laquo;موادِ خامِ داستان&amp;raquo; هستند؛ و آشکار است میانِ &amp;laquo;داستان&amp;raquo; با &amp;laquo;موادِ خامِ داستانی&amp;raquo; رابطه&amp;zwnj;ی تساوی وجود ندارد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;نُه) نماد&amp;zwnj;پردازی: همه&amp;zwnj;ی راه&amp;zwnj;ها به &amp;laquo;جنوب&amp;raquo; ختم می&amp;zwnj;شود&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در پایان، راوی همراه پسر و شاعر راهِ &amp;laquo;جنوب&amp;raquo; را در پیش می&amp;zwnj;گیرند. پس بیندیشید در معنای &amp;laquo;جنوب&amp;raquo;.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;ده) حاشیه&amp;zwnj;ها: چنین گفت خواننده&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;br /&gt;
۱. 	آرزوی خواندنِ کتابی به فارسی که به&amp;zwnj;کل بی&amp;zwnj;غلط باشد و هیچ&amp;zwnj; نوع ایراد نگارشی و تایپی و املایی و امثالهم در آن نباشد، در دل&amp;zwnj;ام مانده است. این کتاب به تعداد شخصیت&amp;zwnj;هایش، از این&amp;zwnj;گونه ایراد&amp;zwnj;ها دارد. فقط یک مورد را مثال می&amp;zwnj;زنم و بقیه را شاید دادم به خودِ ناشر: تقریباً در همه&amp;zwnj;جای این کتاب، واژه&amp;zwnj;ی &amp;laquo;ثواب&amp;raquo; (در مقابلِ &amp;laquo;گناه&amp;raquo;) به شکلِ &amp;laquo;صواب&amp;raquo; (در مقابلِ &amp;laquo;خطا&amp;raquo;) نوشته شده است. آن&amp;zwnj;قدر این کار تکرار شده که چند بار احساس کردم نکند این هم یک بازی پُست&amp;zwnj;مدرن باشد!؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;
۲. 	یادداشت&amp;zwnj;هایی که این&amp;zwnj;روز&amp;zwnj;ها در مورد این کتاب نوشته شده است، هر چه را که دیده&amp;zwnj;ام خوانده&amp;zwnj;ام. جز یک دو مورد، بقیه مقداری به&amp;zwnj;به بوده و مقداری چه&amp;zwnj;چه. و بیشتر از این&amp;zwnj;ها، چند مورد ستایش&amp;zwnj;های گزافه&amp;zwnj;آمیزی بوده که حتّا ارزش نقل هم ندارند: ورای نان قرض دادن&amp;zwnj;های معمول. ستایشِ به دروغ، خیانت است به نویسنده! البته نویسنده&amp;zwnj;ی &amp;laquo;من منچس&amp;zwnj;تر یونایتد را دوست دارم&amp;raquo; حتماً آن&amp;zwnj;قدر باهوش است که نقد و داوری سره را از ناسره تمیز بدهد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;
۳. 	درباره&amp;zwnj;ی نامِ کتاب:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;
۳. ۱. 	گفته&amp;zwnj;اند: نام کتاب کمترین ارتباطی با خودِ کتاب ندارد. فقط و فقط برای جلبِ نظر بوده است و بس. یک نامِ دهان&amp;zwnj;پرکن و توجه&amp;zwnj;انگیز و متفاوت.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;
۳. ۲. 	می&amp;zwnj;شود گفت: نویسنده برای توصیفِ تخدیرِ جهالت و مرامِ نیهیلیستی وارثانِ این تاریخ چنین نامی انتخاب کرده. مردمی که نه از خود و نه از گذشته و تاریخ خود چندان آگاهی ندارند و تلاشی هم نمی&amp;zwnj;کنند تا به سطحی از آگاهی دست بیابند، اما از کوچک&amp;zwnj;ترین جریان&amp;zwnj;های هر تیم فوتبال (فوتبال تنها یک &amp;laquo;نمونه&amp;raquo; است) و تک&amp;zwnj;تک بازیکنانِ آن خبر دارند و وسط خیابان هم که شده می&amp;zwnj;ایستند و چشم به صفحه&amp;zwnj;های خیره&amp;zwnj;کننده&amp;zwnj;ی تلویزیون&amp;zwnj;ها می&amp;zwnj;دوزند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;
۴. 	طرحِ جلدِ آرامش&amp;zwnj;بخش و زیبای کتاب با محتوای خشن و خونبار و پرآشوب آن ارتباطی ندارد. بهتر بود در این تصویر (مجلسِ قدیم در میدان بهارستان) دست&amp;zwnj;کاری&amp;zwnj;های می&amp;zwnj;شد. گذشته از این&amp;zwnj;که در کار حرفه&amp;zwnj;ای، معمولاً در کتاب&amp;zwnj;شناسی یا یک&amp;zwnj;جایی از کتاب، توضیحی در مورد تصویر درج می&amp;zwnj;شود.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;
۵. 	نوع و اندازه&amp;zwnj;ی قلمِ (فونتِ) کتاب چندان چشم&amp;zwnj;نواز و زیبا نیست (به&amp;zwnj;گمانم &amp;laquo;بی&amp;zwnj;میترا&amp;raquo; است.) بهتر بود از قلم&amp;zwnj;های چشم&amp;zwnj;نواز&amp;zwnj;تر و اندازه&amp;zwnj;ای کوچک&amp;zwnj;تر استفاده می&amp;zwnj;شد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;
۶. 	کتاب را با شوق و ذوق بسیاری&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان یک دو روز اولِ انتشار گرفتم. خیلی خوشحال شدم که &amp;laquo;کتاب دومِ مهدی یزدانی خرم&amp;raquo; بالاخره از چاپ درآمد. تا یک&amp;zwnj;سوم اولِ آن را هم خوب خواندم و پیش رفتم. اما متأسّفانه هر چه جلو&amp;zwnj;تر رفتم دلم بیشتر و بیشتر زده شد. باز به این رسیدم که این سال&amp;zwnj;ها ایرانی&amp;zwnj;ها کمتر کارِ خواندنی و درستی نوشته&amp;zwnj;اند که از اول تا آخرش منسجم و گیرا باشد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;
۷. 	در مقایسه با کار قبلی همین نویسنده (به گزارش اداره&amp;zwnj;ی هوا&amp;zwnj;شناسی: فردا این خورشید لعنتی...؛ ققنوس: ۱۳۸۴)، این کار پیشرفت به حساب می&amp;zwnj;آید. امّا بسیاری از نقاطِ ضعفِ رُمان قبلی در این یکی هم کم&amp;zwnj;وبیش تکرار شده است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در همین زمینه:&lt;br /&gt;
&lt;a href=&quot;http://www.radiozamaneh.com/node/15819&quot;&gt;::من هم منچستر یونایتد را دوست دارم، محمد میرزاخانی::&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;
&lt;a href=&quot;http://mdeconstruction.blogspot.com/2006_06_01_archive.html&quot;&gt;::روایت راوی، محمد میرزاخانی::&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
</description>
     <comments>https://archive.radiozamaneh.com/culture/book-review/2012/06/24/15877#comments</comments>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/3236">ادبیات معاصر ایران</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/12920">محمد میرزاخانی</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/12918">من منچستر یونایتد را دوست دارم</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/12919">مهدی یزدانی خرم</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/category/tags/%D9%86%D8%B4%D8%B1-%DA%86%D8%B4%D9%85%D9%87">نشر چشمه</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/culture/book-review">کتاب زمانه</category>
 <pubDate>Sun, 24 Jun 2012 00:48:32 +0000</pubDate>
 <dc:creator />
 <guid isPermaLink="false">15877 at https://archive.radiozamaneh.com</guid>
  </item>
  <item>
    <title>من «هم» منچستر یونایتد را دوست دارم</title>
    <link>https://archive.radiozamaneh.com/culture/book-review/2012/06/22/15819</link>
    <description>&lt;div class=&quot;fb-social-like-widget&quot;&gt;&lt;fb:like  href=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/culture/book-review/2012/06/22/15819&quot; send=&quot;false&quot; layout=&quot;box_count&quot; show_faces=&quot;false&quot; width=&quot;500&quot; action=&quot;like&quot; font=&quot;arial&quot; colorscheme=&quot;light&quot;&gt;&lt;/fb:like&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-sartitr&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    در نقد رمان «من منچستر یونایتد را دوست دارم» نوشته مهدی یزدانی‌خرم        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-nevisandeh&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    محمد میرزاخانی        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-filefield field-field-maghaleh-image&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    &lt;img  class=&quot;imagefield imagefield-field_maghaleh_image&quot; width=&quot;277&quot; height=&quot;188&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/sites/default/files/mirzmyk01.jpg?1340731922&quot; /&gt;        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;p&gt;کتاب زمانه - &amp;laquo;من منچستر یونایتد را دوست دارم&amp;raquo; نوشته مهدی یزدانی&amp;zwnj;خرم در اردیبهشت ماه سال جاری منتشر شد و اکنون به جاپ دوم هم رسیده است. این رمان در سال&amp;zwnj;های دهه ۱۳۸۰ آغاز می&amp;zwnj;گردد، به گذشته می&amp;zwnj;رود و نویسنده در روایتی پیچ در پیچ و چند لایه&amp;nbsp; ما را با خود به سال&amp;zwnj;های دهه ۱۳۲۰ تا ۱۳۳۰ می&amp;zwnj;برد و خواننده&amp;zwnj;اش را در این سفر تاریخی به تاریخ معاصر ایران با بیش از ۱۰۰ شخصیت آشنا می&amp;zwnj;کند.&lt;/p&gt;
&lt;!--break--&gt;&lt;!--break--&gt;&lt;p&gt;یزدانی&amp;zwnj;خرم گفته است که این رمان، &amp;laquo;اثری&amp;zwnj;ست در جعل تاریخ و هجو زمان&amp;raquo; محمد میرزاخانی، نقد مفصلی بر این رمان نوشته است. این نقد را در دو بخش در &amp;laquo;کتاب زمانه&amp;raquo; می&amp;zwnj;خوانید:&lt;/p&gt;
&lt;p class=&quot;rtecenter&quot;&gt;&lt;em&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/em&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class=&quot;rtecenter&quot;&gt;&lt;em&gt; &amp;laquo;تاریخ و دانش به&amp;zwnj;منزله&amp;zwnj;ی مسیری فرعی برای تصاحب دوباره&amp;zwnj;ی حضور تعیین شده&amp;zwnj;اند.&amp;raquo; &lt;/em&gt;&lt;br /&gt;
(ژاک دریدا، از گراماتولوژی)&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;محمد میرزاخانی &amp;ndash; مهدی یزدانی&amp;zwnj;خرم برای نوشتن &amp;laquo;من منچستر یونایتد را دوست دارم&amp;raquo; نزدیک به چهار سال وقت صرف کرده و حاصل کار داستانی شده پرکشش با روایتی جذاب. رمان در &amp;laquo;تکه&amp;zwnj; اول&amp;raquo; با تصویری از دانشجوی تاریخ دانشگاه تهران آغاز می&amp;zwnj;شود؛ در هوای ابری پاییز ۸۳ در خیابان&amp;zwnj; انقلاب. بعد رفته&amp;zwnj;رفته به گذشته می&amp;zwnj;رود و با روایتی از چند دهه&amp;zwnj; قبل&amp;zwnj;تر و حمله&amp;zwnj; متفقین به ایران گره می&amp;zwnj;خورد. این روند ادامه پیدا می&amp;zwnj;کند تا &amp;laquo;تکه&amp;zwnj; دوم&amp;raquo;؛ تهران دهه&amp;zwnj; بیست و سی که پر شده از آدم&amp;zwnj;های غریبی که می&amp;zwnj;خواهند تکلیف دنیا را روشن کنند، احزاب سیاسی، نیروهای متفقین، لهستانی&amp;zwnj;های مهاجر، فیلد مارشال اسطوره&amp;zwnj;ای ارتش آلمان، شاعر ملی&amp;zwnj;گرای ایرانی و...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;تکه&amp;zwnj;ی یکم یا &amp;laquo;اُمّ&amp;zwnj;القُرای طهران&amp;raquo;: &lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;img align=&quot;middle&quot; src=&quot;http://www.radiozamaneh.com/sites/default/files/images/mirzmyk03.jpg&quot; alt=&quot;&quot; /&gt;محمد میرزاخانی&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;تام و جری طبق معمول درگیرند. خانومِ صاحب&amp;zwnj;خانه می&amp;zwnj;آید و ماهی&amp;zwnj;تابه&amp;zwnj;ی پر از روغن داغی را به سمتشان پرتاب می&amp;zwnj;کند. ماهی&amp;zwnj;تابه از جنس تفلون&amp;zwnj;های قدیمی پدرمادردار بوده که به راحتی خط برنمی&amp;zwnj;داشته. زمانی که برادرشوهرِ خانوم تو جنگِ جهانیِ دوم افسر بوده، تو اتریش، آن&amp;zwnj;جا با یک پیرمردِ یهودی آشنا می&amp;zwnj;شه که برای فرار از دست رفقای بی&amp;zwnj;ناموس هیتلر حاضر بوده هر کاری بکنه. این پیرمرد از سال ۱۸۸۸ مقیم اتریش بوده.&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان سالی که مادرش مرده بوده و پدرش هم در درگیری&amp;zwnj;های قومی کشته شده بوده. اصل درگیری&amp;zwnj;های قومی از روزی شروع شده که یکی از همسایه&amp;zwnj;های پدرِ پیرمردِ یهودی ـ که آن&amp;zwnj;وقت هفت ساله بوده ـ داشته تو حیاط هندوانه می&amp;zwnj;خورده. یک قاچ از پوست هندوانه را از حیاط پرتاب کرده بیرون، که صاف افتاده جلوِ پای دختر مسیحی&amp;zwnj;یی که از یه ولدالزنایی باردار شده بوده و قرار بوده&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان روز وضعِ حمل کنه. دختره خورده زمین و افتاده تو جویِ آب و سرش کوبیده به لبه&amp;zwnj;ی جو و مغزش پاشیده بیرون. مغزش همراه با خون، قاطی آبی شده که می&amp;zwnj;رفته جایی که یک سگی داشته می&amp;zwnj;شاشیده. مغز و خون و شاش قاطی شدن. سگه یک&amp;zwnj;هو خیز برداشته تا مغز را به دندان بکشه. این سگ از اون سگ&amp;zwnj;های دوبرمن پدرمادردار بوده که یک آمریکایی جهانگرد از یک فرانسوی خریده بوده. فرانسوی بدجور به پیسی افتاده بوده و مجبور بوده سگشو بفروشه. آمریکایی هم که سگ رو می&amp;zwnj;خره، براش اومد نداشته. داشته با سگه از پیاده&amp;zwnj;رو رد می&amp;zwnj;شده که دو نفر هفت&amp;zwnj;تیرکش از پیاده&amp;zwnj;روی روبه&amp;zwnj;رو به هم شلیک می&amp;zwnj;کنن. تیرِ یکی از هفت&amp;zwnj;تیر&amp;zwnj;ها هم راست می&amp;zwnj;آد تو این پیاده&amp;zwnj;رو و می&amp;zwnj;خوره تو مغز آمریکایی&amp;zwnj;یه و مغز می&amp;zwnj;پاشه بیرون. سگه هم پا می&amp;zwnj;ذاره به فرار. درست همون&amp;zwnj;جایی که آمریکایی می&amp;zwnj;خوره زمین، لونه&amp;zwnj;ی مورچه&amp;zwnj;ها بوده. از این مورچه&amp;zwnj;گازی&amp;zwnj;های پدرمادردار که سر دو دقیقه نصفی از پوست کله&amp;zwnj;ی آمریکایی&amp;zwnj;رو خورده بودن. سوراخ مورچه&amp;zwnj;ها راه داشته به یه کافی&amp;zwnj;شاپ. خون از این سوراخ راهش رو باز می&amp;zwnj;کنه و می&amp;zwnj;ره تا می&amp;zwnj;رسه به کافی&amp;zwnj;شاپ و درست جلوِ پای یه شازده&amp;zwnj;خانومِ قجری بیرون می&amp;zwnj;آد که پدربزرگش از ندیما و عمله&amp;zwnj;اکره&amp;zwnj;ی مظفرالدین میرزا بوده و وقتی فرنگ اومده بودن تا شاه مملکت به عیاشی&amp;zwnj;ش برسه، این پدربزرگه خودشو گم&amp;zwnj;وگور کرده و دیگه برنگشته به امالقرای طهران...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;تکه&amp;zwnj;ی دوم یا &amp;laquo;وقتی اعصاب&amp;zwnj;ات خرده، سیگار بکش&amp;raquo;: &lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;زیرتکه&amp;zwnj;ی آـ ایهاب حسن، نویسنده و استاد ادبیات، نوشته&amp;zwnj;ای داره، که از قضا ظاهراً اولین یا دومین نوشته&amp;zwnj;ی درست&amp;zwnj;ودرمون&amp;zwnj;اش هم هست. با عنوانِ &amp;laquo;پُست&amp;zwnj;مدرنیسم: کتاب&amp;zwnj;نامه&amp;zwnj;ای نقدگونه&amp;raquo;. خوندنِ این نوشته&amp;zwnj;ی عجیب&amp;zwnj;وغریبْ سخته ولی جذابیت&amp;zwnj;هاش هم،&amp;zwnj;ای، خیلی کم نیست. جمله&amp;zwnj;های جالب هم،&amp;zwnj;ای، چند تایی داره. مثلاً می&amp;zwnj;گه: &amp;laquo;در نوعی از تاریخ، دائماً گذشته را از نو ابداع می&amp;zwnj;کنیم.&amp;raquo; &lt;br /&gt;
زیرتکه&amp;zwnj;ی ب ـ مهدی یزدانیخرم، روزنامه&amp;zwnj;نگار و داستان&amp;zwnj;نویس، رُمانی داره با نام &amp;laquo;من منچستر یونایتد را دوست دارم&amp;raquo;. این کتاب دومین نوشته&amp;zwnj;ی نویسندهست. خوندنِ این رمان، از یک&amp;zwnj;جایی به بعد، مثلاً از صفحه&amp;zwnj;های هفتاد هشتاد، خیلی حوصله&amp;zwnj;سربر و اعصاب&amp;zwnj;خردکن می&amp;zwnj;شه. چیزای جذابم داره. مثلاً اسمِ کتاب.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;تکه&amp;zwnj;ی سوم یا &amp;laquo;دلبرکان ماتم&amp;zwnj;زده&amp;zwnj;ی لهستانی&amp;raquo;: &lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;درست وسطِ چهارراه ولی&amp;zwnj;عصر واایستادی و آروم&amp;zwnj;آروم سیصدوشصت&amp;zwnj;درجه می&amp;zwnj;چرخی و هر قدر که چشمات می&amp;zwnj;تونن ببینن، می&amp;zwnj;بینی و به حافظه می&amp;zwnj;سپاری. از بزرگ&amp;zwnj;ترین چیز&amp;zwnj;ها مثل رد شدنِ اتوبوس درازِ بی&amp;zwnj;آر&amp;zwnj;تی و پارک دانشجو و سالن تئا&amp;zwnj;تر شهر تا کوچک&amp;zwnj;ترین&amp;zwnj;ها، مثل حرکت یه مگس داخل تاکسیِ یه جوون نوزده ساله با سبیلای کم&amp;zwnj;پشت و سه قطره عرق رو پیشونی&amp;zwnj;اش.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;می&amp;zwnj;ری خونه و می&amp;zwnj;نویسی:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ورسیون اول: فقط آن&amp;zwnj;چه دیده&amp;zwnj;ای. حاصل: گزارش. &lt;br /&gt;
ورسیون دوم: آن&amp;zwnj;چه دیده&amp;zwnj;ای و تاریخ&amp;zwnj;چه&amp;zwnj;ی پشت هر کدام تا پنجاه&amp;zwnj;شصت سال عقب&amp;zwnj;تر. حاصل: گزارش تاریخی. &lt;br /&gt;
ورسیون سوم: آن&amp;zwnj;چه دیده&amp;zwnj;ای همراه با تاریخ&amp;zwnj;پردازیِ تخیلیِ خودت. حاصل: داستان (ـِ شبهِ تاریخی). &lt;br /&gt;
ورسیون چهارم: آن&amp;zwnj;چه دیده&amp;zwnj;ای را بهانه می&amp;zwnj;کنی تا &amp;laquo;زور بزنی&amp;raquo; و &amp;laquo;با سریشم&amp;raquo; به هم وصل کنی: ماتحت هر کس برسد به دماغ نفر قبلی. پای هر کس کفشی باشد که لای آن، یک شن&amp;zwnj;ریزه گیر کرده که جلوِ خانه&amp;zwnj;ی مقتولی بوده که مغزش امروز صبح روی شن&amp;zwnj;ها ریخته و کفش هم کارِ دست باشد و حاصل کار یک کفّاش ترک&amp;zwnj;تباری که با دختری لهستانی ازدواج کرده و اوایل جنگ جهانی به ایران آمده&amp;zwnj;اند و اطراف سرچشمه آلونکی گرفته&amp;zwnj;اند. یا اگر می&amp;zwnj;خواهید یک جور کفش دیگری با مشخصات دیگر. دیگر من نمی&amp;zwnj;گویم. خودتان زحمت&amp;zwnj;اش را بکشید.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;تکه&amp;zwnj;ی چهارم: یا &amp;laquo;حلقه&amp;zwnj;ها را جوش بده&amp;raquo; &lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;خواستِ این نوشته نزدیک است به آن&amp;zwnj;چه نورتروپ فرای در تحلیل نقد می&amp;zwnj;گوید: جوش دادن حلقه&amp;zwnj;های گسسته&amp;zwnj;ی آفرینش و معرفت، هنر و علم، اسطوره و مفهوم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;یک) خوانشی از تاریخ:&lt;br /&gt;
&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
۱. 	نویسنده، یک دانشجوی تاریخِ مبتلا به سرطانِ موروثی را بهانه کرده تا وارد تاریخ اوایل همین سده&amp;zwnj;ی خورشیدی ایران شود: تاریخ اطراف جنگ جهانی دوم و ورود متفقین به ایران و سرنگونی رضاشاه و آمدن پسرش، تا نخست&amp;zwnj;وزیری مصدق و در&amp;zwnj;&amp;zwnj;نهایت کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲. و از این رهگذر نگاهی داشته باشد به پیدا و پنهانِ تاریخِ پرآشوبِ این دو سه دهه.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;
۲. 	آن&amp;zwnj;چه از تاریخ این دوران روایت می&amp;zwnj;شود&amp;zwnj; گاه مبتنی با واقعیات است و&amp;zwnj;گاه داده&amp;zwnj;هایی است شبهِ واقعی و&amp;zwnj; گاه ساخته&amp;zwnj;های خیال نویسنده.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;img align=&quot;middle&quot; src=&quot;http://www.radiozamaneh.com/sites/default/files/images/mirzmyk02.jpg&quot; alt=&quot;&quot; /&gt;&amp;laquo;من منچستر یونایتد را دوست دارم&amp;raquo; نوشته مهدی یزدانی&amp;zwnj;خرم&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;
۳. 	ارتباط تاریخِ این روزگار ایران با تاریخ جهان، دست&amp;zwnj;مایه&amp;zwnj;ای شده تا نویسنده بتواند هرازگاهی گریزی هم بزند به تاریخ جهان و به&amp;zwnj;ویژه اروپا، به تاریخ کشورهایی مثل روسیه، آلمان، فرانسه و لهستان و مانندِ این&amp;zwnj;ها. و از رضاشاه و مصدق گرفته تا استالین و هیتلر همه در این داستان حضور دارند: یا نام و یادشان، یا خودشان، یا ارواحشان.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;
۴. 	تاریخ این روزگار، تاریخِ بی&amp;zwnj;اندازه آشفته و پرافت&amp;zwnj;وخیزی است. عصاره&amp;zwnj;ی شیرین&amp;zwnj;اش دلبستگی مردم است به مصدق و ملی شدن نفت و ایستادن جلوِ انگلیسی&amp;zwnj;ها و امریکایی&amp;zwnj;ها، و فرجام&amp;zwnj;اش شکست و سرخوردگی و کودتا و اعدام&amp;zwnj;ها و ناکامیِ مردم در دستیابی به امید و آرزو&amp;zwnj;ها: آرزوهای بربادرفته.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;
۵. 	نویسنده از جنبه&amp;zwnj;های مختلف به این تاریخ نگریسته: دانای کلی را در نقشِ راوی قرار داده که هم&amp;zwnj;چون خودِ ایران است. یا خودِ تهران. یا بهتر است بگویم: خودِ زمین. یا: مامِ زمین. هر چه بر این زمین رفته، هر خونی که ریخته شده، هر رهگذری که بر آن قدم گذاشته، هر توپ و تانکی که خود را بر تنِ آن غلتانیده و پیش رفته، هر چیز و ناچیزی که بر این زمین گذشته یا افتاده یا وزیده یا تابیده یا پاشیده، سرنخی شده تا کلاف پیچیده&amp;zwnj;ی تاریخ ایرانِ دو سه دهه&amp;zwnj;ی آغاز سده&amp;zwnj;ی چهاردهم خورشیدی اندکی باز&amp;zwnj;تر شود ـ گیرم که در جاهایی در نتیجه&amp;zwnj;ی این کشیدن&amp;zwnj;ها، گره&amp;zwnj;ها سفت&amp;zwnj;تر و تنگ&amp;zwnj;تر شده&amp;zwnj;اند. سرنخ&amp;zwnj;ها البته چندان کشیده نمی&amp;zwnj;شوند و اگر هم می&amp;zwnj;شوند، فقط تا جایی که خودشان می&amp;zwnj;آیند، پس از آن دیگر نویسنده تلاش نمی&amp;zwnj;کند گره&amp;zwnj;های ایجادشده را باز کند و سرنخ را تا پایان ادامه بدهد. به محض گیر کردن و سفت شدن، می&amp;zwnj;رود سراغ نخ دیگری. و این رشته&amp;zwnj;ها نزدیک به صد مرتبه عوض می&amp;zwnj;شوند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;
۶. 	روایت تاریخ در این داستان، روایت کسی است که در جایی پشت به مردم نشسته (چیزی شبیه به غار معروفِ افلاطون) و از طریق یک&amp;zwnj;صد تکه آیینه&amp;zwnj;ی شکسته که با فاصله به دیوار روبه&amp;zwnj;رویش چسبیده، داستانِ مردم را روایت می&amp;zwnj;کند. آشکار است حقایق بسیاری در گفته&amp;zwnj;ی این راوی وجود دارد اما حقایقی که یا سر و ته&amp;zwnj;شان افتاده یا به اشتباه سر و ته&amp;zwnj;شان به یکدیگر چسبیده شده است. چون یا روای مواردی را ندیده یا همین&amp;zwnj;طور دیده است. یک آیینه&amp;zwnj;ی سالم و تمیز می&amp;zwnj;توانست حقایق را صد بار بهتر نشان بدهد و اما و صد البته کارِ راوی را هم برای این&amp;zwnj;که تصمیم بگیرد روایت&amp;zwnj;اش را از کجای این آیینه&amp;zwnj;ی بزرگ آغاز کند، با دشواری&amp;zwnj;های بیشتری روبه&amp;zwnj;رو کند. خاصیتِ آیینه&amp;zwnj;های کوچک این است که میدان دید اندکی دارند، در نتیجه با یک نگاه، بیشترِ آن&amp;zwnj;چه باید گفت، به چشم می&amp;zwnj;آید.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;
۷. 	تاریخ آشفته&amp;zwnj;ی این روزگار، نویسنده را وسوسه کرده تا بیشتر روی مواردی تمرکز کند که بازتاب&amp;zwnj;دهنده&amp;zwnj;ی اوج این آشفتگی و خشونت&amp;zwnj;های عریان و خون&amp;zwnj;بار آن هستند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;
ـ این موارد نورِ بیشتر بر تاریخ می&amp;zwnj;تابانند؟ &lt;br /&gt;
ـ شاید. &lt;br /&gt;
ـ آیا می&amp;zwnj;توان آن&amp;zwnj;ها را تلطیف کرد یا از حجمشان کاست؟ &lt;br /&gt;
ـ شاید آری، شاید نه. &lt;br /&gt;
ـ آیا ذاتِ این دنیا چنین است؟ &lt;br /&gt;
ـ به احتمال قریب به یقین، آری. &lt;br /&gt;
ـ نویسنده چه&amp;zwnj;طور؟ او می&amp;zwnj;تواند نگاه&amp;zwnj;اش را تغییر دهد؟ &lt;br /&gt;
ـ این را باید از خودش پرسید. اما به گواهی این اثر (و اثر قبلی&amp;zwnj;اش)، نه، نمی&amp;zwnj;تواند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;مگر به سلین نگفته بودند که چرا این&amp;zwnj;قدر در نوشته&amp;zwnj;هایت بددهنی، بی&amp;zwnj;ادبی، بی&amp;zwnj;رحمی و خشونت می&amp;zwnj;کنی، و او پاسخ داده بود: چه کنم؟ این دنیا ذاتش را عوض کند تا من هم سبک&amp;zwnj;ام را عوض کنم. &lt;br /&gt;
نویسنده&amp;zwnj;ی &amp;laquo;من منچستر یونایتد را دوست دارم&amp;raquo; نیز گویا چنین نگاهی به دنیا دارد. یا می&amp;zwnj;نماید که چنین است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;
ـ حالا مگر مجبور است که حتماً نگاه&amp;zwnj;اش را تغییر بدهد؟ &lt;br /&gt;
ـ خیر. اجباری در کار نیست.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;دو) &amp;laquo;قبض و بسطِ تئوریکِ شخصیت&amp;raquo;: &lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;
۱. 	از آغاز تا پایان داستان، حدوداً هر دو صفحه یک بار شخصیتی که راوی از او سخن می&amp;zwnj;گوید، عوض می&amp;zwnj;شود: دانشجوی تاریخ، دختری در چهارراه فلسطین، آرایشگر، پیرمردِ سرِ چهارراه، پدربزرگ، زنِ جوان، جاهلِ جوان، مردِ آبرودار، فروشنده&amp;zwnj;ی دوره&amp;zwnj;گردِ قفلِ روسی، زن لهستانی، پسرکِ چشم&amp;zwnj;سبز، سرگرد مخابرات، روحِ شاعر، روحِ خبیث، افسر انگلیسی، پهلوانِ سالخورده، عکّاس، مردِ چاق، زنِ قدبلند، مستخدمِ جوانِ کافه، نجارِ میان&amp;zwnj;سال، قاتلِ شناسایی&amp;zwnj;نشده، بزرگِ علوی، راننده&amp;zwnj;ی آمبولانس، استالینِ صورت&amp;zwnj;خونی، مصدق، فیلد مارشال، و  ....&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;
۲. 	اغلبِ شخصیت&amp;zwnj;های این داستان تقریباً بی&amp;zwnj;نام&amp;zwnj;اند و هر یک با صفتی توصیف می&amp;zwnj;شوند. آن&amp;zwnj;هایی هم که نامِ واقعی دارند، مانندِ استالینِ صورت&amp;zwnj;خونی، خودشان غیر واقعی&amp;zwnj;اند: این استالین یک پرچم است با تصویرِ استالین که روی آن در یک درگیری خون می&amp;zwnj;پاشد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;
۳. 	فرجامِ کارِ اغلبِ این شخصیت&amp;zwnj;ها کم&amp;zwnj;وبیش یکسان است: مرگ و تکه&amp;zwnj;پاره&amp;zwnj;شدن و تیرباران و اعدام و بدبختی و بداقبالی و خون و خون و خون.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;
۴. 	در خودِ داستان چیزی ایجاب نمی&amp;zwnj;کرده تا حدودِ صد شخصیت را الزاماً به داستان وارد و از آن خارج کرد. به&amp;zwnj;راحتی می&amp;zwnj;شده این تعداد را به نصف این مقدار یا حتا بسیار کمتر کاهش داد، یا این&amp;zwnj;که تعدادشان را دو سه برابر کرد. همه&amp;zwnj;چیز به حوصله یا سلیقه&amp;zwnj;ی نویسنده بستگی داشته است و نه ـ ظاهراً ـ به هیچ منطقی در دلِ خودِ داستان.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;سه) از شیر مرغ تا جانِ آدمیزاد: نوشتارِ تحقیقی / نوشتارِ تخیلی&lt;br /&gt;
&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;
۱. 	نویسنده در وارد کردنِ هر چیزی به داستان کاملاً دست&amp;zwnj;ودلبازانه رفتار می&amp;zwnj;کند. موضوعی، مقوله&amp;zwnj;ای، مفهومی، آدمی، چیزی نیست که نویسنده به یک بهانه&amp;zwnj;ای وارد داستان نکند و از آن دستِ کم در یک دو کلمه تا یک دو صفحه حرف نزند. بمباران داده&amp;zwnj;های گوناگون از همه&amp;zwnj;جا و همه&amp;zwnj;چیز و همه&amp;zwnj;کس. از دانشجوی بی&amp;zwnj;کس&amp;zwnj;وکار تا رفیق استالین و هیتلر و رضا شاه؛ از فاحشه&amp;zwnj;ها تا قاتل&amp;zwnj;ها؛ از روزنامه&amp;zwnj;نگار تا عکاس؛ از افسران ایرانی تا آمریکایی و روسی و غیره؛ از سگ و لاک&amp;zwnj;پشت و مورچه تا شن&amp;zwnj;ریزه و آجر؛ از چاقوی دسته&amp;zwnj;زنجان تا شمشیر سامورایی و تانک و مسلسل؛ از کفش چرمِ دست&amp;zwnj;سازِ خارجی تا پرچم ابریشمیِ سر در مجلس؛ از توده&amp;zwnj;ای و ملی&amp;zwnj;گرا تا باحجاب و بی&amp;zwnj;حجاب؛ از اصغر قاتل تا مصدق&amp;zwnj;السلطنه؛ از ارواح سرگردان تا کلکسیون تکه&amp;zwnj;های بدن انسان؛ از نعش و مرده&amp;zwnj;شورخانه تا کافی&amp;zwnj;شاپ و دختران زیبا؛ از قبرستان مسگرآباد تا پراگ ۱۹۳۹؛ از بیمارستان سینا تا سیگار لاکی استریت، و ...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;
۲. 	روزگاری داستان&amp;zwnj;نویسانِ پیش&amp;zwnj;کسوت به تازه&amp;zwnj;کار&amp;zwnj;ها نهیب می&amp;zwnj;زدند که همین&amp;zwnj;طور نمی&amp;zwnj;توانی بنشینی گوشه&amp;zwnj;ی خانه و از عالَم و آدم بنویسی. باید بروی، ببینی، بکاوی، بشکافی، نشست&amp;zwnj; و برخاست کنی، بیاموزی، درونی کنی، بیندیشی و بعد بنویسی. می&amp;zwnj;گفتند اگر می&amp;zwnj;خواهی از زبان یک جاهل بنویسی، همین که رطب &amp;zwnj;و یابسی به هم ببافی و بگویی این&amp;zwnj;ها گفته&amp;zwnj;های جاهل است، کسی نمی&amp;zwnj;پذیرد؛ باورپذیری&amp;zwnj;اش دشوار است؛ باید بروی و زبانِ جاهل&amp;zwnj;ها را از خودشان و در کوچه و بازار و سرگذر&amp;zwnj;ها و این&amp;zwnj;جا و آن&amp;zwnj;جا بشنوی و یاد بگیری و بعد بیایی و آن را در داستان&amp;zwnj;ات بازسازی و بازآفرینی ـ و نه بازنویسیِ از روی حفظیات ـ کنی. همین&amp;zwnj;ها معیاری بود برای شناختِ تازه&amp;zwnj;کار&amp;zwnj;ها از جاافتاده&amp;zwnj;ها و حرفه&amp;zwnj;ای&amp;zwnj;ها. تازه&amp;zwnj;کارهای حوصله&amp;zwnj;دار هم صد البته به تحرک (می&amp;zwnj;)افتادند و هر یک به فراخورِ داستانِ خود در زمینه&amp;zwnj;ی آن تحقیقات کتاب&amp;zwnj;خانه&amp;zwnj;ای و میدانی می&amp;zwnj;کردند. یکی می&amp;zwnj;گفت شش ماه است که هر روز می&amp;zwnj;روم بازار تهران تا کاملاً حال&amp;zwnj;وهوای آن&amp;zwnj;جا، زبانِ بازاریان، فضای ذهنی بازاری&amp;zwnj;جماعت، و غیره و غیره را درک کنم. یک عالَمه یادداشت جمع کرده&amp;zwnj;ام. همه&amp;zwnj;ی اصطلاحات و واژگانِ دلِ بازار را یاد گرفته&amp;zwnj;ام؛ آن یکی با کارگرهای افغانی نشست&amp;zwnj; و برخاست می&amp;zwnj;کرد؛ یکی دیگر بلند می&amp;zwnj;شد می&amp;zwnj;رفت فلان شهر یا روستا و مدتی با اهالی آن&amp;zwnj;جا می&amp;zwnj;گذراند و...؛ در کنار همه&amp;zwnj;ی این&amp;zwnj;ها، پژوهش&amp;zwnj;های کتاب&amp;zwnj;خانه&amp;zwnj;ای هم در جای خود محفوظ بود. &lt;br /&gt;
پس معیار و محکی ـ ظاهراً ـ وجود داشت برای سنجیدن تازه&amp;zwnj;کاری و ناشی&amp;zwnj;بودن از حرفه&amp;zwnj;ای و دقیق&amp;zwnj; بودن نویسنده.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;
اما، امروز ـ احساس می&amp;zwnj;کنم ـ وضعیت به یک شکل دیگر درآمده است. نویسنده می&amp;zwnj;رود و یک&amp;zwnj; عالَم در مورد موضوع&amp;zwnj;اش تحقیق می&amp;zwnj;کند. کاری که لازم است و باید انجام بدهد. مشکل این&amp;zwnj;بار اما درست و اتفاقاً همین&amp;zwnj;جا است: نویسنده می&amp;zwnj;آید و خلاصه&amp;zwnj;ی مفصلی از یافته&amp;zwnj;ها و کاوش&amp;zwnj;هایش را به هر زور و ضربی که شده، در دلِ داستان جا می&amp;zwnj;دهد. البته آشکار است که نویسنده شاید ده &amp;zwnj;هزار صفحه خوانده یا صد&amp;zwnj;ها ساعت مطالعه&amp;zwnj;ی میدانی داشته که تنها یک&amp;zwnj;دهمِ آن را در داستان&amp;zwnj;اش بازتاب داده. اما در این سطح، در هر صورت، تفاوتی در اصلِ ماجرا وجود ندارد. این&amp;zwnj;بار معیارِ تازه&amp;zwnj;کاری و ناشی&amp;zwnj;بودن درست همین&amp;zwnj;جاست: پاشیدنِ فله&amp;zwnj;ای داده&amp;zwnj;هایی که نویسنده از این&amp;zwnj;جا و آن&amp;zwnj;جا یافته بر روی صفحه&amp;zwnj;های داستان. چیزی که قرار بوده حُسنِ کار باشد، آشکارا عیبِ کار می&amp;zwnj;شود. چه صورت را آرایش نکنیم، و چه مشت&amp;zwnj;مشت سرخاب&amp;zwnj;سفیداب بمالیم، نتیجه&amp;zwnj;ی هر دو یکی است: نازیبایی؛ زیبایی در شناختِ دقیقِ تناسب&amp;zwnj;هاست.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بمباران کردن صفحه&amp;zwnj;های کتاب از اطلاعات ریز و درشت، نشانه&amp;zwnj;ی دانش و مهارت نویسنده نیست و عدمِ بمباران هم الزاماً نشانه&amp;zwnj;ی بی&amp;zwnj;دانشی و ناشی بودن نویسنده به حساب نمی&amp;zwnj;آید. آن&amp;zwnj;چه که خواننده در &amp;zwnj;&amp;zwnj;نهایت با آن روبه&amp;zwnj;رو است خودِ داستان است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;
حتا در کتاب&amp;zwnj;هایی مثل جنگ&amp;zwnj; و صلح یا سالامبو هم نویسنده&amp;zwnj;ها اطلاعاتی که در اختیار خواننده می&amp;zwnj;گذارند، کاملاً حساب&amp;zwnj;شده و اقتصادی است: البته با در نظر گرفتن حجمِ وحشتناکِ پژوهش&amp;zwnj;هایی که آن&amp;zwnj;ها برای نوشتنِ چنین داستان&amp;zwnj;هایی می&amp;zwnj;کردند و هم&amp;zwnj;چنین توجه به حال&amp;zwnj; و هوای قرن نوزدهمی این آثار و نیز اقتضای موضوعشان.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;چیزی که هست و نشانه&amp;zwnj;ی هنرمندی و دقتِ نظر نویسنده به شمار می&amp;zwnj;آید این است که هر نوع اطلاعات باید درست در بافتِ کلی اثر جا بگیرد و زائده و بزک&amp;zwnj;دوزکِ اضافی و به رخ کشیدنِ دانش نباشد. چیزی که در &amp;laquo;من منچستر یونایتد را دوست دارم&amp;raquo; اغلب فراموش می&amp;zwnj;شود.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;نویسنده&amp;zwnj;ای که نسبت به کارش بی&amp;zwnj;رحم نباشد، نسبت به کارش بی&amp;zwnj;رحم است! کسی که دل&amp;zwnj;اش نمی&amp;zwnj;آید بسیاری از یافته&amp;zwnj;هایش را دور بریزد و فقط و فقط از هر چیزی که واقعاً ضرورت دارد و بود و نبودش در داستان تأثیرگذار است، استفاده کند، خودبه&amp;zwnj;خود دل&amp;zwnj;اش آمده و رضایت داده تا کلیتِ کارش را در مرز دور ریختن و نفله شدن قرار بدهد. صورتی که زیادی و مبالغه&amp;zwnj;آمیز آراسته شده، نگاه&amp;zwnj;ها را جلب نمی&amp;zwnj;کند، می&amp;zwnj;رمانَد و می&amp;zwnj;گریزانَد؛ گیرم که در نگاهِ اول خیره&amp;zwnj;کننده و توجه&amp;zwnj;انگیز بنماید، اما خیلی زود این &amp;laquo;زیادگی&amp;raquo; خودش را نشان می&amp;zwnj;دهد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;
ـ پس تکلیفِ این&amp;zwnj;همه سختی&amp;zwnj;ها و وقت&amp;zwnj;گذاشتن&amp;zwnj;ها و یافته&amp;zwnj;ها چه می&amp;zwnj;شود؟ حیف است دور ریخته شوند! &lt;br /&gt;
ـ هرگز حیف نیست. مهم برای بیننده/خواننده نتیجه&amp;zwnj;ی کار است. مشکلاتِ سر راهت، جان&amp;zwnj;کندن&amp;zwnj;ها و با مرگ پنجه&amp;zwnj;انداخت&amp;zwnj;&amp;zwnj;نهایت فقط به خودت مربوط&amp;zwnj;اند. نیاز نیست که الماستراش از رنج بی&amp;zwnj;شمار کارش بگوید و از تمامِ دانشی که در این مسیر در سال&amp;zwnj;ها و سال&amp;zwnj;ها به دست آورده؛ کافی است تا الماسِ خوش&amp;zwnj;تراش&amp;zwnj;اش را به نمایش بگذارد. بیننده/مخاطبِ عاقل خودش همه&amp;zwnj;چیز را خواهد فهمید.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اگر پاشنه&amp;zwnj;ی آشیل نویسنده&amp;zwnj;ی دیروز عدمِ توجه به جزئیاتِ دقیق بود، پاشنه&amp;zwnj;ی آشیل نویسنده&amp;zwnj;ی امروز می&amp;zwnj;تواند توجهِ بیش از نیاز به این جزئیات باشد: توجه&amp;zwnj;ای ناپالوده و فله&amp;zwnj;ای.&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ادامه دارد...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;(بخش دوم و پایانی این مقاله فردا در کتاب زمانه منتشر می&amp;zwnj;شود.)&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;عکس نخست: مهدی یزدانی&amp;zwnj;خرم&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
</description>
     <comments>https://archive.radiozamaneh.com/culture/book-review/2012/06/22/15819#comments</comments>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/3236">ادبیات معاصر ایران</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/12920">محمد میرزاخانی</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/12918">من منچستر یونایتد را دوست دارم</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/12919">مهدی یزدانی خرم</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/category/tags/%D9%86%D8%B4%D8%B1-%DA%86%D8%B4%D9%85%D9%87">نشر چشمه</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/culture/book-review">کتاب زمانه</category>
 <pubDate>Fri, 22 Jun 2012 06:47:21 +0000</pubDate>
 <dc:creator />
 <guid isPermaLink="false">15819 at https://archive.radiozamaneh.com</guid>
  </item>
  </channel>
</rss>