<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?><rss version="2.0" xml:base="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/11173/all" xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/">
  <channel>
    <title>فرامرز پورنوروز</title>
    <link>https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/11173/all</link>
    <description></description>
    <language>fa</language>
          <item>
    <title>آری، ویرجینیا!</title>
    <link>https://archive.radiozamaneh.com/culture/book-review/2012/04/18/13326</link>
    <description>&lt;div class=&quot;fb-social-like-widget&quot;&gt;&lt;fb:like  href=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/culture/book-review/2012/04/18/13326&quot; send=&quot;false&quot; layout=&quot;box_count&quot; show_faces=&quot;false&quot; width=&quot;500&quot; action=&quot;like&quot; font=&quot;arial&quot; colorscheme=&quot;light&quot;&gt;&lt;/fb:like&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-sartitr&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    بررسی مجموعه داستان «تا دوردست‌ها» نوشته علی رادبوی        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-nevisandeh&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    فرامرز پورنوروز         &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-filefield field-field-maghaleh-image&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    &lt;img  class=&quot;imagefield imagefield-field_maghaleh_image&quot; width=&quot;277&quot; height=&quot;188&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/sites/default/files/aliradpar02_0.jpg?1335037409&quot; /&gt;        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;p&gt;فرامرز پورنوروز - دومین مجموعه داستان علی رادبوی، نویسنده&amp;zwnj;ی ساکن سیاتل با نامِ &amp;laquo;تا دوردست&amp;zwnj;ها&amp;raquo; در ۱۳۰ صفحه، در تابستان گذشته چاپ شده و در دسترسِ علاقمندان قرار گرفته است. این مجموعه شامل ۲۲ داستان کوتاه است. داستان&amp;zwnj;هایی با نام&amp;zwnj;های: آری ویرجینیا، جعبه&amp;zwnj;ها، حاجی اکبر، تا دوردست&amp;zwnj;ها، راز بقا، روزی مثل همه&amp;zwnj;ی روزهای دیگر، زنبور&amp;zwnj;ها...&lt;/p&gt;
&lt;!--break--&gt;&lt;!--break--&gt;&lt;p&gt;بیشتر داستان&amp;zwnj;های علی رادبوی شبیه عکس&amp;zwnj;هایی هستند که تنها از نیمی از صحنه&amp;zwnj;های زندگی گرفته شده باشند و نیم دیگر را خواننده باید با توجه به ویژگی&amp;zwnj;های روحی و شخصیتی و نیز جایگاه اجتماعی خود در عرصه&amp;zwnj;ی کارزار زندگی، پُر کند تا تصویر یا عکس کاملی از یک صحنه را پیش رو داشته باشد. یعنی بی&amp;zwnj;مشارکتِ خلاقانه&amp;zwnj;ی خواننده، داستان شکل نهایی خود را پیدا نمی&amp;zwnj;کند. به&amp;zwnj;عبارت دیگر، علی رادبوی داستان کوتاهی را در ۵۰ &amp;ndash; ۶۰ سطر برای ما بازگو می&amp;zwnj;کند تا ذهن ما را به سوی داستان طولانی&amp;zwnj;تری که پس و پشتِ آن است، هدایت کند. بنابراین خواننده&amp;zwnj;ی منفعل ممکن است لذتی را که از کشفِ ناگفته&amp;zwnj;های متن حاصل می&amp;zwnj;شود، از دست بدهد. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;برای مثال نگاهی می&amp;zwnj;کنیم به اولین داستان این مجموعه، با نامِ &amp;laquo;آری ویرجینیا&amp;raquo;. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;راوی داستان که راننده&amp;zwnj;ی اتوبوس شهری&amp;zwnj;ست، در یک صبح یکشنبه، وقتی برای استراحت کوتاهی از اتوبوس پیاده می&amp;zwnj;شود، متوجه تابلویی می&amp;zwnj;شود که بر بدنه&amp;zwnj;ی اتوبوس نصب شده است: &amp;laquo;آری ویرجینیا، خدایی وجود ندارد.&amp;raquo; اینکه شرکت اتوبوسرانی چرا این تابلو را بر بدنه&amp;zwnj;ی اتوبوس نصب کرده، و چه چیزی را می&amp;zwnj;خواهد تبلیغ کند، یا کدام شرکت تجاری و به چه منظوری چنین کاری کرده، برای ما مشخص نمی&amp;zwnj;شود. در حقیقت اهمیتی هم ندارد. زیرا در کشوری مثل آمریکا با آن دمکراسی نیم&amp;zwnj;بند، که تجارت و سود حرف اول را می&amp;zwnj;زند، از هر شعار و تبلیغی می&amp;zwnj;توان استفاده کرد و توجه مخاطبان یا مشتریان را جلب کرد. اهمیت قضیه در عکس&amp;zwnj;العمل و برخورد مسافران اتوبوس به تابلو است که راوی آن را برای ما برجسته می&amp;zwnj;کند. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;صبح روز یکشنبه که تعدادی از مسافران آن خط اتوبوس به کلیسا می&amp;zwnj;روند، نصب چنان تابلویی، آن هم بر بدنه&amp;zwnj;ی اتوبوس را کاری ناپسند می&amp;zwnj;دانند و با صحبت&amp;zwnj;هایی که بینشان رد و بدل می&amp;zwnj;شود، نارضایتی خودشان را نشان می&amp;zwnj;دهند. حتی یکی از آن&amp;zwnj;ها تصمیم می&amp;zwnj;گیرد که بعداً قضیه را با مسئولان شرکت اتوبوسرانی در میان بگذارد. چند ایستگاه بالا&amp;zwnj;تر میشل، که تمام زندگی&amp;zwnj;اش در دو چمدانِ رنگ و رو رفته خلاصه می&amp;zwnj;شود و شب و روز آن&amp;zwnj;ها را به&amp;zwnj;دنبال خود می&amp;zwnj;کشاند، سوار اتوبوس می&amp;zwnj;شود. او که به&amp;zwnj;خاطر باران دیشب و سردی هوا گویا شب سختی را پشت سر گذاشته، صبح بخیری با راننده رد و بدل می&amp;zwnj;کند و بعد با صدای بلند خطاب به راننده&amp;zwnj;ی اتوبوس می&amp;zwnj;گوید:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;laquo;تابلوی روی اتوبوس&amp;zwnj;ات را دوست دارم! آری ویرجینیا، خدایی وجود ندارد. ولی بهشون بگو که قبل از خدا، کلمه&amp;zwnj;ی مطلقاً را جا انداخته&amp;zwnj;اند!&amp;raquo; &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&lt;img align=&quot;middle&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;http://radiozamaneh.com/sites/default/files/images/aliradsp02.jpg&quot; /&gt;على رادبوى در امریکا مى&amp;zwnj;نویسد.&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;بعد رو می&amp;zwnj;کند به مسافران و می&amp;zwnj;پرسد: &amp;laquo;کسی با نوشته&amp;zwnj;ی روی اتوبوس مخالف است؟&amp;raquo; &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;از هیچکس صدایی در نمی&amp;zwnj;آید، و بیرون، باران و مه در هم آمیخته و چشم&amp;zwnj;انداز را در هاله&amp;zwnj;ی دودی&amp;zwnj;رنگی فروبرده است. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;داستان همانطور که ساده شروع شده، با همین جمله&amp;zwnj;ی ساده هم تمام می&amp;zwnj;شود. کل متن داستان از ۶۰ سطر بیشتر نیست، ولی داستان طولانی&amp;zwnj;تری در ذهن خواننده شکل می&amp;zwnj;گیرد: بی&amp;zwnj;خانمانیِ زنی تنها در یک شب بارانی در کشور ثروتمندی مثل آمریکا، که سرانش مدام از حقوق بشر دَم می&amp;zwnj;زنند. باورهای دینی و تناقض آن با صحنه&amp;zwnj;های دلخراشی که هر روز شاهد آنیم. بی&amp;zwnj;تفاوتی بعضی&amp;zwnj;ها به سیستم اجتماعی که در آن زندگی می&amp;zwnj;کنند. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;آیا مورد میشل را می&amp;zwnj;توان در سطح جامعه به شرایط زیستِ خیلی&amp;zwnj;های دیگر تعمیم داد؟ &lt;br /&gt;
آیا خداهای متفاوتی بر هستی حاکم&amp;zwnj;اند، یا تنها یک خدا بندگانش را نظاره می&amp;zwnj;کند.در یک شب بارانی و سرد، به بی&amp;zwnj;خانمان&amp;zwnj;ها چه می&amp;zwnj;گذرد؟ &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;این پرسش&amp;zwnj;ها و پرسش&amp;zwnj;های گوناگون دیگری بعد از خواندن این داستان در ذهن خواننده شکل می&amp;zwnj;گیرد، و هر کس می&amp;zwnj;تواند با دیدگاه خاص خودش ساعت&amp;zwnj;ها با آن مشغول شود. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;داستان زنبور&amp;zwnj;ها یکی دیگر از داستان&amp;zwnj;های این مجموعه است که وقتی تمام می&amp;zwnj;شود، ذهن خواننده را به فضاهای عمیق&amp;zwnj;تری می&amp;zwnj;کشاند: &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در داستان زنبور&amp;zwnj;ها راوی برای از بین بردن لانه&amp;zwnj;ی زنبوران که در محوطه&amp;zwnj;ی Day care بچه&amp;zwnj;ها ایجاد کرده&amp;zwnj;اند، تمام تلاشش را به&amp;zwnj;کار می&amp;zwnj;برد و در &amp;zwnj;&amp;zwnj;نهایت لانه&amp;zwnj;ی زنبور&amp;zwnj;ها را منهدم می&amp;zwnj;کند. اما زنبوری عصبانی، دست از سر راوی برنمی&amp;zwnj;دارد، و آخر سر هم پای چشم راوی را نیش می&amp;zwnj;زند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;laquo;هنوز هم زیر چشمِ راستم ورم کرده است و می&amp;zwnj;سوزد. البته زخم شمشیر که نیست. می&amp;zwnj;شود تحملش کرد. ولی انگار زخمِ کهنه&amp;zwnj;ی دیگری در من سر باز کرده است که تمام دیشب را بی&amp;zwnj;قرار بودم.&amp;raquo; &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;راوی بیش از این نمی&amp;zwnj;گوید و داستان تمام می&amp;zwnj;شود؛ و ما می&amp;zwnj;مانیم که این کدام زخم کهنه است که در وجود راوی سر باز کرده است؟ داستان درباره&amp;zwnj;ی زخم کهنه هیچ نمی&amp;zwnj;گوید و این خواننده است که باید تصویر را کامل کند. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;آیا لانه&amp;zwnj;ی ما را هم، که در سرتاسر کره&amp;zwnj;ی خاکی پخش شده&amp;zwnj;ایم، مثل لانه&amp;zwnj;ی زنبوران منهدم کرده&amp;zwnj;اند؟ آیا ما نیز به اندازه&amp;zwnj;ی زنبور&amp;zwnj;ها برای بازپس گیری لانه&amp;zwnj;مان تلاش و جانفشانی کرده&amp;zwnj;ایم؟ آیا بی&amp;zwnj;وطنی یا بی&amp;zwnj;خانمانی چه مزه&amp;zwnj;ای دارد؟ &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;این ویژگیِ داستان&amp;zwnj;ها، که خواننده را در بازسازی دنباله&amp;zwnj;ی داستان و فرا&amp;zwnj;تر رفتن از متنِ پیشِ رو، شریک می&amp;zwnj;کند، به کارهای علی رادبوی جذابیت می&amp;zwnj;دهد. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اما آیا او توانسته در همه&amp;zwnj;ی داستان&amp;zwnj;های این مجموعه، به این شیوه عمل کند و خواننده&amp;zwnj;ی کنجکاو را به دنبال خود بکشاند؟ &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;برای پاسخ به این پرسش، داستان کوتاهِ دیگری از این مجموعه را مرور می&amp;zwnj;کنیم:&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در داستان &amp;laquo;فشار خون&amp;raquo; زن و مرد نسبتاً مسنی سوار اتوبوس می&amp;zwnj;شوند. در هر کدام از صندلی&amp;zwnj;های چهار نفره&amp;zwnj;ی دَم درِ ورودی، که پشت به خیابان دارند، یک جای خالی برای نشستن وجود دارد. مرد وقتی وارد می&amp;zwnj;شود، نگاهی به هر دو صندلی خالی می&amp;zwnj;اندازد. می&amp;zwnj;ماند که کدامیک را انتخاب کند. سمت راستی یا سمتِ چپی را. در هر دو حالت می&amp;zwnj;تواند شانه به شانه و تنگِ یک زیباروی جوان و سکسی بنشیند. طولی نمی&amp;zwnj;کشد که انتخاب خودش را می&amp;zwnj;کند و به سمتِ دختری که یک هوا چاق&amp;zwnj;تر است و با دامنی کوتاه&amp;zwnj;تر، راه می&amp;zwnj;افتد.&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان لحظه که می&amp;zwnj;خواهد بنشیند، زنش از پشت سر سریع بازویش را می&amp;zwnj;گیرد و می&amp;zwnj;گوید: &amp;laquo;یک دقیقه صبر کن عزیزم.&amp;raquo; بعد، مادرانه رو به دختر کرده و از وی می&amp;zwnj;خواهد که اگر برایش مسأله&amp;zwnj;ای نیست، کنار دختر دیگر بنشیند تا جا برای هر دوی آن&amp;zwnj;ها باز شود. مرد، که از نشستن در کنار دختر محروم شده، به زنش اعتراض می&amp;zwnj;کند که چرا در همه&amp;zwnj;ی کار&amp;zwnj;ها دخالت می&amp;zwnj;کنی؟ &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;و زن می&amp;zwnj;گوید: عزیزم قصد اذیت تو را ندارم. فقط نگران بالا رفتنِ فشار خون تو هستم! &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;وقتی داستان فشار خون تمام می&amp;zwnj;شود، چه چیزی در ته ذهنِ خواننده می&amp;zwnj;ماند که بعداً آن را در خودش ادامه بدهد؟ &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;به اینکه زن نسبت به شوهرش که هیز عمل کرده، حسودی می&amp;zwnj;کند؟ &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;این داستان که در ۳۰ سطر جمع و جور شده، بیشتر شبیه لطیفه&amp;zwnj;هایی&amp;zwnj;ست که با یک&amp;zwnj;بار شنیدن یا خواندن، از مزه می&amp;zwnj;افتد. حتی برای خیلی از خوانندگان جدی ادبیات داستانی شاید به یک&amp;zwnj;بار خواندنش هم نیارزد. خواننده&amp;zwnj;ی مجموعه&amp;zwnj;ی دوردست&amp;zwnj;ها که داستان ویرجینیا... را می&amp;zwnj;خواند، توقع دارد که بقیه داستان&amp;zwnj;ها هم در&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان سطح یا چیزی شبیه آن باشد. ولی واقعیت این است که در انتخاب داستان&amp;zwnj;ها و سوژه&amp;zwnj;های این مجموعه چندان دقتی به&amp;zwnj;کار نرفته و می&amp;zwnj;شود گفت نویسنده، هر چه دم دستش بوده را در این مجموعه گنجانده است. کاش این&amp;zwnj;کار را نمی&amp;zwnj;کرد. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;از علی رادبوی حدود ۱۰ سال قبل مجموعه داستان &amp;laquo;خانه&amp;zwnj;های مردم&amp;raquo; را خوانده&amp;zwnj;ایم و هنوز داستان زیبای &amp;laquo;مارگریت&amp;raquo; و نیز داستان کوتاهِ &amp;laquo;خانه&amp;zwnj;های مردم&amp;raquo; برای منِ خواننده زنده است و&amp;zwnj;گاه گریبانم را می&amp;zwnj;گیرد. &lt;br /&gt;
می&amp;zwnj;خواهم بگویم هر نویسنده را باید با توجه به متری که خودش در اختیارت می&amp;zwnj;گذارد، سنجید. علی رادبوی ۱۰ سال قبل چند داستان ماندگار آفریده. در مجموعه داستان &amp;laquo;دوردست&amp;zwnj;ها&amp;raquo; هم داستان های ماندگاری مثل &amp;laquo;آری ویرجینیا&amp;raquo; هستند. بنابراین طبیعی ست که توقعمان از نویسنده&amp;zwnj;ی این داستان&amp;zwnj;ها بالا&amp;zwnj;تر برود. زیرا که او با متر خود و نوشتن داستان&amp;zwnj;های خوب، این انتظار را در ما آفریده است.&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
</description>
     <comments>https://archive.radiozamaneh.com/culture/book-review/2012/04/18/13326#comments</comments>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/11174">تا دوردست‌ ها</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/10767">علی رادبوی</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/11173">فرامرز پورنوروز</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/culture/book-review">کتاب زمانه</category>
 <pubDate>Wed, 18 Apr 2012 03:41:40 +0000</pubDate>
 <dc:creator />
 <guid isPermaLink="false">13326 at https://archive.radiozamaneh.com</guid>
  </item>
  </channel>
</rss>