<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?><rss version="2.0" xml:base="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/10951/all" xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/">
  <channel>
    <title>شهرنوش پارسی‌ پور</title>
    <link>https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/10951/all</link>
    <description></description>
    <language>fa</language>
          <item>
    <title>سفر به لهستان</title>
    <link>https://archive.radiozamaneh.com/culture/revayat/2012/11/12/21541</link>
    <description>&lt;div class=&quot;fb-social-like-widget&quot;&gt;&lt;fb:like  href=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/culture/revayat/2012/11/12/21541&quot; send=&quot;false&quot; layout=&quot;box_count&quot; show_faces=&quot;false&quot; width=&quot;500&quot; action=&quot;like&quot; font=&quot;arial&quot; colorscheme=&quot;light&quot;&gt;&lt;/fb:like&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-sartitr&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                     رونمایى ترجمه طوبى و معناى شب به لهستانی        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-nevisandeh&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    شهرنوش پارسی‌پور         &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-filefield field-field-maghaleh-image&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    &lt;img  class=&quot;imagefield imagefield-field_maghaleh_image&quot; width=&quot;277&quot; height=&quot;188&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/sites/default/files/shaht02.jpg?1353176097&quot; /&gt;        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;p&gt;شهرنوش پارسی&amp;zwnj;پور - خانم آناکراسنوولسکا، استاد و مدیر دانشکده شرق&amp;zwnj;شناسى کراکو و متخصص زبان پارسى که به گفته خودش ۱۰ سال وقت صرف ترجمه &amp;laquo;طوبى و معناى شب&amp;raquo; کرده است عاقبت این کتاب را به همت انتشارات &amp;laquo;اوفیسینا&amp;raquo; و مدیر بسیار خوب آن خانم اوا راکویتسکا در اکتبر ٢٠١٢ در نمایشگاه کتاب کراکوف، این شهر زیباى فرهنگى عرضه کردند.&lt;/p&gt;
&lt;!--break--&gt;&lt;!--break--&gt;&lt;p&gt;به همین مناسبت از من دعوت به عمل آوردند تا از کالیفرنیا به کراکوف بروم. پرواز با لوفت هانزا انجام شد و من در میانه روز پنجشنبه ٢۵ اکتبر در کراکوف بودم. هایده وامبخش که استاد زبان پارسى در دانشگاه است به استقبال من آمده بود. او در این اواخر شوهر ایران&amp;zwnj;شناس خود را به دلیل بیمارى سرطان خون از دست داده است. او مترجم اشعار مولانا بوده و عاشق فرهنگ ایران است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;مرا در هتل پادروزا (در کنار گل سرخ) اسکان دادند. بدون شک این هتل بسیار زیباست. طرف عصر کارولینا راکویتسکا عسکرى، دختر مدیر اتشارات اوفیسینا، که به نوبه خود ایران&amp;zwnj;شناس است و اگر به ایران علاقه نداشت این کتاب به چاپ نمى&amp;zwnj;رسید، به دیدار من آمد و دو نفرى با هم به کافه تئا&amp;zwnj;تر لوش کاملوت رفتیم که جاى بسیار باصفایى&amp;zwnj;ست. احتمالاً در قدیم یک انبار شراب بوده. حالا در طبقه اول از آن به عنوان کافه استفاده مى&amp;zwnj;کنند و در طبقه زیرین برنامه&amp;zwnj;هاى هنرى اجرا مى&amp;zwnj;شود. در اینجا بود که شاهد موسیقى اصیل ایرانى شدیم. محمد رسولى سه&amp;zwnj;تار و نى مى&amp;zwnj;نوازد، همسرش آنا رسولى ضرب مى&amp;zwnj;زند، ماتئو شمراى نیز بربط&amp;zwnj;نواز است. بر طبق توضیح روشن شد که بربط نام سازى ایرانى&amp;zwnj;ست که عرب&amp;zwnj;ها به آن عود مى&amp;zwnj;گویند. در این میان کاتاژنا ونسالا نیز ترانه&amp;zwnj;هاى ایرانى مى&amp;zwnj;خواند و بسیار خوب مى&amp;zwnj;خواند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;حقیقتى&amp;zwnj;ست که ایران&amp;zwnj;شناسان لهستانى پارسى را بسیار عالى مى&amp;zwnj;آموزند. بدون لهجه صحبت مى&amp;zwnj;کنند و روح زبان را به&amp;zwnj;خوبى درک مى&amp;zwnj;کنند. زن&amp;zwnj;ها اغلب لباس&amp;zwnj;هاى زیباى ایرانى به تن داشتند. کازیمیر مادائى، مدیر تئا&amp;zwnj;تر، در فاصله قطعات موسیقى بخش&amp;zwnj;هایى از ترجمه لهستانى طوبى را مى&amp;zwnj;خواند. برنامه&amp;zwnj;اى گرم و دلپذیر بود و البته من که شب تا بامداد در هواپیما بیدار مانده بودم کم کم احساس مى&amp;zwnj;کردم ممکن است ناگهان بخوابم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اما چه فایده که در هتل نیز نتوانستم درست بخوابم و به&amp;zwnj;رغم راه&amp;zwnj;روى روى دستگاه رونده در مرکز ورزشى هتل و دوش آب گرم در بامداد جمعه در کلاس درس دانشگاه در رشته زبان پارسى با زحمت سر پاى خودم ایستاده بودم. البته یکى دو ساعتى پاسخ و پرسش داشتیم و نکات زیادى را گفتم. یک استراحت در بعد ازظهر کمى حالم را جا آورد و عصر در نمایشگاه کتاب جلسه دیگرى را اداره کردیم که علاقمندان به کتاب حضور داشتند، و در این جریانات من متوجه شدم که کتاب &amp;laquo;زنان بدون مردان&amp;raquo; نیز که قبلاً به لهستانى ترجمه شده بود، و به قرارى که مى&amp;zwnj;گویند ترجمه بسیار خوبى هم دارد در دست مردم است. تا اینجا متوجه شدم که لهستانى&amp;zwnj;هاى متخصص زبان و ادبیات پارسى با دقت زیاد تمام فعالیت&amp;zwnj;هاى ادبى ایران در کشور و خارج از کشور را با علاقمندى و کنجکاوى دنبال مى&amp;zwnj;کنند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&lt;img alt=&quot;&quot; src=&quot;http://radiozamaneh.com/sites/default/files/%25b%25f/userfiles/%25u/shaht01.jpg&quot; style=&quot;width: 196px; height: 347px;&quot; /&gt;ترجمه لهستانی طوبی و معنای شب&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;خانم آنا کراسنوولسکا طرح گسترده&amp;zwnj;اى براى ترجمه دارد. به هوشنگ گلشیرى هم فکر مى&amp;zwnj;کند و شازده احتجاب. همچنین به خاطرات زندان من فکر مى&amp;zwnj;کند. همین&amp;zwnj;جا بگویم که طرح بسیار زیباى روى جلد کتاب کار یک هنرمند از جمهورى کوچک اوستیا، به نام یورى پوبیریزنى است که میان گرجستان و روسیه قرار دارد. من البته از توضیحات درست متوجه نشدم که این جمهورى وجود دارد یا میان این دو کشور تقسیم شده. به هر حال مردم این جمهورى ایرانى&amp;zwnj;تبار هستند. در ویکى&amp;zwnj;پدیا اطلاعاتى جمع کردم. اهالى اوستیا از سرمتیان هستند که یک قوم ایرانى مى&amp;zwnj;باشند که زمانى در تمامى مناطق ماوراى شمال ایران زندگى مى کردند. تأکید شده که فردوسى این سرمتیان را که در اصل سکائى هستند از نواده&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان سلم مى&amp;zwnj;داند که پسر فریدون است. بخشى از مردم این جمهورى نیز از آلان&amp;zwnj;ها هستند که یک قوم دیگر ایرانى باشند و زبانشان از شاخه زبان&amp;zwnj;هاى ایران شمال شرقى&amp;zwnj;ست، یعنى با سیستانى&amp;zwnj;ها، یا به زبان بهتر سگستانى&amp;zwnj;ها نسبت دارند. بر طبق نوشتار ویکى&amp;zwnj;پدیا آن&amp;zwnj;ها داراى موهاى زردرنگ و بسیار زیبا بوده&amp;zwnj;اند و چشمان نافذى داشته&amp;zwnj;اند. آلان&amp;zwnj;ها تا شبه&amp;zwnj;جزیره ایبرى پیش رفته&amp;zwnj;اند و با پرتقالى&amp;zwnj;ها و اسپانیائى&amp;zwnj;ها خویشاوندى به هم زده&amp;zwnj;اند. در منطقه گل که فرانسه فعلى باشد نیز نفوذ داشته&amp;zwnj;اند. به شمال آفریقا هم رفته&amp;zwnj;اند. آن&amp;zwnj;ها علاوه بر اسب، سگ هم پرورش مى&amp;zwnj;داده&amp;zwnj;اند و برخى از سگ&amp;zwnj;هاى اروپا تخم&amp;zwnj;کشى شده از طریق آلان&amp;zwnj;ها هستند. این با نام اصلى قوم که سگ&amp;zwnj;ها باشد مناسبت دارد. اهالى جمهورى اوستیاى غربى خودمختارى دارند. بخش شرقى براى خودمختارى مى&amp;zwnj;جنگد و اخیراً با گرجستانى&amp;zwnj;ها برخوردهاى خونینى داشته است. گرچه این جمهورى استقلال کامل ندارد، اما به دلیل حالت ویژه کوه&amp;zwnj;هاى قفقاز اداره آن براى روسیان و گرجستانى&amp;zwnj;ها بسیار مشکل است. آن&amp;zwnj;ها از نظر مذهبى پیرو کلیساى شرقى ارتودوکس هستند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;روز بعد پس از یک مصاحبه با خانم جوان زیبایى به نام گوشا به اتفاق دوروتا سواپا به سینما رفتیم تا پس از پخش فیلم &amp;laquo;زنان بدون مردان&amp;raquo; با مردم گفت&amp;zwnj;وگو کنیم که این&amp;zwnj;کار نیز انجام شد. هنگامى که من کودک بودم در مجله خواندم که زنان لهستانى زیبا&amp;zwnj;ترین زنان دنیا هستند. در واقعیت امر نیز باید باور کرد که آن&amp;zwnj;ها بسیار زیبا هستند. دوروتا سواپا نه تنها زیباست بلکه به پارسى هم شعر مى&amp;zwnj;گوید. امیدوارم روزى بتوانم اشعار او را براى شما به این برنامه منتقل کنم. پرسش&amp;zwnj;هاى مردم در سینما اغلب سیاسى بود. حالت مردم شبیه مردم ایران است. شاید به این دلیل که لهستان در مرکز اروپا قرار گرفته و به ایران که در مرکز میان سه قاره قرار گرفته شباهت دارد. من به&amp;zwnj;راستى به نقش جغرافیاى سیاسى و اکولوژى در شکل&amp;zwnj;گیرى شخصیت مردم باور دارم. شرایط جغرافیایى بسیار تعیین&amp;zwnj;کننده است. شاید براى همین مردمان بیابان اغلب عصبى و تندخو هستند و یا مردم در کنار دریاهاى مناطق سبز شادمان هستند. بگذریم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;شام را در حضور یک نویسنده بسیار موفق سوئدى به نام لین گرن خوردیم. آثار این نویسنده به ۳۰ زبان ترجمه شده است. کتاب او را هم انتشارات اوفسینا منتشر کرده و هردو میهمان ناشر هستیم. از او پرسیدم آیا این آثار به پارسى ترجمه شده است. اظهار بى&amp;zwnj;اطلاعى کرد و گفت که این کار&amp;zwnj;ها را کارگزار (ایجنت) او اداره مى&amp;zwnj;کند. بعد یادم آمد که ما ایرانى&amp;zwnj;ها براى ترجمه آثار از نویسنده&amp;zwnj;ها اجازه نمى&amp;zwnj;گیریم و حتى به او اطلاع نمى&amp;zwnj;دهیم که اثر یا آثارش به چاپ رسیده است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;روز ٢٨ اکتبر با هواپیما به پوزنان رفتم و باز در یک کافه-کتاب&amp;zwnj;فروشى جلسه پاسخ و پرسش داشتم. جمعیت زیادى آمده بودند و پرسش&amp;zwnj;ها بیشتر درباره کتاب طوبى و مسائل سیاسى بود. به&amp;zwnj;نظر مى&amp;zwnj;رسد که لهستانى&amp;zwnj;ها هم همانند ایرانى&amp;zwnj;ها از بحث سیاسى لذت مى&amp;zwnj;برند. این جلسه به زبان انگلیسى اداره مى&amp;zwnj;شد. میهماندار من، توماشه کستشوا که با بنیاد لخ والسا کار مى&amp;zwnj;کند یکى از طراحان سؤالات بود. او پارسى را به&amp;zwnj;خوبى حرف مى&amp;zwnj;زند، اما چون مطمئن نبود که از عهده ترجمه کامل برمى&amp;zwnj;آید از یک مترجم انگلیسى استفاده شد. کاشا یکى دیگر از پرسش&amp;zwnj;کننده&amp;zwnj;ها بود که پارسى را به&amp;zwnj;خوبى حرف مى&amp;zwnj;زند. بعد نوبت به سؤالات مردم رسید. هنگامى که من گفتم از اینکه ۶۵ درصد دانشجویان ایران زن هستند خوشحال نیستم و فکر مى&amp;zwnj;کنم شمار دانشجویان پسر و دختر باید برابر باشد برخى&amp;zwnj;ها شگفت&amp;zwnj;زده شدند. خانم جوانى با من بحث کرد که هنگامى که دختر&amp;zwnj;ها بهتر درس مى&amp;zwnj;خوانند حقشان است که در دانشگاه بیشتر باشند. من گفتم که احساس مى&amp;zwnj;کنم این شرایط سالمى نیست و در آینده باعث مشکلات اجتماعى خواهد شد. مثلاً ازدواج مردان کم&amp;zwnj;سواد با زنان تحصیل&amp;zwnj;کرده دانشگاه. هیچکدام نتوانستیم یکدیگر را قانع کنیم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;روز ٢٩ اکتبر در دانشگاه ورشو براى دانشجویان سال&amp;zwnj;هاى مختلف صحبت کردم. بسیارى از استادان زبان و ادبیات پارسى حضور داشتند و بحث&amp;zwnj;هاى جالبى درگرفت. پروفسور میروستاو میخالاک همسر میترا مهرورز، مدرس زبان پارسى توضیحات جالبى درباره سرمتى&amp;zwnj;ها در اختیار ما گذاشت. سرمتى&amp;zwnj;ها&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان&amp;zwnj;طور که در بالا گفتم از تبار ایرانى بودند و در زمانى گروه اشراف لهستان را تشکیل مى&amp;zwnj;دادند. این سرمتى&amp;zwnj;ها از سکا&amp;zwnj;ها بودند. ایشان کتابى به زبان انگلیسى را معرفى کردند که در این زمینه نوشته شده. مشخصات کتاب در زیر مى آید:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;
	The Sarmatians&lt;br /&gt;
	written by Sulimirski&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بنا بر گفته ایشان سولیمیرسکى یک لهستانى مقیم انگلستان بوده است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پروفسور دکتر رکنى نیز در بحث راجع به زبان&amp;zwnj;ها گفتند که زبان لهستانى ششمین زبان مشکل دنیا است. بنا بر گفته ایشان زبان ژاپنى مشکل&amp;zwnj;ترین زبان دنیا و بعد از آن یک زبان از منطقه آمازون در این مقام قرار مى&amp;zwnj;گیرد. با کمال تعجب زبان چینى پنجمین زبان مشکل دنیاست. پارسى اما جزو زبان&amp;zwnj;هاى آسان دنیا طبقه&amp;zwnj;بندى مى&amp;zwnj;شود و در رتبه نهم قرار مى&amp;zwnj;گیرد. انگلیسى یک درجه از پارسى آسان&amp;zwnj;تر و آسان&amp;zwnj;ترین زبان است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;خانم دکتر مونیکا چویلچینسکا واوژیناک، ایران&amp;zwnj;شناس برجسته توضیح دادند که رساله دکتراى ایشان درباره خمسه نظامى بوده است و در درک مخزن&amp;zwnj;الاسرار با مشکلات زیادى روبرو بوده&amp;zwnj;اند. البته حق با ایشان است و اگر فن تنجیم را ندانیم درک این کتاب بسیار مشکل مى&amp;zwnj;شود. اما مسئله مهم این است که این ایران&amp;zwnj;شناسان لهستانى چنان به سهولت درباره ادبیات پارسى حرف مى&amp;zwnj;زنند که به&amp;zwnj;راستى شگفت&amp;zwnj;انگیز است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;خانم ایونا نوبسکا با همکارى علیرضا دولتشاهى اشعار بانوى شعر لهستان، هالینا پوشویاتووسکا را به پارسى برگردانده&amp;zwnj;اند. این تلاش فرخنده&amp;zwnj;اى&amp;zwnj;ست، چرا که ما ایرانى&amp;zwnj;ها چیز زیادى درباره ادبیات این کشور نمى&amp;zwnj;دانیم. هفته آینده درباره این شاعر سخن خواهم گفت.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ساعت شش بعد از ظهر ٢٨ اکتبر در &amp;laquo;خانه ملاقات با تاریخ&amp;raquo; باز یک جلسه پرسش و پاسخ داشتیم. بحث&amp;zwnj;هاى زیادى، از جمله بحث سیاسى انجام شد که تکرار آن&amp;zwnj;ها از حوصله این مقال خارج است. فقط به یک نکته اشاره مى&amp;zwnj;کنم که در رابطه با جمهورى اسلامى من به این نکته اشاره کردم که روحانیت شیعه را به&amp;zwnj;راحتى مى&amp;zwnj;توان ادامه حکومت صفوى پنداشت، که بنیانگزار سلسله ساسانیان نیز یک مغ بود و این وضع در ایران چندان بى&amp;zwnj;سابقه نبوده است. در مورد جنبش نوین زنان ایران نیز به این اشاره کردم که در آغاز انقلاب اسلامى زنان وابسته به گروه بازاریان و روحانیان به فرمان پدران و شوهران و پسران خود به خیابان ریختند. این مردان بسیار علاقمند بودند که زنان را به خانه بازگردانند، اما این&amp;zwnj;کار دیگر امکان نداشت و زنان به خانه&amp;zwnj;ها بازنگشتند. گفتم که با سوءاستفاده از نیروى این زنان بود که اعدام&amp;zwnj;هاى آغاز انقلاب انجام شد، اما نباید فراموش کرد که نخستین راهپیمایى علیه انقلاب درست ۱۸روز پس از شکل&amp;zwnj;گیرى جمهورى اسلامى و به همت زنان اتفاق افتاده است که علیه حجاب اجبارى راهپیمایى کردند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;روز سه&amp;zwnj;شنبه ٢٩ اکتبر به همراه توماش کوسترزوا و الکساندرا شیمچیک به شهر ووژ رفتیم. این شهر درست در مرکز لهستان قرار گرفته و نام آن به معنى کشتى&amp;zwnj;ست. علت نامگذارى همین موقعیت مرکزى آن است، چون ووژ حتى رودخانه ندارد. مارتا وژنیاک، متخصص زبان عربى در ایستگاه قطار به استقبال ما آمد و به&amp;zwnj;راستى در پذیرایى سنگ تمام گذاشت. ما به دانشگاه رفتیم و در برنامه ملاقات با کتاب میدان پاسخ و پرسش باز شد. بسیارى از پرسش&amp;zwnj;ها سیاسى بود. البته من از بحث سیاسى روىگردان نیستم، اما چون در این زمینه تخصصى ندارم همیشه از این بابت که غیر دیپلماتیک حرف مى&amp;zwnj;زنم خود را سرزنش مى&amp;zwnj;کنم. با این حال بر این نکته تصریح کردم که اختلافات اسرائیل و آمریکا با ایران را جدى نمى&amp;zwnj;گیرم و به نظرم مى&amp;zwnj;رسد که هر سه کشور داراى روابط خوبى هستند که ظاهراً به پرخاش و دعوا مى&amp;zwnj;ماند. گفتم که خودم با گوش خودم در یک برنامه آمریکایى از تلویزیونى در آمریکا شنیده&amp;zwnj;ام که این دولت آمریکا بوده که تأسیسات اتمى ایران را از طریق کشور اوکراین فراهم کرده و اکنون به&amp;zwnj;نظرم عجیب مى&amp;zwnj;آید که آن&amp;zwnj;ها ایران را تحریم اقتصادى کرده&amp;zwnj;اند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;البته بخش&amp;zwnj;هایى از گفت&amp;zwnj;وگو نیز در رابطه با فعالیت&amp;zwnj;هاى ادبى خود من بود. در بازگشت با قطار به ورشو آمدیم و به یک رستوران هندى رفتیم، چون هیچکدام از ما سه نفر ناهار نخورده بودیم. دنیاى بسیار کوچکى شده. لهستانى&amp;zwnj;ها و ایرانى&amp;zwnj;ها با هم پارسى گفت مى&amp;zwnj;کنند و براى خوراک خوردن به نزد هندیان مى&amp;zwnj;روند، و البته این امکان را دارند که به نزد ملت&amp;zwnj;هاى دیگر نیز بروند. شک نیست که باید تعریف جدیدى از روابط به&amp;zwnj;دست داد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;روز ٣١ اکتبر به ایستگاه رادیو رفتیم و یک مصاحبه مفصل انجام دادیم، بعد به ساختمان تلویزیون رفتیم و یک برنامه کوتاه هم آنجا پر کردیم. دوستى مى&amp;zwnj;گفت که به مناسبت چاپ آثار دیگر نیز مرا به لهستان دعوت خواهند کرد. گفتم اما با توجه به اینکه در این سفر من همه حرف&amp;zwnj;ها را زدم دیگر چیزى براى گفتن باقى نمانده. به هرحال بعد با قطار به کراکوف بازگشتیم و من براى خوردن شام به یک رستوان مکزیکى رفتم. نشسته بودم و به سرمتى&amp;zwnj;ها فکر مى&amp;zwnj;کردم که ایرانى&amp;zwnj;تبار بودند و در یک دوره بسیار دور اشرافیت لهستان را تشکیل مى&amp;zwnj;دادند و تا قرن پنجم میلادى نام لهستان سرمتیان بوده است. بنا بر تحقیقات، آن&amp;zwnj;ها از سکایان بوده&amp;zwnj;اند. ذهنم پر کشید به شاهنامه و پادشاهى فریدون. فریدون مى&amp;zwnj;دانیم سه پسر داشت به نام&amp;zwnj;هاى سلم و تور و ایرج. او پادشاهى بخش شرقى را به تور داد، ایران نصیب ایرج شد و اروپا از آن سلم. دو برادر به ایرج که امپراتورى مرکزى را به&amp;zwnj;دست آورد حسادت کردند و ایرج را در جنگى کشتند. شاهنامه در ادامه به&amp;zwnj;طور دائم از جنگ میان نواده تور و ایرج سخن در میان مى&amp;zwnj;آورد، اما از سلم سخنى در میان نیست. چنین به&amp;zwnj;نظرم مى رسد که ایرانیان نخستین که احتیاطاً مو طلائى و چشم آبى بودند در وصلت&amp;zwnj;هایى که با اقوام مغولى انجام دادند متوجه شدند که بچه&amp;zwnj;ها مو سیاه و چشم سیاه به&amp;zwnj;دنیا مى&amp;zwnj;آیند. بعد چنین به&amp;zwnj;نظرم مى&amp;zwnj;رسد که باید پذیرفت که هرگز از باختر حمله&amp;zwnj;اى متوجه ایران نمى&amp;zwnj;شد مگر در زمان اسکندر. پس شاید همراهان سلم بچه&amp;zwnj;هاى بسیار کوچک چشم&amp;zwnj;آبى و موطلایى هستند که به همراه سکایان جنگجو که احتیاطاً پیرو آئین مهر بودند به غرب رفتند. شاید دستور چنین بوده که آنقدر در غرب پیشروى کنند تا به دریا برسند و در آنجا کشورى به نام ایران بنا کنند. دلیلى که براى این مسئله دارم همین سرمتیان لهستان هستند. در عین حال مى&amp;zwnj;دانیم که در اطراف لندن معابد مهرپرستان کشف شده. همچنین می&amp;zwnj;دانیم که ایرلند یعنى ایران، یعنى&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان سرزمین آریائیان. مى&amp;zwnj;شود باور کرد که این مهرپرستان این کودکان را همیشه در بى&amp;zwnj;خبرى نگه مى&amp;zwnj;داشتند تا در سرماى شدید اروپا هوس نکنند به سوى پدران و مادران نخستین خود بازگردند، و این دسته سکایان مهرپرست، هم آئین خود را بسیار پنهان نگه مى&amp;zwnj;داشتند و هم اصلیت خود را و اسرار را فقط به جمع محدودى از مردان مى&amp;zwnj;سپردند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;آنچه که نوشتم ادعاى علمى نیست، بلکه تخیلاتى&amp;zwnj;ست که در یک رستوران مکزیکى در هنگام خوردن مارگریتائى به سبک لهستانى در ذهن من پیدا شده، که البته این تخیلات سابقه دیرینه دارند و من نظریاتى درباره واژه &amp;laquo;لند&amp;raquo; به&amp;zwnj;معناى زمین که بخش دوم نام ایرلند است دارم که هرکس علاقمند باشد مى&amp;zwnj;تواند یک شب مرا به شام دعوت کند و در این&amp;zwnj;باره بشنود، چون اگر در اینجا به شما بگویم دستتان را روى دلتان خواهید گذاشت و به شدت خواهید خندید.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پنجشنبه اول نوامبر با مدرسان زبان پارسى در سوئد قرار داشتیم تا به اتفاق به آشویتس برویم. رفتیم و دچار یک اندوه خاکسترى شدیم. اجساد دو میلیون انسان روى دوش ما سنگینى مى&amp;zwnj;کرد. بخش اعظم کشته&amp;zwnj;شدگان یهودیان هستند. تماشاى عکس&amp;zwnj;هاى زنان و مردان زندانى رعشه&amp;zwnj;آور بود. تماشاى سلول&amp;zwnj;هاى تک نفره که یک انسان فقط مى&amp;zwnj;تواند آنجا بایستد مرا به یاد تنبیهات زندان قزل&amp;zwnj;حصار عصر حاج داود رحمانى انداخت. این نمایشى بود از خباثتى که مى&amp;zwnj;تواند روح انسان را در چنگال خود بگیرد. بعد&amp;zwnj;تر همه دچار یک احساس خفقان شده بودند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;این پنجشنبه مصادف بود با جشن مردگان. در این روز تقریباً تمامى مردم لهستان به گورستان&amp;zwnj;ها مى&amp;zwnj;روند و گور&amp;zwnj;ها مملو از گل و شمع&amp;zwnj;هاى روشن مى&amp;zwnj;شود. در راه آشویتس که مى&amp;zwnj;رفتیم هرجا که گورستان بود مردم اجتماع کرده بودند. این جشن براى مردم لهستان بسیار جدى&amp;zwnj;ست.&lt;br /&gt;
	مدرسان زبان پارسى در سوئد هر ساله یک نشست دارند. امسال این نشست را در کراکوف لهستان برگزار مى&amp;zwnj;کردند. اینان زنان و مردانى هستند که موهاى خود را در راه اشاعه زبان پارسى سپید کرده&amp;zwnj;اند. کنفرانس آن&amp;zwnj;ها از روز دوم نوامبر آغاز شد و ساعت&amp;zwnj;ها به درازا کشید. در میان آن&amp;zwnj;ها بهرام توکلى و همسرش آذر را از قدیم مى&amp;zwnj;شناختم. مسعود مافان، ناشر نشر باران و همسرش سپیده نیز همراه گروه بودند. من در جلسه روز جمعه شرکت کردم، اما در روز سوم نوامبر این دوستان و لهستانى&amp;zwnj;هاى پارسى&amp;zwnj;زبان را ترک کردم تا به کالیفرنیا بازگردم. سفر پربارى بود و عکس روى جلد طوبى و معناى شب را که کار هنرمند اوستیائى&amp;zwnj;ست براى شما مى&amp;zwnj;فرستم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;و در لحظه آخر کارولینا راکویتسکا عسگرى یک مینیاتور قدیمى ایرانى به من هدیه داد که اکنون زینت&amp;zwnj;بخش دیوار خانه من است. چنین به&amp;zwnj;نظر مى&amp;zwnj;رسد که این نقاشى به مکتب هند نزدیک باشد. راستى توصیه مى&amp;zwnj;کنم که اگر قصد گذراندن تعطیلات خود را دارید به لهستان بروید. جاى زیبایی&amp;zwnj;ست.&lt;br /&gt;
	&amp;emsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;●به روایت شهرنوش پارسی&amp;zwnj;پور:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;http://www.radiozamaneh.com/node/21541&quot;&gt;سفر به لهستان و رونمایی از ترجمه طوبی و معنای شب به لهستانی&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;http://www.radiozamaneh.com/node/21031&quot;&gt;حرفه&amp;zwnj;اش خواب دیدن است&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;http://www.radiozamaneh.com/node/20804&quot;&gt;از جاده تو هم زمان عبور می&amp;zwnj;کند&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;http://www.radiozamaneh.com/node/20651&quot;&gt;از فراز بام&amp;zwnj;های تهران&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;http://www.radiozamaneh.com/node/20316&quot;&gt;&amp;laquo;آدم&amp;zwnj;ها&amp;raquo;: ۶۲ داستان بسیار کوتاه&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;http://www.radiozamaneh.com/node/20022&quot;&gt;مرجانه ساتراپى و خورش مرغ آلو&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;http://www.radiozamaneh.com/node/19755&quot;&gt;ماجراهای رختخوابی هنرپیشه&amp;zwnj;های هالیوود&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
</description>
     <comments>https://archive.radiozamaneh.com/culture/revayat/2012/11/12/21541#comments</comments>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/17005">ترجمه طوبی و معنای شب به لهستانی</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/culture/revayat">روایت زمانه</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/17004">زنان بدون مردان</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/10951">شهرنوش پارسی‌ پور</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/2372">طوبی و معنای شب</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/17006">لهستان و ایران</category>
 <pubDate>Mon, 12 Nov 2012 08:39:13 +0000</pubDate>
 <dc:creator>hosseinn</dc:creator>
 <guid isPermaLink="false">21541 at https://archive.radiozamaneh.com</guid>
  </item>
  <item>
    <title>شش‌خطى شماره ۵٧</title>
    <link>https://archive.radiozamaneh.com/culture/revayat/2012/07/20/16975</link>
    <description>&lt;div class=&quot;fb-social-like-widget&quot;&gt;&lt;fb:like  href=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/culture/revayat/2012/07/20/16975&quot; send=&quot;false&quot; layout=&quot;box_count&quot; show_faces=&quot;false&quot; width=&quot;500&quot; action=&quot;like&quot; font=&quot;arial&quot; colorscheme=&quot;light&quot;&gt;&lt;/fb:like&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-sartitr&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    کتاب‌هاى کلاسیک ایران و جهان- شماره ۶۶        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-nevisandeh&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    شهرنوش پارسی‌پور         &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-filefield field-field-maghaleh-image&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    &lt;img  class=&quot;imagefield imagefield-field_maghaleh_image&quot; width=&quot;200&quot; height=&quot;200&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/sites/default/files/i_ching_57_sun.jpg?1342735514&quot; /&gt;        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;p&gt;شهرنوش پارسی&amp;zwnj;پور - سون - آرامش (باد، نفوذکننده) در عنصرشناسى چین باستان، پنج عنصر وجود دارد: چوب یا باد، آتش، خاک، فلز و آب. پس چوب یکى از عناصر اصلى ساختار اندیشه در چین باستان است. چوب در عین حال به معناى هوا و باد است و صفات دیگر آن آرامش و نیروى نفوذکننده است. در اینجا دو سه&amp;zwnj;خطى که مظهر چوب هستند در کنار یکدیگر قرار گرفته&amp;zwnj;اند.&lt;/p&gt;
&lt;!--break--&gt;&lt;!--break--&gt;&lt;p&gt;&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;سه&amp;zwnj;خطى بالائى سون آرام، باد، چوب&lt;br /&gt;
سه&amp;zwnj;خطى پائینى سون آرام، باد، چوب&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;شش&amp;zwnj;خطى سون یکى از هشت سه&amp;zwnj;خطى دوبرابر شده است. او بزرگ&amp;zwnj;ترین دختر است و نماد باد و چوب تلقى مى&amp;zwnj;شود و گرچه همانند باد و یا ریشه&amp;zwnj;هاى درخت نفوذکننده است، اما به عنوان ویژگى&amp;zwnj;اش به صفت &amp;laquo;مهربان&amp;raquo; شناخته مى&amp;zwnj;شود. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اصل تاریکى، که در خود ثابت و بى&amp;zwnj;تحرک است، با نفوذ نور تحلیل رفته، و خود را تسلیم آرامش مى&amp;zwnj;کند. در طبیعت این باد است که ابرهاى انبوه را از هم متفرق کرده و آسمان را صاف و روشن مى&amp;zwnj;کند. در زندگى انسانى داورى موشکافانه و روشن است که درونمایه پنهان تاریکى را مخدوش مى&amp;zwnj;کند. در زندگى اجتماعى نیروى نفوذکننده شخصیت بزرگ است که توطئه&amp;zwnj;گران ضد نور را افشاء کرده و اسباب شکست آن&amp;zwnj;ها مى&amp;zwnj;شوند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;داورى&lt;br /&gt;
آرامش. موفقیت در چیزهاى کوچک. &lt;br /&gt;
جایى داشتن براى رفتن، مطلوب است. &lt;br /&gt;
دیدار شخص بزرگ مطلوب است. &lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;نفوذ کردن یک تأثیر ناپیدا و تدریجى دارد. او نه با عملکرد خشونت&amp;zwnj;بار مؤثر مى&amp;zwnj;شود، بلکه از طریقى نفوذ مى&amp;zwnj;کند که توقفى در آن نیست. نتایج چنین روشى در چشم بیننده کمتر از برد کسانى&amp;zwnj;ست که با حمله ناگهانى دست به عمل مى&amp;zwnj;زنند، اما چنین نفوذى با دوام&amp;zwnj;تر و کامل&amp;zwnj;تر است. اگر شخص مایل است چنین تأثیرى ایجاد کند، باید هدف مشخص و روشنى داشته باشد، چرا که تنها هنگامى هدف مطلوب به&amp;zwnj;دست مى&amp;zwnj;آید که نفوذ کردن در راستاى آن انجام گیرد. قدرت کوچک تنها در صورتى مى&amp;zwnj;تواند به هدفش برسد که خود را به انسانى سر&amp;zwnj;شناس که قادر به ایجاد نظم است متصل کند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;انگاره&lt;br /&gt;
باد&amp;zwnj;ها پى در پى ادامه دارند: &lt;br /&gt;
انگاره نفوذ آرام. &lt;br /&gt;
از این قرار انسان بر&amp;zwnj;تر &lt;br /&gt;
فرمان خود را جارى مى&amp;zwnj;کند&lt;br /&gt;
و تعهدات خود را به انجام مى&amp;zwnj;رساند. &lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;کیفیت نفوذکننده باد بستگى به تحرک مدام آن دارد. وقت وسیله آن است. این&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان چیزى&amp;zwnj;ست که آن را قدرتمند مى&amp;zwnj;کند. به همین روش اندیشه فرمانروا باید در روح مردم نفوذ کند. این نیازمند نفوذ مداومى&amp;zwnj;ست که با خود روشنایى و قدرت به همراه مى&amp;zwnj;آورد. تنها زمانى که فرمان جذب فکر مردم شود عملکرد در طریق آن ممکن مى&amp;zwnj;شود. عملکرد بدون آماده&amp;zwnj;سازى زمینه، تنها باعث ترس و دفع می&amp;zwnj;شود.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;خط&amp;zwnj;ها&lt;br /&gt;
شش در آغاز یعنى: &lt;br /&gt;
در پیشرفت و عقب&amp;zwnj;نشینى، &lt;br /&gt;
ایستادگى جنگجو مطلوب است. &lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&lt;img height=&quot;147&quot; align=&quot;middle&quot; width=&quot;196&quot; src=&quot;http://radiozamaneh.com/sites/default/files/%25b%25f/userfiles/%25u/paric5701.jpg&quot; alt=&quot;&quot; /&gt;نظم با ثبات بسیار بهتر از بى&amp;zwnj;بند و بارى غیر عاقلانه است.&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;آرامش ذاتى اغلب منجر به بى&amp;zwnj;تصمیمى مى&amp;zwnj;شود. شخص در خودش آن&amp;zwnj;قدر قدرت احساس نمى&amp;zwnj;کند تا با ثبات قدم پیش برود. هزار شک و تردید بر او غلبه مى&amp;zwnj;کند؛ شخص به هرحال کار را وانمى&amp;zwnj;گذارد، بلکه بى&amp;zwnj;تصمیم و مردد بر جاى مى&amp;zwnj;ماند. در چنین شرایطى یک قاطعیت نظامى کار درستى&amp;zwnj;ست، که در این حالت شخص آن کارى را انجام مى&amp;zwnj;دهد که نظم طالب آن است. نظم با ثبات بسیار بهتر از بى&amp;zwnj;بند و بارى غیر عاقلانه است. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;نه در خط دوم یعنى: &lt;br /&gt;
نفوذ کردن در زیر تخت. &lt;br /&gt;
کاهنان و جادوگران در شمار زیاد به کار گرفته مى&amp;zwnj;شوند. &lt;br /&gt;
خوش&amp;zwnj;اقبالى. سرزنشى نیست. &lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در زمان&amp;zwnj;هایى که شخص مجبور به معامله با دشمنان مخفى&amp;zwnj;ست، انفاذ نامرئى پنهانى به گوشه&amp;zwnj;هاى تاریک مى&amp;zwnj;روند و بر مردم نفوذى القاءکننده پیدا مى&amp;zwnj;کنند. در چنین لحظاتى لازم است این نشانه&amp;zwnj;ها را در پنهان&amp;zwnj;ترین اعماق پیدا کرد تا بتوان با تأثیرات آن مبارزه کرد. این کار کاهنان است؛ آن&amp;zwnj;ها کار سیاه جادوگران را خنثى مى&amp;zwnj;کنند. ناشناخته بودن چنین توطئه&amp;zwnj;هایى قدرت شدید عملى و کوششی خستگى&amp;zwnj;ناپذیر مى&amp;zwnj;طلبد، اما این&amp;zwnj;کار ارزش انجامش را دارد. چون هنگامى که چنین نفوذ فرارى در معرض نور قرار گرفته و نشان&amp;zwnj;دار شود قدرت خود را بر مردم از دست مى&amp;zwnj;دهد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;نه در خط سوم یعنى: &lt;br /&gt;
نفوذ کردن مکرر. حقارت. &lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در تفکر موشکافانه زیاده&amp;zwnj;روى نباید کرد، چرا که ممکن است قدرت تصمیم&amp;zwnj;گیرى را سست کند. پس از آنکه مسئله اساساً مورد بررسى قرار گرفت تصمیم&amp;zwnj;گیرى براى عمل کردن ضرورى مى&amp;zwnj;شود. تأمل زیاد و تکرارى باعت شک و وسواس مى&amp;zwnj;شود که نتیجه آن حقارت است، چرا که شخص خود را فاقد قدرت تصمیم&amp;zwnj;گیرى نشان مى&amp;zwnj;دهد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;شش در خط چهارم یعنى: &lt;br /&gt;
پشیمانى ناپدید مى شود. &lt;br /&gt;
در جریان شکار&lt;br /&gt;
سه نوع شکار گرفتار مى&amp;zwnj;شوند. &lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;هنگامى که موقعیت توأم با مسئولیت و تجربه انبوه، شخص را به سوى ترکیب فروتنى ذاتى با عملکرد شدید راهبر شود، موفقیت بزرگ تضمین شده است. سه نوع حیوان براى پیشکش به خدایان و خوراک میهمانان و مصرف روزانه به خدمت گرفته مى&amp;zwnj;شوند. هنگامى که صید پاسخ دهد تمام هدف&amp;zwnj;هاى سه&amp;zwnj;گانه شکار به&amp;zwnj;طور ویژه موفقیت&amp;zwnj;آمیز تلقى مى&amp;zwnj;شود.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;نه در خط پنجم یعنى: &lt;br /&gt;
پشتکار باعث خوش&amp;zwnj;اقبالى&amp;zwnj;ست. &lt;br /&gt;
پشیمانى ناپدید مى&amp;zwnj;شود. &lt;br /&gt;
همه کار&amp;zwnj;ها به کرده مى&amp;zwnj;آید. &lt;br /&gt;
آغازى نیست اما پایانى هست. &lt;br /&gt;
پیش از تغییر سه روز. &lt;br /&gt;
پس از تغییر سه روز. &lt;br /&gt;
خوش&amp;zwnj;اقبالى. &lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در موقعیت شرح داده&amp;zwnj;شده در شش&amp;zwnj;خطى کوا، (شماره ١٨) یک نقطه کاملاً نوین خروج مى&amp;zwnj;بایست در نظر گرفته شود، اما در اینجا این صرفاً مسئله اصلاحات است. آغاز چندان خوب نیست، اما لحظه&amp;zwnj;اى رسیده است که جهت نوینى براى حرکت در نظر گرفته شود. تغییر و بهبود لازم&amp;zwnj;اند. این گام&amp;zwnj;ها باید با قاطعیت برداشته شوند، چرا که با یک فکر محکم و صحیح مى&amp;zwnj;توان کار را به انجام رساند؛ پس موفقیت خواهد آمد و پشیمانى ناپدید مى&amp;zwnj;شود. اما باید در نظر داشت که چنین اصلاحاتى به ملاحظات دقیقى بستگى دارد. پیش از هر تغییرى باید دوباره و دوباره غور و تفحص کرد. پس از تغییر انجام&amp;zwnj;شده لازم است با دقت براى مدتى شرایط منجر به اصلاح را بررسى کرد. چنین کار محتاطانه&amp;zwnj;اى همراه با اقبال خوش خواهد بود. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;نه در بالا یعنى: &lt;br /&gt;
نفوذ کردن زیر تخت. &lt;br /&gt;
او اموال و تبر خود را از دست مى&amp;zwnj;دهد. &lt;br /&gt;
پشتکار باعث بداقبالى&amp;zwnj;ست. &lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;دریافت انسان عبارت مى&amp;zwnj;شود از نفوذ کردن به کمال. او انفاذ صدمه&amp;zwnj;زننده را تا مخفى&amp;zwnj;ترین گوشه&amp;zwnj;ها دنبال مى&amp;zwnj;کند. اما آن نیروى کافى را براى جنگیدن قاطع با آن&amp;zwnj;ها ندارد. در چنین شرایطى هر نوع کوشش براى نفوذ کردن در قلمرو تاریکى صدمه&amp;zwnj;زننده است.&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;شهرنوش پارسی&amp;zwnj;پور در زمانه:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;http://www.radiozamaneh.com/taxonomy/term/12211&quot;&gt;::برنامه رادیویی &amp;laquo;با خانم نویسنده&amp;raquo; در کتاب زمانه::&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;http://www.radiozamaneh.com/taxonomy/term/2271&quot;&gt;::برنامه&amp;zwnj;های رادیویی شهرنوش پارسی&amp;zwnj;پور در رادیو زمانه::&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;
&lt;a href=&quot;http://shahrnushparsipur.com/&quot;&gt;::وب&amp;zwnj;سایت شهرنوش پارسی&amp;zwnj;پور::&amp;emsp;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
</description>
     <comments>https://archive.radiozamaneh.com/culture/revayat/2012/07/20/16975#comments</comments>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/culture/revayat">روایت زمانه</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/10951">شهرنوش پارسی‌ پور</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/13706">کتاب های کلاسیک ایران و جهان</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/2313">یی جینگ</category>
 <pubDate>Thu, 19 Jul 2012 22:05:14 +0000</pubDate>
 <dc:creator />
 <guid isPermaLink="false">16975 at https://archive.radiozamaneh.com</guid>
  </item>
  <item>
    <title>عصمت و عقب‌ماندگى</title>
    <link>https://archive.radiozamaneh.com/culture/revayat/2012/07/16/16972</link>
    <description>&lt;div class=&quot;fb-social-like-widget&quot;&gt;&lt;fb:like  href=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/culture/revayat/2012/07/16/16972&quot; send=&quot;false&quot; layout=&quot;box_count&quot; show_faces=&quot;false&quot; width=&quot;500&quot; action=&quot;like&quot; font=&quot;arial&quot; colorscheme=&quot;light&quot;&gt;&lt;/fb:like&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-sartitr&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    گزارش زندگى ما- شماره ٧٧        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-nevisandeh&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    شهرنوش پارسی‌پور        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-filefield field-field-maghaleh-image&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    &lt;img  class=&quot;imagefield imagefield-field_maghaleh_image&quot; width=&quot;277&quot; height=&quot;185&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/sites/default/files/paisgo01.jpg?1342480900&quot; /&gt;        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;p&gt;شهرنوش پارسی&amp;zwnj;پور - پدر عصمت مرتجع نبود، اما براى خودش عقایدى داشت. مثلاً به نظر او شش کلاس سواد براى دختر کافى بود. استدلال مى&amp;zwnj;کرد که مگر بنا نیست او بتواند بخواند و بنویسد؟ خوب شش کلاس کافى&amp;zwnj;ست. خود من فقط چهار کلاس سواد دارم و این همه هم موفق هستم.&lt;/p&gt;
&lt;!--break--&gt;&lt;!--break--&gt;&lt;p&gt;البته راست مى&amp;zwnj;گفت. او با سواد اندکى کارش را آغاز کرده بود؛ از کوره&amp;zwnj;هاى آجرپزى. اوستاى کار شده بود و بعد چند کوره خریده بود. ابتکار کوچکى او را ثروتمند کرد. روزى از ملاتى که به داخل کوره ریخته شد چند دانه آجر رنگ به رنگ به&amp;zwnj;دست آمد که بسیار زیبا بودند. او این&amp;zwnj;کار را ادامه داد و به&amp;zwnj;زودى آجرهاى رنگ به رنگ او به مصالح اصلى بناى خانه&amp;zwnj;هاى تهران تبدیل شد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;http://www.zamahang.com/podcast/2010/20120714_Shahrnush_GozaaresheZendegiMaa_No_77.mp3&quot;&gt;&lt;img align=&quot;middle&quot; src=&quot;http://radiozamaneh.com/sites/default/files/musicicon_14.jpg&quot; alt=&quot;&quot; /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پدر عصمت همیشه پیش خودش فکر مى کرد یک پا حرامزاده است. در حقیقت او محصول یک عشق ممنوع بود. حاکم شهر کوچکى در خراسان غربى به زن جوان بیوه&amp;zwnj;اى دل بسته بود. اما بیوه پسر بسیار بدخلقى داشت که در سن هیجده&amp;zwnj;سالگى همانند قمر وزیر از مادرش مراقبت مى&amp;zwnj;کرد. بیوه که پسرش را در چهارده&amp;zwnj;سالگى به&amp;zwnj;دنیا آورده بود، حالا در سن سى و دوسالگى در اوج طراوت و زیبایى بود. حاکم موفق شده بود بیوه را تصاحب کند. او را صیغه کرده بود و این رابطه زمان کوتاهى به درازا کشیده بود. محصول این رابطه عیسى، پدر عصمت بود. نام عیسى را خود حاکم بر پسر نهاده بود، چون زمانى با میسیونرهاى مذهبى مسیحى مراوده کرده بود و تا حدى دل در گرو عقاید آن&amp;zwnj;ها داشت. به مادر عیسى گفته بود اگر بچه پسر شد نامش را عیسى بگذارد. اما مادر عیسى که موفق شده بود ۹ ماه باردارى&amp;zwnj;اش را از چشم پسر پنهان کند، موفق شده بود عیسى را از&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان بدو تولد به یک خانواده روستایى در کوهپایه&amp;zwnj;هاى قزوین بسپرد. او که در اصل تهرانى بود و در جریان یک سفر خانوادگى دل به حاکم باخته بود، براى مدتى رابطه&amp;zwnj;اش را با او حفظ کرد و بعد دیگر چشمان تیزبین پسر با دقت بیشترى متوجه مادر شد. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;کمى عجیب به&amp;zwnj;نظر مى&amp;zwnj;رسد که زنى بتواند ۹ ماه باردارى&amp;zwnj;اش را از چشم پسرش پنهان کند. اما اگر پسر اهل زندگى در حرم نباشد و در عین حال آنقدر بدخلق باشد که همه مستخدمان از ترس جرأت نکنند با او حرف بزنند، این&amp;zwnj;کار امکان&amp;zwnj;پذیر است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;این مرد عاقبت نیز جانش را بر سر بدخُلقى&amp;zwnj;اش گذاشت. زمانى، در سنین میان&amp;zwnj;سالى دچار بیمارى قند شد. پزشک دستور داد که از ادرار او آزمایش به عمل بیاید. آقاى بدخلق ادرارش را در شیشه کرد و به&amp;zwnj;دست مستخدم داد تا به آزمایشگاه ببرد. مستخدم در راه شیشه را شکست، و هرچه فکر کرد دید جرأت نمى&amp;zwnj;کند حقیقت را به آقا بگوید. پس خودش در شیشه&amp;zwnj;اى ادرار کرد و آن را به آزمایشگاه سپرد. جواب آزمایش فوق&amp;zwnj;العاده بود. آقا در &amp;zwnj;&amp;zwnj;نهایت سلامت قرار داشت. زمان قدیم بود و مثل حالا نبود که هر روز آزمایش کنند. آقا پس آنقدر با چاى قند خورد تا عاقبت جانش را از دست داد. اما فعلاً با این صحنه فاصله زیادى داریم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&lt;img align=&quot;middle&quot; height=&quot;323&quot; width=&quot;196&quot; src=&quot;http://radiozamaneh.com/sites/default/files/%25b%25f/userfiles/%25u/paisgo02.jpg&quot; alt=&quot;&quot; /&gt;عیسى دور از پدر و مادر، و در آغوش زنى روستایى بزرگ شد.&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;عیسى دور از پدر و مادر و در آغوش زنى روستایى بزرگ شد. بعد&amp;zwnj;ها همین خانواده روستایى را به عنوان خانواده خود مى&amp;zwnj;شناخت. او در سن هشت&amp;zwnj;سالگى شاهد صحنه دردناک عجیبى شد. بچه&amp;zwnj;اى در روستا به&amp;zwnj;دنیا آمده بود که در هنگام دندان در آوردنش مردم متوجه شدند که نخست دندان فک بالا رشد کرده. بر طبق قاعده به طور معمول دندان پائین نخست نیش مى&amp;zwnj;زند. اهل ده مشورت کردند و به این نتیجه رسیدند که این&amp;zwnj;کار خدا نیست و کار شیطان است. پس بچه بیچاره را&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان&amp;zwnj;طور زنده در چادر شبى پیچیدند و از بالاى بلندى به پائین پرتاب کردند. البته بچه مُرد و ده از شر دخالت شیطان رهایى یافت. روشن است که عیساى بچه&amp;zwnj;سال از این صحنه درس عبرت گرفت. او در عین حال تفاوت اساسى با بچه هاى ده داشت. مادر خوانده&amp;zwnj;اش به او گفته بود که فرزند یک حاکم و یک زن شهرنشین است. از سوى دیگر نمایندگانى مرتب از شهر به روستا مى&amp;zwnj;رفتند و به عیسى سر مى&amp;zwnj;زدند و به خانواده روستایى او پول مى&amp;zwnj;دادند. چنین شد که عیسی در چهارده&amp;zwnj;سالگى&amp;zwnj; کفش و کلاه کرد و راهى شهر شد. او از وجود برادر بدخلقش اطلاع داشت و مى&amp;zwnj;دانست که مادرش در عاقبت کار به همسرى حاکم در آمده و براى مدت کوتاهى با او زندگى کرده و برادر از این جریان مطلع بوده است. پس عیسى به شهر که رسید پرسان پرسان سراغ دفتر روزنامه برادرش را گرفت. برادر بدخلق عیسى روزنامه&amp;zwnj;اى چاپ مى&amp;zwnj;کرد و آدم مشهورى بود. عیساى نوجوان خود را به او معرفى کرد و آنقدر مهارت به خرج داد که برادر بر خلاف عادت، او را با خوش&amp;zwnj;رویى پذیرفت.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;موقعیت عیسى یک&amp;zwnj;شبه تغییر کرد. اکنون او شهرنشین و در رابطه با خانواده محترمى بود، اما از آنجایى که در ده در کار گل آجر خام درست مى&amp;zwnj;کرد، اینک در شهر نیز به این کار روى آورد. عیسى ابتکارات دیگرى نیز کرد و به نخستین کسى تبدیل شد که ماشین&amp;zwnj;هاى ویژه شیرینى&amp;zwnj;پزى را وارد کشور کرد. او موفق شد یکى از بزرگ&amp;zwnj;ترین خانه&amp;zwnj;هاى تهران را بسازد، همچنین با یک خانواده بسیار قدیمى وصلت کرد و فرزندانش یکى پس از دیگرى به دنیا آمدند. عصمت نخستین فرزند بود. دخترى بسیار زیبا. اینک عیسى با خانواده پدرى&amp;zwnj;اش نیز مراوده داشت و برادر&amp;zwnj;زاده&amp;zwnj;اش را بسیار دوست مى داشت. پس هنگامى که دختر به دنیا آمد ناف او را براى برادرزاده&amp;zwnj;اش برید. سال&amp;zwnj;ها پس از به دنیا آمدن عصمت روشن شد که عمه عصمت دچار عقب&amp;zwnj;ماندگى ذهنى&amp;zwnj;ست. بر طبق روال زندگى قدیم دختر را به شوهر داده بودند تا بلکه عقب&amp;zwnj;ماندگى&amp;zwnj;اش جبران شود، اما نتیجه این ازدواج غلط، به دنیا آمدن سه عقب&amp;zwnj;مانده دیگر بود. بچه چهارم این زن عقب&amp;zwnj;مانده دختر هشیارى بود که بعد&amp;zwnj;ها تمام تلاش خود را متوجه نگهدارى از عقب&amp;zwnj;ماندگان کرد و هرگز ازدواج نکرد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;البته این حوادث آرام و به کندى رخ مى&amp;zwnj;داد. عصمت را در سن پانزده&amp;zwnj;سالگى به عقد پسرعمویش درآوردند. عصمت پسرعمو را دوست داشت و از کودکى عادت کرده بود خود را همسر او بداند. او که بر طبق فلسفه پدر فقط تا کلاس ششم درس خوانده بود، در عین حال یکى از شیک&amp;zwnj;پوش&amp;zwnj;ترین دختران شهر بود، چون عیسى باور داشت که زنان باید بتوانند در جامعه و در محافل زنان بدرخشند و به این ترتیب موقعیت خود را تثبیت کنند. او دختران بعدى&amp;zwnj;اش را پس از پایان کلاس ششم ابتدائى به سوئیس فرستاد تا زبان فرانسه و آداب معاشرت اروپایى را در حد معقول بیاموزند و بتوانند شوهران پولدارى نصیب خود کنند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;عیسى اما اشتباه عجیبى مرتکب شد. او که در روستا بزرگ شده بود و با زندگى روستایى اخت بود چندین ده را در آذربایجان خرید و تصمیم گرفت روستاهاى صنعتى درست کند. او در جریان این تغییر عظیم در زندگى یک به یک کارخانه&amp;zwnj;هایش را فروخت و درآمد حاصله را در روستا&amp;zwnj;ها ریخت. دریاچه&amp;zwnj;اى مصنوعى درست کرد و تخم ماهى قزل&amp;zwnj;آلا را پرورش داد. روستا&amp;zwnj;ها را مکانیزه کرد و تمام توان زندگى شهرى خود را صرف روستا کرد. اما در همین زمان ناگهان از طرف شاه انقلاب سفید اعلام شد و زمین&amp;zwnj;هاى روستایى اربابان میان روستائیان تقسیم شد. عیسى یک&amp;zwnj;شبه به خاک سیاه نشست. او نه تنها کارخانه&amp;zwnj;هاى خود را فروخته و خرج روستا کرده بود، بلکه مقدار زیادى قرض بالا آورده بود. بدین ترتیب او که به عنوان یک میلیونر بار&amp;zwnj;ها مصاحبه کرده بود و به جوان&amp;zwnj;ها راه&amp;zwnj;هاى موفقیت را نشان مى&amp;zwnj;داد، به مرد زمین&amp;zwnj;خورده&amp;zwnj;اى تبدیل شد که طلب&amp;zwnj;کاران دربه&amp;zwnj;در دنبال او بودند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;او زمانى در هنگام ساختن خانه خود کوشیده بود خانه نانوائى را که در همسایگى&amp;zwnj;اش بود بخرد و در خانه&amp;zwnj;اش بیندازد. نانوا با تمام قوا از فروختن خانه&amp;zwnj;اش امتناع کرده بود...&lt;br /&gt;
شرح این ماجرا در برنامه بعدی مى&amp;zwnj;آید.&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;شهرنوش&amp;zwnj;پارسی&amp;zwnj;پور در زمانه:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;http://www.radiozamaneh.com/taxonomy/term/12211&quot;&gt;::برنامه رادیویی &amp;laquo;با خانم نویسنده&amp;raquo; در کتاب زمانه::&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;http://www.radiozamaneh.com/taxonomy/term/2271&quot;&gt;::برنامه&amp;zwnj;های رادیویی شهرنوش پارسی&amp;zwnj;پور در رادیو زمانه::&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;
&lt;a href=&quot;http://shahrnushparsipur.com/&quot;&gt;::وب&amp;zwnj;سایت شهرنوش پارسی&amp;zwnj;پور::&amp;emsp;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
</description>
     <comments>https://archive.radiozamaneh.com/culture/revayat/2012/07/16/16972#comments</comments>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/13703">انقلاب سفید</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/culture/revayat">روایت زمانه</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/10951">شهرنوش پارسی‌ پور</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/3877">گزارش زندگی</category>
 <pubDate>Sun, 15 Jul 2012 23:30:12 +0000</pubDate>
 <dc:creator />
 <guid isPermaLink="false">16972 at https://archive.radiozamaneh.com</guid>
  </item>
  <item>
    <title>زندگی یکنواخت یک زن سر تراشیده برهمن</title>
    <link>https://archive.radiozamaneh.com/culture/book-review/2012/07/07/15569</link>
    <description>&lt;div class=&quot;fb-social-like-widget&quot;&gt;&lt;fb:like  href=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/culture/book-review/2012/07/07/15569&quot; send=&quot;false&quot; layout=&quot;box_count&quot; show_faces=&quot;false&quot; width=&quot;500&quot; action=&quot;like&quot; font=&quot;arial&quot; colorscheme=&quot;light&quot;&gt;&lt;/fb:like&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-sartitr&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    برنامه رادیویی «با خانم نویسنده»، گفت‌و‌گو با شهرنوش پارسی‌پور پیرامون گزیده‌هایی از ادبیات داستانی ایران و جهان        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-nevisandeh&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    حسین نوش‌آذر و شهرنوش پارسی‌پور        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-filefield field-field-maghaleh-image&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    &lt;img  class=&quot;imagefield imagefield-field_maghaleh_image&quot; width=&quot;277&quot; height=&quot;188&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/sites/default/files/parnupad01.jpg?1342115148&quot; /&gt;        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;p&gt;حسین نوش&amp;zwnj;آذر در گفت&amp;zwnj;و&amp;zwnj;گو با شهرنوش پارسی&amp;zwnj;پور - این هفته در برنامه &amp;laquo;با خانم نویسنده&amp;raquo;، شهرنوش پارسی&amp;zwnj;پور نویسنده&amp;zwnj;ای را انتخاب کرده است که رمان او از هر نظر می&amp;zwnj;تواند برای ما جالب باشد: پادما ویسواناتان یک خانم نویسنده هندی&amp;zwnj;ست که در ادمنتون، آلبرتا به دنیا آمده و طبعاً زبان او انگلیسی&amp;zwnj;ست، اما از پیشینه و فرهنگ و خاستگاه شرقی&amp;zwnj;اش دور نیفتاده است.&lt;/p&gt;
&lt;!--break--&gt;&lt;!--break--&gt;&lt;p&gt;او در رشته جامعه&amp;zwnj;شناسی تحصیل کرده و آنطور که خودش ادعا می&amp;zwnj;کند هرگز قصد نداشته نویسنده شود. ابتدا چند نمایش&amp;zwnj;نامه نوشته که نسبتاً مورد توجه قرار گرفته، نخستین رمانش را در کانادا منتشر کرده و سپس یک ناشر بزرگ آمریکایی به نام &amp;laquo;رندوم هاوس&amp;raquo; آن را تجدید چاپ کرده و این نقطه آغاز یک موفقیت بزرگ ادبی برای او بوده است. این کتاب، &amp;laquo;The Toss of a Lemon&amp;raquo; نام دارد و یک ساگای خانوادگی&amp;zwnj;ست. درباره این رمان با شهرنوش پارسی&amp;zwnj;پور گفت&amp;zwnj;و گو کرده&amp;zwnj;ام.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;http://www.zamahang.com/podcast/2010/20120622_navisande_parsipur_nushazar_padma.mp3&quot;&gt;&lt;img align=&quot;middle&quot; src=&quot;http://radiozamaneh.com/sites/default/files/musicicon_14.jpg&quot; alt=&quot;&quot; /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;از شهرنوش پارسی&amp;zwnj;پور می&amp;zwnj;پرسم: &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;خانم پارسی&amp;zwnj;پور، موضوع رمانی که می&amp;zwnj;خواهیم امروز درباره&amp;zwnj;اش صحبت کنیم، سرنوشت یک خانواده برهمن در هندوستان است. این رمان هم بسیار مورد توجه قرار گرفته در غرب. چه چیزی در سرگذشت این خانواده برهمن وجود دارد که برای خواننده ناآشنا با فرهنگ کهن هندوستان می&amp;zwnj;تواند جالب باشد؟&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&lt;img align=&quot;middle&quot; src=&quot;http://www.radiozamaneh.com/sites/default/files/images/parnupad03.jpg&quot; alt=&quot;&quot; /&gt;پادما ویسواناتان، نویسنده&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;مى&amp;zwnj;دانید که هند یک جامعه سنتىست. ساختارهاى طبقاتى در این کشور بسیار قوىست. برهمنان نخستین کاست طبقاتى هند هستند. البته این بدان معنى نیست که آن&amp;zwnj;ها پولدار&amp;zwnj;ترین هستند. بلکه اما مهم&amp;zwnj;ترین به شمار مىآیند. آن&amp;zwnj;ها حافظ سنتهاى قومى و در حقیقت&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان گروه روحانیون کشور به شمار مىآیند. روشن است که زنى از کاست برهمن خود به خود حافظ سنت و نگهبان خانواده است. کتاب در عین حال به نکات ظریف دیگرى توجه دارد. ستاره&amp;zwnj;شناسى به این مرد گفته است که هنگامى که پسرش به دنیا بیاید، خواهد مرد. مرد آن&amp;zwnj;چنان به حرف ستاره&amp;zwnj;شناس باور دارد که اندکى پس از تولد پسرش از دنیا مى&amp;zwnj;رود. البته دیگر در زمانه&amp;zwnj;اى نیستیم که زن را به همراه شوهر بسوزانند. بلکه زن وظیفه خود مى&amp;zwnj;داند که پس از مرگ شوهر مو&amp;zwnj;هایش را از ته تراشیده گوشه عزلت بگیرد. تمامى این کتاب حجیم شرح احوال این زن است که البته هیچ کار ویژه&amp;zwnj;اى جز خانه&amp;zwnj;دارى انجام نمى&amp;zwnj;دهد. نویسنده با دقت و حوصله و از سر صبر این زندگى یکنواخت را دنبال مى&amp;zwnj;کند. ما دختر این زن را مى&amp;zwnj;بینیم که به ازدواج مردى درمى&amp;zwnj;آید که قمارباز است. اما دختر از فردای روز ازدواج کارى جز زائیدن بچه ندارد. او شمار قابل تأملى بچه مى&amp;zwnj;زاید. این واقعیت تلخ را مى&amp;zwnj;توانیم از شرایط فعلى هندوستان درک کنیم. انبوه جمعیتى که به دنیا مى&amp;zwnj;آیند چون به دنیا مى&amp;zwnj;آیند. سنت مخالف سقط جنین و یا جلوگیرى از باردارى&amp;zwnj;ست، در نتیجه زنان مى&amp;zwnj;زایند چون مى&amp;zwnj;زایند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;نویسنده، داستان زندگی روزانه و یکنواخت یک زن سر تراشیده برهمن را که کاری جز زاییدن ندارد، چطور روایت کرده؟&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;باید باور کرد که پادما ویسواناتان بیانى سرد و یکنواخت را در این کتاب به کار گرفته است. هنگامى که رمان را مى&amp;zwnj;خواندم به نظرم مى رسید دارم به رودى نگاه مى&amp;zwnj;کنم که به آرامش در جریان است بى آنکه حتى موج کوچکى ایجاد کند. این آرامش البته در آخرین مرحله به پایان مى&amp;zwnj;رسد. زن دچار دردسر مى&amp;zwnj;شود و چون به این&amp;zwnj;کار آموخته نیست در گرفتارى دست و پا مى&amp;zwnj;زند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;قهرمان این داستان و در واقع چفت و بست عاطفی و حتی اجتماعی خانواده برهمن مورد بحث در داستان یک زن است. این زن، چه ویژگی&amp;zwnj;های شخصیتی دارد؟&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;این زن تجسم و مظهر پاکى و عفت است. اما هرچه پیش&amp;zwnj;تر مى&amp;zwnj;روید مى بینید این همه وفادارى به سنت جز کسالت و بدبختى تنیجه&amp;zwnj;اى به بار نمى&amp;zwnj;آورد. زندگى زن داستان چنان در دایره یک خانه حبس شده که حتى در جریان داستان ما از وجود شخصیت&amp;zwnj;هایى همانند گاندى و نهرو که هم&amp;zwnj;زمان با این زن زندگى مى&amp;zwnj;کنند غافل مى&amp;zwnj;مانیم. در دایره خانه این زن هیچ جایى براى هیچ چیز وجود ندارد. او فقط مراقب است دست از پا خطا نکند. من اغلب در خواندن رمان یاد سفر کوتاه خود به هند بودم و جمعیت انبوه مردم در خیابان که با نگاه ساده&amp;zwnj;اى متوجه مى&amp;zwnj;شدید همه خدمتگزار سنت&amp;zwnj;هاى مرسوم کشور هستند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;&amp;nbsp;گاهی پیش آمده که منتقدان این رمان را با آثار سلمان رشدی مقایسه کرده&amp;zwnj;اند. آیا واقعاً این دو نویسنده، حالا غیر از اینکه هر دو از هندوستان آمده&amp;zwnj;اند و زبانشان هم زبان انگلیسی&amp;zwnj;ست، با هم از نظر سبک و زبان قابل مقایسه&amp;zwnj;اند؟&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&lt;img align=&quot;middle&quot; src=&quot;http://www.radiozamaneh.com/sites/default/files/images/parnupad02.jpg&quot; alt=&quot;&quot; /&gt;در رمان پادما همه چیز در خدمت حفظ آرامش است.&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;من شباهتى میان کار پادما ویسواناتان و سلمان رشدى نیافتم. آثار سلمان رشدى همیشه از تحرک و پویایى ویژه&amp;zwnj;اى برخوردارند. حرکت در آثار او بسیار شدید است و شخصیت&amp;zwnj;ها دائم در حال جنبیدن هستند. در کار پادما اما همه چیز در خدمت حفظ آرامش است. از این نظرگاه کتاب اندکى از عدم تحرک رنج مى&amp;zwnj;برد. زنى در خانه است و زندگى خارجى او از طریق مردى از کاست نجس اداره مى&amp;zwnj;شود که هرگز پا به درون خانه او نمى&amp;zwnj;گذارد. البته مطمئن نیستم که این مرد جزو کاست نجس&amp;zwnj;هاست، بلکه اما یک نکته روشن است که او هیچگاه وارد خانه نمى&amp;zwnj;شود. حتى هنگامى که زن مى&amp;zwnj;گیرد نیز آن&amp;zwnj;ها وارد خانه نمى&amp;zwnj;شوند. همه کار&amp;zwnj;ها در بیرون خانه انجام مى&amp;zwnj;گیرد. در نتیجه زن بیشتر از پیش از مسائل جهان دور مى&amp;zwnj;ماند. پسر او نیز مادر را جدى نمى&amp;zwnj;گیرد. او زندگى پر تحرک و پویائى دارد، اما مادر را هرگز در کار&amp;zwnj;هایش دخالت نمى&amp;zwnj;دهد. در کار سلمان رشدى همیشه ده&amp;zwnj;ها سوژه در کنار هم عملکرد دارند. در کار پادما ویسواناتان یک سوژه عمده و مرکزى به آرامش دور محور خود مى&amp;zwnj;چرخد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;در آنتالوژی&amp;zwnj;هایی که درباره ادبیات آمریکا تهیه می&amp;zwnj;کنند، معمولاً فصلی را هم به نویسندگان مهاجر اختصاص می&amp;zwnj;دهند. این فصل معمولاً با امی تان، نویسنده معروف چینی آغاز می&amp;zwnj;شود. آیا به نظر شما پادما یک نویسنده مهاجر است؟ انگلیسی&amp;zwnj;زبان بودن نویسنده تا چه حد می&amp;zwnj;تواند موجب موفقیت او بشود. آیا تفاوتی هست بین پادما با مثلاً شهریار مندنی&amp;zwnj;پور که فارسی&amp;zwnj;زبان است، اما رمان سانسور یک داستان عاشقانه ایرانی&amp;zwnj;اش بسیار مورد توجه قرار گرفت؟&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پادما بدون شک یک نویسنده مهاجر آمریکایى&amp;zwnj;ست. او استاد دانشگاه است و انگلیسى را بسیار روان حرف مى&amp;zwnj;زند. این عامل موفقیت بسیار بزرگى&amp;zwnj;ست. البته کار شهریار مندنى&amp;zwnj;پور نیز مورد توجه قرار گرفت چون از وجود مترجمى بسیار دقیق و خوب همانند سارا خلیلى برخوردار بود. اما بدون شک دانستن زبان و به زبان کشور میزبان نوشتن یکى از رمزهاى موفقیت است. نویسندگان هندى و پاکستانى از این نظر اقبال بلندى دارند، چون انگلیسى را بسیار خوب یاد مى&amp;zwnj;گیرند و بدون واسطه قادرند در میدان ادبیات انگلیسى&amp;zwnj;زبان حرکت کنند. این نکته نیز قابل تأمل است که دنیاى انگلیسى&amp;zwnj;زبان به فرهنگ هند بسیار بهاء مى&amp;zwnj;دهد. بسیارى از مردم در آمریکا یوگا مى&amp;zwnj;کنند، به موسیقى هند گوش مى&amp;zwnj;دهند و یک پا هندو هستند. روشن است که در چنین حالتى ادبیات هند نیز از اقبال بلندى برخوردار است. پس کار پادما نیز در این میدان از موفقیت برخوردار شده است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در همین زمینه:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;http://www.radiozamaneh.com/taxonomy/term/12211&quot;&gt;::برنامه رادیویی &amp;laquo;با خانم نویسنده&amp;raquo; در کتاب زمانه::&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;http://www.radiozamaneh.com/taxonomy/term/2271&quot;&gt;::برنامه&amp;zwnj;های رادیویی شهرنوش پارسی&amp;zwnj;پور در رادیو زمانه::&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;
&lt;a href=&quot;http://shahrnushparsipur.com/&quot;&gt;::وب&amp;zwnj;سایت شهرنوش پارسی&amp;zwnj;پور::&amp;emsp;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
</description>
     <comments>https://archive.radiozamaneh.com/culture/book-review/2012/07/07/15569#comments</comments>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/3236">ادبیات معاصر ایران</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/12211">با خانم نویسنده</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/3883">حسین نوش آذر</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/10951">شهرنوش پارسی‌ پور</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/12756">پادما ویسواناتان</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/culture/book-review">کتاب زمانه</category>
 <pubDate>Sat, 07 Jul 2012 00:38:29 +0000</pubDate>
 <dc:creator />
 <guid isPermaLink="false">15569 at https://archive.radiozamaneh.com</guid>
  </item>
  <item>
    <title>شمسى، دختر بابا</title>
    <link>https://archive.radiozamaneh.com/culture/revayat/2012/05/28/14748</link>
    <description>&lt;div class=&quot;fb-social-like-widget&quot;&gt;&lt;fb:like  href=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/culture/revayat/2012/05/28/14748&quot; send=&quot;false&quot; layout=&quot;box_count&quot; show_faces=&quot;false&quot; width=&quot;500&quot; action=&quot;like&quot; font=&quot;arial&quot; colorscheme=&quot;light&quot;&gt;&lt;/fb:like&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-sartitr&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    گزارش زندگى ما- شماره ٧٢        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-nevisandeh&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    شهرنوش پارسی‌پور         &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-filefield field-field-maghaleh-image&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    &lt;img  class=&quot;imagefield imagefield-field_maghaleh_image&quot; width=&quot;277&quot; height=&quot;188&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/sites/default/files/parsgsh01.jpg?1338192117&quot; /&gt;        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;p&gt;شهرنوش پارسی&amp;zwnj;پور - شمسى در شکم مادرش بود که زن و شوهر از یکدیگر جدا شدند. داستان به این صورت اتفاق افتاد که پدر شمسى که ۲۳ سال از مادر شمسى بزرگ&amp;zwnj;تر بود با زن جدیدى ازدواج کرد که ۴۰ سال با او اختلاف سن داشت. پس مادر شمسى ۱۷ سال از هوویش مسن&amp;zwnj;تر بود.&lt;/p&gt;
&lt;!--break--&gt;&lt;!--break--&gt;&lt;p&gt;زن که پنج بچه براى شوهرش زائیده بود نمى&amp;zwnj;توانست این توهین را بربتابد. پس پایش را در یک کفش کرد که طلاق بگیرد. پدر شمسى دوست نداشت مادر پنج بچه&amp;zwnj;اش را طلاق بدهد. اما زن آنقدر خشمگین بود که مرد از او مى ترسید. در بحثی که میان زن و شوهر بر سر طلاق نگرفتن درگرفت، مادر شمسى کمربند شوهرش را به دست گرفت و هفت - هشت ضربه به سر و کله مرد کوبید. این البته یک ماجراى قدیمى&amp;zwnj;ست، اما امروز نیز از این داستان&amp;zwnj;ها زیاد اتفاق مى&amp;zwnj;افتد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;a href=&quot;http://www.zamahang.com/podcast/2010/20120526_Shahrnush_Gozaareshe_Zendegie_Maa_72.mp3&quot;&gt;&lt;img align=&quot;middle&quot; src=&quot;http://radiozamaneh.com/sites/default/files/musicicon_14.jpg&quot; alt=&quot;&quot; /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;مسئله اما این بود که خانواده مادر شمسى نیز مایل به طلاق دخترشان نبودند. پدر شمسى مرد ثروتمندى بود و خانواده مادر شمسى از مال دنیا بى&amp;zwnj;بهره بودند. اما این حرف&amp;zwnj;ها براى زن قابل تحمل نبود. او به هیچ وجه نمى&amp;zwnj;توانست وجود هوو را تحمل کند. در حقیقت بسیار به او برخورده بود، و کار به&amp;zwnj; جایى رسیده بود که اگر پدر شمسى زن جدید را هم طلاق مى&amp;zwnj;داد باز هم مادر شمسى طلاق مى&amp;zwnj;گرفت؛ و گرفت.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بعد اما مرد که پنج بچه&amp;zwnj;اش داشتند سرگردان مى&amp;zwnj;شدند دست به دامن خانواده زنش شد تا دوباره به مادر شمسى رجوع کند. این دائى شمسى بود که یک میهمانى مفصل به&amp;zwnj;راه انداخت و زن و شوهر را دعوت کرد. این مادر شمسى بود که آخر شب مجبور شد پدر شمسى را در اتاق&amp;zwnj;خواب خانه برادرش تحمل کند چون شرم داشت که در برابر برادرش داد و فریاد راه بیندازد. اما در بامداد این ازدواج مجدد او به صداى بلند فریاد زد که طلاق مى&amp;zwnj;خواهد. پدر شمسى دیگر خشمگین شد، اما خشم خود را فروخورد و در حضور همه اعضاى خانواده شمسى گفت: باشد، من او را طلاق مى&amp;zwnj;دهم، اما دیشب یک بچه در شکم او کاشتم. یک دختر. از حالا مى گویم که نام او شمس&amp;zwnj;الزمان است. همین&amp;zwnj;طور هم شد و ۹ ماه بعد شمس&amp;zwnj;الزمان به&amp;zwnj;دنیا آمد، و از&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان آغاز کار شمسى خوانده شد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;شمسى پدرش را کم مى&amp;zwnj;دید، اما هر بار که او را مى&amp;zwnj;دید خاطره خوشى از مرد در دلش نقش مى&amp;zwnj;بست. پدر هر بار هدیه&amp;zwnj;اى به او مى&amp;zwnj;داد. علاوه بر آن از ازدواج آخرینش دو بچه، پسر و دختر به دنیا آمده بودند که عشق شمسى بودند. با برادرش همسن بود و هرگاه به خانه پدر مى&amp;zwnj;رفت، دو بچه سر و صداى زیادى به راه مى&amp;zwnj;انداختند. در یک عکس خانوادگى پدر شمسى را مى&amp;zwnj;بینیم که در وسط نشسته. دختر بزرگش که از دو ازدواج ماقبل مادر شمسى پاى به دنیا گذاشته و از مادر شمسى یک سال بزرگ&amp;zwnj;تر است طرف راست پدر نشسته. خواهر تنى شمسى که ۱۶ سال دارد در طرف چپ نشسته. دو تا از بچه&amp;zwnj;ها پشت این جمعیت ایستاده&amp;zwnj;اند و بقیه کوچک&amp;zwnj;تر&amp;zwnj;ها جلوى پاى آن&amp;zwnj;ها نشسته&amp;zwnj;اند. شمسى روى زمین، جلوى پاى پدرش نشسته است. دختربچه پدر را بسیار دوست مى&amp;zwnj;دارد، اما از دست مادر عصبى و خشکه&amp;zwnj;اخلاقش به عذاب است. او در مجموع خانواده پدرى را که از ثروتمندان شهر هستند بیشتر از خانواده مادرى دوست دارد. خانواده مادرى اهل نماز و روزه هستند. خانواده پدرى قمارباز و اهل تفریح و سرگرمى. شمسى بار&amp;zwnj;ها پشت دست خویشان پدرى که پوکر و رامى بازى مى&amp;zwnj;کنند نشسته و این بازى&amp;zwnj;ها را یاد گرفته است. اغلب پیش آمده که در انتهاى میهمانى&amp;zwnj;هاى مفصل خانواده پدرى در آغوش پدر به خواب رفته است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&lt;img align=&quot;middle&quot; src=&quot;http://www.radiozamaneh.com/sites/default/files/images/parsgsh02.jpg&quot; alt=&quot;&quot; /&gt;شمسی عاشق شده بود...&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;شمسى هشت ساله بود که پدرش از دنیا رفت. داغ این مرگ هرگز تا آخر عمرش التیام نیافت. حضور این مرد با ریش و موى سپید نقطه عطف زندگى شمسى بود، و هنگامى که به همسرى شوهر جوانش درآمد نتوانست او را دوست بدارد. مرد بسیار جوان بود براى او. شمسى خودش هم نمى&amp;zwnj;دانست چه مى&amp;zwnj;خواهد. شوهرش جوان و قوى و البته کم&amp;zwnj;درآمد بود. آغاز زندگى&amp;zwnj;اش بود و روشن بود که پا به سن بگذارد مرد ثروتمندى خواهد بود. اما او قادر نبود شمسى را شاد کند. با این&amp;zwnj;حال ناگهان روزى جهان قوس و قزحى شد. جلال الهى از سفر اروپا به ایران بازگشت. او یکى از دوستان جوان پدر شمسى بود، و حالا ۴۸ سال از سنش گذشته بود. زمیندار بود و باغ&amp;zwnj;هاى چاى او در گیلان مکان تفریح تمام دوستان و خویشاوندان بود.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اولین بار شمسی این مرد را جلو خانه پدری&amp;zwnj;اش دید. رفته بود برادر و خواهرش را ببیند، که جلال الهى را دید. مرد داشت از اتوموبیل بیوک خود خارج مى&amp;zwnj;شد. چهره زیبا و با وقارش در نور بامدادى مى&amp;zwnj;درخشید. مو&amp;zwnj;هایش خاکسترى بود و سبیلى درویش&amp;zwnj;وار داشت. قلب شمسى لرزید. در مرد ناگهان چیزى را مى&amp;zwnj;دید که یک عمر در جست&amp;zwnj;وجوى آن بود. مرد آقا و متین بود و با دیدن شمسى لبخند زد.&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان لبخند بود که دل شمسى را براى همیشه برد. رابطه آنان در&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان نگاه نخست آغاز شد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;سالیان دراز شمسى در میان دو مرد زندگى کرد. هرگز تصمیم به طلاق نگرفت، اما هرگز نتواست شوهرش را به اندازه جلال الهى دوست بدارد. یکى از لذت&amp;zwnj;هاى او بافتن ژاکت براى او بود. ژاکت&amp;zwnj;ها را در غیاب شوهرش مى&amp;zwnj;بافت. حداقل سالى دو ژاکت به مرد هدیه مى&amp;zwnj;داد. اشتباه محض است اگر تصور شود شمسى براى مال دنیا مرد را دوست داشت. او تقریباً هرگز هیچ هدیه&amp;zwnj;اى از جلال الهى قبول نکرد. در مقابل پافشارى جلال الهى براى ازدواج همیشه مى&amp;zwnj;گفت نمى&amp;zwnj;تواند بچه&amp;zwnj;هایش را تنها بگذارد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;مسئله جالب و قابل تأمل در این رابطه وابستگى جنسى شمسى به شوهرش بود. جلال الهى در ارتباط جنسى مرد ضعیفى بود، اما این براى شمسى اهمیتى نداشت. اینکه مرد همسرى داشت برایش بى&amp;zwnj;اهمیت بود. نکته مهم اما این بود که جلال الهى پدر شمسى را به&amp;zwnj;خوبى مى&amp;zwnj;شناخت و نقل&amp;zwnj;هاى زیادى از او مى&amp;zwnj;دانست.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در یک نیمه&amp;zwnj;شب تابستانى شمسى از خواب پرید. رؤیایى درباره پدرش دیده بود. در خواب شمسى از کوهى بالا مى&amp;zwnj;رفت. پدرش پیشاپیش او حرکت مى&amp;zwnj;کرد، اما گاهى در این رؤیا پدر به چهره جلال الهى در مى&amp;zwnj;آمد. کوهستان شیب&amp;zwnj;هاى تندى داشت و شمسى به نفس نفس افتاده بود. بعد شیب آنقدر تند شد که به دیوارى مى&amp;zwnj;مانست. زیر پاى شمسى خالى بود و هر لحظه ممکن بود در دره بیفتد. به گریه افتاده بود که پدرش ناگهان دست او را گرفت و او را به نقطه امن&amp;zwnj;ترى هدایت کرد. شمسى سرش را بلند کرد تا از پدر تشکر کند. اما ناگهان دید رو در رو با خداوندگار مرگ ایستاده. او صورتى اسکلت&amp;zwnj;گونه داشت و دو چشم سیاه ذغالى&amp;zwnj;رنگ در ته حدقه چشم&amp;zwnj;هایش مى&amp;zwnj;درخشید. هنگامى که شمسى از خواب بیدار شد غرق عرق بود. قدرت تکان خوردن نداشت. صداى تنفس آرام شوهرش به او اطمینان داد که در همین دنیاست. روزهاى متوالى به این فکر کرد که چرا این خواب را دیده است. چرا پدر و جلال الهى جا&amp;zwnj;به&amp;zwnj;جا مى&amp;zwnj;شدند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;یک هفته&amp;zwnj;اى پس از این رؤیا سر قرار همیشگى با جلال الهى رفت. مثل همیشه آن&amp;zwnj;ها به هم عشق ورزیدند، اما شمسى به خانه که بازگشت احساس کرد بدنش کثیف است. باید حتماً خود را مى&amp;zwnj;شست. اسباب حمامش را بست و راهى گرمابه شد؛ و این آخرین بارى بود که جلال الهى را دید. شمسى ناگهان ساکت شد. دوستانش متحیر بودند که چرا او دیگر از عشق حرف نمى&amp;zwnj;زند. شمسى چنان از خاطره جلال الهى فاصله گرفت که همه آرام آرام فهمیدند که دیگر نباید درباره مرد با او حرف بزنند. و عاقبت یک روز در برابر پافشارى پوران، دوستش که مى&amp;zwnj;خواست بداند چه اتفاقى افتاده گفت: باور کن هیچى. فقط تا همین اواخر من دختر بابام بودم. حالا یک دفعه متوجه شدم که خودم مادر هستم.&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در همین زمینه:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;http://www.radiozamaneh.com/taxonomy/term/2271&quot;&gt;::برنامه&amp;zwnj;های رادیویی شهرنوش پارسی&amp;zwnj;پور در رادیو زمانه::&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;
&lt;a href=&quot;http://shahrnushparsipur.com/&quot;&gt;::وب&amp;zwnj;سایت شهرنوش پارسی&amp;zwnj;پور::&amp;emsp;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
</description>
     <comments>https://archive.radiozamaneh.com/culture/revayat/2012/05/28/14748#comments</comments>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/culture/revayat">روایت زمانه</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/10951">شهرنوش پارسی‌ پور</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/3877">گزارش زندگی</category>
 <pubDate>Mon, 28 May 2012 08:01:58 +0000</pubDate>
 <dc:creator />
 <guid isPermaLink="false">14748 at https://archive.radiozamaneh.com</guid>
  </item>
  <item>
    <title>اساطیر ژاپن - ١١</title>
    <link>https://archive.radiozamaneh.com/culture/revayat/2012/04/11/12956</link>
    <description>&lt;div class=&quot;fb-social-like-widget&quot;&gt;&lt;fb:like  href=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/culture/revayat/2012/04/11/12956&quot; send=&quot;false&quot; layout=&quot;box_count&quot; show_faces=&quot;false&quot; width=&quot;500&quot; action=&quot;like&quot; font=&quot;arial&quot; colorscheme=&quot;light&quot;&gt;&lt;/fb:like&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-sartitr&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    اساطیر ایران و جهان- شماره ۵٣        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-nevisandeh&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    شهرنوش پارسی‌پور         &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-filefield field-field-maghaleh-image&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    &lt;img  class=&quot;imagefield imagefield-field_maghaleh_image&quot; width=&quot;277&quot; height=&quot;184&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/sites/default/files/parshjm01_0.jpg?1334128685&quot; /&gt;        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;p&gt;شهرنوش پارسی&amp;zwnj;پور - گفتیم که پسر بى&amp;zwnj;رحم امپراتور رفتار نامناسبى با همسرش داشت و همسر او رنج مى&amp;zwnj;برد. حتى هنگامى که در جریان جنگ دیگرى در شرق شوهرش دچار عشق شاهزاده خانم میازو شد باز هم اوتوتاچى بانا، همسر شاهزاده اندوه خود را پنهان کرد.&lt;/p&gt;
&lt;!--break--&gt;&lt;!--break--&gt;&lt;p&gt;
میازو تمام زیبایى&amp;zwnj;هاى دخترانه&amp;zwnj;اى را که روزى در چهره اوتوتاچى بانا دیده مى&amp;zwnj;شد داشت و تحسین یاماتو-تاکه رو که متوجه دختر شده بود قلب زن را شکست. اما حتى هنگامى که شنید شوهرش مى&amp;zwnj;خواهد دختر را به عنوان زن دوم انتخاب کند لبخند زد. به هرحال مرد کارهاى قهرمانانه&amp;zwnj;اى داشت که انجام دهد و به خاطر آن&amp;zwnj;ها اسباب رنج همسرش مى&amp;zwnj;شد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;
&amp;nbsp;&lt;a href=&quot;http://www.zamahang.com/podcast/2010/20120409_Assatere_Jahan_Parsipur_53.mp3&quot;&gt;&lt;img align=&quot;middle&quot; src=&quot;http://radiozamaneh.com/sites/default/files/musicicon_14.jpg&quot; alt=&quot;&quot; /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در ساحل ایدزو آنهایى که تنگه کازوسا را دیدند که در برابر آن&amp;zwnj;ها قد کشیده بود یکه خوردند. اگر بنا بود به سرزمین یاغیان برسند باید از آنجا عبور مى&amp;zwnj;کردند. همراهان او براى عبور از تنگه مضطرب بودند، اما یاماتو-تاکه رو بر ترس آن&amp;zwnj;ها فایق آمد و گفت که این گدار کوچکى ست که به راحتى مى توان از آن عبور کرد. سپاهیان که خجالت زده شده بودند به راه افتادند، اما روح تنگه احساس ناخوش آیندى داشت. توفان عظیمى به سراغ شاهزاده لاف زن آمد. موج هاى عظیم برخاست، باد کوبید، تندر درخشیدن گرفت. براى آرام کردن شرایط قربانى انسانى لازم بود. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اینکه شوهرش باعث توفان شده بود خللى در تصمیم&amp;zwnj;گیرى اوتوتاچى بانا ایجاد نکرد، و حتى یک لحظه به سال&amp;zwnj;هایى که او با وى بدرفتارى کرده بود فکر نکرد. این قربانى شدن نمى&amp;zwnj;توانست اهمیتى داشته باشد. زن به خود گفت که باید مردى را که این همه سال عاشقانه دوست داشته است نجات دهد. او حاضر بود جان خود را فدا کند تا یک مو از سر مردش کم نشود. مأموریت خطیر امپراتور نیز در مد نظر بود. به هر شکل که بود این مأموریت باید به انجام مى رسید؛ و بدین ترتیب بود که شاهزاده خانم شجاع خودش را به دست امواج توفانى سپرد تا دریاى غران و خروشان آرام بگیرد. امواج دریا برخاستند و او را به اعماق خود کشیدند. کمى بعد دریا آرام شد و کشتى یاماتو-تاکه رو موفق شد به سواحل کازوسا برسد. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اما اکنون شاهزاده هنگامى که به ساحل رسید تغییر کرده بود. او که از قربانى شدن همسرش بهت&amp;zwnj;زده بود متوجه شد که چقدر کوچک و حقیر است. باقى عمر او در عزادارى ژرف براى همسرش گذشت، اما تقدیر چنین بود که خود او نیز چندان در زمین نپاید. امپراتور او را براى آزاد کردن مردم اومى که مارى عظیم مزاحمشان بود گسیل داشت و شاهزاده به&amp;zwnj;راحتى این&amp;zwnj;کار را انجام داد. شاهزاده با دست خالى با مار درافتاد و فکر کرد که کار به انجام رسیده است. اما مار یک هیولاى متملق و چاپلوس بود. آن ارباب ستمکار عاقبت جان خود را از دست داد. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;مار که آسمان را با تاریکى و باران پر کرده بود بیمارى را به جان شاهزاده انداخت. شاهزاده همین&amp;zwnj;طور که پیش مى&amp;zwnj;رفت قدرتش به پایان مى&amp;zwnj;رسید، و او مى رفت تا براى آخرین بار به امپراتور گزارش دهد، اما در هنگام عبور از دشت نوبو دانست که آخر کار رسیده است. او با اندوه گفت همچنان که ارابه چهاراسبه از گذارى میان دیوار عبور مى کند زمان بر او غالب آمده است. او احساس کرد که دیگر پدرش را هرگز نخواهد دید. شاهزاده در سرزمینى بایر از دنیا رفت و مرگش او را به قهرمانى که خود را براى مردم و کشورش قربانى کرده است تبدیل کرد، و به یک قربانى تبدیل شد. امپراتور که از مرگ پسر محبوبش در رنج بود براى او آرامگاهى ساخت، اما کمى بعد جسم او به قالب پرنده سفیدى درآمد و به یاماتو، جائى که به دنیا امده بود بازگشت. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&lt;img align=&quot;middle&quot; src=&quot;http://radiozamaneh.com/sites/default/files/%25b%25f/userfiles/%25u/parshjm02.jpg&quot; alt=&quot;&quot; /&gt;او که از قربانى شدن همسرش بهت&amp;zwnj;زده بود متوجه شد که چقدر کوچک و حقیر است.&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;آیا رفتار یاماتو-تاکه رو بى&amp;zwnj;شرمانه بوده است؟ &amp;laquo;عملیاتى که او انجام داد، که بى&amp;zwnj;شک عظیم بودند اغلب دور از آن معنایى هستند که در جهان امروز به شجاعت و دلاورى تعبیر مى&amp;zwnj;شوند.&amp;raquo; پیروزى او بر رهبر راهزنان، یعنى ایزومو-تاکه&amp;zwnj;رو به ترفندى بى&amp;zwnj;شرمانه مى&amp;zwnj;ماند که شاهزاده با نمایش آنکه دوست خوبى&amp;zwnj;ست انجام داد. او به جاى شمشیر فلزى خود مسلح به شمشیر چوبینى بود که با آن اطرافیان را فریب مى&amp;zwnj;داد. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;یک بعد از ظهر گرم که آفتاب بى&amp;zwnj;دریغ مى&amp;zwnj;تابید ازومو-تاکه رو براى شنا به رودخانه رفت. این&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان لحظه&amp;zwnj;اى بود که شاهزاده حیله&amp;zwnj;گر انتظار آن را مى&amp;zwnj;کشید. هنگامى که راهزن در آب غوطه&amp;zwnj;ور بود شاهزاده که در ساحل بود به سراغ شمشیر او رفت و سلاح چوبى خود را با آن عوض کرد. سپس شاهزاده جنگى را براى سرگرمى پیشنهاد کرد. ازومو شمشیر چوبى را کشید بدون آنکه بتواند از آن استفاده کند، و &amp;laquo;دوست&amp;raquo;&amp;zwnj;اش بى&amp;zwnj;رحمانه او را قطعه قطعه کرد. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;خداوندگار بار برنج&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;laquo;این داستان که چطور هیده ساتوى قهرمان موفق شد لقب تاواراتودا را به خود اختصاص دهد و نامش در میان آیندگان مشهور بشود یکى از عجیب&amp;zwnj;ترین و هیجان انگیز&amp;zwnj;ترین داستان&amp;zwnj;هاى اساطیر ژاپنى&amp;zwnj;ست که دو پدیده جذاب اژدها&amp;zwnj; و کشتن هیولا&amp;zwnj; را در برمى&amp;zwnj;گیرد.&amp;raquo; &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;یک روز که هیده ساتو در کنار دریاچه بیوا راه مى&amp;zwnj;رفت، متوجه شد که راهش به دلیل رودخانه&amp;zwnj;اى که دریاچه سرچشمه آن بود سد شده است. دریاچه پلى داشت که خود مشکلى بود، چرا که این پل یک مار زشت و عظیم خوابیده بود که حلقه&amp;zwnj;هایش در برابر او گسترده شده بود. اما هیده ساتو کسى نبود که به اژدهاى هیولاوار توجه کند. از روى حلقه&amp;zwnj;هاى اژد&amp;zwnj;ها عبور کرد و به سوى دیگر رود رفت و به راه خود ادامه داد. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;صدایى از پشت سر او را خطاب کرد و او به جاى مار خوابیده یک شکل عجیب انسانى دید که موهاى ژولیده سرخ&amp;zwnj;رنگ و تاجى اژدهاوار داشت. این موجود عجیب توضیح داد که شاه اژدهاى دریاچه بیواست و به یارى قهرمانانه هیداسو تو نیازمند است. اژد&amp;zwnj;ها گفت سال&amp;zwnj;هاست که با دیدن انسان&amp;zwnj;ها خود را به شکل اژد&amp;zwnj;ها در مى&amp;zwnj;آورد، اما همه از او مى&amp;zwnj;گریزند. اما اکنون هیده سوتو نشان داده بود که شجاع است. اینک اژد&amp;zwnj;ها از او درخواست داشت که بماند و به او کمک کند تا قلمرویش را از شر هزارپاى عظیمى که در عمق آب و در نزدیکى کوه می&amp;zwnj;کامى زندگى مى&amp;zwnj;کند نجات دهد. او به طور مرتب یاران شاه اژد&amp;zwnj;ها را مى&amp;zwnj;کشت و مى&amp;zwnj;خورد. حتى کاخ سلطنتى از دست او آرامش نداشت. فرزندان و نواده او نیز به دست هزارپا ربوده شده بودند. واقعاً ممکن بود که خود او نیز اسیر شود. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;هیده سوتو به همراه اژد&amp;zwnj;ها به عمق دریاچه رفت و از دیدن آنچه که در برابرش بود مبهوت شد. تالارهاى مجلل کاخ در عمق آب درخشش داشتند. در قلب کاخ تالارى بود که از قهرمان دعوت شد تا در آنجا بخورد و بنوشد. او در حالى&amp;zwnj;که بهترین شراب برنج و بهترین خوراک&amp;zwnj;ها را مى&amp;zwnj;خورد، ماهیان طلایى در اطرافش مى&amp;zwnj;رقصیدند. او که اینک مست شده بود ناگهان از صداى رعدآسایى که به گوشش خورد به خود آمد. شاه با عجله هیده سوتو را به سوى پنجره&amp;zwnj;اى هدایت کرد که در آنجا بالکونى بود و کوه می&amp;zwnj;کامى را مى&amp;zwnj;شد دید. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;آنچه که دیده مى شد هزارپاى ترسناکى بود که از سر تا ته کوه را در خود پوشانده بود. صد پاى او همانند چراغ روشن بود و در&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان حال چشمانش مى&amp;zwnj;درخشید و همه چیز را مى دید هیداسوتو کمانش را کشید و تیرى در میان آن گذاشت و در میان آب&amp;zwnj;ها&amp;zwnj;&amp;zwnj; رها کرد با کمال تعجب او سر هیولا را نشانه گرفته بود. تیر به هدف خورد اما تأثیرى نداشت. دوباره تیرى&amp;zwnj;&amp;zwnj; رها کرد، اما باز به نتیجه نرسید. قهرمان نگران شده بود، اما ناگهان به یاد داستانى قدیمى افتاد که آب دهان انسان تأثیر جادویى دارد این&amp;zwnj;بار تیرش را با آب دهان آغشت و آن را به سوى هدف پرتاب کرد. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;نتیجه این داستان را در شماره آینده خواهیم دید.&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در همین زمینه:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;http://www.radiozamaneh.com/taxonomy/term/2271&quot;&gt;::برنامه&amp;zwnj;های رادیویی شهرنوش پارسی&amp;zwnj;پور در رادیو زمانه::&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;
&lt;a href=&quot;http://shahrnushparsipur.com/&quot;&gt;::وب&amp;zwnj;سایت شهرنوش پارسی&amp;zwnj;پور::&amp;emsp;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
</description>
     <comments>https://archive.radiozamaneh.com/culture/revayat/2012/04/11/12956#comments</comments>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/3771">اساطیر جهان</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/9229">اساطیر ژاپن</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/culture/revayat">روایت زمانه</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/10951">شهرنوش پارسی‌ پور</category>
 <pubDate>Wed, 11 Apr 2012 07:18:06 +0000</pubDate>
 <dc:creator />
 <guid isPermaLink="false">12956 at https://archive.radiozamaneh.com</guid>
  </item>
  </channel>
</rss>