<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?><rss version="2.0" xml:base="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/10767/all" xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/">
  <channel>
    <title>علی رادبوی</title>
    <link>https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/10767/all</link>
    <description></description>
    <language>fa</language>
          <item>
    <title>آری، ویرجینیا!</title>
    <link>https://archive.radiozamaneh.com/culture/book-review/2012/04/18/13326</link>
    <description>&lt;div class=&quot;fb-social-like-widget&quot;&gt;&lt;fb:like  href=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/culture/book-review/2012/04/18/13326&quot; send=&quot;false&quot; layout=&quot;box_count&quot; show_faces=&quot;false&quot; width=&quot;500&quot; action=&quot;like&quot; font=&quot;arial&quot; colorscheme=&quot;light&quot;&gt;&lt;/fb:like&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-sartitr&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    بررسی مجموعه داستان «تا دوردست‌ها» نوشته علی رادبوی        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-nevisandeh&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    فرامرز پورنوروز         &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-filefield field-field-maghaleh-image&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    &lt;img  class=&quot;imagefield imagefield-field_maghaleh_image&quot; width=&quot;277&quot; height=&quot;188&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/sites/default/files/aliradpar02_0.jpg?1335037409&quot; /&gt;        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;p&gt;فرامرز پورنوروز - دومین مجموعه داستان علی رادبوی، نویسنده&amp;zwnj;ی ساکن سیاتل با نامِ &amp;laquo;تا دوردست&amp;zwnj;ها&amp;raquo; در ۱۳۰ صفحه، در تابستان گذشته چاپ شده و در دسترسِ علاقمندان قرار گرفته است. این مجموعه شامل ۲۲ داستان کوتاه است. داستان&amp;zwnj;هایی با نام&amp;zwnj;های: آری ویرجینیا، جعبه&amp;zwnj;ها، حاجی اکبر، تا دوردست&amp;zwnj;ها، راز بقا، روزی مثل همه&amp;zwnj;ی روزهای دیگر، زنبور&amp;zwnj;ها...&lt;/p&gt;
&lt;!--break--&gt;&lt;!--break--&gt;&lt;p&gt;بیشتر داستان&amp;zwnj;های علی رادبوی شبیه عکس&amp;zwnj;هایی هستند که تنها از نیمی از صحنه&amp;zwnj;های زندگی گرفته شده باشند و نیم دیگر را خواننده باید با توجه به ویژگی&amp;zwnj;های روحی و شخصیتی و نیز جایگاه اجتماعی خود در عرصه&amp;zwnj;ی کارزار زندگی، پُر کند تا تصویر یا عکس کاملی از یک صحنه را پیش رو داشته باشد. یعنی بی&amp;zwnj;مشارکتِ خلاقانه&amp;zwnj;ی خواننده، داستان شکل نهایی خود را پیدا نمی&amp;zwnj;کند. به&amp;zwnj;عبارت دیگر، علی رادبوی داستان کوتاهی را در ۵۰ &amp;ndash; ۶۰ سطر برای ما بازگو می&amp;zwnj;کند تا ذهن ما را به سوی داستان طولانی&amp;zwnj;تری که پس و پشتِ آن است، هدایت کند. بنابراین خواننده&amp;zwnj;ی منفعل ممکن است لذتی را که از کشفِ ناگفته&amp;zwnj;های متن حاصل می&amp;zwnj;شود، از دست بدهد. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;برای مثال نگاهی می&amp;zwnj;کنیم به اولین داستان این مجموعه، با نامِ &amp;laquo;آری ویرجینیا&amp;raquo;. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;راوی داستان که راننده&amp;zwnj;ی اتوبوس شهری&amp;zwnj;ست، در یک صبح یکشنبه، وقتی برای استراحت کوتاهی از اتوبوس پیاده می&amp;zwnj;شود، متوجه تابلویی می&amp;zwnj;شود که بر بدنه&amp;zwnj;ی اتوبوس نصب شده است: &amp;laquo;آری ویرجینیا، خدایی وجود ندارد.&amp;raquo; اینکه شرکت اتوبوسرانی چرا این تابلو را بر بدنه&amp;zwnj;ی اتوبوس نصب کرده، و چه چیزی را می&amp;zwnj;خواهد تبلیغ کند، یا کدام شرکت تجاری و به چه منظوری چنین کاری کرده، برای ما مشخص نمی&amp;zwnj;شود. در حقیقت اهمیتی هم ندارد. زیرا در کشوری مثل آمریکا با آن دمکراسی نیم&amp;zwnj;بند، که تجارت و سود حرف اول را می&amp;zwnj;زند، از هر شعار و تبلیغی می&amp;zwnj;توان استفاده کرد و توجه مخاطبان یا مشتریان را جلب کرد. اهمیت قضیه در عکس&amp;zwnj;العمل و برخورد مسافران اتوبوس به تابلو است که راوی آن را برای ما برجسته می&amp;zwnj;کند. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;صبح روز یکشنبه که تعدادی از مسافران آن خط اتوبوس به کلیسا می&amp;zwnj;روند، نصب چنان تابلویی، آن هم بر بدنه&amp;zwnj;ی اتوبوس را کاری ناپسند می&amp;zwnj;دانند و با صحبت&amp;zwnj;هایی که بینشان رد و بدل می&amp;zwnj;شود، نارضایتی خودشان را نشان می&amp;zwnj;دهند. حتی یکی از آن&amp;zwnj;ها تصمیم می&amp;zwnj;گیرد که بعداً قضیه را با مسئولان شرکت اتوبوسرانی در میان بگذارد. چند ایستگاه بالا&amp;zwnj;تر میشل، که تمام زندگی&amp;zwnj;اش در دو چمدانِ رنگ و رو رفته خلاصه می&amp;zwnj;شود و شب و روز آن&amp;zwnj;ها را به&amp;zwnj;دنبال خود می&amp;zwnj;کشاند، سوار اتوبوس می&amp;zwnj;شود. او که به&amp;zwnj;خاطر باران دیشب و سردی هوا گویا شب سختی را پشت سر گذاشته، صبح بخیری با راننده رد و بدل می&amp;zwnj;کند و بعد با صدای بلند خطاب به راننده&amp;zwnj;ی اتوبوس می&amp;zwnj;گوید:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;laquo;تابلوی روی اتوبوس&amp;zwnj;ات را دوست دارم! آری ویرجینیا، خدایی وجود ندارد. ولی بهشون بگو که قبل از خدا، کلمه&amp;zwnj;ی مطلقاً را جا انداخته&amp;zwnj;اند!&amp;raquo; &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&lt;img align=&quot;middle&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;http://radiozamaneh.com/sites/default/files/images/aliradsp02.jpg&quot; /&gt;على رادبوى در امریکا مى&amp;zwnj;نویسد.&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;بعد رو می&amp;zwnj;کند به مسافران و می&amp;zwnj;پرسد: &amp;laquo;کسی با نوشته&amp;zwnj;ی روی اتوبوس مخالف است؟&amp;raquo; &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;از هیچکس صدایی در نمی&amp;zwnj;آید، و بیرون، باران و مه در هم آمیخته و چشم&amp;zwnj;انداز را در هاله&amp;zwnj;ی دودی&amp;zwnj;رنگی فروبرده است. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;داستان همانطور که ساده شروع شده، با همین جمله&amp;zwnj;ی ساده هم تمام می&amp;zwnj;شود. کل متن داستان از ۶۰ سطر بیشتر نیست، ولی داستان طولانی&amp;zwnj;تری در ذهن خواننده شکل می&amp;zwnj;گیرد: بی&amp;zwnj;خانمانیِ زنی تنها در یک شب بارانی در کشور ثروتمندی مثل آمریکا، که سرانش مدام از حقوق بشر دَم می&amp;zwnj;زنند. باورهای دینی و تناقض آن با صحنه&amp;zwnj;های دلخراشی که هر روز شاهد آنیم. بی&amp;zwnj;تفاوتی بعضی&amp;zwnj;ها به سیستم اجتماعی که در آن زندگی می&amp;zwnj;کنند. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;آیا مورد میشل را می&amp;zwnj;توان در سطح جامعه به شرایط زیستِ خیلی&amp;zwnj;های دیگر تعمیم داد؟ &lt;br /&gt;
آیا خداهای متفاوتی بر هستی حاکم&amp;zwnj;اند، یا تنها یک خدا بندگانش را نظاره می&amp;zwnj;کند.در یک شب بارانی و سرد، به بی&amp;zwnj;خانمان&amp;zwnj;ها چه می&amp;zwnj;گذرد؟ &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;این پرسش&amp;zwnj;ها و پرسش&amp;zwnj;های گوناگون دیگری بعد از خواندن این داستان در ذهن خواننده شکل می&amp;zwnj;گیرد، و هر کس می&amp;zwnj;تواند با دیدگاه خاص خودش ساعت&amp;zwnj;ها با آن مشغول شود. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;داستان زنبور&amp;zwnj;ها یکی دیگر از داستان&amp;zwnj;های این مجموعه است که وقتی تمام می&amp;zwnj;شود، ذهن خواننده را به فضاهای عمیق&amp;zwnj;تری می&amp;zwnj;کشاند: &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در داستان زنبور&amp;zwnj;ها راوی برای از بین بردن لانه&amp;zwnj;ی زنبوران که در محوطه&amp;zwnj;ی Day care بچه&amp;zwnj;ها ایجاد کرده&amp;zwnj;اند، تمام تلاشش را به&amp;zwnj;کار می&amp;zwnj;برد و در &amp;zwnj;&amp;zwnj;نهایت لانه&amp;zwnj;ی زنبور&amp;zwnj;ها را منهدم می&amp;zwnj;کند. اما زنبوری عصبانی، دست از سر راوی برنمی&amp;zwnj;دارد، و آخر سر هم پای چشم راوی را نیش می&amp;zwnj;زند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;laquo;هنوز هم زیر چشمِ راستم ورم کرده است و می&amp;zwnj;سوزد. البته زخم شمشیر که نیست. می&amp;zwnj;شود تحملش کرد. ولی انگار زخمِ کهنه&amp;zwnj;ی دیگری در من سر باز کرده است که تمام دیشب را بی&amp;zwnj;قرار بودم.&amp;raquo; &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;راوی بیش از این نمی&amp;zwnj;گوید و داستان تمام می&amp;zwnj;شود؛ و ما می&amp;zwnj;مانیم که این کدام زخم کهنه است که در وجود راوی سر باز کرده است؟ داستان درباره&amp;zwnj;ی زخم کهنه هیچ نمی&amp;zwnj;گوید و این خواننده است که باید تصویر را کامل کند. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;آیا لانه&amp;zwnj;ی ما را هم، که در سرتاسر کره&amp;zwnj;ی خاکی پخش شده&amp;zwnj;ایم، مثل لانه&amp;zwnj;ی زنبوران منهدم کرده&amp;zwnj;اند؟ آیا ما نیز به اندازه&amp;zwnj;ی زنبور&amp;zwnj;ها برای بازپس گیری لانه&amp;zwnj;مان تلاش و جانفشانی کرده&amp;zwnj;ایم؟ آیا بی&amp;zwnj;وطنی یا بی&amp;zwnj;خانمانی چه مزه&amp;zwnj;ای دارد؟ &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;این ویژگیِ داستان&amp;zwnj;ها، که خواننده را در بازسازی دنباله&amp;zwnj;ی داستان و فرا&amp;zwnj;تر رفتن از متنِ پیشِ رو، شریک می&amp;zwnj;کند، به کارهای علی رادبوی جذابیت می&amp;zwnj;دهد. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اما آیا او توانسته در همه&amp;zwnj;ی داستان&amp;zwnj;های این مجموعه، به این شیوه عمل کند و خواننده&amp;zwnj;ی کنجکاو را به دنبال خود بکشاند؟ &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;برای پاسخ به این پرسش، داستان کوتاهِ دیگری از این مجموعه را مرور می&amp;zwnj;کنیم:&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در داستان &amp;laquo;فشار خون&amp;raquo; زن و مرد نسبتاً مسنی سوار اتوبوس می&amp;zwnj;شوند. در هر کدام از صندلی&amp;zwnj;های چهار نفره&amp;zwnj;ی دَم درِ ورودی، که پشت به خیابان دارند، یک جای خالی برای نشستن وجود دارد. مرد وقتی وارد می&amp;zwnj;شود، نگاهی به هر دو صندلی خالی می&amp;zwnj;اندازد. می&amp;zwnj;ماند که کدامیک را انتخاب کند. سمت راستی یا سمتِ چپی را. در هر دو حالت می&amp;zwnj;تواند شانه به شانه و تنگِ یک زیباروی جوان و سکسی بنشیند. طولی نمی&amp;zwnj;کشد که انتخاب خودش را می&amp;zwnj;کند و به سمتِ دختری که یک هوا چاق&amp;zwnj;تر است و با دامنی کوتاه&amp;zwnj;تر، راه می&amp;zwnj;افتد.&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان لحظه که می&amp;zwnj;خواهد بنشیند، زنش از پشت سر سریع بازویش را می&amp;zwnj;گیرد و می&amp;zwnj;گوید: &amp;laquo;یک دقیقه صبر کن عزیزم.&amp;raquo; بعد، مادرانه رو به دختر کرده و از وی می&amp;zwnj;خواهد که اگر برایش مسأله&amp;zwnj;ای نیست، کنار دختر دیگر بنشیند تا جا برای هر دوی آن&amp;zwnj;ها باز شود. مرد، که از نشستن در کنار دختر محروم شده، به زنش اعتراض می&amp;zwnj;کند که چرا در همه&amp;zwnj;ی کار&amp;zwnj;ها دخالت می&amp;zwnj;کنی؟ &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;و زن می&amp;zwnj;گوید: عزیزم قصد اذیت تو را ندارم. فقط نگران بالا رفتنِ فشار خون تو هستم! &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;وقتی داستان فشار خون تمام می&amp;zwnj;شود، چه چیزی در ته ذهنِ خواننده می&amp;zwnj;ماند که بعداً آن را در خودش ادامه بدهد؟ &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;به اینکه زن نسبت به شوهرش که هیز عمل کرده، حسودی می&amp;zwnj;کند؟ &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;این داستان که در ۳۰ سطر جمع و جور شده، بیشتر شبیه لطیفه&amp;zwnj;هایی&amp;zwnj;ست که با یک&amp;zwnj;بار شنیدن یا خواندن، از مزه می&amp;zwnj;افتد. حتی برای خیلی از خوانندگان جدی ادبیات داستانی شاید به یک&amp;zwnj;بار خواندنش هم نیارزد. خواننده&amp;zwnj;ی مجموعه&amp;zwnj;ی دوردست&amp;zwnj;ها که داستان ویرجینیا... را می&amp;zwnj;خواند، توقع دارد که بقیه داستان&amp;zwnj;ها هم در&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان سطح یا چیزی شبیه آن باشد. ولی واقعیت این است که در انتخاب داستان&amp;zwnj;ها و سوژه&amp;zwnj;های این مجموعه چندان دقتی به&amp;zwnj;کار نرفته و می&amp;zwnj;شود گفت نویسنده، هر چه دم دستش بوده را در این مجموعه گنجانده است. کاش این&amp;zwnj;کار را نمی&amp;zwnj;کرد. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;از علی رادبوی حدود ۱۰ سال قبل مجموعه داستان &amp;laquo;خانه&amp;zwnj;های مردم&amp;raquo; را خوانده&amp;zwnj;ایم و هنوز داستان زیبای &amp;laquo;مارگریت&amp;raquo; و نیز داستان کوتاهِ &amp;laquo;خانه&amp;zwnj;های مردم&amp;raquo; برای منِ خواننده زنده است و&amp;zwnj;گاه گریبانم را می&amp;zwnj;گیرد. &lt;br /&gt;
می&amp;zwnj;خواهم بگویم هر نویسنده را باید با توجه به متری که خودش در اختیارت می&amp;zwnj;گذارد، سنجید. علی رادبوی ۱۰ سال قبل چند داستان ماندگار آفریده. در مجموعه داستان &amp;laquo;دوردست&amp;zwnj;ها&amp;raquo; هم داستان های ماندگاری مثل &amp;laquo;آری ویرجینیا&amp;raquo; هستند. بنابراین طبیعی ست که توقعمان از نویسنده&amp;zwnj;ی این داستان&amp;zwnj;ها بالا&amp;zwnj;تر برود. زیرا که او با متر خود و نوشتن داستان&amp;zwnj;های خوب، این انتظار را در ما آفریده است.&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
</description>
     <comments>https://archive.radiozamaneh.com/culture/book-review/2012/04/18/13326#comments</comments>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/11174">تا دوردست‌ ها</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/10767">علی رادبوی</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/11173">فرامرز پورنوروز</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/culture/book-review">کتاب زمانه</category>
 <pubDate>Wed, 18 Apr 2012 03:41:40 +0000</pubDate>
 <dc:creator />
 <guid isPermaLink="false">13326 at https://archive.radiozamaneh.com</guid>
  </item>
  <item>
    <title>تا دوردست‌ها</title>
    <link>https://archive.radiozamaneh.com/culture/revayat/2012/04/02/12687</link>
    <description>&lt;div class=&quot;fb-social-like-widget&quot;&gt;&lt;fb:like  href=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/culture/revayat/2012/04/02/12687&quot; send=&quot;false&quot; layout=&quot;box_count&quot; show_faces=&quot;false&quot; width=&quot;500&quot; action=&quot;like&quot; font=&quot;arial&quot; colorscheme=&quot;light&quot;&gt;&lt;/fb:like&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-sartitr&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    گزارش زندگى ما- شماره ۶۴        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-nevisandeh&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    شهرنوش پارسی‌پور        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-filefield field-field-maghaleh-image&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    &lt;img  class=&quot;imagefield imagefield-field_maghaleh_image&quot; width=&quot;277&quot; height=&quot;188&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/sites/default/files/aliradpar01.jpg?1334683336&quot; /&gt;        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;p&gt;شهرنوش پارسی&amp;zwnj;پور - هیچگاه فکر نمى&amp;zwnj;کردم کتابى در خانه&amp;zwnj;ام باشد و من نخوانده باشمش. اما حالا از این کتاب&amp;zwnj;ها زیاد هست. کار و گرفتارى فرصت نمى&amp;zwnj;دهد به خواندن برسم. این هم حقیقتى&amp;zwnj;ست که نویسندگان ایرانى فرصت خواندن به زبان&amp;zwnj;هاى دیگر را از من گرفته&amp;zwnj;اند. تا به خودم مى جنبم ناگهان ۱۵ جلدى کتاب پارسى دور و برم را گرفته است.&lt;/p&gt;
&lt;!--break--&gt;&lt;!--break--&gt;&lt;p&gt;شمار زیادى هم کتاب&amp;zwnj;هاى خود را به صورت چسبیده به اىمیل مى&amp;zwnj;فرستند که به راستى خواندن آن&amp;zwnj;ها برایم دشوار است. کتاب&amp;zwnj;هاى دیگر را مى توان با خود به ورزشگاه برد و حین راه رفتن روى دستگاه راهبر و یا دوچرخه پا زدن خواند. اما این کتاب&amp;zwnj;هاى چسبیده را باید پشت کامپیو&amp;zwnj;تر خواند. شاید هم بشود آن&amp;zwnj;ها را در آى&amp;zwnj;پاد واریز کرد، اما چون آى&amp;zwnj;پاد ندارم نمى&amp;zwnj;دانم شدنى&amp;zwnj;ست یا نه.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;http://www.zamahang.com/podcast/2010/20120402_Gozareshe_zendagiye_Ma_64_final.mp3&quot;&gt;&lt;img align=&quot;middle&quot; src=&quot;http://radiozamaneh.com/sites/default/files/musicicon_14.jpg&quot; alt=&quot;&quot; /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;واژه &amp;laquo;چسبیده&amp;raquo; را براى &amp;laquo;اتاچمنت&amp;raquo; استفاده کردم و واژه &amp;laquo;واریز&amp;raquo; را براى &amp;laquo;داونلود&amp;raquo;. امید که زیاد اشتباه نکرده باشم. شاید دوستان ایرانى خبره در کامپیو&amp;zwnj;تر واژه هائى به این منظور ابداع کرده باشند که بى اطلاع هستم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;به هرحال یکى از کتاب&amp;zwnj;هایى که به دستم رسیده است &amp;laquo;تا دوردست&amp;zwnj;ها&amp;raquo; نام دارد و نویسنده آن على رادبوى است. این کتاب از داستان&amp;zwnj;واره&amp;zwnj;هایى تشکیل شده و داعیه&amp;zwnj;اى هم ندارد. نویسنده &amp;zwnj;گاه به&amp;zwnj;گاه یادآور مى شود که چپگرا بوده است، و گویا هنوز هم هست، اما البته روشن نمى&amp;zwnj;کند از کدام گروه است. البته در خواندن برایم این&amp;zwnj;طور تداعى مى&amp;zwnj;شد که باید توده&amp;zwnj;اى باشد. به هرحال اما حالا گویا راننده اتوبوس در یکى از شهرهاى امریکاست، یا حداقل در لحظه نوشتن این کتاب راننده اتوبوس بوده است. این وضعیت مرا متوجه مسائل جامعه&amp;zwnj;شناختى و روان&amp;zwnj;شناختى مختلفى کرد. دوستان کمونیست در ایران به گونه&amp;zwnj;اى از نظام سلطنتى گپ مى&amp;zwnj;زدند که گویا مغز استخوان سرمایه&amp;zwnj;دارى&amp;zwnj;ست. در راستاى همین معنا طرف آیت&amp;zwnj;الله خمینى را گرفتند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;برخى روشنفکران، از جمله هما ناطق، داد زدند که باباجان عقل سلیم حکم مى&amp;zwnj;کند تا میان بورژوازى کمپرادور و ارتجاع مذهبى طرف اولى را گرفت که صد&amp;zwnj;ها گام پیشتر از رقیبش هست. اما بخش قابل تأملى از دوستان کمونیست که سوار قطار مردم شده بودند و در برابر هیاهوى &amp;laquo;توده&amp;raquo;&amp;zwnj;ها دچار انفعال بودند، این را درک نمى کردند. نتیجه این شد که اغلب به زندان رفتند، شمارى اعدام شدند و باقى به مرور از کشور خارج شدند. هیچکدام هم نکوشیدند به کشورهاى کمونیست فرار کنند، به جز سیاوش کسرایى تا بعد با اضطراب و اندوه به غرب بگریزد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;img align=&quot;middle&quot; src=&quot;http://radiozamaneh.com/sites/default/files/images/aliradsp02.jpg&quot; alt=&quot;&quot; /&gt;على رادبوى در امریکا مى&amp;zwnj;نویسد و خودش هم چاپ مى&amp;zwnj;کند؛ بى&amp;zwnj;توقع و ساده.&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;اینک اما چپ&amp;zwnj;های ما به خدمت نظام سرمایه&amp;zwnj;دارى درآمدند و با کمال تعجب متوجه شدند که مى&amp;zwnj;توانند هر قدر دلشان خواست در این نظام سرمایه&amp;zwnj;دارى از چپ بگویند. چون حقیقتى&amp;zwnj;ست که نظام سرمایه&amp;zwnj;دارى خودش را رسانده است به ماوراى دوران صنعت و در تکنولوژى الکترونیک غوطه مى&amp;zwnj;خورد، و کارش به جایى رسیده است که مى&amp;zwnj;تواند با استفاده از دستگاه&amp;zwnj;هاى مختلف حتى افکار شما را بخواند. حالا مى&amp;zwnj;تواند از پشت دیوارى به کلفتى یک متر که از سیمان ساخته شده باشد عکس شما را بگیرد. در نتیجه هیچ نگرانى از این بابت که افراد برایش چپى حرف بزنند ندارد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;البته همه این&amp;zwnj;ها به این معنى نیست که این نظم پیر نمى شود. چرا مى&amp;zwnj;شود. در همین امریکا مى&amp;zwnj;توان دید که نظم به سوى نوعى فروریزش پیش مى&amp;zwnj;رود. فروشگاه&amp;zwnj;ها بسیار خلوت هستند. مردم آنقدر هیچ چیز نمى&amp;zwnj;خرند که اجناس بسیار مرغوب راهى فروشگاه&amp;zwnj;هاى یک دلارى مى&amp;zwnj;شوند. پس اینجا نیز اتفاقاتى خواهد افتاد، اما این، اشتباه محاسبات دوستان کمونیست ما را جبران نمى&amp;zwnj;کند که سوار قطار توده شدند. بگذریم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;به هرحال دوست چپگراى ما در امریکا راننده اتوبوس است و داستان هم مى&amp;zwnj;نویسد؛ داستان&amp;zwnj;هاى ساده. چنین به نظر مى&amp;zwnj;رسد که او نویسنده شدن را انتخاب کرده است. یعنى مى&amp;zwnj;خواهم بگویم در فطرتش نیست که نویسنده باشد، اما خوب است که نیاز طبیعى به حرف زدن به زبان مادرى را با نوشتن داستان جبران مى&amp;zwnj;کند. به تکه&amp;zwnj;اى از یکى از داستان&amp;zwnj;ها توجه کنید:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;laquo;چند ایستگاه بالا&amp;zwnj;تر اتوبوس را براى میشل که با دو چمدان کذائى&amp;zwnj;اش ایستاده است نگه مى&amp;zwnj;دارم. تمام زندگى میشل همین دو چمدان رنگ و رو رفته است که روز و شب همه جا به دنبال مى&amp;zwnj;کشد. سوار مى&amp;zwnj;شود، ولى برخلاف همیشه نمى&amp;zwnj;خندد. اگر میشل را بدون چمدان&amp;zwnj;هایش ببینید حتماً حساب دیگرى برایش باز مى&amp;zwnj;کنید. تمیز، مرتب و خنده&amp;zwnj;روست، ولى امروز نه. انگار شب سختى را پشت سر گذاشته است. صبح به خیرى رد و بدل مى کنیم. با صداى بلند مى گوید: &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;تابلوى روى اتوبوست را دوست دارم! آره ویرجینیا، خدایى وجود ندارد. ولى بهشون بگو که قبل از خدا کلمه  &amp;laquo;مطلقاً&amp;raquo; را جا انداخته&amp;zwnj;اند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;لب، را گاز مى&amp;zwnj;گیرم و به مسافران نشسته در آیینه بالاى سرم نگاه مى&amp;zwnj;کنم. میشل متعجب یکى دو بار به من و مردم نشسته در اتوبوس نگاه مى&amp;zwnj;کند و رو به مردم با صداى بلند و محکم مى پرسد:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;کسى اینجا با نوشته روى اتوبوس مخالف است؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;از هیچکس صدایى در نمى&amp;zwnj;آید.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بیرون پودر باران و مه در هم&amp;zwnj;آمیخته و چشم&amp;zwnj;انداز را در هاله ى دودى رنگى فرو برده است.&amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&lt;img align=&quot;middle&quot; src=&quot;http://radiozamaneh.com/sites/default/files/parsipoursh.gif&quot; alt=&quot;&quot; /&gt;اینک  اما چپ&amp;zwnj;های ما به خدمت نظام سرمایه&amp;zwnj;دارى درآمدند و با کمال تعجب متوجه  شدند که مى&amp;zwnj;توانند هر قدر دلشان خواست در این نظام سرمایه&amp;zwnj;دارى از چپ  بگویند&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;این یکى از بهترین بخش&amp;zwnj;هاى کتاب هست و بخش نخست هم هست. من به طور کلى آدم&amp;zwnj;هایى را که از پا نمى&amp;zwnj;افتند دوست دارم. البته داستان روشن است که راننده این نوشته را به دیوار اتوبوس نچسبانده است. شرکتى این کار را کرده است که آگهى&amp;zwnj;هاى اتوبوس را مى&amp;zwnj;چسباند. اما به نظر مى&amp;zwnj;رسد که على رادبوى همانند میشل این حرف را باور دارد. اینجاست که من با نویسنده مشکل پیدا مى&amp;zwnj;کنم. به&amp;zwnj;راستى اظهار نظر کردن درباره موضوعاتى که بسیار عظیم هستند چه دردى از بشریت دوا مى&amp;zwnj;کند؟ بودن خدا به&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان اندازه بزرگ است که نبودن آن. اگر فقط یک&amp;zwnj;بار باور کنیم که از راز هستى چیزى نمى&amp;zwnj;دانیم مسئله حل مى شود و دیگر دنبال این بحث&amp;zwnj;ها نمى&amp;zwnj;رویم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در همین روز&amp;zwnj;ها مقاله&amp;zwnj;اى خواندم درباره احساسات گیاهان. این مقاله علمى بود و روشن مى&amp;zwnj;کرد که گیاهان حسى بسیار قوى دارند. اگر کسى به قصد چیدن یا کندن برگ به سوى گیاه برود او بسیار سریع درک مى&amp;zwnj;کند و واکنش نشان مى&amp;zwnj;دهد. در آینده شاید چه بسا با پوست انداختن دانشى که امروز داریم افراد متخصص درک حال و احوالات گیاهان بشوند. مثلا شخصى دکتراى نعناشناسى خواهد گرفت.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;حرف را بد زدم. منظورم این است که کلیشه&amp;zwnj;هایى که ما از ایران بیرون آورده&amp;zwnj;ایم الزاماً به معناى دانش نیست. البته خواننده دچار این اشتباه نشود که على رادبوى فرد متعصبى&amp;zwnj;ست. بر عکس او در عوالم رانندگى اتوبوس کم&amp;zwnj;کم به نوعى حالت تسامح و تساهل رسیده است، یعنى&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان حالت تولرانس. راستى پارسى این واژه چه مى&amp;zwnj;تواند باشد؟ مثلا &amp;laquo;گذشتانه&amp;raquo;؟ یا شاید &amp;laquo;گذشتیدن&amp;raquo;؟ گاهى دچار این احساس مى شوم که در جمله&amp;zwnj;بندى&amp;zwnj;هاى زبانى دست ببرم و مثلا بگویم &amp;laquo;بودیدن را چگونه مى توان بود؟&amp;raquo; &lt;br /&gt;
خیلى غلط است؟ نمى دانم. به هرحال على رادبوى در امریکا مى&amp;zwnj;نویسد و خودش هم چاپ مى&amp;zwnj;کند؛ بى&amp;zwnj;توقع و ساده.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در همین زمینه:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;http://www.radiozamaneh.com/taxonomy/term/2271&quot;&gt;::برنامه&amp;zwnj;های رادیویی شهرنوش پارسی&amp;zwnj;پور در رادیو زمانه::&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;
&lt;a href=&quot;http://shahrnushparsipur.com/&quot;&gt;::وب&amp;zwnj;سایت شهرنوش پارسی&amp;zwnj;پور::&amp;emsp;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
</description>
     <comments>https://archive.radiozamaneh.com/culture/revayat/2012/04/02/12687#comments</comments>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/3236">ادبیات معاصر ایران</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/culture/revayat">روایت زمانه</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/2271">شهرنوش پارسی پور</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/10767">علی رادبوی</category>
 <pubDate>Mon, 02 Apr 2012 10:37:43 +0000</pubDate>
 <dc:creator />
 <guid isPermaLink="false">12687 at https://archive.radiozamaneh.com</guid>
  </item>
  </channel>
</rss>