<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?><rss version="2.0" xml:base="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/10715/all" xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/">
  <channel>
    <title>تئاترهای لاله زار</title>
    <link>https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/10715/all</link>
    <description></description>
    <language>fa</language>
          <item>
    <title>مامان آش و نخستین صحنه گردان در تئاترهای لاله‌زار</title>
    <link>https://archive.radiozamaneh.com/culture/goonagoon/2012/04/01/12602</link>
    <description>&lt;div class=&quot;fb-social-like-widget&quot;&gt;&lt;fb:like  href=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/culture/goonagoon/2012/04/01/12602&quot; send=&quot;false&quot; layout=&quot;box_count&quot; show_faces=&quot;false&quot; width=&quot;500&quot; action=&quot;like&quot; font=&quot;arial&quot; colorscheme=&quot;light&quot;&gt;&lt;/fb:like&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-sartitr&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    خاموشی اسطوره تئاتر ایران، عزیزاله بهادری        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-nevisandeh&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    ایرج ادیب‌زاده        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-filefield field-field-maghaleh-image&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    &lt;img  class=&quot;imagefield imagefield-field_maghaleh_image&quot; width=&quot;277&quot; height=&quot;188&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/sites/default/files/adibbah01.jpg?1333654851&quot; /&gt;        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;p&gt;ایرج ادیب&amp;zwnj;زاده - آدینه، ۳۰ مارس برابر ۱۱ فروردین ۱۳۹۱ خورشیدی،در گورستان شهر پوتو در حومه&amp;zwnj; شمالی پاریس گروهی از ایرانیان آخرین ادای احترام و آخرین بدرود را با عزیزاله بهادری، اسطوره تئاتر ایران و مردی که تئا&amp;zwnj;تر زندگیش بود، به جای آوردند.&lt;/p&gt;
&lt;!--break--&gt;&lt;!--break--&gt;&lt;p&gt;عزیزاله بهادری یکی از بنیانگذاران تئا&amp;zwnj;تر مردمی ایران بود که بعد&amp;zwnj;ها به &amp;laquo;تئا&amp;zwnj;تر لاله&amp;zwnj;زار&amp;raquo; معروف شد. لاله&amp;zwnj;زار روزگاری نمادی از چالش سنت و مدرنیته در پایتخت ایران بود. این خیابان به دستور ناصرالدین شاه به تقلید از شانزه&amp;zwnj;&amp;zwnj;لیزه پاریس به&amp;zwnj;وجود آمد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;http://www.zamahang.com/podcast/2010/20120330_Aziz_Bahaduri_Adizadeh.mp3&quot;&gt;&lt;img align=&quot;middle&quot; src=&quot;http://radiozamaneh.com/sites/default/files/musicicon_14.jpg&quot; alt=&quot;&quot; /&gt;&lt;/a&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;عزیزاله بهادری روز ۲۲ مارس ۲۰۱۲ پس از یک بیماری سخت در پاریس خاموش شد. بیش از ۵۰ سال در صحنه&amp;zwnj; تئا&amp;zwnj;تر و سینمای ایران کار کرد. همین چند ماه پیش قرار بود در نقش ایرج میرزا در نمایش &amp;laquo;زهره و منوچهر&amp;raquo; به کارگردانی شاهرخ مشکین&amp;zwnj;قلم به صحنه بیآید که خود نوعی قدردانی از دوران طولانی حضور او در تئا&amp;zwnj;تر مردمی ایران بود. اما بیماری اجازه نداد و حمید جاودان به جای او به صحنه رفت.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;عزیزاله بهادری هنگام خاموشی ۸۷ سال داشت. در سال&amp;zwnj;های جوانی کشتی&amp;zwnj;گیر فرنگی بود. بعد به سوی تئا&amp;zwnj;تر کشانده شد. از شاگردان کلاس عبدالحسین نوشین بود و نوشین هم در فرانسه آموزش تئا&amp;zwnj;تر دیده بود. بهادری از تئا&amp;zwnj;تر &amp;laquo;جامعه&amp;zwnj; باربد&amp;raquo; درابتدای لاله&amp;zwnj;زار کارش را آغاز کرد.&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;img align=&quot;middle&quot; src=&quot;http://www.radiozamaneh.com/sites/default/files/images/adibbah02.jpg&quot; alt=&quot;&quot; /&gt;عزیزاله بهادری، از شاگردان عبدالحسین نوشین&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;سپس برای تحصیل در رشته سینما به پراگ رفت و در بازگشت به ایران ۱۶ فیلم سینمایی ساخت و ۱۷ فیلمنامه نوشت. اما دلش همیشه با تئا&amp;zwnj;تر آن هم تئا&amp;zwnj;تر کمدی و کمیک بود. در پاریس هم در چندین نمایش بازی کرد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;خودش می&amp;zwnj;گفت &amp;laquo;زمانی که دوباره روی صحنه&amp;zwnj;ی تئا&amp;zwnj;تر رفتم در اینجا، احساس بچه&amp;zwnj;ای را داشتم که اسباب&amp;zwnj;بازی&amp;zwnj;اش را گم کرده و حالا پیدا کرده است.&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان احساس را داشتم، احساس شادی داشتم.&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان را احساس می&amp;zwnj;کنم. این حس را خیلی دوست دارم. احساس می&amp;zwnj;کردم وجود دارم. این حس را خیلی دوست دارم.&amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;سال پیش انجمن فرهنگ آزاد در پاریس در برابر گروه پرشماری از ایرانیان شبی ویژه برای بزرگداشت عزیزاله بهادری هنرمند سینما و تئا&amp;zwnj;تر ایران برپا کرد. در آن شب هنرپیشه&amp;zwnj;ی پیر از خاطراتش در تئاترهای لاله&amp;zwnj;زاری و چگونگی شکل گرفتن آن&amp;zwnj;ها گفت. قسمتی از گفته&amp;zwnj;های عزیزاله بهادری در آن شب را ضبط کردم و به یاد او و احترام به حضور بیش از ۵۰ ساله&amp;zwnj;اش در تئا&amp;zwnj;تر و سینمای ایران و برپایی تئا&amp;zwnj;تر مردمی لاله&amp;zwnj;زار به شنوندگان رادیو و خوانندگان سایت زمانه تقدیم می&amp;zwnj;کنم. تنها صداست که می&amp;zwnj;ماند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt; رستوران مامان آش&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;[صدای عزیزاله بهادری] از میدان توپخانه که می&amp;zwnj;آمدید به لاله&amp;zwnj;زار، لاله&amp;zwnj;زار پایین، دست راستتان یک کوچه&amp;zwnj;ای بود. توی این کوچه&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان دست راست جایی بود مثل فرض کنیم - خیلی عذر می&amp;zwnj;خواهم این لغت را به&amp;zwnj;کار می&amp;zwnj;برم - مثل طویله (خنده حضار). یک جای دراز بود. بعد اسمش هم بود رستوران، اما بهش می&amp;zwnj;گفتند &amp;laquo;مامان آش&amp;raquo;. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;img align=&quot;middle&quot; src=&quot;http://www.radiozamaneh.com/sites/default/files/images/adibbah03.jpg&quot; alt=&quot;&quot; /&gt;عزیزاله بهادری هنگام خاموشی ۸۷ سال داشت. عکس: گور او در گورستانی در شهر &amp;laquo;پوتو&amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;حالا چرا مامان آش، برای اینکه صاحب این [رستوران] یک خانمی بود؛ یک خانم ارمنی بود، بهش می&amp;zwnj;گفتند مامان. بعد هم همیشه یک دستمال بزرگ مثل سفره&amp;zwnj;طوری دور گردنش می&amp;zwnj;بست. از یکی پرسیدم این چیه؟ گفت این خنازیر دارد (خنده حضار). بعد برای اینکه روی خنازیر را بپوشاند، همیشه تابستان و زمستان و این&amp;zwnj;ها، این دستمال بزرگ این قدری گردن مامان آش بود. هر کی هم از در وارد می&amp;zwnj;شد، آنجا میز و نیمکت نبود، همه نیمکت بود و به اصطلاح مثل شاگرد مدرسه&amp;zwnj;ای&amp;zwnj;ها می&amp;zwnj;آمدند می&amp;zwnj;نشستند. هر که از در می&amp;zwnj;رسید، مامان آش یک نیم بطر ودکا می&amp;zwnj;گذاشت جلوش، یک کاسه آش. آش کشک. همه جور تیپی&amp;zwnj; هم می&amp;zwnj;&amp;zwnj;آمدند آنجا. از هنرپیشه&amp;zwnj; درجه یک گرفته تا درجه دو و سه، بعد نقاش ساختمان، بعد روزنامه&amp;zwnj;نگار و آدم&amp;zwnj;های مختلف می&amp;zwnj;آمدند، بغل هم می&amp;zwnj;نشستند و گپ می&amp;zwnj;زدند با هم. کسی که می&amp;zwnj;خواست سفره&amp;zwnj;اش به اصطلاح رنگین باشد، دم در هم یک جیگرگی بود، دو تا سیخ جیگر هم سفارش می&amp;zwnj;داد، می&amp;zwnj;آورند برایش می&amp;zwnj;گذاشتند. تمام این هنرپیشه&amp;zwnj;ها پاتوقشان اینجا بود.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;هنرپیشه&amp;zwnj;ای بود به نام &amp;laquo;سارنگ&amp;raquo; که اگر اسمش را شنیده باشید، در تاریخ تئا&amp;zwnj;تر مملکت ما بسیار نام پرآوازه&amp;zwnj;ای دارد. هنرپیشه&amp;zwnj;ای بود که مثل موم بود، به هر شکلی درمی&amp;zwnj;آمد و تمام رُل&amp;zwnj;ها و نقش&amp;zwnj;های مختلف چه کمیک و چه تراژدی را بازی می&amp;zwnj;کرد. بعدازظهر&amp;zwnj;های جمعه تئاترهای لاله&amp;zwnj;زار دو سئانس می&amp;zwnj;گذاشتند. سئانس&amp;zwnj;هایی هم شب بود، سئانس&amp;zwnj;هایی هم بعدازظهر بود. این بعدازظهر&amp;zwnj;ها خیلی شلوغ می&amp;zwnj;شد. برای اینکه یک عده&amp;zwnj; زیادی از آدم&amp;zwnj;ها بودند که شب نمی&amp;zwnj;توانستند بیآیند تئا&amp;zwnj;تر. یکسری دست زن و بچه&amp;zwnj;شان را می&amp;zwnj;گرفتند و می&amp;zwnj;آمدند تئا&amp;zwnj;تر. این است که بعدازظهر&amp;zwnj;ها، روز جمعه تئا&amp;zwnj;تر خیلی شلوغ بود. یک دفعه این سارنگ رُل اول داستان را هم بازی می&amp;zwnj;کرد. مثلاً هارون&amp;zwnj;الرشید یا هر چی. روز جمعه نیامد. دهقان صاحب آن تئاتر بود، به احمد دهقان می&amp;zwnj;گویند: آقا! سارنگ نیآمده. می&amp;zwnj;گوید بروید مامان آش را بگردید (خنده حضار). می&amp;zwnj;روند مامان آش را هم می&amp;zwnj;گردند، می&amp;zwnj;گویند توی مامان آش هم نیست. می&amp;zwnj;گوید بروید خاچیک؛ خلاصه پیدایش نمی&amp;zwnj;شود و بعد از مدتی به&amp;zwnj;هرحال مردم دست می&amp;zwnj;زنند، هورا می&amp;zwnj;کشند که چرا تئا&amp;zwnj;تر شروع نمی&amp;zwnj;شود. بالاخره به دهقان خبر می&amp;zwnj;دهند که بله، سارنگ آمد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&lt;img align=&quot;middle&quot; src=&quot;http://www.radiozamaneh.com/sites/default/files/images/adibbah04.jpg&quot; alt=&quot;&quot; /&gt;وداع با عزیزاله بهادری در &amp;laquo;پوتو&amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;سارنگ می&amp;zwnj;آید. در هرحال شنگول هم بوده و این چیز&amp;zwnj;ها. بعد دهقان می&amp;zwnj;رود به طرف می&amp;zwnj;گوید نمی&amp;zwnj;بینی این جمعیت را. می&amp;zwnj;گوید (آهسته) آقای دهقان پول را بدهید به همه، بلیط&amp;zwnj;ها را پس بدهید، تئا&amp;zwnj;تر را هم تعطیل کنید. می&amp;zwnj;گوید اه، حالا چرا صدات گرفته. می&amp;zwnj;گوید رفتم توی حوض، آب حوض سرد بود. آمدم بیرون پیازترشی خوردم، صدام کیپ گرفته (خنده حضار). می&amp;zwnj;گوید حالا باید چی کار کرد؟ می&amp;zwnj;گوید هان یک کاری... آن وقت&amp;zwnj;ها در تئاتر&amp;zwnj;ها این طوری مرسوم بود که چون همه تئاتری&amp;zwnj;ها اهل اداره بودند، صبح&amp;zwnj;ها می&amp;zwnj;رفتند اداره، بعدازظهر&amp;zwnj;ها می&amp;zwnj;آمدند سر رپتسیون و شب&amp;zwnj;ها هم بازی می&amp;zwnj;کردند. این بود که هر کس سر تمرین بعدازظهر دیر می&amp;zwnj;آمد، یک نفر مسئول بود که یاداشت می&amp;zwnj;کرد و آخر سر از حقوق ماهانه&amp;zwnj; آن هنرپیشه کم می&amp;zwnj;کردند. ازجمله از این سارنگ دویست تومان کم کرده بودند. دوایی، دکتری، چیزی. می&amp;zwnj;گوید (آهسته) هان، آقای دهقان یک دواخانه همین روبه&amp;zwnj;رو هست. قرص&amp;zwnj;هایی هست که تازه از آمریکا آورده&amp;zwnj;اند. دانه&amp;zwnj;ای صد تومان است. دوتاش می&amp;zwnj;شود دویست تومان. من هر دفعه این قرص&amp;zwnj;ها را بخورم، به محض اینکه بخورم، بلافاصله صدام باز می&amp;zwnj;شود. دهقان فوری دست می&amp;zwnj;کند توی جیبش و دویست تومان بهش می&amp;zwnj;دهد. می&amp;zwnj;گوید خب الان برو و بگیر. می&amp;zwnj;گوید هان، این دویست تومان مال جریمه است&amp;zwnj;، حالا صدام باز شد (خنده حضار) بگو پرده را بکشند، سارنگ آمد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;تئاتر گیتی&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;صادق&amp;zwnj;پور واقعاً از اعجایب روزگار بود. اوایل کفش&amp;zwnj;دوزی داشته (خنده حضار) و مدت&amp;zwnj;ها مثلاً مدت ۵۰ سال کفش می&amp;zwnj;دوخته. کفاشی داشت. منتها عاشق تئا&amp;zwnj;تر بود.  کفاشی&amp;zwnj;اش را می&amp;zwnj;فروشد، می&amp;zwnj;آید اول لاله&amp;zwnj;زار تئاتری درست می&amp;zwnj;کند به نام &amp;laquo;تئا&amp;zwnj;تر گیتی&amp;raquo;. یک خانم... البته یک زن قدیمی داشت که از او دو&amp;zwnj; سه&amp;zwnj; تا بچه داشت. یک زن تازه هم ترگل ورگل و خوشگل مشگل داشت که اسمش هم &amp;laquo;لُر&amp;raquo; بود. این هم زنش بود و هم بازیگر تئا&amp;zwnj;تر بود و خود این صادق&amp;zwnj;پور هم صدایش صدای زنانه بود اصلاً. منتها با این صدای زنانه رُل شاه&amp;zwnj;عباس را هم بازی می&amp;zwnj;کرد (خنده حضار). رُل رستم هم بازی می&amp;zwnj;کرد. از جمله مثلاً یک پیسی بود به نام &amp;laquo;نادرشاه&amp;raquo;، نادرشاه و شمشیر یک چنین چیزی؛ پسر شمشیر، نادر پدر شمشیر.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;img align=&quot;middle&quot; src=&quot;http://www.radiozamaneh.com/sites/default/files/images/adibbah05.jpg&quot; alt=&quot;&quot; /&gt;یاران و دوستداران عزیزاله بهادری در گورستان &amp;laquo;پوتو&amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;آن موقع در تهران این طوری بود که برق زیاد نبود و مصرف برق هم زیاد بود و در نتیجه بعضی از محله&amp;zwnj;ها را تعطیل می&amp;zwnj;کردند و برق نبود. تئاتر&amp;zwnj;ها برای اینکه تعطیل نشوند، می&amp;zwnj;آمدند از این چراغ زنبوری&amp;zwnj;ها بزرگ اگر دیده باشید و یادتان باشد، از این&amp;zwnj;ها می&amp;zwnj;گذاشتند توی صحنه و از این&amp;zwnj;ها استفاده می&amp;zwnj;کردند برای روشنایی صحنه. در یکی از همین پیس&amp;zwnj;ها که این چراغ&amp;zwnj;ها را گذاشته بودند، آقای صادق&amp;zwnj;پور هم رُل نادرشاه را بازی می&amp;zwnj;کرد. به پسرش رضا قلی میرزا فرمان می&amp;zwnj;دهد (با صدای ریز زنانه) رضا قلی میرزا (خنده حضار) همین الان لشکر&amp;zwnj;ها را برمی&amp;zwnj;داری می&amp;zwnj;روی به هندوستان آنجا را فتح می&amp;zwnj;کنی و از این چیز&amp;zwnj;ها و از این حرف&amp;zwnj;ها. او هم می&amp;zwnj;گوید بله قربان و از این حرف&amp;zwnj;ها. وقتی دارد حرکت می&amp;zwnj;کند، می&amp;zwnj;گوید (با صدای ریز زنانه) راستی سر راهت هم یک دوتا تلمبه به اون زنبوری بزن دارد خاموش می&amp;zwnj;شود (خنده حضار). &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بعد یک پیس دیگر هم بازی می&amp;zwnj;کرده، &amp;laquo;بیژن و منیژه&amp;raquo;. بعد او هم رُل رستم را بازی می&amp;zwnj;کرد و این چیز&amp;zwnj;ها. گویا در داستان این طوری هست که یک سنگی روی چاهی بود که بیژن آن تو بود که رستم می&amp;zwnj;آید این سنگ را بلند کند. خب البته این سنگ که یک دکور درست کرده بودند مثل سنگ و از این حرف&amp;zwnj;ها. خب به تئا&amp;zwnj;تر او هم توده مردم می&amp;zwnj;&amp;zwnj;آمدند. می&amp;zwnj;آید جلو و دست می&amp;zwnj;اندازد این&amp;zwnj;ور و آن&amp;zwnj;ور سنگ و می&amp;zwnj;&amp;zwnj;آید که سنگ را بلند کند، یک کسی از آن ته یک شیشکی می&amp;zwnj;بندد و بعد می&amp;zwnj;گوید دکور است، سنگ نیست، دکور است. سنگ را می&amp;zwnj;گذارد زمین می&amp;zwnj;گوید، پنج زار دادی می&amp;zwnj;خوای سنگ واقعی باشه (خنده حضار) که تناسم پاره شه یک عمر قر بشم. همین دکور هم برای تو زیادی&amp;zwnj;یه.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;صحنه&amp;zwnj;های گردان تئاترهای لاله&amp;zwnj;زار&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;سن&amp;zwnj;های گردان داستان قشنگی دارد. تئا&amp;zwnj;تر نوشین وقتی که در تئا&amp;zwnj;تر فردوسی می&amp;zwnj;خواست &amp;raquo;چیز&amp;raquo; کند، دو نفر بودند یکی به نام عمویی، یکی به نام آقای ثقفی که این&amp;zwnj;ها پولدار بودند، سرمایه&amp;zwnj;دار بودند، منتها سمپاتی داشتند نسبت به حزب توده. بودند آن زمان از این آدم&amp;zwnj;ها. آمدند سرمایه&amp;zwnj; گذاشتند در اختیار نوشین که یک تئاتری درست کند. همه می&amp;zwnj;گفتند این تئا&amp;zwnj;تر وابسته به حزب توده است. وابسته نبود. آدم&amp;zwnj;هایی که آنجا بودند، این&amp;zwnj;ها عضو حزب توده بودند. هنرپیشه عضو حزب توده بود.  در نتیجه تمام توده&amp;zwnj;ای&amp;zwnj;ها و تمام سمپاتیزان&amp;zwnj;ها می&amp;zwnj;&amp;zwnj;آمدند. ضمن اینکه تئا&amp;zwnj;تر هم واقعاً تئا&amp;zwnj;تر جالبی بود. اصلاً می&amp;zwnj;شود گفت که نوشین با افتتاح تئا&amp;zwnj;تر فردوسی و تئاترهایی که آنجا گذاشت، نقطه عطفی در تاریخ تئا&amp;zwnj;تر مملکت ما به وجود آورد. یعنی از آن کسانی که آن زمان شاهد تئاترهای نوشین بودند، همه می&amp;zwnj;گویند ما تئا&amp;zwnj;تر واقعی را از نوشین داریم؛ از نوشین دیدیم. بعد می&amp;zwnj;آید یک چیزی می&amp;zwnj;سازد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;img align=&quot;middle&quot; src=&quot;http://www.radiozamaneh.com/sites/default/files/images/adibbah06.jpg&quot; alt=&quot;&quot; /&gt;از تئاترهای لاله&amp;zwnj;زار تا آخرین وداع با هنرمند تبعیدی در گورستانی در &amp;laquo;پوتو&amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;آن وقت&amp;zwnj;ها هم وقتی می&amp;zwnj;خواستند تئا&amp;zwnj;تر بدهند، پرده&amp;zwnj;های مختلف بود دیگر. باید دکور می&amp;zwnj;بستند، دکور باز می&amp;zwnj;کردند. این کارها وقت می&amp;zwnj;گرفت و مشکل بود. نوشین آمد به سبک اروپایی یک سن گردان ساخت. یک سن گرد گردان که آن زیر &amp;laquo;چیز&amp;raquo; می&amp;zwnj;کردند و رویش هم دکور می&amp;zwnj;چیدند و به راحتی با دو تا فشاری که می&amp;zwnj;دادند، دکور&amp;zwnj;ها عوض می&amp;zwnj;شد. توی آن هم یک پیس خیلی معروف، اگر دیده باشید، به نام &amp;laquo;پرنده&amp;zwnj; آبی&amp;raquo; مال موریس مترلینگ را روی آن صحنه برد، به خاطر&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان سن گردان. یک پارچه گذاشته بودند آنجا به عنوان تبلیغ که بزودی در اینجا تئا&amp;zwnj;تر فردوسی با سن گردان افتتاح می&amp;zwnj;شود.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;آدم&amp;zwnj;ها می&amp;zwnj;&amp;zwnj;آمدند این را می&amp;zwnj;خواندند &amp;laquo;باسن گردان&amp;raquo; (خنده حضار)، &amp;laquo;با سُن گردان&amp;raquo;. بعد نوشین بلند می&amp;zwnj;گفت دم در واایستید، هر کی گفت [&amp;laquo;باسن گردان&amp;raquo;] اشتباهش را رفع کنید (خنده حضار)، به مردم بگویید با سن گردان، سن یعنی صحنه. بعد از مدتی این پارچه&amp;zwnj;نوشته گم شد. گفتند دزدیدند و فلان و از این حرف&amp;zwnj;ها. انتظامی هم آن موقع آدم شوخ&amp;zwnj;طبعی بود اصولاً. توی کلاس ما هم که بود چیزهایی می&amp;zwnj;گفت که همه می&amp;zwnj;خندیدند. خود نوشین هم از حرف&amp;zwnj;هایش قشنگ می&amp;zwnj;خندید و می&amp;zwnj;گفت حیف که این چیز&amp;zwnj;ها را روی صحنه خوب&amp;zwnj;تر نمی&amp;zwnj;گوید. خارج از صحنه بهتر می&amp;zwnj;گوید. حالا کاری نداریم. گفت آقای نوشین من بگویم. این پارچه&amp;zwnj; دم در را، &amp;laquo;با سن گردان&amp;raquo; را کی دزدیده؟ گفت اِ کی دزدیده؟ گفت شبآویز دزدیده. شباویز یکی از هنرپیشه&amp;zwnj;های به اصطلاح خیلی مورد توجه نوشین هم بود. گفت چه&amp;zwnj;طور؟ گفت پریروز رفتیم خانه&amp;zwnj;اش آبگوشت بخوریم، ناهار، این رفت دم حوض. دولا شد. ما از پنجره که نگاه می&amp;zwnj;کردیم، دولا که شد، کت&amp;zwnj;اش رفت بالا، من دیدم روی شورتش نوشته &amp;laquo;با سن گردان&amp;raquo; (خنده حضار). این دزدیده و برای خودش شورت کرده. این هم از این سن گردان.&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ایمیل گزارشگر:&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;adibzadeh@radiozamaneh.com&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در همین زمینه:&lt;br /&gt;
&lt;a href=&quot;http://zamaaneh.com/radiocity/2010/12/post_668.html&quot;&gt;::عزیزالله بهادری و تئاتر لاله زار، رادیو زمانه::&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;::برنامه&amp;zwnj;های ایرج ادیب&amp;zwnj;زاده در رادیو زمانه::&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
</description>
     <comments>https://archive.radiozamaneh.com/culture/goonagoon/2012/04/01/12602#comments</comments>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/3627">ایرج ادیب زاده</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/10715">تئاترهای لاله زار</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/10714">عزیزاله بهادری</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/culture">فرهنگ, هنر و ادبيات</category>
 <pubDate>Sun, 01 Apr 2012 08:33:32 +0000</pubDate>
 <dc:creator />
 <guid isPermaLink="false">12602 at https://archive.radiozamaneh.com</guid>
  </item>
  </channel>
</rss>