<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?><rss version="2.0" xml:base="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/10533/all" xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/">
  <channel>
    <title>هستی و زمان</title>
    <link>https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/10533/all</link>
    <description></description>
    <language>fa</language>
          <item>
    <title>هایدگر و کاریکاتور فردیدی‌اش</title>
    <link>https://archive.radiozamaneh.com/reflections/2012/04/19/13392</link>
    <description>&lt;div class=&quot;fb-social-like-widget&quot;&gt;&lt;fb:like  href=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/reflections/2012/04/19/13392&quot; send=&quot;false&quot; layout=&quot;box_count&quot; show_faces=&quot;false&quot; width=&quot;500&quot; action=&quot;like&quot; font=&quot;arial&quot; colorscheme=&quot;light&quot;&gt;&lt;/fb:like&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-sartitr&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    گفت‌وگوی بابک مینا با محمدرضا نیکفر درباره هایدگر (۵)        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-filefield field-field-maghaleh-image&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    &lt;img  class=&quot;imagefield imagefield-field_maghaleh_image&quot; width=&quot;600&quot; height=&quot;388&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/sites/default/files/heidegger_fardid.jpg?1335733718&quot; /&gt;        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;p&gt;بابک مینا &amp;ndash; ترکیب هایدگر با فلسفه دینی و عرفان در معنای تشریحی و فنی و کلامی آن یا از بی&amp;zwnj;اطلاعی برمی&amp;zwnj;خیزد یا از قوه تخیلی قوی. این مورد دوم هم چیزی جز بطالت نیست. این نکته پایانی بخش پیشین گفت&amp;zwnj;وگو درباره هایدگر بود.&lt;/p&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;!--break--&gt;&lt;!--break--&gt;&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;گفت&amp;zwnj;وگو، در بخش&amp;zwnj;های یکم و دوم آن، درباره هایدگر و سیاست بود.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;در بخش سوم به &amp;quot;حال و هوا&amp;quot;یی در موقعیت&amp;zwnj;های جذاب برای هایدگر پرداخته شد که ممکن است همگون با &amp;quot;نظرکردگی&amp;quot; دینی پنداشته شود.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;در بخش چهارم گفت&amp;zwnj;وگو، مشخصا به موضوع هایدگر و دین و برداشتی پرداخته شود که از دید هایدگر می&amp;zwnj;توان از الاهیات اسلامی داشت.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;اکنون در بخش پایانی گفت&amp;zwnj;وگو با محمدرضا نیکفر در باره هایدگر سخن از تصویری می&amp;zwnj;رود که احمد فردید و پیروانش از هایدگر ارائه کرده&amp;zwnj;اند.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&lt;b&gt;بابک مینا: در سرآغاز کتابی از احمد فردید که مجموعه&amp;zwnj;ای از گفتار&amp;zwnj;های اوست نقل قولی هست از او که در آن فردید هایدگر را فیلسوفی در راستای اهداف جمهوری اسلامی معرفی کرده است. بعضی از نخبگان اسلام&amp;zwnj;گرا در ایران نیز تحت تاثیر هایدگر هستند. &lt;/b&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&lt;b&gt;نظرتان درباره کاربرد سیاسی هایدگر در جمهوری اسلامی چیست؟&lt;/b&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&lt;b&gt;آیا هایدگر در راستای اهداف جمهوری اسلامی است؟ &lt;/b&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;محمدرضا نیکفر: در پایان پرسش قبلی اشاره شد به این که فلسفه هایدگر با عرفان در معنای فنی و کلامی آن ناسازگار است، چون این عرفان نوعی الاهیات است و فلسفه هایدگر کلا با الاهیات از هر نوعش ناسازگار است. خداشناسی از نظر هایدگر چیزشناسی&amp;zwnj;ای است از سنخ چیزشناسی&amp;zwnj;های دیگر. خدا در الاهیات به عنوان یک چیز بررسی می&amp;zwnj;شود، چیزی البته بسیار ممتاز. یک انتقاد هایدگر به انتولوژی&amp;zwnj;های پیش از خود این است که تئولوژی هستند، به این جهت به آنها انتو&amp;minus;تئولوژی نام می&amp;zwnj;دهد. انتو&amp;minus;تئولوژی هستی&amp;minus;خداشناسی، یا دقیق&amp;zwnj;تر هستنده&amp;minus;خداشناسی است، هستی&amp;zwnj;شناسی&amp;zwnj;ای که توضیح هستی را در آفرینش می&amp;zwnj;بیند و چیزی را به عنوان آفریننده برای توضیح روند چیزآفرینِ آفرینش می&amp;zwnj;آفریند.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;گلی را در نظر بگیرید که می&amp;zwnj;شکفد. با نگاه عرفانی به آن آشنا هستیم، چه نگاه عرفان فنی کلامی از نوع ابن عربی چه نگاه عرفان شاعرانه، از نوعی که در ادبیات کلاسیک فارسی باب است. هر دو در آن آیت خدا را می&amp;zwnj;بینند. اما بیاییم به آن نگاه کنیم، بی آنکه در آن اشاره به چیزی به عنوان علت ببینیم. بیایید فقط در خود آن غرق شویم. هیچ چیزی نپرسیم، نپرسیم چرا می&amp;zwnj;شکفد؛ گیاه&amp;zwnj;شناسی را هم یکسر کنار بگذاریم. ما به آن نگاه می&amp;zwnj;کنیم و از گنجاندن گل شکوفا در هر تفکر استدلالی چه از نوع دینی آن چه از نوع علمی آن می&amp;zwnj;پرهیزیم. این گل می&amp;zwnj;شکفد، چون می&amp;zwnj;شکفد.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;img width=&quot;200&quot; height=&quot;451&quot; align=&quot;left&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;http://radiozamaneh.com/sites/default/files/%25b%25f/userfiles/%25u/heidegger_5.jpg&quot; /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;اگر روا باشد که هایدگر پیر را عارف بدانیم، خلاصه عرفان او در نمونه تفکری &amp;quot;دیگر&amp;quot; بر گل شکوفا، آنی است که گفتیم: گل می&amp;zwnj;شکفد، چون می&amp;zwnj;شکفد. این نحوه دیدن گلی شکوفنده را، این نحوه آلترناتیو نگاه و تفکر را هایدگر در پایان درسنامه &amp;quot;اصل دلیل&amp;quot; &lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;(Der Satz vom Grund 1955/56)&lt;/span&gt; عرضه می&amp;zwnj;کند. این عرفان با عرفان اسلامی از یک سنخ نیست. در این &amp;quot;عرفان&amp;quot;، پدیداری پدیدارها به فیضی از سوی امری متعالی برنمی&amp;zwnj;گردد. ما حوزه پدیداری را ترک نمی&amp;zwnj;کنم، تا به چیز دیگری برسیم. ما همین&amp;zwnj;جا می&amp;zwnj;مانیم، نمی&amp;zwnj;پریم، تعالی نمی&amp;zwnj;جوییم. همین جا می&amp;zwnj;مانیم و بر این پدیداری تأمل می&amp;zwnj;کنیم. ما در پدیداری&amp;zwnj;ها دست نمی&amp;zwnj;بریم، آنها را سامان نمی&amp;zwnj;دهیم، ما هیچ کاری نمی&amp;zwnj;کنیم و از جمله بر آن نمی&amp;zwnj;شویم که جهان را متعالی کنیم. اگر به ما خرده گیرند که &amp;quot;منفعل&amp;quot;هستید، پاسخ هایدگری این است که چنین نیست، چون انفعال به فعل برمی&amp;zwnj;گردد، و ما می&amp;zwnj;خواهیم فعل را ترک کنیم که شامل انفعال هم می&amp;zwnj;شود.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;برپایه تفکر آلترناتیو هایدگر هیچ کاری نباید کرد، چون کاری کردن از مقوله تکنیک است، از مقوله تجاوز به هستی است و حاصل آن فراموشی بیشتر هستی است. سیاست اسلامی از دید تفکر اصیل هایدگری سرتاپا امری تکنیکی است. این سیاست، در نمونه ایران، یک دستگاه قدرت به پا می&amp;zwnj;کند که سرانش آن را همخوان با مکانیسم قدرت در گیتی می&amp;zwnj;بینند؛ با آن می&amp;zwnj;خواهند جهان را عوض &amp;zwnj;کنند و برای عوض کردن جهان به اسلحه و شکنجه و مغزشویی متوسل می&amp;zwnj;شوند و کعبه آمال&amp;zwnj;شان را در اورانیوم می&amp;zwnj;یابند.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;اگر از نیچه و هایدگر پیروی کنیم، حق است که خواهان آن شویم که بر سردرِ نیروگاه اتمی بنویسند: خدا مرده است، و اینجا مدفن آن مرحوم است.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;هایدگر، خود را با اسلام و فلسفه و عرفان اسلامی درگیر نکرده است، از جمله به این دلیل که به شدت اروسنتریست (اروپامرکزبین) بوده و از طرفی دیگر فلسفه اسلامی در مقوله فلسفه قرون وسطا می&amp;zwnj;گنجد، و هایدگر پس از کار متمرکزی روی این فلسفه در آغاز سلوک فلسفی&amp;zwnj;اش، عمیقا از آن بیزار می&amp;zwnj;شود. اما کار مشکلی نیست بازنمود تصوری که او ممکن بود از اسلام داشته باشد: عهد عتیق تصوری تکنیکی از جهان پیش گذاشت. در &amp;quot;کتاب آفرینش&amp;quot; نخستین ظهور خدا به شکل مهندس است، او جهان را در شش روز می&amp;zwnj;سازد و در روز هفتم استراحت می&amp;zwnj;کند. تکنیک با این خدای مهندس ساخته می&amp;zwnj;شود و هنگامی که این خدا آدم و حوا را به زمین تبعید می&amp;zwnj;کند، آنان را برای بقا به روی&amp;zwnj;آوری به تکنیک وامی&amp;zwnj;دارد. این خدا مدام در کار جهان دخالت تکنیکی می&amp;zwnj;کند، رعد و برق می&amp;zwnj;فرستد، دریاها را می&amp;zwnj;شکافد، کوه&amp;zwnj;ها را جابجا می&amp;zwnj;کند، قتل عام می&amp;zwnj;کند و به آدم&amp;zwnj;کشی کمک می&amp;zwnj;رساند. او انسان را بر دیگر موجودهای زنده سرور می&amp;zwnj;کند، در میان گروه&amp;zwnj;های انسانی گروهی را برمی&amp;zwnj;گزیند و در میان همه اقوام از جمله قوم برگزیده یک نظام تبعیض برقرار می&amp;zwnj;کند. مسیحیت هم، با وجود گرایش عیسی در موعظه بر سر کوه به نقد سلطه&amp;zwnj;گری، در همین فرهنگ عهد قدیم باقی می&amp;zwnj;ماند. اسلام، روایتی دیگر از این فرهنگ است: روایتی که در آن قدرقدرتی مهندس آسمانی سخت برجسته است. اسلام از آغاز اراده به قدرت بوده است و این اراده به قدرت همانا یک اراده تکنیکی است. همه چیز اسلام تکنیک است، عبادتش هم تکنیکی است. و عبد تکنیک&amp;zwnj;هایی دارد برای آنکه قدرت معبود را در جهتی که می&amp;zwnj;خواهد، هدایت کند. در اسلام، درکی از هستی وجود ندارد. الاهیات اسلامی به بارزترین شکلی داستان تکنیکی آفرینش است. عرفان اسلامی خشونت این داستان را می&amp;zwnj;پوشاند اما در ماهیت آن چیزی را تغییر نمی&amp;zwnj;دهد.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;آنچه درمورد دین&amp;zwnj;های تکنیکی سامی و به&amp;zwnj;ویژه اسلام گفته شد، سخنان هایدگر نیست؛ اما بر تفسیری از اندیشه هایدگر استوار است، آن هم نه تفسیری ویژه و نادر، بلکه تفسیری همخوان با میانگین برداشت آکادمیک از آن اندیشه.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;باری، اندیشه هایدگر با جهان&amp;zwnj;بینی اسلام ناهمخوان است و طبیعی است که با سیاست ملایان هم نخواند که به شکل کنونی&amp;zwnj;اش با وجود ریشه&amp;zwnj;های کهن&amp;zwnj;اش چیزی جدید است و از جهش ایمان در حوزه تکنیکی مدرن پدید آمده است. به این جهت اگر فردید و شاگردانش خواسته باشند هایدگر را در خدمت اسلام&amp;zwnj;شان قرار دهند، تصوری کاملا تحریف&amp;zwnj;آمیز از فیلسوف داشته&amp;zwnj;اند و به سهم خود ایجاد کرده&amp;zwnj;اند. اینجا جایی است که باید &amp;minus; اگر هم موضعی انتقادی نسبت به هایدگر داشته باشیم &amp;ndash; جانب حقیقت و انصاف را بگیریم و از هایدگر دفاع کنیم.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;داستانی شکل گرفته با این مضمون که جدال فلسفی در ایران در دو دهۀ نخست دوران جمهوری اسلامی جدال میان هایدگری&amp;zwnj;ها و پوپری&amp;zwnj;ها بوده است. در مورد این که &amp;quot;هایدگری&amp;zwnj;ها&amp;quot; تا چه حد هایدگری بودند، پیشتر قضاوت بنیادی را کردیم. &amp;quot;پوپری&amp;zwnj;ها&amp;quot; هم چندان پوپری نبودند. پوپری&amp;zwnj;های مسلمان ذات&amp;zwnj;گرایانی بودند معتقد به یک ذات یا حقیقت در دین که اعراض تاریخی باعث پوشیده شدن آن می&amp;zwnj;شود. آنان از این اعراض انتقاد می&amp;zwnj;کردند و این اعراض چیزهایی بودند که آن &amp;quot;هایدگری&amp;zwnj;ها&amp;quot; به آنها دلبستگی داشتند. اساس فکر ذات&amp;zwnj;گرایان، غیر پوپری بود؛ آنان ولی از پوپر استفاده کردند در نقد تمامیت&amp;zwnj;خواهی جناح رقیب. (اکنون آنان تغییرهایی کرده&amp;zwnj;اند و منصفانه نیست که وجود و اندیشه&amp;zwnj;شان را تنها با درگیری&amp;zwnj;های جناحی توضیح دهیم. )&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;غرض از این توضیح&amp;zwnj;ها این بود که بیاییم نه عنوان &amp;quot;هایدگری&amp;quot; را جدی بگیریم نه عنوان &amp;quot;پوپری&amp;quot; را. این رسم در ایران، کهن است که جنگ سیاسی در پوشش پیش برده شود و هدف&amp;zwnj;ها و انگیزه&amp;zwnj;ها با نام واقعی&amp;zwnj;شان معرفی نشوند. در مورد جدل &amp;quot;هایدگری&amp;zwnj;ها&amp;quot; و &amp;quot;پوپری&amp;zwnj;ها&amp;quot; هم چنین بوده است.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;img width=&quot;300&quot; height=&quot;201&quot; align=&quot;right&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;http://radiozamaneh.com/sites/default/files/%25b%25f/userfiles/%25u/fardid.jpg&quot; /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;ولی به هر حال این واقعیتی است که گروهی از مدافعان حکومت ملایان زیر شمایل هایدگر سینه می&amp;zwnj;زده است. اینان چه جریانی را نمایندگی می&amp;zwnj;کرده&amp;zwnj;اند؟ ما در آغاز این گفت&amp;zwnj;وگو، آنجایی که بحث هایدگر و ناسیونال&amp;zwnj;سوسیالیسم مطرح بود، از &amp;quot;پیوند گزینشی&amp;quot; میان هایدگر و فاشیسم سخن گفتیم، یعنی از میل ترکیبی&amp;zwnj;ای که میان این دو برقرار است. همان بحث را می&amp;zwnj;توانیم اینجا هم تکرار کنیم، اما با یک تفاوت: آنچه در ایران دیدیم، نه قرابت میان هایدگر و خمینیسم، بلکه قرابت میان کاریکاتوری از هایدگر با خمینیسم بوده است.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;بر این قرار پرسش اصلی این است که: چه قرابتی میان هایدگر وجود دارد با آن کاریکاتوری که احمد فردید از او کشید؟&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;فلسفه هایدگر جوان، به روی هر دو تفسیر راست و چپ باز است. بسته به آن که موقعیت اصیل و وجود اصیل را چه بدانیم، می&amp;zwnj;توانیم تفسیرهای متفاوتی از &amp;quot;هستی&amp;zwnj;شناسی بنیادین&amp;quot; او عرضه کنیم. سارتر را در نظر گیریم، از زاویه چپ. معلوم نبود ژان پل سارتر بدون هایدگر چه می&amp;zwnj;شد. &amp;quot;هستی و نیستی&amp;quot; سارتر قرینه فرانسوی چپ &amp;quot;هستی و زمان&amp;quot; هایدگر است، قرینه&amp;zwnj;ای وابسته به اصل. سوژۀ سارتری سوژه&amp;zwnj;ای است رها، سوژه&amp;zwnj;ای است ناوابسته از جمله به خاک، به خانواده، به قوم. ولی سوژۀ هایدگری در عین رهایی وابسته است، او برمی&amp;zwnj;گزیند، اما چه چیز را برمی&amp;zwnj;گزیند؟ تاریخ خود را، سنت خود را. سوژۀ سارتری مسئول است، نه برای حفظ سنت، بلکه برای نقد کردن و خُرد کردن آن. او محافظه&amp;zwnj;کار نیست، اما سوژۀ هایدگری محافظه&amp;zwnj;کار است. او ریشه در خاک دارد و می&amp;zwnj;خواهد سنت اصیل قومی اصیل را در آینده&amp;zwnj;ای با انتخاب اصیل خویش حفظ کند. ژارگون اصالت و قوم و خاک و سنت و تاریخ، حلقه&amp;zwnj;های پیوندی با ژارگون ناسیونال&amp;zwnj;سوسیالیست&amp;zwnj;ها دارد. ولی همان هایدگری که به حزب نازی پیوست دلایل بسیاری داشت برای آنکه از هیتلر و حزب او متنفر باشد: آنان توده را بسیج کرده بودند و هایدگر نخبه&amp;zwnj;گرا از توده بیزار بود، آنان می&amp;zwnj;خواستند سازندگی تکنیکی کنند و از جمله انسان را مطابق مصالح رایش سوم از نو ریخته&amp;zwnj;گری کنند؛ این برای هایدگر به معنای آلودگی بییشتر به مدرنیته و تعمیق فراموشی هستی بود. هایدگر میهن&amp;zwnj;پرست از تحقیری که پیمان ورسای بر آلمان روا داشته بود، در خشم بود. و او نیز مثل بسیاری از آلمانی&amp;zwnj;های دیگر، وقتی هیتلر برای لغو آن خیز برداشت، به وجد آمد و بی&amp;zwnj;آنکه درست ببیند از که حمایت می&amp;zwnj;کند، پشتیبان هیتلر شد. این عامل از همه مهمتر بود، برای آنکه شخص هایدگر در دوره&amp;zwnj;ای تفسیری نازی&amp;zwnj;مآبانه از فلسفه هایدگر عرضه کند. هایدگر ولی سرانجام نازیسم را به عنوان یک پروژه تکنیکی ارزیابی و نقد کرد و از آن دوری گزید. هایدگر فیلسوف اما هیچگاه از شخص هایدگر انتقاد نکرد.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;به نظر می&amp;zwnj;رسد که محافظه&amp;zwnj;کاری هایدگر برای فردید و پیروانش جذاب بوده باشد. آیا هانری کوربن، که به هایدگر علاقه داشته، منشاء این جذابیت در ایران بوده است؟ در این مورد گمان&amp;zwnj;هایی ابراز شده است.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;فردید و پیروانش به هایدگر جوان توجهی ندارند. توجه آنان به هایدگر پیر است. آنان هایدگر را به عنوان منتقد مدرنیته، منتقد روشنگری و اومانیسم در نظر می&amp;zwnj;گیرند و کسی که با متافیزیک غرب درافتاده است. به نظر نمی&amp;zwnj;رسد که آنان هایدگر را به صورتی جدی مطالعه کرده باشند. نوشته&amp;zwnj;هایشان و آنچه از آنان نقل می&amp;zwnj;شود، چنین چیزی را نشان نمی&amp;zwnj;دهد. بعید نیست که مسحور زبان هایدگر شده باشند و تصور کرده باشند که این زبان قرابتی دارد با زبان رمزآمیز حق حق و یاهو. ذهن و زبان ایرانی دقیق نیست و آمادگی عجیبی دارد که از روشنی بپرهیزد و به تاریکی بگرود.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;img align=&quot;left&quot; alt=&quot;&quot; style=&quot;width: 232px; height: 342px;&quot; src=&quot;http://radiozamaneh.com/sites/default/files/%25b%25f/userfiles/%25u/fardid_book.jpg&quot; /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;هایدگری&amp;zwnj;های وطنی ما مخالفتی با نظام شاهنشاهی نداشتند. حتّا مدافع آن بودند. آنان جا خوش کرده بودند در انجمن شاهنشاهی فلسفه که یک پایگاه فکر محافظه&amp;zwnj;کار بود. می&amp;zwnj;خواستند برای &amp;quot;حزب رستاخیز&amp;quot; فلسفه شاهنشاهی درست کنند، همزمان رابطه تنگاتنگی با ملاها داشتند. یک قول رایج این است که در فضای روشنفکری ایرانی پیش از انقلاب، که انتقادی و چپ&amp;zwnj;گرا بود، ظاهرا کسی به آنان اعتنایی نمی&amp;zwnj;کرد.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;در هر حال، این که در گروه فلسفه دانشکده ادبیات دانشگاه تهران نفوذ داشتند، گویای کم&amp;zwnj;سوادی، محافظه&amp;zwnj;کاری، بی&amp;zwnj;جربزگی و بی&amp;zwnj;شخصیتی دیگر اعضای گروه است.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;پیوندهای فکری و مناسبات شخصی این &amp;quot;هایدگری&amp;zwnj;ها&amp;quot; را که پی می&amp;zwnj;گیریم به یک &amp;quot;پهنه&amp;quot; (&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;champ / Field&lt;/span&gt; در آن معنایی که پیر بوردیو به کار می&amp;zwnj;برد) می&amp;zwnj;رسیم که متشکل از گروه&amp;zwnj;هایی از امتیازوران جامعه است که به ویژه از سرمایه نمادین فرهنگی برخوردار هستند، استادند، حجت&amp;zwnj;الاسلام&amp;zwnj;اند، دکتر و مهندس&amp;zwnj;اند. آنان محافظه&amp;zwnj;کار اند. از مدرنیزاسیون شاهنشاهی بهره&amp;zwnj;مند شده&amp;zwnj;اند، اما از تعمیق و پیشرفت آن نگران&amp;zwnj;اند. مخالفتی با استبداد ندارند و در برابر سانسور و سرکوب ایده&amp;zwnj;های آزادی&amp;zwnj;&amp;zwnj;خواهانه و انتقادی لب به اعتراض نمی&amp;zwnj;گشایند. یک جناح مذهبی دارند و یک جناح غیرمذهبی، اما اکثرا کمابیش مذهبی هستند. اداره فرهنگ رسمی در زمان شاه در دست این جناح است. تهیه کتاب&amp;zwnj;های درسی دبیرستان&amp;zwnj;ها، روال اصلی تدریس در رشته&amp;zwnj;های علوم انسانی و بیشتر برنامه&amp;zwnj;سازی&amp;zwnj;های رادیو و تلویزیون و دیگر نهادهای رسمی تبلیغی را در این دوران آنان عهده&amp;zwnj;دار هستند. گاهی گفته می&amp;zwnj;شد که پیش از انقلاب در عرصه فرهنگ، چپ نیروی هژمون بود. این سخن توهم و مبالغه است. چند کتابفروشی مقابل دانشگاه تهران، تعداد انگشت&amp;zwnj;شماری شاعر و نویسنده و هنرمند، و محافلی کم&amp;zwnj;شمار در تهران و شهرستان&amp;zwnj;ها از کتابخو&amp;zwnj;ان&amp;zwnj;های متمایل به چپ در مقیاس کل کشور وزنی نداشت. کل سیستم آموزش و پرورش در دست محافظه&amp;zwnj;کاران بود و این سیستم هیچ هیچ پرسشی را در ذهن جوانان نکاشت تا بارور شود و به یک رویکرد شک و انتقاد در برابر بنیادگرایی دینی تبدیل شود، و درست برعکس: آنان را چنان کرد که تسلیم آخوند و گوش به فرمان پدر روحانی ملت شوند.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;اینجا فرصتی برای تحلیل این &amp;quot;پهنه&amp;quot; محافظه&amp;zwnj;کار نیست و فقط می&amp;zwnj;توانیم وجود آن را یادآور شویم و اینکه بررسی آن کمک بسیاری به شناخت جامعه ایران و علل و اسباب انقلاب اسلامی می&amp;zwnj;کند. نکته مهم اینجاست که بخشی از این محافظه&amp;zwnj;کاران، که قاعدتا می&amp;zwnj;بایست کند و سنجیده و محافظه&amp;zwnj;کارانه عمل کنند، با انقلاب اسلامی جهش رادیکالی کردند و در خدمت آن قرار گرفتند، آن هم در خدمت رادیکال&amp;zwnj;ترین جناح آن. رادیکال&amp;zwnj;های برآمده از پهنه امتیازوران محافظه&amp;zwnj;کار، مدافع پرشور ولایت فقیه شدند. حسن آیت و احمد فردید از جمله آنان بودند.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;در کانون فکر محافظه&amp;zwnj;کار تلاش برای حفظ یک &amp;quot;خود&amp;quot; نشسته است: نژاد خود، خون خود، خاک خود، ناموس خود، دین خود، سنت خود. قرن&amp;zwnj; بیست اوج تلاش آغاز شده در عصر جدید برای کشف خود، بازگشت به خود، خودسازی، خودپرستی، خودبزرگ&amp;zwnj;بینی، حفظ خود و گسترش فضای حیاتی خود بود. هنوز هم زمانه چندان عوض نشده است. ایدئولوژی عصرِ سوژۀ درشت &amp;quot;خود&amp;quot;، ناسیونالیسم است. ناسیونالیسم، هم به صورت جریانی سنتی و کندکار ظاهر می&amp;zwnj;شود، هم به صورت انقلابی. استالینیسم و مائوییسم دو گونه ناسیونالیسم هستند و برنامه&amp;zwnj;ای که پیش برده&amp;zwnj;اند صنعتی کردن و عظمت بخشیدن به ملت&amp;zwnj;های &amp;quot;خود&amp;quot;شان بوده است. ناسیونالیسم سازنده جبهه&amp;zwnj;های خلقی و ملی است؛ میان سکولاریست و مذهبی بنیادگرا هم ممکن است پیوند اتحاد برقرار &amp;zwnj;کند. نبردهای بزرگ در میان جریان&amp;zwnj;های اصلی سیاسی&amp;minus;اجتماعی در در دوران نقش غالب سوژه&amp;zwnj;های درشت ملی، نبرد میان برنامه&amp;zwnj;های مختلف برای سازندگی است، برای پیشرفت ملی است، و این به بیان هایدگری به معنای نبرد بر سر تکنیک&amp;zwnj;های مختلف برای گسترش تکنیک است. سیستم شوروی نوعی تکنیک است، سیستم چینی نوعی دیگر، سیستم آمریکایی نوعی دیگر و حتّا سیستم طالبانی هم تکنیک دیگری برای سلطه تکنیکی است. از نظر هایدگر ماهیت همه تکنیک&amp;zwnj;های سلطه، سلطۀ تکنیک است.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;آیا هایدگر می&amp;zwnj;خواهد با نقد تکنیک، با آن تفکر آلترناتیوی که محور تفکر او در دوره پسین فکری&amp;zwnj;اش است، ما را به &amp;quot;خود&amp;quot; برگرداند؟ تأیید این موضوع موجه است. به نظر می&amp;zwnj;رسد که جست&amp;zwnj;وجوی هایدگر برای یافتن موقعیت رخ&amp;zwnj;&amp;zwnj;داد اصالت هیچ گاه قطع نشده است. &amp;quot;خود&amp;quot; هایدگری، در دوران پسین تفکر فیلسوف دیگر خویشاوندی&amp;zwnj;ای با &amp;quot;خود&amp;quot; محافظه&amp;zwnj;کار ناسیونالیستی ندارد. می&amp;zwnj;توان میان آن و ایده&amp;zwnj;آل مارکسی خودی که قرار است با رفع از خود بیگانگی رخ بنماید، نوعی همسنخی دید، البته نه از طریق مقایسه مستقیم هایدگر و مارکس، بلکه از راه تحلیل تاریخ سوژه فلسفی در عصر جدید و امیدی که روشنگری به رهایی آن داشت، و به نظر می&amp;zwnj;رسد که در هایدگر منتقد مدرنیته هم به ناامیدی مطلق نگرویده است.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;به هر رو، این &amp;quot;خود&amp;quot; هایدگری از سنخ &amp;quot;خود&amp;quot;ی نیست که محافظه&amp;zwnj;کاری ایرانی در انواع طرح&amp;zwnj;های &amp;quot;بازگشت به خود&amp;quot; در آخر حکومت شاه در صدد بازیابی آن بودند. این گریز اخیر به هایدگر در این صحبت برای تأکید بر این نکته بود.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;quot;خود&amp;quot; محافظه&amp;zwnj;کار ایرانی ساخته&amp;zwnj;شده از ترکیبی است که معمولا در آن اسلامیت، مشخص&amp;zwnj;تر بگوییم، شیعی&amp;zwnj;گری، عیار بالایی دارد. این &amp;quot;خود&amp;quot;، ساختۀ عصر جدید است. اسلام آن هم جدید است، جدید از این نظر که بسته&amp;zwnj;بندی جدیدی یافته است. در بسته&amp;zwnj;بندی جدید اجزا به نوع دیگری کنار هم گذاشته شده و در نمایش و اقدام، تأکیدهایی بر هر یک از آن اجزا صورت گرفته که متفاوت از بسته&amp;zwnj;بندی&amp;zwnj;های پیشین است، مثلاً متفاوت است از شیعه پیشاصفوی یا شیعه دوران قاجار پیش از شروع فروپاشی قدرت این سلسله.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;هانری کوربن گویا بر این گمان بوده که آنچه در نزد هایدگر می&amp;zwnj;جسته، همانی است که در &amp;quot;متافیزیک اسلامی&amp;minus;ایرانی&amp;quot; یافته است. هایدگری&amp;zwnj;های ایرانی شاید متأثر از او این گمان را پروراندند که چارۀ آن غربتی که جهان زیر سلطه متافیزیک غربی بدان گرفتار آمده، در فکر شرقی است. هایدگری که در ذهن خود ساختند، آنان را فرامی&amp;zwnj;خواند که به &amp;quot;خود&amp;quot; شرقی&amp;zwnj;شان بازگردند. آنان سرانجام اصالت را در شیعی&amp;zwnj;گری دیدند. این هایدگر ساختگی همان کاریکاتوری است که سرانجام به خمینیسم پیوند خورد.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;هانری کوربن تصوری غیرتاریخی از شیعه داشت که فاقد مابه&amp;zwnj;ازایی واقعی در بسته&amp;zwnj;بندی جدید این مذهب بود. او به تاریخ قدسی فکر می&amp;zwnj;کرد، توجهی به تاریخ واقعی نداشت. با وجود این او نگران واقعی شدن بود، نگران آن چیزی که بدان &amp;quot;سکولاریزاسیون&amp;quot; می&amp;zwnj;گفت. هایدگری&amp;zwnj;های ایرانی شاید متأثر از او در این اندیشه بودند که &amp;quot;خود&amp;quot; را در تاریخ قدسی بازبیابند، اما تاریخ قدسی آنان جزئی از تاریخی واقعی بود که در جریان آن شیعی&amp;zwnj;گری، با بسته&amp;zwnj;بندی جدیدی که یافته بود، توانست از همه گرایش&amp;zwnj;های رقیب بیشتر و قاطع&amp;zwnj;تر الزام&amp;zwnj;های ناسیونالیسم را برآورده کند. تاریخ قدسی تاریخی واقعی شد و هایدگری&amp;zwnj;های ما بر زمینه این تبدیل، به حزب&amp;zwnj;الله گرویدند، حزب الله چماقدار، حزب الله تصرف&amp;zwnj;کننده دانشگاه&amp;zwnj;ها و پیش&amp;zwnj;برنده انقلاب فرهنگی.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;از میان هایدگری&amp;zwnj;های وطنی، یک حزب&amp;zwnj;اللهی قابل ذکر رضا داوری است که آنگاه که به نقد تکنولوژی و ازخودبیگانگی می&amp;zwnj;پردازد، در مقام یکی از مدیران ارشد فرهنگی رژیم اورانیوم&amp;zwnj;پرستان به کاریکاتور بسیار مضحکی تبدیل می&amp;zwnj;شود. می&amp;zwnj;گویند پیش از انقلاب مذهبی نبود، اما به کیش &amp;quot;خود&amp;quot;یابی اصیل که گروید، سرانجام از عوامل حزب&amp;zwnj;الله شد.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;خلاصه کلام: نه هایدگر، بلکه کاریکاتوری از هایدگر در ایران حزب&amp;zwnj;اللهی شد. به خاطر این کاریکاتور می&amp;zwnj;توانیم از فیلسوف عذرخواهی کنیم، هر چند پی&amp;zwnj;جویی خطوطی که در یک چهره برای تبدیل شدن به کاریکاتور وجود دارد، همواره موجه است و این سخن در این مورد مشخص چیزی بیش از ارجاع به این حکمت است که در جهان ما همه چیز مستعد است برای فاسد شدن و تحریف شدن.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;پایان&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&lt;b&gt;بخش&amp;zwnj;های پیشین این گفت&amp;zwnj;وگو&lt;/b&gt;:&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;۱. &lt;a href=&quot;../../../../../../../reflections/2012/03/23/12354&quot;&gt;&lt;span&gt;دو چهره هایدگر&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;۲. &lt;a href=&quot;http://radiozamaneh.com/reflections/2012/04/01/12559&quot;&gt;&lt;span&gt;نیچه و واگنر، هایدگر و هیتلر&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;۳. &lt;a href=&quot;../../../../../../../reflections/2012/04/06/12845&quot;&gt;&lt;span&gt;حال و هوای هایدگر&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;۴. &lt;a href=&quot;../../../../../../../reflections/2012/04/13/13096&quot;&gt;&lt;span&gt;هستی هایدگر و خدای اسلام&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&lt;b&gt;&amp;nbsp;&lt;/b&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&lt;b&gt;در همین زمینه&lt;/b&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;از محمدرضا نیکفر&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&lt;b&gt;&amp;bull; &lt;/b&gt;&lt;a href=&quot;http://www.nilgoon.org/pdfs/nikfar-01.pdf&quot;&gt;&lt;b&gt;&lt;span&gt;گواهی&amp;zwnj;های یک اندیشه و یک زندگی؛ بررسی جلد ۱۶ مجموعه آثار مارتین هایدگر&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&lt;b&gt;&amp;bull; &lt;/b&gt;&lt;a href=&quot;http://nilgoon.org/archive/nikfar/articles/Nikfar_Sein_und_Zeit_Translation_Djamadi.html&quot;&gt;&lt;b&gt;&lt;span&gt;درباره&amp;zwnj;ی صنعتگری در ترجمه؛ به انگیزه&amp;zwnj;ی ترجمه&amp;zwnj;ی &amp;quot;هستی و زمان&amp;quot; به فارسی&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
</description>
     <comments>https://archive.radiozamaneh.com/reflections/2012/04/19/13392#comments</comments>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/11225">الاهیات</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/reflections">انديشه زمانه</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/1972">بابک مینا</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/11227">فردید</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/1935">محمدرضا نیکفر</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/11226">هانری کوربن</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/10532">هایدگر</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/10533">هستی و زمان</category>
 <pubDate>Thu, 19 Apr 2012 20:38:33 +0000</pubDate>
 <dc:creator />
 <guid isPermaLink="false">13392 at https://archive.radiozamaneh.com</guid>
  </item>
  <item>
    <title>حال و هوای هایدگر</title>
    <link>https://archive.radiozamaneh.com/reflections/2012/04/06/12845</link>
    <description>&lt;div class=&quot;fb-social-like-widget&quot;&gt;&lt;fb:like  href=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/reflections/2012/04/06/12845&quot; send=&quot;false&quot; layout=&quot;box_count&quot; show_faces=&quot;false&quot; width=&quot;500&quot; action=&quot;like&quot; font=&quot;arial&quot; colorscheme=&quot;light&quot;&gt;&lt;/fb:like&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-sartitr&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    گفت‌وگوی بابک مینا با محمدرضا نیکفر درباره هایدگر (۳)        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-filefield field-field-maghaleh-image&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    &lt;img  class=&quot;imagefield imagefield-field_maghaleh_image&quot; width=&quot;545&quot; height=&quot;352&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/sites/default/files/heidegger.png?1335733813&quot; /&gt;        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;p&gt;بابک مینا &amp;ndash; بحث بر سر رابطه هایدگر و سیاست است و این که چرا هایدگر در دوره&amp;zwnj;ای به همدستی با نازی&amp;zwnj;ها گروید.&lt;/p&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;طرح شد که مارتین هایدگر وجودی دوگانه دارد، از یک طرف دستخوش محدودیت دید است و اسیر موقعیتی که او را تا حد همدستی با نازی&amp;zwnj;ها می&amp;zwnj;کشاند و از طرف دیگر اندیشه&amp;zwnj;ای است که از موقعیت&amp;zwnj;ها فراتر می&amp;zwnj;رود، انتقادی است، همچنان حاضر است و هم امروز نیز گفت&amp;zwnj;وگوی ما با او ادامه دارد.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;آن وجود محدود هایدگری در بخش دوم این گفت&amp;zwnj;وگو با نیچۀ ستایشگر واگنر مقایسه شد.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;اکنون با پرسش سوم در این گفت&amp;zwnj;وگو بحث به بُعد دینی اندیشه هایدگر می&amp;zwnj;کشد.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;!--break--&gt;&lt;!--break--&gt;&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;گفت&amp;zwnj;وگو با محمدرضا نیکفر در باره هایدگر حاوی &lt;b&gt;پنج پرسش و پاسخ&lt;/b&gt; است.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;هر یک از آنها در یک بخش منتشر می&amp;zwnj;شود.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&lt;b&gt;بابک مینا: تصور می کنم اگر رد این طرح فلسفی، &amp;nbsp;یعنی یافتن راه حلی وجود شناسانه برای مسائل شناخت شناسانه را در تاریخ فلسفه پی بگیریم به الاهیات و عرفان یهودی-&amp;zwnj;&amp;zwnj;مسیحی می&amp;zwnj;رسیم. این الگو به نظر من سخت دینی است. درباره دیدار حقیقت در یک حال و هوای خاص (در یک &lt;/b&gt;&lt;b&gt;&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;Stimmung / mood&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;b&gt; ویژه) هم که می&amp;zwnj;دانیم انبوهی ادبیات عرفانی وجود دارد. آیا چنین طرحی رامی توان در فکر یونانی سراغ گرفت؟ (من چنین طرحی را در فکر یونانی سراغ ندارم. حتی در اواخر دوره باستان که فلسفه به نوعی عرفان نزدیک شده بود. )&lt;/b&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&lt;b&gt;رابطه اندیشه هایدگر با دین ومیراث الاهیات یهودی-مسیحی چیست؟&lt;/b&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&lt;b&gt;آیا اندیشه هایدگر خصوصا از منظری که شما توضیح دادید، فکری دینی است؟&lt;/b&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&lt;b&gt;&amp;nbsp;&lt;/b&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;محمدرضا نیکفر: موضوعی که در این پرسش طرح می&amp;zwnj;کنید، بار هرمنوتیکی قوی&amp;zwnj;ای دارد. ما تفسیر می&amp;zwnj;کنیم، ولی تفسیری که پیشاپیش می&amp;zwnj;توان گفت رقیب&amp;zwnj;هایی خواهد داشت محتملاً به صورت تفسیرهایی بهتر و قانع&amp;zwnj;کننده&amp;zwnj;تر.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;نخست نکته&amp;zwnj;ای درباره &lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;Stimmung&lt;/span&gt;(به انگلیسی &lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;mood&lt;/span&gt;) که در ترجمه فارسی &amp;quot;هستی و زمان&amp;quot; (سیاوش جمادی) به &amp;quot;حال&amp;quot; ترجمه شده است:&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;در &amp;quot;واژه&amp;zwnj;نامه تاریخی فلسفه&amp;quot;، فرهنگی بزرگ به زبان آلمانی که مرجعی بی&amp;zwnj;نظیر است، و در آن، همچنان&amp;zwnj;که از نامش پیداست، هر مفهوم با نظر به تاریخ پیدایش و پویش معنایی آن، توضیح داده شده، زیر درایۀ &lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;Stimmung&lt;/span&gt; آمده که این مفهوم در اصل از زمان &amp;quot;فلسفه جهان&amp;zwnj;بینی&amp;quot; اواخر قرن ۱۹ و فلسفه وجودی اوایل قرن ۲۰ دارای بار فلسفی می&amp;zwnj;شود. ورود آن به متن&amp;zwnj;های فلسفی به قرن&amp;zwnj; ۱۸ برمی&amp;zwnj;گردد.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;quot;حال&amp;quot; و &amp;quot;حالت&amp;quot; طبعاً دارای باری روانشناختی جلوه می&amp;zwnj;کنند. &amp;quot;حال&amp;zwnj;ات چطور است؟ خوبم / بدم / شادم / غمگینم. . . &amp;quot;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;در عبارت&amp;zwnj;های &amp;quot;حا&amp;zwnj;ل&amp;zwnj;ات چطور است&amp;quot; و &amp;quot;حال&amp;zwnj;ام چنین است&amp;quot;، &amp;quot;حال&amp;quot; چیزی است متعلق به کسی. حال من حال تو نیست، و چون چنین است حال همدیگر را می&amp;zwnj;پرسیم. &amp;quot;حال&amp;quot; در این معنا چیزی است متعلق به ما، چیزی است در درون ما، که حالتش عوض می&amp;zwnj;شود، گاهی شاد است، گاهی ناشاد. اما وقتی حافظ می&amp;zwnj;گوید &amp;quot;حالتی رفت که محراب به فریاد آمد&amp;quot;، این آن حالی نیست که متعلق به تجربه&amp;zwnj;کننده آن حالت باشد. این حالتی است که در شدن است، اما منبع&amp;nbsp;شدن آن، یعنی روش آن، یعنی رفتار آن معلوم نیست.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;ما می&amp;zwnj;رویم به یک مهمانی، و در آنجا گپ می&amp;zwnj;زنیم و سرخوشیم. بعد می&amp;zwnj;آییم خانه، و یک دفعه، آن لحظه&amp;zwnj;ای که در بستر آرمیده&amp;zwnj;ایم و به روز سپری شده فکر می&amp;zwnj;کنیم، با خود می&amp;zwnj;گوییم: عجب خسته&amp;zwnj;کننده بود!&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;یا در یک ظهر تابستان می&amp;zwnj;رویم به گلستانی باصفا. همه چیز زیباست، اما ناگهان جهان به رنگ سبز چرکینی درمی&amp;zwnj;آید، به صورت خزۀ تبدیل شده به لجن؛ جهان کسالت&amp;zwnj;بار می&amp;zwnj;شود، به شکلی عمیق و سنگین، و ما را محاصر می&amp;zwnj;کند، بر ما فرود می&amp;zwnj;آید. در اینجا نیز بر ما به قول حافظ حالتی می&amp;zwnj;رود. در مهمانی حال ما خوب بود، اما پس از آن، حالتی دیگر بر ما رفت، بر ما رفت، نه این که حال ما عوض شد.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;هر دو مثال مهمانی و پارک از آن خود هایدگر هستند.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;هایدگر می&amp;zwnj;کوشد از &lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;Stimmung&lt;/span&gt;، &amp;quot;حال&amp;quot; و &amp;quot;حالت&amp;quot;، روانشناسی&amp;zwnj;زدایی کند و از آن چیزی &amp;quot;عینی&amp;quot; بسازد، به عنوان چیزی که مال ما نیست، اما بر ما می&amp;zwnj;رود.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;به یاد آوریم که هایدگر شاگرد هوسرل بوده، و در مکتب هوسرل از زمان انتشار نقد پربازتاب او بر روانشناسی&amp;zwnj;گرایی در &amp;quot;پژوهش&amp;zwnj;های منطقی&amp;quot; دوری&amp;zwnj;گزینی&amp;zwnj; و حتّا می&amp;zwnj;توان گفت نوعی بیزاری از روانشناسی و حس تحقیر نسبت به آن رواج داشته است. در کلاس پدیدارشناسی وقتی به کسی می&amp;zwnj;گفتند، سخنت روانشناسانه است، این بار را داشته که از مسیر دور افتاده&amp;zwnj;ای و سخت در انحراف از روال پدیدارشناسی هستی.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;img width=&quot;300&quot; height=&quot;453&quot; align=&quot;left&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;http://radiozamaneh.com/sites/default/files/%25b%25f/userfiles/%25u/heidegger.jpg&quot; /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;وقتی &amp;quot;هستی و زمان&amp;quot; را می&amp;zwnj;خوانیم باید به این نکته توجه کنیم که &amp;quot;دازاین&amp;quot; روان ندارد، &amp;quot;دازاین&amp;quot; اصولا هیچ چیزی ندارد، چون چیز نیست، یعنی چیزی نیست که چیزی داشته باشد. &amp;quot;دازاین&amp;quot; خلائی است در ملأ هستی. اگر هستی را به عنوان پنیر در نظر گیرید، &amp;quot;دازاین&amp;quot; سوراخی می&amp;zwnj;شود در این پنیر! &lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;Dasein&lt;/span&gt; &amp;quot;جاستی&amp;quot; است یعنی &amp;quot;جا-هستی&amp;quot; است، یعنی جایی است در هستی، یک &lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;Da&lt;/span&gt; است، در &lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;Sein&lt;/span&gt;، ولی جایی تهی است، منفذ است، دریچه است، پنجره است، پنجره&amp;zwnj;ای یه روی هستی.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;ضدیت با روانشناسی همبسته است با گرایش به امر مطلق در تقابل نسبی و مطلق، بنابر بحثی که قبلا داشتیم. نقد روانشناسی&amp;zwnj;گروی، نقد نسبیت&amp;zwnj;باوری است. نقد هوسرل بر توضیح روانشناسانۀ منطق، دفاع از مطلق&amp;zwnj;بودگی اصول منطق است. هایدگر هم از &amp;quot;حال&amp;quot; روانی و فردی گذر می&amp;zwnj;کند، و سخت می&amp;zwnj;کوشد به ما بقبولاند که &amp;quot;حالِ&amp;quot; دازاین او از مقوله&amp;zwnj;ای دیگری است. حال او از هستی می&amp;zwnj;آید، حالتی از هستی است، و هستی &amp;quot;روان&amp;quot; ندارد؛ از این رو ما (ساده&amp;zwnj;دلانه) می&amp;zwnj;پذیریم که تحلیل فیلسوف روانشناسانه نیست!&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;مسئله هایدگر اما تنها خارج کردن روان انسان از ماجرا نیست؛ این گرایش در او مدام تشدید شده و در &amp;quot;چرخش&amp;quot; &lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;(Kehre)&lt;/span&gt;او تعیین&amp;zwnj;کننده می&amp;zwnj;شود، چرخشی که خود انسان را از ماجرا خارج می&amp;zwnj;کند. او به شدت با تفسیر اگزیستانسیالیستی و اومانیستی &amp;quot;دازاین&amp;quot; مخالفت می&amp;zwnj;کند و به نظر می&amp;zwnj;رسد که به انسان همچون نوعی جا&amp;zwnj;نگه&amp;zwnj;دار &lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;(Platzhalter)&lt;/span&gt; برای &amp;quot;دازاین&amp;quot; می&amp;zwnj;نگرد، به عنوان چیزی که از طریق مجموعه&amp;zwnj;ای از انتزاع&amp;zwnj;ها در نهایت از او یک ساختار باقی می&amp;zwnj;ماند، یک سازه؛ که چه باشد آن سازه؟ همان پنجره&amp;zwnj;ای که گفتیم رو به هستی گشوده است.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;یکی از مفهوم&amp;zwnj;های بنیادی آن جریانی فلسفی که هایدگر جوان به آن متصل است، یعنی جریانی که چهره نام&amp;zwnj;آورش دیلتای است، &amp;quot;زندگی&amp;quot; است. کلیت این جریان را &amp;quot;فلسفه زندگی&amp;quot; می&amp;zwnj;&amp;zwnj;گویند. هایدگر جوان، پیش از آن که اصلاح &amp;quot;دازاین&amp;quot; را برگزیند، از &amp;quot;زندگی&amp;quot;&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;(Leben)&lt;/span&gt; می&amp;zwnj;گوید و مشغولیت ذهنی&amp;zwnj;اش تحلیل آزمون&amp;zwnj;های بنیادین زندگی است، یعنی &lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;Erlebnis&lt;/span&gt;&amp;zwnj;های اساسی، چیزهایی که به اصطلاح به جان می&amp;zwnj;آزماییم&amp;zwnj;شان.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;هایدگر در آستانه ورود به مرحله&amp;zwnj;ای از تفکرش که به نوشتن &amp;quot;هستی و زمان&amp;quot; می&amp;zwnj;انجامد از &lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;Leben&lt;/span&gt; دست برمی&amp;zwnj;دارد و در یکی از درس&amp;zwnj;هایش &lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;Erlebnis&lt;/span&gt; را به عنوان مفهومی که دوره&amp;zwnj;ای مُد بوده است، به باد تمسخر می&amp;zwnj;گیرد.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;کنار گذاشتن &amp;quot;زندگی&amp;quot; و نشاندن &amp;quot;دازاین&amp;quot; به جای آن را می&amp;zwnj;توانیم &amp;quot;چرخش&amp;quot; اول هایدگر بدانیم. این اولین گام مهم برای فاصله&amp;zwnj;گیری از اومانیسم است. آنچه او بعدها در &amp;quot;نامه&amp;zwnj;ای درباره&amp;zwnj; اومانیسم&amp;quot; تصریح می&amp;zwnj;کند، اینجا آغاز می&amp;zwnj;شود. منطق حرکت از &amp;quot;زندگی&amp;quot; به &amp;quot;دازاین&amp;quot; و از آن &amp;quot;دازاین&amp;quot;ی که هنوز سیمایی انسانی دارد به &amp;quot;دازاین&amp;quot;ی که فقط یک &lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;Da&lt;/span&gt; در &lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;Sein&lt;/span&gt; (یا به صورتی &amp;quot;اصیل&amp;quot;تر: &lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;Seyn&lt;/span&gt;) است، یعنی جایی، حفره&amp;zwnj;ای، لحظه&amp;zwnj;ای، آنی در هستی است، انسان&amp;zwnj;زدایی از مفهوم&amp;zwnj;های انسانی است. &amp;quot;حال&amp;quot; &lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;(Stimmung)&lt;/span&gt; هم به همین سان از حالت انسانی خود خارج می&amp;zwnj;شود، و اگر مصرع حافظ را (&amp;quot;حالتی رفت که محراب به فریاد آمد&amp;quot;) در مقام مقایسه برای روشن کردن موضوع (نه هیچ چیز دیگر!) در نظر گیریم، می&amp;zwnj;توانیم بگوییم که در ترکیب &amp;quot;حالتی رفتن&amp;quot; تآکید از &amp;quot;حالت&amp;quot; می&amp;zwnj;رود روی &amp;quot;رفتن&amp;quot;. نیروی رانش در این &amp;quot;رفتن&amp;quot; هستی است، اما نه به صورتی مکانیکی، بلکه به صورتی تاریخی، نه تاریخ انسان&amp;zwnj;ها با طوایف و شاهان و تقابل&amp;zwnj;های درون و بیرونشان، بلکه به صورت تاریخ هستی &lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;(Seinsgeschichte)&lt;/span&gt;، به صورت سرنوشت.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;بر این قرار &amp;quot;رفتنِ&amp;quot; در &amp;quot;حالتی رفتن&amp;quot; یک تقدیر است، بسته به ما نیست که بخواهیم به &amp;quot;حال&amp;zwnj;&amp;quot;ی برویم، بر عکس &amp;quot;حال&amp;zwnj;&amp;quot;ی باید بر ما برود.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;img align=&quot;right&quot; alt=&quot;&quot; style=&quot;width: 216px; height: 339px;&quot; src=&quot;http://radiozamaneh.com/sites/default/files/%25b%25f/userfiles/%25u/heidegger_-_sein_und_zeit.jpg&quot; /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;طبعاً ما در اینجا، به یاد فکر و منشی دینی می&amp;zwnj;افتیم، البته نه هر فکر و هر منشی. هایدگر تربیتی کاتولیکی داشته و ابتدا قرار بوده است در سلک خادمان کلیسای رُمی درآید. اما او از جوانی مجذوب مارتین لوتر و شور دینی او بوده است. به نظر من برای فهم مارتین هایدگر حتما باید لوتر را بخوانیم. در بحثی که در بالا در باره &amp;quot;حال&amp;quot; داشتیم، گذار از &amp;quot;حال&amp;quot; انسانی به &amp;quot;حال&amp;quot;ی که می&amp;zwnj;رود و روش آن تقدیر هستی است، گذار از آمرزش کاتولیکی به آمرزش لوتری است. مفهوم آمرزش کاتولیکی، مخصوصا در اوج ابتذال آن در پایان سده&amp;zwnj;های میانه، به سادگی برای مسلمانان مفهوم است: این قدر دعا کن، تا آن قدر صواب ببری! شیعی&amp;zwnj;گری انبانی از احادیث است که مؤمن بر پایه آنها می&amp;zwnj;تواند از قبل تعداد خانه&amp;zwnj;های بهشتی&amp;zwnj;ای خود و حوریانی را که جزو اسباب و اثاثیه آن هستند، تعیین کند. در این معامله کشیشان و ملایان حکم واسطه و دلال و کارچاق&amp;zwnj;کن را دارند.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;لوتر درک دیگری از آمرزش و ثواب در مقابل این نوع کاسب&amp;zwnj;کاری می&amp;zwnj;گذارد: آمرزش در دست خداست، و تو هیچ کاری نمی&amp;zwnj;توانی کنی تا بر اراده او تأثیر گذاری، به این دلیل الاهیاتی ساده که خدا تأثیربردار نیست. از نظر لوتر حتّا نمی&amp;zwnj;توان گفت از تو حرکت، از خدا برکت. زیرا در این حکم، &amp;quot;از تو حرکت&amp;quot; مقدم می&amp;zwnj;شود و &amp;quot;از خدا برکت&amp;quot; تالی، در حالی که خدا مقدم مطلق است. از نظر لوتر تو باید صواب کنی، اما اینکه خدا بیامرزد یا نیامرزد، دست کسی نیست، از جمله دست ملایان از هر فرقه و کیش. البته در عرفان اسلامی نزدیکی&amp;zwnj;هایی به این نوع دید می&amp;zwnj;بینیم. باز هم از حافظ می&amp;zwnj;توانیم مثال بزنیم:&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;عیب رندان مکن ای زاهد پاکیزه سرشت&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;که گناه دگران بر تونخواهند نوشت&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;من اگرنیکم و گر بد توبرو خود را باش&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;هر کسی آن درود عاقبت کار که کشت&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;تا اینجا هنوز دیدگاه، لوتروار نیست، چون حافظ می&amp;zwnj;گوید &amp;laquo;هر کسی آن درود عاقبت کار که کشت&amp;raquo;، ولی لوتر جواب می&amp;zwnj;دهد: هیچ معلوم نیست که چنین باشد؛ خدا را نباید به صورت یک حسابدار تجسم کرد.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;اما حافظ در ادامه می&amp;zwnj;گوید:&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;ناامیدم مکن از سابقۀ لطف ازل&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;تو چه دانی که پس پرده چه خوب است و چه زشت&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;این سخن، لوتری ناب است.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;ذهن فیلسوف ما هم مشغول &amp;quot;سابقه&amp;quot; است: سابقه، تاریخ هستی است. هستی خود را پس می&amp;zwnj;کشد. و شاید زمانی &amp;quot;لطف&amp;quot; کند و از &amp;quot;فراموشی&amp;quot; به درآید.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;به هر حال. قراین زیادی در دست داریم برای آنکه برای اندیشه هایدگری &amp;quot;سابقه&amp;quot;ای دینی بیابیم، برای آن که آن &amp;quot;حال و هوای خاص&amp;quot; را که در پرسش آمد، شبیه چیزی مثل &amp;quot;نظر کردگی&amp;quot; بدانیم.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;آیا در فکر یونانی چنین چیزی داریم؟ نه به آن صورتی که در ادیان سامی داریم. اما اتفاقا برای آنکه تفسیری مثل تفسیر بالا را تصحیح کنیم باید به گونه&amp;zwnj;ای دیگر بیندیشیم، و در این مورد مشخص باید یونانی&amp;zwnj;مآبانه فکر کنیم، آن هم نه به صورتی آپولونی، بلکه به صورتی دیونسوسی. اینجاست که ما دوباره به یاد نیچه و زایش تراژدی می&amp;zwnj;افتیم.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;برای یونانی&amp;zwnj;مآبانه اندیشیدن، نمی&amp;zwnj;رویم سراغ افلاطون و ارسطو، بلکه می&amp;zwnj;رویم به آمفی&amp;zwnj;تأتر دیونسوس و تراژدی آنتیگونه را تماشا می&amp;zwnj;کنیم. انسان در اینجا رو در رو با امری غریب و به عنوان موجودی در غربت تصویر می&amp;zwnj;شود. هایدگر، مفسر این رودررویی غریبانه با امر غریب در غربت جهان است. برای آشنایی با این هایدگر که بسی غریب&amp;zwnj;تر از آن چهره&amp;zwnj;ای است که در بالا با کمک الاهیات سامی از آن چهره آشنایی ساختیم، بایستی به متن درسی که در سال ۱۹۴۲ درباره شعر &amp;quot;ایستر&amp;quot; هولدرلین داده است، رجوع کنیم (جلد ۵۳ مجموعه آثار). بخشی از این درس تفسیر چکامه&amp;zwnj;ای از تراژدی آنتیگونه است.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;لوتر، با همه رادیکالیسم&amp;zwnj;اش در متعالی ساختن خدا، باز خدا را به عنوان معیار مطلق حفظ می&amp;zwnj;کند، یعنی باز هم از خدا یک ابزار می&amp;zwnj;سازد. او با وجود نقد حقه&amp;zwnj;های کاتولیکی برای برخورداری از لطف خدا، به نوعی امیدوار به لطف سلطان آسمانی است. هایدگر در تفسیر آنتیگونه سوفوکل و ایستر هولدرلین همه معیارها را بی&amp;zwnj;ارزش می&amp;zwnj;کند و همه دریچه&amp;zwnj;ها و امکان&amp;zwnj;های لطف را می&amp;zwnj;بندد. در جهان هیچ سنجه&amp;zwnj;ای نیست. نمی&amp;zwnj;دانیم چه چیز سنجیده است، چه چیز نیست. ما غریبیم، رو در رو با امری غریب.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;از این هایدگر دیگر نمی&amp;zwnj;توان یک هایدگر مذهبی ساخت، مذهبی در قالب مذاهبی چون مسیحیت و اسلام. شاید کمی بتوان مسیحی&amp;zwnj; یا بودایی&amp;zwnj;اش کرد، اما مسلمان&amp;zwnj;اش نمی&amp;zwnj;توان کرد. البته شیادانی وجود دارند که کار خود را پیش می&amp;zwnj;برند و عده&amp;zwnj;ای را سرگرم می&amp;zwnj;کنند.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;ادامه دارد&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&lt;b&gt;بخش&amp;zwnj;های پیشین این گفت&amp;zwnj;وگو&lt;/b&gt;:&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;۱. &lt;a href=&quot;../../../../../../../reflections/2012/03/23/12354&quot;&gt;&lt;span&gt;دو چهره هایدگر&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;۲. &lt;a href=&quot;http://radiozamaneh.com/reflections/2012/04/01/12559&quot;&gt;&lt;span&gt;نیچه و واگنر، هایدگر و هیتلر&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&lt;b&gt;&amp;nbsp;&lt;/b&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&lt;b&gt;در همین زمینه&lt;/b&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;از محمدرضا نیکفر&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&lt;b&gt;&amp;bull; &lt;/b&gt;&lt;a href=&quot;http://www.nilgoon.org/pdfs/nikfar-01.pdf&quot;&gt;&lt;b&gt;&lt;span&gt;گواهی&amp;zwnj;های یک اندیشه و یک زندگی؛ بررسی جلد ۱۶ مجموعه آثار مارتین هایدگر&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;
&lt;p&gt;&lt;b&gt;&lt;span dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;bull; &lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;span dir=&quot;RTL&quot;&gt;&lt;a href=&quot;http://nilgoon.org/archive/nikfar/articles/Nikfar_Sein_und_Zeit_Translation_Djamadi.html&quot;&gt;&lt;b&gt;درباره&amp;zwnj;ی صنعتگری در ترجمه؛ به انگیزه&amp;zwnj;ی ترجمه&amp;zwnj;ی &amp;quot;هستی و زمان&amp;quot; به فارسی&lt;/b&gt;&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
</description>
     <comments>https://archive.radiozamaneh.com/reflections/2012/04/06/12845#comments</comments>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/reflections">انديشه زمانه</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/1972">بابک مینا</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/10932">حال</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/10878">حالت</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/10879">دازاین</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/1935">محمدرضا نیکفر</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/10534">مسئله هستی</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/10532">هایدگر</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/10533">هستی و زمان</category>
 <pubDate>Thu, 05 Apr 2012 22:33:21 +0000</pubDate>
 <dc:creator />
 <guid isPermaLink="false">12845 at https://archive.radiozamaneh.com</guid>
  </item>
  <item>
    <title>نیچه و واگنر، هایدگر و هیتلر</title>
    <link>https://archive.radiozamaneh.com/reflections/2012/04/01/12559</link>
    <description>&lt;div class=&quot;fb-social-like-widget&quot;&gt;&lt;fb:like  href=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/reflections/2012/04/01/12559&quot; send=&quot;false&quot; layout=&quot;box_count&quot; show_faces=&quot;false&quot; width=&quot;500&quot; action=&quot;like&quot; font=&quot;arial&quot; colorscheme=&quot;light&quot;&gt;&lt;/fb:like&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-sartitr&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    گفت‌وگوی بابک مینا با محمدرضا نیکفر درباره هایدگر (۲)        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-filefield field-field-maghaleh-image&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    &lt;img  class=&quot;imagefield imagefield-field_maghaleh_image&quot; width=&quot;257&quot; height=&quot;166&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/sites/default/files/wagner_hitler.jpg?1333484370&quot; /&gt;        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;p&gt;بابک مینا &amp;ndash; مارتین هایدگر وجودی دوگانه دارد، از یک طرف دستخوش محدودیت دید است و اسیر موقعیتی که او را تا حد همدستی با نازی&amp;zwnj;ها می&amp;zwnj;کشاند و از طرف دیگر اندیشه&amp;zwnj;ای است که از موقعیت&amp;zwnj;ها فراتر می&amp;zwnj;رود، انتقادی است، همچنان حاضر است و هم امروز نیز گفت&amp;zwnj;وگوی ما با او ادامه دارد. این نکته فشرده پاسخ به پرسش اول این گفت&amp;zwnj;وگو درباره هایدگر و قرابت او با سیاست نازیستی بود.&lt;/p&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;با پرسش دوم گفت&amp;zwnj;وگو در همین مورد را ادامه می&amp;zwnj;دهیم.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;گفت&amp;zwnj;وگو با محمدرضا نیکفر در باره هایدگر حاوی &lt;b&gt;پنج پرسش و پاسخ&lt;/b&gt; است.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;هر یک از آنها در یک بخش منتشر می&amp;zwnj;شود.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&lt;b&gt;بابک مینا: گمان می کنم به قلب مسئله نزدیک شده ایم: پرسش اینجاست که دقیقا چه عناصر و چه مفاهیمی در &amp;laquo;هستی و زمان&amp;raquo; با گفتمان نازیستی به قول شما پیوند گزینشی دارند؟ &lt;br /&gt;
در مورد مفهوم اصالت و عدم اصالت برای من همیشه این مسئله&amp;zwnj; مطرح بوده است: هایدگر در &amp;laquo;هستی و زمان&amp;raquo; روزمرگی و عدم اصالت دازاین رایکسره محکوم نمی کند، برعکس آن را ساختار جهانشمول دازاین در نظر می گیرد. در هستی و زمان قطعات پدیدارشناسانه فوق&amp;zwnj;العاده&amp;zwnj;ای هست از عادی ترین و روزمره ترین لحظات زندگی روزمره. به یک اعتبار می توانیم بگوییم هایدگر می&amp;zwnj;خواهد فلسفه را به زندگی روزمره نزدیک کند. منتها فکر می کنم مفهوم وجود اصیل و رابطه&amp;zwnj;اش با مرگ مشکل سازبوده است: هستی برای مرگ اصیل ترین امکان را برای دازاین می گشاید. تصور می کنم بیشترین نقد ها به هایدگر از زاویه این مضمون فلسفی بوده است. این مفهوم به نظر شما قابلیت پیوند با گفتمان نازیستی را دارد؟&lt;/b&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&lt;em&gt;&amp;nbsp;&lt;/em&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;محمدرضا نیکفر: ابتدا بیایید موضوع نازیسم را کنار بگذاریم.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;بر پایۀ نکته&amp;zwnj;ای که در مورد &amp;quot;خویشاوندی گزینشی&amp;quot; مطرح شد، از اندیشۀ ناب فیلسوف می&amp;zwnj;آغازیم و گام به گام پیش می&amp;zwnj;رویم تا ببینیم این اندیشه به طور طبیعی چه جریانی را در عرصۀ سیاست خویشاوند خود می&amp;zwnj;بیند و جانب چه کسانی را می&amp;zwnj;گیرد.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;هایدگر خود را به عنوان کسی که مابعدالطبیعه را &amp;quot;ورمی&amp;zwnj;چیند&amp;quot; (دست به &lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;deconstruction&lt;/span&gt; آن می&amp;zwnj;زند) معرفی می&amp;zwnj;کند و بسیارند کسانی که او را به چنین عنوانی می&amp;zwnj;شناسند. در کار او ولی به چینه&amp;zwnj;ها و سازه&amp;zwnj;هایی (&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;construct&lt;/span&gt;هایی) از تاریخ مابعدالطبیعه برمی&amp;zwnj;خوریم که به صورت دست&amp;zwnj;نخورده باقی مانده&amp;zwnj;اند. به یک چینۀ محوری اشاره می&amp;zwnj;کنم که شروع چینش آن را در فلسفه با مقابلۀ سقراط دیالوگ&amp;zwnj;های افلاطون با پروتاگوراس می&amp;zwnj;شناسیم.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;پروتاگوراس کسی بود که گفت انسان معیار هر چیزی است؛ او نخستین نام در تاریخ اندیشۀ نسبیت&amp;zwnj;باور است. بخشی از اطلاعات ما دربارۀ او بر پایۀ دو دیالوگ افلاطونی ته&amp;zwnj;ئی&amp;zwnj;تتوس و پروتاگوراس است. در مورد اینکه افلاطون نظر او را صادقانه بازگو کرده است، یعنی آنچنان که آن نظر تمامی قدرت خود را بازنماید، شک وجود دارد. در مورد اهمیت اندیشه او همین بس که بگوییم می&amp;zwnj;توان کل سیستم فکری افلاطون را به عنوان درگیری با پروتاگوراس بازنمایی کرد. دیالوگ&amp;zwnj;های ته&amp;zwnj;ئی&amp;zwnj;تتوس و پروتاگوراس ختم درگیری نبودند. آن درگیری تا همین امروز هم ادامه دارد و خط سرخی است که از دورۀ اول فلسفیدن آغاز می&amp;zwnj;شود و از همۀ ایستگاه&amp;zwnj;های شناخته&amp;zwnj;شدۀ تاریخی می&amp;zwnj;گذرد و به ما می&amp;zwnj;رسد. هر ایستگاهی با گونه&amp;zwnj;ای پاسخ به مسئلۀ پروتاگوراس مشخص می&amp;zwnj;شود.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;img width=&quot;250&quot; height=&quot;284&quot; align=&quot;left&quot; alt=&quot;&quot; vspace=&quot;10&quot; hspace=&quot;10&quot; src=&quot;http://radiozamaneh.com/sites/default/files/%25b%25f/userfiles/%25u/protagoras.jpg&quot; /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;پاسخ سیستم افلاطون به پروتاگوراس این بود که انسان معیار نیست، ایده&amp;zwnj;ها معیار هستند و در نهایت مثالِ برین معیار است که همان چیزی است که در مذهب به آن خدا می&amp;zwnj;گویند. حقیقت، مطلق است و در مورد حکومت و قانون هم انسان&amp;zwnj;ها ملاک نیستند، ملاک باز هم حقیقت مطلقی است که شاه-فیلسوف می&amp;zwnj;تواند آن را اندریابد.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;ارسطو معیار را خودِ چیزها می&amp;zwnj;داند و تشخیص این موضوع را که خودِ چیز چه معیاری را پیش می&amp;zwnj;گذارد بر دوش دانشمند می&amp;zwnj;نهد. ابژکتویسیم او در برابر سوبژکتویسم پروتاگوراس از این طریق باری تئولوژیک می&amp;zwnj;یابد که می&amp;zwnj;گوید حقیقت را باید در پی&amp;zwnj;جو شدن آنچه ثابت است یافت نه در آنچه در تغییر است. تکیه&amp;zwnj;گاه حقیقت با این ارزش&amp;zwnj;گذاری سرانجام آنی می&amp;zwnj;شود که در سیستم او حرکت&amp;zwnj;دهندۀ بی&amp;zwnj;حرکت است.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;با برآمدن دین&amp;zwnj;های توحیدی دارای ادعای برخورداری از حقیقت مطلق جهان&amp;zwnj;شمول، جایی برای نسبیت&amp;zwnj;باوری و دیدگاه&amp;zwnj;هایی شبیه پروتاگوراس نمی&amp;zwnj;ماند. با وجود این، نمودهایی از این جریان را در ادبیات دورۀ سلطۀ مذهب در قرون وسطا می&amp;zwnj;بینیم. جایی که بر روی ستیزهای فرقه&amp;zwnj;ای مطلق&amp;zwnj;گرایان با هم دست گذاشته می&amp;zwnj;شود، مطلقیت حقیقت آنها نفی می&amp;zwnj;شود.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;عصر جدید عصر برآمد نسبیت&amp;zwnj;گرایی است. در نقاشی پرسپکتیو کشف شده و مونتنی روایت شکاکانه&amp;zwnj;ای از پرسپکتیویسم رنسانس عرضه کرده است. شک روشی دکارت شکی است برای یافتن امکانی برای درهم&amp;zwnj;کوبیدن چشم&amp;zwnj;اندازباوری و نسبیت&amp;zwnj;باوری، در جایی که خصم دیرین نسبیت&amp;zwnj;باوری یعنی مطلق&amp;zwnj;گرایی دینی ناتوان شده است. دکارت به دنبال بنیاد محکمی برای دانش است. موضوع بنیاد (اصل، دلیل، به آلمانی &lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;Grund&lt;/span&gt;) به موضوع بنیادی فلسفۀ جدید بدل می&amp;zwnj;شود. انگیزۀ پایدار ایده&amp;zwnj;آلیسم آلمان &lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;Grundlegung&lt;/span&gt; است، یعنی بنیادگذاری. همین موتیو در نزد هایدگر بازیافتنی است، از هایدگر جوان گرفته تا هایدگر پیر. هایدگر جوان دنبال بنیاد مستحکمی برای دانش است، در آن فضایی که هنوز بحث اوایل قرن بیستم در مورد بحران در بنیادهای علوم از جمله ریاضیات داغ است. در همان جا مفهوم بنیاد &lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;(Grund)&lt;/span&gt; به یک مفهوم بنیادی اندیشۀ فیلسوف تبدیل می&amp;zwnj;شود. در آخرین درسنامۀ مهم او یعنی &lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;Der Satz vom Grund&lt;/span&gt; (&amp;quot;اصل دلیل&amp;quot;، سال ۱۹۵۶) باز به این مفهوم برمی&amp;zwnj;خوریم.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;(من در این کتاب:&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;rteleft&quot;&gt;Die Er&amp;ouml;rterung des Satzes vom Grund bei Martin Heidegger, 1997&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;سیرداستان مفهوم &lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;Grund&lt;/span&gt; &lt;span&gt;درنزد هایدگر را به تفصیل به دست داده&amp;zwnj;ام.) &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;نسبیت&amp;zwnj;باوری پیش&amp;zwnj;رونده کوه یخ مطلق&amp;zwnj;گرایی را ذره ذره آب می&amp;zwnj;کند. با وجود این جالب اینجاست که جریان کاملا روشنی به نام نسبیت&amp;zwnj;باوری وجود ندارد که با سلسله&amp;zwnj;ای از نام&amp;zwnj;ها مشخص شود، منظورم نام&amp;zwnj;هایی است که همتراز باشند با دکارت و اسپینوزا و کانت و فیشته و هگل و دیگران. هر یک از این فیلسوفان خود عنصری از نسبیت&amp;zwnj;باوری را وارد اندیشۀ خود می&amp;zwnj;کند، یا حوزه&amp;zwnj;ای را مشخص می&amp;zwnj;سازد که در آن نسبیت&amp;zwnj;باوری را موجه می&amp;zwnj;داند و یا روشی و نگرشی را پیش می&amp;zwnj;گذارد که در نهایت به سود پیشرفت نسبیت&amp;zwnj;باوری تمام می&amp;zwnj;شود. هگل را در نظر بگیریم، &amp;quot;روح مطلق فلسفه&amp;quot; را. او به تاریخ منزلتی می&amp;zwnj;دهد که پیشتر از او سابقه نداشته است. تاریخیت نحوۀ وجود &amp;quot;روح&amp;quot; است. میراث تاریخ&amp;zwnj;گرایی هگلی در همۀ روایت&amp;zwnj;هایش نسبیت&amp;zwnj;باوری تاریخی را تقویت می&amp;zwnj;کند.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;این ماجرا ادامه می&amp;zwnj;یابد تا اینکه نسبیت&amp;zwnj;باوری در پست&amp;zwnj;مدرنیسم چیرگی نهایی خود را می&amp;zwnj;یابد و در همین جاست که دیگر ارزش انتقادی خود را از دست می&amp;zwnj;دهد. نسبیت&amp;zwnj;باوری نمی&amp;zwnj;تواند منتقد خود باشد. از طرف دیگر به تدریج خط دیگری در فلسفه پدید می&amp;zwnj;آید که تضاد کهن مطلق و نسبی را پشت سرمی&amp;zwnj;نهد. پراگماتیسم، چرخش زبانی و چرخش همرسانشی (کمونیکاتیو) در فلسفه بحث&amp;zwnj;های کهن را در خود منحل (به معنای دیالکتیکی هگلی &lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;aufgehoben&lt;/span&gt;) می&amp;zwnj;کنند، هم آنها را حل می&amp;zwnj;کنند، هم نگه می&amp;zwnj;دارند و به سطح دیگری ارتقا می&amp;zwnj;دهند.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;img align=&quot;right&quot; alt=&quot;&quot; style=&quot;width: 253px; height: 357px;&quot; src=&quot;http://radiozamaneh.com/sites/default/files/%25b%25f/userfiles/%25u/nietzsche.jpg&quot; /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;اما ما بمانیم در آن شاهراهی که آن را با ستیز مطلق&amp;zwnj;گرایی و نسبیت&amp;zwnj;گرایی مشخص کردیم. نسبیت&amp;zwnj;باوری به شکل&amp;zwnj;های مختلف و در حوزه&amp;zwnj;های مختلفی مطرح است. در حوزۀ شناخت با نسبیت&amp;zwnj;باوری شناخت&amp;zwnj;شناسانه مواجه می&amp;zwnj;شویم که از جمله برمی&amp;zwnj;نهد همه شکل&amp;zwnj;های معرفت تاریخی&amp;zwnj;اند و به دلیل بستگی به زمان و افق تاریخی دید نسبی هستند. همبسته با نسبیت&amp;zwnj;باوری شناخت&amp;zwnj;شناسانه، نسبیت&amp;zwnj;باوری معناشنانه است که معناها را متغیر و نسبی می&amp;zwnj;کند. در حوزۀ ارزش&amp;zwnj;ها و اخلاق هم نسبیت&amp;zwnj;باوری اخلاقی، زیبایی&amp;zwnj;شناسانه و نظایر اینها را داریم. همبسته با این نوع نسبیت&amp;zwnj;باوری، نسبیت&amp;zwnj;باوری فرهنگی است که حق و حقیقت و زیبا و پسندیده را در سیستم مختصات فرهنگ تعریف می&amp;zwnj;کند.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;در اواخر قرن نوزدهم نگرشی که می&amp;zwnj;توانیم به آن نسبیت&amp;zwnj;باوری وجودی (اگزیستنسیال) نام بگذاریم، بسیار پرنفوذ شد. آن را به زبان ساده می&amp;zwnj;توانیم چنین تعریف کنیم: وجودهای مختلف یا موقعیت&amp;zwnj;های وجودی مختلف درک&amp;zwnj;های مختلفی از ارزش&amp;zwnj;ها دارند. اساس دید برخی چهر&amp;zwnj;های مهم نیمۀ دوم قرن نوزدهم را می&amp;zwnj;توانیم با گرایششان به این نوع نگرش معرفی کنیم. کیرگه&amp;zwnj;گور به موقعیت&amp;zwnj;های خاص علاقه نشان می&amp;zwnj;داد: موقعیت ترس و لرز، موقعیت&amp;zwnj;های رادیکال شک. مارکس توجه داشت به وجود طبقاتی، که از نظر او تعیین&amp;zwnj;کنندۀ آگاهی طبقاتی است. فایده&amp;zwnj;باوران انگلیسی حقیقت را تابع سود و زیان می&amp;zwnj;کردند. هرمنوتیکرها می&amp;zwnj;رفتند که به فهم بُعدی وجودشناسانه بدهند.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;همزمان این گرایش نیز قوی بود که نسبیت&amp;zwnj;باوری را رفع و نفی کنند آن هم به این صورت که در میان وجودها یا موقعیت&amp;zwnj;های وجودی مختلفی که با هم سنجیده می&amp;zwnj;شدند، وجود یا موقعیت وجودی&amp;zwnj; خاصی را معطوف به حقیقت و ارزش متعالی بدانند. مورد مارکس را در نظر گیریم: مارکس جوان در &amp;quot;نقد فلسفۀ حق&amp;quot; گفته بود که فلسفه سلاح مادی خود را در پرولتاریا می&amp;zwnj;بیند و پرولتاریا سلاح معنوی خود را در فلسفه. منظور او در اینجا از فلسفه، فلسفۀ حقیقت&amp;zwnj;مند رهایی&amp;zwnj;بخش است. حقیقت در نهایت به یک طبقه تعلق می&amp;zwnj;گیرد و طبقۀ خاصی وجود دارد که پیروزی حقیقت را اعلام می&amp;zwnj;کند. این طبقه پرولتاریاست. مارکسیست&amp;zwnj;ها همواره از &amp;quot;موضع طبقاتی&amp;quot; سخن می&amp;zwnj;گویند، ولی موضع&amp;zwnj;باوری خود را نسبیت&amp;zwnj;باوری نمی&amp;zwnj;دانند، آن هم به این دلیل که معتقدند موضعی از میان موضع&amp;zwnj;ها موضع حق و حقیقت است و آنان طرفدار حقیقت مطلق آن هستند.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;اما این نیچه بود که از چشم&amp;zwnj;اندازباوری (پرسپکتویسم) فضیلت ساخت (بنگرید به آغاز &amp;quot;انسانی، بس بسیار انسانی&amp;quot;). ابرانسان او کسی است که می&amp;zwnj;داند علیه چیزی بودن یا طرفدار نظری بودن به چشم&amp;zwnj;اندازها و زاویه&amp;zwnj;های دید برمی&amp;zwnj;گردد و او باید خود را بر فراز آنها بنشاند. او می&amp;zwnj;داند که علیه چیزی بودن یا طرفدار نظری بودن به هر حال با بی&amp;zwnj;عدالتی همراه است و باید این بی&amp;zwnj;عدالتی را پذیرفت، چون به زندگی تعلق دارد. بی&amp;zwnj;عدالتی بزرگ آن است که زندگی تباه شود، به این صورت که در تنگنا گذاشته شود، در عسرت نگه داشته شود، به جای اینکه به عنوان غایت و معیار نهایی نگریسته شود. در این جا دو چشم&amp;zwnj;انداز را می&amp;zwnj;بینیم، به باور نیچه چشم&amp;zwnj;اندازی از تنگنا و در تنگنا و چشم&amp;zwnj;اندازی بر فراز تنگناها.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;به چشم&amp;zwnj;اندازباوری نیچه این نیز تعلق دارد که باید به این &amp;quot;اَبـَر&amp;quot;چشم&amp;zwnj;انداز گروید. این &amp;quot;ابر&amp;quot;چشم&amp;zwnj;انداز که چشم&amp;zwnj;انداز &amp;quot;اَبَرانسان&amp;quot; است، چشم&amp;zwnj;اندازی است با ارزش مطلق. در آن، چشم&amp;zwnj;اندازباوری منحل می&amp;zwnj;شود. نمودی از این انحلال، این است که ابرانسان، که بشا&amp;zwnj;رت&amp;zwnj;دهنده&amp;zwnj;اش &amp;quot;زرتشت&amp;quot; است، در تک&amp;zwnj;بودگی و وحدت (وحدت یک سنخ تازه) مطرح است، نه به عنوان جمع و جمعیت. مبشر او هم یگانه است. &amp;quot;ابر&amp;quot;چشم&amp;zwnj;انداز، چشم&amp;zwnj;انداز &amp;quot;قوی&amp;zwnj;تر&amp;quot;، چشم&amp;zwnj;انداز &amp;quot;قوی&amp;zwnj;ترین&amp;quot; است.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;img width=&quot;250&quot; height=&quot;415&quot; align=&quot;left&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;http://radiozamaneh.com/sites/default/files/%25b%25f/userfiles/%25u/nietzsche_tragoedie.jpg&quot; /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;در پدیدارشناسی هم موضوع چشم&amp;zwnj;انداز مهم است. پرسش پدیدارشناسی پرسش از پی راه&amp;zwnj;یابی به چشم&amp;zwnj;انداز پدیداری پدیدار است. پرسش پدیدارشناسی را هوسرل شناخت&amp;zwnj;شناسانه مطرح می&amp;zwnj;کند، نه وجودشناسانه. اندریافت &amp;quot;خود چیزها&amp;quot; برای او به عنوان شناخت درست آنها مطرح است نه به عنوان پیامد خودبودگی شناسنده همچون نحوۀ اصیل وجود، نحوه&amp;zwnj;ای که اندریافت خود چیزها را معین می&amp;zwnj;کند.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;اکنون می&amp;zwnj;رسیم به مارتین هایدگر. او در پی یافتن معنای هستی است. می&amp;zwnj;گوید که هستی، بنیاد در معنایی ایجادگر &lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;(Entstehungsgrund)&lt;/span&gt; نیست، بنیاد است به عنوان ممکن&amp;zwnj;کننده فهم؛ افق فهم است &lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;(Verstehenshorizont)&lt;/span&gt;؛ زمینه&amp;zwnj;ای است که رفتار/کردار/پندار فهمنده &lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;(verstehendes Sich-Verhalten)&lt;/span&gt; در قبال باشنده&amp;zwnj;ها را ممکن می&amp;zwnj;کند. ما همیشه پیشاپیش فهمی از آن داریم، وگرنه نمی&amp;zwnj;توانستیم هیچ چیزی را بفهمیم. پس چرا چیزی که اینسان فهم پیشینی از آن موجود است، موضوع پرسش قرار می&amp;zwnj;گیرد؟ برنامه این است که این فهم، از این حالت ضمنی خود درآمده و به صورتی مصرح بررسی شود. اما فهم داریم تا فهم. ما با کثرتی از فهم&amp;zwnj;ها مواجه هستیم. آیا همه به یکسان حق دارند؟ آیا هر چه خود را بر آنها می&amp;zwnj;نماید، حقیقت است؟ آیا هستی خود را به روی هر فهمی می&amp;zwnj;گشاید؟&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;این پرسش&amp;zwnj;ها تا اینجا عادی می&amp;zwnj;نمایند. به آنها می&amp;zwnj;توان شناخت&amp;zwnj;شناسانه پاسخ داد، بدین سان که مثلاً گفت فهمی می&amp;zwnj;تواند مدعی بهره&amp;zwnj;وری از حقیقت باشد که روشمندانه پیش رود و بتواند از حاصل خود دربرابر انتقاد دفاع کند، آن هم طبعا به نحوی پذیرفتنی برای جامعۀ علمی. ولی پاسخ هایدگر به پرسش&amp;zwnj;ها وجودشناسانه است. به باور او تنها فهمی ویژه که از آن وجودی ویژه است توانایی دریافت حقیقت را دارد. فهم ویژۀ این موجود ویژه تنها با موضع و ایستار&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;(Eistellung / attitude)&lt;/span&gt;ویژ&amp;zwnj;ه&amp;zwnj;ای که بتواند &amp;ndash; آنسان که از پدیدارشناسی هوسرل می&amp;zwnj;شناسیم &amp;minus; شناخت&amp;zwnj;شناسانه معین شود، تبیین&amp;zwnj;شدنی نیست. هایدگر از ایستار پدیدارشناسانه به ایستار وجودی می&amp;zwnj;رسد. او برای پاسخ دادن به پرسش هستی در جست&amp;zwnj;وجوی آن نحوۀ بودنی برمی&amp;zwnj;آید که به باور او بدان فهمی تعلق دارد که معنای اصیل هستی را اندرمی&amp;zwnj;یابد. &amp;quot;هستی و زمان&amp;quot; شرح رسیدن به این نحوۀ اصیل بودن است.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;شما در پرسشتان گفتید که هایدگر روزمرگی را خوار نمی&amp;zwnj;شمرد و با تحلیل آن فلسفه را به زندگی روزمره نزدیک می&amp;zwnj;کند. در این که هایدگر زندگی معمول این&amp;minus;جهانی را تحقیر می&amp;zwnj;کند، شکی نیست. او این زندگی را با مفهوم&amp;zwnj;های تحقیرآمیزی چون &amp;quot;روزمرگی&amp;quot;، &amp;quot;کنجکاوی&amp;quot; (در معنای سطحی آن) و &amp;quot;وراجی&amp;quot; توضیح می&amp;zwnj;دهد. ولی &amp;quot;هستی و زمان&amp;quot;، همچنان که گفتید، حاوی قطعه&amp;zwnj;های جالبی در تحلیل جهان و در&amp;minus;جهان-بودگی است، که از جملۀ آنهاست تحلیل ابزار و ساختار نشانه&amp;zwnj;ای جهان. ولی باید در مقام مقایسه این نکته را نیز یادآور شویم که نشانه&amp;zwnj;شناسی هایدگر در برابر دستاوردهای بزرگ پیرس &lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;(Charles Sanders Peirce)&lt;/span&gt; ناچیز می&amp;zwnj;نماید. آنچه ما را از مقایسۀ منصفانه بازمی&amp;zwnj;دارد، جادوی کلام هایدگر است. برای آنکه در موضع نقد قرار گیریم، بایستی بکوشیم این جادو بر ما کارگر نشود.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;به موضوع اصلی برگردیم: این نکته مطرح شد که هایدگر مسئلۀ معنای هستی را در شکاف سنتی نسبیت و مطلقیت طرح می&amp;zwnj;کند و برای حل آن راهی وجودشناسانه پیش می&amp;zwnj;گیرد که پیش از او، از جمله توسط نیچه، گشوده شده بود. &amp;quot;هستی و زمان&amp;quot; زبان پیچیده&amp;zwnj;ای دارد، اما راه حلی که هایدگر برای مشکل خویش یافته و در این کتاب عرضه کرده است، ساده است: معنای اصیل هستی متعلق به فهم یک موجود اصیل است؛ بگردیم و چنین موجودی را بیابیم&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;!&lt;/span&gt; بر این قرار نسبیت، شاخص قلمروی می&amp;zwnj;شود که در آن وجود غیراصیل غلبه دارد. در خور این قلمرو، نسبت و نسبیت، &amp;quot;کنجکاوی&amp;quot; و &amp;quot;وراجی&amp;quot; است که شاخص&amp;zwnj;های معرفت غیر اصیل هستند. فهم وجود اصیل از هستی، بر خلاف وجود غیر اصیل جهان روزمره، قطعی و مطلق است. قلمرو اصالت، قلمرو کثرت نیست؛ درست است که به نظر می&amp;zwnj;رسد هایدگر جماعتی را که تاریخیت اصیل وجود اصیل بر آن استوار است، جماعتی اصیل می&amp;zwnj;داند (که در مقابل آن توده در شهر بزرگ مدرن قرار دارد)، یعنی به سخن دیگر به وجود جماعت اصیل هم معتقد است، اما بود این همبود، نه با بودهای متکثر، بلکه در یگانگی&amp;zwnj;ای که &amp;quot;سرنوشت&amp;quot; خوانده می&amp;zwnj;شود، توضیح داده می&amp;zwnj;شود. این سرنوشت، از نظر هایدگر میراثی است که وجود اصیل آن را اصالت&amp;zwnj;مندانه برمی&amp;zwnj;گیرد، اصالت&amp;zwnj;مندانه بدین معنا که در گشودگی&amp;zwnj;اش به سوی آینده یعنی در انتخاب خود توسط خود بدان متعهد می&amp;zwnj;شود، تعهدی که گونۀ اصیل پرتاب&amp;zwnj;شدگی در یک موقعیت وجودی است. با این تفسیر سرنوشت همان مصمم&amp;zwnj;بودگی و قاطعیت می&amp;zwnj;شود. میراث، تبدیل به زمینی می&amp;zwnj;شود که وجود اصیل در آن پا سفت می&amp;zwnj;کند تا به سوی آینده بجهد. آینده، یعنی آنکه می&amp;zwnj;آید، خودِ وجود است. پس وجود خود را تکرار می&amp;zwnj;کند. این تکرار در بعد تاریخی جماعت وفاداری به میراث است که همان وفاداری به خود است.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;img width=&quot;250&quot; height=&quot;353&quot; align=&quot;right&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;http://radiozamaneh.com/sites/default/files/%25b%25f/userfiles/%25u/wagner1.jpg&quot; /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;سرنوشتی که در این طرح هایدگری، آینده و گذشته را در تکراری جاودان به هم گره می&amp;zwnj;زند، ممکن است شکست باشد. این شکست، تراژدی&amp;zwnj;ای است در معنای &amp;quot;اصیل&amp;quot; آن، &amp;minus; به این سخن می&amp;zwnj;افزاییم &amp;ndash; در همان برداشتی که نیچه از تراژدی دارد در اثر آغازینش، &amp;quot;زایش تراژدی از درون روح موسیقی&amp;quot;. این اثر که بنیاد تفکر نیچه&amp;zwnj;ای است، مانیفست واگنریانیسم او است، موضعی که نیچه آن را ترک نمی&amp;zwnj;کند، حتّا پس از آنکه از ریشارد واگنر رو برمی&amp;zwnj;گرداند. یونانیان قومی تراژیک بودند؛ آنان به پندار نیچه می&amp;zwnj;دانستند که سرشت جهان ترسناک است. در تراژدی فرد درهم می&amp;zwnj;شکند و با هستی در بنیاد آن (با &lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;Ursein&lt;/span&gt;)، با &amp;quot;بُن&amp;zwnj;دَهِش&amp;quot; یکی می&amp;zwnj;شود. بن&amp;zwnj;دهش تراژیک است؛ جهان را که &amp;quot;بدترین جهان ممکن&amp;quot; است، از بُن تراژیک می&amp;zwnj;کند. تراژدی، شکست اصیل است؛ نه شکستی است به خاطر خطایی شخصی، بلکه شکستی است در بن هستی. آگاهی بر آن آری&amp;zwnj;گویی به &amp;quot;نه&amp;quot; است، &amp;quot;نه&amp;quot;ای که از بن هستی برمی&amp;zwnj;آید. همسرایان در تراژدی&amp;zwnj;های یونانی این آری&amp;zwnj;گویی به نه را روایت می&amp;zwnj;کنند. روایت، موسیقیایی است، به خاطر خصلت دیونسوسی آن. دیونوسوس خدای عشق و شور و سرمستی است. او از نظر نیچه نماد بن ناآرام هستی است. آپولون در برابر مظهر آرامش و تعادل و اندازه و عقل است. نگرش آپولونی با سقراط و شاگردانش بر نگرش دیونسوسی چیره می&amp;zwnj;شود. با نظر به برداشت نیچه از حقیقت می&amp;zwnj;توانیم بگوییم همین&amp;zwnj;جا آغازگاه نسبی&amp;zwnj;گرایی و مطلق&amp;zwnj;گرایی است، زیرا به پندار نیچه حقیقت در برابر خطا قرار ندارد، بلکه موضعی است که خطایی در برابر خطایی دیگر می&amp;zwnj;گیرد و در هنگامۀ موضع&amp;zwnj;گیری&amp;zwnj;ها همواره موضعی هست که خود را مطلق بداند. این موضع&amp;zwnj;گیری&amp;zwnj;ها به پندار نیچه در نهایت موضع&amp;zwnj;گیری&amp;zwnj;های اخلاقی هستند، یعنی منشی را بازتاب می&amp;zwnj;دهند. نیچه با افشای این موضوع دست به کاری می&amp;zwnj;زند که هایدگر پساتر آن را ورچینش &lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;(&lt;/span&gt;&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;deconstruction)&lt;/span&gt; می&amp;zwnj;نامد. او به چشم&amp;zwnj;اندازباوری می&amp;zwnj;رسد به عنوان بنیاد هستی&amp;zwnj;شناسانۀ چیزی که نمود شناخت&amp;zwnj;شناسانۀ آن نسبیت&amp;zwnj;باوری است. او چشم&amp;zwnj;انداز خود را دارای این حقانیت می&amp;zwnj;داند که نگرنده بر هستی در بنیاد آن است. این چشم&amp;zwnj;انداز همانی است که در هستی و زمان به عنوان نحوه&amp;zwnj;&amp;zwnj;ای از در-جهان-بودگی معرفی می&amp;zwnj;شود، وجودی با صفت &amp;quot;اصیل&amp;quot;.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;راهی که در &amp;quot;زایش تراژدی&amp;quot; برای احیای اصالت برنمایانده می&amp;zwnj;شود، زنده&amp;zwnj;سازی روح دیونسوسی است. نیچه به تراژدی یونانی برمی&amp;zwnj;گردد، به آن چیزی که فکر می&amp;zwnj;کند پیش از عقل&amp;zwnj;گرایی و تعادل&amp;zwnj;جویی &amp;quot;آپولونی&amp;quot; سقراطی بوده است، درست به همان&amp;zwnj;سان و برپایۀ همان منطق هایدگر جوان می&amp;zwnj;خواهد به عصر پیشاسقراطی برگردد. یک انگیزۀ مشترک در این دو صلای همسان بازگشت، پس زدن دنیای مدرن است. تراژدی در نظر نیچه، همان گونه که جولین یانگ &lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;(Julian Young&lt;/span&gt;&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;)&lt;/span&gt; به خوبی شرح داده است (در کتاب &lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;Nietzsche&amp;rsquo;sPhilosophy of Religion&lt;/span&gt;)، مظهر یک آیین دینی است که جمعی را گرد می&amp;zwnj;آورد و از آنها جماعتی همداستان می&amp;zwnj;سازد. خدایان هم در این داستان حضور دارند. این داستان هویت آن جماعت را می&amp;zwnj;سازد، هویتی که در آن جریان زندگی رابطه&amp;zwnj;اش با آبشخور دیونسوسی خود را از دست نداده و اسیر منطق صوری آپولونی نشده است.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;نیچه می&amp;zwnj;پندارد که با احیای این هویت می&amp;zwnj;توان با نیهیلیسم عصر جدید مقابله کرد. جولین یانگ در این بازگشت به آن آیینی که به پندار نیچه یونانیت اصیل را ساخته است، جماعت&amp;zwnj;گرایی&amp;zwnj;ای را می&amp;zwnj;بیند که در آلمان سابقه دارد. رمانتیسیسم آلمانی می&amp;zwnj;خواهد به سادگی و صفایی برگردد که تصور می&amp;zwnj;کند وجود داشته و در عصر جدید از دست رفته است. (چنین رمانتیسیسمی را در جاهای دیگر هم می&amp;zwnj;بینیم، در هر جامعه&amp;zwnj;ای شکل خود را دارد. )&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;جماعت&amp;zwnj;گرایان آلمانی همه &amp;quot;اصالت&amp;zwnj;&amp;quot;خواه بوده&amp;zwnj;&amp;zwnj;اند، همه سوگوار &amp;quot;اصالتی&amp;quot; بوده&amp;zwnj;اند که می&amp;zwnj;پنداشتند در عصر جدید از دست رفته است. نیچه با همه تک&amp;zwnj;روی&amp;zwnj;هایش جزو این جریان قوی در آلمان است و همین جریان است که در مقام مفسر، علی&amp;zwnj;رغم روگردانی نیچه از واگنر، او را سوار بر قطار واگنریانیسم به هیتلریسم می&amp;zwnj;رساند. هنر واگنر، هم آن گونه که نیچه دیده بود، احیای &amp;quot;اسطوره&amp;quot; بود. نیچه احیای اسطوره را احیای تراژدی پنداشت.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;لغزش هیتلریستی هایدگر، تکرار داستان واگنریانیسم نیچه به شکلی تراژیک است. این لغزش به جماعت&amp;zwnj;گرایی رمانتیک هایدگر برمی&amp;zwnj;گردد. او اصالت&amp;zwnj;خواه است، تصور می&amp;zwnj;کند که روی کار آمدن نازی&amp;zwnj;ها آلمان را در یک موقعیت وجودی قرار داده که در آن با رجوع به اصالت می&amp;zwnj;توان ابراز وجود &lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;(Selbstbehauptung)&lt;/span&gt; کرد و از خفت و خواری پس از قرارداد ورسای خارج شد. ابرقهرمان اپرای واگنر زیگفرید است، رُستم&amp;zwnj;ِ آلمانی&amp;zwnj;ها، که موجودی بسیارخشن و بی&amp;zwnj;مغز است. هیتلر، زیگفرید تازه&amp;zwnj;ای بود. هایدگر مغز او را در نظر نگرفت و همان گونه که در گفت&amp;zwnj;وگویی با کارل یاسپرس گفته است، مجذوب دست&amp;zwnj;های شعبده&amp;zwnj;باز بزرگ شده بود، وقتی که هنگام سخنرانی&amp;zwnj; ماهرانه با آنها جادوگری می&amp;zwnj;کرد.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;فقط اصالت&amp;zwnj;خواهی&amp;zwnj; باعث لغزش هایدگر نشد. اصالت&amp;zwnj;خواهی با ایدئولوژی&amp;zwnj;های رادیکال قرابت دارد، چون اصالت مفهومی رادیکال است. انگیختار هربرت مارکوزه هم در &amp;quot;انسان تک&amp;zwnj;بعدی&amp;quot;، اصالت&amp;zwnj;خواهی است. مارکوزه شاگرد هایدگر بوده و او نیز همانند استاد فکر می&amp;zwnj;کند که در جامعۀ مدرن انسان تباه می&amp;zwnj;شود. او درکی اید&amp;zwnj;ه&amp;zwnj;آل از نوعی سلامت دارد، که با اتکا بر آن، این تباهی را نقد می&amp;zwnj;کند. نقد مارکوزه، نقد چپ است؛ آن را می&amp;zwnj;توان هایدگریسم چپ نامید. هایدگر ولی به خاطر جماعت&amp;zwnj;گرایی رمانتیک&amp;zwnj;اش گرایش راست داشت. حال و هوای فلسفه او، یعنی آنچه خود بدان&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;Stimmung&lt;/span&gt; می&amp;zwnj;گوید، فاشیستی نیست، اما در یک &lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;Stimmung&lt;/span&gt; فاشیستی، یعنی در یک فضای فاشیستی، این استعداد را دارد، که به فاشیسم بگرود، چنانکه استاد پس از قدرت&amp;zwnj;گیری نازی&amp;zwnj;ها سخنرانی&amp;zwnj;هایی می&amp;zwnj;کند که در آن ژارگون فلسفی خود را با ژارگون نازیستی درمی&amp;zwnj;آمیزد. استاد از فلسفه&amp;zwnj;ای خود در این سخنرانی&amp;zwnj;های تفسیری نازیستی به دست می&amp;zwnj;دهد.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;img width=&quot;250&quot; height=&quot;250&quot; align=&quot;left&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;http://radiozamaneh.com/sites/default/files/%25b%25f/userfiles/%25u/heidegger1968.jpg&quot; /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;آن چیزی را که باید از زاویۀ این بحث در فلسفه هایدگر نقد کرد چیزی است که اتفاقا به پایبندی او به سنت متافیزیک برمی&amp;zwnj;گردد، و در اینجا به آن از منظر قضیۀ نسبی و مطلق اشاره شد. کم نیستند کسانی که همچون هایدگر جویای اصالت وجودی و موقعیت وجودی اصیل هستند. از مارکوزه نام بردیم، از سارتر هم می&amp;zwnj;توانیم نام ببریم. به اینان اشاره می&amp;zwnj;کنم فقط برای آنکه بگویم که در باره لغزش نازیستی هایدگر نباید دنبال یک تک&amp;zwnj;علت گشت. فردی با گذشته&amp;zwnj;ای مشخص (که از &amp;quot;ولایت&amp;quot; آمده و می&amp;zwnj;خواهد در &amp;quot;ولایت&amp;quot; بماند)، با تصوراتی که از خاک و خون و میهن و وظیفه دانش و دانشگاه در قبال این میهن دارد، با فلسفه&amp;zwnj;ای اصالت&amp;zwnj;خواه در یک حالت &lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;(Stimmung)&lt;/span&gt; تاریخی خاص با نازی&amp;zwnj;ها احساس خویشاوندی می&amp;zwnj;کند و در جبهه آنان قرار می&amp;zwnj;گیرد. وقتی آن جوگرفتگی از بین می&amp;zwnj;رود&amp;ndash; جو&amp;zwnj;گرفتگی&amp;zwnj;ای که بر پایه توصیف&amp;zwnj;های &amp;quot;هستی و زمان&amp;quot; از تباهی در زندگی روزمره، آن را می&amp;zwnj;توان یک &lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;Stimmung&lt;/span&gt; (حال) غیراصیل تباه&amp;zwnj;&amp;zwnj;کننده دانست &amp;ndash;، هایدگر با سرخوردگی پی می&amp;zwnj;برد که آلمان &amp;ndash; درست است که در یک موقعیت انتخابی اصیل قرار داشته (تصور خود او را می&amp;zwnj;گویم)&amp;ndash; اما راهی را برگزیده که چیزی جز سرنوشت تحمیل شده توسط تاریخ متافیزیک در تبدیل هستی به یک امر دم&amp;zwnj;دست شکل پذیر توسط تکنیک نبوده است. او نازیسم را برآمد تکنیک می&amp;zwnj;بیند.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;هایدگر منتقد &lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;Stimmung&lt;/span&gt; تباه&amp;zwnj;کننده، پس از &amp;quot;چرخش&amp;quot; مشهورش به هایدگر منتقد تکنیک تبدیل می&amp;zwnj;شود.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;ادامه دارد&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&lt;b&gt;بخش اول این گفت&amp;zwnj;وگو&lt;/b&gt;:&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&lt;a href=&quot;../../../../../../../reflections/2012/03/23/12354&quot;&gt;&lt;span&gt;دو چهره هایدگر&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&lt;b&gt;&amp;nbsp;&lt;/b&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&lt;b&gt;در همین زمینه&lt;/b&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;از محمدرضا نیکفر&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&lt;b&gt;&amp;bull; &lt;/b&gt;&lt;a href=&quot;http://www.nilgoon.org/pdfs/nikfar-01.pdf&quot;&gt;&lt;b&gt;&lt;span&gt;گواهی&amp;zwnj;های یک اندیشه و یک زندگی؛ بررسی جلد ۱۶ مجموعه آثار مارتین هایدگر&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&lt;b&gt;&amp;bull; &lt;/b&gt;&lt;a href=&quot;http://nilgoon.org/archive/nikfar/articles/Nikfar_Sein_und_Zeit_Translation_Djamadi.html&quot;&gt;&lt;b&gt;&lt;span&gt;درباره&amp;zwnj;ی صنعتگری در ترجمه؛ به انگیزه&amp;zwnj;ی ترجمه&amp;zwnj;ی &amp;quot;هستی و زمان&amp;quot; به فارسی&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
</description>
     <comments>https://archive.radiozamaneh.com/reflections/2012/04/01/12559#comments</comments>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/reflections">انديشه زمانه</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/1972">بابک مینا</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/1935">محمدرضا نیکفر</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/10534">مسئله هستی</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/10687">مطلق‌گرایی</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/10686">نسبیت‌باوری</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/2405">نیچه</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/10532">هایدگر</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/10533">هستی و زمان</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/10685">واگنر</category>
 <pubDate>Sun, 01 Apr 2012 08:30:07 +0000</pubDate>
 <dc:creator />
 <guid isPermaLink="false">12559 at https://archive.radiozamaneh.com</guid>
  </item>
  <item>
    <title>دو چهره هایدگر</title>
    <link>https://archive.radiozamaneh.com/reflections/2012/03/23/12354</link>
    <description>&lt;div class=&quot;fb-social-like-widget&quot;&gt;&lt;fb:like  href=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/reflections/2012/03/23/12354&quot; send=&quot;false&quot; layout=&quot;box_count&quot; show_faces=&quot;false&quot; width=&quot;500&quot; action=&quot;like&quot; font=&quot;arial&quot; colorscheme=&quot;light&quot;&gt;&lt;/fb:like&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-sartitr&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    گفت‌وگوی بابک مینا با محمدرضا نیکفر درباره هایدگر (۱)        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-filefield field-field-maghaleh-image&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    &lt;img  class=&quot;imagefield imagefield-field_maghaleh_image&quot; width=&quot;791&quot; height=&quot;512&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/sites/default/files/heidegger_0.jpg?1334868447&quot; /&gt;        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;p&gt;بابک مینا &amp;minus; مارتین هایدگر شاید مسئله&amp;zwnj;برانگیزترین فیلسوف قرن بیستم باشد. از سویی تأثیرگذارترین و احتمالا مهمترین چهره در فلسفه قاره&amp;zwnj;ای است، و از سویی دیگر فلسفه او یکسره زیر سایه گرایش سیاسی&amp;zwnj;اش قرار دارد.&lt;/p&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;بحث درباره رابطه اندیشه فلسفی هایدگر و نازیسم ظاهراً تمامی ندارد. نخست در آلمان این بحث با رساله مشهور &amp;quot;ژارگون اصالت&amp;quot; آدورنو آغاز شد، و سپس در کشورهای دیگر و به خصوص در فرانسه ادامه یافت. آدورنو فلسفه هایدگر را تقریبا به فاشیسم فرومی کاهد. این موضع شاید بسیار رادیکال و ناموجه بنماید، اما اگر دیدگاه آدورنو را هم نپذیریم، بی گمان نمی توانیم از میل و رغبت هایدگر به جنبش فاشیستی، به سادگی بگذریم.&lt;/div&gt;
&lt;!--break--&gt;&lt;!--break--&gt;&lt;div&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;بحث رابطه فلسفه هایدگر با سیاست او در ایران در دهه شصت خورشیدی آغاز شد و تا کنون کم وبیش ادامه دارد. اکنون که برخی از آثار اصلی هایدگر در ایران در حال ترجمه شدن است، مباحثه درباره سیاست او شاید روشن تر و امکان پذیرتر شده است.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;گفت&amp;zwnj;وگو با محمدرضا نیکفر در مورد هایدگر بر این مبنا صورت گرفته است.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;این گفت&amp;zwnj;وگو در &lt;strong&gt;پنج قسمت&lt;/strong&gt; منتشر می&amp;zwnj;شود.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&lt;b&gt;بابک مینا: پیش از آن که وارد بحث اصلی یعنی رابطه هایدگر و نازیسم و خوانش اندیشه او درایران بشویم، اجازه بدهید پرسشی روش شناسانه را مطرح کنم:&lt;/b&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&lt;b&gt;اساسا رابطه یک اندیشه فلسفی را با واقعیتی سیاسی چگونه باید توضیح دهیم؟ تا چه حد واقعیت های سیاسی معلول اندیشه ها هستند؟ تا چه حدی اجازه داریم میان گرایش سیاسی یک فیلسوف و فکر فلسفی او رابطه برقرار کنیم؟ چگونه می توانیم پیامد های سیاسی یک نظریه فلسفی را تحلیلی کنیم؟&lt;/b&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;محمدرضا نیکفر: نخست به پرسش اول می&amp;zwnj;پردازم: رابطۀیک اندیشه فلسفی با یک واقعیت سیاسی.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;img height=&quot;388&quot; align=&quot;left&quot; width=&quot;250&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;http://radiozamaneh.com/sites/default/files/%25b%25f/userfiles/%25u/heidegger1.gif&quot; /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;شاید از منظور شما دور نباشد اگر به پرسش بیانی هگلی دهیم: آیا هر فلسفه&amp;zwnj;ای به راستی روح زمان خود است؟ می&amp;zwnj;دانیم که روح زمان خود تضادمند است. پس می&amp;zwnj;پرسیم آیا هر فلسفه در نهایت وجهی از روح زمان خود را بازتاب می&amp;zwnj;دهد؟ جواب به این پرسش اساساً آری است، اما به دنبال آن می&amp;zwnj;توان و باید نکته&amp;zwnj;هایی را یادآور شد، که آن آری را از شکل ساده و نامشروط آن درمی&amp;zwnj;آورند. اول اینکه فلسفه داریم تا فلسفه، و فیلسوف داریم تا فیلسوف. هستند فیلسوفانی که جایی را در تاریخ فلسفه پر می&amp;zwnj;کنند و نوشته&amp;zwnj;های آنان سندی می&amp;zwnj;شود در این مورد که افق دید در روزگار آنان تا کجا گسترده بوده است. اما فیلسوفانی هم هستند که از روزگار خود درمی&amp;zwnj;گذرند و افق دید آنان به قول گادامر چنان با افق دید ما درهم&amp;zwnj;می&amp;zwnj;آمیزد که انگار با ما معاصر می&amp;zwnj;شوند.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;امکان&amp;zwnj;هایی برای فراروی و &amp;ndash; و به اصطلاحی که کاربردش جای دیگری است اما ما از آن هم در این در بحث می&amp;zwnj;توانیم استفاده کنیم &amp;minus; تراگذشتگی یا &amp;quot;ترانسندانس&amp;quot; وجود دارد، که در نهایت به آزادی انسان برمی&amp;zwnj;گردد: انسان در موقعیت است، اما می&amp;zwnj;تواند از آن فراتر رود. خود هگل را در نظر گیریم. &amp;quot;پدیدارشناسی روح&amp;quot; بازی&amp;zwnj;ای است میان دو فیگور، یکی آگاهی است که در موقعیت است، یکی فیلسوف که صحنه&amp;zwnj;گردان است و تضادهای آگاهی را بازمی&amp;zwnj;نماید بی&amp;zwnj;آنکه ظاهراً در وسط صحنه حضور داشته باشد. این نمایش&amp;zwnj;گر و راوی و راهنما، باز خودِ آگاهی است، اما آگاهی&amp;zwnj;ای فرارونده از موقعیت. ترانسندانس اوست که دیالکتیک پدیدار شناسی روح را مؤثر می&amp;zwnj;کند.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;افلاطون فیلسوفی است درگذرنده از موقعیت زمان خود، آنسان که وایتهد تمام آثار تاریخ فلسفه را در حکم زیرنویس&amp;zwnj;هایی بر آثار افلاطون می&amp;zwnj;داند. ارسطو نیز به همین&amp;zwnj; گونه است. کتاب &amp;quot;سیاست&amp;quot; او را در نظر گیریم. این اثر در یک موقعیت تاریخی مشخص خلق شده، اما از آن بسی فراتر رفته است. این کتاب یکی از عمیق&amp;zwnj;ترین آثاری است که در مورد جامعه&amp;zwnj; و قدرت نوشته شده است. &amp;quot;سیاست&amp;quot; نه کم&amp;zwnj;نظیر، بلکه بی&amp;zwnj;نظیر است. ممکن است دیگر نیاز به خواندن آثار منطقی ارسطو نداشته باشیم، جز برای تحقیق تاریخی، زیرا از آغاز قرن بیستم به این سو کتاب&amp;zwnj;های خوب بسیاری درباره منطق نگاشته شده و بعید می&amp;zwnj;دانم دیگر نکته&amp;zwnj;ای در آثار منطقی ارسطو وجود داشته باشد که آن را نپرورانده باشند. &amp;quot;سیاست&amp;quot; اما چیز دیگری است. من آن را پیش از انقلاب ایران خوانده بودم، پس از انقلاب آن را بهتر فهمیدم، یعنی گمان کردم که بهتر فهمیده&amp;zwnj;ام. پس از آن بارها و بارها کتاب را خواندم و هر بار از آن بهرۀدیگری گرفتم. اخیرا برای درک طبقه متوسط باز به ارسطو رجوع کردم و از کتاب &amp;quot;سیاست&amp;quot; شگفت&amp;zwnj;زده شدم. خوشبختانه کم نیستند کسانی که همدوش افلاطون و ارسطو هستند: کانت، هگل، مارکس، نیچه و ... هایدگر.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;هایدگر دو چهره دارد:&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;یک بادِنی کوته&amp;zwnj;بین بدخلق زمخت است (مثلاً در مقایسه با ارنست کاسیرر کلان&amp;zwnj;شهری مؤدب بسیار بافرهنگ) که مقاله مضحک &amp;quot;چرا در ولایت می&amp;zwnj;مانیم&amp;quot; را نوشته (مقاله&amp;zwnj;ای در توضیح اینکه چرا دعوت دانشگاه برلین را برای تدریس در پایتخت نمی&amp;zwnj;پذیرد)، مبتلا به رمانتیسیسم سر از فاشیسم درآوردۀ خاک و خون است، تا پیش از برکناری&amp;zwnj;اش از ریاست دانشگاه فرایبورگ تصورات عجیب و غریبی درباره دانش و دانشگاه دارد که شاید تا حدی به کمپلکس یک خرده&amp;zwnj;پای شهرستانی برگردد که می&amp;zwnj;خواهد طی مراتب کند و خود را بسیار مهم می&amp;zwnj;بیند (من این موضوع را در مقاله&amp;zwnj;ای با عنوان &amp;quot;گواهی&amp;zwnj;های یک اندیشه و یک زندگی - بررسی جلد ۱۶ مجموعه آثار مارتین هایدگر&amp;quot; تشریح کرده&amp;zwnj;ام) و چون از سیستم (به قول خودش &lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;Betrieb&lt;/span&gt;) کنار گذاشته می&amp;zwnj;شود، حمله نبوغ&amp;zwnj;آسایی را به دانش و دانشگاه زیر عنوان نقد تکنولوژی می&amp;zwnj;آغازد که از آن می&amp;zwnj;توان ، صرف نظر از انگیزۀآن، آموخت. من استادان و آشنایانی داشته&amp;zwnj;ام که هایدگر را نسبتاً از نزدیک می&amp;zwnj;شناخته&amp;zwnj;اند. توصیف&amp;zwnj;هایی که از زبان آنان از شخصیت و رفتار استاد شنیده&amp;zwnj;ام، به هیچ رو دل&amp;zwnj;انگیز نیستند.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;img height=&quot;200&quot; border=&quot;3&quot; align=&quot;right&quot; width=&quot;366&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;http://radiozamaneh.com/sites/default/files/%25b%25f/userfiles/%25u/heidegger-nazi.jpg&quot; /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;اما آن چهر&amp;zwnj;ۀ دیگر:&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;او یکی از بهترین مثال&amp;zwnj;های ترانسدانس است. هر محدوده&amp;zwnj;ای را تعریف کنید، او از آن بیرون می&amp;zwnj;جهد. نمی&amp;zwnj;توانید او را محدود به زمان خود کنید و نادیده&amp;zwnj;اش گیرید. یک بار که &amp;quot;هستی و زمان&amp;quot; را خوانده باشید، دیگر رهایتان نمی&amp;zwnj;کند. این کتاب آن قدرت را دارد که افق خود را با افق ذهنی نسل&amp;zwnj;های آتی درآمیزد. آیندگان حتما آن را به گونه&amp;zwnj;ای دیگر خواهند و فهمید. ما هنوز به روزگار هایدگر نزدیک هستیم، درک مشخصی از &amp;quot;ژارگون اصالت&amp;quot; داریم و می&amp;zwnj;دانیم که &amp;quot;اصالت&amp;quot; ایدئولوگِم&amp;zwnj;ی است که یکی از عناصر تشکیل&amp;zwnj;دهندۀایدئولوژی نازیستی است.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;هایدگر فیلسوفی بسیار خلاق و پرکار بوده است. فیلسوفانی هستند که با چند نکته&amp;zwnj; مشخص می&amp;zwnj;شوند و به اصطلاحی هرمنوتیکی چند نقطه &amp;quot;اتصال&amp;quot; &lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;(Anschlu&amp;szlig;)&lt;/span&gt; دارند. هایدگر مثل هگل پرنکته است و &amp;quot;اتصال&amp;zwnj;پذیری&amp;quot; &lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;(Anschlu&amp;szlig;f&amp;auml;higkeit)&lt;/span&gt; بسیار بالایی دارد. کار چنین آدمی را نمی&amp;zwnj;توان با یک نقد ساخت. آدورنو منتقد هایدگر بود، اما خود او نیز همواره گوشۀ چشمی به هایدگر داشته و این نظر مطرح است که آدورنو را نمی&amp;zwnj;توان فهمید بدون توجه به مکالمۀ پوشیده و صامتی که او با هایدگر دارد. آدورنو یک چهرۀ اصلی مکتب انتقادی (مکتب فرانکفورت) است. عضو دیگر این مکتب هربرت مارکوزه است. او به شدت زیر تأثیر هایدگر است. کم نیستند مارکسیست&amp;zwnj;هایی چون مارکوزه که هایدگر را &amp;quot;اتصال&amp;zwnj;پذیر&amp;quot; دیده&amp;zwnj;اند. این هایدگر تراگذر اتصال&amp;zwnj;پذیر برخلاف آن هایدگر اول، باز و جهانی است. می&amp;zwnj;توان با او مدام گفت&amp;zwnj;وگو کرد و از این گفت&amp;zwnj;وگو آموخت.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;به لحاظ سبک کار هم هایدگر بسیاری چیزها برای آموختن دارد. او اندیشمندی است بسیار سمج. شگفت&amp;zwnj;انگیز است که چگونه می&amp;zwnj;تواند راه&amp;zwnj;های بس متعدد متنوعی را در برابر پرسش هستی و پرسش زمان بگشاید. فلسفیدن از نظر او فلسفیدن در موقعیت است، در موقعیتی وجودی که باید آن را ذره ذره تحلیل کرد تاآن موقعیت خود را بگشاید و راز خود را آشکار کند.خود را که گشود، آنگاه می&amp;zwnj;توانیم از آن درگذریم. هایدگر فیلسوف رادیکالی است. موقعیتی را که تحلیل می&amp;zwnj;کند، در زیر نور تندی قرارمی&amp;zwnj;دهد، آن را از زاویۀبس غیرمعمول می&amp;zwnj;نگرد و چیزی در آن می&amp;zwnj;بیند که در حالت عادی نمی&amp;zwnj;بینیم.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;این انسان رادیکال در یک موقعیت رادیکال سیاسی قرار گرفت. آدمی مثل گادامر، عافیت&amp;zwnj;طلبانه در گوشه&amp;zwnj;ای از دانشگاه مخفی می&amp;zwnj;شود و صبر می&amp;zwnj;کند تا دوران نازیسم سپری شود، اما هایدگر نمی&amp;zwnj;توانست این مشی را پی گیرد. همین آدم اگر طبعی روستایی نداشت و گرفتار رمانتیسیسم خرده&amp;zwnj;بورژوایی یک محیط اجتماعی بسته نبود، می&amp;zwnj;توانست از موافق رادیکال به مخالف رادیکال سیستم تبدیل شود.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;او همۀ عمر رادیکال ماند و این رادیکالیسم بخشی از مایۀجذابیت اوست. او خوب به قرن بیستم می&amp;zwnj;خورد، به قرنی که به قول هاوبسباوم عصر افراط&amp;zwnj;هاست. هایدگر درست به خاطر رادیکالیسم&amp;zwnj;اش برای مارکوزه اتصال&amp;zwnj;پذیر است. او از &amp;quot;دازاین غیراصیل&amp;quot; هایدگر، &amp;quot;انسان تک&amp;zwnj;بعدی&amp;quot; را می&amp;zwnj;سازد و با این فیگور شروع به نقد سرمایه&amp;zwnj;داری می&amp;zwnj;کند.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;حال، تکلیف چیست؟ اگر عصر افراط&amp;zwnj;ها را پشت سر بگذاریم، آیا دیگر هاید&amp;zwnj;گر برای ما فاقد جذابیت می&amp;zwnj;شود؟&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;فلسفه پرسش&amp;zwnj;گری رادیکال است. همۀ فیلسوفان بزرگ با پرسش&amp;zwnj;هایی مشخص می&amp;zwnj;شوند که به ریشه می&amp;zwnj;زنند.&amp;zwnj; آن چه ما از آن درمی&amp;zwnj;گذاریم، نه رادیکالیسم در وسعت دادن به دید و جست&amp;zwnj;وجوی ریشه&amp;zwnj;هاست، بلکه در تنگ&amp;zwnj;نظری و تبدیل فیگورهای زمانه به فیگورهای فلسفی است. مشکل در مورد هایدگر ترکیب بلند&amp;zwnj;نظری و تنگ&amp;zwnj;نظری رادیکال است. &amp;quot;هستی و زمان&amp;quot; پرسش&amp;zwnj;های رادیکالی را طرح می&amp;zwnj;کند، اما در نهایت مرجع پرسش، وجودی عنوان می&amp;zwnj;شود که &amp;quot;اصالت&amp;quot; دارد. قرار بر این می&amp;zwnj;شود که &amp;quot;هستی اصیل&amp;quot; با کمک فیگور &amp;quot;دازاین اصیل&amp;quot; معنای خود را آشکار کند. ما &amp;quot;اصالت&amp;quot; را کنار می&amp;zwnj;گذاریم و این فیگور را حذف می&amp;zwnj;کنیم. آیا از کتاب چیزی باقی می&amp;zwnj;ماند؟&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;img height=&quot;375&quot; align=&quot;left&quot; width=&quot;300&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;http://radiozamaneh.com/sites/default/files/%25b%25f/userfiles/%25u/heidegger_3.jpg&quot; /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;این موضوعی جذاب است که بحث دربارۀآن به هایدگر محدود نمی&amp;zwnj;شود، مثلاً تفاوتی را پرسش&amp;zwnj;ناک می&amp;zwnj;کند که در ذهن مارکوزه برقرار است میان نوعی اصیل و نوعی غیراصیل و بر اساس آن &amp;quot;انسان تک&amp;zwnj;بعدی&amp;quot; نقد می&amp;zwnj;شود. با برهم&amp;zwnj;زدن رادیکال تفاوت&amp;zwnj;گذاری&amp;zwnj;های رادیکال ما به قلب مسائلی می&amp;zwnj;رسیم که بحث داغی در مورد آنها در جریان است، زیر عنوان پست&amp;zwnj;مدرن، زیر عنوان تفکر تک&amp;zwnj;بُنی و ریزومی (دلوز)، زیر عنوان نقد ذات&amp;zwnj;باوری. باز هم اینجا هایدگر حضور دارد، این بار به عنوان هایدگر پیر. می&amp;zwnj;بینیم که به راحتی نمی&amp;zwnj;توانیم از دست هایدگر خلاص شویم.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;پرسیده&amp;zwnj;اید: تا چه حد واقعیت های سیاسی معلول اندیشه&amp;zwnj;ها هستند؟ این موضوعی است که نمی&amp;zwnj;توانیم به این صورت کلی به آن پاسخ دهیم، چون بحث در این باره را به سادگی نمی&amp;zwnj;توان جمع و جور کرد. با نظر به مورد مشخص هایدگر اندکی به این موضوع بپردازیم. اکنون که به سویه&amp;zwnj;هایی از اندیشۀهایدگر می&amp;zwnj;نگریم، می&amp;zwnj;بینیم که معلول زمانه&amp;zwnj;ای بوده که از آن نازیسم سربرآورده است. با توجه به همین مثال به نظر می&amp;zwnj;رسد که قضیه برعکس باشد و به همین خاطر بهتر بود سؤال برعکس طرح می&amp;zwnj;شد: تا چه حد اندیشه&amp;zwnj;ها معلول واقعیت&amp;zwnj;های سیاسی هستند؟&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;از زمان دیلتای، یا کلا از زمان هویت&amp;zwnj;یابی علوم انسانی و تاریخی، می&amp;zwnj;دانیم که نباید در حوزه و فرهنگ و تاریخ به دنبال توضیح علی ساده یعنی نسبت دادن بروز پدیده&amp;zwnj;ای به وجود پدیده&amp;zwnj;ای دیگر باشیم. البته می&amp;zwnj;توانیم دو پدیده را منتزع از شرایط و زمینه&amp;zwnj;ها و دیگر پدیده&amp;zwnj;ها کنیم و نسبت&amp;zwnj;هایشان را بسنجیم، اما دوباره باید شناختی را که از این راه کسب می&amp;zwnj;کنیم با شناختی دربارۀارتباط&amp;zwnj;های متقابل مجموعه&amp;zwnj;ای از پدیده&amp;zwnj;های دیگر در همان زمینه و زمانهترکیب کرده و نتایج را تعدیل کنیم.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;اما پرسش شما می&amp;zwnj;تواند بار دیگری داشته باشد، پرسشی باشد دربارۀ مسئولیت که داستان دیگری دارد. با چنین پرسشی مثلاً کارل یاسپرس درگیر بوده آنگاه که می&amp;zwnj;خواسته درباره مسئولیت کسی چون هایدگر در قبال فاجعۀ نازیسم نظر دهد و معلوم کند که کسی که با روی کار آمدن نازی&amp;zwnj;ها رئیس دانشگاه شده است، آیا صلاحیت آن را دارد که همچنان در دانشگاه تدریس کند.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;هایدگر نیز در قبال فجایع نازیسم مسئول بوده اوست، او، کارل اشمیت و بسیار کسان دیگر. اینان پنداری سازهای یک ارکستر بوده&amp;zwnj;اند که از آن نوای جنگ و فلاکت ومرگبرمی&amp;zwnj;خاسته&amp;zwnj; است. ما اکنون می&amp;zwnj;توانیم تا حدی تفکیک کنیم و بگوییم کدام مایه در فکر هایدگر او را به چنین همدستی&amp;zwnj;ای کشانده است. کسانی هستند که می&amp;zwnj;گویند هایدگر چیزی جز همین مایۀفکری پستی&amp;zwnj;آور نیست. من چنین نظری ندارم. فکر او همتفافته&amp;zwnj;ای از عناصر گوناگون است. در او توانایی ترانسندانس وجود دارد و همین که این قدر ما با او درگیر می&amp;zwnj;شویم، به خاطر این توانایی است.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;پرسش دیگرتان این بود که: تا چه حدی اجازه داریم میان گرایش سیاسی یک فیلسوف و فکر فلسفی او رابطه برقرار کنیم؟ به این پرسش هم، برای محدود کردن دامنۀبحث، پاسخ ساده&amp;zwnj;ای می&amp;zwnj;دهم: این بستگی به آن فکر فلسفی دارد. در میان کسانی که در زمانۀهایدگر بوده&amp;zwnj;اند و با نازی&amp;zwnj;ها ساخت و پاخت داشته&amp;zwnj;اند، هستند چهره&amp;zwnj;هایی مثل آلفرد بویملر که ما دیگر آثارشان را نمی&amp;zwnj;خوانیم (مگر برای تحقیق تاریخی) و به حق چکیده و ثمره &amp;quot;فلسفه&amp;quot;&amp;zwnj;ی آنان را همدستی&amp;zwnj;شان با نازیسم می&amp;zwnj;دانیم.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;در مورد هایدگر قضیه پیچیده&amp;zwnj;تر است. فلسفۀ او را نمی&amp;zwnj;توان به گرایش سیاسی او محدود کرد. در آن امکان ترانسندانس وجود داشته است و نکته مهم این است که او آن مایه و توانایی را داشته که جزوِ تاریخ فلسفه شود. این به این معناست که وقتی دارید فکر او را تحلیل و عناصر آن را دسته&amp;zwnj;بندی می&amp;zwnj;کنید، او را با افلاطون و ارسطو و کانت و هگل و نیچه می&amp;zwnj;سنجید، یعنی او را سوار قطاری می&amp;zwnj;کنید که ریل ویژه خودش را دارد، و آن همان ریلی نیست که قطار نازیسم و راسیسم از آن می&amp;zwnj;گذرد.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&lt;img height=&quot;284&quot; align=&quot;right&quot; width=&quot;200&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;http://radiozamaneh.com/sites/default/files/%25b%25f/userfiles/%25u/heidegger_2.jpg&quot; /&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;و نیز پرسیده&amp;zwnj;اید: چگونه می توانیم پیامدهای سیاسی یک نظریه فلسفی را تحلیلی کنیم؟ به این پرسش هم پاسخ جامعی نمی&amp;zwnj;توانم بدهم، هم به خاطر نفس پرسش، هم محدودیت ناگزیر دامنۀگفت&amp;zwnj;وگو. شیوه&amp;zwnj;ای هرمنوتیکی تشخیص پیوندِ گزینشی است. پیوند یا &amp;quot;خویشاوندی گزینشی&amp;quot; اصطلاحی است رایج شده باعنوان یک رمان گوته &lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;(Die Wahlverwandtschaften)&lt;/span&gt;. خود گوته این اصطلاح را از شیمی&amp;zwnj;دانان زمان خود برگرفته. در آن هنگام فکر می&amp;zwnj;کردند که وقتی مثلاً &lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;C&lt;/span&gt; در کنار ماده &lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;AB&lt;/span&gt; قرار بگیرد، اگر &lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;A&lt;/span&gt; پیوند خود را با &lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;B&lt;/span&gt; بگسلد و اتصالی با &lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;C&lt;/span&gt; ایجاد کند، این امر به نیرویی ناشی از پیوند گزینشی برمی&amp;zwnj;گردد، یعنی در &lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;A&lt;/span&gt; گرایش به گزینش &lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;C&lt;/span&gt; قوی&amp;zwnj;تر از گرایش به گزینش &lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;B&lt;/span&gt; بوده است.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;مسئلۀ ما این است:&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;درک گرایش وجود اصیل &amp;quot;هستی و زمان&amp;quot; به نازیسم. به نظر من این گرایش واقعی است. یک &amp;quot;پیوند گزینشی&amp;quot; جدی میان این دو وجود دارد. اما در سال ۱۹۳۳ هم می&amp;zwnj;شد &amp;quot;هستی و زمان&amp;quot; را به گونه&amp;zwnj;ای دیگر خواند و تنافری را کشف کرد میان وجود &amp;quot;اصیل&amp;quot; و یک وجود تیپیک نازیستی. حتّا با دیدی اشراف&amp;zwnj;مآبانه می&amp;zwnj;شد به این تنافر رسید، مثلاً آن وجود اصیل را نجیب&amp;zwnj;زاده تصور کرد، اما آن وجود تیپیک نازیستی را یک لومپن چاقوکش.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;ما باید گرایش عمده را تشخیص دهیم، آن هم با تحلیل دقیق و منصفانۀگفتمان اصالت هایدگری و گفتمان اصالت نازیستی. هر مفهومی در محموعه&amp;zwnj;ای از مفهوم&amp;zwnj;های دیگری قرار می&amp;zwnj;گیرد، برخی مفهوم&amp;zwnj;ها را از خود می&amp;zwnj;راند و با برخی دیگر همقطار می&amp;zwnj;شود. خویشاوندی&amp;zwnj;های گزینشی البته پویا هستند، یعنی در دوره&amp;zwnj;های مختلف ثابت نمی&amp;zwnj;مانند.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;خوب، حالا پس از این توضیحات من به صورت شماتیک فرضیه&amp;zwnj;ای را درپاسخ به پرسش شما مطرح می&amp;zwnj;کنم. مفهوم &lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;A&lt;/span&gt; را در یک گفتمان سیاسی در نظر گیرید. در یک گفتمان فلسفی مفهوم &lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;B&lt;/span&gt; می&amp;zwnj;رود جفت &lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;A&lt;/span&gt; می&amp;zwnj;شود، یعنی با آن در یک زنجیره قرار می&amp;zwnj;گیرد، از این طریق نیروی گفتمانی آن را تقویت می&amp;zwnj;کند. شاید فیلسوف چنین چیزی نمی&amp;zwnj;خواسته، شاید اصلا فکر نکرده که چنین چیزی ممکن است اتفاق بیفتد.گفتمان&amp;zwnj;ها منطق خود را دارند. کار ما در تحلیل گفتمان بررسی دقیق پیوندها و خویشاوندی&amp;zwnj;هاست. تناقض&amp;zwnj;ها را هم باید با دقت ثبت کنیم. در نهایت می&amp;zwnj;توانیم دربارۀ پیامدهای سیاسی یک نظریۀ فلسفی نظر دهیم. این شیوه از این نظر مهم است که فیلسوف معمولا فرمان سیاسی صادر نمی&amp;zwnj;کند. پس کار اصلی ما این می&amp;zwnj;شود که دریابیم در نبردهای زمانه مفهوم&amp;zwnj;های او در جریان پیوندگیری&amp;zwnj;هایشان چه گفتمانی را تقویت کرده&amp;zwnj;اند.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&lt;i&gt;ادامه دارد&lt;/i&gt;&lt;/div&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&lt;b&gt;در همین زمینه&lt;/b&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;از محمدرضا نیکفر&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&lt;b&gt;&amp;bull; &lt;/b&gt;&lt;a href=&quot;http://www.nilgoon.org/pdfs/nikfar-01.pdf&quot;&gt;&lt;b&gt;&lt;span&gt;گواهی&amp;zwnj;های یک اندیشه و یک زندگی؛ بررسی جلد ۱۶ مجموعه آثار مارتین هایدگر&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot;&gt;&lt;b&gt;&amp;bull; &lt;/b&gt;&lt;a href=&quot;http://nilgoon.org/archive/nikfar/articles/Nikfar_Sein_und_Zeit_Translation_Djamadi.html&quot;&gt;&lt;b&gt;&lt;span&gt;درباره&amp;zwnj;ی صنعتگری در ترجمه؛ به انگیزه&amp;zwnj;ی ترجمه&amp;zwnj;ی &amp;quot;هستی و زمان&amp;quot; به فارسی&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
</description>
     <comments>https://archive.radiozamaneh.com/reflections/2012/03/23/12354#comments</comments>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/reflections">انديشه زمانه</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/1972">بابک مینا</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/1935">محمدرضا نیکفر</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/10534">مسئله هستی</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/10532">هایدگر</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/10533">هستی و زمان</category>
 <pubDate>Fri, 23 Mar 2012 15:45:14 +0000</pubDate>
 <dc:creator />
 <guid isPermaLink="false">12354 at https://archive.radiozamaneh.com</guid>
  </item>
  </channel>
</rss>