<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?><rss version="2.0" xml:base="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/10295/all" xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/">
  <channel>
    <title>شرط بهرام برای ناهید</title>
    <link>https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/10295/all</link>
    <description></description>
    <language>fa</language>
          <item>
    <title>شرط بهرام برای ناهید</title>
    <link>https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2012/03/16/11970</link>
    <description>&lt;div class=&quot;fb-social-like-widget&quot;&gt;&lt;fb:like  href=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2012/03/16/11970&quot; send=&quot;false&quot; layout=&quot;box_count&quot; show_faces=&quot;false&quot; width=&quot;500&quot; action=&quot;like&quot; font=&quot;arial&quot; colorscheme=&quot;light&quot;&gt;&lt;/fb:like&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-sartitr&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    پاره‌ای از رمان منتشر نشده «شرط بهرام برای ناهید» نوشته فرهاد بابایی        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-text field-field-nevisandeh&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    فرهاد بابایی        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;field field-type-filefield field-field-maghaleh-image&quot;&gt;
    &lt;div class=&quot;field-items&quot;&gt;
            &lt;div class=&quot;field-item odd&quot;&gt;
                    &lt;img  class=&quot;imagefield imagefield-field_maghaleh_image&quot; width=&quot;277&quot; height=&quot;188&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;https://archive.radiozamaneh.com/sites/default/files/babfarromk01.jpg?1332095254&quot; /&gt;        &lt;/div&gt;
        &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;p&gt;دفتر خاک (پاره&amp;zwnj;ای از رمان منتشر نشده &amp;laquo;شرط بهرام برای ناهید نوشته فرهاد بابایی) &amp;ndash; از شش سال پیش تاکنون از فرهاد بابایی هیچ کتابی در ایران منتشر نشده است و با این&amp;zwnj;حال او همچنان می&amp;zwnj;نویسد و همچنان به سانسور ادبیات خلاق در ایران معترض است. آخرین اثر او رمانی&amp;zwnj;ست به نام &amp;laquo;شرط بهرام برای ناهید&amp;raquo;.&lt;/p&gt;
&lt;!--break--&gt;&lt;!--break--&gt;&lt;p&gt;این رمان از دریچه چشم زنی به&amp;zwnj;نام ناهید روایت می&amp;zwnj;گردد. نویسنده در گفت&amp;zwnj;وگو با سارا شاد که &lt;a href=&quot;http://www.radiozamaneh.com/node/11950&quot;&gt;چهارشنبه ۲۴ اسفند ۱۳۹۰ در دفتر خاک منتشر شد (+لینک)&lt;/a&gt;، درباره این رمان می&amp;zwnj;گوید: &amp;laquo;دوست دارم اسرار و زبان و رموز زنان را کشف کنم. آن&amp;zwnj;ها با کیفیت زندگی می&amp;zwnj;کنند. بسیار دوست دارم آن کیفیت را کشف کنم. معتقدم با یک بحران و ناهنجاری باید مثل خودش رفتار کرد. مملکت من عجیبه. ایران خیلی اسرارآمیزه. شاید چون عصر، عصر شیاطین و دیو&amp;zwnj;ها و اهریمنان است. من هم شیطانی می&amp;zwnj;نویسم.&amp;raquo; &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پاره&amp;zwnj;ای از رمان &amp;laquo;شرط بهرام برای ناهید&amp;raquo; که در ادامه خواهید خواند، دقیقاً بیانگر مختصات عصری&amp;zwnj;ست که نویسنده از آن به عنوان &amp;laquo;عصر شیاطین، دیوها و اهریمنان&amp;raquo; یاد می&amp;zwnj;کند. چنین است که حرکت در شهری که همه کوچه&amp;zwnj;هایش &amp;laquo;یاس&amp;raquo; نام دارد، به&amp;zwnj;زودی در مجموعه&amp;zwnj;ای از رویدادهای درهم&amp;zwnj;تنیده به&amp;zwnj;ظاهر پیش&amp;zwnj;پاافتاده اما در واقع سرسام&amp;zwnj;آور به یک کابوس تبدیل می&amp;zwnj;شود. کابوس زندگی روزانه آدم&amp;zwnj;های یک عصر؟  &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پاره&amp;zwnj;ای از رمان &amp;laquo;شرط بهرام برای ناهید&amp;raquo; را با هم می&amp;zwnj;خوانیم:&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;img align=&quot;middle&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;http://www.radiozamaneh.com/sites/default/files/images/babfarromk02.jpg&quot; /&gt;فرهاد بابایی، نویسنده&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;فرهاد بابایی&lt;/strong&gt;، پاره&amp;zwnj;ای از رمان &amp;laquo;شرط بهرام برای ناهید&amp;raquo; - شیشه را پایین می&amp;zwnj;دهم. از کنار افسر که رد می&amp;zwnj;شویم، چیستا داد می&amp;zwnj;زند: &amp;laquo;به روح اعتقاد داری جناب سروان؟ &amp;zwnj;! &amp;zwnj;... تو اون روحت پدر سگ.&amp;raquo; &lt;br /&gt;
من به قیافه افسر زل زده&amp;zwnj;ام و خنده&amp;zwnj;ام را می&amp;zwnj;خورم. بیچاره توی آن همه سر و صدا نمی&amp;zwnj;داند چکار بکند. نگاهی به من می&amp;zwnj;کند و می&amp;zwnj;رود آن طرف&amp;zwnj;تر. شیشه را بالا می&amp;zwnj;کشم و صندلی را کمی می&amp;zwnj;خوابانم. &lt;br /&gt;
&amp;laquo;گوز به ریشتون که فقط بلدین جریمه کنین....&amp;raquo; &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;سیگاری روشن می&amp;zwnj;کنم و می&amp;zwnj;خندم. شیشه را کمی پایین می&amp;zwnj;دهم تا دود بیرون برود. حاشیه اتوبان چشمم می&amp;zwnj;افتد به اسب سفید. &amp;zwnj;&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان اسبی که قبلاً هم دیده بودم. با زین و یراق طلایی. حاشیه اتوبان چهار نعل می&amp;zwnj;دود. درست موازی ماشین چیستا. به چیستا نگاه می&amp;zwnj;کنم. سرگرم رانندگی خودش است. آینه&amp;zwnj;ها را تند و تند نگاه می&amp;zwnj;کند و زیر لب چیزهایی می&amp;zwnj;گوید. شیشه را پایین می&amp;zwnj;کشم و دستم را بیرون می&amp;zwnj;گیرم. درخت&amp;zwnj;ها و شمشادهای کنار و وسط اتوبان خم و راست می&amp;zwnj;شوند. هوا نیمه ابری است. جلومان گرد و خاک شده است. آنقدر که دیگر کوه&amp;zwnj;های شرق تهران را نمی&amp;zwnj;بینم. ابرهای توی آسمان زرد هستند. اسب یک لحظه هم عقب نمی&amp;zwnj;ماند. کیلومترشمار ماشین را نگاه می&amp;zwnj;کنم. صد و ده تا سرعت داریم. می&amp;zwnj;بینم چیستا کمربندش را بسته است. من هم می&amp;zwnj;بندم. اسب از حاشیه اتوبان با یک پرش می&amp;zwnj;پرد توی بزرگراه و سرش را می&amp;zwnj;چرخاند طرف من. با هم چشم توی چشم می&amp;zwnj;شویم. شیهه می&amp;zwnj;کشد و از ماشین جلو می&amp;zwnj;زند. باد خیلی تند و سنگین شده است. صدای زوزه&amp;zwnj;اش توی ماشین می&amp;zwnj;پیچد. یکهو می&amp;zwnj;بینم از کنار ماشین چیستا یک گاو رد می&amp;zwnj;شود و بین ما و ماشین&amp;zwnj;های جلویی خودش را جا می&amp;zwnj;کند. &amp;zwnj; گاو گوش زرد است که شاخ&amp;zwnj;های طلایی دارد. یک بار از توی کوچه که رد می&amp;zwnj;شد، دیدمش. باد آت و آشغال&amp;zwnj;های کنار اتوبان را می&amp;zwnj;پاشد وسط اتوبان. برای یک لحظه جایی را نمی&amp;zwnj;بینم. گاو کنار پنجره طرف من است. شیشه را بالا می&amp;zwnj;کشم و به چیستا می&amp;zwnj;گویم: &amp;laquo;خروجی عراقی رو برو داخل... فکر کنم جلو&amp;zwnj;تر باشه.&amp;raquo; &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;گاو گوش&amp;zwnj;های زردش را تند و تند تکان می&amp;zwnj;دهد و با شاخش دو سه بار به شیشه پنجره می&amp;zwnj;کوبد. از ترس و دلهره یکهو زوزه می&amp;zwnj;کشم و نفسم را با صدا بیرون می&amp;zwnj;دهم. چیستا می&amp;zwnj;گوید: &amp;laquo;چی شد؟ &amp;zwnj;&amp;raquo; &lt;br /&gt;
&amp;laquo;هیچی... داشتم فکر می&amp;zwnj;کردم... قاتی کردم.&amp;raquo; &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;img align=&quot;middle&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;http://www.radiozamaneh.com/sites/default/files/images/babfarromk04.jpg&quot; /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;چیستا ماشین را کم&amp;zwnj;کم می&amp;zwnj;آورد سمت راست اتوبان و گاز می&amp;zwnj;دهد. ماشین عقبی دستش را گذاشته روی بوق و ول نمی&amp;zwnj;کند. چیستا راهنما می&amp;zwnj;زند و بلند می&amp;zwnj;گوید:  &amp;laquo;زهره مار! کوفت! عوضی.&amp;raquo; &lt;br /&gt;
گاو گوش زرد وسط اتوبان همت به دویدنش ادامه می&amp;zwnj;دهد. دور گردنش یک چیز مثل تسمه چرمی بسته شده که آویز مثلثی شکل بزرگی بهش آویزان است. وسط مثلث شکل یک چیزی هست. از فاصله&amp;zwnj;ای که دارم نمی&amp;zwnj;توانم شکلش را تشخیص بدهم. اسب درست پهلو به پهلوی ماشین دارد می&amp;zwnj;دود. به تسمه یراق دور گردنش یک آویز مثلثی شکل آویزان است. فاصله&amp;zwnj;مان تا اسب کم است چون درست آن طرف گارد ریل اتوبان دارد می&amp;zwnj;دود. درست نگاه می&amp;zwnj;کنم به مثلث دور گردنش. می&amp;zwnj;بینم یک شکلی مثل شعله&amp;zwnj;های آتش وسطش چسبیده است. باد آن قدر تند است که اسب پوزه&amp;zwnj;اش را یک وری کرده است. یال&amp;zwnj;های سیاه و بلندش مثل شمشادهای حاشیه اتوبان وول می&amp;zwnj;خورند. چیستا می&amp;zwnj;گوید: &amp;laquo;تابلو فلش زده عراقی... همینو برم؟ &amp;zwnj;&amp;raquo; &lt;br /&gt;
&amp;laquo;آره. تا جایی که یادم می&amp;zwnj;آد از اتوبان اومدیم.&amp;raquo; &lt;br /&gt;
&amp;laquo;بعدش کجا بریم؟&amp;raquo; &lt;br /&gt;
&amp;laquo;نمی&amp;zwnj;دونم باید بریم توی عراقی تا ببینم. چشمی یادم مونده.&amp;raquo; &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;چیستا خروجی عراقی را می&amp;zwnj;پیچد. اسب انگار که بداند ما کجا می&amp;zwnj;رویم، خودش قبل از اینکه ما بپیچیم، از ماشین دور می&amp;zwnj;دود و می&amp;zwnj;پیچد توی عراقی. بر&amp;zwnj;می&amp;zwnj;گردم پشت سرم را نگاه می&amp;zwnj;کنم. گاو، گوش&amp;zwnj;های زردش را سیخکی بالا گرفته و درست پشت ماشین دارد می&amp;zwnj;دود. شاخ&amp;zwnj;های طلایی&amp;zwnj;اش را جلوش گرفته و سرش پایین است. یکهو اسب از روی نرده&amp;zwnj;های کنار خیابان می&amp;zwnj;پرد توی خیابان. درخت&amp;zwnj;ها خم و راست می&amp;zwnj;شوند. دم به دقیقه خاک به هوا بلند می&amp;zwnj;شود و جلو دیدم را می&amp;zwnj;گیرد. &amp;zwnj;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;laquo;اینجا&amp;zwnj;ها باید یه چهارراه باشه. اولین چهارراه باید دست چپ بپیچی.&amp;raquo; &lt;br /&gt;
&amp;laquo;فکر کنم اون چراغه&amp;zwnj;س. چهارراهه.&amp;raquo; &lt;br /&gt;
ماشین پشت سری چند بار پشت سر هم بوق می&amp;zwnj;زند. &lt;br /&gt;
&amp;laquo;بابا زهرمار! دیوث!&amp;raquo; &lt;br /&gt;
&amp;laquo;پیچیدی توی خیابون... دست راستت اولین خیابون. یادمه توی این خیابون اومدیم، چهارراهم پیچید... بعد رفت توی خیابون که سمت من بود.&amp;raquo; &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;img align=&quot;middle&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;http://www.radiozamaneh.com/sites/default/files/images/babfarromk05.jpg&quot; /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;می&amp;zwnj;رسیم به چهارراه و پشت چراغ قرمز می&amp;zwnj;مانیم. شماره چراغ قرمز از صد و سی شروع می&amp;zwnj;شود. اسب رفته زیر تیر چراغ قرمز ایستاده است. دمش را بالا و پایین می&amp;zwnj;برد و پاهای جلوش را یکی یکی می&amp;zwnj;کوبد روی زمین. خبری از گاو نیست. پشت سرمان هم نیست. باد ولی همچنان می&amp;zwnj;وزد. &lt;br /&gt;
&amp;laquo;کی خریده اینجا رو؟ &amp;zwnj;&amp;raquo; &lt;br /&gt;
&amp;laquo;قبل از ازدواجمون. خیلی هم اصرار نکرد بیایم اینجا. تا من گفتم خونه خودم... قبول کرد.&amp;raquo; &lt;br /&gt;
&amp;laquo;نقشه داشته دیگه. یاد وقتایی می&amp;zwnj;افتم که با هم سفر می&amp;zwnj;رفتیم... یادته؟ فکر کن با یه آدم زیر یه سقف بخوابیم حالا باید بیایم دزدکی آدرس خونه&amp;zwnj;شو پیدا کنیم. می&amp;zwnj;دونی... اونم با این کارایی که کرده.&amp;raquo; &lt;br /&gt;
موبایلم زنگ می&amp;zwnj;خورد. گوشی را از توی کیفم بیرون می&amp;zwnj;آورم. شماره خانه بهرام است. به دلهره می&amp;zwnj;افتم. &lt;br /&gt;
&amp;laquo;&amp;zwnj;چیستا خودشه. جواب بدم؟&amp;raquo; &lt;br /&gt;
&amp;laquo;نه. الان که نمی&amp;zwnj;تونی درست و حسابی به حرف بیاریش. حتماً زنگ زده خونه بعد از اینکه تو زنگ زدی و قطع کردی. ولش کن.&amp;raquo; &lt;br /&gt;
&amp;laquo;ممکنه خونه پیغام گذاشته باشه. نه؟&amp;raquo; &lt;br /&gt;
&amp;laquo;شاید. ولی اگه پیغام گذاشته چرا حالا به گوشیت زنگ زده.&amp;raquo; &lt;br /&gt;
&amp;laquo;پس چی؟&amp;raquo; &lt;br /&gt;
&amp;laquo;هیچی... می&amp;zwnj;دونی! یا دوباره زنگ می&amp;zwnj;زنه خونه ببینه جواب نمی&amp;zwnj;دی، جواب موبایلشم ندادی، احتمالاً پیغام می&amp;zwnj;ذاره. اگرم نه که، یه وقت دیگه زنگ بزن.... یا بذار زنگ بزنه. نمی&amp;zwnj;دونم... می&amp;zwnj;دونی!&amp;raquo; &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بالاخره قطع می&amp;zwnj;شود. چهار بار بیشتر زنگ نمی&amp;zwnj;خورد. گوشی را روی سایلنت می&amp;zwnj;گذارم. کسی دارد به شیشه طرف من می&amp;zwnj;زند. نگاه می&amp;zwnj;کنم می&amp;zwnj;بینم تیرداد پسر همسایه است. هاج و واج می&amp;zwnj;مانم و یک لحظه روی نافم تیر می&amp;zwnj;کشد. دلم درد می&amp;zwnj;گیرد. توی دستش دو سه تا دسته گل سفید و قرمز رز است. شیشه طرف چیستا هم یک دختر کولی ایستاده است. چیستا دارد با دست بهش می&amp;zwnj;گوید که برود ولی دختر با دسته&amp;zwnj;های گل توی دستش سمج ایستاده است و به چیستا لبخند می&amp;zwnj;زند. چیستا شیشه را پایین می&amp;zwnj;کشد و می&amp;zwnj;گوید: &amp;laquo;گل نمی&amp;zwnj;خوایم.&amp;raquo; &lt;br /&gt;
تیرداد دوباره به شیشه طرف من ضربه می&amp;zwnj;زند. شیشه را پایین می&amp;zwnj;کشم و می&amp;zwnj;گویم: &amp;zwnj;&amp;laquo;بفرمایید! &amp;zwnj;&amp;raquo; &lt;br /&gt;
صدایم در نمی&amp;zwnj;آید. یواش و ته&amp;zwnj;گلویی شده است. &lt;br /&gt;
&amp;laquo;یکی بخر! خانوم خوشگله! حیفه دست خالی می&amp;zwnj;ری.&amp;raquo; &lt;br /&gt;
چیستا دارد با دختر گل&amp;zwnj;فروش سر و کله می&amp;zwnj;زند. شماره&amp;zwnj;های ثانیه چراغ قرمز رسیده&amp;zwnj;اند به شصت و چهار. می&amp;zwnj;گویم: &amp;laquo;دست خالی کجا برم؟ &amp;zwnj;&amp;raquo; &lt;br /&gt;
&amp;laquo;اگه اینارو تا شب نفروشم، برم خونه، مامانم دهنمو صاف می&amp;zwnj;کنه ناهید جونم!&amp;raquo; &lt;br /&gt;
حرصم می&amp;zwnj;گیرد. لحنش مثل وقتی است که آمده بود پشت آیفون و بهانه می&amp;zwnj;گرفت. یکهو کثافت&amp;zwnj;کاری آن روزش یادم می&amp;zwnj;آید. می&amp;zwnj;گویم: &amp;laquo;بچه پرو بی&amp;zwnj;ادب! چه طرز حرف زدنه. برو ببینم. گل نمی&amp;zwnj;خوام لعنتی! جایی که می&amp;zwnj;رم باید هفت&amp;zwnj;تیر ببرم.&amp;raquo; &lt;br /&gt;
صدام در نمی&amp;zwnj;آید. &amp;zwnj;&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان&amp;zwnj;جور ته گلویی و یواش حرف می&amp;zwnj;زنم. تیرداد دستش را توی ماشین می&amp;zwnj;آورد و دستش را روی شانه&amp;zwnj;ام می&amp;zwnj;گذارد. دلم دوباره تیر می&amp;zwnj;کشد و نافم می&amp;zwnj;سوزد. &lt;br /&gt;
&amp;laquo;گل بخر! مامانم دهنمو صاف می&amp;zwnj;کنه.&amp;raquo; &lt;br /&gt;
&amp;laquo;دستتو ببر اون ور... پسر پر رو. اینجا چی کار می&amp;zwnj;کنی؟ مگه تو گل&amp;zwnj;فروشی؟ چه غلطی می&amp;zwnj;کنی اینجا؟ &amp;zwnj;&amp;raquo; &lt;br /&gt;
&amp;laquo;فحشم ندین. مگه من چی گفتم. خانوم خوشگله. به&amp;zwnj;خدا خیلی خوشگلی. به دوستام گفتم یه خانوم خوشگل توی کوچه مونه منم رفتم خونه&amp;zwnj;شون.&amp;raquo; &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;img align=&quot;middle&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;http://www.radiozamaneh.com/sites/default/files/images/babfarromk03.jpg&quot; /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;پلکم چند بار می&amp;zwnj;پرد. چیستا را نگاه می&amp;zwnj;کنم. یکی دیگر هم اضافه شده است. دو تا دختر سیاه و چرک و کثیف جلو شیشه چیستا ایستاده&amp;zwnj;اند و یکیشان دسته گلش را گذاشته توی بغل چیستا. چیستا هم دارد با&amp;zwnj;هاشان بلند بلند حرف می&amp;zwnj;زند. تیرداد دوباره می&amp;zwnj;گوید: &amp;laquo;ببخشید اون روز اگه کار بدی کردم. دست خودم نبود. یکهو خودش اومد.&amp;raquo; &lt;br /&gt;
&amp;laquo;برو احمق دیوانه. شب بر گردم، می&amp;zwnj;آم دم خونه&amp;zwnj;تون پدرتو در می&amp;zwnj;آورم. دلقک! از الان دست خودت نیست وای به&amp;zwnj;حال بعد&amp;zwnj;ها. برو واینسا. بدم می&amp;zwnj;آد ازت.&amp;raquo; &lt;br /&gt;
شماره چراغ قرمز را نگاه می&amp;zwnj;کنم. بیست و پنج است یکهو می&amp;zwnj;بینم روی اسب یک نفر سوار شده است. تیرداد دسته گل را می&amp;zwnj;اندازد توی ماشین و می&amp;zwnj;گوید: &amp;laquo;پنج هزار تومن می&amp;zwnj;شه. ماچ بده!&amp;raquo; &lt;br /&gt;
نگاهش نمی&amp;zwnj;کنم و می&amp;zwnj;گویم: &amp;zwnj;&amp;laquo;گم شو آشغال!&amp;raquo; &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;خوب که نگاه می&amp;zwnj;کنم می&amp;zwnj;بینم&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان مردی است که توی اتاق بهرام شمشیر کشیده بود. حالا هم شمشیر طلایی&amp;zwnj;اش را به کمرش بسته و زل زده به تابلوی ثانیه چراغ قرمز. ناهید پُرانرژی&amp;zwnj;ام را از توی آینه بغل می&amp;zwnj;بینم که موهای فرفری&amp;zwnj;اش خیلی بلند شده است و دارد از پشت ماشین می&amp;zwnj;آید. تیرداد می&amp;zwnj;گوید:&amp;laquo;خوشگل خانوم! خوشگل خانوم! ماچ بده. به&amp;zwnj;خدا خودش اومد. دست خودم نبود. رفتم بشاشم، یکهو اون اومد.&amp;raquo; &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;دسته گل را برمی&amp;zwnj;دارم و پرت می&amp;zwnj;کنم وسط خیابان. آب خیلی زیادی از آسمان مثل موج می&amp;zwnj;کوبد توی سر تیرداد. تیرداد می&amp;zwnj;نشیند روی زمین. ثانیه چراغ به هفت رسیده است. چیستا دارد داد می&amp;zwnj;زند و فحش می&amp;zwnj;دهد به دو تا دختر. نفسم را جمع می&amp;zwnj;کنم و یکهو داد می&amp;zwnj;زنم: &amp;laquo;چیستا داره سبز می&amp;zwnj;شه، ولشون کن، برو!&amp;raquo; &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;چیستا چراغ را نگاه می&amp;zwnj;کند و دنده عوض می&amp;zwnj;کند. درجا دو سه بار گاز می&amp;zwnj;دهد. آن&amp;zwnj;قدر صدای گاز بلند است که ماشین&amp;zwnj;های کناری نگاه&amp;zwnj;مان می&amp;zwnj;کنند، تیرداد از روی زمین بلند می&amp;zwnj;شود. نفس نفس می&amp;zwnj;زند. از دماغش دارد خون می&amp;zwnj;آید. ناهید پُرانرژی&amp;zwnj;ام بالا سرش ایستاده است و یک دستش را فرو کرده لای موهای فرفری&amp;zwnj;اش. تیرداد می&amp;zwnj;گوید: &amp;zwnj;&amp;raquo;خانوم خوشگله! مگه من چی کارت کردم؟!&amp;raquo; &lt;br /&gt;
دوباره موج بزرگ&amp;zwnj;تری این دفعه از عقب ماشین می&amp;zwnj;آید و می&amp;zwnj;کوبد توی سر و صورتش. تیرداد پرت می&amp;zwnj;شود توی کانال کنار خیابان. چیستا داد می&amp;zwnj;زند: &amp;laquo;برین گم شین!&amp;raquo; &lt;br /&gt;
شیشه&amp;zwnj;اش را بالا داده ولی دختر&amp;zwnj;ها دست&amp;zwnj;بردار نیستن. یکهو ترمزدستی را می&amp;zwnj;خواباند و ماتیز با سر و صدای زیادی راه می&amp;zwnj;افتد. وسط چهارراه صدای جیغ لاستیک&amp;zwnj;ها در می&amp;zwnj;آید. شیشه را بالا می&amp;zwnj;کشم. از جلو اسب که رد می&amp;zwnj;شویم با مرد چشم توی چشم می&amp;zwnj;شوم. سیبیل&amp;zwnj;هایش توی هوا دور سرش می&amp;zwnj;چرخند. لبانش را غنچه می&amp;zwnj;کند و یک کپه سیبیل ول می&amp;zwnj;دهد طرفم. چیستا می&amp;zwnj;پیچد توی خیابان و می&amp;zwnj;گوید: &amp;laquo;گه! کلافه&amp;zwnj;م کردن. چقدر سمجن! این همه ماشین یک&amp;zwnj;راست اومده سراغ من. گل به چه درد این مردم بدبخت می&amp;zwnj;خوره آخه... باید سنگ قبر بفروشن سر چهارراه&amp;zwnj;ها. تو خوبی؟&amp;raquo; &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&lt;img align=&quot;middle&quot; width=&quot;200&quot; height=&quot;150&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;http://www.radiozamaneh.com/sites/default/files/images/befunky_cartoonizer_2.jpg&quot; /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;تکیه می&amp;zwnj;دهم به صندلی. طپش قلب گرفته&amp;zwnj;ام. از توی آینه بغل ماشین، مرد را می&amp;zwnj;بینم که با اسب دارد دنبالم می&amp;zwnj;آید. شمشیر طلایی&amp;zwnj;اش را کشیده بیرون و دور سرش می&amp;zwnj;چرخاند. دور بدن اسب هم پر از موی سیبیل شده است. مرد شمشیرش را بالا سرش نگه می&amp;zwnj;دارد. دهانش را می&amp;zwnj;بینم که باز و بسته می&amp;zwnj;شود و سیبیل&amp;zwnj;هایش را توی هوا فوت می&amp;zwnj;کند. می&amp;zwnj;گویم: &amp;laquo;چیستا! خیابون اول دست راست. گاز بده.&amp;raquo; &lt;br /&gt;
چیستا نگاهی به من می&amp;zwnj;کند و می&amp;zwnj;گوید: &amp;laquo;باشه... ناهید خوبی عزیزم. نگران نباش چیزی نمی&amp;zwnj;شه. خوب باش. طاقت بیار! می&amp;zwnj;دونم چه حسی داری.&amp;raquo; &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;باد ول کن نیست. یک بند می&amp;zwnj;وزد و گرد و خاک به پا می&amp;zwnj;کند. آسمان یکدست ابری و سیاه شده است. خیلی دلم می&amp;zwnj;خواهد به چیستا بگویم دور بزند و برویم خارج از شهر. یک جایی مثل جاده هراز یا آبعلی. نافم هنوز می&amp;zwnj;سوزد و ماهیچه&amp;zwnj;های شکمم درد می&amp;zwnj;کنند. چیستا می&amp;zwnj;پیچد توی اولین خیابان. آسمان رعد و برق می&amp;zwnj;زند و کوچه روشن می&amp;zwnj;شود. شاخه&amp;zwnj;های درختان نزدیک است بشکنند. متوجه &amp;laquo;ویبره&amp;raquo; موبایلم می&amp;zwnj;شوم. گوشی را نگاه می&amp;zwnj;کنم. شماره موبایل بهرام است. بغضم می&amp;zwnj;گیرد. &lt;br /&gt;
&amp;laquo;چیستا! دوباره بهرام داره زنگ می&amp;zwnj;زنه. از موبایلشه. نکنه اینجا&amp;zwnj;ها باشه و ما رو تو ماشین ببینه.&amp;raquo; &lt;br /&gt;
&amp;laquo;به درک بذار ببینه. سر و کله&amp;zwnj;ش پیدا بشه می&amp;zwnj;دونم چی جوابشو بدم. ولش کن. این همه زنگ و تماس به&amp;zwnj;خاطر همون تک زنگیه که از خونه بهش زدی. محل نذار. خاموش کن اصلاً گوشیتو.&amp;raquo; &lt;br /&gt;
&amp;laquo;ویبره&amp;raquo; گوشی قطع می&amp;zwnj;شود. تندی گوشی را خاموش می&amp;zwnj;کنم و می&amp;zwnj;اندازمش ته کیفم. آسمان دوباره رعد و برق می&amp;zwnj;زند. شیشه&amp;zwnj;های ماشین می&amp;zwnj;لرزند. &amp;laquo;یواش برو تا بگم کدوم کوچه&amp;zwnj;س.&amp;raquo; &lt;br /&gt;
چیستا کناری نگه می&amp;zwnj;دارد و می&amp;zwnj;گوید: &amp;zwnj;&amp;raquo;تو همین خیابونه؟&amp;raquo; &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;به تابلوی سر کوچه&amp;zwnj;ها نگاه می&amp;zwnj;کنم. اسمشان را که می&amp;zwnj;بینم، یادم می&amp;zwnj;آید درست آمده&amp;zwnj;ایم. اسم همه کوچه&amp;zwnj;ها یاس است. شماره دارند. می&amp;zwnj;دانم کوچه سمت راست است. کوچه&amp;zwnj;های دست چپ دو تا بیشتر نیستند. تا آخر خیابان سمت چپ دیگر کوچه ندارد. سر کوچه یاس دوم ایستاده&amp;zwnj;ایم. به چیستا می&amp;zwnj;گویم: &amp;laquo;این کوچه که نیست. یادمه بن بست بود.&amp;raquo; &lt;br /&gt;
&amp;laquo;پس جلوتره&amp;raquo; &lt;br /&gt;
&amp;laquo;برو جلو یواش یواش تا من کوچه بعدی رو ببینم.&amp;raquo; &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;چیستا حرکت می&amp;zwnj;کند. سیگاری در می&amp;zwnj;آورم و روشن می&amp;zwnj;کنم. پشت سر ماشین را نگاه می&amp;zwnj;کنم. مرد شمشیر به دست غیبش زده است. می&amp;zwnj;رسیم سر کوچه بعدی. کوچه یاس سوم. بن&amp;zwnj;بست است. چیستا می&amp;zwnj;گوید: &amp;laquo;اینه؟ &amp;zwnj;بن&amp;zwnj;بسته.&amp;raquo; &lt;br /&gt;
گلویم تیر می&amp;zwnj;کشد. آب دهانم را چند بار قورت می&amp;zwnj;دهم. &lt;br /&gt;
&amp;laquo;آره. همون ساختمون سنگ سیاهه.&amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&lt;img align=&quot;middle&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;http://www.radiozamaneh.com/sites/default/files/images/fbabaeiins03.jpg&quot; /&gt;پدر عزراییل، فرهاد بابایی. من شیطانی می&amp;zwnj;نویسم. حالا شما تعبیر کن به سوررئال.&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;زل می&amp;zwnj;زنم به ساختمان. چیستا هم مثل من ماتش برده توی کوچه. یکهو می&amp;zwnj;بینم از ته خیابان یک کپه خاک و غبار دارد نزدیکمان می&amp;zwnj;شود. کل ماشین شروع می&amp;zwnj;کند به لرزیدن. شاخ&amp;zwnj;های طلایی گاو، لای گرد و غبار برق می&amp;zwnj;زنند. آسمان پشت هم رعد و برق سبز رنگی می&amp;zwnj;زند. چند تا از شاخه&amp;zwnj;های درختان می&amp;zwnj;شکند و باد سرشان می&amp;zwnj;دهد وسط خیابان. گاو با صدای رعد و برق ماغ می&amp;zwnj;کشد. شیشه را پایین می&amp;zwnj;کشم. باد محکم توی صورتم می&amp;zwnj;خورد. چشمانم را می&amp;zwnj;بندم. شاخه برسم را از کیفم در&amp;zwnj;می&amp;zwnj;آورم و سفت توی دستم نگه می&amp;zwnj;دارم. نفسم بالا نمی&amp;zwnj;آید. شیشه را بالا می&amp;zwnj;کشم و به چیستا می&amp;zwnj;گویم: &amp;laquo;برو توی کوچه. جای پارک هست. برو ته کوچه وایسا!&amp;raquo; &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;چیستا راه می&amp;zwnj;افتد که برود؛ گاو نزدیک شده است. آن&amp;zwnj;قدر خاک توی هوا پخش شده است که هیچ&amp;zwnj;کدام از مغازه&amp;zwnj;ها و آدم&amp;zwnj;های توی خیابان را نمی&amp;zwnj;بینم. رعد و برق می&amp;zwnj;خورد به یکی از درختان توی خیابان. از کمر می&amp;zwnj;شکند و می&amp;zwnj;افتد جلوی ماشین. گاو نزدیک می&amp;zwnj;شود و دو تا شاخش را می&amp;zwnj;کوبد جلو ماشین. ماشین عقبکی می&amp;zwnj;رود. چیستا گاز می&amp;zwnj;دهد و می&amp;zwnj;پیچد توی کوچه. می&amp;zwnj;چسبم به پشتی صندلی و ناهید نترس&amp;zwnj;ام از پشت بغلم می&amp;zwnj;کند. با هر رعد و برق، گاو ماغ می&amp;zwnj;کشد. سیگارم را تند و تند پک می&amp;zwnj;زنم. چیستا شیشه طرف خودش را پایین می&amp;zwnj;کشد و می&amp;zwnj;گوید: &amp;laquo;عزیزم آروم باش... می&amp;zwnj;خوای برم یه بطری آب برات بگیرم. &amp;zwnj;ها؟ ناهید جون!&amp;raquo; &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;صدایم در نمی&amp;zwnj;آید. با سر اشاره می&amp;zwnj;کنم. چیستا می&amp;zwnj;رود ته کوچه. از جلو ساختمان سنگ سیاه که رد می&amp;zwnj;شویم؛ می&amp;zwnj;بینم مرد شمشیر به دست سوار اسب، جلو در خانه ایستاده است. اسب دایم جفت پاهای جلوش را بالا می&amp;zwnj;برد و شیهه می&amp;zwnj;کشد. ناهید پُرانرژی&amp;zwnj;ام با ناهید صبورم ته کوچه ایستاده&amp;zwnj;اند. دستشان را به هم گره زده&amp;zwnj;اند و من را نگاه می&amp;zwnj;کنند. از آسمان روی شیشه ماشین چند تا مارمولک می&amp;zwnj;افتد و می&amp;zwnj;چسبد به شیشه ماشین. با هر رعد و برق و ماغ&amp;zwnj;های گاو، تعدادشان بیشتر می&amp;zwnj;شود. ماشین سر و ته شده است و ته کوچه، توی ماشین منتظر نشسته&amp;zwnj;ام. چیستا نیست. نمی&amp;zwnj;دانم کی از ماشین بیرون رفته است. توی ماشین تاریک شده است. روی شیشه را مارمولک&amp;zwnj;ها پر کرده&amp;zwnj;اند. یک سیگار دیگر در می&amp;zwnj;آورم با اولی روشن می&amp;zwnj;کنم. مارمولک&amp;zwnj;ها سه تا سر و چشم&amp;zwnj;های زیادی دارند. روی سرشان پر از چشم است. نزدیک به پنج یا شش تا چشم. سه تا دهان دارند. زبان&amp;zwnj;&amp;zwnj;هایشان را تند و تند درمی&amp;zwnj;آورند و هر کدام با شش تا چشمشان من را نگاه می&amp;zwnj;کنند. روی شیشه ماشین راه می&amp;zwnj;روند. روی بدنشان پر از مامولک ریز و کوچک است. انگار تخم&amp;zwnj;هایشان روی بدنشان سر باز کرده&amp;zwnj;اند. بیشتر مثل جنین هستند. سیگارم را تند و تند می&amp;zwnj;کشم. نگاهم می&amp;zwnj;افتد به سوئیچ که روی فرمان است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;img align=&quot;middle&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;http://www.radiozamaneh.com/sites/default/files/images/babfarromk06.jpg&quot; /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;ماشین را روشن می&amp;zwnj;کنم و برف&amp;zwnj;پاک&amp;zwnj;کن را می&amp;zwnj;زنم. می&amp;zwnj;بینم فرقی ندارد. شاخک&amp;zwnj;های برف&amp;zwnj;پاک&amp;zwnj;کن از توی بدن مارمولک&amp;zwnj;ها رد می&amp;zwnj;شود و بر می&amp;zwnj;گردد. ماشین را خاموش می&amp;zwnj;کنم. ماشین یکهو می&amp;zwnj;لرزد. انگار چند نفر با هم گوشه ماشین را گرفته&amp;zwnj;اند و تکان تکان می&amp;zwnj;دهند. صدای باد را می&amp;zwnj;شنوم. از پنجره کنار دستم می&amp;zwnj;بینم از در ساختمان سنگ سیاه پسربچه&amp;zwnj;ای بیرون می&amp;zwnj;آید. یاد تیرداد می&amp;zwnj;افتم. می&amp;zwnj;بینم پشت سرش یکی دیگر هم بیرون می&amp;zwnj;آید. تمام نمی&amp;zwnj;شوند. پنج یا شش تا پسربچه از در بیرون می&amp;zwnj;آیند و جلو در خانه می&amp;zwnj;ایستند. اسب و مرد شمشیر به&amp;zwnj;دست هنوز آنجا هستند. پسر&amp;zwnj;ها روی بدن اسب دست می&amp;zwnj;کشند و به باسنش چند تا ضربه می&amp;zwnj;زنند. اسب دمش را می&amp;zwnj;چرخاند و آرام می&amp;zwnj;گیرد. مرد از اسب پیاده می&amp;zwnj;شود و می&amp;zwnj;رود توی خانه. مامولک&amp;zwnj;ها شیشه را پر کرده&amp;zwnj;اند. چشم&amp;zwnj;&amp;zwnj;هایشان دارد حالم را به هم می&amp;zwnj;زند. هر کدام با شش تا چشم... سه تا کله... نفسم بالا نمی&amp;zwnj;آید. سیگارم را چند تا پک گنده می&amp;zwnj;زنم و می&amp;zwnj;اندازم زیر صندلی. در باز می&amp;zwnj;شود و چیستا با یک بطری آب می&amp;zwnj;نشیند. بطری را به&amp;zwnj;طرفم می&amp;zwnj;گیرد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;laquo;چیه ناهید جون؟ چرا رنگ و روت پریده؟ &amp;zwnj;&amp;raquo; &lt;br /&gt;
صدایم در&amp;zwnj;نمی&amp;zwnj;آید. با سر اشاره می&amp;zwnj;کنم که خوبم. در بطری آب را باز می&amp;zwnj;کنم یک نفس همه را می&amp;zwnj;نوشم. درد شکمم بهتر می&amp;zwnj;شود. ولی نافم هنوز می&amp;zwnj;سوزد. &lt;br /&gt;
&amp;laquo;کاش دو سه تا خریده بودی!&amp;raquo; &lt;br /&gt;
&amp;laquo;برم بگیرم؟ &amp;zwnj;بشین برم بگیرم. سیگار نکش حالتو بد&amp;zwnj;تر می&amp;zwnj;کنه.&amp;raquo; &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;می&amp;zwnj;خواهم چیزی بگویم ولی چیستا در را باز می&amp;zwnj;کند و می&amp;zwnj;رود بیرون. مارمولک&amp;zwnj;ها کمتر شده&amp;zwnj;اند. دارند از شیشه جلو ماشین می&amp;zwnj;روند روی سقف. کم کم می&amp;zwnj;توانم جلویم را ببینم. توی کوچه پر از پسربچه&amp;zwnj;هایی شده که هم&amp;zwnj;سن و سال تیرداد هستند. آن&amp;zwnj;هایی که دور و بر اسب هستند دارند به پا&amp;zwnj;ها و زیر شکم اسب دست می&amp;zwnj;کشند. مرد شمشیرش را کرده توی غلاف کمرش و از اسب پیاده شده است. با پسر&amp;zwnj;ها حرف می&amp;zwnj;زند و قیافه&amp;zwnj;اش خیلی عصبانی و وحشی شده است. کف کوچه پر از مارمولک&amp;zwnj;هایی شده که روی شیشه ماشین بالا و پایین می&amp;zwnj;روند. جایی برای راه رفتن نیست یکهو پسر&amp;zwnj;ها می&amp;zwnj;آیند طرف ماشین. قیافه همه&amp;zwnj;شان شکل هم است. جلو ماشین می&amp;zwnj;ایستند. بیست تا بیشتر هستند. لباس&amp;zwnj;&amp;zwnj;هایشان را درمی&amp;zwnj;آورند. از دم همه&amp;zwnj;شان اخم کرده&amp;zwnj;اند. لباس&amp;zwnj;&amp;zwnj;هایشان را پرت می&amp;zwnj;کنند گوشه پیاده&amp;zwnj;رو. همه&amp;zwnj;شان با هم لخت مادرزاد می&amp;zwnj;شوند. آن چندتایی که پیش مرد ایستاده&amp;zwnj;اند، از توی آپارتمان بز گنده مشکی را بیرون می&amp;zwnj;آورند. شاخ&amp;zwnj;های بز نسبت به بدنش خیلی بزرگ است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پسر&amp;zwnj;ها ماشین را دوره می&amp;zwnj;کنند و یکهو شروع می&amp;zwnj;کنند به تکان دادن ماشین. توی ماشین حالت تهوع سراغم می&amp;zwnj;آید. به&amp;zwnj;خاطر بوی مگس خال&amp;zwnj;مخالی است. آمده توی ماشین و بالا سرم می&amp;zwnj;چرخد. پوست بدنم می&amp;zwnj;سوزد. پوست ساق&amp;zwnj;های پایم و روی شکمم جلز و ولز می&amp;zwnj;کند. پشت دستانم خشک شده و صورتی رنگ شده است. احساس می&amp;zwnj;کنم نوک بینی&amp;zwnj;ام یخ زده است. دستم را روی قفسه سینه&amp;zwnj;ام می&amp;zwnj;گذارم. سینه&amp;zwnj;هایم درد می&amp;zwnj;گیرند و انگار زیرشان آتش درست شده است. شیشه ماشین خود به&amp;zwnj;خود پایین می&amp;zwnj;رود و یک نفر تسمه چرمی کلفتی را می&amp;zwnj;اندازد دور گردنم. گرد و خاک توی ماشین را پر می&amp;zwnj;کند. دلم می&amp;zwnj;خواهد بالا بیاورم. حس می&amp;zwnj;کنم تن خودم هم بو می&amp;zwnj;دهد. بوی عرق تنم دورم را پر کرده است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;مرد شمشیر به&amp;zwnj;دست جلو پنجره تسمه چرمی را گرفته دستش و گردنم را می&amp;zwnj;کشد. دستانش بی&amp;zwnj;&amp;zwnj;&amp;zwnj;نهایت لاغر و دراز هستند. انگشتانش پهن و پر از چین و چروک&amp;zwnj; است. سیاهی زیر ناخن&amp;zwnj;هایش را که می&amp;zwnj;بینم، عق می&amp;zwnj;زنم. توی صورتم سیبیل می&amp;zwnj;پاشد و زوزه می&amp;zwnj;کشد. تازه می&amp;zwnj;فهمم چشمانش سبز است. مو&amp;zwnj;هایش ریخته روی صورتش و سرش را یک&amp;zwnj;وری کرده و با لبخند تماشایم می&amp;zwnj;کند و تسمه را می&amp;zwnj;کشد. سوزش تنم بد&amp;zwnj;تر شده است. بی&amp;zwnj;اختیار هی زبانم را دور لب و دهانم می&amp;zwnj;کشم و از ته گلو زوزه می&amp;zwnj;کشم. لبم را گاز می&amp;zwnj;گیرم و ازم صدای ناله در&amp;zwnj;می&amp;zwnj;آید. مرد یکهو تسمه را ول می&amp;zwnj;کند و عقب عقب می&amp;zwnj;رود. انگار رعشه گرفته است. همه&amp;zwnj;جایش می&amp;zwnj;لرزد و چشمانش را می&amp;zwnj;بندد. از پاچه&amp;zwnj;های شلوارش ترکمون سفید و زردی بیرون می&amp;zwnj;ریزد. آنقدر که روی دمپایی لا انگشتی&amp;zwnj;اش را پر می&amp;zwnj;کند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ناهید صبورم روی صندلی راننده دست به سینه نشسته و تماشا می&amp;zwnj;کند. گُر می&amp;zwnj;گیرم. ناهید نترس&amp;zwnj;ام در ماشین را باز می&amp;zwnj;کند و کنار ناهید صبورم می&amp;zwnj;نشیند. پسر&amp;zwnj;ها بز را می&amp;zwnj;آورند وسط کوچه و شروع می&amp;zwnj;کنند به دست&amp;zwnj;مالی کردن زیر شکمش. بز سرش را دور گردنش می&amp;zwnj;چرخاند و پا&amp;zwnj;هایش را روی زمین می&amp;zwnj;کوبد. پسر&amp;zwnj;ها جلو چشمانم دسته&amp;zwnj;جمعی دارند کثافت&amp;zwnj;کاری می&amp;zwnj;کنند. سوزش پوستم به چشمانم رسیده است. هوای ماشین سرد شده است. نفس نفس که می&amp;zwnj;زنم، از دهانم بخار بیرون می&amp;zwnj;آید. چند تا از پسر&amp;zwnj;ها بز را آورده&amp;zwnj;اند جلو پنجره طرف من. بقیه دور و بر ماشین، چشمانشان را بسته&amp;zwnj;اند و سرشان را رو به آسمان گرفته&amp;zwnj;اند. همگی یک دستشان به کمرشان است و با دست دیگرشان کوفتی گه&amp;zwnj;شان را می&amp;zwnj;مالند. بز را ول کرده&amp;zwnj;اند جلو پنجره. دسته&amp;zwnj;ی کوفتی بز هم از زیر شکمش زده بیرون. سرخ و براق است. پشت سر هم عق می&amp;zwnj;زنم روی داشبورد. مرد شمشیرش را درمی&amp;zwnj;آورد و می&amp;zwnj;آید طرف ماشین.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;زانو&amp;zwnj;هایش خم شده و نمی&amp;zwnj;تواند راست بایستد. نمی&amp;zwnj;شنوم چه می&amp;zwnj;گوید. ولی می&amp;zwnj;بینم دهانش را جوری باز کرده که انگار دارد نعره می&amp;zwnj;کشد. بز دو پایش را می&amp;zwnj;گذارد روی شیشه و می&amp;zwnj;ایستد. شاخش را می&amp;zwnj;کشد روی شیشه پنجره. با زبانش شیشه را لیس می&amp;zwnj;زند. مارمولک&amp;zwnj;ها دوباره آمده&amp;zwnj;اند روی شیشه جلوی ماشین. مرد را هنوز می&amp;zwnj;بینم. پسر&amp;zwnj;ها جلو ماشین را گرفته&amp;zwnj;اند و تکان تکان می&amp;zwnj;دهند. دلم می&amp;zwnj;خواهد جیغ بکشم ولی صدایم در نمی&amp;zwnj;آید. تکان&amp;zwnj;های ماشین بیشتر می&amp;zwnj;شود. احساس می&amp;zwnj;کنم می&amp;zwnj;خواهند ماشین را چپ کنند. بغل دستم، بز هنوز شیشه را می&amp;zwnj;لیسد و شاخش را بهش می&amp;zwnj;مالد. چشمم می&amp;zwnj;خورد به دسته براق زیر شکمش. دراز&amp;zwnj;تر شده و می&amp;zwnj;لرزد. یکهو از همه طرف گند و گه پسر&amp;zwnj;ها می&amp;zwnj;پاشد روی شیشه&amp;zwnj;های ماشین. نمی&amp;zwnj;توانم بیرون را ببینم. مرد دارد می&amp;zwnj;خندد و سیبیل&amp;zwnj;هایش از پشت لبش کنده می&amp;zwnj;شود و می&amp;zwnj;ریزد روی لجنی که پسر&amp;zwnj;ها روی شیشه ریخته&amp;zwnj;اند. کثافت&amp;zwnj;کاری پسر&amp;zwnj;ها قاتی موی سیبیل شده و شیشه را پر کرده است. بز پایش را پایین انداخته و آن طرف&amp;zwnj;تر دارد شاخ&amp;zwnj;هایش را روی زمین می&amp;zwnj;کوبد. ناهید نترس و دو تای دیگر من را از صندلی جلو می&amp;zwnj;کشند عقب و سه&amp;zwnj;تایی بغلم می&amp;zwnj;کنند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;همه بدنم می&amp;zwnj;سوزد. توی ماشین را یک بویی مثل وایتکس با بوی مگس خال پر کرده است. چشمانم هنوز می&amp;zwnj;سوزد و توی دهانم آب جمع می&amp;zwnj;شود. صدای کلاغ می&amp;zwnj;شنوم. انگار درست بالای سر ماشین پرواز می&amp;zwnj;کند. یکی هم نیست. خیلی هستند. صدایشان را درست از پشت شیشه&amp;zwnj;های گه گرفته ماشین می&amp;zwnj;شنوم. یکهو همه چیز ساکت می&amp;zwnj;شود. صدای کلاغ&amp;zwnj;ها را می&amp;zwnj;شنوم ولی صدای بقیه را نمی&amp;zwnj;شنوم. احساس می&amp;zwnj;کنم صورتم به خارش افتاده است. بوی ژاله&amp;zwnj;ها را احساس می&amp;zwnj;کنم. دست می&amp;zwnj;کشم روی پوستم. انگشتانم مرطوب و خیس می&amp;zwnj;شوند. ژاله&amp;zwnj;ها همه صورتم را پر می&amp;zwnj;کند. صدای آب انگار که توی جوی باشد، همه ماشین را پر می&amp;zwnj;کند. بیشتر مثل صدای یک رودخانه است. بیشتر از جلو ماشین صدا می&amp;zwnj;آید. ناهید نترس&amp;zwnj;ام می&amp;zwnj;رود صندلی جلو می&amp;zwnj;نشیند. یکهو آب می&amp;zwnj;پاشد روی شیشه&amp;zwnj;های جلو ماشین. همه چیز را پاک می&amp;zwnj;کند. آب کوچه را گرفته است. مثل موج دریا هر چند ثانیه آب جلو می&amp;zwnj;آید و می&amp;zwnj;ریزد روی ماشین. شیشه&amp;zwnj;های کناری هم شسته می&amp;zwnj;شوند. سر کوچه چیستا را می&amp;zwnj;بینم که دارد می&amp;zwnj;آید و با گوشی موبایلش حرف می&amp;zwnj;زند. پسرک&amp;zwnj;های توی کوچه ولو شده&amp;zwnj;اند. پخش و پلا هستند. خبری از مرد نیست. ولی اسب جلو در ساختمان بهرام ایستاده است و شیهه می&amp;zwnj;کشد. ولی باز صدایش را نمی&amp;zwnj;شنوم. فقط صدای آب را می&amp;zwnj;شنوم. آب تا سقف ماشین بالا آمده است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;مارمولک&amp;zwnj;ها توی آب مرده&amp;zwnj;اند. روی آب پر از مارمولک&amp;zwnj;های مرده و تکه تکه شده است. ناهید پر انرژی&amp;zwnj;ام بغلم می&amp;zwnj;کند و مو&amp;zwnj;هایم را مرتب می&amp;zwnj;کند. روسری&amp;zwnj;ام افتاده است. دنبال کیفم می&amp;zwnj;گردم. ناهید نترس&amp;zwnj;ام کیف را از پای صندلی جلو برمی دارد و می&amp;zwnj;گیرد طرفم. صدای جیغی می&amp;zwnj;شنوم که از یک جایی لابلای درختان توی کوچه می&amp;zwnj;آید. بعد بال&amp;zwnj;های بزرگ و قهوه&amp;zwnj;ای عقاب را می&amp;zwnj;بینم که از روی یکی از درختان تبریزی توی کوچه پرواز می&amp;zwnj;کند و می&amp;zwnj;آید روی سر یکی از پسرک&amp;zwnj;ها می&amp;zwnj;نشیند. پسرک را بلند می&amp;zwnj;کند و بالا می&amp;zwnj;برد. اندازه قد درخت&amp;zwnj;ها بالا می&amp;zwnj;برد و از آنجا ولش می&amp;zwnj;کند. &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در همین زمینه:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;http://www.radiozamaneh.com/node/11950&quot;&gt;:: &amp;laquo;برج آزادی می&amp;zwnj;خوره تو سر یه فیل...&amp;raquo;، گفت و گوی سارا شاد با فرهاد بابایی::&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;http://www.radiozamaneh.com/taxonomy/term/7781&quot;&gt;::فرهاد بابایی در رادیو زمانه::&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
</description>
     <comments>https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak/2012/03/16/11970#comments</comments>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/3465">ادبیات داستانی معاصر ایران</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/10295">شرط بهرام برای ناهید</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/taxonomy/term/7781">فرهاد بابایی</category>
 <category domain="https://archive.radiozamaneh.com/culture/khaak">خاک</category>
 <pubDate>Fri, 16 Mar 2012 08:40:16 +0000</pubDate>
 <dc:creator />
 <guid isPermaLink="false">11970 at https://archive.radiozamaneh.com</guid>
  </item>
  </channel>
</rss>