خانه | انديشه زمانه

امکان طبیعت‌گرایی

جمعه, 1390-07-01 00:28
نسخه قابل چاپنسخه قابل چاپ
رئالیسم انتقادی − ۴
خوزه لوپز و گَری پاتر
برگردان: 
شهناز مسمی‌پرست

خوزه لوپز و گَری پاتر – "اصلاحی" که رئالیسم انتقادی در روایت پوزیتیویستیِ تبیین علوم طبیعی کرده است، تأثیر ژرفی بر مسئله‌ی امکان علم اجتماعی می‌گذارد. در حقیقت مرزهای طبیعت و واقعیت اجتماعی دگرگون می‌شوند. به رسمیت شناختن عقل به عنوان نیرویی علّی از برخی از سرحدات میان علم طبیعی و اجتماعی که پوزیتیویسم و سنت هرمنوتیکی تأسیس کرده بودند گذر می‌کند. آدمیان شئ یا چیز خاصی با انواع خاصی از نیروهای علّی هستند. اصحاب هرمنوتیک در تأکید بر سرشت معنادار واقعیت اجتماعی، گشودگی آن و امکان رویدادهای نوظهورِ مطابق با آن کاملاً بر حق‌اند. آنان در تأکید بر اهمیت زبان و سرشت ساخت‌یافته‌ی شناخت برحق‌اند. با این همه، آنان تا آنجا برخطایند که این‌ها را سدی برای تبیین علمیِ بالقوه‌ی واقعیت اجتماعی می‌دانند.

 
در علم طبیعی موضوعاتی برای شناخت وجود دارند که آزمایش کردن در مورد آن‌ها ممکن نیست یا آن که کاربرد بالقوه‌ی آزمایش در مورد آن‌ها محدود است. حوزه‌های وسیعی از علم طبیعی وجود دارد که پیش‌بینی در آنجا فایده‌ی بسیار محدودی برای رسیدن به تبیینات دارد. فهم رئالیستیِ علم مستلزم این تقارن پوزیتیویستیِ تبیین و پیش‌بینی نیست. این فهم مستلزم روش علمیِ یگانه‌ای نیست. بلکه مستلزم آن است که روش‌های علمی مناسبِ موضوعات‌شان باشند. موضوع (سوژه‌ی) علم اجتماعی عمیقاً وابسته به معناست ــ این امر دلالت بر تمایز تبیین/فهم در هرمنوتیک دارد. بااین حال، دقیقاً همین ویژگی واقعیت اجتماعی است که علمِ به آن را امکان‌پذیر می‌سازد.
 
توضیح مترجم:
نوشتار زیر بخش چهارم از مقاله‌ای در معرفی رئالیسم انتقادی است.
در بخش اول گفته شد که پست‌مدرنیسم چیست و پس از آن چه می‌آید و چرا لازم است پس از آن اصلاً چیزی بیاید و رئالیسم انتقادی به عنوان چشم‌اندازی جدید که بهتر می‌تواند با مسائل فلسفی، علمی و علمی ـ اجتماعی این قرن درگیر شود معرفی شد.
در بخش دوم به نقد پوزیتیویسم و چرخش زبانی از دو دیدگاه پست‌مدرنیسم و رئالیسم انتقادی و شباهت‌ها و تفاوت‌های میان این دو پرداخته شد.
در بخش سوم نقد رئالیسم انتقادی از پوزیتیویسم و تجربه‌گرایی به طور خاص دنبال شد و گفته شد که رئالیسم انتقادی، بر خلاف فلسفه‌ی علم، از هستی‌شناسی آغاز می‌کند نه از شناخت‌شناسی؛ و می‌پرسد که سرشت واقعیت باید چگونه باشد تا علم و آزمایش علمی امکان‌پذیر باشد.
در این بخش پایانی به نقد هرمنوتیک از دیدگاه رئالیسم انتقادی پرداخته می‌شود تا امکان تبیینی علمی از واقعیت اجتماعی به دست آید. رئالیسم انتقادی هرچند که تفاوت میان واقعیت طبیعی و اجتماعی را، مانند اصحاب هرمنوتیک، می‌پذیرد، ولی با این همه، بر خلاف اصحاب هرمنوتیک، امکان تبیین علمی واقعیت اجتماعی را نفی نمی‌کند. از نظر رئالیسم انتقادی برای آنکه تبیینی علمی باشد باید روش خود را متناسب با موضوع خود اختیار کند، نه آنکه یک روش را برای تمام موضوعات به کار برد.
 
علم اجتماعی دارای مثال‌های آشکار موفقیت فیزیک نیست. بنابراین پرسش هستی‌شناختی‌ای که نخست باید مطرح شود این نیست که «سرشت واقعیت اجتماعی باید چگونه باشد تا علم اجتماعی را معقول یا موفقیت‌آمیز سازد؟» بلکه باید این باشد که «واقعیت اجتماعی باید چگونه باشد تا زندگی انسانی اصولاً امکان پذیر شود؟» بار دیگر، پاسخ این است که باید نظم‌یافته و ساختاریافته باشد. بار دیگر باید دارای سطوح و عمق باشد. ولی در عین حال باید جنبه‌ی ناگذرایی از معنا نیز وجود داشته باشد تا زندگی انسانی روی دهد. به علاوه قدری از این بُعد ناگذرای معنا باید دست کم تاحدی در محدوده‌ی فهم ما باشد. بله، معنای فعالیت انسانی نمی‌تواند فقط با مشاهده‌ی صرف به هم پیوستگی‌های ثابت رویدادها تعیین شود.
 
واقعیت اجتماعی بیشتر مشابه زبان است تا ماشین. علم اجتماعی ممکن است، زیرا زندگی اجتماعی ممکن است. علت این امر آن است که معنا قابل فهم است، معنا قابل انتقال (communicable) است. علت این امر آن است که معنا وجود دارد. معنا آنجاست ــ بعد ناگذرای واقعیت است، درست همان طور که ساختار مولکولی آنجاست. معنا وجود دارد خواه ما آن را درک کنیم خواه نکنیم. معنا آنجاست خواه ما بتوانیم آن را تبیین کنیم خواه نتوانیم.
 
علم اجتماعی به این دلیل ممکن است که برای این پرسش‌ها پاسخ‌های عینی می‌تواند وجود داشته باشد:
این چه معنایی می‌دهد؟ (منظور از این چیست؟)
چرا او این کار را می‌کند؟
 
تکرار می‌کنیم: معنا قابل انتقال است و دارای بُعد گذرا و ناگذرا هر دو است. ما می‌توانیم معتقد باشیم که چیزی به معنای «فلان و بهمان» است. ما می‌توانیم به این معتقد باشیم و اشتباه کرده باشیم یا تبیین خود را بعداً با تبیین بهتری عوض کنیم. ما می‌توانیم از میان دو تبیین برای معنای تعاملی اجتماعی در مورد آن که بهتر است نظر دهیم. و، هر چند که مسلماً درست است که پیش‌بینی شأن خاصی در علوم انسانی ندارد، درست نیست که بگوییم ما نمی‌توانیم اعمال انسانی را پیش‌بینی کنیم. در واقع، زندگی اجتماعی برای آن که اصلاً ممکن باشد منوط به قسمی موفقیت در این امر است. البته، بخشی از فرایندی که ما در زندگی روزمره برای این قبیل پیش‌بینی‌ها به کار می‌گیریم دقیقاً فهم ما از دلایل کارهایی است که مردم انجام می‌دهند، این که چه معنایی در اعمال‌شان نهفته است. بنابراین، شیوه‌های علم اجتماعی لازم نیست تنگی قید و بند پوزیتیویستی را داشته باشند، تنها لازم است که مناسب موضوع‌شان باشند.
 
 البته، مربوط‌‌‌ترین ویژگی این نکته‌ی آخر بر تفاوت‌های میان شأن هستی‌شناختی گفتار علمیِ اجتماعی و گفتار علمیِ طبیعی تأکید می‌کند. در این موردِ آخر موضوع شناخت و گفتار اساساً چیزهایی از انواع متفاوت‌اند. تبیین رفتار مولکولی یا نظریه‌ی ساختار اتمی ابداً همان جور چیزی نیست که رفتار مولکولی یا ساختار اتمی است. ولی، برای مثال، نظریه‌ی وبریِ منزلت اجتماعی دقیقاً همان جور چیزی است که مفهوم پردازی‌های روزمره‌ی کنشگران در مورد روابط اجتماعی‌شان. این جنبه‌ی واقعیت اجتماعی کاملاً بااهمیت است. جنبه ای واحد از واقعیت اجتماعی ممکن است هم‌زمان دارای بُعد گذرا و ناگذرا هر دو باشد. تبیین جنبه‌ای از امر اجتماعی معنادار ممکن است خودش موضوع (یا متعلَّق) تبیین شود. هر چند که با وجود این می‌توان درباره‌ی ذهنیتْ (سوبژکتیویته) عینی (ابژکتیو) بود. این جنبه‌ی واقعیت اجتماعی است که هم امکان، و هم به طرز بحث‌انگیزی ضرورتِ جامعه‌شناسیِ جامعه‌شناسی را، برای مثال، موجب می‌شود.
 
بعد انتقادی رئالیسم انتقادی
 
کل توصیف فوق از رئالیسم به عبارتی توصیف رئالیسم استعلایی (ترانساندانتال) است. بنابراین، این مسئله مطرح می‌شود: "انتقادی" در رئالیسم انتقادی معنایش را از کجا می‌گیرد؟ بسیار ساده است. خطاپذیری در شناخت‌شناسی رئالیستی نه تنها امکان خطا را در کل، به نحو اجتماعی به دست آمدن شناخت و غیره را، مسلم می‌گیرد، بلکه امکان خطای ایدئولوژیکی را هم مطرح می‌کند. به عبارت دیگر امکان بررسیدن تحریف اجتماعیِ شناخت را به مثابه موضوع یا متعلَّق شناخت مطرح می‌کند. ما می‌توانیم به نحوی عقلانی میان تبیینات رقیبِ واقعیت فیزیکی و یا اجتماعی دست به انتخاب بزنیم. ما می‌توانیم خطاهای تبیین را تشخیص دهیم. ولی بیش از این‌ها می‌توانیم انجام دهیم. ما می‌توانیم منشأ آن خطاها را در خود واقعیت پیدا کنیم. یعنی، امکان بررسی و تبیین علمیِ اجتماعی از نابرابری اجتماعی، برای مثال، امکان دیگری را پدید می‌آورد: تبیین علمیِ اجتماعیِ اثر نابرابری اجتماعی بر تبیین‌ها (از جمله تبیین‌های نابرابری اجتماعی).
 
برخی از خوانندگان متوجه قرابتی در شرح فوق میان رئالیسم انتقادی و نظریه‌ی انتقادی مکتب فرانکفورت و نماینده‌ی نسل دوم آن یورگن‌هابرماس خواهند شد. چیزهای زیادی درباره‌ی شباهت‌ها و تفاوت‌های میان آن‌ها می‌توان گفت (و رئالیست‌ها همگی در مورد این موضوع توافق ندارند) ولی موجزترینِ روایات موجز باید در اینجا ذکر شود. کافی است گفته شود که ‌هابرماس اساساً نظریه‌ای از حقیقت دارد که مبتنی بر اتفاق نظر است، در حالی که بسیاری از رئالیست‌ها حقیقت را در سرشت چیزها جای می‌دهند (اگر چه بسیاری نیز بر این باور نیستند). رئالیست‌ها می‌پذیرند که می‌توان منشأ باورِ به لحاظ ایدئولوژیکی تحریف شده را در سرشت خود واقعیت یافت، ولی با این همه مفهومی از حقیقت را که تنها در شیوه‌های به کار برده شده برای رسیدن به آن ریشه دارد رد می‌کنند. اتفاق نظرِ آزادانه به دست آمده «حقیقت» را تضمین نمی‌کند. در واقع هیچ چیز آن را تضمین نمی‌کند.
 
با وجود این، اگر فرایندهای اجتماعی بتوانند منشأ تحریف‌های شناخت یا باورهای ایدئولوژیکی باشند، آنگاه جنبه‌ای حیاتی در کوشش برای فراگذشتن از این‌ها (اگر چه نه تنها جنبه!) تبیین کردن آن‌هاست. با این همه، برای انجام دادن این کار ضروری است که رد پای طرق پیچیده‌ی قرار گرفتن این باورها در ساختار واقعیت را پیدا کرد. البته این کار دقیقاً هدف علم است (که البته فعالیت هدفمند انسانی است). همچنین این امر موجب قرابت رئالیسم انتقادی با مارکسیسم می‌شود. علائق انسانی که در جستجو برای فهم جهان دخیل‌اند دقیقاً آن‌هایی هستند که در تلاش برای تغییر جهان‌اند.
 
رئالیسم در عمل
 
در روایت فوق از رئالیسم انتقادی و رابطه‌اش با پست مدرنیسم چندین قید و شرط به صورت «بیشتر رئالیست‌ها معتقدند» یا «رئالیست‌ها بر سر این موضوع توافق ندارند» ذکر شد. رئالیسم انتقادی دارای تنوع عقاید است. به علاوه بسیاری از نویسندگان حتی لزوماً این برچسب را به مثابه معرفی خود قبول ندارند. با این همه، نویسندگان رئالیست نمونه‌ی خوبی از «رئالیسم در عمل» برای موضوعات گوناگون به دست داده‌اند. دامنه‌ی موضوعاتی که به آن‌ها پرداخته شده است مقدمه‌ی خوبی بر برخی از مباحثاتی به دست می‌دهد که آن نویسندگان به آن‌ها پرداخته‌اند همچنان که مثال‌هایی از سهم ممکنی به دست می‌دهد که این فلسفه می‌تواند برای پیش برد تحقیق فراهم کند. در عین حال به نحو کاملاً برجسته‌ای برخی از مسائلی را نشان می‌دهد که رئالیست‌ها خود عمیقاً در مورد آن‌ها اختلاف نظر دارند.
 
در روایت فوق از هستی‌شناسی علمیِ اجتماعی ما جزئیات تعیین‌کننده‌ای از شرح رئالیستیِ انتقادی را درباره‌ی آنچه باید ضرورتاً به عنوان بخشی از واقعیت اجتماعی وجود داشته باشد حذف کردیم. رئالیست‌های انتقادی مدعی وجود ضروری ساختار اجتماعی هستند. رئالیست‌های انتقادی هم انسان‌ها و هم ساختار اجتماعی را به مثابه دو موضوع اصلی شناخت برای علم اجتماعی مسلم می‌گیرند. همچنین می‌گویند که آن دو «چیز»‌های کاملاً متفاوتی‌اند. با این همه، در اینجاست که توافق پایان می‌یابد و اختلاف نظرهای جالب آغاز می‌شود.
 
شاید دو متفکری که در بسط رئالیسم انتقادی از همه مهم ترند ــ روی باسکار و رام هَره ــ درست بر سر همین موضوع با هم عمیقاً اختلاف نظر داشته باشند. این دو متفکر در اصل و منشأ رئالیسم انتقادی تعیین‌کننده بوده‌اند. آنان با یکدیگر نقد پوزیتیویسم را که در بالا چکیده‌ی آن ذکر شد (با عمق و جزئیات بسیار بیشتر) تدوین کردند. باسکار به شرح و بسط مباحثاتی در دفاع از «امکان طبیعت‌گرایی» (عنوان یکی از کتاب‌هایش) که در بالا نیز چکیده‌ی آن ذکر شد ادامه می‌دهد. او در عین حال «مدل گشتاری» رابطه‌ی میان ساختار اجتماعی و عاملان انسانی را مطرح می‌کند، که بیشتر رئالیست‌ها آن را می‌پذیرند.
 
ساختار اجتماعی، البته، وابسته به عمل انسانی است. بدون آن ساختار اجتماعی وجود ندارد. با این همه، آن ساختار استقلالی هم دارد. همان طور که دورکیم می‌گوید، آن ساختار پیش از ما وجود دارد. ما به وسیله‌ی ساختارهای اجتماعی شکل می‌گیریم و از آن‌ها اثر می‌پذیریم. نیروهای اجتماعی بر ما اثر می‌کنند. ساختارهای اجتماعی حوزه‌ی انتخاب‌های ممکنِ کنش و اندیشه‌ی ما را محدود می‌کنند. بحث‌های طولانی جامعه‌شناختی درباره‌ی تعیین شدن افراد و فعالیت‌های آنان توسط ساختار اجتماعی از یک سو، و فعالیت‌های آزادانه انتخاب شدن آنان و نیروهای علّیِ فردی که به مثابه عاملان عمل و خلق می‌کنند از سوی دیگر، از طریق این مدل گشتاری حل و فصل می‌شوند. ما ساختار اجتماعی را «خلق» نمی‌کنیم. ما آن را بازتولید می‌کنیم و تغییر می‌دهیم. ولی آن نیز به طور علّی بر ما تأثیر می‌گذارد.
 
این مدل باسکار است و، همان طور که پیش از این گفته شد، بیشتر رئالیست‌ها آن را می‌پذیرند. ولی، نه همه. رام هَره(Rom Harré)  و چارلز وارِلا (Charles Varela) آن را قبول ندارند. آنان واقعیت و وجود ساختار اجتماعی را می‌پذیرند ولی نیروی علّی آن را انکار می‌کنند. از نظر آنان، این فقط ویژگی عاملان انسانی است.
 
باز هم کسان دیگری مانند فرانک پیرس (Frank Pearce) و تونی وودیویس (Tony Woodiwiss) با مدل باسکار به سبب یک نوع دلیل کاملاً متضادی مخالف‌اند. آنان نیروی علّی بسیار زیادی را به ساختار اجتماعی نسبت می‌دهند و با جدیت بیشتر نیروهایی را که معمولاً به عاملان انسانی نسبت داده می‌شود محدود می‌کنند.
 
رئالیسم در عمل حوزه‌ای همگن و یکنواخت پدید نمی‌آورد، به جای آن رئالیسم در عمل امکان «وحدت در کثرت» را عیان می‌سازد.
 
پایان
 
منبع:
 
Jose Lopez and Garry Potter, AFTER POSTMODERNISM: An Introduction to Critical Realism, Athlone press, 2001
 
بخش‌های پیشین:
 
عکس: روی باسکار (Roy Bhaskar) بنیانگذار "رئالیسم انتقادی"

 

Share this
Share/Save/Bookmark

ارسال کردن دیدگاه جدید

محتویات این فیلد به صورت شخصی نگهداری می شود و در محلی از سایت نمایش داده نمی شود.

نظر شما پس از تایید دبیر وب‌سایت منتشر می‌شود.

لطفا به زبان فارسی کامنت بگذارید.
برای نوشتن به زبان فارسی می توانید از ادیتور زمانه استفاده کنید.

کامنتهایی که حاوی اتهام، توهین و یا حمله شخصی باشد هرز محسوب می شود و
منتشر نخواهد شد.

 

لینک به ادیتور زمانه:         

برای عبور از سد فیلترینگ

پرونده ۱۳۹۱ / چشم‌انداز ۱۳۹۲

مشخصات تازه دریافت برنامه های رادیو زمانه  از ماهواره:

ماهواره  :Eutelsat

هفت درجه شرقی

پولاریزاسیون افقی 

سیمبول ریت ۲۲

فرکانس ۱۰۷۲۱مگاهرتز

همیاران ما