خانه | فرهنگ،‌ هنر و ادبيات | خاک

بهمن شعله‌ور در زنده‌رود

شنبه, 1390-03-14 12:48
نسخه قابل چاپنسخه قابل چاپ
شاپور بهیان

دفتر خاک- بهمن شعله‌ور در سال‌های آغازین دهه‌ی چهل با انتشار رمان «سفر شب، و ظهور حضرت» که در آن زمان در شمارگانی محدود با عنوان «سفر شب» منتشر شد و پس از مدت کوتاهی در محاق افتاد و تاکنون همچنان در محاق باقی مانده است، ناگهان به یک چهره‌ی ادبی بدل شد. تا سال‌ها کسی از بهمن شعله‌ور خبر نداشت.

علاقمندان به او همین‌قدر می‌دانستند که در آمریکا طبابت می‌کند. چند سال پیش اما شعله‌ور پس از سال‌ها دوری از وطن به تهران و اصفهان سفر کرد و این سفر خبرساز شد. اکنون او برای نخستین بار دو رمان «سفر شب و ظهور حضرت» و «بی‌لنگر» را در اینترنت منتشر کرده است. به این مناسبت مقاله‌‌ای برگزیدیم که از رویارویی دو نسل کاملاً متفاوت از نویسندگان ایران نشان دارد. در گسست و چندپارگی نسل‌ها در ایران ما یکدیگر را چگونه می‌بینیم و نویسنده‌ای که تا سال‌ها هیچگونه نشانی از او در دست نبوده، حضورش چه تأثیری در ذهن نسل‌های بعد می‌گذارد؟ شاپور بهیان در مقاله‌ای که اکنون در دفتر خاک می‌خوانید به این پرسش‌ها پاسخ می‌دهد. این مقاله نخستین بار در فصل‌نامه‌ی زنده‌رود، شماره ۴۶ در سال ۱۳۸۷ منتشر شده است. توجه شما را به این مقاله جلب می‌کنیم:

 

شاپور بهیان - تنومند بود و طاس و گلگون با چشمی قرمز که اول خیال کردیم اصلاً همینطور بوده است و من به عکس جوانیش روی جلد کتابی که گذاشته بود روی میز نگاه کردم ببینم از اول اینطور بود یا نه که بعد خودش گفت - آخر سر که دیگر داشتیم خداحافظی می‌کردیم- چشمش اینجا اینجور شده است و غریب‌گزهای اصفهان این بلا را سرش آورده‌اند. شعله‌ور از آنجایی شروع کرد که معمولاً هر مهمانی شروع می‌کند. از اصفهان گفت و از اینکه آخرین بار کی آمده بود اینجا و گفت از اصفهان فقط پل خواجویش و صفه‌اش یادش مانده است و این مربوط به پنجاه سال پیش می‌شود و از جمع ما یکی با خنده گفت این پل رانگو نگو که گرفت و گفت اتفاقاً دوست‌های پزشکش در کالیفرنیا وقتی دور هم جمع می‌شوند، بهش می‌گویند گفتی رفتی زیر پل چه‌کار و از اینجا بود که توپخانه شعله‌ور و سیلان بی‌وقفه کلماتی که غل‌غل‌کنان از دهنش بیرون می‌زدند شروع شد و ما هر بار مترصد اینکه کی فرصت می‌شود، سؤالی بپرسیم مأیوسانه و کنجکاوانه به دهان او چشم دوخته بودیم و هاج و واج از اینکه چطور این آدمی که ۴۱ سال از ایران دور بوده و به قول خودش به آن مأمور می‌گفت نذر دارد هر ۴۱ سال یک‌بار به ایران بیاید- این‌طور فارسی را حرف می‌زند انگار نه انگار ۴۰ سال گذشته است. نه نپقی نه من منی، نه دنبال کلمه معادلی گشتن که ما به کمکش بشتابیم و سر آخر هم لاتینش را بگوید و خودش را خلاص کند. اما کمتر چنین امکانی فراهم می‌شد. آن‌وقت شعله‌ور به سر جنگ اصفهان رسید و اسم برد یکی یکی که کی‌ها بودند و باعث و بانی‌ها را و سراغ گرفت که کی کجاست و کی مرده است و کی زنده است و رسید به بهرام صادقی و دوستی‌اش با حسن قائمیان و اینکه این دو خیال می‌کردند بهمن شعله‌ور ساواکی است چون شعله‌ور کارمند «سنتو» بود یک‌بار که کیفی دست گرفته بود و پیش این دو رفته بود و این‌ها داشتند به شاه فحش می‌داند بهرام صادقی سرش را آورده بود نزدیک کیف و داد زده بود: «ما شاه‌دوستیم، ما شاه‌پرستیم.» و از حسن قائمیان گفت که یک‌بار رفته بود در بلندی ساختمانی پیش صادق چوبک و صادق چوبک بهش گفته بود حسن بیا خودمان را از این بالا بیندازیم پایین و حسن شاهد‌بازانه گفته بود اجازه بدهید این ۳۰ ثانیه‌ی آخر در خدمتتان باشیم.

شاپور بهیان: او که همه چیز داشت – حتی لهجه‌ی تهرانی جنوب شهری- جسمیت نمی‌یافت. شکل نمی‌گرفت. چیزی او را از ما دور می‌کرد. این چه بود که او را دور می‌کرد؟ نمی‌دانیم. شعله‌ور همه چیزش از ما بود اما نمی‌توانستیم به او نزدیک شویم...

در برابر ما نویسنده‌ای قرار داشت که در نظر بیشتر ما صرفاً نامی بود روی جلد کتابی با عنوان خشم و هیاهوی فاکنر، یا سرزمین هرز الیوت؛ نویسنده‌ی رمان معروف «سفر شب» [و ظهور حضرت]، که سال‌ها بود از ایران رفته بود. نه ماجرایی، نه روایتی، تا دست‌کم پیکرمندترش کند و به وجودش عینیت بیشتری ببخشد. چنان که وقتی اثر نویسنده‌ای را می‌خوانی مایل می‌شوی خودش را هم بینی. بعد با عادت‌هایش، حالت‌هایش و تکیه‌کلام‌هایش، علایق‌اش بیشتر آشتا می‌شوی و می‌بینی او هم موجودی است چون سایر انسان‌ها با‌‌ همان ضعف‌ها و قوت‌ها. اما شعله‌ور برای ما این‌گونه نبود. شعله‌ور نامی بود بر صحفه کاغذ و تا حدی هم برخوردار از‌‌ همان هاله‌ی ستایش‌انگیزی که هنوز بر گرد سر غلامحسین ساعدی و بهرام صادقی است. نام‌هایی حیرت‌انگیز؛ در رفتار و در نوشتن. و این حیرت افزوده می‌شد با داستان‌هایی که می‌شنیدیم و الان هم خودش داشت تا حدی به آن‌ها دامن می‌زد.
 

با این فوران بی‌امان کلمات طبیعی بود که با او بیشتر آشنا شویم. طبیعی بود که از این به بعد شعله‌ور برایمان به موجودی واقعی تبدیل شود نه صرفاً شخصی انتزاعی که بشود با او دو - سه قدمی راه رفت. نظرش را درباره‌ی این یا آن قضیه پرسید؛ این شعر یا آن داستان؛ این یا آن آدم. شماره‌ای از او گرفت، آدرس ایمیلی - چیزی که نشانی باشد از اینکه با انسانی موجود سر و کار داریم. می‌شنیدیم که پدرش در دستگاه برو و بیایی داشت. قاضی دادگستری بوده انگار. به سفارش او می‌رود مترجم می‌شود در ترکیه. سر قضیه‌ی اصل ۴. عده‌ای بودند که کار می‌کردند. ازهاری هم یکیشان بود. هنوز سر و صدای «سفر شب» درنیامده بود. «مسیح و بانو» در این داستان در واقع‌‌ همان شاه و فرح‌اند. کسی بو نمی‌برد. یک نفر در قم می‌گوید این توهین به مقدسات است. دنبالش را می‌گیرند می‌بیند نه این توهین به اعلاحضرت است. ازهاری یک روز به شعله‌ور می‌گوید شعله‌ور شنیدم یک گه‌هایی خورده‌ای. شعله‌ور می‌فهمد هوا پس است. می‌رود سفارت آمریکا. ویزا می‌گیرد و راهی آمریکا می‌شود. مدرک پزشکی‌اش را بهش نمی‌دهند. دوباره می‌خواند. رژیم خیلی سعی می‌کند برش‌گرداند، نمی‌تواند. می‌ماند که می‌ماند سال‌ها به کار نوشتن و طبابت. حالا دارد رمانش را ترجمه می‌کند. به انگلیسی نوشته بود و چاپش هم کرده بود. «بی‌لنگر». اصل کتاب را نیاورده بود مبادا کسی به یک شکلی بتواند کپی‌اش کند و شروع کند به ترجمه‌اش و از این به بعد بود که ما دیدیم شعله‌ور دارد خود رمان را برای ما تعریف می‌کند. نزدیک به یک ساعت بیشتر به شرح رمان گذشت که ماجرایش همانی بود که از عنوانش هم معلوم بود. بی‌لنگری آدم مهاجر. سرگردانی روشنفکر بی‌خانه و کاشانه.‌‌ همان یک ذره‌ای هم که به وجود واقعی شعله‌ور نزدیک شده بودیم، از دست رفت. کم کم در فاصله‌ی شرح ماجراهایی که بر سر قهرمانش می‌رفت، ما دیدیم بد نیست آهسته برخیزیم و به آبدارخانه برویم چای بریزیم. سیگار بکشیم. اگر آهسته برخاستیم، اگر آهسته روی پنجه پا راه رفتیم از سر عادت بود وگرنه با این حجم عظیم کلمات آهنگین و پرطنین، با این صدای بلند که مخاطب مشخصی نداشت جز توده‌ای نامعلوم که ما بودیم، معلوم بود کم شدن یکی یا دو بلکه بیشتر از آن هم تأثیری در قضیه نداشت حتی اگر ناگهان غیب هم می‌شدیم، باز بعید بود در تسلسل آن کلمات وقفه‌ای پیش آید.

 

شعله‌وری که گمان داشتیم دارد در برابرمان شکل می‌گیرد کم کم به عرصه‌ی امر نامحسوس پرواز کرد، پر کشید و دوباره بر سطح نوشتار لغزید. تمام کلمه شد. تمام لحن شد. تمام آوا و صدا. او که همه چیز داشت – حتی لهجه‌ی تهرانی جنوب شهری- جسمیت نمی‌یافت. شکل نمی‌گرفت. چیزی او را از ما دور می‌کرد. این چه بود که او را دور می‌کرد؟ نمی‌دانیم. در این چهل و چند سال سعی کرده بود همه چیزهایی را حفظ کند که فکر می‌کرد هویتش را می سازند؛ از جمله زبان و نه فقط زبان فارسی، بلکه همین لهجه‌ای را که انگار اصلاً با آن به دنیا آمده بود، نه آنکه کسبش کرده باشد، تا رویی کم کند، حالی بگیرد، پنجه‌ای درافکند تا بگوید او صرفاً یک بچه‌پولدار مرفه نبوده است. آیا اشتباه می‌کرد؟ خواسته بود چیزی را که فکر می‌کرد هویت اوست از گزند غربت و مهاجرت دور نگه دارد. انگار زبان محفظه ای باشد که در آن قرار گرفته بود و همین قرار گرفتن این فکر را در سر او انداخته بود که می‌تواند بر تغییر حاصل از این دوری غلبه کند. تر و فرز و گرم‌دهان و چالاک دو ساعت حرف زد اما نتوانستیم یک قدم به او نزدیک‌تر شویم.در کنارش ایستادیم؛ با او عکس گرفتیم و با تلخی و اندوه ناشی از یک شکست به او گفتیم خداحافظ.

 

برگرفته از: فصل نامه زنده رود شماره ۴۶ در سال ۱۳۸۷

 

در همین زمینه:
::بخش نخست گفت و گو دفتر خاک با بهمن شعله‌ور::
::بخش دوم و پایانی گفت و گو دفتر خاک با بهمن شعله‌ور::
 

دانلود دو رمان «سفر شب و ظهور حضرت» و نیز «بی‌لنگر» نوشته‌ی بهمن شعله‌ور به شکل فایل پی دی اف. (منبع دانلود سایت ناشر رمان)

 

     

Share this
Share/Save/Bookmark

ارسال کردن دیدگاه جدید

محتویات این فیلد به صورت شخصی نگهداری می شود و در محلی از سایت نمایش داده نمی شود.

نظر شما پس از تایید دبیر وب‌سایت منتشر می‌شود.

لطفا به زبان فارسی کامنت بگذارید.
برای نوشتن به زبان فارسی می توانید از ادیتور زمانه استفاده کنید.

کامنتهایی که حاوی اتهام، توهین و یا حمله شخصی باشد هرز محسوب می شود و
منتشر نخواهد شد.

 

لینک به ادیتور زمانه:         

برای عبور از سد فیلترینگ

پرونده ۱۳۹۱ / چشم‌انداز ۱۳۹۲

مشخصات تازه دریافت برنامه های رادیو زمانه  از ماهواره:

ماهواره  :Eutelsat

هفت درجه شرقی

پولاریزاسیون افقی 

سیمبول ریت ۲۲

فرکانس ۱۰۷۲۱مگاهرتز

همیاران ما