بشنوید

 

◄استعفای معاذالخطیب، رهبر ائتلاف مخالفان رژیم دمشق و اختلاف میان گروه‌های مخالف بشاراسد

گفت‌وگوی ایرج ادیب‌زاده با مهرداد خوانساری، کارشناس سیاسی منطقه‌ی خاورمیانه

◄ایران در سالی که گذشت و چشم انداز سال ۹۲ در سه حوزه اقتصاد، سیاست و اجتماعی

گفت‌وگوی پانته‌آ بهرامی با کوروش عرفانی

◄تصویب طرح ممنوعیت کاربرد يورو در معاملات با ايران در سنای آمریکا

گفت‌وگوی سراج‌الدین میردامادی با رضا تقی زاده، کارشناس اقتصادی در گلاسکو

◄اشاره‌ها و نشانه‌های انتخاباتی در سخنرانی آیت‌الله خامنه‌ای در مشهد

◄نوروز در زندان های دهه ۶۰ ایران، چند خاطره نوروزی از آن دوران

 

عکس روز و گالری

زم‌تون

Sunday, April 22, 2018 02:41

دریافت خبرنامک روزانه

ایمیل خود را وارد کنید

خانه

تاریخ و ساختار حکومت‌های توتالیتر را وقتی مرور می‌کنیم شاهد آن می‌شویم که سِمِت و جایگاه‌هایی وجود دارد که صرفا در ظاهر تشکیل شده است اما ساختار و مسئولین آن بیش از آنکه جنبه اجرایی و تاثیرگذاری داشته باشند جنبه و جایگاهِ سمبولیک پیدا کرده‌اند و عملا آن شغل را می‌توان هدیه مسئولین دولت به مدیران آن بخش‌ها دانست! تعمیم این امر به ساختار کلی نظام جمهوری‌اسلامی بی‌ارتباط نیست و می‌توان در عدم تفکیک‌قوا و یا منصب‌های همچون دستیار ویژه و یا حتی سازمان‌های بدون خروجی تاثیرگذاری،آن را دید و اشاره کرد. سه قوای اسمی موجود در ایران تماما در اختیار رهبر جمهوری‌اسلامی قرار دارد و جایگاه علی‌خامنه‌ای حتی در قانون اساسی که می‌بایست بی‌طرف باشد به صورت کامل مشهود و اساس تمامی قوانین ذکر شده است. براساس این رویه در حکومت استبدادزده همچون جمهوری اسلامی حضور علی یونسی در جایگاهی که صرفا سمبولیک دیده می‌شود نیز همان جایگاه هدیه شده به وی محسوب می‌شود.

علی یونسی مشاور ویژه رئیس‌جمهوری در امور قومیت‌ها و اقلیت‌ها که از نظر صاحب کیبورد جایگاه تاثیرگذاری خود را نداشته، در گفتگویی از «تعصب وتنگ‌نظری که منجر به تهدید امنیت ملی می‌شود» سخن گفته است. هر چند این اعتراف علی یونسی خود سخن نزدیک به ۴۰ سال اخیر منتقدین جمهوری‌اسلامی است اما آنچه او می‌گوید نه در رد سیستم، بلکه در انتقاد به بخش کوچکی از کل، محسوب می‌شود که اشاره آن جز از کُل نیز دستگاه‌های مخالف دولت است و از نظر وی دولت حسن‌روحانی و یا دیگر گروه‌های همفکر خود، در این انتقاد نقشی نداشته و حتی در بهبودی آن تلاش می‌کنند!. یونسی با نام مستعار علی ادریسی که چند سالی است دستیار ویژه حسن روحانی در امور اقوام و اقلیت‌های مذهبی انتخاب شده است، چهارمین وزیر اطلاعات جمهوری‌اسلامی به مدت هفت سال بود که بر ریاست این نهاد امنیتی تکیه زده بود.

یونسی پس از انقلاب ۵۷ ریاست دادگاه نظامی را برعهده گرفت و حکم اعدام صدها تن از نیروهای غیرهمسو با نظام جمهوری‌اسلامی را صادر کرده است. در میان اعدام شدگان اعضای شاخه نظامی حزب توده، سازمان فداییان شاخه اکثریت، فرماندهان عالی‌رتبه جنگ همچون هوشنگ عطاریان و یا حکم اعدام بیژن‌کبیری فرمانده نیروهای هوابرد که به کلاه‌سبزها معروف بودند را صادر کرده است.

علی یونسی که سابقه حضورش در وزارت اطلاعات مربوط به پس از حوادث قتل‌های زنجیره‌ای است، توانست در مجلس پنجم رای‌اعتماد بگیرد و در نهایت وزیر اطلاعات شد. پس از آنکه علی یونسی در تاریخ ۹ مهر ۱۳۹۲ به سمت دستیار ویژه رئیس‌جمهور در امور اقوام و اقلیت‌های دینی و مذهبی منصوب شد بسیاری از اصلاح‌طلبان از وی، چهره‌ای مصلح و پاک نشان دادند تا این چهره که پیشتر همراه و همرزم با انقلابیون ۵۷ احکام اعدام صادر می‌کرد و یا موجب دستگیری بسیاری شده بود را به عنوان مدافع حقوق‌شهروندی نشان دهند.هر چند ایجاد سِمَتِ دستیار ویژه در سیستم فعلی که اصلا اعتقادی به اقلیت‌های قومی و مذهبی ندارد، خود نشان از انعطاف‌پذیری می‌دهد اما این انعطاف‌پذیری نه براساس حقوق‌شهروندی بلکه براساس قانون اساسی که خود ناقض حقوق شهروندی شده است، پیش رفته و به همین دلیل علی یونسی در چارچوب نظام و آرمان‌های آن در حال دفاع و بزرگ‌جلو داده جایگاه بوده و تاکنون جلساتی با تعداد محدودی از تفکرات مذهبی تشکیل داده است.

اما آنچه از علی یونسی انتظار نمی‌رود همان قدرت اجرایی اصل برابری حقوق‌شهروندی برای تمامی مذاهب و ادیان در ایران است.هر چند وی در گفتگوی سال گذشته خود، پس از وقایع گلستان‌هفتم مرتبط با دارویش گنابادی سخن گفته و آن گفتگو به تازگی بازتاب پیدا کرده است و در بخشی از مصاحبه خود می‌گوید «اینکه یک اهل سنت به دلیل سنی‌بودن یا کسی که تابع یک فرقه مذهبی مانند دراویش اهل حق از مناصب و موقعیت‌های اجتماعی، نمایندگی مجلس، استادی دانشگاه، وزارت، استانداری و… محروم شود، به صلاح امنیت ملی و انسجام ملی ما نیست» و یا در ادامه صحبت‌های خود درخصوص تنگ‌نظری مسئولین جمهوری‌اسلامی مطرح می کند که «متأسفانه بسیاری از اینها در مناصب مهم هم نفوذ کرده‌اند و گاهی حرف آنها و صدای آنها بلندتر می‌شود. گاهی حتی اکثریت مجلس متأثر می‌شود و جرئت نمی‌کند از قانون دفاع و به مصلحت جمهوری اسلامی عمل کند. اما هیچ مصلحتی بالاتر از امنیت ملی و انسجام و وحدت ملی ما نیست» تماما نشان از آن می‌دهد که مسئولین جمهوری‌اسلامی صدای اعتراض مردم را شنیده و به قصد کم رنگ کردن این اعتراضات همان سخنان معترضین را بر زبان جاری می کنند اما در عمل تلاشی به خرج نمی‌دهد که اگر داده بودند وضعیت شهروندان دگراندیش امروزه چنین نبود.

علی یونسی در حالی در گفتگوی خود از انسجام و وحدت‌ملی سخن می‌گوید که هدف وی متوجه اقلیت‌های به رسمیت شناخته شده در ایران است. در ایران چهار دین از منظر قانونگذاران حق‌شهروندی داروند که آن حق نیز با مسلمانان برابر نبوده و صرفا در متن قانون نوشته شده است.از انتقادات در حوزه عدم رعایت حقوق‌شهروندی حتی برای سه دین به رسمیت شناخته شده جز اسلام بگذریم و به سخنان علی یونسی توجه و تمرکز کنیم خواهیم دید که علی یونسی هرچند سخنانی زیبا را مطرح می‌کند اما در نهایت این سخنان در چارچوب قانونی ثبت شده و تبعیض قرار گرفته بر دگراندیشان مذهبی است.

به باور صاحب کیبورد علی یونسی هر چند تلاش دارد با مانور رسانه‌ای جایگاه مشاور ویژه رئیس‌جمهوری را پر رنگ نشان دهد اما از کوچکترین تاثیرگذاری در روند انسجام و وحدت‌ملی حقیقی به دور است. جهت مثال بر این عقیده می‌توان به موضوع منداییان در ایران پرداخت. مسئولین انجمن مندائیان در ایران پس از انقلاب بارها و بارها با مقامات جمهوری‌اسلامی دیدار داشتند. دیدار با آیت الله بهشتی که وعده رفع تبعیض علیه آنان داد تا یونسی که بارها وعده تغییر اصل ۱۳ قانون اساسی را به آنان داده است اما باز این گروه مذهبی در ایران، محرومیت‌های عمده ای را دارا هستند. منداییان که حتی نمی‌توانند نام دلخواه و مذهبی خود را بر فرزندانشان انتخاب کنند و یا حق تحصیل در مقاطع‌عالی را ندارند از سوی یونسی، حسن روحانی و حتی علی خامنه‌ای سخنانی در حد شعار را شنیده اما تاکنون به مرحله عمل نزدیک نشده‌اند. همانطورکه اشاره شد جایگاه سمبولیک بسیاری از مشاغل دولتی و حکومتی در ایران صرفا جهت خالی نبودن عریضه به وجود آمدند و حتی وعده‌های متعدد روسای جمهور و رهبر جمهوری‌اسلامی نیز صرفا جهت سپاپ اطمینان مطرح می‌شود.

دلیل اصلی دیگری که می‌توان از یونسی انتظار نداشت بخش مهم گفتگوی وی است که می‌گوید« هرکس در عبادتگاه خودش هرگونه فعالیت مجاز می‌خواهد انجام دهد، اما طبیعی است که هیچ کس حق دست‌اندازی، تحریک و تبلیغ و تبشیر ندارد. آن چیزی که نباید باشد تبلیغ و تبشیر است چه علنی و چه مخفی. مخفی منظور این است که جوانان را اغفال کنی، وگرنه در محدوده مکان‌های مذهبی، می‌توانند تبلیغ کنند، مخفی یا علنی هم باشد اشکال ندارد، اما فقط در بین پیروان خودشان. اما اینکه بخواهند یارگیری کنند مثلا مسیحی، مسلمان را یارگیری کند یا مسلمان مسیحی را یارگیری کند، دولت مخالف این است چون این رفتار، به‌طور طبیعی امنیت کشور را به هم می‌زند و ناامنی و نگرانی برای همه ایجاد می‌کند. تبشیر و یارگیری توسط یک دین و طریقت از ادیان دیگر، نباید باشد.» علی یونسی در حالی سخن از عدم‌تبلیغ می‌گوید که مبلغان اسلامی از نوع ولایتِ مطلقهِ فقیه، خود از همان دوران نونهالی کودکان ایرانی به سراغشان رفته و مدام تبلیغ می‌کنند و بخصوص به سراغ دگراندیشان رفته و پایه‌های فکری آنان را زیرسوال برده تا جمعیت شیعه باورمند به ولایت مطقه فقیه را افزایش دهند. اینکه ادیان حق تبشیر ندارند اما بیش از ۵ هزار میلیارد تومان بودجه، صرفا هزینه روحانیت شیعه هوادار خامنه‌ای می‌شود تا این نوع از شیعه متوسل به ولایت مطلقه فقیه را ترویج دهند و یا یک سوی دیگر دگراندشان از حقوق اولیه و حتی تحصیل محروم هستند دو مبحث یک جدل می‌باشند.یونسی می گوید کسی حق تبلیغ دین خود را ندارد اما بعد اشاره می‌کند در مکان‌های که اقلیت‌ها دارند می‌توانند تبلیغ کنند که بلافاصله بعد از این سخن خود تاکید می‌کند «یارگیری نمی توان کرد». از نظر یونسی باورمندان‌مذهبی یاران هر تیم محسوب می‌شوند که در صورت مهاجرت یار به دیگری آن تیم ضعیف می‌شود که گویا بر باورهای شخصی آن فرد که شاید بخواهد از اسلام به مسیحیت و یا دیگر ادیان مهاجرت عقیدتی کند و یا برعکس، احترامی نگذاشته و حق انتخاب را در چارچوب قدرت دولت می‌داند. یونسی در حالی از اجازه فعالیت در «عبادتگاه خود»شان سخن می‌گوید که بسیاری از مذاهب حق داشتن مکان مذهبی خود را ندارند، بگذریم از اینکه حتی شیعیان نیز در ایران تحت فشار بوده و افرادی همچون آیت الله حسین شیرازی، آیت الله بروجردی، آیت الله معصومی‌تهرانی تحت فشار هستند. با مشاهده روند موجود در ایران باز به جواب سوال اینکه چرا نباید از یونسی انتظار داشت می‌رسیم که گویا وی مطلع نیست اهل‌سنت در تهران پایتخت ام‌القری شیعه که خود مدعی آن است، مسجد ندارد و یا دراویش حق داشتن حسینیه و یا مسجد را ندارند و یا نوکیشان‌مسیحی حق داشتن و یا رفتن به کلیسا را نداشته و حکومت برخورد می‌کند.

علی یونسی یکی از اصلاح‌طلبان نزدیک به حسن روحانی و محمدخاتمی در جایگاهی قدرت خود را نشان می‌دهد که عملا آن قدرت فاقد توان اجرایی بوده و سِمَتِ دستیار ویژه رییس‌جمهور در امور اقلیت‌ها و قومیت‌ها از روزی که آغاز به کار کرده است تا به امروز نتیجه مثبت از خود نشان نداده است و یا این جایگاه توان آن را ندارد که بخواهد کاری انجام دهد زیرا این جایگاه در سیستم استبداد زده صرفا یک ویترین تبلیغی محسوب می‌شود.

سال ۲۰۱۱  دو پژوهشگر علوم سیاسی کتابی[۱] منتشر کردند که برای اولین بار با ارائه یک تحلیل آماری جامع نشان می‌دهد در یک قرن گذشته مبارزات خشونت‌پرهیز به‌مراتب در ایجاد تغییرات بنیادین در نظام‌های سیاسی موفق‌تر از مبارزات خشونت‌بنیاد بوده‌اند. اریکا چنُوِت و ماریا استفان به شکلی روش‌مند و دقیق اطلاعات ۳۲۳ کارزار مبارزه‌ی خشونت‌بنیاد و خشونت‌پرهیز را از سال ۱۹۰۰ از سراسر جهان گردآوری کردند و بعد از انجام تحلیل‌های آماری و مقایسه به نتایج جالب توجهی رسیدند. در این یادداشت ابتدا به‌اختصار توضیح می‌دهم که مبارزه‌ی مدنی یا مبارزه‌ی خشونت‌پرهیز چه چیزی نیست، سپس چکیده‌ای از نتایج پژوهش چنُوِت و استفان را ارئه می‌دهم، و در انتها دلایل شکست مبارزات مدنی را برمی‌شمارم.

توهم مبارزه‌ی مدنی

جین شارپ، از بنیان‌گذارن نظریه‌ی سیاسی مبارزه‌ی بی‌خشونت، مقاومت مدنی را «تکنیکی برای کنش سیاسی-اجتماعی به‌هدف اعمال قدرت در یک درگیری بدون استفاده از خشونت»[۲] می‌داند. طبق این تعریف، یک کارزار مبارزه‌ی خشونت‌پرهیز یا مقاومت مدنی سه وجه دارد: یک تکنیک سیاسی-اجتماعی ست، که هدفش اعمال قدرت برای ایجاد تغییر است، و بر مبنای استفاده از خشونت نیست. در عمل، یک کارزار مبارزه‌ی مدنی برای «کارزار مبارزه» بودن مشخصاتی را باید داشته باشد. این‌طور نیست که هر فعالیت مدنی اعتراضی، یا هر مخالفت گروهی یا فردی را بتوان کارزار مبارزه نامید. مهمتر از هرچیز، هدف از مبارزه مدنی تغییر مرجع قدرت سیاسی (رژیم) یا یک سیاست مشخص است و برای رسیدن به این هدف باید قصد، آگاهی، برنامه، و سازوکار مدیریت و اجرای دقیق و جدی وجود داشت باشد. مخالفت با رژیم یا سیاست‌هایش را تا وقتی شکل آگاهانه، دسته‌جمعی، هدفمند، و منسجم به خود نگیرد نمی‌توان مبارزه‌ی مدنی نامید. مثلا عده‌ای بر این باور غلط هستند که زنان ایران در دهه‌های گذشته مشغول مبارزه‌ی مدنی علیه قانون حجاب اجباری بوده‌اند و گواه این ادعایشان را تغییر در نوع پوشش اجباری، شل شدن روسری‌ها، و افزایش رواداری حکومت دربرابر بدحجابی می‌دانند. در صورتی که طبق تعاریف موجود در مراجع علوم سیاسی تا همین اواخر اساسا کارزار مبارزه‌ی مدنی‌ای در کار نبوده که بتوان دستاوردی را بدان نسبت داد. تغییرات در سیاست می‌تواند به دلایل دیگری مانند اثرات بازار آزاد یا تغییر حکومت از تفسیرش از همان قانون باشد. هر کارزار مبارزه‌ی مدنی نیاز به رهبرانی مشخص دارد که نیروهای جنبش را هدایت و تقویت کنند. اعتراض مدنیِ بدون رهبر، هماهنگی، هدف، نقشه، و سازمان‌دهی جدی و دقیق را نمی‌تون کارزار مبارزه یا مقاومت نامید. همچنین، در مبارزه‌ی مدنی آگاهی جمعی عمیق و پویایی از ساختار رژیم و استراتژی مبارزه باید شکل گرفته و به عمل درآید.

این عناصر برای شکل دادن یک مبارزه‌ی مدنی آن‌قدر کلیدی‌اند که وقتی از جین شارپ درمورد جنبش سبز ایران (که برخی آن‌را بزرگترین مبارزه‌ی مدنی پس از انقلاب ۵۷ می‌دانند)سوال شد وی در پاسخ گفت «نشانه‌ای از اینکه مبارزه بدون خشونت را عمیقا فهمیده باشند به چشم نمی‌خورد. دولت ایران گفته مخالفان برنامه‌ریزی زیادی داشتند، اما شاید باز هم به اندازه کافی نبوده. باید فکر کرد که شرایط دو سال دیگر چه خواهد بود؟ مبارزه‌های کوچک و حتی ضعیف، کماکان مبارزاتی هستند که مردم از طریق آنها تجربه و نظم می‌آموزند و می‌فهمند که قدرت نهفته در این نوع مبارزه تا چه حد است. می‌فهمند که باید با دقت فکر کنند ، برنامه بریزند و سازماندهی کنند […] در ایران هم اگر مبارزات بدون خشونت را عمیقا مطالعه نکرده‌اند و حکومتشان را با دقت بررسی نکرده‌اند که بفهمند چرا اینگونه عمل می‌کند و اگر نمی‌دانند که چطور باید تفکر و عملی استراتژیک داشته باشند، نتیجه این می‌شود که اغلب برای یکی دو تا راهپیمایی برنامه‌ریزی می‌کنند و فکر می‌کنند سقف حکومت به شکلی معجزه‌آمیز فرو می‌ریزد. اینگونه موفق نخواهند شد.»

موفقیت مبارزات مدنی

چنُوِت و استفان دو پژوهشگر جوان آمریکایی در علوم سیاسی اند که در ابتدا با این پیش‌فرض پژوهش خود را شروع کردند که نشان دهند مبارزه‌ی خشونت‌بنیاد احتمال بیشتری برای پیروزی دارد. این تفکر در نگاه اول با شهود همخوانی دارد چرا که کدام دیکتاتور حاضر است بدون زور و خون‌ریزی قدرت را رها کند؟ علاوه بر این، دیدگاه غالب در میان دانشمندان علوم سیاسی، دست‌کم در حوزه‌ی بین‌الملل، این است که خشونت و ترور استراتژی‌های موفق‌تری را در اختیار گروه‌های مبارز می‌گذارد.[۳] اما وقتی چنُوِت و استفان داده‌های آماری را جمع‌آوری و بررسی کردند به نتایج کاملا متفاوتی رسیدند. بعضی از نتایج مهم پژوهش آن‌ها:

۱) در کل، احتمال دستیابی کارزار به پیروزی کامل یا جزئی در مبارزات خشونت‌پرهیز حدود دو برابر بیشتر از مبارزات خشونت‌بنیاد است. آنچنان که در نمودار الف نشان داده شده، کارزارهای خشونت‌بنیاد سه برابر بیشتر شکست خورده‌اند.

نمودار الف. نرخ پیروزی و شکست جنبش‌های مدنی و خشونت‌بنیاد

۲) برتری نسبی مبارزات خشونت‌پرهیز با درنظر گرفتن نوع رژیم، میزان سرکوب، و توانایی‌های رژیم همچنان حفظ می‌شود. به عبارت دیگر، نوع رژیم (دموکرات یا نادموکرات)، توانایی آن (قدرتمند یا ضعیف)، و میزان استفاده از سرکوب از برتری نسبی مبارزات مدنی بر مبارزات خشونت‌گرا نمی‌کاهد. این درست است که رژیم‌های دموکرات‌تر درکل احتمال بیشتری برای تن دادن به خواسته‌های هر دو نوع مبارزه را دارند، اما برای رژیم تمامیت‌خواهِ دیکتاتور فرقی نمی‌کند مبارزه مدنی باشد یا مسلحانه چون در هرصورت متناسب با آن سرکوب خشونت‌بار انجام می‌دهد. بررسی آماری اطلاعات توسط چنُوِت و استفان نشان می‌دهد که در کل، سرکوب خشن توسط رژیم باعث کاهش ۳۵ درصدیِ احتمال پیروزی کارزارها می‌شود اما وقتی پارامتر سرکوب در مدل آماری کنترل شود، برتری نسبی همچنان از آن مبارزات بی‌خشونت خواهد بود. دلیل این امر احتمالا این است که مخالفت با خشونت چیزی ست که هم می‌تواند توده‌های عظیم و متنوع مردم را متحد و پرجمعیت‌تر کند و هم در میان هوادارن رژیم تردید و تزلزل ایجاد می‌کند. همچنین توجیه سرکوب یک مبارزه‌ی مسلحانه به‌مراتب آسان‌تر از توجیه سرکوب مردم غیرمسلح است و رژیم هواداران داخلی و حامیان خارجی خود را با سرکوب مردم عادی زودتر از دست می‌دهد. به این ترتیب مبارزه‌ی خشونت‌پرهیز برتری نسبی خود بر مبارزه‌ی خشن را همچنان حفظ می‌کند.[۴]

۳) برتری نسبی مبارزات مدنی بر مبارزه‌ی خشونت‌بنیاد مستقل از منطقه‌ی جغرافیایی است. نمودار ب نشان می‌دهد که هر چند در منطقه‌ی اتحاد جماهیر شوروی و قاره‌ی آمریکا نرخ پیروزی مبارزه‌ی خشونت‌پرهیز بسیار بیشتر از مبارزات خشونت‌بنیاد بوده، اما در خاورمیانه و آسیا نیز این برتری با فاصله‌ی کمتری حفظ شده است.

نمودار ب. نرخ پیروزی مبارزات بر اساس منطقه‌ی جغرافیایی

۴) هدف مبارزه می‌تواند بر برتری روش خشونت‌پرهیز اثر بگذارد. در مبارزاتی که هدف آن‌ها تغییر رژیم بوده مبارزات مدنی دوبرابر نرخ پیروزی بیشتری از مبارزات خشونت‌بنیاد داشته‌اند، اما وقتی هدف مبارزه پایان اشغال‌گری سرزمین بوده هر دو نوع مبارزه با یک نرخ به پیروزی کامل رسیده‌اند. در آن سو، هیچ مبارزه‌ی مدنی با هدف جدایی‌طلبی به پیروزی نرسیده است. در نتیجه، وقتی هدف تغییر رژیم بوده، همچنان روش مبارزه‌ی مدنی بسیار موفق‌تر از روش خشونت‌بنیاد عمل کرده است (جدول الف).

جدول الف. توزیع نتیجه‌ی کارزارهای مبارزاتی خشونت‌پرهیز و خشونت‌بنیاد بر اساس هدف مبارزه

۵) احتمال پیروزی یک کارزار مبارزاتی، مستقل از نوع کارزار (خشن یا بی‌خشونت)، با افزایش تعداد مشارکت‌کنندگان در مبارزه افزایش می‌یابد (نمودار ج). در موارد معدودی ممکن است افراد مسلح با تعداد کم پیروز شده باشند، مانند انقلاب کوبا؛ یا جمعیت بسیار بزرگی با سرکوب شدید شکست خورده باشند، مانند قتل‌عام میدان تیان‌آنمن چین. اما داده‌ها در مجموع الگوی دیگری را نشان می‌دهد. الگویی که در آن احتمال پیروزی با تعداد مبارزین افزایش می‌یابد. احتمال پیروزی بیشتر مبارزات بی‌خشونت نیز می‌تواند این دلیل باشد که در آن نوع مبارزات تعداد بیشتر مشارکت می‌کنند.[۵]

نمودار ج. رابطه‌ی احتمال پیروزی مبارزه با تعداد مبارزین

طبق این نتایج اگر قرار باشد بین مبارزه‌ی مدنی و خشونت‌بنیاد یکی را برای تغییر یک حکومت فاسد، ناعادل، سرکوب‌گر، و غیردموکرات مانند جمهوری اسلامی انتخاب کنیم، مبارزه‌ی مدنی انتخاب بهتری است. منظورم از «بهتر»، «اخلاقی‌تر» نیست، بلکه این است که با احتمال بیشتر به پیروزی منجر می‌شود. اتفاقا چنُوِت و استفان در فصل چهار کتاب خود به تفصیل انقلاب ۱۳۵۷ ایران را به‌عنوان یک مبارزه‌ی نسبتا خشونت‌پرهیز موردکاوی کرده‌اند. بررسی آن‌ها نشان می‌دهد آنچه در پیروزی انقلاب ایران موثر بود مبارزه‌ی مسلحانه‌ی محدود و معدود گروه‌های مسلح علیه رژیم شاه نبود، بلکه مشارکت میلیونی مردم سراسر کشور در اعتراضات مدنی و اعتصابات بود که کمتر از یک سال پیش از بهمن ۵۷ شکل گرفت. توجه شود که نتایج پژوهش ایشان به‌هیچ وجه بدان معنا نیست که مبارزه‌ی خشونت‌بنیاد هرگز به نتیجه نخواهد رسید، یا مبارزه‌ی مدنی حتما پیروز خواهد شد، بلکه نشان‌گر برتری «نسبی» مبارزه‌ی مدنی در کسب پیروزی است.

اما دلایل برتری نسبی مبارزه‌ی مدنی بر مبارزه‌ی خشونت‌بنیاد چیست؟ با استفاده از مطالب پژوهش فوق و نگاهی به کتاب «سیاستِ کنشِ خشونت‌پرهیز»[۶] اثر جین شارپ، که مرجعی کلاسیک برای نظریه‌ی مبارزه‌ی خشونت‌پرهیز است، می‌توان عوامل موفقیت نسبی مبارزه‌ی مدنی را چنین صورت‌بندی کرد:

الف) از کلیدهای اصلی پیروزی در هر مبارزه‌ای، داشتن مبارزان بیشتر است. نتیجه‌ی شماره ۵ (و نمودار ج) ‌موید همین موضوع است. از طرفی، مبارزات خشونت‌پرهیز توانایی بسیار بیشتری در برانگیختن و همراه کردن توده‌های مردم از اقشار مختلف و با نظرات مختلف دارند. چندین دلیل برای این امر وجود دارد: اول: مبارزات خشونت‌پرهیز نیاز به امکانات و توانایی فیزیکی کمتری نسبت به مبارزات مسلحانه دارد و در نتیجه مردم بیشتری توان مشارکت در آن را دارند؛ دوم: افراد به لحاظ اخلاقی تمایل کمتری به مشارکت در خشونت و آسیب زدن به دیگران دارند؛ سوم: اطلاع‌رسانی، شفافیت در برنامه و روش، و ارتباطات و هماهنگی‌های لازم برای مبارزه به دلیل حساسیت‌ها در عملیات نظامی و شبه‌نظامی بسیار سخت‌تر است تا در مقاومت‌های مدنی. چون اطلاع‌رسانی و شفافیت برای جذب و نگهداری نیروها حیاتی است، مبارزات مدنی راحت‌تر نیرو جذب می‌کنند؛ چهارم: مبارزات مدنی به دلیل تنوع بیشتر در روش و تکنیک سطوح مختلفی از تعهد و ریسک‌پذیری را می‌طلبد و در نتیجه برخلاف مبارزات خشونت‌بنیاد افراد با میزان تعهد و ریسک‌پذیری کمتر هم قابلیت جذب شدن و مشارکت در مبارزه را دارند. با مشارکت گسترده‌تر همگانی در مبارزه‌ی مدنی احتمال تغییر موضع و گسستن نیروهای وفادار به رژیم بیشتر می‌شود و همچنین با گسترده شدن مبارزات هزینه‌ی کنترل و حفظ وضعیت جاری برای نظام به شدت بالاتر رفته و احتمال تن دادن به تغیر افزایش می‌یابد.

ب) دومین دلیل موفقیت نسبی مبارزه‌ی مدنی این است که گزینه‌های تاکتیکی بسیار بیشتری پیش روی رهبران و فعالین می‌گذارد و در نتیجه شکست یک یا چند تکنیک منجر به شکست استراتژیک نمی‌شود. به عنوان نمونه جین شارپ در کتاب «از دیکتاتوری تا دموکراسی» که یکی از مراجع برای طراحی مبارزه‌ی مدنی در دنیا می‌باشد، پس از شرح روش گذار به دموکراسی، ۱۹۸ تکنیک مختلف مبارزه‌ی بی‌خشونت را پیش می‌نهد. تنوع روش‌های مبارزه باعث کم شدن احتمال گیرکردن جنبش در بن‌بست تاکتیکی می‌شود و هچنین رژیم را در چندین جبهه‌ی مختلف غافلگیرانه به چالش می‌کشد.

ج) دوره‌ی گذار به دموکراسی که در پیِ پیروزی مبارزه‌ی مدنی می‌آید محتمل‌تر است که به یک دموکراسی صلح‌جو، قانون‌گرا، و پایدارتر منجر شود تا دوره‌ی گذاری که از پسِ جنبش‌های خشونت‌طلب برمی‌آید. دوره‌ی گذار از رژیم پیشین به رژیم بعدی نقشی حیاتی در تعیین پیروزی جنبش و همچنین نوع و مشخصات رژیم آینده خواهد داشت. هرچه در این دوره بیشتر از خشونت و انحصارطلبی پرهیز شود، رژیمی دموکرات‌تر و پایدارتر شکل خواهد گرفت. یکی از دلایل این است که رهبران خشونت‌پرهیز در دوران گذار نیز به اسلحه به عنوان یک گزینه نگاه نمی‌کنند و در مجموع مذاکره‌کنندگان و نمایندگان قابل‌اعتماد‌تری از رهبران اسلحه‌کش هستند. همچنین مبارزه‌ی بی‌خشونت بر مبنای مشارکت حداکثری شکل گرفته و درنتیجه در دوره‌ی گذار نیز احتمالا انحصارطلبی کمتر و تنوع صداهای بیشتری وجود خواهد داشت که به ساخت رژیم دموکرات‌تر کمک می‌کند.

شکست مبارزات مدنی

موارد فوق در کنار شواهد آماری پژوهش چنُوِت و استفان چنین پیش می‌نهد که در ایران نیز اگر تغییر رژیم یا تغییر سیاست‌های اصلی و بنیادین رژیم هدف باشد، مبارزه‌ی بدون‌خشونت احتمالا موفق‌تر خواهد بود. اما هیچ ضرورتی وجود ندارد که اگر یک مقاومت، خشونت‌پرهیز بود حتما به پیروزی منجر شود. طبق بررسی چنُوِت و استفان در قرن گذشته از هر چهار مبارزه‌ی مدنی یکی شکست خورده، و از آن طرف، از هر چهار مبارزه‌ی خشونت‌بنیاد بیش از یکی پیروز بوده است. اما دلایل شکست مبارزه‌ی مدنی به عنوان یک استراتژی چیست؟ کارزار مبارزه‌ی خشونت‌پرهیز به عنوان یک استراتژی مبارزه به چه دلایلی احتمال شکستش بیشتر می‌شود؟ برخی دلایل:

۱) مهمترین دلیل شکست مبارزات مدنی، سرکوب خشونت‌بار توسط رژیم است. چنُوِت و استفان در تحلیل خود نشان می‌دهند که در مواردی سرکوب شدید باعث نابودی کامل مبارزه‌ی بی‌خشونت شده است اما در کل، سرکوب باعث شده که احتمال پیروزی این جنبش‌ها ۲۲ درصد افزایش داشته باشد چرا که رژیم‌های معدودی توانایی و اراده‌ی سرکوب کامل و وحشیانه‌ی مردم خود را دارند که این توانایی با بزرگتر شدن مبارزه به‌سرعت تحلیل می‌رود.[۷] نکته ظریف این است که رژیم با سرکوب مبارزین از یک طرف منجر به شکل‌گیری مخالفان هرچه بیشتر علیه خود و کاهش وفاداری نیروهایش می‌شود، و از طرفی وقتی سرکوب شدید شود می‌تواند منجر به درهم‌کوفتن مبارزه و شکست کامل آن شود. درنتیجه، وظیفه‌ی دشوار مبارزین این است که با تاکتیک‌های هوشمندانه و دقیق رژیم را به واکنشی مجبور کنند که خشونت‌بار باشد ولی ویرانگر نباشد. این قاعده، با اصل عقلانی دفاع از خود نیز کاملا سازگار است. همچنین باید توجه کرد که رژیم قطعا توجیهات متنوع و مختلفی برای اعمال سرکوب خشونت‌بارش ارائه خواهد داد. مثلا سعی خواهد کرد که خشونت را خشونت جلو ندهد بلکه تحت عناوینی مانند دفاع از شهروندان یا حفظ امنیت یا دفاع از اموال مردم آن را نه تنها عادی جلوه دهد، بلکه نقش پدری دلسوز را برای ملت بازی کند. در اینجا نقش رسانه‌های مستقل در شرح و پخش خشونت‌های رژیم حیاتی است تا اثر ماشین عظیم و پرسروصدای تبلیغاتی-رسانه‌ای رژیم را کم کند تا مبارزه نابود نشود.

۲) دومین دلیل مهم شکست جنبش‌های مدنی این است که به هر علتی موفق به انگیزش و همراه‌کردن توده‌های مردم نشوند. رمز پیروزی مقاومت مدنی، مشارکت گسترده‌ی مردم است و اگر محقق نشود شکست حتمی ست. از دلایل شکل نگرفتن چنین جریان عظیمی سرکوب شدید توسط رژیم در همان مراحل اولیه شکل‌گیری است (دلیل شماره ۱). از دیگر دلایل شکست کارزارهای مبارزه مدنی در جذب نیرو، عدم توافق نیروهای مختلف اجتماعی بر سر رهبری، اهداف، و روش‌های مبارزه است. همچنین سهم‌خواهی زودهنگام و تفرقه‌ی بین گروه‌های مختلف مبارزه را به شکست نزدیک می‌کند. از این رو، یکی از نشانه‌های شکست یک کارزار ثابت ماندن یا کم شدن نیروهای آن در طول زمان است.

۳) اگر نافرمانی مدنی به شکل یک روش مبارزه (راهبرد سیاسی) دیده نشود بلکه به شکل یک رفتار ایدئولوژیک یا اصل اخلاقی نگریسته شود آن‌گاه احتمال شکست کارزار بالاتر می‌رود. درست است که پرهیز از خشونت یک اصل اخلاقیِ پیونددهنده مبارزین است اما این اصل اگر به شکل تاکتیک‌های مختلف برای رسیدن به پیروزی اجرا نشود، ارزش سیاسی ندارد. خشونت‌پرهیزی یک استراتژی مبارزه است و نه هدف آن. هدف مبارزه تغییر قانون یا رژیم است و در نتیجه نباید خشونت‌پرهیزی را به شکل یک ایدئولوژی یا فضیلت اخلاقی نگریست. چنین نگرشی یا باعث کم‌اهمیت شدن اهداف مبارزه می‌شود و یا باعث تفرقه و جزیره‌ای شدن کارزار می‌شود چرا که اصول اخلاقی مسائل فردی هستند و تفاسیر شخصی مختلف می‌تواند منجر به شکست تاکتیک‌ها یا رفتارهای ناسودمند برای مبارزه شود.

در آخر چند نکته‌ی مهم و مرتبط: مبارزه‌ی خشونت‌پرهیز به هیچ‌وجه مساوی با «تن‌دادن داوطلبانه به خشونت رژیم» نیست. دفاع از خود دربرابر نیروهای انتظامی و امنیتی رژیم نه تنها یک اصل عقلانی ست بلکه، هیچ منافاتی با مبارزه‌ی بی‌خشونت ندارد. اتفاقا مقاومت دربرابر دستگیری باید طوری دقیق و هوشمندانه برنامه‌ریزی و اجرا شود که هزینه‌ی بیشتری را به رژیم تحمیل کند. به همین دلیل ضبط و انتشار اعتراضات مدنی مردم از طریق رسانه‌ها در درجه دوم اهمیت قرار دارد، و نمایش و نشر واکنش‌های رژیم در درجه‌ی اول اهمیت. نکته‌ی دوم اینکه اگر احتمال خطر جانی یا آسیب جدی بعد از دستگیری وجود دارد، دفاع از خود حتی با استفاده معقولانه از زور (نه بیش از مقدار لازم برای دفاع از خود) منافاتی با مبارزه‌ی خشونت‌پرهیز به عنوان یک استراتژی ندارد. به عنوان مثال رفتار رژیم جمهوری اسلامی نشان داده که همواره خطر جانی دستگیرشدگان اعتراضات مدنی را تهدید می‌کند. شکنجه، پرونده‌سازی، اعدام، اجبار به خودکشی، احکام بسیار سنگین زندان، و ناپدید شدن از جمله مواردی است که نه به شکل پراکنده و اتفاقی که به صورت رویه جاری در نظام رخ می‌دهد. در مقابل چنین رفتاری، مبارزات مدنی باید بسیار هشیارانه و دقیق برنامه‌ریزی و اجرا شوند و در شرایطی که هیچ چاره‌ای نمانده باشد افراد مجاز به استفاده معقول و محدود از زور صرفا برای دفاع از خود هستند. نکته آخر اینکه مبارزه‌ی بی‌خشونت هرگز به‌معنای فراموش کردن یا بخشیدن جنایات رژیم نیست. پیروزی مبارزه یک چیز است، دستگیری و محاکمه و مجازات عادلانه‌ی جانیان و فاسدان رژیم یک چیز دیگر. این‌ها دو هدف کاملا جدا هستند که محقق شدن دومی به اولی بستگی دارد و درنتیجه نه تنها از نظر زمانی در توالی هم قرار دارند بلکه استراتژی‌ها و ابزارهای متفاوتی نیاز دارند. حس انتقام یا مجازات نباید مبارزه مدنی را به سمت خشونت‌طلبی منحرف کند.

 

منابع و مراجع

 

[۱] Chenoweth, Erica, and Maria J. Stephan. Why civil resistance works: The strategic logic of nonviolent conflict. Columbia University Press, 2011.

این کتاب در سال ۲۰۱۲ جایزه‌ی Woodrow Wilson Foundation را به عنوان بهترین کتاب سال از انجمن علوم سیاسی آمریکا دریافت کرد. علاقمندان که قادر به تهیه کتاب نیستند می‌توانند نسخه‌ی غیرقانونی آن را از اینجا دانلود کنند.

[۲] Sharp, Gene, 1999. Nonviolent action. In Encyclopedia of violence, peace, and conflict, ed. Lester Kurtz and Jennifer E. Turpin, 2:567–74. New York: Academic Press.

[۳] برای مثال ن.ک.:

Pape, Robert. 2005. Dying to win: The strategic logic of suicide terrorism. New York: Random House

Dershowitz, Alan M. Why terrorism works: Understanding the threat, responding to the challenge. Yale University Press, 2002.

همچنین کتاب پرارجاع و معروف ویلیام گمسون با استناد به داده‌های تجربی محدود موید همین دیدگاه است:

Gamson, William A. 1990. The strategy of social protest. 2nd ed. Belmont, Calif.: Wadsworth

[۴] ن.ک. فصل سوم Why Civil Resistance Works، صص. ۷۲-۶۸

[۵] کتاب Why Civil Resistance Works شامل تحلیل‌های آماری و کیفی بیشتری است. خواننده‌ی علاقمند می‌تواند فایل آن را از اینجا برای مطالعه دریافت کند.

[۶] Sharp, Gene. «The politics of nonviolent action, 3 vols.» Boston: Porter Sargent (1973).

[۷] ن.ک. فصل دوم Why Civil Resistance Works، صص. ۵۰-۵۵

کارگران و مزدبگیران در شرایطی به استقبال روز کارگر میروند که قدرت خریدشان به رغم هیاهوی تبلیغاتی؛ افزایش نوزده و هشت درصدی؛ نسبت به سال نود و شش، تقلیل یافته است. سال نود و شش به گفتۀ بانک مرکزی رژیم با نرخ تورم ۹٫۶ به پایان رسید. سازمان برنامه و بودجۀ دولت روحانی، نرخ تورم سال جدید را ۹٫۱ درصد تخمین زده است. اما، نرخ تورم نه با اعداد و ارقام زرادخانۀ آمارسازی حکومت استبدادی، بلکه، با قدرت خرید کارگران و مزدبگیران، سنجیده میشود. اقلام خوراکی- مصرفی خانوارهای کارگری؛ گوشت، مرغ، تخم مرغ،نان، لبنیات، چای، شکر، بهداشت، مسکن و.. با وجود اعلام نرخ تورم یک رقمی از سال ۹۶ بطور سرسام آوری گران و در هفتۀ آخر فرودین ماه رو به تزاید گذاشت. علی اصغر ملکی، رئیس اتحادیه گوشت در گفتگویی با خبرگزاری مهر مورخ ۲۸ فروردین ۱۳۷۹،  از افزایش قیمت هر کیلوگرم گوشت گوسفند در آستانۀ ۵۰ هزار تومان- بیش از ۴۹ هزار تومان- خبر داد. پیش از این،  به گزارش العالم، مورخ هشت اسفند ۱۳۹۶، ۳۸ هزار تومان اعلام کرده بود. بدین ترتیب، هر کیلو گوشت گوسفند در مدتی کوتاه نزدیک به ۱۲۰۰۰ تومان گرانتر و تقریبا بیست و چهار درصد رشد داشته است. شایان ذکر است که قیمت هر کیلوگرم گوشت گوسفند در دیماه  ۹۶ که گرانی از عمده دلایل اعتراضات فراگیر بود، ۴۴ هزارتومان اعلام شد. اگرچه گوشت دهه هاست از سبد معیشتی کارگران حذف شده است. اما، یک حساب ساده آشکار میسازد؛ خانوارهای کارگری به رغم  افزایش ۱۹٫۸ درصدی می بایست هزینۀ بیشتری برای خریداری گوشت در سال ۹۷ در مقایسه با سال ۹۶ پرداخت کنند. به همین ترتیب، هر شانه تخم مرغ مرز ۱۵ و ۱۷ هزار تومان دیماه سال نود و شش را شکست و با افزایش ۳۴ درصدی صدر نشین گرانترین مواد خوراکی شد و در هفته های منتهی به اسفند ماه به گزارش اقتصاد نیوز با قیمت ۱۹ هزار تومان در بازار بفروش رفت. مجدداً، در ماه فروردین ۹۷ ،”تخم مرغ گرانتر میشود”، سر تیتر برخی روزنامه ها را بخود اختصاص داد. قیمت گوشت سفید، مرغ، تنها در روزهای آخر فروردین ماه، ۱۵۰ تومان افزایش یافته است. رئیس اتحادیۀ فروشندگان پرنده و ماهی در این باره می گوید: « در حال حاضر با قیمت هر کیلو ۸ هزار و ۶۰۰ تومان بدست مصرف کننده میرسد”.

قیمت میوه و تربار با افزایش ۳۰ درصدی از ۶۰۰۰ هزار تومان به ۸۰۰۰ هزار تومان رسیده است. هر کیلو سیب زمینی و پیاز در بازار بیش از ۲۵۰۰ تومان بفروش رفت. از تابستان سال ۱۳۹۶ اقلام اساسی خوراکی مانند بادمجان، پیاز، نارنگی به ترتیب ۹۷، ۵۹ و ۵۸ درصد بطور لگام گسیخته ای گران شدند.

افزایش ۱۵ درصدی نان در پی اعتراضات بی شمار، به سال ۹۷ موکول شد. در آن زمان، کف قیمت انواع نان در بازار بیش از هزار تومان گزارش شد. سپس، یارانۀ نان و یارانۀ نقدی نان به ترتیب معادل۲۳۰۰ و ۸۲۰۰ میلیارد تومان، از بودجۀ ۹۷ روحانی حذف و آزاد سازی قیمت نان بمثابۀ مهمترین مادۀ غذایی سبد معیشتی خانوارهای کارگری، رقم زده شد. از اینرو، سال نود و هفت شاهد صعود قیمت نان خواهد بود. افزایش پنجاه درصدی انرژی بودجۀ نود و هفت روحانی بی تردید در ارتقاء قیمت بسیاری از اقلام خوراکی و مصرفی خانوارهای کارگری و همچنین اجاره مسکن تاثیر بسزایی خواهد داشت. هزینۀ کرایه مسکن از اردیبهشت تا اسفند ماه ۹۶، ۲۶٫۱ درصد و  قیمت مسکن، ۱۰.۵ رشد داشته است. افزایش تورم که از سوی برخی اقتصاددان های رژیم بین ۱۳ تا ۱۵ برای سال ۹۷ برآورد شده است بموازات پول بی پشتوانه و حجم هنگفت نقدینگی در بازار باعث ارتقاء قیمت مسکن، رهن و اجاره ها خواهد شد. ابوذر نجمی، کارشناس اقتصادی بازار آزاد رژیم در گفتگویی با خبرگزاری مهر، ۶ بهمن ۱۳۹۶، می گوید: «این بالا رفتن قیمت کرایۀ مسکن از ۱۳۹۶ شروع شده و در سال ۱۳۹۷ هم ادامه می یابد.». از این حیث، کرایۀ مسکن سهم بیشتری از هزینه های غیرخوراکی کارگران و مزدبگیران را در سال ۹۷ درمی گیرد.  در حال حاضر، چهل و پنج درصد، از هفتاد و سه درصد سهم هزینه های غیرخوراکی خانوارهای کارگری را  بخود اختصاص داده است. خانوارهای کارگری با ارتقاء کالاهای مصرفی نظیر اجاره مسکن راهی جز صرفه جویی در اقلام خوراکی ندارند.

نخستین گزارش بانک مرکزی پیرامون قیمت مواد خوراکی فرودین ماه ۹۷، از افزایش قیمت گروه چشمگیری از کالاهای اساسی در سبد معیشتی خانوارهای کارگری نسبت به هفته قبل اینچنین گزارش میدهد؛ لبنیات ۰.۶ درصد، برنج ۰.۳ درصد، سبزی های تازه ۳.۱ درصد، گوشت قرمز ۳.۰ درصد، گوشت مرغ ۲.۱ درصد و چای ۴.۹ درصد نسبت به ماه قبل از آن افزایش یافته اند. بی تردید، قیمتها در بازار بسیار بیشتر از ارقامی ست که بنگاههای خبرپراکنی شعبده باز و وابسته، اعلام میدارند. اما، نگاهی هر چند اجمالی به افزایش ناهنجار اقلام خوراکی- مصرفی؛” اساسی و حیاتی”؛ کارگران از فرودین ۱۳۹۶ تا فرودین ۱۳۹۷، حاکی از تنزل کاهش قدرت خرید مردم تا به امروز است. بنابراین، لاف و مبالغۀ افزایش ۱۹٫۸ درصدی در حقیقت بمعنای دستبرد تمام عیار “دولت، کارفرمایان بهمراه تشکلهای دست ساز حکومتی ضد کار و کارگری به سبد معیشت، سقوط  بیشتر قدرت خرید و تعمیق شکاف دستمزد و هزینه، و سرانجام راندن جمعیت بیشتری از کارگران زیر خط فلاکت، فقر و بینوایی بی سابقه بسود سرمایه داری مالی در سال پیش روست.

وانگهی، بر اساس آمار رژیم تنها سی درصد از کارگران کشور «حداقلی بگیر» هستند و افزایش  ۱۹٫۸ حداقل دستمزد شامل حال هفتاد درصد کارگران سطوح دیگر شغلی نمیشود.  بخش اعظمی از نیروی درگیر تولید، کارگران فصلی، موقت- منطقه آزاد و ویژه اقتصادی، روزمزد، پیمانی، بومی،کارگران خانگی، حاشیه نشین، مهاجر، کارمندان دون پایه، کارگران با اشتغال ناقص، و ..را در برنمیگیرد. دستمزد کارگران برخی از بخشها نظیر یک میلیون و ۲۰۰ هزار کارگر ساختمانی با بالاترین میزان مرگ و میر و دیگر حوادث ناشی از کار؛ روزانه پنج کارگر ساختمانی جان خود را از دست میدهند؛ از مصوبۀ شوارای عالی ضد کار و کارگر تبعیت نمیکند. طرفه ترآنکه، در اقتصاد کازینوئی، نظام فسادهای مالی، پول شویی،اختلاس های کلان در سیستم بانکی- بیمه ایی که افزار غیبت متخلسین در پیوند منفعتی با بلوک قدرت امام زمانی را فراهم میسازد، هزینۀ بیشتری برای بیمه می پردازند. میکائیل صدیقی، رئیس انجمن صنفی کارگران ساختمانی در این باره میگوید:« سهم بیمۀ پرداختی کارگران ساختمانی در سال ۹۷،  شانزده هزار تومان زیاد شده است، سال گذشته هشتاد هزار تومان حق بیمه می پرداختند، از فروردین ماه باید نود و شش هزار تومان بپردازیم. در حالی که دستمزدمان ثابت و با افزایش حداقل مزد افزایش نیافته باید حق بیمه بیشتری بپردازند”. کارگران پیمانی که می بایست درصدی از حداقل دستمزد خود را به شرکتهای پیمانکار بپردازند که درصدی متغییر و به سطح سود  کارفرما و رابطۀ قیمت بازار با قیمت هزینه، بستگی دارد.

افزایش ۱۹٫۸ درصدی حداقل دستمزد با اختلاف ۱۸۸ درصدی با سبد معیشت برای کارگران دائم است. این در حالی ست که جحم عمده ای از قراردادها به  قرارداد موقت اختصاص داده شده است. احمد مشتریان، ۲۰ اسفند ۱۳۹۶، میگوید:« در حال حاضر بیش از نود درصد قراردادهای شغلی موقتی هستند. میزان قراردادهای موقت یکماه، دو ماهه و سه ماهه از سوی اسماعیل ظریفی آزاد- مدیر روابط کار، ۲۹ شهریور ۹۶، بیش از ۹۴ درصد اعلام شده که رو به تزاید دارد.

در پایین پرتگاه، کارگران سفید امضاء قراردارند که نه تنها از هیچگونه حق و حقوق، مزایا، پاداش، بیمه و حداقل دستمزدی برخوردار نیستند. بلکه، گاهی تعهداتی به دوش کارگر در خلال اخذ قرارداد سفید امضاء گذارده میشود که قانوناً میتوانند بدون دریافت دستمزدی روانۀ زندان شوند. آماری از میزان دقیق کارگران سفید امضاء وجود ندارد. اخیراً  دبیرکل کانون انجمن‌های صنفی کارگران  اعلام کرد؛ حدود ۵۰ درصد از کارگاه‌های کشور از قرارداد سفید امضاء استفاده می‌کنند.

هنگامیکه افزایش ۱۹٫۸ درصد حداقل دستمزد سی درصد کارگران فرسنگها با دستمزد فیزیولوژیک فاصله دارد و حتی بر طبق نرخ تورم جعلی حکومتی قادر به تامین واحد لازم و ضروری انرژی و کالری شان برای ادامۀ کار نیستند و با تعمیق شکاف بین دستمزد و هزینه زندگی در سال نود و هفت افزونتر در قعر خط فلاکت فرو میروند.  کارگرانی که دستمزدشان با هزاران ترفند و آمارسازی پیرو مصوبۀ شوارای عالی ضد کار و کارگر نیست، از هر گونه نان بخور و نمیری محرومند.

در این اثنی،  بحران ارزی سر باز میکند؛ افزایش حدوداً چهل و سه درصدی قیمت دلار طی چهار ماه اخیر نرخ تورم واقعی را آشکار میسازد. ارزش ریال شدیداً سقوط و قدرت خرید مردم  بیشتر تنزل یافت. دولت نئولیبرال بسود بخش واردات، بسیاری از عرصه های تولیدی و کارخانجات را در آستانۀ ورشکستگی قرار میدهد و  رکود تورمی ژرفتر میگردد. این، برایندی بجز تعدیل نیروی انسانی بیشتر؛ اخراج کارگران، تهی شدن سبد معیشت شان و افزایش لشکر بیکاران ندارد.

حکومت بهمراه دولت بنفش؛ نمایندۀ سرمایه داری مالی؛ تخریبگر کار و کارگر و ایدئولوژی آن ستایشگر زور است. در مسیر کسب سود و سرمایه ساده تر و روند صعودی قیمتها موجب افزایش هزینۀ نیازهای اساسی زندگی کارگران میشود و  بضرورت طبقۀ کارگر را به مسیر سیاست مستقل طبقاتی می اندازد.  سال ۹۷ با  گسترش ورشکستگی کارخانجات و صنایع تولیدی بموازات گسترش فقر، گرسنگی و بیکاری، نبود امنیت شغلی و کوچکتر شدن سفرۀ کارگران محمل  گشایش فصل نوینی از توفانهای اعتراضی فراگیر است.  طبقۀ کارگر ایران با مبارزۀ سازمان یافته، قدرتمند و بی امان ضد تمام سیاستها و ترفندهای سرمایه داری مالی میتواند راه پیش ببرد و تنها آن زمان میتواند سود اعتراضات را ازآن خود سازد که رهبر آن باشد. چون،”فروپاشی” صرفاً سیاسی بدون تغییر اساسی اقتصادی هنگامیکه اقتصاد کازینویی افسار بریده و زندگی میلیونها کارگر و مزدبگیر را به لبۀ پرتگاه نزدیکتر ساخته، عملاَ و کلاً، بی معنا شده است. به بیان صریحتر،اعتراضات مردمی ضد سیاستهای سرمایه داری مالی در صورتی میتواند در خدمت تغییر مناسبات اقتصادی- سیاسی قرار گیرد که طبقۀ سرنوشت ساز، “طبقۀ کارگر”، با ایجاد تشکیلات وسیع انقلابی در کشور، سکان رهبری را به دست گیرد. کلیۀ ترفندها و سیاستهای مخرب طبقۀ حاکم را برای دیگر مزدبگیران افشاء و راه حل خود؛ سازمان تولید و کنترل آگاهانۀ اقتصاد بر پایۀ منافع اکثریت جامعه،”سوسیالیسم”، را برایشان بازگو و دورنمای بهبود معیشتی مزدبگیران را با تسخیر قدرت سیاسی- اقتصادی، تضمین نماید.

اولین بار بود که می‌شنیدم زنهایی از طوایف و روستاهای عربنشین خوزستان، بی هیچ چشمداشت مالی و منفعت معنوی، بی آن که حتی رضایتشان را جلب کرده باشند، به تشخیص بزرگان طایفه و خانواده برای دیگر عضو عقیم و ذکور فامیل، که معمولاً از اعضای خانوادهی شوهر است، فرزندآوری میکنند.

قطار اهواز به ماهشهر هنوز به ایستگاه میان‌دشت نرسیده بود و داشت به سرعت نیزارها و تلاب‌های بین راه را جا می‌گذاشت. توی راهروی قطار دیدمش. پا به ماه بود، با شکم برآمده و رنگ رخساره‌ای که به زردی می‌زد. مثل سرو بود، قدبلند و کشیده، و خودش را لای یک چادر عبایی لبنانی شکلات‌پیچ کرده بود، با ته‌مانده‌ی آرایش خلیجی که آثار محوش هنوز هم حوالی چشم‌هایی که ذکاوت از آن می‌بارید جا مانده بود. خیره شده بودم به نگین کوچک فیروزه‌ی براق گوشه‌ی بینی‌اش. کنارم ایستاد و دستش را بند کرد به دستگیره‌ی پنجره، و خیره شد به ته دشتی که انتهایش به سرخی می‌زد. گفت نامش حلاوت است، و دارد برای برادر همسرش که بچه‌دار نشده، یک پسر به دنیا می‌آورد. خندید، و من درد را لابه‌لای دندان‌هایش دیدم. دستش را آورد بالا، و یک ردیف النگوی مدل چکشی نشانم داد: «شوهرم این‌ها را خرید تا رضا دادم. یک هفته با من مهربان شده بود. کشتیارم شد، نازم را کشید. گفت دوستم داشته که هنوز سرم هوو نیاورده. راست می‌گفت. شش سال بود ازدواج کرده بودیم ولی همسرم فقط با من می‌خوابید و بس. ببین طلای بیست و چهار عیار است، کلی قیمت و ارزش دارد.» حین حرف زدن مدام حواسش به شیله یا روسری‌اش بود که آن را با چلاب طلایی قلاب‌مانندی که شبیه سنجاقک بود، دور سرش قلاب کرده بود.

اولین بار که می‌شنیدم زن‌هایی از طوایف و روستاهای عرب‌نشین خوزستان، بی هیچ چشمداشت مالی و منفعت معنوی، بی آن که حتی رضایت‌شان را جلب کرده باشند، به تشیخص بزرگان طایفه و خانواده برای دیگر عضو عقیم و ذکور فامیل، که معمولاً از اعضای خانواده‌ی شوهر است، فرزندآوری می‌کنند. به نظرم دردناک می‌آمد، آن‌ها مادر بودند و نبودند. درست بغل گوش‌شان شاهد بالیدن فرزندشان بودند، ولی هرگز وانمود نمی‌کردند ماهیتی حقیقی‌تر و  فراتر از یک زن عمو یا عمه و خاله دارند. آن‌ها معمولاً این راز را با خودشان به گور می‌برند و از دور فرزندشان را می‌پایند که به زن دیگری که آن‌ها را نزاییده، مهر می‌ورزد و می‌گوید «مادر».

برادر شوهر حلاوت ده سال بود زن گرفته بود. زن اولش که بچه‌دار نشد، زن دوم را هم گرفت؛ اما تجدید فراش هم افاقه نکرد. آن‌ها از طایفه‌ی بنی‌کعب هستند، و برادر شوهرش ساکن روستایی فقیرنشین به نام «طرفایه» یا فرخ‌آباد است، جایی بین شمال خوزستان و جنوب ایلام. اما مگر می‌شود مردی از خودش پایه و بنیه و اولاد به جا نگذارد؟ زندگی‌شان جهنم مطلق شده بود. یک روز شیخ طالب، بزرگ خاندان‌شان، آمد و همه از چهار طرف به خانه‌ی «عزیز»، شوهر «حلاوت»، آمدند. همان‎جا که «عزیز»، قبل از شام ولیمه‌ی شب عروسی، انگشتر و عبایه و یک قواره پارچه‌ی حریر کشمیری به «حلاوت» هدیه داده و گفته بود بهتر است طبق رسوم خودشان تا سه هفته از آن در بیرون نرود. رسم داشتند عروس تا سه هفته از خانه بیرون نرود. داخل چهاردیواری خانه می‌ماند، چون بیرون رفتنش شگون نداشت. شوهرش همان روز پیشانی حلاوت را بوسیده و گفته بود دوستش دارد. حلاوت شک کرده بود که آن جمله را شنیده یا نه، چون به ندرت مردی با اعتبار و جلال و جبروت عزیز به زنی که هزار پایه از مردش کمتر بود آشکارا اعتراف می‌کرد که دوستش می‌دارد.

حلاوت گفت: «هیچ کس در جلسه خانوادگی نظر مرا نپرسید. گفتند باید یک بچه بیاوری برای ادریس، همان‌جا که زاییدی همان‌جا هم تحویلش بدهی، و دیگر هرگز سراغش را نگیری. گفتند لزومی ندارد بعدها به بچه چیزی بگویی. گفتند بهتر است از او دوری کنی.» از فردای روز بارداری، با این که وضع مالی ادریس چندان تعریفی نداشت، شروع کرد به فرستادن هدیه‌های رنگارنگ. گفته بود شاگرد قصابی ده، شقه شقه گوشت گوسفندی ببرد دم خانه‌ی عزیز تا کباب کنند و به خورد حلاوت بدهند. هرازگاهی خبر می‌گرفتند از سلامتی بچه. هنوز هیجده هفته نشده بود که ادریس از طرفایه آمد روستای مهاوی، حلاوت را بردند اهواز برای سونوگرافی. ادریس پشت در اتاق دکتر قدم می‌زد و دلشوره داشت. حلاوت فکر می‌کرد: اگر بچه دختر بود چه می‌شود؟ از واکنش‌شان می‌ترسید. تمام مدت زیر لبش دعا می‌خواند. وقتی گفتند بچه پسر است، ادریس یک جفت النگوی چکشی کویتی از توی جیب شلوار دبیتش درآورد و گذاشت توی دست‌های حلاوت. حلاوت خندید. دست‌هایش را آورد بالا و نشانم داد. فکر کردم به این که: او خودش می‌داند بار جنین ندارد، بلکه بار درد دارد؟ بار درد دیدن کودکی که تو بزایی، روبرویت ببالد و کودک تو نباشد؟

بعدها کنجکاو شدم و دیدم این مسئله خاص حلاوت نیست. یک رسم ناگفته و عمیقاً ناپیدا است زیر پوست طوایف، که به ندرت رسانه‌ای در موردش چیزی نوشته. لابد آن‌قدر قابل توجه و عرض نیست که در موردش گزارش یا مقاله بنویسند. در اینترنت جست‌وجو می‌کنم. هیچ اطلاعات رسمی و غیررسمی در این مورد وجود ندارد. شک می‌کنم که گفته‌های حلاوت در عالم واقع رخ داده؟ حالا بعد از آن همه سال، نشسته‌ام پای حرف‌های «رها». خودش می‌گوید اسمم را بنویس «رها». می‌نویسم: «رها، زنی که برای پسرعموی شوهرش یک بچه به دنیا آورده و حالا می‌خواهد بعد از سیزده سال به خاطر همان بچه سر بگذارد به بیابان.»

به همه سپرده بودم اگر همان حوالی زنی را می‌شناسند که برای دیگری بچه‌آوری کرده به من معرفی کنند. حالا رها آن سوی خط اسکایپ نشسته روبرویم. دختر فقیری بوده که چهارده سالگی شوهرش می‌دهند از سر «فصل»: فصل معامله یا پیوندی است که برای جبران خسارت مادی و معنوی یک عشیره انجام می‌دهند تا مانع از درگیری و فتنه و قتل و خون‌ریزی بشوند. دو طرف معادله دعواشان بوده بر سر حَقابه‌ی آب کشاورزی که یک نفر از طایفه‌ی رها می‌زند طرف دیگری را که نیمه‌شب آب حقابه را مسدود کرده بوده، می‌کشد. بزرگان فامیل می‌نشینند با هم به گپ‌وگفت، و در نهایت تعیین می‌کنند یک دختر از عشیره‌ی قاتل را بدهند به عشیره‌ی مقتول، و غائله را ختم به خیر کنند. رها انتخاب می‌شود. او را چهارده سالگی می‌فرستند خانه‌ی شوهری که برادران رها را قاتل فرض می‌کردند، و از خاندان رها متنفر بودند و به خون‌شان تشنه. مادر شوهرش جوری نگاهش می‌کرده انگار دشمن را به خانه راه داده‌اند. یک بار هم هلش می‌دهد به سمت تنور روشن. دست رها تا مچ می‌سوزد اما بخت و اقبال یارش بوده که قبل از افتادن توی تنور دستش را می‌گیرد به لبه آجری تنور و خودش را می‌کشد کنار.

همان اول به رها می‌گویند باید فراموش کند که مادر و پدر و خانواده دارد. شوهر رها همان شب عروسی و در آستانه‌ی حجله به او گفته بوده این پنبه را از گوشش در بیاورد که بخواهد برود پیش تیره و طایفه‌شان یا میهمانی بدهد و ببرد و بیاورد. گفته بود اگر بشنود که راهی خانه‌ی پدرش شده یا عضوی از اعضای خانواده‌اش را دیده، بلافاصله و بی‌تأمل او را می‎فرستد سینه‎ی قبرستان، و این جور می‌شود که رها می‌شود گوشت قربانی برای دو عشیره.

زندگی رها به درد می‌گذشته و هنوز بیست سالش نشده بوده که مجبورش می‌کنند برای پسرعموی شوهرش فرزندی به دنیا بیاورد. شکم اول حاملگی اجباری‌اش که دختر بوده را در میانه‌ی ماه پنجم بارداری سقط می‌کنند. یک قابله‌ی محلی که کارش را هم خوب بلد بوده بچه را می‌اندازد. رها خالی بوده. بیش از پنج ماه، باری روی دوشش بوده و حالا آن بار چون زن بوده به باور آن‌ها بی‌ارزش و ناکارآمد و ناچیز بوده. بارش را زمین می‌گذارد و از نو باردار می‌شود. این بار جنینش پسر است. جشن می‌گیرند و میهمانی می‌دهند. رها دلش گرفته بوده، سکوت می‌کند. هنوز از جا بلند نشده که بچه را می‌گیرند و می‌برند. هرچه التماس می‌کند که لااقل اجازه بدهند بچه را شیر بدهد، قول می‌دهد بهش خو نگیرد و باهاش زمزمه نکند، برایش لالایی نخواند و اسمش را نیاورد، فقط بگذارند با شیر مادر بنیه‌اش قوی بشود. می‌گویند نمی‌شود، انس و الفت می‌گیری و رها کردنش روز به روز سخت‌تر و صعب‌تر خواهد شد. انگار رها اصلاً وجود نداشته، انگار گناه بزرگی مرتکب شده بوده که مادر واقعی کودک بوده. حالا بعد از سیزده سال، آن بچه شده کابوس رها. رهایش نمی‌کند. آن زن نمی‌تواند فراموش کند که آن پسرک در زهدانش رشد کرده و به بار نشسته. می‌گوید: «نمی‌توانم، زندگی‌ام جهنم شده، می‌خواهم بروم پی این ماجرا. می‌دانم طلاقم را از شوهرم می‌گیرند و بچه‌هایم را می‌فرستند زیر دست نامادری. می‌دانم حتی شاید مرا بکشند. عشیره‌ی خودم راهم نمی‌دهند و بیرونم می‌کنند. اما من شبانه‌روز با این امید می‌خوابم و بیدار می‌شوم که پسرم را در آغوش بگیرم، و بی هیچ ترسی برایش تعریف کنم که مادرش هستم.» رها با وکیل حرف زده. وکیل گفته به عنوان یک مادر این ادعا حق طبیعی اوست.

خانم «زهرا روان آرم»، وکیل دادگستری ساکن خوزستان، می‌گوید خانم رها به لحاظ قانونی محق است و می‌تواند ادعایش را در دادگاه صالحه مطرح کند. بی‌تردید بعد از انجام آزمایش‌های قانونی حق را به او خواهند داد. اما این‌جا دو مسئله وجود دارد: نخست این که، بعد از سیزده سال دوری این مادر از فرزندش، و این که آن کودک زن دیگری را مادرش می‌داند، الان مصلحت کودک در چیست؟ و دوم این که، تجربه‌های مشابه نشان داده است که بعد از طرح چنین دعواهایی در دادگاه خانواده، فشارهای فراقانونی و عشیره‌ای، طرف مدعی را زیر فشار رسومات موجود وادار به عقب‌نشینی خواهد کرد. به باور او، اگر خانم رها چنین درخواستی را به مراجع قضایی ببرد، عملاً حکم طلاق و طرد خودش از عشیره و خانواده را به خودی خود صادر کرده است.

این وکیل دادگستری با اشاره به نص صریح قانون می‌گوید: «در قوانین مرتبط با سرپرستی کودکان همواره به رضایت زوجین و تراضی هردو طرف اشاره شده است، و اگر ابهامی درباره‌ی هر کدام از دو طرف ماجرا وجود داشته باشد، موضوع سرپرستی منتفی است. در شرایط عادی، فقط کودکی به سرپرستی سپرده خواهد شد که والدین یا جد پدری آن‌ها شناخته شده نباشند، و کودک از طریق مراجعی همچون بهزیستی به سرپرستی سپرده شده باشد. در واقع، در موردی همچون مورد رها، اقدامی کاملاً غیرقانونی انجام شده است. آن‌ها حق نداشته‌اند یک مادر را تحت فشار بگذارند و کودکش را از او جدا کنند، و بر اساس قوانین موجود حکم سرپرستی کودک در صورت مراجعه‌ی هرکدام از والدین حقیقی با هماهنگی دادگاه فسخ خواهد شد. اما آن‌چه دستاورد سال‌ها تجربه‌ی من در مناطق جنوبی ایران بوده این است که قانون در بسیاری موارد در مقابله با رسومات عشیره کارآیی و توانایی چندانی ندارد و به هیچ گرفته می‌شود. در چهارچوب عشیره و طایفه، چیزهای دیگری به جز قوانین رسمی و نوشته‌شده دارای اهمیت و کارآیی هستند. آن‌جا عقلانیت صرف، فردیت و خواست شخصی، و همه‌ی این موارد باید به پای نظامی که متضمن بقای عشیره است قربانی بشود. شاید به نظر ما بی‌معنا باشد، اما واقعیت این است که این بی‌رحمی در واقع ضامن بقای عشیره خواهد بود.»

در طول چند سال گذشته مسئله‌ی «رحم اجاره‌ای» و اهدای تخمک به رحمِ جایگزین در ایران مرسوم شده، و سالانه قریب به دو هزار نوزاد از این طریق پا به حیات می‌گذارند؛ اما مسئله‌ی رحم اجاره‌ای با موضوع زنانی که بر پایه‌ی یک قانون و قرارداد خانوادگی فرزندآوری می‌کنند تفاوت ماهوی و اساسی دارد. در مورد رحمی که اجاره می‌شود، تخمک و اسپرمی که کودک را خلق کرده متعلق به والدین اصلی هستند و از رحم زن میزبان برای نگه‌داری جنینی آزمایشگاهی بهره برده می‌شود، چون امکان رشدش در رحم مادر وجود نداشته است. در مورد رحم‌های اجاره‌ای مبالغ قابل توجهی پول جابه‌جا می‌شود. این اتفاق از همان آغاز به شکل یک معامله و با توافق طرفین و بر پایه‌ی سودآوری برای هر دو سوی ماجرا در یک قرارداد انسانی شکل می‌گیرد. این قراردادی است که طرفین ماجرا با رضایت خاطر و در نظر گرفتن همه‌ی جوانب به آن تن داده‌اند. اما زنانی که تن به فرزندآوری برای یک عضو خانواده‌ی همسرشان می‌دهند، تحت فشارهای شدید جامعه‌ی پیرامون‌شان ناچار به پذیرش این موقعیت می‌شوند. این رنج تا همیشه در گوشه‌ی دل زنی ماندگار خواهد شد که او را به اجبار وادار به فرزندآوری می‌کنند و فرزندش را بلافاصله بعد از به دنیا آمدنش از او جدا می‌کنند.

کاظم نسب الباجی، نماینده اهواز در مجلس، خبر بازداشت بیش از ۱۵۰ نفر در اعتراضات فروردین ماه اهواز را تایید کرده و از مقام‌های امنیتی و قضایی خواسته است که آنها را آزاد کنند.

آقای نسب الباجی در مصاحبه با روزنامه اعتماد، چاپ تهران، گفته است: ” کماکان منتظریم که همه بازداشت‌شدگان ظرف یکی، دو روز آزاد شوند. تاکنون حدود ١۵٠ نفر از معترضان بازداشت شده‌اند که انتظار داریم مسوولان امنیتی هرچه سریعتر دستور آزادی این شهروندان را صادر کنند.”

نماینده اهواز از معترضان دفاع کرده و گفته تجمعات آنان مدنی و مسالمت‌آمیز بود

شهر اهواز از 28 اپریل ماه گذشته مصادف با 8 فروردین شاهد  تجمع اعتراضی از عرب های استان خوزستان بود که به پخش برنامه ای از تلویزیون ایران اعتراض داشتند.

به گفته معترضان، برنامه پخش شده از صدا و سیما “توهین آمیز” بوده است.

بر اساس گزارش های سازمان های حقوق بشری در تجمع چند روز گذشته شاهد دستگیری گسترده بوده ایم  شمار این دستگیر شدگان بیش از 450 نفر است.بیشتر دستگیری ها در منطقه مالشیه، حمیدیه، عین دو، کوت عبدالله، ولسوالی علاوی و شهرهای مختلف اهواز و آبادان بوده

تصاویر منتشر شده در فضای مجازی حاکی از اعمال خشونت در زمان دستگیری تظاهر کنندگان است

در بین دستگیر شدگان 15 کودک و نوجوان با سنین بین 11 تا  15 سال دیده میشوند مامورین امنیتی با یورش به منازل فعالین مدنی ساکن در حاشیه شهر سعی در ایجاد رعب و وحشت در میان مردم دارند

به علت ایجاد همین وحشت و خفقان بیشتر خانواده های دستگیر شدگان از رسانه ای کردن این موضوع هراس دارند

بعضی از خانواده ها برای پیگری وضعیت دستگیر شدگان به دفتر وزارت اطلاعات رفتن که همان جا دستگیر شدن و بعدها با تجمعات خانواده دستگیر شده برخورد شد

با توجه به رفتار خشونت امیز چند ماه گذشته حکومت با دستگیر شدگان که منجر به مرگ انها شده خطر جدی این افراد را تهدید میکند.

گذشته ثابت کرده شدت برخورد با این دستگیر شدگان بسیار خشنتر و سنگینتر است علت این شدت برخورد  قومیت عرب فاعلان ان است

از جمله کشته شدگان بازداشتی که در زمان بازداشت مرگ اننان اعلام شده میتوان به:

محمد راجی، یکی از دراویش گنابادی و از فرماندهان سابق سپاه پاسداران در دوران جنگ ایران و عراق بود که “در اثر ضربات وارده حین بازجویی” روز ۱۳ اسفند ماه در “بازداشتگاه پلیس” درگذشت ویا طالب بساطی دانشجوی رشته پزشکی که به اتهام ارتباط با گروه‌های مخالف کرد بازداشت شده بود به دلیل اصابت ضربه به سرش حین بازداشت درگذشت و جنازه‌ وی روز ۶ اسفند تحویل خانواده‌اش داده شد.

سینا قنبری جوان 22 ساله ای که در جریان اعتراضات دستگیر شده و بعد از مدتی مقامات خبر مرگ او را به خانوادش اعلام کردند علت مرگ خودکشی ثبت شده.وحید حیدری جوان 23ساله ای اراکی نیز پس از شرکت در اعتراضات دستگیر و بعد از مدتی خبر خود کشی ان به خانواده او اعلام شد.

دکتر کاووس سیدامامی، جامعه شناس، فعال محیط زیست و استاد دانشگاه که به جرم جاسوسی بازداشت شده بود روز ۱۹ بهمن ماه در زندان اوین درگذشت و مقامات قضائی علت مرگ وی را “خودکشی” اعلام کردند

 

این اولین باری نیست که حکومت در قبال عرب های خوزستان حرکت خصمانه این چنینی از خود نشان میدهد در سال 2005 بعد از افشا شدن نامه ای که قرار بود طی ان کوچ اجباری اعراب اهواز در دستور کار قرار گیرد .مردم عرب اهواز دست به رشته اعتراضاتی زدن که طی ان افراد زیادی کشته و دستگیر شدن جنازه بعضی از کشته شدگان در رود خانه انداخته شد گزارشاتی و تصاویری از ماهی گیران منتشر شد که ادعا میکردن اجساد را در رودخانه پیدا کردند

جمهوری اسلامی گذشته و تاریخ و ارزش های اقوام را ننگ میداند و فرهنگ انقلابی  حال حاضر را بهترین فرهنگ و ارزش میداند و رهبران کنونی را ستاره های درخشان تاریخ ایران میداند

ولی مردم ایران از هر قومی باور دیگری دارند

جمهوری اسلامی با تمام قدرت و سلاح و رسانه ای که دارد تلاش میکند  ارزش های انقلابی خود را بر جامعه غالب کند.به زبان ساده حکومت حقوق و خود قومیت را به رسمیت نمیشناست دلیل این سخن را میتوان در ندادن حق تحصیل به زبان مادری را به مشتاقان زبان مادری دید

جمهوری اسلامی هیچ ارزشی برای مطالبات فرهنگی اقوام نمیگذارد و همه را سربازان جان بر کف اسلام میداند

 

یاداشت :مهدی ماهورام

 

 

 

 

 

 

بحران آب کم و بیش در اکثر مناطق ایران به موضوعی جدی تبدیل شده است. بخش‌های زیادی از کشور، به دلیل مسائل محیط زیستی، عملا غیرقابل سکونت شده و یا با مسائل جدی اقتصادی و اجتماعی مواجه‌اند. ایمان پاکنهاد در این گزارش به بحران خشکسالی در سیستان پرداخته است.

آن روز صبح که باد شن‌های کف دریاچه‌ هامون را از جا می‌کند، آقای اکبر کیخا ناگهان دوید لای گله‌ گوسفندها. بره‌ای یکی‌دوماهه را با یک دست بلند کرد و گفت: «همین دیروز شش تا از این بره‌ها را سر بریدم. به بزرگ‌کردنشان نمی‌ارزه. اگر نکشم، فردا، پس‌فردا از تشنگی و گرسنگی می‌میرن.» این را گفت و بره را در برهوت رها کرد. بعد رو کرد به عکاس: «بیا، بیا بریم جای بهتری نشانت بدم.» محمدعلی، پسر آقای کیخا گفت: «بهتر یعنی بدتر.»

آقای کیخا، که ۴٠٠ هکتار زمین در سیستان دارد، از لای درختان گز رد شد و به یک گودی رسید که رد چنگگ بیل مکانیکی بر دیواره‌هایش پیدا و اندکی آبِ گل‌آلود هم ته گودال جمع شده بود. «این چاهک‌ها را خود مردم کَندن تا به آب برسن و چند روزی دام‌ها رو سیراب کنن.» کیخا داشت توضیح می‌داد که صدای یک ماشین از دور آمد. یک وانت تویوتا بود که داشت از کف هامون رد می‌شد. پشتش تانکری هزارلیتری پر از آب. کجا می‌رفت؟ «هر روز دو بار می‌آم و می‌رم. آب میارم برای گله‌ا‌م. از شیر آبِ توی خونه پُرش می‌کنم.» هر روز ۶٠ کیلومتر رانندگی می‌کرد تا گله‌اش تشنه نماند. هر روز بیست لیتر بنزین می‌سوزاند و هر ماه حدود صدهزار تومان پول قبض آب می‌داد. اسمش علیرضا بارانی و تنها خواسته‌اش از هر بنی‌بشری آب بود.

باد و آفتاب پادشاهان «رونگ دومَکه»اند؛ در نبردی تن‌به‌تن و انگار ابدی بر تخت سلطنت. یکی شن‌ها را بلند می‌کند و زباله‌های پلاستیکی را در هوا می‌پراکند و دیگری عبوس و بی‌رحم بر زمین خشک می‌تابد. رونگ دومکه، در نزدیکی شهر نیمروزِ سیستان، روزگاری جزیره‌ای بود میان دریای هامون، اما اکنون نه خبری از زورقی هست، نه از نیزاری و نه از علفی. حسینعلی که داشت گله‌اش را می‌چراند دستش را به سمت دو دیوارِ فروریخته دراز کرد: «آنجا مدرسه بود. بچه‌هامون آنجا درس می‌خواندن. برید تهران گپ بزنید و بگید سیستان وامانده.» یک کیلومتری دورتر، دیوارهای دیگری را هم نشان داد. «آنجا هم مدرسه آمونک بود.» آقای کیخا گفت: «جاهای بهتری نشانتان می‌دهم. نگران نباشید.» محمدعلی خنده‌ای کرد: «بهتر یعنی بدتر.»

جای بهتر روستای «ده‌نو پشتِ ادیمی» بود. مردها، زن‌ها، پیرها و بچه‌ها همه در خیابانِ اصلی روستا راه می‌رفتند و بی‌آنکه حرفی بزنند به همدیگر نگاه می‌کردند. کوچه‌ها پر از قایق‌های واژگونی بود که سال‌ها در هیچ آبی رها نشده بودند. جمعیت ١١٨٠ نفری‌اش، به‌رغم نرخ مثبت رشد جمعیت و افزایش حدود ١۴ درصدی تعداد خانوار در فاصله‌ دو سرشماری ١٣٩٠ و ١٣٩۵ ثابت مانده بود که یعنی خیلی‌ها از روستا رفته بودند. در خانه‌ها باز بود. در خانه‌ علیرضا صیاد اربابیِ میانسال هم باز بود. اتاق‌ها تودرتو بودند و دیوارها پر از نقش‌ونگارها. «به خدا به‌جز «رایانه» هیچ درآمدی نداریم. چهار نفریم و هرکدام ۴۵ هزار تومن می‌گیریم. قدیم‌ها آب بود. می‌رفتیم ماهیگیری. الان سال‌هاست آب نداریم. آب نداریم. به خدا آب نداریم. صبح تا شب می‌شینیم همینجا.» صیاد اربابی ١٠ سال پیش کلیه‌اش را در زابل عمل کرده بود. می‌گفت باند و گاز را توی کلیه‌اش جا گذاشته بودند و دوباره عمل کرده. بیمه‌ صیادی داشت و تقاضا داده بود بازنشسته‌اش کنند. «گفتن تو هنوز ازکارافتاده نیستی و توان کار کردن داری.» اما آبی نبود که صیاد ماهی بگیرد. ماهی‌ها پشت سدهای افغانستان در رودخانه‌ هلمند (هیرمند) شنا می‌کردند.

چهل و چهار سال پیش امیرعباس هویدا، نخست‌وزیر وقت ایران، با محمد موسی شفیق، همتای افغانستانی‌اش، دیدار کرد. موضوع جلسه حل مهمترین مناقشه‌ ایران و کشور همسایه‌اش بود. هویدا در جلسه دستورهای محمدرضا پهلوی، شاه ایران را موبه‌مو اجرا کرد. توافقنامه امضا شد: ایران حق دارد ٢۶ مترمکعب در ثانیه با حجم سالانه ۸۵۰ میلیون متر مکعب یا ۲۰ درصد از آب رودخانه هیرمند (هلمند) آب دریافت کند. و البته طبق معاهده‌ بین‌المللی، درباره‌ کشورهای دارای رودخانه، کشور بالادست رودخانه (افغانستان) حق ندارد جلو ریزش آب به کشور پایین‌دست (ایران) را بگیرد. جلسه تمام شده بود. همه می‌دانستند هامون بدونِ حقابه‌ هیرمند می‌میرد. چندی بعد افغانستان زیرِ قولش زد. شاه از ایران رفت و انقلاب شد. زندگی هویدا را با شلیک گلوله به سرش پایان دادند. جنگ هشت‌ساله ایران و عراق شروع شد. افغانستان که هیچ‌گاه به قولش پایبند نبود، بدون توجه به توافقنامه، روی هیرمند (هلمند) سد ساخت. برداشت تریاک ناب نیازمند کشت خشخاش اعلاست. خشخاش آب می‌خواست. سد کجک را روی هلمند ساختند و راه آب کم‌کم بسته شد. در سال ١٩٩۴ طالب‌ها بر کرسیِ قدرت و زور نشستند تا اینکه در آخرین روزهای پیش از قدرت، در ٢٠٠١، هیرمند را کامل به‌روی ایران بستند. آب دیگر به سمت ایران نمی‌آمد، حتی یک ‌قطره، مگر به‌زور سیلاب و پرشدن منابع ذخیره آب. محمد خاتمی، نخستین رئیس‌جمهوری ایران بودکه اوضاع را بحرانی دید و به افغانستان سفر و درباره‌ هیرمند مذاکره کرد. از آنها خواست به توافقنامه پیش از انقلاب ایران پایبند باشند. حامد کرزی، رئیس‌جمهوری کشور دوست و همسایه، از این گوش شنید و از آن یکی به‌در کرد. در هشت سال ریاست محمود احمدی‌نژاد بر دولت جمهوری اسلامی ایران هم هیچ مذاکره‌ای برای نجات مردم سیستان از تشنگی انجام نشد تا اینکه دولت حسن روحانی فرارسید. او در دومین سال ریاست‌جمهوری‌اش، در هفتم فروردین ١٣٩٣، به افغانستان رفت و «در جلسه دوجانبه با رئیس‌جمهوری و وزیران افغانستان بحث اصلی‌ام مسأله آب و رودخانه هیرمند و دریاچه هامون بود.» چهار سال از وعده‌ روحانی برای گرفتن حقابه هیرمند از افغانستان می‌گذرد و هنوز مردم سیستان چشم‌به‌راهند و آن‌طور که صیاد اربابی‌ گفت شمار سال‌های خشکسالی از دستشان دررفته است. وسط حرف‌های علیرضا صیاد اربابی چند پیرزن وارد خانه شدند و همانجا دم در نشستند. صیاد اربابی به جایی در حیاط اشاره کرد: «آن شیر آب را می‌بینید؟ چشممان بهش خشک می‌شه. آب‌خوردن هم خیلی سخت داریم.» زنی که سنش از همه بیشتر بود دلش پر از درد بود.

چند سالته مادر؟

هفتاد، هشتاد، نود…

چادرش به رنگ شب مهتاب بود و یک دنیا ستاره ریخته بود در دامنش. «سینه‌ام فلج است، قلبم فلج است، پاهایم فلج است. آب نداریم.»

قدیما اینجا چه شکلی بود مادر؟

آب داشتیم. ماهی می‌گرفتیم. چور (پرنده محلی) شکار می‌کردیم. حصیر می‌بافتیم. الان دیگه نی نداریم که حصیر ببافیم.

اکبر کیخا آمد وسط حرف‌ها. «آبی نیست که نی دربیاد. همه‌جا خشکه.»

زنی در مزرعه

انتهای جاده بی‌نهایت بود. تا ته خشکی. دو طرف جاده را مزارع بی‌آب‌وعلف پر کرده بود. نه کشاورزی بود و نه مترسکی. هیچ پرنده و چرنده‌ای به این زمین‌ها نمی‌آمد. اما در یکی از مزرعه‌ها زنی چمباتمه نشسته بود و ساقه‌های خشکیده‌ گندم را از ریشه می‌کَند. دست‌هایش بزرگ و سیاه و ترک‌خورده بود. امسال هم زمینشان از تشنگی خشک شده و محصولی برای برداشت نمانده بود. «اینها رو می‌چینم برای دام‌ها. غذای یکی‌دو روزشون رو کفاف می‌ده.» بعد دست‌هایش را به پهنای جهان باز کرد و گفت که این‌ها همه زمین‌های ماست. اسمش زهرا راداری بود و هفته‌ قبل که یکی از فامیل‌هایشان در یکی‌دو روستا آن‌طرف‌تر مُرده بود، هزار تومان پول کرایه ماشین نداشته تا در پُرسه (مراسم ختم) شرکت کند. «دولت دیده‌اش رو به روی ما بسته. پنج تا دخترم رو شوهر دادم اما دو پسر بیکارم هنوز با ما هستن. شوهرم کوره، نمی‌بینه. دولت هم که به‌جز سیستان به همه‌ جهان کمک می‌کنه.» می‌گفت و گندم‌های خشک و نرسیده را از بیخ می‌کند. آقای کیخا گفت: «آفتاب اینجا چشم آدم رو کور می‌کنه.»

چند سالته مادر؟

شصت سال

چند ساله شوهر کردی؟

چه می‌دونم. پنجاه سال، شصت سال.

یعنی از وقتی به‌دنیا اومدی شوهر داشتی؟

خنده‌ای به وسعت مزرعه کرد و قهقهه‌اش را به باد سپرد. «یادم رفته.»

چند ساله تو این مزرعه کار می‌کنی؟

صدای قهقهه خاموش شد و باد آرام‌ گرفت: «از وقتی شوهر کردم. از اول عمر خسته.»

صفِ تمنا

آقای کیخا گفت برویم. آفتاب بر جاده می‌زد که لکه‌ای در دوردست، میان گندم‌های مُرده مزرعه‌ای، پیدا شد. جمعی از اهالی دهستان «بِزی»، از توابع نیمروز بودند. خبردار شده بودند کسانی آمده‌اند که شاید صدایشان را بشنوند. لکه‌ خاکستری ناگهان متلاشی شد. بلند شدند و به صف ایستادند کنار هم. انگار که بدهکار عالم و عالمیان باشند. انگار که خشکی زمین‌ها تقصیر آنها باشد. صف تمنا بود. آقای کیخا گفت: «حرف‌هایشان را بشنوید. اینها هر شب آرزوی مرگ می‌کنند.»

قرار شد آقای آچاک به‌نمایندگی از همه حرف بزند. یک دسته ساقه‌ خشکیده گندم در دستش گرفت و شروع کرد: «بذر و کشاورزی از بین رفته، صاحبش هم از بین رفته. دیگر صاحب زنده‌ای نیست. درسته الان داریم صحبت می‌کنیم اما واقعیت اینه که قلبمان شکسته و از بین رفته‌ایم. خوشبختانه هیچ آبی نیست که نه از نهر بلکه از آسمان بیاید.» ساقه‌ها را انداخت زمین و همهمه‌ای شد. یکی دیگر از مردان آمد نزدیک‌تر و برگه‌ای نشان داد: «گواهی می‌شود سرباز وظیفه محمودرضا بزی خالصی فرزند حاجی جمعی گردان ٣۵٢ توپخانه بوده و از تاریخ ٢۵/١٢/۶۶ الی ١۵/۶/۶٩ در جبهه‌های حق علیه باطل مشغول انجام وظیفه بوده است. امضا.» چندین هکتار زمین داشت که از تشنگی مرده بودند. می‌گفت ولله پول نداشتیم همه زمین‌هایمان را بیمه کنیم. بقیه هم مثل محمودرضا. هکتاری پنجاه‌هزار تومان باید می‌دادند که زمین‌هایشان بیمه شود اما نداشتند. حسن آمد وسط حرف‌ها: «در خشکسالی خسارتی که به هر هکتار ما وارد می‌شه یک‌ونیم تا دو میلیون تومنه. اما بین پنجاه تا دویست هزار تومن خسارت می‌دن. انصاف نیست.» آقای آچاک کلاهش را برداشت و پوست سیاه سرش زیر نور آفتاب درخشید. «امسال وضع بدتره. حدود سی‌درصد زمین‌دارای این منطقه تونستن پول بیمه رو جور کنن. کدام مسئولی آمده بپرسه حال ما را.»

آخرین روزهای سال ١٣٩۶ بود که محمدابراهیم حسن‌نژاد، قائم‌مقام صندوق بیمه کشاورزی در نشست سراسری مدیران ستادی و استانی مدیریت بحران کشور درباره‌ی تغییر اقلیم و خشکسالی حرف زد. «طی دهه گذشته بیش از ٩٠ درصد از بیمه‌گذاران بیمه کشاورزی از صندوق بیمه کشاورزی غرامت دریافت کرده‌اند که نشان از حجم بالای خسارات بخش کشاورزی دارد؛ به‌گونه‌ای که خسارات مستقیم سالانه این بخش بیش از٢٠٠ هزار میلیارد ریال تخمین زده می‌شود و جبران این خسارات و کاهش اثرات آن نیازمند یک عزم ملی و همکاری همگانی است.» قائم‌مقام صندوق بیمه کشاورزی احتمالا خبر ندارد که خیلی از کشاورزها، مثل کشاورزهای سیستان، درآمدی برای تأمین هزینه‌ بیمه ندارند. مثل احمد که هم زراعت داشت و هم دامداری. «زمینمان که خشک شد. گاوهام رو هم مجبورم بفروشم. اما فقط دلال‌ها از ما می‌خرن. چون خودمون توان فروش مستقیم به شهرستان‌ها رو نداریم. گاوم هفت‌هشت میلیون می‌ارزید، پریروز فروختمش دو میلیون تومن.» کیخا که می‌خواست بحث را تمام کند، گفت: «اینجا آب در اختیار کشاورز نیست، کشاورز در اختیار آب است. اون گاوش رو دوست داره. گوسفندش رو دوست داره. نمی‌خواد ترکشون کنه. دلش به همین یه‌تیکه خاک بنده، کنار گاو و گوسفنداش.»

آقای آچاک دست‌هایش را به‌سمت آفتاب دراز کرد و گفت: «درآمدمان صفر است. هر شب آرزوی مرگ می‌کنیم. مردانه می‌گم که به مرگ خودمان راضی هستیم.» صف تمنا دوباره تشکیل شد. این‌بار کنار جاده، به‌نشانه‌ تشکر و خداحافظی.

برویم پَلگی بزی

آقای سخی آریایی‌زاده جلوتر از همه آمد. عضو شورای ده بود. دستار سفیدش را روی سرش محکم کرد. صورتش هفتاد ساله بود و دست‌هایش صد ساله. هیچ دستی بزرگ‌تر از دست‌های او نبود. انگشت‌های پهنی داشت و کف دستش مثل یک بشقاب به مچش چسبیده بود. «ما سیصد خانوار بودیم. حالا پنجاه‌تا بیشتر نیستیم. همه رفتن.» این را گفت و راه افتاد در کوچه‌های شن‌گرفته آبادی. خانه‌ها متروکه بودند و قفلی مستأصل، به‌نشان مهاجرت، بر درشان؛ ترس از تشنگی، هراس از گرسنگی و گریز از مرگ. آنها هم که خانه‌شان در آهنی نداشت، درهای چوبی را گل گرفته بودند. تکه‌هایی از گِل یکی از درها زیر آفتاب خشک شده و نوری نازک به درون خانه افتاده بود. زنبیل آبی‌رنگ، کلمن شکسته، قوری فلزی، ظرف یکبارمصرف غذا، شناور کولر و قوطی نوشابه از روزن پیدا بود و پرده‌ای که انگار در آخرین لحظات از جلو تاقچه کاهگلی به کناری زده بودند. سخی که حرف می‌زد صدایش از ته چاه می‌آمد. «امسال عید یک‌سری آمدن عیددیدنی. خانه خودشون نرفتن. رفتن خانه فامیل‌هاشون و بعد چند روز برگشتن. من هم که اینجا ماندم به‌خاطر پدر پیرمه. فردا که فوت کنه می‌رم.»

سر و کله‌ آقای کیخا پیدا شد. آمد و تکیه داد به دیواری سیمانی، کنار دری قفل‌زده. «از اینجور جاها زیاده. همه روستاهای سیستان این بلا سرشون اومده. سیستان داره خالی می‌شه.» چند کودک با دوچرخه از روی شن‌های روان رد شدند و رفتند. سخی آریایی‌زاده گفت: «دبستان دِه فرسوده شده. اگه بهش نرسن چندوقت دیگه می‌ریزه. به داد ما آریایی‌ها برسید.»

سیستانی‌ها خشکسالی کم ندیده‌اند. سال‌های ١٣٢٨ و ٣٨ هم گرد خشکی بر آسمان سیستان پاشیده بودند. سال ١٣۴٩ وضع بدتر و اوضاع بحرانی شد. تا اینکه به‌گفته پیرمحمد ملازهی کارشناس مسائل منطقه در گفت‌وگو با خبرگزاری مهر، شخصی به‌نام انعام که در دربار محمدرضا پهلوی، شاه وقت ایران نفوذ داشت، توانست در سال‌های ۵٠ و ۵١ بخشی از زمین‌های دربار در گرگان را به سیستانی‌ها بدهد. و آن‌طور که در مقاله «خشکسالی و مهاجرت (مطالعه موردی زابل)»، نوشته محمود یارقلی، نرگس غلامی و حسن اصغری آمده، بیش از ۵۵ هزار نفر از سیستانی‌ها (یک‌سوم جمعیت) به گرگان مهاجرت کردند. با این همه خشکسالی مهیب هنوز آغاز نشده بود. سال ١٣٧٧ برای سیستانی‌ها آغاز خشکسالی بزرگ بود. درست بیست سال می‌گذرد و هنوز آبی بر مزارع سیستان جاری نشده و سیستانی‌های تشنه راه دیگر شهرها را گرفته‌اند.

از سوی دیگر آخرین داده‌های مرکز آمار ایران می‌گوید تعداد خالص مهاجرت در استان سیستان و بلوچستان بین ١٣٩٠ تا ١٣٩۵ منفی ٣٢ هزار نفر بوده. یعنی تعداد کسانی که رفته‌اند بیش از ٣٢ هزار و ٣٠٠ نفر بیشتر از کسانی است که به این استان مهاجرت کرده‌اند. مرکز آمار ایران هنوز آمار تفکیکی شهرها را در همین فاصله‌ زمانی منتشر نکرده اما در دوره‌ قبلی (١٣٨۵-١٣٩٠) تعداد خالص مهاجران شهرستان زابل منفی ٨ هزار و ۶٢٣ نفر بوده. کجا رفته‌اند؟ آقای کیخا کمی از دیوار فاصله گرفت و گفت: «تهران، کرج، خراسان، گلستان، مازندران، سمنان، کرمان، فارس و هرجایی که کار باشه. آب باشه.»

حسینعلی جان‌آبادی

کوه‌خواجه مثل یک کشتی غول‌پیکر وسط دریای خشک هامون افتاده بود. دور تا دورش زمین خشک و درختان گز در دستان باد. از بالای قله مسطح کوه، لکه‌های سیاه و نامنظمی، مثل دانه عدس محل زندگی چند خانواده بود. بی‌هراس از ریزش آب بر سطح دریا سیاه‌چادرهایشان را برپا کرده بودند. کیخا گفت از شیب صخره پایین برویم، نزدیک‌تر است. ۴۵ دقیقه‌ای طول کشید تا صخره‌ها به چادرها رسیدند. چشم‌های سگ تشنه از حدقه بیرون زده بود و تاب حمله به غریبه‌ها را نداشت. پای بره دو روزه را به چوبی درون چادر بسته بودند تا زیر آفتاب نرود، تشنه نشود، نَمیرد. گله گوسفندها را پدر به چرا برده بود. زن، نشئه از تریاک ظهر، گفت: «کدوم چرا؟ علوفه‌ای نیست، آبی نیست که بخورن. فقط باید مراقب باشه در نرن.» دیروز یکی از گوسفندهایشان به هوای آب و علف از گله جدا و گم شده بود.

اینجا چادر زدین نمی‌ترسین یهو آب بیاد؟

آب باشه و بیاد زندگی‌مونو ببره. راضی‌ایم. عیبی نداره.

مورچه‌ای بزرگ روی شال قهوه‌ای رنگ زن راه ‌رفت و میان موهایش ناپدید شد. از طایفه جان‌آبادی بودند. از کل طایفه ٢٠ خانوار مانده و همینجا اتراق کرده بودند. «بقیه فروختن و رفتن.» چشم‌های زن از کاسه جدا شده بود و دانه‌های عرق بر پیشانی‌اش می‌غلتیدند.

حسین ساکت و بی‌جنبش کنار سگ ایستاده و لباس سیستانی بر تن لاغرش خوش نشسته بود. کلاس هفتم بود. تا کلاس سوم در مدرسه (چادر) عشایری درس خوانده بود. «تا پنجم همین بالا کنار آثار باستانی درس خوندیم. ششم رفتم لطف‌الله و هفتم هم مدرسه شهید رجایی تو شهر علی‌اکبر.»

چقدر راهه تا مدرسه؟

یه ساعت پیاده.

سرویس ندارین؟

نه.

صبح‌ها کی بیدار می‌شی؟

پنج.

اسم معلمتون چیه؟

غم عالم در یک لحظه از دل حسین رفت. انگار نه انگار این همه مرارت. خنده مکرر از عمق شادی: «خانم شهری. از زابل میاد. خیلی مهربونه. خیلی مهربونه. خیلی دوسش دارم.»

۴۶ هزار چشم منتظر

همه‌جای سیستان، کنار جاده، در برهوتِ روستاها و کنار زمین‌های کشاورزی نیمه‌استوانه‌های بتنی با فاصله‌ای حدود نیم‌متر از زمین به چشم می‌خورد. خشک و خالی از آب. می‌خواستند این نیم‌لوله‌ها سیلاب سیستان را هدایت کند. اما بیست سال است که به‌جای آب، ریگ روان در آنها جاری است. طرحی که سال‌ها قبل تصویب و شروع به اجرا شد. چه کسانی این طرح را تصویب کردند؟ سازمان عمران سیستان در زمان هاشمی رفسنجانی تأسیس شد. هشت وزیر عضو مجمع این سازمان بودند و زیر نظر سازمان برنامه‌وبودجه کل کشور فعالیت می‌کردند. بعدها این سازمان به شرکت توسعه منابع آب و خاک سیستان تنزل یافت و زیر نظر وزارت نیرو درآمد. «طرح نیم‌‌لوله‌ها یکی از تصمیمات همین شرکت بود که بر مبنای هدایت سیلاب به اجرا درآمد، نه کنترل سیلاب. چون ما در جلسه‌ای با مسئولان اثبات کردیم که منافع سیلاب در سیستان بیشتر از ضررهای آن است و این نیم‌لوله‌ها برای شرایط تَرسالی طراحی شده‌اند.» اینها را احمدعلی کیخا، نماینده سیستان در مجلس می‌گوید که دکترای اقتصاد کشاورزی، گرایش اقتصاد آب از استرالیا دارد. «پروژه نیم‌لوله‌ها بیش از٩٠ درصد پیشرفت داشت که متوقف شد. تاکنون هم بیش از ٣٠ میلیارد تومان بودجه صرف احداثش شده.» محمدعلی، پسر آقای کیخا روی یکی از بلوک‌های بتنیِ نیم‌لوله نشسته بود و به اوضاع جهان می‌خندید.

تنها منابع آب در سیستان چهار چاه‌نیمه است که بخشی از آن هم صرف تأمین قسمتی از آب شرب زاهدان شده است. حسن روحانی، رئیس‌جمهوری ایران، سال ١٣٩٣ در میان مردم زابل خبر از تصویب طرحی داد که قرار بود بخش‌هایی از زمین‌های سیستان را از خشکی نجات دهد: «به‌دلیل اوضاع آب‌وهوایی آب تبخیر می‌شود. برای رساندن آب به مزارع از طریق خطوط لوله باید اقدام کنیم و برای این کار ان‌شاء‌الله ۴۶ هزارهکتار زمین کشاورزی را زیر شبکه آبیاری لوله‌ای برای استفاده بهره‌ورانه از آب قرار خواهیم داد. این طرح، به حول قوه الهی ظرف سه سال آینده اجرا می شود که نیازمند ١۵٠٠ میلیارد تومان است.» آبی که قرار بود روانه‌ لوله‌ها شود باید از چاه‌نیمه‌ها تأمین می‌شد.

موسی بهلولی، رئیس دانشگاه زابل کنار چاه‌نیمه‌ها ایستاده بود و درباره‌ طرح ۴۶ هزار هکتاری حرف می‌زد. «اگر میزان ورودی آب به چاه‌نیمه‌ها صفر باشد، با اجرای این طرح، چاه‌نیمه‌ها ظرف سه‌چهار سال آینده خشک خواهند شد.» آقای کیخا کمی دورتر پشت کرده بود به چاه‌نیمه که مثل آینه روبه‌روی آفتاب دراز کشیده بود. «تقسیم آب این طرح رو گذاشتن بر مبنای قانون اصلاحات ارضی سال ١٣۴٠ در حالی‌که سال ١٣۶١ قانونی تصویب شد به اسم توزیع عادلانه آب.»

بهلولی از کارهایی گفت که دانشگاه زابل برای بهبود وضع سیستان کرده. از احداث دریاچه تفریحی هامونک و کشت گیاهان دارویی و پرورش شترمرغ و تولید گیاهان دارویی تا احداث سالن همایش‌های آیت‌الله هاشمی رفسنجانی. «ما داریم روی کشت جایگزین کار می‌کنیم. می‌خواهیم زیتون را به‌عنوان جایگزین گندم و جو به کشاورزها معرفی کنیم و به آنها آموزش بدهیم که زیتون مقاوم است و نیاز کمتری به آب دارد.» بهلولی داشت از دستاوردهای دانشگاه آزاد می‌گفت که به نقطه صفر مرزی رسیدیم. «اینجا منشأ ورودی آب هیرمند به سیستان است.» آن سوی رودخانه چند افغانستانی باهم گپ می‌زدند و این سو بالای برجک مرزبانی پنج سرباز پشت مسلسل ایستاده بودند. سه نفرشان زابلی بودند و یکی از اصفهان آمده بود و آن‌یکی از بلوچستان. «ما که آب ندیدیم تو خدمتمون.» باد از بالای برجک استوانه‌ای می‌پیچید و می‌ریخت توی رودخانه. به‌جای آب ماسه‌ها در رودخانه می‌غلتیدند. ملخی از برجک نگهبانی به رودخانه پرید. ستاره‌ها چشم‌هایشان را بسته بودند در شب زابل. آقای کیخا گفت امشب بهترین جای سیستان را نشانتان می‌دهم.

سفر به انتهای شب

تکه‌ای از دیوار آجری سوراخ بود. از همان‌جا می‌شد رفت داخل زمینی که قرار بود خانه شود اما در ظلمات آن شب، تنها نور، آتشی بود که مصرف‌کنندگان مواد مخدر روشن کرده بودند. در گوشه‌ای یک زن و سه مرد، یکی تنها کزکرده کنار دیوار، دیگری وسط زمین روی تل خاک. کریستال می‌کشیدند، مخدری صنعتی که چند سالی است در ایران هم تولید می‌شود. پنج دقیقه آن‌طرف‌تر قبرستان قدیمی زابل بود. مردی آن انتها از سوراخی بیرون آمد، جهید و پرید آن‌طرف دیوار مزار. رفیقش دو زانو نشسته بود روی یکی از قبرها. «١۶ ساله توی این قبر زندگی می‌کنه.»

 

منبع: روزنامه شهروند

چهارشنبه سپری شده مورخه بیست و نهم فروردین ماه در برنامه تفسیر خبر تلویزیون ایران فردا اجرای حکم اعدام مرحوم “بهمن ورمرزیار” را از منظر قانون مجازات اسلامی مورد تحلیل و بررسی قرار دادم. با نظر به موازین حقوقی نه تنها قانون مجازات حکم اعدام را در این مورد تجویز ننموده بود بلکه، برابر روح قانون نامبرده میباید مورد عفو قرار میگرفت که نگرفت. اما به هر روی گویی توضیحات اینجانب به اما و اگرها پایان نداده و در فضای مجازی برخی خطاب به راقم اعتراض نموده و حکم اعدام مرحوم بهمن ورمرزیار را به جهت حمل سلاح و استدلال هایی از این دست مشروع و قانونی تصور نموده اند. حتی کانال تلگرام “رجانیوز” با انتشار فیلمی با عنوان “افشاگری یکی از دوستان بهمن ورمرزیار از پشت صحنه تسلیم وی و فشار رسانه ای خانواده” در صدد توجیه حکم اعدام و اجرای آن برای نامبرده بر آمده است. شخصی که به زعم رجانیوز دوست بهمن ورمرزیار معرفی شده است میگوید:
«آقای بهمن ورمرزیار که اعدام شدند هم آرایشگاه داشتند و هم باشگاه داشتند. یعنی بیکار نبودند، فقیر نبودند. ایشان وقتی همدستانش دستگیر شدند و ایشان چهره واقعیش لو رفت به نوعی مجبور شد که خود را معرفی کند. چون می دانست که دیگر راه فراری ندارد. زمانی که دستگیر شد خانواده و آشنایانش آمدند دست به کارهای رسانه ای زدند که از طریق رسانه بتوانند فشار بیاورند به مسئولین و حکم آزادیش را بگیرند. اگر قرار باشد هر کسی هر کاری بکند و بعد کسانی پشتش باشند و بیایند برایش کارهای رسانه ای بکنند و بعدا هجمه جامعه را به سمت قوه قضائیه و رهبری ببرند که ایشان چون خود را معرفی کرده باید بخشیده بشود و عفو بخورد سنگ روی سنگ بند نمی شود. اگر هر کس در دستش اسلحه بگیرد سنگ روی سنگ بند نمی شود»
اول: بهمن ورمرزیار هجده روز پس از سرقت از طلا فروشی خود را به پلیس معرفی و مال مسروقه را نیز به صاحب مال مسترد داشته است. اگر او پس از لو رفتن به اجبار خود را معرفی نموده است چرا صاحب مال که مالش به سرقت رفته بود در مقام شاکی خصوصی برنیامده و از نامبرده شکایت نکرد؟؟؟ صاحب مال حتی برابر قانون “مسئولیت مدنی” هم دادخواستی تنظیم و تقدیم مراجع ذی صلاح ننمود تا خسارت ناشی از معلق شدن و به تعویق افتادن کسب و کار را از بهمن ورمرزیار مطالبه نماید. به نظر میرسد صاحب مال که مالش مورد سرقت قرار گرفته بود بر خلاف ادعای کانال خبری رجانیوز واقف به پشیمانی و توبه سارق بوده و به همین جهت هیچگونه شکوائیه یا دادخواستی تقدیم مراجع ذی صلاح ننموده است.
دوم: اگر چنانچه بنا را بر آنچه کانال رجانیوز مدعی شده است فرض را بر این استوار نماییم که نامبرده از روی اجبار خود را به مراجع ذی صلاح معرفی نموده و توبه ننموده است، آیا در این وجه قانون حکم اعدام را برای نامبرده تجویز نموده بود. ماده ششصد و پنجاه و پنج قانون مجازاد در مورد سرقت مسلحانه از بانک ها، صرافی ها و جواهر فروشی ها تصریح میدارد:
«هر گاه دو یا چند نفر با برنامه ریزی و مواضع قبلی پول نقد، اوراق بهادار یا جواهرات را از بانکها و صرافی ها سرقت کنند و حداقل یک نفر از سارقین مسلح به سلاح سرد یا گرم ظاهر یا مخفی، پر یا خالی باشد، چه از آن استفاده نماید چه ننماید، در صورت وقوع سرقت به حبس ابد و در صورت وقوع قتل به اعدام محکوم خواهد شد.
هرگاه به رغم میل سارقین، هیچ یک از اهداف آن ها امکان پذیر نشود به حبس تا پنج سال و هفتاد و چهار ضربه شلاق محکوم می شوند»
نص صریح ماده قانونی قوق حکم اعدام را در صورت سرقت مسلحانه از بانک ها، صرافی ها و جواهر فروشی در صورتی که منجر به قتل نشده باشد تجویز ننموده و در صورت عدم قتل توسط سارق یا سارقان مسلح فقط و فقط حبس ابد را تجویز نموده است. برابر این ماده قانونی مصرح در قانون مجازات اسلامی حتی در صورت عدم توبه سارق صدور حکم اعدام مخدوش و فاقد اعتبار میباشد.
سوم: به ادعای فیلم منتشر شده توسط کانال “خبری رجانیوز” توبه در چنین شرایطی یعنی سرقت مسلحانه موجب سقوط مجازات نشده و در صورت سقوط مجازات به جهت توبه سنگ روی سنگ بند نخواهد شد. اما آیا فقه و حقوق اسلامی و مواد مصرح در قانون مجازات اسلامی نیز با ادعای رجانیوز و اصولگرایان همراه و همنظر میباشند؟؟؟
*توبه در قرآن
توبه و استغفار در کلام الهی که میباید مبنای تمامی اندیشه های اسلامی قرار گیرد به عنوان فضل عظیم الهی و دری از درهای رحمت الهی تعریف شده است. در این نوشتار به چندین آیه در این باب مراجعه خواهیم نمود.
شورا / آیه بیست و پنجم:
“وَهُوَ الَّذِی یَقْبَلُ التَّوْبَهَ عَنْ عِبَادِهِ وَیَعْفُوعَنِ السَّیِّئَاتِ وَیَعْلَمُ مَا تَفْعَلُونَ”
و او کسی ست که قبول میکند توبه را و گناهان را میبخشد وعالم است به چیزی که انجام میدهید.
زمر / آیات پنجاه و سوم و پنجاه و چهارم:
“قُلْ یَا عِبَادِیَ الَّذِینَ أَسْرَفُوا عَلَى أَنْفُسِهِمْ لَا تَقْنَطُوا مِنْ رَحْمَهِ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ یَغْفِرُ الذُّنُوبَ جَمِیعًا إِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِیمُ وَأَنِیبُوا إِلَى رَبِّکُمْ وَأَسْلِمُوا لَهُ مِنْ قَبْلِ أَنْ یَأْتِیَکُمُ الْعَذَابُ ثُمَّ لَا تُنْصَرُونَ”
بگو اى بندگان من که بر خویشتن اسراف روا داشته‏ اید از رحمت‏ خدا نومید مشوید همانا خداوند همه گناهان را مى ‏آمرزد که او خود آمرزنده مهربان است. و پیش از آنکه شما را عذاب در رسد و دیگر یارى نشوید به سوى پروردگارتان بازگردید و تسلیم او شوید.
تحریم / آیه هشتم
«یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا تُوبُوا إِلَى اللَّهِ تَوْبَهً نَصُوحًا عَسَى رَبُّکُمْ أَنْ یُکَفِّرَ عَنْکُمْ سَیِّئَاتِکُمْ . . .»
اى کسانى که ایمان آورده‏ اید به درگاه خدا توبه‏ اى راستین کنید امید است که پروردگارتان بدیهایتان را از شما بزداید . . .
نور / آیه سی و یکم:
«. . . وَتُوبُوا إِلَى اللَّهِ جَمِیعًا أَیُّهَ الْمُؤْمِنُونَ لَعَلَّکُمْ تُفْلِحُونَ»
. . . همه شما جمیعا به درگاه الهی توبه کنید ای مومنین باشد که رستگار شوید.
نساء / آیه صد و دهم:
«وَمَنْ یَعْمَلْ سُوءًا أَوْ یَظْلِمْ نَفْسَهُ ثُمَّ یَسْتَغْفِرِ اللَّهَ یَجِدِ اللَّهَ غَفُورًا رَحِیمًا»
و هرکس بدى یا بر خویش ستم کند، سپس از خداوند آمرزش بخواهد، خداوند را بخشنده رحم کننده خواهد یافت.
بقره / آیه صد و بیست و دوم:
«. . . انَّ اللَّهَ یُحِبُّ التَّوَّابِینَ وَیُحِبُّ الْمُتَطَهِّرِینَ»
همانا خداوند توبه کنندگان و پاکان را دوست دارد.
در این باب تنها چندی از آیات کلام الهی در باب توبه را برشمردیم. در تمامی آیات توبه در قرآن مجید:
خداوند قبول کننده توبه است اما رجانیوز و دستگاه قضایی جمهوری اسلامی توبه را مقبول ندانسته و اشتباه خاطی را درخور عفو و بخشش ندانسته اند.
خداوند همه گناهان را در صورت توبه قبل از مجازات می آمرزد اما قوه قضائیه جمهوری اسلامی توبه پیش از اثبات جرم را از روی ناچاری و استیصال قلمداد کرده و نمی بخشد.
توبه راستین باعث بخشش گناهان میشود اما در دستگاه قضایی جمهوری اسلامی تواب همچنان گناهکار است.
توبه تواب باعث رستگاری او میشود اما در جمهوری اسلامی توبه باعث اعدام میشود.
هر کس از خداوند طلب بخشش کند خداوند را بخشنده رحم کننده خواهد یافت اما در جمهوری اسلامی هر کس توبه کند رژیم را اعدام کننده و نابود کننده خواهد یافت.
قرآن توبه کنندگان را در ردیف پاکان و مطهران قرار داده و آنان را دوست می دارد. اما دستگاه قضایی جمهوری اسلامی نه توبه کنندگان را دوست دارد نه پاکان را چرا که در این صورت حکم اعدام تواب را صادر و اجرا نمی نمود.
**توبه در فقه و حقوق اسلامی
همانگونه که در فوق عنوان شد توبه یک نهاد مهم در حقوق اسلامی میباشد که جهت سقوط مجازات و اصلاح فرد و جامعه مورد استفاده قرار میگیرد. از این نهاد با عنوان “عدول اختیاری” و “عذر قانونی” نیز یاد شده است.
تبیین تأثیر توبه در جرائم حدی میتواند در این مقال راهگشا باشد. وهبه الزحیلی در کتاب “الفقه الاسلامی و ادله” در تعریف مجازات حدی میگوید:
«مجازات های واجبی که از سوی شارع مشخص شده و حق الله میباشند”
برخی مانند محمد الزهره در کتاب “الجریمه” در تعریف حق الله گفته اند:
«حق الله به معنی چیزی است که معادل حق جامعه است و به تعبیر دیگر حق الله نسبت به مجازات ها و جرائمی است که مرتبط با طهارت و پاکیزگی جامعه میباشد. این فضیلتی است که از اجتماع و طهارت حراست مینماید. و شرع اجازه ترک آن را به امام و غیر امام نداده است»
برخی نیز مانند احمد فتحی بهنسی در کتاب “الموسوعه الجنایی فی الفقه المقارن” گفته اند:
“حق الله به حدود و مجازات هایی اطلاق میشود که در راستای مصالح عمومی و دفع فساد از جامعه و جلب منافع آن میباشند”
ابن قیم جوزی نیز در کتاب “اعلام الموقعین” اموری را که صلح در آنها راه ندارد را حق الله خوانده است.
تأثیر توبه در حقوق اسلامی در تمامی حدود حق الله محض مانند محاربه، بغی، زنا، لواط، مساحقه، شرب خمر و سرقت (منظور سرقت حدی نه غیر حدی) دیده میشود.
اکنون به تأثیر و نقش توبه در چند مورد از حدود میپردازیم.
*محاربه:
مذاهب فقهی امامیه و اهل سنت معتقد به سقوط جرم محارب در صورت توبه قبل از دستگیری و اقامه بینه میباشند. در این مورد محمد ابن ابن رشد در کتاب “بدایه المجتهد و نهایه المقتصد” میگوید:
«تمام فقیهان امامیه و اهل سنت به این امر اذعان دارند که اگر محارب پیش از تسلط توبه کند عفو میشود»
اما در مورد توبه پس از اثبات جرم محاربه رأی مشهور فقهای امامیه دلالت بر این دارد که توبه بعد از دستگیری محارب و اثبات جرم با شهادت شهود مجازات را اسقاط نمی نماید اما در صورتی که جرم با اقرار مجرم اثبات شود امام مخیر در عفو یا مجازات است. فقیهان اهل سنت نیز بر همین قول میباشند. ابن قدامه در کتاب”المغنی و الشرح الکبیر” در این باره از قول فقهای اهل سنت میگوید:
«فقیهان اهل سنت نیز بر این قول اتفاق نظر دارند که اگر توبه بعد از دستگیری باشد و یا بعد از اقامه دعوا در نزد حاکم، مجازات ساقط نخواهد شد»
اما قول دیگری نیز در این باب موجود است که برخی از فقها به ادعای عبدالقادر العوده در کتاب”التشریع الجنایی الاسلامی” طرح نموده و آن اینکه اگر محارب پس از دستگیری و اقامه دعوا ادعا کند که قبل از دستگیری توبه نموده و شواهد و قرائن بر توبه پیش از دستگیری دلالت نماید مجازات ساقط خواهد شد.
*سرقت حدی
حرعاملی در “وسائل الشیعه و صاحب جواهر معتقد به اجماع فقهای امامیه در مورد سقوط مجازات مجرم در صورت توبه سارق پیش از اقامه بینه تأکید نموده اند. همچنین آیت الله خوئی در “تکمله منهاج” پیرامون توبه پیش از اقامه بینه و پس از اقامه بینه و توبه پس از اقرار میگوید:
«اگر سارق خود در حالی که توبه کرده و مال مسروقه را به صاحبش باز گرداند مجازات از او ساقط می شود. اما توبه پس از شهادت مسقط نیست. همچنین اگر بعد از اقرار توبه کند قول مشهور فقها عدم سقوط است و بنا بر قول دیگر امام مخیر است که عفو کند یا حد را جاری نماید»
برخی از فقها رد مال مسروقه را قبل از دستگیری موجب تحقق توبه دانسته و معتقدند موجب سقوط مجازات میشود. احمد فتحی بهنسی در کتاب “الموسوعه الجنایی فی الفقه المقارن” به قول این دسته از فقها اشاره نموده است. این مورد مصداق مسترد نمودن مال مسروقه توسط مرحوم بهمن ورمرزیار میباشد. البته سرقت او سرقت حدی نبوده است و بنا بر این به وجه اولی در سرقت غیر حدی یا تعزیری توبه پیش از دستگیری و رد مال مسروقه میباید موجب سقوط مجازات شود.
در این مبحث به جهت تأثیر توبه در جرائم حدی به دو نمونه محاربه و سرقت حدی پرداختیم تا بتوانیم نقش توبه را در جرائم حدی که مجازات های سنگین تری نسبت به جرائم غیر حدی دارند بیان نماییم.
***توبه در قانون مجازات اسلامی
نقش توبه در قانون مجازات اسلامی به اندازه ای پر رنگ است که مبحث پنجم این قانون با عنوان “توبه مجرم” تدوین شده است. ماده صد و چهاردهم همین قانون تصریح میدارد:
«در جرائم موجب حد به استثنای قذف و محاربه هرگاه متهم قبل از اثبات جرم، توبه کند و ندامت و اصلاح او برای قاضی محرز شود، حد از او ساقط می‌گردد. همچنین اگر جرائم فوق غیر از قذف با اقرار ثابت شده باشد، در صورت توبه مرتکب حتی پس از اثبات جرم، دادگاه می‌تواند عفو مجرم را توسط رئیس قوه قضائیه از مقام رهبری درخواست نماید»
در این ماده قانونی در مجازات های حدی به استثنای محاربه و قذف توبه پیش از اثبات جرم یعنی حتی پس از دستگیری موجب سقوط مجازات میشود. همچنین توبه در جرائمی که با اقرار مجرم اثبات شده باشد نه با بینه در این صورت حتی پس از اثبات جرم نیز دادگاه مخیر به عفو مجرم میباشد.
حال اینکه با استناد به ماده فوق حتی در سرقت حدی در صورت توبه مجرم پیش از اثبات جرم موجب عفو بوده است. با این وصف توبه و استرداد مال مسروقه توسط بهمن ورمرزیار با نظر به اینکه از شمول سرقت حدی خارج بوده به گونه اولی میباید موجب عفو و اسقاط مجازات میبود.
چهارم: با نظر به اینکه قوه قضائیه رژیم در مورد سرقت تعزیری بهمن ورمرزیار نهاد توبه قبل از اثبات جرم و دستگیری و استرداد مال مسروقه به صاحب مال را بر خلاف نصوص قرآن و رأی فقها و قانون مجازات اسلامی ندید انگاشته و عفو را که حق تواب بوده جاری ننموده است فعلی جرم خیز را مرتکب شده است. در این صورت از این پس سارقان و متهمان به جرائم دیگر در شرایطی که نادم بوده باشند از ترس مجازات های غیر انسانی و غیر حقوقی جرأت توبه نخواهند داشت و احتمالا از مسترد نمودن مال مسروقه به صاحب مال امتناع خواهند ورزید.

دکتر “ابراهیم بنی احمد” همیشه سر کلاس در دانشگاه دوست داشت از خاطرات جوانیش بگوید تا شاید ما پی به ارزش های زندگی ببریم.

تعریف می کرد:

“روزی که قرار شد در سال ۱۳۰۹ من برای ادامه تحصیل به فرانسه بروم، وزیر علوم گفت نخست باید همگی به کاخ سعد آباد بروید تا رضا شاه شما را ببیند و برای شما حرف بزند، بعد عازم می شوید. برای همه ی ما کت و شلوار خریدند. من گیوه پایم بود !! همه گیوه پایشان بود و کسی تا آن زمان “کفش” نپوشیده بود !! برای همه کفش خریدند.

کت و شلوارهایمان را پوشیدیم و کفش هایمان را به پا کردیم و رفتیم کاخ سعد آباد دیدن رضا شاه. ۴۰ نفر بودیم. رضا شاه سخنرانی کوتاهی کرد و گفت: «سعی کنید هر کجا رفتید ایرانی باشید و ایرانی بمانید. به ایران برگردید و فردای ایران را شماها باید بسازید…».

من به فرانسه رفتم. با سختی ومشقت زیادی درس خواندم. جنگ جهانی دوم بود و دولت با سختی برای ما پول می فرستاد. گاهی دو ماه می شد که پول نداشتیم. بالاخره جنگ تمام شد. من هم درسم در دانشگاه تمام شد. روزی که شاگرد اول دانشگاه شدم، قرار شد ژنرال “دگل” نشان “لژیور دونور” به شاگرد اولی ها بدهد. من کفشی را که رضا شاه برایم خریده بود و هنوز به یادگار نو نگاه داشته بودم را پوشیدم و به کاخ الیزه رفتم. وقتی نشان را ژنرال دگل به کت من زد، نمی خواستم فراموش کنم که اگر رضا شاه بزرگ نبود، من ایرانی هنوز گیوه پایم بود.. …”

نادر گرامیان

ما معمولاً مهم‌ترین‌ درس‌های زندگی خود را از اشتباهات و انتخاب‌های بدی که کرده‌ایم، به دست می‌آوریم؛ اما اگر از افراد سؤال کنید که آیا اشتباه کردن را دوست دارند، بعید به نظر می‌رسد کسی جواب مثبت دهد. علت این مسئله این است که وقتی ما انتخاب‌های اشتباه می‌کنیم درنتیجه‌ی اشتباهمان خود و دیگران را متحمل عواقبی می‌کنیم که خوشایند نیستند. برای مثال انتخاب اشتباه رشته دانشگاهی می‌تواند منجر به هدر رفتن زمان و پول ما شود و در بدترین حالت مجبور شویم سال‌ها در رشته‌ای فعالیت کنیم که هیچ علاقه‌ای به آن نداریم.

خوشبختانه پس از مواجه شدن با عواقب اشتباهمان و اگر امکانش را داریم تلاش برای رفع آن، می‌توانیم از آن درس بگیرم تا دیگر، چنین اشتباهی را تکرار نکنیم.

اما چگونه یک اشتباه را به یک تجربه در زندگی تبدیل کنیم؟

قدم اول قبول این مسئله است که اشتباه کرده‌ایم. تا زمانی که همه‌چیز را به گردن قضا و قدر یا دیگران بیندازیم و رفتارهای خود را که موجب ایجاد اشتباه شده‌اند را نبینیم، مرتباً اشتباه خود را مثل یک الگو تکرار می‌کنیم و هرگز از آن درس نمی‌گیریم.

وقتی قبول کردیم که ما هم چه آگاهانه و چه ناخودآگاه در وقوع اشتباه نقش داشته‌ایم، می‌توانیم به دنبال رفتار یا عملکرد مشخصی باشیم که در یک ماجرای خاص باعث وقوع اشتباه شده است. یک روش ساده برای تشخیص عاملی که باعث اشتباه شده این است که از خودمان سؤال کنیم امیدوار بودیم چه چیزی رخ بدهد؟ چه چیزی آن‌طور که باید، انجام نشد و چرا؟ و در واقعیت چه چیز رخ داد؟

یادمان باشد عادت‌های بد باعث بروز اشتباهات مختلف می‌شوند. مثلاً وقتی همیشه دیر از منزل خارج می‌شویم، برای رسیدن به محل کار با سرعت بالا رانندگی می‌کنیم و خطر آسیب به خود یا دیگری را ایجاد می‌کنیم که این یک اشتباه بزرگ است و یا وقتی نمی‌توانیم صبور باشیم و با یک تصمیم عجولانه مانند برون‌آیی بی‌موقع به‌عنوان یک همجنس‌گرا یا ترنسجندر، ممکن است با مشکلات زیادی مواجه شویم.

مهم است در ارزیابی اشتباه خود و اینکه چرا مسائل آن‌گونه که تصور می‌کردیم، پیش نرفتند توجه کنیم که:

آیا اهداف و انتظارات ما واقع‌گرایانه بودند؟

آیا برنامه ما، با توجه به شرایط و اهدافمان، درست بود؟

در ایجاد برنامه درست برای رسیدن به هدفمان چه کار اشتباهی کردیم؟

باید در هنگام قضاوت خود، کاملاً با خودمان صادق باشیم و تلاش کنیم موقعیت را با دیدگاه یک قاضی بی‌طرف بسنجیم تا واقعاً بتوانیم نقاط ضعفی را که باعث ایجاد اشتباه شده‌اند را تشخیص و برای رفعشان تلاش کنیم.

و در نهایت وقتی دریافتیم که چه رفتار، عادت یا عاملی باعث ایجاد اشتباه شده، اکنون می‌توانیم شروع کنیم به اجرای چیزی که یاد گرفته‌ایم. برای مثال عادت بد خود را ترک کنیم یا نقشه بعدی خود برای رسیدن به هدفمان را به گونه‌ی دیگری بچینیم.

#مرکز_مشاوره_رنگین_کمانی را در دیگر شبکه‌های اجتماعی دنبال کنید.
پیامک در تلگرام

کانال تلگرام

اینستاگرام

فیس بوک

راهی به دهی یا شنیدن آوازِ آفتاب در نیم پرده شب؟

این متن را مدتی پیش نوشتم اما در انتشار آن تردید داشتم. وقتی دوست قدیمی بهزاد کریمی، به نمایندگی از برگزار کنندگان کنگره کلن، مرا هم به عنوان «میهمان» دعوت کرد، به او گفتم آمدن من به صلاح نیست. پس از انقلاب در هیچ گروه و سازمانی عضو نبودم اما برخی اعضای کنگره، چون خود او، دوستان بسیار قدیمی من هستند با خاطرات مشترک زیبا. گفتم که ادمی صریح ام که ساکت نمی تواند بود. نقدهای من به ناچار در گفت و گوهای دو نفره و چند نفره مطرح می شود و دوستان قدیم را آزرده می کند. برخی دوستی ها هست که ادم نمی خواهد سر پیری آن ها را تخریب کند. به دلایلی که بهزاد گفت، و بیش تر به این دلیل که می خواستم از نزدیک ببینم، رفتم و به دلایل شخصی بیش از یک روز و نیم نماندم . برخی دوستان قدیمی از انتقادهای من به شدت آزرده شدند و انتشار این متن شاید بر آزردگی ها بیافزاید. متاسفم.

فرج سرکوهی، نویسنده و روزنامه‎نگار

ییش درآمد

در شورش های دی ماه برای نخستین بار در تاریخ معاصر ایران، دستکم پس از ٣۲، لایه های فقیر، تهی دست، کم درآمد، کارگران، بیکاران ــ اردوی محرومان و حذف شدگان ـ مستقل از جناح های حکومتی به میدان آمدند. شورش های دی ماه، چون یکی از گره گاه های اصلی تاریخ معاصر ایران، پایان دورانی را نوید داد که این لایه ها، با پذیرش هژمونی سیاسی لایه های دیگر، نقش نردبان قدرت را ایفاء می کردند. محرومیت جنبش خودانگیخته دی ماه از حضور چپ سازمان یافته تاکیدی بود بر ضرورت حضور چپ. غیبت چپ مستقل سازمان یافته در جامعه کنونی چشم اسفندیار جنبش ها است چرا که نه فقط عدالت اجتماعی، که حتا دموکراسی نیز، بدون حضور چپ مستقل سازمان یافته ممکن نیست. تفصیل این ها را در یادداشت های قبلی نوشته ام.
برای حضور بالعفل چپ سازمان یافته چه می توان کرد؟ چپ تشکیلاتی خارج از کشور و هواداران احتمالی آن ها در داخل بخشی از پاسخ اند؟ تاسیس «حزب چپ ایران (فدائیان)» بخشی از پاسخ است یا چون سلف خود، سازمان اکثریت، مانعی در این راه؟

متن شناسی، نزاع اولی و دومی

اولی: «ساختار سیاسی ـ حقوقی جمهوری اسلامی راه اصلاحات را مسدود کرده است»، «اصلاح طلبان حکومتی نشان دادند که راهکاری برای برون رفت کشور از وضعیت بحرانی ندارند». «ما برای گذار از جمهوری اسلامی به یک جمهوری دموکراتیک… مبارزه می کنیم»

دومی: «ما بر تمرکز مبارزه علیه ولایت فقیه به عنوان رکن اصلی این نظام تاکید داریم». «ما در شکاف موجود بین وجه ولایت و جمهوریت نظام، بر تقویت جمهوری خواهی تاکید داریم» . دومی، برخلاف اولی نه بر «گذار از جمهوری اسلامی» که بر «مبارزه علیه ولایت فقیه… تاکید دارد»، چون اصلاح طلبان حکومتی، خواستار تقویت وجهی از نظام (جمهوریت) علیه وجه دیگر آن (ولایت) است و تحقق این خواست را در نظام مسلط کنونی ممکن می داند ورنه این جمله ها نمی نوشت. دومی بر تضعیف ولایت فقیه «تاکید دارد» نه نفی آن.

اولی: «ما برای گذار از جمهوری اسلامی به یک جمهوری دموکراتیک… مبارزه می کنیم».

دومی: «مبارزه برای برگزاری انتخابات آزاد و منصفانه به عنوان شعاری فراگیر و… وجهی از استراتژی ماست». بافت جمله نشان می دهد که مراد «انتخابات آزاد و منصفانه» در چارچوب نظامِ استبدادی کنونی است. این شعار در یک نظام دموکراتیک، که «انتخابات آزاد و منصفانه» از شاخصه های اصلی آن است، بی معنا است.

اولی: «کشور ما نیازمند تحول دموکراتیک… و توسعه پایدار است. توسعه پایدار مستلزم تامین آزادی و استقرار دمکراسی، غلبه برفقر و بیکاری و کاهش فاصله طبقاتی است»

دومی بلافاصله همه هدف های اولی را به برنامه اصلاح طلبان حکومتی محدود می کند و در ادامه جمله اولی می نویسد «برای تامین این امر ضروری است به مالکیت نامتعین واحدهای اقتصادی وابسته به ولی فقیه، سپاه و روحانیت پایان داده شود، مالکیت این واحدها به بخش های دیگر اقتصادی انتقال یابد»

یعنی برای تحقق خواست های اولی چون «آزادی و استقرار دمکراسی، غلبه برفقر و بیکاری و کاهش فاصله طبقاتی» باید آن بخش از اقتصاد رانتی ـ نفتی ایران را، که در انحصار رقبای اصلاح طلبان حکومتی است، «به بخش های دیگر» واگذار کرد. «انتقال» یا واگذاری بخش دولتی «به بخش های دیگر» در اقتصاد رانتی ـ نفتی در سه دهه گذشته هیچ نبوده است، و هیچ نمی توانست و نمی تواند بود، جز خصوصی سازی بخش دولتی اقتصاد رانتی ـ نفتی به سود خانواده ها و باندهای نزدیک به قدرت در همان اقتصاد رانتی نفتی و البته با سهم بیش تر برای اصلاح طلبان حکومتی و باند رفسنجانی ـ روحانی و شرکاء و….

اولی و دومی در کار نیست. جمله هائی که نقل کردم همه از یک متن واحد، متنِ منشور تصویب شده و سند پایه نهادی است که خود را «حزب چپ ایران (فدائیان)» نامیده است.

«ما ضمن تاکید بر تدوین قانون اساسی جدید توسط مجلس موسسان منتخب مردم، تغییرات در قانون اساسی موجود در راستای محدود شدن دامنه اختیارات و عملکرد دستگاه ولایت فقیه و نهادهای انتصابی…را مثبت تلقی می کنیم.»

این «ما» هم بر «تدوین قانون اساسی جدید مصوب مجلس منتخب مردم» «تاکید» دارد و هم «تغییرات در قانون اساسی موجود» را «مثبت تلقی» می کند.

و در سیاست عملی؟ اولی و دومی در یکی دو دهه گذشته در اعلامیه ها و دیگر متن های بی مخاطب، و نه در عرصه سیاست واقعی، نفس کشیده و دومی در رسانه های فارسی زبان خارج از کشور، به وقت انتخابات برای رای دادن به نامزدهای نظام، حتا برای قاتلان فهرست امید، تبلیغ کرده است. جز این؟ فقر و سترونی نظری و سیاسی و درجا زدن در ذهنیت و زبان گذشته.

تکه دوزی، ذهن و زبان چندگانه 

چگونه می توان به رغم تضاد ساختاری در بینش و دیدگاه و نظر و سیاست و… عضو یک سازمان سیاسی واحد بود؟ چگونه است که مدافع جمهوری اسلامی و مبلغ شرکت در انتخابات غیر دموکراتیک عضو همان حزبی است که مدافع گذار از این نظام و هوادار انتخابات آزاد؟

جورج اورول در رمان ۱۹٨۴ تصویری گویا از تفکر، ذهنیت و زبان چندگانه به دست داده است. «تکه دوزی»، ـــ دوختن تکه پارچه های رنگارنگ به اندازه های متفاوت بر یک پارچه دیگر یا به هم، ـــ از صنایع دستی سنتی ایران، ـــ نیز تصویری است گویا از ذهنیت و زبان دوگانه یا چندگانه.

زبان و ذهنیتی را که تناقض ها و ناهمگنی های منطقی و ساختاری را در باورهای خود نمی بیند از شاخصه های اعضای سکت ها و فرقه هائی می دانند که نسبت خود را با واقعیت های متحول از دست داده و در فضای سکت خود غرق اند. برای عضو سکت، اصل، عضویت در سکت است چرا که هویت خود را از عضویت در سکت می گیرد.

منشور مصوب کنگره کلن، چنان که دیدید، نمونه ای است از ذهنیت و زبان چندگانه ی تکه دوزی شده. برخی از سخنرانان در نشست کلن بارها گفتند مهم وحدت ما است نه منشور. یکی از مسئولان اکثریت و از نویسندگان منشور در پاسخ به اشاره من به تضادهای این منشور در بحث دونفره گفت منشور را چنان نوشته ایم که همه ما بتوانیم عضو نهاد جدید باشیم. این «همه ما» اعضای اکثریت، خود جمعی است «چهل تکه» که از مدافعان و مبلغان نظام جمهوری اسلامی تا مخالفان و منتقدان همین نظام را در بر می گیرد. تکه دوزی اما امکان می دهد که سکت بر جای بماند و عضو احساس هویت کند.

سازمان اکثریت نه فقط این تناقض های ساختاری که برخی شاخصه های دیگر خود را نیز به منشور حزب جدید ترزیق کرده است. از حدود ۱۰۰ عضو نهاد جدید بیش از ٨۰ و چند تن اکثریتی هستند. بیش تر ۱۰ تا ۱۵ تنی که به نهاد جدید پیوسته اند از گروه موسوم به کشتگر برخاسته اند، یعنی کسانی که با بینش سازمان اکثریت و سیاست خط امامی آن همراه بوده و تنها به ادغام سازمان در حزب توده اعتراض داشتند. چند تنی هم از اقلیت برخاسته اند. ادعا شده است که کنگره کلن و حزب جدید نشانه وحدت فدائیان است اما از طیف اصلی که از اکثریت جدا شد، یعنی اقلیت، جز چند نفر، در این وحدت حضور ندارند. یکی دو نفر نیز به عنوان میهمان دعوت شده بودند.

وقتی نقد اکثریت به گذشته خود به نقد رویه سطحی سیاست خط امامی و به رد اجباری و سطحی برخی باورها محدود است و به نقد بینش نرسیده است، جز تداوم همان نگاه و بینش چه انتظاری می توان داشت؟

نهاد جدید یا تغییر نام؟ 

سازمان اکثریت با فاصله گیری از بینش و هویت جنبش فدائی و بر پایه دفاع از استبداد خط امام، حمایت از سرکوب و قتل و شکنجه مخالفان و منتقدان جمهوری اسلامی در سال های خط امامی بودن این سازمان، دنباله روی از شوروی سابق شکل گرفت. بر این آغاز و بر شکست سیاسی و نظری و تشکیلاتی در گذشته، با سردرگمی های سیاسی، همراهی گه گاهی این سازمان و همراهی همیشگی برخی چهره های آن از جناحی از حکومت استبدادی در سال های اخیر و بر برخی زمینه های دیگر از جمله فقر و سترونی فکری و نظری، با بحران اعتبار رو به رو است. برخی رهبران اکثریت، و نه همه آن ها، سازمان جدید را مفری می بینند برای رهائی یا فرار از بار منفی مسئولیت کارنامه منفی خود.

این نیز هست که در نشست کلن شماری از اعضای اکثریت را دیدم که به جد به نقد ریشه ای سازمان و به تلاش برای دستیابی به چشم اندازهای چپ معتقد بودند اما منشور تصویب شده، که در مذاکرات قبلی تدوین شده بود، امید به تاثیر این گروه را کم می کند.

و این نیز هست که برخی از صادق ترین، فداکارترین و شریف ترین انسان های نسل من و نسل بعدی، با سابقه درخشان مبارزه، در اکثریت عضو اند که در شرافت تک تک آنان و در باور آنان به رهائی ادمیان تردیدی نیست. حضور اینان در اکثریت خود نمادی است از تناقض. از مصیبت های اکثریت یکی هم این که چهره بیرونی آن نه با اعضای شریف این سازمان که با کسی چون فرخ نگهدار مشخص می شود که در تمامی خطاهای سازمان نقش مهمی داشته، با پیشینه برخورد استالینستی با منتقدان، با توهم خط دهی به رغم بی سوادی نظری و فرهنگی و سیاسی، با تبلیغ همه جانبه برای نظام استبدادی در دهه های اخیر و هنوز هم و… به ویژه با علاقه بسیار به مطرح بودن، تصویری منفی از اکثریت به دست می دهد. در همین ماجرا نیز کوشیده است تا خود را چون یکی از چهره ها و خط دهندگان حزب چپ معرفی و نهاد جدید را با سایه منفی خود در ذهن ها تضعیف کند. اما این همه شرافت سیاسی برخی اعضای اکثریت را منتفی نمی کند.

سازمان اکثریت، و پیوستگان بدان در نهاد جدید، (با میانگین سنی ۵۰ تا ۶۰ سال به بالا) به تقریب هیچ عضو جدیدی جذب نکرده اند، منشور مصوب و برخی بحث ها در نشست کلن نشان داد که اغلب آن ها با نسل های جوان چپ نسبتی ندارند، زبان و مفاهیم آنان با تحولات زبان و مفاهیم در نسل های چدید چپ ایران بیگانه است. اگر نویسندگان منشور دستکم برخی مباحث و کتاب های منتشر شده به زبان فارسی را در سه دهه اخیر خوانده بودند، به احتمال بر فاصله عمیق خود با نسل های چپ جوان ایران واقف می شدند.

بیش ترین توجه اکثریتی ها به روندهای داخل کشور، که در بخش مهمی از منشور مصوب نیز منعکس است، بر رقابت جناح های حکومتی متمرکز است. اینان رقابت جناح های حکومتی را دنبال کرده اند اما تحولات ساختاری جامعه، فرهنگ و زبان را ندیده اند. نگاه آنان معطوف به قدرت است نه جامعه و مردم.

نگاه معطوف به قدرت 

مبارزه برای براندازی یا گذار از نظامی استبدادی با حضور مستقل، زنده و فعال در مبارزه روزمره مردم و دفاع از خواست های مقطعی، و حتا رفرمیستی، مغایر نیست. می توان مستقل از حکومت، با لایه های گوناگون جامعه در مبارزه بر خواست های مقطعی، و حتا رفرمیستی، درهم آمیخت اما سازمان اکثریت حضور در عرصه سیاست عملی را همواره حضور در کنار این و آن جناح حکومتی معنا کرده است (خط امام، رفسنجانی، اصلاح طلبان حکومتی و حتا روحانی) چرا که بینش و نگاه آنان به قدرت و حکومت معطوف است نه به جامعه و مردم.

اصلاح طلبان حکومتی، گروهی حداکثر ۹۰ نفره در خارج از کشور را، که یکی دو عضو آن گاهی در رسانه ها برای شرکت در انتخابات تبلیغ می کنند، به بازی نگرفته اند. سیاست عرصه تاثیر متقابل نیروهای بالعفلی است که لایه هائی از جامعه را به واقع و در عمل، و نه در خیال و آرزو، نمایندگی می کنند. سیاست عرصه امتیاز دادن و تاثیر پذیری از کسانی نیست که با هیچ لایه ای از جامعه پیوند عملی، عینی و واقعی ندارند. حضور در مبارزات روزمره مردم نیز جز با پیوند عملی با لایه های جامعه ممکن نیست حتا حضور رفرمیستی.

شاخصه های چپ و منشور 

پیش از این در متنی دیگر نوشته ام:

۱ ـ مبارزه پیگیر نظری و عملی با بهره کشی انسان از انسان،

۲ ـ مبارزه پیگیر نظری و عملی با هر نوع استبداد،

٣ ـ مبارزه پیگیر نظری و عملی با هر نوع تبعیض (جنسیتی، زبانی، قومی، دینی، عقیدتی و…

۴ ـ مبارزه پیگیر فرهنگی و عملی با تخریب محیط زیست،

۵ مبارزه پیگیر فرهنگی و عملی با خشونت قدرت ها و مبارزه پیگیر با جنگ افروزی قدرت ها،

با هم و بدون اولویت بندی هائی که به کم رنگ شدن یکی به سود دیگری منجر می شود، از عمومی ترین شاخصه های چپ است و چپ را از دیگر گرایش ها متمایز می کند.

برخی از این شاخصه ها در منشور نهادی که خود را «حزب چپ ایران (فدائیان)» می نامد غائب است از جمله «مبارزه با بهره کشی انسان از انسان». درباره برخی شاخصه ها نیز چنان مبهم نوشته اند که می توان تفسیرهای چند گانه استخراج کرد.

توسعه پایدار به جای سوسیالیزم؟

«توسعه پایدار» از مفاهیم کلیدی منشور نویسان است که چند بار تکرار شده است از جمله در همان آغاز «کشور ما نیازمند … توسعه پایدار است».
منشور نویسان توسعه پایدار را از شاخصه های متمایز کننده چپ پنداشته اند. اصطلاح Sustainable development در سال ۱۹۷۰، حدود ۵ دهه پیش، در اعلامیه کوکویاک در باره محیط زیست و بعدتر در اسناد باشگاه رم، بنیاد داک هامر شولد، اتحادیه بین‌المللی حفاظت از محیط زیست و منابع طبیعی، کنفرانس سازمان ملل متحد (اجلاس زمین در ریودوژانیرو) و…» مطرح و گفته شد که نیازهای حال بشری را چنان تامین باید کرد که تامین نیازهای نسل های آینده ممکن باشد. محیط زیست را نباید در پای توسعه فدا کرد. توسعه پایدار بدین مفهوم بخشی است مهم از باور نه فقط چپ ها و سوسیال دموکرات های چپ و راست که برخی حزب های میانه و راست نیز. توسعه پایدار مفهومی نیست که چپ را از دیگران متمایز کند. مفهومی است مشترک هرچند در برنامه و عمل راه ها از هم جدا می شود.

زنان، کارگران و نفی نافرمانی مدنی

گریز از برنامه های چپ و پناه بردن به برنامه های مشترک با دیگر گرایش ها در بحث زنان نیز خود را نشان می دهد. منشور مصوب «حزب چپ ایران» خواستار «برابری حقوقی زن و مرد،» است. کدام حزب راست یا میانه در اروپای غربی خواهان برابری حقوقی زن و مرد نیست؟ چپ ها اما علاوه بر این خواست، که در ایران بسیار مهم است، خواست های دیگری را در این عرصه مطرح می کنند و تمایز آنان در این خواست ها است نه در برابری حقوقی. به مثل سهمیه ۵۰ درصدی زنان در مدیریت همه نهاهای دولتی و حتا پارلمانی، سهمیه برابر یا دستکم ٣۰ درصدی زنان در مدیریت همه نهادهای غیردولتی، برابری دستمزد زنان و مردان، حق برگشت زنان به کار دائم پس از یک یا دوسال توقف کار به دلیل مراقبت از فرزندان، کودکستان ها و مدارس تمام وقت و… منشور اما به همان خواست برابری حقوقی قانع است.

«ما از حقوق، منافع و مطالبات کارگران‌، مزدبگیران و تهیدستان در مقابل تعرض سرمایه دفاع می کنیم». منشور حتا این جا، که از مهم ترین شاخصه های چپ است نیز «از کارگران‌، مزدبگیران و تهیدستان» نه در برابر سرمایه و بهره کشی، که فقط در برابر «تعرض سرمایه دفاع» می کند.
در منشور از برخی خواست های کارگران سخن می رود اما هیچ سخنی از یکی از مهم ترین خواست های جنبش چپ، حتا سوسیال دموکرات های راست، نیست: حضور با حق رای نمانیدگان کارگران و کارکنان در مدیریت نهادها.

منشور «به‌ رای‌ و انتخاب‌ آزادانه مردم‌، به حاکمیت قانون» معتقد است. اما سرسپرگی به «حاکمیت قانون» به معنای نفی نافرمانی مدنی است چرا که نافرمانی مدنی علیه قانون است. در زمانه ای که حتا برخی گرایش های غیرچپ نیز نافرمانی مدنی را به رسمیت می شناسند منشور حزب چپ ایران خواهان «حاکمیت قانون» است.

در بحث انتخابات آزاد نیز نویسندگان منشور از خود نپرسیده اند که اگر رای آزادانه مردم علیه بندهائی از اعلامیه حقوق بشر بود چه؟ به مثل رای آزادانه اکثریت مردم در رفراندم جمهوری اسلامی یا رای آزادانه انبوهی از مردم آلمان به حزب نازی؟ ابن بحث مدت ها پیش مطرح شده است که رای آزادانه مردم در انتخابات «قانونیت» دارد اما همیشه «مشروعیت» ندارد.

هم منشور و هم برخی سخنرانی ها و بحث های جمعی و فردی در نشست کلن فاصله عمیق چپ تشکیلاتی خارج از کشور را با تحولات زبان و فرهنگ جامعه در سه دهه اخیر نشان می دهد. متاسف شدم برای برخی از فداکارترین مبارزان جنبش چپ ایران. حرفه روزنامه نویسی، کار مدام به عنوان منتقد ادبی و بخت سردبیری آدینه و… مرا با نسل های نو آشنا کرد. در این ده سال و اندی که در ایران نیستم کوشیده ام تماس خود را با تحولات فرهنگی و فکری و با تحول زبان حفظ کنم اما به تدریج و با تاسف فاصله خود را با تحولات می بینم و نمی دانم چرا دوستان قدیمی من، که یکی دو دهه بیش از من از تحولات دوراند، این فاصله را نمی بینند.

همه دانی حتا در دستور زبان

مسئولان چپ تشکیلاتی ایران در گذشته اغلب به توهم «همه دانی» مبتلا بودند. به مثل در اوائل جمهوری اسلامی، فرخ نگهدار، مسئول وقت اکثریت خط امامی، بی آن که در عمر خود حتا یک کتاب فلسفی جدی خوانده باشد (همبندی های او می دانند) در مناظره فلسفی در برابر آقایان احسان طبری، سروش و مصباح حضور یافت. همان اول کار حتا در حد جدول مندلیف، کتاب های درسی دوره متوسطه، غلط گفت که سروش تصحیح کرد. در برابر پرسش ها، حتا در همان سطح بسیار نازل و ابتدائی آن بحث، درماند و به ناچار گفت آقای طبری به جای من جواب می دهد. به جوک بدل شده بود در میان ما این مناظره. اجازه نداده بودند کسی در مناظره فلسفی شرکت کند که دستکم چند کتاب فلسفی خوانده و معنای پرسش ها را بفهمد.
گردانندگان نشست کلن می توانستند پس از توافق در باره منشور از یکی دو نفر که زبان فارسی می دانند بخواهند که متن را ویراستاری کنند تا غلط های نحوی و شماری ترکیب های بی معنا و گاه مضحک، به مهم ترین سند حزب آن ها راه نیابد.

یکی دو نمونه کافی است:

«ما برای تعمیق و گسترش دموکراسی انتخابی به دموکراسی مشارکتی…» «دموکراسی انتخابی»؟ مگر دموکراسی غیرانتخابی هم داریم؟ می خواسته اند بنویسند «دموکراسی نمایندگی» در برابر «دموکراسی مستقیم».

در فهرست حقوق کارگران نوشته اند مبارزه برای «حق اعتصاب، حق بیکاری…». «حق بیکاری»؟ یعنی حزب چپ ایران برای حق بیکاری مبارزه می کند؟
حق «کاربرد رسمی زبان و فرهنگ» «حق کاربرد»؟ مردم به زبان خود سخن می گویند. مساله حق انتشار به زبان مادری و حق آموزش به زبان مادری است. «حق کاربرد فرهنگ»؟ این ترکیب دیگر از بی معنائی است که مضحک است.

«به محدودیت‌ زمانی‌ قدرت‌… پای بندیم». یعنی دوستان می خواهند «قدرت» را به زمان محدود کنند؟ درست که با قدرت همیشه مبارزه و آن را تضعیف باید کرد اما قدرت را نمی توان به زمان محدود کرد. البته «دوران تصدی مقام های سیاسی و..» را به زمان محدود باید کرد به مثل دو دوره یا…

تعریف های عحیب

«سوسیالیسم مورد نظر ما محصول روندی است آگاهانه برای دستیابی به جامعه مطلوب و انسانی». تعریف از این روشن تر و مشخص تر؟ یکی از دشوارترین مباحث چپ معاصر به گردش قلم انشانویسان حل شد: سوسیالیسم یعنی «جامعه مطلوب و انسانی».
«طی فرآیند جهانی شدن، ارزش هائی همانند صلح، آزادی، برابری، دمکراسی، حقوق بشر و همبستگی بیش از پیش به ارزش های مورد پذیرش در سطح بین المللی تبدیل می شود»

این برداشت به آغاز دوره جهانی کردن بر می گردد. حتا طرفدارن جهانی کردن نیز اکنون چنین ادعائی ندارند. زمانی برخی می پنداشتند که سرمایه داری یا طبقه متوسط به خودی خود دموکراسی می آورد. اینان اما در نمی یافتند که بسیاری از دستاوردهای بشری از جمله «آزادی، برابری، دمکراسی، حقوق بشر، آزادی» نه نتیجه خود به خود سرمایه داری، طبقه متوسط، جهانی کردن یا… که حاصل مبارزه و مقاومت انسان ها و حاصل توازن و تاثیر متقابل نیروهای بالفعل است.

منشور پس از نقد جهانی شدن به شیوه کنونی راه حل ارائه می دهد «ما برای “جهانی بهتر” مبارزه می‌کنیم.»

منشور برای برون رفت ازبحران زیست محیطی ایران نیز مفهوم و برنامه دارد «برای خروج از این بحران، کشور ما نیازمند اقدامات بنیادین است»
«جهانی بهتر»؟ «اقدامات بنیادین»؟

نگاه «حزب چپ ایران (فدائیان)» به تعریف سیاست خارجی هم خواندنی است «سیاست خارجی ایران باید در خدمت تولید ثروت و گسترش تجارت قرار گیرد». به مثل لابد از طریق تبدیل وزارت خارجه به اتاق صنایع و بازرگانی.

جمهوری ریاستی

حزب چپ ایران خواهان جمهوری است. بخش عمده اقتصاد ایران نه بر تولید و توزیع کالا و خدمات، که بر توزیع درآمدهای نفت و گاز شکل گرفته است، دولت مدیریت توزیع مهم ترین درآمدها را در انحصار دارد و این ساختار از دلایل گرایش دولت به استبداد است. با این عامل و زمینه های دیگر تاریخی و اجتماعی و فرهنگی و… خطر بازگشت استبداد در ایران همیشه هست و به همین دلیل تقسیم قدرت سیاسی از راه های تضمین دموکراسی است. سلطنت، حتا مشروطه، و جمهوری ریاستی به شیوه آمریکا و فرانسه، در ایران می تواند زمینه ساز استبداد فردی باشد و به همین دلیل برخی نظام جمهوری پارلمانی را (به شیوه آلمان به مثل) برای ایران توصیه می کنند نه جمهوری ریاستی.
گفته اند که در یک سال تحولاتی در «حزب چپ ایران (فدائیان)، رخ خواهد داد. کارنامه یک ساله نشان خواهد داد که این نهاد راهی به دهی است یا به مدد از شعر «با چشم ها»ی شاملو «صبح نا به جائی» که «در نیم پرده شب، آواز آفتاب» می شنود.

جناب حجه الاسلام و المسلمین آقای حسین طائب

رییس محترم سازمان اطلاعات سپاه پاسداران انقلاب اسلامی

با سلام و احترام،

در ابتدا لازم می دانم مراتب ارادت و احترام عمیق قلبی خود را به نهاد انقلابی و سرافراز سپاه پاسداران انقلاب اسلامی ابراز نموده و روز پاسدار را به همه پاسداران جان برکف تبریک بگویم. بی‌تردید سپاه پاسداران نقشی تعیین کننده و بی بدیل در حراست از دستاوردهای انقلاب اسلامی و دفاع از تمامیت ارضی کشور و تأمین امنیت این مرز و بوم، چه در دوران دفاع مقدس و چه در مقابله با تهدیدهای گوناگون نظامی و امنیتی داخلی و منطقه‌ای پس از آن داشته و دارد.

سازمان اطلاعات سپاه نیز همواره به عنوان یکی از زیرمجموعه های این نهاد انقلابی در رصد و شناسایی و مقابله با تهدیدهای امنیتی نقش شایسته ای ایفا نموده است. اما پاره ای از شیوه های جنابعالی در مدیریت این سازمان و نیروهای عمل کننده آن جوی از عدم اعتماد را نسبت به این نهاد مقدس در جامعه دامن زده است.
اینجانب به عنوان نماینده مردم در مجلس شورای اسلامی دائما مورد مراجعه موکلان خود هستم که از رفتار مأموران سازمان اطلاعات سپاه و بی توجهی آنها به موازین آیین دادرسی و حقوق شرعی و قانونی متهمان در مراحل مختلف بازداشت و بازجویی شکایت می‌کنند. متأسفانه در اغلب موارد پیگیری های نمایندگان مردم نیز منتج به نتیجه ای نمی‌شود.

از سوی دیگر ناهماهنگی و درمواردی تعارض اقدامات شما با دیگر دستگاههای اطلاعاتی به شائبه چند پارچگی حاکمیت در کشور دامن زده و موجب بی اعتمادی و سردرگمی مردم و فعالان در حوزه های مختلف اجتماعی، فرهنگی، اقتصادی و سیاسی شده است. سیطره نگاه امنیتی به مقولات اجتماعی و سیاسی یکی از ویژگی‌های مدیریتی جنابعالی است که آسیب‌ جدی به جایگاه سپاه پاسداران انقلاب اسلامی در افکار عمومی زده است. به عنوان نمونه نحوه عمل سازمان تحت امر شما با فعالان محیط زیست از یک سو در ناهماهنگی و تعارض کامل با معاونت و مسئولان ذیربط در وزارت اطلاعات است و از سوی دیگر متضمن نقض آشکار حقوق قانونی متهمانی است که باوجود گذشت حدود سه ماه از بازداشت آنها از حق دسترسی به وکیل و ملاقات با خانواده هایشان محرومند.

برادر گرامی! ما نیز به امنیت کشور علاقه مندیم و هوشیاری دربرابر تهدیدهای اطلاعاتی و امنیتی بیگانگان و سرویس های جاسوسی آنها را لازم می دانیم، اما امنیت کشور بیش از هر چیز در گرو احساس امنیت شهروندان است. رویکرد امنیتی و شیوه عمل شما به احساس امنیت در جامعه لطمه جدی وارد ساخته است. رفتار مأموران تحت امر شما با جوان نخبه ای که باوجود برخورداری از جایگاه علمی و فرصت های بالای شغلی به امید خدمت به محیط زیست رنجور کشور به ایران آمد، از بدو ورود و طی فعالیت چند ماهه او در کشور و سرانجام وادارشدنش به جلای وطن و برخورد مأموران شما با جوان نخبه ای که در آستانه فارغ التحصیلی از یک دانشگاه معتبر جهانی برای حل و فصل پرونده قضایی خود به وطن بازگشته و دادن امید به آینده را سرلوحه فعالیت های خود ساخته، امید جوانان به امکان مشارکت در خدمت به کشور را از آنان سلب می کند.

اینجانب ضمن ارج نهادن به خدمات نهاد معزز سپاه پاسداران انقلاب اسلامی از جنابعالی درخواست می کنم با تجدیدنظر و اصلاح رویکرد و شیوه عمل خود از ورود آسیب بیشتر به اعتماد عمومی به این نهاد انقلابی جلوگیری کنید و مجموعه تحت امر خود را به اهتمام بیشتر به رعایت حقوق قانونی مردم تکلیف نمایید.

با آرزوی توفیق الهی
محمود صادقی
نماینده مردم شریف تهران، ری، اسلامشهر، شمیرانات و پردیس در مجلس شورای اسلامی

اینان که مانند آن نمونه ” حجاب برتر ” ، تا پایشان به نقاطی می رسد که از زیر کنترل ” فقیه ” بیرون است ، حجاب از سر کشیده و در خیابان و پارک ، بد مستی می کنند ، در خیابانهای ایران ، عربده ” یا روسری یا توسری ” می کشند . می گویند که این مامور بی تربیت ، انگشت دستش شکسته است ای کاش که دستش میشکست و بر سر روی یک بیگناه نمی زد.

یکبار دیگر شاهد حمله ماموران گشت ارشاد به زنان ودختران کشورمان بودیم . یکبار دیگر ماموران گشت ارشاد به مانند دسته سگهای هار ، به پاکترین زنان و دختران روی زمین حمله کردند ، به انان سیلی زدند و آنان را به روی زمین کشاندند . عجوزه نیروی انتظامی و گشت ارشاد که خود از زیبایی درون وبرون بی بهره است ، عقده خود از حجاب و عبا و قبا ی اجباری که بر تن کرده رابر سر دختران میهن امان خالی می کنند ، اینان که مانند آن نمونه ” حجاب برتر ” ، تا پایشان به نقاطی می رسد که از زیر کنترل ” فقیه ” بیرون است ، حجاب از سر کشیده و در خیابان و پارک ، بد مستی می کنند ، در خیابانهای ایران ، عربده ” یا روسری یا توسری ” می کشند . می گویند که این مامور بی تربیت ، انگشت دستش شکسته است ای کاش که دستش میشکست و بر سر روی یک بیگناه نمی زد.
این چماقداران ارشادگر اما پشت اشان به “بیت خامنه ای ” گرم است که اینطور اشتلم می کشند .
ای که میگویی مسلمان باش و می خواری مکن
ای که خود گفتی مکن می خوارگی ،آری مکن
هرچه میخواهی بگو یا هرچه میخواهی بکن ،اما ریا کاری مکن
می بخور منبر بسوزان ،مردم آزاری مکن

” خامنه ای ” وقتی که در مواجه با ” حرکت انقلابی ” دختران خیابان انقلاب ، آن اعتراضات را ” حقیرانه ” نامید ، مجوز سرکوب زنان و دختران ایرانی را تحت عنوان مسخره ” بد حجابی ” صادر کرد . وقتی که اوضاع اقتصادی و عدالت اجتماعی و آزادی سیاسی را خوب و کمی بهتر ، عنوان کرد مجوز سرکوب کارگر و کشاورز و دانشجوی معترض را صادر کرد ، اما در این جنگ فرسایشی و تا کنون این نیروهای عقب مانده اجتماعی بوده اند که روز تا روز عقب نشسته اند ، امروز از حجاب برتر بر سر اکثریت زنان ایرانی ، خبری نیست ، مقنعه که جای خود دارد ، از روسری هم فقط کمی بر سر زنان و دختران ایرانی نشانه ای می بینی که آنهم برای بستن ” دهان آقا ” است . می گویند در زمان ناصرالدین شاه ، حکم شاه بر این شد که ” زنان کارگر حمام های زنانه ” هم ” لنگ ” بپوشند و نباید بعد از آن برهنه در حمامهای زنانه ظاهر شوند “، خانم دلاکی که لنگ نداشت ، لچک خود را در آورده و به دور کمر خود بست ، از او پرسیدند که این که لنگ نیست و تقریبا لخت هستی ، این دیگر چه صیغه ایست که به دور کمر خود بسته ای ، گفت لنگ نیست ، اما برای بستن دهان شاه کافی است .
امروز هم بر همه عیان است که اکثریت قریب به اتفاق زنان ایرانی با حجاب اجباری مخالف هستند ، اما برای بستن دهان ” آقا ” تکه پارچه ای ” که دیگر حجاب و حجاب برتر نیست ، بر سر دوش می اندازند .
مردم ما ، چه آن کارگر معترض ، چه کولبر بجان آمده ، چه زنان قهرمان ما که بخش اساسی مبارزه فرسایشی بر علیه ارتجاع و عقب ماندگی هستند ، در حال آزمایش کردن و آماده شدن برای مبارزه ای نهانی با حکومت جهل و جنایت فقها هستند ، فریا دهای این دختر شجاع و دد منشی آن چماقدار ارشادی ، به جوانان و گردان دلاور و زنان و مردان مبارز میهن امان ، انگیزه مبارزه بیشتر و شدیدتر می دهد ، مردم ایران شما سگان وحشی خامنه ای و سردمدار بی آبرویتان خامنه ای را جزای سخت خواهند داد . ” بیت خامنه ای” را همین مردم به اتش خواهند کشید
منتطر باشید انروز دیر نیست
https://videos.files.wordpress.com/vhIpJ8PQ/ershadfin_dvd.mp4

راستی شنیده ام
دیگر قرار نیست
دل های ما
هر شب
از صدای تار و کمانچه،
در دستگاه شور و ابوعطا
بشکند؛
دیگر قرار نیست
عاشقانمان هر طلوع
در صف کار و نان
به سرآغازِ فاتحه برسند!
دروغ می گویند رعنا گُمشده، آیدا غمباد گرفته،
منصور از خماری چُرت می زند، بیژن مُرده!
دروغ می گویند، دختران خیابان انقلاب
در پستوی هزار حجاب
پنهان شده اند!
دروغ می گویند کاروان« مردگان بی گور» در راهند،
دروغ می گویند راه نجاتی نیست.
گوش کن!
از جانب مغرورترینِ امیدها
صدای آواز کسی می آید:
«خبر آورده اند
کسی زودتر از طلوع
به میدان می رسد،
کسی «بغض بی قرار» می شکند
کسی دُهُل کوب آزادی می شود!
گوش کن!
کسی دارد از «اول ماه مه» می آید…»

آنکه چون غنچه ورق در ورق خون می‌بست
شعله زد در شفق خون، شرف خاور شد

 

نغمه در نغمۀ خون غلغه زد، تندر شد
شد زمین رنگ دگر، رنگ زمان دیگرشد

چشم هر اختر پوینده که در خون می‌گشت
برق خشمی زد و بر گردۀ شب خنجر شد:

شب خودکامه که در بزم گزندش، گل خون
زیر رگبار جنون جوش زد و پرپر شد

بوسه بر زخم پدر زد لب خونین پسر
آتش سینۀ گل، داغ دل مادر شد –

روی شبگیرگران، ماشۀ خورشید چکید
کوهی از آتش خون موج زد و سنگر شد

آنکه چون غنچه ورق در ورق خون می‌بست
شعله زد در شفق خون، شرف خاور شد

آن دلاور که قفس با گل خون می‌آراست
لبش آتشزنه آمد، سخنش آذر شد

آتش سینۀ سوزان نو آراستگان
تاول تجربه آورد، تب باور شد

وه که آن دلبر دلباخته، آن فتنۀ سرخ
رهروان را ره شبگیر زد و رهبر شد

شاخۀ عشق که در باغ زمستان می‌سوخت
آتش قهقه در گل زد و بارآور شد

عاقبت آتش هنگامه به میدان افکند
آن‌همه خرمن خون‌شعله که خاکستر شد

 

 

 

 

 

 

 

شب عروسی و اعدام سعید

 

 

 

 

 

 

 

 

سخنان حسن روحانی در مراسم روز ارتش برای سپاه پاسداران چنان گران تمام شد که برای اولین بار به فاصله یک روز در واکنش به سخنان رئیس‌جمهوری بیانیه رسمی منتشر کرد.

سپاه پاسداران بدون نام بردن از حسن روحانی از آن‌چه که «طعنه ها و زخم زبان‌های ناجوانمردانه»خواند، شدیدا انتقاد کرد.

این نهاد حسن روحانی و دیگر منتقدان خود را متهم کرد که «دانسته یا نادانسته برای نصیحت!؟ و یا سرزنش!؟ هم‌نوایی با آمریکا و اسرائیلرا در دستور کار قرار داده و دستاویز لازم برای تهاجم سازمان یافته رسانه های بیگانه و ضد انقلاب و مزدوران داخلی آنان را فراهم می سازند».

بخش دوم سخنان حسن روحانی درباره فساد مالی برای سپاه سنگین‌تر آمد و ساعاتی پس از این سخنان وب‌سایت‌های نزدیک به  این نهاد شدیدا به او حمله کردند.

رئیس‌جمهوری ایران مراسم روز ارتش را فرصت مناسبی به کنایه به سپاه پاسداران یافت و گفت :«ارتش با این که سیاست را می‌فهمد اما هرگز در بازی‌های سیاسی وارد نشده و به وصیت و دستور امام راحل به خوبی عمل کرده است».

بخش دوم سخنان حسن روحانی اما گویا برای سپاه سنگین‌تر آمد و ساعاتی پس از این سخنان وب‌سایت‌های نزدیک به سپاه پاسداران شدیدا به او حمله کردند.

روحانی گفت که «اگر در رژیم گذشته در کنار فساد‌های اقتصادی گاهی نام صاحب‌منصبان ارتش آن روزگار نام برده می‌شد امروز در هیچ فسادی در کشور ما نامی از امیران و بزرگان ارتش وجود ندارد».

روحانی در مراسم روز ارتش

این سخنان حسن روحانی شایعه‌ها درباره دستگیری تعدادی از فرماندهان سپاه پاسداران به اتهام فساد اقتصادی را تقویت می‌کند؛ موضوعی که درباره جزئیات آن گزارشی منتشر نشده اما علی مطهری، نایب رئیس مجلس شورای اسلامی مهر ماه سال گذشته در مصاحبه‌ای با روزنامه فرانسوی لوموند گزارش‌ها دراین‌باره را تائید کرده بود.

علی مطهری، نایب رئیس مجلس گزارش‌ها درباره بازداشت تعدادی از فرماندهان سپاه به اتهام فساد مالی را تائید کرده بود. روزنامه  فایننشال تایمز از دستگیری «دست‌کم ۱۲ عضو سپاه و بازرگانان مرتبط با آنها» خبر داده اما نامی از این فرماندهان نبرده بود.

وی  هدف از این بازداشت‌ها را «پاک‌دستی در درون» سپاه پاسداران دانسته بود.

پیش از سخنان مطهری اما حسین نجات، جانشین سازمان اطلاعات سپاه، گزارش‌ها از دستگیری تعدادی از معاونان سازمان اطلاعات سپاه به علت «فساد اقتصادی» را «کذب و دروغ‌سازی برخی رسانه‌های وابسته به دشمن» خوانده بود.

پیش از سخنان مطهری روزنامه معتبر فایننشال تایمز در گزارشی از دستگیری «دست‌کم ۱۲ عضو سپاه و بازرگانان مرتبط با آنها» خبر داده اما نامی از این فرماندهان نبرده بود.

سخنرانی روز ارتش تنها کنایه حسن روحانی به سپاه پاسداران نبود. او اوایل تیرماه گفته بود که «بخشی از اقتصاد دست یک دولت بی‌تفنگ بود که آن را به یک دولت با تفنگ تحویل دادیم».

روحانی همچنین در مناظره‌های انتخابات ریاست جمهوری سپاه پاسداران را متهم کرده بود که با آزمایش‌های موشکی قصد داشته که برجام را به هم بزند.

رئیس‌جمهوری ایران پیش از آن نیز به سپاه پاسداران یادآوری کرده بود که هزینه برنامه موشکی را دولت او تامین می‌کند.

روحانی سال ۹۳ نیز انحصار و جمع شدن «مظاهر قدرت» در یک نهاد را «عامل» فساد دانسته و گفته بود که جمع شدن اطلاعات، تفنگ، و رسانه در اختیار یک نهاد فساد می‌آورد.

فرماندهان سپاه پاسداران و نزدیکان آیت‌الله خامنه ای هم به این سخنان حسن روحانی شدیدا واکنش نشان دادند.

 پرونده فعالان محیط زیستی و بازداشت کاوه مدنی، بازداشت حسین فریدون برادر حسن روحانی ، و مهدی جهانگیری برادر اسحاق جهانگیری، از جمله ضرب شست سپاه پاسداران به حسن روحانی پس از انتخابات بود.

محمد علی جعفری، فرمانده سپاه پاسداران در واکنش به اظهارات حسن روحانی گفت اگر دولت «بدون تفنگ» باشد «توسط دشمنان تحقیر و تسلیم» خواهد شد.

روز جمعه، ۹ تیر، نیز علی سعیدی، نماینده رهبر جمهوری اسلامی در سپاه پاسداران، با اشاره به سخنان روحانی تاکید کرد که «هم آمریکا به سپاه حمله می‌کند، هم برخی خودی‌ها به سپاه حمله می‌کنند».

پس از این حملات دو طرفه اما محمدعلی جعفری، به همراه قاسم سلیمانی، غلام‌حسین غیب‌پرور، اسماعیل کوثری و امیرعلی حاجی‌زاده با حسن روحانی دیدار کردند.

پس از این دیدار که جزئیات چندانی درباره آن منتشر نشد لحن سخنان روحانی درباره سپاه پاسداران آرام‌تر شد.

دراین مدت اما درگیری‌های پنهانی طرفین ادامه یافت. موضوع پرونده فعالان محیط زیستی و بازداشت کاوه مدنی، معاون سازمان محیط زیست از جمله اقدامات سپاه پاسداران علیه دولت بود.

بازداشت حسین فریدون برادر حسن روحانی، و مهدی جهانگیری برادر اسحاق جهانگیری،هم دیگر ضرب شست سپاه پاسداران به حسن روحانی پس از انتخابات بود.

 

در موضوع افزایش ناگهانی قیمت ارز هم گزارش‌هایی درباره نقش سپاه پاسداران منتشر شد.

به این ترتیب سپاه پاسداران پس از انتخابات ریاست جمهوری یک شبه کودتا را علیه دولت شکل داده است. این شبه کودتا نیز قاعدتا باید با هماهنگی رهبر جمهوری اسلامی و یا حداقل اطلاع او انجام شده باشد.

سپاه پاسداران پس از انتخابات ریاست جمهوری یک شبه‌کودتا را علیه دولت شکل داده است.این شبه‌کودتا نیز قاعدتا باید با هماهنگی رهبر جمهوری اسلامی و یا حداقل اطلاع او انجام شده باشد.

درگیری سپاه پاسداران با دولت ها البته محدود به دولت روحانی نیست. محمود احمدی‌نژاد که خود به نوعی محصول حضور سپاه پاسداران درانتخابات بود، در سال ۹۰ از عبارت «برادران قاچاقچی خودمان» استفاده کرد؛ عبارتی که کارشناسان آن را به سپاه پاسداران نسبت دادند.

احمدی نژاد در نامه‌ها و سخنان اخیرش نیز از انحصار قدرت نظامی و اقتصادی در یک نهاد انتقاد کرده است.

رئیس‌جمهوری سابق ایران در نامه ۲۲ اسفند خود نیز خطاب به آیت‌الله خامنه‌ای نوشته که بنیاد ۱۵ خرداد، بنیاد مستضعفان، ستاد اجرایی فرمان امام، بنیاد تعاون سپاه، بنیاد تعاون ارتش، بنیاد تعاون بسیج، بنیاد تعاون وزارت دفاع و بخش اقتصادی کمیته امداد امام، «بیش از ۷۰۰ هزار میلیارد تومان ثروت دارند که مردم از گزارش کار و درآمد و محل مصرف آنها بی‌اطلاعند».

روسای جمهور البته به جز انتقاد در تریبون ها اقدامی جدی در مقابله با سپاه پاسدارن انجام نداده‌اند و حتی واگذاری پروژه‌های اقتصادی به این نهاد ادامه داشته است.

 

پیش درآمدی بر جنایت روی تپه های اوین در فروردین ماه ۱۳۵۴
انتخاب شده از مقاله « رگبار از دو جهت» که چندین سال پیش در رسانه ها چاپ شد.
مقدمه
دختری را میشناختم که در ۸ سالگی پدر خود را از دست داده بود، پدر او یکی ‌از آموزگاران خوب و در میان دانش آموزان بسیار محبوب بود. در سال ۱۳۶۰ وی به جرم مخفی ‌کردن و یا راه دادن چند نفر از اعضای سازمان پیکار و مجاهدین به منزل خود دستگیر میشود؛ در بازجویی ها معلوم میشود وی با هیچ یک از این گروه ها همکاری سازمانی نداشته و عضویت هم نداشت و فقط بر حسب وظایف انسانی ‌خود به آنها پناه داده بود و قرار بود وی را آزاد نمایند ولی ‌یک هفته بعد خانواده وی که برای ملاقات میروند، فقط با لباسهای سوراخ شده و خونین وی به خانه بر میگردند. پدر این دختر فقط برای اینکه در میان مردم شهرت خوبی داشت در اعدام های سال ۶۰ به طرز درد نا کی به ‌گلوله بسته میشود. و بنا‌ به گفته یکی ‌از شاهدان عینی وی را به تدریج از پا شروع به تیر باران میکنند.
این کشتار جمعی ‌در آنزمان تاثیر بسیار بدی روی آن دختر ۸ ساله گذارد که هنوز هم بعد از ۳۱ سال از میان نرفته. بعد از چهار سال از مرگ پدر، این دختر صاحب پدر جدیدی میشود که از همان ابتدا به وی علاقه شدید پیدا می کند، وی این بار دیگر هیچ گاه نمیخواهد این پدر جدید را از دست دهد زیرا این پدر جدید آنقدر وی را دوست داشت که به هیچ قیمت نمی خواست به وی صدمه روحی‌ دیگری وارد شود. ولی ‌آن دختر پدر اصلی ‌خود را هم به هیچ وجه نمی خواست فراموش کند و هر از گاه یک بار دور از چشم دیگران به چمدان خود سر زده و در خلوت تصویر پدر را که در لا به لای اثاثیه اش مخفی ‌کرده بود بیرون آورده و در کنار آن می گریست. بعد از مدتی ‌نا پدری وی که همیشه مواظب بود که این دختر غمگین نبا شد و هر طور شده وسایل شادی وی را فراهم نماید, متوجه این موضوع شده و در صدد پیدا نمودن چاره بود. یکی‌ از روز ها که این دختر که حالا دیگر چهارده سالش شده بود و آن روز به دبیرستان رفته بود، در غیبت وی تصویر پدر و نقاشی زیبائی که وی در زندان از این دختر خود گلی دوزی کرده بود بیرون آورده و آنها را به طرز زیبائی قاب کرده و به اطاق نشیمن می آویزند. وقتی ‌دختر از دبیرستان به خانه باز میگردد ناگهان با آن دو تصویر آویخته به دیوار روبرو شده و بی ‌اختیار پدر دوم خود را در آغوش گرفته و مدتها به خود میفشارد و نمیخواهد جدا شود. البته این کار هر روز این دختر بود که به هیچ وجه نمیخواست دیگر این پدر خود را از دست بدهد. آری با به رگبار بستن جسم پدر این دختر، روح این دختر و هزاران نفر از امثال وی هم برای همیشه به رگبار مسلسل بسته شده و هیچ چاره ای برای درمان آن نمیتوان یافت.
حال میپردازیم به اصل داستان:

محمد چوپان زاده

اوایل فروردین ماه ۱۳۵۴ شمسی ‌بود که مرا بعد از ۱۸ ماه و پس از حکم دادرسی ارتش، از بند دو و سه زندان سیاسی شماره یک قصر به بند چهار و پنج و شش همان زندان منتقل کردند که بیشتر برای حبس های بالا در نظر گرفته شده بود. بسیاری از یاران گذشته را که با آنان از سال ۱۳۴۱ فعالیت داشتم و مشتاق دیدار بودم منتقل کرده بودند به زندان جدید اوین ، و این کار دو روز قبل از ورود من به آنجا بود.
ولی ‌هنوز هم بسیاری از یاران قدیمی ام بودند. بعد از دو هفته تنهایی در یک اطاق کوچک که برای چهار نفر در نظر گرفته شده بود زندانی جدیدی را که از زاهدان منتقل کرده بودند در همان اطاق که من بودم جای دادند، روبروی اطاق من مهدی سامع و اصغر فتاهی بودند .

هم اطاق جدید :
او مردی بود با قدی نسبتا بلند تر از من و بدنی ورزیده ولی ‌لاغر؛ وقتی ‌با من دست داد احساس کردم دستهایم در دستی ‌قوی فشرده شد که حکایت از دست های کار داشت. صورت وی مملو از چین های خاصی ‌بود که حکایت داشت از کار شدید و تجربه، ولی ‌بسیار مهربان.
نمیدانم چه شد که یکباره همه وجود ام مملو از اعتماد کامل به وی شد و آن در صورتی بود که هنوز وی را نشناخته بودم و احساس کردم می توانم بدون ترس از بازجویی دوباره فکر و احساسم را با وی در میان بگذارم.
بعد که آن شب خود را به هم معرفی کردیم و یکدیگر را شناختیم، من همه رازهای دلم را که برایم از گذشته باقی ‌مانده بود و هنوز در جایی مطرح نکرده بودم بدون هیچ نوع تردیدی با وی در میان نهادم.
ما از سال ۱۳۴۳ در یک گروه با هم کار کرده بودیم بدون اینکه یکدیگر را دیده باشیم زیرا من در شاخه ای بودم جدا از شاخه وی. و فقط بعد از دستگیری های ۱۳۴۷ فهمیدم که چنین شخصی‌ هم وجود داشت. چه بسا اگر من در آن سالها با وی بر خورد کرده بودم نظرم راجع به آن گروه تغییر میکرد و با اعتماد بیشتری با آنها هم کاری میکردم. و چه بسا میتوانستم نیرو های کارگر زیادی را بسیج نمایم، آشنائی او میتوانست در آن سالها برای کارگران امید وار کننده باشد. و در ضمن به دنبال کسی ‌میگشتم که اگرچه به آن حقیقتی که میگویم تردید کند، ولی ‌برای آن، اهمیت قائل شده و آنرا دنبال کند. من حتی در آن زمان نمیدانستم مشئوف کلانتری که در آن زمان وی را سعید می نا میدم با ماست و گرنه برایم بسیار تماس گرفتن با وی و رساندن پیام راحت تر از آن بود که فکر میکردم. زیرا سعید کلانتری را من از کودکی می شناختم و آن به وسیله روابط فامیلی من بود.
این هم اطاق جدید، آن شب، از فرط خستگی ‌به دلیل سفر طولانی از زندان زاهدان به تهران، روی زمین و در جای خود دراز کشیده و مشغول فکر کردن بود؛ در چهره وی میتوانستی هم شاهد شادی و هم شاهد غم باشی‌؛ وی را بعد از فرار نافرجام از زندان قصر به زاهدان تبعید کرده بودند و سالی ‌یک بار بیشتر اجازه ملاقات نداشت. و حدود ۶ سال از آن ماجرا میگذاشت. او که از کودکی ‌پدر خود را از دست داده بود، مجبور بود برای امرار معاش خانواده کار کند و خرج خانواده را بپردازد زیرا خانواده وی حتی در آن زمان هم که پدرش زنده بود فقیر بود. در این صورت بود که نتوانست به تحصیل ادامه دهد. وی از ۱۷ سالگی وارد سیاست شده و دو بار دستگیر میشود؛ بار اول یک سال میکشد و بار دوم در رابطه با اعتصابات کوره پس خانه ها دو سال بدون محاکمه باز داشت میشود و بدون محاکمه آزاد میشود. پس از آزادی می پیوندد به گروه تازه تاسیس شده بیژن جزنی. او همراه با در دست گیریهای سال ۴۷ بعد از آن که با سعید کلانتری و کیان زاد میخواستند از مرز عبور کرده و وارد عراق و سپس به جنبش فلسطین بپیوندند، طبق قرار قبلی‌ که عباس شهریاری خائن با ساواک گذاشته بود هر سه دستگیر شده و از مرز به تهران برای بازجویی و شکنجه آورده میشوند. او تقریبا هفت سال از من مسن تر بود، من درآن زمان ۳۲ سال داشتم و وی ۳۹ سال؛ تقریبا هنوز هر دوی ما جوان بودیم و یا خود را جوان تر از آنچه که بودیم احساس میکردیم زیرا ورزش همیشه ما را زنده و شاد نگاه میداشت؛ مخصوصا مبارزه دایمی چه در زندان و چه در بیرون. امید به زندگی‌ و مبارزه، ما را همیشه سرا حال نگاه میداشت. به این دلیل بود که محمد بعد از گذراندن ۷ سال از عمر خود در زندان و دوری از خانواده، مخصوصا از دخترش که در زمان دستگیری پدر بیش از ۷ سال نداشت.
وی بی ‌صبرآنه منتظر آزادی بود و اول از همه دیدن دختر زیبایش که اکنون ۱۴ سال شده بود برایش از همه مهم تر بود.
همین طور که مشغول فکر کردن بود به وی گفتم رفیق به چه میاندیشی؟ فکرش را نکن فردا هر جا ما را بردند آسمان به همین رنگ است؛ لبخندی زد و گفت تو نمیدانی بعد از آزادی و رسیدن به دختری که بعد از هشت سال میتوانی ‌وی را در آغوش گیری و او را از محرومیت پدری آزاد کنی ‌و وی را سخت در آغوش خود بفشاری چه لذتی دارد. و بی ‌اختیار قطره اشکی از گوشه چشمش سرازیر شد. و مرا هم که در آن زمانها میخواستم دل سنگی ‌داشته باشم به شکست وادار کرد، شما نمیدانید خواست و دل این مرد چقدر برایم زیبا و پاک بود، این خصلت همه انسانهای مبارز است و آنها برای بدست آوردن آزادی و مبارزه برای آن بدون داشتن این خصلتهای انسانی ‌و بدون این ارزش ها نمیتوان دست به مبارزه برای حقوق دیگران زد. وی آنگاه ذکر کرد: ” که من بیش از ۱۳ ماه به پایان حبس ام باقی نمانده “.
متوجه شدم که چه شادی آمیخته با ترس در وجود اش نهفته است. شادی، از بزودی آزاد شدن و رسیدن به خانواده و سر پرستی آن از یک طرف و بی ‌اعتمادی و تردید از طرف دیگر. بی ‌اعتمادی به رژیم خون آشام که وی را ۷ سال از دیدن تنها دخترش محروم کرده بود و شادی ای که ممکن بود در پس همه این تردید ها برایش میسر شود. وی در این زمان که من نشسته و تکیه به دیوار و او دراز کشیده با چشمان خیره شده اش به سقف اطاق، شاهد آن بود یم که در اثر عمومی ‌شدن و وسیع شدن و توده ای شدن مبارزه مردم، دشمن چه قدر درنده تر شده است و چگونه همه پارامتر ها عوض شده، تردید وی بی معنی نبود. وی از تردید و دودلی نزد من هیچ نگفت ولی ‌من از لابلای تمام چین و چروک های صورتش که نتیجه سالها تجربه وی بود و نگاه عمیق وی به سقف اطاق، آن را در یافتم و به روی خود نیاوردم. و در تردید وی شرکت نکرده بلکه هر چه بیشتر در شادی وی برای رسیدن به دخترش شرکت نمودم. و جز این چاره ای نداشتم. زیرا با این که در قفس بودیم ولی ‌هنوز پرنده ای آزاد بودیم.
این شخص همان محمد چوپانزاده بود که پس از یک بار فرار نافرجام از زندان قصر به زندان سیاسی زاهدان تبعید شده بود و حالا پس از سالها نه من و نه خود میدانست که چرا به زندان سیاسی قصر منتقل شده است. وی خیلی ‌در فکر بود و برایش هزاران چرا مطرح بود، زیرا بیش از ۱۳ ماه به پایان حبس اش باقی ‌نمانده بود. وی در سال ۱۳۴۷ و به جرم همکاری در پایه گذاری گروه جزنی- ضیایی، دستگیر شده و به هشت سال زندان محکوم شده بود. در این گروه بیشترین جرم را به رفیق بیژن جزنی داده بودند که بنیان گذار بود؛ بقیه از ده سال گرفته تا یک سال حبس محکوم شده بودند . عباس سور کی هم علاوه بر تشکیل گروه رزمندگان در بنیان گذاری گروه جدید نقش مهمی ‌داشت، زیرا حال دیگر این دو گروه در هم ادغام شده بودند. وی هم اگر اشتباه نکنم به ده سال زندان محکوم شده بود. به هر حال به جز رفیق جزنی بقیه کمابیش بیشتر از دو سال به آزادی شان که خود ساواک دژخیم تعیین کرده بود نمانده بود. ولی ‌همین طور که میدانید حتی مادر ساواکی ها هم به قول و قرار ساواکی ها اعتماد نداشتند. و تعیین همه جرمها آبکی‌ و آزادی فقط به خواست ساواکی های کثیف صورت میگرفت.
دوستان از من سوال نکنید که چرا من از این ساواکی ها متنفّر بوده و هستم ، بروید و خود تحقیق کنید که آنان از چه قماش بوده اند، ساواک خمینی بدون همکاری با ساواک شاهنشاهی محال بود وسعت گیرد و هم اکنون هم رهبری هنوز در دست آنان است. و سر دسته و رهبر همه آنها همان سازمان سیا میباشد. و همه اینها یعنی‌ ساواک خمینی و ساواک شاه و ساواک اسرائیل کاسه لیس، همان سازمان آمریکایی سیا میباشند.
فردای آن روز وی را از پیش من بردند و منتقل کردند به زندان اوین و همان طور که میدانید در آن شب تردید وی و همین طور من، بی مورد نبود. او میدانست شاید هیچگاه دیگر نتواند روی زیبای دخترش را ببیند و وی را در آغوش خود بفشارد و دخترش را از سالها محرومیت از دیدن پدرش خشنود سازد. شاید هرگز کسی ‌جز خود او نتواند در آن شب احساس وی را آن طور که خودش به آن رسیده بود درک نماید، ولی ‌هستند اکنون انسانهایی که با از دست دادن عزیزان خود این احساس را درک میکنند. حتی من هم که وی را آن شب دیدم و چنین جملاتی را می نویسم میدانم نمیتواند بیان گر احساس واقعی وی باشد. زیرا احساس واقعی وی در آن شب بسیار دردناک تر از این احساس من می ‌باشد.
بالا خره آن روز شوم سر رسید، روز ۳۰ فروردین ۱۳۵۴، هنگام عصر بود که ناگهان خاموشی عجیبی ‌سراسر بند ۴و ۵ و ۶ را فرا گرفت همه به تدریج که خبر را می شنیدند به ردیف زانو زده و پشت به دیوار در کنار هم داخل حیات می نشستند، من هم که این صحنه را دیدم حس کردم خبر بسیار شومی ‌رسیده و بعد از چند دقیقه من هم خبر را در روزنامه دیدم. آری رفقای مان را در تپه های اوین به رگبار مسلسل بسته بودند. بقیه ماجرا را همه میدانید زیرا آنقدر نوشته ا‌ند که دیگر در اینجا من ادامه نمیدهم. فقط در آن روز عصر اول از همه چهره سعید کلانتری (مشئوف) در نظرم آمد که از کودکی وی را میشناختم و چند بار کمک فکری و روحی ‌از وی گرفته بودم. چهره مبارز، شلوغ و همیشه مملو از زندگی. چهره کسی که هرگز نمیخواست تسلیم شود. و دائما در حال حرکت و جنگ از هر نوع آن، با دشمن بود. کسانی که مرا میشناسند میدانند که از دادن شعار های بزرگ و تو خالی ‌متنفّر ام، بدانید این که در مورد سعید میگویم واقعیتی است که هیچ گونه ربطی ‌به شعارهای تو خالی ‌ندارد و همه را با چشم خود نظاره کرده ام و در داستان مستند قبلی برای تان خوب توضیح داده بودم.
دومین فرد چهره آن شب محمد چوپان زاده بود و اشتیاق وی به دیدن دخترش میترا و تردید وی در به واقعیت رسیدن آن بود، که متاسفانه در اینجا این بار تردید و سرنوشت با کمک دشمن به پیروزی رسید.

میترا

رگبار از دو جهت
تیر باران محمد چوپان زاده اولین رگبار مسلسل بود که با رسیدن به جسم پدرش روح آن دختر را برای همیشه به رگبار گلوله بست.
در زمان انقلاب بهمن و پس از آزادی از زندان شاه میترا را دیدم سن او هم اکنون به ۱۷ سال رسیده بود و از هواداران و یکی از فعالان سازمان مجاهدین خلق؛ ولی‌ در اوائل انقلاب و تظاهرات و گرد هم آیی ها بیشتر با ما می گشت. ما هم عده ای بودیم که گاهی اوقات در راهپیمایی ها اکثرا با هم بودیم و تعداد مان گاهی ‌به سی‌ نفر میرسید.
میترا دختری بود زیبا و بسیار متین ‌و با وقار؛ وی چهره زیبا و دوست داشتن ای داشت، همراه با روسری زیبا و دستکش های سفید.
چهره وی حکایت داشت از مصمم بودنش در ادامه راه پدر؛ برایش مهم نبود از چه طریق؛ وی میدانست که مجاهدین هم که در راه آزادی می جنگند « آن زمان » از یاران ما میباشند. حد اقل در آن زمان که همه نیروهای مبارز در اتحاد با یکدیگر بودند.
او ما را دوست داشت و به خاطر ما که همگی ‌از یاران پدرش بودیم، اکثرا با ما بود و این در اوایل انقلاب بود که ما همه تازه از زندان آزاد شده بودیم. با ما بودن و دیدن ما برایش یاد آوری پدر بود.
یکی ‌از روزها که ما دسته جمعی در خیابان مشغول قدم زدن بودیم و وی در کنارم بود و با هم مشغول گفتگو بودیم، من ماجرای بر خورد خودم را در آن شب در زندان، برایش شرح دادم و به وی گفتم که اولین آرزویش پس از آزادی از زندان دیدن تو بود و من میدانم که پدرت چقدر تو را دوست داشت، و چه با احساس در مورد تو صحبت میکرد، تو گویی فقط آرزویش دیدن تو بود، وی که تا آن لحظه از ماجرای من و پدرش خبر نداشت، ناگهان مرا سخت در آغوش گرفته و همینطور به خود می فشارد و برایش مهم نبود که چه کسانی نظاره گر احساس وی میباشند. مدت تقریبا یک دقیقه طول کشید و من هیچ عکس العمل از خود نشان ندادم که وی فکر کند من جای پدرش نیستم، زیرا من هم حس کردم که وی دخترم است دختر همان رفیقم است که از کنارم ربودند. و بعد از اینکه مرا از آغوش خود آزاد کرد با لبخندی مهربان در حالی ‌که اشک در چشمانش حلقه زده بود به من آهسته گفت میخواستم بوی پدرم را حس کنم. من هم با همان لبخند مهربان و با نگاه خود به وی پیام دادم که تو را درک می ‌کنم، و گفتم حالا دیگر تنها نیستی ‌زیرا اکثر این یاران همان یاران پدرت هستند.
بعد از مدتی که مبارزه برای از بین بردن دیکتاتوری سازمان یافته تر شد و هر کس بسوی وظیفه خود رهسپار شد، من میترا را دیگر ندیدم. و از وی خبری نداشتم. از دوستان سازمان مجاهدین هم سعی ‌نکردم از وضع وی سوال کنم. زیرا گاه گاهی ‌برای دیدن هم بند آنم سری به ستاد سازمان مجاهدین میزدم. در اثر مشغولیت و گرفتاری زیاد تقریبا میترا را از یاد برده بودم. ولی ‌چهره وی هیچگاه از یادم نرفت و نرفته است.
چندین سال بعد این خبر را از میترا در گزارش سازمان مجاهدین دریافت کردم:

یک سرگذشت:
خانم میترا چوپان زاده
مشخصات
سن ۲۴
ملیت ایرانی
مذهب اسلام (شیعه)
وضعیت خانوادگی متاهل
تحصیلات دیپلم متوسطه
شغل دانشجو
مرتبه و موقعیت —

مورد حقوقی
تاریخ اعدام ۱۳۶۰ — ۱۳۶۱
محل تهران, ایران
نحوه اعدام تیر باران
اتهامات اتهام نا معلوم.
ملاحظات
خبر اعدام خانم میترا چوپان زاده در ضمیمه شماره ۲۶۱ نشریه مجاهد، سازمان مجاهدین خلق ایران، به تاریخ ۱۵ شهریور ۱۳۶۴ به چاپ رسید. این ضمیمه شامل فهرست ۱۲٠۲۸ نفر است که اکثراً وابسته به گروه‌ های سیاسی مخالف رژیم بوده ‌اند. این اشخاص از تاریخ ۳٠ خرداد ۱۳۶٠ تا زمان چاپ نشریه مجاهد اعدام شده و یا در درگیری با قوای انتظامی جمهوری اسلامی کشته شده‌اند.
اطلاعات تکمیلی به وسیله دو فرم الکترونیکی از یکی از هم بندان وی، خانم منیره برادران، و یکی از بستگان وی به بنیاد برومند فرستاده شده است.
خانم میترا چوپان زاده، از هواداران سازمان مجاهدین خلق، در یک خانواده سیاسی پرورش یافته بود. پدرش، محمد چوپان زاده، یکی از شخصیتهای سیاسی شناخته شده در زندانهای زمان شاه بود که در آن زمان اعدام شد. همسر میترا چوپان زاده، مسعود متحدین، هم که در زمان شاه زندانی بود، در حیات جمهوری اسلامی اعدام شد.
دستگیری و بازداشت
اطلاعی در مورد جزئیات دستگیری و بازداشت میترا چوپان زاده در دست نیست. به گفته هم بندش، وی در سال ۱۳۶۱ در بند ۴ پائین زندان اوین بازداشت بود.
دادگاه
اطلاعی درباره جلسه یا جلسات دادگاه در دست نیست.
اتهامات
از اتهامات عنوان شده علیه میتدا چوپان زاده اطلاعی در دست نیست.
مدارک و شواهد
در گزارش این اعدام نشانی از مدارک ارائه شده علیه متهم نیست.
دفاعیات:
از دفاعیات متهم اطلاعی در دست نیست.
حکم
به گزارش ضمیمه مجاهد، میترا چوپان زاده در سال ١٣۶١ در حالی که بار دار بود، در تهران تیر باران شد.
حال من فکر می کنم؛
آری این دختر در زمان حکومت قبلی ‌یک بار با زندانی و تیر باران شدن پدرش روحش به رگبار مسلسل بسته شد و در زمان حکومت فعلی‌ جسم اش هم به رگبار گلوله بسته شد. هم اکنون هزاران نفر نظیر این دختر وجود دارد و این فقط یک نمونه از آن بود، « رگبار از دو جهت».
مسعود فروزش راد
۱۹ اپریل ۲۰۱۸

پروفسور در زبان فارسی معاصر تحولی چشمگیر را طی کرده است. پروفسور از معادلی برای معلم به ابزاری برای تعریف طبقه ای خاص بدل

 

وقتی واژه پروفسور را می‌شنوید چه تصویری در ذهن شما نقش می‌بندد؟ سعی کنید نخستین تصویر شکل‌گرفته در ذهن خود را مرور کنید. وقتی نام استاد را می‌شنوید چه تصویری نخستین‌بار در ذهن شما ایجاد می‌شود؟ بین این دو تصویر آیا تفاوتی وجود دارد؟

در چند ماه گذشته به مناسبت های مختلف چند باری درباره استفاده از لقب «پروفسور» برای دانشمندان ایرانی مطالبی نوشته ام. از جمله آنها می توانید به مطلب «در حاشیه مقام پروفسور» و همچنین «علم و انکار پدرخواندگی » مراجعه کنید.

مطلب اخیر ستونی است که در روزنامه شرق در تاریخ ۲۳ فروردین منتشر شده است و باز نشر آن را می توانید در ادامه بخوانید.

پروفسور چه شمایلی دارد؟

من در ذهن شما نیستم، اما زمانی که این سؤال ساده را از جمع کثیری از افراد پرسیدم، تصویری که در ذهن آنها ایجاد شده بود، مختلف بود و حدس می‌زنم تعداد زیادی از مخاطبان این متن نیز چنین تصویر متفاوتی را در ذهنشان ایجاد کنند.
این تصویر متفاوت ریشه و بنیاد اصلی اختلافی است که در چند ماه گذشته بار دیگر در فضای رسانه‌های کشور مطرح شده است.

چرا باید گاهی اوقات برخی از دانشمندان را با لقب پروفسور خطاب کنیم و برخی دیگر را با لقب استاد یا دکتر؟  آیا اصولا در ساختار علمی ایران استفاده از لفظ پروفسور معنی‌دار است؟

دکتر حسابی برای ما به پروفسور حسابی بدل شد، دکتر جوان را پروفسور جوان خطاب کردیم و احساس کردیم اگر دکتر سمیعی را به‌عنوانی کمتر از پروفسور خطاب کنیم به او توهین کرده‌ایم.

طبیعی است برخی از این ترجیحِ واژگانی به این مسئله برمی‌گردد که رسانه‌ای که از آن استفاده می‌کند، قصد دارد موضوع و سوژه خود، یا جایگاه خود را مهم جلوه دهد.
یکی از ابزارهای این کار استفاده از زبان غیردقیقی است که در ذهن مخاطب معنی دیگری را ایجاد می‌کند.

سوغات فرنگ

برای مثال، به واژه پروفسور برگردیم. پروفسور در زبان علمی امروز ایران وجود ندارد. زمانی که در ایران عمدتا زبان فرانسه در نقش زبان دوم مرجعیت داشت، واژه پروفسور که به معنی معلم است و می‌تواند برای معلم مدرسه ابتدایی گرفته تا هر رده دیگری استفاده شود، وارد فرهنگ فارسی شد.
شرایط اجتماعی و سیاسی آن دوران باعث شد تا تصویر متفاوتی از کسانی که لقب پروفسور را در اختیار داشتند، شکل بگیرد. افرادی با لباس‌های غربی و ظاهری مدرن، با عینک‌های گرد و عمدتا خارجی که در نقش اساتید میهمان به ایران می‌آمدند. این تصویر برای ایران دوره قاجار نشان بارزی از تفاوت طبقاتی بود که میان نخبگان علمی و عامه مردم وجود داشت. به‌خصوص اینکه بسیاری از روشنفکران و نخبگان ایرانی نیز به‌سرعت به آن ظاهر تازه آراسته شدند.
این شاید آغاز آشنایی ما با واژه پروفسور بود. این نکته مهمی است که تاریخ یک واژه را مرور کنیم؛ ریشه‌یابی و مرور واژگان و تحول تاریخی آنها به قول «ریموند ویلیامز»، باعث می‌شود تا معنی و پیامی را که واژه‌ها امروز بر خود دارند، با دقت بیشتری درک کنیم. واژه‌ها که یکی از ابزارهای اصلی انتقال پیام هستند، در فضای خلأ به وجود نمی‌آیند و شکل نمی‌گیرند و در شرایط خلأ نیز باقی نمی‌مانند؛ آنها در طول زمان تغییر می‌کنند و هویت تازه و معنای تازه‌ای می‌گیرند.
هریک از این واژه‌ها در زمان‌های مختلف نه‌تنها ممکن است مفاهیمی گوناگون را منتقل کنند که ساختار رمزنگاری/رمزگشایی متفاوتی را ایجاد می‌کنند.

پروفسور و ساختار نامتقارن رمز نگاری/رمزگشایی کلمه

ایده «استوارت هال» این است که در انتقال پیام، فراتر از متن پیام، آنچه مهم است این است که میان ساختار و سامانه رمزنگاری یا کُدینگ پیام و ساختاری که مخاطب آن پیام را رمزگشایی (دی‌کُد) می‌کند، تقارن وجود داشته باشد.
هرچقدر میان این دو ساختار تقارن بیشتری باشد شانس بیشتری وجود دارد که پیام به‌طور درست‌تری منتقل شود. اصولا همین تفاوت در ساختار رمزنگاری و رمزگشایی است که -به‌ویژه در فضای روزنامه‌نگاری علم- در قالب مفهوم ترجمه از زبان متخصصان به زبان مخاطب خود را نشان می‌دهد.
دانشمند و مخاطب هر دو در ظاهر به یک زبان (فارسی، انگلیسی، فرانسه و…) صحبت می‌کنند، اما ساختاری که برای معنی‌بخشی به واژه‌ها استفاده می‌کنند و درنهایت ساختار رمزنگاری پیام آنها متفاوت است و وظیفه روزنامه‌نگار علم است که سعی کند این پیام را در ساختاری دیگر که نزدیک‌تر و متقارن‌تر با ساختار رمزگشایی مخاطب است، قالب‌بندی مجدد یا ترجمه کند.
بیایید به پروفسور بازگردیم. این واژه در ابتدای ورود به فرهنگ ایران برای خود کلاس و طبقه‌ای ایجاد کرد و بذر برداشتی متفاوت از معنی مربی یا معلم را در ذهن مخاطب نشاند که تا امروز به حیات خود ادامه می‌دهد.
این معنی در سال‌های بعد و در ترکیب با فرهنگ عامه برجسته‌تر شد. ما وقتی می‌خواستیم کسانی را در جایگاه علمی بسیار شاخص و برجسته معرفی کنیم، به‌جای واژه دکتر یا استاد از واژه پروفسور برای آنها استفاده می‌کردیم.

استفاده نابجا از واژه پروفسور، بار ارزشی متفاوت و غیرضروری‌ای را به شخص وارد می‌کنیم و جایگاه او را در مقام کارشناس در یک رشته خاص، به حکیم و فرزانه مدرن ارتقا می‌دهیم. این دقیقا برخلاف کاری است که مروج و ژورنالیسم علم باید انجام دهد.

دکتر حسابی برای ما به پروفسور حسابی بدل شد، دکتر جوان را پروفسور جوان خطاب کردیم و احساس کردیم اگر دکتر سمیعی را به‌عنوانی کمتر از پروفسور خطاب کنیم به او توهین کرده‌ایم.
در ساختار علمی و پژوهشی کشور ما اما پروفسور جایگاهی ندارد. ما در فارسی واژه‌های معادلی مانند استاد، استادیار، دانشیار و مربی را برای رده‌های مختلف جایگاه نظام آموزش عالی داریم. البته که وقتی این جایگاه‌ها به انگلیسی ترجمه می‌شوند معادل انگلیسی آنها، یعنی پروفسور و مشتقات آن، مورد استفاده قرار می‌گیرد.

پروفسور و موقعیت شغلی

اما نکته مهم این است که این القاب به جایگاه علمی صرف افراد اشاره ندارد؛ جایگاه استاد، دانشیار، استادیار و امثال آن ترکیبی از موقعیت علمی و رده‌بندی اداری نظام آموزش عالی است؛ به‌عبارت دیگر، شما نمی‌توانید در فضای خلأ استاد باشید. شما مطابق قرارداد و رده‌بندی شغلی که دارید، استاد، دانشیار، استادیار، مربی، دستیار یا پژوهشگر فلان دانشگاه و فلان مؤسسه پژوهشی هستید. این جایگاه مانند رده‌بندی مشاغل دیگر نه‌تنها به پیش‌نیاز علمی که به سابقه نشر، سابقه تدریس، نوع قرارداد و میزان حقوق شما اشاره دارد.
بنابراین به‌طورخلاصه حتی با فرض اینکه بخواهیم واژه پروفسور را به جای استاد به کار ببریم، این کار نمی‌تواند در خلأ صورت بگیرد. همان‌طور که نمی‌توانیم بگوییم خانم فلان، مدیرعامل‌اند و باید بگوییم خانم فلان، مدیرعامل شرکت بهمان هستند، نمی‌توانیم بگوییم آقا یا خانم ایکس استادند، بلکه باید بگوییم استاد کجا هستند.
اما آیا استفاده از واژه پروفسور به‌جای استاد فقط استفاده از واژه انگلیسی به‌جای معادل فارسی است؟ نه! به‌ویژه برای مروج و روزنامه‌نگار علم این جابه‌جایی استفاده‌ای خطرناک و برای مخاطب گمراه‌کننده است. پروفسور، همان‌طورکه پیش‌تر اشاره شد، بار فرهنگی و تاریخی متفاوتی دارد که ساختار رمزگشایی جداگانه‌ای را در ذهن مخاطب فعال می‌کند و باعث می‌شود تا او پیام را در ساختاری دیگر دریافت کند.
به‌این‌ترتیب، ما بار ارزشی متفاوت و غیرضروری‌ای را به شخص وارد می‌کنیم و جایگاه او را در مقام کارشناس در یک رشته خاص، به حکیم و فرزانه مدرن ارتقا می‌دهیم. این دقیقا برخلاف کاری است که مروج و ژورنالیسم علم باید انجام دهد؛ اینکه ما به‌جای نزدیک‌ترکردن فضای ذهنی، زبان و ساختار رمزنگاری/رمزگشایی منبع و مخاطب به عمد و بدون هر دلیلی این دو فضا را نامتقارن‌تر کنیم. گاهی هدف ما بهره شخصی است و شاید می‌خواهیم رسانه خود را مهم‌تر جلوه بدهیم. به‌هرحال چه کسی بدش می‌آید به جای مصاحبه با دکتر الف با پروفسور الف مصاحبه کرده باشد. گاهی می‌خواهیم نوعی به منبع مورد نظر خود ابراز ارادت کنیم و فکر می‌کنیم با چنین رفتاری او را بزرگ داشته‌ایم.
واقعیت این است که استاد دانشگاه و پژوهشگاه، متخصصان علم و فناوری و اندیشه اگر در کار خود متخصص باشند، نیازی به این بزرگداشت‌های جعلی ندارند. شاید بزرگ‌ترین خدمت به آنها این باشد که پیام آنها را درست درک و منتقل کنیم، با دقت بر روند کار آنها نظارت کرده و سعی کنیم چالش‌های پیش‌روی فضای مطالعات را از پیش پای آنها برداریم.

 

یا ما أحلى الفسحه یا عینی على رأس البر
والقمر نور عینی یا عینی یا عینی على موج البحر

قال لی تعالی یا شاغله بالی
قال لی تعالی یا شاغله بالی
کونی حلالی على طول العمر
والقمر نور عینی عینی عینی على موج البحر

یا ما أحلى الفسحه یا عینی على رأس البر
والقمر نور عینی یا عینی یا عینی على موج البحر

أصلی محبه ضحکه ولعبه
خلینا صحبه یا عینی على طول العمر
والقمر نور عینی عینی عینی على موج البحر

 

Waves of the sea” – Lyrics- Lena Chamamyan”

Oh how beautiful are the wide open spaces on top of land
As the moon shines on the waves of the sea

“He said to me, “come, you whose always on my mind
“Be the one for me forever and always”
As the moons shines on the waves of the sea

My origin is love, a laugh and playfulness
May we be in each other’s company forever and always
As the moon shines on the waves of the sea

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نظر شما پس از تایید دبیر وب‌سایت منتشر می‌شود.

لطفا به زبان فارسی کامنت بگذارید.
برای نوشتن به زبان فارسی می توانید از ادیتور زمانه استفاده کنید.

کامنتهایی که حاوی اتهام، توهین و یا حمله شخصی باشد هرز محسوب می شود و
منتشر نخواهد شد.

 

لینک به ادیتور زمانه:         

برای عبور از سد فیلترینگ

پرونده ۱۳۹۱ / چشم‌انداز ۱۳۹۲

مشخصات تازه دریافت برنامه های رادیو زمانه  از ماهواره:

ماهواره  :Eutelsat

هفت درجه شرقی

پولاریزاسیون افقی 

سیمبول ریت ۲۲

فرکانس ۱۰۷۲۱مگاهرتز

حامیان ما

همیاران ما