بشنوید

 

◄استعفای معاذالخطیب، رهبر ائتلاف مخالفان رژیم دمشق و اختلاف میان گروه‌های مخالف بشاراسد

گفت‌وگوی ایرج ادیب‌زاده با مهرداد خوانساری، کارشناس سیاسی منطقه‌ی خاورمیانه

◄ایران در سالی که گذشت و چشم انداز سال ۹۲ در سه حوزه اقتصاد، سیاست و اجتماعی

گفت‌وگوی پانته‌آ بهرامی با کوروش عرفانی

◄تصویب طرح ممنوعیت کاربرد يورو در معاملات با ايران در سنای آمریکا

گفت‌وگوی سراج‌الدین میردامادی با رضا تقی زاده، کارشناس اقتصادی در گلاسکو

◄اشاره‌ها و نشانه‌های انتخاباتی در سخنرانی آیت‌الله خامنه‌ای در مشهد

◄نوروز در زندان های دهه ۶۰ ایران، چند خاطره نوروزی از آن دوران

 

عکس روز و گالری

زم‌تون

Monday, February 20, 2017 05:07

دریافت خبرنامک روزانه

ایمیل خود را وارد کنید

خانه

بخشی از کتاب حقوق مردم و شهروندی- دگرگونی در مفاهیم حقوق عمومی – نشر شیرازه، تهران

در نظام فئودالی اروپا، نوعی ازنمایندگی منافع و مصالح مردم وجود داشت که سپس از آن در نظام های نوین استفاده شد. به تعبیری می توان گفت اروپا نزدیک به پنج سده پایگاه شگفت انگیزی برای تدوین قواعد قانون اساسی بود. که برخی از این قواعد تا امروز هم اجرا و یا مورد توجه حقوقدانان است. به عنوان نمونه در آلمان در ایالت باد (Bade ) آزادی انتخابات مدرن همراه با نهادهائی از دوران سده میانه است. درگراندوشه باد (GRAND-DUCHE) بخشی از نمایندگان مردم بر حسب وراثت وبخشی دیگر بر حسب پیشه های ممتاز مانند استادان دانشگاه ، مالکان ملک اربابی ( SEIONERY) برگزیده می شوند. همین روش در باویر ( BAVIÉRE)، ساکس ( SAXE) و ورتمبرگ (Wzrtemberg) نیز وجود دارد که یادگاری از سده شانزدهم میلادی است در امپراتوری اتریش نیز تا سال 1907 هیئت انتخاباتی به بخش هائی جداگانه تقسیم می شد. مانند مالکان بزرگ ، شهرها، بخش های کشاورزی ، اتاق های بازرگانی و صعنتی . در پروس تا سال 1918 م هنوز مردم به سه طبقه تقسیم می شدند.
هابز حاکم یا فرمانروا را شکل قابل شناختی ازنماینده مردم می دانست و به نظر او چند گانگی افراد در موجودی« یکتا و یگانه» نمایان می شود و در یک شخص خود را معرِّفی می نماید و سپس آن « یکتا و یگانه» نماینده افراد خوانده می شود (Hobbes, 1971,, p. 166). نخستین پژوهشگرانی که درباره کتاب قرارداد اجتماعی ژان ژاک روسو پژوهش کرده بودند نیز به نهاد پادشاهی نقش نمادِ اجتماعیِ معرِّف مردم را داده بودند.
پس از انقلاب فرانسه با برآمدن شهروند و اراده فردی همراه با نفی هر گونه سازمان واسطه میان مردم ودولت ، سبب شد تا نوعی جوهرزدائی اجتماعی( DÉSUBSTANCIALISATION DU SOCIAL ) صورت گیرد مانند : نفی همه رابطه ها – نفی همه اجبار و مانند آن. برابری میان شهروندان در دوره انقلاب فرانسه مفهومی انتزاعی را به شهروندان تحمیل کرد و از آنان تنها موجودیت هائی انتزاعی و یا بهتر بگوئیم شماره هائی ساخت . تثبیت حاکمّیت مردم همگون و یکدست وسیله ای برای جمع کردن اجزائی به نام فردِ ذرّه ای – که به حساب هم می آمد – شد؛ تا بتوانند نظم نوین اجتماعی را بر قرار کنند. تثبیت مردم به عنوان شخصیّتی حقوقی- بی آن که در واقع وجود داشته باشد – فرضی را بوجود آورد که اینک با موانع بزرگی روبرو است . از جمله آن که برابری افراد و یکتائی آنان فرضی دموکراتیک به نظر می رسد که پیچیدگی واقعیت ها را نادیده می گیرد و از همین روی مفهوم مردم بیشتر غیر قابل درک شد. مردم در میان جامعه مدنی نیز کمتر به گونه ای آشکارا عمل می کنند و از این روی بیشتر غیر قابل درک می شوند. در نتیجه اکنون دموکراسی نوین می خواهد مردمی که مانند اتم ذرّه ذرّه و رده بندی شده ( SÉRIALISÉ ) اند را آرام و با بُعدی مشخص صاحب حاکمّیت شوند. در دورانی نزدیک تر به امروز، برای حل ابهام واژه مردم، نمایندگی سیاسی مبتنی بر ایجاد مردمی فرضی به معنای حقوقی کلمه آیجاد شد. به این ترتیب که نخست نهاد پادشاهی نمادی از مردم واقعی – که نا یافتنی است – شد ؛ و سپس با برآمدن خواست های دموکراتیک ، آن پیکره نمادی به سازمان های دموکراتیک دگرگون شد که خواهیم خواند. (Rosanvallon, 1998, pp. 18-20)
به نوشته یکی از متفکّران در سال 1789« اجتماع ها از افرادی تشکیل می شد که در کنارهم قرارداده شده بودند. افرادی که نه ریشه ی در گذشته و نه رابطه ای با آینده نداشتند. درحالی که جامعه شناسان نوین ، اجتماع را داری ویژگی ارگانیک و زنده ای می دانند که قواعد ویزه خود را برای حفظ و توسعه دارد. از این روی، تناقضی میان ایده های انقلابی 1789 و جامعه شناسی نوین وجود دارد » (Ferneuil, 1889,) از همین نکته انتقاد از فردباوری آغاز شد که فرجام آن برقراری نظام دموکراتیک است.
در سال 1820 م سن سیمون (1760-1825 Saint Simon) برای اصلاح سازمانِ پارلمانی پیشنهاد کرده بود تا سه مجلس جداگانه تشکیل شود به این ترتیب :
مجلس یکم به نام « مجلس ابداع یا نو آوری « مرّکب از مهندسان و هنرمندان که وظیفه آنان عبارتست از طرح و تصویب پروژه های فنی قانونی؛
مجلس دوم به نام « مجلس آزمون( مرّکب از ریاضی دانان و فیزیکدانان برای آزمون و انتخاب پروژه ها ؛
مجلس سوم به نام « مجلس اجرائی » و یا مجلس کمون ها برای پذیرش و اجرای قوانین مرّکب از نمایندگان پیشه های بزرگ صنعتی.
به این ترتیب ، به نظر سن سیمون همه افراد جامعه بر حسب توانمندی ( Capacity) شان نمایندگان خود را خواهند داشت .
در نیمه اول سده نوزدهم م ، بحث های فراوانی در مورد حق رای همگانی در فرانسه و بریتانیا آغاز شد. در آن زمان نظام انتخاباتی در انگلستان به خاطرحق رأی محدود- تنها برای پرداخت کنندگان مالیات – و شیوه تعیین حوزه های انتخاباتی کارآیی لازم را نداشت .در نتیجه انگلستان در دهه 1830 به آستانه انقلاب کشیده شد. توده مردم می پنداشتند که همه نا کارآئی ها و تهیدستی کارگران ناشی از قانون انتخابات است. باور مردم بر این پایه بود که اگر ثروتمندان روز به روز دارا تر می شوند برای این است که آنان خود واضعان قانون هستند. در سال 1833 منشور مردمی ( People’s Charter) تهیه شد که پیامد آن در سال 1838 اصلاح قانون انتخابات بود. به گفته ای حق رای همگانی « موثر ترین نوشداوری همه رنج ها » خوانده شد. در آن زمان یکی از دوستان نزدیک انگلس به نام هارنی (George Julian Harney ) نوشت : « ما خواستارحق رای همگانی هستیم و براین باوریم که این روش می تواند به ما نان، گوشت و آبجو ارزانی دارد. حق رای همگانی فراهم آورنده خوشبختی جهانی است». در همان زمان در فرانسه نیز چنین تفکّری رواج داشت. (Rosanvallon, 2008, ص. 55) از ین روی به هنگامی که در سال 1848، حق رای همگانی برقرار شد؛ اکثریت بزرگی از مردم در این خیال بودند که از این پس دوران نوینی از نظام اقتصادی و اجتماعی پا به میدان می گذارد و دیگر کسی به نام پرولتر نامیده نخواهد شد. اما بزودی همه این آرزوها و خیالبافی ها، هم در بریتانیا و هم در فرانسه بر باد رفت.
در دهه 1890 م هر متفکّری رده بندی ویژه ای را پیشنهاد می کرد از جمله برخی از آنان همان رده بندی مورد استفاده در سرشماری عمومی را مبنا قرار می دادند و از هفت پیشه اصلی استفاده می کردند؛ که عبارت بود از : کشاورزی، صنعت، بازرگانی، ترابری، امور همگانی، پیشه های آزاد و دارندگان درآمد بدون کار (RENTIERS).در چنین رده بندی ازبخش بزرگی از مردم نام برده نشد و آنان را در بخش « پیشه های نامعلوم» و یا « مردم طبقه بندی نشده » می آوردند. به این ترتیب بخشی از مردم در بیرون از رده قرار گرفته و از حق رای محروم می گردیدند در حالی که اقتضای دمکراسی آن است که هیچ فردی از حق رای محروم نشود. مشکل دیگر این روش آن است که آیا صفت قراردادی این رده بندی می تواند بیان کننده واقعیت جامعه باشد ؟ و این دشواری اصلی مسئله است.
روش نمایندگی دشواری می آفریند زیرا چگونه می توان در نظامی دموکراتیک یکسانی واقعی و لازم در کار نمایندگی را ایجاد کرد؟ چگونه می توان به شکل دهی نمادی دولت به عنوان نماد همه شهروندان پرداخت؟ به عنوان نمونه حق رای همگانی فرانسه در سال 1848 م – تنها برای مردان – بود . پیامد اجرای این حق برآمدن اجتماعات برادرانه، صنفی و یکتا گرا بود. در چنین اجتماع هائی صاحبان منافع مختلف خواست های خود را عرضه می داشتند در حالی که انتخابات همگانی باید وسیله ای برای بیان همرائی و همآهنگی ملی باشد نه برای حفظ منافع خصوصی و یا صنفی. لامارتین شاعرِفرانسوی به سبک غنائی خود از حق رای همگانی یاد کرد . وی آن را وسیله ای برای « همبستگی همه اراده های فردی و همه قوای مردم» نامید مشارکت سیاسی از نظر لامارتین « وابستگی دو سویه قلب ها و شور و شوق آنان را فراهم می کند » (Rosanvallon, 2008, ص. 50)
در پایان سده نوزدهم ، انتخاباب بر اساس حزب قرار گرفت که سپس در دهه 1970 انتخاب کنندگان تمایل به عضویت در احزاب را از دست دادند. زیرا مفهوم برنامه های سیاسی دگرگون شد و انتخابات محدود به تعیین افرادی گردید که به رقابت با یکدیگر برخاسته بودند
متفکّران غربی همه سده نوزدهم را برای یافتن پاسخ نمایندگی درست سپری کردند . سرانجام سه تفّکّر و طرح مورد توّجه قرار گرفت که عبارت بودند :
– در سال های 1860 م بخشی از جامعه کارگری درخواست داشتن نمایندگانی از سوی خود را مطرح کردند و این درخواست سبب ایجاد تفکری نوین برای نمایندگی کارگران شد ؛
– دومین طرح در سال های پایانی سده نوزدهم مطرح شد عبارت بود از دگرگونی دموکراسی فردگرا بر پایه نظام نمایندگی بر اساس کار و پیشه ؛
– سومین راه حل ، روش نمایندگی نسبی بود.
درهر یک از سه طرح یاد شده می توان اثری از « نمایندگی منافع » را مشاهده کرد. امّا، مفهوم « منافع » مبهم تر از آن است که بتواند اشکال گوناگون خواست های سده نوزدهم را بیان کند. از این روی متفّکران به اصلاح آئین نمایندگی اندیشیدند و آن را مورد تحلیل قرار داد.
دیدگاه نخستینی که در بالا از آن یاد شد – نمایندگی کارگران – بر اساس ویژگی طبقاتی قرار ندارد ؛ زیرا هواخواهان این راه کارگران را به عنوان بخشی از مردم – ولی جدا از آنان – تلّقی می کردند نه به عنوان پرولتاریا. توّجه داشته باشیم که در سده نوزدهم م دو مفهوم جداگانه از تقسیم طبقاتی وجود داشت : نخست مفهومی که طبقات را در حالتی فعّال ( Organique) می پنداشت که در آن کارگران کارکردی اجتماعی و مشروع در میان دیگرفعّالان جامعه دارند، مفهوم دوّم را می توان مارکسیستی خواند که دنیای کارگران را بخشی ازجامعه ای می داند که به سوی ایده ای فراگیر به معنای آینده ای بهتر و رها از استثمار گام بر می دارد. از این روی خواست های کارگران در میان این دو مفهوم : نخستین گروهی و دیگری فراگیر در نوسان بود . (Rosanvallon, 1998, pp. 81-83)
در دهه پایانی سده نوزدهم ، حاکمّیت مردم به اصلی غیر قابل انکار دگر گشت و روش حق رای همگانی جا افتاد و فضای تازه ای برای تفکّر دموکراسی ایجاد شد. پرسش اساسی در این فضای نوین بیشتر روی چگونگی کار کرد دموکراسی و برآمدن فعّالانی نوین در عرصه سیاسی بود . از این روی متفکّرانی از طیف های مختلف سیاسی کوشش داشتند تا دستور نوینی برای برای تنظیم کار و پایداری شکل تازه جامعه تهیه کنند و در همان حال حاکمّیت ملی را هم تحقق بخشند. پرسش متفکّران این بود که چگونه می توان جامعه ای توام با گرایش به ذرّه گرائی ( ATOMISÉ ) را به یک پیکره ( هیئت ) سیاسی در آورد و در همان حال از شبح روی کارآمدن یک توده سازمان نیافته جلوگیری کرد. آنان در راه تهیه قواعدی نوین بودند تا بتوانند حکومت بر جامعه مدرن را آسان سازند و در همان حال ساختار واقعی آن قابل شناسائی و ادراک همگانی باشد (Rosanvallon, 1998, ص. 137).
در همین دوران نظریه روسو مورد انتقاد واقع شد و به نظر برخی از متفکّران، روسو اصل حقوقی سازماندهی جامعه ، یعنی حقوق فردی ، را با واقعیت کارکرد سیاسی جامعه یکی دانسته است. زیرا به نظر روسو جامعه پدیده ای ناشی از قراردادی اجتماعی است در حالی که قرارداد یا قراردادها تنها به بیان ظهور یک موجود اجتماعی می پردازند. در نتیجه دگرگونی در فرهنگ سیاسی رخ داد . (Rosanvallon, 1998, ص. 138) امیل دورکهایم ( Émile DURKHEIME 1858, – 1917) ، پدر جامعه شناسی فرانسه ، ازهواخواهان این طرز تفکّر بود و عقیده داشت که انسان کنونی اشتراکی با موجودیتی انتزاعی که مخلوق اصول انقلاب فرانسه است ندارد . به نظر او انسان کوشش می کند تا سیاست را از راه علوم اجتماعی درک کند نه از راه تجزیه و تحلیل ایدئولوژیکی . (Breton, 1998, ص. 19)
در پیش خواندیم که در آخرین سال های پایان سده نوزدهم ، بلژیکی ها پیشگام اصلاح قانون انتخابات همگانی در اروپا شدند به گونه ای که برخی از پژوهشگران آن زمان، بلژیک را آزمایشگاه سیاسی اروپا نامیدند (Bartthélemy, 1912, p. 6). زیرا دراین کشور موضوع دموکراسی با روش نوینی که در دیگر کشورهای اروپائی سابقه نداشت مطرح شد و مورد درخواست مردم قرار گرفت . در آن زمان در بلژیک نیاز غیر قابل انکاری برای تکمیل نظام نمایندگی بوجود آمده بود تا آرائ همگانی بتواند مبیّن نمایندگی همه مردم باشد. در نتیجه همرائی میان کُنشگران سیاسی ایجاد شد تا به جای نظام نمایندگی همگانی ، نظام نمایندگی کارورزی( Profrssionnal) ایجاد شود. پس از تشکیل مجلس بازنگری قانون اساسی در سال 1892، انبوهی از پیشنهاد ها برای تعیین نمایندگان منافع کار ورزان وپیشه وران تهیه و تدوین شد و در مجلس بازنگری مورد مذاکره قرار گرفت. ولی چون در این مجلس توافق همگانی حاصل نگردید پیامد آن به برقراری رای چندگانه انجامید.
برابر ماده 47 قانون اساسی 1831 بلژیک ، رای دهندگان می بایستی جزو پرداخت کنندگان مالیات بوده که میزان مالیات هم در قانون آمده بود. در سال 1893 ، متفکّران بلژیکی ها ، خواه راست یا چپ، به سازشی در مورد حق رای همگانی دست یافتند که برابر آن آرای چندگانه (Plural) ایجاد شد که با شرایطی یک فرد می توانست افزونِ بر یک رای خود رای یا آرای تکمیلی هم داشته باشد. به عنوان نمونه کسانی که دارای تحصیلات عالیه بودند افزون بر حق رای خود حق رای افزوده ای هم برای دانش خود دارا می شدند. در آن سال ، ماده 47 قانون اساسی بلژیک به این گونه درآمد : نمایندگان مجلس به وسیله آرای مستقیم، مردم با شرایط زیر برای انتخاب کنندگان، برگزیده می شوند :
– هر شهروند 25 ساله ای که حداقل بیش از یکسال در دهستانی ساکن بوده و سابقه محرومیت نداشته باشد؛
– هر شهروندی که دارای شرایط زیر باشد حق یک رای تکمیلی دارد:
1 – بیش از 35 سال تمام داشته باشد؛ متاهل یا بیوه بوده و فرزندان مشروع داشته باشد ؛ حد اقل 5 فرانک مالیات به منظور مشارکت شخصی برای ساختمان مسکن بپردازد مگر آن که برابر قانون به علت مقتضیات شغلی از پرداخت مالیات معاف باشد
2 – 25 سال تمام داشته و مالک مالِ غیر منقول و یا دارائی منقولی بیش از 2000 فرانک باشد…
دو رای تکمیلی برای کسانی بود که – بیست و پنج سال تمام داشته و در شرایط زیر باشند :
دارای تحصیلات عالیه بوده و …
– کارمند موسسات عمومی بوده و یا باشند… که شرایط و دوران خدمت را قانون تعیین خواهد کرد.
این روش و نوآوری سبب ایجاد جنبشی در مورد رای گیری اروپا شد شد تا شیوه رای گیری همگانی دگرگون شود (Rosanvallon, 1998, ص. 147 -149 ).
در فرانسه از سال 1894، اصل فردی بودن نمایندگی – که ازانقلاب 1789 بنیان آن نهاده شده بود – مورد تردید قرار گرفت. از این روی، در آن سال برای انتخاب نمایندگان مجلس سنا – درکنار مجلس نمایندگان که با آرای همگانی مردم برگزیده می شدند – ترتیب دیگری پیشنهاد شد؛ که عبارت بود از برگزیدن سناتورها به وسیله نمایندگان هیئت های از کارورزان و پیشه وران – با منافع گوناگون- که به روشی دموکراتیک از سوی خود آنان برگزیده می شدند. هدف از این کار عبارت بود از تحقق بخشیدن به « حکومت مردم به وسیله مردمی سازمان یافته ». به این ترتیب در برابر مجلس نمایندگان که در بسیاری از موارد دستخوش دگرگونی نظر های غیرعینی و غیر ملموس می شد مجلس دیگری بوجود آمد که تنها به منافع گروهی توّجه داشت
حقوقدان فرانسوی لئون دوگی ( Léon Duguit 1859 -1928 ) در سال 1895 درباره مجلس سنا نوشت : « این مجلس باید معرِّف گروه های فعّال اجتماعی باشد » . این موضع نشان دهنده دگرگونی طرز تفکّر سیاسی در جامعه فرانسوی در پایان سده نوزدهم میلادی است. دوگی در همان نوشته خود از واکُنش منفی مردم در بیست ساله آخر سده نوزدهم درباره فردگرائی انقلاب فرانسه یاد می کند و می نویسد « فرد گرائی در همه دوره های قانونگذاری وجود داشت. اما امروزه انجمن ها در همه جا: در آداب و رسوم مردم، در خواست های آنان و در قانونگذاری حضور دارند. کشوری که نمایندگی دوگانه برای مردم و گروه ها در آن وجود نداشته باشد بی بنیاد است» (Duguit, 1895)
نظریّه سه مجلسی نیز در سال 1890 در فرانسه مطرح شد که برابر آن به همراه مجلس نمایندگان و مجلس سنا، مجلس دیگری برای نمایندگی کارورزان پیشنهاد شد. به این ترتیب پیشنهاد کنندگان می خواستند نمایندگی فراگیر شده و هر یک از شهروندان بر حسب قابلیت زندگی اجتماعی خود از آن بهره مند شوند .به گونه ای که مجلس نمایندگان نماینده شهروندان بر حسب باور اجتماعی و سیاسی مردم ، مجلس سنا بر حسب سرزمین و مجلس کاربرای نمایندگی همه پیشه وران و مشاغل آزاد.
با توّجه به این که «نمایندگی منافع » به همراه نا همگونی های اجتماعی سبب اشتباه و دشواری در برقراری یک نظام انتخاباتی سالم می شود؛ آنچه ذهن متفکران سیاسی را به خود مشغول داشته رده بندی درست نمایندگی است. پرودون (Proudhon) اعتقاد به گروه های طبیعی داشت . به نظر او حق رای همگانی در تحلیل نهائی اقتضا دارد که نمایندگان همه گروه های طبیعی برگزیده شوند. تخریب گروه های طبیعی در عملیات انتخاباتی به نظر او ویران سازی انتخبات همگانی را در بر دارد. ولی تعریف گروه طبیعی بر حسب موقعیت جغرافیائی یا اقتصادی کاملا مبهم است به ویژه هنگامی که بخواهیم آن را به گونه اصلی از اصول قانون اساسی در آوریم.
در درازای سده نوزدهم میلادی برای برقراری دمکراسی واقعی ، به این نتیجه رسیده بودند که باید صفت فردی بودن آرا را زدود و مجلس ملی برپا داشت که آئینه تمام نمائی از گوناگونی جامعه باشد (Lorimer, 1876) به تعبیری دیگر انتخابات باید « نقش در آیینه» ازجامعه باشد. اما صفات اصلی و ویژه چنین مجلسی چیست؟ پاسخ قطعی و شفافی برای این پرسش وجود ندارد. زیرا کشاکشی میان ظاهر اصل کلی نمایندگی با شرایط به کارگیری و اجرای آن وجود دارد.
ایده نمایندگی نسبی هم در پایان سده نوزدهم میلادی در پارلمان های اروپائی مطرح شد و از سال 1900 پذیرفته گردید. به این ترتیب ساخت هیئت انتخابی به وسیله پیشنهاد های احزاب مشخص می شود و آنان اساس کثرت گرائی را مشخّص می کنند. در چنین حالتی رده بندی بر اساس طرز تفکّری است که از سوی نامزدان در رقابت انتخاباتی عرضه می شود
پروژه ایجاد یک دموکراسی بر اساس نمایندگی گروه های متشکل مانند : انجمن ها، صنف ها، سندیکا ها همان هدف نمایندگی کارورزان را دارد که آن هدف عبارتست از تشکیل مجلسی که به گونه ی مستقیّم خواست های جامعه های مدنی را ابراز دارد . در نتیجه گروه ها پایگاهی واسطه ( میانجی ) در بین داده ها و ساختارها هستند. زیرا گروه ها دارای شکل و فرمی اجتماعی بوده و در همان حال برخاسته از کُنش اجتماعی هستند. از این روی امّید بر آن بود که گروه ها به توانند همترازی ( تعادل ) میان آدمی و جامعه ایجاد کنند. (Rosanvallon, 1998, ص. 169- 170)
در آستانه سده بیستم میلادی ، برقراری نوعی رقابت در میان احزاب افق تازه ای برای دموکراسی گشود . به این ترتیب که به جای خوش خیالی نخستین درباره بیان بی واسطه اراده عمومی به وسیله مردمی نامشخص، احزاب توانستند امکان به کارگیری حاکمّیت عدّد و شمار را فراهم آورند. آنان در مرحله آغازین روش به کارگیری حکومت در جامعه ای توده ای را سامان بخشیدند و سپس نظامی را آفریدند که در آن شکل گیری هویت های سیاسی- کم و بیش ثابت – صورت گرفت و سپس تر به جامعه ابزاری را عرضه داشتند که به وسیله آن توانائی خود را در صحنه قدرت بنمایاند. اما دموکراسی احزاب دشواری هائی را هم به همراه داشت مانند ابهام در بحث ها و امکان بازپس گیری حاکمّیت مردم به وسیله گروهی از سیاستبازانِ تازه از راه رسیده. به این دشواری ها باید بدبینی هواخواهان تمرکز (مانند ژاکوبن های فرانسوی ) را نیز افزود که مانند همه گروهای متعصب نسبت به هر گونه هیئت های میانجی بدبین بوده و هستند زیرا می پندارند که آنان در پی دگرگونی بهره وران از منافع هستند.
ایجاد سندیکاها و به رسمیّت شناختن آنان سبب شد تا روش حکومت از راه نمایندگی دگرگون شود. ایجاد نوعی دموکراسی هم پیشگان ( صنفی ) ( Démocratie corporative) در کنار حکومت پارلمانی باعث بروز روشی تکمیلی جهت بیان منافع همگانی شد. افزون برآن ایجاد انجمن های مشورتی در نهادهای اداری سبب گردید تا منافع اجتماعی از منافع خصوصی مشخّص شود و توّجه بیشتری به آن مبذول گردد. به این ترتیب بود که منافع همگانی در نظام نمایندگی ملی درکنارروش نمایندگی منافع اقتصادی و اجتماعی قرار گرفت. از این روی، روش قدیمی، که از انقلاب فرانسه 1789 برقرار شده بود به کثرت گرائی گرائید. زیرا فراتر از توسعه دموکراسی اقتصادی و اجتماعی ، گوناگونی شکل های نمایندگی پدید آمد و سخنگویان دیگری برای بیان و نمادهای دیگری برای نشان دادن چهره واقعی جامعه وارد عرصه شدند . (Rosanvallon, 1998, ص. 219 -221)
گذار از اجتماع افراد ( Société d’individus) به اجتماع هیئت ها (Société de corps) ازخانواده- دانش اموختگان در یک اموزشگاه یا دانشگاه گرفته تا پیشه های گوناگون که نقش میانجی میان حاکمان و حکومت شوندگان را دارند – دشواری های درباره نمایندگی مردم ایجاد کرد. به گفته ویکتور هوگو از سال 1789، آدمی برین و متعالی جای همه مردم را گرفت . در حالی که قانون اساسی فرانسه تنها صنف و رسته ای را که می شناخت مردم فرانسه بود. سی اس اعتقاد داشتند که تنها گروهِ بزرگِ هیئت شهروندان را باید ملّت نامّید (Rosanvallon, 1998, ص. 46).
به نظر فرنوی (Ferneuil )، که پیش از این از او یاد شد ، نمایندگی مردم باید بر اساس نوینی قرار گیرد و با افزایش نمایندگان گروه های گوناگون همه منافع گروهی محفوظ ماند . به نظر وی، حکومت بر اساس نمایندگی مردمی را معرِّفی می کند که باید برابر با داده های جامعه شناسی و با ساختار جامعه بوده و در همان حال با زمان و رسم و آئین های تاریخی هم مطابقت داشته باشد. به این ترتیب بود که نمایندگی کارورزان مطرح گردید. امّا این بارطرح نمایندگی برای حفظ منافع آنان با برآمدن علوم اجتماعی همراه بود که از سال 1880 م به درون جنبش هائی که از فردباوری انتقاد می کردند راه یافت.
دورکهایم با تجزیه و تحلیل و توسعه نظریّه تقسیم کار نوشت : « علت رنجوری سیاسی ما اجتماعی است یعنی نبود هیئتی در میان آدمی و دولت ». به نظر او برای این که انتخابات همگانی بیان کننده همه جامعه باشد باید گروه های منسجم ، یکپارچه و دائمی در آن شرکت کنند. گروه هائی که تنها برای لحظه انتخابات به وجود نیامده باشند . افراد این گروه به علت مشارکت در گروه دارای ایده ای جمعی و نظر جمعی می شوند.در چنین حالتی دیگر فردی تنها نیست که در انتخابات شرکت می کند . به این ترتیب انتخابات مبین اراده فردی نبوده، بل، روشنگر اراده جمعی است. زیرا در این گونه گروه ها خطوط اصلی سازمانی مشخص شده و تکلیف حقوقی آنان روشن است و از این روی کشاکشی درباره نمایندگی سیاسی جوامع کاورزان و پیشه ای ( صنفی ) وجود ندارد؛ زیرا. نمایندگی نمادی و نمایندگی سیاسی در این جوامع بی دشواری زیاد با هم همراه می شوند و نمایندگی سیاسی به سادگی قابل توصیف است؛ چرا که ریشه درسرشتِ اجتماع پیشه ها دارد که مورد احترام و رعایت همه هم پیشگان است. در چنین حالتی دوقطب اصلی انتخابات : صلاحیت نمایندگان و از سوی دیگر همانندی و نزدیکی با انتخاب کنندگان فراهم می آید . به همین دلیل است در برگزیدن افراد به وسیله گروه ها و رسته های پیشه ای دشواری رخ نمی دهد زیرا رضایت همگانی کارورزان می تواند تجسّم کامل نمایندگی یک گروه یا پیشه باشد. روشن است که افراد هر گروه بهتر از هر کس دیگر می توانند تشخیص دهند که شخص مورد نظر آنان می تواند خواست های آنان را معرِّفی کرده و به شناساند.
همان گونه که در فصل حاکمیّت خواندیم، در نیمه نخست سده نوزدهم میلادی، برابر نظریّه فرانسوا گیزو (Guizot) وروآیه کولارد (Royer-Collard) با استفاده ازطرزتفکّرِ نظام صلاحیتداران (L’ordre capacitaire) نظریّه حاکمیّت بر اساس خِرد پدید آمد و تفّکر انتخابات بر اساس میزان دانشِ انتخاب کنندگان رایج شد. براساس این نظریّه تنها با با توّسل به نظامی خِرد گرا ست که می توان با خودکامگی اراده فردی به مبارزه پرداخت. هواخواهان این نظریّه پیشنهاد می کردند که دنیای انتزاعی حقوق فردی را باید به دنیائی که دانشی عینی دارد دگرگون ساخت. نظریّه حاکمیّت خِرد گرا به همراه تعریف نوینی از حکومت بر اساس نمایندگی و به همراه رد نمایندگی بر اساس تبلیغات سبب می شود تا شناسائی دو سویه ای میان اقتدار و مردم ایجاد شود.
توضیح این نکته ضروری است که تا پایان سده نوزدهم میلادی دو روش برای بررسی مسائل اجتماعی وجود داشت که عبارت بودند از : آمار و تک نگاری . برخی از ریاضی دانان روش سومی به آن دو افزودند که عبارت بود از روش پژوهش از راه نمایندگی یا بازنمائی که در سال 1895 در کنگره انستیتوی بین المللی آمار مطرح شد. هدف از این روش پیدا کردن شرایطی است که در آن یک بخش از مردم بتواند سخنگو و نمادی از همه مردم باشد. به این ترتیب هدف حکومت از راه نمایندگی جا به جا شده و از نظام سیاسی به قلمرو ریاضی رفت. که در آن حکومت بخشی از مردم می توانست خود را جانشین مشروع و برحق خواست همگانی و مستقیّم همه مردم بخواند.
زمانی توکویل نوشته بود : « مفهوم حکومت ساده شده به گونه ای که شمار و عدد قانون و حقوق می آفرینند و سیاست به موضوعی ریاضی دگرگون شده است» امّا امروز باید عکس آن را گفت زیرا دموکراسی پیچیده شده است. از یک سو نهادهای انتخاباتیِ نمایندگی معرِّف نوعی دموکراسی غیر مستقیّم هستند؛ از سوی دیگر در قلمرو روند ها و اجرای تصمیم ها نهادهائی هستند که خود را مدافع خیر و صلاح عامه می نامند. زیرا دموکراسی بدون نهادهای اجرائی خود مدیر امکان پذیر نیست. از این روی کشاکش میان آن دو – دموکراسی غیر مستقیم و نهاد ها – قطعی است. (Rosanvallon, 2008, ص. 26).
تاریخ دموکراسی در سه صحنه مختلف امّا موازی با هم توسعه یافته است که عبارتند : تشکیل جامعه ای بر اساس برابری که در آن انتخاب کننده به عنوان شهروند پا به عرصه می گذارد و شهروندی هم تعلق او را به جمع وهم استقلال رای او را تثبیت می کند؛ صحنه دوّم شکل دموکراسی و برقراری حاکمیّت مردم است که در آن مردم به عنوان فعالان اجتماعی در می آیند و صحنه سوم اشکال مختلف دموکراسی مانند دموکراسی مستقیم، دموکراسی غیر مستقیم و مانند آن ها پدید می آید . (Rosanvallon, 1998, ص. 28-29)
پیآمد همه کشاکش های یاد شده را می توان هم اکنون در دموکراسی های مدرن دید که بیش از چند دهه است که بحران نمایندگی در آنان وجود دارد. از آثار این بحران کاهش مشارکت مردم درانتخابات، کاهش اعتماد مردم به احزاب، احساس شکافی ژرف میان مردم ونخبگان است که دمکراسی ها را با عوامگرائی خطرناکی روبرو کرده است. به نظر رزون والون، امروزه در نظام های دموکراسی، مردم دارای حاکمیت، به اربابان خودکامه ای دگرگون شده اند که درک آنان دشوار است. زیرا در دمکراسی ادعا می شود که اراده تجزیه نا پذیرو یکتای مردم فرماندهی تصمیم های جمعی را بر عهده دارد. وهمو از راه تفویض نمایندگی غیر قابل اجتناب به دولت، به اِعمال دموکراسی می پردازد؛ امّا ، امکان اجرای دموکراسی به وسیله خود مردم در کشورهای وسیع وجود ندارد. بنا براین هر چند آرای مردم است که حکومت می کند امّا، دشواری درآن است که مردم نایافتنی اند.
پس از این پیشینه تاریخی باید به دو نوع ماموریت نمایندگی که در پیش – فصل های مردم در نظام دموکراسی و نظریّه حاکمیّت مردمی – از آن یاد کرده بودم پرداخت.
دنباله دارد

 

شهلا لاهیجی مدیر انتشارات روشنگران و مطالعات زنان درباره وضعیت نشر کتاب‌های حوزه زنان و محدودیت‌های احتمالی که ناشر در تالیفات این حوزه با آن مواجه است می گوید: اگر لیست کتاب‌های ممنوعه حوزه زنان را برایتان بخوانیم خودتان متوجه می‌شوید که مشکل از کجاست. درواقع باید از آن سمت بپرسید که چرا اینقدر از موضوع زن همه وحشت دارند… یک سیاستی وجود دارد که بنده نام آن را نه سیاست زن‌ستیز بلکه زن‌ترس می‌گذارم. انگار وحشتی از حضور زنان در عرصه‌های مختلف سیاسی و اجتماعی هست که باعث می‌شود نسبت به حضور زن در همه عرصه‌های اقتصادی این ترس پدید بیاید.

**********

شهلا لاهیجی در گفت‌وگو با ایلنا مطرح کرد؛

سیاست‌های ضدزن جای خود را به ترس از زن‌ داده است+فهرست کتاب‌های ممنوعه نشر روشنگران

مدیر نشر روشنگران می‌گوید: یکی از مشکلاتی که با اصلاح‌طلبان داریم این است که پشتوانه اقتصادی ندارند و نمی‌توانند حتی از پشتوانه زنان به نفع خود استفاده کنند تا یک تشکیلات مهم اقتصادی بسازند.

شهلا لاهیجی (نویسنده، مترجم و مدیر انتشارات روشنگران و مطالعات زنان) در گفت‌وگو با خبرنگار ایلنا، دربارهوضعیت نشر کتاب‌های حوزه زنان در کشور و محدودیت‌های احتمالی که ناشر در تالیفات این حوزه با آن مواجه می‌شود؛ گفت:  اگر لیست کتاب‌های ممنوعه حوزه زنان را برایتان بخوانیم خودتان متوجه می‌شوید که مشکل از کجاست. درواقع باید از آن سمت بپرسید که چرا اینقدر از موضوع زن همه وحشت دارند. بحث این نیست که ما می‌خواهیم یا نمی‌خواهیم، ما کارمانان این است و مطالعات زنان بخشی از فعالیت‌های ماست که مجاز هم هست و مجوزهای مربوط به آن را هم دریافت کرده‌ایم. در شناسنامه انتشارات هم درج شده است. منتها یک سیاستی وجود دارد که بنده نام آن را نه سیاست زن‌ستیز بلکه زن‌ترس می‌گذارم. انگار وحشتی از حضور زنان در عرصه‌های مختلف سیاسی و اجتماعی هست که باعث می‌شود نسبت به حضور زن در همه عرصه‌های اقتصادی این ترس پدید بیاید.

وی افزود: ممکن است از نظر اجتماعی یا حتی از نظر حقوقی هیچ اتفاقی نیفتاده باشد و امکان جدیدی برای زنان بازنشده باشد و هیچ تحولی در قوانین مدنی حوزه زنان پیش‌بینی نشده باشد، اما باید نگاه کنیم و ببینیم خود زنان چه کرده‌اند. اتفاقا کتابی که ما در نشر «روشنگران و مطالعات زنان» در همین باره آماده چاپ کرده بودیم؛ متاسفانه مهر ممنوعه خورد. البته ممنوعیت مختص دوره وزارت ارشاد آقای احمدی‌نژاد بود.

لاهیجی در توضیح بیشتر کتاب مذکور اظهار داشت: این کتاب با نام «وضعیت جنبش زنان در ایران طی سال‌های ۷۶ تا ۸۶»  چگونگی فعالیت‌های زنان در عرصه‌های مختلف سیاسی، اجتماعی و اقتصادی را در سال‌های ۷۶ تا ۸۴۴ مورد تحلیل و بررسی قرار داده بود. بدون اینکه جهت‌گیری خاصی داشته باشد و مثلا به نفع اصلاح‌طبان یا اصول‌گرایان نوشته شده باشد. درواقع در این کتاب زنان‌ها می‌گفتند که خودشان برای خودشان چه کار‌هایی انجام داده‌اند.

این ناشر ادامه داد: فعالیت در حوزه کارآفرینی بسیار عظیم بوده، فعالیت‌ها در زمینه اقتصادی بسیار مهم بوده و علی‌رغم همه محدودیت‌ها در دهه‌ها اخیر شما زن را به عنوان راننده تاکسی، راننده اتوبوس یا هر شغلی که پیش‌تر مردانه تصور می‌شد می‌بینید. تلویزیون هم گزارشی پخش می‌کند از بانوان نجار و می‌دانیم که زن کشاورز یا دام‌دار درجه یک داریم که موفق به کسب مدال هم شده است. برخی از این فعالیت‌ها در گذشته هم توسط زنان انجام می‌شد ولی در حال حاضر بسیاری از درهای دیگر هم گشوده شده است.

لاهیجی افزود: در همین مقوله فرهنگ ببینید تعداد نویسندگان زن که می‌توانند از طریق نوشتن و قلم خود کسب درآمد داشته باشند و با خلق داستان و رمان؛ زندگی خود را می‌گذرانند چقدر زیاد است، تازه قسمت‌های فانتزی مقوله نویسندگی را محاسبه نمی‌کنیم. اگر به بازار تهران هم سر بزنیم بلافاصله متوجه تغییر فضای بازار سنتی می‌شویم. دیگر از فضای سنتی و قدیمی بازار خبری نیست و زنانی پشت پیشخوان حجره‌ها ایستاده‌اند و مشغول خرید و فروش هستند. در شهرستان‌هایی با بافت سنتی هم اعم از اراک، یزد، شمال کشور و … زنان به صورت جدی وارد عرصه‌های جدی اقتصادی شده‌اند. در تنکابن بزرگ‌ترین و مهمترین کارگاه‌های مبل‌سازی صاحبان کارگاه‌ها و فروشگاه‌ها و نمایشگاه‌ها زنان هستند. این تحول به نظرم از هر تحول دیگری مهم‌تر و قدم اول است. یعنی زن اول باید توان و استقلال اقتصادی داشته باشد تا حرف‌های دیگرش به گوش برسد.

او اما انتشار و عرضه کتاب‌هایی برای راهنمایی زنان در عرصه‌های اقتصادی را هم بسیار مهم دانست و گفت: با تمام نمونه‌هایی که اشاره شد، گویا آثاری که زنان را راهنمایی کند که چه‌طور وارد عرصه اقتصادی بشوند؛ فضا را تنگ می‌کند. یکی از مشکلاتی که ما با اصلاح‌طلبان امروز داریم و به خودشان هم گوش‌زد می‌کنیم همین است که آن‌ها پشتوانه اقتصادی ندارند، درصورتی که بخش‌های مقابل دارای پشتوانه‌های بسیار محکم اقتصادی هستند. به همین دلایل اصلاح‌طلبان نمی‌توانند حتی از پشتوانه زنان  به نفع خود استفاده کنند و از زنان یک تشکیلات مهم اقتصادی بسازند تا دست‌کم آن‌ها پشتیبان‌شان باشند. به نظرم ما هنوز اصول عادی سیاست‌های اجرایی را بلد نیستیم، هیچ‌کس بلد نیست، نه گروه‌های سیاسی کشور و نه چهره‌هایی که مدعی سیاست‌مداری هستند. گاهی حتی اعلان‌های سیاسی و اعلامیه‌هایی هم که صادر می‌شود اصلا خوانده نشده و اشکالات متنی آن به موقع برطرف نشده است.

مدیر انتشارات روشنگران و مطالعات زنان درباره علل اعلام شده برای ممنوعیت کتاب «وضعیت جنبش زنان در ایران طی سال‌های ۷۶ تا ۸۶» نیز تاکید کرد: کتاب «وضعیت جنبش زنان در ایران طی سال‌های ۷۶ تا ۸۶» کتابی نیست که هیچ‌یک از مواردی که به ما اعلام شده و به نوعی خط قرمز باشد را شامل شود. درهر صورت به ناشران لیستی اعلام شده که براساس ناشر خودش می‌داند برای چه مواردی نمی‌تواند درخواست مجوز و انتشار داشته باشد. این اثر و سایر  کتاب‌های لیست اعلام شده نه ضدنظام هستند، نه اهانتی به روحانیت و اسلام یا گروه‌های سیاسی دارند، کتاب مذکور اساسا تنها و تنها کتابی است که می‌گوید زنان در این دهه چه فعالیت‌هایی برای خود انجام داده‌اند. نه نامی از اهل فتنه در این کتاب وجود دارد و نه اهالی غیرفتنه و حتی به اصلاح‌طلبان هیچ آوانسی نداده و نگفته مثلا آن‌ها کارهای زیادی در حوزه زنان انجام داده‌اند. چون واقعا هم هیچ فعالیت قابل ذکری توسط اصلاح‌طلبان انجام نشده است.

لاهیجی اضافه کرد: درست است که این کتاب سال‌های ۷۶ تا ۸۶ و دوره اصلاحات را شامل می‌شود، منتها به هیچ‌وجه ارتباطی به اصلاح‌طلبان ندارد. البته منکر تاثیر باز شدن فضا بر گسترش عرصه فعالیت‌های اجتماعی و اقتصادی زنان در این سال‌ها نمی‌شوم ولی سیستم دولتی به هیچ‌وجه کاری برای زنان نکرد و حتی مجلس ششم کارنامه قابل عرضی در این عرصه ندارد و نتوانست اقدامی اساسی برای زنان بکند. اصولا مجلس شم آنقدر خودش را درگیر مسائل مختصا سیاسی مثل مباحث جرم سیاسی و زندانی سیاسی کرده بود که تمام وقتش گرفته شد و زمانی به فکر حوزه زنان افتاد که ماه‌های آخر آن دوره مجلس بود و همان موقع هم تاکید کردیم که بسیار دیر به حوزه زنان توجه نشان داده‌اند. شخصا به خود نمایندگان مجلس ششم گفتم که آنقدر دیر به صرافت حوزه زنان افتادید و خواستید نماینده زنان هم داشته باشید که اکثریت مجلس را از دست دادید.

این فعال عرصه نشر ادامه داد: با این وجود زنان که بیکار ننشستند و خودشان برای خودشان کارهایی مفصل صورت دادند و به نتیجه هم رسیدند. بازارهای آزادی که در گوشه‌های مختلف شهر برپا می‌شود و زنان در آن فعالیت می‌کنند را هم حتما دیده‌اید. زنان در این سال‌ها دیوارهایی را زنان شکستند و از آن‌ها رد شدند که تا چند وقت پیش به نظر غیر قابل عبور می‌آمد. زنان در سازمان‌‌های مردم‌نهاد واقعا غیردولتی نه آن NGO‌هایی که به دولت وابسته هستند و هزینه‌های خود را از دولت می‌گیرند هم واقعا فعال هستند.

لاهیجی گریزی نیز به فعالیت‌های زنان در عرصه محیط‌‌زیستی زد و با اشاره به کتاب «پیام فوری مادر زمین» که به تازگی نشر روشنگران آن را منتشر کرده ، یادآور شد: از مهمترین نهادهای مردمی که زنان واقعا در آن فعال هستند؛ بخش‌های مرتبط با محیط‌‌‌زیست است. اخیرا کتابی منتشر کردیم به نام «پیام فوری مادر زمین» که در آن از زبان مادر زمین گفته می‌شود که صلح و محیط‌زیست فضاهایی است که مربوط به زنان است چون زنان بیش از هر کس دیگری در جنگ یا از آلودگی و تخریب محیط‌زیست آسیب می‌بینند. بنابراین باید زنان با همراهی یکدیگر نه تنها محیط‌زیست ایران که تخریب آن مردم خوزستان را حسابی به عذاب و زحمت مواجه کرده، بلکه کره زمین را نجات بدهند و ‌حتی دیوانگانی که در آمریکا نشسته‌اند و توجهی به آب شدن یخ‌های قطبی ندارند را آگاه کنند.

مدیر انتشارات روشنگران و مطالعات زنان همچنین در پاسخ به این سوال که آیا کتاب «وضعیت جنبش زنان در ایران طی سال‌های ۷۶ تا ۸۶» را برای دریافت مجوز به وزارت ارشاد دولت یازدهم نیز سپرده‌اید و موضع آن‌ها در قبال این کتاب چه بود؛ گفت: کتاب مذکور به وزارت ارشاد دولت یازدهم هم ارائه داده‌ایم و در تلاشیم بلکه بتواند مجوز انتشار بگیرد. موضوع این است که وقتی روی کتابی انگ غیرقابل چاپ می‌خورد پیگیری و رسیدگی به وضعیت آن بسیار دشوار می‌شود. بنده بعد از ۳۵ سال فعالیت در حوزه نشر دیگر یادگرفتم که کتابم را چگونه باید در اختیار ارشاد بگذارم. در این ۵۵ کتابی که ممنوع اعلام شده دست‌کم ده‌ها بار اعتراض کردیم و نامه‌نگاری کردیم و عدد و رقم و زمان مطرح کردیم ولی حل نشده است. کتابی که مجوز ان صادر شده و زیر چاپ رفته و کلی برای آن هزینه کرده‌ایم هم در حال حاضر در انبار خاک می‌خورد و مجوز خروج از چاپخانه و اجاره توزیع ندارد.

او تاکید کرد: تمام این مسائل به این دلیل است که یک سیاست منسجم تحول فرهنگی و نگرش نو به کتاب و فرهنگ وجود ندارد. هنوز مدیران فرهنگی به این شناخت نرسیده‌اند وقتی در مملکت ۷۹ میلیون نفری تیراژ کتاب ۲۰۰ نسخه است باید از شرم سر خودمان را بالا نیاوریم. بدتر آنکه این تیراژ ۲۰۰ نسخه هم مختص به کتاب‌های مهم است و کتاب‌های عامه‌پسند و غیرجدی مثل «چه کسی پنیر مرا جابه‌جا کرد» و «قوباغه‌ات را قورت بده» احتمالا در تیراژ‌های ۵۰۰۰تایی زیر چاپ می‌روند. بارها و بارهای هم خطر نابودی فرهنگ را به مسئولان ارشاد گوش‌رد کرده‌ام که کتاب در کشور ما رو به مرگ است و بی‌جهت تلویزون و ماهواره و سریال‌های ترکی را بهانه نکنیم. اگر مدیران ارشاد به فکر نیفتند و سیستم خود را عوض نکنند باید منتظر شرایط بدتری هم اتفاق بیفتد.

لاهیجی در پایان اسامی برخی از کتاب‌های حوزه زنان که نشر روشنگران موفق به دریافت مجوز برای آن‌ها نشده است، را برشمرد و گفت: «جمع پریشان» از خانم پرینوش صنیعی نویسنده‌ای که اثرش با نام «سهم من» به بیست‌وهشت زیان زنده دنیا برگردانده شده و چاپ‌های مکرر داشت، «باید حرف‌های دیشبم را جدی می‌گرفتی» که به دخترکشی در خوزستان  مربوط می‌شود، «در هرم نیمروز» خسرو حمزوی که برنده جایزه مهرگان هم شد و از طرف وزارت فرهنگ و  ارشاد هم برای کتاب «شهری که زیر درختان سدر مرد» برگزیده شناخته شد، نمایشنامه «اشقه» از محمد رحمانیان که اصلا محتوایی مذهبی دارد، «موش در زایشگاه» که خاطرات یک ماما از وضعیت یک زایشگاه را شامل می‌شود.  و همین کتاب «وضعیت جنبش زنان در ایران طی سال‌های ۷۶ تا ۸۶» نمونه‌هایی از کتاب‌های لیست ۵۵‌تایی آثار نشر روشنگران هستند که در دریافت مجوز به مشکل برخورده‌اند.

ایلنا ـ ۳۰ بهمن ۱۳۹۵

 

محمد رضا جمالی زندانی سیاسی محبوس در زندان مرکزی تبریز در اعتراض به اقدام مقامات قضایی مبنی بر عدم اعمال و اجرای مفاد ماده 58 قانون مجازات اسلامی مصوبه 2 و همچنین ماده 13 از بخشنامه 33 ماده ای رئیس قوه قضائیه ، ابلاغیه 17/6/95 در خصوص ساماندهی زندانیان وکاهش جمعیت کیفری (در خصوص بهرمندی از نظام آزادی مشروط ) از روز شنبه 30 بهمن اقدام به اعتصاب غذای کامل و نامحدود تا حصول به نتیجه نموده است.
با وجود سپری نمودن بیش از یک سوم از دوران محکومیت و تأیید حسن رفتار و در خواست آزادی مشروط وی از سوی همه ی اعضای شورای طبقه بندی زندان و هماهنگی های صورت گرفته و موافقت اولیه ی اجرای احکام اما در نهایت با مخالفت قاضی دادگاه مواجه شد در صورتی که چندی پیش با صلاحدید شعبات مذکور با تودیع تأمین مناسب و پرداخت کلیه ی دیون مربوط به پرونده شرایط استفاده از آزادی مشروط را فراهم ساخت اما پس از یک ماه تلاش و پی گیری وی و زندان مرکزی تبریز، سر انجام دستگاه قضا در طی هفته گذشته به بهانه های واهی با آزادی مشروط او مخالفت کرد.
با این توضیح که وی به دلیل ابتلا به بیماری شدید التهاب بافتها و لایه های پوستی چندین بار به مراکز درمانی تبریز اعزام شد شرایط جسمی وی اکنون در حدی است که تردد روزمره ی وی بدون عصا مقدور نیست شرایط نامساعد زندان برای وضعیت بد جسمی او مساعد نمی باشد .
بار دیگر این اختلاف سلیقه ها ، دو دستگی آراء و سنگ اندازی ها و مخالفت های نامعقول و بهانه های واهی در مورد آزادی زندانیان سیاسی گواه این جریان است که تصمیم گیری در مورد زندانیان سیاسی با غرض ورزی همراه است.
فعالین حقوق بشر و سایر مراجع بین الملل با مشاهده ی همین کم لطفی ها از سوی دستگاه قضا مکرراً خواستار پایان دادن به تبعیض ها و شکنجه روحی زندانیان سیاسی می باشند.

 

اِریکا نگونها مسئول برنامه‌ای در طرح مارشال ایالات‌متحده برای آلمان است و در زمینه‌ی مسائل سیاسی ترنس‌آتلانتیک مرتبط با کنگره‌ی ایالات‌متحده کار می‌کند. این مطلب بخشی از ویژه‌نامه‌ی نقش آمریکا در جهان هنگام حکومت ترامپ است. این مطلب تنها دیدگاه‌های نویسنده را منعکس می‌کند.

اگر نخستین هفته‌های روی کار آمدن دونالد ترامپ شاخصی برای سیاست‌های دولت وی محسوب شود؛ ریاست جمهوری او می‌تواند نشان‌گر تحولی بنیادین در رویکرد ایالات‌متحده به حقوق زنان در سطح جهانی باشد. رئیس‌جمهور ترامپ در یکی از نخستین احکام شروع زمامداری‌اش «قانون به اصطلاح منع جهانی» که ارائه‌ی کمک مالی خارجی از سوی ایالات متحده به گروه و سازمان‌هایی که سقط‌جنین را به‌عنوان راه‌حلی برای تنظیم خانواده به والدین آموزش می‌دهند یا امکان آن را فراهم می‌کنند ممنوع می‌کند را دوباره برقرار کرد. این تصمیم ترامپ چندان هم غافلگیرکننده نبود. این سیاست از زمان تصویب آن برای نخستین بار در سال ۱۹۸۴ توسط رئیس‌جمهور رونالد ریگان به‌طور مداوم از سوی رؤسای جمهور حزب جمهوری‌خواه پیگیری شده است. بخش غافلگیرکننده‌ی دستور ترامپ در اجرای این سیاست این است که احتمال دارد سهم بسیار بیشتری از کمک‌های توسعه‌ای آمریکا تحت تأثیر این ممنوعیت قرار ‌گیرد.

قانون مذکور در دفعات پیشین و در دولت‌های قبل به‌صورت محدود بر بودجه‌های تنظیم خانواده که تا حدود ۶۰۰ میلیون دلار برآورد می‌شدند، اعمال می‌شد. نسخه‌ی ترامپ از این قانون پهنه‌ی بیشتری را در برمی‌گیرد و کنشگران نگران‌ هستند که این قانون تا حدود ۹ میلیارد دلار از کمک‌های خارجی را تحت تأثیر قرار دهد. با توجه به میزان و گستره‌ی منابع آمریکا، احتمالاً این قانون تأثیرات مهم و گسترده‌ای روی برخی از آسیب‌پذیرترین زنان جهان خواهد داشت. سازمان‌های سلامت عمومی مجبور خواهند بود یا از گرفتن بودجه از دولت ایالات‌متحده صرف‌نظر کنند و یا برای حفظ این بودجه بخش مهمی از خدمات سلامتِ باروری را ارائه ندهند.

علاوه بر قانون منع جهانی، دلایل دیگری نیز برای نگرانی وجود دارد. دولت ترامپ در پی تضعیف ابزارهایی است که ایالات‌متحده تاکنون برای پیشبرد حقوق زنان به کار گرفته است. این دولت در یکی از نخستین اقداماتش، پیش‌نویس فرمانی اجرایی را ارائه کرده است که حداقل ۴۰ درصد کمک‌های اهدایی آمریکا به سازمان ملل را کاهش می‌دهد. سازمان ملل متحد از طریق پیمان‌های بین‌المللی مانند «کنوانسیون سازمان ملل برای رفع همه‌ی اشکال تبعیض علیه زنان» (CEDAW)- معاهده‌ای بین‌المللی باهدف تضمین حقوق زنان در جهان- پلتفورم مهمی برای پیشبرد برابری جنسیتی فراهم کرده است. این کاهش در کمک‌ها در صورت اجرایی شدن، بازیگری تعیین‌کننده درجنبش حقوق زنان را از پا می‌اندازد.

ترامپ در موقعیت‌های مختلفی بر این نکته تأکید داشته است که کمک‌های خارجی ایالات‌متحده را کاهش خواهد داد. ایالات‌متحده به‌عنوان بزرگ‌ترین اهداکننده‌ی کمک بین‌المللی در موقعیت یگانه‌ای برای پیشبرد حقوق زنان از طریق بودجه‌های توسعه‌ای‌اش قرار دارد. این دولت می‌تواند دستیابی به موفقیت‌های معینی درزمینه‌ی جنسیت را به‌عنوان شرط دریافت کمک، مطالبه کند و تمرکز ارزیابی‌ پروژه‌های خود را بر بهبود در زمینه‌ی برابری جنسیتی قرار دهد. حتی اگر دولت جدید بر تعهد ایالات‌متحده به زمینه‌های کمتر بحث‌برانگیز حقوق زنان – شامل برنامه‌هایی برای جلوگیری از ازدواج کودکان، محو ختنه‌ی زنان و فراهم کردن دسترسی برابر به آموزش- مهر تأیید بزند، کاهش بودجه‌ی توسعه‌ای منجر به عقب‌نشینی ایالات‌متحده در این حوزه‌ها خواهد شد.

میراثی ناهمگن

درحالی‌که چشم‌انداز رهبری ایالات‌متحده در زمینه‌ی حقوق زنان در سطح جهان در دولت ترامپ تیره و تار به نظر می‌رسد، رئیس‌جمهور خود میراثی نامتجانس را به ارث برده است. در چندین مسئله‌ی اساسی، ایالات‌متحده نه تنها از هم‌ترازان پیشرفته‌ی غربی‌اش بلکه حتی از بیشتر کشورهای دیگر نیز عقب افتاده است. ایالات‌متحده «کنوانسیون رفع همه‌ی اشکال تبعیض علیه زنان» را در ۱۹۷۹ امضا کرده است اما هنوز آن را به تصویب نرسانده و در نتیجه در کنار گروه کوچکی از کشورها شامل ایران، سومالی و سودان قرار دارد که عضو این پیمان نیستند. ایالات‌متحده یکی از تنها نُه کشوری در جهان است که مرخصی زایمان با حقوق را تضمین نمی‌کنند. ایالات‌متحده از هم‌ترازانش در زمینه‌ی برابری در دستمزد نیز عقب است و بر اساس یک تحلیل جهانی که فروم اقتصادی جهان[۱] انجام داده است در رتبه‌ی شصت و ششم قرار دارد.

رؤیایی به تعویق افتاده

مدت‌هاست که این انتخاب‌ها اعتبار ایالات‌متحده را به‌عنوان سردمدار جهانی حقوق زنان کاهش داده است. به همین دلیل است که برای بسیاری از مدافعان حقوق زنان، چشم‌انداز ریاست جمهوری هیلاری کلینتون نشان‌گر فرصتی واقعی برای آمریکا بود تا نقش و مسئولیت رهبری در مسائل زنان را به نحوی بی‌سابقه در دولت‌های قبل بر عهده گیرد. رهبری که شجاعانه اعلام می‌کرد «حقوق بشر یعنی حقوق زنان و حقوق زنان یعنی حقوق بشر» به آنگلا مرکل در آلمان و ترزا می در انگلیس می‌پیوست تا سه‌گانه‌ی سیاستمداران زنی که دنیای غرب را رهبری می‌کنند، تکمیل کند. با این کار کلینتون قطعاً میراث دوره‌ی کاری‌اش در زمینه‌ی ارتقاء برابری جنسیتی در سراسر جهان را گسترش می‌داد. در مقابل، ترامپ، مردی با یکی از مسئله‌دارترین سوابق شخصی رفتاری با زنان در میان نامزدهای ریاست‌جمهوری در دوره‌ی مدرن، به مقام ریاست جمهوری رسید.

رهبران دیگر کشورها خلأ را پر می‌کنند

پس از آن‌که واشنگتن برقراری دوباره‌ی منع جهانی را علنی کرد، هلند اعلام کرد قصد دارد صندوقی بین‌المللی را برای پر کردن فضای خالی ناشی از این تصمیم ایالات‌متحده ایجاد کند. دولت بلژیک به‌سرعت حمایتش از این حرکت را اعلام کرد و گزارش‌شده که ۲۰ کشور دیگر در حال بررسی پیوستن به هلند هستند. در صورت ادامه‌ی روند کنونی، این نشانِ نظم جهانی جدیدی است که در پی حکومت ترامپ در حال سر برآوردن است: دیگر کشورها تلاش خواهند کرد خلأ رهبری ایالات‌متحده را پر کنند. تأسف‌بار برای زنان در سراسر جهان این است که کشورهای کم‌شمارِ دیگری می‌توانند منابع و پلتفورم مؤثری که ایالات‌متحده دارد را گرد هم آورند.

آیا دلیلی برای امیدواری وجود دارد؟

به‌رغم نشانه‌های نگران‌کننده‌ در خصوص رهبری ایالات‌متحده در زمینه‌ی حقوق زنان در سطح جهانی، دلایلی برای خوش‌بینی نیز وجود دارد. در طول کارزار انتخاباتی ریاست جمهوری، ترامپ وعده داد شش هفته مرخصی زایمان با حقوق را برای زنانی که به تازگی مادر می‌شوند تخصیص دهد و پیشنهاد کرد میزان تخفیف مالیاتی مربوط به کمک‌هزینه مراقبت از فرزندان (حق اولاد) افزایش یابد تا میزانی از بار مالی از دوش خانواده‌های کارمندی و کارگری برداشته شود. تعجب‌آور آنکه رئیس‌جمهوری با چنین سابقه‌ی بحث‌انگیزی در زمینه‌ی زنان می‌تواند بهبود قابل‌توجهی در زندگی زنان و مادران آمریکایی به وجود آورد. اجرای این سیاست‌ها به آمریکا در میان جامعه‌ی بین‌المللی پایگاه اخلاقی قوی‌تری می‌دهد و این پیام را منتقل می‌کند که کشور در مورد چنین مسائل کلیدی در حال پیشروی است حتی اگر در زمینه‌های دیگر عقب‌گرد کرده باشد. با حضور اکثریت جمهوری‌خواه در کنگره، ترامپ برای پیشبرد تغییرات مورد نظرش از طریق قوه‌ی مقننه، نسبت به کلینتون که بدون شک با حداقل یک مجلسِ جمهوری‌خواه- سنا یا کنگره- روبه‌رو می‌شد، در موقعیت بهتری قرار دارد.

نکته‌ی امیدوارکننده‌ی دیگر این‌که در آمریکا دیوانسالاری دولتی حجیم و کُند است. تغییر جهت سیاست‌های هر دپارتمان دشوار خواهد بود و بوروکرات‌های متعهد به پروژه‌ها ممکن است راه‌هایی برای کند کردن یا ممانعت از اجرای روندهای مورد نظر ترامپ پیدا کنند. به همین دلیل، محتمل نیست ترامپ قادر باشد برنامه‌های متعددِ جاری بخش‌های مختلف دولت ایالات‌متحده در زمینه‌ی ارتقاء حقوق زنان در داخل و خارج کشور را به‌طور کامل از بین ببرد.

ایفای نقش رهبری برای پیشبرد حقوق زنان در سطح جهانی بدون در نظر گرفتن هر گونه پیشرفت در داخل کشور در دوره‌ی ریاست جمهوری ترامپ، برای ایالات‌متحده دشوار خواهد بود. با توجه به حرکت‌های دولت ترامپ تاکنون، سابقه‌ی ننگین خود او در رفتار با زنان و مخالفت شدید زنان و گروه‌های حامی آنان که ترامپ در داخل کشور با آن روبه‌رو است، جهان سردمدارِ برابری جنسیتی را جایی دیگر خواهد جست.

 

آدرس کانال تلگرام: https://t.me/bidarzani

منبع: http://www.realclearworld.com/articles/2017/02/06/can_the_us_lead_on_womens_rights_112208.html

[۱] World Economic Forum

برچسب‌ها:آسیب های اجتماعی, جنبش زنان, مشارکت اجتماعی

 

بحث درباره تجاوز زناشویی تنها چند دهه است که از ناشناختگی و حوزه خصوصی به چالشی علنی در عرصه عمومی تبدیل شده است. شاید خیلی از ما تا چندین سال پیش از وجود این نوع از خشونت بی‌اطلاع بودیم یا چه‌بسا همچنان بسیاری از زنان و مردان باشند که با شنیدن ترکیب «تجاوز زناشویی» بهت‌زده شوند.
عدم وجود رضایت در رابطه جنسی، خشونت است

در واقع رابطه جنسی میان دو نفر وقتی به هر دلیلی از روی تهدید، اجبار روانی، اقتصادی، جسمی، عاطفی یا انواع دیگر رخ دهد که یک طرف رابطه رضایت و میل به آن ندارد، شکلی از خشونت به شمار می‌رود.[بیشتر بخوانید: رضایت، حلقه گم‌شده رابطه جنسی]

سعید پیوندی جامعه‌شناس، استاد دانشگاه و کارشناس حوزه آموزش در توضیح شدت و جنس خشونت در رابطه جنسی توضیح می‌دهد که این مساله به نوع «اجبار» بستگی دارد: «گاه این خشونت می‌تواند شکل فیزیکی به خود بگیرد و گاه اشکال ظریف‌تر و حتا غیرمستقیم داشته باشد. خشونت روانی در رابطه جنسی ناشی از عدم رضایت خاطر، نامطلوب و آزاردهنده یا تحمیلی بودن عمل نزدیکی است.»

به گفته او «اشکال شدیدتر خشونت هم به رفتارهای جنسی بر می‌گردد که با آزار، درد یا تحمیل این یا آن عمل به طرف مقابل همراه باشد. کسانی شاید از کارها و رفتارها یا حتا حرف‌هایی لذت می‌برند که برای طرف مقابل نامانوس، نامتعارف، غی قابل قبول یا حتا مشمئزکننده است. نبودن گفت‌وگویی باز میان دو نفر می‌تواند امکان شکل‌گیری رفتارها و برخوردهای خشونت‌آمیز را افزایش دهد.»

استفاده از بدن به عنوان ابزار تشویق و تهدید: ابژه‌پنداری بدن زن

از سوی دیگر در برخی موارد که به تازگی شنیده می‌شود، افرادی هستند که از بدن خود به عنوان ابزار تشویق یا تهدید استفاده می‌کنند. در چند سال اخیر این موضوع را بیشتر به زنان در ایران نسبت می‌دهند، به طوری‌که اگر خواسته زنان یا در مواردی مردان برآورده شود یا نشود، شریک جنسی آن‌ها می‌تواند تن خود و در نتیجه رابطه جنسی را به عنوان جایزه در اختیار طرف مقابل قرار بدهد یا ندهد.

نگاه ابژه‌پنداری به بدن زن و توانایی در اختیار درآوردن آن به قرن‌ها تاریخ بشری برمی‌گردد که در نگاه سنتی مرد مالک آن بوده است. حال گفته می‌شود با قدرت پیدا کردن زنان، این معادله برهم خورده و اگرچه حاضر نیستند تحت هر شرایطی به خواسته‌های جنسی طرف مقابل‌شان پاسخ مثبت بدهند، اما از بدن خود به عنوان ابزار تشویق یا تهدید استفاده می‌کنند.

در واقع چه سورفتارهایی چون ابزار تشویق یا تهدید بودن بدن و استفاده از آن و چه تجاوز جنسی در کشورهای توسعه‌نیافته یا در حال توسعه که همچنان بر تابوهای خود روزگار می‌گذرانند، حاصل یک امر بدیهی‌، یعنی فقدان آموزش رابطه جنسی و بدن انسان است. تا به آن‌جا که می‌تواند رابطه جنسی ما را به اشکال بیمارگونه منحرف کند.

از اسکاندیناوی تا فرانسه

البته در کشورهای توسعه‌یافته نیز آموزش سطوح مختلف دارد. به عنوان مثال در کشورهای اسکاندیناوی که روشن‌گرایانه با تابوهای اجتماعی برخورد می‌شوند از ۱۳ سالگی دختران و پسران را با بدن‌های‌ خود و جنسیت‌ دیگر آشنا می‌سازند و در مقابل فرانسه که سیستم آموزشی محافظه‌کارانه‌تری دارد سعی می‌کند با ارایه اطلاعات بچه‌ها را با چگونگی پرهیز از بیماری‌ها و مشکلات جنسی آشنا می‌کند. مساله آن‌جاست که بچه‌ها منتظر این تصمیم مدرسه و نظام آموزشی نمی‌مانند و عقب‌انداختن هرچه بیشتر این آموزش می‌تواند آن‌ها را بیشتر با خطر مواجه کند.

البته اختلاف‌نظر درباره آموزش آناتومی و بیولوژیک بدن کم‌تر است. بچه‌ها از دوران ابتدایی بدن یکدیگر را نگاه می‌کنند و در مدرسه به شکل علمی با این تفاوت‌ها آشنا می‌شوند. برخلاف آن‌چه در نظام آموزشی ایران اتفاق میفتد و تا همیشه این بدن به رمز و رازی مبهم می‌ماند که صرفا با تجربه شکست‌ها و آسیب‌های مختلف، اگر به قهر از بدن نیانجامد، می‌تواند راهی به روشنایی پیدا کند.

کودکان از چهار منبع درباره مسایل جنسی می‌آموزند

سعید پیوندی می‌گوید بچه‌ها از چهار منبع می‌توانند به مسایل جنسی دسترسی پیدا کنند: مدرسه، خانواده، رسانه‌ها و گروه‌های هم‌بازی که البته نگاه و تاثیر یکسانی ندارند. نظام آموزشی را باید مهم‌ترین منبعی دانست که می‌تواند شناخت دقیق علمی را درباره مسایل بدن و امور جنسی به نسل جوان ارایه دهد اما «همز‌مان باید بحث باز انتقادی درباره چگونگی رابطه جنسی و جایگاه آن، اشکال انحراف‌های جنسی، بدن و بعد اجتماعی آن در اختیار نسل جوان قرار گیرد تا آن‌ها را صاحب فرهنگی کند که در مقابل اشکال ناسالم و بیمارگونه رابطه جنسی محافظت‌شان کند.»

شناخت دقیق و علمی به افراد اجازه می‌دهد که از بعد حوزه ممنوعه و تابو به بدن و رابطه جنسی‌شان نگاه نکنند: «در نتیجه این مساله برای دانش‌آموز مانند پدیده‌های دیگر به موضوعی باز برای شناخت بهتر و درک ابعاد و پیچیدگی‌های آن فکر کردن تبدیل می‌شود. بعد دوم فراگیری انواع خطرات رابطه جنسی است تا او را نسبت به بیماری‌ها و مشکلات آگاه مصون کند. بعد سوم به تکنیک‌های مسائل عملیتر رابطه جنسی برمی‌گردد مثلا ارضای جنسی از نظر علمی کدام است، اهمیت و معنای توجه به طرف مقابل جیست یا رابطه بین لذت روانی و جسمی چگونه است. بعد چهارم بعد اجتماعی رابطه جنسی است به معنای آن‌که این نوع رابطه در روابط اجتماعی ما و رابطه ما با دیگران چیست و از چه ابعادی می‌توانیم با شریک جنسی‌مان گفت‌وگو کنیم. در این صورت مدرسه به محل گفت‌وگوی دانش‌آموزان و معلمان هم تبدیل می‌شود و پایه‌های لازم برای آگاهی جنسی بیشتر ایجاد می‌‌شود.»

اهمیت نظام آموزشی جایی پررنگ‌تر می‌شود که می‌تواند با ایجاد بحث‌های انتقادی و شفاف روی سه منبع دیگر، یعنی خانواده، هم‌بازی‌ها و رسانه تاثیر بگذارد. اما همان‌طور که پیوندی توضیح می‌دهد «نظام‌های آموزشی که این روند را یک گونه پی نمی گیرند، در نتیجه در برخی کشورها راه را برای اشکال مختلف انحراف، کج‌روی و باقی‌ماندن مسایل در هاله‌ای از ابهام هموارتر می‌کنند. در حالی‌که عدم بحث درباره مسایل جنسی در مدارس یا خانواده‌ها به این معنا نیست که نوجوانان و جوانان به سراغ آن‌ نمی‌روند. از آن‌جایی که تجربه‌ای هم ندارند، فقدان اطلاعات گاه باعث شکل‌گیری تجربه های منفی، رفتارهای ناسالم و بیمارگونه می‌شود و همچنین خلاء فرهنگ رابطه جنسی و یا رفتارهای بیمارگونه را جایگزین فرهنگ رابطه جنسی سالم می‌کند.»

اشکالی از خشونت‌های جنسی مثل تجاوز زناشویی البته پدیده‌های جدیدی نیستند، صرفا به تازگی از حوزه عمومی و پستوهای خانگی بیرون کشیده شده و به بحث انجامیده‌اند. آن‌چه امروز تازگی دارد ابزارهایی‌ست که در محکومیت انواع مختلف خشونت خانگی و راه‌های قانونی حمایت از آسیب‌دیده ایجاد شده است. تحولی «کیفی» که به عقیده پیوندی «توقع فردی ما را در رابطه جنسی بالا می‌برد.»

رابطه جنسی هم ابزار قدرت می‌شود

این جامعه‌شناس توضیح می‌دهد پایه‌ها و ارزش‌های سنتی عمیقا درون فرهنگی و خصوصی هستند، با لایه های عمیق هویتی ما پیوند خورده‌اند و در خیلی از مواقع حالت جایگزین یا ابزار نمادین را پیدا میکنند. یعنی در جایی‌که رابطه نابرابر وجود دارد، رابطه جنسی هم به یکی از «ابزار قدرت» تبدیل می‌شود: «در تمامی روابط انسانی رابطه قدرت مطرح است و هر فردی در این صحنه تئاتر زندگی به گفته گوفمن ابزاری برای شرکت در این بازی قدرت آشکار و پنهان دارد. زنی که از ابزار بدن خودش استفاده می‌کند یا مردی که در رابطه جنسی مقاومت می‌کند.»

از سوی دیگر روان‌شناسان رفتار جنسی افراد را در رابطه جنسی آیینه‌ای از وجود آن‌ها می‌دانند. برای همین پیوندی عقیده دارد که تفسیر نوع استفاده از این ابزارهای قدرت به راحتی میسر نیست: «در روابط جنسی با عمیق‌ترین لایه‌های ناخودآگاه فرد و تصویر گذشته او مواجهیم برای همین باید از داوری شتاب‌زده پرهیز کرد. رابطه جنسی همز‌مان یک نیاز غریزی است که سواستفاده را سهل‌تر کرده است. ممکن است افرادی نوع این استفاده ابزاری را نهی کنند اما در ناخودآگاه خودشان، وقتی در بستر با شریک‌شان تنها هستند، آن را بازتولید کنند.»

شاگردی که برای رابطه جنسی پول می‌گرفت تا نکته‌ای را ثابت کند

این جامعه‌شناس از یکی از شاگردانش مثال می‌زند که برای قرار گرفتن در رابطه جنسی با یک فرد خاص، از او پول می‌گرفت. البته نه به این عنوان که تن‌فروشی می‌کرد، بلکه از این جهت که می‌خواست به خودش و طرف مقابل‌اش بقبولاند رابطه‌ای که در آن هستند صرفا جنسی است و بعد عاطفی و عشقی ندارد.

پیوندی با ذکر این مثال می‌گوید پیچیدگی‌های رابطه جنسی، بعد غریزی آن و پیوند عمیق آن با سرگذشت زندگی و تجربه‌های پیشین افراد مختلف باعث می‌شود برقراری فرهنگ انسانی رابطه جنسی هم گاه به سادگی مهیا نشود، بنابراین «فقدان اطلاعات و بحث انتقادی خصوصا در بعد روانی و اجتماعی می‌تواند زمینه‌ساز خشونت جنسی خانگی شود. بخشی از این خشونت‌ها به خاطر فقدان شناخت بدن و پی نبردن به رابطه سالم است. ایجاد رابطه سالم و اهمیت این ارضای دوجانبه مرزهایی هستند که در بعد علمی کمک می‌کنند افراد کم‌تر به سمت چنین خشونت‌هایی کشیده شوند.»

این جامعه‌شناس همچنین توضیح می‌دهد که در بعد فرهنگی، اگر به شکل انتقادی به این مساله نپردازیم و خشونت جنسی خانگی را به ضدارزش تبدیل نکنیم، تحمیل رابطه جنسی به فرد مقابل باعث می‌شود در خلوت آن‌ها همه نوع انحراف، سورفتار و خشونت مجاز و مشروع شمرده شود: «آموزش و شناخت رابطه جنسی را وقتی پذیرفته شده می‌کند که با خواست و رضایت دو طرف اتفاق بیفتد و رابطه جنسی یک‌طرفه و تحمیلی مثل هر خشونت دیگری می‌تواند مورد تعقیب قانونی قرار بگیرد.»

پیوندی تصریح می‌کند که این بحث بایستی همزمان با شناخت علمی در جامعه مطرح شود تا بتوان شاهد سوفتارها و تجاوزهای جنسی ‌کم‌تری در جامعه بود.

مصاحبه با سعید پیوندی، جامعه شناس، در نقد مردسالاری را بخوایند: خشونت خانگی علیه مردان در فرهنگ مردسالار

هرروز خبرى از تظاهرات مردم به تنگ آمده خوزستان که در اعتراض به بی‌توجهی‌ها و بی‌کفایتی‌های سردمداران نظام اسلامى دست به اعتراض می‌زنند از اهواز و دیگر شهرهاى به‌جان‌آمده خوزستان به گوش رسیده؛ بار دیگر این واقعیت تلخ و انکارناپذیر را یادآور می‌شود که تا نظام اسلامى و سران و سردمداران بی‌کفایت و غارت‌گرش در ایران بر اریکه قدرت تکیه داده‌اند مشکلات ایرانیان در هرکجا که باشند حل نخواهد شد. سهل است هرروز مشکلاتشان بیشتر و وضعشان بدتر از روز پیش خواهد شد.

مشکلات معیشتى که از همان روزهاى اول و ابتداى روى کار آمدن این نظام اسلامى گریبان مردم را گرفت در این سی‌وهشت سال نه‌تنها برطرف نشده که بدتر هم شده و بی‌کفایتی‌های مسئولان و سیاست‌های فاجعه‌بار نظام اسلامى در نابودى محیط‌زیست ایران، دیگر حتى زندگى و نفس کشیدن را در بسیارى از مناطق سرزمینمان مخصوصاً خطه زرخیز خوزستان طاقت‌فرسا کرده است.

از نبود و آلودگى آب‌گرفته تا قطع برق و تلفن، از ریز گردهایی که نفس مردم را به شماره انداخته تا زمین‌های مین گذارى شده و غیرقابل استفاده، از نخلستان‌های خشک‌شده، از آب‌شور شده کارون به خاطر سد فاجعه‌بار گتوند، یکى از زرخیزترین و زیباترین استان‌های ایران، خوزستان، را به ویرانه‌ای بدل کرده است که دیگر حتى در آن نفس هم نمی‌شود کشید.

چه چیز دردناک‌تر از آن است که خوزستانى که براى حفظ آن زن و مرد و پیر و جوان خوزستانى و دیگر استان‌های ایران با چنگ و دندان با دشمن خارجى جنگیدند و ذره‌ای از خاک آن نیست که با خون جوانان ایران‌زمین حفظ نشده باشد، امروز با بی‌کفایتی سردمداران غارتگر جمهورى اسلامى به این حال‌وروز اسفناک افتاده است؟

حزب مشروطه ایران (لیبرال دمکرات) ضمن ابراز همدردى و حمایت از قیام مردم غیور و وطن‌پرست خوزستان براى دست‌یابی به حقوق خود و بازسازى استان زرخیزشان یقین دارد که همان‌گونه که ایرانیان از سرتاسر ایران در طول تاریخ خوزستان را در برابر دشمنان خارجى تنها نگذاشته‌اند امروز نیز در برابر دشمنان داخلى و سردمداران غارتگر جمهورى اسلامى تنها نخواهند گذاشت.

درد خوزستان و مشکلات مردم در این استان، درد و رنج ایرانیان در هرکجاى ایران و جهان که باشند است و در برابر آن بی‌تفاوت نخواهند نشست.

زمان آن فرارسیده است که از آذربایجان تا بلوچستان، از خراسان تا خوزستان، از شمال تا جنوب و از شرق تا غرب ایران‌زمین یکدل و یک‌زبان بپا خیزیم، فریاد در گلو خفته هم باشیم و با مبارزه‌ای بی‌امان پرونده این نظام ویرانگر جمهورى اسلامى و سران غارت‌گرش را براى همیشه ببندیم و آینده‌ای بهتر براى سرزمینمان و نسل‌های آینده بسازیم.

خوزستان هرگز تنها نبوده و تنها نخواهد ماند.

پاینده ایران
زنده‌باد ملت ایران

حزب مشروطه ایران (لیبرال دمکرات)

پنلی درباره زیست سیاست

از ١٨ تا ٢٢ ژانویه ٢٠١٧، به مدت پنج روز پیاپی، کنفرانس بزرگ «کمونیسم ١٧» در شهر رم برگزار شد. اتفاقی که در بازگرداندن واژه «کمونیسم» به فضای عمومی نقش مهمی خواهد داشت، واژه‌ای فراموش‌شده، نفرین‌شده، داغ ننگ‌خورده که بار دیگر به صحنه آمده است. ایده اولیه کنفرانس همین بوده است: «امروزه هیچ بدیلی برای کمونیسم وجود ندارد، دوره‌ای که سوسیالیسم واقعا موجود نه تنها به پایان رسیده بلکه از یادها رفته و دیگر هیچ جایی در کره زمین نیست که میل کمونیستی خود را در قالب نهادهای سیاسی پایدار سامان دهد، زمانه‌ای که در آن سرمایه‌داری هیچ مرزی، محدودیتی، اصلاحاتی نمی‌شناسد و پیروزمندانه به راه خود ادامه می‌دهد. شروط لازم کمونیسم همه‌جا به چشم می‌خورد، در سوژه مولد (که بیش از پیش با زبان، عواطف و امکان‌های تحرک شناخته می‌شود)، در ناپیوستگی تکنولوژیک (اینترنت، چرخش اجتماعی فضای وب، هوش مصنوعی و غیره) و هم‌زمان همه‌جا انکار می‌شود. بله، بدیلی برای کمونیسم هست: ترکیبی از بحران و جنگ. درست است که این ترکیب پیش‌تر هم در قرن بیستم وجود داشته ولی وجه نوی فاجعه دوران ما این است که بحران و جنگ دیگر موارد حاد و استثنایی نیستند بلکه به قاعده بدل شده‌اند. خاصیت بی‌پایان جنگ‌های جاری این است که تنها هدف آن بی‌ثبات‌کردن بخش‌های عظیمی از سیاره زمین است. خصلت اصلی نظام چندقطبی که بعد از افول سیادت آمریکا بر جهان حاکم شد تکثیر مناطق جنگی است. جنگ‌هایی که در آنها نه کسی برنده است و نه کسی بازنده. جنگ در ضمن تروریسم و کشتار کورکورانه در کلان‌شهرهای سرتاسر جهان است. جنگ در مرزها، علیه پناه‌جویان، بین مرزها و سیم‌خاردارها، جنگ علیه فقرا و زنان و درگیری‌های قومی. بحران هم پایانی ندارد. مقصران بحران مالی ٢٠٠٨ کماکان جهان را در اختیار دارند و شکاف‌های اجتماعی بیشتر و بیشتر می‌شود. نسل طبقه متوسط از روی زمین برداشته می‌شود و تنها چیزی که می‌ماند ابرثروتمندان از یک سو و فقرا و محرومان از سوی دیگرند. سرمایه برای بقا باید مدام شروط لازم کمونیسم را انکار کند، شروطی که در بطن تولید ارزش و بازتولید اجتماعی قرار دارند. سرمایه باید بدون توسعه، دموکراسی، صلح، پایداری زیست‌محیطی به پیش رود. کلید‌واژه‌هایی که بعد از دهه ١٩٣٠ اغلب سوء‌تعبیر شده‌اند» (به نقل از وب‌سایت کنفرانس).

در پس‌زمینه این بحران و هم‌زمان با صدمین سالگرد انقلاب اکتبر ١٩١٧، بسیاری از روشنفکران، متفکران، محققان، فعالان سیاسی و روزنامه‌نگاران به رم آمدند تا به بررسی کمونیسم در یک قرن گذشته و معنای آن برای امروز بپردازند. این کنفرانس را می‌توان ادامه سمینار «ایده کمونیسم» دانست که در سال ٢٠٠٩ با حضور بسیاری از فیلسوفان مطرح اروپا (از جمله بدیو، نانسی، نگری، رانسیر، ژیژک) در دانشگاه بیرکبک لندن برگزار و متعاقب آن نیز در سال‌های بعد در برلین، نیویورک و سئول سمینارهای مشابهی برنامه‌ریزی شد. با این‌حال برخلاف نمونه‌های قبلی، کنفرانس رم کوشید ایده کمونیسم را از منظر رهیافت‌های متنوع دیگری نیز بررسی کند. گرچه منظر فلسفی محور این کنفرانس بود اما به دیدگاه‌های جنسیتی، زیباشناختی، جامعه‌شناختی و اقتصاد سیاسی نیز به همان اندازه پرداخته شد. عناوین بخش‌های مختلف این سمینار عبارت بودند از: تاریخ کمونیسم موجود و کمونیسم آتی، شکست‌ها و پیروزی‌های آن، وضع کنونی سرمایه، کمونیست‌های امروز، فعالیت‌های کمونیستی، نقد اقتصاد سیاسی، قدرت، حکومت، زیباشناسی اشتراکی دولتی، کمونیسم زیباشناختی، کمونیسم «محسوسات» و غیره. سخنرانان و مشارکت‌کنندگان از سه نسل مختلف متفکران و فعالان سیاسی سرتاسر جهان (آلمان، اسپانیا، یونان، انگلیس، سوئد، آرژانتین، روسیه، آمریکا و غیره) بودند و در دو بخش عمده ورک‌شاپ و کنفرانس به ارائه مقاله و سخنرانی پرداختند، طیف گسترده‌ای که از جمله چهره‌های شناخته‌شده آن می‌توان به موارد زیر اشاره کرد: تونی نگری، مایکل هارت، اتی‌ین بالیبار، اسلاوی ژیژک، ساندرو متسادرو، برت نیلسون، مارسلو اسپوزیتو، ماریو ترونتی، فرانکو بیفو، پائولو ویرنو، ژاک رانسیر، ساسکیا ساسن، انزو تراورسو، برونو باستیلز، پیتر توماس، پی‌یر داردو، کریستین لاوال، سیلویا فدریچی و دیگران.
کنفرانس رم متشکل از صداهای متنوع و در بسیاری از موارد متضاد بود: کسانی که از ایده نهادهای کمونیستی به‌عنوان بدیل رادیکال دولت می‌گفتند و دیگرانی که از برخی یا اکثر کارکردهای دولت دفاع می‌کردند؛ عده‌ای از نقش محوری حزب در سیاست کمونیستی دفاع می‌کردند و عده‌ای در تقابل با حزب جانب جنبش‌های اعتراضی را می‌گرفتند؛ برخی بر قدرت سرمایه‌داری تأکید می‌کردند (و نظارت آن بر همکاری جمعی) و دیگرانی به کار زنده و خودآیینی نسبی آن بیشتر اهمیت می‌دادند. کنفرانس نمایانگر یک قلمرو ناهمگن، ناموزون، متنوع و چندصدا بود با یک امر مشترک: جست‌وجوی منظری مشترک برای برجسته‌کردن مبارزات و آشفتگی اجتماعی کنونی.

این کنفرانس با حمایت بسیاری از نهادها همچون انتشارات ورسو، روزنامه ال مانیفستو، مجله ویوپونت و غیره برگزار شد. آنچه در ادامه می‌آید ترجمه مصاحبه‌هایی است که روزنامه ال مانیفستو با سه تن از سخنرانان انجام داده‌ و مجله ویوپوینت نسخه انگلیسی آن را هر دو هم‌زمان با برگزاری کنفرانس منتشر کردند، چکیده‌ای از بحث‌هایی که اتی‌ین بالیبار، تونی نگری و ساندرو متسادرو در سخنرانی خود بسط دادند.

تونی نگری: کمونیسم در مقام تداوم فرایند مؤسس سیاست

در کتاب «کار دیونوسوس» (که در ١٩٩۴ با مایکل هارت نوشتید) مصرانه بر محوری‌بودن «شروط لازم کمونیسم» تأکید کردید برای توصیف وجه تولید امروز، یعنی زبان، عواطف و امکان‌های تحرک، که به ارکان ارزش‌زایی سرمایه‌داری بدل شده‌اند. بحرانی که در ٢٠٠٨ سر باز کرد به جای اینکه این تحلیل را از اعتبار بیندازد ظاهرا آن را تأیید کرده. قبول دارید؟

بله، همین‌طور است. این کتاب تلاشی بود برای تلخیص عناصری از تحلیل کار و تغییرشکل‌های آن، تلاشی که چند سال قبل از آن با گروه تحقیقاتی پوتره اپرائیو [در لفظ به معنای «قدرت کارگران»] شروع کرده بودیم. نوعی نقد جنبش سنتی کارگری بود بر مبنای تغییر عمیقی که در ترکیب‌بندی سیاسی و فنی طبقه کارگر رخ داده بود. مشخصا تغییراتی ریشه‌ای در فرایندهای سوژگی ظاهر شد. مبارزات دانشجویی، به‌خصوص بعد از سال ١٩٨۶ (که من در کتاب «سیاست براندازی» به آن می‌پردازم)، خیلی از جنبه‌های مبارزات کارگری آن زمان را درون خود جذب کرد. به همین منوال، کار دیجیتالی و آی‌تی بیش از پیش در این مبارزات اهمیت محوری می‌یافت. در همان سال ١٩٨۶ و بعدتر در ١٩٩۴- ٩۵در فرانسه، درگیری‌های زیادی که حول مسائل مختلف – از دانش تا سلامتی، خدمات شهری تا حقوق بازنشستگی – پیش آمد در حوزه بازتولید بود و در مراکز کلان‌شهرها صورت می‌گرفت. واضح است که بحران بعد از ٢٠٠٨ همچنان به این موقعیت جدید برمی‌گردد. نکته دیگر: این بحرانی است که می‌کوشد، به روال همیشگی در چنین مواردی، با جرح ‌و تعدیل‌های ریشه‌ای در سوژه مولد «شکلی از قابلیت حکمرانی» دایر کند.

  •  لوکاچ در «جستاری درباره لنین» معتقد است، بدون توسل به فعلیت انقلاب همچون کل پس‌زمینه دوران ما نمی‌توان هیچ‌گونه ماتریالیسم تاریخی داشت. امروزه این فعلیت هیچ‌کجا یافت نمی‌شود. ولی باز هم، همان‌طور که گفتیم، «شروط لازم کمونیسم» وجه تولید را مشخص می‌کند. آیا کمونیسم در مواجهه با بربریت بحران و جنگ همچنان تنها بدیل ممکن است؟

مسلما همه میانجی‌ها بین هیئت کنونی فرمان که امروزه جنبه مالی پیدا کرده و موقعیت عامی که در آن کار زنده عمل می‌کند ناکام بوده‌اند. با درنظرگرفتن این ناکامی واضح است که تنها یک فرایند انقلابی می‌تواند راهی باشد برای رفع تناقضی چنین ریشه‌ای و حل‌نشدنی. ولی باید روشن کرد امروز منظور از انقلاب چیست. در نوشته‌های من از دهه ١٩٨٠ به بعد، نقدا توجه زیادی بود به حرکات فعال، تولید سوبژکتیویته‌ای که از دل اوضاع و احوال جدید پرولتاریا ظهور می‌کند. معتقدم صحبت از انقلاب – چون الان این یک واقعیت قطعی است – دیگر به معنای گسست میان فرمان و مقاومت، اشکالی از سرمایه ثابت و مسئولیت‌هایی که کار زنده در مقابله با فرمان فعال می‌کند، و بنابراین گسست از دیالکتیک نیست. مسئله اصلی دیگر این نیست. مسئله درک این است که پرولتاریای جدید چه حرکاتی، چه سطوحی از سازماندهی و قابلیت بروز و ظهور دارد. چون وقتی می‌گوییم «راه‌حلی نیست مگر انقلاب» چیزی می‌گوییم که در این بحث مبتذل است. مسئله نه دانستن اینکه «آیا» انقلاب ضروری است، بلکه دانستن این است که «چگونه» ضروری و «چگونه» امکان‌پذیر است. امروز بیش از همیشه نفی و طرد هرگونه راه اصلاح‌طلبانه به معنای پافشاری بر راه‌حلی «فرایندوار» است که معرف آن ساختن «نهادهای ضدقدرت واقعی» است. عنصر دیگری که سوای فرم فرایندوار باید در ذهن داشته باشیم این است که این فرایند «بالکل در حوزه بازتولید بسط ‌می‌یابد». تولید تابع بازتولید شده است، کارخانه تابع جامعه، و فرد تابع جمع که در جامعه شکل می‌گیرد. ما با ضرورت ساختن نهادهای امر اشتراکی مواجهیم، نه به‌عنوان نتیجه نهایی فرایند انقلابی بلکه اصلا «شرط» این فرایند همین است. از این منظر به گمانم می‌توان بار دیگر از فعلیت انقلاب حرف زد، و همین الان به صورت مضارع از آن حرف زد نه به‌عنوان فعلیت چیزی که قرار است بعدا بیاید.

  •  در صحنه امروز مضمون دولت دوباره رواج یافته (از مدل بولیواری تا انواع پوپولیسم در چپ اروپایی). و بعد ضرورت «گرفتن دولت» از سوی فرودستان. این تکرار تمام‌عیار گرامشی است که اغلب از دید پالمیرو تولیاتی [رهبر حزب کمونیست ایتالیا از ١٨٩٣ تا ١٩۶۴] خوانده شده. آیا بدون نقد ریشه‌ای فرم دولتی می‌توان از تجربه کمونیستی گفت، آن‌هم در دوره جهانی‌سازی فرایندهای ارزش‌زایی؟

حتما نقد ریشه‌ای فرم دولتی لازم است، ولی خیلی وقت‌ها هم زاید است. منظورم این است که اگر چیزی که پیش‌تر گفتیم درست باشد، یعنی فرض‌مان بریدن کامل از میانجی باشد، آن‌وقت نفس کارکرد دولت دیگر نمی‌تواند دوباره در چارچوب اصلاح‌طلبانه تجدید قوا کند: این صرفا یک کارکرد سرکوبگر است. از این منظر، دولت یک چیز انگلی است؛ دولت بما هو دولت دیگر نمی‌تواند جایی در اندیشه انقلابی داشته باشد. ولی با این همه باید مراقب باشیم، چون مسئله استفاده از دولت بما هو دولت نیست. در هر مرحله از گذار چاره‌ای نداریم جز بهره‌گیری از ابزارهای عامی که دولت پیش می‌نهد، تا آنها را کاملا واژگون کنیم؛ تا اندک اندک قدرت (سرکوبگر)ی را که در خود انباشته‌اند بزداییم. بنابراین دشمن واقعی «بت‌وارگی دولت» است. امروزه مواضع نا‌معقولی هست که در توجه به استفاده از برخی کارکردهای عمومی – که در تأسیس دولت بروز کرده‌اند – حاکمیت و خودآیینی قدرت دولتی را بت‌واره می‌کنند، و به این ترتیب به طرز شگفت‌انگیزی آزادی مبارزات را به خطر می‌اندازند. نوعی «بت‌وارگی (احزاب) پیشتاز نسبت به جنبش‌های واقعی – یعنی تنها کسانی که امر اجتماعی را تغییر شکل می‌دهند». حال باید مشخص کرد که پس پشت بت‌وارگی دولت همواره دو ایدئولوژی یا رفتار وجود دارد: یکی حزب پیشتاز است و دیگر آنارشی، بی‌واسطگی، گشودگی مسیحایی. این ارجاعات را باید دور ریخت.

  •  مبارزه‌جویی کمونیستی خود شما از دل مبارزات خارق‌العاده «کارگران توده‌ای» در آمد و در همان اواخر دهه ١٩٧٠ با «کارگران اجتماعی» ‌مواجه شد: سیمای جدیدی از پرولتاریا که نتیجه آموزش، گسترش رفاه، و مبارزه در راه نفی کار بود. همین سیما، در بحبوحه بحران، خود را زیر علَم بی‌ثباتی نشان می‌دهد. در این زمینه، مبارزه‌جویی کمونیستی چه معنایی دارد؟

یعنی بکوشیم رنج ناشی از نیاز و فقدان به ساختن یک «ما»ی مطلوب تغییر شکل یابد. انعطاف‌پذیری و تحرکی که رژیم نولیبرال تحمیل می‌کند رنج افراد را بیش از پیش می‌کند. تلاش‌های جمعی باید با تمام قوا معطوف به «موقعیت کنونی کار» باشد. سوسیال‌دموکراسی، در فرم رفاه و کاری که پس پشت آن بود، عاجز از دستیابی به ضرورت تأکید بر امر جمعی، کل، و این واقعیت بود که تک‌تک افراد در مناسباتی زندگی می‌کنند که بین‌شان برقرار است. امروزه نوعی روح کمونیستی نو می‌تواند با کشف مجدد «جمع مبتنی بر تعاون» برخیزد. بی‌شک گام‌های مادی برای فهم نحوه حرکت از نیاز به میل لازم است… و به گمانم فرمول قدیمی هم لازم است: «از آنِ خودسازی»، «نهادسازی» و «تسخیر قدرت». از آنِ خودسازی فشاری است که بر حقوق و درآمدها وارد می‌شود. لحظه بعدی لحظه نهادی است: خود را در مقام «ما» تشخیص دهیم و در این مقام عمل کنیم. این گامی بنیادین است و به‌هیچ‌وجه قابل تقلیل به بی‌واسطگی یا آگاهی‌بخشی محض نیست. بعد مشکل تسخیر قدرت پیش می‌آید که یک چیز اسطوره‌ای نیست و کاملا فرق دارد با چیزی که می‌شناسیم: چون عملی‌کردن یک فرایند مداوم مؤسس است، فرایندی که هرگز در فرم‌های نهادی از پیش مستقر درجا نمی‌زند. بلکه همواره نهادها را به قابلیت‌های جدید اجماع، انسجام و تعاون می‌گشاید و امروز همه اینها باید در حوزه «بازتولید» رخ دهد. پاییز گذشته اتفاق فوق‌العاده‌ای افتاد: تظاهرات زنان در رم. ابتکار جالب توجهی بود دقیقا چون فقط تظاهراتی علیه خشونت جنسیتی نبود، بلکه اعلام بنیادینی بود علیه استثمار زنان در مقام جزء لاینفک همه فرم‌های امر سیاسی در شکل امروزی‌اش. این حوزه «زیست‌-سیاست» است که به سمت آن در حرکتیم.
تونی نگری، فیلسوف سیاسی معاصر عمدتا به سه‌گانه‌اش شناخته می‌شود که به همراه مایکل هارت نوشته است: «امپراتوری»، «انبوه خلق» و «جمهور» (Commonwealth). پس از دهه ٧٠ به‌ دلیل فعالیت‌های سیاسی‌اش به پاریس رفت و در دانشگاه پاریس هشت و کلژ انترناسیونال دو فلیوسوفی تدریس کرد.

اتی‌ین بالیبار: میل کمونیستی به تغییر جهان – و خودمان
  • کارل مارکس کمونیسم را بدیلی برای سرمایه‌داری معرفی می‌کرد، زمین مناسبی که آماده جایگزینی با سرمایه‌داری است. این نظر به یکی از عمده‌ترین مسائل کمونیسم دامن زد، یعنی خود مفهوم گذار. شما در کتاب «فلسفه مارکس» نشان دادید که گذار مدنظر مارکس بیش از آنکه دیدگاهی تکامل‌گرایانه باشد «تصویری سیاسی است معرف ناهمزمانی زمان تاریخی با خودش، ولی تصویری که خاصیت موقتی آن از بین نمی‌رود». آیا یکی از نکات اصلی کمونیسم همین مخالفت مارکس با تکامل‌گرایی از طریق ارجاع به امر پیش‌بینی‌ناپذیر، به تکثری از روال‌ها و به گسست انقلابی نیست؟

ایده کمونیسم که ما از مارکس به ارث برده‌ایم تاریخی دور و دراز دارد، که از دل مدرنیته می‌گذرد و عمیقا با بدعت‌های مذهبی و شورش‌های اجتماعی در پیوند است. خود مارکس ابتدا به استقبال اتوپیاهای رمانتیک مبتنی بر انجمن‌ها رفت با این باور که آنها با پروژه‌های سازماندهی مجدد اجتماعی به انقلاب صنعتی واکنش نشان می‌دهند، پروژه‌هایی ملهم از اصول برابری و عقلانیت که در آنها میانجی‌گری پول برچیده می‌شود. بعدتر، فکر کرد می‌توان به امید کمونیستی یک شالوده علمی داد و آن را در چارچوب تکامل تاریخی به‌عنوان «وجه تولید» آینده درنظر گرفت، در راستای خطی که لزوما از جامعه مبتنی بر طبقه به جامعه بی‌طبقه می‌رسد. بنابراین، ایده «گذار» نقشی محوری در تفکر مارکس و اخلاف او دارد. در معنای موسع، این ایده امکان پیکربندی تاریخ را در مقام نوعی گذار عظیم به سوی کمونیسم با مبارزه طبقاتی فراهم کرد، گذاری که سرمایه‌داری تجلی نهایی آن است. در معنایی تحت‌اللفظی‌تر، در چارچوب گذار از سرمایه‌داری به کمونیسم، تناقض‌های سرمایه‌داری باید خود را به شکل خشونت‌باری عیان کنند و «راه‌حل» خود را بیابند، و به این ترتیب «گذار» را به بهترین شکل مکان سیاسی بدل می‌کنند. ولی در این معنا تنها کارکرد سیاست «تشخیص» یک جهت‌گیری از پیش تعیین‌شده است. بنابراین، در اینجا به سختی می‌شود از بدیل حرف زد. در عباراتی که شما نقل کردید، من دنبال عناصری در مارکس می‌گشتم که با این شکل از تکامل‌گرایی بنیادین در تضاد باشد و معدود مواردی پیدا کردم. قصدم این بود که از یک طرف جنبه غیرقطعی و خلاقی را اعاده کنم که مال سیاست است، و از طرف دیگر به بدیل بیشتر مثل یک تقاطع نگاه کنم تا یک مقصد نهایی. با این کار، کوشیدم مارکس را به رهیافت‌های انقلابی موجود نزدیک‌تر کنم، رهیافت‌هایی که فراتر از ناکامی فاجعه‌بار «کمونیسم تکامل‌گرا» می‌روند که در تجربه‌های سوسیالیستی قرن بیستم تجسم می‌یابد.

  •  «تغییر جهان» برای «تغییر‌شکل خودمان». این عبارت شما با اشاره به یکی از مهم‌ترین ابعاد مسئله کمونیسم – جنبه جمعی این ضمیر – به‌طور موجز بیانگر میل کمونیستی به نوعی درگیری اشتراکی در «امر اشتراکی» است.

ممنون که معنایی جمعی به ضمیر «خودمان» دادید، منظور من معنایی عام و خودارجاع است. من با شیوه طرح سؤال شما موافقم ولی بگذارید دو اصلاحیه بزنم: اول از همه، کمونیسم مارکس هرگز به صراحت امتیازی برای ایده‌های «اشتراکی» و «جامعه» در تقابل با فردیت قائل نشد. این دقیقا همان چیزی است که او را از رمانتیک‌ها و کسانی متمایز می‌کند که خواهان جوامع پیشاسرمایه‌داری‌اند، جوامعی که افراد در آن مستقیما تابع تمامیت بودند. سرمایه‌داری از فردگرایی استفاده مبتنی بر بیگانگی می‌کند (که امروزه با گفتار نولیبرالیسم و الگوی حتی افراطی‌تر رقابت جهانی بین افراد تشدید شده). همین قضیه ناگزیر منجر شد به اینکه کمونیست‌ها ارزش خاصی برای «امر اشتراکی» قائل شوند، ولی مارکس دنبال ضابطه‌ای اگزیستانسیل بود که به موجب آن – مثل مانیفست کمونیسم – رشد و شکوفایی هرکس شرط رشد و شکوفایی جامعه است و برعکس. دومین اصلاح اینکه من می‌خواهم با قوت تمام از عبارت «میل کمونیستی» حرف بزنم و به آن معنا دهم. میل کمونیستی موتور تعهد کمونیستی است که بدون آن سیاست کمونیستی وجود نخواهد داشت. از برخی جهات، میلی است که قابل تحقق نیست چون بی‌حد‌و‌مرز است، ولی همچنان می‌توان به آن در چارچوب «ماتریالیستی» فکر کرد، نه با «بستن بند ناف آن به شرایط»، بلکه با القای «خواهش شرایط مطلوب» به آن، این خلاصه‌ای تمثیلی است از عبارت «تغییر‌شکل جهان». این همان چیزی است که میل کمونیستی را، از یک طرف، از میل مسیحی متمایز می‌کند که سودای یک «انسان نوین» را در سر می‌پروراند که فیض خداوند به او اعطا شده، و از طرف دیگر از میل نیچه‌ای که میشل فوکو به درستی آن را در قاعده «مراقبت از نفس» نشان می‌دهد.

  •  تصویرپردازی‌های زیادی از کمونیسم و راه رسیدن به آن هست. از جمله، همان‌طور که خودتان اشاره کردید، لویی آلتوسر تصویر ماتریالیستی‌تر را انتخاب کرد که در «ایدئولوژی آلمانی» بسط داده شده. بنا به این تصویر، کمونیسم «جنبشی واقعی است که بساط اوضاع موجود را جمع می‌کند». آیا با این تصویر موافقید؟

باز هم برگشتیم به همان مشکل. این عبارت زیبا در معرض خطر تفسیری تکامل‌گراست (که شالوده‌ای الاهیاتی نیز دارد)، این‌گونه که کمونیسم جهت‌گیری غایی تاریخ خواهد بود و تاریخ شاهراهی به کمونیسم… خدا را شکر، این عبارت مبهم است. به‌هرحال، این عبارت کمونیسم را از یک ایده تنظیمی صرف خلاص می‌کند و بر «درون‌ماندگاری» کمونیسم در مبارزات کنونی و تغییرشکل‌هایی که در سطح جامعه و فعالان آن به بار می‌آورند صحه می‌گذارد. می‌توانیم آن را این‌طور هم بخوانیم: کمونیسم نیرویی است که خود را در تاریخ بالفعل می‌کند بدون هیچ‌گونه «غایت» از‌ پیش تعیین‌شده‌ای.

  •  در اوضاع کنونی، با توجه به حمله‌های سبعانه به دموکراسی، آیا می‌توان بر پایه نزاع‌هایی که سوژه‌های به‌اصطلاح افراطی به نام مصادیق جدید برابر آزادی درگیرشان می‌شوند از امکان نوعی [سیاستِ] تجدید دلالت سخن گفت؟ اگر شهروندی را نوعی اِعمال سوژگی سیاسی و میدان مبارزه همیشگی قلمداد کنیم، آیا قیام بار دیگر وجه فعال شهروندی است؟

به نظرم در گزاره برابرآزادی مهم این است که این یک ایده از بیخ‌و‌بن بورژوا (یا بورژوا-‌مدنی) است که جنبه‌ای لاجرم انقلابی، قیامی، و افراطی (یا «مبالغه‌آمیز») دارد. به‌همین‌دلیل است که هر وقت شکل جدیدی از مقاومت یا رهایی‌بخشی در تقابل با وجوه نهادی مبتنی بر جنبه طبقاتی ازپیش‌موجود یا، عام‌تر بگوییم، مبتنی بر سلسله‌مراتب اجتماعی بروز می‌یابد، دوباره به برابرآزادی بر می‌گردیم. ولی مسئله نسبت تبارشناختی یا دیالکتیکی میان ایده بورژوایی قیام و شکل‌های سیاسی کمونیسم مسئله ساده‌ای نیست، نه برای مارکس – که معتقد بود با نظریه «انقلاب دائمی» آن را حل کرده – نه برای هیچ کمونیست دیگری. با این ‌همه، موقعیت‌های مختلف گاه به ساده‌سازی‌های راهبردی منجر می‌شود: آن نوع از «پسادموکراسی» که الان در قالب «حکومت‌مندی» رو به رشد است به قدری با هر ایده‌ای از شهروندی فعال در تضاد است که نسبت‌دادن سیاست به این سنت بورژوایی نقدا چیزی ویرانگر است و برای نظم مستقر غیرقابل‌تحمل. ولی فکر نمی‌کنم این کافی باشد، چون برابرآزادی از حقوق و قابلیت‌های فردی و نیز جمعی سخن می‌گوید که به‌تنهایی نمی‌توانند به آنچه «میل کمونیستی» نامیدیم تعین ببخشند. پس، به این اعتبار، برابرآزادی فقط معرف نوعی سوبژکتیویته انتزاعی است.

  •  از نظر سیاسی، «کوشش کمونیستی» برای حفظ ذات کمونیسم – مثل کوناتوس در اسپینوزا – چه سمت‌و‌سویی دارد؟ چطور دو جنبه تاریخی و پیشگویانه با هم جمع می‌شوند؟ آیا مسئله سازماندهی برای کمونیسم هنوز مسئله‌ای محوری است؟

خب، اینجا به کنه جذاب‌ترین واگرایی‌ها و هم‌گرایی‌های متفکران «پسامارکسیست» امروز می‌رسیم. همه به اسپینوزا ارجاع می‌دهند ولی همه او را یک‌جور نمی‌خوانند. تا جایی که به خوانش من برمی‌گردد، مشکلی نمی‌بینم در تعبیر کوناتوس به «اجرای پتانسیل تاریخی» بدون یک هدف از پیش تعیین‌شده که پیش‌تر در بحث از «ایدئولوژی آلمانی» گفتم. حتی وسوسه شدم عبارت مشهوری از دریدا را برگیرم و بگویم با نوعی «اصالت پیشگویی بدون پیشگویی» سروکار داریم، یا نوعی پیشگویی که فاقد هر پیشگویی است مگر چیزی که از دل خود «کوشش» در می‌آید، نوعی افزایش قدرت و خودآیینی کوشش برای عمل‌کردن. ارجاع به اسپینوزا مفید است چون به‌خوبی نشان می‌دهد جنبش‌های توده‌ای نیاز به نوعی پیشگویی آکنده از تخیل و بنابراین دووجهی و مبهم‌تر دارند. هیچ سیاستی بدون تخیل توده‌ها در کار نیست و تاریخ کمونیسم نشانگر همین است. عمیق‌ترین نزاع‌ها حول مسئله سازماندهی در می‌گیرد. من ادعا کرده‌ام کوناتوس اسپینوزا «فرافردی» است حال آنکه نگری می‌گوید سوژه آن «انبوه خلق» است. بعد نتیجه گرفتم نزد اسپینوزا سیاست همواره سازمان‌یافته است – همان‌طور که نزد مارکس و لنین، البته با اهدافی متفاوت – و نیازمند میانجی نهادی، حال آنکه نزد نگری سیاست نیازمند حفظ خصلتی «وحشی» است، در راستای تقابل ریشه‌ای میان خودآیینی و سازماندهی. این اختلاف سیاسی من و اوست، ولی در ضمن اختلافی متافیزیکی است. من بیشتر به اسپینوزای عقل‌گرا علاقه‌مندم و او بیشتر به اسپینوزای حیات‌گرا. ولی این مانع از همکاری ما دو نفر نمی‌شود…

  •  هدف «حق تفاوت در عین برابری» خلق نوعی برابری است که تفاوت‌ها را از بین نمی‌برد ولی به جای آن، همان‌طور که نوشته‌اید، «شرط فرایند متنوع آزادی‌ها و مطالبه آن» است. کمونیسم چه نسبتی با این ایده دارد؟

دقیقا با این مضمون است که می‌توانیم به نوعی گذار از برداشت «بورژوایی- انقلابی» به برداشت کمونیستی از برابری فکر کنیم (گرچه مارکس به اندازه فوریه ضرورتی برای این گذار نمی‌دید). دقیقا باید طرف دیگر این معادله را ببینیم، یعنی، برداشتی از آزادی که از طرق متعدد موجب برابری می‌شود. آزادی بورژوایی کلی و همه‌گیر است، و بنابراین قابل تعمیم و کلی‌شدن، ولی تفاوت‌گذار نیست. این یعنی تحت عنوان حق مشترک ابنای بشر علیه استفاده تبعیض‌آمیز از تفاوت‌های انسان‌شناختی می‌شورد. ولی آزادی بورژوایی به‌طور ایجابی این تفاوت‌ها و بازی آزادانه‌شان را به محتوا و بافت وجودی برابری بدل نمی‌کند. گنجاندن تصدیق تفاوت‌ها در ایده کمونیسم ژستی اجرائی (پرفورماتیو) است نه مربوط به فقه‌اللغه: منعطف‌کردن معنای سنتی کمونیسم برای تطبیق‌دادن آن با برداشت ما از کلی‌گرایی.
اتی‌ین بالیبار، فیلسوف فرانسوی در دانشگاه کینگستون لندن و کلمبیای آمریکا فلسفه معاصر اروپایی تدریس می‌کند و از جمله کتاب‌هایش می‌توان به «فلسفه مارکس» و «برابرآزادی» اشاره کرد.

ساندرو متسادرو: ابداع مجدد سیاست کمونیستی
  •  «منظومه» اصیلی از سرمایه در کتاب شما «مرز به‌مثابه روش» معرفی شده. مشخصا مفهوم «تکثیر کار» به خوبی «دگرگونی عظیمی» را که غرق در آنیم در کلیت خود نشان می‌دهد. آیا نوعی سیاست کمونیستی که تکثر تقلیل‌ناپذیر استثمار را (که شما به‌خوبی توصیف کرده‌اید) جدی می‌گیرد همچنان امکان‌پذیر است؟

کار من و برت نیلسون، «مرز به‌مثابه روش»، و نیز کتاب جدیدمان که همین تازگی نوشتنش را تمام کردیم (سیاست عملیات‌ها: کند‌و‌کاو سرمایه‌داری معاصر)، تلاشی است برای تعریف یک روش تا به درک انتقادی از بُعد «جهانی» برسیم. معتقدم این قضیه نقدا در «مرز به‌مثابه روش» واضح بود: ولی به‌هرحال در کتاب جدیدمان به صراحت (و با فروتنی) تأیید می‌کنیم که نزد ما این روش تا جایی معنا دارد که به جست‌وجوی بیشتر یک سیاست کمونیستی بینجامد. گفتم «بُعد جهانی»، مارکس در جوانی‌اش نقدا در چارچوب این بُعد به کمونیسم می‌اندیشید. «بازار بین‌المللی» و «بین‌الملل‌گرایی پرولتاریا»: نزد مارکس جهان پس‌زمینه نقد اقتصاد سیاسی و سیاست کمونیستی است. نکته استثنایی درباره «توانایی ابتکار عمل» (مقوله‌ای کلاسیک در سنت اپرائیسمو دهه ۶٠): مسلما امروز راحت‌تر از نیمه قرن نوزدهم می‌توان آن ارتباط‌های جهانی را مشاهده کرد که قدرت کارگران را به هم پیوند می‌زند. بماند که اندیشیدن به و اجرای نوعی سیاست بر مبنای قدرت کارگران داستان دیگری است. عملیات‌های سرمایه نیروی جهانی دارند: چطور باید با آنها برخورد کنیم؟ مفهوم «تکثیر کار» اشاره دارد به کل دشواری‌های چنین تلاشی. ولی درعین‌حال – به‌طرزی ایجابی – به چیزی بنیادین اشاره می‌کند: سیاست کمونیستی امروز چاره‌ای ندارد جز پیش‌فرض‌گرفتن «تکثر»، تقلیل‌ناپذیری «تفاوت». در اینجا درس فمنیسم برای ما بنیادین است.

  •  «قدرت دوگانه» و «انقلاب دائم» دو مفهوم محوری‌اند برای اندیشیدن به ١٩١٧ که امسال صدمین سالگرد آن است. ما در مقطع تاریخی متفاوتی به سر می‌بریم. ولی اگر بخواهیم بر فعلیت کمونیسم تأمل کنیم به‌هیچ‌وجه نمی‌توانیم از مسئله قدرت فرار کنیم. با این توضیح شما کدام‌یک از این دو مفهوم را هنوز حفظ می‌کنید؟

«قدرت دوگانه» برای من مقوله بی‌اندازه مهمی است. در نتیجه‌گیری کتاب «سیاست عملیات‌ها» کوشیدیم برخی خطوط تحقیق حول این مضمون ارائه کنیم. گفتن ندارد که صحبت از «قدرت دوگانه» به معنای صحبت از لنین است. لنین بلافاصله بعد از بازگشت به روسیه در آوریل ١٩١٧ می‌نویسد، بعد از انقلاب فوریه دو قدرت در کار بود: قدرت دولت موقت («دولت بورژوازی») و «دولت دیگری که هنوز ضعیف و در مرحله جنینی ولی با این‌حال واقعی و رو‌به‌رشد بود: شوراهای کارگران و نمایندگان سربازان». نبوغ لنین، در شرایط کاملا منحصر‌به‌فرد (و تکرارناپذیر) جنگ جهانی و انقلاب، نشان‌دادن رسالت اصلی به بلشویک‌ها بود: انتظار برای یافتن «فرصت» تا این دوگانگی را بشکنند و قیام را سازمان دهند. باید نبوغی در حد لنین داشته باشیم: ولی منظورم فقط دست‌زدن به یک‌جور «ابداع» جمعی در اوج این نبوغ است. وقت برای اداو‌اطوار و کاریکاتور نداریم. البته مسئله قدرت برای سیاست کمونیستی به طور بنیادین باقی است: ولی قضیه اندیشیدن – و «عمل‌کردن» – به این مسئله در شرایطی کاملا جدید است، چه از سوی سرمایه و چه از سوی ترکیب‌بندی «کار زنده». خلاصه، دقیقا یک خط آزمون و تحقیق این است: وظیفه ما، فکر‌کردن به قدرت دوگانه به‌عنوان یک قاعده سیاسی همیشگی است که پویایی‌های مبارزه، دگرگونی و دولت را از طریق یک نظام ضدقدرت صورت‌بندی می‌کند.

  •  بسیاری، مشخصا اروپایی‌ها، از بادهای بولیواری در آمریکای ‌لاتین گفته‌اند و آن را طرح مجدد کارکرد راهبردی دولت برای سوسیالیسم تعبیر کرده‌اند. شما از صحنه سیاسی آمریکای لاتین خبر دارید. به نظرتان چرا طرح «سوسیالیسم در یک کشور» امروزه هنوز هم طرحی ناکافی است.

درست است، من آمریکای لاتین را می‌شناسم. در سال‌های اخیر مقاطع طولانی‌مدتی آنجا بودم و بحث‌هایشان را دنبال کردم و به نحوی در روال‌های آمریکای لاتین بسر برده‌ام، به‌خصوص بعد از مواجهه با «وضعیت‌های جمعی*» بوینوس آیرس در سال ٢٠٠٢. در پانزده، بیست سال گذشته چه اتفاقی در آمریکای لاتین افتاد؟ چرخه مبارزاتی قابل ملاحظه‌ای فضا را باز کرد و از دل آن تجربه حکومت‌های «مترقی» جدیدی بسط یافت (اگر می‌خواهیم چاوز و لولا، مورالس و کیرشنر را بفهمیم باید به این حکومت‌ها با هم و با درنظرداشتن ناهمگنی‌شان فکر کنیم). مطمئن نیستم که شعار «مبارزه، پیش از هر چیز دیگر» همیشه جواب دهد، ولی آمریکای لاتین نمونه آموزنده‌ای از این شعار است. و از همان ابتدای قرن بیست‌ویکم مبارزات آنها به شیوه‌های متلاطم و مشخص در مقیاس کل این قاره درگرفت. حکومت‌های «مترقی» در این مقیاس عمل کردند و فرایندهای یکدست دهه اول قرن حاضر شرط اصلی قوت این حکومت‌ها بود. ظاهرا مصداق چیزی که قبلا راجع به «قدرت دوگانه» گفتم در کشورهای مختلف پدیدار شد ولو گاه‌و‌بیگاه و به شیوه‌هایی بسیار متناقض. ولی امروز به بحران و ته‌کشیدن این چرخه سیاسی رسیده‌ایم. دلایل این بحران چیست؟ پاسخ من مختصر و مفید است: از یک طرف، شل‌شدن فرایندهای یکدست و عقب‌نشینی حکومت‌های «مترقی» به سطح ملی، و از طرف دیگر، دولت را مرکز ممتاز، اگر نگوییم یگانه مرکز، فرایند دگرگونی و حکمرانی قلمدادکردن. مسئله واقع‌گرایی سیاسی است: دولت، چنان‌که پیش‌ترها به همراه برت نیلسون درباره‌اش نوشته‌ام، فاقد توان برخورد با طرز کار سرمایه جهانی کنونی است (چه برای بریدن از سلطه سرمایه و چه «کاهش» آن با اصلاحات کم‌و‌بیش رادیکال). چطور بگویم؟ «نوع دیگری از قدرت» لازم است؛ «فضای دیگری» ورای ملت لازم است.

  •  تحقیق شما درباره رژیم‌های جدید مهاجرت تأملی در باب راهبردهای مولد جدید به دست می‌دهد که نشان اصلی‌شان «تمایز رنگین‌پوستان و سفیدها» است، ولی در ضمن بیش از همه تأملی است در باب ناکافی‌بودن یک رویه سیاسی که عاجز از پل‌زدن بین مبارزات مهاجران و تداوم‌بخشیدن به آن است. آیا با نپذیرفتن تقسیم قومی بازار کار و به‌خصوص با بازگشت ملی‌گرایی، حتی نزد چپ‌گرایان، می‌توان به موضعی مشترک رسید؟

اینها مخاطرات ابداع مجدد سیاست کمونیستی است. مواجهه با مهاجرت، حتی در دهه ١٩٩٠، برای بسیاری از ما یک‌جور کشف جدید جهان بود، یا صرفا کشف اینکه چقدر جهان تغییر کرده. درست است که از آن زمان به بعد مضمون «تمایز رنگین‌پوستان و سفیدها» محور تحقیقات من بود، ولی در ضمن محور تلاش‌های مداوم من برای کنش سیاسی بود. مهاجرت، در کنار فمینیسم، اهمیت راهبردی «تفاوت» را به من نشان داد، اهمیت راهبردی هم در سازماندهی روابط سلطه و استثمار و هم در ساختن سیاست «رهایی» (که نزد من نام دیگری از «سیاست کمونیستی» است). هیچ‌کس این موضوع را بهتر از آدری لرد نگفته، تصادفی نیست که او نویسنده و شاعری سیاه‌پوست، فمنیست و دگرباش بود. همان قطعه‌ای که در «مرز به‌مثابه روش» نقل کردیم. من اینجا به‌عنوان نتیجه‌گیری بحث دوباره تکرارش می‌کنم، مثل یک‌جور اصل موضوعه برای سیاست کمونیستی آینده: «در تفاوت‌های ماست که بیشترین توانمندی و بیشترین شکنندگی ما نهفته است، و برخی از دشوارترین تکالیف زندگی‌های ما دعوی تفاوت و یادگیری استفاده از این تفاوت‌ها برای پل‌زدن میان‌مان است نه سدزدن».
* «وضعیت‌های جمعی» نامی بود که گروهی از فعالان نظری-سیاسی در آرژانتین به خود داده بودند. گروهی مطالعاتی که به‌تدریج ابعاد آن گسترده شد و در قالب گروه‌های «مبارز-محقق» سازمان یافت.
ساندرو متسادرو در دانشگاه بولونیا نظریه سیاسی تدریس می‌کند و فعال سیاسی است. از جمله کتاب‌های او می‌توان به دو اثر مشترک با برت نیلسون با عنوان «مرز به مثابه روش» و «سیاست عملیات‌ها: کند‌و‌کاو سرمایه‌داری معاصر» اشاره کرد.

ایران و ترکیە به عنوان دو کشور قدرتمند منطقە بلحاظ جمعیت، وسعت و تعدد ملی و دینی مشابە هم هستند. هر دو کشور  در سرپانگە داشتن خاورمیانە فعلی نقش اساسی ایفا و الویت روابط آنان قبل از هرچیز ثبات منطقەاست، اما حال روابط آنان تحت الشعاع منازعات منطقەای قرار گرفتە و  دچار اختلاف شدەاند.

سفر رجب طیب اردوغان بە کشورهای حوزە خلیج فارس و سخنان نیشدارش علیە ایران بار دیگر حساسیت مقامات و رسانەهای ایران را برانگیخت زنگ خطری را متوجە ایران نمود. اردوغان در سخنانش در موسسە صلح بین المللی بحرین،  ایران را متهم بە تجزیە عراق و سوریە کردەاست و از توسعە فارسگرایی در عراق و حتی ترکیە سخن بمیان آوردە بود. در چند سال گذشتە اردوغان ایران را متهم بە  تفرقەافکنی دینی کردە بود اما این اولین بار است کە آشکارا ایران را بە تجزیە عراق و سوریە متهم میکند. بنابە نظر برخی تحلیلگران امور منطقەای سفر اردوغان بە کشورهای عربی حوزە خلیج بی ربط با سیاست دولت ترامپ در منطقە نیست.

از این زاویە کە تنش در روابط میان ایران و امریکا موضوع تازەای نیست و قدمتی بە درازای عمر رژیم اسلامی ایران دا میتوان گفت حاکمیت ایران با نوع رفتار امریکا عادت کردەاست  اما خیز ترکیە برای ایران از جهات بسیاری مایە نگرانی مقامات ایران هست. اگرچە رقابت میان ایران و ترکیە نیز از بدو تشکیل امپراطوریهای صفوی و عثمانی وجود داشتە اما اینک رقابت جای خودرا بە تهدید دادە است. در سە دهە گذشتە ترکیە با احداث پروژە گاپ و مهار آب کوردستان کشورهای سوریە و عراق را دچار بحران اقتصادی و زیست محیطی نمودە و ایران نیز از عواقب آن مصون نماندە است.

سایت تابناک در مقالە مهمی تحت عنوان ” گاپ؛ طرح ترکها که تیرگی حال خوزستان و فردای ایران را نشانه رفته است بسیار دقیق سیاستهای مخرب زیست محیطی و امنیتی  ترکیە را تشریح نمودەاست. گذشتە از این، ترکها با اتخاذ پیمان استراتژیک با اسرائیل در سال ١٩٩۶ شوکی بە ایران وارد کردند اما ایران هیچگاە سیاستهای منطقەای ترکیە را جدی نگرفتە و همیشە ترکیە را شریک مهمی در امنیت منطقەای و مهار کوردها بحساب آوردە بود. سیاستی کە ارمغانی برای ایران نداشتە و شرایط امروزی ناکارامدی آنرا نشان میدهد. باید بخاطر آورد ماە گذشتە  تنی چند از فعالان سیاسی کورد ـ بندە خود یکی از امضاکنندگان آن بودم ـ  در نامەای بە آقای خامنەای  نسبت بە آنچە ترکیە در صدد دورزدن ایران است مواردی را متذکر و راە چارەای را در تغییررویکرد مثبت ایران بە مسئلە کورد در منطقە دانستە بودند. گرچە در زمان انتشار نامە هنوز ترامپ آغاز بە کار نکردە بود اما پیش بینی هایی ما از مواضع  ترامپ علیە ایران درست از آب درآمد. اینک ترامپ با تهدید ایران و احتمال نفی برجام عرصە را بر ایران تنگ نمودە است و درصدد اجماع نظر با کشورهای عربی علیە ایران است و ترکیە هم در این میان نقش پادوی امریکا را بازی میکند.

اگر آنگونە بپنداریم کە سوریە با تنوعات ملی ـ دینی خود  کوچک شدە خاورمیانە است، می بینیم کە خاورمیانە همچون کوچک شدە خود در بحران بسر میبرد. ساختار ملی، جغرافیایی و دینی سوریە ترک برداشتە است و غیر ممکن است آن کشور بار دیگر بە ثبات قبل از ٢٠١١ برگردد و اخیرا رابرت فورد سفیر سابق امریکا در سوریە در مصاحبەای گفتە کە ” آسان تر است که سوریه را به صورت تقسیم شده تا حالت یکپارچه گذشته تصور کنیم ”  بعید بنظر میرسد کل خاورمیانە نیز بر اساس تقسیمات ” سایکس ـ  پیکوت ”  ساختار دولت ـ ملت خود را حفظ کند. کشورهای منطقە علاوە بر اختلاف با یکدیگر هرکدام در درون خود با مشکل جدی مواجە شدەاند. کسی تصور نمیکرد احتمال تجزیە عربستان سعودی با جمعیت ٢٠٪ شیعی خود بر سر زبانها بیفتد. موضوع تجزیە ترکیە بطور روزانە از زبان سران آن کشور شنیدە میشود. سوریە و عراق نیز در آستانە تجزیە قرار دارند. ایران نیز با وجود ساختار چند ملتی اش  آسیب پذیر از دیگر کشورها و تجزیە آن محتملتر از بقیە بنظر میرسد و آنچە ایران را سرپانگە داشتە رویکرد خشن آن علیە استقلال خواهان است.

تورکها امنیت ملی و تسلط خود  بر خاورمیانە را در تضعیف ایران می بینند بویژە اینکە جمهوری آذربایجان و کوردستان عراق جایگزین خوبی  برای واردات گازو انرژی مورد نیاز آن کشور است. تورکها برای رهایی از بحران سوریە کە از نظر آنان دخالت و پشتیبانی ایران از کشور سوریە مانع روئیاهای دولت تورک شد از طرق مختلف منجملە ایجاد بلوک سنی درصدد پشت پا زدن بە ایران است.

اگرچە  ایران بر بخش شیعە نشین عراق مسلط شدە اما در منازعات منطقەای تنها ماندەاست با این وجود کماکان بر نگە داشتن ساختار در حال فروپاشی خاورمیانە پای می فشارد.  با توجە بە اینکە بحران جاری در کشورهای پساعثمانی اتفاق می افتد هم شانسی برای ایران باقی، هم عقل سلیم حکم میکند تا خود را با روند تحولات جاری تطبیق دهد و ترکیە را دور زند.  یکی از راهکارهای عبور ایران از بحران منطقەای رویکرد مثبت ایران بە کوردها و پذیرش تاسیس کشور کوردستان در عراق و سوریە  است.  تنها راە سد کردن دست اردوغان  قطع ارتباط زمینی و مرزی آن کشور با کشورهای حوزە خاورمیانە است کە  تنها در صورت تجزیە سوریە و عراق محقق میشود.

در صورت قبول ستاتوی کوردها، ایران میتواند ترکیە را از انحصار طلبی منطقەای بازدارد، از کوردستان بعنوان کریدوری با دنیای غرب بهرە گیرد، فشارهای بین المللی علیە خود بە حداقل برساند و خود را باخاورمیانە نوین وفق دهد. فراتر از آن نیز با توجە بە اینکە سرچشمە آب خاورمیانە از کوردستان سرچشمە میگیرد  تجزیە ترکیە بنوبە خود میتواند منابع آبی را کە سلاح تورکهاست از دست آنان درآورد و بە پایان بحران زیست محیطی منطقە کمک نماید. ناگفتە پیداست تغییر در رفتار منطقەای ایران منوط بە چارەیابی و اعطای حقوق ملی کوردها و دیگر ملتهای داخل ایران است، موضوعیکە همچون معادلە چند مجهولی برای ایران باقی می ماند.

پاسخگویی بە مطالبات ملی در ایران بر اساس گامهای ملیمتری و قطرەچکانانە مثل آنچە تورکها در سال ٢٠١٣ درپیش گرفتند جوابگو نیست.  بطور مشخص ایران دو راە بیشتر در پیش ندارد. اول، رویکرد مثبت در داخل  نسبت بە ملتهای غیرفارس، روش دوم  سرکوب در داخل بە روال فعلی. ادامە روش فعلی در نهایت بە فروپاشی از درون خواهد انجامید.

هزینەهایی کە ملتهای منطقە متحمل میشوند نتیجە کوتەاندیشی و رفتارهای غیردموکراتیک است. اگر سوریە در چند دهە گذشتە  بجای بی هویت نگەداشتن کوردها،  ایجاد کمربند عربی و تغییر دموگرافی کوردستان  رویە درستی نسبت بە کوردها در پیش گرفتە بود، ممکن بود شورش ٢٠١١ بوقوع نمی پیوست و یا با هزینەکمی آنرا پشت سرمیگذاشت. اما سیاست کوردستیزانە آن کشور و عربیزە کردن کوردستان،  فرصتی برای ترکیە فراهم نمود تا از طریق عربهای مهاجر سوریە را با بحران فعلی مواجە سازد. سیاست نابخردانەای و تمرگزگرایانە وحشتناک ایران ـ کە بمراتب بیشتر از رژیم گذشتە اعمال میشود ـ  تنفر ملی در ایران را بە اوج خود رسانیدە است. نتیجە این سیاست این است کە در صورت کوچکترین جرقەای کشور از هم خواهد پاشید. بنابراین ایران در سطح داخلی مجبور بە تمرکززادیی و در سطح منطقەای نیازمند عبور از ترکیە است.

در میان برخی از متفکران ایرانی این اندیشه ریشه دوانیده است که ثروت نفتی ایران یکی از عوامل اصلی و شاید مهمترین عامل عقب‌ماندگی ایران به ویژه در عرصه سیاست محسوب می‌شود. برخی دیگر با یاداوری اینکه از زمان به راه انداختن اولین چاه نفتی توسط دارسی مدت زیادی نمی‌گذرد، معتقدند مشکل استبداد شاهی ریشه‌ای طولانی‌تر در ایران دارد، و ان را به دسپوتیسم شرقی ارجاع می‌دهند. اما اگر معتقد باشیم که در منطقه ما می‌توان بطور خیلی کلی از دو مدل رشد، مدل ترکیه و مدل کشورهای خلیج فارس نام برد، چرا ایران مدل ترکیه را برگزید؟ آیا ثروت‌های نفتی مدل «خلیج فارسی» را برای ایران مناسب‌تر نمی‌کرد؟ چرا ایران در زمان پهلوی اول، طرفدار مدل ترکیه گشت؟ آیا این فقط به خاطر پول اندک نفت در آن زمان بود؟ و یا وسعت و تنوع قومی–مذهبی، رشد نامتوازن اقتصادی،… مانعی در راه پیروی از «مدل خلیج فارسی» بود؟ و یا از همه مهم‌تر، شاید به خاطر اوضاع جهانی و گفتمان حاکم در آن دوره زمانی، این مدل تنها گزینه محسوب می‌گشت؟

اگر چه رضا شاه از طرفداران پر و پا قرص اتاتورک بود، اما مدل ایرانی او چند تمایز اساسی با مدل ترکیه داشت. و یکی از آن‌ها اینکه، در ایران معاصر به جز در دوره‌های کوتاه، آن هم در شرایطی که امکان مقاومت از سوی زمامداران وقت موجود نبوده است، هیچ‌گاه بر سنت حزبی تکیه نشده است. اتاتورک اگر چه دیکتاتوری اقتدارگرا بود اما در تمام طول زمامداری خود بر حزب خلق تکیه نمود. این حزب هر چند به تنهایی یکه‌دار میدان سیاسی ترکیه بود، اما در آن کشور به تدریج راه برای فعالیت دیگر احزاب سیاسی نیز باز شد. در عوض، در ایران تاکنون از زمان صدارت دو پهلوی و دو ولی فقیه خبری از آزادی فعالیت سیاسی احزاب به جز در دوره‌هایی که حکومت قاصر از کنترل فعالیت انها بوده ، وجود نداشته است. بنا به گفته جهان توغال، اتاتورک بسیار اقتدارگرا بود، اما رضا شاه به شیوه مستبدانه‌تری عمل می‌کرد. آیا این نکته را می‌توان فقط با عقب‌افتادگی اقتصادی و اجتماعی ایران نسبت به ترکیه توضیح داد؟ آیا «دفاع» و یا «سکوت» بسیاری از روشنفکران ایرانی، دست رضا شاه را برای اعمال استبداد بیشتر باز(تر) نمود؟ اگر سنت‌های اسلامی در ایران ریشه‌دارتر از ترکیه بودند، چرا پهلوی اول در ممنوعیت حجاب از خود جسارت بیشتری نشان داد و حجاب را در ملاء عام ممنوع نمود؟ در حالی که اتاتورک حجاب را در ادارات دولتی و مراکز آموزشی ممنوع کرد؟ آیا این جسارت رضا شاه فقط نوعی حماقت سیاسی بود که آب به اسیاب جنبش رو به رشد اسلامی ریخت؟ اگر پهلوی اول انقدر جسور بود چرا نهاد روحانیت را دولتی ننمود و در مقابل سلطنت‌طلبی روحانیون عقب‌نشینی کرد؟ چرا در قانون اساسی ایران همیشه بند مذهب رسمی ایران دست نخورده باقی ماند؟..

بنا به شواهد تاریخی، پهلوی اول از مدل حکومت ترکیه الهام فراوانی گرفت، اما آیا در دهه‌های اخیر حکومت اسلامی و انقلاب ایران بر ترکیه همان تأثیر بسزا را گذاشت؟ تا چه میزان انقلاب منفعل اسلامی ترکیه تحت تأثیر انقلاب ایران قرار داشت؟ و آیا همان‌طور که «نعمت جنگ» در ایران به قلع و قمع مخالفین حکومت اسلامی و تثبیت جمهوری اسلامی کمک فراوانی نمود، نعمت کودتای نافرجام اخیر ترکیه نیز آن کشور را دچار همان سرنوشت شوم ایران می‌کند؟ و یا جامعه سیاسی و مدنی بسیار پیشرفته‌تر ترکیه و ساختارهای رشدیافته‌تر و مدرن‌تر ان به خوبی از پس حملات ناجوانمردانه حزب عدالت و توسعه بر‌می‌اید؟ آیا لیبرالیسم اسلامی ترکیه نفس‌های آخر خود را در ترکیه می‌کشد؟ …

کشورهای ترکیه، مصر ، تونس و ایران اختلافات زیادی با هم دارند، اما تشهابهات فراوانی را می‌توان در تاریخ معاصر سیاسی، اقتصادی و اجتماعی آن‌ها یافت. بررسی این تشابهات، و همچنین تمایزات، برای درک بهتر تاریخ معاصر و تحلیل دقیق‌تر سیر حوادث در کشورمان از اهمیت زیادی برخوردار است. جهان توغال در آخرین کتاب خود که به تازگی منتشر شده است، به بررسی ظهور و سقوط مدل ترکیه و لیبرالیسم اسلامی در این کشور می‌پردازد. وی برای ایجاد زمینه بهتر درک حوادث ترکیه، به بررسی تاریخ معاصر سه کشور یاد شده، به ویژه مصر و تونس نیز می‌پردازد.

در اینجا می‌توانید دو فصل اول کتاب را مطالعه کنید. برگردان فصل اول توسط رضا جاسکی و فصل دوم محمود شوشتری صورت گرفته است. به جای مقدمه، نقد کتاب «سقوط مدل ترکیه» توسط اجه تملکوران وترجمه سارا یوسف‌زاده را در ابتدای این نوشته می‌توانید بخوانید. در پایان نیز نوشته کوتاهی از توغال در مورد اوضاع ترکیه قبل از کودتای نافرجام ۲۰۱۶ آمده است.

لطفا برای دانلود کتاب در فرمات پی.دی.اف اینجا را کلیک کنید: سقوط مدل ترکیه (۳۶ downloads)

برتولت برشت، نویسنده‌ی آلمانی

وقتی از آقای کا پرسیدند کدام حیوان را بیشتر از بقیه دوست دارد، او فیل را نام برد و جوابش را این‌‌طور توجیه کرد: فیل زیرکی و قدرت را یکجا دارد. منظور، آن زیرکی حقیری نیست که به کمک آن بتوان از شر تعقیب دیگری خلاص یا غذای کسی را صاحب شد، بدون آن‌که توجهی جلب شود. برعکس، منظور آن زیرکی‌ای است که قدرت، برای انجام کارهای بزرگ در خدمت آن قرار می‌گیرد. این حیوان از هرجا گذشته باشد، ردپای بزرگی بر جا می‌ماند. با وجود این، فیل حیوانی بردبار است، طاقت شوخی را دارد. دوست خوبی است، همان‌طور که می‌تواند دشمنی جدی‌ هم باشد. بسیار بزرگ و سنگین، اما همزمان بسیار چالاک است. خرطومش می‌تواند خوراکی‌های خیلی کوچک و حتا خشکبار را به سوی جثه‌ی بزرگش هدایت کند. گوش‌هایش در اختیارش هستند. می‌تواند فقط به صداهایی گوش بدهد که مطابق میلش هستند. عمری بسیار طولانی هم دارد. اجتماعی است، اما نه فقط در کنار فیل‌های دیگر. همه جا، هم حیوانی محبوب و هم مخوف به حساب می‌آید. بازیگوشی خاصی، تحسین فیل را هم ممکن می‌کند. پوستش کلفت است، چاقوها هم در آن خم می‌شوند، اما طبع لطیفی دارد. می‌تواند غمگین شود. می‌تواند خشمگین شود. رقصیدن را دوست دارد. در بیشه می‌میرد. عاشق بچه‌ها و حیوان‌های کوچک دیگر است. خاکستری‌رنگ است و فقط جثه‌ی بزرگش جلب توجه می‌کند. گوشتش خوردنی نیست. فیل می‌تواند خوب کار کند. از نوشیدن لذت می‌برد و از این کار سرمست می‌شود. قدمی هم برای هنر برمی‌دارد: برای آثار هنری عاج فراهم می‌کند.

مطالب بیشتر در زمینه‌ی ادبیات آلمان:

داستان‌هایی از فرانتس کافکا

تدابیری علیه خشونت-برتولت برشت

لوکاس، خدمتکار متین-زیگفرید لنتس

چپ‌دست‌ها -گونتر گراس

مردی که می‌خندد-هاینریش بل

بچه‌ها هم غیرنظامی‌ان!-هاینریش بل

نویسنده-ولفگانگ برشرت

سه فرشته‌ی سیاه-ولفگانگ برشرت

این قهوه بی‌مزه است-ولفگانگ برشرت

سورتمه‌چی-ویلهلم شفر

«آن روز صبح» و «بی‌نام»: دو شعر از سعید شاعر آلمانی‌سرا

جاده‌های فروپاشی-در باره‌ی شعرهای گئورک تراکل

پرواز از دو چشم‌انداز در شعر «پرستو» (از هانس ماگنوس انتسنسبرگر)

شعرهایی از گونتر گراس به مناسبت درگذشت او

به نسل‌های آینده-برتولت برشت

جنگ-گئورک هیم

خودکشی تو حموم آفتاباریش کستنر

دو شعر از ارنست یاندل

مرثیه بر مرگ کودکیفریدریش هولدرلین

شعرهایی از ساموئل بکت

 

پیش درآمد

رفتن فلین بهانه ای است برای نوشتن این نوشته. خواست من از این نوشته پرداختن به موضوع بسیار مهمی است که از چشم کنکاشگران (تحلیل گران) دور مانده است و آن چرایی ی دشنمی ی سرسخت دار و دسته ی ترامپ با ایران و مردم ایران است ، نه با جمهوری ی اسلامی. دستور کار ِ اینان چیست؟ ناآشنایی ی کنکاشگران با اصل داستان، نشان از ناآشنایی و ناآگاهی ی ایشان با اصل ِ خطری است که سرزمین ِ ما را تهدید می کند. ما نمی دانیم که داریم از کجا و چگونه چوب می خوریم

*******

یکی از افتخارهای بزرگ ِ اعلیحضرت دامپ این است که درسراسر زنده گی اَش تنها یک جلد کتاب در رشته ای مگر رشته ی خودش -بازرگانی و پولسازی- خوانده است، آن هم کتاب “نبرد ِ من” نوشته ی هیتلر؛ آن هم تنها برای فراگیری از یک سرمشق در نگارش ِ کتابی به نام “چگونه شُکوه به آمریکا بازگردانیده می شود”. و چنانکه افتد و دانی هیچ یک از بزرگانی مانند ترامپ خود اهل نوشتن نیستند. ایشان مطلب را می فرمایند، سر نخ ها را می دهند و یکی دو تا از میرزا بنویس های وردست کار سر و سامان دادن به یاوه ها و آشفته اندیشی های عالیجنابان و نگارش و شاخ و برگ دادن و رنگ و روغن زدن ِ متن را بردوش می دارند. حتا آن اعلیحضرت همایونی، شاه ِ شهید، ناصرالدرشکه ی قاجار هم سفرنامه ی فرنگستان را امر می فرمودند و میرزا بنویسی می نگاشت. این ها به جای خود، اگر همین خواهر مریم ِ ماه ِ تابان ِ قجری ی خودمان هم را بخت یاری بودی و پیش از این دری به تخته ای خورده بودی و “جانی بولتون” و دیگر جانی ها و قالتاق ها می توانستندی معجزه ای کرده و وی را بر دوش ما به تهران برسانند، خود ِ حضرتش نگارش ِ کتاب ِ “سفر ِ پیروزی” را به یکی از تواریش های قالتاق ِ انقلابی که گِرد او هستند – و یا بودند و رفتند!- وا می گذاشت.

بِخُشکی ای سیاست که در دامان ِ تو چه جانورانی بالایش می یابند! این همه گفتم تا بدانیم وگمان نرود اعلیحضرت دامپ اهل نگارش یادداشت های روزانه و نگارش ِ “گذر از بحران” است برای تاریخ. ولی ما می توانیم در دفتر روزانه مان یادداشت کنیم از روزگار ِ ما و به دوران ِ اعلیحضرت دامپ: دوشنبه سیزدهم فوریه ی 2017 روز بسیار، بسیار سختی برای شناخته شده ترین آدم خودشیفته ای بود که سکان رهبری ی گردن کلفت ترین کشور جهان را به دست گرفته است. در این روز اعلیحضرت دامپ، در حالی که تنها 24 روز از بر تخت نشستن اَش می گذشت، ناچار شد با رایزن امنیت ِ ملی ی روسیه، – ببخشید، منظورم رایزن امنیت ِ ملی ی آمریکا بود!-، خداحافظی کند. رایزن امنیت ملی یعنی نزدیک ترین و اعتماد شده ترین یار ِ رییس جمهور و کنار رفتن مایک فلین نشان داد که خانه ی آمریکایی از پای بست ویران است.

من پیشتر در نوشته ای به نام “ولادیمیر پوتین، اعلیحضرت ترامپ و آینده ی ناروشن نقش ِ ایران در سوریه” به مایکل فلین اشاره کرده ام. این سپهبد بازنشسته ی 58 ساله ی آمریکایی، اگرچه بر سر دروغگویی، گمراه کردن دستیار رییس جمهور، خوش رقصی برای پوتین و خطر امنیتی یی که وی برای آمریکا داشت کنار گذاشته شد، ولی در کنار آن، وابستگی های آشکار او به صهیونیسم است که از او در مقام رایزن امنیتی ی رییس جمهور آمریکا آدم نمایی بسیار خطرناکتر می ساخت. او به همراه یک تاریخ دان صهیونیست به نام مایکل لییدن کتابی نگاشته است در 183 رویه (صفحه) به نام “میدان نبرد، چگونگی ی پیروزی ی جهانی بر اسلامگرایی ی تندرو و هم پیمانانش”. این کتابی است با یک پیشگفتار و در چهار فرگرد (فصل) و یک نتیجه گیری. من بر آن بودم که در نوشته ای به این کتاب بپردازم. ولی با رفتن ِ فلین این زحمت از سر ِ من افتاد. در شخصیت این لمپن تنها این بیافزایم آن اخطاری که کاخ سفید در هفته ی گذشته به ایران داد، دست ساخت این آقا بود و متن اصلی ی پیشنهادی ی فلین بسیار، بسیار تند، تنش زا بود و وادار کننده ی هر دو سو به جنگ. ولی به دستور “سگ دیوانه” فتیله ی متن پایین کشیده شد.
و باز در باره ی مایکل فلین می توان گفت که وی همان کسی است که – به دستور روس ها؟- از همان آغاز ِ کار نامزدی ی ترامپ پشتیبان وی بوده است. آن کَل کَل کردن های ترامپ که بانو دلاری کلینتون را دادگاهی و زندانی می کنم، همه کار این مایک فلین بود. به ریشخند گرفته شدن سیاست را بین که این مایکل فلین زمانی فرمدار رکن ِ 2 آرتش آمریکا بوده است و پس از آن چنان با حرارت از “باید!” و بایست ِ زندانی کردن ِ هیلاری سخن می گفت، چنین راحت اسرار و راز دولت آمریکا را برای فرسته ی یک کشور دیگر فاش کرده است.

در همین آغاز ِ کار ِ ترامپ، با از پرده برون افتادن ِ نفش ِ مایکل فلین در رو کردن دست آمریکا برای روس ها، کوبه ی سختی بر سر ترامپ فرود آمد. ترامپ آمده بود تا به حساب و گمان ِ خود، آدم های دارای شایستگی و توانایی را به کار بگمارد تا با کمک آن خبرگان ِ دلسوز و دلواپسان آمریکا، شُکوه از دست رفته را به آمریکا بازگرداند، ولی هنور به آب نزده تنبان از کف بداد. این بود توان ِ آدم شناسی ی کسی که خود را بزرگترین استاد آدم شناسی می دانست! توانایی های مدیریتی و کشور داری ی آقای “باشکوه” در نیمروز دوشنبه خودنمایی کرد. دفتر ترامپ گفت که رییس جمهور همچنان به فلین اطمینان دارد. هنوز دو، سه ساعتی از پشتیبانی ی ترامپ از رایزن امنیت ملی ی خود نگذشته بود که شبکه ی خبررسانی ی “سی. اِن. اِن” فاش ساخت وزیر دادگستری ی پیشین که به دست ترامپ برکنار نهاده شده بود، پیشتر به کاخ سفید در باره ی خطر امنیتی ی مایکل فلین هشدار داده بوده است، که روس ها از او دسـتآویز برای زیر فشار نهادن وی در دست دارند. چنین هشدارباشی از سوی وزیر دادگستری بسیار جدی است. این بدان معنا است که هشدار از سوی سازمان های امنیتی داده شده است. رفتن ِ فلین به معنی ی آن است که موتور ِ ترامپ دور و شتاب ِ خود را برای چندگاهی از دست خواهد داد. ولی اصل داستان همچنان به جاست و آن وسیله قرار گرفتن ایران است در یک داد و ستد.

در این شرایط تازه، اگر روس ها از پیش از خود ِ ترامپ هم گزک در دست داشته باشند، و او زیر فشار باشد و ناچار به تن دادن به برخی خواست های روس ها، بازهم ناچار است خواب نزدیکی به روسیه را برای چندگاهی به فراموشی بسپارد. هرگونه نزدیکی ی آمریکا به روسیه با هدف های جنگ افروزانه ی دست بالایی ها در دستگاه سازمان فرماندهان ِ نیروهای آرتش آمریکا جور در نمی آید. بگو مگوها بر سر چگونگی های تنش آفرینی و دامن زدن به جنگ هایی است که باید به کار ِ کارخانه های جنگ ابزار سازی ی آمریکا شکوفایی بدهد تا آمریکا شکوهمندتر، تر شود. ولی این همه ی داستان نیست.

رفتن فلین ازخطر جنگ ِ آمریکا با ایران زیاد نمی کاهد. چیزی که از نگاه ِ کنکاشگران سیاسی دور مانده است و کسی به آن نپرداخته، این واقعیت بسیار تلخ است که دور تازه ی تاخت و تاز ِ آمریکا و جنگ ِ آمریکا با ایران به خطر افکننده ی منافع راهبردی ی روسیه در منطقه ی خاورمیانه نیست. اگر یک جنگ خانگی در ایران و تجزیه ی ایران به قدرت یابی ی هر بیشتر ترکیه، عربستان و پاکستان در منطقه ی خاور میانه نیانجامد، روسیه با آن ناهمسازوار نیست و نخواهد بود. یک ایران ِ آخوندزده ی خوارتر از امروز و با مدیریت ِ جهانی ی احمدی نژادگونه، در برابر روسیه بهتر، بیشتر و راحتر سر خم حواهد نمود. دار و دسته اوباما این می دید که نمی خواست با ایران وارد جنگ شود وگرنه وی، وارونه ی باور بسیاران، کمتر ار بوش ِ پدر و بوش ِ پسر جنگ پرست نبود.
هیچ یک از این بازی های آمریکایی با سرنوشت ِ ایران از چشم ِ سران روسیه دور نیست. ولادیمیر پوتین نشان داده پیچیده ترین رهبر در دوران ما است. او همین امروز به نقشی که دیگر کشورها در پانزده سال دیگر باید بازی کنند تا هدف های راهبردی روسیه برآورده شود، می اندیشد. آنچه پوتین امروزه بر سر آمریکا آورده و دستگاه دیپلماسی ی آمریکا را چنین بی آبرو ساخته، در برابر آنچه در پیش است، هیچ است. پانزده سال دیگر، جهان ولادیمیر پوتین را بهتر خواهد شناخت.

تنها هفده سال ِ پیش، زمانی که پوتین قدرت را در روسیه به دست گرفت، روسیه به چنان روزگاری گرفتار آمده بود که برای یک آموزگار ِ روس خواب ِ خوردن مرغ بسان ِ رویایی بود که در سر نمی گنجید. امروز کار روسیه به آنجا رسیده است که بابودجه ی سپاهیگری یی که کمتر از یک دوازدهم بودجه ی آرتش آمریکا است، توانسته است چنین آشوبی در دستگاه قدرت در آمریکا به پا سازد. اگر پوتین توان دارد در میان کله گنده های راست ترین های آمریکای ابرقدرت گماشته به کار گیرد، باید پذیرفت توان گماشته گیری ی او در میان ِ بسیاری از سرکرده گان بی پرنسیب کشورهای خاورمیانه بسیار بیشتر است. سخن از فرماندهان و سپاهیگران ِ ماست و دوغ ندیده ی خاورمیانه ای است که مانند همین آقای ترامپ و همین آقای مایکل فلین در یک شب رویایی و با شکوه در یکی از هتل های مسکو دست و دل باخته اند و افسار ِ بنده گی کاخ ِ کرملین را بر گردن ِ خود انداخته اند. مایکل فلین های خاورمیانه بی سر و سدا (صدا) کار خود می کنند و کسی را با آنان کاری نیست. آیا مایک فلین های ایرانی نما دستوری درباره ی آن موشک بازی دریافت کرده بوده اند، بی آنکه بدانند بر سر خود چه می آورند و بی آنکه بتوانند کُل ِ داستان را ببینند؟

ولی هنوز و همچنان پرسش این جا است: چرا این همه دشنمی با ایران از سوی ترامپ و فلین اَش و چرا با چنین شتابی خواستار درگیری با ایران هستند؟
اینان برای گمراه کردن مردم ایران در یک تجاوز ِ آمریکا به خاک ِ ایران و بی تفاوت ساختن ِ توده های ایرانی یی که از جمهوری ی اسلامی به ستوه آمده اند، از فروپاشاندن جمهوری ی اسلامی سخن می گویند ولی چنین هدفی را در سر نیست و دنبال آن نخواهتد رفت. ترامپ و دار و دسته اَش در رو در رویی با ایران با یک تیر به چند نشان می زنند. تثبیت قدرت خود از راه نقش ِ ابزاری ی مافیای صهیونیستی وال استریت را یافتن و بی آینده ساختن کلینتون ها و اوباماهای آینده یکی از آن دستآورها خواهد بود. دو دیگر به چشم ِ دل انجام دادن انجام دستور مسکو، که همان جنگ با ایران است . جنگ ِ با ایران، بحران اوکرایین را به حاشیه خواهد فرستاد. آمریکا ناچار خواهد شد از تحریم های روسیه دست بردارد تا به یک پیروزی در جنگ ِ دست یابد. پس از شکست در جنگ ویتنام، و سپس در جنگ ِ افغانستان، در عراق، در لیبی و در سوریه، آمریکا تشنه ی یک پیروزی است.

پ. مهرکوهی
چهارشنبه، پانزدهم فوریه ی 2017

انیمیشن سینمایی «نبرد خلیج فارس۲» انیمیشن رئال سینمای ایران است که کارگردانی آن را فرهاد عظیما بر عهده دارد و محصول ۳ سال کار، گروه انیمیشن فاطمه زهرا، در شهر مشهد است.

این انیمیشن واکنش‌های بسیاری را از جمله در رویترز به دنبال داشته است.

 

در حالیکه هنوز ترکش های پیشنهاد انفجاری – انتحاری آشتی ملی آقای خاتمی اینطرف و آنطرف اصابت می کرد و می کند، آقای خامنه ای در برخوردی بسیار عصبی و چکشی این پیشنهاد را بی اساس خواند، او معتقد است آشتی ملی بی معنی است و قهری وجود ندارد که آشتی موضوعیت پیدا کند، دیروز هم امامان جمعه چند شهر، همان طوطیان شکرشکن همواره و هر کجا پیرو ولایت، بزعم خودشان مهر تایید بر صحبت های آقای خامنه ای زدند، طوطیان شکرشکن ولایت را برای زیباتر کردن ادبیات متن استفاده نکردم، بلکه واژه ای بهتر برای توصیف موضوع نیافتم، همه می دانند که طوطی مظهر تکرار تقلیدی است، به آنچه بیان می کند علمی ندارد، صحبت کردن طوطی بر اساس فهم و درک از موضوع نیست، اگر هم هست نوع درک و فهم طوطی از مطلب متفاوت از آن چیزی است که صاحبش بر زبان آورده، طوطی ها تقلید می کنند چون تقلید خصیصه ذاتی آنهاست، اما پرنده بازها بخوبی می دانند که طوطی بدون دریافت جایزه و تشویق از جانب صاحبش هیچگاه حرف و واژه ای را تکرار نخواهد کرد، این دقیقاً مشابه مختصات و مشخصات اکثر امامان جمعه در کشور ما است. کلمه ای را پس و پیش نمی کنند و گفته هایشان همچون کپی فایل صوتی آیت الله خامنه ای است.

امثال آقایان علم الهدی در مشهد، صدیقی در تهران و حسینی بوشهری در قم تکلیفشان معلوم است، برگزیده و منصوب مستقیم کسی هستند و طبیعتاً چه به آنچه می گویند باور داشته باشند و چه نه، ملزم به تکرار حرف های صاحب خود هستند، اما این وضعیت همه جا و همیشه صدق نمی کند.
آیت الله خامنه ای در صحبت های جنجالی اش در مورد آشتی ملی برعکس اکثر سخنرانی هایش که تلاش می کند حفظ ظاهر کند، آنچنان عصبی و تندمزاج بود که کنترل از دست داد و از معدود دفعاتی بود که پرخاشگرانه موافقین پروژه آشتی ملی و منتقدین و اپوزیسیون نظام را یکجا به باد ناسزا گرفت، با ادبیاتی مشابه ادبیات احمدی نژاد در سال 88 که جمعیت میلیونی مخالفین و معترضین را خس و خاشاک نامید، اینبار آقای خامنه ای همه مخالفین نظام را قطره ای در برابر اقیانوس همفکران خویش و هوادارن نظامی که او رهبری اش را بعهده دارد لقب داد، با اخم های در هم و لحنی تند منتقدین و اپوزیسیون را مزدور و حقوق بگیر سازمان های اطلاعاتی بیگانه همچون موساد و سیا خواند، آنها را ورشکستگان سیاسی متواری از کشور خطاب کرد که سرمایه ای برای تجارت سیاسی ندارند. البته متاسفانه تریبون آقای خامنه ای تریبونی یک طرفه است و می تواند هر چه دلش می خواهد بگوید اما اگر این تریبون دو طرفه بود قطعاً به ایشان یادآوری می کردم که این شیوه تحلیل از وقایع عیناً شبیه شیوه تحلیل مشاورین پادشاه فقید ایران در 38 سال قبل بود، وزیر دربار، رئیس بازرسی شاهنشاهی و امرای ارتش همواره در گوش شاه می خواندند که کشور در امن و امان است و دوره آخوند و آخوند بازی بسر رسیده و آن شاعر هندی هم فقط ورشکسته ای سیاسی است که منتهای آرزویش مطرح کردن خود و ایده های متحجرانه اش است. خود شاه بر اساس سوابق دیرین و گزارشات رئیس ساواک باور داشت که آیت الله خمینی حقوق بگیر اینتلیجنت سرویس و مزدور انگیس ها است برای تحت فشار قرار دادن وی در موضوع قیمت گذاری نفت. و امروز، همین آیت الله خامنه ای که بزعم خودش بر کرسی رهبری امپراتوری اسلامی تکیه زده است و مجموع مخالفین را قطره ای می بیند و همه را مزدور و حقوق بگیر سیا و موساد می داند، نسل دوم همان (بقول شاه) شاعر هندی ورشکسته سیاسی است که در سال 42 هیچ سرمایه ای برای تجارت سیاسی در دست نداشت، حتی ملیت ایرانی یا مرجعیت مذهبی و این یعنی، ورشکستگان سیاسی دیروز، حال تجار تراز اول بازار سیاست ایران و منطقه شده اند. گویی آیت الله خامنه ای بکلی فراموش نموده که در بازار سیاست این تغییر و تحولات دایمی است.
اما حقیقت پشت پرده این همه عصبانیت و پرخاشگری چه بود؟ چه چیز باعث شد تا آیت الله خامنه ای اینگونه از کوره در برود و ناگهان همه را به توپ ناسزا و انواع توهین ببندد و از دم تیغ تهمت و بی انصافی بگذراند؟ کجای پیشنهاد آشتی ملی به دهان آیت الله خامنه ای تا این حد تلخ آمد؟
واقعیت این است که معممین نسل دوم و سوم و چهارم انقلاب بیش از مردم عادی از وضعیت فعلی ناراضی اند، روحیه و تمایلات این گروه که امروزه عبای ابریشمی به دوش می اندازند و همگی دکتر و مهندس دانشگاهی هستند هیچ سنخیتی با نسل آیت الله خامنه ای ندارد، اغلب مثل آقای روحانی تحصیلکرده انگلیس یا اروپا و آمریکا هستند، این جماعت از انگلیس و آمریکا برگشته مدتهاست که قادر به حضور در اجتماعات و جامعه نیستند، تا جاییکه یادم می آید آخرین باری که یک آخوند را از نزدیک در خیابان دیدم سالها پیش آنهم در قم بود، عملاً اگر تلویزیون حکومتی را نگاه نکنید هیچ آخوندی نخواهید دید، قدرت معممین در ایران از دیرباز برخلسته از نزدیکی آنها به مردم بوده و حال این کانال قدرت مسدود شده است، اگر هم شجاعت به خرج بدهند و در کوچه و خیابان با یونیفروم کاری حضور پیدا کنند آنچنان با تحقیر و توهین و تمسخر مردم روبرو می شوند که قادر به ایجاد ارتباط نخواهند بود. بدین شکل اغلب شاهد دکتر آخوندهایی هستیم که هم رای و هم مسیر آخوندهای نسل اول نیستند لذا نه می توانند از مواهب آخوند بودنشان بهره مند شوند، نه در جامعه جایگاهی دارند و نه دکتر و مهندس بودنشان برایشان بار احترام و اعتبار اجتماعی دارد، این گروه غالباً از طرفداران نظریه آشتی ملی هستند، گروهی که آقای محمد خاتمی، حسن روحانی، سید حسن خمینی و بسیاری دیگر بعنوان معمم نسل دومی از چهره های شاخص آن هستند، این گروه به همان میزان که طرفداران معممین نسل اول دارای نفوذند دارای قدرت و نفوذ سیاسی هستند. و تقریبا همه این جماعت یک صدا البته با ادبیات متفاوت پیشنهاد آشتی ملی را مطرح می کنند.
در حقیقت آنچه آیت الله خامنه ای را به اتخاذ موضعی چکشی و بکار بردن واژه های تند و توهین آمیز در مورد آشتی ملی واداشت، همصدایی نهانی در پیشنهاد ارائه شده بود، نشانی این همصدایی را در شبکه های اجتماعی و اخبار خبرگزاری ها به روشنی می توانید ببینید، آشتی ملی که بظاهر از طرف یکی از سران سابق نظام مطرح گردید نه فقط یک نظریه شخصی بلکه جمع بندی نظرات همه منتقدین نظام بود، منتقدینی که این روزها در جبهه ای بنام اصلاحات گرد هم آمده و جبهه واحدی را تشکیل داده اند، همه آنهایی که باور دارند نظام در سراشیبی سقوط قرار گرفته و در عین حال تنها راه حل را اعلام شکست در مواضع گذشته؛ تغییر مسیر و خلاصه ایجاد رفورم ریشه ای می دانند.
مستندم در این ماجرا، عدم اظهار نظر از جانب مراجع مذهبی شناخته شده و صاحب نام کشور است، هیچیک از آنها در ماجرای آشتی ملی ورود نکردند، هیچیک از اساتید حوزه های علمیه و مدرسین مراکز مذهبی یا اساتید دانشگاهی وابسته به قشر معممین در این حوزه اعلام موضع مشخص نکردند، حتی یک مورد، آن دسته از معدود معممینی که اظهار نظر کردند و از رویکرد آقای خامنه ای دفاع کردند همگی ذینفع بحساب می آمدند و در نظام سیاسی حاکم دارای منصب و سمت بودند، این سکوت و عدم موضع شفاف فقط یک معنی دارد آنهم تایید خواسته و پیشنهاد تیم اصلاحات یعنی پروژه آشتی ملی است، و آیت الله خامنه ای معنی این اتحاد را خیلی بهتر از من می داند.
البته آیت الله خامنه ای می تواند همچون دفعات قبل سراسیمه به قم و مشهد برود و در حوزه ها سخنرانی کند و با رویکرد و بهانه قدیمی حفظ نظام اوجب واجبات است از مراجع بیعت بطلبد و شاید آنها هم همین فردا به مبحث ورود کنند و حمایتش کنند (البته بعید می دانم) ولی مسلما نمی تواند آنها را فریب دهد، چون از یک جنس و یک طایفه اند.
بنظر می رسد پروژه آشتی ملی برعکس آنچه برخی می پنداشتند تازه آغاز شده، باید دید در این زورآزمایی سیاسی درون نظامی قدرت کدامیک می چربد. اما پیشبینی می کنم کفه ترازوی موافقین و حامیان پروژه آتشی ملی بمراتب سنگین تر از طرف مقابل شود، فکر می کنم ظرف چند روز آینده برخی از موضع گیری ها به قضاوت بهتر در این حوزه کمک کند.
اما از وضعیت نابسامان ایران و ایرانی و خفقان سیاسی حاکم و همه این حرف ها بگذریم، وای بحال دین اسلام و مذهب تشیع که امامان جمعه اش طوطیان دست آموز یکی از جنس و قشر خودشان باشند.

یک هفته پیش، جایی برای سه‌شنبه شب در یک رستوران رزرو کردم، در واقع رستوران کوچکی نزدیکی خانه‌ام هست که دو سه ماه پیش وقتی با دوستی در کوچه‌های اطراف پرسه می‌زدیم پیدایش کردیم و شامی آنجا خوردیم. شماره موبایلم را گرفته بودند و مسیج داده بودند که برنامه خاصی دارند، اشاره‌ای به شب ولنتاین نکرده بودند اما خوب مشخص بود که برنامه برای این مناسبت است، یک جا گرفتم. از وقتی جا را گرفتم با خودم وارد نبردی شده بودم، یک نفر در سرم می‌گفت برو، خیلی خوب و بامزه است و یک نفر می‌گفت بری تنهایی رستوران؟ در شب عشاق؟ واقعا که!

سه‌شنبه شب، ساعت هشت و نیم رسیدم به خانه، اول تصمیم گرفتم که نروم، شام هم در خانه حاضر بود و خسته بودم و آماده کنسل کردن برنامه. از همه بیشتر اما انگار می‌ترسیدم، راحت نبودم و حتی خجالت می‌کشیدم. آخر سر بر خودم غلبه کردم، لباس عوض کردم و راه افتادم. پیاده رفتم تا رستوران و اسمم را گفتم و در برابر سوال پذیرش که گفت تنها هستید با لحنی مشکوک و خنده گفتم: بله. خندید و گفت: خیلی هم خوب. مرد بسیار جوانی بود با موهای بلند و دستبندهای زیاد روی هر دو مچ دست، راهنمایی کرد که پشت میزی بنشینم، میز کوچکی بود که دو صندلی داشت، انتهای سمت راست سالن رستوران بود.

وقتی نشستم و نگاهی به اطراف کردم، متوجه شدم از جایی که نشستم به بخش زیادی از سالن مربع شکل رستوران مسلطم. جای بزرگی نبود و علاوه بر میز من شاید هفت یا هشت میز دیگر آن‌هم نه خیلی بزرگ در سالن بود. پسری که پذیرایی را برعهده داشت، منوی غذا را به دستم داد و گفت صندلی اضافه را برمی‌دارد. یک منوی دست‌نویس که غذاهایی با اسم‌های بامزه روی آن نوشته بود. اسم‌هایی مثل : «امشب را فراموش نخواهم کرد»، «خوشمزه‌ترین غذایی که خوردم»، «یادگاری بزرگ» و … که هرکدام شرح و تفصیلاتی هم داشتند که نشان می‌داد محتویاتش چیست و چطور پخته شده، من «یادگاری بزرگ» را سفارش دادم، ترکیبی بود از بادمجان و انواع سبزیجات که در یک رول نان کامل پیچیده شده و سرخ شده بود با یک سس مخصوص که سیر هم داشت. موزیک ملایمی زنده اجرا می‌شد. پسر وقتی سفارشم را می‌گرفت  برایم توضیح داد که قرار بوده موزیک جدی‌تری داشته باشند ولی به خاطر ایام عزاداری تلطیف کرده‌اند.

اطرافم را نگاه کردم. به جز من دو میز دیگر هم آدم‌های تنها بودند، یکی خانم یکی آقا. یک میز دیگر یک خانم مسن بود و یک خانم جوان که از روی شباهتشان به نظرم مادر و دختر بودند و سخت هم مشغول گفتگو، فکر کردم که حتما جریان مهمی اتفاق افتاده و اصلا شاید برای اینکه بتوانند راحت حرف بزنند آمده باشند رستوران. دو سه میز هم زوج‌های جوان بودند با انواع کادوها و میزهای دیگر خانواده‌هایی بودند با بچه‌های کوچک و بزرگ. شاید در مجموع سی یا سی و پنج نفر بودیم. زنی که مثل من تنها آمده بود، درست در امتداد میز من نشسته بود و برای دیدنش باید گردنم را می‌چرخاندم و خوب این کار را کردم. به نظرم از من بزرگتر بود، غذایش را گرفته بود و داشت روی موبایلش چیزی را می‌خواند یا می‌دید، چون خیلی جدی و با تمرکز به آن خیره شده بود. مردی که تنها بود درست پشت سر زن بود و داشت با حوصله غذا می‌خورد، از من جوان‌تر بود خیلی. شاید بیست و دو سه ساله حتی.

من برای کار کردن عموما به کافه می‌روم، قرارهایم را در رستوران یا کافه می‌گذارم، همیشه در کافه‌ها و رستوران‌ها کاری برای انجام دادن دارم یا کسی که با او حرف بزنم، اما این بار هیچ کاری نداشتم و کسی هم نبود که با او حرف بزنم. احساس می‌کردم بیخود و بی‌جهت به مردم نگاه می‌کنم و دلم نمی‌خواست به نظرعجیب بیایم. آیا عجیب بودم؟

پسر هفت‌ساله‌ام را در خانه گذاشته بودم و بدون اینکه کار واجبی داشته باشم آمده بودم رستوران: احساس گناه. فکر کردم که بچه خوابیده و پرستار هم آنجاست.

یک عالم کار نیمه‌تمام داشتم که می‌توانستم مثل هر شب دیگری بمانم خانه و آنها را پیش ببرم: احساس گناه.

از همه مهمتر تنها بودم و مناسک رفتن به رستورانی با موزیک زنده را در شبی خاص اجرا می‌کردم: احساس شرم.

در تمام مدتی که این فکرها را می‌کردم، معذب بودم و کم مانده بود غذا نخورده بلند شوم، پالتوم را بپوشم و بروم، در واقع فرار کنم اما نشستم. به جماعتی فکر کردم که دور هم در یک سالن نه چندان بزرگ نشسته بودیم و ظاهرا ربطی به هم نداشتیم، به نظرم حضور همه آنها در رستوران موجه بود، خانواده‌ها و زوج‌ها حتی مادر و دختری که هنوز هم تند تند مشغول حرف زدن بودند، همه به جز من و آن زن دیگر که سرش توی موبایلش بود و مردی که داشت با حوصله غذا می‌خورد. از هیجانی که موقع رزرو کردن جا داشتم خبری نبود. کتابی هم نداشتم که بخوانم. در کیفم به جز عینک و کیف پول و موبایل و کلید خانه‌ام فقط یک دفترچه یادداشت و یک مداد داشتم.

تهران شهر هفتاد و دو ملت است، آدم‌هایی متفاوت و رنگ و وارنگ را در خود جا داده، با امکانات متنوعی که برای زندگی به روی آنها گشوده است (البته به نسبت پولی که خرج می‌کنید)، تقریبا بهترین مجال در بین شهرهای ایران برای سبک زندگی‌های متفاوت. اما آیا فضاهای عمومی و البته افکار عمومی آمادگی‌ پذیرش زنان و مردانی که خلاف قاعده سنتی اکثریت زندگی می‌کنند را دارند؟ خوب من آنجا نشسته بودم و به نظر نمی‌رسید که بحرانی داشته باشم، آیا یک زن تنهای سی و چند ساله که شب به یک رستوران کوچک محلی می‌رود خارج از قاعده است؟ مطمئن نبودم.

داشتم در مورد فضاهای عمومی در شهر و زنان و فلان و بهمان برای خودم نظریه می‌بافتم که ناگهان فکر کردم که من! خود من چقدر آمادگی خارج شدن از تعاریف جریان اصلی را دارم. آیا اگر کسی، به‌خصوص مردی آن سوی میز نشسته بود باز هم با اینکه بچه در خانه خواب بود و کارهای نیمه‌تمام روی دستم مانده احساس بدی داشتم؟ یا خودم را موجه و معقول می‌دانستم؟ ترس خارج شدن از قاعده‌ای که روز و شب از رسانه‌های جریان اصلی تبلیغ می‌شود، خارج شدن از چیزی که برای سال‌های طولانی سبک زندگی من بوده، به چالش گرفتن ایده «غمگین بودن تنهایی».

من هیچ‌وقت در زندگی فکر نکردم که در مسیر جریان اصلی حرکت می‌کنم، اما زندگی نشان داده که همیشه چالش‌های عمیق‌تری برای برداشتن هست. همیشه چیزی وجود دارد که تو تا امروز به آن فکر نکرده باشی یا خودت را در معرض آن قرار نداده باشی یا از آن حتی خبر نداشته باشی. «تنها بودن» به معنای در «رابطه عاشقانه نبودن با هیچ مردی و به هیچ شکلی» برای من یکی از اینهاست، یک چالش جدید که عمیقا درگیرم می‌کند. چالش تنها بودن برای یک زن نه چالش او تنها، که انگار چالش همه اطرافیان اوست. هرکسی شما را ببیند اگر اولین سوالش نباشد قطعا سوال دوم یا سومش این است که آیا کسی در زندگی شما هست یا نه؟ همیشه گفتن «نه» به معنای دیدن واکنش‌های عجیب و غریب است یا واکنش‌هایی با این معنی که «ای وای کسی تو را نخواسته؟ متاسفم» یا آنها که نزدیک‌ترند اینکه «پس فلانی و بهمانی چی شدند؟» تازه اگر بگویید که عمدا انتخاب کرده‌اید که زمانی تنها باشید، با تعجب نگاهتان می‌کنند و لابد ته دلشان می‌گویند: «بیچاره! می‌خواهد خودش را از تک و تا نیندازد.» برای من تجربه این موقعیت تجربه جدیدی است. همیشه آدم‌هایی در زندگی داشتم که از جیبم بیرون بیاورم و به دنیا و حتی به خودم نشان بدهم و دنیا دست از سرم بردارد و خودم هم خیالم راحت باشد که همه چیز خوب است، این بار تصمیم گرفته‌ام جیبم را خالی نگه دارم

فکر کردن به اینکه اگر فقط یک نفر دیگر آن سوی میز نشسته بود، من به راحتی مشغول خوردن غذا بودم و هیچ‌کدام از این فکرها و تشویش‌ها را نداشتم ناگهان راحتم کرد، حتی باعث شد به خودم بخندم. کسی نبود، هدیه‌ای در کار نبود، با این حال موزیک خوب بود، فضای رستوران خوب بود، آدم‌ها به نظر کاری با من نداشتند و من یکی دو ساعتی فرصت داشتم که بدون اینکه کار کنم، یا چیزی بخوانم، یا با کسی معاشرت کنم فقط به صندلی چوبی طرح لهستانی رستوران تکیه بدهم و غذا بخورم، اگر خودم به خودم عادت می‌کردم، احتمال اینکه شهر هم یک روزی به من و امثال من عادت کند زیادتر بود. شب پیاده برگشتم، کمی هم ترسیدم و یک جایی را دویدم که زودتر به روشنایی چراغ برسم، به خانه که رسیدم از شدت هیجان حال و هوای هجده‌ سالگیم را داشتم.

هپلی همیشه فکر می کرد که ملی مذهبی ها چرا به اردوغان دلبسته اند؟
دکتر یزدی ، تقی رحمانی و دیگران بارها با حسرت برایش مدح و ثنا نوشته اند و حکومت او را الگویی برای خود دانسته اند. مگر در جمهوری اسلامی خل و چل کم است که رفته اند از ترکیه وارد کرده اند؟
حسرت به دل فرنگ بوده اند؟ فرنگیش را هم که می خواهند بیاورند می روند از ترکیه می آورند؟
شاید هم فکر کرده اند که مثلاً آنکارا، پاریس خاورمیانه است؟
هپلی در این مورد بی خوابی های فراوان کشید و به هر سوراخی سرکرد و اخبار و نطق های اردوغان را خواند و گوش داد و در این مدت البته به زحمت هم توانست جلوی خنده اش را بگیرد و تنها چیزی که نصیبش شد دل درد بود، وگرنه از کرامات اردوغان چیزی دستگیرش نشد. این جلوگیری از خنده ناشی از ترس هم بود. چون حتماً شنیده اید یک بنده خدایی در آلمان یک شعر و جوکی برای اردوغان ساخته بود که موجب اعتراض رئیس جمهور ترکیه و اولدورم بولدورم او شد و آلمان برای دلجویی از اردوغان آن بدبخت جوک گو را دادگاهی کرد و سپس دولت آلمان اعلام کرد که جوک برای اردوغان ممنوع! به همین سادگی. انگار سلمان رشدی گیر آورده اند!
خوب حق هم دارند، برای چنین رهبر معظم و مدرن جهان اسلام جوک گفتن چه معنایی دارد؟
لابد پس فردا می خواهند برای امام راحل هم شیشکی ببندند. اینجوری بشود که سنگ روی سنگ بند نخواهد شد.
ولی از طرف دیگر انصاف باید داد. اردوغان هیچ شباهتی به این آخوندهای شپشوی ما ندارد ، لباس شیک و اتوکشیده و مدرن می پوشد ؛ کروات زرد رنگ مشهورش که از همه جهان دل ربوده ، معرف حضورتان هست. آخوندها خیلی که بخواهند خوش تیپ بشوند، می شوند خاتمی که شمایلش حد اکثر برای گرداندن دکان ماست فروشی خوب است، به چلوکبابی هم نمیرسد، ولی عکس با لبخندش به درد تبلیغات خمیردندان کلگیت می خورد ، دیپلماسی که جای خود دارد.
ببخشید حاشیه رفتم، گفتم ببینیم چرا ملی مذهبی های وطنی عاشق و شیدای اردوغانند. خوب چرا نباشند؟ دلیلش این است که در پشتک و وارویی که اینها از انقلاب به این طرف برای ما می زنند، استاد همه است و هر کاری اینها در یک سال بکنند او در یک هفته انجام می دهد. به جایی که برنمی خورد، هیچ، همه هم به جای مسخره کردن، از درایتش تعریف می کنند.
خلیفه مسلمین و سیاستمدار یکتا و بی نظیری است و اصلاً نرمش قهرمانانه را خامنه ای به اسم خود جا زده، او اختراع کرده است. امروز طیاره روسی را سرنگون می کند، فردا خط و نشان می کشد که من عضو ناتو هستم و اگر کسی به من چپ نگاه کند، آمریکا با اتم می زندش، پس فردا برای آشتی و عذرخواهی به روسیه می رود و دوباره دوست می شود. سیسد و شست درجه چرخش در دو هفته. انصافت را شکر، آبراهام یزدی یک ساله هم نمی تواند این کار را بکند. دیدید از دادگاه و شورای انقلاب و وزارت خارجه تا این دمکراسی اسلامیش چقدر طول کشید؟
امروز داعش را کمک می کند و طرح جهاد النکاح را می ریزد، فردا به آمریکا در مورد ساختن داعش اعتراض می کند، تمام این مدت هم با تلفن همراه مشغول معامله ی نفت و عتیقه ی داعش است. با دوتا دست سه تا کار می کند، در صورتی که مرحوم مهندس بازرگان، پدر مهندس بازرگان فعلی و پدربزرگ مهندس بازرگان بعدی که ماشاالله همه مهندسند ولی به جای مهندسی تفسیر قرآن می کنند، آخرش مقر شد که کارد دولتی که به دستش داده اند تیغه نداشته است.
کردهای خودش را می کشد و به زندان می اندازد، ولی وقتی به موصل لشکرکشی می کند می گوید برای حمایت از کردها آمده است چون کردها «برادران ترکیه » محسوب می شوند!؟ بعد هم به این بهانه یک مقدار خاک سوریه را تصرف می کند که آمده ایم بهتان کمک کنیم. یک مقدار هم فحش چپ و راست می دهد که ایز به گربه گم کند.
متأسفانه قدر این مرد بزرگ را ندانسته اند و خود او نیز به گلایه گفته که «به علت رک گویی ام در مورد اوضاع و مسائل منطقهای هدف منتقدان قرار گرفته ام» و آن را ناشی از حسادت دیگر سیاستمداران می داند که حقیقت هم دارد. فقط از بس فروتن است، خوش تیپی اش را نگفته. راستش را بخواهید من هم که سیاستمدار نیستم به او حسادت می کنم، چه رسد به آنهایی که هستند.
ولی هیچ کدام اینهایی که گفتم به پای کشف اخیر او که در نوع خود شاهکاری حساب می شود نمی رسد. در آخرین اظهار نظر سیاسی در مورد اوضاع منطقه فرموده که « در سوریه و عراق “مسأله ملی گرایی فارس” وجود دارد که باید متوقف شود!!؟»
ملاحظه فرمودید ! عقل و فراست و نبوغ به این می گویند. این ملت فارس را که پان ترک ها می گویند، ما در خود ایران کلی دنبالش گشتیم و تا حالا نتوانستیم پیدا کنیم، آنوقت اردوغان در عراق و سوریه کشفش کرده! جل الخالق! به این می گویند نگاه نافذ که از آنکارا نشسته ناسیونالیسم فارس را در چهار گوشه ی جهان رصد می کند و ردش را می گیرد می دهد دست اعراب خلیجی که فکر نکنید اینها فقط ناسیونالیسم آبی دارند، خاکیش هم هست و همه از لج اعراب است که باید با اسرائیل و خود ما و آمریکا متحد بشوند تا به کمک القاعده و داعش و همین خورده مورده های دیگر، بساط ناسیونالیسم فارس را از روی کره ی زمین جمع کنیم، بخصوص در آمریکای مرکزی که خطرش ا همه بیشتر است ولی چون دور است شما نمی بینید، ولی من که دوربین دارم می بینم که می خواهند کانال پاناما را هم بکنند کانال فارسی. نه کانال تلویزیون ها! کانال کشتی.
ما داریم دایم در خود ایران دنبال یک اطاق دو متر در دو متر می گردیم برای ناسیونالیسم که پیدا نمی کنیم. وقتی هم می رویم در هوای آزاد بغل قبر کورش عکس بگیریم، می ریزند می گیرندمان. متأسفانه خبر نداشتیم که اصلاً محلی اصلی نشو و نمای ناسیونالیسم فارس در کشورهای عربی است، وگرنه می رفتیم آنجا. حال از این هم گذشته، خوب وقتی ناسیونالیسم ترکی و کردی و… را در ایران تبلیغ می کنند، دیگر جایی برای ناسیونالیسم فارسی نمی ماند دیگر، چاره چیست ، باید پناهنده بشود به کشورهای همجوار.
امیدواریم تحقیقات ایشان ادامه پیدا کند و ملی گرایی ایرانی را در کامچاتکا و سایر نقاط دنیا هم کشف کنند، هر جا باشد خریداریم چون در خود ایران کمیاب است و دولت جمع کرده. حاضریم پول بدهیم وارد کنیم.
اتفاقاً اینجا هم اردوغان همراه و مرشد ملی مذهبی های خودمان است. اینها هم مدت هاست که با ناسیونالیسم درافتاده اند و چون ضعیف تر از جبههُ ملی پیدا نکرده اند، یقهُ اینها را چسبیده اند که شما ها ناسیونالیستید و همگی «پان» هستید و دوره تان سر آمده چون شما معتقدید که هنر نزد ایرانیان است و بس، در صورتی که ما کشف کرده ایم و با دلایل علمی به همه ی عالم هم ثابت کرده ایم هنر نزد اسلامیان است و بس، هر که باور ندارد، بیاید ایران خودش ببیند و خلاص اینکه الاسلام یعلو… از این حرف ها . اگر قدر اسلام می دانستید، به جای اینکه چشمتان را به اینهمه پیشرفت ببندید و بنشینید بیست و چهار ساعت نق بزنید به جان امام مرحول، می آمدید عاشورا سینه زنی، تازه قیمه پلو هم می خوردید. خودتان را به دست خودتان از الطاف اسلام محروم کرده اید، به درک، سهم قیمه پلوی شما را هم ما می خوریم، اگر کسی گفت چرا، عکس مصدق را نشانش می دهیم، می گوییم ارث اوست و رسیده به ما.
2017 Feb 18th Sat – شنبه، 30 بهمن 1395

 

محمد علی رفیع زاده دبیر انجمن اسلامی دانشجویان پیشرو دانشگاه تربیت مدرس در مراسم روز دانشجو در حضور رییس‌جمهور سخنان انتقادی شدیدی را نسبت به رسیدگی‌های حقوقی اتهامات چند مورد به عنوان نمونه مطرح کرد و گفت:
جناب آقای دکتر روحانی، رییس جمهور حقوقدان! جنابعالی به موجب اصل ۱۱۳ قانون اساسی در مقابل تمام این بی عدالتی ها مسوولید.


جناب دکتر روحانی! شاید بسیاری از مطالبی که در ادامه عرض می کنم مسوول مستقیمش جنابعالی نباشید؛ لکن از آنجا که مسوولین مستقیم به مانند شما یارای حضور در جمع دانشجویان را ندارند و از طرفی حضرتعالی قانوناً مسوول اجرای قانون اساسی هستید، بیانش را در حضورتان لازم می دانم. اینجانب به عنوان یکی از اعضای خانواده انجمن های اسلامی، به اقتضای رشته تحصیلی خود یعنی حقوق، بر خود لازم می دانم نکات مغفولی را به سمع حضرتعالی برسانم:

بنا به تعبیر پیامبر عظیم الشأن اسلام آن گاه که فرمود الملک یبقی مع الکفر و لا یبقی مع الظلم، اصلی ترین عامل تزلزل یک حاکمیت، ظلم است و بنایی که اساسش عدل نباشد فروریختنی است. بارزترین نماد بروز عدالت در یک نظام، دستگاه قضاست.

امروز انبوهی از ابهامات [در سیستم حقوقی] مشاهده می شود که زمینه ساز مخدوش شدن اعتماد مردم به نظام است.

برخورد … در مواجهه با فساد، مبهم و دوگانه است و نگاه سیاسی و جناحی در مواجهه با فساد را به جامعه منتقل می کند. در مورد انواع فساد گسترده در شهرداری تهران از جمله تراکم فروشی، از بین بردن فضای سبز و بخصوص واگذاری املاک نجومی، برخورد قاطعی صورت نگرفته است و صد افسوس که بجای برخورد با عاملان این فسادها دهان افشاگران و رسانه های متعهد را می بندند. چگونه است که شهردار اسبق تهران به اتهام فساد مالی دومیلیاردی به سه سال حبس و انفصال از خدمت محکوم می شود؛ اما شهردار امروز پس از … چندهزار میلیاردی واگذاری املاک نجومی که بسیاری از آنها هم با دستور مستقیم خودش بوده است، مورد کوچک ترین مؤاخذه قانونی قرار نمی‌گیرد؟ چگونه است که … شهر پیش از رسیدگی قانونی به پرونده، دهان به حمایت از شهردار می گشاید و اتهامات وارده را توطئه سیاسی علیه وی می خواند؟! اساساً دادستان مدعی حقوق عمومی ملت است یا وکیل مدافع شهردار؟

در مورد پرونده های سیاسی و امنیتی مفتوح، وضع به مراتب اسفناک تر است. دادگاه‌های سیاسی با برگزاری جلسات غیر علنی و با حضور هیأت های منصفه انتصابی و فرمایشی برگزار می شود. صدور احکام طولانی با استناد به عناوینی کلی و همچنین تلاش برای گرفتن استقلال وکلا به عنوان حامیان حقوق مردم در محاکم بخصوص در پرونده های سیاسی، امری خلاف قانون و ناقض حقوق متهمین است.

چگونه است که حمله عده ای نابخرد به سفارت یک کشور خارجی که نظام را ماه ها و بلکه سال‌ها با بحرانی جهانی مواجه می‌کند، اقدام علیه امنیت ملی محسوب نشده و با متهمان آن با رأفت اسلامی رفتار می شود؛ اما پیرمردی شصت ساله به دلیل انتشار یک فایل صوتی قدیمی با دست آویز قرار دادن امنیت ملی با حکم حبس طولانی مدت مواجه می شود؟ رأفت اسلامی آنها آن گاه که برای مادر دو فرزند صغیر حکم ۱۶ سال حبس را صادر می کرد کجا بود؟

تشکیل پرونده قضایی و تلاش برای جلب شبانه محمود صادقی نماینده مجلس شورای اسلامی، بدون رعایت تشریفات مصونیت نمایندگی، امری خلاف قانون و غیر قابل پذیرش است. نماینده مجلس در تمامی امور کشور حق اظهار نظر دارد و مگر نه این است که نظارت و پرسش و پاسخ نماینده مجلس ولو به اشتباه، می تواند یاریگر دستگاه قضا در مبارزه با فساد باشد؟ وظیفه دستگاه قضا در مقابل پرسش نماینده مجلس، پاسخگویی است…!

انتظار می رفت ریاست مجلس فارغ از مناسبات سیاسی و نَسَبی، از شأن مجلس دفاع کند.

احکام … حصر و ممنوع‌التصویری در کشور و نظامی که ادعای تمدن و اسلام دارد، تا کی قرار است ادامه پیدا کند؟

جناب آقای دکتر روحانی، رییس جمهور حقوقدان! جنابعالی به موجب اصل ۱۱۳ قانون اساسی در مقابل تمام این بی عدالتی ها مسوولید.

والامر الیکم!

و اما یک نکته خطاب به منتقدین جلسه!

برجام خوب یا بد! فتح الفتوح یا ترکمانچای! با نظر مستقیم رهبر انقلاب و با سفارش ویژه ایشان ۲۰ دقیقه ای در مجلس تصویب شد. اگر انتقادی هست به کل نظام داشته باشید.

 

 

فرهنگ و مناسبات سرمایه‏داری، جوامعِ خاورمیانه و از جمله جامعۀ افغانستان را، به‏یکی از میادین جنگ و توحش، غارتِ اموال عمومی و تحجُر تبدیل نموده است. خبرِ جنایت و تعرض به جان توده‏های رنج‏دیده و بویژه به زنان، آن‏هم به بهانه‏های واهی و متحجرانه هم‏چون “ناموس‏پرستی”، هر روز و هر ثانیه به‏گوش می‏رسد و خیل عظیمی از زنان و دختران، در زیر سایۀ قوانین عقب‏مانده و ارتجاعی این‏کشور، دارند، جسم و جان‏شانرا از دست می‏دهند.
مشاهدۀ تصاویر و شنیدن رفتارهای رذیلانه در این جامعۀ جنگ‏زده، تکان‏دهنده و زجرآور است. بی‏گمان، دولت موجود از چنین وضعیت ناهنجاری، خشنود و سر مست می‏باشد. سال‏های مدیدی‏ست که جنگ‏های قبیله‏ای و دامن زدن به توهم و تاریک‏اندیشی، و هم‏چنین سازمان‏دادن حمله به دختران و زنان، به سیاست رایج دولت‏مداران افغانستان، حاکمان محلی و دیگر دار و دسته‏های سرمایه تبدیل گشته است. سال‏های مدیدی‏ست که زندگی مردم در زیر بمب و گلوله بارانِ وحشیانۀ امپریالیست‏ها و دیگر مرتجعین وابسته، به تباهی رفته است و سال‏های مدیدی‏ست که، حقوق بدیهی زنان را دارند لگدمال می‏کنند، تا سلطۀ سرمایه، جهل و تاریک‏اندیشی، در فضای جامعه تدوام یابد.

در هر صورت و افزون بر این‏که، ناامنی‏های روزانه در اثر جنگ‏های قومی – قبیله‏ای، از جانب جانیان بشریت، جان مردم را به لب رسانده، تعرض و آزار و اذیت به زنان هم، مزید بر آن شده است. چرا که که زن در قاموس و در فرهنگ دولت‏مدارانِ جنایت‏کار افغانستان، عنصر “دست چندم” به حساب می‏آید که وظیفه‏ای جز، تولید مثل و اطاعت کورکورانه از فرامین “مردان”، و دیگر “قوم و خویشان” و هم‏چنین از قوانین غیر انسانی و نابرابرشان ندارد. به عبارتی واقعی‏تر، زن در زیر سایۀ چنین فرهنگ و نظامِ جنایت‏باری، فاقد هر گونه حقوقی است و از هر سو، در معرض آزار و اذیت، توهین، تحقیر و تبعیض است. متأسفانه، آن‏قدر ضریبِ بی‏عدالتی‏ها و تعرضات بالاست که نمی‏توان بدرستی، آن‏چه را که در حق زنان – در این‏کشور – دارد روا می‏شود، به تصویر در آورد.
اشغال‏گران و مدافعین سرمایه، به زنان یورش می‏برند و مدارس دخترانه را به آتش می‏کشند، گوش و دماغ آنانرا، به جرم دفاع از آزادی و پوشش می‏بُرند و متعاقباً، تعدادی ابله و نادان، با فرمانِ شیخ و آخوندی مرتجع، انسان‏هایی هم‏چون “فرخنده” را زیر مشت و لگد می‏گیرند و سر آخر، جسد وی را به آتش می‏کشند، تا به‏خیال حودشان، “سر مشق” و “عبرت”ی برای دیگر زنان محروم افغانستان باشد!! در حقیقت درد و مصبیت زنان، یکی دو تا نیست و آنان با انبوهی از معضلات و مشکلات، دست به گریبان‏اند. به طور نمونه مدافعین به‏اصطلاح حقوق پایه‏ای زنان، با پنج خودرو و شبانه، پنج دختر جوان را به پایگاه نظامی امریکا بُرده و آنانرا مورد تجاوز قرار می‏دهندُ؛ طالبان، این جرثومۀ فساد و حامی سرمایه، پسر و دختر جوانی را به جرم اتهام قبل از ازدواج به رگبار می‏بندد، و بدنباله شوهر “زرینه”، گوش وی را بیرحمانه می‏بُرد تا مبادا، روز و روزگاری، شوهر دیگری کند!! یقیناً آن‏چه در فوق آمده است، نمونه‏های منحصر بفردی نیستند و هزاران و هزار نمونه دیگر، از رفتار و اعمال جنایت‏بار را می‏توان بر شمرد و نشان داد که، زنان در افغانستان، فاقد کم‏ترین حقوق انسانی‏اند. رفتار و اعمالی که با به‏قدرت رسیدن طالبان و لشکرکشی امپریالیست‏ها به افغانستان، بنا گذاشته شده است و تحت سلطۀ دیگر دولت‏ها، با پر و بال دادن به جانیان بشریت، دامنۀ گسترده‏تری بخود گرفته است.

براستی که روز و روزگارِ زنان افغانستان، بسیار تیره و تار است و جنگ، تحجُر، فساد و دیگر مصائب اجتماعی، زندگی را برای آنان ناممکن ساخته است و بر همین اساس، سُخن گفتن از جایگاهِ حقیقی و هم‏چنین رعایتِ حقوق ابتدائی زنان، – و آن‏هم در زیر مناسبات ارتجاعی و عقب‏ماندۀ کنونی -، چیزی جز تهی نمودن، محتوای واژه‏هایی هم‏چون آزادی و دمکراسی، و محترم شمردن به حقوق برابر انسان‏ها نیست.
به یقین ترس نظام، از باوری به آزادی و دمکراسی‏ست و بی‏دلیل هم نیست که، خشونت در این‏کشور، نهادینه شده استُ، بد رفتاری سازمان‏یافته و آن‏هم به بهانۀ دفاع از “حیثیت” خانواده و “ناموس‏پرستی”، به روال عادی و طبیعی نظام و جامعه تبدیل گشته است. از یک‏سو دار و دسته‏های مرتجع، به حقوق اولیه، به جان، و به بدن زنان تعرض می‏کنند و از سوی‏دیگر، دولت و عناصر وابسته به آن، در پی تحقیر و توهین به زنان‏اند. در ادامۀ چنین سیاستی و همین چند روز قبل، دو زن را در هرات به قتل رساندند و یا «مولوی عبدالصمد»، رییس شورای علمای تخار و اخیراً در نشستی به مناسبت گرامی‌داشت از روز جهانی افراد دارای معلولیت گفته است که: “زنان بی‌حیاترین طایفۀ دنیا هستند.”

وقاحت و بی‏شرمی، مدافعین نابرابری جنسیتی و سرمایه، حد و مرزی نداردُ، بدون کم‏ترین شک و شبهه‏ای، دلیل اصلی آن، به قوانین حاکم بر جامعه، و به سیاست دولت وابستۀ افغانستان بر می‏گردد؛ دولتی که با تصویب قوانین ارتجاعی، اجازۀ تعرض به ذهن و به جسم زنان را صادر می‏کند، و بدنباله، قوانین شنیع‏ای که کودکان را، به خانۀ “بخت” می‏فرستند تا فرهنگ منحط و پوسیده، از فضای جامعه دفن نشود. پیداست که نیاز سرمایه، در زنده نگه‏داشتن ترس و وحشت در میان توده‏های دربند، و در بردوامی افکار متحجرانه و عقب‏مانده در اذهان عمومی‏ست. چرا که این‏گونه می‏توان، مانع بالندگی و آگاهی مردان و زنان و از درکِ ریشه‏ای هزاران مصائب و بلایای اجتماعی شد. این‏گونه می‏توان، مردم و جامعه را با پوشش‏ها و موضوعات خرافی و مذهبی، هدایت نمود. این‏گونه می‏توان مانع هر گونه جنبش‏های اعتراضی و رادیکال شد و عده‏ای انگل‏صفت و ناآگاه را، به جانِ زنان آزاده، مترقی و معترض از وضع موجود انداخت. با این اوصاف تعرض بی‏وقفه و وحشیانه به زنان، به گردن دولتی‏یان و دیگر دار و دسته‏های وابسته به سرمایه استُ، تاکنون و همۀ سودجویان – و آن‏هم در دُوره‏های متفاوت – نشان داده‏اند، تا آنجائی‏که در توان – داشته و – دارند، سیاست ارتجاعی و عقب‏مانده را در پهنۀ افغانستان حواهند گستراند، و تا آنجائی‏که – در توان داشته و – دارند، جامعه را برای زنان و توده‏های محروم ناامن خواهند نمود.

گوئی پایانی بر این خشونت‏های جنسی و نیز در گستردگی ظلم و تباهی، علیۀ مردم و بویژه زنان افغانستان متصور نیست. نظام به یاری تمامی مرتجعین، هم‏چنان می‏تازد و در مقابل، زنان و دیگر توده‏های دربند هم، برای حقوق اولیۀشان، در میدان نبردی نابرابرند. آنان علی‏رغم سنگ‏اندازی‏های دولت و تهدیدهای مرتجعین محلی و مسلح، سیاست‏ها و قوانین حاکم بر جامعه را به چالش می‏کشند و به انحای گوناگون، در مقابل زور و اجحافات سازمان‏یافتۀ دولتی‏یان و دیگر دار و دسته‏های مرتجع، مقاومت و ایستادگی می‏کنند. آنان خواهان نابودی تمامی بانیان فساد و رواج دهندگان فرهنگ عقب‏مانده و ارتجاعی‏اند. آسان می‏توان فهمید، که چنین وضعیتی خواست زنان افغانستان نیست و واضح است‏که همۀ زنان ستم‏دیده، بدنبال جامعه‏ای منطبق بر عدالت و محترم شمردن به حقوق برابر انسان‏ها و آن‏هم فارغ از جنس و جنسیت‏اند. آنان به‏خوبی می‏دانند، که جهان و جامعۀ افغانستان، تحت سلطۀ سرمایه‏داری و دولت‏های مرتجع و تاریک‏اندیش، به آزادی و رهائی دست نخواهند یافت. آنان بر این باوراند که در امان نگه‏داشتن تن و جان، و انتخاب پوشش و دیگر فعالیت‏های سیاسی – اجتماعی، برای آن‏ها در گرو، هر چه بر افراشته‏تر نمودن پرچم دفاع از منافع توده‏های ستم‏دیده بویژه حقوق زنان است. آنان بر این نظراند که دولت‏های پیشین و از جمله دولت «محمد اشرف غنی احمد زی» و علی‏رغم اشک تمساح ریختن‏های مزورانه در برابر تعرضات وحشیانۀ، حاکمین محلی و “ناموس‏پرستان”، نه تنها مدافع زنان نبوده و نیستند، بلکه همۀ آنانرا به‏عنوان مسببین اصلی چنین فجایع دردناکی می‏دانند. علاوه بر همۀ این‏ها زنان ستم‏دیدۀ افغانستان ایمان دارند که زمانی جان و تن امثال “فرخنده” و “زرینه”، از تیررس نابخردان و حامیان دولت و تاریک‏اندیشان، بدور و محفوظ خواهد ماند، که فرهنگ ارتجاعی حاکم بر جامعه رخت بر بسته و دولت‏ها و دیگر دار و دسته‏های مرتجع و وابسته به سرمایه، بزیر کشیده شوند. بنابراین چارۀ کار، در سوزاندن قوانین ارتجاعی، و در نابودی بانیان چنین وضعیتی است. تنها در چنین شرایطی‏ست که جامعۀ افغانستان، دیگر شاهد آزار و اذیت، توهین و تحقیر، و هم‏چنین شاهد تعرض و مثله شدن بدن زنان، توسط حاکمان و “ناموس‏پرستان” نخواهد بود.

۱۸ فوریه ۲۰۱۷
۳۰ بهمن ۱۳۹۵

 

 

اولا تصمیم ملی در جایی است که رای مستقیم مردم یا رای نمایندگان ملت در کار باشد؛ در حالی که چنین چیزی در میان نبوده است. ثانیاً تصمیم ملی نباید خلاف قانون اساسی باشد، حال آنکه حصر خانگی بدون حکم قضایی خلاف اصول سی و دوم تا سی و هفتم قانون اساسی است.

به گزارش ایسنا، در نامه علی مطهری، نماینده تهران خطاب به دادستان تهران  آمده است:

«جناب آقای جعفری دولت آبادی؛ دادستان محترم تهران

با اهداء سلام، اخیرا فرموده‌اید «حصر یک تصمیم ملی است و بسیاری از دستگاه‌های ذی صلاح در این تصمیم دخالت داشته‌اند لذا برخی افراد نمی‌توانند بگویند که حصر را قبول ندارند و چنین اظهاراتی فاقد مبناست زیرا این مسئله مربوط به مصالح ملی و کلان کشور است».

به عرض می‌رساند اولا تصمیم ملی در جایی است که رای مستقیم مردم یا رای نمایندگان ملت در کار باشد؛ در حالی که چنین چیزی در میان نبوده است. ثانیاً تصمیم ملی نباید خلاف قانون اساسی باشد، حال آنکه حصر خانگی بدون حکم قضایی خلاف اصول سی و دوم تا سی و هفتم قانون اساسی است. ثالثا به فرض محال که حصر یک تصمیم ملی باشد؛ چرا برخی افراد نباید بگویند که حصر را قبول ندارند؟ مگر اظهار نظر ممنوع است؟ اگر ممنوع است، با فصل سوم و اصل ۱۷۵ قانون اساسی که بر آزادی بیان تاکید کرده است چه می‌کنید؟

اگر بناست به نام مصالح ملی و کلان کشور افراد را بدون محاکمه و شنیدن دفاعیات آنها مجازات کنیم پس تکلیف عدالت که از آرمانهای اصلی انقلاب اسلامی است چه می شود؟ به جای این توجیهات، عدالت را اجرا کنید و انصاف بورزید. اگر قرار بر توبه و عذرخواهی است همه طرف‌های فتنه ۸۸ باید چنین کنند و اگر قرار بر محاکمه است همه طرف‌ها باید به طور همزمان در دادگاه صالح علنی محاکمه شوند هرچند سنگینی اتهام های آنها یکسان نیست. برای شما آرزوی توفیق الهی دارم.»

«همزیستی»، اثری از Bojidar Ikonomov هنرمند بلغار

در هفته‌ای که گذشت، کتلین وین (Kathleen Wynne) رئیس دولت ایالتی اونتاریو کانادا، در مسجد انجمن مسلمانان کانادا در استان کبک که اخیرا مورد حمله تروریستی قرار گرفت، حاضر شد.

کتلین وین، نخست‌وزیر ایالت اونتاریو، فمنیست و لزبین آشکار است. وی به منظور حمایت از جامعه مسلمانان کبک در این مسجد حضور پیدا کرد و در بخش‌های زنانه و مردانه مسجد در محکومیت این عمل غیرانسانی و مرگبار به طور جداگانه به سخنرانی پرداخت.

حضور او اما در ابتدا چندان با استقبال مورد انتظار روبرو نشد. مسئولان از او خواستند تا زمانی که نماز آقایان تمام شود در گوشه‌ای در پشت نشسته و صبر کند تا با حضور وی در روبروی صفوف، نماز مردان باطل نشود. پس از اینکه نماز تمام شد، وین به مقابل سالن آمد و سخنرانی خود را آغاز کرد. او صحبت های خود را با «السلام علیکم» آغاز کرد و در حمایت از «جامعه باز» سخن گفت.

وین در صحبت‌های خود گفت «نباید هرگز در کانادا هیچ ترسی از پرستش خدایتان، خدایمان، وجود داشته باشد…. ما از صمیم قلب برای قربانیان و خانواده‌های بازمانده در این عمل خشونت‌بار و فجیع دعا می‌کنیم.»

این صحبت‌ها در حالی صورت پذیرفت که شهاب، امام جماعت این مسجد پیشتر در سال ۲۰۱۵ در مصاحبه‌ای گفته بود: «هم‌جنس‌گرایی در اسلام یک عمل گناه محسوب می‌شود. ما باید با این افراد همانگونه برخورد کنیم که با الکلی‌ها، قماربازها و زناکارها برخورد می‌کنیم. ما باید از اعمال آنان به شدت منزجر باشیم و بایستی به آنان تذکر و هشدار دهیم.»

شهاب در ادامه این مصاحبه گفته بود که اگر این افراد (هم‌جنس‌گرایان) به اعمال خود ادامه دهند «ما باید بلاشک از آن‌ها دوری کنیم». علیرغم این اظهارات، این سیاستمدار هم‌جنس‌گرا با حضور در این مسجد گفت: «دولت ما در کنار شما است. ما متفاوت نیستیم. ما مثل همیم. همه ما کانادایی هستیم.»

شهاب، امام جماعت این مسجد، با وجود آنکه سخنان قبلی‌اش با تعصب همراه بوده است، به خبرنگاران گفته است که صحبت‌های قبلی او را خارج از متن گزارش کرده‌اند: «آن‌ها دیدگاه‌های من نیستند. دیدگاه‌های من در صفحه فیسبوک من مشخص است. ما از آزادی، برابری و عدالت برای همه دفاع می‌کنیم. من از حقوق بشر برای تمام افراد حمایت می‌کنم.»

کتلین وین، در پایان سخنانش گفت: «تنها پادزهر نفرت عشق است». سخنان او در این مسجد، خود یک مصداق «عشق پادزهر نفرت» است. از سوی دیگر پذیرش یک سخنران لزبین فمنیست در این مسجد نیز خود نشان از اعتدال و رواداری امروز اجتماع این مسجد نسبت به هم‌جنس‌گرایان است.

در سال گذشته و در پی کشتار بی‌سابقه اورلاندو که طی آن ۴۹ تن از حاضران یک باشگاه شبانه هم‌جنس‌گرایان در آمریکا به طرز فجیعی به قتل رسیدند، سازمان‌های اسلامی از جمله در کانادا، بی‌معطلی اعلام کردند که «این جنایت هیچ ارتباطی به اسلام ندارد». همبستگی جامعه اسلامی با جامعه هم‌جنس گرایان امری است پسندیده. با این وجود، برخی از پیام‌ها تنها به دفاع از اسلام می‌پرداخت و فاجعه انسانی را فراموش کرده بود. از جمله یکی از رهبران مطرح شیعیان کانادا در ویدئویی در کانال یوتیوب مرکز اسلامی بدون لحظه‌ای درنگ در هولناکی ابعاد این کشتار، و بدون ابراز همدردی با بازماندگان این فاجعه به شیوه کتلین وین، ضمن تاکید بر ارزش‌های اخلاقی اسلامی (محکوم کردن هم‌جنس‌گرایی) این اقدام تروریستی را «به قصد تخریب چهره مثبت اسلام در جهان که با تشییع جنازه محمد علی ایجاد شده بود» دانست. او گفت این عمل، چیزی جز یک «قتل خالص» نبوده است و این کار (اعدام؟) باید توسط سیستم قضایی و از طریق قانون پیگیری شود. وی افزود اینکه این افراد به این شکل خودسرانه به قتل برسند حتی (؟) در جامعه اسلامی هم پذیرفته نیست.

شایسته بود اگر او به عنوان رهبر شیعیان کانادا بیش از این‌ها از جان دادن انسان‌های بی‌گناه متاثر می‌نمود. متاسفانه وی از تریبونی که به این وسیله نصیب او شد نه برای محکوم کردن خشونت، بلکه برای تبلیغ خشونت مجاز در اسلام و دفاع از تعارض اسلام با قوانین جامعه‌ای که در آن زندگی می‌کنند استفاده کرد. دیدگاه‌های اسلام‌گرایان در کانادا در ارتباط با احکام هم‌جنس‌گرایی، شلاق و اعدام هم‌جنس‌گرایان به چاپ رسیده و قابل تهیه است .

با تمام این‌ها رویکرد جدیدی در کانادا به سمت اعطای امتیاز ویژه به دین اسلام ایجاد شده است. اخیرا طرح پیشنهادی جدیدی تحت عنوان مبارزه با «نژادپرستی سیستمی و تبعیض مذهبی» در پارلمان کانادا ارائه شده که علیرغم داشتن این تیتر فراگیر، در مفاد آن فقط به اسلام و محکوم کردن اسلام‌هراسی اشاره شده است. متن رویه پیشنهادی گنگ است و این نگرانی وجود دارد که با تصویب چنین رویه‌ای، وارد آوردن هرگونه نقد به اسلام با برچسب اسلام‌هراسی ممنوع شود. این طرح آزادی بیان در کانادا را در معرض خطر جدی قرار می‌دهد. نفرت در هیچ شکلی پذیرفته نیست و لذا باید پرسید که نسبت به دیدگاه‌های ناهماهنگ اسلام‌گرایان کانادا با حقوق هم‌جنس‌گرایان چه رویه‌ای اتخاذ خواهد شد؟ مسلمانان کوئیر در این میان چه نقشی ایفا خواهند کرد؟

اگرچه دین مجاز است در حوزه خصوصی زندگی افراد بدون آسیب و خشونت حضور داشته باشد، برخی دیدگاه‌های دینی از حوزه خصوصی خارج می‌شود و حقوق سایرین را در معرض آسیب قرار می‌دهد. به عنوان مثال، ضداخلاقی دانستن روابط جنسی میان دو مرد یا دو زن، بهانه به دست افراد مستعد افراطی‌گری برای کشتاری چون اورلاندو می‌دهد.

برخورداری از آزادی پرستش و عقیده برای مسلمانانی که در کانادا زندگی می‌کنند پایبندی به آزادی‌های دیگران و دفاع از آن را نیز به همراه دارد، از جمله آزادی افراد در انتخاب شریک جنسی. به نظر می‌رسد تنها راه کاهش آسیب، ادغام و حمایت از صداهای مسلمان میانه‌رو و متعهد به حقوق بشر می‌باشد و لازمه آن، بی‌تردید صیانت از آزادی بیان.

روژی کورد: دونالد ترامپ، رئیس جمهور آمریکا که این روزها تویت هایش کلا خبرساز شده است، اینبار روز جمعه در توییتی، «رسانه‌‌ هایی» را که اخبار جعلی منتشر می کنند،را به دشمنی با مردم آمریکا متهم کرده است.

رییس جمهوری آمریکا در این توییت نوشته است: رسانه‌‌ هایی که اخبار جعلی منتشر می کنند، (نیویورک تایمز، ان‌بی‌سی نیوز، ای‌بی‌سی، سی‌بی‌اس، سی ان ان)دشمن من نیستند، دشمن مردم آمریکا هستند.

به گزارش خبرگزاری فرانسه دونالد ترامپ پس از ورود به «مارا لاگو» در ایالت فلوریدا در توییتی به چند رسانه آمریکایی حمله کرده است.

نظر شما پس از تایید دبیر وب‌سایت منتشر می‌شود.

لطفا به زبان فارسی کامنت بگذارید.
برای نوشتن به زبان فارسی می توانید از ادیتور زمانه استفاده کنید.

کامنتهایی که حاوی اتهام، توهین و یا حمله شخصی باشد هرز محسوب می شود و
منتشر نخواهد شد.

 

لینک به ادیتور زمانه:         

برای عبور از سد فیلترینگ

پرونده ۱۳۹۱ / چشم‌انداز ۱۳۹۲

مشخصات تازه دریافت برنامه های رادیو زمانه  از ماهواره:

ماهواره  :Eutelsat

هفت درجه شرقی

پولاریزاسیون افقی 

سیمبول ریت ۲۲

فرکانس ۱۰۷۲۱مگاهرتز

حامیان ما

همیاران ما