بشنوید

 

◄استعفای معاذالخطیب، رهبر ائتلاف مخالفان رژیم دمشق و اختلاف میان گروه‌های مخالف بشاراسد

گفت‌وگوی ایرج ادیب‌زاده با مهرداد خوانساری، کارشناس سیاسی منطقه‌ی خاورمیانه

◄ایران در سالی که گذشت و چشم انداز سال ۹۲ در سه حوزه اقتصاد، سیاست و اجتماعی

گفت‌وگوی پانته‌آ بهرامی با کوروش عرفانی

◄تصویب طرح ممنوعیت کاربرد يورو در معاملات با ايران در سنای آمریکا

گفت‌وگوی سراج‌الدین میردامادی با رضا تقی زاده، کارشناس اقتصادی در گلاسکو

◄اشاره‌ها و نشانه‌های انتخاباتی در سخنرانی آیت‌الله خامنه‌ای در مشهد

◄نوروز در زندان های دهه ۶۰ ایران، چند خاطره نوروزی از آن دوران

 

عکس روز و گالری

زم‌تون

Monday, August 20, 2018 05:07

دریافت خبرنامک روزانه

ایمیل خود را وارد کنید

خانه

این سند تاریخی که توسط اردشیر⁧ زاهدی⁩ به به موسسه هوور دانشگاه ⁧ استنفورد اهدا شده نشان می دهد کودتاچیان چه مبالغی را به روحانیون، روزنامه ها و اراذل و اوباش برای کمک به کودتا پرداخت کردند.

یک بررسی انتقادی از تاریخ نگاری کودتای ۲۸ مرداد و نقدی به فرایند اسطوره سازی در فرهنگ ایرانی.

خرده فرهنگ ها و تولید اسطوره: سه روزی که ایران را همچنان تکان می دهد

http://mghaed.com/books/Injustice/pdf/chap6.pdf

فصلی از کتاب “ظلم، جهل و برزخیان زمین: نجوا و فریاد در برخورد فرهنگها“(۱۳۸۹)

بخشی از مقدمهء کتاب

غنایی اما مبهم «گفتگوی تمدنها» در ایران آمد و رفت بی‌آنکه درست شکافته شود.  سبب را شاید بتوان در این دید که ظاهراً این ترجیع‌بند بیشتر قرار بود پرده‌ای باشد بر اختلافات خرده‌فرهنگ‌ها در داخل جامعۀ ایران تا پلی عظیم برای پیوند جوامع بشری.  استفاده از واژۀ «تمدنها» به جای فرهنگها، و ادعای زیاده‌روانۀ میدانداربودن ایران در مناظره‌ای جهانی، کل قضیه را مـُدی فصلی و تمهـیدی محلی برای استفاده در روابط خارجی جلوه داد.

 

نبرد مسلمانان خاورمیانه و غرب شدت می‌گیرد و یحتمل دست کم یک نسل ادامه خواهد یافت.  در داخل ایران، ناسازگاری خرده‌فرهنگ‌ها با یکدیگر عرصه را بر هر تلاشی برای اصلاح وضع موجود تنگ کرده است.  غائلۀ اول مهـیب‌تر از آن است که بتوان کوشید آسیاب بادی را ناگهان متوقف کرد.  در زمینۀ دوم، شاید تأملی همراه با شفقت بر تفاوتهای میان خرده‌فرهنگ‌ها سبب شود وجود اشتراک آنها بـیش از پـیش به چشم بیاید.  اختلاف میان اجزای فرهنگی ِ درون این جامعه به مراتب شدیدتر از مناقشات کل آنها با قدرتهای خارجی است.  در ویراژها و قیقاجهای سیاسی می‌بینیم که بی تسکین انزجارها در داخل، هر کاهش اختلافی با دنیای خارج موقتی است و عارضۀ مدام فکرکردن به بیگانه را به عنوان ترفندی مرضی برای پنهان‌داشتن بیزاری متقابل ِ موروثی و حتی وراثـتی ِ خرده‌فرهنگ‌ها به کار می‌گیرند.

 

نگارنده در این کتاب می‌کوشد به چنین تأملی بـپردازد و از دریافت رهنمود برای بهبود نکات اصلاح‌پذیر این متن استقبال می‌کند.  نمایه افزوده خواهد شد.

 

مقدمه

گفتگوى فرهنگها: طرح بحث 

1

سودائیانِ عالَمِ  پندار

 2

 خشونت و جنگ به ‏عنوان ابزار گفتگوى  فرهنگها

 3‏

 برخورد فرهنگهاى شفاهى و مکتوب در آثار پرُفسور، شیخ و شهید 

4‏

سقوط از متعالى به مبتذل در رویارویىِ فرهنگها

 5

 اصلاحات دینى به ‏عنوان مبحثى درون ‏فرهنگى 

6

سه روزی که ایران را همچنان تکان می دهد:  خرده‌فرهنگ‌ها و تولید اسطوره

 

فرود و اختتام

   

For the better part of the 1990s, Iran had on its official agenda the lyrical yet ambiguous notion of ‘’dialogue of civilizations.’’  The refrain waxed and waned without much unflattering scrutiny, perhapsbecause it had been meant to serve more as a smoke-screen on domestic subcultural differences than an intercontinental bridge connecting human societies. Using ‘’civilizations’’ where ‘cultures’ might have been the appropriate diction, and the unrealistic ambition that Iran serve as the moderator, or even the guru, in a global debate, gave the venture the appearance of a seasonal fad and a local public relations ploy hoped to help abroad.

 

Nevertheless, the pitched battle between the Middle East Muslims and the West is only heating up and may go on flaring for at least a generation.  Within Iran, the uncompromising attitudes of the subcultures have blocked the way to any attempt to change the status quo for the better.  The former havoc is too formidable a windmill to be brought to a sudden halt. As to the latter, a compassionate survey of the differences between subcultures also may highlight their overlaps. The unrelenting disagreements between the components of this society’s cultural mosaic far outweigh their shared hostility against adversarial foreign powers.  As evidenced by repeated policy reversals, any international rapprochement without an abatement of internal resentments will be short-lived.  The obsession with the aliens is neurotically manipulated to overshadow the subcultures’ inherited and perhaps even congenital mutual loathing.

 

  

Introduction

Dialogue of Cultures: A Perspective

Chapter One

Speculators of Nihilist Visions

 Chapter Two

 Violence and War as Means in the Dialogue of Cultures

Chapter Three

Oral Culture Hijacked into the Realm of the Text

Chapter Four

Free Fall from Sublime to Mundane in the Clash of Cultures

Chapter Five

Religious Reform as an Intellectual Discourse

Chaper Six

The Three Days that Are Still Shaking Iran: Subcultures and Myth Creation

 

Conclusion

در نظام‌های دادرسی دنیا سه نظام دادرسی معتبر حاکم است که شامل نظام دادرسی اتهامیه، نظام دادرسی تفتیشیه و نظام دادرسی مختلط می‌شود. به موازات این سه نظام دادرسی، سه نظام ادله اثبات دعوی نیز حاکم است: نظام ادله قانونی، نظام ادله آزاد یا اخلاقی و نظام ادله مختلط. در نظام دادرسی اتهامی نظام ادله قانونی و در نظام دادرسی تفتیشیه نظام ادله آزاد یا اخلاقی حاکم است. در نظام دادرسی مختلط نیز اختلاطی از این دو نظام ادله (یعنی نظام ادله قانونی و نظام ادله آزاد یا اخلاقی) مطرح می‌شود. نظام دادرسی در نظام حقوقی ایران از نظام ادله مختلط که اقتباسی است از حقوق فرانسه و همین‌طور فقه امامیه است، تبعیت می‌کند.

در دعاوی مدنی و رسیدگی‌های حقوقی به موجب ماده ۱۲۵۸ قانون مدنی و همین‌طور مواد ۲۰۲ تا ۲۸۹ قانون آیین دادرسی مدنی به طور دقیق دلایل مطرح شده است و ارزش دلایل و نحوه کاربرد آنها نیز مشخص شده و قاضی موظف است که به همین شکل رسیدگی کند و حکم صادر کند، در حالی که در کنار این اختلاط، ماده ۱۹۹ قانون آیین دادرسی مدنی دست قاضی را برای هر اقدام یا تحقیقی برای کشف حقیقت باز گذاشته است، یعنی قانونگذار به سمت نظام ادله آزاد حرکت کرده است. البته در اینجا غلبه با همان نظام ادله قانونی است.

بر اساس ماده ۱۶۰ قانون مجازات اسلامی، ادله اثبات جرم را عبارت از اقرار، شهادت، قسامه و سوگند در موارد مقرر قانونی و علم قاضی است.

ماده ۱۶۱ همین قانون تاکید کرده در مواردی که دعوای کیفری با ادله شرعی از قبیل اقرار و شهادت که موضوعیت دارد، اثبات می‌شود، قاضی به استناد آنها رأی صادر می‌کند مگر اینکه علم به خلاف آن داشته باشد.

ماده ۱۶۲ می‌گوید هرگاه ادله‌ای که موضوعیت دارد فاقد شرایط شرعی و قانونی لازم باشد، می‌تواند به عنوان اماره قضایی مورد استناد قرار گیرد مشروط بر اینکه همراه با قرائن و امارات دیگر، موجب علم قاضی شود.

ماده ۱۶۳ هم می‌گوید که اگر پس از اجرای حکم، دلیل اثبات کننده جرم باطل شود، مانند آنکه در دادگاه مشخص شود که مجرم، شخص دیگری بوده یا اینکه جرم رخ نداده است و متهم به علت اجرای حکم، دچار آسیب بدنی، جانی یا خسارت مالی شده باشد، کسانی که ایراد آسیب یا خسارت مذکور، مستند به آنان است، اعم از اداکننده سوگند، شاکی یا شاهد حسب مورد به قصاص یا پرداخت دیه یا تعزیر مقرر در قانون و جبران خسارت مالی محکوم می‌شوند.

بر اساس این قانون و دیگر قوانین فعلی کشور، نوار صوتی، فیلم و یا عکس به صورت مستقل ادله اثبات جرم محسوب نمی شوند بلکه می‌توانند نشانه ای برای کمک به قاضی برای دسترسی به دلایل و مستندات اثبات بزه باشد. به عبارت دیگر اگر متهمی با یک یا چند مورد از ادله اثبات جرم، متهم به ارتکاب جرمی شود، در کنار این موارد، از وجود نوار صوتی یا فیلم و عکس گرفته شده از متهم در حال ارتکاب به جرم می‌توان به عنوان اماره دلیل انتساب بزه استفاده کرد. یعنی می‌توان نوار صوتی یا فیلم و عکس را در کنار یکی از ادله اثبات دعوای کیفری بررسی کرد.

بسیاری از پرونده‌های قضایی ایران به دلیل مشکلاتی که در نحوه ارائه ادله اثبات جرم و شیوه برخورد قاضی با آن وجود دارد، دچار ابهاماتی در رسیدگی عادلانه می‌شوند و نحوه استفاده از این ادله، گاه می‌تواند به استبداد قضایی و صدور احکام ناعادلانه منجر شود.

در این شماره مجله حقوق ما، به بررسی ادله اثبات جرم در قانون ایران پرداخته‌ایم به این امید که طرح دوباره این موضوع، جامعه حقوقی و قضایی ایران را به یافتن راهکارهایی برای بهبود روند دادرسی تشویق کند.

ادله اثبات جرم مجموعه‌ای از دلایل ارائه شده است که مرجع قضایی برای اثبات گناه یا بی‌گناهی متهم از آنها استفاده می‌کند. بر اساس اصل ۱۶۶ قانون اساسی ایران احکام «دادگاه‌ها باید مستند مستدل به مواد قانون و اصولی باشد. دادگاه موظف است دلائلی را که برای رای صادر شده در مورد یک بزه مورد استفاده قرار گرفته است، مشخص کند تا بر اساس آن طرفین دعوی با ملاحظه حکم صادر شده صحت حکم را بشناسند. این تکلیف، تضمین کننده آزادی و حقوق فردی است و موجب می‌شود که مرجع قضایی در رسیدگی و صدور رای دقت کامل داشته باشد. همچنین ارائه دلایل ضمانتی برای صدور رویه‌های قضائی درست و صدور احکام عادلانه خواهد بود.‌

روند تاریخی

ادله اثبات جرم در دادرسی کیفری یکی از موضوعات مهم تاریخی است که در ادوار مختلف با توجه به باورهای اجتماعی و مذهبی تعیین شده است. چنانچه در دوران باستان اثبات جرم یا بی‌گناهی فرد به نظر روسای قبیله وابسته بود. به این ترتیب متهم بی‌‌گناهی خود را نه با تمسک به دلایل عقلی بلکه با تمسک به نوعی معجزه برای نجات اثبات می‌کرد. متهم می‌بایست با انجام آزمایش‌های خارق‌العاده‌ای مانند ریختن سرب گداخته بر روی بدن یا راه رفتن در میان شعله‌های آتش و شنا کردن با دستان بسته در رودخانه بی‌گناهی خود را ثابت می‌کرد. اگر متهم نمی‌توانست پس از قرار گرفتن در چنین وضعیتی از آن جان سالم به در برد به مجازات عملی که مرتکب شده بود می‌رسید.

پس از دوران باستان، ادله اثبات جرم توسط احکام مذهبی صادر شده توسط خدا در نظر گرفته می‌شد و روسای ادیان با توسل به متون دینی خود، رای به گناهکار بودن یا بی‌گناهی متهم می‌دادند.

در قرون وسطی ادله اثبات جرم برای قاضی بر اساس روش قانونی تعیین می‌شد. در دوره دلایل قانونی قاضی بر اساس شهادت و اقرار متهم جرم را اثبات می‌کرد.

شهادت و اقرار در اثبات جرائم همواره به عنوان مهم‌ترین ادله اثبات جرم توسط قاضی در طی تاریخ طولانی قضاوت در نظر گرفته شده است. در گذشته قاضی برای صدور حکم محکومیت بر مبنای شهادت و اقرار داوری می‌کرد. اما در مواردی که افراد حاضر به شهادت علیه کسی نبودند قاضی برای اثبات جرم می‌توانست فقط به اقرار مجرم متکی باشد و اگر مجرمی اقرار می‌کرد قاضی به دلایل دیگر نیاز نداشت و رای به محکومیت می‌داد. این روش اثبات جرم به ویژه برای تفتیش عقاید در دوره قرون وسطی کاربرد داشت و تا پیش از آغاز تحولات فرهنگی دوره رنسانس مورد استفاده قرار می‌گرفت. اثبات جرم متکی بر اقرار این امکان را فراهم می‌کرد که با شکنجه و تهدید فرد را وادار به اقرار کنند.

بررسی تفتیش

همانگونه که پیش از این یادآوری شد، روش تفتیش برای اثبات جرم در قرون وسطی مورد استفاده قرار می‌گرفت. مقامات کلیسا از تفتیش برای جرایم مذهبی همچون به تعقیب و محاکمه متهم استفاده می‌کردند.

مهمترین اشکال سیستم تفتیش نادیده گرفتن اصل برائت است. در تفتیش هیچ‌گونه نفعی برای متهم در نظر گرفته نمی‌شود.

با آغاز رنسانس و تغییر و تحولات در حقوق جزا قاضی برای داوری علاوه بر شهادت و اقرار به اقناع وجدانی یا دلائل معنوی مطرح استناد می‌کردند. به این ترتیب شهادت و اقرار به‌ویژه اگر آنها با شکنجه و تهدید یا اکره و اغوا به دست آمده باشند اعتبار مطلق خود را از دست دادند. در این دوران ادله اثبات جرم بر اساس رای و نظر استدلالی و وجدان قاضی و هیأت منصفه در نظر گرفته می‌شد و رای بر اثبات جرم بر اساس بررسی همه ادله و هم‌خوانی آنها با یکدیگر و در نهایت استنباط قاضی صورت می‌گرفت.

حقوق جزا پس از دوره دلایل معنوی پیشرفت قابل ملاحظه‌ای کرد و نوبت به دوره دلایل علمی رسید. در این دوره قاضی برای رسیدن به استدلال شخصی می‌بایست از یافته‌های علمی بهره بگیرد.

ادله اثبات جرم در قانون مجازات اسلامی ایران

در قانون مجازات اسلامی مصوب ۱۳۹۲ ادله اثبات جرم در بخش پنجم بیان شده است. بر اساس ماده ۱۶۰ قانون مجازات اسلامی ایران «ادله اثبات جرم عبارت است از اقرار، شهادت، قسامه و سوگند و در موارد مقرر قانونی و علم قاضی.»

تعریف اقرار در ماده ۱۶۴ قانون مجازات اسلامی

بر اساس ماده ۱۶۴ قانون مجازات اسلامی اقرار عبارت است از «اخبار شخص به ارتکاب جرم از جانب خود.» به این ترتیب اگر متهم به ارتکاب جرم اقرار کند، این اقرار وی نافذ و معتبر است و نیازی به بررسی ادله دیگر اثبات جرم نیست مگر قاضی اقرار متهم را با دلایل و قرائن دیگر مطابق نداند.

اقرار در لغت به معنی واضح بیان کردن و آشکار گفتن است و در امور کیفری به معنای از اذعان شخص به انجام یا ترک فعلی که برابر قوانین جزائی به ضرر اقرار کننده منشأ اثر قانونی است.( مدنی، ۱۳۸۰: ۳۴۳)

بر اساس ماده ۱۶۹ اقرار در صورتی نافذ است که اقرار کننده بالغ، عاقل، مختار و دارای قصد باشد.

تعریف شهادت در قانون مجازات اسلامی

بر اساس ماده ۱۷۴ قانون مجازات اسلامی شهادت عبارت از اخباری است که فرد یا افرادی غیر از طرفین دعوا به وقوع یا واقع شدن جرم توسط متهم یا هر امر دیگری نزد مقام قضایی بیان می‌کنند. ویژگی‌های شاهد مطابق ماده ۱۷۷، بلوغ، عقل، ایمان، عدالت، طهارت مولد، ذی‌نفع نبودن در موضوع، نداشتن خصومت با طرفین یا یکی از آنها، گدایی نکردن و ولگرد نبودن است. برای اثبات جرم بر اساس شهادت به دو مرد بالغ و در مواردی مانند زنا به چهار مرد بالغ نیاز است.

ماده ۱۸۲ قانون مجازات اسلامی می‌گوید در یک شهادت شرعی در صورتی که شاهد بیش از یکی است وحدت در شهادت ضروری است و باید مفاد شهادت‌ها در اثبات جرم یکسان باشد و هرگاه اختلاف مفاد شهادت‌ها موجب تعارض شود یا وحدت موضوع را مخدوش کند، شهادت شرعی محسوب نمی‌شود.

در ماده ۱۸۶ قانون مجازات اسلامی آمده است که شاهد می‌تواند در دادگاه حاضر نشود و در این صورت گواهی به صورت مکتوب، صوتی، تصویری زنده یا ضبط شده با احراز شرایط و صحت انتساب، معتبر است.

تعریف علم قاضی در قانون مجازات اسلامی

ماده ۲۱۱ قانون مجازات اسلامی علم قاضی را «یقین حاصل از مستندات بین در امری است که نزد وی مطرح می‌شود» تعریف کرده است. قاضی موظف است قرائن و امارات بین مستند علم خود را به طور صریح در حکم قید کند.

بر اساس تبصره ماده ۲۱۱ قانون مجازات اسلامی جدید مواردی مانند نظریه کارشناس، معاینه محل، تحقیقات محلی، اظهارات مطلع، گزارش ضابطان و سایر قرائن و امارات که نوعا علم‌آور باشند می‌توانند مستند علم قاضی قرار بگیرند.

همچنین مواد ۱۰۵ و ۱۲۰ قانون مجازات اسلامی تاکید کرده‌اند که علم قاضی یکی از دلایل اثبات جرم است که اختصاص به جرم خاصی ندارد و حتی شامل تعزیرات نیز می‌شود.

تعریف قسامه در قانون مجازات اسلامی

ماده ۳۱۳ قانون مجازات اسلامی می‌گوید: «قسامه عبارت از سوگندهایی است که در صورت فقدان ادلّه دیگر غیر از سوگند منکر، و وجود لوث، شاکی برای اثبات جنایت عمدی یا غیرعمدی یا خصوصیات آن و متهم برای دفع اتهام از خود اقامه می‌کند.»

قسامه در مواردی مانند قتل و درخواست ولی دم برای قصاص مورد استفاده قرار می‌گیرد. در صورتی که قتلی رخ داده باشد و متهم به قتل اقرار نکند و اولیای دم خواستار حد برای فرد یا افرادی شدند اما نتوانند دعوی قابل قبولی ارائه بدهند و قاضی به راستگویی افراد ظنین باشد. مدعیان باید در صورت قتل عمد، ۵۰ سوگند و در صورت قتل شبه عمد و خطای محض ۲۵ سوگند بخورند در غیراین‌صورت متهم تبرئه می‌شود.

سازمان حقوق بشر ایران؛ ۲۸ مرداد ۱۳۹۷: طبق اطلاعاتی که اخیراً به دست سازمان حقوق بشر ایران رسیده است، اوایل ماه مرداد سال جاری، شش زندانی که با اتهام قتل عمد به قصاص نفس (اعدام) محکوم شده بودند، در زندان رجایی شهر کرج اعدام شده‌اند.

بنا به اطلاع سازمان حقوق بشر ایران، صبح روز چهارشنبه ۱۰ مرداد ماه، شش زندانی در زندان رجایی شهر کرج اعدام شدند. این زندانیان همگی با اتهام قتل عمد، محکوم به قصاص نفس (اعدام) بودند و صبح شنبه، ششم مردادماه، از بندهای مختلف زندان رجایی شهر از جمله بند ۶ و بند ۳ به سلول انفرادی منتقل شده بودند.

تنها یکی از این هفت تن با اخذ مهلت از شاکیان پرونده به سلول خود بازگشت و بقیه به دار آویخته شدند.

با وجود گذشت ۱۸ روز از اعدام این زندانیان، رسانه‌های داخل ایران یا روابط عمومی قوه قضائیه، خبری از این رویداد منتشر نکرده‌اند. تعداد بالای اعدام‌های اعلام‌نشده در کنار ایجاد فضای رعب و وحشت در زندان‌ها و هشدار نسبت به انتقال اخبار به خارج از زندان، این احتمال را مطرح می‌کند که تعداد اعدام‌ها در ماه‌های گذشته بسیار بیش از ارقامی باشد که نهادهای حقوق بشری از آن آگاه می‌شوند. سرکوب فعالان حقوق بشر ایرانی که در امر اطلاع‌رسانی و آگاه‌سازی فعالیت می‌کنند، بر این نگرانی افزوده است.

طی ماه میلادی گذشته، اعدام ۳۶ زندانی در زندان‌های مختلف ایران توسط نهاد آمار سازمان حقوق بشر ایران به ثبت رسید که از این بین ۲۴ زندانی با اتهام قتل عمد اعدام شده بودند.

رژیم حاکم بر ایران، راهبردهای پیچیده ای را برای بقای خود در دستور کار دارد که نفوذ در بین چهره های شناخته شده اپوزیسیون، یکی از آنهاست.

حضور میلیونی مردم در تظاهرات های پس از انتخابات سال 88، حکومت را وادار به ایجاد سوپاپ اطمینانی برای مقابله با این ظرفیت عظیم کرد. پس از آن بود که “روح الله زم” پسر یکی از روحانیون سرشناس حکومتی به خارج از ایران آمده و کانال آمدنیوز را راه اندازی می کند.

روح الله زم به خوبی توانسته با جذب مخاطبان فراوان و سازماندهی کردن تظاهرات های کوچک و بی اثر، اعتراضات مردمی را وارد روندی فرسایشی سازد.

به عنوان مثال می توان به تجمع های دیماه سال گذشته اشاره کرد که در 96 شهر برگزار شد اما کل جمعیت به خیابان آمده در ایران به 300.000 نفر هم نرسید. این درحالی بود که تنها در تظاهرات سکوت سال 88، بیش از 3.000.000 نفر در تهران به خیابان آمده بودند.

از سوی دیگر، جمهوری اسلامی آنچنان به آمدنیوز میدان داده که این رسانه توانسته تا حدودی از نقش موثر اپوزیسیون در اطلاع رسانی آگانه به مردم بکاهد و خود به منبع خبری دست اولی مردم تبدیل شود.

امروز دیگر بی بی سی، شاهزاده یا دیگران رسانه ها و شخصیت های مطرح اپوزیسیون، منبع درجه اول خبری برای بسیاری از جوانان ایرانی نبوده و جای خود را رسانه روح الله زم داده اند.

زم نه تنها اپوزیسیون خارج نشین بلکه اپوزیسیون داخلی از جمله اصلاح طلبان و لیدر آن ها یعنی خاتمی را نیز به حاشیه رانده است.

ماموریت اصلی روح الله زم پس از اعتمادسازی میان مردم معترض، خفه کردن صدای آنها در بحبوبه اعتراضات است.

یکی از  دیگر شواهد نفوذی بودن مدیر آمد نیوز این است که جمهوری اسلامی با پدر وی هیچ کاری ندارد و این درحالی است که خانواده مسیح علینژاد، دیگر فعال شناخته شده اپوزیسیون، تحت فشار قرار گرفته و علیه دخترشان سخن گفته اند. فعالیت رسانه ای زم بسیار بیشتر از علینژاد بوده و اگر نفوذی نبود، حکومت در درجه اول خانواده وی را تحت فشار قرار می داد.

از سوی دیگر، ایرانیان شاهد بودند که گروهی از روحانیون تهرانی تجمعی را به راه انداخته و نام آن را “روحانیت؛ صدای مردم” گذاشتند و “صدای مردم” همان نام جدید کانال روح الله زم است. این اقدام از هماهنگی روحانیون حاکم بر ایران با روح الله زم حکایت دارد.

نکته آخر اینکه روح الله زم دائما در آمدنیوز به سازمان اطلاعات سپاه، فحش می دهد اما هیچ کاری با وزارت اطلاعات که آن هم در جنایات رژیم شریک بوده، ندارد. این رویکرد نیز برای ردگم کنی است چراکه پدر زم روابط نزدیکی با “حسین طائب” فرمانده اطلاعات سپاه دارد و صاحبنظران می گویند، ظهور زم و آمدنیوز پروژه این سازمان بوده که با هماهنگی بیت رهبری کلید خورده است.

 

امروزه بیشتر کار‌های دیجیتالی خود را با موبایل‌های هوشمند خود انجام می‌دهیم. به همین دلیل این دستگاه‌ها بشدت آسیب‌پذیر هستند. با توجه به حجم زیاد و مهم اطلاعاتی که در موبایل‌های خود ذخیره می‌کنیم، همه ما نسبت به حملات سایبری و تهدیدهای آنلاین آسیب‌پذیر هستیم. بنابراین باید تهدیدها و راه‌های مقابله با آنها را بشناسیم. در این مقاله به چند نکته امنیتی مهم جهت حفاظت از هویت و اطلاعات اشاره می‌کنیم.

برای خواندن این مطلب به طور کامل روی لینک زیر کلیک کنید:

چگونه از موبایل خود در برابر هکرها محافظت کنیم؟

 

 

 

 

 

 

 

منتشرشد:

ششمین شماره مجله آزادی اندیشه

دریافت فایل PDF

از سایت انجمن آزادی اندیشه


ماف نیوز: کاوه خضری بعد از نزدیک به یک ماه بازداشت و‌ بازجویی در میاندوآب آزاد شد. او به «همکاری با یکی از احزاب کُردی» متهم شده بود.

به گزارش مرکز دموکراسی و حقوق بشر کردستان، «کاوه خضری» با اتمام مراحل بازجویی به صورت موقت آزاد گردیده است.

تلگرام ماف نیوز
کا‌وه خضری از اهالی روستای‌ گوگ‌جلو از توابع میاندوآب، پنجشنبە ۲۱ تیر ۱۳۹۷ به اتهام «همکاری با یکی از احزاب کُردی» توسط نیروهای امنیتی بازداشت شد.

به همراه وی، سه تن دیگر به نامهای «جمال خوریانی»، «آکام خضری» ده ساله و «کامل خضری» نیز بازداشت شده بودند که این افراد قبل از وی امکان آزادی یافتند.

آقای خضری طی مراحل بازجویی، از دسترسی به وکیل محروم بوده و تنها طی یک تماس کوتاه تلفنی تواسته بود بازداشتش را به اطلاع خانواده برساند.
+++++++++++++++++++
جهت همکاری با بخش فارسی ماف نیوز و یا به اطلاع رساندن موارد نقض حقوق بشری، میتوانید به تلگرام و یا ایمیل زیر پیام ارسال کنید:
info@mafnews.de

ارتباط با ادمین تلگرام:

https://t.me/mafnews_admin

تاکنون دو ترجمه از کتاب تیموتی اسنایدر به زبان فارسی منتشر شده است. یکی با عنوان «در برابر استبداد، بیست درس قرن بیستم»، ترجمه بابک واحدی (نشر گمان، ۱۳۹۶)؛ و دیگری با عنوان «استبداد، بیست درس از قرن بیستم»، ترجمه پژمان طهرانیان (انتشارات فرهنگ نشرنو، ۱۳۹۶). در این کتاب کوچک، مطالب ساده و بعضاً مفیدی در مقابله با استبداد نوشته شده است. از جمله مطالب مفید کتاب میتوان به دو نمونه اشاره کرد: تعریض‌های بجا در قبال دونالد ترامپ، رئیس‌جمهور دست راستی و نامتعادل و خطرناک آمریکا که تهدیدی برای صلح و آینده بشریت است؛ و دیگری، تمایز نهادن صحیح میان ناسیونالیسم یا ملی‌گرایی با میهن‌دوستی که کمتر کسانی متوجه تفاوت فاحش میان آن دو هستند.

کتاب «در برابر استبداد» به‌رغم برخی عبارات قشنگ و دلپذیر و گاه بی‌ربط، به مانند دسته‌گلی است که خنجری زهرآگین در میان آن پنهان شده است. کتابی است که برخلاف ظاهر ضداستبدادی آن، تطهیرکننده و مروج استعمار است. کتابی است در تداوم جنگ سرد، در کوبیدن نظام‌های سوسیالیستی بدون تمایز نهادن میان اشکال مختلف نظری و عملی آنها، در مدح سرمایه‌داری لیبرال، در ستایش چرچیل و بریتانیا و حتی در ستایش تجاوز آمریکا به ویتنام و تمجید سربازان آمریکایی، در بی‌اعتنایی به فجایع و جنایاتی که آمریکا در قرن بیستم در سراسر جهان مرتکب شده، و حتی در بی‌اعتنایی و سکوت در قبال حکومت‌ها و دولت‌های مردمی و غیراستبدادی که آمریکا آنها را سرنگون کرده است. مؤلف مثل یک کهنه‌سرباز بازمانده از زمان جنگ، می‌کوشد تا به انواع و انحای مختلف، اتحاد شوروی و روسیه بعدی را زیر ضربه‌های متعدد بگیرد و حتی به نحو بی‌اساس و بدون استدلالی، آنرا پدیدآورنده داعش در خاورمیانه بداند. همه اینها در حالیست که مؤلف بطور کلی در قبال همپایه‌های استعماری دیگر بطور کلی سکوت می‌کند و حتی به تمجید سلطه بریتانیا و آمریکا می‌پردازد.

در تاریخ بشری و بخصوص در قرن‌های اخیر، استبداد محصول استعمار بوده است. بی‌اعتنایی و سکوت محض در قبال استعمار (چنانکه در این کتاب دیده می‌شود) حاکی از آنست که کتاب در درجه اول به قصد تطهیر استعمار و دل مشغول داشتن جوامع استبدادی به راه‌حل‌های مقطعی، بلااثر و حتی مضحک نوشته شده است.

کتاب «در برابر استبداد» دارای عبارات جذاب زیادی است. درست مثل یک ظرف آب زلال و گوارا. اما آب زلالی که سوسکی در آن شنا می‌کند.

تابستان شلوغی است. آمریکا میکوشد هر روز برگ تبلیغاتی جدیدی رو کند و سر و صدایی به راه بیاندازد، عده ای هم که به سیاست خارجی این کشور امید بسته اند، یا نشسته اند و تماشا میکنند، یا منتظرند که ببیند که چه خواهد شد. نقداً این مردم ایران هستند که با فقر روزافزون هدف فشار بیحد واقع شده اند. ولی داستان از چه قرار است؟ آیا باید هر ادایی را که آمریکا درمیاورد، به قیمت صوری آن خرید یا اینکه باید محکش زد و امتحان کرد؟
به تصور من، داستان بیش از آنکه عمق داشته باشد، هیاهوست. آمریکا استراتژی معین و روشنی در قبال جمهوری اسلامی نداشته و ندارد. البته این هست که به سبک اپوزیسیون ایران، چشم ندارد این رژیم را ببیند و میخواهد از شرش خلاص شود، ولی از این خواست تا داشتن طرح جدی راهی دراز است که حتماً ترامپ بهترین نامرد رفتن بدان نیست. این هم که به فکر مردم ایران باشد، حرف یاوه است و لیاقت پنج ثانیه توجه را هم ندارد. برای بعد هم برنامۀ معینی ندارند، مجاهدین و رضا پهلوی و بقیه هم آلت تبلیغاتند.
نقداً داستان از این قرار است که میزنیم، با تمام قوا هم میزنیم تا ببینیم که چه خواهد شد. فکر خیلی ابتدایی است، ولی برازندۀ رئیس جمهوری فعلی و نوچه هایی که به اسم دولت دور خودش جمع کرده، هست. خوب نگاه بکنید، در همه جا رفتارش همین است. خوبتر نگاه بکنید، نتایجی را هم که به دست آورده است، خواهید دید.
به تصور من، این روش عربده جویی، بیش از آنکه نشان شعور و توان و اراده باشد، از این تصور برمیخیزد که باید سنگ تمام گذاشت تا طرف جا بزند. اینکه حکومت اسلامی به این ترتیب سقوط بکند، آنقدر از عقل به دور است که حتی ترامپ هم قادر به درک آن هست. وقتی طرح و وسیلۀ قاطعی نیست، عربده جویی یاور آنها شده. شاهدید که به ظاهر میگوید تغییر رفتار، بعد طوری رفتار میکند که براندازی. یک دفعه شرطهای ناممکن میگذارد، یک دفعه میگوید بدون قید و شرط مذاکره میکنم و خلاصه همه اش پشتک و واروهایی است که معلوم نیست باید به کجا ختم بشود تا داوران بتوانند نمره ای به این قهرمان مضحک ژیمناستیک بدهند.
شاید چیزی که بهتر از هر عامل دیگر، نه فقط بی برنامگی، بلکه ناامیدی سیاستگذاران آمریکایی را به کارساز افتادن تحریمهای غول آسایی که وعده میدهند، روشن میکند، همین تبلیغات خارج از اندازه ایست که در بارۀ آنها میکنند. احتمالاً خودشان هم آگاهند که تا به حال کاری نمانده که نکرده باشند و بعید است آنچه که مانده کار را یکسره کند و رژیم را به زانو درآورد. میکوشند تا با هوچیگری تأثیر ضربات را بالا ببرند و مردم را بترسانند ـ بازی را با ترس ببرند، نه با ضربه ای که همه در کارگر بودنش شک دارند.
روی جنبۀ روانی کار شرطبندی کردن، در جایی میتواند عقلانی جلوه کند که ارزیابی جدی از توان معنوی طرف مقابل در کار باشد. هیچ به نظر نمیاید که ارزیابی آمریکا در مورد این بعد، دقیقتر از ابعاد دیگر کشمکش باشد.

این مقاله برای سایت (iranliberal.com) نوشته شده است و نقل آن با ذکر مأخذ آزاد است
rkamrane@yahoo.com

۲۴ ژوئیه ۲۰۱۸

در کارزاری که تحمیل حکومت مذهبی به مردم ایران، نقطۀ شروع آن بوده، جای اقلیتهای مذهبی به طرز عجیبی خالیست. تا اینجا تنها نقش این گروه ها، نقش قربانی بوده و بس. در بخش مبارزه کمتر صدایی از انها شنیده میشود، مگر در مورد دفاع از منافع گروه مذهبی خودشان. این دفاع امری طبیعی و لازم است، ولی محدود شدن واکنش به همین امر، هم غیر منطقی است و هم غیر طبیعی. غیر منطقی است، چون رهایی آنها از ظلم و دستیابی شان به حقوق طبیعی، از راه مبارزۀ محدود و متمرکز بر گروه خود، تأمین شدنی نیست. غیر طبیعی است، چون هر جا که مبارزه با استبداد مذهبی، به قصد کوتاه کردن دست مذهب از قدرت سیاسی انجام شده است و بخصوص در جایی که لائیسیته هدف بوده، اقلیتهای مذهبی هم، به دلایل مشهود، در آن نقش اساسی بازی کرده اند. در ایران، ما انفعالی را شاهدیم که نه با معیار کلی هماهنگ است و نه با مراجع مقایسۀ تاریخی. سؤال ساده است: این استثنأ از کجا آب میخورد؟
طبعاً من در این باب نظرخواهی نکرده ام و از کسی هم سؤالی به طور مستقیم نکرده ام و اگر این مطلب را مینویسم، به قصد در میان نهادن پاسخ قطعی نیست. قصد اصلیم تشویق ایرانیانی است که دینی غیر از اسلام دارند، به عرضۀ پاسخ. لائیسیته راه آزادی همۀ ایرانیان است از یوغ تحمیلات مذهبی. تحمیلاتی که فقط متوجه به اقلیتها نیست، بلکه همه را به یکسان نشانه رفته و اسباب زحمت همۀ ایرانیان شده است. کسانی که در راه برقراری لائیسیته تلاش میکنند، فقط از حقوق یک گروه دفاع نمیکنند، دفاع از حقوق همۀ مردم ایران را مد نظر دارند. قاعدتاً همه هم باید در این کوشش شریک باشند، بخصوص آنهایی که لطمۀ بیشتر دیده اند.
تصور نمیکنم که کاهلی و این تصور که بقیه کار را انجام میدهند و دلیلی برای زحمت ما نیست، پاسخ سؤال من باشد. من ظن این ترتیب رفتار تؤام با لاابالی گری را به کسی نمیبرم. بخصوص به مردمی که تحمیلات ناحق را، به احتمال بسیار قوی، بیش از هموطنان مسلمان خویش حس میکنند.
این ممکن است که با فکر لائیسیته آشنا نباشند و قضیه درست در ذهنشان مفهوم بندی و عبارت بندی نشده باشد. این احتمالاً مورد اکثر ایرانیان است و همه در آن شریکند. باید بر این بی خبری فائق آمد و مختصری زحمت کسب اطلاع به خود داد. موقعیت تاریخی ما مشکلی پیش پایمان نهاده است که باید چاره اش را بجوییم و این چاره لائیسیته است. تا از بابت نظری بر آن مسلط نشویم و از بابت عملی گام در راه رفع آن نگذاریم، درجا خواهیم زد. به هر صورت کوشش های طرفداران لائیسیته فقط متوجه به مخاطبان مسلمان نیست، متوجه است به همه، همان گونه که کوشش های طرفداران دمکراسی.
این نکته را هم البته در نظر دارم که مخالفت با حکومتی مذهبی که با تمام امکاناتش، به اسم مذهب اکثریت مردم یک کشور، حکمرانی میکند، کار پر خطری است. این خطر میتواند برای کسانی که مذهبی غیر از اکثریت دارند، بیشتر هم بشود و آنها را به احتراز از وارد شدن در دعوا وادارد. بحثی نیست، ولی گروه های بزرگی از این افراد در خارج سکونت دارند و از تیر رس حکومت به دورند. بسیاری از آنها، اصلاً به دلیل تبعیضات حکومت مذهبی ایران را ترک کرده اند و قاعدتاً باید انگیزۀ بیشتری برای مبارزه داشته باشند. رانده شدن از خانه و کاشانه، ظلم کوچکی نیست که بتوان به آسانی فراموش کرد ـ نباید هم کرد. بخصوص وقتی میدانیم که حکومت اصولاً دنبال ایجاد یکدستی از راه تخلیه است و بهترین انتظارش اینکه از ایران رفتگان، چه به دلیل مذهب و چه غیر از آن، سکوت پیشه کنند.
این احتمال هست که اقلیت های مذهبی، به مشکل، به چشم مشکل صرفاً مذهبی نگاه بکنند که مشکل مسلمانان است که نیست. مشکل در درجۀ اول سیاسی است و همۀ ایرانیان را شامل میگردد.چنین نگاهی که بیشتر حالت گروهی و به قول فرنگیها (communautaire) دارد، اگر کوششی در پی بیاورد، از حد دفاع از همکیشان فراتر نخواهد رفت و در حقیقت مکمل تصویری است که حکومت اسلامی و همتایان ملی ـ مذهبی شان از ایران دارند و میکوشند به دیگران تحمیلش نمایند. نباید در این دام افتاد. دفاع از همکیشان، هم طبیعی است و هم مشروع و هم لازم، ولی کافی نیست. سرنوشت ایرانیان به هم گره خورده است، نه از بابت مذهبی، از بابت سیاسی ـ ملت یعنی همین. خود را عضوی از ملت ایران شمردن، یعنی در حل مشکلاتی که برای ملت پیش آمده، شریک شدن. اگر هر کس فقط به بیرون بردن گلیم خود از آب بیاندیشد، راه دوری نخواهد رفت. اضافه کنم که نباید هم تصور کرد که با تشویق مردم به خروج از اسلام، میتوان با این حکومت مبارزه کرد.
ممکن است بگوییم این مردم اصلاً از ایران دل کنده اند و هر کدام بیشتر به فکر نزدیکی با همکیشان خویش از فرای مرزها هستند که این هم به نوعی دنبالۀ نگاه صرفاً مذهبی است به قضیه. چنین همبستگی هم طبیعی است، ولی نباید جایگزین همبستگی ملی بشود. هیچیک از ما در واحدی صرفاً مذهبی زندگی نمیکنیم که فقط به این همبستگی بیاندیشیم. محل زندگی همۀ ما واحدی سیاسی است، چه ایران و چه غیر از آن. باید اول از همه به فکر سامان دادن این واحد سیاسی باشیم تا بتوانیم در آن آزادانه و به طرزی مطابق با حقوق و انتخاب های خویش زندگی کنیم.
خلاصه کنم. هیچیک از پاسخهایی که به نظر من رسیده و حتماً فهرستشان کامل نیست، توجیه کنندۀ بی اعتنایی به مبارزه در راه آزادی مذهبی و برابری حقوق ایرانیان صرفنظر از مذهبشان، نیست. به عبارت ساده تر شرکت نکردن در کارزار لائیسیته را توجیه نمیکند.
آنچه در نظر دارم، این نیست که حتماً همۀ کسانی که خطاب با آنها سخن میگویم، بیایند و عضو یک گروه مشخص سیاسی بشوند تا این کار را انجام بدهند. هر کدام به هر ترتیب و در هر جا و در هر گروه میتوانند این کار را بکنند و خواستاری لائیسیته را ابراز دارند. قصد جمع کردن کمک مالی هم نیست که از آن بیزارم. بارها گفته ام و تکرار میکنم که پولی که باید برای رهایی ایران خرج بشود، باید توسط مردم و گروه هایی که آنرا میپردازند و در محلی که خود درست تشخیص میدهند، هزینه شود. قرار نیست که اینها، مثل انقلاب اسلامی، به حسابی واحد برود و تحت نظر آن مرکز خرج شود. هر کس پول میدهد، خودش هم بر هزینه شدنش نظارت کند. این جلوی خیلی از انحراف ها را میگیرد.
شرکت نکردن ایرانیان غیر مسلمان در کارزار لائیسیته که هدف روشنش احقاق حقوق آنهاست و برقراری برابری مذهبی در ایران، امریست که نه منطقی است و نه با نمونه های تاریخی میخواند. باید این استثنأ را رفع کرد. باید همۀ ایرانیان، همگام در این راه بکوشند، همانطور که برای دمکراسی. این دو به هم بسته است و یکی بدون دیگری سست است و ناقص. اگر همگی ما از تحمیلات حکومت مذهبی رنج میبریم، اگر همگی خواستار تغییر این وضع هستیم، پس باید همگی نیز در راه تغییر نظام سیاسی ایران و جایگزینیش با نظامی دمکرات و لیبرال و لائیک بکوشیم. یا همگی با هم از این مهلکه خواهیم جست و یا هیچکدام.

۱۷ اوت ۲۰۱۸

این مقاله برای سایت (iranliberal.com) نوشته شده است و نقل آن با ذکر مأخذ آزاد است
rkamrane@yahoo.com

این درست است که خانواده‌هایی که از زوج‌های همجنسگرا و دوجنسگرا و یا به‌طور کل کوئیر تشکیل شده‌اند به میزان بسیار کمتری و حتی نزدیک به صفر کلیشه‌های جنسیتی رایج و مردسالارانه در روابط خود دارند؛ کلیشه‌هایی مانند اینکه آشپزی کار زن‌هاست!
اما با این ‌وجود موضوع تقسیم کار عادلانه برای زوج‌های کوئیر هم می‌تواند موضوعی مهم باشد که اگر به آن رسیدگی نشود حتی ممکن است سلامت و تداوم رابطه را به خطر بیندازد.
برخلاف تصور بعضی افراد، تقسیم کار همیشه به این معنی نیست که اگر یک‌بار من غذا پختم فردا تو غذا می‌پزی یا امروز من جارو زدم فردا وظیفه‌ی توست! البته این روش ممکن هست برای بعضی زوج‌ها به کار بیاید اما حقیقت این است که توانایی آدم‌ها یک شکل نیست. بهترین راه برای تقسیم کارها به‌طوری‌که هردو نفر راضی باشند این است که طرفین با هم گفتگو کنند.
برنامه کاری و ساعات فراغت خود و شریکتان را روی کاغذ بنویسید و از شریک خود سؤال کنید با توجه به ساعات کار و توانایی‌هایش انجام کدام کارهای خانه برای او مناسب‌تر است؟ خودتان هم به این سؤال جواب بدهید.
برنامه کاری طرفین در این تقسیم کار مهم است زیرا مثلاً کسی که شب‌کار است، شاید به دلیل خستگی نتواند صبح زود به گل‌های باغچه آب بدهد یا برای انجام کارهای اداری مربوط به خانه، صبح خود را اختصاص دهد زیرا برای او صبح، زمان خوابیدن و استراحت کردن است.
از طرف دیگر علاقه هم در انجام کارهای منزل مهم است شاید بتوانید کسی که اصلاً آشپزی بلد نیست را مجبور کنید غذا بپزد اما درنهایت شما هم از طعم بد غذا رنج خواهید برد! در این موارد بهترین کار رسیدن به یک توافق دو طرفه است برای مثال شهریار آشپز خوبی هست پس او آشپزی می‌کند و سهیل در عوض وظیفه شستن ظرف‌ها را برعهده دارد یا شهریار فرد حسابگری است در نتیجه حساب و کتاب دخل‌وخرج منزل با اوست و سهیل به کارهای فنی علاقه دارد و رسیدگی به وسایل خراب خانه را برعهده دارد.
به طور کل تقسیم کار درست در منزل نیاز به گفتگوی زیاد، آزمون و خطا و علاقه‌ی هردو طرف رابطه به همکاری در این زمینه دارد.

 

راههای ارتباط با ما:

پیامک در تلگرام

کانال تلگرام

اینستاگرام

فیس بوک

عبدالحسین نوشین که نمایش‌هایی را در تئاتر پارس یا فرهنگ کارگردانی و بازی کرده بود، در سال 1326 تئاتر فردوسی را به راه انداخت. در ابتدا کلاس گذاشت و عده زیادی اسم نوشتند و از این عده، او تعدادی را انتخاب کرد که تئاتر کار کنند. یکی از این افراد انتظامی بود.
بعد از بسته شدن تئاتر فردوسی، نوشین به جرم اینکه یکی از اعضای برجسته حزب توده بود دستگیر شد. و پس از محاکمه سران حزب توده، عبدالحسین نوشین محکوم به دو سال زندان شد، شش ماه از حبسش مانده بود، که او را مجبور کردند، از زندان فرار کند. خودش نمی‌خواست که این کار را بکند. ولی بالاخره در 25 آذر سال 1329 به همراه نُه تن از سران حزب توده از زندان قصر گریخت.
بعد از کودتای 28 مرداد سال ١٣32 وقتی که حشمت سنجری به مسکو رفت، او را دید که تحقیقی در مورد شاهنامه در هشت جلد انجام داده که در مسکو با نام مستعار فردوس چاپ کرده است. نوشین خیلی دلش می‌خواست که به ایران بازگردد و دوباره شروع به کار کند.
وقتی سنجری به تهران بازگشت، در هنگام اجرای یک اپرا این اشتیاق فردوس را برای بازگشت به محمد‌رضا شاه می‌گوید ولی شاه قبول نمی‌کند.
بعد از مدتی هم گروه تئاتر سعدی، یعنی محمد‌علی جعفری و توران مهرزاد به تئاتر کسری در خیابان بهار رفتند. اولین نمایشی که کار کردند، از شاه دعوت کردند تا یک‌بار دیگر موضوع نوشین را مطرح کنند، ولی فرصتی پیش نیامد و نوشین در غربت جان سپرد.
صاحب‌نظران تاریخ تئاتر به اتفاق بر این باورند که مدت زمان بین فرار نوشین از زندان و خروج او از کشور بیش از یک سال بوده است؛ این یعنی اقامت نوشین در یک مخفی‌گاه. ولی هیچ‌یک از این افراد تاکنون محل این مخفی‌گاه را عنوان نکرده‌اند. در ابتدا خاطرات انتظامی را از آن دوران می‌خوانیم و سپس سراغ چند تن دیگر از هنرمندان می‌رویم تا خاطرات آن روزها را از زبان آن‌ها هم بخوانیم.
êêê
من دنبال خانه اجاره‌ای می‌گشتم، بچه‌های تئاتر همه از این جریان باخبر بودند. یک شب حسین خیرخواه مرا صدا کرد و گفت: «داری عقب خانه می‌گردی؟»
گفتم: «بله».
گفت: «می‌توانی خانه‌ای که اجاره می‌کنی یک اتاقش را آماده کنی و تخت بگذاری برای مهمانی که گاهی می‌آید و می‌رود و بعضی وقت‌ها یکی دو شب در تهران می‌ماند، این مهمان مسافر علاقه‌ای برای رفتن به هتل یا مسافرخانه ندارد.»
در ضمن تأکید کرد: «دقت کن، خانه‌ای که می‌خواهی اجاره کنی، بهتر است مشرف به جایی نباشد، چشم‌انداز نداشته باشد، حتی در و پنجره‌های خانه‌های دیگر به طرف خانه تو باز نشود. خلاصه که از دید آدم‌ها دور باشد و حتماً جای خلوت و کم رفت و آمدی باشد و حتماً در کوچه‌ای فرعی باشد.»
من به خیرخواه نگاهی کردم و گفتم: «آقای خیرخواه شما بروید یه همچین جایی با این مشخصات گیر بیارید، زمینش را بخرید، بسازید، من میام ازتون اجاره می‌کنم!»
غش‌غش خندید و گفت: «ناراحت نشو، بگرد یه جایی رو پیدا کن این طوری باشه، ضرر نمی‌کنی.»
خلاصه راه افتادم، این‌طرف و آن‌طرف البته بیشتر دلم می‌خواست اطراف تئاتر سعدی یعنی دروازه شمیران، پل چوبی، شاه‌آباد باشد. ناگهان یک خانه کوچک با دو اتاق‌خواب جدا از هم، یک جای پرت دقیقاً با مشخصاتی که خیرخواه گفته بود گیر آوردم. الله‌اکبر؛ وقتی خدا بخواهد، همه چیز درست می‌شود.
در آن موقع با همسرم و مجید پسر بزرگم زندگی می‌کردیم. مجید پنج یا شش ساله بود. شاید انتخاب من به دلیل همین کوچکی خانواده و جمع‌وجور بودن خانواده ما بود.
یک خانه کوچک با دو اتاق‌خواب یکی طرف چپ، یکی طرف راست، حیاط و آشپزخانه و یک حمام الکی که به درد نمی‌خورد، ولی می‌شد شست‌وشو کرد. در یک کوچه بن‌بست در خیابان خورشید که جز آسمان آبی و خورشید عالم‌تاب در روز هیچ‌چیز دیده نمی‌شد. فوراً رفتم محضر و اجاره کردم. متعلق به یک سرهنگ بازنشسته ارتش بود.
اسباب‌کشی کردیم. من و همسرم به اتفاق مجید در اتاق طرف راست ساکن شدیم که آشپزخانه هم داشت و آفتاب‌گیر بود. و اتاق میهمان هم اتاق دست چپی.
آن روزها من هر صبح به وزارت بهداری می‌رفتم، از پل چوبی با اتوبوس خط هفده به چهارراه گلوبندک.
تمرین‌هایمان در تئاتر سعدی هم آغاز شده بود که پس از یک ماه سروکله یک مهمان پیدا شد. با علامت رمزی که قرار گذاشته بودیم، در زد. در را باز کردم. مردی شیک‌پوش و جاافتاده بود. به اتاق راهنمایی‌اش کردم. شام نخورد و فقط چای خواست. فردای آن روز، نزدیک ظهر خداحافظی کرد و رفت.
کم‌کم عادت کرده بودیم. هرازگاهی کسی با رمز در می‌زد، با ساک و چمدان و یا دست خالی. یک شب می‌ماند و فردایش می‌رفت. بعضی وقت‌ها حتی صبحانه هم نمی‌خوردند.
به آقای خیرخواه گفتم: «عجب کاری دست ما دادی. مسافرخانه مفتی و مجانی درست کردیم. چقدر هم برای من درآمد دارد. این طوری پیش برود، یک هتل بزرگ می‌خرم و از دست هنر هم نجات پیدا می‌کنم.»
خیرخواه خندید و گفت: «این طوری نمی‌مونه. درست می‌شه.»
خلاصه یک شب در تئاتر سعدی، حسین خیرخواه و حسن خاشع، مرا صدا کردند و گفتند: «امشب، مهمان اصلی که چند وقتی می‌مونه می‌آد.»
هر کاری که کردم، اسمش را نگفتند و خیرخواه همانجا گفت: «عزت لب تر نکنی‌ها! اصلاً قید همه چیز و همه کس را بزن حتی قوم و خویش‌ها!»
تئاتر که تمام شد، از تئاتر سعدی در خیابان شاه‌آباد تا پل چوبی راهی نبود. با عجله به سمت خانه به راه افتادم.
یک کلید درِخانه هم همیشه در دست مهمان‌ها می‌گشت. به همسرم گفته بودم: «که اگر من نبودم، در را باز نکند.»
وارد حیاط که شدم، دیدم چراغ اتاق مهمان روشن است. حقیقتاً قلبم شروع به زدن کرد. یک سر به اتاق مهمان رفتم. روی تخت‌خواب دراز کشیده بود. لحظاتی خشکم زد. گلویم خشک شده بود. به تته‌پته افتاده بودم.
بلند شد و به طرف من آمد. یکدیگر را بوسیدیم. کم‌کم حال عادی پیدا کردم. عبدالحسین نوشین که آخرین بار قبل از فرار سران حزب توده در زندان به ملاقاتش رفته بودم، جلوی من ایستاده بود.
پشت میز کوچک ناهارخوری که چند صندلی دورش بود، نشست و گفت: «بنشین عزت.»
از تئاتر پرسید: «چطوریه؟ خوب استقبال می‌شه یا نه؟» من هم با شوق جوابش را دادم.
گفتم: «شام که نخوردی؟»
گفت: «نه.»
نزد همسرم رفتم شامی آماده کرده بود. به او گفتم: «این مهمان دیگر از آن مهمان‌های یک شب، دو شبی نیست، تا مدتی پیش ما می‌ماند.» گفت: «چه کسی هست؟ می‌شناسمش؟» گفتم: «نوشین.» خشکش زد. گفت: «چه کسی؟» گفتم: «نوشین چرا می‌ترسی؟» گفت: «این بابا از زندون در رفته، گیر بیافتیم بابامونو در میارن.»
شام که آماده شد، به اتفاق نزد نوشین رفتیم، من با افتتاح تئاتر فردوسی در سال 1326 ازدواج کرده بودم و همسرم، تمام بچه‌ها را خوب می‌شناخت. در عروسی ما که در گلوبندک، گذر مستوفی، گذر قلی برگزار شد، نوشین و تمام بچه‌های تئاتر فردوسی شرکت کرده بودند.
تا نیمه‌های شب حرف می‌زدیم. نوشین کلید در حیاط را یک گوشه گذاشته بود. گفتم: «آقا نگه دارید، من چند تا کلید درست کردم یک وقت لازم می‌شه.»
خداحافظی کردیم و برای خواب به اتاق خودمان رفتیم. من و همسرم تا صبح خوابمان نمی‌برد. عجب مسئولیت خطرناک و سنگینی به من داده بودند. به هر حال زندگی با یک زندانی ارزشمند، فراری و هنرمند آغاز شد. یا فاطمه زهرا؛ به خیر بگذران!
فردای آن روز نوشین گفت: «عزت، اسم من فردوسه. عبدالله فردوس.»
عبدالله فردوس از رفت و آمد اقوام سؤال کرد که گفتم: «تمام احتیاط‌ها انجام شده، مطمئن باشید.»
صبحانه فردوس را بردم. خداحافظی کردم و عازم شدم بروم به طرف اداره. جرئت نمی‌کردم از در خانه خارج شوم. وقتی به خیابان رسیدم، فکر می‌کردم همه به من نگاه می‌کنند. وحشت سراپایم را گرفته بود. تا پاسبان یا افسری را می‌دیدم، فوراً به ویترین مغازه پناه می‌بردم و سرم را گرم می‌کردم.. رفتم سوار اتوبوس شدم. پل‌ چوبی ته خط بود. همیشه می‌رفتم صندلی آخر می‌نشستم که همه را ببینم، خوشم می‌آمد. اما آن روز همان صندلی اول نشستم. سرم را بلند نمی‌کردم. گاهی سرم را به طرف شیشه اتوبوس می‌بردم و بیرون را تماشا می‌کردم.
به هر حال به وزارت بهداری رسیدم. در اداره اطلاعات و روابط‌عمومی وزارت بهداری، تعدادی آدم‌های بی‌کار مثل من در یک اتاق می‌نشستیم که کاری نداشتیم. من در این قسمت گاهی نمایش برای اجرا در محلی تهیه می‌کردم، یا اجرا می‌کردم. با هیچ کس نمی‌توانستم حرف بزنم. همه تعجب کرده بودند که من چرا این‌جوری شدم. به فکر فردوس که می‌‌افتادم تنم می‌لرزید نفسم تنگ می‌شد.
گفته می‌شد شبی که از زندان قصر فرار کرده، یکسره با اتوبوس به شوروی رفته است. ولی حالا این آدم کله‌گنده در خانه ماست، یا امام زمان، بخیر بگذران!
خلاصه روزها طول کشید تا من بتوانم با این تغیر و طوفان در زندگی‌ام عادت کنم. با این موقعیت خطرناک که در خانه من به وجود آمده بود. نذر می‌کردم. صدقه می‌دادم و دائم می‌گفتم: «پروردگارا، کمکم کن!»
کم‌کم حال و احوالم عادی شد، و راحت بگوبخندم را از سر گرفتم و اصلاً انگار نه انگار که چه بمب خطرناکی در خانه دارم. یک آدم فراری به قول امروزی‌ها ـ زندانی آکبند دست نخورده ـ..
ولی همیشه یک دلهره و وحشت خاصی شب و روز با من بود. درحقیقت هیچ وقت با خیال راحت نمی‌خوابیدم. روزها وقتی می‌خواستم داخل کوچه فرعی خیابان خورشید بشوم، یک افسر یا یک آژان را که می‌دیدم راهم را عوض می‌کردم. قلبم به تپش می‌افتاد تا افسر از من دور بشود.
یک زندگی عجیب و غریب پیدا کرده بودم. با این وجود پس از چند روز کاملاً خودمانی شدیم و ناهار و شام را با هم می‌خوردیم. تقریباً شده بودیم یک فامیل.
یک هفته نگذشته بود که یک شب رمز در زدن را شنیدم. در را باز کردم. یک آقای خیلی شیک با عینک و یک خانم با چادر رنگ روشن، گفتند با آقای عبدالله فردوس کار دارند. به اتاق راهنمایی‌شان کردم. خودم به اتاق دیگر رفتم. 
بعد از مدت زمان کوتاهی فردوس مرا صدا کرد. دکتر کیانوری را کاملاً می‌شناختم. ولی آن خانم را به جا نیاوردم که معلوم شد، مریم فیروز، همسر کیانوری است. سرنوشت آدم را چه جاهایی که نمی‌برد و چه بلاهایی که سر آدم نمی‌آورد؛ حیرت‌آور است!
من از سال 1354 تا سال 1364 در سریال هزاردستان به کارگردانی علی حاتمی، بزرگ‌مرد سینمای ایران، در نقش «خان مظفر» یعنی عبدالحسین خان فرمانفرما بازی می‌کردم و در سال 1377 در فیلم محاکمه به کارگردانی حسن هدایت نقش عبدالحسین خان فرمانفرما را بازی می‌کردم که در سه سکانس با دختر خان یعنی مریم فیروز بازی داشتم. صحنه‌ای که مریم‌بانو خبر کشته شدن نصرت‌الدوله را برای فرمانفرما می‌آورد.
در آن شب که در منزل خیابان خورشید، مخفی‌گاه فردوس، دکتر کیانوری به اتفاق مریم فیروز در منزل ما بودند. نمی‌دانستم بعد از سالیان دراز، نزدیک به پنجاه سال بعد، باید نقش پدرزن دکتر کیانوری را بازی کنم.
به هر حال ساعات آخر شب خانم و آقا رفتند. رفت و آمد به قدری دقیق و حساب‌شده بود که به محض اینکه مهمان‌ها از خانه خارج شدند و پس از عبور از کوچه فرعی به خیابان رسیدند، اتومبیل جلوی پایشان ایستاد. البته برای همه کسانی که آنجا رفت و آمد داشتند، وضع این‌گونه بود.
لازم به یادآوری است که بن‌بست و مخفی‌گاه فردوس همیشه خلوت و رفت و آمد، در آن به ندرت دیده می‌شد، ولی میهمان‌های آخر شب زیاد داشتیم. ملاقات‌های خصوصی که اگر من تصادفاً به اتاق فردوس می‌رفتم، آدم‌هایی با سبیل کلفت و عینک‌های دودی و سیاه و کلاه به سر را می‌دیدم که برایم ناآشنا بودند.
رفت و آمدهایی هم بود که روز انجام می‌شد. مثلاً یک رفیق دیگر بود که هر هفته یک بار برای زدن موی سر و صورت فردوس با کیف دستی پزشکی می‌آمد. چند نفر دیگر هم می‌آمدند که خوب آن‌ها را می‌شناختم ولی نمی‌دانستم چه کاره هستند.
سرانجام بعد از حدود بیست روز پس از تمام شدن نمایش شنل قرمز که من بازی داشتم، خانم لرتا به من گفت: «زود نرو خانه من هم می‌خواهم با تو بیایم.»
خانم لرتا جایگاه بسیار بالایی در هنر تئاتر داشت. زن بافرهنگ و اهل مطالعه‌ای بود؛ هم همسر عبدالحسین نوشین بود، هم بازیگری که سبک و سیاق خودش را داشت.
تئاتر که تمام شد، سوار ماشین برادرخانم لرتا شدیم. کمی این‌طرف و آن‌طرف رفتیم. و بالاخره اول خیابان خورشید پیاده شدیم و به طرف منزل راه افتادیم که خانم لرتا محل را برای رفت و آمدهای بعدی کاملاً یاد بگیرد.
کوچه فرعی را هم به برادرخانم لرتا یاد دادم، طوری که بعدها درست سر ساعت، هنوز به سر کوچه بن‌بست نرسیده، مسافرش از خانه ما بیرون می‌آمد و او منتظرش بود تا سوارش کند. همه چیز دقیق درست مثل ساعت.
خانم لرتا را به اتاق فردوس راهنمایی کردم. کمی داخل حیاط ایستاد به اطراف خوب نگاه کرد. اتاق فردوس و اتاق خودمان را نشانش دادم. خیلی خوشش آمد. بالاخره من برای تهیه و تدارک وسایل شام به آشپزخانه رفتم. خانم لرتا با خود کیفی حمل می‌کرد. به اتاق فردوس رفت. در کیف چند جلد کتاب، مقداری خوراکی به علاوه قهوه ترک، سیگار و مخلفات دیگر که آن زمان مرسوم بود، برای او آورده بود.
رفت و آمد خانم لرتا هر هفته یک‌بار تکرار می‌شد. کم‌کم کاوه فرزند پنج، شش ساله‌اش را هم می‌آورد.
گاهی هم جلسات هنری در حضور فردوس برپا می‌شد که کله‌گُنده‌های تئاتر تک‌تک به منزل ما می‌آمدند و پس از اتمام جلسه همان ‌طور تک‌تک یا دو نفری منزل را ترک می‌کردند. به این جلسات تقریباً همه هنرپیشه‌های سطح بالای تئاتر می‌آمدند.
گروه اگرچه خوراکی هم با خود می‌آوردند، ولی در این جلسات کلاً شام و زحمات تهیه غذا و پخت و پز به عهده همسرم بود که واقعاً زحمت می‌کشید و کارش دشوار بود.
ماه‌ها می‌گذشت و گاهی در خانه فردوس در پل چوبی تمرین‌های دو سه نفری برای نمایش‌های بعدی انجام می‌شد. اوقات بی‌کاری فردوس با دویدن در حیاط، خوردن قهوه ترک، دود کردن یک نخ سیگار و گوش دادن به موسیقی کلاسیک با گرامافون کوکی و هر صفحه را هفت هشت دور شنیدن می‌گذشت.
در تمام دوران اختفای فردوس، درباره هیچ مسئله سیاسی و یا دستورهای بالای حزبی و اقداماتی این چنین گفت‌وگو نمی‌شد. خیلی زندگی روزمره‌ای داشتیم. گاهی هم با قرار قبلی در ساعات آخر شب ماشینی می‌آمد، فردوس را به مهمانی می‌برد و او یا دم صبح می‌آمد یا روز بعد، هنگام شب.
ولی رفت و آمدها آن‌ قدر زیاد شده بود که اگر خانه برِ خیابان قرار داشت، حتماً نظرها را جلب می‌کرد. چون سرووضع من گواهی می‌داد که این ماشین‌های مدل‌بالا اصلاً به من نمی‌آید و همه می‌فهمیدند که این بیا و بروها هیچ‌گونه مناسبتی با من ندارد و اصلاً این همه آدم‌های شیک‌وپیک و ماشین و دم و دستگاه به من نمی‌آید!
در تمام دوران حضور عبدالله فردوس در منزل ما من و همسرم با هیچ کدام از افراد خانواده‌هایمان رفت و آمد نداشتیم. حتی عید نوروز برای همه این طور شایع کرده بودم که مسئول آماده کردن و تمرین نمایش بسیار مهمی هستیم. شاید هم اقوام باور کرده بودند که مثلاً من فعالیت سیاسی می‌کنم. ولی مشخص نبود چه نوع فعالیتی. شاید هم دارم کار خطرناکی می‌کنم که دلم نمی‌خواهد اقوام کوچک‌ترین اطلاعی از آن داشته باشند.
ولی واقعیت این بود که من ناگهان جایی افتادم که فکر نمی‌کردم. درحقیقت من برای فعالیت‌های سیاسی اصلاً ساخته نشده بودم. من عاشق کارم بودم و هر جایی که بهترین را ارائه می‌داد، من سر و کله‌ام پیدا می‌شد و طلبه‌وار جلو می‌دویدم.
گروه تئاتر عبدالحسین نوشین و حسین خیرخواه گروهی نبود که آدم بتواند از آن بگذرد و ورود من به این گروه ورود به دانشگاهی بسیار مهم بود.
در این ایام در آن روزهایی که به وزارت بهداری می‌رفتم، گاهی برای اجتماعات، برنامه هنری اجرا می‌کردم.
از تمام حسابداران وزارتخانه‌ها دعوت شده بود که جامعه حسابداران را تشکیل بدهند. درحقیقت یک جمع صنفی به راه بیاندازند. در آن شب مرا انتخاب کرده بودند که برای اختتامیه جلسه، قطعه هنری اجرا کنم. خوب من سالیان درازی بود که اصولاً پیش‌پرده یا قطعه اجرا نمی‌کردم؛ چون من در تئاتر سعدی مشغول بودم و مدت‌ها بود که پیش‌پرده نمی‌خواندم. بالاخره با وساطت رئیس روابط‌عمومی و اطلاعات وزارت بهداری از من خواستند از همان قدیمی‌ها یک برنامه اجرا کنم و بالاخره یکی از پیش‌پرده‌هایی که در تئاترهای لاله‌زار سال‌های ١٣٢۴ و ١٣٢۵ می‌خواندم، اجرا کردم.
در ضمن برای اینکه غیبت‌های طولانی من در اداره برایم دردسر درست نکند، با وجودی که واقعاً دوست نداشتم و برایم کهنه شده بود، مجبور بودم از این فعالیت‌ها بکنم.
شعری از پرویز خطیبی از زمان قدیم خواندم که به مدیرکل‌های وزارتخانه‌ها به خاطر دزدی‌های کلان و حیف و میل‌های اداری بد و بیراه می‌گفت. برنامه بی‌نهایت مورد استقبال قرار گرفت و مورد تشویق قرار گرفتم. 
غیبت‌های طولانی خودم را با این کارها صاف می‌کردم. فردای آن روز قبل از ظهر طبق معمول به تئاترسعدی رفتم. جلوی تئاتر با چند نفر از بچه‌های تئاتر سعدی و برادران صاحب تئاتر جمع بودیم که یک جیپ شهربانی جلوی تئاتر پارک کرد. یک شخصی با یک پلیس پیاده شدند و یک‌راست به طرف در تئاتر سعدیآمدند و سراغ مرا گرفتند. من جلو رفتم و خودم را معرفی کردم. ناگهان پاسبان مچ دست مرا گرفت و با کمک مأمور لباس شخصی به طرف جیپ بردند و با زور مرا هل دادند و سوار کردند.
جیپ که حرکت کرد، یکی از همکاران تئاتر سعدی از قضیه خانه من و مخفی شدن کسی در آن با اطلاع بود، فوراً با وحشت و دست‌پاچگی حسین خیرخواه و دیگران را باخبر می‌کند و به زودی تمام ارگان‌های مخفی حزب توده باخبر می‌شوند و دست به اقداماتی می‌زنند که هر چه زودتر محل اختفای عبدالله فردوس را عوض کنند.
من در جیپ انگار نفس نمی‌کشیدم؛ اصلاً مثل مرد. فقط فکر می‌کردم مگر من چقدر می‌توانم دوام بیاورم؟!
نوع شکنجه‌های متداول را شنیده بودم، ولی هیچ ‌وقت فکر نمی‌کردم که روزی خودم این ‌طور گرفتار شوم. صدای قلبم را می‌شنیدم با خودم فکر می‌کردم حتماً قضیه خانه مرا فهمیده‌اند و حالا مرا شکنجه می‌دهند تا آدرس خانه را نشانشان بدهم. تصمیم گرفتم هر قدر که می‌توانم تحمل کنم و به این زودی دهانم باز نشود ولی خودم می‌دانستم نمی‌توانم مبارز ورزیده‌ای باشم. من اصلاً نا ندارم راه بروم! دست به دامان خدا شده بودم. ای کاش همه‌اش خواب باشد فکر می‌کردم اگر تا ظهر دوام بیاورم، حتماً بچه‌های جلوی تئاتر سعدی که دیدند مرا گرفتند و بردند، کاری می‌کنند.
جلوی شهربانی، جیپ توقف کرد. پاسبان و مأمور شخصی مرا از پله‌ها به بالا هدایت کردند. اصلاً نمی‌توانستم راه بروم چشم‌هایم سیاهی می‌رفت؛ درست مثل اینکه مرا دارند می‌‌برند اعدام کنند و حکم اعدام قطعی شده و دیگر فرجی نیست و باید اعدام شوم.
به اتاقی خالی داخل شدم. بلافاصله در را بستند. اتاق به طرف حیاط شهربانی راه داشت. کف اتاق روی زمین ولو شدم. نمی‌دانم چقدر گذشت که دیدم یک آقایی که می‌شناختم و آن شب هم در جامعه حسابداران بود و حتی بعد از اجرای برنامه من، کلی هم مرا تشویق کرد، سروکله‌اش پیدا شد. با خوشحالی سلام کردم.
به طرفش رفتم. اصلا انگار نه انگار که مرا می‌شناسد. گفت: «دنبال من بیا.» به دنبال او، به اتاق دیگری که چند افسر پلیس نشسته بودند، هدایت شدم. افسرها بِرّ و بِر به من نگاه می‌کردند و گاهی پِچ‌پِچ‌کنان بیخ گوش یکدیگر حرف می‌زدند و می‌خندیدند. ناگهان در اتاق باز شد و دو نفر شخصی وارد شدند. همه نشستند. سکوتی برقرار شد. من هم اصلاً جرئت نمی‌کردم سرم را بلند کنم. هر چه دعا بلد بودم، خواندم. نذر کردم که اگر به خیر بگذرد، به فقرا پول بدهم. تنها کاری که می توانستم انجام بدهم این بود که دست به دامان خدا شوم؛ خدایا نجاتم بده… خدایا نجاتم بده…
یک افسر که درجه بالاتری داشت؛ گفت: «پسر این پیش‌پرده ضد دولتی را با اجازه چه کسی خواندی؟! کارت به اینجا رسیده پا تو کفش دولت می‌کنی؟!
ناگهان چشم‌هایم باز شد و متوجه شدم که آن ‌طوری که من فکر می‌کردم، نیست. لحظاتی خشکم زد و همین‌ طور به پرسش‌کننده خیره شده بودم. کم‌کم شروع به صحبت کردم. گفتم ضد دولتی نبود. دردِدل یک کارمند بود. آن را هم هشت سال پیش یک شب در لاله‌زار که در تئاتر پارس بودم، خوانده بودم. آن شب هم کارمندهای حسابداری جمع بودند، از من خواهش کردند تا اجرا کردم. اصلاً من سال‌هاست این برنامه‌ها را اجرا نمی‌کنم. خدا را شاهد می‌گیرم خودم هم دلم نمی‌خواست بخوانم. من دوست دارم تئاتر بازی کنم. مدت‌هاست از این کارها دست برداشته‌ام. اصلاً کسرِشأن من است. حالا گاهی تئاترسعدی کار می‌کنم گاهی تئاتر تهران، گاهی تئاتر پارس، گاهی تئاتر هنر.
کم‌کم صحبت و گفت‌و‌گوها درهم شد و یک کاغذ آوردند جلوی من که امضا کن که دیگر از این شعرها نخوانی و به تعهد خودت هم پایبند باشی… و الا…
بعد هم گفتند: «تو مرخصی، می‌توانی بروی.» باور نمی‌کردم. دیدم همان آقایی را که در جامعه حسابداران دیده بودم، شروع به حرف‌زدن کرد. فهمیدم آب از کجا گِل شده. با نگاهی که به او کردم، حرف‌هایی را که در شأنش بود، در دلم به او گفتم و سر تکان دادم. راه افتادم از پله‌های شهربانی که آمدم پایین، ناگهان این فکر به مغزم آمد که نه بابا، قضیه این ‌طوری نیست. حتماً بویی برده‌اند، حالا هم مرا مرخص کرده‌اند که دنبال من راه بیافتند و خانه را یاد بگیرند و اگر موفق بشوند، خدا می‌داند که چه پیش می‌آید. چه سر و صدایی راه می‌افتاد تمام خانواده من، همسرم، پسرم، همه را می‌گیرند و می‌اندازند هلُفدونی.
پیش خودم فکر کردم باید بسیار حساب‌شده رفتار کنم. از شهربانی به طرف خیابان سپه در باغ ملی راه افتادم. پیچیدم طرف توپخانه و رفتم جلوی روزنامه اطلاعات به طرف گلوبندک. جلوی بازار سوار یک اتوبوس شدم که اصلاً نمی‌دانستم کجا می‌رود. رفت تا آخر خط و راننده گفت: «آخر خط است پیاده شوید.»
اصلاً نمی‌دانستم کجاست. یک خرده پرسه زدم. آن موقع شروع حرکت اتوبوس‌ها از بازار بود و به راه‌آهن ختم می‌شد یا از بازار به طرف شرق تهران.
سوار یک اتوبوس شدم چند بار پیاده شدم. تقریباً از ظهر گذشته بود که بالاخره سوار خط هفده که می‌آمد پل چوبی شدم. با دقت تمام اطرافم را نگاه می‌کردم. با ترس و لرز به طرف خانه آماده انفجار حرکت کردم. چند کوچه هم این طرف و آن طرف رفتم تا کاملاً مطمئن شدم کسی دنبال من نیست.
بالاخره با بسم‌الله و قل هو الله، کلید را به قفل نزدیک کردم. در را باز کردم. حدوداً ساعت دو بعد از ظهر بود که دیدم آقای فردوس لباس پوشیده، کلاه و کیف به دست آماده در گوشه حیاط ایستاده و سر و صدای همسرم و مجید از آشپزخانه می‌آید. اصلاً متوجه جریانی که می‌گذرد نبودند. یکی از بچه‌های تئاتر که خانه ما را بلد بوده و رمز در زدن را هم می‌دانست، به اطلاع فردوس رسانده که آماده حرکت باشد. فردوس از یکی دو ساعت قبل از ظهر آماده در حیاط منتظر بوده و لحظه‌ای که مرا دید، با عجله به طرف من آمد و ناگهان سیلی محکمی به گوشم زد. سکوتی طولانی بین ما حاکم شد. 
هم من حیرت کردم، هم خودش. اصلاً متوجه نشد چه کاری کرده، گفت: «کسی دنبالت نبود؟»
فقط نگاه کردم. واقعاً نمی‌دانستم چه بگویم. فقط با سر اشاره کردم خیر و به طرف اتاق خودمان رفتم. دو سه بار صدا کرد: «عزت وایسا کارت دارم…»
اصلاً نمی‌توانستم کاری بکنم، جز اینکه بدوم در اتاق و تنها باشم.
با عجله دویدم. فردوس با شنیدن صدای زنگ در به سرعت به اتاق خود رفت و مخفی شد و از پشت شیشه حیاط را نگاه کرد. آقای حسام لنکرانی که بارها خانه ما آمده بود، داخل شد. خیلی راحت و سرحال گفت: «فردوس کجاست؟» فردوس با کیف دستی از اتاق بیرون آمد و به اتفاق خانه را ترک کردند.
شب رفتم تئاتر سعدی بچه‌ها دوره‌ام کردند. هر چه اتفاق افتاده بود، توضیح دادم البته به جز، خوردن سیلی.
قدری از طرف حسین خیرخواه و حسن خاشع مورد انتقاد قرار گرفتم که آدم وقتی مهمان دارد یا کسی در منزلش مخفی شده، نباید اصلا در اجتماعات شرکت کند و کلی راه و رسم یادم دادند.
بعد از چند روز به من خبر دادند که آقای فردوس امشب می‌آید. دم‌دمای غروب داشتم می‌رفتم برای خرید، چون هر وقت این رفت و آمد ها انجام می‌شد، یکی دو نفر تا دیروقت می‌ماندند و باید پذیرایی می‌شدند. از کوچه بن‌بست قدیمی خارج شدم. دیدم یک ماشین مشکی شیک، سر کوچه نگه داشت و فردوس پیاده شد و به اتفاق دو نفر به طرف پناهگاه حرکت کردند. با عجله رد شدم که زودتر خرید کنم که ماشین از جلوی من با سرعت عبور کرد.
همسرم مشغول آماده کردن غذا و مخلفات مربوطه شد. من هم در تاریکی در حیاط، روی پله‌های در ورودی نشستم و با خود حرف می‌زدم. چطوری ناخودآگاه افتادم وسط جریانی که فکر نمی‌کردم این شکلی شود. از برخورد فردوس ناراحت بودم. با خودم فکر کردم اگر می‌پرسید جریان چی بود و من تعریف می‌کردم، بخصوص پس از نجات از چنگال پلیس. چقدر خوشش می‌آمد که این طور آگاهانه رفتار کردم. آرزو می‌کردم یک طوری این قضیه تمام بشود. دیگر داشتم می‌بریدم….
از اتاق فردوس، صدای گفت‌وگو و بگوبخند به گوش می‌رسید. با وسایل پذیرایی به طرف اتاق رفتم. در زدم. فردوس گفت: «بیا تو.»
از دو نفری که با فردوس آمده بودند، دکتر یزدی را خوب می‌شناختم که خنده‌اش معروف بود. یک‌بار هم بالای سر پدرم که سخت مریض بود، آمده بود؛ البته قبل از تیراندازی به شاه.
دیگری را نمی‌شناختم. فردوس وقتی مرا دید لحظاتی سکوت کرد. من هم مستقیماً به او نگاه نکردم و واقعاً چیزی برای گفتن نداشتم. بالاخره سیلی استاد مَثَلی است قدیمی!
آخرهای شب میهمان‌ها رفتند و ساعت‌ها و چراغ ‌اتاق فردوس روشن بود.
این اواخر فردوس اغلب تنها بود و بیشتر به فکر فرو می‌رفت، طوری که گاهی برایش قهوه می‌بردم. لحظاتی متوجه نمی‌شد و من او را متوجه می‌کردم. قهوه ترک را با لذت می‌خورد. سیگاری آتش می‌زد و یک صفحه کلاسیک گوش می‌داد و چشمانش را می‌بست و در خود غوطه‌ور می‌شد. این طور قهوه خوردن فردوس آن ‌قدر زیبا و دوست‌داشتنی بود که بعدها من این کار را می‌کردم، ادایش را درمی‌آوردم. منتهی کسی نبود به من نگاه کند و لذت ببرد. اصلاً هم نمی‌دانستم واقعاً من از خوردن قهوه و پکی به سیگار و گوش کردن به موسیقی کلاسیک لذت می‌بردم یا خودم می‌دانستم دارم ادا درمی‌آورم. چیزی از موسیقی نمی‌فهمیدم.
روز بعد، پس از صبحانه فردوس مرا صدا کرد و گفت: «می‌‌خواهم برایم وسایلی تهیه کنی.» گفتم: «خوب آقا چه چیزی می‌خواهید؟»
یک ساعت امگا خواست و چند قواره پارچه کت و شلواری که قرار شد من نمونه آن را ببرم که رنگ و جنس پارچه آن را انتخاب کند. یک جفت دستکش چرمی و یک ساک که بتواند روی دوشش بیاندازد و حملش آسان باشد هم سفارش داد. با توضیحاتی که فردوس برای خرید داد، حدس زدم مثل اینکه انشاءالله می‌خواهد برود سفر! گفت‌و‌گو با فردوس به اینجا منتهی شد که حتی همسرم نباید از این مسئله باخبر باشد. کاملاً مخفی و بسیار ماهرانه باید خرید انجام شود. فردای آن روز، شروع کردم به خریدـ البته با پولی که در اختیارم گذاشته بودـ سه قواره کت و شلوار انگلیسی، یک ساعت بند چرمی و یک ساک چرمی خوش‌رنگ…
تقریباً اواخر تابستان ١٣٣١ بود که یک روز فردوس گفت: «بعد از اینکه من رفتم، یکی از همکاران که می‌شناسی می‌آید اثاثیه کمی که اینجا دارم، می‌برد؛ کتاب‌ها، صفحه‌ها، گرامافون و…
همین‌ طور نگاهش می‌کردم، گفتم: «قراره جایی تشریف ببرید؟»
فردوس نیم‌نگاهی به من کرد و بعد از سکوتی طولانی سرش را بلند کرد و گفت: «بعدا به تو می‌گویم. ولی نباید به کسی بگویی.»
معلوم بود که فردوس خودش را آماده می‌کند که برود. صفحه‌ها را بسته بود و کتاب‌ها و لوازم شخصی. ساک‌دستی پر از وسایلی بود که من خریده بودم. به اضافه مقداری قهوه و سیگار که خانم لرتا آورده بود.
چند روزی گذشت. یک روز بعد از ظهر صدای زنگ در شنیده شد. در را باز کردم.
دکتر مرتضی یزدی، حسام لنکرانی و آقای دیگری که می‌دانستم از اعضای بالای کمیته مرکزی حزب توده است، وارد حیاط شدند. برای چهار نفر صندلی گذاشتم. مختصر پذیرایی کردم. فقط یکی دو جمله شنیدم که از طریق آشنایان تمام برنامه‌ها حتی برنامه‌های آن طرف هم هماهنگ شده است. فردوس برای آخرین بار به اتاق خود رفت. و با ساک‌دستی، کلاه، عینک و پالتو همیشگی در دست وارد حیاط شد و گفت: «آماده‌ام.»
کمی بگوبخند کردند تا هوا کاملاً تاریک شد. فردوس مقداری میوه و خیار با یک کارد میوه‌خوری و یک نمکدان در دستمال پیچید و در ساک قرار داد و آماده حرکت شد.
من، همسرم و مجید برای خداحافظی آماده بودیم، خلاصه فردوس خداحافظی کرد و به خاطر زحمات و مشکلات زیادی که در این مدت بر دوش همسرم بود تشکر کرد. مجید هم که از همه چیز بی‌اطلاع بود، فقط نگاه می‌کرد!
فردوس وقتی جلوی من آمد که خداحافظی کند، گفت: «انشاءالله بعد از انقلاب ـ منظورش انقلاب توده بود ـ شانس دیدن شما را داشته باشم.» هر چهار نفر خندیدند. مثل اینکه می‌‌دانستند بعدها چه اتفاقی خواهد افتاد. (واقعاً چه اتفاق‌هایی هم افتاد!)
با خداحافظی و دیده‌بوسی چند قطره اشک هم روان شد. لحظه‌ای که می‌‌خواست از در حیاط بیرون برود، دست مرا گرفت برد گوشه حیاط و گفت: «عزت آن قضیه را فراموش کن. به جان کاوه و به جان لریک (نوشین، لرتا همسرش را به این نام صدا می‌کرد) دست خودم نبود. از لحظه‌ای که شنیدم تو را گرفتند و به من خبر دادند که آماده بشوم برای تغییر محل، سخت‌ترین لحظات دوران مخفی بودنم بود.»
هر چهار نفر از در خارج شدند. تا سر کوچه دنبالشان رفتم. فردوس باز هم از من و همسرم تشکر کرد.
یک ماشین مشکی خیلی شیک آماده بود. سوار شدند. لحظاتی ایستادم و سرم را رو به آسمان کردم. هوا صاف و آسمان پر از ستاره بود. ته دلم گفتم: «خدا را شکر به خیر گذشت!»
به خانه برگشتم. من و همسرم بدون اینکه حرفی بزنیم یکدیگر را نگاه کردیم. نزدیک به دو سال با چه ترس و لرزی و با چه زحمتی زندگی کردیم. قطع رابطه با همه فامیل و دوستان در حیاط کوچک با یک زندانی فراری که در حقیقت خود ما هم زندانی بودیم. مجید هم زندانی بود.
بعد از یکی دو روز که از رفتن فردوس گذشت. به من پیغامی داده شد که شب یا بعدازظهر بروم منزل خانم لرتا. من خیال می‌کردم که فردوس را دم مرز گرفته‌اند. راوی گفت: «نه، ناراحت نشو. میهمانت از مرز گذشته. الان در خاک شوروی است.»
چند روزی نگذشته بود که یک نفر آمد دَمِ در خانه. اول وقت بود قبل از اینکه از خانه بیرون بروم. بعد از سلام و علیک، گفت: «من براتون پیغام آوردم. لطف کنید هر چه زودتر خانه را خالی کنید. مورد احتیاج حزب است.»
گفتم: «من خانه را اجاره کردم. اجاره‌نامه رسمی دارم.»
گفت: «به آن کاری نداریم. ما اجاره را به شما می‌دهیم، شما پرداخت می‌کنید. فعلاً اقدام کنید. هر چه زودتر جایی پیدا کنید و بروید. زود اینجا را تخلیه کنید.
تازه گرفتاری بعد از رفتن فردوس شروع می‌شد. اولاً خانه در اجاره من بود، اگر بخواهند فعالیت حزبی بکنند و خانه لو برود یقه مرا می‌گیرند. دوم اینکه همسرم فرزند دوم را می‌خواست به دنیا بیاورد. تئاتر هم که تعطیل بود کاری نبود. بالاخره به ناچار با رفت و آمد طرف رابطه، برای تخلیه خانه، در منزل مادر محمد‌علی جعفری، اتاقی اجاره کردم و سریع اسباب‌کشی کردم. و کلید را به رابط دادم. قرار شد هر بار برای اجاره‌خانه به آدرسی که دادم بیاید و سر برج پول بیاورد. چون هم بی‌کار بودم و هم پول و هم زایمان زنم در پیشِ رو بود. 
بعد از چند ماه هنگامی که اجاره را به سرهنگ دادم، باید می‌رفتم منزلش، خیابان فخرآباد پل چوبی. به من گفت: «بفرمایید تو. دلم نمی‌‌خواست بروم چون حس کردم می‌خواهد مطلبی به من بگوید.»
به هر حال رفتم و گفت: «آیا شما خانه مرا به کس دیگری اجاره دادید؟»
مانده بودم چه بگویم، «گفتم: نه.» اما یکی از اقوام آمد تهران جا نداشت. خواهش کرد چند روزی خانه در اختیارشان باشد… من هم به خاطر وضعِ‌حمل همسرم باید پیش اقوام نزدیک‌تر باشم…
قول دادم هر چه زودتر خانه را تخلیه و تحویل بدهم. سرهنگ آدم بسیار خوبی بود. اصلاً نفهمیده بود که چه کارها انجام می‌شده. به هر حال کارهای سیاسی است و خطرناک. حالا من بدبخت نمی‌دانم برای تخلیه به چه کسی مراجعه کنم. رفتم در خانه وقت و بی‌وقت در زدم. هیچ‌ کس نبود.
گرفتار یک دردسر جدید شده بودم. اگر سرهنگ برود و شکایت کند، من از کجا بدانم که در آن خانه چه خبر است. بالاخره از طریق رفقای بالا که می‌شناختم و آقای دکتری که مطب داشت و هر پانزده روز یک‌ بار برای اصلاح فردوس می‌آمد، دست به دامن شدم که تو را به هر کس که می‌پرستی مرا نجات بده. من با این قایم‌موشک‌بازی دارم دق می‌کنم. حال مرا تشخیص داد و گفت: «به زودی ترتیب کار را می‌دهم.»
بعد از پانزده روز، تقریباً نیمه ماه کلید‌های خانه را برای من به آدرسی که داده بودم آورد. سراسیمه دویدم، رفتم و در خانه را باز کردم. چه خانه‌ای درست کرده بودند، مثل کارخانه آهن‌بری. آن ‌قدر آشغال بود که اصلاً نمی‌شد تشخیص داد چه خبر است. خلاصه رفتم سراغ سرهنگ کرایه یک ماه را جور کردم. با قربون و صدقه سرهنگ را بردم محضر اجاره‌نامه را فسخ کردم. از سرهنگ خواهش کردم خانه را تمیز کنم. گفت: «نه، می‌دهم کارگر آنجا را تمیز کند.» گفتم: «خیلی آشغال و وسایل اضافی آنجا هست.» سرهنگ گفت: «همه را می‌دهم آشغالی ببرد…»
بعدها یک روز سرهنگ را دیدم، گفت: «آقای انتظامی در آن خانه چه کار می‌کردند؟ بمب می‌ساختند؟ پر از براده‌آهن بود. کارگاه تولیدی درست کرده بودند!
من باید یک طوری خودم را نجات می‌دادم. بالاخره رامین به دنیا آمد. شب و روز نداشتم. حالت دیوانه‌ها را داشتم. می‌خواستم فرار کنم. تصمیم گرفتم از مملکت بزنم بیرون. ماه‌ها طول کشید تا نقشه رفتن کامل شود…
êêê
بیشتر هنرپیشگان آن روزهای تئاترهای فردوسی و سعدی از میان ما رفته‌اند، هرچند که یادشان باقی است، پیش‌کسوتان هنر تئاتر این مرز و بوم، چهره‌هایی مثل عبدالحسین نوشین، لرتا، حسین خیرخواه، حسن خاشع، محمد‌علی جعفری، عطاءالله زاهد، محمدتقی کهنمویی، تقی مینا، رضا مینا، منوچهر کی‌مرام، رضا رخشانی و…
اما هنوز هستند تعدادی از آن یاران دیروز که حضورشان غنیمتی است، اگر بهایشان را بدانیم: نصرا‌الله کریمی، مهدی امینی، توران مهرزاد، ایران عاصمی و فلور انتظامی به سراغشان رفتیم تا روایت آن‌ها را هم از آن روزها بشنویم.
توران مهرزاد که نوشین را افتخار نمایش ایران و بهترین استاد تئاتر و نیز شاگردانش را جزء بهترین‌ها می‌داند، معتقد است: «که خودش الفبای تئاتر را از او یاد گرفته است.»
نام واقعی من فاطمه بزرگمهر است که در خانه همه مرا توران صدا می‌کردند. روزی استادم از من پرسید: «متولد چه روزی هستی»، گفتم: «ده مهر.» آن روز استادم، نوشین نام مرا مهرزاد گذاشت و از آن به بعد همه مرا توران مهرزاد صدا کردند. یک شب در تئاتر سعدی یکی از بچه‌ها که مرا می‌شناخت آمد و به من گفت: «شب، چه ساعتی به خانه‌ات می‌روی؟» گفتم: «ساعت نه». گفت: «ساعت نه و نیم در خانه‌ات را باز بگذار که یکی از دوستان عزیز می‌آید.» اسمش را نگفت. نمی‌دانید وقتی که دیدمش چه حالی داشتم، نوشین بود. همان شب از زندان فرار کرده بود. چند روزی پیش ما بود که بعد بردنش جایی دیگر، که ما اول نفهمیدیم کجا رفته است. ولی بعد، یک روز فلور همسر آقای انتظامی ما را برای ناهار دعوت کرد که با همسرم خاشع آنجا رفتیم. آقای نوشین هم آنجا بودند و من آن روز فهمیدم که مخفی‌گاه نوشین منزل آقای انتظامی بوده است. بعدها هم شنیدم که نوشین از مرز خارج شده. ولی این‌که چند وقت در منزل آقای انتظامی بوده و کی رفته دقیقاً نمی‌دانم. آن‌ موقع نوشین فراری بود و مخفی. نمی‌شد زیاد رفت و آمد کنیم…
ایرن زازیانس (عاصمی)، هنرمندی که از تئاتر سعدی وارد این گروه شد، می‌گوید: «برای افتتاح تئاترسعدی قرار بود خانم لرتا «بادبزن خانم ویندرمیر» را به روی صحنه ببرد. برای نقش «خانم ویندرمیر» مرا انتخاب کردند. ولی خانم مهرزاد توقع داشت با توجه به سابقه‌اش این نقش را به او بدهند نه به من که یک دختر جوان تازه از راه رسیده بودم. بعد خانم لرتا با آقای نوشین که در زندان بود صحبت کردند و جریان را گفتند. آقای نوشین خواسته بودند مرا ببینند. به همین دلیل من به همراه خانم لرتا به زندان قصر رفتم. اولین بار بود که آقای نوشین را ملاقات می‌کردم؛ آن هم در دفتر زندان. نوشین از من خواست که از روی میز یک کتاب بیاورم. شاید می‌خواست به این بهانه راه رفتن مرا ببیند. در حقیقت آن روز در زندان قصر من اولین تست بازیگری‌ام را دادم. کلی با هم حرف زدیم. بعد با خانم لرتا به زبان فرانسه صحبت کرد و گفت که این نقش را به من بدهند.
فکر می‌کنم هنگام اجرای همین نمایش بود که می‌دیدم در پشت صحنه خانم لرتا اشک به چشمان داشت و ناراحت بود. بعد بچه‌ها گفتند: «اعضای کمیته مرکزی حزب توده از زندان فرار کرده‌اند که نوشین هم یکی از آن‌ها بود، چند وقت بعد متوجه شدم که نوشین در منزل آقای انتظامی مخفی شده است. به هر صورت هر زندانی سیاسی که فرار می‌کرد در خانه کسی مخفی می‌شد؛ ولی این‌ گونه نبود که هر کسی به دیدن آن فرد فراری برود. به غیر از همسر و پسرش، فقط کسانی می‌توانستند به ملاقاتش بروند که از دوستان قدیمی تئاتری‌اش بودند و آشنایی‌شان برمی‌‌گشت به سال‌های گذشته، سال‌های تئاتر فردوسی؛ یا آدم‌های حزبی بودند که گاهی پیام حزبی هم داشتند. و من دختر جوان نوزده ساله‌ای که تازه وارد گروه شده بودم و حزبی هم که نبودم، دیگر دلیلی وجود نداشت که به من بگویند بیا اینجا نوشین را ببین. بنابراین هیچ وقت فرصت و موردی پیش نیامد بروم منزل آقای انتظامی که ایشان را ببینم.

فلور انتظامی (فاطمه روستا) همسر عزت‌الله انتظامی که در تئاتر سعدی در نمایش‌های «شنل‌قرمز»، «تارتوف»، «از طبح خارج شده» و «مونتسرا» ایفای نقش داشته است و همچنین پنجاه و هفت سال در صحنه زندگی همراه و هم‌دوش انتظامی بوده، از آن روزها می‌گوید: «پنجاه و هفت سال زندگی مشترک با یک هنرمند طبیعتاً خاطرات زیادی را به همراه دارد. آن زمان که آقای نوشین منزل ما مخفی بود، شب باید خیلی زود خودم را به منزل می‌رساندم تا غذا را تهیه و آماده کنم. بعضی از بچه‌ها برای تمرین خانه ما می‌آمدند؛ مرحوم خاشع، مرحوم خیرخواه، مرحوم تقی مینا، لرتا همسر آقای نوشین، همچنین آقای نصرت کریمی، خانم توران مهرزاد، ولی بقیه هنرپیشگان اجازه نداشتند بیایند. روزهای خیلی سختی بود. ما با هیچ کدام از اقوام رفت و آمد نداشتیم. تا جایی که یادم می‌آید حدودا نزدیک به هفده یا هجده ماه آقای نوشین با ما زندگی می‌کردند که در تمام این مدت من با ترس و نگرانی زندگی می‌کردم.

نصرت‌الله کریمی هم از معدود افرادی است که در مدت مخفی بودن نوشین، به خانه انتظامی رفت و آمد داشته، چنین می‌گوید: «با دوست دیرین و هنرمندم عزت‌الله انتظامی، در کلاس اول هنرستان صنعتی آشنا شدم. هر دو از شاگردان سید عبدالحسین نوشین بودیم و در تئاترهای فرهنگ، فردوسی و سعدیهمکاری هنری داشتیم و در گروه تئاترال سیار به کارگردانی حسین خیرخواه، در اغلب شهرستان‌های ایران نمایش اجرا کردیم. دو دوست یک‌رنگ و همکار در فعالیت‌های هنری بودیم. این دوستی هنوز هم ادامه دارد.
هنگامی که نوشین نمایشنامه «خروس سحر» را که خود نوشته بود، تمرین می‌کرد، نقش بزرگی به انتظامی محول کرده بود. وقتی بعضی از همکاران با حیرت و شاید هم باانگیزه حسادت از استاد پرسیدند: «چرا این نقش بزرگ را به انتظامی تازه‌کار داده است»، استاد نوشین پاسخ داد: «این انتظامی تیپ‌های عامی جامعه ایران را می‌شناسد. او بهتر از من می‌داند یک قهوه‌چی چگونه پاشنه گیوه را ور می‌کشد و تلوتلوخوران راه می‌رود.» نوشین پس از یک ماه تمرین، نمایشنامه‌ای را که خود نوشته بود، ضعیف تشخیص داد و از اجرای آن صرف‌نظر کرد.
هنگامی که نوشین همراه دیگر رهبران حزب توده ناخواسته از زندان گریخت. در خانه دوستان و همکارانش مخفیانه زندگی می‌کرد. او قبل از پناهندگی به شوروی سابق، در حدود یک سال و نیم در خانه انتظامی مخفی بود. اعضای گروه پنج نفری که مسئول اداره امور هنری تئاتر سعدی بودند، گاه‌به‌گاه برای دریافت رهنمودهای هنری یا حل اختلاف بازیگران در مورد تقسیم نقش یا پایه حقوق مادی که بیشتر اوقات به علت خودخواهی‌های بعضی از بازیگران بروز می‌کرد، در آن خانه با نوشین ملاقات می‌کردند.
نوشین فقط به سه سال حبس محکوم شده بود و هنگام فرار، در حدود یک سال از محکومیت او باقی بود. اصرار متعصبانه رهبری حزب توده بر اینکه همه با هم فرار کنند. موجب شد که او را هم با خود ببرند. اگر نمی‌رفت می‌توانست خدمات شایسته‌ای به تئاتر معاصر ایران ارائه دهد.
پس از نمایش، چراغ گاز، در تئاتر سعدی، گویا کیانوری با کمک چند نفر از پرقیچی‌های خود شایع کرده بود که نوشین از نظر ایدئولوژی مسئله‌دار است. نمی‌دانم این شایعه از کجا به گوش محمدعلی جعفری رسیده بود. یک شب هنگامی که پس از نمایش، تئاتر را ترک می‌کردیم، من و صادق شباویز و جعفری چون راهمان یکی بود. از بهارستان عبور می‌کردیم. جعفری مسئله‌دار بودن نوشین را با ما در میان گذاشت بدون این‌که بگوید از چه کسی شنیده است. صادق که صادقانه رابطه مرید و مرادی با نوشین داشت، گفته جعفری را به گوش نوشین رساند و نوشین که سخت عصبانی شده بود، نامه اعتراض‌آمیزی گویا به کمیته مرکزی نوشته بود. از پراکندن این‌ گونه شایعات شکایت کرده بود. رهبری حزب برای اینکه پای کیانوری به میان نیاید، دستور داده بود برای رسیدگی به این شایعه، جلسه محاکمه حزبی تشکیل شود. این جلسه با هیئت پنج نفری در حضور نوشین، در خانه انتظامی تشکیل شد که تا نیمه شب ادامه داشت. من هم در این جلسه حضور داشتم. زنده‌یاد جعفری به عنوان سپرِ بلای کیانوری محکوم شد و به این طریق غائله هم ظاهراً ختم شد. این اختلافِ نظر در تمام دوران مهاجرت هم گویا بین نوشین و گروه طرفداران کیانوری ادامه داشته است، زیرا نوشین به طور غیر رسمی خود را از جلسات هفتگی هیئت رهبری کنار کشید و اواخر عمر به طور پی‌گیر به پژوهش در شاهنامه فردوسی پرداخت.

مهدی امینی کارگردان، بازیگر و مترجم تئاترهای فردوسی و سعدی هم در این باره گفت: تا آنجا که به یاد دارم در آن زمان من هم مانند بسیاری دیگر اطلاع دقیقی نداشتم که آقای نوشین کجاست و ظاهراً تصور می‌شد، که ایشان به اتفاق سایر زندانی‌ها بلافاصله از ایران خارج شده است. در سال‌های بعد که نوشین دیگر در ایران نبود من از همکار خودم آقای خیرخواه شنیدم که آقای نوشین قبل از خروج از ایران مدتی در خانه آقای عزت‌الله انتظامی به طور مخفی زندگی می‌کرده است.

و اینک مروری بر شرح حال نوشین به قلم احسان طبری (برگرفته از مجله آرمان، دوره دوم، سال اول، شماره 12، 8 اردیبهشت 1358):
عبدالحسین نوشین فرزند محمدباقر نوشین در سال 1284 شمسی (1905 میلادی) در مشهد متولد شد، وی در کودکی یتیم شد، لذا دایی او که زندگی مرفهی داشت، تربیتش را به عهده گرفت. نوشین در اوان جوانی به جنبشی که کلنل محمدتقی‌خان پسیان بر رأس آن قرار داشت، علاقه‌مند شد و حتی گویا در سازمان ژاندارمری نام نوشت. بعدها نوشین در تهران وارد مدرسه نظام گردید. او را به بهانه نقض انضباط و نافرمانی ولی، در واقع به علت آنکه زیر اطاعت کورکورانه و زورگویی نمی‌رفت از مدرسه نظام اخراج کردند. از آن پس او تحصیل متوسطه خود را در دارالفنون دنبال کرد. در سال 1307 که نخستین گروه محصلین ایرانی به اروپا اعزام شد، نوشین در میان آن‌ها بود.
در جریان تحصیل نوشین در اواسط تحصیل خود یک‌ بار به تهران آمد و در کلوپ ایران جوان پیس‌هایی را که خود وی یا دیگران ترجمه کرده بودند به صحنه گذاشت. پس از یک دوران فعالیت کوتاه تئاتری نوشین یک بار دیگر برای تکمیل تحصیل به اروپا بازگشت. سرانجام در سال 1311 نوشین از فرانسه به ایران مراجعت کرد.
شخصیت هنری نوشین به ویژه در دوران هزاره فردوسی بروز می‌کند. در دوران این جشن‌ها خاورشناسان از اکناف جهان به تهران آمدند. در این ایام نوشین به همراهی آهنگساز، مین‌باشیان، سه قطعه از شاهنامه فردوسی یعنی «رستم و تهمینه»، «زال و رودابه»، «رستم و کیقباد» را به صحنه می‌گذارد. در قطعه اول و سوم نوشین خود نقش رستم را ایفا می‌کرده است. در این ایام است، همکاری او با لرتا همسر آیند‌ه‌اش که از چند سال پیشتر شروع شده بود، بیش از بیش بسط می‌یابد و سرانجام منجر به زندگی مشترک و فعالیت مشترک هنری می‌شود.
در همین ایام است که آشنایی با دکتر تقی ارانی شروع می‌شود. ارانی در آن ایام سرگرم فعالیت‌های سیاسی و انقلابی بود و مجله دنیا را انتشار می‌داد. نوشین پیوسته خاطرات نیرومند این آشنایی و همکاری را با خود داشت. پس از دستگیری دکتر تقی ارانی و گروه پنجاه‌وسه نفره در سال 1316 نوشین بنا به دعوتی که شده بود به همراهی لرتا و حسین خیرخواه هنرپیشه برای شرکت در فستیوال تئاتری شوروی به مسکو رفت. نوشین در مسکو با فعالیت خلاق تئاتری کسانی مانند «استانیسلاوسکی» و «میرهلد» آشنا می‌شود و از آن‌ها عمیقاً فیض می‌گیرد. خاطرات این سفر نیز در ضمیر نوشین به شکل عمیقی حک شده بود. نوشین از آنجا به فرانسه مراجعت می‌کند. در فرانسه جهان‌بینی انقلابی مارکسیستی ـ لنینیستی نوشین شکل گرفت.
پس از بازگشت به ایران، نوشین به انواع فعالیت‌های تئاتری و ادبی پرداخت و دست به ترجمه برخی آثار شکسپیر زد. وی همراه روشن‌فکران دیگر مانند صادق هدایت، فضل‌الله صبحی مهتدی، نیما یوشیج و دیگران در «مجله موسیقی» که تحت نظر آهنگ‌ساز مین‌باشیان نشر می‌یافت مشغول کار شد. در همین سال‌هاست که همراه بعضی از هنرپیشگان تئاتر، «هنرستان هنرپیشگی تهران» را در سال 1318 تأسیس می‌کند. ولی نوشین در امور این هنرستان بعدها دخالتی نداشت و حتی به آن با نظر انتقادی می‌نگریست.
دوران پس از شهریور سال1320 (سپتامبر 1941) برای نوشین دوران فعالیت وسیع اجتماعی، هنری و ادبی است. نوشین به همراه رفقای آزادشده از زندان یا بازگشته از تبعید در تأسیس حزب توده ایران شرکت مؤثر ورزدید. در مهر ماه سال 1321 در نخستین کنفرانس تهران به عضویت کمیته ایالتی تهران که در آن ایام نقش کمیته مرکزی را ایفا می‌نمود انتخاب شد و از آن تاریخ تا پایان عمر در سمت عضو دستگاه رهبری مرکزی حزب باقی ماند.
در سال 1323 (1944) نوشین تئاتر فرهنگ را بنیاد می‌گذارد. این نخستین مؤسسه تئاترال جدی در تاریخ تکامل تئاتر ایران است. نوشین به همراه همسرش لرتا و هنرپیشگان حسین خیرخواه، حسن خاشع، صادق شباویز، جلال ریاحی، توران مهرزاد، نصرت‌الله کریمی، مهین و مصطفی اسکویی، جعفری، بهرامی، کهنمویی، امینی و دیگران برخی آثاری را که ترجمه کرده بود به صحنه می‌آورد.
از آن جمله است «تپاز» یا «مردم» اثر دراماتورگ فرانسوی «مارسل پانیول» که نوشین قبل از آن نیز آن را چند بار به صحنه آورده بود. «ولپن» اثر دراماتورگ کلاسیک انگلیسی «بن‌جانسن» (به تنظیم رومن رولان نویسنده فرانسوی و استفان تسوایک یک نویسنده آلمانی) که برای اولین بار به صحنه می‌آمد، و نیز «وزیرخان لنکران» اثر «میرزا فتحعلی آخوندف» که نوشین آن را به عنوان نمایش ایرانی و ملی به صحنه آورد. بعدها کار او را در این تئاتر همکاران او دنبال کردند.
در آن دوران که نوشین نقش خود را در تکامل تئاتر کشوری بازی می‌کرد، به تدریج هنر نمایشی سنتی ایران که متعلق به جامعه فئودال ما بود، به سوی زوال می‌رفت. سیاست مدرنیزاسیون سطحی و عامیانه‌ای که در زمان رضاشاه دنبال می‌شد به این زوال هنر سنتی کمک کرد. هنرهای نمایشی از قبیل «شبیه‌خوانی یا تعزیه‌گردانی»، «بقال‌بازی»، «تقلید‌های روحوضی»، «خیمه شب بازی»، «معرکه گیری و مناقب‌خوانی»، «نقالی و سخنوری»، «حاج فیروز» و امثال آن از رواج افتاده بود. پس از انقلاب مشروطیت تکان نیرومندی در شئون زندگی معنوی ما پدید آمد و از آن جمله گام‌هایی برای تقلید هنر نمایشی و دراماتورژی غربی به عمل آمد و مفاهیم و مقولات این هنر مانند: «پیس»، «دکور»، «گریم»، «آکتور»، «صحنه»، «پرده»، «تراژدی»، «کمدی» و غیره در ایران رخنه کرد.
قبل از نوشین کسانی مانند محمودآقا ظهیر‌الدینی مؤسس «کمدی اخوان» (١٣٠٣) و میریوسف‌الدین کرمانشاهی مؤسس استودیوی درام کرمانشاهی (1311 ـ 1312) دست به کوشش‌های ارزنده‌ای برای اعتلای هنر نمایشی در ایران زدند. به تدریج کلوپ‌ها و مؤسسات تئاتری مانند «کلوپ موزیکال»، «جامعه باربد»، «تئاتر نکیسا»، «تئاتر هنر» و غیره به وجود آمد، ولی هیچ‌ یک از این مؤسسات و کارگردانان، هنرپیشگان و مدیرانی که در آن به نوبه خود مساعی متعددی برای تئاتر ایران به کار بردند، موفق نشدند برای تئاتر آن جاذبه، نفوذ و اتوریته‌ای را ایجاد کنند که نوشین توانست. این تحول کیفی به قدری بارز و محسوس بود که همه حتی کسانی که با نوشین رقابت می‌کردند، به آن اعتراف داشتند و دارند.
نوشین پس از آن که در مرداد ماه سال 1323 در نخستین کنگره حزب توده ایران به عنوان عضو کمیسیون تفتیش کل انتخاب شد، برای انجام کار حزبی به خراسان رفت و مسئولیت کمیته ایالتی حزب توده ایران در خراسان را متعهد گردید. سال‌های 1324 و 1325 را نوشین در مشهد گذراند. سپس به تهران بازگشت. این ‌بار نوشین «تئاتر فردوسی» را در سال 1325 (1946) بنیاد گذاشت و آثاری مانند «مستنطق»، اثر ج. پریستلی دراماتورگ انگلیسی ترجمه بزرگ علوی:
«پرنده آبی»، اثر موریس مترلینگ نویسنده بلژیکی ترجمه خود نوشین»، «سه دزد»، یک پیس ایتالیایی ترجمه خود نوشین و غیره را به صحنه می‌گذارد. همکاران نوشین در تئاتر فردوسی همان همکاران او در تئاتر فرهنگ بودند. این تئاتر نیز اهمیت و شهرت و محبوبیت بزرگی کسب کرد. در همین سال نوشین در نخستین کنگره نویسندگان ایرانی شرکت جست و در بحث‌های کنگره شرکت فعال ورزید. در سال 1326 نوشین مهم‌ترین درام خود را به نام «خروس سحر» در مجله «مردم» منتشر ساخت.
در اردیبهشت سال 1327 دومین کنگره حزب توده ایران تشکیل شد. نوشین در این کنگره به عضویت کمیته مرکزی انتخاب گردید. چنان‌چه می‌دانیم پس از کنگره حزب به سوی تحکیم سازمانی خود می‌رفت. ولی در بهمن سال 1327 ارتجاع ایران با بهانه قرار دادن سوء‌قصد ناصر فخر‌آرائی به جان شاه، حزب ما را غیرقانونی اعلام کرد و دست به توقیف رهبران و فعالان حزب زد. نوشین در این ایام بازداشت شد. و در ایام بازداشت او، با همکاری و راهنمایی‌های وی از زندان و تحتِ نظر مستقیم لرتا همسر وی، تئاتر سعدی تأسیس گردید. در این تئاتر نیز دوستان و شاگردان هنری نوشین از تئاترهای فرهنگ و فردوسی مانند خیرخواه، خاشع، شباویز، ریاحی، جعفری، توران مهرزاد و دیگران فعالیت داشتند. این تئاتر بیش از دو ماه قبل خود موفقیت یافت و با به صحنه آوردن پیس‌هایی مانند، «چراغ گاز» (اثر پتریک هامیلتون دراماتورگ انگلیسی)، «بادبزن خانم ویندرمیر» (اثر اسکار وایلد ترجمه شخصی به نام مسعودی با تنقیح و تصحیح نوشین)، «شنل قرمز» (اثر اژن بریو ترجمه نوشین) و غیره توانست شهرت و اتوریته هنری بزرگی کسب کند. در ایام زندان نوشین اثر مهم خود را تحت عنوان «هنر تئاتر» که قبلاً تهیه کرده بود تکمیل کرد. این کتاب که نوشین آن را به لرتا تقدیم داشته است با تصریح آنکه در زندان قصر نوشته‌شده تاکنون دو بار در ایران به چاپ رسیده و کماکان بهترین درسنامه تئاتری است که به زبان فارسی نوشته شده است. نوشین کلیه تجارب غنی خود را به عنوان کارگردان و هنرپیشه در این کتاب جالب و پُرمحتوی منعکس کرده است.
در 25 آذر سال 1329 نوشین همراه نه تن دیگر از رهبران حزب و از آن جمله رفیق شهید خسرو روزبه که با نوشین دوستی و آمیزش نزدیک داشت موفق به فرار از زندان می‌شود. یک سال بعد نوشین به مهاجرت می‌رود و بیست و یک سال آخر زندگی او در مهاجرت ـ در اتحاد شوروی می‌گذرد.
کار بزرگ و پرارزش نوشین در مهاجرت شرکت در تصحیح شاهنامه اثر بزرگ حماسی فردوسی و انتشار متن انتقادی دقیقی است که تاکنون هشت جلد آن نشر یافته است. نوشین در عین حال واژه‌نامه دقیقی درباره این اثر و پژوهش در اطراف داستان‌های اساطیری شاهنامه دست زد. در جریان این فعالیت بزرگ و پردامنه نوشین سناریوهایی برای فیلم و تئاتر از شاهنامه تهیه کرده است. تمام کسانی که با نوشین کار کرده‌اند به نقش درجه اول او در انجام کار پُرمسئولیت و خطیر تصحیح شاهنامه نوشین اذعان دارند. نوشین در زمینه تحقیق ادبی و تاریخی از خود شخصیتی نشان داد که می‌توان برای آن ارزش عالی قائل شد.
یکی از فعالیت‌های مهم ادبی نوشین در دوران مهاجرت ترجمه آثار هنری از روسی به فارسی بود. ترجمه‌های متعدد نوشین از چخوف، تورگینف نویسندگان روس، یوری ناگی‌بین، چنگیز آیتماتف، نویسندگان معاصر شوروی چاپ شده است. اصولاً ترجمه آثار هنری از فرانسه و روسی به فارسی در فعالیت ادبی نوشین پیوسته جای مهمی داشته است. نوشین ترجمه «پرنده آبی»، اثر مترلینگ اتللو اثر شکسپیر را به ترتیب در سال‌های 1318 و 1319 در مجله موسیقی نشر داد. بعدها ترجمه پیس معروف گورکی «در اعماق اجتماع» را در مجله پیام نو منتشر کرد. ترجمه «هیاهوی بسیار برای هیچ» اثر شکسپیر را در سال 1329 نشر داد.
در ایام مهاجرت همچنین به نوشتن داستان‌های بزرگ و کوچک مانند «خان و دیگران»، «لاله»، «آدم بزرگ»، «شغال بیشه مازندران»، و غیره دست زد، برخی از این نوشته‌ها در شماره‌های مجله دنیا منتشر شده است. داستان «خان و دیگران» نیز به وسیله دایره نشریات حزب ما، طبع و نشر گردیده است. برخی از داستان‌های نوشین و از آن جمله «خان و دیگران» به زبان‌های روسی و آلمانی ترجمه شده است.
و اینک که از داستان‌نویسی نوشین سخن می‌گوییم خوب است یادآوری کنیم که در ایام توقف در ایران نیز نوشین داستان‌هایی نوشته است. از جمله: «میرزا محسن» و «استکان شکسته». داستان کوچک اخیر در مجله «مردم» ارگان تئوریک و سیاسی حزب نشر یافته بود.
رفیق عبدالحسین نوشین در روز یکشنبه 12 اردیبهشت سال 1350 پس از یک سال بیماری دشوار در سن 66 سالگی درگذشت. رفیق و دوست گرانمایه و هنرمند از جمع ما رفت. قلبی پرهیجان و بشردوست که عواطف اصیل زندگی و رنج‌های آن را شناخته بود از تپیدن باز ایستاد، ولی خاطره این دوست زوال‌ناپذیر است. بی‌شک فرهنگ ایران نام او را در کنار نام خادمان ارزنده خود قرار خواهد داد و این خود پیروزی بزرگی برای یک انسان است.
درود به خاطره تابناک و بی‌زوال عبدالحسین نوشین!

 

اعتراضات کنونی که خصلتی همگانی پیدا کرده، علت وجودی‌اش را مدیون خود است و نمی‌توان محتوای مثبت آن‌را صرفاً به واکنشی منفی تقلیل داد. درست است که با تحرکاتی اعتراضی مواجه‌ایم اما تداوم و قوام گرفتن حیات خودپوی‌ آن، مستلزم خوداگاهی نسبت به ذات ایجابی خویش است. جنبشی که «غایت» خود را در خود نیابد، خود ـ سرنوشت‌ساز نیست و در کشمکشی مداوم با آن‌چه نمی‌خواهد، با «غیر»، خود را فرسوده می‌کند. جنبشی که صرفاً خود را با ضد خودش تعریف کند هنوز در خود ریشه نبسته، و خودواسطه‌گر نشده است.

درحال حاضر ادراک این مسأله برای اندیشمندان ما اهمیتی تعیین‌کننده دارد. اگر آن‌ها زمینه‌ها‌ی دوام و بالندگی جنبش اجتماعی را در خودِ آن جست‌وجو نکنند، اگر «امر ممکن» را صرفاً ازطریق سنجش توانایی‌های معاندان مردم شناسایی کنند، نمی‌توانند راهبردی سرنوشت‌ساز برای حرکت مردمی امروز تدوین کنند. ذهن اندیشمند نمی‌تواند از طریق مداقه‌ی بی‌واسطه‌ی «واقعیتِ» موجود به نتیجه‌گیری برسد. در این‌جا «واسطه» واقعیت وجودی خود جنبش است، درغیراین‌صورت ذهنیت متفکر نسبت به دینامیسم درونی جنبش به عاملی «خارجی» تبدیل شده، هدفی خودپرداخته را عمومیت بخشیده برمبارزات جاری تحمیل می‌کند. حال این هدف خواه گسترده و همه‌جانبه باشد خواه محدود و تنگ‌نظر.

رهبران و نواندیشان ما با کمی تواضع باید اذعان کنند که تا قبل از امواج اعتراضی اخیر، آن‌چه به‌عنوان «واقعیت» درافکار انعکاس داشت با واقعیت امروز تفاوتی شگرف دارد. این واقعیت جدید ازکجا پدیدارشد؟ مگرجز این‌ست که ظهور اعتراضات خالق واقعیت خود بوده است؟ آیا چنین رخدادی درمخیله‌ی کسی می‌گنجید؟ آیا پدیدارشدن این اعتراض‌ها زاده‌ی فعالیت‌های تشکیلاتی خاص بود؟ مگر درطول تاریخ معاصر، ازجمله و به‌خصوص انقلاب ۵۷ ایران، ظهور جنبش‌های اجتماعی همواره «غیرمترقبه» نبوده است؟ پس بازاندیشان ما کی می‌خواهند در رابطه‌ی ذهنیت و عینیت تجدیدنظر کنند؟

چنانچه کماکان بررؤیت واقعیت به‌سان چیزی بیرونی و مادی اصرار ورزیم، هرگز به واقعیت وجودی حرکت خودجوش کنونی پی نخواهیم برد. لذا باز یک فرصت کمیاب تاریخی را از دست خواهیم داد. درحقیقت اندیشمندان امروز بدون این‌که خودشان بدانند، حق حیات خویش را مدیون جنبش خودزای مردم ایران‌اند. تمام جریان‌هایی که پس از انتخاب روحانی تاحدی فرسوده شده بودند، دوباره جان تازه ای یافته‌اند چون که جنبش اجتماعی چشم‌اندازهای تازه‌ای دربرابرشان گشوده است. این تحرک جدید با تجلی بی‌شمار نظرات و راهبردهای نوینی توأم شد. «امر ممکن» از دی‌ماه گذشته تا کنون دستخوش تغییر شده است.

ممکن و ناممکن هردو دربستر شرایط موجود درتخاصم و همزیستی به‌سرمیبرند. هیچ‌ چیز ازپیش مقدر نیست. امر ممکن تا قبل از «وقوع حادثه»، تاقبل از بروز آشکارش، وجودی «بالقوه» و درخود دارد. ولی پس از ظهورجنبش، «بالفعل» شده، شرایط جدیدی را می‌آفریند. یک فعلیت جدید حاصل جوش خوردن «هستی» و «ذات» یک جنبش آزادی‌خواهانه است. وقتیکه این فعلیت نوین با خودآگاهی عمومی عجین شود، خودواسطه‌گر شده روحی خودپو می‌یابد. آن‌وقت کسب آزادی دیگر به ضرورتی کور نمی‌ماند. وظیفه‌ی تاریخی روشنگری، تفهیم و تبیین این روح سیال زمان است. گام اولِ معرفت‌شناسی، خودشناسی و رهایی روشنفکر از جمود فکری است. پیش‌فرض‌های ذهنی به هر شکلی که بروز کنند، به‌جای آن‌که اجازه دهند حرکت اجتماعی آزادانه و خودانگیخته خصایص خود را آشکار کند، خودانکشافی آن‌را مهار می‌سازد.

پس از تجربه‌ی انقلاب ۵۷ و هزینه‌های سنگینی که چند نسل باجان خود پرداخت کرد، دیگر حق مصلوب‌کردن ماهیت نهضتی نوپا را نداریم. فراموش نباید کرد که ماحصل فرایند یک تحول عمیق اجتماعی صرفآ در بزیرکشیدن قدرت سیاسی خلاصه نمی‌شود. توانمندی یک جنبش نه در قدرت تخریب که درخودسازی و بلوغ مردمی است که در مسیر حرکت‌شان استعدادهای خود را شکوفا کرده، معنا وقدرت‌سازی می‌نمایند تا سرنوشت خود را خود دردست بگیرند.

ولی دقیقآ همین مقوله‌ی آزادی‌های فردی است که موجب رویکردهای نظری متعددی در درون جنبش اجتماعی شد؛ رویکردهایی که بالقوه معارض یکدیگرند. البته وجود تنوع در درون جنبش ضروری، طبیعی و مبارک است. اما چنان‌چه این گرایش‌ها بدون تعامل و گفت‌وگو و به‌موازات یکدیگر درحال حرکت باشند، تضادهای درونی جنبش سربسته باقی می‌ماند ولی حذف نمی‌شوند. برعکس، هرکدام برای خود به تمامیت‌هایی درخود استحاله یافته و زمینه‌های یک تصادم نهایی را فراهم می‌سازند. آنان که امروز خیرخواهانه و صادقانه تآمل و تعامل برسر «اختلافات» درونی را به بعد موکول می‌کنند، خواهان جلوگیری از تفرقه و حفظ وحدت‌اند. نیت آنها البته قابل‌فهم است. مشکل اصلی در این‌جاست که مبلغان وحدت خواست خود را معمولاً در یک «برنامه‌ی حداقلی» به‌عنوان «مخرج مشترک» نظرگاه‌های موجود پرداخته می‌کنند که درواقعیت امر تجلی یک تئوری سیاسی است. اشتباه نشود، موضوع برسر همکاری و یا ائتلاف عملی برای تحقق درخواست‌های معین و مشخص نیست. مسأله برسر این‌ست که این برنامه‌های حداقلی و جبهه‌های متحد و غیره، از مضامین انضمامی و متنوع تمنیات مردمی منتزع می‌شوند و به «عمومیت»ی می‌رسند که از خاص به عام نرسیده است. اتفاقاً معضلِ اصلی، همین پرداخته کردن وجه عام درمبارزات کنونی است. اما کلیتی که از اجزای تشکیل‌دهنده‌اش سبقت گرفته و آن‌ها را پشت سر نهاده باشد، یعنی عمومیت را در درون خود مطالبات اجتماعی پیدا نکند، فاقد شمولیت است.

نسلی که انقلاب ۵۷ را تجربه کرده ولی بی‌فرجام ماندن اهداف آن‌را با پوست و گوشت خود لمس کرده، می‌تواند آینه‌ی تاریخی مهمی برای نسل فعلی باشد. ۴۰ سال بعد از انقلاب، نه آزادی‌های سیاسی، نه آزادی‌های صنفی و تشکیلاتی محقق و نه فقر مادی و اختلافات فاحش طبقاتی برطرف شد. به‌لحاظ اقتصادی هم به‌رغم تبلیغات گوش‌خراش سیاسی، وابستگی به اقتصاد جهانی عمیق‌تر گردید. در آن‌زمان هم وجه عامی انتزاعی برمبارزات اجتماعی ما فایق شد. این «وجه عام» با تجرید از تضاد‌های درون جامعه ایران به اصل متحدکننده‌ی مبارزه‌ی ضد امپریالیستی رسید. صرف‌نظر ازاین‌که امپریالیسم را به‌عنوان مرحله‌ای از رشد سرمایه‌داری جهانی تعریف نمی کرد، و حتی صرف‌نظر ازاینکه صرفآ برداشتی ضداستعماری ازمبارزه داشت، از آن‌جا که معطوف به استقلال ملی و مترادف با حق مردم ما برای تعیین سرنوشت خویش بود، درخواستی به‌جا، مشروع و منطقی بود. سؤالی که می‌بایست درحین مبارزات ضدامپریالیستی طرح و بدان پاسخ داده می‌شد، ولی نشد، این‌بود که ما پس از کسب استقلال می‌خواهیم با این استقلال چه‌کار کنیم؟ یعنی چه‌گونه میخواهیم سرنوشت‌مان را بسازیم؟ به‌عبارت واضح‌تر، خواستار تآسیس چه اجتماعی هستیم؟

پس مایی که چوب یک اصل عام مجردشده را خورده‌ایم نمی باید و نمی‌توانیم از یادآوری آن غفلت کنیم. نه این‌که حالا مثل مارگزیده‌ها از ریسمان سیاه و سفید بترسیم و هرگونه تعامل و همکاری را باطل و بی‌حاصل قلمداد و به‌طور یکجانبه بر پندارهای خود پافشاری کنیم. این کار به‌همان اندازه مشکل‌ساز است که مدفون کردن آرا و عقاید خود در پشت پرده‌ی «»اصل»ی فراگیر. آیا مطرح نکردن مبانی فکری خود اذعان ضمنی به عدم عینیت آن افکار نیست؟

گفتیم که حقیقت انضمامی است ولی وجه انضمامی سترون و فاقد تعینات درونی نیست. این فرآیندِ رفع تعینات متعارض درونی است که انضمامی را به کمال و وحدتی (سنتزی) نوبنیاد می‌رساند. وگرنه نسبت به نقطه‌ی آغاز پیشرفتی حاصل نشده است. این خودانکشافی توأمآ هم دربردارنده‌ی روشی تحلیلی است و هم روشی سنتزی. یعنی حرکتی دیالکتیکی است که از مرحله‌ی نخستین فاصله گرفته، آن‌را واکاوی کرده و به مرحله‌ی انعکاس دردرون ذهن می‌رسد. سپس اجزای این وجه انضمامیِ تشریح شده را دوباره درهم ترکیب کرده و درمرحله‌ای عالی‌تر ازنو به نقطه‌ی آغاز برمی‌گرداند. به بیان دیگر، خود را «غیر» خود کرده و با رفع غیریت به وحدتی می‌رسد که در آن واحد هم معین و مشخص است و هم عام و جامع. این وحدت نوبنیاد با متحد کردن «وجود» و «ذات»، هم به‌مثابه‌ی «نفی» نقطه‌ی آغاز است و هم به‌عنوان حفظ و همسانی با آن. این فرایند دیالکتیکی هم در مورد هستی و روند جنبش اجتماعی صدق می‌کند و هم در مورد ذهن.

باید اذعان کرد که طی ۱۰ سال گذشته خرد جمعی مردم پیشرفت بسیاری کرده است. در آن زمان درخواست ساده و صریحِ «رأی من کو؟» شکل بروز اعتراضات عمومی گردید. اما امروز درخواست‌های مردم مسایل بنیادی را نشانه رفته است. اما حصول به این شناخت که دشمن اصلی چه کسانی هستند، فقط قدم اول است. در آن دوره برخی با ردّ «تئوری حق» و برابری «صوری» یا حقوقی درمقابل قانون بر برابری حقیقی پافشاری می‌کردند و خواستار استقرار آزادی در کنه روابط اجتماعی، یعنی در محتوای زندگی واقعی بودند. ولی باید تاکید کرد که «تئوری حق»، به شرط تعمیق، می‌تواند از وجه امتیازی برخوردار شود که نمی‌توان به سادگی از آن پرید.

وجه مشخصه‌ی «تئوری حق» در آن‌ست که فرد را درجمع تحلیل نبرده فاقد هویت نمی‌کند. فردیت‌یابی در حقیقت ماحصل و دستاورد تاریخ انسانی است. با این‌که ازعمر این نظریه چند سده می‌گذرد، اما در ایران امروز ظهوری تازه و قابل‌فهم پیدا کرده است. وقتی‌که نظامی تمامیت خواه درصدد سلطه برتمامی ابعاد زندگی خصوصی و اجتماعی باشد، وقتی‌که بر شهروندانش حتی آزادی اندیشه را دریغ کند، وقتیکه فرد را زیر لوای «کرامت انسانی» به خواری بکشاند، وقتی‌که کارگرانش حتی در ازای کاری که طبق قوانین بازار انجام داده اند دستمزد دریافت نمی‌کنند و مجبور به اعتصاب برای حقوق معوقه می‌شوند، اینجا و اکنون، فریاد آزادیِ فردی طنینی رسا و مشخص دارد. گرایش‌هایی که دربرابر این درخواست معین، حق اجتماع در برابر فرد را برجسته می‌کنند، از سوسیالیسم ادراکی را اقامه می‌کنند که به‌قول کارل مارکس «مبتذل» است، چرا که شخصیت انسان را نفی می‌کند. برعکس، او می‌گفت که «فرد به‌منزله‌ی هستی اجتماعی است. قبل از هرچیز می باید از استقرار اجتماع به‌مانند تجریدی برفراز فرد پرهیزکرد.» اگر اشتراک به‌معنی همبستگی افراد آزاد و آگاه نباشد، اجتماعیتی کاذب و غیرانسانی است.

از طرف دیگر، حایز است طرفداران نظریه‌ی حق نیز از خود سؤال کنند چرا با گذشت بیش از دوقرن از انقلاب‌های امریکا و فرانسه، و استقرار قوانینی که می‌باید از حقوق بشر پاسداری کند، انسان معاصر هنوز فاقد آزادی است؟ چرا ازخودبیگانگی انسان‌های منفرد و نقطه‌وار، به اوج خود رسیده است؟ چرا بهره‌کشی انسان از انسان، که بدوی‌ترین شکل سلطه است، کماکان به‌قوت خود باقی است؟ چرا خداوندگان سرمایه در عمل حتی از برتری حقوقی نیز برخوردارند؟

اجتماعی که از سطح به عمق نرود و ریشه ی نابرابری‌ها و اجحافات حقوقی و حقیقی را در متن روابط مادی بین انسان‌ها جست‌وجو نکند، محکوم به بازتولید نابرابری‌ست. نقطه‌ضعف نظریه حق دراین‌ست که بر شالوده‌ای استوار شده که در آن آزادی مفهومی منفی دارد. حق من در برابر حق تو! لذا بر تعارض افراد مبتنی است که با تکیه به قانون قصد حل‌وفصل آن تعارضات را دارند. امروز با گذشت چند قرن پس از پیدایش دنیای مدرن، ظاهرآ دیگر برکسی پوشیده نباید باشد که باوجود رهاشدن فرد از سلطه‌ی مستقیم روابط قومی و خویشاوندی، افراد اجتماع زیر نفوذ روابطی هستند که سلطه‌ای غیرمستقیم دارد. جهان مدرن مدهوش و مغضوب انتزاعی به‌نام اجتماع است که از دست افراد گریخته است. ازسوی دیگر، فرد همچون غایتی در خود، هم خویشتن را آلت تنازع بقا و هم دیگران را وسیله‌ی تمتع خود کرده است. هر فرد در آن واحد هم وسیله و هم هدف است. آن‌که ظاهرآ آزادانه وارد بازار کار شده، و با قراردادی حقوقی معامله‌ی برابر انجام داده، به‌محض عبور از بازار به عرصه‌ی باروری در فرایند کار، خود را نابرابر و در اسارت می‌یابد.

لذا به جای حذف شکل و قبول محتوا، ضروری‌ست که در جهت به وحدت‌رساندن‌‌شان گام برداریم. گذار از هستی قانونی به هستی اجتماعی، محصول یک جنبش خودآگاه  ادامه‌دار است که راه خود را از دموکراسی سیاسی به دموکراسی اجتماعی بازکرده باشد. دموکراسی واقعی هم شکل و هم محتواست. از این روست که «در یک دموکراسی حقیقی، دولت سیاسی ناپدید می‌شود.» (مارکس)

اشتراک‌گذاری روی:

همزمان که طلاب و اساتید حوزه علمیه قم در تجمع ضد مذاکره و ضد فساد خود به کسی که «مذاکره شعار» اش است مرگی در « استخر فرح» را وعده دادند، حسن روحانی از مذاکرات پنهانی ایران با عراق بعد از جنگ ۸ ساله این دو کشور سخن گفت.

به نظر می‌رسد که رییس‌جمهوری با ایراد این سخنان قصد دارد علیرغم حملات فراوانی که از سوی تندروها و رهبر جمهوری اسلامی به مذاکرات ایران و آمریکا می‌شود، بر ضرورت مذاکره و ناگزیری آن صحه بگذارد.

زمزمه هایی از فعال شدن مذاکرات  از مجاری محرمانه و با وساطت عمان یا دوستان اروپایی ایران به گوش می‌رسد ، از یک سو رفت و آمد ظریف به عمان و دیدار غیرمنتظره سلطان قابوس پادشاه عمان با وی و از سوی دیگر رایزنی های عمان با آمریکا که هیچ منبع رسمی ای آن را تایید نمی‌کند ظن وجود چنین مذاکراتی را تقویت می‌کند

تجمع طلاب بعد از اظهارات اخیر آیت‌الله خامنه‌ای درباره مذاکره با آمریکا بود که در آن تاکید کرده بود: «با امریکایی‌ها به علت وجود استدلالهای دقیق، تجربه گذشته و ضررهای فراوان مذاکره با یک رژیم متقلب و زورگو مذاکره نمی کنیم.»

البته این همه چیزی نبود که رهبر ایران درباره مذاکره گفت و آنچه که هوادارانش را برای دادن هشدار مرگی از نوع هاشمی رفسنجانی به حسن روحانی جری کرد، این بود که رهبر جمهوری اسلامی آشکارا دولت را تخطئه کرد.

آیت‌الله خامنه ای در بخش دیگری از سخنانش گفت که در جریان مذاکرات هسته‌ای «اشتباه کرد» که «اجازه تجربه» داده است. البته دفتر او بعد این حرف را تکذیب کرد.

در حالی که در ابتدا بخش اقرار به اشتباه آیت‌الله خامنه‌ای  در وب‌سایت وی منتشر شده بود، اندکی بعد این بخش از خبر مربوط به این سخنرانی، حذف شد و به این شکل منتشر شد که «در قضیه برجام، بنده اشتباه کردم اجازه دادم که وزیر خارجه‌‌ ما با آنها صحبت کند، ضرر کردیم.»

او در این میان از یک سو مشکلات ارز و بحران‌های اقتصادی امروز ایران را تماما به گردن دولت انداخت و  از سوی دیگر گفت که رییس دولت به او اعتراف کرده که «اگر محدودیت‌های شما نبود ما امتیازات بیشتری می‌دادیم.»

سیروس ناصری

در عرصه سیاست خارجی چندپاره ایران اما این اولین بار نیست که رسما مسئولیتی به یک تیم مذاکره‌کننده سپرده می‌شود در حالی که اختیاراتی متناسب با آن به او داده نمی‌شود. روند مذاکرات در اخبار جور دیگری اعلام می‌شود، کار به مذاکرات و گاه امتیاز دادن‌های مخفیانه می‌کشد و در نهایت نتیجه می‌دهد.

متاخرترین مذاکرات از این نوع  پیش از توافق هسته‌ای ایران و گروه ۵ بعلاوه یک و در دولت دوم احمدی‌نژاد بود .

 احمدی‌نژاد به وزارت‌ خارجه دستور داده بود که هیاتی را برای مذاکره با آمریکایی‌ها به عمان بفرستد و حتی برخی مقامات رسمی وزارت امور خارجه که اکنون نیز مسوولیت دارند، به عمان رفتند.

به گفته حسین شیخ‌الاسلام، قائم‌مقام وزارت امور خارجه در دولت اول احمدی‌نژاد،«در جریان مذاکرات ایران و آمریکا در عمان، عمانی‌ها درباره اینکه این مذاکرات با مقامات عالی‌رتبه نظام هماهنگی دارد یا نه، تردید کردند و برای رفع تردید خود فرستاده‌ای را برای تحقیق بیشتر به تهران فرستادند.» به نظر می‌رسد این آغاز روندی شد که در دولت حسن روحانی به نتیجه رسید».

مذاکراتی برای اطلاع آیندگان

دو روز بعد از سخنرانی تند رهبر جمهوری اسلامی خطاب به دولت و درباره مذاکره با آمریکا، روحانی به مذاکرات مخفیانه‌ با برزان تکریتی، برادر ناتنی صدام بعد از جنگ اشاره کرد،اشاره ای که به معنای تقابل با سخنان آیت الله خامنه ای بود.

وی گفت: «مذاکرات را در پشت‌پرده ادامه دادیم، تا زمانی که صدام نامه‌نگاری با ایران را شروع کرد.»

به نظر می رسد که  در این وضعیت راه حل شاید در همین سخنرانی ۲۴مرداد رییس‌جمهوری نهفته باشد. مذاکراتی مخفی که به گفته هاشمی رفسنجانی «زمان» اش که برسد برای «ملت عزیز» گفته خواهد شد

او تاکید دارد که « قدرت نظامی و دفاعی به خصوص در جنگ نظامی و دفاع از کشور بسیار مهم است و نقش اساسی دارد، اما مساله دفاع از کشور بدون سیاست خارجی، حضور مردم و مسائل فرهنگی و مسائل اقتصادی حل و فصل نمی‌شود؛ قدرت‌ها و توانایی‌های کشور باید هم‌افزایی کنند و کنار هم قرار بگیرند.»

به گفته رییس‌جمهوری ایران مردم از این موضوع  (مذاکره مخفیانه) خبر نداشتند و شاید امروز هم همچنان خیلی‌ها از آن مذاکرات و اینکه در آنجا چه گذشت، خبر نداشته باشند.

او این مذاکرات مخفیانه را در به پای میز مذاکره کشاندن دوباره صدام موثر می‌داند . چرا که طرف عراقی در آن زمان بعد از تلاشی ناموفق برای صلح و سرمست از پیروزی‌های اخیرش انگیزه‌ای برای پایان دادن به جنگ، آن هم به میل ایران نداشت.

برزان تکریتی

موضوع از این قرار بود که گویا سیروس ناصری، نماینده وقت ایران در مقر اروپایی سازمان ملل و مقام عراقی برزان تکریتی، برادر ناتنی صدام و نماینده عراق در سازمان ملل  را اتفاقی در آسانسور محل اقامت خود می‌بیند. تمایل دو سویه‌ای برای مذاکره و نامه نگاری مستقیم بین سران ایران و عراق مطرح شد و در نهایت با کش و قوس فراوان به نتیجه رسید.

سیروس ناصری، شهریور ماه سال ۹۳ در گفتگویی با روزنامه اعتماد درباره آن مذاکرات گفت: « همه مذاکرات خصوصی بود. بد‌ترین مذاکراتی که می‌تواند برای کشور پیش بیاید مربوط به جنگ است… طرف مذاکرات در جنگ، دشمن ما بود؛ دشمنی لجوج و سرسخت. در داخل اما تندروهایی بودند که اذیت می‌کردند.‌ همان تندروهایی که آقای روحانی خیلی عمیق با آنها مساله دارد…توجیه داخلی مذاکرات خیلی دشوار بود. عراقی‌ها تیمی ۵ یا ۶ نفره داشتند که مذاکرات را می‌نوشتند. جلسه‌ها ۴ یا ۵ ساعت طول می‌کشید. محتوای مذاکرات توسط تیم عراقی مکتوب می‌شد و توسط برزان به دست صدام می‌رسید. صدام یکی دو روزه گزارش‌ها را می‌خواند و دوباره تیم عراق آماده مذاکره بود. اما ما باید در هر مرحله با افراد مختلف در داخل ملاقات و آنها را نسبت به مذاکرات توجیه می‌کردیم. چون یک نفر که تصمیم‌گیرنده نیست. تا اینکه برسد به شورای عالی امنیت ملی. در آنجا هم گاهی چیز دیگری گفته می‌شد. هماهنگی داخلی خیلی سخت بود.»

دو روز بعد از سخنرانی تند رهبر جمهوری اسلامی خطاب به دولت و درباره مذاکره با آمریکا، روحانی به مذاکرات مخفیانه‌ با برزان تکریتی، برادر ناتنی صدام بعد از جنگ اشاره کرد،اشاره ای که به معنای تقابل با سخنان آیت الله خامنه ای بود

به هر روی چاره ای نبود، چون در آن زمان رهبران جمهور اسلامی به این نتیجه رسیده بودند که صلح لازم است.  آیت الله هاشمی رفسنجانی در روز ۲۸ مرداد ۱۳۶۷، یک ماه پس از پذیرش قطعنامه ۵۹۸، در خطبه های نمازجمعه گفته بود:«…با تشخیص مسئولان جمهوری اسلامی و مقام معظم رهبری، مصلحت دیده شده است که قطعنامه ۵۹۸ پذیرفته شود و به طور جدی دنبال صلح و ختم جنگ برویم.» و همان زمان وعده داد که « زمانی خواهد رسید که جزئیات آنچه را که فکر می‌کردیم، برای ملت عزیزمان توضیح خواهیم داد…»

ایران و عراق هر دو خود را پیروز جنگ معرفی می‌کردند. رفسنجانی این پیروزی را از آن رو می‌دانست که عراق در رسیدن به اهداف خود شکست خورد و تاکید داشت:« شکست مگر چیزی غیر از این است که انسان برای یک کاری اقدام بکند و بعد از هشت سال به همان کاری که از آن فرار کرده بود برگردد…»

عراق هم که از یک سو در آستانه جنگ با کویت بود و از این سو هم نه با ایران قوی یک سال پیش که فاو و شلمچه را در اختیار داشت بلکه با یک ایران ورشکسته که توان ادامه جنگ را نداشت در حال صلح بود و در نهایت این وضعیت را راضی کننده یافته بود. جنگ تمام شد.

حالا هم آیت الله خامنه ای می‌گوید که جنگ را نمی‌خواهد و اطمینان می‌دهد که « جنگ نخواهد شد» از سوی دیگر اما به ظاهر مذاکره را هم پس می‌زند.

در عین حال اما زمزمه هایی از فعال شدن مذاکرات  از مجاری محرمانه و با وساطت عمان یا دوستان اروپایی ایران به گوش می‌رسد و تایید و تکذیب می‌شود. از یک سو رفت و آمد ظریف به عمان و دیدار غیرمنتظره سلطان قابوس پادشاه عمان با وی و از سوی دیگر رای‌زنی های عمان با آمریکا که هیچ منبع رسمی ای آن را تایید نمی‌کند ظن وجود چنین مذاکراتی را تقویت می‌کند.

به نظر می رسد که  در این وضعیت راه حل شاید در همین سخنرانی ۲۴مرداد رییس‌جمهوری نهفته باشد. مذاکراتی مخفی که به گفته هاشمی رفسنجانی «زمان» اش که برسد برای «ملت عزیز» گفته خواهد شد.

طبق گزارش جدید، عدم آشکارسازی کارکنان دگرباشان جنسی در محیط کار به روی پیشرفت کاری آنها تاثیر منفی دارد.

این گزارش که توسط کمپانی “سلطنتی ملبورن” (RMIT) تهیه و توسط Deloitte حمایت می شود، 1600 کارمند دگرباش جنسی را مورد بررسی قرار داده است.

نتیجه این تحقیقات نشان داد که فقط 32 درصد از کارکنان دگرباشان جنسی برای همکارانشان در محل کار آشکارسازی میکنند. همچنین این گزارش همچنین نشان داد که عدم آشکارسازی در محل کار بر روی سلامتی و بهره وری این افراد تاثیر منفی دارد.

کارکنان دگرباش جنسی در گنجه تقریبا 50٪ کمتر از کارشان نسبت به همکاران آشکارا همجنسگرا، راضی هستند. این افراد همچنین با ریسک معادل دو برابر در معرض دل شکستگی قرار دارند.

مدیر کل شورای تنوع استرالیا، لیزا انیس معتقد است که نتایج گزارش ها نشان می دهد که آشکارسازی با افتخار در محیط کار ضروری است.

اما این مساله باید با کارکنانی که پذیرای دگرباشان جنسی هستند، شروع شود. 

انیس گفت: “بخش بزرگی از کارمندان دگرباشان جنسی هنوز هم در محیط کار خود راحت نیستند. و در عین حال پنهان کردن هویت شان می تواند نه تنها به سلامت آنها، بلکه برای سازمان هایی که برای آنها کار می کنند، پرهزینه باشد. این گزارش جامع، نیاز کسب و کارها برای ایجاد محیط های کاری دگرباش پذیر در سراسر استرالیا را روشن میکند. من از کارفرمایان می خواهم تا آنچه را که میتوانند برای کارکنان دگرباش و همچنین برای کل سازمان خود انجام دهند را به دقت بررسی کنند.

کارمندان دگرباش جنسی:
این گزارش همچنین نشان داد که کارکنان آشکارا دگرباش:

50٪ بیشتر از کارکنان دگرباش در گنجه نوآوری میکنند.
35٪ موثرتر در تیم خود کار میکنند.
28٪ خدمات بهتری به مشتری ارائه می دهد.

دکتر ریموند تراو پژوهشگر ارشد معتقد است که دگرباشان جنسی باید بر اساس شرایط ویژه شخصی شان برای آشکارسازی با در گنجه ماندن در محیط کار تصمیم بگیرند. 

او گفت: “بسیاری از مردم متوجه پیچیدگی آشکارسازی در محیط کار هستند، اما اینکه آشکارسازی یک اقدام مفرد و دائمی نیست را درک نمیکنند. حتی کارکنان دگرباش جنسی که با هویت بسیار راحت هستند و چندین بار آشکارسازی کرده اند، به دلیل اشتغال در مشاغل همجنسگرا و تراجنسی ستیز، در مورد تصمیم به آشکارسازی، مردد هستند.”

وی گفت: “این مساله بر یافته های ما مبنی بر اینکه آشکارسازی در محیط کار هنوز هم یک مشکل بزرگ برای دگرباشان جنسی محسوب میشود، مهر تایید میزند.”

ما همه جا هستیم، آزاد و برابر:

‌‎فیس بوک ما:
‌‌‌‌‏https://m.facebook.com/DharmaMartia
وب سایت ما:‏
‌‌‏http://dharmamartia.org
‌‎صفحه خبر وب سایت :
‏http://news.dharmamartia.org/
اینستاگرام ما:
‏dharma_martia
توییتر ما:
‏@DharmaMartia ‌‎
کانال تلگرام ما:
‌‌‏https://telegram.me/DharmaMartia
‌‎همکاران ما:
‌‌‏رسانه همیاری: ‌‌‏
‏http://media.hamyaari.ca
‌‌‏ فضای اختصاصی دارما و مارتیا در تریبون زمانه:
‏www.tribunezamaneh.com/archives/author/dharma-martia
سایت پلنت ترنسجندر:
‏www.planettransgende
منبع:
https://www.gaystarnews.com/article/lgbti-employees-suffer-professionally/#gs.O3CQ4Ag

در این دسته از ایرانیان اندیشه ” دولت مدرن ” نهادینه نشده است ، هنوز به تفکیک قوا باور ندارند ، هنوز به مسئله ای بنام : عدم دخالت خارجی در مقدرات کشور باور ندارند و هر کدام از این دوگرایش به فراخور موقعیت سیاسی امروز خود به یکی از این عقب ماندگی ها دچار هستند . آنچه که ” دکتر مصدق ” و پدران ما در سال 1332 برای آن می جنگیدند تمامی ویژگی های یک دولت مدرن را داشت

بیش از نیم قرن از کودتای 28 مرداد 1332 گذشته است و دهها کتاب و مقاله در مورد این واقعه نوشته شده است . دهها پژوهشگر و نویسنده ایرانی و خارجی در این مورد نوشته اند و سخن گفته اند اما هنوز می توان با اطمینان گفت که :
یک قصه بیش نیست غم عشق وین عجب
کز هر زبان که می‌شنوم نامکرر است
آیا بازنگری این حادثه از سر خشم و کین خواهی است ، البته که بسیاری از ما ایرانیان به بانیان آن حادثه کینه داریم ، اما اکنون و در چنین زمانی گاه پرداختن به کین جویی و داد خواهی نیست ” شاید وقت دیگر ” ، پس کدام انگیزه ، کدام سبب ، کدام هدف ، نیاز به پرداختن و بررسی دوباره و چند باره ” کودتای 28 مرداد ” را توجیه می کند ، حتی نمی خواهیم بر تالمات قهرمانان بر خاک افتاده کودتا از دکتر مصدق و دکتر فاطمی وکریمپور شیرازی و فرزندان دلاور ایران زمین که در پی این حادثه اعدام شدند ، شکنجه شدند و مجبور به ترک وطن شدند ، گریه کنیم که اکنون زمان گریه و سوگواری نیست ، هر چند که اصحاب کودتا با یاران ” مصدق ” آن کردند که می توان گفت :
گر سنگ از این حدیث بنالد عجب مدار صاحب دلان حکایت دل خوش ادا کنند
در حقیقت هم وقتی که مثلا آنچه بر کریمپور شیرازی روزنامه نگار آزاده گذشت را از زبان ” شعبان جعفری ” می شنویم مگر می توان از جاری شدن اشک بر گونه جلوگیری کرد :
شعبان جعفری سردسته اوباش هوادار سلطنت در مصاحبه با هما سرشار پیرامون چگونگی به قتل رساندن وی می‌گوید:
این جور که ما اون موقع شنفتیم، اینو دوباره می‌گیرن و در لشکر ۲ زرهی میندازنش زندان. اونم یه آدم دهن لقی بود و به همه فحش می‌داد و سر و صدا می‌کرد. اون وقت برای این که تنبیهش کنن، روزا از تو زندان می‌آوردنش بیرون. سربازا یه پالون می‌ذاشتن روش. یه سیخونکم بهش می‌زدن. یه نفرم سوارش می‌کردن. بعد تو زندان مجرّد بود گویا… گویا تو همون زندون از بین می‌برنش دیگه.لحاف محاف میندازن تو سلولش. نفت روش می‌ریزن و آتیشش می‌زنن.” .
از تالمات ملی گرایان و همرزمان مصدق می گذریم بحث بر سر ضرورت های پرداختن و نگرش دوباره به حادثه کودتا است .
امروز و در راستای برون رفت از بحران همه جانبه سیاسی – اجتماعی و اقتصادی که کشور عزیزمان ایران را در خود گرفته است و زمانیکه به علل و زمینه های سیاسی و اجتماعی ، چه داخلی و چه خارجی بحران نگاه می کنیم براحتی در می یابیم که مسائلی که مبارزات قهرمانانه ” مصدق” ، یارانش و مردم ایران در بیش از 67 سال پیش را موجب شدند هنوز حل نشده باقی مانده اند
خود قضاوت کنید :
کریمپور شیرازی از فساد دربار و سوءاستفاده نزدیکان به دربار نوشته بود و دشمنی ” اشرف پهلوی ” و طرفدارانش را برانیگخته بود ، وی ” آیت الله کاشانی ” را ” جاسوس انگلیسی ” نامیده بود و خشم بنیاد گرایان خودسر را باعث شده بود ، آیا امروز نزدیکان بیت خامنه ای از همان اختیارات گسترده در ” اختلاس ” و حیف و میل اموال عمومی بر خوردار نیستند ؟ آیا مداحان حریم رهبر به جرم جاسوسی دستگیر نمی شوند و این نیست که نزدیکان به کانون قدرت سپاه و بیت خامنه ای ، آزادانه می برند و می دزدند و اختلاس می کنند ؟ و آیا یکی از دردسرهای دولت دکتر مصدق با ” آیت الله کاشانی” که نهایتا باعث شد وی بسوی کودتا گران برود ، این نبود که در مقابل سوء استفاده وی و نزدیکانش برای سوء استفاده اموال و امکانات عمومی می ایستا د ، امروز فرزندان آیت الله کاشانی ، با استفاده از فضای بوجود آمده ناشی از حذف ملی گرایان و گرایشات مترقی و فرزندان دکتر مصدق ، دستی گشاده در اموال عمومی و اختصاص دادن امکانات میلیاردی به افراد نزدیک به خود دارند دیگر ” دکتر مصدقی ” نیست که در مقابل آنان بایستد و فرزندان دکتر مصدق نیز از صحنه سیاست حذف شده اند .
” آیت الله کاشانی از حذف مصدق و اختصاص یافتن میلیاردها تومان به مدارس مذهبی و تربیت آخوند در گور می رقصد ، مگر این بود که او به کمک کودتا گران ” مصدق ” را سرنگون کرد ، فرزندانش به آرزوهای او جامه عمل پوشیده اند .
امروز و در سال 1397 یعنی 65 سال بعد از حادثه کودتا ، زمانیکه می بینیم جمعی از ایرانیان به فراخوان وزیر خارجه ایالات متحد آمریکا گرد می ایند و ” مایک پمپئو ” خطاب به آنان و بارها عبارت اینکه ” شما آمریکایی های ایرانی تبار ” را به کار می برد و این جماعت هم خوشحال از اینکه توانسته اند عنوانی پر افتخاری را که در تمام عمر در آرزوی آن بودند را کسب کنند برای وی کف و دست می زنند و هورا می کشند ، براستی ایا فردی که عنوان ” آمریکایی ایرانی تبار ” را بر خود می پذیرد می تواند مدافع سرسخت منافع ملی باشد ؟ آیا هدف عمده و اساسی مبارزات مردم ایران برهبری دکتر مصدق این نبود که ” ایرانی باید خود بر سرنوشت و مقدرات خود حاکم باشد و یک خارجی که منافع کشور خود را بر هر هدف سیاسی و ایدئولوژیک مقدم می داند نباید بر این مقدرات حاکم باشد ؟ آیا می توان مشاور تحریم کنند گان خارجی و اینجا آمریکایی ها که زندگی و زیست و بود مردم ما را سخت و سختتر می کند بود و به بهانه مبارزه با ج.ا. از این سختتر شدن زندگی مردم خود دفاع کرد ؟ وقتی که بسیاری از سران اپوزیسیون طرفدار بازگشت نظام سابق که به اشکال مختلف این آرزوی را بیان می کنند ، بازبان مستقیم و یا با ایما و اشاره خواهان دخالت ” آمریکا ” برای ” تغییر رژیم ” می شوند ، زمانیکه استبداد داخلی در مقابله با همبستگی ملی ، ایران را نه برای همه ایرانیان و فقط برای هواداران و وابستگان به خود می خواهد ، زمانیکه بسیاری از ایرانیان و آمریکایی های ایرانی تبار از حاکم شدن آمریکا و آنهم دولت ترامپ بر مقدرات کشور خود دفاع کرده و در این راه حتی به دولت وقت آمریکا مشاوره هم می دهند ، آیا این واقعیت ما را به یاد نامه محمد رضا شاه نمی اندازد که به رییس جمهور وقت امریکا نوشت و در آن نامه از آمریکایی ها خواست که تلاش کنند ، تا رای دادگاه لاهه در پرونده” بریتیش پترولیوم ” به نفع ” دکتر مصدق ” صا د رنشود تا ” مصدق ” با دستان پر به ایران بازنگردد و شاه بتواند بر شکست ” مصدق ” و برای تضعیف موقعیت وی ” مانور ” بدهد ، آیا امروز روح و روان ” محمد رضا شاه ” از همکاری نزدیک فرزندنش و هوادارنش با ” دولت آمریکا ” غرق در شادی نیست و برای موفقیت ” مایک پمپئو ” و مشاوران ایرانی اش ارزوی موفقیت نمی کند ؟
می خواهیم بگوییم که دو گرایش اساسی فعال در سپهر سیاست در ایران که در واقعه کودتا همدست خارجی های کودتا گر بودند امروز 65 سال بعداز آن واقعه درس نگرفته و به همان روشهای سیاست ورزی خود ادامه می دهند ، اگر این باشد که سلطنت طلبان و طرفدران نظام سابق هنوز از کودتای 28 مرداد درس نگرفته اند که نباید به خارجی برای مقدر شدن بر امور ایران اجازه داد و هنوز هم روش ” شاه ” خود را ادامه می دهند اگر این باشد که هنوز هم ” خامنه ای ” و گرایشات طرفدار دخالت دین در سیاست به حذف بهایی و درویش و دگر اندیش و حتی اصلاح طلب رای می دهند و همه اینها را می دانیم اساسا در مقابله با تقسیم عادلانه امکانات سیاسی و اجتماعی و اقتصادی انجام م یدهند و راه سلف خود ” آیت الله کاشانی ” را که او هم بشدت انحصار طلب و و سوء استفاده کننده از قدرت سیاسی بود ، انجام می دهند . پس لزوم بازخوانی کودتای 28 مرداد از هر زمان دیگری بیشتر و بیشتر خود نمایی می کند .
آیا همه این واقعیات اثبات کننده این موضوع نیست که بسیاری از ایرنیان هنوز درس های لازمه را از 28 مرداد و آن کودتا نگرفته اند ؟ همین درس نگرفتن از 28 مرداد است که بازنگری تاریخ و علل و نتایج کودتا رابرای ما ایرانیان به امری جدی و لازم تبدیل می کند ، درس 28 مردا د اینستکه تا زمانی که ایرانی به یک کشور خارجی برای دخالت در امور ایران نه فقط با ایما و اشاره که مستقیما چراغ سبز نشان می دهد تا وقتیکه ایرانی به انحصار سیاسی و استبدادو تخصیص امکانات و منابع ملی به گروه و ایدئولوژی خود روی می آود ، اموری که دکتر مصدق در مبارزه با آن امورسر نهاد هنوز ضرورت پرداختن به حوادث و پس زمینه های کودتای 28 مرداد وجود دارد .
علت اشتباهات فاحش ” پهلوی ” آنروز و امروز ، طرفدران سلطنت آنروز و امروز ، آیت الله کاشانی سال 1332 و فرزند خلف وی و ” خامنه ای ” در امروز سال 1397 این بود و هست که هنوز در این دسته از ایرانیان اندیشه ” دولت مدرن ” نهادینه نشده است ، هنوز به تفکیک قوا باور ندارند ، هنوز به مسئله ای بنام : عدم دخالت خارجی در مقدرات کشور باور ندارند و هر کدام از این دوگرایش به فراخور موقعیت سیاسی امروز خود به یکی از این عقب ماندگی ها دچار هستند . آنچه که ” دکتر مصدق ” و پدران ما در سال 1332 برای آن می جنگیدند تمامی ویژگی های یک دولت مدرن را داشت ، عدم دخالت نهادهای غیر انتخابی سلطنت و روحانیت در امور سیاسی ، اختصاصی نکردن امکانات عمومی برای دربار ، بیت روحانیت ، عدم دخالت وابستگان سببی و سیاسی کانونهای قدرت در امور سیاسی و مالی و کوتاه کردن دخالت قوه مجریه در امور انتخابات و می دانیم که نه در آن روزها و نه در همین امروز ، نه سلطنت و طرفدرانش آمادگی اجرای مطالبات و ملزومات یک دولت مدرن را داشتند و دارند و نه ” فقیه ” و طرفدرانش زیر بار پیش نیازهای گذر ایران به دوران حاکمیت دولت مدرن را با مشخصاتی که بر شمردیم دارند . بنظر نمی رسد این دو گرایش زمینه پیدا کردن تربیت سیاسی لازمه برای ” مدرن کردن ” ایران وپیگیری پروسه سیاسی منجر به استقرار یک دولت مدرن را هم داشته باشند و این وظیفه امروز بعهده فرزندان دکتر مصدق ، ملی گرایان و گرایشات مترقی سیاسی است .
اما از همه اینها که گفتیم یک نتیجه منطقی دیگر نیز به دست می اید و آن اینکه :
اگر امروز 65 سال بعد از مبارزات مردم ایران برهبری دکتر مصدق و یارانش هنوز دو گرایش عمده غالب ” روحانیت ” و “سلطنت” مغلوب به همان ضدیت به مدرنیته و دولت مدرن دچار هستند و آن یکی به استبداد سیاسی و فساد اقتصادی وابسته است و این یکی به وابستگی خارجی متهم است ، آیا مبارزات ” دکتر مصدق ” در آن سالها می توانسته مثمر ثمر واقع شود ، آیا دکتر مصدق برای تربیت شاه و آیت الله کاشانی وطرفدران آنان سعی بیهوده کرده است ، ایا دکتر مصدق برای بدست آوردن حاکمیت ملت بر اموال و ثروتها و منابع خود و داشتن نظامی مردم سالار در زمانی که هنوز بسیاری از فعالان امور سیاست در ایران از تربیت مدرن برخوردار نبوده اند و آنگلستان از امکانات کودتا و دخالت نظامی در امور ایران بر خوردار بوده است و می توانسته ” آمریکا ” را هم در این مورد با خود همراه کند ، زودتر از زمان خود اقدام کرده است ؟
در این باره می توان گفت که شکست ” دکتر مصدق ” یارانش و ملت ایران در آن سالها شکستی تاریخی بود ، یعنی به دست آوردن اهدافی که آن مبارزات برای آن صورت گرفت در آن ظرف زمانی به دست نمی آمده است ، اما مبارزه ای بوده است که باید در آن سالها پایه ریزی می شد.
دهها سال باید می گذشت روحانیت باید اعتبار سیاسی خود را از دست می داد ، وابستگی سلطنت به خارجی باید برای همه مردم ایران به تجربه دیده می شد ؛ باید مردم به چشم خود می دیدند که “سفیر آمریکا ” به ایران می آید و به ” آعلیحضرت همایونی بزرگ ارتشتاران ” امر می کند که باید از ایران برود ، آری مردم باید همه این حوادث غم انگیز و گاه دهشت آور را به چشم خود می دیند و درست به این خاطر است که می توان گفت شکست مبارزات مردم ایران و دکتر مصدق شکستی ” تراژیک ” بود ، یعنی انسانهایی که آمال و ارزوهایشان در ظرف زمانی که در آن قرار داشته اند نمی گنجیده است ، سقف مینا برای بلندای آرزوها و آرمانهای آنان ارتفاع حقیری داشته و آنان بر خاک اقتاده اند اما لگد کوب نشده اند ، قهرمانان بر خاک می افتند اما لگد کوب نمیشوند ؛ همچنان که ” اسپارتاکوش ” شکست خورد اما امروز ” اسپارتاکوس ” بعنوان الهام دهنده مبارزات و آغاز کننده و بوجود آورنده گفتمان ضد برده داری ، شناخته می شود، دکتر مصئق و یارانش ، پدران ما در سال 1332 ، بر زمین افتادند اما امروز بخش وسیعی از ایرانیان ، کارگران ، دانشجویان و روشنفکران دمکرات و لیبرال و مترقی ، فرزندان فکری آن مبارزات هستند و می روند تا مهر خود را بر تغییرات سترگ سالهای آینده میهنمان بزنند . آن شب سیاه که در روز 28 مرداد 1332 ایران را در خود گرفت و رهبری روحانیت ارتجاعی در حوادث 1357 را بدنبال آورد ، آهسته آهسته می رود تا بدنبال خود صبح روشن امید را برای وطن ما بدنبال بیاورد ، دکتر مصدق ویارانش و مردم ایران سنگ بنای صبح روشن فردا را در شب سیاه 28 مرداد برای ما پایه گذاری کردند . و به قول دیگر ” نشاندند آن نگین صبح روشن را بروی پایه انگشتر فردا

نظر شما پس از تایید دبیر وب‌سایت منتشر می‌شود.

لطفا به زبان فارسی کامنت بگذارید.
برای نوشتن به زبان فارسی می توانید از ادیتور زمانه استفاده کنید.

کامنتهایی که حاوی اتهام، توهین و یا حمله شخصی باشد هرز محسوب می شود و
منتشر نخواهد شد.

 

لینک به ادیتور زمانه:         

برای عبور از سد فیلترینگ

پرونده ۱۳۹۱ / چشم‌انداز ۱۳۹۲

مشخصات تازه دریافت برنامه های رادیو زمانه  از ماهواره:

ماهواره  :Eutelsat

هفت درجه شرقی

پولاریزاسیون افقی 

سیمبول ریت ۲۲

فرکانس ۱۰۷۲۱مگاهرتز

حامیان ما

همیاران ما