بشنوید

 

◄استعفای معاذالخطیب، رهبر ائتلاف مخالفان رژیم دمشق و اختلاف میان گروه‌های مخالف بشاراسد

گفت‌وگوی ایرج ادیب‌زاده با مهرداد خوانساری، کارشناس سیاسی منطقه‌ی خاورمیانه

◄ایران در سالی که گذشت و چشم انداز سال ۹۲ در سه حوزه اقتصاد، سیاست و اجتماعی

گفت‌وگوی پانته‌آ بهرامی با کوروش عرفانی

◄تصویب طرح ممنوعیت کاربرد يورو در معاملات با ايران در سنای آمریکا

گفت‌وگوی سراج‌الدین میردامادی با رضا تقی زاده، کارشناس اقتصادی در گلاسکو

◄اشاره‌ها و نشانه‌های انتخاباتی در سخنرانی آیت‌الله خامنه‌ای در مشهد

◄نوروز در زندان های دهه ۶۰ ایران، چند خاطره نوروزی از آن دوران

 

عکس روز و گالری

زم‌تون

Monday, February 18, 2019 02:41

دریافت خبرنامک روزانه

ایمیل خود را وارد کنید

خانه

مدخل

 

اکنون جای پای او،

«بر کدامین بی‌نشان قله‌ست؟

در کدامین سو؟»

 

در آستانۀ ورود به چهل و نهمین سالگرد فرخندۀ رستاخیزِ جاویدانِ سیاهکَل و تاسیس سازمان چریک‌های فدایی خلق،

پس از گذشت حدود پانزده سال از ابراز وجود نسل جدید کمونیست در ایران،

در هنگامه‌ای بس پیچیده و سَهم‌ناک هم در عرصۀ داخلی و هم در پهنۀ بین‌المللی،

در شرایط تداوم کشتار و سرکوب صد و بیست ساله بر علیه آرمان کمونیسم و خود-ویرانگری باقی‌ماندۀ موجودیت کمونیسم در ایران و جهان و بالاخص ایران به دست مدعیان رنگارنگ و تبدیل آن به اُرگانِ «سوسیالیسم پُلیسی» (تعبیر فرمانده شهید حمید اشرف در مورد حزب توده) و «رادیکالیسم مَجازی» و احمقانه (گامی بس فراتر از «بیماری چپ‌روی کودکانه»)،

نخست باید به این پرسش پاسخ داد که

«ما»

بمثابه یک «هسته»، جمعی با قوای مادی و فیزیکیِ بی‌رحمانه اندک که خود را با نام «رستاخیز سیاهکل» مُزَیَّن و مفتخر می‌کنیم،

به عنوان کسانی که سال‌های حیات سازمان (در دو مرحلۀ اصلی شش ساله، ۱۳۵۵-۱۳۴۹، و فرعی، ۱۳۶۱-۱۳۵۵)، «تجربۀ زیستۀ» ما نبوده است،

چه نسبتی با آن برقرار می‌کنیم؟

و یا به تعبیر آکادمیک‌تر، «رویکرد» ما در مواجهه با آن چیست؟  

آیا صرفا نشانه‌ای از نوستالژی و غَلَیانِ احساس در شرایط ویرانی و شوربختی است و یا ریشه‌های عمیق‌تری دارد؟

***

۱)

 سرگشته در «انبوهی عبوس» و ظلمانی «جنگل‌های انسانی»، آنجا که «رُستَن وظیفه‌ای است که خاک، خمیازه‌کشان انجام می‌دهد»، مانند همیشه و در جستجوی ریسمانی استوار، به استعارات و تعابیر نا-انسانی چنگ می‌زنیم: به سرو، به ماهی، به باران و به «هَرَس»: خُرد و قطع‌کردن شاخه‌های انگلی و اضافی، گشودن منظری به آسمانِ جهت‌نما و آفتاب «حقیقت»، دریچه‌ای به هوای تازه، ستبر‌ شدن و آوندآفرینی مجدد ریشه و بارآوری تک‌شاخۀ رویان فرازین؛ همان که «در سیاهی جنگل به سوی نور فریاد می‌کشد». پوشیده نیست که این کار و بار متضمن نوعی «هستی‌شناسی تفریقی» و گونه‌ای «بازگشت به ریشه‌ها و بنیادها»ست. کَسر و هَرَس «حقیقت» از تمامی اضافات و تزیینات مبتذل و چندش‌انگیز چهار دهۀ اخیر و تجدید عهد و پیمانی دوباره و صد باره با آن؛ «آه ای یقینِ گمشده، ای ماهیِ گُریز…». 

«سیاهکل» چه بود؟ «سازمان» چه شد؟ چگونه ما «یتیم» شدیم و تا به امروز ماندیم و سرگَشتِگان کوچه پَس‌کوچه‌های سیاست‌ایم؟ آن «آب حیوان» و «گنج پنهان» چه بود، چیست و اکنون کجاست؟ 

ما نخستین پرسش‌های خود را در برابر تاریخ می‌نهیم اما نخستین پاسخ‌ها را نیز خود ارائه می‌دهیم و بنیان‌گذاران، رهبران، فرماندهان، شهدا و یاران صادق، تاریخ و آموزه‌های سازمان را برای یافتن پاسخی به این سوالات به یاری و داوری فرا می‌خوانیم.

***

۲)

در حق شهدای بنیان‌گذار سازمان چریک‌‌های فدایی خلق ایران در تمام چهل و هشت سال گذشته ستم‌های چندگانه‌ای اعمال شده است؛ نام و تصویر این شهدا، زینت‌بخشِ سَر-دَر و ویترین جریانات گوناگون و رنگارنگ مدعی «فدایی» بوده و بدون توجه به آموزه‌ها و رهنمودهای آنان و آرمان و مسیری که جان و زندگی بر سر آن نهادند، در خدمت توجیه رویه‌های به شدت انحرافی موجود از چپ تا راست و از «اقلیت» تا «اکثریت» قرار گرفته است؛ زمانی برای توجیه لو دادن مبارزین مخالف جمهوری اسلامی، همکاری با دژخیمان خط امامی و مشاوره‌دادن به لاجوردی، زمانی برای رد مبارزه مسلحانه و زمانی دیگر برای برادرکُشی در «گاپیلون». در سراسر این چهار دهه کوچکترین تلاشی از جانب هیچ‌کدام از بیش از یک دوجین جریاناتِ مدعی برای تدوین و جمع‌آوری نوشته‌ها، آموزش‌ها، خاطرات و … مربوط به این رفقا صورت نگرفته است. دلیل، واضح و مبرهن است: تنها اسم و عکس و سایۀ کمرنگی از این رفقا برای رتق و فتق شبه‌-سیاست‌های انحرافی و کَژدار و مَریزِ جاری کافی است. غور و تعمق در آموزه‌ها و میراث فکری و عملی آنان به دقیق‌ترین و واقعی‌ترین معنی، بازی با آتش است و شکستن لاک و مُهر زَرّادخانه و انبار باروتی در ابعاد باورنکردنی؛ پروژۀ خطرناکی است که هر آینه با بخش بسیار کوچکی از ظرفیت خود می‌تواند جعل و کَژیِ سیاست‌های موجود تحت عنوان «فدایی» را افشا و برملا سازد و کل موجودیت خُرده‌گروه‌های فرصت‌طلب را با تکان سرانگشتی بر مغاک بین هستی و نیستی معلق کُنَد. این، توافقِ نانوشته و اجماع عملی بین تبهکاران اکثریتی و بخش مهمی از آن‌چه «اقلیت» خوانده می‌شود، در چهار دهۀ اخیر از جانب «الیتِ» فُسیل‌شدۀ دُکّان‌دار-میراث‌خوار به دقت رعایت شده است؛ پیرمردها و پیرزن‌های حریص و تنگ‌نظری که حاضرند نام و افتخارات سازمان، بنیان‌گذاران و پیشتازانِ جان‌فشان و گلگون‌کفن‌اش را با خود تا اعماق لَجَن و منجلاب تعفن بکشانند و حتی در گور در کنار خود دراز کنند اما حقیقت عریان و بی‌تبصره و روتوش و “خوانش” آن را در معرض دید دیگران قرار ندهند. اطلاعات آنان از تاریخ سازمان شیئی آنتیک و بخشی از کلکسیون شخصی است پس می‌توانم به گروگان‌گیری دست بزنم:

«گوش مفتی برای شنیدن تحلیل‌ها و «بازخوانی‌ انتقادی» و ملاحظات، پندها و نصایح مزخرف من تحویل بدهید تا بخش‌هایی از آن را به شکل کنترل‌شده با شما سهیم شوم. این بخشی از «رسالت تاریخی» من است تا جوانان را از درافتادن به «خطر» مشی «نادرست» و «بی‌ثمر» و «غیر-کارگری» و «غیر اجتماعی» فدایی آگاه سازم».

این تازه صحبت نزدیکان و یاران «چپ» و «کمونیست» است. حکایت خائنین و بُریدگان بماند.

فرخ نگهدار، مالک آخور شمارۀ یکِ اسطبل اوژیاس، در واکنش به مقالات روشنگر در مورد جعلیات و دروغ‌پردازی‌های او در مورد رابطه‌اش با بیژن شهید و فرمانده حمید دقیقا بر همین نکته انگشت می‌گذارد. او نیز از ‌برخی سران «اقلیت» با صمیمیت و به اسم کوچک نام می‌برد و از «توافق همه»‌شان بر سر این مطلب که بنیان‌گذاران و پیشگامان را نباید در «قفس تنگ نگرش‌های‌شان محبوس کرد»، سخن می‌گوید و سپس از دغدعۀ همیشگی خودش که «اگر بیژن و حسن در این شرایط بودند، چه می‌کردند؟». کَنِه‌های سِمِج از مُردارِ گوزن‌ها نیز نمی‌گذرند و تا سر حد ترکیدن می‌مکند و می‌آکَنَند؛ فرخ نگهدار و مهدی فتاپور، این دو راس افسانه‌ای، حتما چنین دغدغه و پرسشی در ذهن داشتند هنگامی که رضا غبرایی را کادو پیچ کرده و به قصاب‌خانۀ لاجوردی فرستادند، هنگامی که اعضا و هواداران را به «معرفی» عوامل «ضد انقلاب» به «نهادهای انقلابی» فراخواندند، هنگامی که در عملیات آمل «با افتخار» دوش به دوش سپاه پاسداران و در مقابل سربداران ایستادند و هنگامی که از باب «امر به معروف» به خامنه‌ای نامه نوشتند؛ جمشید طاهری‌پور احتمالا چنین پرسشی در ذهن داشت هنگامی که در زمان حیاتِ خودِ بیژن در زندان و در تقابل با او باند و دسته راه انداخت و بایکوتش کرد، هنگامی که در «کار اکثریت» با تیتر درشت خواهان «تسلیح سپاه با سلاح‌های سنگین» شد و هنگامی که بیست سال بعد به عنوان یک «آریایی شریف» به سلامتی دژخیمان سابقش و نظایر داریوش همایون ‌نوشید. علی فرخنده، مرد ترقی‌های ترقه‌وار، با همین دغدغه در عرض چند ماه از یک سمپات و مترجم دست چندم به مشاور و سپس عضو مرکزیت تبدیل شد و با به راه‌انداختن جریان و دفتر و دستکی تحت عنوان «کشتگر»ی، در زمینۀ طنز تلخ و کمدی-تراژدی هم یک شبه ره صد ساله پیمود. پرویز نویدی قره‌تپه، قربان‌علی عبدالرحیم‌پور، بهروز خلیق، بهزاد کریمی، مصطفی مدنی و … هم احتمالا با همین دغدغه و پرسش می‌کوشند تا با جراحی‌های زیبایی مطابق مد روز و باب طبع اهالی شمال شهر، بیژن شهید را به یک «دموکرات مستقل» تبدیل کنند و از او تصویری قابل درج در رنگین‌نامه‌های ننگین محمد قوچانی و از سنخ «چریکی با عبای شکلاتی» ارائه دهند. اینان و نظایرشان، «کارل مای»ها و «یورگن بووک»[1]های جنبش ما هستند و نه «پیش‌کسوت»ان و قدیمی‌هایش.

اما ای کاش تنها با خائنین و بریدگان طرف بودیم؛ آکادمیسین‌های حرفه‌ای مانند پیمان وهاب‌زاده، حمید نعمتی، تورج اتابکی، ناصر مهاجر و … یعنی صنف «فدایی‌نویس» هم نام سازمان و بنیان‌گذاران و شهدایش را به بِرَندی برای محصولات دُکان آکادمیک خود تبدیل کرده‌اند و تلاش می‌کنند با الصاق نام خود به این تاریخ و نام شهدا، جایی در زیر دست امثال آبراهامیان برای خود پیدا کنند. آن‌ها همان حرف‌های بریدگان را با بزک دوزک‌های دانشگاهی به خورد مخاطبین می‌دهند. و البته در سمتی دیگر، خالقان فاجعه گاپیلون شرایط پس از حماسۀ «دوم خرداد ۱۳۷۶» را فرصت طلایی برای خلاص‌شدن از سایه و کابوس سنگین تاریخ و بنیان‌گذاران سازمان دیدند؛ مجموعه جراحی‌های پلاستیک شروع شد و از نام و عنوان و آرم سازمان شیر بی‌یال و دم و اشکم و خنده‌داری باقی ماند تحت عنوان «سازمان فداییان اقلیت»!

این زیست انگلی و مُرده‌خواری از ویژگی‌های خاص‌الخاص سیاست ایران است. افراد و جریاناتی که در راست‌روی و راست‌گرایی و یا نوع خاص چپ‌گرایی خود با کلمه به کلمه «چریک»، «فدایی» و «خلق» بمثابه «گناه نخستین» و یا بدتر از آن طاعون و وبای «انحراف» و «کژاندیشی» برخورد می‌کنند، حاضر به دست‌کشیدن از این عناوین و سرمایه‌های تاریخی نیستند. چرا؟ چون خود مستقلا و در مدت نیم قرن پس از آن وقایع، چیزی برای عرضه نیافته‌اند و تنها از راه دو دوزه بازی و بالا کشیدن حاصل رنج و خون دیگران می‌توانند به حیات حقیر خود در ادامه دهند. جدیدا نام «فدایی خلق» به پرانتزی در مقابل «حزب چپ ایران» منتقل شده است که تفکرش مخلوطی از آموزه‌های سید محمد خاتمی و تونی بِلِر است و سر-بازجو و پاسدار و دژخیم سابق، رجب‌علی مزروعی در مراسم ۱۹ بهمن آن سخنرانی می‌کند! تصور کنید تروتسکیست‌های آمریکا که تعداد زیادی از آن‌ها به حزب جمهوری‌خواه پیوستند و پدران معنوی جریان نئو-کان شدند، همچنان خود را «وارثان راستین انترناسیونال چهارم» و نتیجه «تکامل طبیعی اندیشه‌های تروتسکی» معرفی می‌کردند و به همین ترتیب کمونیست‌های لیبرال و سوسیال دموکرات‌شده. در آن صورت احتمالا سیاست جهان هم شهر فرنگ مغشوشی از نوع اپوزیسیون ایران می‌شد پر شده از واژه‌های مسخ‌شده و بی‌روح با سرنوشتی مشابه چریک فدایی خلق و کومله و …

چه دورانی، دوران بد، دوران باد! اراذل «یقه‌سفید» و بی‌همه‌چیزان سیاسی با کارنامه‌ای که از ننگ و نکبت کَبَره بسته است، اندیشه‌ها و تئوری‌های بنیان‌گذار سازمان را «قفس تنگ» می‌خوانند و لاشه‌های گندیدۀ سیاسی حکم فوت اندیشه و عملی را صادر می‌کنند که مبنای شکل‌گیری بزرگترین و درخشان‌ترین سازمان انقلابی خاورمیانه بود. لابد دستمال حریر بردن به آستان خمینی، برق‌انداختن بر پوتین‌های پاسداران جهل و جنون، نوشتن نامۀ سرگشاده به خامنه‌ای و  هم‌خَرج شدن با مسعود بهنود و عطاالله مهاجرانی در بی‌بی‌سی، مصداق «رهایی از قفس» و «همسر شدن با مهر فلک» است! هر کس که کوچکترین اطلاعی از تاریخ سازمان داشته باشد می‌داند که جدا از باور عمیق به مبارزه مسلحانه به عنوان استراتژی و نیز تاکتیک محوری در مبارزه با دیکتاتوری امپریالیستی، گسست قطعی از بینش و مشی و منش حزب توده، نقطۀ عزیمت هر دو گروه موسس و تمام بنیان‌گذاران و ستون اصلی هویت سازمان بود. آیا تبدیل سازمان پرافتخار و محبوب چریک‌های فدایی خلق ایران به قره‌نوکر و زنگولۀ دُمِ حزب توده و غلامِ غلامان جمهوری اسلامی و باندهای طاق و جفتش، مصداق «رهایی از قفس تنگ» و «پویندگی و تکامل» است؟!

اما اندیشه‌ها و آرمان‌های بنیان‌گذاران، چون آبی زلال از میان انگشتان مفسرین و متصرفین عُدوانی می‌گریزد و جاری می‌شود و اذهان و روح‌های تشنۀ نسل‌های جدید و لب‌های تفتیده در برهوت معاصر را با خوشترین آواز به خود می‌خواند؛ مُشتی محکم می‌شود و بر سینۀ دکان‌داران و میراث‌خواران رسمی می‌کوبد و با سینه‌ای خونین و حنجره‌ای کبود، شورانگیزترین نواها را از عمق جان سر می‌دهد.

هویت چریک فدایی خلق و اندیشه‌ها و آرمان‌های بنیان‌گذاران قابل گنجاندن در تابوتی تاریخی نیست تا بر روی شانه‌های «آشنایانِ» دارای «حق صحبت قدیم» و به خواست و تصمیم و توافق آنان روانه گورستان شود. کالبدی نیست که بر مَدفَن آن ضریحی ساخته شود تا متولیان خودخوانده و شَیّاد حق انحصاری تصمیم‌گیری در مورد آن را داشته باشند. این هویت و این آرمان، این همه شادابی و توان، قابل مومیایی‌کردن و خاکسپاری نیست. سنگ‌های لَحَدِ تحمیلی و مَناره‌های فرصت‌طلبی را منهدم می‌سازد و از تمامی منافذ و شکاف‌های دوران و روزنه‌های زندگی فوران می‌کند. از جنس رعد و صاعقه و طوفان است و از شاهرگ‌های ستبرش برای همۀ نسل‌ها خون واقعی می‌جوشد. در همان حال که “ببرهای عاشق” نعره‌های زایش آن را در دیلمان سر می‌دهند و در کوچه‌ها و خیابان‌های تهران و تبریز و مشهد در نبردهای خیابانی و عملیات‌های انقلابی پژواک می‌بخشند، نوای آن در طنین گام‌ها و غرش شعارهای سعید سلطان‌پور در سی و یک خرداد ۱۳۶۰ در مقابل جوخۀ اعدام فاشیعیست‌ها تکرار می‌شود. از لولۀ سلاح حرمتی‌پور و صبوری و سیامک اسدیان رو به فالانژها آتش می‌گشاید، در سکوتِ لِهیدۀ اشرف بهکیش و نفیسۀ ناصری به شکوفه می‌نشیند، دوشادوش احمد غلامیان لنگرودی و داوود مدائن خطر می‌کند، در شعله‌های چشم و تن توماج و جهانگیر قلعه و یحیی رحیمی و نیوشا فرهی می‌افروزد، در بین دندان‌های سمج خیرالله حسنوند فشرده می‌شود و سایه به سایه جلال فتاحی در شهریور ۶۷ برفراز دار همچون کبوتری طوقی پر می‌گشاید… در شورش‌ اسلامشهر به تب و تاب در می‌آید، در خاتون‌آباد گلوله باران می‌شود، در ۱۸ تیر ۷۸ جراحت بر می‌دارد، در خرداد خونین خلق عرب پرپر می‌زند، در بلوچستان اشغال‌شده ترور می‌شود و در عاشورای ۸۸ و دی ۹۶ به رقص در می‌آید…

این، یک روند تناسخ مادی و ملموس است. خائنین و فرصت‌طلبان، سازمان و جنبش راستین فدایی را اشغال و نابود کردند و امروز سَر-جمع مجامع حقیر خود متشکل از مُردارخواران فرتوت را در ینگه دنیا با کلاهبرداری، «جنبش فدایی» می‌نامند! اما مشی و مَنِشی غنی پابرجاست که قامت جوان و رعنایش سقف گذشته را در هم می‌شکند و توانایی زایش و رویاندن ده‌ها و صدها هسته و جمع و سازمان را دارد. با تفنگ و گل و گندم بر می‌خیزد، لبخند می‌زند، افسردگی‌ها را با شادی و امید مرهم می‌گذارد و با نجوای «آفتابکاران» جسارت و استقامت می‌بخشد. مَبداش آغوش خلق است و مقصد، آرمان خلق. در گذشته تمام نشده است و در آینده تکرار خواهد شد.

از قلب خاک می‌شکفد چون برق

 روی فلات می‌گذرد چون رعد،

خون است و ماندگار است!   

ماندگار است چون «سوژه-بَدَن» حقیقت است.   

[1] یورگن بووک که از اعضای سابق گروه «بادر ماینهوف» بوده است، مرتبا در رسانه‌های آلمان ظاهر می‌شود و به داستان‌سرایی و افسانه‌بافی در مورد خاطراتش از گروه می‌پردازد و حتی شرح عملیات‌هایی که خود در آن‌ها حضور نداشته را می‌دهد. چپ‌های آلمان به تمسخر به او لقب «کارل مای جنبش چریکی» داده‌اند. کارل مای داستان‌نویسی قرن نوزدهمی بود که بدون آن که به آمریکای شمالی و خاورمیانه و شمال آفریقا برود، خاطرات سفرش به آنجاها را منتشر می‌کرد.

 

برای دانلود فایل پی.دی.اف سرفصل اینجا کلیک کنید.

 

منبع: http://sachafkha.com

پیام ویدیویی از فرمانده عملیات اقندار مرزهای استرالیا که میگوید: اگر قصد سفر غیر قانونی با قایق به استرالیا دارید، متوقف خواهید شد و به کشور خود یا کشوری که از آن آمده اید بازگزدانده میشوید.

یکی از دوستان، از ایران نوشته بود که سخن گفتن از لائیسیته، پایه هایش، تفاوت آن با سکولاریسم، هماهنگیش با جمهوری خواهی و… بسیار خوب و مفید است، ولی برای بسیاری از مردم که در ایران روزگار میگذرانند، چندان ملموس نیست. همه کس فرصت ندارد اینها را با زندگی روزمرۀ خودش و آشنایانش در ارتباط بگذارد و تصویری از تغییراتی که برقراری لائیسیته در زندگی روزمرۀ آنها ایجاد خواهد کرد، مجسم کند. اما در مقابل، همگان مشکلاتی را که درازدستی مذهب هر روز برایشان ایجاد میکند، میشناسند. باید از اینها حرف زد.
حرف درستی بود و به فکرم انداخت تا فهرست کوتاهی درست کنم که این مشکلات را ـ به طور مختصر ـ در خود منعکس سازد. شاید مطرح کردنشان به صورت سؤال بیشتر به مقصود نزدیکمان کند. باید به مردم ایران گفت:

هر روزی که میخواهید از خانه بیرون بروید، نگران نوع پوشش خود و احیاناً نزدیکانتان هستید؟ تصور میکنید که ممکن است به هر دلیل روشن یا مبهم، به حکم قانون شرع یا فقط به این دلیل که مأمور گشت، دیشب بد خوابیده و میخواهد روز کسی را تلخ کند تا شب بعد آرامتر به خواب برود، دچار گرفتاری بشوید؟ میدانید که اگر تا دیروز دراز و کوتاهی لباس و روسری مشکلی ایجاد نکرده، ضمانتی نیست که امروز نکند، همانطور که امروز ضمانتی برای فردا نیست و… وقتی هم گرفتاری ایجاد شد، نمیدانید که اصلاً کار چگونه ختم شود؟ در محل حل خواهد شد؟ در پاسگاه؟ یا اینکه ممکن است به هر دلیل به جاهای بالاتر هم بکشد؟ میدانیم که اینها فقط دغدغۀ زنان نیست، پدر و برادر و شوهر و پسر آنها هم در این عذاب شریکند.
اگر میخواهید از شر این آزار هر روزه و هر ساعتۀ مذهب که اگر سنتان اجازه میدهد، چهل سال است با آن درگیرید، خلاص شوید؟ راه حل لائیسیته است.

فکر میکنید که بالاخره باید کودکانتان را به مدرسه بفرستید، کار دیگری که نمیشود کرد… ولی به اینهم آگاهید که حکومت به این ترتیب سر رشتۀ تربیت آنها را از دست شما به در میاورد و چند ساعت در روز، طی لااقل دوازده سال، آنچه را که میخواهد به اسم مذهب بدانان تلقین میکند. نگرانید که بالاخره از این همه یاوه چیزی در ذهن آنها بماند؟ از خود میپرسید امروزه که در تمامی دنیا، در راه آشنا کرده هر چه بهتر کودکان و نوجوانان با علم و هنر میکوشند تا آنها را برای زندگی هر چه آماده تر سازند، چرا باید شما که مثل همه خواستار آیندۀ هر چه بهتر برای فرزندان خود هستید، ناچار باشید بپذیرید که تعلیماتی چنین نادرست بدانها داده شود؟
اگر میخواهید این موانع را رفع کنید و راه را برای تعلیم و تربیت درست فرزندان خود، باز کنید، به جای تعلیمات دینی در رنگهای مختلف، علم و هنر و انواع مهارتها را بدانها بیاموزید، راه حل لائیسیته است.

میدانید که اختیار مملکتتان و زندگانی خودتان به دست طبقۀ ممتازی است که با انقلاب روی کار آمده و امتیازات خود را به نام مذهب به همه تحمیل میکند. میدانید که بهرۀ شما از هر آنچه که در کشور خودتان، حق شماست، همیشه و همیشه کمتر از این گروه خواهد بود. آگاهید که این برتری به هیچ چیز جز گفتاری مذهبی که بوی کافورش مشامتان را میازارد و زور چماقی که در دست حکومت است، متکی نیست و اگر اینها نبود، هیچیک این افراد، صد یک آنچه را به ناحق تصرف کرده اند، به خواب هم نمیدیدند. به این نتیجه رسیده اید که سخن از عدالت گفتن که سهل است، حتی خواب عدالت را هم دیدن با این اوضاع، محال است؟
اگر از اینهمه بی عدالتی که به نام مذهب و به دستاویز شرع، بر شما میرود، عاصی شده اید، راه حل لائیسیته است.

میخواهید آنچه را که میل دارید بخورید و بنوشید و دخالت در این امر را مصداق بارز دخالت در زندگی شخصی خود و اسباب ناراحتی روزمره میشمارید؟ میگویید که امروزه پدر و مادر ها هم به کودکانشان بیشتر امکان انتخاب میدهند تا این حکومت به مردمان عاقل و بالغ؟ میدانید که اگر هم آنچه را که میخواهید از قاچاقچیان بخرید، اصلاً اطمینانی به سلامت و درستی جنس نیست و اینرا نیز میدانید که هر گرفتاری برایتان پیش بیاید، دستتان به جایی بند نیست و دادرسی هم نخواهید داشت، چون کار غیر قانونی کرده اید؟ اینرا هم میدانید که اگر در هر مرحله از کار، گرفتار مأموران حکومتی بشوید، گرفتار هزار دردسر خواهید شد؟
اگر میخواهید مثل هر آدمیزادی در انتخاب آنچه که میخواهید بخورید و بنوشید آزاد باشید و گزینشهایتان را به سلیقۀ خود انجام بدهید، نه با زور تحمیل مذهب، راه حل لائیسیته است.

میدانیدکه هر گاه بخواهید دمی را به خوشی بگذرانید و فارغ از مشکلات و دردسرهای زندگانی روزمره، در گوشه ای با نزدیکان و دوستانتان آرام بگیرید، ممکن است هر آن گرفتار فضولی مأموران حکومتی بشوید که صورت معمولش حساب خواهی و نرمترین شکلش حق و حساب گیری است؟ از خود میپرسید که به این ترتیب قرار است به عشق چه، تمامی مشکلات هر روزه را به جان بخرید و برای معاشتان، بسیار بیش از آنکه میباید، عرق بریزید؟ خستگی چهل سال فضولی در آنچه که حق خود میدانید و آگاهید که در تمامی دنیا به مردم داده میشود، بر جسم و جانان سنگینی میکند؟ فکر میکنید مثل آدمی شده اید که از بسکه دستبند و پابند را تحمل کرده بدنش خشک شده و نمیداند اگر هم آزاد شد، دوباره قادر به حرکت آزاد خواهد بود یا نه؟
اگر در آرزوی روزی به سر میبرید که بتوانید کوفتگی بند های مذهب را از تن خود و مملکتتان به در کنید، راه حل لائیسیته است.

به تنگ آمده اید از اجبار به ریاکاری که حکومت در هر دم و ساعت به شما تحمیل میکند؟ ناچارید به قبول سخنانی که باطل میشمارید تظاهر کنید، یا لااقل بی اعتنا از کنار آنها بگذرید؟ احساس میکنید که هر یکی از این تأیید های ظاهری و حتی هر کدام از این بی اعتنایی هایی که برای هرکدامشان ناچارید به خود فشار بیاورید، بخشی از شخصیت شما، از هویت شما، از آنچه را که هستید، نفی میکند و زخم میزند؟ میدانید که بیان آنچه که در دل دارید، ممکن است سرتان را به باد بدهد و در عین اینکه آگاهید با دور زدن مشکلات، عاقلانه ترین راه را انتخاب میکنید و به این ترتیب خود را تا حد امکان از ضربات حکومت دور نگاه میدارید، ولی با اینهمه از خود و زندگی و محیط و مملکتتان بیزار میشوید؟ میدانید که ترس احساس ناسالمی است و بر این هم آگاهید که اگر احساسش گذرا باشد، تأثیرش پایدار است و عزت نفس شما را مثل خوره میخورد؟
میخواهید از این جذامی که حکومت مذهبی به جامعه تلقیح کرده، خلاص شوید و بتوانید با سربلندی آنچه را میخواهید بگویید؟ نمیخواهید برای زندگانی معمولی، بهایی اینچنین گران بپردازید؟ راه حل لائیسیته است.

شاهدید که هر روزه ارزشهایی که هیچکدام آنها را معتبر نمیشمرید، از همه سو به شما تحمیل میشود و تمامی زندگی تان را از تولد تا مرگ، سامان میدهد. میخواهید گردن به ارزشهایی بگذارید که خود برگزیده اید و معتبر میشمرید، نه آنهایی که با زور چماق و تفنگ به شما قبولانده میشود و حتی بدتر، به عنوان هویتتان به شما عرضه میگردد و تازه حکومت در هر قدم هم تأیید این وضعیت را از شما میطلبد و بر اساس همین ارزشهایی که به پای خودتان هم نوشته، از شما حساب میکشد؟
اگر میخواهید، چنان که حق هر انسان آزادیست، تخته بند مذهب نمانید و ارزشهایتان را خود برگزینید و به میل خود بر آنها گردن نهید، راه حل لائیسیته است.

ناچارید تحت حکم قوانینی زندگی کنید که نه درستشان میشمرید و نه عادلانه و نه منطبق با تمدن امروز و از اینها گذشته، بین آنها و فرهنگ و زندگیتان اصلاً سنخیتی نمیبینید؟ از خود میپرسید اینها را تحت چه عنوان و به چه دستاویزی به شما تحمیل کرده اند؟ از یک سو به توحش این قوانین معترضید و از سوی دیگر میدانید که تجویز و اجرای آنها دلبخواهی است؟ میگویید مگر نه اینکه پدرانتان در بیش از صد سال پیش پایه ای گذاشتند تا قوانین مملکت به خواست شهروندانش تعییت و تصویب بشود؟ میبینید که در تمام دنیا، آن دنیایی که سرمشق همه شده و معیار سنجش اعتبار حکومتهای مختلف است، در بر این پاشنه میچرخد.
اگر طاقتتان طاق شده و میخواهید حقوق شهروندی از دست رفتۀ خود را باز یابید، راه حل لائیسیته است.

حال همۀ اینها را گفتم، شاید تصور میکنید، چنانکه برخی به شما وعده میدهند و حتی میکوشند با تبلیغات سنگین به شما تحمیل نمایند، با بازگشت به گذشته میتوان این مشکلات را حل کرد، چون بالاخره حکومت قبلی سکولار بوده و همۀ آنهایی که دیده اند و چیزی به یاد دارند، میگویند که قبلاً از این فشار ها نبوده و مردم به کار و زندگیشان میرسیده اند و… لابد خیال میکنید که خوب، باز هم سکولا میشویم و مشکلات رفع میشود و…
اول از همه فراموش نکنید که قبلاً هم از این خبرها نبود که مردم مشکلی در زندگی نداشته باشند، اگر اینطور بود، انقلاب نمیکردند تا با قبول رهبری خمینی، خود را از شر حکومت پهلوی که پنجاه سال، هزار و یک حق آنها و در درجۀ اول حقوق سیاسی شان را سلب کرده بود، خلاص شوند. حکومت قبلی سکولار بود، یعنی هیچ مانع نظری و عملی برای دخالت دادن مذهب در سیاست و از این مهمتر، در استفاده از مذهب به نفع خودش نداشت. همینطور بود که هر جا لازم بود، به روحانیت امتیاز میاد تا در عوض، از آن پشتیبانی سیاسی اخذ کند. به همین ترتیب هم بود که هر کس را حرفی برای گفتن داشت خفه کرد، الا مذهبیان با و بی عمامه را که دائم بساط منبر و موعظه شان به راه بود. اگر تصور میکنید قدرتگیری خمینی سرچشمۀ همۀ مصائبیست که شمردم، درست فکر میکند، ولی اگر خیال میکنید آن واقعه همینطوری و به دلیل معجزه رخ داد، در اشتباهید. فاجعه، دنبالۀ همان سیاست سکولاری بود که قبح امتیاز دادن به مذهب و روحانیت را برده بود و در نهایت بر پای همه زنجیر زده بود، جز روحانیتی که رام و مطیع خود میپنداشت. بازگشت به آن دوران، یعنی بازگشت به وضعیتی که خمینی آدمی، توانست از آن سر برآورد. یعنی آماده شدن برای اینکه همین بازی در ده یا بیست یا… سال دیگر تکرار شود. خواندن تاریخ فقط برای این نیست که سوابق ملا ها را مرور کنید تا باز به چاه نیافتید، برای این است که سوابق استبداد را بدانید و نگذارید باز به این چاه بیاندازدتان.
اگر میخواهید خطر دخالت مذهب در سیاست و از ورای سیاست، در تمامی ابعاد زندگانی روزمرۀ خود، از ریشه رفع کنید، راه حل لائیسیته است. به کمتر آز آن قانع نشوید، چون اگر بشوید، دست خالی از این مبارزه بیرون خواهید رفت.
کاری که لائیسیته میکند روشن است و ساده: پای مذهب را از سیاست میبرد تا هیچکس، چه روحانی و چه غیر از آن، نتواند به اسم مذهب و به پشتوانۀ تقدس، شما را از حقوق حقه تان محروم نماید. نمیگویم فقط روحانیت را از معرکۀ سیاست بیرون کند، چون آخوند کراواتی هم همان کاری را میکند که ملای معمم. نمیگویم فقط رابطۀ دین را با دولت قطع کند، چون پای مذهب از سیاست باید بریده شود تا نه فقط نتواند به مناصب دولتی دست پیدا کند، بلکه اصلاً امکان اینکه بتواند به این ترتیب بر سرنوشت ملک و ملت تأثیر بگذارد، از میان برود. نمیگویم فقط اسلام، هیچ دین و مذهبی و هیچ گروه روحانی حق ندارد حقوق هیچ گروه از مردم را اعم از مؤمن و بی ایمان، نقض نماید.
خلاصه میکنم، اگر دخالت مذهب در سیاست زندگی را به کامتان تلخکرده، که کرده، حل مشکل با منع قاطع ورودش سیاست ممکن خواهد شد. این درد، درمان معین دارد، تقدیر شما این نیست که رنج بیهوده بکشید، تقدیر شما آنیست که خودتان رقم بزنید.
۱۶ فوریۀ ۲۰۱۹
این مقاله برای سایت (iranliberal.com) نوشته شده است و نقل آن با ذکر مأخذ آزاد است
rkamrane@yahoo.com
به تلگرام ایران لیبرال بپیوندید
https://t.me/iran_libera    

FG Trade

مدارس فرانسه “والد 1” و “والد 2” را جایگزین “پدر” و “مادر” خواهند کرد، این تغییر به رفع تبعیض علیه والدین همجنس کمک خواهد کرد. والری پتی حامی و نماینده پارلمان این کشور معتقد است، “این اصلاحیه در نظر دارد تا قانون فرزندان خانواده‌های متنوع در اشکال اداری شناخته شده در مدارس ریشه کند.”

حزب LREM که تنظیم کننده متن این لایحه بوده است، حزبی است که امانوئل مکرون رئیس جمهور حال حاضر فرانسه است.

این لاحیه مخالفان خود را نیز دارد. برای مثال لودوین به رادیو فرانسه می‌گوید: “هیچ فرزندی والد 1 و والد 2 ندارد. این(عبارت) وجود ندارد و مطلبی پوچ است.”

با به تصویب رسیدن اصلاحیه، اختلافات به فضای مجازی نیز کشیده شد. نیکلاس بای، نماینده‌ی دست راستی مجلس در حساب توئیتر خود نوشته است: “یک پدر، یک مادر! این هذیان شبه ترقی‌خواه را متوقف کنید!”

Etienne Laurent/EPA

البته برخی از کاربران توئیتر نیز حمایت خود را از این اصلاح نشان داده‌اند.

ژان میشل آفیتی، سردبیر رادیو یک اروپا معتقد است که تغییرات باید منطقی باشد، او تغییر والدین به اعداد را “بسیار رسمی و بسیار زشت” توصیف کرد.

ایده‌ی اولیه‌ی این تغییر در سال 2013 زمان قانونی شدن ازدواج همجنس‌ها داده شده بود اما هیچگاه به شکل قانونی به ثبت نرسیده بود. این لایحه می‌تواند توسط مجلس سنا با اکثریت احزاب دست راستی رد شود و در این صورت به هیئت قانونگذاری ملی برای تصمیم نهایی ارجاع داده خواهد شد.

Tradiciones Istmeñas, Minatitlan, Ver./Facebook

اسکار کازورلا، فعال LGBT مکزیکی در خانه‌اش به قتل رسید. او یکی از پیشگامان جنبش حقوق اقلیت‌های جنسی و جنسیتی در مکزیک بود. وی موسس “مراقبان معتبر، بی‌باک و جویای خطر” بود که جشنی سالانه برای ترویج احترام به کسانی دارای جنسیت سوم و یا با جنسیت غیردوگانه است. این جشن از سال 1976 برگزار می‌شود. بنا به گزارش‌ها از جمعیت 75000 نفری شهر، 5000 نفر دارای جنسیت سوم یا غیر دوگانه هستند.

متاسفانه‌ هفته‌ی گذشته وی در سن 68 سالگی با یک جسم تیز مورد حمله قرار گرفته و در اثر جراحت قلبش فوت کرد. پلیس واهاکا تحقیقات خود را برای یافتن قاتل آغاز کرده است. یکی از فعالین LGBT  این شهر در حساب فیسبوکی خود نوشته است: “تو ما را با قلبی شکسته ترک کردی، برادرم اسکار کازورلا لوپز، یادت گرامی!”

او درباره‌ی آقای کازورلا به سی ان ان اسپانیایی گفته است: او شخص شادی بود و همه را با لبخند به خانه‌اش می‌پذیرفت.

“نمی‌توانیم تصور کنیم که چه کسی او را به قتل رسانده است، ما درگیر خشونتی تاثیرگذار بر بخش بزرگی از مکزیک هستیم.”

Miho Hagino/Facebook

نماینده‌ی بخش حقوق بشر سازمان ملل در مکزیک طی بیانیه‌ای این اتفاق را محکوم کرده و اذعان داشته است: «ما این جنایت وحشتناک که روی کل جامعه‌ی افرادی با جنسیت غیر دوگانه و مدافعان حقوق بشر در واهاکا تاثیر گذاشته را محکوم می‌کنیم.»

در سال‌های اخیر حمله از روی نفرت و قتل فعالین LGBTI در این کشور افزایش یافته است، با این حال هنوز نیت ضارب از این حمله مشخص نیست.

 

هر دیکتاتوری، در همه ی تاریخ،  برایِ خود، به گونه ای ارزشِ برتر و دلیلِ برتری، بیان کرده است امّا هیچ حکومتِ دیکتاتوری، تا امروز، به اندازه ی جمهوریِ اسلامی ایران، بانگِ روحانیت سر نداده است. در حالی که خراب ترین حکومتِ همه ی تاریخ ایران بوده است، از خدا و پیامبر و امام و هرکس و هرچیزی که  توانسته، بهره برده تا جنایت کند، دزدی کند، زندگیِ آدمیان را تاراج کند، تا  حکومت  کند.

برخی از برگ هایِ قانون ها، رساله ها و خُطبه هایِ نوشته یا نانوشته در اجرایِ جمهوریِ اسلامی، از هر برگی که شیطان در همه ی زمان رو کرده ، شیطانی تر است و خرابی و ستم و گمراهی ای که دیکتاتوریِ جمهوریِ اسلامی در ایران و چند جایِ دیـگر، به بار آورده از همه ی  نشانه هایی که  از شیـطان و اهریمن، در تورات، در انجیل، در قرآن و حتّا دراَوِستا، آورده شده، دقیق تر وحسـاب شده تر و  به روزتر است و در هیچ کتابِ دینی از ترفندها، نیرنگ ها و خراب سازی هایِ شیطان، آنگونه که جمهوریِ اسلامی  به عمل آورده و نمایان کرده، سخن نرفته است. که دیکتاتوری جمهوریِ اسلامی، هرچه ساخته ، خرابی  بر آبادی و هر چه کرده بر آهنگِ نابودیِ زندگی بوده است.

همچنین در همه ی مَتن ها و نوشته هایِ اسلامی  که از آغاز تا امروز از پدیده ی دجّال، گُفتاری آمده، هیچ حکومتی در تاریخ، به اندازه ی جمهوریِ اسلامی، به حکومت دجّال، شبیه تر و نزدیک تر نبوده است، با همه ی دروغ ها و خرابی ها و گـُمراهی ها و فِسادش.

رهبران و گردانندگانِ جمهوریِ اسلامی در تَهِ چاهِ گَند و چِرک و آلودگی و نابودی و مرگ، نشسته اند و با فریادِ روحانیت و قُدسی  و الهی بودن،  آوازِ  نجاتِ مردم و آدمی را ،  سر  داده اند.

امیر سارم

 

بعد از چندین هفته تبلیغ بالاخره نشست ورشو با محوریت کنترل فعالیتهای ایران در منطقه خاورمیانه در پایتخت لهستان با حضور وزیر خارجه و معاون اول رئیس جمهور آمریکا و نخست وزیر اسرائیل برگزار شد.. چین و روسیه نماینده‌ای به این کنفرانس نفرستادند. وزیران خارجه فرانسه و آلمان به ورشو نرفتند و فدریکا موگرینی، مسئول سیاست خارجی اتحادیه اروپا که نقشی اساسی در مذاکرات هسته‌ای با ایران داشت، هم از حضور در این کنفرانس عذر خواست. جرمی هانت، وزیر خارجه بریتانیا هم فقط برای حضور در جلسه‌ای مربوط به یمن به این کنفرانس رفت. عراق و لبنان و فلسطین این کنفرانس را تحریم کرده و ترکیه فقط در سطح سفیر در ورشو حضور داشت. عربستان سعودی و امارات متحده عربی با دیپلمات‎های بلندپایه خود در کنفرانس شرکت کردند. بعد از دو روز این کنفرانس که بازتاب زیادی هم در مطبوعات جهان نداشت پایان یافت. امریکا در این کنفرانس ناتوانی زیادی از خود نشان داد. می‌توان گفت این نشست یکی دیگر از نشانه‌های پایان یافتن امریکا بعنوان تنها ابر قدرت است. خصوصا اینکه این کنفرانس را بطور غیر حرفه‌ای برگذار کردند. بارها هدف تشکیل این کنفرانس تغییر کرد. ۶۵ کشور در این نشست شرکت کردند و با اینکه ایران مرکز کلیه بحث‌ها بود تا جایی که یاسک چاپوتوویتز، وزیر امور خارجه لهستان درباره اینکه قرار بود هیچ کشوری در این کنفرانس هدف قرار نگیرد گفت: “این برای من هم غافلگیر کننده بود که همه کشورهای حاضر در کنفرانس هم‌ نظر بودند که ایران امنیت منطقه خاورمیانه را به خطر انداخته است”. اروپا نیز در پایان کنفرانس اعلام کرد که هم در برجام باقی خواهد ماند و هم کار ساز و کار مالی ویژه با ایران را ادامه خواهد داد. اما با اینجال در پایان حتی نام ایران نیز در متن آخر نشست نیامد و کنفرانس به حمله‌های تبلیغاتی علیه ایران محدود شد. حمله هایی که هیچیک جدید نبودند و بارها از سوی مقامات امریکایی صورت گرفته بود.
این کنفرانس با اینحال برنده‌ها و بازنده هایی با خود همراه داشت. به غیر از اثر این کنفرانس بر رژیم ایران که بررسی آن را به زمانی دبگر می‌سپارم. در اینجا با توجه به آنچه گذشت به برنده و بازنده اصلی نشست ورشو می‌پردازم.
۱ ـ برنده اصلی نشست ورشو، آقای نتانیاهو بود. او موفق شد از بازی تبلیغاتی امریکا علیه ایران استفاده کامل را ببرد. نتانیاهو که می‌خواهد در انتخابات آینده مجلس اسرائیل پیروز شود به این نشست و استفاده از آن نیاز داشت. او با انتشار فیلم ملاقات با وزیران خارجه عرب کشورهای حاشیه خلیج فارس به مردم اسرائیل نشان داد که دیگر نه تنها کشورهای عرب دشمن اسرائیل نیستند بلکه آنها نیز مشکل اصلی در خاورمیانه را ایران می‌دانند. دوم اینکه او به عمد تویتی را منتشر کرد که در آن آمده بود “اهمیت ماجرا در این است که “نمایندگان کشورهای مهم عرب” با اسرائیل بر سر یک میز نشسته‌اند تا درباره پیشبرد منافع مشترک جنگ با ایران مذاکره کنند. ” با اینکه توئیت را عوض کرد و حمله را به تقابل تغییر داد. اما این نسخه جدید از سوی برخی، از جمله آرون هلر خبرنگار آسوشیتدپرس در بیت‌المقدس که همراه نخست‌وزیر اسرائیل بود، زیر سئوال رفت و او شهادت داد که منظور آقای نتانیاهو همان جنگ بوده است. اما قصد نتانیاهو و دفترش از اینکار این بود که این پیام را که عربهای خلیج فارس همراه اسرائیل هستند حتی برای جنگ با ایران خوب جا بیندازد. مهمتر اینکه مسئله فلسطین در این وسط فدا شد. برخی گمانه زنی می‌کردند که در این نشست توافقی بین اعراب و اسرایل در باره فلسطین صورت خواهد پذیرفت اما در واقع اینکار نه تنها توافقی در کار نبود بلکه عربها پشت سر اسرائیل ایستادند و کلمه‌ای هم از حقوق فلسطینی‌ها بطور جدی به میان نیامد. تا جایی که نبیل شعث از مقام‌های تشکیلات خودگردان فلسطینی هشدار داد که نشست امنیتی ورشو بخشی از تلاش آمریکا برای “عادی‌سازی” اشغال سرزمین‌های فلسطینی از طرف اسرائیل است. آقای شعث، که مشاور محمود عباس، رئیس تشکیلات خودگردان فلسطینی است، در یادداشتی در روزنامه اسرائیلی‌ها آرتص، گفت که نشست ورشو در جهت از موضوعیت انداختن طرح صلح اعراب و حفظ سلطه اسرائیل عمل می‌کند.
اسرائیل حتی در آخر جلسه با یادآوری نقش لهستان در کشتار یهودی‌ها در جربان جنگ جهانی دوم باعث عصبانیت مهماندار نشست نیز شد. وزارت خارجه لهستان، سفیر اسرائیل را برای اعلام مراتب اعتراض خود به سخنان بنیامین نتانیاهو، احضار کرد. اما در اینجا نیز مخاطب نتانیاهو رای دهندگان اسرائیلی بودند. نتانیاهو بهترین نقش را در این کنفرانس بازی کرد و توانست هم عرب‌ها و هم لهستانی‌ها را تحقیر کند و آتش تبلیغات علیه رژیم ایران را هم تا توانست داغ نماید. اسرائیل موفق شد نشان دهد سوگلی امریکاست و برای هر کاری که بخواهد دستش باز است. البته این بدین معنی نیست که در افکار عمومی مردم عرب این روشها در آینده باعث انزجار بیشتر از اسرائیل نخواهد شد و سیر تحولات در خاورمیانه را که علیه اسرائیل سوق ندهد.
۲ ـ اما بازنده اصلی این کنفرانس گروههای ایرانیانی بودند که بسیج شده بودند تا نشان دهند الترناتیو ایران آنها هستند. امید آنها این بود که از سوی امریکا دعوت شوند و به عنوان آلترناتیو رژیم ایران شناخته شوند. دو گروه اصلی این جریان یکی سازمان رجوی با شعار “ایران رجوی، رجوی ایران”!! بود و دیگری طرفداران رژیم گذشته با شعار “جاوید شاه”!. صحنه‌های مربوط به حضور آنها بیشتر ترجم آمیز بودند. این دو گروه نشان دادند که هیچ چیز در دست ندارند، تنها امید خود را به دولت ترامپ و نتانیاهو و عربستان بسته‌اند و حاضرند خفت بار برای آنها به هر کاری دست بزنند تا به جایی برسند. و در دلبری از امریکا با شدت تمام با هم مسابقه می‌دهند. برای آنها مهمترین اتفاقات دنیا سخنان مسئولان امریکایی در باره ایران است. دائم در انتظار هستند که ببینند امریکا به ضد جمهوری اسلامی چه می‌گوید. این گروهها خود را به نشستی رسانده بودند که کشورهای شرکت کننده در آن تنها ایران را مسئول وضعیت منطقه می‌دانند و در کنار نتانیاهو و عربستان و دیگر کشورهای دیکتاتور و یا با جکومتهای محدود کننده دمکراسی مانند لهستان “فریاد دمکراسی” سر می‌دادند. سود اصلی این نوع فعالیتها را رژیم ولایت فقیه می‌برد که تمام تلاش خود را می‌کند تا به مردم ایران اینطور وانمو سازد می‌کند که این نوع گروهها تنها مخالفان رژیم هستند، کسانی که خواستار تحریم هر چه بیشتر هستند، کسانی که اصولا تمامیت ارضی ایران را قبول ندارند و از گروههای تجزیه طلب حمایت هم می‌کنند کسانی که با افرادی همکاری می‌کنند که از بمباران کردن ایران باکی ندارند. قبل از کنفرانس مسابقه در ملاقات با نمایندگان مجلس و کنگره آمریکا و عکس گرفتن با آنها بود و بعد از کنفرانس نیز عده‌ای بنام فعال سیاسی و “حقوق بشری” در حاشیه‌ی اجلاس امنیتی مونیخ، با برایان هوک دست راست پمپئو و مسئول هماهنگی تحریمها علیه ایران، دیدار کردند. تنها نتیجه حاصل از این نوع دیدارها و رفتارهای سیاسی که بیانگر خالی بودن این نوع مخالفان رژیم و جدا بودن آنها از جامعه ملی است کمک به طولانی کردن عمر رژیم فاسد و جانی ایران است.
از اینرو بار دیگر بر نیروهای مستقل و آزادیخواه، کسانی که در مبارزه سنگین خود علیه حکومت جهل حاکم حاضر نیستند زیر بار اینگونه فعالیتهای خفت بار بروند است که بر ایستادگی بروی اصول استقلال و آزادی و دمکراسی بیش از پیش بکوشند. اکنون فرصتی است که بازی رژیم و مخالفان وابسته‌اش را که مانند ظروف مرتبطه به کمک هم می‌آیند را بیش از پیش آشکار کرد. و بار دیگر بر این امر ایستادگی نمود که رژیم ایران را ایرانیان باید تغییر دهند. محل مبارزه نه واشنگتن، نه تل آویو، نه ریاض، نه ورشو است. محل عمل برای تغییر رژیم، شهرها و روستاهای ایران و همراهی با زنان و معلمان و دانشجویان و کارگران و همه اقشار ملت ایران است.

آنچه از نظرتان می‌گذرد، صورت تحریریافتۀ گفتاری است که در دسامبر ۲۰۱۶ میلادی در «انجمن ادب و هنر ایران» در لندن ارائه شده است. درپیاده‌‌سازی متن، لحن گفتاری آن بیش و کم حفظ شده است. این مقاله در مجله «خوشه‌ها»، نشریّه سالانه انجمن ادب و هنر ایران، شماره ۲۰ (۲۰۱۸ میلادی)، صص ۵۲-۷۱ منتشر شده است.

 

مقدّمه

ما با پدیده‌ای به نام تنوّع ادیان رو در رو هستیم که البتّه پدیدۀ جدیدی نیست و در سده‌های میانه – و در کلّ – در جهان قدیم هم ما با این پدیده، بیش و کم، مواجه بوده‌ایم. در واقع بسیاری از تنوّع‌های دینی‌ای که امروزه در جهان مدرن با آن مواجه هستیم، ریشه در جهان قدیم دارد. تنوّع ادیان را چه در ادیان شرقی یا غربی و چه در ادیان قدیم و نوپدید شاهد هستیم. حاصل این تنوّع‌ها شکل‌گیری آیین‌هائی مانند آیین اسلام، آیین بهائی، آیین دائو (یا تائوئیسم)، آیین جین، آیین شینتو، آیین مسیحی، آیین یهود، آیین هندو، آیین بودا، آیین زرتشت و بسا ادیان دیگر است. امّا در جهان جدید است که با گسترش ارتباطات، پدیدۀ تنوّع ادیان رنگ و ابعاد متفاوتی به خود گرفته است.

یکی از پرسش‌هائی که پدیدۀ تنوّع ادیان پیش روی محقّقان گذارده است، این است که چرا چنین تنوّعی در ساحت ادیان پدید آمده است؟ در میان انواع تبیین‌هائی که از چنین پدیده‌ای به دست داده شده است (مثل تبیین‌های روانشناختی، جامعه شناختی، انسان‌شناختی و غیره) در این بحث تمرکز من بر تبیین‌های فلسفی و به طور ویژه تبیین‌های فلسفی‌ای خواهد بود که در عصر مدرن از پدیدۀ تنوّع ادیان ارائه شده است. من در ادامه می‌کوشم پاسخ‌های فلسفی‌ای را که به پدیدۀ تنوّع ادیان داده شده است، دسته‌بندی کنم. سپس می‌کوشم به این پرسش پاسخ دهم که از میان آرای متنوّعی که در تبیین فلسفی پدیدۀ تنوّع ادیان ارائه شده، کدام یک از نظر فلسفی تبیین قابل دفاع‌تری است.

ادّعای من این است که دیدگاه‌های عمده‌ای را که در تبیین فلسفی تنوّع ادیان ارائه شده، می‌توان دست‌کم به ۹ دسته تقسیم کرد. این ۹ دسته عبارتند از:

۱- نسبی‌انگاری دینی(Religious Relativism)

۲- تعلیق‌انگاری دینی (Religious Suspensionism)

۳- انحصارگرائی دینی ستیزه‌گر (Militant Religious Exclusivism

۴- انحصارگرائی دینی دوستانه یا میانه‌رو (Moderate Religious Exclusivism)

۵- شمول‌انگاری دینی ((Religious Inclusivism

۶- خداناباوری ستیزه‌گر (Militant Atheism)

۷- خداناباوری دوستانه (Friendly Atheism)

۸- ندانم‌انگاری (Agnosticism)

۹- کثرت‌انگاری دینی Religious Pluralism))

      از میان این دیدگاه‌ها در تبیین فلسفی پدیدۀ تنوّع ادیان کدام دیدگاه از نظر فلسفی تبیین قابل دفاع‌تری است؟ به ادّعای من دیدگاه نُهم از همه قابل دفاع‌تر است. بر این اساس، دورنمای بحث‌ امروز این خواهد بود که در ادامه، تمام این ۹ دیدگاه را به طور مختصر توضیح دهم. از آنجا که از رأی نُهم دفاع می‌کنم، قاعدتاً هشت دیدگاه اوّل را نقد می‌کنم و سرآخر از دیدگاه نُهم دفاع خواهم کرد.

دفاع من از دیدگاه نهم مبتنی بر دو مقدّمه خواهد بود. مقدمۀ اوّل این است که آرای عمده‌ای را که در تبیین فلسفی پدیدۀ تنوّع ادیان ابراز شده، در این ۹ دسته می‌توان جای داد. مقدمۀ دوّم این‌که اگر هشت دیدگاه از این ۹ دیدگاه قابل دفاع نباشد، آنگاه دیدگاه باقی مانده (نهم) قابل دفاع خواهد بود. به تعبیر دیگر، من در اینجا تنها به نحو سلبی (یعنی با نقد دیگر دیدگاه‌های رقیب) از دیدگاه نهم یا همان کثرت‌انگاری دینی دفاع خواهم کرد و زمان جلسه این اجازه را به من نمی‌دهد که وارد پاسخ به اشکالاتی شوم که به کثرت‌انگاری دینی وارد شده است.

۱ نسبی‌انگاری دینی

دیدگاه نخست، نسبی‌انگاری دینی است. به تعبیر ساده و خلاصه، نسبی‌انگاران دینی معتقدند که: تلقّی‌های مختلف و ناسازگاری از امر قدسی وجود دارد – حال امر قدسی می تواند هر چیزی باشد، می‌تواند اللّه باشد می‌تواند یهوه باشد، می‌تواند تثلیث یا اقانیم ثلاثه در الهیات مسیحی باشد، می‌تواند نیروانا باشد یا هر چیز دیگر. این مقدمۀ اوّل نسبی‌انگاران دینی است که مقدّمه‌ای توصیفی است و تاریخ ادیان، گواه به صدق آن می‌دهد. امّا نسبی‌انگاران مقدّمۀ دیگری دارند که مقدّمه‌ای هنجاری است و هستۀ اصلی ادّعایشان را تشکیل می‌دهد و همین مقدّمۀ دوّم است که مناقشه‌برانگیز است.

این مقدّمه آن است که: راهی برای داوری میان این تلقّی‌های مختلف و ناسازگار از امر قدسی وجود ندارد. آنگاه از کنار هم چیدن این دو مقدّمه، نسبی‌انگاران دینی این نتیجه را می‌گیرند که پس تلقّی هر گروه برای همان گروه حقیقت است و ما در واقع حقیقت فراگروهی یا فراشخصی یا فراقبیله‌ای نداریم و اگر از حقیقت بتوان سخن گفت، تنها می‌توان آن‌ را مقیّد به قید شخصی یا گروهی یا به یک دین و مذهب و قبیله و گروه و مرام خاصّی کرد و از آن سخن گفت. باز به تعبیر دیگر، از دیدگاه نسبی‌انگاران دینی، اسلام برای مسلمانان حقیقت است، مسیحیّت برای مسیحی‌ها حقیقت است، یهودیت برای یهودی‌ها حقیقت است و هیچ وجه جامع یا جنبۀ مشترکی میان این ادیان وجود ندارد و یا این‌که هیچ معیاری برای داوری میان این ادّعاهای دینی مختلف وجود ندارد.

نقد نسبی‌انگاری دینی

فقدان وجه هنجاری

نقدهای بسیاری به نسبی‌انگاری به طور کلّ و نسبی‌انگاری دینی به طور خاصّ می‌شود روا داشت. نخستین نقد، فقدان وجه هنجاری (normative) است. برای فهم بهتر این نقد خوب است تفاوت جنبۀ “هنجاری” را با جنبۀ “توصیفی” توضیح دهم. وقتی می‌گوئیم “حسن دیروز آمد” از واقعیّتی خبر می‌دهیم، این جنبۀ توصیفی دارد. امّا وقتی می‌گوئیم “بهتر بود که حسن دیروز می‌آمد” داریم ارز‌ش‌داوری می‌کنیم. این داوری جنبۀ هنجاری دارد. بالاتر گفتم که نسبی‌انگاران می‌گویند که تلقّی‌های مختلفی از امر قدسی یا از حقیقت به طور کلّ وجود دارد. هر گروهی هم تلقّی خودش را حقیقت می‌انگارد و تلقّی‌های دیگر را باطل. نسبی‌انگار دینی نمی‌گوید که باید سخن گفتن از حقیقت را سراسر کنار بنهیم، بلکه می‌گوید باید سخن گفتن از حقیقت مطلق را کنار بگذاریم و سخن از حقیقت نسبی بگوئیم؛ به این صورت که از نظر مسلمانان اسلام حقیقت است، از نظر یهودیان آئین یهودی حقیقت است و قس علیهذا.

امّا نکتۀ مهمّی اینجا وجود دارد. اختلاف ما اساساً بر سر حقیقت بود (دعوائی هنجاری بود) نه بر سر این‌که چه گروهی چه چیزی را حقیقت می‌داند (دعوای توصیفی نبود). اختلاف بر سر توصیف ما از این‌که چه گروهی چه چیزی را حقیقت می‌دانند نبود، بلکه اختلاف بر سر این بود که کدام گروه درست می‌گوید. دعوا بر سر این بود که حقیقت در میان کدام گروه است، نه این‌که چه گروهی چه چیزی را حقیقت می‌داند. این نکته را اینجا می‌توان بهتر فهمید که وقتی نسبی‌انگاران می‌گویند، مسلمان‌ها اسلام را حقیقت می‌دانند و یهودیان یهودیت را، آنگاه این گزاره را اگر به یک فرد ضدّ اسلام و ضدّ یهودیت هم عرضه کنید آن را می‌پذیرد و می‌گوید بله مسلمان‌ها اسلام را حقیقت می‌دانند، امّا هم‌چنان این پرسش گشوده است که آیا ادّعای تملّک حقیقت از سوی هر دینی ادّعای درستی است یا نه؟ این پرسش فرد ضدّ اسلام در واقع از وجه هنجاری سؤال می‌کند، وجهی که امور قرار است آن‌ گونه باشند نه این‌که در عمل چگونه هستند. نسبی انگاران وجه هنجاری حقیقت را از آن می‌گیرند و در عین حال هم‌چنان از حقیقت سخن می‌گویند. آنها حقیقت را فرو می‌کاهند به وجه توصیفی. این در حالی است که مفاهیمی مثل حقیقت، عدل و زیبائی دارای وجه هنجاری‌اند، یعنی با به میان آوردن این مفاهیم ما از این‌که امور چگونه باید باشند سخن می‌گوئیم، نه اینکه چگونه هستند. بر این اساس نسبی‌انگاران به جای حلّ مسأله در واقع صورت مسأله را پاک می‌کنند، به این صورت که وجه هنجاری حقیقت را که به نظر می‌رسد از آن قابل انفکاک نیست، از آن می‌ستانند.

بستن باب گفتگو

نقد دوّمی که به نسبی‌انگاری وارد است این است که لازمۀ نسبی‌انگاری بستن باب گفتگو است. ما وقتی با هم گفتگو می‌کنیم، سرشت این گفتگو چنان است که گوئی به دنبال دستیابی به حقیقتی هستیم که انگاری قرار است برای همۀ ما مشترک باشد. دستیابی به چنین حقیقتی مشکل و چه بسا حتّی محال باشد، امّا تلاش ما این است که دست‌کم به این حقیقت نزدیک شویم و به تعبیری “در پی آواز حقیقت” بدویم. امّا وقتی نسبی‌انگاران می‌گویند حقیقت برای هر گروه همان چیزی است که یک فرد یا یک گروه حقیقت می‌انگارد، در واقع ما دیگر گفتگوئی نداریم، چون از پیش، هر گروهی برای خود حقیقت را کشف کرده‌ است. من، به صورت فردی یا در قالب عضوی از یک گروهی که واجد حقیقت است، حقیقت خودم را دارم، شما هم به صورت فردی یا به عنوان فردی که عضو یک گروه واجد حقیقت است، حقیقت خودتان را دارید. دیگر ما گفتگوئی نداریم. گفتگو بر سر کسب حقیقت است، امّا ما واجد حقیقت‌ایم، پس گفتگو معنائی ندارد.

اما چه اشکالی دارد، که نسبتی‌انگاری به ختم گفتگو منتهی شود؟ اشکالِ بستن باب گفتگو این است که اگر شما راه گفتگو را ببندید، جایگزین‌های شما یا خشونت است و یا فریب. ما در واقع سه راه بیشتر نداریم که رأی خودمان را به دیگران منتقل کنیم. یا باید آنها را قانع کنیم که راهش گفتگو و استدلال‌ورزی است یا باید خشونت بورزیم و یا فریب بدهیم. البتّه راه چهارمی هم هست که عبارت است از توسّل ظریف به احساسات و عواطف بدون فریب. توسّل ظریف به احساسات و عواطف البتّه ضرورتاً از نظر اخلاقی خطا نیست، امّا خشونت و فریب ضرورتاً از نظر اخلاقی خطاست.

توسّل ظریف به احساسات و عواطف هم اگر بخواهد مصداقی از فریب نباشد باید مبنائی عقلانی داشته باشد، در نتیجه بازگشت این شقّ هم به شقّ اقناع عقلانی است. نسبی‌انگاری راه اقناع عقلانی را می‌بندد و در نتیجه راه فریب و خشونت را می‌گشاید. پس نسبی‌انگاری پیامدهای اخلاقی خطرناکی دارد و در نتیجه تا آنجائی که پدیده‌ای واجد پیامدهای خطرناک اخلاقی نارواست، نسبی‌انگاری هم نارواست.۱

۲– تعلیق‌انگاری دینی

دیدگاه دوّم “تعلیق‌انگاری دینی” است. البتّه این عنوانی است که من گذاشته‌ام و شما در ادبیاتِ این موضوع دیدگاهی تحت این عنوان نمی‌بینید، ولی به نظرم حتماً باید یک دسته از دیدگاه‌ها را تحت این عنوان نام نهاد، زیرا دیدگاه‌هائی وجود دارند که می‌توان آنها را این ‌گونه نام‌گذاری کرد. تعلیق‌انگاری دینی از جهاتی شبیه نسبی‌انگاری دینی است، امّا تفاوت‌هائی هم وجود دارد. این دیدگاه بر آن است که به لحاظ تاریخی بسا آدم‌ها به اسم حقیقت (حقیقت مقدّس، خدا، پیغمبر و مانند اینها) یکدیگر را کشته‌اند و حذف کرده‌اند. تعلیق‌انگاران دینی از این مقدّمه این نتیجه را می‌گیرند که بیائید بحث از حقیقت را رها کنیم، بحث در مورد این ‌که حالا کدام خدا حقیقت دارد و کدام خدا ساختگی است، کدام نبی حقیقت دارد و کدام یک ساختگی یا به اصطلاح متنبّی است، کدام دین کتابش واقعاً الهی است و کتاب کدامیک را بشر ساخته است، می‌گویند این بحث‌ها رها کنید، این بحث حلّ نمی‌شود. این دیدگاه، خصوصاً در غرب در دورۀ روشنگری، بعد از چند قرن دعوای مذهبی بین کاتولیک‌ها و پروتستان‌ها و بعد از چند قرن جنگ صلیبی بین مسلمان‌ها و مسیحیان رواج یافت. از نظر قائلان به این دیدگاه، از دل بحث از حقیقت دینی و مذهبی چیزی جز خون و خشونت در نمی‌آید. پس بیائید این بحث را به حالت تعلیق در آوریم.

نکتۀ مهمّ اینجاست که تعلیق با انکار تفاوت دارد. تفاوت تعلیق با انکار این است که در انکار یا تأیید هر دو، شما داوری را تعلیق نمی‌کنید، بلکه دست به داوری می‌زنید، ولی در تعلیق شما نه تأیید می‌کنید نه ردّ، بلکه صرفاً می‌گوئید، موسی به دین خود عیسی به دین خود. هر کس که متدیّن است و به هر دینی که گرایش دارد، گرایش دینی خودش را داشته باشد. آن کسی هم که به تعبیری بی‌دینی پیشه کرده او هم به راه خودش برود.

تعلیق‌انگار حتّی می‌تواند تحلیلی بر گرفته از آرای میشل فوکو Michel Foucault، فیلسوف فرانسوی، به سود دیدگاه خود به میان آورد و بگوید، وقتی دعوا بر سر حقیقت است، تنها اسم حقیقت در میان است امّا پشت آن قدرت خوابیده است. در واقع من که می‌خواهم بگویم برحقّ‌ام، می‌خواهم شما را حذف کنم. شما هم که می‌گوئید بر حقّ‌اید، می‌خواهید من را حذف کنید. نتیجه آن‌که اصلاً بیائید بحث در مورد حقیقت را رها کنیم و به حال تعلیق دائمی در آوریم و نه این‌ که آن ‌را ضرورتاً انکار کنیم، بلکه در خلوت خودم من به حقیقت خودم قائلم.

نقد تعلیق‌انگاری دینی 

باید اعتراف کنم که این دیدگاه به نظر خیلی جذّاب می‌آید و در نگاه نخست چه بسا قابل دفاع به نظر برسد. بخشی از جذّابیت این دیدگاه در این است که به مدارا راه می‌دهد. امّا نقدی که به نظر می‌آید می‌توان بر این دیدگاه وارد کرد، این است که ما دو نوع تعلیق داوری داریم. یکی، تعلیق دائمی نظری (theoretical suspension) است که همان ندانم‌انگاری (agnosticism) است و من در ادامه به آن می‌پردازم. نوع دوّم تعلیق داوری، تعلیق‌گرائی عملی دائمی است؛ یعنی ما اساساً در باب حقیقت ادیان، در باب این‌که آیا بین دیانت و عدم دیانت، بین خداباوری و خداناباوری، بین طبیعی باوری (naturalism) و فراطبیعی‌باوری (supernaturalism) هیچگاه دست به داوری نزنیم و در عمل همیشه داوری را کنار بگذاریم.

به نظر می‌آید که تعلیق‌گرائی به این معنا (یعنی به معنای تعلیق‌انگاری دائمی عملی) خلاف حقیقت جوئی باشد. کسی که حقیقت‌جو است، کاملاً ممکن است که در کنار نهادن تعلیق داوری، دست‌کم در مواردی بر حقّ باشد. درست است که حقیقت‌جوئی، دست‌کم در مواردی – اگر نه همیشه – اقتضای آن ‌را دارد که ما از تعلیق داوری شروع کنیم، یعنی وقتی می‌خواهیم حقیقت‌جوئی کنیم، از ابتداء هیچ مکتبی و هیچ دیدگاهی را تأیید یا ردّ نمی‌کنیم، بلکه هر کدام را به عنوان دیدگاهی محتمل الصّدق و الکذب جلوی خودمان می‌گذاریم، ولی بعد که جلو می‌رویم ممکن است دست به داوری بزنیم.

اگر کسی بگوید که شما اساساً باید داوری را به طور دائم کنار بگذارید، زیرا به محضی که دست به داوری بزنید، این امر به خشونت می‌انجامد، پاسخی که به او می‌توان داد این است که به نظر نمی‌آید این دیدگاه قابل دفاعی باشد. بله، این درست است که به لحاظ تاریخی سخن گفتن از حقیقت بسا خونبار بوده است، امّا این مستلزم آن نیست که سخن گفتن از حقیقت ذاتاً و سراسر خونبار باشد. آن‌چه تاریخ به ما نشان می‌دهد این است که خونبارگی اشتباه است، امّا حتّی شما برای نقد آن خشونت باید دست به داوری بزنید. اگر شما همۀ داوری‌ها را تعلیق کنید، از کجا می‌دانید خشونت محکوم است؟ حکم به تعلیق دائمی داوری مستلزم آن است که داوری در باب خشونت را نیز به حالت تعلیق در آورید.

بر این اساس، تعلیق داوری به صورت دائم در عمل اصلاً ممکن نیست و گذشته از آن – به فرض که ممکن هم باشد – خلاف حقیقت جوئی است و به طور خاصّ خلاف خشونت‌ستیزی و مدارا گستری است. چون شما برای مدارا گستری و خشونت‌ستیزی لازم است که دست به داوری بزنید، لازم است که بعضی از داوری‌هائی را که خشونت‌گرا هستند، نقد کنید. شما نسبت به آن داوری‌های خشونت‌گرا نمی‌توانید تعلیق‌گرا باشید، نمی‌توانید بگوئید من کاری ندارم که کشتن پیروان ادیان دیگر درست است یا نه. تعلیق‌گرائی در اینجا ناروا است، زیرا این داوری‌های خشونت‌گرا و خشونت‌گستر باید نقد شوند، بر این اساس تعلیق‌انگاری عملی دائمی قابل دفاع نیست.

با این حال، تعلیق‌انگاری عملی مقطعی گاهی به مصلحت است. مثال بزنم. من در میان دوستان محقّق خودم کسانی دارم که ناقد آئین بهائی‌اند، امّا هیچگاه آن را بیان نمی‌کنند، چرا؟ چون می‌گویند در ایران و بخش‌های زیادی از جهان اسلام، پیروان این آئین زیر فشار و تحت خشونت‌اند. اگر به فرض آنها را نقد کنیم آنها که نمی‌توانند جواب بدهند، اصلاً به فرض هم که بتوانند جواب بدهند، باز حذف می‌شوند. بر این اساس، انصاف اقتضاء می‌کند که منتقدان منصف الان آنها را نقد نکنند؛ به فرض اگر روزگاری آنها از زیر بار این خشونتی که بر آنها اِعمال می‌شود در آمدند و توانستند حقوقشان را به دست بیاورند، آنگاه منتقدان هم می‌توانند در فضائی آرام و مبتنی بر احترام متقابل آنها را نقد کنند و با آنها وارد گفتگوی منتقدانه شوند. این هم نوعی تعلیق‌انگاری است. امّا این تعلیق انگاری عملی مقطعی است و نه تعلیق‌انگاری نظری دائمی یا تعلیق‌انگاری عملی دائمی. در هر صورت، تعلیق عملیِ داوری به صورت کلّی و همیشگی خلاف حقیقت‌جوئی است.

۳ و ۴– انحصارگرائی دینی

دیدگاه سوّم و چهارم انحصارگرائی دینی است. انحصارگرائی دینی خود دو مدل دارد:

الف – انحصارگرائی دینی ستیزه‌گر

ب – انحصارگرائی دینی دوستانه.

سخن از انحصارگرائی دینی که به میان می‌آید، معمولاً فقط اسلام به ذهن افراد می‌آید، حال آن‌ که نه انحصارگرائی دینی منحصر به اسلام است و نه همۀ مسلمانان انحصارگرای دینی هستند. به لحاظ تاریخی انحصارگرائی دینی مسیحی، یهودی و حتّی بودائی هم داریم. انحصارگرائی دینی، به طور کلّ، می‌گوید خداوند یا امر قدسی تنها در یکی از ادیان نمود یافته و ادیان دیگر از تجلّی امر قدسی یا تجلّی الهی و در نتیجه رستگاری بی‌‌بهره‌اند. قاعدتاً انحصارگرائی یهودی، مسیحی و اسلامی معروف‌ترین مدل‌های انحصارگرائی‌اند، ولی چنان‌ که اشاره کردم انحصارگرائی مثلاً بودائی و هندو هم داریم.

نقد انحصارگرائی دینی

یکی از مهمّ‌ترین انتقادهائی که به انحصارگرائی دینی می‌توان وارد آورد، این است که انحصارگرائی دینی به ویژه در ادیان توحیدی، یعنی در ادیان تک‌خداباور مثل یهودیت، مسیحیت و اسلام با تعالی خداوند ناسازگار است. تعالی خداوند مستلزم آن است که خدا یکی از حقایق دم‌دستی و روزمرۀ زندگی نیست. این‌که الان ساعت مثلاً دوازده و سی و هشت دقیقۀ ظهر است، خیلی به کار ما می‌آید، امّا در عین حال یک باور دم‌دستی است که حاکی از یک حقیقت دم‌دستی است. در مقابل، خداوند اگر وجود داشته باشد، مطابق دیدگاه خداباوران حقیقتی متعالی (transcendental) است. امّا انحصارگرایان دینی، خدا را در یک دین و مذهب محدود می‌کنند. اگر خدا را در یک دین و مذهب محدود کنید، آنگاه انگاری خدا را تبدیل به حقیقتی دم‌دستی کرده‌اید و تعالی‌اش را از آن ستانده‌اید.

امّا اگر خدا در یک دین و مذهب محدود و منحصر شود، چرا تعالی خداوند از او ستانده‌ می‌شود؟ زیرا یکی از ویژگی‌های محوری خداوند این است که خدا “همه جا حاضر” (omnipresent)  است. در ادیان توحیدی، خداوند فقط در آسمان‌ها نیست، بلکه همه جا حاضر است و لازمۀ همه جا حاضری خداوند این است که فقط در یک دین و مذهب حاضر نباشد. این در حالی است که انحصارگرایان دینی می‌گویند، خداوند فقط در یک دین حاضر است؛ این امّا – چنان‌ که اشاره شد – با تعالی و همه‌ جا حاضری خداوند سازگار نیست.

توجّه کنید که من در نقد انحصارگرائی دینی از حوزۀ خداباوری بیرون نرفتم. کسی که از حوزۀ خداباوری بیرون برود، بسا نقدهای دیگری هم می‌تواند به انحصار گرایان دینی وارد کند؛ از جمله می‌تواند بگوید اصلاً خدا وجود ندارد که سپس فقط در یک دین تجلّی کند یا نکند. من وارد آن نقد نشدم، زیرا به نظرم اوّلاً خداناباوری قابل دفاع نیست، ثانیاً حتّی اگر خداناباوری قابل دفاع باشد، خداباوران اگر صفات خدا مثل تعالی و همه جا حاضری را جدّی بگیرند، نمی‌توانند انحصارگرای دینی باشند، زیرا خداوند متعالی‌تر از آن است که صرفاً در یک دین و مذهب تجلّی کند.

انحصارگرایان دینی به دو دسته‌ تقسیم می‌شوند و این تمایز بسیار مهمّی است: انحصارگرایان دینیِ ستیزه‌گر و انحصارگرایان دینی دوستانه. فرق این دو دسته چیست و اهمیّت این تمایز در چیست؟ تفاوت میان این دو نوع انحصارگرائی دینی به ویژه از این رو مهمّ است که در  الهیات فلسفی و فلسفۀ دین مسیحی معاصر، انحصارگرائی دینی در میان فیلسوفان دین طرفداران برجسته‌ای دارد. نمونه‌اش ویلیام آلستون (William Alston) است، دو نمونۀ دیگر، الوین پلانتینگا (Alvin Plantinga) و دیوید بازینجر (David Basinger) است. اینها فیلسوفان دین بسیار قوی‌ای‌‌ هستند و طرفدار انحصارگرائی دینی (مسیحی)‌اند. با این حال، این عدّه انحصارگرای دینی دوستانه‌اند. به چه معنا؟ به این معنا که می‌گویند، فقط مسیحیت دین حقیقی است، ولی اگر یک نفر مسلمان هم بود، یهودی هم بود، بهائی هم بود ما آنها را تحمّل می‌کنیم. یعنی برای افراد، به تعبیری “حقّ ناحقّ بودن” قائلند. یعنی می‌گویند، شما حقّ دارید که خطا کنید. از نظر یک انحصارگرای مسیحی دوستانه اگر کسی بهائی باشد یا مسلمان خطا کرده است، چون خداوند فقط در عیسی مسیح تجلّی کرده است و خدای پسر لباس انسان به تن کرده و شیرجه در تاریخ زده است و تجسّـــد ((incarnation یافته است. امّا در عین حال اگر کسی مسلمان بود، بر خطا است، ولی حقّ دارد بر خطا باشد. البتّه مسیحیت همیشه در طول تاریخ خود چنین اهل مدارا نبوده، امّا اکنون بسیاری از انحصارگرایان مسیحی به “حقّ ناحقّ بودن” قائلند.

ولی قاعدتاً انحصارگرائی ستیزه‌گر چنین نیست. انحصارگرای ستیزه‌گر مسلمان برای کسی این حقّ را قائل نیست که بهائی باشد؛ حقّ دین‌گردانی (conversion) را قائل نیست، یعنی از نظر او یک مسلمان حقّ ندارد دینش را ترک کند و برود مسیحی یا بهائی بشود. امّا انحصارگرائی دینی دوستانه چنین حقّی برای افراد قائل است. با این حال، از نظر فلسفی وضع انحصارگرائی دینیِ دوستانه بهتر از انحصارگرائی دینی ستیزه‌گر نیست، گرچه از نظر اجتماعی و اخلاقی وضع بهتری دارد. انحصارگرائی ستیزه‌گر در واقع دو تا خطا دارد: یکی به خاطر انحصارگرائی‌اش (که در این خطا تفاوتی میان انحصارگرائی دوستانه و ستیزه‌گر نیست) و دیگری به خاطر ستیزه‌گری‌اش.۲

۵- شمول انگاری دینی

دیدگاه پنجم شمول‌انگاری دینی است. شمول‌انگاری دینی شباهت‌هائی با انحصارگرائی دینی دارد و البتّه تفاوت‌هائی هم دارد. شباهت این دو گروه در این است که شمول انگاران درست شبیه انحصارگرایان دینی معتقدند که خداوند در یک دین تجلّی تامّ و تمام کرده است. پس یک دین حقّ خالص است. تا به اینجا با انحصارگرایان دینی مشترک‌اند. امّا تفاوت‌ شمول‌انگاران این است که می‌گویند ادیان دیگر هم تا آنجائی که با دین کامل شبیه‌اند از درجات پایین‌تری از حقیقت برخوردارند.

 نقد شمول‌انگاری دینی

اگر نقدی که بالاتر بر انحصارگرائی دینی وارد آوردم قابل دفاع باشد، شمول‌انگاری دینی هم مشمول همان نقد خواهد بود. به تعبیر دقیق‌تر، بخش انحصارگرای شمول‌انگاری دینی مشمول همان نقد بالا خواهد بود. این نقد این‌گونه است که تعالی خداوند و نیز همه جا حاضر بودن خداوند اقتضای آن را دارد که خداوند در همۀ ادیان کم و بیش حاضر باشد و تجلّی فراگیر داشته باشد. در نتیجه رستگاری که مهمّ‌ترین وعدۀ ادیان است نیز باید فراگیر باشد.۳

۶ و ۷– خداناباوری

دیدگاه ششم و هفتم خداناباوری (دوستانه و ستیزه‌گر) است. خداناباوری را به مدل‌های مختلفی می‌توان توضیح داد. مدلی که من انتخاب کرده‌ام بر اساس مفهوم آگاهی (consciousness) است. جهان از دیدگاه خداناباوران فاقد آگاهی است. تنها در میان انسان‌ها و چه بسا برخی از حیوانات آگاهی وجود دارد، ولی دیگر موجودات و نیز ذرّه – ذرّۀ جهان فاقد آگاهی‌اند. آگاهی چیست؟ مطابق یک تلقّی هر آن‌ چه که دارای “حیث التفاتی” intentionality))، یعنی ناظر به و دربارۀ چیزی باشد، واجد آگاهی است. فرق ذهن انسانی با سنگ چیست؟ به نظر می‌رسد که سنگ در خود است، ناظر به دیگری نیست، متوجّه به دیگری نیست. ولی ذهن من و شما ناظر به دیگری است، آگاه به دیگری است. در واقع من‌که اینجا ایستاده‌ام ناظر به شما دارم سخن می‌گویم، شما که آنجا نشسته‌اید، به من گوش می‌دهید و این یعنی ناظر به دیگری هستید. این همان آگاهی است. ولی سنگ، دست‌کم در بادی امر به نظر نمی‌رسد که چنین باشد. حالا سؤال این است: آیا آگاهی تنها محدود به انسان‌ها و برخی از حیوانات پیشرفته مثل میمون‌ها و وال‌ها است یا مابقی اجزای جهان هم واجد آگاهی است؟ خداباوران می‌گویند آری تمام اجزای جهان، به درجات مختلف واجد آگاهی است و البتّه از نظر آنها اوج و کمال آگاهی در خداوند است. خداناباوران یا به طور کلّ طبیعی‌باوران می‌گویند، جهان فاقد آگاهی است.

پرسشی که پیش می‌آید این است که اگر جهان از دیدگاه خداناباوران فاقد آگاهی است، پس چه تبیینی برای آگاهی انسانی دارند؟ در این جهان فاقد آگاهی، آگاهی انسانی از کجا پدید آمده است؟ خداناباوران می‌گویند که آگاهی انسانی را هم می‌توانیم به چیزی که از جنس آگاهی نیست (امری مادّی مثلاً نورون‌های مغزی) فرو بکاهیم. یعنی به تعبیری ذهن همان مغز است. بر این اساس حتّی آگاهی انسانی هم صورت پیشرفته‌ای از امر طبیعی یا مادّی است که از جنس آگاهی نیست.

مطابق یک تلقّی که به نظرم تلقّی قابل دفاع‌تری است، خداناباوری با طبیعی‌باوری پیوند دارد، گرچه مساوی با هم نیست. بر این اساس، خداناباوران چه تبیینی از ادیان ارائه می‌دهند؟ می‌گویند همۀ ادیان باطلند، چون آگاهی کیهانی، آگاهی متعالی در شکل و شمایل خدا، یا امر قدسی، وجود ندارد.

 نقد خداناباوری

به نظر می‌رسد که خداناباوری هنوز نتوانسته است پدیدۀ آگاهی را به شکل رضایت‌بخشی تبیین فلسفی کند. نمونۀ خیلی جذّابی از نقد طبیعی‌باوری از این منظر را تامس نیگل (Thomas  Nagel) ارائه کرده است. تامس نیگل فیلسوف امریکائی بسیار مهمّی است و جزء معدود فیلسوفانی است که هنوز در پنج – شش شاخه فلسفی آثار مهمّ دارد. نکتۀ جالب این جاست که تامس نیگل خودش خداناباور است.۴

نیگل در عین حال وقتی پای آگاهی وسط می‌آید می‌گوید، طبیعی‌باوری‌ای که خداناباوران عموماً برای دفاع از دیدگاه خداناباورانۀ خود به آن توسّل می‌جویند، نتوانسته پدیدۀ آگاهی را تبیین کند. از نظر او این‌که فیلسوفان ذهن طبیعی‌باور می‌گویند، جهان فقط یک امر طبیعی است، فقط در مادّه و انرژی محدود می‌شود، شکست خورده است. چرا؟ در مقالۀ مشهوری با عنوان “خفّاش بودن چه حالی دارد؟” که از مقالات کلاسیک و اثرگذار در فلسفۀ ذهن است، نیگل استدلال می‌کند که آگاهی واجد جنبه‌ای پدیداری و کیفیّتی ذهنی است که قابل فروکاستن به کارکردهای آگاهی (حلّ مسأله، واکنش نشان دادن به محرّک‌ها و غیره) نیست.۵

حال اگر طبیعی‌باوری نمی‌تواند پدیدۀ آگاهی را تبیین کند، نظریۀ بدیل نیگل چیست؟ نیگل بعدها از ایدۀ “همه‌روان‌مند‌انگاری” (panpsychism) دفاع می‌کند. ایده‌اش این است که تمام اجزای هستی دارای درجه‌ای از آگاهی‌اند. اگر خاطرتان باشد بالاتر، بر سبیل مثال، گفتم فرق انسان با سنگ این است که سنگ، انگاری آگاهی ندارد ولی انسان دارد. اما در واقع نیگل می‌گوید، حتّی آن سنگ هم درجات ضعیفی از آگاهی را دارد. اگر به این بحث علاقه دارید، کتاب نسبتاً اخیر نیگل با عنوان ذهن و کیهان (Mind and Cosmos) را که انتشارات دانشگاه آکسفورد به سال ۲۰۱۲ میلادی منتشر کرده، ببینید که به فارسی هم ترجمه شده.۶

خداناباوری دو نسخه دارد، یکی خداناباوری دوستانه و دیگری خداناباوری ستیزه‌گر. خداناباوری دوستانه طرفداران زیادی میان خداناباوران دارد. خداناباوران دوستانه می‌گویند، خداباوران از هر دینی، از نظر فلسفی دیدگاه غیر قابل دفاعی دارند، ولی حقّ دارند بر باطل خود باشند، زیرا واجد “حقّ ناحقّ بودن”‌اند. خداباوران در توهّمند؛ فکر می‌کنند این جهان واجد آگاهی درونی‌ است، امّا بگذار در همین توهّم و خرافه خودشان خوش باشند. ما کاری با آنها نداریم. حقّ دارند سبک زیست و تجمّعات و مدارس خودشان را داشته باشند، البتّه مادامی که به دیگران ضرر وارد نیاورند. ما تنها نقد فکری‌شان می‌کنیم. امّا آنهائی که خداناباور ستیزه‌گرند می‌گویند نه، خداباوری ویروس است و باید این ویروس را زدود.

نمونۀ خیلی معروف و اخیر خداناباوران ستیزه‌گر، ریچارد داوکینز (Richard Dawkins) است. داوکینز معتقد است تمام ادیان ویروس است. داوکینز می‌گوید شما نباید بچّه‌های‌تان را خداباور بار بیاورید. او استاد دانشگاه آکسفورد است و یکی از انتقادهائی که دارد این است که چرا در دانشگاه آکسفورد دانشکدۀ الهیات وجود دارد. این “مزخرفات” چیست که در یکی از بهترین دانشگاه‌های دنیا تدریس می‌شود؟ به نظر می‌آید که تفکّر داوکینز کاملاً جنبۀ ستیزه‌گری دارد و در واقع تلاش می‌کند آموزش دینی را – چه برای کودکان و چه برای بزرگسالان – در هر دینی حذف کند. آنها در واقع دین را ویروس و سرطان می‌دانند.۷

۸– ندانم‌انگاری

دیدگاه هشتم ندانم‌انگاری است. در بالا در بخش تعلیق‌انگاری دینی اشاره کردم که تعلیق‌انگاری دائمی نظری در واقع ندانم‌انگاری است. ندانم‌انگاران می‌گویند، ساحت ماوراء الطّبیعه، اگر به فرض وجود داشته باشد، اصلاً شناختنی نیست و ما حتّی در مورد اصل وجود این ساحت اطّلاعی هم نداریم، چه رسد به چند و چون آن. ندانم‌انگارها می‌گویند، خلاف حقایق فیزیکی، حقایق متافیزیکی قابل شناسائی نیستند. تفاوت‌گذاری میان حقایق فیزیکی و متافیزیکی اصلاً ساده نیست، امّا یک بیان سادۀ آن به این صورت است: این را یک واقعیّت در نظر بگیرید که من الان شما را می‌بینم. این واقعیّت، مبنائی برای باور من به این می‌شود که شما الان اینجا حضور دارید. این یک باور فیزیکی است و یا دست‌کم باوری است که ریشه در واقعیّت فیزیکی دارد. امّا “خدا وجود دارد”، آیا مثل این باور است؟ این‌طور به نظر نمی‌رسد، این یک باور متافیزیکال است. ندانم‌انگارها یا لاادریون – که یکی از مشهورترین‌شان در سنّت ما خیّام است – می‌گویند، تا جائی که به حقایق فیزیکی برمی‌گردد، بله ما شناخت داریم. حوزۀ شناخت ما محدود به حقایق فیزیکی است، ولی وقتی پای حقایق متافیزیکی به وسط می‌آید، دیگر “دست ما کوتاه و خرما بر نخیل”. در واقع حقایق متافیزیکی، اگر وجود داشته باشند، شناختنی نیستند و به طور طبیعی چیزی که شناختنی نباشد، شناساندنی هم نیست، یعنی به دیگران هم نمی‌شود آن را شناساند.

حالا تبیینی که ندانم‌انگاران از پدیدۀ تنوّع ادیان می‌دهند، چیست؟ آنها به دنبال تبیین‌های طبیعی‌گرایانه مانند تبیین‌های جامعه‌شناختی، روان‌شناختی، انسان‌شناختی و غیره روان می‌شوند. از نظر آنها نمی‌توان تبیین فلسفی متافیزیکال از پدیدۀ تنوّع ادیان ارائه کرد. از نظر آنها، تا جائی که به تبیین‌های متافیزیکال باز می‌گردد، موضع تعلیق نظری داوری آن هم به طور دائمی باید پیشه کرد.

دست کم مطابق یک تلقّی، ندانم‌انگارها خداناباور نیستند. تفاوت خداناباور با ندانم‌انگار این است که خداناباور می‌گوید ما به حقایق متافیزیکی می‌توانیم علم پیدا کنیم، امّا وقتی می‌رویم دنبال راستی‌آزمائیِ این حقایق، می‌بینیم ادّعائی که تحت عنوان “خدا وجود دارد” می‌شود، قابل دفاع نیست. ولی ندانم‌انگارها می‌گویند، انبان حقایق متافیزیکال ما گرۀ کوری دارد که نمی‌توان آن را گشود و راست و ناراست را از هم بازجست‌. به تعبیر دیگر، ما امکان ارزیابی صحت و سقم ادّعاهای متافیزیکی را نداریم.

نقد ندانم‌انگاری

خوب است به این نکته اشاره کنم که ندانم‌انگاری دو نسخه دارد: ندانم‌انگاری قوی یا حدّاکثری و ندانم‌انگاری ضعیف یا حدّاقلی. ندانم‌انگاران حدّاکثری معتقدند اساساً شناخت متافیزیکی در حوزۀ دین ناممکن است. این همان نسخه‌ای بود که تا به حال از آن سخن می‌گفتیم. امّا ندانم‌انگاری نسخۀ ضعیف‌تری دارد که امکان شناخت متافیزیکی در حوزۀ دین را به طور کلّ منتفی نمی‌سازد، امّا معتقد است ادلّه به سود خداباوری یا خداناباوری تا کنون کم و بیش مساوی بوده و در نتیجه تا جائی که ادلّه ما را رهنمون می‌سازد، ما باید ندانم‌انگاری پیشه کنیم. نقد من در ادامه صرفاً ناظر به نسخۀ حدّاکثری ندانم‌انگاری خواهد بود.

نقدی که به ندانم‌انگاری (حدّاکثری) می‌توان وارد کرد، این است که فیلسوفان علم – خصوصاً پس از شکست پوزیتیویسم positivitism)) یا اثبات‌گرائی – به خوبی نشان داده‌اند که علم تجربی هم بر باورهای متافیزیکی بنا شده است. دست کم دو نمونه از باورهای متافیزیکال بسیار مهمّی که علم بر آنها بنا شده است، یکی اصل علّیت است و دیگری اصل استقراء.

علّیت یعنی هر پدیده‌ای یک علّتی دارد که ضرورتاً آن معلول را پدید می‌آورد. یعنی هیچ پدیده‌ای بدون علّت نیست. اصل دوّمی که تمام علوم طبیعی- تجربی بر آن بنا شده، اصل استقراء است. مثلاً ما بارها و بارها در محیط‌های مختلف آب را به جوش می‌آوریم، در همۀ این موارد آب در صد درجه به جوش می‌آید. آنگاه این نتیجه را می‌گیریم که آب همیشه در صد درجه به جوش می‌آید. این باور ریشۀ فیزیکی دارد، زیرا بر موارد متعدّدی از آزمایش بنا شده است. ولی وقتی دست به تعمیم می‌زنیم، دیگر از شواهد تجربی‌ای که در اختیار داریم، فراتر می‌رویم و اینجا است که مفروضات متافیزیکی به میان می‌آید. یکی از این مفروضات این است که جهان یکنواخت است. در نتیجه مواردی که را که آزمایش کردیم، نمودگر مواردی است که آزمایش نکرده‌ایم و از این رو این موارد قابل تعمیم است. امّا خود اصل یکنواخی طبیعت، آزمایش‌پذیر نیست و از این رو اصلی متافیزیکی است.

بر این اساس اگر ندانم‌انگارها معتقدند که هر نوع ادّعای متافیزیکی‌ای ناشناختنی است، آنگاه به نظر می‌رسد که علم جدید هم ناشناختنی خواهد شد، زیرا علم جدید هم بر باورهای متافیزیکی بنا شده است. باورهای علمی جاافتاده‌ای مانند “زمین گرد است”، “اصل جاذبه”، “زمین به دور خورشید می‌گردد”، باورهائی که بر اساس آنها هواپیما می‌سازیم و زندگی‌مان را تمشیت می‌کنیم، همه و همه بر باورهای متافیزیکی بنا شده‌اند. اگر باورهای متافیزیکی غیرقابل ارزیابی باشند، علم هم غیر قابل ارزیابی خواهد شد.

البتّه ندانم‌انگارها ممکن است در پاسخ بگویند، باورهای متافیزیکی علمی پذیرفته است، امّا باورهای متافیزیکی دینی پذیرفته نیست. دلیل آنها برای این تمایزگذاری می‌تواند این باشد که به اصل علّیت و اصل استقراء می‌توانیم به نحوی علم پیدا کنیم، امّا دیگر به خدا و عوالم ماوراء نمی‌توانیم علم پیدا کنیم. ولی به نظر می‌رسد که به لحاظ ویژگی متافیزیکال تفاوتی میان گزاره‌های متافیزیکی دینی و گزاره‌های متافیزیکی علمی نیست. ممکن است در پاسخ گفته شود، این دو دسته‌ باورهای متافیزیکی با هم مساوی نیست، زیرا مثلاً استقراء ریشه در هزاران مورد مشاهده دارد که دست‌کم برای اصل استقراء پایه و مایه‌ای تجربی فراهم می‌آورد، ولی خداباوری این‌گونه نیست و باور متافیزیکی خالصی است. در پاسخ می‌شود گفت که خداباوری هم ریشه در تجارب دینی افراد در طول تاریخ دارد. بسا انسان‌ها در طول تاریخ واجد تجارب دینی بوده‌اند و حضور امر الهی را در زندگیشان حسّ کرده‌اند. بر این اساس، به ‌نظر می‌رسد که تفاوت بنیادینی میان باورهای متافیزیکی دینی و باورهای متافیزیکی غیر دینی نیست. اگر باورهای متافیزیکی غیر دینی (به ویژه علمی) باورهای معقول و قابل قبولی به نظر می‌رسند، آنگاه علی‌الاصول اشکالی پیش روی این امر نیست که باورهای متافیزیکی دینی نیز معقول و قابل قبول باشند.۸

۹– کثرت‌انگاری دینی

دیدگاه نهم، کثرت‌انگاری دینی است. چنان ‌که در ابتدای بحث گفتم، به نظرم این دیدگاه از نظر فلسفی بهترین تبیین از پدیدۀ تنوّع ادیان را ارائه می‌کند. از دیدگاه کثرت‌انگاران دینی، ادیان بزرگ جهان همگی تجلّی حقّ‌ و رستگاری آورند. مهمّ‌ترین فیلسوف کثرت انگار معاصر، جان هیک (John Hick) است. استدلال جان هیک این است که جهان ابهام ذاتی دارد (البتّه این ابهام به قدر ندانم‌انگاری نیست که بر اساس آن اصلاً نمی‌توان باور متافیزیکی موجّه داشت). ابهام جهان انگاری این اجازه را به آدمیان می‌دهد که از جهان هم تبیین دینی به دست دهند و هم تبیین غیر دینی.

هیک استدلال می‌کند که همۀ ادیان بزرگ جهان الگوی رهائی‌بخشی مشترکی دارند. از نظر هیک تجربۀ دینی باور دینی را موجّه می‌کند. بگذارید این نکته را قدری توضیح دهم. خیلی از ماها که احیاناً متدیّنیم (حال متدیّن به هر دینی) فقط از این جهت نیست که پدر و مادر و خانواده‌مان متدیّن بوده‌اند، پس ما هم متدیّن شده‌ایم، بلکه در طول زندگی‌مان تردیدهائی هم داشته‌ایم. تداوم تدیّن ما از جمله می‌تواند به این خاطر باشد که اتّفاقاتی در زندگی ما رخ داده است که احساس کرده‌ایم حضور امر الهی را حسّ می‌کنیم. نقطۀ مقابلش هم البتّه رخ می‌دهد. بحران‌هائی در زندگی‌مان رخ داده است که ما را به این تجربه کشانده است که به قول شاعری «سوگند می‌خورم که خدا نیست در زمین / غیر از شما و رنج شما نیست در زمین». این هم نوعی تجربه است، ولی تجربۀ غیر دینی. تجربۀ غیر دینی می‌تواند فردی را که به خداناباوری روی می‌آورد، در باور خودش موجّه سازد. تجربۀ دینی هم می‌تواند، در مقابل همین کار را بکند. اگر من حضور امر الهی را جائی در زندگی‌ام احساس کرده باشم، باور من به خداباوری، دست کم به قول فیلسوفان، توجیه اوّلیّه (prima facie justification) خواهد یافت.

امّا اینکه تجربۀ دینی می‌تواند باور دینی را موجّه و یا دست‌کم معقول سازد، چیزی است که انحصارگرایان دینی هم آن‌ را می‌پذیرند. از اینجا به بعد است که راه هیک از راه انحصارگرایان دینی جدا می‌شود. انحصارگرایان دینی می‌گویند، بله، ما مسیح را تجربه کرده‌ایم، پس تنها مسیحیّت آیین بر حقّ است. هیک می‌گوید، تجربۀ دینی‌ که شما را در باور دینی‌تان موجّه می‌کند، ویژگی فراگیر دارد، به شکلی که یا همۀ ادیان را موجّه می‌سازد و یا هیچ دینی را موجّه نمی‌سازد. زیرا مشابه تجربۀ دینی شما در میان متدیّنان ادیان دیگر، به ویژه عارفان ادیان دیگر، هم یافت می‌شود و تجربۀ دینی متدیّنان ادیان دیگر، هم ساخت مشابهی با تجربۀ دینی شما دارد و هم پیامدهای مشابهی با پیامدهای تجربۀ دینی شما دارد.

بر این اساس، از نظر هیک تجربۀ دینی اگر توجیه معرفتی (epistemic justification)  به دنبال بیاورد، که از نظر او می‌آورد، توجیه معرفتی برای همۀ ادیان به دنبال می‌آورد. هیک توجیه معرفتی‌ای که تجربۀ دینی به دنبال می‌آورد را در اوّلین کتابش با عنوان ایمان و معرفت (Faith and Knowledge) بحث می‌کند که کتاب کلاسیک و اثرگذاری است.۹

امّا نکتۀ دوّم (این‌که توجیه معرفتی‌ که تجربۀ دینی به دنبال می‌آورد، توجیه فراگیر است) را در مشهورترین کتابش  تفسیری از دین (An Interpretation of Religion)  بحث می‌کند که یکی از اثرگذارترین کتاب‌ها در سنّت تحلیلی فلسفۀ دین در نیمۀ دوّم قرن بیستم است.۱۰

از نظر هیک ادیان مختلف پاسخ‌های مختلفی به حقیقت الهی‌اند. همۀ ادیان بزرگ، در نتیجه، نجات آورند. چرا؟ چون همۀ آنها واجد چارچوب اخلاقی لازم برای رستگاری‌آوری‌اند. آن چهار چوب اخلاقی این است: “خروج فرد از خودمحوری به حقیقت‌محوری”. این مهم‌ّترین کاری است که ادیان انجام می‌دهند. هر دینی این کار را انجام دهد، برخوردار از حقیقت است.

نتیجه: کثرت‌انگاران ادیان جهان متّحد شوید!

کثرت‌انگاری دینی از نظر فلسفی قابل دفاع‌ترین گزینه برای تبیین فلسفی پدیدۀ تنوّع ادیان است. زیرا اوّلاً همۀ گزینه‌های بدیل هشت‌گانه‌ای که بر شمردم اشکالاتی دارند که در مقایسه با اشکالات کثرت‌انگاری دینی جدّی‌تر به نظر می‌رسند. پس کثرت‌انگاری دینی چون کم اشکال‌تر است، قابل دفاع‌تر است. دلیل دوّم این ‌که کثرت‌انگاری دینی با قابل دفاع‌ترین بخش سنّت‌های  الهیاتی ادیان الهی پیوند وسیعی دارد که همانا الهیات تنزیهی یا الهیات سلبی است. این نکته را البتّه نمی‌رسم توضیح دهم امّا همین اشارت کافی است.

نتیجۀ عملی نهائی‌ را که می‌خواهم از این بحث بگیرم، مایلم در قالب یک شعار بیان کنم: “کثرت‌انگاران ادیان جهان متّحد شوید”. شما ممکن است بگوئید که جان هیک و فیلسوفان کثرت‌گرای دیگر آمده‌اند و راه را هموار کرده‌اند. البتّه سهم آنها بسیار برجسته بوده و ما در واقع بر شانه‌های آنها ایستاده‌ایم، امّا راه آنها نیاز به استمرار دارد به ویژه این‌که بعد از فوت جان هیک حالا فیلسوفان دین مسیحی بسیار برجسته‌ای وجود دارند که انحصارگرای دینی‌اند. سه تن از فیلسوفان دین برجستۀ مسیحی، که بالاتر هم از آنها نام بردم و هر سه به نحوی انحصارگرای دینی‌اند، ویلیام آلستون، الوین پلانتینگا و دیوید بازینجر است.

بر این اساس، کثرت انگاران دینی نیازمند یارگیری‌اند. باید عدّه‌ای بیایند به دفاع فلسفی از کثرت‌انگاری دینی. پیشنهاد من این است که اگر این بحث برای شما قانع‌کننده و یا دست‌کم جالب نظر بوده است و علائق فلسفی دارید، آنگاه می‌توانید یا رشته‌تان را فلسفه قرار دهید و یا در خلوت‌تان حتماً خود را با ادبیات فلسفی این موضوع آشنا کنید. کثرت‌انگاران دینی مسلمان، بهائی، یهودی، مسیحی، هندو، دائو، جین، زرتشتی و غیره باید وارد کارزاری فلسفی شوند تا از کثرت‌انگاری دینی دفاع کنند. به نظر من بدین شیوه، جهان از حضور امر الهی بهرۀ بیشتری خواهد برد و هم از خشونت پلیدی که به اسم خدا و امر قدسی و ادیان ورزیده می‌شود، کاسته خواهد شد.

یادداشتها

1- برای دفاعی از نسبی‌انگاری دینی بنگرید به:

Runzo, Joseph, Reason, Relativism and God. New York: Palgrave Macmillan, 1986.

برای نقدی به نسبی‌انگاری به طور کلّ، بنگرید به: بوغوسیان، پل، هراس از معرفت؛ در نقد نسبی‌انگاری، ترجمۀ میردامادی، یاسر، تهران: کرگدن، ۱۳۹۵.

2- برای دفاعی از انحصارگرائی دینی، بنگرید به:

Kim, Joseph, Reformed Epistemology and the Problem of Religious Diversity: Proper Function, Epistemic Disagreement, and Christian Exclusivism. Eugene: Pickwick Publications, 2011.

3- برای دفاعی بودائی از شمول‌گرائی دینی، بنگرید به:

Kiblinger, Kristin Beise, Buddhist Inclusivism: Attitudes Towards Religious Others. London/New York: Routledge, 2005.

4- نیگل، نه تنها خداناباور است، بلکه می‌توان گفت خداناباور تمام عیاری است. در واقع ما دو مدل خداناباوری داریم. یک مدل خداناباوری است که می‌گوید خدا نیست، ولی کاش می‌بود. مدل دیگر خداناباوری است که می‌گوید خدا نیست و چه بهتر که نیست. تامس نیگل از این مدل دوّم است. از این رو او را خداناباور تمام عیار نامیدم.

5- Nagel, Thomas, “What Is It Like to Be a Bat?” The Philosophical Review 83, no. 4 (1974): 435–50.

6- Nagel, Thomas, Mind and Cosmos: Why the Materialist Neo-Darwinian Conception of Nature Is Almost Certainly False. New York: Oxford University Press, 2012.

7- Dawkins, Richard, The God Delusion. London: Black Swan, 2007.

برای نقدی مختصر بر دیدگاه‌های داوکینز و دیگر خداناباوران نوین، بنگرید به این کتاب که ظاهراً در حال ترجمه شدن به فارسی است:

Poole, Michael, The “New” Atheism: 10 Arguments That Don’t Hold Water? Oxford/Chicago: Lion Books, 2009.

8- برای دفاعی از ندانم‌انگاری، بنگرید به:

Kenny, Anthony, The Unknown God: Agnostic Essays. London/New York: Continnuum, 2004.

9  -Hick, John, Faith and Knowledge. 2nd ed. London: Macmillan, 1988.

10  -Hick, John, An Interpretation of Religion: Human Responses to the Transcendent. 2nd ed. New Haven: Yale University Press, 2004.

از همین نویسنده

آیا دین بدون خدا ممکن است؟

فراخوان گزارشگران: با تمام توان از راهپیمایی سه روزه‌ی کارزار مبارزه با خشونت به مناسبت روز جهانی زن حمایت کنیم – ادامه پشتیبانی‌ها!

زنان با ۴۰ سال مبارزه و مقاومت در برابر حجاب اجباری به‌شکل واقعی نشان داده‌اند که مصمم‌اند در صف مقدم مبارزه علیه رژیم زن‌ستیز جمهوری اسلامی بایستند. زنان بر بستر شرایط عینی و خیزش پرشور اخیر کارگران، زحمتکشان و سایر اقشار و طبقات محروم، علیه فقر، بی‌حقوقی، گرانی، فساد، بی‌کاری، کارتن‌خوابی، گورخوابی، تن‌فروشی، اعتیاد، بی‌آینده‌گی، ستم جنسیتی، ستم ملی، ستم طبقاتی و… با برداشتن حجاب اجباری مبارزه‌ و چالش مهمی را علیه یکی از دیرک‌های اصلی سیاسی- ایدئولوژیک جمهوری اسلامی کلید زدند

ده‌ها هزار زن انقلابی، مبارز و آزادیخواه هم‌زمان با «۸ مارس، روز جهانی مبارزه‌ی زنان» چندین روز متوالی در مخالفت با فرمان حجاب اجباری به خیابان‌ها ریختند و مبارزه‌ای ماندگار در تاریخ مبارزات زنان علیه حجاب اجباری، را رقم زدند و این‌چنین نطفه‌های جنبش نوین زنان را پایه‌ریزی کردند. از آن زمان تاکنون زنان به شکل جمعی و فردی، آگاهانه یا خودبه‌خودی و با افت‌وخیز در مقابل جنگ رژیم علیه زنان ایستاده‌گی کرده‌اند. زنان نه‌ تنها علیه حجاب اجباری مبارزه و مقاومت کرده‌اند، بلکه در سایر عرصه‌های ستم بر زن هم‌چون حق طلاق و حضانت، حق تحصیل و کار، حق انتخاب در ازدواج، حق انتخاب شریک هم‌جنس و… مبارزه‌ی بی‌امانی را پیش برده‌اند

*****

هم زمان با ۴۰ امین سالگرد خیزش پنج روزه‌ی زنان علیه حجاب اجباری در ۸ مارس ۱۳۵۷، کارزار مبارزه با خشونت در تدارک سه روز راهپیمایی در هامبورگ (آلمان)، دن هاگ (هلند) و بروکسل (بلژیک) در روزهای ۶، ۷ و ۸ مارس هستند.

زنان با ۴۰ سال مبارزه و مقاومت در برابر حجاب اجباری به‌شکل واقعی نشان داده‌اند که مصمم‌اند در صف مقدم مبارزه علیه رژیم زن‌ستیز جمهوری اسلامی بایستند.

زنان بر بستر شرایط عینی و خیزش پرشور اخیر کارگران، زحمتکشان و سایر اقشار و طبقات محروم، علیه فقر، بی‌حقوقی، گرانی، فساد، بی‌کاری، کارتن‌خوابی، گورخوابی، تن‌فروشی، اعتیاد، بی‌آینده‌گی، ستم جنسیتی، ستم ملی، ستم طبقاتی و… با برداشتن حجاب اجباری مبارزه‌ و چالش مهمی را علیه یکی از دیرک‌های اصلی سیاسی- ایدئولوژیک جمهوری اسلامی کلید زدند.

زنان یکی از اصول ساختاری سلسله اعصاب جمهوری اسلامی‌ را آگاهانه به چالش گرفته‌اند و مقاومت ‌چهل ساله علیه حجاب اجباری را تبدیل به مبارزه‌ای تعرضی و علنی کرده‌اند.

رژیم جمهوری اسلامی اولین یورش خود را برای ارعاب و کنترل جامعه سه هفته بعد از قدرت‌یابی، با فرمان «حجاب اجباری» علیه زنان انجام داد. یورش بنیادگرایان اسلامی تازه به قدرت رسیده به زنان اتفاقی نبود. حجاب اجباری پرچم ایدئولوژیک و ابزار کنترل دولتی بر بدن و اراده و سرنوشت زنان است و در پی تحمیل حجاب اجباری بود که کلیه‌ی قوانین نابرابر و مجازات‌های اسلامی علیه زنان به تصویب رسید؛ اما زنان اولین نیرویی بودند که صدای پای بنیادگرایی اسلامی تازه به قدرت رسیده را شنیدند.

ده‌ها هزار زن انقلابی، مبارز و آزادی‌خواه هم‌زمان با «۸ مارس، روز جهانی مبارزه‌ی زنان» چندین روز متوالی در مخالفت با فرمان حجاب اجباری به خیابان‌ها ریختند و مبارزه‌ای ماندگار در تاریخ مبارزات زنان علیه حجاب اجباری، را رقم زدند و این‌چنین نطفه‌های جنبش نوین زنان را پایه‌ریزی کردند. از آن زمان تاکنون زنان به شکل جمعی و فردی، آگاهانه یا خودبه‌خودی و با افت‌وخیز در مقابل جنگ رژیم علیه زنان ایستاده‌گی کرده‌اند. زنان نه‌تنها علیه حجاب اجباری مبارزه و مقاومت کرده‌اند، بلکه در سایر عرصه‌های ستم بر زن هم‌چون حق طلاق و حضانت، حق تحصیل و کار، حق انتخاب در ازدواج، حق انتخاب شریک هم‌جنس و… مبارزه‌ی بی‌امانی را پیش برده‌اند.

در شرایط حساس کنونی تقویت صفوف کارزار مبارزه با خشونت در سازماندهی سه روزه‌ی راهپیمایی و شرکت در آن می‌تواند به گسترش هر چه بیشتر صدای زنان رادیکال در پیوند با سایر جنبش‌های اجتماعی در خدمت به سرنگونی انقلابی رژیم جمهوری اسلامی یاری رساند.

از همه فعالین سیاسی، اجتماعی، رسانه‌ها و احزاب و سازمان‌ها و نهاد‌های مدافع حقوق زنان انتظار می‌رود با امضای خود از کارزار مبارزه با خشونت و راهپیمایی سه روزه‌ی آن دفاع نمایند.

۱۴. ۰۲. ۲۰۱۹

گزارشگران

آدرس برای ارسال پشتیبانی و پیام‌ها

gozareshgar۱۰۰۱@yahoo. de

آدرس سایت کارزار جهت ملاحظه اطلاعیه‌ها

https: //www. kaarzaar. org


ماف نیوز‌‌: یک کولبر در مناطق مرزی شهرستان بانه از سوی نیروهای مرزبانی کشته شد.

به گزارش مرکز دموکراسی و حقوق بشر کردستان، شامگاه شنبه ۲۷ بهمن‌ ۱۳۹۷، یک کولبر به نام “بختیار حسنی” فرزند احمد از اهالی روستای “بوالحسن” از توابع بخش نمشیر شهرستان بانه در جریان شلیک مستقیم نیروهای مرزبانی مستقر در مرز “هنگژال” جان خود را از دست داد.

بختیار حسنی

براساس این گزارش نیروهای موردذکر، این کولبر را در دهستان ننور بدون هشدار قبلی از فاصله نزدیک و به ظن حمل کالای قاچاق را هدف قرار داده‌اند.

کولبری، شغلی کاذب و مشقت‌بار است که در نتیجه‌ی فقدان فرصتهای شغلی، برخی از مردم مناطق مرزی به آن روی آورده و سالانه شمار زیادی از کولبران در مواجهه با مخاطرات طبیعی و یا در جریان گشودن آتش از سوی نیروهای مرزبانی، جان خود را از دست داده و یا زخمی می‌شوند.
+++++++++++++++++++
جهت همکاری با بخش فارسی ماف نیوز و یا به اطلاع رساندن موارد نقض حقوق بشری، میتوانید به تلگرام و یا ایمیل زیر پیام ارسال کنید:
info@mafnews.de

ارتباط با ادمین تلگرام:

https://t.me/mafnews2

سازمان حقوق بشر ایران، ۲۸ بهمن ماه ۱۳۹۷: به خانواده محمد کلهر، دانش آموز و کودک-مجرم بروجردی که چهار سال قبل به اتهام قتل معلم خود بازداشت و به اعدام محکوم شده، اطلاع داده‌اند که حکم وی بزودی اجرا خواهد شد.

به گزارش روزنامه شرق، محمد کلهر، کودک-مجرم بروجردی که در زمان وقوع جرم تنها ۱۵ سال سن داشت در آستانه اجرای حکم قرار دارد.

حسن آقاخانی، وکیل مدافع محمد، درباره آخرین وضعیت این پرونده گفت: «متأسفانه به خانواده محمد خبر دادند که حکم به‌زودی اجرا می‌شود و همین نگرانی‌های زیادی را برای ما ایجاد کرده است. محمد بنابر نظر پزشکی قانونی، دچار اختلال عقلی است و کمیسیون پزشکی هم این موضوع را تأیید کرده است او در زمان قتل ۱۵ ساله بود و دچار افسردگی نیز هست، اما متأسفانه خانواده‌اش متوجه این موضوع نشده بودند. او به دلیل اختلال عقلی و افسردگی درسش خوب نبود و مورد اعتراض معلم قرار گرفت که این حادثه اتفاق افتاد. در جلسه رسیدگی به این پرونده که در شعبه یکم دادگاه کیفری بروجرد برگزار شد، قضات پرونده، دفاعیات من به عنوان وکیل پرونده را قبول و متهم را به پرداخت دیه محکوم کردند».

این وکیل دادگستری در ادامه گفت: «بر اساس مدارک موجود در پرونده و نظریه پزشکی قانونی، محمد دچار اختلال عقلی است و همین باعث شده تا قوه تمییز نداشته باشد و متوجه رفتاری که کرده نیز نبوده است. همچنین بر اساس نظریه‌ای که کارشناس حاضر در دادگاه که معتمد قوه قضائیه نیز هست داده است، محمد دچار قوه تشخیص نیست. بر اساس قانون، در پرونده‌هایی که متهم نوجوان است، یک کارشناس که مورد تأیید دستگاه قضائی است، در جلسه حاضر می‌شود و نظریه خود را که نظریه‌ای مشورتی است، به دادگاه ارائه می‌دهد. در این پرونده نیز همین اتفاق افتاد و کارشناس هم اعلام کرد محمد قوه تشخیص ندارد. با توجه به وضعیتی که متهم داشت و نظریاتی که از سوی پزشکی قانونی ارائه شد و همچنین نظریه کارشناس حاضر در دادگاه، رأی بر پرداخت دیه صادر شد».

حسن آقاخانی همچنین ضمن گلایه نسبت به موضع‌گیری نماینده حقوقی آموزش و پرورش علیه محمد، گفت: «درست است که فردی که به قتل رسیده یک معلم بسیار متشخص و کاربلد بود، اما انتظار می‌رفت آموزش و پرورش در نظر داشته باشد که طرف دیگر پرونده یک نوجوان ۱۵ ساله است و هر دو عضو خانواده آموزش و پرورش هستند، اما متأسفانه موضع‌گیری نماینده حقوقی وقت علیه محمد بود چراکه در آن زمان معلمان نسبت به اتفاقی که رخ داده بود، بسیار حساس شده بودند. با این حال، محمد به پرداخت دیه محکوم شد و با اعتراض اولیای‌دم پرونده به شعبه ۳۱ دیوان عالی کشور رفت. دیوان عالی کشور با این استدلال که متن بازجویی‌ها و روند پرونده نشان می‌دهد محمد قوه تشخیص داشته است، رأی پرداخت دیه را نقض کرد و پرونده به شعبه هم‌عرض فرستاده شد. در شعبه دو که این پرونده یک بار دیگر مورد رسیدگی قرار گرفت، قضات نظر دیوان را پذیرفتند و با اعلام اینکه محمد قوه تشخیص دارد و بدون درنظرگرفتن نظریه پزشکی قانونی و کارشناسی که اظهارنظر کرده بود، رأی بر قصاص صادر کردند. در این مدت با اینکه تلاش زیادی برای جلب رضایت اولیای‌دم انجام شده است، خانواده محمد موفق به جلب رضایت نشده‌اند و چند روز قبل به آن‌ها اعلام شد به‌زودی رأی صادره را اجرا خواهند کرد و بهتر است آخرین تلاش‌های خود را برای جلب رضایت انجام دهند».

آقاخانی در پایان اضافه کرد: «من به عنوان وکیل محمد با توجه به اینکه ماده ۹۱ قانون مجازات اسلامی درخصوص این پرونده اجرا نشده است، دو بار درخواست اعاده دادرسی دادم که رد شده است. ماده ۹۱ قانون مجازات اسلامی می‌گوید نوجوانی که مرتکب جرم حدی می‌شود به لحاظ کمال عقلی باید مورد بررسی قرار گیرد تا مشخص شود حرمت کاری را که کرده می‌دانسته یا خیر. درباره محمد گفته شده است این نوجوان اختلال عقلی دارد و کارشناس هم اعلام کرده است او قوه تشخیص نداشته است پس چطور دیوان عالی کشور اعلام کرده او قوه تشخیص داشته است. ضمن احترام به غم اولیای‌دم و احترام به مقتول که معلم بسیار محترمی بوده است، باید بگویم اینکه به قوه قضائیه در دفاع از اولیای‌دم مسئولان یک شهر نامه می‌نویسند که البته این موضوع در پرونده نیز منعکس است، باعث تضییع حقوق موکل من که نوجوان است، می‌شود و من از مسئولان دستگاه قضائی درخواست دارم با توجه به مدارکی که ارائه داده‌ایم، درخواست اعاده دادرسی را در پرونده محمد یک بار دیگر بررسی کنند تا حقی از این نوجوان ضایع نشود».

گفتنی است، اوایل اسفند ماه سال ۱۳۹۶ محمد کلهر که وارد سن ۱۸ سالگی شده بود از کانون اصلاح و تربیت مرکزی لرستان به زندان مرکزی بروجرد که زندان بزرگسالان است منتقل و همزمان پرونده وی به جهت اجرای حکم به شعبه اجرای احکام فرستاده شد.

لازم به یادآوری است که، پیمان نامه حقوق کودک که ایران نیز از امضا کنندگان آن بشمار میرود به صراحت بیان می‌کند که اعمال مجازات اعدام و محکومیت‌های طولانی مدت در مورد کودکان نباید اعمال شود.

در سال ۲۰۱۸ دستکم شش کودک‌-مجرم در زندان‌های ایران اعدام شدند.

 

حسن نوروزی، سخنگوی کمیسیون قضائی و حقوقی مجلس امروز اعلام کرد که ابراهیم رئیسی به جای صادق آملی لاریجانی سکان‌دار قوه قضائیه می‌شود. گفته می‎شود جلسه معارفه رئیس جدید دستگاه قضا، پیش از سال نو برگزار خواهد شد.

ابراهیم رئیسی که یکی از سمت‌های انتصابی فعلی وی تولیت «آستان قدس رضوی» است به دلیل سوابق متعدد خود در قوه قضاییه به دلیل نقض حقوق بشر در لیست تحریم‎های اتحادیه اروپا قرار دارد.

با این وجود باز بر اساس تصمیم رهبر جمهوری اسلامی عزم بازگشت به قوه قضاییه و نشستن بر راس قدرت آن به جای لاریجانی را دارد.

 

فرید مدرسی@faridmod    

آقای #ابراهیم_رئیسی تمایل دارد که زمان سفر رهبر معظم انقلاب به #مشهد در عید نوروز، همزمان در جایگاه #ریاست_تولیت و #رئیس_قوه_قضاییه باشد.
اگر نظرش پذیرفته شود، پس از نوروز حکم ریاست تولیت آستان قدس برای آقای #احمد_مروی زده می‌شود.
درسفر دیروز مروی به مشهد، هماهنگی‌هایی صورت گرفت.

 

۳۴۲ ۳:۲۵ – ۲۶ بهمن ۱۳۹۷ اطلاعات و حریم شخصی آگهی‌های توییتر   ۵۴ نفر دارند درباره این صحبت می‌کنند      

 

صادق آملی لاریجانی که از مرداد ۸۸ ریاست قوه قضائیه ایران را برعهده داشت، از دی‌ماه امسال به ریاست مجمع تشخیص مصلحت نظام منصوب شد و مسند قاضی‌القضاتی را به رییسی وانهاد.

ابراهیم رئیسی اولین کسی است که در طول دوران ۴۰ ساله جمهوری اسلامی در حالی ریاست قوه قضاییه را بر عهده می‎گیرد که سابقه فعالیت در این قوه را دارد. پیش از او، آملی لاریجانی، هاشمی شاهرودی، محمد یزدی و موسوی اردبیلی، ریاست قوه را بر عهده داشتند که هیچ‎کدام سابقه فعالیت در قوه قضاییه را نداشتند.

 رییسی، دادستان ۲۰ ساله کرج

رییس قوه قضاییه تازه ایران، در سال ۱۳۵۹ و در حالی‌که تنها ۲۰ سال داشت، پس از چندماه که به عنوان دادیار در کرج فعالیت کرد با حکم علی قدوسی به عنوان دادستان کرج انتخاب شد و سپس در سال ۶۱ دادستانی همدان را نیز به صورت همزمان بر عهده گرفت.

ابراهیم رئیسی در ابتدای دهه ۶۰ و در سن ۲۰ سالگی دادستان کرج شد

او در سال ۱۳۶۴ به تهران منتقل شد و جانشین دادستان تهران شد. وی سپس در سال ۱۳۶۸ و همزمان با آغاز رهبری آیت‌الله خامنه‌ای، با حکم محمد یزدی، رئیس قوه قضاییه به عنوان دادستان تهران منصوب شد.

رئیسی در زمان اعدام زندانیان سیاسی در سال ۶۷، به عنوان معاون دادستان کل کشور عضو هیئت موسوم به «هیات مرگ» بود، در طی سال‌های پس از دهه ۶۰ راجع به این قضیه در میان افکار عمومی اظهارنظری نکرده بود.

با  وجود این انتشار یک فایل صوتی از سوی احمد منتظری، در تابستان سال ۹۵ تأیید می‎کرد که وی در جلسه‎ای با حضور حسینعلی نیری به عنوان حاکم شرع وقت، مرتضی اشراقی دادستان وقت، مصطفی پورمحمدی به عنوان نماینده وقت وزارت اطلاعات در زندان اوین حضور داشته است، که در آن آیت‎الله منتظری با انتقاد از روند صدور احکام اعدام برای زندانیان سیاسی، خواهان توقف آن شده بود.

آیت‌الله منتظری در این فایل صوتی خطاب به مقام‌های قضایی حاضر، اعدام‌های تابستان سال ۱۳۶۷ را «بزرگ‌ترین جنایت جمهوری اسلامی» توصیف کرده و گفته است که تاریخ ما را به دلیل این جنایت محکوم می‌کند.

بالاخره بالا گرفتن بحث اعدام‌های دهه ۶۰  بعد از انتشار این فایل صوتی به سکوت چندین ساله رییسی پایان داد و او برعکس همکار دیگرش مصطفی پورمحمدی که همان زمان انتشار فایل گفته بود … تلویحا سعی در تبرئه خود کرد . رییسی چندی پیش در یک سخنرانی در مشهد در خصوص نقش‌اش در این اعدام‎ها گفت: «من آن زمان دادستان بودم؛ رئیس دادگاه حکم صادر می‌کند و دادستان مدعی‌العموم است، اما فردی که ادعای حقوقی‌بودن دارد فرق بین رئیس دادگاه و دادستان را نمی‌داند».

رییسی، ناظر «حسن اجرای» اعدام

این در حالی بود که به شهادت زندانیان جان به در برده از اعدام‌های دهه ۶۰  « رئیسی و اشراقی دو نفری بودند که شخصاً برای مشارکت در اعدام زندانیان و نظارت بر حسن اجرای آن به قتلگاه می‌رفتند.» ایرج مصداقی یکی از این زندانیان است که در گفتگو با رادیو زمانه  تاکید کرد که « من هر دو را بارها هنگامی که به سمت حسینیه زندان (محل دار زدن زندانیان) می‌رفتند، دیدم. ..هنگامی که زندانیان کرج نزد «هیأت مرگ» برده می‌شدند به خاطر حضور رئیسی در میان اعضای هیأت … بسیاری از آن‌ها را شخصاً می‌شناختند و همین شرایط را برای آن ها سخت‌تر می‌کرد. از بچه‌های کرج که نزد هیأت رفتند، تنها عده‌ای انگشت‌شمار از کشتار جان به در بردند.»

در سال ۱۳۷۳، رئیسی به عنوان رئیس سازمان بازرسی کل کشور منصوب شد و به مدت ۱۰ سال در این سمت باقی ماند. او همچنین از سال ۱۳۸۳ تا ۱۳۹۳ معاون اول قوه قضاییه بود.

از دیگر فعالیت‌های شاخص رییسی در قوه قضاییه نقش وی در جریان محاکمه‌های بعد از اعتراضات انتخابات ریاست جمهوری سال ۸۸ به عنوان معاون اول این قوه بود.

در همان زمان در پی ادعای مهدی کروبی، مبنی بر آزار جنسی برخی از بازداشت‌شدگان در بازداشت‌گاه کهریزک، رییسی از سوی رئیس قوه قضاییه به عنوان یکی از اعضای هیئت سه‎نفره برای بررسی صحت و سقم این موضوع انتخاب شد.

این هیئت در شهریورماه ۸۸ با رد ادعای مهدی کروبی، خواستار برخورد با افرادی شد که «به نشر اکاذیب» پرداخته و باعث «هتک حیثیت و اعتبار نظام » شده‎اند. وی همچنین با متهم کردن مهدی کروبی و میرحسین موسوی گفته بود که دستگاه قضا با قاطعیت با سران فتنه برخورد خواهد کرد.

تعدد مسئولیت‌های این حجت‌السلامِ محبوبِ رهبر جمهوری اسلامی به همین عناوین محدود نماند و او
از سال ۱۳۹۱ تابحال با حکم آیت‌الله خامنه‎ای، به عنوان دادستان کل دادگاه ویژه روحانیت هم منصوب شده است. یعنی همان دادگاهی که فرزند آیت الله منتظری را به دلیل انتشار فایل صوتی مربوط به اعدام‎های سال ۶۷،  به ۲۱ سال زندان محکوم کرد.

علاوه بر پستهای کلیدی در قوه قضاییه، آیت‌الله خامنه ای در اسفندماه ۹۴  و پس از مرگ عباس واعظ طبسی تولیت آستان قدس رضوی را هم به رییسی سپرد تا به این ترتیب علاوه بر دسترسی به منابع قدرت از طریق دستگاه قضا به منابع ثروت سرشاری نیز دسترسی یابد.

رییسی، مغلوب انتخابات

با وجود سمت‌های انتصابی پرشمار، رییسی در اولین محکی که برای یک سمت انتخابی خورد با شکست مواجه شد و در انتخابات ریاست جمهوری سال ۹۶ میدان را به رقیب اعتدالی خود، حسن روحانی واگذار کرد.

 

این در حالی بود که به گفته تحلیل‌گران این شکست برای رییسی که از او به عنوان یکی از جانشینان احتمالی آیت‎الله خامنه‎ای یاد می‎شد، تنها از دست دادن سمت ریاست‎جمهوری نبود و او در آن واحد امکان رهبر شدن را هم از دست داد.

رییسی البته در جریان انتخابات مجلس خبرگان با کسب اکثریت آرا در مشهد به این مجلس راه پیدا کرد و هم‎اکنون عضو هیئت رئیسه مجلس خبرگان نیز هست.

پیش‎تر و با مطرح شدن نام ابراهیم رئیسی به عنوان گزینه احتمالی ریاست دستگاه قضا، حسام‎الدین آشنا مشاور حسن روحانی در کانال تلگرامی‎اش از این انتصاب حمایت کرده بود. او نوشته بود:« ابراهیم رئیسی، از سال ۵۹ تاکنون سمت‌های قضایی مؤثری چون دادستانی کرج، همدان، جانشینی و دادستانی تهران، ریاست سازمان بازرسی کل کشور، دادستانی ویژه روحانیت، معاونت اول قوه قضائیه و دادستانی کل کشور را در سابقه خدمتی خود دارد و تجربه آستان قدس رضوی او را با واقعیات اجتماعی و اقتصادی و نهادهای بزرگ مدنی آشنا کرده است.»

آشنا همچنین با تأکید بر سابقه قضایی رئیسی نوشته بود: «رؤسای قبلی قوه قضائیه در ۴۰ سال گذشته معمولاً این ویژگی مشترک را داشتند که فقهایی مطرح اما فاقد سابقه قضایی بودند.اگر او به ریاست قوه قضائیه منصوب شود، اولین رئیسی خواهد بود که دارای سابقه طولانی قضایی است و از درون قوه قضائیه برخاسته است.»

با وجود این برخی از منتقدان انتصاب او به جریان اصولگرا را معارض با اصل بی‌طرفی قوه قضاییه می‎دانند و معتقدند با رسیدن ابراهیم رئیسی به ریاست قوه قضاییه، تنش‌ها میان دولت حسن روحانی و دستگاه قضایی بالا خواهد گرفت.

  •  

 

 پیام آقای خامنه ای جز یک سری کلی گویی های تکراری و ملال آور نیست. مرغ یک پا دارد و در بر همان پاشنه معیوب گذشته می چرخد.

 

کولبران کار خود را «یک لقمه نان به قیمت جان» توصیف می‌کنند و می‌گویند: «باید جانت را کف دستت بگیری. اگر از مین‌های خنثی نشده و سرما در امان ماندی، تازه باید راهی برای عبور از ایستگاه‌های مرزی و ماموران آماده به شلیک پیدا کنی.» به‌صورت میانگین ماهیانه حداقل ۶ کولبر در مرزهای ایران جان باخته‌اند. بیش از ۱۲ تن نیز زخمی شده‌اند. براساس اعلام مرکز حقوق بشر کردستان در ۱۲ ماه سال گذشته ۷۳ کولبر کشته شدند. در همین دوره زمانی ۱۵۱ کولبر نیز زخمی شدند. برخی از مجروحان به تیر ماموران مرزی برای همیشه سلامت خود را از دست داده و همچنان بر بستر افتاده‌اند…

جدال با مین، دیسک کمر و بسته شدن مرزها

کولبران کار خود را «یک لقمه نان به قیمت جان» توصیف می‌کنند و می‌گویند: «باید جانت را کف دستت بگیری. اگر از مین‌های خنثی نشده و سرما در امان ماندی، تازه باید راهی برای عبور از ایستگاه‌های مرزی و ماموران آماده به شلیک پیدا کنی.»

ریبوار داوودی در ترسیم زندگی آکنده با مرگ و ناکامیِ کولبران می‌گوید: کولبران به لقمه نانی راضی‌اند؛ نه بیمه دارند و نه بازنشسته می‌شوند مگر مین یا دیسک کمر یا بسته شدن مرزها بیکارشان کند!

به گزارش خبرنگار ایلنا، واژه «کولبر» معرف کسی‌ست که همه بار زندگی را بر دوش‌های نحیفش می‌گذارد و به پای جان، در طلب نان می‌ایستد. زندگی کولبران آن‌چنان با رنج و سختی همراه است که هیچ تعریف و دال و مدلولی نمی‌تواند تجربه زیستی آنها را که آکنده از بیم و هراس دائم است، منتقل کند. زیست دردناکی که با از راه رسیدن ماه‌های سرد زمستانی، دردناک‌تر هم می‌شود.

ریبوار داوودی (عضو هیات مدیره انجمن صنفی کارگران ساختمانی مریوان و سروآباد) که از نزدیک شاهد رنج‌های هر روزه‌ی کولبرانِ غرب کشور است، در توصیف زندگی «کولبران» می‌گوید: نامشان کولبر است ولی چنین واژه‌ای در هیچ دایره‌المعارفی ثبت نشده است. درآمدشان با تولید خالص و ناخالص محاسبه نمی‌شود چراکه هیچ درآمد ثابتی ندارند و ممکن است خیلی راحت در یک سحرگاه سوزناکِ زمستانی، تمام مال و سرمایه‌شان فنا شود و جسدشان را چند روز بعد، زیر آوار برف و بهمن پیدا کنند و آن وقت با چند میلیون تومان می‌توان آنها را از بیمارستان تحویل گرفت!

می‌خواهم پسرم رئیس گمرک شود!

او ادامه می‌دهد: کولبران جان را با نان معاوضه می‌کنند؛ زندگی هر روزه‌شان را برای لقمه نانی می‌فروشند. آنها پول زیادی گیرشان نمی‌آید؛ دریغ که هیچ سهمی از ثروت‌ها و منابع فراوانِ کشور ندارند؛ یکی از آنها با افسوس می‌گفت “می‌ترسم بیکار شوم، فقر خردم می‌کند؛ می‌خواهم پسرم رئیس گمرک شود!”

داوودی این شغل یعنی «کولبری» را بی‌ضابطه‌ترین و ناامن‌ترین شغل دنیا می‌خواند و ادامه می‌دهد: فرقی ندارد هر کجا مرز باشد، راه صعب‌العبور باشد و بار طاقت‌فرسا باشد آنجا کار می‌کنند! این آدم‌ها به جای اسب‌هایشان کار می‌کنند؛ مانند آنها گاهی سخت‌تر گاهی سردتر! گاهی خودشان هم از ماهیت کوله‌بارهایشان اطلاع ندارند؛ این یعنی نمی‌دانند چه سودی نصیب دو طرف سودا می‌شود! مادری می‌گفت پسر جوانش را مرده زیر بار لوازم آرایشی پیدا کرده بود!

«ناچارند» که غیرقانونی باشند!

«کولبران» شرایط شغلی‌شان در بحران اقتصادی اخیر و در موج گرانی دلار چگونه است؛ داوودی می‌گوید: نگرانی‌هایشان تا دلت بخواهد زیاد بود؛ زیادتر هم شده؛ بازار کساد باشد؛ دلار بالا و پایین کند، راه خراب باشد، مرزها را ببندند، اینها همه نگرانی‌هایی‌ست که هر روز شدیدتر می‌شود؛  آنها ترس نان دارند نه ترس جان؛ به استقبال مرگ می‌روند و بعد هم مهر خروج غیرقانونی از مرز! آنها «ناچارند» که غیرقانونی خروج کنند، که غیرقانونی باشند!

به گفته‌ی این فعال صنفی کارگران ساختمانی، کولبران به لقمه نانی راضی‌اند؛ نه بیمه دارند و نه بازنشسته می‌شوند مگر مین یا دیسک کمر یا بسته شدن مرزها بیکارشان کند!

او در پایان با تاکید بر اینکه بسیاری از کارگران فصلی و ساختمانی در دوره‌های کسادی بازار راهی به جز «کول‌بردن» ندارند؛ می‌گوید: نه عقل و نه احساس قادر به درک بار سنگین پیر زنان و پیرمردانی نیست که کولبرند یا کودکانی که با کول و مرگ همدم هستند، باید دید؛ فقط باید دید…. اگر بخواهی حالشان را بفهمی باید یک روز به جای آنها مرگ را لمس کنی!

۲۳ بهمن ۱۳۹۷


ماف نیوز: یک کولبر در مناطق مرزی شهرستان پیرانشهر در پی شلیک مستقیم نیروهای مرزبانی، زخمی شد.

به گزارش مرکز دموکراسی و حقوق بشر کردستان، در روزهای گذشته یک کولبر به نام «عثمان مام‌حسن» فرزند کریم در حالی که از دهستان پیران از توابع شهرستان پیرانشهر راهی ارتفاعات مرزی بود، در جریان شلیک مستقیم نیروهای مرزبانی جمهوری اسلامی، از ناحیه‌ی پا زخمی شد.

تلگرام ماف نیوز
این شهروند از چندی پیش در نقاط مرزی این شهرستان به کولبری روی آورده و طی روزهای گذشته در پنج کیلومتری مرز، به ضرب گلوله‌ی نیروهای مرزبانی زخمی شده و جهت رسیدگی پزشکی به مراکز درمانی ارومیه منتقل شده است.

کولبری، شغلی کاذب و مشقت‌بار است که در نتیجه‌ی فقدان فرصتهای شغلی، برخی از مردم مناطق مرزی به آن روی آورده و سالانه شمار زیادی از کولبران در مواجهه با مخاطرات طبیعی و یا در جریان گشودن آتش از سوی نیروهای مرزبانی، جان خود را از دست داده و یا زخمی می‌شوند.
+++++++++++++++++++
جهت همکاری با بخش فارسی ماف نیوز و یا به اطلاع رساندن موارد نقض حقوق بشری، میتوانید به تلگرام و یا ایمیل زیر پیام ارسال کنید:
info@mafnews.de

ارتباط با ادمین تلگرام:

https://t.me/mafnews2

این یادداشت را به احترام صدای یک هم‌نسل،‌ یکی از کودکان زندانیان، می‌نویسم. مریم زارعی، متولد زندان اوین که فیلم مستندش، «متولد اوین»در جشنواره برلیناله جایزه بخش چشم‌انداز را برده است. احترام من البته نه به دلیل گرفتن جایزه که حتما شایسته‌اش بوده که به خاطر تلاش ارزشمندش در شکستن سکوتی است که بر نسل ما، نسل کودکان زندانیان، حاکم است.

همانند خانم زارعی، معتقدم نه تنها راویان خاموش قابل سرزنش نیستند که می‌توان این سکوت را که محصول مشترکی از آثار تراما، تبعات سرکوب و نبود همدلی جمعی است درک کرد. اما اتفاقی که با شنیده شدن صدای این نسل می‌افتد، اتفاقا قدرت گرفتن خاموشان و ایجاد همدلی اجتماعی نسبی است.

سحر دلیجانی، دیگر متولد اوین و شورا مکارمی، فرزند فاطمه زارعی که در دهه ۶۰ اعدام شد، تنها افرادی از این نسل هستند که حاضر شده‌اند در برابر دوربین از تجربه خود و مادرانشان بگویند. فیلم متولد اوین تلاش می‌کند بدون قضاوت نسلی که سکوت کرده، این مهر خاموشی را به نمایش بگذارد.

اما فیلم گرچه به روایت رنج والدین به خصوص مادران زندانی می‌پردازد، اما بر باور خانم زارعی پای‌بند می‌ماند تا نسل دوم، نسل کودکان زندانیان را از سیطره روایت والدین خارج کند. البته شاید آن‌چه این فیلم و کارگردانش می‌توانند انجام دهند، چنانچه خانم زارعی در یک مصاحبهگفته‌ است، دعوتی باشد از نسل دوم برای شکستن سکوت و یافتن صدای خود برای بازگویی روایت رنج و نقض حقوق و کرامت انسانی خود.

اما خانم زارعی به درستی تاکید می‌کند که برای او رسیدن به ثبات روحی و روانی در پروسه فیلمبرداری اتفاق نیفتاده است. نداشتن چنین ثباتی ممکن است امکان ثبت و بیان روایت را مشکل یا اثرگذاری آن را اندک کند.

اما نکته‌ای که به نظرم یادآوری و تکرار آن مهم است این است که متولدین زندان تنها زندانیان سیاسی نبوده‌اند. زندانیان زن عادی یا به دلیل دستگیری در زمان حاملگی یا به دلیل حامله شدن در ملاقات‌های شرعی، کودک خود را در زندان به دنیا می‌آورند. این افراد بعضا به دلیل نداشتن سرپرست بیرون از زندان یا استفاده از قانون، کودک خود را نزد خود نگاه می‌دارند.

گرچه خانم دلیجانی در گفت‌وگویش به درستی بر تفاوت‌های زندانیان سیاسی در نقض حقوق و کرامت تاکید می‌کند، اما اولا روایت زنان زندانی عادی کمتر شنیده شده و از میزان تحقیر و نقض کرامت انسانی آن‌ها اطلاعی در دست نیست. دوم اینکه کودکان این افراد که در زندان نگهداری می‌شوند، همراه مادر، نقض حقوق و کرامتشان را تجربه می‌کنند. سوم هم اینکه حاملگی در زندان به دلیل شرایط اضطراب‌زا، حتی در صورت نبود شکنجه جسمی، می‌تواند اثرات مخربی بر جنین بگذارد که با تداوم روند فشارهای روانی و جسمانی، نقض حقوق کودک و مادر نیز شدیدتر می‌شود.

این بند آخر، تنها برای یادآوری رنج مداوم زنان و کودکانی است که کمتر امکان بلند کردن صدای خود را یافته‌اند و من از فرصتی که این فیلم و این یادداشت کوتاه در اختیارم گذاشت استفاده کردم تا از این رنج هم یادی کنم.

ائتلاف روسیه، سوریه، ایران و عراق با حزب الله لبنان علیه داعش که ائتلاف 4 + 1 نیز نامیده می شد توانست داعش را در سوریه شکست دهد. پروژه ی حکومت شام و عراق که میلیاردها دلار هزینه برداشته بود با شکست روبرو شد و اکنون آمریکا آماده خروج از سوریه است. این پیروزی که کشور و نیز حکومت اسد را نجات داد، بیشتر مرهون کوشش های قاسم سلیمانی و قوای تربیت دیده حزب الله لبنان بود. سلیمانی در نیمه ی اول سال 2015 به مسکو سفر کرد و خواستار پشتیبانی نیروی هوایی روسیه شد تا نیروهای زمینیش پشتیبان و مکمل هوایی داشته باشد. جمهوری اسلامی تا حال برای این پشتیبانی لجستیکی، فنی و مالی هزینه های بسیار و سرسام آوری پرداخت کرده است و استدلالش هم این بوده است که اگر با داعش در عراق و سوریه نجنگد باید در ایران بجنگد. اکنون که جنگ تمام شده و داعش هم از میدان به در شده، باید دید آیا جمهوری اسلامی توان ماندن در سوریه را دارد یا نه.
تصمیم ترامپ برای خروج سربازان آمریکایی از سوریه، اسراییل را نگران کرده است، با وجود اینکه جدول زمانی برای این کار تعیین نشده. اسراییل تأکید می کند که استقرار نیروهای وابسته به جمهوری اسلامی را در بالای سر خود تحمل ناپذیر می داند و می شنویم که هر روز پایگاه های این نیروها را با هواپیما بمباران می کند. شاهدیم که سلاح ضدهوایی سی 300 روسیه در مقابل واکنش نشان نمی دهد. امکان اینکه توافقی پنهانی بین پوتین و ترامپ در دیدار هلسینکی انجام شده باشد بعید نیست. اظهارات جسته و گریخته ی مقامات روسی مبنی بر اینکه متحد استراژیک ایران نیستند، می تواند تأیید بر این توافق شمرده شود و حکایت از پایان گرفتن اتحاد 4 + 1 دارد. این در حالی است که روسیه به اهداف خود در سوریه رسیده و روابط بسیار خوبی با اسراییل دارد و حاضر نیست روابط خود را به خاطر ایران به خطر بیندازد. پوتین آشکارا از خروج نیروهای نظامی خارجی از سوریه سخن گفته است.
ایالات متحده برای پشتیبانی از نیروهای مخالف اسد یک اتحادیه از نیروهای کرد و عرب و برخی از نیروهای داعشی های شمال سوریه تشکیل داده که از پشتیبانی هوایی و سلاح های پیشرفته برخوردار است. در اواسط ماه ژانویه، معلوم شد که در یکی دو استان بین ارتش سوریه و روسیه و ایران، درگیری رخ داده است. روزنامه های روسی بر این باورند که در 19 ژانویه، حتا سلاح های سنگین از جمله تانک و توپخانه هادر این نزاع مورد استفاده قرار گرفته و در نتیجه حدود 200 سرباز سوری کشته شده اند. از جانب دیگر با احتمال درگیری کردها و اعراب و دخالت ترکیه، ادامه ی چنین جدال هایی دور از انتظار نیست.
پرسش اینست آیا بدین ترتیب ماندن ایران در سوریه بدون هیچ متحدی عاقلانه است؟
ترکیه نیز روابط خوبی با اسراییل دارد و تنها جمهوری اسلامی است که با موضع نابودی اسراییل می خواهد در سوریه بماند و این نه فقط برای اسراییل بلکه برای آمریکا و دنیای غرب و شاید حتا روسیه غیر قابل تحمل است. این موضع خصمانه و غیر منطقی، بهره برداری از پیروزی بدست آمده را برای خامنه ای غیرممکن می کند و او با تشدید تحریم ها و مشکلات داخلی و اقتصاد ورشکسته امکان مانوری ندارد.
آیا به کشتن دادن انسان ها و به هرزدادن این همه منابع مالی به سود و منافع ملی ایرانیان است؟ با توجه به اینکه ماندن ایران در سوریه خطر جنگ با اسراییل را نیز در پی دارد و با توجه به کوشش آمریکا برای تشکیل ناتوی عربی، خطر جدی است.
البته تشکیل چنین گروهی نیز برای اسرائیل و متحدانش «غیرقابل تحمل» خواهد بود. ولی نکته در این جاست که شرکت سهامی داعش با صرف میلیاردها دلار و به کشتن دادن صدها هزار انسان، کوشید تا نه فقط نظام اسد که سوریه را از روی نقشه محو کند و در این کار شکست سختی خورد. از آن روز هم و غم این گروه متوجه پاک کردن نتایج این شکست شده و اعضایش طوری رفتار می کنند که گویی جنگ را برده اند! ضعف جمهوری اسلامی است که بدان ها چنین فرصتی را عرضه داشته است و موجد این تصور شده که روسیه می تواند به جای آنها زحمت بیرون کردن جمهوری اسلامی را بکشد. نکته در این است که همه ی اینها، از جمله روسیه، به طور کلاسیک و با وارد کردن نیروی نظامی وارد این مبارزه شده اند، در صورتی که جمهوری اسلامی، در عین وارد کردن نیروهای متفقش، در کشور ریشه دوانده و روی تشکیل میلیشیای محلی سرمایه گذاری کرده. البته این تصور هست و تبلیغ هم می شود که جمهوری اسلامی دست نشانده ی روسیه است، ولی قراین چنین چیزی نشان نمی دهد، چون اگر چنین بود، فرمان روسیه برای خروج جمهوری اسلامی کافی می بود که به نظر می آید، نیست.
به این ترتیب خواست خروج این کشور از سوریه، با در نظر گرفتن قلت شمار نیروهای ایرانی، مشکل اسرائیل و متحدانش را حل نخواهد کرد. آنچه باقی خواهد ماند، یا سوری است یا حداکثر لبنانی. حتی اگر حزب الله هم از این کشور بیرون برود که بسیار بعید به نظر می آید، آنهایی که جمهوری اسلامی تربیت کرده بر جا خواهند ماند. به تصور من احتمال اینکه جمهوری اسلامی بعد از تربیت گروه های مشابه حشدالشعبی در سوریه، آنجا را ترک کند، وجود دارد. ولی این احتمال هم بدون درگیری جدی بعید به نظر می رسد و چیزی که از این بعیدتر می نماید، این است که اسرائیل و متحدانش بتوانند موقعیت را در سوریه به قبل از ظهور داعش برگردانند.
16 فوریه 2019
این مقاله برای سایت (iranliberal.com) نوشته شده است و نقل آن با ذکر مأخذ آزاد است
به تلگرام ایران لیبرال بپیوندید
https://t.me/iran_libera    
این اواخر صحبت از جمهوری خواهی رواج گرفته. نه فقط به دلیل مخالفت با رضا پهلوی، بل به این دلیل که اول بار است که جمهوری به طور جدی آلترناتیو شده.
در هر جای تاریخ جمهوری برقرار گشته، در دنبالۀ پادشاهی و در واکنش نسبت به پادشاهی بوده است و پس از بر پا شدن جمهوری، با هر گونه تشبه این نظام به پادشاهی مبارزه شده است.
اولین و شاخص ترین نمونۀ این امر، جمهوری روم قدیم است. بزرگترین اتهام سیاسی که میشد در آن به حکام زد، این بود که خیال شاهی در سر دارند. بسیاری با این اتهام به قتل رسیدند که معروفترینشان یولیوس قیصر است. حتی امپراتوران روم، هیچگاه از عنوان پادشاه استفاده ننمودند ـ امپراتور معنای فرمانروا میداد و قیصر هم یادگار یولیوس بود. در آمریکا هم نه فقط جدا شدن، بلکه دوری جستن از آداب پادشاهی کشور مادر که انگلستان باشد، یکی از شاخصهای رفتاری و سامان دادن نظام جمهوری بود. جرج واشنگتن پیشنهاد سلطنت را رد کرد و خود بیش از دو دوره در مقام ریاست جمهور نماند، تا حدی برای این قدرت ترسیم نماید و بخصوص از ارثی شدن آن جلوگیری کند. داستان فرانسه و انقلابش هم که از این هر دو نمونه برای ایرانیان آشناتر است. واکنش علیه سلطنت چنان عمیق بود که در نهایت و بعد از حدود یک قرن کشمکش، بالاخره جمهوری پایدار گشت.
ولی در ایران چنین واکنشی را نسبت به سلطنت شاهد نیستیم. اول از همه به این خاطر که در کشور ما، عرضۀ فکر جمهوری، در ابتدا توسط گروه های چپگرا و تندرو صورت گرفته و هیچگاه در نظر عموم مردم، جدی جلوه نکرده تا واقعاً به سوی آن کشش پیدا کنند ـ حرف از حد نوعی فانتزی سیاسی جلوتر نرفته. عرضۀ گزینۀ جمهوری هم که در انقلاب واقع گشت، در حقیقت ترجمۀ منطبق با موقعیت از مقصود خمینی بود که خودش به درستی آنرا با عبارت «حکومت اسلامی» بیان مینمود و نه جمهوری. از دید وی قرار بر این بود که در این نظام، دین حکومت کند و نه فرد. ولی در عمل و به دلایل منطقی، تبدیل به سلطنت ولایت فقیه شد. سر و ته جمهوری هم با انتخابات ادواری و البته قلابی، هم آورده شد. خلاصه، چنانکه تحلیلگران بر آن انگشت نهاده اند، از انقلاب به این سو، سلطنت، حال به اشکال گوناگون، در ایران تداوم یافته است.
من تصور میکنم که روحیهُ جمهوری خواهی به معنای دقیق و درست کلمه، ظرف سالهای اخیر است که واقعاً شروع به رشد و توسعه کرده است. این پس زدن تمرکز مادام العمر قدرت به عنوان سرچشمهُ فساد، تازه دارد در ایران پا میگیرد. از زمانی که جمهوری جداً صورت آلترناتیو گرفته، کاری که جبههُ جمهوری دوم در آن سهم جدی دارد. این خواست از نوعی نیست که در کشورهای تازه تأسیس و فاقد سابقهُ تاریخی در جهان سوم، دیده ایم. بل درست مثل مدلهای غربی، برخاسته از تجربهُ سلطنت است و بیان پس زدن آن.
همانطور که مشروطیت ما، برخلاف ادعای بد خواهان و منتقدان تنگ نظرش، به هیچوجه تقلید کورکورانه از اروپا نبود و قانون اساسیش هم ترجمه نبود؛ همان گونه که خواست جدایی دین و دولت که ظرف یک دههُ اخیر در کشور ما رشد بسیار کرده، باز درست از موقعیتی مشابه با اروپا و از دل جامعه زاده شده و از سوی دولت تحمیل نشده؛ جمهوری خواهی ما هم میرود که همان راه نمونه های بزرگ غربی را طی کند، با واکنش منطقی و سالم نسبت به هر گونه سلطنت.

۱۵ فوریۀ ۲۰۱۹
این مقاله برای سایت (iranliberal.com) نوشته شده است و نقل آن با ذکر مأخذ آزاد است
rkamrane@yahoo.com
به تلگرام ایران لیبرال بپیوندید
https://t.me/iran_liberal    

 

تابستان ۹۱، ضمن همکاری با یک مؤسسه‌ی غیردولتی که به زنان آسیب‌دیده‌ی اجتماعی در تهران خدمات درمانی و بهداشتی می‌داد، مجموعه عکسی از این زنان تهیه کردم – زنان کارتن‌خواب، کارگران جنسی، زنان معتاد یا مبتلا به بیماری ایدز و اچ‌آی‌وی و… که داستان‌هایی از زندگی خودشان را برایم شرح دادند. 

یکی از این زنان در پارک هروی که مواد مخدر مصرف می‌کرد، به من گفت: عکس بگیر و ببر پیش شهردار که چند ماه پیش به ما قول داده بودند، برای ما خوابگاه و کار تهیه کنند، اما خبری نشد. او گفت: ما هم حق زندگی داریم، درست است که به این روز افتاده‌ایم اما دلیل نمی‌شود که هم از خانواده و هم از جامعه طرد شویم. ما کار و جا خواستیم تا مجبور نباشیم در این پارک‌ها به خاطر پول و مواد دزدی و کارهای پرخطر کنیم. اصلاً چرا ما باید به این روز بیفتیم. اصلاً این مواد مخدر از کجا وارد می‌شود؟

زن دیگری را دیدم که جوان بود و دو دختر پنج، شش ساله همراهش بودند. یکی از آن‌ها کیسه‌ی نایلونی به دست داشت که دفتر نقاشی و مداد‌رنگی‌هایش را در آن گذاشته بود. چند هفته پیش مادرش شبی در همین پارک مرده بود، و صبح مأموران شهرداری جنازه‌اش را برده بودند. گفت: در سیزده یا چهارده سالگی مادرش به خاطر پول و مواد او را فروخته بود… .  

در محله‌ی دیگری از جنوب شهر تهران به دیدن زنانی رفتم که به دلایل مختلف کارتن‌خواب شده بودند. مأموران نیروی انتظامی با موتور گشت می‌زدند. یکی از زن‌ها دوربینم را سریع گرفت و زیر چادرش پنهان کرد. گفت این‌ها اگر ببینند داری از ما عکاسی می‌کنی ممکن است همه ما را بگیرند.

زن دیگری که او هم نمی‌خواست ازش عکس بگیرم، گفت نمی‌خواهم فرزندانم در این وضعیت مرا ببینند. اعتیاد داشت، و می‌گفت شوهرش او را معتاد کرده و بعدها خودش از اعتیاد دست کشیده، و او را طلاق داده است. شوهرش با زن دیگری ازدواج کرده و حق دیدار فرزندانش را هم از او گرفته بود.

در مرکز خدمات بیماران ایدز، زن بیست و هفت ساله‌ای را همراه پسر بچه‌ی دو ساله‌اش دیدم که شوهر معتادش بر اثر ابتلا به ایدز مرده بود، و خود او از شوهرش ایدز گرفته بود. ترس‌های زیادی داشت. می‌گفت نمی‌تواند به کسی از بیماری‌اش حرف بزند مبادا نتواند کار پیدا کند. با وجود ضعف و نارسایی جسمی مجبور بود کار کند. در خانه‌های مردم کار نظافت می‌کرد. می‌گفت ترسم از این است که زمین‌گیر شوم یا پسرم بی‌مادر شود.

دختر هفده ساله‌ی دیگری که برای آزمایش ایدز مراجعه کرده بود، عکس سه در چهار یک مردی را نشانم داد و پرسید در پارک‌هایی که رفته بودی این مرد را ندیدی؟ در خانه‌ای با مادر و دوست‌پسرِ مادرش که هر دو معتاد بودند، زندگی می‌کرد. مادرش کارگر جنسی بوده و او و دو خواهرش را از مردانی باردارشده بود که مشتری مادرش بوده‌اند. دو خواهر بزرگترش در خانه‌های مجزا مثل مادرشان از کار جنسی امرار معاش می‌کردند، اما خود او می‌گفت من نمی‌خواهم این‌گونه زندگی کنم. عکسی که نشانم داد، از پدرش بود که در جستجو از مراکز امداد و درمان پیدا کرده بود. می‌گفت فقط یک‌بار هم که شده دوست دارم او را ببینم.

دو زن جوان دیگر را در این مرکز دیدم که خواهر بودند و به خاطر تجاوزهای پدرشان از خانه فرار کرده بودند و یکی از آنها فرزندی از پدرش به دنیا آورده بود.

دو خواهر دیگر از مشهد، از دست پدرشان فرار کرده بودند. الهام، خواهر بزرگ‌تر تعریف کرد که پدرشان به خاطر پول و مواد مخدر، پری، خواهر کوچک‌تر را که دوازده، سیزده سال داشت فروخته بود و شش مرد به او تجاوز کرده بودند. بعد از این ماجرا دو خواهر به تهران فرار می‌کنند و الهام برای تأمین مخارج زندگی خود و خواهرش شروع به کار جنسی می‌کند. هر دو خواهر به مواد مخدر رو می‌آورند و معتاد می‌شوند. 

نمی‌دانم الان بعد از شش سال، زنانی که دیده بودم کجا هستند و چه می‌کنند…

 

 

 

چهل سال پیش در سال ۵۷ با خیزش محرومان، حاشیه نشینان، کارگران و زحمتکشان و آزادیخواهان و برابری طلبان، یکی از مستبدترین حکومت های قرن بیستم سرنگون شد.

حکومتی که برای اکثریت مردم کارگر و زحمتکش جامعه، دنیایی پر از فقر و نداری و محرومیت از ابتدایی ترین نیازهایی زندگی از معیشت گرفته تا بهداشت، درمان، تحصیل و مسکن و غیره ساخته بود و در کنار استثمار و بهره کشی حداکثری از کارگران، فضایی مملو از وحشت و ارعاب و خفقان بر فضای سیاسی جامعه حاکم کرده بود. حکومتی که سایه‌ وحشتناک و مخوف ساواک را در سراسر جامعه گسترانده بود و هر ذره از آزادیخواهی و اعتراض به فقر و فلاکت معیشتی را با مشت آهنین این سازمان ضد بشری و وحشیش پاسخ می داد.

روز ۲۲ بهمن ۵۷ آخرین مراکز نظامی رژیم شاه به دست مردم انقلابی و عاصی از فقر و نداری و تشنه آزادی، تسخیر گردید و پایان عمر یک حکومت مستبد، ضد آزادی و ضد رفاه و خوشبختی مردم اعلام گردید و مردم رها شده از اختناق مسرور و سرشار از امید، دختران و پسران و زنان و مردان با امید به ساختن دنیایی شاد و مرفه به همیاری بی سابقه ای پرداختند. کارگران در برخی کارخانه ها برای اداره امور، شوراهای خود برپا کردند و مدیریت کارخانه را به دست گرفتند. تقریبا همه قید و بندهای سیاسی و اجتماعی از میان رفته بود.

اما این فضای سرشار از شادی، صمیمیت و همکاری و امید به ساختن دنیایی فارغ از فقر، گرسنگی، اختناق و وحشت از سرکوب، زندان، شکنجه و اعدام مدت زیادی دوام نیافت و یورش برای بازپس گیری دستاوردهای بعد از سرنگونی رژیم گذشته آغاز شد .

به شوراهای کارگران حمله شد و رهبران و نمایندگان کارگران در شوراها بازداشت، زندانی یا فراری داده شدند. آزادیخواهان و برابری طلبان بازداشت و تارومار شدند و آزادی های سیاسی و اجتماعی و حق تسلط بر امور تولید در کارخانه ها سلب گردید و بعد از آن، همه چیز دگرگون و تصویر جامعه به کلی عوض گردید. فضای آزاد تبدیل به بگیر و ببند شد، هر صدای آزادیخواهانه و برابری طلبانه و حق طلبانه شدیدا سرکوب گردید و هر تلاشی برای تشکلیابی، وحدت و انسجام جمعی و توده ای با سرکوب خشن و شکنجه و زندان پاسخ داده شد که روند آن تا امروز که نزدیک به چهل سال از شروع آن می گذرد، همچنان ادامه دارد.

چهل سال است که حاکمیت با شدیدترین و قرون وسطایی ترین سرکوب ها در تلاش و تقلای به سکوت واداشتن کارگران، معلمان، مزدبگیران محروم، زنان، دانشجویان، جوانان و همه مردم به تنگ آمده از فقر و تنگدستی و تشنه آزادی، برابری و مساوات است.

اما این اتفاق نیافتاد و هیچ زمانی نبوده که مبارزه و اعتراض برای اعاده حقوق غصب شده سیاسی، اقتصادی و اجتماعی در بخش های مختلف جامعه به روش های گوناگون در جریان نبوده باشد.

‍ طبقه کارگر به عنوان جدی ترین و منسجم ترین بخش اکثریت مردم جامعه در امر مبارزه برای کسب حقوق انسانی در این چهار دهه نقش اساسی و بنیادی داشته و در ادامه مبارزه و تعمیق و جهت دهی و رو به اعتلا سوق دادن اعتراضات عمومی تاثیر گذاشته و به عنوان یک محور قدرتمند در مرکز مبارزات، ثابت و سترگ ایستاده است. خیزش های متعدد طی چهل سال گذشته که آخرین، قدرتمندترین و بنیان کن ترینش خیزش دی سال ۹۶ بود، برآمد دوره های مختلف مبارزات توده ای حول طبقه کارگر بوده اند.

طی یک سال گذشته با جلوتر آمدن و قدرتمندتر شدن صف مبارزات ناشی از تغییر توازن قوای به دست آمده در جریان خیزش ۹۶، فضای اعتراضی جامعه کاملا قطبی و متفاوت با گذشته گردیده است . ظهور دختران انقلاب، اعتصابات سراسری رانندگان، معلمان، تجمعات بازنشستگان، اعتصابات کارگری از جمله کارگران هفت تپه و فولاد خوزستان که با حضور و حمایت گسترده تر بخش های مختلف جامعه مواجه شد و قدرتمندتر از گذشته عرض اندام کرد و در ادامه با سراسری شدن خواست رفاه و آزادی و اداره شورایی، افق و دورنمای مبارزات کارگران و دیگر بخشهای معترض را به روشنی نمایان ساخت. اینها همه یادآور خواستهای کارگران، زنان، جوانان و همه انسان های آزادیخواه و برابری طلب دوران انقلاب ۵۷ هستند که امروز بعد از چهل سال همچنان جسورانه مطالبه می گردند و به طور بی سابقه ای امسال ۲۲ بهمن روز سالگرد انقلاب ۵۷ نیز به روز اعتراض به شرایط فلاکتبار توده مردم تبدیل شد. در سالروزی که آخرین میخ بر تابوت حکومت شاه کوبیده شد، با نمایش اعتراضی مردم تهران با نشستن بر سر سفره های خالی و با بالا بردن پلاکاردهایی در اعتراض به تورم، بیکاری، گرانی و به تعطیلی کشاندن مراکز کارگری در کرمانشاه و تبریز، این روز هم به تقویم مبارزات کارگران و محرومان برای تحقق مطالبات از چهل سال پیش بر روی زمین مانده افزوده شد.

فقر، بیکاری و گرانی همچنان بیداد می کند و زندگی ها را تباه و نابود می کند و در برابر آن، مبارزات کارگران و اکثریت مردم تا تغییر شرایط غیر انسانی موجود با قدرت روز افزون ادامه خواهد داشت.

جوانمیر مرادی

۲۵/۱۱/۱۳۹۷

@anjomanbfk

www.anjomanbfk.blogfa.com

نظر شما پس از تایید دبیر وب‌سایت منتشر می‌شود.

لطفا به زبان فارسی کامنت بگذارید.
برای نوشتن به زبان فارسی می توانید از ادیتور زمانه استفاده کنید.

کامنتهایی که حاوی اتهام، توهین و یا حمله شخصی باشد هرز محسوب می شود و
منتشر نخواهد شد.

 

لینک به ادیتور زمانه:         

برای عبور از سد فیلترینگ

پرونده ۱۳۹۱ / چشم‌انداز ۱۳۹۲

مشخصات تازه دریافت برنامه های رادیو زمانه  از ماهواره:

ماهواره  :Eutelsat

هفت درجه شرقی

پولاریزاسیون افقی 

سیمبول ریت ۲۲

فرکانس ۱۰۷۲۱مگاهرتز

حامیان ما

همیاران ما